PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن



~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 09:29 قبل از ظهر
سلام به بچه های گل نود و هشتی:-2-40-:
میخوام اولین رمانم و که میدونم پر از نقصه براتون بزارم...:-2-41-:
ولی امیدوارم همراهیم کنین و نذارین از وسطش دیگه دستم به نوشتن نره...:-2-15-:


خب...درباره ی موضوعش باید بگم ..مثل خیلی از رمانای دیگه عاشقانه است...سعی کردم توش همه شرایط در حد متوسط باشه...نه خیلی عالی و غیر قابل باور...تقریبا تو سبک رمانهایی هستش که خودم دوست دارم....حال و هوای دبیرستان و داره...اخرش خوب تموم میشه...غم و غصه هم زیاد توش نیست...از زبون اول شخص....دختر داستان نوشته شده....دیگه نمیدونم چی بگم... :-2-35-:


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

منتظر نقداتون هستم :-118-:


فقط امیدوارم اشکالاتش و به بزرگی خودتون ببخشین و تنهام نزارین:-2-14-:

فعلا برای خالی نبودن عریضه هم یکی از دوستام زحمت کشیده این عکس و تهیه کرده.....

تا جلدش اماده بشه ایشالله این و میذاریم..... :-2-38-:
http://8pic.ir/images/zi55xt6p32opcwzjx39.jpg

honey_x
1391,08,17, ساعت : 10:09 قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 10:14 قبل از ظهر
دستانم شـاید!!
امـا.... دلـم نمی رود به نوشتن ...
ایـن کلمات به هم دوخته شده کجا،
احساسات من کجا....!!!
این بار نخـوانده مـرا بفهـــــم..!!!


**********

1.


به نام انکه می نگارد در سطور دل خطوط محبت را....


یا علی



تازه داشتم تو تختم جا به جا میشدم که صدای نحس نیما ، داداش گرام رو عرض میکنم ، خواب نازنینمو از سرم پروند...
_خاتون ..خاتون ..پاشو بیا تلفن ..
بی توجه به حرفاش بالشو گذاشتم رو سرمو همونطور که چشمامو میبستم ، داشتم فکر میکردم کجای خوابم بودم؟ اهان..اره ..داره یادم میاد
_ خاتون با توام ها...اومدی یا قطع کنم؟؟
اه...حالا اگه این نیما لال مونی گرفت..نمیذاره ادم دو دیقه کپشو بذاره
_خاتـــــــــــــــــــون
_خاتون و کوفت..بگو خاتون مرده ..خبرش بعدا زنگ بزنه دیگه
دوباره میخواستم چشمامو رو هم بذارم که جمله نیما باعث شد به جاش سیخ بشینم سر جام..
_رعنا جان میفرمایند بعدا زنگ بزنین..مردن به لطف خدا
چـــــی؟؟ رعنا؟؟ نـــــــه
_نیما جان ..داداشی .. قطع نکنی ها...اومدم
نیما_باشه رعنا جان ..توام سلام به خاله اینا برسون..فعلا خداحافظ عزیزم
_ با توام نیما ...میگم قطع نکن، اومدم دیگه
رو تختیمو کنار زدم و از تخت اومدم پایین ...بدو رفتم سمت پذیرایی ...نیما رو هل دادم و پریدم رو تلفن..
_رعنا ..رعناجونم ... ..قطع نکردی که؟؟
_..........
_رعنایی؟؟
_.......
_رعنا جــــــــونم ؟؟
_سلامت کو ؟؟
همونطور که نفسمو میدادم بیرون ..ولو شدم رو صندلیه کنار تلفن..
_اخی..پس قطع نکردی
_ سلامت کو؟؟
_چطوری تو دختر...سمیرا جونم خوبه؟؟ الهی که من فداش بشم
_میگم سلامت کو؟؟
_کارای اومدنت به کجا رسیده؟؟ اومدنی شدی یا نه؟؟
_خاتون میگم سلامت کــــــــــو؟؟
_خو زهر مار سلامت کو...سر قبرت ..هی هیچی نمیگم سه پیچ میشه
_تو هنوز ادم نشدی؟؟ این چه طرز حرف زدنته اخه دختر
_رعنا جان گیر نده ..سر صبحی حال ندارم
_سرصبحـــــی؟ خاتون .. یه نگاه به ساعتت بندازی بد نیست ها .. ساعت یک ظهره
_باشه بابا ، حالا جواب منو بده ..کی میای بالاخره ؟
_والا هنوز که هیچی معلوم نیست ... احتمالا اومدنم بیفته عقب شاید تا شیش ماه دیگه ، شایدم بیشتر.
_وای رعنا شیــــــــــــــــــــش ماه؟ ... خیلی زیاده ..تا اون موقع من میمیرم که...زودتر بیا ..به خدا طبقه ی بالای خونه رو یک ماهه واست ترو تمیزش کردم . با همین دستای خودم رنگش کردم برات...
_نمیشه .. وگرنه خودت میدونی که من از تو بیشتر عجله دارم ..طعنه های مامانو بابا داره دیوونم میکنه....بعضی وقتا میگم کاش با مسعود و اعتیادش میساختم ، ولی طلاق نمیگرفتم باور کن زخم اشنا بدتر از غریبه هاست..
_میدونم رعنایی..میدونم چی میکشی..مامان با خاله اینا حرف زده ، ولی چه میشه کرد.. گوششون بدهکار نیست.
_دست خاله درد نکنه..ولی میدونم اونا عوض بشو نیستن.
_واسه همینه دارم میگم اون شهر بیخود و ول کن پاشو بیا اینجا ....خونه که هست ....بفرستمت طبقه بالا..پیش خودم باشی دیگه..مشکل شغلتم که تقریبا حل شده ..یکی از دوستای نیما یه قولایی داده ..
_ نمیدونم تا خدا چی بخواد ..ولی فکر کنم حالا حالا ها تو این خراب شده موندگارم ..
_راستی جیــــــــــــــــگرم چطوره؟ صداش نمیاد؟ گوشیو بده بهش بینم
_سمیرا هم خوبه..فعلا که با هزار بدبختی خوابوندمش ..گوشی بی گوشی،اگه بیدار شه خونه رو میذاره رو سرش ..
_باشه بابا بی اعصاب..ولی یادت باشه یه بـــــــــــــــوس گنده از لپش بکنی...یادت نره ها..بوسش حتما گنده باشه..
_چشم ..یادم نمیره..
خاتون جان با اجازت من برم که زنگ میزنن ...فکر کنم مامان اومده باشه.
_باشه عزیزم..برو..ولی یادت باشه همه ی سعیتو بکنی که زودتر بیای..
_حتما..سلام به خاله و حاج محمد برسون ..از نیما هم خداحافظی کن
_چشم ..مواظب خودت باش..فعلا خداحافظ
_خداحافظ عزیزم.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 10:21 قبل از ظهر
2.



_چشم ..مواظب خودت باش..فعلا خداحافظ
_خداحافظ عزیزم.
تلفنو گذاشتم سرجاش و رفتم طرف اشپزخونه ، بلکه یه چیزی پیدا شد که بتونه سرو صدای این شکمو بخوابونه... ولی جز یک عدد کتلت که معلوم نبود چه جوری از دست نیما تونسته بود جون سالم به در ببره.....چیز دندون گیر دیگه ای یافت نشد....اونم چون مال شام دیشب بود ..چنگی به دل نمیزد....تازه بین دو راهیه خوردن و نخوردنش مونده بودم که صدای بابا حاجی و شنیدم :
_خاتون جان ؟؟دخترم؟؟ ..کجایی بابا؟؟
در نتیجه قید خوردنشو زدم و راه افتادم طرف هال ...بابا حاجی تازه رسیده بود و دو تا نونم دستش بود..رفتم طرفش:
_اینجام بابایی...کی اومدین؟؟
_علیک سلام ...من اخرم نمیتونم به تو سلام کردن یاد بدم
_باشه بابا جون ..ســـــــــــــــــــــــ لام...خسته نباشید
_مرسی دخترم...ولی فکر کنم ،خسته نباشید و باید به تو بگن که از صبح سر کلاست بودی و درس میخوندی..
_بابا جون شما هم نمیدونین ..هی طعنه میزنین...چند بار بگم ، پدر من ...یک هفته ی بعد از عید کلاسا درست و حسابی برگذار نمیشه..یا معلم هست ، دانش اموز نیست....یا دانش اموزا هستن ...معلما نیستن...یا جفتشون با هم نیستن..اینه که نریم سر کلاسا سنگین تره
_چهار روز شده که شما داری به همین بهونه میشینی تو خونه و نمیری سر کلاست ...از فردا باید بری مدرسه ..استراحت بسه دیگه.
_اخه بابا...
_اخه نداره خاتون...از فردا سر کلاساتی
_چشم بابا ..هرچی شما بگین
_افرین ...حالا بیا این نونا رو از دستم بگیر..یکی از اون چایی خوشگلا هم بریز بیار ببینم
نونارو گرفتم و دوباره برگشتم طرف اشپزخونه ....صدای بابا حاجی و پشت سرم شنیدم:
_خاتون جان... مامانت کجاست دخترم؟؟
اومدم دهن باز کنم ، بگم صبح که رفته من خواب بودم ...نمیدونم کجاست..که نیما زحمتشو کشید :
_اخه بابا این چه میدونه...این که از صبح لالا بوده..
زن عمو صبح اومد دنبالش..رفتن اونجا
نونا رو گذاشتم تو سفره ...سه تا چایی خوشرنگ...مخصوص خاتون پنجه طلا ریختم و بردم تو هال...روبه روی نیما نشستم و همین که چاییمو میخوردم زل زدم بهش...خیلی شبیه هم بودیم...انگار که صورت من و مردونه کرده باشن....جوری که اگه پنج سال تفاوت سنی نداشتیم همه فکر میکردن دو قولوییم......البته لبای من به نسبت دختر بودنم درشت تر بود.. ولی حالت چشمها و بقیه اجزای صورتمون عینا شبیه هم بودن...از لحاظ ظاهری بیشتر به سمت مامان و خاله کشیده بودیم...واسه همینم بود که هرکی دختر خالم رعنا رو کنارمون میدید...فکر میکرد خواهرمونه....هرچند با این که تفاوت سنی زیادی با رعنا دارم...از خواهر برام عزیزتره ... کاش میتونست بیاد..دلم خیلی هواشو کرده
نیما_چته؟
_هیچی
نیما_پس چرا مثه جغد زل زدی به من؟
_همینجوری
نیما_همینجوری یه ساعته پسر مردم و بر انداز میکنی؟
بابا_نیما یه دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم....چیه دخترم تو فکری؟
_راستش بابا امروز رعنا زنگ زد
بابا_خب...چی گفت؟
_گفت فعلا نمیتونه بیاد...احتمالا تا شیش ماه دیگه..شایدم بیشتر..نگرانشم بابا..میدونم اونجا خیلی اذیت میشه..کاش زودتر میومد.
_میاد عزیزم ..بالاخره میخواد از یه شهر دیگه ای بیاد اینجا زندگی کنه..تا کاراشو بکنه...قاعدتا طول میکشه دیگه ، درسته؟؟
_قبول دارم..ولی دلم میشوره بابا
حاجی خندید
_والا دخترم..به نظرم .. اون شورش دلت مال اینه که یه ناهار درست نکردی هم خودت بخوری هم من و داداشت
نیما استکان چاییشو گذاشت تو سینی و همونطور که بلند میشد :
_خدارو شکر من که با یکی از دوستام قرار دارم...دارم میرم اونجا...ناهارم با اون میخورم... در نتیجه از دست پخت دردونتون در امانم..
اینو گفت و یه چشمکم به بابا زد..بعدم با یه خنده ی بی ریخت رفت سمت اتاقش
از جام بلند شدم و استکانارو چیدم تو سینی ....رو به بابا گفتم:
_میدونی بابا جون....دستپخت خاتون جونت لیاقت میخواد که متاسفانه گل پسرتون نداره...همون بهتر بره با دوستای مزخرف تر از خودش غذاشو کوفت کنه...الان میرم یه املت توپ واست درست میکنم ...که خودمو خودت حالشو ببریم حاجی..

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,17, ساعت : 12:19 بعد از ظهر
3.



_میدونی بابا جون....دستپخت خاتون جونت لیاقت میخواد که متاسفانه گل پسرتون نداره...همون بهتر بره با دوستای مزخرف تر از خودش غذاشو کوفت کنه...الان میرم یه املت توپ واست درست میکنم ...که خودمو خودت حالشو ببریم حاجی..
بعد از خوردن املت دستپخت من که صد البته خودمم به زور خوردمش...حاجی رفت که تا عصر استراحت کنه ..منم که طبق معمول پریدم تو اتاقم....هرچند به میدون جنگ بیشتر شباهت داشت تا اتاق یه دختر هفده ساله ...پوست تخمه های دیشب و از رو زمین جمع کردم...خواستم لباسا رو مرتب کنم که صدای موبایلم بلندشد..
خب ..مثه اینکه قسمت نیست مرتب شه....حالا موبایلو از کجا پیدا کنم.....کجا گذاشتمش لعنتی رو... برای بار سوم کشوهای میزم و نگاه کردم....نیست که نیست....صداش میاد ها ..ولی خودش معلوم نیست کجاس...دست از تلاش بیهوده کشیدم و سر جام وایسادم...شاید بتونم از صداش مکانشو تشخیص بدم...تا گوشامو تیز کردم ...صدای موبایلم خفه شد...پوفی کردم و شروع کردم به زیر و رو کردن تختم...اهان یادم اومد.. دیشب کوکش کرده بودم واسه نماز، ولی تا صداش در اومد پرتش کردم زیر تخت...باید همونجا باشه ...سر نازنینو خم کردم..بله..اینجاست.. شماره ی نهال افتاده بود
.نهال صمیمیترین دوستمه از دوران دبستان ...که به خاطر نزدیکی خونه هامون.....کم و بیش رابطه ی خانوادگی هم داریم.....به عبارتی دو دوست جون جونی و جدا نشدنی که البته تو راهنمایی ، یه دوست مشترک به اسم سوگند به جمع دونفرمون اضافه شد و به لطف دوستان و هم کلاسی ها ما از دو قولوها به سه کله پوک ارتقا پیدا کردیم.
و هنوز هم که به عنایت پروردگار ، سال سوم تجربی رو در مقطع دبیرستان میگذرونیم این لقب زیبا رومون باقی مونده..
دراز کشیدم رو تخت و تا خواستم شماره نهالو بگیرم ..خودش زنگ زد:
_هان؟؟
نهال_هان و کوفت...کجایی تو نکبت؟؟ واس چی گوشیه بی صاحابتو جواب نمیدی؟؟
_گوشی تو اتاق بوده..نفهمیدم..حالا چیکار داشتی که صداتو هوار کردی واسه من؟؟
_هیچی..سوگی زنگ زد ، میخواست ببینه مرخصیمون فردا هم پا برجاست یا نه؟؟
_نچ عزیزم ..مرخصی تعطیل.. حاجی میگه فردا سر کلاستی
_بگو جون من..؟؟
_مرگ تو!!
_خاک تو سرت..ادم بشو نیستی که اخه
به پهلو چرخیدم و گوشی و گذاشتم رو گوش راستم..
_همون که تو میگی ..اگه زر دیگه ای نیست..قطع کن میخوام بخوابم
_نخیر ..امری نیست ..فردا همون جای همیشگیّ
_اکی..فعلا
_خداحافظ
چشمامو بستم.. دستم و گذاشتم رو پیشونیم و با انگشتام شقیقه هامو میمالوندم....اخ خدا..یعنی میشه من از دست این مدرسه راحت شم؟؟

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,18, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
4.



_خاتون...خاتون
_ها
_ها چیه دختر..پاشو شام بخور...تا کی میخوای بخوابی؟؟
دستم و گذاشتم رو بالش بالای سرم ..
_خوردم مامان
_چی میگی؟؟ کی خوردی ؟؟..تو که از عصر خوابی..پاشو دیگه شام سرد شد..
_برو مامان میام من
مامان_ زود اومدی ها خاتون
هنوز صدای پاش دور نشده بود..که دوباره اسم خودمو شنیدم
_خاتــــــــون...پاشو دیگه
سرمو از زیر بالش اوردم بیرون و تا کمر بلند شدم ... رومو گرفتم سمت در...مامان تو جهار چوب در وایساده بود و نگام میکرد....موهای بلندمو از تو صورتم زدم کنار ..
_مامان وقتی میگم میام...میام دیگه ...برید شما
_اخه میدونم نمیای و میخوابی..که دوباره صدات میزنم ..
بالش و با عصبانیت پرت کردم زمین و رو به سمت مامان ..چهار زانو روی تخت نشستم...
_بفرما بیداره بیدارم..خیالتون راحت شد؟؟
مامان همونجور که سرشو با تاسف تکون میداد رفت بیرون...خوب میدونست از خواب که پا میشم پاچه میگیرم تا زانو ....

شامو خورده بودم ..هرچند از مزه اش هیچی نفهمیدم ...داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابا حاجی گفت
_کجا دختر؟؟
_میرم بخوابم بابا ..خیلی خوابم میاد
_از صبح خوابیدی دیگه .. الان بیا اینجا دو دیقه بشین پیش من ببینم
دوباره برگشتم سمت هال و رفتم رو مبل کنار حاجی نشستم...
_اخه خستم بابا
نیما_ نه که از صبح رفته کارگری.. بیل میزده .. خسته شده خب طفلی
_نیما ببند دهنتو لطفا
اولا درست حرف بزن با داداشت خاتون...دوما رعنا امروز زنگ زد چی گفت؟؟
این صدای مامان بود ..همونطور که یه ظرف میوه دستش بود ...امد و رو به روی ما نشست
یاد اوری دوباره ی اینکه اومدن رعنا عقب افتاده ....باعث شد لب پایینیم برسه به فرش.. خدا یه کاری بکن زودتر بیاد دیگه...خودت میدونی چقدر بهش وابسته ام...
مامان_ خاتون...میگم رعنا چی گفت؟؟ ...کجایی تو؟؟
اخمامو تو هم کشیدم و گفتم : هیچی ...میگه اومدنم عقب افتاده...ممکنه تا شیش ماهه دیگه بتونه بیاد....چشمای مشکیمو با حالت التماس تنگ کردم و رو کردم به مامان
_مامان تو رو خدا یه کاری بکن زودتر بیاد...تو که میدونی اونجا چقدر اذیت میشه...اگه بیاد هم ما از تنهایی در میایم هم اون ... طبقه ی بالا هم دیگه خالی نمیمونه....
_قیافشو!!
سرمو برگردوندم طرف نیما و اومدم یه چی بارش کنم ...که خندید و دستاشو گرفت بالا:
_باشه ...باشه...مثه گربه وحشی ها نگاه نکن..

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,18, ساعت : 05:57 بعد از ظهر
5.



_باشه ...باشه...مثه گربه وحشی ها نگاه نکن..
یکی از دستاشو گذاشت رو دسته ی صندلی ... چونش و گذاشت رو دستش و با سر انگشتش شروع کرد به خاروندن چونش..سرشو گرفت پایین و خیلی جدی گفت :
_راستش باید بگم برای طبقه ی بالا یه مستاجر پیدا کردم..
جــــــــــــــــــــــــ ـــــان؟؟ مستاجر؟؟..اومدم بگم تو غلط کردی پیدا کردی که بابا گفت:
_ولی یادم نمیاد گفته باشم برای طبقه ی بالا دنبال مستاجر میگردم...اگه اونجا رو هم مرتب کردیم به خاطر رعنا بوده...والا دوست ندارم خونه رو به کسی اجاره بدم..
ایول حاجی جونم ...دمت گرم..
نیما_ اما بابا من گفتم تا اخر هفته وسایلاشو بیاره ...یکی از دوستامه..
بابا _ دیگه بدتر ... من تو این خونه دختر دارم..
نیما_متوجه ام حاجی..ولی من به اندازه ی چشمام بهش اعتماد دارم..در ضمن به خاطر یه مشکلی که داشت قبول کردم بیاد یه مدتی بالا..
صورت بابا حالت گنگی به خودش گرفت..دست کشید به ریشش و مستقیم به صورت نیما نگاه کرد..
_چه مشکلی مثلا؟؟
نیما_ مشکل خانوادگی...میخواد یه مدتی و تنها باشه..از لحاظ روحی حال مناسبی نداره ...براتون توضیح میدم
یعنی چی؟؟..امکان نداره...مگه من میذارم؟؟ من اونجارو سر و سامون دادم فقط به خاطر رعنا...عمرا بذارم یکی دیگه بیاد بالا..
با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم رو به روی صندلی نیما و رو کردم بهش:
_مشکل داره که داره...به ما چه...به تو چه....اصلا تو به چه حقی بهش گفتی وسایلشو بیاره...فکر کردی من میذارم؟؟
بابا همونطور که از سر جاش بلند میشد:
_خاتون...اجازه بده ...اقا نیما.. ..شما هم بهتره به دوستت بگی وسایلشو نیاره ..چون من به مجرد خونه اجاره نمیدم...
نیما_اخه بابا..
حاجی _اخه نداره نیما..بحث و تمومش کن ....رفت سمت اتاقش و درم پشت سرش بست...
یه نیشخند خوشگل اومد رو لبم ...دست به سینه شدم... و زل زدم به نیما..
نیما عصبی دستشا اورد بالا .....ولی بعد محکم زد به دسته ی صندلی و از سر جاش پرید...با یه تنه من و هول داد کنار و رفت سمت اتاق حاجی...
با حالت دو رفتم دنبالش ... جلوی در اتاق حاجی وایسادم...یه دستمو گذاشتم رو دستگیره و انگشت اشارمو گرفتم رو به صورت نیما ...به حالت تهدید گفتم:
_ببین نیما ..فکر طبقه ی بالا رو از سرت بیرون کن...اونجا فقط و فقط مال رعناست...
نیما مستقیم تو صورتم نگاه میکرد و یکی از پاهاشو میزد به زمین..
_خاتون برو کنار....
_نمیرم...امکان نداره..
دستشو زد زیر دستم ... دستم ازروی دستگیره افتاد...دو تا تقه به در زد و دستگیره رو کشید پایین..
نیما_بهتره تو کاری که بهت ربط نداره دخالت نکنی
خونسرد از جلوی در اومدم کنار و گفتم:
_باشه برو...ولی بازم فایده نداره نیما خان..حاجی امکان نداره بذاره پسری بیاد مستاجر این خونه شه ...
این و گفتم و پشت بهش حرکت کردم سمت اتاقم...درو بستم و پشت در نشستم...ای خدا..خدا جونم...نذار بابا حاجی قبول کنه...اونجا مال رعناست.... هرکی ندونه ..تو که میدونی...خدا ...هزار تا صلوات نذرت میکنم...تو فقط نذار حاجی قبول کنه...خواهش میکنم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,18, ساعت : 06:25 بعد از ظهر
6.



سر کوچه وایساده بودم ... یه دستم تو جیب روپوش مدرسه و با یه دست دیگه کوله امو گرفته بودم...که بالاخره نهال خانوم بعد از سه ساعت ..نفس زنان از ته کوچه پدیدار شدند...
_کجایی تو زیر پام علف سبز شد..یه نگاه به ساعتتم بندازی بد نیست ها
نهال_ خاتون تو یکی دیگه غر نزن...مامان ظرفیت امروزم و پر کرده..
_دلت میخواد باز تاخیر بخوریم....اون خر پیشه گند بزنه به نمره انضباطمون...
نهال_گور بابای خرد پیشه و خر پیشه و هر خر دیگه...هیچ غلطی هم نمیتونه بکنه..
_بکن بریم بابا...غلط و اخر سالی بهت نشون میدم..
زنگ اخر تو کلاس نشسته بودم و داشتم مثل همیشه با ته کفشم روی روپوش نفر جلویی طرح های خوشگل میکشیدم که سوگند از پشت ..کله اشو مثه غاز اورد جلو:
_نبینم تو لبی خاتون جون...
نهال که کنارم نشسته بود سر سوگند و هل داد عقب و گفت:
_سوگی گم شو برو بشین سر جات باز الان صدای این اردک در میادها
درست همون موقع دبیر زمین سرشو ازتخته گرفت و رو به ما گفت:
_نیازی ...پرتویی و کیان فر....باز چه خبره اونجا؟؟
ولی خوشبختانه صدای زنگ باعث شد نظم کلاس بهم بخوره و خود دبیر زودتر تر از همه از کلاس بزنه بیرون....
سوگند دستشو زد به شونه امو گفت:
_سر کار خانم نمیخوان وسایلاشونو جمع کنن؟؟
از رو نیمکت بلند شدم و کتاب زمین و انداختم تو کیفم و راه افتادم سمت در....
اومد کنارم و قدماشو با من تنظیم کرد
_میگم چته؟؟
_چیزی نیست..
نهال که تازه به ما رسیده بود..گفت:
_راست میگه ها ...معلومه یه چیزیت هست... بدجور تو فکری....چیزی شده؟؟
_نه چیزی نیست...رعنا دیروز زنگ زدو گفت اومدنش عقب افتاده...واسه همین یه کم حالم گرفته اس
سوگند_ همین؟؟
رسیده بودیم تو حیاط و داشتیم به عنوان اخرین نفرها از مدرسه میرفتیم بیرون که نهال به خاطر افتاب دستشو گرفت بالای چشماشو گفت:
_اه لعنت به این افتاب مشهد...راه بیاین دیگه...توام اون قیافه رو به خودت نگیر...بالاخره که میاد ...نترس....خونتون خالی نمیمونه..
_دقیقا ترس منم همینه که یه وقت خونه خالی نمونه..
سوگند برگشت طرفم و گفت:
_نگو مستاجر گرفتین که باور نمیکنم....
_هنوز که نه...ولی نیما اصرار داره یکی از دوستاش بیاد طبقه ی بالا...
_خب اینکه حرف نداره دیوونه....اونروز که نیما با ماشین اومده بود دنبالت...یکی از دوستاشم باهاش بود...به چشم دوست پسری تیکه ای بود واسه خودش ها...دعا کن اینم مثه اون باشه...شاید یه کدوممون به یه فیضی رسیدیم
اینو گفت و همونجور که میخندید..رو به من که نگاش میکردم ...چشمک زد..
نهالم خندید و گفت_ باهاش موافقم
کولمو جا به جا کردم و با قدمهای سریعتر پیچیدم تو کوچه:
_اون دهنای گشادتونو گاز بگیرین...اون خونه فقط مال رعناست...منم عمرا بذارم یکی دیگه بیاد اونجا چتر بشه..
نهالم به تبعیت از من قدمهاشو سریعترکرد و گفت:
_اولا اون زبونه گاز میگیرن ...دوما تو مشکلت با مستاجر چیه؟؟
_مشکلم اینه که اون خونه مال رعناست..بیشتر کاراشم خودم کردم...در ضمن اگه رعنا تونست زودتر بیاد...اونوقت چی؟؟...این جور که نیما میگفت مشکل داره و تا یه مدتی میخواد بمونه..میدونم اگه بیاد..نمیشه بیرونش کرد...بالاخره اگه مثه خود نیما مفت خور نبود که دوستش نمیشد....
سوگند میخواست بپیچه تو کوچه...چون از این جا مسیرش ار ماجدا میشد...دستشو اورد جلو و گفت:
_خب دیگه با اجازتون از اینجا من دیگه راه خودمو برم...ولی خاتون توام غصه نخور من مطمئنم حاجی قبول نمیکنه....
_خدا کنه...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,19, ساعت : 08:09 قبل از ظهر
7.



کلید و توی در چرخوندم...به محض باز شدنش با سر کفشم هلش دادم عقب و درو هم پشت سرم بستم ....رفتم سمت چپ حیاط که باغچه بود و شیر اب...کولمو گذاشتم زمین و شیر اب و باز کردم.....مشتی اب زدم به صورتم....نگاهم رفت سمت در ورودی خونه...از سمت راستش هشت تا پله میخورد به سمت بالا...چشمم خورد به پنجره های قهوه ایه طبقه بالا
...خودم رنگش کرده بوم...امکان نداره بذارم..
_چی امکان نداره گربه وحشی؟؟...واسه کی خط و نشون میکشی؟؟
سرمو برگردوندم ...نیما بود....حوصله شو نداشتم....کولمو برداشتم و راه افتادم سمت خونه...
نیما_بهتره بری عکسای خودتو رعنا رو که پیشاپیش زدی به دیوارای بالا برداری...چون عرفان دو روز دیگه وسایلشو میاره...
کولم و محکم تو دستم فشار دادم و برگشتم سمتش...اما برخلاف درونم ..سعی کردم ظاهرم مظلوم باشه...شاید کوتاه اومد و بی خیال طبقه ی بالا شد..
_نیما میشه اینقدر رو اعصاب من راه نری؟؟...خودتم میدونی بابا راضی نمیشه....چرا اذیتم میکنی با این حرفات...
نیما اومد سمتم و مقنعه امو کشید جلوی صورتم .... با خنده گفت:
_چه خودشم مظلوم میگیره...من که اذیتت نمیکنم دختر خوب...خودت داری هم خودت و هم بقیه رو اذیت میکنی...اومدن دوست من اینجا چه مشکلی داره؟؟
_چه مشکلی؟؟؟ ...نیما خودتم میدونی بالا مال رعناست
_حالا کو تا رعنا بیاد
_رعنا شیش ماه دیگه اینجاست...خودش گفت
_خب اگه اومد...خودم براش اون چند ماه و اتاق اجاره میکنم....چون عرفان احتمالا بیشتر بمونه...من که نمیتونم بیرونش کنم...مگه اینکه خودش بخواد بره...
_تو دوستت و به دختر خالت ترجیح میدی؟؟
معلوم بود دیگه حوصله ی جر و بحث نداره...چون داشت میرفت سمت خونه
نیما_ترجیح دادن نیست.. اون رو قول من برای اینجا موندن حساب کرده...
_کرده که کرده....به درک...برو بهش بگو قراره فامیلمون بیاد...
نیما_حاجی قبول کرده خاتون...توام داری بیخودی لج میکنی..بهتره باهاش کنار بیای...
کولم از دستم افتاد
_چی؟؟ حاجی قبول کرده؟؟...دروغ میگی..میخوای مثل همیشه حرصمو در بیاری..
نیما_باور نداری میتونی بری از خودش بپرسی..
دویدم سمت خونه ..کفشامو در اوردم و رفتم تو هال...حاجی رو به روی تلویزیون (یا به عبارتی همون TV ) نشسته بود...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,19, ساعت : 11:30 قبل از ظهر
8.



دویدم سمت خونه ..کفشامو در اوردم و رفتم تو هال...حاجی رو به روی تلویزیون (یا به عبارتی همون TV ) نشسته بود...
_بابا نیما چی میگه؟؟
حاجی_باز تو سلامتو خوردی؟
_سلام
رفتم رو به روی مبل...جلوی پاهاش نشستم..
_چی میگه نیما...شما قبول کردین؟
بابا سرشو گرفت سمت اشپزخونه و گفت:
_خانوم بی زحمت این سفره رو بنداز..
_حاجی ..جواب منو بده..یک کلمه است ..قبول کردین یا نه؟؟
_اره
همه ی انرژیم یه باره رفت...کجا ؟ ..نمیدونم...شونه هام افتاد ...بی حوصله بلند شدم و رفتم سمت اتاقم ..بدون اینکه لباسامو دربیارم....دراز کشیدم رو تخت...دستامو گذاشتم زیر سرمو زل زدم به سقف..ناراحت بودم...اما نه اونقدر که بزنم زیر گریه....کلا از ادمایی که اشکشون با هر چیزی در میاد و مثه بچه ها شروع میکنن به ونگ زدن بدم میاد...اما عصبانی بودم...چون هیچکس به فکر اومدن رعنا نبود..هیچکس نمیگفت زن مطلقه ای که داره با یه بچه ی کوچیک تو یه شهرستانی که مردمش فقط منتظرن پشت سر یکی حرف بزنن زندگی میکنه..به کمکشون نیاز داره...کسی که طعنه های خانوادشو نمیتونه تحمل کنه...چه برسه به مردم...نیما که فکرو ذهنش فقط اون دوستای بیخود تر از خودش بودن و قولای مسخره ای که بهشون میداد...حاجی هم که یه دفعه ای نمیدونم غیرتش رفت کدوم سرزمین...
_خاتون چرا اینقدر خودتو بی خودو بی جهت اذیت میکنی؟
مامان در اتاق و پشت سرش بست و اومد لبه ی تخت ..کنارم نشست..
دستمو از زیر سرم برداشتمو گذاشتم رو چشمام ..
_ولم کن مامان
دستمو از رو صورتم کنار زد و گفت
_وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن..
نگاهمو انداختم تو چشمای مامان و ناامید نگاش کردم..اگه میخواست میتونست حاجی رو پشیمون کنه
_مامان رعنا..
_رعنا چی خاتون؟؟ تو چت شده؟؟
_نذار بیاد...تو که میدونی اونجا مال رعناست..
_مگه نمیگی اومدن رعنا عقب افتاده؟
_بله ..من گفتم...ولی مامان نیما میگه یارو قراره بیشتر از شیش ماه اینجا بمونه
_حالا تو بذار بیاد شاید اصلا خودش زودتر خواست بره...شاید اصلا اینجارو دوست نداشت...شاید اصلا مشکلش زودتر حل شد ...شاید اصلا با ما کنار نیومد...هزار تا شاید دیگه...از الان زانوی غم بغل گرفتی که چی؟؟
_اینجارو دوست نداشته باشه؟؟ به درک که نداشت...میخوام صد سال سیاه خوشش نیاد مرتیکه الاغ
_خاتون درست حرف بزن..این هزار بار
پشتمو کردم به مامان و زیر لب گفتم:
_یک خونه ای نشونش بدم به ماه نکشیده دمشو بذاره رو کولشو گورشو گم کنه
_چی گفتی؟
_هیچی مامان... برو میخوام بخوابم ...ناهارم نمیخورم
مامانم که میدونست وقتی عصبانی ام نباید گیر بده بهم ...بدون هیچ حرفی از اتاق رفت.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,19, ساعت : 01:44 بعد از ظهر
9.


همونطور که دونه دونه مهره های تسبیح تو دستمو مینداختم و زیر لب صلوات میگفتم ... با کلی امید پیچیدم تو کوچه...در ظاهر که خبری نبود...اما در خونه نیمه باز بود...ته دلم خالی شد ..یعنی این پسره اساسشو اورده؟....قدمهامو سریعتر کردم و با دلشوره خودمو رسوندم جلوی خونه...تسبیح و گذاشتم تو جیب کیفم...سرمو بردم جلو و تو حیاط و سرک کشیدم...چیزی دیده نمیشد ..جز باغچه ...اصلا سمت راست خونه رو نمیتونستم ببینم ....بی خیال سرک کشیدن شدم و با یه بسم الله درو کامل باز کردم و پامو گذاشتم تو حیاط.
کف حیاط چند تا پلاستیک افتاده بود ... اروم راه افتادم سمت جلو...کنار پله ها هم یه مقدار کارتون روی هم جمع شده بود...نگامو از کارتونا گرفتم و رو مو کردم سمت در ورودی طبقه ی بالا..
نیما تو چهار چوب در وایساده و با استرس نگام میکرد..
_ پس بالاخره کرم خودتو ریختی نیما ..اره؟
جعبه ی دستشو گذاشت زمین و با چشماش به سمت حیاط اشاره کرد
_کی اومدی ابجی جونم ؟
بی توجه بهش رفتم جلو و پامو گذاشتم رو اولین پله..سرمو گرفتم سمت نیما و با فریاد گفتم:
_کار خودتو کردی ..اره ؟
تو چشمای نیما هم عصبانیت بود هم استرس...عصبی گفت:
_چی میگی خاتون؟ صداتو بیار پایین...
بقیه پله هارو رفتم بالا و بلند تر از دفعه ی قبل گفتم
_ من اگه این خونه رو ..رو سر تو و اون یابو خراب نکنم خاتون نیستم...حالا ببین کی بهت گفتم .
با عصبانیت برگشتمو خواستم برم داخل خونه ...اما همین که سرمو برگردوندم...چشمم افتاد تو یه جفت چشم مشکی که خیلی خونسرد نگام میکرد...
عصبانیت تو چشمام جاشو با تعجب عوض کرد...زل زده بودم بهش ...چشمای درشت مشکی ...ابروهای پر پشت و تا حدودی مرتب ..... یه صورت کشیده با یه چونه ی مردونه ....بینی متوسط و لبای خوش فرم...
_مشکلی پیش اومده نیما؟؟
دست راستشو برده بود تو جیب شلوارش و با ابرو های گره خورده سرتا پامو برانداز میکرد
این حرفش باعث شد نگاهمو از چشماش بگیرم و سرمو بندازم پایین
نیما خودشو رسوند به پایین پله ها
_نه چیزی نیست... وسیله ی دیگه ای هم مونده ؟
سنگینی نگاهشو حس میکردم...اما دوست نداشتم سرمو بگیرم بالا...دلم نمیخواست دوباره نگام بیفته تو چشماش ....صدای مردونه و محکمش به گوشم خورد
_اره...باید برم از خونه بیارم
نیما به سمت در راه افتاد و گفت:
_ پس بریم ...
انگشتام تو هم گره خورده بود....سرمو اوردم بالا...لحظه ی اخر نگاه تحقیر امیزی بهم انداخت و رو به نیما گفت:
_بریم
صدای بسته شدن درو که شنیدم... همونجا رو پله ها نشستم و به در بسته خیره شدم...پسره ی ایکبیری چه جوری نگام میکرد ...انگار داره رعیت سر زمینشو با نگاهش توبیخ میکنه...منم که معلوم نیست چه مرگم شده بود ...مثه بز زل زده بودم به قیافه ی نحسش...ای خدا ....اینجوری میخوام فراریش بدم؟...روز اولی که گند زدم رفت..
_خاتون ... کجا موندی تو ؟
کولمو از رو پله ها برداشتم و بلند شدم.. پله ها رو اومدم پایین و رفتم سمت خونه..
_اومدم مامان

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,20, ساعت : 02:26 بعد از ظهر
10.



تازه ظرفای شامو شسته بودم و داشتم دستامو خشک میکردم ...که مامان اومد تو اشپزخونه و شروع کرد به گرم کردن غذا..
_چیکار میکنی مامان؟ واسه کی غذا میکشی؟؟
_واسه اقا عرفان...بنده ی خدا تازه کارش تموم شده....هرچی میگم بیاین داخل یه چایی بخورین...یه لقمه غذایی...هی تعارف میکنه و میگه نه...گفتم پس واستون غذا میفرستم
اخمام ناخود اگاه رفت تو هم
_مگه اینجا رستورانه ....غذاش که دیگه به عهده ی ما نیست...همین که خونه دادیم بهش از سر شم زیاده ...پسره ی علاف
مامان مثل همیشه که حرف زیادی میزدم...به سمتم براق شد
_صدبار گفتم درست حرف بزن خاتون...در ضمن اقا عرفان علاف نیست...خودش خونه و زندگی داره...فقط واسه یه مدتی اومده اینجا...حالا هم به جای وایسادن ... بیا این سینی غذارو ببر براش
چشمام چهارتا شد..چـــــــــی....من ببرم...عمـــــــــرا
_امکان نداره...به من چه ...بده نیما ببره
اینو گفتم و از اشپزخونه اومدم بیرون....مامان با سینی غذا پشت سرم اومد و گفت
_تو یعنی نفهمیدی نیما هنوز نیومده...ندیدی سر سفره نبود...بعدم چه فرقی میکنه...تو و نیما نداره ..یه ظرف غذاست میبری میدی و برمیگردی..من که نمیتونم ببرم ...از صبح هزار بار از این پله ها رفتم بالا و اومدم پایین...از پا افتادم دیگه
_به هر حال من نمیبرم مامان...صبر کن نیما بیاد خودش میبره
حاجی_خاتون چادرتو سرت میکنی و سینی رو بدون هر حرف اضافه ی دیگه ای میبری بالا
بله دیگه....یعنی ما تا حالا حرف اضافه میزدیم ...ولی جواب بابا حاجی و کی میتونست بده.
حاجی_از این به بعدم بیشتر مراقب رفتارت باش دخترم...نمیخوام با همسایه ی جدید به مشکل بخوریم.
اوف...بمیری نیما با این دوستات...چادر و سرم کردم و سینی رو از مامان گرفتم ...همونجور که پله هارو میرفتم بالا ...اقا عرفان تازه وارد و هم زیر لب مورد عنایت قرار میدادم...پسره ی مفت خور...اینو گفتم و چند تا تقه به در زدم
_ چند لحظه ..
مرض چند لحظه ..خو بیا بگیر غذا رو بریم پی کارمون دیگه
هنوز جملم تموم نشده بود که در باز شد و اقا عرفان با یه شلوارک و یه لباس تو چهارچوب در ظاهر شد...معلوم بود لباس و همین الان تنش کرده ...چون تا وسط سینه دکمه هاش باز بود و سینه ی مردونه و هیکل عضلانیش میرفت تو جفت چشمام...اون سه تا دکمه اخرم که مثلا میخواسته ببنده اشتباه بسته بود...پس از این عشق باشگاهاست که میرن چند سال خودشونو میکشن و با هورمون و هزار تا کوفت دیگه هیکلای نخراشیده شونو گنده میکنن....بعدم دچار خود شیفتگی میشن و دیگه کیه که بتونه لباس تنشون کنه...
_تموم نشد؟؟
به خودم اومدم و تازه فهمیدم مثه این پسر ندیده ها یه ساعته که با چشمام رفتم تو یقش ....
_چی؟
دستاشو زده بود به سینش ...تکیه داده بود به چهار چوب در و با پوزخند نگام میکرد.. نگاهش مثل ظهر بود ....همونقدر سرد و تحقیر امیز ....یکی از چشماشو تنگ کردو یه ابروشو داد بالا
_دید زدن بنده
ای خاک بر سرت خاتون ...حالا فکر میکنه چه هیکلی داره...اخمامو تو هم کشیدم و سعی کردم حواسم باشه تا گند دیگه ای نزنم
_راستش چیزه...خب...اهان... اومدم غذا تونو...
_خیلی ممنون
پسره ی بیشعور....نذاشت جملم تموم شه...فکر کرده کیه...یه حالی من از تو بگیرم کیف کنی.
اومد جلو که سینی و از دستم بگیره ....اما هنوز دستش به سینی نرسیده ...سینی و ول کردم ...سریع خم شد ...ولی دیر شده بود.. افتاد... باز خوب شد به خاطر سینی ظرفا نشکست...والا صدا میرفت پایین...فقط همه ی برنجا پخش و پلا شد ...ظرف خورشم چپه شد رو پاش.
سرشو گرفت بالا و با عصبانیت تو چشمام نگاه کرد
حالا من مثل اون دستامو زدم به سینمو و با لحنی که میدونستم حرص درمیاره گفتم
_نـــــوش جونتـــــــون
بدون اینکه نگاش کنم ...راه افتادم سمت طبقه ی خودمون ...میدونستم هنوز داره نگام میکنه...حقت بود ...پسره ی از خود راضی ...این تازه اولشه...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,20, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
11.



برای بار هزارم شروع کردم به ورق زدن کتاب زیست...نمیدونم اینم چه عادتی بود من داشتم ....یه خط میخوندم..دوباره ورق میزدم ببینم چقدر مونده.....کوفتی ام هرچی میخوندم کم نمیشد... کتاب و بستم ...یه نفس عمیق کشیدم و پاهامو دراز کردم ...دستامم تو هم قلاب کردم...چند بار به بدنم کش و قوس دادم ...چشمامو بستم و با انگشتام شروع کردم به مالوندن چشمام...هنوز تازه یه فصلشو خونده بودم ...دوتای دیگه اش مونده بود....باید این درس مسخره رو هرجور شده تا شب تموم میکردم....وای شب و بگو....کی حوصله ی مهمونی رفتن داره ....ای خدا ... وسط سال تحصیلی هم دست از این دوره گرفتن هاشون برنمیدارن....بازم خانواده ی مامان که یه خاله بودن و یه دایی ...تازه تو شهرستان زندگی میکنن و کاری به کسی ندارن...اخه حاجی اینم خانواده است تو داری.. یکی نیست بهشون بگه هنوز یه هفته بیشتر از سیزده بدر نگذشته...تازه همدیگرو دیدین بابا....گوشی کنار دستمو برداشتم...ساعت هفت بود....وقتی نمونده بود ... از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون .... بی خیال ..بقیه شو میبرم خونه ی عمو میخونم ...ولی خودم خوب میدونستم تنها کاری که اونجا نمیکنم ..همینه.
مامان مثل همیشه که با تلفن حرف میزد...رو زمین نشسته بود ...گوشی رو هم از روی میز تلفن برداشته و گذاشته بود کنار خودش... سیمشم تا اخرین حد ممکن کشیده بود...طوری که هر لحظه امکان داشت سیم جر بخوره....اخرم ما دلیل پدر کشتگی مامان و با صندلی کنار تلفن نفهمیدیم....
مامان_ خودتم میدونی که مثل خاتون برام عزیزی..هر موقع هم که بیای رو تخم چشم من و حاجی جا داری...ولی اگه میبینی اصرار میکنیم ... به خاطر خودت و اون طفل معصومه...میگیم شاید اگه دل از اونجا بکنی و بیای ....حال روحیت بهتر بشه.
مسیر رفته به سمت اشپزخونه رو برگشتم ...رفتم رو به روی مامان و با چشم و ابرو ازش پرسیدم کیه؟
مامان دستش و جلوی تلفن گرفت و اروم گفت :
_رعنا
سرمو بردم تو گوشش و گفتم:
_ درباره ی مستاجر که چیزی بهش نگفتی
مامان دو بار سرشو به نشونه ی نه تکون داد....با خوشحالی گفتم
_خب خاله و خواهر زاده...بسه حرف زدین...مامان گوشی و بده به من
مامان_اره رعنا جان....خاتون اینجاست.. سلام میرسونه...میخواد باهات حرف بزنه... اگه کاری با من نداری... گوشی و بدم بهش.
_.....
_باشه حتما..پس از من خداحافظ
گوشی و با عجله از مامان گرفتم و همونجا رو زمین نشستم
_سلام رعنا جونم
_سلام از ماست دختر خاله....
_خوبی رعنایی ؟ ...سمیرا خوبه؟
_مرسی خاتون جان ...ما خوبیم...تو چطوری؟
_منم بد نیستم..چه خبر؟
_سلامتی...تو چه خبر ؟ کم پیدا شدی ؟
_وای رعنا دست رو دلم نذار که خونه... هرچی میکشم از این درس و مدرسه است
صدای خنده ی رعنا تو گوشی پیچید
_توام که کشته مرده ی درس و مدرسه
منم خندیدمو گفتم
_اره خب...این که مسلمه.
رعنا_ فقط نمیدونم چرا شب امتحان کشته مرده اش میشی...از عشق درسم که دیگه تا صبح خواب نداری.
بیچاره رعنا راست میگفت...همیشه شب امتحان مجبور بودم هرچی که از اول سال بچه های کلاس خونده بودن و یاد بگیرم...اما هنوز دوساعت نشده... با کله می افتادم روی کتاب و خر و پفم بلند میشد...
گوشی و دادم به دست دیگمو با خنده گفتم:
_کم مسخره کن دختر .... بالاخره معلوم نشد کی میخوای بیای؟
خنده اش قطع شد ..با صدای ارومی گفت:
_ نه خاتون...فکر نکنم زودتر از شیش یا فوقش پنج ماه دیگه بتونم بیام.
نفسمو با یه فوت دادم بیرون
_عیبی نداره ... مهم اینه که بالاخره بیای.
تلفنو که گذاشتم.....همونجا نشستم و به اومدن رعنا فکر کردم....چرا کارای اومدنش هی پیچ میخورد....چرا با همه تلاشی که میکرد نمیتونست بیاد.... دقیقا چهار ماه شده که تصمیم گرفته بیاد ...ولی هر دفعه یه مشکل میفته جلوش...الانم که میگه پنج یا شیش ماه دیگه....تا اونموقع هم احتمالا این پسره هنوز اینجا باشه....اونوقت اگه رعنا بیاد چی؟....حتما نیما خان زحمت میکشن و براش خونه اجاره میکنن ... که بازم ما مجبوریم قیافه ی عبوس عرفان و تحمل کنیم....ولی من نمیذارم اینجوری شه....باید هرجور شده تا اونموقع با پای خودش از این خونه بره...هرجور شده.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,21, ساعت : 08:23 قبل از ظهر
12.


با حرص دستگیره ی پراید قراضه ی نیما رو میکشیدم و زیر لب غر میزدم:
_صدبار گفتم حاجی یه ماشین بخر...تا مجبور نباشیم سوار این قراضه شیم...
کیفمو گذاشتم رو صندلی کنارمو یه بار دیگه دستگیره رو با دو دستم کشیدم...باز نشد که نشد
_ای بابا....خب یکی بره درو از بیرون باز کنه..
نیما دستشو گذاشت رو سقف ماشین و با خنده درو باز کرد...کیفمو از رو صندلی کشیدم و پیاده شدم...رو به روی نیما وایسادم..چون قدش بلند بود سرمو گرفتم بالا
_خدایش اینم ماشینه تو داری ؟
با صدای پر از شیطنتی گفت
_باور کن هر وقت تو میشینی توش درش گیر میکنه...نمیدونم چه حکمتیه
_اخه چرا عوض نمیکنی این فرقونتو؟
_ فقط تو باهاش راه نمیای لجباز...والا سالاریه واسه خودش...
با گفتن این جمله دستشو کشید روی سقف و رو به من که با تمسخر نگاش میکردم چشمک زد
کیفو انداختم رو دوشم و مانتوی قهوه ای تیرمو با دستام صاف کردم...روسری کرم قهوه ای روی سرم و مرتب کردم ...بی خیال از کنار نیما گذشتم و زیر لب گفتم
_واقعا احمقی
نشسته بودم رو مبل و همونجور که خیار دستمو با پوست گاز میزدم ...جواب اس نهالم میدادم ...مهمونی مثل همیشه به دو دسته تقسیم شده بود...عمو و و زن عمو ها با هم مشغول صحبت بودند... دختر عمو و پسر عمو هم با هم ...عمه جونم که به عصای چوبیش تکیه داده بود و با اقتدار از پشت عینک نظارت میکرد...به جمع جونای مجلس نگاه کردم...نیما و پسر عموم سعید طبق معمول دوره گرفته بودن..
سارا هم بین پریسا و پرنیان..دخترای عمو محسن نشسته بود و هر چند دقیقه با گفتن یه چرتی داداشش رو همراهی میکرد...نمیدونم چرا با این که خودم اهل شوخی و خنده بودم هیچ وقت تحمل لوده بازی هاشونو نداشتم.
_باز که تنها نشستی؟
سرمو برگردوندم...پسر عموم علی بود...همسن نیماست .... ولی اخلاقش صدوهشتاد درجه با نیما فرق داره... بر عکس نیما همیشه رفتارش سنجیده است...دقیقا نقطه ی مقابلشه...اما مثل داداشم دوسش داشتم ...اونم همیشه مثل یه برادر حمایتم میکرد...البته شاید من اینجوری فکر میکردم ...ولی هرچی که بود عاشق اخلاقش بودم...با اقتدار و با شعور...اصلا با نیما و سعید قابل مقایسه نبود.... یه سیب از توی ظرف رو به روم برداشتم و گفتم:
_میدونی که اینجوری راحت ترم
گازی به سیبم زدمو با لبخند نگاش کردم...
علی_تو هنوز بزرگ نشدی؟..چند بار گفتم میوه رو با پوست نخور خاتون خانوم؟
شونه هامو انداختم بالا
_عادته دیگه علی اقا...
خندید..البته خنده که نمیشه گفت ...بیشتر شبیه لبخند بود ...ولی مثل همیشه با وقار ....هیچوقت یادم نمیاد قهقهه زده باشه ... حتی با صدای بلند حرف بزنه...یا مثل برادرش سعید دهنشو اندازه ی غار باز کنه....سرشو انداخت پایین و همون لبخندم از لبش محو شد ...بعد از چند ثانیه نگاه کرد تو چشمام و جدی تر از همیشه پرسید
_یعنی ادم به هر چیزی که عادت کنه دیگه نمیتونه ترکش کنه؟
حس کردم تو چشماش اضطراب و ترسه...نگاش مثل همیشه نبود...شاید یه جورایی نا امیدی توش بود...شایدم استرس.
_اره خب...ممکنه...یعنی....راستش منم نمیدونم
چیزی نگفت ..فقط نگام میکرد...نگاه مستقیمش نمیذاشت راحت باشم...تو جام جا به جا شدم و گفتم
_چیزی شده علی؟
منتظر بودم حرفی بزنه ...ولی به جاش صدای سعید و شنیدم
_شما دو تا جزامی کی میخواین دست از گوشه گیریتون بردارین اخه؟...پاشین ...بیاین تو جمع ...روابط اجتماعیتون خوب شه...یه کم اداب معاشرت یاد بگیرین..
علی با یه ببخشید بلند شد و رفت سمت راه پله ها...میدونستم میره اتاقش..
منم پامو انداختم روی پای دیگم و با خونسردی رو به سعید گفتم
_لال شو پسر عمو

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,21, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
13.



مثل هر روز سر کوچه وایساده بودم و نهال و زیر لب فحش میدادم...نگاهی به ساعتم کردم...یه ربع میشد که منو اینجا کاشته بود...ای بمیری نهال که از دست تو نهال زیر پام سبز شد.
برای بار صدم ته کوچه رو نگاه کردم...دیدمش... چونه ی مقنعش رفته بود کنار لپش ... مثه بچه دبستانی ها کولشو رو زمین میکشید و می دویید...خندم گرفت ... سوگند بیچاره راست میگفت نهال با دستاش میدوه ...
نهال _ به چی میخندی؟
_به تو
نهال_تو غلط میکنی
_خودمونیما...ولی جدا مثل غورباقه میشی وقتی میدویی
نهال_زهرمار
با خنده دستشو کشیدم و گفتم
_راه بیفت که دیره
نهال انگار که چیزی یادش اومده باشه ..با عجله پشت سرشو نگاه کرد و گفت
_اره بریم
مشکوک میزد...مثه ادمایی که میخوان مچ بگیرن نگاش کردم
_کسی دنبالت بود؟
خندید
نهال_کثافت چند بار گفتم اون چشای بی صاحابتو تنگ نکن...طفلک نیما حق داره بهت میگه گربه وحشی...
_وحشی عمته
_بیسواد این وحشی با اون وحشی فرق داره...البته تو غصه نخور ..هردوش شامل حال تو میشه...چون تو همه جوره وحشی تشریف داری ... فقط چنگ میندازی.
_بحث و نپیچون نهال...نگفتی کی دنبالت بود؟
نهال_ اگه گفتی
_خر نکن خودتو ...بگو دیگه
_نچ...حدس بزن
_نهال میگی یا بزنم لهت کنم همینجا؟
_میگم وحشی هستی نگو نه....ولی عیب نداره ...خودم میگم...اصغر پشت مو
زدم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...
نهال دورو برشو یه نگاه انداخت و همونطور که منو دنبال خودش میکشید گفت
_کوفت...صداتو بیار پایین ...ابرومونو بردی تو محل...
دستمو گذاشتم جلوی دهنم...ولی هرچی سعی میکردم نخندم بدتر میشد..
نهال_خاتون به چی میخندی اخه؟
با خنده گفتم
_اصغر...پشت ..مـــــــــو....اون هنوز زنده است؟
نهالم خنده اش گرفته بود
_اوهو...اینو باش...میگه هنوز زنده است...خبر نداری از قبل عید چه پیشرفتی کرده....صبح با موتور گازی افتاده بود دنبالم...موهای فرفری شو صاف کرده بود...اون دستمال یزدیشم انداخته بود رو دوشش...
نهال دوباه اطرافشو نگاه کرد و سرشو اورد نزدیکم...
نهال_یه چیزی بگم از خنده بترکی
_بگو
نهال_ اسکل با موتور اومده کنارم... میگه صبح بخیر ابجی
اینو که گفت دوتا دستمو گرفتم روی شکمم...سر جام وایسادم و با صدای بلند میخندیدم.. هر وقت اسم این پسره رو میشنیدم ...خندم قطع نمیشد
نهال اینبارم منو دنبال خودش کشید
_بمیری دختر ...اخه ادم اینقدر جلف...یواش تر بخند خب ...
ابروهاشو داد بالا و گفت
_فردا میگن دختر حاج محمد دیگه دیگه ها...
حالت صورتش که شبیه مامان بزرگ خدابیامرزم شده بود..خنده مو شدید تر میکرد
نهال پشت سرشو نگاهی انداخت و عصبی گفت
_خاتون راه بیا دیگه..الان سر و کله ی اصغر جون پیدا میشه..اونوقت من میدونم و تو
قدمهامو سریعتر کردم و گفتم:
_اره بریم تا نرسیده... نمیخوام خاطرخواهای خزت بیفتن دنبالمون...ابرو دارم من..اینو گفتم و دوباره زدم زیر خنده....
نهال_فعلا که جاش نیست ..بذار برسیم مدرسه ی خراب شده...حالیت میکنم

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,22, ساعت : 02:24 بعد از ظهر
14.



همین که مطمئن شدم دبیر زیست نشست رو صندلیش...دوباره سرم و بردم جلو و برگه ی سوگند و از بالا تا پایین نگاه کردم...شاید تو این ده دقیقه یه چیزی به اون مغز گچیش رسیده باشه ....ولی دریغ از یه تست ... سفید سفید بود....باز وضع خودم بهتر بود...لااقل دوتا رو زده بودم...ای خدا بگم چیکارت کنه چاقالو...اخه اینا هم سواله ...رفته تست کنکور سراسری اورده واسه من...اخ که چه دردی میکشم ....کتاب جلو روم بازه ها...ولی هیچی نمیتونم بنویسم...گور به گور شی با این امتحانت...دوباره کتاب زیر دستم و ورق زدم...ولی مهارت تقلبی هم که داشتم به کارم نمیومد...همه ی سوالات مفهومی بود...همچنان داشتم تقلا میکردم ...شاید بشه یه چیزی از تو کتاب پیدا کنم ..دوتا تست دیگه بزنم .
نهال_گشتم نبود ...نگرد نیست
با عجز نگاش کردم... بی خیال داشت ادامس میجویید...
_بابا یه حرکتی بکن جون من....
خودشو پشت نفر جلوییش قایم کرد ... برگشو گرفت سمت من و شونه هاشو انداخت بالا...فقط یه سوالو زده بود....خنده ام گرفت...به خودم امیدوار شدم...
_نیازی ...
فامیلی مو که از زبون دبیر شنیدم سرمو انداختم رو برگه ی سفیدم و شروع کردم به شمردن تستای نزده.
دبیر_نکنه همه تستارو زدی که میخندی؟
اره زدم ...همه رو... اونم چه زدنی...همچین زدم که سیاه و کبود شدن.
دبیر_با توام نیازی؟....چرا میخندی؟
با عصبانیت برگمو برداشتم ...رفتم رو به روی میزش و برگه رو انداختم جلوش....
_راستش سوالاتتون مثل همیشه خیلی اسون بود...اینه که از شدت خوشحالی نتونستم احساساتمو کنترل کنم .
صدای خنده ی بچه ها بلند شد...همشون میدونستن سوالاتش تو کل مدرسه به سختی مشهوره...همیشه مفهومی بود...تستای سراسری رو کپی میکرد...دستامو بردم تو جیب روپوشم و با بی خیالی از کلاس اومدم بیرون... همونجا تو سالن رو زمین نشستم و سرمو تکیه دادم به دیوار..کاش زودتر ناقوس ازادی و میزدن تا میرفتم خونه....دلم نمیخواست تنها باشم...سوگند که همیشه تا اخر جلسه از سر جاش بلند نمیشد...طفلک منتظر امدادهای غیبی بود...ولی میدونستم نهال بعد از من برگشو میده...شروع کردم به شمردن..یک...یک و نیم ....دو....دو ونیم...هنوز سه رو نگفته بودم که در کلاس باز شد..
نهال_من که قهوه ای زدم رو برگه و دادم دستش...
_اه ...ولش کن...حرفشم نزن... گند زدم...
نهال کوله هامونو که با خودش اورده بود..گذاشت رو زمین...مانتو شو داد بالا و خودشو کف سالن پهن کرد...
نهال_امتحان فردا رو میخوای چیکار کنی؟
سرمو از دیوار برداشتم و با دهن باز نگاش کردم..
_مگه فردا هم امتحان داریم؟
نهال_فیزیک
_وای...خاک دو عالم به سرم...چیکار کنم ؟
نهال_میخوای چیکار کنی..میتمرگی مثه بچه ادم تمرینهای دفترتو مطالعه میکنی...از همونا میخواد امتحان بگیره...
_کدوم تمرینای دفتر...من اصلا دفتر فیزیک دارم؟؟
نهال_پس واقعا خاک بر سرت...بازم خودم که دیروز دفتر سوگند و گرفتم تمریناشو کپ زدم.
دستامو انداختم دور گردنش و ازش اویزون شدم...
_الهی که من قربون دوست خوبم برم...الهی فداش بشم که میخواد دفترشو بده به من بنویسم..
نهال دستامو از دور گردنش باز کرد و با یه اخم مصنوعی گفت
_خاطرخواهای من خزن دیگه..... اره؟؟
خندمو قورت دادم
_کی همچین غلطی...نه... یعنی کی همچین حرفی زده عزیزم؟
نهال_یه الاغ
_الاغ تویی و ...
نهال_چی؟...الاغ کیه؟..هان؟؟
نفسمو دادم بیرون...
_هیچی عزیزم... الاغ منم...حالا اون دفتر کوفتی تو میدی یا نه؟
صدای زنگ بلند شد...کولمو از رو زمین برداشتم و به سمت در خروجی سالن راه افتادم
_نمیخواد اصلا ...بخوره تو سرت
نهالم دنبالم راه افتاد
نهال_باز سگ شد..کجا میری؟.... بابا وایسا سوگند بیاد...
دستمو تو هوا براش تکون دادم...که یعنی برو بابا
نهال_اخه وحشی ..من الان دفتر بهت بدم تو کی میخوای بنویسی؟....تا فردا دو فصلشم نمیتونی تموم کنی..
سرجام وایسادم و با یه لبخند فاتحانه رو پاشنه ی پام چرخیدم...
_پس پاشو بیا خونه ما با هم میخونیم...
نهال کولشو برداشت و مثه گونی انداخت رو دوشش
چیکار کنیم دیگه...خراب رفیقیم

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,23, ساعت : 09:32 قبل از ظهر
15.



یه نگاه سرسری به کتاب فیزیک توی دستم انداختم...مثل روز اولش نو بود...انگار که تو این چند ماه دست نخورده بود...بی حوصله انداختمش رو زمین....گوشی رو برداشتم و شماره ی نهال و گرفتم...بعد از دوتا بوق صداش تو گوشی پیچید..
نهال_سر کوچه ام
_اکی...منتظرم پس
گوشی و پرت کردم روی کتاب ....دستامو گذاشتم پشت سرم و چشمامو بستم
_خاتون جان ...من میرم خونه ی خانم صالحی...شنیدم بنده ی خدا مریضه...برم یه عیادتی بکنم ...زود برمیگردم...
بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم
_باشه مامان...فقط در حیاط و نبندی ....نهال الان میرسه...
_باشه مادر
در خونه ام معضلی شده بود واسه ما....ایفون خونه که هفت روز هفته خراب بود...دردسر داشتیم باهاش...نیما خان مثلا میخواسته درستش کنه ...بدتر گند زده بود بهش ...اخه یکی نیست بگه تو که بلد نیستی واسه چی تعمیر کار میشی....جوری درستش کرده که یا صدا نمیاد...یا صدا نمیره...یا در باز نمیشه ...یا وقتی باز میشه دیگه بسته نمیشه... که در همه ی حالات ته تغاری خونه مجبوره بره در و باز کنه....با صدای تقه ای که به در ورودی خونه خورد...چشمامو باز کردم و از سر جام بلند شدم....شلوارکمو کشیدم بالا و از اتاق
اومدم بیرون..میدونستم نهاله...درو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به پشت در بندازم گفتم :
_بیا تو
راه افتادم سمت اشپزخونه...تا تغذیه های لازم و برای چند ساعت مطالعه ی مداوم بردارم...اول از همه دوتا چایی میچسبه...
_چایی میخوری یا قهوه...؟..قهوه که نداریم...میدونی که این چیزا واسه حاجی فرنگیه... پس چایی برات میریزم..
استکانا رو گرفتم جلوی سماور و دوتا چایی خوشرنگ ریختم...سینی و برداشتم و برگشتم سمت پذیرایی...هنوز پامو از اشپزخونه بیرون نذاشته بودم که سر جام خشکم زد..
عرفان با یه ظرف تو دستش وسط هال وایساده بود و نگام میکرد...تو شوک بودم ...نمیتونستم عکس العملی از خودم نشون بدم... زل زده بودم بهش...اونم انگار تو همین حال بود ...چون چشم ازم بر نمیداشت....بعد از چند ثانیه تونست به خودش بیاد و سرش و بندازه پایین...نگاهی به ظاهرم انداختم....شلوارک مشکی...تیشرت مشکی استین کوتاه که طرح یه عروسک برجسته قرمز روش بود....موهامم که خرگوشی بسته بودم از دو طرفم اویزون بود... یعنی بدبخت شدم...ابرو و حیثیتم رفت...
با صدای ایفون دست از برانداز کردن خودم کشیدم...سرمو اوردم بالا...رفته بود...اصلا واسه چی اومده بود..؟
به در ورودی خونه نگاه کردم ... نهال سلانه سلانه داشت می اومد سمتم
_نگو که عرفان همین خوردنیه بود؟
شوک زده فقط نگاش کردم....
نهال_چته خوب؟؟...از حق نگذریم جیگری بود واسه خودش...از اونا که باید به سیخ بکشیشون...
با سینی تو دستم نشستم رو زمین ...یعنی با خودش چه فکری کرده؟...وای خدا
نهال کنارم نشست
_این چه استقبالیه...واسه چی وا رفتی..؟
جوابشو ندادم
نهال_بابا چت شده دختر .... تو که کشتی منو...
_بیچاره شدم نهال
با ترس پرسید
_چی شده خاتون...اتفاقی افتاده؟....کسی طوریش شده؟
نگاهی به اطراف خونه انداخت...
نهال_اصلا تو چرا تنهایی؟..مامانت کجاست...چیزی شده؟...تو که جون به لب کردی منو..
میدونستم جوابشو ندم ...همینجوری به چرند گفتنش ادامه میده
_نه کسی طوریش نشده...
نهال_پس چی شده...تو واسه چی رنگ ماست شدی؟
_عرفان
نهال_عرفان چی؟
_وای
نهال_عرفان وای؟؟...یعنی چی؟
_وای .. وای خدا ...ابروم رفت..
نهال_یعنی چی اینا...چی میگی تو؟
با دستش محکم زد رو پاش
_حالا فهمیدم...نکنه عرفان اینجا بوده... کارای وای وای کرده...ابروت رفته...هان؟
تیز نگاش کردم...نیشش تا بنا گوشش باز شد.... با خنده گفت:
_خب راست میگم..هی وای وای میکنی....میگم نکنه خودتم وای وای شدی...اون بنده خدا هم همچین میدوید طبقه ی بالا که انگاری جن دیده بود...نگو یه گندی زده..
بلند شدم و رفتم جلوی پنجره...نگاهی به حیاط انداختم...خبری نبود...
نهال_بالاخره میگی چی شده؟
پرده رو کشیدم و رفتم سمتش
_بعدا برات میگم...فعلا بریم سر وقت کتاب فیزیک....اون واجب تره

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,24, ساعت : 02:36 بعد از ظهر
16.



رو پله ها نشسته بودم ...ساندویچی و که مامان برام درست کرده بود گاز میزدم و همزمان بندای کتونی هامو هم میبستم ... یه نگاه به ساعتم کردم هنوز ده دقیقه وقت داشتم...بلند شدم و از سه تا پله ی جلوی خونه اومدم بالا...پام که رسید به حیاط صدای پچ پچ از طبقه ی بالا شنیدم....مارپل شدم و گوشامو تیز کردم....صدای خودش بود....انگار که داره با کسی بحث میکنه....نکنه اقا عرفان دختر اورده باشه...تو همین فکرا بودم که دادش بلند شد
_همین که گفتم...دیگه نمیخوام چیزی بشنوم
بابا جذبه...کشتی طرفو.....سه تا پله ی رفته رو دوباره برگشتم...پنج دقیقه دیگه وقت بود..میتونستم با خیال راحت گوش وایسم
عرفان_خودت خواستی مهسا...پس برو زندگیت و بکن
صدای دیگه ای نمیومد .... نکنه داره با تلفن حرف میزنه... عجب ای کیوئی هستم من...دوتا پله رو اومدم بالا و از کنار نرده ها سرک کشیدم... موبایلش کنار گوشش بود و عصبی دست میکرد تو موهاش...پشتش به من بود و نمیتونست منو ببینه...به خودم جرات دادم و پله ی دیگه رو هم با احتیاط اومدم بالا.... هنوز پام و زمین نذاشته بودم که فریاد زد
_دست از سرم بردار ..
همزمان با این جمله برگشت و منو که مثل مترسک وایساده بودم نگاه کرد...دست و پامو گم کردم..
_چیزه...ببخشید..نشنیدم..یعنی.. .
سعی کردم خونسرد باشم و طبیعی رفتار کنم ...یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
_راستش...
گوشی و گذاشت تو جیبش ....پله هارو اومد پایین و رو به روم وایساد....انگشتشو گرفت طرف صورتم و چشماشو تنگ کرد...
_تو...
تا خواست دهن باز کنه گوشیش زنگ خورد...با عصبانیت موبایل و از جیبش در اورد و یه نگاه به صفحش انداخت...با دیدن شماره اخماش رفت توهم...
_لعنتی
اینو گفت و بدون اینکه حتی دوباره نگام کنه ...یا حرفی بزنه...از خونه زد بیرون...
وا..!!...این چش بود...؟؟...من که نخواستم حرفاشو بشنوم....یعنی خواستم ....ولی خودش داد و بیداد راه انداخته بود...شنیدم دیگه....شونه هامو انداختم بالا و از خونه اومدم بیرون...سر کوچه وایسادم تا مثل هر روز منتظر نهال بمونم....میدونستم دست کم یه ربع و اینجا علافم...بی خیال ته کوچه رو نگاه میکردم که بر خلاف حدسم نهال پیچید تو کوچه....ولی مثل هر روز تنها نبود...به قول خودش اصغر جون هم کنارش بود....دیدن خودش مثل شنیدن اسمش منو به خنده نمینداخت...بر عکس اخمامو میبرد تو هم...با اون موتور لگنش قدم به قدم کنار نهال راه می اومد ...از همین فاصله هم میتونستم تشخیص بدم داره کنار گوشش ویز ویز میکنه.....نهال با سرعت راه میرفت ...سرش چسبیده بود به سینش و چشم از زمین بر نمیداشت..میدونستم چه حالی داره الان...با عصبانیت چند قدم رفتم جلو....فاصلمون کم شده بود....تا دید دارم بهشون نزدیک میشم ...سر موتورشو چرخوند.... دور زد و راه اومده رو برگشت....نهال با قدمهای بلند و سریع خودشو رسوند به من...
_سلام
دستش یخ یخ بود....
_این پسره چی میگفت؟
پوفی کرد و با حرص گفت
_باور کن دیوونم کرده ....دلم میخواد کلشو بکنم...رفته مثل زمان دوشنگول شاه نامه نوشته برامن...هی هرروز اون تیکه کاغذ و میگیره دستش میاد ابروی منو میبره....
_میخوای به نیما بگم بیاد ردش کنه؟
نهال_نه بابا ...خودش خسته میشه بالاخره...راه بیفت که سوگند منتظره.

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,25, ساعت : 08:48 قبل از ظهر
17.



بسته ی خالی پفک و به زور چپوندم تو پلاستیک و چیپس سرکه رو باز کردم....یه دونه گذاشتم دهنم و با ذوق زل زدم به تلوزیون.. تا بقیه ی کارتون تام و جری رو نگاه کنم....مامان که پشت سرم نشسته بود و سیب زمینی خلال میکرد...کلافه گفت:
_خاتون اونقدر نرو جلوی تلوزیون ....چشمات ضعیف میشه...اون هله هوله ها رو نخور....پوستشم ننداز دور خونه.....تقصیر نیماست که هر دفعه میاد یه پلاستیک پر میکنه واست میاره....مگه بچه ای که باید هر حرفی رو چند بار بهت بگن...کی میخوای بزرگ شی من نمیدونم...
ده سانت اومدم عقب....شاید خیال مامان راحت شد که چشمام ضعیف نمیشه و دست از غر زدن برداشت....ولی هنوز پنج دقیقه نگذشته دوباره شروع کرد :
_به جای کارتون دیدن بیا کمک کن شام درست کنم...شب مهمون داریم...
سرم چرخید سمت مامان
_ کدوم مهمون؟
مامان_ به عرفان گفتم شب برای شام بیاد پایین
چه صمیمی.....عرفان....اون علاف که دیگه مهمون نیست...
مامان_چی میگی خاتون
_هیچی مادر من...میگم ایشون که دیگه مهمون نیستن ....غذاشو که هر وعده براش میبریم بالا....حالا اگه بیاد پایین همون غذارو بخوره مهمون نمیشه....کارو زندگی که نداره....بیست و چهار ساعته تو خونه است....غذاشو دیگه خودش درست کنه...چلاق که نیست....کم مونده لقمه بزاریم دهنش ....
مامان_ تو چرا با این پسر نمیسازی؟
بسته ی نیمه پر چیپس و برداشتم و راه افتادم سمت اشپزخونه تا با بقیه ی اشغالا سرازیرش کنم تو اشغالی
_واسه اینکه بدم میاد هر ادم مفت خور و بیکاری رو تو خونتون راه میدین....اصلا یه بار رفتین پرس و جو کنین ببینین این اقا کیه..؟ چی کاره است...؟..از چه خانواده ایه...؟ واسه چی خونه زندگیشو ول کرده و اومده اینجا وبال گردن ما شده...؟؟ رفتین...؟؟ د نرفتین دیگه.......به هر پاپتی که نمیشناسینش خونه اجاره میدین...اینه که عصبانیم میکنه...
مامان سینی سیب زمینی هاشو برداشت و اومد تو اشپزخونه
_تو از کجا میدونی نمیشناسیم....قبل از این که وسایلاشو بیاره....رفته مغازه با بابات حرف زده ... گفته میخواد یه مدتی از خانواده اش جدا باشه و تنها زندگی کنه....
_خب ازش پرسیدین واسه چی ؟ اصلا کارش چیه..؟ خانواده اش کین...؟
مامان_پدرشو که حاجی دورا دور میشناسه....مثل بابات مغازه داره ...... تلوزیون و ظبط و این چیزا...وسایل چی بهش میگن...
_فروش لوازم صوتی
مامان _اره همون....اینم یکی از شعبه هاش و میچرخونه...
نشستم روی صندلی و تکیه دادم به میز نهار خوری
_پس هنوزم از جیب باباش میخوره
مامان_ این چه حرفیه دختر...وقتی پدرش دو تا مغازه داره....به جای اینکه یکی و بده دست غریبه....میده دست پسر خودش....اونم اونجا رو اداره میکنه پولشو میگیره....اگه اینجوری باشه باید به نیما هم بگن پولش از جیب باباشه.... چون اونم کنارحاجی کار میکنه...
_مگه نیست....؟؟ ....اونم یه مفت خور مثل این..
مامان_ چی؟
_هیچی...نگفت واسه چی میخواد دور از خانواده اش باشه...؟
مامان یه بار دیگه سیب زمینی های توی ماهیتابه رو بهم زد....شعله ی گاز و کم کرد و اومد رو به روی من نشست
_والا منم نمیدونم...به حاجی هم چیزی نگفته.....ولی اونجور که نیما به بابات گفته بود...مثل اینکه قبلا با دختر خالش نامزد بوده.....یک سال و نیم باهم بودن....تا چند وقت پیش که دختره به خاطر پسر عموش این و ول میکنه...اینه که زیاد حال خوشی نداره طفلک...
دستام و زدم زدم زیر چونه و به مامان خیره شدم
_بعد از یک سال و نیم فهمیده پسر عمو شو میخواد...؟؟
مامان_چی بگم مادر .... جوونای حالا تکلیف خودشونم نمیدونن....میبینی که پسر مردم الکی خونه نشین شده....
_یعنی به خاطر همچین مساله ی کوچیکی قید کار و زندگیش و زده ..؟
مامان_واسه تو کوچیکه دخترم....تو که از دل اون بنده ی خدا خبر نداری...سخت بوده واسش نامزدش به خاطر یکی دیگه ولش کنه...
از جام بلند شدم و در حین بیرون اومدن از اشپزخونه گفتم
_ما که نمیدونیم...حتما حقش بوده....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,26, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
18.



رو تختیمو انداختم روی زمین و با یه خمیازه ازتخت اومدم بیرون....دستامو تو هم قلاب کردم و بردم بالای سرم .....تا اخرین حد ممکن رو به بالا کشیدم و با گفتن یه اخ بلند انداختمشون پایین... حس کردم همه ی دردا رفتن بیرون...دستامو مشت کردم ..... دوبار زدم به سینم و با خوشحالی داد زدم
_زنده باد هرچی صبح جمعه است
نیما سرشو اورد تو اتاق و با خنده گفت:
_به صبحش که نرسیدی خواهرم....لااقل ظهرشو دریاب...
نگاهی به ساعت کنار تختم انداختم....یک و نیم ظهر و نشون میداد....
_خب عیبی نداره...ظهر شو عشق است...
خودم با سر حرفم و تایید کردم....راه افتادم سمت در و از اتاق اومدم بیرون.....دست و صورتمو شستم و مثل یه دختر خوب رفتم تو اشپزخونه .....مامان داشت سالاد درست میکرد... نزدیکش شدم و یه تیکه کاهو از توی ظرف برداشتم
_مامان جونم چطوره....؟
مامان اخم بامزه ای کرد
_ناخونک نزن.....بدم میاد
خندیدم و یه کاهوی دیگه برداشتم
_الهی فداش بشم که از ناخونک بدش میاد
مامان_ به جای اینکه هی دستت و بکنی تو ظرف سالاد برو اون سیخای گوجه رو که گذاشتم روی کابینت ببر توی حیاط .....بده به نیما..
با خوشحالی دستامو به هم زدم....
_نکنه نیما بساط جوجه راه انداخته؟
مامان خندید و چاقوشو گذاشت توی ظرف سالاد
_اگه این سیخارو براش ببری...اره
سینی و برداشتم و بدو از اشپزخونه اومدم بیرون
_پس برم تا پاچین ها رو نخورده
به در خونه نرسیده بودم که یادم اومد باید برم لباسم و عوض کنم ..... اینم از اثرات مستاجر داشتن بود....دیگه ازادی بی ازادی....باید چادر چاقچول کنیم بعد بریم بیرون....سینی و جلوی در گذاشتم و یه فحش خوشگل به همسایه عزیزمون دادم ...با حرص رفتم سمت اتاقم و مجهول وسط اتاق وایسادم....حالا چی بپوشم...؟ کشوهای دراور و کشیدم بیرون و نگاهی توش انداختم .... چشمم افتاد به گرمکن سورمه ای که از نیما کف رفته بودم...یادش به خیر وقتی فهمید گرمکن نوشو دزدیدم...چه دادو فریادی راه انداخت....همیشه لباسایی که میخرید و ازش کش میرفتم...علاقه ی عجیبی به لباسای مردونه داشتم...همونو از کشو کشیدم بیرون و پام کردم....بلند بود...تا روی شکم کشیدم بالا و پاچه هاشو تا زدم....سارافون سورمه ای مو پوشیدم ...شال سفیدم و سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون....
سینی جلوی در نبود...حتما خود نیما برش داشته...رفتم تو حیاط...حاجی روی تخت کنار باغچه نشسته بود و قلیون میکشید...نیما هم مشغول باد زدن جوجه ها بود.... کنارش نشستم و بادبزن و از دستش گرفتم....خودشو کشید کنار و صداشو بلند کرد
_لنگ مرغ نبود......پا....پای مرغ داریم
صورتمو جمع کردم....
_اه...نیما...چقدر تو بیشعوری...صدبار گفتم پاچینای عزیزم و اینجوری صدا نکن...بدم میاد بخورمشون دیگه
با استینش پیشونیش و پاک کرد
_باز خوبه بدت میاد...والا لنگای منم میخوردی...
_زهرمار بیشعور
نیما اومد دهنشو باز کنه که با صدای سلام عرفان سر هردو مون برگشت عقب...رو پله ها وایساده بود و ما رو نگاه میکرد....تیشرت سفید و گرمکن مشکی...دستاشم مثل همیشه تو جیبب شلوارش فرو برده بود....اومد نزدیک و بین من و نیما وایساد....پوفی کردم و رومو برگردوندم
_بر خر مگس معرکه لعنت
فکر کنم فهمید ...چون سرش افتاد پایین و پوزخند همیشگیش اومد گوشه ی لبش....
نیما_چه عجب .... حالا که کارا تموم شده اومدی....خوبه دیشب گفتم صبح زود اینجا باشی...
عرفان_شرمنده نیما...بیرون کارم طول کشید...نتونستم بیام...دیدی که الان رسیدم خونه..
صدای حاجی از گوشه ی حیاط خورد به گوشم
_عیبی نداره پسرم... بیا بشین چایی بخور
رفت و کنار بابا روی تخت نشست...یه لیوان از توی سینی برداشت و گذاشت جلوش...
_سوخت
صدای نیما بود...سرمو برگردوندم و با تعجب نگاش کردم..
با ابروهاش به مرغا اشاره کرد و گفت
_باد بزن ...سوخت
دوباره شروع کردم به باد زدن و سیخ هارو جابه جا کردم... یه سیخ پاچین و که پخته بود برداشتم و یکی شو کشیدم بیرون...میدونستم نیما نمیذاره به سرد شدن بکشه...
همونطورم شد...حمله کرد سمت سیخ و دو تاشو کشید بیرون .... سیخ و گرفت سمت عرفان
نیما_بفرما پا
عرفان قلیون و کشید جلو و چشمش افتاد به سیخ تو دست نیما...صورتش کج و کوله شد...انگار که زهر مار تعارف کردن بهش...
_ممنون ...نمیخورم
استخون و انداختم روی سینی و یه دونه دیگه از سیخ کشیدم بیرون...
_به درک ..خودم همش و نوش جان میکنم
هنوز یه تیکه ازش نکنده بودم که دیدم نیما میخواد دونه ی اخر توی سیخ و غارت کنه....چشمامو تنگ کردم و به حالت حمله یه نگاه به اخرین پاچین توی سیخ انداختم.....یه نگاه به نیما...اونم حالت حمله داشت...دوباره یه نگاه به نیما و یه نگاه به پاچین....قبل از اینکه دستشو بیاره جلو.... برداشتمش و دوییدم سمت حاجی....نیما هم دنبالم اومد و داد زد
_خودت میای مثل دختر خوب میدیش به من...
همونجور که میدوییدم و حواسم به این بود که با دمپایی های ابریم نخورم زمین... جوابشو دادم
_امکان نداره داداشی
حاجی نیما رو صدا زد
_دنبالش نکن نیما...میخورین زمین
با پاچین توی دستم دور باغچه میدوییدم و نیما هم دنبالم....مامان تازه باغچه رو اب داده بود...حیاطم شسته بود و زمین خیس بود...چند باری سکندری خوردم و نزدیک بود بیفتم...باصدای نیما که گفت گرفتمت.....هول شدم و سرم برگشت عقب...همین یه لحظه غفلت کافی بود تا حواسم پرت بشه و پام لیز بخوره....
بین زمین و هوا معلق شدم و اخرین چیزی که قبل از افتادن شنیدم.. جمله ی عرفان بود
_مواظب باش...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,27, ساعت : 11:36 قبل از ظهر
19.


روی تختم نشسته بودم و به گچ پام نگاه میکردم....دیدی الکی الکی چلاق شدم ....سرو صداهای بیرون کمتر شده بود....فکر کردم شاید خونه خلوت شده باشه و بالاخره عموهای عزیزم تصمیم گرفته باشن برن...واقعاصداهاشون داشت دیوونم میکرد....اخه یه پا شکستن که دیگه عیادت نمیخواد...اقوام بیکاری داریم ها...با کمک عصاهایی که امروز نیما برام خریده بود از روی تخت بلند شدم و با هزار بدبختی از اتاق اومدم بیرون... بر خلاف انتظارم خانواده ی عمو رضا هنوز نشسته بودن و میوه میخوردن ... زن عمو و سارا کنار مامان بودند و با هم صحبت میکردند ..... علی و سعید هم تو سکوت میوه شونو میخوردند.... مثل اینکه یه کم زود اومدم بیرون....به ناچار زیر لب سلام کردم...همه ی سرها چرخید سمتم ....
سعید_ به به...خاتون جون....دختر عموی عزیز...چه عجب ما شما رو زیارت کردیم....
یه نگاه به عصای توی دستم انداخت و یه لبخند گشاد زد
سعید_عصا چقدر بهتون میاد....واقعا برازندتونه
عمو رو به سعید چشم غره رفت
_دخترم و اذیت نکن سعید...والا با من طرفی
بعد رو به من کرد و با یه لبخند مهربون گفت
_بیا بشین عمو جان ...پات درد میگیره زیاد وایسی
عصا رو محکمتر از قبل زدم زیر بغل .... با سرعت لاک پشت خودمو رسوندم به کاناپه و ولو شدم روش...دوتا عصا رو گذاشتم کنار و یه نگاه به گچ پام انداختم....همین و فقط کم داشتم...سرمو اوردم بالا ...چشمم افتاد به نیما و عرفان که مبل روبه روی من و اشغال کرده بودن و پچ پچ میکردند...چشمام گرد شد...این که هنوز اینجاست....ای بابا پسره ی کنه...خو پاشو برو طبقه ی خودتون دیگه....از صبح هرجا رفتیم دنبالمون بوده...اخه مگه تو کار و زندگی نداری...
_خیلی درد میکنه ؟
علی کنارم وایساده بود...نگاهش کردم ...به پام اشاره کرد و دوباره پرسید
_درد میکنه؟
یه لبخند زدم و سرم و اروم به دو طرف تکون دادم
_نه بابا
نشست روی کاناپه و خودشو کشید نزدیکم....مثل باباهای مهربون...یه اخم با مزه کرد و گفت
علی_ کم که شیطون نیستی...ماشالله مثل بچه های دو ساله اروم نداری....
خندم گرفت....علی هم زد زیر خنده ...
_خیلی فضولی بچه
باصدای بلند خندیدم
_مثه باباها شدی علی
دستم و گرفتم جلوی صورتم .....نگاهم افتاد تو چشمای بی روح عرفان...اخم همیشگیش عمیق تر شده بود و در حین گوش دادن به حرفای نیما....همونجور که سرشو به نشونه تایید تکون میداد ...یه نگاه به من میکرد و یه نگاه به علی...مکث کرد و با عصبانیت زل زد تو چشمام....خنده رو لبام خشک شد...خشم اژدها رو ندیده بودیم که قسمت شد....
با تکون خوردن دستی جلوی صورتم چشم از عرفان برداشتم و سرم چرخید سمت علی
_هان
علی_کجایی تو؟
_همینجا
علی _پس چرا جواب منو نمیدی؟
_چیزی پرسیدی؟
علی_گفتم میخوای صبح که میرم شرکت بیام دنبالت ؟
عصامو برداشتم و سعی کردم به زور بلند شم
_نه ممنون ..نیما میبره منو
زودتر از من بلند شد و دستش و گرفت سمتم..سری تکون دادم و گفتم
_خودم میتونم
دستشو گرفت زیر بازوم....به عرفان نگاه کردم...زوم کرده بود به دست علی...بازوم و از زیر دستش کشیدم بیرون
_گفتم خودم میتونم..
به عصا تکیه دادم و با یه حرکت بلند شدم
علی_لجباز..
لبخند محوی زدم....حوصله ی جمع و نداشتم....لنگان لنگان راه افتادم سمت اتاقم....شاید دوزار ارامش گیرمون اومد....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,28, ساعت : 05:00 بعد از ظهر
20.



به در مدرسه تکیه داده بودم و عصبی عصای دستم و تکون میدادم....یه بار دیگه ساعتمو نگاه کردم ... یه ربع میشد که تعطیل شده بودم .... این سومین روزی بود که نیما تاخیر داشت .....همه رفته بودن و ما سه تا مثل خربزه در مدرسه کاشته شده بودیم..
سوگند_ اخه اینم داداشه تو داری؟...پیاده میرفتم که تا الان خونه بودم...
نهال دفترش و گرفت بالای سرش و نگاهی به خیابون انداخت
_خو راست میگه دیگه بچم....داداش نیست که تو داری....جیگره
سوگند یکی زد پس کله شو با خنده گفت
_تو خفه شی بهتره .... نمیخواد حرف من و تایید کنی
خودم و از در مدرسه جدا کردم و با کمک عصا چند قدم رفتم جلو....کوچه رو نگاه کردم...ماشینی نبود...
_ای تو روحت نیما
اومدم برگردم و به دیوار تکیه بدم که عصام گیر کرد و نزدیک بود بخورم زمین...سوگند غرولند کنان خودشو رسوند به من و همونجور که زیر بازومو میگرفت زیر لب فحش میداد...
_بشین سر جات دست و پا چلفتی....نمیخواد بری سرک بکشی...موقعی که دوتا پا داشتی نمیتونستی مثل ادم راه بری....بتمرگ تا این یکی رو هم نشکستی...
دستشو پس زدم و سعی کردم خودم راه برم...
_گمشو بابا
سوگند هم بی خیال پشتش و به من کرد و راه افتاد...ولی هنوز دو قدم نرفته بود که پاش پیچ خورد و پخش زمین شد....من و نهال پقی زدیم زیر خنده...
نهال_ تو که چهارتا پا داری دیگه چرا عزیزم؟
سوگند عصبانی از زمین بلند شد و دستی به روپوشش کشید
_چهارپا باباته کره خر
صدای بوق ماشین نیما رو که شنیدم ...رو کردم بهشون
_جفتتون جد اندر جد چهار پایین....بپرین بالا تا نرفته....
به همین سادگی بحث تموم شد.
نیما_ دیر که نکردم؟
با حرص در ماشین و بستم
_دیر که چه عرض کنم...یه ساعته مارو اینجا علاف کردی
نیما اینه رو تنظیم کرد و نگاهی به صندلی عقب انداخت
_ببخشید خانوما اگه معطل شدین
نگاش کردم ... با شیطنت ابروهاش و انداخت بالا و اروم گفت
_مرد باید جنتلمن باشه...
دستام و گرفتم رو به بالا و با تاسف گفتم...
_ای خدا...یعنی مصبت و شکر...اینم داداش بود نصیب ما کردی...دریغ از یه جو عقل که تو کلش باشه...
خندید و دنده رو جا زد...
_به خواهرش رفته...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,29, ساعت : 10:54 قبل از ظهر
21.



نیما کمکم کرد از ماشین پیاده شم و خودش نشست پشت فرمون....برگشتم سمتش...
_مگه تو نمیای ؟
نیما_ نه... میرم تا جایی و برمیگردم
سرم و تکون دادم و کلید و توی در چرخوندم....با عصام هلش دادم و لنگون راه افتادم سمت خونه....نگاهی به طبقه ی بالا انداختم .... پنجره ها باز بود و پرده ها واسه خودشون اینورو اونور میرفتن.....دو قدم رفتم جلوتر که صدای داریوش خورد به گوشم.....نزدیک پله ها که رسیدم....تونستم اهنگ شقایق شو بشناسم
شقایق این جا من خیلی غریبم........اخه اینجا کسی عاشق نمیشه...
عذای عشق غصش جنس کوهه......دل ویرون من از جنس شیشه...
سرمو اروم تکون میدادم و متنش و زیر لب زمزمه میکردم....الهی بمیرم برات که تو غریبی... بیا پیش خودم پسرم....طفلک افسردگی مزمن داره....ایشالله تا پنج ماه دیگه با همین اهنگا خوب میشی و میری خونتون....تا ماهم یه نفس راحتی بکشیم...دیوونه ای زیر لب گفتم و سه تا پله ی جلوی خونه رو اومدم پایین... به جلوی در که رسیدم خواستم صدامو مثل هرروز هوار کنم و رسیدنم و به اهل بیت اعلام کنم که صدای پچ پچ حاجی و مامان باعث شد به جاش گوشمو بچسبونم به در و عمل زیبای گوش وایسادن و که راسته ی کار خودم بود انجام بدم
مامان_حاجی من نمیذارم واسه زندگی بچه ها تصمیم بگیری...
حاجی_ منم نمیخوام اجبارش کنم ....این سفر و با من میاد...شاید اصلا خودش خوشش اومد
مامان_ اگه نیومد چی ؟
حاجی_اونوقت یه تصمیمی میگیریم...
مامان_چه تصمیمی مثلا ؟
صدای حاجی ایندفعه ضعیف شد و نتونستم بفهمم چی میگه... بعد از چند ثانیه دوباره صدای مامان و شنیدم که با فریاد گفت...
_من نمیذارم این کار و بکنی
حاجی هم با صدای بلند جواب داد
_اون با من میاد و کاری که من میگم و انجام میده...
احساس کردم دستی خورد به شونم ....برگشتم و دستم و به نشونه ی هیس بالا اوردم...
_بذار ببینم چی میگن
اینو گفتم و دوباره گوشم و چسبوندم به در خونه.... بعد از دو ثانیه موقعیت و درک کردم و با سرعت برق سرم برگشت عقب....عرفان پشت سرم وایساده بود و با خنده نگام میکرد...روپوشم و صاف کردم و مقنعه مو کشیدم جلو...انگار که ناظم مدرسه رو دیدم...
_کاری داشتین
با ابروهاش به در هال اشاره کرد..
_ مزاحم که نشدم
اروم گفتم
_خیلی وقته مزاحمی
سرشو یه کم کج کرد و با پوزخند گفت
_اون که بله....
دو قدم اومد جلوتر
_گوش وایسادن کار خوبی نیست ها
اخم کردم
_ خوب یا بد..به کسی ربط نداره
دوباره اومد جلو و صورتش و اورد نزدیک صورتم... زل زد به چشمام
_مطمئنی؟
تو چشماش که نگاه میکردم وحشت میکردم.... با همه ی سردیشون ترسناک بودن....با پای لنگم یه قدم خودمو کشیدم عقب و به دیوار تکیه دادم...نگاهش رفت روی گچ پام ...
عرفان_ پات چطوره ؟
_به تو چه...
نگام کرد
_باز بی ادب شدی...
جوابشو ندام...عصامو زدم زیر بغل و خواستم برم داخل خونه که صدای مامان بلند شد....
_خاتون ...اومدی مادر؟
به عرفان نگاه کردم....ابروهاشو انداخت بالا ... یه دستش و زد به سینش و خم شد
_به خانواده ی محترم سلام برسونید خانوم نیازی...با اجازه
اینو گفت و با یه خنده ی مسخره از خونه رفت بیرون....سرم و با تاسف تکون دادم
_هرچی دیوونست دو رو بر ما جمع شده...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,30, ساعت : 11:14 قبل از ظهر
22.


بالاخره بعد از یه ساعت تلاش تونستم کیلیپس و تو موهام فرو کنم....موی لختم بد مشکلیه....سریع و با عجله شال مشکیمو رو سرم انداختم و از اتاق اومدم بیرون...مهمونا همه اومده بودن...البته خانواده ی عمو که دیگه مهمون محسوب نمیشدن..از خودمون صاحب خونه تر بودن....سرسری سلام کردم و خودم و انداختم تو اشپزخونه....مامان داشت میوه ها رو خشک میکرد...رفتم نزدیکش...
_بده به من مامان
مامان سبد میوه ها رو گذاشت رو میز و خودش نشست رو صندلی
_نمیخواد دخترم...شما اون چایی ها رو بریز و بده نیما ببره...خودتم پیش مهمونا بشین...اینجا وایسی پات درد میگیره...این عادت قایم شدنت و باید ترک کنی...یعنی چی هر وقت مهمون میاد تو سریع میپری تو اشپزخونه ؟
_میدونی مامان که حوصله شونو ندارم....شما علاقه داری به مهمون و مهمونی رفتن
سینی چایی رو گذاشتم جلوی سماور
_مثلا همین امشب چه دلیل داشت شما دعوتی بگیری...بابا و نیما فردا میخوان برن مسافرت...شما به جای اینکه فکر کارای اونا باشی مهمون دعوت کردی...
مامان_خودت میدونی که اگه برن تهران تا یک هفته ی دیگه زودتر نمیان ...منم گفتم امشب که هم حاجی هست هم نیما .. دعوتشون کنم که دیر نشه...خوبه میدونی که این دفعه نوبت ما بود
نفسمو با صدا دادم بیرون ... سینی رو برداشتم و نیما رو صدا زدم ....
_کی ما از دست این دوره گرفتن شما راحت میشیم....خدا میدونه...
چایی مو گذاشتم رو میز و نشستم روی مبل.. نگاهی به جمع حاظر کردم...هر چند نفری با هم پچ پچ میکردند...منم که مثل هندونه اون وسط نشسته بودم...دور خونه رو نگاه کردم ...علی هم تنها نشسته بود و تو سکوت به جمع نگاه میکرد...چقدر اخلاقامون شبیه هم بود...سرش چرخید سمت من و چشمش افتاد بهم .... لبخندی زد و از جاش بلند شد....اومد و کنارم نشست... نگاهش کردم ...خندید و خیلی صمیمی گفت
_دختر عموی خودم چطوره....؟
منم تحت تاثیر جو صمیمی گفتم
_خوبم داداشی
خنده از روی لباش محو شد.... یه لحظه چشماشو بست و گوشه لبش و با دندون گزید...سرش و انداخت پایین و دیگه هیچی نگفت...گوشه ی استینش و کشیدم....
_هی پسر... چت شد؟
سرش و اورد بالا و نگام کرد... اروم گفت
_هیچی ...چیزی نیست
با خنده گفتم
_حتما گفتم داداش ناراحت شدی...نکنه توام خواهر چلاق نمیخوای؟
یه لبخند زورکی زد
_این چه حرفیه...بریم تو حیاط قدم بزنیم؟
نگاهی به پام انداختم و نا امید نگاش کردم
یه لبخند زد و مهربون گفت
_کمکت میکنم
چاره ای نداشتم...به عصام تکیه دادم و بلند شدم
_بریم

~.SeP!DeH_XQ~
1391,08,30, ساعت : 11:16 قبل از ظهر
23.



_بریم
دوشادوش هم مسیر خونه تا حیاط و طی کردیم و کنار باغچه اروم قدم میزدیم ...جالب این بود که هیجکدوممون حرفی نمیزدیم...تمرکزم بیشتر رو قدم برداشتن بود تا بتونم با عصام راحت راه برم....علی تو فکر بود و فقط چشم دوخته بود به زمین...منم به احترام سکوت اون چیزی نمیگفتم...شاید میخواد خودش شروع کنه...همین طورم شد و بعد از چند دقیقه وایساد...اومد روبه روم و تو چشمام نگاه کرد
علی_خاتون نطرت در مورد من چیه؟
خندیدم
_والا نظر خاصی ندارم
سرش و دوبار تکون داد
_نه نه...میخوام جدی حرف بزنیم
خنده از رو لبام رفت
_نمیفهمم علی..در مورد چی؟
_در مورد خودم...یعنی اگه شد در مورد خودمون
گیج نگاهش کردم..
_میشه واضح صحبت کنی؟
صورتش و اورد نزدیک صورتم...
_واضح بگم ؟
فاصله مون خیلی کم بود....نفسهاش و حس میکردم...از رفتارش تعجب کرده بودم...شایدم میترسیدم...یه چیزی این وسط مثل همیشه نبود...اما با همه ی اینها به روی خودم نیاوردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم
_ اره ....ممنون میشم
یهو نشست رو زمین و پای گچ گرفتمو گرفت بین دو تا دستش...سرش و گرفت بالا و اروم گفت
_دوست دارم ..همین
اونقدر اروم این جمله رو گفت که حتی با خودم گفتم شاید اشتباه شنیدم ...تعجب کرده بودم ...هیچ عکس العملی نمیتونستم از خودم نشون بدم...فقط نگاش میکردم...دوباره شروع کرد به حرف زدن ...
_خاتون من...
همون لحظه در خونه باز شد و سر هردومون همزمان برگشت سمت صدا....عرفان تو چهار چوپ در وایساده بود...تا خواست در و ببنده چشمش خورد به ما دوتا.....یکی از ابروهای هشتی شو داد بالا و با پوزخند همیشگیش گفت
_مثل اینکه مزاحمتـــ
نگاهش افتاد به دستای علی که دور پای گچ گرفتم حلقه شده بود....اخماش رفت تو هم و زیر لب اروم جملشو ادامه داد
_مزاحمتون شدم
سرشو گرفت بالا و چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد...سری از روی تاسف تکون داد و خیلی سریع پله ها رو رفت بالا ...ولی من هنوز وایساده بودم وداشتم جای خالیش و نگاه میکردم...
_انتظارش و نداشتی؟
پایین و نگاه کردم ...علی ناراحت و منتظر زل زده بود بهم...خودم و جمع و جور کردم و عصبانی پام و از دستش کشیدم بیرون....
_ولم کن
علی_خاتون وایسا ..
بی توجه بهش پام و رو زمین میکشیدم و عصبی تلاش میکردم تا سریع خودم و برسونم به خونه....دنبالم دوید و زیر بازوم و گرفت
_لااقل بذار کمکت کنم
بازوم و با حرص کشیدم و داد زدم
_به من دست نزن
سرجاش وایساده بود و با بهت به حرکات من نگاه میکرد....با هر زحمتی که بود خودم و رسوندم به هال...بی توجه به مهمونا رفتم تو اتاقم و درو پشت سرم قفل کردم....خودم و انداختم رو تخت و چشمام و بستم...واقعا نیاز داشتم یه کم فکر کنم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,01, ساعت : 03:51 بعد از ظهر
24.



دو روز از رفتن بابا و نیما میگذشت...از اون شب نه عرفان و دیده بودم نه علی رو ....این دو روز و هم مجبور شدم با پیکان درب و داغون یه راننده اژانس که نیما برام گرفته بود برم مدرسه و بیام....نگاهی به راننده ی پیر کردم...چشماشو تنگ کرده بود و فرمون و با دوتا دستش گرفته بود...بنده ی خدا حتما چشماش ضعیفه...دلم براش سوخت...بعضی ها با چه زحمتی نون شبشون و در میارن و ما غافلیم... تو این دو روز حتی یک بار دقیق نگاهش نکرده بودم ...حتی فامیلشو نپرسیده بودم..از خودم خجالت کشیدم....با توقف ماشین جلوی در خونه چشم از پیرمرد برداشتم و بیرون و نگاه کردم...
راننده_رسیدیم دخترم
یه بار دیگه نگاهش کردم و پرسیدم
_میشه فامیلتون و بدونم؟
با لبخندی که خستگی به وضوح توش پیدا بود گفت
_سماواتی
منم به تبعیت از اون یه لبخند زدم و دستگیره رو کشیدم
_خوشوقتم اقای سماواتی
در ماشین باز نشد...دوباره و دوباره امتحان کردم...ولی بی فایده بود....اقای سماواتی با سرعت از ماشین پیاده شد و در و از بیرون باز کرد...
_شرمنده خانوم.... این ماشین من هیچ جاش دیگه مثل روز اول کار نمیکنه...
نگاهی به چهره ی مهربونش کردم ...عصامو گذاشتم روی زمین و از ماشین پیاده شدم
_نه اقای سماواتی مشکل منه که تو هر ماشینی میشینم درش گیر میکنه...
خندید و سری تکون داد...رفت و پشت فرمون نشست...
_تا فردا صبح خداحافظ دخترم
_خداحافظ
در و با عصا هل دادم و قدم گذاشتم تو حیاط...سعی کردم بی سر و صدا برم تو خونه تا مامان متوجه نشه...اگه میفهمید با این که خودش پا درد بود میومد کمک من...هرچی هم میگفتم خودم میتونم فایده نداشت...چند قدم برنداشته بودم که عرفان و بالای پله ها دیدم... مشخص بود میخواست بره بیرون..پشتش به من بود و داشت در خونه رو قفل میکرد...وایسادم و نگاهش کردم...بعد از اینکه در و قفل کرد کلید و گذاشت بالای نرده های پنجره...خندم گرفت...مثل پیرزنا کلیدشو قائم میکرد...روشو برگردوند و تازه متوجه من شد...چند ثانیه نگام کرد ولی بعد بی تفاوت نگاهش و ازم گرفت...از پله ها اومد پایین و بی توجه به من که اونجا وایساده بودم رفت و درو هم بست...سرم چرخید سمت پله ها...احساس میکردم کلید بالای نرده ها داره صدام میکنه...یه حس قلقلکی افتاده بود به جونم که برم طبقه ی بالا و یه سرک بکشم...خیلی دوست داشتم خونه ی این مرد عبوس و از خود راضی رو ببینم...با عصا رفتم سمت پله ها...ولی تا خواستم برم بالا یادم افتاد که مامان خونه است...نه ..الان وقتش نیست...باید بزارم تو یک وقت مناسب ... با این فکر یه لبخند شیطانی اومد گوشه ی لبم..انگار که نقشه ی قتل کشیده بودم...بی خیال سرک کشیدن شدم ... از سه تا پله ی جلوی خونه اومدم پایین و با یک سلام بلند بالا رفتم تو خونه...
_سلام خدمت بهترین مامان دنیا
مامان رو زمین نشسته بود ... تلفن و گذاشته بود کنارش و با استرس به تلفن خیره شده بود...با صدای من سرش برگشت سمت درو زیر لب اروم جواب داد
_سلام
رفتم جلوتر...رو به روش وایسادم..... مامان کف دستاش و به هم میمالوند...میدونستم هر وقت زیادی هیجان یا استرس داره اینجوری میکنه و این خیلی براش بده... چون دکتر به خاطر قلب ضعیفش گفته بود نباید زیاد استرس داشته باشه...عصامو گذاشتم کنار و با زحمت نشستم جلوش...
_مامان گلم چطوره؟
نگام کرد و یه لبخند زورکی زد
_خوبم مادر...نهارتو گذاشتم رو میز ...برو لباساتو عوض کن..دست و صورتت و هم بشور..غداتو بخور تا سرد نشده...
دستامو انداختم و دور گردنش و خودم و لوس کردم
_پس مامان نازنینم چی؟
دستام و از دور گردنش باز کرد.... از جاش بلند شد و رفت سمت اشپزخونه...مشخص بود که به خاطر دلشوره اروم و قرار نداره...شاید دلتنگ بابا و نیماست...
مامان_من چیزی از گلوم پایین نمیره مادر
صورتم و برگردوندم و با حالت قهر گفتم
_اگه شما نمیخوای منم نمیخورم
مامان کلافه گفت
_باشه ..برو لباست و عوض کن باهم میخوریم...
ازجام بلند شدم و خیلی جدی پرسیدم
_مامان چیزی شده؟
مامان سرش و از اشپزخونه اورد بیرون
_نه مادر چی میخواد شده باشه ؟
مشکوک نگاهش کردم
_ پس شما واسه چی اینقدر دلواپسید؟
مامان سری تکون داد و گفت
_ نه.. فکر میکنی...برو دست و صورتت و بشور که غذا سرد شد
عصام و زدم زیر بغلمو در حالی که اصلا قانع نشده بودم ... راه افتادم که برم لباسم و عوض کنم..

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,02, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
25.



کنار پنجره نشستم و پرده رو زدم کنار....مامان چادر مشکیش و انداخت روی سرش و یه بار دیگه با استرس برام توضیح داد که کجا میره..
_خاتون جان من تا حرم میرم و برمیگردم....
طبق عادت این چند روزش کف دستاش و بهم مالوند و با نگرانی گفت :
_دلم خیلی شور میزنه.... برم پیش اقا و یه زیارت بکنم شاید اروم و قرار گرفتم...میترسم اخرم حاجی کار خودش و بکنه
جمله ی اخر و اروم و زیر لبی گفت....اما من شنیدم....واسه همینم پرسیدم
_چه کاری مامان؟
سرش و تکون داد و راه افتاد سمت در....
_هیچی مادر...من و که میشناسی...بیخودی نگران میشم
این مامان ماهم مشکوک میزد...حال این چند روزش واقعا نگرانم میکرد...چشم از تلفن برنمیداشت....با هر زنگی هم دومتر از جاش میپرید و رنگش سفید میشد...باید حتما با نیما و بابا تماس میگرفتم و براشون توضیح میدادم...سرم و تکون دادم و گفتم
_باشه....فقط مواظب خودتون باشین....یادتون نره که قلبتون ضعیفه....زیاد به خودتون فشار نیارین
مامان باشه ای گفت و چادرش و روی سرش مرتب کرد....خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون ......از کنار پنجره بلند شدم و با عصام گشتی دور خونه زدم....تنهایی حوصلم سر میرفت...موبایلم و برداشتم و نگاهی به شماره تلفن ها کردم....تصمیم گرفتم به نهال زنگ بزنم و بگم بیاد پیشم...دکمه ی تماس و زدم و منتظر شدم .... بعد از شنیدن دو بوق با اومدن فکری تو ذهنم سریع تلفن و قطع کردم... اره خودشه....الان بهترین وقته....احساس کردم هیجان بهم تزریق کردن....مثل همیشه که استرس داشتم کف دستام شروع کرد به سوزن سوزن شدن... دوباره رفتم کنار پنجره و تو حیاط و نگاه کردم....کسی نبود..وقتشه برم بالا و تو خونش و خوب بگردم.... تلفن دستم زنگ خورد ... از جا پریدم ... به خاطر هیجان کارم از همه چی میترسیدم....انگار که تو دستم بمب دارم...با ترس نگاهی به شماره کردم...نهال بود...نفس راحتی کشیدم و جواب دادم
_چیه؟
نهال با جیغ جیغ خاص خودش جواب داد
_من چیه؟ یا تو چیه؟ واس چی تک میندازی؟
_اشتباه گرفتم
_ حالا با کی اشتباه گرفتی؟
_با عمت
خندید
_باز کی قهوه ای زده بهت که پاچه ی منو میگیری؟
پوفی کردم و با عصبانیت گفتم:
_اعصاب ندارم ها ...کم زر بزن
نهال_یعنی ما خفه دیگه؟
_دقیقا
یه فحش مثبت هیجده داد و تلفن و قطع کرد...موبایل و پرت کردم رو مبل ...عصام و برداشتم و رفتم سمت در...خواستم چادرم و بندازم روی سرم که پشیمون شدم....خیلی کارم و مشکل میکرد...نمیتونستم هم چادر و بگیرم ...هم عصا رو...کسی که خونه نبود...بی خیال چادر شدم و با زحمت از پله ها اومدم بالا....جلوی در وایسادم و به کلید بالای نرده ها نگاه
کردم...از نفس افتاده بودم...به دیوار تکیه دادم تا حالم سرجا بیاد و نفس های تندم ریتم طبیعی خودشو پیدا کنه...بعد از چند دقیقه دستم و دراز کردم تا کلید و بردارم....ولی قدم نمیرسید...نرده ها خیلی بلند بود....عصا رو محکم گرفتم تو دستم و سرش و کشیدم بالای نرده ها...کلید افتاد جلوی پام ...نگاهش کردم و با خوشحالی از روی زمین برداشتمش...در و باز کردم و پا گذاشتم تو خونش....بر خلاف تصورم که فکر میکردم کثیف و بهم ریخته باشه...همه ی وسایل از تمیزی برق میزد....سمت چپم یه بوفه بود با مقداری وسیله ی تزئینی توش....کنار بوفه یه گاو صندوق کوچیک بود ...روی گاو صندوق مجسمه بزرگی از یک زن نیمه برهنه که دستاش و رو به اسمون گرفته بود قرار داشت...سری تکون دادم و زیر لب گفتم
_ای منحرف
رفتم جلوتر... روی دیوار یه تابلوئه بزرگ از چهره ی خودش بود....توی عکس سرش پایین بود و یه دستش و برده بود لای موهاش .....دوتا دکمه ی لباس مشکیش هم باز بود....
_خود شیفته ی مغرور
زیر عکس ...کنار دیوار.... میز نهار خوری چهار نفره ای قرار داشت....روی میز یه قاب عکس کوچیک افتاده بود....برداشتمش...عکس یه دختر حدود بیست و دو ساله بود....صورتش بیش از حد تصور زیبا بود....هنوز میخواستم صورتش و انالیز کنم که صدای در باعث شد قاب عکس از دستم بیفته...با سرعت و لنگون راه افتادم سمت پنجره و از پشت پرده تو حیاط و نگاه کردم...عرفان در حالی که با موبایلش حرف میزد داشت میومد سمت خونه....رنگ از روم پرید...
_وای خدا...بدبخت شدم...
نگاهی به در باز خونه کردم...وقتی نبود ببندمش....فقط باید خودم و یه جا پنهون میکردم...سمت چپم کمد دیواری بود...وقت و هدر ندادم و در کمد و باز کردم...عصامو شوت کردم تو و خودم انداختم رو لباسا...دوتا در کمد و با دستم کشیدم و اروم بستم...از کلید در میشد وسط خونه رو دید...صدای عرفان و شنیدم...
_ بعدا بهت زنگ میزنم...
زیر لب داشتم صلوات میفرستادم ...صدای باز شدن در اتاق ها رو میشنیدم...معلوم بود داره دنبال دزد میگرده....تو هال بود و داشت در گاو صندوق و باز میکرد...اما یهو پشیمون شد و اومد سمت کمد...
_نه..نه...برو...نیا اینجا
اومد جلو و رو به روی کمد وایساد....با سرعت دوتا در و باز کرد وچشمش خورد به من...نگاهش کردم...عصبی بود...
_من...
نمیدونستم چی بگم...لنگون اومدم جلو که از کمد بیام بیرون...اما پام به لبه ی کمد گیر کرد و کله کردم جلو.....خوردم به عرفان ....چون حواسش نبود پرت شد رو زمین و منم افتادم روش...
موهای لختم از کلیپس ریخته بود بیرون و پخش شده بود رو صورتش...عرفان چشماش و بسته بود و حس کردم داره موهام و بو میکنه....اروم چشاش و باز کرد ....از خجالت سرم و انداختم پایین و خیره شدم به سینه ی لختش...مثل همیشه دکمه هاش باز بود...سعی کردم بلند شم....با یه دستش مچ دستم و گرفت و دست دیگش رفت رو گچ پام....
عرفان_میشه بپرسم خانوم اینجا چیکار میکنن؟
خواستم دستم و از بین دستش بکشم بیرون...که نذاشت و محکمتر دستم و گرفت
_من ...ببخشید ..دنبال..نه ...یعنی
عرفان_ دنبال من میگشتی؟
نگاهش کردم...چشماش از شیطنت برق میزد....عصبی دستم و کشیدم..
_ولم کن
با پای سالمم تقلا کردم بلند شم که دستش رفت رو کمرم
_کجا؟...بودی حالا
چون یه پام بیشتر سالم نبود نمیتونستم بلند شم...البته میدونم اگه هردو پامم سالم بود..از بین دستاش نمیشد فرار کنم....دستش و کشید رو گچ پام
عرفان_فکر کنم خیلی دوست داری دورپات دست حلقه شه؟
کثافت داشت طعنه میزد...
نگاش کردم و سرم و با تاسف تکون دادم
_همه مثه تو حیوون نیستن..
چشماش میخندید...صورتش و اورد نزدیک صورتم...هرم نفسهاش و حس میکردم..
_اره خب راست میگی..میخوای بهت نشون بدم چه حیوونی ام...
زل زدم تو چشماش و یه تف گنده انداختم رو صورتش...
_عوضی
دستش و کشید به صورتش و با پوزخند گفت
_میدونستی خیلی وحشی تشریف داری؟
یه مشت زدم تو سینش ..که البته هیچ تاثیری بهش نداشت..
_اره میدونم
صورتش و اورد نزدیک و زل زد به لبام...
_رامت میکنم...مطمئن باش
ایندفه دیگه واقعا ترسیدم...صورتم و کشیدم عقب... تقلا میکردم و با عصبانیت فقط داد و بیداد میکردم
_ولم کن هرزه ی کثافت...اشغال عوضی...دختر خالت حق داشته توی حیوون و ول کرده...
دستاش شل شد... سرش و اروم برد عقب و با بهت نگام کرد....رنگش پریده بود.....چشماش و بست و بعد از چند ثانیه باز کرد...رنجش تو نگاهش دیده میشد.... غرورش شکست...ناراحت شده بود ...با دست هولم داد کنار و من و انداخت رو زمین...رفت سمت اشپزخونه و پشتش و بهم کرد...
حرف بدی زده بودم...ولی دست خودم نبود...یعنی از دهنم پرید..باید معذرت خواهی میکردم.....هرچی هم که بود نباید این مساله رو به روش میاوردم...
_من معذرتـــ
همونطور که پشتش به من بود...پرید تو حرفم..
_میری بیرون درم ببند
یعنی همون گمشوی خودمون...از جام بلند شدم...عصام و برداشتم و با خجالت از خونه اومدم بیرون...رفتم سمت پله ها و خواستم برم پایین که صدای بسته شدن در و شنیدم...
روم و گرفتم بالا...در و پشت سرم بسته بود...حق داره عصبانی باشه....کارم واقعا زشت بود...

**********
تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه دوستای گلم تسلیت میگم...

ایشالله اگه عمری بود پست بعدی رو روز بعد از عاشورا میذارم...

التماس دعا....

:-2-15-:

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,06, ساعت : 11:47 قبل از ظهر
26.


بیست دقیقه از رفتن نهال و سوگند میگذشت و من هنوز در مدرسه وایساده بودم...کم کم داشتم خودم و فحش میدادم که چرا با ماشین داداش سوگی نرفتم....دو قدم برداشتم و کوچه رو نگاه کردم...از پیکان اقای سماواتی خبری نبود...دیگه داشت دیرم میشد..میترسیدم مامان نگران شه...کولم و روی دوشم جابه جا کردم ... هر دو تا عصام و برداشتم و راه افتادم سمت خیابون... بعد از ده دقیقه تونستم یه تاکسی بگیرم که تا نزدیک خونه من و برسونه...بقیه پولم و از راننده گرفتم و مچاله کردم تو جیب کولم....با زحمت از تاکسی پیاده شدم و لنگون راه افتادم سمت خونه...هنوز یه ربع پیاده روی انتظارم و میکشید.... نگاهی به گچ پام کردم....چاره ای نبود....پیچیدم تو کوچه و سرم و اوردم بالا...از چیزی که دیدم اخمام رفت تو هم ....اصغر رو موتورش نشسته بود و یه زنجیر و دور دستش میچرخوند....این چند روز که هر سه تامون با ماشین میرفتیم و می اومدیم از شرش راحت بودیم...نه اون مارو دیده بود نه ما اونو.... نگاهش افتاد به من... سرم و انداختم پایین....هرچند نهال باهام نبود.. اما بازم نمیخواستم شر بشه .... ولی شد و دیدم که داره میاد سمتم.... رسید نزدیکم و کنارم وایساد...به خاطر پام نمیتونستم سریع قدم بردارم...اونم از خدا خواسته شروع کرد به کنارم راه رفتن...
_سلام خانوم...
یه نامه از جیبش در اورد و گرفت سمتم....
_یه خواهشی ازتون داشتم
عصبانی شدم ... خودم و کشیدم سمت دیوار ...اونم پر رو تر از قبل اومد نزدیک...
_اشتباه نشه ابجی...قصد مزاحمت ندارم
جوابش و نمیدادم شاید خودش خفه شد و گورش و گم کرد...دوباره نامه ی کذایی شو گرفت جلوی صورتم...
_میخواستم اگه میشه این و بدید به دوستتون...
پوفی کردم و روم و برگردوندم...
اصغر_لج نکن ...فقط میخوام این و برسونی به دوستت...
_بده من میرسونم...
سرم و گرفتم بالا...عرفان با یه اخم عمیق در حالی که یه دستش تو جیبش بود و یه دستش رو شونه ی اصغر این جمله رو گفت...چشمام چهار تا شد...این از کجا اومد؟...اصغر روش و برگردوند ...دست عرفان و پس زد و با لحن چندش اورش گفت
_به تو چه بچه ژیگول..؟
بعد از این جمله مشت عرفان بود که رو صورتش پیاده شد....حقش بود....دلم خنک شد...اصغر با دو دست صورتش و گرفت و چند قدم رفت عقب... دستش و برداشت و خون روی صورتش و پاک کرد...نگاهی به خونها کرد و زیر لب غرید...
_من و میزنی عوضی...؟
ترسیدم...لنگون رفتم نزدیک عرفان و خودم و پشت سرش قائم کردم...استین تا زده ی لباسش و گرفتم و اروم گفتم...
_بریم عرفان...
دستش و کشید و گفت
_برو تو ماشین...
نگاهی به دو طرف انداختم...ماشینی ندیدم....ناچارا دو باره استینش و کشیدم....
_تو رو خدا بیا بریم...
اصغر اومد سمتمون ...خیلی ناشیانه حمله کرد و با فریاد گفت
_میکشمت
عرفان دستش و تو هوا گرفت و یه لگد محکم زد تو پاش... برگشت سمتم و از بین فک قفل شدش با خشم گفت
_بهت گفتم برو تو ماشین...
به اصغر که پخش زمین شده بود نگاه کردم .... همونجا رو زمین نشستم و مثل احمقا زدم زیر گریه...هم ترسیده بودم...هم دلم خیلی پر بود ..... فقط دوست داشتم گریه کنم...دستام و گذاشتم رو گوشام و شروع کردم به زار زدن....نمیدونم چه مرگم شده بود...
با کشیده شدن بند کیفم ...فین فینی کردم و سرم و گرفتم بالا....عرفان دستی به لباسش کشید و با حرص گفت
_اگه گریه و زاری تون تموم شد بریم
سرم و دور کوچه چرخوندم ....نه از اصغر خبری بود نه از موتورش... عرفان بی توجه به من به سمت جلو حرکت کرد ...با زحمت از جام بلند شدم و دنبالش راه افتادم....
_ نامرد کمک نمیکنی لااقل یواش برو بهت برسم...
رسید به یه سانتافه ی مشکی و دزدگیرش و زد....جفت چشام افتاد جلو پام...
_این عروسک و از کجاش در اورده ؟
سر جام وایسادم و زل زدم به ماشینش....چنگی زد تو موهاش و کلافه گفت
_نمیخوای سوار شی؟
خودم و جمع و جور کردم و رفتم سوار شدم .... بی هیچ حرفی راه افتاد و دستش و گذاشت کنار پنجره....زیر چشمی نگاهش کردم.... اخماش نافرم توهم بود... معلوم بود خیلی از دستم شکاره...هنوز به خاطر اون جملم دلگیر بود....اما خوب مقصر خودش بود نه من...شونه ای بالا انداختم و دوباره دماغم و با صدا کشیدم بالا....دیگه داشتم از صدای فین فینم که سکوت بینمون و میشکست خجالت میکشیدم که جعبه ی دستمال و گرفت عقب....سرم و اوردم بالا...مثل برج زهرمار نشسته بود و زل زده بود به جلو....یه دستمال کشیدم بیرون و زیر لب جوری که فقط خودم شنیدم تشکر کردم....جعبه رو پرت کرد رو صندلی و دستشو گذاشت رو فرمون...
_بابت امروز ممنون...
هیچ عکس العملی نشون نداد...راهنما زد و پیچید تو کوچه....مامان و دیدم که در خونه وایساده بود....با ترمز عرفان از ماشین پریدم بیرون...
مامان_ خاتون چه دیر اومدی دخترم... دلم هزار راه رفت...
عرفان از ماشین پیاده شد و اومد سمت مامان
_ببخشید حاج خانوم ...تقصیر من بود...تا رفتم ماشین و برداشتم دیر شد..
مامان زد پشت دستش
_نه پسرم این چه حرفیه...همین که رفتی دنبالش لطف کردی...شانس بچم اقای سماواتی زنگ زد گفت ماشینش خراب شده...منم مجبور شدم مزاحم تو بشم...
عرفان سرش و انداخت پایین
_نه مادر چه زحمتی..وظیفه بوده
مامان لبش و گزید
_ای وای .... حواسم نیست...سرپا نگهتون داشتم..بیا امروز پایین نهار و با ما بخور...
عرفان رفت سمت ماشینش
_نه حاج خانوم باید برم جایی..مزاحم نمیشم...
مامان_ مراحمی پسرم...حالا بیا یه لقمه بخور بعد میری...
یه لبخند زد
_تعارف که نمیکنم...ایشالله یه فرصت دیگه...
مامانم یه لبخند زد و گفت
_پس مواظب خودت باش ...خداحافظ
خداحافظی کرد و نشست پشت فرمون....بی معطلی روشن کرد و با سرعت راه افتاد
مامان_ خاتون با توام...
چشم از ته کوچه گرفتم و به مامان نگاه کردم...یه لبخند گوشه ی لبش بود...
_نمیخوای بیای تو...؟
سرم و انداختم پایین و پا گذاشتم تو حیاط
_بریم

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,07, ساعت : 05:20 بعد از ظهر
27.



گوشی رو از جیب گرمکن مردونه ای که پام بود در اوردم و یه نگاه به ساعتش کردم... ده دقیقه میشد که دور حیاط قدم میزدم...حوصلم سر رفته بود...باز خدا رو شکر میکردم که همین نیم وجب حیاط و داشتیم که بشه توش راه رفت....این چند مدت به خاطر پام خیلی تنبل شده بودم...ورزش که نمیشد ولی یه کم نرمش و واقعا لازم داشتم....خواستم گوشی رو بذارم تو جیبم که صداش در اومد....یه نگاه بهش انداختم....عکس علی افتاده بود رو صفحه....بعد از شب مهمونی دیگه ندیده بودمش.... اونم سراغی ازم نگرفته بود...راستش دلم براش یه کم تنگ شده بود....با این حال نمیخواستم باهاش حرف بزنم....گوشی و گذاشتم تو جیبم و راه افتادم...هنوز نصف مسیر و نرفته بودم که دوباره صدای گوشی بلند شد....خودش بود...این دفعه دیگه دلم نیومد جواب ندم..شاید کار واجبی داشته باشه...تا کی میخوایم از هم فرار کنیم؟...اینجوری که نمیشه... باید دست از بچه بازی بر میداشتم... تماس و جواب دادم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم..
_بله
علی_سلام
دست خودم نبود اما خیلی خشک جوابش و دادم
_سلام
علی_ خوبی؟
_ممنون
ساکت شد...شاید از من انتظار این همه سردی رو نداشت....بعد از چند ثانیه صداش دوباره تو گوشی پیچید...
_ از دستم دلخوری؟
هیچی نگفتم...خودمم نمیدونستم میشه اسمش و دلخوری گذاشت یا نه...فقط میدونستم ازش انتظار نداشتم....بعد از اینکه مطمئن شد قصد جواب دادن ندارم یه نفس عمیق کشید و خیلی اروم گفت
_پس دلخوری...
نمیتونستم جملش و تکذیب کنم ... به سکوتم ادامه دادم...
_خاتون .. جون علی حرف بزن....دلم واسه صدات یه ذره شده...
صداقت و میشد از صداش فهمید...گوشی و دادم به دست دیگم..
_علی...
دنبال یه جمله میگشتم...
_جون علی
جا خوردم....کلمات تو ذهنم مرتب نمیشد تا باهاشون جمله بسازم....لبای خشکم و با زبون خیس کردم و چشمام و بستم تا شاید بتونم لااقل از حالت لالی در بیام...جمله ی کلیشه ای فیلما اومد سر زبونم....
_من نمیخواستم اینجوری بشه...
علی_میدونم...تقصیر من بود
_ببین علی...من دنبال مقصر نمیگردم...فرض کن ..هم من ..هم تو...جفتمون مقصر...فقط میخوام بدونم منی که تو رو مثل برادرم دوست داشتم چیکار کردم...فقط بهم بگو چیکار کردم که باعث شده تو به همچین حسی برسی..؟
_تو کاری نکردی خاتونم
میم مالکیتی و که به اسمم چسبوند باعث شد صورتم ناخود اگاه جمع بشه...ادامه داد...
_ من اشتباه کردم... نه تو ....مقصر فقط من بودم...من بودم که نتونستم جلوی دل بی صاحابم و بگیرم ....من بودم که نتونستم اسیر چشمای وحشیت نشم...من بودم که نتونستم حد خودم و نگه دارم و باعث شدم عزیزترین فرد زندگیم که با تک تک سلول هام دوسش دارم ازم برنجه....
پریدم وسط حرفش...
_نـه..
مهلت نداد...
_هیچی نگو خاتون...من اشتباه کردم .... تاوانشم پس میدم...ولی فقط یه چیزی و بدون .... از جون واسم عزیزتری....از عمق وجودم دوست دارم...حتی اگه حاضر نباشی دیگه نگاهم کنی...
نمیدونستم چی باید بگم...با این جمله ها و کلمات غریبه بودم...
علی_ببخشید حالم اصلا خوب نیست...مواظب خودت باش...خداحافظ...
تا خواستم دهن باز کنم...قطع کرده بود..
گوشی و محکم تو دستم فشار دادم....نگاهی به حیاط کردم...دیگه حس قدم زدنم نداشتم...ناچارا با عصا راه افتادم سمت خونه...سه تا پله رو با زحمت رفتم پایین و مامان و صدا زدم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,08, ساعت : 11:18 قبل از ظهر
28.



گوشی و محکم تو دستم فشار دادم....نگاهی به حیاط کردم...دیگه حس قدم زدنم نداشتم...ناچارا با عصا راه افتادم سمت خونه...سه تا پله رو با زحمت رفتم پایین و مامان و صدا زدم...
_مامان...
جوابی ازش نشنیدم....دردی که تو پهلوم پیچید باعث شد سر جام وایسم...دستام و گذاشتم رو کمرم و یه کم ماساژ دادم....به خاطر سیکل ماهانم بدجور زق زق میکرد....پیاده روی هم که هیچ اثری نداشت....ای خدا بدبخت تر از جنس زنم افریدی؟....درو باز کردم و وارد خونه شدم...از مامان خبری نبود....دوباره صداش زدم...
_مامان جونم..؟ کجایین شما...؟
به پذیرایی رسیده بودم ...ولی هنوزم نتونسته بودم مامان و پیدا کنم....بلند تر از قبل گفتم
_مامـــــ
از چیزی که دیدم یک لحظه همه ی فعالیت های بدنم از کار وایساد...دستام سست شد و عصام افتاد... قدرت هیچ رفلکسی و نداشتم...بدنم کرخت شده بود...حتی پلک هم نمیزدم....مامان کنار تلفن افتاده بود و دستش رو قفسه ی سینش...چهره اش کبود شده بود.... صدای خس خس سینه اش من و به خودم اورد....رفتم نزدیکش .... صداش زدم
_مامان...چت شده..؟
تلفن رو زمین افتاده بود...برداشتمش ..فقط صدای بوق ممتد بود که میشنیدم...گوشی و کوبیدم رو تلفن...هول شده بودم...فقط دور خودم میچرخیدم....نمیدونستم باید چیکار کنم ...هنگ کرده بودم...تمرکز نداشتم..... رفتم سر تلفن...میخواستم زنگ بزنم به اورژانس....ولی هرچی فکر میکردم شماره یادم نمیومد...اه لعنتی...اعداد تو سرم میچرخید...یه لحظه تلفن و گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم...سعی کردم تمرکز کنم و افکارم و مرتب کنم.....فورا تلفن و برداشتم و شماره رو گرفتم
_الو...
صدای خسته ی مرد و شنیدم
_بفرمایید...
_اقا کمکم کنید....تو رو خدا.... مادرم حالش بده...قلبش ضعیفه...
جملات پشت سر هم ردیف شده بود..
_ مشکلشون چیه...؟
این دفعه صداش خستگی قبل و نداشت...هیجان هم توش قابل تشخیص بود...
_نمیدونم...قلبش...قلبش ضعیفه ...اقا تو رو خدا یه کاری بکن
مرد_اروم باشید خانوم..ادرستون و لطف کنید...
تند تند ادرس و دادم و گوشی و گذاشتم....چند دقیقه بعد امبولانس در خونه بود...نفهمیدم چطوری شد و چقدر گذشت که رسیدیم به بیمارستان...زمانی به خودم اومدم که روی نیمکت بیمارستان نشسته بودم و دو ساعت میشد که به در بسته ی اتاق رو به روم زل زده بودم...صدای زنگ موبایلم بلند شد....گوشی رو از جیب شلوارم در اوردم...هنوز همون گرمکن ورزشی پام بود با یک لنگ دمپایی های سورمه ایم که تو پای سالمم کشیده بودم...شماره رو نگاه کردم...نمیشناختمش...
_بله
_کجایی؟
صداش برام اشنا بود.... اما نشناختم...
_شما؟
_عرفانم
دستم و گذاشتم رو پیشونیم...شماره ی من و از کجا اورده....
_بیمارستان
عرفان _ کدوم بیمارستان..؟
اسم بیمارستان و که گفتم.... قطع کرد...مهلت نداد خداحافظی کنم..گوشی رو گرفتم تو دستم و سرم و به دیوار تکیه دادم...نگران مامان بودم...حتی نمیدونستم چه اتفاقی افتاده بود که باعث شده حالش بهم بخوره...کمرم تیر میکشید...درد امونم و بریده بود...
_ تنهایی؟
چشمام و باز کردم...صدای عرفان بود...روبه روم وایساده بود...بی حال سرم و از دیوار برداشتم...
_اره
_کجاست؟
با چشمام به اتاق رو به رو که علامت c c u روش خودنمایی میکرد اشاره کردم...
دست کرد لای موهاش ...
_ اخه یه دفعه چی شد..؟
معدم جمع میشد...حس میکردم...یکی داره معده مو مچاله میکنه...با اینکه از صبح چیزی نخورده بودم ولی حالت تهوع داشتم...عرفان اومد نزدیکم ....
_حالت خوبه...؟؟
نگاهش کردم...تیری که تو پهلوم کشیده شد باعث شد صورتم جمع بشه و نا خوداگاه دستم بره به طرف کمرم...اومد جلوتر...
_رنگت پریده...چیزی خوردی؟
سرم و به نشونه ی نه تکون دادم و با دودست کمرم و گرفتم...سعی کردم بلند شم و یه کم راه برم...شاید دردم اروم شد...هنوز نیم خیز نشده بودم که سرم گیج رفت و چشمام تار شد....اومد کنارم ... استین مانتومو گرفت و خیلی جدی گفت
_بشین ببینم...
دوباره خودم و انداختم رو نیمکت....
عرفان_جایی نری ... الان برمیگردم.
پلکام و روی هم گذاشتم...سرم و تکیه دادم به دیوار....چند دقیقه بعد دوباره صداشو شنیدم...
عرفان_ اینو بخور....
بی حال نگاهش کردم...یه پلاستیک ابمیوه و کیک دستش بود....نگاه کردن بهشونم حالم و بد میکرد ...چه برسه به خوردنش...
_نمیخوام...
اخماش رفت تو هم...
_بچه بازی نکن...بهت میگم بخور...
_نمیخوام....حالم بد میشه...
پلاستیک و باز کرد و یه ابمیوه و یه قرص از توش در اورد...گرفت سمتم....
_لااقل این قرص و بخور....دردت و اروم میکنه...
به بسته ی قرص تو دستش نگاه کردم...همونی بود که هر ماه خودم میخوردم...واقعا بهش احتیاج داشتم....با خجالت بسته رو ازش گرفتم و سرم و انداختم پایین...یه قرص خوردم و با کمک ابمیوه از گلوی خشکم دادمش پایین...اومد و کنارم نشست....به در اتاق روبه رو خیره شد و بدون اینکه نگام کنه پرسید....
_ به حاجی و نیما هم گفتی...؟
نگاش کردم...
_نه..
اروم گفت...
_کار خوبی کردی...
با صدای در سرم چرخید سمت اتاق رو به رو....یه دکتر و پرستار از اتاق اومدن بیرون....خواستم از جام بلند شم....که دستم و گرفت
_بشین...
به دستش که دور انگشتام پیچیده شده بود نگاه کردم...فورا دستش و کشید عقب و گفت ...
_اوه ببخشید...یادم نبود حیوونی مثل من نباید به شما دست بزنه...
قبل از اینکه بخوام جوابش و بدم رفت سمت دکتر و فرصت هر دفاعی رو ازم گرفت....پس هنوز دلخور بود...همونجا نشستم و منتظر شدم تا بیاد...بعد از چند دقیقه صحبت با دکتر برگشت ..
عرفان_ قراره بیارنشون تو بخش...
نفس راحتی کشیدم...
_خدا رو شکر...
بی هیچ حرفی نشست رو صندلی...وقتش بود از دلش در بیارم...باید عذر خواهی میکردم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,09, ساعت : 04:08 بعد از ظهر
29.


بی هیچ حرفی نشست رو صندلی...وقتش بود از دلش در بیارم...باید عذر خواهی میکردم...
_من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم
هیچی نگفت...حتی نگاهمم نکرد....زل زده بود به اتاق روبه رو....مشخص بود نمیخواد به حرفام گوش بده....اما با این حال ادامه دادم..
_باور کن دست خودم نبود....البته قبول کن خودتم مقصر بودی..
نگاش کردم تا تاثیر جمله مو ببینم...لبخند تلخی زد و اروم گفت
_مهم نیست....خیلی وقته عادت کردم...
_نمیخوام فکر کنی اهل خاله زنک بازی ام....اما خب یه چیزایی شنیده بودم...
عرفان_ چی شنیدی ؟
نمیدونستم باید میگفتم یا نه ....
_راستش...چیزه...
روشو گرفت سمتم....سرش و اورد جلو و میخ نگام کرد
_ چی شنیدی خاتون..؟؟
با تمام ضعفم خودم و کشیدم عقب ....نگاه مستقیمش تمرکزم و به هم میزد...هنوزم از چشماش وحشت داشتم....
_خب...این و که دختر خالت ولت کرده .....
نفس راحتی کشیدم....
پوزخندی زد و با طعنه گفت
_ نشنیدی چرا این حیوون و ول کرد؟
سرم و انداختم پایین و دستامو تو هم قلاب کردم.....
عرفان_ به من نگاه کن....
نمیتونستم..... تحمل نگاهش و نداشتم...محکم تر از قبل گفت
_بهت میگم به من نگاه کن....
جدیت صداش باعث شد ناخوداگاه سرم بیاد بالا...
عرفان_ جوابم و ندادی...
داشت مثل مامورای ساواک اعتراف میگرفت...
عرفان_ کسی بهت نگفت چرا من حیوون و ول کرد..؟
رگه های خشم تو صداش قابل تشخیص بود...
زیر لب گفتم...
_نمیدونم..
عرفان_ من بهت میگم...
نگاش کردم... عصبی دست کشید لای موهاش و دوباره خیره شد به اتاق روبه رو....اروم و شمرده شروع کرد به صحبت..
_ چون من حیوون از هیچی واسش کم نذاشتم...تمام محبتم و ریختم به پاش ... دار و ندارم و به اسمش زدم... از سند و ماشین بگیر تا قلبم....
مکثی کرد و چشم از اتاق رو به رو برداشت...
_اره قلبم ...روز و شبم....همه وجودم...همه و همه چیم شده بود اون...
نگاهش دوخته شد به موزائیک های کف سالن...
_نمیگم ظاهرش برام بی اهمیت بود...قبول دارم خوشگل بود...اما به ولای علی حاظر بودم هیچی نداشت...هیچی...اما یه جو مرام داشت....
نگام کرد و اروم گفت
_میفهمی خاتون...؟
چیزی نگفتم... صورتش و بین دستاش گرفت و زمزمه کرد...
_لعنتی...
میدونستم حالش خوب نیست و نباید چیزی ازش بپرسم....اما کنجکاویم اجازه نمیداد ساکت بمونم....خیلی دوست داشتم بدونم داستانشون به کجا ختم شده...تک سرفه ای کردم و با استرس پرسیدم...
_ چی شد که رفت...؟
هیچی نگفت...شاید نمیخواست ادامه بده...بر خلاف میل باطنیم گفتم
_البته اگه دوست نداری میتونی جواب نــــ..
پرید تو حرفم...
_ شب تولدش بود....با ذوق و شوق رفتم خونش...مهمونی شلوغی بود...خواستم کادو شو خصوصی بهش بدم...خیر سرم میخواستم غافلگیرش کنم....اما نمیدونستم قراره به اندازه ی یک عمر غافلگیر شم...
ساکت شد...منتظر نگاهش کردم...بعد از چند ثانیه ادامه داد...
_سراغش و گرفتم .... گفتن اتاقشه... با کلی دلتنگی و هیجان رفتم بالا....درو باز کردم ... جمله ی تولدت مبارک تو دهنم خشکید....چیزی که میدیدم و نمیتونستم باور کنم...
دوباره ساکت شد....بازگو کردن موضوع براش خیلی سخت بود...این و از چهره و حرکاتش میفهمیدم...اجازه دادم خودش هرجور که میخواد شروع کنه....بعد ازچند دقیقه نگاه مات و سردش و انداخت تو چشمام و زمزمه کرد...
_مهسا .... همون مهسایی که یه بار مستقیم تو چشمام نگاه نکرد...همون مهسایی که حتی یه بار بهش دست نزدم...نکنه ازم برنجه....جوری تو بغل اون مرتیکه دلبری میکرد که انگار یه عمره کارش اینه....
با دهن باز نگاش میکردم....سرش و تکون داد و عصبانی از جاش پرید.....فکر کنم میخواست از خاطره هاش فرار کنه...بی توجه به ادمای اطرافش طول سالن و طی کرد و از بیمارستان زد بیرون...نباید مزاحمش میشدم......سرم و تکیه دادم به دیوار و به عرفان فکر کردم... حالا بهش حق میدادم سرد و نفوذ ناپذیر باشه....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,10, ساعت : 05:22 بعد از ظهر
30.



سرم و که احساس میکردم اندازه ی یه کوه سنگین شده گذاشتم رو دستم و چشمهای خسته و قرمزم و دوختم به مامان....تازه اورده بودنش توی بخش...رنگ پریدش قلبم و به درد می اورد....ضعف و سستی تو چهرش بیداد میکرد.....پلکام سنگین شده بود....چشمام و با دست مالوندم....از جام بلند شدم تا برم تو حیاط بیمارستان....شاید با قدم زدن خواب از سرم پرید...موبایل تو دستم ویبره زد....نگاه بی رمقم رفت روی صفحه ی گوشی...حاجی بود...
_بله
حاجی_ سلام دخترم..
_سلام بابا...خوبین؟
حاجی_ خوبم بابا.... کجایین...؟
نمیخواستم نگرانش کنم...
_خونه ایم
حاجی_ مطمئنی؟
_اره..چطور مگه...
حاجی_ پس واسه چی من و نیما شما رو تو خونه نمیبینیم...؟؟
هول شدم...بابا کی رسیده بود...
_مگه شما کی اومدین...؟
حاجی_ تقریبا نیم ساعت میشه...نگفتی کجایین...؟
مردد مونده بودم بهش بگم یا نه...
_خب ...
حاجی_ حرف بزن خاتون...داری نگرانم میکنی...
_ نه نه...چیزی نیست....راستش ما تو بیمارستانیم...
حاجی_ بیمارستان..؟؟ واسه چی..؟
_خب مامان حالش زیاد خوب نبود واسـ..
بابا عجولانه جمله مو قطع کرد...
_کدوم بیمارستان...؟
ادرس و دادم و تماس قطع کردم....همونجا تو ی محوطه روی یه نیمکت نشستم...هوای بیمارستان حالم و بد میکرد....نگاهم به در ورودی بیمارستان بود...دلم برای بابا و نیما تنگ شده بود...میدونستم از خونه تا بیمارستان راهی نیست...بعد از بیست دقیقه دیدمشون که سراسیمه وارد بیمارستان شدن...رفتم نزدیک...بابا با دیدن من تغییر مسیر داد و اومد سمتم...پریدم بغلش...دلم برای اغوش امنش یه ذره شده بود...
_بابا جونم...خوب شد اومدین...
حاجی سرم و بوسید و مهربون گفت...
_ واسه چی بهمون نگفتی..؟؟
از بغلش اومدم بیرون ....
_نمیخواستم نگران بشین....
حاجی لبخند محوی زد و گفت..
_میبینم دختر کوچولوم خانوم شده....
خندیدم...به نیما که پشت سر حاجی وایساده بود نگاه کردم...
_خوبی داداشی...؟
نیما_خوبم... مامان کجاست...؟
از رفتارش تعجب کردم...سابقه نداشته اینقدر سرد باهام رفتار کنه...حتی حالمم نپرسید....چهره اش خیلی خسته و داغون بود...ته ریششم در اومده بود....به ساختمان پشت سرم اشاره کردم...
_بریم تا نشونتون بدم...
بابا جلو رفت...سریع قدم برمیداشت... نگران بود...میدونستم نمیخواد حتی یه تار مو از سر مامان کم بشه....با دست به اتاق رو به رو اشاره کردم...
_همینجاست...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,11, ساعت : 09:25 قبل از ظهر
31.



_بریم تا نشونتون بدم...
بابا جلو رفت...سریع قدم برمیداشت... نگران بود...میدونستم نمیخواد حتی یه تار مو از سر مامان کم بشه....با دست به اتاق رو به رو اشاره کردم...
_همینجاست...
حاجی و نیما قدم گذاشتن تو اتاق....مامان بیدار شده بود و چشمای خسته اش نیمه باز بود..حاجی با سرعت خودش و رسوند نزدیک تخت...پیشونی مامان و بوس کرد و با لحنی که عشق و محبت توش موج میزد نزدیک گوشش اروم گفت...
_با خودت چیکار کردی خانومم..؟
مامان روشو از حاجی گرفت و زل زد به پنجره ی بسته ی اتاق که فقط دیوار و نشون میداد....معلوم بود از دست بابا خیلی دلخوره...چون هیچوقت ندیده بودم اینجوری ازش استقبال کنه.... اما چراشو نمیدونستم...
حاجی دست برد زیر چونه ی مامان و روش و برگردوند سمت خودش...
_به خدا من کاری نکردم...
گیج شده بودم...رفتار اعضای خانواده ام عوض شده بود....همشون به طرز عجیبی مشکوک بودن...
نیما سرفه ای کرد و رفت نزدیک تخت.... مامان به سختی سرش و اورد بالا...
نیما_ سلام...
مامان_بیا جلو ببینم...
نیما با ابروهای گره خورده چند قدم رفت جلو و یه دستش و برد تو جیب شلوار طوسیش....
_خوبی مامان....؟
مامان با نگرانی به نیما نگاه کرد و اروم گفت..
_تو چی...تو خوبی...؟
نیما سرش و انداخت پایین...
_خوبم...
مامان_ به من نگاه کن...بعد جوابم و بده
نیما سرش و اورد بالا ...اما نگاهش رفت روی میله ی تخت...
مامان_ تو رو خدا من و نگاه کن...
نیما زل زد به چشمای مامان
مامان_حالا بگو خوبم...
نیما دست کرد توی موهاش ...این پا و اون پایی کرد...ولی بعد یهو از اتاق زد بیرون....
اشک تو چشمای مامان جمع شد...استین بابا رو گرفت و نگاش کرد...
_باهاش چیکار کردی..؟
حاجی انگشتای ظریف مامان تو دستای مردونش گرفت
_باور کن خودش خواست...
مامان با عصبانیت دستش و کشید...سرش و برد زیر پتو و با صدایی که میلرزید گفت...
_برو بیرون....
هنگ کرده بودم...این رفتارا از خانواده ی اروم من بعید بود....رفتم نزدیک مامان و حاجی...
_اینجا چه خبره....این کارا چیه...؟
کسی جوابم و نداد... هر دوتاشون ساکت بودن...
دستم و زدم به شونه ی حاجی...
_بابا نیما چش شده...؟...شماها چرا اینجوری میکنین...؟
حاجی روش و گرفت سمت دیوار...
_بابا تو رو خدا یه چیزی بگین..
نگام کرد...
_ داداشت دو روز پیش توی تهران عقد کرد...
چشمام اندازه ی دوتا توپ فوتبال شد....
_عقد کرد... باکی....؟
بابا زمزمه کرد...
_با دختر حاج علی ....طرف حساب تهرانم....
حس میکردم الانه که از تعجب شاخ در بیارم...
_مگه میشه....بدون اینکه ما بدونیم...همینجوری الکی که عقد نمیکنن
بابا نگاهی به مامان انداخت و رفت سمت در...
_مواظب مامانت باش...برم ببینم نیما کجا رفت...
این و گفت و از اتاق رفت بیرون...خودم و انداختم رو صندلی...
_ اخه چرا..؟

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,12, ساعت : 09:49 قبل از ظهر
32.



رو تختی رو کنار زدم و از جام بلند شدم....امروز بر عکس همه ی جمعه ها دلم میخواست میرفتم مدرسه...اصلا تحمل جو خونه رو نداشتم...با اینکه یک هفته از مرخص شدن مامان میگذشت ولی هنوز روابط خانواده صمیمیت قبل و پیدا نکرده بود.....نیما که اکثرا بیرون بود....وقتی هم که میومد بی هیچ حرفی میرفت تو اتاقش...دیگه مثل قبل به خودش نمیرسید... اون روحیه ی شاد سابق و نداشت....تو مهمونی ها شرکت نمیکرد...فقط خودش بود و اتاقش....مامانم که با همه سر سنگین شده بود...خصوصا با حاجی....خمیازه ای کشیدم و از اتاق اومدم بیرون....مامان تو اشپرخونه مشغول بود.... رفتم نزدیکش...به نظرم مثل هفته ی گذشته دیگه کسل نبود..
_شما چرا از جاتون بلند شدید ؟؟..مگه دکتر بهتون نگفت فقط استراحت...؟
مامان با صدایی که هنوزم اثار ضعف توش بود گفت
_ اخه مهمون داریم...
یه خمیازه ی دیگه کشیدم...
_ به درک ..دلیل نمیشه شما از جات بلند شی..
مامان با سرزنش نگام کرد...
_ تو کی میخوای درست حرف زدن یاد بگیری..؟
_ باز کدوم خری میخواد بیاد..؟
چشمای مامان گرد شد...
_ تو دیگه شورش و در اوردی ...
بی خیال خودم و انداختم رو مبل..
_حالا نگفتین این مهمون عزیز کی هست...؟
مامان با حرص گفت...
_عروسم...
سرم با تعجب چرخید سمت مامان...
_عروس...؟
مامان زیر لب غر میزد...
_عروس بخوره تو سر من...این دیگه چه بدبختی بود نصیب ما شد....حاجی خدا بگم چیکارت کنه با این عروس گرفتنت..
خندم گرفته بود...مامان با عصبانیت نگام کرد...
_تو دیگه واسه چی میخندی...؟
دستامو به نشونه ی تسلیم اوردم بالا و با خنده گفتم..
_ هیچی به خدا....من غلط کردم اصلا..
مامان_سریع برو دست و صورتت و بشور بیا کمکم...یه عالمه کار ریخته سرم...
به گچ پام نگاه کردم...دیگه سفیدی روز اول و نداشت...حالم بهم میخورد نگاش میکردم...خدا رو شکر قراره از شرش راحت شم...بلند شدم...
_حالا این عروس خانوم کی قراره بیاد...؟؟
مامان_ظهر میرسه...نیما میره دنبالش...
خیلی دوست داشتم ببینمش... میخواستم بدونم این دختر چی داشته که تونسته دل بهونه گیر نیما رو ببره....

یه بار دیگه ساعت و نگاه کردم .... یک ظهر و نشون میداد....خیلی هیجان داشتم ...قرار بود زن داداشم و ببینم...زن داداشی که حتی اسمشم نمیدونستم.....ادمی که هیچکس تو خونه راجع بهش حرف نمیزد... با صدای در خونه از روی مبل بلند شدم و خودم و رسوندم به اینه..یه بار دیگه ظاهرم و نگاه کردم.....من بیشتر از همه استرس داشتم...مامان که هنوز بی خیال سر جاش نشسته بود....با شیطنت گفتم..
_خب مامان پاشو برو استقبال عروس جونت دیگه...
مامان چشم غره ی پدر مادر داری بهم رفت و بلند شد
_تو یکی دیگه ساکت...یه بار دیگه گفتی عروس.... من میدونم و تو ...
چه تهدید خفنی ... بی خیال رفتم سمت در و با خوشحالی در و باز کردم...شعر ای یار مبارک باد تو دهنم ماسید....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,13, ساعت : 07:03 بعد از ظهر
33.



چه تهدید خفنی ... بی خیال رفتم سمت در و با خوشحالی در و باز کردم...شعر ای یار مبارک باد تو دهنم ماسید.....نیما پشت سر یه دختر ریزه میزه که تکیه داده بود به عصا وایساده بود.....به دختره نگاه کردم....این که وضعش از من بدتر بود....قسمت پایین پاچه ی شلوارش تو هوا تکون میخورد...خیلی راحت میشد فهمید که پای چپش از زانو به پایین قطع شده ....اخمام ناخود اگاه رفت تو هم....نگاهم و از پاش گرفتم و زل زدم به صورتش...بد نبود....ولی چیزی که خیلی خودش و نشون میداد معصومیتی بود که تو چشمای ابیش موج میزد....سرش و انداخت پایین....دوباره به پاش نگاه کردم...امکان نداره نیما دو روزه عاشق یه دختر ناقص شده باشه....سرفه ای که بابا کرد تنها صدایی بود که سکوت به وجود امده رو شکست....
بابا_بیا تو دخترم...
دوباره سکوت....بابا ایندفعه اومد نزدیک ... من و از جلوی در هول داد کنارو گفت....
_خوش اومدی مریم جان...
پس اسمش مریمه...عصاش و جا به جا کرد و یه قدم اومد جلو....نیما تنه ای بهش زد و رفت سمت اتاقش...حتی کمکش نکرد...بابا اومد جلو و دستش و گذاشت زیر بازوی مریم...
_خوبی دخترم...؟
مریم دستش و خیلی اروم کشید و با خجالت گفت..
_ممنون حاج اقا..خودم میتونم...
مامان که دست به سینه نظاره گر این صحنه بود...خیلی جدی رو به بابا گفت...
_خودش میتونه...
با سر به مریم اشاره کرد و مبلی رو نشونش داد...
_بشین....
بیشتر از مشکل مریم دهنم از رفتار مامان باز مونده بود...هیچوقت ندیده بودم به مهمونش بی احترامی کنه...در حالی که حتی به مریم سلامم نکرد...نمیدونم این همه جدیت یهو از کجا تو رفتارش پیدا شده بود...خیلی اشرافی نگاه میکرد و دستور میداد...شاید میخواست گربه رو دم حجله بکشه....حاجی هم به خاطر تحکم حرف مامان مجبور شد خودش و کنار بکشه... مریم هر دوتا عصاش و برداشت و چند قدم اومد تو...در و بست و دوباره شروع به حرکت کرد...حاظر بودم قسم بخورم اگه یه ادم سالم هم بود نمیتونست جلوی نگاه میخ مامان درست راه بره...چه برسه به این بیچاره..اومد و نشست روی مبلی که بهش گفته بودن...چهره ی خونسردی به خودش گرفته بود.... اما پوست لبش که هی میومد زیر دندوناش باطن پر از استرسش و فریاد میزد...دلم براش سوخت...مامان به من نگاه کرد و با همون لحن قبلی گفت...
_گفتی میخوای درس بخونی...
من کی گفتم میخوام درس بخونم..؟؟ من اصلا کی درس خوندم که این دفعه ی دومم باشه...؟ اصلا درس چی هست...چه واژه ی غریبی...با خنگی به مامان زل زدم...
مامان سرش و گرفت سمت اتاقم
_ میتونی بری...
اهان...پس همون نخود سیای خودمون بود...به ناچار راه افتادم ...سعی کردم اروم تر برم...شاید بشه یه مقدار از صحبتاشون و بشنوم...گچ پام خیلی کمک میکرد...در نهایت کندی قدم برمیداشتم...اما با این که به در اتاق رسیده بودم هنوزم هیچکس حرفی نزده بود...منتظر بودن تا بنده زودتر محل رو ترک کنم.... در اتاق و که بستم تک سرفه ی مامان بهم فهموند که میخواد بحث شروع بشه...بی حوصله نشستم رو صندلی روبه روی کامپیوتر ....سرم و گذاشتم رو دستم و زل زدم به صفحه مشکی مانیتور...با شناختی که از نیما داشتم محال میدونستم که بخواد دوروزه عاشق کسی مثل مریم شده باشه...اونم کی..؟ نیما که فکر و ذهنش فقط رو ظواهر میچرخه...رفتار امروزشم خیلی مشکوک بود ...هیچ نشونه ای از عشق و علاقه تو کاراش نبود....چرا نیما حاظر شده با مریم ازدواج کنه...؟....باید میفهمیدم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,14, ساعت : 09:52 قبل از ظهر
34.



چرا نیما حاضر شده با مریم ازدواج کنه...؟....باید میفهمیدم...
از روی صندلی بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ..... میخواستم با نیما حرف بزنم...اتاقش دقیقا روبه روی اتاق من بود...دوتا تقه به در زدم و رفتم تو...نیما با همون لباسای بیرونش رو تخت دراز کشیده بود و دستش و گذاشته بود رو سرش...درو بستم و رفتم نزدیکش...هیچ حرکتی نکرد.....روی تخت کنارش نشستم...چشماش و بسته بود....تا خواستم حرف بزنم پرسید
_چی میخوای خاتون...؟
_سلامتی تو رو...
دستش و از روی سرش برداشت و خیلی جدی نگام کرد
نیما_ ببین ...الان اصلا حوصله ندارم...
شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم...
_خب اینکه چیز جدیدی نیست....
نیما_ برو بیرون....
نفس عمیقی کشیدم...
_میخوام باهات حرف بزنم...
نیما_ برو خاتون....داغونم...
اصرارم برای فهمیدن موضوع بیشتر شد....
_ اخه چی شده...؟
دوباره دستش و گذاشت روی سرش..
_هیچی...
دستش و برداشتم و انگشتای سردش و گرفتم تو دستم....
_نیما....جون خاتون باهام حرف بزن....به خاطر مریمه...؟....به خاطر مشکلش...؟
هیچی نگفت...حدسم درست بود...ادامه دادم..
_وقتی دوسش داری و انتخابش کردی .... دیگه نباید به این مسائل فکر کنی...
پوزخندی زد و تو جاش نیم خیز شد....
_هه....انتخاب...
سرش و گرفت بین دستاش...مردد پرسیدم...
_پس چرا باهاش ازدواج کردی....؟
نیما_ نمیدونم...
_به من نگاه کن...
نگاه سردش و انداخت توی چشمام....دوباره سوالم و تکرار کردم
_چرا باهاش ازدواج کردی....؟
نیما_به خاطر بقیه....
ترسیدم....نیما کسی نبود که با دلش ازدواج نکنه...
_به خاطر کی...؟؟
کلافه گفت...
_به خاطر تو...به خاطر حاجی...به خاطر مامان...به خاطر همه...
گیج نگاهش کردم...
_ نمیفهمم...
نیما_ میدونی بابا واسه چی من و برد تهران...؟
_ خب چون تو مغازه کنارشی..میخواست به کارا وارد بشی...
با یه خنده ی عصبی گفت...
_کاش اینجوری بود...
_میشه واضح حرف بزنی...؟
_پدر مریم از حاجی چک داشت....من رفتم اونجا که با یه وصلت نحس جای خالی چک حاجی رو پر کنم...
با دهن باز زل زدم بهش...ادامه داد...
_حاجی بهم نگفت...اجبارمم نکرد...اما خواست درباره ی این ازدواج فکر کنم...همون اول با اعتماد کامل رد کردم...اما بعد که جریان و فهمیدم...قبول کردم...اونا هم رو هوا زدن ... روز بعد عقد کردیم...تا چند هفته ی دیگه هم باید جلسه مونو بگیریم و من با یه ادم ناقص برم زیر یک سقف....
دلم براش سوخت...این جور زندگی کردن حقش نبود....
_ اشتباه بزرگی کردی نیما...اشتباه
نیما_ میدونم...الان هر چی فکر میکنم میبینم نمیتونم باهاش کنار بیام....
باید کمکش میکردم....
_بزرگترین اشتباه رو وقتی کردی که قبول کردی زنت بشه....اما تو قراره به همین زودی باهاش بری تو یک خونه....تو این مدت کوتاه وقت داری خوب فکرات و بکنی...اگه تونستی باهاش کنار بیای بقیه ی راه و ادامه بده...اگه نتونستی بکش کنار ....ازت خواهش میکنم....هیچ چیزی تو این دنیا ارزش نداره که تو زندگی اینده تو خراب کنی و یه عمر با کسی بمونی که نمیخوایش...فوقش خونه و زندگی مون از دست میره....مهم نیست ...تمام اینا به شک توی دلت نمی ارزه....
ازجام بلند شدم....
_فقط یه چیزی و بدون....اگه خواستی تصمیم بگیری....سعی کن به خود مریم فکر کنی...به دلش...به اخلاقش...به رفتارش...نه به دو تا تیکه گوشت و استخون...
از اتاق اومدم بیرون و تنهاش گذاشتم....امیدوار بودم بتونه با خودش کنار بیاد....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,16, ساعت : 08:13 قبل از ظهر
35.



با خوشحالی دور خونه میچرخیدم و به پام نگاه میکردم...امروز بالاخره از دست گچ لعنتی خلاص شده بودم...اما هنوزم تو راه رفتن مشکل داشتم...نباید می دوییدم و فعالیت های سنگین میکردم...بازم جای شکرش باقی بود که دیگه پام شبیه ستون اشپرخونه نبود....یه بار دیگه دور خودم چرخیدم و ساعت و نگاه کردم...تا دو ساعت دیگه مهمونها میرسیدن...که البته کسی نبودن جز خانواده ی پدر محترم...و همسایه ی بد اخلاقمون....مامان به خاطر معرفی مریم به فامیل و باز شدن گچ پای من یه مهمونی کوچیک گرفته بود...به مریم که روی مبل نشسته بود نگاه کردم...تو این دوروز که پیشمون بود هیچ بدی ازش ندیده بودم....اما اون از همه بی محبتی و بی توجهی دیده بود....واقعا دلم براش میسوخت...بدتر ازهمه نیما بود... جوری رفتار میکرد که انگار اصلا مریم وجود نداره....مامانم که بدتر از نیما....روز اول معلوم نیست چی بهش گفت که طفلک جرات نمیکنه جلوش سر بلند کنه....اما من نمیتونستم دوسش نداشته باشم... چون همه ی محبتاش از ته دل بود این و خیلی ساده میشد فهمید...تو همین دوروز توی دلم جا باز کرده بود...
مریم_ چیزی شده خاتون جان؟
زل زده بودم بهش....خندیدم و سرم و تکون دادم...
_نه...تو فکر بودم...
خیلی راحت از جاش بلند شد...معلوم بود به زندگی با عصا عادت کرده....رفتم نزدیکش...
_ چرا بلند میشی..؟
مریم_ میخوام برم کمک ماما...
لبخند تلخی زد و جمله شو اصلاح کرد...
_برم کمک حاج خانوم....
دلم گرفت....کاش مامان و نیما بتونن دوسش داشته باشن...حالم گرفته شد رفتم سمت اتاقم تا حاضر شم...میخواستم خودم و سرگرم کنم...
کمد و باز کردم...به لباسهایی که اویزون بودن نگاه کردم...دوست داشتم یکی از لباسهای مجلسی و زنونه رو بپوشم....ولی میدونستم نمیتونم جواب حاجی رو بدم... کت و شلوار قهوه ای سوخته ای که چند ماه پیش دوخته بودم و برداشتم.....خودمم با این راحت تر بودم....اخرین دکمه ی کت و بستم و رفتم جلوی اینه...هوس ارایش کرده بودم...کرم پودر برنزه رو برداشتم و پوست سفیدم و زیرش پنهون کردم....رنگ ابروهامم با تتو موقت تبدیل شد به قهوه ایه مات ....دستم رفت سمت رژصورتی....نه دیگه..رنگش همه کسی شده بود...خوشم نمیومد...باید تو اولین فرصت چند تا رژ خوشرنگ میخریدم...فکری زد به سرم....صدام و انداختم سرم و مریم و صدا کردم.....بعد از دوبار با صدای ارومی جواب داد...
_بله...چرا داد میزنی دختر خوب...
جلوی در اتاق وایساده بود...نگاهش کردم و گفتم
_مدلشه عزیزم..
به تخت اشاره کردم و جدی گفتم...
_بشین
بیچاره متعجب نشست روی تخت و با ترس پرسید...
_چیزی شده...؟
یه اخم مصنوعی کردم .... دستام و زدم به کمرم و با لحن طلب کاری پرسیدم...
_واسه چی رنگت اینقدر پریده...؟
دستش و کشید به صورتش و من من کنان گفت...
_من..؟ نمیدونم...فکر نکنم
مثه خواهر شوهرای هفت خط گفتم...
_واسه چی به خودت نمیرسی..؟؟ از روزی که اومدی من حتی ندیدم روسریت و در بیاری....بیچاره داداشم چه گناهی کرده که همیشه باید تو رو درب و داغون ببینه...؟
از لحنم فهمید شوخی میکنم...پوزخندی زد و زیر لب گفت...
_اون اصلا من و نمیبینه...
خودم و به نشنیدن زدم ...دستام و بهم کوبیدم و با خوشحالی گفتم...
_الان همچین خوشگلت میکنم...که خودت نتونی خودت و بشناسی...چه برسه به داداش کور من...
مریم_ میخوای چیکار کنی...؟
رفتم سمت کمد و یکی دیگه از کت شلوارای مجلسی مو در اوردم....طرحش تقریبا شبیه همینی بود که خودم پوشیده بودم.....منتهی برام کوچیک شده بود...اما چون مریم از من ریزه میزه تر بود ...میدونستم سایزشه...
_ میشه خواهش کنم اگه ناراحت نمیشی این و بپوشی...؟
لبخند مهربونی زد و گفت...
_ نه عزیزم...این چه حرفیه...ولی این کارا هیچ فایده ای نداره...چون کسی به من نگاه نمیکنه...
_اتفاقا...امشب مهمونا به خاطر دیدن تو میان...منم دوست ندارم کسی بتونه از زن داداشم ایراد بگیره...
مریم_ مورد واسه ایراد گرفتن زیاده خاتون....این چیزایی که تو میگی تو اونا گم میشه...
منظور اصلیش مشکل پاش بود...
_کسی غلط بکنه ایراد الکی از تو بگیره....حالا هم حرف اضافه موقوف....بشین و بقیه کارا رو بسپار دست اجیت...
چشمکی بهش زدم ... لوازم ارایشی رو اوردم و نشستم روبه روش...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,17, ساعت : 04:10 بعد از ظهر
36.




سلام خدمت دوستایی گلی که دارن از اول داستان ...رمان سراسر کم و کسری من و میخونن و تنهام نمیذارن....اگرچه تعداد معدودی هستن...اما واسه من کافی اند....
خب راستش من از اول توی هیچکدوم از قسمتها حرفی نزده بودم .... اما یکی از دوستان از یه موردی ناراضی بودن که تصمیم گرفتم همینجا درباره اش تو ضیح کوچیکی بدم...
حقیقت اینه که من با توجه به اخلاق خاصی که دارم...توی تمام عمرم از هیچکس هیچ چیز نخواستم و هیچوقت از کسی خواهش نکردم...هیچوقت....
در مورد رمان هم اگه خودتون دقت کرده باشین...حتی یک بارم نگفتم تشکر و مثبت بزنین یا هر چیز دیگه ای...
اما میخوام بدونین تشکراتون برام خیلی ارزش داره...خیلی ....و حتی اگه بگم اسم تمام افرادی که از اولین قسمت تا الان تو تشکر شده ها بوده رو حفظم دروغ نگفتم...ولی اگه اول پست هام ازتون نمیخوام که تشکر بزنین به خاطر این نیست که بی توجه ام... دلیل اصلیش اینه که دوست ندارم کسی و مجبور به خوندن کنم یا اون و توی منگنه قرار بدم...هیچوقتم به کسی نگفتم مثلا فلان دوست بیا رمانم و بخون...من اگه پنج نفرم به خواست خودشون تا اخر باهام بمونن برام بسه....
در ضمن اگر کسی واقعا رمان خون باشه و یه مطلب براش ارزش داشته باشه که بخواد وقت برای خوندنش بزاره....حتما اونقدر قدرت درک داره که تشکر کنه....نیازی به گفتن من نیست....
ختم کلام....
از اینکه داستان و میخونین خیلی ممنونم....همتون واسم عزیزین....و هیچوقت دوست ندارم مثه یکی از دوستان فکر کنین که اگه ازتون نمیخوام کتاب و بخونین یا حرفی نمیزنم تشکراتون واسم اهمیتی نداره...نه اینطور نیست...همگی توی دلم جا دارید....:-118-:
حالا بریم سر داستانمون.....

****************************************
چشمکی بهش زدم ... لوازم ارایشی رو اوردم و نشستم روبه روش...
کارم تقریبا تموم شده بود که زنگ در خونه به صدا در اومد....به مریم نگاه کردم...لباس تو تنش معرکه بود...انگار مخصوص خودش دوخته بودن....صورتشم خیلی فرق کرده بود...با این که ساده ارایشش کرده بودم .... اما بازم دلت نمیخواست چشم از چهره اش برداری....مریم هول کرده بود...از جاش بلند شد و با استرس گفت...
_وای خاتون اومدن...
_خب؟
مریم_ میترسم...اعتماد به نفسم به صفر رسیده...
سعی کردم مثه روانشناسا با یه لبخند انرژی مثبتم و بهش انتقال بدم...
_بی خیال دختر...لولو که نیستن....بدو بریم...
مریم_ نه...نمیتونم...
دست سردش و تو دستم گرفتم و کشیدمش...
_دوست دارم سنگ تموم بذاری....
با کمک عصا دنبالم اومد ..قبل از اینکه در و باز کنم نگاهش کردم و با لحن اطمینان بخشی گفتم...
_ تو میتونی...شجاع باش..
همزمان با هم قدم گذاشتیم تو پذیرایی....همه ساکت شدن و سرها چرخید سمتمون....هیچکس حرفی نمیزد....شاید به خاطر عصای دست مریم جا خورده بودن...دستش توی دستم مثل یه تیکه یخ شده بود...فشار ارومی به دستش وارد کردم و با یه لبخند گل گشاد رو به جمع گفتم....
_ زن داداش عزیزم....مریم جان....
صدای پچ پچ بلند شد.... نگاهم دور خونه چرخید....عرفان و نیما سمت راستمون وایساده و به دیوار تکیه داده بودن....حیرت و تعجب و خیلی واضح میشد تو چشمای نیما دید...عرفان دستی به شونه ی نیما زد و هلش داد جلو...نیما اروم اومد سمتمون و روبه روی مریم وایساد....دستش و گذاشت دور شونه هاش و مریم و کشید تو بغلش....با هم رفتن سمت مبل و نشستند....برای اینکه جو عوض شه...با صدای بلند رو به همه گفتم...
_به افتخار عروس داماد گلمون...
شروع کردم به دست زدن...اولین نفری که همراهیم کرد....عرفان بود...بعد از اون علی و کم کم صدای دست زدن همه بلند شد....به مامان و حاجی نگاه کردم....لبخندی که روی صورت بابا نشسته بود...نشون از رضایتش بود....ولی مامان از عصبانیت قرمز کرده بود و پوست لبش و میکند.... رو نزدیک ترین صندلی نشستم و پام و انداختم روی پام....سعید کنارم نشسته بود و دست میزد....یهو شروع کرد به سوت زدن...از جاش بلند شد و با صدای بلند گفت...
_ حالا به افتخار چلاقمون که میتونه راه بره بزن اون دست قشنگه رو....
استینم و گرفت و من و بلند کرد...دستم و کشید....با هم رفتیم سمت ضبط...یه سی دی از جیبش در اورد و گذاشت تو دستگاه ....صدای اهنگ شاد تمام فضای خونه رو پر کرد....چهره ی اطرافیان از حالت شوک اولیه در اومده بود و هماهنگ دست میزدن....به عرفان نگاه کردم...تکیه داده بود به دیوار و سرش و انداخته بود پایین....نمیدونم چرا...اما دوست داشتم نگام میکرد.... دلم واسه چهره ی بد اخلاقش تنگ شده بود.....با کشیده شدن دستم چشم از عرفان برداشتم و سرم برگشت....علی کنارم وایساده بود و دستمو تو دستش گرفته بود...به جمع وسط نگاه کردم....سارا و سعید بی خیال روبه روی هم وایساده بودن و میرقصیدن...علی فشاری به دستم وارد کرد و با خنده گفت...
_ افتخار میدین خانوم...؟
چه جنتلمن شده بود....از علی این حرفها بعید بود....دوباره ناخواسته نگام رفت سمت عرفان...با یکی از اون اخمای اصیلش نگام میکرد...علی من و کشید وسط و انگشتای من بود که یکی یکی بین انگشتاش جا گرفت....اروم من و کشید سمت خودش و با ریتم اهنگ شروع کرد به چرخوندنم....هنوز چشم از عرفان برنداشته بودم....اونم زل زده بود بهم..... پوزخند همیشگیش اومد گوشه ی لبش و نگاهش و ازم گرفت...دست راستش و از توی جیبش در اورد و فرو برد لای موهاش.....
_ به افتخار عروس داماد اینده....
صدای سعید بود....با عصبانیت نگاش کردم...
سعید_ یعنی منظورم اینه که این دوتا هم به سلامتی جفت خودشون و پیدا کنن....
صدای خنده ی همه بلند شد...خصوصا نیش مامان و زن عمو که عجیب باز شده بود....یکی از دستام و از توی دست علی در اوردم...
_ ببخشید ...دیگه نمیتونم...
علی من و بیشتر کشید سمت خودش...
_ وایسا ببینم....کجا؟
_پام درد گرفت...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,18, ساعت : 09:37 قبل از ظهر
37.




علی من و بیشتر کشید سمت خودش...
_ وایسا ببینم....کجا؟
_پام درد گرفت...
علی_ وایسا...
خودم و از بین دستاش کشیدم ..... بی توجه بهش رفتم تو اشپرخونه و تا وقت شام هم نیومدم بیرون.....میز که چیده شد حاجی صدام زد....
_خاتون...کجایی دخترم...؟
دیگه بهونه ای نداشتم باید میرفتم سر میز.....کنار عرفان و حاجی جا بود....یه بار دیگه طول میز و نگاه کردم....یه صندلی هم کنار مریم و نیما خالی بود ...قدم اول و برداشتم تا برم سمتشون که بابا دوباره صدام زد...
_اومدی دخترم....بیا اینجا کنار خودم....
ناچارا رفتم سمتشون....صندلی رو کشیدم عقب و بینشون نشستم.....گرسنه نبودم...ظرف سالاد و کشیدم جلوم که صدای موبایلم در اومد .... به صفحش نگاه کردم...عکس نهال که تو مدرسه ازش گرفته بودم افتاد بود روی صفحه.....چشماش و چپ کرده بود و دستش تا ارنج توی دماغش بود...به عرفان نگاه کردم.....خنده ی مسخره ای گوشه ی لبش جا خشک کرده بود....اتصال و زدم و گوشی و گرفتم کنار گوشم..
_بله...
نهال با داد و فریاد....
_بله و بلا نکبت...
_ممنون خوبم..
نهال_ به درک که خوبی...میخوام نباشی...کی حالت و پرسید اخه...؟
_اره عزیزم...بقیه هم سلام میرسونن...
نهال_عـــــــــق.. چه غلطای اضافی...این حرفهای لوس و از کدوم احمقی یاد گرفتی...؟
به عرفان نگاه کردم...سرش پایین بود....ولی تابلو بود نمیتونه جلوی خنده شو بگیره....گفتم الانه که بپوکه ....
_اره نهال جان مهمون داریم...
_نهال _ اه اینجوری حرف نز...وایسا ببینم...مهمون داری..؟
_اره....
نهال_پس واسه همونه مثل ادم حرف میزنی....یه لحظه به محاسباتم در مورد اینکه ادم بشو نیستی شک کردم....
_کارت و بگو...
نهال_ مهمونتون کیه...؟
_ چیکار داشتی...؟
نهال_ کار من و ولش کن ...بگو بینم کی مهمونتونه....؟
پوفی کردم و جواب دادم...
_همه....
نهال_همه یعنی کی....؟
_قبول دارم ...ولی نمیشه....
نهال_اهان فهمیدم....من میگم تو بگو هست یا نه....داداش علی...؟
لامصب ول کن نبود که....
_بله...
نهال_ فدای اون داداش بشم...که به همه چی میمونه الا داداش....همسایه ی جیگرتون چی...؟
با خجالت به عرفان نگاه کردم...اونم همون لحظه سرش و گرفت بالا و با یه پوزخند سرشار از اعتماد به نفس نگام کرد...یکی از چشماش و تنگ کرد و یه ابروش و داد بالا....سرش و یه ذره کج کرد و با چشمایی که میخندید زل زد بهم....ای الهی از وسط نصف شی نهال که ابرو واسه من نذاشتی....این دفعه با عصبانیت جواب دادم...
_نخیر...
نهال_ اکی بابا ...ول کن پاچه رو....سوال اخر...نیما و مریم با همن....؟
حس کردم این دفعه صداش هیجان قبل و نداشت.....
_بله....
نهال_باشه...فعلا...
_ نگفتی کارت چی بود....؟
نهال_ بی خی...باشه بعدا...
_ اکی...
قطع کردم و گوشی رو گذاشتم کنارم.....قاشق و برداشتم تا اولین لقمه رو شروع کنم.....همون موقع مامان رو به مریم گفت...
_ عروس گلم میری نیما رو صدا کنی....؟
صدای مامان دوباره شده بود مثل زنای اشرافی و بد جنس....نیما سر میز نبود....مریم خواست از جاش بلند شه ...ولی لحظه ی اخر سر عصاش گیر کرد به پایه ی میز و افتاد روی زمین....صدای قاشق و چنگال ها قطع شد ...همه دست از غذا خوردن کشیدن و به مریم زل زدن...مامان با نگرانی مصنوعی و لحنی که تمسخر توش موج میزد گفت...
_وای دخترم...چی شد...؟
مریم هیچی نگفت و با زحمت بلند شد....با حرص بشقاب جلوم و پس زدم و از جام پا شدم...از دست مامان واقعا عصبانی بودم....دیگه شورش و در اورده بود....رفتم کنار مریم و دستش و گرفتم...
_ بشین...من میرم...
مریم_ سیر شدم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,19, ساعت : 03:53 بعد از ظهر
38.




مریم هیچی نگفت و با زحمت بلند شد....با حرص بشقاب جلوم و پس زدم و از جام پا شدم...از دست مامان واقعا عصبانی بودم....دیگه شورش و در اورده بود....رفتم کنار مریم و دستش و گرفتم...
_ بشین...من میرم...
مریم_ سیر شدم....
به بشقابش نگاه کردم...دست نخورده بود....دنبال خودم کشیدمش سمت اشپزخونه....به محض رسیدن خودش و انداخت روی صندلی و صورتش و بین دستاش پنهون کرد...میتونستم بفهمم چه حالی داره الان....خیلی سخت بود تو اولین برخورد همچین اتفاقی واسه ادم بیفته....رفتم سمت یخچال و یه لیوان اب سرد براش ریختم...لیوان و دادم دستش....
_ این و بخور مریم...
توجهی نکرد...دستم و گذاشتم رو شونش...
_درکت میکنم مریمی...ولی اتفاقیه که افتاده....سعی کن فراموشش کنی....
جوابی نداد .....ترجیح دادم هیچی نگم و بزارم تو حال خودش بمونه.....با لیوان تو دستم کنارش نشستم و خیره شدم به کف اشپزخونه...منتظر بودم تا مریم اروم بگیره ....با صدای نیما سرم و گرفتم بالا...
_چیزی شده....؟
مریم هیچی نگفت...فقط روسری شو کشید جلوی صورتش ....
نیما منتظر به من نگاه کرد....
_ مامان بهش گفت بره تو رو صدا کنه ...موقعی که میخواست بلند شه عصاش گیر کرد و جلوی همه خورد زمین....
نیما نفسش و با صدا داد بیرون رو به روی صندلی مریم نشست....
_من و ببین....
مریم هیچ عکس العملی نشون نداد....
نیما_ الان واسه چی گریه میکنی...؟
جوابی نیومد....
نیما_ جواب من و بده...
دوباره سکوت...
نیما دستش و گرفت و بلندش کرد....
_فعلا بیا بریم پیش بقیه....بعد از رفتن مهمونا مفصل درباره اش حرف میزنیم...
مریم بدون هیچ اعتراضی دنبال نیما راه افتاد و از اشپزخونه رفت بیرون....
لیوان و گذاشتم کنار ...چشمام و بستم و با دستم شقیقه هامو ماساژ دادم...برای مریم ناراحت بودم....طفلک حتی حمایت شوهرش و هم نداشت....نمیتونستم یه لحظه خودم و بزارم جاش و تصور کنم که تو همچین موقعیتی قرار گرفتم....
_ چت شده....؟
با ترس چشمام و باز کردم....صدای علی بود....دستم و گذاشتم رو قفسه سینم و از جام بلند شدم....
_ کی اومدی ...؟
علی دو قدم اومد جلو و رو به روم وایساد....
_ مهم نیست کی اومدم....مهم اینه که الان پیشتم.....
دلم نمیخواست باهاش تنها باشم.....اومدم از کنارش رد شم و از اشپزخونه بیام بیرون که دستش و انداخت دور کمرم و من و کشید سمت خودش......
_ کجا....؟
سعی کردم دستش و از دور کمرم باز کنم اما حلقه ی دستش هی تنگ تر میشد...
علی_ از کی فرار میکنی خاتون.....؟
به نظرم دیگه تو چشماش اون حمایت پدرانه نبود.....باید اعتراف میکردم این علی رو نمیشناختم و ازش میترسیدم.....با لحن تندی گفتم...
_ ولم کن...
صورتش و اورد جلو ...
_ نمیخوام....
دستم و گذاشتم رو سینش تا هلش بدم عقب ولی اون زرنگ تر بود .... از فرصت استفاده کرد و دست دیگه شو هم انداخت دور کمرم...
علی _ دیگه نمیخوام حس برادری بهم داشته باشی.....تصمیم گرفتم ذهنیتتو عوض کنم.....
سرم و کشیدم عقب....
_ معلوم هست چیکار میکنی....؟
علی_ اوهوم...
خیره به لبام ....صورتش و اورد جلوتر... فاصله ی بینمون رسید به چند میلیمتر.....چشماشو بست که یهو صدای مامان بلندشد....
_خاتون موبایلت زنگ میخوره...
دستاش شل شد.... از فرصت استفاده کردم و خودم و کشیدم عقب......با خوشحالی غیر قابل وصفی از اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم سمت مامان....
_ کارم داشتین...؟
مامان به میز اشاره کرد...
_موبایلت...
تا رسیدم بهش قطع شد....گوشی رو برداشتم....شماره رو نمیشناختم....اما به نظرم خیلی اشنا میومد....همونجا رو صندلی نشستم و به ظاهر خودم و مشغول گوشی کردم....حقیقت این بود که دیگه نمیخواستم از جام تکون بخورم...حتی میترسیدم برم اتاقم.....ممکن بود علی بتونه من و یه جا تنها گیر بیاره....حالا بر عکس همیشه که از دست بقیه بهش پناه میبردم فقط و فقط از خودش میترسیدم....تصمیم گرفتم تا اخر مهمونی سر جام بشینم و همین کارم کردم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,20, ساعت : 09:30 قبل از ظهر
39.




با رفتن اخرین مهمون ها نفس راحتی کشیدم....درو بستم و تکیه دادم بهش....گوشی مو نگاه کردم و با خوشحالی خندیدم...
_ الهی من دور اون شمارت بگردم که میفهمی کی زنگ بزنی....
_ فکر کنم تو بدترین موقعیت زنگ زد....
سرم و گرفتم بالا ...عرفان دست به سینه روی پله ها وایساده بود....این چی میگه دیگه...؟ ....دلم نمیخواست باز گند بزنه به حالم...بی توجه بهش راه افتادم سمت خونه که خیلی جدی گفت....
_ وایسا...
توجهی نکردم...
عرفان _ میخوام باهات حرفـــــ...
روم و برگردوندم سمتش...گوشیش زنگ خورد
عرفان _ جانم....
با حرص گفتم...
_زیدا نمیزارن که شما حرف بزنی
عرفان_ خودم بهت زنگ میزنم....
گوشی و گذاشت تو جیبش....
_ بیا اینجا...
مثل خودش دستام و زدم به سینه...
_نمیخوام....
پوفی کرد و عصبی گفت...
_ میخوام حرف بزنم....نمیخوام بخورمت که...
_شاید خوردی...اونوقت چی...
فکر کنم گند زدم ...چون دوباره حالت چهره اش عوض شد و یه ابروش رفت بالا....
_ البته بدم نمیاد....ولی فعلا کار واجب تری دارم...
دست هرچی بی جنبه است و از پشت بسته.....
_ من با ادمای منحرف حرفی ندارم.....
پشتم و بهش کردم و خواستم برم تو خونه که با چند تا قدم بلند خودش و بهم رسوند...دست راستم و گرفت و تا میتونست پیچوند...
_ اخ دستم...
همونجور که پشتم وایساده بود...لباش و اورد نزدیک گوشم ...عصبانی و در حالی که سعی میکرد صداش و پایین نگه داره گفت...
_ ببین جوجه...من تو و امثال تو رو بهتر از خودتون میشناسم.....منحرف اونیه که یه ساعت پیش تو بغلش نمیدونستی چه غلطی بکنی....
_ ای ای دستم.....ولم کن دیوونه...
فشار بیشتری به دستم وارد کرد و زیر گوشم گفت....
_ حالا فهمیدی به کی میگن منحرف...؟
نفسهاش زیر گوشم باعث میشد تنم مور مو بشه....گردنم و یه ذره کج کردم و با لحن ملتمسی گفتم....
_ تو رو خدا یواش....دستم شکست...
با خشم دستم و ول کرد و من و هول داد سمت جلو که باعث شد محکم بخورم به دیوار رو به رو.....
_ چته روانی...؟
اومد نزدیکم....ترسیدم و خودم و چسبوندم به دیوار.....
عرفان_ چی گفتی...؟
_ هیچـ....
عرفان_ دوباره جمله تو تکرار کن....
_ ببخشیـد....
اومد جلوتر و رو به روم وایساد..... با چشمای که از عصبانیت قرمز شده بود زل زد بهم ......حالم داشت از خودم بهم میخورد....مثل موش چسبیده بودم به دیوار و ضعف و ترس از سر و هیکلم میبارید.....دلم میخواست کلمو بکوبونم تو دیوار پشت سرم....اونم فهمید حالم خوب نیست .... کم کم داشت حالت صورتش عوض میشد....حس میکردم دست و پام شل شده و دیگه نمیتونم سر پا وایسم...همونجور که به دیوار تکیه دادم سرخوردم و نشستم رو زمین....سرم و گذاشتم روی زانوهام....خاک تو سرم که عرضه ی هیچی ندارم...صدای پاش و که داشت از پله ها میرفت بالا شنیدم....الهی با مخ بری تو پله ی بعدی...اصلا الهی بمیری...بعد از اینکه صدای در طبقه بالا رو شنیدم از جام بلند شدم و رفتم سمت خونه...دلم میخواست فقط میخوابیدم و این شب لعنتی زودتر تموم میشد....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,22, ساعت : 08:12 قبل از ظهر
40.



رو تختی رو کنار زدم و کش و قوسی به بدنم دادم....امروز اصلا حوصله ی مدرسه رو نداشتم.....بالش کنارم و برمیدارم تا بزارم روی سرم و یه چرت دیگه بزنم که صدای نیما بلند میشه...
_ ساکت شو....
یکی از چشمام و باز میکنم و نگاهی به ساعت کنار تخت میندازم....نه و ربع و نشون میده.....واسه چی کسی من و بیدار نکرد...نیما چرا هنوز تو خونه است؟
بی حس از جام بلند شدم و با چشمهای نیمه باز رفتم تو هال....مامان و مریم روی مبل نشسته بودن و نیما روبه روم وایساده بود.....سکوت به وجود اومده یا ارامش قبل طوفان بود یا بعدش...نیما نیم نگاهی به من انداخت و مریم و مورد خطاب قرار داد....
_ خواست خودت بوده....
مشکوک به نیما نگاه کردم...مریم اروم گفت...
_ فکر کنم تو هم میخواستی...؟
نیما _ چرت نگو...کسی به من حق انتخاب نداد...
نگاهم بین نیما و مریم جابه جا میشد...
مامان با لحن خشکی گفت...
_ راست میگه دیگه.... تو و بابات که بهش فرصت انتخاب ندادین....معلومه خانوادگی کلاه بردارین....
دیگه خواب الود نبودم....با اخم به حرفاشون گوش میدادم....مریم با عصبانیت از جاش بلند شد.....اما با صدایی که هنوزم توش احترام بود رو به مامان گفت...
_حاج خانوم حرمت خودتون و نگه دارین...
_ اینجا چه خبره...؟
نیما _ نیازی به دخالت تو نیست خاتون....
دیگه کنترل از دستم خارج شده بود...صدام و بلند کردم و با خشم رو به نیما گفتم...
_ تو دیگه شورش و در اوردی....به چیت مینازی...؟؟ ...به دوتا لنگ درازت.....بیچاره از کجا مطمئنی پاتو از این در بزاری بیرون ....دوباره سالم برمیگردی...
مامان _ خاتون برو تو اتاقت...
دستم و اوردم بالا
_هیچی نگو مادر من....لازمه با خود شما هم بعدا مفصل حرف بزنم....ببخشید ...احترامتون واجب....اما شما دست این و هم از پشت بستی...
مریم با صدای لرزونی گفت...
_ بسه تو رو خدا....من نمیخوام به خاطر من حتی یه لحظه ام دعوا کنین....
مامان _ اینا همه از قدم نحس توئه مریم خانوم....والا هیچکدوم از بچه هام تاحالا جرات نکرده بودن تو روی من وایسن....
دهنم از تعجب باز موند.....بیچاره مریم همه جوره مقصر از اب در میومد....
نیما رفت رو به روی مریم......
_ روزی که با بابای کلاه بردارت نشستی و واسه منه بدبخت نقشه کشیدین باید فکر اینجاش و هم میکردی.....همون روزی که داشتی با ذوق و شوق خودت و به من غالب میکردی باید این روزها رو هم تصور میکردی....
مریم با نگاهی سرشار از بهت زل زده بود به نیما.....چشمای ابی و معصومش و تنگ کرد و لبهاش و رو هم فشار داد.....بعد از چند ثانیه صدای سیلی بود که تو خونه پیچید....صورت نیما به سمت من کج شده بود ....درحالی که نگاهش روی زمین بود پشت دستش و کشید به صورتش....دلم براش نسوخت....شاید یه جورایی این سیلی حقش بود....به مریم نگاه کردم....داشت میلرزید...رفتم سمتش و دستام و انداختم دور شونه اش....کشیدمش تو بغلم....بغضش ترکید و با صدای بلندی زد زیر گریه.....نیما از خونه زد بیرون....مامان هم دنبالش...مریم و اوردم تو اتاقم و نشوندمش روی تخت....دستاش و گرفته بود جلوی صورتش و گریه میکرد...جعبه ی کلینکس و از روی میز برداشتم و گرفتم جلوش....
_ گریه نکن دختر...
یه دستمال برداشت و صورتش و پاک کرد.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,24, ساعت : 08:26 قبل از ظهر
41.



_ گریه نکن دختر...
یه دستمال برداشت و صورتش و پاک کرد.....
_ میدونم کار بدی کردم.....اما واقعا دست خودم نبود.... نتونستم خودم و کنترل کنم...
_عیبی نداره ....اتفاقیه که افتاده.....
با صدای نا امیدی جواب داد...
_ واقعا خسته شدم خاتون...
_ بهش حق بده.....هنوز نتونسته با خودش کنار بیاد....
مریم _ یه حرمتایی بین ما شکسته شده....دیگه موندن من اینجا فایده ای نداره....
اخم کردم...
_این حرفو نزن..... با دوتا دعوا و جر و بحث که حرمتها شکسته نمیشه....یه ذره صبر داشته باش...
مریم _ به اندازه ی کافی صبر کردم و بهش فرصت دادم.....دیگه نمیذارم بیشتر از این بهم توهین بشه.....
_ میدونم مریم....ولی..
پرید تو حرفم و از جاش بلند شد.....
_ولی و اما نداره خاتون....من همین الان باید برم....
رو به روش وایسادم...
_ این کارا چیه مریم..... ادم که نباید اینقدر زود جا بزنه....
مریم _ اینجا میدون جنگ نیست....اگرچه نیما فکر میکنه من دشمنشم.....اما من دیگه نمیخوام هیچکدوممون عذاب بکشیم....
راه افتاد سمت در....منم رفتم دنبالش...خودم انداختم جلوی درو روبه روش وایسادم...
_ من نمیذارم....برو بشین سر جات....
مریم _ خاتون بیا کنار...صلاح نیست من بیشتر اینجا بمونم....
_ تو نباید تو عصبانیت تصمیم بگیری....
مریم_ نه ...اشتباه نکن...عصبانی نیستم..... اما این کاریه که قبلا باید میکردم....باید زودتر از این اتفاقها میرفتم....
_ باشه...میری ...ولی نه الان...فعلا برو بشین سر جات....
ایندفعه با صدای بلندتری گفت....
_ اخه وقتی کسی نمیتونه من و تحمل کنه...بشینم که چی بشه...؟
_ مهم اینه من میتونم تحملت کنم ...خوبم میتونم....حالا هم به حرف خواهر شوهرت گوش بده و برو مثه یه دختر خوب بشین سر جات....چون اگه تا فردا هم اینجا وایسی من از جام تکون نمیخورم....
مریم به ناچار برگشت و نشست روی تخت....با روحیه ی سازگاری که ازش سراغ داشتم میدونستم همین کارو میکنه....طفلک اونقدر مظلوم بود که اهل لج و لج بازی نباشه ....
رفتم نزدیکش....عصاش و ازش گرفتم و گذاشتم کنار تخت....دستمو گذاشتم رو شونش ...
_ دراز بکش.... انقدرم حرص نخور...
بی هیچ حرفی سرش و گذاشت روی بالش و اروم گفت....
_ سرم داره میترکه...
_ الان بر میگردم...
رفتم اشپزخونه و یه دونه مسکن واسش اوردم....
_ این و بـخــــــ....
زنگ در خونه مانع از ادامه ی حرفم شد....قرص و گذاشتم کنارش و چادرم و انداختم روی سرم....با بی حوصلگی سه تا پله رو اومدم بالا و درو باز کردم....از تیپ و قیافه ی دختری که رو به روم وایساده بود تعجب کرده بودم....ما از این فک و فامیلا نداشتیم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,26, ساعت : 10:00 قبل از ظهر
42.



زنگ در خونه مانع از ادامه ی حرفم شد....قرص و گذاشتم کنارش و چادرم و انداختم روی سرم....با بی حوصلگی سه تا پله رو اومدم بالا و درو باز کردم....از تیپ و قیافه ی دختری که رو به روم وایساده بود تعجب کرده بودم....ما از این فک و فامیلا نداشتیم....سر تا پاش و نگاه کردم...همه ی لباساش مارک بود....ولی بازم با هم تناسب نداشت و بی سلیقگی صاحبش و داد میزد...نگام رفت رو صورتش...خیلی چهره اش برام اشنا بود.....
_ به چی نگاه میکنی....؟
صدای دختر بود که باعث شد به خودم بیام و اخمام بره تو هم ....از لحن حرف زدنش خوشم نیومد ..... مشخص بود از ایناست که فکر میکنه اسمون سوراخ شده و فقط خود بدترکیبش افتاده پایین....البته از حق نگذریم بدترکیب که نبود....دختر قری به سرو گردنش داد و با لحن کشدار و لوسی رو به من گفت....
_ اینجاست....؟؟
سرم و کج کردم و مثه خودش گفتم...
_ جان...؟؟
دختر _ عرفانم اینجاست....؟؟
یه ابروم و دادم بالا.....
_ عرفانت....؟؟
با دست هلم داد کنار و اومد تو....
_ برو اونور..
دنبالش رفتم و جلوش وایسادم.....
_ هی خانوم...چه خبرته....
خودش و کشید عقب.....
_ به من دست نزنی ....
چه چندش....صورتم و جمع کردم....
_ برو بابا روانی...
با صدای جیغ مانندی که خیلی راحت میرفت رو اعصاب گفت....
_ روانی جد و ابادته.... دختره ی بی فرهنگ....
دیگه داشتم بهم میریختم...
_ ببین خانوم نه چندان محترم....اولا حرف دهنت و بفهم....دوما مثه ادم بگو با کی کار داری....؟
_ با نامزدم.... یالا بگو کجاست...
_نامزد توئه...از من میپرسی....؟
کلافه و عصبی گفت....
_ عرفان کجاست....؟
دستام و زدم به سینه و با اخم گفتم...
_ اگه همسایه ی طبقه ی بالا رو میفرمایید ...تشریف ندارند....
نا امید ادامه داد...
_ کجا رفته....؟
_ والا رفت و امدشون و با بنده هماهنگ نمیکنن...
خواست بره سمت در که با همون حالت قبل گفتم....
اگه میخوای میتونی روی پله ها منتظرش بمونی....
برگشت و با انزجار نگام کرد....بعد دستش و تو هوا تکون داد و رفت سمت در....
_ به درک...
هنوز دستش به در نرسیده در باز شد و عرفان پاش و گذاشت تو حیاط....اول با تعجب و چشمهای گرد شده زل زد بهش.....ولی بعد از چند ثانیه اخماش رفت توی هم و شد همون ادم سرد همیشگی....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,28, ساعت : 08:37 قبل از ظهر
43.



هنوز دستش به در نرسیده در باز شد و عرفان پاش و گذاشت تو حیاط....اول با تعجب و چشمهای گرد شده زل زد بهش.....ولی بعد از چند ثانیه اخماش رفت توی هم و شد همون ادم سرد همیشگی....دختر با صدای اروم و مظلومی گفت...
_وای عزیزم....خوب شد اومدی...
عرفان با ابروهای گره خورده اش نیم نگاه سردی بهش انداخت و زیر لب گفت....
_ واسه چی اومدی اینجا....؟
دختر رفت نزدیکتر....
_ واسه اینکه دلم برات تنگ شده بود....
عرفان کلافه سرش و انداخت پایین و سوییچ توی دستش و جا به جا کرد....دختر دست راست عرفان و گرفت توی دستش....
_خوشحال نشدی....؟
عرفان خیلی سریع دستش و کشید و پشت به دختر حرکت کرد به سمت ساختمون.....
_ بهتره بری مهسا....
پس مهسا اینه....واسه همین بود چهره اش به نظرم خیلی اشنا می اومد....مهسا دنبال عرفان راه افتاد و از پشت سر بازوش و گرفت...
_ اخه چرا اینجوری میکنی....؟؟
عرفان دست مهسا رو پس زد و یه قدم دیگه برداشت....
_ برو دنبال زندگیت....
مهسا _ من هنوزم دوست دارم....
اونجا موندنم دیگه صلاح نبود.....شاید بخوان با هم راحت حرف بزنن...راهمو گرفتم سمت خونه که جمله ی عرفان قدمهام و شل کرد......
_ من نامزد دارم مهسا....بهتره بری...
این از کی نامزد دار شد......؟؟.....کدوم نامزد که ما تو این مدت یه بارم ندیدیمش.....؟؟
لحن صدای مهسا عوض شد...با صدایی که ناباوری توش کاملا مشخص بود گفت...
_ امکان نداره....دروغ میگی...
عرفان _ دلیلی نداره بهت دروغ بگم....تو انتخوابت و کردی....منم میخوام زندگیم و بکنم....
مهسا _ کدوم نامزد ؟.....مطمئنم دروغه....
دوباره پاهام میخواست سرعت بگیره که عرفان خیلی محکم صدام زد....
_ خاتون....
سرجام وایسادم....
عرفان _ کجا میری ؟...بیا اینجا....
سرم و خیلی اروم و با تعجب برگردوندم سمتش....
عرفان _ بیا....
روم و گرفتم سمتشون و چند قدم بهشون نزدیک شدم....گیج به عرفان نگاه کردم که گفت...
_ من و خاتون یک ماه و نیمه نامزد شدیم.....
چشمام تا اخرین حد ممکن باز شده بود و پاهام قدرت جلو اومدن و نداشت.....
_ چـــــــی؟؟...با ایـــــن ..؟؟
مهسا بعد از گفتن این جمله که تحقیر توش خیلی راحت تا پوست و استخون مخاطب میرفت روش و گرفت سمتم و سرتا پام و نگاه کرد.....خودمم زیر چشمی ظاهرم و بررسی کردم... دمپایی ابری...طبق معمول گرمکن مردونه و چادر گل گلی که مامان زحمت دوختش و کشیده بود....ترجیح دادم دیگه سرم و نیارم بالا.....عرفان اومد نزدیکم و کنارم وایساد.....چون قدش ازم خیلی بلند تر بود.....وقتی کنارم وایمیستاد سرم فقط تا زیر شونه هاش میومد...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,09,30, ساعت : 09:13 قبل از ظهر
44.



مهسا بعد از گفتن این جمله که تحقیر توش خیلی راحت تا پوست و استخون مخاطب میرفت روش و گرفت سمتم و سرتا پام و نگاه کرد.....خودمم زیر چشمی ظاهرم و بررسی کردم... دمپایی ابری...طبق معمول گرمکن مردونه و چادر گل گلی که مامان زحمت دوختش و کشیده بود....ترجیح دادم دیگه سرم و نیارم بالا.....عرفان اومد نزدیکم و کنارم وایساد.....چون قدش ازم خیلی بلند تر بود.....وقتی کنارم وایمیستاد سرم تا زیر شونه هاش بیشتر نمیومد....گرمی دستش و که دور کمرم حس کردم......سرم خیلی سریع و ناخوداگاه اومد بالا....
عرفان _ این نه و خاتون....بهتره با احترام راجع به خانمم صحبت کنی...
لبم و به دندون گرفتم و سعی کردم دستش و از دورم باز کنم....سر انگشتام و گرفت تو دستش و فشار ارومی بهشون وارد کرد.....
مهسا با همون لحن تحقیر امیز قبلش ادامه داد....
_ تو همچین کاری نمیکنی.....تو یه دختره پا پتی رو به من ترجیح نمیدی....امکان نداره....نمیزارم...
دیگه بیشتر از این نمیتونستم جلوی خودم و بگیرم....خواستم دهنم و باز کنم و یه جواب دندون شکن به این میمون سر تا پا ادعا بدم که عرفان من و کشید سمت خودش و خونسرد گفت....
_ اجازه بده عزیزم....
رو به مهسا جمله ی بعدی شو شروع کرد...
_ بار اخریه که بهت هشدار میدم...به نفعته حرف دهنت و بفهمی و دیگه به خاتون بی حرمتی کنی....چون اگه تکرار شد بد میبینی...مطمئن باش....درضمن بهتره همین الان راهتو بکشی و بری دنبال کارت.....دیگه مزاحم زندگی من نشو .... من حتی یه تار موشم با صدتا مثل تو عوض نمیکنم.....
با این که جمله هاش از ته دل نبود و حقیقت نداشت ....به دلم مینشست....ولی دوس نداشتم بیشتر از این چیزی بگه....هم میترسیدم کسی سر برسه...هم نمیخواستم الکی خودم و جای نامزدش جا بزنم.....دوباره فاصله مو باهاش بیشتر کردم و دعا دعا کردم مهسا هرچی زودتر از اینجا بره.....
مهسا با حرص اشکاری گفت....
_ تو لیاقتت بیشتر از این نیست.....
عرفان جوابی نداد.....فقط همون پوزخند همیشگیش که به نظرم دیگه جزئی از صورتش شده بود دوباره نشست گوشه ی لبش.....
مهسا بند کیفش و تو دستش فشار میداد...سر ناخناش از شدت حرص و فشار سفید شده بود.....نچ نچی کرد و با صدای بلند گفت....
_ واقعا برات متاسفم.....
بعد از این جمله روش و برگردوند و با سرعت رفت سمت در خونه......صدای بسته شدن در که شنیده شد.....دست عرفان هم شل شد و بی حس از روی کمرم افتاد....اروم ازم فاصله گرفت....دیگه گرمای تنش و حس نمیکردم....انگار همینم باعث شد به خودم بیام و بهم بریزم.....عصبانی بودم....از چی شو نمیدونم.....اما دلم نمیخواست نامزد تقلبی کسی باشم....
تازه یادم اومده بود اگه مامان یا حاجی بفهمه خونم حلاله.....انگاری مغزم با تاخیر همه چی و گرفته بود....به اندازه ی چند قدمی که ازم فاصله گرفت بود رفتم جلو و رو به روش وایسادم...
_ تو به چه حقی بهش دروغ گفتی...؟
جوابی نشنیدم....جری تر شدم و صدام و بلند کردم....
_جواب من و بده لعنتی....واسه چی دروغ گفتی....؟
دوباره سکوت....پوست لبش اومد زیر دندوناش و نگاهش رفت روی زمین....
_ برا چی لال شدی...؟
اروم زمزمه کرد...
_ببخشید....مجبور شدم....
این جواب من نبود....خودمم نمیدونم دنبال چی بودم....دست راستم و مشت کردم و محکم کوبوندم تو سینش....
_ تو یه دروغگوی احمقی....بهت اجازه نمیدم اسم من و بندازی تو دهن فک و فامیلای احمق تر از خودت....
مچ دستم و گرفت تو دستش...
_ هی...اروم باش..
دستم و با عصبانیت کشیدم و ازش فاصله گرفتم....
_ ازت بدم میاد....
دوییدم سمت خونه و خودم انداختم رو مبل.....خیلی بهم ریخته بودم....چشمام و بستم و هندزفری هام و گذاشتم تو گوشم .... چادرم و کشیدم روی سرم و برای بار هزارم اهنگ زیاد بال و پرت دادم وحید خراطها رو play کردم....با این که شعرش بیش از حد غمگین بود....ولی حالم و سرجا میاورد.....عاشق تضاد حرفهاش بودم....
بسه دیگه حرفی نزن....هیچی بم نگو و برو....
حرف حرف تو شد اخرم....دیگه نمیخوامت تو رو...
برو دیگه بام لج نکن....درم پشت سرت ببند....
انقدر به خودت نرس....انقدر بی خودی نخند....
تو دنبال ستاره ای....من اسمون پر ابرم....
ایندفه دیگه شوخی نیس....پرشده کاسه ی صبرم....
برو اسم منم نیار....برو مرگ و شیون یه بار....
برو تا هوا روشنه....این خونه خونه ی منه....
هنوز نرفتی دلگیرم....تو بمون من خودم میرم...
میرم و از دلم امشب....انتقامم و میگیرم...
خودت میدونی این خونه....یا جای تو یا جای منه....
من میرم اخه این غمها....پشت من و نمیشکنه...
بعد از یه عمری جون کندن....خوب جواب من و دادی....
از همین لحظه که رفتم....تو تو این خونه ازادی....
ایندفعه موقه ی رفتن...بغضم دیگه نمیشکنه....
لج نکن..اون و دور نریز....اون خرت و پرتای منه...
هرچی تو خونه است مال تو.....اون چهارتا عکسم مال من...
تو چی میفهمی از دلم....چی میدونی از حال من....
ریشه ی زندگیم خشکید....بزن بکن از بیخ و بن...
این کبریت ..اینم این خونه....هرکاری میکنی بکن...
من رو عکسامون حساسم....خط نکش روی احساسم....
حلقتم میبرم اخه ....تو خودت خریدی واسم....
هی بخند لجم و درار....من رفتم خوش به حال تو....
من دیگه رنجیدم ازت....این خونه بی من مال تو....

**********************************************

(به شخصه عاشق این شعرم....توصیه میکنم حتما گوش کنیدش...پشیمون نمیشین...)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,02, ساعت : 09:07 قبل از ظهر
45.



خمیازه ای کشیدم و به ساعت کنار تخت نگاهی انداختم....هنوز پنج نشده بود....یه ساعت دیگه باید منتظر میموندم تا نیما بیاد و اونوقت بریم بیرون....با این که تو این دوروز از این مغازه تو اون مغازه بودیم و خرید میکردیم....اما بازم دلم میخواست زودتر این یه ساعتم تموم شه و از خونه بزنم بیرون...عاشق گشت زدن تو پاساژا بودم....حتی اگه چیزی هم نمیخریدم....کارتونا و پلاستیکای گوشه ی اتاقم و نگاه کردم.....مال من نبودن....ولی دوس داشتم صاحبشون با خوشحالی ازشون استفاده کنه....دلم میخواست هم مریم هم نیما از کنار هم بودن لذت ببرن و بتونن هم دیگه رو دوس داشته باشن .....خدا روشکر فعلا که رابطه شون بهتر شده بود....نیما به خاطر حرفهای اونروزش معذرت خواهی کرد و مریمم فعلا بی خیال رفتن و جدایی شده....رفتار نیما تو این دوروز خیلی عوض شده بود...بیشتر وقتش و با اون میگذروند و توجهش نسبت به مریم بیشتر شده بود....گوشیمو از کنار تخت برداشتم و از این پهلو به اون پهلو شدم....حوصله ام سر رفته بود....هر کاری هم میکردم خوابم نمیبرد.....لیست مخاطبای گوشیم و از بالا تا پایین نگاه کرد.....بی کسی ام بد دردیه....یه ادم درست حسابی توش پیدا نمیشد تا باهاش حرف بزنم......رو شماره ی نهال مکث کردم و بعد از چند ثانیه سبک سنگین کردن به این نتیجه رسیدم که جز نهال کسی و ندارم....بی حوصله شمارش و گرفتم و منتظر شدم...دیگه داشتم از جواب دادنش نا امید میشدم که صدای خواب الودش از پشت خط شنیده شد.....
_ چیه.....
_ خوابیدی....؟
نهال _ خوابیده بودم....البته اگه الاغی مثه تو اجازه میداد.....
ناراحت شدم....بر عکس این همه سال که هیچوقت چیزی و ازش به دل نمیگرفتم.....
_ باشه خداحافظ....
نهال با صدای سرحالتری گفت....
_ من گفتم الاغ....نگفتم خر....واسه چی خودت و خر میکنی....؟
_ واسه اینکه خرم....
نهال_ نه خداییش....خودت قضاوت کن....وسط خواب نازنین من و عشقم زنگ زدی....جفتک انداختی به بند و بساطمون...اونوقت بهت میگم خر ...ناراحتم میشی....؟؟
_ عشقت...؟؟
نهال _ اره دیگه ....من و اصغر جون....
_ خاک تو سرت که نری با اون کرگدن بخوابی....
نهال با خنده جواب داد....
_ با خودش نخوابیدم که بابا...با خیالش خوابیده بودم.....مرگ تو تازه به جاهای خوبش رسیده بودیم.....
_ مرگ عمت.....گمشو برو با خیال همون بوزینه....
نهال_ ولش حالا ...اون که دیگه بیخیال عشق و حال شد....تو بگو چه مرگته که یادت اومده یه دوستم داری...؟؟
_ بیکار بودم...گفتم یه زنگ به ملیجک دربار بزنم....بلکه از این حال و هوا در بیام....
نهال _من ملیجک دربارم...؟
_ خاتون...
مامان بود که از پشت در اتاق صدام میزد...گوشی و تو دستم جا به جا کردم.....
_ نهال من فعلا باید برم....کاری نی...؟؟
خمیازی ای کشید و گفت...
_ نخیر...برو بلکه منم بتونم دوباره خواب اصغرم و ببینم....
_ ای بمیری تو با اون اصغرت.....فعلا...
نهال _ به سلامت...
گوشی و پرت کردم روی تخت و صدام و بلند کردم...
_ بله مامان...
مامان قبل از جواب دادن وارد اتاق شد ....حاظر و اماده و با لباسای بیرونش رو به روم وایساده بود......
_تو که هنوز دراز کشیدی....؟؟ بلند شو مگه نمیخواستی بری خرید ...؟
_ چرا...ولی هنوز که نیما نیومده....
مامان_ خسته نباشی....نیما اومد ..... با مریم رفتن برای خرید لباس عروسش.....منم گفتم من و تو ایندفعه دیگه باهاشون نریم.....بزار راحت باشن....
ازمامان واقعا بعید بود.....تو این دوروز حین خرید تا میتونست حرص مریم و در اورده بود.....مشکوک پرسیدم....
_ حالا چی شده شما یاد راحتی اونا افتادین.....؟؟
مامان بعد از مکث کوتاهی جواب داد....
_ میگم حتما خواست خدا بوده.....قسمت هم بودن....وقتی قراره تا یک هفته ی دیگه برن سر خونه و زندگیشون....منم مجبورم باهاش کنار بیام....هرچند میدونم واسه پسرم بهتر از مریمم خیلی بود...
از جام بلند شدم و رفتم نزدیک مامان....
_ ببین مامان گلم.....اولا بهتر یا بدتر بودن و من و شما نمیتونیم تعیین کنیم...مهم اینه دلا باهم باشه....دوما وقتی به قول خودت قراره تا یک هفته ی دیگه برن زیر یک سقف...من و شما به جای اینکه سنگ بندازیم جلو پاشون باید کاری کنیم تا بیشتر بهم نزدیک بشن...باید کاری کنیم که نیما بتونه تو این مدت کوتاه حداقل یه شناخت کمی از باطن مریم داشته باشه....همیشه که نباید به ظواهر نگاه کرد....باور کنین اگه خود شما بخواین مریم و دوست داشته باشین میتونین....چون اون قدر صفات خوب داره که ارزش دوس داشته شدن و داشته باشه....در ضمن یادتون نره که اون اینجا هم غریبه ...هم مهمون...منم بیشتر از اینا ازتون انتظار داشتم...
مامان لبخند کمرنگی زد و دستم و گرفت تو دستش....
_ میبینم دختر شر و شیطونم اونقدر بزرگ شده که مامانشو نصیحت میکنه.....پس بالاخره عاقل شدی....
قربونت برم مامان ...شما همون تعریف نکنی از ما بهتره....زدی شخصیت مارو از پایه ریشه کن کردی....سرم و انداختم پایین و مظلومانه جواب دادم...
_ راستش مامان این حرفها مال من نیست...اینا رو از تو یه کتابی یاد گرفته بوده بودم....
مامان خندید ...
_ خودمم میدونستم امیدی بهت نیست...
چشام گرد شد....این مادر ماهم اگه پاش میفتاد کم نمی اورد ها....قبل از این که دهن باز کنم و بخوام جوابی بدم....مامان دستش و گرفت جلوی صورتم و راه افتاد سمت در... هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که برگشت و با یه اخم مصنوعی گفت...
_ خب دیگه حاضر جوابی بسه....سریع حاضر شو تا یه ماشین بگیریم و بریم که خیاط منتظره....میترسم دیر برسیم....باز بهونه دستش بیاد ...لباسم و حاظر نکنه...
دست گذاشت رو نقطه ضعفم....چشمی گفتم و پریدم سر کمد لباسام....اولین مانتو و شلوار جینی که دستم اومد و پوشیدم و کلیپسمو توی موهام محکم کردم ....شال مشکیمم از روی دسته ی صندلی برداشتم و بدون نگاه کردن به اینه از اتاق اومدم بیرون....مامانم همزمان با من چادرش و انداخت روی سرش و اومد توی هال....نشستم رو صندلی کنار تلفن تا یه ماشین بگیرم... قبل از اینکه دستم به تلفن برسه...صدای زنگش بلند شد....گوشی و برداشتم...
_ بله....
_ الو...
صدای نیما بود....
_ سلام داداش...
_ سلام خاتون ....حاضر شدین...؟؟
_اره ...دیگه میخواستم ماشین بگیرم...
نیما _ نمیخواد ماشین بگیرین....
توی خیابون بود...به خاطر همین نمیتونستم صداش و واضح بشنوم...
_ نگیرم....واسه چی...؟
نیما _اره ...نمیخواد...به عرفان گفتم شما رو ببره....برو بیرون منتظرتونه....
اخم کردم....
_ نمیخواد نیما....خودمون میریم....نیاز نیست مزاحم ایشون بشیم...
نیما _ مزاحمتی نیست دختر خانوم....مامان حالش زیاد خوب نیست....دلم نمیخواد تنها برین....
_ اما....
قبل از این که بهونه ی دیگه ای بیارم گفت....
_ من باید برم خاتون...خداحافظ

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,04, ساعت : 08:01 قبل از ظهر
46.



_ من باید برم خاتون...خداحافظ
حتی نذاشت خداحافظی کنم....کلا مثه اینکه هرکی بامن حرف میزد بنده رو ادم حساب نمیکرد که بخواد خداحافظی کنه.....با حرص گوشی و کوبیدم روی تلفن....اصلا دلم نمیخواست با عرفان برم...اما میدونستم که مامان و نمیتونم تنها بزارم....در ضمن هنوز کلی از خریدهای خودم مونده بود....از روز دعوامون دیگه ندیده بودمش....واقعا نمیخواستم باهاش رو به روشم....بی هیچ دلیل قانع کننده ای هنوز ازش دلخور بودم...
_ کی بود...؟
به مامان نگاه کردم.....نفسم و با صدا دادم بیرون...
_ نیما...
مامان _ خب چی گفت...؟
_ میگه نمیخواد ماشین بگیرین....عرفان شما رو میبره....
_مامان _ بهش میگفتی چیزی بهش نگه خودمون میریم....
_میگه در خونه منتظرتونه....
مامان چادرش و روی سرش جابه جا کرد و رفت سمت در...
_ پس پاشو بریم ....
به مامان نگاه کردم.....انصافا تعارفی بودنت من و کشته مادر....از جام بلند شدم و بر خلاف میل باطنی ام راه افتادم دنبال مامان...عرفان دست به سینه وایساده بود و تکیه داده بود به ماشین خوشگلش.....تا چشمش به ما افتاد یه لبخند محو زد و عینک ریبنش و از روی چشمای مشکی و بی روحش برداشت.....مامان رفت نزدیکش و شروع کرد با اب و تاب احوالپرسی کردن....دوس نداشتم حتی نگاش کنم....سرم و انداختم پایین و مثلا مشغول بستن در شدم....مامان بعد از اینکه حال نوه ی پسر دایی خاله ی عرفانم پرسید....رو به من گفت...
_ چیکار میکنی دختر...دیر میشه ها....
درو محکم بستم و اومدم جلو.....زیر لب سلامی کردم و در ماشین و باز کردم..در جواب هم سلام سردی شنیدم.... شالم و کشیدم جلو و با کلی اخم و تخم نشستم تو ماشینش....دستم و گذاشتم زیر چونه و زل زدم به بیرون از پنجره.....از همه عصبانی بودم...از نیما که باز بدون هماهنگی کار کرده بود....از مامان که خیلی خوشحال رفته بود نشسته بود صندلی جلو و خنده از رو لباش نمیرفت....از عرفان که از اون روز حتی یه معذرت خواهی هم نکرده بود و امروزم مثه اینکه طلبکار بود....از خودم که مثه بچه های زبون نفهم لج کرده بودم و معلوم نیست از چی دلخور بودم.....صدای عرفان مثه قار قار کلاغ رفت روی اعصاب بهم ریختم....
_ خب ...کجا برم مادر...؟
چه شیرین عسلی شده بود.....مامان که مشخص بود جمله ی عرفان خیلی به دلش نشسته ....لبخندی زد و گفت...
_ پسرم اگه زحمتی نیست اول بریم خیاطی تا من سفارش لباسم و بدم ....بعد میریم خرید....
عرفان چشمی گفت و عینکش و زد به چشمش....ماشین و روشن کرد و بی هیچ حرفی راه افتاد....دوباره نگاهم رفت به ادما و ماشینهای اونطرف پنجره....دلم میخواست پیاده میرفتم...اصلا از جاییکه بودم راضی نبودم....مامان سرش و چرخوند سمت من و پرسید....
_ خیاطی فاطمه خانوم چهار راه اول بود یا دوم...؟
بدون این که نگام و از پنجره بگیرم...گفتم
_ دومی
مامان _ خیلی وقته نرفتم....ادرسشم فراموش کردم...
چیزی نگفتم و تا رسیدن به مقصد مورد نظر مامان به سکوتم ادامه دادم....با ترمز عرفان مامان از ماشین پیاده شد و قبل از اینکه در و ببنده سرش و اورد داخل و رو به من گفت...
_ مادر تو همین جا منتظر باش تا برم ببینم فاطمه خانوم هست یانه....
_ باشه...
مامان در و بست و رفت سمت مغازه ی کوچیکی که بالاش نوشته شده بود....خیاطی بانو...
چشم از تابلوئه رنگ و رو رفته ی مقابلم گرفتم و دستام و تو هم قلاب کردم.....سرم و انداختم پایین و شروع کردم به چرخوندن انگشتام دور هم....راحت نبودم....یاد موقع هایی افتاده بودم که میرفتم وسط کلاس و در جواب سوالهایی که معلمهام ازم میپرسیدن این حالت و به خودم میگرفتم....
_ خوبی...؟
سرم و گرفتم بالا...عرفان دسته ی عینکش و گرفته بود توی دستش و عینک و کشیده بود پایین.... با چشمای خونسردش از توی اینه نگام میکرد.....روم و برگردوندم و برای بار دوم نوشته ی بالای خیاطی رو خوندم.....نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم....
_ اره.....
عینک و پرت کرد جلوی ماشین و گفت....
_ نچ...نیستی...
زیر لب زمزمه کردم....
_ خوبم..
عرفان _ د میگم نیستی خانوم....
سرش و کامل چرخوند سمتم و صورتش و اورد نزدیک.....زل زد بهم و بعد از چند ثانیه گفت...
_ دیگه دروغ نگو ....
جوابش و ندادم....اونم دیگه چیزی نگفت و همونجور میخ زل زد به صورتم.....نزدیک دو دقیقه بدون هیچ حرف و حرکتی نگام میکرد تا این که بالاخره خسته شد و روش و برگردوند......تکیه داد به پشتی صندلی و گفت....
_ پس هنوز دلخوری....
عجب روئی داشت.....اخه یکی نبود بگه مگه تو واسه اینکه دلخوری رو از دلم در بیاری کاری هم کرده بودی...؟....اصلا مگه تو به دلخوری کسی مثه من اهمیت میدی....اصلا مگه ادمای اطرافت واست مهمن که دلخوریشون باشه......فقط خودتی و اون چهار دیواری سوت و کور....تو این دوروزم که خودت و حبس کرده بودی....درست و غلطش و نمیدونستم....اما بیشتر از این ازش انتظار داشتم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,06, ساعت : 08:06 قبل از ظهر
47.




عجب روئی داشت.....اخه یکی نبود بگه مگه تو واسه اینکه دلخوری رو از دلم در بیاری کاری هم کرده بودی...؟....اصلا مگه تو به دلخوری کسی مثه من اهمیت میدی....اصلا مگه ادمای اطرافت واست مهمن که دلخوریشون باشه......فقط خودتی و اون چهار دیواری سوت و کور....تو این دوروزم که خودت و حبس کرده بودی....درست و غلطش و نمیدونستم....اما بیشتر از این ازش انتظار داشتم....
روم و گرفتم سمتش .... لبام و رو هم فشار دادم و با صدایی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم...
_ اصلا میدونی چیه.....؟
با چشمایی که میخندید نگام کرد و گفت..
_ اره..
مشخص بود قصد مسخره کردن داره....این و خیلی راحت میشد از حالت صورتش فهمید....اخمام و تو هم کشیدم و عصبانی نگاش کردم...یه لبخند دختر کش که دندونای سفید و ردیفش و به نمایش میذاشت زد و گفت...
_ ای بابا...واسه چی عصبانی میشی..خب میدونم چیه دیگه....شما هنوزم نمیخوای سر به تن ما باشه....
چشمکی زد و با خنده ادامه داد....
_ مگه همین نیست خانومه بد اخلاق...؟؟
به جای اینکه جوابش و بدم ...به این فکر میکردم که تو این مدت این اولین دفعه است که خنده شو میبینم.....البته دفعه ی اولی هم بود که باهام شوخی میکرد....چون از روز اول تا حالا فقط باهم دعوا داشتیم این رفتارش یه ذره برام عجیب بود....با تکون دادن دستش جلوی صورتم....من و از فکرای بی خودی که توش غرق شده بودم در اورد و گفت....
_ با من نیستی ها...!!
رومو برگردوندم و جوابش و ندادم....دوباره خودش شروع کرد...
_ میگم ....
جمله شو ادامه نداد.....تک سرفه ای کرد و ازم فاصله گرفت... دستش رفت سمت سوییچ و صاف نشست سر جاش....مسیر نگاهش و دنبال کردم...مامان که چادرش و مثل همیشه با یه دستش گرفته بود داشت میومد سمتمون...خودم و بیشتر از قبل کشیدم سمت در و منتظر شدم...مامان بعد از اینکه در و باز کرد سرش و اورد تو در حالی که نفس نفس میزد گفت....
_ خاتون من همینجا هستم تا فاطمه خانوم اندازه هام و بگیره...تو با اقا عرفان برو خریدات و بکن......بعد بیای دنبالم....
اصلا دلم نمیخواست با این خود درگیر برم خرید....
_ نه...نه...باشه بعدا باهم بریم....
مامان _دخترم من حالم زیاد خوب نیست...نمیتونم دنبالت از این مغازه به اون مغازه بیام.....اینجا پیش فاطمه خانوم میمونم تا هم باهم حرف بزنیم...هم اینکه کارم و زودتر انجام بده....
_ خوب ...پس فردا با نیما میرم....
مامان بی حوصله گفت....
_ نیما که بیکار نیست به کارای توام برسه.....
صداش و اورد پایین و ادامه داد...
_ پولا که دستته..از همونها بگیر....
خواست در و ببنده که با عجله گفتم....
_ اخه مامان....
_ چیه...؟؟
با چشم و ابرو به عرفان اشاره کردم و گفتم...
_ مزاحمشون نمیشم دیگه....بعدا خودم میـ...
عرفان پرید تو حرفم و رو به مامان گفت....
_ نه حاج خانوم وظیفه است....
لبخند دوباره نشست رو صورت مامان....
_ لطف داری....توام مثل پسرمی عرفان جان....
دیگه نمیتونستم جلو خودم و بگیرم که دست مشت شدمو نکوبونم تو صورت این شکلات...مامان بدون هیچ حرف دیگه ای خداحافظی کرد و در و بست.....عرفان هم با یه لبخند موذیانه ماشین و روشن کرد و خیلی اروم راه افتاد.....هنوز از خیاطی فاصله نگرفته بودیم که از توی اینه نگام کرد و با صدای پر هیجانی گفت....
_یه ضرب المثل اصیل هست که میگه....مار از پونه بدش میاد...در خونش سبز میشه....مگه نه خانوم نیازی....؟
چشمام و ریز کردم و با عصبانیت نگاش کردم ....اینم امروز یه کاریش میشه ها....نه به قبلا که اصلا من و مخاطب قرار نمیداد....نه به امروز که بلبل شده بود...یه دفعه خنده از روی لباش رفت و خیلی جدی گفت...
_ دیگه اینجوری نگام نکن....هیچوقت...
_ چه جو...
پرید تو حرفم....
_ مهم نیست...
نگاهش و از اینه گرفت و زل زد به رو به روش....اروم پرسید..
_ چرا از من متنفری...؟
متنفر...؟؟ شاید اگه اوایل بود با قاطعیت میگفتم اره....اما الان نه ...خودمم مطمئن نبودم....درسته زیاد ازش خوشم نمیومد....اما متنفرم نبودم...
_ واسه چی همچین فکری میکنی....؟
خیره به رو به روش جواب داد....
_ فکر نمیکنم....مطمئنم...
_ حالا هرچی....
عرفان _ کجا برم....؟
_نمیدونم....یه جا که بتونم لباس بخرم....
_ باشه...
دیگه چیزی نگفت....دوباره ابروهای کشیده و پهنش رفته بود تو هم و چشم از رو به روش برنمیداشت....ناخواسته ناراحتش کرده بودم.....تلخ شده بود و چهره اش این و داد میزد...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,08, ساعت : 08:25 قبل از ظهر
48.



دیگه چیزی نگفت....دوباره ابروهای کشیده و پهنش رفته بود تو هم و چشم از رو به روش برنمیداشت....ناخواسته ناراحتش کرده بودم.....تلخ شده بود و چهره اش این و داد میزد...
دوس داشتم از دلش دربیارم....اما غرورم اجازه نمیداد حرفی بزنم ...در ضمن مگه اون به دلخوری من اهمیت میداد که من بخوام بدم...؟ شونه ای بالا انداختم و روم و گرفتم سمت پنجره....نمیتونستم حرفی بزنم و بحثی رو شروع کنم....من اینکاره نبودم....میزدم بدترش میکردم....پس ترجیح دادم ساکت بشینم سر جام و خرابکاری نکنم ...بعد از ده دقیقه جلوی یک پاساژ نگه داشت و بدون نگاه کردن به پشت سرش گفت....
_ پیاده شو...
از لحن دستوری متنفر بودم....کیفم و برداشتم و با اعصاب خرابی پیاده شدم....تمام عصبانیتم و سر ماشین خالی کردم و درش و مثل در تاکسی ها بهم کوبیدم....اومدم جلو و منتظر یه فحش ابدار از طرف عرفان شدم.....ولی اون بی توجه به من و حرکات بچه گونه ام داشت مسیرش و طی میکرد.....انگار نه انگار که منم وجود دارم....حتی به خودش زحمت نمیداد پشت سرش و نگاه کنه....لعنتی لج کرده بود ....هرچی فکر میکردم اخه کجای حرفام بد بوده که باز بهم ریخته به نتیجه ای نمیرسیدم...دنبالش راه افتادم و مثلا خودم و مشغول تماشای مغازه ها کردم....جلوی در پاساژ که رسید منتظرم وایساد.....زیر چشمی میپاییدمش....سرعتم و کم کردم و بی خیال داشتم به سمتش میرفتم.....اما اون خیلی خونسرد روش و برگردوند و
رفت سمت اولین مغازه ی توی پاساژ و در ظاهر مشغول تماشای اجناس شد....مثلا میخواست بگه من منتظر تو نیستم.....مطمئن بودم به تنها جایی که حواسش نیست همون مغازه است....چون رفته بود جلوی لباس فروشی زنانه وایساد بود و زل زده بود به ویترین رو به روش.....خنده ام گرفت.....قدمهام و سریع تر کردم و خودم و بهش رسوندم.....پشت سرش وایسادم و گوشه ی کتش و کشیدم....برگشت و نگام کرد....با یه پوزخند گفتم...
_کدومشو میخوای بخری....؟
دوباره روش و گرفت سمت مغازه و به ویترین روبه روش نگاه کرد....سرش و چرخوند سمتم و خیلی سرد گفت....
_ منظور....؟
نمیتونستم به بی تفاوتی و سردی تو چشماش شک کنم.....حالم گرفته شد...دیگه واسم جالب نبود که جلوی چه مغازه ای وایساده....
_ هیچی...منظوری نداشتم...
روم و برگردوندم و مسیر و تنهایی ادامه دادم.....پشت سرم راه افتاد....صدای قدمهاش و میشنیدم....جلوی یه لباس فروشی وایسادم و ماکنها رو نگاه میکردم که صدای قدمهاش نزدیک تر شد....سرم و چرخوندم...اومد کنارم و دو تا دستش و برد توی کت اسپرت مشکیش....دوباره به مانکنهای مقابلم نگاه کردم....هیچکدوم از لباسهاش چنگی به دل نمیزد....ناچارا راه افتادم سمت بقیه ی مغازه ها....نزدیک یک ساعت کل پاساژ و زیر و رو کردم....اما نتونستم چیزی که باب میلم باشه پیدا کنم....قبول داشتم یه کم بد خرید بودم....ولی واقعا هیچکدوم از جنس ها به دلم نمینشست.....جلوی اخرین مغازه ی ته پاساژ وایسادم و لباسها رو از نظر گذروندم.....عرفان بدون نگاه کردن بهم گفت....
_ اینم نه....؟؟
خجالت زده نگاش کردم....
عرفان _ هیچکدومشون به درد نمیخورد....
چند قدم رفت جلو و ازم فاصله گرفت....برگشت و به من که سر جام وایساده بودم نگاهی کرد و گفت....
_ یکی از دوستام همین نزدیکی مغازه داره....میخوای تا اونجا هم بریم...؟
با اینکه امیدی به پیدا کردن لباس نداشتم....سرم و به نشونه ی موافقت تکون دادم و دنبالش راه افتادم....دلم نمیخواست بد اخلاق تر از اینی که هست بشه....
بعد از یه مسیر کوتاهه ده دقیقه که پشت سرش طی کردم.... رسیدیم به مغازه ی مورد نظرش.....عرفان رفت تو و مشغول احوالپرسی با فروشنده شد.....مقدم بودن که هیچ ...اصلا من و ادم حساب نمیکرد.....منم بی توجه به اون و فروشنده...رفتم طرف لباسها و مشغول دیدن شدم....این طرح هارو هم زیاد دوس نداشتم....مال چهل سال به بالا بود....
_ اون چطوره...؟؟
جایی رو که عرفان با انگشتش نشون میداد نگاه کردم...یه لباس مشکی دکلته بود که جلوش سنگ دوزی شده بود ....پشت لباس یه مقدار بلند تر بود و روی زمین کشیده میشد.....خود لباس خیلی ناز بود ....اما یه مشکل بزرگ ذاشت.....اونم این بود که بالا تنه اش خیلی باز بود .... سرم و یکم به چپ و راست تکون دادم و با بی میلی گفتم...
_ بد نیست....
عرفان _ البته باید یه کت کوتاه براش بگیریم....
به نظرم با کت خیلی عالی میشد......ایندفعه گفتم...
_ اره....اینجوری حرف نداره....
عرفان صداش و بلند کرد و به فروشنده گفت....
_ محسن یه دونه از این مشکیه سایز خانوم....
لبخند کمرنگی زد و با صدای ارومتری رو به من ادامه داد....
_ برو اتاق پرو ...میارمش برات...
کیفم و گذاشتم رو صندلی کنار اتاق ...رفتم داخل و منتظر شدم....عرفان دو تا تقه به در زد.. بعد دستش و اورد تو و لباس و گرفت سمتم.....خواستم تنم کنمش که با دیدن زیپش یاد یه مشکل بزرگ افتادم.....حالا کی میخواد اینو واسم ببنده.....؟؟....حرصم در اومده بود.....من نمیدونم مامان با چه فکری من و با یه پسر مجرد فرستاده خرید لباس....به هر زحمتی بود لباس و تنم کردم و توی اینه به خودم نگاه کردم.... تن خورش حرف نداشت....اما نمیتونستم بفهمم سایزمه یا نه....با اینکه زیپش و نبسته بودم ...اما تقریبا میشه گفت کیپ تنم بود....شک داشتم میشه بعدا زیپش و بست یا نه....عصبانی شده بودم.....
_ پوشیدی....؟
صدای عرفان بود که از پشت در شنیده میشد.....
_ نه هنوز....
سعی کردم خودم زیپش و ببندم....با دست راستم یه ذره میکشیدمش بالا اما یه دفعه زارتی می اومد پایین.....
عرفان_ کمک نمیخوای....؟؟
پوفی کردم و دست از تقلا کشیدم.....واقعا نمیدونستم چی بهش بگم....نه روم میشد بگم بیا اینو ببند....نه میتونستم بگم همین خوبه....
صدام و یه ذره بردم بالا....
_ میگم اینجا کارمند زن نداره....؟؟
عرفان از پشت در جواب داد....
_ کارمند زن میخوای چیکار....؟
با حرص گفتم....
_ میخوام برم خواستگاریش.....خوب میخوام این زیپ لعنتی رو ببنده....
عرفان _ میخوای بیام ببندمش....؟
_ لازم نکرده....
دیگه چیزی نگفت .... صدای قدمهاش و شنیدم که داشت دور میشد..... دستام و بردم پشت سرم و دو طرف لباس وکشیدم ....سعی کردم بهم برسونمشون.....چون یه ذره حالت کشی داشت با یه کم فشار میشد بستش.....حدس میزدم برام تنگ نباشه و بتونم بعدا زیپش و ببندم....ناچارا درش اوردم و تصمیم گرفتم همین و بردارم....اومدم بیرون ...عرفان با صدای در مسیر رفته رو برگشت و اومد رو به روم وایساد....
_ خوب بود....؟
اره...
با طعنه گفت....
_ مطمئنی سایزته...؟
_اره....همین و برمیدارم....
لباس و ازم گرفت و به گوشه ی مغازه اشاره کرد.....
_ چند مدل کتم اونجاست برو یه نگاه بنداز....
رفتم و از بین کتها ....یه ساتن کوتاه برداشتم و گذاشتم جلوی فروشنده....
_ اینا رو حساب کنید...
عرفان جعبه لباسها رو برداشت و راه افتاد....
_بریم... حساب کردم....
خودم و رسوندم بهش .....پولا رو گرفتم سمتش و خیلی جدی گفتم....
_ نیازی نبود .....اینم پولتون....
از مغازه اومدیم بیرون....نگام کرد و جدی تر از من گفت....
_ بزار تو کیفت....
_ دلیلی نداره شما پولش و بدین....بی زحمت بگیرید چون معذب میشم....
عرفان _ منم وقتی میگی شما معذب میشم....
بی اختیار دستم رفت سمت شال روی سرم....کشیدمش جلو و دوباره پولا رو گرفتم سمتش....هنوز دهنم و باز نکردم که گفت....
_ یه بار دیگه اینارو بگیری جلوم....ریز ریزش میکنم ها...گفتم بزار تو کیفت...مثه یه دختر خوب بگو چشم...
دیگه جرات نکردم چیزی بگم.....سرم و انداختم پایین و دنبالش راه افتادم....جلوی یه مغازه ی کفش فروشی وایساد و منتظر شد تا بهش برسم....به فاصله ی چند قدمیش که رسیده بودم بدون نگاه به کفشها گفتم...
_ بریم....
چشم از ویترین برداشت و من و نگاه کرد...
_ مگه کفش نمیخوای...؟
_ نه....
عرفان _ چت شد یهو....
_ چیزیم نیست....کفش نمیخوام...
شونه بالا انداخت و بی تفاوت گفت....
_ هرجور راحتی....
دوباره بی توجه به من شروع کرد به راه رفتن....دیگه نمیخواستم چیزی بخرم...چون نه اونقدر جرات داشتم پولشو حساب کنم...نه دلم میخواست اون چیزی واسم بخره....از پاساز اومد بیرون و رفت سمت ماشین....منم که مثل بچه یتیم ها دنبالش میرفتم....لباسها رو گذاشت صندلی عقب و گفت...
_ بشین جلو...
بازم دستور...حوصله ی جر و بحث نداشتم.....بی حرف و بهونه نشستم جلو.....کنارم نشست و ماشین و روشن کرد....با سرعت راه افتاد سمت خونه....هیچی نمیگفت....زل زده بود به رو به روش....واقعا نمیتونستم درکش کنم....یه لحظه مهربون میشد...یه لحظه بد اخلاق....دلیل این رفتاراشو نمیفهمیدم....کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که اصلا ثبات اخلاقی نداره....
نزدیک خونه رسیده بودیم که اروم گفتم....
_ بابت امروز ممنون.....خیلی لطف کردی...
چیزی نگفت....فقط رو به روش و نگاه میکرد....ترجیح دادم خفه خون بگیرم....با ترمز عرفان درو باز کردم و از ماشین پیاده شدم....جعبه ی لباس ها رو از صندلی عقب برداشتم و قبل از اینکه در و ببندم خداحافظی ارومی کردم .... بدون اینکه جوابمو بده ماشین و با صدای وحشتناکی به حرکت در اورد و از جلوم دورشد....اینم از خرید کردن ما...به زحمت کلید و از توی کیفم در اوردم و با یه لگد درو باز کردم....رفتار عرفان رو منم تاثیر منفی گذاشته بود....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,10, ساعت : 08:51 قبل از ظهر
49.



پامو گذاشتم لبه ی باغچه و مشغول بستن کتونی هام شدم....با تک زنگی که گوشیم خورد فهمیدم نهال نزدیک خونه است.....میدونستم با اینکه ارایشگاه نزدیکمونه اخرم دیر میرسیم....پلاستیک کفشهام و برداشتم و با قدمهای سریع خودم و رسوندم به در....به محض باز کردنش....یه جعبه ی بزرگ اومد تو صورتم .....اخی گفتم و چند قدم رفتم عقب....پسر جوون که احتمالا به در تکیه داده بود ....حالا رو به روم وایساده بود و با شرمندگی نگام میکرد....
_ متاسفم خانوم...چیزیتون که نشد ؟؟....من تازه میخواستم زنگ و بزنم....
به پلاستیک ها و جعبه اش که پخش زمین شده بود نگاه کرد و دستش و کشید پشت گردنش....
_ من اصلا ندیدمتون...
رو سریم و روی سرم مرتب کردم و رفتم جلو....
_ مهم نیست....با کسی کار داشتین...؟
خم شد و وسایلش و از روی زمین برداشت....
_ راستش اومده بودم دیدن پسر خالم....
_ پسر خالتون...؟
با یه لبخند بی نمک جواب داد...
_ عرفان..
با انگشت پله ها رو نشون دادم و خیلی جدی گفتم....
_ از اینطرف...البته فکر نکنم باشن...
پسر بدون اینکه حرکت کنه....زل زده بود بهم و کم کم لبخند روی صورتش عمیق تر میشد....ناخوداگاه اخمام رفت تو هم ..... از طرز نگاه کردنش خوشم نمیومد......
_ سلام..
سرم چرخید سمت ورودی خونه و پشت سر پسر...نهال به در تکیه داده بود و با یه ابروی بالا رفته داشت نگام میکرد....دوباره چهره اش شده بود مثل مامان بزرگ خدا بیامرزم....از کنار پسر رد شدم و خوندم و رسوندم بهش....اروم جواب سلامش و دادم و پرسیدم....
_ کی رسیدی...؟؟
نهال با لحن مشکوکی جواب داد....
_ خیلی وقت نیست....
با چشمهایی که سعی داشتن اعتراف بگیرن یه نگاه به من میکرد یه نگاه به پسر خاله ی عرفان....بعد از چند دقیقه که دیدم قصد راه افتادن نداره گفتم....
_ بریم دیگه...
جوابی ازش نشنیدم....به شدت مشغول بررسی پسر بود.....دستش و کشیدم و خواستم بگم دیر شد که پسر خاله ی عرفان برگشت و پرید تو حرفم....
_ ببخشید....نمیدونین عرفان کی میاد...؟
_ از کجا باید بدونــ.....
تو همین لحظه ماشین عرفان پیچید تو کوچه .... نفس عمیقی کشیدم و با اشاره به ماشینش گفتم .....
_ مثل اینکه اومدن...
نگاه نهال و پسر همزمان باهم رفت سمت عرفان که داشت از ماشین پیاده میشد.....سوویچ و گذاشت و تو جیبش و با ژست خاصی اومد سمت ما....به ساعت گوشیم نگاه کردم....دیرمون شده بود...
_ کی اومدی سعید....؟
صدای عرفان بود.....بدون نگاه کردن بهش با صدای بلندی گفتم....
_خب....با اجازه....
رو به نهال ادامه دادم....
_ بریم ...
پسر خاله عرفان که حالا میدونستم اسمش سعیده ....اومد جلوتر و گفت....
_ خانوم بابت اتفاقی که افتاد معذرت میخوام....امیدوارم بخشیده باشین....
با یه لبخند زورکی جواب دادم...
_نه مشکلی نیست...
عرفان در حالی که چشماش و ریز کرده بود.......با لحن خشکی رو به سعید گفت...
_ چه اتفاقی...؟
عصبانی شدم....همه کاراگاه شده بودن....برای بار دوم دست نهال و گرفتم و دنبال خودم کشیدمش....
_ ببخشید ما دیرمون شده.....
کسی حرفی نزد.....بعد از اینکه ازشون دور شدیم.....نهال گفت....
_ خودت میگی یا از یه راه دیگه وارد شم.....
گیج نگاش کردم....
_ ها...؟
نهال _ این پسره از چه اتفاقی حرف میزد.....؟
به نزدیک ارایشگاه رسیده بودیم.....قدمهامو تند کردم و گفتم...
_ به جای شر و ور گفتن راه بیا که دیر شد خانوم مارپل....
نهال جلوی در ارایشگاه بازوم و کشید و با لحن ملتمسی گفت...
_ بگو دیگه....
_ جون خاتون فعلا بیخیال شو که به دامادی داداشم نمیرسم ها....
چیزی نگفت و جلوتر از من راه افتاد....شونه ای بالا انداختم و پشت سرش وارد ارایشگاه شدم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,12, ساعت : 11:45 قبل از ظهر
50.




بعد از یه ساعت و نیم که ارایشگر دست و بالش و تو چشم و چالم میکرد....بالاخره کارش تموم شد و با لبخندی که نشون از رضایتش داشت سرش و برد عقب و گفت....
_ خب...تموم شد....
از جام بلند شدم و رفتم رو به روی اینه ی قدی و به خودم نگاه کردم...با اینکه ساده ارایشم کرده بود...اما خیلی تغییر کرده بودم....موهای لخت و مشکیم که تا کمرم میرسید به خواسته ی خودم فرشده بود....یه تاج کوچیکم گذاشته بود جلوی سرم.....صورتمم که خیلی ساده و دخترانه ارایش شده بود....
نهال که قبل از من کارش تموم شده بود از جاش بلند شد و اومد نزدیکم....موهای شنیون شده و ارایش زنانه ...... سلیقه هامون دقیقا عکس هم بود...تو اینه نگاهی به خودش انداخت و با خنده گفت....
_ الان من جای مادرتم نه....؟
_ دقیقا....
نشست رو صندلی و اروم گفت...
_ کاش نمیومدم....
خم شدم و دستم و گذاشتم رو شونه اش...
_ تو معلوم هست چه مرگته....کشتی من و تو این چندروز بس که میام و نمیام راه انداختی....الانم که داری چرت میگی....
نهال _ خودمم نمیدونم ....
_ مثه ادم حرف بزن ببینم....چیزی شده ؟
از جاش بلند شد و با لبخند گفت....
_ نه بابا....بعضی وقتها دلم میگیره....کاش منم یه داداش داشتم....
_ دیوونه....خب نیما داداش توام هست دیگه....
لبخند روی صورتش محو شد و سرش و انداخت پایین....
_ اره راست میگی...
یا خنگ شده بودم ....یا خودم و زده بودم به خنگی....حالا که رو به روش نشسته مو دقت میکنم میبینم واقعا شوتم...وقتی نیما با مریم اومدن تو ساختمون ... دونه دونه انگشتای نهال توهم گره خورد و سرش و انداخت پایین.....نه...! از نهال با اون همه انرژی همچین کارایی بعید بود....کم کم داشتم دلیل دودل بودنش و میفهمیدم.....تازه دوزاریه کج و کولم افتاده بود که نهال واسه چی نمیخواست بیاد...با صدای سوگند از فکر و خیال اومدم بیرون...
_ تو کی هستی دیگه..... مثلا خواهر دامادی ها....پاشو یه قری بیا دلمون واشه....
بهم ریخته بودم.....دوست نداشتم حدسی که درمورد نهال زده بودم درست باشه....بهش نگاه کردم...کله شو برده بود تو گوشی و خودش و سرگرم کرده بود....سرم چرخید سمت مهمونها....حالا بیشتر از همیشه جای خالی رعنا رو احساس میکردم.....ولی متاسفانه به خاطر هول هولکی شدن جلسه...همه بودن به جز خانواده ی مامان...از پای میز سه نفره مون بلند شدم و رو بهش گفتم....
_نهال بیا ...کارت دارم....
با تعجب نگام کرد...
_ با من.؟
خیلی جدی ادامه دادم...
_ اره با تو..
ازبین مهمونهای کمی که داشتیم و میز صندلی های چیده شده تو محوطه ردشدم و یه گوشه ی خلوت و پیدا کردم....نهال بعد از چند دقیقه رسید نزدیکم و پرسید...
_ حالا حتما باید من و میاوردی اینجا...؟
دودل بودم بپرسم یا نه....
_ یه سوال بپرسم راستش و میگی...؟
نهال _ نه...!
خیره شدم بهش ...ادامه داد...
_ خب یعنی چی این بچه بازیها...من و برداشتی اوردی اینجا که اگه یه سوال بپرسم راستش و میگی....الان وقت سوال پرسیدنه....؟
بدون فکر گفتم...
_ تو نیما رو دوس داری....؟
معلوم بود جا خورد....چون برای دو ثانیه با چشمهای گشاد شده و دهن باز زل زد بهم....اما خیلی زود خودش و جمع کرد و لباش و با زبونش تر کرد....
_ نمیفهمم...
رفتم نزدیکش....
_ ولی من میفهمم.... از حال این چند روزتم میفهمم....
نهال _ حال من چشه....؟
از اینکه تو خماری یه موضوع بمونم متنفر بودم....سرش داد کشیدم...
_ دوسش داری... نه...؟
دستش و اورد بالا و با اخم گفت....
_ ببین خاتون...من نمیدونم داری چی میگی....الانم اگه جوابت و نمیدم واسه اینه که جاش نیست...والا همچین اجازه ای بهت نمیدم که بخوای زر مفت بزنی...
یقه ی کت زرشکی شو گرفتم بین دستام و با تمام توانم هلش دادم سمت دیوار....چون میدونستم کسی متوجه نمیشه مثل لاتای چاله میدون صدام و بردم بالا و گفتم....
_ جواب من یک کلمه است....اره یا نه....؟
فقط نگام میکرد...یقه ی لباس داشت زیر دستم کنده میشد...
_ حرف بزن ...اره یا نه...؟
خونسرد جواب داد...
_ اره...
دستام شل شد....با همون لحن قبلی ادامه داد...
_ حالا که چی...؟
سوالشو با خودم تکرار کردم.....راست میگفت....واقعا حالا که چی...؟
همه ی قدرت و عصبانیتم با هم از بین رفت...دستام افتاد دوطرفم....چند قدم رفتم عقب و خیره بهش زمزمه کردم...
_ چرا نگفتی...؟
اومد نزدیکم....با یه لبخند که مطمئن بودم از ته دل نیست گفت...
_ اون فقط یه حس احمقانه بود که شکر خدا حالا دیگه نیست.....
دستم و گرفت و ادامه داد....
_ مطمئن باش اگه با خودم کنار نمیومدم الان اینجا نبودم....
نگاش کردم تا شاید تو چشماش چیزی ببینم که ارومم کنه.....به خونسردی چهره اش نمیتونستم اعتماد کنم....
من و دنبال خودش کشید سمت محوطه....قبل از رسیدن به جمعیت برگشت و گفت....
_ دوس دارم همه چی رو همینجا فراموش کنی و دیگه هیچوقت اسمی ازش نبری....
جوابی ندادم...
لبخند محوی زد و راه افتاد...
_میدونم همین کارو میکنی خاتون....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,13, ساعت : 02:33 بعد از ظهر
51.



_میدونم همین کارو میکنی خاتون....
حدود یه ربع از رفتن نهال میگذشت....ولی من هنوز سر جام وایساده بودم و به این فکر میکردم که چرا تا حالا نفهمیده بودم....
_ تو اینجا چیکار میکنی...؟
با صدای سعید سرم و اوردم بالا و میخ نگاش کردم....
سعید _ واسه چی مثه ارواح شدی...؟
چیزی نگفتم...
سعید _ چیه..چیزی شده...؟ چرا ساکتی...؟ دوس داری من نباشم تا کنارت باشه کی...؟؟
طبق معمول چرت میگفت....خواستم از کنارش رد شم که به خاطر پاشنه های بلند کفشم تعادلم و از دست دادم و نزدیک بود بخورم زمین....با سرعت خودشو بهم رسوند و خیلی جدی گفت
_ خوبی تو...؟
حالا این وسط داشتم به این فکر میکردم که اصلا به سعید نمیاد جدی باشه....
_ اره خوبم.....پام پیچ خورد ...
سعید _ چشم نداری این دوتا پا رو سالم ببینی ها دختر عمو.....
با یه لبخند زورکی ازش فاصله گرفتم و به سمت مهمونها راه افتادم که با صدای بلندی گفت....
_ راستی مامانت دنبالت میگشت ها....
_ باشه....
زنها کم و بیش رفته بودن داخل خونه و واکثر میزهای توی محوطه رو مردها اشغال کرده بودن......به نزدیکی در ورودی رسیده بودم....هنوز دستم به دستگیره نرسیده در باز شد و مامان با عجله اومد بیرون....تا چشمش به من افتاد اخماش و تو هم کشید و غر غر رو شروع کرد....
_ معلوم هست تو کجایی....؟
_ چیزی شده مگه....
مامان _ حتما باید چیزی بشه که من بدونم تو کجایی....من اخر از دست شماها سکته میکنم.....
_ زبون تو گاز بگیر مامان....حالا مگه چی شده...؟
مامان _ چی نشده....اون از خواهر برادرام که یک کدوم نتونستن خودشون و برسونن.....این از عروسی پسرم که تو خونه ی مردم گرفتیم....اینم از دخترم که معلوم نیست کجا غیبش میزنه....
_ اینا هیچکدوم ارزش حرص خوردن نداره.....نیومدن...خب نتونستن...عیب نداره....چهارتا مهمونم برنمیدارن ببرن تو سالن....
با دست به دور تا دور خونه ی دوست نیما اشاره کردم و گفتم.....
_ خونه ی ویلاییه به این توپی...دلت میاد ایراد میگیری ازش....
چشم غره ی مامان باعث شد دستم و بندازم پایین و دهنم و گل بگیرم....
مامان _ برو پیش مهمونها...
بی حرف و بهانه وارد خونه شدم.....همه نشسته بودن و مشغول خوردن بودن....انگاری قصد همشون از اومدن فقط خوردن بود.....رفتم نزدیک دستگاه پخش و صداش و تا ته بلند کردم...
_ خوب شد اومدی...دیگه نمیتونستم سر جام بشینم....
سرم و برگردوندم....دختر عموم سارا بود....میدونستم قرها تو کمرش مونده....یه اهنگ شاد گذاشتم و به وسط اشاره کردم....
_ این گوی و این میدان....
با یه چشمک ادامه دادم...
_ ببینم چند مرده حلاجی سارا جون....
با یه خنده ی پر انرژی ازم فاصله گرفت....هنوز شروع نکرده بود که پشت سرش موجی از دخترهای جوون فامیل ریختن وسط....راضی از نتیجه ی کارم به سمت مریم راه افتادم...به نظرم اونجور که باید....شاد نبود...
_ عروس چطوره....؟
_ خوبم...
نگاش کردم...
_ رو فرم نیستی ها مریم خانوم....؟؟
به حلقه ی ساده اش خیره شد...
_ کاش مامانم اینجا بود....
نمیدونستم چی بگم....اگه میگفتم درکت میکنم...دروغ بود...چون همچین اتفاقی واسم نیفتاده بود...اما بهش حق میدادم....تو جلسه ی عروسیش فقط یه پدر اومده بود که اونم واسه اخر شب بلیط داشت....حتی نمیخواست یه روز پیشش بمونه....
نمیخواستم تو این حال و هوا بمونه...با خوشحالی گفتم...
_ حالا نمیخواد زانوی غم بغل بگیری...پاشو بریم وسط که عروس باید برقصه....
چیزی نگفت و سرش و انداخت پایین.....تازه یادم اومد چه غلطی کردم...میخواستم ابروشو درست کنم...زدم چشمشم در اوردم....تو گند زدن لنگه ندارم...اخه یکی نیست بگه....مگه این بیچاره با این پاش میتونه برقصه....؟
به خاطر همهمه ای که به وجود اومده بود...چشم از مریم برداشتم و ورودی سالن و نگاه کردم.....نیما داشت میومد سمتمون....انگشتای مریم و گرفتم توی دستم....
_خب دیگه دامادم اومد...خودم با زبون خوش برم تا نیومده من و از جاش پرت کنه بیرون....
چیزی نگفت.....از کنارش بلند شدم و رفتم کنار دستگاه پخش....حالا دیگه نوبت خواهر داماد بود که خودی نشون بده....
با عجله خودم و رسوندم به نهال و سوگند....نشستم روصندلی و اولین کاری که انجام دادم دراوردن کفشهای پاشنه بلندم بود....انگشتای پام به خاطر فشاری که بهش اومده بود به شدت درد میکرد....سوگند که تازه ریتم نفسهاش طبیعی شده بود ....با صدای پر هیجان و چهره ای که به قرمزی میزد گفت....
_ اخ....چقدر رقصیدم ها....مرگ شما دوتا عجیب هوس یه عروسی کرده بودم....
به پاهام نگاه کردم و از درد صورتم و توهم کشیدم....
_ سوگند خفه شو که پاهام له شدن....
نهال با لحنی که انگار هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده گفت....
_مگه مجبوری کفش کوچیکتر از پات بپوشی....؟
اولین چیزی که بعد از جمله اش اومد تو ذهنم .....خرید اونروز و چهره ی همیشه اخموی عرفان بود....امشب ندیده بودمش....نمیدونستم اومده یانه....
سوگند ظرف غذا رو گذاشت جلوم....
_به جای اینکه بری تو توهم شامت و بخور که مهمونها رفتن....
چیزی نگفتم و قاشق جلوم و برداشتم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,14, ساعت : 08:09 قبل از ظهر
سلام خدمت دوستان همیشه همراه خودم......

اربعین حسینی رو به همتون تسلیت میگم.....:-118-:


*******************




52.





همین که داداش سوگند جلوی اپارتمان کوچیک نیما پاشو گذاشت رو ترمز.. از ماشین پیاده شدم و با جیغ و داد خودم و رسوندم به نزدیک خونه....به خاطر جیغ هایی که کشیده بودم ته گلوم میسوخت....اما توجهی نکردم و جلوی در منتظر بقیه وایسادم....با چشم دنبال مامان و بابا میگشتم که نگاهم خورد به عرفان.... سمت راستم وایساده بود و تکیه داده بود به ماشینش...سر تا پام و با چشم برانداز کرد.....از نوک پا تا بالای سر...جوری نگاه میکرد که انگار داره ایرادام و بهم یاداوری میکنه.....اونقدر معذب شدم که خودمم سرو وضعمو بررسی کردم...وقتی مطمئن شدم همه چی سر جاشه....سرم و گرفتم بالا و مظلوم بهش نگاه کردم...اما اون دیگه نگامم نمیکرد....مثه همیشه بد اخلاقی میکرد....
_ خانوم بیا اینطرف...
به قصاب نگاه کردم....کلافه بود...انگاری حوصله ی سر صدا و شلوغی رو نداشت...فقط دلش میخواست زودتر کارش و انجام بده و بره...شاید اگه اجبار نبود براش هیچوقت حاضر به انجام این کار نمیشد...از سر راهش اومدم کنار و روم و گرفتم سمت مریم و نیما...از ماشین پیاده شدن و اومدن سمت خونه شون....صدای سوت و دست و صلوات قاطی شده بود....هر کسی برای ابراز هیجاناتش یه کاری انجام میداد....بوی اسپند که به مشامم خورد...چشمام و بستم.....نفس عمیقی کشیدم و از ته دل ارزو کردم کنار هم خوشبخت بشن...
_ سلام...
صدای علی بود...همین و کم داشتم...حتی دلم نمیخواست چشمام و باز کنم....دوباره شروع کرد...
_ میدونم از دستم ناراحتی...
پ نه پ....خیلی هم خوشحالم....پسره ی...استغفرالله....
چشمام و باز کردم و خیلی خونسرد نگاش کردم.....با اینکه تیپش مثه همیشه مردونه و ساده بود....اما خوشگل شده بود...
کلافه گفت...
_ من چیکار کنم...؟
_ در مورد..؟
علی _ در مورد خودمون....
دوباره شروع کرده بود...حوصله ی بحث نداشتم....با چشمام از نهال که رو به روم وایساده بود کمک خواستم تا شاید معرفت به خرج بده و بیاد منو از دستش نجات بده....میدونستم میفهمه...تیز تر از این حرفها بود...منم خوب میشناخت...زیر لب تکرار کردم...
_ خودمون...؟
صورتش و اورد نزدیکم....
_ من و تو...
ازش میترسیدم.....سرم و کشیدم عقب و با صدایی که سعی میکردم جدی باشه گفتم.....
_ دوست ندارم حتی اسممو بزاری کنار اسمت...
دلخور نگام کرد....با دست راستش زد به سینه اش و اروم گفت....
_ خاتون من همون علی ام ....
_ نه نیستی...حداقل واسه من...
علی _ ولی تو واسه من همیشه خاتون خودمی ....به خدا هنوزم دوست دارم....
باید تکلیفم و باهاش روشن میکردم...
_ میدونی چیه....؟
احساس کردم واسه یه لحظه برق امید و تو چشماش دیدم....واسه گفتن حرفم مصمم تر شدم...
_ حیفه اسم داداش که رو تو گذاشتم....گند زدی به هرچی برادریه...
_ خاتون جان...یه لحظه..
سرم برگشت سمت نهال که حالا نزدیکمون رسیده بود و داشت خیلی رسمی صدام میزد ....نگاه تشکر امیزی بهش کردم و از علی فاصله گرفتم ...اما قبل از رفتن رومو گرفتم سمتش و جوری که نهال نشنوه گفتم...
_ دست از سرم بردار...خواهش میکنم..
چیزی نگفت... خودم و رسوندم به نهال و سرم و بردم نزدیک گوشش...
_ واقعا ممنون...
نهال _ نمیخواستم بیام ها...ولی وقتی یادم اومد با چه فلاکتی نگام میکردی..دلم بدجور برات سوخت...
همون نهال بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم....از اینکه تو رفتارش باهام تغییری ایجاد نشده بود واقعا خداروشکر میکردم....چون خیلی بهش وابسته بودم ... دلم نمیخواست بهترین دوستم و از دست بدم....اما ته دلم مطمئن بودم داره نقش بازی میکنه و از جایی که هست راضی نیست....فقط امیدوار بودم این یه حس زود گذر باشه و بالاخره بتونه با خودش کنار بیاد....
نهال _ کجایی تو...؟
_ اینجا...
نهال _ غلط کردی...پس واسه چی جواب نمیدی...
_ چیزی گفتی...؟
نهال با انگشتش به خونه ی نیما اشاره کرد و گفت...
_ مامانت خودش و کشت بس که چشم غره رفت...نمیخوای بری خداحافظی...
با عجله خودم و رسوندم نزدیک خونه....مامان با طعنه گفت...
_ چه عجب....
ترجیح دادم چیزی نگم....بابا در حالی که دستای مریم و میذاشت تو دستای نیما....با صدای پر بغضی گفت...
_ امیدوارم خوشبخت بشین....
میدونستم الانه که اشکای حاجی بریزه....فکر کنم مامانم فهمید ....چون بابا رو کشید کنار و گفت...
_ خب دیگه نوبت منه....
اما همین که نیما رو بغل کرد....صدای هق هق خودش بلند شد....مریم سرش و انداخته بود پایین ...رفتم نزدیکش و کشیدمش تو بغلم....
_ میدونم باهم کنار میاین...
انگار منتظر یه اشاره بود تا اشکاش بریزه...
_ دوست ندارم اشکای خواهرم و ببینم ها...
صدای گریه اش شدید تر شد....بین هق هق گفت...
_ هنوزم ...نتونسته..دوسم...دا..شته..باش ه...
ازش جدا شدم و جدی گفتم..
_ نگام کن...
خیلی مطیع سرشو اورد بالا....
_ من مطمئنم تو میتونی کاری بکنی که دوست داشته باشه....مطمئنم مریم...
مامان که تازه از بغل نیما اومده بیرون....چیزی رو اروم تو گوشش تکرار کرد و اومد نزدیک مریم...از سر راهش اومدم کنار... مریم و گرفت تو بغلش....بعد از چند دقیقه که جفتشون گریه میکردن مامان با لحن پر محبتی گفت....
_ من و ببخش دخترم....خیلی اذیتت کردم....حلالم کن...
از جمله ی حلالم کن بدم میومد....یه جورایی مال ادمای ناامید بود....
مریم با صدایی که هنوزم احترام توش موج میزد گفت...
_ این چه حرفیه....شما هم جای مادرم هستین....
اشکای مامان با سرعت بیشتری رو گونه هاش سر میخوردن....جواب داد....
_ شرمندم میکنی دختر...
بعد از این جمله مامانم به تبعیت از حاجی ....دست نیما و مریم و گذاشت تو دست هم و گفت...
_ همیشه تو زندگیتون گذشت داشته باشین...
اشکاش و پاک کرد و گفت...
_ من بیدارم ...اگه مشکلی پیش اومـــ....
مامان قبل از اینکه جمله اش و تموم کنه...رو به من براق شد...
_ تو اینجا چیکار میکنی....؟ ....برو تو ماشین پیش حاجی منم الان میام...
حرفهای مثبت هیجده بود....منم که مثل همیشه مزاحم..!
راه افتادم سمت ماشین....قبل از اینکه به ماشین برسم....پدر مریم و دیدم...مثل لاتا یه پاش و به دیوار تکیه داده بود و به سیگار لای انگشتاش نگاه میکرد....اصلا معلوم نیست با دخترش خداحافظی کرد یانه....دلم برای مریم میسوخت....مادرش که زیر خاک بود....اینم از پدرش....حاجی هم چه طرف حسابایی داشته...!
دستگیره رو کشیدم و نشستم تو ماشین....سرم و به شیشه تکیه دادم و به مریم و نیما نگاه کردم...
_ خدایا خودت خوشبختشون کن....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,15, ساعت : 05:58 بعد از ظهر
53.




مثل همیشه داشتیم به عنوان اخرین نفرها از مدرسه خارج می شدیم که مقنعه ام و کشیدم جلو و به نهال و سوگند توپیدم...
_ راه بیاین دیگه ....
سوگند _ حالا چه عجله ای داره...انگاری خونه شون چه خبره....
امروز روز دومی بود که از جلسه ی نیما میگذشت....دلم براش تنگ شده بود...دل و دماغ خونه رفتنم نداشتم....خونمون خیلی سوت و کور شده بود...دیگه کسی نبود که سر به سرش بزارم و اذیتش کنم....دیگه نمیتونستم گرمکن هاش و بدزدم و بعدشم یه کتک مفصل بخورم....
_ باز رفت تو لب....
به نهال نگاه کردم....خونسردیش از منم بیشتر بود....
_ کاش نیما ازدواج نمیکرد....
سوگند که جلوتر از ما از مدرسه اومده بود بیرون گفت...
_ شعر نگو....یعنی چی ازدواج نمیکرد....این سوسول بازیها از تو بعیده خاتون....قوی باش...
نهال نگاه عاقل اندر سفیهی به سوگند کرد و گفت...
_ تو یکی نمیخواد نصیحت کنی...قوی باش...مگه میخواد بزاد....؟
توجهی به حرفهاشون نمیکردم....حالم گرفته شده بود...خونه ی بدون نیما صفا نداشت...جلوی در مدرسه هر سه تامون وایسادیم و بهم نگاه کردیم...
سوگند _ میدونی از همه بدتر چیه...؟
_ هوم..؟
سوگند _ این که دیگه نیمایی نیست بیاد دنبالت....
نهال به سمتش براق شد....
_ گل میگیری یا گه بگیرم برات سوگند...؟...هی میری رو نروش که چی...؟ انگاری داداش بیچاره اش دور از جون مرده....
بیچاره سوگند که لال شد....با خنده گفتم....
_ اذیتش نکن نهال....
نهال پوفی کرد و گفت....
_ زر میزنه اخه...
سوگند که همه چی زود یادش میرفت ..... لبخند پت و پهنی زد و با لحن پر از هیجانی گفت....
_ بچه ها ...اونجارو....
سرمن و نهال همزمان با هم برگشت سمتی که سوگند با چشماش اشاره میکرد....
سوگند _ جونم تیپ... بازوهات تو حلقم....همچین از پهنا...
از دیدن عرفان که پشت ماشین خوشگلش نشسته بود و مارو نگاه میکرد در حد مرگ تعجب کردم....با چشمهای باز زل زدم بهش....نهال با صدای پر از بهتی گفت...
_ این اینجا چیکار میکنه...؟
سوگند _ مگه میشناسینش...؟
نهال با ارنج زد تو پهلوی سوگند...
_ خو الاغ ....این که حاج عرفان خودمونه....مگه ندیدیش تا حالا..؟
سوگند شونه بالا انداخت و بی خیال گفت....
_ نه...!!
بعد دست نهال و کشید و گفت...
_ مثه اینکه اینم صاحب داره....بیا بریم پی کار و زندگیمون....
نهال _ بشین بینیم بابا...همین مونده گوشت و بدم دست گربه...
_ بریم بچه ها....
نهال با تعجب نگام کرد....
_ دیوونه اومده دنبال تو....
کشیدمش دنبال خودم...
_ اگه اومده بود...لاقل یه صدایی از اون ماشینش در می اورد...نمیرفت اونجا وایسه و قیصری نگام کنه....
نهال _ به خدا خیلی خلی....
همزمان با اینکه ما راه افتادیم....ماشین عرفانم دور زد و اومد این سمت خیابون....
سوگند _ خودشه....
کنارمون وایساد...دست راستش و از شیشه داده بود بیرون و نگامون میکرد....
_ سوار شو....
مثل همیشه دستوری و خشک....اما این دفعه یه ذره عصبانیتم چاشنیش بود....با این اخلاقش فقط به درد ارتش میخوره....
نهال زیر لب گفت...
_ برو که الان پیاده میشه ... دندونای هر سه تامون و میریزه تو دهنمون....
ازشون جدا شدم و رفتم نزدیک ماشین....مثه بچه ها بای بای کردم و هر چقدر میتونستم لفت دادم....فکر کنم صبرش تموم شد ...چون تا نشستم تو ماشین ....قبل از اینکه در و ببندم....با سرعت راه افتاد....سلام و احوالپرسی هم که هیچکدوممون بلد نبودیم...به نزدیک کوچه رسیده بود که بر خلاف انتظارم مسیر دیگه ای رو انتخواب کرد....مشکوک پرسیدم....
_ کجا میریم...؟
چیزی نگفت.....حتی به خودش زحمت نگاه کردنم نداد....صدام و بلند کردم...
_ با توام....میگم کجا میبری منو...؟
بدون اینکه چشم از رو به روش برداره گفت...
_ صدات و بیار پاین....
_ نمیخوام...جواب من و بده...
توجهی نکرد...مثل بچه های لجباز و یه دنده دوباره سوالم و تکرار کردم...
_ کجا میریم...؟
عرفان _ نمیدونم....
نگران شدم....رفتارش یه جوری بود...
_ یعنی چی نمیدونم....اصلا تو برا چی اومدی دنبالم...؟
کشید کنار و محکم کوبوند رو ترمز...ماشین با صدای وحشتناکی سر جاش وایساد...
عرفان _ ساکت میشی یا نه...؟
خیلی دوست داشتم....اما نمیشد...نمیدونم به خاطر غضب نگاهش بود یا دلشوره ی خودم که احساس کردم اشکام داره میریزه پایین...
_ باشه...فقط بگو چیزی شده....؟

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,16, ساعت : 09:03 قبل از ظهر
سلام دوستان....:-2-40-:

راستش چون من خیلی ادم پرحرفیم :-2-06-:
میخوام تو این پست یه ذره مختون و بخورم.....:-2-37-:
ولی نه...دلم نمیاد....

فقط خواستم بگم....این پست و خیلی دوست دارم....شما هم دوسش داشته باشین..:-2-15-:.




54




نگران شدم....رفتارش یه جوری بود...
_ یعنی چی نمیدونم....اصلا تو برا چی اومدی دنبالم...؟
کشید کنار و محکم کوبوند رو ترمز...ماشین با صدای وحشتناکی سر جاش وایساد...
عرفان _ ساکت میشی یا نه...؟
خیلی دوست داشتم....اما نمیشد...نمیدونم به خاطر غضب نگاهش بود یا دلشوره ی خودم که احساس کردم اشکام داره میریزه پایین...
_ باشه...فقط بگو چیزی شده....؟
بعد از چند ثانیه که زل زده بود بهم....چشماشو بست و نفس عمیقی کشید....کلافه گفت...
_ راستش...
ساکت شد...حالا مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده...خودم و کشیدم سمتش..
_ راستش چی...؟
اروم گفت...
_ مامانت حالش خوب نیست...
بی حس تکیه دادم به صندلی ... حرفی نداشتم بزنم...حتی با خودم....جرات دعا کردنم نداشتم...همه ی افکارم متوقف شده بود....دوباره راه افتاد....اما این بار سمت خونه....بی اختیار گفتم...
_ منو میبری حرم...؟
چیزی نگفت....اما همین که تغییر مسیر داد فهمیدم حرفمو شنیده...نمیدونم چرا...اما دلم میخواست قبل از خونه میرفتم حرم....

نزدیک حرم از ماشین پیاده شدم....دنبالم اومد...خوش حال بودم که هنوز مسیر کوتاهی رو پیش روم داشتم.....هیچکدوممون حرفی نمیزدیم....با ولع خیره شده بودم به گنبد طلایی رو به رومو جلو میرفتم.....انگاری ادم ها رو هم نمیدیدم....هیچی نمیومد تو ذهنم....حتی یادم نبود سلام بدم....هر چی نزدیکتر میشدم.....قدمهام شل تر میشد و پاهام بی حس تر ..... احساس کردم صدای قدمهای عرفان و پشت سرم نمیشنیدم....دوست نداشتم تنهام بزاره....اما قدرت گنبد رو به روم نمیزاشت جتی پلک بزنم چه برسه به اینکه بخوام رو مو برگردونم.....نزدیک شده بودم....اونقدر نزدیک که کبوترهارو هم واضح میدیدم.....نمیدونم چقدر گذشته بود که سرجام وایساده بودم.....چشمام به اختیارم نبود....قدرت حرکت دادنشونو نداشتم.....با احساس سنگینی چیزی روی سرم....بالاخره تونستم مردمک هامو تکون بدم....سرم و گرفتم بالا....عرفان با یه لبخند کمرنگ پشت سرم وایساده بود....سعی کردم با چشم ازش تشکر کنم....چادر سفیدی رو که روی سرم انداخته بود کشیدم جلو و راه افتادم....
پام که به صحن متبرک رسید ارامش تمام وجودم و گرفت و باعث شد با همه ی نگرانی و دلشوره ای که داشتم لبخندی بشینه گوشه ی لبم....با دیدن عرفان که دست به سینه خم شده بود و سلام میداد به خودم اومدم و شروع کردم به سلام دادن....عرفان روش و گرفت سمتم....
_من ...
صدای زنگ موبایلش فرصت ادامه ی جمله شو ازش گرفت.....گوشی و گذاشت کنار گوشش
عرفان _ بله ....
به من نگاه کرد....چیزی نمیگفت و به حرفهای ادم پشت خط گوش میداد....دوباره دلشوره اومده بود سراغم....از چهره اش نمیتونستم چیزی بفهمم....
عرفان _ باشه...
روشو ازم گرفت....منتظر بودم حرفی بزنه....اما خیره شده بود به رو به روش...
حس میکردم تلفنش به منم مربوطه.....ناخوداگاه پرسیدم...
_ کی بود....؟
عرفان _ زیارتت و کردی برگرد همینجا....منتظر میمونم....
نمیخواست جواب بده .... بیشتر از این اصرار نکردم....شاید کسی بود که من نمیشناختمش...
چیزی نگفتم و با قدمهای اهسته ای رفتم جلو....کم کم داشتم به ضریح نزدیک میشدم....بی توجه به شلوغی رو به روم فقط میرفتم نزدیکتر.....فاصله ام کم شده بود....اما قدمهام سریعتر.....اشکی که تو چشام جمع شده بود....با چنگ زدن به ضریح سر خورد رو گونه هام....همین که سرم و تکیه دادم به ضریح....بعد از اون اشک بود که دونه دونه میومد پایین...کم کم صدای ارومم داشت به هق هق تبدیل میشد...فقط گریه میکردم.....نمیتونستم چیزی بخوام .....حتی تو دلم....با صدای خانوم کنارم که با تاسف گفت....
_ ایشالله خدا خودش حاجتش و بده....
انگشتام با قدرت بیشتری میله های ضریح و گرفت....شاید حرفش یه استارت بود واسم....چون بین هق هقهام فقط تونستم بگم....
_ خدایا مامانم.....مامانم..
نمیدونم چقدر گذشته بود....فقط میدونم دیگه رمقی تو جونم نبود......سکسکه ام گرفته بود....دستای بی حسم از روی میله های ضریح سر خورد و افتاد پایین....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,18, ساعت : 10:22 قبل از ظهر
55




نمیدونم چقدر گذشته بود....فقط میدونم دیگه رمقی تو جونم نبود......سکسکه ام گرفته بود....دستای بی حسم از روی میله های ضریح سر خورد و افتاد پایین...احساس ضعف میکردم....فشارم افتاده بود و دستام یخ کرده بود....اونقدر که حتی سردی سنگهای زیر دستمم حس نمیکردم.....دوباره دستمو گرفتم به میله ها و از جام بلند شدم.....یه بار دیگه ضریح و بوسیدم و اومدم بیرون....عرفان و از دور دیدم....سرجاش وایساده بود و دست راستش و گذاشته بود رو سینه اش...دست چپشم مثل همیشه تو جیبش بود.....خیره بود به گنبد رو به روش...مشخص بود تو حال خودشه....چون کنارش وایساده بودم اما روشم برنگردوند....شک داشتم اصلا منو دیده باشه...با تک سرفه ای که کردم نگاهم کرد...ابروهاش کشیده شد سمت هم....
_ با خودت چیکار کردی...؟
نگاش کردم...
_ هیچی...
عرفان _ رنگشو نگا....شده مثل گچ دیوار...
چیزی نگفتم....ادامه داد...
_قرار بود فقط زیارت کنی....
سرم و انداختم پایین....جلوتر از من راه افتاد...
_ بریم...
بی هیچ حرفی پشت سرش حرکت کردم.....دیگه واسم مهم نبود که مثل جوجه اردک زشت دارم خودمو دنبالش میندازم....شاید عادت کرده بودم....هرچی که بود فعلا فقط دوست داشتم زودتر برم پیش مامانم....با یاداوری حال مامان دوباره حس کردم تو دلم رخت میشورن.....سرمو برگردوندم و یه بار دیگه گنبد و نگاه کردم.....بازم نتونستم چیزی بخوام....خداحافظی کردم و با قدمهای بلند خودمو رسوندم به ماشین.....
درو بستم و خیره شدم به پشت پنجره.....بی هیچ حرفی راه افتاد....
_ کجا میریم....؟
اونقدر یواش پرسیدم که شک داشتم صدامو شنیده باشه.....اما جواب داد...
_ خونه....
چشم از مردم پشت شیشه گرفتم و نگاش کردم...
_ خونه...؟ مگه مامان بیمارستان نیست...؟
بدون نگاه بهم گفت...
_ نه....
همیشه کوتاه و مختصر جواب میداد....گیج پرسیدم....
_ مگه حالش بد نیست...؟
عرفان _ خب...
_ پس واسه چی اوردینش خونه...؟
_ فعلا باید خونه باشن تا فردا ببریمشون....
نمیفهمیدم.....یعنی چی ؟....
_ پس حالش زیاد بد نیست...
دلم میخواست فقط جمله امو تایید کنه....اما چیزی نگفت....کلافه تکیه دادم به صندلی و تا رسیدن به خونه ساکت موندم....
همین که پیچید تو کوچه.....ضربان قلبم رفت بالا....خیلی دلهره و استرس داشتم.....نزدیک خونه ترمز کرد.....هر دو طرف کوچه ی خلوتمون ماشین پارک شده بود....بعضی هاشونو میشناختم.....ماشین علی هم توش بود....پس همه اومدن عیادت....دستم رفت سمت دستگیره....
_ وایسا....
به عرفان نگاه کردم....دست کرد لای موهاش و گفت...
_ حال مامانت زیاد خوب نیست....خب...؟
_ خب....
عرفان _ خونتون شلوغه....
_ خب...
_ هیچی فقط خواستم بدونی....
چرا داشت حرفهای بی معنی میزد...انگار خودش متوجه نبود چی میگه.....مشکوک پرسیدم...
_ تو حالت خوبه...؟
در حین پیاده شدن جواب داد...
_ نمیدونم...
درو باز کردم و اومدم نزدیکش....به خونه اشاره کرد و گفت برو تو....
به در باز خونمون خیره شدم....نمیتونستم قدم بردارم....از شدت استرس دهنم خشک شده بود....میترسیدم....باصدای عرفان که گفت برو دیگه اولین قدم و برداشتم....هنوز به در نرسیده بودم که سعید از خونه اومد بیرون....به لباس مشکیه تو تنش نگاه کردم....رفت نزدیک ماشینش ....اما انگار تازه متوجه من شد....چون برگشت و با چشمای قرمزش نگام کرد....
کم کم داشتم احساس لرز میکردم....دلم گواهی بد میداد...سعید اومد نزدیکم...
_ خاتون...
بی توجه بهش دوییدم سمت خونه....درو هل دادم و خودم و رسوندم به حیاط.....با تمام وجود و از ته دل مامان و صدا زدم....
جمعیت سیاه پوش رو به روم برگشتند و خیره شدن بهم...هیچ کس حرفی نمیزد....بعضی چهره ها رو میشناختم...اما خیلی ها به نظرم نا اشنا میومدن....نگاهم دوخته شد به پله های خونه...فقط دلم میخواست یکی بهم بگه فکرایی که داره تو سرم میچرخه اشتباهه....تو اون لحظه فقط همین و میخواستم....
مردی که پشت بهم وایساده بود روشو برگردوند...نگام کرد....هنگ کرده بودم....نیما بود....با چشمهای قرمز و متورم....اومد نزدیکم....حس کردم دیگه نمیتونم روی پاهام وایسم...تازه داشتم میفهمیدم به تمام معنای کلمه بدبخت شدم.....احساس سرما میکردم..بدنم میلرزید....تصویر نیما که داشت با قدمهای بلند خودشو میرسوند بهم ....کم کم داشت واسم تار میشد....کج و کوله میدیدمش...کلمات تو سرم میچرخید....مامان...سکته...لباس سیاه.....دیگه تحمل سنگینی وزنمو نداشتم....حتی قدرت باز نگه داشتن پلکهامم نداشتم....دستای مردونه و محکمی که دور بدنم پیچیده شد خیالم و راحت کرد که پخش حیاط نمیشم....بی توجه به نیما که صدام میزد ....چشمامو بستم و دیگه چیزی نمیشنیدم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,20, ساعت : 08:20 قبل از ظهر
56.




احساس سرما میکردم....میدونستم بدنم داره میلرزه....دلم میخواست مثه همیشه جنینی بخوابم و زانوهام و جمع کنم تو شکمم اما قدرت تکون دادن دست و پاهامو نداشتم.....بدنم کوفته بود....سرم درد میکرد و شقیقه هام ضربان میزدن....با تمام توانم پلکامو که حس میکردم اندازه ی یه کوه شدن باز کردم.....اما دوباره افتادن روهم....دوباره تلاشمو کردم و بالاخره تونستم چشمامو نیمه باز نگه دارم....همه چیو تار میدیدم....یه محیط تاریک....چشمام قدرت تشخیص اشیا رو نداشت...با نزدیک شدن سایه ای از دور سعی کردم چیزی بگم و هرکی که هست ازش کمک بخوام....سردم بود...فقط یه رو انداز میخواستم....همین که دهنمو باز کردم....فکم شروع کرد به تکون خوردن....صدای دندونامو میشنیدم....ترسیده بودم....نمیدونستم کجام و این باعث میشد احساس امنیت نکنم....با نزدیک شدن سایه ترسم بیشتر شد...
اصلا این ادم کیه....؟
فکرم کار نمیکرد....من کجام...؟
سایه نزدیکتر شد ....طوری که صدای قدمهاش مثل پتک توی سرم منعکس میشد....دلم میخواست دستامو بزارم رو گوشام تا صداشو نشنوم....اما رمق تکون دادن دستمم نداشتم....
رسید بالای سرم....خوشحال بودم که حداقل دیگه صدای پاش نمیره رو مخم.....به نظرم هیکل درشت و مردونه ای داشت...
نکنه منو دزدیده باشن....؟
بی اختیار صدا زدم...
_نیما...
فکر کنم توهم بود....چون خودمم صدامو نشنیدم.....لبای خشکم به هم چسبیده بود و حسرت یه قطره اب داشت...سر سایه نزدیک شد به صورتم.....نفسهای داغش میخورد تو صورت یخ و بی روحمو این واسم خیلی احساس قشنگی بود....کاش سرش و نبره عقب.....اما خیلی زود فاصله اش باهام بیشتر شد.....دستی گذاشته شد روی پیشونیم و بعدم گرمی لبهایی رو روی پیشونی سردم حس کردم.....چقدر داغ بود.....شاید دارم میمیرم....اینم عزرائیله....نه....من هنوز ارزو داشتم....صداهای درهمی رو تو گوشام میشنیدم....از هو هوی باد گرفته تا جیغ بنفش.....سرم داشت میترکید....دست بی جونم کشیده شد.....اونقدر سست بودم که احساس کردم دستم کنده شد....
نه .....نمیام....
اینا کلماتی بود که فقط تو سرم میچرخید.....اما به لبام نمیرسید.....
با احساس سوزشی توی دستم......تصویری که میدیدم محو تر شد و چشمام بر خلاف میلم بسته شد.....حالا بر عکس همیشه پشت پلکای بستم زمینه ی سفید میدیدم نه مشکی....کم کم داشتم مطمئن میشدم در حین مردنم....چون احساس سبکی میکردم....اما مثل چند لحظه پیش نمیترسیدم......عجیب اروم شده بودم.....دیگه درد بدنمم حس نمیکردم....
رنگ سفیدی که میدیدم ارومم میکرد.....
خاتون....
صدا تو تمام سرم پیچید و تکرار شد.....نمیدونستم منبعش از کدوم طرفه.....اما برام اشنا بود... احتیاج به یه اشنا داشتم....
مامان....
اولین کلمه ای بود که اومد تو ذهنم....ولی فرصت نکردم به زبونم بیارمش....تصویر سفید داشت تیره میشد و ذهن منم متوقف....


تو رو خدا پاشو...
سرم درد میکرد...پلکامو به زور باز کردم ....نور سفیدی که چشمامو زد مجبورم کرد دوباره پلکامو بزارم رو هم....
تشنه بودم...با زحمت و صدای ارومی گفتم...
_ اب...
جسمی کنارم تکون خورد....صدایی شنیدم...
_ بیدار شد...
با تمام تلاشی که میکردم سرم نمیچرخید....سنگین شده بود...
_ خدایا شکرت....
صدای زن برام اشنا بود....بعد از چند بار پلک زدن تونستم با نوری که مستقیم تو صورتم میتابید کنار بیام و چشمامو باز نگه دارم....از دیدن عروسکم روی کمد خیلی راحت میتونستم بفهمم تو اتاق خودمم...
_ تو که منو کشتی....
مسیر نگاهم و تغییر دادم به صورت ادمی که مقابلم وایساده بود و منو مخاطب قرار میداد...صورت رنگ پریده و چشمهای قرمز....روسری و لباس مشکی....مردمک ابی چشمهاش منو یاد عزیزی مینداخت که اسمش تو ذهنم نمی اومد....
_ منو شناختی ؟
اضطرابی که ایندفعه تو صداش بود....خودمم نگران کرد....میشناختمش...؟ ....نمیدونم...شاید...
بر خلاف تلاشی که میکرد اشکاش سر میخوردن رو گونه هاش....با صدای پر بغضی گفت.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,21, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
57.





بر خلاف تلاشی که میکرد اشکاش سر میخوردن رو گونه هاش....با صدای پر بغضی گفت.....
_ خاتون منم رعنا...جون من حرف بزن...
رعنا ؟...نه..!... امکان نداره..... اون اینجا چیکار میکنه ؟.....مگه نگفت تاشیش ماه دیگه نمیتونه بیاد.....اره گفت نمیاد....تازه داشت یادم میومد.....همه چی تو ذهنم مثل یه فیلم که رو دور تند باشه پیش میرفت....اونقدر سریع صحنه ها میومدن جلوی چشمم که مجبورم کردن چشامو ببندم ....
_ خاتون ....حرف بزن...
صداش همه چی رو توی سرم متوقف کرد .....دوباره نگاش کردم.....ملتمسانه گفت....
_ منو میشناسی یا نه....؟
خواستم سرمو به نشونه اره تکون بدم اما جونشو نداشتم......زبونم و که حس میکردم امپول بی حسی توش زدن به حرکت دراوردم....
_ اره....
برق خوشحالی رو تو چشماش دیدم.....خیلی سریع اشکاشو با گوشه ی روسریش پاک کرد و با خنده گفت....
_ بگو جون من....
تنها چیزی که تونستم بگم....یک کلمه بود....
_ اب..
با سرعت از اتاق بیرون رفت.....یعنی واقعا خود رعنا بود یا توهم زده بودم....؟
به بدنم که انگار از زیر تریلی در اورده بودن تکونی دادم....تونستم به سختی جا به جا شم....تا مغز استخونم درد میکرد....خورد و خمیر بودم....با تنگ کردن چشمام و فشاری که به ذهنم می اوردم سعی میکردم بفهمم واسه چی اینجا افتادم....؟ نکنه تصادف کردم ؟....صدای همهمه ای که از بیرون به گوشم خورد سرمو چرخوند سمت در....رعنا با یه لیوان تو دستش اومد نزدیکم.....مگه من همیشه نمیخواستم کنار رعنا باشم....؟ مگه نفسم به نفسش بسته نبود....؟ پس چرا بهش خوش امد نگفتم....حتی از دیدنشم ذوق زده نشدم....چه مرگم شده بود...رعنا دستشو گذاشت پشت گردنم و اروم سرمو اورد بالا....لیوان و گرفت نزدیک دهنم....لبام خشک شده بود...یه کم که خوردم صدای زنونه ای رو شنیدم...
_ خدایا شکرت....خدایا هزار مرتبه شکرت...
سرمو از لیوان دور کردم ...مریم کنار تختم نشسته بود....اشکاش دونه دونه میریخت و به نظرم چشمهای ابیش خوشگل تر شده بود....راستی ! هیچوقت دقت نکرده بودم که رنگ چشمهای رعنا و مریم شبیه همه....شاید واسه همون مریمم قد رعنا دوست داشتم....اصلا این دوتا همدیگه رو میشناسن....؟....به من چه اخه....رو افکارم تمرکز نداشتم....هر فکر چرندی که میومد تو ذهنم بهش پر و بال میدادم....
_ خاتون...
به پشت سرمریم نگاه کردم.....نیما بود که با یه لباس مشکی و یه عالمه ریش روی صورتش صدام زد....چشمهاش خیس بود و رگه های قرمز توش میدیدم....این چشمها منو میترسوند....دلم ریخت.... دوباره داشتم احساس سرما میکردم....لرزش فکم شروع شده بود و دندونام بهم میخورد....
خاتون....خاتون.....صدام و میشنوی....
دور تا دور اتاق و نگاه کردم...هیچکس حرفی نمیزد.. اما من اسمم و میشنیدم....صدا بلندتر شد...
پاشو خاتون...به خاطر من پاشو....
دوباره با ترس اطرافم و نگاه کردم....حالا صداهای دیگه هم میشنیدم..
راستش حال مامانت زیاد خوب نیست....؟....ببین خونتون شلوغه خب....؟
صداها تو گوشم قاطی شده بود...چشمامو بستم و پلکام و رو هم فشار دادم....
_ ساکت...
رنگشو نگا...شده مثه گچ دیوار...
دست راستمو گذاشتم رو گوشم تا چیزی نشنوم.....
_نه....ساکت شو...
قرار بود فقط زیارت کنی....
کف دست چپم و کوبوندم رو گوشم.....
مامان....
صدای خودم بود که مامان و صدا میزدم.....وسط حیاط بودم....بدنم میلرزید....پلکام تکون میخورد....چهره ی رنگ پریده رعنا رو به روم بود.....
_ یا امام حسین...چش شد دوباره....؟
بازوم کشیده میشد ....
_ خاتون چی شد...؟
ادما با لباسهای سیاشون زل زده بودن بهم.....دوباره صدای مردونه ای تو گوشم گفت....
_ خونتون شلوغه...فقط خواستم بدونی.....خب؟
نه...نه....ساکت شو.....سرمو به دو طرف تکون میدادم....شاید همه ی این صداها از سرم بره بیرون....
یکی دو تا دستم و محکم گرفته بود.....
_ نیما تو رو خاک مامانت یه کاری بکن.....
مامان.....لباس سیاه...سکته.....
سرم درد میکرد.....احساس کردم دارن رو پیشونیم مایع داغی میریزن و پوستم میسوزه...
ضعف کرده بودم....انگار لرزش بدنم همه ی انرژیمو گرفته بودم....بدنم داشت بی حس میشد.....
_ برو زنگ بزن به دکتر دیگه....
چشمامو نمیتونستم باز نگه دارم....مردمکهام تحت کنترلم نبود....نور لامپ اتاق کم و زیاد میشد....پلکهام بسته شد و تاریکی مطللق.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,21, ساعت : 07:38 بعد از ظهر
با عرض سلام....:-2-40-:

ایشالله که خوب باشین....

چون فردا نیستم...امشب دوتا پست گذاشتم....اگرچه کمه....ولی امیدوارم خوشتون بیاد...:-2-38-:


****


58.





با احساس سردرد شدیدی چشمامو باز کردم.....تاریکی اتاق تو یه لحظه ترسوندم.....خیلی زود تونستم موقعیتمو درک کنم و بفهمم که رو تخت خودمم....سمت راست پیشونیم میسوخت.....دستمو اوردم بالا و کشیدم رو پیشونیم....باند زیر انگشتم حس بدی و بهم منتقل کرد ...جوری که بدنم مور مور میشد....سرم چی شده....؟
کسی تو اتاق نبود.....بقیه کجان....؟ مامان و حاجی.....؟.....نیما و مریم....؟...رعنا....رعنا که اینجا بود....
دستم و گرفتم به کنار تخت و تا کمر بلند شدم....پوست دستم شروع کرد به سوختن....نگاش کردم...چند قطره خون ریخته بود روی رو تختیم.....سوزن توی دستم اخمامو برد تو هم....این چیه....؟ شلنگی که از یک طرف به سوزن وصل بود....میرسید به سرمی که قطره قطره خالی میشد تو دستم....با حرص سوزن و کشیدم و مامان و صدا زدم....به ساعت روی دیوار نگاه کردم.....عدد نه و نشون میداد.....با توجه به تاریکی اتاق باید نه شب باشه....ولی من که هیچوقت اینموقع نمیخوابیدم.....چرا مامان بیدارم نکرده....؟
مامان....
دستم و کشیدم روی باندی که بسته شده بود به سرم....
اما مامان که حالش خوب نبود....
داشت یادم میومد....اره...عرفان گفت...خودش گفت مامانت مریضه....
با عجله از تخت اومدم پایین.... همین که پاهام رسید به زمین....تعادلمو از دست دادم و خوردم به میز کنار تختم.....گوشه ی میز رفت تو پهلوم و مجبورم کرد چشامو ببندم....پهلوم تیر میکشید.....صورتم و جمع کردم و مشتمو با عصبانیت کوبوندم به کمد....بی توجه به پهلو دردم از جا بلند شدم....نمیتونستم سر پا وایسم.....پاهام سست شده بود و قدرت نداشت....اصلا نمیتونستم حسشون کنم....سرم گیج میرفت...دستم و گرفتم به دیوار و نشستم رو تخت.....
_ کی بلند شدی....؟
رعنا با دهن باز زل زده بود به من....بعد از چند ثانیه به وسایل روی میز که پخش زمین شده بود نگاهی کرد و دوباره با سرزنش خیره شد بهم.....چشمش خورد به سرم کنار دستم.....اومد نزدیکم و با نگرانی گفت ....
_ چیکار کردی....؟
با دست پاهامو مالوندم و بی توجه به حرفاش از جام بلندشدم....نزدیک بود دوباره بخورم زمین...اهمیتی ندادم.....فعلا تنها چیزی که برام مهم بود دیدن مامان بود....صداش زدم...
_ مامان...
چند قدم ناشیانه برداشتم ....نمیتونستم ادامه بدم....دستم و گرفتم به دیوار و خودم و رسوندم نزدیک در....رعنا دویید سمتم....
_ کجا میری....؟ تو باید استراحت کنی....
با صدای بلندتری مامان و صدا زدم....
_ مامان....
رعنا نگهم داشت.....
_ برو رو تختت....
با عصبانیت بازوم و کشیدم.....
_ ولم کن....
مامان...کجایی...؟؟
سر گیجم بهتر شده بود....اما هنوزم دستم به دیوار بود....از اتاق اومدم بیرون و خودم و رسوندم به اتاق سابق نیما.....در و هل دادم و تو اتاقو سرک کشیدم....
_ مامان ....
از اینکه همش صداش میزدم و جوابی نمیشنیدم داشتم عصبی میشدم.....دوست داشتم درو دیوار و بهم بکوبم.....رعنا دستم و گرفت و با التماس گفت....
_تو رو خدا برو سرجات....حالت بد میشه ها....
رفتم سمت پذیرایی....با دیدن عکس روی میز قدمهام سست شد....عکس مامان بود که یه نوار مشکی گوشش زده بودن...همون عکسی که باهم گرفته بودیمش....رعنا مسیر نگاهمو دنبال کرد....با سرعت خودش و رسوند به میز و قاب عکس و خوابوند.....دیگه توان جلوتر رفتن نداشتم....دستم بی رمق از روی دیوار سر خورد و افتاد کنارم.....همونجا رو زمین نشستم و خیره شدم به قاب عکس خوابیده شده روی میز....رعنا با قدمهای سریع اومد نزدیکم....
_ دیدی گفتم حالت بد میشه.....پاشو...پاشو بریم تو اتاق.....
نمیتونستم باور کنم....یعنی مامانم....حتی دلم نمیخواست فکرشو بکنم....
رعنا دستمو که یخ کرده بود گرفت تو دستش....
_ پاشو خاتون....
نگاش کردم و با ترس پرسیدم....
_ مامانم کجاست ؟
بعد از چند ثانیه جواب داد...
_ تو باید استراحت کنی...بلند شو
دستم و کشیدم و صدامو بلند کردم....
_ مامانم کجاست رعنا....؟
چیزی نگفت..
از جام بلند شدم و استین لباسش و محکم گرفتم تو دستم....ایندفعه با عصبانیت گفتم....
_ حرف بزن..کجاست...؟

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,23, ساعت : 05:15 بعد از ظهر
شهادت امام رضا رو به همه ی دوستای گلم تسلیت میگم.....


التماس دعا....:-2-15-:


***********


59.




از جام بلند شدم و استین لباسش و محکم گرفتم تو دستم....ایندفعه با عصبانیت گفتم....
_ حرف بزن..کجاست...؟
فقط نگام میکرد.....اشک تو چشماش جمع شده بود....با التماس پرسیدم...
_ جون خاتون بگو کجاست....دارم دیوونه میشم....
سرشو انداخت پایین تا اشکاش و نبینم.....ولش کردم و رفتم سمت میز.... قاب عکس و برداشتم....اشتباه نکرده بودم....ربان مشکی بسته بودن بهش.....یعنی مامانم مرده بود....؟؟ نه !!....امکان نداره.....
قاب از دستم افتاد و شیشه اش باصدای بدی شکست......عکس مامان که نگام میکرد اتیشم میزد....خیره شده بودم بهش و اشکام بدون پلک زدن میریخت....نشستم رو زمین و بی توجه به شیشه ها دستم و بردم سمت قاب.....دیگه هیچی تو این دنیا واسم ارزش نداشت.....حتی سوزشی که تو دستم حس کردم....شیشه ها رو کنار زدم و عکس و برداشتم....
_ چیکار میکنی.....؟
رعنا درحالی که هق هق گریه هاش رو اعصابم بود اومد نزدیکتر و کنارم نشست.....سرمو گرفتم بین دستام....نمیخواستم باور کنم دیگه مامانم نیست....
_ لعنت به تو.....ببین با دستت چیکار کردی.....
گوش نمیدادم به حرفهاش....فقط میخواستم الان مامانم کنارم باشه...سرم و اوردم بالا و یه بار دیگه عکس و نگاه کردم.... از بالا تا پایینش یه رده ی باریک خون ریخته شده بود و خرابش کرده بود....
رعنا از جاش بلند شد و با تاسف گفت...
_ فقط بلده خودشو داغون کنه....
دستش و گرفتم....
_ چند وقته....؟
رعنا _ چی چند وقته....؟
_ مامان کی....؟
نمیتونستم به زبون بیارم....
_ یعنی این اتفاق کی افتاد...؟
خیره به دستم جواب داد....
_ میرم یه باند بیارم....
دستشو محکمتر کشیدم و با خشم گفتم....
_ نمیخواد...جواب منو بده....
هردومون گریه میکردیم....با نگرانی گفت ....
_ نمیدونم....تو رو خدا دستتو ببین....
سرش داد کشیدم....
_ رعنا کـــــــی...؟
کلافه سرشو تکون داد و با هق هق گفت...
_ نمیدونم...دو هفته....شایدم سه هفته....نمیدونم...
سه هفته....؟
_ یعنی ...
با گریه ادامه دادم...
_ بدون اینکه باهاش خداحافظی کنم...؟
رعنا اشکاشو پاک کرد ....دستشو کشید و سریع رفت سمت اشپزخونه....
_ خداکنه باند تو خونه باشه....
واسم مهم نبود چه بلایی سرم اومده یا قراره بیاد....واسم مهم نبود داره از دستم خون میره....واسم مهم نبود پهلوم تیر میکشه....واسم مهم نبود سرم از شدت ضربان داره میترکه....حتی واسم مهم نبود کم کم دارم حالت تهوع میگیرم..... واسه همینم عکس و انداختم رو زمین بی توجه به حالی که داشتم از جام بلند شدم.....
رعنا جلوم وایساد....
_ کجا...؟
_ بیا اینور.....
_ کجا اخه....؟
_ پیش مامانم...
خسته از رفتارم گفت...
_ تورو خدا دست بردار....
اومدم اینطرف ....اما اونم اومد رو به روم....
_ برو کنار....
رعنا _ خاتون بسه...
دستم و گرفت تو دستش و باندو پیچوند دورش....نمیخواستم جلومو بگیره....واسه همینم اجازه دادم کارشو بکنه....بعد از اینکه تموم شد اشاره کرد به اتاق و با مهربونی گفت...
_ برو استراحت کن....
_ من باید برم پیش مامانم...
رعنا _ تمومش کن...
زل زدم بهش و با قاطعیت گفتم...
_من باید برم....
به ساعت اشاره کرد...
_ اینموقع شب....؟
_ شب و روزش واسم مهم نیست....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,23, ساعت : 07:58 بعد از ظهر
60.





زل زدم بهش و با قاطعیت گفتم...
_من باید برم....
به ساعت اشاره کرد...
_ اینموقع شب....؟
_ شب و روزش واسم مهم نیست....
قبل از اینکه حرفی بزنه هلش دادم و رفتم سمت اتاقم.....روسری رو انداختم رو سرم....مانتو رو برداشتم و با عجله از اتاق اومدم بیرون....
رعنا اومد کنارم...
_ حداقل صبر کن منم بیام....
جوابی ندادم و از خونه اومدم بیرون....رعنا چادرو انداخت رو سرش و دنبالم اومد...
_ صبر کن....
یه دستمو بردم داخل استین مانتو و رفتم سمت در....
خودشو رسوند به من و بازومو کشید....
_ وایسا منم میام.....
_ خودم میرم....
رعنا _ گفتم باهم میریم....
داد کشیدم....
_ولم کن دیگه....بزار به درد خودم بمیرم....
_ اخه تو که جاشو بلد نیستی...
راست میگفت .... اما میدونستم پیدا کردنش کار سختی نیست....دکمه های مانتومو بستم و گفتم...
_ هرجور باشه پیداش میکنم....
_ چی شده رعنا خانوم...؟
سر من و رعنا همزمان چرخید سمت پله ها....عرفان با یه لباس مردونه مشکی که دکمه هاش باز بود و انداخته بود روی تیشرتش روی بالکن وایساده بود....نمیدونم به خاطر ریشهای بلندش بود یا نه اما صورتش لاغر تر شده بود....
رعنا _ سلام اقا عرفان....
دستگیره درو کشیدم و رو به رعنا گفتم...
_ من سر کوچه ماشین میگیرم...
عزمم واسه رفتن سر خاک جزم بود....هنوز باور نداشتم مادرمو از دست دادم...
_ وایسا...
صدای خشک و بی روح عرفان بود....بی توجه بهش یه قدم دیگه برداشتم سمت در....
_ با تو نیستم....؟
تحمل حرفهای این یکی و نداشتم....اونقدر حالم بد بود که از پوست کلفتی سرپا وایساده بودم....اما کسی منو نمیفهمید...
_ کجا میخوای بری....؟
به عرفان که پشت سرم وایساده بود نگاه کردم....مثه خودش خشک جواب دادم...
_ قبرستون....
چند ثانیه به دستم خیره شد و با اخم عمیقتری جواب داد....
_ با دستت چیکار کردی....؟
_ به تو ربطی نداره....
با لحن دستوری مخصوص خودش گفت....
_ میری تو اتاقت استراحت میکنی.....
صدامو بلند کردم....
_ نمیرم.....میخوام ببینم چه غلطی میکنی...تو یا هر خره دیگه ای....
عرفان _ صداتو بیار پایین....
زده بودم به اون در ...با صدای بلند تری گفتم...
_ نمیخوام عوضی... به تو چه....؟
هلش دادم...اما سر سوزنی هم تکون نخورد...
_ میخوام برم مامانمو ببینم....میفهمی....میفهمی یا نه احمق؟
برعکس من اروم و سرد جواب داد...
_ میری تو اتاقت....همین....
با مشت حمله کردم بهش...نمیدونم چم شده بود...فقط میخواستم هرکی جلومو میگیره لت و پار کنم...
_ نمیرم....نمیرم اشغال...فهمیدی.....نمیرم عوضی....
رعنا از پشت منو گرفت....
_ بسه خاتون....تو چت شده....؟
عرفان بی توجه به مشتهایی که به بازوهاش و قفسه ی سینه اش میزدم گفت....
_ نه رعنا خانوم اجازه بدید ببینم این دختر خانوم لجباز با این کاراش به کجا میخواد برسه.....
دستم میسوخت....به خاطر فشاری که بهش اومده بود از زیر باند خون میزد بیرون.....اما مشتام متوقف نشده بود.....فقط میزدم....بی هدف...به هرجا که خورد...ولی با توجه به ضعفی که داشتم نیرومم با هرمشتی تضعیف میشد...رعنا با نگرانی گفت....
_ بسه دیگه دستتو ببین...تمومش کن....
عرفان به دنبال حرف رعنا نیم نگاهی به دستم کرد و بعد از چند ثانیه دستام و گرفت....
_ ببین چیکار کردی....
نمیدونم به خاطر درد بود یا ضعف.....شایدم ترس...هرچی که بود اشکم دراومد...جلوی پاهاش نشستم وبا عجز نگاش کردم....
_ به خدا فقط میخوام مامانمو ببینم.....این حقمه مگه نه....؟
با همه ی سنگدلیش تحمل نگاه کردن بهم رو نداشت....واسه همینم سرش و انداخت پایین .....برای تایید حرفم رو به رعنا کردم و با چشمهای خیس از اشک و لحن پر از خواهشی گفتم....
_ حقمه...مگه نه رعنا....؟
بیچاره رعنا هم اشکش در اومد...اومد نزدیکم...
_ اره حقته ولی الان حالت خوب نیست.....
دستامو اوردم بالا
_ خوبم رعنا....ببین.... به جون خودم خوبم....فقط منو ببر....تورو خدا...من حتی باهاش خداحافظی نکردم....
قبل از اینکه رعنا حرفی بزنه.....عرفان گفت...
_ میرم سوییچو بیارم....
حتی به رعنا فرصت مخالفتم نداد...با سرعت رفت تو خونه و بعد از چند دقیقه با سوییچ تو دستش برگشت....
_ بریم...

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,24, ساعت : 10:01 قبل از ظهر
61.





شنل رعنارو پیچونده بودم دور خودمو سرمو تکیه داده بودم به شیشه ی ماشین......اشکام اروم و بدون هیچ هق هق و سرو صدایی میریخت رو صورتم.....تلاشی برای پنهون کردنشون نمیکردم....با ترمز عرفان سرمو از شیشه برداشتم و به قبرستون روبه روم نگاه کردم.....یعنی مامان من اینجاست.....؟....نه خدا...
از ماشین پیاده شدم و بی توجه به رعنا و عرفان مسیر مستقیمی رو در پیش گرفتم....نمیدونستم مامانم کجای این خاک سرد خوابیده.....فقط میرفتم جلو....استین مانتوم کشیده شد....
_ یواش تر....
صدای عرفان بود..حتی نیم نگاهی هم بهش نکردم....فقط خیره شده بودم به رو به روم.....
_ اونجاست....
با انگشتش به سنگی تقریبا نزدیکم اشاره کرد....جایی رو که با انگشتش نشون میداد نگاه کردم و گفتم....
_ تنها میرم....
سرجاش وایساد و کلافه گفت...
_ باشه....فقط زیاد معطل نکنی....تو هنوز حالت...
دیگه حرفاش و نمیشنیدم....پاهام شل شده بود....با اونهمه اصراری که برای اومدن داشتم حالا پشیمون شده بودم...من تحمل اینکه اسم مامانم و روی یه تیکه سنگ ببینم نداشتم...با قدمهای نامطمئنی به خاک نزدیک شدم....میترسیدم چشمامو باز کنم....خدایا فقط ازت میخوام همه ی اینا دروغ باشه .....
با ترس به سنگ روبه روم نگاه کردم....از دیدن اسم مامان همون یه ذره امیدمم از بین رفت....همونجا رو زمین نشستم و با چشمهای خیس یه بار دیگه نوشته های روی سنگ و خوندم....همشون نشون از این داشت که من دیگه مامانمو نمیبینم....دستمو کشیدم روی سنگ....سرد بود... باورم نمیشد مامانم اینجا خوابیده باشه....سرمو گذاشتم رو سنگ و به چشمام اجازه دادم هرچقدر میخوان جولان بدن....از شدت گریه نفسم بند اومده بود....بغض تو گلوم حتی فرصت نفس کشیدن بهم نمیداد...خدایا این حقم نبود.....
با دوتا دستم دو طرف سنگ و گرفتم....
_ مامان پاشو ببین دخترت اومده.....منم خاتون.....همون که همیشه میگفتی هیچوقت خانوم نمیشه.....پاشو مامان قول میدم تا اخر عمر نوکریت و بکنم....دیگه اذیتت نمیکنم....خانوم میشم...هرچی تو بخوای....کنیزت میشم ...تو فقط پاشو و بگو اینا همه دروغه.....تو رو خدا پاشو....سرمو گذاشتم رو سنگ و نفس نفس میزدم....شنلم افتاده بود و احساس سرما میکردم....فکم دوباره داشت بدون یه لحظه وقفه بهم میخورد....نفس کم اورده بود و این باعث شده بود جمله هامو بریده بریده بگم...
_ مامان من بدون تو نمیتونم....من بی تو از اینجا تکون نمیخورم......وقتی تو اینجا خوابیدی من چه جوری برم تو خونه ای که تو چراغش بودی....وقتی تو نیستی من چه جوری نفس بکشم....
سر باند پیچی شدمو میکوبوندم به سنگ خاک....
_ من چه جوری زنده باشم وقتی دیگه تو رو نمیبینم.....جون خاتون پاشو....
_ بسه دیگه.... کشتی خودتو....
رعنا بود که در حین گفتن این کلمات سعی داشت منو از روی قبر بلند کنه....
_ تو رو خدا بس کن.....
توجهی به حرفهاش نمیکردم.....فقط درحالی که تموم بدنم میلرزید سرمو میکوبوندم به سنگ....شاید منم میرفتم پیش مامانم....
دستهای مردونه و پرقدرتی مچ دستم و گرفت و منو از روی خاک بلند کرد.....
_ واسه همین میخواستی بیای.....؟
تمام تنم میلرزید...قدرت مقابله باهاش و نداشتم.....حتی جون نداشتم دست یخ کرده مو از بین دستاش بکشم بیرون....
رعنا با نگرانی گفت....
_ فکر کنم دوباره داره حالش بد میشه....اقا عرفان تورو خدا یه کاری بکن....
عرفان کتشو انداخت رو شونه مو دو طرفشو با دست گرفت....
رعنا _ میرم از تو ماشین ابمیوه بیارم....شاید فشارش افتاده...
دور شدن رعنارو میدیدم.....فقط نمیتونستم حرف بزنم....نفسم بالا نمیومد....عرفان با صدای نگرانی گفت....
_ سردته.....؟
سردم بود....ولی نتونستم جوابشو بدم.....سر انگشتامو گرفت تو دستش.....دستاش داغ بودن...انگشتام داشت میسوخت....منو بیشتر کشید سمت خودش...لباشو گذاشت روی باند پیشونیم و اروم گفت....
_ با خودت چیکار میکنی لعنتی....
بازوهامو گرفت تو دستش...گرمای کتش ...گرمای تنش....هیچکدوم حالمو بهتر نمیکرد...سرتا سر بدنم میلرزید....کم کم داشتم چهره اش و تار میدیدم....لباش تکون میخورد....ولی صدایی نمیشنیدم....چهره اش رفته رفته محو تر شد و دوباره تاریکی مطلق.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,25, ساعت : 04:37 بعد از ظهر
62.





رو تختم نشستم و دستی به پیشونیم کشیدم....هنوزم این باند مزخرف روش بود...از این باند و از این سردرد متنفر بودم....هوا تاریک شده بود....به ساعت نگاه کردم....هشت شب و نشون میداد.....یعنی من یک شبانه روزه دیگه افتادم.....؟...اصلا واسم مهم نبود....حتی اگه ده روزه دیگه هم رو این تخت می افتادم....حتی اگه دیگه هیچوقت بیدار نمیشدم....خونه و زندگی بدون مامان هیچ ارزشی برام نداشت....بی حوصله از جام بلند شدم و اومدم تو پذیرایی.....همه ی برقا خاموش بود و خونه تاریک.....خونه ی بدون مامان همینه.....دستمو کشیدم رو دیوار و کلید برقو زدم ....اولین چیزی که خورد به چشمم...همون عکس مامان بود که قابشو شکسته بودم.....اما دیگه خونی روش نبود....خیلی تمیز توی یه قاب جدید جا گرفته بود....هنوزم اون ربان لعنتی کنارش بود....دیدن عکسش دوباره اشک نشوند تو چشمام.....رفتم نزدیک و قاب و برداشتم....لبام و گذاشتم روش و با بغض گفتم....
_ چرا مامان....چرا رفتی؟
اشکام ریخته بود روی شیشه...از پشت پرده ی اشک تصویر و تار میدیدم....دست کشیدم رو قاب....
_ مامان من بدون تو چه جوری تو این خونه بمونم.....
سرمو چرخوندم دور تادور خونه.....انگار هنوزم همه جای خونه میدیدمش....همه جا بوی اونو میداد....قاب و گذاشتم رو زمین.....با صدای بلندی گفتم.....
_ کجایی مامان.....؟
جوابی نشندیم...همونجا رو زمین نشستم و دستامو گذاشتم پشت سرم.....اروم تر زمزمه کردم....
_ کجایی اخه....
از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقا....در همه رو دونه دونه باز کردم.....نبود...تو هیچکدوم نبود.....رفتم تو اشپزخونه.....باورم نمیشد دیگه تو خونه نمیدیدمش.....
_ چرا خدا....
مشتمو کوبیدم به مجسمه ی روی میز.....فریاد زدم....
_ چــــــــرا....؟
مجسمه با صدای بلندی شکست و جلوی روم چند تیکه شد.....انگار با این کار اروم شدم.....ساعت کنارشم برداشتم و با حرص کوبیدم به زمین.....
_ من این خونه رو نمیخوام....این وسایل لعنتی رو نمیخوام....
حالا نوبت ظرف شیشه ای کنارش بود....صدای شکستنش و که میشنیدم.....اروم تر میشدم.....بقیه ی وسایل دکوری رو برداشتم و دونه دونه کوبیدم به زمین.....خورده شیشه ها ریخته بود جلوی پام....شیرینی خوری رو برداشتم و بردمش بالای سرم.....دوست داشتم محکمتر از قبلی بزنمش به زمین....
_ چیکار میکنی.....؟
در ورودی خونه رو نگاه کردم....چادر مشکی رعنا از روی سرش افتاده بود و مقنعه اش رفته بود عقب.....کیسه های میوه از دستش افتاده بودن و میوه ها پخش شده بود جلوش....از جاش تکون نمیخورد و با دهن باز نگام میکرد.....خیلی خونسرد جواب دادم.....
_ میخوام کل این زندگی نحس و داغون کنم.....میخوام این خونه رو به اتیش بکشم....
همزمان با این جمله شیرینی خوری رو هم انداختم رو زمین......
در خونه با صدای وحشتناکی باز شد و عرفان تو چهار چوب در ظاهر شد.....موهاش خیس بود و پخش شده بود رو پیشونیش.....
_ چی شده.....؟
چهره اش نشون میداد یه کم ترسیده.....به دمپایی های پاش نگاه کردم.....اگه مامان زنده بود تیکه تیکه ات میکرد که با دمپایی اومدی رو فرش....
عرفان با گیجی به دور خونه نگاه کرد ....به من که رسید مکث کرد و چشمش افتاد به شیشه های جلوی پام......با اینکه فاصله مون دور بود اما فهمیدم که نفس حبس شده اشو داد بیرون......اخماش رفت تو هم و خیلی جدی پرسید.....
_ اینجا چه خبره......؟
رعنا که با صدای عرفان به خودش اومده بود.....میوه هارو از روی زمین جمع کردو انداخت تو کیسه ها......چادرشو کشید روسرش و رفت تو اشپزخونه....نگامم نکرد....میدونستم ازم ناراحته و از دست کارام به تنگ اومده.....بعد از چند دقیقه با جاروی تو دستش از اشپزخونه اومد بیرون و تو سکوت خورده شیشه ها رو جمع کرد....کارش که تموم شد بی هیچ حرفی رفت تو اشپزخونه.....قهر بود....عرفان با عصبانیت دمپایی هاشو پرت کرد تو حیاط و اومد سمتم......بالای سرم وایساد.....ترسیدم و خودمو چسبوندم به دیوار....اگه یه مشت بهم میزد مثه میخ میرفتم تو زمین....
_ معنی این کارات چیه....؟
خودمم نمیدونستم.....صداشو بلند کردو با عصبانیت داد زد....
_ این بچه بازیها یعنی چی.....؟
حس کردم پرده ی گوشم پاره شد....دستامو گذاشتم رو گوشام....جرات نداشتم سرمو بیارم بالا.....
_ با توام.....به من نگاه کن....
صدای نفسهای نامرتبشو بالای سرم میشنیدم.....مثه اینکه ایندفعه واقعا عصبانی شده بود...
_ گفتم منو نگاه کن.....
تو چشماش رگه های قرمز زیادی بود......پلک نمیزد....خیره شده بود بهم.....
_ این بچه بازیها برا چیه......؟
واقعا برا چی بود....؟....نه جوابی داشتم که بدم.....نه جراتی که بخوام حرف بزنم....
با صدای ارومتر اما همونقدر عصبی گفت.....
_ تا کی میخوای به این کارای نمایشی ادامه بدی....؟
اشک تو چشمام جمع شد..نمایشی نبود....به خدا نبود....من نه واسه جلب توجه این کارو میکردم....نه واسه اذیت بقیه....خسته بودم....خسته از این زندگی....این خونه و این زندگی رو بدون مامانم نمیخواستم....همین....چرا کسی نمیفهمید.....؟
_ چرا به فکر اطرافیانت نیستی.....تا کی باید این کاراتو تحمل کنن.....بقیه هم همونقدر ناراحتن که تو هستی.....چرا فقط باید اونا باهات کنار بیان.....چرا یه بار تو سعی نمیکنی بفهمیشون....؟ تو اصلا میدونی پدرت کجاست....تو این چند روز یه بارم سراغشو گرفتی.....؟
دوباره سرمو انداختم پایین.....
_ گرفتی یا نه.....حرف بزن دیگه....؟
رعنا رو به عرفان گفت....
_ اقا عرفان....
ارومتر ادامه داد....
_ بزارین به حال خودش باشه....
عرفان با صدای بلندتری گفت.....
_ تا کی به حال خودش باشه....؟.....تا کی میخواد به این کاراش ادامه بده....تا کی میخواد فقط به فکر خودش باشه....؟
رو کرد به من....
_ تو اصلا میدونی نزدیک سه هفته است پدرت تو بیمارستانه......؟....میدونی داداش بیچاره ات تو این چند هفته یه اب خوش از گلوش پایین نرفته.....نگرانی تو از یه طرف....غم خودش از یه طرف....بیماری پدرت از یه طرف.....تا کی باید بقیه جور تو رو بکشن.....؟
سرمو اوردم بالاو با تعجب نگاش کردم.....
_ بابام.....بیمارستان.....؟
با طعنه جواب داد...
_ بهتره دست از این بچه بازیها برداری خانوم نیازی.....یه کم به خودت بیای بد نیست....
انگشت اشاره شو گرفت سمتم.....
_ قدر داشته هاتو بدون.....با این کارا به جایی نمیرسی...
بعد هم سری از روی تاسف تکون داد و از خونه رفت بیرون......فقط اومده بود منو بهم بریزه......رو زمین نشستم و خیره به فرش پرسیدم...
_ بابا از کی تو بیمارستانه.....؟
رعنا سر سنگین جواب داد....
_نزدیکه سه هفته.....
از جام بلند شدم....باید برم دیدنش.....
رعنا _ اگه میخوای بری بیمارستان....باید بگم دیگه نیازی نیست....چون امروز مرخص میشن.....
از خودم خجالت میکشیدم....عرفان راست میگفت....منم شده بودم یه مشکل واسه اطرافیانم.....رفتم تو اتاقم و درو بهم کوبیدم......حوصله هیچکس و نداشتم....حتی خودم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,26, ساعت : 09:05 قبل از ظهر
63.




حاجی دیروز مرخص شد و اومد خونه.....خیلی لاغر شده بود....اول که وارد شد نشناختمش....بیش از حد تصورم شکسته شده بود....از دیروز تو اتاقه....بیرونم نمیاد...غداهاشم نصفه نیمه میخوره...به سینی غدایی که رعنا برام اورده بود نگاه کردم....دست نخورده بود.....منم حال و روزم بهتر از حاجی نبود....بیچاره رعنا شده بود اسیر ما.....تمیز میکرد.... میپخت..میشست...اخرم باید بداخلاقی های مارو تحمل میکرد.....سرمو گذاشتم رو زانوهام.....چقدر زندگی بدون مامان سخت شده بود....به هممون...دوتا تقه به در اتاقم خورد.....حتما رعناست....میدونستم الانه که غرغراش شروع بشه....چرا غداتو نخوردی.؟؟..تو که همه رو گذاشتی و این حرفها.....یک ....دو...سه....الان شروع میکنه....
_ میبینم زانوی غم بغل نهادی چغندر...
سرمو اوردم بالا....نهال بود....چقدر دلم براش تنگ شده بود.....اومد کنارمو رو تخت نشست.....یکی زد پشت گردنم و طلبکار گفت....
_ بیشعور تو هنوز استقبال یاد نگرفتی....؟
دستامو انداختم دور گردنش و محکم بغلش کردم....
نهال_ ایِِِِِِـــــــــی.....ولم کن کثافت بیناموس.....ولم کن بی شرف....مگه خودت خواهر مادر نداری.....؟
با چشمهای خیس زل زدم بهش....بغضم گرفته بود....اروم گفتم....
_ خواهر که نداشتم ...ولی الان مادرم ندارم.....
سرمو گذاشتم تو بغلش و تا میتونستم زار زدم.... این بغض کوفتی ام هرچی اشک میریختم تموم نمیشد....نهال دستشو گذاشت پشتم....
_ الهی فدات بشم....منم مثه خواهرت....
صداش میلرزید....با همه ی شیطنتها و بی خیالیهاش دل نازکی داشت.....
سرمو اورد بالا و نگام کرد.....چشماش خیس بود...چونه اش میلرزید....با بغض گفت....
_ خوتو داغون کردی دختر.....این اون خاتونی که من میشناختم نیست....
به باند دستم و پیشونیم اشاره کرد....
_ جای دیگه هم مونده بود که نزنی ناکار کنی.....؟
پاهامو جمع کردم تو بغلم....
_ دیگه هیچی واسم مهم نیست ....هیچی
نهال دستم و کشید و بلندم کرد....
_ ای دستم....چیکار میکنی....کندیش...
روبه روی اینه ی وایساد....
_ یه نگاه به خودت بنداز.....ببین این همون خاتونه...خودت میشناسیش.....
به تصویر خودم تو اینه نگاه کردم.....از چیزی که دیدم ترسیدم....ادم یاد فیلمهای ترسناک می افتاد....موهای مشکی بلندم با همه ی لختیش بهم گره خورده بود و دورم پخش شده بود.....صورتم به زردی میزد و چشمام زده بود بیرون....چشمای مشکی و خمارم دیگه برق نمیزد و بی روح شده بود....لبهایی که به جای صورتی سابق سفید شده بودن....یادم نمی اومد اخرین باری که خودم تو اینه دیده بودم کی بود....حتی یادم نمیومد کی رفتم حموم....شونه ای بالا انداختم و دوباره نشستم لبه ی تخت...
_ گفتم که دیگه هیچی برام مهم نیست.....
نهال _ خاتون تو واقعا فکر میکنی مامانت دوست داره این شکلی باشی...؟
سرمو گرفتم بین دستام...
_ نمیدونم....
نهال _ تو با این کارات هم تن مامانتو توی گور میلزونی ....همون بدبختی که اون بیرونه عذاب میدی....
اومد جلومو روی زمین نشست....
_ ادم زنده باید زندگی کنه.....نه اینکه بست بشینه تو خونه.....تا کی باید رعنا جور کاراتو بکشه....
_ مگه من مجبورش کردم....؟
نهال _ معلومه که نه....اما اون داره در حقت لطف میکنه...والا هم من هم تو خوب میدونیم که مسئولیتی نداره.....
_ کسی نگفت مسئوله...گفتم ناراحته میتونه بره.....
نهال با تعجب گفت.....
_ واقعا با این کارات داری تمام عقایدمو در مورد خودت بهم میزنی....مگه تو همیشه منتظر نبودی رعنا بیاد.....مگه به خاطر طبقه ی بالا و رعنا با عرفان چپ نیفتادی....پس این کارات چیه....؟
_ برای بار سوم و اخرین بار میگم.....من دیگه هیچی برام مهم نیست....نه رعنا نه طبقه ی بالا نه عرفان....نه حتی خودم...
نهال _ تو غلط میکنی که مهم نیست....طفلک رعنا از بچه اش گذشته و به خاطر تو اینجا مونده...اونوقت تو حتی یه تشکرم از دهنت بیرون نمیاد....معذرت میخوام اما این راه مفت خوری و انگل بودن که انتخاب کردی به هیچ دردی نمیخوره.....
_ من انگلم....؟
خیلی سریع جواب داد...
_ بله...تو انگلی...تویی که الان نزدیک یه ماهه مدرسه نیومدی....فقط نشستی تو این چهار دیواری و با ادا اصولهای بچه گانه اطرافیانت و عذاب میدی.....
رومو گرفتم سمت دیوار....
_ ببند دهنتو نهال....تو که هیچی حالیت نیست خفه شی بهتره....
دستشو گذاشت رو دهنش....
_ بفرما....بنده خفه میشم تا ببینم خانوم چه گهی میزنه به سرش .....
رو تخت دراز کشیدم و دستمو گذاشتم رو سرم.....نهال کیفشو برداشت و رفت سمت در....
_اینقدر اینجا بمون تا بپوسی....لجباز بی عقل....
صدای کوبیده شدن درو که شنیدم نفسمو با صدا دادم بیرون.....
_ فقط همین یکی مونده بود که به سلامتی اینم از خودت رنجوندی...
صدای رعنا بود....دوروزی میشد که سر سنگینه.....سینی غدارو برداشت ...نچ نچی کرد و رفت بیرون.....اینم شده بود زندگی ما....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,28, ساعت : 09:39 قبل از ظهر
64.




اخرین عکس و نگاه کردم و البوم و بستم......فکر کنم این هزارمین بار بود که البوم هارو تو این چند روز زیر و رو میکردم.....عکسهایی که تو همشون مامان میخندید.....نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به تخت......چشامو بستم و دستی به پیشونیم کشیدم.....خیس عرق بود.....عرق سردی که به تشخیص نیما و بقیه مال ضعف بدنیم بود.....
_ تو نمیخوای دل از این چهار دیواری بکنی.....؟
صدای رعنا امروز پرانرژی تر بود.....شاید اشتی کرده....
_ با توام ها....
پلکامو باز کردم و بهش چشم دوختم.....
_ میدونستی حالت چشات شبیه اینایی که چشم باز میمیرن...؟.
نخودی خندید و اومد کنارم نشست.....اروم گفتم....
_ چیه...؟ امروز کبکت خروس میخونه....
رعنا _ اره خب.....یه جورایی....
البوم ها رو از جلوم برداشت و با یه اخم مصنوعی گفت....
_ از دیدن این عکسهای زمان دوشنگول شاه خسته نشدی....؟
دستامو تو هم قلاب کردم و تا میتونستم کشیدم.....
_ چرا خسته شدم.....اما نه از این عکسها.....از خودم و این زندگی....
رعنا بلند شد و رفت سمت در....
_ خبه خبه....نمیخواد باز حرفهای همیشگی رو بزنی.....تا من اینارو ببرم و برگردم حاضر شده باشی.....
رومو گرفتم سمتش.....
_ حاضر واسه چی....؟
لبخند گشادی زد و ابروهاشو انداخت بالا.....
_ واسه بیرون.....
_ تو که میخوای بری بیرون حاضر میشی نه من.....
دستشو گرفت سمتم.......
_ نه خیر شما هم تشریف میارین.....
_ برو بابا....
البوم هارو گذاشت روی میز و راه رفته رو برگشت.....
_ به جون جفتمون نه بیاری من میدونم و تو ها.....
_ من حوصله ی بیرون رفتن ندارم....
دستمو گرفت و با التماس گفت.....
_ به خاطر من دیگه.....
خیره نگاش کردم.....دلم نمیومد دلش و بشکنم.....خندید و گفت...
_ پس تا برگردم حاضری دیگه.....
چیزی نگفتم....
رعنا_ سکوت علامت رضایته....الان میام....
پاهامو دراز کردم و تکیه دادم.....چقدر بدنم کوفته بود.....اونوقت این دختر خاله ی ماهم میگه بیا بریم بیرون.....دل خجسته ای داره واسه خودش.....
_ تو که هنوز نشستی.....؟
بی حوصله گفتم....
_ حالا نمیشه بی خیال شی....
خیلی سریع گفت....
_ نخیر نمیشه.....باور کن نیای ناراحت میشم...
به ناچار از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد....بدون نگاه کردن به مدل.....اولین مانتوی مشکی و برداشتم و انداختم رو دوشم.....مقنعه مشکیمم برداشتم و رفتم رو به روی اینه.... چهره ام رنگ پریده تر از دیروز بود....نکنه مردم خودم خبر ندارم.....؟
رعنا _ فقط زود باش....
پشتمو به اینه کردم و خیلی سرسری لباسامو پوشیدم.....
_ بریم.....
_همینجوری میخوای بیای....؟
دستامو اوردم بالا و نگاش کردم....
_ چمه مگه.....؟
رعنا _ صورتت شده مثه میت....لااقل یه کرم بزن....
کیفمو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون....
_ لازم نکرده.....
دست به سینه کنار باغچه منتظر رعنا وایساده بودم و با پای راستم به زمین ضربه میزدم.....رعنا چادرش و رو سرش مرتب کرد و درو بست.....به جای اینکه بیاد سمت من ...دیدم داره از پله ها میره بالا.....
اروم پرسیدم....
_ کجا میری....؟
دستشو به نشونه ی هیس گذاشت رو بینیش.....
_الان میام....
با عصبانیت نگاش میکردم تا ببینم میخواد چیکار کنه.....با کلید تو دستش چند بار زد به در....بعد از چند ثانیه عرفان حاضر و اماده اومد بیرون...
_ اومدم....
رعنا با یه لبحند ملیح در جوابش گفت....
_ پس بریم....
عرفان از پله ها اومد پایین و با سلام ارومی از کنارم رد شد....منتظر شدم تا رعنا هم بیاد پایین....فکر کنم فهمید خیلی قاطی ام .....چون هی لفت میداد تا من برم....عرفان که از در رفت بیرون.....رفتم جلوی پله ها....
_ نگو اینم انداختی دنبالمون....
رعنا اروم از پله ها اومد پایین....
_ خب با ماشین این میریم دیگه.....
نفسمو با صدا دادم بیرون و با حرص پرسیدم...
_ حالا واقعا حضور ایشون لازم بود.....
دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشید.....
_ اینقدر غر نزن دیگه.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,28, ساعت : 12:53 بعد از ظهر
65.



سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین عرفان......این چند وقته بیشتر با همین ماشین رفت و امد میکردیم...ماشینی که معلوم نبود پولش از کجا اومده....رومو گرفتم سمت عرفان....
....کسی که سر کار رفتنشم عشقیه ....رو چه حسابی این پولای مفت و میریزن تو دست و بالش....نمیدونم .... تا باشه از این پدرا.....
_ کجا برم رعنا خانوم.....؟
رعنا به محض شنیدن صدای عرفان تو جاش جا به جا شد و با لبخند گفت.....
_ راستش من که به این شهر وارد نیستم....یه جایی که بشه لباس خرید....حالا هرجا خودتون صلاح میدونید...
عرفان _ چشم....
خندم گفته بود...پسره با این ماشین و دک و پزش شده بود راننده ی ما واسه خرید کردن....
تغییر مسیر داد....حدس زدم میره سمت همون پاساژایی که دفعه پیش رفتیم.....واسه من چه فرقی میکرد ...مهم اینه رعنا زودتر خریدش و بکنه و منو برگردونه خونه.....
دوباه نگاهمو دوختم به بیرون از پنجره......مردم با چه عجله میرفتن و می اومدن.....اخرش به چی میخواستن برسن.....؟
عرفان _ رعنا خانوم حمل بر جسارت نباشه...ولی میخواستم بدونم شما تنها زندگی میکنین....؟
چشمام گرد شد....این سوالها از عرفان واقعا بعید بود.....حالت عادی به زور باید ازش حرف میکشیدی....اصلا بهش نمیومد همچین بلبلی باشه....
رعنا سرشو انداخت پایین......
_ راستش نه....با...
عرفان پرید تو حرفش....
_ البته اگه دوست ندارین....
ایندفعه رعنا حرفشو قطع کرد.....
_ نه....با پدر و مادر ....بعد از مکث کوتاهی ادامه داد....
_ و دختر کوچیکم....
عرفان راهنما زد و متفکر پرسید....
_ پس ازدواج کردین......؟
فکر کنم فقط منو ادم حساب نمیکرد و در حدی نمیدید که طرف صحبت قرار بده.....والا پیش بقیه چه چه میزد....
رعنا معذب جواب داد.....
_ بله ....البته طلاق گرفتم.....
عرفان _ واقعا متاسفم.....
رعنا با یه لبخند زورکی جواب داد....
_ مشکلی نیست.....
عرفان ماشین و خاموش کرد و از تو اینه رعنا رو نگاه کرد....
_ خب رسیدیم.....
رعنا در حین پیاده شدن گفت.....
_ خیلی ممنون لطف کردید....
خودمو رسوندم به رعنا....
_ زود خرید میکنی که میخوام برم خونه کار دارم....
رعنا _ چیکار داری....؟ حتما باز میخوای بری سر وقت البوم های کذاییت....؟؟
_ اونش دیگه به خودم مربوطه ....همین که گفتم....
چیزی نگفت و جلوتر از من راه افتاد.....حتما بهش برخورده بود ...چون توی پاساژم بی توجه به من دنبال عرفان میرفت و تو مغازه ها سرک میکشید.....تا جایی هم که میتونست از نظرهای همراه محترمش بهره میبرد....کیفمو جابه جا کردم و دنبالشون وارد مغازه شدم.....رعنا به مانکن ها نگاهی کرد و با دست به یه سارافون دخترونه اشاره کرد.....
_ اون چطوره اقا عرفان.....
عرفان جایی رو که رعنا نشون میداد و نگاه کرد و گفت.....
_ عالیه.....
پوفی کردم و تکیه دادم به پیشخوان مغازه....
رعنا _ اقا میشه لطف کنید سایز ایشون....
چشمام گرد شد.....
_ من لباس خواستم....؟
رعنا _ اره میخوای....خودت خبر نداری....
نگاه فروشنده روی من میخکوب شده بود.....دستی به چونه اش کشید و گفت ....
_ فکر کنم تموم کردم.....
چشم غره ای به رعنا رفتم و با عصبانیتی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم....
_ من لباس نمیخوام...
رعنا دستشو تو هوا تکون داد و جواب داد.....
_ مهم نیست تو چی میخوای....مهم اینه من چی تشخیص بدم....
فقط نگاش کردم شاید از رو بره.....ولی انگار نه انگار.....
فروشنده لباسی رو از زیر بقیه لباسهاش کشید بیرون....
_اهان پیداش کردم.....
به سارافون لی دست مرد نگاه کردم.....تو عمرم همچین لباسایی نپوشیده بودم....
رعنا لباس و گرفت سمتم و با خنده گفت....
_به نظر خودت چطوره.....؟
_ مثه اینکه همه چی نظر شماست.....با لحن کشداری ادامه دادم...
_ پس هرچی صلاح میدونین رعنا خانوم.....
از مغازه اومدم بیرون و ازشون فاصله گرفتم.....در ضاهر خودمو مشغول تماشای ویترین بقیه ی مغازه ها کرده بودم....اما فقط منتظر بودم زودتر بیان بیرون و برم گردونن خونه.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,29, ساعت : 05:35 بعد از ظهر
66.





رعنا لباس و گرفت سمتم و با خنده گفت....
_به نظر خودت چطوره.....؟
_ مثه اینکه همه چی نظر شماست.....با لحن کشداری ادامه دادم...
_ پس هرچی صلاح میدونین رعنا خانوم.....
از مغازه اومدم بیرون و ازشون فاصله گرفتم.....در ضاهر خودمو مشغول تماشای ویترین بقیه ی مغازه ها کرده بودم....اما فقط منتظر بودم زودتر بیان بیرون و برم گردونن خونه.....
_ تو معلوم هست چته.....؟
چشم از ویترین برداشتم و دست به سینه خیره شدم به رعنا....
_ من چمه یا تو چته.....؟؟ مگه من گفتم لباس میخوام که منو انداختی دنبال این یابو علفی و از این مغازه به اون مغازه میبری....؟
رعنا با نگرانی پشت سرش و نگاه کردو بعد از این که مطمئن شد فاصله مون با عرفان زیاده گفت....
_ صداتو بیار پایین.....نمیگی بشنوه با خودش چی فکر میکنه.....
رفتم نزدیکشو دستم و گذاشتم رو شونش....
_ ببین دختر خاله جون.....تفکرات این پسرک واسه کسی مثه تو مهمه. نه من.....
ابروهای رعنا کشیده شد به سمت پایین....
_ منظورتو نمیفهمم...
_ منظوری نداشتم.....
پشتم و بهش کردم و رفتم سمت ورودی پاساژ.....تصمیم داشتم یه راست برم خونه......تقریبا به در رسیده بودم که استینم کشیده شد....
_ هی....مگه با تو نیستم....؟
سرجام وایسادم.....رو پاشنه ی پام چرخیدم و چشم تو چشم عرفان شدم....
_ هی تو کلات عوضی...درست حرف بزن...
گوششو گرفت سمتم و اروم گفت....
_ نشنیدم...چی گفتی....؟
نباید کم می اوردم....به اندازه ی کافی بهش رو داده بودم....
_ همون که شنفتی.....دیگه بهت اجازه نمیدم بهم بی احترامی کنی.....بهتره از این به بعد حرف دهنتو بفهمی اقای نیمه محترم...شیر فهم شد.....؟
بدون هیچ تغییری تو صورتش جواب داد...
_ گیرم شیر فهم نشده باشه.... اونوقت چه غلطی میکنی مثلا....؟
نمیدونستم چی بگم....واقعا چه غلطی میخواستم بکنم....نه زور مقابله باهاشو داشتم....نه وجودشو.....
برای جلوگیری از ضایع شدنم قپی اومدم و سرمو بردم نزدیکش.....با اعتماد به نفس گفتم....
_ من هشدارم و دادم.....
شونه هامو انداختم بالا....
_ حالا خود دانی....
خودم بهتر از هرکسی میدونستم با هشدار یا بی هشدار عرضه ی هیچ کاری رو ندارم....
با تمسخر نگام کرد و دستاشو زد به سینش.....
_ اینو میذارم پای جو گیری و قرار گرفتن تحت تاثیر ادمای اطرافت.....
اومدم جوابشو بدم که فرصت نداد و با صدایی که ایندفعه عصبانی بود گفت....
_ به رعنا چی گفتی....؟
یه ابرومو دادم بالا..
_ رعنا....؟؟
عرفان _ اره رعنا.....
_ اولا رعنا نه و رعنا خانوم.....دوما...
پرید تو حرفم و با عصبانیت هولم داد جلو.....
_ راه بیفت ..نمیخواد واسه من اولا و دوما کنی.....چی گفتی بهش که رفت تو ماشین....؟
_ هوی یواش.....من حرفی نزدم.....
عرفان _ اره میدونم.... تو حرف نمیزنی فقط چرند میگی.....
از پاساژ خارج شده بودیم...رو به روم وایساد و به ماشین اشاره کرد.....اروم و شمرده شمرده گفت
_ میری تو ماشین میشینی و سعی میکنی جلوی دهنتو بگیری ...چشماشو تنگ کرد و تهدید امیز ادامه داد...
_ چون اگه بفهمم حرف گنده تر از دهنت زدی اونوقت بد میبینی ....
به چه حقی باهام مثه برده ها حرف میزد.....مگه چیکاره ی من بود....؟ ادامه داد....
_ برو تو ماشین الان میام....
مثه همیشه فرصت نکردم نظرمو بگم....خیلی سریع راهشو کشید سمت پاساژ رو به روم.....چاره ای نداشتم جز اینکه سوار ماشین شم و منتظر بمونم....
رعنا هم تو ماشین بود ....کنار پنجره نشسته بود و سوییچ و تو دستش تکون میداد....بی توجه به اومدن من خیره شده بود به بیرون...درو با صدای محکمی بستم ...هیچ عکس العملی نشون نداد و چشم از پنجره برنداشت.....اروم گفتم ....
_ مگه نمیخواستی خرید کنی....خب برو دیگه....
چیزی نگفت....نگامم نکرد...انگار نه انگار که وجود داشتم....
میدونستم با توجه به موقعیتی که داشت حرفم خیلی بد بود.....شده بودم اهل خاله زنک بازی و حرفهای بی خود.....ترجیح دادم فعلا چیزی نگم تا اوضاع بهتر شه....بعد از سکوت ده دقیقه ای بین منو رعنا بالاخره عرفان اومد....
_ ببخشید طول کشید.....
حتما منظورش رعنا بود....چون من یکی که واسش حتی ارزش معذرت خواهی هم نداشتم....
رعنا سوییچ و گرفت سمتش....اروم و جدی گفت.....
_ نه خواهش میکنم....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,10,30, ساعت : 10:01 قبل از ظهر
67.





_ ببخشید طول کشید.....
حتما منظورش رعنا بود....چون من یکی که واسش حتی ارزش معذرت خواهی هم نداشتم....
رعنا سوییچ و گرفت سمتش....اروم و جدی گفت.....
_ نه خواهش میکنم....
دیگه هیچکس حرفی نزد.... حتی تا رسیدن به خونه.....نزدیک خونه عرفان پرسید....
_ جای دیگه ای کار نداشتین....؟
نمیدونم نون اخر جمله اش احترام به رعنا بود یا داشت جمع میبست....در هر صورت من تو مکالمه ها نقشی نداشتم.....رعنا اروم جواب داد.....
_ نه ممنون.....
دوباره سکوت.....با ترمز عرفان اولین نفری که پیاده شد رعنا بود.....سرشو از شیشه اورد تو و رو به عرفان گفت.....
_ خیلی لطف کردید.....خداحافظ شما.....
بدون اینکه منتظر جوابش باشه رفت سمت خونه......منم کیفم و برداشتم و دستگیره رو کشیدم....
_ وایسا.....
چیزی نگفتم.....فقط منتظر به عرفان نگاه کردم.....
یه جعبه و دوتا پلاستیک و گرفت جلوم....
_ متاسفانه لیاقت همین هارو هم نداری.....
خونسرد جواب دادم .....
_ پس غلط کردی گرفتیشون.....
پلاستیکارو انداخت صندلی عقب خونسرد تر از من گفت.....
_ مطمئن باش به خاطر تو نگرفتم.....
بازم غلط کردی.....خیلی دلم میخواست جرات داشتم تا اینم بهش بگم.....اما میدونستم رو فحش زیادی حساسه....
سرش و چرخوند سمتم.....با ابروهاش به در خونه اشاره کرد....
_ واسه اونی گرفتم که از خونه و خانواده اش زده به خاطر ادمی که لیاقت هیچی نداره.....
فقط نگاش کردم.....خیلی جدی گفت....
_ حداقل یه بارم که شده بپوششون.....واسه امروز خیلی برنامه داشت.....که تو همه شو خراب کردی....
شونه هامو انداختم بالا.....
_ اگه خیلی دوست داری میتونی دوباره تنهایی ببریش بیرون تا طبق برنامه خریدشو بکنه.....بدون وجود مزاحمی مثه من.....
چقدر زبونم تلخ شده بود......احمق میفهمی داری درباره ی کی حرف میزنی.....؟ رعنا....همون که واسه اومدنش لحظه شماری میکردی.....همون که به خاطرش جلوی این کوه ادعا وایساده بودی....
عرفان سری تکون داد و با لحن خاصی گفت....
_ واقعا برات متاسفم.....خیلی بچه ای....
با حرص اشکاری جواب دادم......
_ پس با بزرگاش بپر بابا بزرگ...!!
صاف نشست و با نیشخندی که بیشتر حرصمو در می اورد گفت....
_ اون که بله.....
دستشو گذاشت رو فرمون و از تو اینه نگام کرد.....
_ ولی ما کلا اهل پرش نیستیم خانوم نیازی.....
چشمکی زد و ادامه داد.....
_ فقط بال میچینیم....
پلاستیک هارو برداشتم و در ماشینو باز کردم......
_ واقعا مسخره ای....
در و بهم کوبیدم و با قدمهای بلند خودمو رسوندم به خونه....صدای لاستیکهای ماشینشو که شنیدم .... بعد از چند ثانیه رومو برگردوندم... رسیده بود به سر کوچه.....با عصبانیت پامو کوبیدم به زمین.....
_ الهی بری که بمیری.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,01, ساعت : 06:08 بعد از ظهر
68.




دستی به پیشونیم کشیدم....از اینکه دیگه باندی زیر دستم نمیومد خیلی خوشحال بودم.....خیلی وقت بود بیدار شده بودم....فقط حوصله ی اینکه ازجام بلندشم و نداشتم......خیره شده بودم به ساعت کنار تختمو چشمام با حرکت ثانیه شمارش به حرکت در میومد....با صدای تیک بلندی ثانیه شمار از روی عدد دوازده رد شد و ساعت شد یک ظهر....بر خلاف این چند مدت که اشتهام کم شده بود ....احساس گرسنگی میکردم....از جام بلند شدم تا برم دنبال صبحانه....از تخت فاصله نگرفته بودم که پام خورد به پلاستیکهای گوشه ی کمد ....از دیروز اونجا انداخته بودمشون و حتی سمتشون نرفته بودم.....با اینکه کنجکاو نبودم واسه دیدنشون .. تغیر مسیر دادم و برداشتمشون.....نشستم رو تخت و پلاستیکارو انداختم جلوم.....اولی رو باز کردم....همون سارافونی که رعنا برام خریده بود....گذاشتم کنار و رفتم سراغ بعدی.....یه شال قهوه ای روشن .....رنگ قهوه ای همیشه بهم میومد...گرفتم بالا و نگاش کردم....ازش خوشم اومد....حیف که مثه سابق دل و دماغ جلو اینه رفتن و امتحان کردنش و نداشتم.....دوباره گذاشتمش تو جعبه و اخرین پلاستیک و باز کردم....یه شلوار قهوه ای با دوتا جیب بغلش.....از اون مدلهایی که همیشه دوس داشتم.....ولی به قول نهال میشدم شبیه اصغر پشت مو....!! ...
نفسم و دادم بیرون و شلوارم انداختم تو پلاستیکش......
هه...نهال...! ...اونم یکی از کسایی بود که تو این مدت ازم رنجیده بود....
لباسارو روی تخت ول کردم و از اتاق اومدم بیرون.....یادم باشه پولشونو با عرفان حساب کنم.....به اندازه ی کافی زیر دینش بودم....
خونه سوت و کور بود.....نه صدایی میومد....نه کسی تو پذیرایی بود....این چند وقته خونه ی پر سرو صدامون شده بود قبرستون...!!
بی حوصله رفتم سمت اشپزخونه.....رعنا نشسته بود روی میز و سرش و تکیه داده بود به دستش.....با کفگیر چوبی تو دستش خیره شده بود به زمین.....متوجه اومدن من نشد...رفتم نزدیک گاز....پیازهای نگینی شده ی توی تابه از طلایی گذشته بود و به سیاهی میزد....قاشق و برداشتم و بهم زدمشون....رعنا که از سرو صدای من به خودش اومده بود....اومد نزدیک و قاشق و ازم گرفت....من و کنار زد و تو سکوت مشغول هم زدن پیازها شد.....نگامم نمیکرد....میدونستم از روزی که اومده فقط اذیتش کردم....یه سیب زمینی سرخ کرده از توی ظرف کنار گاز برداشتم و زیر چشمی نگاش کردم....چشم از پیازا برنمیداشت....
_ میگما ....
هیچ عکس العملی نشون نداد.....
_ ازم دلخوری....؟؟
یه سیب دیگه برداشتم و منتظر نگاش کردم.....نفس عمیقی کشید و اروم گفت ....
_ نه......
_ ببخشید که برنامه خریدتو خراب کردم.....
چیزی نگفت.....هنوز رعنای خودم نشده بود.....
_ میخوای امروز بریم بیرون هرچی لازم داشتی بگیریم.....؟
در جوابم فقط لبخند تمسخر امیزی زد....سعی داشتم هرجور شده کار دیروزم و تلافی کنم و از دلش در بیارم.....
_ خب میخوای تو بگو چی لازم داشتی تا من برم برات بگیرم....
گوجه های رنده شده رو ریخت توی تابه و بعد از چند ثانیه گفت....
_ من چیزی لازم ندارم.....
_ مگه دیروز نمیخواستی بری خرید ....خب امروز میریم دیگه....
رعنا _ دیروز واسه تو میخواستیم بریم خرید که رفتیم.....
_ یعنی تو هیچی نمیخواستی بخری.....؟؟
شعله گاز و کم کرد و تکیه داد به کابینت.....
_ نه.....
_ ولی منم نگفتم چیزی میخوام....
رعنا _ میدونم نگفتی ....
اروم ادامه داد.....
_ فقط خواستم لباس سیاهاتو دربیاری.....چون نزدیک چهلم خاله بود....
عذاب وجدان گرفتم.....طفلک رعنا به خاطر من و خانواده ی از هم پاشیده ام هر کاری میکرد....اما من با یه جمله ی بیخود که از روی توهمات مغز کوچیکم بود دلشو شکونده بودم.....
قاشق چوبی و از دستش گرفتم و دستام و انداختم دور گردنش....
_ منو میبخشی رعنایی......؟
چیزی نگفت.....سرم و از رو شونه اش برداشتم و با چشمهایی که توش اشک جمع شده بود نگاش کردم.....
_ میبخشی مگه نه.....؟؟
خیلی جدی گفت.....
_ دو تا شرط داره.....
سریع جواب دادم..
_ هرچی باشه قبوله.....
رعنا _هرچی باشه...؟؟
خندیدم و از بغلش اومدم بیرون...
_ هرچی باشه.....
رعنا با صدای مشکوکی پرسید....
_ زیر حرفتم نمیزنی دیگه.....؟
یه سیب دیگه از توی ظرف برداشتم و با دهن پر گفتم....
_ نه بابا....حالا مگه چی هست.....؟
زد پشت دستم ....
_ نا خونک نزن.....بیا بشین اینجا تا بهت بگم.....
صندلی رو کشیدم جلو و رو به روش نشستم ....دستامو زدم زیر چونه و منتظر نگاش کردم.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,02, ساعت : 09:25 قبل از ظهر
69.




زد پشت دستم ....
_ نا خونک نزن.....بیا بشین اینجا تا بهت بگم.....
صندلی رو کشیدم جلو و رو به روش نشستم ....دستامو زدم زیر چونه و منتظر نگاش کردم.....
_ خب....؟
رعنا سرشو اورد جلو و کف دستاشو بهم مالوند....
_ دوتا کار هست که باید بکنی....
_ چه کاری....؟
رعنا _ اول اینکه میری لباسای مشکیت و درمیاری و یه رنگ روشن تر میپوشی.....واسه حاجی هم لباس گرفتم الان که اومد وادارش میکنی تا لباسش و عوض کنه.....
_ ولی هنوز زوده.....
سرش و برد عقب تر و با اخم گفت ....
_ نه خیر هیچم زود نیست.....بابا دلم پوسید بس که لباس سیاه دیدم....
_ خب خودت لباس تو عوض کن.....
رعنا نگاهی به لباس سیاه تنش انداخت و گفت....
_ با یه گل بهار نمیشه.....دیگه وقتشه همه مون یه تکونی به خودمون بدیم.....
_ اونجا که تکون میدن جای دیگه است رعنایی.....
رعنا با یه اخم مصنوعی جواب داد.....
_ مرض....ادم باش بیشعور....
یه دستمو اوردم بالا و با خنده گفتم....
_ بابا منظورم عروسی بود....
رعنا _ تو غلط کردی با منظورت....
_ همون که تو میگی....دومی رو بگو....
رعنا دستشو گذاشت زیر چونه اش....
_ پس این حله دیگه...نه...؟
_ نه...!!
امروز سرحالتر از سابق بودم....دوست داشتم حرصشو دربیارم.....خصوصا وقتی به جلز و ولز کردنش نگاه میکردم.....
رعنا _ براچی اخه.....؟؟
_ برای اینکه پیشنهادت همچین مال نبود.....
تکیه داد به صندلی و دستاشو زد به سینه.....
_ پس دومی رو هم ولش کن.....
_ اون که ول میکنن چیزه دیگه است.....
تیز نگام کرد اما حرفی نزد....قهر کرده بود مثلا....
با خنده گفتم...
_ اکی بابا....قبول.... برو سراغ دومی.....
خیلی سریع تغییر حالت داد و دوباره سرش و اورد نزدیکم.....با لحن پر انرژی و شادی گفت....
_ اگه این و قبول کنی اونوقت میشی اون خاتونی که دلم میخواد قربونش برم.....
_ بسه دیگه ...عر عر شدم....حرفتو بگو....
خندید....بعد از چند ثانیه گفت....
_ میخوام پس فردا با هم بریم خارج از شهر.....
یه ابرومو دادم بالا....
_ خارج از شهر....؟؟ اونم من و تو....؟؟
رعنا _ اره دیگه.... به حاجی که گفتم قبول نکرد ...اما گفت حتما تو رو راضی کنم .....چون هردومون بهش احتیاج داریم....
دستی به چونم کشیدم.....بعد از کمی مکث گفتم....
_ ولی دو روز دیگه که چهلمه مامانه.....
رعنا دست پاچه شد....با من من جواب داد....
_ خب ... چیزه....اصلا عیب نداره...بقیه که هستن.....کسی به جای خالی من و تو توجهی نمیکنه.....
_ نه ...نمیشه..بزارش برای یه روز دیگه......
رعنا تکیه داد به صندلی و نا امید گفت....
_ ولی تو قبول کردی.....
_ من که نمیدونستم چیه.....
رعنا _ پس بیجا کردی گفتی هرچی باشه قبول....
از جام بلند شدم....
_ اره یه چیزی تو همون مایه ها....
رعنا که دید فایده ای نداره......سریع گفت....
_ این دفعه دیگه زدی زیر حرفت....واقعا ناراحتم کردی....
ناراحتیش دقیقا چیزی بود که نمیخواستم.....رفتم نزدیکش.....رو به روش وایسادم و سعی کردم قانعش کنم.....
_ اخه رعنایی من که نمیتونم چهلم مامانم برم تفریح......درک کن....حتی حاجی و نیما هم ناراحت میشن...
دستمو گرفت و گفت....
_ باور کن این برنامه پیشنهاد خودشون بود.....جون رعنا اذیت نکن دیگه....
_ قسم نده....
رعنا با هیجان گفت....
_ پس نه نیار....
_ ولی....
پرید تو حرفم....
_ ولی و اما نداره.....قبول کردی ....
_ باید فکر کنم....
دستاشو بهم کوبید و با خوشحالی گفت.....
_ پس قبوله....
_ گفتم فکر میکنم....از جام بلند شدم و انگشتمو گرفتم سمتش...
_ یادت نره فعلا فقط قراره روش فکر کنم.....
رفت سمت گاز و مشغول ادامه ی کارش شد.....
_ همونم غنیمته....اول برو لباستو عوض کن که از همه واجب تره.....
بی هیچ حرفی دوباره برگشتم سمت اتاقم....



***************


خیلی غیر قابل پیش بینی تاپیک نقدشو زدم.....


منتظرتون هستم....:-2-40-:


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,03, ساعت : 05:58 بعد از ظهر
70.




بی هیچ حرفی دوباره برگشتم سمت اتاقم....به پذیرایی نرسیده بودم که صدای چرخوندن کلیدو توی در شنیدم....حاجی اومده بود......باید حاجی رو هم مجبور میکردم پیراهن سیاهشو در بیاره....سریع رفتم تو اتاق و درو بستم....پلاستیکارو انداختم جلوم و لباسایی که برام خریده بودنو پوشیدم .... بدون نگاه کردن به اینه از اتاق اومدم بیرون.....دوست نداشتم خودم و ببینم ...معذب بودم ...احساس میکردم واسه در اوردن لباس سیاه هنوز زود بود...
رعنا اومد نزدیکم و سینی اسپندشو دور سرم چرخوند......
_ ماشالله.....چه خوشگل شدی.....
خنده ام گرفت....
_ مگه لباس عروس تنم کردم.....بابا لباس راحتی دیگه....چه ربطی به خوشگلیم داره.....
رعنا هم با خنده گفت.....
_ تو این چیزارو نمیفهمی هنوز.....همین که دیگه مثه بدبخت بیچاره ها نبینمت یه دنیا ارزش داره....
ولی من بدون مامانم از هر بیچاره ای بدبخت تر بودم.....دلم نمیخواست بعد از این همه مدت که لبخند رو لباش میدیدم شادیش و خراب کنم.....در جواب حرفش یه لبخند زورکی زدم و کنار حاجی نشستم....یادم نمیاد اخرین بار کی بود که نزدیکش مینشستم.....شاید قبل از مرگ مامان....حاجی شکسته شده بود و چهره اش این و داد میزد....موهای سفیدش زیاد شده بود....ریشش بلند....چشماش بی روح...حتی بی روحتر و ترسناک تر از چشمهای عرفان....
_ دنبال چی میگردی......؟
به حاجی که با مهربونی نگام میکرد خیره شدم.....
_ کجا دنبال چی میگردم...؟؟
حاجی _ تو صورت من.....
نفسم و دادم بیرون و جدی گفتم.....
_ دنبال بابام....
حاجی لبخند تلخی زد و سرش و انداخت پایین.....چیزی نگفت و سکوتش نشون از این داشت که نمیخواست سر بحثی رو باز کنم.....
رعنا با خوشحالی اومد تو پذیرایی.....
_ نهار حاضره.....
حاجی استکان دست نخورده ی چاییش و کنار زد و از جاش بلند شد.....
_ ممنون دخترم...من نمیخورم....نوش جانتون.....
بیچاره رعنا خورد تو ذوقش.....با ناراحتی گفت....
_ ولی من برا همه درست کردم.....
بابا رفت سمت پاتوق همیشگیش....در اتاق و باز کرد و با لبخند رو به رعنا گفت......
_ میدونم....زحمت کشیدی....اما سیرم دخترم....
با صدای بسته شدن در رعنا برگشت سمتم....
_ نقشم این بود سر سفره بهش بگیم دیگه وقتشه لباس سیاهشو در بیاره....
کلیپس و توی سرم محکم کردم و گفتم....
_ برو لباسی که خریدی و بیار.....
نیش رعنا باز شد....با شادی گفت....
_ میتونی....؟
از روی مبل بلند شدم...
_ سعیمو میکنم....


پشت در اتاق حاجی مردد وایساده بودم.....نمیدونستم برم یا نه.....شک داشتم قبول کنه......
رعنا اومد نزدیکم و با پچ پچ گفت....
_ برو دیگه....نمیخواد بخورتت که.....
دو تقه به در زدم و رفتم تو......بابا جسمی رو هل داد زیر تخت و در حالی که پشتش به من بود گفت....
_ من نگفتم بیا تو دختر خوب.....کی میخوای صبر یاد بگیری....
صداش گرفته بود....حدس زدم گریه کرده باشه.....لباس و گذاشتم رو میز و رفتم نزدیکش.....صورتش و ازم دزدید و روشو گرفت سمت دیوار.....
_ حاجی من و نگاه کن......
چیزی نگفت.....دستشو گرفتم و رو به روش وایسادم......
_ بابا خواهش میکنم نگام کن.....
حاجی روشو گرفت سمتم.....با چشمهای خیس و قرمزش نگاه گذرایی بهم کرد.....اما خیلی زود سرشو انداخت پایین.....
_ چرا اینقدر خودتونو اذیت میکنین.....؟؟
دستامو انداختم دور گردن بابا.....چون قدم نمیرسید سرمو گذاشتم رو سینش و با صدای پر بغضی گفتم.....
_ من نمیخوام حتی یه تار مو از سرتون کم بشه......
حاجی دستام و گرفت...اما چیزی نگفت.....
اشکام بدون اراده میریخت رو صورتم......سرمو اوردم بالا و زل زدم بهش.....
_ بابا من دیگه توان ندارم.....همه ی امیدم به شماست......نمیخوام یه وقت شما رو هم.....
حتی دلم نمیخواست به زبون بیارم.....حاجی ازم فاصله گرفت و نشست رو تخت.....سرش و گرفت بین دستاش و گفت....
_ من بی مادرت دوام نمیارم.....
خودمو رسوندم بهش.....
_ خواهش میکنم این حرف و نزنین.....
با صدایی که دل خودمو میسوزوند گفتم....
_ منکه دیگه جز شما کسی و ندارم....
نمیدونم لحنم بود یا اصل جمله ام که بابا رو تحت تاثیر قرار داد...هرچی که بود حاجی دست کشید به صورتش و اشکاشو پاک کرد .....با یه لبخند مهربون دستاشو باز کرد......مثه اونوقتا که کوچیک بودم پریدم تو بغلش و خودمو ازش اویزون کردم.....حالا بهترین موقعیت بود.....همونجور که سرم رو شونش بود در گوشش گفتم....
_ بابا یه خواهشی داشتم ازتون.....
بابا با خنده گفت.....
_ پس باز یه چیزی میخوای که مهربون شدی.....
ازش فاصله گرفتم و مظلوم گفتم....
_ حاجی داشتیم....؟؟
حاجی با خنده جواب داد...
_ حالا چی میخوای...؟
_ می خوام لباس مشکیتونو دربیارین....
از جام بلند شدم و لباسی که رعنا خریده بود و اوردم....
_ حتی براتون لباسم گرفتم....
چه دروغی...!!
حاجی لباس و ازم گرفت و جدی گفت.....
_ اما هنوز خیلی زوده.....
میدونستم همینو میگه....
_ حداقل تا چهلم.....
_ حالا ببینم چی میشه تا اونموقع.....
_ لااقل قولشو بدین....واقعا دوست ندارم اینجوری ببینمتون.....
حاجی با مهربونی گفت.....
_ مگه میشه حرف خاتون خانومو رد کنم....
با خوشحالی صورت بابا رو بوسیدم و گفتم...
_ خیلی ماهی حاجی....



************************


دلم میخواد اسم همه ی کسایی که توی تشکراست توی نقدم ببینم.....:-2-40-:


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,04, ساعت : 10:04 قبل از ظهر
دوستان تاپیک نقد و ترکوندیدها......!!

به خدا شرمنده کردید....اصلا راضی به زحمت نبودیم...!!:-2-28-:

خوبه منم قهر کنم دیر دیر بنویسم.....:-2-15-:

خو اگه شما نیاین کی میخواد بیاد.....






71.





کلاه نقاب دارمو گذاشتم رو سرم و صورتم و بردم نزدیک اینه....هنوزم رنگ پریده به نظر میرسیدم.....اما نسبت به قبل خیلی بهتر شده بودم....در اتاق با صدای محکمی باز شد و رعنا با عجله اومد تو.....
_ تو که هنوز جلوی اینه ای....
_ پس کجا باید باشم....؟
رعنا نگاه سرزنش باری بهم کرد و گفت.....
_ بابا همه منتظر توان....
مشکوک نگاش کردم....
_ همه ....مگه چند نفرن...؟
رعنا سرسری جواب داد....
_ من و عرفان و یکی دیگه.....
_ وایسا ببینم....
رعنا برگشت و منتظر نگام کرد.....میدونستم قراره با عرفان بریم.....چون نیما دیشب گفت نمیتونه بیاد و باید حتما تو جلسه باشه.....بر خلاف میل باطنیم به خاطر رعنا قبول کردم که امروز و بریم بیرون....اما نمیدونستم منظورش از یکی دیگه کی بود.....
_ یکی دیگه یعنی کی اونوقت.....؟؟
رعنا با شیطنت گفت....
_ نمیشه ..... اگه بگم که لو میره.....
بی حوصله گفتم....
_ رعنا به خدا اگه ادم چپ و چلاق بندازی دنبالمون میکشمت.....همون عرفان عقب مونده که قراره بیاد بسه....
رعنا با خنده گفت.....
_ بیچاره عرفان.....ولی نترس...اگه بدونی کیه خوشحال میشی....
اومدم یه چیزی بگم که مهلت نداد...
_ راه بیفت دیگه اینقدر حرف نزن....بعدا خودت میفهمی....
کوله مو برداشتم و انداختم رو دوشم....کلاه نقاب دارمو رو سرم جا به جا کردم و از اتاق اومدم بیرون.....همزمان با من رعنا هم با یه سبد تو دستش از اشپزخونه اومد بیرون.....نگاش کردم و پرسیدم....
_ همه چی برداشتی....؟
رعنا _ اره بریم.....

مثل همیشه پامو گذاشتم رو لبه ی باغچه و بند کفشهامو بستم......رعنا درو بست جلوتر از من راه افتاد....پشت سرش از خونه اومدم بیرون....ماشین عرفان جلوی در خونه پارک شده بود و خودش پشت فرمون بود.....از دیدن نهال که صندلی عقب ماشین نشسته بود.....هم تعجب کردم ... هم خوشحال شدم....نهال از ماشین پیاده شد و اومد نزدیکم.....اخرین باری که از هم جدا شدیم به حالت قهر بود....همون روز که واسه نصیحت کردنم اومده بود خونه.....بدون اینکه سلام کنه بنای غرغر گذاشت....
_ خاک تو سرت...نمیگی منم دل دارم.....نمیگی یه زنگ بزنم ببینم این دختر بیچاره چیکار میکنه......یعنی فقط ناز ما ناز کش نداشت مرتیکه.....؟
خنده ام گرفت....انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.....همیشه همین بود....عاشق این اخلاقش بودم.....بر عکس من که به کینه شتری معروف بودم زود میبخشید و زود فراموش میکرد.....واقعا از رعنا ممنون بودم که به نهالم گفته بود بیاد.....مطمئن بودم با وجودش هیچکس نمیتونست روزمو خراب کنه....حتی عرفان که همیشه سر تفنگش سمت منه.....
صدای قهقه ی نهال منو از فکر بیرون اورد .... با گیجی نگاش کردم.....
_ چته....؟
نهال که از خنده صورتش قرمز شده بود جواب داد....
_ تفنگ کی سمتته.....؟
احتمالا جمله اخر و بلند گفته بودم.....
_ تفنگ عمت....
_ عمه ی بیچاره ی من که تفنگ نداره......ولی تو بپا تفنگ یارو یه وقت سوراخ سوراخت نکنه.....
دوباره شروع کرد با صدای بلند خندیدن.....نمیدونستم چی بگم.....جمله ای که گفته بودم ضایع تر از اونی بود که بشه ازش دفاع کرد....
راه افتادم سمت ماشین و در حالی که نمیتونستم جلوی خودمو واسه نخندیدن بگیرم گفتم.....
_ راه بیفت منحرف که الان عر عر تفنگ دار در میاد.....
نهال هولم داد جلو و با خنده گفت.....
_ تو برو منم پشتتم....



*******************



عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,06, ساعت : 08:44 قبل از ظهر
72.




تازه از شهر دور شده بودیم و سرو صدا ها کمتر شده بود....تو ماشین هیچکس حرفی نمیزد..... همه به یه دلیل نامشخص سکوت کرده بودن ....زنگ گوشیم که به صدا در اومد صورت همه برگشت سمت من.....نمیدونم اینم چه سری بود که با صدای زنگ موبایل همه ی سرها میچرخید....گوشی و از جیب مانتوم دراوردمو بادیدن صفحه اش نفسمو دادم بیرون....عکس علی افتاده بود....لعنتی ....همین و کم داشتم.....تو شک بودم جواب بدم یا نه که رعنا گفت....
_ خب بردار دیگه.....
رد دادم و گوشی و گذاشتم تو جیبم.....
_ مهم نیست....
دوباره سکوت.....بعد از چند ثانیه گوشی برای بار دوم به صدا در اومد.....
ایندفعه توجهی نکردم.....خودش بی خیال میشد....نهال که کنارم نشسته بود سرش و اورد نزدیک گوشم و گفت....
_ برنداری خیط تره....یه جور دست به سرش کن...
حرفش درست بود....چون رعنا مشکوک نگام کرد ...گوشی دراوردم و قبل از اینکه قطع کنه جواب دادم...
_ بله.....
_ سلام....
سعی کردم لحنم صمیمی نباشه....
_ سلام....
_ بهتری...؟؟
_ اره...
همه ساکت بودن و حدس میزدم صدا بپیچه.....صدا رو کم کردم و دوباره گوشی و گذاشتم کنار گوشم....علی بعد از چند ثانیه با لحنی که دلخوری توش کاملا مشخص بود گفت...
_ منم خوبم....
_ چه جالب ...نمیدونستم....
ارومتر از قبل جواب داد...
_ تو خیلی چیزا رو نمیدونی....یعنی نخواستی که بدونی....
ای خدا...!! نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که بقیه مشکوک نشن.....خیلی جدی گفتم....
_ شاید... ولی بعدا درموردش حرف میزنیم.....
با التماس گفت....
_ نه خواهش میکنم....من اصلا حالم خوب نیست.....
تو صداش بیچارگی بیداد میکرد...چقدر به نظرم ضعیف میومد.....درست برعکس قدیم که ازش یه اسطوره و تکیه گاه ساخته بودم.....نهال دوباره سرش و اورد نزدیک گوشم و اروم گفت...
_ زودتر تمومش کن که تک تیرانداز قاطی کرده.....الانه که ابکش بشی....
چشمای عرفان از توی اینه هم تنم و میلرزوند....با عصبانیت نگام میکرد و این باعث شد دست و پامو گم کنم.....
_ علی من الان کار دارم....
گند زدم...مثلا نمیخواستم کسی بفهمه....رعنا که تکیه داده بود به صندلی سرش و اورد جلو و خیره نگام کرد.....صدای علی واقعا رو اعصابم بود....
_ خاتون من و درک کن....میدونم اشتباه کردم...اما ناخواسته بود....شاید اگه بهش فکر کنی بتونی قبولم کنی....
چقدر از اینکه یکی خودشو کوچیک کنه بدم میومد.....ایندفعه با عصبانیت گفتم ....
_ گفتم بعدا....بفهم دیگه....
گوشی و خاموش کردم و انداختم تو کوله ام..... هنوز نیومده اعصابم داغون شد.....خدا اخرش و به خیر کنه....

بعد از یه مسیر چهل دقیقه ای رسیدیم به یه خونه باغ که انگار مال یکی از دوستای عرفان بود.....همه از ماشین پیاده شدن و مشغول بردن وسایل شدن.....کاش نمیومدم....اصلا حوصله نداشتم .....دوست داشتم الان خونه بودم نه اینجا.....
نهال اومد کنار شیشه و سبد دستش و گذاشت زمین.....
_ چرا پیاده نمیشی.....؟
نگاش کردم و بی حوصله گفتم....
_ میخوام برم خونه.....
نهال _ ادای بچه هارو در نیار......
سرش و اورد نزدیکم و ادامه داد....
_ رعنا همه ی این برنامه ها رو به خاطر تو چیده....خرابش نکن....
راست میگفت....لااقل یه امروز و باید هر جور شده خوشحالش میکردم.....کوله مو برداشتم و کلاهم و گذاشتم روسرم.....بدون اینکه وسیله ای بردارم راه افتادم سمت خونه.....عرفان و رعنا جلوتر میرفتن .....نهالم پشت سرم بود.....
_ بی غیرت وایسا تا منم برسم.....
بدون نگاه کردن به نهال که در حال غر زدن بود گفتم.....
_ د راه بیا دیگه ضعیفه.....
تقریبا نیم ساعت طول کشید تا مستقر شدیم.....بیشتر وسایل هارو گذاشتیم تو خونه و یه فرشم تو باغ پهن کردیم.....هوا عالی بود و جون میداد واسه بیرون بودن.....رعنا سینی چایی رو گذاشت وسط و رو به عرفان گفت.....
_ واقعا ازتون ممنون ...خیلی زحمت کشیدید....
عرفان _ این چه حرفیه خانوم.....
یه استکان چایی برداشت و با یه لبخند کمرنگ ادامه داد....
_ این چایی خوردن داره ها.....
ناخود اگاه از دهنم پرید....
_ واسه شما بله.....
همه ی سرها چرخید سمتم و کسی حرفی نمیزد.....نهال با من من سکوت و شکست.....
_ راست میگه....منظورش اینه واسه شما که خسته شدید و همه ی وسایلها رو اوردید چایی خیلی خوبه....
عرفان با لحن کشدار و مسخره ای گفت....
_ لطف دارن....
نهالم چشم غره ی اصیلی بهم رفت که معنیش این بود بعدا باید توضیح بدی.....


*******************


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,06, ساعت : 09:58 قبل از ظهر
73.




عرفان با لحن کشدار و مسخره ای گفت....
_ لطف دارن....
نهالم چشم غره ی اصیلی بهم رفت که معنیش این بود بعدا باید توضیح بدی.....شونه بالا انداختم و رومو برگردوندم....بعد از چند دقیقه اومد کنارم نشست و استکان چایی رو گرفت سمتم....
_ بخور بی عقل....
_ نمیخوام.....
نهال _ واسه من فیلم نیا....میزنم همینجا نصفت میکنما.....خودت با زبون خوش بگیر.....
حوصله جر و بحث نداشتم....
چایی رو گرفتم و انگاشتم و پیچوندم دور استکان.....چقدر گرم بود.....
نهال کوله شو باز کرد و جعبه ی کوچیکی رو در اورد.....پاسور هاش و ریخت بیرون و با خنده گفت......
_ کی اهل ورقه......؟؟
این دوست نخود مغز منم دل خوشی داره......نمیتونه یه جارو ساکت ببینه.....
عرفان چاییشو گذاشت کنار و گفت.....
_ من که هستم.....
رعنا دستش و برد بالا و مظلوم گفت....
_ منم هستم ولی مثه اینکه بلد نیستم....
نهال زد زیر خنده .....عرفان پیش دستی کرد و گفت....
_ کاری نداره رعنا خانوم......شما یار من باش.....
نه بابا ...!! راه افتاده....یار و یار کشی هم بلده....شیطونه میگه تر بزنم به بازیشون.....
نهال ورقا رو بر زد و گفت.....
_ پس من و خاتونم با هم.....
_ من بازی نمیکنم....
رعنا و نهال با هم غر زدن....
_ اه....شروع نکن دیگه.....سه نفره که نمیشه.....
_ اصلا من بلدم نیستم....
نهال با خنده گفت....
_ دروغ ضایع تر بلد نبودی....؟ کی بود سر همین شرط بندی ها بوفه ی مدرسه رو خالی میکرد....
ای خدا نمیشد این نهال و لال می افریدی....؟؟
دختر حاجی و قمار....!! استغفرالله....
میدونستم دهن به دهنش بزارم....همه ی گند کاریام و رو میکنه.....از جام بلند شدم و گفتم....
_ در هر صورت من حوصله ندارم....
قبل از اینکه نهال دوباره حرفی بزنه.....عرفان گفت....
_ اشکال نداره نهال خانوم.....اون کارتارو بدید به من.....یه بازی سه نفره بلدم....اونو بازی میکنیم....
شما غلط میکنین....
این و وقتی گفتم که ازشون دور شده بودم....بیشعورها به چه حقی بدون من بازی میکردن.....اصلا واسم مهم نبود.....نمیدونم شایدم بود....
سعی کردم اهمیت ندم و به پیاده رویم برسم......یعنی پهن تو سرت خاتون......حق تو از این پیکنیکه درپیت فقط پیاده روی سالمش بود.....؟؟ برو بمیر با این مسخره بازیهای بچه گونت...
دور تا دور باغ و توی بیست دقیقه طی کردم......همش درخت بود.....باغ بزرگی بود و جون میداد ادم با عشقش بیاد پیاده روی....هه...!! چه عشق شناس شده بودم من.....
حوصله نداشتم دور تر برم.....برگشتم سمت ورودی خونه و جایی که بقیه نشسته بودن.....احتمالا تا الان باید بازیشون تموم شده باشه.....صدای جیغ جیغ نهال وادارم کرد قدمهامو زودتر بردارم....
_ قبول نیست اقا عرفان .....شما تقلب کردی.....
حقته ....تا تو باشی دیگه با این مرتیکه متقلب پاسور نزنی....
چه قدر حرفام بوی سوختگی داشت.....
نزدیکشون رسیده بودم که عرفان اخرین ورق دستش و محکم انداخت رو زمین و با خنده گفت.....
_ هر مجازاتی رعنا خانوم بگه......
نهال کشید عقب و مثه بچه ها گفت.....
_ اقا نخیرم......شما ها تقلب کردین.....
رعنا خندید و جواب داد ....
_ دور تا دور باغ و سینه خیز میری.....
نهال _ مگه پادگانه.....ولمون کن بابا رعنا خانوم.....
ضایع بود نهال باخته......ای کاش خر نمیشد مو بازی میکردم.....صد در صد عرفان سوسک بود....ای حال میکردم اونموقع.....خاک تو سرت خاتون با این قیافه اومدنت که تو بدترین موقعیته....!
نهال تا چشمش به من افتاد گفت.....
_ دوستان نمیشه خاتون به جای من مجازات بشه....
رعنا _ اون بیچاره واسه چی.....پاشو ...پاشو تا یاد بگیری دیگه اول بازی کری نیای.....
نهال دستش و گذاشت رو صورتش و مظلوم گفت....
_ به خدا رفیق بد....منو اغفال کردن....
عرفان پرید وسط....
_ میگم رعنا خانوم بیا ببخشیمش....گناه داره.....سینه خیز واسش زیاده....
رعنا هم شده بود مشاوره این گودزیلا......تا ازش نظر نمیپرسید روزش شب نمیشد....
نهال دستش و از رو صورتش برداشت و رفت نزدیک عرفان....
_ اقا خدا خیرت بده.....الهی که خیر از جوونیت ببینی.....الهی که عاقبت بخیر شی.....
ورقارو جمع کرد و ادامه داد....
_ حالا میخوای فالت بگیرم.....؟؟
چه زود صمیمی میشد.....همیشه حسرت این خاصیتش و میخوردم ...!!
عرفان خندید و گفت....
_ نه ننه....شما همون قلیون و واسه ما چاق کنی ما چاکریم....
اووف ....بابا چاکر ...!! بابا مخلص....!! واسه چی پاچه ی من یکی همیشه تو دهنته پس...؟؟





**************************




عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html):-2-38-:

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,08, ساعت : 09:43 قبل از ظهر
74.





عرفان خندید و گفت....
_ نه ننه....شما همون قلیون و واسه ما چاق کنی ما چاکریم....
اووف ....بابا چاکر ...!! بابا مخلص....!! واسه چی پاچه ی من یکی همیشه تو دهنته پس...؟؟
نهال مثلا دستی به سیبیل نداشته اش کشید و خیلی داش مشربی گفت...
_ قلیونه چی میکشی مهندس.....همونو بزارم واست....
عرفان از جاش بلند شد...
_ نعنا بزار حاجی....گلوم حساسه ها...
حرصم در اومده بود....یعنی چی اینقدر باهم صمیمی شدن.....خو به توچه خاتون...؟؟...مثل تو خوبه که همیشه چنگ میندازی...؟ نشستم کنار نهال و لیوان و برداشتم تا برای خودم چایی بریزم.....
نهال نگام کرد و با همون لحن قبلی گفت....
_ شما چی میکشی ابجی....؟
عرفان که ازمون فاصله گرفت خیلی بد جواب دادم..
_ زهرمار....
رعنا چشم غره رفت... ولی نهال بی خیال جواب داد....
_ الساعه چاق میکنم برات....
از جاش بلند شد و شروع کرد به چرخوندن زغالها.....همیشه همه چیزو با شوخی تموم میکرد....رعنا کش و قوسی به بدنش داد و رو به من گفت ....
_ میای بریم یه گشتی بزنیم.....؟
لیوانمو گرفتم بالا و طلبکار گفتم....
_ میزاری یه چایی کوفت کنم یا نه....؟
بیچاره رعنا ساکت شد ....نهال که سعی داشت مثل همیشه خراب کاری های منو درست کنه گفت....
_ خودم باهات میام رعنا جان.....
رو به من ادامه داد....
_ اگه باز رم نمیکنی....بیا این زغالها رو بچرخون....
تو همین موقع عرفان منقل به دست از خونه اومد بیرون.....چایی مو نصفه گذاشتم و از جام بلند شدم....
_ بده به من....
نهال زغالا را داد بهم و رو کرد به عرفان....
_ کمک نمیخواین....؟؟
چه دست به خیر شده بود نهال.....چرا دوست داشتم گردنشو بشکنم....؟؟
عرفان _ همون سیخهای جوجه رو اگه بیاری ممنون میشم....
نهال دویید سمت خونه و بعد از چند دقیقه برگشت.....سیبخ هارو گذاشت جلوی عرفان و رو به من گفت ....
_ خاموش شد بچرخون....
تموم حرصمو روی زغالها خالی کردم و با سرعت شروع کردم به چرخوندنشون......نهال و رعنا بسته های چیپس و پفک و برداشتن و جیم زدن......داشتم به کارم ادامه میدادم که صدای عرفان و از پشت سرم شنیدم...
_ خاکستر شد.....
رومو برگردوندم.....نگاهش به منقل بود.....خیلی جدی پرسیدم....
_ بله....؟؟
عرفان _ میگم با اون زغالها مگه واسه خودت قلیون درست کنی....
راست میگفت ....همشون پودر شده بود....
بی توجه بهش رفتم سمت رو انداز تا زغال تازه بیارم.....
عرفان _ اون سینی و بده من....
حیف که سعی داشتم کمتر باهاش درگیر بشم....واسه همینم مثل یه دختر مودب و حرف گوش کن....سینی و برداشتم و راه افتادم سمتش....هنوز باهاش فاصله داشتم که پام گیر کرد به سنگی که جلوم بود.....سینی به دست پخش زمین شدم و با صورت رفتم تو خاکها....عرفان از جاش بلند شد و اومد نزدیکم.....
_ چیکار میکنی....؟؟
کف دستام چند تا خراش برداشته بود و زانوی راستم میسوخت.....
سینی و گذاشتم کنار و خاک دستامو تکوندم.....روی دوتا پاش نشست و جدی پرسید....
_ چیزیت که نشد....؟
_ به تو چه...؟
یه ابروشو داد بالا و خندید....
_ چته تو....؟ اروم بابا....
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت....
_ پاشو ببینم....
_خودم میتونم....
بلند شد و این دفعه با صدای خشک و جدی جواب داد..
_ پس پاشو...
دو تا دستمو گذاشتم کنارم روی زمین و سعی کردم بلند شم.....همین که به زانوم فشار اوردم صورتم از درد جمع شد.....بی هیچ حرفی دستشو انداخت زیر بازوم و بلندم کرد....
_ وقتی نمیتونی چرا فقط لج میکنی....؟؟
یه چپ چپ نگاش کردم که خندید...
_ باز حرف بدی زدم....؟
چیزی نگفتم....همین که رسیدیم به فرش خودمو انداختم رو زمین و دست کشیدم به زانوم.....بد جور میسوخت....بر خلاف تصورم نشست رو به روم و مهربون گفت....
_ تو چرا اینقدر سر به هوایی دختر.....؟
جانم...!! چه صمیمی شده بود بچم....مثه اینکه زیادی تحت تاثیر جو قرار گرفته بود....
با چشمهای گرد نگاش کردم که یه لبخند خوشگل زد ....همه ی دندونای ردیفش با هم رفت تو حلقم.....
خواستم یه ضد حال توپ بهش بزنم که دوباره اخماش رفت توهم....لعنتی وقتی میخندید خیلی ماهتر میشد....
تماس انگشتای دستش با زانوم اونقدر غیر منتظره بود که مثل برق گرفته ها خودمو کشیدم عقب.....سریع دستاشو اورد بالا و گفت....
_ چیزی نیست....
با سر اشاره کرد به پامو گفت....
_ زانو تو ببین....
سر زانوی شلوارم خیس بود ....دست کشیدم بهش....قرمزی خون نشست رو انگشتام.....ایندفعه عصبی گفت....
_ اخه من به تو چی بگم...؟
از جاش بلند شد و رفت سمت خونه.....پاچه ی شلوارم و دادم بالا.....زانوم یه خراش عمیق برداشته بود که ازش خون میرفت....




*************************


به جان خودم این که این پایین مینویسم دکور نیست ها.....!! :-2-43-:



عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,08, ساعت : 11:51 قبل از ظهر
75.




_ اخه من به تو چی بگم...؟
از جاش بلند شد و رفت سمت خونه.....پاچه ی شلوارم و دادم بالا.....زانوم یه خراش عمیق برداشته بود که ازش خون میرفت....عرفان با جعبه ی کمکهای اولیه اومد نزدیکم.....پاچه مو انداختم پایین و نگاش کردم.....
_ بزار ببینم چی شده.....
بهش توپیدم....
_ لازم نکرده....
مردمکهاش خیلی سرد زوم شدن روم.....شاید با خودش میگفت....نکنه فکر کردی من واسه دیدن لنگ و پاچه ی تو خیلی مشتاقم.....؟
جعبه رو انداخت جلوم و دور شد....همین و میخواستی....؟؟ پسر مردم میخواست کمک کنه زدی ذوقشو ناکار کردی....
زیر چشمی نگاش کردم....تو سکوت مشغول جا به جا کردن سیخها بود....
الهی بمیرم.....اصلا شما بیا زانو که هیچ تموم بدنمو باند پیچی کن....
یهو دیدم از جاش بلند شد و اومد سمتم....یا حسین...!! غلط کردم.....شکر خوردم....نکنه باز بلند بلند فکر میکردم....؟؟
سینی رو از کنارم برداشت و نگام کرد.....خط نگاشو تا زانوم امتداد داد و بعد از چند ثانیه مکث سری از روی تاسف تکون داد.....برگشت و مشغول کارش شد.....جعبه رو برداشتم و پشتمو بهش کردم....باید خودم پامو میبستم.....

تا بعد از نهار نشستمو از جام تکون نخوردم......نهال و عرفان و رعنا یه گروه سه نفره ی خنده تشکیل داده بودن....منم مثل جزامی ها و عقده ای ها تنها نشسته بودم و خودمو با گوشیم سرگرم کرده بودم.....چرا این قدر اخلاقم گند بود.....؟
رعنا خودشو کشید سمتم و اروم تو گوشم گفت....
_ چیزی شده....؟
مثل بچه هایی که تو بازی راهشون ندادن با غیض گفتم...
_ مگه واسه تو مهمه....؟
هاج و واج نگام کرد....با طعنه گفتم....
_ برو به گروهتون برس.....
رعنا _ تا حالا کسی بهت گفته خیلی لوسی.....؟
_ نه .... ممنون که شما زحمتشو کشیدی....
خیلی حق به جانب گفت....
_ تو فقط دوس داری خودتو اذیت کنی....همین....
به عرفان که در ظاهر داشت به حرفهای نهال گوش میداد نگاه کردم....با دقت مارو زیر نظر داشت....نا خود اگاه پرسیدم....
_ دوسش داری....؟
رعنا بی خیال پرسید....
_ کیو....؟؟
همون که چشم ازت بر نمیداره.....گیج نگام کرد....با ابروهام به عرفان اشاره کردم....
رعنا با دهن باز یه نگاه به عرفان کرد و یه نگاه به من.....
_ خل شدی....؟
شاید شده بودم....با پررویی زل زدم بهش و منتظر جواب موندم....
دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت....
_ تبم نداری که.....
ادامه داد....
_ واقعا شک دارم تو کله ات چیزی به اسم مغزم داشته باشی....
_ از روز اول به خاطر تو ازش بدم میومد....
رعنا _ به خاطر من...؟
_ جاتو غصب کرد....
با تعجب چشماشو چرخوند سمتم...
_ ولی من که نیومده بودم....
_ میدونم ....شاید واسه همینم باهام چپ افتاد....
رعنا دستی به چونه اش کشید و گفت....
_ ولی من از موقعی که اومدم تو فقط داری با بچه بازیهات اذیتش میکنی....اون بیچاره که کاری بهت نداره....
چه بد...!!....چرا دوست داشتم کار به کارم داشته باشه....
زر نزن خاتون....تو هم یه چیزیت میشه ها....
_ نمیدونم ....شاید...ولی تو ناراحت نیستی که اومده....؟
رعنا _ نه چرا باید باشم...؟
فقط نگاش کردم....ادامه داد...
_ من ممکنه نیام....دارم سعی میکنم با شرایطم کنار بیام.....فرار راه درستی نیست....در ضمن من نمیتونم از خانواده ام جدا بشم....با تموم بدی هاشون...
_ ولی رعنا....تو خودت خواستی....به خدا اگه به خاطر عرفانه خودم میندازمش بیرون....
_ نه بابا...این چه حرفیه....خودم نمیتونم از شهر و خانواده ام دل بکنم....
مشکوک نگاهش کردم.....
_ از کی همچین تصمیمی گرفتی....؟
یه لبخند زد و خیره به زمین گفت....
_ دو ماهی میشه تو فکرشم....باورت میشه همین الانم دلم برای همشون یه ذره شده.....
دستمو انداختم دور گردنش....
_ میدونم رعنایی ...میدونم...




*****************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,10, ساعت : 09:10 قبل از ظهر
میلاد با سعادت رسول اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع ) رو به همتون تبریک میگم....:-118-:

بچه ها از این جای داستان به بعد و بر خلاف میل باطنیم خلاصه میگم.....

خیلی از اتفاقا رو فاکتور گرفتم و خیلی از مسائل و بی خیال شدم...امیدوارم راضی باشین....



76.





یک هفته از چهلم مامان میگذشت و من و حاجی کم کم با این قضیه کنار اومده بودیم....اگرچه هنوزم رنگ شادی تو خونه نبود....اما سعی میکردیم زندگی رو روی روال عادی بندازیم....نیما و مریم دو روز اینجا بودن.....یک روز خونه ی خودشون.....رعنا هم کم کم اهنگ رفتن داشت.....به قول خودش فقط قرار بود تا چهلم پیش ما باشه.....ولی مثل اینکه یه هفته اضافه بر سازمان وایساده بود....
_ میبینم از وقتی که دل از اتاقت کندی پیشرفتهات داره یکی یکی رو میشه....
به رعنا که ملاقه به دست از اشپزخونه سرک میکشید نگاه کردم.....
_ منظور....؟
با ملاقه ی دستش به تلویزیون (TV) اشاره کرد و خندید....
طبق معمول تام داشت دنبال جری میکرد.....با اینکه اصلا حواسم به کارتون نبود اما گفتم....
_ میدونی که این کارتون و خیلی دوست دارم....
اومد و کنارم نشست...
_ مهم کارتون نیست...مهم اینه بعد از چهل روز بالاخره جعبه ی جادویی روشن شده....
در جوابش فقط لبخند زدم.....بعد از یه مکث پرسید...
_ تا کی نمیخوای بری مدرسه.....؟
خودمم نمیدونستم...در نتیجه چیزی نگفتم و فقط شونه هامو به نشونه ی ندونستن بالا انداختم....
_ فکر نمیکنی زیادی از درسات عقب افتادی....؟
_ شاید....
رعنا _من تا شنبه قراره برم....دوست دارم اونروز مدرسه باشی...
_ که قیافمو نبینی....؟
ملاقه شو خیلی تهدید امیز بالا اورد و با عصبانیت مصنوعی جواب داد....
_ باز حرف مفت زدی....؟
_ نمیدونم رعنا....خودمم از بیکاری خسته شدم....ولی دل و دماغ درس خوندن ندارم....
رعنا _ اگه بری کم کم عادت میکنی....بعد از یه مدت تنبلی فقط اولش سخته....
حرفی نزدم و به صفحه ی تلویزیون خیره شدم.....رعنا دوباره پیله شد....
_ پس شنبه سر کلاستی....؟
_ نمیدونم....شاید....
رعنا اخم کرد و گفت....
_ باز جواب سر بالا دادی....؟
با خنده به اشپزخونه اشاره کردم و گفتم....
_ سوخت ها....
رعنا زد پشت دستش و از جاش بلند شد....
_ ای وای....دیدی اینقدر حرف زدی که یادم رفت یه نگاه به غذاهام بندازم.....
نگاش کردم....چقدر خوب بود که تو این مدت تنهامون نذاشت....


اخرین کلاس بود و گوشام منتظر صدای زنگ...خیر سرم امروز بعد از یه ماه و نیم اومده بودم مدرسه.....تنها کاری که از صبح نکرده بودم گوش دادن به درس بود...حتی زیپ کولم باز نشده بود....دبیراهم به حرمت داغدار بودنم کاری بهم نداشتن...سرم و گذاشتم روی میز و چشمام خیره شد به موزاییک های چرک کف مدرسه......موندم سرایدارمون چه غلطی میکنه که ماشین شاسی بلندم سوار میشه...
نهال بسته ی پفک و گرفت زیر میز و با بازوش زد بهم.....
_ نمیخورم.....
دوباره بسته رو فرو کرد تو صورتم...سرم و از رو میز برداشتم و عصبانی نگاش کردم.....زیر لب گفت....
_ به جهنم....
بسته رو از زیر میز داد به سوگند....یه برگه از دفترش دراورد و انداخت جلوم....
_ یه امروز که قدم رنجه فرمودین و تشریف فرما شدین چهار کلومم بنویسین زمین به اسمون نمیاد ها.....
_ پرتویی و کیان فر....
صدای گوش خراش دبیر شیمی بود.....دلم میخواست زبونش و از حلقومش بکشم بیرون....از اول سال تا حالا با صداش رو اعصابم بالانس میزد.....
نهال دستی به صورتش کشید تا اگه اثری از پفک روش مونده پاک شه....از جاش بلند شد و گفت....
_ بله خانوم....؟
_ باز دوستت اومده دوره گرفتی.....؟
نهال _ نه خانوم....به جون شما فقط داشتم تمرین ها رو براش مینوشتم.....
دبیر غرید...
_ بشین سر جات نمیخواد جواب بدی....
نهالم مظلوم گفت...
_ چشم خانوم...هرچی شما بگین....
نشست رو میز و مشغول نوشتن شد....میدونستم دو دقیقه دیگه فکش شروع به کار میکنه.....
مچ دستمو چرخوندم و نیم نگاهی به ساعتم انداختم.....هنوز پنج دقیقه دیگه به زنگ مونده بود....بی حوصله تکیه دادم به دیوار و منتظر شدم....حالا یکی نبود بگه واسه چی اینقدر عجله داری....؟ واسه خونه ای که دیگه رعنا هم توش نیست.....واسه سفره ای که امروز فقط تو و حاجی سرش نشستین....؟ چقدر خونمون توی یک ماهه گذشته سوت و کور شد....
نیما و مامان با هم.....حالا هم که رعنا....طبق بلیطش باید دو ساعت پیش از شهر رفته باشه....کاش بیشتر میموند...
صدای زنگ که در اومد نهال دفترشو انداخت تو کیفش و با حرص گفت...
_ برو بمیر زنیکه ی خر صدا....
کولمو برداشتم و سه تایی باهم از کلاس زدیم بیرون.....

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,10, ساعت : 10:02 قبل از ظهر
77.





مثل همیشه جلوی در مدرسه فقط سه کله پوک وایساده بودن....نهال با خنده رو به من گفت ...
_ راه بیفت بریم که امروز خیلی مفید بودی.....
سوگند دنباله ی جملشو گرفت...
_ راست میگه....تو که میخواستی اینجوری بیای....تو خونه میموندی بهتر بود....
خواستم بگم اومدن امروزم فقط به خاطر این بود که با رعنا خداحافظی نکنم.....دهن باز نکرده بودم که صدای بوق ممتد ماشینی باعث شد سرم و بچرخونم سمتش و با عصبانیت دستمو بیارم بالا....فحش ناموسی که اماده کرده بودم تو دهنم ماسید ......از دیدن عرفان پشت فرمون عروسک خوشگلش دستم ناخوداگاه افتاد پایین و اخمام باز شد....
سوگند _ این عرفان نیست که دفعه ی پیش اومده بود دنبالت.....؟
نهال _ اره خودشه.....
عرفان شیشه رو داد پایین و خودشو کشید سمتمون.....
_ سلام خانومها....
نهال و سوگند خیلی گرم جوابشو دادن....اما من جز یه سلام کوتاه چیز دیگه ای نگفتم....
عرفان _ سوار شید برسونمتون.....
سوگند با اشاره به اون سمت خیابون گفت....
_خیلی ممنون....داداشم اومد......روبه نهال ادامه داد...
_ بریم....؟
عرفان پرید وسط.......
_ میرسونمتون....
نهال با خنده جواب داد....
_ قربون دستت مهندس...بچه ها هستن....
عرفان _ هر جور صلاحه ننه.....
نهال دستمو به نشونه ی خداحافظی گرفت و صورتش و اورد نزدیک گوشم....با یه لبخند مصنوعی گفت....
_ نزنی تو ذوقش ها....سعی کن یه امروز کم پاچه بگیری....
هولش دادم کنار و تکیه دادم به ماشین....بعد از اینکه نهال و سوگند ازمون فاصله گرفتم.....سرمو بردم نزدیک پنجره و گفتم....
_ چیزی شده.....؟
با یه لبخند محو گفت....
_ اگه سوار شی بهت میگم....
همین که نشستم تو ماشین راه افتاد....ولی بر خلاف دفعه های قبل با ارامش....با دیدن اینکه سمت خونه نمیره پرسیدم....
_ نمیگی چی شده....؟
عرفان _ خیلی عجولی ها....
_ عجول نیستم.....فقط خاطره خوبی از اینکه بیای دنبالم ندارم....
نگام کرد.....حس کردم تو چشماش ترحمه....رومو گرفتم سمت شیشه...هر اتفاقی هم که بیفته نمیخواستم کسی دلش واسم بسوزه.....
_ راستش به کمکت نیاز دارم....
فکر کنم چشمام از حدقه زد بیرون....کمک من...؟؟...اونم تو....؟
فقط با تعجب نگاش کردم....ماشین و زد کنار و دستش و گذاشت رو فرمون....چرخید سمتم و گفت....
_ چه جوری بگم...نمیدونم قبول میکنی یا نه....اما میخوام یه لطفی در حقم بکنی....
چه لفظ قلمی میومد....تا دیروز که ارزش نگاه کردنم نداشتم.....حالا شده بودم حلال مشکلات....این شمر ذی الجوشنم مارمولکی بود و ما خبر نداشتیم....
در حالی که سعی داشتم جلوی خندمو بگیرم جواب دادم....
_ چه لطفی....؟
با انگشت اشاره پشت سرشو خاروند و گفت....
_ خب....چیزه....
نفسشو داد بیرون و ادامه داد.....
_ میخوام تا یه جایی باهام بیای.....
حس کردم اعتماد به سقفش از هم پاشیده....همین اعتماد به نفس منو بیشتر میکرد.....یه ابرومو دادم بالا و اروم پرسیدم....
_ کجا مثلا....؟؟





********************************************




عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,11, ساعت : 05:51 بعد از ظهر
78.





حس کردم اعتماد به سقفش از هم پاشیده....همین اعتماد به نفس منو بیشتر میکرد.....یه ابرومو دادم بالا و اروم پرسیدم....
_ کجا مثلا....؟؟
عرفان _ یه مهمونی....
_ یه مهمونی....؟ من و تو ...؟
خندید....
_ اگه شما افتخار بدی....
فکر کنم امروز سرش به جایی خورده.....عرفان و این حرفها.....با شخصیتی که ازش سراغ داشتم حتی اگه دستشم زیر سنگ کسی باشه منت نمیکشه....مطمئن بودم....
_ میشه بپرسم چه جور مهمونی....؟
لباشو رو هم فشار داد و بعد از کمی مکث گفت....
_ مهمونی خانوادگی....
_ خب مهمونی خانوادگی شما ربطی به من نداره.....
داشتم تحت تاثیر جو خودمو میگرفتم.....زل زد بهم و جواب داد...
_ ربط داره خانوم.....
_ مگه من خانوادتم....؟
گوشه ی لبش و داد بالا و دستشو کشید پشت گردنش.....
_ یادت رفته به مهسا گفتم نامزدیم....؟
اخمام رفت تو هم....
_ بهتره هردومون فراموش کنیم اون موضوع رو......
عرفان _ گیرم فراموش کردیم.....جواب اونا رو چی بدم که واسه اومدنت اصرار دارن...؟
_ ببین اقای...
با شیطنت گفت.....
_ عرفان هستم خانوم نیازی....
نمیخواستم بحث عوض شه....لحن رسمی رو کنار گذاشتم و ادامه دادم....
_ ببین عرفان...این اشتباه تو بود که متوسل به همچین راه احمقانه ای شدی....من نمیتونم خودمو نامزد یه مرد غریبه جا بزنم.....
صورتش و اورد جلو...
_ یعنی من غریبه ام...؟
یه مرگیش شده بود امروز.....چشمای لعنتیش کلمات ردیف توی سرم و بهم میزد....سعی کردم جمله ی بی معنی از دهنم بیرون نیاد....
_ حالا هرچی....من نمیتونم قبول کنم....
عرفان _ بگو نمیخوام قبول کنم....
از کوره در رفتم....ولی نه به خاطر خواسته اش...به خاطر نگاه خیره اش....
_ هر جور دوست داری فکر کن.....
عرفان _ پس قبول نمیکنی.....؟
بدون مکث جواب دادم....
_ نه.....
ماشین و روشن کرد و بی هیچ حرفی راه افتاد.....از اینکه پدال گازه زیر پاش چسبیده بود به کف ماشین....مطمئن شدم خودشه و سرش به جایی نخورده.....
داشت میرفت سمت خونه.....دوباره چشم از به رو به روش بر نمیداشت.....چی میشد هیچوقت اینجوری نمیدیدمش.....؟ نا خوداگاه از دهنم پرید....
_ عرفان....
نمیدونستم چی بگم ....با اینکه عکس العملی نشون نداد....اما واسه اینکه جملمو کامل کنم ادامه دادم....
_ من یه دخترم....با توجه به شرایطم همچین کاری یه ریسکه رو ابروم.....امیدوارم بتونی درک کنی.....
انگار نه انگار که دارم حرف میزنم .... باز منو نادیده میگرفت....نه غرورم اجازه میداد بیشتر از این بهونه بیارم.....نه میخواستم گرفته باشه...انگاری خوره افتاده بود به جونم....
داشتیم میرسیدیم نزدیک خونه.....با اینکه برام سخت بود اما گفتم.....
_ اصلا من اگه بخوامم نمیتونم بیام.....حاجی همچین اجازه ای بهم نمیده.....
راهنما زد و پیچید تو کوچه.....حرفی نمیزد و این عصبانیم میکرد.....فکر کنم به این نتیجه رسیده بود که دوس دارم بیام ولی منظورم از حرف اولم یعنی نازمو بکش....
با این دو جمله ی بی خود فقط خودمو کوچیک کردم.....رومو گرفتم سمت شیشه .....احتمال میدادم اشکای وقت نشناسم بریزه.....
_ من حاجی و راضی میکنم.....
نگاش کردم.....به حرف اومده بود.....بهونه ای به ذهنم خطور نمیکرد...من فقط میخواستم قهر نباشه....نه اینکه باهاش برم...
چشم از رو به روش گرفت و خیره بهم گفت....
_ حرف دیگه ای هم میمونه.....؟
شک داشتم بابا حاجی قبول کنه....نه امکان نداشت.....با لحن نامطمئنی گفتم....
_ اگه حاجی قبول کنه...نه....
همزمان با ترمز ماشین گفت....
_ پس واسه امشب اماده باش....




******************************



بچه ها تاپیک نقد کپک زد.....:-2-15-:



عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,11, ساعت : 08:36 بعد از ظهر
79.




با صدای حاجی چشمامو باز کردم و یادم رفت داشتم چه خوابی میدیدم.... بعد از دوبار پلک زدن دیگه صورت حاجی و تار نمیدیدم.....بابا اومد نزدیک تختمو گفت....
_ نکنه نهار نخوردی.....
به رو پوش مدرسم نگاه کردم.....حتی فرصت نکردم درش بیارم....از خستگی همین که رسیدم بیهوش شدم.....
حاجی _ پاشو دختر ...نزدیک غروب خوب نیست ادم خواب باشه.....
یادمه همیشه این حرفو مامان میزد....بلند شدم و تو جام نشستم....دستی به صورتم کشیدم و جواب دادم....
_ خیلی خسته بودم....
بابا بی مقدمه پرسید....
_ عرفان بهت زنگ زد....؟
خواب از سرم پرید.....با ترس پرسیدم....
_ نه....براچی....؟
_ میگفت قراره امشب برین مهمونی....
خودمو به ندونستن زدم.....شک داشتم عرفان لو داده باشه که با هم حرف زدیم.....
_ من و اون با هم بریم....؟
با این حرف میخواستم یه تلنگر به غیرت حاجی بزنم که اگه یه درصدم قصد موافقت داشت.......بی خیال شه....اما بابا خیلی راحت گفت....
_ اره یه جشن دوستانه بوده مثه اینکه.....قبول کردم تو هم باهاش بری....
مثه فنر از جام پریدم.....حاشا به غیرتت حاجی جون.....
_ ولی من نمیرم.....
بابا با ابهت نگام کرد.....با من من ادامه دادم....
_ یعنی الان که نمیتونم برم....اماده نیستم.....
حاجی همینطور که میرفت سمت در گفت....
_ عیبی نداره.....هنوز دو سه ساعت دیگه وقت داری.....
از اتاق بیرون نرفته بود که روشو برگردوند و انگشت اشاره شو گرفت سمتم....
_ ولی یادت نره اول غذاتو بخوری....
با دو دست کوبیدم رو سرم.....
_ بدبخت شدی خاتون.....
بعد از نیم ساعت این پا و اون پا کردن به این نتیجه رسیدم که از زیر این مهونی نمیتونم در برم.....ولی اول از همه تصمیم داشتم قارو قور شکمو بخوابونم.....
در قابلمه رو باز کردم و از دیدن برنج های دست نخورده حدس زدم حاجی هم باز غدانخورده رفته تو اتاقش.....طفلک رعنا اندازه ی سه چهار روزمون غذا درست کرده بود.....بشقاب و برداشتم و خواستم غدا بکشم.....اما همین که یادم اومد باید تنهایی بخورم .....اشتهام کور شد.....همیشه از تنها غذا خوردن متنفر بودم....در قابلمه رو کوبیدم و زیر لب گفت....
_ سگ تو این زندگی....
به ناچار دوباره خزیدم تو اتاقم...اول از همه رفتم جلوی اینه.....رنگ پریدگیم خیلی بهتر شده بود.....اما بازم باید این صورت و زیر لوازم ارایشی قایم میکردم....دستم رفت سمت موچین و مشغول برداشتن ابروهام شدم.....زیادی پر شده بود.....بعد از اتمام کارم یه بار دیگه خودمو تو اینه برانداز کردم.....از نتیجه کارم راضی بودم......نشستم رو تخت و دستامو گذاشتم رو پام....
_ حالا لباس چی بپوشم.....؟
بمیری عرفان با این دردسری که واسم درست کردی....بمیری تا دیگه من و درگیر نامزد بازیهات نکنی.....هنوز میخواستم یه بمیری دیگه نثارش کنم که صدای زنگ خونه مهلت نداد....
چادرمو انداختم رو سرم و در و باز کردم.....عرفان با یه جعبه ی بزرگ رو به روم بود.....از دستش قاطی بودم ...بدون اینکه سلام کنم طلبکار نگاش کردم.....
جعبه رو گرفت سمتم و با شیطنت گفت....
_ میدونم میخوای سر به تنم نباشه....میدونم دلت میخواد خفه ام کنی.....به خدا همه ی اینارو میدونم.....
سرشو کج کرد و مظلوم ادامه داد.....
_ ولی یه شبه.....سعی کن تحملم کنی.....
چی میشد همیشه همینقدر مهربون باشی.....اونوقت یه شب که هیچ.....شب تا صبحم تحملت میکردم .....
لبمو گاز گرفتم و به خودم تشر زدم.....
خجالت بکش خاتون....تو که اینقدر بی حیا نبودی....
شایدم بودی ولی موقعیت بروزشو نداشتی....
صدای سرفه ی عرفان من از درگیری با خودم نجات داد.....مثل مجسمه زل زدم بهش.....با سر به جعبه ی دستش اشاره کرد و گفت....
_ دستم افتاد.....
ازش گرفتم و در حالی که مشکوک به جعبه نگاه میکردم گفتم....
_ چی هست.....؟
عرفان _ بازش کن خودت میفهمی.....
یه پلاستیک از پشت سرش برداشت و گذاشت کنارم.....
_ فکر کنم اینم لازمت بشه..... اگه چیز دیگه ای خواستی بهم زنگ بزن......
_ ولی اینا....
صدای زنگ موبایلش حرفمو قطع کرد.....گوشیشو از جیبش دراورد و گفت....
_ باید برم.....یادت نره کاری داشتی زنگ بزن.....




****************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,12, ساعت : 12:23 بعد از ظهر
80.




چادرو انداختم رو تخت و جعبه رو کشیدم نزدیک تر...... پشیمون شدم و اول پلاستیک کنارمو باز کردم....یه شال حریر مشکی توش بود با یه جعبه.....درش و برداشتم.....یه جفت کفش پاشنه بلند مشکی......من حالت عادی نمیتونستم راه برم.....با کفش پاشنه بلند که دیگه محشر میشدم.....
تا اینجا که چنگی به دل نمیزد......جعبه ی بزرگ رو به رومو بدون هیچ حدسی باز کردم.....از دیدن لباس شب مشکی که توش بود ذوق مرگ شدم.....دستامو کوبیدم بهم و پریدم هوا....
_ عاشقتم پسر......
خوشم میاد میشناسی خاتونه مشکی پوشو......
در اوردمش..... بالاتنه ی باز و بندهای سر شونه اش همه ی ذوقمو کشت و حالمو گرفت.....این چرا اینجوریه.....؟ نشستم رو تخت و لباس و گذاشتم رو پام.....
_ خاک تو سرت با این سلیقه ات.....
انداختمش کنار.....تو مهمونی مختلط که نمیشه این اشغال و پوشید.....حیف قربون صدقه هایی که برات رفتم.....لباس و گرفتم بالا و یه بار دیگه نگاش کردم....بالاتنم که کلا اپن میشد....
_ اخه مغز فندقی به چه انگیزه ای اینو خریدی.....؟
صدای ویبره ی گوشیم در اومد.....بی حوصله برداشتمش و پیامای نخونده رو باز کردم.....
_ هشت میام دنبالت.....
عرفان بود....چه رسمی....حتی دریغ از یه سلام...! ....ساعت کنار دستمو نگاه کردم....
_ نه....!! فقط یه ساعت دیگه وقت داشتم.....
بی خیال لباس شدم و ناچارا بلند شدم تا به کارام برسم.....
بعد از یه دوش ده دقیقه ای در حالی که موهامو خشک میکردم رو به روی اینه وایسادم و خودمو بررسی کردم.....همین دوش باعث شد پر انرژی تر به نظر برسم....اما هنوزم مطمئن بودم بدون ارایش نمیشه.....در نتیجه حوله رو پیچیدم دور موهامو دست به کار شدم......
تقریبا کارم تموم شده بود.....از اینه فاصله گرفتم و دوباره خودمو نگاه کردم.....از کارم راضی بودم.....موهای لخت سشوار کشیدمو طبق عادت باز گذاشته بودم.....موهارو از یه طرف ریختم تو صورتمو دل از اینه کندم.....
دوباره با دیدن لباس یاد مشکل اساسیم افتادم.....اینو چیکارش کنم.....؟
یه لحظه به ذهنم رسید یه لباس مشکی استین بلند زیرش بپوشم......اما با تصور اینکه چه شکلی میشم پشیمون شدم......با این کار هم خودمو مسخره میکردم هم ابروی عرفان و میبردم....احتمال میدادم همه ازش بپرسن نامزدتو از کدوم روستا اوردی.....چاره ای نداشتم جز اینکه همینجوری بپوشمش.....یه بار امتحانش کردم.....پشتش باز بود.....جلوشم که وحشتناک.....ای خدا چه گلی به سرم بزنم.....؟
با تک زنگ عرفان یه لباس مشکی استین بلند برداشتم و انداختم تو کیفم......لباس و پوشیدم و مانتو رو تنم کردم.....فوقش اگه زیادی ضایع بود لباس و از زیرش در میارم.....
بدون نگاه اخر به اینه شال و انداختم رو سرم و با کفشهای پاشنه بلندم شروع کردم به دویدن....خودم میدونستم وقتی با اینجور کفشها بدو ام با پنگوئن مو نمیزنم......
عرفان پای راستشو گذاشته بود گوشه ی باغچه و داشت با گوشیش ور میرفت.....
_ من حاضرم.....
با شنیدن صدام برگشت سمتمو سر تا پامو بررسی کرد...... کثافت ماه شده بود.....صورت شیش تیغه که شک نداشتم مورچه روش بکس باد میکنه.... شلوار مشکی مردونه .... پیرهن سفید با یه کروات اسپرت مشکی....استیناشم که مثل همیشه تا زده بود....لباس تو تنش میخواست جر بخوره....کیپ تنش بود.... خصوصا قسمت شونه ها و بازوهاش.....نمیتونستم چشم ازش بردارم ....به عبارتی اب دهنم راه افتاده بود......دستش و جلوی صورتم تکون داد و با یه خنده ی خوشگل گفت....
_ با شمام خانوم....
لب و لوچه رو جمع کردم و گفتم...
_ ها...؟
_ ها نه خانوم محترم.....بله.....
هنوزم محو تیپش بودم.....
_ اره همون.....
یه بار دیگه از نوک پا تا فرق سرمو نگاه کرد و با یه لبخند حاکی از رضایت گفت....
_ بریم.....؟
راه افتادم و جواب دادم....
_ بریم....
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که تو ماشین نشسته بودم .....اما همه ی امواتمو از گور کشیده بودم بیرون و جد و اباد خودمو مستفیض کردم......
_ اخه تو رو چه به مهمونی مختلط.....؟ میمردی یه کلمه نه میاوردی.....؟ میمردی دهنتو میبستی و اسم حاجی و نمیاوردی.....؟ به درک که این شازده ناراحت میبود.....
کلافه رومو گرفتم سمت خیابون.....
_ خدایا فقط یه کاری بکن ابرو ریزی نکنم.....
_ به خودت رحم نمیکنی لااقل به لبات رحم کن .....
چشمام چرخید سمتش....خیلی راحت نشسته بود رو صندلی و با خنده نگام میکرد.....
_ چی گفتی.....؟
به صورتم اشاره کرد و گفت.....
_ میگم حیف لبات نیست داری داغونشون میکنی.....؟
غیر ارادی یه بار دیگه لبم اومد زیر دندونام.....خودمو کشیدم سمتش و صورتمو تو اینه نگاه کردم......شکر خدا هنوز رژ لبمو نخورده بودم......تکیه دادم به صندلی و پرسیدم.....
_ چه جوری حاجی و راضی کردی.....؟
_ گفتم میخوام ببرمت یه جشن دوستانه.....
_ به همین راحتی قبول کرد.....؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت....
_ من و دست کم گرفتی ها.....حاجی به خاطر اینکه حال و هوات عوض شه موافقت کرد.....در ضمن من گفتم فقط یه جشن کوچیکه.....
وای.....! اگه حاجی میفهمید من قراره نقش نامزد یه مرد نامحرمو بازی کنم.....اونم توی یه مهمونی بزرگ.....
از تصورشم موهای تنم سیخ میشد.....
_ پس بهش دروغ گفتی.....
عرفان _ دروغ که نه.....
نگاش کردم....خندید و ادامه داد....
_ خب دروغ....ولی یه دروغ مصلحتی.....
_ اما تو جر زنی کردی.....در ضمن تو داری دختر حاجی و جایی میبری که اون اگه بدونه به احتمال صد در صد راضی نیست.....
ایندفعه جدی گفت....
_ حاجی بابت تو نگرانه......همین ....مطمئن باش منم اونقدر واسم مهم هست که ازت مراقبت کنم.....
چی واست مهمه....؟ من....؟ یا نگرانی حاجی....؟
_ پیاده شو...رسیدیم....
با ترس نگاش کردم.....کاش منو برمیگردوند....
_ چرا رنگت پرید.....؟
با التماس گفتم ...
_ میشه نریم....؟
در حین پیاده شدن جواب داد...
_ نخیر دختر خوب....
پاهام یاری نمیکرد پیاده شم....میترسیدم...میدونستم خراب کاری میکنم....من هیچکس و نمیشناختم.....
پس واسه چی بلند شدی اومدی ادمه احمق....؟
عرفان در و باز کرد و با ادا و اصول گفت.....
_ بفرمایید بانو....
با ترس و لرز درحالی که هرچی فحش بلد بودم نثار خودم میکردم پیاده شدم.....اما همین که پام رسید به زمین به خاطر پاشنه های کفشم پام پیچ خورد و اگه عرفان نمیگرفتم .....پخش زمین شده بودم....بازومو با حرص از دستش کشیدم و عصبی گفتم.....
_ ولم کن.....اصلا من نخوام بیام باید کیو ببینم....؟
صورتش اورد جلو ....
_ منو.....
_ بابا به خدا من نمیتونم....یه گاف میدم اونجا سه میشه ....ابروی جفتمون میره.....بیا و بیخیال ماشو.....
عرفان _ چرا اینقدر هول کردی....یه مهمونی ساده است میریم و برمیگردیم.....همین.....
با اشاره به پاهام گفتم....
_ میبینی که من راه نمیتونم برم.....به خدا خیط میکنم......بیا و بگذر....
دستمو گرفت و جلوتر از من راه افتاد.....
_ اینقدر غر نزن بد اخلاق.....
با نگاه به عمارت رو به روم....همون یه مثقال اعتماد به نفسی هم که داشتم پرید.....با عجز صداش زدم.....
_ عرفان...
روشو گرفت سمتم ....
_ جانم...؟
چی میخواستم بگم....؟ تموم ذهنم بهم ریخت.....چشماش روم زوم بود....تاب نگاه کردن بهش و نداشتم ....سرمو انداختم پایین ...چه مرگم شده بود....؟
با صدای لرزون پرسیدم....
_ چند نفر تو خونه ان....؟
خندید....از اونا که دندونای ردیفش و به نمایش میذاشت.....با انگشت اشاره اش زد به پیشونیم ...
_ حرص نخور کوچولو....بیا بریم.....
منو کشید دنبال خودش.....رومو گرفتم سمت اسمون....
_ خدایا به امید خودت......



*****************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

:-2-40-:

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,13, ساعت : 06:36 بعد از ظهر
81.





جمعیت رو به روم با نگاه فاخری به من و همراهم خیره شده بودن....هیچ نگاهی رو نه میشناختم نه باهاش مانوس بودم.....زبونم و تر کردم و دست عرفانو محکمتر گرفتم....تو اون لحظه واسم مهم نبود که کارم درسته یا نه.....چیزی که واسم اهمیت داشت صدایی بود که با هشدار بهم میگفت ....تو این خونه همین غریبه از هر اشنایی برات اشنا تره....
صدای کف و سوتی که با موزیک قاطی شده بود....چشمامو با ترس کشوند سمت عرفان....
با یه لبخند اطمینان بخش فشار ارومی به دستم وارد کرد و با قدمهای اروم منو وادار به راه رفتن کرد.....پاهای لرزونم با قدمهای محکم و پر اقتدارش تنظیم شده بود.....خدایا اگه دوباره پام پیچ بخوره چی.....؟
سعی کردم یه خودم اعتماد به نفس بدم......تو میبتونی خاتون....اره میتونی....
با دیدن خانومی که با قدمهایی سرشار از لطافت زنانه به سمتمون میومد....عرفان دستشو گذاشت دور کمرم.....از تماس دستاش با بدنم کمرم صاف شد و سیخ وایسادم....اروم هدایتم کرد سمت جلو.....سعی کردم طبیعی تر باشم....یه لبخند زوری که مطمئن بودم مصنوعی بودنش گند میزنه به همه چی چاشنی صورتم کردم و کنار عرفان وایسادم.....
_ پس بالاخره اومدید.....
صدای خانومی بود که به سمتمون میومد.....عرفان منو بیشتر کشید سمت خودش و خیلی مودب گفت....
_ با اجازه ی شما....
خانومه فاصله اش باهامون کم شده بود و میتونستم صورتش و دقیق ببینم....ارایشش مثه بقیه ی خانومهای مجلس بود....رسمی و اتو کشیده....سنش بالا بود ....اما نه اونقدر که بشه راحت تشخیص داد....اثری از چین و چروک روی پوستش نبود....فکر کنم پوست صورتشو کشیده بود.....
_ عزیزم....؟
گیج به عرفان نگاه کردم.....اومد سر زبونم که بگم هان... خودمو جمع و جور کردم و با صدای ارومی که نمیخواستم بلرزه گفتم.....
_ بله....؟
با دست به سمت همون خانوم اشاره کرد و گفت....
_ مادرم....زیبا جان....
یعنی به مادرش میگه زیبا جان....؟؟ چه لوس....اصلا بهت نمیومد مامان ذلیل باشی...
دستمو بردم جلو ...
_ خوشوقتم خانوم....
زیبا جون یه لبخند کمرنگ زد و با متانت دستمو گرفت...
_ همچنین....
عرفان نگاهشو دور سالن چرخوند و پرسشگرانه مادرشو مخاطب قرار داد....
_ انوشا کجاست ....؟
خیره بودم به زمین و داشتم به این فکر میکردم که انوشا دیگه کیه....؟؟ اسم ادمه یا جک و جونور....؟؟
_ اینجام داداش....
رومو گرفتم سمت صدا....یه دختر حدود بیست ساله که سعی داشت پوست سبزه اشو زیر ارایش غلیظش پنهون کنه.....چشمهای سیاه و پر از شیطنت.....فرم چشم و ابروش خیلی شبیه عرفان بود.....اما برق نگاهش نه.....چشمای عرفان بر خلاف چشمهای پر از انرژِی انوشا سرد بود و وحشتناک.....
زیبا جون دست انوشا رو گرفت و رو به من گفت....
_ دختر شیطون خودم....
نگاهش بر خلاف اول که سعی در رسمی بودن داشت.....حالا خریدارانه براندازم میکرد.....
چشمامو چرخوندم سمت انوشا و یه لبخند زدم .... همین لبخند کافی بود تا بپره کنارم....
_ پس تو خاتونی...
کشمش که کشمشه یه دمی داره.....شما هم یه خانوم به ما میبستی اسمون به زمین نمیومد...دستمو با سماجت تکون داد....
_ بگو دیگه.....تو نامزد داداشمی.....؟
من به گور جد و ابادم بخندم نامزدش باشم.....هرچی سعی کردم بگم اره.....تو دهنم نچرخید....با التماس به عرفان نگاه کردم.....
منظورمو گرفت و با یه اخم مصنوعی گفت
_ بزار برسه بعد شروع کن به سوال پرسیدن......
رو به من ادامه داد....
_ بریم اتاقم تا لباساتو عوض کنی....؟
گیرم که بیام....من میخوام لباس عوض کنم....تو کجا....
_ خودم میرم....
دستمو گرفت و جلوتر از من راه افتاد....
_ بریم تا اتاقو نشونت بدم....


همه ی پله هارو بالا اومده بودیم....پاشنه ی پام ذوق ذوق میکرد و دردش امونمو بریده بود.....اصلا عادت به کفش پاشنه بلند نداشتم......حالا که سرو صداها کمتر شده بود و جمعیت زیر پام از میدون دیدم حذف شده بودن دستمو از بین دستاش کشیدم بیرون......جلوی در یه اتاق وایساد و به من که لنگون پشت سرش راه میرفتم خیره شد...خودمو بهش رسوندم و کنارش وایسادم....
_ چرا اینطوری راه میری...
پوفی کردم و با اشاره به پاهام گفتم....
_ کفشهای لعنتی.....
درو باز کرد و بدون یه تعارف وارد اتاق شد.....خرش از پل گذشته بود دیگه.....
شونه بالا انداختمو بازم مثه جوجه اردک زشت دنبالش راه افتادم..... چاره ای جز این نداشتم.....
اتاق بزرگی بود...دو برابر اتاقی که من داشتم....نمیدونم شایدم سه برابر.....
همه ی وسایلش شیک و سلطنتی بود..... بر عکس وسایل فانتزی اتاق من...
یه تخت دو نفره ی چوبی که روش کار شده بود.....یه رو تختی سوسنی.....یعنی عرفان و مهسا تا حالا رو این تخت خوابیدن....؟
دلم نمیخواست بیشتر از این به فکرم جولان بدم.....چرخی زدم و همه چیزو از نظر گذروندم.....مثل اتاق پیرزنای پولدار بود.....همه ی وسایل گرونقیمت....با سلیقه ام جور نبود....شایدم عادت نداشتم....هرچی که بود تنها چیزی که تو اتاق نظرمو جلب کرد....عکس سیاه و سفید بزرگی بود که از خودش زده بود به دیوار....
خودشیفتگیم یه جور بیماریه دیگه......
_ چطوره....؟
نشست رو تخت و دو تا دستشو گذاشت پشت سرش.....دستامو تو هم قلاب کردم و همزمان با نگاه کردن به وسایل گفتم.....
_ بی روحه.....
عرفان _ یعنی چی....؟
_ ببین....یه جورایی سرده....کسل و خسته کننده.... من یکی که یه روزم نمیتونم تو همچین اتاقی طاقت بیارم.....
چیزی نگفت ....فقط با نگاهی که به نظرم میگفت این اتاق دوتای هیکلت قیمت داره زل زده بود بهم.....
رو به روش وایسادم....
_ میدونم ....اما همیشه پول ملاک خوبی اجناس نیست.....
دستاشو زد به سینش....
_ ولی من که چیزی نگفتم خانومه مشاور....
طعنه ی حرفشو نادیده گرفتم....
_ خودت نه....اما چشمات اره....
از کی تا حال توانایی خوندن چشم ادما رو پیدا کردی....؟
منم قدرت جوگیریم بالا بود ها.....
از جاش بلند شد....
_ بگو زشته دیگه....چرا می پیچونی.....؟
رفتم نزدیکش....
_ منظور من این نبود....من فقط میگم با سلیقه ی من نمیخونه.....والا وسایل قشنگ و شیکی توشه....
با صدای بلند خندید.....
_ باشه دختر خوب.....فهمیدم...از اتاقم خیلی خوشت اومده....
کی میگه تو نظر بده خاتون.....یه کلام بگو خوبه.....وقتی زبونت پیچ میخوره پشت پات....لازم نیست حتما انتقاد کنی....
از ترس اینکه با چند تا جمله ی دیگه بدترش کنم .....خفه خون گرفتم و دلخور نگاش کردم.....خنده اش کمرنگ تر شد و گفت....
_ در هرصورت زیاد مهم نیست....چون من نظر همه رو میپرسم....قاعدتا سلیقه ی ادمها هم با همدیگه فرق میکنه....
این جمله اش یعنی قهوه ای زدم به خودت و نظرت باهم ....
در حالی که میرفتم سمت کیفم تا صورت پر از حرصمو نبینه گفتم....
_ بهتره بری پایین تا لباسمو عوض کنم....
با لحن خاصی گفت....
_ چشم حتما...



**********************


بچه ها خصوصی بیشتر نظر میدادین ها......:-2-08-:

واسه چی نقد نمیاین پس...؟:-2-28-:



عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,15, ساعت : 10:17 قبل از ظهر
82.




دستی به پلاک ساده و دخترونه ی توی گردنم کشیدم ....با تموم سادگیش عاشقش بودم و با بهترین سرویس ها هم عوضش نمیکردم.....از اینه فاصله گرفتم و خودمو برانداز کردم....بعد از تموم کشمکش هایی که با خودم داشتم نتونستم لباس استین بلندمو در بیارم......میدونستم زشته.....اما از اینکه همه جام دیده بشه راحت نبودم.....شال حریر و روی سرم مرتب کردم و از اتاق اومدم بیرون.....تعداد مهمونهای توی سالن بیشتر از قبل شده بود و زن و مرد تو هم وول میخوردن......عرفان به محض دیدنم اومد پایین پله ها و رو به روم وایساد .....با یه لبخند مکش مرگ ما دستشو گرفت جلوم.....به ناچار دستمو دور ساعدش حلقه کردم و پا به پای هم عرض سالن و طی کردیم....با اشاره به یک میز نزدیک گوشم گفت.......
_ اونجا خوبه....؟
سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم.....
همونطور که دستشو میذاشت پشتم اروم گفت....
_ پس بشین ...برمیگردم...
با این که میدونستم همه ی حرکاتش فقط برای نقش بازی کردن پیش خانواده و حفظ ابروی خودشه......اما ته دلم از اینکه امشب کنارم بود خوشحال بودم....بر عکس تمام مدتی که باهم بودیم و تو سر و کله ی هم میکوبیدیم....امشب از بودنش عصبی نبودم....
عرفان یه لیوان ابمیوه رو گذاشت جلومو با جام توی دستش نشست کنارم.....مشکوک به مایع داخل جام خیره شدم.....صورتشو اورد نزدیکم و گفت....
_ سعی کن امشب همه چیزو نادیده بگیری...
با اشاره به در ورودی ادامه داد.....
_ پاتو که از این در گذاشتی بیرون باید همه چیزو همینجا جا بزاری.....
این جمله هم میتونست تحقیر باشه ...هم تهدید....
دستاشو اورد بالا و با گردن کج گفت....
_ به جون خودم فقط برای خودت میگم....امیدوارم با منظور نگیری....
رومو ازش گرفتم و نگاهمو به جایی پشت سرش معطوف کردم......خط نگاهمو تعقیب کرد و با دیدن مهسا و خانم مسن تری که به سمتمون می اومدن صندلیشو کشید نزدیکم و دستشو انداخت دور شونه ام....یعنی اینقدر برداشت این دختر واسش مهم بود......؟
عصبانی شده بودم....من فقط نقش یه عروسک و داشتم برای حفظ غرور عرفان پیش دختر خالش....
اگه عروسک نبودی که نمیگفت بیا نقش نامزدم و بازی کن.....
با این فکر.....از تماس دستش با بدنم چندشم شد و نا خوداگاه از جام بلند شدم ......ولی متاسفانه این حرکتم همزمان با رسیدن دختر خاله ی عرفان انجام شد.....مهسا نگاه تحقیر امیزی بهم انداخت و با لحن بدی گفت.....
_ لازم نبود به هیکلت زحمت بدی.....
خانمی که کنارش بود خواست حرفشو ماست مالی کنه.....واسه همینم هیکل گنده اشو انداخت رومو محکم بغلم کرد....
_ وای چه قدر نازی تو عروسک......
نمیدونم چرا حس میکردم حرکاتش خیلی نمایشی و مصنوعیه......مهسا خوشو انداخت روی صندلی کنار عرفان و رو به مادرش گفت.....
_ بشین مامان....نمیخواد ذوق زده بشی.....
صورت پر از ارایشش رنگ حرص و نفرت داشت....با دو دست لباس دکلته شو کشید بالا و جامو از دست عرفان گرفت.....
_ تنها خوری نداشتیم ها.....
عرفان چیزی نگفت و فقط رو بهش لبخند زد...همون لبخند واسه جری تر شدنش کافی بود......صندلی رو کشید نزدیک عرفان و شونه های برهنه و برنزه شو تکیه داد بهش.....
عرفان خودشو جابه جا کرد و رو به من گفت.....
_ چرا نمیشینی عزیزم....؟
بی هیچ حرفی صندلی کنارشو اشغال کردم.....
مهسا با تمسخر منو مخاطب قرار داد....
_ واسه چی سر تا پا سیاه پوش شدی.....؟ نکنه کسی ازت مرده....؟
تکیه دادم به صندلی.....
_ نه...ولی حدس زدم شاید ادم بی مصرفی قرار باشه بمیره......اینه که گفتم واسه مراسمش اماده باشم......
عرفان دستشو گرفت جلو صورتش و سعی داشت خنده اشو پنهون کنه......خالشم که مشغول تناول بود و به حرفهای ما توجهی نداشت......مهسا جام دستشو کوبید رو میز و با دهن کجی گفت.....
_ از این بی سلیقه تر کسی نبود که پیدا کنی.....لباسشو ببین....
با اشاره به جمعیت ادامه داد....
_ واقعا خودت قضاوت کن....کسی تو این جمع هست که مثل تو لباس پوشیده باشه....؟ قیافت بیشتر شبیه کارگرهای خونمونه تا یک مهمون.....
دلم میخواست لیوان ابمیوه رو روی هیکلش خالی میکردم و دکورشو بهم میریختم....
با اینکه میدونستم دهن به دهنش بزارم شر میشه.....ولی باید پوزه شو به خاک میمالوندم.....تا خواستم جوابشو بدم عرفان پرید وسط...
_ بهتره مواظب حرف زدنت باشی.....قبلا هم بهت هشدار داده بودم ...مگه نه.....؟
مهسا _ کاش لیاقت خوتو میدونستی......
عرفان با خشم هلش داد کنار....
_چون میدونم گذاشتم با پسر عموی بی همه چیزت لاس بزنی.....
مثل اینکه این حرف زیادی واسش گرون اومد....چون دندوناشو روهم فشار داد و دستشو کوبید روی میز....
_ بلند شو مامان....بلند شو بریم....
خاله ی عرفان یه موز از توی ظرف روی میز برداشت و دنبال دخترش راه افتاد.....عرفان باقیمونده ی مایع توی جامو یه ضرب سر کشید و سرشو تکیه داد به صندلی....
منم از فرصت استفاده کردم و یه مقدار از ابمیوه مو خوردم.....چشمام دور سالن میچرخید و مهمونهارو از نظر میگذروندم......همشون شبیه هم بودن.....چقدر حرکات و رفتارشون مصنوعی و خشک بود....
_ میدونم بهت بد گذشت....
صدای عرفان بود.... همونجور که تکیه داده بود به صندلی نگام میکرد......
با اینکه بد نگذشته بود اما برای رد حرفش چیزی نگفتم.....
دوباره خودش شروع به صحبت کرد.....
_ میخواستم بهت بگم کت مشکیتو روش بپوشی اما یادم رفت.....
راست میگفت.....چرا به ذهن خودم نرسیده بود....
_ ولی اینجوری هم خوشگل شدی.....
از تعریفش ذوق زده نشدم.....بی اختیار پرسیدم....
_ هنوزم دوسش داری....؟
_ کیو....؟
_ مهسا....
خودشو کشید نزدیکتر و دستشو گذاشت روی میز.....
_ نه.....
_ پس چرا بهم ریختی.....؟ البته فقط از روی کنجکاویه.....اگه دوس نداری بگی اصلا مهم نیست....
کنجکاوی نبود.....لااقل خودم اینو میدونستم.....
عرفان _ دوس ندارم کسی منو دور بزنه....هروقت یادم میاد از خنگی خودم بهم میریزم.....
چیزی نگفتم.....از جاش بلند شد.....
_ دوس دارم تا وقتی پیشت نیستم نه با کسی همصحبت بشی نه همقدم......
_ واسه چی....؟
_ چون جز خودم به هیچکس اعتماد ندارم....
میدونستم خدای اعتماد به نفسی.....نیاز به گفتن نبود....
عرفان _ زود برمیگردم....


***************************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,17, ساعت : 10:16 قبل از ظهر
سلام دوستای خوبم.....

اول باید معذرت خواهی کنم که این چند روز ممکنه پستا نامرتب باشه......به خاطر اینکه بدجور درگیرم......درگیر بیمارستان و ازمایش و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه......الانم اصلا حالم خوب نیست....داغونم.....فقط ازتون میخوام دعا کنید.....

دوم اینکه اگه این پست به دلتون ننشست به دل نگیرین.....چون نه فرصت اینو داشتم که یه بار از روش بخونم نه دل و دماغشو....:-118-:


دستانم شـاید!!
امـا.... دلـم نمی رود به نوشتن ...
ایـن کلمات به هم دوخته شده کجا،
احساسات من کجا....!!!
این بار نخـوانده مـرا بفهـــــم..!!







83.






نمیدونم چقدر گذشته بود که تنهایی نشسته بودمو اطراف و می پاییدم.....ولی دیگه حوصله ام نمی کشید....ادمهای عروسکی و سرد خسته ام کرده بودن....هر دو نفری دست تو دست یا شونه به شونه دور سالن قدم میزدن.....از اولم حدس میزدم از اون مهمونی هایی باشه که همه خودشون و بهم میمالن.....اصلا معلوم نبود با هم چه نسبتی دارن.....مطمئن بودم اکثرشون دوست دختر و دوست پسر بودن.....
با اوردن کیکی که روی یک چرخ سوار بود و طول سالن و طی میکرد......صدای همهمه بلند شد.....
_ خانومها ....اقایون....
نه تنها سر من بلکه سر اکثر مهمونها برگشت سمت صدا......زیبا جون بود که کنار تابلوی زیباش وایساده بود و به جمعیت نگاه میکرد....
_ همونطور که میدونید امشب تولد دختر گلم انوشاست.....
چرا عرفان بهم نگفته بود.....؟
انوشا بعد از جمله ی زیبا جون پرید بغلش و از گردنش اویزون شد......یادش به خیر....!! منم همیشه اویزونه مامان بودم.....
چشمام دوباره داشت خیس میشد......
زیبا جون یه سوییچ و گرفت سمتش و سرش و بوسید......
_ ایشالله که کسی و به کشتن نمیدی.....
با این حرف صدای خنده ی اکثریت بلند شد.....مرد مسنی از جمعیت جداشد و رفت سمتشون.....پیپ دستش و جابه جاکرد و سر انوشا رو بوسید.....
_ امیدوارم سال اینده اینموقع خونه ی شوهرت باشی دختر گلم....
پسر جونی جمله مرد رو ادامه داد.....
_ تا منو مادرتم یه نفس راحت بکشیم......
دوباره صدای خنده ی همه بلند شد.....انوشا به پسر چشم غره ای رفت و گفت....
_ میکشمت حامد....
_ حالا نوبت ماست.....
همزمان با شنیدن صدا سرم با ترس برگشت عقب.....از دیدن عرفان که مثل تخته ی در پشت سرم وایساده بود.....چشمامو بستم و نفس راحتی کشیدم.....
_ نمیگی سکته میکنم یهو مثه عزرائیل میای بالا سرم......؟
با خنده جواب داد....
_ خب عزرائیلتم....یادت که نرفته...؟
_ چیو یادم نرفته..؟
عرفان _ این که یه مدتی منو عزرائیل صدا میزدی.....
گیج نگاش کردم.....
_ چی میگی تو.....؟
دستمو کشید و گفت.....
_ مهم نیست.....فراموشش کن خاتون خانوم......
نزدیک زیبا جون و انوشا که رسیدیم .....عرفان خواهرش و بغل کرد و کنار گوشش یه چیزی و با خنده زمزمه کرد که نفهمیدم.....انوشا سرش و کشید عقب و با اخم رو به عرفان گفت.....
_داشتیم داداش.....؟
عرقان یه جعبه رو گرفت سمت خواهرش......
_ قابل شما رونداره خانوم خانوما.....
انوشا _ نگو همون تبلتیه که زدی پدرش و ناکار کردی....؟
عرفان شونه هاشو انداخت بالا و خندید....
_ دینی بود بر گردنمان که ادایش کردیم.....
انوشا پرید بغلش و با خوشحالی شروع کرد به بوسیدنش....
_ خیلی گلی داداش.....
از اینکه نقش هویج و داشتم ناراحت نبودم.....دوست نداشتم تو این جمع به چشم بیام....انوشا اومد سمت منو بغلم کرد.....چه دختر با محبتی بود.....
_ دست هردوتون درد نکنه....
بوسیدمش و در جوابش گفتم....
_ قابلی نداشت.....امیدوارم صد و بیست ساله بشی.....
این جمله رو همیشه مامان روز تولدم بهم میگفت.....
همزمان با صدای موزیک انوشا ازمون جداشد و رفت سمت همون پسری که تا چند لحظه پیش قصد کشتنش و داشت......با همدیگه شروع کردن به رقصیدن.....بعد از اون دونفره های زیادی ریختن وسط.....شالمو کشیدم جلو و راه افتادم سمت میزمون که عرفان از پشت سر دستمو گرفت....
_ افتخار یه رقص و که به بنده میدید ....؟
نگاش کردم.....قیافش خنده دار شده بود....جواب دادم....
_ خیر.....
اومد نزدیکم....
_ چرا بانوی من....؟
با اینکه حرفش فقط برای شوخی بود.....ولی بدفرم به دلم نشست......
تو چشماش خیره شدم و چیزی نگفتم.....
انگشتاشو پیچید دور دستمو منو کشید سمت خودش......دستش رفت روی کمرم و گرمای تنش نشست به تنم.....خیلی دلم میخواست میتونستم بهش نه بگم و بتمرگم روی صندلی....اما اگه با خودم رو راست می بودم واقعا دوست داشتم باهاش برقصم.....با اینکه همه جور رقصی بلد بودم الا دو نفره......ولی به امتحانش می ارزید.....
انگشتاشو محکم گرفتم و دست دیگمو گذاشتم رو دوشش......
سرمو بردم نزدیک سینه اش و چشمامو بستم.....خودم واسه ی خودم تاسف میخوردم....
دختر حاجی و این غلطا.....
میدونستم اگه به گوش بابا برسه روز بعدش سینه ی قبرستون خوابیدم......چهره ی عصبانی حاجی که اومد جلوی چشمم.....از تصورشم رنگم پرید ... دستمو کشیدم و خواستم بشینم سر جام که عرفان انگشتامو محکمتر گرفت و چونه اشو گذاشت روی سرم.....
بعد از چند ثانیه سرمو اوردم بالا و با ترس نگاش کردم.....یکی از اون خنده های خوشگل مخصوص به خودش کرد و اروم گفت.....
_ وقتی میترسی اینقده چشات ناز میشه که نگو.....
میدونستم قصد داره امشب با حرکات و رفتاراش منو دق مرگ کنه.....اره میدونستم....
دستش از روی کمرم به حرکت در اومد و رسید به پشتم.....سیخ وایسادم....
_ ببین سعی کن زیاد به من دست نزنی......
فقط با خنده نگام میکرد....
_ باهات شوخی ندارما.....بدم میاد از اینایی که به هر بهونه ای خودشونو میمالن بهم.....
ایندفعه جفت ابروهاش با هم رفت بالا....از دیدن قیافه ی مسخره ای که به خودش گرفته بود.....نزدیک بود بزنم زیر خنده......جوری که استیل جدیم بهم نخوره گفتم....
_ یعنی چی هی واسه من ابرو میندازی بالا......؟
منو بیشتر کشید نزدیک خودش.....
_ زیادی حرف میزنی ها خانوم کوچولو......
چشمامو تنگ کردم و توپیدم بهش.....
_ یه بار دیگه به من بگی کوچولو هر چی دیدی از چشم خودت دیدی....بزرگتر از من تو این جمع زیاده.....
با اشاره ی سرم به اطراف ادامه دادم....
_ میتونی یه خوبشو واسه خودت جدا کنی.....
با صدای بلندتری زد زیر خنده......
_ دیونه ای تو دختر.....
همونطور جدی نگاش کردم که گفت....
_ دوست دارم خودم بزرگت کنم کوچولو......
_ مرض....
عرفان _ حرص نخور.....رقصتو برو عزیــــــــزم.....
از اینکه منو جدی نمیگرفت حرصم در اومده بود.....میدونستم نقشی بیشتر از یه عروسک براش ندارم......با این فکر ازش فاصله گرفتم.....
_ میشه بشینم....؟
حرکاتش اروم تر شد و دستاش شل تر.....
_ واسه چی...؟
_ پاهام تو این کفشا داره خورد میشه.....
نمیخواستم بفهمه که میتونه خیلی خوب حالمو بگیره.....
دستمو ول کرد و گفت....
_ باشه....هر جور راحتی....


*******************




عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,18, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
84.





کنار هم نشسته بودیم به اطراف نگاه میکردیم.....انگاری جفتمون از هم دلخور بودیم......اخلاق هردومون افتضاح بود.....تکلیفمون با خودمون معلوم نبود چه برسه با بقیه....انوشا با دوربین دستش اومد نزدیکمون و با صورتی که از شدت رقص قرمز شده بود رو به رومون وایساد.....
_ داداش نوبت شماست عکس بندازین.....
عرفان _ بزار برای بعد.....
_ ولی داداش....
قبل از اینکه عرفان دوباره مخالفت کنه وارد بحثشون شدم......
_ باشه برو عقب تر و دوربینتو اماده کن.....
انوشا با یه لبخند از ته دل چند قدم رفت عقب....خودمو کشیدم نزدیک عرفان و اروم گفتم.....
_ به خاطر چیزای الکی تولدشو خراب نکن....
انوشا صداشو بلند کرد.....
_ داداش اینورو نگاه کن......اینجوری انگار هم با من قهری هم با خاتون.....
ای قربون تو دختر برم که چقدر فهمیده ای و حرف دل منو میزنی.....
عرفان دستشو گذاشت پشت صندلیم...اومد نزدیک و سرشو چسبوند به سرم.....
_ زود بگیر تا پشیمون نشدم.....
انوشا دوربینشو تنظیم کرد و با خنده گفت
_ بگین شلغم....
عرفان _ بگیر دیگه گردنم شکست.....
انوشا _ اهان.....تموم شد...
عرفان دوباره ازم فاصله گرفت و تکیه داد به صندلیش.....
_ پس برو پی کارو زندگیت.....
انوشا بر خلاف من که همیشه اماده ی حمله به نیما بودم....چیزی نگفت و با یه خنده ازمون جدا شد....چقدر داشتن یه خانواده ی گرم خوب بود......اگه مامان نمیرفت و نیما هم پیشمون بود....حالا حسرت خیلی چیزارو نمیخوردم.....
_ چیزی شده....؟
بدون اینکه به عرفان نگاه کنم....خودمو مشغول بازی با ناخونام کردم......
_ نه....
عرفان _ پس چرا باز رفتی تو خودت......؟
_ دلم مامانمو میخواد......
دستاشو زد به سینه اش.....
_ میدونی اخلاقت خیلی شبیه دختر بچه های چهار ساله است.....؟
حوصله نداشتم دوباره سر این مسئله باهاش بحث کنم......
_ با شمام خانوم کوچولو.....
نگاش کردمو مثل بچه ها لب برچیدم.....
_ میدونم امسال که مامان نیست روز تولد من یاد هیچکسی نمیمونه.....دیگه هیچوقت دور هم جمع نمیشیم.....
با خنده گفت.....
_ یعنی تو الان فقط واسه تولدت ناراحتی.....؟
سرمو به نشونه ی اره اوردم پایین.....
_ اگه قول بدم واست یه جشن بگیرم که همه باشن اونوقت تو هم قول میدی که دیگه اینجوری لب و لوچه اتو کج نکنی.....؟
با خوشحالی نگاش کردم....
_ اگه تو قول بدی چرا که نه.....
عرفان _ پس دیگه لباتو کج و کوله نبینم ها.....
نیشم تا بنا گوش باز شد.....عرفان با خنده از جاش بلند شد.....
_ تا بر میگردم از جات تکون نمیخوری .....
واسه اولین بار مثل ادم باهاش موافقت کردم....
_ باشه....

حالا که تنها شده بودمو فرصت داشتم......رفتم زیر میزو کفشامو دراوردم.... با دیدن یه آبله ی سایزه خرکی کنار انگشت شصتم اه از نهادم بلند شد.....اینو کجای دلم بزارم....؟؟
_ سلام خانوم .....
سرمو از زیر میز اوردم بالا......صدای یه پسر جوون بود که موهاش از دو طرف ماشین شده بود.....حالا ماشین شماره چند نمیدونم......ظاهرش نشون ازشخصیت سالمی نداشت....به قلاده ی گردنش نگاهی انداختم و خیلی خشک جوابشو دادم....
_ سلام....
_ نشناختید بنده رو.....
_ باید بشناسم....؟
جام دستش و سر کشید و با صدایی که زیادی کش دار بود گفت.....
_ سعیدم خانوم گل.....
چه زود پسر خاله شد ......هرچی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد.....نشستم سر جام و با اخم جواب داد....
_ به جا نمیارم....
حدس میزدم احتمالا بزنه به چاک.....اما پرو پرو نشست صندلی کنارم...خودشو کشید نزدیک ترو گفت....
_ همون که اونروز با جعبه اومدم تو سینت....
خنده ی بی مزه ای کرد و با همون لحن قبل جملشو اصلاح کرد....
_ اوه ببخشید تو صورت خوشگلت.....
یادم اومد....همون که اومده بود دنبال عرفان.....اما با اونروزش خیلی فرق داشت.....چشمای قرمز و خمار....اونم در فاصله ی دو وجبیم.......صندلیمو ازش فاصله دادم و جدی تر از قبل گفتم...
_ بله شناختم.....
سعید _ حال و احوال شما بیمعرفت خانوم....؟
مثل اینکه قصد نداشت هیکلشو جمع کنه و گم شه......نگاهی به دورو برم انداختم.....شاید کسی بود که میتونست منو از دستش نجات بده....با نگاه به وسط سالن از چیزی که دیدم جاخوردم و بی اختیار از روی صندلی بلند شدم......عرفان و مهسا تو بغل هم وسط میرقصیدن......عرفان جامشو بالا گرفت و مهسا رو کشید نزدیک خودش.....یه لحظه به نظرم اومد از گوشام داره دود میزنه بیرون و صورتم قرمز شده.....سعید دستمو گرفت و گفت....
_ چرا بلند شدی عزیزم....؟
دوباره نگاهم رفت سمت عرفان.....این دفعه جام تو دستش پایین بود و با اخم به دست سعید نگاه میکرد......دیگه نمی رقصید و مهسارو همراهی نمیکرد.....فقط سرجاش وایساده بود و زل زده بود به ما......مچ دستمو از بین دستای سعید کشیدم بیرون......
_ دستای کثیفتو به من نزن.....
سگ بودم....بیشتر از پسرک مست رو به روم....از دست عرفان سگ بودم.....درسته که نقش نامزدو بازی میکردیم ...ولی حق نداشت جلوی بقیه باهاش برقصه......داشتم از تو میسوختم.....شالمو رو سرم محکم کردم و رفتم سمت ورودی......سعید هم دنبالم اومد ....
_ کجا میری...وایسا بینم....
دلم میخواست از ته دل داد بزنم تو یکی دیگه خفه شو.....
منو کشید گوشه ی سالن و دستمو محکم گرفت.....
_ کجا میری خوشگله....؟
بوی الکل دهنش میخورد تو صورتم......دندونای زردش حالمو بهم میزد.....احساس میکردم معده ام داره جمع میشه و الانه که روش بالا بیارم.....
دستشو کشید به صورتم و فاصله شو باهام کم کرد....
_ با یه گوشه ی دنج دو نفره چطوری عشقم.....؟
هلش دادم عقب ....
_ ولم کن بی شرف....
دستمو گذاشت رو دیوار و مچ دستمو گرفت....دهنشو اورد نزدیک گردنم.....اونقدر فشار دستش زیاد بود که احساس میکردم خون به سر انگشتای سردم نمیرسه.....خدایا به دادم برس...
_ چه غلطی میکنی سعید.....؟
عرفان با چشمای قرمز و صورتی که از عصبانیت به سیاهی میزد هلش داد کنار.....سعید لباسشو صاف کرد و با من من گفت.....
_ میخواستم ببینم خانومت منو به خاطر اونروز بخشیده یا نه.....
رو به من ادامه داد.....
_ در هر صورت من به خاطر قصورم عذر میخوام خانــ....
عرفان مهلت نداد جملش تموم شه.....لباسمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند.....اونقدر سریع و عصبی راه میرفت که یه پام رو زمین کشیده میشد.....میرفت سمت طبقه ی بالا ....به پله ها نزدیک شده بودیم که زیبا جون از رو به رو رسید بهمون....با نگاه به حالتمون مشکوک پرسید...
_ شما دوتا خوبین.....؟
عرفان به ناچار سر جاش وایساد و بازومو گرفت.....از بین فک قفل شده اش جواب داد....
_ ما خوبیم....مگه نه عزیزم.....؟
داشت بازومو زیر دستاش له میکرد.....مطمئن بودم رد هر پنج انگشتش رو دستم مونده.....با بغض و صدایی که از شدت ترس و درد میلرزید گفتم....
_ اره...اره.....
هلم داد جلو و دستمو از پشت پیچوند.....خدایا یه بار دیگه هم اینکارو کرده بود.....رو به مادرش گفت....
_ الان برمیگردیم....
از پله ها بالا میرفتم در حالی که ابله ی خرکیم ترکیده بود و پاهام از شدت درد بی حس شده بود .....استخون دستم داشت زیر دستش میشکست و بازوم تیر میکشید......اشکام میریخت رو صورتم و میدونستم ارایشم خراب شده.....خدایا منو از دست این خانواده ی دیوانه نجات بده......
به محض رسیدن به اتاق پرتم کرد جلو که با صورت پخش زمین شدم.....حدس میزدم دماغم اندازه ی عدد پنج شده باشه.....درو پشت سرش بست و صدای چرخش کلید توی در موهای تنمو سیخ کرد.....یا امام هشتم.....میخواست چیکار کنه.....
_ مگه بهت نگفتم میتمرگی سر جات و تکون نمیخوری......منو میپیچونی تا بری تو بغل اون مرتیکه ی بی پدر مادر.....؟
یا خدا....چی داشت میگفت ؟.....از جام بلند شدم و روی پاهای بی جونم وایسادم.....اشکام بدون پلک زدن میریخت رو گونه های داغم.... طاقت هرچیزی و داشتم الا تهمت......
اومد نزدیک و با پشت دست چنان کوبید تو صورتم که یه لحظه جلوی چشمام سیاهی رفت و خیلی نا متعادل افتادم رو تخت.......تا حالا هیچکس روم دست بلند نکرده بود.....
_ چیه.....چرا خفه خون گرفتی.....تو اگه بهش چراغ سبز نمیدادی که دنبالت نمی اومد.....
با اینکه میدونستم الان وقت ضعف نشون دادن نیست....ولی نمیتونستم حتی از جام بلند شم.....لبم میسوخت و داغی خون و روی پوستم احساس میکردم......دلم میخواست میزدم تو گوشش و میگفتم اشتباه میکنی احمق.... افسوس که لال شده بودم و صدام در نمیومد......
دستمو دراز کردم تا شالمو بردارم و بندازم رو سرم...قبل از اینکه دستم بهش برسه موهای بلندمو گرفت و پیچوند دور دستش....
_ ببین جوجه رنگی دو زاری.....من یکی و نمیتونی رنگ کنی......قبلا هم اینو بهت گفته بودم......
پوست سرم میسوخت.....موهام داشت از جا کنده میشد.....چرا اینجوری شده بود....؟ نامرد حتی مهلت نمیداد حرف بزنم......
با چشمهای خیس خیره شدم بهش.....باورم نمیشد این همون ادم مهربون ده دقیقه پیش باشه....نمیشناختمش ....شبیه قاتل ها شده بود....چشمهای قرمز و مردمکهایی که از عصبانیت میلرزید....هر لحظه منتظر بودم که تیکه پارم کنه.....دهنم از ترس خشک شده بود...دستی به گوشه ی لبم کشیدم که اشکها و خون روی صورتمو پاک کنم......شوری خون اومد زیر زبونم و حالمو بدتر کرد....چنگ زدم به معده امو با بی حالی گفتم....
_ من هیچ کاری نکردم.....
پوست سرم سوزن سوزن میشد.....موهامو با قدرت بیشتری کشید و با خشم فریاد زد.....
_ اره ...منتهی فقط با من......چطور واسه رقصیدن پاهات درد میکنه.....واسه پریدن تو بغل اون ننه سگ همه جات سالمه اره....؟
واقعا ازش میترسیدم....به تمام معنای کلمه زده بود به سرش و دیوانه شده بود.....سرمو هل داد جلو و موهامو ول کرد.....
_ شما دخترا همتون ه ر ز ه این....همتون....
سرمو فرو کردم توی بالش روی تخت و شروع کردم به زار زدن.....از اتاق رفت بیرون و در و با صدای محکمی بهم کوبید.....تنها چیزی که گفتم دو جمله بود....
_ ازت متنفرم عرفان....متنفرم...


******************************



عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,19, ساعت : 08:32 قبل از ظهر
85.




شالمو کشیدم جلوی صورتم.....قیافم شبیه ه ر ز ه های کتک خورده شده بود.....به چه قیمتی این همه خفت و تحمل میکردم.....دستمال و گرفتم جلوی صورتم تا لبمو که اندازه ی یه کیک دو طبقه شده بود کسی نبینه......اشکامو پاک کردم و رفتم نزدیک در....نگاهمو دور اتاق چرخوندمو با بغض گفتم.....
_ از خودت و این اتاق نحس حالم بهم میخوره.....
هوای این خونه داشت خفه ام میکرد.....از هرچی جشن و رقص و عرق و مشروبه بدم میومد......بی توجه به اطرافیان با سرعت از پله ها اومدم پایین......دیگه نمیتونستم حتی یه لحظه اینجا بمونم.....
عرفان جلوی در خونه وایساده بود ....تکیه داده بود به ماشینش و خیلی وحشیانه پک میزد به سیگار دستش......با دیدن من ته سیگارشو انداخت روی زمین و نشست پشت فرمون.....
بر عکس وقت اومدن ایندفعه صندلی عقب نشستم......درو نبستم که با سرعت راه افتاد.....دیگه به این نوع رانندگیش عادت داشتم.....یه سیگار دیگه روشن کرد و شیشه رو داد پایین....روشو گرفت سمت اینه ی وسط ماشین.....سنگینی نگاهشو حس میکردم.....شالمو کشیدم روی صورتم.....با اینکه این چهره ی داغون کار دست خودش بود.....اما نمیخواستم منو اینجوری ببینه.....دوست نداشتم بیشتر از این غرورم بشکنه......دستمو گرفتم جلوی دهنم تا صدای هق هقمو نشنوه.....خدایا خواری تا چه حد....؟
سرعت ماشین کمتر شده بود.....توجهی بهش نداشتم ....فقط منتظر ترمز بودم تا برگردم به خونه ی اروم خودم.....
_ خاتون.....
صداش گریه مو شدید تر میکرد.....چقدر خوب بود اگه تا خونه لال میشد.....
ماشین و کنار زد.....سرمو از زیر شال نیاوردم بیرون.....میدونستم هنوز نرسیدیم.....
_ خاتون نگام کن....
حرفاش فقط بیشتر ناراحتم میکرد......
_ تو رو خاک مامانت نگام کن.....دارم دیوونه میشم....
از قسم دادن بدم میومد.....شالمو کنار زدم و خیره شدم به بیرون از پنجره.......دوست نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم....
_ الهی دستم بشکنه......به موهات قسم نفهمیدم یهو چم شد....
چرا حرفاش ارومم نمیکرد.....؟
اشکام بی صدا میریخت رو صورتم و با لجبازی مصر بودم بدون پلک زدن چشم از رو به رو برندارم....
_ گریه نکن.....بیا بزن تو صورت من.....بیا و هر چقدر دوست داری تلافی کن....ولی گریه نکن....به خدا طاقت اشکات و ندارم....
این حرفها رو پای ابراز علاقه میذاشتم یا دلجویی ؟.....شایدم باید میذاشتم پای یکی از شخصیت های مختلفش.....
خیلی سرد نگاش کردم و گفتم.....
_ تو مریضی.....یه مریض روانی....
صدای مردونه و محکم همیشگیش حالا میلرزید....
_ اره مریضم....روانیم....هرچی تو بگی.....باور کن هیچی نفهمیدم.....ببخش....
_ دوست ندارم چیزی بشنوم....
عرفان _ یعنی فرصت دفاع هم بهم نمیدی.....؟
دستمال و گرفتم جلوی لبم.....
_ منو ببر خونه.....
دست کشید تو موهاش و ماشین و روشن کرد.....پک عمیقی به سیگارش زد و با سرعت راه افتاد....
به محض اینکه جلوی خونه وایساد....در ماشین و باز کردم و خواستم پیاده شم که گفت....
_ لایق خداحافظی هم نبودم......؟
سکوتم نشون از این داشت که زدی به هدف......
_ خاتون....
منتظر نگاش کردم....بعد از کمی این پا و اون پا کردن به حرف اومد....
_ هیچی مواظب خودت باش.....
این جمله ها داغ دلم و خاموش نمیکرد.....چیزی نگفتم و در ماشین و با عصبانیت کوبیدم بهم....تنها چیزی که میخواستم اتاق دنج خودم بود....


*********************************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,19, ساعت : 01:46 بعد از ظهر
دوستان پست بالا ویرایش شد......اونم فقط به خاطر یه عده از عزیزانی که لطف کردن و نظرشون و گفتن......:-2-40-:

امیدوارم اینجوری بهتر شده باشه.....


کسایی که قبل و بعد از ویرایش و خوندن ممنون میشم بهم بگن که کدومش بهتره تا باز اگه لازم شد برش گردونم به حالت اول....





86.




با سر کفشم در خونه رو هول دادم و پا گذاشتم تو حیاط......دقیقا سه روز از مهمونی میگذشت و من و عرفان همدیگه رو ندیده بودیم.....چشمام چرخید سمت طبقه ی بالا....ناخوداگاه دستم رفت طرف صورتم.....هنوزم جای دستاش روی لبم خودنمایی میکرد.....حاجی و میتونستم قانع کنم و الکی بگم خوردم زمین.....ولی با خودم نمیتونستم کنار بیام.....
این تو گوشی جواب لطفی که در حقش کردم و کارشو راه انداختم نبود......با نفرت چشم از پنجره گرفتم و رفتم سمت طبقه ی خودمون که صدای افتادن چیزی رو از بالا شنیدم.....یه لحظه سر جام وایسادم.....اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هر اتفاقی بیفته به من ربطی نداره....واسه همینم سعی کردم بی توجه برم تو خونه....اما هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که دلشوره اومد سراغم......نکنه بلایی سرش اومده باشه.....؟
نشستم رو پله ها.....
به درک که افتاده باشه....به تو چه اخه......با اون کاری که کرد هنوزم واسش نگرانی.....
یه صدایی مثل وجدان تو گوشم زنگ میزد....اما اون تنهاست.....
ناچارا کولمو انداختم جلوی در و از پله ها رفتم بالا.....در نیمه باز خونه استرسمو بیشتر کرد.....با یه بسم الله در و باز کردم.....
عرفان جلوی میز نهار خوری افتاده بود و پشتش به من بود.....یعنی چیزیش شده.....؟ شایدم خوابیده.....
ولی جلوی میز که جای خوابیدن نیست.....
اروم صداش زدم....
_ عرفان......
جوابی نشنیدم.....دو قدم رفتم داخل خونه و دوباره اسمشو صدا زدم....
_ عرفان... خوبی....؟
چیزی نمیگفت.....پشت سرش نشستم و تکونش دادم....کلافه گفتم....
_ این مسخره بازیها چیه....چرا جواب نمیدی....؟
با شنیدن صدایی مثل ناله با ترس بازوشو گرفتم و کشیدم سمت خودم....از دیدن صورت رنگ پریده اش رنگ از روی منم رفت.....پیشونی بلندش خیس عرق بود.....چشمهای نیمه باز و لبایی که خشک و بی رنگ بود ......
_ یا امام حسین.....این چرا اینجوری شده....
دستمو گذاشتم رو پیشونیش.....سرد سرد بود.....با گوشه ی روپوشم عرق سرد روی صورتش و پاک کردم و عصبی تکونش دادم....
_ حالت خوبه.....حرف بزن.....صدامو میشنوی....
چشماشو بیشتر از قبل باز کرد و با صدای ضعیفی گفت...
_ خاتون.....
خدایا دستم به دامنت....چیکارش شده.....؟
از جام بلند شدم و دور خودم چرخیدم..... الان باید چیکار میکردم.....به کی زنگ میزدم......کسی هم خونه نبود.....
چشمم خورد به تلفن همراه روی میز که کنار لپ تاپش بود.....باید زنگ میزدم به اورژانس......دستم رفت سمتش که نگام افتاد به صفحه ی لپ تاپ.....همون عکسی که توی مهمونی گرفته بودیم و گذاشته بود رو صفحه... چرا اونشب دقت نکرده بودم که لباسامون ست بود......؟
الان وقت فکر کردن به این چیزاست؟....در لپ تاپ و بستم و نشستم کنارش.....بی معطلی شماره رو گرفتم و منتظر شدم....با شنیدن صدای یه مرد همه چیزو تعریف کردم ....
بعد از اینکه ادرس و دادم .....گوشی و انداختم تو جیبم.....دستشو گرفتم که چشماش باز شد......دستاش مثل یه تیکه یخ بود....صورتمو بردم نزدیکش.....
_ صدامو میشنوی......؟
چیزی نگفت.....یه قطره اشک سر خورد روی گونه ام.......نکنه داره میمیره.....
دستمو گذاشتم رو سینه ی پنهش و تکونش دادم....
_ تو رو خدا یه چیزی بگو......
دستشو اورد بالا و انگشت اشاره اشو کشید رو صورتم......گریم شدید تر شد......
_ اخه چت شد یهو.....
صدای اژیر امبولانس و میشنیدم.....پلکاش بسته شد و دستش بی حس از روی صورتم افتاد پایین....



******************************


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,21, ساعت : 05:46 بعد از ظهر
87.




تکیه دادم به نیمکت بیمارستان و دستامو کشیدم به صورتم .....پلکامو رو هم گذاشتم و شقیقه هامو مالوندم....چقدر از هوای بیمارستان و این نیمکت های رنگ و رو رفته بدم میومد.....
_ خانوم....
به پرستار که چهره ی مهربون ولی خسته ای داشت نگاه کردم.....خودم میدونستم حالت چشمام شبیه اونایی شده که حافظه شونو از دست دادن.....
_ میتونی ببینیش.....
از جام بلند شدم.....قبل از اینکه قدمی بردارم پرستار با دست به اتاقی اشاره کرد و گفت....
_ اونجاست....البته به شرطی که اول بری یه اب به صورتت بزنی.....طفلک اگه اینجوری ببینتت که دوباره غش میکنه.....
سرشو فرو برد تو مقنعه اشو ریز ریز خندید.....بدون اینکه چیزی بگم راه افتادم سمت اتاقی که نشونم داد.....تقه ای به در زدم و رفتم تو.....
صورت عرفان سمت پنجره بود.....همزمان با شنیدن صدای قدمهای من که به تختش نزدیک میشد سرشو گرفت سمتم.....رنگ به رو نداشت و پوستش به سفیدی میزد.....پلکهاش نیمه باز بود و موهای همیشه مرتبش پخش شده بود رو پیشونش.....ازدیدن چهره ی مریض و هیکل مردونش توی لباس رنگ و رو رفته ی بیمارستان قلبم به درد اومد....با اینکه ازش دلگیر بودم....اما هیچوقت نمیخواستم ضعیف ببینمش.....عرفان واسه من همیشه یه مرد محکم و پر از اعتماد به نفس بود.....
کنار تختش وایسادم و اروم پرسیدم....
_ خوبی...؟
مردمکهای خسته اشو روی صورتم نگه داشت و با صدایی که ضعف بدنیش و کاملا نشون میداد گفت.....
_ وقتی تو کنارمی همیشه خوبم......
احساس کردم ضربان قلبم رفت رو هزار ....قلب همیشه ارومم زده بود تو خط شیش و هشت و ول کن نبود.....نکنه فشارم رفته بالا ؟....شاید لازمه منم تخت کنار عرفان بستری بشم.....
_ صورتت بهتره.....؟
با اینکه دیگه احساس درد نداشت و کلا وجود این زخم و روی صورتم فراموش کرده بودم......ولی به خاطر اینکه تلافی کارشو در بیارم...دستامو زدم به سینه و با قهر گفتم....
_ نخیر.....
دست راستشو که سرم بهش وصل بود اورد بالا......انگشتاشو کشید کنار لبم و مهربون گفت....
_ الهی بمیرم.....قول میدم دیگه تکرار نشه......
خدایا چرا دمای بدنم هر لحظه میرفت بالاتر......فکر کنم حال من از عرفان بدتر بود....دست کشیدم به پیشونی داغم ....احساس میکردم مثه یه کوره شده.....برای اینکه بحث و عوض کنم گفتم....
_ پرستار میگه مسموم شدی......سعی کن از این به بعد کمتر غذای بیرون بخوری و دست از کنسروجات بکشی.....باشه...؟
لبخند بی جونی زد و جواب داد.....
_ اول بگو منو بخشیدی بعد....
اگه بیشتر از این عشوه خرکی میومدم خیلی لوس میشد......بنابراین گفتم....
_ باشه اما باید قول بدی دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت.....نه تنها روی من بلکه روی هیچ زن دیگه ای دست بلند نکنی....
پلکاشو روی هم فشار داد....
سرمو به دو طرف تکون دادم و گفتم.....
_ نخیر...اینجوری قبول نیست....قول بده.....
خندید.....
_قول....اونم قول مردونه.....خوبه عزیزم....؟
نمیشه از این کلمات دما بالا بر استفاده نکنی.....نمیگی دختر مردم با این حرفات ذوب میشه.....؟ با تته پته جواب دادم....
_ آآره...خوبه....
عرفان خواست چیزی بگه که صدای زنگ یه موبایل بلند شد......دور و برشو نگاه کرد و حدس زدم داره دنبال گوشیش میگرده.....منم با چشم شروع کردم به گشتن و دستامو بردم توی جیب روپوشوم ....با احساس ویبره زیر دستم تازه یادم اومد که گوشیش دست منه......درش اوردم و شماره رو نگاه کردم.....از خونه بود.....با کف دستم محکم زدم به پیشونیم....
اخ اخ یادم رفت به حاجی زنگ بزنم....
_ بله..
_ الو ....خاتون تویی؟
صدای حاجی اونقدر عصبانی بود که از ترس رنگم پرید......
_ بله بابا ...خودمم...
حاجی _ شما دوتا کدوم گوری هستین.....؟ موبایل این پسره دست تو چیکار میکنه....؟
دو قدم رفتم عقب تا عرفان صدای حاجی رو نشنوه.....اروم گفتم.....
_ یه لحظه اجازه بدین .....راستش اقای....یعنی چیزه.....اقا عرفان حالشون بد شده بود.....زنگ زدم به اورژانس ....الانم بیمارستانم.....
بابا با صدای ارومتری جواب داد....
_ خدا بد نده ....کدوم بیمارستان....؟
اسم و ادرس و دادم که بابا با سرزنش گفت.....
_ خوب نباید به من خبر بدی.....نمیگی نگران میشم.....؟
_ شرمنده بابا....واقعا فراموش کردم.....
حاجی _ عیب نداره.....همونجا باش منم الان میام....
_ چشم....
بعد از اینکه تماس و قطع کردم....عرفان گفت....
_ بنده عرفان راد هستم خانوم نیازی....
تا حالا نه از کسی شنیده بودم فامیلیشو نه بهش اهمیت میدادم......اما حالا واسم مهم بود....همیشه از فامیلی راد خوشم میومد.....
گوشی گرفتم سمتش و با خنده گفتم....
_ خوشوقتم....
به تبعیت از من خندید....
_ همچنین....
گوشی و از دستم گرفت و گذاشت کنار.....چشماشو تنگ کرد و دست کشید به پیشونیش.....
_ چی شد که اومدی بالا و زنگ زدی به اورژانس.....؟
_ از بالا صدای افتادن چیزی و شنیدم واسه همون اومدم......
برقی جهید تو چشماش و پرسید.....
_ ولی خیلی چیزا تو خونه ی ادمها ممکنه بیفته.....مثل خیلی از وسایل.....
این جمله ها برای چی بود.....گیج گفتم.....
_ خب ترسیدم واسه همون اومدم.....
عرفان _ فقط ترسیدی....؟
_ اره خب...نگرانتم شـ....
جملمو ادامه ندادم.....واسه چی نگرانش شده بودم.....؟ مگه چه نسبتی باهام داشت....؟
انگار که مجرم گرفته باشه...مثه باز پرس ها گفت.....
_چرا همیشه میخوای فرار کنی.....؟
_ ولی من از چیزی فرار نمیکنم......
خودم یکی خوب میدونستم که جدیدا دارم از خیلی چیزها فرار میکنم.....
_ نمیخوای چیزی بگی خاتون....؟
با اینکه تقریبا میدونستم چی ازم میخواد.....اما خودمو زدم به اون راه و پرسیدم......
_ چی باید بگم مثلا.....؟
خیلی جدی گفت.....
_ یه چیزی که واسه پا پیش گذاشتن جرات بده ......
بحث و کشیدم به طرف خودش.....
_ ادم اگه از خودش مطمئن باشه واسه پا پیش گذاشتن منتظر اجازه و اشاره نیست......
خیره تو چشمام گفت.....
_ ولی ادمی که تیکه های شکسته ی غرورشو خودش جمع کرده از هر ضربه ای میترسه....
با اطمینان گفتم.....
_ هیچ ترسی نباید جلوی حرف زدن و پیش قدم شدن و بگیره.....
داشتم غیر مستقیم میگفتم بیا منو بگیر.....
خندید و جواب داد....
_ پس اجازه است ما هم حرف بزنیم.....؟
چیزی نگفتم .....عرفان با همون خنده ادامه داد....
_ خدا کنه زودتر مرخص شم....اول از همه سنگامو با حاجی وا میکنم....
سرمو انداختم پایین.....فکر کنم واسه اولین بار بود که تو عمرم خجالت می کشیدم.....



***********************************


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,22, ساعت : 12:08 بعد از ظهر
88.




دامن مشکیمو که تا روی زانوم می رسید روی جوراب شلواریم پوشیدم......دکمه های کت زرشکیمو بستم و شال همرنگشم انداختم رو سرم......از وقتی که حاجی زنگ زده بود و گفته بود که قراره عرفان امشب بیاد این هزارمین لباسی بود که عوض میکردم....میدونستم با حاجی حرف زده و امشبم به خاطر همین موضوع میاد.....با اینکه همیشه پیشش با گرمکن و تیشرت بودم نمیدونم این وسواس براچی افتاده بود به جونم....
هر لباسی رو که میپوشیدم راضیم نمیکرد......یه بار دیگه سرتاپای خودمو تو اینه بررسی کردم......بد نبود.....ولی اونی که میخواستم از اب در نیومده بود......
صورتمو بردم نزدیک اینه ....خدایا چرا احساس میکردم پوست صورتم امروز خراب شده.......؟
نشستم جلوی اینه و دستامو گذاشتم رو پاهام ......داشتم از دلشوره میمردم....چرا اینقدر استرس داشتم.....؟
سعی کردم خودمو دلداری بدم......یه مهمونی ساده است......میادو میره.....
اما یه مهمونی ساده نبود......
همین مهمونی قراره بود اینده مو تعیین کنه.......همون اینده ای که مشخص میشه قراره با بودن عرفان بگذره یا نبودنش.....
_ عرفان....
اسمش و چند بار زیر لب زمزمه کردم....همون همسایه ی بد اخلاق و بد عنقی که یه روز نمیخواستم حتی سر به تنش باشه.......همون همسایه ای که چند روز پیش به خاطر یه برداشت اشتباه واسه اولین بار بهم سیلی زد......من میتونستم با همچین ادمی زندگی کنم.....؟ ادمی که به خاطر یه ضربه قدیمی ذهن شکاک و مریضی داره.....
چرا حتی یه بار از خودم نپرسیدم که واقعا دوسش دارم یا نه.....؟
میدونستم مثل سابق ازش بدم نمیاد.....میدونستم چهره و رفتارشو میپسندم....
اما باید اعتراف میکردم هنوز نمیتونستم با اعتماد بگم عاشقشم و حاضرم باهاش برم زیر یک سقف.....
صدای زنگ خونه که در اومد ازجام بلند شدم.....نکنه عرفانه....؟ ولی هنوز که حاجی هم نیومده....
دستامو بردم سمت اسمون و گفتم....
_ خدایا خودت یه کاری بکن قبل از اینکه تصمیم بگیرم از عشقش مطمئن بشم.....خدایا خودت این دودلی رو ازم بگیر.....
آمینی گفتم و چادرمو برداشتم.....
ایفون خونه هنوزم خراب بود.....به ناچار دمپایی هامو پام کردم و رفتم سمت در....به محض اینکه دستگیره درو کشیدم.....قامت خمیده ی علی رو به روم نمایان شد.....دستش رو معده اش بود و رنگ صورتش پریده بود......اروم گفت ....
_ خاتون.....
از جلوی در اومدم کنار و با ترس پرسیدم.....
_ تو اینجا چیکار میکنی....؟ حالت خوبه....
اومد نزدیک و دستم و گرفت.....با صدای ضعیفی گفت.....
_ هیچی نگو.....فقط بزار کنارت باشم....
_ ولی....
حرفمو قطع کرد.....
_ ولی و اما نداره بیا و یه لحظه اینجا بشین.....
راه افتاد سمت باغچه و روی لبه ی باغچه نشست.....کنارش نشستم و با تردید پرسیدم.....
_ چرا رنگت پریده......؟
علی_ مهم نیست.....مهم اینه که دقیقه های اخر و پیشم باشی....
مشکوک جواب دادم....
_ دقیقه های اخر....؟ این حرفها چیه.....
سرشو گذاشت روی پاهام که از زانو تا زده بودم......با اینکه معذب شدم اما به خاطر حالش چیزی نگفتم.....
صورتشو چرخوند سمت من و اروم گفت.....
_ بهت گفته بودم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم.....حیف که باور نکردی.....
_ داری با این حرفات منو میترسونی علی.....
لبخند بیرنگی زد و ضعیف تر از قبل گفت.....
_ خاتون من هیچوقت نمیترسه.....
_ ولی تو باید بری بیمارستان......نکنه چیزی خوردی.....؟
علی _ نه بیمارستان نه.....همینجا واسم بهشته.....
دونه های درشت عرق روی پیشونیش نشسته بود......با شالم صورتشو پاک کردم و دستم و گذاشتم رو پیشونیش.....یخ یخ بود.....با ترس گفتم....
_ تو حالت خوب نیست.....بلند شو ...باید بریم بیمارستـ.....
صدای در نذاشت جملمو ادامه بدم......عرفان با یه جعبه تو دستش اومد تو حیاط.....به محض اینکه در وبست روشو برگردوند و با دیدن ما سر جاش وایساد......نگاش از روی صورتم سر خورد و رفت روی پاهام و سر علی...... مردمکهاش چرخید سمت دستم که گذاشته بودم روی پیشونیش......
چیزی نگفت...منم هول کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم......
جعبه ی دستش افتاد پایین....ابروهاش رفت تو هم و دوباره چشماش حالت سردی به خودش گرفت.....خدایا میدونستم بازم داره اشتباه میکنه....
ازچشمهاش که نامهربون شده بود میفهمیدم دوباره داره همون اشتباه قبلی رو تکرار میکنه....
.با هزار زور و زحمت فقط تونستم بگم....
_ نه....داری...
هنوز جملمو ادامه نداده بودم که صدای بسته شدن در مثل پتک خورد تو سرم.......اونقدر محکم درو بست که ناخوداگاه پلکام روی هم افتاد و دستام رفت سمت گوشم....
جای خالیش بهم دهن کجی میکرد.....چرا حتی مهلت نمیداد حرف بزنم......
با عصبانیت رو به علی داد زدم.....
_ همش تقصیره تـوئــــ.....
دهنم باز موند.....چشمهای علی بسته شده بود و دستش بی جون افتاده بود کنارم.....تمام صورتش سفید شده بود......تکونش دادم ولی جوابی نشنیدم.....با زحمت جا به جاش کردم و بی معطلی رفتم تو خونه.....این دفعه دیگه میدونستم به کجا زنگ بزنم.......
هنوز پنج دقیقه از قطع تماسم نگذشته بود که صدای اژِیر امبولانس دوباره پیچید تو کوچه......



******************************


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,23, ساعت : 05:35 بعد از ظهر
89.




با تنفر به نیمکت رنگ و رو رفته ی بیمارستان خیره شدم....دیگه دوست نداشتم روش بشینم......از نشستن و انتظار کشیدن تو این سالن دراز خسته شده بودم......همین که پرستار از اتاق اومد بیرون خودمو انداختم جلوش.....پرستار دستش و مثل یه سد گرفت مقابلم .....
_ کجا....؟
بی حوصله گفتم....
_ میخوام ببینمش.....
_ولی اون اصلا حالش مساعد نیست....
عصبی بهش پریدم...
_ به درک....
مشکوک وار نگام کرد و پرسید....
_ تو چیکارشی....دوست دختر یا نامزد قلابیش....؟
قبل از اینکه جمله ی به تو چه فضول از دهنم در بیاد نفسمو دادم بیرون و سعی کردم جلوی دهنم و بگیرم.....کارم گیر همین پرستار بد عنق بود.....چهره ی مظلومی به خودم گرفتم و اروم گفتم...
_ خانوم خواهش میکنم.......من باید ببینمش....
پرستار خونسرد تر از قبل گفت.....
_ تازه به هوش اومده.....نمیشه....
ولی من باید هرچی سریعتر میدیدمش و بعد هم میزدم به چاک.....نمیخواستم کسی بو ببره که من توی قرص خوردن علی دخیل بودم....
سرمو کج کردم و با التماس گفتم....
_خواهش میکنم....فقط دو مین....
پرستار دستش و از جلوم برداشت و کلافه گفت....
_ باشه...ولی یادت نره فقط دو دقیقه....
کم مونده بود لپشو ماچ کنم....خندیدم و مطیع گفتم....
_ چشم ....هرچی شما بگین....
پریدم تو اتاق و خودم و رسوندم به تخت علی.....چشماش باز بود و سرم توی دستش داشت اروم اروم خالی میشد.....ساعتم و نگاه کردم....زیاد وقت نداشتم.....کنارش وایسادم و اروم پرسیدم...
_ خوبی....؟
فقط چشماشو به نشونه اره روی هم فشار داد....
با دلخوری گفتم.....
_ اصلا ازت انتظار نداشتم......
با اشاره به اندامش ادامه دادم....
_ از این هیکل خجالت نمیکشی.....این کارای بچه گونه یعنی چی.....؟
چیزی نگفت.....صورتم و بردم نزدیکش و پرسیدم....
_ دلیل این کارای احمقانه چیه.....من واقعا نمیتونم درکت کنم علی.....
سرسنگین جواب داد....
_ دلیلش اینه که این احمقی که رو به روت مثل یه جنازه افتاده نه با کارهای عاقلانه اش به نتیجه ای میرسه نه با کارهای احمقانه اش.....
کاش میتونستم از خودم نا امیدش کنم......خیلی جدی گفتم.....
_ افکار و احساستت از پایه غلطه ...بهتره یه فکری به حال خودت بکنی....
علی _ منظورت چیه.....؟
_ منظورم اینه که اگه دوباره قرار باشه جلوی پاهامم جون بدی حتی به خودم زحمت نمیدم به اورژانس زنگ بزنم چون ادم ضعیف النفسی که دست به همچین کارایی میزنه لیاقت زنده بودن و نداره......
صورتش رنگ تمسخر گرفت و گوشه ی لبش با یه پوزخند رفت بالا....
_ از نظر تو من لیاقت هیچی ندارم.....حتی فکر کردن.....
با جرقه ی یه فکر تو ذهنم جواب دادم....
_ اگه لیاقتشم داشته باشی...من دیگه نمیتونم به کسی فکر کنم.....
با گیجی و تعجب نگام کرد.....شک داشتم منظورمو درک کرده باشه....رومو گرفتم سمت دیوار تا راحت تر بتونم حرفمو بزنم.....
_ من دارم ازدواج میکنم ......
چشماش باز تر از قبل شد و با ناباوری پرسید.....
_ تو...؟ با کی...؟
_ با مستاجر طبقه ی بالای خونه.....عرفان راد....
اسمشم مثل خودش با تموم سنگینی و هیبتش دلنشین بود.....دلم میخواست سر علی داد بزنم و بگم تازه میخواستم ازدواج کنم که تو با این کارت گه زدی به همه ی برنامه هامون.....
با دهن باز گفت.....
_ دروغ میگی....میدونم.....
یه بار دیگه ساعتمو نگاه کردم و رو بهش گفتم.....
_ برام مهم نیست چه فکری میکنی......فقط دوست داشتم بدونی و دست از سرم برداری....
علی _ واسه چی منو اوردی بیمارستان.....میذاشتی به درد خودم بمیرم....
خیلی تلخ جواب دادم....
_ مطمئن باش اگه یه بار دیگه این کارو تکرار کنی منم حتما همین کارو میکنم.....
حرفی نزد....از سکوتش استفاده کردم و گفتم.....
_ من به هیچکس زنگ نزدم و چیزی هم نگفتم....بهتره تو هم نگی که چه بلایی سر خودت اوردی....و مهم تر از همه اینکه نمیخوام کسی بدونه من اینجا بودم و از موضوع بیماریت خبر دارم....
با طعنه گفت.....
_ واست ننگه....؟
_ نه ...دوست ندارم به گوش عرفان برسه و ذهنیتش نسبت به من و تو عوض شه.....
چه حرفها...!! حتی شک داشتم عرفان از این به بعد اسممو بیاره.....
علی _ پس خیلی واست مهمه....؟
ایندفعه از ته دل گفتم ....
_ اره ..اونقدر که حتی نمیتونی فکرش و بکنی...
قبل از اینکه حرفی بزنه.....ادامه دادم....
_ من باید برم.....نمیخوام حاجی بفهمه نیستم.....تو ام یادت نره به کسی چیزی نمیگی.....
علی _ به سلامت...
لحنش سرد بود.....هرجور هم که باشه مجبوره کم کم با این مسئله کنار بیاد.....
پشتم و بهش کردم و بدون خداحافظی از اتاق اومدم بیرون.....



****************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,23, ساعت : 05:39 بعد از ظهر
90.





کرایه ی اژانس و حساب کردم و در خونه رو با دست هول دادم.....شاید از معدود دفعاتی بود که از پام استفاده نمیکردم.....نا خوداگاه سرم چرخید سمت طبقه ی بالا.....حتی پنجره ها هم ضربان قلبم و بهم میریخت.....چیزی که برام عجیب بود روشن بودن چراغهای بالا بود.....یعنی عرفان تو خونه است.....
حس کردم خون توی رگهام با سرعت بیشتری به جریان افتاد.....
دو قدم برداشتم که پام خورد به جعبه ی روی زمین......خم شدم و برداشتمش.....همونی بود که از دست عرفان افتاده بود.....
روبان صورتی رنگ روشو که یه مقدار خاکی شده بود باز کردم.....
از دیدن یه انگشتر با نگین های براق دهنم باز موند.....اونقدر زیباییش چشمگیر بود که تا چند ثانیه مردمکهام قدرت حرکت نداشت....یه گردنبند با نگین های مشابه کنار انگشتر گذاشته شده بود.....یعنی اینا رو واسه من خریده .....؟
در جعبه رو بستم و بی تردید راه افتادم سمت پله ها......
دوتا تقه به در زدم و رفتم تو.....میدونستم اگه منتظر اجازه باشم کسی بهم نمیده.....
عرفان خیلی سریع در لپ تاپشو بست و برگشت سمتم....از دیدنم جا خورد و با اینکه به روی خودش نیاورد ولی چهره اش کاملا اینو نشون میداد.....نزدیک دو دقیقه فقط زل زده بود بهم ...... منم زبونم قفل شده بود و محو چشماش بودم.....چرا این چشمها قدرت حرکت و ازم میگرفت.....کم کم حالت نگاهش عوض شد و رنگ رنجش به خودش گرفت.....خوش حال بودم که لااقل عصبانی نیست.....
_ چیزی میخوای.....؟
میدونستم باطنش مثل صدا و چهره ای که برای خودش ساخته خونسرد نیست.....
_ میخوام حرف بزنم.....
لپ تاپ و گذاشت کنار چمدونش.....خدایا چرا دقت نکرده بودم داره وسائل جمع میکنه....نکنه میخواد بره....
_ فکر نکنم من و شما با هم حرفی داشته باشیم خانوم نیازی.....
لعنتی...!....حالا شده بودم شما و خانوم نیازی....
با صدایی که خودمم از محکم بودنش تعجب کردم گفتم.....
_ ولی من حرف دارم اقای راد.....
چهره اش شد مثل اولین دفعه ای که منو دید.....همونقدر سرد و تحقیر امیز.....
_ بهتره بری خانوم محترم.....
از این غریبه بازی داشت حالم بهم میخورد.....با کنایه گفتم.....
_ اگه محترم بودم لااقل فرصت حرف زدن بهم میدادی.....
با لحن بدی جواب داد....
_ همه چی واضح بود......نیازی به توضیح اضافه نیست......
رفتم نزدیکش....
_ تا کی میخوای به افکار مریضت پر و بال بدی.....؟
چیزی نگفت و قاب عکسش و از روی میز نهار خوری برداشت و گذاشت روی لباسهای داخل چمدون....وسیله جمع کردنش اعصابم و بهم میریخت....نمیخواستم بره....
صدامو بلند کردم و گفتم....
_ چرا حرف نمیزنی.....؟ جواب منو بده......تا کی میخوای به خاطر اشتباه یکی دیگه منو به هر کاری متهم کنی.....؟
لباس دستشو محکم انداخت تو چمدون و عصبی گفت.....
_ فکر نمیکنی این حرفها بعد از سکانس عاشقانه با پسر عموی عزیزت زیادی مسخره به نظر بیاد....
طاقت تهمت هاشو نداشتم....افکار و برداشتهای امروزش واسم خیلی مهم بود....
انگشتم و گرفتم سمتش و با صدایی که میلرزید گفتم.....
_ یه بار دیگه هم این اشتباه و کردی.....یه بار دیگه هم به خاطر هیچ و پوچ من و متهم کردی.....ولی ایندفعه نمیذارم یه طرفه به قاضی بری.....
با عصبانیت دستش و اورد بالا.....از ترس چشمام و بستم.....بعد از چند ثانیه که هیچ اتفاقی نیفتاد....چشمامو باز کردم.....دستش تو هوا مونده بود.....خیره شدم بهش....انگشتاشو چند بار باز و بسته کرد و در اخر چنگ زد تو موهاش.....بیقرار گفت....
_ برو خاتون....برو نذار قولمو بشکنم.....
صورتم و بردم نزدیکش و همونجور خیره بهش جواب دادم....
_ بشکن...خجالت نکش.....بزن...یه بار دیگه هم اینکارو کردی......ولی به خاک مامانم ایندفعه نمیذارم بهم تهمت بزنی.....
کلافه بود ....از حرکاتش میفهمیدم.....نشست بالای چمدونش و گفت....
_ اومدن من از اولم اشتباه بود.....به قول تو من مریضم .....روانیم....اصلا هرچی....ولی الان دارم میرم تا تو هم از این به بعد راحت زندگی کنی....
کاش میتونستم سرش داد بزنم و بگم کدوم احمقی گفته بدون تو زندگی راحته.....
نمیخواستم خودمو بشکنم.....جعبه ای رو که از توی حیاط اوردم انداختم جلوش و گفتم....
_ واقعا فکر نمیکردم اینقدر ضعیف باشی.....کاش به جای اینها به طرفت فرصت حرف زدن میدادی....
ارومتر ادامه دادم....
_ کاش فقط بهش اهمیت میدادی.....همین...
خواستم از کنارش رد شم که از جاش بلند شد و جلوم وایساد.....
_ چون بهت اهمیت میدم دارم میرم....چون اهمیت میدم دارم میرم تا دیگه اذیت نشی.....
بی اختیار دستم بلند شد و محکم روی صورتش اومد پایین.....از ضربه ای که زدم بر خلاف اون که از جاش تکون نخورد بدن من شروع کرد به لرزیدن.....با بغض گفتم....
_ این و خوردی تا یادت بمونه دیگه به جای کسی تصمیم نگیری......این و خوردی تا یادت بمونه دیگه کسی و الکی متهم نکنی.....اینو زدم تا فراموش نکنی.....
ازشدت لرزش و عصبانیت نفس کم اورده بودم.....عصبی ادامه دادم....
_ تا فراموش نکنی که همه ی ادمها حق حرف زدن و دفاع از خودشون و دارن.....
خواست حرفی بزنه که دستمو گرفتم جلوی صورتش.....
_ نه هیچی نگو....خفه شو....فقط خفه شو و گوش کن....
بغفضم ترکیده بود و اشکام میریخت رو صورتم.....بی توجه به چهره ی عرفان که حالا نگران بود دوباره شروع کردم به حرف زدن.....
_ برام مهم نیست داری میری.....
با اشاره به چمدونش ادامه دادم....
_ برام مهم نیست داری مثل بچه ها قهر میکنی و وسیله میچینی....
صدامو بلند کردم و داد زدم....
_ میفهمی احمق.....هیچکدوم از این ها برام مهم نیست.....
انگشت اشاره مو بردم نزدیک صورتش....
_ تنها چیزی که برام اهمیت داره اینه که تو بدون شنیدن حرفهای من و دونستن حقیقت تصمیم گرفتی.....چیزی که برام مهمه اینه که بازم بی هیچ تقصیری میخوای من و مجازات کنی....
عرفان _ خاتون ...من...
ساکت شد....استینمو محکم کشیدم به صورتم تا اشکام و پاک کنم......با هق هق و در حالی که تمام بدنم میلرزید گفتم....
_ به خاطر این کار نمیبخشمت عرفان....نمیبخشمت.....
با عجله از خونه زدم بیرون و پله ها رو دوتا یکی اومدم پایین....در خونه رو هول دادم و خودمو انداختم تو اتاقم.....هنوزم هیچ جایی رو امن تر از این چهار دیواری نمیشناختم....



****************************

عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,24, ساعت : 11:57 قبل از ظهر
بچه ها یه خبر خوش......:-2-16-:


همین امروز از دست من خلاص میشید......:-2-07-:


91.






نرفته قولم از یادم هنوزم ساده و صافم.....دارم اندازه ی قلبت با اشکام عشق می بافم.....
تا روزی که تو برگردی به این در خیره میمونم.....اگرچه دوری از دستم تو دوسم داری میدونم.....
هنوز خالیه جات اینجا هنوزم من وفادارم......هنوزم توی این خونه من از هرچی دوتا دارم....
یه وقتایی دوتا بشقاب می چینم تو میگی سیرم..... یه وقتایی بدون تو باهات مهمونی می گیرم.....


منم کابوس شبهاتو تویی رویای هرروزم ....واسه هر شب دعا کردن دارم سجاده می دوزم.....
اگر پای درختی خشک با اشکام اب می ریزم.......خودم خالی و بی جونه ولی از عشق لبریزم......


همش حس میکنم هستی نمیخوام دیگه تنهاشی.......یه حسی میگه که باید همین دوروبرا باشی....
تو از شمعی من از بادم تو از شیشه من از سنگم.........ولی برگردی قول میدم دیگه باهات نمی جنگم....
درخت خشک این خونه با اشکام خیس و نم داره........... اگرچه جون نمیگیره دلم تنهاش نمیزاره.....
از اون روزی که تو رفتی هوای خونمون سرده................دیگه چند روزه که عطرت از این خونه سفر کرده.....


بزار بد باشه رفتارت بهم بی مهری کن بازم........ فقط برگرد که من بی تو با این دنیا نمی سازم......
تو پیشم نیستی اما من میخندم توی تنهایی ..... تورویاهای من اونجا یا تو همیشه اینجایی.....

( وحید خراطها _ هنوز خالیه جات اینجا....)


اشک های روی صورتم و پاک کردم و یه بار دیگه اهنگ و از اول play کردم.......اروم زیر لب زمزمه کردم.....
_ تو از شمعی من از بادم تو از شیشه من از سنگم......ولی برگردی قول میدم دیگه باهات نمی جنگم.....
با هق هق ادامه دادم.....
به خدا باهات نمی جنگم....فقط یه بار دیگه پا بزار تو این خونه......
از روزی که عرفان وسایلش و برده بود کار من شده بود کنج اتاق نشستن و با این اهنگ گریه کردن.....دلم واسش تنگ که هیچ .....واسش پر میکشید.....
رومو گرفتم سمت اسمون.....
_ خدایا مرامت درست.....قرار بود فقط جواب سوالمو بهم بدی نه اینکه واسه همیشه ازم بگیریش......
حالا اگه روزی هزار بار هم از خودم میپرسیدم واقعا عرفان و دوست دارم......بدون حتی ذره ای تردید از ته دلم جواب میگرفتم که عاشقشم......
تا وقتی کنارم بود نمیتونستم از احساسم سر در بیارم......اما حالا که دیگه نیست ذره ذره ی وجودم اسمشو صدا میزد......
به زبون ساده بگم تو این چهل و دوروزی که از رفتنش میگذشت.....هیچی از زندگی نفهمیدم......
کاش حداقل ازم سوال میکرد اصل قضیه چیه......
کاش اونروز خودم همه چیزو براش میگفتم.....
کاش...کاش....
خسته شدم از همه ی این کاش هایی که روزی صدبار نبودنش و به رخم میکشن.....
به کت و دامنم که گوشه ی اتاق افتاده بود نگاه کردم.....چقدر اونروز واسه پوشیدنشون ذوق داشتم......روزی که به خیالم عرفان میومد تا واسه ایندمون تصمیم بگیریم......
چه روز نحسی بود.....!
دلم میخواست این کت و دامن و به اتیش بکشم.....حالم از دیدنشون بهم میخورد......
نمیدونم حاجی راجع به رابطمون چه فکری میکنه......میدونستم عرفان باهاش حرف زده.......چقدر واسش سخته بفهمه که دخترش و پس زدن.....
کاش لااقل عرفان چیزی به حاجی نمیگفت......
میدونستم بابا ادم توداریه و چیزی و بروز نمیده......میدونستم ناراحته اما به خاطر حال من چیزی نمیگه.....ولی کاش اینقدر مراعاتم و نمیکرد .....
تو این چهل و دوروز چقدر کاش اومده بود تو زندگیم.....!!
خسته شده بودم از فکر کردن بهشون.....
صدای اهنگ و بلند کردم و یه بار دیگه از اول گذاشتمش.......هنوز به وسطاش نرسیده بود که در اتاقم باز شد.....چون برق خاموش بود و اتاق تاریک.....نمیتونستم چهره ی ادمی رو که خلوتمو بهم زده ببینم.....
چشمام و بستم .....هرکی بود خودش میرفت......
_ تو هنوز دست از این اهنگ های خز و خیل نکشیدی.....؟
همین که صدا قطع شد و اسپیکرها خاموش......چشمام و باز کردم......نهال با ژست خاصی کنار میز وایساده بود.....برخلاف همیشه از دیدنش ذوق زده نشدم......خیلی خشک گفتم....
_ بهتره بری نهال چون اصلا حوصله ندارم......
اومد نزدیک تختم.....
_ توام بهتره ببندی دهنت و چون میزنم دو شقه ات میکنم.....
چیزی نگفتم.....چونه اش و گرفت تو دستش و متفکر گفت.....
_ با این علائمی که داری.....میتونم به جرات بگم که عاشق شدی.....
اره شده بودم.....ولی کاش خودمم میتونستم برم پیش عرفان و با دل و جرات این و بهش بگم......
نهال _ حالا واسه چی سکوت اختیار کردی.....؟
_ نهال برو بیرون....بزار به حال خودم باشم.....
دستاشو زد به سینه....
_ نچ نمیشه.....لااقل یه امروز و نمیشه......
چرخی زدم و پشتم و بهش کردم.....یه دفعه با صدای بلند گفت.....
_ خره امروز تولدته.....بازم میخوای بخسبی.....؟
تولد.....؟ اصلا یادم نبود تو چه ماهی هستیم.....حتی یادم نبود که تو همچین روز و همچین ماهی پا توی این دنیای پر از نامردی گذاشتم.....
چرا خوشحال نشدم.....؟ چرا مثل سالهای دیگه ذوق زده نشدم......چرا حتی فراموش کرده بودم روز تولدمو......
اشک تو چشمام جمع شده بود.....خودمم میدونستم امسال نه کسی میاد اینجا و نه کسی برام جشن میگیره...... از همون روز تولد انوشا میدونستم که روز تولد من یاد هیچکس نمیمونه.....از همون روز که عرفان به حالم خندید میدونستم که تولدم حتی تو ذهن برادرم نمیمونه.....
_ عرفان....
ولی عرفان....! تو قول داده بودی بی معرفت....
اشکام بی اجازه سر خوردن رو گونه هام.....
قول داده بودی روز تولدم همه رو جمع کنی.....
کاش اونروزم یه قول مردونه ازت میگرفتم تا زیرش نمیزدی و لااقل به این بهونه میتونستم یه بار دیگه ببینمت....
پلکامو گذاشتم روی هم ......
کجایی بی انصاف.....کجایی وقتی همه ی زندگیم بوی تو رو میده......
نهال بازومو گرفت و منو کشید سمت خودش.....با بهت نگام کرد و با تعجب پرسید.....
_ واسه چی گریه میکنی دیوونه....؟
_ نمیدونم.....
بشکنی زد و با خنده گفت.....
_ اهان فهمیدم.....بابا خود خدا هم از خلقتت پشیمونه و هرسال توی همچین روزی زار زار گریه میکنه.....والا ماهم دل پری داریم.....ولی چاره ای نیست.....چیکار میشه کرد.....
چپ چپ نگاش کردم که با شیطنت ادامه داد.....
_ حالا نمیخواد خودت و ناراحت کنی.....ما که با این مساله کنار اومدیم......تو هم زیاد غصه نخور ایشالله خوب میشی.....
بالش و گذاشتم روی سرم.....
_ بلند شو برو پی کارت نهال.....
نهال _ کارو زندگی ندارم که ......پاشو پاشو برات کادو خریدم.....
_ کادوتو بزار برو.....
نهال بالش و از روی سرم کشید و گفت....
_ نمیشه که....باید باز شود دیده شود تا ببینم پسندیده میشود یا نه.......
میدونستم تا بلندم نکنه بی خیال نمیشه.....در ثانی چون تنها کسی بود که روز تولدم و یادش مونده بود نمیخواستم ناراحتش کنم.....
بلند شدم و رو تخت نشستم.....دستی به صورتم کشیدم و گفتم.....
_ باشه قبول.... کادو تو بده ببینم.....
نهال _ کادوم اینجا نیست که......
_ پس کجاست.....؟
با دست به بیرون از اتاق اشاره کرد و گفت......
_ اون بیرون.....
پوفی کردم و جواب دادم.....
_ برو بیارش همینجا......
نهال _ اخه نمیشه.....
کلیپس سرمو محکم کردم و کلافه گفتم.....
_ واسه چی .....برو بیارش دیگه...حوصله ندارم......
نهال با خنده گفت.....
_ جون خودم نباشه جون توی مغز فندقی اونقدر سنگینه که نمیتونم تکونش بدم.....
یه تای ابروم رفت بالا......
_ نکنه ولخرجی کردی......؟
نهال _ نه بابا از این بنجل های غلط اندازه......
خنده ام گرفت.....دستمو گرفت و منو بلند کرد......
_ بیا بریم تا نشونت بدم.......
مخالفتی نکردم.....جلوی اینه وایساد....شال کرم رنگمو انداخت روی سرم.....
_ چیکار میکنی.....؟
نهال _ عزیزم لطفا شما تا اطلاع ثانوی خفه باش و همه چی و بسپار دست استادش......
چیزی نگفتم تا ببینم میخواد چیکار کنه.......
روسری ساتن مشکیم و از توی کشو در اورد و گرفت جلوی چشمام.....
_ این مسخره بازیها چیه نهال.......؟
_ مسخره بازی نیست قربونت برم......باید این و ببندی به چشمهات......
_ که چی بشه اونوقت.......؟
نهال _ که دوره همی ذوق کنیم......
با عصبانیت نگاش کردم.......دستش و گرفت جلوی صورتش و گفت.....
_ باشه بابا...بچه که زدن نداره...میخوام کادومو یه دفعه ببینی تا ذوق مرگ بشی......
_ میدونستی اعصابم زیر خط فقره .....؟
نهال چهره ی مظلومی به خودش گرفت و گفت....
_ تگری نزن به برنامه هام دیگه......
چشمکی زد و دستش و گرفت به چونه اش .....با خواهش ادامه داد.....
_ جون این ریش.....به خدا میخوره تو ذوقم افسرده میشما.....
نفسم و با صدا دادم بیرون و چیزی نگفتم.......
نهال شال و گذاشت روی چشمام و گفت......
_ میدونستم رومو زمین نمیندازی با مرام.....
گره روسری رو محکم کرد و من و هول داد جلو.......در اتاق و پشت سرم بست و وایساد.....
سرشو اورد نزدیک گوشم و اروم گفت.......
_ حالا میتونی چشماتو باز کنی......

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,24, ساعت : 12:00 بعد از ظهر
92.





_ حالا میتونی چشماتو باز کنی......
بی حوصله روسری رو از روی چشمام کشیدم پایین و پلکهامو باز کردم.......
صدای دست و سوت قاطی شد و همزمان با هم سکوت خونه رو شکست......شعر تولدت مبارک تو گوشم پیچید.....
چهره ی عزیزامو از نظر گذروندم.....مریم و نیما که فشفشه به دست مقابلم وایساده بودن و با کلاه بوقی های روی سرشون نگام میکردن......
حاجی هم روی مبل نشسته بود و دست میزد......جالب این بود که حتی روی سر حاجی هم کلاه بوقی گذاشته بودن.....
خندیدم و با نگاه ازشون تشکر کردم......
هنوز شعرشون تموم نشده بود که چشمام از چیزی که دید باز موند.....عرفان دست به سینه تکیه داد بود به دیوار و با خنده نگام میکرد.....
این چشمها و این لبخند از هر چیزی تو این دنیا برام اشنا تر بود.....
از دوباره دیدنش جا خورده بودم و همین باعث شد پاهام سنگینی وزنم و نداشته باشه و زانوهام خم بشه......دستم و گرفتم به دیوار......نهال که کنارم وایساده بود منو گرفت و با لحن مسخره ای گفت.....
_ اوا.....براچی وا رفتی باز......؟
خندید و رو به جمع گفت.....
_ ببخشید.....بچم یه مقدار شل و وله.....همیشه همینجوری استقبال میکنه......
عرفان اومد سمتم و جعبه ای رو که اونروز بهش پس داده بودم گرفت جلوم......
_ تولدت مبارک.....
چیزی نگفتم.....فقط داشتم باچشمام قورتش میدادم.....
اروم ادامه داد......
_ اگه ایندفعه پرتش نمیکنی و قبولش میکنی قابل تو رو نداره.....
صدای سوت و دست قطع شده بود و همه ی نگاهها زوم شده بود روی ما دوتا...... یاد فیلمهای هندی افتاده بودم.....
به جعبه ی دستش نگاه کردم....روبانش عوض شده بود و تمیز بود.....ازش گرفتم و بدون اینکه باز کنم گفتم......
_ اگه دوباره کارای بی خود و بهم نسبت نمیدی قول میدم تا همیشه پیش خودم نگهش دارم...
خندید....از اونا که دلم ضعف میرفت براش......اروم گفت.....
_ من غلط بکنم از این به بعد چیزی و به شما نسبت بدم.....
نهال که سوژه دستش اومده بود با صدای بلند رو به بقیه گفت.....
_ دامادمون یه مقدار زن ذلیل تشریف داره.....
صدای خنده ی همه بلند شد.......نهال با اشاره به عرفان منو مخاطب قرار داد.....
_ بله دیگه.....خلاصه اینم کادوی ما بود که قابل شمارو نداره خاتون خانوم.....
_ که از این بنجلهای غلط اندازه......؟
نهال هول شد و با تته پته جواب داد.....
_ نه بابا کی همچین جسارتی کرده.....
عرفان رو به نهال گفت......
_ دست شما درد نکنه نهال خانوم.....بنده بنجلم دیگه.....؟
نهال چشم غره ای به من رفت و با یه خنده ی مصنوعی گفت....
_ من همه چی و تکذیب میکنم......اینها همه پاپوشه.....
حاجی با خنده بحثمون و قطع کرد.....
_ بس کنید بچه ها......
عرفان رو کرد به بابا...
_ اجازه هست من یه چیزی بگم......
حاجی _ بفرما پسرم.....
عرفان پشت سرشو خاروند و گفت.....
_ راستش من با توجه به موافقت اونروز شما برای فردا عصر نوبت محضر گرفتم......گفتم اگه صلاح میدونین فردا صبحم برای ازمایش بریم.....
همه زدن زیر خنده......نیما در حالی که صورتش از زور خنده قرمز شده بود گفت.....
_ خیلی هولی ها رفیق..... رفته همه جا هم جا گرفته واسه خودش.....
عرفان چیزی نگفت و با خجالت سرش و انداخت پایین......حاجی از جاش بلند شد و اومد سمتمون......دست عرفان و گرفت و گفت.....
_ حالت و میفهمم ....واسه همینم چیزی نمیگم.....ولی میخوام یه قولی ازت بگیرم......
عرفان با محبت خیره شد به بابا......
حاجی _ این دختر دلش مثل مادرش نازکه......
اشک تو چشمای حاجی جمع شد و همه ساکت شدن.....جو سنگینی بود....با یاد مامان بغض بدی نشست تو گلوم.....
بابا ادامه داد.....
_ فقط ازت میخوام مرد و مردونه قول بدی که هیچوقت اشک تو چشمای دخترم ننشونی.....تموم دارو ندارم تو این دنیا همین یه دونه دختره که از این به بعد میسپارمش به تو.....چون میدونم جربزه ی خوشبخت کردنشو داری.....
عرفان دست بابا رو بوسید و در جواب گفت.....
_ چشم....نمیذارم از اعتمادتون پشیمون بشین......

~.SeP!DeH_XQ~
1391,11,24, ساعت : 12:11 بعد از ظهر
93.




چادر سفیدمو در اوردم و از کمر تا کردم.....انداختمش روی اپن اشپزخونه و شیشه ی گلابم گذاشتم کنارش......
از وقتی از سر خاک مامان اومده بودم حال بهتری داشتم...... یه حسی بهم میگفت مامانم از انتخوابی که کردم راضیه......
بعد از درد و دلی که باهاش کرده بودم و اشکایی که ریخته بودم.....حالا سبک تر و راحت تر بودم.......
تنها چیزی که ناراحتم میکرد جای خالیش بود......خصوصا توی محضر و کنار سفره ی عقد......بیشتر از هر موقعی به بودنش احتیاج داشتم......
اشکامو پاک کردم و رو پاشنه ی پام چرخیدم.......دیوارای طبقه بالا رو نگاه کردم......اولین چیزی که میخواست یه رنگ درست و حسابی بود...... فقط و فقط دوست داشتم همینجا و کنار بابا زندگی کنم...
عرفان اومد نزدیکم و مهربون گفت......
_ باز که چشمهای خوشگلت بارونی شده......؟
چیزی نگفتم ...... فقط در جوابش لبخند کمرنگی زدم.....
پشت سرم وایساد و دستاشو دورم حلقه کرد......
_ دیگه اینجوری نبینمت ها......
بعد از عقد اولین دفعه ای بود که بهم نزدیک میشد......نمیدونم چرا حالا بیشتر از قبل ازش خجالت میکشیدم.......
شالمو از روی سرم کشید و کلیپسمو باز کرد.......موهای بلندم مثل ابشار افتاد روی پشتمو تا کمرمو پوشوند......با خجالت سرمو انداختم پایین.....
_چیکار میکنی.....
دستاشو دورم محکتر کرد و منو بیشتر کشید تو بغلش.....حتی گرمای تنشم بهم امنیت میداد......سرشو فرو کرد لای موهام و نزدیک گوشم گفت......
_ هیس.....حرف نباشه......
دمای بدنم رفته بود بالا و قلبم دیوانه وار میزد......
اروم گفت.....
_ عاشق موهاتم......
لبهاش چسبیده بود به گردنم .... نفسهای گرمش میخورد تو گوشم و پوستم و مور مور میکرد.......به همین بهونه سرمو کشیدم کنار و معذب گفتم.....
_ نکن.....یه جوری میشم.....
دوباره صورتشو اورد نزدیکم.....اروم گفت...
_ چه جوری....؟
چون هواسش نبود خیلی راحت تونستم دستاشو باز کنم و از بغلش بیام بیرون.....
_ خجالت بکش....
دنبالم اومد و دستم و گرفت.....
_ بیا اینجا ببینم جوجو......
بغلم کرد و منو گذاشت روی اپن..... رو به روم وایساد و زل زد بهم......تازه هم قد شده بودیم...... نا خوداگاه سرم افتاد پایین.....
عرفان _ منو ببین......
نگاش کردم.....خندید و گفت.....
_ اصلا خجالت بهت نمیاد......
خندیدم و چیزی نگفتم......
عرفان _ اینجوری نباش دیگه......اونوقت منم غریبگی میکنم.....
_ تو رعنا رو دوست داشتی.....؟
خودمم نمیدونم چرا یک دفعه ای این سوال و پرسیدم...
چشماش از تعجب باز موند.....
_ من.....؟ رعنا رو....؟
_ اوهوم.....
با انگشت اشاره زد به پیشونیم و گفت.....
_ چه جوری این فکرا میرسه به مغزت خانوم کوچولو......
دلخور گفتم.....
_ وقتی اینجا بود زیاد بهش توجه میکردی .....
دستامو گرفت و گفت.....
_ پس حسودم هستی.....
دستامو از بین انگشتاش کشیدم بیرون و گفتم.....
_ جوابمو ندادی......
بازوهامو گرفت و گفت.....
_ من فقط خانوم خودمو دوست دارم......دوباره هم از این سوالها نپرسی که من میدونم و تو ها......
_ مثلا بپرسم میخوای چیکار کنی......؟
این روحیه ی سرکش و لجباز و نمیتونستم مهار کنم.....دست خودم نبود دیگه....حتما باید سر یه چیز لج میکردم.....
صورتشو اورد نزدیکمو و گفت......
_ اونوقت یه جور دیگه مجازاتت میکنم.......
با پررویی پرسیدم.....
_ چه جوری......؟
_ اینجوری.....
لبهاشو گذاشت رو لبام و با ولع شروع کرد به بوسیدنم.....یه دستشو برد تو موهام و دست دیگشو گذاشت رو کمرم.......تو چند ثانیه اول بی هیچ حرکتی ثابت مونده بودم.....اما بعد از اینکه به خودم اومدم دیدم دارم با اشتیاق همراهیش میکنم......هرچی هم که بود نمیخواستم اولین بوسه ی عاشقانمون خراب بشه.....
نمیدونم چقدر گذشته بود که ازش فاصله گرفتم و تو چشمهای تب دارش خیره شدم......
قبل از اینکه من حرفی بزنم پیشقدم شد و گفت.....
_ به خدا عاشقتم......
سرمو گذاشتم رو سینه ی پهن و محکمش......از این به بعد واسه ی همه ی لحظه هام یه تکیه گاه امن و محکم داشتم.......





پایان.....


91/11/24.........12:10 ب.ظ



(سپیده.فــ..)




**********************************

اول از همه بریم سرغ تاپیک نقد که از این به بعد چشم به راهتونه..........:-2-27-:


عشق و جدل | ~.SeP!DeH_XQ~ کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t791251.html)



حالا میرسیم به خودمون........

دوستای گلم از همه اونایی که از روز اول تا حالا همراهم بودن و تنهام نذاشتن ممنونم......:-118-:
همه ی عزیزانی که منت برسر ما نهادن و با اسمشون تشکرها رو خالی نذاشتن......:-2-14-:

اگه خوبی ...بدی ...خلاصه هرچی دیدین حلال کنین و کاستی های کتاب و به بزرگی خودتون ببخشین.....:-2-15-:

ایشالله که همتون شادو سربلند باشید......:-2-04-::-2-37-:


همین دیه.....!!:-2-08-:

/manoo/
1391,11,24, ساعت : 12:12 بعد از ظهر
مرسی عزیزم خسته نباشی

setayesh1363
1391,11,24, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
ممنون و خسته نباشی :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

bahar5131
1391,11,24, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشی:-118-:

فانتین
1391,11,24, ساعت : 12:19 بعد از ظهر
مرسی داستان جالبی بود... بازم بیا..

mahtab10
1391,11,24, ساعت : 12:20 بعد از ظهر
خسته نباشید .....مرسی:-2-40-:

mahsaok
1391,11,24, ساعت : 12:21 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشید

dokhibabash
1391,11,24, ساعت : 12:23 بعد از ظهر
خسته نباشی
:-118-:

mahda
1391,11,24, ساعت : 12:25 بعد از ظهر
ممنون عزيزم زيبا بود

.ZeinaB.
1391,11,24, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
خسته نباشید

fozol
1391,11,24, ساعت : 12:27 بعد از ظهر
خسته نباشی:-118-::-118-:

sana1994
1391,11,24, ساعت : 12:29 بعد از ظهر
مرسي عزيزم
خسته نباشي
به أميد موفقيت هاي بيشتر:-2-40-:

•●شقایق●•
1391,11,24, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم
ممنون:-2-40-:

#PARDIS#
1391,11,24, ساعت : 12:46 بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم

نسرین...
1391,11,24, ساعت : 12:50 بعد از ظهر
خسته نباشید...:-2-40-:

Najva20
1391,11,24, ساعت : 12:52 بعد از ظهر
خسته نباشي عزيزم :-118-:

pegah.a
1391,11,24, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
مرسی و خسته نباشید :-118-:

Farnaz
1391,11,24, ساعت : 12:54 بعد از ظهر
ممنون
قفل:-2-40-: