PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر شعر !


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 [12] 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201

avayebaran
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
مکــــــن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخـــــــی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامــه خواندند
تو را از نامــــــــه خواندن ننگت آیو

بابا طاهر

avayebaran
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
مرغ نغمه خوان
سحر بر شاخــــــــــسار بوستانی
چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی
بر آور هرچه اندر ســــــــــینه داری
سرودی ناله ای آهــــــــــی فعانی

اقبال لاهوری

asal
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن.
ببين هم گريه هام از عشق، چه زندوني برام ساختن.
خداحافظ گل پونه، گل تنهاي بي خونه.
لالايي ها ديگه خوابي، به چشمونم نمي شونه.
يكي با چشماي نازش، دل كوچيكمو لرزوند.
يكي با دست ناپاكش، گلاي باغچمو سوزوند.
تو اين شب هاي تو در تو، خداحافظ گل شب بو.
هنوز آوار تنهايي، داره مي باره از هر سو.
خداحافظ گل مريم، گل مظلوم پر دردم.
نشد با اين تن زخمي، به آغوش تو برگردم.
نشد تا بغض چشماتو، به خواب قصه بسپارم،
از اين فصل سكوت و شب، غم بارونو بردارم.
نمي دوني چه دلتنگم، از اين خواب زمستوني،
تو كه بيدار بيداري، بگو از شب چي مي دوني ؟
تو اين روياي سر در گم، خداحافظ گل گندم.
تو هم بازيچه اي بودي، تو دست سرد اين مردم.
خداحافظ گل پونه، كه باروني نمي تونه،
طلسم بغضو برداره، از اين پاييز ديوونه

avayebaran
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
گم کرده ی دیرین

بیا ای دل از این جا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیـــــریم
بی گم کرده ی دیرین خود را
سراغ از لاله ی پر پر بگیریم

قیصر امین پور

avayebaran
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
نشان سر افرازی
کس چون تو طــــریق پاک بازی نگرفت
با زخم نشان ســــــــــــر افرازی نگرفت
زین پیش دلاورا،کسی چون تو شگفت
حیثیت مــــــــــــــــرگ را به بازی نگرفت
حسن حسینی

setare soheil
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
زلف بر باد مده تا ندهی بربادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر شمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ ار جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توأم آزادم...

aura
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
جدایی
بگذار کمی از هم جدا شویم
برای نیکداشت این عشق، ای معشوق من
و نیکداشت خودمان
بگذار کمی فاصله بگیریم
چون می خواهم عشقم را بپرورانی
چون می خواهم کمی هم از من متنفر باشی
تو را قسم به آنچه داریم
از خاطره هایی که برای هر دویمان با ارزش بود
قسم به عشقی آسمانی
که هنوز بر لبهایمان نقش بسته است
و بر دستهایمان کنده ......
قسم به نامه هایی که برای من نوشته ای
و صورت چون گلت که در درون من کاشته شده
و مهری که بر گیسوانم و بر سر انگشتانم از تو به یادگار مانده
قسم به هر آنچه در یاد داریم
و اشکها و لبخندهای زیبایمان
و عشقی که از سخن فراتر
و از لبهایمان بزرگتر شده
قسم به زیباترین داستان عاشقانه زندگیمان
برو!

عاشقانه
بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل، از دشتها و تپهها کوچ میکنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب، تلاش میکند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو!
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقههای اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچهها در گلدان نپژمرد

دل خوش دار ای کوچک من
که عشق تو چشم و دلم را آکنده است
و همچنان تحت تأثیر عشق بزرگ توأم
و همچنان در رویای اینم که از آن من باشی
ای تکسوار و ای شاهزاده من
اما ... من
از مهر خود بیمناکم
از احساس خود نیز
که روزی از دلبستگی هایمان آزرده شویم
از وصال و از در آغوش هم بودنمان بیمناکم
پس بنام عشقی آسمانی
که چون بهار در وجودمان به گل نشست
و چون خورشید در چشمانمان درخشید
و بنام زیباترین داستان عاشقانه روزگارمان
برو!
تا عشق ما پایدار بماند
و تا زندگانیش دراز باشد
برو!


امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
مدت هاست نامت
بر روی نامه هام نیست
از گرمی ان گرم نمی شوم
اما امروز در هجوم اسفند
پنجرهها در محاصره
می خواهم تو را به نام بخوانم
اتش کوچکی روشن کنم
چیزی بپوشم
وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال
وشکوفههای شب بو احضار کنم
نمیتوانم نامت را در دهانم
وتو را در درونم پنهان کنم
گل با بوی خود چه میکند؟
گندم زار با خوشه؟
با تو سر به کجا گذارم؟
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم تو را
در حرکت دستهام
موسیقی صدام
توازن گام هایم می بینند
تو که قطره بارانی بر پیرهنم
دکمه طلایی بر استینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه لبم
با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟
مردم از عطر لباسم می فهمند
معشوق من تویی
از عطر تنم می فهمند
با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم
از شادی قدم هایم ،شوق دیدن تو را
از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را
چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را
از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟
و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟


نزار قبانی

امیر39
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
تو مُردی! (http://zadeye-entezar.blogfa.com/post-177.aspx)
نگاهم از سرود ِ تو دگر هرگز نخواهد خواند
به دیدارت نمی آید، دگر از غم نمی داند
مگر تو با وفا بودی که دلتنگی به دل گویی؟
سرت هم پر ز من باشد، سرم با تو نمی ماند
غم ِ دل را زدودی که شوم شهدخت ِ رویایت؟
دل ِ من جز به فردای ِ خدایی ها نمی آید
خرد ها هم به چشمانت پر از فریاد ِ استهزاست
چه می خوانی ز دست ِ عشق، تا با صد جفا آید؟
تلاش ِ پر غذاب ِ تو، به منظور ِ شکستم بود
تو دیدی که به فردایم، همه کس با وفا آمد
به یاد ِ حس ِ تلخ ِ تو، نگاه ِ پر تشوشم
به حسرت ِ گذشته ها، پر از جفا می آید

roya jo0on
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
برای تو که با همه شبهایم سحر شدی ...

پائیز عمر من زودتر از موعد فرا رسید
و من نمی دانم!
آمدن پاییز را
ترنم باران نوید می دهد
یا نگاه سرد تو!

بیتوته ای زیر پلک چشمانت بنا کرده ام
و با مردمان چشمت
به زندگی نشسته ام
پس هیچگاه چشمانت را به گریه وا مدار
زیرا در یک چشم بر هم زدن
سقف آرزوها بر سرم آوار خواهد شد.

چشم مهتاب تا تو را دید،
شب را به فردا سپرد
و خورشید از خجلت حضورت
چشمانش را بست و خسوفی شد
که بی نور تو یارای دیدن نبود...

amozhgan
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۴۵ بعد از ظهر
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم
چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ
بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد
مرا هم گريه ميبايد ـ
مرا هم گريه ميشايد
كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد
بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است
و در سوك بزرگ باغ، گريان است
***
بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ
كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد
و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ
دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ
بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود
و همراه نگاه ما ـ
غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .
***
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ
و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باري نيست
ز هر عشقي تهي ماندم
نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.
***
تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ
و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز
كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند
تو ميماني و عرياني ـ
تو ميماني و حيراني .
***
الا اي باغ پائيزي
دل منهم دلي سرد است
و طفل برگهاي آرزويم را
دست نااميدي تير باران ميكند پائيز
ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ
دلم لبريز اندوه است .
چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ
مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد
نگاه جانپناهي نيست ـ
كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد
***
خطا گفتم، خطا گفتم
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
ترا در پي بهاري هست ـ
اميد برگ و باري هست
همين فردا ـ
رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ
نسيم باد نوروزي ـ
تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ
بهارين آفتاب ناز فروردين ـ
بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ
هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ
بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ
و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ
دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ
و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .
در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ
به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ
و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد
درختان جشن مي گيرند
ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني
وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد
بهاري پشت سر داري ـ
تو را دل شادمان بايد
***
الا اي باغ پائيزي !
غمت عزم سفر دارد
همين فردا دلت شاد است ـ
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
ولي در من بهاري نيست
اميد برگ و باري نيست .
***
تو را گر آفتاب بخت نوروزي
لباس برگ ميپوشد
مرا هرگز اميد آفتابي نيست
دلم سرد است و در جان التهابي نيست
تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ
مرا باران بغير از ديده تر نيست .
تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ
مرا نقشي ز مادر نيست .
***
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني
ولي در كلبه تاريك جان من ـ
نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ
كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها
اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند انده است بر لبها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟

aura
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
بهار ...
از نامه های عاشقانه ی من و تو
شکل می گیرد

amozhgan
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
بود سوزي در آهنگم خدايا!
تو ميداني كه دلتنگم خدايا!
دگر تاب پريشاني ندارم
نه از آهن،نه ازسنگم خدايا!

REAL LOVE
۱۲ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
(ای یارمن،ای یاردیگر رهــــا
ای یارمن،ای یاراینـک جــــدا
از بخــت بـد ،دیـدی چه شــــد؟!
تنهـــا شــــدم تنهـــای تنهـــــا)۲
***
تنهـــا شــدم دوبــاره،تـو اون اتــاق خـالـی
از رنــج این زمونــه،دیـگه نمـونـده حـالـی
چی شد که سرگذشتم،با غصه ها یکی شد؟
انگار که بــاد پائیـــز،اومـد به اون حوالـی
***
این غـربت من،غـربت من،غـربت مـن
این غـربت بی روزنــه شد،عــادت مـن
شـــاید کـه در آن خلــــوت بی آینـــه ام
شــد جـای تو فرخنده ترین فرصـت مـن
شاید که یه روز قصه ی این رفتن مـن
در دفتـر من حــک بشـه از غفلــت مـن
***
گریون شــد ازغــم مـن،چشمای بی زبونـت
دیگه نمونـده کــــاری،ازدســـت مهـربـونـت
چشمـای خیس اشکــت،غُصه بَــرام می آره
(قصـه ما تمـوم شــد؛آروم می شــی دوبــاره

aura
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
شبحی در دمشق

هزار سال است که تمامی شب بر بالکنی در رفت و شدم
خانهام در میدانِ ستارهی دمشقیست
و عشقی را میخوانم که نمیآید.
امروز ساختمان را آوار کردند،
اما بالکن هنوز در فضا معلق است
و شبحی تمامی شب
بر آن در رفت و شد
به جستوجوی عشقی که نمیآید.

REAL LOVE
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۲۹ بعد از ظهر
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی حافظ ،
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی ، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه ، رنگ آفتاب بهاره ،
مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره
مثل یک جام شرابه
نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت،
روی اون برکه ی آروم یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه
نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ،
که یه دنیا توی اون چشم سیاهه

هرکی گفته ، هرکی می گه ،
همه حرفه تو رو می خواد بفریبه

(جز دل من که پر از عشق و جنونه)2 حرف اون چشم سیاهو
دل دیگه نمی دونه چشم دیگه نمی خونه
جز دل من که پر از عشق و جنونه حرف اون چشم سیاهو
دل دیگه نمی دونه چشم دیگه نمی خونه

نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه

هما میر افشار

s_hate
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۲ بعد از ظهر
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من میخورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهن مگر که مستی ربی

s_hate
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۲ بعد از ظهر
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من میخورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهن مگر که مستی ربی
http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif http://www.farsdj8.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

Elmira-s
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
ادامشم اینه

ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من میخورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهن مگر که مستی ربی
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو؟؟؟؟؟؟
وان کس که گنه نکرد چو زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی
فرق میان من و تو چیست بگو؟؟؟؟؟؟؟؟

Elmira-s
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
ادامشم اینه

ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من میخورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهن مگر که مستی ربی
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو؟؟؟؟؟؟
وان کس که گنه نکرد چو زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی
فرق میان من و تو چیست بگو؟؟؟؟؟؟؟؟

asal
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۰۵ بعد از ظهر
امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست
رویای او غم از دل من پک کرده است
اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز
دل را به رسم عاطفه نمنک کرده است
یادش به خیر دسته گلی از صداقتش
در لابلای شهر وجودم نشسته بود
دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد
دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود
او رفت و کوچه های غریبانه زمان
در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند
گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او
در گردباد حادثه مظلوم مانده اند
از پشت آرزوی تمام بنفشه ها
ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید
دستان آسمانی خود را به رسم عشق
بر گونه غریب گل اطلسی کشید
احساس جز شکفته شدن آرزو نداشت
یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند
باران گرفت و نغمه موزون لطف او
یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند
از آن زمان بهار دلم جور دیگریست
یک جای آن حضور شکوفای انتظار
جای دگر بلور شکیبای شبنم ست
اما اگر بنفشه زیبای من نبود
ایا کسی به کوچه احساس می رسید
ایا صدای غربت این روح خسته را
نیلوفری نجیب و صمیمانه می شنید
باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار
زیبایی ات تداعی تصویر ماه اوست
تنها عبور آبی تو در دل زمان
گویای عشق پک و دل بی گناه اوست
ای آسمان آبی قلب بهاریت
تا بیکران شهر صداقت پناه دل
ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق
ای چشم تو امید گل بی گناه دل
رویای عاشقانه پیوند با دلت
زیباترین تجسم پایان خستگی ست
نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست
این اوج روشنایی دنیای زندگی ست
باران مهربانی از دوردست عشق
بر روح پک یاس امیدم چکیده است
فریاد انتظار مرا از گلوی عشق
حتی افق به رسم تواضع شنیده است
عطر عبور آبی ات از ک.چه باغ عشق
گلبوته های یاد مرا ناز می کند
نیلوفر غریب نگاهت از آسمان
چشمان انتظار مرا باز میکند
نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز
مانده میان یاسمن آرزوی من
چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست
و قصه ایست از عطش جستجوی من
تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حریم عاطقه پروانه ام هنوز
در باور حقیقت بی انتهای عشق
مجنون صفت به یاد تو دیوانه ام هنوز

roya jo0on
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
ده ثانيه تا انتها، پايونی بی سرو صدا
بی خبر از هر شب و روز، منو يه شمع نيمه سوز
يکی گذشت از ثانيه، ۹تای ديگه باقيه
ای کاش تو لحظه ای که رفت، می ديدمش يه بار ديگه
اون دور بودو تو حسرتش ثانيه ها که می گذشت
ای کاش تو اين يه ثانيه می بودمش نمی گذشت
ساعت می گه دو ثانيه،۸تای ديگه باقيه
يه عمر نشستم منتظر کی ميگه اينا بازيه
فقير بودن جرم منه عاشق بودن تنها گناه
يه عمری چشم به در بودم اين آخرا هم چشم به راه
ساعت بازم بهم می گه ۳ ثانيه رفته ديگه
خبر داری چه زود گذشت مونده فقط هفت ثانيه
هی با خودم گفتم مياد اميدتو ندی به باد
داد ميزدم پس کی مياد کسی جوابمو نداد
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه
ثانيه پشت سر هم رفتند تا شيش شد هفت و هشت
لحظه تو گوشام داد می زد هشت ثانيه ازت گذشت
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه
يه عمر نشستم منتظر چشم اميدم ساقيه
با يک خنک باد سحر واسش ببر تو اين خبر
بگو که من تا آخرين خيره بودم چشام به در
ثانيه ی نهم که رفت مونده فقط يه ثانيه
سرت سلامت نازنين از من يه لحظه باقيه
قسمت نشد ببينمت شايد که لايق نبودم
منتظرت موندم يه وقت نگی که عاشق نبودم
ثانيه ی ده گل ياس راحت شدم ديگه خلاص
آزاد شدم بيام پيشت بی واهمه بی هيچ هراس
قشنگ ترين ثانيه ها اين ده تا بود که زود گذشت
رويای شيرين بودو رفت چون با خياله تو گذشت

roya jo0on
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
نه خوابم می برد نه می برد مرگم به بیداری

به این حال معلق تا کی ام بیدار می داری

فقط یک پنجره کافی ست تا خورشید برگردد

به این شب های سیمانی و ساعت های دیواری

هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی،

نفس بفرست، مُردم آه از این آهِ تکراری

roya jo0on
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۲۷ بعد از ظهر
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


پل الوار

REAL LOVE
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۳۳ بعد از ظهر
ازآن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوي دل سؤال بي جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوي چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد

چه سينه سوز آه ها؛که خفته بر لبان ما؛
هزار گفتنی به لب اسير پيچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای؛ نه شوق شاعرانه ای؛
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکايتی؛نه قصه و روايتی؛
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نيامده به خود نگر که دوره ی شباب شد

roya jo0on
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
بازدرخلوت من دست خیال

صورت شاد تورا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش توفان بود

یاد آن شب که تورا دیدم وگفت

دل من با دلت افسانه ی عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه ی عشق

رفتی و دردل من ماند بجای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده ی اشک

حسرتی یخ زده در خنده ی سرد

فروغ فرخزاد

roya jo0on
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
««««««««««««««««««««««««« «««««««««««««««
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
ــ««««««««««««««««««««««« «««««««««««««««««««
تو خورشیدی و من ماهم، قبول است؟

تو مثل کوه و من کاهم، قبول است؟

فقط یک مرحمت کن، زود برگرد!

تو را من چشم در راهم، قبول است؟

REAL LOVE
۱۳ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۳۴ بعد از ظهر
ز من چو دور می شوی،به خود هبوط می کنم
کمــــــــی کنار میروم،فقط سکــــوت می کنم
چگونه کهربا شدی!چگونه کـــــــــــاه بوده ام!
کنـــــون سقوط کرده ام؟غبـــــار راه بوده ام؟
تو از گـــــــروه آشنا من از قبیلـــــه ستــــــــم
رها ز پیش می شوم،به سمت توبه می روم

aura
۱۴ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
اندیشیدن
در سکوت.

آن که می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد
اما آنگاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادتش می طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت...

REAL LOVE
۱۴ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
جلوه هاي روشــــن چشمــــــــان تو
مستـــــي چشــــم ترانه خـــوان تو
قلب پاكـــت، صيقلــــــــي؛ آيينـــه وار
گفته هايت نغمـــــه هاي جويبــــــار
چشمه چون گشتي مرا سيراب ســاز
تشنه ام من، تشنه ي چشمان بـــاز
روي زيبـــــاي تو ديدم، ياس بــــــــــود
چهره ات آيينه ي المــــاس بــــــــــود

بر مگير از روي من سيمـــاي خـــــــود
اين روايتهـــــاي پر ايمـــــــــاي خــود
يار مــــن باش و كنارم باش بـــــــــــاز
اي سرآغاز روايتهــــــــــاي ســــاز

اي صدايت خوشتر از ساز سه تـــــــار
اي كلامت شاخـه هاي شاخســـار
يار مـــــــن باش و مگير از من دلــــــت
قايقـــــــــي هستم كنار ساحلــــت

قايقــــــــم آري تو دريــــــــــاي منـــــي
شوق رويــــــاهـــــاي فــرداي مني
يار خوب من دلــــت را مســــــــــت كن
قلب خود را انـــدكي پابســــــــت كن

بسته ي من شو كه بي تو نيستـــــــم
كس چه ميداند كه بي تو جيستــــم؟
يــــــاور من شــو كه در افكــــار خويـش
سالهــــــــــا گم كرده بودم يار خويش

فكر من روياي ياري خــــــــــوب بــــــــود
چهره ي گم كرده اي محجــــــوب بود
يار من قلبـــــي بســـان آب داشــــــــت
گلـــعذاري بود و قلبي ناب داشــــت

قلب او پر مهر و پر احســـــــاس بــــــود
گفتــه هايش شاخه هاي ياس بـــود
هر كلام از كــــــــام او چـــون ميجهيــــد
دين و ايمــــانم به آتـــش ميكشيــــد

آتـــش چشمــــــان پر مــــــهرش دلــــم
ميكشيــــد همراه خود آب و گلـــــــم
وه چه گويم يار خوش سيمــــاي مـــــن؟
اي اميــــــد صبح فرداهـــــاي مـــــن

جاي جاي صحبتـم شكر خداســـــــــــت
آن خدايـــــي كه مـــــرادم داد راسـت
اي اميــــــــد زندگانــــــــــي، بهتريـــــــن
عشق من،جانم،همانــــــــا اوليــــــن

چشمه ي چشمت مگيـر هرگز ز مــــــن
از جدايـــي هيچـــــــگاه دم بـــر نــزن
بستــه ي من شو كه بي تو نيستـــــــم
كس چه ميداند كه بي تو چيستــــم؟

aura
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
چراغ ها می درخشند.
اتفاق بعدی چیست؟

شب شده است.
باران دیگر نمی بارد.
اتفاق بعدی چیست؟

شب عمیق تر خواهد شد.
نمی داند
به او چه خواهم گفت.

هنگام رفتنش
چیزی را در گوشش نجوا خواهم کرد
حرفی خواهم زد که چیزی به گفتنش نمانده بود
در دیداری که نزدیک بود رخ دهد
که حالا رخ داده است.

اما او در دیداری که نزدیک بود رخ دهد
چیزی نگفت
تنها در همین لحظه است که بر می گردد و لبخند می زند و
زمزمه می کند:
«نمی دانم
اتفاق بعدی چیست.»

REAL LOVE
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
واژه هايت را چگونـــه ساختي؟
مهربــــــــاني را چه سان پرداختــي؟

شعله ها بود و مـن و گلواژه ها
واژه هاي مهربان و گرمي بي انتـــها

نغمه نغمه واژه ها را ســـاز كـن
گاهــــگاهي اندكـــــــــي هم ناز كـــن

ناز تو پـــــرواز من آغـــــــاز من
لذت پراشتياق بالـــــــهاي باز مـــــــن

چشمهاي باز و مژگان سيــــــــاه
چشــــــم حيران من و روي چو مــــاه

خيره خيره چشم من در ديده گان
شـرم پنهان نگاهت چيســـــت هــــان؟
دوري و دلتنگي و سنگيني حجم غـــروب
شب به شب ياد تو وبيخوابي و روياي خـــــوب

چشم پرخواب من از بيخوابي و صبح و مسير
دوري راه و من خواب آلوده ي هر روزه ديــــــر

فاصله هاي كم و گفت و شنودي مهــــــــربان
شعله هاي مهربان از واژه هـــــاي بي امـــــــان

واژه هايت را چگونـــه ساختي؟
مهربــــــــاني را چه سان پرداختي؟

aura
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
کسی به سوگ نشست
و در مصیبت آن روز های خوب گریست


کسی نمی داند
که پشت پنجره آواز کیست می آید
که کیست می خواند


کسی به سوگ نشست
که سوگوار جوانی ست
سوگوار امید
و سوگوار گذشتن
و بر نگشتن هاست
کسی نمی داند
که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب


چرا نسیم
چرا آن نسیم روح نواز
میان برگ درختان نمی وزد امشب؟
همیشه تنهایی
در آستانه ی وحشت
در آستانه ی تب


کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها
رسوب خواهد کرد


هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر
مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای
کجاست دستِ گشاینده؟
خواب سنگین است


مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاریست


کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ایست
در پشتم
که در سیاهی شب
خنجری ست در کتفم


مرا ندیدی
_دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست


میانِ خلوتِ خاموشیِ شبِ دشمن
بخوان به زمزمه آواز
سکوت را بشکن
چرا فراموشی؟
چگونه خاموشی؟


به گوش خویش مگر بشنویم این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند
مرا به نام
تو را به نام
که نام
نامِ من و توست
عشق، آواز است
مرا به نام بخوان
_این سکوت را بشکن
چرا؟
_که زمزمه
_از آیه های اعجاز است



دریغ و درد که شرمنده ایم،
شرمنده
که هست فرصت آواز و
نیست خواننده

amozhgan
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا


گر چشم روزگار بر او زار میگریست

خون میگذشت از سر ایوان کربلا


نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا


از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا


آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

aura
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
در خیابان های شب
دیگر
جایی برای قدم هایم نمانده است
زیرا که چشمان ات
گستره ی شب را ربوده است.

آرام.د
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
به هر که گفت :
تعبیر زندگی شکل صبور همین شقایق است
شک خواهم کرد

از هر که گفت
بیا برای بیداری دریا دعا کنیم
پرهیز خواهم کرد

یا پا به پای زائری که بگوید
بلای ستاره دور
شب از خواب این زاویه به روز خواهد رسید
همسفر نخواهم شد

پناه بر تو ای فهم فراموشی!

حالا بیا برای رسیدن به آرامش
نزدیک ترین نام های کسان خویش را به یاد آوریم!

زی زی گولو
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
مولای عشق


بوی خون در كوچه ها آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی

سفره هاي خالی از نان و نمک
کو ندای خالص کنا معك

امتی از نسل سفيانی به پا
پس چرا بر نی شدی ای مه لقا

بی تو شمشير بر خلايق می كشند
تيغ بر روی حقايق می كشند

بی تو وسعت در كنارم تنگ شد
بر سر ميز صدارت جنگ شد

تا تو بودی باغ عزت باز بود
انتهای نام تو آغاز بود

بی تو وسعت در كنارم تنگ شد
بر سر ميز صدارت جنگ شد

چون گدا بر در گه هر خط شديم
نوكران هر كس نا كس شديم

بوی خون در كوچه ها آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی

سفره های خالی از نان و نمک
کو ندای خالص هنا معك

امتی از نسل سفيانی به پا
پس چرا بر ني شدی ای مه لقا

(شاعرشو نیدونم...خواننده ش عصاره !:-2-35-:)

نیما60
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت

درد و غم و مرض هست؛ یک جرعه ی دوا نیست



مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند

احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی است روبِه را نیست



فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو ســـــــــــــیاه سرفه

هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت



"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند

ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت



تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگینتر از جریمه است

من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست

roya jo0on
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۲۲ بعد از ظهر
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را
.
.
.
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کسي تنگ است

که همچو کودک معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي کرد

دلم براي کسي تنگ است

که تا شمال ترين شمال با من رفت

و در جنوب ترين جنوب با من بود

کسي که بي من ماند

کسي که با من نيست

کسي که . . .

- دگر کافي ست.

azima
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۲۸ بعد از ظهر
اين حال من بی توست

بغض غزلی بی لب

افتاده ترین خورشید

زیر سم اسب شب

roya jo0on
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۱۱ بعد از ظهر
غزلی برای تو

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

REAL LOVE
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
از راه رسیده بودم... راه دشواری نبود!
نه راه دراز بود و نه بستر جاده اش سنگلاخ.
سختیِ راه نبودن تو بود...
تویی که من فریادت کرده بودم که بیایی
فریادی که سکوتم آغاز کرده بود،
صبح یک روز بلند
که در آن روز گرفته شب را
با کمندی به درازایی گرما در بند
..............
به آسمان نگاه می کنم،
نه؛دیگر ستاره ای نیست که برای من بدرخشد،
آفتاب روی تو که شبهایم را روز میکرد کجاست؟
تورا کجا گم کرده بودم که اينچنین برایت سرودم؟!
دیگر من و شبهای بدون آفتاب،بی حضور تو
کدامین گردباد،تو را بُرد تا آنسوی جدایی؟
تا من رهــــا شوم در این سوی فاصلـــه
...............
و این آغاز پایانی بود که پایانش من بودم و آغازش رفتن تو و سبزی چشمانت؛
شاید کودکی بودم که دنبال دستاویزی می گشت برای زندگی!
که نه؛کودکی که پناهگاهی می خواست.
و این چنین سالها گذشت و گذشت و من همچنان تو را فریاد می کردم؛
تویی که گمگشته ام بودی و شدم آن پیچک تنهایی که داری برای بالا رفتنش نبود.
شاخه ها با پیچش خود نردبانی بافتند
دستهای خواهشش آرامشش را یافتند
................
و تو گویا باز گشته بودی،چرا که فریادت کرده بودم.
دوباره آمدی از بس صدایت کردم
محکمتر از همیشه،اما
.................
و تو گویا باز گشته بودی چرا که فریادت کرده بودم.
ناگزیر بودی باز گردی و من گریزی نداشتم جز اینکه چنین بپندارم.
ولی همه سراب بود؛
سرابی که ازدامنه ي بلند دماوند آغاز مي شد.
و باز سالها گذشت و گذشت و گذشت؛
و من باز سرودم و سرودم و سرودم و فریادت کردم.
یار من قلبی بسان آب داشت
گلعذاری بود و قلبی ناب داشت
.................
اینک، سفر تمام شده و زمان ولی ادامه دارد.
قهرمان داستان ما دیگر داستانی نمی خواند،
ولی در داستانهایی که خود می نویسد،همچنان در جستجوی توست.

از راه رسیده بودم؛
راه دشواری بود که از کودکی آغاز شده بود،
گاه با تو و گاه بی تو.
و اینک سفر تمام شده و راه ادامه دارد،
و همچنان تو آفتاب گم کرده ی شبهای تاریکمی؛
تویی که تا زنده ام فریادت می کنم.
اينك امـــــــا سفر تمام شده.........

REAL LOVE
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر
مث شعله هاي آتيش كه مياد بالا فروكش مي كنه
مث ابري كه مي باره رو زمين خاك و نوازش مي كنه
مث سرما مث گرماي يهو يه اتفاق
مث مستي مث گم شدن توي گلهاي باغ
مث پايان زمستون كه مياد دوباره يار
مث اول بهار كه شادي آورده قرار
مث آغاز، مث روز اول ارديبهشت
كه اومد تو زندگيم يه فصل تازه اي نوشت
مث سبزه، مث رويش، مث شوق
مث باور، مث ايمان، مث ذوق
مث گلدون مث آواز مث ساز
مث چشماي عقيق و مث راز
مث احساس تعلق مث گرمي حضور
مث همراه تو بودن توي جاده ي عبور
مث چشمه، مث دريا، مث موج
مث رويا، مث اميد، مث اوج
مث بارون كه مياد نويد آغازو ميده
مث فكرت كه به من اميد پروازو ميده

aura
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر
چرا میخواهی نامه برایت بنویسم ؟
چرا میخواهی مثل انسان نخستین برببر تو برهنه شوم؟
نوشتن تنها چیزی ست
که برهنه ام میکند


وقتی حرف می زنم
بعضی از لباس هایم هست اما وقت نوشتن.......
رها سبک
گنجشک قصه ها که وزن ندارد
وقت نوشتن رها می شوم از تاریخ ار نیروی جاذبه
سیاره ای چرخان می شوم
در هاله چشمانت

REAL LOVE
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر
به جنگ تو می آمدم
با سپاهی انبوه
و تو تنها بودی.
سواران نگاهم از همه طرف، دوره ات می کرد
و تو.....
روی بر می تافتی
.....آب شدم.
پیاده های فریاد ساکتم،باز از همه طرف دوره ات کردند....
وتو زمزمه کردی:....من
بغض شدم.
تو وآنهمه تنهایی؛ من و اینهمه سکوت؟!
تو و زمزمه ی خاموشیت؛من و اینهمه بغض؟!
درمانده شدم...
ترس شدم...
کینه شدم....
خشم شدم....
آرزو شدم؛ و تو....
زمزمه میکردی هنوز
تنها شدم؛بی سپاه نگاه و فریاد..
اینک به من تابیدی از نگاه..
باز فریادت کردم با همه ی نگاهم...
من و فریاد تو...
تو و فریاد من....
تو را گریه گردم؛اشک شدم...
مرا گریه کردی و اشک شدی...
اینک؛نه تو آنهمه "من" بودی
و نه من آنهمه"انبوه"

راهی شدیم...
راهی شدیم تا به تبلور برسیم.

REAL LOVE
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۵۶ بعد از ظهر
صبح یک روزِ بلند،
که در آن روز گرفته شب را با کمندی به درازاییِ گرما در بند
من در آن شهرِ کویر، همچنان خواب آلود،
نشده از شب سیر،
اندکی دیرتر از معمولم
َترکِ آن جایگهِ شب کردم.
ظهرِ آن روز، هماندم که دلم پرغم بود، "نامه ای" خواند مرا
نامه ای پر ز خروش
نه به چند سطر،به چندین صفحه
قدر یک دشتِ ُپرِ درد و دل، از غم مفروش
پاسخش را چنین یادارم
که به یک دفتر کوچک دادم؛
این چنین آوردم:

نامه ای بنوشتی ، گل نازم خواندم
بارِ دیگر در ستمهای رفیقان ماندم.
گفته ای"غصه مرا قدر یک لحظه رها نگذارد"
ُگنه از دوست ُبود گر نشود
که ز بارِ غمِ تو، توشه ای بردارد
توشه ی این غمِ تو خون رگهای من است
قصه ی این غم تو، قصه ای بس کهن است.
سعی این کن تو عزیز تا خوداندیش شوی
به خدا فکر بسی کن تا مگر بیش شوی

ربِّ جاوید دمی ز تو غافل ناید
پس به او می اندیش که همـو را باید
فکر پیش و غصه ی فردا مخور
تا مگر یکدم سیه گردد دلت از غصه پر
اینهمه را که بگویم برِ تو خود به آن اندیشم
روز و شب فکر همین ها به سرم، تشویشم
ظهرِ روزِ سوم است و این مقول
می برم پایان مبادا ناخدا گردی ملول
ناخدا، شاید بخندی بر من و فکر سرم
نـاخــدای قلبمی توفــــان دگر ناید برم

امیر39
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود
این دایره کبود اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

REAL LOVE
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۴۱ بعد از ظهر
یکی بود یکی نبود؛
یه کِسی بود که تو این دنیای پیر،با دلی خسته و سیر؛
پرسه می زد همیشه دور خودش.
یه روزی عزم می کرد،جزم میکرد که پاشو برداره و راه بره
گام برداره،راه دلخواه بره!
دلش اما همیشه جا می موند؛
یه پاشو بر می داشت؛
چرخی می زد،قدمی،سعی و تلاشی،
اما.....
هرچی می کرد،دلش پا نمی داد
اون یکی پاش،بهش راه نمی داد.
خسته می شد،نفسش آه می شد
راه تکراری براش چاه می شد.
مرد این قصه ما،از خودش رد نمی شد
آخ!اگه راهی داشت تا بره تا به افق،که براش بد نمی شد!

یه روز اما یه نفر پیدا شد.
یه نفر نه،یه دل بود،یه احساس،یه راز
مث بوی خوش صد شاخه ی یاس،اما باز
دل سپرد و چشماشو بست و گذر کرد از باد
دست اون شاخه ی یاس،تو دستاش و وجودش فریاد
دل به همراهی اون یاس قشنگ بست که بست
دو تا پاهاش پَر پرواز شد و قلبش شاد
عطر اون یاس قشنگ،تو دل خسته ی پیش از این تنگ،
نور زندگی پاشید و رو لبهاش لبخند
قهرمان قصّمون نیّت کرد:
تا زمانی که پاهاش یاری رفتن داره،
دست این شاخه ی یاس،تو دستاش باشه
تا که این شاخه ی گل،تا همیشه تا به ابد؛بپیچه روی تنش
غافل از اینکه زمونه،سرنوشت
بد جوری می زَنَدِش

roya jo0on
۱۵ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
خیال تو

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

amozhgan
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
نمي گردانمت در برج ابريشم
نمي رقصانمت بر صحنه هاي عاج: -

شب پائيز مي لرزد به روي بستر خاكستر سيراب ابر سرد
سحر با لحظه هاي دير مانش مي كشاند انتظار صبح را در خويش.
دو كودك بر جلو خان كدامين خانه آيا خواب آتش مي كندشان گرم؟
سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامين كوي؟
***
نمي رقصانمت چون دودي آبي رنگ
نمي لغزانمت بر خواب هاي مخمل انديشه ئي ناچيز: -

حباب خنده ئي بي رنگ مي تركد به شب گرييدن پائيز اگر در جويبار تنگ،
و گر عشقي كزو اميد با من نيست
درين تاريكي نوميد سايه سر به درگاهم -

دو كودك بر جلو خان سرائي خفته اند اكنون
سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
***
نمي لغزانمت بر مخمل انديشه ئي بي پاي
نمي غلتانمت بر بستر نرم خيالي خام:

اگر خواب آور ست آهنگ باراني كه مي بارد به بام تو
و گر انگيزه عشق است رقص شعله آتش به ديوار اتاق من

اگر در جويبار خرد، مي بندد حباب از قطره هاي سرد
و گر در كوچه مي خواند به شوري عابر شبگرد -

دو كودك بر جلو خان كدامين خانه با رؤيا آتش مي كند تن گرم؟
سه كودك بر كدامين سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامين كوي؟
***
نمي گردانمت بر پهنه هاي آرزوئي دور
نمي رقصانمت در دودناك عنبر اميد:

ميان آفتاب و شب بر آورده ست ديواري ز خاكستر سحر هر چند،
دو كودك بر جلو خان سرائي مرده اند اكنون
سه كودك بر سرير سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.

آرام.د
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۰ قبل از ظهر
هر سو که دویدیم، همه سوی تو دیدیم
هر جا که رسیدیم، سر کوی تو دیدیم

هر قبله که بگزید دل از بهر عبادت
آن قبله ی دل را خم ابروی تو دیدیم

روی همه خوبان جهان بهر تماشا
دیدیم ولی آینه ی روی تو دیدیم

در دیده ی شهلای بتانِ همه عالم
کردیم نظر، نرگس جادوی تو دیدیم

هر عاشق دیوانه که در جملگی توست
بر پای دلش سلسله ی موی تو دیدیم

سر حلقه ی رندان خرابات مغان را
اندر شکن حلقه ی گیسوی تو دیدیم

آرام.د
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۴۰ قبل از ظهر
امروز امیر در میخانه تویی تو
فریادرس ناله ی مستانه تویی تو

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی ، دام تویی، دانه تویی تو

آن ورد که زاهد به همه شام و سحر گه
بشمارد با سبحه ی صد دانه تویی تو

آن باده که شاهد به خرابات مغان نیز
پیموده به جام و خم میخانه تویی تو

در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو

بسیار بگوییم و چو بسیار بگفتیم
کس نیست به غیر از تو در این خانه تویی تو

یک همت مردانه درین کاخ ندیدیم
آن را که بود همت مردانه تویی تو

aura
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۰۸ قبل از ظهر
((عشق))


گاه چون ماری در دل می خزد
و زهر خود را آرام در آن می ریزد،
گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هره ی پنجره ات کز می کند
و خرده نان بر می چیند

گاه از درون گلی خواب آلود بیرون می جهد
و چون شبنمی بر گلبرگ آن می درخشد
و گاه حیله گرانه تو را،
از هر آنچه شاد است و آرام
دور می کند

گاه در آرشه ی ویولونی می نشیند
و در نغمه ی غمگین آن هق هق می کند
و گاه زمانی که حتی نمی خواهی باورش کنی
در لبخند یک نفر جا خوش می کند...

aura
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۲۱ قبل از ظهر
جایی که شب ماندگار پرسه میزند با فانوسی و دسته کلیدی
من به پژواک شب لبخندی میزنم
جدایی وهم است
ما جداییناپذیریم
سایه من روی دیوارههای شماست

amozhgan
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۲۵ قبل از ظهر
روشني است آتش درون شب
و ز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.
***
دير گاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.
***
خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت.
***
گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب.

امیر39
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۵۲ قبل از ظهر
(http://www.springtimegirl.blogfa.com/post-37.aspx)
سر بر روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

دیوونه
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۵ قبل از ظهر
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
دو نهال بودن تو گلخونه کنار هم،
دوست بودن با هم ولی
جنسشون و اسمشون یکی نبود!
ولی مشکلی نبود،
هیچکدوم از اون یکی شاکی نبود.

هردوشون نهال بودن،کوچیک بودن،تازه بودن
توی سَهمشون از آفتابِ قشنگ
تویِ اون خونه!هَم اندازه بودن.
باغبوُن نهال می کاشت زمستونا
یاس و بید و شب بو و اقاقیا.
گلدونای کوزه ای رو می نشوند کنارِهم
ُپر می کرد از بذر گل یا که نهال تو کوزه ها
یه ردیف بنفشه بود؛یه ردیف شب بو و یاس
یه گوشه نهالِ کاج،شاخه ی سرو
یه ردیف پیچک و محبوبه یِ شب
خلاصه رو نظم و مرتبه می چید گلدونا رو
گاهی اما اتفاق می افتاد که گُلای تنگِ هم،
شانسی همسایه بِشَن؛مثل این یاسَک و بیــــد،
صاحب یه خورشید و یه سایه شَن.
وقتی که باهار می شد؛
شب بوها که گل می کرد،بنفشه ها که باز می شد،
وقتی که اقاقیا تازه می شد؛
دیگه یه نیمه یِ سال بود که گُلا با هم بودن
آره دیگه،زورکی کنارِهم،رفیق بودن
چی میگن؟!اسیرِتوفیق بودن؛توفیق اجباری بودن.
یادمون نره بگیم که باغِبون
خسته از زحمتایِ زمستونش،
منتظر می موند بیان تا که گلاشو ببرن!
با گلاش و غنچه هاش،خستگیاشم ببرن
غافل از اینکه گلا با هم بودن یه فصلی رو
بید اگه سردش می شد،یه شاخه های یاسی داشت
همزبون خوبی داشت؛"چوب" که نبود احساسی داشت
گلِ سرخ که باز می شد،شب بو بهش سلام میکرد
یا که طنازی میکرد؛با غنچه هاش بازی میکرد
خلاصه...باهار بود و وقت رهاییِ!گُلا از کوزه ها
دونه دونه بردن و به خاک نشوندن گُلا
دیگه گلخونه پُرِ کوزه نبود؛گُلــــــی نداشت.
بید کوچییک قصمون یه روز بیدار شد که دیگه،یاس نبود
چشماشو به هم زد و دید که آره!
...... شاخه ی احساس نبود
دیگه همزبون نداشت،یه دلِ مهربون نداشت
اگه آدم بود می گفتیم که حالا،کارد به استخوون نداشت
کَم کَمَک،نوبتِ بید یه روز می شد،
...... گلخونه خالی میشد
واسه باغِبون ولی؛باعثِ خوشحالی می شد.
آخه باغِبون قصمون،خستگیاشو دَر می کرد
با فروختن گُلا،رفعِ دردِسَر می کرد.

حاجی بلا
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر
یه عمره روح خستم زخمی روزگاره

تو این همه هیاهو یه دلخوشی نداره

دفتر خاطراتم گلچین آه و درده

تو دالون بی کسی دلم تنها میگرده

صدای پای کسی تو خاطرم نمیاد

یه شعر ناتمومم که دیگه رفتم از یاد

پنجره نگامو رو هر نگاهی بستم

قلبم دیگه شکسته با چشم تر نشستم

aura
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۱ بعد از ظهر
خاطره ها سه دوره دارند:
اوایل چنان نزدیکند که می گوییم
انگار همین دیروز بود.
جان در پناهشان می آرامد
و جسم در سایه شان سر پناهی می یابد.
خندهای است که فرو ننشسته و اشکی که همچنان جاری ست
لکه جوهری روی میز که هنوز هست
و بوسه خداحافظی که گرمی اش در دل احساس می شود...
اما چنین حسی دیری نمی پاید...


زمانی میرسد که درآن سر پناهدیگر نیست
در جایی پرت به جایش خانه ای تنهاست
با زمستانی سردسرد و تابستانی سوزان
خانه ای سراسر خاک گرفته و لانه عنکبوت ها گشته
جایی که نامه های عاشقانه آتشین خاکستر می شوند
و عکس ها رنگ می بازند
آدم ها طوری آن جا می روند که به گورستانی
باز که می گردند دست ها را با صابون می شویند
اشكها روانشان را پاك كمي كنند و سخت آه مي كشند...

حاجی بلا
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود


اهل دلی به فکر دل ما نمی شود

قدری بخند گریه برای تو خوب نیست

با اشک درد عشق مداوا نمی شود

بس کن چقدر خیره به امواج می شوی

دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود

چشمان من خلاصه ای از اشک های توست

چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود

بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست

این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود

بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست

مانند خنده های تو پیدا نمی شود

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۴ بعد از ظهر
در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشمهایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریکترینِ شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی
با دستهایت برایِ دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
با تنت برای تنم آواز خواندی
من با چشمها و لبهایت
اُنس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهوارهی کودکیِ خویش به خواب رفتم
و لبخندِ آن زمانیام را
بازیافتم
در من شک لانه کرده بود
دستهای تو چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهوارهی سالهای نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهوارهی رؤیاهایم بود
و لبخندِ آن زمانی، به لبهایم برگشت
با تنت برای تنام لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینانبخش بود
بدی، تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را بهسانِ روزی بزرگ آواز میخوانم
صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت میزند
شب گِرداگِردَم حصار کشیده است
و من به تو نگاه میکنم،
از پنجرههای دلم به ستارههایت نگاه میکنم
چرا که هر ستاره آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمهی دریاهاست
انسان سرچشمهی دریاهاست
احمد شاملو ۱۳۳۴

حاجی بلا
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
دلم باران میخواهد

تا تو خیس شوی

و من از پشت همان پنجره نگاهت کنم

و باز شاعر شوم در پشت پنجره خاطرات

roya jo0on
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
چیزی نمیتونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو میفهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه....
چیزی نمیتونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو میفهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۵۲ بعد از ظهر
زنده وار، ه.ا.سایه (ابتهاج)
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری http://shadbashid.fileave.com/Pic/Characters/Ebtehaj_0.jpg
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

roya jo0on
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم

اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم



هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام

مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام



تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی

من شکست داده راخودت برنده مي کنی



نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم

بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم



رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها



صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

yAsnA*19F
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر
درون معبد هستی بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آیندهست
کبوتر های رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر سر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب،تنها من در این معبد در این محراب،
دلم میخواست بند از پای جانم باز میکردند که من تا روی بام ابرها پرواز میکردم
از آن جا تا آستان عرش میرفتم که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب از این شب های بی فرجام ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد می فرمود

DataBus
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
با من بیا (Vieni con me)

Sguardi assassini, nessuno giudica
Se il mondo tace non puoi parlare tu
Corpi dispersi, la gente predica
Non c’è nessuno qui

نگاه های قاتلان . هیچ قاضیی نیست
اگه جهان خاموش بشه تو نمیتونی حرف بزنی
اجساد گمشده (پراکنده) . آدم های نصیحت شده (موعظه شده)
هیچ کس اینجا نیست

Il leone solo quando ha fame corre per cacciare la preda
Hai l’istinto dici è tutto finto ma poi credi a ciò che hanno scritto
Lascia stare non potrai cambiare quello che sarà

شیر تنها وقتی گرسنش میشه میره برا شکارطعمه اش
حس غریزه داری میگی همه چی جعلی بود (مصنوعی بود) اما بعد باور میکنی وقتی اونها نوشتند
واش کن (بزارش کنار) نمیتونی عوض کنی چیزی رو که خواهد بود

Vieni con me in cerca di un cammino che è più vicino
Vieni con me, non guardare così lontano, il sogno è qui
Vieni con me

با من بیا به پیدا کردن یک راه که نزدیک تره
با من بیا . اینجوری دور نگاه نکن . رویا همین جاست
با من بیا
Febbre assassina, guerra politica
La medicina è qui

تب قاتل . جنگ سیاسی
دارو اینجاست

Spendi tutto, pensa solo al lusso ma vedrai che non starai meglio
Lascia stare non potrai trovare quello che non c’è

همه رو پرداخت کن . تنها لوکس (تجملی) فکر کن اما خواهی دید که بهتر نخواهی بود
ولش کن (بزار کنار) نخواهی توانست پیدا کنی چیزی رو که وجود نداره

Vieni con me in cerca di un cammino che è più vicino
Vieni con me, non guardare così lontano, il sogno è qui

با من بیا به پیدا کردن یک راه که نزدیک تره
با من بیا . اینجوری دور نگاه نکن . رویا همین جاست

Ascoltami, ascoltami
L’aria tace, l’universo tace, ma lo scopo è farti tacere
....Compra amore e la tua casa d’ora ma vedrai che poi sarà loro

بهم گوش کن . بهم گوش کن
هوا خاموش (ساکت) . جهان خاموش (ساکت) اما هدف اینه که خودتو خاموش کنی (ساکت کنی)
عشق و بخر . و خونه تو در حال حاظر اما خواهی دید که از آنها خواهد شد

Vieni con me in cerca di un cammino che è più vicino
Vieni con me, non guardare così lontano, il sogno è qui

با من بیا به پیدا کردن یک راه که نزدیک تره
با من بیا . اینجوری دور نگاه نکن . رویا همین جاست


Vieni con me e cerca il tuo cammino che ti è più vicino
Vieni con me, non guardare così lontano, il sogno è qui

با من بیا به پیدا کردن راه خودت که برات نزدیک تره
با من بیا . اینجوری دور نگاه نکن . رویا همین جاست

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
تنها در بی چراغی شبها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را میفشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها میرفتم، میشنــوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را میکشیدند،
درها عبور غمناک مرا می جستند.
و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خود فرو افتم.
ناگهــان، تو از بیراهه ی لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه ی تپش هایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته!
همــه ی تپش هایـــم .
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه ی فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلـــود نیایش تورا گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابان هاست،
بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست.
میان ما ((هزار و یک شب)) جست و جوهاست.

NILOUFAR
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
دردهای من ، جامه نیستند تا ز تن درآورم !
‹‹چامه وچکامه›› نیستند تا به ‹‹رشته سخن›› درآورم
نعره نیستند ، تا ز‹‹نای جان›› برآورم
دردهای من نهفتنی ،دردهای من نگفتنی
دردهای من ، گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است ،
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان جلد کهنه شناسنامه هایشان ،
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم ، درد می کند
انحنای روح من ، شانه های خسته غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام ،
بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب ،
پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا ،
دردهای بومی غریب دردهای خانگی ،
دردهای کهنه لجوج ،
اولین قلم حرف حرف درد را ، در دلم نوشته است
دست سرنوشت ،
خون درد را با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد ، رنگ وبوی غنچهً دل است
پس چگونه من رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا ، دست درد میزند
ورق شعر تازه مرا ،
درد گفته است ، درد هم شنفته است
پس در این میانه من ، از چه حرف می زنم؟
درد،حرف نیست ،
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟...

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
از کنار روز شب بر پای شـــــــد
آسـمان رنگ از سياهيـــــها گرفت
دخترک آرام آرام اشک ريخــــت
کار غم در سينه اش بالا گـــــرفـت


هر ستاره کز دل شب مي شـکفت
دانــه هاي بــی شکيبـــی مي نشـــانـد
قطره قطره اشک دختر بر زمين
از دو چشــم ژالـه بارش می فشــانـد
اين شب سرد سراسر تيره رنگ
پــرده بــر آينــده ي فـــردا زده
پيکر کهنه عروسـكهـــاي خو ب
کنج ديــــــوارگلی ســــــــودا زده
گر تهيدستی نبود و مهر بيــــش
رخت اجبـــارسپيـدی را نداشـت
آرزوي ديــدن پـــروانـــه هـــــــا
بردلش حسّ کبـــودی مي گذاشت
وصـــــل نا هنگام بی اغراق پوچ
قصه ي درد غــــم و بيـــــداد اوست
صبـح فردا فصل خردی رفته است
پيــــرمردی لاجرم دامـــــــاد اوست

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر
دل من اینجا نیست،دل من پر دور است
بسترش پیدا نیست،افقش مستور است
قلب من پر شور است
هر صدای بغضی،هر نگاه غمبار؛
زخمه بر تار دل من زدن است

دل من گاهی چند
لکه ای می گیرد
بار غم در قلبم
چیرگی می گیرد
گاه آری دل من،
ز غروبی دلتنگ،ز هوای ابری،تیرگی می گیرد

گه دلم آرام است،همچو پهن دریا
گاه اما پر موج،پر ز شور و غوغا
قلب من،این دل من اینجائیست
گرچه با آنهمه،آنسان دور است

شعر : سیاوش
منبع (http://www.shad-bashid.blogfa.com/post-249.aspx)

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک _دلم می خواست_ می گوید
شب و روزش دریغِ رفته و ایکاشِ آینده است

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم می خواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم می خواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان می داد
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند، در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین، هستی ام را زیر و رو می کرد
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا می کرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فریدون مشیری

avazkhamoosh
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

REAL LOVE
۱۶ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
از آسمان شب که آمدم ارمغانم ستاره هایی بود از جنس شکوفه
و دستانم خیس از شبنم هیجان http://p.webshots.com/ProThumbs/5/7005_wallpaper280.jpg
وقتی پایین آمدم شیر کهنه آب حوض را ضرب گرفت
شب بو دلبری کرد و خروس خانه بداهه خواند.
آسمان سفرم پر از شهاب... همگی مسافر از عروج تا نزول و
و آنگاه غرق در بن خاک
چون میوه ای خسته از آنهمه رسیدن.
شب کوتاه من وقتیست که
محبوبه ی شب بویش را فریاد می کند
وقتی ذهنم را موسیقی جیر جیرکها نوازش میکند
وقتی .........
وقتی تنها صدای شب آنهمه سکوت را می شکند
و
شکوفه های این داستان من به بار ننشسته باشند.

بدبخت
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
من غلام قمرم ، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ،هيچ مگو
گفتم :اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت : آن چيز دگر نيست دگر ، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز كه به سر هيچ مگو
قمري ، جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم : اي دل چه مه است اين ؟ دل اشارت مي كرد
كه نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است ؟
گفت : اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو
گفتم : اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت : مي باش چنين زيرو زبر هيچ مگو
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو ، رخت ببر، هيچ مگو
گفتم : اي دل پدري كن ، نه كه اين وصف خداست ؟
گفت : اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

بدبخت
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را

در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند داعم

سکوت مرگبارم را


دکتر شریعتی

بدبخت
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

viyan
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیِ ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

حاجی بلا
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۵۰ بعد از ظهر
گفت : حتما می آیم ،
منتظر باش .
منتظر پای دیوار
جیب هایم پر از آه و ای کاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
کوچه و خلوت و باد
کاسه ی اشکم از دستم افتاد
یک دل پر
زیر باران شرشر
یک نفر رد شد و گفت :
بادها بی خداحافظی میروند
ابرها هم همینطور !

roya jo0on
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۱۸ بعد از ظهر
ميان کوچه ميپيچد صداي پاي دلتنگي



به جانم ميزند آتش غم شبهاي دلتنگي



چنان واماندهام در خود که از من ميگريزد غم



منم تصوير تنهايي منم معناي دلتنگي



چه ميپرسي زحال من؟ که من تفسير اندوهم



سرم ماواي سوداها دلم صحراي دلتنگي



در آن ساعت که چشمانت به خوابي خوش فرو رفت



ميان کوچههاي شب شدم همپاي دلتنگي



شبي تا صبح با يادت نهاني اشک باريدم



صفايي کردهام در آن شب زيباي دلتنگي

roya jo0on
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۲۱ بعد از ظهر
تنها شده ام ...

ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است


باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه زمن بي خبر است

اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كني

تا نبينم كه چه تنها شده ام...

REAL LOVE
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
شب به هم درشکند زلف چلیپائی را

صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را

گر از آن طور تجلی به چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه سینائی را


گر به آئینه سیماب سحر رشک بری

اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را


رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل

تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را


از نسیم سحر آموختم و شعله شمع

رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را


جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق

قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را


طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن

که به دل آب کند شکر گویائی را


دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی

بار پیری شکند پشت شکیبائی را


شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل

شمع بزم چمنند انجمن آرائی را


صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید

تا تماشا کند این بزم تماشائی را


جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی

شهریارا قرق عزلت و تنهائی را

asal
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
چیزی گم است در من٬ از آرزو فراتر
مانند جان شیرین٬ زان نیز پر بهاتر
در جستجوی اویم٬ یا در سراغ اکسیر؟
من هر چه خسته پا تر٬ او نیز کیمیاتر
گاهی در نگاهی٬ می یابمش شگفتا
من سنگ میشوم او٬ از لحظه ها رهاتر
حس میکنم همینک٬ گم گشته من اینجاست
اینسان که گشته ام باز٬ از لال بی صداتر
حال مرا ببینید٬ باور کنید این اوست
جز او که می کشاند٬ من را به نا کجاتر؟
گم گشته من ای کاش٬ می شد تو باشی، ای عشق!
بر خود نمی پسندم٬ درد از تو بی دواتر
معیار عاشقی چیست؟ آیا هنوز باید
با درد و داغ این راز٬ گردیم آشنا تر؟
گفتی که: بگذر از من ! از خویش هم گذشتم٬
شاید سراغ داری از من خوش آزماتر!

ناهید95
۱۷ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم
انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت.......

mahan7
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
اشتباه از ما بود
که خواب سرچشمه را
در خیال پیاله می دیدیم

دست هامان خالی
دل هامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما

کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای
پریروز پیلِگی خویش را
به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست
که تشنه به رویای آب می میریم

از خانه که می آیی
یک دستمال سفید
پاکت سیگار
گزین شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است ...

ناهید95
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۰۱ قبل از ظهر
این شعر رو تقدیم می کنم به همه دوستای گلم
و همه عاشقا ن.


شعرهايم ترانه نيست
حرف عاشقانه نيست
آواز خوش هزاره نيست
شعرهايم همه درد است و اين درد، بهانه نيست
شعرهايم رنگ ندارد، ... وزن و آهنگ ندارد
گفته بودم شعر من ترانه نيست
پاييز است و هرگز بهاره نيست
شعرهايم دردهاي كهنه است
دردي كه هرگز غريبه نيست
شعرهايم هرچه هست از خوب از بد
بهترين از اين برايم سرايه نيست

aura
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۱۵ قبل از ظهر
روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
وبا پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند -مثل من-
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی


آن روز می گویم" تردید نکن
با او برو
چون برایم مهم نیست مال من باشی یا مال او
مهم اینست
مال شعر باشی"

نزار قبانی

محمد
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۳۴ قبل از ظهر
این شعرو تقدیم میکنم به تمام خسته ها از زندگی.....

خسته ام خسته تر از خستگيا
خسته ام از اين همه دلواپسيا
خسته ام از اين به ظاهر قشنگيا
دلم مي خواد برم يه جاي دور
جايي كه هيچكس نباشه
جايي كه غم نباشه
خبري از غصه نباشه
نه عشقي باشه نه ياري باشه
نه دامي واسه عشقي باشه
دوست دارم جايي برم كه
من باشمو،دلم باشه و خداي من باشه

asal
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۵۳ قبل از ظهر
عشـــق در دل ماند و یار از دست رفت!
دوستان، دستی! که کار از دست رفت!


ای عجب گر من رسم بر کـــــــــام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت!؟


بخــــت و رای و زور و زر بودم دریِـــــــغ
کاندر این غم هر جهان از دست رفت!


عشق و سودا و هوس در سر بماند
صــــبر و آرام و قـــــرار از دست رفت!


گر مـن از پای اندر آیم، گو در آی!!
بهتر از من صدهزار از دست رفت!


مرکب سودا جهانیدن چه سود!
چون زمام اختیار از دست رفت!


"سعدیا" با یار عشـــــــــق آسان بُود!؟
عشق باز اکنون که یار از دست رفت!!

آوای سکوت
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است
باز می لرزد به خود سر شاخه های بید سرگردان
باز میریزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم ، خداوندا پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پاییز است و دنیایم غم انگیز است

REAL LOVE
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر
تو را نادیــــــــــدن ما غــم نباشد
که در خیلــــت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالـم نهم روی
ولیکن چــــون تو در عالم نباشد
عجب گـر در چمن برپـای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبـــــادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بینــــــد و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محــــکم نباشد
که دانستم که هرگــــز سازگاری
پــــری را با بنــــــــی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجــــــروح مگذار
که هیچــم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تـــو ریزم
که بخـــل و دوستی با هم نباشد
نخواهــم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همــدم نباشد
حدیث دوست با دشمـــن نگویم
که هــرگـــز مدعی محرم نباشد
نظر گویند سعــــدی با که داری
که غم با یار گفتن غــــم نباشد

آوای سکوت
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۳:۵۵ بعد از ظهر
دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

AMINJOON
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد / در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله / در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را / روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد / گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذاشتی / گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

AMINJOON
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم درد من مسکنی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم / که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمان محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی
هرشب ازحسرت ماهی من و یک دامن اشک / تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید / که کند شکوه زهجران لب شیرینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد / چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

asal
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۴۹ بعد از ظهر
زودتر بيا
من زير باران ايستادهام
و انتظار تو را میکشم.
چتری روی سرم نيست
میخواهم قدمهايت را، با تعداد قطرههای باران شماره کنم
تو قبل از پايان باران میرسی
يا باران قبل از آمدن تو به پايان میرسد؟
مرا که ملالی نيست
حتا اگر صدسال هم زير باران بدون چتر بمانم
نه از بوی ياس بارانخورده خسته میشوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.
هروقت چلچله برايت نغمهی دلتنگی خواند
و خواستی ديوار را از ميان ديدارهايمان برداری بيا
من تا آخرين فصل باران منتظرت میمانم.

REAL LOVE
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

zb7373
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۱۶ بعد از ظهر
بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست
وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست
در دست هر کي هست ز خوبي قراضههاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيلست بيوفا

من ماهيم نهنگم عمانم آرزوست
يعقوب وار وااسفاها هميزنم
ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بيتو مرا حبس ميشود
آوارگي و کوه و بيابانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست

زين خلق پرشکايت گريان شدم ملول
آن هاي هوي و نعره مستانم آرزوست

گوياترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دي شيخ با چراغ هميگشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مينشود جستهايم ما
گفت آنک يافت مينشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد
کان عقيق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز ديدهها و همه ديدهها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پي ارکانم آرزوست

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست جعد يار
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

ميگويد آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابيست
وان لطفهاي زخمه رحمانم آرزوست

باقي اين غزل را اي مطرب ظريف
زين سان هميشمار که زين سانم آرزوست

بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق
من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

آوای سکوت
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
زندگی را در امیدی مرگبار آویخته
آخرین برگی که بر شاخ چنار اویخته
غنچه ها خم کرده سر افسرده تن بر شاخه ها
تا چه کس این نازنیان را به دار آویخته
خوشه ی انگوری از آسیب دستی در گریز
چون چراغ لاله بر طاق مزار آویخته
تا زمستان راه جوید سوی گورستان باغ
ناودان قندیل یخ در رهگذار آویخته

آوای سکوت
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را

بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را


به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم !
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را


دلیلِ دلخوشیهایم ! چه بُغرنج است دنیایم !
چرا باید چنین باشد ؟... نمیفهمم سببها را


بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را


غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را

azaliya
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۰۲ بعد از ظهر
فقط میتونم بگم:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد



یکم فکر کن خیلی معنی داشت

حاجی بلا
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي

مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

ذكرها گفتي و بر گفتة ی خود خنديدي

از همين نغمه ي تاريك مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي

قلب صد پارة من مهره ي صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

جمع كن رشته ي ايمان دلم پاره شده است

من كه تسبيح نبودم تو چرا چرخاندي...؟

mahboubeh_shab
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
بی تو دنیـــا بر ســـرم آوار شد بیـن ما هــر پنجره ، دیوار شد

درد مـــا در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن ، علاج کــار شد

آشنایی های خوش آغاز ما ابتدا نفرت ، سپس انکار شد

آنـــکه اول نوشـــدارو می نمود بر لب ما ، زهـــر نیش مار شد

عیب از مـا بود ، از یـــاران نبود تــا که یاری یار شد ، بیزار شد

عاقبت بــا حیلة ســـــوداگران عشق هم کالای هر بـــازار شد

آب یکجا مانده ام ، دریا کجاست ؟ مُردَم از بس زندگی ، تکرار شد

REAL LOVE
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند
آن که گویند به عمری شب قدری باشد
مگر آنست که با دوست به پایان آرند؟!
دامن دولت جاوید و گریبان امید
حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

آوای سکوت
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
پيچك خشك دلم را آب داد
با نسيم دفترم همراه شد
تا كوير راه من را ديد ، زود
تك درختي در ميان راه شد


ديد تا من خسته و غمديده ام
ياسمنهاي دلم را ناز كرد
شب كه شد آرام توي گوش من
گفت بايد تا سحر پرواز كرد

NILOUFAR
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
باورت نمی شود !؟

«دوستت دارم »
نام تمام شعرهایی ست
که جمله هایش را با دهان خود بسته ام
باورت نمی شود
با همین انگشتان ظریفی که برای تو مینویسم
چه مشتها که به دیوار اتاقم نکوبیده ام
آنقدر که حساب عاشقانه هایم
از انگشتان دست و پایم در رفته است
و سطر سطر شعرهای من
گامهای بلند مردیست
که واژهای غرورم را لگد کرده است
با احتیاط کتاب مرا ورق بزن

تمام عاشقانه هایم درد می کند

REAL LOVE
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
داد حسنت به تو تعلیم خودآرایی را
زیب اندام تو کرد این همه زیبایی را
هم اگر فتنه چشم تو بخواباند باز
در تماشای تو آشوب تماشایی را
کرد سوادی سر زلف تو دیوانه مرا
چه نهی سر به سر این آدم سودایی را
چه شورها که من به پا، ز شاه ناز میکنم
در شکایت از جهان، به شاه باز میکنم
جهان پر از غم دلم، زبان ساز میکنم
ز من مپرس که چونی؟ دلی نشسته به خونی
ز اشک پرس که افشا نموده راز درونی
اگر که جان از این سفر بدون دردسر
اگر به در برم من به شه خبر برم من
چه حربههای نیرنگ ز شان به بارگاه شه برم من
حقوق خویش ز مردان اگر زنان گیرند
در میان من و صد دشت زن سپاه من است
اگرچه عشق وطن می کشد مرا اما
خوشم به مرگ که این دوست خیرخواه من است

nafas_me
۱۸ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
بیشه بشکفته به دل بیدار است
یاسمن خفته در اغوشش نرم
سایه پرورده ی خلوت توکا
میخرامد به چراگاهش گرم
اندر ان لحظه که مریم مخمور
میدهد عشوه قد ارسته«لرگ»
در همان لحظه کهن افرایی
برگ انباشته در خرمن برگ
«گندنا»نیز درین گیراگیر
سربیفراشته یعنی که منم
وندر اندیشه ی این است عبث
که به شاخی بتنم یا نتنم

آوای سکوت
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که زبس اتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریبست که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت

asal
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۴۵ بعد از ظهر
ای دلت شاه سراپرده ی عشق
جان تو زخم بلاخورده ی عشق
عشق پروانه ی شمع ازل است
داغ پروانگی اش لم یزل است
بی قراری سپهر از عشق است
گرم رفتاری مهر از عشق است
خاک یک جرعه از آن جام گرفت
که در این دایره آرام گرفت
دل بی عشق، تن بیجان است
جان از او زنده ی جاویدان است
گوهر زندگی از عشق طلب!
گنج پایندگی از عشق طلب!
عشق هر جا بود اکسیر گرست
مس ز خاصیت اکسیر، زرست
عشق نه کار جهان ساختن است
بلکه نقد دو جهان باختن است
عشق نه دلق بقا دوختن است
بلکه با داغ فنا سوختن است
عاشق آن دان که ز خود باز رهد!
نغمه ی ترک خودی سازدهد
نه ره دولت دنیا سپرد
نه سوی نعمت عقبا نگرد
قبله ی همت او دوست بود
هر چه جز دوست همه پوست بود
آنچه با دوست دهد پیوندش
شود از فرط محبت بندش
ترک خشنودی اغیار کند
به رضای دل او کار کند
هر دمش حیرت دیگر زاید
هر نفس شوق دگر افزاید

loveache
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
http://www.wayofthemaster.com/images/lovetest.jpg

REAL LOVE
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۱۱ بعد از ظهر
درین سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بستهات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند

آوای سکوت
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
تو را نادیــــــــــدن ما غــم نباشد
که در خیلــــت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالـم نهم روی
ولیکن چــــون تو در عالم نباشد
عجب گـر در چمن برپـای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبـــــادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بینــــــد و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محــــکم نباشد
که دانستم که هرگــــز سازگاری
پــــری را با بنــــــــی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجــــــروح مگذار

REAL LOVE
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۲۱ بعد از ظهر
ای لولیان ای لولیان یک لولیای دیوانه شد
طشتاش فتاد از بام ما نک سوی مجنونخانه شد
میگشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو
چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو
مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها
تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد
کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریدهام چون گل قبا بدریدهام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطرههای هوشها مغلوب بحر هوش شد
ذرات این جان ریزهها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

آوای سکوت
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
شدم موضوع نقاشی
که شاید یاد من باشی
شوی شاگرد نقاشی
و....
به روی بوم عمر من
زدی نقشی
ز بی نقشی
گهی بر غم کشیدی
من شدم خوشحال
که شاید تو درختی
تا فرود آیم به دستانت
ولی دیدم که خورشیدی
ز گرمایت شدم بی حال و بعد از مدتی اندک
شدم بی تاب
مرا دریاب
ورق را پاره کردم دور ریختم
...........
بروی صفحه ای دیگر
شدی کوهی
شدم کاهی
که من اندر تو ناپیدا و شاید هیچ
شدم غمگین
کمی پر رنگترم کردی
شدم چوبی
تو هم کوهی
چنانچه پیش از آن بودی
شدم خوشحال
مرا برد ناگهان سیلی
شدم مجنون بی لیلی
و شاید هم شدم فرهاد
زدم فریاد
زدم فریاد و همراهش زدم تیشه
به روی بوم نقاشی
ورق را پاره کردم دور ریختم
..............
به روی صفحه ای دیگر
شدم قلبی
تو هم تیری
میان سینه ام رفتی
مرا کردی دو تکه
ز عشقت خرد کردی
ورق را پاره کردم دور ریختم
............
به روی صفحه آخر
شدم شبنم
که من آهسته و نم نم
چکیدم من ز برگ تو
که لایق تر ز این جمله
برایت نیست تصویری

آوای سکوت
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۴۶ بعد از ظهر
یاد باد آنکه سر کوی تو ماوایم بود
دیدن حسن تو هرروز تمنایم بود
کارتن خواب سرکوی تو بودم هرشب
عکس زیبای تو در زیر مقوایم بود
یاد باد آنکه دلم پیش دلت بود گرو
لب بشقابی تو آخر رویایم بود
یاد باد آنکه چو لب بهر سخن وا کردی
غیر گوشم متوجه به تو هرجایم بود
با خرانی که به جز من به توعاشق بودند
روز و شب بر سر دیدار تو دعوایم بود
یک نماینده مجلس شده بودم کامل
چین گیسوی شما مجلس شورایم بود
گرچه شورای نگهبان لبت مانع شد!
هوس بوسه ز لبهات به لبهایم بود
سخنان تو مرا در هچل انداخت... بله
من ملک بودم و فردوس بر این جایم بود (1)
(قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود)
ورنه از دست ستم های تو (نی) لایم بود
(من بیچاره چو زلف تو رها می کردم)
وضع من بهتر ازین حالت حالایـم بود(شعر از جواد نوری)

tyler darden
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
منحني قامتم قامت ابروي توست
خط مجانب بر آن سلسله ي گيسوي اوست

حد رسيدن به او مبهم و بي انتهاست
بازه تعريف دل در حرم كوي اوست

چون به عدد يك تويي من همه ي صفرها
آنچه كه معني دهد قامت دلجوي توست

پرتوي خورشيد شد مشتق از آن روي تو
گرمي جان بخش او جزئي از آن خوي توست

بي تو وجودم بود يك سري واگرا
ناحيه همگراش دايره روي توست

!tara
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۰۱ بعد از ظهر
ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم


باز آمدم , باز آمدم , از پیش آن یار آمدم
در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم


شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم


آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم
بازم رهان , بازم رهان کاینجا بزنهار آمدم


من مرغ لاهوتی بدم , دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم


من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم , من در شهوار آمدم


ما را بچشم سر مبین , ما را بچشم سر ببین
آنجا بیا , ما را ببین کاینجا سبکسار آمدم


از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا بدیدار آمدم


یارم به بازار آمدست , چالاک و هشیار آمدست
ورنه ببازارم چه کار ویرا طلب کار آمدم


ای شمس تبریزی , نظر در کل عالم کی کنی
کندر بیابان فنا جان و دل افکار آمدم



"مولوی"

مايا
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
مرا بي ان كه خود خواهم اسير زندگي كردي
خداوندا تو مسولي

حاجی بلا
۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
با همـــه بی ســــرو سامانــیم
باز به دنــبال پـــــریـــشانــیم
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویـــران شدنی آنی ام
آمــده ام بلکه نــــگاهم کنـــی
عاشـــق آن لحظه ی توفانیم
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمــــده ام تا تو بســـــوزانیم
آمــــده ام باعطـــش سال ها
تا تو کمی عشــــق بنوشانیم
ماهـی بــرگشته زدریا شــــدم
تا تو بگـــیری وبمیــــرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب تـــرین حادثه می دانیم ؟
حرف بـــزن ابِر مرا باز کن
دیـــر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشـنه یک صحبت طولانی ام ها...به کجامی کشیم خوبِ من؟
ها...نکشانی به پشیمـــــانی ام!

شبنم
۲۰ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

شبنم
۲۰ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر
امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد
در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگيرم خبر ز تو ...
در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي
از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !!
يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ
اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
مي خواستم ببوسمت از اين ديار دور
مي خواستم ببوسمت اما دلم گرفت
نه اينکه فکر کني دل ، از تو کنده ام !
يا اينکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !
از لحظه اي که هق هق ِ هر روزه ي مرا
بگذاشتي به روي دو لب ها ، دلم گرفت
از لحظه اي که هر دو نگاهم اسير شد
در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو
آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازين که باز تو نيستي کنار من
ازين که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
مي خواهمت که بار ِ دگر گرم تر ز پيش
مي خواهمت ببوسمت اما دلم گرفت !
تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...
تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !

isatis
۲۰ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
«غم زمانه خورم يا فراق يار كشم؟
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم؟
نه قوّتي كه توانم كنار جستن از او
نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم
نه دست صبر كه در آستين عقل برم
نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم
ز دوستان به جفا سير گشته مردي نيست
جفاي دوست- زنم- گر نه مردوار كشم
چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم؟
شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل
ضرورتست كه درد سر خمار كشم
گُلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد
كمينه ديده ي سعديش پيش خار كشم»

آوای سکوت
۲۰ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۹ قبل از ظهر
چه هياهوي سبزي مي وزد
از شاخه هاي درخت
همنفس با پرندگاني که ديگر
پرنده نيستند
و شکوفه ها
صداي ريشه هاست
که از پشت تبسم خاک مي رويد
اي کاش مي دانستي
بهار وقتي زيباست
که بارانش
از از دست هاي تو ببارد
رضوان ابوترابي

بی تو
۲۰ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۵۰ بعد از ظهر
ای کوکب همیشه خیمه ، سفر مکن
باشد برو ، ولی جگرم را خبر مکن

این قامت تو ، پیر شُدم تا بزرگ شد

دیگر به جان ِ عمّه مرا پیر تر مکن

جائی زمین بیفت، که عمّه نبیند ات

این خواهر ِ غریب مرا ، خون جگر مکن

از من مخواه ! جمع کنم پیکر تو را

هرگز چنین معامله ای با پدر مکن

آوای سکوت
۲۰ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۵۴ بعد از ظهر
هر سال برای تو سیه می پوشیم
در دسته ی عاشقان علم بر دوشیم
ما، بعد هزار و چارصد سال هنوز
با یاد لب تو آب را می نوشیم

.LiLiM.
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۰۸ بعد از ظهر
http://mihanyar.persiangig.com/image/suoren.jpg


تا که اتحاد ماد از هم گسست

آستیاگ بر تخت شاهی بنشست
قدرتش بی حد و بی انکار بود

ده ملل بنده به آن دربار بود
با خرد او تا ابد پیکار کرد

در جهان روح بشر را تار کرد
تا که یک شب درعدم سیلاب دید

سیل آب ازدخترش درخواب دید
موبدان را زین میان احضار کرد

از غم کابوس خود هوشیار کرد
جمله آنان گفتن ای شاه زمان

تاج و تخت تو نباشد درامان
آستیاگ از ترس تشویش وطن

از هراس بخت آن پاکیزه زن
خود رها از بند این کابوس کرد

هرکه آمد بی سبب منحوس کرد
بی خبر از آن سرشت خوش نهاد

دختر خود را به شاه پارس داد
تا که سالی از وصال آن گذشت

نغمه ی میلاد آن در دل نشست
هفت آبان روزشاد روزگار

ماندانا شد در دیارش باردار
بار دیگر آن شه ننگ آفرین

درخیال و خواب خود دید این چنین
یک درخت از دخت او روییده شد

شاخ و برگش درجهان پیچیده شد
موبدان گفتن که ای شاه زمان

تاج و تخت تو نباشد درامان
آن شه ننگ آفرین دد سرشت

حکم قتل کودک خود را نوشت
با هزاران حیله و مکر و فریب

ماندانا آمد به آن شهر غریب
تا که آن کودک به دنیا پا نهاد

لرزه ای بر کاخ اهریمن فتاد
ماندانا از شوق بسیاری که داشت

نام آن شهزاده را کوروش گذاشت
مخفیانه در شبی دور از خدا

در شبی تاریک و سرد و بی صدا
آستیاگ او را ربود از دایگان

تا کند او طعمه ی درندگان
او وزیرش را ز کاخ احضار کرد

با عدم از بخت خود گفتار کرد
آن وزیر پاک و سردار رشید

در وجود خود چنین ننگی ندید
او وجود بچه را کتمان نهاد

تا به آن چوپان نیک اندیش داد
با دلی غم دیده گفت ای مهرداد

این تو و این کودک نیکو نهاد
جان او نیکو بدارش زین میان

تا بماند از شه دد در امان
او همان پور دلیران کوروش است

بر دل ما فاتح بی یورش است
روزگار آن کودک نورسته را

آن عقاب شرقی پربسته را
درمیان کوه و کوهستان گذاشت

درکنار رزم آن چوپان گذاشت
ماندانا تا رهسپار یار شد

از غمش کمبوجیه هشیار شد
او سپاه پارس را آماده کرد

تا به جنگ آید بر آن کفتار زرد
ماندانا او را زجنگ انکار کرد

ازسپاه دیو و دد گفتار کرد
تا دوازده سال ز آن غوغا گذشت

کس حریف لشکر دیوان نگشت
ظلم ونفرت پرچم هرشهر بود

از سپاهان کام مردم زهر بود
تا که روزی در غروب آسمان

در میان بازی آن کودکان
تاج شاهی بر سر کورش نشست

شیشه عمر دد و دیوان شکست
زیر فرمانش گل هستی شکفت

مالیات و باج را بخشید و گفت
این که رسم حاکم خوش نام نیست

با خرد این خانه بد فرجام نیست
رسم من رسم نیاکان من است

جان من ارزانی این میهن است
ناگهان سربازی از آن سوی تخت

تعنه ای زد برشه یزدان پرست
کین صفت را لایق نام تو نیست

صید من را طعمه ی دام تو نیست

چون که من پور وزیر حاکمم

پادشاهی بر شما من لایقم
من نذارم ولوله بر پا شود

پور چوپان پادشاه ما شود
کوروش آنجا با نگاهی پر ز راد

حکم شلاقی به آن سرباز داد
آن جوان پر غرور و بی خرد

پور آرتم بارس بود از بخت بد
آرتم از آن رویداد آگاه شد

سوی کاخ آستیاگ در راه شد
گفت اینک ای شه ایران زمین

پور سردار دلیرت را ببین
او ز درد پای خود در ماتم است

کی چنین ننگی بر ایران حاکم است
من برای دادخواهی آمدم

نعره تا عرش اهورایی زدم
آستیاگ بعد از نشست و گفتگو

خواست کوروش را آرند سوی او

کوروش آمد سوی آن کاخ بزرگ

سوی آن کاخ پر از جلاد و گرگ
تا که کوروش لب گشود از ماجرا

آستیاگ حیرت زد و ماندش به جا
بعد از آن دیدار ننگین شاه ماد

ناگهان فرمان بی اندیشه داد
گفت با آن نو وزیر دست راست

آریا تصویر دامادم کجاست
آستیاگ تا آن که تصویرش بدید

ناگهان نعره زهور مزدا کشید
از شباهت های آنها یکه خورد

دل به مزدای خردمندان سپرد
درد و افسوسی درآن تدبیر شد

کوروش آنجا در قل و زنجیر شد
تا که بعد از چند روزی موبدان

گفتنش شاها تو هستی در امان
چون که او در بازی آن کودکان

شاه خون خاری نبوده زین میان
پس برای تو خطر در خواب نیست

جز تو اینجا هیچ کس ارباب نیست
آستیاگ از این سخن آرام شد

بی خیال از تلخی فرجام شد
او برای کودک نیکو سرشت

حکم و فرمان رهایی را نوشت
کوروش آنجا در حضور موبدان

بوسه زد برخاک پاک آریان
تا که کوروش رهسپار خانه شد

از غمش صبر پدر ویرانه شد
او ز مرگ و زندگی گفتش سخن

ازنیاکان و تبارش در وطن

کوروش آنجا زجه زد در یاد خود

شد کمی آگاه از بنیاد خود
تا که بی وقفه دلش چون یاس شد

رهسپار سرزمین پارس شد ...

NILOUFAR
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۲۷ بعد از ظهر
دومین روز سرد ماه دسامبر
تیتر روزنامه های صبح این بود
رفت شهلا به روی چوبه دار
رفت .... اما عجیب غمگین بود
خبری که میان هرچه خبر ....
سرگل نوترین عناوین بود
مرگ اما مقابل غم او ...
مثل آرامبخش و تسکین بود
روح شهلا سبکتر از پر کاه
جسد او اگرچه سنگین بود
پیکر او به روی شانه باد
حاوی بدترین مضامین بود
رفت شهلا ... به لاله ملحق شد
قسمتش ناسزا و نفرین بود
لاله ی بی گناه و تنهایی
که به دنیا ، به عشق خوشبین بود
مرگ شهلا و مرگ لاله ی پاک
حاصل یک نگاه ننگین بود
هردوقربانی فریب و مرگ
مرگهایی که سرخ و رنگین بود
هر دو قربانیان مردی که ...
مثل دلداده ای دروغین بود
او که خندید و رفت و با خود گفت :
مرگ شهلا چه قدر شیرین بود
خبر تلخ تا خدا پیچید
تلخی اش مثل زهر روتین بود
رفت شهلا به روی چوبه دار
رفت اما عجیب غمگین بود ...

احسان فریدونی

skarlet 62
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۰۱ بعد از ظهر
نشستيم وخوانديم باران نيامد
در ايينه مانديم باران نيامد
زمين بودو همخواني چشمه وعشق
دل خود تكانديم باران نيامد
همه هر چه خاك در يادها بود
از افكار رانديم باران نيامد
تب ابرهاي زمين وزمان را
زديده فشانديم باران نيامد
صف ابرها امدند وگذشتند
نماندند ومانديم وباران نيامد
زبان ها يقين هم ره دل نبودند
دعا هر چه خوانديم باران نيامد
عزيزالله زيادي

aura
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۲۴ بعد از ظهر
" خانه سفیدت را...."

خانه سفیدت را , باغ آرامت را ترک خواهم گفت
وزندگیم را تهی و پاک خواهم کرد.
آنگاه تو را در شعرم خواهم ستود
آن گونه که هیچ زنی تا حال نکرده است.
وهمیشه پارهای خواهم بود از زندگی تو.
از بهشتی که برایم ساختی,
گرانبهاترین ها را خواهم فروخت,
عشق ات را, نازک اندیشی ات را.

آنا آخماتووا

REAL LOVE
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد
چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد
هر کجا ملک خدا هست حسینیه توست
هر که را می نگرم شور محرم دارد
نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال
کعبه با یاد غمت جامه ماتم دارد
روضه خوان تو خدا گریه کن تو آدم
اشک ارثی است که ذریه آدم دارد

REAL LOVE
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۴ بعد از ظهر
بوی محرم آمده اینجا حرم زنید
روزی اشک گریه کنان را رقم زنید
این چشمها که به درب حسینیه مانده است
یک مرتبه به خانه خود قدم زنید
مرهم ترین دوای دل زخم خورده است
هر پلک کوچکی که شما روی هم زنید
یک شب بدون گریه بمیرم اگر مرا
از کاروان روضه نشینان قلم زنید
من نذر علقمه شده ام تا دل مرا
با شال روضههاگره ای بر علم زنید
عمری به انتظار شما می کشد نفس
یک سر به آرزوی دل مادرم زنید

viyan
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۷ بعد از ظهر
شعر سيب از دکتر حميد مصدق و جواب فروغ فرخزاد به اين شعر (http://matrix-1361.blogfa.com/post-187.aspx)


*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

خاطره69
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۳۸ بعد از ظهر
واسه منی که خسته ام غمگین و دل شکسته ام آخر خط بریدن دور از چشای آدما به مرگ عشق رسیدن

تو صحنه زندگی از عشق تا بازدگی اونیکه خیلی ساده آرزوهام به باد داد خودش قشنگ میدونه که دست گل به آب داد



غزل

REAL LOVE
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
بوي بهشت


باربگشائيد، اينجا کربلاست


آب و خاکش با دل و جان آشناست



بر مشام جان رسد بوي بهشت


به به از اين تربت مينو سرشت



کربلا، اي آفرينش را هدف



قبله گاه عاشقان از هر طرف

طور عشق است و مطاف انبيا


نور حق اينجاست، اي موسي بيا



جسم را احيا اگر عيسي کند


جان و تن را کربلا احيا کند



گر سلامت رفت، از آتش خليل


نور ثار الله شد او را دليل



کربلا، قربانگه ذبح عظيم


عرش رحمان را صراط مستقيم



گر خدا خواهي، برو اين راه را


کن زيارت کوي ثار الله را



شد ز عاشوراي او يک اربعين


قتلگاهش را به چشم دل ببين



ماه، اينجا، واله و سرگشته است


و آن شهاب ثاقب از خود رفته است



گرد غم، افشانده بر سر کهکشان


اشک خون ريزد هنوز از آسمان



اختران، سوزند چون شمع مزار


مرغ شب مينالد اينجا زار زار



گاه در صحرا خروش و، گه سکوت


خفته در اينجا شهيدي لا يموت



حضت سجاد بر خاکش نوشت


تشنه لب شد کشته سالار بهشت



اربعين است، اربعين کربلاست


هر طرف غوغائي از غمها بپاست



گوئي از آن خيمه هاي نيمسوز


خود صداي العطش آيد هنوز



هر کجا نقشي، ز داغ ماتم است


هرچه ريزد اشک، در اينجا، کم است



باشد از حسرت در اينجا يادها


هان به گوش دل شنو، فريادها



در دل هر ذره، صدها مطلب است


ناله سجاد و اشک زينب است



بايد اينجا داشت گوش معنوي


تا مگر اين گفتگوها بشنوي:



عمه جان، اينجا حسين از پا فتاد


چهره بر اين تربت خونين نهاد



عمه جان، اين قتلگاه اکبر است


جاي پاي حيدر و پيغمبر است



عمه جان، قاسم، در اينجا شد شهيد


تير بر قلب حسين اينجا رسيد



عمه جان، عباس اينجا داد دست


وز غمش پشت حسين اينجا شکست



اصغر لب تشنه، اينجا، عمه جان


شد ز تير حرمله خونين دهان



از براي غارت يک گوشوار


شد در اينجا، کودکي نيلي عذار



تا قيامت، کربلا ماتمسراست


حضرت مهدي (حسان) صاحب عزاست

REAL LOVE
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
می سرایم با صدایی سوخته

همنوای ناله های سوخته


از غم ویرانی آیینه ها

از زبان خیمه های سوخته


از لب خشکیده طفلی که ماند

جای چنگش بر عبای سوخته


گوش عالم پر شد از فریاد غم

از صدای لای لای سوخته


می فشاند دختری با هر چه عشق

روی بابا بوسه های سوخته


گیسوان خواهری پر می شود

روی رد جای پای سوخته


بر زمین افتاده مشکی تشنه کام
آنطرف از شانه های سوخته


صورت خورشید هم گل می کند

ناگهان بر نیزه های سوخته


می شود آغاز صدها فصل عشق

باز از این کربلای سوخته

viyan
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
واژه ای در قفس است (http://2eshghi.persianblog.ir/post/21/)
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.


سهراب سپهری

zahra///
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
وحشی ترین (http://kolbeyeheivanat.pib.ir/210252/%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C+%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86. html)
بگین وحشی ترین حیوون کدومه جواب این سوال و کی میدونه

بگین گرگه یا شیره یا پلنگه یا ببری که حریص بوی خونه

ولی من این سوال بی جوابو میپرسم از یه موش آزمایشگاه

نگاهم میکنه هیچی نمیگه جوابش خیلی کوتاهه مث آه

تو رگهاش جای خون ویروسه چون که ما آدمها نباید زود بمیریم

باید درمون دردا رو بفهمیم واسه این کار مجازیم جون بگیریم

میپرسم از یه اسب ابلق پیر که عمری رو به گاری بسته بوده

جوابش خیلی تلخه آخه پشتش هنوز از ضربه ی شلاق کبوده

یه فیل گنده تو میدون سیرکه که میرقصه با سوت رام کننده

ازش میپرسم اما میگه ول کن برو بابا دل خوش سیری چنده

برای کشف اون حیوون وحشی کجای دنیارو باید بگردم

سوالم ساده س اما بی جوابه جوابش رو چرا پیدا نکردم

میرم پیش گوزنی که سر اون آویزونه به دیوار یه تالار

میگم وحشیترین حیوون کدومه سکوتش رو سر من میشه آوار

یه روباه طلایی رو میبینم ولی اصلا جوابم رو نمیده

آخه اون خیلی وقته پالتو پوسته دیگه مرده به آرامش رسیده

تمومه عمرشو در رفته بوده از آدم از سگ دام و گلوله

حالا پالتو شده پایین پالتو هنوزم جای تیره یه دو لوله

سوالو از قناری ها میپرسم قناری ها جوابش رومیدونن

جوابو از صداشون میشه فهمید مثله زندانیا آواز میخونن

میرم تا باغ وحش اونجا که شیرا دارن ازبی غذایی نفله میشن

سوالم رو نگفته پس میگیرم جواب این سوالم میشه روشن

دیگه دنبال اون حیوون نگردین من اونو توی آینه پیدا کردم

شماها رو نمیدونم ولی من حالا دارم پی آدم میگردم


یغما گلرویی

تردیدو درنگ (http://kolbeyeheivanat.pib.ir/196935/%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%88+%D8%AF%D8%B1% D9%86%DA%AF.html)
به نام تو حتی
شک کرده ام
به درختان
وشاخه هایشانکه شاید ریشه ها باشند
وشاید سالهاست که زیر زمین زندگی می کنیم
چه کسی جای جهان را عوض کرده است؟
و چرا پرندگان
در معده های ما پرواز میکنند؟
قسمتی از شعر گروس عبدلملکیان

آهو (http://kolbeyeheivanat.pib.ir/255950/+%D8%A2%D9%87%D9%88.html)
نیم دقیقه مونده به گلوله بود که یه آهو لب رودخونه رسید
سر بلند کردو واسه یه ثانیه پیرهن نرم نسیم و بو کشید
از تو بیشه ی کنار رودخونه صدای خشک گلن گدن شنید
خواست فرار کنه یهو که بی هوا خودشو تو آینه ی رودخونه دید

نیم دقیقه مونده به گلوله بود اما اون عاشق عکسش شده بود
مثل یک مجسمه وایساده بود بی هراس و بی خیال کنار رود
میدونست که زاغشو چوب میزنه دو تا چشم بد دل و زشت و حسود
صدای تفنگ بلند شدو نشست رو تن آهو یه زنبق کبود

نیم دقیقه مونده به گلوله بود مهلت مرور چشماش توی آب
هیچ زمانی خودشو ندیده بود نه تو بیداری نه حتی توی خواب
باید این فرصت و از دست نمی داد همیشه دویده بود پی سراب
دنبال خودش میگشت تموم عمر حالا اون رسیده بودش به جواب

نیم دقیقه فرصتش گذشته بود آهو مرده بود کنار رودخونه
آب رودخونه به قرمزی میزد آخر قصه رو کی نمیدونه؟
آخرش به آرزوش رسیدو رفت آهوی عاشق ناز دیوونه
حالا من دنبال من میگردم و کسی که قصه ی من رو بخونه


یغما گلرویی

yAsnA*19F
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من دهمه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
موشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به تگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموشر کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم:حذز از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم،تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم،حذر از عشق ندانم،نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

zahra///
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۶ بعد از ظهر
پرنده (http://kolbeyeheivanat.pib.ir/703220/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87.html)
پرنده فكر نمی كرد بی ثمر بشود

شبيه كاسه و بشقاب و ميز و در بشود

كه رفته رفته اسير شكستگی باشد

دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

پرنده می انديشيد شب چه طولانی است

و او چه كار كند زودتر سحر بشود؟

و او چه كار كند اين خطوط صاف و دقيق

به هم بريزد و دنيا وسيع تر بشود؟

نمی شود كه قفس آرزو كند يک بار

پرنده باشد و با باد هم سفر بشود؟

پرنده خنده تلخی به لب نشانده و گفت:

چه سود عمر كسی در قفس هدر بشود؟

پرندگی كه نباشد چه فرق خواهد كرد

بهار سر برسد يا بهار سر بشود؟

پرنده می خواهد آرزو كند ای كاش

فقط پرنده بماند، ولی اگر بشود

صدای همهمه‏ی خانه باز اجازه نداد

كسی از اين همه اندوه باخبر بشود


خدیجه رحیمی

نی چوپان (http://kolbeyeheivanat.pib.ir/214758/%D9%86%DB%8C+%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86.html)
دیریست نی چوپان را دزدیده اند
و گوسفندان در مسلخ
در آخرین نگاه رمزو تمنا
به دستهای خونین قصاب مینگرند
که نی مینوازد

viyan
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
مرگ من سفری نیست ،
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش .
خودایا از چه هنگام این چنین
ائین مردمی
از دست بنهاده اید ؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها

شاملو

asal
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد


تو را از سنگ می آرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد


در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد


تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده اش دهقان
مرا بر روی خرمن برده خرمن کوب میسازد


تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد
مرا ـ گرد سرت میچرخم و ـ جاروب میسازد

تو از من میگریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب میسازد


مرا سر میدهد تا دشتهای آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزه ای مغلوب میسازد


خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد

DataBus
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۰۷ بعد از ظهر
لحظه ی دیدار

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .


مهدی اخوان ثالث

aura
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
عشق در نگاه اول
هردو بر اين باورند


كه حسي ناگهاني آنها را به هم پيوند داده.

چنين اطميناني زيباست،

اما ترديد زيبا تر است.



چون قبلا همديگر را نمي شناختند،

گمان مي بردند هرگز چيزي ميان آنها نبوده.

اما نظر خيابان ها، پله ها و راهروهايي

كه آن دو مي توانسته اند از سال ها پيش

از كنار هم گذشته باشند، در اين باره چيست؟


دوست داشتم از آنها بپرسم

آيا به ياد نمي آورند �

شايد درون دري چرخان

زماني روبروي هم؟

يك � ببخشيد� در ازدحام مردم؟

يك صداي �اشتباه گرفته ايد� در گوشي تلفن؟

- ولي پاسخشان را مي دانم.

- نه، چيزي به ياد نمي آورند.


بسيار شگفت زده مي شدند

اگر مي دانستند، كه ديگر مدت هاست

بازيچه اي در دست اتفاق بوده اند.


هنوز كاملا آماده نشده

كه براي آنها تبديل به سرنوشتي شود،

آنها را به هم نزديك مي كرد دور مي كرد،

جلو راهشان را مي گرفت

و خنده ي شيطانيش را فرو مي خورد و

كنار مي جهيد.


علائم و نشانه هايي بوده

هر چند ناخوانا.

شايد سه سال پيش

يا سه شنبه ي گذشته

برگ درختي از شانه ي يكيشان

به شانه ي ديگري پرواز كرده؟

چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده

ديگري آن را يافته و برداشته.

از كجا معلوم توپي در بوته هاي كودكي نبوده باشد؟


دستگيره ها و زنگ درهايي بوده

كه يكيشان لمس كرده و در فاصله اي كوتاه آن ديگري.

چمدان هايي كنار هم در انبار.

شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند،

كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده.


بالاخره هر آغازي

فقط ادامه ايست

و كتاب حوادث

هميشه از نيمه ي آن باز مي شود.

DataBus
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
از منظومه: در رهگذر باد

ديدم در آن كوير درختي غريب را

محروم از نوازش يك سنگ رهگذر

تنها نشسته اي،

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوي آب .

***

ابري رسيد،

- چهر درخت از شعف شكفت .

دلشاد گشت و گفت :

« اي ابر، بشارت باران !

« آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟!



غريد تيره ابر،

برقي جهيد و چوب درخت كهن

بسوخت !

***


حمید مصدق

viyan
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
اگر خطا نکنم عطر ، (http://www.yekghadami.com/) عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه ی غم های روزگار من است

aura
۲۱ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
باران یکریز میبارد
سوار شوید، چرا که راه دیگری ندارید:
شعرهایی برای صدایی تنها
شورهای شخصی
استعدادهای به درد نخور
کنجکاویهای زیادی
غم و اندوههای کوچک
شوق رویت اشیاء از شش سو.

آب رودخانهها بالا میآید ، بر کنارهها طغیان میکند
سوار شوید: سایهروشنها و تهرنگها
هوسها، زیورها، ریزهکاریها
ای استثناء ساده لوح
ای نشانهی فراموش شده
بیشمار درخشندگی خاکستریها
بازی بخاطر بازی
اشکهای خندهها.

تا چشم کار میکند آبها و افق در مه
سوار شوید: نقشههای آینده ای دور
شادی ِ تفاوتها
ستایش آنها که بهترنند،
انتخابی که محدود به این و آن نیست
ای وسواس کهن
ای وقت تامل
و اعتقاد به اینکه اینها همه
روزی به درد میخورد.
به خاطراین کودکان
که ما خود هنوز آنهاییم
قصه ها آخرش خوش است
اینجا هم سرانجام دیگری جز این ندارد
باران بند می آید،
موج آرام می شود،
در آسمان روشن
ابرها پراکنده می شوند
و جمع می شوند دوباره
مثل ابرهای منتظر برفراز انسان ها:
خونسرد و بزرگ منش
هم شکل با
جزیره های خوشبختی،
بره،
گل کلم
و کهنه های بچه
که در آفتاب خشک شده اند.

asal
۲۲ آذر ۱۳۸۹, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
ماه من شنیده ام، از زبان این و آن
مرد مال ِ گریه نیست!
گریه مال ِ مرد نیست!
هی سوال می کنید ،روی گونه ها ی تو
اشکها برای چیست ؟
گریه مال مرد نیست !
مرد عشق ِ بی درنگ
مرد شکل ِ پاره سنگ
منظری بدون شرح بیشه ای پر از پلنگ
زن ولی همیشه اشک، معبد ِ ملایمت!
زن چقدر عاطفی است
گریه مال مرد نیست!
گرچه رنجمان به راه
گرچه زخممان عمیق
دستهایمان تهی است
گریه مال مرد نیست!
چندبار گفتمت
در حضور دیگران ،هی نمی شود گریست
گریه مال مرد نیست !
......
مرد بغض کرد و نه
مرد گریه هم نکرد
مرد ، مُرد و مُرد و مُرد
خسته بود از این سکوت
هق هقی که می رسد
جز تو هیچ کس که نیست
این صدا صدای کیست؟
گریه مال مرد نیست!
مرد گریه می کند ،هی گناه می کند
نیش خند می زند ،اشتباه می کند
زیر چتر مشکی اش ،می زند به خود نهیب
گریه از تو منتفی ست
گریه مال مرد نیست!
مرد، سطر آخر، شعر را، چنین نوشت
همچنان که می گریست :
گریه مال مرد نیست ؟!!

DataBus
۲۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر
شهر - منهای وقتی که هستی - حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!

چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی

***
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی


حسین منزوی

DataBus
۲۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۲۱ بعد از ظهر
 نگاهت را بگیر و ناز کن با من
نیا روی زمین
رویا بمان
پرواز کن بامن

"زمین آلوده گردان نگاه ماست
زیبایی در آن بسیار نا زیباست "

میا منشین کنار من
نمی خواهم بگیرم دست نازت را
بدانم رمز و رازت را
همان قدیس باقی باش در قلبم
مکن ویرانه این قصر خیالم را
برای زندگی کردن همین غربت
همین حسرت مرا کافیست

"دنیا سهم موجودات سود اندیش"

مبادا دل بسوزانی برای من
نگاهت را بگردانی به روی من

همان یک لحظه دیدن عشق را در سینه سردم نشاند
عاشق شدم ، آواره ، می فهمی؟

نیا ، نگذار عشقم مبتذل گردد

REAL LOVE
۲۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۰۷ بعد از ظهر
بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود
برلب ما زهر نیش مار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کار شد
عیب از مابودن از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سودا گران
عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟
مردم از بس زندگی تکرار شد

REAL LOVE
۲۲ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعمم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ، ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دیچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سر گذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ، ای غزال غز لخوان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من ، چرا به سر خوان نیادی؟

گیتی متاع چون مَنَش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیدهای که چه زورق شکسته ای ست

ای تخته ام سپرده به طوفان ، نیامدی

در طبع شهریار ، خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

aura
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۰۵ قبل از ظهر
مرا به شگفتی وا می داری وقتی می گویی فراموش ات می کنند!
مرا صدها بار فراموشم کرده اند.
صدها بار در گور آرام گرفته ام
گوری که شاید اکنون در آنم
الهه شعر کور شد و گنگ
وچون دانه ای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکستر خود پر بگیرد
به سوی آبی اثیری

amozhgan
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۱۲ قبل از ظهر
خدا يا بشكن اين آئينه ها را
كه من از ديدن تو آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد ، او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است.
***
چو در آئينه بينم روي خود را
در آيد از درم، غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي ،اما
نبخشيدي به من چشم سياهي
***
به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ
يكي در حلقه گيسوي من نيست
***
مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
بمن حال پريشان دادي، اما ـــ
سر زلف پريشانم ندادي
***
به هر ماه رويان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم بزاري
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ
همه گويند : كه او مردم گريز است
نميدانند، زين درد گرانبار ـــ
فضاي سينه من ناله خيز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگينش دختر ي ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستين بود
***
چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهرباني مينوازد
ولي چشم غم آلوده اش گواهست
كه در اندوه دختر مي گدازد
***
ببام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، نا آشنايم
نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم
***
خدايا ! بشكن اين آئينه هارا
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ
دلي روشنتر از آئينه دادي
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولي سيرت پرستان ميستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند
***
ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ
دل زيبا به از رخسار زيباست
بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ
دلم بر زشتي صورت شكيباست.

BLUE SKY
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۳۰ قبل از ظهر
من باشم وتو باشی وباران...

http://us.images.yume.vn/blog/200811/17/10567431226911769.gif



من باشم وتو باشی وباران ،چه دیدنی ست
بی چتر،حس پرسه زدنها نگفتنی ست
پاییز با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تو صدای بارش باران شنیدنی ست
خیسم شبیه قطره های باران،شبیه تو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست
این جاده باتو تا همه جا مزه می دهد
این راه نا کجای من وتو رسیدنی ست؟!
باران ببار...بهتر از این نمی شود
من باشم وتو باشی وباران، چه دیدنی ست...

REAL LOVE
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۲۰ بعد از ظهر
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود
شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم
وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود

SaRa
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۳۰ بعد از ظهر
مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را بر لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند
ورنه
این ستاره بازی حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام را آواز می کنی
و دلت کبوتر آتشی ست
در خون تپیده به بام تلخ
با این همه
چه بالا چه بلند
پرواز میکنی ...


" احمد شاملو "

mahan7
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۴۵ بعد از ظهر
خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی ، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد ، دلنشین است

نوای نی ، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش ، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل ، بیماری سنگ

قلم ، تصویر جانکاهی است از نی
عَلَم ، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت ، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی ، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید ، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بر دارد اُشتر
که با خود باری از سر دارد اُشتر ؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر ، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی ، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی !
عجب نبود ز نی شکّر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق !
به روی نیزه سرگردانی عشق !

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

REAL LOVE
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۱:۵۰ بعد از ظهر
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست
ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود
برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت
زان همه آتش نگفت دود دلی برشود
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت
گر در و دیوار ما از تو منور شود
گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی
حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
هوش خردمند را عشق به تاراج برد
من نشنیدم که باز صید کبوتر شود
گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری
سنت پرهیزگار دین قلندر شود
هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
چون متصور شود در دل ما نقش دوست
همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک
سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید
دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

REAL LOVE
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۲:۴۲ بعد از ظهر
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود
دل برقرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود
یار آن حریف نیست که از در درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محنتم به مثل بیستون شود
ساکن نمی​شود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بی سکون شود
دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهره من لاله گون شود
دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود

aura
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
بوی پاییز می آید

بانوی سپید شعرهای همیشه کال!

کجای جهان خانه داری

هنوز پاییزهای بارانی

به یادم هستی؟

پژمان الماسی نیا

asal
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۰۰ بعد از ظهر
ظهر آن روز لاله ميخنديد
ميخون در پياله ميخنديد

نيزه از آفتاب ميباريد
چشم گردون شهاب ميباريد

زير رگبار تير و بارش خشم
موج ميزد فرات جاري چشم

كوه چون دجله بيقراري داشت
خاك دامان گل اناري داشت

خيمه ها در شرار غم ميسوخت
از عطش بانوي حرم ميسوخت

ضجه آب آب ميآمد
بوي قلب كباب ميآمد

دو صف آن روز رو به رو بودند
مثل سنگ با سبو بودند

آن طرف خار هرزه اين سوگل
آن طرف جغد و اين طرف بلبل

آن طرف شام و اين طرف خورشيد
آن طرف كفر و اين طرف توحيد

شيرخوار حريم آلاله
روي دوش كليم آلاله

همچو غنچه فراز شاخه طور
داشت رويش تجلي گل نور

همچنان شعله پيچ و تابي داشت
لب خشك و دل كبابي داشت

مي شد از پيچ و تاب اندامش
خواند راز درون و پيغامش

تب و تابش پدر پدر ميگفت
مژه هايش عقيق دل مي سفت

كه پدر اي يگانه هستي
اي وجودت بهانه هستي

از من اينك نظر دريغ مدار
سفر از نو سفر دريغ مدار

من تو را خونم و تو ثارالله
تومني، من توأم، سخن كوتاه

سخن من ز وحدت معناست
ژاله از ابر و ابر از درياست

گرچه شش ماهاي صغيرم من
سالك راه عشق و پيرم من

شرزه شير غدير جد من است
مصطفي را وزير جد من است

شير شير است گرچه پير بود
يا چو من كودكي صغير بود

اي پدر اي حقيقت سرمد
اي وجودت تجلي احمد

از لبم گرچه بوي شير آيد
يادم از بيعت غدير آيد

فاش گويم بهانه گيرم من
توشه عشقي و وزيرم من

بي بهانه ز مردم بي پير
بهرم اي پير عشق بيعت گير

ظهر آن روز لاله ميخنديد
مي خون در پياله ميخنديد

تيغ آهنگ جانفشاني داشت
نخلها رنگ ارغواني داشت

ميوه خون ز سروها ميريخت
پر و بال تزروها ميريخت

قطب هستي يگانه رهبر عشق
غيرت كبريا پيمبر عشق

آن كه مهر منير خوني است
كربلايش غدير خونين است

همچنان جد مجدش سرمست
كه علي را گرفت بر سر دست

طفل دل را بلند كرد و سرود
كه علي اصغر است شمع وجود

پرتوش از تجلي ازلي است
رويش آيينهدار روي علي است

اي همه صف زده برابر من
حجت اكبر است اصغر من

مهر خونين خاتم عشق است
آخرين گوهر يم عشق است

آتش عشق برده تابش را
برگرفته ز ديده خوابش را

اي شما دشمن من مظلوم
چه گنه كرده كودك معصوم

آخر اين كودك دل افسرده
چه كسي راز خويش آزرده

آخر اين تشنه لب گناهش چيست
پاسخ اشك و دود آهش چيست

اشك و آهش جواب ميخواهد
لاله تشنه آب ميخواهد

ظهر آن روز لاله ميخنديد
مي خون در پياله ميخنديد

ميوه خون رسيده بود آن روز
رنگ ظلمت پريده بود آن روز

بر سر دوش آفتاب يقين
ميدرخشيد ماهتاب يقين

روز خم غدير خونين بود
غنچه گل را وزير خونين بود

روز روز كمال انسان بود
گاه تكميل دين و ايمان بود

نينواجزر و مد خنجر داشت
ني دلها نواي ديگر داشت

روز خون بود و نيزه و خنجر
بيعت تير و غنچه پرپر

ظهر آن روز فتنه خودخواه
پير پيمان شكسته گمراه

آن كه سرمشق از ثقيفه گرفت
جيره از سفره خليفه گرفت

گفت با حرمله شتابي كن
بهر گل غنچه فكر آبي كن

نكته گو را جواب بايد داد
شاهدان را شراب بايد داد

باده داغ خون به ساغر كن
گلوي خشك غنچه را تر كن

ظهر آن روز لاله ميخنديد
مي خون در پياله ميخنديد

خنده لاله بوي بيعت داشت
مي خون در سبوي بيعت داشت

از كران تا كرانه پرخون بود
عقل از كار عشق مجنون بود

در فضا تير هاي و هو ميكرد
بيعت سرخ آرزو ميكرد

حرمله از كمين قدم برداشت
تير مسموم در كمان بگذاشت

شرر كينه اش زبانه گرفت
حنجر غنچه را نشانه گرفت

ناگهان آسمان دگرگون شد
دامن سبز چرخ گلگون شد

بوسه زد آن سه شعبه مسموم
بر گلوگاه كودك معصوم

همچنان مرغ عشق پرپر زد
فلق از حلق نازكش سر زد

در تب و تاب دست و پا گم كرد
قطره دريا شد و تلاطم كرد

چه تلاطم به خويش تا پيچيد
پايه عرش كبريا لرزيد

چه تلاطم كه آتش افشان بود
فورانش گدازه جان بود

گرچه در خون خود تلاطم داشت
وقت رفتن به لب تبسم داشت

دشت را لاله زار كرد و گذشت
خنده بر روزگار كرد و گذشت

رفت و چون قطره جذب دريا شد
واژه سرخ عشق معنا شد

REAL LOVE
۲۳ آذر ۱۳۸۹, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر
http://img.tebyan.net/big/1382/12/221411481441692233710712266147157417211162.jpg



روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

برصخره از سیب زنخ برمی توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید

در جام من می پیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم
من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندرسینه دارم

من زخمدار تیغ قابیلم برادر
میراث خوار رنج هابیلم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم
در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد

بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم
نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوه گان مصطفی را سربریدند
مرغان بستان خدا را سربریدند

دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه گان ننگ سلامت ماند برما
تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
علی معلم

zb7373
۲۴ آذر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین


از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین


می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین


پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین


بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین


رخت و تاراج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین


بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین


سروران، پرانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین


سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین


او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین


دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین


سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین


آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین


دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین


ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین


دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین


شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین


اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

شهريار

SaRa
۲۴ آذر ۱۳۸۹, ۰۶:۱۸ بعد از ظهر
می توان با یک گلیم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز

می توان با هیچ ساخت می توان صد بار هم مهربانی را ،خدا را، عشق را با لبی

خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد

می توان بی رنگ بود هم چو آب چشمه ای پاک و زلال

می توان در فکر باغ و دشت بود عاشق گلگشت بود

می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت

خوبی از هر چیز بهتر است...

سهراب سپهری

aura
۲۴ آذر ۱۳۸۹, ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
کسی نیستم ، تو کیستی؟
تو هم آیا کسی نیستی؟
پس حالا دو تا شدیم ، به کسی نگو
طرد می شویم، می دانی که
چه غم انگیز است کسی بودن
چه آشکار، مثل قورباغه ای
تمام روز نامت را بگویی
به حشره ای که ستایشگر توست.

امیلی دیکنسون

asal
۲۴ آذر ۱۳۸۹, ۰۸:۲۴ بعد از ظهر
هوا گرفت . زمین و زمان مکدّر شد
و عمق فاجعه با خاک و خون برابر شد
و آن حقیقت تلخی که پیش از آمدنش
در آسمان خداوند شد مقدّر ... شد
نماز خواند وَ شن های بایر آن دشت
به بوی "حیّ علی..." تا ابد معطّر شد
نماز خواند وَ با آن نماز خونینش
پیام واقعه ی سرخ طفّ رساتر شد
چه ارباً ارباً تلخی... که پاره پاره تنش
در آن زمان که نَه ! تا قرن ها مکرّر شد
تمام شد... نَه ... این تازه اول کار است
زنی رسید وَ چشمان کربلا تر شد
زنی که دست به پهلو گرفته آمده است
سلام مادر پهلو شکسته ! ... بهتر شد ،
که آمدی ... که مرا همره خودت ببری
که با حضور تو این لحظه باصفاتر شد
صدا بزن : ولدی یا بُنَیّ یا ولدی
صدا بزن پسری را که ظهر بی سر شد
صدا بزن که جهان از خجالت آب شود
که با لبان ترک خورده ...تشنه پرپر شد
و باز هم پسرت را بگیر در آغوش
اگرچه یک شبه در خاک و خون شناور شد

asal
۲۵ آذر ۱۳۸۹, ۰۳:۳۲ بعد از ظهر
زینب آمد شام را شام غریبان کرد و رفت
گنجی اندر گوشة ویرانه پنهان کرد و رفت
نوگلی از گلشن دین کرد زیر خاک لیک
شوره زار شام را همچون گلستان کرد و رفت
کرد اگر در ثمینش را در آن ویرانه خاک
دشمن دین خدا را خانه ویران کرد و رفت
لاله سان زین غم دل آن دخت حیدرگر بسوخت
لیک آتش در بناء آل سفیان کرد و رفت
لحظة شد میهمان رأس حسین بر دخترش
میزبان را میهمان بر خویش مهمان کرد و رفت
بلبل از دیدار گل شور و نوا دارد ولی
دید این بلبل چو آن گل ترک افغان کرد و رفت
عاشق از هجران دهد جان لیک آنطفل یتیم
چون بوصل باب نائل شد بدرجان کرد و رفت
رفت از داغ پدر جانش برون از تن ولی
عالمی را همچو موی خود پریشان کرد و رفت
آن گل خندان زهرا زین جهان پر زخار
رو سوی باغ جنان با چشم گریان کرد و رفت
رنجی اندر باغ گیتی سالها مانند نوح
نوحه بر آن نوگل شاه شهیدان کرد و رفت

rana-021
۲۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۰۵ بعد از ظهر
آه ای یقین گمشده ،ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم،اینک!به سحر عشق ،
از برکه های آینه راهی به من بجو
احمد شاملو

Takin_70
۲۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
باز باران

قطره قطره مي چكد از چوب محمل

خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل

مي رود اين كاروان منزل به منزل

مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران

آري آري

باز سنگ و باز باران

آري آري

تا نگيرد شعله ها در دل زبانه

تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي

بر فراز خيمه ها برگونه ها

بر مشك ساقي

asal
۲۶ آذر ۱۳۸۹, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر
هنوز منتظرم شاخه گلی که تو را



مگر به من برساند، به من ، پلی که تو را




و اینکه حادثه اتفاقی ات باشم



و اتفاق بیافتد تقابلی که تو را ...




که ناشناس نباشم برای چشمانت



وچشمهای تو باشد تغزلی که تو را ...




نمی شود به همین سادگی بدست آورد



خدا مگر برساند تحملی که تو را ...




همیشه ماه منی ماه بی برو برگرد



نه مثل ماه همین آسمان جلی که تو را...




حسود میشود و قهر میکند هر ماه



حسود میشود آن قرص کاملی که تو را...




دو سمت بسته یک رودخانه هم باشیم



دلم خوش است به یک پل ، همان پلی که تو را ...

R ! R a
۵ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۵۰ بعد از ظهر
بی پیر چو می روی خرابات


ای دیده ببین ، چرا شدی مات
شه مات شدی و بر خیالات

او بر سر عهد خود محالات
کی کرده کسی تو را مراعات

هیهات ، هزار بار ازین پیش
زین خوش خط و خال خورده ای نیش

اصرار چرا چگونه اثبات
ناممکن اگر شود ، خرافات

سر برده به کار خود که اینم
صد پله فراتر از زمینم

بر خاک تو او کجا ، سماوات
بیهوده به خود مکن مباهات


ای ساز شکسته ی به دیوار
ای نای بریده از چه گفتار

او از سر شب در ملاقات
بسته است چرا سحر مناجات

ای مانده به خشک و شوره زاران
اینجا به چه دل ، به ابر و باران

آنجا که رسیده او ، کمالات
هرگر نرسی ، تویی و طامات


خشکیده درختم آن درختم
بی برگم و باد ، برده رختم

بر مرده ثمر کجا کرامات
دلمرده شد از دم مسیحات

هرچند که پیش ازین کسی گفت
(بی نام و نشان) شنید و آشفت

بی پیر چو می روی خرابات
صد فتنه اگر رسد ، مجازات

roya jo0on
۵ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود اینچنینی
پریزاد عشقُ مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ما که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماهُ آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشقُ به سر داری یا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماهُ داری
من اون ماهُ دادم به تو یادگاری

avayebaran
۶ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۱۴ قبل از ظهر
غريو باد هياهوگر-
به باغها پيچيد
و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد
و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده
- محو گشت
- پنهان شد
و باد برگ درختان باغ را پير است
درخت عريان شد

حمید مصدق

aneya
۶ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۲۱ قبل از ظهر
راز شقایق



شقایق گفت :با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم
گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

ومن ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

REAL LOVE
۶ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۴۵ بعد از ظهر
شعري تازه ازافشین علا


بگو خودت خریدی




یک روز پدر به خاطر قرض
با غصه و آه و اخم بسیار
صبحانه نخورده رفت کنجی
تا صبح نشسته بود بیدار


مادر که همیشه مهربان است
با خنده نشست پیش بابا
آرام به دست خود در آورد
یک حلقه زرد رنگ زیبا


ای کاش پدر نمی پذیرفت
ای کاش نمی فروختش زود
یک سال تمام غصه خوردیم
آن حلقه نشان عشقشان بود

یک سال تمام ما دو خواهر
چیزی نخریدیم و نخوردیم
امروز تمام پولمان را
بردیم به گوشه ای شمردیم


دیدیم که مبلغ کمی نیست
رفتیم یواشکی به بازار
یک حلقه شبیه آن خریدیم
با زحمت و جست و جوی بسیار

خشکش زد و باورش نمی شد
تا چشم پدر به حلقه افتاد
وقتی که شنید ماجرا را
با شادی و شرم ،خنده سر داد

آن وقت گرفتمان در آغوش
در حلقه دست پرتوانش
برگشت که اشک را نبینیم
در قاب دوچشم مهربانش


گفتیم نگو به مادر این راز
ما طاقت دردسر نداریم
گفتیم بگو خودت خریدی
ما هم مثلا خبر نداریم

گفتیم که بگو هیچ گنجی
نایاب تر از دل شما نیست


گفتیم پدر نرو دوباره
با حلقه مادرم به بازار
این کار شما شگون ندارد
لطفا نشود دوباره تکرار

mahan7
۷ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ی چند
خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من اِستاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در
با خودش می گوید :
غم اين خفته ی چند
خواب در چشم ترم مي شكند

mina_bala74
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۱۵ قبل از ظهر
بی خبر از یکدگر اسوده خابیدن چه سود/بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
زنده راباید به فریادش رسید/ورنه بر سنگ مزارش اب پاشیدن چه سود
زنده را تا زنده استقدرش بدان/ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود
زنده را در زندگی دستشبگیر/ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود
با محبت دست پیران را ببوس/ورنه برروی مزارش تاج گل چیدن چه سود
یک شبی بازنده ها غمخوار باش/ورنه بر روی مزارشزار نالیدن چه سود
تازمانی زنده ایم بی گانه ایم/در عزا ها روی همدیگر بوسیدن چهسود
گر توانی زنده ای را شاد کن/در عزاها عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود
ازبرای سالمندان یک گل خوشبو ببر/تاج گلها در کنار همدیگر چیدن چه سود
گر نرفتیخانه اش تا زنده بود/خانه صاحب عزا شبها خابیدن چه سود
گر نپرسی حال من تازندهام/گریه و زاری ونالیدن چه سود
سالها عید امدورفت ونکردی یاد من/جای خالی من رادر خانه ام دیدن چه سود
گر نکردی یاد من تا زنده ام /سنگ مرمر روی قبرم بنهادنچه سود

Takin_70
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۴۴ قبل از ظهر
گل من، قلبت را، به خداوند سپار...

آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار

به خداوندی که

خوب می داند گل من؛

سهم تو از دل چیست...!

گاه، دلتنگ شوی،

گاه، بی حوصله و سخت و غریب!

و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار...

خاطرت جمع، عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست...

گل نازم؛ این بار

چشم دل را واکن!

دست رد بر دل هر غصه بزن!

حرف هایت را، گرم و آرام و بلند، به خداوند، بگو...

عشق را تجربه کن!

حرف نو را این بار، از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!

گل من؛ در این سال؛ که پر از روز و شب است،

.

.

.

و خدا را هر روز، از نگاه همگان می خوانیم...!

فاصله، بسیار است بین خوبی و بدی... می دانم!!!

ولی ای ماه قشنگ؛

آن چه در ما جاری است؛ این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی... می گذرد؛ تند و آسان و سبک...!

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،

عاشق ماندن هم، عاشق شادی و هر غصه هم...

روز نو، هر روز است؛

فکر را، نو بکنیم...!

عشق را، سر بکشیم...!

زندگی؛می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

اورانوس
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۰۲ بعد از ظهر
نصایح شعرگونه آیت الله صافی به دختران*

دخترم دختر نيکو سيرم
قوّت قلبم و نور بصرم

دختر اي جان پدر، سرو روان
همعنان باد تو را، بخت جوان

اي گل گلشن اقبال و صفا
اي همه عاطفه و مهر و وفا

در ادب کوش و فضيلت جو باش
راستي پيشه کن و خوش خو باش

لطف حق باد تو را روز افزون
پا منه از ره عفت بيرون

اي همه حُسن و جمال و فر و هوش
روي چون ماه ز اغيار بپوش

راه شيطان لعين هيچ مپو
نزد بيگانه سخن، نرم مگو

جلوه در کوچه و بازار مکن
فتنه سان خلق، گرفتار مکن

تا تواني ز خَسان، پنهان باش
ادب آموزِ به فرزندان باش

زيور زن نه برليان و طلاست
زيورش عفت و آزرم و حياست

شوهر خويش گرامي ميدار
خاطرش خواه و عزيزش بشمار

بانوان راست به حق، اجر جهاد
گر نمايند دل شوهر شاد

خدمت مام به نيکویي کن
زو پذيرایي و دلجویي کن

مام را حرمت بسيار بود
قلبش از عاطفه سرشار بود

حقّ مادر نتوان کرد ادا
که بود شعبهاي از حقّ خدا

مادران راست بس اين قدر و مقام
که بهشت است به زير اقدام

پيش از اسلام زنان خوار بُدند
سخت، محروم و گرفتار بُدند

زندگيشان نه چو يک انسان بود
که کم از زندگي حيوان بود

همه در قيد اسارت بودند
مانده در تيه جهالت بودند

بهر شوهر نه چو همسر بودند
بلکه چون کلفت و کمتر بودند

دختران را پدران بي باک
مي نمودند نهان در دل خاک

پور خطّاب در آن دوره دور
کرد شش دختر خود زنده به گور

نور اسلام چو شد عالمتاب
کرد بيدار، زنان را از خواب

صبح کردند در آفاق جديد
با حقوقي که بر آن نيست مزيد

يافت زن از برکات اسلام
حرمت و حشمت و اعزاز تمام

احمد آن شمع سبل ختم رسل
مقتداي همگان هادي کلّ

بهر زن عزت و اکرام آورد
مژدهها دادش و پيغام آورد

کرد اعلام که زن انسان است
گوهرش گوهر عاليشان است

اي بسا زن که ز مليونها مرد
گشت در معرفت و بينش فرد

دارم اميد ز حيّ سبحان
گوي سبقت بربایي ز اقران

خواهي ار فوز به جنات و قصور
در عبادت منما هيچ قصور

پدرت را ز وفا ياد نما
روحش از خير و دعا شاد نما

چنگ بر حبّ پيمبر زن و آل
که فلاح است و نجات از اهوال

Babak
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
گفتم ز كجايي تو؟
تسخر زد و گفت اي جان !
نيمي ام زتركستان...نيمي ام ز فرغانه..
نيمي ام ز آب و گل..
نيمي ام زجان و دل...
نيمي لب دريا...نيمي همه دردانه...
من ،بي دل و دستارم...در سايه خممارم
يك سينه سخن دارم ...
اين شرم ز هميانه...
تو..، تو وقف خراباتي ...
دخلت مي ..و خرجت مي..
باش در تنهايي خويش ..
اي تو واين ميخانه...

حاجی بلا
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است" قیصر امین پور

(mina)
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري


رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري


عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

قيصر امين پور

roya jo0on
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود

آه.....................................

گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد

چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

(mina)
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر
قيصرامين پور


پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

*****

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

*****

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر….

ناهید95
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۲۶ بعد از ظهر
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش میشود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهای بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش خوشدلی ست

کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

roya jo0on
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود

هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده

باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

GISOOM
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
لحظه دیدار نزدیک است
باز من... دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم , دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
آی!نپریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
((مهدی اخوان ثالث))

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
گیسوانم در هم آغوشی باد
دانه دانه میشوند ازهم جدا
دور میگردم ازین شهر غریب
جان من میگردد از عشقت سوا
گویی میخواند مرا چیزی به خویش
چشم من خیره به چشم جاده ها
نرگس چشمم چه بارانی شده
گویی از جسمم دلی مانده بجا
باز میگردم که آنرا پس برم
تا کند از غصه و دردم رها
دل کجاست آنرا نمیابم چرا
قلب من را باخودت بردی کجا
بعد ازین گو من بیدل چکنم
بی نشان تاکی بگردم کوچه ها
حال که رفتی با خودت بردی دلم
مهتری کن مکنش از خود جدا

(mina)
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
باران
چشم ها پرسشی بی پاسخ حیرانی ها

دست ها تشنه ی تقسیم فراوانی ها

با گل زخم سر راه تو اذین بستم

داغ های دل ما جای چراغانی ها

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سر پناهی ست در این بی سرو سامانی ها

وقت ان شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو اغاز گل افشانی ها

فصل تقسیم گل گندم لبخند رسید

فصل تقسیم غزل ها و غزل خوانی ها

سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها

چشم تو لایحه ی روشن اغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

(قیصر امین پور)

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۰۱ بعد از ظهر
موشك بساز از دفتر شعرم، بگذار سهمم كينهات باشد
هر صفحه را تسلیم آتش كن، تاشعلهی شومينهات باشد

سقراط شو سقراط شو سقراط، اسطورهی دنيای منطق باش
رستم نخواهی شد اگر هر زن، در قصهها تهمينهات باشد

هرقطرهی اشكم غزل میشد، خون گريه میكردم غزل میشد
تا جوهر خودكار من خون شد، تاخنجری در سينهات باشد

گنجشگكی درحوض نقاشی، مفهوم دريا را نمیفهمی
جز صورت سرخت چه میبينی، هر حوض تا آيينهات باشد

تو پادشاه عصر قاجاری، من شاعری درويش و سرگردان
زندان قصرت را نمیخواهم، بگذار سهمم كينهات باشد
شیما احمدی

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۰۲ بعد از ظهر
عشق چون در سینه ام بیدار شد / از طلب پا تا سرم ایثار شد/

این دگر من نیستم ،من نیستم/ حیف از آن عمری که با من زیستم/

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات / خیره چشمانم به راه بوسه ات/

ای تشنج های لذت در تنم/ ای خطوط پیکرت پیراهنم /

آه می خواهم که بشکافم ز هم/ شادیم یکدم بیالاید به غم /

آه می خواهم که برخیزم زجای / همچو ابری اشک ریزم های های/

این دل تنگ من و این دود عود؟ / در شبستان،زخمه های چنگ و رود؟/

این فضای خالی و پروازها / این شب خاموش و این آوارها /

ای نگاهت لای لائی سحربار / گاهوار کودکان بیقرار /

ای نفس هایت نسیم نیمه خواب / شسته از من لرزه های اضطراب /

خفته در لبخند فرداهای من / رفته تا اعماق دنیاهای من /

ای مرا با شور شعر آمیخته / این همه آتش به شعرم ریخته /

چون تب عشقم چنین افروختی / لاجرم شعرم به آتش سوختی / :-2-34-:
فروغ فرخزاد

(mina)
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۱۰ بعد از ظهر
من خراب نگه نرگس شهلای توام
بی خود از باده ی جام و می مینای توام

تو به تحریک فلک فتنه ی دوران منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام

میتوان یافتن از بی سر و سامانی من
که سراسیمه ی گیسوی سمن سای توام

اهل معنی همه از حالت من حیرانند
بس که حیرت زده ی صورت زیبای توام

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده دل از لعل شکرخای توام

مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟
من که افتاده ی بالای دلارای توام

سر مویی به خود از شوق نپرداخته ام
تا گرفتار سر زلف چلیپای توام

بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد
مو به مو با خبر از عالم سودای توام

زیر شمشیر تو امروز فروغی میگفت
فارغ از کشمکش شورش فردای توام

فروغی بسطامی

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۱۲ بعد از ظهر
جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
فروغ فرخزاد

mahan7
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم ، در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم ، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری ، تو عشقی و تو جانی


خواهم که تو را دربر ، بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم ، تو اشک مرا مانی

در سینه ی سوزانم ، مستوری و مهجوری
در دیده ی بیدارم ، پیدایی و پنهانی

من زمزمه ی عودم ، تو زمزمه پردازی
من سلسله ی موجم ، تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت ، دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت ، کو چشم رهی جویت؟
روی از من سرگردان ، شاید که نگردانی

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نميآيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روی ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

مي خواهمش در اين شب تنهايی

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد ‚ درد ساكت زيبايی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفسهايش

نوشد بنوشد كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد

خاكسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جويم

لذات آتشين هوسها را

می خواهمش دريغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تيره به تنهايی

می خوانمش به گريه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پايان

او آن پرنده شايد می گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

غروغ فرخزاد

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
دلم دوباره گرفته ست، آه، سارایم
دوباره شب شد و تصویر ماه، سارایم

دوباره پنجره ها لال و شعرها کالند
منم و یک غزل بی پناه، سارایم

تو نیستی ولی این لحظه ها و ثانیه ها
سه شنبه های غریبی گواه، سارایم

سه سال پشت خودم مانده ام، نمی آیی؟
سه سال خیره به جاده، به راه، سارایم

سه سال بچه شدم، بغض هم نکردم، آه
چه روز های بلندی، سیاه، سارایم

نخواه باز خودم را به بی کسی بدهم
نخواه کوچه شوم، نه، نخواه سارایم

دلم برای دل ساده ی تو می گیرد
برای چشم غزل زاده ی تو می گیرد

دلم برای سکوت صدای تو تنگ است
دلم برای تو و لحظه های تو تنگ است

کسی بجز تو غروب مرا نمی فهمد
دلم گرفته خدایا، چرا نمی فهمد؟

چرا نمی رسی از کوچه های غربت، آی
به تنگ آمدم از انتظار و ساعت، آی

بیا سراغ مرا از درخت پیر بگیر
بیا سراغ مرا از دلی اسیر بگیر

بیا کنار درخت خیال سارایم
کنار این همه تصویر لال سارایم

سه سال پشت تمام نبودنت تنها
منم و خیسی یک دستمال، سارایم

دلم دوباره گرفته ست برنمی گردی؟
آهای آرزوی سبز کال سارایم

آهای دختر ابرو کمون رویاها
خیال آبی دریا، زلال ، سارایم

دلم برای دل سادهی تو می گیرد
برای چشم تو خواب محال سارایم

سه سال پشت خودم بوده ام، ولی باشد
سه سال دیگر و یا... چند سال سارایم؟



سارا ناصرنصیر

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
بوسه

در دو چشمش گناه می خنديد

بر رخش نور ماه می خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خنديد



شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلی برداشت



سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزيد

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

فروغ فرخزاد

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
یقین دارم خدا یک مرد بازیگوش بی چیز است
خدا تک ضربه های ممتد زن پشت این میز است

و زن آرام تر شد زیر لب غم نامه می خواند
خدا می داند این تک ضربه ها، باران پاییز است

و زن تک برگ هایش روی کاغذ هاش می ریزند
برای آن خدای رو به رو این برگ ها لیز است

خدا سُر می خورد بر برگ های خالی دفتر
زنی از چشم های مرده ی او حلقه آویز است

یقین دارم خدا زن های دنیا را نمی بخشد
همیشه این وَرِ میزَند و او هم آن وَر میز است


سارا ناصرنصیر

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
آبتنی

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار

فروغ فرخزاد

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۳۰ بعد از ظهر
دلم گرفته ولی هیچ کس کنارم نیست
کنارم هیچ کسی غیر چوب دارم نیست

به روی صندلی چوبی قدیمی رفت
و فکر کرد که آیا... نه، سوگوارم نیست

نشست روی همان صندلی دوباره دلش
سه تار خواست، کجایی؟ چرا سه تارم نیست...

- چه ساز خوب و اصیلی، چه قدر...
· مال خودت.

_ ولی سه تار تو یاد...
· نه یادگارم نیست.

و یادگار تویی که همیشه یار، بزن
بزن که باز برقصم، بزن، قرارم نیست

و بی قرار تمام گذشته هایش شد
و بی قرار کسی که همیشه یارش نیست

دلم گرفته کجایی؟ کجای این قصه؟
توان این که برایت غزل ببارم نیست

و ایستاد و طناب از گلوش بالا رفت
و فکر کرد که آیا... ./



سارا ناصرنصیر

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۳۰ بعد از ظهر
آبتنی

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار

فروغ فرخزاد

mahan7
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر
بی بال

چه بلند پرواز می کنی

که آسمان

به شانه هایت نمی رسد !

وقتی

قرار است

خیابان های شهر

به پای تو برخیزند

از قدم هایی که

هرگز به خانه نمی روند


این شهر

کافه ای

سکویی

گوشه ای

حتی نیم دیواری

برای درد دل

در جیب های خالی اش ندارد

نام زیبایت را

توی تقویم پارسال می نویسم !

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
نمی دونی که به من چی می گذره
از تو خواب هر شبم کی می گذره
این جا آدما همه کاغذیََن
لحظه ها واقعی نیستن، بازیَن
من از این بازی بدم میاد، بریم
بریم هم صدای کوچه مون بشیم
توی اون کوچه صدای پا میاد
صدای من، تو، صدای ما میاد
آدمای کاغذی بی زبونن
نه صدا دارن، نه چیزی می دونن
نمی دونن تهِ شهرشون منم
که دارم تو این هوا جون می کنم
من از این هوای بد خسته شدم
شب و روز دارم می بارم تو خودم
مِثِه بغض من که پاره شد، ببین
آسمون پر از ترانه شد، بچین
بچین این ستاره ها رو، مال تو
این جا طالب ندارن، حلال تو
تو که آسمون دنیای منی
داری با نی برام آهنگ می زنی
بگو این بازی چه قد طول می کشه
می بریم یا می بازیم یا ... چی می شه؟
من از این بازی بدم میاد، بریم
من فقط یه چیز دلم می خواد:
بریم.


سارا ناصرنصیر

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۰۷ بعد از ظهر
از دوست داشتن

امشب از اسمان ديده ي تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سکوت سپيد کاغذها
پنجه هايم جرقه مي کارد
شعر ديوانه ي تب الودم
شرمگين از شيار حواهش ها
پيکرش دوباره مي سوزد
عطش جاودان اتش ها
اري اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان کار نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر کردن
شب پر از قطره هاي الماس است
انچه از شب بجاي مي ماند
عطر سکر اور گل ياس است
اه بگذار گم شوم در تو
کس نيابد زمن نشانه ي من
روح سوزان اه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ي من
اه بگذار زين دريچه ي باز
خفته در پرنيان روياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم تو پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
انچه در من نهفته دريايي ست
کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
کاش ياراي گفتنم باشد
بس که لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها
بس که لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم ارام
به سبک سايه ي تو اويزم
اري اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
فروغ فرخزاد

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۱۰ بعد از ظهر
دعوت
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون اهني دارم
نمي داني نمي داني که من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده ي مرد افکني دارم.
چرا بيهوده مي کوشي که بگريزي ز اغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت اغوشي
نمي ترسي؟که بنويسند نامت را
به سنگ تيره ي گوري شب غمناک خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي کن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار کز اين ساغر پر مي
چنان مستت کنم تا خود بداني قدر مستي را
تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
که سر تا پا به سوز خواهشي بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر پس ان دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي؟

فروغ فرخزاد

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر
B]نقش پنهان[/B]

آه اي مردي كه لبهاي مرا
از شرار بوسه ها سوزانده اي
هيچ در عمق دو چشم خامشم
راز اين ديوانگي را خوانده اي
هيچ مي داني كه من در قلب خويش
نقشي از عشق تو پنهان داشتم
هيچ مي داني كز اي عشق نهان
آتشي سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زني ديوانه است
كز لبانش بوسه آسان مي دهد
آري اما بوسه از لبهاي تو
بر لبان مرده ام جان ميدهد
هرگزم در سر نباشد فكر نام
اين منم كاينسان ترا جويم بكام
خلوتي مي خواهم و آغوش تو
خلوتي مي خواهم و لبهاي جام
فرصتي تا بر تو دور از چشم غير
ساغري از باده ي هستي دهم
بستري مي خواهم از گلهاي سرخ
تا در آن يك شب ترا مستي دهم
آه اي مردي كه لبهاي مرا
از شراربوسه ها سوزانده اي
اين كتابي بي سرانجامست و تو
صفحه كوتاهي از آن خوانده اي

فروغ فرخزاد

pegiiiiiiiii
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر
مهمان

امشب آن حسرت ديرينه من
در بر دوست به سر مي آيد
در فروبند و بگو خانه تهي است
زين سپس هر كه به در مي آيد
شانه كو تا كه سر و زلفم را
در هم و وحشي و زيبا سازم
بايد از تازگي و نرمي و لطف
گونه را چون گل رويا سازم
سرمه كو تا كه چو بر ديده كشم
راز و نازي به نگاهم بخشد
بايد اين شوق كه دردل دارم
جلوه بر چشم سياهم بخشد
چه بپوشم كه چو از راه آيد
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگويم كه ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه اي دخترك خدمتكار
گل بزن بر سر و سينه من
تا كه حيران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق ديرينه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بيندم در بر او مست و پريش
آنچنان جلوه كنم كو ز حسد
پرده ابر كشد بر رخ خويش
تا چو رويا شود اين صحنه عشق
كندر و عود در آتش ريزم
ز آن سپس همچو يكي كولي مست
نرم و پيچنده ز جا برخيزم
همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمي آغوش شوم
آه گويي ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا مي آيد
اي خدا اوست كه آرام و خموش
بسوي خانه ما مي آيد

فروغ فرخزاد

REAL LOVE
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
یک خاطره تلخ به جا ماند و تو رفتی دستی وسط کوچه رها ماند و تو رفتی
در همهمه باغچه ها فصل بهاران
برگی ز سر شاخه جدا ماند و تو رفتی
هر شب رصد ماه رخت دلخوشی ام بود
چشمم به لب روزنه ها ماند و تو رفتی
یادت نرود چشمه ره برده به دریا
رودی وسط دامنه ها ماند و تو رفتی
بر دفتری از خاطره ها حک شده بود عشق
یک برگ از آن جمله به جا ماند و تو رفتی
در گوشه تنهایی من مثل همیشه
من ماندم و غم ماند و خدا ماند و تو رفتی...

roya jo0on
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
رفيق راهي و از نيمه راه مي گويي
وداع با من بي تكيه گاه مي گويي
ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم
هميشه نام مرا اشتباه مي گويي
به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم
به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي
دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو
به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است
نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي.

mahan7
۷ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
تو دگر گریه نکن
طاقتی نیست مرا
دل به دریا زده ام
قطره ی اشک چرا ؟

همچو یک راز قشنگ
مانده ای در دل من
تو هم از قصه ی مان
با کسی حرف نزن

طاقتم نیست که از
مژه ات غم بچکد
لب تو خیس شود
طعم شوری بچشد

دل به دریا زده ام
تو فقط گریه نکن
از خودت نیمه ی شب
این همه شکوه نکن

شانه ام خم شده از
بار سنگین گناه
از غم گریه ی تو
بر لبم ناله و آه

دل به دریا زده ام
تو فقط اشک نریز
می روم تا که شوم
در دل موج ؛ تمیز

بسپارش به دلم
بار غم های شبت
نا که شوری نچشم
امشب از طعم لبت

mahan7
۷ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
دوام خواهم آورد
شلاق های باد را
بر یاخته های بی جانم
دوام خواهم آورد

کُنده های درخت
تبر خوردن را قادرند
زخم تبر را
بر سینه ی سپر
دوام خواهم آورد

حسرت آزاد پریدن را
همچون پرنده ای زخمی
که پر زدن را
در لجنزار می آموزد
دوام خواهم آورد
تا خرخره هم اگر فرو روم
امیدِ رسیدن را
دوام خواهم آورد

امروز که مهربان من
گناهت گردنم افتاده
پُر از کینه
سینه دریدن را
دوام خواهم آورد

من تاوان شعر را پس می دهم
تاوان عشق را
تاوان تو را

mahan7
۷ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
ورم کرده غم در دل دفترم
و بیزارم از واژه ها در سرم
چرا شاعرم ای خدا رحم کن
که باشد همین نامه ی آخرم

اگر نیمه شب سر به راهم کنی
و آغوش خود را پناهم کنی
فقط پیش تو می چکم اشک را
که پاکیزه از هر گناهم کنی

نمی خواهم از راز های دلم
شود باخبر کاغذ باطلم
از احساس خیس و غم عاشقی
چه چیزی شده ای خدا حاصلم

خدایا خلاصم بکن ، شاعرم
ببر غصه ها را تو از خاطرم
بخشکان غم و ریشه ی شعر را
بسوزان مرا ... بی صدا حاضرم

ناهید95
۷ دي ۱۳۸۹, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
سفری غریب داشتم
توی چشمای قشنگت،
سفری که بر نگشتم
غرق شدم توی نگاهت،

دل ساده ی ساده
کوله بار سفرم بود،
چشم تو مثل یه سایه
همجا همسفرم بود،
من همون لحظه اول
آخر راهو میدیدم،
تپش عشق و تو
رگهام عاشقانه می چشیدم
————————–
مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم
————————
آرزو دارم شبی عاشق شوی .آرزو دارم بفهثمی درد را .تلخی برخوردهای سرد را .می رسد روزی که بی من سر کنی .می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی …
—————-
هر چه بر من گذشت حقم بود من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم
—————————-
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.
————————–
تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

بدبخت
۸ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
دليل بودن تو


هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

هر کسی گمشده ای دارد .

و خدا گمشده ای داشت ...

آوای سکوت
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

Takin_70
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
مجنون و پریشان توام...

سرگشته و حیران توام...

مجنون و پریشان توام، دستم گیر....

سرگشته و حیران توام، دستم گیر....

آوای سکوت
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

asal
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
تـمـاشايی تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـی شـوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی

حـضـور گـاهـگـاهـت بـازی خـورشيـــد بـا ابــر اسـت

که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کـج می کنـی يکـبـاره راهـت را

ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا می شـوی گاهی

دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت

بـه قــصـد عاشــق آزاری مـعـمـا می شـوی گاهی

تـو را از ســرخی سيـب غـزلهــايم گـريــزی نيست

تــو هــم ماننـد آدم، زود اغـــوا می شـوی گاهی

Takin_70
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر
کاش وقتی زندگی فرصت دهد


گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را


وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی


باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را


با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش وقتی آرزویی میکنیم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد


حرف های قلبمان را بشنود

REAL LOVE
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۰۶ بعد از ظهر
فریدون مشیری

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ مینگری
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا میکنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها لب حوض
درون آینهی پاک آب مینگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانهی من
تو نیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بیجوانهی من

چه نیمه شبها کز پارههای ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساختهام

چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناختهام

به خواب میماند
تنها به خواب میماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیدهی من
بهجز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرندهی ساکت و غمگین
ستارهی بیمار است

دو چشم خستهی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ...

Takin_70
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر
چه بی هیاهوست این خلوت نهانم

شعله ای بیافروز

تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره

تو را به تصویر در آورم

غزلهایم برای توست

چرا که تو قطب زنده غزلهای منی

ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم

آوای سکوت
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
حسرت نبرم به خواب آن مرداب،
کآرام درون دشت شب خفته ست .
دريايم و نيست باکم از طوفان :
دريا ، همه عمر ، خوابش آشفته است .

Takin_70
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
ای دل ساده بکش درد که حقت این است

از زمانه بشو دل سرد که حقت این است



هرچه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا

همچو پاییز بشو زرد که حقت این است

asal
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

چشمان من غریق اشک هجران تو شد

با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

بازهم هر لحظه و هر دم دعایت میکنم

Takin_70
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد

گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد

دوست دارم كه به پابوسى باران بروم

آسمان گفته كه پا روى پرم نگذاريد

اين قدر آينه ها را به رخ من نكشيد

اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد

آخرين حرف من اين است، زمينى نشويد

فقط از حال زمين بى خبرم نگذاريد

REAL LOVE
۱۰ دي ۱۳۸۹, ۰۹:۰۰ بعد از ظهر
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

Babak
۱۱ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۵۹ قبل از ظهر
براي گفتن من ...شعر هم به گل مانده...
نمانده عمري ...و صدها سخن به دل مانده
صدا...كه مرهم فرياد بود زخم مرا...
به پيش درد عظيم دلم ...خجل مانده..
از دست عزيزان ...چه بگويم ..
گله اي نيست....
گر هم گله اي هست... دگر حوصله اي نيست...
سرگرم... به خود زخم زدن در همه عمرم ....
هر لحظه جز اين ...دست مرا مشغله اي نيست...
ديريست كه از خانه خرابان جهانم....
برسقف فروريخته ام...چلچله اي نيست...
در حسرت ديدار تو آواره ترينم.....
هرچند كه تا منزل تو فاصله اي نيست...

Takin_70
۱۱ دي ۱۳۸۹, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر
ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید

از خیال دست یا بیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان

ادرینا
۱۱ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد میان ما
تو صبر از من توانی کرد و من
صبر از تو نتوانم
فراغت سخت می آید

Takin_70
۱۱ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۲۵ بعد از ظهر
شب است و نام تو را عارفانه میخوانم

ببین كه شعر تو را بی بهانه میخوانم

شب است و مرغ شب و ذكر حمد ایزد پاك

و من كه ذكر تو را جاودانه میخوانم

به كلبه دل من عاشقانه كن گذری

كه من همیشه تو را ، عاشقانه میخوانم

azi& ar
۱۱ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود
کاش می دانستی من بیگانه زخود جرم تنهایی ام امروز همه عشق تو بود
در سکوت تلخ و ممتد ، من و تنهایی شب و دگر نیست صدایی جز عشق که مرا می برد اینگونه به ژرفای رکود

azi& ar
۱۱ دي ۱۳۸۹, ۰۵:۳۹ بعد از ظهر
کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود
کاش می دانستی من بیگانه زخود جرم تنهایی ام امروز همه عشق تو بود
در سکوت تلخ و ممتد من و تنهایی شب و دگر نیست صدایی جز عشق که مرا می برد اینگونه به ژرفای رکود

حاجی بلا
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
دلـم میان نگاهت دوبـاره زندانی است
ربودن دل عاشق چه کار آسانی است


ز بـی قراری ابر دو دیـده دانسـتم
هوای چشم ترم چون همیشه بارانی است


صدای غرش خفته میان سـینه من ...
دوباره ، آه ! دلم باز هم طوفانی است


دوباره پلک دلم می پرد ، نشانه چیست ؟
خبر دهید به یاران که شام مهمانی است


به قلب چون شب یـارم خبر دهید به نـاز
که خانه دل من ، باز هم چراغانی است
.
.
.
سروده هنرمند گرامی "بابک تمیــز"

mahan7
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
شعر را به ابتذال می کشم

در کوچه ای

که عشق کوچک است


مهم نیست

در آغوشت

حرف های مهم را از یاد می برم


نگاه به گناه می دوزم

و در آتشی که روشن کردیم

آگاه می سوزم ...

REAL LOVE
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر
ز دو ديده خون فشانم، ز غمت شب جـدايي
چــه کنم که هست اينها گل باغ آشنــــايــي
همهشب نهادهام سر، چو سگان بر آستانت
کــــه رقـيـب در نيـايـد به بهانــهء گدايـــــــــي
مـــژهها و چـــشم يارم به نظر چـــنـان نمايد
که ميـان سنبلستـان چرد آهـــوي ختــايـــي
در گلستان چشمم زچه رو هميشه باز است
به اميـــد آنکه شايد تو به چــشم من درآيــي
ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن
که شنيــــدهام ز گلها همه بوي بــــــيوفايي
بهکدام مذهبست اين بهکدام ملتاست اين
که کشند عاشقي را، که تو عاشقم چــرايي
به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند
که برون در چـــــه کردي که درون خـــــانه آيي
به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز ديدم
چو به صــــــومــــعه رسيـدم همه زاهد ريايي
در ديـــر مــيزدم من، که يـکـــي ز در در آمد
که: درآ، درآ، عراقي! که تو خاص از آن مـايي

فخرالدین عراقی

REAL LOVE
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر
بکشــم به ناز روزي سر زلف مشک رنگــــش
ندهـــم ز دسـت اين بار، اگر آورم به چنگـــش
سر زلـــف او بـگيـــرم، لـــب لعل او بـبـــوسـم
به مراد، اگر نترسم ز دو چشم شوخ شنگش
سخن دهان تنـگـش بود ار چه خوش، ولـيـکن
نرســـد به هر زباني سخــــــن دهـان تنـگـش
چون نبات ميگدازم، همــه شب، در آب ديده
به امـيــــد آنکه يابم شکـــر از دهان تـنـــگـــش
بروم، ز چـــشم مستش نظري تمـام گيــــــرم
که بدان نظر بـبـيـنـم رخ خـوب لاله رنــــگــــش
چــــــــو کمان ابروانش فـــکنـــد خدنگ غمـــزه
چه کنم که جان نسازم سپـر از پي خدنـگش؟
زلبش عناب، يارب چه خوشاست صلح اوخود
بنگر چگونهباشد چو چنين خوشاست جنگش
دلـــم آينه است و در وي رخ او نمينمـــــــــايد
نفســـي بزن، عراقي، بزدا به ناله زنگــــــــش

REAL LOVE
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۴۸ قبل از ظهر
درین سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شبگرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچههای بستهات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند

هوشنگ ابتهاج (سایه)

REAL LOVE
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۵۵ قبل از ظهر
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

REAL LOVE
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۲:۰۵ قبل از ظهر
شعر: معيني كرمانشاهي
آهنگ و خواننده: شادروان عماد رام
دستگاه:شور



** ** **
چرا تو جلوه ساز اين،
بهار من نمي شوي؟
چه بوده آن گناه من،
كه يار من نمي شوي؟

بهار من گذشته شايد
شكوفه ي خيال تو،
شكفتـــــــه در خيال من
چرا نمي كني نظر،
به زردي جمـــــــــال من؟
بهار من گذشته شايد
تو را چه حاجت
نشانه ي من
تويي كه پا نمي نهي به خانه ي من

چه بهتر آنكه نشنوي ترانه ي من
نه قاصدي كه از تو آرد،
گهي به سوي من پيامي
نه رهگذاري از تو آرد،
بــــــــراي من گهي پيامي
بهار من گذشته شايد
غمت چو كوهي،
به شانه ي من
ولي تو بي غم از غم شبانه ي من
چو نشنوي فغان عاشقانه ي من
خدا ترا از من نگيرد،
نديـــدم از تو گرچه خيري
به ياد عمر رفته گريم،
كنون كه شمع بزم غيري
بهار من گذشته شايد
** ** **
چرا تو جلوه ساز اين،
بهار من نمي شوي؟
چه بوده آن گناه من،
كه يار من نمي شوي؟

بهار من گذشته شايد
شكوفه ي خيال تو،
شكفته در خيال من
چرا نمي كني نظر،
به زردي جمـــال من؟
بهار من گذشته شايد

GISOOM
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی
زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی
از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

GISOOM
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۰۴:۴۱ بعد از ظهر
(گل واژه)
وقتی که من عاشق میشم
دنیا برام رنگ دیگس
صبح خروس خونش برام
انگار یه آهنگ دیگس
وقتی که من عاشق میشم
ترانه هام عاشق ترند
گل واژه های شعر من
رنگ گلها رو میبرند
عشق واسه من یه معجزس
تو لحظه های بی امید
تو صبح سردم
مثل طلوع خورشید
فصل شکوفایی شعر
تو باغ احساس منه
ناجیه قلبم
عشق بدونه تردید

اورانوس
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
"عشق را، تجربه کن"

گل من، قلبت را، به خداوند سپار...
آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را...
گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار
به خداوندی که
خوب می داند گل من؛
سهم تو از دل چیست...!
گاه، دلتنگ شوی،
گاه، بی حوصله و سخت و غریب!
و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق...
همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار...
خاطرت جمع، عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست...
گل نازم؛ این بار
چشم دل را واکن!
دست رد بر دل هر غصه بزن!
حرف هایت را، گرم و آرام و بلند، به خداوند، بگو...
عشق را تجربه کن!
حرف نو را این بار، از لب شاد چکاوک بشنو!
قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!
گل من؛ در این سال؛ که پر از روز و شب است،
و پر از خاطره هایی تازه!
چشم دل را، نو کن
و شبیه شب و شبنم، غرق موسیقی باش!
لحظه ها، می گذرند، تند و بی فاصله از هم...
مثل آن لحظه که دیروز شد و
مثل آن روز که انگار، گلم؛
هرگز از ره نرسید...!
آری ای خوب قشنگ؛
زندگی، آمدن و رفتن نیست...
خاطره ها هستند، گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!
بهتر آن است که در روز جدید،
فکر را نو بکنیم، عشق را، سر بکشیم
و دل تار غمین را
بنشانیم سر سفره نور،
خانه اش را بتکانیم و سپس
هر در و پنجره را، سوی چشمان خدا وا بکنیم...
روز نو، آمده است!
و بهار هم امسال، مثل هر سال از آغوش خدا، می روید!
کاش، این بار، گلم؛
با دل گرم زمین، عهد بندیم، دگر؛
قدر بودن ها را، خوب تر می دانیم...
و خدا را هر روز، از نگاه همگان می خوانیم...!
فاصله، بسیار است بین خوبی و بدی... می دانم!!!
ولی ای ماه قشنگ؛
آن چه در ما جاری است؛ این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی... می گذرد؛ تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم،
عاشق ماندن هم، عاشق شادی و هر غصه هم...
روز نو، هر روز است؛
فکر را، نو بکنیم...!
عشق را، سر بکشیم...!
زندگی؛
می گذرد...! تند و آسان و سبک!!!

حاجی بلا
۱۲ دي ۱۳۸۹, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
جایی که موج نیست، تلاطم برای چیست؟

وقتی که باده نیست، بگو خم برای چیست

آن کس که دیر آمده است از همه جلوست

دیگر شعار حق تقدم برای چیست؟

18خرداد
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
دوش در ساحل روی تو، مرا خوابی برد
شمس رویت ، قمر ازآن شب مهتابی برد
نرگس چشم تو را خواب ندیدم هرگز
آسمان افقت ، رشک به رنگآبی برد
طلبی از می لعلت بنمودم آن دم
سرخوش از آنکه لبت ، کام به شادابی برد
ساغر و جام درآن میکده بی مقدارند
ساقی و همچو منی، طعم می نابی برد
چنگ بر گیسوی چون دام بلا می رقصید
طاق ابروی توام راه به محرابی برد
طایر قدس شدم ، پر بکشیدم ز برت
جعد مشکین تو دل ، از دل مرغابی برد

کاش این زورق جان ، راهی دریا می شد
لیکن افسوس صنم ، یار به مردابی برد
بوی آن خاک دل و شبنم سرو و ثمنم
ساقی آن مهوش خوشروی، به خونابی برد
سحرجادوی تو نیما شده وعطر تنت
زان سبب بود ، دل زار به گردابی برد

mahan7
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
جایی که موج نیست ، تلاطم برای چیست ؟

وقتی که باده نیست ، بگو خم برای چیست ؟


آن کس که دیر آمده است از همه جلوست

دیگر شعار حق تقدم برای چیست ؟


این جا همه از آخر صف می روند تو

کوشش برای اول و دوم برای چیست ؟


ما سال هاست گوجه فرنگی نخورده ایم

در حیرتم که نرخ تورم برای چیست ؟


وقتی مقدر است که آجر به جای نان

پس داستان آدم و گندم برای چیست ؟


دنیا به کام هر چه سیه رو ، سیاه باز

دلواپسی مستر عمو تم برای چیست ؟


بر نیش ، اقتضای طبیعت نموده حکم

فرق میان آدم و کژدم برای چیست ؟


هی دم تکان دهند که ثابت شود خر اند

ثابت شده خریت تان ، دم برای چیست ؟


گویند راه ها همه ختم به رم شود

عشق است جمکران و قم ش ، رم برای چیست ؟


جای خدا نشسته نماینده ی خدا

آن جا که آب هست ، تیمم برای چیست ؟


پنداشتید راست بمانید تا ابد ؟

پس آیه ی " اذا دمروهم " برای چیست ؟


وقتی که رای ، رای خداوندگار ماست

دیگر حضور این همه مردم برای چیست ؟


چون اشک و آه و گریه نشان فضیلت است

پس نیشتو ببند ! تبسم برای چیست ؟


تا نیم سوز پاسخ فریاد ملت است

از من نپرس این همه هیزم برای چیست ؟


آن قبله ای که جام جم ت می دهد نشان

عین سعادت است ، توهم برای چیست ؟


سهمیه بندی است عدالت در این دیار

تا سهم عدل هست ، تظلم برای چیست ؟


تنها یکی لبش به سخن ، ما بقی خموش

جایی که گوش هست ، تکلم برای چیست ؟


از قول من بگو : عمو سبزی فروش شهر

جرم است رنگ سبز ...


خورده است تخم مردی و مردانگی ملخ

چون مرد نیست ، این همه خانم برای چیست ؟


هالو بگو برای چه هی فحش می دهی ؟

پس واژه ی سلامن علیکم برای چیست ؟

REAL LOVE
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
چه گويم ، چها ديده ام سالها
اسيرانه ناليده ام سالها
كلامي پسند دلم اي دريغ
نه گفتم نه بشنيدهام سالها
من آن شمع خود سوز زندانيم
كه دزدانه تابيده ام سالها
چو ابر پريشان در كوهسار
چه بيهوده باريده ام سالها
در اين بو ستان در خور آتش است
گياهي كه من چيده ام سالها
ز بي مقصدي چون يكي گردباد
به هر سوي گرديده ام سالها
زلبها ي من خنده هرگز مجوي
من اين سفره بر چيده ام سالها

معینی کرمانشاهی

bibi73
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
احساس یك گراز به من دست میدهد
وقتی كه حرص و آز به من دست میدهد
این بیشعور كیست كه اینگونه آمدهاست
با افتخار و ناز به من دست میدهد؟
هر كار می كنم كه مرا ولكند، كنه
بدتر دو باره باز به من دست میدهد
مانند دایناسور وحشی گوشتخوار
احساس انقراض به من دست میدهد
یك حالت تنفر و بیحالی و ركود
از سیدی مجاز به من دست میدهد
وقتی كه نیست هیچكسی در كنار من
یك خواست یك نیاز به من دست میدهد
در بین دستها و لب و بازوان تو
حسی شبیه گاز به من دست میدهد
یك دست جام چایی و یك دست نعلبكی
آیا دوباره باز به من دست میدهد؟

REAL LOVE
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
من كه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكه بيزارم ز كارگل ، چه تزويري مرا
منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگر با من نمي جوشد ، چه تاثيري مرا
منكه با چشم حقارت عالمي را بنگرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا
خامه ي قدرت بنامم برگ آزادي نوشت
اي اسيران زين گرامي تر، چه تقديري مرا
نام من در زمره ي اين نامداران گو مباش
بر سر امواج سرگردان ، چه تصويري مرا
نشعيه جاويد من از باده ي شوريدگيست
بهتر از اين مست خواهي ، با چه تخديري مرا
من بدين ويراني دل بسته ام اميد ها
عشق آباد ابد بادا ، چه تعميري مرا
معینی کرمانشاهی

bibi73
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر
دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .

شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .

اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .

چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا

و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .

REAL LOVE
۱۳ دي ۱۳۸۹, ۰۱:۰۴ قبل از ظهر
ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد
مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد
من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد
خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد
يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد
موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد
يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد
بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

معینی کرمانشاهی