توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !
nima_A
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد
****
آه، آه ، آه ، آه
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- ای دریغ آن که رفت ....
REAL LOVE
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۳۰ بعد از ظهر
رد مرگ
باریکهای است
پر از بوی بنزین
که تنها
با فندک بنزینیات گر میگیرد
نگاه کن
من شبح توی شعلههای آتشم
که تنهاتر از خدا
به کشتن زمان برخاستهام
mahan7
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۰۱ بعد از ظهر
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها
تپش تب زده ی نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه ی هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل من و تو به تفاهم نرسید
خواتی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
من که حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید
REAL LOVE
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت وآب آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یه خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود رااز شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
وبه یک رهگذر دیگر با لبخند بی معنی می گوید (( صبح بخیر ))
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
ودر این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با ذریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به ادازه ی تنهائیست
دل من
به اندازه ی یک عشقست
به بهانه ی ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تود ر باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناریها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیری در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
ودر اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :
(( دستهایت را
دوست می دارم ))
دستهایم رادر باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم ، می دانم ، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتهای جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
وبه ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم وگردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب اورا
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آنرا
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
وبه حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد
وبدین سان است
که کسی میمیرد
وکسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد
من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
ودلش رادر یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ،آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهدآمد...
فروغ
REAL LOVE
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر
بیا بازم مثل قدیم با همدیگه بریم شمال
دلم گرفته راضیم به این خیالای محال
منو ببر تا آخر جاده چالوس ببرم
تا شیشه بارونیه خیس اتوبوس ببرم
تا جای پات رو ماسه داغ متل قو ببرم
تا آخرین دلهره نگاه آهو ببرم
منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار
تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار
دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر
یه عمره جاده شمال منتظر عبور ماست
نمی دونه یکی از اون دو تا قناری بی صداست
یادش بخیر لحظه ای که چشمای ما دریارو دید
نور چراغ زنبوری رستوران اسب سفید
یادش بخیر شنای ما میون موجای بلا
خاطره های مشترک وقت سفر تو جنگلا
دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر
یه عمره جاده شمال منتظر عبور ماست
نمی دونه یکی از اون دو تا قناری بی صداست
رضا یزدانی (آلبوم هیس)
REAL LOVE
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
این دود سیه فام که از بام وطن خاست... از ماست که بر ماست
وین شعله ی سوزان که برآمد ز چپ و راست... از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم... با کََس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست... از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم... بر خاک ببالیم!
لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست... از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است... زین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی، نه تعدّی ز کلیساست... از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است... بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست... از ماست که بر ماست
mahan7
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
چرا چتر بردارم ؟
این باران
بی امان
همه را خواهد شست
.
.
.
مرا
.
.
.
دلم
.
.
.
و این زخم تازه را
mahan7
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۳۹ بعد از ظهر
نشسته ام بر ساحل اطلس
اما غرقم
در تو که
اقیانوس آرام منی
مرواریدِ همیشه شرقیِ من !
صدف های نا آشنا
حس کودکی ام را
بر نمی انگیزند
بگذار
همچنان
مات بمانم
در کیش خلیج نگاهت
mahan7
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۴۹ بعد از ظهر
دوباره های دوباره من و سکوت و سه تار ...
و فرصتی که نماند و کشید لحظه به دار
و چشم های غریبم به سیم ها خیره
و من که بی تو نمردم ... و زنده ام انگار
و من ، منی که همیشه به انتظاری سبز
نشسته ام به تمنای جوخه و دیوار
و یاد بوسه ی آخر که مانده در یادم
و آخرین تپشم ، پای آخرین دیدار
تو و تفنگ و شکار و من و حقیقت و عشق
من و ستاره و ماندن ... تو و فریب و فرار
دوباره سوت و عذاب و شلوغی واگن
دوباره مرگ حقیر دقیقه کنج قطار
قطار مانده به ریل و غرور رفته به باد
و یک سکوت شکسته ، کنار بغض سه تار ...
(mina)
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۳۹ بعد از ظهر
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
talkhoon
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۶ بعد از ظهر
آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
(mina)
۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیه
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
مینا
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
mahan7
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
دریا دریا مهربانی ات را می خواهم
نه برای دست هام
نه برای موهام
نه برای تنم
برای درخت ها
تا بهار بیاید
و تو فکر می کنی
زندگی چند بار اتفاق می افتد ؟
و تو فکر می کنی
یک سیب چند بار می افتد
تا نبوتون به سیب گاز بزند
و بفهمد
چه شیرین می بود
اگر می توانستیم
به آسمان سقوط کنیم ؟
چند بار ؟
راستی
دریای دست هات
آبی زمینی است ؟
می دانی
سیاه هم که باشد
روشنی زندگی من است
و تو فکر می کنی
من چند بار
به دامن تو می افتم ؟
من فکر می کنم
جاذبه ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سیب نبوده
از دست هات بوده
از خنده هات
موهات
و نگاه برهنه ات
که بر تنم می ریخت
REAL LOVE
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
تو روزی با غمی سنگین
ز شهرم کوچ خواهی کرد
و من در پرنیان خاطرات خویش
به یاد عشق پاک تو
به نرمی گریه خواهم کرد
و در عمق افق فریاد خواهم زد
که ای عاشق ترین عاشق
سکوت سنگفرش یاد ها را یک زمان بشکن
و یاد آور زمانی را
که در تکرار معصوم نفس هایت
نیازی خسته می جوشید
دمی در بین رویاهای رنگارنگ
دمی در نغمه های گنگ احساسات
کسی را جستجو کن باز
که در اعماق چشمان بلورینت
تمام هستی اش را جستجو می کرد
!tara
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۴۵ بعد از ظهر
همره باد از نشیب و از فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا بینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرو یان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
کارو
REAL LOVE
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
شعر گفتن چه قدر آسان است،روز هایی که یار من هستی
مثل هر کس در کنارت هست،مثل آنها نه!خویشتن هستی
بادها این مسافران غریب روی بال و پرت سوار شدند
خوب فهمیده اند این را که:خانه بر دوش بی وطن هستی
برف اندام لایزالت را ، روی اندام من تکاندی،بعد
دکمه هایت اسیر برفم کرد،[من تنم ... و تو پیرهن هستی]
انجمن های شعر را رفتیم ،حاصل اما چه شد از این رفتن ؟
حال من شاعری غزل سازم،تو خود شعر انجمن هستی
گرچه سخت است این سخن بگذار،در همین بیت اعتراف کنم
مرد میدان نبوده ام هرگز،تو ولی اصل جنس زن هستی
REAL LOVE
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
چقدر آبی دریا قشنگ تر شده است
دلم برای نگاه تو تنگ تر شده است
دوباره بوی تو را می دهد دهان شراب
لبت عسل تر و قلبم شرنگ تر شده است
نشسته،پشت سرم گریه می کند خورشید
... و چشم های ترش، سرخ رنگ تر شده است
در ایستگاه قطار این مسافر تنها
برای تکه شدن بی درنگ تر شده است
به پرتگاه عمیقی رسیده ماه ترنج
پلنگ قصه ما هم پلنگ تر شده است
SANIA-23
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
بعد تو هیچ چیز دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو را من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
******
گل ما اعتقاد عشق این است
بهار تو بهار آخرین است
دلی که خالی از مهر تو باشد
حسابش با کرام الکاتبین است
******http://www.forum.98ia.com/t196327.html
REAL LOVE
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
اگر چه شهره به آرام و صبر و حوصله ام
هنوز از تو و آن چشم ها پر از گله ام
تو مثل گویش گنجشک ها ، صمیمی و سبز
صدا بزن دل خود را که با تو یکدله ام
بهار آمده با خاطرات برفی تو
دوباره منجمد فصل های فاصله ام
نه دفتری نه کتابی نه اشک و لبخندی
فقط شبیه ورق های خیس و باطله ام
"دچار "معنی عاشق نمی دهد اما
هنوز ماهی دریای چشم های"راهله"ام
* ترنم بهار *
۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
دخترم امروزِ من، فردا مباد
خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد
شب به امید گلِ فردا و فرداها ی شاد
ارمغانی بر تو باد
دخترم ! عشق را با عشق معنا کردن
از آنِ تو باد
پاکی و زیبایی گل های وحشی
شوق زیبای دمیدن در پگاه زندگی
رقص زیبای پریّان در خیال پرنیان
نوشِ تو باد !
دخترم امروزِ من فردا مباد!
خوابِ من ، تعبیر فردای تو باد !
مهستی
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
من خدا گم کرده ام... (http://dokhtareezemestani.blogfa.com/post-12.aspx)
شکست...صدای هق هق بی صدایم..چه کسی میشنود..
چه کسی میداند که رکوع دل من قامتش خم شده است..
چه کسی میداند که سجودم به هوایش شده مست..
من خدا را دارم..میدود تا یاد و بهانش به همه جان و تنم..میشود مست تمام بدنم...
گفتم از یاد خدا دلم ارام گرفت..قلب شوریده ام ارام خزید انطرف سمت تنهایی ان کاج بلند..
من تمام نگهم میدود تا لب رود..ماهی حوض سکوتم چه پریشان شده ست..
انقدر گفتم کاش که خدا هم به ستوه امده از اه دلم..
و تمامش شده این که خدا گم شده است..کفر گفتم انگار..اما نه..نیستش هرچه که من میگردم..
گشته ام..تو دگر باز اغاز مکن..که خدا در همین نزدیکی است..لای ان شب بوها..چه دلش سمت خدا بود سهراب
من ولی خدا را گم کردم..بارها گشته ام و باز به دنبال خدام...مادرم صبح به صبح سر سجاده عشق مینوازد 2رکعت حمد..و دلش میرود آنجا که شده ارزوی دل من..
شده دارایی من آن صدایی که چه ارام دهد نغمه که آی میرسد یوسف گم گشته تو...تو کجایی..به کدامین کنعان؟؟
میشود آیا دوباره من خدا را بشنوم...؟؟؟
!tara
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
سهراب سپهری
(mina)
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۴ بعد از ظهر
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم
ای یار خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست.
(mina)
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر
کنون خاموش خاموشم
که می دانم:
- من از یادت فراموشم!
***
تمام روزها یادت
همه شب ها به رویایت
دلم خوش بود!
ندانستی
نفهمیدی
که مهرم پاک و بی غش بود!
***
زهی باطل خیالاتم!
خیالاتی که بی رنگ است
چه می دانی؟
دلم تنگ است ...
دلم تنگ است
* ترنم بهار *
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ بعد از ظهر
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِسرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
sabrina-queen
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس!هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
«فاضل ترکمن»
sabrina-queen
۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس!هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
«فاضل ترکمن»
mahan7
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ قبل از ظهر
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای ، نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
mahan7
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
شقایق ها
چه بی پروا ... به خاک سرخ رقصیدند
چه زیبا رنگ رویا را
به خواب خویش بخشیدند
به روزِ روشنِ وحشت ، چه زیبا ترس را کشتند ...
چه رنگارنگ و رویایی
سوار بال اسب نور تا سقف زمان
زیبا خرامیدند و کوچیدند ...
و ما در انتظاری رنگ پوسیدن
تمام باغ ها را در خواب می بینیم
تمام رنگ ها را برگ می خوانیم
تمام دردها را خوب می فهمیم ...
عجب قربانیان ساده ای هستیم !
و در تاریکی مطلق ...
چه ناوارِد ... ولی با گام هایی جنس تیر آهن !
همه شب را به سوی صبح
می رقصیم و می رقصیم و می رقصیم ...
sabrina-queen
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
دیــــــــــــواره
عشق تا بر «دل» بیچاره فرو ریختنی ست
دل اگر کوه!به یکباره فروریختنی ست
خشت بر خشت برای چه به هم بگذارم
من که می دانم دیواره فروریختنی ست
آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست
بی سبب نیست که فواره فروریختنی ست
از زلیخای درونت بگریز ای یوسف
شرم این پیرهن پاره فروریختنی ست
هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه
ماه در آب که همواره فرو ریختنی ست
فارقلیطا
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۲۴ بعد از ظهر
تو را صدا کردم تو عطری بودی و نور تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال درون دیده من ابر بود و باران بود صدای سوت ترن صوت سوگواران بود ز پشت پرده باران تو را نمی دیدم تو را که می رفتی مرا نمی دیدی مرا که می ماندم میان ماندن و رفتن حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود غروب غمزدگی سایه های دلتنگیتو را صدا کردم تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند و برگ برگ درختان تو را صدا کردند ............
مه هاباد
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ قبل از ظهر
___________$$$$$$
______$$$$$$__$$$$$$$$__$$
____$$____$$$$__$$$$__$$$$
__$$______$$$$$$__$$$$$$$$
__$$____$$$$$$$$__$$$$$$
__$$$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$
$$__$$$$$$$$$$__$$__$$$$$$
$$$$__$$$$$$__$$__$$$$
__$$$$______$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$
_$$$$$$$$__$$$$$$$$$__$$$
__$$$$$$___$$$$$$$_ $$$$
___$$$$_____________`$$$
___________________ $$
__________________`$$`
________________$$`
_____$$$$$$$$$$
___$$$$$$$$$$
_$$$$____$$_$`
$$$$$__$$___$$___$$$$
$$$$$$$______`$$_$$$$$$
$$$$__________$$$_____$
$$___________` $$____$$
_____$$$_____$$`___$$$$
___$$$$$$___$$__$$$$$$
__$$$$$$$$_$$_$$___$$$
_$$$____$$$$_$$__$$$$
__$$_____$$_$$$$$$$
___$______`$$
___________$$
____________$$`
___________`$$
__________$$
_________$$
________$$
بر روی بوم زندگی هرچیز می خواهی بکش
زیباوزشتش پای توست تقدیرراباورنکن
تصویراگرزیبانبود،نقاش خوبی نیستی
ازنودوباره رسم کن،تصویرراباورنکن
خالق تورا شادآفرید،آزاد آزاد آفرید
پروازکن تاآرزو،زنجیر راباورنکن
مه هاباد
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ قبل از ظهر
___________$$$$$$
______$$$$$$__$$$$$$$$__$$
____$$____$$$$__$$$$__$$$$
__$$______$$$$$$__$$$$$$$$
__$$____$$$$$$$$__$$$$$$
__$$$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$
$$__$$$$$$$$$$__$$__$$$$$$
$$$$__$$$$$$__$$__$$$$
__$$$$______$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$
_$$$$$$$$__$$$$$$$$$__$$$
__$$$$$$___$$$$$$$_ $$$$
___$$$$_____________`$$$
___________________ $$
__________________`$$`
________________$$`
_____$$$$$$$$$$
___$$$$$$$$$$
_$$$$____$$_$`
$$$$$__$$___$$___$$$$
$$$$$$$______`$$_$$$$$$
$$$$__________$$$_____$
$$___________` $$____$$
_____$$$_____$$`___$$$$
___$$$$$$___$$__$$$$$$
__$$$$$$$$_$$_$$___$$$
_$$$____$$$$_$$__$$$$
__$$_____$$_$$$$$$$
___$______`$$
___________$$
____________$$`
___________`$$
__________$$
_________$$
________$$
بر روی بوم زندگی هرچیز می خواهی بکش
زیباوزشتش پای توست تقدیرراباورنکن
تصویراگرزیبانبود،نقاش خوبی نیستی
ازنودوباره رسم کن،تصویرراباورنکن
خالق تورا شادآفرید،آزاد آزاد آفرید
پروازکن تاآرزو،زنجیر راباورنکن
viyan
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
گفتمش : دل می خری ؟
پرسید چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند !
خنده کرده و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
(mina)
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
دل من باز گریست
قلب من بازترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی ازاین شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید
بی تو این باغ پر از پائیز است . . .
(mina)
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۰۱ بعد از ظهر
قطارمیرود
-تومیروی
-تمام ایستگاه میرود
-ومن چقدرساده ام
-كه سالهای سال
-درانتظارتو
-كناراین قطاررفته ایستاده ام
-وهمچنان
-به نردهای ایستگاه رفته
-تكیه داده ام
قیصر امین پور
viyan
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
تو را که می نویسم این روزها
هوای تابستانی شب هایم
پر از تک ورق هایی ست
که شعر شدن تو را انتظار می کشند
تا جایی که من از هر پنجره ای که چشم می گردانم
هزار پرنده ی کاغذی به دیدار تو می آیند
تا زیبا ترین آواز جهان را
در تار به تار گیسوان بارانی تو بخوانند
مریم شاداب
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
با شعرت رابطه خوبی برقرار کردم موفق باشی
hamid_mm
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۲۴ بعد از ظهر
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیمی روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ ز پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم ...
کیوان شاهبداغی
* ترنم بهار *
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
قیصر امین پور
REAL LOVE
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۴۰ بعد از ظهر
سقوط از قلل سرد خویشتن قطعی است
و در اواخر اسفند مرگ من قطعی است
به ریل های موازی بگو که منتظرم
عبور واگن دیوانه ی ترن قطعی است
اپارتمان بلندی است عصر یکشنبه
و در دوشنبه سقوطی که کاملا قطعی است
درون چاه بمان تا همیشه ، یوسف مصر!
که پاره بودن مشکوک پیرهن قطعی است
به ماه شمسی تبریز "خوش گلیب " خود را
میان کوچه به دیوانگی بزن قطعی است
که مولوی به خودش فکر می کند نه به تو
و خویش خواهی فرهاد کوهکن قطعی است
جهان زباله گندیده ایست در نه شب
و گند مردم دل مرده در کفن قطعی است
به بادهای پریشان بگو که در صحرا
اسیر حرکت دوار خود شدن قطعی است
aura
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
مرا به تپه هاي شرقي فرستاده بودند
دير زماني از ولايتم دور بوده ام
اكنون كه باز مي گردم
باراني نرم و سبك فرو مي بارد.
در رجعت از شرق
دلم به شوق غرب گرم است
از براي خود تن پوشي دهقاني خواهم دوخت
باشد كه هرگز به جنگ فرستاده نشوم...
aura
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۶ بعد از ظهر
مرا به تپه هاي شرقي فرستاده بودند
دير زماني از ولايتم دور بوده ام
اكنون كه باز مي گردم
باراني نرم و سبك فرو مي بارد.
در رجعت از شرق
دلم به شوق غرب گرم است
از براي خود تن پوشي دهقاني خواهم دوخت
باشد كه هرگز به جنگ فرستاده نشوم...
REAL LOVE
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
من آهنگ توام حالا
تو آواز منی کم کم
به یک اندازه خوشبختیم
به یک اندازه ، مثل هم
به یک اندازه قلب ما
تو این آوار ویرونه
غرور هردومون حتی
به یک اندازه پنهونه
من از طعم تو شیرینم
تو از احساس من شادی
به یک اندازه دل دادم
به یک اندازه دل دادی
نه تو مجبور دلتنگی
نه من محکوم بی صبری
نه دنیای تو بارونی
نه حال و روز من ابری
تو رو از حس تنهایی
منُ از مرگ ترسونده
به یک اندازه اسم ما
به یاد زندگی مونده
REAL LOVE
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر
نه تو پنهون، نه من پیدا
نه ساعت بی خیال ما
نه کس دلتنگِ کابوسِ
حسابِ ماه و سال ما
نه این ساعت تو دور از من
نه این لحظه من آسوده
بمون نزدیک من بی من
که تا بوده ،همین بوده
تو آوازی شدی در من،
_چراغی رو به تاریکی_
من از عطر تو فهمیدم
به من بسیار نزدیکی
تو بیداری ونور تو ،
به این آیینه ها خورده
مث ماهی که تابیده
به تنگ ماهی مرده
پر از اسم تو، دالان ها
پر از حرف تو، پستو ها
پر از یاد تو، شبنم ها
پر ازعطر تو، شب بو ها
نه تو پنهون ،نه من پیدا
نه قصه رو به خاموشی
بمون نزدیک من ، بی من
هلاکم از فراموشی
REAL LOVE
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
من با توام... نه من.. که تمام" سکوت ها"
بی اعتنا به خط کشی عنکبوت ها
می بینم اینکه طالع خورشید می دمد
بر صحنه تلاطم کف ها و سوت ها
می بینم ازدحام شگفت کبوتران
از بین دست های بلند قنوت ها
می بینم اینکه خاطره و خنده می شود
این های و هوی هرزه ی باد و بروت ها
شیرین من به تلخی ازین قصه یاد کن
وقتی که خاک پر شود از طعم توت ها
roya jo0on
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟؟؟؟
REAL LOVE
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
دو پاره ابر بي صدا و خاموش
دو تكه روح بي قرار و مجنون
به هم رسيدن و دوباره گريه
به هم رسيدن و دوباره بارون
به من رسيدي وبه تو رسيدم
دوباره اين ترانه خوندني شد
پرنده پر زد از كنار ديوار
شكوفه روي شاخه موندني شد
چه اتفاق ساده و قشنگي
ميون اين همه سكوت و ديوار
به من رسيدي و به تو رسيدم
به رغم دل شكستناي بسيار
شب جدايي من و تو خنديد
به عطر عاشقانه ي تو ومن
به اين همه گلايه هاي خاموش
به اين همه ترانه هاي الكن
دوپاره ابر بي صدا و خاموش
كنار پنجره به هم رسيدن
تموم كوچه هاي شهرُ با هم
دويدن و دويدن و دويدن
REAL LOVE
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
ما را رها نكرد خدايي كه آفريد
در كار ما كرشمه ي صبري دوباره ديد
پيداست اخم پنجره از پرده هاي كور
پيداست بغض خانه ام از روزن كليد
لب بسته ايم و زخم دهان باز كرده است
اين بار هم سكوت به فرياد ما رسيد
دلواپسیم و کار به سامان نمی رسد
داغیم و خواب سنگ به پایان نمی رسد
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
به من مومن نگو وقتی که حتی
واسه یه لحظه هم عاشق نبودم
به من که این همه از رستگاری
فقط دم می زدم عاشق نبودم
یه عمره از دلم ترسیدم و باز
دم آخر منو دیوونه کرده
حالا می ترسم این دیوونه حالی
یه روز از من جدا شه برنگرده
چه آسون اَشک معصوم ِتو یک شب
چکید و دامن دینم رو تر کرد
غبار عادتُ از قلب من شست
نمی دونم چطور امّا اثر کرد
همه دار و ندارم مال چشمات
اگه پشتش بهشتی باشه یا نه
اگه دنیای من پیش از قیامت
داره با چشم تو می پاشه یا نه
به من مومن نگو وقتی که حتی
واسه یه لحظه هم عاشق نبودم ...
افشین یداللّهی
مینا
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب ...
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحر گاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
بذار هيچكي كنار ما نباشه
ما كه چيزي از آدما نمي خوايم
همين قدر كه به همديگه رسيديم
ديگه هيچي از اين دنيا نمي خوايم
كسي با هم نمي خواد ما رو اما
حالا ما با هميم تنهاي تنها
چقدر دلگيره سادي توي غربت
ولي آسون تره از دوريه ما
حالا ما با هميم تنهاي تنها
چقدر دلگيره شادي توي غربت
ولی آسون تره از دوریه ما
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
هرچه دارم از تو دارم ای همه دار و ندارم
با تو آرومم و بی تو بی قرار بی قرارم
گفتی باشم حالا هستم
چشم به راه یه نگاهت
می دونم منو می بینی
که نشستم سر راهت
با تو كوچه هاي بن بست ميرسن به كهكشونا
با تو بیراهه یه راهه به نشون بی نشونا
اونا که از تو نشونی روی پیشونی ندارن
داغشون رو دلشونه خم به ابرو نمیارن
رسم من فرشتگی نیست
من که درگیر زمینم
تو خودت اینو می خواستی
من یه آدمم همینم
اونی که رو دوش خسته ش
یه امانت از تو داره
گاهی کم میاره اما
این امانتو میاره
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو
رفتي و آشناي تو، بي تو غريب ماند و بس
قلب شكسته اش ولي، پاك و نجيب ماند و بس
طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره كن، دل به ستاره ها بزن
تكيه به شانه ام بده، دل به ترانه ام بده
راوي آوراه گي ام، راه به خانه ام بده
خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من خاطراه ات، بجاي تو
يكسره فتح مي شود، با تو اگر خطر كنم
سايه عشق مي شوم، با تو اگر سفر كنم
شب شكن صد آينه، با شب من چه مي كني؟
اين همه نور داري و ، صحبت سايه مي كني
وقت غروب آرزو، بُهت مرا نظاره كن
با تو طلوع مي كنم، ول وله ي دوباره كن
بي تو چه فرق مي كند، زنده و مرده بودنم
كاش خجل نباشم از، زخم نخورده بودنم
خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو
رفتي و آشناي تو، بي تو غريب ماند و بس
قلب شكسته اش ولي، پاك و نجيب ماند و بس
شبنم
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر
سر مشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
گل کردن لبخندهای همکلاسی
در یک نگاه ساده، حتی یادمان رفت
ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته،
آن روزهای بی کلک را یادمان رفت
راه فرار از مشق های زنگ اول،
" ای وای ننوشتیم خانوم " یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم،
جدیت تصمیم کبری یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم،
یادش بخیر، اما خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیت،
آن حرفها زود، اما یادمان رفت
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
دارم حس میکنم بی تو چقدر خالی شده دنیام
یه لحظه جای من باش و ببین بی تو چقدر تنهام
نگو قسمت همین بوده نگو تقصیر تقدیره
چرا اون لحظه های خوب داره از یاده تو میره
سکوت من یه فریاده واسه قلبی که خاموشه
تو این دلخستگی یادت هنوز با من هم آغوشه
تو این شبهای دلتنگی من از دنیا گریزونم
تو نیستی و نمیدونی منٍ عاشق پریشونم
کدوم جاده کدوم دریا نشونی از تو میدونه
آخه نبض دل خسته ام فقط با تو غزل خونه
نمیشه بی تو عاشق بود نمیشه دل برید از تو
به تنهایی من برگرد بذار تازه بشم از نو
سکوت من یه فریاده واسه قلبی که خاموشه
تو این دلخستگی یادت هنوز با من هم آغوشه
تو این شبهای دلتنگی من از دنیا گریزونم
تو نیستی و نمیدونی من عاشق پریشونم
شبنم
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
يغما گلرويي
مینا
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا ميپيچد
از تو مي پرسيدم :
به كجا بايدرفت ؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه بازمزمه جاري باد
تن به وارستن ازورطه هستي مي داد
يك نفر دارد فريادزنان مي گويد
در قفس طوطي مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را برباد سپرد
من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني راآتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش
شبنم
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
گل نیلوفر ... شمس لنگرودي
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد،...
و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.
هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان می توان بود.
بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت
با فصل های سال همسفر شو،
سقفی دارد بهار
کف یخبندان ها ناپدید است.
دستی برای نوازش و
زانویی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم
با خود مهربان باش.
نبودم اگر نبودی،
دروغ تو را
خار تشنه ی کاکتوسی می بینم
که پرندگان مهیب را دور می کند
به پرنده ی کوچک پناه می دهد،
سقف دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است،
ای ماه شقه شقه صبور باش!
چه ها که ندیده ئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخم های تو را بر سینه ی مجروحت باز می شناسیم
ماه لکه لکه!
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمان خالی خود شادمان باش،
جشنواره ی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی ناپدید است.
اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است،
به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم
شبنم
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
کمی نگران شدم ... يغما گلرويي
رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم!
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست : مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
فریدون مشیری
م.ن
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
از تو کاش سهم فاصله ها را نبينمت
بر منتهاي آخرين ِ نگاه ات که مي آيي
بي تو نقشي کنار زمين
برف می بازد
چه روزگار باراني!
حتي ميان قدمها که مي شمري
کوچ اشک هايي
روي صفحه ...
دور از شکوفه هاي تن ات
چه روزگار ِ بي تو و چه
مرگي ميان ِما برود
تنها
تورا خواهم
.
.
.
.
بي تو
ديگر
نه برف مي آيد و نه جاي قدم هايي...
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج
وین جهد میکند که بگیرد غریق را
«گلستان سعدی»
شبنم
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
قدیس ،فراسوی جسم
به آبها نگریست و دریا شد
زیبایی، فراسوی ذهن
به آسمان نگریست و ستاره شد
من چو گلبرگی زیر پای تو می افتم
خم می شوی و مرا از زمین بر میداری
گلبرگ را به سینه ات می فشاری و الماس می شوم
تابناک و شفاف می درخشم.
گيتي خوشدل
مینا
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
...
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
...به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
گروس عبدالملکیان
مینا
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد.
شاملو
mahan7
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره می ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
من مرغ زبون دام انسم
هر چند که می کشی پرم نیست
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که هست باورم نیست
مهر از همه خلق بر گرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
گویند بکوش تا بیابی
می کوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظ نظر برابرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشه ی صبر بهترم نیست
شبنم
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
اعدامی
منُ بستن به یه تیرک ، رو به روم یه گلّه سرباز !
فاصله یک نخِ سیگار ، تا رهایی ، تا یه پرواز !
پُک به پُک ثانیه ها رُ می سوزونم با نفسهام !
دستُ پامُ بستن امّا من هنوزم توی رؤیام !
فکرِ یه بچّه کلاغم ، که تو لونه ش شُده پنهون !
نوکِ اون صنوبرِ پیر ، گوشه ی حیاتِ زندون !
وقتِ نعره ی تُفنگا ، اون کلاغ چه حالی داره ؟
نکنه بمیره از ترس ؟ نکنه طاقت نیاره ؟
عمرِ سیگارم بُلندُ تو سَرَم صدتا سواله !
پس چی شُد دستورِ آتش ؟ نکنه فرمانده لاله !
دغدغه هامُ بدزدین ! آی ! دوازده تا گلوله !
آخه تا کی بی صدایین ، توی دالونِ یه لوله ؟
منُ این سیگار نصفه ، با یه عالمه خیالات !
فکرِ سربازای گُشنه ، این چشای خسته وُ مات !
هرکدوم از اینا شاید ، از یه دِه اومده باشن !
راضی نیستن که بشینه گولّه شون تو سینه ی من !
خودِ فرمانده ی جوخه ، بچّه یی داره تو خونه !
وای از اون روزی که بچّه ، شغلِ باباشُ بدونه !
میدونم لحظه ی اعدام ، تو خونه میپّره از خواب !
خسته اَم از این خیالات ! بگو کی میزنه آفتاب ؟
عمرِ سیگارم بُلندُ تو سَرَم صدتا سواله !
پس چی شُد دستورِ آتش ؟ نکنه فرمانده لاله !
دغدغه هامُ بدزدین ! آی ! دوازده تا گلوله !
آخه تا کی بی صدایین ، توی دالونِ یه لوله ؟
Mahtab70
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگويد که ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلی از کان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد
گوی توفيق و کرامت در ميان افکندهاند
کس به ميدان در نمیآيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
مینا
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
تقصیر لباس ها نبود
اگر هر کجا رفتی
مشتی دگمه جا گذاشتی
بگذار موهایت
از دود کش نقاشی بالا برود
در شهر بپیچد
بگذاز این شهر تا ابد آلوده باشد
از هر چه خبر
از این همه کلاغ
اشکی که تو به پای من ریختی
امروز اقیانوس شده
و دور سرم می چرخد
می چرخیم
غرق می شویم
و عصایی نیست که بشکافد چشم هایت را
تقصیر درخت ها نیست
اگر دهانت بوی علف می دهد
و همیشه به وقت خداحافظی
از تنت
به جای دست
گل سرخ به من می روید
بوی برف رد پایی نداشت
و تو آنقدر دور رفتی
که آهسته
آهسته
قسمتی از شب باشی
حالا هر چقدر آفتاب خودش را تکه تکه کند
هیچ جای زمین گرم نخواهد شد
هر شب قبرستان مست می کند
زیر گریه می زند
دریا می شود
و به پای ما می افتد
قبرستان با آخرین سنگ به آشپزخانه رسیده
و ساق های خیس مادر
به فکر زمین است
که ما هر چقدر زیر پایش را کندیم
بهشت پیدا نشد
در نبود تو
ناگهان آنقدر بزرگ شدیم
که از کوهستان صخره به دوش برگردیم
و زیر لب بگوییم:
باران همیشه
فردای آخرین روز می بارد
باران همیشه
شبیه تو می آید...
Mahtab70
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ قبل از ظهر
آخرین جرعۀ این جام
همه میپرسند:
چیست در زمزمۀ مبهم آب؟
چیست در همهمۀ دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بیحاصل موج؟
چیست در خندۀ جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن مینگری!؟
ـ نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمیاندیشم.
من مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه،
صحبت چلچلهها را با صبح،
نبض پایندۀ هستی را در گندمزار،
گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل،
همه را میشنوم
میبینم.
من به این جمله نمیاندیشم!
به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو میاندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچلهها را، تو بگو!
قصۀ ابر هوا را، تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقیست،
آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش!
فریدون مشیری
از مجموعۀ «بهار را باور کن
+Lily
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۲۲ قبل از ظهر
موسیقی عحیبی ست مرگ
بلند می شوی
وچنان ارام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس
تو را نمی بیند
گروس عبدالملکیان
mahan7
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۰ قبل از ظهر
عاشقت باشم می میرم
یا عاشقت نباشم؟
نمی دانم کجا می بری مرا
همراهت می آیم
تا آخر راه ...
و هیچ نمی پرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی می میرم
یا عاشقم نباشی؟
این که عاشقی نیست
این که شاعری نیست
واژه ها تهی شده اند
بانوی من !
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم !
با تو عاشقی کنم
یا زندگی ؟
در بوی نارنجی پیرهنت
تاب می خورم
بی تاب می شوم
و دنبال دست هات می گردم
در جیب هام
می ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می گردم
و از تنهایی خودم وحشت می کنم.
بی تو زندگی کنم
یا بمیرم ؟
نمی دانم تا کی دوستم داری
هر جا که باشد
باشد
هر جا تمام شد
اسمش را می گذارم
آخر خط من.
باشد ؟
بی تو زندگی کنم
یا بگردم ؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست می شوم
خودم را می آویزم به شانه ی تو.
با تو بمیرم
یا بخندم ؟
امشب اسبت را می دزدم
رام می شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟
از نداشتنت می ترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همه اش می ترسم
وقتی نیستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست ؟
واژه ها را نفرین می کنم
و آه می کشم
در آیینه ی مه آلود
پر از تو می شوم
بی چتر.
من
بی تو
یعنی چی ؟
غمگین که باشی
فرو می ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.
تو بیشتر منی
یا من تو ؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا می زنم.
آنقدر صدا می زنم که بگویی :
جان دلم !
+Lily
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است
جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند
پوچی ست و جو بر ماسه ها نقش بسته است
صدا نیست
دریا-پریان مدهوشند
آب از نفس افتاده است
لحظه ی من در راه است
و امشب ؛ بشنوید از من
امشب ، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد
امشب سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندی به فراترها خواهد ریخت
بی هیچ صدا ، زورقی تابان ، شب ابها را خواهد شکافت
زورق ران توانا که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن می کند
که دستانش تردید مرا می شکند
پارو زنان از آن سوی هراس من خواهد رسید
گریان به پیشوازش خواهم رفت
در پرتو یکرنگی ، مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد.
سهراب سپهری
غریبه - تنها
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۰۴ قبل از ظهر
دستای من سرده ، یعنی که من تنهام
یعنی ازت دورم ، یعنی تو رو میخوام
دستای من سرده ، یعنی که دلتنگم
یعنی برای تو با گریه میجنگم
دستای من سرده ، یعنی که دل کندی
یعنی که غمگینم ، اما تو میخندی
دستای من سرده ، یعنی که پر دردم
یعنی دلم میخواد ، پیش تو برگردم
پری 63
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ قبل از ظهر
بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود ....
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم
aura
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۸ بعد از ظهر
کدام تکهی جهان
ما را جدا کرد
کدام تکهی جهان
ما را تنها برای چند روز
دوباره به هم میرساند
تا خطوط تازهی شعر را آواز بخوانیم
تا دوباره پرواز را بیاموزیم
تا گذشتهی فراموشکار را
به یاد آوریم
تا دوباره همدیگر را
بدرود بگوییم.
NILOUFAR
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
نبین تنهایم
تنهایی ام دروغی ست
شهری ست شلوغ توی دلم
پر از آدم هایی که همه شان منم
پر از آدم هایی که همه شان تویی
من دوست بارانم
با خیال راحت برو
من تنها نمی مانم
* ترنم بهار *
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
من روز خویش را
با آفتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم.
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف میزنم
وز شوق این محال:
که دستم به دست توست!
من،جای راه رفتن،
پرواز می کنم!
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.
گاهی میان مردم،در ازدحام شهر
غیر از تو،هر چه هست فراموش می کنم.
"بخشی از شعر مشرق خیال"
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
روزهایم را
خیابانهای شهر میگیرند
شبهایم را؛ خوابهای تو.
" بیولوژی " هم نخوانده باشی
میفهمی چه مرگَم شده است!
رضا کاظمی
REAL LOVE
۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
نیایی
بهار نمیآید
پرستوها بیکار میشوند
درختها، غمْ باد.
حالا من هیچ؛
چه گناهی کردهاَند این بیچارهها؟!
* ترنم بهار *
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
تازگی ها آفتاب از خود جوابش كرده است
همنشين سايه های اضطرابش كرده است
حال و روزش مثل آدم های معمولی که نیست
غیر عادی بودن دنیا خرابش کرده است
برگ را و مرگ را، پاییز را حس می کند
زرد و سرخ و ارغوانی ها مجابش کرده است
شرح حال بودنش اندازهء یک صفحه نیست،
داغ دارد؛ باغ بی برگی کتابش کرده است
ماهي روحم به اقيانوس هم راضی نبود؛
طفلكی لالايی اين بركه خوابش كرده است
طفلكی يك لحظه غفلت كرد،
عاشق شد...
و بعــد
تازه فهميدم كسي آدم حسابش كرده است!!!
*
تازگی ها، آه اما تازگی ها ،تازگی...
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است.
"فرهاد صفریان"
bahar1313
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه ی اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم .
اكر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم .
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
فارقلیطا
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر
دیروز تلقین خوشبختی را تمرین می کردم ،اما تلقین بی فایده است ، لبخند نقاشی شده بر لبانم خط خوردگی دارد ، حتی کودکان لبخند ناشیانه نقاشی شده ام را به سخره می گیرند .....
REAL LOVE
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۱۹ بعد از ظهر
نیایی هم
بهار میآید.
حفظِ آبروو کُن؛
بیا !
(mina)
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر
با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟
بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهایی ام سرگشته شیدایی ام
دیوانه ای رسوایی ام, تو هرچه میخواهی بگو
mahan7
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر
" الا یا ایها الساقی " !
این تو ، این پیاله ، اینم طهورای خودمون
می مثلا با قافیه ی خودت : باقی !
که ما فرقشُ نفهمیدیم با این یکی چیه ؟
راه به راه رفتیم تا رسیدیم به یه رویا
به یه رویای خیال
بعد برگشتیم سرِ جا اَوَلِمون که چی ؟!
که مثلا " ادر کاسا و ناولها " ... !
خب اینو از همون اول می گفتی دختر !
اول و آخر نداره عشق
مشکل که افتاد ، بذار بیفته
بنویسش پای شکسته ی ما !
mahan7
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
اگه ممکنه مال من پُر تر باشه
با ماءالشعیر
لیموی تازه ی تابستونی !
قرینه ، قدِ دو تا مشتِ باز
ترش عینِ عسل !
حالا سه تار بزن ستاره ی اهل تبریزِ من !
یکی اهل آملِ ، اما تا باد میاد
بوی پیرهن دریا میاره صاف با خودش
میگه بیا ، حالا اگه تونستی ، ترانه نگو !
می آیی خوابِ چگور و گریه های دریا رو تمرین کنیم ؟
sydney
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود
دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانهی تو است که عاقل نمیشود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای
از آسمان فاصله نازل نمیشود
خط میزنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟
میخواستم رها شوم از عاشقانهها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود
تا نیستی تمام غزلها معلّق اند
این شعر مدتیست که کامل نمیشود
REAL LOVE
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
خورشید را در آغوش گرفتهای
پاهایت را به بوسههای دریا سپردهای
مووهایت را به دستِ نسیم.
چه خوش غیرتم من!
REAL LOVE
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
گیسووهات را که میتکانی در باد
منْ جایِ خود،
پرندهها را هم میگیرند
به جُرمِ بَدمستی!
REAL LOVE
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
تنهایی
کبوتریستْ جَلد
هرچه میپرانمَش
دوباره بازمیگردد به خانهاَم
pari.maloos
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق (http://www.irannaz.com/news_cats_30.html)زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …
REAL LOVE
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۲۷ بعد از ظهر
وای اگه خون سیاوش دامن شبو بگیره
اگه باز به زخم رستم سهراب قصه بمیره
وای اگه درفش کاوه بشه باز خنجر ضحاک
اگه باز از تخت جمشید خسرویی بیوفته رو خاک
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهاد و ببینه
دیگه از غرور این خاک چی میمونه چی میمونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه میخونه
کاشکی از بغض دماوند خون نشه قلب ستاره
کاش نیاد روزی که مهتاب توی کوچه پا نزاره
کاشکی از چشمای مجنون خواب لیلی رو نگیرن
کاش فرشته های عاشق توی آسمون نمیرن
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهاد و ببینه
دیگه از غرور این خاک چی میمونه چی میمونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه بخونه
غم سردارای جنگل به دل خزر میمونه
دوباره خروش کارون قلب شب رو میسوزونه
چشمای معصوم زرتشت از یاد ارس نمیره
قلعه ها میریزن اما بغض بابک نمیمیره
دیگه از غرور این خاک چی میمونه چی میمونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه میخونه
بابک صحرایی
REAL LOVE
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۳۶ بعد از ظهر
یه پیانو یه گل سرخ یه چراغ نیمه روشن
یه شب ستاره سوز و آخرین ترانه ی من
غم جمعه های سرد و یاد تلخ حرفای تو
زخم انگشتای خسته م رو تن سرد پیانو
توی بن بست ترانه دیگه خاتونی ندارم
تا دوباره یه ملودی روی گریه هاش بذارم
ددیگه فرصتی نمونده واسه نت کردن فریاد
نای گریه کردنم نیست واسه تو که رفتی بر باد
رویه صندلی چوبی اینجا پشت این پیانو
می خونم که خوندنی نیست غم تلخ حرفای تو
کوچ مهتابو هنوزم ندیدی با چشمای خیس
نگو از ترانه بازی هر غمی که خوندنی نیست
یه پیانو یه گل سرخ یه چراغ نیمه روشن
یه شب ترانه سوز و نت به نت شکستن من
یاد گریه ی من و تو تو شبای بی گناهی
واسه اون ستاره هایی که می مردن اشتباهی
بابک صحرایی
R ! R a
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
چشمک زند به بخت سیاهم ستاره ای
داده ست روشنی به شبم ماهپاره ای
ای ماه شبفروز ز من درگذر که من
از خلق روزگار گرفتم کناره ای
دشتم فریب خورده ز هر ابر تیره ای
یا چوب خشک سوخته از هر شراره ای
بگذار مست باشم کاین درد کهنه را
جز با می کهن نه علاجی نه چاره ای
از من تو درگذر
ه دگر در خور تو نیست
مردی دلش ز تیغ جفا پاره پاره ای
هیچم خطا نبود و دلم را شکست و رفت
دامن کشید از
چو من هیچکاره ای
سنگ صبور طاقت اندوه من نداشت
درهم شکست از غم دل سنگ خارهای
فارقلیطا
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۲۹ بعد از ظهر
شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،
زندگی یعنی چه
مادرم سینی چایی در دست ،
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم ، تکه نانی آورد ،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد ،
تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا ، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای ، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب ، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ
زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی ، جمع طپش های دل است
زندگی ، وزن نگاهی ست که در خاطره ها می ماند
زندگی ، بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را دریابم
R ! R a
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۳۶ بعد از ظهر
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند
است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم
از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
R ! R a
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
این غروب غمزده
بر من ببار
بر برگهای بی طراوت من
اما اب عقیم بی نم باران گذشت و رفت
عابر به سوی من
بر شاخسار من
بر
شاخسار بی بر و برگم نظر فکن
اینجا
هر چند چشمه سارا روان نیست
بنشین
بنشین دمی و بر من تنها نگاه کن
عابر
این هیچ التفات شتابان گذشت و رفت
ای پر کشیده جانب ناهید و ماه و مهر
جولان دهنده در دل این واژگون سپهر
هشدار بیم غرش توصان
هشدار بیم
بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشین
اما پرنده
هیچش به دل نه بیم ز توفان گذشت و رفت
هان آهوی فراری این صحرا
تا دوردست می نگرم
صیاد نیست در پی صید تو بازگرد
قدری درنگ در بر من
قدری درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت
شب می رسید و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسیط بیابان گذشت و رفت
فارقلیطا
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،
زندگی یعنی چه
مادرم سینی چایی در دست ،
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم ، تکه نانی آورد ،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد ،
تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا ، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای ، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب ، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ
زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی ، جمع طپش های دل است
زندگی ، وزن نگاهی ست که در خاطره ها می ماند
زندگی ، بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را دریابم
* ترنم بهار *
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
من سکوت خويش را گم کرده ام .
لاجرم در اين هياهو گم شدم .
من که خود افسانه ميپرداختم ,
عاقبت افسانه مردم شدم !
اي سکوت اي مادر فريادها !
ساز جانم از تو پر آوازه بود .
تا در آغوش تو راهي داشتم ,
چون شراب کهنه شعرم تازه بود .
در پناهت برگ و بار من شکفت ,
تو مرا بردي به شهر يادها ,
من نديدم خوشتر از جادوي تو ,
اي سکوت اي مادر فريادها .
گم شدم در اين هياهو گم شدم ,
تو کجايي تا بگيري داد من ؟
گر سکوت خويش را ميداشتم ,
زندگي پر بود از فرياد من !
فریدون مشیری
(mina)
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۳۴ بعد از ظهر
دلتنگم از این قابهای مضحک بی روح
لبخندهای خشک
احوالپرسیهای معمولی.
چشمان من
تصویری از جنس تو میخواهد.
(mina)
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
دستهای تشنه ام، باران
گامهای خسته ام، همراه
پلکهایم، خواب میخواهد
خوابهایم، ماه.
(mina)
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۵۱ بعد از ظهر
روی این صندلیهای تاریک
یک نگاه تو کافی است
یک نگاه تو
- حتی اگر نیم جرعه -
خستگیهای یک عصر دلمردگی را
تلافی است.
harki00
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
مولانا جلال الدین بلخی رومی
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
...آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
harki00
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۵۴ بعد از ظهر
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دستخطی که ترا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند...
(mina)
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۵۷ بعد از ظهر
هرکه میرود سراغ آینه
گرد و خاک میکند.
دستمال آبی آش به دست
میرسد نسیم
حرفهای پُر غبار را
پاک میکند.
گر نسیم نیستی
گرد و خاک هم نباش.
REAL LOVE
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ بعد از ظهر
ز من و تو روی ساحل تنها یک رد پا مونده
رفتی اما رنگ چشمات تو نگاه دریا مونده
از من و تو توی جنگل بین شابلوطای پیر
هنوزم عکس دو تا قلب رو تن درختا مونده
از تو تنها یادی مونده پشت این پنجره ی سرد
یاد اون چشمای نازت که منو دیوونه می کرد
یاد اون ساعت سنگین لحظه ی وداع آخر
که بهت با گریه گفتم یه روزی دوباره برگرد
شب ویرونی آینه شب سوختن ستاره
شبی که با خنده گفتی دیگه فایده ای نداره
حالا من موندم و یاد عشقی که شکست و فرسود
یاد آغوشی که یک روز تکیه گاه بغض من بود
هنوزم وقتی غروبا دریا رنگ غم می گیره
وقتی تو دستای صخره موجی آهسته می میره
من به یاد تو می افتم نازنین رفته از دست
اما افسوس دیگه انگار واسه گریه خیلی دیره
(mina)
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
رفتی و با خود
بوی باران را ازین دیوارها بردی
تشنگی اکنون
لحظههای خستهای دارد
امتداد چشمهایم را
هیچ ابر دلپذیری پر نخواهد کرد
رفتی و ما را
غیر دلتنگی، کسی چیزی...
REAL LOVE
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
وای از اون شبی که صبح نمیشه
از غمی که می مونه همیشه
وای از اون که خیلی دوستش داری
اما نمی تونی به روش بیاری
وای از این که قدرتو ندونن
بیان بگن می مونن و نمونن
وای از اون که خیلی دوستت داره
اما باید بره تنهات بزاره
حال و هواتو نه
تنهاییاتو نه
درد و غماتو
نمی دونن
غم صداتو نه نه
تنهاییاتو نه نه
حال و هواتو نه نه
نمی دونن
نمـــــــــــــــــــــــ ـــــی دونن
وای از اونروزی که می دونیو
می خوای بری نمی تونیو
دیر شده بسته تموم راها
خسته شدی از خودتو نگاها
وای از آدما و قصه هاشون
وای از عمریکه سوزوندی پاشون
عادته شونه که تو رو برونن
وقت خوشی تو رو خودی ندونن
حال و هواتو نه
تنهاییاتو نه
درد و غماتو
نمی دونن
غم صداتو نه نه
تنهاییاتو نه نه
حال و هواتو نه نه
نمی دونن
نمـــــــــــــــــــــــ ـــــی دونن ...
(mina)
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
تنهاییم را با خدا قسمت می کنم...
روی زمین
تنهایی ها تقسیم نمی شوند
تکثیر می شوند
REAL LOVE
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
ناصر رستگارنژاد
مهتاب . ای مونس عاشقان
روشنایی آسمان . آه مهتاب...
ای چراغ آسمان
روشنی بخش جان
کو ماهم؟...
نزدت چه شبها با او در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا . لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
مهتاب . امشب که پیش توام
او رفته و من مانده ام . آه افسوس...
رفت و آن دوران گذشت
سر نهم بر کوه و دشت
از هجرش...
نزدت چه شبها با اون در آنجا بودیم
فارغ ز دنیا . لبها به لبها بودیم
با یکدگر ما پیش تو تنها بودیم
مفتون و شیدا غرق تماشا بودیم
sydney
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ قبل از ظهر
همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم
دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم
تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم
نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم
نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم
!tara
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۳۷ بعد از ظهر
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا میشود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
مولوی
*Sepid*
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
کدامین شب از آن شب تیره تر بود
که زهرا حایل دیوار و در بود
شبی کاندر هجوم تیغ بیداد
سرت را سینه زهرا سپر بود
زمان بر سینه خود سنگ می کوفت
زمین از داغ زهرا شعله ور بود
عطش نوشان کوفی آتشین اند
که حتی کوثر آنجا بی اثر بود
شراب کوفیان خون حسین است
شراب فاطمه خون جگر بود
تو می دیدی ولی لب بسته بودی
که آیین محمد (ص) در خطر بود
ندانستم که در چشم حقیقت
کدامین مصلحت مد نظر بود
گلویت استخوانی آتشین داشت
که فریادت فقط در چشم تر بود
چرا ابلیس را رسوا نکردی؟
عقاب تیغ تو بی بال و پر بود؟
فدای تیغ عریان تو گردم
کسی آیا ز تو مظلوم تر بود؟
آرام.د
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۴۹ بعد از ظهر
امروز هم برای خودش
روزی ست
می بینم زندگی
باز روایت دوباره ی خود را
پیش رویم گشوده است
هنوز هم چیزی به اسم عشق ادامه دارد
.
.
.
sydney
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
همین شوق دمادم میتواند...
و بارانی که نم نم میتواند...
دلم را - بس که گنجشک است - حتا
نگاه سادهای هم میتواند...
نه مثل یک دوبیتی از بَرَم کرد
نه حتی لحظهای هم باورم کرد
پَری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پرپرم کرد
به گلها، خارها، گنجشک دادی
به گندمزارها گنجشک دادی
تشکر میکنم، در قحطی عشق
به شعرم بارها گنجشک دادی
اگر زخم تنت پیراهنم بود...
پر از رقصیدنت پیراهنم بود...
من و تو هر دو یک گنجشک بودیم
اگر پیراهنت پیراهنم بود
نمیدانم در اینجا چند گنجشک...
گره خورده دلم با چند گنجشک؟
دوبیتی در دوبیتی عاشقی را
ادامه میدهم تا چند گنجشک؟
برای تو نگاهی تر نکردند
گلی را قد تو پرپر نکردند
«دل گنجشکها تُرد است» صد بار
به مردم گفتم و باور نکردند
چرا شعری نخوانم، سنگ باشم
فقط ساکت بمانم، سنگ باشم
نگاهم لهجهی گنجشک دارد
چگونه میتوانم سنگ باشم؟
تو میخواهی مرا انگار گنجشک
نگاهم میکنی هر بار گنجشک...
چه احساس عجیبی با تو دارم
کمی انسانم و بسیار گنجشک
دو دست خالی ام را می پسندند
دل پوشالی ام را می پسندند
فقط گنجشک های پرشکسته
شکسته بالی ام را می پسندند
به من، غم های دنیا را سفر داد
سفر، باران به چشمم بیشتر داد
سفر می خواست من تنها بمانم
سفر گنجشک ها را بال و پر داد
مرا دیوانه و شبگرد، او کرد
مرا غمگین، مرا دلسرد، او کرد
سفر، با دست خود گنجشک را برد
"به او نفرین" که هر چه کرد، او کرد
نه تنها دامنت گنجشک دارد
گل پیراهنت گنجشک دارد
دوبیتی گفتنت را دوست دارم
دوبیتی گفتنت گنجشک دارد
پر از احساس باران باشد اما...
درختی در خیابان باشد اما...
مرا بنویس: گنجشکی که یک عمر
دلش می خواهد انسان باشد اما...
نجیب و بی ریا بودیم اما...
و با درد آشنا بودیم اما...
منِ دلتنگ و باران و دوبیتی
سه گنجشک رها بودیم اما...
جهان چشم تری دارد که انگار
دل ناباوری دارد که انگار
ولی من، هر چه بی گنجشک باشم
دلم بال و پری دارد که انگار...
من و تو هیچکس را دوست داریم
بهار خار و خس را دوست داریم
نمی کوچیم از این غربت، من و تو
هوای این قفس را دوست داریم
به باران ها تنت را می فروشی؟
بهار دامنت را می فروشی؟
به گنجشکان شهر آهن و دود
گل پیراهنت را می فروشی؟
ببین، برشاخه ها کال است گنجشک
رها، افتاده، پامال است گنجشک
بیا، بی دست های مهربانت
فقط مشتی پرو بال است گنجشک
چرا بال و پر گنجشک ها را...؟
چرا چشم تر گنجشک ها را...؟
چرا باید بسوازانیم، از گل
دل نازکتر گنجشک ها را؟
نخواهم شد پرو بال کسی که...
نمی گریم بر احوال کسی که...
اگر گنجشک من باشی، از امشب
نمی گردم به دنبال کسی که...
من و تو، خسته و ناچار، در شهر
دوتا گنجشک بی آزار، در شهر
دعا کن لااقل بعد از من و تو
نروید این همه دیوار در شهر!
رها باشیم از غم ها نترسیم
وَ از آوار ماتم ها نترسیم
بیا گنجشک هم باشیم، یک عمر
ولی از چشم آدمها نترسیم!
تو باید بوی نیلوفر بگیری
مبادا رنگ خاکستر بگیری
تو باید آنقدر گنجشک باشی
که با هر قطره باران پر بگیری
به من، ای شوق بی پایان، کمک کن!
به این گنجشک سرگردان، کمک کن!
بلد هستی زبان قطره ها را
به من در خواندن باران کمک کن!
چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی
من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی
«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است
پر از رقصیدن گنجشک ها باش
همیشه بر تن گنجشک ها باش
به مردم اعتمادی نیست، باران
خودت پیراهن گنجشک ها باش
نمی ماند تناور شانه ی من
فرو می ریزد آخر شانه ی من
مترسک هستم و بار گرانی ست
پر گنجشک ها بر شانه ی من
به یک رنگی تظاهر کرده بودند
حیاط خانه را پر کرده بودند
تو بودی، آن همه گنجشک اما
مرا بی تو تصور کرده بودند.
هوا سرد و پر گنجشک ها خیس
دو هم درد و پر گنجشک ها خیس
تمام شهر، ما را زیر باران
رها کرد و پر گنجشک ها خیس
من و تو تا کجا بی چکمه و چتر؟
دو در باران رها، بی چکمه و چتر
یکی از عابران حتا نپرسید:
چرا تنها، چرا بی چکمه و چتر؟
تو که هر شب غزل می خوانی از من
نگاهت می شود بارانی از من
مترسک نیستم، گنجشک ها را
چرا بیهوده می ترسانی از من؟
بگو گنجشک ها از من نترسند
از این یک تکّه پیراهن نترسند
بگو کاری ست زخم عشق، امّا
برای عشق از مردن نترسند
سید حبیب نظاری
* ترنم بهار *
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر
« رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهيان ميگفتند:
هيچ تقصير درختان نيست.
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چينهاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
و بگو ماهيها حوضشان بيآب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
18خرداد
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
عبور
یکشب ترا، ز شبنم مستانه عبور می دهم
از مرز یک خواب زمستانه عبورمی دهم
با ساقه ات به سایه سار مهتاب چو شوم
ازهر مژه ،اشک را چو شانه عبور می دهم
آهسته جام را ز کلبه ی غنچه سر بکشم
تا چشم رهگذر از، جوانه عبور می دهم
در کهکشان برگ ، چو مشتری بشوم
ناهید و زهره را ز کرانه عبور می دهم
تا انتهای ریشه ی خاطره ها بروم
رویای آب را زخاک زمانه عبور می دهم
با یک هزار حیله ی گلهای کاغذی
شهرزاد قصه را ، به بهانه عبور می دهم
نیمایم و بدین خوشم ، که بوی یاد ترا
از کوچه باغ این ترانه عبور می دهم
18خرداد
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
پشیمانی
می روم شاید نبینی ، روی غم آلود را
تا نگویی کین پشیمانی ، چه دارد سود را
محفلی با ساقی و ساغر به مستی داشتم
می نخواهم من دگر ، زان بزم شهد آلود را
تیغ های سهمگین از چشم جادو می زدش
می زدایم نرگس از ، هر تیر زهرآلود را
عهدهایی بسته ام با جام لیلی من ، ولی
می کشم خط ، بشکنم پیمان خون آلود را
دودی از آتشفشان قله ی عشقی شدم
سوز دل در سینه ، آتش می زند آن دود را
تا که می ریزد به رخ ، چون آبشاری درشبی
اشک های پر گنه ، پیشی بگیرد رود را
از غبار فتنه هایش ، می کشم دل را برون
ابرها می بارد اینک ، روح خاک آلود را
آزمونی کرده ما را ، لیلیِ صاحبدلی
در قبولی می کنم مجنون ، دل مردود را
زاده می گردد چو نیما از بهار لطف او
کن نوازش طفل را، سامان بده مولود را
مینا
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
از هرچه برای شما آورده ايم
نَذری عظيم برداريد
که اين تهنيتِ اهل ترانه است!
شرابِ علف
شيره ی غليظِ نور
نوشداروی دانايان.
ما اين گونه ارزان
ما اين گونه ساده
ما اين گونه بیخيال
راحت و آسوده از اقليم خيال و
خوابِ جهان در گذشته ايم.
مینا
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
حيرت آور است
من آوازهای شما را میشناسم
من آوازهای شما را فهميده ام
میفهمم چه عزتی دارد اين زندگی،
به وقت که در دانايیِ تمام
جهان زاده میشود،
و آدمی نرمش حروف را حس میکند
و آدمی از هوای حوصله ی بسيار ... بسيار میشود.
روزی را به ياد آر
که توانِ برخاستنِ سکوتت نبود
و به روزی بينديش
که توانِ سکوتِ برخاستنت نخواهد بود!
حالا سوارانِ ستاره سان می آيند
نترسيد از ترانه هاشان
گوش فرا دهيد
از آسمان میخوانند
و سپيده دم از پسِ غبار اسبهاشان
زاده خواهد شد.
REAL LOVE
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۴ قبل از ظهر
در نینی چشمانم چو فوارهای روئيد
بالا رفت
بالاتر
آرام اوج گرفت
آرامتر مرد
و صدای تعزيهخوان در لابلای آبها
و شرشرها
کودکی خموش بود
کاش در آسمان فوارهها عروسی بود
تا دامنش را خيس کنند
و چشمانش را
از اشک شادی لبريز
من هرگز مرگ فوارهها را دوست ندارم
چرا کسی به فکر فوارهها نيست
مگر مرگ فوارهها غمانگيز نيست
هر برخواستن افتادنيست
اين جبر است اختيار نيست
خط بطلان میکشم بر گفتهام
اين تقدير است شوخی نيست.
mahan7
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر
من از راهی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش
راهی نیست
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسم آسانِ اسم تو برگردم
من به شنیدن اسم تو عادت دارم
"سید علی صالحی"
REAL LOVE
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر
آن شب که آسمان شکوفهساز بود
آن شب که ماه نقرهای
گيسوان در آينه زمين شانه میکرد
و تارتار موی را
بر فتاده تختهسنگ
بر موجهای رام میآويخت
آن شب که مرغ شکارگر خسته از روز
بيدار نشسته بود
آن شب که تار و پود سوخته مرد ماهيگير
بر پيکر ساحل پيچيده بود
آن شب که قايق چوبی پير
بسته بر تيرکی استوار
همچنان
زير ماسههای مرطوب ساحل
قلب پاک يک ماهی نقرهای
محکوم به تپيدن بود.
χχχχχχχχ
آن شب روی شنفرش کرانه دريا
زير سقف ابر
ماهی نقرهای رقص مرگ و موج میكرد
موج مرگ
مرگ موج
دست كشدار دريا
تا گردن يار سنگی حلقه زد
ماهی نقرهای به شيب ملايم گونه دلدار
پایكوبان گريخت
فرياد رشكآميز ماه نقرهای
از پس ظلمت اندوه
فرار موج در موج كبودیرنگ آب نرم
بر قامت زبر ساحل
گريز مرگ ماهی نقرهای
به ژرف سيهفامی چشم موج يار
مرغ سپيد بالگشای
از اوج كوه سنگی مغرور
پيامآور مرگ ماه نقرهای
مرگ موج
با هدايائی از مرغهای زرد زندگی
برای زن زائوی لگدمال زخمي.
.
REAL LOVE
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ قبل از ظهر
ديشب ماه باز
كنار پنجره نشسته بود
دسته گلی از مهتاب را
بی اشاره من
بر طاقچه دلم نهاد
باز بی اجازه من
از پنجره ذهن من گذشت
و به نرمی
روی فرش زبر زندگی نشست.
آرام به ديوار آبی خانهام تكيه داد
و با سر انگشتان سردش
شاخه گلی به قاب عكس جوانيم هديه داد
هميشه اينگونه میآيد
وقتی دلم گرفته است
وقتی دلم گرفته است.
ماهی نگاه من
از آبشار پنجره
غوطهور میشود
در رود سياهی كه میبينم
گاهی
سوسو میزند
چشمهائی كه نخفته است
مثل من
اما فوارهها
خسته از تكرار
همه خفتهاند.
باغچه
خسته از لگدمال بازيهای كودكانه
گاهی آه میكشد
ولی هنوز
امانتدار توپ كودكی من است.
ديگر ميان سايهها
هيچ تفاوتی نيست
ديگر هيچ رنگی
احساس تنهائی ندارد
ديگر هيچ صدائی
نگران بازگشت خود نيست
اگر صدائی هست
شايد صدای نبض من است.
ديگر نيازی به آينه نيست
خود را میتوان
در خويشتن ديد.
ديگر پاره پاره نيست
شهرمان
با كوچهها و راهها
ديگر هيچ راهی نيست
تا حتی منتهی شود به هيچ.
باز شب
باز پنجره
در شب من
همه نور دارند
در دور دست او
همه حتی سو دارند
در اين قاب تاريك
همه اما
يك قطره رنگ سپيد دارند.
سبد هر بامی
سهمی از شهاب دارد
و سهم من
شايد نوری باشد
از آذز دلم
پنهان زير خاطرات من.
در شب من
هيچ نگاهی زخمی نيست
ديدن زلال است
و هر بستری مهتاب دارد
تزوير لبخند نمیزند
و تمنا را میتوان نوشيد.
مینا
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۴۶ قبل از ظهر
کجایی ای آغاز گر سپیده
و ای ستایشگر نسیم
تو را در کدامین سجاده ببویم
و در عطش کدامین سوگند
و در پناه کدامین خیال بجویم ...؟
از اینجا تا تلاطم امواج عشق از اینجا
تا تو فاصله بسیار است .
کنار واژه های عبوسم دوباره جمله ای بنویس
پر ازخورشید.
گوش کن دوباره صدایم را در نامه بی پایانی که
در ذهنم برایت نوشته ام خواهی شنید.
منتظرم میدانم باز هم در جاده سبز نگاه تو
مسافری خواهم شد ...
SaRa
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۵۴ قبل از ظهر
ما تکيه داده نرم به بازوي يکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهايمان چو شاخهء سنگين ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپيدي کنار تو
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد
هر لحظه ميچکيد ز مژگان نازکم
بر برگ دستهاي تو شبنم سپيد
گوئي فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهاي کوچکشان چنگ ميزدند
در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود
محراب راز پاکي خود رنگ ميزدند
پيشاني بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو درياي روشني
با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود
در زير پلکهاي تو روياي روشني
من تشنهء صداي تو بودم که مي سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش مي کنند
افسانه هاي کهنهء لبريز راز را
mahan7
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۰۳ قبل از ظهر
باز خو می کنم
به شب
که در آغوشِ من سوزِ بی خوابی ُ
بر شانه هایم
بارِ سنگینِ دوریِ توست
آنجا که باشی
ستاره می روید
بر آسمانش
باش تا باشم
تکیه بر نفس هایت
هر کجا می روی
هر کجا می بری
من با تو باشم
شب ، بی تو طولانی ست
من ، بی تو بی طاقتم
نشانیِ پنجره ام را
از ماه بگیر
جاده ی بیداری ام را نشانه برو
شاید پلک هایم
توانِ عبورِ دوباره ی انتظار را داشته باشند ..
تو نیایی
تو را نیابم
ناگه
یک شب
به دوش می برم
رنجم را
خلوتِ اجباریِ امشب
به هوای نگاهت نرسید ...
رویا
هنوز خیابانِ شهر دو دل است
کسی می آید
کسی می رود
این نامه نیست
بی خوابی های شبانه است
که می بارد بر ابرهای سپیدِ دفترم ...
نامه هم بخوانی اش
نامِ توست تا بی نهایت
بر برگ هایش
نگاه !
من درخت می شوم
تو رویای پروازم
می دانی
ما به رفتن عادت کرده ایم
چرا کسی را نمی یابم
دستی را اهلی کند و بماند ...
بگذریم
بگذار باز ، بازگردیم به دل های خودمان
در قلبِ ذره ذره ی ایمانم
هزاران هزار وعده ی دیدارِ توست ...
زمزمه کنان ؛
او می آید ، می آید
تا زمستان را دور بزند
و دست هایت را
بهاری دوباره ببخشد ...
تو می آیی
می آیی
تا دست هایم را
بهاری دوباره ببخشی
"سید محمد مرکبیان"
* ترنم بهار *
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۹ بعد از ظهر
باز در پنجه ی تاریکی شب
سوز این سینه ی من حسرت تست
باز در سجده ی کفر آلودم
یادت ایمان مرا با خود شست
چشمت افسونگر احساس نیاز
رقصت احیاگر بی تابی هاست
هم در این خانه ی پر گشته ز آه
یاد تو علت بی خوابی هاست
باز هم وسوسه ی آغوشت
هست و پی در پی خواهشهایم
و چنین دانه ی انکار از تو
خود جواب من و چالشهایم
ای که احساس مرا می دانی
بگشا چشم خمار آلودت
تا ببینی که چه سوزانم من
از نگاه دل و جان فرسودت
وین همه راز که در شعر من است
همه از باور تو جوشیدست
کاش یکدم به کنارم آیی
ای که عشقت به دلم روییدست ...
nima_A
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ بعد از ظهر
ای تمام غزل ها فدایت
پشت اندیشه ها رد پایت
مانده بر شانه شعر هایم
بار سنگین افسانه هایت
با همین بیت های مه آلود
می سرایم دلم را برایت
هستیم جز همین شعر ها نیست
باز می ریزم آن را به پایت
جای صد زخم در سینه دارم
از تو اما ندارم شکایت
خلوت سرد و سنگین دل را
پر کن از موج گرم صدایت
از توچیزی نمی خواهم آری
جز همین خلوت بی ریایت
با تو باید شبی بود تا دید
غیرت سبزت،ای بی نهایت
smart.b
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
آيا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در آغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
آه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من!
جبران خليل جبران
smart.b
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۳۴ بعد از ظهر
ديشب بود
كه گفتم :
" الهي دورش بگردم "
امروز صبح دور تهران را گشتم.
تو هم بگرد
خلاف عقربه هاي ساعت
من رو به آينده
تو رو به گذشته.
شايدم جايي مثل اكنون با هم ملاقاتي كنيم
بازباران
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
سلام ستاره
دارم ازشب گلایه
یه طرفش یه ستاره
سوی دیگه یه ماهه
خدایش یه تیکه ماهه
ته دلش یه عالمه رازه
خودمونیم ستاره
گاهی وقتاخیلی درازه
زیباولی سیاهه
ساکت،ولی هرزه
آدمامیخورن حیله
میزنن به شب همیشه
شب برات یه تله
میذاره توآستینه
آدمای شبزده
راه میرن توی این شبه
انگاراین شب یه بختکه
که افتاده به جون آدمه
یکی توخونه نشسته
چشاش وبه ماه بسته
یاراین خونه رفته
قصه اونم درازه
ازته دل دادمیزنه!
گوش کن ستاره
داره خداروصدامیزنه
میگه نشنیدی توصدامو
ندیدی گریه هامو
تاکی بگم رحیمی
خدای من،کریمی؟
چرادراروروم بستی؟
توبودی که میگفتی
حل میشه مشکل بایه صبری......
صبرکردم ولی ندیدم
اون قولایی که دادی
گفتی بخون ام یجیبی
تادورکنم هرمشکلی
خوندم منم دعایی
ولی بازم تنهام گذاشتی
گفتی بخون یه حمدی
تاببرم ازتنهایی
منم گفتم توحمیدی
تابهم نگی تودروغی
ولی هرروزهرشبی
دادی به من یک تبی
گفتی بکن توسپاس
تابگم بهت شاکری
منم کردم یه شکری
تانگی بهم ناسپاسی
ولی تبی گرفتی
دادی بهم یه دردی
بااین دردنذاشتی
آروم بگیره تنی
پس خداجون دارم التماسی
ندارم چشم انتظاری
ندارم آرزویی
دیگه ندارم صبری
بکش به سرم یه دستی
تابرم اونورهستی
دیگه نداشته باشم ترسی
ازاین شبای مستی
sydney
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۲۱ بعد از ظهر
ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال میکنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سرودههای خویش را نمیشناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریهی گیاه را نمیسرود
آه را نمیسرود
شعر شانههای بیپناه را
حرمت نگاه بیگناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمیسرود
نیمههای شب
نبض ماه را نمیگرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شمارههای اشتباه را نمیگرفت
ای شما!
ای تمام نامهای هر کجا!
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه میدهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه میدهید؟
قیصر امین پور
* ترنم بهار *
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۰۹ بعد از ظهر
خط آتش
در پشت ميلههاي قفس، از سر ملال
با خط خوش نوشتم
بيتي به حسب حال:
« اول بنا نبود بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد كاين بنا نهاد»
چشمم ميان خط
بر روي لفظ «آتش» لرزيد، ايستاد
ديدم: هزار شاخة گل را كه بيگناه
در خط آتشاند.
بيدادهاي مشعلهافروز جنگ را
با خط خون خويش
بر خاك ميكشند!
يك قطره اشك سوزان
بر آتش اوفتاد
sydney
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۴۷ بعد از ظهر
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو ، فریب
قاصدک هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
... در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث
(mina)
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۱۹ بعد از ظهر
به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزال ها را
صدای بوق بوق نبودن تو را در
تلفن
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق
خیره میشوم
در برودت این همه حیرت
کجا مانده یی آخر ؟
زئوس
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
هنر گام زمان
ھ. ا. سایه «هوشنگ ابتهاج»
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینهی سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو بههر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم بهنشانی بنشیند
بس تیر که در چلهی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آنروست که خونابهفشان است
بازپچهی ایام دل آدمیان است دردا و دریغا که درین بازی خونین
دل برگذر قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردیاست درین سینه که همزاد جهان است یارب چهقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده درین کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجیاست که اندر قدم راهروان است.
تهران، آذر 1362
زئوس
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
سکوت
پابلو نرودا
من که درون درختی روییدهام
گفتنیهای فراوان داشتم
اما سکوت را چندان فراگرفتم
که باید بس خاموش بمانم،
این راز بر آنکس عیان خواهد بود
که درون زمان زرین بروید
بیوسوسهای جز روییدن
بیسودایی جز عصاره
بیکرداری جز بیگناهی
چندانکه از فراز
بازش خوانند
تا به نارنجی بدل شود.
NILOUFAR
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
جام ملت های اروپا زیباست
تنها برزیل ندارد
و تنهایی هایم تنها تو را
عادت کرده ام به اینکه
بی تو
سوار موتور بشوم
بی تو
فلافل بخورم
و بی تو در کنار دریا قدم بزنم
حتی بلیط فروش سینما هم
با نبودن تو کنار آمده است
تنها
آن سه پیرمرد سر کوچه
به مرگی زودرس مردند
و صفحه کامپیوتری که با نام تو آعاز می شد
به یک جهان مجازی
(mina)
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
نگران نباش
حال ِ دلم خوب است !
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مدامش ، به وقت ِ خواستن ِ تو
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته و
رویای داشتنت را به خاک می سپارد ،
خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند و
بغض های بیشُمارَش را می شُمارد
تو هم ،
تنها لطفی کن
و به وقت رفتنت
به خاک بگو :
روی دلم نه ,
روی سرم بریزد... !!!
* ترنم بهار *
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر
گــاه یک سنجاقک به تــو دل می بندد
و تــو هر روز ســحر مــی نشینی لــب حوض
تا بیایــد از راه
از خم پیچک نیــلوفر هــا
روی موهــای سرت بنشیــند
یا که از قطره ی آبِ کــف ِ دستــت بخورد
گــاه یــک سنجاقک
همه ی معنی یــک زنــدگی است ...
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
نه کم، نه زیاد،
هزار سال تمام
یعنی تمام عمر
تنها زیر پای خود را پاییدم و
از روی خود گذشتم.
تا امروز به برکت کلمات
به عطر آرام آسمان برکشیده شوم.
راه... دشوار بود و
دو دست من
از دعوت خودم به یکی خواب آسوده
خالی تر...!
حیرتا
بیدار نشین شب و روزی
که من بوده ام،
نه جغد به ویرانه ام دیده است و
نه واژه در دهان لال.
من
مقام خاک را
به توتیای نی از نماز ملکوت نوشته ام
تا به یاد آورم که از کجا آمده
چه کرده
و چرا آسمان را در خواب مومنان خسته
مرور میکنم.
پا بر خویش نهادن و از خود گذشتن
راه بر آمدن به آبی ها بود
راه رسیدن به آرامش.
من
پا برخویش نهادم و
از خود گذشتم
بی که بر آمدن از آفاق آفتاب را
خواسته باشم.
آبی ها خود به جانب ام آمدند.
آسمان ها، عشق، امید، آرامش
خود به جانب ام آمدند.
نه کم، نه زیاد،
او که
نظر به دعای دردمندان میهن من دارد
پیاله پرده پوش خویش را
به تشنگان چشم به راه باران
خواهد بخشید.
سید علی صالحی
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
یک زنی آن جاست
آن جا یک زنی
یکی مانده به انتهای غروب
سیاه پوش پایانی ترین مزار
واپسین همین ردیف های مثل هم
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
هیچ کاری نمی کند
تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی
مویه می کند
زنی
آنجا یک زنی آن جاست
طاقت شنیدن مویه هایش در من نیست
نوحه ی نی است غم قمری جوان
و شب که تازه ما
پاس اولش بودیم
بین راه با هم برمی گردیم
حالا
حرفی صحبتی حکایتی ... بگو
کی گم شد کجا چطور چرا ؟
خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی گردد
پایانی تریندامنه را با دست نشانم می دهد
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو
و باز باران است که می بارد
خاکش خیس است
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
سید علی صالحی
(mina)
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۳۸ بعد از ظهر
باز در آب ببین صورت ماه افتاده است
حرف دلهای علی با دل چاه افتاده است
باز مولا که از این شهر دلش غمگین است
در دل کوچه احساس به راه افتاده است
آتش و میخ و در و یاس که پرپر شده است
ردی از آه دل یاس به راه افتاده است
شب....علی....غسل....گل یاس کبود
((گوهری که از صدف کون و مکان بیرون بود))
سر به دپوار نهادست قنوتش آه است
وفقط چاه ز اسرار علی آگاه است
چاه داند که بر آن سینه چه غم ها خفته است
جسم دلدار علی ساکت و تنها خفته است
شب زمانی که زمین حالت خاموش گرفت
باغبان هم گل خود را به سر دوش گرفت
((شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان))
نیمه شب یاس به کف دخترکی در پی آن
رفت تا خاک کند شاخه گل یاسش را
رفت تا خاک کند معدن الماسش را
قامتی خم شده و صورت یک ماه کبود
این فقط گوشه ای از بی کسی زهرا بود
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
هنگام انتحار
هنگامهی خزانست
هنگام انتحار گل سرخ
در کوچههای سنگی
هنگامهی طلوع شب از شب
و رود را ببین که چه هرزابی ست
عشقی نمانده است و نمیدانی دیگر
عشقی نمانده است
نامش فراموش است
از یادم
زیرا که من نه دیگر فرهادم
و او نه دیگر شیرین
بیگانه وار در شب شادی گسار ما
دیگر بهاری نیست
او را نشسته میبینم بر سریر سنگ
هنگام انتحار گل سرخ
مانندهی چکاوک پیری
او را نشسته
خسته و بیزار میبینم
فرهاد وش منم که چنین عریان
در زیر تازیانه رها کرده تن
خم کرده پشت
با تیشه میکوبم
میکوبم
بر قلب بیستون
و خواب تازیانه ی الماس
از جان سرد سنگ
تهی میشود
بر قلب بیستون
بر بیستون سرد تهی میکوبم مشت
خم کرده پشت
میخوانم شیرین را شیرینم را
باری چگونه فرهاد
از یاد میتواند بردن
نام تمام شیرین را؟
هنگامهی طلوع شب از شب
خم کرده پشت عریان
فریاد فریادا
آشفته میشوم
فریاد بر میآورم از دهشت جدایی
ای شهر آشنایی آیا تمام یاران
رخت سفر بستند
و هیچ کس نماندهست
بر سنگوارهیی که نشان از شهری داشت؟
هنگام انتحار گل سرخ
مانند سهره میرود و میسرایی از باغ
و نیلگونه خوابی
میروید
از قلب سهره وارت
ای نازنین بمان و بدان
کاین شب بلند
این جاودانه وار نمیماند
و انتحار گل
و سوگوار خواندن خونین هر چکاوک
آغاز پایانی ست
این جاودانه واری را
آری
تنها اگر بمانی
تنها اگر بمانی با من
مانند سهره یی کهن میداند
چه نیلگونه خوابی دارد
و آفتابی طالع
در خون خوابناکش فریاد میزند
من سوگوارم ای یار
من آن چکاوکم که در آفاق سنگواره شهری
که زیسته ام
و خوانده ام
و خواسته ام تا در آن ویران
نامی نشانی حتی یادی را فریاد گر باشم
و سوگوار
آری
من سوگوار ای یار؟
با من بمان
همیشه بمان با من
و بخوان با من
با من اگر بمانی ای یار
گرم خیال تسلیم
تسلیم عشق بودن تسلیم عشق آری
اما نه با شکنجه تسلیم واماندن
من انتحار شوق گل سرخم
و در تو منتحر
وقتی که عشقی نیست
نامینمیماند
تاعاشقانه باز بنامی
گلهای سرخ را
وقتی که گلسنگی
بی ریشه میماند
و ابرهای سرد سترون
از آسمان شهر گذر میکنند
یادی نمیماند
در این حصار سنگی
تو میروی
تو میروی و باز میگذاری
تنها مرا دراین شهر
مانند ابر سرد سترون
آهسته وار میگذری از فراز شهر
و از کنار من
مانند رود هر رهگذری از کنار دشت
در چشم های خسته وش تو
شکی درخشانست
مانند تازیانه ی الماسی
که میدرد
خارای مرده یی را
ای نازنین! همیشه بمان با من
و در کنار من
و مرگ عاشقانه ی گل های سرخ را
گریان وسوگوار و پریشان خیال باش
من میخواهم
میخوانم
و با تمام تشویشی کز تمام هستی من
با تشویش
از انتحار سرخ گلی میگویم
میگریم در خویش
در شهر آشنایی
یاران خدا را یاران
هنگام انتحار گل سرخ
فریاد سهمگین چکاوک ها را بشنوید
که بر سریر سنگ
از خونبهای غنچه ی سرخی
فریاد بر میدارند
که در حصار کور فراموشی تنها ماند
یاران خدا را لحظه یی درنگی
ای نازنین چگونه رهامیکنی مرا
تاریکوار و عریان؟
شک تو
الماس ست بی شک
الماسی
که میدرد و میشکافد
و میکشد
و هیچ دیگر هیچ
شک تو شک ست
بر یقینی
که منم
که من باید باشم
با هم برهنه تن
و برهنه جان تر
دو آینه ی برابر هم روشن
نه مرده و مکدر
در گردباد طاغی چشمانت
میبینم
فریاد ارغنون را
وقت طلوع خون
در باغ ارغوان
هنگام انتحار گل سرخ
و انفجار شوق
سر میگذارم آرام بر سینه ات
خاموش و خسته میگریم از شوق
وقتی صدای گرم مسلسل
تحریر عاشقانه ی شوق ست
در این زمان زمانه ی تاریکوار بودن
و عطر انتحار تو را میرهاند از خویش
زیرا که انتحار نه تسلیم
هنگامه ی شکفتن
هنگامه ی بهار
و انفجار شوق هزاران نه
یک چکاوک
از دوردست جنگل شهری که مرده است
یا مرده وار مینماید از دور
تنها اگر بمانی با من
آری بیا ای دوست
و از تمام این شب یلدایی
با من طلوع کن
ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ
ای بی من همیشه ی یلدایی
با من
طلوع کن
آنجا
با من تویی
چکاوک بیداری
بی هیچ سوگواری
که عطر انتحار تو را میرهاند از خویش
هنگامه شکفتن
mahan7
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
بر حال این خانه پریشان زار می گریم
بر حال این ویرانه ی بیمار می گریم
درد از نگاه عابران گل می کند در من
بر درد بی درمان این دیدار می گریم
بر بغض هایی که خراشیدند و نشکفتند
بر چشم های خسته و خونبار می گریم
بر آن قد رعنا که می رقصد به رسوایی
تا چون کند نوروز را بیدار می گریم
بر دست هایی که به سوی پنجره راهیست
بر قامتی که هست چون دیوار می گریم
بر رسم های کهنه و دیرین و پا برجا
بر سنتی که می رود بر دار می گریم
بر مانده هایی از تمدن از شکوفایی
بر آنچه اکنون می شود آوار می گریم
رفتار و گفتار و کمی کردار نیکو نیست
بر این همه تلخی که شد پندار می گریم
از این همه رنگ و ریا و خدعه و تزویر
پُر گشتم و لبریزم و بیزار می گریم
می سوزد از آتش تمام تار و پود من
بر حال احساسم که شد تبدار می گریم
می میرم از شب گریه های مادران درد
بر هر چه شد بر آینه زنگار می گریم
بر خلق و خوی تلخ و لبریز از خشونت ها
بر آنچه که شد نیمی از کردار می گریم
بر قبرهای بی هویت ... بی نشان و سرد
بر مرگ مشکوکی که شد تکرار می گریم
بر حقِ پنهان گشته زیر بار بی رحمی
بر آن همه رایی که شد انکار می گریم
بر لاله هایی که به خون خود خرامیدند
بر این سکوت دردِ بالاجبار می گریم
من مُردم از دیروزها ، امروز فهمیدم
بر روزگارِ وحشیِ خونخوار می گریم
راه خلاصی نیست از تقدیر پژمرده
من بر بهاری که نشد بیدار می گریم
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که خواسته ای یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ...! نه نفرین نمی کنم که مباد
به آنکه عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد .
نجمه زارع
mahan7
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
این روزها بگو چه شده ؟ فارغ از منی
فریاد از تو ای دل بی روح و آهنی
مانند بغض حبس شدی در گلو ؛ ولی
شعر منی و حرف دلم را نمی زنی
چیزی بگو که بشکند این بغض ، لعنتی
وقتی صلاح حال خودت نیست الکنی ؟
درد من است آنچه یدک می کشی ؛ تو نیز
میراث دارِ خشکیِ باغی سترونی
من حرص می خورم که تو را با خبر کنم
اما تو بی خیالی و مشکوک می زنی
با این وجود ، دل نگرانم - خدا به دور -
انصاف نیست مثل من ساده بشکنی
عمرم گذشت ، پیر شدم ، بی تو هیچ چیز
ارزش نداشت در نظرم قدر ارزنی
اما امید داشتم از پشت سر به من ؛
روزی به عشق ؛ نیم نگاهی بیفکنی ...
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
خدا مي توانست مردي بسازد كه بعد ازتو در غربتش جان بگيرد
و او مي توانست يك سنگ باشد دگرگون شود شكل انسان بگيرد
خدا مي توانست اصلا ً نباشي خدا مي توانست عاشق نباشم
به جاي تو يك برف مي آمد و من سراغ تو را از زمستان بگيرد
خدا مي توانست اصلا ً همين طور همين طورباشم كه او آفريده است
ولي آخر قصه تغيير مي كرد كه يك داستان، خوب پايان بگيرد
تو مي شد كه اصلا ً نيايي به اين شهر ، و من نيز در اين خيابان نباشم
خدا نيز از ابتدا مي توانست كه اين كوچه را از خيابان بگيرد
خدا مي تواند جهاني بسازد كه اين مرد اصلا ً به دنيا نيايد
خدا مي تواندخدا مي تواند به اين روح پيچيده آسان بگيرد
پس از قرنهايي كه بر من گذشته است و فرسنگ ها دور هستي از اين شهر
پس ازتو نمي خواهد اين مرد ديگر در اين شهر دلگير باران بگيرد
غروب است و دست خودش نيست ديگر ، همان حلقه هايي كه در چشم خود داشت
و حالا همين مرد تصميم دارد براي زن و بچه اش نان بگيرد
آرش فرزام صفت - تهران
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر
دل بماند،از تو حتی ذهن مغشوشم پراست
بارعشقت سخت سنگین است ومن دوشم پراست
عشق زهری تلخ وتکراریست درجانم که من
هرچه از این جام زهرآلود می نوشم پر است
مرگ چون معشوقی ازاول مرا دربرگرفت
زندگی هر وقت آمددید آغوشم پراست
ماه با دریا سخن می گویدومن روز و شب
چون صدف ازقیل وقال موج ها گوشم پراست
قصه پایان یافت،دفتربسته شد،پروانه رفت
صورتش ازاشک اما - شمع خاموشم - پراست
آرش فرزام صفت
REAL LOVE
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
وجود مرده ما را عدم نخواهد خورد و هیچ جمله دنیا رقم نخواهد خورد
اگر چه می رود از دست جسم آدم ها به روح سرد زمین دست هم نخواهد خورد
تصور همه وارونه است از مردن و گرنه هیچ کس از مرگ غم نخواهد خورد
وگرنه هیچ کس از خود خبر نخواهد داشت و هیچ وقت غم بیش و کم نخواهد خورد
بیا دوباره خیال مرا پریشان کن ! که نظم کهنه دنیا به هم نخواهد خورد
بیا که در همه ی عصر های سنگ و سکوت کسی به اسم عزیزت قسم نخواهد خورد
ببند صفحه پیشانی بلندم را! که سرنوشت من آسان رقم نخواهد خورد
آرش فرزام صفت
mahan7
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
زخم ها را با مسکن کی توان داد التیام
تا کجا بالا روی از پله های نردبام
یک سفر در خویش کن تا میتوانی ای عزیز
روز خود را از چه رو درگیر هستی تا به شام
زندگی چون صحنه ی پیکار تعریفش نکن
خویش را هرگز مکن درگیر با شاه و غلام
زندگی یعنی همین مردن برای عاشقی
نی تلاشی هست مذبوحانه بهر ننگ و نام
زندگی یعنی پذیرا باش آن چیزی که هست
آنچه پیش آید تو را بگذار خیلی احترام
زندگی یعنی نکن خود را تو با هر کس قیاس
بهترین هستی مکن هرگز عزیزم فکر خام
mahan7
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
عاشق که می شوی ...
دست خودت نیست
دل می بازی و چشم می بندی
بغض می کنی و کمتر می خندی
عاشق که می شوی
دست خودت نیست
می لرزی به هر ضربه ی نامنظم قلبت
می ترسی از کابوس های بی اساس
دست خودت نیست
عاشق می شوی !
درد می کشی
و این تازه شروع شبیه شدن هاست
و شروع یافتن ها
و همدرد می شوی ... و هم درد !
و همه شبیه تو اند و تو شبیه همه
وجه اشتراک عجیبی پیدا می کنی با دنیا
باران را می شناسی
خزان را می پرستی
غروب را زندگی می کنی
شب زنده دار می شوی
سیگار می کشی !
به عشق غمی می کشی که در خود فرو می بردت !
و جالب این که
از بین تمام ملودی های شاد شاد
دنبال آن می گردی که تو را بارانی کند ... طوفانی ...
آخ !
سال ها می گذرد
و تو می گذری از سال ها
و نمی گذرند از گناه تو دقیقه ها ... ثانیه ها ...
محکوم می شوی به همیشه به یاد داشتن !
و شاید مجبور می کنی خودت را ...
و این شیرین ترین و گزنده ترین دردی ست که می شناسی ... تجربه کردی ...
این گونه می شود که تو شاعر می شوی ...
قطار قطار واژه را مهمان تن کاغذ می کنی
و بغل بغل اشک را به آغوش می کشی با هر خطی که می نویسی
بی اراده می نگاری و بی منت
و بعد ...
دفترت را می بندی و از دنیای رویاییت بیرون می روی
و پا به دنیای غریبی می گذاری که همه چیزش با دنیای تو فرق می کند
بارانش ... برگ ریزش ... غروبش ...
و تو برای همه عجیبی !
و یک سوال ذهن همه را به بازی می گیرد
که تو چه مرگت است ؟ !!!
و این پرسش زجر آور غیر قابل وصف
هر روز و هر شب و همیشه !
تو را می آزارد ...
سر خورده و شکسته باز می گردی
لابلای برگ های سیاه و سپید دنیای خودت
این بار دست پر ... پر از واژه !
و همراه با ملودی احساست آرزو می کنی
کاش لابلای همین برگ ها جا بمانم و بر نگردم
مینا
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
چشمك زدي و
دور شدي
و من بدنبال تو راه افتادم
كاش به خانه ات مي رفتي
كه جايي ميان قصه بود و رويا
و يا به موزه
يا به تئاتر
اما راه به كتابخانه ها بردي
لعنت برتو
حالا من
سالهاست كتاب ها را ورق مي زنم
و تو را نمي يابم
مینا
۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
مادرم مثل بهار...
گوشه ي پارچه گل مي دوزد
نخ گلدوزي او كوتاه است
مادرم مي ترسد
غنچه ها وا نشوند
(عمران صلاحي)
* ترنم بهار *
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۵۴ قبل از ظهر
شب را دوست دارم ...!
چرا که در تاریکی ..
چهره ها مشخص نیست !!
و هر لحظه ..
این امید ..
در درونم ریشه می زند ...
که آمده ای ..
ولی من ندیده ام!..
فارقلیطا
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۴۴ بعد از ظهر
فروغ فرخزاد
در شب کوچک من، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهی ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهی باریدن را گوئی منتظرند لحظهای و پس از آن، هیچ پشت این پنجره شب دارد میلرزد و زمین دارد باز میماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد
داریوش133
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
من و تو درگذر تندباد حادثهها
هزار مرتبه اوج و حضیضها دیدیم
مپوش چشم امید از وطن که ما زین بیش
به عمر خویش چه ضد و نقیضها دیدیم
نگفتمت تنها مرو شب در کمین نشسته
سیمای آن آزاده را غم بر جبین نشسته
نگفتمت با من بیا تا سرزمین خورشید
که رنگ غم بر قامت این سرزمین نشسته
نگفتمت که ظلمت بر جادهها نشسته
صد پیچ کاروانکُش تا شهر ما نشسته
رفتی و به راه ماندهای در شب سیاه ماندهای
رفتی و به راه ماندهای در شب سیاه ماندهای
آماده شو ای همسفر که بر خطر بار دگر پا بنهیم
به یکدگر بار دگر دست دل و یگانگیها بدهیم
کن رها بازوی در بند مرا پای در بند دماوند مرا
خیز و چیره شو بر خطر فکر چاره کن همسفر
همت کن و از عزم خود یاری طلب که پشت شب میشکند
که جلوه خورشید ما پلاس شب زخانه بیرون فکند
کن رها بازوی در بند مرا پای در بند دماوند مرا
خیز و چیره شو بر خطر فکر چاره کن همسفر
خیز و چیره شو بر خطر فکر چاره کن همسفر
داریوش
!tara
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد ، پنهان بود
ولی آخرکلاسیها
لولشک بین خود تقسیم میکردند
وان یکی در گوشه ای دیگر (جوانان) را ورق میزد
برای اینکه بی خود های و هوی می کرد
وبا آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای
کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین نوشت : یک اگر با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید برخیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض ست
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که مینالید پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زبر و رو میشد
حال میپرسم: یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
"خسرو گلسرخی"
REAL LOVE
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
مرا شبیه درختان بی بهار کشید
نخواست آینه باشم مرا غبار کشید
قرار ما را در ابتدای جاده گذاشت برای رفتنم از شهر یک قطار کشید
درون ساکم یک بمب ساعتی انداخت
مرا به بسته ترین مرز انفجار کشید
همیشه در ما یک راز سر به مهر گذاشت / همیشه ما را در هاله ای غبار کشید
برایش آب نوشتم، برایم ابر کشید /براش دشت کشیدم، برام غار کشید
مرا به گوشه ی یک کهکشان دور انداخت / ستاره هایم را خارج از مدار کشید
گذشته های عزیز مرا محاکمه کرد
تمام خاطره های مرا به دار کشید
کسی که با همه ی غصه ها کنار آمد
پس از تو از همه ی قصه ها کنار کشید
اگر به قسمت غمگین قصه ای که تویی
کشید پای من از دست روزگار کشید از دست روزگار کشید از دست روزگار کشید...
و زنگ آخـر این جنگ نـابـرابـر را / شبیه شیهه ی یک اسب بی سوار کشید
چقدر گوشه ی سلول می شود کز کرد
و در تصور خود نقشه ی فرار کشید؟
چقدر می شود اینگونه چشم بر در دوخت؟
چقدر باید بیهــــــوده انـتـظـــار کشید ؟
*آرش فرزام صفت
hana_89
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۳ قبل از ظهر
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من
دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
hana_89
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد
دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست
قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست
لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست
hana_89
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
بگو برای پریدن چقدر باید داد؟
برای خوب دویدن چقدر باید داد؟
به بارگاه خدا میبرند روح مرا
برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟
درون گور خودم را به چشم می بینم
در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟
مرا از این قفس زندگی رها نکنید
برای دیر پريدن چقدر باید داد؟
میان بودن و رفتن کدام سهم من است؟
برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟
اگرچه گرگ صفت نیستم ، من انسانم
ولی برای دریدن چقدر باید داد؟
در این زمانه که نان آبروی انسانهاست،
برای قلب خریدن چقدر باید داد؟
صدای پای نبودن سکوت قلب من است
برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟
درون سینه اگر جای زندگی خالی است
بگو برای طپیدن چقدر باید داد؟
hana_89
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
فنجان واژگون شدۀ قهوۀ مرا ،
بر روی میز باز تکان داد با ادا .
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام.
آرام و سرد گفت : که در طالع شما،
قلبم تپید ٬ باز عرق روی صورتم.
گفتم بگو ٬ مسافر من میرسد؟ و یا ...
با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد .
گفتم چه شده ؟
... سکوت بود و تکرار لحظه ها.
آخر شروع کرد به تفسیر فال من.
با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا.
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است.
یعنی دو فرد دلشدۀ تا ابد جدا.
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند .
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟
گفتم درست نیست از اول نگاه کن.
فریاد زد:....بفهم. رها کرده او تو را ....
Mi Na
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
باید صبور باشی...!! (http://www.ashpazonline.com/weblog/hasti2020/85762) از تو چه پنهان
با تمام بی پناهی ام
گاهی ایستاده
...
در پس همین وجود
در پس همین خنده های سرد
در پس همین گریه های گرم
هی می میرم و زنده می شوم!
...
سخت است
صبور باشی...
و در حجم این سکوت
نفست بنـد نیـایـد...
farahi
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و
نه دندانهای سفید
دل خوش - حسین پناهی
!tara
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
حافظ
!tara
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۳۵ بعد از ظهر
گو یارب چه بد گفتم چه بد کردم؟
که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم
به جز عشقی که دردش را به من دادی
به من یارب چه بخشیدی ؟ که رد کردم
فقط در عاشقی یارب مدد گفتم
شدم عاشق تمنای مدد کردم
شب مستی اگر یک توبه بشکستم
سحر تکرار توبه صد به صد کردم
به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم
تحمل بر عذاب جذر و مد کردم
برایم آتش دوزخ فرستادی
برایت لاله ها را در سبد کردم
گرفتی جامه ی فخر مرا از من
صبورانه کُلَه را از نمد کردم
نشانم ده اگر یک مور آزردم
اگر یک دانه گندم را لگد کردم
مرا یارب نمیخواهی
گناه از تو
اگر نفرین
بر این دنیای بد کردم
به حرفم گوش کن یا رب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده می گویم
مرا خاموش کن یا رب
فارقلیطا
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۴۲ بعد از ظهر
یا رب به خدایی خدایی / وانگه به کمال کبریاییت از چشمه عشق ده مرا نور / واین سرمه مکن ز چشم من دور از عشق به غایتی رسانم / کاو ماند اگرچه من نمانم گویند که خو ز عشق وا کن / لیلی طلبی ز دل رها کن یا رب تو مرا به روی لیلی / هر لحظه بده زیاده میلی از عمر من آنچه هست برجای / بستان و به عمر لیلی افزای
فارقلیطا
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۵۲ بعد از ظهر
قاصدک از چه خبر آوردی وز کجا وز که خبر آوردی خوش خبر باشی اما اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیارو دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قااصدک در دل من همه کورندو کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجروبه های همه تلخ با دلم میگوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب قاصدک هان ولی آخر ای وای راستی آیا رفتی با باد با توام آی کجا رفتی آی؟ راستی آیا رفتی با باد؟ با توام آی کجا رفتی آی؟ راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم،خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک، ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند
* ترنم بهار *
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
راه را از تو میپرسم،
چاه را خودت نشانم خواهی داد.
تمامِ جادههای جهان برای
رفتن هموار میشوند.
خداحافظی نمیکنم،
خدا محافظت خواهد بود!
خدا محافظ ِاختصاصی تمامِ آنهاییست
که خدا را «حافظ» میخواهند!
از حِفاظَت بیرون بزن...
آنقدر با من ماندهای
که گمان میکنم،
جایی برای ماندن نداری
و آنقدر در دلم نشستهای
که فکر میکنم
پایی برای رفتن!
mahan7
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر
اگر چه مدتی است در هوای ما نمی پری
ولی به سرنوشت من همیشه دست می بری
من از نگاه سرد تو چه قدر داغ می شوم
هنوز هم ندیده ام نگاه آشناتری
همیشه غصه می خورم که عاقبت چه می شود
خدا نیاورد که من شوم نصیب دیگری
من و غریبه ها ؟ نشد ... نشد که واگذاری ام
بیا به سوی من اگر دل شکسته می خری
قسم که به دفتری که با تو دفتر غزل شده
نمی زنم به عمر خود قلم به هیچ دفتری
عقاب آسمان دل ! بپر در این کرانه ها
چه باک اگر در این میان فدا شود کبوتری
فرارت از نگاه من فریب عاشقانه ای ست
نگو که دل نمی دهی نگو که دل نمی بری
(mina)
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۴۵ بعد از ظهر
آسمان را بارها
با ابرهای تیره تر از این
دیده ام
اما بگو
ای برگ
در افق این ابر شبگیران
کاین چنین دلگیر و
بارانی ست
پاره اندوه کدامین یار زندانی ست
(mina)
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۵۳ بعد از ظهر
ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را
این پنجره بگشای که مرغ شب
می خواند شادمانه دریا را
yasi-
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۵۶ بعد از ظهر
سلام مر30ازشعرقشنگت فدات جودی
(mina)
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
من گیاهی ریشه در خویشم
من سکون آبشاران بلورین زمستانم
من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
مهر دوزختاب
افسونسوز شبکوشم
مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
چشمه سار نیلی خوابم
چنگ خشم آهنگ پاییزم
بانگ پنهان خیز توفانم
بام بیدار گل انگیزم
سایه سروم که می بالد
نای چوپانم که می نالد
آهوی دشتم که می پوید
من گیاهی ریشه در خویشم که در
خورشید می روید
sydney
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
من مثل یک سرگیجه، می مانم بین زمین و آسمان گاهی
تب می کنم، دلشوره می گیرم، از حرف های دیگران گاهی
یک وقت هایی مثل کوه یخ ،در انجمادم ،قطبیم، ماتم
اما به وحشت می کشد کارم مانند یک آتشفشان گاهی
مادر نمی گوید که می داند اما خودم حس می کنم، شاید-
می بیندم در حال خندیدن با گریه های بی امان گاهی
این بار هم نسخه وجودم را در نفرتی موهوم می پیچد
اما نمی بخشد به چشمانم یک خواب آرام شبانگاهی
من هیچ چیزم نیست می دانم، دیوانگی؟ این ها همه حرف است
تنها کمی روحم پریشان است از دوریت ای مهربان، گاهی-
- یک اتفاق خیس را مردم یک سنگ قبر ساده می دانند
نه... تو... هنوز... اینجا... بگو هستی، ظاهر شو در چشمانشان گاهی
من مشکلی مانند یک دردم ، درمان من مرگ است باور کن
این را خودت گفتی که مشکل را حل می کند تنها زمان گاهی
لیلا تقوی مطلق
REAL LOVE
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
حامد عسکری
REAL LOVE
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور
من عاشقم به دیدنت از تپههای دور
من تشنهام به رد شدنت از قلمروام
آهو بیا و رد شو از این دشت سوت و کور
رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات
اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور
آوارهی نجابت چشمان شرجیات
توریستهای نقشه به دستِ بلوند و بور
هرگاه حین گپ زدنت خنده میکنی
انگار «ذوالفنون» زده از «اصفهان» به «شور»
دردی دوا نمیکند از من ترانههام
من آرزوی وصل تو را میبرم به گور
مرجان ببخش «داش اکلت» رفت و دم نزد
از آن چه رفت بر سر این دل، دل صبور
تعریف کردم از تو، تو را چشم میزنند
هان! ای غزل بسوز که چشم حسود کور
حامد عسکری
REAL LOVE
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
بوسه نه... خندهی گرم از دهنت کافی بود
این همه عطر چرا؟ پیرهنت کافی بود
دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟
قفس زلف شکن در شکنت کافی بود
میشد این باغ خزاندیده بهاری باشد
یک گل صورتی دشت تنت کافی بود
لطف کردی به خدا در غزلم آمده ای
از همان دور مژه همزدنت کافی بود
•
قافیه ریخت به هم... خلوت من خوشبو شد
گل چرا ماه؟... درِ ادکلنت کافی بود
حامد عسکری
nima_A
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
وقتی با چشات نگاه کردی . . .
دلم گرفت . . .
وقتی اشکای رو گونه تو پاک کردی . . .
دلم گرفت . . .
وقتی اسممو با بغض صدا کردی . . .
دلم گرفت . . .
من دلم گرفت . . .
چون تو دلت گرفته بود . . .
من گریه می کردم . . .
چون صدای هق هق قلبت . . .
تمام احساسمو شکست . . .
من سردم بود . . .
چون دستهای تو یخ زده بود . . .
من می خوام هر دومون گرم بشیم . . .
با عشق . . .
می شه گرم شد . . .
می شه جون گرفت . . .
می شه تازه شد . . .
پس عشق تقدیم تو . . .
حالا می خوام . . .
با نگات حرف بزنی . . .
با لبات بخندی . . .
و با صدات اسممو فریاد بزنی . . .
آره . . .
تو عاشقی . . .
من عاشقم . . .
هر دومون عاشقیم . . .
هردومون عاشق یه قلبیم . . .
همیشه با همیم . . .
nima_A
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
از تو میپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من ؟
تو شكیبا بی شكیبم كردی
بنگر آنقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان
باز هم می گویی ، جای پای امید
مژده پایانی نیك باشد شاید
باز هم می گویی ،*كه همین ها باید
باز هم می گویی كه نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن
انجمادم را باز متهم می سازی
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسید
توچرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست ؟
و من از تو می پرسم ای دوست
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شور افكن
تو چه كردی با من ؟
تو چه كردی با من
كه غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
تو چه كردی با من
مینا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر
انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست
رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع
لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست
تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد
هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
REAL LOVE
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ قبل از ظهر
شب دلواپسیها هرقدر بیماهتر بهتر
که شاعر در شب موهای تو گمراهتر بهتر
برای شانههای شهر متروکی شبیه من
تکانهای گسل، یکدفعه و ناگاهتر بهتر
چه فرقی میکند من چند سر قلیان عوض کردم؟
برای قهوهچیها، مرد، خاطرخواهتر بهتر
ندانستی که روی بیت بیتش وزن کم کردم
نوشتی شعرهایت شادتر، کمآهتر بهتر
نه اینکه قافیه کم بود نه! در فصل تابستان
غزل هم مثل دامن هرقدر کوتاهتر بهتر
حامد عسکری
مینا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
هرچه بیشتر می گریزم
به تو نزدیکتر می شوم
هر چه رو برمی گردانم
تو را بیشتر می بینم
جزیره ای هستم
در آب های شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را می چرخانند
از تو آغاز می شوم
در تو پایان می گیرم
عمران صلاحی
مینا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۹ قبل از ظهر
تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
- که سر به صخره گذارد٬
غریبی و پاکی
ترا ٬ ز وحشت توفان ٬ به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی!
منوچهر آتشی
mahan7
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
لیلای من صدای تو تا می رسد هنوز
شعری بخوان ، صدا به صدا می رسد هنوز
گفتی غزل بگو چه بگویم مجال کو ؟
شیرین من برای غزل شور و حال کو ؟
وقتی غزل جواب مرا هم نمی دهد
در خلوت مغازله راهم نمی دهد
وقتی ردیف و قافیه تغییر می کنند
فرقی نمی کنند که چه تقریر می کنند
من مانده ام که در شب حیرت مدادها
حسرت زده دوباره ه تحریر می کند
یک جرعه مخفیانه بده ... جار می زنند
" پنهان خورید باده که تعزیر می کنند"
شیرین برو که عاقبت این بیستونیان
فرهاد را به جرم تو تکفیر می کنند
لیلا هنوز هم که هنوز است شاعران
دیوانه را به زلف تو زنجیر می کنند
سید محمدرضا واحدی
viyan
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۱۶ قبل از ظهر
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من نه عاشقم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی میفهمد
مینا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۲۰ قبل از ظهر
نـه ... روبـه روی تـو بـازنـده انـد حـالا هــم
قــــمـاربـازتـریــــن مــــردهـای دنـــیـا هـــم
زمیــن زدم ورقـی را شـروع شـد بــــــــازی
ولی بـه قـصد- فـقط - رو به رو شدن با هم
اگـرچـه مـی دیـدم – اگـرچـه می دانـستی
در ایـن مـقـابله جـز بـاخـتن نـمی خـواهـم
طـنین قـهـقـهه ات در تـبسـمم مـی ریخت
هـجـــوم زلـزلـه ات در غـــرور گـهــگـــــاهـم
نـمی بـریـد چـرا حـکـم مـن شـروع تـــــو را
نـمی گــرفت چــرا بـی بـی تـو را شـاهـــم
سیـاه و سـرخ گـره خـورده بـود و پـیدا بــود
جـنون دسـت تـو در تـک تـک ورق هــــایـم
در ایـن نـبرد ، فـقط بی بی دلـت کـافیست
بـرای کـشـتن پـنـجاه و یـک ورق بــا هـــــم
بـه دست داشتی آن قـدر دل که می لرزید
دل سـیــاه تـریـن بـرگــه هـای بــالا هــــــم
◘
مـرا بـه بـاخـت کـشانـدی ولـی نـیـفـتــادم
بـه ایـن امـید کـه روز خـداست فــردا هـــم
شـروع مـی شود ایـن بــازی ِ تـمـام شده
اگـــرچـه رو بــکـــنی بــرگ آخــرت را هـــم
مهدی فرجی
mahan7
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
زخم که می خوری ...
مزه مزه اش کن !
حتما نمکش آشناست ... !
mahan7
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر
تو بودی و من و حسی عجیب با ما بود
چقدر چشم تو آن شب شبیه دریا بود
درست مثل دو دریا عمیق و طوفانی
و سطر سطر دلت روی موج پیدا بود
سکوت تلخ من و بغض عاشقانه ی تو
معادل همه ی واژه های دنیا بود
تو بودی و من ، یک حس تازه و آن شب
کنارمان همه ی فتنه ها مهیا بود
یکی نبود و یکی بود و ... قصه پایان یافت
به غیر چشم تو چیزی نبود ... آیا بود ؟
سید محمدرضا واحدی
مینا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر
گونـه ي تـر مرداب
مرثـيه انـزوا نـيست
شوق لطيـف دوست داشتـن
شفافـي بـاران است
پـيام آوران آمـدند تا بگـويـند
دوست بـداريـم
و ما بـر دوست داشتن خـط بـطلان گـناه کـشيـديم
هـواي مـرطوب دل
رايـحه نـرگس هاي وحشي را بـاور نـکرد
و دل، سرگردان در کـويـر خـالي تـن
به دنـبال خويـش مي گـشت
تا شقـايـق از راه رسيد
و نـابـاوري دشت
مبـهوت بـاورهـا شد.
نــوشین عـقـیـقی (http://sheer-moaser.blogfa.com/post-160.aspx)
mahan7
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
حس می کنم خزان خودم را بدون تو
فردا ... بگو چه می شود آیا بدون تو
آیا مرا به وادی دیگر نمی برند ؟
خون واژه های زخم غزل ها بدون تو
چون شمع ، پای عاشقی ام آب می شوم
در اشتیاق روی تو ... اما بدون تو
دیگر منی نمانده بنازد به عاشقی
خاکم به سر ، نه ، بر سر دنیا بدون تو
خود را تباه می کند آن کس که عمر را
آویخت پای هرزه علف ها بدون تو
هر شب به حس بی تو شدن باز ... می شود
کابوس شهر فاجعه پیدا ، بدون تو
پایان روزگار ؟ نه ! پایان من رسید
یا زندگی کنار تو و ... یا بدون تو
دیگر تمام پنجره ها خاک می خورند
حتی میان آبی دریا بدون تو
افتاد پلک از تپش ، آیینه مات شد
دیگر نمانده چشم تماشا بدون تو
سید محمدرضا واحدی
* ترنم بهار *
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
زندگی شیـــــــــــرین است
چه کسی میداند
که چرا چشم من از فاصله ها نمناک است
و چرا این دل رنجیده من غمناک است
به تو می اندیشم.
به تو ای محفل رویایی شب
به تو ای زیبای اساطیری من
چشم بگشا که مرا خواهی یافت.
که به خود می گویم:زندگانی بی تو
سر به سر غمگین است
در میان دل دوست
زندگی شیرین است...
فارقلیطا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۲۶ بعد از ظهر
هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم پيغام صبحدم را با شعرهاي روشن پرواز مي دهم . انبوه خفتگان را با نغمه هاي شيرين آواز مي دهم از نور حرف مي زنم ، از نور از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور . اما در ازدحام خيابان گم مي شود صداي من و نغمه هاي من . گويند اين و آن : ” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان ! بي حاصل است اين همه فرياد در گوش هاي كر ! ديوانه حرف مي زند از نور با موش هاي كور ! “ بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد من ، همچنان صبور با عشق ، شوق ، شور انبوه خفتگان را آواز مي دهم . پيغام صبحدم را پرواز مي دهم هر سو كه مي روم در گوش اين و آن حتي در ازدحام خيابان از نور حرف مي زنم ، از نور ...
(mina)
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
محمد علی بهمنی
(mina)
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر
کفشهایم کجاست؟میخواهم بیخبر راهیِ سفر بشوم
مدتی بیبهار طی بکنم،دو سه پاییز دربهدر بشوم
خستهام از تو،از خودم،از ما؛ما ضمیرِ بعیدِ زندگیَم
دو نفر انفجارِ جمعیت است،پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان،یک نفر مثلِ برگ در طوفان
میروم گُم شوم برای خودم،کم برای تو دردسر بشوم
حرفهای قشنگ پشتِ سرم،آرزوهای مادر و پدرم
آه!خیلی از آن شکستهترم که عصای غمِ پدر بشوم
پدرم گفت:«دوستت دارم،پس دعا میکنم پدر نشوی»
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثلِ یک عصرِ جمعه دلگیر است
نیستم در حدودِ حوصله ها،پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبرِ کوچکی دارم،بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاهگاهی سری بزن، نگذار!با تو از این غریبهتر بشوم
فارقلیطا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۵۸ بعد از ظهر
خستگی را تو به خاطر مسپار که افق نزدیک است وخدایی بیدار که تورا میبیند وبه عشق تو همه حادثه ها میچیند که تو یادش افتی وبدانی که همه بخشش از اوست وهمینش کافیست..........
فارقلیطا
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر
خستگی را تو به خاطر مسپار که افق نزدیک است وخدایی بیدار که تورا میبیند وبه عشق تو همه حادثه ها میچیند که تو یادش افتی وبدانی که همه بخشش از اوست وهمینش کافیست..........
hana_89
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
هستم اگر باشی کنارم
ای دوست
ماه منی در شب تارم
ای دوست
جان منی ای همه حالم
ای دوست
راه منی بی تو به چاهم
ای دوست
روح منی دنیا به کامم
ای دوست
بی روی تو آتش فشانم
ای دوست
باغ منی در بوستانم
ای دوست
هم روز و شب ورد زبانم
ای دوست
همچون عسل روی لبانم
ای دوست
هم پوستم هم استخوانم
ای دوست
شیرین تر از هر دو جهانم
ای دوست
* ترنم بهار *
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۴:۵۴ بعد از ظهر
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،
غمم دريا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
*****
خروش موج، با من مي كند نجوا،
كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
*****
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
***
مشیری
(mina)
۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۸:۲۶ بعد از ظهر
هميشه احساس مي كنيم
آخرين حرف را نگفته ايم
و هربار قسمتي از ما
با پرنده اي از شاخه بر می خیزد
بهمين سادگي
جاي كسي پشت شيشه ها خالي مي ماند
و اشيا به شكستن عادت مي كنند
بي آنكه ارتباط ماهي
كه در تنگ كوچكي مي ميرد
با آفتابگردان هايي كه از هم رو مي گردانند
روشن شده باشد
هميشه چاره اي نيست
آدم ها بي آنكه جدا شده باشند
از هم دور مي شوند
و رودخانه اي كه شاخه شاخه منشعب شده است
ناگزير زودتر خشك خواهد شد
بايد حرف تازه اي زد
به رودخانه ها ، آدم ها
درختان و ماهي ها
دهان كه باز مي كني
ابرها به شانه هايم نزديك مي شوند
و سر كه مي گذاري
جهان از روزنه اي به حرف هاي نمناك تكيه مي كند
REAL LOVE
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند
یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند
عید، اینطوری بدون تو محرم می شود
روزها بوی غریب سوگواری می دهند
شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_
کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند
زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند
دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند
عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من
جای سبز چشم های تو هزاری می دهندo
viyan
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
گرد و غبارش را با اشک میگیرم و از شادی که در راه است، میگویم.
وقتی دلم خسته میشود،
برایش از فردایی روشن میخوانم
بهیادش میآورم که چه دلهایی را از خستگی به درآورده!
وقی دلم خسته میشود،
مینشینم و برایش آرام نجوا میکنم
گرد و غبارش را با اشک میگیرم
و از شادی که در راه است، میگویم.
وقتی دلم خسته میشود،
دوست را صدا میزنم
و به خدایی که بزرگ است، میسپارماش.
REAL LOVE
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان!
من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!
اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت! «مو»جان!
*
وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند
انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان!
عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان!
این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان!
میبندی و انگار عمری مرده ام..کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشداروجان!
nima_A
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
پر بارون ميشه بي تو ..... ابريه چشماي خيسم
همه عاشقونه هامو ..... واسه چشمات مينويسم
من هميشه توي دستام..... واسه تو ستاره دارم
تو بخواي ستاره هامو ..... جاي چشمام جا ميذارم
نميگم بي تو ميميرم ..... شايد باورت نباشه
ولي مرگه روز رفتن ..... دل اگه از تو جدا شه
همه ي ترانه هامو ..... از تو دارم اگه دارم
من ميخوام مثل هميشه ..... پيش چشم تو ببارم
عاشقم فقط همينم ..... اگه تلخم اگه زشتم
ولي تو تموم دنيا ..... فقط از تو مينوشتم
نميگم بي تو ميميرم ..... شايد باورت نباشه
ولي مرگه روز رفتن ..... دل اگه از تو جدا شه
همه ي ترانه هامو ..... از تو دارم اگه دارم
من ميخوام مثل هميشه ..... پيش چشم تو ببارم
* ترنم بهار *
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ بعد از ظهر
هیچکس اشکی برای مانریخت
هرکه با ما بود ازما میگریخت
چندروزیست حالم دیدنیست
حال من ازاین وآن پرسیدنیست
گاه برزمین زل میزنم
گاه برحافظ تعفل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمدکه حالم راگرفت
نیست آسان عشق جانان باختن
دل فشاندن بعد از آن جان باختن
avayebaran
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد
از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد
موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد
ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد
اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد
avayebaran
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
خودم تنها، تنها دلم
چو شام بی فردا دلم
چو کشتی بی ناخدا
به سینه دریا دلم
تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان
بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم
تو هم برو ای بی وفا
مبر بر لب نام مرا
دل تنگم بیگانه شد
نمی خواهد دیگر تو را
نشان من دیگر مجو
حدیث دل دیگر مگو
دلم شکسته زیر پا
نمی خواهد دیگر تو را
تو ای خدای مهربان
تو ای پناه بی کسان
بسنگ غم مشکن دگر
چو شیشه مینا دلم
* ترنم بهار *
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۱۷ بعد از ظهر
آدمی دو قلب دارد
قلبی که از بودن آن با خبر است
و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که
در سینه می تپد.
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود
با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم
اما قلب دیگری هم هست.
قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد...
می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود
و بین زمین و ملکوت می رقصد.
این همان قلب است که
وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند.
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد.
وقتی تو می رنجی او می بخشد...
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقات
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند.
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.
avayebaran
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۲۸ بعد از ظهر
دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
باز گردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند
sogand jan
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۴۵ بعد از ظهر
نیا باران.........نیا باران
زمین جای قشنگی نیست
من از اهل همین خاکم و می دانم
که گل در عقد زنبور است لیک
پروانه را نیز دوست می دارد
NILOUFAR
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
تصميم گرفته ای تبديل به من شوی
ميا ن همه ی دلهره ها و دو راهی را
تو را پس زدم و پيروز شدم
با اينکه از شکست تو می ترسيدم
تو به ناچار و در آخر
داری تصميم می گيری تبديل به من شوی
من و تو قرار است انگار
به بدترين شکل ممکن يکی شويم
sydney
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
براي من بنويس!
چه كسي ياس نگاهت را چيد
چه كسي بند دلت را دزديد
اين اواخر نامه هايت بوي غربت دارند
باز مي بوسمشان
باز مي خوانم و اشك هاي من مي بارند
نامه هايت بوي غربت دارند
براي من بنويس
نامه از بارش چشمانم خيس
خاطراتت شيرين
چشمهايت غمگين
و نگاهت سنگين
دل تو اسير چشم ديگريست
براي من بنويس
كه خداي دل معصومت كيست؟
venuose
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
سهراب سپهری : //قطعه ای از « پرهای زمزمه » //در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد //و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه ی برف //تشنه ی زمزمه ام //پس چه باید بکنم //من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال //تشنه ی زمزمه ام //بهتر آن است که بر خیزم //رنگ را بردارم //روی تنهایی خود ، نقشه ی مرغی بکشم
* ترنم بهار *
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
نترس!
غروب دنبال مان نمیآید
دروغ میگوید باران
و من دو پیراهن
بیشتر پاره کردهام از ابرها
پیشتر بیا
دستی به آفتابگردان موهایم بکش
بنفشههای آرایشم را لمس کن
نترس!
جسور شدهام
دست در پیراهن آسمان میبرم
و پایین میکشم،
ابرها را
زنبورهای عسل را
به گلهای دامنم دعوت کن
اصلا
ببوس مرا...
قول میدهم
آفتاب را روی گونههایم
حفظ کنم.
نسیم جعفری
hana_89
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
بعد از آن دلشوره های آشنائی
بعد آن دلتنگی دل بهر شادی
بعد آواز دل من از فرار بی صدائی
آمدی ماندی تو در دل همچو آوائی نهانی
بی توامشب من دويدم باز سوی وادی بی همصدائی
ای تو تنها ياوردل کاش ميماندی برايم همچو رويائی خيالی
روز من بی تو تبه شد شب من بی همسفر شد
ای تو تنها خواهش دل بی تو اين دل بی ثمر شد
ياد ايام گذشته ياد ان رويای شيرين نهفته
ميزند خنجر به سينه ميچکد اشکی به گونه
ميدهد هر دم عذابم اين که دل را پس فرستاد
آنکه اول در خراجش کوله باری دل فرستاد
شد دل من پاره پاره در غم تو بی وفايم
شد غم تو باوفاتر از خود تو بی وفايم
ای که اشک ديدگانم شد نثارت
ای که دل را تو شکستی زير آوار غرورت
کاش يکشب ميشنيدی ناله و راز و نيازم
ای خدا تنها ترينم بازش آور من هنوز عاشق ترينم
hana_89
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
در دستانم
خطی نیست
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آیندهام را بگوید
و نه خطی که مرا به کسی برساند
من
تمام خطوط دنیا را
در چشمانم پنهان کردهام
تا از نگاه متعجب کفبینها
دلم خنک شود
آرام.د
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ قبل از ظهر
بعد از بامداد
چرا
همه رو به غروب نشسته اند؟!
آسان تر از تسلیم
راه های دیگری هم هست
مثلاً کُنج گمنام عافیت حتی
آسان تر از بُریدن
راه های دیگری هم هست
مثلاً انکار اسم دیوار، کوه، بارو ، درخت
و حتی آدمی!
من می ترسم آفتاب هم عاقبت
از دست هراسیدگان هر غروب
شب شود
واقعاً من مانده ام اینجا
انعکاس آدمی را از کدام آدمی سؤال کنم؟
من هم برف ها دیده
بر کشتگان گریسته
در بادها دویده
تشنگی ها کشیده ام
اما فرو نریخته
به زانو درنیامده ام
بس است دیگر!
نگذارید آیندگان بگویند
از آن همه هلهله آیا
میان شما
یکی نبود که ترانه ی عاشقانه ای حتی...؟!
آرام.د
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۳۲ قبل از ظهر
وای بر من!
بیدار خوابِ میان مانده ی درگاهی
که وزیدن واژه ها
از رسیدن به آخرین جمله ی جهان
بازش داشته اند!
راه تنگ است
راه تاریک است
قطاع الطریق در کمین کلمات من است
من ترانه های محرمانه ی خود را
به هزار ویرانه نهان کرده ام
می ترسم
از گفت و گوی پنهانی با کلمات خود خسته ام
مرگ مداوم
بی خوابی تا ابد
.
آرام.د
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۲:۳۸ قبل از ظهر
دستم نمی رسد به راهی
که منزل ایمن مردمان شود
اندوه دیگران
مرا از صرافت آینه انداخته
تمام عیار شکسته
هزار تکه
تکه شده ام
مطمئن باش
حیص و بیص همین شبِ لاکردار
حتماً هستند کسانی که هنوز
بیدار گریه های خویشند
.
.
.
* ترنم بهار *
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۵:۵۹ بعد از ظهر
با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورة شیرین!
با توام
ای شادی غمگین
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه جز اینم آرزویی نیست
هر چه هستی باش، اما باش!
مرحوم قيصر امين پور
REAL LOVE
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۳۴ بعد از ظهر
هزار و يک ترانه برای تنهايیِ زنان
پس پيراهنی
دوختهی هزار عطرِ آهوکُش
تو رازها از قوسِ قُلههای وِلَرم نهان کردهای
ورنه سرانگشتِ تشنه به طعمِ ليموبُنان
کی میتوانست از لمسِ بلورِ برهنه بگذرد؟
همخوابهی اَبر وُ
رسيدهی خرما، تويی
هوای شمالیترين نافههای نی
هم در يکیشدن از تشنگی، تويی
آبانِ هرچه اردیبهشتِ دی!
تو ... دخترِ به هفتآسمانْ شُستهی من
رازهايی از اين دست
دريابانِ ديدگانِ مناند
که هنوز
شاعرترين شبانهخوانِ سَحرگاهِ بوسهام.
چرا چانه میزنی؟
من هرگز به پُرسندگانِ از چرا شکستنِ خويش
حساب پس نخواهم داد!
بيا، بیخيال!
درگاهِ بسته چه میداند
پسِ پيراهنی اين همه برهنهپوش،
آن دو فاختهی کمرو
سرآسيمهی آوازِ کدام علاقهاند!
REAL LOVE
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
دعای زنی در راه ... که تنها میرفت.
تنها برای تو ای مونس آدمی
تنها برای ملتِ صبورِ تو ای ترانهی آدمی
تنها برای تو ای پروردگارِ واژه
تنها برای تو
شاعرِ گمنامِ آن سوی پنجره!
من آرزومندم
آرزومندِ آزادیِ شما
بسياریِ عدالت، آينههای پاک
لبخندِ خاصِ خدا ...!
من آرزومندِ هرآنچه بهترينم
هرآنچه برای شماست
از بوده بود، از هست
از بودهاست:
خوبیها، شادمانیها، ياوریها.
همينطور خوب است
شعر ... يعنی چه؟!
دوستت میدارم
دخترِ دورِ هفت دريای آسمان
آسمانیِ نزديک به يکی پيالهی آب!
من تشنهام به خدا
با من گريه کن
جهان بر خواهد خواست.
ما احترامِ شقايق
به اوايلِ اردیبهشتِ امساليم.
عزيزم
درمانبخشِ زخمهای ديرينِ من
رازِ بزرگِ دخترانِ ماه
شفاخوانِ شبِ گريهها
ریرا
آبها همه از تو زندهاند
آدميان همه از تو زندهاند
علف همه از تو سبز
آسمان همه از تو آبیِ عجيب!
پس کی خواهی آمد!؟
من خستهام، خرابم، خُرد و خَرابم کردهاند
ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميدهاند!
هی دَر هَم شکنندهی تب من و تاريکیِ مردمان
هی دَر هم شکنندهی ترسِ من و تنهايیِ مردمان
نيکی پيش بياور، بيا
دُرُستی پيش بياور، بيا
عشق پيش بياور، بيا
بيا ... اعتمادِ بزرگ
يقينِ بیپايانِ هر چه زنانگی ...!
zahra.z
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
ابی تر از اینه ام که بیرنگ بمیرم
واز شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
تقصیر خودم نبود که اینگونه غریبم
شاید خدا خواست دلتنگ بمیرم
* ترنم بهار *
۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
در آسمان تنها خدا بوده
یک جاده ی بی انتها بوده
روی زمین جز خاک چیزی نیست
دنیا همیشه زیر پا بوده
یک سایه دراعماق تاریکی
مثل خیال زندگی آزاد
سمت مسیری که نمی دانی
تنهاتر از پروانه ای در باد
دلخوش به فردایی که شاید نیست
دلخسته از انسان سَرخورده
در انتظار عطر روییدن
حتی از این گلهای پژمرده
بوی جسد هر گوشه ی امشب
فردا دوباره زندگی زیباست
هر کس که می آید شبیه من
هر کس که می میرد شبیه ماست
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر
این اشعار فوق العاده است ... ارزش چند بار خوندنُ داره !
من تعجب مي كنم
چطور روز روشن
دو ئيدروژن
با يك اكسيژن ؛ تركيب مي شوند
و آب از آب تكان نمي خورد !
پزشكان اصطلاحاتي دارند
كه ما نمي فهميم
ما دردهايي داريم كه آنها نمي فهمند
نفهمي بد دردي است
خوش به حال دامپزشكان !
بهزيستي نوشته بود :
شير مادر ، مهر مادر ، جانشين ندارد
شير مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر يك گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ كس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام
كه هميشه مي گفت :
گوساله ، بتمرگ !
شير مادر ، بوي ادكلن مي داد
دست پدر ، بوي عرق
(گفتم بچه ام نمي فهمم )
نان ، بوي نفت مي داد
زندگي ، بوي گند
(گفتم جوانم نمي فهمم)
حالا كه بازنشسته شده ام
هر چيز ، بوي هر چيز مي دهد ، بدهد
فقط پارك ، بوي گورستان
و شانه ی تخم مرغ ، بوي كتاب ندهد !
با اجازه ی محيط زيست
دريا ، دريا دكل مي كاريم
ماهي ها به جهنم !
كندوها پر از قير شده اند
زنبورهاي كارگر به عسلويه رفته اند
تا پشت بام ملكه را آسفالت كنند
جه سعادتي !
داريوش به پارس مي نازيد
ما به پارس جنوبي !
نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منجّم ها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيب ها افتاده اند
و نيوتن ، پشت وانت
سيب زميني مي فروشد
آهاي ، آقاي تلسكوپ !
گشتم نبود، نگرد نيست!
مثل روزنامه ها ، اول همه را سر كار مي گذارند
بعد آگهي استخدام مي زنند
بچه هاي وظيفه ، يا شاعر شده اند يا خواننده !
خدا را شكر در خانه ی ما، كسي بيكار نيست
يكي فرم پر مي كند ، يكي احكام مي خواند
يكي به سرعت پير مي شود
و آن يكي مدام نق مي زند :
مرده شور ريختت را ببرد
چرا از خرمشهر ، سالم برگشتي ؟
تعطيلات نوروز به كجا برويم
پدر از بي پولي گفت و قسط هاي عقب مانده
مادر از سختي راه و بي خوابي و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتيم برويم سر اصل مطلب
يكي گفت برويم شيراز
ديگري گفت نه خير ! مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره كجا برويم
پدر گفت برويم بخوابيم !
جهان در اول دايره بود
بعد از تصادف با يك كفشدوزك
ذوزنقه شد
تا در چهار گوشه ی ناهمگون آن بنشينيم
و براي هم پاپوش بدوزيم !
و شانه ی تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!
من تعجب مي كنم
به گزارش خبرگزاري پارس
ميراث فرهنگي به وزارت نيرو پيوست
بانك پاسارگاد - شعبه ی تخت جمشيد
وام ازدواج مي دهد
استخر ,نام سابق دشت مرغان است
به همت كارشناسان داخلي
مقبره ی كوروش به جكوزي مجهز مي شود
شعار هفته : آب آباداني ست – نيست !
رخش ، گاري كشي مي كند
رستم ، كنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ، ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد ، از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي ...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!
اين پارك پاركينگ مي شود
اين درخت ، تير برق
اين زمين چمن ، آسفالت
و من كه امروز به اصطلاح شاعرم
روزي يك تكه سنگ مي شوم
با لوح يادبودي بر سينه
درست ، وسط همين ميدان
مواظب وسايلتون باشين !
من بودم و جمشيد و يك پادگان چشم قربان !
از سلماني كه برگشتيم ، سرباز شديم
در تخت هاي دو طبقه
خواب هاي مشترك ديديم
يك روز كه من نبودم
تخت جمشيد را غارت كرده بودند !
شب خيرات
مادر ، يك ريز
دعاي باران خواند
نزديك هاي صبح
رود كنار خانه پر شد
از روي پل گذشت
يواشكي به اتاق رفت
و ما به خير و خوشي يتيم شديم !
در راه كشف حقيقت
سقراط به شوكران رسيد
مسيح به ميخ و صليب
ما نه اشتهاي شوكران داريم
نه طاقت ميخ و صليب
پس بهتر است بجاي كشف حقيقت
برگرديم و كشكمان را بسابيم !
صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم !
!tara
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۰۷ بعد از ظهر
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....
کفرنامه-کارو
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر
چه فرقی میکند
کجا و کی ...!
وقتی که طاقتِ شنيدنِ هيچ خط و خبرِ خاصی در تو نيست
ديگر باد برای خودش
سايه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خوابِ درخت و اشتياقِ آشيانه، دور!
کاری به کارِ شما ندارم
تکليف اين شبِ اصلا از ستاره خسته
که روشن است.
من با خودم
به همين شکل ساده از چيزی که زندگیست
سخن میگويم.
میگويم صبوری
خواهرِ دخيلبستهی خاموشان است
میگويم سَحَرخوانیِ مرغِ ماه
خبر از بلوغِ رسيدهی رويا نمیدهد.
میگويند
تو بیجهت به جانبِ آن کلمات وُ
از اين کتابِ سوخته
به صحبتِ دريا رسيدهای
باد از بالای چينههای شکسته میگذرد
سايه به سايهسارِ سايه به خواب رفته است
و پرنده نيز
روزی به دامنههای دعاگرفتهی ما باز خواهد گشت.
از خودشان بپرسيد
خواهرانِ دخيلبستهی اين همه خاموش
ديدگان دريا را
در چند پياله از گريههای من شُستهاند.
اصلا نپرس
فرقی نمیکند!
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
پاسبان خواب است
گنجشک های بالای باغ
برای عقابِ مُرده
عَزا گرفته اند
گوش کن دوست من !
او که شمشيرش به اَبر می رسد
در زندگی هرگز هيچ گُل سرخی نبوييده است
بگذار بخوابد
برای شکار ماه آمده است
فردا صبح
با پوتين های پاره
به خانه باز خواهد گشت
گنجشک ها
ماه را دوست می دارند
فردا صبح
از هر کدام شما پرسيد چه خبر ؟
بگوييد
روز آمد و ماه را با خود برد
" سید علی صالحی "
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۱۷ بعد از ظهر
تو غفلت پروانه را
در باهای بیهنگامِ پاييزی نديدهای
که بدانی آذرماه
از آوازِ کدام پرندهی تنهايی
اين همه زمستان است!
بيرون خانه يک عده آدمی ايستادهاند
سردشان است
میگويند
هر کسی از راهِ شب آمده
آمده آينه را به خاطرِ صبح بشکند.
چه غبار غفلتی گرفته اين خواب ناتمام!
من حرفم هنوز ناتمامِ همين ترانه است
پروانههای بعدی را بپا
باد میآيد
من زود باز خواهم گشت!
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۲۲ بعد از ظهر
حالا حوالی همين روزهای مثلِ هم
برای دورافتادهترين دخترِ درياها
از نشانی مهآلودِ مسافری بنويس
که روزی از سمتِ سرشارترين بوسهها خواهد آمد
دستش را خواهد گرفت
و او را با زورقِ پريانِ پردهْپوش
به خوابِ بیپايانِ گُلِ سرخ و پروانه خواهد برد.
پس کی از اين لبِ تشنه
ترانهای خواهی شنيد
از اين دلِ تنگ
دری گشوده به روی خواب!؟
حالا سالهاست
که ما در شمارش نامِ نزديکترين کسانِ خويش
سينه به سينه، سکسکه بُرده و
هوا هوا، همهمه آوردهايم.
يعنی جوابِ آن همه علاقه آيا
همين تو دور وُ
من دور وُ
گريههامان که بی گفت و گو ...!؟
هی رازانهی عجيبِ علاقه!
به وَلایِ همين واژههای بیکوچه، بیکتاب
ما هرگز به اين بادِ بیحساب
نازکتر از بنفشه و
بیرياتر از رويایِ وزيدن، رازی نگفتهايم.
حالا حوای همين روزهای مثلِ هم
من مجبورم به خانه برگردم.
اينجا زورقِ پريانِ پردهْپوش را
در خوابِ دورِ دريا شکستهاند.
و من مخصوصا مینويسم
که پروانه و گُلِ سرخ هم بدانند
امروز، غروبِ سهشنبهی سردی
از اواسطِ آذرماهست!
امروز هم
پُستچیِ پيرِ اين کوچه هم پيدايش نشد
پنجره را ببندم بهتر است
هقهقِ بیپردهی اين دو ديدهی بارانی
آبرویِ اَبرآلودِ همهی درياها را خواهد برد!
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
جهان
پيرتر از آن است
که بگويم دوستت می دارم
من اين راز را به گور خواهم برد
مهم نيست !
صبح ها گريه می کند کودک همسايه
به جای خودش
ظهرها گريه می کند کودک همسايه
به جای من
و شب ها
همچنان گريه می کند کودک همسايه
به جای همه
حق با اوست
همه ی ما بی جهت به جهان آمده ايم
جهان
پيرتر از آن است
که اين همه حرف
که اين همه حديث !
" سید علی صالحی "
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
گُل کوکب با دو گلبرگ آخرش در باد
دلش می خواست پروانه به دنيا می آمد
گُل کوکب نمی دانست
زمين برای بازگشت روشنايی
چند هزار ستاره در ظلمات
گروگان گرفته است
گُل کوکب نمی دانست
باد پاييزی
به دليل علاقه به عنکبوت است که می وزد
نه خواب پروانه
بيداری ... ! ؟
سنبله ی گندم
به عمد پايان قصه را نگفت
ملخِ گرسنه به خواب رفته بود !
" سید علی صالحی "
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
فقط يک راه دارد
فقط يک راه دارد
... يک راه دارد
به تو نخواهم گفت!
به تو از هرچه ناتمام
به تو از هرچه سخت، از هرچه سکوت، از هرچه عجيب!
هی ... پس کو آن کجایِ خواب، هی خلاصِ من!
فقط يک راه دارد
فقط يک راه دارد
... يک راه دارد
به هيچ کس نخواهم گفت!
و تو از من به خاطر آن مگویِ عجيب
آزرده از اشتباهِ آدمی خواهی گذشت
و من از تو به خاطرِ تمامِ بارانها، بوسهها و ترانهها
به دريا خواهم رسيد.
میگويند پروانهی خيسی
که زير بوتهی باد مُرده بود
ديگر خوابِ عطرِ انار و
شکوفهی نرگس نخواهد ديد.
باورش دشوار است!
اردیبهشتها خواهد آمد
آبانها خواهد گذشت
و بعد ... مردمانِ بعد از من
از من به ماه بَد نخواهند گفت
فقط اتفاقی افتاده
چيزی ديده
حرفی شنيده
پرندهای پريده ...!
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
باد، پَسينه، پردهها، کلمات
چند تا پرندهی خسته، خيس، پَرقيچی
شاعران، مردم، مَرايا،ترانه، باد
باداباد ...!
عدهای اين سوی نردههای بلند
عدهای آن سوی نردههای بلند
بلند بلند حرف میزنند
میگويند تشنهاند، مثل کبوترند، کافیاند
از هر چه افتاده به راهِ باد
کلماتشان هيچ ربطی به رازهای محرمانهی آدمی ندارد.
سمتِ چپ ما
هميشه سمتِ راست شماست
سمتِ راستِ ما هميشه
سمتِ چپِ شماست.
من برمیگردم جملهی خودم را تکرار میکنم:
دارا انار دارد
سارا انار ندارد
آن مرد با اسب آمد
آن مرد در باران آمد
اما هيچ آبی از آب تکان نخورده، تکان نخواهد خورد.
حالا مشقهای عقبماندهی ما را
چند چراغِ شکسته خواهند نوشت!؟
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۴۵ بعد از ظهر
آسمان آمد وُ
آهسته زير گوشِ ماه
چيزی گفت انگار
ماه آمد وُ
به کوچه ی کهنسال مُشيری
چيزی گفت انگار
کوچه
کوچه ی بی گفت و بی گذر
رو به روشن ترين پنجره چيزی گفت انگار
چيزی ، رازی ، حرفی
سخنی شايد
سَربَسته از چراغی
شکسته ی هزار پاييزِ بی پايان
دريغا هزاره ی بی حالا،
حالا کوچه ، پير
درخت ، پير
خانه ، پير
من پير وُ گلدان بالای چينه
که پُر غبار !
اگر مُردهای ، بيا و مرا بِبَر
و اگر زنده ای هنوز
لااقل خطی ، خبری ، خوابی ، خيالی ... بی انصاف !
" سید علی صالحی "
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۵۳ بعد از ظهر
صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين !
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود
نگران نباش
به زودی باردارترين ابرهای شمالی
شامگاهِ گندم و آهو را
سيراب خواهند کرد
و ما به راهِ روشنِ آرامش خواهيم رسيد
فقط کافی ست به قدرِ سوختنِ کبريتی
تاريکی بی پايانِ پيش رو را تحمل کنيم
حتما سپيده دم سرخواهد زد
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت
" سید علی صالحی "
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۵۶ بعد از ظهر
با سنگ هایی
که به سمتش پرتاب کرده ایم
خانه ساخته است
مامیهمان همیشگی شیطانیم
صدیقه مرادزاده
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
چرا کلمات روشن خود را
به کُشتن می دهيد
دنيا پُر از علامتِ آهو
به جنگلِ دورِ بنفشه و شبنم است
من از شما جدا خواهم شد
شما دروغ می گوييد
شما کلماتِ روشنِ خود را
به کُشتن می دهيد
راهِ دُرُستِ رسيدن به سوره ی صبح را نمی دانيد
فقط حرف می زنيد
من بايد بروم
بروم رو به پياله های پياپی بنشينم
من از راه بنفشه به آهو خواهم رسيد
و دعا خواهم کرد
و باران خواهد آمد
و خيلی چيزها ، خيلی چيزها ... !
پياله ی هفتم است اين،
بايد وضوی واژه بگيرم
تمام ... !
" سید علی صالحی "
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۰۳ بعد از ظهر
نه آمدن ، دلبخواهِ ماست
نه رفتن ، آوازی که به اختيار
دنبال دردسر نگرد
همه چيز درست خواهد شد
بالاخره انعکاسِ چاقو را فراموش خواهيم کرد
بالاخره مرغِ سَحَر نيز با ما به ميکده خواهد خواند
بالاخره ما هم روزی
به دلخواهِ خود زندگی خواهيم کرد
حالا بيا برويم تجريش
هوا محشر است
يک حرفی با تو دارم
قدم می زنيم ... !
" سید علی صالحی "
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۰۵ بعد از ظهر
دکترها می گویند آلزایمر گرفته ام
یعنی روزی می رسد
که تو را به جا نیاورم
از کنارم رد شوی و
صدای گامهایت را فراموش کرده باشم
و بوی عطرت رانشناسم
دکترها غلط کرده اند
تو غده ای سرطانی هستی
که در خاطرات من
جا خوش کرده ای
وهرروز بزرگتر می شوی
حالا صفحه ی مانیتور پر است از تصویر تو
که برای دکترها شکلک در می آورد
بگذار
هرقدر دوست دارند
عکس بگیرند و مدرک جمع کنند
*
این غده هیچ چیز که نباشد
سردرد مهربانیست
که تورا
به خاطرات فراموش شده ام
پیوند می زند
**********
تو راست می گفتی پدر
ما باید
به املاک اجدادی مان برمی گشتیم
تهران شهر بزرگی ست
وفضای سبز و موسیقی غم انگیزش
مرا به گریه نمی اندازد
من به لهجه ی مادری ام
بغض کرده ام
صدیقه مرادزاده
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
برای چيدنِ آخرين جمله ی جهان
کلمه کم آورده ام
لطفا حروفِ روشنِ رازداران را آزاد کنيد!
آزادشان کنيد !
آن ها فرزندانِ فرصت گريزِ هزاره ی نان اند
که در پايداریِ خويش
جهان را از پيرشدن باز می دارند
آزادشان کنيد !
پرستويی که امروز قفس نشين شماست
فردا عقاب قفل شکنی خواهد شد
که به قله ی مِه گرفته ی قاف هم قناعت نخواهد کرد
آزادشان کنيد !
آن ها کامل ترين کمر بستگانِ باران اند
که ما روياهایِ بی گرگ خويش را
در آهو ترين پيراهنِ بی فَريبشان شسته ايم
آزادشان کنيد !
پروانه ای که از آخرين آوازِ آتش گذشته است
ديگر از گُر گرفتنِ بر باد رفته ی خود
نخواهد ترسيد
تنها در تلاوت مخفیِ ما تکثير خواهد شد
مثل ستاره در آسمان
ترانه در کوه وُ
کلمه در کتاب
هی رفته بر آب ، درياب !
آخرين جمله ی جهانِ ما
علاقه به آزادی آدمی ست
که در چيدنِ چلچراغِ آن
کلمه کم نمی آوريم
" سید علی صالحی "
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۴۱ بعد از ظهر
این بار کلاغ قصه زود رسیده است
و من آخر داستان را می دانم
اینکه قرار است
دستهایم را رها کنی
و من
با صدای بلند
برای مخاطبانم گر یه کنم
تو غمگین نباش
من پایان همه ی شعر ها را جویده ام
و تمام داستان هارا
آتش زده ام
بی خود نیست همه ی حرفها
و شعر ها و
سکوت ها
سردر گم رها می شوند
و تمام داستان ها ناتمام می مانند
کلاغ قصه زود رسیده بود
...
REAL LOVE
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
من به یه کوه رسیدم
که روی نقشه ی جغرافی نبود
پشت اون خورشیدی بود
به گیساش تور طلا بافی نبود
مردم از خورشید خانوم راضی بودن
با اینکه گفتن روزاش اینجا زیاد
آفتابی نیست
شبا ام به جای ماه تو آسمون
چیزیه که رنگ وروش سفید یا مهتابی نیست
من شنیدم که یه روز خورشید خانوم
پیرهن طلایی شو قیچی زده
تیکه تیکه کرده وتیکه هارو
روی هر دلی به یادگاری زده
دلا دیگه همشون گرم شدن
روزا البته زیاد گرم نبود !
شبا ام با اینکه ماه نما نداشت
هیچ دلی شکسته یا زخم نبود
من می خواستم پیش اون مردم آفتابی باشم
پای کوه خونه بسازم برم و سند کنم !
ولی کوهه روی هیچ نقشه جغرافی نبود
باید از اونجا می رفتم
من باید صبر کنم !
مینا
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۵۱ بعد از ظهر
حسین پناهی (http://sheer-moaser.blogfa.com/post-111.aspx)
دُم به کـله می کـوبـد
و شقـیقـه اش دو شقـه می شود
بـی آن کـه بـدانـد
حـلقـه آتـش را خـواب دیـده
عـقـرب عـاشق
mahan7
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰, ۰۷:۵۶ بعد از ظهر
آيا هنوز
اين روشن ترين اشاره ی روز است
که تاريکی را
به اختيارِ خود رَقَم می زند؟
می گويند صبوری کنيد
فريبِ اين حروفِ ناخوانا
نشخوارِ بیهوده ی باد است که می وَزَد
راهی نيست
ديگر نه عطرِ نانی که در سَبَد
نه بارشِ ماهيانی که معجزه
برای رسيدن به قُله ی ماه
بايد به نبضِ بی قرارِ همين شب تابِ مُرده
قناعت کنيم
مهم نيست !
شبی ، شبی شايد آسمانِ گرفته ی اين همه عَزا
آوازهای آفتابِ سفر کرده ی ما را
به ياد آوَرَد
" سید علی صالحی "
vBulletin® v3.8.3, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.