PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دختر خارق العاده | ariyana72 کاربر انجمن



ariyana72
1389,05,30, ساعت : 03:37
نشسته بودم روی مبل و داشتم روبروی تلویزیون مثلا جامعه شناسیمو دوره میکردم که دوباره صدای اهنگ مورد علاقم اومد:
صدای تو برای من از همه چی قشنگ تره
بخون برام از عشق خود تا عشقت از سرم نره
بذار بگم برای من تو بهترین ترنمی
برای من ساده ترین سادگی نهفته ای
قسمت رپش شروع شد و من دیگه اصلا جامعه شناسی رو کاملا فراموش کردم :نزار ار غصه بمیرم تو رو خدا نرو
نذار طی کنم با خود کشی روزو شبو
دستمو بگیر بذار باهم باشیم
نذار تو مشکلاتمون از عم تا شیم
زل زده بودم به اون کانال تلوریونی نیما اومد کنارم و گفت:میبینی نفس محشرن دوروز دیگه میرم دبی رپرشون میشم اونوفت باید بیفتی دنبالم که ازم امضا بگیری
پوزخندی زدم و تو شماش زل زدم :اره برادر ...اونم تو ....دوروزه پرتت میکنن بیرون با اون صدات
:نفس دارم بهت میگم من اون ایمیلو از خود دانیال گرفتم حتی خودمم باورم نشد ولی تو وب کم باهاش چت کردم وای هنوزم باورم نمیشه بعد از پنج سال تو زیر زمین خوندن بلاخره نوبت منم شد فکر کن من برم پیش دانیال ...باهاش رفیق فابریک بشم ...همه دخترا بریزن دورم ازم امضا بگیرن وایییییی....چه شود
:راستی نیما اسم این رپرشون چیه خیلی صداش توپه
نیما کنارم نشست و نگام کرد :اسم مستعارش که سامان اسکای منه حتما خودشم سامه دیگه...سامان ..ساسان
چه میدونم ؟
:خاک بر سرت اسم همکارتو نمیدونی ؟
با کوسن مبل مجکم توی سرم کوبید :خفه...بهت امضا نمیدما
:کی از تو امضا خواست باقالی
هردو باهم زدم زیر خنده خدای من درست دو هفته پیش بود من و نیما دوقلو بودیم باهم بزرگ شده بودیم نیما عاشق موسیقی بود هم پاپ هم رپ همه جورشو دوست داشت اما بهش مجوز نداده بودن حالا اون بیهوش رو تخت افتاده بود با چه ذوق و شوقی رفته بود ده دست لباس خریده بود مامانم هم کارش فقط گریه بود بابام هم که اصلا در گل وجود نداشت یه بند خارج بود میرفت میومد نیما اونشبی بهوش اومده بود یک یند میگفت من باید برم وگرنه حامو میدن به یکی دیگه و دوباره از هوش رفته بود دکترا میگفتن تو تصادف سرش به جدول خورده و اسیب به مغزش بوده و حالا معلوم نیست کی بهوش بیاد میدونستم بهوش میاد ولی کیشو خدا میدونه
مامان اصلا تو حالی نبود که باهاش بشه حرف زد نیما رو میپزستید حتی با وجود مخالفت بابا راضی بود که نیما موسیقی رو ادامه بده
با مامان رفتیم خونه مامان اصرار داشت که پیش نیما بمونه بنابراین اومده بود که وسایلشو برداره و بره تازگی ها از زور حرص بابا به الکل پناه برده بود بابام خیلی ادم هوسبازی بود و اصلا اهل خانواده نبود در سال دوبار سه بار بیشتر نبود مامانمم میگفت نباشه راحتتریم بهتر همینه اشم شوهر روم باشه بسه
رفتم تو اتاق نیما و به عکسش زل زدم :الهی دورت بگردم داداش ...نکنه به ارزوت نرسی..کاش زودتر بهوش بیای در کشوشو باز کردم چشمم به بلیطش افتاد مال پس فردا بود
تویه اینه زل زدم چقدر شبیه بودیم چشمای هردومون ابی دور مشکی بود و موهای هردومون مشکی فقط من چهره ام از اون دخترونه تر بود وقتی خودمو میدیدم یاد اون میفتادم الهی دورش بگردم
به عکسش رل زده بودم که فکری به ذهنم رسید :اگه داداشم بهوش نیاد چی اگه بیدار شه ببینه گروه مورد علاقش تکمیل شده ار غصه دغ میکنه ....
با اینکه فکر احمقانه ای بود اما مثل خوره افتاده بود به جونم و ولم نمیکرد..