PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 09:29
سلام به بچه های گل نود و هشتی:-2-40-:
میخوام اولین رمانم و که میدونم پر از نقصه براتون بزارم...:-2-41-:
ولی امیدوارم همراهیم کنین و نذارین از وسطش دیگه دستم به نوشتن نره...:-2-15-:


خب...درباره ی موضوعش باید بگم ..مثل خیلی از رمانای دیگه عاشقانه است...سعی کردم توش همه شرایط در حد متوسط باشه...نه خیلی عالی و غیر قابل باور...تقریبا تو سبک رمانهایی هستش که خودم دوست دارم....حال و هوای دبیرستان و داره...اخرش خوب تموم میشه...غم و غصه هم زیاد توش نیست...از زبون اول شخص....دختر داستان نوشته شده....دیگه نمیدونم چی بگم... :-2-35-:


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

منتظر نقداتون هستم :-118-:


فقط امیدوارم اشکالاتش و به بزرگی خودتون ببخشین و تنهام نزارین:-2-14-:

فعلا برای خالی نبودن عریضه هم یکی از دوستام زحمت کشیده این عکس و تهیه کرده.....

تا جلدش اماده بشه ایشالله این و میذاریم..... :-2-38-:
http://8pic.ir/images/zi55xt6p32opcwzjx39.jpg

honey_x
1391,08,17, ساعت : 10:09
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 10:14
دستانم شـاید!!
امـا.... دلـم نمی رود به نوشتن ...
ایـن کلمات به هم دوخته شده کجا،
احساسات من کجا....!!!
این بار نخـوانده مـرا بفهـــــم..!!!


**********

1.


به نام انکه می نگارد در سطور دل خطوط محبت را....


یا علی



تازه داشتم تو تختم جا به جا میشدم که صدای نحس نیما ، داداش گرام رو عرض میکنم ، خواب نازنینمو از سرم پروند...
_خاتون ..خاتون ..پاشو بیا تلفن ..
بی توجه به حرفاش بالشو گذاشتم رو سرمو همونطور که چشمامو میبستم ، داشتم فکر میکردم کجای خوابم بودم؟ اهان..اره ..داره یادم میاد
_ خاتون با توام ها...اومدی یا قطع کنم؟؟
اه...حالا اگه این نیما لال مونی گرفت..نمیذاره ادم دو دیقه کپشو بذاره
_خاتـــــــــــــــــــون
_خاتون و کوفت..بگو خاتون مرده ..خبرش بعدا زنگ بزنه دیگه
دوباره میخواستم چشمامو رو هم بذارم که جمله نیما باعث شد به جاش سیخ بشینم سر جام..
_رعنا جان میفرمایند بعدا زنگ بزنین..مردن به لطف خدا
چـــــی؟؟ رعنا؟؟ نـــــــه
_نیما جان ..داداشی .. قطع نکنی ها...اومدم
نیما_باشه رعنا جان ..توام سلام به خاله اینا برسون..فعلا خداحافظ عزیزم
_ با توام نیما ...میگم قطع نکن، اومدم دیگه
رو تختیمو کنار زدم و از تخت اومدم پایین ...بدو رفتم سمت پذیرایی ...نیما رو هل دادم و پریدم رو تلفن..
_رعنا ..رعناجونم ... ..قطع نکردی که؟؟
_..........
_رعنایی؟؟
_.......
_رعنا جــــــــونم ؟؟
_سلامت کو ؟؟
همونطور که نفسمو میدادم بیرون ..ولو شدم رو صندلیه کنار تلفن..
_اخی..پس قطع نکردی
_ سلامت کو؟؟
_چطوری تو دختر...سمیرا جونم خوبه؟؟ الهی که من فداش بشم
_میگم سلامت کو؟؟
_کارای اومدنت به کجا رسیده؟؟ اومدنی شدی یا نه؟؟
_خاتون میگم سلامت کــــــــــو؟؟
_خو زهر مار سلامت کو...سر قبرت ..هی هیچی نمیگم سه پیچ میشه
_تو هنوز ادم نشدی؟؟ این چه طرز حرف زدنته اخه دختر
_رعنا جان گیر نده ..سر صبحی حال ندارم
_سرصبحـــــی؟ خاتون .. یه نگاه به ساعتت بندازی بد نیست ها .. ساعت یک ظهره
_باشه بابا ، حالا جواب منو بده ..کی میای بالاخره ؟
_والا هنوز که هیچی معلوم نیست ... احتمالا اومدنم بیفته عقب شاید تا شیش ماه دیگه ، شایدم بیشتر.
_وای رعنا شیــــــــــــــــــــش ماه؟ ... خیلی زیاده ..تا اون موقع من میمیرم که...زودتر بیا ..به خدا طبقه ی بالای خونه رو یک ماهه واست ترو تمیزش کردم . با همین دستای خودم رنگش کردم برات...
_نمیشه .. وگرنه خودت میدونی که من از تو بیشتر عجله دارم ..طعنه های مامانو بابا داره دیوونم میکنه....بعضی وقتا میگم کاش با مسعود و اعتیادش میساختم ، ولی طلاق نمیگرفتم باور کن زخم اشنا بدتر از غریبه هاست..
_میدونم رعنایی..میدونم چی میکشی..مامان با خاله اینا حرف زده ، ولی چه میشه کرد.. گوششون بدهکار نیست.
_دست خاله درد نکنه..ولی میدونم اونا عوض بشو نیستن.
_واسه همینه دارم میگم اون شهر بیخود و ول کن پاشو بیا اینجا ....خونه که هست ....بفرستمت طبقه بالا..پیش خودم باشی دیگه..مشکل شغلتم که تقریبا حل شده ..یکی از دوستای نیما یه قولایی داده ..
_ نمیدونم تا خدا چی بخواد ..ولی فکر کنم حالا حالا ها تو این خراب شده موندگارم ..
_راستی جیــــــــــــــــگرم چطوره؟ صداش نمیاد؟ گوشیو بده بهش بینم
_سمیرا هم خوبه..فعلا که با هزار بدبختی خوابوندمش ..گوشی بی گوشی،اگه بیدار شه خونه رو میذاره رو سرش ..
_باشه بابا بی اعصاب..ولی یادت باشه یه بـــــــــــــــوس گنده از لپش بکنی...یادت نره ها..بوسش حتما گنده باشه..
_چشم ..یادم نمیره..
خاتون جان با اجازت من برم که زنگ میزنن ...فکر کنم مامان اومده باشه.
_باشه عزیزم..برو..ولی یادت باشه همه ی سعیتو بکنی که زودتر بیای..
_حتما..سلام به خاله و حاج محمد برسون ..از نیما هم خداحافظی کن
_چشم ..مواظب خودت باش..فعلا خداحافظ
_خداحافظ عزیزم.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 10:21
2.



_چشم ..مواظب خودت باش..فعلا خداحافظ
_خداحافظ عزیزم.
تلفنو گذاشتم سرجاش و رفتم طرف اشپزخونه ، بلکه یه چیزی پیدا شد که بتونه سرو صدای این شکمو بخوابونه... ولی جز یک عدد کتلت که معلوم نبود چه جوری از دست نیما تونسته بود جون سالم به در ببره.....چیز دندون گیر دیگه ای یافت نشد....اونم چون مال شام دیشب بود ..چنگی به دل نمیزد....تازه بین دو راهیه خوردن و نخوردنش مونده بودم که صدای بابا حاجی و شنیدم :
_خاتون جان ؟؟دخترم؟؟ ..کجایی بابا؟؟
در نتیجه قید خوردنشو زدم و راه افتادم طرف هال ...بابا حاجی تازه رسیده بود و دو تا نونم دستش بود..رفتم طرفش:
_اینجام بابایی...کی اومدین؟؟
_علیک سلام ...من اخرم نمیتونم به تو سلام کردن یاد بدم
_باشه بابا جون ..ســـــــــــــــــــــــ لام...خسته نباشید
_مرسی دخترم...ولی فکر کنم ،خسته نباشید و باید به تو بگن که از صبح سر کلاست بودی و درس میخوندی..
_بابا جون شما هم نمیدونین ..هی طعنه میزنین...چند بار بگم ، پدر من ...یک هفته ی بعد از عید کلاسا درست و حسابی برگذار نمیشه..یا معلم هست ، دانش اموز نیست....یا دانش اموزا هستن ...معلما نیستن...یا جفتشون با هم نیستن..اینه که نریم سر کلاسا سنگین تره
_چهار روز شده که شما داری به همین بهونه میشینی تو خونه و نمیری سر کلاست ...از فردا باید بری مدرسه ..استراحت بسه دیگه.
_اخه بابا...
_اخه نداره خاتون...از فردا سر کلاساتی
_چشم بابا ..هرچی شما بگین
_افرین ...حالا بیا این نونا رو از دستم بگیر..یکی از اون چایی خوشگلا هم بریز بیار ببینم
نونارو گرفتم و دوباره برگشتم طرف اشپزخونه ....صدای بابا حاجی و پشت سرم شنیدم:
_خاتون جان... مامانت کجاست دخترم؟؟
اومدم دهن باز کنم ، بگم صبح که رفته من خواب بودم ...نمیدونم کجاست..که نیما زحمتشو کشید :
_اخه بابا این چه میدونه...این که از صبح لالا بوده..
زن عمو صبح اومد دنبالش..رفتن اونجا
نونا رو گذاشتم تو سفره ...سه تا چایی خوشرنگ...مخصوص خاتون پنجه طلا ریختم و بردم تو هال...روبه روی نیما نشستم و همین که چاییمو میخوردم زل زدم بهش...خیلی شبیه هم بودیم...انگار که صورت من و مردونه کرده باشن....جوری که اگه پنج سال تفاوت سنی نداشتیم همه فکر میکردن دو قولوییم......البته لبای من به نسبت دختر بودنم درشت تر بود.. ولی حالت چشمها و بقیه اجزای صورتمون عینا شبیه هم بودن...از لحاظ ظاهری بیشتر به سمت مامان و خاله کشیده بودیم...واسه همینم بود که هرکی دختر خالم رعنا رو کنارمون میدید...فکر میکرد خواهرمونه....هرچند با این که تفاوت سنی زیادی با رعنا دارم...از خواهر برام عزیزتره ... کاش میتونست بیاد..دلم خیلی هواشو کرده
نیما_چته؟
_هیچی
نیما_پس چرا مثه جغد زل زدی به من؟
_همینجوری
نیما_همینجوری یه ساعته پسر مردم و بر انداز میکنی؟
بابا_نیما یه دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم....چیه دخترم تو فکری؟
_راستش بابا امروز رعنا زنگ زد
بابا_خب...چی گفت؟
_گفت فعلا نمیتونه بیاد...احتمالا تا شیش ماه دیگه..شایدم بیشتر..نگرانشم بابا..میدونم اونجا خیلی اذیت میشه..کاش زودتر میومد.
_میاد عزیزم ..بالاخره میخواد از یه شهر دیگه ای بیاد اینجا زندگی کنه..تا کاراشو بکنه...قاعدتا طول میکشه دیگه ، درسته؟؟
_قبول دارم..ولی دلم میشوره بابا
حاجی خندید
_والا دخترم..به نظرم .. اون شورش دلت مال اینه که یه ناهار درست نکردی هم خودت بخوری هم من و داداشت
نیما استکان چاییشو گذاشت تو سینی و همونطور که بلند میشد :
_خدارو شکر من که با یکی از دوستام قرار دارم...دارم میرم اونجا...ناهارم با اون میخورم... در نتیجه از دست پخت دردونتون در امانم..
اینو گفت و یه چشمکم به بابا زد..بعدم با یه خنده ی بی ریخت رفت سمت اتاقش
از جام بلند شدم و استکانارو چیدم تو سینی ....رو به بابا گفتم:
_میدونی بابا جون....دستپخت خاتون جونت لیاقت میخواد که متاسفانه گل پسرتون نداره...همون بهتر بره با دوستای مزخرف تر از خودش غذاشو کوفت کنه...الان میرم یه املت توپ واست درست میکنم ...که خودمو خودت حالشو ببریم حاجی..

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 12:19
3.



_میدونی بابا جون....دستپخت خاتون جونت لیاقت میخواد که متاسفانه گل پسرتون نداره...همون بهتر بره با دوستای مزخرف تر از خودش غذاشو کوفت کنه...الان میرم یه املت توپ واست درست میکنم ...که خودمو خودت حالشو ببریم حاجی..
بعد از خوردن املت دستپخت من که صد البته خودمم به زور خوردمش...حاجی رفت که تا عصر استراحت کنه ..منم که طبق معمول پریدم تو اتاقم....هرچند به میدون جنگ بیشتر شباهت داشت تا اتاق یه دختر هفده ساله ...پوست تخمه های دیشب و از رو زمین جمع کردم...خواستم لباسا رو مرتب کنم که صدای موبایلم بلندشد..
خب ..مثه اینکه قسمت نیست مرتب شه....حالا موبایلو از کجا پیدا کنم.....کجا گذاشتمش لعنتی رو... برای بار سوم کشوهای میزم و نگاه کردم....نیست که نیست....صداش میاد ها ..ولی خودش معلوم نیست کجاس...دست از تلاش بیهوده کشیدم و سر جام وایسادم...شاید بتونم از صداش مکانشو تشخیص بدم...تا گوشامو تیز کردم ...صدای موبایلم خفه شد...پوفی کردم و شروع کردم به زیر و رو کردن تختم...اهان یادم اومد.. دیشب کوکش کرده بودم واسه نماز، ولی تا صداش در اومد پرتش کردم زیر تخت...باید همونجا باشه ...سر نازنینو خم کردم..بله..اینجاست.. شماره ی نهال افتاده بود
.نهال صمیمیترین دوستمه از دوران دبستان ...که به خاطر نزدیکی خونه هامون.....کم و بیش رابطه ی خانوادگی هم داریم.....به عبارتی دو دوست جون جونی و جدا نشدنی که البته تو راهنمایی ، یه دوست مشترک به اسم سوگند به جمع دونفرمون اضافه شد و به لطف دوستان و هم کلاسی ها ما از دو قولوها به سه کله پوک ارتقا پیدا کردیم.
و هنوز هم که به عنایت پروردگار ، سال سوم تجربی رو در مقطع دبیرستان میگذرونیم این لقب زیبا رومون باقی مونده..
دراز کشیدم رو تخت و تا خواستم شماره نهالو بگیرم ..خودش زنگ زد:
_هان؟؟
نهال_هان و کوفت...کجایی تو نکبت؟؟ واس چی گوشیه بی صاحابتو جواب نمیدی؟؟
_گوشی تو اتاق بوده..نفهمیدم..حالا چیکار داشتی که صداتو هوار کردی واسه من؟؟
_هیچی..سوگی زنگ زد ، میخواست ببینه مرخصیمون فردا هم پا برجاست یا نه؟؟
_نچ عزیزم ..مرخصی تعطیل.. حاجی میگه فردا سر کلاستی
_بگو جون من..؟؟
_مرگ تو!!
_خاک تو سرت..ادم بشو نیستی که اخه
به پهلو چرخیدم و گوشی و گذاشتم رو گوش راستم..
_همون که تو میگی ..اگه زر دیگه ای نیست..قطع کن میخوام بخوابم
_نخیر ..امری نیست ..فردا همون جای همیشگیّ
_اکی..فعلا
_خداحافظ
چشمامو بستم.. دستم و گذاشتم رو پیشونیم و با انگشتام شقیقه هامو میمالوندم....اخ خدا..یعنی میشه من از دست این مدرسه راحت شم؟؟

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,18, ساعت : 14:19
4.



_خاتون...خاتون
_ها
_ها چیه دختر..پاشو شام بخور...تا کی میخوای بخوابی؟؟
دستم و گذاشتم رو بالش بالای سرم ..
_خوردم مامان
_چی میگی؟؟ کی خوردی ؟؟..تو که از عصر خوابی..پاشو دیگه شام سرد شد..
_برو مامان میام من
مامان_ زود اومدی ها خاتون
هنوز صدای پاش دور نشده بود..که دوباره اسم خودمو شنیدم
_خاتــــــــون...پاشو دیگه
سرمو از زیر بالش اوردم بیرون و تا کمر بلند شدم ... رومو گرفتم سمت در...مامان تو جهار چوب در وایساده بود و نگام میکرد....موهای بلندمو از تو صورتم زدم کنار ..
_مامان وقتی میگم میام...میام دیگه ...برید شما
_اخه میدونم نمیای و میخوابی..که دوباره صدات میزنم ..
بالش و با عصبانیت پرت کردم زمین و رو به سمت مامان ..چهار زانو روی تخت نشستم...
_بفرما بیداره بیدارم..خیالتون راحت شد؟؟
مامان همونجور که سرشو با تاسف تکون میداد رفت بیرون...خوب میدونست از خواب که پا میشم پاچه میگیرم تا زانو ....

شامو خورده بودم ..هرچند از مزه اش هیچی نفهمیدم ...داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابا حاجی گفت
_کجا دختر؟؟
_میرم بخوابم بابا ..خیلی خوابم میاد
_از صبح خوابیدی دیگه .. الان بیا اینجا دو دیقه بشین پیش من ببینم
دوباره برگشتم سمت هال و رفتم رو مبل کنار حاجی نشستم...
_اخه خستم بابا
نیما_ نه که از صبح رفته کارگری.. بیل میزده .. خسته شده خب طفلی
_نیما ببند دهنتو لطفا
اولا درست حرف بزن با داداشت خاتون...دوما رعنا امروز زنگ زد چی گفت؟؟
این صدای مامان بود ..همونطور که یه ظرف میوه دستش بود ...امد و رو به روی ما نشست
یاد اوری دوباره ی اینکه اومدن رعنا عقب افتاده ....باعث شد لب پایینیم برسه به فرش.. خدا یه کاری بکن زودتر بیاد دیگه...خودت میدونی چقدر بهش وابسته ام...
مامان_ خاتون...میگم رعنا چی گفت؟؟ ...کجایی تو؟؟
اخمامو تو هم کشیدم و گفتم : هیچی ...میگه اومدنم عقب افتاده...ممکنه تا شیش ماهه دیگه بتونه بیاد....چشمای مشکیمو با حالت التماس تنگ کردم و رو کردم به مامان
_مامان تو رو خدا یه کاری بکن زودتر بیاد...تو که میدونی اونجا چقدر اذیت میشه...اگه بیاد هم ما از تنهایی در میایم هم اون ... طبقه ی بالا هم دیگه خالی نمیمونه....
_قیافشو!!
سرمو برگردوندم طرف نیما و اومدم یه چی بارش کنم ...که خندید و دستاشو گرفت بالا:
_باشه ...باشه...مثه گربه وحشی ها نگاه نکن..

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,18, ساعت : 17:57
5.



_باشه ...باشه...مثه گربه وحشی ها نگاه نکن..
یکی از دستاشو گذاشت رو دسته ی صندلی ... چونش و گذاشت رو دستش و با سر انگشتش شروع کرد به خاروندن چونش..سرشو گرفت پایین و خیلی جدی گفت :
_راستش باید بگم برای طبقه ی بالا یه مستاجر پیدا کردم..
جــــــــــــــــــــــــ ـــــان؟؟ مستاجر؟؟..اومدم بگم تو غلط کردی پیدا کردی که بابا گفت:
_ولی یادم نمیاد گفته باشم برای طبقه ی بالا دنبال مستاجر میگردم...اگه اونجا رو هم مرتب کردیم به خاطر رعنا بوده...والا دوست ندارم خونه رو به کسی اجاره بدم..
ایول حاجی جونم ...دمت گرم..
نیما_ اما بابا من گفتم تا اخر هفته وسایلاشو بیاره ...یکی از دوستامه..
بابا _ دیگه بدتر ... من تو این خونه دختر دارم..
نیما_متوجه ام حاجی..ولی من به اندازه ی چشمام بهش اعتماد دارم..در ضمن به خاطر یه مشکلی که داشت قبول کردم بیاد یه مدتی بالا..
صورت بابا حالت گنگی به خودش گرفت..دست کشید به ریشش و مستقیم به صورت نیما نگاه کرد..
_چه مشکلی مثلا؟؟
نیما_ مشکل خانوادگی...میخواد یه مدتی و تنها باشه..از لحاظ روحی حال مناسبی نداره ...براتون توضیح میدم
یعنی چی؟؟..امکان نداره...مگه من میذارم؟؟ من اونجارو سر و سامون دادم فقط به خاطر رعنا...عمرا بذارم یکی دیگه بیاد بالا..
با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم رو به روی صندلی نیما و رو کردم بهش:
_مشکل داره که داره...به ما چه...به تو چه....اصلا تو به چه حقی بهش گفتی وسایلشو بیاره...فکر کردی من میذارم؟؟
بابا همونطور که از سر جاش بلند میشد:
_خاتون...اجازه بده ...اقا نیما.. ..شما هم بهتره به دوستت بگی وسایلشو نیاره ..چون من به مجرد خونه اجاره نمیدم...
نیما_اخه بابا..
حاجی _اخه نداره نیما..بحث و تمومش کن ....رفت سمت اتاقش و درم پشت سرش بست...
یه نیشخند خوشگل اومد رو لبم ...دست به سینه شدم... و زل زدم به نیما..
نیما عصبی دستشا اورد بالا .....ولی بعد محکم زد به دسته ی صندلی و از سر جاش پرید...با یه تنه من و هول داد کنار و رفت سمت اتاق حاجی...
با حالت دو رفتم دنبالش ... جلوی در اتاق حاجی وایسادم...یه دستمو گذاشتم رو دستگیره و انگشت اشارمو گرفتم رو به صورت نیما ...به حالت تهدید گفتم:
_ببین نیما ..فکر طبقه ی بالا رو از سرت بیرون کن...اونجا فقط و فقط مال رعناست...
نیما مستقیم تو صورتم نگاه میکرد و یکی از پاهاشو میزد به زمین..
_خاتون برو کنار....
_نمیرم...امکان نداره..
دستشو زد زیر دستم ... دستم ازروی دستگیره افتاد...دو تا تقه به در زد و دستگیره رو کشید پایین..
نیما_بهتره تو کاری که بهت ربط نداره دخالت نکنی
خونسرد از جلوی در اومدم کنار و گفتم:
_باشه برو...ولی بازم فایده نداره نیما خان..حاجی امکان نداره بذاره پسری بیاد مستاجر این خونه شه ...
این و گفتم و پشت بهش حرکت کردم سمت اتاقم...درو بستم و پشت در نشستم...ای خدا..خدا جونم...نذار بابا حاجی قبول کنه...اونجا مال رعناست.... هرکی ندونه ..تو که میدونی...خدا ...هزار تا صلوات نذرت میکنم...تو فقط نذار حاجی قبول کنه...خواهش میکنم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,18, ساعت : 18:25
6.



سر کوچه وایساده بودم ... یه دستم تو جیب روپوش مدرسه و با یه دست دیگه کوله امو گرفته بودم...که بالاخره نهال خانوم بعد از سه ساعت ..نفس زنان از ته کوچه پدیدار شدند...
_کجایی تو زیر پام علف سبز شد..یه نگاه به ساعتتم بندازی بد نیست ها
نهال_ خاتون تو یکی دیگه غر نزن...مامان ظرفیت امروزم و پر کرده..
_دلت میخواد باز تاخیر بخوریم....اون خر پیشه گند بزنه به نمره انضباطمون...
نهال_گور بابای خرد پیشه و خر پیشه و هر خر دیگه...هیچ غلطی هم نمیتونه بکنه..
_بکن بریم بابا...غلط و اخر سالی بهت نشون میدم..
زنگ اخر تو کلاس نشسته بودم و داشتم مثل همیشه با ته کفشم روی روپوش نفر جلویی طرح های خوشگل میکشیدم که سوگند از پشت ..کله اشو مثه غاز اورد جلو:
_نبینم تو لبی خاتون جون...
نهال که کنارم نشسته بود سر سوگند و هل داد عقب و گفت:
_سوگی گم شو برو بشین سر جات باز الان صدای این اردک در میادها
درست همون موقع دبیر زمین سرشو ازتخته گرفت و رو به ما گفت:
_نیازی ...پرتویی و کیان فر....باز چه خبره اونجا؟؟
ولی خوشبختانه صدای زنگ باعث شد نظم کلاس بهم بخوره و خود دبیر زودتر تر از همه از کلاس بزنه بیرون....
سوگند دستشو زد به شونه امو گفت:
_سر کار خانم نمیخوان وسایلاشونو جمع کنن؟؟
از رو نیمکت بلند شدم و کتاب زمین و انداختم تو کیفم و راه افتادم سمت در....
اومد کنارم و قدماشو با من تنظیم کرد
_میگم چته؟؟
_چیزی نیست..
نهال که تازه به ما رسیده بود..گفت:
_راست میگه ها ...معلومه یه چیزیت هست... بدجور تو فکری....چیزی شده؟؟
_نه چیزی نیست...رعنا دیروز زنگ زدو گفت اومدنش عقب افتاده...واسه همین یه کم حالم گرفته اس
سوگند_ همین؟؟
رسیده بودیم تو حیاط و داشتیم به عنوان اخرین نفرها از مدرسه میرفتیم بیرون که نهال به خاطر افتاب دستشو گرفت بالای چشماشو گفت:
_اه لعنت به این افتاب مشهد...راه بیاین دیگه...توام اون قیافه رو به خودت نگیر...بالاخره که میاد ...نترس....خونتون خالی نمیمونه..
_دقیقا ترس منم همینه که یه وقت خونه خالی نمونه..
سوگند برگشت طرفم و گفت:
_نگو مستاجر گرفتین که باور نمیکنم....
_هنوز که نه...ولی نیما اصرار داره یکی از دوستاش بیاد طبقه ی بالا...
_خب اینکه حرف نداره دیوونه....اونروز که نیما با ماشین اومده بود دنبالت...یکی از دوستاشم باهاش بود...به چشم دوست پسری تیکه ای بود واسه خودش ها...دعا کن اینم مثه اون باشه...شاید یه کدوممون به یه فیضی رسیدیم
اینو گفت و همونجور که میخندید..رو به من که نگاش میکردم ...چشمک زد..
نهالم خندید و گفت_ باهاش موافقم
کولمو جا به جا کردم و با قدمهای سریعتر پیچیدم تو کوچه:
_اون دهنای گشادتونو گاز بگیرین...اون خونه فقط مال رعناست...منم عمرا بذارم یکی دیگه بیاد اونجا چتر بشه..
نهالم به تبعیت از من قدمهاشو سریعترکرد و گفت:
_اولا اون زبونه گاز میگیرن ...دوما تو مشکلت با مستاجر چیه؟؟
_مشکلم اینه که اون خونه مال رعناست..بیشتر کاراشم خودم کردم...در ضمن اگه رعنا تونست زودتر بیاد...اونوقت چی؟؟...این جور که نیما میگفت مشکل داره و تا یه مدتی میخواد بمونه..میدونم اگه بیاد..نمیشه بیرونش کرد...بالاخره اگه مثه خود نیما مفت خور نبود که دوستش نمیشد....
سوگند میخواست بپیچه تو کوچه...چون از این جا مسیرش ار ماجدا میشد...دستشو اورد جلو و گفت:
_خب دیگه با اجازتون از اینجا من دیگه راه خودمو برم...ولی خاتون توام غصه نخور من مطمئنم حاجی قبول نمیکنه....
_خدا کنه...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,19, ساعت : 08:09
7.



کلید و توی در چرخوندم...به محض باز شدنش با سر کفشم هلش دادم عقب و درو هم پشت سرم بستم ....رفتم سمت چپ حیاط که باغچه بود و شیر اب...کولمو گذاشتم زمین و شیر اب و باز کردم.....مشتی اب زدم به صورتم....نگاهم رفت سمت در ورودی خونه...از سمت راستش هشت تا پله میخورد به سمت بالا...چشمم خورد به پنجره های قهوه ایه طبقه بالا
...خودم رنگش کرده بوم...امکان نداره بذارم..
_چی امکان نداره گربه وحشی؟؟...واسه کی خط و نشون میکشی؟؟
سرمو برگردوندم ...نیما بود....حوصله شو نداشتم....کولمو برداشتم و راه افتادم سمت خونه...
نیما_بهتره بری عکسای خودتو رعنا رو که پیشاپیش زدی به دیوارای بالا برداری...چون عرفان دو روز دیگه وسایلشو میاره...
کولم و محکم تو دستم فشار دادم و برگشتم سمتش...اما برخلاف درونم ..سعی کردم ظاهرم مظلوم باشه...شاید کوتاه اومد و بی خیال طبقه ی بالا شد..
_نیما میشه اینقدر رو اعصاب من راه نری؟؟...خودتم میدونی بابا راضی نمیشه....چرا اذیتم میکنی با این حرفات...
نیما اومد سمتم و مقنعه امو کشید جلوی صورتم .... با خنده گفت:
_چه خودشم مظلوم میگیره...من که اذیتت نمیکنم دختر خوب...خودت داری هم خودت و هم بقیه رو اذیت میکنی...اومدن دوست من اینجا چه مشکلی داره؟؟
_چه مشکلی؟؟؟ ...نیما خودتم میدونی بالا مال رعناست
_حالا کو تا رعنا بیاد
_رعنا شیش ماه دیگه اینجاست...خودش گفت
_خب اگه اومد...خودم براش اون چند ماه و اتاق اجاره میکنم....چون عرفان احتمالا بیشتر بمونه...من که نمیتونم بیرونش کنم...مگه اینکه خودش بخواد بره...
_تو دوستت و به دختر خالت ترجیح میدی؟؟
معلوم بود دیگه حوصله ی جر و بحث نداره...چون داشت میرفت سمت خونه
نیما_ترجیح دادن نیست.. اون رو قول من برای اینجا موندن حساب کرده...
_کرده که کرده....به درک...برو بهش بگو قراره فامیلمون بیاد...
نیما_حاجی قبول کرده خاتون...توام داری بیخودی لج میکنی..بهتره باهاش کنار بیای...
کولم از دستم افتاد
_چی؟؟ حاجی قبول کرده؟؟...دروغ میگی..میخوای مثل همیشه حرصمو در بیاری..
نیما_باور نداری میتونی بری از خودش بپرسی..
دویدم سمت خونه ..کفشامو در اوردم و رفتم تو هال...حاجی رو به روی تلویزیون (یا به عبارتی همون TV ) نشسته بود...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,19, ساعت : 11:30
8.



دویدم سمت خونه ..کفشامو در اوردم و رفتم تو هال...حاجی رو به روی تلویزیون (یا به عبارتی همون TV ) نشسته بود...
_بابا نیما چی میگه؟؟
حاجی_باز تو سلامتو خوردی؟
_سلام
رفتم رو به روی مبل...جلوی پاهاش نشستم..
_چی میگه نیما...شما قبول کردین؟
بابا سرشو گرفت سمت اشپزخونه و گفت:
_خانوم بی زحمت این سفره رو بنداز..
_حاجی ..جواب منو بده..یک کلمه است ..قبول کردین یا نه؟؟
_اره
همه ی انرژیم یه باره رفت...کجا ؟ ..نمیدونم...شونه هام افتاد ...بی حوصله بلند شدم و رفتم سمت اتاقم ..بدون اینکه لباسامو دربیارم....دراز کشیدم رو تخت...دستامو گذاشتم زیر سرمو زل زدم به سقف..ناراحت بودم...اما نه اونقدر که بزنم زیر گریه....کلا از ادمایی که اشکشون با هر چیزی در میاد و مثه بچه ها شروع میکنن به ونگ زدن بدم میاد...اما عصبانی بودم...چون هیچکس به فکر اومدن رعنا نبود..هیچکس نمیگفت زن مطلقه ای که داره با یه بچه ی کوچیک تو یه شهرستانی که مردمش فقط منتظرن پشت سر یکی حرف بزنن زندگی میکنه..به کمکشون نیاز داره...کسی که طعنه های خانوادشو نمیتونه تحمل کنه...چه برسه به مردم...نیما که فکرو ذهنش فقط اون دوستای بیخود تر از خودش بودن و قولای مسخره ای که بهشون میداد...حاجی هم که یه دفعه ای نمیدونم غیرتش رفت کدوم سرزمین...
_خاتون چرا اینقدر خودتو بی خودو بی جهت اذیت میکنی؟
مامان در اتاق و پشت سرش بست و اومد لبه ی تخت ..کنارم نشست..
دستمو از زیر سرم برداشتمو گذاشتم رو چشمام ..
_ولم کن مامان
دستمو از رو صورتم کنار زد و گفت
_وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن..
نگاهمو انداختم تو چشمای مامان و ناامید نگاش کردم..اگه میخواست میتونست حاجی رو پشیمون کنه
_مامان رعنا..
_رعنا چی خاتون؟؟ تو چت شده؟؟
_نذار بیاد...تو که میدونی اونجا مال رعناست..
_مگه نمیگی اومدن رعنا عقب افتاده؟
_بله ..من گفتم...ولی مامان نیما میگه یارو قراره بیشتر از شیش ماه اینجا بمونه
_حالا تو بذار بیاد شاید اصلا خودش زودتر خواست بره...شاید اصلا اینجارو دوست نداشت...شاید اصلا مشکلش زودتر حل شد ...شاید اصلا با ما کنار نیومد...هزار تا شاید دیگه...از الان زانوی غم بغل گرفتی که چی؟؟
_اینجارو دوست نداشته باشه؟؟ به درک که نداشت...میخوام صد سال سیاه خوشش نیاد مرتیکه الاغ
_خاتون درست حرف بزن..این هزار بار
پشتمو کردم به مامان و زیر لب گفتم:
_یک خونه ای نشونش بدم به ماه نکشیده دمشو بذاره رو کولشو گورشو گم کنه
_چی گفتی؟
_هیچی مامان... برو میخوام بخوابم ...ناهارم نمیخورم
مامانم که میدونست وقتی عصبانی ام نباید گیر بده بهم ...بدون هیچ حرفی از اتاق رفت.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,19, ساعت : 13:44
9.


همونطور که دونه دونه مهره های تسبیح تو دستمو مینداختم و زیر لب صلوات میگفتم ... با کلی امید پیچیدم تو کوچه...در ظاهر که خبری نبود...اما در خونه نیمه باز بود...ته دلم خالی شد ..یعنی این پسره اساسشو اورده؟....قدمهامو سریعتر کردم و با دلشوره خودمو رسوندم جلوی خونه...تسبیح و گذاشتم تو جیب کیفم...سرمو بردم جلو و تو حیاط و سرک کشیدم...چیزی دیده نمیشد ..جز باغچه ...اصلا سمت راست خونه رو نمیتونستم ببینم ....بی خیال سرک کشیدن شدم و با یه بسم الله درو کامل باز کردم و پامو گذاشتم تو حیاط.
کف حیاط چند تا پلاستیک افتاده بود ... اروم راه افتادم سمت جلو...کنار پله ها هم یه مقدار کارتون روی هم جمع شده بود...نگامو از کارتونا گرفتم و رو مو کردم سمت در ورودی طبقه ی بالا..
نیما تو چهار چوب در وایساده و با استرس نگام میکرد..
_ پس بالاخره کرم خودتو ریختی نیما ..اره؟
جعبه ی دستشو گذاشت زمین و با چشماش به سمت حیاط اشاره کرد
_کی اومدی ابجی جونم ؟
بی توجه بهش رفتم جلو و پامو گذاشتم رو اولین پله..سرمو گرفتم سمت نیما و با فریاد گفتم:
_کار خودتو کردی ..اره ؟
تو چشمای نیما هم عصبانیت بود هم استرس...عصبی گفت:
_چی میگی خاتون؟ صداتو بیار پایین...
بقیه پله هارو رفتم بالا و بلند تر از دفعه ی قبل گفتم
_ من اگه این خونه رو ..رو سر تو و اون یابو خراب نکنم خاتون نیستم...حالا ببین کی بهت گفتم .
با عصبانیت برگشتمو خواستم برم داخل خونه ...اما همین که سرمو برگردوندم...چشمم افتاد تو یه جفت چشم مشکی که خیلی خونسرد نگام میکرد...
عصبانیت تو چشمام جاشو با تعجب عوض کرد...زل زده بودم بهش ...چشمای درشت مشکی ...ابروهای پر پشت و تا حدودی مرتب ..... یه صورت کشیده با یه چونه ی مردونه ....بینی متوسط و لبای خوش فرم...
_مشکلی پیش اومده نیما؟؟
دست راستشو برده بود تو جیب شلوارش و با ابرو های گره خورده سرتا پامو برانداز میکرد
این حرفش باعث شد نگاهمو از چشماش بگیرم و سرمو بندازم پایین
نیما خودشو رسوند به پایین پله ها
_نه چیزی نیست... وسیله ی دیگه ای هم مونده ؟
سنگینی نگاهشو حس میکردم...اما دوست نداشتم سرمو بگیرم بالا...دلم نمیخواست دوباره نگام بیفته تو چشماش ....صدای مردونه و محکمش به گوشم خورد
_اره...باید برم از خونه بیارم
نیما به سمت در راه افتاد و گفت:
_ پس بریم ...
انگشتام تو هم گره خورده بود....سرمو اوردم بالا...لحظه ی اخر نگاه تحقیر امیزی بهم انداخت و رو به نیما گفت:
_بریم
صدای بسته شدن درو که شنیدم... همونجا رو پله ها نشستم و به در بسته خیره شدم...پسره ی ایکبیری چه جوری نگام میکرد ...انگار داره رعیت سر زمینشو با نگاهش توبیخ میکنه...منم که معلوم نیست چه مرگم شده بود ...مثه بز زل زده بودم به قیافه ی نحسش...ای خدا ....اینجوری میخوام فراریش بدم؟...روز اولی که گند زدم رفت..
_خاتون ... کجا موندی تو ؟
کولمو از رو پله ها برداشتم و بلند شدم.. پله ها رو اومدم پایین و رفتم سمت خونه..
_اومدم مامان

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,20, ساعت : 14:26
10.



تازه ظرفای شامو شسته بودم و داشتم دستامو خشک میکردم ...که مامان اومد تو اشپزخونه و شروع کرد به گرم کردن غذا..
_چیکار میکنی مامان؟ واسه کی غذا میکشی؟؟
_واسه اقا عرفان...بنده ی خدا تازه کارش تموم شده....هرچی میگم بیاین داخل یه چایی بخورین...یه لقمه غذایی...هی تعارف میکنه و میگه نه...گفتم پس واستون غذا میفرستم
اخمام ناخود اگاه رفت تو هم
_مگه اینجا رستورانه ....غذاش که دیگه به عهده ی ما نیست...همین که خونه دادیم بهش از سر شم زیاده ...پسره ی علاف
مامان مثل همیشه که حرف زیادی میزدم...به سمتم براق شد
_صدبار گفتم درست حرف بزن خاتون...در ضمن اقا عرفان علاف نیست...خودش خونه و زندگی داره...فقط واسه یه مدتی اومده اینجا...حالا هم به جای وایسادن ... بیا این سینی غذارو ببر براش
چشمام چهارتا شد..چـــــــــی....من ببرم...عمـــــــــرا
_امکان نداره...به من چه ...بده نیما ببره
اینو گفتم و از اشپزخونه اومدم بیرون....مامان با سینی غذا پشت سرم اومد و گفت
_تو یعنی نفهمیدی نیما هنوز نیومده...ندیدی سر سفره نبود...بعدم چه فرقی میکنه...تو و نیما نداره ..یه ظرف غذاست میبری میدی و برمیگردی..من که نمیتونم ببرم ...از صبح هزار بار از این پله ها رفتم بالا و اومدم پایین...از پا افتادم دیگه
_به هر حال من نمیبرم مامان...صبر کن نیما بیاد خودش میبره
حاجی_خاتون چادرتو سرت میکنی و سینی رو بدون هر حرف اضافه ی دیگه ای میبری بالا
بله دیگه....یعنی ما تا حالا حرف اضافه میزدیم ...ولی جواب بابا حاجی و کی میتونست بده.
حاجی_از این به بعدم بیشتر مراقب رفتارت باش دخترم...نمیخوام با همسایه ی جدید به مشکل بخوریم.
اوف...بمیری نیما با این دوستات...چادر و سرم کردم و سینی رو از مامان گرفتم ...همونجور که پله هارو میرفتم بالا ...اقا عرفان تازه وارد و هم زیر لب مورد عنایت قرار میدادم...پسره ی مفت خور...اینو گفتم و چند تا تقه به در زدم
_ چند لحظه ..
مرض چند لحظه ..خو بیا بگیر غذا رو بریم پی کارمون دیگه
هنوز جملم تموم نشده بود که در باز شد و اقا عرفان با یه شلوارک و یه لباس تو چهارچوب در ظاهر شد...معلوم بود لباس و همین الان تنش کرده ...چون تا وسط سینه دکمه هاش باز بود و سینه ی مردونه و هیکل عضلانیش میرفت تو جفت چشمام...اون سه تا دکمه اخرم که مثلا میخواسته ببنده اشتباه بسته بود...پس از این عشق باشگاهاست که میرن چند سال خودشونو میکشن و با هورمون و هزار تا کوفت دیگه هیکلای نخراشیده شونو گنده میکنن....بعدم دچار خود شیفتگی میشن و دیگه کیه که بتونه لباس تنشون کنه...
_تموم نشد؟؟
به خودم اومدم و تازه فهمیدم مثه این پسر ندیده ها یه ساعته که با چشمام رفتم تو یقش ....
_چی؟
دستاشو زده بود به سینش ...تکیه داده بود به چهار چوب در و با پوزخند نگام میکرد.. نگاهش مثل ظهر بود ....همونقدر سرد و تحقیر امیز ....یکی از چشماشو تنگ کردو یه ابروشو داد بالا
_دید زدن بنده
ای خاک بر سرت خاتون ...حالا فکر میکنه چه هیکلی داره...اخمامو تو هم کشیدم و سعی کردم حواسم باشه تا گند دیگه ای نزنم
_راستش چیزه...خب...اهان... اومدم غذا تونو...
_خیلی ممنون
پسره ی بیشعور....نذاشت جملم تموم شه...فکر کرده کیه...یه حالی من از تو بگیرم کیف کنی.
اومد جلو که سینی و از دستم بگیره ....اما هنوز دستش به سینی نرسیده ...سینی و ول کردم ...سریع خم شد ...ولی دیر شده بود.. افتاد... باز خوب شد به خاطر سینی ظرفا نشکست...والا صدا میرفت پایین...فقط همه ی برنجا پخش و پلا شد ...ظرف خورشم چپه شد رو پاش.
سرشو گرفت بالا و با عصبانیت تو چشمام نگاه کرد
حالا من مثل اون دستامو زدم به سینمو و با لحنی که میدونستم حرص درمیاره گفتم
_نـــــوش جونتـــــــون
بدون اینکه نگاش کنم ...راه افتادم سمت طبقه ی خودمون ...میدونستم هنوز داره نگام میکنه...حقت بود ...پسره ی از خود راضی ...این تازه اولشه...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,20, ساعت : 19:48
11.



برای بار هزارم شروع کردم به ورق زدن کتاب زیست...نمیدونم اینم چه عادتی بود من داشتم ....یه خط میخوندم..دوباره ورق میزدم ببینم چقدر مونده.....کوفتی ام هرچی میخوندم کم نمیشد... کتاب و بستم ...یه نفس عمیق کشیدم و پاهامو دراز کردم ...دستامم تو هم قلاب کردم...چند بار به بدنم کش و قوس دادم ...چشمامو بستم و با انگشتام شروع کردم به مالوندن چشمام...هنوز تازه یه فصلشو خونده بودم ...دوتای دیگه اش مونده بود....باید این درس مسخره رو هرجور شده تا شب تموم میکردم....وای شب و بگو....کی حوصله ی مهمونی رفتن داره ....ای خدا ... وسط سال تحصیلی هم دست از این دوره گرفتن هاشون برنمیدارن....بازم خانواده ی مامان که یه خاله بودن و یه دایی ...تازه تو شهرستان زندگی میکنن و کاری به کسی ندارن...اخه حاجی اینم خانواده است تو داری.. یکی نیست بهشون بگه هنوز یه هفته بیشتر از سیزده بدر نگذشته...تازه همدیگرو دیدین بابا....گوشی کنار دستمو برداشتم...ساعت هفت بود....وقتی نمونده بود ... از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون .... بی خیال ..بقیه شو میبرم خونه ی عمو میخونم ...ولی خودم خوب میدونستم تنها کاری که اونجا نمیکنم ..همینه.
مامان مثل همیشه که با تلفن حرف میزد...رو زمین نشسته بود ...گوشی رو هم از روی میز تلفن برداشته و گذاشته بود کنار خودش... سیمشم تا اخرین حد ممکن کشیده بود...طوری که هر لحظه امکان داشت سیم جر بخوره....اخرم ما دلیل پدر کشتگی مامان و با صندلی کنار تلفن نفهمیدیم....
مامان_ خودتم میدونی که مثل خاتون برام عزیزی..هر موقع هم که بیای رو تخم چشم من و حاجی جا داری...ولی اگه میبینی اصرار میکنیم ... به خاطر خودت و اون طفل معصومه...میگیم شاید اگه دل از اونجا بکنی و بیای ....حال روحیت بهتر بشه.
مسیر رفته به سمت اشپزخونه رو برگشتم ...رفتم رو به روی مامان و با چشم و ابرو ازش پرسیدم کیه؟
مامان دستش و جلوی تلفن گرفت و اروم گفت :
_رعنا
سرمو بردم تو گوشش و گفتم:
_ درباره ی مستاجر که چیزی بهش نگفتی
مامان دو بار سرشو به نشونه ی نه تکون داد....با خوشحالی گفتم
_خب خاله و خواهر زاده...بسه حرف زدین...مامان گوشی و بده به من
مامان_اره رعنا جان....خاتون اینجاست.. سلام میرسونه...میخواد باهات حرف بزنه... اگه کاری با من نداری... گوشی و بدم بهش.
_.....
_باشه حتما..پس از من خداحافظ
گوشی و با عجله از مامان گرفتم و همونجا رو زمین نشستم
_سلام رعنا جونم
_سلام از ماست دختر خاله....
_خوبی رعنایی ؟ ...سمیرا خوبه؟
_مرسی خاتون جان ...ما خوبیم...تو چطوری؟
_منم بد نیستم..چه خبر؟
_سلامتی...تو چه خبر ؟ کم پیدا شدی ؟
_وای رعنا دست رو دلم نذار که خونه... هرچی میکشم از این درس و مدرسه است
صدای خنده ی رعنا تو گوشی پیچید
_توام که کشته مرده ی درس و مدرسه
منم خندیدمو گفتم
_اره خب...این که مسلمه.
رعنا_ فقط نمیدونم چرا شب امتحان کشته مرده اش میشی...از عشق درسم که دیگه تا صبح خواب نداری.
بیچاره رعنا راست میگفت...همیشه شب امتحان مجبور بودم هرچی که از اول سال بچه های کلاس خونده بودن و یاد بگیرم...اما هنوز دوساعت نشده... با کله می افتادم روی کتاب و خر و پفم بلند میشد...
گوشی و دادم به دست دیگمو با خنده گفتم:
_کم مسخره کن دختر .... بالاخره معلوم نشد کی میخوای بیای؟
خنده اش قطع شد ..با صدای ارومی گفت:
_ نه خاتون...فکر نکنم زودتر از شیش یا فوقش پنج ماه دیگه بتونم بیام.
نفسمو با یه فوت دادم بیرون
_عیبی نداره ... مهم اینه که بالاخره بیای.
تلفنو که گذاشتم.....همونجا نشستم و به اومدن رعنا فکر کردم....چرا کارای اومدنش هی پیچ میخورد....چرا با همه تلاشی که میکرد نمیتونست بیاد.... دقیقا چهار ماه شده که تصمیم گرفته بیاد ...ولی هر دفعه یه مشکل میفته جلوش...الانم که میگه پنج یا شیش ماه دیگه....تا اونموقع هم احتمالا این پسره هنوز اینجا باشه....اونوقت اگه رعنا بیاد چی؟....حتما نیما خان زحمت میکشن و براش خونه اجاره میکنن ... که بازم ما مجبوریم قیافه ی عبوس عرفان و تحمل کنیم....ولی من نمیذارم اینجوری شه....باید هرجور شده تا اونموقع با پای خودش از این خونه بره...هرجور شده.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,21, ساعت : 08:23
12.


با حرص دستگیره ی پراید قراضه ی نیما رو میکشیدم و زیر لب غر میزدم:
_صدبار گفتم حاجی یه ماشین بخر...تا مجبور نباشیم سوار این قراضه شیم...
کیفمو گذاشتم رو صندلی کنارمو یه بار دیگه دستگیره رو با دو دستم کشیدم...باز نشد که نشد
_ای بابا....خب یکی بره درو از بیرون باز کنه..
نیما دستشو گذاشت رو سقف ماشین و با خنده درو باز کرد...کیفمو از رو صندلی کشیدم و پیاده شدم...رو به روی نیما وایسادم..چون قدش بلند بود سرمو گرفتم بالا
_خدایش اینم ماشینه تو داری ؟
با صدای پر از شیطنتی گفت
_باور کن هر وقت تو میشینی توش درش گیر میکنه...نمیدونم چه حکمتیه
_اخه چرا عوض نمیکنی این فرقونتو؟
_ فقط تو باهاش راه نمیای لجباز...والا سالاریه واسه خودش...
با گفتن این جمله دستشو کشید روی سقف و رو به من که با تمسخر نگاش میکردم چشمک زد
کیفو انداختم رو دوشم و مانتوی قهوه ای تیرمو با دستام صاف کردم...روسری کرم قهوه ای روی سرم و مرتب کردم ...بی خیال از کنار نیما گذشتم و زیر لب گفتم
_واقعا احمقی
نشسته بودم رو مبل و همونجور که خیار دستمو با پوست گاز میزدم ...جواب اس نهالم میدادم ...مهمونی مثل همیشه به دو دسته تقسیم شده بود...عمو و و زن عمو ها با هم مشغول صحبت بودند... دختر عمو و پسر عمو هم با هم ...عمه جونم که به عصای چوبیش تکیه داده بود و با اقتدار از پشت عینک نظارت میکرد...به جمع جونای مجلس نگاه کردم...نیما و پسر عموم سعید طبق معمول دوره گرفته بودن..
سارا هم بین پریسا و پرنیان..دخترای عمو محسن نشسته بود و هر چند دقیقه با گفتن یه چرتی داداشش رو همراهی میکرد...نمیدونم چرا با این که خودم اهل شوخی و خنده بودم هیچ وقت تحمل لوده بازی هاشونو نداشتم.
_باز که تنها نشستی؟
سرمو برگردوندم...پسر عموم علی بود...همسن نیماست .... ولی اخلاقش صدوهشتاد درجه با نیما فرق داره... بر عکس نیما همیشه رفتارش سنجیده است...دقیقا نقطه ی مقابلشه...اما مثل داداشم دوسش داشتم ...اونم همیشه مثل یه برادر حمایتم میکرد...البته شاید من اینجوری فکر میکردم ...ولی هرچی که بود عاشق اخلاقش بودم...با اقتدار و با شعور...اصلا با نیما و سعید قابل مقایسه نبود.... یه سیب از توی ظرف رو به روم برداشتم و گفتم:
_میدونی که اینجوری راحت ترم
گازی به سیبم زدمو با لبخند نگاش کردم...
علی_تو هنوز بزرگ نشدی؟..چند بار گفتم میوه رو با پوست نخور خاتون خانوم؟
شونه هامو انداختم بالا
_عادته دیگه علی اقا...
خندید..البته خنده که نمیشه گفت ...بیشتر شبیه لبخند بود ...ولی مثل همیشه با وقار ....هیچوقت یادم نمیاد قهقهه زده باشه ... حتی با صدای بلند حرف بزنه...یا مثل برادرش سعید دهنشو اندازه ی غار باز کنه....سرشو انداخت پایین و همون لبخندم از لبش محو شد ...بعد از چند ثانیه نگاه کرد تو چشمام و جدی تر از همیشه پرسید
_یعنی ادم به هر چیزی که عادت کنه دیگه نمیتونه ترکش کنه؟
حس کردم تو چشماش اضطراب و ترسه...نگاش مثل همیشه نبود...شاید یه جورایی نا امیدی توش بود...شایدم استرس.
_اره خب...ممکنه...یعنی....راستش منم نمیدونم
چیزی نگفت ..فقط نگام میکرد...نگاه مستقیمش نمیذاشت راحت باشم...تو جام جا به جا شدم و گفتم
_چیزی شده علی؟
منتظر بودم حرفی بزنه ...ولی به جاش صدای سعید و شنیدم
_شما دو تا جزامی کی میخواین دست از گوشه گیریتون بردارین اخه؟...پاشین ...بیاین تو جمع ...روابط اجتماعیتون خوب شه...یه کم اداب معاشرت یاد بگیرین..
علی با یه ببخشید بلند شد و رفت سمت راه پله ها...میدونستم میره اتاقش..
منم پامو انداختم روی پای دیگم و با خونسردی رو به سعید گفتم
_لال شو پسر عمو

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,21, ساعت : 13:03
13.



مثل هر روز سر کوچه وایساده بودم و نهال و زیر لب فحش میدادم...نگاهی به ساعتم کردم...یه ربع میشد که منو اینجا کاشته بود...ای بمیری نهال که از دست تو نهال زیر پام سبز شد.
برای بار صدم ته کوچه رو نگاه کردم...دیدمش... چونه ی مقنعش رفته بود کنار لپش ... مثه بچه دبستانی ها کولشو رو زمین میکشید و می دویید...خندم گرفت ... سوگند بیچاره راست میگفت نهال با دستاش میدوه ...
نهال _ به چی میخندی؟
_به تو
نهال_تو غلط میکنی
_خودمونیما...ولی جدا مثل غورباقه میشی وقتی میدویی
نهال_زهرمار
با خنده دستشو کشیدم و گفتم
_راه بیفت که دیره
نهال انگار که چیزی یادش اومده باشه ..با عجله پشت سرشو نگاه کرد و گفت
_اره بریم
مشکوک میزد...مثه ادمایی که میخوان مچ بگیرن نگاش کردم
_کسی دنبالت بود؟
خندید
نهال_کثافت چند بار گفتم اون چشای بی صاحابتو تنگ نکن...طفلک نیما حق داره بهت میگه گربه وحشی...
_وحشی عمته
_بیسواد این وحشی با اون وحشی فرق داره...البته تو غصه نخور ..هردوش شامل حال تو میشه...چون تو همه جوره وحشی تشریف داری ... فقط چنگ میندازی.
_بحث و نپیچون نهال...نگفتی کی دنبالت بود؟
نهال_ اگه گفتی
_خر نکن خودتو ...بگو دیگه
_نچ...حدس بزن
_نهال میگی یا بزنم لهت کنم همینجا؟
_میگم وحشی هستی نگو نه....ولی عیب نداره ...خودم میگم...اصغر پشت مو
زدم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...
نهال دورو برشو یه نگاه انداخت و همونطور که منو دنبال خودش میکشید گفت
_کوفت...صداتو بیار پایین ...ابرومونو بردی تو محل...
دستمو گذاشتم جلوی دهنم...ولی هرچی سعی میکردم نخندم بدتر میشد..
نهال_خاتون به چی میخندی اخه؟
با خنده گفتم
_اصغر...پشت ..مـــــــــو....اون هنوز زنده است؟
نهالم خنده اش گرفته بود
_اوهو...اینو باش...میگه هنوز زنده است...خبر نداری از قبل عید چه پیشرفتی کرده....صبح با موتور گازی افتاده بود دنبالم...موهای فرفری شو صاف کرده بود...اون دستمال یزدیشم انداخته بود رو دوشش...
نهال دوباه اطرافشو نگاه کرد و سرشو اورد نزدیکم...
نهال_یه چیزی بگم از خنده بترکی
_بگو
نهال_ اسکل با موتور اومده کنارم... میگه صبح بخیر ابجی
اینو که گفت دوتا دستمو گرفتم روی شکمم...سر جام وایسادم و با صدای بلند میخندیدم.. هر وقت اسم این پسره رو میشنیدم ...خندم قطع نمیشد
نهال اینبارم منو دنبال خودش کشید
_بمیری دختر ...اخه ادم اینقدر جلف...یواش تر بخند خب ...
ابروهاشو داد بالا و گفت
_فردا میگن دختر حاج محمد دیگه دیگه ها...
حالت صورتش که شبیه مامان بزرگ خدابیامرزم شده بود..خنده مو شدید تر میکرد
نهال پشت سرشو نگاهی انداخت و عصبی گفت
_خاتون راه بیا دیگه..الان سر و کله ی اصغر جون پیدا میشه..اونوقت من میدونم و تو
قدمهامو سریعتر کردم و گفتم:
_اره بریم تا نرسیده... نمیخوام خاطرخواهای خزت بیفتن دنبالمون...ابرو دارم من..اینو گفتم و دوباره زدم زیر خنده....
نهال_فعلا که جاش نیست ..بذار برسیم مدرسه ی خراب شده...حالیت میکنم

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,22, ساعت : 14:24
14.



همین که مطمئن شدم دبیر زیست نشست رو صندلیش...دوباره سرم و بردم جلو و برگه ی سوگند و از بالا تا پایین نگاه کردم...شاید تو این ده دقیقه یه چیزی به اون مغز گچیش رسیده باشه ....ولی دریغ از یه تست ... سفید سفید بود....باز وضع خودم بهتر بود...لااقل دوتا رو زده بودم...ای خدا بگم چیکارت کنه چاقالو...اخه اینا هم سواله ...رفته تست کنکور سراسری اورده واسه من...اخ که چه دردی میکشم ....کتاب جلو روم بازه ها...ولی هیچی نمیتونم بنویسم...گور به گور شی با این امتحانت...دوباره کتاب زیر دستم و ورق زدم...ولی مهارت تقلبی هم که داشتم به کارم نمیومد...همه ی سوالات مفهومی بود...همچنان داشتم تقلا میکردم ...شاید بشه یه چیزی از تو کتاب پیدا کنم ..دوتا تست دیگه بزنم .
نهال_گشتم نبود ...نگرد نیست
با عجز نگاش کردم... بی خیال داشت ادامس میجویید...
_بابا یه حرکتی بکن جون من....
خودشو پشت نفر جلوییش قایم کرد ... برگشو گرفت سمت من و شونه هاشو انداخت بالا...فقط یه سوالو زده بود....خنده ام گرفت...به خودم امیدوار شدم...
_نیازی ...
فامیلی مو که از زبون دبیر شنیدم سرمو انداختم رو برگه ی سفیدم و شروع کردم به شمردن تستای نزده.
دبیر_نکنه همه تستارو زدی که میخندی؟
اره زدم ...همه رو... اونم چه زدنی...همچین زدم که سیاه و کبود شدن.
دبیر_با توام نیازی؟....چرا میخندی؟
با عصبانیت برگمو برداشتم ...رفتم رو به روی میزش و برگه رو انداختم جلوش....
_راستش سوالاتتون مثل همیشه خیلی اسون بود...اینه که از شدت خوشحالی نتونستم احساساتمو کنترل کنم .
صدای خنده ی بچه ها بلند شد...همشون میدونستن سوالاتش تو کل مدرسه به سختی مشهوره...همیشه مفهومی بود...تستای سراسری رو کپی میکرد...دستامو بردم تو جیب روپوشم و با بی خیالی از کلاس اومدم بیرون... همونجا تو سالن رو زمین نشستم و سرمو تکیه دادم به دیوار..کاش زودتر ناقوس ازادی و میزدن تا میرفتم خونه....دلم نمیخواست تنها باشم...سوگند که همیشه تا اخر جلسه از سر جاش بلند نمیشد...طفلک منتظر امدادهای غیبی بود...ولی میدونستم نهال بعد از من برگشو میده...شروع کردم به شمردن..یک...یک و نیم ....دو....دو ونیم...هنوز سه رو نگفته بودم که در کلاس باز شد..
نهال_من که قهوه ای زدم رو برگه و دادم دستش...
_اه ...ولش کن...حرفشم نزن... گند زدم...
نهال کوله هامونو که با خودش اورده بود..گذاشت رو زمین...مانتو شو داد بالا و خودشو کف سالن پهن کرد...
نهال_امتحان فردا رو میخوای چیکار کنی؟
سرمو از دیوار برداشتم و با دهن باز نگاش کردم..
_مگه فردا هم امتحان داریم؟
نهال_فیزیک
_وای...خاک دو عالم به سرم...چیکار کنم ؟
نهال_میخوای چیکار کنی..میتمرگی مثه بچه ادم تمرینهای دفترتو مطالعه میکنی...از همونا میخواد امتحان بگیره...
_کدوم تمرینای دفتر...من اصلا دفتر فیزیک دارم؟؟
نهال_پس واقعا خاک بر سرت...بازم خودم که دیروز دفتر سوگند و گرفتم تمریناشو کپ زدم.
دستامو انداختم دور گردنش و ازش اویزون شدم...
_الهی که من قربون دوست خوبم برم...الهی فداش بشم که میخواد دفترشو بده به من بنویسم..
نهال دستامو از دور گردنش باز کرد و با یه اخم مصنوعی گفت
_خاطرخواهای من خزن دیگه..... اره؟؟
خندمو قورت دادم
_کی همچین غلطی...نه... یعنی کی همچین حرفی زده عزیزم؟
نهال_یه الاغ
_الاغ تویی و ...
نهال_چی؟...الاغ کیه؟..هان؟؟
نفسمو دادم بیرون...
_هیچی عزیزم... الاغ منم...حالا اون دفتر کوفتی تو میدی یا نه؟
صدای زنگ بلند شد...کولمو از رو زمین برداشتم و به سمت در خروجی سالن راه افتادم
_نمیخواد اصلا ...بخوره تو سرت
نهالم دنبالم راه افتاد
نهال_باز سگ شد..کجا میری؟.... بابا وایسا سوگند بیاد...
دستمو تو هوا براش تکون دادم...که یعنی برو بابا
نهال_اخه وحشی ..من الان دفتر بهت بدم تو کی میخوای بنویسی؟....تا فردا دو فصلشم نمیتونی تموم کنی..
سرجام وایسادم و با یه لبخند فاتحانه رو پاشنه ی پام چرخیدم...
_پس پاشو بیا خونه ما با هم میخونیم...
نهال کولشو برداشت و مثه گونی انداخت رو دوشش
چیکار کنیم دیگه...خراب رفیقیم

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,23, ساعت : 09:32
15.



یه نگاه سرسری به کتاب فیزیک توی دستم انداختم...مثل روز اولش نو بود...انگار که تو این چند ماه دست نخورده بود...بی حوصله انداختمش رو زمین....گوشی رو برداشتم و شماره ی نهال و گرفتم...بعد از دوتا بوق صداش تو گوشی پیچید..
نهال_سر کوچه ام
_اکی...منتظرم پس
گوشی و پرت کردم روی کتاب ....دستامو گذاشتم پشت سرم و چشمامو بستم
_خاتون جان ...من میرم خونه ی خانم صالحی...شنیدم بنده ی خدا مریضه...برم یه عیادتی بکنم ...زود برمیگردم...
بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم
_باشه مامان...فقط در حیاط و نبندی ....نهال الان میرسه...
_باشه مادر
در خونه ام معضلی شده بود واسه ما....ایفون خونه که هفت روز هفته خراب بود...دردسر داشتیم باهاش...نیما خان مثلا میخواسته درستش کنه ...بدتر گند زده بود بهش ...اخه یکی نیست بگه تو که بلد نیستی واسه چی تعمیر کار میشی....جوری درستش کرده که یا صدا نمیاد...یا صدا نمیره...یا در باز نمیشه ...یا وقتی باز میشه دیگه بسته نمیشه... که در همه ی حالات ته تغاری خونه مجبوره بره در و باز کنه....با صدای تقه ای که به در ورودی خونه خورد...چشمامو باز کردم و از سر جام بلند شدم....شلوارکمو کشیدم بالا و از اتاق
اومدم بیرون..میدونستم نهاله...درو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به پشت در بندازم گفتم :
_بیا تو
راه افتادم سمت اشپزخونه...تا تغذیه های لازم و برای چند ساعت مطالعه ی مداوم بردارم...اول از همه دوتا چایی میچسبه...
_چایی میخوری یا قهوه...؟..قهوه که نداریم...میدونی که این چیزا واسه حاجی فرنگیه... پس چایی برات میریزم..
استکانا رو گرفتم جلوی سماور و دوتا چایی خوشرنگ ریختم...سینی و برداشتم و برگشتم سمت پذیرایی...هنوز پامو از اشپزخونه بیرون نذاشته بودم که سر جام خشکم زد..
عرفان با یه ظرف تو دستش وسط هال وایساده بود و نگام میکرد...تو شوک بودم ...نمیتونستم عکس العملی از خودم نشون بدم... زل زده بودم بهش...اونم انگار تو همین حال بود ...چون چشم ازم بر نمیداشت....بعد از چند ثانیه تونست به خودش بیاد و سرش و بندازه پایین...نگاهی به ظاهرم انداختم....شلوارک مشکی...تیشرت مشکی استین کوتاه که طرح یه عروسک برجسته قرمز روش بود....موهامم که خرگوشی بسته بودم از دو طرفم اویزون بود... یعنی بدبخت شدم...ابرو و حیثیتم رفت...
با صدای ایفون دست از برانداز کردن خودم کشیدم...سرمو اوردم بالا...رفته بود...اصلا واسه چی اومده بود..؟
به در ورودی خونه نگاه کردم ... نهال سلانه سلانه داشت می اومد سمتم
_نگو که عرفان همین خوردنیه بود؟
شوک زده فقط نگاش کردم....
نهال_چته خوب؟؟...از حق نگذریم جیگری بود واسه خودش...از اونا که باید به سیخ بکشیشون...
با سینی تو دستم نشستم رو زمین ...یعنی با خودش چه فکری کرده؟...وای خدا
نهال کنارم نشست
_این چه استقبالیه...واسه چی وا رفتی..؟
جوابشو ندادم
نهال_بابا چت شده دختر .... تو که کشتی منو...
_بیچاره شدم نهال
با ترس پرسید
_چی شده خاتون...اتفاقی افتاده؟....کسی طوریش شده؟
نگاهی به اطراف خونه انداخت...
نهال_اصلا تو چرا تنهایی؟..مامانت کجاست...چیزی شده؟...تو که جون به لب کردی منو..
میدونستم جوابشو ندم ...همینجوری به چرند گفتنش ادامه میده
_نه کسی طوریش نشده...
نهال_پس چی شده...تو واسه چی رنگ ماست شدی؟
_عرفان
نهال_عرفان چی؟
_وای
نهال_عرفان وای؟؟...یعنی چی؟
_وای .. وای خدا ...ابروم رفت..
نهال_یعنی چی اینا...چی میگی تو؟
با دستش محکم زد رو پاش
_حالا فهمیدم...نکنه عرفان اینجا بوده... کارای وای وای کرده...ابروت رفته...هان؟
تیز نگاش کردم...نیشش تا بنا گوشش باز شد.... با خنده گفت:
_خب راست میگم..هی وای وای میکنی....میگم نکنه خودتم وای وای شدی...اون بنده خدا هم همچین میدوید طبقه ی بالا که انگاری جن دیده بود...نگو یه گندی زده..
بلند شدم و رفتم جلوی پنجره...نگاهی به حیاط انداختم...خبری نبود...
نهال_بالاخره میگی چی شده؟
پرده رو کشیدم و رفتم سمتش
_بعدا برات میگم...فعلا بریم سر وقت کتاب فیزیک....اون واجب تره

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,24, ساعت : 14:36
16.



رو پله ها نشسته بودم ...ساندویچی و که مامان برام درست کرده بود گاز میزدم و همزمان بندای کتونی هامو هم میبستم ... یه نگاه به ساعتم کردم هنوز ده دقیقه وقت داشتم...بلند شدم و از سه تا پله ی جلوی خونه اومدم بالا...پام که رسید به حیاط صدای پچ پچ از طبقه ی بالا شنیدم....مارپل شدم و گوشامو تیز کردم....صدای خودش بود....انگار که داره با کسی بحث میکنه....نکنه اقا عرفان دختر اورده باشه...تو همین فکرا بودم که دادش بلند شد
_همین که گفتم...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
بابا جذبه...کشتی طرفو.....سه تا پله ی رفته رو دوباره برگشتم...پنج دقیقه دیگه وقت بود..میتونستم با خیال راحت گوش وایسم
عرفان_خودت خواستی مهسا...پس برو زندگیت و بکن
صدای دیگه ای نمیومد .... نکنه داره با تلفن حرف میزنه... عجب ای کیوئی هستم من...دوتا پله رو اومدم بالا و از کنار نرده ها سرک کشیدم... موبایلش کنار گوشش بود و عصبی دست میکرد تو موهاش...پشتش به من بود و نمیتونست منو ببینه...به خودم جرات دادم و پله ی دیگه رو هم با احتیاط اومدم بالا.... هنوز پام و زمین نذاشته بودم که فریاد زد
_دست از سرم بردار ..
همزمان با این جمله برگشت و منو که مثل مترسک وایساده بودم نگاه کرد...دست و پامو گم کردم..
_چیزه...ببخشید..نشنیدم..یعنی.. .
سعی کردم خونسرد باشم و طبیعی رفتار کنم ...یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
_راستش...
گوشی و گذاشت تو جیبش ....پله هارو اومد پایین و رو به روم وایساد....انگشتشو گرفت طرف صورتم و چشماشو تنگ کرد...
_تو...
تا خواست دهن باز کنه گوشیش زنگ خورد...با عصبانیت موبایل و از جیبش در اورد و یه نگاه به صفحش انداخت...با دیدن شماره اخماش رفت توهم...
_لعنتی
اینو گفت و بدون اینکه حتی دوباره نگام کنه ...یا حرفی بزنه...از خونه زد بیرون...
وا..!!...این چش بود...؟؟...من که نخواستم حرفاشو بشنوم....یعنی خواستم ....ولی خودش داد و بیداد راه انداخته بود...شنیدم دیگه....شونه هامو انداختم بالا و از خونه اومدم بیرون...سر کوچه وایسادم تا مثل هر روز منتظر نهال بمونم....میدونستم دست کم یه ربع و اینجا علافم...بی خیال ته کوچه رو نگاه میکردم که بر خلاف حدسم نهال پیچید تو کوچه....ولی مثل هر روز تنها نبود...به قول خودش اصغر جون هم کنارش بود....دیدن خودش مثل شنیدن اسمش منو به خنده نمینداخت...بر عکس اخمامو میبرد تو هم...با اون موتور لگنش قدم به قدم کنار نهال راه می اومد ...از همین فاصله هم میتونستم تشخیص بدم داره کنار گوشش ویز ویز میکنه.....نهال با سرعت راه میرفت ...سرش چسبیده بود به سینش و چشم از زمین بر نمیداشت..میدونستم چه حالی داره الان...با عصبانیت چند قدم رفتم جلو....فاصلمون کم شده بود....تا دید دارم بهشون نزدیک میشم ...سر موتورشو چرخوند.... دور زد و راه اومده رو برگشت....نهال با قدمهای بلند و سریع خودشو رسوند به من...
_سلام
دستش یخ یخ بود....
_این پسره چی میگفت؟
پوفی کرد و با حرص گفت
_باور کن دیوونم کرده ....دلم میخواد کلشو بکنم...رفته مثل زمان دوشنگول شاه نامه نوشته برامن...هی هرروز اون تیکه کاغذ و میگیره دستش میاد ابروی منو میبره....
_میخوای به نیما بگم بیاد ردش کنه؟
نهال_نه بابا ...خودش خسته میشه بالاخره...راه بیفت که سوگند منتظره.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,25, ساعت : 08:48
17.



بسته ی خالی پفک و به زور چپوندم تو پلاستیک و چیپس سرکه رو باز کردم....یه دونه گذاشتم دهنم و با ذوق زل زدم به تلوزیون.. تا بقیه ی کارتون تام و جری رو نگاه کنم....مامان که پشت سرم نشسته بود و سیب زمینی خلال میکرد...کلافه گفت:
_خاتون اونقدر نرو جلوی تلوزیون ....چشمات ضعیف میشه...اون هله هوله ها رو نخور....پوستشم ننداز دور خونه.....تقصیر نیماست که هر دفعه میاد یه پلاستیک پر میکنه واست میاره....مگه بچه ای که باید هر حرفی رو چند بار بهت بگن...کی میخوای بزرگ شی من نمیدونم...
ده سانت اومدم عقب....شاید خیال مامان راحت شد که چشمام ضعیف نمیشه و دست از غر زدن برداشت....ولی هنوز پنج دقیقه نگذشته دوباره شروع کرد :
_به جای کارتون دیدن بیا کمک کن شام درست کنم...شب مهمون داریم...
سرم چرخید سمت مامان
_ کدوم مهمون؟
مامان_ به عرفان گفتم شب برای شام بیاد پایین
چه صمیمی.....عرفان....اون علاف که دیگه مهمون نیست...
مامان_چی میگی خاتون
_هیچی مادر من...میگم ایشون که دیگه مهمون نیستن ....غذاشو که هر وعده براش میبریم بالا....حالا اگه بیاد پایین همون غذارو بخوره مهمون نمیشه....کارو زندگی که نداره....بیست و چهار ساعته تو خونه است....غذاشو دیگه خودش درست کنه...چلاق که نیست....کم مونده لقمه بزاریم دهنش ....
مامان_ تو چرا با این پسر نمیسازی؟
بسته ی نیمه پر چیپس و برداشتم و راه افتادم سمت اشپزخونه تا با بقیه ی اشغالا سرازیرش کنم تو اشغالی
_واسه اینکه بدم میاد هر ادم مفت خور و بیکاری رو تو خونتون راه میدین....اصلا یه بار رفتین پرس و جو کنین ببینین این اقا کیه..؟ چی کاره است...؟..از چه خانواده ایه...؟ واسه چی خونه زندگیشو ول کرده و اومده اینجا وبال گردن ما شده...؟؟ رفتین...؟؟ د نرفتین دیگه.......به هر پاپتی که نمیشناسینش خونه اجاره میدین...اینه که عصبانیم میکنه...
مامان سینی سیب زمینی هاشو برداشت و اومد تو اشپزخونه
_تو از کجا میدونی نمیشناسیم....قبل از این که وسایلاشو بیاره....رفته مغازه با بابات حرف زده ... گفته میخواد یه مدتی از خانواده اش جدا باشه و تنها زندگی کنه....
_خب ازش پرسیدین واسه چی ؟ اصلا کارش چیه..؟ خانواده اش کین...؟
مامان_پدرشو که حاجی دورا دور میشناسه....مثل بابات مغازه داره ...... تلوزیون و ظبط و این چیزا...وسایل چی بهش میگن...
_فروش لوازم صوتی
مامان _اره همون....اینم یکی از شعبه هاش و میچرخونه...
نشستم روی صندلی و تکیه دادم به میز نهار خوری
_پس هنوزم از جیب باباش میخوره
مامان_ این چه حرفیه دختر...وقتی پدرش دو تا مغازه داره....به جای اینکه یکی و بده دست غریبه....میده دست پسر خودش....اونم اونجا رو اداره میکنه پولشو میگیره....اگه اینجوری باشه باید به نیما هم بگن پولش از جیب باباشه.... چون اونم کنارحاجی کار میکنه...
_مگه نیست....؟؟ ....اونم یه مفت خور مثل این..
مامان_ چی؟
_هیچی...نگفت واسه چی میخواد دور از خانواده اش باشه...؟
مامان یه بار دیگه سیب زمینی های توی ماهیتابه رو بهم زد....شعله ی گاز و کم کرد و اومد رو به روی من نشست
_والا منم نمیدونم...به حاجی هم چیزی نگفته.....ولی اونجور که نیما به بابات گفته بود...مثل اینکه قبلا با دختر خالش نامزد بوده.....یک سال و نیم باهم بودن....تا چند وقت پیش که دختره به خاطر پسر عموش این و ول میکنه...اینه که زیاد حال خوشی نداره طفلک...
دستام و زدم زدم زیر چونه و به مامان خیره شدم
_بعد از یک سال و نیم فهمیده پسر عمو شو میخواد...؟؟
مامان_چی بگم مادر .... جوونای حالا تکلیف خودشونم نمیدونن....میبینی که پسر مردم الکی خونه نشین شده....
_یعنی به خاطر همچین مساله ی کوچیکی قید کار و زندگیش و زده ..؟
مامان_واسه تو کوچیکه دخترم....تو که از دل اون بنده ی خدا خبر نداری...سخت بوده واسش نامزدش به خاطر یکی دیگه ولش کنه...
از جام بلند شدم و در حین بیرون اومدن از اشپزخونه گفتم
_ما که نمیدونیم...حتما حقش بوده....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,26, ساعت : 14:35
18.



رو تختیمو انداختم روی زمین و با یه خمیازه ازتخت اومدم بیرون....دستامو تو هم قلاب کردم و بردم بالای سرم .....تا اخرین حد ممکن رو به بالا کشیدم و با گفتن یه اخ بلند انداختمشون پایین... حس کردم همه ی دردا رفتن بیرون...دستامو مشت کردم ..... دوبار زدم به سینم و با خوشحالی داد زدم
_زنده باد هرچی صبح جمعه است
نیما سرشو اورد تو اتاق و با خنده گفت:
_به صبحش که نرسیدی خواهرم....لااقل ظهرشو دریاب...
نگاهی به ساعت کنار تختم انداختم....یک و نیم ظهر و نشون میداد....
_خب عیبی نداره...ظهر شو عشق است...
خودم با سر حرفم و تایید کردم....راه افتادم سمت در و از اتاق اومدم بیرون.....دست و صورتمو شستم و مثل یه دختر خوب رفتم تو اشپزخونه .....مامان داشت سالاد درست میکرد... نزدیکش شدم و یه تیکه کاهو از توی ظرف برداشتم
_مامان جونم چطوره....؟
مامان اخم بامزه ای کرد
_ناخونک نزن.....بدم میاد
خندیدم و یه کاهوی دیگه برداشتم
_الهی فداش بشم که از ناخونک بدش میاد
مامان_ به جای اینکه هی دستت و بکنی تو ظرف سالاد برو اون سیخای گوجه رو که گذاشتم روی کابینت ببر توی حیاط .....بده به نیما..
با خوشحالی دستامو به هم زدم....
_نکنه نیما بساط جوجه راه انداخته؟
مامان خندید و چاقوشو گذاشت توی ظرف سالاد
_اگه این سیخارو براش ببری...اره
سینی و برداشتم و بدو از اشپزخونه اومدم بیرون
_پس برم تا پاچین ها رو نخورده
به در خونه نرسیده بودم که یادم اومد باید برم لباسم و عوض کنم ..... اینم از اثرات مستاجر داشتن بود....دیگه ازادی بی ازادی....باید چادر چاقچول کنیم بعد بریم بیرون....سینی و جلوی در گذاشتم و یه فحش خوشگل به همسایه عزیزمون دادم ...با حرص رفتم سمت اتاقم و مجهول وسط اتاق وایسادم....حالا چی بپوشم...؟ کشوهای دراور و کشیدم بیرون و نگاهی توش انداختم .... چشمم افتاد به گرمکن سورمه ای که از نیما کف رفته بودم...یادش به خیر وقتی فهمید گرمکن نوشو دزدیدم...چه دادو فریادی راه انداخت....همیشه لباسایی که میخرید و ازش کش میرفتم...علاقه ی عجیبی به لباسای مردونه داشتم...همونو از کشو کشیدم بیرون و پام کردم....بلند بود...تا روی شکم کشیدم بالا و پاچه هاشو تا زدم....سارافون سورمه ای مو پوشیدم ...شال سفیدم و سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون....
سینی جلوی در نبود...حتما خود نیما برش داشته...رفتم تو حیاط...حاجی روی تخت کنار باغچه نشسته بود و قلیون میکشید...نیما هم مشغول باد زدن جوجه ها بود.... کنارش نشستم و بادبزن و از دستش گرفتم....خودشو کشید کنار و صداشو بلند کرد
_لنگ مرغ نبود......پا....پای مرغ داریم
صورتمو جمع کردم....
_اه...نیما...چقدر تو بیشعوری...صدبار گفتم پاچینای عزیزم و اینجوری صدا نکن...بدم میاد بخورمشون دیگه
با استینش پیشونیش و پاک کرد
_باز خوبه بدت میاد...والا لنگای منم میخوردی...
_زهرمار بیشعور
نیما اومد دهنشو باز کنه که با صدای سلام عرفان سر هردو مون برگشت عقب...رو پله ها وایساده بود و ما رو نگاه میکرد....تیشرت سفید و گرمکن مشکی...دستاشم مثل همیشه تو جیبب شلوارش فرو برده بود....اومد نزدیک و بین من و نیما وایساد....پوفی کردم و رومو برگردوندم
_بر خر مگس معرکه لعنت
فکر کنم فهمید ...چون سرش افتاد پایین و پوزخند همیشگیش اومد گوشه ی لبش....
نیما_چه عجب .... حالا که کارا تموم شده اومدی....خوبه دیشب گفتم صبح زود اینجا باشی...
عرفان_شرمنده نیما...بیرون کارم طول کشید...نتونستم بیام...دیدی که الان رسیدم خونه..
صدای حاجی از گوشه ی حیاط خورد به گوشم
_عیبی نداره پسرم... بیا بشین چایی بخور
رفت و کنار بابا روی تخت نشست...یه لیوان از توی سینی برداشت و گذاشت جلوش...
_سوخت
صدای نیما بود...سرمو برگردوندم و با تعجب نگاش کردم..
با ابروهاش به مرغا اشاره کرد و گفت
_باد بزن ...سوخت
دوباره شروع کردم به باد زدن و سیخ هارو جابه جا کردم... یه سیخ پاچین و که پخته بود برداشتم و یکی شو کشیدم بیرون...میدونستم نیما نمیذاره به سرد شدن بکشه...
همونطورم شد...حمله کرد سمت سیخ و دو تاشو کشید بیرون .... سیخ و گرفت سمت عرفان
نیما_بفرما پا
عرفان قلیون و کشید جلو و چشمش افتاد به سیخ تو دست نیما...صورتش کج و کوله شد...انگار که زهر مار تعارف کردن بهش...
_ممنون ...نمیخورم
استخون و انداختم روی سینی و یه دونه دیگه از سیخ کشیدم بیرون...
_به درک ..خودم همش و نوش جان میکنم
هنوز یه تیکه ازش نکنده بودم که دیدم نیما میخواد دونه ی اخر توی سیخ و غارت کنه....چشمامو تنگ کردم و به حالت حمله یه نگاه به اخرین پاچین توی سیخ انداختم.....یه نگاه به نیما...اونم حالت حمله داشت...دوباره یه نگاه به نیما و یه نگاه به پاچین....قبل از اینکه دستشو بیاره جلو.... برداشتمش و دوییدم سمت حاجی....نیما هم دنبالم اومد و داد زد
_خودت میای مثل دختر خوب میدیش به من...
همونجور که میدوییدم و حواسم به این بود که با دمپایی های ابریم نخورم زمین... جوابشو دادم
_امکان نداره داداشی
حاجی نیما رو صدا زد
_دنبالش نکن نیما...میخورین زمین
با پاچین توی دستم دور باغچه میدوییدم و نیما هم دنبالم....مامان تازه باغچه رو اب داده بود...حیاطم شسته بود و زمین خیس بود...چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود بیفتم...باصدای نیما که گفت گرفتمت.....هول شدم و سرم برگشت عقب...همین یه لحظه غفلت کافی بود تا حواسم پرت بشه و پام لیز بخوره....
بین زمین و هوا معلق شدم و اخرین چیزی که قبل از افتادن شنیدم.. جمله ی عرفان بود
_مواظب باش...