PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان حصار تنهایی من | پریبانو کاربر انجمن


پریبانو
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر
قصــه درمورد دختری به اسم آیناز که نه زیبایی افسانه ای داره که زبان زد خاص وعام باشه نه پول وثروتی که پسرا برای ازدواج با اون به صف

باایستن....دختری با قیافه معمولی که تو همین جامعه زندگی میکنه....وبر خلاف تمام دخترا که عزیز کرده باباشون هستن این دختر نیست....باباش در کمال ناباوری ونامردی آیناز وجای بدهیش میده به طلبکارش...ومسیر زندگی این دختر از راهی باز میشه که هیچ وقت فکرش وهم نمی کرد....

کپی و قرار دادن رمان بدون اجازه از نویسنده مجاز نمی باشد لطفا از کپی رمان در دیگر سایت ها و وبلاگ ها خودداری کنید.

http://uploadpa.com/beta/12/ts2gq7u446dqniivigk.png (http://uploadpa.com/beta/)

pegah.a
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

پریبانو
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحيم

مامانم شونه هامو تکون داد و صدام ميزد:آني...آني...
-هووم..
-هووم چيه ؟پاشو ببينم ...مگه نميخواي بري خياطي ؟
با شنيدن اسم خياطي چشمامو باز کردم وسيخ نشستم و گفتم: ساعت چنده؟
-هشت ونيم ..
-واي مامان چرا بيدارم نکردي ؟
بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون مامانم پشت سرم اومد و گفت:خودمم تازه بيدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوري صبحونه رو حاضر ميکنم
دستشوي رفتن و دست و صورت شستنم شيش دقيقه طول کشيد سريع به اتاقم رفتم و دستي به موهاي فرفريم کشيدم و با يه کش مو بالا بستمش کمد لباسيمو باز کردم هر چي دم دستم بود پوشيدم به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقيقه بود يعني تا نه ميرسيدم ؟ عمرا اگه برسم ...کيفمو برداشتم از اتاقم اومدم بيرون مامانم با يه لقمه به دست از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:بگير اين لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگيري
لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حياط ميدويدم که مامانم صدام زد:با دمپايي کجاداري ميري؟
به پام نگاه کردم ديدم به جاي کفش دمپايي پامه لقمه رو چپوندم تو دهنم با دهن پر و اعصبانيت گفتم: امروز حتما نسترن حکم اخراجمو ميزاره کف دستم
مامانم خنديد و گفت: اون اگه ميخواست اخراجت کنه تا الان کرده بود
کفشامو پوشيدم و خودمو با دو به ايستگاه اتوبوس رسوندم چند دقيقه اي منتظر موندم ...به ساعتم نگاه کردم هشت و چهل و هفت دقيقه بود ديگه بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم چند قدمي از ايستگاه فاصله گرفتم ...دستمو براي چند تا ماشين بلند کردم که با سرعت نوراز کنارم رد ميشدن اعصابم داشت خورد ميشد بايد به نسترن زنگ ميزدم که دير ميام وگرنه تا خود صبح بايد به بازجوياش جواب ميدادم گوشيو از کيفم برداشتم مشغول گرفتن شماره نسترن بودم که يه پرايد جلو پام ترمز کرد ... گوشمو گذاشتم تو جيب مانتوم سرمو خم کردم ديدم يه پسر جوني با قيافه زمختي ...که ته ريشش ديگه درحد ريش بود..عينک افتابيشو گذاشته بود بالاي سرش يه ادامس هم تو دهنش بود که مَلچ و ملوچ ميکرد دندوناي زردش به زيباي به نمايش گذاشته بود ...صداي اهنگش اونقدر بلند بود که هر که هرکري رو شنوا ميکرد...همين جور که نگاش ميکردم گفت:
-؟کجا ميريد خوشکل برسونمت
کمرمو راست کردم خاک تو سر خوشکل نديدت بکنن.. خدا قربون رحمتت برم اين کي بود اول صبحي به ما دادي نميدونستم سوار بشم يا نه... هميشه مامانم ميگفت به غير از تاکسي سوار ماشين ديگه اي نشو منم که تا الان حرفشو گوش کردم يه امروزو بي خيال حرف مامان مي شم يه نفسي کشيدم توکل برخدا کردم و سوار شدم ... خدايا خودمو دست تو سپردم ا ز قديم هم گفتن لنگه کفشي در بيابان نعمت است ولي اين براي من غضبه ...
به محض اينکه سوار شدم انچنان پاشو گذاشت رو پدال گاز که عين فنر جام عقب و جلو شدم ... يه اهنگ خارجي گذاشت بود وخودشم باش ميرقصيد خداييش اگه يه کلمه شو بدونست ... گوشام درحال انفجار بود صداش زدم :اقا...
فقط گردنشو تکون ميداد بلندتر صدا زدم :اقـــا ...
با دستاش ميزد به فرمونو و گردنشو ميچرخوند اين دفعه ديگه صدام درحد جيغ بود : اقا
صداشو کم کرد و از تو ايينه گفت:جانم منو صدا زديد ؟
از اعصبانيت گفتم:بله ...خيلي ببخشيد شما احيانا دچار مشکل شنوايي هستيد ؟
-نه دور از جونم چطور صداش اذيت تون ميکنه؟
-بله..
- اخ ببخشيد خوب ميخوايد يه اهنگ ايروني برات بزارم؟
-خيلي ممنون..من کلا اهل موسيقي و اهنگ نيستم
-مگه ميشه ؟
-حالا که ميبيني که شده؟اين خيابونو بريد سمت راست
وقتي پيچبد سمت راست گفت:بهتون نميخوره از اوناش باشي
-با اخم گفتم :از کدوماش ؟
-از همينايي که چه ميدونم ....ميگن اهنگ گوش دادن حرام است ادمو جهنمي ميکنه از اين حرفا ديگه
اگه کسي حرف گوش کن بود الان کل بشريت بايد عابد وزاهد ميشدن با اعصبانيت و جدي گفتم: اره من از همونام مشکلي داريد؟
انگار که داشت با خودش حرف ميزد گفت :منو باش به چه اميدي اينو سوار کردم
-چيزي فرموديد؟
-نخير با خودم بودم..
از شيشه ماشين بيرون و نگاه کردم ...تا موقعي که رسيديم هيچ حرف ديگه اي نزد پول کرايه رو گذاشتم کنار دنده و پياده شدم چند قدمي که رفتم صدام زدو گفت:خانم وايسا...خانم
وايسادم اومد روبه روم وايساد پولو جلوم گرفت و گفت:اين چيه؟
-پوله....چيه نکنه کمه؟
-نه خانم کم نيست....من مسافر کش نيستم
-پس چرا منو سوار کرديد ؟
باخنده گفت: به خاطر ثوابش
پولو ازش گرفتم اونم رفت با خودم گفتم :اره جون عمت ميخواستي بانفله کردن من ثواب کني...وقتي وارد خياطي شدم... تنها چيزي که به گوشم مي رسيد صداي چرخ خياطي بود حتي صداي نفس هاشونم نمياومد بايد به نسترن بخاطر مديريت خوبش لوح تقدير بدن، کسي متوجه حضور من نشده بود با صداي بلند گفتم :جميعا سلام..
همه سرشو نو بالا اوردن و با لبخند جواب سلام ودادن وقتي سر جام نشستم زهرا که بغل دستم نشسته بود گفت:معلوم هست کجايي ؟بهش کارد بزني خونش در نمياد،حالا چرا اينقدر دير کردي؟
-دست نزار رو اين دل که خونه..
خنديد و گفت :بميرم برات...حالا چي شده که خونه؟
تا خواستم حرفي بزنم صداي نسترن اومد:به به خانم ...افتخار داديد تشريف اورديد (با اخم)بيا تو کارت دارم
رفت تو اتاقش و درو بست زهرا خنديد و گفت:برو که خرت زاييد
با خنده يه مشت زدم به بازوش ...پشت در اتاق نسترن ايستادم دو تا ضربه به درزدم ورفتم تو.. با يه لبخند به نسترن که با ابرو هاي گره خورده و دست به سينه به صندليش تکيه داده بودنگاه کردم و گفتم:
-با من امري داشتيد بانوي من ؟
-بشين ...کجا بودي؟
نشستم و گفتم :کجا ميخواستي باشم خونه
-منظورم اينکه چرا اينقدر دير کردي؟
-اها از اون لحاظ ؟خوب دير از خواب بيدار شدم ماشين گيرم نمي اومد
رو صندليش درست نشست ودستش وگذاشت رو ميز وبا تعجب گفت:مگه قحطي ماشين اومده ؟
-براي من اره
-والله منم بودم با اين قيافه سوارت نميکردم ...ادم وحشت ميکنه نگات کنه
با ناراحتي گفتم :مگه قيافم چشه ؟خدا اين جوري خلقم کرده مگه دست من بوده ؟
-.منظورم اينکه اول صبحي مياي بيرون يه دستي به صورتت بکش ..لوازم ارايشي که ميدوني چيه؟
-عزيزم من صورتمو لازم دارم دلم نميخواد روش نقاشي بکشم
يه رژوريمل شد نقاشي؟
-منو کشوندي اينجا اينو بگي؟
از توي کشوي ميزش يه پاکت در اورد گرفت جلوم و گفت:بگيرش ...
ازش گرفتم و گفتم:اين چيه؟
-پول...دست مزد چند روزي که اينجا کار ميکردي؟
با تعجب وترس گفتم:کار ميکردم !!!مگه ديگه قرار نيست کار کنم ؟
-نه تو ديگه بدرد من نميخوري روز اول هم که اومدي اينجا قرارمون اين بود که سر وقت بياي ..واگه سه بار دير کني اخراج ميشي؟الان شما شيش بار که دير کردي بعلاوه اين که دو بار هم نيومدي…چند بار هم بهت تذکر دادم..گفتم دوستيمون سر جاش کار هم سر جاش ...
با بغض گفتم :اما نسترن...تو که ميدوني من به اين کار احتياج دارم اگه اخراجم کني کجا کار پيدا کنم ؟
-اين ديگه مشکل تو نه من ...فکر کنم تا الانم هم جبران مافات کرده باشم
سرم و انداختم پايين ...اشکام سرازير شدن با دستم پاکشون کردم راست ميگفت زير قولم زده بودم نبايد دير مي اومدم اوليم بارم هم که نبود... اما نبايد اخراجم ميکرد خواستم بلند شم که خنده ي بلند نسترن متوقفم کرد با تعجب بهش نگاه کردم اونم فقط ميخنديد با دستش به من اشاره کرد وگفت:
-نگاش کن چه ابغوره اي هم گرفته ..
با همون تعجب که الان گيج شدن هم بهش اضافه شده گفتم:براي چي داري ميخندي ؟
هنوز داشت ميخنديد گفت :چقدر خنگي که نفهميدي دارم باهات شوخي ميکنم
با اعصبانيت گفتم: هه ...هه...هه...خنديدم بيمزه (هنوز ميخنديد با خشم جلو ميز ش وايسادمو تو چشاش زل زدم وگفتم)زهر مار...خوشت مياد اذيتم کني؟
پاکت و انداختم جلوش نسترن گفت:پاکت وچرا انداختي ؟ورشدار براي خودته
- به اندازه کافي از شوخيتون فيض برديم
-جدي ميگم پول خودته ...مانتوهاي که ديروز جات دوختم دادم به صاحباشون اونام پولو جيلينگي دادن
با شک نگاش کردم قيافش خنثي بود نه شوخي توش ديده ميشد نه جدي گفتم:شوخي که نميکني؟
-نه والله شوخيم کجا بود برشدار
پاکتو برداشتم و گفت:شصت تومنه همون قيمتي که قبلا بهشون گفتي
-ممنون...ولي خواهشا ديگه از اين شوخي هاي سکته کننده با من نکن
تا خواست حرفي بزنه تقه اي به در خورد و زهرا سرش واورد تو گفت:ببخشيد ...يه خانم اومده با اني کار داره
نسترن گفت:کيه؟
-مشتريه ...
گفتم:باشه الان ميام ...
زهرابهم نگاه کردو گفت:چيزي شده ؟
نسترن با خنده گفت:اگه خدا قبول کنه ايشاالله ميخوام شوهرش بدم
زهرا هم خنديدو گفت: مبارک ايشاالله
زهراکه رفت با اخم نگاه نسترن کردم وگفتم :من نميدونم منان از چي تو خوشش اومده بود که با کله اومد خواستگاريت
يکتاي ابروشو برد بالا وگفت:از خوشکليم...
خنديدمو گفتم :بابا خداي اعتماد به نفس...... اجازه مرخصي که ميفرماييد ؟
بلند شدو گفت :اختيار داريد اجازه ما هم دست شماست
-يه تعظيم کوچولو کردم و گفتم:صاحب اختيار ماييد.. نفرماييد
نسترن گفت:اين لفظ قلم حرف زدنت منو کشته ..
راست ايستادم و گفتم :موجب موباهات ماست که باعث مرگ شما ميشم ..
اينو گفتم و به سمت در دويدم درو که باز کردم دفترش و به سمتم پرت که خدا رو شکر زود اومدم بيرون خورد به در صداي بلندي گفت:آيناز ميکشمت
تا برگشتم ديدم همه دارن بهم نگاه ميکنن با لبخند طويل و عريض رفتم سرجام نشستم وکار مشتري رو راه انداختم ...دوستي منو نسترن برميگرده به سه سال پيش توي يه روز سرد زمستوني، در به در دنبال کار ميگشتم از يه کيوسک روزنامه فروشي روزنامه نيازمندي ها رو گرفتم کل روز نامه رو ورق زدم کاري که ميخواستم و پيدا نيمکردم اگه هم پيدا ميشد با شرايط من جور نبود از زمين و زمان نا اميد شده بودم ميخواستم برگردم خونه سر خيابون ايستادم چپ و راستمو نگاه کردم ماشينا پشت سر هم رد ميشدن از سرما دستامو زير بغلام گرفتم خيلي با احتياط از خيابون رد ميشدم که يه دفعه پام ليس خرد و افتادم يه پژو206مياومد سمتم سريع بلند شدم هنوز يه قدم برنداشته بودم که صداي جيغ ترمز ماشيني شنيدم سرمو که بلند کردم محکم خورد به پام درد شديدي تو پام پيچيده تمام بدنم گرم شده بود چند نفردورم جمع شده بودن و سرو صدا راه انداخته بودن :"چه خبرته خانم ...نميتونيد اروم تر رانندگي کنيد ...دختر مردمو زدي لت و پار کردي "از درد چشمام و فشار ميدادم صداي زنونه اي تو گوشم ميپيچيد "خانم حالتون خوبه ميتونيد بلند شيد"چشمامو باز کردم يه خانم که پوست برنزه و بيني قلمي و لباي کوچيک وچشماي مشکي داشت با موهاي رنگ شده فندقيش زل زده بود به من با صداي که از درد بود گفتم:"نه ...نميتونم پام خيلي درد ميکنه" بادستش بازوم و گرفت کمکم کرد بلند شم ...وقتي بلند شدم چشمم افتاد به پوست موزخواستم نفرين کسي که اون پوست موز و انداخته بکنم اما دلم نيومد... خودمو کشون کشون به ماشينش رسوندم وقتي به بيمارستان رسيديم از پام عکس گرفتن و گفتن شکسته تا يک ماه پاي من بيچاره تو گچ بود اونم تمام اين يک ماه شب و روز اومد و رفت وقتي بهش گفتم دنبال کار ميگردم بهم پيشنهاد کرد که توي خياطيش کار کنم بهش گفتم که خياطي بلد نيستم ....قرار شد چند ماهي بهم خياطي ياد بده..از سر مجبوري يا علاقه هر چي که بود پنج ماهه همه فوت و فن خياطي رو ياد گرفتم حالا هم واسه خودم يه پا خياط حرفه اي شدم از لباس عروس گرفته تا لباس مجلسي و...خلاصه هر چي که مشتري بخواد براش ميدوزم... هيچ وقت از دوستي با نسترن پشيمون نميشم ...

پریبانو
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر
ممنون اقا همين جا پياده ميشم ...
کرايه رو حساب کردم و از ماشين پياده شدم....اواخر ارديبهشت ماه بود و هواي گرم جنوب خورشيد مستقيم به سر وصورتم مي تابيد و باعث شده بود صورتم عرق کنه چند قطره از کنار شقيقه هام سر خورد و اومد پايين ازعرق خودم چندشم شده بود يه دستمال از کيفم برداشتم و صورتمو خشک کردم هر چي ضد افتاب به خودم مالونده بودم دود شد رفت هوا .... کاش يه کلاهي روي سرم ميزاشتم حداقل افتاب سوخته نشم ...نزديکاي خونمون بودم که پسري روديدم پشت به من به ديوار تکيه داده دست راستش به ديوار زده بود دست چپشم روي صورتش گذاشته کمي هم به پايين خم شده بود ...اول نشناختمش کمي که جلوتر رفتم فهميدم نويده قدمهام وبلند تر برداشتم و صداش زدم :
-نويد ...نويد...
برگشت سمتم.... دستي که جلوي صورتش گرفته بود از لاي انگشتاش خون چکه ميکرد با ترس جلوش وايسادم و گفتم :چي شده نويد؟
دستشو برداشت وگفت:خون دماغ شدم...
-خوب چرا اينجا وايسادي بيا بريم دکتر ...
-نه نميخواد يه اب به صورتم بزنم خوب ميشه ...
بازو شو کشيدم وگفتم:چي چيو اب به صورتم ميزنم ...راه بيوفت ببينم
بازوشو از دستم کشيدوگفت: به دکتر احتياجي نيست ...هميشه همين جوريه
خيلي خون از دماغش مياومد و وايسادن و صلاح ندونستم گفتم:"خيل خوب پس بريم" دستش روي بيني ودهنش گذاشته بود تمام لباس سفيدش خوني شده بود کليدو از کيفم برداشتم که درو باز کنم گفت:خونه خودمون ميرم ...
-چه فرقي ميکنه؟
راهشو به سمت خونشون کج کرد وگفت:راحت ترم
منم باحرص گفتم: از دست تو الان چه وقت تعارف کردنه کليدا رو بده...
-تو کولمه ...
کوله شو از شونه هاش برداشتم به دستش نگاه کردم خون دماغش بيشتر شده بود هول شدم و تند تند کيفش وميگشتم که گفت":تو زيپ کوچيه است "زيپ و کشيدم وکليدو برداشتم درو باز کردم زوتر از اون رفتم تو وگفتم:"اينقدر سر تو بالا نگيرخون برميگرده خفه ميشي با انگشتت جلو بيني تو فشاربده ... برو تو حموم تا بيام "به اشپزخونه رفتم با يه بطري اب خنک رفتم به حموم گفتم:"سرتو پايين بگير "سرشو که پايين گرفت اب و روي سرش گرفتم کمي که سرش خيس شد گفت:
-صبر کن ...صبرکن ..
ديگه اب نريختم سرشو گرفت بالا و با لبخند به من نگاه کردو گفت:اينو از کجا اوردي؟
-ازتو يخچال ..
ريز ريز خنديد و گفت:بوش نکردي ببيني چيه ؟
-نه...
-اين عرقه بيد مشکه مامانم براي من درست کرده بود ...
بوش کردم ديدم راست ميگه با حرص گفتم :چرا زود تر نگفتي ؟
با همون خنده گفت:خوب من از کجا بدونم تو چي ميخواي بياري
کلافه شده بودم نميدونستم بايد چي کار کنم با هول گفتم:همين جا بشين تا اب بيارم تکون نخوريا
به طرف اشپزخونه ميدويدم که با داد گفت: بنزين نياري اتيشمون بزني
يکي نبود به اين بگه الان وقت شوخي کردنه ؟سريع برگشتم تو اشپزخونه يه بطري ديگه برداشتم بخاطر اينکه مطمئن بشم ابه اول بوش کردم با دو رفتم به حموم اب و روسرش ميريختم گفت:براي چي اب رو سرم ميريزي؟
-نميدونم فکر کنم اين جوري زود تر خونش بند مياد
ديدم شونه هاش تکون ميخوره نشستم کنارش و با ترس گفتم:نويد درد داري ?
سرشو که بالا اورد ديدم داره ميخنده با اعصبانيت گفتم:واقعا که ترسيدم...بگير کمي اب به صورتت بزن
اب و که به صورتش زد با خنده گفت : وقتي چيزي نميدوني چرا الکي تجويز ميکني اين جور موقعها مامانم يخ ميزاره رو بينيم ... تو چرا اينقدر هولي خوبه خون دماغ شدم تير نخوردم ...يه خانم دکتر هميشه بايد جلوي مريضاش خونسرد باشه
بلند شد که بره اداشو دراوردم:"يه خانم دکتر هميشه بايد جلوي مريضش خونسرد باشه"با حرص گفتم " خوب ترسيدم اگه خودت جاي من بودي چيکار ميکردي ها ؟
از حموم رفت بيرون ودر اتاقشو باز کرد و با خونسردي گفت: هيچي نگات ميکردم تا خون دماغت بند بياد
داد زدم: همين ؟
سرشو برگردوندو با لبخند گفت:کارديگه اي از دستم بر نمي اومد
رفت تو درو بست من وبگو نگران کي شدم رفتم به اشپزخونه با اعصبانيت بطري رو پراز اب کردم و گذاشتم تو يخچال بايد کمي عرق براش درست کنم ...توي يخچال و همه کابينتا گشتم اما اثري از عرق نبود انگار تنها عرقشون هموني بود که من روي سر نويد ريختم در کابينت پايين و بستم که صداي نويد اومد:
-با اجازه کي داري تو کابينت خونه مردم ميگردي ؟
لباساشو عوض کرده بود نا مصب تيپ دختر کش هم ميزنه ...ميگم چرا دخترا ي محله براش غش و ضعف ميرن نگو بخاطر خوش تيپيشه تا بلند شدم سرم به در کابينت بالا خرد :اااخخ
اومد جلو با خنده کابينت و بست گفت:حواست کجاست ؟
دستم وگذاشته بودم روي سرم وگفتم:بهتري ؟
با لبخند به سرم اشاره کردو گفت:مثل اينکه من بايد از تو بپرسم
-من خوبم تو چي ؟
با لبخند گفت:البته....مگه ميشه با وجود کمکهاي اوليه شما حال من بد باشه
با اخم گفتم :اين جاي تشکرت مسخرم ميکني؟
يه تعظيم کوچلويي کرد وگفت: ازاينکه بنده رو مورد توجه وعنايت خودتون قرار داديد سپاسگزارم ..
کيفمو از روي ميزنهار خوري برداشتم وگفتم: ميرم خونه وبرميگردم باز نيام ببينم يه بلاي ديگه سرت خودت اورديا
-شما بلا سرخودت نيار من با خودم کاري ندارم ...
با حرص کيفو انداختم رو شونم وراه افتادم که گفت:چيزي ميخواي بياري؟
-اره عرق خارشتر
داشتم کفشمو ميپوشدم که با خنده گفت:يه وقت عرق نفت برام نياري ؟
با اعصبانيت گفتم:امروز خيلي بذلگو شديا
-در حضور استادم درس پس ميدم
خنديدم و گفتم :خودشيريني هم که بلد بوديا ما خبر نداشتيم ؟
از خونشون اومدم بيرون..... نويد همسايه ديوار به ديوار ماست ، اهل اصفهان هستند مهر ماه پارسال بخاطر کار باباش مجبور ميشن بيان بوشهر از روز اولي که پاشو گذاشت به محله ما به خاطرخوش قيافه بودنش دخترا براش دست و پا ميشکنن اما اون جز من محل کس ديگه اي نميزاره ...از نظر سن من پنج سال ازش بزرگترم ولي از لحاظ قدو هيکل اون شيش سال از من بزرگ تره .. به طوري که تو نگاه اول کسي متوجه نميشه که هيجده سالشه ...پسر خيلي مهربونو با محبتيه ... جاي برادر نداشتم دوستش دارم ....رفتم تو اشپزخونه عرق خار شتر براش درست کردم گذاشتم تو سيني که درخونمون وزدن ...هر کي بود انگار دعوا داشت چون با سنگ به جون در افتاده بود ...از ترس اينکه در کنده بشه دويدم سمت در، وقتي بازش کردم ديدم عفت خانمه، بالبخند دراکولايشون گفت::سلام عزيزم خوبي؟
منم با حرص ولبخند تمسايي گفتم:الحمدوالله بد نيستم ...
-يک ساعته دارم در ميزم چرا در باز نميکني؟
-ببخشيد ...تو اشپخونه بودم نشنيدم ..
يه پلاستيک از زير چادرش دراوردوداد دستم و گفت : مهم نيست ...ببين اين پارچه رو براي پرده گرفتم ميتوني زحمت دوختش بکشي؟
مگه جرات داشتم به صاحب خونمون بگم نه با لبخند گفتم:چه زحمتي....تا باشه اين زحمتا ... براتون ميدوزم فقط براي کي ميخوايد؟
-براي جمعه ...اخه ميدوني چيه قرار جاريم بياد ..از اون ادماي پر فيس وافاده است دو ماه پيش که رفتم خونشون پوز همه چيشون ميداد ... به شوهرم گفتم بايد نصف وسايل خونه رو عوض کنيم (با خنده بلند گفت)اخه اوضاع رو کم کنيه ميدوني که چي ميگم ؟
از حرفش خندم گرفته بود گفتم: بله بله متوجه منظورتون شدم ...چشم تا جمعه براتون حاضرش ميکنم ...فقط مدلش جه جوري باشه ؟
-والله من از مدل پُدل چيزي سر در نميارم هر مدل پرده اي که ميدوني به خونمون مياد همون و بدوز..خوشکل بدوزيا روت حساب ميکنم
-چشم خيالتون راحت
دستت درد نکنه برم تا برنجم نسوخته خداحافظ
به سلامت سلام برسونيد ..
بري که ديگه برنگردي در رو بستم ورفتم به اشپزخونه پلاستيک انداختم رو زمين سيني به دست رفتم پيش نويد زنگ وزدم در وباز کرد .. رفتم تو ديدم روي مبل لم داده وتلويزيون نگاه ميکنه ...تک سرفه اي کردم سرش و برگردوند طرف من و گفت:به خانم دکتر ...چرا زحمت کشيدي؟
سيني و گذاشتم جلوش وگفتم :حالا تا عمر داري تيکه بار ما کن ...اصلا تقصير منه که به فکر توام
خنديد و عرق از روي ميز برداشت و گفت:خانم دکتر که نبايد اينقدر دل نازک باشن
يه لبخند مسخره اي زدم وگفتم:کاري نداري ميخوام برم ؟
کمي از عرق خورد وگفت:کار که دارم ولي نميدونم شما وقت داريد يا نه؟
يه نفسي کشيدم وگفتم :وقت که ندارم اما براي تو جورش ميکنم.. حالا کارت چي هست؟
-ممنون... سه شنبه امتحاناتم شروع ميشه گفتم اگه ميشه تودرسام بهم کمک کني ..فقط درسايي که مشکل دارم
کمي فکر کردم و گفتم:اولين امتحانت چيه؟
-عربي ....اگه ميدوني کار داري مزاحمت نميشما ؟
گردنمو کج کردم وگفتم:اصلا تعارف کردن بهت نمياد ... در ضمن کار من هيچ وقت تمومي نداره فقط خواستي بياي حول و حوش نه ونيم ده بيا
با لبخند گفت :ممنون ...جبران ميکنم
-خواهش ...
در هال و باز کردم گفت:بابت عرقم ممنون
وايسادمو گفتم : ميخواي همه تشکراتو يه جا بگي که منم يه جا جواب بدم
با خنده گفت :نه ديگه تموم شد ...خدا حافظ
-خدا حافظ
وقتي به دم در خونمون رسيدم يادم افتاد که کليدا رو تو خونه جا گذاشتم پوفي کردم و دور و برو يه نگاهي انداختم وقتي خيالم راحت شد که کسي نيست از در رفتم بالا و خودمو پرت کردم تو حياط اگه مامانم بودکه يه کتک َمشتي ازش ميخوردم ...رفتم تو اشپزخونه پارچه عفت خانم و برداشتم بردم به اتاقم روسري و مانتوم و دراوردم انداختم روي زمين از کمد لباسيم يه تاپ و شلواربرداشتم رفتم به حموم يه دوش مختصر و مفيد گرفتم ... وقتي از حموم در اومدم جلوي ميز ارايشيم نشستم و به خودم يه نگاهي انداختم ...موهاي فرفري مشکيم که تا گردم بود با پوستي نسبتا سفيد و چشماي بادمي شکل که بخاطر حالتش بيشتر دوستام بهم ميگفتن کره اي لبام هم خوب بود ازش راضي بودم لب پايينيم گوشتي تر از بالايي بود تنها عضو صورتم که با بقيه ناهماهنگ بود دماغم بود که عين دسته فرغون به صورتم چسبيده بود.. کلا چهره خوبي داشتم نه خيلي خوشکل و لوند بودم نه خيلي زشت و بدريخت يه جوراي قابل تحمل بودم دست از صورتم برداشتم و روي زمين دراز کش شدم کتابي که مخصوص انواع دوخت پرده بود برداشتم بايد براي پرده عفت خانم يه مدل پيدا ميکردم سرم گرم کتاب بود که صداي در اومد بلند شدم يه چادر دور خودم کردم از حياط داد زدم کيه؟:
باز کن منم..
-کي؟
-درو باز کن گرمم حوصله ندارم
درو باز کردم وگفتم: سلام مامان.
با اخم اومد تو و گفت: عليک سلام سر ظهري شوخيت گرفته؟
-چيزي شده ؟
-نخير ...
-پس چرا اينقدر اعصباني هستي ؟
چشماشو بست وبا حالت اعصباني گفت:اعصباني نيستم ...فقط گرمم
-چرا الان اومدي؟
سرم داد زد:ميشه اين قدر سوال نپرسي؟
وقتي اينجوري حرف ميزنه يعني حوصله هيچ بني بشري نداره وکسي نبايد به پرو پاش بپيچه ...منم بدون هيچ حرف اضافه اي رفتم به اتاقم چادرم از سرم برداشتم خواستم بشينم که صداي گريه مامانم شنيدم از اتاقم اومدم بيرون صداش از تو اشپزخونه مياومد دم در اشپزخونه ايستادم ديدم به کابينت اشپزخونه تکيه داده و سرش روي زانوهاشه اروم گفتم:مامان خوبي؟
سرشو بلند کردو با دستاش اشکاشو پاک کردو گفت:اره خوبم ...
يه ليوان ازکابينت برداشتم و پر ازاب کردم کنارش نشستم وگفتم :بيا يه قلپ ازاين بخور
-نميخورم ...
جلوي دهنش گرفتم وگفتم:يه ذره بخور
ليوانو ازم گرفت کمي ازش خورد يه نفس عميقي کشيدوسرشو گذاشت روي در کابينت منم نگاش ميکردم سرشو چرخوند طرف من وگفت:چيه چرا اينجوري نگام ميکني؟
-يه سوالي ازت بپرسم دعوام نميکني؟
پوزخندي زدو گفت:حالا نه اينکه تو هم خيلي ازم ميترسي ...ميخواي بپرسي چرا گريه ميکنم؟
-اوهووم..
ليوان گذاشت روي زمين و گفت:با رئيس رستوران دعوام شده
با تعجب گفتم :همين ؟
-کاش فقط همين بود....
-پس چي؟
يه مکثي کردوگفت:اخراجم کرد
با چشاي گشاد شده گفتم:اخراجت کرد؟به همين راحتي ؟
-اره به همين راحتي ... چند روزي بود الکي به همه چيز گير ميداد اگه چيزي براي گير دادن نبودخودش يه چيزي پيدا ميکرد مرديکه بي همه چيز هر روز بهونه هاي صد من يه غاز مياورد ... يه بار ميگه چرا سوپ شوره؟يه بار ميگه چرا شيرينه ؟...چرا سالاد کلم نداره ؟چرا دستکش تو دستت نيست ؟چرا اين برنج و درست کردي؟ ...منم امروز اعصابم خورد شد هر چي تو دهنم در اومد بهش گفتم .... گفتم که ديگه نميتونم با اين وضعيت اينجا کار کنم اونم اب پاکي ريخت رو دستم و گفت نميتوني اينجا کارکني به سلامت گفت سراشپزاي زيادي هستن که براي اومدن به اين رستوران تو صف وايسادن ...
پوزخندي زدم وگفتم:صف وايسادن...از خودش مطمئنه يا از رستورانش ؟مامان باور کن بعد از شما هيچ کس ديگه پاشو تو اون رستوران نميزاره در رستورانشو تخته ميکنن حالا ببين..
دستشو کشيد روي موهاموبا خنده گفت:قربون اين فنرات برم که دلداريم ميدي
با اعتراض گفتم:مامان ...موهامو مسخره نکن خيليم خوشکلن
-برمنکرش لعنت
-حالا ميخواي چيکار کني؟
-خدا بزرگه ميگردم يه کار ديگه پيدا ميکنم (بهم نگاه کرد وگفت)از غذاي ديشب چيزي اضاف اومد؟
-اره...
-حوصله غذا درست کردن ندارم همينو گرم ميکنيم ميخوريم ...
بلند شدم وگفتم: پس هر وقت گرمش کردي صدام بزن بيام ..
-باشه..
پنچ سالي ميشد که مامانم توي رستوران اقاي ستوده کار ميکرد بخاطر دستپخت خوبش همون روز اول استخدامش کردن و شد سر اشپز رستوران تازه تاسيس ،محال بود کسي يه بار به رستوران بياد و به بار دوم نکشه همه ميدونستن شلوغيه رستوران فقط بخاطر دستپخت مامان منه وگرنه اون رستوران که دکوراسيون درست و حسابي نداشت که کسي بخواد بره ... نمي تونستم حرف مامانمو باورکنم مگه ميشد رستوراني که تمام اعتبارش به سر اشپزش رو اخراج کنن؟بعد از خوردن نهار يه چُرت کوتاهي زدم ساعت پنج و نيم بود که بيدار شدم بعد از خوردن يه عصرونه که اونم نون وپنير بود به سراغ چرخ خياطي رفتم دوتا مانتو که تا نصفه دوخته بودم و تموم کردم بعدش به سراغ پارچه عفت خانم رفتم از توي پلاستيک درش اوردم کتاب مدل پرده هم گذاشتم روش صفحاتشو ورق زدم يه مدل پرده پيدا کردم که بدک نبود ولي به دلم ننشست چند صفحه ديگه ورق زدم چشم افتاد به يه پرده کلاسيک...به پارچه نگاهي انداختم ديدم به درد عفت خانم نميخوره هم پارچش کم بود هم به تيپ وقيافش نميخوره همون قبلي رو براش درست ميکنم يه نگاه کلي به پرده انداختم خيلي سخت به نظر نمياد ولي اگه خرابش کنم کارم با کرام الکا تبينه اونم از نوع عفت خانمش ..
از خياطي اومدم بيرون که نسترن صدام زد :آني صبر کن
-چيه؟
-ميرسونمت..
-بنزين زيادي رو دستت مونده؟
هلم دادوگفت:زر نزن سوار شو
نسترن من وتا خونه رسوندبازم کليدا رو فراموش کرده بودم خونمون که زنگ نداشت يه سنگ کوچيک پيدا کردم و کوبيدم ... احساس ميکردم توي يه ديگ اب جوش گذاشتنم خيلي هوا گرم بود مامان از حياط صدا زد:کيه؟
-منم مامان درو باز کن ...
درو باز کردسريع يه سلام کردم ورفتم تو خونه روسريمو در اوردم وجلوي باد کولر ايستادم مانتوم هم از تنم دراوردم مامانم اومد تو و گفت:شد يه بار کليدو با خودت ببري ؟
-الزايمر گرفتم مامان...
-خدا ايشا الله شفات بده..
با خنده گفتم :خدا ايشالله همه مريضا رو شفا بده
رفت تو اشپزخونه وگفت :برو لبا سا تو عوض کن نهار و بکشم
-نه مامان صبر کن برم دوش بگيرم بيام ...
-پس زودتر برو که دارم دل غشه ميگرم
با خنده گفتم چشم .....ساعت سه دوباره مشغول خياطي شدم به غير از پارچه عفت خانم دو تا مانتوديگه هم بايد ميدوختم تا نزديکاي غروب کار کردم بعد از نماز و شام دوباره به سراغ چرخ خياطيم رفتم ...نصف پرده عفت خانم ودوخته بودم بايد تا چهار روزديگه حاضرش ميکردم ...به ساعت نگاه کردم دوازده وربع بود چشمام درد گرفته بود کمي چشمام ومالش دادم تشکمو پهن کردم خواستم بخوابم که گوشيم زنگ خورد به صفحه موبايلم نگاه کردم نسترن بود جواب دادم:
-به سلام نسترن خانم چه عجب يادي از فقير فقرا کردي اونم نصف شبي؟
-حالا خوبه من نصف شبي ياد فقير فقرا کردم تو که روزشم به فکر پولدارا نيستي ... الان چه وقت خوابيدن مگه تو مرغي؟
-تا الان داشتم کار ميکردم خواستم بخوابم که زنگ زدي ...خبري شده ؟
خبر که زياده کدومشو بگم ؟
جدي گفتم :هرکدومش که به نفع منه بگو
با خنده گفت:اي قربونه ادم چيز فهم ... ببين يه مشتري برات پيدا کردم ..توپ
-دستت درد نکنه نسترن اينقدر پارچه روسرم تلنبار شده که نميدونم باهاشون چي کار کنم وقت هم ندارم بايد زود تر اينارو تموم کنم؟
-نه مثل اينکه ملتفت نشدي چي گفتم ببين يه خانم توپ ...يعني مايه تيله دار دنبال يه خياط خوب ميگشت خانم ماهيني هم ادرس خياطي مارو بهش داد منم تو رو بهش معرفي کردم کارت خوب باشه مشتري هميشگيت ميشه يه پول قلمبه هم گيرت مياد ديگه لازم نيست يه مانتو بيست تومن بدوزي قيمت يه مانتو ميشه چه قدر؟ شصت تومن.... کارت بگيره ديگه نميخواد از کسي پارچه قبول کني فهميدي اي کيو ؟
- اگه اينقدر خوبه چرا خودت نميري؟
با دلخوري گفت: دستت درد نکنه راجبع من اين فکررا ميکردي وخبر نداشتم.... به خدا اگه به فکر تو نبودم راحت ميتونستم يکي ديگه رو جاي تو بفرستم... من که ميدونم تو به اين پول بيشتر از من احتياج داري... بعدشم من ادمي نيستم که بخوام حرص بزنم همين قدر که در ميارم بسه شوهرمم که الحمدوالله شيش برار من درامدشه اين پولو ميخوام چيکار ؟اين جاي تشکرته؟
با خنده گفتم:حالاچرا ترش ميکني جيگر اني ... من که چيزي نگفتم
با خنده نچ نچي کردو گفت :اگه منان شوهر عزيزم بدونه يکي به من گفته جيگرپوستشو قلفتي ميکَنه
-حالا به شوهرت بگو اين دفعه رو رحم کنه ..
-باشه چيکار کنم دوستمي ديگه ....حالا به جاي اين حرفا يه قلم وکاغذ بيار ادرسو بهت بگم
-بگو ..يادم ميمونه
-فداي اون حافظت...نميخواد به رخ ما بکشيش برو يه چيزي بيار ادرسو بنويسي ...به مغز تو اعتباري نيست
دفتري که اندازه ها رو مينوشتم برداشتم وگفتم:خيل خوب ادرسو بگو مينويسم
ادرسو که نوشتم دوباره شروع کرد به فک زدن :آيناز خوشکل ميدوزيا باشه ...هرجاش مشکل داشتي به خودم زنگ بزن
-باشه ..خداحافظ
-ببين اين زنه خيلي چاق نميتونه از بيرون لباس بخره بيشترميدوزه سعي کن يه جوري بدوزي که خوشش بياد
-باشه نسترن باشه ...
-راستي يه چيزه ديگه ...اگه يه وقت مدلي خواست براش بدوز نه نگو ...چون ممکن ناراحت بشه و بره سراغ يه خياطه ديگه
مخمو داشت ميخورد گوشيو گذاشتم جلوي دهنم با داد گفتم:باشـــه نسترن ...فهميدم مخمو تليت کردي برو بخواب
گوشيو گذاشتم دم گوشم گفت:باشه خوب چرا داد ميزني فقط يه چيز کوچولو مونده ...فردا ساعت ده بروخونشون.. خياطي هم نميخواد بياي کاراتو خودم انجام ميدم
داد زدم:نسترررررن
-خدا حافظ ....خدا حافظ
بعد از خدا حافظي گوشيو قطع کرد اگه ولش ميکردم تا خود صبح حرف ميزد عين اين ادم عقده يا ميمونه که اجازه حرف زدن بهشون ندادن... لامپ اتاقم و خاموش کردم و خوابيدم..
به ادرس توي دستم نگاه کردم اسم کوچه که درست بود اما پلاک 22نبود دوبار از سر کوچه تا ته کوچه ورفتم و اومدم حتي چند تا کوچه بالاتر و پايين ترم رفتم اما نبودانگار که پلاکي به اين شماره وجود نداشت توي اين گرما داشتم بخار پز ميشدم با اعصبانيت شماره نسترن و گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد :
-خياطيه نسترن بفرماييد..
با اعصبانيت گفتم:خيارشور نرسيده اين چه وضع ادرس دادنه يک ساعته دارم دورم خودم ميچرخم
-عليک سلام ..خوب چرا دور خودت بچرخي بيا درور من بگرد ...حالا چرا اين قدر توپت پره؟
-ادرسو اشتباهي دادي..
-ادرسو درست دادم تو اشتباهي رفتي
-مگه کوچه بنفشه....پلا ک22نيست؟
با تعجب و صداي نسبتا بلندي گفت:پلا ک22؟؟؟!!!!
-چرا داد ميزني؟ اره ديگه ...!!!
خنده بلندي کرد و گفت: چه با اعتماد به نفسي هم ميگفتي بگو حفظ ميکنم... تو ادرسو نوشتي اين شد ... اگه حفظ ميکردي سر از کجا در موردي؟...پلاک 202نه22
دور و اطرافمو نگاه کردم دقيقا روبه روم بود :بگم خدا چي کارت کنه نسترن با اين ادرس دادنت…يادت بره ادرس بدي
-به من چه تو گيچي...
-خوب ديگه خدا حافظ...
-اني رفتي تو بگو اب ميوه تگري برات بياره
با خنده گفتم:باشه ...خدا حافظ
-خدا حافظ موفق باشي ..
گوشي رو قطع کردم به سمت خونه حرکت کردم کل ديوار خونه از گرانيت مشکي بود گل کاغذي قرمز هم از ديوار اويزون شده بود رنگ در خونه نيلي بود زنگ و زدم خانمي جواب داد: کيه؟
-رستمي هستم از خياطي نسترن
-پس چرا اينقدر دير کرديد ؟
- ببخشيد يه مشکلي پيش اومد ...
-خيل خوب بيا تو ..
دروزد رفتم تو حياط ايستادم به ساعتم نگاه کردم ساعت ده ونيم بود يعني من يک ساعت تمام داشتم دنبال ادرس ميگشتم ؟ با يه نگاه کلي به حياطش فهميدم حياط ما بزرگتره شايد به زحمت ميشد گفت 40متربشه که اونم با گلاي افتاب گردون که من متنفر بودم تزيين شده بود يه بوته گل شاه پسند هم کنارش کاشته بودن چند تا گلدون ديگه هم توي حياط بود ولي نفهميدم چه گلايي هستن ولي خوشکل بود تو همين فکرها بودم که صدا ي از سمت چپم اومد :
-گل هارو دوست داريد ؟
برگشتم سمت صدا يه خانم با وزن حدوداي 105 کيلو که با لبخند کل چارچوب در رو گرفته بود .. نسترن گفت چاقه ولي نگفته بود جز انسان هاي اوليه است خودمو جمع وجور کردم و گفتم:سلام
با همون لبخند گفت :سلام عزيزم بيا تو چرا دم در وايسادي؟
سرمو پايين انداختمو ،وارد خونه شدم به سمت يکي از مبلها اشاره کرد:بفر ماييد اونجا بشيند الان خدمتتون ميرسم
-ممنون
وقتي نشستم به سمت اشپزخونه رفت خدا کنه يه چيزه خنک بياره که تو دلم اتيش به پا شده ......سرمو چرخوندم خونه رو يه ديد زدم داخل خونه که چند برابر خونه ما بزرگ بو د.سليقشم بد نبودکل خونه رو نيلي کرده بود پرده ها خونه با مبل و ديوار ست شده بود به رنگ نيلي....، رنگ فرش کرم بود ...سرمو کج کردم به سمت اشپزخونه اپنش..بـله کل کابينت هاي اشپزخونه هم به رنگ نيلي بود چند تا گلدون پشت مبل بود که اونا هم به رنگ نيلي بودن از قرار معلوم اين خانم ديوانه رنگ نيليه از اشپزخونه اومد بيرون به زحمت راه ميرفت وقتي به من نزديک شد رفتم جلو و سيني رو از دستش گرفتمو گفتم:اجازه بديد بهتون کمک کنم
-ببخشيد تو رو خدا ...من بايد از شما پذيرايي کنم شما هم به زحمت افتاديد
-اختيار داريد اين چه حرفيه ...
سيني رو گذاشتم رو ميز خواستم بشينم که گفت :تا شما ابميوه تون رو ميل ميکنيد ...منم با اجازتون برم پارچه رو بيارم
-خواهش ميکنم بفرمايد ..

پریبانو
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر
نشستم و به راه رفتنش نگاه کردم دقيقا عين پنگون راه ميرفت ،اگه بخوات همين جوري راه بره ده دقيقه رفت و برگشتش طول ميکشه ، ليوان رو برداشتم يه قلپ ازش خوردم چند تا تابلو فرش رو ديوار بود ، به سقف خيره شدم عجب لوستري فکر کنم دويست سيصد.... شايدم يکي دوميليون باشه ولي خيلي شيک بود با صداي بسته شدن در سرم و اوردم پايين با يه لبخند مياومد سمت من با همون حرکت پنگوئنيش به پارچه ساتن نيلي توي دستش نگاه کردم خندم گرفته بود البته من فقط به يه لبخند اکتفا کردم.... اومد روبه روي من نشست پارچه رو گذاشت رو ميز وگفت :
-اينم پارچه... خوب نظرتون چيه ؟
ليوانو گذاشتم رو ميز پارچه روبرداشتم با انگشتام لمسش کردم ...سري تکون دادم وگفتم :خوبه هم جنسش هم رنگش
با ذوق زده گفت :راست ميگي؟
-بله....فقط مدلي هم مد نظرتون هست ...يا خودم براتون مدل بيارم
-نه ...خودم از تو اين مجله ها يه مدلي انتخاب کردم ..الان برات ميارمش
دستشو گذاشت روي مبل خواست بلند شه اما نتونست هر دفعه که خواست بلند بشه بازم مينشست مبل حکم اهن ربا پيدا کرده بودوقتي ديدم بلند شدن براش خيلي مشکله گفتم : بگيد کجاست خودم براتون ميارم ...
از روي خجالت گفت :اخه زحمت تون ميشه ...
-خواهش ميکنم با من راحت باشيد
به سمت اشپزخونه اشاره کردو گفت :تو اشپزخونه روي ميز گذاشتمش
با يه لبخند گفتم :الان براتون ميارمش
دلم به حالش سوخت خيلي گناه داشت ..بايد از خودم خجالت بکشم که بعضي وقتا از اينکه اينقدر لاغر بودم زمين وزمان ونفرين ميکردم اما حالا که اين بنده خدا رو ميبينم از چاق شدن پشيمون شدم و ترجيح ميدم همين جور ني قليون باقي بمونم چند تا مجله روي ميز بود برداشتم ورفتم کنارش نشستم مجله هارو دادم دستش وگفتم: بفرماييد..
مجله ها رو ازم گرفت و گفت :دستت درد نکنه ...شرمنده کرديد به خدا
-دشمنتون شرمنده
يکي از مجله ها رو برداشت بقيه رو گذاشت روميز چند تا از صفحاتشو ورق زد به صفحه مورد نظرش که رسيد يه مکثي کرد با لبخندمجله روبه روم گرفت وگفت:ببين اينه ...خوشکله نه؟
مجله رو ازش گرفتم به لباس قرمز جلوم نگاهي انداختم مدلش دکلته بودو از زير سينه تا پايين باسن تنگ ميشد.......از رون تا پايين چند سانتي گشاد ميشد پايين لباس پر از چين بود با تعجب يه نگاه به مدل لباس يه نگاه هم به چهره خندونش کردم دلم نيومد بزنم تو ذقش و بگم اين لباس به درد هيکل شما نميخورد يه لبخند زدمو گفتم:
-والله چي بگم ...من فقط خياطم اگه اينو دوست داريد براتون ميدوزم
با ناراحتي سرشو انداخت پايين و گفت: ميدونم اين لباس به درد اندام من نميخوره ولي ميشه شما يه جوري بدوزيد که چاقيم زيادمشخص نشه ؟
با يه لبخند گفتم :همه سيعمو ميکنم ...حالا بلند شيد تا اندازه هاتونو بگيرم
کمکش کردم که بلند شه از تو کيفم مترو خودکارو دفترم در اوردم شروع کردم به اندازه گرفتن خدا خدا ميکردم که پارچه کم نگرفته باشه ... چون اين اندامي که من مي بينم ده متر پارچه هم کمه ...فقط شکمش دومتر پارچه ميبره اندازه ها تموم شد داشتم وسايلم و جمع ميکردم که گفت: ميشه زود تر حاضرش کنيد ؟
-عجله داريد ؟
-بله.. جمعه شب عقد خواهر زادمه
با انگشتم بالاي لبم خاروندم وگفتم:يعني چهار روز ديگه ..خيلي زوده..
-بله ميدونم به خدا چند هفته است دارم دنبال خياط خوب ميگردم اما پيدا نميکردم ...حالا نميشه يه کاريش بکنيد ؟
با اينکه ميدونستم پرده عفت خانم به علاوه دوتا پارچه ديگه دارم ولي گفتم:باشه براتون حاضرش ميکنم
- دستت درد نکنه ...راستي اسمت چيه؟
-آيناز ..
- اسم قشنگي داري ....دستشو به طرفم دراز کرد و گفت :منم پرستوم خوشبختم
با هاش دست دادم وگفتم: منم همين طور ..
- ميخوايد بريد ؟
-بله ديگه کارم تموم شده ..
کيمو برداشتم گفت:حالا زوده که... چند دقيقه اي بشين بعد برو خودم برات اژا نس ميگيرم
بهش نگاه کردم با نگاهش داشت التماسم ميکرد با يه لبخند گفتم :باشه
نميدونست از خوشحالي چيکار کنه هر چي تو يخچال بود براي پذيراي از من اورد البته همشو خودم اوردم چند ساعتي پيشش موندم و حرف زديم البته اون بيشتر حرف ميزد..... براي من شده بود نسترن شماره 2 همون چند ساعت اينقدر با من صميمي شده بود که شماره تلفنشو بهم داد قرار شد با هم در تماس باشيم ...
وقتي به خونه رسيدم بدون اينکه نهار بخورم خوابيدم حتي لباسامم در نيوردم موقع اذون مامانم صدام زد بلند شدم ابي به دست و صورتم زدم اينقدر گشنم بود که بعد ازنمازم شاممو خوردم بعد از شام پارچه پرستو برش زدم.. سرم تو ي دوخت و توز بود که تقه اي به در خورد سرمو بلند کردم مامانم بود گفت:
-اينقدر سرتو کردي تو اين وامونده که حواست به درو برت نيست
-ببخشيد ....کاري داري؟
- من ..نه ولي نويد چرا...
-نويد!!چي کار داره؟
مامانم نگام ميکرد يه دفعه يادم افتاد وگفتم : واي قرار بود بهش درس بدم
- من از قول و قراراي شما خبر ندارم ...حالا هم پاشو برو پيشش تنها نشسته زشته
درو بستو رفت منم از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم از اتاق اومدم بيرون ...تنها نشسته بودو داشت تلويزيون نگاه ميکرد دست به سينه وايسادموبه صورتش نگاه کردم پوست سفيدو چشم هاي درشت به رنگ عسل داشت با موهاي قهواي تيره ولب هاي کشيده با بيني متوسط تا منو ديد از جاش بلند شد وگفت:
-سلام ...
-سلام از ماست ..بفرماييد
وقتي نشست منم با فاصله کنارش نشستم گفت:کار داشتيد نه ؟
مامانم با ليوان شربت از اشپزخونه اومد بيرون گفتم:مهم نيست ...من که گفتم کار من تمومي نداره خيل خوب کتاب و باز کن
مامانم شربت وگذاشت جلوش وتشکر کرد وگفتم :اول شربت وبخور بعد درس ميديم
-چرا ؟
-از اونجايي که جنابعالي شکمو تشريف داريد نمي خوام حواست به جاي ديگه پرت بشه
يه چشمي گفت وهمه شربتشو تا ته خورد موقع درس دادن اينقدر صورتش بهم نزديک کرده بود که راحت ميتونستم سلول هاي پوستشو بشمارم هر چقدر ازش فاصله ميگرفتم اون خودشو بهم نزديک تر ميکردحتي يه دفعه با خودکار زدم تو سرشو گفتم"ميشه خودتو اينقدر به من نچسبوني "اما اون فقط خنديدوگفت"اگربهتون نچسبم که صداتونو نميشنوم "از حرفش حرصم گرفته بود اما تا اخرتدريسم تحمل کردم... خوبيش اين بود که مامانم تو هال نشسته بود وگرنه بدون تعارف مياومد تو بغلم مينشست ..بعد از دو ساعت که درس دادنم تموم شد گفتم:امتحان بعد يت کيه؟
-يک شنبه فلسفه و منطق ( اروم طوري که مامانم نشنوه گفت )ايناز خانم...
سرم تو کتاب بود گفتم:بله
-دخترا از چي خوششون مياد؟
ابرو هامو بردم بالا وبا تعجب نگاش کردم وبا لبخند گفت:چرا اينجوري نگام ميکني ؟تورو خدا منظور بد نگيريد …منظورم کادو
با يه ليخند کنج لبم گفتم :تو هم اره؟حالا طرف کي هست؟
-اذيت نکنيد ديگه ...يه راهنمايي ازتون خواستم
خواستم حرفي بزنم که صداي در اومد مامانم بلند شد رفت دم در گفتم:ببين کلا دخترا از کادوگرفتن خوششون مياد ولي سليقه ها فرق ميکنه....يکي مثل من هر چي بهم بدن خوشحال ميشم حتي اگه يه شاخه گل باشه ...ولي يکي مثل دوستم نسترن هر چيزي راضيش نميکنه ...بايد ببيني طرفت چي دوست داره .
- مشکل منم اينه که نميدونم چي دوست داره..
يه کمي فکر کردم وگفتم:اگه دختره هم سن تو يا يکي دوسال کوچيک تر باشه ...خوب ميتوني براش مانتو بگيري ...نه نه خوب نيست اصلا نميدونم هر چي دوست داري براش بخر
خنده اي کرد و گفت:واقعا کمکتون کار ساز بود
-خوب ميگي چي کار کنم ؟من که دختره رو نديدم که بدونم از چي خوشش مياد
-يعني شما تا حالا براي دوستا تون خريد نکرديد؟
-چرا خريدم فقط براي تولدشون ...خريد تو مناسبت داره
-نه..
-خوب حل ديگه با يه دسته گل رز سرو تهش و هم بيار ....نگفتي طرف کيه ؟
-رازه..
با اخم گفتم:ما که بخيل نيستم ..
مامانم اومد تو اونم با لب خندون گفتم:چي شده مامان خوشحالي؟
-فريده خانم(مامان نويد)گفت از فردا ميتونم تو ارايشگاش کار کنم
با خوشحالي گفتم: راست ميگي ؟
-دروغم چيه
نويد گفت: به سلامتي ...ايشاالله رو دست مامانه منم بزنيد که ارايشگاهش تعطيل بشه
با تعجب گفتم:اه نويد...اين چه حرفيه ميزني.
-راست ميگم اگه ستاره خانم ارايشگريش هم مثل اشپزيش خوب باشه بعد از يه مدتي که پيش مامان من کار کرد ميتونه براي خودش ارايشگاه باز کنه مشتريش زياد ميشه اونوقت کار و کاسبي مامان منم کساد ميشه ومياد خونه و منم به جاي اينکه هرروز دوساعت ببينمش کل روز ميتونم ببينمش
مامانم خنديد وگفت:بزار مامانت ببينم اگه بهش نگفتم
-دست شما درد نکنه ستاره خانم من به فکر شما بودم
نويد چند دقيقه اي پيشمون نشست وقتي خواست بره تا دم در بدرقش کردم دم درايستاد گفتم:اخرش نگفتي دختره کيه ها؟
-يه روزي بهتون ميگم
-دوستش داري؟
با چشماي عسليش تو چشمام خيره شد با يه لبخند گفت:خيلي...ميميرم براش
با حرفش ته دلم خالي شد ولي با يه لبخند گفتم:اخي چه عاشقونه ...خوش به حالش حسوديم شد
-مسخرم ميکني؟
-نه بابا ...جدي خوش به حالش ....حالا هم برو بگير بخواب فردا امتحان داري
- شب بخير ..
-شب بخير...
من و مامانم با هم از خونه اومديم بيرون سر کوچه که رسيديم از هم جدا شديم هنوز چند قدمي راه نرفته بودم که عفت خانم و ديدم اونم با لب خندون بهش که رسيدم گفتم:سلام حاج خانم احوال شما(من نميدونم اين که نرفته حج چرا بهش ميگم حاج خانم)
-الحمدو الله بد نيستم ...پرده ما به کجا رسيد ؟
-ديگه تمومه پس فردا بيايد ببريدش
-جدي ميگي؟چقدر زود تمومش کردي خدا خيرت بده ...حالا پولش چقدر ميشه؟
-قابل شما رو نداره حاج خانم؟
-قربونت برم چقدر تو با محبتي ...اگه بدوني به خاطر وسايلي که گرفتم چقدر بد هکار شدم... مونده بودم پول تو روچه جوري بدم
خنده رو لبام ماسيد ميگن تعارف اومد نيومد دارها والله راسته نذاشت بيشتر باهم تعارف تيکه پاره کنيم باهاش خدا حافظي کردم و رفتم خياطي... بيشترين کسي که توي خياطي پارچه رو دستش بود من بودم ...چون بيشتر مشتريا از کارم راضي بودن چون هم خوشکل ميدوختم هم زود تحويل ميدادم...امروز هم مثل بقيه روزا با نسترن سروکله زدم ديگه مغزم از دست اين دختره داره اب ميشه ... بعد از خياطي يه راست رفتم خونه خيلي هوا گرم بود .. جلوي باد کولر ايستادم که مامانم صدام زد :ايناز
بدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم:بله...
انگار داشت اين دست و اون دست ميکرد ولي بالاخره گفت:بابات.......اومده
با شنيدن اسم بابا خشکم زد بابا...چقدر اين کلمه اشنا بود.. بابا.. چند سال بود اين کلمه به زبون نيورده بودم بعد از پنج سال اومده که چي بگه؟ چي ميخواست؟ ما رو به امون خدا ول کردو رفت نيومد بپرسه چي ميخوريد؟چي ميپوشيد؟اصلا زنده ايد يا مرده؟ سرم و چرخوندم به صورت مامانم که دم در اشپزخونه ايستاده بود نگاه کردم چشمام از تعجب داشت جاش در مياومد و گفتم:مامان صورتت چي شده ؟
انگار که منتظر همين جمله بودرو زمين نشست وبا گريه گفت:باباي اشغالت اين بلا رو سرم اورده
رفتم کنارش نشستم وگفتم :براي چي بهت زده ؟اين جاي سوقا تيشه؟
-اقا بعد از پنج سال اومده پول ميخواست...گفتم ندارم ..اونم .....
گريه امونش نداد حرف بزنه بغلش کردم ...تمام صورتش کبود شده بود زير چشمش سياه شده بود نميدونستم بايد چي کار کنم گفتم:ميخواي بريم دکتر ؟
-نه حالم خوبه
-مطمئني؟جاييت درد نميکنه ؟مامان فکر پولش نباش اگه جايت درد ميکنه بگو
-نه مامان خوبم
- ببين چه بلاي به صورتش اورده... اين حيو ون کي اومد؟
- چند دقيقه بعد از اينکه تو رفتي يکي با سنگ در خونه زد منم فکر کردم توي درو باز کردم ديدم ...باباته منو هل داد و اومد تو اول گفت پول ميخوام گفتم ندارم ...فکر کرد دروغ ميگم کل خونه رو بهم ريخت وقتي ديد چيزي گيرش نيومدمنو گرفت به باد کتک ...گفت تا پول گيرش نياد دست از سرمون بر نميداره
-پول ميخواست!!از کدوم حسابش بايد بهش پول ميداديم؟حالا چقدر ميخواست؟
-چهارتومن؟
با تعجب گفتم:چهار هزار تومن؟!!!
مامانم خنديد و گفت:نه قربونت برم چهار ميليون تومن ...باز معلوم نيست چه گندي زده که پولشو از ما ميخواد
بلند شدم که برم به اتاقم گفت:اتاق تو رو هم بهم ريخته همه جا رو تميز کردم ... ديگه نتونستم اونجا رو تمييز کنم
-بهتر که بهش دست نزديد اون همين جوريش بازار شام بود فکر کنم الان شده بازار تاناکورا
مامانم خنديدوگفت:اگه من تورا نداشتم تا الان خودمو کشته بودم
-اين حرفو نزن مامان ..
رفتم به اتاقم بدتر از اوني بود که فکرشو ميکردم همه لباسام ريخته بود رو زمين پارچه هاي مردمم هرکدومش يه طرف بود چرخ خياطيم هم انگار دل و رودشو دراورده بود افتاده بود وسط اتاق فکر کنم جايي از اتاق نبوده که نگشته باشه يه پوفي کردم دختراي مردم بابا دارن منم خير سرم بابا دارم خدايا کريمي تو شکر مشغول تمييز کردن اتاقم بودم که مامانم صدام زد نهار بخورم گفتم نميخورم اما مامانم اصرار کرد برم که اونم سيب زميني سرخ شده با سس گوجه بود بيشترشبيه ميان وعده بود تا نهار بعد از خوردن نهار دوباره رفتم به اتاقم تا ساعت نزديکاي پنج اتاقمو تمييز کردم خواستم استراحت کنم که موبايلم زنگ خورد نسترن بود با بي حوصلگي جواب دادم:بله ...
-عزيزم نميتوني صداتو ليدي تر کني که يه وقت ادم احساس نکنه يه ديو پشت خطه...
-کاري داري؟
-چيزي شده؟
-مهم نيست کارتو بگو..
-کار من اينکه بدون تو چت شده؟
چيز قابل گفتني نيست ...
-من که ميدونم يه چيزي هست ولي نميخواي بگي يا غريبم يا باهام راحت نيستي ...مزاحمت نميشم خداحافظ
-نسترن دلخور نشو..
-دلخور نشدم عزيزم وقتي خودت نميخواي با من حرف بزني من که ديگه آزار ندارم مجبور به حرف زدنت کنم
-الان حالم خوب نيست بزار فردا بهت ميگم
-پس يه چيزي شده ...باشه خداحافظ
-خداحافظ
گوشيمو قطع کردم و گذاشتم کنار بالشتم و خوابيدم ....يه چادر مشکي پوشيده بودم وتو يه جاي شلوغ و پر رفت امد راه ميرفتم اين قدر شلوغ بود که جاي سوزن انداختن نبود احساس کردم دست کي تو دستام ودارم ميکشمش برگشتم ديدم يه دختر بچه خيلي ناز با پوست سفيدوچشماي سبزو موهاي بور که دوطرفش بسته بود گريه ميکرد و ميگفت: مامان ..مامان ... حس کردم بچه خودمه بدون اينکه به گريه هاش توجه کنم اونو با خودم ميکشيدم دنبال يه راه خروج بودم هر چي سر چرخوندم فقط ادم ديده ميشد چند قدم که رفتم جلوتر راه وپيدا کردم با خوشحالي برگشتم پشتم... ديدم دستم خاليه و بچه نيست صداي گريش مي اومدو صدام ميزد:مامان...مامان...ترسيده بودم و اسم مامانمو صدا ميزدم :ستاره....ستاره ...از وحشت و ترس چشمامو باز کردم نفس نفس ميزدم اتاقم تاريک بود بلند شدم وکليد برق و زدم به ديوار تکيه دادم چشمام وبستم چند تا نفس عميق کشيدم ... به اشپزخونه رفتم لامپ اونجا رو روشن کردم مامانم نبود صداش زدم":مامان ..مامان"نميدونم با اين حالش کجا گذاشته رفته در هال و باز کردم ديدم رو پله ها نشسته وپشتش به من بودگفتم:
-براي چي اينجا نشستي؟
انگار که توي اين عالم نبود دستمو گذاشتم رو شونه هاش گفتم "مامان "يهو با ترس برگشت طرفم نفس نفس زد وگفت:ترسيدم...چيه؟ کاري داري ؟
کنارش نشستم وگفتم:يک ساعت دارم صدات ميزم حواستون کجاست ؟
-مگه حواسيم برام مونده که بخواد جايي باشه... از دست کاراي بابات عاصي شدم ..ده سال يه بار پيداش نميشه وقتي هم که مياد شر با خودش مياره
با ترس گفتم:اتفاقي افتاده
با بغض گفت:هنوز نه ولي اگه پولو جور نکنيم خونه خراب ميشيم ..
-چي ميگي مامان
-امروز يکي اومده بود دم خونه گفت به اضغر بگو اگه پولو جور نکنه يه جور ديگه تسويه حساب ميکنيم
پوزخندي زدم وگفتم:چيه حالا نگران حال اوني؟ولش کن بزار هر بلاي که ميخوان سرش بيارن
دستامو گرفت با ترس تو چشمام خيره شد وگفت :اون ديگه براي من به اندازه دمپايي هم ارزش نداره ...من نگرانت توام ميترسم يه بلاي سر تو بيارن تو اين ادما رو نميشناسي
-من اصلا نميدونم اينايي که تو ميگي کي هستن لازم هم نيست بترسي هيچ غلطي نميتونن بکنن ...حالا هم به جاي اينکه اينجا نشستي پاشو برو تو اينجا گرمه
-ميگم آيناز کاش يه مدت ميرفتي پيش خالت بموني ؟
-مامان چي ميگي ؟برم پيش يه خانمي که حتي يه بار هم نديدمش ..فکرشو نکن بلند شو بريم تو
گونه شو بوسيدم وبا خودم بلندش کردم ...کاش مامانم حرف باباش و گوش ميکرد با اضغر که الان باباي منه ازدواج نميکرد هرچند کسي اينده رو نميتونه پيش بيني کنه...
دم در خياطي بودم که صداي بوق ماشين اومد برگشتم ديدم نسترنه با اعصبانيت پياده شو درماشين ومحکم کوبيد با اخم اومد طرفم و گفت: ديروز چت بود ها ؟
با تعجب نگاش ميکردم قيافه ادماي خودخواه و به خودش گرفت وگفت:ببين عزيزم ميدونم خوشکلم ولي لازم نيست اينقدر بهم خيره بشي ..حالا بگو ديروز چه مرگت بود
يه نفسي کشيدم وگفتم :عليک سلام ميخواي همين جا وايسي حرف بزني ؟
-نه نه...بريم تو
بازوهامو گرفت کشيد برد تو دفترش بازومو از دستش کشيدم ونشستم روي مبل اونم خودشو چسبوند به من بهش گفتم:ميشه يه ذره از من فاصله بگيري بوي عطرت داره خفم ميکنه
-برو بابا ...حالا بگو ديروز چت بود ...
شونه هامو انداختم بالاوگفتم :ديروز بابام اومده بود
-همين ؟
-پس چي ميخواستي مقا له تحويلت بدم ؟
انگار چيزي يادش افتاده باشه با تعجب چشاي گشاد گفت:چي گفتي؟بابام !!!مگه تو بابا داري؟
-خيلي ببخشيدا از زير بوته که عمل نيومدم
-نه بابا منظورم اينکه چرا تا حالا در موردش حرف نزدي ؟کجا بوده ؟کي اومده؟
-چيه نکنه ميخواي براي خوش امد گويي وخير مقدم گفتن براش دسته گل بخري؟
-اونوکه ميخرم ...ولي فکر نکنم کسي بخاطر اومدن باباش ناراحت بشه
بلند شدم وگفتم :نسترن تو از زندگي من خبر نداري..تا حالا در مورد ش حرف نزدنم چون نميخواستم کسي بدونه بابا دارم....اقا بعد پنج سال پيداش شده مامانم وبه باد کتک گرفته.
نسترنم بلند شدو گفت:ببخشيد نميخواستم ناراحتت کنم ...
-نيستم....اگه سوال ديگه اي نداري برم؟
-اره برو ..
خواستم برم که گفت:ببخش که اونقدر خوب نبودم که بتوني با هام راحت باشي
با لبخند گفتم:اين حرف و نزن خيلي هم خوب بودي خودم نخواستم کسي بدونه
از دست خودم اعصابم خورد بود کاش اينقدر جرات داشتم که مثل بقيه دختراي ديگه فرار کنم ...کجا ميرفتم خودم از چاله درمياوردم ميانداختم تو چاه ؟
اهنگ فداکاري محسن يگانه رو که براي زنگ ساعت گوشيم گذاشته بودم بلند شد با خواب الودگي دستم وروي زمين ميکشيدم ودنبال گوشيم ميگشتم ...از کنار بالشتم ورشداشتم و ساعت وخاموش کردم چند دقيقه اي خوابيدم دوباره گوشيمو برداشتم ببينم ساعت چنده.... بلند شدم مامانم بيدار کردم ..نمازمو که خوندم چاي دم کردم به ساعت اشپزخونه نگاه کردم شيش وربع بود با مامانم صبحونه روکه خوردم لباسامو پوشيدم يه سررفتم اشپزخونه به مامانم گفتم:
- مامان من دارم ميرم از بيرون چيزي نميخوايد ؟
مامانم که سرش توي روزنامه بلند کرد وگفت:نه قربونت برم برو سلامت
-راستي مامان پرده عفت خانم حاضره اومد بهش بده...
-چقدر ازش بگيرم؟
-نميخواد بگيري
-چرا؟
-چي بگم ...ما يه تعارفي کرديم اونم تو هوا گرفتش
-بيجا کرده زنه يه کاره ..يه هفته است داري رو پردش کارميکني و چشمتو روش گذاشتي از زرنگيشه نميخواد پولو بده ...خودم ازش ميگيرم
-زشته مامان
-چي زشته؟اين که ميخواي حقت و بگيري زشته؟تو کار نداشته باش خودم پولو ازش ميگيرم ..
خنديدم وگفتم:خود داني فقط يه وقت نيام بگن مامانت وبردن کلانتري؟
لبخندي زدو گفت :نترس بدون خون وخونريزي اين کارو ميکنم
-خدا حافظ
-خير پيش
با اتوبوس به خياطي رفتم ...وارد خياطي که شدم به همه سلام کردم وپشت چرخ خياطيم نشستم مشغول دوختن لباس بودم که نسترن هم از راه رسيد اونم با اخم وقتي به همه سلام کرد اومد سيخ بالا سرمن وايساد وگفت:بيا اتاقم کارت دارم ..
با تعجب به رفتنش نگاه کردم زهرا گفت:باز چيکار کردي که اعصابش بهم ريخته؟
از روي بي اطلاعي شونه هامو بالا انداختم وگفتم:هيچي به خدا ..
هر چي به مغزم فشار اوردم که بدونم چه کاري،خلاف قانون و مقررات نسترن انجام دادم چيزي يادم نيومد پشت در ايستادم دوتاضربه به در زدم گفت:بيا تو..
سرم وکردم تو وگفتم:اجازه هست ؟
هنوز گرفته بود گفت:بيا بشين ...
روي مبل کنار ميزش نشستم از پشت صندليش بلند شدوروبه روي من نشست دستاشو بهم مکشيد انگاردو دل بود که بگه يا نگه ديدم چيزي نميگه خودم پيش قدم شدم و گفتم : چيه دمقي؟
يه نفس بلندي کشيد که احساس کردم اکسيژن کم اورده بهم نگاه کرد وگفت:اخرين باري که به هومن زنگ زدي کي بود؟
-نميدونم دوهفته يا سه هفته پيش چطور؟
ابرو هاشو بالابرد با تعجب گفت:دوهفته پيش؟
-خوب اره..
از روي اعصبانيت گفت :همين بي محليا رو کردي که.... تو اصلا هومن ودوست داري؟
با يه لبخند گفتم:قبلا اره ولي الان ديگه مطمئن نيستم...چرا ميپرسي؟
-هومن چي اون کي زنگ زد ؟
-يک ماه پيش.(ديگه کلافه شده بودم )خانم باز پرس ميشه ازتون خواهش کنم اينقدر طفره نري و حرفتو بزني
-ميدوني چرا ميترا گفت ديگه نميخواد اينجا کارکنه؟
پوفي کردم و گفتم:اره ميدونم گفت ديگه خسته شدم ...ميخواست بره دنبال کار ديگه ... چرا اينقدر حاشيه ميري عين ادم حرفتو بزن..
- سرتو عين کبک کردي تو برف و از دور و برت خبر نداري...اون که بهونش بود
-يعني چي؟
توي چشماي مشکيش نگاه کردم تا از حرفي که ميخواست بزنه مطمئن بشم نفسش وبا دهن بيرون داد وگفت:هومن ديشب(با يه مکث)با ميترا نامزد کرد ..
حالت ادماي بيخيال و به خودم گرفتم وگفتم :خوب مبارکه
بلند شدم که برم جلوم وايساد با تعجب گفت :چي مبارکه.....اصلا شنيدي من چي گفتم؟
-اره شنيدم ..
با تعجب گفت:نگو که ميدونستي؟
-معلومه که ميدونستم الان يک ماه جيک تو جيک همن ...اما نميدونستم هومن قرار به اين زودي ترکم کنه
با حرص نفس کشيد وگفت:من باش از ديشب با خودم کلنجار رفتم که چه جوري خبرو به خانم برسونم که يه وقت خدايي نکرده غش نکنن...نگو خانم سرنگ بيخيالي رو زدن به رگ..وقتي ميدونستي اينا با همن چرا هيچ کاري نکردي؟

پریبانو
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۲ بعد از ظهر
خب ميخواستي چيکار کنم برم يقه طرف و بگيرم بگم چرا دوستم نداري؟بزنم تو گوششو بگم چون من دوست دارم تو هم بايد منو دوست داشته باشي؟اخه مگه عشقم زوري شده؟
هر کسي حق انتخاب داره..
با اعصبانيت گفت:فلسفي حرف ميزني!!! اون حق انتخاب و زماني گفتن که يک نفر رو دوست داشته باشي نه اينکه از روي هوس يکي وسر کار بزاري به يکي ديگه ابراز علاقه کني ..اصلا تو چرا به هومن نگفتي ميترا با چند نفر دوسته ها؟اگه ميگفتي حتما نظرش در مورد ميترا عوض ميشد
-زندگي هر کسي به خودش مربوط ..به منم مربوط نيست ميترا با چند نفر دوست بوده يا هست اگه قرار بود هومن بدونه ميترا خودش بهش ميگفت .. ابروي يه دخترو ببرم که مثلا ميخوام عشقم و نگه دارم ؟ کاري که شده ديگه از دست من کاري ساخته نيست
-تو اخرش با اين خونسرديات منو به کشتن ميدي...
با لبخند گفتم:اوني رو که عاشقشي بايد بزاري خوشبخت بشه حتي اگه پيش خودتت نباشه ...هومن من ودوست نداشت شايد پيش ميترا خوشبخت تره
اومد طرفم و بغلم کرد وبا گريه گفت:کاش هومن قدرتو ميدونست وترکت نميکرد خيلي ماهي ايناز ...
با لبخند گفتم: حالا تو چرا داري گريه ميکني؟
- خوب چي کار کنم تو که گريه نميکني خودم دارم جات اشک ميزم ...
خنديدم و گفتم: ميخواي بگم يه اب قند برات بيارن؟
اشکاش و پاک کردو يه نفس کشيد و گفت: من نميدونم مادرت سر توحامله بوده چي ميخورده که تو اينقدر خونسردي
لبخندي زدم وگفتم :خونسردي...بابات خبر خوشحال کنندت هم ممنون با اجازه
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم و گرفت و گفت:دوستش داشتي؟
-هرچي بوده گذشته دوست داشتن و نداشتن که ديگه دردي از من دوا نميکنه
مچ دستم وول کرد و گفت: خواستي بري بگو خودم ميرسونمت
-چيه ميترسي خودکشي کنم ؟
-خودکشي که نه ميترسم بري معتاد شي
-باشه ...ممنون فعلا
از روي تنهايي و بي کسي مجبور شدم با هومن دوست بشم تا شايد جاي خالي بابام ورو پر کنه که اينم از شانس بد ما شد يکي عين بابا و ترکم کرد ..هشت ماه پيش من و نسترن روي نيمکت پارک نشسته بوديم که صداي زنگ موبايلي از پشت نيمکت شنيديم به نسترن گفتم:صداي موبايل مياد نه؟
به پشتش نگاه کرد وگفت:اره ولي معلوم نيست کجاست
بلند شدم وپشت نيمکت نگاه کردم چيزي نبود نسترن يهو گفت:اونا هاش پشت اون درختس
درخت چند قدم بيشتر با مافاصله نداشت گوشي رو برداشتم و جواب دادم صداي يه پسر جوني بود که موباليش و گم کرده بود ادرس داد که براش ببرم وقتي ادرس و گرفتم با نسترن رفتيم به مغازش که انواع واقسام لوازم خانگي داخلش پيدا ميشد ...گوشي روبهش دادم خواستيم بريم که ازمون خواست چند دقيقه اي بشينيم ما هم قبول کرديم بعد از چند دقيقه که خواستيم بريم ... شماره تلفنشو بهم داد وگفت خوشحال ميشه باهاش تماس بگيرم منم گرفتم اما نسترن گفت:"بهش زنگ نزن معلوم نيست چه جور ادمي" اما من به حرف نسترن گوش ندادم يک هفته بعد بهش زنگ زدم صحبت هاش گرم ومهربون بود يا شايد من اينجوري تصور ميکردم ... هر چند شب يک بار خودش بهم زنگ ميزد نميدونم دوستش داشتم يا نه خودم شک داشتم حرفاي عاشقونه اي بهم ميزد قول ازدواج بهم داده بوداما با ورد ميترا به خياطي چشم هومن چرخيد طرف اون يه يک هفته نکشيد که فهميدم ميترا شده معشوقه جديدش منم عقب کشيدم خوشم نمياومد پيش يه پسر زار بزنم که چرا دوستم نداري؟
نسترن ماشينشو سر کوچه نگه داشت وگفت :آني اون مرده کيه داره با مامانت حرف ميزنه ؟باباته؟!!!
به مردي که به ماشين شاسي بلندش تکيه داده بودو داشت با مامانم حرف ميزد نگاه کردم وگفتم:باباي من گورش جا بود که کفن داشته باشه بابام خودشم بفروشه نميتونه هميچين ماشيني بخره...... نميشناسمش !!!
-ميخواي باهم بريم اگه مزاحم ...بزنميش
با چشم غره نگاش کردم وگفتم:از اينکه رسونديم ممنون خدا حافظ
-يعني برم؟خوب اگه خواستي بزنيش يه تک بزني اومدم
خنديدم وگفتم:چشم خانم نينجا
از ماشين پياده شدم نسترن هم رفت قدم هامو تند برميداشتم .. مامانم مشغول حرف زدن بود تا چشمش به من افتاد رنگش پريد نميدونم به اون مرده چي گفت که به من نگاه کرد بهشون که نزديک شدم با تعجب به هر دوشون نگاه کردم و گفتم :سلام
-سلام مامان ...برو تو
-سلام ...دخترتِ ؟آيناز خانم درست گفتم ؟
-شما؟
-برو تو ايناز ..
-با اخم به مامانم نگاه کردم وگفتم:معرفي نميکني؟
انگار مامانم از حرفم اعصباني شدو گفت:اين چه طرز سوال کردنه ؟
-فکر ميکردم مادرت تا الان راجع به من بهتون گفته باشه
-راجع به شما ؟
-بله ..مادرتون ....
مادرم با التماس بهش گفت:اقاي ستوده ازتون خواهش ميکنم تمومش کنيد من تودرو، همسايه ابرو دارم الان اگه کسي شما رو اينجا ببينه برام حرف در ميارن
پس اقاي ستوده ايشون هستن ..با اعصبانيت به مامانم وستوده نگاه کردم که مامانم بازومو گرفت گفت:مگه با تو نيستم ميگم برو تو
با اعصبانيت بازومو از دست مامانم کشيدم بيرون... کفشاموتو حياط در اوردم به اتاقم رفتم اينقدر درو محکم بستم که چند تکه گچ از سقف افتاد رو زمين کيفمو پرت کردم سمت کمد که خورد به درش ،نشستم رو زمين و از اعصانبت نفس نفس ميزدم مامانم دراتاقمو باز کرد اونم اعصابش بدتر از من خورد بود با همون اعصبانيت گفت:براي چي درو اينقدر محکم بستي ؟
-اين مرديکه....کي بود ؟
-سوالمو با سوال جواب نده
-بخاطر اينکه اعصابم خورده ...اين مرده کي بود داشتي با هاش حرف ميزدي ؟چيو بايد در مورد اون بهم ميگفتي که نگفتي؟اصلا براي چي اومده بود ؟
-الان کارت به جاي رسيده که داري منو سين جين ميکني؟
با اعصبانيت گفتم:من سين جينت نکردم يه سوال ساده ازت پرسيدم ميخوام بدونم مردي که داشتي باهاش حرف ميزدي کي بود؟ همين
-مگه نشنيدي ستوده ...رئيس رستوران
-خوب چي کار داشت؟
چشماش وبست ويه نفس عميق کشيد وگفت:اومده بود بهم بگه برگردم سرکارم
-همين؟ اونم بعد از يک هفته ...انتظار نداري که حرفت و باور کنم؟
با عصبانيت نگام ميکرد درو بست ورفت ميدونم يه چيزي هست اما نميخواد بگه نميدونم تا ساعت چند تو اتاقم بودم سرم و با خياطي گرم کرده بودم ناهار هم نخوردم،مامانم صدام نزد ... صداي اذون که شنيدم از پنچره بيرونو نگاه کردم مغرب شده بود چشمام بد جور درد گرفته کمي مالشتشون دادم بلند شدم نمازمو خوندم بعد از نماز دل ضعفه گرفته بودم ....خيلي به خودم فشار اوردم که چيزي نخورم اما نشد مغزم داشت دستور ميداد که انرژي کم داره يه راست رفتم تو اشپزخونه ماما نمو ديدم که به کابينت تکيه داده زانو هاشم تو بغلش گرفته وقتي متوجه من شد سرشو بالا اورد و گفت:
-بالاخره اومدي بيرون ؟
جوابشو ندادم رفتم سمت قابلمه ها زيرشونو روشن کردم مامانم گفت:جوابمو نميدي يعني قهري؟
چيزي نگفتم نميدونستم قهرم يا دارم ناز ميکنم تکليفم با خودمم روشن نبودبازم مادرم گفت :واقعا چيزي نيست که بخواي بدوني..
همون طور که پشتم بهش بود گفتم :پس اون ستوده چي ميگفت که بايد يه چيزي در موردش بهم بگي ؟
صداي نفساشو ميشنيدم برگشتم نگاش کردم گفت:بعضي وقتا ادما يه راز هايي رو دارن که دلشون نميخواد کسي از رازاشون سر در بياره
-پس يه چيزي هست که نميخواين بگيد؟
سرشو تکون داد با بغض گفت:اره هست ولي بزار به وقتش بهت ميگم ....ولي کاش ميزاشتي نگم
نميخواستم مامانم و ناراحت کنم اون از دست کاراي بابام کم نکشيده من ديگه نبايد قوز بالا قوز ميشدم سرشو گذاشته بود تو دستاش کنارش نشستم دستشو از صورتش برداشتم وگفتم: راز وقتي رازه که گفته نشه ...اين راز توه پس بايد پيش خودتم بمونه نميخواد چيزي بگي
با گريه بغلم کرد و گفت :ممنون
از خوشحالي مامانم خوشحال شدم نبايد اون رفتارو باهاش ميکردم..سرشو از روي شوناهم برداشت وگفت:بوي سوختني مياد..
-واي....شاممون سوخت
زير قابلمه هارو خاموش کردم وبهشون نگاهي انداختم نه هنوز قابل خوردن بودن مامانم با خنده گفت:تا گوساله گاو گردد دل مادرش اب گردد
-دست شما درد نکنه ...حالا ما شديم گوساله ..
مامانمم ظهر ناهار نخورده بود با هم شام خوريدم بعد شام مشغول دوختن لباس پرستو شدم فردا جمعه بود بايد بهش ميدادم صداي زنگ پيامم اومدموبايلمو از زير پارچه برداشتم نسترن برام پيام فرستاده بود خوندمش:آدمک اخر دنياست بخند /ادمک مرگ همين جاست بخند /دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند /ادمک خر نشوي گريه کني کل دنيا تماشاست بخند /ان خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند ..خواستم بهش بگم تکراريه ولي بيخيال شدم يه اس عاشقونه براش فرستادم
خواب بودم که صداي گوشيم بلند شد چند بار قطع کردم اما دوباره زنگ ميخورد گوشي رو برداشتم ديدم نسترنه گفتم:سلام رئيس
-سلام ُشتري کارمند؟
-خوبم...وقت زنگ زدنت بلد نيستي ...يه روز جمعه هم دست از سرم برنميداري؟
-خواستم بينم هنوز زنده اي يا نه ؟گفتم نکنه بخواي خودکشي کني
-براي چي خودکشي کنم ؟
-فوت کرد تو تلفن وگفت:خواب بودي نه ؟اي خدا اون موقع که داشتي به مردم اعصبانيت و حرص خوردن وغصه خوردن واشک و اه وناله تقسيم ميکردي اين بشر کجا بود ؟
با خنده گفتم:تموم شده بودخدا به جاش بيخيالي و خونسردي به هم داد
-اها ميگم چرا تا حالا خودتو ناکار نکردي ..... يه وقت نري معتاد شي؟
با خنده گفتم :همين يه قلم جنس وکم داشتم که برم معتاد شم
صداي مردي از پشت تلفن اومد نسترن گفت:اومدم منان جان اومدم
با خنده گفتم:برو شوهر ذليل
-خداحافظ ايناز ميبينمت..
گوشي رو قطع کردم وخوابيدم که دوباره زنگ زد گفتم: تو نميتوني همه حرفاتو يه جا بزني؟
با خنده گفت :خوب چي کار کنم زود به زود دلم برات تنگ ميشه
خنديدم و گفتم:زهر...مار
-خواستم يه چيزي بهت بگم يادم رفت....امروز حوصله داري باهم بريم خريد؟
-اگه بگم نه دست از سرم برميداري؟
-خوب معلومه که نه
-خدا رحمت کنه امواتت پس مجبورم بگم ميام ...چي ميخواي بخري؟
-فردا شب تولد دادشه منا نه خونه مادر شويم دعوتيم برم يه مشت خرت و پرت بخرم.... هم لباس مجلسي براي خودم هم کادو براي ايليا
-براي چي ميخواي لباس بخري خودت يه چيزي ميدوختي ..
-همينم مونده خودم لباس بدوزم بشم انگشت نماي فک و فاميل شوهرم تا هرجا ميشنن نقل مجلسشون بشم که نسترن زن منان ناخن خشکه به جاي اينکه لباس بخره رفته براي خودش دوخته
-تو چي کار به حرف مردم داري
-ننه جون خواهش ميکنم نصيحت وبزار برا بعد ساعت نه ميام دنبالت باي
گوشي رو قطع کرد منم رفتم لباسمو پوشيدم... از موقعي که سوارغارغارکش شدم اين بشر حرف زد تا موقعي که به پاساژرسيديم ...هر لباسي هم مد نظر خانم نبود از هر لباسي يه ايرادي ميگرفت ...اينجاشو خراب دوختن... اون پاپيون و اشتباه زدن به جاي اينکه جلو باشه بايد عقب ميزاشتن... اصلا رنگ اين پارچه به درد اين مدل نميخورد ...من نميدونم کسي که اين لباس و دوخته فکر نکرده جلوي اين لباس نبايد باز باشه؟ .......يکي نبود به اين بگه اخه مگه تو ناظر کيفي لباسي که اظهار نظر ميکني.. حتي از چند تا لباس عکس گرفت که از رومدلشون بدوزه خلاصه من بد بخت تا ساعت هشت ونيم نه... توي خيابون چرخوند از همون راه لباس پرستو هم بهش داديم خيلي از لباس خوشش اومده بود نسترن هم ازش تعريف کرد وقتي به خونه رسيدم سکوت سنگيني تو خونه بود ترسيدم با دو خودمو به هال رسوندم صداش زدم: مامان ...مامان...
-اينجام تو اشپزخونه ..
رفتم به اشپزخونه پشتش به من بود داشت اشپزي ميکرد گفتم:سلام شام چي داريم؟
با صدايي که بيشتر شبيه بغض بود گفت:ابگوشت بادمجان
فهميدم چيزي شده با ترس قدمامو اروم برميداشتم پشت مامانم وايسادم دستم وگذاشتم رو شونه هاشو برگردوندمش طرف خودم به صورتش نگاه کردم بازم کبود بود از اعصبانيت فکم منقبض شده بود گفتم:حيون وحشيه بازم اومده بود
با ترسي که تو چشماش بود به پشت سرم نگاه کرد... سرمو چرخوندم وپشت ونگاه کردم توي چار چوب دراشپزخونه ايستاده بود از اون موهاي پرپشت ولختش خبري نبود جاشو به تاسي داده بوداز اون چشماي گيراي مشکي هم خبري نبود زير چشماش گود شده بود صورت سفيدش سياه شده بود اون اندام خوش فرموش خورد شده بود باورم نميشد خودش باشه بعداز پنج سال که برگشته چقدر پير شده باباي چهل سالم شده بود شصت ساله بغضي تو گلوم راه پيدا کرد راه نفس کشيدنمو بست ...نميدونم بغضم بخاطر چي بود بخاطر اينکه دلم براش تنگ شده بوديا اينکه اون چند سالي که زجرمون داد ورفت وقتي خنديد تازه فهميدم که اون دندوناي سفيدوهم ديگه نداره يا سياه شده بودن يا اصلا وجود نداشتن با اشکي که همراه لبخند بود گفت:آيناز خودتي؟چقدر بزرگ شدي ..(دستاشو از هم باز کردبا لبخندگفت )بيا بغلم ..
-اشک تمسا براي من نريز بيام تو بغلت که چي بشه ؟فکر کردي تمام سالهاي رو که غذابمون دادي رو فراموش کردم ؟اين پنج سال کدوم جهنمي بودي که الان پيدات شده ها؟
با يه لبخند حرص درار گفت:پيش اون يکي زن و بچم بودم اخه شماها ديگه دلم وزده بوديد
ازاعصبانيت دستم و مشت کرده بودم يه سيلي محکم زدم توگوشش شايد جاي کتک هايي که به مامانم زده بود و نميگرفت ما حداقل يه ذره دلم خنک ميشد ...با اعصبانيت نگام کرد تند تند نفس ميکشيدم ترسيدم منو بزنه تو چشمام خيره شد و با اعصبانيت مچ دستمو گرفت و فشارداد درد شديدي تودستم پيچيد که ماما نم با گريه گفت:"اضغر ولش کن دستشو ميشکني "
بابام همين جور که مچمو فشار ميداد گفت :يه مرد هيچ وقت خوش نداره کسي روش دست بلند کنه اين دفعه روميبخشم ولي بعد بخششي در کار نيست
با اينکه دستم درد ميکرد ولي گفتم:فکر کردي چون سبيل داري مردي؟تو مردي؟ بي غيرت زنت و ميزني و فرار ميکني؟
"مامانم با التماس دست بابا رو ميکشيد شايد دستمو ول کنه "اضغر بچمو ول کن
اما بابام بيشتر دستم و فشارداد انگار هنوز زور داشت از درد چشمام وفشار دادم اما صداي ازم در نيومد انگار فهميد دارم درد ميکشم دستمو ول کرد وگفت: ستاره اين دخترت اخرش به خاطر زبونش سرشو از دست ميده
مامانم با گريه گفت:چرا دست از سرمون برنميداري؟چي از جونمون ميخواي ؟
-پول... پول ميخوام
مچ دستمو مالش دادم با اعصبانيت گفتم:نقدي پرداخت کنيم يا چک بديم خدمتتون ؟ فکر کردي اينجا بانک خصوصيته که هر وقت پول خواستي دو دستي تقديمت کنيم ...
بابام گفت :زبون تند و تيزي داري
-شرمنده که باب ميل شما نيست ..
پوزخندي زد وچيزي نگفت مامانم گفت:فکرشو نکردي اين پولوبايد از کجا بياريم؟
-چرا فکرشو کردم پوله پيش اين خونه چقدره؟
گفتم:اقا فکر همه جاش وکرده......يه ميليون خوب که چي؟
-خوب بقيشم قرض ميکنيم ..
مامانم گفت:اون وقت از کجا؟
-از هميسايه اي،فاميلي،اشنايي...بالاخره يکي پيدا ميشه سه ميليون به ما قرض بده..
مامانم با اعصبانيت گفت:مثل اينکه يادت وقتي با تو ازدواج کردم تمام کس و کارم بهم پشت کرد...
-همچين ميگه کس و کار يکي ندونه فکر ميکنه قوم تاتارفاميلشن ..دو تا خواهر وبرادر داري
اعصبانيت گفتم: از تو بي پدر ومادر که بهتره نه ؟
ديگه نتونست خودشو کنترل کنه با اعصبانيت چنان سيلي به صورتم زد که سرم 360درجه چرخيد و افتادم رو زمين ولم نکرد اومد طرفم يقمو گرفت از زمين بلندم کرد مامانم سعي کرد جدامون کنه التماس ميکرد اما دل باباي منو از سنگ ساخته بودن با فک منقبض شده گفت:چرا با من اينجوري حرف ميزني ها مگه من بابات نيستم ؟... فکر ميکردم دخترا باباين؟
مامانم همين جوري با گريه التماس ميکرداما گوشي بدهکار حرفاي مامانم نبود گفتم:اون براي دخترايه که باباهاشون نازشون ميکشن نه من که تمام سهمم از محبت بابام فقط کتکا شه کدوم بابا دخترشو اينجوري ميزنه ؟کدوم بابا به جاي سوغاتي ،سيلي ميزنه تو گوش دخترش …توباعث شرمندگيمي بابا
فقط تو چشمام خيره شده اب دهنشو قورت داد و اروم گذاشتم زمين نتونستم وايسم پاهام شل شده بود نشستم بابام رفت سمت کابينت مامانم بغلم کردبا گريه گفت:الهي مادرت بميره تو رو اينجورري نبينه الهي خير نبيني دستت بشکنه ...
بابام با يه ظرف اب و يه دستمال به دست کنارم نشست پارچه رو زد به اب و گذاشت کنار لبم نميدونستم چرا اين کارو ميکنه وقتي دوباره پارچه رو به اب زد واب خوني شد فهميدم لبم خون اومد ه خواست دوباره اين کارو بکنه که با اعصبانيت دستشو کنار زدم و گفتم:نميخوام
-لبت داره خون مياد بزار پاکش کنم..
-کي از تو خواست اين کارو بکني؟اون موقع که بهت احتياج داشتم کجا بودي؟تازه يادت افتاده که دختر هم داري؟
به سمت سينگ ظرفشويي رفتم که مامانم گفت:بزار يه زره يخ بزارم روش
-نميخواد
شير و باز کردم کنار لبم و تمييز ميکردم که بابام ظرف و گذاشت رو کابينت و گفت:به شما خوبي نيومده
-مگه تو خوبي هم بلدي ؟
مامنم گفت:بس کن ايناز محض راضي خدا بس کن
خواست بره که گفتم:نگفتي پولو ميخواي چيکار؟
برگشت وگفت:برات مهمه؟
-براي اينکه شرت کم بشه اره
بابام با اعصبانيت نگام کرد وگفت:مثل اينکه بين من وتو چيزي به اسم محبت پدر و دختري وجود نداره
-اگه هم بود خودتت نابودش کردي
يه پوفي کرد وگفت:بدهکارم
-اينو که خودمم ميدونم پولو براي کي ميخواي؟
-براي کسي که براش کار ميکنم .... لابد ميخواي بدوني چرا؟دوهفته پيش چند کيلو ترياک بهم دادن گفتن ببرم کردستان توراه گير پليسا افتادم از ترس همشو انداختم تو دره گفتم اگه بگرينم حداقل چيزي همراهم نباشه وقتي از شر پليسا خلاص شدم رفتم سراغ موادا اما نبودن ...هرچي گشتم پيداشون نکردم از ترس اينکه رئيسم من وبکشه خودم بهش نگفتم يه قاصد فرستادم که خبرو برسونه اونم پيغام فرستاد يا پول يا گردنت ...اگه پولو بهش نديم منو ميکشه ...ميدونم پول نداريد اما يه جوري برام جورش کنيد جبران ميکنم
پوخندي زدم وگفتم:يعني اينقدر جونت برات عزيزه که ميخواي جبران کني...خير نخواستيم شر مرسان
اين حرف و که بهش زدم چيزي نگفت و رفت بيرون بعد از اينکه لبم وتمييز کردم رفتم به اتاقم... از روز که چشمم به دنيا باز شد فهميدم بابام معتاد ومامانم حمال بابام صبح تا شب ميرفت کار ميکرد تا هم خرج خونه ومن در بياد هم پول مواد اقا جور بشه ،يادم نميره روزي که بابام بخاطر مواد فرش زير پامونو فروخت .. کاش مامانم حرف خانوادش و گوش ميدادو با بابا م ازدواج نميکرد ..مامانم جوون بود عاشق بابام ،ولي خانواده مادرم بابامو قبول نداشتن مي گفتن بي کس و کار نه پدري داره نه مادري حتي يه فاميل هم نداره که بخواد ضمانتشو بکنه اما مامانم لجبازي کرد و گفت اضغرو ميخواد وکوتاه هم نمي ياد وقتي ديدن مامانم کوتاه بيا نيست قبول کردن که با بابام ازدواج کنه به شرط اينکه دور خونوادش خط بکشه مامانم قبول کرد ...مامانم ميگفت روزاي اول نميدونست بابام معتاده چون فقط سيگار ميکشيد ...شب هاي شده بود که خونه نمياومد اگه هم مي اومددير وقت مياومد ... لباساش بوي بدي ميداد وقتي مامانم ازش سوال ميکرد جوابي درست و حسابي نميداد تا اينکه يه روز مامانم بابام وتو انباري ميبينه که مواد ميکشه روزاي بد زندگي شروع شد... پنج سال پيش بابام با يه گروه قاچاقچي مواد اشنا ميشه ميره وبا هاشون کار ميکنه توي اين پنج سال که نبود از دستش يه نفس راحت مي کشيديم…..تا اينکه دوباره پيداش شده...
لباسامو پوشيدم وسايلامو برداشتم و اومدم بيرون مامانم داشت حاضر ميشد گفتم: مامان دير بيا خونه ميترسم...
-از چي ميترسي ؟که کتکم بزنه ؟نترس ده سال کتک خوردم پوستم کلفت شده...اينجا واينسا اين دفعه دير برسي اخراج تو شاخته ها
مامانم وبوسيدم واز ش خداحافظي کردم
از هم که جدا شديم گوشيم زنگ خورد من نميدونم اگه نسترن يه روز به من زنگ نزنه مريض ميشه؟گوشمو از تو کيفم برداشتم با تعجب به صفحه موبايلم نگاه کردم هومن بود جواب ندادم چند بار ديگه زنگ زد با اعصبانيت گفتم:چيه چي ميخواي؟
-چه خبرته ايناز چرا داد ميزني ؟
با بغض گفتم:چرا داد ميزنم يعني نميدوني؟
-پس خبر داري؟
-اره خبر دارم ..خيلي وقته خبر دارم بازيچه دستتم ؟
-دلخوري؟
گريم گرفته بود اما خودمو کنترل کردم نبايد ضعفي از خودم نشون ميدادم اب دهنم و قورت دادم تا بغضم بره پايين يه نفس عميق کشيدم تا گريم نياد:اره دلخورم ..چون دلمو عين شيشه خورد کردي...
-من فقط زنگ زدم بگم حلالم کني نميخواستم زندگيمو با نفرين شروع کنم(با مکث ) وبگم.متاسفم
-همين متاسفي ..پس اون حرفاي عاشقونه چي شد..اني بدون توميميرم .اني تو همه زندگيمي ،کسي رو جز تو،تو قلبم راه نميدم همش کشک ،هشت ماه من وسرکار گذاشتي که الان بگي متاسفي؟ مگه من زنگ تفريحت بودم ؟
-خوب اگه تو هم جاي من بودي همين کارو ميکردي
اعصابم خورد شده بودبادادگفتم:فکر کردي همه عين خودتن که امروز رفيقن وفردا ميشن نارفيق من اگه با يکي دست رفاقت دادم تا اخرش پاي همه چيش وايميسم نه عين تو........
بغضم شکست.. گوشيمو قطع کردم روي صندلي پارک نشستم وزار زار گريه کردم بخاطر خودمو بدبختيام..همين جور که گريه ميکردم حس کردم يکي کنارم نشست گفت:چي شده ايناز خانم چرا گريه ميکنيد ؟
سرم وبلند کردم نويدبود سريع اشکامو پاک کردم گفتم:چيزي نيست.
به صورتم خيره شد وگفت:کي اين بلا رو سر تون اورده؟
با لبخند گفتم:سوغاتيه..
؟ انگار حرفمو نشنيد دستشو دراز کرد طرف صورتم خواست بزاره جاي سيلي سريع خودمو عقب کشيدم وگفتم چيکار ميکني نويد
با دست پاچگي گفت:هيچي ببخشيد
بلند شد وبا قدم هاي تندي رفت... به نسترن زنگ زدم که نميتونم بيام خيلي سوال پيچم کرد اما جوابشو ندادم چند ساعت تو پارک راه رفتم به خودم وگذشتم فکر کردم ميخواستم بدونم کجاي زندگيم واشتباه رفتم که بايد اين بلا ها سرم بياد خدا يعني ادم بد بخت تر از منم خلق کردي؟رفتم خونه تو هال نشستم دستام وزانوهامو حلقه زدم واروم اروم اشک هاي گرمم سرازير ميشد با خودم زمزمه کردم: ..روي هر سينه سري گريه کند وقت وداع /سر من وقت وداع گوشه ديوار گريست ....ظهر که مامانم اومد از ديدنم تعجب کرد وگفت خونه چيکار ميکني؟جايت درد ميکنه؟
گفتم:نه..حوصله کار کردن نداشتم مرخصي گرفتم...مامان ساده من هم باور کرد شب من ومامان داشتيم نگاه تلويزيون ميکرديم که تلفنم زنگ خورد دلم هوري ريخت مامانم گفت:موبايلت خودشو کشت نميخواي جوابي بدي؟
اگه هومن باشه چي؟نميتونستم جواب بدم مامانم گفت:ايناز کجايي؟نميخواي جواب بدي؟
-ها؟؟چرا ..(رفتنم به اتاقم موبايلم وبرداشتم نويد بود يه نفس راحتي کشيدم )جواب دادم :سلام نويد
-سلام حالتون بهتر شد؟
ياد صبح افتادم گفتم:اره اره ..بهترم ممنون
-ميشه ازتون يه خواهش کنم؟
-شما امر بفرماييد..
-اختيار داريد...ميشه خواهش کنم امشب شما بياييد خونمون بهم درس بديد ...خيالتون راحت مامان وبابام خونه هستن
-مگه فردا چند شنبه است؟
-يک شنبه ديگه..نميخواستم مزاحمتون بشم فلسفه رو خوندم ولي از منطق سر درنيوردم ..اگه کار داري خودم يه کاريش ميکنم..
-نه نه ميام..فقط خيالم راحت باشه که مامان وبابات خونست ؟
خنديد وگفت:بهتون نمياد ترسو باشيد
يه فوت کردم وگفتم:بساط پذيرايي رو حاضر کن که اومدم
خداحافظي کردم ولباسامو پوشيدم به مامانم گفتم ميرم پيش نويد گفت:چرا اون نمياد؟
-نميدونم گفت مامان وباباشم خونست
-باشه...برو سلامت
دم خونه نويد که رسيدم زنگ وزدم در وباز کرد رفتم تو خودش دم هال وايساده بود من که ديد گفت:سلام بر خانم معلم دکتر
-سلام بر شاگرد بيمار
رفتم تو هر چي سر چرخوندم از پدرو مادرش خبري نبود حس کردم داره دروغ ميگه گفتم:مگه نگفتي مامان وبابات خونن پس کو؟
-بودن ولي تازه رفتن...
با اخم نگاش کردم با لبخند گفت:چيه از من ميترسي؟
پوزخندي زدم وگفتم:از تو جوجه فکلي عمرا
وسط هال نشستم نويدم رفت تو اشپزخونه بعد از چند دقيقه با سيني برگشت گذاشت جلوم وگفت:ببخشيد اگه کم وکاستي هست ...من بلد نيستم عين خانم ها پذيرايي کنم
به سيني نگاه کردم گز وبا پلکي با دو تا فنجون چايي بود يکي از گز ها رو برداشتم وگفتم:نه بابا خيلم خوبه من عاشق گز و پولکيم
-نوش جان
وقتي از پذيرايي نويد فيض بردم گفتم:خوب حالا برو دفتر دستک تو بيار تا مشقاتو بنويسيم سيني رو گذاشت تو اشپزخونه ...رفت به اتاقش دفتر وکتابش اورد کنارم نشست دستمو گذاشتم رو کتاب طرف خودم کشيدم خواستم بازش کنم که اونم دستشو گذاشت رو کتاب وطرف خودش کشيد گفتم:چيکار ميکني نويد؟نکنه نميخواي درس بخوني؟
-نه...ولي قبل از درس دادن بايد يه چيزي بهت بدم
اينو گفت رفت به اتاقش چند دقيقه بعد با يه ساک کادويي برگشت کنارم نشست پاکت وگذاشت جلوم وگفت :چيز قابل داري نيست ...
به پاکت نگاه کردم پر بود از قلب و به انگليسي نوشته بود دوست دارم عزيزم با تعجب گفتم:اين چيه ؟
-يه هديه کوچيک براي شما ..نميخوايد بازش کنيد ؟
-به چه مناسبت ؟
-فکر نميکردم هديه دادن مناسبت بخواد؟چرا اينجوري نگام ميکنيد ؟فقط بخاطر اينکه اين مدت زحمت کشيديد بهم درس داديد خواستم روز معلم بهتون بدم ولي ديدم روز پرستار بهتره
از حرفش خندم گرفته بود کادو وباز کردم ...يه لباس مجلسي زرد ليمويي بود از مدلش خوشم اومد دو تابند داشت که پشت گردن گره ميخورد پايينش پر از چين بود به احتمال زياد تا رونم ميرسيد با تعجب گفتم:ممنون خيلي خوشگله ...گرون خريديش ؟
با لبخند گفت:قيمتش مهمه؟
-ببخشيد نبايد قيمتش و ميپرسيدم...خوب ديگه درس و شروع ميکنيم ...
-نميخوايد بپوشيدش ؟
اين امشب چش شده ...مشکوک ميزنه اصلا براي چي بايد براي من همچين لباس گروني بخره؟ براي چي گفت پدرو مادرش خونست ؟نکنه درس خوندنش بهونه باشه بخواد بلا ملا سرم بياره؟نه بابا بنده خدا اهل اين حرفا نيست با لبخند گفتم :نه ميرم خونه ميپوشمش ...
-خوب بريد بپوشيدش اگه اندازه نبود برم فردا عوضش کنم ..
نخير مثل اينکه اين تا من وامشب نفله نکنه دست از سرم برنميداره هرچند يه چيزي داشت ته دلم قلقلکم ميداد که بپوشمش ....خودمم دلم ميخواست ببينم چه شکلي ميشم کمي اين دوست و اون دست کردم وگفتم:باشه ...کجا برم
اينقدر نويد خوشحال شدکه فکر کردم تا حالا خبربه اين خوشحالي به گوشش نرسونده بودن با لبخند گفت:اتاق من
اتاق پشت سرم بود بلند شدم رفتم به اتاقش بهش گفتم :کليد اتاق و ميدي..
خنديد وگفت :چيه ميترسي بيام تو
با يه لبخند مسخره اي گفتم:از بس امشب مشکوک شدي اين کارتم بعيد نيست
با اخم گفت:دست شما درد نکنه حالا ما شديم چشم چرون
-خيل خوب بابا ...ولي بهت گفته باشما اگه يه يکي از پاها تو بزاري تو اتاق جفتشو قلم ميکنم
خنديد وگفت:پس با سر ميام که يه دفعه قلم بشم
چيزي نگفتم و با حرص درو بستم مانتو شالمو در اوردم انداختم روتختش لباسو پوشيدم بندو پشت گردنم گره دادم پشت کمرم کلا لخت بود تابالاي باسنم هر کي اينو دوخته بوده به احتمال زياد پارچه کم اورده جاي نسترن خالي که رو لباس عيب بزاره..موهام هم باز کردم جلوي ايينه قدي که تواتاقش بودوايسادم خيلي بهم مياومد عقب و جلو وبالا و پايين چپ و راست خودم ونگاه کردم کلي قر دادم و ذوق کردم تو دنياي خودم سير ميکردم که يهو در باز شد با ترس دستم وگذاشتم رو سينم وبرگشتم و با چشاي گشاد گفتم:براي چي اومدي تو ؟
يه لبخند شيطنتي روي لباش بود وگفت:چقدر بهت مياد خوشکل شدي
شيرجه پريدم سمت مانتوم و شالم با اخم اعصبانيت پوشيدمشون حضرت والا هم حتي يک لحظه چشماش و از من دور نکرد خدا رو شکر شلوارم و در نيوردم با همون اعصبانيت گفتم:براي چي همين جوري سرتو انداختي پايين و اومدي تو ؟حداقل يه در ميزدي ببيني لباس تنم هست يا نه
اومد رو به روم ايستاد من فقط تا پايين شونه هاش بودم ازش ترسيدم نفس نفس ميزدم نفساي گرمش به صورتم ميخورد با لبخندي که روي لبش داشت صورتش و بهم نزديک ميکرد با دو تا دستام هلش دادم عقب و گفتم:معلوم هست تو امشب چه مرگيته اين کارا چيه ؟
همين جور که خواستم از کنارش رد بشم با يه حرکت بازومو به طر ف خودش کشيد انداخت تو بغلش سرمو با دستش گرفت بالا و لبامو بوسيد مغزم هنگ کردو ديگه هيچ دستوري صادر نکرد يک آن حس کردم روح از بدنم جدا شد شايد فقط يک ثانيه طول کشيد ولي براي من زمان به کندي گذشت انتظار همچين کاري رو ازش نداشتم..سريع خودم و از بغلش کشيدم بيرون يه سيلي محکم زدم تو گوشش جاي انگشتام روي پوست سفيدش موند با اخرين حد اعصبانيتم ...يه چيزي در حد نقطه جوش گفتم:معلوم هست داري چه غلطي ميکني؟فکر کردي من کيم يه دختربي کس وکار که هر غلطي خواستي با هاش بکني ؟منو با دختراي ولگرد خيابوني اشتباه گرفتي..پيش خودت چي فکر کردي ؟فکر کردي حالا که باهات بگو بخند دارم ديگه خيالات ورت داشت،تو يه تار موي من وديده بودي که هميچين کاري روکردي؟
ديگه نتونستم حرف بزنم بغض راه نفس کشيدنم وبسته بود دلم بحالش سوخت ...دستش روي صورتش بودوچشماش پر اشک از اتاق زدم بيرون پشت سرم اومد بازو هامو کشيد وگفت:بزار حرف و بزنم
بازو هام وکشيدم وگفتم:ديگه حرفي بين من وتو نمونده
خواستم برم که جلوم وايساد وگفت:به خدا اگه نزاري حرفم وبزنم نميزارم از اين خونه بري بيرو ن
چيزي نگفتم فقط با چشم گريون نگاش ميکردم که گفت:آيناز من دوست دارم ...ميدونم تو از بزرگتري اونم پنج سال اما به خدا قسم اين هوس نيست ..
-قسم نخور...از کجا ميدوني که هوس نيست ؟تو فقط هيجده سالته هنوز مونده که بزرگ بشي بفهمي زندگي فقط دوست داشتن وعاشق شدن نيست...اونقدر سربالايي و سراشيبي داره که عشقتو تو اين راه فراموش ميکني...
-اما من الان فقط تو رو دوست دارم نميخوام به سر بالايي و سرا شيبي زندگي فکر کنم ...

پریبانو
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر
سرم و از روي تاسفم تکون دادم وگفتم:هنوز بچه اي.
يه قدم برداشتم که دستم وگرفت با اعصبانيت اما شمرده گفتم:نويد....دستم و.....ول کن ..
با ناراحتي گفت:مگه هيجده ساله ها دل ندارن ....فکر نميکردم روي عشق برچسب19+زده باشن
اينو گفت و دستم وول کرد فقط بهم خيره شده بوديم نفس نفس ميزدم گفتم:"من تو رو جاي برادرنداشتم دوست داشتم ،همه چي روخراب کردي نويد " از کنارش رد شدم تا دم در خونمون گريه کردم دستم و کردم تو جيب مانتو که کليدو بردارم فهميدم که نيست سرم وگذاشتم رو درو گريه کردم نميتونستم در بزنم اگه مامانم من و با اين وضع ميديد نميگفت چه خبر شده احساس خفگي ميردم ...حس کردم يکي کنارم ايستاده سرم و از رودر برداشتم بهش نگاه کردم کليدو جلوم گرفت وگفت:حق کسي که دوست داره سيلي خوردن نبود
کليدو از دستش گرفتم واونم رفت درو باز کردم و يه راست رفتم به حموم خوبي خونه ما اين بود که حموم و دستشوي تو حياط بود ..لباس و در اوردم ومانتو پوشيدم نميدونستم با لباس بايد چي کار کنم انداختمش توي ماشين لباس شوي ...در هال وباز کردم خدا رو شکر مامانم تو اشپزخونه بود وبراي فردا نهار درست ميکرد صداي درکه شنيد گفت:اني تويي؟
-اره مامان منم...
خواب از سرم پريده بود تاصبح تو اتاقم رژه ميرفتم روزي گند تر از امروز نداشتم مگه ظرفيت ادم چقدره ؟سد به ا ون بزرگي هم وقتي ظرفيتش پر ميشه سرريز ميکنه چه برسه به من ...سرم وگذاشتم رو بالشت...خدايا شکايتمو پيش کي ببرم؟به کي بگم چرا بابام معتاد ه؟به کي بگم چرا نبايد عين دختراي ديگه زندگي راحتي داشته باشم؟انگشته اشارمو گذاشتم روي لبم جاي بوسه نويد ...چرا نويد ؟ توديگه چرا ؟تو چرابا من همچين کاري رو کردي تمام دلخوشيم به تو بود فکر ميکردم من ومثل خواهرت دوست داري...هيچ وقت به ذهنم خطور نميکرد که بشم عشقت،اوني که براش ميمردي من بودم ..چرا؟ من که نه قيافه درست ودرموني نه خونواده حسابي دارم......
... .... نميدونم ساعت چند بودکه با صداي اذن بلند شدم و وضو گرفتم بعد از اينکه نماز م وخوندم با تسبيح صدبار استغفر الله گفتم ورفتم به اشپزخونه چايي رو حاضر کردم قبل از اينکه مامانم وبيدار کنم رفتم به حموم ولباس وبردم به اتاقم...مامانم وبيدارکردم مانتوم وپوشيدم ميلي به خوردن صبحانه نداشتم با صداي بلند از مامانم خدا حافظي کردم داشتم کفشام و ميپوشيدم که مامانم گفت:پس صبحونه چي؟
-ميل ندارم...گشنم شد يه چيزي ميگرم ميخورم ..
-پس يه دقه صبر کن الان ميام ...دم در هال منتظرش موندم رفت به اتاقش وبعد از چند دقيقه برگشت يه چيزي هم تو دستش بود با يه لبخند به لب جلوم وايساد و جعبه رو گرفت جلوم وگفت:تنها کاري بود که ميتونستم برات انجام بدم ...
کادو از دستش گرفتم وگفتم:اين چيه مامان؟!!!
-خوب بازش کن ببين چيه..
کادو باز کردم به زبان انگليسي نوشته بوداینازپايين حرف Zيه زنچير کوچيک اويزون بود که بهش يه ستاره سفيد وصل بود فکر کنم بخاطر اينکه اسمش ستاره بود اون ستاره رو گذاشته بود بهش نگاه کردم بغلم کردوگفت:تولدت مبارک اني
تولد ،يعني ديشب تولد من بود؟؟!! پس نويد اون لباس و براي ....از مامانم جدا شدم
وگفت: چيه خوشت نيومد؟
با لبخند گفتم:نه مامان خيلي خوشکله ...فقط غافل گيرم کردي يادم نبود تولدمه ...
خنديد وگفت:توکه تولد خوت ياد نيست ...ديگه نبايد کسي ازت انتظار داشته باشه که چيزاي ديگه اي يادت بمونه..ميخواي برات ببندم؟
-اره اره ....حتما.... پشتمو بهش کردم زنجير برام بست بغلش کردم و گفتم:ممنون مامان جبران ميکنم
-خيل خوب الان وقت احساساتي شدن نيست زودتر برو ...اگه دير برسي نسترن خياطي رو، روي سرت خراب ميکنه
-چشم ....
چند تا ماچ ابدارش کردم رفتم به خياطي از روزي که با بابام دعوام شد رفت و ديگه پيداش نشد معلوم نيست کدوم گوري رفته يا پول گيرش اومده که سراغ ما ديگه نيومد يا اينکه کشتنش وقتي به خياطي رسيدم به همه سلام کردم سولماز که مشغول خياطي بود گفت:آيناز نشين ...برو ببين نسترن چي کارت داره
بهار با صداي بلند خنديد وگفت:به خدا اگه نسترن پسر بود يقين پيدا ميکردم عاشق اني شده ..
اينو که گفت هممون خنديدم دو تا ضربه به در زدم بدون اينکه بگه بفرما رفتم تو نگاش کردم ديدم نسترن همچين سرشو کرده تو مانيتور که هر کي ميديدش فکر ميکرد يه چيز مهم کشف کرده يه سرفه اي کردم سرشو بلند کرد وگفت:اه کي اومدي؟(انگشت اشارش به طرفم خم وراست کرد) بيا بيا ..اينارو ببين
کنارش ايستادم به مانيتورش نگاه کردم از اينترنت چند نوع مدل لباس مجلسي گرفته بود گفت:نظرت چيه ؟
با تعجب گفتم:در مورد؟
با حرص گفت:ازدواج با من...خوب لباسا ديگه
خنديدم وگفتم :خوب بد نيست ولي ميخواي چيکار ؟
دستشو زد به پيشونيشو گفت:عزيزم مغزت گردو خاک گرفته از بس ازش استفاده نکردي .... خوب ميخوام از روي اين مدلا لباس بدوزيم
-اون وقت فکر الگوش هم کردي؟
-از تو ديگه انتظار همچين حرفي رو نداشتم ...
-اخ ببخشيد حواسم نبود شما بدون الگو کار ميکنيد
بعد سرو کله زدن با نسترن به کارم برگشتم ساعت نزديک يک بود که از خياطي اومدم بيرون نسترن اصرار کرد که من وبرسونه اما خودم گفتم نه ...چون ميدونستم الان ديگه شوهر و بچه اش اومدن اگه دير بره ميترسيدم شوهرش اوقات تلخي کنه ...نزديک خونمون بودم که نويد و ديدم به ديوار روبه روي خونمون تکيه داده کلافه به نظر ميرسيد از ديوار جدا شد وچند قدمي راه رفت دستشو ميکرد لاي موهاش يه تکه سنگ کوچيکي جلو ش بود باپا بهش ضربه زد سرش وکه بلند کرد من وديد اگه بخواد يه کلام ديگه راجبع ديشب حرف بزنه دندوناش و تو دهنش خورد ميکنم به سمت من حرکت کرد من راه افتادم سمت خونه از کنارش رد شدم صدام زد :ايناز ...صبر کن ايناز
درو باز کردم با اعصبانيت گفتم:آيناز خانم ...نه آيناز ..
رفتم تو خواستم درو ببندم که پاش وگذاشت لاي در وگفت:من کسي رو به اسم ايناز خانم نميشناسم ...من فقط ايناز خودمو ميشناسم
با اعصبانيت در باز کردم وگفتم:چرا دست از سرم برنميداري اين همه دختر تو اين کوچه ريخته ...بهشون اشاره کني با سر ميان طرفت
-ايناز بس کن بزار حرفمو بزنم..
-مگه حرفي هم مونده که نزده باشي ؟هر اراجيفي که خواستي ديشب به هم بافتي
خواستم درو ببندم که با اعصبانيت درو هل داد که در محکم به ديوار خورد وصداي وحشتناکي داد تا حالا نويد اينقدر عصبي نديده بودم اونقدر اعصباني بود که سرخ شده بود گفت:تمومش کن ايناز ..تمومش کن به جاي اينکه اينجا وايسادي با من يکه به دوميکني برو بيمارستان ...
کيف از دستم افتاد با ترس گفتم:بيمارستان؟؟!! براي چي؟کسي طوريش شده؟اره
يه نفسي کشيد وگفت:اره ..مامانت حالش خوب نبود بردنش بيمارستان
تنها چيزي که فهميدم اين بود که يه تنه محکم به نويد زدم وتو کوچه ميدويدم به خيابون که رسيدم دستم وبراي ماشينا بلند ميکردم اما کسي برام نگه نميداشت ديگه ميخواستم خودم وتو خيابون پرت کنم ...که صداي نويد اومد:ايناز بيا سوار شو
برگشتم ديدم نويد يه تاکسي گرفته سريع سوار شدم خودشم جلو نشست جلوي بيمارستان نگه داشت پياده شدم به طرف يکي از راهروي بيمارستان ميدويدم که يه پرستار اومد وگفت:کجا داريد ميريد خانم ؟ رفتم پيشش وگفتم:خانم مامانم ...مامانم کجاست ؟
-مامان شما کيه ؟
نويد:ايناز از اين ور بيا
بهش نگاه کردم يه راهرو سمت چپش اشاره کرد با هم رفتم بخش ICUبود پا هام شل شد مامان من اينجا چکار ميکرد عفت خانم و فريده مامان نويدهم بودعفت خانم تا من وديد زد زير گريه وگفت:الهي برات بميرم ...اخه اين چه قسمتيه که تو داري دختر
من تو بغلش گرفت گريه ميکرد اما من به شيشه اي که مامانم پشتش زنداني شده بود نگاه ميکردم از بغلش جدا شدم خودم سلانه سلانه به شيشه رسوندم يعني اينقدر حالش بده که سرش و باند پيچي کنن ودستشو گچ بگيرن دستگاه اکسيژن بهش وصل باشه درو باز کردم ورفتم تو روي زمين نشستم وسرم گذاشتم لبه تخت وگريه کردم اونقدر صداي گريم بلند بود که يه پرستار اومد تو گفت:بلند شيد خانم با گريه کردن چيزي درست نميشه بريد براش دعا کنيد ....من وبه زور از اتاق بيرون کردن نميخواستم از مامانم جدا بشم اما بيرونم کردن روي صندلي نشستم نويد برام يه ليوان اب اورد نميخوردم ولي فريده خانم به زور تو دهنم کرد ...بعد از چند دقيقه يه دکتر اومد رفت بالاي سر ش معاينش کرد اومد بيرون جلوش وايسادم وگفتم:حالش خوب ميشه؟
توي چشماي پر اشکم نگاه کرد وگفت:دخترشي ؟
-بله...
به نويد و عفت خانم نگاه کرد بعدش به من گفت:مادرتون تو کما هستند از دست ما هم کاري ساخته نيست ...فقط دعا کنيد
نگاش کردم گفتم:دعا کنيم همين (يقشو گرفتم با گريه گفتم)پس تو چيکاره اي مگه دکتر نيستي ؟مگه درس نخوندي حال مريضات خوب کني ها ؟فقط بخاطر پول دکتر شدي اره ؟يعني پول برات مهم تره
فريده خانم من واز دکتر جدا کرد وگفت:ايناز....خا نمم اروم باش حال مادرت ايشاالله خوب ميشه
با گريه گفتم:اروم باشم ؟چه جوري اروم باشم مگه نمي بيني تمام کسم رو اون تخت لعنتي خوابيده..
دکتر گفت:خانم من شرايط شما رو درک ميکنم اما من که نعوذ و باالله خدا که نيستم دکترم هر کاري هم که از دستم بربياد کوتاهي نميکنم ...مادرتون متاسفانه تصادف سختي داشتن تنها چيزي که ميتونم بگم اينکه دعا کنيد ...
اين وگفت ورفت ....من موندم بدبختيام دوهفته تمام کارم شده خونه وبيمارستان ديگه خياطي هم نميرفتم دست ودلم به کار کردن نميرفت نسترن هم گفت هر وقت حال مادرت خوب شد بيا سرکار..هر کسي رو که ميشناختم بهم سر ميزدنند و دلداريم ميدادن تنها کسي که نيومد بابام بود هر شب نسترن يا فريده خانم برام شام مياورد ن هرچي بهشون اصرار کردم که زحمت نکشين خودم يه چيزي درست ميکنم قبول نميکردن با اين حرف بيشتر اعصاب نسترن وخورد ميکردم ... فريده خانم که شاهد تصادف بود گفت مامانت سر خيابون ايستاده بوده که يه ماشين با سرعت بهش ميزنه ودر ميره ...اگه بدونم کار بابام بوده با دستاي خودم ميکشمش
يه شب که روي صندلي بيمارستان نشسته بودم با تسبيح ذکر ميگفتم يکي بالا سرم وايساد سرم وبلند کردم نويد بود بعد اون روزديگه نديدمش برام شام اورده بود با يه لبخند به لب گفت سلام...مامانم کار داشت من شام واوردم
چيزي نگفتم کنارم نشست وگفت:نگران نباش حالش خوب ميشه
همين جور که سرم پايين بود چيزي نگفتم غذا رو دراورد وجلوم گرفت وگفت:هنوز از دستم ناراحتي ؟
غذا رو از دستش گرفتم گذاشتم کنارم وگفتم:تنهام بزار ..
-گوش کن..
-تو گوش کن ...حالم اينقدر خرابه که حوصله حرف زدن باهيچ کسي رو ندارم ...دلمم نميخواد کسي دلداريم بده توي اين مدت از بس بهم گفتم خوب ميشه ...برميگرده خونه ...نگران نباش ديگه داره حالم از هر چي دلداري بهم ميخوره ...احتياجي هم به محبت هاي توخالي تو هم ندارم ...
-يعني اينقدر حالت از من بهم ميخوره ...
-من همچين حرفي نزدم
-پس اجازه ميدي حرفمو بزنم ؟
-نشنيدي گفتم حوصله ندارم...
-من فقط گوشات و لازم دارم...بزار حرفمو بزنم ..اگه پام واز بيمارستان گذاشتم بيرون ويه اتفاقي عين مادرت برام افتاد نميخوام سوءتفاهمي بينمون باشه
چيزي نگفتم سکوتم نشانه رضايت بود کمرم وبه سمت پايين خم کردم سرم وپايين انداختم وگفت:ميتوني فراموش کني؟هر اتفاقي که اون شب بين من وتو افتاد و فراموش کن...بزار من هنوز همون برادري باشم که خودت ميخواي اما براي من سخته که به عشقم بگم خواهر چون نميتونم ...روز اولي که به محلتون اومدم چشمم به تو افتاد بهم لبخند زدي واز کنارم رد شدي،تو فقط رد شدي اما نفهميدي که دلمم با خودت بردي...فکر ميکردم همسن باشيم يا يک سال از من بزرگ تر باشي به ذهنم خطور نکرده بود که پنج سال با هم اخلاف سني داشته باشيم ... دلم پيشت اسير بود... ميخواستم يه جوري بهت نزديک بشم اما بهونه اي نداشتم ... تا اينکه فهميدم هم رشته هستم(علوم انساني)يادت يه روز کتاب روانشناسي اوردم وگفتم چيزي ازش سر در نميارم ،گفتي اونايي هم که اينونوشتن سر در نيوردن که چي نوشتن چه برسه به تو...تنها چيزي که ميتونستم با هاش تو رو ببينم درسام بود...هر روز به يه بهونه ميومدم پيشت ...موقع درس دادن حواسم فقط به خودت بود نه درس دادنت ..تا حالا بهت گفتم صداي قشنگي داري؟(اشک چشمام روي زمين ميچکيد) هر دفعه خواستم بهت بگم دوست دارم نشد يعني فرصتش پيش نمياومد.. تا اينکه شب تولدتت اون لباس و برات گرفتم تصميم گرفتم که بگم دوست دارم .. وخودم ورها کنم مرگ يه بار شيونم يه بار.. جوابت يا اره بود يا نه خودم و براي هر اتفاقي اماده کرده بودم (با خنده گفت)حتي اينکه بري به مامانت بگي چي اتفاقي افتاده اونم سرم داد و بيداد راه بندازه ...اما تو بزرگوارتر از اوني بودي که من فکرش وميکردم که گذاشتي اين اتفاق بين خودمون باشه ...الان من فقط يه چيز ازت ميخوام(روسريمو کشيدم جلوتر تا اشکامو نبينه دستمم گذاشتم روي پيشونيم ) بزار رابطمون برگرده سر جاش تو بشو همون ايناز خانم ،منم ميشم همون نويدي که جاي برادر نداشتت دوستش داشتي ...هر چند ته قلبم هنوز راضي نيست اما راضيش ميکنم (بلند شد وگفت) قرمه سبزي که عاشقشي برات اوردم ...البته اگه ميخواي زنده بموني وخودکشي نکني..... فقط ازت ميخوام من وببخشي .. خدا حافظ..
راهش وکشيد ورفت، بعد رفتنش يه دل سير گريه کردم .. بين دل خودم و دل نويدگير افتاده بودم نميدونستم چيکار کنم دل نويد ميگفت دوست دارم ...دل خودمم ميگفت اون فقط برادرته.. اگه علاقه اي به نويد داشتم فقط برادري بود نه بيشتر با اين محبتاش داره من وگيج ميکنه ميبخشم اين کارش وميزارم به حساب بچگيش اون دل پاکي داره حتما کارش بي منظور بوده ...ميبخشمت نويد ...از بيمارستان رفتم خونه يه دوش گرفتم ولباسامو شستم ..در کمدو باز کردم يه روسري برداشتم که يه صدايي از حياط اومد از اتاقم اومدم بيرون ديدم بابام تو هال وايساده ونفس نفس ميزنه ..با چشماي گشاد شده گفتم:تو اينجا چه غلطي ميکني ؟ براي چي اومدي ؟ چي از جونمون ميخواي ؟اومدي که خيالت راحت بشه مرده اره؟ برو توبيمارستان خوابيده برو نگاش کن برو ببين چه به حال و روزش اوردي نه زنده است نه مرده (يقه شو گرفتم )اگه مامانم بميره نميزارم يه روز خوش ببيني ..خودم ميکشمت ميندازمت جلوي سگا
دستمو از يقش جدا کرد وگفت:چرا نميزاري من حرف بزنم .. فکر کردي من اين بلا رو سر مادرت اوردم ؟يعني من اينقدربيرحمم ؟ بابا من ادمم هنوز دوستتون دارم هم توروهم ستاره رو..

پریبانو
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
با اعصبانيت گفتم:دهنت ببند اسم مادرم به زبون کثيفت نيار ..
-باشه باشه ...گوش کن آني تو بايد از اينجا بري جونت در خطره اونايي که اين بلا رو سر مادرت اوردن به تو هم رحم نميکنن.
-کجا برم؟اينا کين که تو ميگي ؟بابا چرا ما اين کارو ميکني ؟چرا مارو به حال خودمون نميزاري؟
-الان وقت اين حرفا نيست...من که گفتم اگه پولو جور نکنم يه بلايي سرمون ميارن بايد بري يه جاي امن
-من هيچ جا نميرم ...تا زماني که مادرم زندست پيشش ميمونم
رفتم بيرون وکفشمو پوشيدم بابام با التماس گفت:بچه بازي در نيار ...از کجا معلوم ستاره زنده بمونه بيا جونه خودتو نجات بده
با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم: يه دور از جونم بگي بد نيست ،مامان من زنده ميمونه اگه تو نکشيش...مگه تو نميگي دوستش داري چرا يه بار نيومدي ببيني زنده است يا مرده؟
سريع از خونه زدم بيرون وتند تند راه ميرفتم بابام پشت سرم اومد وگفت: جرات نميکنم پام وبزارم تو بيمارستان ،از نسترن حالش وميپرسم ...بابا اني گوش کن وايسا يه لحظه
-با اعصبانيت گفتم:چيه؟چي ميگي؟من خونه هيچ بني بشري نميرم فهميدي؟
-اونا هرروز جلو بيمارستان کشيک تو ميدن ديدمشون ...فکر کردي ولت ميکنن...بهم گفتن اگه چهار ميليون ندم دخترتم از دست ميدي؟
-برام مهم نيست ...بزار منو بکشن از دست تو اين زندگي کوفتي راحت بشم
رفتم به بيمارستان وقت ملاقت چند نفري اومدن ورفتن نسترن هم اومد :سلام عزيزم
-سلام
کنارم روي صندلي نشست وگفت:حالش چطوره؟
-همون طوره تغييري نکرده...(يه نفس بلندي کشيدم وگفتم)نسترن من مي ترسم
-از چي ميترسي؟ايشاالله حالش خوب ميشه ..ادم ميشناسم دو سه سال تو کما بوده به هوش اومده مادر تو که الان فقط سه هفته است تو کماست
بهش نگاه کردم وگفتم:منظورم اين نيست...
-با تعجب گفت :پس چي؟
با ترس گفتم:بابام امروز اومده بود خونه گفت اونايي که با مامانم اين کارو کردن... ميخوان منم بکشن ميگفت اونا هر روز دم بيمارستان کشيک منم ميدن
-الکي ميگه بابا ...لابد خواسته بترسوندت که پولو براش جور کني
-نه ...داشت التماسم ميکرد برم يه جاي امن ....نسترن من ميترسم
نسترن دستام وگرفت وگفت:نترس عزيزم هيچ غلطي نميتونن بکنن ...مگه اين شهر بي صاحب هر کي هر کاري دلش خواست بکنه
موبايلش زنگ خورد چند دقيقه اي حرف زد وقطع کرد وگفت:عزيزم منانه... بايد برم کاري نداري ؟
-نه ...
-مواظب خودت باش ...نگران چيزي هم نباش ...کاري داشتي بهم زنگ بزن
-باشه خداحافظ...
نسترن که رفت پشت سرش نويد اومد کنارم ايستاد بهش نگاه کردم اونم نگام ميکرد که گفتم:چرا عين مجسمه ابولهول من ونگاه ميکني خوب بشين
با يه لبخند نشست وگفت:سلام ..
سرم وتکون دادم وگفتم: سلام (تو دستش نگاه کردم وگفتم)اينا چيه خريدي؟
-ها ؟!!اينا؟ اسنکه برات گرفتم ...ميخوري که؟
لبخند زدم وگفتم:بدم نمياد ...(يکي از اسنک ها رو برداشتم و گفتم)نويد داشتي مياومدي يه ماشين مشکوک دم بيمارستان نديدي
گفت:از نظر من هرچي ماشين دم بيمارستانه به غير از امبولانس بقيه همه مشکوکه ..چطور چيزي شده؟
-نه نه ...همين طوري پرسيدم
مشغول خوردن بودم که يکي گفت:سلام
من ونويد نگاش کرديم ستوده بود يه تيپي هم کرده بود انگار اومده عروسي اسنک وفرستادم تو معده وگفتم:سلام ...
-ميتونم چند دقيقه وقت تون وبگيرم؟
-بله بفرماييد..
به نويد نگاه کرد وگفت:ترجيح ميدم خصوصي صحبت کنيم ...
-اينجا غريبه اي نيست حرفتون وبزنيد
-يه چيزي در مورد مادرتونه که فکر نکنم دلتون بخواد کسي بدونه
به نويد نگاه کردم منظورم رو فهميد بلند شد اسنکم ودادم دستش رفت ته سالن نشست اقاي ستوده به شيشه نگاه کرد وگفت:حال مادرتون بهتر نشده ...
-چرا خوبه فردا ديگه مرخصش ميکنن ...ميبريمش خونه
روشو برگردوند طرف من با يه لبخند گفت :زبون مادرتو به ارث بردي (يه صندلي بينمون خالي گذاشت ونشست)بابت اتفاقي که براي مادرتون افتاد واقعا متاسفم اميدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه
-لطفا حرف اخرتون واول بزنيد
-بله فکر کنم اينجوري بهتر باشه...خوب از کجا شروع کنيم؟
-از هر کجايي که ميدوني زودتر تموم ميشه ..
-باشه پس ميرم سر اصل مطلب... ببينيد خانم من و مادرتون قرار بود ازدواج کنيم يعني پيشنهاد ازدواج بهش داده بودم (با تعجب بهش نگاه کردم)ظاهرا ايشون به
شما چيزي نگفتن درسته؟ ..ولي ايشون فقط بخاطر شما راضي به اين ازدواج نميشدن و از يه طرف ديگه ميگفتن هنوز طلاق نگرفته
من بهش گفتم مشکل طلاق حله فقط ميموند شما که بازم قبول نکرد باهاتون صحبت کنه چون ميترسيد از نظر روحي لطمه بخوريد... چند دفعه بهش اصرار کردم بزاريد خودم با هاش صحبت کنم اون ديگه بزرگ شده عاقل وفهميدست شرايط شما رو درک ميکنه بازم قبول نکرد وبه خاطر همين اصرار هاي من استعفاي خودشو نوشت ...خيلي خواهش کردم که اين کارو نکنه اما بي فايده بود اومدم دم خونتون شايد شما رو ببينم با خودتون صحبت کنم که نبوديد وقتي هم اومديد مادرتون نذاشت ...اين حرفا رو الان بهتون ميزنم که راجبعش فکر کنيد که هر وقت ايشون بهوش اومدن بدون اينکه نگران شما باشه با من ازدواج کنن
از دست حرفاش اونقدر عصباني بودم که دلم ميخواست بيمارستان ورو سرش خراب کنم ايستادم انگشت اشارم به طرف مامانم گرفتم وگفتم:نگاش کن عين يه تيکه گوشت رو تخت افتاده من اميد ندارم تا يک دقيقه ديگه زنده باشه اونوقت شما اين جا نشستيد داريد براي اينده خودتون نقشه ميکشد ...يعني تو به اندازه سنت شعور نداري که بفهمي الان وقت گفتن اين حرفا نيست .. اگه قراربود مادرم چيزي در مورد شما به من بگه حتما ميگفت، لابد صلاح ندونسته که چيزي نگفته
اونم ايستاد وگفت:خانم من توهين نکنيد من فقط خواستم بدونيد که...
-خفه شو ...قبل از اينکه بگم بندازنتون بيرون ....راهتو بکش وبرو
فکر کنم صدام به اندازه اي بلند بود که نويد ويه پرستار اومدن طرفم پرستاره گفت:چه خبرتونه خانم ...اينجا مريض خوابيده
-ببخشيد خانم معذرت ميخوام
نويد به ستوده نگاه کرد و گفت:بهتر نيست ديگه تشريف ببريد
-ميتونم بپرسم شما کي هستيد؟
با همون اعصبانيت گفتم:برادرمه !!
نويد نگام کرد اما من به نگاش توجه نکردم وبه ستوده نگاه ميکردم که گفت:تمام هزينه بيمارستان و ميدم ..
-من احتياجي به صدقه ندارم....حتي اگه شده ميرم گدايي ميکنم ولي از کسي پول نميگيرم... خوش اومديد
با حرص و اعصبانيت از کنارمون رد ميشد که گفتم:در ضمن ديگه هيچ علاقه اي به ديدار دوبارتون ندارم
وقتي رفت خودم ورو صندلي انداختم يه نفس کشيدم نويد برام يه ليوان اب اورد وقتي خوردم گفت:چي گفت؟
-چيزي نگو نويد... هيچي نگو ميخوام تنها باشم
-باشه ميرم ....خدا حافظ
به مامانم که پشت شيشه بود نگاه کردم ...مامان رازت اين بود که دلت نميخواستي کسي بدونه ..يعني من اينقدر غريبه بودم ...پس اخراج شدنتم دروغ بود اگه ميدونستي با ستوده خوشبخت ميشي بايد باهاش ازدواج ميکردي چرا بخاطر
من گفتي نه کاش من نبودم تا راحت تر ميتونستي تصميم بگيري ...مامان خواهش ميکنم خوب شو تنهام نزاري..روي صندلي هاي بيمارستان خوابيدم هنوز چند دقيقه از خوابم نگشته بودکه صداهاي وحشتناکي از کنارم عبور ميکردن چشمام وباز کردن ديدم چندتا پرستار ودکتر بلاي سر مامان وايسادن به مانيتوري که ضربان قلب مادرم ونشون ميداد نگاه کردم يه خط صاف بود ...که داشت ميگفت ايناز تموم شد ...دستگاه شوک واوردن نميدونم چه جوري خودمو پرت کردم تو اتاق مامانم وصدا زدم..مامان ...مامان تو رو خدا چشماتو باز کن ...مامان نفس بکش يه خانم پرستار سرم داد زد تواينجا چيکار ميکني؟خانم موسوي ببرش بيرون خانمه هم ميکشيد با گريه بي جون گفتم:خانم خواهش ميکنم مامان منو برگردونيد ..نزاريد بميره من کس ديگه اي رو جز اون ندارم...
من وکشون کشون انداختن بيرون دروبستن پرده شيشه هم کشيدن ديگه مامانم نديدم هم اشکام مانع ديدم شده بود هم دربسته و پرده کشيده يه چشمم به در بود يه چشمم به شيشه شايد يکيشون باز بشه وبفهمم مامانم زنده است يا نه هر يک ثانيه براي من يک عمر گذشت ...دعا ميخوندم، نذر کردم ،ذکر ميگفتم هر چي توي اين چند سال ياد گرفته بودم که موقع مشکلات بگم همه رو با چشم گريون گفتم در بازشد دکترش اومد بيرون بود با قيافه ناراحت بهش نگاه کردم يه جواب ميخواستم زنده است؟سرشو از روي تاسفم تکون داد وگفت:متاسفم تموم کرد ... تموم کرد !!!اين کلمه برام اشنا بود .. وقتي يکي ميمرد ميگفتن تموم کرده...تازه فهميدم چه خاکي تو سرم شده، سر جام خشکم زد پاهام سنگين شده بود توان بلند کردنش و نداشتم روي زمين مي کشيدمشون خودمو به اتاق رسوندم مامانمو ديم بالشت زير سرش نبود يه ملحفه سفيد روش کشيده بودن ...رفتم
لبه تخت نشستم خودم انداختم روش گريه ميکردم، ناله کردم، صداش زدم اما فايده نداشت چشماشو باز نکرد، بيرحم شده بود حتي دلش به حال گريه هام هم نسوخت کسي نبود هيچ کس توي بيمارستان نبود ارومم کنه نه فاميلي نه دوستي نه اشنايي ،چند تا پرستار به بهونه اروم کردنم ميخواستن من واز مامانم جدا کنن ،که ببرنش سرد خونه حالي ديگه برام نمونده بودبا همون بي رمقيم ميخواستم از دست پرستارا رها بشم وگفتم: مامانم و داريد کجا ميبريد ؟تو رو خدا نبريدش ؟اون زندست، مامانم وکه از اتاق بردن بيرون پاهام شل شد احساس فلج شدن ميکردم افتادم رو زمين اتاق بيمارستان دور سرم ميخرخيد سرم گيج شد چشام سياهي رفت ...
با بيحالي به نسترن که داشت با گريه مانتو مشکي تنم ميکرد نگاه کردم گفتم:داري چي کار ميکني؟
-بايد بريم سر خاک ...
-سر خاک کي؟
با گريه بغلم کرد وگفت: الهي من بميرم حال روزت واينجوري نبينم...اخه چرا سرنوشت تو اينجوريه؟ ...
منم گريه کردم وگفتم:نسترن بد بخت شدم ...نسترن ديگه مامان ندارم ...ديگه کسي رو ندارم
گريه...گريه ....گريه کار هر روز هر شبم شده بود نميدونستم کي مياد کي ميره... پول مراسم وکي ميده، کي غذا درست ميکنه ،کي پذيرايي ميکنه ،از دور واطرافم خبر نداشتم تو حال خودم بودم حتي نميدونستم کيا بهم تسليت ميگفتن...نسترن وفريده خانم به زورغذا تو حلقم مي کردن تا از گشنگي نميرم ،سخت بود تنها کسم سايه سرم ازم گرفتن... دو هفته بعد از هفت مامانم ،نسترن خونمون اومد مثلا براي عوض کردن رو حيه من يک ساعت حرف زد وخنديد اخر سرم وقتي ديد من نميخند م حوصلش سررفت وگفت:بابا اين فک من خورد شد از بس حرف زدم خوب تو هم بخند يه چيزي بگو..
-چي بگم؟
چه ميدونم يه چيزي بگو...اها بيا بريم خونه ما تا کي ميخواي تو اين خونه تک وتنها زندگي کني ها ؟به خدا منانم راضيه
با يه لبخند ضعيف گفتم:ميدوني تا حالا چند بار اين حرف و زدي ؟
-راست ميگي؟(بوسم کرد)قربونت برم لجبازي نکن بيا بريم به خدا منم از تنهايي در ميام
بدون توجه به حرفش گفتم :پوله مراسم وکي داد؟
-بيا ..من چي ميگم اين چي ميگه..من چه ميدونم پول مراسم وکي داد
-نسترن دورغ نگو ...مگه ميشه ندوني؟
-اره ميشه ..اصلا به تو چه که کي داده ها ؟
-اول اينکه ازش تشکر کنم بعدش پولشو پس بدم
بابا ...خانم متشخص نميخواد اينقدر از شخصيتت استفاده کني، هر کي بوده بخاطر ثوابش اين کارو کرده
با بلند شدن اون منم بلند شدم وبا اعصبانيت گفتم:من که گدا نيستم …تو اين شهر بچه يتيم زياده برن يه جاي ديگه ثوابشو نو خرج کنن
پوفي کردوگفت :عزيزم کسي که اين کارو کرده دلش نميخواست کسي بدونه حتي شما،که فکر نکني مديونشي
خواست بره که مچ دستشو گرفتم وگفتم:ستوده؟؟؟اره؟؟؟
يه نفس عميقي کشيد وگفت :اره ...اره ستوده،که چي؟ حالا ميخواي چيکار کني ؟پولشو پس بدي ؟فکر کردي بهت ميگه چقدر خرج کرده؟
دستشو از دستم بيرون کشيد و کفشاشو پوشيد وگفت :من دارم ميرم ..اگه شبي نصف شبي ترسيدي زنگ بزن ميام دنبالت باشه؟اينقدر هم بهش فکر نکن مغزت اب روغن قاطي ميکنه خدا حافظ
-خدا حافظ ..
تا دم در بدرقش کردم درو بستم.. فردا بايد برم پيشه ستوده وپولشو پس بدم نميخوام زير دين کسي باشم به اسمون نگاه کردم وگفتم:خدايا ...راضيم به رضاي تو
خواستم برم بخوابم که در زدن ترسيدم گفتم:کيه ؟
-منم اقا گرگه..
با يه لبخند درو باز کردم وگفتم:بچه تو نصف شبي هم خواب نداري؟
نويد به ساعتش نگاه کرد وگفت:والله من نه مرغم نه خروس تازه ساعت يازده شده
گردنش وکج کردوگفت)بيام تو (
-اگه بگم نه که از ديوار مياي...بيا تو
من جلوراه افتادم اونم پشت سرم اومد خواست درو ببنده گفتم:درو نبد، نيمه باز بزارش
-باشه..
دوتا ايمون روي پله ها نشستيم وبه اسمون نگاه ميکرديم اواسط مرداد ماه بود هوا گرم وشرجي گفتم:خانم والده ميدونن شما اينجاييد؟
نگام کرد وگفت:والله خانم والده گرفتار صورت زن همسايه بود منم جيم شدم ....هواتون خيلي گرمه ها
-ببخشيد ...اگه زودتر ميگفتي براتون خنکش ميکرديم..
خنديد وگفت:خوبي؟
-ممنون بد نيستم ...
-روزاي اول اينقدر گريه وزاري کردي که فکر نميکردم زنده بموني ..
-ازبس بي عار و پوست کلفتم،تا الان بايد مرده باشم نه اينکه اينجا بشينم وبا تو گل بگم وگل بشنوم
-اين حرف ونزن هر کسي يه سر نوشتي داره ،تقدير مادرتم اين بودبه گفته شاعر زندگي اب روان است روان ميگذرد (با هم خونديم)هر چه اقبال من وتوست همان ميگذرد
يه شکلات از جيبش در اورد وجلوم گرفت گفت:بخور خوشمزست
شکلات وگذاشتم تو دهنم وگفتم:هووم ...خوشمزه است
با دودلي گفت:يه سوال ازت بپرسم؟
همين جور که شکلات تو دهنم ميچرخوندم گفتم:اره...بخشيدمت ،هم بخشيدم هم فراموش کردم
-از کجا فهميدي ميخوام چي بپرسم ؟
-فهميدنش کار سختي نبود...
-ممنون ...خوشحالم که ادم کينه اي نيستي
شکلاتم وفرستادم پايين وگفتم:مااز ان سوته دلانيم که ازکس کينه نداريم ....يک شهر پراز دشمن ويک يار نداريم
خنديد وگفت:امشب شاعر شديما (نگاهش افتاد به گردنبدم وگفت)گردنبند قشنگي داري
به گردنبدم نگاه کردم توي دستم گرفتم ياد مادرم افتادم با بغض گفتم:مامانم برام خريده بود روز تولدم
-اها...(بخاطر اينکه موضوع رو عوض کنه گفت)راستي فهميدي معدلم 19 شد
به لبخندش نگاه کردم وگفتم:اگه کمتر ازاين مشدي،ميکشتمت
اداي عفت خانم دراورد گفت:واي پس خدا بهم رحم کرد..
بلند خنديديم گفتم:نميري نويد با اين ادا در اوردنت
-هميشه بخند ايناز ...اين دنيا اينقدر نامرده به کسي رحم نميکنه

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
نويد هر چند شب يک بار بهم سر ميزد تنهام نذاشته بود ساعت دوازده ونيم بود که رفت ... توي هال خوابيدم چادر نمازي مادرمو روي خودم کشيدم بين خواب وبيداري بودم که يکي از ديوار پريد تو حياط ترسيدم سرم واز بالشت بلند کردم چراغ هاي حياط خاموش بود کسي رو نميديدم شايد بابام اومده ،يعني اينقدر از من ميترسه که در نزد و از ديوار اومد تو گوشامو تيز کردم تا شايد صداي اشنايي بشنوم، با ترس وپاي لرزون سمت در هال رفتم گفتم:کيه ؟...بابا تويي؟سايه دوتا مرد روي درهال ديدم عقب رفتم يهو در با لگد باز شد جيغ کشيدم دوتا مرد اومدن تو روي صورتاشون وپوشونده بودن خواستم فرار کنم،يکش که گنده تر بود دست انداخت زير شکمم وبه طر ف خودش کشيدجيغ ميکشيدم ودست وپا ميزدم با دستش محکم دهنم وگرفت وگفت :چته عين کرم ُول ميخوري؟
-کريم داري چه غلطي ميکني زود باش ديگه ؟الان همسايه ها رو سرمون ميريزن
-چشم شعبون ...چشم
از بوي گند دهنش داشت حالم بهم ميخورد بدترين بويي بود که تا حالا به مشامم رسيده بود انگار ده ساله دندوناش مسواک نخورده بد تر از اون بوي لجن عرقش بود هر چي زور داشتم يه جا جمع کردم که از دستش فرار کنم بي فايده بود ،انگار يه تيکه چوب تو دستش اصلا سر جاش تکون نميخورد اوني که اسمش کريم بود لاغر تر بود يه شيشه از جيب شلوارش در اورد ويه مايع بيرنگ ريخت روي دستمال اومد نزديکم ...شعبون دستشو برداشت اونم دستمال رو سريع گذاشت روي دهنم وقت نفس کشيدن هم نداشتم شعبون محکم من وگرفته بود ضربان قلبم به اخرين حدش رسيده بود به دستاش چنگ ميزدم ...اما هر چي بيشتر چنگ ميزدم بي حس تر وبي جون تر ميشدم حس خواب الودگي داشتم چشمام سنگين شد وخواب رفتم........


چشمام وباز کردم سرم سنگين بود ودرد شديد توي سرم ميپيچيد به زور چشمام وباز کردم دست وپاودهنم وبسته بودن ، روي زمين به پهلوي راستم خوابيده بودم ارنج راستم وگذاشتم روي زمين وخودم وکشيدم بالا ونشستم سرم گيج ميرفت گذاشتم روي زانوهام چشمام وفشار دادم سرم وبلند کردم دور تا دور اتاق يه نگاهي انداختم ،يه اتاق خالي ودرب و داغون ونم دار تنها چيزي که توي اتاق بود يه موکت زوار دررفته زير پاي من بود با پارچه اي روي دهنم بسته بودن احساس خفگي ميکردم وخيلي تشنم بود با دهن بسته هر چي داد ميزدم صدام به جايي نميرسيد دوباره روي زمين خوابيدم چند ساعت بعد صداي چرخيدن کليد توي در شنيدم پشتم به در بود برگشتم سمت در يه مرد هيکل گنده ،چاق بي ريخت، سيبيل گنده اومد توکنارم زانو زد با يه لبخند ماموتي گفت:ساعت خواب خانم کي بيدار شدي ؟همين جور که روي زمين خوابيده بودم خودم وجمع کردم ونگاش ميکردم که بازم خنديدوگفت:چيه کرم کوچولو خودتو جمع کردي ترسيدي؟دستشو انداخت زير سرم وبلندم کرد نشستم هم ترسيده بودم هم با اعصبانيت نگاش ميکردم دستش اورد سمت دهنم سرم وبردم عقب کج کردم دوباره دستشو اورد جلو وپارچه رو از دهنم کشيد پايين ...حالا ديگه راحت ميتونستم نفس بکشم يه نفسي تازه کردم وگفتم:
-تو کي هستي؟براي چي من ودزيدي؟اينجا کجاست؟
دوباره پارچه رو کشيد روي دهنم وبا تهديد انگشت اشاره اش جلوم گرفت و گفت:جير جيرکردن نداريم خانم جيرجيرک اگه ميخواي پارچه روي دهنت نباشه پس نبايد جيکت دراد شير فهم شدي يا نه؟وقت براي سوال وجواب زياده
بلند شد که بره با دهن بسته گفتم تشنمه نگام کرد وگفت:چي ميگي تو؟
با چشمم به دهنم اشاره کردم که بسته است پوفي کرد واومد دهن وباز کرد گفت:بنال چي ميگي؟
-تشنمه ...
خواست دهنم ببينده سرم وکشيدم عقب وگفتم:بند خفه ميشم
-باکيت نيست کسي با دهنه بسته نمرده که تو بخواي دوميش باشي
-خواهش ميکنم نبند
انگشت اشاره شو گرفت طرفم گفت:صدات دراد حنجرت وميبرم فهميدي
فقط سرم وتکون دادم
رفت وچند دقيقه بعد با يه سيني برگشت يه ليوان اب بود با پيتزا جلوم گذاشت تمام تنتش بوي گند سيگار ميداد ليوان وبرداشت وجلوي دهنم گرفت سرم وکشيدم عقب وگفتم:خودم ميخورم

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۱۱ بعد از ظهر
-چه جوري ؟
-دستامو باز کن ..
فرمايش ديگه اي نداري؟ ..فکر باز شدن دستتواز سرت بنداز بيرون
-من که جايي نميتونم برم
ليوان وکرد تو دهنم وگفت:وِر نزن بخور
ليوانو گذاشت تو دهنمو مجبورم کرد يه نفس ابو بخورم نصف اب روي شلوارم ميريخت نصفشم ميخوردم... داشتم خفه ميشدم وقتي ليوان برداشت يه نفس بلند کشيدم که با صداي بلند خنديد وگفت:اخ ببخشيد من تا حالا بچه داري نکردم... زهر مار چقدرم زشت ميخنده ...يه تيکه از پيتزا برداشت که بزاره تو دهنم گفتم:فقط بگو براي چي منو دزديدي؟
پوفي کرد وگفت :مگه فرقي هم به حالت ميکنه ؟ حالا گيريم که فهميدي ميخواي چي کار کني؟
-حداقل ميفهمم تو اين خراب شده چي کار ميکنم
تو چشمام نگاه کرد وگفت:تو بايد بدهي بابات وصاف کني ،نه بزار اينجوري بهت بگم بابات تو رو به جاي بدهيش به ما داد ميدوني که چقدر بدهکار بود چهار ميليون تومن گفت ندارم وتو رو جاش داد
باورم نميشد بابام همچين کاري کرده باشه امکان نداره با اعصبانيت گفتم: داري دروغ ميگي؟باباي من اهل هر کثافت کاري باشه ديگه دخترش و نميفروشه ...عين سگ داري دروغ ميگي..
يقموگرفت وکشيد طرف خودش وگفت:سگ تويي با اون بابات فهميدي ؟ميخواي باور کن ميخواي نکن
يه مردي از بيرون داد ميزد:شعبون... هويي شعبون
شعبون يقمو ول کرد وداد زد :چه مرگته ؟مگه از طويله ازادت کردن اينجوري داد ميزني؟اينجام
سرم پايين بود گريه ميکردم که گفت:اِه...بهوش اومد؟
-پس نه بيهوشه ...مگه کوري که ميپرسي؟
به چار چوب در تکيه داد نگاش کردم بدتر از من لاغر مُردني بود با سيبل لوتی و يه زنجير هم دور انگشتش ميچرخوند همه دندوناش بدون استثناءسياه وکرم خورده بود.. با لبخند گفت:عجب سنگ جوني ها دوروز اينجا افتاده بوددست وپا هم نميزد ،گفتم بايد سنگ قبرشم حاضرکنيم ...خانم چرا گريه ميکنن؟نکنه زديش شعبون ؟
بلند شد وگفت :مگه کرمم زدن داره ؟اين به فوت من بنده ...خانم فکر ميکنن من بهش دروغ ميگم که باباش بخاطر چهار ميليون فروختتش
با خنده گفت:خوب روشنش ميکردي
-روشنش کردم حالام بريم نهار
خواستن برن که با بغض گفتم:دستام.....باز نميکني؟
-اِه شعبون از تو اين کارا بعيده ...چرا دست طفل معصومي بستي خوب گناه داره
-چي چيو گناه داره...ميخواي در رِه؟
کريم زنجيرش وانداخت تو جيب شلوارش از همون جيب چاقو دراورد واومد طرف من وگفت:پس تو اين هيکل وواسه چي گنده کردي ها؟اگه نتوني از پس اين بر بياي بهتره بري سر تو بزاري زمين وبميري
بعد از اينکه دستم وباز کرد چاقو جلو صورتم گرفت گفت:گوش کن ..کرم کوچولو اگه بخواي دست از پا خطا کني روزگارت ميافته با من ،من کيم؟کريم خُله وقتي هم روزگارت بيوفته با کريم خُله روزگارت سياه ميشه ملتفت شدي که؟
با ترس فقط سرم وتکون دادم گوششو به طرف دهنم نزديک کرد وگفت:نشنيدم ..
با ترس گفتم:ب..بله
بلند شد وگفت:آها ...حالا شدي دختر خوب
رفت طرف شعبون وگفت:اينجوري بچه ادب ميکنن فهميدي ؟
دوتا ايشون رفتن بيرون ودر وبستن وقتي حرف ميزدن صداشون انعکاس داشت انگار تو خونه هيچ وسيله اي نبود اشکا موپاک کردم ومشغول خوردن شدم خيلي گشنم بود ...همينجور که پيتزا هامو ميخوردم گوشمو تيزکردم که چي دارن ميگن
-يادم باشه بيام پيشت اموزش بچه داري رو بهم ياد بدي
با خنده بلندي گفت:حتما چرا که نه ولي سرم شلوغه بايد از قبل وقت بگيري (بعد از دوقيقه سکوتشون کريم گفت) ميخواي با دختره چي کار کني؟
-ميخواي چيکارش کنم ؟ميفروشيمش به منوچهر

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۱۳ بعد از ظهر
-بفروشيش ؟؟؟!!به منوچهر؟؟
-چيه نکنه ميخواي باهاش ترشيه ليته بندازيم ؟
-يعني جمشيدما رو اين همه راه رو فرستاد بوشهر که اين دختره رو بياريم بفروشه؟
- چرا عين خنگا سوال ميکني ؟خوب اره ....دختر رو ميخواد چيکار ؟واسش پول ميشه ؟
-چِشم اب نميخوره که اين منوچهره بخواد بابت اين دختر چهار تومن بده
-مجبوره...جمشيد گفته يا پولو ميارين يا پولتون ميکنم
-غلط کرده مرديکه...بره اون اصغر گور به گور شده رو پول کنه، چه دخلي به ما داره حريف اصغر نشده ميخواد ما رو پول کنه ؟
شعبون با خنده بلندي گفت:اينقدر حرص نخور شيرت خشک ميشه ،غذات از دهن افتاد بخور
-کوفتم شد بابا..
دو سه ساعت بعد از اينکه نهارمو خوردم شعبون اومد داخل اتاق به سيني نگاه کردوگفت :نه مثل اينکه کريم تو تعليم وتربيت بچه ها کارشو بلده،حيفه استعدادش تلف بشه حتما بايد يه مهد کودکي براش بسازم
سيني رو از جلوم برداش خواست بره که گفتم:من....(برگشت طرفم)من بايد ... برم....دست ......شويي
با خنده گفت:قربون اين شرم حيات که نميتوني درست تلفظش کني؟پاشو بيا ...
همون جا وايسادم گفت:چرا نميايي
-چيزي پام نيست..
به پام نگاه کرد وگفت:يه دقه صبر کن الان برات دمپايي ميارم
دمپايي اورد اونم چه دمپايني کل انگشتاي پام از دمپايي زده بود بيرون پشتشم شيش متر ازاد بود پشت سرش راه افتادم تنها اون اتاق داغون نبود کل خونه همين وضع و داشت حدسم درست بود هيچ وسيله اي توي خونه نبود ، جز روزنامه وکارتون هايي که کف زمين افتاده بودن ديوارها ي سوخته و سياه شده .. ... سقفم کثيف وداغون بود روي ديوارها ترک هاي بود که فقط يک ريشتر براي خراب شدن احتياج داشتن شيشه هاي شکسته پنجره روي زمين ريخته بود شعبون در هال و باز کرد وگفت :"راه بيوفت ديگه ...چيو داري نگاه ميکني ؟"به در هال نگاه کردم اونم بدتر از بقيه حتي دستگيره هم نداشت وارد حياط که شدم سمت راست اشاره کرد وگفت:"اونه...اينجا منتظر ميمونم زود برگرد "از حرفش خنديدم چه حرف عاشقونه اي بهم زده بود شعبون گفت:"مگه دست شويي رفتن هم خنده داره ؟"اونقدر فشار روم بود که نتونستم حياط و نگاه کنم سريع رفتم دستشويي وبرگشتم وبه حياط نگاه کردم اونم حالش بهتر از خونه نبود حياط پر بود از برگ درخت بعضي درختا يا شکسته بودن يا خشک شده بودن ،يه حوض وسط حياط بود که لبه هاش شکسته بود چند تا گلدون شکسته هم داخلش افتاده بود از قرار معلوم باغ متروکست ..
- ديد چيوميزني ؟اينجا راه فراري وجود نداره راه بيوفت بيا
دوباره منوبرگردوند به اون اتاق خراب شده بند واورد خواست دست وپام وببنده گفتم:فرار نميکنم ...
-دستات وبيار ..به تو اعتمادي نيست
-دستام درد ميگيره ...من که جايي رو بلد نيستم که بخوام فرار کنم
دستامو به طرف پشت بست وگفت:کور چي ميخواد دو چشم بينا ...دستاتوباز بزارم راه فرارم خودش پيدا ميشه
دهنمو بست ورفت... هرچي ازش خواهش کردم که حداقل دهنموباز بزاره گوش نکرد ...همين جورکه روي زمين نشسته بودم خودموکشيدم سمت ديواروبهش تکيه دادم به پنجره ي سمت راستم که با نرده هاي اهني پوشنده بودن نگاه کردم چند تا پرنده لبه پنجره نشسته بودن صدا ميدادن کاش من جاي اونا بودم ازاد بودم و هرجا که دلم ميخواست پرواز ميکردم ...نميدونم چه قدر به پنجره خيره شده بودم .. که وقتي به خودم اومدم ديدم همه جا تاريک شده اما هنوز از پنجره يه ذره نور به داخل اتاق ميتابيد ،من ترس از تاريکي داشتم وقتي يه جاي تاريک بدون يک روزنه نورقرار ميگرفتم احساس خفگي ميکردم نفس کشيدن برام سخت ميشد ..هرچي زمان بيشتر ميگذشت اتاق تاريک تر ميشد نميدونم کدوم جهمني رفته که نيومد لامپ اينجا رو روشن کنه ،اگه اين اتاقه لامپ نداشته باشه من تا صبح زنده نمي مونم ...ديگه نميتونستم تحمل کنم به زحمت دستم واوردم جلو پارچه روي دهنم وکشيدم پايين خودمو به زور از زمين بلند کردم با هرجون کندني بود به پنجره رسوندم ، دستمو بلند کردم که پنجره رو باز کنم يهو در باز شد ولامپ اتاق هم روشن شد ...حس کردم اتاق پر از اکسيژن شد نفس راحتي کشيدم که صداي شعبون در اومد با اعصبانيت دادزد؟
-داشتي چه غلطي ميکردي؟
روبه روم ايستاد و با اعصبانيت نگام کرد گفتم:من ...داشتم خفه ميشدم ميخوا....
با دستش محکم کوبيد تودهنم نزاشت حرفمو بزنم... دهنم از خون خيس شد باپشت دستاي بستم دهنم وپاک کردم گفت:کدوم قبرستوني ميخواستي فرار کني ها؟ بخاطر همين ميگفتي دستامو باز کن ؟
دردم گرفته بود با بغض در حال گريه گفتم:به خدا ....نفسم بند اومده بود،ميخواستم پنجره رو باز کنم
با حالت عصبي گفت:تو که راست ميگي کيه که باور کنه... اون بدن کرميتوتکون بده بايد بريم
با چاقو دست وپامو باز کرد ...من هنوز نميدونستم اينجا چيکار ميکنم بايد يه جاي ديگه ميرفتم بازوهامو ميکشيد وبا خودش ميبرد کشيدن که چه عرض کنم انگار من بادبادکش بودم پاهم موقع راه رفتن از زمين کنده ميشد ...هوا ديگه کاملا تاريک شده بود جلو ماشين ايستادوگفت:گوش کن اگه ميخواي جلو بشيني ونندازمت صندوق عقب نبايد صدات دربياد اندرستند ؟
تو چشماش نگاه کردم وگفتم:ميخواي منو کجا ببري؟
يه نچي کرد وگفت:با تو راه اومدن صلاح نيست
از پشت پيراهنمو کشيد وبرد سمت صندوق عقب دروش وباز کرد با ترس گفتم:ميخواي چيکار کني؟من اينجا خفه ميشم ...من اين تونميرم
-ببخشيد که هتل شيش ستاره نيست
با يه حرکت منو انداخت صندوق عقب ماشين راه افتاد با مشت ولگد ميکوبيدم به در... گريه ميکردم التماسش کردم نفس کشيدن ديگه برام مشکل شدکم کم قلبم داشت اکسيژن کم مياورد يعني ديگه نفساي اخرم بود؟ حس خفگي داشتم انگار يکي داشت گلوم وفشار ميداد..يهو ماشينو نگه داشت ...با چشماي خمار وبي جونم به در نگاه ميکردم بالاخره باز شد ...با ترس نگام کرد با دستش اروم ميزد تو صورتم وگفت:
-هي چته؟تو چرا اينجوري شدي؟خيل خوب بيا بيرون ...عجب غلطي کردما اگه بميره چه خاکي تو سرم کنم جواب جمشيد خانوچي بدم ...هي دختر چشاتو باز ..اصلا بيا جلو بشين بيا

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۱۵ بعد از ظهر
اکسيژن ذره... ذره وارد ريه هام شدن کمي که جون گرفتم اومدم بيرون شعبون خواست کمک کنه دستشو زدم عقب وگفتم:به من دست نزن ...خودم ميتونم راه برم
وقتي جلو نشستم ماشينو روشن کرد وراه افتاد انگار خيلي ترسيده بود چون بگي نگي مهربون شده بودگفت:بهتري ؟الان ميتوني نفس بکشي ؟اب ميخواي ؟
خدايا عجب عجوبه اي رو خلق کردي ..ثبات اخلاقي نداره دقيقا معلوم نيست چه زماني اخلاقش خوب ميشه با بيحالي نگاش کردم وجوابشو ندادم با لبخند از توي داشبورد يه بطري اب دراورد جلوم گرفت وگفت:بيا بخور خنکه تازه از يخچال درش اوردم
ازش گرفتم با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:دهني بشه اشکالي نداره ؟
-نه بابا چه اشکالي ...تو هم مثل دخترم ميموني..بخور نوش جونت
بخاطر اينکه مطمئن بشم همين جوري خوش اخلاق ميمونه گفتم:يعني اگه دختر خودتم بود بازم ميفروختيش؟
اون چيزي که انتظارش وداشتم پيش اومد با اعصبانيت گفت:اولاً اينکه دختره منو با خودت مقايسه نکن ،دوماًدختر من يه پارچه خانمه ميدوني چند تا خواستگار داشت فقط بخاطر اينکه عزيز دوردونمه شوهرش نميدم...تو معلوم نيست چه کثافت کاري دستت بوده که بابات ميخواسته از شرت خلاص بشه
با اين حرفش خونم به جوش اومد با بطري اب محکم کوبيدم به سرش نگاه عصبي به من کرد وپاشو گذاشت رو ترمز وماشين ونگه داشت دوتا سيلي چپ وراست صورتم زد وگفت :به خدا اگه جمشيد نگفته بود سالم به دست منوچهر برسونمت ميدونستم باهات چيکار کنم ...حيف ...حيف که جمشيد با اين حرفش دست وپام وبست ...کسي جرات نکرده بود روي شعبون دست بلند کنه اما تو دختر ه ر ز ه ...
حرفشو قطع کردم وبا دادوگريه گفتم:ه ر ز ه تويي وزن ودخترت فهميدي حيوون پست فطرت ...
يکي ديگه کوبيد تو دهنم درو باز کردم که فرار کنم اون سريع تر از من درو بست وراه افتاد وگفت:کدوم گوري ميخواي بري ها ؟زودتر بدمت دست منوچهر واز شرت خلاص شم ...توي همين دوقيقه پيرم کردي

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۱۸ بعد از ظهر
تا موقعي که رسيديم من فقط گريه ميکردم واون دعوام ميکرد که خفه شم ،چه جوري خفه شم تمام صورتموداغون کرده بود ، ماشين وزيرپل بزرگراه درحال تاسيس نگه داشت خودشم از ماشين پياده شد وشماره اي رو گرفت گلوم خشک شده بود هنوز اب نخورده بودم در بطري رو باز کردم کمي ازش خوردم خيلي خنک بود جيگرم جلا اومد ..در ماشينو باز کردم کمي از ابو به صورتم زدم صداشو ميشنيدم که ميگفت:منوچهر نياي...ميسپارمت دست کريم خودت خوب ميدوني که اون اعصاب درست حسابي نداره ...خود داني من فقط 30دقيقه منتظر ميمونم ....بعدش تلفن وقطع کرد همين جوري که بهش نگاه ميکردم گفت:
-چيه ؟به چي زل زدي ؟نکنه بازم کتک ميخواي ؟
محلش نذاشتم روي صندليم نشستم ودرماشين وبستم ...به ماشين تکيه داد بودو به ماشين هايي که هر پنج دقيقه رد ميشدن نگاه ميکرد ... چند دقيقه گذشت اما ازمنو چهرخبري نشد با کلافگي نشست تو ماشين وضبط وروشن کرد صداي محسن يگانه تو ماشين پيچيد :
آخر راه اومدن با روزگار گره ي کوريه که بخت منه /که تمومه اتفاقاي بدش شاهده زندگي سخته منه / شايد اين زخمي که از تو خوردمو از حرارتش زبونه ميکشم يا تمومه بي کسي هامو همش فقط ازدست زمونه ميکشم/ بگو بازم هوامو داريو مثل همه منو تنها نميزاري /بگو هستي تا نترسونتم ظلمت اين شب تکرايو / بگو هستيو روي ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نميشه اسمون بخت تيره ي من ابري نمونه هميشه / بگو بازم هوامو داريو مثل همه منو تنها نميزاري /بگو هستي تا نترسونتم ظلمت اين شب تکرايو / بگو هستيو روي ماه تو امشبم پشت ابرا پنهون نميشه اسمون بخت تيره ي من ابري نمونه هميشه / من که پشتم به خودت گرمه هوباز هرچي اين راهو ميام نميرسم /نکنه دستمو ول کردي برم که به هرچي که ميخوام نميرسم /شايدم من اشتباهي اومدم که در بسته رو وا نميکني/من به اين سادگي دل نميکنَم از تو که منو رها نميکني/ بگو بازم هوامو داريو مثل همه منو تنها نميزاري/ بگو هستي تا نترسونتم ظلمت اين شب تکرايو / بگو هستيو روي ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نميشه اسمون بخت تيره ي من ابري نمونه هميشه ....انگار محسن يگانه داشت حرفاي دله منو ميزد دلم از اين همه نامهربوني خسته شده ... چند دقيقه بعد نور چراغ ماشيني توي چشمام خوردنورش اذيتم ميکرد دستمو جلوي صورتم گرفتم شعبون ضبطو خاموش کرد وپياده شد احتمالا بايد منوچهر باشه پياده شد شعبون گفت:ديگه کم کم داشتم از اومدنت نا اميد ميشدم
-حالا که ميبيني اومدم ...
منوچهرقد متوسطي داشت تا نصف کلش تاس بود اما موهاي پشتشو هنوز داشت يه پيراهن سفيد وشلوار مشکي تنش بود سيبيل پهلونی هم گذاشته بود ...اين دوتا انگار دشمن چندين وچند ساله هم بودن چون نه دست دادن نه سلام کردن ،طرز به هم نگاه کردنشونم عين کسايي بود که ميخواستن دوئل کنن...
-خوش اومدي ؟
-خوب دختره کجاست؟
-چيه پکري منوچ خان ..
-ميخواستي نباشم به زور دارين يه دخترو تو پام ميکنين..
-به زور؟؟؟!!! اقارو انگار يادش رفته بدهکاره
-نخير يادم نرفته ...ولي يادم نمياد بدهکار تو باشم که داري با من اين جوري حرف ميزني
-نه مثل اينکه با توپ پر اومدي قبل از اينکه سر هم ديگه رو بزنيم بهتر که معامله رو تموم کنيم
اومد سمت من در ماشينو باز کرد وگفت: عليا حضرت افتخار ميدن بيان پايين؟
اينم واسه ما نصف شبي شوخيش گرفته از ماشين پياده شدم با هم رفتيم پيش منوچهر روبه روي منوچهر وايساديم شعبون گفت:اينه ...

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۲۱ بعد از ظهر
منوچهر يه نگاه به من ويه نگاه به شعبون گفت:شوخيت گرفته ؟اين چيه من ببرمش ...اين که قيافه نداره هر مردي که اينو ببينه درجا سکته ميکنه
شعبون خنديد وگفت :الان شبه زياد مشخص نيست روز خوشکل ميشه...بعدشم اين دختره ابروشو برداره و يه دستي به صورتش بکشه ،زيبا ميشود مترس
-اين ده شئ هم نمي ارزه ...به خدا حيفم مياد هزار تومن بابتش بدم
ديگه نتونستم تحمل کنم با اعصبانيت گفتم:فکر کردي خودت چقدرمي ارزي که روي ديگران قيمت ميزاري ؟ تورو با اين قيافت اگه حراجتم بزارن کسي نمياد سراغت
دوتا شون با تعجب نگام ميکردن که شعبون زد زير خنده اونقدر قهقه اش بلند بودم که ترسيدم، منوچهر هم با اعصبانيت نگام کردوگفت:زهر مار به چي داري ميخندي؟
همين جور که داشت ميخنديد گفت :واي دلم ..واي خدا ..(يه نفسي کشيد وگفت)چيه منوچ جون حقيقت تلخه ..خيلي باحالي دختر
دوباره خنديد که منوچهر با اخم گفت:اين دختره راست کار من نيست ...درد سر داره ورش دارببرش
خنده روي لباي شعبون خشک شد خودشو جمع کردبه طرف منوچهررفت با دستش فکشو فشار داد وگفت:ببين جيگر ،نيومدم ازت خواهش کنم که بخريش دارم مجبورت ميکنم... ميدوني جمشيد خان چه پيغامي برات فرستاده ؟گفته به منوچ بگو يا ميخريش يا ميفروشمت ميدوني که چقدر بدهکاريشي بايد کم کم بدهيشو صاف کني..
منوچهر با اعصبانيت دست شعبونو عقب زد وگفت:بدهيمو ميدم ولي اين دخترو نميخوام
شعبون لبخندي زد وگفت: نه ديگه نشد ..هم بدهيتو ميدي هم اين برميداري ...جمشيد گفته دختره بدردت ميخوره تو که کثافت زياد داري ايتنم قاطيه اونا کن
منوچهر از روي حرص واعصبانيت رفت سمت ماشين با يه پاکت برگشت گرفت سمت شعبون ،دستشو دراز کرد که برداره پاکت وکشيد وگفت:به جمشيد خان بگو اين باره اخر که اين کارو ميکنم ...بهش بگو فقط ده ميليون از بدهيم مونده که اونم تا پنج يا شيش ماه ديگه ميدم، اما ديگه براي من دختر نمياره اينارو بهش ميگي فهميدي؟
شعبون پاکت واز دست منوچهر برداشت همين جور که توي پاکت ونگاه ميکرد گفت :چرا خودت بهش نميگي؟آها...يادم رفته بود که جمشيد گفت اگه يه بار ديگه ببيندت جاي سالم تو بدنت نميزاره (خنديد وروبه من کرد وبه منوچهر گفت)خيرش وببيني ...هر چند ميدونم به يک ماه هم نميکشه توي تيمارستان بستريت ميکنن ......همين جور که مي خنديد منوچهربا حرص لباسمو کشيد وبرد سمت ماشين نزديک ماشين که شديم شعبون گفت:ببين منوچ اين دختره از تاريکي ميترسه خواستي تنبيش کني بفرستش تو انباري (بلند بلند خنديد)
مطمئنم که امشب چيزي مصرف کرده يا شايدم دلش خوشه که پولي رو که ميخواست بدست اورده سوار ماشين شديم هر کي رفت سمت خودش.... منوچهر راديو رو روشن کردچند دقيقه بعد شروع کرد با خودش حرف زدن:هرچي سنگه جلو پاي لنگه ...يکي نبود به من بگه اخه منوچ ابت کم بود.. نونت کم بودکار کردنت با جمشيد چي بود .. که خودتو اينجوري بد بخت کني...(يه اهي کشيد وگفت)خشک بشه اين شانست منوچ بدبختي که ديگه شاخ دم نداره..
همين جور که بهش نگاه ميکردم حرفشم گوش ميدادم که سرشو چرخوند طرف من وبه لباسام نگاهي انداخت گفت:اين چه لباساي که تنته؟
-ببخشيد نميدونستم قرار منو بدزدن وگرنه لباس شب ميپوشيدم ..
با تعجب گفت:مگه دزديدنت ؟
-پس نه..کارت دعوت برام فرستادن که بيام اينجا ،گُنه کرد در بَلخ اهنگري، به شوشتر زدن گردن مسگري..يکي ديگه يه غلطي ميکنه من بايد تاوانشو بدم
با خنده گفت:توهم انگار دل پري داري ...صورتت چي شده؟

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۲۲ بعد از ظهر
از اين همه مهربونيش تعجب کردم ، وازاونجايي که تجربه بهم ثابت کرده که بابام ،هومن ، نويدوشعبون هر کدومشون در زمان خاصي اخلاقشون دچارتغييروتحول ميشه ،پس نبايد به اينم اعتماد کنم گفتم:شعبون بهم زده
پوفي کرد وگفت:اين شعبون ادم بشو نيست بخاطر همين اخلاق گندش بود که زنش ازش طلاق گرفت وبچه هاشو با خودش برد
با تعجب گفتم:طلاق گرفته؟يعني الان هيچ کدوم از بچه هاش پيشش نيست؟
-نه...چطور؟
-هيچي... گفته يه دختر داره که خيلي دوستش داره وشوهرش نميده
با صداي بلند خنديد وگفت:از دست اين شعبون ...خالي بسته، دختر بزرگش سيزده سالشه اون چهار تا هم زير ده سالن
نميدونم چرا خوشحال شدم شايد بخاطر اينکه به دختره حسوديم شده بود که باباش اينقدر دوستش داره...پيچيد توي يه کوچه تنگ وباريک دم يه خونه ماشينو نگه داشت وگفت:پياده شو
با هم پياده شديم با سويچ ماشين محکم به در کوبيد اينقدر زد که صداي يه زني از تو خونه در اومد:هوي گوسپند چه خبرته مگه سر اوردي؟
وقتي درو باز کرد با اعصبانيت واخم بود اما وقتي چشمش به منوچهر افتادبا لبخند گقت:به به منوچ خان پارسال دوست امسال دشمن ،ميگفتين تشريف ميارين يه پشه برات قربوني ميکرديم...
بدون اينکه جوابشو بده با اخم نگاه من کرد وگفت :برو تو
زنه با تعجب به من نگاه کرد رفتم داخل اونم پشت سرم اومد تو درو بست گفت:نادر کجاست؟
-ميخواستي کجا باشه خونه اميدش ...اين کيه با خودت اورديش؟
-گفتم شايد دلت براي مهون تنگ شده باشه.. يکيشو بارت اوردم
-دل من غلط بکنه که از اين دلتنگيا بکنه (با لبخند گفت)تازه اق منوچ مهمونم خرج داره متوجه که هستي؟
منوچهر صورتشو برد جلوي صورت زنه وبا اعصبانيت گفت:فکر کنم هنوز بهم بدهکار باشي؟
زنه نگاهي به من انداخت وراه افتاد سمت خونه منو منوچهرم پشت سرش راه افتاديم همين جور که راه ميرفت با دلخوري حرف ميزد :اون بدهکاري رو من خيلي وقته صاف کردم مثل اينکه يادت رفته اگه من نبودم حکم اعدام زنت وميذاشتن کف دستت
روي پله هاي خونه نشست با حرص پاشو ميزد به زمين منوچهر گفت:نه يادم نرفته يعني اُصلا چيزا ي بد وفراموش نميکنم...حالا چي ميخواي پول؟اگه بهت بدم فقط خودتو بدهکار تر ميکني
دستشو به طرف منو چهرتکون داد وبا اعصبانيت گفت:کي گفت پولو واسه خودم ميخوام ؟ ببين اقا منوچهرمن هشت تا بچه قدو نيم قد دارم باباشونم تو زندونه کي ميخواد نون اينارو بده؟ من اين بدبختا روکله سر بيدار ميکنم مي برمشون شمال تهران ،چهارتا دسته گلم ميدم دستشون که بفروشن خدا شاهده وقتي جلو ماشينا ميگرن که گلاشونو بفروشن دل تو دلم نيست که يکي بخواد بزنتشون ياخداي نکرده با يه ماشين تصادف کنن وقتي هم شب ميخوان بخوابن نميدونن بالشت چيه ... منه بدبخت تر از اونا وقتي براي اقا زاده هاي بالاي شهر اسفند دود ميکنم ده تاشون يا فحشو بدوبيرا ميگن يا کثافتا (سرشو انداخت پايينو هم حرف ميزد هم گريه ميکرد)شايد فقط يکيشون بهم پول بدن، حالا خدا خوشش مياد من پول اين طفل معصوما رو که از صبح تاشب جون ميکنن وبکنم تو شکم خانم
-هووووو...چه خبرته مگه اين چقدر ميخواد بخوره که اين قدر آه وناله ميکني ؟فکر کردي خبر ندارم از جاي ديگه هم پول در مياري...

پریبانو
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
سرشو بالا اورد بهش نگاه کردم دريغ از يک اشک با تعجب گفت:منظور؟
-منظورو رسوندم ...اين فقط دوشب مهمونته پس فردا ميام ميبرمش
-يعني تو اين دوشب نميخواد بخوره ...
تا الان ساکت بودم وچيزي نگفتم به خانمه که نميدونم اسمش چي بود نگاه کردم وگفتم: خانم اگه فکر ميکني دولقمه بيشتر... شب بچه هات سرشونو با شکم گرسنه زمين ميزارن ،من اون دولقمه رو نميخورم ...کسي با دوروز غذا نخوردن نمرده
با چشاي گشاد وتعجب دستشو چپ وراست کرد وگفت:به به گل بود به سبزه نيز اراسته گشت ، خودش کم بود زبونشم بهش اضافه شد، نگفته بودي خانم زبون دارن !!نگه داريش درد سر داره حتي يه شب (بلند شدوگفت) وقتي رفتين درو پشت سرت ببند
منوچهر با اعصبانيت نگام کرد وگفت:نمي توني دودقيقه جلوي زبونت وبگيري؟ (داشت ميرفت سمت يکي از اتاقا که منوچهر جلوش گرفت و گفت)دردت چيه؟
-دردم دوتاست ...اول اينکه من اين دوروز وبايد بس بشينم توخونه و مراقب دوشيزه خانم باشم که يه وقت فکر فرار به سرش نزنه وتوي اين دوروز من از نون خوردن ميوفتم ... درد دومم که زياد مهم نيست زبون خانومه
منوچهر پوفي کردو از تو جيبش دوتا تراول صد تومني دراورد وجلوش گرفت وگفت:به خدا اگه مجبور نبودم منت تو رو نميکشديم
با لبخند پولو از دستش گرفت وگفت:اين شد يه چيزي... حالا واسه چي نميبريش خونه ؟
-هنوز به زبيده چيزي نگفتم
-چرا ؟
با اعصبانيت گفت:بخاطر اينکه اگه بفهمه بابت اين خانم پول دادم سرم بالاي داره
با تعجب به من نگاه کرد وگفت:خريديش؟؟!!!فکر ميکردم عصر برده داري تموم شده
-از بس چپيدي تو اين خونه از دورو ورت خبر نداري..اون موقع در ملع عام ميفروختن الان دزدکي ميفروشن
-حالا چند ؟
-چهار تومن ..
-چهار صد هزار تومن ديگه؟؟
-نخير ميليون تومن ...
با چشاي گشاد گفت:برو گمشوبابا ...مگه تو کلت يونجه ريختن که همچين پولي رو بابتش دادي ؟ادم ميخواستي به خودم ميگفتي برات دختر مياوردم که انجلينا پيشش لنگ مينداخت
-چي ميگي تو ...دختر ميخوام چيکار مجبور شدم ،جمشيد کثافت مجبورم کرد اشغال هم بايد مواداشو بفروشم هم اداماشو بخرم
-اها حالا فکرشو نکن سکته ميکنيا
-بزار سکته کنم بميرم
-دور از جون اين حرفا چيه ميزني

منوچهر از پله ها اومد پايين جلوم وايساد به صورتم نگاه کرد وگفت:زيور يه اب يخم بزار رو صورتش
-چشم فرمايش ديگه اي نيست ؟

پریبانو
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
-نه خداحافظ مواظبش باش فهميدي؟
با حرص گفت:چشم جناب خوش اومدي
درو که بست زيور گفت:هوي گربه بيا بالا
خواستم يه چيزي بهش بگم ولي ديدم ساکت بشم بهتره پشت سرش را افتادم برگشت به پام نگاه کرد وگفت:دمپايي بابابزرگت پوشيدي؟
بازم چيزي نگفتم رفتيم به اشپزخونه .... از يخچال يخ دراورد وگذاشت توي کيسه فريزر داد دستم وگفت:بزار روصورتت (از دستش گرفتم گذاشتمش رو صورتم ميسوخت بهم نگاه کرد وگفت)اسمت چيه ؟
چشمام وبخاطر سوزش صورتم بستم وگفتم :ايناز..
-دورگه اي؟
چشمام وبا تعجب باز کردم وگفتم:نه..!!!
-پس چرا اين شکلي هستي؟عين اين کره يا وژاپنيا
-با درد گفتم:نميدونم مامانمم همين شکلي بود
بلند شد که بره گفتم :چادر داري؟
همين جور که وايساده بود گفت:دارم ولي براي کارمه ميخواي چي کار؟
-نماز بخونم
اول نگام کرد بعد پقي زد زير خنده وگفت:بهت نمياد نماز خون باشي
-مگه نماز خونا چه شکلين ؟
دستشو پايين وبالا کرد وگفت:حداقل اين شکلي نيستن
به خودم يه نگاهي انداختم يه پيراهن چهار خونه ابي وسفيد وقرمز با شلوار اسپرت مشکي وروسري سفيد پوشيده بودم گفتم:خوب چيکار کنم از تو خواب دزديدنم
-کيا؟
-نميدونم...
..من چادر دارم ولي مهرشو ديگه شرمندم
-نميشه بري از همسايه تون بگيري؟
-چي؟؟؟!!!از همسايه بگيرم؟ نميگن تا حالا کجا بودي که الان يادت افتاده نماز بخوني ؟
خنديدم وگفتم:خوب بهشون بگو توبه نصوح کردم ميخوام راه بندگي خدا رو در پيش بگيرم
-توبه گرگ مرگه من اونقدر گناه کردم که اگه بخوان منو ببرن جهنم ،جهنم منو راه نميده ...حالا با چيز ديگه کارت راه نميوفته؟
-چرا...سنگ صاف
-خوب خدا رو شکر چيزي که تو خونه ما زياده سنگ و کلوخ برو از تو باغچه هر چي سنگ صاف پيدا کردي براي خودت بردار
با لبخند گفتم يه دونه بسه رفتم تو حياط وضو گرفتم به خونه يه نگاهي انداختم خونه هاي قديمي تهران که با اجرساخته بودن يه حوض وسط حياط ويه باغچه نسبتا بزرگ هم چپ وراست خونه بود داشتم دنبال سنگ ميگشتم که صدام زد :اهاي گربه خانم بيا بالا پيدا کردم بيا
از دستش کفري شده بودم ...يه پوفي از روي حرص کردم و رفتم به همون اتاقي که صدام زد ديدم پاي يه صندوقچه قديمي نشسته تا منو ديد گفت:بيا اينجا بشين
کنارش نشستم يه بقچه از صندوق دراورد روي پاش گذاشت وبازش کرد گفت:اين کادويي شب عروسيم بود مادر شوهر خدا بيامرزم بهم داد حتي يه بار هم ازش استفاده نکردم بگيرش
از دستش گرفتم يه چادر سفيد گلدار با سجاده سفيد حتي تسبحشم سفيد بود ازش تشکر کردم اون خوابيد منم نمازم وخوندم تمام موقعي که نماز ميخوندم بهم نگاه ميکرد وقتي نمازم تموم شد گفت:قبول باشه
-قبول حق ...
-حالامطمئني خدا صداتو نشيده؟
-چرا نشونه؟
-چون خدا مال ادم پولداراست نه ما....
سجاده و چادر گذاشتم بالاي بالشتم وگفتم :چرا همچين فکري ميکني ؟چون به اونا پول داده به تو نداده؟
-خوب اره ...اگه فقيرا رو دوست داشت به ما هم پول ميداد
ببين خدا با ما که دشمني نداره هرچيزي به انسان ميده فقط براي ازمايش وامتحان...يکي با ثروتش امتحانش ميکنه يکي ديگه با پست ومقامي که داره يکي هم عين توبا فقر
خنديد وگفت:يکي هم عين تو با دزديدنت
روسريمو دراوردم گذاشتم کنارم و با خنده گفتم:افرين ...شب بخير
همين جور که نگام ميکرد گفت:شب بخير
خواب بودم که احساس کردم يکي دستشو ميزاره رو صورتم وبرميداره چشمامو باز کردم ديدم دوتا دختر پنج وشيش ساله کنارم نشستن وميخندن نشستم وبا لبخند بهشون نگاه کردم قيافه هاشون خوب بود اما صورت هاي کثيف وموهاي ژوليده داشتن يکيشون دستشو گذاشت روصورتمو گفت:نرمه...سميه دست کن نرمه
اونم با شوق و ذوق دستشو گذاشت وگفت :اره ...نرمه
از کاراشون خندم گرفته بود يکي ديگشونم که ظاهرا بايد سه يا چهار سالش باشه بدو بدو اومد وگفت:من..من (اينم دستشو گذاشت رو صورتم وگفت) آله..نلمه
بعد سه تاشون با هم خنديدن منم با هاشون خنديدم که صداي زيور اومدوگفت:هوي چتونه عين ادم نديدها ريختين سرش...گم شين برين تو اشپزخونه کوفت کنين
-چيکارشون داري ولشون کن
همين جور که با جاروبهشون ميزد که بلند شن گفت:تو اين جونورا رو نميشناسي زمين وزمان وبهم ميريزن ...تو هم پاشو بيا صبحونتو بخور
بلند شدم همين جور که رختخوابم و جمع ميکردم وگفتم :ميل ندارم ...خودتون بخوريد
اومد سمتم وبالشت واز دستم کشيد وگفت:حرف ديشبم وبه دل گرفتي؟ببين زيور هر چي باشه ناخن خشک نيست ..راه مي يوفتي يا با جارو بفرستمت تو اشپزخونه؟
من نميدونم چرا زيور با اعصبانيت حرف ميزد ...با هم رفتيم تو اشپزخونه چشام هشت تا شد زيور با جارو زد تو سرم وگفت:بگو ماشاالله..
-چشام سور نيستا...ولي ماشاالله چشم نخورن ايشاالله
هشت تا بچه ريزه پيزه ...پنج تا دختر سه تا پسر..همشون به من نگاه ميکردن زيور گفت:"خوب ايناز خانم اگه نگاه کردنت تموم شده برو صبحونتو بخور" ... به دوتا پسر که کنار هم نشسته بودن گفت" دوقلوهاي افسانه اي يه نَموربرين اونور تا خانم بشينن "رفتم کنارشون نشستم ، من به بچه ها نگاه ميکردم اونا هم با خنده به من نگاه ميکردن ...زيور برام چايي ريخت وداد دستم گفتم:همشون بچه هاي خودتن ؟
-نه چند تاشونو از کوچه پشتي پيدا کردم
-همشون ماله يه شوهره؟
لقمه رو گذاشت تو دهنشو گفت: پس نه ...هر کدومشون ماله يه شوهرن

پریبانو
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۴۹ بعد از ظهر
بخاطر طرز حرف زدنش بلند خنديدم اونم با خنده من خنديد و گفت:والله....از بس سوالاي عتيقه ميپرسي
بچه ها با گيچي به ما نگاه ميکردن ...چند تا لقمه که خوردم زيور با صداي بلندي گفت:هوي چتونه شما که دارين اين بدبخت و ميخورين هرکي صبحونشو خورده بره تو حياط يکي از پسرا گفت:امروز کار نميکنيم؟
-نه ..امروز تعطيله
يهو همشون با خوشحالي جيغ کشيدن ودست زدن گفتن "هورا" پسرا به زيور گفتن" ما ميريم فوتبال ظهر ميايم "اينو گفتن وبا دو از اشپزخونه رفتن بيرون زيوربا داد گفت: اگه با سر خوني وگريه وزاري برگردين ...اينقدر ميزنمتون که خون بالا بيارين
با لقمه اي که تو دهنم بود با تعجب نگاش ميکردم که گفت:هوي دختر خفه نشي لقمه رو بکن پايين
لقمه رو به زور چايي فرستادم پايين وگفتم:واقعا ميزنيشون
-پس نه نازشون ميکشم ...برا ادب کردن لازمه
بعد خوردن صبحانه دخترا تو حياط وسطي بازي ميکردن منم نگاشون ميکردم يکيشون اومد طرف من گفت:حاله اِمست چيه؟
با لبخند گفتم:ايناز
انگار متوجه نشده بودگفت:چي؟
شمرده گفتم:اي...ناز
-اها ...
لپشو کشيدم وگفتم:اِمست تو چيه؟
خنديد وگفت:دَلا...
-چي؟
يکي از دخترا که توپ دستش بود گفت:اسمش زهراست .. نميتونه درست حرف بزنه
زهرا با قيافه معصومي سرشو انداخت پايين وبا انگشتش بازي ميکرد بادستام سرشو بلند کردم وگفتم:تو چرا باهاشون بازي نميکني؟
-نميدالن...
-خوب خودم بات بازي ميکنم..
با ذوق گفت:لاست ميگي؟
-اره...
بعد از اينکه با زهرا خاله بازي کردم رفتم
تو خونه و هرچي سر چرخوندم که يه تلفن پيدا بشه وبه نسترن زنگ بزنم پيدا که نکردم هيچ حتي سيمشم نبود ..روز اول با سرعت گذشت معلوم نبود فردا قراره چه بلايي سرم بياد.... موقع شام تو اتاق نشسته بوديم که بچه ها صداشون دراومد :مامان گشنمونه شام چي داريم؟
-کوفت...چي دارم که بهتون بدم
زهرا:مامان من دُشنَمه..
زيوربا داد گفت:خوب يه شبم بدون شام بخوابين نميميرين که
به زيور گفتم:يعني الان هيچي نداري که به اينا بدي ؟پولي که ديشب منوچهر بهت داد چيکارش کردي؟
-اول اينکه به تو هيچ ربطي نداره ..دويوماً من از صبح تا حالا نگهبان جنابعالي بودم ...کي وقت کردم برم بيرون
بلند شدم گفت:کجا؟
-ميرم تو اشپزخونه ببينم چيزي پيدا ميشه براي اينا درست کنم
داشتم ميرفتم که پوزخند زد و گفت:به تو ميگن دايه مهربان تر از مادر
تنها چيزي که تو اشپزخونه پيدا کردم سه تا سيب زميني بود زيور اومد تو اشپزخونه وگفت:ديدي گفتم چيزي ندارم
-ميتوني دوتا تخم مرغ برام جور کني؟
-تخم مرغ؟؟ اره
يکي از پسرا رو فرستاد دوتا تخم مرغ برام اوردسيب زميني رو سرخ کردم دوتا تخم مرغها هم همزدم ريختم روش وقتي حاضر شد ...سفره رو انداختمو صداشون زدم وقتي شامشون وخوردن خوابيدن من وزيورم روي پله هاي خونه نشستيم وگفت:غذاي خوشمزه اي بود دستت درست ...از کجا ياد گرفته بودي؟
با لبخند گفتم:مامانم هميشه ميگفت زن کدبانو اونيه که با هرچيزي که توخونش بود بتونه غذا درست کنه ...نبايد لنگ مرغ وگوشت باشه
-باريکلا به مامانت حتما خونه داريش واشپزيش يکه نه؟
با ناراحتي گفتم:بود ...ديگه نيست ؟
-يعني چي؟ يعني ديگه اشپزي نميکنه؟
با بغض گفتم :ديگه نه خونه داري ميکنه نه اشپزي...ديگه تو اين دنيا نيست
-اخي...خدا رحمتش کنه
من وزيور تا ساعت دوازده شب با هم حرف زديم اون از زندگي وسختيهايي که کشيده بود گفت منم ازنامهربوني هاي زندگيم گفتم.. کمي که باهاش صميمي شدم گفتم بايد زنگ بزنم اما اون دعوام کرد وگفت حوصله دعوا کردن با منو چهرو نداره ساعت دوازده خوابيديم .... صبح خروس خون يکي با مشت وگلد به در ميزد من وزيور بيدار شديم با غر زدن گفت:کيه کله سحري ؟
نشستم وگفتم:شوهرته؟
روسريشو پوشيد وگفت :نه بابا؟اون تا پنج ساله ديگه هم درنمياد...اين در زدن منوچهره
موهامو بستم وروسريم وپوشيدم کنار پنجره ايستادم پرده رو کنار زدم خودش بود منوچهر خدا اخرو عاقبت من وبخير کنه منوچهر تو حياط ايستاد بعد از چند دقيقه حرف زدن زيور اومد پيشم وگفت:وقت خدا حافظيه ديگه ..بايد بري
اومد سمتم وبغلم کرد وبا بغض گفت:توي اين چند سالي که از خدا عمر گرفتم با هيچ کس به اندازه تو صميمي نشدم دختر خون گرمي هستي (ازم جدا شد وگفت)خدا پشت وپناهت
کم کم داشت گريم ميگرفت با هم رفتيم تو حياط منوچهر يه پلاستيک وجلوم گرفت وگفت:بگير اينو بپوش
ازش گرفتم وداخلش نگاه کردم مانتو بود درش اوردم وپوشيدمش با تعجب به خودم نگاه کردم دقيقا چهار تا ايناز ديگه لازم بود تا اندازه بشه زيور گفت:اخه کله کدو تو اين دخترو نديده بودي که همچين مانتويي براش گرفتي ؟اين بدبخت تا صد ساله ديگه هم بخوره اين اندازش نميشه که
به قيافه جدي زيور نگاه کردم نتونستم جلو خودم بگيرم وزدم زير خنده دو تاشون با تعجب نگام کردن گفتم: عيبي نداره زيور جان همين خوبه
منوچهر:من چه ميدونستم چي بايد براش بخرم ...اين اولين بارمه که دارم براي يکي خريد ميکنم
زيور:مثل اين ميمونه که بري براي کرم ابريشم خورجين خربياري حالا از کجا خريدي؟تو که نصف شب رفتي؟
-اينو براي زبيده گرفته بودم بهش ندادم چون ميدونستم ...به سليقه اون نيست اوردمش براي اين
-حرفت يکي نيستا ..اول که گفتي تا حالا براي کسي خريد نکردي...حالا هم که ميگي براي زيور خريدي....تو عقل وشعورت نرسيد زنه بشکه ا ي تو کجا اين ني قليون کجا؟
دوباره خنديدم که منوچهر گفت:به اين دختره چي دادي؟

پریبانو
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
-تو که عين زلزله رو سرمون خراب شدي....کي وقت کردم چيزي بهش بدم
منوچهر به من اشاره کرد وگفت :خيل خوب راه بيوفت بريم
خواستيم بريم که زيورگفت :صبر کنيد ... يه دقه صبر کنيد
سريع رفت تو خونه وبا يه پلاستيک برگشت کنارحوض وايساد به من گفت:ايناز يه لحظه بيا
پلاستيک و داد دستم وگفت اين چادر و سجاده است اونجا هم گيرد نمياد ازش گرفتم وگفتم :ممنون
منوچهر گفت:چي بهش دادي؟
زيور:به تو ربطي نداره زنونست
با زيور خدا خداحافظي کردم وسوار ماشين شدم تو راه منوچهر بهم گفت:ببين زنم نميدونه تورو خريدم وقتي رفتيم خونه ميخوام بهش بگم تو پارک دنبال جاي خواب ميگشتي اوردمت خونه ...فهميدي؟
-ادم وميدزدن بعد ميگن پيدات کرديم ...اره فهميدم
با اعصبانيت گفت:مگه من دزديدمت که اين جوري حرف ميزني؟...حالا خوبه خودت بودي ديدي به زور تو رو بهم دادن
-حالا من خونه شما بايد چيکار کنم؟
هنوز اخم روصورتش بود گفت:وقتي رسيديم ميفهمي
نميدونم از کجا اومدم به کجا رسيدم چون نزديکاي ظهر بود که دم يه خونه ماشينو نگه داشت پياده شد با کليد درحياط وباز کرد وماشين وبرد تو حياطه خيلي کوچيک که فقط به اندازه يه ماشين با دوتا ادم که راه برن جا داشت رفتيم تو خونه يه هال نسبتا بزرگي بود سمت راست دوتا اتاق کنار هم بود جلوم هم يه اتاق بود سمت چپم يه اشپزخونه اپن با بغلش يه راهرو باريک که فکر کنم به حموم ودستشويي ختم بشه خونه رو نگاه ميکردم که منوچهرصدا زد:زبيده ...زبيده
يه دخترخوش قيافه قد بلندوخوش استيل با موهاي بور بلند تا باسنش از اشپزخونه اومد بيرون وبا تعجب به من نگاه کرد وگفت:سلام منوچهر.. زبيده حمومه
منوچهر:کي رفته حموم؟
-يک ساعتي ميشه ...
چه خبرشه غسل ميتم بود بايد تا حالا تموم ميشد
منو چهر رفت سمت اشپزخونه منم سر جام وايساده بودم دختره هنوزبا تعجب نگام ميکرد صداي يه زني از سمت چپم اومدکه گفت: چته منوچ خونه رو گذاشتي رو سرت ؟
سرمو چرخوندم ديدم يه زن قد بلند وچهار شونه وچاق يه حوله روسرش انداخته بود تا چشش افتاد به من گفت:تو کي هستي ديگه ؟اينجا چيکار ميکني؟
منو چهر با يه لقمه نون از اشپزخونه دراومد وگفت:سلام بر نازي خودم صبح عالي بخير حموم خوش گذشت؟
زبيده همينجور که ميرفت سمت اشپزخونه گفت:بدون تو صفا نداشت اين دختره رو تو اوردي؟
منو چهر به من نگاه کرد وگفت:تو چرا هنوز اونجا وايسادي ؟(به يکي از مبلاي نزديک خودش اشاره کرد وگفت)بيا اينجا بشين ...
دختره خواست بره تو اتاق که زبيده صداش زد:مهناز بيا يه استکان چاي برام بريز
پس اسم اين خوشکل خانم مهنازه ...مهناز چايي رو جلو زبيده گذاشت ورفت به اتاق منو چهر گفت:اوردم واسمون نون دربياره
زبيده نشسته بود روي صندلي وچاي ميخورد گفت:خاک تو سرتوبکنن که اين ميخواد برات نون دربياره ... چرا سرو وضعش اينجوريه ؟
-از خونه فرار کرده هرچي دم دستش بوده پوشيده
-اها که اينطور..جنس اوردي؟
-من که ديشب بهت دادم !!!
-اره... ولي اين دختره دست وپا چلفتي تا پليسا رو ميبينه ميندازتشون تو جوب..
منوچهربا اعصبانيت گفت:اي تو گور باباش ...کجاست ؟
تا ميخواد بره سمت اتاق زبيده جلوش وايساد وگفت:وايسا کجا؟ حالانميخواد براي ما غيرتي بشي...خودم تنبيه ش کردم ...دوروز مواد بهش نرسه حالش جا مياد
منو چهر با اعصبانيت رفت توي يکي از اتاقاي سمت راست زبيده اومد طرف من بلند شدم سر تا پاي من ونگاه کرد يه پوزخندي زد وگفت:منو چهر خوشکل تر از تو گيرش نيومد ؟دنبال من بيا
چيزي بهش نگفتم ودنبالش راه افتادم در اتاقي که روبه روم بود وباز کرد با تعجب بهشون نگاه کردم هفت تا دختر تو اتاق بودن دو تا شون داشتن سيگار ميکشيد ن زبيده منو هل داد تو گفت:واستون مهمون اوردم
يه جوري بهم نگاه مي کردنند که انگار يکي رو کشتم مهناز رو تخت لم داد بودو گفت:به خانه فحشا خوش امدي دخي جون
يکي از دخترا که به ديوار تکيه داد بود و سيگار ميکشيد گفت:ببند اون دهنتو فکراي بد راجبع مون ميکنه ...لطفا مارو قاطيه کثافت کاريه خودت نکن
با اعصبانيت گفت:فکرکردي کاراي خودت خيلي تمييزه که ما شديم کثافت
زبيده:بسه ...با هم ميچرين عين گوسفنداي خوب...قانون اينجا هم بهش گوش زد کنيد
اين وگفت ورفت من موندم و اين هفت نفر اون که سيگار ميکشيد گفت:چرا عين بت وايسادي بيا اينجا پيشه من بشين ...سيگارشو گذاشت تو جا سيگاري کنارش نشستم بقيه شون به جز دونفرشون اومدن دورم حلقه زدن ونشستن اوني که کنارم نشسته بود گفت:اول معرفي ...نام ،نام خانوادگي ،شماره شناسنامه، نام پدر ،نام مادر وخلاصه هر چي که تو شناسنامته ميگي..حالا شروع کن
اوني که روبه روم نشسته بود گفت:بچه ها اول صبر کنيد ما خودمونو معرفي کنيم که قاطي نکنه بدونه يکي به کيه.. بعد اسمشو ميپرسيم
همشون با هم گفتن:قبول
کسي که اين پيشنهاد ودادگفت: من سپيدم نوزده سالمه اين که کنارت نشسته وسيگار ميکشيد نگاره بيست وشيش سالشه اين که سمت راستم نشسته اسمش نجمه است ولي ما بهش ميگيم نجوا کوچکترين عضو خانواده هيجده سالشه اينکه سمت چپم نشسته مهسا بيست ويک سالشه اينم که کنارت نشسته يسناست خواهر مهسا بيست سالشه (به پشتش اشاره کرد )اونم که اونجا دمق نشسته ليلاست بيست چهار سالشه البته معتاد فقط دوديه ..اينم که رو تخت شاهيش نشسته خشکل خشکلاست مهنازه بيست و هفت سالشه خب حالا تو..

پریبانو
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
به همشون نگاه کردم وگفتم:اسمم آينازه بيست وچهار سالمه
يسنا قيافشو يه جوري کردوگفت:اسمش خيلي لوسه نه؟
نجوا:ولي به نظر نمياد خودش لوس باشه
سپيده به صورتم نيم خيز شد وگفت:مهسا ببين حالت چشماش عين گربه است نه؟
مهسا صورتشو اورد جلو صورتم، که خودمو کمي عقب کشيدم گفت:اره ولي کوچيک تره
نجوا: يسنا فيلم کره اي که پريروز ديديم يادته قيافش کپ دختري که نقش اول فيلم رو باز ميکرد مگه نه ؟
يسنا:بريد کنار ببينمش ...(به صورتم خيز شد خودم وعقبت تر کشيدم)اره فقط اون موهاش لخت بود اين موهاش پيچ وتاب داره
چها رتاشون بهم خنديدن ليلا که تا اون موقع پکر يه گوشه نشسته بود گفت:بابا ولش کنيد بنده خدارو ..عين اين ادماي غار نشين کردين ....که ادم نديدن
چهار تا شون کشيدن عقب وسرجاشون نشستن نگارگفت :اهل دود ودم هستي؟
سپيده:نيست ولي ميکنُيمش...
همشون با هم خنديدن مهنازگفت:خفه شين ديگه ..شورشو دراوردين (به من نگاه کرد وگفت) تولباس بهتر نداشتي تنت کني؟
نگار:به تو چه شايد نداشته بپوشه
مهناز با اعصبانيت نشست وگفت:کي با تو حرف زد که خودت ونخود هر اش ميکني؟
نگار خواست بلند بشه دستم وگذاشتم رو سينشو سريع گفتم:منوچهر برام خريده
نگار نشست همشون با تعجب نگام کردن يهو ليلا زد زير خنده وگفت:منوچهرسليقش بيشتر از اين قد نکشيد؟دقيقا عين گربه اي شدي که گذاشتنش تو گوني..
مهسا گفت:براي چي منوچهر بايد براي تو همچين مانتويي رو بخره ؟
با درموندگي نشستم وگفتم:قضيه داره..
مهسا:خوب تعريف کن
خواستم بگم که زبيده صدا زد :اهاي تن لشا بيايين کوفت کنين ديگه؟نکنه ميخواين بيام تو دهنتون کنم ؟
يسنا:اين اشغال کي ميخواد ياد بگيره عين ادم صدامون بزنه
سپيده:ولش کن بابا...خودت که ميگي ادم اون که ادم نيست
مهسا:حالاباز خوبه خودمون شام ونهار درست ميکنيم اين همه منت رو سرمون ميزاره
همشون بلند شدن رفتن به جز ليلا منم بلند شدم مهناز اومد طرفم وگفت:اين چيه تو دستت؟
-چيزي نيست چادر نمازيه
پلاستيک واز دستم کشيد وگفت:چي ؟مگه ديونه شدي ميدوني اگه زبيده بفهمه چه بلايي سرت مياره ؟(پلاستيک وانداخت زير تخت از توي يکي از کمدها يه تاپ در اورد گفت) بيا اينو بپوش ...
به تاپ نگاه کردم وگفتم:من اينو نميپوشم
-چرا؟
-بخاطر منو چهر...
پوزخندي زد وگفت:نه خوشم اومد ... مثل اينکه يکي اينجا پيدا شد که محرم ونامحرم حاليش باشه (يه تونيک استين بلند مخلوط صورتي وسفيد بهم داد وگفت)اين که ديگه خوبه؟
از دستش گرفتم وگفتم:عاليه مرسي
-خواهش... فقط زود عوض کن بيا
ليلا که هنوز نشسته بود به مهناز گفت:از کيسه خليفه ميبخشي؟ميدوني که نگار بدش مياد کسي لباساشو بپوشه ...اگه اينوببينه کولي بازي در مياره ها ؟
مهناز:جرات داره حرف بزنه
ليلا:از ما گفتن بود
اينو گفت ورفت بيرون همين جور که لباسامو عوض ميکردم گفتم:تو چرا نميري نهار بخوري؟
-توي تبعيدم..
-چي؟
-هيچي برو نهارتو بخور
...قبل از اينکه برم بيرون به ليلا گفتم:اينجا تلفنم پيدا ميشه؟
- ميخواي چيکار؟
-زنگ بزنم...
پوزخندي زد وگفت:اولين قانوني که بايد ياد بگيري اينه که هر کي پاشو گذاشت تو اين خونه ...ديگه اجاره رفتن نداره..تازه اومدي بدنت گرمه نميدوني چي داري ميگي ... اين خونه فاقد هر گونه سيم تلفنه
يعني هيچ راهي نيست که بتونم زنگ بزنم ...از دراومدم بيرون سفره تو هال پهن کرده بودن وداشتن نهار ميخوردن به جز منوچهر وزبيده که تو اشپزخونه نشسته بودن نگار روبه روي من بود تا چشمش افتاد به من گفت:تو با اجازه کي دست به لباساي من زدي؟
مهناز:با اجازه من...حرفي داري به من بزن
گفتم:معذرت ميخوام الان درش ميارم..
مهناز:لازم نکرده بيا بشين نهارتو بخور
نگار:حالا که رئيسي بايد به همه زور بگي؟
بين اين دوتا گير افتاده بودم نميدونستم که چيکار کنم که مهناز گفت:ميشيني يا بيام بشونمت ؟
زبيده ومنوچهر فقط نهارشون وميخوردن کار به کار کسي نداشتن ، کنار مهنازنشستم و نهارم وخوردم ...بعد از نهار کمک نجوا کردم سفره رو جمع کرديم وظرفا رو شستيم سمت راهرورفتم يه در بود باز کردم دوتا در ديگه جلوم سبز شد يکيش دستشويي بود يکيشم حموم کنار دستشويي روشور بود شير باز کردم ميخواستم وضو بگيرم که مهناز اومد وبا تعجب نگام کرد وسريع در وبست وبا نگراني گفت: تو اخرش خودتو به کشتن ميدي
-من که کاري نکردم ...
-کاري نکردي ؟اگه زبيده بفهمه کسي اينجا نماز ميخونه يه راست ميفرستدش سينه قبرستون
-چرا؟
-چون چ چسبيده به را...بخاطر اينکه فکر ميکنه جاسوس پليسي
-چه ربطي داره؟
-ربطش اينه که يه بار همچين بلاي سرش اومده ...حتما بايد بخوني؟
-اره..
پوفي کرد وگفت:فکر کردي حوريه بهشتي منتظر توان؟...خيل خوب زود وضو بگير يه کاريش ميکنم
مهنازبعد از اينکه رفت دستشويي با هم رفتيم تو اتاق.... مهناز رو به دخترا کرد وگفت:بچه ها يه مشکل اساسي داريم

پریبانو
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۳ بعد از ظهر
ليلاعين ادمايي که بينيشون گرفته باشن حرف ميزد ...بلند شد وگفت:بگو بگو ...خودم حلش ميکنم
... مهناز به من اشاره کرد وگفت:اين ميخواد نماز بخونه
ليلا وا رفت نشست رو زمين گفت:يا ابوالفضل ...بند کمرم شل شد .مهناز جان دفعه ديگه خواستي خبر بياري.. مراعات حاله منم بکن همشيره
بلند خنديدم مهناز نگام کرد و گفت:بيا عين خيالشم نيست...داره ميخنده
يسنا:خوب ما الان بايد چيکار کنيم ؟
مهناز:من ميرم بيرون کشيک زبيده رو ميدم خواست بيادتو دوتا تقه به در ميزنم اگه داشت نماز ميخوند ميگين بفرما ...اگه نماز نميخوند هيچي نميگين فهميدين؟
نجوا :اره فهميديم
نگار:ايناز خانم ميدوني غصبي يعني چي؟
منظور حرفشو فهميدم مهناز گفت:خجالت بکش بخاطر يه تيکه پارچه اين حرفا رو بهش ميزني ..اگه لباساي من اندازش بود منت تو رو نميکشيدم
نگار ومهناز با اعصبانيت به هم نگاه ميکردن که يسنا گفت:فکر کنم لباس من اندازش باشه الان براش ميارم
نگار: بشين، احتياجي به خود شيريني تو نيست..(به من نگاه کرد)بخون اشکال نداره
مهناز رفت بيرون منم نمازمو خوندم خدارو شکر تقه اي به در نخورد سجاده وچادرم گذاشتم زير تخت دراتاق وباز کردم ديدم مهناز کنار چار چوب درنشسته گفتم:ممنون
سرشو بلند کرد وگفت:حوروالعين تو ديدي؟
-اره سلامت رسوند ..پس منوچهر وزبيده کجاست ؟
-رفتن بيرون...
توهال نشستيم مهنازبقيه رو هم صدا زد وگفت:بياين بيرون دشمن عقب نشيني کرده
با تعجب گفتم:چي؟
-دشمن ....زبيده ومنوچهر
همه دخترا اومدن دورمون نشستن به جز ليلا ونگار که روي مبل نشسته بود تلويزيون نگاه ميکرد ليلا هم پايين مبل نشسته بود مهناز گفت: چرا فرار کردي؟
-من؟من که فرار نکردم
يسنا:پس چي؟
گفتم:دزديدنم ...يعني اونجوري که اونا ميگن بابام منو فروخته
قيافه ليلا ديدني بود دهنش باز کرده بود، چشاش چهار تا شده بود منم با تعجب نگاش ميکردم گفت:چي ميگي؟فروختت ؟دروغ ميگي؟مگه ميشه بابايي دخترش وبفروشه؟
گفتم:چرا نشه؟وقتي جونت مهم تر ازدخترت ميشه ...همه چي ميشه
مهسا:براي چي؟
گفتم:بدهکار بوده...مواد دستش ميدن که بفروشه پليسا ميفتن دنبا لش اونم موادا رو ميندازه تو دره رئيسشم ميگه بايد پول موادا رو بدي بابامم نداشته من وجاش ميده
نگار:حالا چند فروختت؟
گفتم:چهارميليون تومن ...
ليلا:چه نامرد بابات خيلي کم فروختت.... اگه من بودم ده تومني ميفروختمت حتما قيمت دستش نبوده
مهنازبا تاکيد گفت:ليلا
خنديد وگفت:حتما تو بورسم ميفروختمش
نگار:مثلا زبيده تنبيهش کرده وجنس بهش نداده ...اين که بدون جنس شنگول تره
ليلا:اون خره نميفهمه من جا ساز دارم
سپيده:راستي اهل کجايي؟
گفتم:بوشهر
نجوا:پس چراسياه نيستي؟
-گفتم بوشهر نه افريقا
نجوابا خنده گفت:اهاراست ميگي....
گفتم:شما ها اينجا چه کاري ميکنين؟
سپيده:همه کار...هر کاري که توش پول باشه
-يعني چي؟
مهسا :هيچ کاري پيش ما عار نيست مگه نه بچه ها؟
به هم خنديدن وگفتن:بــــَ....له
مهسا:بستگي داره تو چه کاري بلد باشي ...اينجا همه جور کار پيدا ميشه فهميدي؟
سرم وچپ وراست کردم وگفتم :نچ...
ليلا بلند شد اومد طرف مهسا ومحکم زد تو سرش گفت:خاک تو سرت بکنن با اين توضيح دادنت .. براي تازه وارد اينجوري توضيح ميدن ؟جا باز کنيد من بشينم تا خشکل براش توضيح بدم
مهناز با خنده گفت:دخترا حجابا تون و رعايت کنيد حاج اقا رفتن بالاي منبر
ليلا با چشم غره به مهناز نگاه کرد ووسط مهسا ويسنا نشست وگفت:جونم واست بگه ..اينجا دونوع کار بيشتر نيست يعني مجبوري يکيشون وانتخاب کني يعني انحصار گر
مهسا زد تو سرشو گفت:اي کيو انحصار گر يعني فقط يک چيز باشه نه دوتا
ليلا:حالا تو واسه من اقتصاد دان نشو بزار توضيح بدم ....داشتم ميگفتم دوتا کار بيشتر نيست يا عين منو اون(نگار) چُلمنگ معتاد ميشي وبا اين دوتا(سپيده ونجوا) خنگول ميري مواد ميفروشي يا نه بااين دوتا(مهسا ويسنا) اختاپوس ميري دزدي البته مهناز کارش جداست يه نموره توضيح دادنش مشکله..الان خوب تونستي بيزينس مارو بفهمي؟
-يه ذرش نفهميدم..
نگار:اي بابا ..اين چرا اينقدر هالوه؟
مهناز :مودب باش درست صحبت کن
نگار:اوهُ..حالا مثلا اگه درست حرف نزنيم چي ميشه؟
مهنازبا اعصبانيت نگاش کرد و چيزي بهش نگفت مهسا با خنده گفت:کم کم راش ميندازيم...فقط يه استارد ميخواد
ليلا :ببين عزيرم هر جاش نفهميدي بگو تا برات قشنگ توضيح بدم من اينجام تا اندوخته هامو دراختيار ديگران قرار بدم

پریبانو
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۵ بعد از ظهر
مهناز با خنده زد به شونه ليلا وگفت:تو وقتي جو ميگردت ديگه کسي نميتونه جلوت بگيره ها
گفتم :اين که کار من اينجا چيه رو نفهميدم
ليلا:اها ...اينجا ديگه بايد عرضه خودتو نشون بدي که تو چه کاري واردي يا مواد فروشي يا دلَه دزدي...منوچهر وزبيده امتحانت ميکنن هر کدومش که قبول شدي ميفرستنت دنبال اون کار اگه قبول نشدي...
ساکت موند وچيزي نگفت سرمو تکون دادم وگفتم:قبول نشدي چي؟
سپيده:بهتره که قبول شي ...وگرنه کارت سخت ميشه
نگار:خوب چرا مثل ادم بهش نميگين؟ببين چشم گربه اي اگه توي اين دوتا قبول نشي زبيده ومنوچهر ميفرستند پيش مرداي هوس باز... ميدوني که چي ميگم ؟
ترسيدم منظورشو واضع گفت به نگار نگاه کردم وسرمو به نشانه فهميدن تکون دادم مهناز دستشو انداخت دور گردنم وبا لبخند گفت:نترس نميزارم کارت به اونجا بکشه تاشب گفتيم وخنديدم اونقدر خنديدم که غصه هام يادم رفت بيشتر ليلا من وميخندند...بعد از شام همه رفتن تو اتاق که بخوابن منم پشت سرشون رفتم همه تشکاشون و رو زمين پهن کردن وخوابيدن به جز مهناز که رو تخت خوابيده بود فقط من مونده بودم نميدونستم کجا بايد بخوابم ليلا گفت:يکي به اين دختره بگه کجا بخوابه تا عين نکير ومنکر بالا سر من واينسه ...
نجوا:اي لعنت به اين زبيده ميبينه جا نداريما هي ادم مياره..
مهناز:حالا چته مگه جاي تو رو تنگ کرده ؟اين اينقدر لاغر که يک سانت جا هم بسشه
نگار:تو چرا يک سانت جا رو بهش نميدي ..تو که الحمدوالله رو تخت شاهيت جا زيا داري
مهناز نيم خيز شد وگفت:حالا همين تخت خار شده رفته تو چش تو ؟
يسنا:ببين مهناز ما واقعا جا نداريم خودتم که ميبيني ...بزار پيش تو بخوابه
گفتم:بچه ها بخاطر من دعوا نکنين خودم يه جايي رو پيدا ميکنم
ليلا :اصلا مگه جايي هم هست که تو بخواي پيداش کني؟
نگار سرشوکرد زير ملحفه گفت:بگيريد بتمرگيد ديگه ...تو هم يه جايي کفه مرگتو بزار
سپيده :راست ميگه ديگه... اَه
مهناز:نگار تو هنوز شعور حرف زدن رو ياد نگرفتي ...ايناز بيا پيش خودم بخواب
گفتم:نه ميرم تو هال ميخوابم ...ممنون
مهناز:خوابيدن اونجا قدغنه ..
گفتم:اخه..
نگارملحفه رو از سرش کشيد وگفت:ديگه چرا تعارف ميکني..برو ديگه
سپيده:راست ميگه ديگه ...اَه
مهناز:تو امشب قرص ...راست ميگه ديگه اه خوردي؟
با خنده رفتم پيش مهناز خوابيدم گفت:جات راحته؟ببخش ديگه تخت يه نفرست
-نه بابا اين چه حرفيه.. همينم زياديه
مهناز:جدي جدي اهل بوشهري؟
-اره
-پس چرا سفيدي؟
خنديدم وگفتم:بخاطر اينکه همش زير باد کور بودم
نگار :ميشه اروم تر بناليد ؟
سپيده :راست ميگه ديگه ميخوايم بخوابيم
مهناز پوفي کرد وگفت:شيطونه ميگه..
نگار:شيطونه چي ميگه ها؟
ليلا :واي ...واي....واي..سرم رفت امشب معلوم هست چه مرگتونه چرا نميخوابيد
گفتم:ببخشيد ...ببخشيد شب بخير (اروم دم گوش مهناز گفتم)فردا حرف ميزنيم ميترسم تا صبح چيزي ازم نمونه
خنديد وقبول کرد من ومهناز پشت به هم خوابيديم...نميدونم ساعت چند بود که يکي شونه هامو تکون داد:ايناز ...ايناز
-هووم...
-هووم نه بايد بگي ...بله
چشمام وباز کردم سپيده بود چشمامو مالوندم ودوروبرم نگاه کرد م ونشستم همشون داشتن لباس ميپوشيدن به جز ليلا که يه گوشه سيگار ميکشيد مهنازهم نبودسپيده داشت شلوار لي ابيش وميپوشيد با خنده گفت:چقدر ميخوابي دختر ...پاشو تا صداي سگه درنيومده
با تعجب گفتم:سگ؟؟کدوم سگ؟؟
نجوامانتو سورمه ايش رو پوشيد وگفت:توي اين خونه يه سگ بيشتر نيست اونم زبيده است
ليلا :اروم تر بابا...شر درست نکنين
نگار:تو خفه معتاد مفنگي...(به من نگاه کرد)چته عين ادم نديده ها نگام ميکني؟
ليلا:فکر کنم يه سگه ديگه به اين خونه اضافه شد به اسم نگار
نگار تا شنيد به سمتش حمله کرد گلوي ليلا رو گرفت چسبوند به زمين خودشم روي شمکش نشست وبا دستاش گلوي ليلا روفشار ميداد وبا اعصبانيت گفت:سگ کيه ها؟ سگ کيه؟
من وبقيه بچه ها سعي کرديم نگار و جدا کنيم که خدا رو شکر موفق هم شديم بچه ها نگار و دور کردن منم کنار ليلانشستم صورتش کبود شده بود و نفس هاي بلندي ميکشيد سرشو بلند کردم گفتم:خوبي ليلا ؟
سرفه ميکرد گفت:اره خوبم (به نگار نگاه کرد )چيه بهت برخورد ؟
نگارهمين جور که با اعصبانيت نفس نفس ميزد شالشو از رو زمين برداشت واز اتاق رفت بيرون به ليلا گفتم:چرا سر به سرش ميزاري؟
ليلا :تو خودتو ناراحت نکن ...کم کم بايد عادت کني
ندا:ما هر روز صبح اينجا کشتي کج داريم
چهار نفرشون(سپيده ونجواومهسا ويسنا)رو زمين نشسته بودن داشتن ارايش ميکردن يه نفسي کشيدم وگفتم:مهناز کجاست؟
نجوا:اخي...بچه ها عشقشو ميگه ها
همشون خنديدن ومهسا گفت:حالا خوبه يه شب پيش هم خوابيدن واينجوري عاشق ودل داده هم شدن
يسنا:جدي ميگي؟
مهسا:اره بابا...مهناز صبح که داشت ميرفت گفت حواست به اين تازه وارده باشه
ليلا يه سيگار ديگه اتيش کرد دود شو فرستاد بالا وگفت:مبارک ايشا الله
همشون با خنده گفتن:ايشاالله
در با زشد وزبيده اومد تو اونم بااخم گفت:چه مرگتونه ..گمشيد بياد بيرون ديگه
اينو گفت ورفت بيرون ليلا:اي ريدم تو اون قيافه اشغالت
همشون بلند شدن به جز ليلا سپيده گفت:اگه جرات داري برو جلوروش بگو
وقتي رفتن بيرون مهسا رو به ليلا کرد وگفت:ليلي من ...مجنون مهنازو ميسپارم به دستان تو مراقبش باش
ليلا:خيالت راحت ..ميدم داروغه سرش را بزند
مهسا خنديد ورفت سيگارو از دستش کشيدم وگذاشتم تو جا سيگاري وگفتم:ميخواي خودکشي کني؟
دستشو انداخت دور گردنم وگفت: من خيلي وقته خودکشي کردم خبر نداري.....خوب مجنون خانم نظرت در مورد صبحونه چيه؟
-مثبت..
-باهم رفتيم سمت اشپزخونه هيچ کس تو خونه نبود گفتم:اينا کجا رفتن ؟
از تو يخچال پنير ومربا دراورد گذاشت روميز وگفت:رفتن دنبال رزق وروزيشون..
-کجا؟
-تو جيباي مردم..
با تعجب گفتم:ها؟
-هامبر...بشين تا برات چاي بريزم
نشستم دو تا چايي اورديکيشوگذاشت جلوي من... خودشم کنارم نشست وگفت:چرا نيگاشون ميکني؟بخورديگه
بهش نگاه کردم وگفتم:پول اينا با فروش مواد ودزديه؟
همين جور که لقمه ميگرفت گفت:پس نه ازپول ماهيانه که بابامون برامون ميفرسته (لقمه روگذاشت تو دهنم وگفت)ببين گربه خانم اگه ميخواي تو اين خونه حلال وحروم کني از گشنگي تلف ميشي ...تمام چيزي هايي که ميبيني چه مواد غذايي چه وسايل از همين راهي که تو گفتي به دست اومده پس بخور وحرف نزن
ديدم بيراه هم نميگه پس مجبورم بخورم وساکت شم.. همين جور که صبحونمو ميخوردم گفتم:ليلا تو تلفن نداري؟
لقمه پريد تو گلوش همين جور سرفه ميکرد بادستم زدم به پشتش يه ليوان اب براش اوردم گفت:نميخوام ...مگه من بهت توضيح ندادم اينجا تلفن نداريم ؟
-خوب بريم از يه باجه تلفن زنگ بزنيم
-جدي ميگي؟چرا به فکر خودم نرسيد؟(با تعجب نگاش کردم )خنديد وگفت ...مثل اينکه همه چيز و بايد برات توضيح بدم ببين اولين چيزي که بايد بدوني اينکه منوچهر خان برام نگهبان گذاشته اون کيه؟پسر همسادمون کار اين انسان فقط مراقبت از ماست و در عوض کارش از منوچهر پول ميگيره .... بيرون از اينجا هم نگهبان داريم کيه نوچه هاي منو چهر يعني هيچ راه فراري وجود نداره ...
با حرفاي ليلا ديگه کاملا نا اميد شدم.... افتادم توي يه زنداني که راه فرار نداره بعد از صبحونه ليلا بهم گفت: بايد کارو شروع کنييم
-چه کاري؟
به ميزي که روبه روي مبل بود اشاره کرد وگفت :کنار اون ميز بشين تا بهت بگم

پریبانو
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر
کنار ميز نشستم ليلا به اتاق منوچهر وزبيده رفت چند دقيقه بعد با چند تا پلاستيک برگشت گذاشت روي زمين خودشم نشست وگفت:خوب شروع ميکنيم ببين اين پودرا با اين قاشق ميريزي تو اين بسته ها اوکي
با تعجب بهشون نگاه کردم وگفتم:اينا چين؟
-نخودي کيشميشن ...خوب موادن ديگه سوال داره ..اخ ببخشيد يادم نبود تا حالا اين چيزا رو نديدي
خوب پس بزار بهت معرفي کنم:اين اقاي مهندس هروينه...اين خانم دکتر شيشه است ...اين دانشجو ترياک و... انگشت اشارشو به سمت پايين گرفت وگفت:افتاد.... يا بندازمش
با چشماي گشاد شده به موادا نگاه کردم وگفتم:اينا رو از کجا اوردين ؟کي ميخواداينارو بفروشه ؟اگه گير افتادين چي؟ميدوني اگه پليس بفهمه اعدام تو شاختونه ؟کار من فقط همينه که موادا رو بسته بندي کنم؟
-قربون اون فک منار جونبونت که همين جوري براي خودش تکون ميخوره ..يکي يکي...اول اينکه اينارو منوچهر ميخره از کجا؟به ما دخلي نداره...اينا رو همه همون ميفروشيم به جز مهسا ويسنا که کارشون دزدي ...تا حالا که گير نيوفتاديم از اين به بعدشم خدا کريمه...کار تو فقط همين نيست اين براي شروعه که موادا رو ياد بگيري که وقتي خواستي بفروشي چپکي نفروشي . دوشيزه اگه سوال ديگه اي ندارن ميتونن کاروشروع کنن
ليلا يکي از پلاستيک ها روگذاشت جلوي من گفتم:چيکارش کنم؟
-بده بقلي.... خوب بسته بنديش کن
مواد وگذاشتم جلوش وگفتم :من اين کار رو نميکنم شايد گناه باشه
زير چشمي نگام کرد وگفت:اگه خدا تو رو بهشت نفرسته من خودم ميفرستمت ...خانم پاک دامن فکر نکنم ديگه ياد گرفتنشون گناه باشه ؟
من فقط نگاش ميکردم اونم بسته بندي ميکرد وتوضيح ميداد چند دقيقه ساکت شدبهش گفتم:يه سوال بپرسم؟
با خنده گفت:چيه اين سواله از دستت دَر رفته بود که بپرسي؟فقط خواهشا اگه چند تاست يکي يکي بپرس
-چرا ديروز حالت خراب بود؟
عرضم به حضور اَنبرتون که هستيم در خدمتتون ديروز؟؟...کدوم ديروز ؟؟اها ديروز هيچي بابا زيور بهم جنس داده بود که بفروشم گير مامورا افتادم انداختمشون تو جوب ...اونم مثلا خواست تنبهم کنه گفت از نهار خبري نيست ومواد بهم نمي ده ...خره فکر نکرده بود که من تو خونه جا ساز دارم
-چرا معتاد شدي؟
- . نبودم کردنم(بهم نگاه کرد وگفت)بزار از اول قصه بگم ... يکي بود يکي نبود يه شهر درن دشتي بود به اسم تهران پايين اين شهرخيلي از ادماي بدبخت بيچاره زندگي ميکردن ...يکي از اون اداماي بدبخت يه زن وشوهر بودن شوهر ه معتاد بود ولي کار ميکرد زنه هم خونه دار بود بعد از دو سال خدا يه دختر بهشون ميده اسمشو ميذارن ليلا ..ليلا خوشبخت بود نه براي هميشه.... کم کم مرد خونه کار و ول ميکنه ميشينه گوشه خونه زن خونه ميره کار ميکنه اونم کلفتي...روز اول مهر ميشه وپدر مادرا با بچه هاشون مياومدن ليلا به دور رو ورش نگاه ميکنه تا شايد مادرشو ببينه اما تنها بود ...گريش ميگره همه فکر ميکردن چون کلاس اوليه گريه مي کنه..همه ازش ميپرسيدن پس پدر مادرت کجاست ؟اما اون فقط گريه ميکرد ...خلاصه ليلا بزرگ وبزرگ شد اما تنها بزرگ شد، ليلاوقتي کلاس اول راهنمايي بوده مدير مدرسه پاکتي بهشون ميدن وميگن جلسه اولياء ومربيانه به پدر ومادراتون بگين بيان ...ليلا هميشه مادرشو ميبرد چون خجالت ميکشيد باباش وببره .. وقتي ميرسه خونه شکه ميشه ميبينه هم مادرش هم پدرش پاي منقل نشستن ودارن ميکشن (با گريه ادامه داد)ليلا دلش ميخواست بميره ...دلش ميخواست به همه دنيا بگه پدرو مادرش مردن ...کيفشو ميندازه زمين وفرار ميکنه تا جاي که جون تو پاهاش داره... فرار ميکنه نميدونست ميخواد کجا بره فقط ميخواست بره حتي به مردنشم راضي بود زمين وزمان ونفرين ميکرد به بخت بدش......
اشکاي ليلا رو با دستام پاک کردم وگفتم:گريه نکن زندگي منم بهتر از تو نبوده ...ديگه نميخواد ادامه بدي
ليلا:نه بزار بگم وقتي يک بود يکي نبود قصه رو شروع ميکني بايد تا غير از خدا هيچ کس نبودو بري ....تو محلشون شده بود انگشت نماي همه... سر افکنه وشرمنده شده بود.. زناي همسايشون با ترحم بهش نگاه ميکردن به بهونه خيرا ت براي امواتشون براي ليلا شام يا نهار مياوردن ... براي ثواب لباساي دختراشونو براي ليلا مياوردن .. . توي مدرسه بعضي از دختراي تو گوش هم پچ پچ ميکردن که ليلا پدرومادرش معتاده پول خريدن غذا هم ندارن...مدير مدرسه هم سنگ تموم ميذاشت و هرچند ماه يک بار ليلا رو ميکشوند به دفتر که از طرف خيرين بهش پول بده ليلا هم با خجالت پولو ميزاشت تو جيبشو وارد کلاس ميشد....ديگه خسته شده بود ...درس ومشق وول ميکنه ميره دنبال کار ...هر کاري گيرش مياومد نه نميگفت...چاره اي نداشت بايد پول مواد مامان وباباش جور ميکرد ... خرج خونه هم بود يه روز ليلا ميره خونه ميبينه باباش نعشه نعشه است که بلند بلند ميخنده ترسيده بود ...باباش تا ليلا رو ميبينه ميگه :بيا اينجا اما اون محل باباش نميزاره و ميره تو خونه باباش با سيخ داغ مياد جلوش واي ميسته وميگه بايد مواد بکشي ...باباش وهل ميده وميگه برو گم شو اشغال اما باباش بلند ميشه اونو ميکشه ميبره پاي منقل مجبورش ميکنه بکشه ... ليلا نکشد اما باباش سيخ داغو گذاشت رو کمرش ...ليلا جيغ کشيد باباش گفت اگه نکشي بازم ميزارم ليلا با گريه ودرد ميکشه ...باباشم فقط ميخنديد ديونه شده بود همون يه بار بس بود تا بفهمه معتاد شده روزاي بعد بدن درد وسر درد داشت کشيدن هاي ليلا هم شروع شد وشد معتاد...قصه ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد
گفتم:پس چه جوري اومدي اينجا؟
اشکاش و پاک کرد وبا خنده گفت:مثل اينکه سوالاي تو تمومي نداره ...خوب من موادامو از منوچهر ميخريدم وقتي پدرومادرم مردن صاحب خونمون انداختم بيرون جاي خواب نداشتم زبيده گفت اگه مواداشو براش بفروشم جاي خواب هم بهم ميده ديگه چي ميخواستم..
-مامان وبابات چه جوري مردن؟
-فکر کنم تو از اون دخترايي بودي که سر کلاس خيلي ميپرسيدن نه؟ (فقط خنديدم گفت) بابا م او وردز شده بود تو يه خرابه از بس مواد کشيده بود مرد مامانم شب مبخواسته از خيابون رد بشه يه ماشين ميزنه اش ولاشش ميکنه....حتي نتونستم ديه بگيرم چون پزشک قانوني تاييد کرده بود مادرم بخاطر مصرف زياد تعادل نداشته
گفتم:ليلا.؟
-ديگه چيه؟...اها فهميدم بپرس
با لبخند گفتم:بقيه چه جوري اومدن اينجا ؟
به ساعت رو ديوار نگاه کرد وگفت:يه پيشنهاد...
-چي؟
-برو تو اشپزخونه هم نهار درست بکن هم سوالاتتوبپرس ...منم هم اينا رو بسته بندي ميکنم هم جواب تو رو ميدم قبول؟
گردنمو کج کردمو گفتم :پيشنهاد خوبيه ؟چي درست کنم؟
-هرچي عشقت کشيد
-زبيده دعوا نکنه ؟
-نه بابا ...خدا رو شکربراي شکمش دعوا راه نمي ندازه... تورو خدا فقط يه جوري درست کن ادم بتونه بخورتش نه عين مهناز ونگار که معلوم نيست چي درست ميکنن
خنديدم وگفتم:خيالت راحت دست پختم حرف نداره
-ببينيمو تعريف کنيم
رفتم تو اشپزخونه ليلا هم شروع کرد وگفت:اول از مهناز شروع ميکنم چون از اول اينجا بوده...
گفتم:ليلا مرغاتون کجاست؟
-دختر وسط حرفم پارازيت نپرون تو فريزر ديگه
-نيست ..
-شايد تو رو ديده در رفته..
با حرص گفتم :ليلا ..
-نميشه يه چيز ديگه درست کني؟
چشم افتاد به مرغ وگفتم:پيداش کردم
-خوب خدا رو شکر ..ادامه ميديم مهناز پنج سالش بوده که ميارنش اينجا زبيده ومنو چهر بچه دار نميشدن....
همين جور که مرغو گذاشتم توي سيني گفتم:چه قدم سبکي داشته...که شيش تا دختر ديگه هم گيرشون اومد
ليلا:اگه يه بار ديگه حرف بزني نميگما؟
-باشه... باشه...
ليلا :ميگفتم...مهناز پنج سالش بود که اوردنش اون جوريکه براش تعريف کردن پدر مادرش زياد بچه داشتند واز پس خرجشون بر نمياومدن ميفروشنش به زبيده ومنو چهر البته باباش ميفروشتش مامانش خبر نداشته خلاصه اين بدبختو با گريه وزاري ميارنش پيش خودشون الان ديگه حکم دخترشون داره
گفتم:نرفت دنبال خونوادش
-نه کجا بره بگرده ؟فکر کردي اين دوتا خوکه ادرس ننه باباشو بهش ميگن...ميريم بر سر نگار دوميا نفري که اومد ..نگار با يه پسري دوست بوده پسره سيگاري بوده کم کم نگارم سيگاري ميکنه ......يه شب که تو اتاقش سيگار ميکشيده ....باباش ميره تو اتاقش ميبينه بــله نگار خانم سيگاري شدن همون شب باباش با اُردنگي ميدازتش بيرون و ميگه من ديگه دختري به اسم نگار ندارم... اونم سر از لج ميره معتاد ميشه خودشو الکي الکي اواره اين پارک واون پارک ميکرده .. تا اينکه زبيده ميبيندش وميارتش پيش خودش .... به خدا اگه من جاي نگار بودم با يه غلط کردن ومعذرت خواهي برميگشتم خونه ..منم سومين نفري بودم که با قدم مبارکم اينجا رو مزين کردم بعدش يسنا ومهسا اومدن ..اينا خونوادگي بيزنسشون دزدي بوده باباش يه طلا فروشي وخالي ميکنه وبخاطر سابقش اعدامش ميکنن دادشونم بخاطر دزدي الان تو هلفتنيه ..يه روزمهسا ويسناکيف منوچهرو مقاپن منو چهر بدو يسناومهسا هم بدو خلاصه منوچهر نميتونه اين دو تا رو بگيره ..زبيده از اين دوتا خوشش مياد با پرس وجو ميفهمه خونشون کجاست؟زبيده دير ميرسه چون چهار ده ميليوني که تو کيف بوده همه رو هاپلي پل ميکنن ... زبيده بهشون ميگه يا برام کار کنين يا ميندازمتون پيش دادشتون اونام قبول ميکنن ...يعني چاره اي نداشتن از پس اجاره خونه برنمياومدن...
گفتم :چقدر گناه دارن...
-غذا نسوزه بدبختمون کني؟
-نه حواسم هست ..سپيده ونجوا رو بگو
-سپيده اهل قزوينه با يه پسري چت ميکرده وعاشق ميشه ... پسره بهش پيشنهاد ازدواج ميده وميگه بيا تهران ببينمت سپيده خرم با کله مياد تهران...ميبينه جاي سيب سنگه...
گفتم:چي؟
-منظورم اينه که از پسره خبري نبود..
-اها...
-يک روز کامل تو پارک بوده تا اينکه نزديکاي مغرب موبايلش زنگ ميزنه ميبينه فرخ هموني که باهاش چت ميکرده بهش ميگه ادرس وبده ميام دنبالت سپيده خر بود خرتر ميشه وادرس وبهش ميده ...پسره سپيده رو يک ماه ميبره خونه شخصيش ميزاره حسابي بهش خوش بگذره بگفته سپيده حتي بهش دست هم نزده بود ....تا اين که فرخ سپيده رو ميبره به يه پارتي که کمپليت پسر بودن ...سپيده بدبخت وميکنن تو اتاق ...
با چشاي گشاد نگاش کردم واب دهنمو قورت دادم ليلا خنديد وگفت:نترس به خير گذشت ...چون همون موقع پليسا سر ميرسن وهمه رو کَت بسته ميبرن کلانتري از جمله سپيده ...ماموراي کلانتري به خونوادش زنگ ميزنن که بياين دنبالش ولي مادرش در کمال ناباوري ميگه کسي رو که شما ميگن رو نميشناسم تلفنو قطع ميکن سپيده همون موقع پا ميزاره به فرار ماموراي کلانتري هم دنبالش ميدون اما نميتونن بگيرنش يه ماشين درش باز بوده خودشو پرت ميکنه تو ماشين ...اگه گفتي راننده کي بود؟
گفتم:منوچهر..
-افرين ...منو چهر اول ميخواد سپيده رو بندازه بيرون ولي وقتي گريه وزاري سپيده رو ميبينه راه ميفته ...توراه ازش سوال ميکنه ...خانمم سفره دلش براي منو چ خان باز ميکنه ...منو چهرم با مهربوني ميگه :گريه نکن دختر گلم ...خونه ما جا زياده بيا پيش خودمون زندگي کن اين شد که سپيده اومد پيش ما ...ديگه کي مونده؟
گفتم:نجوا...
-چقدر زياديما فکم درد گرفت ...يه ليوان اب برام بيار ..
يه ليوان اب براش بردم وکنارش نشستم گفتم:خوب نجوا چي؟
واما نجوا ...پدر ومادرش از هم جدا ميشين مادرش با يکي ازدواج ميکنه وميره خارج ..اونم ميره پيش باباو زن باباش زندگي ميکنه بعد يک سال باباش فوت ميکنه وزن باباش ميره ازدواج ميکنه شوهر زن باباش خيلي ازيتش ميکنه اونم فرار ميکنه ومياد پيش ما ..خدا رو شکر تموم شد
گفتم:پس چرا نرفت پيش فاميلاشون ؟
-والله نميدونم..
دو ساعت بعد کم کم همشون پيداشون شد با ليلا تو هال نشسته بوديم تلويزيون نگاه ميکردم که مهناز اومد تو گفت:ايناز يه دقه بيا کارت دارم
بلند شدم با ليلا رفتم تو اتاق مهنازبه ليلا گفت:مگه تو اينازي که اومدي؟
ليلا دستشو انداخت دور گردنمو گفت:ما يک روحيم در دوجسم مگه نه؟
با خنده گفتم:اره ..
چند تا پلاستيک داد دستم وگفت: بگيراينا رو بپوش ببين اندازست
ا زدستشون گرفتم وتوشون نگاه کردم مانتو سفيد با شلوار لي ابي روشن با چند دست لباس وشال وروسري دو جفت کفش وخلاصه هرچي که لازم داشتم برام خريده بود با ذوق گفتم:واي ممنون ...
ليلا:بپوش ببينم زشت تر ميشي يا خوشکل شدنم بلدي
مانتو شلوار لي رو پوشيدم ولي شلواره کمي برام گشاد بود ليلا چونشو خاروند وگفت:خوبه، بد نشدي ميتونم پيشنهاد ازدواجتو قبول کنم
خنديدم واز مهناز تشکر کردم وقتي همه اومدن سفره رو پهن کردم بعد از به به و ..چَه چَه بخاطر دستپختم ليلا گفت:"اولين باره که ميتونم مزه غذاي انسانها رو بچشم " يک هفته تو اون خونه بودم هر دفعه زبيده يکي از بچه ها رو پيشم ميزاشت تا فرار نکنم به هر کدومشون ميگفتم ميخوام زنگ بزنم جواب ليلا رو بهم ميدادن يه شب بعد از شام زبيده بهم گفت:
-از فردا بايد کارتو شروع کني خوردن وخوابيدن تعطيل..فقط پول درمياري پولا هم چي نصف نميشه همشو ميدي دست من ...من اينجا فقط جاي خواب وخوارکتو ميدم ..فهميدي؟
بله فقط کارم چيه؟
-نترس سخت نيست مواد ميفروشي ...خودم ومنوچهرم باهاتيم
اينو که گفت بچه هابا ترس نگام کردن نگار بهم پوزخند زد ...وقتي همه سر جاشون خوابيده بودن نگار گفت:کارت ساخته است دختر
ليلا:الکي نترسونش ...چيزي نيست ايناز بخواب
نگار:اره چيزي نيست ايناز بخواب ..ولي به نظر من اگه بدوني قرار چه بلايي سرت بياد بهتره
با ترس نشستم رو تخت وگفتم:مگه قرار نيست فقط مواد بفروشم؟
ليلا :چراعزيزم ...اين داره زر زيادي ميزنه
نگارنشست وگفت:من زر ميزنم ..ببين دختر جون وقتي زبيده ومنوچهرميگن ميخوان باهات بيان يعني جنس زياد ميخوان دستت بدن
مهناز:ميتوني دهنه گشادتو ببيندي؟ اينازبخواب الکي داره ميترسوندت
نگار :اره دارم ميترسونمش ...يادتون رفته همين بلا رو سر مستانه بيچاره اوردن چند کليو مواد دادن دستش بفروشه خودشونم باش رفتن ...پليسا گرفتنش وحکم اعدام وبراش نوشتن ...
اينو گفت وخوابيد مهناز پوفي کرد با ترس کنارش خوابيدم ويواش گفتم:من ميترسم
-از چي؟
-از فردا..
-مگه فردا ترس داره؟
-اگه نخوام اين کارو بکنم چي؟
اروم گفت:يه وقت اين حرف وبهش نزنيا ...ميفرستت يه جايي که عين سگ از گفته خودت پشيمون بشي
-چيکار کنم؟
-هيچي...کاري که گفت وبراش انجام بده نترس اتفاقي برات نميافته شب بخير
يک ساعت گذشت ولي خوابم نبرد بلند شدم رفتم بالاي سر ليلا نشستم ليلا همچين به ديوار چسبيده بود انگار تو بغل شوهرش خوابيده همون جا نشسته بودم که يهو سرشو بلند وکرد گفت:يا پيغمبر خدا ...توچرا اينجا نشستي ؟جايت درد ميکنه ؟

پریبانو
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
-نه ..ميترسم
-از چي؟
-اعدامم کنن.
؟بلند خنديد دستمو گذاشتم روي دهنشو گفتم:هيششش... ميخواي بيدارشون کني دعوا راه بيوفته
دستمو برداشتم اروم خنديد وگفت: اخه اين چه حرفيه ميزني ..خودت حکم اعدام خودتو نوشتي ...ميخواي پيشم بخوابي؟
-اوهووم..
کمي که از ديوار فاصله گرفت پيشش خوابيدم فيس تو فيس بوديم يه لبخند موذيانه اي زد ودستشو انداخت دور گردنم وپيشونيشو چسبوند به پيشونيم ...سريع سرم عقب کشيدم ودستشو از دور گردنم برداشتم وگفتم:چي کار ميکني؟
خنديد وگفت:خوب چيکار کنم جام تنگه بايد دستم ويه جايي بزارم
نشستم وگفتم:دستت ويه جاي ديگه بزار
خواستم بلند شم که دستم وبه طرف خودش کشيدوبا چشم هاي خمارو صداي مردونه اي گفت:کجا عزيزم....يه کاري ميکنم امشب به جفتمون خوش بگذره
با خنده دستم وکشيدم وگفتم:زهر ...مار
دوباره رفتم پيش مهناز خوابيدم باز خدا رو شکر مهناز از اين اَنگُلک بازي ها در نمياره..ساعت 9صبح بود که حاضر شدم همه بچه ها رفته بودن به جز ليلا ومهناز جلوي ايينه وايسادم با ترس ودست لرزون وصورت رنگ پريده شالموروسرم درست ميکردم اما هر کاري ميکردم درست نميشد ليلا اومد جلوم وايسادهمين جور که شالمو درست ميکرد وگفت:اگه با اين وضع بخواي بري زنده نميرسي... مطمئنم تو راه سکته ميکني و ميميري
-خوب اولين بارمه ميترسم
ليلا:عزيزم بچه که نميخواي بزائيي..مواد ميخواي بفروشي نه درد داره نه ترس
بعد از اينکه شالمو درست کرديه حس عاشقونه اي به خودش گرفت و تو چشمام زل زد وگفت:اگه پسر بودم حتما ..
منتظر ادامه حرفش بودم که يه پوزخند مسخره اي زد وگفت:عمرا اگه مياومدم خواستگاريت از بس زشتي
من ومهناز خنديديم وگفتم:چقدر زشتم؟
حرفشو کشيد وگفت:خيييييييييلي
-چقدر؟
حالت ادماي متفکر وبه خودش گرفت وگفت:اونقدر که اگه يه معتاد تو رو ببينه درجا ترک ميکنه
با خنده بغلش کردم وگفتم:برام دعا کن
از بغلم جدا شد وگفت:ايشاالله پليس بگيردت..
مهناز بازو هامو به طرف خودش کشيد وبا خنده گفت:با دعاي گربه بارون نمياد ..بيا بريم
با ليلا خدا حافظي کردم...مهناز هم تا دم در همراهم اومد سوار ماشين شدم زبيده رانندگي ميکرد ومنوچهر کنارش نشسته بود ماشين حرکت کرد.. تو راه منوچهر يه کوله بهم داد خواستم زبپشو بکشم که زبيده داد زد: بازش نکن ...
با ترس کوله رو گذاشتم کنارم وهر چند دقيقه يه بار بهش نگاه ميکردم ميترسيدم اگه منم مثل مستانه اعدام بشم چي؟جلوي يه پارک ماشينو نگه داشت زبيده گفت :
-پياده شو
از ماشين پياده شدم کوله رو انداختم روشونم زبيده هم پياده شد واومد طرف من وگفت: راه بيوفت
با هم وارد پارک شديم چند قدمي راه رفتيم گفت:يه پسر با تيپ مشکي ميادپيشت ابروي چپشم شکسته جنس و ميدي پولو ميگيري فهميدي؟
با لرزشي که تو صدام بود گفتم: اره..
-خوبه ..برو روي اون نيمکت بشين
اين وگفت واز من جدا شد رفتم به همون نيمکتي که گفت نشستم ...با ترس کوله رو به خودم چسبنده بودم وهر پسري که ازدور مياومد وتيپ مشکي داشت بهش زل ميزدم حتي نزديک بود براي خودم شر درست کنم چون يکيشون با اعصبانيت بهم گفت:چيه ؟چرا اينجوري نگاه ميکني؟
اينقدر حواسم به اين ور واون ور بود که نفهميدم يه نفر جلوم وايساده.. گفت:ايناز خانم ؟؟
سرم و بلند کردم ديدم هموني که زبيده ميگفت تيپ مشکي وابروي شکسته با ته ريش وچشماي سياه درشت و صورت سفيد اندام رو فرمي داشت ..سريع وايسادم کيفو گذاشتم تو بغلش وگفتم:پولو بده ميخوام برم ..
پوزخندي زد... بدون اينکه کيفو برداره روي نيمکت نشست با دستش اشاره کرد وگفت:بشين
-من وقت نشستن ندارم ...زود پولو بده ميخوام برم
خنديد وخيلي ريلکس از تو جيب شلوارش ادامس دراورد ويکيشو گذاشت تو دهنش وجلوم گرفت گفت:ادامس ميخوري؟
با حرص واعصبانيت نشستم وگفتم:اقا....ببين......
همين جور که ادامس ميجويد گفت:ببين ..ميدونم ترسيدي... ولي بهتر نيست يه ذره اروم باشي؟
انگار خيلي تابلو بودم درست نشستم گفت:تازه کاري؟
-اهووم
ادامسشو باد کرد وترکوند وگفت:ميگم کارات خيلي ضايست...يک ساعته دارم نگات ميکنم..داشتي دستي دستي براي خودت دردسر درست ميکردي...اگه دفعه ديگه بخواي اينجوري باشي حتما گير ميافتي
-خيلي ببخشيد که مواد فروش دنيا نيومدم
خنديد وگفت:عيب نداره اون زبيده اي که من ميشناسم حتما ازت يه حرفه اي ميسازه
تو چشماش نگاه کردم گفتم:ببين اقا من بايد زود تر برم زبيده منتظرم
-ميدونم ...اون الان داره چار چشمي مارو ميپاد
-چرا جنسا ورورنميداري بري؟
دستشو انداخت پشستم... گذاشت لبه نيمکت وگفت:حالا چه عجله ايه.... داريم حرف ميزنيم که
با اعصبانيت بلند شدم وگفتم:فکر کردي اين همه راه رو اومدم تا با تو حرف بزنم ؟
خواستم برم که مچ دستمو گرفت سريع دستمو کشيدم وداد زدم: داري چه غلطي ميکني؟
با اعصبانيت دورو برو نگاه کرد ادامسشو انداخت تو سطل اشغال کنار نيمکت بلند شدو گفت: راه بيوفت
-کجا؟
-اين اشغالا رو ازت بخرم
چند قدمي که رفت گفتم:چرا همين جا نميخري؟
دستاشو گذاشت تو جيبش وبا اعصبانيت وکلافگي برگشت طرفم تو چشمام زل زد وگفت:ببين کوچولو ...من اولين بارم نيست که دارم جنس ميخرم پس تابلو بازي در نيارو راه بيوفت
با ترس راه افتادم نگاهي به اطراف انداختم شايد زبيده رو ببينم اما نبود اون جلو بود ومن پشت سرش.. هر چي راه ميرفتيم به جايي نميرسيديم اخرش وايسادمو گفتم:کجا داريم ميريم ..خسته شدم
خنديد وگفت:اين خسته گيا بخاطر نداشتن تحرک اگه ورزش ميکردي الان اين جوري نمي شدي ...(به روبه روش اشاره کرد )همين کافي شاپ است بيا
زير لب گفتم:يه معتاد که دم از ورزش ميزنه
بلند گفت:شنيدم چي گفتي....من معتاد نيستم خانم
اينو گفت و وارد کافي شاپ شد ديگه نفس برام نمونده بود وقتي رفتم تو... هر چي سر چرخوندم نديدمش يه گارسون اومد طرفمو گفت:خانم بفرماييد طبقه بالا
با تعجب گفتم:چي؟
گارسونه فکر کرد حرفشو نفهميدم دوباره تکرار کرد:اقاي کبيري طبقه بالا منظر شما هستند...بفرماييد
يه پوفي کردم ورفتم طبقه بالا يکي نبود به اين بچه بگه اخه يه مواد خريدن اينقدر قرتي بازي ميخواد؟ وقتي رسيدم ديدم هيچ کس نبود فقط به گفته گارسونه اقاي کبيري تک وتنها... دست زير چونه کنار پنچره نشسته بود وبيرون ونگاه ميکرد کنارش وايسادم ويه تک سرفه اي کردم سرش وچرخوند وگفت:اِه..کي رسيدي ؟داشتم کم کم.. ميرفتم
از روي حرص لبخند زدم وگفتم:با مزه بود
روبه روش نشستم وگفتم:اگه قايم باشک بازيتون تموم شده ...پولو بده ميخوام برم
خنديد وگفت :اي بابا من نميدونم تو چرا اينقدر عجله داري؟من وتو حالا حالا ها با هم کار داريم
با اعصبانيت دستم وزدم به ميز وايسادم وگفتم:چي گفتي؟
خودشو جمع کرد وبا خنده گفت:نه نه ..منظورم از اون کارا نيست ...منظورم اينه که من وشما قرار بيشتر همديگه رو ببينيم ... پس بايد درجه صبرتونو بيشتر کنيد
همين جور ميخنديد منم با حرص نشستم وگفتم :لطف کن دفعه ديگه منظورتو واضه بگو
-اعصاب نداريا ؟
-اعصاب مصاب ندارم حوصله تو هم ندارم ...
-خوب بابا من که چيزي نگفتم
خودم دارم از ترس قالب توهي ميکنم اونو قت اين شوخيش گرفته ....موباليشون از تو جيبش در اورد به يکي زنگ زد وگفت:بيا بالا ..
موبايلشو قطع کرد يه مرد با دوتا بستني اومد طرف ما بستني شکلاتي رو گذاشت جلوي من بستني توت فرنگي گذاشت جلوي کبيري ورفت به بستني نگاه کردم و هيچ وقت از بستني شکلاتي خوشم نيومد به بستني نگاه ميکردم که صداي پاشنه کفش تو فضا پيچيد سرم وبلند کردم ديدم يه دختر شيک پوش با قيافه عروسکي داره مياد طرف ما منم عين نديد پديدا نگاش ميکردم که کبيري با پاش محکم زد به ساق پام خم شدم از درد مچ پامو گرفتم کبيري با خنده گفت :نخورش...صاحاب داره
با اعصبانيت نگاش کردم وچيزي بهش نگفتم حيف که مرد بود وحوصله دردسر نداشتم والا ميزدم لاي پاش دختره وايساد کنارش با صداي نازي گفت : کجاست ؟
کبيري کيفمو از رو ميز برداشت وداد دست دختره وگفت:فقط زود...
-چشم...
اينو گفت و با قر وفر رفت منم همين جور راه رفتنشو نگاه ميکردم که کبيري با خنده گفت:ايناز خانم اگه پسر بودي باور کن چشماتو با قاشق در مياوردم
پوزخندي زدم و دستمو دراز کردم وگفتم:پول..
همين جور که بستنيش و ميخورد گفت:بستني توبخور بعد پولو بهت ميدم
با اعصبانيت بلند شدم وگفتم:اقاي محترم من نيومدم اينجا که با شما بستني بخورم ..(باصداي بلندي گفتم)در ضمن من از بستني شکلاتي متنفرم
قاشق بستني تو دهنش وبا چشاي گشاد نگام کرد قاشق و از دهنش دراورد وبستنيش وقورت دادوبا تن صداي پايين گفت:خوب بگو از بستني شکلاتي بدت مياد چرا ديگه اينقدر جيغ ميکشي
از دستش اينقدر حرص خوردم که همون جا شيش کيلو وزن کم کردم رفتم چهار تا ميز جلو ترش نشستم پشتم بهش کردم با اعصبانيت پام رو پا انداختم تکون ميدادم داد زد:ميخواي بگم بستني توت فرنگي برات بيارن ؟البته با مخلوط شکلات (بلند خنديد)
زهر مار ...اي عناق بگيري ...من وباش با چه ترس ولرزي اومدم .... فکر کردم الان همه مامورا اماده باشن تا منو بگيرن فکر نميکردم گير همچين دلقکي ميافتم ده دقيقه بعد دختره با کيف من برگشت ...رفت پيش کبيري برگشتم ونگاشون ميکردم کولمو بهش داد وخودش رفت ... دختره که رفت کيفو بالا گرفت وگفت:اگه پولو ميخواي بيا
با حرص بلند شدم ورفتم پيشش يه پاکت سفيد جلوم گرفت وگفت:ببين اين پولا ارزشي نداره که تو بخواي بخاطرش اينقدر حرص بخوري(دستمو دارز کردم که ورشتدارم پاکتو کشيد وگفت)راستي اسمم پرهام ...پرهام کبيري
با حرص گفتم :به من چه..
خواستم پاکتو بردارم دوباره کشيد وگفت:فاميليت چيه؟
-به تو چه؟مگه تو مفتشي که ميپرسي؟
-نه بخاطر اطلاعات عموميم بود ...اگه نگي پاکت وبهت نميدما(با خنده گفت)البته اگه دوست نداري بهت بگم گربه
ديگه داشتم به اين اسم الرژي پيدام ميکردم دندونام وبهم فشار دادم وگفتم:رستمي
صورتشو جمع کرد وگفت:چي؟
جيغ زدم :رستمي
-اها...پس شد آيناز رستمي جغجغه
پاکت واز دستش کشيدم کولمو برداشتم وراه افتادم همين جور که راه ميرفتم با خنده گفت:به اميد ديدار خانم رستمي
با اعصبانيت برگشتم وبا حرص گفتم:من غلط بکنم دوباره به ديدار شما نائل بشم
از کافي شاپ که اومدم بيرون صداي منوچهراز پشتم شنيدم گفت:هوي ...کجا سرتو پايين انداختي داري ميري؟
برگشتم منو چهر داشت بهم نزديک ميشد فکر نميکردم عينه جغد دنبالم باشه گفت :پول ...
پاکت وجلوش گرفتم ازم گرفت وگفت:نه خوشم اومد زرنگي ...بريم
با هم سوار ماشين شديم زبيده ماشين وروشن وکردوراه افتاديم ...زبيده گفت:خوب چي شد؟
منوچهر :هيچي فروختشون (پاکتوگذاشت روداشبورد جلوي زبيده)اينم پولش...ديدي گفتم برامون نون در مياره
زبيده:بابا خفه شو حالمونو به هم زدي...حالا انگار اين اولين نفره که تونسته همچين کاري رو بکنه ..شاهکار که نکرده

پریبانو
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
بدبخت منوچهرتا وقتي رسيديم نفسشم درنيومد...ساعت يازده رسيديم خونه هيچ کس نبودحتي پشه هم پرنميزد خواستم برم تو اتاق که زبيده گفت:لباسا ت وعوض کن بيا براي نهار يه چيزي درست کن
با گفتن باشه رفتم تو اتاق ...اينم انگار مزه غذاي اون روز هنوز زير دندوناش مونده که به من ميگه نهار درست کن بعد از اينکه نهارو درست کردم براي سالاد کلم خورد ميکردم که ديدم مهسا ويسنا يواشکي وبا دو رفتن تو اتاق منو که ديدن فقط با سر سلام کردن زبيده از اتاقش اومد بيرون گفت:کي بود ؟
من از همه جا بي خبر گفتم:مهسا ويسنا...
با اعصبانيت رفت سمت دروبازش کرد وبا صداي بلندي گفت:چيو داشتين قايم ميکردين ؟
مهسا:هيچي خانم...
زبيده:دروغ نگو..بريد اون ورببينم
چاقو روي ميز گذاشتم ورفتم دم اتاق ايستادم بهشون نگاه کردم از ترس رنگ صورتشون پريده بودوبه زبيده نگاه ميکردن داشت توي کمدا ميگشت هر چي لباس بود ريخت بيرون.. توي کمد اونا چيزي پيدا نکرد رفت سراغ کمدنگار درشوکه باز کرد يه جعبه سفيد در اورد با اعصبانيت جعبه رو جلوشو ن گرفت وگفت:اين چيه ؟ها؟مگه با شما بي پدرو مادرنيستم ؟لالموني گرفتين نه؟
يسنا بالرز گفت:نميدونيم خانم ...اين مال ما نيست
زبيده سرشو تکون داد وگفت:الان مشخص ميشه...در شو باز کرد چند تيکه طلا بود گوشواره وگردنبد وچند تا النگو زبيده با خشم دو تا سيلي زد تو گوش مهسا ويسنا وگفت:که اينا مال شما نيست نه؟ الان کاريتون به جاي رسيده که از من دزدي ميکنيد؟ميدونم باهاتون چيکار کنم ...صبر کنيد...از اتاق رفت بيرون
دو تا ايشون نشستن رو زمين وشروع کردن به گريه کردن... نميدونستم بايد چيکار کنم فقط نگاشون ميکردم دلم به حالشون سوخت حتما خيلي دردشون گرفته بود که اينجوري گريه ميکردن يسناگفت:بد بخت شديم ...(سر مهسا داد زد ) همش تقصير تو چقدر گفتم اين کارو نکنيم ميفهمه گفتي از کجا ميخواد بدونه بفرما
مهسا با گريه گفت:وقتي اومديم نبودش از کجا پيداش شد ؟
يسنا همين جور که گريه ميکرد به من نگاه کرد وگفت:تو بهش گفتي نه؟
گفتم :اره ..پرسيد کي اومد؟منم....
مهسا حرفمو قطع کرد وگفت:خفه شو ...هنوز از راه نرسيده ميخواي عزيز دوردونه بشي؟حداقل بزار عرقت خشک بشه بعد اين کارا رو بکن..فکر نميکرديم اينقدر بي معرفت باشي
گفتم:بچه ها به خدا من....
يسنا:گمشو بيرون ..
گفتم:داريد اشتباه ميکنيد ...
يسنا داد زد:گفتم گمشو بيرون ...ادم فروش
ديگه بغضم داشت ميترکيد..در وبستم ورفتم تو اشپزخونه باگريه سالاد درست کردم بعد از اينکه سالادم تموم شد تو حال نشستم وتلويزيون نگاه کردم ديگه نه زبيده از تو اتاقش اومد بيرون نه مهسا ويسنا روي زمين نشستم وزانو هامو بغل کردم اصلا نميدونستم دارم به چي نگاه ميکنم ..صداي در اومد چند دقيقه بعد ليلا ونگاراومدن تو ليلا تا من وديد يه تعظيمي کرد وگفت:درود بر سوسانو ملکه گوگوريو... ميدوني تازه گيا چي کشف کردم اينکه تو شبيه کره ايا هستي البته از خوشکلاش ...(به تلويزيون نگاه کرد وگفت)چي ميبيني؟راز بقا؟اينجا يه پا باغ وحشه صبر ميکردي همه بيان اون وقت زندشو نگاه ميکردي .(.چشاشو گشاد کرد وگفت) ..تو چه جوري قِصِر در رفتي(يه پلاستيک اورد بالا وگفت)ببين برات کامپوت گرفته بودم ميخواستم بيام ملاقاتيت...عمليات چه جور بود ؟
نگار با يه ليوان اب از اشپزخونه اومد بيرون وگفت: ليلابه خدا اگه فک نزني بهت نميگن لالي...ميبني حالش خوش نيست بازم حرف ميزني؟
ليلا به صورتم نگاه کرد وگفت:راست ميگي نگار حالش ميزون نيست
نگار پوست خنده اي زد وگفت:ميخواي از جنساي خوبت بهش بده(ليلا چشم غره اي نگاش کرد)چته دختر ؟نکنه کسي رو کشتي؟
به نگار نگاه کردم وگفتم:هيچي ...چيزي نيست
نگار:اين چيزي نيست يعني چيزي شده نميخواي بگي...ميگي يا ليلا رو بکنم تو حلقت؟
ليلا با چشاي گشاد نگاش کرد گفتم: يسناومهسا دعوام کردن
ليلا:گيلَت کردن...
نگار:چرا؟
گفتم:سوءتفاهم ...
نگار ليوانشو گذاشت رو اپن وگفت:پاشو بيا ببينم چي شده؟
گفتم: نميخواد ولش کن..
نگار:وقتي يه چيزي بهت ميگم بگو چشم ...
همين جور نشسته بودم که ليلا دستشو انداخت زير بازوهامو بلندم کرد وگفت:چه نازي هم داره آي....ناز
رفتيم تو اتاق دو تاشون با غم رو زمين نشسته بودن چشمشون که من افتاد يسنا گفت:چيه چغليت تموم نشده؟ برگشتي ببيني چي کار ميکنم بري به زبيده خبر بدي؟
نگار :اومديدم اشتيتون بديم
مهسا بلند شد وگفت:من اگه بميرمم با اين دختره ديگه حرف نميزنم
يسنا هم بلند شد وگفت:نبودي ببيني خانوم براي خودشيريني خودش ..چه کارا که نميکنه
نگار :زبون انسان ها بلدين؟عين ادم حرف بزنين تا بدونم دارين چي ميگين
يسنا:رفته به زبيده گفته ما داريم يه چيزي رو قايم ميکنيم..
گفتم:اخه چرا دروغ ميگي..من کي همچين حرفيو زدم ...من اصلا نديدم شما چي اوردين
مهسا:پس از کجا فهميد که يهو سرو کلش پيدا شد ؟اصلا اون که تو خونه نبود لابد تو بهش گفتي که اومد
گفتم: وقتي شما اومدين اونم از اتاقش اومد بيرون گفت کيه بود گفتم مهسا ويسنا...من از کجا بايد ميدونستم که شما دارين چي کار ميکنيد؟
نگار:خوب راست ميگه ديگه...اين از کجا بدونه شما چه کاري دست تونه ؟
ليلا با لبخند گفت:يک بار جَستي مَلَخک..دوبار جستي ملخک... اخر به دستي ملخک چقدر گفتم اين کار اخر وعاقبت نداره دزدي از زبيده يعني بريدن سر خودتون گوش نکردين که نکردن ...حالا بکشيد
مهسا:تو يکي ديگه خفه شو معتاد مفنگي..
اعصابم خورد بود با اين حرفش خورد تر شد داد زدم :نفهم حرف دهنتو بفهم ...... با ليلا درست صحبت کن
يسنا به ليلا اشاره کرد وگفت:تو اينو ادم حساب ميکني؟
با فک منقبض شده وتن صداي بلندگفتم:اين مفنگي شرف داره به تو دله دزد ..حداقل طرفشو ميشانسو ويه ادم بدبختو بدبخت تر نميکنه ..خوبه ميدونيد باباش اين بلا رو سرش اورده وبازم اينجوري باهاش حرف ميزنيد ... اداما چه شکلين عين شما دوتا؟پس بقيه حيوون(انگشت اشارم وبا تهديد تکون دادم وگفتم)اگه بار ديگه فقط يه بار ديگه همچين رفتاري باهاش داشته باشيد به خداوندي خدا قسم ..زبونتونو از توحلقومتون ميکشم بيرون فهميدين؟
چشماي سه تاشون به جز ليلا از تعجب شيش تا شده بود ليلا هم از روي رضايت بهم لبخند زد از اعصبانيت داشتم نفس نفس ميزدم برگشتم که برم ديدم مهنازو سپيده ونجوا توي چهار چوب در ايستادن و بدتر از اين سه تا با دهن باز نگام ميکنن مهناز خودشو جمع کرد وگفت:بهت نميخورد زبون داشته باشي؟
گفتم:نداشتم ...نمي خواستمم داشته باشم ...چون فکر ميکردم با هم خواهريم يا حداقلش دوست باشيم ....فکر نميکردم اينجا همديگه رو به چشم دشمن مي بينين که چش ديدن هميدگه رو ندارين ...اون از رفتار نگار با تو اين از رفتار اين دوتا با من....و بدترا ز همه رفتاري که با ليلا دارين ..گناه اين بد بخت چيه که اينجوري باهاش رفتار ميکنيد مگه خودش خواست اينجوري بشه؟
با سرعت از کنارشون رد شدم ورفتم طرف دستشويي شير روشور وباز کردم چندبار اب به صورتم زدم ليلا اومد توي چار چوب در وايساد با خوشحالي بغلم کرد وگفت:خراب اين معرفتتم همشيره...خيلي حال دادي قيافه هاشون شده بود عين علامت تعجب...ولي عجب زبوني داري
دماغشو کشيدم وبا خنده گفتم:اينقدر تعريف نکن ظرفيت ندارم ...همه زبون دارن ولي بايد درست ازش استفاده کنن نه مثل اينا که فقط بلدند ادم وتحقير کنن ونيش وکنايه بزنن...
بعد از نهار رفتن بيرون وشب برگشتن ...شب همه تو لاک خودشون بود نه کسي دعوا کرد نه حرفي زديم حتي احساس کردم دارن به زور نفس ميکشن تا خدايي نکرده کسي صداي نفسشونم نشنوه منو چهر وزبيده از اين همه سکوت درحال سکته بودن....چهار روز ديگه خونه نشينم کردن وهيچ کاري دستم ندادن بعد از چهارروز... زبيده به ليلا گفت:اين گربه هم با خودت ببرو ريزکاريا رو نشونش بده ميخوام ببينم جَنَم کار کردن وداره..
ليلا با ذوق گفت:چشم خانم چشم ...
زبيده:ليلا اگه بدون پول برگردي...
ليلا حرفشو قطع کرد وگفت:ميدونم خانم انباري وترک واين حرفا ديگه ...خيالتون تخت بدون پول برگشتم سر ايناز وبزن
با تعجب گفتم: به من چه تو ميخواي مواد بفروشي..
ليلابا قيافه نارحت لب ولوچشو اويزون کردوگفت:فکر ميکردم تو فدايي من باشي
با خنده زدم تو سرش وگفتم:کوفت ...راه بيوفت ببينم
هر کسي يه سمتي رفت من وليلا راه افتاديم خيلي خوشحال بود گفتم:چيه خوشحالي؟
دستشو انداخت دور گردنم وگفت :رفيق شفيقم پيشمه ذوق نکنم ؟!!!
با ارنج زدم به پهلوشو گفتم:ذوق مرگ نشي؟
دستشو برداشت وگفت:نه حواسم هست..
گفتم:داريم کجا ميريم ؟
-زعفرانيه..
-چي؟
-زعفرانيه ...محل زندگي کله خرا
-منظورت خر پولاست..
-اره همونا ...
-اها...حالا جنسا رو کجا قايم کردي ؟
دوتا دستاشو زدبه سينها شو گفت :اينجا
با خنده گفتم:هر وقت خواستي درشون بياري به خودم بگو
بلند خنديد وگفت:نه خوشم مياد کم کم داري هنراتو به نمايش ميزاري...ديگه چي بلدي؟
-همه چي
-به تو بايد گفت...تبارک الله احسن والخالقين
با هم خنديديم که يهو منوچهر از پشت صدامون زد برگشتيم خودشو با دو به مارسوند اومد روبه رومون ايستاد به من گفت:گوش کن چي دارم بهت ميگم اگه فکر فرار به ذهنت برسه خدا شاهده کوه قافم بري پيدات ميکنم ودمار از روزگارت در ميارم دوبرابر چهار ميليوني که بابتت دادم بايد برام کار کني ...ليلا خانم تو هم گوش کن اگه اين از دستت در بره بدبختت ميکنم يه بلايي به سرت ميارم که ارزوي مرگ کني فهميدي؟درضمن حق زنگ زدن به هيج جايي رونداره اينم که فهميدي؟
ليلا با ترس فقط سرشو تکون داد يه نفسي کشيد وراه افتاديم با نگراني بهم گفت:آيناز...
-فرار نميکنم...يعني جايي رو ندارم که بخوام برم (دستمو انداختم دور گردنشو با خنده گفتم)اخه من فدايتم
وقتي به زعفرانيه رسيديم ...گفتم:ليلا.
-هووم.
-اين خونه ها چرا اينقدر قشنگن ؟
خنديد وگفت:چون صاحباشون قشنگ خرج ميکنن
چند قدمي رفتم وايسادم چشمم افتاد به خونه تمام سفيد به دلم نشست... کل خونه با در حياط سفيد بود ديوار خونه مرمر سفيد زده بود پيچکي که گل هاي سفيدي داشت خودشو از روي ديوار اويزون کرده بود توي خونه درخت ها ي سر به فلک کشيده اونقدر زياد بود که باعث شده بود کل نماي خونه مشخص نشه معلومه حياط بزرگي داره ليلا هم همين جور براي خودش ميرفت که دفعه وايساد وگفت:به چي نگاه ميکني بيا ديگه...
تکون نخوردم وفقط به خونه نگاه ميکردم ليلا اومد نزديکو گفت:ميشه بريم؟
همين جور که خونه نگاه مي کردم گفتم:قشنگ ليلا نه؟
-اره مبارکه صاحبش باشه...هر کي اينو ساخته عشق سفيد بوده ...بريم؟
-اهووم..
دل کندن از اون خونه برام مشکل بود اما اين کارو کردم چند کوچه رفتيم بالا تر گفتم:ليلا کجا داريم ميريم ؟
-ميريم جنس وبه يکي بديم..
-به کي؟
-به يه جيگر...(با خنده گفت)پسر خيلي نازيه فقط حيف که معتاد شد وگرنه خودم ميگرفتمش
خنديدم وگفتم:بد بخت پسره که همچين کيسي رو از دست داد
ليلا با ناز گفت:اره به خدا همين وبگو
-اسمش چيه؟
-شاهين..
به خونه که رسيديم زنگ ايفونو زد يه خانم جواب داد:کيه..
ليلا صورتشو جلو ايفون برد زنه درو زد ورفتيم تو حياط شيکي بود تا چشم کار ميکرد درخت وگل بود رفتيم تو خونه يه خانم مسن اومد گفت : همين جا تشريف داشته باشيد تا اقا بيان
من وليلا رو مبل نشستيم من پشت به راه پله نشستم وليلا هم روبه روم به خونه نگاه کردم وگفتم:ليلا..؟
-بله...
-کل اين خونه مال پسر جيگرست؟
-اره ...
صداي پا از راه پله اومد ليلا به پشتم نگاه کرد و اروم گفت:اي جانم...جيگر اومد
اروم برگشتم پشتم با ديدنش نتونستم جلو خندمو بگيرم يه مرد پنجاه شصت ساله چاق که کمربندش و زير شکمش بسته بود ...کله کلا تاس ...لپا افتاده .. داشتم مخينديدم که ليلا لباشو گاز گرفت اومد سمت ما من وليلا بلند شديم وسطمون وايساد اول يه نگاهي به من انداخت بعد به ليلا وگفت:اين کيه با خودت اوردي؟
ليلا:همکار جديده ..شايد از اين به بعد براتون جنس بياره
مرده انگار اعصباني بود گفت:من کسي جز تو نميخوام
دستمو جلو دهنم گرفتم وخنديدم ليلا ابروشو انداخت بالا ولبشو به دندون گرفت که نخندم مرد با اعصبانيت گفت:چيه به چي ميخندي؟
گفتم:ببخشيد ...هيچي همين جوري
رو به ليلا کرد وگفت:دفعه ديگه اينو با خودت نمياري..فهميدي؟
ليلا:بله اقا ...فهميدم
-خيل خوب بريد
ليلاپولو که گرفت پيراهنمو کشيد با خوش برد بيرون تو حياط شروع کردم به خنديدن ليلا هم با خنده گفت:ايناز تو رو خدا نخند
اداي مرده رو دراوردم وگفتم:من کسي رو جز تو نميخوام ..
ليلا در حياط وبا زکرد و اومديم بيرون گفت:عشقمو ديدي؟حالااز حسودي بمير
با خنده گفتم:ارزوني خودت عين اورانگوتان ميموند..
با خنده رفتيم زير يه درخت نشستيم ليلا گفت:اون پسره ميبيني به درخت تکيه داده يه زنجيرم دستشه؟
سرم وکج کردم وسمت چپ ليلا رو نگاه کردم و گفتم:اره...ميشناسيش؟
-نشناسمش!!!از بچه هاي منوچهره فرستادتش مراقب ما باشه...اينه که ميگم نميشه فرار کرد ..
از روي نا اميدي نفسي کشيدم وگفتم:امروز چندميم؟
ليلا دستشو پشتش گذاشت و سرشو بالا گرفت گفت:نميدونم چطور ؟
-هيچي(يه ماشينbmwازته کوچه مياومد سقفشو هم برداشته بود رانندش يه مرد سي وهشت ساله بود به ليلاگفتم)ليلا...ماشينو داري؟
ليلا سرشو اورد پايين وبا چشاي گشاد گفت:دارمش...
مرده ماشينو جلوي خونه اي که سمت راستمون بود پارک کرد وخودش پياده شد داشت با تلفن حرف ميزد :اره...ميدونم ولي چيکار کنم پرونده ها رو يادم رفته الان دم خونهم يه ذره معطلشون کن الان ميام ...اينو گفت و وارد خونه شد ليلاسرشو چرخوند به پسره نگاه کرد و يهو گفت: اني؟
-هومم
-يه فکري زد به کلم....
-مگه تو فکرم ميکني؟
-اره بعضي وقتا که حوصلم سر ميره فکرم ميکنم
-خوبه حالا فکرت چيه؟
دستمو کشيد گفتم:ميخواي چيکار کني؟
به ماشين نزديک شديم گفت :سوار شو زود باش
-تا نگي نقشت چيه سوار نميشم..
ماشين که سقف نداشت منو هل داد افتادم تو ماشين خودشم اومد کنارم دو تاايمون کف ماشين نشستيم گفتم:چيکار داري ميکني؟
-هيشششش...هر چي من گفتم تو فقط تاييد ميکني فهميدي؟
با حرص گفتم:لييلا...
صداي مرده اومد:اومدم ديگه چقدر زنگ ميزني ...نميتوني دودقيقه نگهشون داري؟
سوا رماشين شد وخدا حافظي کرد گوشي رو انداخت رو صندلي جلو وپوفي کرد خواست ماشينشو روشن کنه يهو بگشت عقب و با تعجب گفت:شما تو ماشين من چيکار ميکنيد؟
ليلا اه وناله گفت:اقا تو روخدا راه بيوفتيد...اگه دادشم مارو ببينه ما رو ميکشه
-دادشتون کيه؟
ليلا:هموني که به درخت تکيه داده يه زنجيرم دستشه..
مرده به پسره نگاه کرد وگفت:خانم من کار دارم بريد پايين دنبال درد سرم نيستم
گفتم:اقا ما که از شما چيزي نميخوام ...ميخوايم دو خيابون پايين تر پيادمون کني همين
ليلا با تعجب نگام کرد مرده پوفي کرد و با تاکيد گفت:فقط دو تا خيابون ...
دوتا ايمون سرمونو تکون داديم ماشين وروشن کرد وراه افتاد ليلا اروم گفت:نه مثل اينکه يه چيزايي بلدي
منم اروم گفتم:دارم درس پس ميدم استاد
-افرين ..من به خودم ميبالم بخطر همچين شاگردي
مرده گفت:بياين بالا
اروم اومديم بالا ونشستيم پشت سرمونو نگاه کردم ديدم همون پسره با موتور داره دنبالمون مياد گفتم:ليلا پسره داره مياد دنبالمون دردسر نشه ؟
-ليلا با بيخيالي گفت :نه بابا اين کارا تو حوضه استحفاضي اون نيست ...اون فقط مراقبمونه فرار نکنيم
عجب کيفي ميداد ...اولين بارم بود سوار همچين ماشيني ميشدم نزديک بود ذوق مرگ شم به همه جا نگاه کردم بالا شهر تهران هم صفايي داشت يه باد لذت بخشي به صورتم ميخورد يهو چشمم افتاد به مرده که ايينشو روي ليلا تنظيم کرده بود و به ليلا نگاه مي کرداين دختر انگار همه جا بود الا تو اين دنيا بخاطر اينکه خندمو نبينه شالمو کشيدم روي صورتم و دستمم گذاشتم رو پيشونيم کمي هم پايين خم شدم سعي ميکردم صداي خندم بلند نشه يهو ليلا اومد سمتمم وبا نگراني گفت:ايناز...چيزي شده ؟چرا داري گريه ميکني؟
اروم دستمو اوردم پايين تا فقط چشمام معلوم بشه از چشمام فهميد که دارم ميخندم گفت:کوفت ..فکر دارم داري گريه ميکني..حالا براي چي داري ميخندي؟
با چشم وابرو به مرده اشاره کردم که داشت ما رو نگاه ميکرد ليلاگفت:چي ميگي براي چي چشم وابرو ميندازي
دوباره اين کارو کردم ليلا سرشو برگردوند طرف مرده ديد نگاش ميکنه دو تاشون به هم لبخند زدن منم شروع کردم به خنديدن ليلا همين جور که دندوناشو فشار ميدادگفت:زهر مار...ا زکي تا حالا داره به من نگاه ميکنه ؟
همين جور که سرم پايين بودوميخنديدم گفتم:فکر کنم از وقتي که سوار شديم
نيشگونم گرفت که صداي اخم بلند شد وگفت:کوفت ...اونوقت تو بايد الان بهم بگي؟
مرده گفت:مشکلي پيش اومده؟
ليلا:نخير اگه زحمتي نيست همين جا پياده ميشيم
-زحمتي که نيست ولي هنوز يه خيابون ديگه مونده
ليلا:نه ديگه وقتتون ونميگيرم
مرده کمي اين دست واون دست کرد وگفت:ميخوايد با هم يه چيزي بخوريم ؟
ليلا با چشاي دوازده تايش نگاش کرد ومنم خنديدم ليلا يا ارنجش زد به پهلومو گفت:بله حتما اگه وقت داشته باشيد
مرده باخوشحالي گفت:من چيزي که زياد دارم وقته
ليلا دم گوشم گفت:ميبيني چه چلغوزي گير ما افتاده ..همين الان گفت معطلش کنيد تا من بيام
گفتم:اين خصلت مرداست که وقتي دختر زيبا رويي مي بينن ديگه نميتونن خودشونو کنترل کنن
جلوي يه کافي شاپ نگه داشت رفتيم تو دو تا بستني زديم به رگ و اومديم بيرون شمارشو به ليلا داد تا بهش زنگ بزنه ليلا هم نا مردي نکرد بعد از اينکه با هاش خدا حافظي کرديم شمار ه رو انداخت تو سطل اشغال تو راه خونه بوديم که ليلا گفت:حال کردي اني؟تو خوابم نمي ديدي سوار همچين ماشيني بشي خر کيف شديم نه؟

پریبانو
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
-نه گورخر کيف شديم..
بلند خنديدم ليلا گفت: نه خوشم اومد کم کم داري راه ميافتي..
-ولي کاش خودمون رانندگي ميکرديم کيفش بيشتر بود..
-مگه بلدي؟
-اره ..گواهي نامه دارم..
-دروغ ميگي..
-نه دروغم چيه..
-ايول پس دفعه بعد جلوي يه مرسدس بنز وميگرم ..
با خنده رفتيم خونه ...يک هفته کامل با ليلا ميرفتم مواد فروشي روزاي اول هم ميترسيدم هم برام سخت بود اما کم کم راه افتادم ...تو ي همين يه هفته ليلا به بهم ياد داد ترس آفت زندگيه ....بايد اهل ريسک باشي و از چيزي نترسي ..
مثل روزاي ديگه بعد از خوردن صبحانه با ليلا رفتيم به پاتوقش ...به گفته خودش تو اون پارک با سه ثانيه مواداش فروش ميره گفتم:ليلا...منوچهر وزبيده براي کي کار ميکنن؟
-براي جمشيد...هموني که تو رو به اينا فروخت
از جمشيد بد کينه اي به دل داشتم ..دستشو انداخت دور گردنم وگفت:نبينم گربم اخمو باشه
پشت چشمي نازک کردم وگفتم:به من نگو گربه
با خنده دنبالش دويدم ...با هم رفتيم سمت پارک روي يکي از نيمکت ها نشستيم پاهامو تکون ميدادم که ليلا گفت:حوصلت سر رفت؟
-اهووم
-بيا قدم بزنيم
هنوز بلند نشده بود که موباليش زنگ خورد جواب داد:الو.
....
-جاي هميشگيم...راستي يکي ديگه هم همراهم هست اگه دير کردم بشين پيشش تا من بيام
....
-باشه خداحافظ
گوشي رو قطع کرد وگفت:ايناز تو اينجا بشين تا من برگردم باشه ؟
-کجا؟
-...برم موادا و ازجاي گرمشون دربيارم جلدي ميام ....فقط اگه کسي اومد با من کار داشت بگومنتظر بمونه باشه
من همون جا منتظرش شدم بعد از چند دقيقه يه دختر اومد با قيافه تابلو يعني هر کي از چند متري ميديدش ميفهميد معتاده اومد طرفم وگفت :تو دوست ليلايي؟
نميتونست صاف وايسه همش عقب وجلو ميرفت چشماشم خمار بود گفتم:اره ..بشين الان مياد
خودش وانداخت رو نيمکت خم شد به سمت پايين ديدم يواش...يواش داره حالت سجده ميگيره منم همين جور نگاش ميکردم داشت ميرفت پايين که يهو ليلا که روبه روم مي اومد داد زد :بگيرش بگيرش الان ميوفته ..
اينو که گفت دختره از نيمکت جدا شد منم سريع گرفتمش خدا رو شکر زود گرفتمش والا با مخ ميرفت تو زمين وقتي فهميد يکي گرفتش سرشو بلند وکرد وبا چشماي خمار گفت:ها...!!!
ليلا خودشو به من رسوند وگفت:چرا نگرفتيش نزديک بود بيوفته ؟
-من چه ميدونستم داره ميوفته
-پس فکر کردي يه چيزي رو زمين پيدا کرده ميخواد ورشداره؟ (ليلا موادشو جلوش گرفت وگفت)بگير ...تو چه مرگيت بود که خودتو به اين روز انداختي ها ؟
مواد وگرفت خواست پولو از جيبش در بياره.. نمي تونست دستشو مي برد بالاي جيب مانتوش اما دستش تو جيب نميرفت از روي جيبش سر ميخورد مياومد پايين ليلا پوفي کرد وگفت:اني پول و از جيبش دربيار
با چندش دست کردم تو جيبش وپول و دراوردم تيکه تيکه بودن بوي گند سيگار هم ميداد گرفتم جلوي ليلاوگفنتم :اينا بسه؟
به پولا نگاه کرد وگفت: نه بابا خيلي کمه
خودش دست کرد تو جيبش که دختره با خماري گفت:ديگه ندارم همينه
ليلا با اعصبانيت مواد واز دستش کشيد وگفت:وقتي پول نداري غلط کردي گفتي جنس بيارم .مگه من اينجا موسسه خيريه راه انداختم که هروقت نداشتي خودم روش بزارم
دختره حال نداشت حرف بزنه اما با گريه گفت:تو رو خدا ليلا دارم ميميرم ...تمام استخونام درد ميکنه
ليلاداد زد:به جهنم ...کي گفت معتاد شي ؟...مگه تو خير سرت دانشجوي مملکت نبودي؟مگه نه داشتي براي دکترا ميخوندي؟براي چي اين بلا رو سر خودت اوردي ها؟
-ليلاخواهش ميکنم قول ميدم دفعه بعد پولو برات بيارم
-بيخود ...دفعه بعد بدون پول به من زنگ نميزني فهميدي؟
داشت گريه ميکرداز ظاهرش معلوم بود حالش خيلي بده به ليلا گفتم:بهش بده گناه داره
-ايناز وقتي اينا دلشون به حال خودشون نميسوزه وهميچين بلايي سر خودشون ميارن ...تو ديگه نبايد دلسوز اين جماعت بشي
-خواهش ميکنم ليلا تو هم عين اينايي ميتوني درکش کني
-ايناز کي ميخواد بعد پول اين مواد وبده ؟
-بالاخره يکي پيدا ميشه وضعش خوب باشه از اون بيشتر بگير ..بخاطر من....(ليلانگام ميکرد گفتم)اگه ندي خودم ميدما
پوفي کرد وگفت:ايناز من از دست تو چيکار کنم ميخواي براي خودت درد سر درست کني ؟ به احترام ريش سفيدت اين کارو ميکنم (مواد گرفت جلوشو گفت)بگير ولي گفته باشم اين دفعه اخر
دختره با استينا ش که تا نوک انگشتاش بود اشکاشو پاک کرد وبا خوشحالي مواد وگرفت ورفت تا ته پارک که رسيد صد دفعه افتاد و بلند شد .....عين ادماي کور که جلوشونو نمي ديدن خودشو به دارو درخت ميزد من وليلا هم همين جور نگاش ميکرديم ليلا گفت:به نظر تو اين زنده خونه ميرسه ؟
گفتم:عزرائيل که کارش نداره ...همين جوري بخواد ادامه بده حتما خودکشي ميکنه
ليلا دستشو انداخت دور گردنم وگفت:خوب فيلم هندي تموم شد بريم يه گشتي تو پارک بزنيم
با خوشحال گفتم: بريم
چند قدم راه رفتيم ليلا گفت:پفک ميخوري؟
-نه مضره ....ميدوني هر يه دونه پفکي که بخوري يک ماه طول ميکشه تا کليت تميزشه؟
-شوخي ميکني؟
-نه جدي ميگم من الان دوساله ديگه چيپس وپفک نمي خورم
-پس چي بخوريم ؟
-اب هويج بستني...
-خانم خوش اشتها فکر پولشم باش
يه پسري از پشت سرمون گفت:اب هويج بستني با من
سرمونو چرخونديم ديديم دوتا پسر عين اجل وايسادن ليلا گفت:به به ...خان وحيد وخان ناصر ..اَ..اين طرفا ؟
دو تا ايشون اومدن جلومون وايسادن يکيش گفت:داشتيم رد ميشديم گفتيم يه عرض ادب کنيم (به من نگاه کرد وگفت)دوست جديده؟...اينم ميخواي بدبخت کني؟
ليلا: زر نزن جنس ميخواي؟ بگير وبر
-قربون محبت ليليت ...ترک کرديم
ليلا:چي ترک کردي؟(سرشو عقب کشيد )ميگم رنگ وروتون وا شده نگواثرات ترکه ...افرين ...افرين کار بسيار شايسته اي کردين
-نميخواي معرفي کني؟
ليلا من اشاره کرد وگفت:ناصر وحيد اين اينازه....(به اونا اشاره کرد)ايناز اين دو تا ريشو ...اين ناصر اينم وحيده
ناصر خيلي خيلي لاغر بود به اندازه اي که شلوارش با دوتا کمربند رو کمرش سفت ميشد ....نميشد گفت وحيد خوش استيل تر از ناصر ولي بهتر از ناصر بود هر چند ترک کرده بودن اما هنوز شلخته پلخته بودن وحيد دستشو به طرفم دراز کرد وگفت:خوشبختم...
سرمو کج کردم وبه دستش نگاه کردم وگفتم:فکر نميکردم وسط پارکم ميشه گدايي کرد؟
ليلا زد زير خنده ناصرم زد تو سر وحيد و با لبخند گفت:خاک تو سر ضايع شدنت بکنن
ليلا دست زد وگفت:اقا ناصر به افتخار ضايع شدن دوستت بايد ...اب هويج بستي بهمون بدي
ناصر:به من چه از خودش بگيرين
وحيد با قيافه ضايع شده گفت:بيايد بريم مهمون من
ليلا دست زد وگفت:ايول..
داشتيم ميرفتيم سمت کافي شاپ که وحيد اومد کنارم وگفت:ميمردي با هام دست ميدادي وضايعمون نميکردي؟
-اگه ضايعت نمي کردم که اب هويج بستني گيرمون نمياومد ...
بعد از خوردن اب هويج بستني باهاشون خدا حافظي کرديم چند ساعت تو پارک گشتيم وتمام جنسا رو

پریبانو
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
فروختيم تو راه برگشت به خونه با حالت معصومانه اي گفتم:ليلا
ليلا با تعجب نگام کرد وگفت:عين بچه هايي که از ماماناشون چيزي ميخوان صدام ميزني....چه ؟
صورتم ومعصوم تر کردم وگفتم:ميزاري زنگ بزنم ؟
چشاش سه تا شد وگفت:زنگ بزني؟روز اول منوچهر چي بهت گفت ؟
-از کجا ميخواد بدونه من زنگ زدم؟
-از کجا؟ايناز تو الزايمر داري مگه روز اولي که اومدي نگفتم منوچهر هر جا که مارو ميفرسته برام بپا ميذاره ؟پشت سرم ونگاه کن تا بهت بگم
نگاه کردم وگفتم:خوب..
-خوب به جمالت...اين دوتا که دارن پشت سرمون ميان ...اضغر واکبرن داداشن نوچه و مواد فروش منوچهرن .فکر کردي منو چهر ما رو به امون خدا ول ميکنه وميره..
-پس من چي کار کنم؟بايد زنگ بزنم
-به کي ؟
-به دوستم...
-به مامانت زنگ نميزني ميخواي به دوستت زنگ بزني
-مامانم فوت کرده
-معذرت ميخوام نميدونستم...(پوفي کرد وگفت)بزار با بچه ها حرف بزنم ..ببينم چيکار ميتونيم برات بکنيم
لبخند زدم وگفتم :ممنون..
برگشتيم به خونه ...فقط مهسا ويسنا خونه بودن من وليلا بهشون سلام کرديم اما اونا زير لب جواب سلام دادن ...رفتيم تو اتاق لباسامونو عوض کرديم مهسا ويسنا هم اومدن تو اتاق مهسا اومد جلوم وايساد ولي يسناعقب ايستاده بود ليلا باترس گفت :بچه ها ميشه دعوا راه نندازين
مهسا بهش لبخند وچيزي نگفت دستشو به طرفم دراز کرد وگفت:اشتي؟
دستشو گرفتم وگفتم :مگه قهر بوديم که اشتي کنيم ؟
مهسا:ممنون...
يسناهم اومد جلو با من دست دادو گفت:خوبه که دوستي عين تو پيدا کرديم
ليلا يه نفسي کشيد و گفت :خدايا کسي اينجا مارو مارمولکم حساب نميکنه...
يهو يسنا ومهسا باخنده بغلش کردن مهسا گفت:غصه نخور ابجي ...من سوسک حسابت ميکنم
؟ليلا خنديد وبا تعجب گفت:راست ميگي کرم زالو..
مهسا ازش جدا شد وگفت:چي گفتي؟
ليلا :با تو نبودم که بااين ...با اين بودم
يسنا :من ؟؟؟!!!! با اين هيکلم ميگي کرم زالو
ليلا عقب عقب به سمت در ميرفت وگفت:اره کرم زالو ها
اينو گفت و فرار کرد مهسا ويسنا هم دنبالش دويدن ...بعد از يک هفته و چند روز بالاخره با من اشتي کردنند خوشحالم که به اشتباهشون پي بردن ...وقتي همه بچه ها جمع شدن نهارو خورديم زبيده به مهناز گفت با منوچهر ميرن جايي کار دارن تا شب برنميگردن ومواظب ما باشه وقتي رفتن همه مون تو هال نشستيم نگاه تلويزيون ميکرديم به جز نگار و مهسا که داشتن ابرو هاشونو برميداشتن يهو ليلا پريد جلو تلويزيون وگفت:بايد جلسه دو فوريتي بگيريم ...
مهناز:چته عين شامپازه ميپري جلو تلويزيون ؟اصلا خودت فهميدي چي گفتي؟
ليلا:اره ديگه از همين جلسه ها که نماينده مجلس ميگيرن..
نگار:خوب...موضوعش چيه؟
ليلا قيافه معلم ها رو گرفت وگفت:علم بهتر است يا ثروت ؟
نجوا بلند خنديد وسپيده گفت:ميشه دلقک بازي درنياري وحرفتو بزني؟
ليلا:ايناز ميخواد زنگ بزنه...
همشون با هم گفتن:چيييييي؟
ليلا با خنده گفت:چيه شما دقيقا عين زماني بود که نيوتون زير درخت نشسته بود و سيب از بالاي درخت افتاد پايين گفت چي ...همون جا کشف کرد زمين جاذبه داره
نگار:ليلا جان يک ثانيه حرف نزن باشه؟(به من نگاه کرد وگفت)مگه ما قبلا بهت توضيح نداديم ...اينجا تلفن نداريم بايد بري بيرون زنگ بزني..
ليلا:و از اونجايي که منوچهر برامون هپو گذاشته اين کار امکان پذير نيست
نگار با اخم نگاش کرد ليلا گفت:چيه؟گفتي فقط يک ثانيه...
گفتم:خواهش ميکنم کمکم کنيد من بايد زنگ بزنم
مهناز:بچه ها ما هشت نفريم ...خير سرمونم اشرف مخلوقاتيم فکرامونم رو بريزيم رو هم شايد يه راه حلي پيدابشه ...
بعد چند دقيقه فکر کردن اونم به صورت ايکيوساني ليلا يهو بلند شد وگفت:يافتم ...يافتم
نگار :چي يافتي؟
نجوا با خنده گفت:الکل ...
ليلا:يه فکري کردم... نه نميگيد؟
مهناز:وانگاه که انيشتن فکر ميکند ...بگو فکرتو..
ليلا سرشو چرخوند طرف سپيده پشت چشمي نازکرد وبا انگشت اشارشو به طرف سپيده گرفت وگفت:تو....بايد هم اکنون جانت را نثار ما کني...
سپيده با تعجب گفت:چي؟
ليلا:بچه ها غلام سوته عاشق کيه؟
همشون گفتن:سپيده..
ليلا:خوب ديگه ...سپيده ميره با غلام حرف ميزنه من واينازم ميريم زنگ ميزنيم
سپيده:اينقدر دري وري نگو...ميخواي برم يه بلايي سرم بياره؟
نجوا:منم باهات ميام
ليلا:حله ديگه ُقلتم ميخواد باهات بياد..
سپيده:من پامو تو اون خونه نميزارم..من ازاين پسره خوشم نمياد...
ليلا:عزيزم انگاه که بوسه هاي اتشينش را برلبانت کوبيد عاشقش خواهي شد
گفتم:خواهش ميکنم سپيده ...جبران ميکنم ...واقعا بايد زنگ بزنم
سپيده دلش نميخواست بره از چهرشم مشخص بود ولي ليلا گفت:نجوا سپيده رو همراهي کن..
نجوا دست سپيده رو کشيد وبا خودش بلند کرد... سپيده گفت:پس حداقل وقتي تلفن زدنتون تموم شد يه سنگي يه کوفتي بزنيد به در تامن بدونم زود بيام...شماها ميخوايد منو به کشتن بديد
نجوا رفت سمت در وگفت:اين درکه قفله ..
ليلا به مهسا ويسنا نگاه کرد وگفت:دستان پر توان گجت برس به داد اين ناتوان ..
مهسا بلند شد وبا سنجاق سرش درو باز کرد وگفت:زود بريد
نجوا و سپيده رفتن بيرون نگار هم از پنجره کشيک ميداد که هروقت ر فتن تو خبر بده.. ليلاگفت:هنوز نرفتن؟
نگار:نه...فعلا دم دروايسادن دارن حرف ميزنن
ليلا:اي بابا..اگه من بودم تا حالاتاريخ عقدم مشخص کرده بودم
مهناز:اخه همه مثل تو تو دلبرو نيستن که؟
نگار:بريد..بريد..رفتن تو
خواستيم بريم که مهنازگفت:ايناز..قول بده فرار نميکني؟
گفتم:ديگه اينقدر نامرد نيستم..
ليلا:ميشه حرفاي لوتي تونو بزاريد براي بعد؟
ليلا همين جور دستامو ميکشيد وبا خودش ميبرد مهناز دنبالمون اومدوگفت: زياد حرف نزن باشه؟زودم برگرديد ..
ليلا :چشم خان باجي...
به باجه تلفن رسيديم ليلا کارت تلفونشو داد بهم سريع شماره نسترن وگرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد:بله بفرماييد...
بغض به گلوم هجوم اورد چقدر دلم براي صداش و پرحرفياش تنگ شده بود با همون بغض گفتم:الو سلام نسترن ..
ساکت بود هيچي نگفت فقط صداي نفس کشيدنش وميشنيدم گفتم:الونسترن....صدامو ميشنوي؟
با صداي بي جوني گفت:آ...آ...آيناز خودتي؟اره؟
بغضم شکست وبا گريه گفتم:اره خودمم ..
نسترنم گريه کرد وگفت:معلوم هست تو جايي؟کجا گذاشتي رفتي ها ؟ميدو ني چقدر دنبالت گشتم ؟عکستو به همه کلانتريا دادم...ترسيدم اونا کشته باشنت نميدوني چقدر خودمو نفرين کردم که چرا حرفتو گوش ندادم
-خوبي نسترن ؟
-الان که صداتو نشنيدم بهتر شدم...بگو کجايي تا بيام دنبالت؟
خنديدم گفتم:کجا ميخواي بيايي تهرانم..
-تهران؟؟؟!!!تهران چي کار ميکني؟
ليلا با انگشت اشارش زد به ساعت که يعني وقت نداريم گفتم:نسترن من نمي تونم زياد حرف بزنم ..زنگ زدم که بهت بگم حالم خوبه ونگرانم نشي..
-کجا ميخواي بري؟ادرس وبده تا بيام دنبالت..
نميخواستم براي بچه ها درد سر درست کنم گفتم:نميتونم نسترن..... نمي تونم..اگه تونستم دوباره بهت زنگ ميزنم خدا حافظ..
صداي نسترن هنوز پشت گوشي مياومد که گوشي رو گذاشتم دلم براي ديدنش لک ميزد اشکامو پاک کردم واز ليلا تشکر کردم راه افتاديم ..ليلا رفت سمت خونه غلام.... سرشو گذاشت رو در گفتم :چي کار ميکني؟
-هيچي تو برو تو ميخوام شنگول ومنگول واز دست اقا گرگه نجات بدم
خنديدم ورفتم تو بچه ها اومدن پيشم گفتن زنگ زدي با لبخند گفتم:اره ازت همتون ممنون ..
يسنا:پس ليلا کو؟
گفتم:رفته شنگول ومنگول نجات بده

پریبانو
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
وقتي نجوا وسپيده اومدن از اونا هم تشکر کردن قيافه سپيده ديدني بود رنگ به صورت نداشت وقتي همه جمع شدن ليلا گفت: بچه ها نظرتون چيه براي اين پيروز ي بزرگ جشن بگيريم؟
نگار با خنده گفت:چيه کبکت خروس ميخونه
ليلا:نه اردک مي خونه
نگار :من موافق..
يسنا:اگه زبيده بياد چي؟
نجوا:نه بابا...مگه نشنيدي گفت شب ميان
ليلا:موافقا دستا بالا
سپيده:ميشه موافقا دستاشونو پايين کنن؟
ليلا:تو هرجور راحتي جيگر..
مهناز:قبول بچه ها.... بساط مهموني رو حاضر کنيد
نجوا وسپيده پريدن تو اشپز خونه سپيده هر چي ميوه تو يخچال بود ريخت تو سينگ ظرفشويي شروع کرد به شستن ليلا بهش گفت:اينجوري فايده نداره بزار برم برات تشت بيارم قشنگ با پا برو توش... اينو که گفت سپيده يه سيب طرفش پرت کرد ليلا تو هوا گرفتش وگاز زد نجوا هم داشت شربت البالو درست مي کرد ليلا بهش گفت:اخه ادم.... کي شربت و با قاشق هم زده ؟
نجوا با تعجب نگاش کرد وگفت:پس با چي هم بزنم ؟
ليلا:با همزن برقي..
نجوا با حرص ليلا رو از اشپزخونه بيرون کرد وگفت:يکي بياد اينو بگيره نميزاره کار بکنيم
مهسا رفت تو اشپزخونه به نجوا وسپيده کمک کنه ...من وبقيه هم داشتم هال وبراي مهموني اماده ميکرديم هر کي مي رفت تو اشپزخونه يه ناخونکي به ميوه وشيريني ميزدمهسا گفت:قحطي زده نديده بوديم که لطف ليلا ديديم ..
ليلا :به جاي اينکه حرف بزني برو يه نوار بندري بزار اني برامون بندري برقصه
گفتم:بيخود...خودت برقص...
يسنا :ما رقص معموليشم بلد نيستيم چه برسه به بندريش
مهناز :ايناز...داره ناز ميکنه
سپيده: اشتباه گرفته بايد بره براي يکي ديگه ناز کنه
همشون خنديدن وقتي همه چي حاضر شد بچه ها تو هال نشستن ليلا يه دونه خيار به عنوان ميکروفن بردا شت هم ميخوردش هم حرف ميزد:ليدي ها ودوشيزگان محترم به اين مهماني خوش امدين ومقدمتان را گرامي ميداريم و از اينکه قدم هاي نحستان را در اين مجلس (حرفش تموم نشد که بچه کوسن مبل به طرفش پرت کرد ليلا هم فقط جاخالي ميداد با خنده گفت)وقتي يکي داره بهتون احترام ميزاره ادم باشيد
مهناز :ليلا.اون خيارو بخور بعد حرف بزن
ليلا وقتي تمام خيارش وخورد يکي ديگه برداشت يه تعظيم کرد وگفت:بله بانوي من ...شما هم اکنون شاهد رقص زيباي خفته ي من خواهيد شد
همين جور که سيب گاز ميزدم ابرومو بردم بالا ليلا خوند:ابرو ميندازي بالا بالا ميدونم سرت شلوغه والله
همه خنديدن گفتم :به شرطي ميرقصم که شما هم برقصيد
نجوا:قبول اول تو بندري برو بعد ما تکنو ميريم
گفتم :زرنگين منم ميخوام تکنوبرقصم
نگار:با شه قبول ...هم بندري هم تکنو
ليلا:بچه ها من تکنو نميرم چون ميترسم نعشگيم بپره ...براتن رقص باله ميرم (به من نگاه کرد وگفت)شروع کنم مادام
بلند شدم وروسريمو از رو زمين برداشتم ودور کمرم بستم و وسط وايسادم موهامم باز کردم وگفتم:شروع کن
دخترا سوت وکف برام زدن ليلا شروع کرد اولش وبه صورت رپ خوند: خوشکل موشکلاش بيان وسط بزنن تو فازبندري ميخونه ليلا مفنگي ديگه نشينين رو صندلي ....خنديدم وگفتم: شعرمردمو به نام خودت ثبت ميکني؟
ليلا هم خنديد وگفت:باکي ني ...شروع ميکنيم ...همه دختراي بندر با نمک خوشکلن ودلبر/ يکيشون جا کرده تو قلبم /ميخونيم اينو با هم قد بلند مو مشکي پوستش برنزه ...همين جور که ميرقصيدم وايسادم وگفتم:صبرکن....صبر کن
ليلا :چيه؟
گفتم :من کجاي پوستم برنزست؟
نگاربا خنده گفت:راست ميگه بچم سفيده
ليلا :خوب چيکار کنم نميتونم شعر مردمو خراب کنم
گفتم: خوب عيب نداره با خوندن تو من که سياه نميشم
ليلا: ادامه شعر.....ميرقصه بندري کارش درسته/ قد بلند مو مشکي پوستش برنزه/ ميرقصه بندري کارش درسته /تکون تکونش بده رقصو نشونش بده... / تکون تکونش بده رقصو نشونش بده......... من ميرقصيدم وميخنديدم اونا هم دست ميزدنو با ليلا ميخوندن البته بدون اذيت هم ننشستن ...چند دفعه با پاشون زدن به باسنم که ميافتادم رو ليلا.... ليلا هم نقش زمين ميشد ....چند دفعه هم ليلا منو هل دادکه افتادم رواونا ....تا شب زديم ورقصيديم اينقدر خستمون بود که فقط دنبال بالشت ميگشتيم
ليلا:ايناز چقدر ميخوابي بلند شو ديگه لنگ ظهر شد...
با خواب الودگي گفتم:بزار بخوابم ..
ليلا:باور کن اگه به من بود ميزاشتم عين اصحاب کهف بخوابي وسيصد ساله ديگه بيدار شي ...پاشو تا صداي پارسش درنيومده
جوابشو ندادم صداي باز شدن در اومد يهو ليلا داد زد:ايناز زبيده اومده بلند شو ...بلندشو
خواب از کلم پريد وسريع رو تخت نشستم ديدم نجوا ونگارن تا منو ديدن زدن زير خنده ليلا هم ميخنديدبا حرص گفتم : ليييييلا
بعد از اينکه صبحونمون وخورديم ...رفتيم به اتاق اماده شديم امديم بيرون
زبيده کيفمو نو پر مواد کردوداد دستمون بهمو گفت:اگه اينارو نفروشيد ميفروشمتون فهميديد
من فقط سرم وتکون دادم گفتم:بله
زبيده:ليلا مواظبش باش
ليلا:هستم خانم عين عقاب پشت سرشم
خنديدم وگفتم:عقاب بالاي سر يا پشت سر؟
ليلا:مهم نيست ...مهم اينکه مراقبتم
وقتي از خونه اومدم بيرون بهش گفتم:کجا ميريم تجريش
-دوره؟
-اره..
يه ماشين دربست گرفتيم تا تجريش از ماشين پياده شديم همون جا وايسادم گفتم:چرا اينجا وايساديم؟
-صبر کن ميفهمي ...
سمت چپ نگاه ميکرد منم همون جا نگاه ميکردم بعد از چند دقيقه گفتم:به چي نگاه ميکني؟
-دودقه دندونتو بزار رو جيگرت ميفهمي
-تا کي بايد اينجا باشيم ..
-صبر کن الان مياد
-کي..
-کرم خاکي..اها اومد...
نگاه کردم ديدم يه مرسدس بنز مشکي داره مياد طرف ما جلو پامون نگه داشت ليلا گفت:تو جلو بشين
اينو گفت ورفت در عقب وباز کرد منم جلو نشستم ماشين حرکت کرد به مرده نگاه کردم يه مرد حدوداي سي وهشت... سي ونه ساله خوش تيپ به من نگاه کرد و به ليلا گفت:از همکاراي جديد؟
ليلا:بله..باFBIهم درتماسه..
مرده زد زير خنده به من گفت:اسمت چيه دختر؟
ليلا سريع گفت:درنا..
-خوب بزار خودش حرف بزنه...
ليلا:بيچاره لاله
چرخيدم وبا چشاي گشاد نگاش کردم ليلا لبخند زد وشمرده گفت:هيچي...عزيزم...ميگه.....اسم ت ...چيه؟
چشمام وگشاد تر کردم وخنديدم وبرگشتم مرده گفت:چقدر گناه داره ...حالا چه جوري مواداش و ميفروشه؟
ليلا:فکر کردي من اينجا لولو سر خرمنم ...خوب اومدم جنساشو بفروشم ..
-خوب چرا خودش واوردي؟
ليلاپوفي کرد وگفت:اقا شما جنس وميخواي اين دختره رو ..
-جنس..
ليلا:خوب خدا اين روز يکشنبه امواتت وبيامرزه ...ليلا سمت جلو خم شد زد به بازوم وگفت:جنس وبزار تو داشبورد ...ازکيفم دوتا بسته گذاشتم داخل داشبورد... ليلا گفت:پاکت سفيد وبردار
پاکت وبرداشتم دادم دستش بعد از اينکه شمرد گفت:پنجاه تومنش کمه..
مر ده از تو ايينه نگاه کرد وگفت:قيمت اون دفعه رو بهت دادم..
ليلا:نه نشد ديگه ..اون دفعه اون دفعست...اين دفعه اين دفعست پاي تلفنم گفتم پونصد تومن نه يه قرون کمتر نه يه قرون بيشتر ... اين پولا واسه توو که پول خورده چرا کنس بازي در مياري...اگه نميخواي جنس وبده برم
مرده پوفي کرد وگفت:يه کاري ميکني ديگه ازت جنس نخرم ..
-نخر اقا جون اوني که محتاج تويي نه من ...
از تو داشبوردش يه کيف مشکي اورد بيرون پنجاه تومن داد دست ليلا..ليلا گفت:افرين پسر خوب..حالا ماشين ونگه دار ميخوايم پياده شيم
-حالا بودي..
-نه قربونت ..کارداريم باس بريم
ماشين ويه گوشه نگه داشتم ليلا پياده شد درو باز کردم که دستش گذاشت رو دستم سريع دستمو برداشتم وبا اخم نگاش کردم با لبخند گفت:يه شب ميارتم پيش خودم ..دختر باحالي هستي
چيزي نگفتم اومدم پايين درو محکم بستم اونم گاز وگرفت ورفت داد زدم:بيشعور ...
ليلا بلند خنديد وگفت:چته دختر تو که ابرومون وبردي
با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم:بيشعور ميگه (اداش ودراوردم)يه شب ميارمت پيش خودم خيلي باحالي...اخه بگو کثافت من که حرف نزدم کجام باحاله
همين جور که راه ميرفتيم ليلا بلند بلند ميخنديد وگفت:لابد لال بودنت باحاله
زدم به شونش وگفتم:همش تقصير تو
با هم تو پارک نشستيم چند دقيقه بعد يه پسري وچند تا دختر اومدن از من و ليلا موادخريدن ديگه موادا رو خوب ميشناختم ليلا استادم کرده بود..... چه جنسو ببينم چه مزه کنم ميشناختم فقط کافي بود بهم نشون بدن تا بگم چيه ...اما حتي يک بارم مصرف نکردم چون اخرو عاقبتش وميدونستم ... نزديک ظهر بود کس ديگه اي نيومد داشت حوصلم سر ميرفت ليلا گفت:بستني ميخوري؟
-اوهوم..فقط شکلاتي نباشه
پول داد دستم وگفت:بيا ...برو هر بستني که دوست داشتي بخر
پول و گرفتم کولم وگذاشتم رو شونه ها م راه افتادم يه پسر که توان وايسادن نداشت جلوم گرفت وگفت :من وميشناسي؟
سرم وتکون دادم وگفتم:اره ...اکبر
از تو جيب شلوارش پول دراورد وجلوم گرفت گفت:بده خيلي حالم خرابه
همين جور نگاش ميکردم گفتم:اخه اينجا وسط پارک که نميشه ...بيا بريم اون گوشه
پشت سرم اومد به زور قدم برميداشت پشت يه درخت تنومند وايساديم پول وازش گرفتم مواد بهش دادم
وقتي رفت با تاسف نگاش کردم واقعا چرا اين بلاها رو سر خودشون ميارن ...تا کي ميخوان اينجوري زندگي کنن؟ته زندگيشون يا خرابه است يا جوب بيچاره پر مادراشون يه عمر زحمت ميکشن بچه بزرگ ميکنن اخرش بايد تو سرد خونه تحويلشون بگيرن يه نفس دادم بيرون رفتم به يه بستني فروشي دوتا بستني توت فرنگي گرفتم ...شاد وشنگول راه ميرفتم که يکي از پشت سرم گفت:خانم..
برگشتم يه اقاي سي ويک ساله با ريش مرتب قد بلند با چش وابروي مشکي ...قيافش مهربون بود گفت:مواد داري؟
با تعجب گفتم:بله؟
با لبخند وتند صداي پايين حرف ميزد گفت:مواد...داري بهم بدي؟
پوزخند زدم وگفتم:خيلي بهم مياد مواد فروش باشم
پشتم وبهش کردم وراه افتادم پشت سرم اومد وگفت:همين الان ديدم به اون پسره فروختي...
وايسادم وگفتم:چي فروختم؟
با لبخند گفت:اب نبات چوبي...ميدونم داري بهم بده لازم دارم
سر تا پاش ونگاه کردم وگفتم:به قيافه مذهبيت نمياد معتاد باشي..
با لبخند گفت:نيستم...براي کسي ميخوام
-شرمنده ...من مواد فروش نيستم برو همون جايي که قبلا ميخريدي
دوباره راه افتادم با قدم هاي تند پشت سرم اومد جلوم وايساد گفت:خواهش کردم ازت ...ميدونم مواد ميفروشي ديدمت با اون پسره رفتي پشت درخت بهش دادي...اگه لازم نداشتم التماست نميکردم...
نگاش کردم با مهربوني نگام ميکرد چشماي مشکيش وخمار کرده بود با لبخند گفت:ميدي؟
با چشماش رامم کرد گفتم:پول داري؟
خوشحال شد دست برد به کتش وگفت:اره ..اره دارم
چيزي رو که نبايد ميديدم وديدم ...اسلحه شو گذاشته بود کنار شلوارش...با ترس يه قدم رفتم عقب ....رد نگامو گرفت فهميد دارم به اسلحش نگاه ميکنم يه قدم ديگه رفتم عقب تر نگام کرد وگفت:کار ومشکل وتر نکن
دويدم بستني ها رو انداختم رو زمين با تمام سرعتم دويدم .. اونم پشت سرم ميدويد ..ليلا هنوز رو نيمکت نشسته بودو حواسش نبود داشت به چند تا بچه نگاه ميکرد چه جوري بهش بگم.... پشتمو نگاه کردم هنوز ولکنم نبود گفت:وايسا دختر ...
سرم وبرگردوندم ليلا نگام کرد بهش نزديک شدم داد زدم: ليلا بدو پليسه ...ليلا کولشو برداشت با هم ميدويدم
ليلا گفت:اين ازکجا پيداش شد؟
-من چه ميدونم يهو عين جن پشتم پيداش شد
ليلا پشتشو نگاه کرد وگفت:بدو ايناز بدو ...داره مياد
-فکر کردي دارم چيکار ميکنم ؟دارم ميدوم ديگه
ليلا دستمو کشيد از پارک اومديم بيرون هنوز پشتمون بود ليلا گفت:عجب سيريشه ها....
-ليلا بريم اونور خيابون ..
پريدم وسط خيابون شلوغ چند تا ماشين ترمز کردن وفحش دادن ...رفتيم جلوتر نزديک بود تصادف کنيم بوق ماشينا تو سرم مي پيچيد هنوز بد وبيراه ميگفتن ..از خيابون رد شدم به مرده نگاه کردم وسط ماشينا گير افتاده بود ليلا فقط دستمو ميکشيد داد زدم:ليلا دستم داره کش مياد..ولم کن..
همين جور که ميکشيد گفت:چي چيو ول کنم ميخواي گير بيوفتي؟
رفتيم به کوچه هنوز ميدويديم گفتم:ليلا داري کجا ميري ؟ديگه نميتونم نفس بکشم
وايسادمو نفس نفس ميزدم ليلا جلوتر از من بود اومد کنارم دستم وگرفت وگفت:بيا ايناز ...بيا بریم تو اين باغه
نگاه کردم وگفتم:اخه اينجا کجاست؟
دستم وکشيد وگفت:نميدونم فقط بيا تا گيرمون ننداخته..
رفتيم تو يه خونه بزرگ چند نفر ميرفتن بيرون چند نفر مياومدن تو ...ما هم رفتيم تو هنوز نفس نفس ميزديم گفتم:کجا اورديمون؟
ليلا دستشو گذاشت رو شکمش يه نفس عميق کشيد وگفت:مگه نمي بيني...اوردمت مهد کودک ببين چه نقاشي هاي عتيقه اي کشيدن
به ديوار نگاه کردم پر بود از تابلوهاي نقاشي ...از يکيش خوشم اومد روبه روش وايسادم وبهش نگاه کردم ...تابلو پر بود از درخت هاي کاج سرسبز وبلند ... يک دختر کوچيک با پيراهن پاره وپاي برهنه به يه درخت خشکيده بي شاخ وبرگ تکيه داده بود دستش روش گذاشته بود .....سرشو بالا گرفته بود بهش نگاه ميکرد
ليلا گفت:نقاشي هاي اونجا رو ديدي؟
-کجا؟
- اونجا..بيا تا بهت نشون بدم
با هم رفتيم گفت:نگاه کن به خدا من هرچي نگاه کردم اخرش نفهميدم چي کشيده
خنديدم وگفتم:به اين سبک نقاشي ميگن....
يهو دو نفر زدن به شونه من وليلا ...گفتن: سلام برهنر مندان مملکت...
برگشتيم ديدم مهسا ويسنا هستن ليلابا ترس گفت:اي درد بگيريد ...زهرمون ترکيد
با خنده گفتن:شما اينجا چيکار ميکنيد؟
ليلا:اومديم ببينم سبک جديد چي اومده به بازار...
مهسا:اها...پس مزاحم ديدنتون نميشم بفرماييد استاد
گفتم:شماها اينجا چيکار ميکنيد؟ به قيافتون نمياد فرهنگي هنري باشيد..
يسنا:مگه فرهنگيا وهنريا چه شکلين ؟
به ليلا که داشت متفکرانه به تابلوي روبه روش که به شکل خط خطي رنگ اميزي شده بود نگاه ميکرد اشاره کردم وگفتم:اين شکلين
مهسا ويسنازدن زير خنده ليلا با تعجب بهشون نگاه کرد وگفت:چيه ؟به چي ميخندين ؟
مهسا باخنده گفت:استاد خواهش ميکنم به ديدنتون ادامه بديد ما ديگه مزاحمتون نميشيم
خواستن برن که ليلا گفت :شما اينجا چيزي هم خوردين؟
يسنا:اره اونجاست ...بريد تا تموم نشده
اينو گفتن وبا خنده رفتن ليلا گفت:اينا چشون بود
با لبخند گفتم:هيچي استاد ...از اينطرف لطفا
رفتيم طرف ميزي که ابميون روش گذاشته بودن منو ليلا هر کدومون يکي برداشتيم وخورديم ليلا گفت:اون نقاشيه قشنگه نه؟
رد نگاه ليلا رو گرفتم ديدم داره به يه پسر خوش استيل که کت اسپرت سفيد با دوخت درشت سياه وشلوار لي ابي روشن پوشيده نگاه ميکنه ... موهاي مشکيش تا لاله گوشش بود و سفيدي پوستش که از چندمتري هم مشخص بود وبيني خوش فرم وصورت کشيده اي داشت ... چند تا دختر دورش وگرفته بودن درمورد نقاشي ها ميپرسيدن اونم توضيح ميداد بعضي از دخترا هم يه چيزايي روي کاغذ مينوشتن با لبخند گفتم:خدا نقاشي هاي قشنگي ميکشه
ليلا با صورت کج بهم نگاه کرد وگفت:اين جمله از کدوم فيلسوف بود ؟
-خودم
-اها...بريم پيشش؟
-ميخواي چي بگي ؟
-هيچي يه ذره سر کارش ميزارم وميخنديم ...بعدشم ميريم خونه
بازو هامو کشيد گفتم:ليلا زشته نکن چي ميخواي بهش بگي ؟تو که درمورد سبک نقاشي ها نميدوني..
همين جور که بازوهامو ميکشيد گفت:مگه من تو رودارم براي چي ميبرم؟
پشت چند تا دختر وايساديم وهمين جور نگاش ميکرديم چشماش از نزديک خوشکل تر بودن به رنگ خاکستري ... ليلا زد به پهلومو گفت:اينجوري نگاش نکن زن وبچه داره
به دست چپش نگاه کردم يه حلقه سفيد تو انگشتش داشت با لبخند دم گوشش گفتم: ميخواستم براي تو بگيرمش
ليلا خنديد وگفت:گربه دستش به گوشت نميرسيد ميگفت...پيف پيف بو ميده
وقتي توضيح دادنش تموم شد همه دخترا رفتن به جز يکشون که داشت از کيفش دفترياداشت شو درمياورد گفت:استاد ميشه شمارتنو بديد ...اگه مشکلي داشتم با هاتون تماس بگيرم؟
گفتم: مگه ميخواي مسئله فيزيک حل کني که مشکل پيش بياد ؟
ليلا دستشو گذاشت جلوي دهنشو خنديد پسره هم با لبخند بهم نگاه کرد ودختره گفت:شما کي هستيد ؟اصلاشما چيزي در مورد نقاشي ميدونيد که راجبع مشکله يا اسون بودنش اظهار نظر ميکنيد ؟
ليلا با لبخند به من اشاره کرد وگفت:ايشون يکي از بهترين نقاشاي ايتاليا هستن اين خانم درايتاليا صاحب سبکن
با چشاي گشاد به ليلا نگاه کردم ليلا هم سر شو تکون داد وگفت:چيه ؟
با حرص خودمو جمع وجور کردم وبه دختره گفتم:مزاحمتون نميشيم شمارتونو بگيريد
يه چرخ زدمو دست ليلا رو کشيدم وراه افتادم ليلا گفت:چيکار ميکني؟
-تو اصلا ميدوني صاحب سبک يعني چي؟
-نه فقط از تو تلويزيون ديدم
وسط سالن وايسادم دو تا دستامو بهم چسبوندم جلوي صورتش گرفتم وگفتم:ليلا جان وقتي چيزي نميدونيد لطفا حرف نزن..
-خوب چرا؟گفتم صاحب سبکي چيز بدي که نگفتم
با حرص گفتم:واي ليلا ...
-خانوما ...
برگشتيم ديدم همون پسره چش قشنگست با لبخند گفت:از اينکه تشرف اورديد ممنون
ليلا انگار که دنبال همين فرصت بود رفت جلو گفت:ببخشيد ...تمام اين نقاشيا رو شما کشيديد ؟
-بله ..چطور؟
ليلا در کمال پررويي گفت:خيلي چِرتن...
پسره با تعجب گفت:بله؟
ليلا:منظورم نقاشيهاتونه ...چرا به جاي اينکه نقاشي بکشيد ...رنگ پاشيد دقيقا عين ادمايي که اعصابشون خورد بوده و ميخواستن عقدشونوسر يکي خالي کنن
بخاطر اينکه ليلا بيشتر از اين گند نزنه رفتم جلو گفتم:ببخشيد منظور دوست من اينکه بهتر نبود بيشتر از سبک رئال استفاده ميکردي تا ...کوبيسم و آبستره؟
پسره انگار تازه متوجه شده بود گفت:اها... بله خوب نظر شما هم قابل احترامه ولي من دوست داشتم از هر سه سبک در نمايشگام استفاده کنم ..
ليلا:بله..شما اموزش هم ميديد؟
-نخير...
ليلا:حتي اگه پيشنهاد خوبي بديم؟
-حتي اگه پيشنهاد ميلياردي بديد؟
با خنده گفتم:دخترا چه بلايي به سرتون اوردن که از خير همچين پولي هم ميگذريد ؟
ليلا وپسره خنديد وگفت:ازاينکه درکم ميکنيد واقعا ممنون.... ولي مشکل اموزش ندادن من اينه که من دکترم ووقت اموزش دادن ندارم.. خيلي به نقاشي علاقه دارم گفتم يه نمايشگاه بزارم ..تا نظر ديگران رو درمورد نقاشي هام بدونم... ميتونم اسماتونو بپرسم؟
ليلا به من اشاره کرد وگفت:اينازه منم ليلا
-منم اميرعلي وسوقي هستم
ليلا:اقاي دکتر نقاش ... اميرعلي وسوقی درست گفتم ؟
امير علي خنديد وگفت:بله درست فرموديد ..
بعد از اينکه باهاش خدا حافظي کرديم گفت:دوباره تشريف بياريد
ليلا :حتما مزاحم ميشيم جناب دکتر نقاش
با خنده از نمايشگاه اومديم بيرون ليلا گفت :حال کردي؟اين جوري ملتو سر کار ميزارن
-ديونه ...خوب فردا برناممون چيه؟
-ميخواي بريم بالا شهر؟
با ناراحتي گفتم:کاش ميشد فرار کنم..
ليلا وايساد وگفت:مگه به مهناز قول ندادي؟مگه نگفتي اينقدر نامرد نيستي که بخواي فرار کني؟

پریبانو
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
-اون ماله ديروز بود ...امروز به کسي قول ندادم
- اها...پس بگو ميخواي براي من درد سر درست کني ...بعد از اينکه فرار کردي ميدوني چه بلايي سر من ميارن ؟کتک خوردن با سگک کمربند به جهنم ... منو چهر بهم گفته اگه تو از دستم فرار کني تبديلم ميکنه به يه معتاد تزريقي ميدوني يعني چي؟يعني فقط کافيه دوروز مواد بهم نرسه تا بميرم ...به غير از اينا تا يک هفته ميفرستنم پيش مرداي به گفته نگار هوس باز تو اينو ميخواي ؟فقط بخاطر اينکه خودتو ازاد کني ميخواي منو بندازي تو هچل ؟من نميدونم چرا ميخواي فرار کني اونا که کاري به کار تو ندارن ...مگه بهت بد ميگذره ها؟اصلا کجا ميخواي بري؟ مگه نگفتي مادرت مرده...تو عمرتم فاميلاتونم نديدي..فقط يه دوست داري.. مي خواي بري پيش اون؟اره؟ايناز خواهش ميکنم با اين فکرات ما رو اواره اين شهر واون شهر نکن ...بيا بريم
همين جوري که راه ميرفتم گفتم:من ديگه نميتونم تو اون خونه زندگي کنم...نميخوام تا اخر عمرم بشم مواد فروش اونا ...ميخوام براي خودم زندگي کنم
بازم وايساد وگفت:تو تازه اومدي واين حرفا رو ميزني... ما چي که چند سال تو اون خراب شده ايم صدامونم در نيومده... ايناز ازت خواهش ميکنم اين فکرا رو از سرت بنداز بيرون ...حالا فکر کن رفتي پيش دوستت...تا کي ميخواي بموني ؟يک ما؟دوماه؟نه اصلا يک سال اخرش چي شوهرش ميندازتت بيرون بايد به فکر يه خونه باشي.
-خوب همون يک سالي که تو گفتي کار ميکنم ...پول خونه رو جور ميکنم
ليلا خنديد وگفت:همين حرفت هميشه جک سال راه بيوفت بريم که با مغزم ساندويج درست کردي
بدون هيچ حرف ديگه اي رفتيم خونه
بعد از نهار همه رفتن بيرون به جز من وليلا منوچهر اومد به اتاق وگفت:بيايد بيرون کارتون دارم
دو تا کوله دستش بود يکي داد به من يکي داد به ليلا منو ليلا پشت سرش رفتيم بيرون دم گوش ليلا گفتم:کجا داريم ميريم؟
-نميدونم ...خودش ميگه
سوار ماشين شديم حرکت کرديم منوچهر گفت:ليلا تو خونه کاظم ....تو هم ميري خونه سيروس
با تعجب گفتم:من که خونه سيروس بلد نيستم ..
منوچهر:منم که نگفتم خودتت بري ميرسونمتون
ليلا دم گوشم گفت:خوش به حالت اين قدر خوشکله
خنديدم وگفتم:خوشکل اون دفعتو ديدم
ليلارو سر يه کوچه پياده وحرکت کرديم...چند دقيقه بعد دم يه برج ماشين ونگه داشت برگشت به من نگاه کرد وگفت:طبقه ده واحد بيست ...گيج بازي وخنگ بازي هم درنمياري فهميدي؟
-اوهوم...
-با يک ميليون تومن برميگردي کمتر از اين باشه من ميدونم وتو ..زود برگرد
درماشين وباز کردم گفت: اينجا نگهبان داره اگه گفت با کي کار داري؟بگو سعيدي
-باشه.... از چند تا پله رفتم بالا وارد سالن شدم ... کف و ديوار همه رو گرانيت سبز زده بودن چند دست مبل هم گذاشته بودن معلوم نيست اينجا برج يا لابي هتل رفتم سمت اسانسور که يکي گفت:کجا خانم؟
برگشتم يه مرد کت وشلواري بود گفتم:با اقاي سعيدي کار دارم...
-چند لحظه تشريف داشته باشيد.. بهشون اطلاع بدم
سرم وتکون دادم رفتم کنارش وايسادم تلفن وبرداشت بعد ازگرفتن شماره گفت:سلام اقاي سعيدي يه خانم اومدن با شما کاردارن
.......
-اسمتون چيه؟
-آيناز...
-آيناز هست....
....
-بله ..چشم
گوشي رو گذاشت وگفت:بفرماييد ..
بعد از تشکر وارد اسانسور شدم دکلمه ده وفشار دادم يک اهنگ شروع به نواختن کرد تو ايينه اسانسور مقنعمو کمي عقب کشيدم به اندازه چهار انگشت کمي به خودم نگاه کردم بد نبودم ولي کاش چشام بزرگ بود وموهام لخت ... يهو يه خانمي گفت:طبقه ده
در اسانسور باز شد...خوب نميگفتي خودمم ميدونستم اومدم بيرون دوتا در بود يکي سمت چپم يکي سمت راست دوتاش چوبي وشيک بودن رفتم سمت راست که به انگليسي نوشته بود 20 زنگ وزدم سرم وانداختم پايين وپام وبه زمين ميکشيدم چنددقيقه بعد در بازشد سرم واوردم بالا..چشم باز شد يه پسر قد بلند چهار شونه که موهاشو عين سربازاتا ته زده بود پوست سفيد وچشماي سبزش که تو صورتش خود نمايي ميکرد ته ريشم گذاشته بود يه قيافه خيلي جدي واخمويي داشت يه تيشرت سبز هم رنگ چشماش با شلوار لي مشکي پوشيده بود دلم براش غش کرد گفت:بله با کي کار داريد ؟
همين جور عين گيجا نگاش ميکردم گفت:کاري داشتي؟
به خودم اومدم وگفتم:ها..نه ...يعني اره چيزه ...با اقاي سعيدي کار داشتم
سرتا پاي منو نگاه کرد وگفت:بيا تو...
نزديک بود گند بزنم..يه پوفي کردم ورفتم تو درو بستم خودش دمپايي انگشتي پوشيده بود به پام نگاه کردم يعني بايد کفشم ودر بيارم
-پس چرا نميايي؟
-با کفش بيام؟
-نخير...اونجا دمپايي هست بردار
چه اعصباني ..خدا رو شکر جوراب نپوشيدم که بو بده يه دمپايي انگشتي قرمز برداشتم که به در د پاي جدم ميخورد ...رفتم جلوتر عجب خونه اي پونصد شيشصد متري وقشنگ مياد...دو تا پسر داشته باشي بيان اينجا گل کوچيک بازي کنن کنار يه مبل چرمي قرمز وايساد سرم وبلند کردم چشمم افتاد به لوستر ...چه لوستره نانازيه بيشتر به درد کاخ ميخوره نه اينجا چقدر گندست ...همين جور که سرم بالا بود گفت:چقدر اوردي؟
همين جور که لوستر نگاه ميکردم گفتم:دو تابسته است نميدونم چقدر ميشه؟
-خيل خوب بده..
هنوز محو تماشاي لوستر بودم گفتم:ها؟؟
صداش نيمه داد بود گفت: جنسو بده
سرم واوردم پايين وگفتم:اها باشه رو مبل کنار دستم نشستم اونم روبه روم نشست ازکولم دو تا بسته موادودر اوردم وگذاشتم رو ميز ...
از جيبش يه چاقو دراورد بعد از پاره کردن يکي از بسته ها کمي مزش کرد گفتم:نترس اصله...
نگام کردم وگفت:به منوچهر وادماش نميشه اعتماد کرد
-هر جور راحتي..
يه پاکت سيگار وفندک رو ميز بود گذاشت جلوم وگفت:تا تو يه نخ بکشي پولو اوردم
-سيگاري نيستم...
بلند شد وگفت: يعني اينقد رمصرفت بالاست که سيگار تاثيري نداره؟چيز ديگه اي ندارم بهت بدم
اينو گفت ورفت ...حالا کي چيز خواست يه نخ سيگار برداشتم بوش کردم زياد بد نبود گذاشتم گوشه لبم يه چرخي خوردم ورفتم کنار پنجره وايسادم پرده سفيد وکنار زدم وبيرون ونگاه کردم ... ماشينا دررفت وامد بودن بوق ميزدن ...جلوي برج يه پارک کوچيک بود بچه ها با جيغ وداد بازي ميکردن ...خندم گرفته بود چقدر ادما از اينجا ريزن..هه چه با حال هر وقت حوصلش سر بره ميتونه اينجا ادما رو ديد بزنه ته سيگار وبا دندونام بالا وپاييم ميکردم پرده رها کردم برگشتم دوباره چشم افتاد به لوستره ...اگه دزد بودم اولين چيزي که ازاين خونه ميدزديدم همين لوستره بود..
-ميخواي لوسترو بدم ببري؟
سرم واوردم پايين داشت اخم نگام ميکرد معلومه از اون ادامايي که فقط عيد نوروز ميخندن گفتم:نه ميترسم مامانت بخاطر اين همه دست ودلبازيت دعوات کنه..
چيزي نگفت پاکتو جلوم گرفت وگفت:بگير ...
چند قدم رفتم جلو از ش گرفتم پولو دراوردم که بشمارم گفت:فندک رو ميز بود.
سيگار دراورد مو گفتم:گفتم که سيگاري نيستم..
-پس اونو براي يادگاري برداشتي؟
سيگارو گذاشتم تو جيب مانتو موگفتم:اره ...من هرجا ميرم يه چيز يادگاري برميدارم ...ممنون خداحافظ
رفتم دم در کفشمو بپوشم ديدم داره بسته هارو برميداره...بي معرفت نيومد تا دم در بدرقم کنه رفتم پايين منوچهر هنوز منتظرم بود پشت سوار شدم گفت:چي شد؟
پاکت ودادم دستش وگفتم:بفرماييد
-خوبه ..داري راه ميافتي..
بعد از اينکه ليلا رو سوار کرديم رفتيم خونه ... حال و حوصله هيچ کس ونداشتم موقع خواب مهناز پرسيد:تو امروز چت بود؟
صورتمو به طرف مهناز کردم وگفتم:من بايد ازاينجا برم ..
با تعجب گفت:بري؟کجا ميخواي بري ؟جايي رو داري که ميخواي بري؟
سري تکون دادم وگفتم:نه ...برم شهر خودمون بهتر از اينکه اينجا باشم
-فکر کردي بري اونجا همشهريات به استقبالت ميان؟
با گريه گفتم:مهناز من خسته شدم ديگه نميتونم اينجا بمونم
-ميگي من چيکار کنم؟روز اول که اومدي قانون اينجا بهت گفتيم ..نگفتيم اگه پاتو گذاشتي اينجا ديگه بيرون رفتني در کار نيست؟
-خواهش ميکنم مهناز يه کاري بکن از اينجا برم..
-نميشه...زبيده ومنوچهر همه جا ادم دارن پات برسه به ترمينال وليچر نشينت ميکنن
روز ها وهفته ها بدون توجه به من پشت سر هم با سرعت ميگذشتن .. نزديک يک ماه ونيم پيش بچه ها بودم دوبار ديگه هم به کمک بچه ها به نسترن زنگ زدم وگفتم جام خوبه اما بهش دروغ گفته بودم.... هيچ پرنده از تو قفس بودن خوشحال نيست فقط نميخواستم براي بچه ها درد سر درست کنم ميخواستم خودم فرار کنم شهريور ماه تموم شد و جاشو به مهرماه داد با شروع فصل پاييز ...فصل جديدي از زندگي من ورق خورد ....
صبح بلند شدم ومثل روزاي قبل يواشکي وضو گرفتم ونمازمو خوندم خوبي زبيده ومنو چهر اين بود که صبح زود بيدار نميشدن هميشه بعد از نماز ميخوابيدم وبچه ها ساعت هشت يانه صدام ميزدن اما امروز خوابم نبرد بلند شدم ورفتم سمت در هال دست گيرشو فشار دادم قفل بود هيچ راه فراري وجود نداشت برگشتم تو اتاق اروم اروم گريه کردم با صداي گريم تک تکشون بيدار شدن مهسا با تعجب گفت:چته اني؟چرا گريه ميکني؟
با گريه گفتم:ميخوام برم ...
نگار که کنارم بود بلند شدو سرم وگذاشت رو سينش وگفت:گريه نکن ...روزاي اوله بعدش عادت ميکني..
يسنا:اني باور کن اگه بزاريم تو بري براي ما درد سر ميشه
همين جوري که رو سينه نگار گريه ميکردم مهناز گفت:باور کن اگه ميشد حتما فراريت ميداديم
ليلا بلند شدوگفت:بزار برم يه دود بگيرم ميبرشم بيرون يه دور بزنه حالش ميزون ميشه ...نگار بريم
خودشو نگار رفتن بيرون من موندم وبقيه هر کي با يه حرفي ميخواست ارومم کنه اما من اروم بشو نبودم دلم براي شهرم ونسترن وحتي نويد تنگ شده بود ميخواستم برم نميخواستم زندوني اينا باشم ...بعد از خوردن صبحونه رفتيم تو اتاق که يهو مهناز يه بشکن زد وگفت:فهميدم ايناز چيکار کني
با خوشحالي نگاش کردم بعد انگار از حرف خودش پشيمون شده باشه گفت:نه فکر نکنم عملي بشه...خطر ناکه ارزش ريسک کردن نداره
نجوا:حالا تو بگو شايد از پسش بربياد
سپيده:راست ميگه ...ما هم بايد بهش کمک کنيم؟
مهناز:نه..فقط خودش
ليلا:اول صبحي معما طرح ميکني...خوب بگو نقشت چيه ؟
مهناز دراتاق وباز کرد ويه سرکي کشيد وقتي خيالش راحت شد کسي نيست اومد تو دروبست وسط اتاق وايسادو گفت:ببين بچه ها وقتي کسي کاري خلاف قانون زبيده انجام بده اون چيکار ميکنه؟
يسنا:ميفرستتش پيش خوکا
مهناز بشکني زد وگفت:افرين..حالا بايد ايناز يه کاري بکنه که زبيده از دستش اعصباني بشه وبفرستتش پيش خوکا
ليلابه در تکيه داد وگفت:عزيزم تو فکر نکني سنگين تر نيستي؟
نگارخنديد وگفت:ليلا راست ميگه تو با اين نقشت بدتر اينو به کشتن ميدي
مهناز با اخم گفت:ميزاريد بقيشو بگم؟....ايناز اگه دختر زرنگي باشه ميتونه از دست منوچهر فرار کنه ...اگه از دستت منوچهر نتونست فرار کنه....
ليلابشکني زد و گفت:از دستت اون مردي که ميخواد بره پيشش فرار ميکنه
مهنازهم بشکن زد وگفت:آ باريکلا...
ليلا بين جدي وشوخي گفت:زهرمار....با اين نقشت
همه خنديدن ليلا دست زد وگفت:سيرک تموم شد بچه ها بريد سر کارتون
همين جور که ميخنديدم گفتم: مهناز نقشت خوب بود امشب عمليش ميکنم
نجوا با تعجب بهم نگاه کردوگفت:شوخي ميکني ديگه نه؟
-نه جدي گفتم...ميخوام امتحان کنم
ليلا:عزيزم جشنواره غذا نيست که ميخوا ي بري غذاها رو امتحان کني...تو اصلا ميدوني داريم درمورد چي حرف ميزنيم ؟ بالا خونتو دادي اجاره؟
زبيده صدا زد:هوي...اشغالا گمشيد بيايد بيرون ديگه ...
ليلا با حرص سرشو ميزد به ديوار که مهسا رفت جلو با خنده گفت:نکن ...ليلا نکن
ليلا : تو رو خدا بزاريد من خودمو از دست اين سگ پيربکشم راحت شم
با خنده گفتم:حيف تو نيست که ميخواي خودتو بخاطر اون بکشي ...(شال سفيدمو انداختم رو سرمو گفتم)بريم ليلي من
ليلا هم يه قيافه مغرورانه ا ي به خودش گرفت وپشت سر من از اتاق اومد بيرون بهش گفتم:امروز کجا ميريم ليلي؟
ليلا:منطقه ممنوعه
با تعجب گفتم:چي؟
خنديد وگفت:هيچي ...ميخوام يه جاي خيلي باحال ببرمت
جاي باحال ليلا رو رفتيم پارک هميشگي .... بعد از فروختن موادا ظهر برگشتيم خونه ...بعد از نهار خواستيم بريم بيرون که زبيده به من گفت:امروز بايد جايي بري

پریبانو
۲۳ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۵۷ قبل از ظهر
بچه ها ترسيده بودن مهناز گفت:کجا زبيده؟
-به تو چه مگه من هر کاري ميکنم بايد براي تو توضيح بدم؟
مهناز:نه فقط......
منوچهر:بايد جنس به يکي بده...
بچه ها بعد از شنيدن اين حرف خيالشون راحت شد يه نفسي کشيدن ورفتن بيرون ساعت نزديک سه چهار بود که با منوچهر سوار ماشين شدم يه کيف دستم داد وگفت: جنسا داخل يه جعبه سفيده امروزکارت زياد سخت نيست ميري تو شرکت به منشيش ميگي با اقاي صالحي کار داري فهميدي ؟
-بله..
- وقتي جنسا رو دادي بهش پونصد هزار تومن ازش ميگيري ومياي اينم که فهميدي؟
-بله ...
انگار اولين بارم بود که اينجوري بهم گوش زد ميکرد دم شرکت نگه داشت وگفت :خيل خوب برو
از ماشين پياده شدم يه شرکت شيکي بود دو تا پله نرفته بودم بالا که منو چهر داد زد :طبقه چهارم ..
سرمو معني فهميدن تکون دادم داخل شرکت شدم رفتم سمت اسانسور خواستم دکمه رو فشار بدم يکي داد زد :صبر کن..صبر کن منم سوارشم
يه پسر جوني که چند تا نقشه دستش بودخودشو با دو پرت کرد تو اسانسور نفس نفس ميزد گفت:طبقه چندم؟
گفتم:چهار..
دکمه رو فشار داد همين جور نفس نفس ميزد نگاش کردم خيلي قيافش اشنا بود کجا ديده بودمش ... يهو با لبخند نگام کرد وگفت :چيزي شده؟
به ابروي شکستش نگاه کردم يهو با هم انگشت اشارهامون به سمت همديگه گرفتيمو با صداي بلندي گفتيم:تووووووو....
با خنده گفت:ايناز جغجغه ..تو اينجا چيکار ميکني؟رئيس گفته بود ميخواد مهندس جديد استخدام کنه پس اون مهندس تويي؟
-با حرص گفتم:پس تو هم لابد مهندس مواد فروشي ؟
در اسانسور باز شدومن داشتم با حرص نگاش ميکردم سريع رفتم بيرون پشت سرم اومد وگفت:اگه اتاق رئيس وميخواي بايد سمت چپ بريم
با همون حرص گفتم:من با اقاي صالحي کار دارم..
با لبخند گفت:فرقي نميکنه که...اقاي صالحي همون رئيسه ....رئيس هم اقاي صالحيه
خودش راه افتاد منم پشت سرش راه افتادم به در چوبي که باز بود رسيديم رفتيم تو خودش جلو رفت به خانم منشي گفت:به اقاي صالحي بگيد مهندس جديد اومده
خانم به من يه نگاهي انداخت وگفت: اقاي مهندس تشريف ندارن..
گفتم:يعني چي ؟تشريف ندارن نميشه به موبايلشون زنگ بزني بگيد من اومدم ؟
زنه يه لبخندي زد وچيزي نگفت ديدم پرهامم داره ريز ريز ميخنده با تعجب به دو تا شون نگاه کردم پرهام همين جور که ميخنديد گفت:يه دقه بيا تا بهت بگم کجاست...
رفتيم کنار در ايستاديم گفت:اقاي مهندس رفتن دست به اب ..بايد منتظرش بموني اگه مشکلي نيست....البته اينم بگم اقاي مهندس با چند دقيقه کارشون راه نميفته...چون کارش خيلي سنگينه ممکنه دو ساعتي بمونن
ببين چه جوري خودم وضايع کردم به زور داشتم جلو خندم وگرفتم با همون حالت به منشي گفتم:مشکلي نيست منتظرشون بمونم؟
-نه ..خواهش ميکنم بفرماييد بشينيد..
وقتي نشستم پرهام به منشي گفت:هر وقت پي ريزي مهندس تموم شد خبرم کن بيام
منشي خنديد وگفت:چشم اقاي کبيري..
پرهام رفت همون جور که پرهام گفت نزديک يک ساعت ونيم منتظرش موندم وقتي اقا تشريف فرما شدن زير عرق بود نميدوستم چه جوري خندمو پنهان کنم همراهش رفتم به اتاق جنسو که بهش دادم گفت پول همراهش نيست وبايد چند قيقه صبر کنم گفتم منو چهر پايين منتظربايد زود برگردم خودش به منو چهر زنگ زد قرار شد چک بده اما منو چهر قبول نکرد ..گوشي وکه قطع کرد به منشيش زنگ زد وگفت :"به اقاي کبيري بگيد بيان به اتاقم" بعد از چند دقيقه پرهام اومد مهندس يه چک داد دستش که بره نقدش کنه من وپرهام با هم از شرکت اومد يم بيرون سوار ماشين منو چهر شديم ورفتيم سمت بانک دو ساعت هم اونجا معطل شديم پرهام پول وداد دست منو چهر وخودشم رفت ....راه افتاديم سمت خونه...هوا تاريک شده بود که رسيديم زبيده گفت:
-رفتين جنس بسازيد يا بفروشيد؟براي چي اينقدر طولش دادي؟
منوچهر :پول نقد نداشت ...معطل بانک شديم
رفتم تو اتاق همشون بودن به جز ليلا ونگار با ترس گفتم:پس اين دو تا کجان؟
سپيده نشسته بود ناخن هاشو لا ک ميزد گفت:با اقايون دارن شطرنج بازي ميکنن..
گفتم:چي؟
نجوا:بشر چند قرن پيشرفت کرده اما اينا عين انسان هاي اوليه حرف ميزنن..اتاقي که بغل اتاق منو چهروزبيده است اونجا دارن با سه تا مرد مواد ميکشن ..اينم جزي از کارشونه
با تعجب گفتم:چرا؟
يسنا:به گفته مهناز چون چ چسبيده به را اين مردا تو خونه هاشون نميتونن مواد بکشن پس ميان اينجا دوست دارن چند تا دخترم کنارشون باشه بابت اين کارشون به زبيده پول ميدن ...
از روي اعصبانيت يه پوفي کردم رفتم به اشپزخونه زبيده روي مبل لم داده بود داشت عين شتر ادامس ميجويد يه بطري اب خنک دراوردم وريختم تو ليوان داشتم اب ميخوردم که ليلا ونگار با اخمهاي درهم واعصبانيت اومدن بيرون ويه راست رفتن به اتاق دو تا مرد ويه پسر هم پشت سرشون اومدن بيرون زبيده با لبخند گفت: خوب اقايون چطور بود؟خوش گذشت ؟
يه شکم گنده اي گفت:عالي بود فقط قيمت جنسات رفته بالا
يه مرد سياه لاغر اندام حدوداي چهل ساله که موهاي سينش از پيراهنش زده بود بيرون..که ادم چندشش ميشد نگاش کنه به من خير شده بود چيزي نميگفت زبيده گفت:قيمت خيلي چيزا رفته بالا دلارم رفته بالا خبر نداري؟شايد دفعه بعد که بيايد قيمت امروز وبهتون نگم
بطري رو گذاشتم تو يخچال هموني که من خيره بود گفت:اون دختره چنده
در يخچال و بستم وبا ترس اب دهنم وقورت دادم زبيده سرشو برگردوند طرف منوگفت :قابل شما رو نداره ...چيه ازش خوشت اومده؟
-هي بگي.. نگي...
-بهترشو برات دارم
-نه من همين وميخوام ...
با اعصبانيت اومدم جلو داد زدم:بس کنيد ديگه من پام وتو هيچ سگ دوني نميزارم ..حتي اگه سرمو ببريد و بندازيد جلوي سگا..
دخترا از اتاق اومدن بيرون همه داشتن با تعجب بهم نگاه ميکردن زبيده عين ادمي که سکته زده باشتشون با چشاي گشاد نگام ميکرد با همون اعصبانيت به زبيده گفتم:چيه چرا داري عين جغد پير نگام ميکني؟چرا خودت نميري؟ پيرم که هستي مطمئن باش به احترام سنت هم که شده پول بيشتري بهت ميدن.. الحمدوالله شوهرت اونقدر بي غيرت هست که بزاره زنش پيش هر کس و ناکسي بخوابه
با اعصبانيت نفس نفس ميزدم زبيده خونش به جوش اومد منو چهر سه تا مرده رو تا دم حياط همراهي کرد زبيده اومد جلوم وايساد با تمام قدرتش سيلي زد به صورتم که نقش زمين شدم و مهناز وليلا با دو خوشون وبه من رسوندن ليلا از رو زمين بلندم کرد زبيده گفت:براي من زبون درازي ميکني بي پدرو مادر...ميدونم باهات چيکار کنم..تا دفعه ديگه از اين غلطا نکني
يه قدم رفتم جلو گفتم:هر غلطي بود تو کردي مگه غلطي مونده که من بخوام بکنم...
زبيده با اعصبانيت اومد طرفم دستشو گذاشت رو گلوم و چسبوند به ديوار دخترا اومدن جلو زبيده روميکشيدن تا شايد جدا بشه با همون اعصبانيت گفت:دختره هرزه اين توله سگا تا حالا جرات نکرده بودن با من اينجوري حرف بزنن اونوقت تو اشغال هر چي تو دهن نجست درمياد به من ميگي
داشتم خفه ميشدم که منو چهر سر رسيد وزبيده وازم جدا کرد نفساي بلند بلند ميکشيدم ... نگا راومد کنارم وگفت:خوب ي ايناز نفس بکش....ببين چه دردسري برا ي خودت درست ميکني
همشون مي دونستن دارم نقشه مهنازو عملي کنم ولي دست وپا ميزدن که اين کارو نکنم حتي مهنازم به غلط کردن افتاده بود وقتي کمي نفسم جا اومد گفتم:توله سگ تويي با اون شوهر بي شرفت اينا وقتي دنيا اومدن عزيز پدرو مادرشون بودن وقتي دست تو سگ افتاد شدن توله سگ
مهناز داد زد:بسه ايناز بسه...تمومش کن
خواستم جواب مهناز وبدم که زبيده هلم داد سرم محکم خورد به ديوار خون عين رود از سرم جاري شد ليلا جيغ کشيد سپيده پريد تو اشپزخونه زبيده گفت:يه بلايي به سرت ميارم که به غلط کردن بيوفتي
نفس نفس ميزدم وگفتم:اره ميگم غلط کردم... اونم سر قبرت ميگم فقط بخاطر اينکه دست تو افتادم
با اعصبانيت يقمو گرفت و بلندم کرد مهناز ونگار زبيده وکشيدن و نگارگفت:خانم تو رو خدا ولش کنيد سرش داره خون مياد
ليلا ونجوا هم منو ميکشيدن منوچهرم يه گوشه وايساده بود فقط نگاه ميکرد بالاخره موفق شدن زبيده واز من جدا کنن زبيده گفت:منوچهر اين دختره رو ببر براي سيروس
ليلا ومهناز با هم گفتن :چي؟
سپيده يه پارچه اورد سرم وبست منوچهر:معلوم هست داري چي ميگي؟من اينو ببرم براي سيروس ده هزار تومنم دستمون نميدها؟
زبيده:برام مهم نيست هزار تومنم بده بسه فقط ببرش تا حساب کار دستش بياد وبفهمه سربه سر زبيده گذاشتن يعني چي..
مهناز:زبيده اين بچه بود يه غلطي کرده شما بزرگواري کنيد وببخشيدش
زبيده:مهناز دهنتو ببيند خودم اعصابم خورده تو ديگه خورد ترش نکن
ليلا:خانم الان ايناز ميگه غلط کردم شما هم ببخشيدش باشه؟ايناز بگو... زود باش بگو غلط کردم..
منوچهر:زبيده از خر شيطون بيا پايين ..اون مهناز وميخواست نه اين به خدا اگه بگم مجاني هم نميخواتش...
زبيده:به جهنم اصلا ديگه نميخواد بياريش بدش به سيروس بيا هر بلايي که خواست سرش بياره اصلا من نميدونم تو چرا داري سنگ اينو به سينه ميزني؟
نگار اومد جلوم ودستامو تو دستش گرفت وگفت:اني ازت خواهش ميکنم معذرت خواهي کن ...تو نميدوني اونجا چه بلايي سرت ميارن ..يه معذرت خواستن کسي رو نکشته
نجوا:ايناز راست ميگه اين قائله رو تمومش کن ..
از اينکه اينقدر نگران من بودن خوشحال شدم اما ديگه تحمل اين قفس ونداشتم بايد تمومش ميکردم يا بميرم يا ازاد شم يه لبخند همراه اشک زدم وگفتم: ميخوام شانسمو امتحان کنم
زبيده داد زد :منو چهر ببرش...
مهناز اومد جلوم وايساد وگفت:نميزارم اينو ديگه مثل من بکني ...
منو چهر اومد سمت من ودستامو کشيد ليلا ومهناز ونگار هم اون يکي دستمو کشيدن ليلا با گريه گفت:ايناز تو رو خدا بگو معذرت ميگم ...خواهش ميکنم ازت
زبيده اومد سه تاشونو هل داد وگفت:بيريد گمشيد حالا براي من رفيق دوست شدن
پنج دقيقه سر من بکش بکش بود دخترا نميزاشتن اما منو چهر زبيدن منو از خونه بيرون کردن.... سريع سوار ماشين شديم وراه افتاديم توراه اروم اروم گريه ميکردم داشتم چي کار ميکردم ؟ دستي دستي خودمو بي ابرو ميکردم....چاره اي نيست تنها راه نجاتم همينه تا وقتي که رسيديم اية الکرسي مي خوندم از خدا خواستم که نجاتم بده ... جلوي يه برج اشنا نگه داشت با هم رفتيم تو اينجا رو ميشناختم...اره همون جايي که براي اون پسره اخمو مواد اوردم ..يعني..يعني قرار ...نه ...امکان نداره ...بعد از اينکه با نگهبان هماهنگ کرد وارد اسانسور شديم..
..دوباره همون اهنگ شروع به نواختن کرد باز زنه گفت طبقه ده ...از اسانسو راومديم بيرون سمت راست واحد20 زنگ وزد ...خيلي اروم بودم بدون نگراني وترس يا حتي استرس در باز شد
منو چهر:سلام با اقاي سعيدي کار داشتم ..
-کدومش؟ ...
سرم وبالا اوردم يا ابوالفضل اين اينجا چيکار ميکرد ؟روسريمو کشيدم جلو سرم وگرفتم پايين تا نشناستم
منوچهر: سيروس سعيدي
گفت:يه لحظه اجازه بديد ...
صدا زد :آراد ...آراد يه لحظه بيا يکي با ...بابات کار داره
چند دقيقه بعد همون پسره اخمو اومد ...بهش نگاه کردم با تعجب به من ومنوچهر نگاه ميکرد گفت:بله بفرماييد
منوچهر:با اقا سيروس کار داشتم
سرم وپايين انداختم آراد گفت:پدرم نيستند امري داريد به من بگيد
منوچهر با کلافگي گفت:اينجا که نميشه اگه اجاه بديد بيايم تو
يه نفسي کشيد وگفت: بفرماييد
رفتيم تو نگاه کردم ببينم پسره کجا رفته ديدم تو اشپزخونه است داره چاي ميريزه آراد گفت:خوب با پدر من چيکار داشتيد ؟
منوچهر :حالا حتما پدرتون نيستند چون با من قرار داشتند
سرم واروم بالا اوردم با همون اخم وشک نگام ميکرد با ابرو به من اشاره کرد وگفت:قراره کاري ديگه؟فکر ميکردم بچه هات فقط مواد ميفروشن ...اين دخترو براي باباي من اوردي؟
منوچهر خنديد وگفت:خوشم مياد زود گرفتي
آراد:باباي من قرار ه با اين دختره چيکار کنه؟
منوچهر :اي بابا شما که خودتون مرديد ...شب دخترو واسه چي ميخوان ها؟
سرم واوردم بالا ديدم امير علي داره بهم نگاه ميکنه دلم ميخواست همون موقع زمين دهن باز کنه ومنو ببلعه ...اما نشد فقط از روي شرم وحيا وخجالت سرم وانداختم پايين که آراد گفت :اگه دختر خودتم بود همچين کاري رو باهاش ميکردي؟
منوچهر:خدا رو شکر دختر ندارم ...خوب ما ميريم ديگه که پدر جان تشريف اوردن بگو منوچهر امانتي تو اورد نبودي بردش ...خدا حا فظ شما
خواستيم بريم که آراد گفت:صبر کن(برگشتيم)يه لحظه بيا کارت دارم ...
-خودشو منوچهر رفتن کنار اتاق سمت راستم گو شامو تا نهايت تيز کردم ببينم چي ميگن:چند تا ازاين دخترا داري؟
-هفت تاي ديگه؟چطور؟
-ميفروشي؟
-نه من قبلا به پدرتونم گفتم ..من با اينا نون درميارم اگه بخواي ميتونم يکي دو شب بهتون قرض بدم
-پول خوبي بهت ميدم ...
منو چهر کمي وسوسه شد چونشو خاروند وگفت:چند؟
-راضيت ميکنم..
-چهرت خيلي پيشم اشناست ...
صورتمو برگردوندم طرفش يه فنجون قهوه دستش بود يه دستشم کرده بود تو جيبش وعين ادمايي که ميخواستن چيزي رو به ياد بيارن نگام ميکرد وگفت:خيلي اشنايي مطمئنم يه جايي ديدمت ...(به سرم نگاه کرد وگفت)سرت چي شده؟
با دست چپم که ميلرزيد گذاتشم روي باند وگفتم:چيزي نيست افتادم
فنجون وگذاشت رو ميز واومد جلوم وايسادبا عطر بدنش گر گرفتم کمي باندوبالا کرد وگفت:بايد عوض شه ..ممکنه عفونت کنه
زير چشي به اون دوتا نگاه کردم ديدم آراد داره نگام ميکنه منوچهر گفت:داري چي کار ميکني؟
امير علي:سرش بخيه ميخواد ...
منو چهر اومد جلو وگفت:لازم نکرده ولش کن ..
منوچهر به آراد گفت:بايداول به زنم بگم اگه قبول کرد حرفي نيست ...فقط چند تاشون معتاده اشکال که نداره ؟
آراد:معتاد بودن يا معتادشون کردي؟
-نه اقا بودن..
آرادبه من نگاه کرد وگفت:تو چرا داري برو بر منو نگاه ميکني؟
منوچهر زد تو سرم وگفت:اقا اين ادم نديدست شما ببخشيدش
گفتم:اره ادم نديدم...اگه شما هم دوتاحيوون وحشي دور و ورتون بودن براي ديدن ادم له له ميزديد..
منو چهر موهامو از پشت گرفت ولي امير علي دست منوچهرو کشيدو گفت:ولش کنيد ..
منوچهر ولم کرد وگفت:حقت تيکه تيکت کنم بندازمت جلو سگا..
گفتم:خودت که سگي ديگه احتياجي به سگ نيست..
امير علي يه لبخندزد ولي آراد به همون اخمش راضي بود منو چهر با حرص بازومو کشيد وگفت :اقا پس خبرتون ميکنم
آراد:صبرکن..(وايساديم گفت)سالم ميخوامشون فهميدي؟
منوچهر بازومو ول کرد با حرص گفت:بله اقا..
امير علي :ببرش يه جايي تا سرش وبخيه بزنن...

پریبانو
۲۳ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
منوچهر فقط سر شو تکون داد اومديم بيرون منوچهر تا جايي که تونست غر زد وبدوبيراه گفت منم چيزي نگفتم بعد از اينکه منو برد درمونگاه وسرم وبخيه زدن اومديم خونه ...وقتي وارد خونه شدم يه غمي عجيبي تو خونه بود هيچ کس تو هال نبود منو چهر من وهل داد وگفت:براي چي وايسادي برو ديگه در اتاق وباز کردم ديدم همشون عين مادر مردها عزا گرفتن نگارم جا سيگارش پر از ته سيگار بود وتند تند داشت يکي ديگه ميکشيد ليلا هم گريه ميکرد گفتم:خوب که نبردن بکشنم اينجوري عزا گرفتين...
يهو صداي گريه ليلا بلند شد وگفت:مي بينيدوقتي هم که نيستش صداشو ميشنوم ...
مهسا ونجوا تا من وديدن دويدن سمتم وگفتن: ايناز خوبي؟چرا اينقدر زود برگشتي؟
اونام بلند شدن اومد کنارم وايسادن ليلا پريد تو بغلم وبا گريه گفت:قربون خدا برم که حکمتي تو زشت افريدن تو داشته ...چقدر زشت بودي که سيروس نخواستت
مهناز گفت: ليلا ولش ميکني يا نه؟(ازم جدا شد)چي شد ايناز؟
چيزي نگفتم ورفتم رو تخت نشستم ليلا ومهناز کنارم نشستن بقيه هم پايين نشستن مهناز:حالت خوبه بلايي که سرت نيوردن ؟
نگار:بچه ها جدي انگار حالش خوب نيست..
مهسا:شايد شکه شده باشه
يسنا:من ميرم براش اب بيارم ..
مهناز :چرا حرفمو گوش نکردي ها؟...ببين چه بلايي سر خودت اوردي..
سپيده: اتفاقا حرفت تو رو گوش کرد اين بلا سرش اومده ..با اين نقشت
مهسا:ميشه حرف بزني تا مطمئن شيم خودتي نه روحت ..
جوابشون نميدادم داشتم به اين فکر ميکردم چه جوري بهشون بگم قرار منو چهر بفروشتشون
ليلا:الهي نجوا برات بميره تا من تو رو اينجوري نبينم
نجوا:چيکار به من داري خودت براش بمير..
يسنااب اورد خوردم يهو يادم افتاد گفتم:راستي ليلا بگو کي ديدم؟امير علي..همون دکتر نقاش يادته اونم اونجا بود ..
ليلا زد به پاش وگفت :بدبخت شدم بچه ام از دست رفت ..فکر کنم شست شوي مزغيش دادن اينا همه عوارض گوش ندادن به حرف منه ...
نگار:ليلا جان هر وقت حس کردي زبونت از حرف زدن داغ کرده بگو تا برات بادش کنم
مهناز:ميشه بگي چي شد که برگشتي ؟
با ناراحتي گفتم:برگشتن من زياد مهم نيست ...اين که قرار چه بلايي به سرمون بياد مهم تره ..
سپيده:چه بلايي.
يه نفس غمگيني کشيدم وگفتم:منو چهر قرار بفروشتمون ...
اين حرفو که زدم صداي زبيده رفت به فلک :تو چه غلطي کردي؟خريديش اونم چهار ميليون تومن....
نجوا:واي ايناز زبيده فهميد منوچهر تو رو خريده..
يهو زبيده عين جن ظاهر شد نفس نفس ميزد به من نگاه کرد وبا حالت اعصباني گفت:منوچهر راست ميگه که تو رو خريده
سرم وتکون دادم وگفتم:بله..
منوچهر:ديدي راست گفتم..بزار فقط همين وبفروشيم واز شرش خلاص شيم بين چقدر زبون درازه برامون درد سر درست ميکنه ...پسر سيروس گفت پول خوبي بهمون ميده
زبيده:مگه نگفتي همه اينا رو ميخواد ؟
-چرا ولي من باش صحبت ميکنم...که فقط همين يکي رو بفروشيم
زبيده يه نفسي کشيد ورفت بيرون منوچهرم پشت سرش رفت مهسا گفت:اينا داشتن درمورد چي حرف ميزدن؟
يسنا:درمورد همون حرفي که ايناز ميخواست بزنه
سپيده:پس چرا ميخواستن تنها ايناز وبفروشن ؟
مهنازبا تعجب گفت:به سيروس !!!!! منو چهر يه بار بهش گفته بود که نميخواد مارو بفروشه..
نگار:لابد پيشنهاد دندون گيري بهش داده..
گفتم:سيروس کيه؟
يسنا:قاچاقچي انسان ...از اينجا ادم ميفرسته اونور..اونجا هم پول خوبي بهش ميدن
با تعجب گفتم:چي خريد وفروش ادم ميکنه ؟يعني اگه منو بخره...ميفرسته خارج
ليلا جدي گفت:فکر نکن اونجا ميفرستند براي خوش گذروني...فقط خدا ميدونه چه بلايي ميخوان سرت بيارن
نگار: بعضيا رو بخاطر کليه يا قلبشون ميخرن ..
خودم کم بدبختي داشتم با اين خبر بدبختيام شد نور علي نور
مهناز: فکرش ونکنيد بگيريد بخوابيد خدا کريمه
بلند شدم خواستم لباسامو عوض کنم نجوا گفت: نگفت کي ميخواد ما رو بخره.
گفتم:نه فقط قرار شد منوچهربا زبيده حرف بزنه
يسنا:بچه ها من مي ترسم
مهسا: نترس بابا بگير بخواب
همه مون خوابيديم اما فکر نکنم تا صبح خواب به چش کسي اومده باشه صبح بلند شدم ونمازم وخوندم دعا کردم يه گوشه نشستم به دخترا نگاه کردم اگه قرار باشه من امروز از پيش شون برم بايد خوب نگاشون کنم.. دلم نميخواست چهره هاشون از يادم بره...دل کندن از اينا برام سخت شده... ساعت هشت بودولي دخترا هنوز بيدار نشده بودن هميشه قبل از هشت همه بيدارباش بودن تک تک بچه ها رو بيدار کردم بهشون گفتم:ساعت هشت ونيمه چرا بيدار نميشيد؟
سپيده:واي بدبخت شديم الان زبيده مياد اش ولاشمون ميکنه
سريع بلند شد بره لباساشو عوض کنه نجوا گفت:ميدونستم خنگي ولي ديگه نه اين قد...(سپيده با تعجب نگاش کرد )مگه حرفاي زبيده ومنوچهر ديشب نشنيد ي؟
سپيده:خوب...اونا قرار اينازو بفروشن نه مارو...
ليلا:پاشم روزاي اخري هم يه دودي بزنم حداقل ارزو به دل از دنيا نرم
نگارم با بيخيالي خنديد وگفت:صبر کن منم بيام
بچه ها بلند شدن رفتن من تنها نشستم وزانوي غم بغل کردم مهناز اومد تو اتاقوگفت:نمياي صبحونه بخوري؟
با بيحوصلگي گفتم:نه ...اشتهام کور شده..
کنارم نشست وگفت :ببين ايناز سرنوشت ما همينه چه اينجاباشيم چه اونجا هر دو طرف ميخوان يه بلايي سرمون بيارن
با بغض گفتم:ولي من نميخوام...يه عمر با ابرو زندگي نکردم که الان تبديل بشم به يه دختر هرزه حقم اين نيست .. چرا منو بايد جاي يکي ديگه مجازات کنن؟ .. چرا من اينقدر بدبختم چرا مهناز؟..ديگه خسته شدم به خدا ديگه خسته شدم دلم ميخواد بميرم وراحت شم ..هيچ وقت بابام ونمي بخشم( با گريه گفتم)پس چرا خدا کاري برام نميکنه؟...
همين جور که گريه ميکردم مهناز سرم گذاشت رو سينم وگفت:گريه نکن ...وقتي داري خدا رو ميپرستي پس بهش ايمان داري؟...از ش کمک بخواه ...يعني به اندازه نماز هايي که خوندي اعتبار رو ارزش پيش خدا نداري؟
سرم واز روي سينش برداشتم وگفتم:بخاطر نماز هايي که خوندم براي خدا منت نميزارم اون وظيفم بوده ...اما ازش کمک ميخوام چون ميدونم کسي غير از اون نميتونه کمکم کنه ..
تا شب زبيده همون وتو خونه زنداني کرد ونزاشت جايي بريم روزاي اخر بود بايد از هم جدا ميشديم همه گريه ميکرديم به جز ليلا ومهناز ونگار ..انگار اين سه نفر به اخر خط رسيده بودن وبراشون فرقي نميکرد قرار چه بلايي سرشون بيادليلا همين جور که سيگار ميکشيد گفت:يکي جاي منم گريه کنه ..حوصله گريه کردن ندارم ..
نگار خنديد وزد توسر ليلا وگفت:اين روزاي اخر هم دست ازسر شوخي کردن بر نميداري؟
ليلا سيگارشو گذاشت توجا سيگاري وگفت:من با همين شوخي کردن هاست که زندم
يهو نگار بغض شکست با گريه ليلا وبغل کرد وگفت:ببخش ...اگه اذيتت کردم منو ببخش
ليلا هم با بغض در هال شکستن اروم ميزد پشت کمر نگار وگفت:عيبي نداره دوتا خواهر که اين حرفا رو با هم ندارن ...حداقل بزار بميرم بعد بيا بگو بيا حلالم کن
مهنازم ديگه شروع کرد به گريه کردن يارامون کامل شد ديگه کسي نبود که نخواد گريه کنه .. وقتش رسيد زبيده اومد تو با خنده گفت:چيه بخاطر اينکه دلتون برام تنگ ميشه دارين گريه ميکنين؟(يه قهقه زد وگفت)بلند شيد بياين نميخوام بفروشمتون ميخوايم بريم مهموني ...
با تعجب به همديگه نگاه ميکرديم زبيده داد زد: بلند شيد ديگه ..
بلند شديم وراه افتاديم دو تا ماشين بود چند تامون سوار ماشين منوچهر شديم چند تاي ديگه ماشيني که زبيده رانندش بودسوار شدن...
از شهر خارج شديم جلوي يه گاوداري نگه داشت چند تا بوق زد درباز شد رفتيم تو ماشين ويه گوشه نگه داشت از ماشين پياده شديم منوچهر گفت:راه بيوفتين..
پشت سرش رفتيم يه راست فرستادمون به طويله خودشونم رفتن بيرون از بوي گند پهن گاوا داشت حالمون بهم ميخورد ليلا يه نفس بلندي کشيد گفت:به به بوي وطن يه چيز ديگست
هممون خنديدم نگار گفت:جاي بهتر سراغ نداشتن ؟
ليلا رفت پيش تنها گاو طويله گفت:سلام گاو خوبي؟ من ليلام اينم دوستامن .راستي تو دختري يا پسر؟(زير شکمشو نگاه کرد با اين کارش هممون خنديدم وگفت)تو هم که هم رديف خودموني.. ببخشد که نصف شبي مزاحم شديم خداشاهده قصد مزاحمت نداشتيم ... اينا فکر کردن ما گاوييم اوردنمون پيش شما ببخشيد بچه هم دارين ؟
مهناز:ولش کن ليلا...شايد مريض باشه
يهو صداي گاو ه دراومد ليلا گفت:اوه اوه...مهنازشنيدي داشت حرفتو تاييد ميکرد
نميدونم چند ساعت منتظر مونديم ديگه داشتيم کلافه ميشديم يسنا گفت:شايد نميخوان ما رو بفروشن...
مهسا:پس ميخوان چيکار کنن؟
يسنا:شايد.....ميخواد زهر چشم ازمون بگيره که ديگه اذيتش نکنيم
به ليلا نگاه کردم يه گوشه پکرنشسته بود گفتم:نبينم ليليم غم داشته باشه؟
بچه ها بهش نگاه کردن و نجوا گفت:حالت خوبه ليلا؟
ليلا:نه زياد...حس ميکنم بدنم داره درد ميگيره..
گفتم:مگه مواد مصرف نکردي؟
ليلا:چرا ظهر...
نيم ساعت بعد درطويله بازشد زبيده ومنوچهر وآراد وسه نفر ديگه داخل شدن يکيشون از بس هيکلي بود ياد رستم دستان افتادم همون وايساديم و با ترس بهشون نگاه ميکرديم من از ترس قلبم تو قفسه سينم ميخورد دستام بي اختيار ميلرزيد شروع کردم به اية الکرسي خوندن تنها کاري که از دستم برمياومد زبيده اومد کنارمون وايساد وگفت:ايناهاشون ظاهر وباطن ...منوچهر که از قبل بهتون گفته ...دوتا شون معتاده؟
سپيده کنارم وايساده بود اروم گفت:اين پسره چقدر نازه ولي اخموه ..
از حرفش خندم گرفته بود ميخواستن بفروشنش اونوقت اين حرف وميزدآراد يه قدم اومد جلو گفت:خوبه ...ده ميليون..
زبيده:چي؟ده ميليون....نه اقا خيلي کمه (به من اشاره کرد وگفت)اين فقط پنج ميليون ...
آراد پوزخند زد وگفت:داري شوخي ميکني؟من ميخواستم اينو مجاني ازتون بگيرم چون حيفم مياد پولمو حروم کنم...
داشت گريم ميگرفت چرا رو من قيمت ميزاشتن يعني اينقدر بي ارزش بودم ....چرا هيچ کس من ودوست نداره چرا کسي من ونمي خواد... خدايا چرا من وزشت افريدي که کسي دوستم نداشته باشه ...کاش عين مهناز خوشکل بودم تا خواستني ميشدم ... چيزي نگفتم با بغضي که تو گلوم بود عين بچه ها پامو رو زمين ميکشيدم
زبيده :شوهر خر من رفته اينو چهار ميليون خريده (اشک چشمام اومد پايين با دستام پاکشون کردم)اخرش پونزده..
يهو ديدم ليلا با دستاش داره بازو هاشو فشار ميده وچشماشم بسته ولباشم گاز ميده با ارنجم زدم به سپيده که بچه ها بگه ليلا چشه؟سپيده هم به بقيه گفت يهو ليلا نشست نگار کنارش بود بلند گفت:ليلا چته ؟
ترسيدم رفتم کنارش گفتم:ليلا چي شده چشماتو باز کن...
ليلا از درد گفت:ايناز حالم خوب نيست کمکم کن ..
نگار :چرا شب مواد نزدي ها..
ليلا ديگه گريش گرفته بودگفت:تو رو خدا بدنم داره خورد ميشه يه کاري بکنيد ..
بلند شدم گفتم:ليلا حالش بده ...
زبيده:به من چه ...بزار بميره راحت شه
با اعصبانيت طرفش حمله کردم اما اون سريع دستم وگرفت وگفت:امشب از دستت راحت ميشم
هلم داد افتادم رو زمين همه بچه دور ليلا جمع شده بودن..... براي بهترين دوستم شايد خواهرم گريه ميکردم ...بلند شدم رفتم پيش آراد با گريه گفتم:خواهش ميکنم کمکش کنيد ...حال دوستم خوب نيست
آراد:هم بايد بخرمتون هم مواد بهتون بدم ؟
-التماستون ميکنم ...اگه اون بميره... بگفته خودتون پولتون حروم ميشه
پوزخندي زد وگفت:ميزارم بميره ...بعد بقيتون وميخرم اينجوري پول کمتري حروم ميشه
از دستش حرص خوردم اما وقت دعوا کردن نبود نشستم پاهاشو تو دست گرفتم وبا گريه گفتم:التماست ميکنم ...خواهش ميکنم...دوستمو نجات بده نزار بميره..
پاشو از دستم کشيد يه نفسي از روي اعصبانيت داد بيرون وبه همون رستم دستان گفت:مختار يه ذره مواد بيار..
مختار يه خنده موزيانه اي زد وگفت:چشم رئيس..
خيالم که راحت شد رفتم پيش ليلا سرشو گذاشتم توبغلم وگفتم:الان برات مواد ميارن يه کمي ديگه صبر کن ...
چند دقيقه بعد مختار با يه سرنگ اومد کنار ليلا نشست گفتم:چيکار ميکني؟ليلا تزريقي نيست..
مختار خنديد وگفت:از اين به بعد ميشه
استينشو زد بالا خواست تزريق کنه نگار دست ليلا کشيد وگفت:اين چيه؟
مختار با همون خنده گفت :ترياک...تو سرنگ کردم
نگار:دروغ نگو خودم خطم روزگارم....اصلا ترياک نميره توسرنگ
مختاربدون اينکه جواب نگارو بده سريع سرنگ وزد به بازوي ليلا ...بلند شد رفت پيش آراد همه مون به ليلا نگاه ميکرديم که از درد به خودش ميپيچيد به صورتش نگاه کردم بيرنگ شد يواش يواش دستاش شل شد وافتاد رو زمين همين جور که پاهاش جمع کرده بود خشک شد چشماش بسته بود حس کردم ديگه نفس نميکشه عين ميت شده بود ...تکونش دادم صداش زدم:ليلا...ليلا چشاتو باز کن

پریبانو
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ قبل از ظهر
ليلا کر شده بود صدامو نمي شنيد سرش هنوز رو سينم بود... کمي سرد شده بودسرشو بلند کردم با ترس نگاش کردم داد زدم:..نه...نه..ليلا نبايد بميري..تو رو خدا ليلا تنهام نزار
دخترا باترس صداش ميزدن اما ليلا جواب نميداد تکونش دادم وبا گريه بلند گفتم:ليلا شوخيت بيمزست چشماتو باز کن
نجوا با جيغ گفت:ليلا مرده ..
باورم نميشد مرده نجوا دروغ ميگفت :سرش و تو بغل گرفتم وزار زار گريه کردم از ته قلبم از اعماق وجودم گريه کردم دلم ميخواست کنار ليلا بميرم تنها کسي بود که من وميخندند ليلابا شوخياش باعت شد غم بي کسيم و فراموش کنم ...مهناز ونگار با اعصبانيت وگريه به طرف مختار وآراد حمله کردن اما دونفر ديگه که کنارآراد بودن هلشون دادن افتادن رو زمين منوچهروزبيده وپول وگرفتن ورفتن همه بچه ها رو با چشم گريون کشون کشون بردن...من موندم وليلا..هنوز از خودم جداش نکرده بودم وگريه ميکردم ...مختار بالاي سرم وايساد وگفت:ولش کن بايد بريم
با اعصبانيت داد زدم:برو گم شو اشغال ...حيوون ..چه طوري ولش کنم؟
مختار منو با يه حرکت از ليلا جداکردوانداخت رو شونه هاش منم فقط دست وپا ميزدم وبا مشت ميزدم تو کمرش اما بي فايده بود با گريه گفتم:بايد با خودمون ببريمش ..خواهش ميکنم اينجا نزاريدش ..حداقل دفنش کنيد
گريه هام بيجونم کرده بود ... انداختم توي يه ماشين شاسي بلند سفيد درش وقفل کرد.بقيه بچه ها هم سوار يه ماشين ديگه بودن اونا حرکت کردن ورفتن از شيشه ماشين به ليلا نگاه ميکردم چراغ هاي طويله خاموش شد درهاشو بستن ديگه ليلا رو نديدم با گريه سرم وبه شيشه چسبوندم ليلا رو صدا ميزدم آراد اومد کنارم نشست مختار ماشين وروشن کرد وراه افتاديم با دستم محکم به شيشه ماشين ميزدم با گريه خواهش کردم ماشين ونگه دارن تا ليلا رو با خودمون بريم اما کوگوش شنوا ...محلم نذاشتن با اعصبانيت به آراد نگاه کردم... با همون قيافه جدي واخم خيلي ريلکس جلوشو نگاه ميکرد با خشم بهش حمله کردم يقشو گرفتم وگفتم:ميکشمت حيوون پست فطرت سگ...اشغال کثافت
مختار پاشو گذاشت رو ترمز ونگه داشت آراد داد زد:حرکت کن ..
مختار:اخه اقا...
داد زد:گفتم برو..
ماشين حرکت کرد دستمو از يقش جدا وگفت :داري چيکار ميکني؟
بازم حمله کردم ميخواستم بکشمش که با حرکت سريع يه دستش دوتا دستامو گذاشت پشت کمرم وسرم وبه پايين خم کرد که مجبور شدم سرم بزارم رو پاهاش از درد دستم واون بلايي که سر ليلا اومد گريه ميکردم که قطره قطره اشکم رو شلوارش ميريخت با اعصبانيت گفت:گوش کن چي بهت ميگم بار اخرت باشه با من همچين رفتاري ميکني..فهميدي؟اون فقط يه انگل جامعه بود....
حرفشو قطع کردم و کمي سرم وبالا اوردم وگفتم:انگل تويي با هفت جد وابادت خفه شواسم دوست من وبه زبون کثيفت نيار
با همون دستش که دوتا دستمو گرفته بود بلندم کرد نشستم گفت:با يد ازم ممنون باشي که راحتش کردم ونزاشتم بيشتر از اين زجر بکشه(دستمو ول کرد وگفت)تو چرا براي اون عزا گرفتي؟
داد زدم :چون دوستم بود.... ميفهمي دوست چيه؟دال...واو.. سين.... ت..توي فرهنگ لغتت همچين اسمي وجود داره ؟
پوزخندي زد وگفت:دوست!!!دوست من پولامه...تو به اون کرم اشغال دوني ميگي دوست؟
خونم به جوش اومد يقشو گرفتم وچسبوندمش به شيشه .. مختار داشت نگامون ميکرد با فک منقبض شده به چشماي سبزش نگاه کردم و گفتم:ميکشمت ...به خدا قسم اگه يک روز به عمرت مونده باشه ميکشمت ...يه کاري ميکنم که ارزوي راحت مردن وبه گور ببري
اينقدر بهش نزديک بودم که نفس هاش به صورتم ميخوردگفت: منتظر اون روز ميمونم..ولي زياد اميد وار نشو چون کله گنده تر از تو هم نتونستن کاري بکنن
من واز خودش جدا کرد...با نفرت نگاش کردم و با غم واندو سرم گذاشتم رو شيشه واروم اروم اشک ميريختم همشون ودوست داشتم تک تکشون وکاش با هاشون خدا حافظي ميکردم ... خيابون سوت وکوري بود ...چراغاي خيابون با نور نارنجيشون با سرعت از کنار ماشين ميگذشتن ... مختار گفت:پياده شيد رسيديم ..
سرم واز رو شيشه برداشتم دورو ورم ونگاه کردم آراد نبودش مختار پياه شد وامد طرف من درو باز کرد وگفت:نميخواي پياده شي؟
با کينه بهش نگاه کردم وگفتم:حالم ازت بهم ميخوره ...(داد زدم)چرا دوستمو کشتي؟چرا؟
من گريه ميکردم واون فقط نگام ميکرد ...بازومو گرفت واوردم پايين..با اعصبانيت دستمو کشيدم وگفتم:گمشو کثافت...خودم ميتونم راه برم
نمي دونم کجا بودم فقط ميدونستم که تو يه خونه ايم چد قدمي راه رفتم ......رمقي ديگه تو پاهام نمونده بود...حس ميکردم يکي قلبمو داره فشار ميده وراه نفس کشيدنمومسدود کرده مختار چند تا پله رو رفت بالا من نتونستم ...روي پله ها نشستم ويه نفس عميق کشيدم حال خفگي بهم دست داده بود يه غم سنگيني تودلم بود نميدونستم باهاش چيکار کنم ..مختارگفت:چي شد ؟پس چرا نميايي؟
با بغض گفتم:برو گمشو عوضي...
-باشه ميرم ولي مطمئن باش اگه اقا اومد مثل من باهات مهربون نيست..
-خودت واقات بريد بميريد ...
چند دقيقه بعد يه خانم از پشت سرم گفت:دختر خانم ...
برگشتم ديدم يه زن چهل ساله درشت هيکل وبلند قدبا يه چهره مهربوني پشتم وايساده بالبخند اومد کنارم وگفت:چرا اينجا نشستي ؟بلند شو بريم تو اقا باتون کارداره
-ولي من با اقاتون کاري ندارم ..
کنارم روي پله نشست وگفت:دلت ازش پره نه؟
با بغض گفتم :اره ..اونقدر پره که حاضرم همين جا سرش وببرم ..
خنديد وگفت:ادم هيچ وقت نبايد موقع اعصبانيت تصميم بگيره چون زود پشيمون ميشه
-اما من پشيمون نميشم ...
آراد داد زد:خاتون پس چرا نمياريش؟
دستشو انداخت زير بازوم وبا خودش بلند کرد وگفت:حالا فعلا بريم تو تا بعد راجبع حکم اعدامش تصميم بگيريم...
رفتيم تو حواسم به خونه نبود روي يه مبل مخلوط شکلاتي وسفيد نشسته بود وداشت اب پرتقال ميخورد ...مختار کنار وايساده بود من که ديد ليوان وگذاشت رو ميز جلوش.... روبه روش ايستاديم وگفت:خاتون اين دختره از اين به بعد اينجا کار ميکنه ...ميشه خدمتکار شخصي من تمام کارهايي رو که خودت انجام ميدادي وميسپاري به اين ..
بلند شد که بره گفتم:من براي تو کار نميکنم ..
پوزخندي زد وگفت:ميکني...
اينو گفت واز پله هاي چوبي رفت بالا مختار گفت:خاتون ميشه به منم از اين اب پرتقال ها بديد؟
خاتون با خنده گفت:چشم پسر گلم...هم براي تو ميارم هم براي دخترخوشکلم
پوزخندي زدم من اگه خوشکل بودم اينقدر عين لباس دست دوم خريد وفروشم نميکردن...
از خونه اومديم بيرون با غم راه ميرفتم خاتون دستشو گذاشت پشتم وگفت :غصه چيو ميخوري دختر؟
-غصم زياده ؟
- تو با اين سن وسالت ميگي غصه دارم پس من چي بگم ... قارونم با اون ثروتش غم وغصه داشته (با لبخند گفت)کسي که غصه نداشته باشه ادم نميشه .. رسيديم به خونه کوچيک خاتون درشو باز کرد رفتيم تو يه هال نه چندان بزرگ سه تا اتاق سمت راستم بود يه اتاقم روبه روم بود يه راهرو ي دومتري هم سمت چپم بود خاتون گفت:اين خونه نقلي من ومش رجب فردا صبح که اومد مي بينيش...اون اتاق که ته اتاق ماست اين که سمت راست نزديک در هم هست براي تو ...اين وسطيم رختخوابا مون وميزاريم... اون روبه رويم اشپزخونه است اينم حمومه ...خوب نميخواي اتاقتو ببيني؟
اتاق نزديکم بود يه قدم برداشتم ودر باز کردم هيچ چيز تو اتاق نبود جز يه فرش دوازده متري ويه ساعت ديواري که ساعت دوازده شب ونشون ميداد يه پنجره روبه روم بود که رو به حياط باز ميشد خاتون از پشت دستشو گذاشت رو شونه هام وگفت:خوب نظرت چيه ؟ميدونم کوچيکه ولي براي يه نفر خوبه ..هرجور دوست داري تزيينش کن ميرم رختخوابتوبيارم
-نه.. خودم ميارم شما زحمت نکشيد..
رفتم پتو تشک وبالشت برداشتم وبردم به اتاق خودم رو زمين پهن کردم وخوابيدم ...اما خواب کجا بود ؟دوباره نشستم دستامو انداختم دور زانو هام به فکر بچه ها افتادم دلم براي دعواهاي قبل از خواب و شوخي هاي ليلا وقهرو اشتيهامون تنگ شده بود . .. الان کجا هستند دارن چي کار ميکنن؟..کاش الان پيش بچه ها بودم واقعا قدرشون رو ندونستم... چرا ميخواستم فرار کنم؟ ... اصلا من اينجا چي کار ميکنم؟چرا منو بااونا تفرستادن برم ؟در باز شد خاتون اومد تو چراغ وزد وگفت:اِه.....چرا تو تاريکي نشستي؟
با سيني که تو دستش بود کنارم نشست وگفت:ميدونم دير وقته؟ولي گفتم شايد گشنت باشه برات شام اوردم
به سيني نگاه کردم کباب بود با برنج وتمام مخلفاتش گفتم:شما هميشه دير وقت همچين غذا هايي ميخوريد؟
خنديد وگفت:نه قربونت برم مختار برات خريده... گفت از بس تو ماشين گريه کردي شايد دل ضعفه گرفته باشي
با دستم سيني رو فرستادم عقب وگفتم:من شامي رو که دشمنم برام خريد باشه رو نميخورم ..
اينو گفتم وخوابيدم خاتون گفت:اخه نميشه که با شکم گشنه بخوابي؟
با اعصبانيت بلند شدم وگفتم:من سيرم ...يعني سيرم کردن هم از دنيا هم از گرسنگي...
دوباره خوابيدم وپتو روي سرم کشيدم و گريه کردم خاتون پوفي کرد ورفت بيرون... اينقدر گريه کردم که خوابم برد ...
-دختر خانم...خانمم يادم رفت اسمشم بپرسم ......
اورم چشمامو باز کردم خاتون کنارم نشسته بودبا لبخند گفت:عجب خرس خوش خوابي هستي يک ساعت دارم صدات ميزنم
نشستم وگفتم:ببخشيد ...خستم بود
-بله اگه منم جاي توبودم تا خود اذن صبح گريه ميکردم خستم ميشد..
-ببخشيد که نذاشتم بخوابيد..
با لبخند گفت:عيبي نداره بيدارت کردم بگم الاناست که شوهرم بياد...مش رجب وميگم من دارم ميرم بيرون اگه اومد بگو من رفتم پيش رباب خودش ميدونه باشه؟
فقط سرمو تکون دادم دماغمو کشيد وگفت:جواب من اين نيستا..
-چشم..
-خدا چشمات وبرات نگه داره..(بلند شد )راستي خواستي صبحونه بخوري...هر چي خواستي از يخچال وردار تعارف مُعارفم نمي کني خدا حافظ...
-خدا حافظ ...
يه نفس عميقي کشيدم که بوي گل رز به مشامم رسيد بلند شدم پنجره رو باز کردم چشمام درحد دراومدن بود چقدر گل ...انگار وسط بهشت گير افتاده بودم... سريع رفتم بيرون يه بهشت به تمام معنا سر تا سر خونه درخت هاي سر به فلک کشيده بود زيرشون چمن کاري شده و از انواع گل ها کاشته بودن از رز وگل محمدي گرفته تا گل هايي که من به عمرم نديده بودم کنار ديوار هاي خونه گل داوودي کاشته بودن ..صداي شر شر اب از سمت چپم مياومد هرچي چشم چرخوندم شايد چيزي ببينم بي فايده بود چون ديواري که پر شده بود از پيچک مانع ديدم بود ... از رفتن به اون قسمت پشيمون شدم ....رفتم به اشپزخونه اشتهام کور شده بود ميلي به خوردن نداشتم رفتم به اتاقم که صداي يه پيرمردي از حياط شنيدم:خاتون....خوشکل من کجايي عزيزم ببين چه ماهي برات اوردم ...عزيز رجب کجايي؟
از طرز صدا زدنش خندم گرفته بود بعد چند سال هنوز عاشق همسرش بود از اتاقم اومدم بيرون در هال و باز کرد واومد تو سرش پايين ولبش خندون درو بست وسرشو بالا گرفت با ديدن من لبخندش رفت وتعجب جاشو گرفت ماهياشو بالا گرفته بود اب دهن شو قورت داد وگفت:تو کي هستي؟تو خونه من چيکار ميکني؟
شونمو انداختم بالا وگفتم:خودمم نميدونم اينجا چيکار ميکنم؟خاتون خانم گفت ميره پيش رباب گفتش خودتون ميدونيد کيه..
فقط سرشو تکون داد از قيافش معلومه ادم ساده اي با ترس گفت:دزد که نيستي؟
-دزدا روز نمياين..
-اها راست ميگي...فاميلاي خاتوني..
-نه...
-پس کي هستي؟
-نميدونم..
با شک گفت:نکنه ديونه اي...خونتون و گم کردي خاتونم گفته اينجا بمون اره؟
ازحرفش خندم گرفته بود رفتم جلو ماهياشو ازش گرفتم وگفتم:اره ديونم اگه عاقل بودم همون روز اول خودمو ميکشتم ودنيايي وراحت ميکردم
رفتم به اشپزخونه ....ماهي رو گذاشتم تو سيني نميدونستم ميخواست چيکارش کنه از اشپزخونه اومدم بيرون صداش زدم:اقا رجب..اقارجب..
از اتاق اومد بيرون لباسا شو عوض کرده بود گفت:اسم من واز کجا ميدوني ؟
خاتون خانم گفت..ماهي رو ميخوايد چيکار کنيد؟
-صبر کن الان ميام پاکش ميکنم...
حال وحوصله ماهي تميز کردن ونداشتم ...از خدا خواسته برگشتم تو اتاقم تشک وجمع کردم گذاشتم يه گوشه خودمم روش نشستم از پنجره بيرون ونگاه ميکردم يه نسيم درخت ها رو تکون ميداد کاش منم عين اين درختا سفت ومحکم بودم ...دو تا تقه به در خورد بلند شدم درو باز کردم رجب بود گفت:صبحونه خوردي؟
-نه ميل ندارم..
-باشه پس تنها ميخورم..
ساعت اتاقم نگاه کردم ده ونيم بود الان چه وقت صبحونه خوردنه..دوباره برگشتم سر جام کم کم داشت حوصلم سر ميرفت بلند شدم رفتم بيرو ن... دوباره چشمم افتاد به اون ديوار پر از پيچک دوباره صداي شر شر اب شنيدم خيلي دلم ميخواست ببينم اون ور ديوار چه خبره چند قدم رفتم جلو.... وايسادم يه نفس عميق کشيدم نميدونستم برم يا نه پشيمون شده برگشتم کنار گلاي داوودي نشستم اروم با دستام نوازششون ميکردم ..حوصله گلم نداشتم دوباره برگشتم تو اتاقم روي تشکم دراز کشيدم ...ياد دخترا افتادم ودوباره اشک از چشمام اومد کم کم پلکام سنگين شد وخوابم برد ...
يکي شونه هامو تکون ميداد :خانمي...خانم خانما..(.با خنده گفت)نميدونم چرا هر دفعه يادم ميره اسمشو بپرسم ...چشماتو باز کن..
چشمم وباز کردم وبا خواب الودگي نشستم با خنده گفت:فکر کنم اسمت خرس خوش خواب باشه ...دودقيقه ولت کردم خوابت برد؟حداقل تشک وپهن ميکردي بعدميخوابيدي..
چشمامو مالوندم وگفتم:ساعت چنده؟
-شيش ...
چشمام وگشاد کردم وگفتم:چي؟شيش....!!!يعني نهار نخوردم؟
با لبخند گفت:نه شام خوردي..نه صبحونه خوردي...نه نهار نکنه تو رژيمي؟
يه نچي کردم وگفتم:دلم به غذا خوردن نميره
-اگه دست پخت من وبخوري حتما اشتهات باز ميشه...پاشو پاشو برو يه دوش بگير تو اين مانتو کپک زدي..
يه پلاستيک که جلوش بود گذاشت رو پام وگفت :امروز صبح برات خريدم نميدونم اندازت هست يا نه .. برو حموم بپوش اگه اندازه نبود برم چند دسته ديگه برات بخرم
-حوصله حموم ندارم
-يعني چي حوصله نداري؟تا کي ميخواي اين مانتو تنت باشه ؟
-تا وقتي که برم پيش دوستام ...
خاتون بازو هامو گرفت بلندم کرد وکشيدم وگفت:جرو بحث کردن با تو فايده اي نداره ..
منو ميکشيد منم داد ميزدم:نميرم خاتون خانم ...
مش رجب تو هال نشسته بود وداشت چايي ميخورد با تعجب ما رو نگاه کرد وگفت:خاتون چيکارش داري؟
خاتون:ميخوام ببرمش با کمربند بزنمش
رجب:گناه داره خاتون نزنش...
چقدر اين مرد ساده بود... من وانداخت تو حموم ولباسامم داد دستم وگفت:درو قفل ميکنم يک ساعت ديگه باز ش ميکنم اگه ببينم حموم نکرده باشي... خودم لختت ميکنم حمومت ميدم..
با گردن کج نگاش کردم .حرفش جدي بود اينو گفت ودرو قفل کرد بچه هاش از دست اين چي ميکشيدن .... از ترس اينکه خاتون لختم نکنه خودم لخت شدم و حموم کردم ... چند دقيقه زير دوش موندم بدنم از کوفتگي اومد بيرون احساس سبکي ميکردم ....بعد از يک ساعت حموم کردن بالاخره دست از سر دوش برداشتم ... با حوله بدنم وخشک کردم ولباسام و پوشيدم اندازه بودن .. حوله رو دور سرم چرخوندم همون موقع در باز شد خاتون سرشو کرد تو وگفت:نه خوبه...فکر ميکردم دختر حرف گوش کني نباشي ..اما حالا ميبينم حرفم بلدي گوش کني
در وتا اخر باز کرداومدم بيرون مش رجب نبودش گفتم:پس اقا رجب کجاست؟
-رفته شام اقا رو بده...
-الهي بي اقا بشم ..
اينو که گفتم خاتون سريع با دستش گردنم وگرفت و با خنده گفت: بار اخرت باشه پشت اقا آراد حرف ميزنيا
گردنم وجمع کردم و گفتم:اخه شما چه خيري از اين ديدي که اينجوري ازش طرف داري ميکني؟
گردنمو ول کرد وگفت:اگه بدوني دختراي فاميل وهمکار واشنا چه جوري خودشون وبراي اقا ميکشن اونوقت اينجوري حرف نميزدي...
پوزخندي زدم وگفتم:خلايق هرچي لايق
خاتون با چشاي گشاد گفت:خدا عاقبت من وبا زبون تو بخير کنه..
داشتم ميرفتم به اتاقم که گفت:چند تا شال وروسري برات خريدم ... سليقه پيرزنيه اگه بد بود ديگه ببخش
با لبخند گفتم:هر چه از دوست رسد نيکوست...
رفتم به اتاقم شال وروسري که خاتون برام خريده بود ونگاه کردم سليقش عالي بود .. بعد از اينکه موهاي فرفريم که الان ديگه تا شونه هام رسيده بود خشک کردم يه شونه اي هم بهش زدم با کش مو بستم ... يه روسري کرم قهواي برداشتم وپوشيد م اتاقم ايينه کم نداشت نميدونستم بهم مياد يا نه لبو لوچم واويزون کردم که خاتون اومد تو نگام کرد وگفت:خوبه بهت مياد ...يه ذره از زشتي اومدي بيرون
-ايينه ندارم..
-باشه فردا ميگم رجب بره برات ايينه قدي بگيره که خوشکل از بالا تا پايين خودتو ببيني .....بيا شام
-ميل ندارم ...سيرم ...
خاتون با اخم نگام کرد وگفت:همش بايد زور بالا سرت باشه تا يه کاري رو انجام بدي؟
-باور کنيد ميلي به غذا خوردن ندارم..
يه پوفي کرد و اومد سمتم وگفت:تو زبون ادميزاد نميفهمي نه؟.... بازو هاموکشيد وبرد سر سفره نشوندم کلم پلو درست کرده بود با سالاد شيرازي خاتون يه بشقاب گذاشت جلوموگفت...بخور
يه قاشق برداشتم گذاشتم تو دهنم اما نتونستم پايين کنم حال تهوع داشتم سريع رفتم بيرون واوردم بالا... هيچي تو معدم نبود بيشتر دل ضعفه گرفتم همون جا نشستم وگريه کردم خاتون اومد پيشم بغلم کردوگفت:اروم باش دختر ..براي کي اينقدر بي تابي ميکني؟
با گريه گفتم:دوستم...اون پسره عوضي دوستم وکشت..
-...شيش ساله بيرحم شده وبا قساوت ادما رو ميکشه ...قبلا اينجوري نبود از روز که با باباش کار ميکنه بيرحم شده...(با لبخند نگام کرد)يعني تمام اين گريه زاري ها براي دوستت؟اگه قراربود تمام کسايي که عزيزاشون واز دست ميدن عين تو باشن الان ديگه کسي رو زمين نبود همه خودکشي ميکردن ... نميگم فراموشش کن چون ميدونم نميشه... ولي باش کنار بيا کم کم از فکرش بيا بيرون ...اگه بخواي همين جوري ادامه بدي چيزي ازت نميمونه.. دنيا محل گذره نه موندن فکر ميکني با غذا نخوردن وگريه وزاري کردن اون زنده ميشه؟بجاي اين کارا براش نماز وقران بخون هم اون روحش شاد ميشه هم تو اروم ميشي ...
-اما اون خيلي جوون بود
-خيلي از مادرا هم جووناشون واز دست دادن.. ولي خودشون وعين تو نابود نکردن ....هيچ عشقي هم تو دنيا به اندازه عشق مادر به بچش نيست ..حالا هم پاشو بيا تو شام تو بخور
حرفاي خاتون کمي ارومم کرد بلند شدم چند مشت اب به صورتم زدم سر سفره نشستم.... به مش رجب وخاتون که عين تازه عروس دامادا کنار هم نشسته بودن نگاه کردم ... مش رجب قد متوسطي داشت از خاتون کوتاه ترو لاغر تربود موهاي کوتاهي داشت موهاي صورتشم تمييز زده بود...بعد از شام مش رجب فوتبال نگاه ميکرد... خاتونم هم ميوه ميخورد هم به زور به حلق من ميکرد که تلفن خونه زنگ خورد مش رجب گوشي رو برداشت :بله اقا....
.....
چشم اقا..چشم
گوشي رو قطع کرد روبه ما کرد وگفت:خاتون اقا گفته...فردا اول وقت اين دختره رو ببري پيشش
-باشه...(به من نگاه کرد وگفت)راستي اسمت چيه؟
-آيناز..
-چه اسم قشنگي داري..
-ممنون ...خاتون خانم..
خنديد وگفت:خاتون خانم چيه؟بگو خاتون...راحت ترم
-اخه زشته که؟
-نترس زشت نيست خيليم خوشکلم...معني اسمم يعني خانم ...پس فقط بگو خاتون
-چشم..چادر نمازي داريد؟
خيار روازروي دندوناش اورد بيرون و با تعجب گفت :چادر نمازي ميخواي چيکار؟
-نماز بخونم ...نماز هاي قضا هم دارم..
يه لبخند از روي خوشحالي زد وگفت:چشم الان چادر برات ميارم
بلند شدم رفتم بيرون کنار خونه دستشويي بود وروشور همون جا وضو گرفتم رفتم به اتاقم ديدم سجاده وچادر حاضره نمازامو خوندم چند ساعت بعد خوابيدم ...کابوس هاي وحشتناکي ديدم خواب ديدم ليلا با سرنگ ميخاد منو بکشه ...مهناز ونگار با چاقو دنبالم ميدويدن وبا دادميگفتن تقصير تو ليلا مرد بايد بميري.....چشمام وبا زکردم ونفس نفس ميزدم ترسيده بودم چراغ خواب روشن بود ولي بازم احساس خفگي ميکردم بلند شدم چراغ وزدم همون جا کنار ديوار نشستم وگريه کردم يعني تقصير من بود ليلا مرد...تقصير من چيه؟ من از اونا کمک خواستم اونا نامردي کردون وليلا رو کشتن...چند دقيقه بعد در اتاقم باز شد خاتون با تعجب گفت:چي شد ؟چرا اينجا نشستي؟
اشکامو پاک کردم وگفتم:چيزي نيست ..کابوس ديدم
-ميخواي اب برات بيارم؟
-نه خوبم...
-خواستم بگم اذن گفتن ...ميخوا ي نماز بخون...
سرم وتکون داد موگفتم:باشه اول شما بخونيد بعد من ميخونم..
-نه چادر دارم تو بخون...
با لبخند تشکر کردم بعد از اينکه نمازمو خوندم رو تشکم دراز کشيدم وبه سقف خيره شدم ..خدايا يه سوال...چرا منوخلق کردي؟که اينجوري منو اواره اين خونه واون خونه کني؟چرا هرکسي رو که دوست دارم ازم ميگيري؟مگه گناهاي من چقدر بوده که با اين زجر کشيدن ها هم پاک نميشه؟خدايا يعني بدتر از اينم قرار سرم بياري؟حقم از اين دنيايي که افريدي چيه؟حقم فقط گريه وناله وجداييه...پس خنديدن هاودل خوشي هاي من چي ميشه ؟ نکنه فراموشم کردي؟خدايا هر کاري ميکني بکن فقط زندگيمووبا خير وخوشي تموم کن هميشه گفتم بازم ميگم...راضيم به رضاي تو
دو تا ضربه در خورد نشستم وگفتم:کيه؟
در باز شد خاتون بود با لبخند گفت:بيا صبحونتو بخور بايد بريم پيش اقا
-اگه من نخوام اين اقا رو ببينم بايد يکيو ببينم؟
بالبخند گفت:اقا..
با يه لبخند بيجوني بلند شدم ورفتم به هال مشت رجب نشسته بود ويه لقمه به اندازه دهنش داشت ميجويد که نصفشم اومد بود بيرون خاتون ديدش وگفت:صد بار بهت گفتم لقمه اندازه دهنت بردار ...ببين قدر بوده که نصفش زده بيرون
نشستم... خاتون با سماوري که کنارس بود برام چايي ريخت وگذاشت جلوم مشت رجب لقمشوپايين کرد وگفت:خوب چيکار کنم هم گشنمه هم بايد زود برم براي گلا کود بيارم ..
-تو اگه با اين لقمه خودکشي کني ديگه به کود نميرسي..
بعد از خوردن صبحانه رفتم به اتاقم يه دستي به موهام کشيدم واومدم بيرون خاتون تا من وديد گفت: اين چه سرو وضعي که داري؟ اينجوري ميخواي بيايي؟
-اره مگه چمه؟
-بگو چت نيست ...صبرکن برم يه رژ وريملي بيارم... اگه بخواي اينجوري بري اقا جفتمون وميندازه بيرون
-من هيچي نميزنم ..بريم خاتون
اينو گفتم راه افتادم اونم پشت سرم اومد وگفت:اما اقا دختراي بدون ارايش ودوست نداره...
با حرص گفتم :اين ديگه به من مربوط نيست.. خيلي از ارايش خوشش مياد خودش بره ارايش بکنه...فکر کنم با چهره اي که اون داره خيلي هم خوشکل بشه..
خاتون خنديد وچيز ديگه اي نگفت ....گفتم:راستي خاتون تلفن خونتون درسته ؟
- ...اره ولي نميشه جايي زنگ بزني
چقدر نامردهتلفن ويه طرفه کرده که فقط خودش زنگ بزنه..
از اون ديواري که هميشه مانع ديدم بود رد شدم ... وايسادم چشمم از چيزي که روبروش ميديد باور نميکرد...يه راه سنگي جلوم بود که به خونه ختم ميشد چپ وراست راه سنگي پر بود از دار ودرخت يه خونه...نه يه کاخ سه طبقه که با چند رديف پله از زمين جدا ميشد کنار پله ها گل رز سفيد کاشته بودن کل کاخ سفيدبود با دروپنجره چوبي دو تا ستون جلوي دربود پيچکي که گلهاي سفيدي داشت از ستون ها بالا رفته بودن سمت چپ يه ابشار مصنوعي سنگي که چهار متر ميرسيد اب ازش مي اومد پايين وبه يه رود کوچک دست سازختم ميشد وميرفت پشت کاخ خيلي دلم ميخواست بدونم مقصد رود کجاست... هــه.. پس صداي شرشر اين بوده.... خونه فوق العاده خوشکلي بود ...قبلا ديده بودمش ولي نمي دونم کجا خاتون گفت:اين عمارت خيلي بزرگه پشت اين عمارتم ديدنيه ....فقط زودتر بريم پيش اقا بعد کل عمارت ونشونت ميدم
همين جور که راه ميرفتيم گفتم:خاتون اين رود وکي درست کرده؟
خاتون:پدربزرگ اقا آراد...نقشه اين عمارت و کشيده و دستور داد يه ابشار مصنوعي درست کنن ويه رود هم بهش بچسبونن

پریبانو
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ قبل از ظهر
خنديدم وگفتم:چه باحال...خيلي خوشکل
وقتي از پله ها ميرفتم بالا بوي گل هاي رز مستم ميکرد درچوبي وخاتون برام باز کرد رفتيم تو چشمم گشاد بود گشاد تر شد... خونه که نبود .. ميشد جاي لابي هتل ازش استفاده کرد روبه روم يه راه پله بزرگ چوبي بودخاتون بازوم وکشيد وگفت:از اينطرف رفتيم سمت چپ سه تا پله رفتيم پايين سالن با چند دست مبل تزيين شده بود پشت مبل ها وکنار ديوار چند تا گلدون بزرگ گذاشته بودن که زيبايي خونه رو دو چندان ميکرد .. پنجره که جاي ديوارو گرفته بود تا نوک سقف رسيده بودن نميدونم اين پنجره ها چند متر پارچه ميبرن سمت راستمو نگاه کردم چشام گشاد شد يه سالن به چه بزرگي با با شيک ترين مبل تزيين شده ... چرا شبي که منو اوردن حواسم به خونه نبود ؟
گفتم:خاتون اون سالن بزرگه براي چيه؟
-اقا مهمونيهاشو تو اون سالن ميگره
برگشتم ببينم پشت سرم چه خبره.. آراد و ديدم که با مختار مياومدن طرف ما سريع سرموبرگردوندم نميخواستم قيافه نحسشو نو ببينم خاتون گفت:سلام اقا..
با اخم گفت:سلام
مبل کنار من نشست مختارم کنارش وايساد کفري شدم و رفتم سمت چپ خاتون وايسادم خاتون با تعجب نگام کرد ..آراد هنوز قيافه اخمو وسر کچلش داشت ...يه پيراهن سرمه اي با شلوار لي ابي روشن پوشيده بود هنوز ته ريششو نزده بود ...يه ذره بايد از خدمتکارش ياد بگيره اون ريششو ميزنه اما اين چي.... پا رو پا انداخت چشماي سبزش که هم رنگ درخت کاج بود به من دوخت وگفت:معتادي؟
-چي؟
-اگه معتادي بگم مختار برات مواد بياره ...
پوزخندي زدم وگفتم:يه بار مواد اوردنت وديدم ...
-چي مصرف ميکني؟
-به تو چه؟
خاتون زد به پهلم ولبش وگزيد وگفت:اقا ببخشيد ..
با اعصبانيت به من نگاه کرد وگفت:خاتون برو بيرون ..
-اخه اقا.
دادزد:گفتم برو بيرون ...
-چشم اقا ..چشم
خاتون از روي نگراني نگاهي بهم انداخت ورفت..با همون اخم رو صورتش گفت:ميدوني من کيم؟آراد...آراد سعيدي تمام کله گنده هاي تهران از روزي که اسم من وشنيدن شب ادراري دارن ..اين بار اخرت باشه که با من اينجوري حرف ميزني ...ميدوني گربه رو دم حجله کشتن يعني چي؟(تو چشمام نگاه کرد وگفت)منم ميخوام گربه رو همين جا بکشم که حساب کار دستش بياد
يه چرخي به چشمام داد وبيرون ونگاه کردم يعني حرفات برام مهم نيست داد زد:وقتي دارم باهات حرف ميزنم به من نگاه کن
اونم چه دادي فکر کنم تا يه هفته بايد اب جوش بخوره تا صداش بازبشه ترسيدم با ترس توي چشماي سبز اعصبانيش نگاش کردم خشک وجدي گفت:قانون اينجا رو فقط يک بار ميگم پس سعي کن فراموش نکني...يک من از دخترايي که حاضر جوابي ميکنن خوشم نمياد...دو وقتي يه چيزي ازت خواستم تنها کلمه اي که از دهنت مياد بيرون چشم اقاست نه يک کلمه بيشتر نه يک کلمه کمتر...سه حق بيرون رفتن از اين عمارت رو نداري حتي اجازه زنگ زدن هم نداري.. چهار دفعه بعد با اين وضع صورت نمياي (مختارو ديدم داشت ريز ريز ميخنديد).... پنج من اين عمارت مهموني ميگرم پس خوشم نمياد با هيچ مردي رابطه داشته باشي تو خونه منوچهر هر غلطي ميکردي به خودت ربط داره ..اينجا ازاين غلطا نميکني شيش...
با اين حرفش اعصباني شدم دادزدم:حق نداري راجبع من همچين فکرايي بکني.. يه عمر پاک زندگي نکردم که الان يکي عين تو جلوم وايسه وازاين حرفا بهم بزنه
از اعصبانيت چشماشو اروم بست وباز کرد وگفت: من با هرکسي ،اونجوري که دلم ميخواد حرف ميزنم .. مثل اينکه قانون اول وفراموش کردي بار اخرت باشه با من کلکل ميکني..فهميدي؟
شير شدم وگفتم:نميدونم چرا صداتو نميشنوم
خواستم برم که بازم داد زد"وايسا" اين دفعه قلبم افتاد تو شلوارم از ترس نزديک بود شلوارم وخيس کنم با ترس ولرز برگشتم ديدم وايساده از اعصبانيت سفيدي صورتش قرمز شده ورگ هاي سبز ش چسبيده بود به گردن سفيدش با حالت عصبي گفت:بار اخرت باشه با من اينجوري حرف ميزني فهميدي؟
با ترس گفتم:ب..بلله..
داد زد:نشنيدم..
-بله...فهميدم..
دادزد:نشنيدم چي؟
-بله اقا فهميدم..
-خوبه ..حالابرو بيرون ...
راه رفتنم شد عين ربات به زور خودمو کشيدم بيرون يه نفس عميق کشيدم که بوي گلهاي رزارومم کردن... يا خدا اين کي بود ديگه ؟
نميدونستم کجا برم خاتون صدام زد: بيا اينجا...
رفتم سمت راستم خاتون رفت تو اونجا کجا بود ديگه؟ .... يه اتاق بزرگ تمام سنگ با در وپنجره چوبي که چپ وراست اتاق گل هاي شاه پسند کاشته بود... فکر کنم بايد اشپزخونه باشه رفتم تو حدسم درست بود...اشپزخونه که چه عرض کنم کابينت ها برداشته ميشد يه خونه دوبلکس ازش ساخت... همين جور که نگاه ميکردم خاتون گفت:غرق نشي..
با گيجي گفتم :اها.....
خودم وانداختم رو ميز گفت:چته مادر چرا رنگت پريده؟
دستمو عين گيجا چند بار اروم زدم به صورتم وگفتم:اين چرا اينجوريه؟
-کي؟
-اقاتون..
خنديد وگفت:حالا شد اقاي ما؟.. اين که مهربونه باباش ونديدي تو استخر عسل هم بندازيش نميشه خوردش...ايناز جان از من به تو نصيحت ...اعصاب اقا رو خورد نکن يه کاري نکن سرت داد بزنه و دعوات کنه هر چند ميدونم با زبوني که تو داري به قرص اعصاب هم کشيده ميشه ميدونم برات سخته ولي سعي کن جلوي زبونت وبگيري و اعصبانيش نکني ... چون تا حالا اعصبانيت اعصبانيتشونديدي..... پس حواست باشه هر چي ازت خواست بدون چک وچونه بگي چشم...
-حالا اگه يه چيز غير شرعي ازم خواست چي؟بازم بگم چشم...؟
خاتون لبشو گزيد و با لبخندگفت:خاک به سرم اين حرفا چيه ميزني؟
-يه سوال؟
سيب زميني ها رو گذاشت جلوم وگفت:اول اينا رو پوست بگير تا من جوابتو بدم
بلند شد رفت طرف يخچال گفتم:اقاتون چند سالشه ؟
گوجه رو ريخت تو سينگ وبا خنده گفت:بازم که گفتي اقاتون.. چيه عاشق شدي؟
با چشاي گشاد گفتم:من به ريش بابام بخندم عاشق اين ماموت بشم
خاتون بلند خنديد وگفت:اقا بدونه اين حرفا رو بهش زدي سرتو ميزاره کنار همون ابشارو بيخ تا بيخ ميبره..
-حالا ميگيد چند سالشه؟
-بيست وهشت...حالا خودت چند سالته؟
-بيست وچهار
همين جور که گوجه ها رو ميشست با لبخند گفت:خوبه سناتون بهم نزديکه مبارکه ايشاالله..
با حرص گفتم:خاتوووووون.. من اگه بميرمم حاضر نميشم زن اين اختاپوس بشم
خنديد وگفت:تو چرا هر دفعه رو اين بدبخت يه اسم ميزاري؟ زودتر پوست سيب زميني ها رو بگير اگه نهار اقا دير بشه اشپزخونه رو سرمون خراب ميکنه
همين جور که پوست سيب زميني ها رو ميگرفتم خاتونم گوجه ها رو خورد ميکرد گفتم:خاتون..يه سوال..
خنديد وگفت:از دست تو بپرس
-کار اقامون چيه؟
نشست وگفت:شرکت صادرات مواد غذايي داره
-اها...اونوقت چرا ظهر مياد خونه نهار ميخوره بعد ميره؟
-اول اينکه شرکتش نزديکه دوم اينکه غذاي بيرون ودوست نداره
-يه سوال ديگه ..چند سال اينجاييد؟
-دوازده سال
با تعجب گفتم:دوازده...فکر ميکردم از اول جونيتون اينجا باشيد
-نه بابا وقتي شوهر خدا بيامرزم فوت کرد دنبال کار ميگشتم شنيدم اقا سيروس دنبال خدمتکار ميگرده رفتم پيشش اونم منو قبول کرد ...
-پس رجب شوهرت نيست؟
با لبخند گفت:چرا هست ما فقط دو سال ازدواج کرديم
-جدي ميگيد؟
-بله.
فضوليم بيشتر گل کرد وگفتم:قضيشو ميگشيد؟
-اگه نگم که تو مخم ميزاري تو تشت وميسابي...رجب باغبون اينجا بود هفته اي دوسه بار مياومد به گل ودرخت هاي اينجا ميرسيد هميشه چشمش دنبال من بود ميدونستم دوستم داره منم دوستش داشتم(از خجالت سرخ شده بود ومنم با لبخند نگاش ميکردم) اما خوب ديگه شرم وحيام نميزاشت چيزي بروز بدم هروقت کارش تموم ميشد .چاي براش ميبردم اونم يه شکلات بهم ميدادسه چهار سال کارمن ورجب چايي بده شکلات بسون شده بود ..جرات نميکرد به اقا سيروس بگه منو ميخواد... منم خوب کاري نميتونستم بکنم ميترسيدم اقا سيروس اخراجم کنه يه روز مثل هميشه چاي براي رجب بردم اونم از توجيبش يه شکلات بهم داد...اقا آراد مي بينتمون وميفهمه ما همديگه رو ميخوايم.. خيلي ترسيدم دعوامون کنه و بعدشم اخراج اما خدا رو شکر مثل باباش نبود .. عصر همون روز با اقا آراد رفتيم محضروعقد کرديم
به يه لبخند گفتم:مبارک ..
-ممنون (به سيب زميني ها نگاه کرد وگفت)واي دختر دست بجونبون ظهر شد ..
سيب زميني ها رو شستم وگفتم:خاتون.....
خاتون با تاکيد گفت:يه سوال بي يه سوال اول کارتو بکن بعد بپرس
قبل از اينکه نهار بخورم رجب وخاتون نهار براي اقا شون بردن منم سفره خودمون وميچيدم ...وقتي اومدن مشغول نهار خودرن شديم که خاتون گفت:اقا گفته از فردا کارت وشروع کن ...بعد نهار بايد کل خونه رو نشونت بدم
يه باشه اي گفتم ومشغول خوردن شدم بعد از نهار رفتيم تو اشپزخونه... به سيني که ازغذاش شايد دو يا سه قاشق خورده باشه نگاه کردمو گفتم:خاتون اين ظرف اقاست؟
-اره..چيزي نميخوره
-چرا؟
-بخاطر زخم معدش ...اين دولقمه هم ميخوره که درد نکشه
با تعجب گفتم:زخم معده داره؟
-اره بيچاره...هر غذايي هم نميتونه بخوره
-با اينکه نميخوره اما بدنش خوش استيله..
يه لبخندي زد وزير چشمي نگام کرد گفت: ايناز کارت وبکن
-وقتي ندونم کارم چيه از کجا بدونم بايد چيکار کنم؟
-تمام اين غذا هايي که اضاف اومده ميريزي تو قابلمه ...ظرف هاي کثيفم ميريزي تو سينگ وميشوري ...هله؟
-تا اينجاش که هله ...ميترسم بقيش منهل شه..
خاتون خنديد وگفت:ادم با تو خسته نميشه
بعد از اينکه ظرف سابيدنم تموم شد خاتون کل عمارت ونشونم داد پشت عمارت رفتيم ..ديديني بود اون رود وصل ميشد به يه حوض بزرگ که وسطش فواره بود چند متر اون طرف تر از حوض يه الاچيق بزرگ بود سمت راستم يه استخر شنا بود سمت چپم يه کلبه چوبي کوچکي که دور واطرافش درخت وگل کاشته بودن همين جور که راه ميرفتيم گفتم:خاتون اون کلبه چوبي براي کيه؟
خاتون بهش نگاه کرد وگفت:اون قشلاق اقا آراد بيشتر زمستونا اونجاست ...کل دکور داخلش از چوبه داخلش خيلي خوشکله بايد ببيني
-يه سوال...
-بله
-زمين اين خونه مال يه نفر بوده؟
-نه بابا..اونجوري که اقا آراد ميگفت زمين چند نفر بوده پدربزرگ اقا اين زمين رارو ميخره وهمچين عمارتي و ميسازه
گفتم:آراد گفت من خدمت کار شخصي شونم يعني بايد چيکار کنم؟
-اول اينکه نبايد بگي آراد ميگي اقا ..عادت ميکني جلو روشم ميگي اونوقت که اقايه بلايي به سرت مياره که جز اقا کلمه اي ديگه به زبون نياري..واما دوم..کار هر روزتو اينکه که صبح راس ساعت شيش بيدارش کني اونم با ملايمت... اقا بعد از ورزش ميرن دوش ميگرن چند دقيقه قبل از اينکه برگردن بايد وان وپر اب کني. ساعت هفت براش صبحانه ميبري..همون جا وايميسي تا صبحونش تموم بشه ... تمييز کردن اتاق وبردن نهارو شام وهمچنين شستن واتو کردن لباساش هم باشماست....
خاتون همين جور براي خودش ميگفت ميرفت من وايساده بودم نگاش ميکردم يهو وايساددور وبرش نگاه کرد ديد من نيستم برگشت تا من وديد گفت:پس چرا نمياي؟
-خاتون مطمئني چيزي جا ننداختي ؟ اگه هست بگو ها..
خنديد وگفت:هنوز بقيشو نگفتم...
-مگه بقيه هم داره؟
-خوب اره ...
-ميشه بپرسم کي قبلا اين کارا رو ميکرده؟
اشاره کرد به سمت نيمکتي که زير درخت بيد مجنون بود گفت:بريم اونجا بشينم تا بهت بگم
وقتي نشستيم گفت:همه اين کارا رو خودم ميکردم...ولي يک ساليه زانو درد گرفتم و ديگه نميتونم پله ها رو بالا پايين کنم ..قرار شد اقا براي خودش يه خدمتکار بياره ..که قرعه کار به نام تو افتاد
-يعني تو رو اخراج ميکنه؟
-نه بابا..بهم گفته تازماني که تو مش رجب زنده ايد همينجا بمونيد...
بعد از نماز صبح خواستم بخوابم که يادم افتاد که از امروز بايد جلوي اقا خم وراست شم ...من حاضر نيستم براي اين اَلدنگ زهرم ببرم چه برسه به اين که بخوام برم بيدارش کنم اونم با ملايمت ... خوابيدم وپتو رو کشيدم رو سرم ...در اتاق باز شد خاتون با حرص گفت:تو براي چي خوابيدي؟مگه بهت نگفتم از امروز بايد کارت وشروع کني؟
سرم واز زير پتو کشيدم بيرون گفتم:من نميرم بيدارش کنم..
دوباره پتو رو کشيدم روسرم خاتونم اومد پتو رو از رو سرم برداشت وگفت:الان ساعت يه ريع به شيش تا بخواي اونجا برسي پنج دقيقه توراهي اگه راس ساعت شيش بيدارش نکني مياد اينجا وبه باد کتک ميگيردت
سريع نشستم با تعجب گفتم:ميزنه؟
-بله...اگه کاراش طبق برنامه پيش نره عصبي ميشه
با درموندگي وايسادم وگفتم:باشه ميرم ..ولي چه جوري بيدارش کنم؟
-وايسا بالاي سرش وصداش بزن اين کاري داره ؟
-اگه بيدار نشد چي؟من بهش دست نميزنما
-با من....اگه بيدار نشد بيا به خودم بگو ...خودم بيدارش ميکنم
يه نفس عميقي کشيدم وراه افتادم قلبم ريتم بندري گرفته بود پاهام با ترس ولرز برميداشتم يهو ياد يه چيزي افتادم با دو برگشتم رفتم به اشپزخونه خاتون تا من وديد گفت:چي؟چي شده؟ (با تاکيد گفت)نگي نمي خوام برم..
با نفس نفس زدن گفتم:نه....اتاقش کدوم يکيه؟
-اي خاک عالم به سرم يادم رفت اتاقشو نشونت بدم طبقه دوم دست راست اولين اتاق
يه تشکر تو هوا کردم و..دِ بدو که رفتي با سرعت نور خودم وبه اتاق مورد نظر رسوندم چند تا نفس عميق کشيدم تا ضربان قلبم بياد پايين ...يه بسم الله ويه يا الله رفتم تو اتاق اينقدر تاريک بود که نوک دماغ فرغونيم هم نميديدم حالا کجا برم؟ کليد برق کجا بود؟ واي اگه دير بشه چي؟کليد برق هميشه کنار در کورمال کورمال به ديوار دست ميکشيدم بالاخره پيداش کردم کليد وزدم کل اتاق روشن شد ...تا چشمم افتاد بهش رومو برگردوندم خاک تو سر بدون لباس ميخوابه نيم تنش لخت بود ...خدا رو شکر روشکمش خوابيده بود وجاي شو نديدم ... منم عين خودرويي که دنده عقب ميگيره عقب عقب رفتم پشت به تخت وايسادم اروم گفتم:اقا..چقدر اين کلمه برام خنده دار بود دوباره گفتم: اقا..هي اقا.... ...از حرف خودم خنديدم مگه بيدار ميشد تن صدامو کمي بردم بالا...اقا..اقا...... گوشام شنيد که تخت تکون خورد اما حرفي ازش در نيومد بفهمم خواب يا بيدار کاش دو تا چشم پشت کلم داشتم .......اقا بيدار شديد ؟.. جوابي نيومد.... ..چقدر خوابش سنگينه .....داد زدم: اقـــــا
داد زد:زهر مار براي چي داد ميزني ؟
از ترس برگشتم تا ديدم لخت نشسته سريع سرمو برگردوندم گفتم:ببخشيد ..نميدونستم خوابيد يا بيدار
با اعصبانيت گفت:اين چه وضع بيدار کردنه...پشت تو به من کردي اون وقت ميخواي بدوني خوابم يا بيدار؟
سرم انداخته بودم پايين وسکوت کردم از تخت اومد پايين وگفت:بار اخرت باشه اينجوري بيدارم ميکني؟(چيزي نگفتم) ..گفت: نشنيدي؟
سرم وبلند کردم وسريع گفتم:بله اقا....نه.... چشم اقا
حکم سرباز ي رو پيدا کرده بودم که به فرماندش بله قربان چشم قربان ميگفت ..... خدا رو شکر شلوار پاش بود ...لباسش که رو زمين بود برداشت ورفت به اتاقي که با تختش فاصله داشت يه نفس راحتي کشيدم گفت:تنگي نفس داري که اينجوري نفس ميکشي؟
دستمو گذاشتم جلوي دهنم چه راداراي تيزي داره.. صداي شرشر اب اومد فکر کنم دستشوي وحمومش اونجا باشه با حوله اومد بيرون صورتشو که خشک کرد حوله رو پرت کرد تو صورتم با حرص حوله رو برداشتم گفت:وقتي برگشتم وان حاضر باشه..
-باشه
گره اي به ابرو هاش داد ونگام کردسريع درستش کردم:چشم اقا..
-عادت ميکني...يعني مجبوري ..
اينو گفت واز اتاق رفت بيرون اره جون خودت عادت ميکنم ...اگه از دست منو چهر فرار نکردم از دست تويکي حتما فرار ميکنم روبه روم يه تلويزيون نميدونم چند اينچ بود سمت چپ تلويزيون يه در بود رفت تو اتاق منم سرم وپايين انداختم رفتم به حموم و دستشويي که نصف اتاقش بود حوله رو اويزون کردم صدام زد :کجا رفتي؟
اومدم بيرون گرمکن پوشيده بود گفتم:بله اقا..
-خاتون بهت گفته چه کارهايي بايد انجام بدي؟
-بله اقا
-خوبه ...
اين وگفت رفت بيرون الان فرصت خوبي بود که به اتاق نگاه کنم سمت چپم حموم ودستشويي بود وبغلش پنجراي بود که کل ديوار وگرفته بود سمت چپِ پنچره يه ميز سفيد کوچک با دوتا صندلي شيک گذاشته بودن سمت راستم تخت خوابش بود با دوتا عسلي کنار تخت که دوتا اباژر روش گذاشته بودن روبه روي تخت يه تلوزيزيون ال سي دي به اندازه اتوبوس گذاشته بودن؟ رفتم سمت دري که کنار تلويزيون بود درش و باز کردم...تو عمرم اين همه لباس يه جا نديده بودم کفشاش جدا بود...شلوارش وپيراهنش و کرابات تمييز ومرتب واتو کرده يه جا کنار هم گذاشته بودن اين کار خاتون که اين چقدر ترو تمييز کار ميکنه درو بستم واومدم بيرون يه ميز وايينه هم کنار اتاق بود که روش از انواع واقسام عطر ها گذاشته بودن... اتاق بزرگي بود خيلي بزرگ خواستم برم که چشمم افتاد به گيتار مشکي که به ديوار نصب بود ...پس اين اقاي اخمو اهل موسيقي هم هست...نزديک بود يادم بره تختش و مرتب کنم رفتم سمت بالشتش دو تا مشت زدم بهش که يه بويي ازش بلند شد...خفه شدم چه جوري با اين بو ميخوابه.. هر چي عطر داشته روي تخت خالي کرده اخه بگو خفه نميشي؟.. چند دقيقه تو اتاقش بودم بيست دقيقه به هفت بود رفتم به حموم وان وپر اب کردم خواستم برم بيرون که عين جن جلوم وايساد...يه جيغ اروم زدم وسريع گفتم:ببخشيد ..معذرت ميخوام متوجه نشدم اومديد ..
جوبمو نداد با اخم زيپ گرمکنشو کشيد پايين سرم انداختم پايين خواستم برم که گفت:با اين قيافه برام صبحونه نمياري...
چيزي نگفتم واومدم بيرون معلوم نيست خدمتکارشم يا مدل .. رفتم به اشپزخونه چشمم افتاد به سيني وگفتم:خاتون چه خبره ...اينا براي کيه؟
-براي اقا..
- اها فکر کردم براي مختاره....حالا خوبه ميدونيد چيزي نميخوره اين همه براش گذاشتيد..
-يه پنير و مربا که چيزي نيست..
-چي؟شما به سه نوع مربا وخامه و پنير وعسل و کره وتخم مرغ وشکلات صبحانه واب پرتقال ميگيد چيزي نيست ؟
-اينقدرغرنزن اينا رو ببر
-هنوز که زود.... بعدشم من کجا ميتونم اين سيني رو بلند کنم ..تازه بلندشم کردم چه جوري اين همه پله رو برم بالا..اصلا چرا نميايد پايين ؟
رو ميز نشستم خاتون گفت:مگه اين چقدر سنگينه که اين قد غر ميزني؟...بلندش کن اگه نتونستي بگو خودم ميبرمش
به ساعت نگاه کردم چهار دقيقه به هفت بود پوفي کردم ودستمو دراز کردم که سيني روبردارم خاتون با شيطنت گفت:اگه نميتوني بگم مختار بياد
-اي دَخيلَتم..نميخواد خودم ميبرمش
خاتون قهقه بلندي زد سيني رو بلند کردم زياد سنگين نبود يه در اشپزخونه به حياط باز ميشد يه درش هم تو عمارت بود که بايد ده تا پله روبالا ميرفتي تا به سالن ميرسيدي ... وارد سالن که شدم صداي مختار از پشتم اومد گفت:به به خانم ابغوره بگير...چه عجب ما شما رو زيارت کرديم البته ميدونم کم سعادتي از ماست.
با دندوناي فشرده شده گفتم:خفه شو... حالم ازت بهم ميخوره جاي تو واقات تو اشغالدونيه
اينو گفتم وسريع از پله ها رفتم بالا اومد پشتم وگفت:اگه سنگينه من ببرم
داد زدم:برو گمشو ..
با اعصبانيت رفتم به اتاق روي همون ميز کوچيکه.... کره ومربا رو ميزاشتم که در با زشد پشتم بهش بود با حوله حموم نشست کلاهش انداخت رو سرش دو تا تقه به در خورد مختار گفت:اجازه هست اقا؟
-بيا تو..
خواستم برم که آراد گفت:کجا ؟
-برم ديگه..
-نميدونستي تا صبحونم تموم نشده نبايد بري؟
واي يادم رفته بود سرم وتکون دادم وگفتم:بله اقا ميدونم
-چي شده مختار؟
-پليسا فهميدن ..
با همين جور که مربا رو نون تست ميزاشت گفت:چي رو؟
-قضيه دخترا...
-خوب چرا به من ميگي؟ خودت رئيسي يه کاريش بکن....
-حالت خوب نيست نه؟
-خسته شدم مختار.. ديگه از اين موش وگربه بازي خسته شدم..
-ديگه تو اخراشه تموم ميشه ..حال پدرت چه طوره ؟
-برام مهم نيست...
-پايين منتظرتم..فعلا
داشتن در مورد چي حرف ميزدن دخترا يعني دوستاي من؟به صبحونه خوردنش نگاه کردم ...چيزي نميخورد فقط بازي ميکرد اب دهنم وقورت دادم با صداي ضعيفي گفتم: دوستامو کجا فرستادي؟
سرش پايين بود گفت:تازه يادت افتاده دوستم داري؟
-من هيچ وقت دوستام و فراموش نميکنم..
به نون تستش نگاه کرد وگفت:ادماي مثل تورو که دم از رفاقت ميزنن به پاش که برسه کوچه رو خالي ميکنن وميرن زياد ديدم..
-نون وگذاشت تو دهنش گفتم:ميخوام بدونم چه بلايي سر دوستام اومده؟
-لقمه رو پايين کرد واز درد چشماش وفشار داد وگفت:ميدونم برو از مختار بپرس
-پس مختار رئيس تو ...نه تو رئيس مختار..
با دست پا هاشو فشار داد وبا اعصبانيت نگام کرد وگفت:درستت ميکنم
-ماشين خراب نيستم که بخواي درستم کني..
سرشو گرفت پايين دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت:يه کاري نکن دست روت بلند کنم..برو بيرون
-فکر کردي اينجا وايميسم ونگات ميکنم
يعني دردش بخاطر زخم معدشه ؟اومدم بيرون خواستم برم که چشمم افتاد به درباز روبه روم رفتم تو واي خدايا...عجب کتاب خونه اي..سمت قفسه کتابا رفتم از رمان وشعر گرفته تا علمي فرهنگي... يکي از کتاباي رمان وبرداشتم چند صفحشو ورق زدم گذاشتم سر جاش رفتم پشت شاهنامه فردوسي اوه..چه کتابايي هم ميخونه..گذاشتم سرجاش کتاب سهراب سپهري برداشتم وسطش وباز کردم چند سطرشو واز خوندم.... شب سردي است و من افسرده /راه دوري است وپايي خسته/تيرگي هست وچراغي مرده/ميکنم تنها از جاده عبور/دور ماندند زمن ادمها/سايه اي از سر ديوار گذشت/غمي افزود مرا برغم ها/فکر اين تاريکي واين ويراني/بي خبر امد تا به دل من/قصه ها سازکند پنهاني......
چند صفحه ديگه هم ورق زدم که يه عکس ازش افتاد...برداشتمش عکس يه دختر بود چه خوشکل بود پشتش نوشته بود... ديگه فرصتي نمونده واسه ديدن نگاهت /واسه بوسيدن دستات/ واسه بودن کنارت/ديگه فرصتي ندارم واسه لمس عاشقونه /گفتن دوست دارم ها با بهونه بي بهونه ...امضاء مهتاب .... تقديم به عشقم آراد دختره عشق آراد بوده؟ حيف اين خوشکله ...اخه چطور تونسته عاشق اين ماموت بشه؟عکس وگذاشتم لاي کتاب وگذاشتم تو قفسه کتابخونه ...

پریبانو
۲۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۴۸ بعد از ظهر
-تو اينجا چيکار ميکني؟
از ترس برگشتم دستمو گذاشتم رو قلبم هول شدم گفتم:چيزه اومدم ..ميخواستم.. يعني ...کتاب بردارم
-من بهت اجازه دادم کتاب برداري؟
-نه اقا..خوب..
-برو ميزو جمع کن...
-ميتونم يکي از کتابا رو بردام؟
با اخم وتاکيد گفت:نه...
-اخه چرا...من..
داد زد:گفتم برو ميز وجمع کن...
سرم وانداختم پايين ورفتم به اتاقش خسيس گدا ...ناخن خشک کنس...اخه بگو ميخواستم کتابا تو بخورم که نذاشتي يکي شو بردارم...سيني رو بردم به اشپزخونه رفتم پيش مش رجب وخاتون نشسته بودن داشتن چايي ميخوردن مش رجب به خاتون گفت:پس کي کت ودامن تو ميدوزه؟
-فکر نکنم حالا حالا ها بدوزه ..ميگه پارچه زياد دارم... ميدونم اخرش مجبور ميشم برم بخرم
براي خودم چايي ريختم ونشستم گفتم:يه فضولي....کت ودامن براي چيه؟
خاتون:چند روز ديگه اقا ميخوان مهموني بگيرن يک ماه پارچم ودادم دستش هنوز برام ندوخته..
-خوب اگه بخوايد من براتون ميدوزم...
خاتون:مگه بلدي؟
خنديدم وگفتم:خياطم..
خاتون با شوق گفت:راست ميگي؟
-بله...
مش رجب:برو پارچتو ازش بگير بده ايناز برات بدوزه..
-حتما ..امروز ميرم پارچه روميارم
گفتم:چرخ خياطي داريد؟
مش رجب:اره پارسال تو قرعه کشي برنده شدم
با تعجب نگاش کردم يهو سه نفرمون خنديديم... بعد از اينکه خاتون پارچه شو اورد با هم نهارو درست کرديم کار زيادي نبود که انجام بدم پشت عمارت رفتم .. بازم چشمم افتاد به کلبه ....کلبه نقلي کوچيکي که فقط براي يه نفر خوب بود دلم ميخواست ببينم داخلش چه شکليه.. برگشتم به اشپزخونه ديدم مختار نشسته و داره با ولع سالاد ميخوره با اعصبانيت سالادو از جلوش کشيدم وگفتم:تو چطور ميتوني اينقدر راحت اينجا بشيني و اين سالاد کوفت کني؟
دهنش پر بود سالاد وقورت داد وبا لبخند گفت:سلام ايناز خانم خوبي؟ميشه اون سالاد وبدي؟
-اگه ندم چي؟نکنه ميخواي مثل دوستم بکشيم
با ناراحتي نگام کرد وگفت:اون تقصير من نبود دستور اقا بود
سالادو پرت کردم جلوش وگفتم:کوفت کن ...ايشاالله همين نهار اخرت باشه...
چيزي نگفت وبا خنده سالادشو خورد...
بعد از شام مش رجب چرخ خياطي واورد به اتاقم خاتونم با مترو قيچي وهر چي که براي کت ودامنش لازم داشتم اومد
مترو گذاشتم رو شونه هاش با خوشحالي گفت: ميخوام يه جوري برام بدوزي که هرکي ديد فکر کنه خريدم
-خيالتون راحت اينقدر خوشکل بدوزم که ميتوني بگي از خارج سفارش دادي..
خنديد وگفت:ممنون...سريع حاضرش ميکني ديگه؟
-بله ...
قربون دستت ...
داشتم اندازه هاشو مينوشتم که گفت:واي ايناز يادم رفت ..
با تعجب گفتم:چيو؟
-ميوه
-ميوه چي؟
-بايد براي اقا ميوه ببري
مترو گذاشتم رو پارچه وگفتم :حالا بزار بعد ميبرم
-نميشه مادربخاطر زخم معدش بايد يه چيزي بخوره
-خيل خوب بديد ببرم ...
ميوه ها رو ازش گرفتم ورفتم به عمارت ...داشتم از پله ها ميرفتم بالا که يکي گفت:کجا داري ميري بيا اينجا ..
از پله ها اومدم پايين سرم واين ور واون ور چرخوندم اما نديدمش نکنه خيالاتي شدم؟..يه پله رفتم بالا دوباره گفت: مگه کر شدي گفتم بيا اينجا..
سرم چرخوندم کنار راه پله سمت راست تو يه راهرو بود دست به جيب وبا اخم وايساده گفت:بيا اينجا
خودش رفت تو منم پش سرش رفتم راهرو به يه هال چهل وهشت متري ختم ميشد نگاه کردم ديدم دور تا دور مبل سفيد گذاشته بودن و يه تلويزيون گنده هم به ديوار بود پس اينجا اتاق تلويزيون ...ميوه رو گذاشتم رو ميز وگفتم:ميتونم برم ؟
فقط سرشوتکون ...انگار خدا زبونش وازش گرفته ..
ساعت دوازده ونيم شب خوابيدم بين خواب وبيداري بودم که دراتاق باز شد خاتون اومد تو گفت:ايناز اقا گفته براشون چايي ببري
با حرص سرم وکوبيدم به بالشت و با حالت گريه گفتم: خدا چرا اين جونور دست از سرم برنميداره ؟الان چه وقت چايي خوردنه؟ ..
-مهمون دارن...
نشستموبا تعجب گفتم:مهمون ..اين موقع شب؟مهمون نبايد وقت اومدنشم بلد باشه؟
خاتون با خنده گفت:حرص نخور پوستت خراب ميشه..
-حالا مهمونش کي هست؟
-يکي از عاشقاي پرو پا قرص وکنه .. فرحناز دختر عمه اقا
-خوبه اينطوري ميتونم يکي از عشاق رو ببينم ...خدا کنه مثل اسمش ناز باشه
بلند شدم خاتون گفت:تو الاچيقن...
با غر غر کردن رفتم به اشپزخونه چايي رو دم کردم ...مرده شور خودش ومهمونش وببرن عرضه يه چايي رو هم نداره ..فقط بلده دستور صادر کنه کار که هيچ...چايي رو گذاشتم تو سيني ورفتم سمت الاچيق ..چراغ هاي الاچيق روشن بود واي اين الاچيق شبا چه خوشکله... يه دختر لاغر اندام وظريف رو به روم نشسته بود موهاي بور بلندش که تا ارنجش بود باز گذاشته بود تو هواي سردپاييز که من منجمد ميشم اون يه تاپ قرمز وشلوار لي پوشيده بود ... اقا هرکوله هم پشتش به من بود ...داشتن حرف ميزدن که يهو صداي خنده فرحناز بلند شد نه مثل اينکه اقا به غير از گريه انداختن خندوندنم بلده ...چند تا پله رفتم بالا وسلام کردم اما بي تربيتا جوابمو ندادن ...سيني رو جلو فرحناز گرفتم رنگ وحالت چشماش عين چشماي امير علي بود...حتي از اسمشم ناز تره خودخواهانه وتحقير اميز نگام کرد :چايي رو برداشت جلوي آرادم گرفتم اما اون بدون اينکه نگام کنه به تنه درخت بريده شده جلوش اشاره کرد وگفت:بزارش اونجا
سيني رو گذاشتم خواستم برم که فرحناز گفت:صبر کن..
نگاش کردم وگفتم:بله..
باز با همون نگاه تحقير اميز گفت:اسمت چيه؟
-آيناز...
پوزخندي زد وگفت:حيف اين اسم نبود رو توگذاشتن...تاحالا کسي بهت گفته خيلي زشتي؟
قلبم درد گرفت نگاش بس نبود حرفشم تحقير اميز شد به خودم مسلت شدم وگفتم:نه...اين افتخارو به تو دادم..اگه يه وقت اومدم خواستگاريت ميتوني جواب مثبت ندي..
برگشتم که برم داد زد :وايسا ...
از صداش معلوم بود که خيلي اعصباني اومد سمتم با خشم يه سيلي زد به صورتم آراد سرش پايين بود چايي ميخورد فرحناز با اعصبانيت گفت:خيلي گستاخي..اگه کلفت من بودي ميدونستم چه جوري ادبت کنم...(با حرص به آراد گفت)نميخواي چيزي بهش بگي؟
-چرا عزيزم..ولي به زبون خودم ميگم
پوزخندي زدم وگفتم:خوش بگذره شب بخير..
از لحن حرف زدنش ترسيدم اگه بخواد منو بزنه چي من با اين جثه ضعيفم به فوتش بندم با دو رفتم سمت خونه سرم وکردم زير پتو وخوابيدم بازم کابوس ليلا وبچه ها اومد سراغم ...هنوز نتونستم به کابوسام عادت کنم ..صبح خاتون بيدارم کرد بعد از نمازرفتم به اتاق اقا.... که بيدارش کنم خدا کنه اين دفعه لباس پوشيده باشه اصلا حوصله عقب گرد ندارم دراتاقش وباز کردم با حرص روم وبرگردوندم ودوباره عقب عقب راه رفتم کنار تخت ،پشت به اقا وايسادم وگفتم:اقا...اقا... ولي انگار اقا گوشاشو زير بالشت گذاشته بود... من نميدونم اين چرا ساعت زنگدار پيش خودش نميزاره ...اقـــــــالطفا بيدار شيد..نکنه مرده سرم وکمي چرخوندم ..که يهو با يه دستش يقمو گرفت وکشيد طرف خودش بالا تنم رو تخت افتاد وپاهام اويزون بود...چش تو چش بوديم ترسيدم نگاهش اعصباني بود گفت:مگه ديروز بهت نگفتم ديگه اينجوري بيدارم نکن ها؟چرا حرف گوش نميکني؟
دستشو از يقم کشيدم وگفتم:ازم انتظار نداشته باش وقتي لختي چهار چشي نگات کنم وصدات بزنم..تا وقتي لباس نپوشي اوضاع همينه
بلند شدم وايسادم سرم انداختم پايين حواسم بهش بود نشست وبا تعجب گفت:نگو تا حالا مرد لخت نديدي؟
همين جور که سرم پايين بود با اعصبانيت گفتم:نه پدر و برادر ي داشتم..نه دوست پسري که بخواد جلوم لخت بشه...
پوزخندي زد وگفت:خوب بلدي اداي ادماي چشم پاک رو دربياري...
پشتم وکردم بهش وگفتم:نيم ساعت ديگه وان وحاضر ميکنم
خواستم برم که داد زد :وايسا...
اين ابولهول انگار يک روز داد نزنه کارش پيش نميره بدون اينکه تکون بخورم گفتم :بله...
با تاکيد گفت:بله اقا
-بله اقا..
-اگه از فردا بخواي اينجوري بيدارم کني ...روزگارت وسياه ميکنم
پوزخندي زدم وگفتم:روزگارم سياه هست ..شما سياه ترش کنيد
اينو گفتم ورفتم به اشپزخونه وقتي صبحانه براش بردم با اخم نگام کرد وگفت:مگه بهت نگفته بودم ديگه با اين قيافه جلو من ظاهر نشو ؟
به اب پرتقالش نگاه کردم وگفتم:اختيار صورتمم نبايد داشته باشم؟ شما اگه خوشتون نمياد ميتونيد يکي ديگه بياريد
با اعصبانيت نگام کرد بلند شد با تلفن شماره اي رو گرفت گفت:بيا بالا...
نشست با اعصبانيت پاشو به زمين ميزد بعد از چند از دقيقه خاتون امد :بله اقا
-اين چرا صورتش اينجوريه؟
خاتون بهم نگاه کرد وگفت:چيکار کنم اقا؟
-من نميدونم ميخواي چيکار کني ....اگه دفعه ديگه با اين قيافه بياد....من ميدونم وتو
گفتم:تو اول برو ريش خودتو بزن بعد به فکر صورت من باش......فقط مونده با اين ريشات يه عمامه بزارن رو سرت و بري بالا منبر بشيني ..
دهن خاتون باز شد زد به صورتشو گفت:خدا منو مرگ بده دختر اين چه حرفيه ميزني؟اقا شما ببخشيد....اين جوونه يه حرفي زد...
آراد فقط نگام ميکرد چهرش خنثي بود نه از خشم خبري بود نه از اعصبانيت يه لبخند روي لبش بود که فقط چشم بصيرت ميتونست ببينه ولي با اخم گفت:نميخوام کسي فکر کنه يه کولي تو خونم نگه داشتم...
دستمو گذاشتم رو ميز تو چشماش خيره شدم با اعصبانيت گفتم:کولي چو کولي ببيند خوشش ايد .....تو اگه از من خوشت نمياومد منو نمياوردي
-بگو بازم بگوخودتو خالي کن.... تو يه ادم عقده اي هستي که از بهش محبت نکردن مثل وحشي ها به همه ميپره
-خود تو هم عين مني ....اگه بهت محبت کرده بودن الان مثل غار نشينا يه ادمو راحت نمکشتي ...ديگ به ديگ ميگه روت سياه
ديگه صبرش تموم شد با اعصبانيت دستشو کوبيد به ميز که فنجون افتاد زمين وشکست بلند شد توچشماي پر خشمش نگاه کردم ترسيدم ضربان قلبم رفت بالا.. نفسم داشت بند مياومد با همون حالت گفت:راه اومدن با تو هيچ فايده اي نداره ...ميدونم باهات چيکار کنم
مچ دستمو گرفت وکشيد خاتون دنبالم دويد وگفت:اقا خواهش ميکنم ولش کنيد ....بچه است نادوني کرده ..
همين جور که دستامو مي کشيد گفت:ميخوام از نادوني درش بيارم ....
بدبخت خاتون با التماس دنبال ما ميدويد از ترس عرق کرده بودم داشت من وکجا ميبرد؟ از پله ها رفت پايين ومنو دنباله خودش ميکشيد بعد از پله ها منو برد سمت راست يه اتاق کوچک زير را ه پله بود کليد روش بود درش وباز کرد وهلم داد تو ..گفت :منو چهر بهم گفت از تاريکي ميترسي اين تنبيه اولته ..
خاتون پشتش وايساده بود گفت:اقا گناه داره
دادزد:بسه خاتون...بايد ياد بگيره با من چه جوري حرف بزنه
با ترس نگاش کردم پريدم سمت در اما اون زودتر درو بست ..جاي تنگ و تاريک بود مردنم حتمي بود ..با جيغ داد گفتم:درو باز کنيد..خواهش ميکنم ..من ميميرم در وباز کن ..اقــــــا..خاتون ...خاتون کمکم کن ..(.گريم شديد شد )...اقا خواهش ميکنم درو باز کنيد نميتونم نفس بکشم...مش رجب ..مش رجب کجايي؟ روي ديوار دست ميکشيدم شايد کليد پيدا کنم اما نبودپام خورد به ميز دردم گرفت.... گريه کردنم خفگيموبيشتر ميکرد به در تکيه دادم ونشستم نبايد گريه ميکردم... تاريکي داشت نفس وازم ميگرفت حتي يه روزنه نورم نبود ..خدا لعنتت کنه منوچهر چرا بهش گفتي؟....يک دقيقه دو دقيقه سه دقيقه زمان بدون توجه به من ميرفت جلو به ده دقيقه نکشيد که احساس خفگي کردم روي زمين دراز کشيدم ..نفس هاي بلند بلند ميکشيدم اکسيژن ميخواستم اما دريغ ..چشمام سنگين شد بايد اشهد مو ميخوندم زبونم سنگين شده بود توان حرکت دادنشو نداتشم ...در باز شد يه نور ديدم باسايه يه مرد ولي تار بودن .....همه جا سياه شد...
گريه وزاري خاتون رو ميشنيدم ...خدا يا خودت کمکش کن ...ايناز گلم چشات وباز کن ...خانمم ..اي خدا چقدر بهش گفتم رو حرف اقا حرف نزن چرا حرف گوش نميکنه؟ارومم چشمام وباز کردم خاتون کنارم نشسته بود واشکاشو پاک ميکرد تا من ديد گفت:ايناز ..حالت خوبه مادر ..(بغلم کرد وبا گريه گفت)اخه چرا حرفمو گوش نکردي؟مگه بهت نگفتم...با اقا کلکل نکن..
الان ميتونستم راحت نفس بکشم گفتم:کي منو اورد بيرون؟
نگام کرد وگفت:رجب...
خاتون پذيرايي مفصلي ازم کرد موقع نهار خواستم بهش کمک کنم اما قبول نکرد....وقتي نهار حاضر شد .. خاتون گفت:بيا کمک کن ميز نهار خوردي رو بچينيم
با تعجب گفتم:ميز نهار خوري براي چي؟
-فرحناز خانم اومدن ميخوان با اقا نهار بخورن ...
-وقتي به دو تاشون نگاه ميکنم ميبينم خيلي بهم ميان ..ايشالله که غذا کوفتشون بشه
-اين حرفونزن مادر..
-از دوتاشون بدم مياد ميفهمي خاتون؟
-اره مادر ميفهمم..اما با لج بازي کردن که کاري درست نميشه
به کمک خاتون ميز وچيدم صداي پاشون که از پله ها مياومدن پايين شنيدم... نگاشون کردم فرحناز با خنده داشت براي آراد داستان تعريف ميکرد اونم با اخم گوش ميداد من وکه ديد اخمش بيشترشد رومو ازش برگردوندم سرميز نشستن..کنار فرحناز وايسادم خواستم براش سوپ بکشم بشقاب واز دستم کشيد وگفت:دست کثيفت وبه بشقاب من نزن خودم ميکشم
با طعنه به آراد نگاه کردم وگفتم:شما چطور ؟بکشم براتون؟
فرحناز:لازم نکرده خودم براش ميکشم ...
همين جور که سوپ ميکشيد گفت:تو چطو رتا حالا قيافيه اينو تحمل کردي؟اشتهاتم کور نميشه؟اگه ميدونستم دنبال خدمتکاري يه خوشکلي رو برات مياوردم ...
آرادبه من نگاه کرد وگفت:برو
فرحناز:بخور عزيرم خيلي لاغر شدي...
آراد:مرسي کافيه ...
اداشو دراوردم مرسي کافيه ...مرده شور خودتو عشقتو ببرن..خدا خوب بلده درو تخته رو چه جوري با هم جور کنه ...بعد از نهار آراد با فرحناز رفتن ...کل عمارت ودور زدم حوصلم سر رفته بود هيچ کاري هم نبود بخوام انجام بدم اگه اون گدا ميذاشت يکي از کتاباشو بردارم الان اينجوري الاف نميگشتم ...رفتم سمت استخر خيلي وقت بود شنا نکرده بودم به استخر نگاه کردم ميترسيدم يهو سر برسه وشر بشه ...بيخيال استخر...رفتم بيرون تا شب توي عمارت ولگردي کردم
ساعت شيش طبق معمول هميشه رفتم به کاخ سلطنتي که اقا رو بيدار کنم هواي سرد ابان ماه به صورتم ميخورد دستامو زير بغلم جمع کرده بودم با سر پايين راه ميرفتم صداي پارس سگ شنيدم سرم وبلند کردم ديدم يه سگ به چه زيبايي از سمت چپم با دو مياد طرف من ،منم با تمام سرعتم دويدم سمت عمارت ..وقتي ديدم داره بهم نزديک ميشه دور ابشار عين فلکه دور زدم ودويدم سمت خونه ....با جيغ وداد خاتون ومش رجب وصدا ميزدم ..ايناز بدو سگ بدو..با هم کورس بسته بوديم هر چي ميدويدم به خونه نميرسيدم مشت رجب و خاتون با ترس از خونه اومدن بيرون رجب دويد سمتم سوت ميزد وميگفت:داگي بشين .داگي...اما گوش داگي بدهکار اين حرفا نبود وپارس ميکرد دنبالم ميدويد ..مشت رجب ازم رد شد ورفت سمت سگ که ارومش کنه منم خودمو انداختم تو خونه ودرو بستم وبه در تکيه دادم ...ديگه نفس برام نمونده بود نفساي بلند بلند ميکشيدم خاتون پشت در وايساد وگفت:ايناز حالت خوبه ؟
-اره..
-درو با زکن ...
درو باز کردم تا خاتون من وديد گفت: واي رنگ به صورت نداري دختر...
اومد تو رفت به اشپزخونه منم همونجا رو زمين ولو شدم ...نفس نفس ميزدم با يه ليوان اب قند اومد پيشم وگفت:بگير مادر ..يه قلپ از اين بخور...
ليوان و از دستش گرفتم وکمي خوردم وگفتم:اين خير نديده از کجا پيداش شد؟
-سگ اقاست...
-ميگم چقدر وحشي بود ..نگو سگ اقاست خلق وخوشم به خودش رفته... کجا بوده که الان پيداش شده ؟
-بخاطر مريضيش چند روزي ...پيش دامپزشک بوده ديشب اوردنش....
بعد از اينکه حالم بهتر شد ....با احتياط کامل رفتم سمت کاخ خدا رو شکر نبودش...نزديک خونه بودم که حس کردم يکي پشت سرم با اعصباني وايساده اروم چرخيدم ...چشمم که به چشماي زيباش افتاد دويدم اونم دويد جيغ زدم وگفتم:بابا دست از سرم بردار وحشي ادم نديده...با تمام سرعتم ميدويدم وپشت سرم ونگاه ميکردم انگار اون سرعتش بيشتر بود نميدونم اين بچه به اين چه ميده اينقدر تند ميدوه... خدا خيرت بده رجب براي چي نبسيش در عمارت وباز کردم وخودمو پرت کردم تو سريع از پله ها رفتم بالا خودمو انداختم تواتاق آراد درو محکم بستم که گوشم درد گرفت پشت دروايسادم ونفس نفس ميزدم ...چشمام وباز کردم ديدم آراد با اعصبانيت حالت نيم خيز نگام ميکنه سريع روم وبرگردوندم طرف در با همون حالت وحرص گفت:ديگه نميدونم به چه زبوني بگم عين بچه ادم بيدارم کن ..(داد زد)مگه سگ دنبالت کرده اينجوري ميدوي؟
-بله سگه شما...داگي جونت
-اها..لابد فکر کرده براش همبازي اوردم
بيشعور کثافت به من ميگه سگ؟ ...صدامو صاف کردم وگفتم:نه اتفاقا ادرس اتاق همبازيش وميخواست منم اومدم کسب تکليف کنم
با اعصبانيت گفت:مثل اينکه دلت براي انباري تنگ شده نه؟
-فکر کردي با اين حرفت الان ترسيدم ؟
خواستم برگردم ببينم چيکار ميکنه که عين جن پشت گردنمو گرفت سرمو چسبوند به در و با اعصبانيت گفت:صبحونه فقط تخم مرغ وعسل وشير کاکائوميخورم
همين جور که سرم به در چسبيده بود زير چشي نگاش کردم وگفتم:اگه چيز ديگه اي ميخواي بگو تعارف نکن..
با فک منقبض شده سرمو کشيد عقب درو باز کرد وپرتم کرد بيرون در وبا خشم بست... وحشي....سگشم از خودتش ياد گرفته پاچه مردم و بگيره رفتم پايين چند دقيقه بعد رفتم بالا وان وحاضر کردم بعد از اينکه اقا دوش شون وگرفتن صبحونه رو براش بردم روزنامه دستش بود وميخوند کنار وايسادم گفت:برام لقمه بگير..
باتعجب گفتم:بله؟
-سمعک ميزني؟گفتم لقمه برام بگير...
تخم مرغ وعسل وگذاشتم تو نون سنگک وجلوش گرفتم دهنشو باز کرد وگفت:بزار تو دهنم
به دهن بازش نگاه کردم ...دهنشو بست و با اخم گفت:نه واقعا مثل اينکه به سمعک احتياج داري..
-ببخشيد من چرا بايد بزارم تو دهنتون ؟
-چون دستم بنده(با و سر کچل واخم نگام کرد وگفت)اگه ايندفعه انداختمت تو انباري ديگه کليدو نميدم مش رجب...
فقط بلده دست بازه رو نقطه ضعفم ..عين بچه ها سرم وانداختم پايين ولقمه رو طرف دهنش گرفتم دهنشو باز کرد با نوک انگشتم لقمه رو کذاشتم تو دهنش خيلي سعي کردم انگشتم به لبش نخورده ...لقمه بعدي هم گذاشتم تو دهنش که انگشتمو گاز گرفت جيغ کشيدم انگشت اشارمو تو دست گرفتم و با اعصبانيت گفتم:چرا گاز ميگيري؟
بازم از دردچشماشو وفشار داد و گفت:دلم خواست... روزنامه شو گذاشت کنارو گفت: خودم لقمه ميگرم
... ديوونه رواني فقط ميخواد حرص منو دربياره...کله بادمجوني...
نگاش کردم با هر لقمه اي که پايين ميکرد از درد معده دستاشو مشت ميکرد وچشماش وفشار ميداد يعني اينقدر درد داره؟کمي اين دست و اون دست کردم وگفتم:
براي چي همراه دوستام نفرستادي برم ؟
شير کاکائو شو وخورد سرش پايين بود گفت :مجبور نيستم جواب بدم ...ولي ميگم، چون به خدمتکار احتياج داشتم
عين ادمايي که خجالت ميکشن گفتم:خوب...چرايکي از دوستام نيوردي؟قيافه اونا صدبرابر من خوشکل بودن
بدون اينکه نگام کنه گفت:صد البته شک نکن.... خدمتکار ميخواستم قصد راه انداختن شوي لباس که نداشتم هرچي زشت تر بهتر اينجوري ديگه جلوي مهمونام جلب توجه نميکنه
پوزخندي زدم وگفتم:استدلال خوبي بود
با اخم همراه اعصبانيت نگام کرد وگفت:اگه زبونت وکوتاه نکني مجبور مي شم کوتاش کنم
با پرويي تو چشماي اعصبانيش نگاه کردم وگفت:شرمندم.... اگه کوتاش کنم لال ميشم ..تو که دوست نداري لال بشم وديگه بهت نگنم چشم اقا؟
فقط نگام کرد وگفت:رامت ميکنم
-هيچ حيوون وحشي رام نميشه ...چون خوي وحشيش رو داره
يه نفس کشيد وگفت:پس به وحشي بودن خودت ايمان داري؟
-اره ...اخه از اربابم ياد گرفتم وحشي باشم
با اعصبانيت سريع بلند شد دستشو برد بالا...تو هوا مشت کرد چشماشو فشار داد وگفت:برو بيرون تا دستم نيومده پايين
ترسيدم به چشماش که از اعصبانيت بسته بود نگاه کردم يعني ميخواست بزنه؟دو قدم رفتم عقب ... يه نفسي کشيدم وسريع اومدم بيرون درو بستم ... واقعا اگه منو ميزد چي؟ دستمو گذاشتم رو صورتم حتما خيلي درد داشت غلط کرده منو بزنه کچل زشت با اون چشاي بيريخت سبزش فکر کرده کيه؟چقدر دلم ميخواد اون دخترايي رو که براي اين زاقارت ميمرن و ببينم لابد هم قبيله خودشن ..اخ چقدر بدم مياد....ازش بدم مياد...بعد از اينکه اقا صبحانشون رو کوفت کردن به اتاق لباس رفت منم ميز صبحانه رو جمع کردم...رفتم پايين ديدم مختار نشسته وداره با گوشيش ور ميره سرش و اورد بالا وگفت:سلام ايناز خانم صبح بخير..
جوابشو ندادم ورفتم به اشپزخونه ... وقتي اقا تشريف بردن لباسا شو شستم و اتو کرده گذاشتم سرجاشون در بستم که چشمم افتاد به کتابخونه الان که نيستش راحت ميتونم کتاب بخونم ...دستگيره درو فشار دادم قفلش کرده بود يه لگد زدم به در ورفتم پايين خاتون داشت براي نهار گوشت وتکه تکه ميکرد گفتم:کمک نميخواي؟
نگام کرد وگفت:نه دستت درد نکنه تو رو لباسمو بدوز...
-باشه....
رفتم به اتاقم مشغول دوختن کتک ودامن خاتون شدم بايد بين تمام لباس هايي که دوختم بهترين ميشد ...تا عصر مشغول دوختن شدم کتش وتموم کردم ميموند دامنش ...موقع شام خاتون صدام زد رفتم به اشپزخونه سيني رو داد دستم وگفت:ايناز جلو زبونت وميگيري يه وقت صداي اقا رو نشنوم ...
-اون خودش مريضه هر روز داد ميزنه من که کاريش ندارم...
يه سري تکون داد منم با لبخند سيني رو برداشتم وبردم بالا..دم اتاق وايسادم سيني سنگين بود نميتونستم با دست در بزنم با پام دو تاضربه به در زدم صدايي نيومد...پوفي کردم ودوباره با پام زدم ...ايشاالله که مرده باشه وقتي ديدم در باز نميکنه پامو اوردم بالا و درو باز کردم ورفتم تو ...نبودش دستم درد گرفته بود سيني رو گذاشتم رو ميز دور وبرو نگاه کردم خبري ازش نبود ..اخه بگو وقتي گشنت نيست مجبوري بگي غذا بيارين صداي شر شر اب مياومد سرم وچرخوندم ديدم داره دستش وميشوره کورم که شدم ادم به اين گندگي رو نديدم همون جا وايسادم سرم پايين انداختم حوله اي که دستشو خشک کرده بود پرت کرد رو صورتم ...با اعصبانيت حوله رو انداختم زمين ..نگام کرد وگفت:برشدار..(حوله برداشتم نشست وگفت)اگه فردا با همين سرو وضع بيايي تا دو روز تو انباري ميندازمت...البته اگه روزاول زنده بموني...
-ميتونم بپرسم با صورت من چيکار داري؟
چنگال وبرداشت وگفت:هر وقت ميبينمت اشتهام کور ميشه...
-فکر کنم کوري اشتهات بخاطر ريشاي خودتت نه قيافه من..
با اعصبانيت گفت :بازم که زبون درازي کردي
تو چشماش زل زدم وگفتم: اخه حرف زور تو کَتم نميره..
با اعصبانيت بلند شد دستشو گذاشت رو گلوم وچسبوندم به ديوار رو انگشت پام وايساده بودم چشام گشاد شده بود آراد با فک منقبض شده گفت:هيچ کس جرات نکرده بود با من اينجوري حرف بزنه..اون وقت تو بي سر وپا تو روي من وايمسي؟
دستشو بيشتر به گلوم فشار دادجونم داشت به لبم مي اومد صدام در نيومد ولي با همون حال گفتم:ازت متنفرم ...
هنوز عصبي نگام ميکرد دستشو از گردنم برداشت وگفت:احتياجي به دوست داشتن تو ندارم ...اونقدر سيندرلا دورم ريخته که کُذت توش گمه...گمشو بيرون
نفسم نمي اومد تند تند نفس ميکشيدم به طوري که قفسه سينم مياومد بالا... با اشک تو چشماش نگاه کردم وگفتم :هيچ وقت کسي رو بخاطرصورتش تحقير نکن..
خواستم برم که صدام زد :به خاتون بگو مهموني فرداشبو يادش نره ... صبح نميخواد بيدارم کني...به رجبم بگو بياد بالا کارش دارم....
با چشم پر از اشک نگاش کردم و گفتم:چشم اقا..

پریبانو
۲۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
تو راه گريه هامو کردم به خونه که رسيدم شير روشورو باز کردم چند مشت اب به صورتم زدم صورتمو خشک کردم چند تا نفس عميق کشيدم ورفتم تو سفره پهن کرده بودن وداشتن شام ميخوردن به رجب گفتم آراد باش کار داره بعد از شام رفت پيشش من وخاتونم رفتيم به اتاقم ومشغول دوخت دامنش شديم کت وکه پوشيد خيلي ازش خوشش اومد گفتم:خاتون...
خاتون کنارم نشسته بود وسيب برام پوست ميگرفت با خنده گفت:بپرس...
-چرا آراد ريشش ونميزنه؟
-وا بدبخت کجاش ريش داره
-خوب همون ته ريش ديگه..چراهميشه ته ريش ميذاره؟ ..
-نميدونم والله شايد دل ودماغ زدنشو نداره
-خوب بده من تا براش بزنم
-تو چيکار به ريش اون داري؟
-نميدونم...دلم ميخواد ببينم صورتش بدون ريش چه جوريه ميشه؟
-دخترا اين بدبختو با ته ريش کشتنش اگه ته ريششم بزنه درسته قورتش ميدن
-حالاهمچين تحفه اي هم نيست.... تا حالا ريششم زده؟
با تاکيد گفت:ته ريش..اره اگه جايي دعوت باشه..
بلند گفتم:به اميد يه روز مهموني ...
خنديد وگفت:الان بحث مهمتر از ريش اقا نيست؟
-نه...اول بايد به اين رسيدگي بشه
خاتون خنديد وگفت:زودتر کارتو بکن فردا صبح زود بايد بيدار شيم عمارت وبراي مهموني حاضر کنيم
-فقط منو شماييم؟
-نه بابا من وتو اگه بخوايم کار کنيم که شيش روز طول ميکشه...سه تا کارگر ديگه هم ميارم...
بعد از اينکه دامن خاتون وتموم کردم خوابيدم
صبح موعد رسيدطبق فرمايش اقا بيدارشون نکردم ...من وخاتون وبا سه تا خانم ديگه مشغول تمييز کردن خونه شديم يه سکوت عجيبي حکم فرما شد ...دلم گرفت و گفتم :يکي يه چيزي بگه حوصلم سرازير شد ..
خانمي که اسمش پريسا بود گفت:چي بگيم ؟
خاتون:اينازبرامون بخون ..
گفتم:چي؟من صدا م کجابود که بخونم
خاتون:شکسته نفسي نفرماييد..صدات شنيدم ناز نکن بخون
مولود:خوب اگه..صدات خوبه برامون بخون...اينجوري شارژ ميشيم بيشترکار ميکنيم
گفتم:باشه اگه اقا بيدار شد ودعوام کرد چي؟
خاتون:اقا خوابش سنگينه بخون...
سينمو صاف کردم وشروع کردم به خوندن ... صدام تو سالن ميپيچيد :کجايي که بي تو داره نفسم ميگيره /تو رو ميخوام کنارم بي تو اروم ندارم/ نميتونه کسي جاتو تو دلم بگيره/ فقط تو رو ميخوام من بي تو اروم ندارم بي تو زندگي محاله بي تو يه روز يه ساله /دلم برات چه تنگه دنيا با تو قشنگه /ميبوسمت يه عالمه اروم ميشه خيالم/ با تو همش رو ابرام نباشي خيلي تنهام /تو دنيا هيچ کس واز تو بهتر نديدم يه تارموتو عزيزم به صد تا دنيا نميدم/ به ارزوم ميرسم با تومن خوشبختم تمام عمرم شب وروز دنبالت ميگشتم/ قلبم ،مال تو..... جونم، مال تو عشقم به تو مينازم/ نفسم... قلبم مال تو.. جونم مال تو عشقم من تو رو دوست دارم عزيزم/ کجايي که بي تو داره نفسم ميگيره /تو رو ميخوام کنارم بي تو اروم ندارم. نميتونه کسي جاتو تو دلم بگيره. فقط تو رو ميخوام من بي تو اروم ندارم /..... عشق هميشگيمي تمام زندگيمي/ همش توروياهامي ومثل نفس باهامي /تو خوبي وخواستني پاکي ودوست داشتني/...هر جاي دنيا باشي الهي زنده باشي/ تو دنيا هيچ کس واز تو بهتر نديدم يه تارموتو عزيزم به صد تا دنيا نميدم/ به ارزوم ميرسم با تومن خوشبختم تمام عمرم شب وروز دنبالت ميگشتم/ قلبم،(همه با هم ميخونديم) مال تو... جونم، مال تو عشقم به تو مينازم/ نفسم ...قلبم مال تو ..جونم مال تو عشقم من تو رو دوست دارم عزيزم (دادزدم )کجاييييييي که ...
داد زد:چه خبره خونه رو گذاشتي رو سرت (سرم وبرگردوندم آراد با اخم روي راه پله وايساده بود سريع روسريمو کشيدم جلو ) براي چي صداي نکير ومنکرتو اينقدربلند کردي؟فکر کردي صداي قشنگي داري؟(حولشو روشونش انداخته بود از پله ها اومد پايين )يه ليوان ابميوه بيار استخر ...
وقتي رفت گفتم : ديديد گفتم بيدار ميشه..
خاتون با خنده گفت:فکر کرده صداي حورالعينه که داره از خواب بيدارش ميکنه ...بخاطر همين بيدار شد
همشون خنديد ...براي من درد سر درست ميکنن وبعدش به ريشمم ميخندن... سيب موزو براش بردم به استخر وقتي ديدم شنا ميکنه سريع روم رو برگردوندم اين بچه انگار شرم وحياشو ميخوره...پشتمو کردم بهش رفتم ليوان وگذاشتم رو ميز خواستم فَلنگ وببندم که از تو استخر داد زد :کجا؟
يه روز خيري بياد من از دست اين راحت شم پشتم بهش بود گفتم:ميرم (حالا چي بگم)ميرم...اها ميرم نماز بخونم...
صداش از پشت سرم اومد:يک ساعت داشتي فکر ميکردي که چيکار ميخواي بکني؟ ساعت ده صبح چه نمازي ميخواي بخوني؟
فقط سرم وبرگرندم به صورت پر اخمش نگاه کردم دونه هاي اب روصورتش بود چقدرسفيد شده معلوم اب استخر بهش ميسازه..با همون اخم گفت: اينقدر نگاه نکن چشمت انحراف پيدا ميکنه...اون حوله رو بده به من
سرم وبرگرندم به حالت اوليش ... حولش رو صندلي بود برداشتم وبدون اينکه بچرخم فقط دست راستمو فرستادم پشت وگفتم:بفرماييد
-اين چه وضع حوله دادنه؟
-لباس تنتون نيست وبد تر از اون شلوارم نپوشيدين .. ميشه برداريد دستم خسته شد
حوله رو از دستم گرفت وگفت:برگرد..
کمي ترسيدم گفتم:برنميگردم...
دادزد:گفتم برگرد ..
منم دادزدم :لباس تنت نيست برنميگردم...
با دو تا دستاش منو برگردوند طرف خودش چشمام وبستم گفت:چشماتو باز کن..
-باز نميکنم...
-اين بار اخر ميگم چشماتو باز کن...
-منم براي بار اخر ميگم تا زماني که لباس نپوشيدي بهت نگاه نميکنم....
با دو تا دستاش ميخواست به زور چشمامو باز کنه ..منم چشمام و فشار ميدادم تا باز نکنه... با دستام سعي ميکردم دستشو دور کنم اما اون زورش بيشتر بود چشمام درد گرفته بود بازشون کردم وداد زدم :نکن...چشمام درد گرفتن
سر تا پاشو نگاه کردم ديدم بدبخت حولشو پوشيده گفت:بار اخرت باشه سرم من داد ميزني...
سرم پايين انداختم وگفتم:ببخشيد ...
-به خاتون بگو براي خريد ميرم بيرون نهارو برا ي خودتون درست کنيد...
-چشم اقا....
بعد از اينکه تمييز کاريمون تموم شد مشغول نهار خوردن شديم ...يه گوشه نشسته بوديم داشتيم استراحت ميکرديم که ديدم خاتون داره مياد طرفم کنارم نشست يه بندم تو دستش بود گفتم:ميخواي چيکار کني خاتون ؟
-اقا گفته به صورتت يه سرو ساموني بدم
-اما من دلم نميخواد
-کسي با دل تو کاري نداره..دستور اقاست (تا خواست بند وبزاره رو صورتم بلند شدم وگفتم)اقا اول بره ريش خودش ويه سامو ني بده بعد به فکر صورت من باشه ...
چند قدمي رفتم گفت:اقا امشب اگه تو اينجوري ببينه منو ميکشه
وايسادمو گفتم: اولا اينکه صورت من مو نداره چيو ميخواي بزني ؟دويوما جرات داره بهت دست بزنه...تا شقه شقش کنم
بعد از اينکه کارمون تموم شد خاتون دست مزد خانم ها داد....رفتيم حموم اول مش رجب رفت بعدش خاتون ...اخرين نفر من شدم بعد از اينکه دوش گرفتنم تموم شد چشمام وتو حموم چرخوندم که حوله رو پيدا کنم اما نبود يادم رفته بود بيارمش سرم وکردم بيرون وگفتم:خاتون حوله رو برام مياري؟تو اتاقم روزمين افتاده...قربون دستت
چند دقيقه بعد دو تا تقه به در خورد دستمو تابالاي بازو بيرون کردم ازش گرفتم و گفتم:عزيز دلمي ...ممنون جيگر
بعد از اينکه خودمو خشک کردم لباسمو پوشيدم اومدم بيرون ..صداي خاتون زدم اما جوابمو نداد معلوم نيست کجا گذاشته رفتم به اتاقم سرمو خشک کردم وموهام وبستم که صداي بسته شدن در شنيدم روسريمو پوشيدم اومدم بيرون ديدم خاتون ومش رجبه با تعجب گفتم:شماها کجا بوديد؟
مش رجب :رفتيم براي امشب خريد کنيم
اينو گفت ورفت به اتاق... بازوي خاتون وفشار دادم وبا ترس گفتم:کي رفتين؟
-همون موقع که رفتي به حموم..
بازوهاشو بيشتر فشار دادم وگفتم:پس کي به من حوله داد؟
-چي؟
-حوله...ازتو حموم صدات کردم گفتم برام حوله بياري؟
خاتون کمي فکر کرد وبعد با صداي بلندي خنديد وگفت:حتما اقا آراد بهت داده چون فقط اون خونست
دستم شل شد با حرص گفتم:پس چرا بهم نگفتيد ميخوايد بريد بيرون؟
همين جور که ميخنديد گفت:من کجا ميدونستم جنابعالي يادت ميره حوله رو با خودتت ببري...خوب ميگفتي بياد پشتتم کيسه بکشه
با حرص گفتم:خاتووووووون
واي ...واي ....بد بخت شدم چي بهش گفتم...حالا فکر نکنه اون حرفو واقعا به خودش زدم ...نه بابا اونقدرا هم خر نيست که نفهمه ...من خاتون وصدا زدم
خاتون زد پشت کمرم وگفت:کجا رفتي؟تو فکرش نباش..اينو بگير
ازش برداشتم گفتم:اينا چيه؟
والله ما بهش ميگيم لوازم ارايشي ... نميدونم تو چي بهش ميگي ...اقاگفته اينارو برات بخرم براي امشب استفاده کني
گفتم:ممنون پلاستيک وانداختم تو اتاقم ...به يه رژمايع صورتي اکتفا کردم
من وخاتون رفتيم به عمارت تا بساط پذيرايي رو حاضر کنيم ...روي يه ميز دراز سبد هاي ميوه وظرف شيريني واب ميوه وخلاصه هر چي براي مهموني لازم بود گذاشتم... دل تو دلم نبود استرس واضطرابم به اخرين حدش رسيده بود به طوري که با دست لرزون چاقوها رو رو ميز ميذاشتم حتما مهموني شلوغي ميشه ...خاتون با وسواس خاصي همه چي رو چک ميکرد ...به اشپزخونه رفتم که يه ليوان اب بخورم زنگ ايفن تو عمارت پيچيد خاتون اومد تو اشپزخونه وجواب داد:بياريدشون توي اشپزخونه..همون جا منتظر موندم ببينم چي ميخوان بيارن ...بعد از چند دقيقه دو تا مرد که کارتون هاي کوچيکي دستشون بود وارد اشپزخونه شدن گذاشتنش رو ميز خاتون پولشون وداد رفتن در کارتون ها رو با زکرد گفتم:اينا چين خاتون ؟
-مشروب وماءالشعير ...
با تعجب گفتم:چي؟مشروب؟مگه مشروبم ميخوان بخورن ؟
چهار تا از شيش ها رو داد دستم وگفت:نه ميخوان نگاش کنن..ببر بالا.
-وقتي همشون مشروب ميخورن ماءالشعير براي چيه؟
-براي پرهيزکارانه...
خاتون چند تا شيشه دستش بود از اشپزخونه رفت بيرون منم پشت سرش رفتم وگفتم:يه سوال..اقامون از کدومش ميخوره؟
-هيچ کدوم...
خواستم چيزي بگم که تلفن اشپزخونه زنگ خورد شيشه ها رو گذاشتم روميز و با دو رفتم به اشپزخونه تلفن وبرداشتم وگفتم:بله...
-يه ليوان اب بيار ..
بــــــــــوق...اگه يک روز به عمرم مونده باشه سلام وخدا حافظي نشونت ميدم..يه ليوان اب و گذاشتم توي بشقاب کوچيک ...پشت در وايسادم دو تا تقه به در زدم مش رجب گفت:بيا تو ..
اون داخل چيکار ميکرد؟رفتم تو آراد پشت به من وايساده بود.. مش رجب کمکش ميکرد کتش وبپوشه گفت:خسته نباشي ايناز خانم..
با لبخند گفتم: درمونده نباشي مش رجب ...
کارش که تموم شد گفت:اقا با من ديگه امري نداري؟
-نه ميتوني بري...فقط حواست باشه ماشيناشون وپشت عمارت پارک نکنن
-چشم اقا
مش رجب با لبخند از کنارم رد شد گفتم:اب اوردم..کجا بزارمش؟
برگشتن آراد همان و افتادن ليوان از دست من همان با دين قيافش از تعجب چشمام شيش تا شد...باورم نميشد خودش باشه چقدر ناز شده بود .... بالاخره دست از ريشاش برداشت وشيش تيغش کرد صورتش صاف صاف شده بود سفيدي پوستش وچشماي درشت سبزش بيشتر خودنمايي ميکرد...توي اون کت وشلوار محشر شده بود اما اي کاش اون اخم رو صورتش نبود پوزخندي زد وگفت:دست وپا چلفتي...
به خودم اومدم وسريع نشستم وهول هولکي خورده شيشه ها رو جمع مي کردم که انگشتم بريد گذاشتم تو دهنم ومکيدم اومد روبه روم وايساد سرموبالا گرفتم چسبو گرفت جلوم وگفت:يعني اينقدر خوشکل شده بودم که هول شدي؟
وايسادم با اخم چسبو ازش گرفتم وگفتم:اگه يه بادمجون با چند تا خط قرمز شد هندونه تو هم با زدن ريشت خوشکل ميشي؟
نگاش کردم ديدم داره به لبم نگاه ميکنه گفت:حق داشتي بگي ارايش نميکنم ...اينم زدي مالي نشدي
انگشت اشارمو کشيدم به لبم نگاش کردم رژي بود ..واي رژصورتي براق زده بودم...تند تند با پشت دستم پاکش کردم گفت:چيکارميکني؟
-هيچي...غلطي که کردم ودارم پاکش ميکنم
برگشتم که برم يه عطسه کردم .. يه قدم برداشتم آراد گفت:وقتي از حموم مياي بيرون بايد موهات وخشک کني
با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم:چشم اقا جون
سريع رفتم پايين ساعت هشت بود که سرو کله مهمونا يکي يکي پيدا شد ...يکي از يکي خوشکل ترو پولدار تر جالب اينجا بود که هيچ پير پتالي همراهشون نبود همه جوون بودن ...
وظيفه منم وايسادن دم در وبرداشتن مانتو خانما بود همشون عين ادم نديده ها نگام ميکردن حقم داشتن اونا کجا من کجا ...بعد اينکه اين وظيفه خطير مانتو برداشتن رو به پايان رسوندم رفتم به اشپزخونه صداي همهمه ممياومد بعضي وقت ها هم صداي قهقه يه دختر بلند ميشد ...خدا انگار دنيا رو براي اينا افريده نه من...دوباره استرس اومد سراغم يه ليوان از کابيت برداشتم زير شير پراب کردم گذاشتم تو دهنم که يه دختر عين جن پريد تو اشپزخونه و با داد گفت:سلام خاتوني..
از ترس هر چي اب تودهنم بود ريخت بيرون وشروع کردم به سرفه کردن..دختره اول تعجب کرد بعد هل شد سريع اومد و زد پشت کمرم ..حالاديگه ول نميکرد با نگراني گفت:اخ ببخشيد ...فکر ميکردم خاتون تو اشپزخونه است ...واقعا شرمنده
همين جور که سرفه ميکردم دستشو از پشت کمرم برداشتموگفتم:عيبي نداره
-يه نفس عميق بکش
يه نفس عميق کشيدم حالم بهتر شد...نگام کرد وگفت:بهتري ؟
-اره...تجويزت خوب بود..
-بازم معذرت ميخوام ...نبايد اون جوري ميپريدم تو اشپزخونه..
با لبخند گفتم:مهم نيست...
-شما از فاميلاي خاتوني؟
-نه...خدمتکار اقا آرادم...
-اها..گفته بود ميخواد خدمتکار بياره پس شما رو استخدام کرده....اسمتون چيه؟
-ايناز..
با ذوق گفت :واي چه اسم نازي داري...(دستشو دراز کرد)منم کامليام خوشبختم
باهاش دست دادم وگفتم:همچنين ...
خاتون اومدتو کامليا با خوشحالي پريد تو بغلش و گفت:سلام خاتوني چطوري خيلي دلم برات تنگ شده بود
بعد از روبوسي خاتون گفت:نه اينکه راهت خيلي دوره نميتوني سر بزني ...بخاطر همين دلت تنگ شده
-خوب ببخشيد ...کارو زندگي نميزاره (رفت عقب وبه خاتون نگاه کرد )واي خاتوني تو اين کت ودامن چقدر ناز شدي ؟از کجا خريدي ؟
خاتون قيافه جدي گرفت وگفت:از المان.. يکي از خواهرام اونجاست ..گفتم برام يه کت ودامن بخره
کامليا باورش شد گفت:جدي ميگيد ؟ميگم اين جور کت ودامنا تو ايران نيست خيلي شيکه... ميشه براي خواهرتون بگيد براي منم يه لباس مجلسي بگيره ؟پولش هر چقدر شد ميدم
خاتون به من نگاه کرد وگفت:خوب چرا به خودش نميگيد ؟سرو مرو گنده اين جا وايساده
کامليا با تعجب به من نگاه کرد وگفت:شما اينو دوختيد ؟
با لبخند گفتم:بله...
-واي..خياطيتون يکه ....ميشه براي منم يه لباس مجلسي بدوزيد؟
خنديدم وگفتم:حتما چرا که نه
پريد تو بغلم وگفت:ممنون آني خيلي ماهي
با تعجب چشمام وگشاد کردم چه زود دختر خالم شد.. ازم جدا شد وگفت:بوس براي دوتاتون بعدا مي بينمتون فعلا
با تعجب رفتنش ونگاه کردم خاتون خنديد وگفت:کامليا همين جوري زود با همه دوست ميشه
يه سيني شيريني داد دستم و گفت : رو ببر بالا
بازم اين استرس لعنتي اومدم سراغم سيني رو سفت تو دستام گرفته بودم که ارزش دستام مشخص نشه خاتون هم يه سيني به دست گرفت وپشت سرم اومد...منم پله ها رو يکي يکي طي کردم با سلام وصلوات وارد مجلس شدم ...واي خفه شدم چيزي به اسم اکسيژن ديگه تو فضا وجود نداشت..هرچي عطر وادکلان گرون قيمت بود روي خودشون خالي کرده بودن يه نفس عميق کشيدم ورفتم جلو سيني رو جلوي تک تک مهمونا گرفتم همشون برداشتن داشتم ميرفتم به اشپزخونه که يکي گفت:به من نرسيد
نگاش کردم رو مبل کنار ديوار سمت چپم نشسته بود يه لبخند بهم زد وگفتم:الان براتون ميارم
رفتم به اشپزخونه يه نفس عميق کشيدم چند تاشيريني رو گذاشتم تو بشقاب گفت:منو يادتت مياد ايناز خانم ؟
سرم وبلند کردم توي چهار چوب در وايساده بود سرم وتکون دادم وگفتم:بله ..اقاي وسوق
با لبخند گفت:مثل اينکه اسمم وفراموش کردي
-نه اقاي...امير علي
با خنده گفت:چي؟
با تعجب گفتم:اشتباه گفتم؟
خنديد وگفت:نه...ولي اون اقا چي بود به اسمم چسبوندي ؟بگو امير علي راحت ترم
با خجالت گفتم:اما اين درست نيست من به اسم کوچيک صداتون بزنم
اومد جلو يکي از شيريني ها رو برداشت وگفت:خيليم درسته ...دفعه بعد من وديدي نميگي اقاي امير علي فقط امير عليok؟
سرم وانداختم پايين وگفتم:راحت نيستم اجازه بديد ...اقاي امير علي صداتون کنم
لبخندي زد وگفت:اولش سخته بعد عادتت ميکني
اينو گفت ورفت بالا به طرف سالن
منم رفتم بالا ..همه جا نگاه کردم ولي خبري از آراد نبود ... يهوي صداي دختري که گفت ..واي چقدر ناز شده شنيدم ..... برگشتم ديدم به آراد که از پله ها مياد پايين نگاه ميکنن خندم گرفته بود اين همه پسر خوشکل اينجا نشتسن اونوقت همه به اين کچل نگاه ميکنن واقعا اين خول وچلا فدايان آرادن ...به فرحناز نگاه کردم چنان خودخواهانه به اراد نگاه ميکرد انگار شوهرش داره از پله ها مياد پايين گفت:واي عزيزم امشب فوق العاده شدي ..
اره جون خودش با اين سر کچلش خوش تيپم ميشه.....وقتي آراد با همشون سلام کرد رفت روي تخت شاهيش که همون مبل مخصوصش بود نشست ...يه ليوان اب ميوه گذاشتم رو ميزش چند قدمي رفتم که پسري گفت: ببخشيد خانم
برگشتم ديدم يه پسر با چشماي خمارکنار آراد نشسته... گفت:شما چرا روسري پوشيدي؟
همه نگام کردن اين اضطراب ولکن ما نبود ..حالا چي بهش بگم ..فرحناز گفت:چي شد لال شدي؟خوب جوابشو بده
امير علي وآراد هم نگام ميکردن به پسره نگاه کردم گفتم:به همون دليلي که شما شورت ميپوشيد..
ابرو شو برد بالا گفت :چي؟چه ربطي داشت ؟
-ربطش اينه که دوتاش براي پوشاندن برهنگي استفاده ميشه ..
-اها...ولي من شورت نپوشيدم
جدي گفتم:درش بيار.
پسره با تعجب گفت:چيو؟
-شلوارتو..
فرحناز با اخم گفت:خجالت نميکشي همچين حرفي ميزني ؟
نگاش کردم وگفتم:چرا کشيدم کم اورد داري بزار روش...
چند نفر بهش خنديد فرحناز با فک منقبض شده نگام کرد وچيزي نگفت بد جور خفش کردم ...پسره گفت :اگه نپوشيده باشم چي؟
نگاش کردم وگفتم:روسريمو در ميارم ..
همه گفتن اووووووو...پسره لبخندي زد وگفت:باشه قبول
ليوانشو گذاشت رو ميز وبلند شد کمربندش اروم کشيد چند تا از دخترا جيغ کشيدن ...چند نفرن با خنده جلوي چشماشو نو گرفته بودن ...يکي از پسرا گفت:قربون غيرتت حميد ...چند نفر از پسرا بلند خنديدن ... يکي از پسرا که گوشه اي وايساده بود گفت: به افتخار اقا حميد چند تا از دختر وپسرا با خنده براش دست زدن کمربندش و دراوردگذاشت جلوي ميز دکمه شلوارشو باز کرد که آراد داد زد :بسه حميد...
همه نگاش کردن رو مبل نشسته بود با اخم گفت:ميدونيم مردي نميخواد شلوات ودربياري ...اين مسخره بازي رو تمومش کن
يکي از دخترا که کنار فرحناز وايساده بود گفت:اَه آرادخوب ميزاشتي ببينم پوشيده يا نه ..
يکي از پسرا گفت:راست ميگه خوب ...ببينيم کدومشون ضايع ميشه بعد بهشون بخنديدم
آراد با اخم به حميد نگاه کرد و با تاکيدگفت:د کمه ..شلوارت وببند
حميد :چرا؟خوب بزار نشونش بدم نپوشيدم
آراد باچنان اخمي نگاه حميد کرد که گفته خودش پشيمون شد ودکمه شلوارش وبست ..با همون اخم نگاه منم کرد فکر کنم امشب کارم تمومه اب دهنم وقورت دادم ...وبا سرعت وارد اشپزخونه شدم بعد از خوردن چند قلپ اب صدا ي موسيقي تو سالن پيچيد ...از پله هاي اشپزخونه رفتم بالا ديدم همه دارن ميرقصن
يهو يه دختري گفت:داداش چرا نشستي بيا برقصيم ديگه..
نگاش کردم کامليا بود داشت به امير علي که پشتم نشسته بود نگاه ميکرد ..يعني اين دو تا خواهرو برادرن؟ چشماشون که هم رنگ همن... اميرعلي گفت:حوصله ندارم کامليا جان خودت برو..
لبو لوچشو اويزون کرد وگفت:بي ذوق
از کارش خندم گرفته بود امير علي به من نگاه کرد و لبخند زد منم با لبخند جوابشو دادم ... به همه نگاه کردم هر پسري دست يه دخترو گرفته بود وميرقصيد آرادم با عشقش فرحناز ميرقصيد البته با چند تا دختر لوند ديگه هم رقصيد حتي با چند تاشون لب داد ... مهموني خسته کننده اي بود البته براي من که کاري جز پذيرايي وخم راست شدن نداشتم ...ساعت دو صبح خوابيدم ... صبح براي نماز بيدار شدم وضو گرفتم سجادمو پهن کردم چادرم وانداختم رو سرم که صداي در اومد ..هر کي بود با مشت ميزد انگار يادش رفته چيزي به اسم ايفون اختراع شده منم گيج شدم و با چادر دويدم سمت در ..در وکه باز کردم ديدم يه خانم خوش تيپ با قد متوسط وايساده من وکه ديد گفت:تو کي هستي؟
-من..
يه پسري از پشت سرش گفت:مامان ميشه بري کنار ...
مامانش رفت به سمت عمارت پسره هم پشت سرش اومد خواب الود بود انگار از خواب بيدارش کرده بودن با سر پايين چمدونو اورد داخل تا ديدمش گفتم:بازم تو...؟
سرش اورد بالا خواب از سرش پريد وگفت:جغجغه ؟؟!!!!!تو اينجا چيکار ميکني؟
سر تا پاش نگاه کردم وگفتم:خودتت اينجا چيکار ميکني؟
اونم سر تا پاي منو که زير چادر بود نگاه کرد وگفت:خواهر خدا حفظتون بکنه ..خيلي ببخشيدا اينجا خونه ماست ...
با تعجب گفتم:چييي؟
مامانش صداش زد:پرهام چرا وايسادي بيا ديگه...
-چشم مامان ..مي بيني بچش که نيستم حمالشم ..به خاتون بگو رويا اومده (چمدون بلند کرد وگفت)با اجازه خواهر
يعني اين مامان وبرادر اقاست؟پس چرا پرهام شبيه داداش نيست ؟نزديک بود افتاب طلوع کنه دويدم سمت خونه وسريع نمازم وخوندم خاتون که بيدار شد بهش گفتم رويا اومده ...خاتون وقتي اسم رويا رو شنيد با نگراني گفت:واي ..شروع شد ..
با تعجب گفتم :چي شروع شد ؟
-دعواهاي اقا بارويا خانم....
راس ساعت شيش رفتم به اتاق که اقا رو بيدار کنم ديگه عقب گرد نکردم سرمو انداختم پايين وبالا سرش وايستادم...صداش زدم :اقا...سريع چشماشو باز کرد بچم چه زود بيدار ميشه ومن خبر نداشتم..خواستم برم که گفت:امير علي واز کجا ميشناسي؟
نگاش کردم سرش رو بالشت بود چشماشم بسته گفتم:با ليلا..هموني که کشتيش رفتيم نمايشگاه نقاشيش اونجا با هم اشنا شديم
-چه زود با همه رفيق ميشي..
-رفيقش نيستم ...
سرش ورو بالشت درست کرد وبا اخم نگام کردو گفت:فکر کردي ديشب حواسم بهت نبود يک ساعت داشتيد گل ميگفتيد وگل ميشنيديد...چي بهش ميگفتي که ميخنديد ها؟
قلبم شروع به تند تند زدن کرد گفتم:هيچي به خدا..
نشست داد زد:قسم نخور...
سرم وانداختم پايين وچيزي نگفتم خودش دو ساعت با دختراي زيبارو ميرقصيد و لب ميداد اونوقت... بامن بدبخت که فقط دو کلام حرف زدم دعوا ميکنه گفت:از بحثي که با حميد داشتي گذشتم ...اما نميتونم از اين يکي بگذرم ... برو صبحونمو بيار تا بعد حسابت برسم.
از پله ها سريع اومدم پايين به خدا فرار ميکنم فقط منتظرم يه فرصت خوب به دست بيارم حتما ميرم..حالا ببين اقا آراد بعد از اينکه دوش گرفت صبحونه رو براش بردم کنار وايسادم گفت: برو اون کفشي رو که اونجا گذاشتموواکس بزن (به کفش هايي که روزمين بود نگاه کردم برداشتمشون که برم پايين گفت) همين جا ..
با حرص نشستم رو زمين وشروع کردم به واکس زدن گفت:تمييز واکس بزن
-چشم اقا...
خاتون اومد تو وگفت:ببخشيد اقا پرويزخان اومدن با شما کار دارن
-بفرستش بياد...راستي مختار اومده؟
-بله پايين منتظر شماست خوبه...
به من نگاه کرد وگفت:مانتوداري؟
با تعجب گفتم:چي؟
-اره يانه؟
سري تکون دادم وگفتم:بله..
-خوبه پس برو اماده شو ميخوايم بريم جايي..
به خاتون نگاه کردم اونم از روي بي اطلاعي شونشو انداخت بالا....بعد اينکه مانتوم پوشيدم به همراه مختار ويه مرد سيبل کلفت سوار ماشين شديم منو آراد عقب نشستيم اون دوتا هم جلو ...مختار از تو ايينه به آراد نگاه کرد وگفت:اينو ميخواي کجا ببري؟
-همون جايي که قرار خودمون بريم...
-مگه زده برسد؟..اين چه کاريه ميخواي بکني
-اره زده به سرم حسابي هم زده..
-تو که ميدوني قرار اونجا چه اتفاقي بيوفته پس چرا داري مياريش؟
-ميخوام تنبيهش کنم...
ماشين نگه داشت با اعصبانيت به آراد نگاه کرد وگفت:اينجوري؟اين يه دختر..

پریبانو
۲۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۵ بعد از ظهر
آراد حرفش وقطع کرد وگفت:ميري يا بگم پرويز برونه ؟فکر نکنم اين جز وظايف کاريت باشه...
با حرص گفت:ولي کارت اشتباهه...
ماشين راه افتاد يعني داشتن من وکجا ميبردن رفتيم به جايي که پر بود از انواع واقسام ماشين هاي اوراقي... پياده شديم مختار رفت سمت يه دربزرگ و بازش کرد رفتيم تو وحشت کردم يه مرد دست بسته روزمين نشسته بود... يه نفرم بالاي سرش وايساده وقتي رفتيم تو پرويز درو بست يه جوب رو زمين بود برداشت دستمو جلو دهنم گرفته بودم مردي که رو زمين نشسته بود با ترس به آراد نگاه ميکرد آراد جلوش وايساد وگفت:يک سوال ويک بار ازت ميپرسم دوست دارم يه جواب ازت بشنوم باشه؟ عبدالله کجاست؟
مرده با ترس ولرز گفت:اقا...به جون...
آراد با خونسردي همراه اعصبانيت گفت:نه نه ..مثل اينکه متوجه نشدي...اسم شهر يا مکاني که عبدالله هست رو بگو
مرده با گريه گفت:اقا به خدا...به جون بچه هام نميدونم به مرگ خودم نميدونم ...اگه ميدونستم حتما جاش وبهتون ميگفتم
بلند شد وگفت:بزنديش..
پرويز واون مرد با مشت ولگد افتادن به جونش.. پشتم وبهش کرده بودم و فقط جيغ ميکشيدم تا صداي اه ونالشو نشنوم آراد داد زد:بسه(ولش کردن)...عبدالله کجاست؟
با حال بيجوني گفت:نميدونم...نميدونم به پير به پيغمبر نميدونم
آراد:اينقدر بزنيدش تا مغر بياد...
دوباره شروع کردن به زدنش من به جاي مرده گريه ميکردم ...حاضر بودم من وبزنه ولي شکنجه روحيم نده..
آراد:ميگي عبدالله کجاست يا مادرتو به عزات بشونم؟
برگشتم نگاش کردم تمام صورتش خوني شده بود ديگه جون حرف زدن نداشت ولي با همون حال گفت:نميدونم...
آراد داد زد : داري سنگ کيو به سينه ميزني ؟ اخه بدبخت فکر کردي اگه بره پيش پليس و به همه چي اعتراف کنه به نفع تو ميشه؟يا فکر کردي با قايم کردن اون پليسا بهت لوح تقدير ميدن؟بگو عبدالله کجاست؟
-نميدونم.....کجاست
آراد دستشو به طرف پرويز دراز کرد وگفت:اسلحه..
پرويز بهش داد دستشو به طرف مختارم دراز کرد وگفت:اسلحتو بده..
مختار:ميخواي چيکار کني؟فکر نميکني داري زياده روي ميکني ؟اون اگه چيزي ميدونست تا الان ميگفت..
اراد شمرده گفت:گفتم....اسلحتو ...بده
مختار اسلحشو بهش داد به پرويز واون مرده که چوب دستش بود گفت:شما ها بريد بيرون
پرويز:اما اقا سيروس گفته اينجا بمونيم تا مُغر بياد
آراد:اگه نريد بيرون يه کاري ميکنم خودتون مغر بيايد...
به همديگه نگاه کردن انگار دلکندن براشون سخت بود ولي بالاخره رفتن..آراد با همون اعصبانيت اومد طرف من بازومو گرفت وکشيد روبه روي مرده وايسادم ترسيدم دست وپاهام ميلرزيد ميخواست چيکار کنه ؟يکي از اسلحه ها رو جلوم گرفت وگفت:بگيرش ...
با ترس نگاش کردم وگفتم:چيکارش کنم؟
-بگيرش..
با دست لرزون اسلحه رو برداشتم بهش نگاه کردم گفت:بُکشش..
-چي؟
دادزد:نشنيدي؟گفتم بکشش...
با گريه گفتم:من...من ...نميتونم..
اسلحه که دستش بود وگذاشت رو شقيقمو گفت:ميزني يا بزنم؟
ترسيده بودم درحال مردن بودم اسلحه رو اروم اروم.... اوردم بالا دستم ميلرزيد ثابت نميشد اشکام مانع ديدم بودن آراد داد زد:شليک کن..
با گريه داد زدم:نميتونم..نميتونم..
اسحلشو داد دست مختار پشتم وايساد دستشو گذاشت رو دستم اورد بالا دم گوشم گفت:ميخوام بيرحم بودن ويادت بدم ....حالا اگه نزني با هم ميزنيمش
مرده چيزي نميگفت با ترس نگامون ميکرد. من گريه ميکردم و اون ميشمرد:يک...دو ...سه..
شليک کرد من جيغ زدم يکي داد زد:ميگم... ميگم....پيش اردشير (با گريه)پيش اردشير...
سرم واوردم بالا نگاش کردم هنوز زنده بود پس اون کجا شليک کرد؟...به آراد نگاه کردم نفس نفس ميزد کنار مرده زانو زد چونه پر خونشو به دست گرفت وگفت:گوش کن اگه بابام بويي ببره که جاي عبدالله رو ميدونم سرت واز تنت جدا ميکنم ...هيچ کس ديگه حق نداره بدونه عبدالله کجاست فهميدي؟
سرش وبا تعجب تکون داد وگفت:بله اقا ..
آراد بلند شد وگفت:مختار با ماشين پرويز ببرش بيمارستان...
-باشه
سوئيج واز دست مختار برداشت من هنوز گيج ومنگ به مرده نگاه ميکردم آراد بلند گفت:نترس زندست داره نفس ميکشه راه بيوفت بريم
چشمام واروم چرخوندم ونگاش کردم حرکتي نکردم..اومد طرفم بازومو گرفت وکشيد رفتيم سمت ماشين درو با زکرد وگفت:سوار شو ...
سوار شدم حالم خوب نبود تنبيه بدي برام انتخاب کرده بود سرم وگذاشته بودم رو شيشه وبيرون ونگاه ميکردم هيچي نميگفتم...چند دقيقه ماشين وايساد کجا بوديم؟ترافيک...ضبط ماشينشو روشن کرد يه اهنگ ملايم از ياني گذاشته بود عاشق اهنگاش بودم وهميشه گوش ميدادم يهو بي هوا گفتم: اين اهنگ يانيه وقتي هومن ازم جدا شد هميشه گوشش ميدادم...
-چي؟هومن کيه؟
جوابشو ندادم...سرم ورو شيشه گذاشته بودم بازومو کشيد طرف خودش وبا اعصبانيت گفت:نشنيدي؟گفتم هومن کيه؟
-عشقمه...چيه ميخواي بکشيش فقط برات زحمت ميشه چون بايد بري بوشهر.. ميدوني که چقدر راهش طولانيه؟بايد با هواپيما بري..
بازومو ول کرد وگفت:تو تهراني نيستي؟

پریبانو
۲۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۶ بعد از ظهر
پوزخندي زدم وگفتم:حالا به جرم تهراني نبودنم مي خواي بکشيم؟ (اشک از چشمام چکيد) چرا اينقدر بيرحمي؟تا حالا کسي رو هم دوست داشتي؟اصلا تا حالا مزه دوست داشتن وچشيدي ؟تو عمرم از کسي اينقدر متنفر نشده بودم که ازتو شدم ...
پوزخندي زد وگفت:متنفر باش فکر کردي با تنفر تو کارم پيش نميره؟اگه به حرف گوش نکردنات ادامه بدي بدتر از اين سرت ميارم ...
نگاش کردم وچيزي نگفتم تا وقتي خونه رسيديدم هيچ حرف ديگه اي نزديم از ماشين پياده شدم رويا با ماشينش از کنارمون رد شد آراد با تعجب گفت:اين اشغال اينجا چيکار ميکنه؟
رفت به اشپزخونه منم رفتم به خونه لباسام ودراوردم وانداختم يه گوشه حال روحيم اصلاخوب نبود اگه واقعا با دست من اون وميکشت تا اخر عمرم عذاب ميکشيدم ..واقعا دليل کاراشو نميدونستم وقتي رفتم پيش خاتون ..حال وروزم وفهميد منم براش گفتم چه اتفاقي افتاده روز بدي وگذرندم....
تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون گوشي رو برداشت وگفت:بله خانم...
....
-اخه...ايشون خدمتکار شخصي اقاست
......
چشم خانم ..الان ميفرستمش
گوشي رو گذاشت وگفت:برو بالا ببين خانم چيکارت داره..
-براي چي بايد برم ؟من که خدمتکار اون نيستم
-ميدونم......اگه اقا هم بدونه دعوا راه مي ندازه حالا فعلا برو ببين چيکارت داره ...
خاتون ادرس اتاقش و بهم داد منم رفتم..دوتا ضربه به در زدم گفت:بيا تو..
در و باز کردم وگفتم:سلام با من کاري داشتيد؟
شلوار کتون مشکي با تيشرت ابي روشن پوشيده بود مو هاي کوتاهش واجري رنگ کرده بودحوله کلاه دارشو طرفم پرت کرد وگفت:راه بيوفت
مثل اينکه حوله پرت کردن تو صورت من بيماري ارثي اين خونوادست ..نميدونستم داره کجا ميره پشت سرش راه افتادم ...به سمت استخر رفت وقتي رسيديم لباسا شو دراورد حوله رو جلو صورتم گرفتم گفت:برو برام يه چيز خنک بيار..
پشتمو بهش کردم وگفتم:چشم...حوله رو گذاشتم رو صندلي اخه اين هواي سرد موقع چيزخنک خوردنه؟ رفتم به اشپزخونه ديدم خاتون داره اب سيب ميگيره گفتم:اب سيب براي کيه؟
-ميدونستم ...الان بهت ميگه يه چيز خنک بيار..
اب ميوه رو برداشتم گفت:يه چيزي بايد بهت بگم...رويا خانم مادر اقا نيست زن باباشه...اقا پرهامم داداشش نيست اينو گفتم که دست گل به اب ندي
با تعجب گفتم:چي!!!
خاتون شونه هامو گرفت وچرخوند طرف در وگفت:ميدونم الان يه سوا ليات شروع ميشه ....کارت که تموم شد بيا برات تعريف ميکنم...
رفتم به استخر فقط به صندلي رو به روم نگاه ميکردم وقتي ليوان وگذاشتم رو ميز عين خدمتکاراي خوب همون جا وايسادم ... سرم وانداختم پايين بعد يک ساعت خانم رضايت نامه امضاء کردن که بيان بيرون ...تااون موقع من ارتروز گردن گرفته بودم گفت:حوله رو بده
حوله وبرداشتم بدون اينکه نگاش کنم دادم دستش وقتي پوشيد گفت:چند وقته اينجا کار ميکني؟
-يک هفته..
-خدمتکارآرادي؟
-بله..
-فکر نميکردم اينقدر بدسليقه باشه
شيطونه ميگه با جفت پا برم تو شکمش بيوفته تو استخر.... رو صندلي نشست اب ميوه شو که خورد گفت:اين لباس هايي که رو زمين افتاده ببر بشور ...اتو کرده ميزاري تو کمدم ..
- من نميتونم اين کارو بکنم...
-چي؟
-ببخشيد ولي من خدمتکار شما نيستم ..
با اعصبانيت ليوانشو زد به ميز وبلند شد وگفت:کلفت به اين پرويي نديده بودم .. کاري که بهت گفتم وهمين الان انجامش ميدي..
با لبخند گفتم:معذرت ميخوام نميتونم..
چرخيدم وامدم بيرون که داد زد: به سيروس ميگم ادمت کنه ...زشت بدترکيب
انگار قلبم به اين حرفا عادت کرده بود ديگه با اين حرفا درد نميگرفت ..اما چشمام عادت نکرده بود با شنيدنش بارو ني ميشد ...با چشماي خيس رفتم به اشپزخونه خاتون بهم نگاه کرد وگفت:گريه کردي؟
با بغض گفتم:اره... کمي دلم شکسته
-از کي؟
-نميدونم ...از خودم از خدا...از..از ..هيچي ولش کن
به کمک خاتون نهارو درست کردم...ساعت يک تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم :بله...
آراد:مهمون دارم نهارو زودتر بيار
-چشم اقا ...
-تو دفتر کارم هستم
غذا رو گذاشتم تو سيني رو براش بردم دو تا تقه به در زم گفت:بيا تو...
رفتم تو چپ وراست اتاق کتابخونه بود جلوم يه ميز کوچيک با مبل چرم سياه گذاشته بودن روبه روم پشت ميز خودش نشسته بود پشتش پنجره بزرگي با پرده کرمي بود... يه عينک رو چشمش گذاشته بود وبا ابرو هاي جمع شده کتاب ميخوند پس مهمونش کجاست؟ تک صرفه اي کردموگفتم:سلام..
نگام نکرد فقط سرشو تکون داد...بي تربيت...ميز وبراش چيدم وگفتم:با من کاري نداريد؟
سرش پايين بود گفت:امري نيست برو

پریبانو
۲۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۵۷ بعد از ظهر
دلم ميخواست برم خرخرشو بجووم..خواستم برم که يکي اومد تو فرحناز؟؟ فرحناز با چندش نگام کرد انگار سوسک ديده نشست رو مبل گفت:عزيزم يه خدمتکار خوشکل برات پيدا کردم فردا ميارمش ببين چقدر خوشکل .... چند روز پيش ملوک(خدمتکار فرحناز)براي خواهر زادش دنبال کار ميگشت منم ياد تو افتادم ...خيلي نازه حتما بايد ببينيش..
-من خدمتکار دارم..
پوزخندي زد وبا تحقير نگام کردوگفت:اين؟اين حتي به درد دستشويي شستن تو هم نميخوره
با حرص نگاش کردم وگفتم:اگه فکر ميکني خوشکل خانما بايد توالت اقا آرادتونو بشورن چرا خودتت اين کارو نميکني؟به قيافه لوندت خيلي مياد
فرحناز با حرص نگام کرد وداد زد: آراد....چرا اينو نميزنيش ادم شه؟
آراد بدون توجه به حرف فرحناز... عينک واز چشماش برداشت وگفت:کاراي رويا با تو نيست...اگه ديدم داري دستوراتش واجرا ميکني تنبيه ديروز رو برات انتخاب ميکنم
از حرفش تعجب کردم فکر ميکردم الان دعوام کنه سرم وتکون دادموگفتم :چشم اقا ...
فرحناز با حرص واعصبانيت داد زد:آراد...چرا دعواش نميکني؟
ديگه واينستادم به مشاجره قبل از ازدواج گوش کنم ...از پله ها که اومدم پايين ديدم خاتون داره ميز وميچينه ....بهش کمک کردم که زودتر تموم بشه وقتي کارمون تموم شد پشت سرم يکي گفت:احسنت ...به اين حسن سليقتون...
برگشتم ديدم پرهام يه تعظيمي کرد وگفت:سلام خواهر.. ظهر عالي بخير
لبخند مسخره اي زدم وگفتم:بعد از ظهر جنابعالي هم بخير
داشتم ميرفتم که گفت:من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار ميکني؟
خاتون با لبخند گفت:خدمتکار شخصي اقاست...
با تعجب گفت:اقا؟؟!!!!کدوم اقا ... اگه منو اقا حساب نکنيد..ميمونه سيروس با آراد حالا کدومش؟
خاتون:آراد..
-اها ..بچه خوشکله رو ميگين
رويا هم اومد وگفت:چقدر حرف ميزني بشين نهارت وبخور
-چشم ...ارباب
من وخاتون رفتيم به اشپزخونه بهش گفتم:اينا چرا عين ادم نميشينن سر يه ميز نهارشو نو بخورن ؟
-خاتون خنديد وگفت:فقط کافيه رويا خانم واقا چشم تو چشم بشن ونوقته که يه دعواي گنده راه ميو فته
-عجب...
بعد از اينکه نهارشون وخوردن من رفتم بالا که ميز اقا رو جمع کنم در زدم گفت:بيا تو ...
رفتم داخل به ميز نگاه کردم بشقاب خودش که بيشتر از سه قاشق نخورده بود ولي فرحناز عين قحطي زده ها فقط مونده بود بشقابشو بخوره همه رو گذاشتم تو سيني گفت:برام چايي بيار
نگاش کردم وگفتم:اما چايي بدرتون نميخوره
-به تو مربوط نيست ...کاري رو که بهت گفتم وانجام بده
سيني رو که برداشتم فرحناز همين جور که با دستمال کاغذي دستشو تمييز ميکرد گفت:براي من قهوه بيار
-بله...
سيني رو بردم به اشپزخونه همين جور به ظرف غذا نگاه ميکردم خاتون گفت:تو فکر چي هستي؟
-هيچي نخورده ...نميره يه وقت؟
خاتون خنديد وگفت:چيه نگرانشي ؟
-من غلط بکنم نگران اين باشم ...
چايي با قهوه گذاشتم تو سيني وبردم بالا که يهو پرهام جلوم سبز شد وگفت:به به ...خدمتکار اقا..براي منمم چايي مياري؟
با انگشت اشارم به اشپزخونه اشاره کردم وگفتم:قهوه خونه پايين ميتوني از اونجا براي خودتت چايي برداري..
-اها..سپاسگزارم خواهر جغجغه..
داد زدم وگفتم:ديگه به من نگو جغجغه..
-خوب پس چي بگم؟اخه به صداي جيغت خيلي مياد..
با حرص گفتم:من اسم دارم اسمم آيناز..
دستشو گذاشت رو سينه وگفت:چشم ..چشم حتما ايناز جغجغه..
اينو که گفت با خنده و دو از پله ها رفت پايين داد زدم:ديونــه
رفتم به اتاق ديدم فرحناز داره ميخنده ولي دريغ از يه لبخند روي لباي آراد چايي رو گذاشتم جلوي آراد که گفت:ديگه نبينم با پرهام حرف بزني
احسنت به راداراش ...نميدونم از شرموحياش بود يا واقعا من اينقدر زشت بودم که نميتونست نگام کنه....گفتم:چرا نبايد حرف بزنم؟زنداني ها هم با هم بندشون حرف ميزنن.
با اعصبانيت نگام کرد وگفت:کي ميخواي ياد بگيري رو حرف من حرف نزني؟
-هيچ وقت...چون تمام حرفات زوره..
فرحناز :ميشه قهوه به منم بدي... خواستم فنجون وبردارم گفت:خودم برميدارم ...
سيني رو گرفتم جلوش فنجون وبرداشت يهو کل قهو ه رو ريخت رو شکمم سيني از دستم افتاد جيغ بلند کشيدم خيلي داغ بود لباس واز بدنم جدا کردم تا به پوستم نچسبه
فرحناز:ببين عزيزم اينجوري کلفت و ادم ميکنن نه عين تو که نازشون ميکشي...تنبيه انباري جواب نميده
شکمم ميسوخت اشک از چشمام مياومد آراد فقط نگام کردو هيچي نگفت فرحناز فنجون وکوبيدرو ميز وگفت:بار اخرت باشه با آراد و من اينجوري حرف ميزني فهميدي؟حالا گمشو برو يه فنجون ديگه بيار
با نفرت به هردوشون نگاه کردم فنجون وبرداشتم بردم به اشپزخونه خاتون تا من وديد زد به صورتش وگفت:خدا من ومرگ بده ..کي اين بلا رو سرت اورده ؟
با گريه گفتم:فرحناز...

-خدا خيرش نده اخه چه دشمني با تو داره؟...يه لحظه وايسا تا پماد سوختگي بيارم
بعد اينکه پماد سوختگي کشيد دوباره قهوه براش بردم و سريع اومدم پايين خيلي ميسوخت انگار شکممو روي اتيش گذاشته بودن
دوروز طول کشيد تا خوب بشه... توي اين دوروز آراد حتي يک بارم حالم و نپرسيد عجب انتظاراتي هم دارم ...ظهر بعد از اينکه ظرفاي نهار وشستيم رفتم به حياط مش رجب به گلا اب ميداد رفتم پيشش وگفتم:کمک نميخوايد؟
نگام کرد وگفت:اگه کمک کني که خوبه..
-حتما چرا که نه...بگيد چيکار کنم..
-برو به اونجايي که وسايل با غبوني ميزارم از اونجا شيلنگ بردار گلاي پشت عمارت واب بده..
-چشم..از اين کلاه باغبوني هم داريد ؟
-اره همون جاست ..
شيلنگ وبرداشتم ورفتم پشت عمارت ..داشتم به گلها اب ميدادم که يه چيزي افتاد رو کلام با ترس دستمو روش گذاشتم ديدم پوست موز برگشتم وبالا رو نگاه کردم ..ديدم پرهام کنار پنجره وايساده بود اندازه يک کيلو موز دستشه وبا دهن پر مي خورد با اعصبانيت داد زدم:هوي ميمون مگه نمي بيني ادم اينجا وايساده؟
اونم که کم نيورد گفت:من فقط هم جنس خودمو ميبينم ميمون ماده..(بلند خنديد)
با اعصبانيت وحرص موزو طرفش پرت کردم که محکم چسبيدبه پنجره پاييني با يه حساب وکتاب جزئي فهميدم اتاق اقامونه..با اعصبانيت پنجره رو باز وگفت:اين چه کاري بود کردي؟
پرهام ديگه از خنديدن درحال غش بود با ترس گفتم:ب...بخشيد اقا ميخواستم ....(بالا رو نگاه کردم) به پرهام بزنم..
سرشو بالاکرد وپرهام وديد ...همين جور که ميخنديد گفت:معذرت ميخوام اقا..تقصير من بود
آرادم هم با اعصبانيت وخشم نگام کرد وگفت:زود صميمي شدين
رفت تو وپنجره ومحکم بست پرهام هم همين جور ميخنديد گفتم:خيلي بيمزه اي
-کارتو بکن ضعيفه باغبون ...
حيف که شيلنگ نميرسيد والا اب روش ميريختم ...
با مش رجب وخاتون شام ميخورديم که تلفن زنگ خورد مش رجب جواب داد:بله خانم...
....
-چشم الان ميام
تلفن وگذاشت خاتون گفت :چي شده؟
-خانم بود گفت فردا شب ميخوان مهموني بگيرن ...يه ليست نوشته که فردا برم خريد
خاتون با تعجب گفت :مهموني؟؟!!!مگه اقا آراد بهش نگفته بود حق نداره تو اين خونه مهموني بگيره؟اونم بعد چند روز که اومده؟
رجب:والله من نميدونم...
رجب که رفت گفتم:چرا اجازه نداره ؟
-بهت گفتم که رويا مادر اقا نيست ..از روزي که اين زن با باباش ازدواج کرده يه روز نشد که دعوا نکنن باباشم مجبور ميشه رويا رو بفرسته فرانسه تا شايد اقا اروم بشن بعد يک سال که برميگرده بازم ميشه همون اش وهمون کاسه ..خانم هر وقت تو اين عمارت مهوني ميگرفت اقا مهمونيش وبهم ميريخت ..چند دفعه بهش تذکر داد که ديگه اجازه مهموني گرفتن نداره ...اما با دخالت وحمايتي که سيروس باباي اقا... از زنش ميکرد مهموني رو ميگرفت ...يه روز دعواي اقا با رويا خانم بالا ميگره که اقا روي رويا خانم دست بلند ميکنه ..اونم ميره پيش شوهرش وشکايت اقا رو بهش ميکنه يادم نميره اون شب که اقا سيروس با چند نفر گنه لات ريختن سر اقا هو تا تونستن زدنش بد بخت تا دو هفته تو تخت خوابيده بود من ازش پرستاري ميکردم همون روزا رويا خانم دوباره ميره فرانسه الان بعد سه سال دوباره برگشته...
نمي دونم چرا دلم به حال آراد سوخت..چقدر باباش بيرحم بوده...گفتم:پس مامانش کجاست؟
-اون بدبختم بخاطر کتک هاي که از دست اقا سيروس ميخورد ازش طلاق گرفت...بعد يه مدت ازدواج ميکنه وقتي اقا سيروس ميفهمه ميره خونشون وجلوي چشمش شوهرش وميکشه اون بيچاره هم بيماري رواني ميگره وتو تيمارستان بستريش ميکنن...اقا اراد هر دفعه ميخواد بره مامانش وببينه اقا سيروس بهش اجازه نميده ...تا اينکه بهش خبر ميدن مادرش خودش واز پشت بوم تيمارستان پرده کرده پايين...خدا رحمتش کنه دو سال بيشر نديدمش زن خوبي بود
با حرف هايي که خاتون زد اشتهام بل کل کور شد خاتون گفت:پاشو سفره رو زودتر جمع کنم فردا هزار تا کار داريم
سري تکون دادم گفتم:باشه
صبح با خاتون داشتيم مبلا رو جا به جا ميکردم که يهو آراد داد زد:دارين چيکار ميکنيد ؟
برگشتيم روپله ها با اخم وايساده بود خاتون دستپاچگي گفت:هيچي اقا... خانم شب مهموني دارن داريم اينجا رو تمييز ميکنيم..
آراد داد زد:مگه صد دفعه بهت نگفتم اون خانم اين خونه نيست؟من اون زنيکه افريته گفتم حق مهموني گرفتن رو نداره
مختار اومد تو گفت:چه خبره؟براي چي اينقدر صدا ميديد؟
رويا همين جور که از پله مياومد پايين گفت: چه خبرته صداتو انداختي تو گلو ت... مثل اينکه کتک هاي اون شب يادتت رفته نه ..اينجا همون قدرکه تو حق زندگي داري منم دارم..بخاطر جنابعالي من سه سال تو غربت زندگي کردم..
آراد پوزخندي زد وگفت:نه اينکه خيلي بهت بد گذشته...يادم نرفته همون روز اولي که رفتي وبرگشتي عين نديد پديدا تا يک ماه تعريف ميکردي.. هر چندنبايدم از يه گدا گشنه که تمام دنياش يه زير زمين خرابه بوده انتظاري داشت ...
رويا وآراد با اعصبانيت به هم نگاه ميکردن رويا گفت:من امشب مهموني ميگيرم ميخوام بدونم کي ميخواد جلوم وبگيره ..
-شوهرت که خونه داره برو اونجا هر غلطي خواستين با دوستاي گدا تر از خودت بکن (با چشماي پر از خشم به خاتون نگاه کرد )اگه برگردم ببينم اين اينجا مهموني گرفته تو ومش رجب وميندازم بيرون
اينو گفت سريع رفت بيرون مختارم پشت سرش رفت ..خاتون بيچاره مونده بود چيکار کنه با درموندگي وايساده بود که رويا گفت:چرا وايساديد کارتون وبکنيد...
خاتون نگام کرد نميدونست چيکار کنه گفتم:مگه نشنيديد اقا چي گفت...اگه اينجا مهموني بگيريد خاتون واخراج ميکنه..
-به جهنم ....فکر کردي اين پيرزن چقدر برام مهمه...اصلا از اولم بايد سيروس اينو اخراج ميکرد
با اعصبانيت گفتم:معلومه کي پيره...صورتت وکشيدي فکرکردي جوون شدي؟ما دست به اين خونه نميزنيم خواستي يا خودت کار ميکني يا ميري خدمتکار مياري...
دست خاتون وکشيدم واوردمش بيرون خاتون وايساد گفت:واي دخترمن از دست تو زبونت چيکار کنم چرا براي خودتت دردسر درست ميکني؟
وايسادم وگفتم:ديگه بدتر از اخراج شدن شما که نيست؟

پریبانو
۲۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۱ بعد از ظهر
-نترس بابا اقاآراد تا حالا بيست دفعه گفته ميخوام اخراجت کنم تا الان هم فقط در حد حرف بوده نه بيشتر ..ميترسم رويا خانم بره سيروس بگه دوباره اقا آراد وبه باد کتک بگيره...
تو حياط وايساده بوديم که ديدم رويا با اعصبانيت اومد بيرون به من وخاتون نگاهي انداخت رفت ...خاتون گفت:خدا به خير بگذرونه..
با لبخند گفتم :چيزي نميشه بريم براي اقامون نهار درست کنيم
يه سه ساعتي تو اشپزخونه گرفتار اشپزي بوديم که تلفن زنگ خورد خاتون جواب داد رنگ صورتش پريد تو چشماش ترس بود تلفن وگذاشت اب دهنش وقورت داد با اين کاراش منم ترسيدم با همون حالت گفت:اقا سيروس اومده با تو کار داره...
ترسيدم حتي يه بار هم نديده بودمش اما با تعريف هايي که خاتون ميکرد بايد ترسناک باشه ...با پاهاي لرزون رفتم بالاروي مبل نشسته بود موهاي بلند جوگندميش ودم اسبي بسته بود سيگار برگ تو دستش بود حالت صورتش عين آراد بود رويا روبه رو نشسته بود من و که ديدگفت:خودشه همينه..
سر شو چرخوند طرف من کنارش وايسادم وگفتم:سلام...
سر تا پام ونگاه کرد وگفت:خاک تو سر آراد با اين خدمتکار اوردنش خوشکل ترش وپيدا نکرد...
رويا خنديد وگفت:همين وبگو ..معلوم نيست سليقه کجش به کي رفته؟
سيروس به رويا نگاه کرد وگفت:به من که نرفته عزيزم..
ضربان قلبم رفت بالا سيروس همين جور که بلند ميخنديد يهو با پاش زد به زانوم ... افتادم رو زمين از درد به خودم پيچيدم دستمو گذاشتم رو زانوم چشمامو فشار ميدادم خواستم بلند شم اما اون پيش دستي کرد ...بلند شدو با پاش روي زانوي دردم فشار داد ديگه نتونستم تحمل کنم جيغ زدم رويا از روي رضايت لبخند زد ..همين جور که زانوم وفشار ميداد گفت:بار اخرت باشه که براي زن من زبون دارزي ميکني فهميدي؟بدفعه بعد زبونت وميبرم (روي زانوم بيشتر فشار داد که از درد جيغ کشيدم)از اين به بعد هر چي زنم گفت ميگي چشم خانم...فهميدي..الاغ
با گريه گفتم:بله اقا ..بله
پاشو برداشت وگفت:خوبه..از حيوون هايي که زبون ميفهمن خوشم مياد ..گمشو برو
خواستم بلند شم که پاش محکم زد به دهنم دوباره افتادم لبم پر خون شد دادزد :مگه نگفتم گمشو... چرا هنوز نشستي؟
باگريه و دهن پر خون وبلند شدم لنگون لنگون رفتم بيرون روي پله ها نشستم وگريه کردم به اسمون نگاه کردم وداد زدم :رحمتت همينه؟مگه من کجاي زمينت وگرفتم که اين بلا ها رو سرم مياري؟اگه از دستم خسته اي بکشم وراحتم کن ...چرا دنيا رو برام جهنم کردي؟زار..زار گريه ميکردم که دست يکي رو شونه هام نشست خاتون بود اونم گريه کرده بود ..بغلش کردم وگفتم: خاتون چرا خدا با من اينجوري ميکنه؟چرا اينقدر زجرم ميده ؟ به خدا مردنم راضيم چرا منو نميکشه؟چرا.؟کم اوردن ...به خدا ديگه طاقت ندارم خاتون با گريه گفت:گريه نکن قربونت برم ...اينقدر کفر نگو خدا تو رو ميبينه فراموشت نکرده صبر داشته باش هميشه دنيا اينجور نميمونه ...(به صورتم نگاه کرد وگفت)بلند شو دهن وبشور بد جور داره خون مياد ..
به کمک خاتون بلند شدم..با گريه ودرد دهنم وشستم ورفتم به اتاقم ...شلوارم زدم بالا زانوم کبود شده بود خاتون برام چسب اورد زدم روي لبم ..از درد فقط رو زمين خوابيده بودم وبا دستم زانوم وفشار ميدادم خاتون بيچاره هم چند دفعه با اب گرم ماساژ ميداد ...يه مدت اروم ميشد اما دوباره درد شروع ميشد.. مجبور شد نهار آرادو رو خودش ببره ...خاتون اومد تو اتاقم وگفت:ايناز جان اقاي دکتر اومدن پات وببينن
سريع روسريمو پوشيدم وگفتم:دکتر کيه؟
خودش اومد تو...اينقدر تعجب کردم که درد پام فراموشم شد ..امير علي ؟!!! ...لبخندي زدوگفت :سلام ايناز خانوم
روسريمو کمي کشيدم جلوم وگفتم:سلام
کنارم نشست بازم عطر اونشب زده بود ...با لبخند گفت: دوباره همديگه رو ديدم کاش تويه شرايط ديگه بود... اجازه هست زانو ت وببينم ؟
مهربون بود زيادي هم مهربون بود نبايد بهش اعتماد ميکردم اينم يکي عين بقيه مردا سرم پايين بود گفتم:خودم نگاه کردم چيزي نيست کبود شده
با خنده گفت: شايد تشخيصتون اشتباه باشه خانم دکتر؟
بهش نگاه کردم چشماي خاکستريش داشت بهم ميخنديد ...منم خنديدم گفت:به چي ميخندي؟
خندمو جمع کردم وگفتم:هيچي...
-با يد زانو هاتو ببينم ..
به زانو م نگاه کردم و با خجالت گفتم: نميشه...
بدون توجه به حرف من شلوارمو کشيد بالا...منم سريع کشيدم پايين وگفتم:تو که دکتر قلبي نه مغز واعصاب...
دوباره کشيد بالا منم کشيدم پايين گفت:چرا اينجوري ميکني؟
با حالتي که دست خودم نبود داد زدم:خوب خجالت ميکشم...
با خنده نگام کرد سرم وانداختم پايين وگفتم:باشه ..فقط دست نزن
با اينکه خيلي خجالت کشيدم ولي شلوارم وزدم بالا به زانوم نگاه کرد دستش ودراز کرد شلوارم وکشيدم پايين نگام کرد گفتم:گفتم که نبايد دست بزني..
-ميتونم بپرسم اونوقت چه جوري بايد تشخيص بدم؟
-تو دکتري من چه ميدونم..
-يه کاري نکن دست وپا تو ببندم ومعاينت کنم.....دست وبردار ببينم
دستم وکشيد عقب وشلوارم زد بالا بعد از معاينه گفت چيزي نيست زود خوب ميشه ...
تو چشمام نگاه کرد وگفت:بايد استراحت کني ...زياد روش راه نميري خوب؟
دوباره چشماش خنديد نتونستم جلوي خندمو بگيرم ...همين جور که ميخنديدم گفت:خيلي خوش خنده ايا ... تو چشماي من چي هست که هي نگاه ميکني وميخندي؟
اگه بهش بگم چشماش بهم ميخندن حتما فکر ميکنه عقلم واز دست دادم ومسخرم ميکنه ...
چيزي نگفتم وقتي بلند شد منم بلند شدم اما نتو نستم خودمو نگه دارم نزديک بود بيوفتم که امير علي دستشو انداخت دور کمرم وکشيد طرف خودش.... بي اراده دستم رو سينش خورد سريع خودمو از دستش ازاد کردم گفت:ببخشيد ميخواستم کمک تون کنم..
هل شده بودم گفتم:نه نه.. ببخشيد...ممنون خودم...ميتونم بيام
با تعجب گفت:کجا ميخواي بري؟مگه نگفتم بايد استراحت کني؟
تو اين جور مواقع ادم بايد پروباشه گفتم:ميخوام برم دستشويي..
خنديد وگفت:ببخشيد ...
خاتون شام واورد تو اتاقم بهش گفتم :صدام ميزديد خودم ميومدم
-چه جوري ميخواستي بيايي..مگه اقاي دکتر نگفت بايد استراحت کني؟
يک ساعت بعد از اينکه شامم وخوردم خاتون با نگراني اومد به اتاقم وگفت:اقا سيروس گفت بري پيشش..
اگه اون دفعه نديده ازش ميترسيدم ..ايندفعه ديگه با مزه کردن شکنجه هاش واقعا ازش ميترسيدم با ترسي که تو نگام بود گفتم :خاتون ميترسم
کنارم نشست وگفت:نترس آرادم هم پيشش ...پاشو اگه ديربري عصبي ميشه
-نميتونم راه برم..
-خودم کمکت ميکنم با کمک خاتون رفتيم به عمارت وقتي به سالن پذيرايي رسيديم ديدم آراد نشسته ومختار کنارش ايستاده رويا وسيروسم کنار هم نشستن ...آراد با ديدن قيافه داغونم تعجب کرد وايسادم وسلام کردم...فقط مختار جوابمو داد بازم گلي به جمال مختار ...بخاطر زانوم نميتونستم وايسم خاتون فهميد خودش وبهم نزديک کرد ..بهش تکيه دادم سيروس سيگار برگشو روشن کرد وبه اراد گفت:اين دختره رو از کجا اوردي؟
آراد با نگراني گفت :دنبال کار ميگشيت منم استخدامش کردم..
سيروس خنديد وگفت:سليقه گندت به مامانت رفته..اون اشغالم از من طلاق گرفت که بره با يکي کولي تر از خودش ازدواج کنه
آراد از روي اعصبانيت دسته مبل و فشار ميداد وگفت:اخه از شوهر ادمش خيري نديده بود...
سيروس سيگار شو تو جا سيگار خاموش کرد وگفت:بحث امشب من وتو اين نيست پس ميمونه براي بعد (به مبلش تکيه داد به مختار گفت)اين دختره رو از کجا اورده ؟
مختار به من نگاه کرد وگفت:اقا که گفت....
وسط حرفش پريد وگفت:من به حرف اقات کاري ندارم گفتم اين دختره رو از کجا اورده؟(به آراد نگاه کرد وگفت)بهروز ميگفت از منوچهر هشت تا دختر خريدي. سعيد که لب مرز بوده گفته فقط شيش تا دستش رسيده...دوتا ي ديگش کجاست؟
تو چشماي سيروس نگاه کرد وگفت:نميدونم بابا..وظيفه من خريدن وتحويل دادن به ادماي شماست...شايد از دستشون فرار کرده
سيروس چونشو خاروند وبه من نگاه کرد وگفت:شايد...(بلند شد اومد طرف من...منم عين گربه اي که از ترس يه گوشه گز ميکنه به خاتون چسبيدم باترس نگاش ميکردم ...نگام کرد وگفت)زانونت خوب شد؟
سرم وتکون دادموگفتم:بله اقا..
يک دفعه با يه دستش پشت گردنمو گرفت و کشيد واز خاتون جدام کرد گردنم وفشار ميداد ازدرد سرم پايين گرفتم گفت:آراداگه بفهمم ..اين گربه يکي از اونا بوده جلوي چشمت سرش ومي برم ميدوني که اين کارو ميکنم..پرتم کرد... سرم محکم خورد لبه ميز و..خون بود که از سرم مياومد از درد گريه ميکردم خاتون اومد کنارم کمکم کرد بلند شدم سيروس به آراد گفت:تو از دختره استفاده هم ميکني..يا فقط بلدي بهش بگي چايي و شيريني برات بياره؟
رويا بلند خنديد وگفت:اگه ازش استفاده هم ميکرد تو زدي اش ولاشش کردي
من وخاتون از عمارت مياومدم بيرون که صداي خنده دو تاشون شنيدم قلبمو شکوندن ...ديگه چيزي ازوجودم نمونده بود که خوردش نکرده باشن .. وسط حياط بوديم که دستمو از شونه خاتون برداشتم وبا گريه رو زمين افتادم ..به زمين چنگ ميزدم وگريه ميکردم خاتونم کنارم نشست با گريه گفت: اين کارا نکن...بلند شو دختر سرت داره خون مياد ...
با گريه داد زدم:بزار بياد..بزار اينقدر خون بياد تا بميرم ...ديگه نميخوام نزده بمونم .خسته شدم از همه چي خسته شدم ...(با داد بلند گفتم)خدا ديگه دوست ندارم...ديگه...

يهو يکي از رو زمين بلندم کرد ... نگاش کردم تو بغل مختار بودم از دست همه اعصباني بودم... با مشت ميزدم تو سينش گفتم:بزارم زمين ...ازت بدم مياد ...حالم ازت بهم ميخوره ..گفتم بزارم زمين...چرا من وبا دوستام نفرستادي برم چرا من ومثل ليلا نکشتي .. چرا؟...چرا؟
از درد نميتونستم پاها مو تکون بدم فقط با مشت به مختار ميزدم اونم چيزي بهم نميگفت وفقط راه ميرفت ديگه از زدنش خسته شدم و ولش کردم بردم به اتاق ..به خاتون گفت:ميرم دنبال امير علي
خاتون:باشه مادر..
مختار رفت خاتونم با يه ظرف دستمال اومد به اتاقم پيشونيم وتمييز کرد وبا دستمال بستش با نگراني گفت:خيلي داره خون مياد ...چه خاکي تو سرم کنم خدا ...کم کم بيحس شدم ...حس سرگيجه داشتم ....خواب الود شدم ... بعدش همه جا تاريک شد...
چشمام وهمراه سردرد باز کردم هنوز تو اتاق خودم بودم...به پنجره نگاه کردم هوا کمي تاريک بود نميدونستم مغرب يا صبح دستمو گذاشتم سمت چپم پيشونيم باند پيچي شده بود نشستم..سرم گيج رفت حالا ديگه درد زانوم هم بهش اضاف شده بود ...دستمو گذاشتم رو زانوم وچشمام وفشار دادم ...در باز شد مش رجب تا من وديد با خوشحالي اومد کنارم نشست وگفت:بيدار شدي؟ .. حالت خوبه ؟سرت درد نميکنه؟
سرم وتکون دادم وگفتم:چرا درد ميکنه..
با نگراني گفت:الان به دکترزنگ ميزنم ...
خواست بره گفتم:مش رجب کمي اب برام مياري؟
-باشه الان ميارم...گشنت نيست؟
-چرا کم...
وقتي رفت چند دقيقه بعد خاتون با يه سيني برگشت تا من وديد زد زير گريه با التماس خاتون واروم کردم ....همين جور که شامم وميخوردم خاتون گفت:ديشب رفتم اب برات بيارم ديدم عين جسد افتادي وصورتت پر خونه ...با عجله به امير علي زنگ زدم گفتم زود بيا که ايناز مرده..اين بدبختم با مختار به ده دقيقه نکشيد که خودشون ورسوندن ...خواستيم ببريمت بيمارستان ولي اقااراد نذاشت گفت يا همين جا دوا درمونش ميکنيد يا ميزاريد بميره ...نزديک بود دعواشون بشه ولي امير علي کوتاه اومد ..وقتي سر تو بخيه زد چند ساعتي نشست تا شايد بهوش بيايي وقتي ديد بهوش نميايي رفت... از صبح تا حالا هم ده دفعه زنگ زده ببينه بهوش اومدي يا نه... گفت اگه تا شب بهوش نيومد ميبريمش بيمارستان(چنگال تو دهنم بود با گريه بغلم کرد که چنگال رفت تو حلقم)خدا رو شکر که بهوش اومدي...خدا بهت رحم کرد يک روز کامل بيهوش بودي..
ازم که جدا شد گفتم: اين گوشت کبابي رو خريدي؟
-نه اقاي دکترخريد گفت خيلي خون ازت رفته...اين گوشت کبابيا خون سازن
اون چرا بايد نگران حال من باشه ؟اصلا به اون چه که خون از من رفته؟اگه زنش بدونه که شوهر داره به يکي ديگه ميرسه حتما دمار از روزگارش درمياره...
يکي دو ساعت بعد خاتون امد وگفت:اقاي دکتر اومدن...
خاتون رفت کنارامير علي اومد تو با ديدنم لبخندي روي لب اورد گفت:سلام خوبي؟
-سلام ...ممنون بهترم
کنارم نشست وگفت:خاتون چيزي بهش دادي؟
-بله اقا همون گوشتايي که اورديدکباب کردم دادم بهش
-دستت درد نکنه..
خاتون که رفت گفتم:بابت گوشتا ممنون...
با لبخند گفت:احتياجي به تشکر نيست...سرت دردم ميکنه يا گيج ميره؟
-نه فقط جاي بخيه ها درد ميکنه
-اون که زياد مهم نيست ...بايد باند سرت وعوض کنم..
با چشاي گشاد گفتم :نه..نميشه..
-چرا ميترسي موهاتو ببينم؟اونو که ديشب ديدم
با تعجب گفتم:چي؟ديدي؟(بااخم وکمي داد گفتم)کي بهتون اجازه داد روسريمو برداريد؟
-خودم...اگه برنميداشتم چه جوري بعد از بخيه باند پيچيش ميکردم؟
روسريمو کشيدم جلوم وگفتم:ببخشيد داد زدم ..ديگه اجازه نميدم موهامو ببيني..
يه نفسي کشيد وگفت:پس چه جوري باندوعوض کنم؟
-بده خاتون عوض کنه...جراحي قلب که نميخواد بکنه...بعدشم فکر نکنم خانمتون خوششون بياد به يه دختر اينقدر ميرسيد..
-تو نميخواد فکر خانم من باشيد ...اونقدر عقلش ميرسه که بين مريض ومزاحم زندگيش فرق بزاره (وقتي فهميد حريف من نميشه گفت)باشه به خاتون ميگم بياد باند وعوض کنه .راستي از رئيس زورگوت پنج روزي مرخصي گرفتم...تو اين پنج روز حرکت نميکني فقط استراحت باشه ؟
-باشه ...
انگار ميخواست يه چيزي بگه ولي دو دل بود بهم نگاه کرد وبا لبخند از تو کيفش يه کادو بيرون اورد جلوم گرفت و گفت:روسري ديشبت خوني شد خاتون انداختش ...شايد به خوشکلي اون نباشه (بهش نگاه ميکردم که گفت)نترس بمب نيست..
باخنده ازدستش گرفتم وگفتم:ممنون... (بازش کردم )يه روسري جنس ابريشم بود با طرح فوق العاده زيبا...(يه لبخند زدم وگفتم)اگه اينو نشون زنت بدم بازم ميتونه بين مريض ومزاحم زندگيش فرق بزاره؟
به روسري نگاه کرد وگفت:من زن ندارم...
لبخند رو لبم خشک شد يه لبخند تلخي زدو گفت:داشتم...بخاطر اينکه عقيم بودم طلاق گرفت..
يعني اين قدر با من راحت بود که همچين مسئله اي رو به اين راحتي بگه فقط بهش نگاه کردم چشماش ناراحت بود دلم گرفت تنها چيزي که گفتم:متاسفم ...نبايد فضولي ميکردم..من..
-نه ..مهم نيست خودتو ناراحت نکن...من ميرم ديگه فردا دوباره بهت سر ميزنم مواظب خودتت باش... خدا حافظ
بلند شد گفتم:خدا حافظ..بخاطر تمام زحمت هاهم ممنون
فقط لبخند زد وگفت:زحمتي نبود
وقتي رفت به روسري نگاه کردم که...يهو صداي موسيقي از عمارت بلند شد خاتون با باند اومد تو گفتم:اخه کار خودشو کرد؟
-اره...زن افريته حيف پرهام که بچه اينه ..
بعد از اينکه سرم وباند پيچي کرد خوابيدم صبح به زور رفتم بيرونو وضو گرفتم هر چند با خدا قهر بودم اما نمازمو خوندم
ساعت ده صبح بود که دو تا تقه به در خورد وگفت:خواهر اجازه هست بيام تو؟
-يه دقه صبر کن...(روسريم وپوشيدم وگفتم)بفرماييد تو برادر
دروبازکرد وبا چشم بسته سرشو اورد تو يکي از چشماشو باز کرد وگفت:سرتون باز نيست؟
بخاطر لبم نميتونستم بخندم فقط لبخند بيجوني زدم وگفتم:نخير بردار تشريف بياريد تو
وقتي اومد تو با تعجب به دو تا پلاستيک موز که تو دستش بود نگاه کردم با لبخند گفت:سلام وعليکم اومدم عيادت مريض..(کنارم نشست سرشوانداخت پايين وگفت)حالتون خوبه انشاءالله؟
-ممنون خوبم ...اين همه موز براي چي خريدي؟
همين جور که دو تا موز درمياورد گفت:براي تو ديگه اخه ميمونا فقط موز دوست دارن..بايد تقويت بشي ميمون جان...
با وضع لبم که نميتونستم داد بزنم بالشتمو برداشتم زدم تو سرش وگفتم:ميمون خودتي...اصلا من از موز متنفرم...
با تعجب همراه خنده گفت:اها يادم رفته بود نارگيلم دوست دارن..
اينو گفت سريع دويد کناردر وايساد...همين جور که موز تو دستش گاز ميزدگفت:اگه راست ميگي بيا من وبگير..
با ناراحتي گفتم:وضع پاموميبيني واين حرفو ميزني؟
شادي از چهرش محو شد دوباره کنارم نشست وگفت:تقصير مامان من بود نه؟
-شايد...
-شايد نه حتما...اول اينجوري نبود از روزي که پاشو به اين خونه باز شد اينجوري شد خودشو فراموش کرده ...حتي منم ديگه نميشناسه تنها چيزي که ميتونم بگم شرمندگي ...واقعا شرمندم شايد شرمندگي من کم باشه وپا...وسرتو خوب نکنه اما تنها چيز ي که ميتونم بگم ...
-اين حرفو نزن تقصير تو چيه...اصلا بيا موز بخوريم ...
يکي از موزا روبرداشتم وخوردم با خنده گفت:خوب بلدي ادم ومنحرف کني..راستي من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار ميکني؟چه جورسر از اينجا دراوردي؟تو که پيش منوچهر کار ميکردي؟
هنوز پاهام ودوست داشتم دلم نميخواست آراد اون يکي پام وداغون کنه گفتم:ميشه نگم؟
-اره چرا نشه ..
-يه سوال..
-بپرس...
-تو خريد وفروش مواد ميکني؟
تا حالا پنج تا موز خورده بود شيشمين موز تو دهنش بود که گفت:شما الان به مهندس اين مملکت توهين کرديد...
با خنده گفتم:مهندس مواد فروش ديگه؟
-نخيرم مهندس راست راستکي...بنده يک بار يه غلطي کردم
با تعجب گفتم:ولي خودتت اون روز گفتي اولين بارت نيست مواد ميخري...
شيشمين موزشم تموم کرد وگفت:حالا بچه يه حرفي زد تو چرا باور کردي؟
-نکنه معتادي؟
-بيا هم معتادمون کرد هم مواد فروش تا شغل ديگه به ريشمون نچسبوندي خودم توضيح ميدم...ببين رئيس شرکتمون معتاده خوب يکي از بچه ها به اسم سجاد هميشه براش مواد مياورد ...اون روز نيومد به من گفت..منم با ترس ولرز اومدم سر قرار مونده بودم چيکار کنم که سجاد بهم زنگ زد گفت دختري با همچين مشخصاتي مياد اولين بارشم هست...منم شير شدم گفتم يه ذره اذيتت کنم ژست مواد فروشا رو گرفتم ..ولي قيافت خيلي تابلو بود ترسيدي ...حرص خوردنتم بهش اضاف شده بود ديگه شده بودي فيلم کمدي(بلند خنديد)

پریبانو
۲۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
با حرص دوباره بالشت وزدم توسرش وگفتم:کوفت...خوشت مياومد يکي اينجوري اذيتت کنه؟
همين جور که ميخنديد گفت:ولي خداييش شک نکردي اولين بارم نه؟
با لبخند گفتم:نه...نقشتو خوب بازي کردي..
دو روز از مرخصيم گذشته بود ...يعني فقط سه روز ديگه مونده تا جرو بحث منو آراد شروع بشه...توي اين دوروز هم امير علي هم پرهام بهم سرميزدند چند بار خواستم روسري که برام خريده وبپوشم اما شرم حيام نميزاشت شايد فردا که بياد بپوشم... خاتون بيچاره هم بايد اب ودون منو ميکرد هم آرادو.. منو اوردن کمک دستش باشم شدم سربارش حالم که خوب شد حتما جبران ميکنم نميزارم دست به سياه وسفيد بزنه البته اگه دوباره پرو بالمو نچينن ...کتاب روماني رو که پرهام برام خريده بود ميخوندم که دو تا ضربه به در خورد گفتم:کيه؟
-منم...اجازه هست
امير علي بود هول شدم نميدونستم روسري رو بپوشم يا نه ...بلند شدم وگفتم:يه دقه صبر کنيد...(لنگون لنگون رفتم سراغ کمدم با دودلي روسري رو پوشيدم روي تشکم نشستم وگفتم)بفرماييد..
در وباز کرد اومد تو تا من وديد از پوشيدن روسري پشيمون شدم...با لبخند گفت:مبارکه بهتون مياد
خاک تو سرم کنن شدم عين بچه ها که لباس نو تنشون ميکنن ومنتظرن بزرگ ترا ازشون تعريف وتمجيد کنن با شرمندگي سرم وانداختم پايين تازه فهميدم چه گندي زدم کنارم نشست وگفت:بهتري؟ميتوني رو پات راه بري؟
-ممنون..هنوز کمي درد ميکنه اما بهتر شده..کي بخيه سرم وباز ميکني؟
-عجله نکن بازش ميکنم....
سرم وپايين گرفته بودم تو صداش خنده بود گفت:چيزي گم کردي؟
سرم واوردم بالا ديدم با لبخند نگام ميکنه گفتم:نه..
-خوب پس چرا سرتوپايين گرفتي؟
شونمو انداختم بالا وگفتم:نميدونم عادت کردم
-اها...فکر ميکردم بخاطر شرم دخترونت باشه ؟
با تعجب گفتم:چي؟...نه...شرم چيه؟
چند دقيقه اي اميرعلي پيشم نشست وبعد رفت ...يک ساعت بعد پرهام اومد اونم با پلاستيکاي موزي ..با حرص دستمو کوبيدم به پيشونيم وگفتم:بازم موز؟به خدا ديگه قيافم شده عين موز....بابا من اگه موز نخوام کيوبايد ببينم؟
با تعجب نگام کرد وگفت:حرص نخور خواهر ايناز...بخيه سرت باز ميشه ها..
کنارم نشست گفتم:تو ميوه ديگه اي هم ميشناسي؟
-مگه به غير از موزميوه ديگه اي هم اختراع شده؟
-چرا ميوه ديگه اي نمي خري؟
-اخه مگه نشنيدي...ميگن انچه را براي خودتت ميپسندي برا ي ديگران هم بپسند...خوب منم موز پسنديدم
خنديدم وگفتم:منو شرمنده محبتات کردي به برادر
قيافه جدي گرفت وگفت:اين چه حرفي خواهر...منو شما اين حرف رو با هم نداريم...(به موزها اشاره کرد)بخور بخور تا از دهن نيوفتاده
پوست يه موز وبرام گرفت همين جور که ميخوردم گفتم:يه سوال...
-يه سوالاي تو داره پدر منو دراورده....بپرس
-وقتي من اومدم تو اينجا نبودي..کجا زندگي ميکردي؟
-يه اپارتمان نقلي دارم که اونجا زندگي ميکنم چون تنهام دلم ميگيره ... بعضي وقتا ميام اينجا يکي دوروز ميمونم وبعد ميرم ..
-چرا؟
-چون اينجا خيلي گندست ادم حس ميکنه تو پارک زندگي ميکنه هم ادم با وجود شما حوصلش سر نميره ..
-حالا چرا من؟
بلند شدو با خنده گفت:اخه تو جفت مني ميمون ماده..
دويد سمت در بالشتم وسمتش پرت کردم خورد به در داد زدم:ميمون خودتي ..اگه يه بار ديگه موز بياري تو سرت لهش ميکنم فهميدي ..ميــــــــــــــــــمون
پنج روز مرخصيم تموم شدودوباره عقب گردام شروع شد روز از نو روزي از نو...در اتاقشو باز کردم نگاش نکردم کنار تختش وايسادم وصداش زدم :اقا...اقا...
آراد:يه چند روزي ا زدستت راحت بودم ...
چيزي نگفتم وبا پاي لنگون از اتاقش اومدم بيرون به اشپزخونه رفتم چايي رو دم کردم بعد از اينکه صبحونمو خوردم دوباره اون همه پله رو با پاي چلاقم رفتم بالا وان وپر اب کردم ...شيروبستم دستمو داخلش تکون دادم عجب ابي...چه حالي ميکنه اين تو ...تختشو مرتب ميکردم که اومد تو روسريمو کشيدم جلو وگفتم:سلام..
جوابمو نداد يه راست رفت به حموم ماشاالله هر روزم با ادب تر ميشه ...از تو حموم گفت:فقط شکلات صبحانه ميخورم
بلند گفتم:چشم اقا...
داشتم سمت اشپزخونه ميرفتم که رويا خانم از پله ها اومد پايين جلوم وايساد وبا پوزخند گفت:پات خوب شد؟(لباساشو به طرفم پرت کرد)اينارو بشور اتو ميکني ميزاري رو تختم ....(چيزي نگفتم وراه افتادم دادزد)هوي ...چيزي يادت نرفته بگي؟
بااعصبانيت گفتم:چشم خانم..
-اها حالا شد ..گمشواز جلو چشم دور شو
رفتم به اشپزخونه لباسا شو انداختم تو ماشين لباسشويي که تلفن زنگ خورد تلفنو برداشتم:بله خانم..
-ساعت نه برام مهون مياد براي پذيرايي قهوه ترک وکمي ميوه حاضر کن
-چشم خانم...
همين جور که صبحانه براي آراد حاضر ميکردم با اشک هاي که ميريختم زير لب ميخوندم..من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم/ با غم وغربت واندوه ديگه همسفر نبودم/ من اگه زخم نخورده بودم تورو باور نميکردم /توي اين حصار غربت با غمت سر نميکردم ..نميکردم.../عمريه شبزده بودم پشت گريه صدا ت کردم ...از پس ايينه اشک تا هميشه نگات کردم ....
-چه سوزناک ميخوني..با ترس برگشتم امير علي بود سريع اشکامو پاک کردم.... گفت:از پس ايينه اشک تا هميشه نگاه کي ميکردي؟
لبخندي زدم وگفتم:هيچ کس...
روبه روم ايستاد وگفت: صداي قشنگي داري...هيچ وقت از گريه کردن خجالت نکش خداوند به انسان اشک داده تا وقتي از چيزي ناراحته اشکاشو بريزه واروم بشه
-از دلداريت ممنون...
-خواهش ..ولي نيومدم دلداريت بدم اومدم ببينم زانوت در چه حاله؟...
-خوب چرا زنگ نزدي واين همه راه ر واومدي؟
لبخندي زد وگفت:يکي از مريضام همين نزديکاس حالش خوب نبود رفتم پيشش ...گفتم به تو هم يه سري بزنم
-ممنون لطف کرديد..
-هنوز دردم داري؟
-زياد نه ...ولي برام مشکله خمش کنم..
-سعي کن کم کم خمش کني
-اخه خم نميشه...
با خنده گفت:بده پرهام با موزاش خمش کنه
بلند خنديدم که آراد عين اَجل اومد تو اونم با اخم اعصبانيتي که تا حالا نديده بودم با شک نگامون کرد وگفت:ببخشيد مزاحم دل وقلوه گرفتنتون شدم ...
امير علي :تو اينجا چيکار ميکني؟
پوزخندي زد وگفت:فکر کنم اين سوال ومن بايد ازتو بپرسم ...اينجا خونه منه وشما ساعت هفت صبح اينجا چيکار ميکنيد؟
امير علي:مريض داشتم...
آراد به من نگاه کرد وگفت:هميشه کله سحر به مريضات سر ميزني؟
امير علي:من ميرم ديگه ...خدا حافظ
خواست بره که آرادجلوش وايساد وگفت:ديگه با خدمتکار من حرف نميزني فهميدي؟
اميرعلي:فکر نميکردم ملاقاتيه زنداني هم جرم باشه
اين وگفت ورفت آراد با اعصبانيت اومد طرف من يه قدم رفتم عقب تو چشماي سبز اعصبانيش نگاه کردم گفت:يک بار بهت هشداردادم خوشم نمياد با مردايي که به اين خونه ميان رابطه داشته باشي ...اگه يه بار ديگه ببينم بااميرعلي يا پرهام يا هر کس ديگه اي حرف بزني همون بلايي که بابام به سر پات اورد منم همون بلا رو سرت ميارم با اين تفاوت که من پاتو ميشکنم...
دلم ميخواست سرش داد بزنم وبزنم تو گوشش وبگم من خدمتکارتم زندانيت که نيستم اما حيف بعضي وقتا لال ميشدم......بعد از اينکه صبحونه شو تو اشپزخونه خورد رفت لباس رويا رو شستم واتو کردم وگذاشتم رو تختش رفتم به اشپزخونه که ميوها رو بشورم پرهام اومد تو خميازه اي کشيد وگفت:سلام بانوي من ....صبحانه عالي جنابت رابياور..
خودشو انداخت رو صندلي بدون هيچ حرفي از تو يخچال پنير وکره ومربا برداشتم گذاشتم جلوش يه ليوان چاي شيرين هم براش ريختم با تعجب گفت:تو امروز چته؟چرا دمقي؟
با بي حوصلگي گفتم:پرهام خواهش ميکنم صبحونتو بخور رو برو ..
ميوه ها از تو يخچال درمياوردم که پرهام در يخچال ومحکم بست گفت:چي شده؟آراد دعوات کرده؟
با بغض در حال شکستن گفتم:پرهام من اجازه حرف زدن با هيچ مردي و ندارم ..خواهش ميکنم برام درد سر درست نکن...
ميوه ها رو از دستم گرفت وبا اعصبانيت پرتشون کرد تو سينگ وگفت:اين قانون واون اشغال گذاشته؟
با اشک هايي که ديگه سرازير شده بود گفتم:اره ...
با اعصبانيت گفت:فکر کرده تو برده شي که اينجوري بات حرف ميزنه؟(رو صندلي نشستم سرم وگذاشتم رو ميز وگريه کردم کنارم نشست وگفت)گريه نکن ايناز...ميخواي بريم بيرون؟
همين جور که سرم رو ميز بود گفتم:اجازه بيرون رفتنم ندارم...
با کلافگي گفت: يعني چي اجازه بيرون رفتن نداري؟ ...خاتونم خدمتکاره چرا اون ميره ؟اصلاپاشو بريم هر چي شد با من..
سرم وبلند کردم وگفتم:نميخواد ...اونوقت تو رو هم ميزنه ...
موبايلش زنگ خورد..بعد از اينکه جواب داد گفت:ايناز...
- برو به کارت برس من حالم خوبه...
-مطمئن..
با خنده گفتم:بله مرد موزي
اونم خنديد ورفت...شب من وخاتون توي اشپزخونه بوديم من ظرفا رو ميشستم اونم نشسته بود وچاي ميخورد تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون جواب داد:بله اقا...

پریبانو
۲۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
-چشم الان...
خاتون به من نگاه کرد وگفت:براي اقا دوتا فنجون قهوه ببر مهون دارن ...
-باشه...فقط کجا ببرم
-سالن پذيرايي
با دو تا فنجون قهوه از پله ها رفتم بالا صداي آراد وشنيدم:يک بار بهتون گفتم نه..
-اخه چرا؟پيشنهاد به اين خوبي دارم بهت ميدم
رفتم جلو سلام کردم مختارمثل هميشه کنار آراد ايستاده بود...فنجون وگرفتم جلو مرده به من نگاه کرد وفنجون وبرداشت قهوه آراد و جلوش گذاشتم...سيني رو گذاشتم توا شپزخونه وسريع از پله ها اومدم بالا فضوليم گل کرده بود ميخواستم بدونم دارن درمورد چي حرف ميزنن آراد:نظرت درمورد اينکه همين الان گورت وگم کني بري چيه؟
-چقدر تند ميري ...نميخواي به پيشنهادم فکر کني؟
-من چيزي نشنيدم که بخوام راجبعش فکر کنم...
-ممکن ضرر کني...
-من خيلي وقته ضرر کردم
-خيل خوب مثل اينکه ديگه حرفي براي گفتن نمونده به هر حال اگراين معامله جوش ميخورد نفعش بيشتر از ضررش بود
-گفتني ها رو شنيدم ميتونيد بريد...
-ادم عجولي هستيد ... ظاهرا چاره اي ندارم جز اينکه برم با پدرتون صحبت کنم..
-خوش اومديد...
مختار مرده رو تا دم در همراهي کرد منم همين جا نشسته بودم به آراد نگاه کردم کلافه بود فنجون وبرداشت چند قلب ازش خورد وچشماش وفشار داد که مختار اومد تو وگفت:چرا پيشنهادش وقبول نکردي؟
-اصلا تو فهميدي اون چي ميخواست؟
-اره ميخواست ادم براش جور کني که مواداشو بفرسته اون ور..خوب چرا اين کارو براش نميکني؟
آراد فنجونشو کجاست وميز وگفت:ميفهمي داري چي ميگي؟اون اشغال کثافت يکي رو ميخواد که دل ورودشو بريزه بيرون جاش مواد پرکنه اگه خيلي مايلي ميتوني خود ت بري...
ديگه شنيدن ادامه بحثشون برام جالب نبود ...رفتم که بخوابم هر چي اين پهلو واون پهلو شدم خوابم نبرد ...تلفن زنگ خورد سريع رفتم جواب دادم تا خاتون ومش رجب بيدار نشن تلفن وبرداشتم وگفتم:بله...
-بيا اتاقم...
بـــــــوق...گوشي رو گذاشتم سر جاش ..چند قدم تو حياط راه رفتم خيلي سردم بود ...به اسمون نگاه کردم ماه کامل بود وبا نورش کل حياط وروشن کرده بود سريع رفتم به اتاق آراد يه ضربه زدم گفت:بيا تو...
رفتم تو ديدم خوابيده ويه کتابم تو دستش گرفته خدا رو شکر اين دفعه لباس پوشيده کنارش وايسادم وگفتم:با من کاري داشتيد ؟
کتاب وجلوم گرفت وگفت:برام بخون...
کتاب واز دستش گرفتم به ساعت ديواريش نگاه کردم دوازده ونيم بودگفتم:واسه چي من بخونم ؟
-چون خدمتکار گرفتم اين کارا رو انجام بده قبل از اينکه بشيني چراغ هم خاموش کن اباژرها ر و روشن کن ...
کاري که گفت وانجام دادم حالا کجا بشينم داشتم دنبال جا ميگشتم که گفت:بيا رو تخت بشين..
با تعجب ابروم وبردم بالا وگفتم:چي؟کجا بشينم؟
پتو کشيد رو سينش وگفت:رو تخت ...
بدمم نمياومد يه بار تختشو امتحان کنم تختش که الحمدوالله شيش متره منم يه گوشش ميشينم ...تخت ودور زدم رفتم روش نشستم ..چقدر خوب بود نرم نرم يه کمي خودمو تکون دادم که صداش دراومد:ميشه اينقدر تختو تکون ندي؟
سرم وانداختم پايين وگفتم: ببخشيد...به کتاب نگاه کردم رماني بود به اسم برنده تنهاست..رمان خارجي هم ميخونه کتابو باز کردم چند سطرش و خوندم که نگاه هاي سنگين شو رو خودم احساس کردم سرم وبلند کردم ديدم دستشو گذاشته زير سرش وداره برو بر نگام ميکنه قلبم شروع کرد به تند زدن ...سرم وانداختم پايين وبا استرس ميخوندم که باعث شد صدام لرزش پيدا کنه گفت:درست بخون..
نگاش کردم وگفتم:چرا اصلا خودت نميخوني؟
همين جور که نگام ميکرد گفت:چشمام خراب ميشه ...پس بخون وحرف نزن
چشمام خراب ميشه چه پوز چشاي قورباغه ايش هم ميده ..دوباره خوندم... کم کم حس خواب الودگي داشتم چند بار خميازه کشيدم...نگاش کردم ديدم خوابه ..اي بميري ايشاالله چرا زودتر نميگي خوابم تا منم برم کفمو بزارم....از تخت اومدم پايين کتاب وگذاشتم کنار عسليش ورفتم به اتاقم چشمام تا بالشت وديد مغزم دستور خواب داد...
-آيناز ...آيناز..
-هووم...
-خاک به سرم براي چي نرفتي اقا رو بيدار کني؟
چشمام وباز کردم ونشستم ...با چشاي گشاد گفتم ساعت چنده؟
-9... چرا بيدار نشدي؟
واي بدبخت شدم ..بلند شدم که گفت:کجا ميخواي بري؟
-برم بيدارش کنم ديگه..
خنديد وگفت:لازم نکرده خودم بيدارش کردم تو برو وانشوحاضر کن وصبحونه براش ببر
رروسريمو پوشيدم ورفتم به اتاقش ايندفعه حتما سرم وميزنه ..به تختش نگاه کردم مرتب بود دست خاتون درد نکنه ...هه... سرم وانداختم پايين رفتم به حموم که وان وپر اب کنم... سرم واوردم بالا ديدم کله آراد از وان بيرونه وکل بدنش کفيه چشاي سبزش وگشاد کرده بود وداشت من ونگاه ميکرد دوتا مون شکه شده بوديم يهو داد زد:برو بيرون...
از شک اومدم بيرون با هول گفتم:بب....بخشيد...ن.. ن.. ن.. ..نميدونستم تو ووانيد
يکي نبود بگه الان چه وقت معذرت خواهي کردن سريع اومدم بيرون ودروبستم از پله ها با دو اومدم پايين که محکم خوردم به يکي خدا رو شکر گرفتم والا دماغم نفله ميشد سرم وبلند کردم ديدم مختار يه لبخند رو لبش بود گفت:کجا با اين عجله؟
دستشو از خودم ازاد کردم وگفتم:به تو چه؟فضولي؟
دوباره دويدم که داد زد:مواظب باش دوباره نيوفتي...
داد زدم:به تو چه دلم ميخواد بيوفتم...سريع عين جت رفتم تو خونه نفس نفس ميزدم مش رجب از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:چي شده ؟باز داگي دنبالت کرده؟
خنديدم وگفتم:اره..
سرش وخاروند وگفت:ولي من صبح زود اونو بستم.
لبخند زدم وگفتم:شوخي کردم...
حالا چه جوري صبحونه حضرت والارو ببرم ؟حتما ميکشتم بعدش ميده خاتون با گوشتام براش خورشت قيمه درست کنه...واي اگه بفرستتم تو انباري چي؟با يه معذرت خواهي سروتهشو هم ميارم...اگه قبول نکنه چي؟بدبخت که ميگن...منم.... دوباره به سمت عمارت دويدم رفتم به اشپزخونه ديدم خاتون داره صبحونه آراد وحاضر ميکنه گفتم:خاتون جوني...
با تعجب نگام کرد وگفت:باز چي کار کردي؟
-هيچي...
-تو که راست ميگي...اين طرز صدا زدنت يعني بازم دست گل به اب دادي حالا چي ميخواي؟بازم دعوا کردين من برم جات معذرت خواهي کنم؟
-نه دعوا که نمک زندگيه....يه چيزي فراتر از دعواست اوضاع اونقدرخيطه که با يه معذرت خواهي هل نميشه...ميشه شما صبحونشو ببريد ؟(قيافه مو معصوم کردم)خواهش ميکنم...
خنديد وگفت:صورتت شده عين گربه هايي که دزدي ميکننن بعد قيافشو نو معصوم ميکنن تا کسي کارشون نداشته باشه
سيني رو گذاشتم تو دستش وگفتم:من اصلا پيشي تو حالا ميبري(قيافم ومعصوم تر کردم) جبران ميکنم...
-ميدونم اخرش اقا من وجاي تو ميکشه...
سيني رو گرفت ورفت بالا داد زدم:قربون محبتت...
نشستم ويه نفس راحتي کشيدم چند دقيقه بعد خاتون اومد پايين وگفت:اقا گفته دفعه بعد بي هوا بيايي تو ميندازتت جلوي داگي..چيکار کرده بودي؟
-هيچي...
خنديد وگفت: پاشو برو لباسات وبپوش بايد بريد جايي
صاف ايستادم وبا ترس گفتم:کجا؟
-نميدونم..
نکنه دوباره بخواد من وببره شکنجه گاش با ترس گفتم: خاتون نگفت کجا ميخوايم بريم؟
-چرا رنگت پريده...؟
-ميترسم...
-نترس تو رو که نمي خواد بزنه...قصد خوردنتم که نداره ميخواين برين جايي..
اره اون دفعه هم که بردم جايي خيلي بهم خوش گذشت ...بعد از اينکه لباسام وپوشيدم تو حياط منتظر شدم اول مختار با يه لبخند به لب اومد بيرون...خيلي ازش خوشم مياد بهم لبخند هم ميزنه صورتم وبا اخم برگردوندم گفت:بيا سوار شو اخمو خانم...
اراد اومد بيرون من ومختار جلو نشستيم اون عقب نشست يهو بينيم شروع کرد به اب اومدن دستمال کاغذي که جلوم بودو برداشتم واب بينيمو گرفتم...بايد تادير نشده ازش معذرت خواهي ميکردم...ميترسم ايندفعه بخواد خودم وشکنجه بده...180درجه چرخيدم بهش نگاه کردم خيلي جدي و اروم بود يواش گفتم:بايه معذرت خواهي هل ميشه؟
بدون اينکه نگام کنه گفت:چي هل ميشه؟
دو تا دستمال کاغذي برداشتم اب بينيمو گرفتم يواشتر که مختار نشنوه گفتم:ببينيد...من واقعا شرمندم نميدونستم که تو حموميد ...(سرم وانداختم پايين)وگرنه نمياومدم تو...(بهش نگاه کردم)به خدا من از اون دختراي چشم چرون نيستم...
بهم نگاه کرد وگفت:تنبيه نگاه کردن که سرجاشه...
-پس الان داريم کجا ميريم؟
-به تو مربوط نيست..
يک دستمال کاغذي ديگه برداشتم و بينمو گرفتم وگفتم:حتي اگه بخواي سرم وزير اب کني بازم به من مربوط نيست؟
-دقيقا ....سرما خوردي؟
سرم وچپ وراست کردم وگفتم:نه..
-پس براي چي اينقدر فين فين ميکني؟
-به عطر شيرين حساسيت دارم...
مختار خنديد وگفت:من نزدم...اقاتون زده
درست نشستم آراد گفت:من نميتونم به سليقه شما عطر بزنم...
من که چيزي نگفتم

پریبانو
۷ آذر ۱۳۹۱, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
...تا وقتي که به محل شکنجه گام رسيدم ديگه هيچ حرفي نزدم... مختار ماشين و جلوي يه دربزرگ نگه داشت بوق زد يه پيرمردي درو باز کرد رفتيم تو چقدر درخت اينجاست ... يعني قرار اينجا شکنجم بده؟ خوبه حداقل تو بيابون خدا نمي ميرم ماشين و پشت چند تا ماشين ديگه پارک کرد پياده شديم چندقدم رفتيم جلوتر ديدم چند تا دختر ودوتا مرد پنجاه ،شصت ساله اسب سواري ميکنن .. وقتي فهميدم اينجا باشگاه اسب سواريه يه لبخند رو لبم اومد...آراد با اخم نگام کرد وگفت:فکر کردي اوردم اسب سواري که ميخندي؟
خندمو خوردم وگفتم:نه...
رفتيم جلوتر چشمم به جمال فرحناز روشن شد....خدايا يا من واز روزمين بردار يا اين دخترو.. يه پيرمرد اومد جلو گفت:سلام اقا..
-سلام...اسبم حاضره؟
-بله اقا الان ميارمش..
يکي از دخترا داد زد:سلام آراد خوشکله ..
-سلام مرينا ...بانوي زشت
سريع نگاش کردم ببينم با لبخند اين جمله روگفته.. يهو با اخم نگام کرد وگفت:چيه چرا اينجوري نگام ميکني؟
-هيچي ببخشيد...
يکي از دخترا با اسب اومد جلو وگفت:سلام آراد
-سلام مونا خانم خوبيد؟
-مرسي..خوبم(به من نگاه کرد)سلام...
با لبخند گفتم:سلام...
مونا که رفت فرحناز از اسبش پياده شد واومد طرف ما دستکش ودراورد گفت:سلام پسمل خوشمل تهران خوبي؟
با آراد دست داد آرادگفت:خوبم..ولي مثل اينکه تو بهتري
فرحناز خواست صورت آراد وببوسه رفت عقب وگفت:نکن فرحناز..
-چرا نميزاري ببوسمت؟
-الان چه وقت بوسيدن
همين جوري که نگاشون ميکردم فرحناز گفت:اين گربه رو براي چي با خودت اوردي؟
-اوردم برامون موش بگيره
- بدبخت موشا که بايد اين بخورتشون ...راستي خدمتکاري که گفتم:امشب اميرعلي برات مياره
پيرمرده اسب سفيد آراد وکه يال ودمش خيلي بلند بود اورد سوار شد وگفت: يه بار گفتم خدمتکار دارم..
-باشه خدمتکار داشته باش..بزار دوتاشون کار کنن هرکدومش بهتر بود اونو نگه دار..به خدا دختر خيلي خوشکل وخوبيه ...يکي از خوبياشم اين که حرف گوش ميکنه...نه عين اين قيافه که نداره هيچ زبونشم درازه ... خدمتکار بايد يه ذره خوش قيافه باشه که وقتي برات غذا ميکشه رغبت کني نگاش کني و اشتهات کور نشه..بعدشم من از اين دختر گربه ايه خوشم نمياد
آراد:سخنرانيتون تموم شد؟
فرحناز با خستگي گفت:آراد...
آراد چيزي نگفت ورفت فرحنازم با غرغر کردن دنبالش رفت منم فقط نگاشون ميکردم که يکي گفت:ابميوه ميخوري؟
کنارم وايساده بود گفتم:خودتت کوفت کن
مختار خنديد وگفت:خودم که کوفت ميکنم...ولي تو چرا نميخوري خوشمزه ستا؟
با حرص گفتم:به چه زبوني بگم ازت خوشم نمياد با من حرف نزن؟
خنديد وگفت: خيلي بد اخلاقي کيک وابميوه برات اوردم اونوقت سرم داد ميزني؟ .... ميزارمشون رو ميز هر وقت خواستي بخور نترس توش سم نريختم
گذاشتش رو ميز و رفت ... خوب به رفتنش نگاه کردم وقتي از ديدم خارج شد رفتم سراغشون اب اناناس با کيک شکلاتي بود کمي از کيک خوردم که يکي گفت:به منم ميدي؟
برگشتم ديدم موناست گفتم:دهني شده
خنديد وگفت:شوخي کردم ..نوش جونت من مونام وشما؟
-ايناز...
لبخند زد وگفت:به چشماي ملوست مياد(چشمام گشاد شد اولين با ربود کسي بهم نميگفت گربه)خدمتکار آرادي؟
-بله..
-مياي اسب سواري؟
-بلد نيستم..
-هيچ کس از روز اول اسب سواري بلد نيست ...کيک تو بزار بريم بهت ياد ميدم
با هم رفتيم سراغ اسب قهوايش خواستم سوار شم که آراد با اسبش اومد وگفت:چيکار ميکنيد مونا خانم؟
-ميخوام به ايناز اسب سواري ياد بدم
-اون بلد نيست ميوفته...( با اخم نگام کرد)بايد بره براي پذيرايي ميوه وچايي حاضر کنه مگه نه؟
با ناراحتي سرم وتکون دادم وگفتم:بله
چند قدمي رفتم مونا گفت:خوب ميزاشتي کمي سوار شه بعد ميرفت...دير نميشد که
-مونا چند بار خدمتکار خونتون واوردي اسب سواري؟
-هيچ وقت...
بقيه حرفشونو نشنيدم همون پيرمردي که اسب آراد واورد با ظرف ميوه اومد جلوم وگفت:بيا دخترم اين ميوه ها رو بزار رو ميز بعد بيا چاي وبيسکويت هم ببر
چشمي گفتم وميوه هارو برداشتم گذاشتم روميزي که هيچ صندلي دورش نبود برگشتم که برم چاي وبيسکويتا بردارم ديدم مختار با لبخند که خدايي خوشکلش ميکرد تو يه دستش سيني چاي تو يه دست ديگش بيسکويت بود گذاشت روميز گفتم:ميدوني وقتي ميخندي خيلي زشت ميشي؟
بلند خنديد وگفت:اره بابا..اتفاقا زنم عاشق همين لبخندم شد که شب خواستگاري بله رو داد
با تعجب گفتم:مگه زن داري؟
-اره يه دخترم دارم...
تو چشماي مشکيش نگاه کردم وگفتم :دخترت ميدونه باباش ادم کشه؟
پوفي کرد وگفت:هنوز فراموش نکردي؟
-هيچ وقت فراموش نميکنم دوستم چه جوري تو دستام جون داد
آراد با يکي از مردا رفت طرف ميزي که دورش صندلي چيده بودن چند قدمي با ما فاصله داشت آرادگفت:دوتا ابميوه بيار..
مَرده گفت:براي من سيب موز باشه..
دوتا ابميوه برداشتم گيلاس و سيب موز وقتي جلوشون گذاشتم مرده به من نگاه کرد وگفت:چشماي قشنگي داري صورتش واورد جلو.. سرم وبردم عقب گفت:به ملوسيه چمشاي گربه است...يه گربه دارم چشماش عين تو فقط فرقش اينه که چشماي اون سبزه توچشمات سياه
به آراد نگاه کردم گره اي به ابروهاش داد بود با سر اشاره کرد که برم رفتم کنار مختار وايسادم مرده به آراد گفت:اين دختر کره اي رو از کجا اوردي؟
آراد: ايرانيه...
مرده سرش وخم کرد که نگام کنه مختار اومد جلوتر ومانع ديدش شد ... نه خوشم اومد غيرتي هم هست به مختار نگاه کرد ودرست نشست به آراد گفت:من اين دختره رو ميخوام..
-اين دختره لباس پشت ويترن مغازه نيست که ميخوايش
-ميخرمش....چند؟
آراد انگشت شو لبه فنجون ميچرخوندبا اعصبانيت نگاش کرد وگفت:فروشي نيست تو که دور وبرت زياد دختر ريخته اينو ميخواي چيکار .. اگرم خواستي تو خيابون مجانيش ريخته برو بردار
خنديد وگفت: خوب اگه نميخواي بفروشيش مجاني بهم بده ..منم خوشکل ترشوبرات ميارم...
-خوشکلشو براي خودتت نگه دار...
-ادم تند مزاجي هستي، اخلاقت خيلي تنده..
يکي ديگه از مردا هم اومد کنارشون نشست گفت:خلوت کردين..
مرده گفت:خسته نباشي اميرِ پيرمرد..
-درمونده نباشي مهردادِ جوون
بعد از اينکه خانم ها دست از سر اسباي نازنيشون برداشتن به صرف خوردن تشريف اوردن سر ميز نشستن فرحناز وقتي نشست به من نگاه کرد وگفت:هوي گربه ...چند تا ازاون اب ميوه ها بيار
مرده شور خودت وادبتو ببرن مختار زوتر از من چند تا اب ميوه گذاشت تو سيني وبرد براشون فرحناز با تعجب گفت:ولي من با شما نبودم
مختار:ولي شما به من نگاه کرديد..
مرينا بلند خنديد وگفت:فرحناز چشاش چپ شده
فرحناز با اعصبانيت زدش وگفت:زهر مار..
موبايل مختار زنگ خورد رفت جاي خلوتي که حرف بزنه ...چند دقيقه بعد امير علي هم به جمعشون اضافه شد وقتي به همه سلام کرد اومد سمت من وگفت:سلام مريض خودم...چطوري؟
-خوبم ممنون..
-امروز که بلايي سر خودتت نيوردي؟
-تا الان که سالمم
-خوب خدا رو شکر...(اروم گفت) جعبه کمک هاي اوليه اوردم گفتم شايد لازم بشه
خنديدم وگفتم:ممنون ازاين همه مراقبتتون
چشمم افتاد به آرادکه با اخم و تخم نگام ميکرد لبخندم وجمع کردم اميرعلي رفت پيششون نشست مرينا گفت: امروز نهار دعوت اميرعلي هستيم... مگه نه امير علي خان؟
-من کي شماها رو دعوت کردم؟
فرحناز خنديد وگفت:همين الان مرينا ازطرف تو دعوتمون کرد..ديگه نه نگو مگه پول دوتا پرس غذا چقدر ميشه؟
اميرعلي:والله پول دوتا پرس غذا اينا چيزي نميشه ميترسم پول پرساي تو زياد شه که به خودتت رحم نميکني
همه خنديدن جز آراد ....فرحناز زد به بازوي امير علي... امير که کنار آراد نشسته بود گفت:ماپير مردا رو معاف کنيد که هزار تا کارو بدبختي داريم
فرحناز با اعتراض گفت:چرا بابا..بيايد ديگه خوش ميگذره
يعني اميرباباي فرحناز؟باورم نميشه امير قيافه مهربوني داره نميدونم دخترش به کي رفته که اينقدر بد عنقه گفت:شرمنده دخترم من ومهرداد خيلي کار داريم بايد بريم(بلند شد) مهرداد چرا نشستي پاشو ديگه..
مهرداد:حالا اگه من نخوام بيام اين ميخواد منو به زور ببره (مهرداد به من نگاه کرد انگار دلش هنوز با من بود لبخندي زد ) هرچند دلم اينجاست ولي چاره اي نيست ميام
امير خنديد وگفت:دلت پيش کي مونده پيش اين اسب وقاطرا خوب ميخواي يکيشو با خودمون مي بريم
اميربلند خنديد ورفت دخترا وامير علي هم پشت سرش رفتن مهرداد اومد طرفم تو چشمام نگاه کرد وگفت:حيف تو که پيش آراد بموني اگه پيش خودم بودي ميدونستم چه جوري لاي پرقو بزارمت که اب تو دلت تکون نخوره ..با تعجب نگاش ميکردم انگار توهم زده بود اينقدرا هم که اين ميگفت خوشکل نبودم يعني اصلا خوشکل نبودم..دستشو دراز کرد طرف صورتم ....آراد قدرتو نميدونه
دستش نرسيده به صورتم آراداز پشت مچ دستشو گرفت وبا اعصبانيت فشار داد گفت:تو لازمه نکرده به من قدر واندازه ديگران و نشون بدي
مهردادبا اعصبانيت چرخيد وگفت:دستمو ول کن
آراد دستش وول نکرد وهمينجور که فشار ميداد گفت:اخرين بارت باشه به خدمتکارمن دست ميزني
مهرداد:حيف اين دختر که پيش تو باشه ..تو وبابات از محبت کردن چيزي حاليتون نيست فقط بلديد اين دخترا رو عين کالا خريد وفروش کنيد
دستشو ول کرد وبا خشم خم شد به صورتش نگاه کرد وگفت:من وبابام شرف داريم به تو که با دخترا مثل يه تيکه اشغال رفتار ميکني ...وقتي کارت با هاشون تموم شد ميندازيشون دور اين دختر اصلا خوشکل نيست پس الکي اميدوارش نکن ...امير خان تشريف بردن نميخوايد بريد؟
مهرداد به من نگاه کرد وگفت:عزيزم هرو قت احساس کردي ديگه نميتوني پيش آراد بموني بيا پيش خودم ادرس خونمو که بهت دادم خوشحال ميشم بياي خداحافظ گلم
اينو گفت ورفت...کي به من ادرس داد که خودم خبر ندارم...آراد با اعصبانيت نگام کرد وگفت:اون ادرس وبده به من ...
با ترس گفتم:کدوم ادرس؟چيزي به من نداد
اومد طرفم بازوهامو گرفت کشيد برد به اسطبل..به جاي ماهيچه ..استخون بازومو گرفته بود..خيلي دردم گرفته بود به اسطبل که رسيديم ولم کرد گفت: ادرس وبده..
ترسيده بودم عقب عقب ميرفتم اونم مياومد جلوم گفتم: کدوم ادرس چيزي به من نداد ..
-اعصابمو خورد نکن عين ادم اون ادرس وبده
با گريه گفتم: دروغ ميگه به قران ادرسي بهم نداد چرا باور نميکني؟
با اعصبانيت بهم حمله کرد يقمو گرفت چسبوندم به ستون با فک منقبض شده گفت:يه کاري نکن همين جا تمام لباسات ودربيارم ادرسو بردارم
با اشک تو چشماش نگاه کردم وگفتم:چرااينجوري ميکني؟دارم قسم ميخورم ميگم ادرس نداد..تو مشکلت چيه؟چرا به غير از مختاراگه با مرد ديگه اي حرف بزنم بايد جواب پس بدم؟
يقمو ول کرد وگفت:چون مختار فرق ميکنه..
-چه فرقي؟
-مختار زن داره...
اشکامو پاک کردم وپوزخندي زدم وگفتم:شايد يه بار حرف منطقي بزني؟خوب اونا هم زن دارن
-مختار هواس باز نيست ..
يه قدم رفتم جلو تو چشماش نگاه کردم وبا يه لبخنداز روي کنجکاوي گفتم:چيه رو من غريت پيدا کردي؟
-ذهنتواسير خيالات نکن ...فکر کردي دختراي خوشکلوول ميکنم به تو ميچسبم
-پس چرا آزادم نميزاري؟شايد من يکي رو دوست داشته باشمو دلم بخواد بهش ابراز علاقه کنم..
پوزخندي زد وگفت:ميخواي به اميرعلي ابراز علاقه کني؟ اون که عقيمه تا اخر عمرت ارزوي مادر بودن و ميزاره رو دلت
-از تو بي احساس که بهتره
-خلايق هرچي لايق ..
فرحناز:آراد پس چرا نمياي؟
تو چشمام نگاه کرد وگفت:اومدم عزيزم ..
رفت طرف فرحناز دستشو انداخت دور کمرش ورفتن اين کاراش يعني چي ؟يعني فرحناز ودوست داره ؟خدا خوب بلده درو تخته رو چه جوري با هم جور کنه .....پشت سرشون رفتم فرحناز رفت پيش موناو مرينا آراد طبق معمول عقب ماشين شاسي بلندش نشست ...به سمت ماشين ميرفتم که يهو فرحناز عين ميمون پريد جلوم وگفت:من پيش آراد جونم ميشينم
با تعجب نگاش کردم خوب بشين...خواستم درجلو رو باز کنم که مرينا هم بدتر از قورباغه اومد جلوم وايساد وگفت:من جلو ميشينم پيشي خانم ..
دروباز کرد ونشست فرحناز خودشو انداخت رو آراد سرشو اورد بيرون وگفت:با اين حساب گربه وحشي گمشو صندوق عقب
مرينا وفرحناز بهم خنديدن از همون قسمتي که سرشو اورد بيرون وايسادم وگفتم:فرق بين انسان وحيوان ادب است...ميمون پيشرفته
آراد که کنار پنجره نشسته بود نگام کرد ماشين راه افتاد فرحناز سرشو اورد بيرون وداد زد: خيلي بيشعوري گربه وحشي عقب افتاده..
آراد چه جوري ميخواد تا اخر عمرش با اين زندگي کنه ..مطمئنم به چهل سال نميکشه ...حالا سوار چي بشم؟ يکي بوق زد برگشتم مونا بود:بيا سوار شو ناز خانم
ماشين امير علي هم پشت ماشين مونا وايساده بود ..سوار شدم از باشگاه اومديم بيرون مونا: کجايي تهران ميشيني؟
-تهراني نيستم ...بوشهريم
-جدي؟خيلي سفيدي فکر نميکردم جنوبي باشي
خنديدم وگفتم:عيبي نداره همه همين فکرو ميکنن
-قيافه جالبي داري..وقتي با آراد ديدمت فکر کردم دوست دختر خارجيشي..
-يعني اينقدر شبيه خارجيام؟
بلند خنديد وگفت:شبيح کره ايا اره...ولي چشماي تو درشت تره
ماشين مزداي امير علي کنارمون رانندگي ميکرد به نيم رخش نگاه کردم ياد حرف ليلا افتادم که گفت:اون نقاشيه قشنگه نه؟واقعا اميرعلي پسر قشنگيه شايدم مهربونيش قشنگش کرده به مونا نگاه کردم وگفتم:مونا خانم..چرا امير علي ديگه ازدواج نکرد؟
خنديد وگفت:اول اينکه مونا خانم نه ومونا ...دوم اينکه چند جا رفت خواستگاري بخاطر عقيم بودنش بهش زن نميدن
-يعني تنها زندگي ميکنه؟
-اره..هم تنهاست هم تنها زندگي ميکنه
به اميرعلي نگاه کردم راحت ميتونستم درکش کنم چون درد تنهاييمون مشترک بود انگار فهميد نگاش ميکنم ..بهم نگاه کرد و لبخند زد منم با لبخند جوابشو دادم
امير علي جلوي يه رستوران نگه داشت بقيه هم ماشيناشنو پشت اون پارک کردن...مونا سوتي زد وگفت:بابا دم اقا امير علي دم به دم ولخرج شده دست مريزاد
-چطور؟
-رستوران خارجکيه ...همه غذا ها بالاي هشتاده...البته اين پولا براي امير علي پول خورده...بريم تو همه رفتن
مختار تو ماشين نشسته بود ...من ومونا پشت بقيه رفتيم تو عجب جاي توپي گنده وجادار خيلي هم خلوت بود...آراد سر ميز نشست مرينا وفرحناز چپ و راست اراد نشستن ...امير علي کنار فرحناز .....مونا هم کنار مرينا نشست منم کنار مونا نشستم دقيقا روبه روي امير علي...آراد به من نگاه کرد وگفت:اين قراره با ما نهار بخوره؟
امير علي:اين اسم داره اسمش آينازه ...اره اشکالي داره؟
آراد:پراز اشکاله...از کي تا حالا من با خدمتکارام غذا ميخورم؟(به من نگاه کرد)براي چي نشستي برو تو ماشين بشين ميگم نهارتو بيارن
تو چشماش نگاه کردم و گفتم:با من عين گداها حرف نزن..
فرحناز:مگه نيستي ؟.. گمشو تو ماشين بشين تا غذات وبدن دستت کوفت کن
مونا:بسه فرحناز چرا عين جُزاميا باش رفتارميکنيد؟
فرحناز:چون ازش خوشم نمياد
امير علي:چرا؟
فرحناز:چون زشته...از اداماي زشت بدم مياد
مونا:اين کجاش زشته...به نظر من از تو هم ناز تره
فرحناز با حرص گفت:اين کجاش نازه؟ چشاي دوميليمتريش نازش کرده يا لباي قلمبه ايش؟
امير علي با لبخند به فرحناز گفت:ميدوني وقتي حسودي ميکني خيلي ضايع حرف ميزني؟
فرحناز با اعصبانيت زد به ميز بلند شد و گفت: خيلي مزخرفي امير علي..
آرادبه فرحناز نگاه کرد وگفت:بشين فرحناز
فرحناز با اعصبانيت وحالت گريه به آراد نگاه کرد وگفت :چه جوري بشينم؟...مگه نمي بيني اين اقا بخاطر کلفت تو داره منو تحقيرميکنه
آرادبه من نگاه کرد وگفت : برو بيرون (فقط نگاش کردم وچيزي نگفتم)مگه با تونيستم ميگم برو توماشين بشين ...قيافت اشتهامو کور ميکنه
فرحنازنشست با مرينا بلند خنديدن مرينا گفت:آراد خيلي باحالي
فقط بغض کردم نتونستم چيزي بگم دهنم قفل شده بود.. دلم ميخواست ميز رستوران رو سرشون خراب کنم اميرعلي:رفتارت عين بچه هاست آراد
آراد: بره قيافشو درست کنه تابزارم سر ميز بشينه
امير علي:چرا اورديش ؟مگه نگفتي خوشکلتراز اينم بود خوب اونا رو مي اوردي ..
آراد:اخه اوردمش هر وقت دلم ميگيره بهش نگاه کنم وبخندم ..
فرحناز ومرينا زدن زير خنده .. ديگه تحمل نداشتم اشکام سرازير شد با قدم هاي بلند وتند راه ميرفتم اميرعلي پشت سرم اومد صدام ميزد:آيناز..آيناز صبر کن
با سرعت راه ميرفتم واشکامو پاک ميکردم .. يهو پام ليس خورد نزديک بود بيوفتم که امير علي گرفتم... برگردوندم طرف خودش سرم نزديک سينش بود دستش رو شونه هام گذشته بود سرم وبلند کردم با گريه نگاش کردم سرم و اروم گذاشت رو سينش ...دستمو انداختم دور کمرش وبه خودم فشارش دادم تو اون لحظه به يکي احتياج داشتم به يه پناگاه امن ...به سينه که بدون دغدغه ونگراني روش گريه کنم.. همه داشتن نگامون ميکردن اهميتي ندادم ..بزار همه نگاه کنن و بدونن که ايناز خيلي بدبخته..بزار همه دنيا بفهمه ايناز بيکس وتنهاست ...تو بغل اميرعلي اروم بودم عين بچه اي که تو بغل مادرش ارومه .. بعد يک دقيقه امير علي بردم بيرون سوار ماشينش شديم مختار اومد پيشمون وگفت:کجا تشريف ميبريد؟
امير علي:به اقات بگو دل شکستن هنر نيست ...نترس شب برش ميگردونم
ماشين روشن کرد وراه افتاد من تو ماشين گريه ميکردم وامير علي رانندگي چيزي نميگفت گذاشت اروم بشم چند دقيقه بعد ازاينکه اروم شدم گفت:بهتري؟
-اره ممنون..
-من واقعا معذرت ميخوام..
-شما براي چي معذرت خواهي ميکنيد؟اونا بايد معذرت خواهي کنن
نفسي کشيد وگفت:چون فرحناز خواهرمه من بايد از طرف اون معذرت خواهي کنم
با تعجب گفتم:فرحناز خواهر شماست؟
-اره ...چرا اينقدر تعجب کرديد؟فکر ميکردم ازرنگ چشمامون فهميده باشي؟
-من اونقدرام باهوش نيستم...پس کامليا وفرحناز خواهراي شماست؟ولي کامليا مهربون تره
-صد البته..کامليا دختر با محبتيه...اما فرحناز اصلا
با اميرعلي رفتم به يه رستوران شيک نهارو با هم خورديم... بعد نهار يه گشتي تو شهر زديم وبه چند تا پاساژرفتيم چند دست لباس ومانتو وکفش برام خريد قيمت هيچ کدوم از لباسا رو نميدونستم وقتي از اتاق پروبرميگشتم ميديم اولي رو حساب کرده ..بعد خريد به يه کافي شاپ رفتيم وقهوه خورديم ...چند دقيقه اي تو پارک نشستيم وحرف زديم شاممونم بيرون خورديم ساعت ده بود که برگشتيم... دم خونه که نگه داشت گفتم:ممنون..خيلي خوش گذشت

پریبانو
۱۸ دي ۱۳۹۱, ۰۴:۱۲ بعد از ظهر
-خواهش ميکنم ...همراهت میام
-احتياجي نيست خودم ميرم
-ميترسم آراد دعوات کنه...
-با شه فقط به بزن بزن نکشه
خنديد وگفت:خيالت راحت اهل اين کارا نيستم
با هم رفتيم توامير علي سمت عمارت و منم به خونه نقلي مش رجب وخاتون رفتم ..تو هال نشسته بودن گفتم :سلام
مش رجب وخاتون جواب سلام ودادن خاتون گفت:خوش گذاشت...
لبخند زدم وگفتم:اره خيلي..
اره اونم چه خوشي تا عمر دارم رفتار آراد وفرحناز ويادم نميره رفتم به اتاقم
خسته بودم وميخواستم بخوابم که تلفن زنگ خورد پتو رو سرم کشيدم ...خاتون اومد تو وگفت:آينازي....اقا گفته بري اتاقش..
همين جور که سرم زير پتو بود گفتم:ميشه خودتون بريد؟
-نه قربونت برم..پاشو برو ببين چيکارت داره
با حرص پتو از رو سرم کشيدم وگفتم :خدا منو بکشه...از دست اين راحت شم
به خاطر سردي هوا خودمو با دوبه عمارت رسوندم داشتم از پله ها ميرفتم بالا که ديدم يه دختري با ظرف ميوه از پله هاي اشپزخونه مياد بالا با تعجب نگاش کردم وگفتم:شما کي هستيد؟
سرشو بلند کرد وگفت :من بايد بپرسم شما کي هستيد؟من خدمتکار اقا آرادم شما؟
پوزخندي زدم وگفتم:منم خدمتکار اقا آرادتونم ..
سريع از پله ها رفتم بالا دختره هم پشت سرم اومد اين بايد همون خدمتکاري باشه که فرحناز ميگفت...کي اومد؟اين که قرار بود اميرعلي بيارتش... جلو در وايسادم دوتا ضربه به درزدم گفت:بفرماييد..
از تعجب نزديک بود شاخ دربيارم هيچ وقت به من نميگفت بفرماييد ...به دختره نگاه کردم وسيني توي دستش يقين پيدا کردم با اين بوده ... دروباز کردم وعقب وايسادم وگفتم:بفرماييد تو..
دختره يه قيافه مغرورانه به خودش گرفت ورفت تو منم پشت سرش رفتم ... تو اين سرماي پاييز من داشتم يخ ميکردم اين اقا تيشرت پوشيده درو بستم ..آراد به دختره نگاه کرد وگفت:ممنون دستت درد نکنه ...
دستت درد نکنه؟!!!نه مثل اينکه تشکرم بلده خوبه... به ما که ميرسه تشکراش به ته ديگ ميرسه...دختره با لبخند گفت:خواهش ميکنم اقا اگه چيز ديگه اي خواستيد حتما صدام بزنيد ...
-باشه مزاحم ميشم
سرم انداخته بودم پايين وبا لبخند به خودشيريني هاي دختره وتعارف هاي آراد گوش ميدادم دختره خواست بره گفت:ويدا صبر کن
سرم وبالا کردم وبهش نگاه کردم ويدا؟!!!...اون حتي يک بارم اسم منو صدا نزده اما اين دختره از راه نرسيده بهش ميگه ويدا!! از شانس ترشيده منه ديگه همه رو ادم حساب ميکنه جز من... عيب نداره اقا آراد...
دختره برگشت:بله اقا...
يه پاکت سفيدي جلوش گرفت و گفت:بگير
-چيه اقا؟
-پول...پونصد تومنه فکر کنم براي يک ماهي که ميخواي اينجا کار کني کافي باشه
-اما من که هنوز کار نکردم ..
-عيب نداره بگير لازمت ميشه
ويدا با خوشحالي گرفت وگفت:دستتون درد نکنه اقا
آرادبه من نگاه کرد وگفت:تمام کارم باتو به جز شام ونهارم که ويدا بهم ميده ... کار هرکدومت بهتر بود همون ونگه ميدارم
پوزخندي زدم وگفتم:تو که ميگفتي من اشتهاتو کور ميکنم پس چرا ميخواي نگهم داري؟...خوب بزار برم ويدا خانم هم خوشکله هم اشتها تو باز ميکنه..
ويدا:خجالت بکش اين چه طرز حرف زدن با اقاست ؟حقته الان يه کتک ازش بخوري
تو چشماي عسلي ويدا نگاه کردموگفتم:براي خودشيريني زوده ويدا خانم ..
آراد:ويدا ميتوني بري...
ويدا:چشم اقا...
ويدا رفت درو بست آراد يکي از سيبا رو گاز زد و رو تخت خوابيد به تختش اشاره کردوگفت :بيا بشين ...
-نميشينم...
-چي؟
-شنيدي که چي گفتم...بده ويدا برات بخونه
خواستم برم که داد زد :کجا؟
-ميرم بخوابم..خستم
-اِه...از لب گرفتم وبغل کردن اميرعلي خسته شدي؟خوب ميخواي بفرستمت پيش مهرداد..اون بلده چيکار کنه که خسته نشي
با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم:هيچ وقت پيش اميرخسته نميشم
دوقدم رفتم که يهو بازو کشيد وانداختم رو تخت ..اين کي بلند شد؟کتاب وپرت کرد تو سينمو گفت:اينو ميخوني بعد هر جهنمي خواستي ميري...بلند شو برو اونور بشين
من بايه بچه لجباز هشت ساله طرفم نه يه مرد بيست وهشت ساله ...پوفي کردم ورفتم جاي هرشبم نشستم کتاب وباز کردم وگفتم:مطمئن باش يه روزي فرار ميکنم
-اگه تونستي برو..
سيب توي پيش دستي رو برداشت وگاز زد چند سطرش وخوندم گفت:تو اجازه نداري کسي رو دوست داشته باشي ..
سرم وبلند کردم وگفتم:چي؟
نگاه کرد وگفت:تو خدمتکار مني و خدمتکارم باقي ميموني پس سعي کن عاشق نشي.. اين حس دوست داشتن و تو خودتت بکش
-تو اجازه نداري حق طبيعي منو ازم بگيري
-چرا ميتونم چون بابتت پول دادم..
با بغض گفتم: اره پول دادي ...امامن خدمتکارتم بردتت که نيستم هر خدمتکاري هم حق ازدواج داره
-اما من دوست ندارم خدمتکارم ازدواج کنه ...حالا کتابو بخون
سيبي که نصفه خورده بود گذاشت تو پيش دستي...دستش گذاشت زير سرش وجلوش ونگاه کرد منم بانفرت نگاش ميکردم نگاه کرد وگفت: مگه با تو نيستم گفتم بخون
شروع کردم به خوندن اما بغض نميذاشت... اب دهنم وپايين فرستادم ...چند قطره اشک از چشمام اومد با دست پاکشون کردم ...دوباره خوندم صدام در نمي اومد ...کتابو بستم وگذاشتم رو تخت وگفتم:ديگه نميتونم بخونم بزار برم..
-با گريه کردن نميتوني دلمو به رحم بياري ..
ازت انتظاريم ندارم ...چون ميدونم اينقدر بيرحمي وسنگ دلي که اگه سرادمم جلوت ببرن دلت به رحم نمياد
خواستم برم که نيم خيز شد ودستشو حلقه کرد دور بازوهامو خوابندم رو تخت يقمو گرفت از ترس زل زده بودم تو چشماش با همون حالت نيم خيز گفت:برو خدا رو شکر کن که از اون پسراي هوس باز نيستم ...که تا با يه دختر خلوت ميکنن کارشو ميسازن اگه بودم ميدونستم بات چيکار کنم ... يک هفته بهت فرصت ميدم رفتارتو با من عوض کني ...اگه تو اين يک هفته اخلاقت همين باشه قسم ميخورم ميرستمت جايي که تا اخر عمرت ارزوي مردن کني...
همين جور که يقمو گرفته بود تو چشماي سبز عصبيش نگاه کردم وگفتم:هرجا ميخواي منو بفرست ديگه به اخر خط رسيدم ...ديگه نه ازاين دنيا دلخوشي دارم نه از ادامي بيرحمش...
صورتش نزديک صورتم بودو نفس هاي گرمش که تند تند ميکشد به صورتم ميخورد گفتم: دست تو بردار ميخوام برم بخوام...
يقمو ول کرد وگفت:همين جا بخواب
خوابيد روبالشتش گفتم: دلم نميخواد پيش يه رواني بخوابم
با اعصبانيت گفت:چي گفتي؟
نشستم وگفتم:هموني که شنيدي
خواستم برم که دستشو انداخت دور شکمم وانداختم تو بغلش وگفت: گفتم بهت دست نميزنم اما نگفتم کاريت ندارم
شونهام به سينش چسيبده بود با دوتا دستام سعي کردم دستشو از رو شکمم بردارم اما فايده نداشت داد زدم :ولم کن ...حالم ازت بهم ميخوره رواني
به محض اينکه اينو گفتم:با يه حرکت منو برگردوند طرف خودش پاشو انداخت رو پاهام سرشو بلند کرد وگفت:يک بار ديگه جمله تو تکرار کن...
تو چشماش نگاه کردم وشمرده گفتم:حالم.....ازت....بهم....ميخو ره حالت تهوع ميگيرم وقتي مي بينمت رواني
همين جور که تو چشمام نگاه ميکرد گفت:پس چطوره کاراي اين رواني رو ببيني شايد ازش خوشت بياد
نشست همون تيشرت که تنش بود دراورد خواستم فرار کنم که بازومو گرفت وکشيد طرف خودش با خشمي که تو چشماش نشسته بود گفت:کجا ميخواي بري گربه ؟
-ولم کن..وحشي..مگه همين الان نگفتي ازاون پسراي هوس باز نيستي مرد نبودي که اين حرفو زدي؟
-خيلي وقته ديگه حرف مردا خريداري نداره
سريع روسري رو از سرم برداشت ...خودمو ميکشيدم تا ولم کنه اما بي فايده بود کليپس واز موهام جدا کرد ...موهاي فر درشت مشکيم تا شونه هام رسيده بودباز شد سرم وگرفت بالا وگفت:بخاطر موهاي فرفريت بود هيچ وقت روسريتو جلوم برنميداشتي؟.....(تو چشمام نگاه کرد )لباسات ودر مياري يا خودم برات درش بيارم؟
يهو يه فکري زد به سرم وگفتم:خودم درش ميارم ..
دستش وبرداشت وبا تعجب نگام کرد و با اخم هميشگيش گفت:واقعا؟مثل اينکه تو مشتاق تري...
گفتم:پس بزار اول برم يه ابي به دست وصورتم بزنم بعد بيام..
با شک نگام کرد وگفت:نميخواد ...
-ولي من اينجوري دوست ندارم ...تمام صورتم بخاطر اشکام کثيف شده
زير نگاه ذربينش که اجزا صورتمو وارسي ميکرد خيلي معذب بودم گفت:خيل خوب پس زود بيا..
بلند شدم رفتم سمت دستشويي به ايينه نگاه کردم ... ايناز تويه ادم بدبختي که دنيا نميخواد روي خوش بهت نشون بده...کسي دوست نداره خودتو خلاص کن ...يه قدم رفتم عقب يه مشت محکم زدم به شيشه چند تيکه افتاد ...يه تکيه از شيشه رو برداشتم آراد اومد داخل با ترس نگام ميکرد چند قدم رفتم عقب وگفتم:برو عقب والا رگم وميزنم..
با قيافه جدي گفت:جراتش ونداري؟
حماقت کردم ورگ دستمو زدم که درد وسوزشش تا مغزم رفت يک قدم اومد جلو داد زدم:جلو نيا ...
يه قدم ديگه اومد شيشه رو جلوش گرفتم با گريه داد زدم :گفتم جلو نيا ....يه قدم ديگه بياي شيشه رو ميزنم به قلبم
دستشو برد بالا وگفت:باشه ..باشه اون شيشه رو بده من
از ساعد دستم واستخوناي پشت دستم که به شيشه زدم خون قطره قطره کف زمين مي ريخت با گريه گفتم:براي چي بهت بدم ...ميخوام کارتو راحت کنم .. چرا نميکشيم ؟چرا راحتم نميکني؟اخه از زجر دادن من چي گيرت مياد ؟
بالاي ساعد دستم يه بار ديگه شيشه روکشيدم که اين دفعه خون بيشتري اومد آراد داد زد:چيکار ميکني ديونه؟ ...
اومد که شيشه رو از دستم برداره سريع دستمو کشيدم کف دستش بريد اما اون محل نذاشت ...مچ دستمو فشار داد از درد دستم شل شد وشيشه افتاد ... آراد پشتم وايساد بردم سمت شير... دستمو زير شير ميشست منم گريه ميکردم بي حال وبي جون شده بودم سرم گيج ميرفت يه قدم رفتم عقب سرم وگذاشتم رو سينش ديگه هيچي نفهميدم...
چشمام باز کردم خورشيد با نورش اروم صورتمو نوازش ميداد دستم وجلو صورتم ..جام گرم ونرم بود يه غلتي تو جام خوردم فهميدم روزمين نخوابيدم ...تو اتاق خودمم نيستم ...پس کجام؟به دست راستم نگاه کردم کلش باند پيچي شده بود نشستم اينجا کجاست؟اتاق آراد که نيست ...از تخت اومدم پايين چشمم سياهي رفت کمي باز وبستش کردم ورفتم طرف درو باز کردم ديدم خاتون داره از پله ها مياد بالا تا من وديد گفت:چرا از تخت اومدي پايين؟ برو بخواب
اومد سمتم دستمو گرفت وکشوندبه اتاق گفت:اقا گفته بايد استراحت کني...
دستمو کشيدمو گفتم:از کي تا حالا اقا نگران من شده؟
به دستم نگاه کرد وگفت:اين چه کاري بود با دستت کردي؟ ميخواستي خودکشي کني؟ايناز جان ادم بدبخت تر از تو هم هست والله ديگه خودشون ونکشتن..
-خاتون من اگه اين بلا رو سر خودم نمي اوردم...باور کن يه بلايي بدتر سرم مياومد
-خيل خوب اينقدر انرژيتو با حرف زدن هدر نده...برو بشين اينا رو بخور
گوشت کبابي برام اورده بود چند تکشو خوردم خاتون گفت:فردا شب اقا مهموني داره ...سعي کن يه ذره جون بگيري تا بتوني کمکم کني...
با تنفر گفتم : ايشاالله که مهموني اخرش باشه وبميره
-دختر نفرين نکن ..برميگرده به خودتت
-بهتر بزار من بميرم ..
سري تکون داد خواست بره گفتم:کي منو برد دکتر؟
-هيچ کس...اقاي دکتر خودش اومد
با تعجب گفتم:امير علي؟؟
-بله...دوساعتم با اقا دعوا کرد
وقتي صبحونه گوشتيم رو خوردم ...سيني رو برداشتم واز اتاق اومدم بيرون از پله ها که ميرفتم پايين کمي سرم گيج رفت ..وقتي به اشپزخونه رسيدم ديدم ويدا داره قارچ تيکه ميکنه به تيپش نگاه کردم ...يه شلوارلي مشکي با تيشرت سفيد پوشيده بود موهاي دم موشيشم بالا بسته ...تا من وديد با غيض سرشو برگردوند..انگار ارث باباش ودزديدم سيني رو گذاشتم رو ميز خواستم برم که گفت:اقا خوب حقتو گذاشت کف دستت..اگه من جاش بودم شاهرگتو ميزدم ..
پوزخندي زدم وگفتم:ببين اون اقاي که داري براش عين سگ دم ميجنبوني پيش من اندازه يه ارزن ارزش نداره... براي کسي بمير که برات بميره
با اعصبانيت بلند شد ويه سيلي زد تو گوشم گفت:يه کاري ميکنم که عين همون سگي که گفتي بندازتت بيرون
دستم روصورتم بود ونگاش کردم وگفتم:ادماي ضعيف وقتي کم ميارن سيلي ميزنن
خواستم برم که رويا اومد تو با پوزخند وگفت:دو تا کلفت افتادن به جون همديگه...(به ويدا نگاه کرد)برو لباسات وبپوش ميخوام برم خريد
ويدا:چشم خانم
رويا که رفت ويدا هم يه تنه به من زد واز کنارم رد شد بلند گفتم:فقط بدرد حمالي ميخوري..
نگام کرد وچيزي نگفت چي داشت بگه...به قارچا نگاه کردم اين دختره با اين قارچا ميخواست چيکار کنه ؟چند تاشون و خوردم سرم پايين بود که يکي گفت:سلام ...زيباي پنهان
سرم واورم بالا پرهام بود با لبخند گفتم:سلام مرد موزي..کجايي؟کم پيدايي؟
نشست جلوم وگفت:دنبال بدبختيامم...زن وبچه خرج داره خودتت که درجرياني؟
خنديدم گفتم:اره اره..منم خرج يه شوهر چهار تا بچه قدو نيم قد ميکشم
چشمش افتاد به دستم وگفت:دستت چي شده؟
-هيچي بريده
-بريديش يا بريده؟
يه قارچ گذاشتم تو دهنم وگفتم:چه فرقي ميکنه؟بريده
تو چشمام نگاه کرد وگفت:ميخواي ذره ذره خودت ونابود کني؟
خنديدم وگفتم:اره..
بلند شد گفت:من برم ديگه کاري نداري؟
-پس چرا اومدي؟
-اومدم ببينم چه بلاي جديدي سر خودت اوردي ..
خنديدم وگفتم:کي مياي؟
-چيه دلت برام تنگ ميشه؟ نترس فردا شب اينجام..
-مگه تو هم ميخواي بيايي مهموني؟
خنديد وگفت:اگه بخواي نميام..
- نه بابامن چيکارم ...بيا
خنديد وگفت:اختيار داريد شما بانوي اول اين قصريد..
يه قارچ جلوش گرفتم وگفتم:پس تو هم نديمه مني
قارچ وبرداشت وبه پايين خم شد وگفت:بله بانوي من ..
بلند خنديدم ...پرهام که رفت منم از اشپزخونه اومدم بيرون ورفتم سمت کتابخونه ...خدا رو شکرايندفعه درش باز بود ...رفتم تو دلم ميخواست يه کتاب شعر بخونم ...کتاب رهي معيري برداشتم صندلي رو عقب کشيدم ونشستم صفحات اخر وباز کردم وبلند بلند خوندم:من از روز ازل ديوانه بودم/ديوانه روي تو سرگشته کوي تو/در عشق ومستي افسانه بودم/سر از خوش از باده مستانه بودم/نالان از توشد چنگ وعود من/تار موي تو تار وپود من/بي باده مدهوشم ساغر نوشم /زچشمه نوش تو مستي دهد مارا گل رخسارا/بهار اغوش تو....
-داري براي کي بلند بلند ميخوني؟
سرم وبرگردوندم اميرعلي بود با لبخند گفتم:سلام ..خوبيد؟
-سلام خانم ... ما که خوبيم (کنارم نشست به دستم نگاه کرد )...شما هر وقت از دست چيزي اعصباني ميشيد سر دستتون خالي ميکنيد؟
لبخند زدم وگفتم:نه..
-واسه چي اين کارو کردي؟
سرم پايين گرفتم وگفتم:مجبور شدم
-ببين آيناز من نميدونم ديشب بين تو آراد چه اتفاقي افتاده ...اما هر چي بوده نبايد اين بلا رو سر خودت مي اوردي..حتي اگه مجبور بودي..با اين کارت ميخواستي چيو به آراد ثابت کني؟
نگاش کردم وگفتم: هيچي ..فقط ميخواستم خودم وراحت
-اينجوري؟فکر ميکني اين تنها راه حله؟
-اگه فکر بهتري داريد بگيد...خوشحال ميشم بشنوم
با لبخند نگام کرد وگفت:بد عصبي ميشيا..ماشاالله با اين زبونت مونده منو قورت بدي
خنديدم وسرم وپايين انداختم وگفتم:ببخشيد ...بعضي وقتا يهويي سيم پيچي مغزم قاطي ميکنه
-اگه سيم پيچت بسوزه چي ميشه ؟چي ميخوندي؟
-کتاب شعر...
-بده ببينم ..
کتاب وبهش دادم يه صفحش وباز کرد وگفت: بخون ...
با تعجب گفتم:چي؟
-اين چند سطر و برام بخون ...
کتاب وازش گرفتم وگفتم: شما هم مثل پسر داييتون هستيد ...تا منو ميبينه ميگه کتاب بخون
-اخه صدات قشنگه...
با تعجب نگاش کردم با لبخند گفت:چرا تعجب کردي؟اولين بارکه نيست اين حرف وبهت ميزنم
-نه اولين بارتون نيست ولي..فکر نميکنيد داريد با من زيادي صميمي ميشد؟
-اشکالي داره؟
نميخواستم باهيچ مردي صميمي بشم امير علي هم جزئي از اونا بود لبم وکج کردم وگفتم:اشکالي که نداره ولي دلم نميخواد به يه رابطه ختم بشه..منظورمو که ميفهميد؟
لبخندي زد وگفت:بله منم قصد عاشق شدن ندارم
-خوبه..
همون چند سطري که گفت خوندم نگاه هاي سنگين يکي رو حس کردم ...سرم وبلند کردم ديدم آراد با اخم واعصبانيت توي چهار چوب در ايستاده امير علي پشت شو نگاه کرد ...بلند شد وگفت:سلام پسر دايي جان
آرادسرشو تکون داد وباتمسخر گفت:جاتون راحته؟کم وکسري که نداريد؟اگه هست بگيد ميگم خاتون براتون بياره تعارف نکنيد
اميرعلي:از راه نرسيده ميخواي دعوا راه بندازي؟
بدون اينکه جوابشو بده با اعصبانيت اومد طرف من وايسادم تو چشمامم نگاه کرد وگفت:مگه بهت نگفتم حق نداري پاتو بذاري تو کتابخونه من واسه چي اومدي؟
اميرعلي:چيه ميترسي کتابات کم بشن؟
آراد داد زد:علي تو دخالت نکن ...
به من نگاه کرد:جواب من وبده چرا اومدي اينجا؟
با ترس گفتم:فقط...فقط ميخواستم کتاب بخونم ....حوصلم سر رفته بود
-شما هميشه وقتي حوصلتون سر ميره تو کتابخونه من قرار ملاقات ميزاريد؟
اميرعلي:اين مزخرفات چيه داري ميگي؟
آرادبااخم نگاهش کرد وگفت:منتظري من پامو از اين خونه بزارم بيرون بياي به معشوقت برسي؟
اميرعلي:خجالت بکش آراد اين چه حرفيه ميزني ؟
اراد:من بايد خجالت بکشم يا شما دوتا ...(با خشم کتاب واز دستم کشيد) ...گمشيد از کتابخونه من بريد بيرون
اميرعلي:بخاطر همين اخلاقت بود مهتاب اون بلا رو سر خودش اورد ...
آراد از اعصبانيت قرمز شد با تن صداي پايين گفت:من هرچقدرم اخلاقم بد باشه از توي عقيم بهترم من با هرکس ديگه اي که دلم بخواد ميتونم ازدواج کنم... اما تو چي يابايد بري با دختراي ترشيده ازدواج کني..يا مثل خودتت عقيم باشه شايدم مجبورشدي تا اخر عمرت تنهازندگي کني..
به اميرعلي که با بغض داشت آراد ونگاه ميکرد نگاش کردم مچ دست اميرعلي رو گرفتم وگفتم:حق نداري باش اينجوري حرف بزني..هر چي که هست از تو گند دماغ که بهتره
دستشو کشيدم واومديم بيرون خودم نميدونم براي چي اين کارو کردم اصلا براي چي اون حرف وزدم؟...از پله ها مياومديم پايين که اميرعلي يهو وايساد مچ دستشو کشيد نگاش کردم با لبخند گفت:اين چه کاريه ميکني دختر؟اخرش با اين زبونت سرت وبه باد ميديا
-نترس چيزيم نميشه .. اون به چه حقي اين حرفا رو بهت ميزنه ؟يعني به اندازه پشه مغز تو کلش نيست که بدونه اين حرفا دل ادم وميشکنه؟
با لبخند نگام کرد وگفت:عيبي نداره خودتت وناراحت نکن ..(تو چشمام نگاه کرد )شام با هم بخوريم؟
با ناراحتي گفتم:تو که ميدوني اجازه بيرون رفتن ندارم ؟
-بيرون نميخواد..همين جا
-يعني با مش رجب وخاتون؟
-اره..
-باشه..
يه پله اومد پايين وگفت:خواهشا تا شب زنده بمون ..
خنديدم وگفتم:سعي ميکنم
-تا شب خدا حافظ...
-به سلامت..
تو راه پله وايسادم وبه راه رفتنش نگاه کردم چقدر اروم صاف راه ميرفت انگار يه غم سنگيني رودوشش بود در و باز کرد ورفت بيرون از پله هااومدم پايين که آراد گفت:مثل اينکه حرفام وفراموش ميکني..
برگشتم ديدم خشک وجدي دست به جيب وايساده گفتم:نه فراموش نکردم ...اما دلم قانون تو حاليش نيست
با اخم گفت:مشکلي نيست حاليش ميکنم ...
اينو گفت رفت به اتاقش ... ميخواد چيکار کنه ؟هيچ غلطي نميتونه بکنه...اخرش کشتنه ديگه که خودمم راضيم...اصلا اين موقع روز اينجا چيکار ميکنه؟ به من چه... از پله ها اومدم پايين رفتم پيش مش رجب داشت به گلا اب ميداد کمکش کردم تا کارش زودتر تموم بشه...
ظهر ويدا نهار آراد برد چند ديگه گذشت ولي نيومد ...خاتون گفت:اين دختره چرا نيومد؟
مش رجب:لابد داره با اقا نهار ميخوره..
خاتون:خودش بهت گفت؟
مش رجب:نه..گفتم اينقدر طولش داه لابد داره با اقا نهار ميخوره
خاتون:وقتي چيزي نميدوني الکي حرف نزن
مش رجب سر شو انداخت پايين وچيزي نگفت با لبخند نگاش کردم بيچاره مش رجب چقدرزن ذليله... داشتم سفره رو جمع ميکرديم که ويدا اومد تو نگاش کردم لبش خندون بود چيزي نگفت و يه راست رفت به اتاق مش رجب با قيافه حق به جانب گفت:ديدي گفتم با اقا نهار ميخوره
خاتون:خوب حالا کاراگاه گجت..
بعد نهار ولگرديم شروع شد ..يه سويشرت کلاه دار پوشيدم روي يه نيمکت زير درخت نشستم هوا خيلي سرد بود ...سرم وبالا کردم وبه شاخه هاي درخت که خيلي از برگاشو از دست داده بود نگاه ميکردم که يکي گفت:ميتونم بشينم؟
سرم واوردم پايين ونگاش کردم ويدابود پوزخندي زدم وگفت: بهت نمياد اهل اجازه گرفتن باشي ...يعني اصلا به تريپت نمياد مودب باشي..
-حالا که ميبيني هستم...بشينم يا نه؟
شونمو انداختم بالاوگفتم:به من چه بشين
با فاصله کنارم نشست جلوشو نگاه کرد وگفت :چند تا سوال دارم ...
نگاش کردم وگفتم:بپرس..
-آقاآراد از چي خوشش مياد؟يعني از چه غذاهايي يااز چه رفتاري با هاش داشته باشيم يا...کلا چي دوست داره؟
-پيشنهاد ازدواج بهت داده که ميخواي امارش وبگيري ؟
پوفي کرد وگفت:ببين نيومدم دعوا خب ...پس سوالامو جواب بده
-جواب هيچ کدوم از سوالات ونميدونم چون برام مهم نيست چي دوست داره از چي خوشش مياد يا چه غذايي رو بيشتر ميخوره ...چرا نميري از فرحناز بپرسي؟مطمئن باش اون از جيک وپيک زندگيش خبر داره...
بلند شد وگفت:ميدوني چرا اقا آراد ازتو بدش مياد؟چون خیلی بداخلاق وزبون درازی بخاطر همین مجبور شده به فرحناز بگه بره یه خدمتکار دیگه براش بیاره
پوزخندي زدم وگفتم:با اقا نها رخوردي ....هوا ورت داشته فکر کردي خبرايه؟دختراي لوند تراز تو دورش ريخته ومحل سگ بهشون نميده ...تو که ديگه جاي خود داري
خم شد تو چشمامم نگاه کرد وگفت:بهت نشون ميدم کي به کي محل سگ نميزاره ...هيچ کس نميتونه منکر خوشکليه من بشه يه کاري ميکنم بندازتت بيرون
سرم وبردم جلو تو چشماش نگاه کردم وگفتم:ممنونت ميشم اگه اين کارو بکني
صاف وايساد ورفت ...هه... منو بندازه بيرون اين پسره تا خون منو نکنه تو شيشه که ولم نميکنه
ويدا از خاتون خواست خودش شام درست کنه من وخاتونم از خدا خواسته.... تو هال نشسته بودم داشتم درو ديوارو نگاه ميکردم که خاتون با يه پلاستيک کنارم نشست گفتم:اين چيه؟
دوتا کاموا که از دو رنگ سياه وقرمز با سفيد وخاکستري بود بادوتا ميله داد دستم وگفت :ديدم حوصلت زود سر ميره گفتم براي سرگرميت يه چيزي ببافي
-اما من که بلد نيستم
-خودم يادتت ميدم
-زنجيرو که بلدي؟
-اره..
-خوبه ..پس اول از کلاه شروع ميکنيم
يکي دو ساعت با خاتون مشغول ياد گيري بافتني بوديم که زنگ ايفون بلند شد...خاتون گفت:يعني کيه؟
بلند شد ايفنو جواب داد وگفت:سلام اقاي دکتر بفرماييد تو
دکمه رو فشار داد وگفت:آيناز جان اينارو جمع کن ..اقاي دکتر اومدن
با عجله همه رو جمع کردم وبردم به اتاقم زود لباسم وعوض کردم تو اتاقم بودم که صدا ي احوال پرسي امير علي با خاتون شنيدم يه استرس عجيبي اومد سراغم جلوي ايينه خودم ونگاه کردم خوب بودم يه نفس عميقي کشيدم ودرو باز کردم دقيقا رو به روم نشسته بود سرش پايين بودو انگشتشو رو گوشي لمسيش ميکشيد يه کت اسپرت با شلوار لي وپيراهن خاکستري به رنگ چشماش پوشيده بود سرش وبلند کرد با لبخند گفت:سلام ايناز خانم..ميبينم که هنوز زنده اي؟
با لبخند گفتم:سلام...خيلي ناراحتي؟
-نه...
خاتون با سيني چايي اومد با لبخند گفت :خيلي خوش اومديد
چايي رو برداشت گذاشت جلوش وگفت:ممنون...مش رجب کجاست؟
خاتون :جايي کار داشت رفت الان ديگه پيداش ميشه(به من نگاه کرد)تو چرا سرپايي خوب بشين مادر
با گيجي گفتم:ها؟باشه ...
رو مبل روبه روي امير علي نشستم خاتونم نزديک امير علي نشست امير گفت:يه مهمون ديگه هم قراره امشب بياد عيبي که نداره ؟
-نه مادر چه عيبي...قدمش روي چشم حالا کي هست؟
خواست چيزي بگه که يهو درباز شد ويدا اومد تو گفت:شام حاضره..کي بکشم؟..چشمش افتاد به امير علي با چشماي گشاد گفت...ببخشيد نميدونستم مهمون داريد...سلام
امير علي :سلام ويدا خانم خوبيد ؟
-مرسي بد نيستم
چند دقيقه بعد کامليا اومد با ذوق وشوق پريد تو بغلم وتا تونست بوسم کرد... من نميدونم اين دختر چرازود با همه جور ميشه؟ساعت نه ويدا شام آراد وبرد ما هم رو زمين نشسته بوديم وشام ميخورديم غذا خيلي تند بود...خدا کنه غذاي آراد وتند نکرده باشه ....ويدا با اخم اومد تو به من نگاه کرد و گفت:پاشو برو اقا کارت داره؟
با تعجب گفتم:چيکار؟
با اعصبانيت گفت:من چه ميدونم ..برو ازش بپرس
اين وگفت و رفت به اتاق ... اميرعلي نگاه کردم گفت:ميخواي بات بيام ؟
با لبخند گفتم :نه..حريفش ميشم
کامليا:مگه ميخواي کشتي بگيري؟
خاتون خنديد وگفت:کارا اينا فقط با کشتي کج راه ميافته
باچشم غره به خاتون نگاه کردم ورفتم به عمارت خواستم از پله ها برم بالا که گفت:کجا داري ميري؟
برگشتم با اخم نگام کرد وگفت:بيا سالن غذا خوري
وقتي رفت منم پشت سرش راه افتادم به ميزي که براي دونفر چيده بودن نگاه کردم خودش سر ميز نشست ..منم بلاتکليف نگاش ميکردم که گفت:براي چي نگام ميکني؟(به صندلي کنار خودش اشاره کرد) بشين
با تعجب گفتم:بله؟!!بشينم!!؟چرا؟!!
-چون من ميگم ..
-بشينم که چي بشه ؟
با اعصبانيت نفس کشيد وگفت:که همه چي بشه (داد زد)بشين..
اي مرده شورت وببرن که محبت کردنم بلد نيستي...به همون جايي که اشاره کرد نشستم يه بشقاب وقاشق وچنگال و...جلوم صف کشيده بودن بشقابش وجلوم گرفت گفت:بکش
ازش برداشتم پلو رو کشيدم وگذاشتم جلوش نگام کرد وگفت:براي خودتتم بکش
-اما من نمي تونم با شما شام بخورم ..
نگام کرد: چرا؟اوه بله فراموش کرده بودم با اميرعلي قرارشام گذاشتي..يه شبم با تو شام نخوره چي ميشه؟
بلند شدم وگفتم:چيزي نميشه اما من دوست ندارم با شما شام بخورم
-چه دوست داشته باشي چه نداشته باشي تا صبح اينجايي...فقط خودتو از گشنگي تلف ميکني
-نميشينم که بخوام تلف بشم ..
خواستم برم که مچ دستمو گرفت با اخم دستمو کشيدم اما ولم نکرد گفتم:چرا تکليفتو با خودتت روشن نميکني؟بالاخره از من بدتت مياد يا نه؟مگه نگفتي اشتهامو کور ميکني؟چرا ميخواي باهات شام بخورم ؟
مچ دست مو فشار داد که جيغم رفت هواداد زدم:ولم کن دستم درد گرفت....چشمامو از درد فشار دادم دستمو ول کرد چند قطره اشک از چشمام اومد پايين مچ دستمو گرفتم وگفتم...چرا اين کارو کردي؟
فقط نگام کردوچيزي نگفت دهنش و باز کرد که چيزي بگه اميرعلي امد تو نفس نفس ميزد انگار دويده بود به دوتامون نگاه کرد اومد طرف من وگفت:خوبي؟چرا جيغ کشيدي؟
-خوبم..چيزي نيست
اميرعلي بااعصبانيت به آراد نگاه کرد وگفت: بريم
چند قدمي راه رفتم که آراد داد زد:کجا؟
برگشتيم با همون اعصبانيت به اميرعلي نگاه کرد و گفت:اون جايي نميره ..اين خدمتکاره منه بدون اجازه من حق نداره جايي بره
-خدمتکارته غلام حلقه به گوشت که نيست ..
-اتفاقا هست ..چون بابتش پنج ميليون تومن پول دادم
امير علي با اعصبانيت رفت طرفش رو به روي هم وايسادن هم قد بود بدون يک سانت زياد يا کم.. اما شونه اي اميرعلي پهن تر بودوآراد لاغرتربه نظر ميرسيد تو چشماي آراد نگاه کرد وگفت:چند؟
-چي؟
-قيمت بردتت چنده؟ميخوام بخرم ازادش کنم
پوزخندي زد وگفت:شرمنده فروشي نيست ...چون جز املاکم حساب ميشه فقط بي سنده
اميرعلي با تاسف سرشو تکون داد وگفت:تو مريضي برو خودت وبه يه روانشناس نشون بده ..
اومد سمتم دستمو گرفت واز عمارت برد بيرون اينقدر محکم دستمو فشار ميداد که لحظه امکان داشت بشکنه با درد گفتم:ميشه دستمو ول کني داره دردم ميگره ..
وايساد دستمو ول کرد وگفت:ببخشيد ...
با هم رفتيم خونه وشاممون رو خورديم ساعت يازده بود که ميخواستن برن ... من وخاتون تا دم در بدرقشون کرديم کامليا پريدتو بغلم وگفت:فردا پارچمو بيارم ؟
خنديدم وگفتم:خوب بيار...احتياجي به پاچه خواري نيست
با اخم همراه لبخند گفت:داشتيم؟
امير علي:خاتون بازم از پذيراي ممنون
خاتون:خواهش ميکنم مادر من که کاري نکردم ...
اميرعلي:کامليا ميشه بريم؟
-اومدم..(لپمو بوسيد)تا فردا خاحافظ
-به سلامت..
تو بغل خاتونم پريد وگفت:خدا حافظ خاتوني
خاتونم بوسش کرد وگفت:خير پيش مادر
وقتي رفتن با سرعت ميدويدم که خاتون گفت:دختر براي چي ميدوي؟ارومتر برو
همينجور که ميدويدم داد دزم:سردمه خاتون سردمه
سريع رفتم به اتاقم...ويدا خوابيده بود منم تشکمو پهن کردم که تلفن زنگ خورد اين خروسکم يه ميليمترتکون نخورد...رفتم گوشي رو برداشتم :بله
....
-الو..اقا شماييد؟
جواب نداد...چند ثانيه بعد صداي قطع شدن تلفن اومد...گوشي رو گذاشتم ورفتم سر جام دراز کشيدم..نکنه آراد بوده؟به ساعت نگاه کردم الان بايد تو اتاقش باشم وبراش کتاب بخونم ..من وباش نگران چي هستم به پهلوي راستم خوابيدم...يهو دلشوره گرفتم نتونستم بخوابم به پهلوي چپم شدم پتو رو رو سرم کشيدم دلشورم بيشتر شد نشستم ...واي خدا چم شده؟بلند شدم رفتم به اشپزخونه يه ليوان اب خوردم ودوباره خوابيدم کمي اروم شدم اما دوباره دلشوره اومد سراغم پتو رو از سرم برداشتم کلافه شدم يه نفس عميق کشيدم ..دلشورم بخاطر چيه؟يه چيزي تو دلم گفت:آراد...آراد ؟؟براي چي بايد نگران اون باشم؟ خيلي سعي کردم بخوابم اما بي فايده بود دلشوره لعنتي نميزاشت بخوابم ...بلند شدم بايد برم به آراد سربزنم اينجوري خيالم راحت ميشه ودلشوره ولم ميکنه سويشرتم وپوشيدم واومدم بيرون تند تند راه رفتم به عمارت که رسيدم درشو باز کردم ورفتم تو ...دلشورم بيشتر شد...سريع از پله ها رفتم بالا دم اتاق آراد وايسادم حالا چيکار کنم برم تو يا نه؟اگه خواب باشه وبيدار بشه چي؟اونوقت نميگه نصف شبي اينجا چي ميخواي؟ چند قدمي با کلافگي راه رفتم وايسادم ...دلم وزدم به دريا درو باز کردم ورفتم تو ...صداي اه وناله شنيدم کليدو زدم..يا خدا..آراد عين مار به خودش مي پيچيد چشماشو فشار ميداد وتشکشو به مشت گرفته بود رفتم جلو گفتم:اقا..اقا حالتون خوبه ؟جايتون درد ميکنه؟
با صداي نامفهوي چيزي گفت متوجه نشدم با نگراني گفتم:چيکار کنم؟
با صداي بيجون ونيمه دادگفت:به خاتون بگو بياد..دارم ميميرم...
-چشم ..چشم...
با تمام سرعتم دويدم وقتي رسيدم خودم و پرت کردم تو رفتم سمت اتاق خاتون با مشت هاي پي در پي به در ميکوبيدم خاتون وصدا ميزدم:خاتون...خاتون ...بيا بيرون ..خاتون..
يهو دربازشد مش رجب وخاتون با حالت شکه اومدن بيرون خاتون گفت:چي شده؟چرا درواينجور ميکوبي؟
با گريه گفتم:آراد..آراد..
خاتون:آراد چي حرف بزن دختر
با گريه بلند گفتم:داره ميميره بريد کمکش کنيد...
-ياابوالفضل...
مش رجب زودتر رفت خاتونم رفت تو روسريشو پوشيد ورفت منم همين جور گريه ميکردم...اصلا دلم نميخواست اينجوري زجر بکشه سرم وبرگردوندم ديدم ويدا با تعجب به من نگاه ميکنه گفت:چي شده؟براي چي نصف شبي داري داد وبيدادراه انداختي؟
داد زدم:همش تقصير توئه... برو نگاه کن ببين براي خودشيريني خودت چه بلايي سرش اوردي..
با تعجب گفت:کي؟بلا سر کي اوردم؟
-آراد..تو نميدوني اون زخم معده داره و نبايد چيزاي تند بخوره ؟
با نگراني گفت:نه...بهم گفت هوس غذاي تند کردم منم براش درست کردم
-مگه هرچي اون گفت بايد براش درست کني؟
-حالا تو چرا داري گريه ميکني؟
راست ميگفت من چراداشتم گريه من که حاضر بودم سر به تنش نباشه حتي زنده يا مردش برام فرقي نميکرد حالا چي شده که دارم براش گريه ميکنم؟ دل رحم بودنم بعضي وقتا کار دستم ميده با دستم اشکام وپاک کردم وگفتم: هيچي...
اومدم بيرون نميدونستم چيکار کنم برم يا نه ؟وايسادنم بيشتراز يک دقيقه طول نکشيد دويدم سمت عمارت دم در اتاقش وايسادم ... باورم نميشد اوني که رو تخته آراد باشه..تشک وبالشت سفيدش از خون قرمز شده بود انگار يکي به قلبم چنگ زد.. خاتون با گريه سعي ميکرد ارومش کنه اما اون فقط درد ميکشيد مش رجب با سرعت رفت به اتاق خاتون گفت:پس اورژانس چي شد؟

پریبانو
۱۸ دي ۱۳۹۱, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
-گفتن الان مياد..
خاتون با اعصبانيت داد زد:الانشون کيه ؟اين بچه داره ميميره(به آراد که جمع شده بود و با دستش شکمش وفشار ميداد نگاه کردم )مادر تحمل کن الان اورژانس مياد ...
خدايا کمکش کن اگه بخاطر نفريناي منه همشو پس ميگيرم ...فقط کمکش کن خواهش ميکنم... ديگه نميتونستم درد کشيدنش ونگاه کنم سريع رفتم پايين چند دقيقه بعد اورژانس اومد وبردنش بيمارستان تا صبح خواب به چشمم نيومدوبراش دعا کردم بعد نماز رفتم به اتاقش به تخت سفيدش که خوني بود نگاه کردم يه نفسي با دهن بيرون دادم همه رو جمع کردم ... تشک وبالشت تمييز گذاشتم اتاقش جارو کشيدم قبل از اينکه برم يه دور کامل همه چيز وچک کردم وقتي خيالم راحت شد همه چيز تمييز ومرتبه رفتم اشپزخونه نتو نستم چيزي بخورم داشتم با کره بازي ميکردم که ويدا اومد تو با بيخيالي گفت:چي شد هنوز نيوردنش؟
سرمو انداختم پايين وجوابشو ندادم گفت:هوي با توام نشنيدي؟
دلم ميخواست برم خفش کنم اخمي کردم وگفتم:چرا اوردنش بالاست..ميخواي برو يه بلاي ديگه سرش بيار ....اينجوري ميخواستي خودتو تو دلش جا کني؟
رو صورتم خم شد وگفت:من همين جوري هم تو دلش هستم احتياجي به اين کارا نيست
-شب دراز است وقلندر بيدار ...مي بينيم
پوفي کرد وگفت:مطمئن باش با هر کي ازدواج کني با خاطر زبونت دوروزه طلاقي
اينو گفت ورفت ...با بي حوصلگي بلند شدم ميز وجمع کردم تو حياط منتظر شدم پس چرا نمياين؟ ...نکنه ...نه فکراي منفي ممنوع رفتم اشپزخونه براي نهاربايد يه چيزي درست کنم ..ساعت نزديک ده بودکه صداي خاتون تو سالن پيچيد:اميرعلي جان ببرش بالا يه چيزي براش بيارم بخوره..
رفتم بالا ديدم امير علي بازوي آراد وگرفته چقدر رنگش زرد شده بي جونم به نظر ميرسيد... يه راست رفتن بالا خاتون اومد طرف من چادرشو دراورد گفتم:سلام..حالش چطوره؟
-سلام ..الحمدوالله بهتره..بگم خدا اين دختره رو چيکار کنه ...بخاطر غذاي تند ديشب اينجوري شد
رفتيم تو اشپزخونه گفتم:چيزيم خورده؟
-اره..اميرعلي به زور صبحونه رو بهش داد ...اگه نبود اقا هيچي نميخورد ...راستي نهارو چيکار کردي؟
-ميخوام جوجه کباب درست کنم..با سوپ
-خوبه دستت درد نکنه...ميگم مادر کمي ميوه براش ببر..
-باشه...
خاتون رفت منم ظرف ميوه رو از يخچال دراوردم گذاشتم رو ميز که يکي گفت:سلام ..
سرم وبلند کردم ديدم اميرعلي بالبخند گفتم: سلام
اومد جلو تو چشمام نگاه کرد وگفت:چشمات چرا قرمز شده؟
-چشمام؟ نميدونم...
با لبخند گفت:نکنه تو هم مثل من بخاطر آراد شب زنده داري کردي؟
با هول گفتم:نه بابا...من..ديشب خوابيدم تازه بيدار شدم..
با لبخند نگام کرد انگار فهميد بهش دروغ گفتم..گفت:من ميرم ديگه مواظب داداشم باش باشه؟
با تعجب گفتم:داداشت؟ کي آراد؟بعد اون حرفي که بهت زد بهش ميگي داداشم ؟
-يه چيزي بين من وآراد هست که تو خبر نداري...اگه نهار نخورد بهم زنگ بزن باشه؟
-باشه..
-خدا حافظ...
-خدا حافظ...
ظرف ميوه رو برداشتم رفتم بالا پشت در ايستادم دوتا تقه به درزدم جوابي نيومد درو باز کردم سرم وکردم تو...پشت به من جمع شده خوابيده بود و پتو تا کمرش کشيده بود ظرف ميوه رو گذاشتم رو عسلي ..تخت ودور زدم نگاش کردم چشماش بسته بود يعني خوابه ؟..دستمو بردم سمت پتو کشيدم تا رو شونهاش ...دستم رو پتو روبازوهاش گذاشتم همين جور نگاش ميکردم ..يهو چشماشو باز کرد ونگاهمون به هم گره خورد .. ترسيدم دستمو برداشتم...چيزي نگفت پتو رو کشيد رو سرش خواستم برم که گفت: ديشب از کجا فهميدي حالم بد شده ؟
سرش هنوز زير پتو بود ..حالا چي بگم ؟بگم نگرانت شدم ...همينم مونده که اتو دستش بدم..گفتم:مهم نيست از کجا فهميدم ..مهم اينکه هنوز زنده اي
چيزي نگفت منم اومدم بيرون در اتاقو بستم به دستگيره در نگاه ميکردم که مختار گفت :بيداره ؟
نگاش کردم تو راه پله وايساده بود گفتم :اره ...
کنار ايستادم مختار رفت تو چند تا پله رو رفتم پايين ونشستم دوتا دستام وگذاشتم زير چونموروبه روم نگاه ميکردم که با صداي سوت زدني سرم پايين کردم ديدم پرهامه با يه دست گل رز زرد داره مياد بالا با لبخند گفتم: سلام مرد موزي...
سرش وبلند کرد وگفت:سرم بانو اول دربار خوبي؟
-ممنون...
از پله ها اومد بالا با فاصله کنارم نشست وگفتم:پرهام سليقت منو کشته چرا رز زرد گرفتي؟
-بخاطر عشقم
-عشقت؟کي؟
-به قيافت نمياد خنگ باشي...آراد وميگم ديگه...به جان خودم اگه دختر بودبا اين اخلاق گند دماغيش عمرا اگه ميگرفتمش..
يهو زدم زير خنده با تعجب نگام کرد گفتم:فکر کردم ميخواي بگي ميگيرمش
من ميخنديدم واون نگام ميکرد ...خندم وجمع کردم و با لبخندگفتم:چيه چرا اينجوري نگام ميکني؟
-هيچي..ميرم پيش آراد..کسي پيشش هست؟
-اره ..مختار...(بلند شد)چرا اونجوري نگام ميکردي ؟
نگام کرد وگفت:گير نده ديگه ...
رفت پيش آراد منم رفتم به اشپزخونه که بسات نهارو حاضر کنم ..خاتون تو اشپزخونه بود اما ويدا نبودش گفتم:پس کو اين دختره ؟
-رفته ارايشگاه..
-براي چي؟
با تعجب نگام کرد وگفت:مردم براي چي ميرن ارايشگاه؟
ابرمو انداختم بالا وگفتم:اها..ابرو ورنگ مو ... ازاينا ديگه؟
خاتون با لبخند گفت :خوب خدا رو شکر حداقل ميدوني ارايشگاه به چه دردي ميخوره
گفتم: عجب رويي داره اين دختره ها..بعد اون بلايي که سرش اورده رفته خودشو براي آراد بسازه؟.... لابد پيش خودش فکر کرده حالا که خوشکلم کمي دلبري ميکنم واقا از غلطم ميگذره
خاتون نگام کرد وگفت:حالا تو چرا داري حرص ميخوري؟
-من؟من کي حرص خوردم ؟....ميرم سوپ درست کنم
مشغول درست کردن سوپ بودم که ايفون زنگ خورد اونم نه يه بار ...چهار بار پشت سر هم زنگ ميزد خاتون:برو ببين کيه زنگ سوخت
پريدم سمت گوشي با اعصبانيت گفتم:کيه؟
صورتشو اورد جلو گفت:زهر مارو کيه درو باز کن ببينم ..
دکمه رو زدم ..اشغال
خاتون:کي بود ؟
-هم قبيله اقا....
-چي؟
-فرحناز..خانم
خنديد وگفت:ها..
بعد از چند دقيقه صداش تو سالن پيچيد.:..خاتون ..خاتون من نميدونم دايي چرا اين پيرزن واخراج نميکنه؟
خاتون :اي خدا اين دختر کي شوهر ميکنه از دستش خلاص شم
اينو گفت وبا دو رفت سمت سالن.. چند دقيقه بعد با چند تا کمپوت اومد تو وگفت:مي بيني بخاطر اين دوتا قوطي اين همه سرو صدا ميکنه
خنديدم وگفتم:چقدرم ولخرجه
-دوتا فنجون قهوه ببر بالا
-چرا دوتا؟
-کامليا هم اومده ...
همينجور که از کابينت قهوه رو برداشتم گفتم:ميگم خاتون اخلاق فرحناز به کي رفته؟کامليا واميرعلي خيلي مهربونن
قهوه رو ريختم تو قهوه ساز گفت:اخلاقش به دايي ومامانش رفته
دو تا فنجون خوشکل هم گذاشتم تو سيني شيک... داشتم بهشون نگاه ميکردم که يکي گفت:چيکار کردي سيندرلا؟
نگاش کردم وگفتم:به نظرت خوبه؟
پرهام با دست به فنجونا اشاره کرد وگفت:مگه اومدن خواستگاريت اينقدر با وسواس نگاشون ميکني؟اگه من جاي تو بودم قهوه رو ميريختم تو کاسه وبراش ميبردم
-جدي؟
-اره بابا...قربون دستت يکي هم به من بده
کنار خاتون نشست خاتون گفت:مختار رفت؟
پرهام:اره..
يه فنجون قهوه بهش دادم ..با سيني رفتم بالا دو تا ضربه در زدم گفت:بيا تو...
با يه دستم درو باز کردم ورفتم تو فرحناز دست راست لبه تخت نشسته بود کامليا هم سمت چپ
سيني رو جلو فرحناز گرفتم با اخم نگام کرد وگفت:نمي خورم ببر
نخوربه جهنم ..رفتم طرف کامليا با لبخند برداشت و گفت:دستت درد نکنه ...
فرحناز: مگه توخدمتکارش نيستي؟ چرا بهش نرسيدي؟اگه بهش ميرسيدي اينجوري نميشد ..
-چه جوري بهش برسم ؟وظيفه من فقط بيدار کردن وصبحانه دادن همين ...بقيه کاراش با ويداست (تو چشماش نگاه کردم )اگه خيلي نگرانشي چرا خودتت نمياي ازش مراقبت کني؟
آراد فقط نگام کرد فرحناز با اعصبانيت به آراد گفت:يک دليل منطقي بيار که چرا تا حالا اين دخترو نگه داشتي؟
صداي در اتاق بلند شد..کامليا:بفرماييد..
در باز شد ويدا اومد تو ..اوه اوه ..چه بلايي سرخودش اورده.ابرو که فقط درحد خط بود موهاشم از قرمز رد کرده بود تيپش که ديگه ناگفتي... قيافه غنچه فرحناز به گل تبديل شد وبا لبخند گفت:چقدر خوشکل شدي ويدا
ويدا ذوق مرگ شد:مرسي خانم
آراد بدبخت همچين با تعجب به ويدا نگاه ميکرد انگار ميخواست مطمئن بشه خوده ويداست..از طرز نگاه کردنش نزديک بود بخندم ويدا به آراد نگاه کرد وبا ناراحتي گفت:خوبيد اقا؟.. ديشب وقتي فهميدم حالتون بد شده خيلي ناراحت شدم اگه بدونيد ديشب چقدر براتون گريه کردم ..اصلا تا صبح خوابم نبرد
پوزخندي زدم فرحناز گفت:به چي ميخندي؟
به ويدا گفتم:اقا رو ديشب ساعت چند بردن بيمارستان ؟
انگار انتظار اين سوال رو نداشت هول گفت:چي؟...ساعت..خوب معلومه...ساعت يک
ابرومو انداختم بالا وگفتم:يک؟!!(لبخند زدم )دفعه ديگه خواستي خودشيريني کني حواست به ساعت باشه
اينو گفتم وسريع از اتاق اومدم بيرون درو بستم چند تا پله رو رفتم پايين که کامليا صدام زد: صبر کن اني
وايسادم کنارم رو پله وايساد وگفت:ميشه ازت يه خواهش گنده کنم؟
-خواهشا زياد گنده نباشه..
خواست چيزي بگه که در باز شد فرحناز با اخم اومد بيرون رو به روم بالاي پله ها ايستاد وگفت:ديگه حق نداري براي آراد غذا درست کني
پوزخندي زدم وگفتم:من حتي حاضر نيستم براي اقاتون سم درست کنم چه برسه به غذا ...اينم که مي بيني اينجوري رو تخت افتاده دست گل ديشب ويدا خانمتونه..نه من
-اره بخاطر اينکه خودتو خلاص کني گناهتو بنداز گردن يکي ديگه..اشغال...
کامليا:فرحناز خجالت نميکشي اينجوري حرف ميزني؟
بااعصبانيت گفت :برو بابا
رفت تو کامليا دستشو گذاشت رو بازوهام وگفت :ناراحت نشو اني..اخلاقش همينه با همه همين جوري حرف ميزنه
-مهم نيست عادت دارم..
با هم رفتيم پايين گفتم:راستي خواهش گندت چي بود؟
-اها ..يادم رفت..ميخواستم بگم ميشه با من بياي پارچه بخريم ..اخه من نميدونم چي بخرم
-اول مدلتو بده ببينم بعد ميگم چه پارچه اي رو بخري
-باشه ..
وقتي وارد اشپزخونه شديم پرهام هنوز نشسته بود تا ماروديد بلند شد وگفت : خوب ديگه کم کم رفع زحمت کنيم
خاتون:کجا پرهام ؟نهارو بمون
پرهام:نه.. ممنون بايد برم شرکت کار دارم .. خاتون ميشه چند لحظه بياي کارت دارم
خاتون بلند شد ...پرهام به من نگاه کردو گفت:خدا حافظ
فقط سرمو تکون دادم با تعجب به رفتنش نگاه کردم اين چش بود؟ چرا اينجوري کرد؟به کامليا نگاه کردم با لبو لوچه اويزن سرش وپايين گرفته بود خنديدم وگفتم:اين چه قيافه که به خودتت گرفتي؟
سرشو اورد بالا گفت:ها؟! ..هيچي..بيا بشين تا مدل ونشونت بدم (نشستيم بعد چند دقيقه ور رفتن با گوشي جلوم گرفت وگفت)اين مدل وميخوام
-خوش سليقه اي
-کي حاضر ميشه؟
-هر وقت پارچه رو بياري
نگاش کردم ناراحت بود گفتم:چيزي شده؟
-نه..خوبم
ميدونستم يه چيزيش هست ..اما نميخواست بگه يعني به پرهام مربوط ميشه؟نکنه اينم عاشق شد؟
ويدا :اون چه حرفي بود که به من زدي؟ميخواستي منو ضايع کني؟
سرم بلند کردم ديدم با اعصبانيت تو چهار چوب در ايستاده گفتم:تو که سرتا پات ضايعست ديگه من چيتو ضايع کنم؟...فقط خواستم حواستو بيشتر جمع کني
اومد جلو وگفت:برو تو ايينه يه نگاهي به قيافت بنداز تا بدوني کي ضايعست
کامليا بلند شد وگفت:بس کن ويدا ..شماها چرا همش به اين ميپريد ؟
ويدا با اعصبانيت گفت:کامليا خانم اين به منو ايناز مربوط ميشه ...لطفا..
کامليا:لطفا چي؟دخالت نکنم؟فکر کردي با اين قيافه اي که براي خودتت درست کردي..آراد صد دل عاشقت ميشه؟
ويدا با دست مشت شده وعصبي نگاه کامليا کرد ورفت بيرون...کامليا نشست با لبخند نگاش کردم وگفتم:بابا کاملي دمت...ناجور گرم
با تعجب نگام کرد ويه لبخند زد بعد زد زير خنده وگفت:واي اني اصلا بهت نمياد اينجوري حرف بزني...
خاتون نهار آراد وحاضر کرد ويدا نبود خودم براش بردم فرحناز هنوز تو اتاق بودآراد تو تختش دراز کشيده بود کتاب ميخوند ميزو چيدم فرحناز گفت:آرادپاشو يه چيزي بخور...
-ميل ندارم...
-يعني چي که ميل نداري؟باز ميخواي حالت بد بشه؟
-خودت برو بخور..
-اگه بلند ...
آراد با اخم نگاش کرد وگفت:اگه بلند نشم چيکار ميکني؟ميگم ميل ندارم ...گشنم شد ميخورم
يه لبخند زدم ورفتم بيرون...هه پس بلده با فرحنازم دعوا کنه
سر سفره بوديم که گفتم:خاتون مهموني امشب ملقاست؟
کامليا خنديد خاتون گفت:اره ..
کامليا:راستي اني چند سالته؟
-بيست وچهار وشما؟
-دوسال کوچيکترم ...چي خوندي؟
با حسرت گفتم:پام به دانشگاه باز نشده ..ساکت شد وچيزي نگفت بالبخند گفتم...تو چي خوندي؟
-تئاتر..
-واي من عاشق تئاترم کاش ميشد يه روز بيام نمايشتو ببينم
-خوب بيا..خوشحال ميشم
خاتون بهش نگاه کرد وگفت:کامليا جان ايناز نميتونه بره بيرون ...
کامليا با تعجب گفت : اخه چرا؟
مش رجب:اين قانون واقا براش گذاشته...حالا اينقدر حرف نزنيد نهارتو نو بخوريد
يه لبخند تلخي زدم کامليا هم از روي ناراحتي جواب لبخندم وداد.... بعد نهار کامليا وفرحناز رفتن منم رفتم بالا که ظرفا رو جمع کنم ... وقتي وارد اتاق شدم ديدم آراد خوابيده وچشماشم بسته.. از بشقابا معلوم بود فقط فرحناز نهار خورد همين جور که ظرفا رو جمع ميکردم گفتم:اگه ميخواي خودکشي کني راه ديگه اي هم وجور داره...
با چشماي بسته بود گفت:تو لازم نکرده نگران من باشي
-نگرانت نيستم...نگران خودمم که اگه مريض شدي اين همه پله رو بايد بالا پايين کنم ..
چشماشو باز کرد وگفت:تو رو براي خوشگذروني نيوردم که... اوردم که اين پله ها رو بالا وپايين کني
چيزي نگفتم وسيني رو بردم پايين ...داشتم ظرفا رو ميشستم که ويدا با پلاستيکاي ميوه اي اومد تو با حالت قهر گفت:زودتر کارتو تموم کن ميخوام ميوه ها رو بشورم
-چشم ...براي اقا خريدي؟(جوابمو نداد)سعي کن بهش بدي چون نهار نخورده
بعد اينکه ظرفا روشستم رفتم سراغ بافتني کلاهي رو که تا نصفه دوخته بودم وکامل کردم جلوي ايينه اتاقم وايسادم گذاشتم رو سرم ... صورتمو چپ وراست کردم بد نشدم... کمي از موهامو ريختم بيرون پوفي کردم... خوشکل شدن به من نيومده خنديدم وگفتم...خدايا کريمتو شکر اين همه ادم خوشکل خلق کردي ...به ما که رسيد ... يه تقه در خورد سريع کلاه رو دراوردم وروسريمو پوشيدم در وباز کردم ديدم مش رجب با تعجب گفتم:بله.
-برو اشپزخونه به خاتون کمک کن... اقا شب مهمون دارن
-کيه؟
-خونواده عمش وباباش وزن باباش وپرهام ..
با تعجب نگاش کردم يه لبخند زدم وگفتم:باشه الان ميرم
رفتم به اشپزخونه وگفتم:اين دختره کجا ميزاره ميره؟
-نميدونم به خدا...کاراشم مشکوک شده
به خاتون کمک کردم که شام ودرست کنه ساعت هفت بود که مختار اومد با عجله از پله ها رفت بالا...به پنج دقيقه نکشيد که تلفن اشپزخونه زنگ خورد خاتون وگوشي رو برداشت :بله اقا
....
-اتفاقي افتاده؟
....
-چشم اقا چشم...
گوشي رو گذاشت وبا نگراني گفت :ايناز جان برو لباست وبپوش
-ديگه براي چي؟من که کاري نکردم ..
-فکر کني غر بزني نمي برتت؟
با اعصبانيت وحرص چاقو روزدم به ميز وبلند شدم ...رفتم سراغ کمدم يه پالتو کرم با شلوارلي مشکي وشال پشمي سفيد وکلاه وشاگردنم پوشيدم تو ايينه به خودم نگاه کردم ...دست اميرعلي درد نکنه اينارو برام خريد ..با قدم هاي تند رفتم به عمارت مختار وايساده بود وبه ساعتش نگاه ميکرد ..سرتا پاي منو نگاه کرد ويه لبخند زد گفتم:چيه؟مگه خودتت زن نداري چشم چروني ميکني؟
خنديد وگفت:دارم ...ولي عين تو.. تو فصل پاييز اينجوري خودشو نميپوشنه ...
-سرماييم ..
صداي پله ها اومد سرم وبلند کردم ديدم آراد با اخم همين جور که از پله ها مياد پايين ساعتشو هم رو دستش ميبنده....با اين اخمي که اين کرده الان ساعته سنگ کوب ميکنه ...خاتون از اشپزخونه اومد بيرون گفت:مادر کاش يه چيزي ميخوردي بعد ميرفتي سرشو بلند کرد ..اول به من نگاه کرد با تعجب همه جا مو ديد زد وگفت:خاتون بيرون داره برف مياد؟
با دهن باز نگاش کردم کثافت منو مسخره ميکني..خاتون خنديد وگفت:نه اقا...ايناز سرمايي...چيزي نميخوري؟
آراد کنارمختار ايستاد وگفت:نه...گشنم نيست
خاتون:پس اقا زودتر بيايد چون مهمون داريم
فقط سر شو تکون داد راه افتاديم سوار ماشين شديم طبق معمول من جلو کنار مختار نشستم اقا زاده هم عقب آرادگفت:مختارشيشه ها رو بکش پايين گرممه
برگشتم پشت وبا چشاي گشاد نگاش کردم بعدش به مختار نگاه کردم که لبخند درحد خنده رو لبش بود ملتمسانه گفتم:ميشه شيشه ها رو نکشي پايين؟
آراد:مختار نشنيدي...گفتم شيشه ها رو بکش پايين
مختار با خنده گفت:اخه اقا هوا خيلي سرده..
برگشتم با اخم به آراد نگاه کردم وگفتم:تو مشکلت با من چيه ؟ميگم سردمه نميفهمي؟
آراد:ازم خواهش کن شيشه ها رو نکشم پايين
لبخند عصبي زدم وگفتم:ببين من اگه از اين سرما منجد هم بشم از تويکي خواهش نميکنم
آراد خواست چيزي بگه گوشيش زنگ خورد..گوشي رو برداشت:بله..
...
-سلام عزيزم خوبي؟
....
عزيزم ؟!!اين با کيه ميگه عزيزم ؟خوب فکر کردن ميخواد؟..خوب معلومه فرحناز جونشه...مگه عزيز کرده ديگه اي هم داره
جاييم زود ميام ..
...
چشم فرحنازم ميام...خداحافظ گلم
يهو حس کرم ريختن پيدا کردم به مختار گفتم:شما ازاميرعلي خبر نداريد؟
مختار با تعجب گفت:اميرعلي؟!!نه چطور؟
با افسوس اهي کشيدم وگفتم:هيچي..دلم براش تنگ شده
آراد:اون که صبح خونه بود..يعني اينقدر زود به زود دلت براش تنگ ميشه؟
-چيکار کنم ديگه اون تنها مونس وهمدمه دلمه
-اون مونس تو؟
-اهووم..
آراد با اعصبانيت گفت:اهووم نه...بله...
با صداي بلندي گفتم:بله..
مختار ماشين ودم يه خونه نگه داشت ...پياده شديم مختار زنگ وزد مردي از پشت ايفون گفت:کيه؟
-مختارم...
درو زد رفتيم تو خواستم برم که آراد گفت:کجا ؟
-برم تو ديگه...
-يعني اينقدر شعور نداري بفهمي من بايد اول برم؟
اينو گفت وبا اخم وارد خونه شد منم پشت سرش ومختارم اومد تو زير لب گفتم:خودتت شعور نداري که بفهمي خانما مقدمترن
آراد با صداي نسبتا بلندي گفت:خانما براي دستشويي مقدمن ..
وايسادم وبا کفر دستمو مشت کردم زير لب غر زدم: شيطونه ميگه برو بزنش نقش زمين شه
مختار از کنارم رد شد وبالبخند گفت:حالا يه امشبو حرف شيطون وگوش نکن ..
وااااي ..اينا چرا حرفمنو ميشنون ؟با حرص پامو کوبيدم زمين ورفتم تو
آراد با اخم رو مبل نشسته بود مختارم رفت کنارش نشست ..به خونه نگاه کردم يه خونه ساده با سه تا اتاق خواب واشپزخونه ..مختار:پس چرا نميشيني؟
نگاش کردم وگفتم:اومديم خواستگاري؟
مختارخنديد وگفت:اره ...اومديم ببينم ميتونيم برات يه شوهر گير بياريم که از دستت راحت شيم
خواستم چيزي بگم که مردي با سيني از اشپزخونه اومد بيرون گفت:خيلي خيلي خوش اومديد اقا بنده نوازي کرديد
سرش وبلند کرد به من گفت:بفرماييد خانم ..چرا وايساديد؟
اينو گفت سيني رو جلوي آراد گرفت گفتم:چايي پررنگ براشون خوب نيست
سه تاشون نگام کردن ..آراد با تعجب بيشتري نگام کرد گفتم:چرا اينجوري نگام ميکنيد ؟خوب چايي براي معدتش خوب نيست ديگه
اينو گفتم و روي مبلي که کنارم بود نشستم مرده گفت:اقا ببخشيد من نميدونستم
آراد: مهم نيست ..بشين کارت دارم
مرده بعد اينکه چاي به من ومختار داد نشست يه قلپ از چاي خوردم...اخ چه کيفي ميداد توي هواي سرد يه چيز داغ بخوري...آراد پارو پا انداخت و به مردي که روبه روش نشسته بود گفت:واسه چي رفتي پيش زن عبدالله؟
انگار انتظار نداشت آراد هميچين سوالي ازش بپرسه با هول گفت: عبدالله؟شما از کجا ميدونيد؟
-مهم نيست جواب منو بده
-خوب..خوب اقا ...که پول بدم به زنو بچش؟
-که چي بشه؟
لبخند دستپاچگي زد وگفت:ديدم شوهرش نيست گفتم بخاطر... رضاي خدا يه کمکي بهشون کنم
-مگه عبدالله کجاست که تو ميخواي به زن وبچش کمک کني؟
-خوب فراريه؟
-از کي؟
-از...از باباتون ديگه...از محمود شنيدم
-چرا از بابام فراريه؟
-خوب ..خوب ...اقا اصلا اين سوالا براي چيه؟
-ميخوام يه چيزايي دستم بياد
-مثلا چي اقا؟
-مثلا اينکه تو ديروز رفتي پيش زن عبدالله که با پول وزورجاي عبدالله رو از دهن زنش بکشي بيرون
بيشتر هول شد وبا لبخند گفت:اقا اين چه حرفيه ميزنيد؟ به من چه ....عبدالله کجاست ..اصلا به من مياد اينکارا بکنم؟
-ميدوني ظاهرو باطنت يکي نيست؟
-اقا اگه منم دنبال عبدالله باشم بخاطر پدرتون بوده نه کس ديگه اي...مگه خود شما دنبالش نيستيد؟خوب باهم پيداش ميکنيم
-بابام گفته پيداش کني؟
انگار از دروغ گفتن خسته شده بود نفسي کشيد وگفت:بله اقا...من به پدرتون بدهکارم اونم گفته جاي طلبش عبدالله روپيدا کنم ..(با بغض)وگرنه زن وبچمو(چند قطره اشک از چشماش اومد پاکشون کرد)ميکشه..
مختار:چقدر بدهکاري؟
-بيست ميليون...
-اين همه پولو براي چي از بابام گرفتي ؟
با گريه گفت:نگرفتم اقا ...ده ميليون بيشترنگرفتم ...پدرتونم گفت بايد بيست ميليون بهش برگردونم..
آراد با اعصبانيت گفت:تو عقل تو کلت هست؟اونموقع که داشتي از بابام پول ميگرفتي فکر نکردي چه جوري بايد پس بدي؟
-نه اقا چه جوري فکر کنم...زنم تو بيمارستان بود پول ميخواستم ..
آراد يه پوفي کرد وگفت:گوش کن...يه قرار با هم ميزاريم من سي ميليون بهت ميدم ...وقتي پولو گرفتي گورتو گم ميکني وديگه مزاحم خونواده عبدالله نميشي..فهميدي؟
آراد از کتش يه دسته چک دراورد وروش مبلغ پول نوشت ..مرده از خوشحالي نميدونست چيکار کنه کنار پاي آراد نشست و با گريه گفت: اقا خيلي مردي .. شرمندم کرديد به مولا..روي هر چي مرده کم کرديد ...تا عمر دارم لطفتو فراموش نميکنم ..نوکرتم اقا ..
آراد با اخم گفت:بسه ..بلندشو
-چشم اقا چشم
آراد چک وبهش داد مرده سر جاش نشست وبا خوشحالي به چک نگاه ميکرد آراد:پول وميدي به بابام وديگه هم براش کار نميکني فهميدي؟
-بله اقا..ولي اگه جاي عبدالله وخواست چي؟
مختار:تو که علم غيب نداري...اگه گفت..بگو دارم دنبالش ميگردم يا بگو نميدونم کجاست ..شرط اقا سيروس پول بود اينم که داري بهش بدي فکر نکنم ديگه عبدالله رو ازت بخواد
-باشه اقا ..هر چي شما بگيد
با تعجب داشتم به حرف اينا گوش ميدادم ...اين عبدالله کيه که آراد داره بخاطرش خودش وبه اب واتيش ميزنه و باباشم نبايد بفهمه کجاست؟سوار ماشين شديم وراه افتاديم . آراد:عبدالله رو پيدا کردي؟
-هنوز نه...
-چرا؟
-چون اردشيرو پيدا نکرديم ..
-مگه منصور جاشو بهت نگفت؟
-نه..ميگه نميدونه کجاست؟همينم که گفته پيش اردشيره خيلي...
-با ناز کردن کسي حرف نميزنه ...بيشتر خوشش مياد وساکت ميشه ..خودم بايد به حرفش بيارم
مختار خنديدوگفت:حرص نخور آراد جون پوستت خراب ميشه و فرحناز ديگه تحويلت نميگره ها ..
با حرف مختار خنديدم ...تلفن آراد زنگ خورد پوفي کرد وگفت:بله بابا...
...
يک ساعت ديگه ميام
....
باشه خداحافظ..
گوشي روقطع کرد وگفت:ميشه زودتر بري؟
مختار پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد...اينا معلوم هست امشب چشونه ؟براي چي منو با خودشون اينور وانور ميکشونن؟ اي خدا چرا هيچ کارشون مثل ادمي زاد نيست ؟دم يه خونه که اوضاع درستي نداشت نگه داشت مختار به من گفت:پياده شو
با ترس به خونه نگاه کردم وگفتم:چي؟براي چي پيدا شم ؟
اداي آراد ودراورد وگفت:چون من ميگم ...بعدش خنديد
به آراد نگاه کردم وخنديدم آراد با اخم گفت:مختار مثل اينکه از زنده بودنت خيلي ناراحتي ..
خنديد وگفت:ايناز برو پايين تا دوتامون ونکشته
با خنده اومدم پايين ترسيدم اخه اينجا کجاست که من واوردن .. درزد چند دقيقه بعد صداي کشيدن دمپايي رو زمين اومد ..درباز شد يه مرد معتاده خميده که يه دستمال تو گردنش انداخته بود به زور چشماشو باز نگه داشته بود به مختار گفت:شما؟
ازش ترسيدم مختار بهش توجهي نکرد درو باز کرد ورفت تو به من نگاه کرد وگفت:پس چرا وايسادي بيا ديگه ..
يا خدا ..اينجا کجاست ديگه؟ .. اگه جون سالم به درببرم حتما توبه ميکنم..که ديگه باآراد بحث نکنم..با ترس قدم برميداشتم کنار مختار ايستادم اطراف ونگاه ميکرد م مرده درو بست ودوباره دمپايشو روي زمين ميکشيد وراه ميرفت به مختار گفت:چته سرت وانداختي پايين واومدي تو ..
-جنس ميخوام..
-چي؟جنسومون کجا بود؟اشتباه اومدي اقا بفرماييد..
-برو به شعبون بگوبياد..
شعبون...چقدر اسمش اشناست...قيافه خمار مرده مشخص بود که تعجب کرده گفت:تو شعبو نو از کجا ميشناسي؟
مختار داد زد:ميري بگي بياد يا خونه رو رو سرت خراب کنم..
دو قدم رفت عقب ..شعبون اومد بيرون گفت:چه خبرته خونه رو گذاشتي روسرت مرد حسابي...
چشمام گشاد شد..اين..اين ..اين هموني که منو دزديد خودشه با کريم خله...مختار براي چي منو اورده پيش اين؟ ..ترسيدم رفتم پشت مختار وايسادم ...شعبون :چه خبرته مختار براي چي اربده ميکشي اينجا که چاله ميدون نيست ..
-نه نيست ...اما مثل اينکه نخاله هات منو زود يادشون ميره
خنديد وگفت:خوب حالا چي ميخواي؟
-جنس...
-از همون قبيلا
-اره..
-باشه الان ميارم ..(به من نگاه کرد)اين کيه با خودتت اوردي؟
-تو به اين کارا کار نداشته باش برو جنس وبيار
چونه پر ريشو خاروند وگفت:باشه ...
اومدم کنار وايسادم مختار گفت:تو چرا رفتي پشت من قايم شدي؟ميشناسيش؟
اب اهنمو قورت دادم وگفتم:اره..براي چي منو اورد ي اينجا
-بعدا ميفهمي...
شعبون اومد جنس وداد به مختار همينجور نگام ميکرد دوباره رفتم پشت مختار وايسادم ..مختار پولو بهش داد خواستيم بريم که گفت:تو همون کرمه نيستي که دزديدمت؟
نگاش کردم لبمو به دندونم گرفتم وگفتم:چرا خودمم سگ وحشي..
پوزخندي زد وگفت:مختارو ديدي شير شدي ؟
مختار :بريم ..
با اعصبانيت از خونه اومديدم بيرون سوار شدم و درماشين ومحکم بستم آراد گفت:نميتوني اروم تر درو ببندي؟
چيزي نگفتم...ماشين حرکت کرد چرا مختار اين کارو کرد؟گفتم:چرا منو اوردي اينجا؟
مختار:توضيح دادنش کمي سخته ..بزار براي بعد
..بغض دوباره اومد سراغم حال گريه داشتم کاش ميشد يه جاي خلوت وسوت وکور زار زار گريه کنم ...اما چه کنم که اسير دست کسيم که فقط اجازه نفس کشيدن وبهم داده ... واردخونه شديم يه راست رفتم به اتاقم ولباسامو عوض کردم حال خوردن نداشتم خسته بودم... خسته از دنيا واين زندگي واين تنهايي که هيچ وقت دست از سر من برنداشت..تشکم پهن کردم وخوابيدم دستمو گذاشتم زير سرم به سه ثانيه نکشيد که خوابم برد ...
-آيناز..آيناز...
چشمامو باز کردم خاتون بود ...نفسي کشيدم وگفتم:نميشه ويدا بيدارش کنه؟
با دست به ويدا که کنارم خوابيده بود اشاره کرد وگفت:به نظر تو من تاکي بايد صداش بزنم تا بيداربشه؟
نگاش کردم ..دهنش باز بود و تمام موهاش رو صورتش ريخته بود با لبخند بلند شدم ديدم پنجره خيسه ..با تعجب گفتم:بارونه؟
-اره..ولي نم نم
جورابمو و سويشرت کلاه دارمم پوشيدم زيپشو تا اخر کشيدم کلاهمو گذاشتم روسم دستمو گذاشتم تو جيبم و اومدم بيرون..يه نفس عميق کشيدم واي..عجب هوايي..جون ميده براي يخ زدن خاتون اومد بيرون گفت:دختر اينقدر با خودتت حرف نزن ..برو زودتر بيدارش کن
با خنده گفتم:از ديشب ما شانس حرف زدن با خودمونو نداريم..

پریبانو
۱۸ دي ۱۳۹۱, ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
با دورفتم سمت عمارت داگي و ديدم تو خونش خوابيده ديگه باش خوب شده بودم بعضي وقتا خودم بهش غذا ميدادم با صداي بلندي گفتم:سلام داگي صبح بخير ..هواي خوبيه نه؟حواست باشه سرما نخوري
داگي بلند شد وپارس کرد ... سريع از پله ها رفتم بالا وارداتاقش شدم چراغ وزدم ...اين بشر وقتي لباس ميپوشه چقدر خوشکل ميشه ...کنار تخت وايسادم وگفتم:اقا...اقا..
چشماشو باز کرد وپتو رو سرش کشيد يه غلتي خورد وبه پهلوي چپش خوابيد اه اين مردا چرا اينجورين؟...سرمو بردم جلوتر وگفتم :اقا ...صبح شده نميخوايد بيدار شيد؟.
همين جور که سرش زير پتو بود گفت:خانم خروس اينقدر ميو ميو نکن ميدونم صبح شده..
کرم زالو.. با حرص دستمو تو هوا مشت کردم که پتو از سرش برداشت مشتمو باز کردم... باد خودم کردم ولبخندگفتم :چقدر گرمه...
يه نگاهي بهم کرد وگفت:مجبوري خودتو زهره پوش کني....براي چي خيسي؟
انگشت اشارموسمت پنجره گرفتم وگفتم:داره بارون مياد..
به پنجره نگاه کرد وگفت:اگه اين بارونه پس نم نمت چيه ؟
از تخت اومد پايين همين جوري نگاش ميکردم با اخم گفت:نگاه داره؟
ديدن خر صفا داره ....يه لبخند زدم وگفتم:نه...ميرم صبحونه رو حاضر کنم ...
خواستم برم که رعد وبرق زد با جيغ پريدم بازوي آرادو سفت گرفتم ...يه رعد وبرق گنده تره زد بيشتر به بازوش چسبيدم سرم واروم اوردم بالا ديدم با غضب نگام ميکنه با ترس گفتم:ببخشيد از رعد وبرق ميترسم
-فکر ميکني اگه به بازوي من بچسبي ديگه رعد وبرق نمياد؟
ولش کردم وگفتم:ببخشيد..
از اتاقش اومدم بيرون يه نفس راحتي کشيدم کثافت چه بوي خوبي هم ميداد
.از پله ها ميرفتم پايين که يادم افتاد چي بهم گفت چشمامو از اعصبانيت بستم وبا غر غر کردن وارد اشپزخونه شدم خاتون با لبخند نگام کرد وگفت:باز چي شده با خودت حرف ميزني؟
-خاتون باورت ميشه به من ميگه خروس !!تقصير خودمه که هروز کله سحر از خواب نازم ميزنم که اقا رو بيدار کنم ...اگه يه روز بيدارش نکنم حساب کارش دستش مياد که ديگه اينجوري صدام نزنه..اِه اِه به من ميگه گربه ..فقط مونده بود همين يکي بگه گربه مگه صدام چشه که ميگه گربه؟ ...اگه من يه روز حال اينو نگرفتم حالا ببين ..اصلا فردا بيدارش نميکنم
خاتون خنديد وگفت: تموم شد؟
-بله تموم شد ....اصلا شما چرا هر روز مياد صبحونه آراد وحاضر ميکنيد؟مگه صبحونه اون با من نيست ؟
- نخير مثل اينکه امروز توپت پره حسابي...تا به فنامون ندادي برم ...چاي وشير بهش نده
-خاتون...ميشه نهار امروز ومن درست کنم؟
-نخير ..
-چرا؟
-قربونت برم ميترسم خراب کاري کني..اخلاق اقا هم که خودتت ميدوني..اشپزي فوت وفن داره نميشه که همين جوري نخود لوبيا رو بريزي تو قابلمه يه پارچ ابم بريزي توش..
-دست شما درد نکنه يهو بگو عرضه نداري ديگه ...اگه ميذاشتيد هنراي اشپزيمو بهت نشون بدم اين حرفو نميزدي..
با لبخند گفت: خوب بابا چرا شاکي ميشي؟باشه خودتت بپز ولي بزار کنارت باشم ...که خدايي نکرده شورش نکني
کنارش وايسادم شونشو چرخوندم طرف در وگفتم:شما تشريف ببريد خودم به کل اُمور رسيدگي ميکنم
همين جور که هلش ميدادم بره بيرون گفت: خوب بزار بمونم بهت کمک کنم
-نميخواد ...خودم بلدم ..
از اشپزخونه بيرونش کردم ودر وبستم ... تلفن زنگ خورد گوشي رو برداشتم: بله ..
-بيا وان واب کن ...
-چشم اقا ..
گوشي رو گذاشتم ..اخه بگو چلاقي نميتوني شير ابو باز کني که وانت پر بشه ؟سريع رفتم بالا..
رويا هم اومد بيرون با تعجب نگاش کردم گفت:چيه به چي زل زدي؟
-هيچي خانم..اخه چند وقتيه نديدمتون تعجب کردم اينجايد
-نميدونستم براي رفت وامدم بايد از شما مجوز بگيرم
رفت پايين من که چيزي نگفتم... معلوم نيست کي مياد کي ميره انگار مسافر اينجام هتل يه مدتت اقامت داره بعد ميره ... اصلا اين چرا اين وقت صبح بيداره؟به من چه...
دم اتاقش ايستادم.. اَه اينو کي خريد که من نفهميدم ؟..نميدونستم تردميل هم داره ..با چه سرعتي ميدوه انگار دو ماراتون ...نگام کرد وگفت:چته نيشت بازه؟
لبخند وجمع کردم وگفتم: هيچي...
از کنارش رد شدم گفت: وايسا...
وايسادم دستگاه وخاموش کرد اومد پايين توي يک قدمي من وايساده بودسرم وبلند کردم به چشماش زل زدم... توي چشماي سبزش رگها ي قهواي هم ديده ميشدحالا نميدونم چشمام ذربين شده بود يا اون زيادي بهم نزديک بود....فکر نميکردم با زوم کردن روي چشماش همچين چيزي رو کشف کنم... هه چه چشاي نازي داره کثافت ...همين جور که نگاش ميکردم گفت:پيداش کردي؟
-ها..چي؟
-اون موشي رو که تو چشمام گم کردي...
با اعصبانيت دستمامو مشت کردم وگفتم:به من نگو گربه ...
رفت طرف تختش حوله اي که روي تختش بود برداشت صورتشو خشک کرد وگفت:من نگفتم گربه...اگه هم گفته باشم به تو مربوط نيست ..نگفتم وايساي که سر اين موضع بحث کنيم...امروز رويا مهمون داره ...اگه بفهمم از مهموناش پذيرايي کردي...
-ميدونم ..انباري
با تعجب نگام کردم ..رفتم سمت حموم ..اورانگوتان..گوريل....موش کور..پرو.. ناقص الخلقه به من ميگه گربه بعد ميگه به تو ربطي نداره.. شيطونه ميگه پاشم لنگه دمپايم رو بزنم تو سرش.. شير وباز کردم که صداي رويا اومد:بابات کجاست؟
- کله سحر اومدي ميگي شوهرم کجاست؟من چه ميدونم شوهر تو از من ميپرسي حتما رفته دنبال عياشيش ....ميدوني که بابام حريصه با يه زن کارش راه نمي يوفته..حتما الان تو بغل يکي از دوست دختراش خوابيده
فقط سرم و اوردم بيرون ونگاشون کردم آراد پشت به من وايساده بود رويا با اعصبانيت به چشماش نگاه ميکرد گفت:تخم ترکه همون باباي...هروقت تشريف کثافشو اورد بگو رويا امشب ميره ترکيه..
-بايد زودتر گورتو گم ميکردي..حالا هم زياد دير نشده
با خشم به آراد نگاه کرد ورفت بيرون منم همين جوري نگاش ميکردم يهو برگشت همين جور نگاش ميکردم گفت:اگه فالگوش وايسادنت تموم شده برو وان واب کن
صاف وايسادم وگفتم:ببخشيد...وان حاضره
اومدم بيرون هنوز چند قدم راه نرفته بودم که پام ليس خورد چشمامو بستم ...و... اتفاقي که نبايد ميافتاد افتاد....انتظار نداشتم ...يعني فکرشو نميکردم... حتما خيالاتي شده بودم..با عقل من جور درنمياومد .... زير دست راستم ضربان قلب بود چشمم و باز کردم سرمو بالا گرفتم ونگاش کردم تو بغل آراد بودم دودستامو گذاشته بودم رو سينش ..يهو هلم داد وبا تشرگفت:چه مرگيته؟ براي چي به من مي چسبي؟
با چشاي گشاد گفتم:خودتت منو گرفتي ...
-خودتت نه خودتون..من کي تو رو گرفتم؟خودتت پريدي تو بغل من
اينو گفت و با اعصبانيت رفت به حموم ...گير عجب ادم زبون نفهمي افتادما...خودش منو ميگره بعد دعوام ميکنه...رفتم اشپزخونه صبحونه رو حاضر کردم ..راس ساعت هفت بردم به اتاقش هنوز تو حموم بود ..معلوم نيست شب با خودش چيکار ميکنه که کله سحر توحمومه...سرم پايين وميز وميچيدم که يکي گفت:اقا حمومه؟
سرم وبلند کردم ويدا با قيافه گرفته دم در وايساده بود اين ديگه چرا الان بيدار شده؟ سرم وتکون دادم وگفتم:اره...
دو قدم اومد جلو که آراد اومد بيرون با حوله سرشو خشک ميکرد حواسش به ويدا نبود با اخم به من نگاه ميکرد ..با ابرو به ويدا اشاره کردم که اينجاست با همون اخم به ويدا نگاه کرد وگفت:اينجا چيکار ميکني ؟کاري داري؟
ويدا با همون قيافه گرفته گفت:بله اقا ...بايد يه چيزي بهتون بگم
آراد نشست وگفت:بگو ...
ويدابا قدمهاي اهسته اومد جلو گفت:راستش اقا...يکي از دوستام برام کار پيدا کرده ..موندم چيکار کنم اگه ميشه تکليفم رو مشخص کنيد اگه مونديم که هيچ اگرم قراره برم..پس امروز برم که کارو از دست ندم ؟
آراد بهش نگاه کرد وگفت:تکليفت مشخصه اينجا ميموني..
با خوشحالي گفت:واقعا..يعني ميخوايد منو نگه داريد ؟
نون تست وبرداشت وگفت:اره...
ويدا به من نگاه کرد وگفت:پس ايناز چي؟
-تو نگران اين نباش ...تو اسطبل اسبا براش کار هست ميتونه اونجا پهن اسبا رو جمع کنه...
ويدا خنديد من چيزي نگفتم با اين حرفش قلبم يخ زد يعني من اينقدر بي ارزشم؟که ميخواد منو بفرسته پيش اسبا؟با بغض اومدم بيرون ... تو راه پله نشستم واقعا چرا؟چرا اينجوري با من حرف ميزنن؟مگه من چيکارشون کردم ؟يه گوشه اين خونه دارم نفس ميکشم...(دستم وگذاشتم زير چونم ) اگه بخواد ويدا رو نگه داره پس من چي ميشم ؟ يعني واقعا ميخوات منو بفرسته پيش اسبا؟نه اين نقششه ميخوات منو بفروشه به خارجيا عين همون بلايي که سر دوستام اوردن ..عمرا اگه بزارم اين کارو بکنه...يعني نمي مونم که بخواد بفروشتم...تو همين فکرا بودم که ويدا اومد بيرون جلوم وايساد وگفت:حالا ببين کي به کي محل سگ نميزاره..لياقتت همون اسطبل اسباست
پوزخندي زدم وگفتم:کار کردن براي اون اسباي بي زبون شرف داره به اين اقا
-خيــلي پرويي..
-تازه فهميدي؟
با يه لبخند تمسخري گفت :پيش اسبا خوش بگذره...
اينو گفت ورفت پايين...چند دقيقه بعد رفتم تو،آراد توي اتاق لباس داشت لباساشو عوض ميکرد ... داشتم ميز وجمع ميکردم که از اتاق اومد بيرون گفت:شب مهموني دارم ...به خاتون بگو لازم نيست مشروب بخره
سرم پايين ومشغول جمع کردن ...با حالت نيمه داد گفت:مگه با تو نيستم؟
همين جور که سرم پايين بود گفتم:...شنيدم بهش ميگم
يهو اومد طرفم يقمو گرفت وچسبوند به ديوار گفت:وقتي دارم باهات حرف ميزنم بهم نگاه کن ...
منم فقط تو چشماي سبزش نگاه کردم گفت:براي چي اينجوري بهم زل زدي؟
-مگه نگفتي بهم نگاه کن خوب منم دارم نگات ميکنم ..
يقمو ول کرد وگفت:فردا که فرستادمت پيش اسبا ياد ميگري که تو رو من واينسي ..فکر کنم زبون حيوون ها رو بهتر بفهمي...
با يه لبخند نگاش کردم واز کنارش رد شدم..سيني رو بردم به اشپزخونه ...ويدا نشسته بود کتاب اشپزي رو ورق ميزد گفت:به خاتون بگو نهار ظهرو من ميپزم
نفسمو با دهن دادم بيرون وجوابشو ندادم...ظرفاي صبحونشو شستم ورفتم سمت خونه ..وقتي رفتم تو ديدم خاتون نشسته وبافتني ميکنه منو که ديد با تعجب گفت:مگه نگفتي ميخواي غذارو بپزي؟
با بيحوصلگي گفتم:چرا ولي ويدا گفت خودم نهاروميپزم...
در اتاقمو باز کردم خاتون :يعني چي ويدا ميپزه؟مگه نديدي اون شب با اون غذاش چه بلايي سر اقا اورد؟
-نميدونم ....خاتون برو به ويدا بگو ...
رفتم به اتاقم يه گوشه نشستم خاتون اومد تو گفت:باز چي شده؟بازم دعواتون شد؟
با بغض گفتم: اره....ولي ايندفعه خيلي جديه ...(نگاش کردم)قراره از پيشتون برم ...
کنارم نشست وگفت:بري؟!! کجا بري؟
با دهنم وقورت دادم وگفتم:اقامون قراره منو بفرسته اسطبل اسبا
-براي چي؟تو که کاري نکردي؟
بغضم شکست وگفتم:چرا کردم....تنها جرمم اينکه خوشکل نيستم .. ميخواد ويدا رو نگه داره چون ابرو هاشو برداشته موهاشو رنگ کرده اما من اينکارو نکردم ...
خاتون بغلم کرد وگفت:اين چرفيه ميزني...مطمئنم دليلش اين نيست ...حتما يه کاري کردي که اعصابش خورد شده وميخواد بفرستت اونجا
-چيکارش کردم؟اون از اولم از من بدش مياومد...حالا که يکي بهتر پيدا کرده مي خواد منو بندازه بيرون
-پاشو بريم با هم نهارو بپزيم..
-حوصله ندارم خاتون ...
-با شه اصرار نميکنم ...برم تا اين دختره اشپزخونه رو به اتيش نکشيده ..
لبخندي زدم وبه رفتنش نگاه کردم ...تو حياط روي نيمکت نشستم سرم پايين وبود به مورچه هايي که دونه هاي سفيد رنگي رو ميبرندن نگاه ميکردم که يه دختري با جيغ وداد اومد تو داد زد:سلام اني...من اومدم خوش اومدم
سرم وبلند کردم و نگاش کردم با قدم هاي تند اومد طرفم با هم دست داديم وگفت:سلام ناز خانم خوبي؟
نشست وگفتم:سلام...تو که شنگول تري..
کامليا يه پلاستيک وگذاشت رو پام وگفت:اينم پارچه اي که دستورشو دادي..ببين جنسش همونه؟
به پارچه نگاه کردم وگفتم :جنسش همونه...رنگشم عاليه...حالا چرا صورتي؟
-دوستام بهم ميگن رنگ صورتي خيلي بهت مياد...
به پوست سفيد ولپاي گل انداختش وچشم خاکستريش نگاه کردم وگفتم:اره بهت مياد ..
-باور ميکني منو دوستام بخاطر همين پارچه کل بازارو پاساژا رو بهم ريختم ؟
-اره باورم ميشه چش پاساژا رو دراوردين..
خنديد گفتم:اگه کار نداري بريم تو اندازه هاتو بگيرم؟
-نه کاري ندارم..بريم
رفتيم تو مترو برداشتم وگذاشتم رو شونه هاش گفت:ميگم اني ..تو شعرم حفظي؟
-اره..يه چهارصد پونصد تايي حفظم
مترو گذاشتم رو شکمش که با تعجب برگشت وگفت :راستي ميگي؟..
-اره..ولي ميشه تکون نخوري؟ خير سرم دارم اندازهاتو ميگرم
درست وايساد وگفت:باباي من عاشق دوئل شعره..نزديک دوهزار بيت حفظه
رو به روش وايسادم مترو گذاشتم دور سينش وگفتم:مبارکش باشه ..حالا دوئل شعر چيه؟
-هموني که شما ميگيد مشاعره ديگه.. بابام ديونه مشاعرست..ولي متاسفانه به غير از دوستاش کس ديگه اي باش مشاعره نميکنه..تو با بابام دوئل ميکني؟
-نخير..ديگه حرف نزن اندازهاتو فرامو ش ميکنم
-خوب بنويس تا فراموش نکني..
-چشم امر ديگه اي نيست ؟
بعد از اينکه اندازه گيري سرکار عِليه تموم شد ...نزديک دو سه ساعت حرف زديم که ديگه حس کردم فکم داره قفل ميشه که خدارو شکرکامليا راضي به رفتن شد ...منم بدون تعارف تا دم در همراهيش کردم وقتي رفت يه سرکي به بيرون کشيدم ...يعني ميتونستم برم ؟اره ميتونم..اماتهران بزرگه منم جايي رو نميشمناسم ...بالاخره يکي پيدا ميشه محض رضاي خدا بهم کمک کنه...
اومدم تو درو بستم ديدم داگي جلوم وايساده و با اعصبانيت نگام ميکنه با لبخند گفتم:خوبي داگي؟...اومدم کامليا رو بدرقه کنم
اروم از کنارش رد شدم با اين چيکار کنم؟ تا صبح بيداره وکشيک ميده ..بايد يه فکر هم به حال اين بکنم تا شب هم نقشه فرار ميکشيدم هم به خاتون کمک ميکردم ... شب تو حياط روي تاب نشسته بودم وبه روبه روم خيره شدم ...اگه امشب فرار کنم کجا بايد مي خوابيدم؟اگه برم به پارک ممکنه پسرا ...نه ولش کن فردا ميرم اره فردا بهتره حداقل روزه چشم جايي رو ميبينه
-کجاي آيناز...
-ها..
خاتون نگام کرد وگفت:کجايي؟
-همين جا؟
-جسمت که اره ولي فکرت کجاست؟ تو اين سرما چرا اينجا نشستي؟ بروتو به ويدا کمک کن
به خاتون نگاه کردم ..دل کندن ازش برام سخت بود دوماه بهش عادتت کرده بودم جاي مادرم دوستش دارم اما چاره اي ندارم بايد از پيشش برم بلند شدم وبغلش کردم وگفتم:خاتون ممنون..بخاطر همه چي ممنون..
خاتون با تعجب گفت:چي شده دختر؟
با گريه به خودم فشارش دادم..وگفتم:خاتون خيلي دوست دارم خيلي..
-قربونت برم منم دوست دارم ..(ازم جدا شد) اين کارا براي چيه ؟چرا داري گريه ميکني؟
-هيچي فقط خواستم بدوني دوست دارم ...چند دقيقه اينجا ميشنم بعد ميام
-با تعجب نگام کرد وگفت:باشه مادر ..فقط زودتر بيا
-چشم..
روي تاب نشستم ودستم وگذاشتم توي جيب سويشرت بافتنيم واروم... اروم تاب وتکون ميدادم عجب هواي سرديه موهاي بدنم سيخ شد توحال و هواي خودم بودم يکي از گفت: چرا تنها؟
برگشتم اميرعلي با لبخند دست به جيب وايساده گفتم:چون سرنوشتم وبا تنهايي نوشتن..چرا اومديد بيرون؟
به تاب اشاره کرد وگفت:اجازه هست؟
کمي کنار رفتم وگفتم:بفرماييد ..
کنارم نشست وگفت:اين مهموني ها فقط بدرد جوونا ميخوره نه من..
با تعجب گفتم:مگه چند سالتونه؟
نگام کرد وگفت:سي وسه...
-اصلا بهتون نمياد...فکر ميکردم سي باشيد..
با لبخند گفت:فرقي نکرد که بازم شدم سي..
-نه..منظورم اينکه جونتر بنظر مياي
خنديد و گفت :با شه بابا فهميدم...(با تعجب)خوبي ايناز؟
همين جور که از سرما تو خودم جمع شده بودم نگاش کردم وگفتم:اره..فقط سردمه
کتشو دراورد خواست بزاره رو شونم کمي عقب رفتم ودستمو جلو گرفتم وگفتم: احتياجي نيست ...هوا خوبه
بدون توجه به من کت و گذاشت رو شونهام وگفت:اگه هوا خوبه چرا اينجوري جمع شدي؟سرمايي هستي نه؟
کت ورو شونم درست کردم وگفتم:اره..زيادي..دماي زيرمثبت شيش ونميتونم تحمل کنم
خنديد وگفت:پس زمستون قيافت ديدني ميشه
چشم غره اي نگاش کردم که گفت:اگه گفتي الان چي ميچسبه؟
-چاي عطردار... داغ ..
خنديد وگفت:افرين ..حالا چرا داغ واينقدر محکم گفتي؟
-چون سردمه ...الان ميرم ميارم
بلند شدم گفت:نه نميخواد بشين ...گفتم خاتون برامون بياره
نشستم وگفتم:گناه داره اون زانوش درد ميکنه
پشتش ونگاه کرد وگفت:اومد...
نگاه کردم ديدم داره چايي رو مياره ...به چند قدمي ما که رسيد بلند شدم وسيني رو ازش گرفتم وگفتم:ممنون خاتون...
-خواهش ميکنم ..
سيني رو گذاشتم روي ميزي که جلوم بود ...خاتون گفت:چاي تون رو که خورديد زود بريد بيرون تو..
اميرعلي:چرا؟
خاتون:اخه اقا داره نگاتون ميکنه ...
پشتمو نگاه کردم ديدم آراد دست به جيب با اخم لبه پرده وکنار کشيده وداره نگامون ميکنه ..چند ثانيه بهم نگاه کرديم خاتون گفت:ايناز جان چايتو خوردي بيا باشه ؟
سري تکون دادم وگفتم:چشم ...الان ميام
با ناراحتي نشستم امير علي گفت:ميخواي برو ..
با لبخند تلخي گفتم:ديگه اب سرم گذشته..
-ايناز من هرکاري رو براي ازاديت از دست آراد انجام ميدم
-ميدونم...ولي ديگه فايده اي نداره ...
-چرا؟
-چون الان بايد بره تو از مهماني من پذيراي کنه...
با ترس برگشتم..آراد نگامون کرد با فنجون توي دستم بلند شدم وگفت:خوشت مياد به خوشکلا بچسبي نه؟برو از مهمونام پذيراي کن ..
اميرعلي بلند شد وگفت:هر چي بخوان رو ميز هست برميدارن...به ايناز ديگه احتياجي نيست
آراد بهم نگاه کرد وگفت:مگه تو نيستم ..برو
فنجون وگذاشتم رو ميز کت اميرعلي رو بهش دادم وگفتم:ممنون امير ...
با گفتن اين کلمه ضربان قلبم رفت بالا اولين بارم بود جلوي خودش اسمشو صدا ميزدم يه حالي عجيبي داشتم هنوز دو قدم نرفته بودم که آراد گفت:بهتر نيست يه اقا هم بهش اضافه کني؟
-خودم بهش گفتم اينجوري صدام بزنه...بزار فقط يه اقا بالا سر داشته باشه که امرو نهش کنه
..سريع از کنارشون رد شدم .. صورتم داغ شده بود، رفتم به اشپزخونه شير وباز کردم ودوتا مشت اب به صورتم زدم ... صورتمو خشک کردم ورفتم به سالن آراد هنوز اخم رو صورتش بود و سيب توي دستشو با اعصبانيت اروم ميزد به لبه مبل ... فرحناز ودوستاشم يه گوشه هر هر وکر کر ميکردن کاملياهم با يه دختر ي حرف ميزد خاتون وويدا هم داشتن از مهمونا پذيرايي ميکردن هنوز دو قدم نرفته بودم که يکي گفت:ببخشيد خانم ...
برگشتم گفت:چطور شدم؟دختر کش هستم؟
با لبخند گفتم:سلام..جناب مرد موزي..اره خوب شدي
پرهام:همين خوب شدي..پس بقيش چي؟
خنديدم وگفتم :بقيه نداره ديگه شرمنده...
سرشو با ناز برگردوند ..يه پسري از در اومد تو گفت:درود بر تواي زيباي خفته ي من..
پرهام زير لب گفت:اي بميري ستار که عشقمو دزديدي..
خنديدم و به پسره نگاه کردم پسره به سمت آراد ميرفت يکي ازدخترابا ناز گفت:ستار خجالت بکش ما دخترا بايد اين حرفو به آراد بزنيم نه تو
ستار کنار آراد نشست و گفت:والله شما دخترا اينقدر که براي اين خودتونو ميکشتيد براي منم جون ميداديد الان شيشتا زن وپونزده تا بچه داشتم
-خفه نشي؟
-نه نميشم..زنم ميشي بيتا..؟
همه دخترا خنديدن بيتا گفت:چي؟من اگه بترشمم زن تو نميشم
ستار:دلتم بخواد..
ابميوه آراد وبردم براش گذاشتم روميز خواستم برم که ستار گفت:معرفي نميکني آراد؟
يه نگاهي به ستار انداختم قيافه مهربوني داشت آراد نگام کرد وگفت: خدمتکارمه... ولي زيادي به همه زل ميزنه
نگاش کردم وچيزي نگفتم ستار گفت:من نميدنم تو اين خدمتکاراي ناناز وا زکجا گير مياري؟جان من اگه يکي تو دست وبالت داري يکيشو هم به من بده ...
خواستم برم به اشپزخونه که فرحناز صدام زد رفتم پيشش وگفتم:بله ..
ابجوش وريخت رو لباسم ..چند تا دختر که کنارش بودن خنديدن گفت: اخ ..ببخشيد حواسم نبود
نگاش کردم وچيزي بهش نگفتم بدون اينکه به کسي نگاه کنم رفتم به اشپزخونه ...امير علي اومد پيشم گفت:آيناز..
-حالم خوبه ..نميخواد از طرف خواهرت معذرت خواهي کني...
فقط نگام کرد وسري تکون داد وگفت:معلومه حالت خوب نيست..باشه ميرم
-اره حالم خوب نيست چون از ترحمت بدم مياد...از اينکه تظاهر به خوب بودن ميکني بدم مياد....تو هم يکي هستي مثل بقيه از من بدتت مياد مثل خواهرت مثل آراد..(با گريه گفتم)ولي نميدنم چرا با من خوبي ؟تو هم اگه ميخواي اذيتم کن... هر کي از کنارم رد ميشه يه سيلي ميزنه وميره توهم بزن...احتياجي نيست خودتو خوب جلوه بدي
با لبخند اومد جلوم وايساد وگفت:اوني که احتياج به ترحم داره منم نه تو اگه با اين حرفا اروم ميشي بزن ..من چيزي نميگم ولي من نه از کسي بدم مياد ونه هيچ وقت تظاهر به خوبي کردم
فقط گريه ميکردم چيزي نگفتم..چند قدم اومد نزديک تر دستشو دراز کرد طرف شونه هام ...که پرهام وکامليا اومدن تو دستشو کشيد عقب کامليا اومد کنارم وگفت:ايناز چرا داري گريه ميکني؟
کامليا بغلم کرد پرهام گفت:پرسيدن داره؟بخاطر کار خواهرت ديگه ...
امير علي :پرهام ما بريم ..ديگه
پرهام نگام کرد امير دستشو انداخت دور شونه پرهام وبا خودش برد ...بعد اينکه اروم شدم کامليا رفت يه نفس عميق کشيدم يک ساعتي تو اشپزخونه موندم ...صداي موسيقي بلند شد ...ميدونستم الان دارن ميرقصن رفتم بالا که نگاشون کنم ... کامليا با ناراحتي يه گوشه وايساده بود به پرهام که داشت با يه دختري ميرقصيد نگاه ميکرد...بد جور به پرهام زل زده بود خنديدم وبا خودم گفتم:پس کامليا پرهام ودوست داره به اميرعلي نگاه کردم داشت با مونا ميرقصيد...آراد هم با يه دختر ناز ميرقصيد فرحنازم با حرص نگاشون ميکرد ...اخ چقدر حرص خوردن فرحناز ديدن داره ...چند تا پسر به فرحناز پيشنهاد رقص دادن اما فرحناز تنها با چشماي عصبي اونا رو رد ميکرد ...دستمو جلو دهنم گرفتم وبه فرحناز وکاراش ميخنديدم ..يک ساعتي ملت مشغول رقصيدن بودن و آراد هر پنج دقيقه با يه دختر ميرقصيد ومي بوسيدشون انگار تنها سرگرمي اين بشر همينه ..تمام مدتت نگاش ميکردم دريغ از يک لبخند خشک وخالي که روي لباي اين بشينه...انگار مغز اين بشر دستوري به اسم لبخند رو صادر نميکنه
ساعت يک مهموني تموم شد ..بعد شست وشوي ظرفا وتمييزکاري سالن.. ساعت دو ونيم خسته وکوفته خوابيدم اونقدر خستم بود که نفهمديم چه جوري خوابم برد... ساعتي که کنار خودم گذاشته بودم زنگ خورد..سريع خاموشش کردم به ويدا نگاه کردم خدا رو شکر هنوز خواب بود ويک سانتم تکون نخورد بلند شدم ولباسامو پوشيدم .. از دفتر تلفن يه ورق برداشتم وروش نوشتم :سلام خاتوني شرمنده که بي خبر وبي خداحافظي رفتم چاره اي نداشتم ديگه نميتونستم بمونم وبيشتراز اين تحقير بشم...از طرف من از مش رجبم خداحافظي کن ...به اقامونم بگو هيچ وقت نمي بخشمش هم بخاطر اينکه ليلا رو کشت هم بخاطر رفتاراي که با من داشت ...برام دعا کن خداحافظ
کاغذ و گذاشتم کنار تلفن ..رفتم به اشپزخونه تکه گوشتي که براي داگي گذاشتم بودم از يخچال برداشتم...اومدم بيرون ودرو بستم هوا گرگ وميش بود..به پنجره اتاق آراد نگاه کردم وگفتم:خداحافظ آراد خان کاش يه کاري ميکردي بدون تنفر از پيشت برم
چند قدمي رفتم داگي با پارس اومد طرفم ... انگشت اشارمو گذاشتم رو لبم :هيشششش...ساکت شو داگي
اومد جلوم وايساد با اعصبانيت صدا ميداد گوشتو انداختم جلوش وگفتم:بخور وهيچي نگو
کمي گشتو بو کرد بعد به دهن گرفت ورفت ..با سرعت رفتم طرف در ميدونستم قفله از در رفتم بالا باز خدارو شکر هنر بالا رفتن از درو بلدم وگرنه ميخواستم چيکار کنم؟ ..خودمو انداختم تو کوچه چقدر سرده شالي که درو گردنم بود تا بالاي بينيم کشيدم دستمو گذاشتم تو جيبم چپ وراستمو نگاه کردم حالا کدوم طرفي برم؟ به راست نگاه کردم..راست خيريش بيشتره به سمت راست حرکت کردم کوچه خلوت بود و هيچ ماشيني پرنميزد يهو ياد چيزي افتادم ووايسادم..برگشتم به خونه نگاه کردم ...يادم افتاد ..اين همون عمارتيه سفيد ي که ليلا گفت:هر کي اينو ساخته عشق سفيد بوده ...خودشه اينجا زعفرانيست ....پس آراد تو زعفرانيه زندگي ميکنه ..يه نفسي از روي غم کشيدم چند قطره اشک که روي گونم بود پاک کردم حق ليلا مردن نبود... دوباره راه افتادم ...خدا خيرت نده بابا که منو اينجوري اواره کردي.. نميدونم کجام فقط ميدونستم تو يه کوچم که اسمشم نميدونم... هر چي بيشتر راه ميرفتم احساس ميکردم کوچه دراز تر ميشه ومن به اخرش نميرسم...همين جور که مي رفتم يه ماشين پشت سرم بوق زد برگشتم يه پسر با ماشينش کنارم وايسادسرشو اورد بيرون گفت:سلام خانم صبح بخير ..کجا تشريف ميبريد؟
بدون اينکه جوابشو بدم راه افتادم اونم با ماشين اروم پشتم مياومد گفت:کجاداري ميري خوب بگو ميرسونمت؟من ميرم کوه تو هم مياي؟بچه همين محله ايي؟ بابا چشم گربه اي ناز نکن جواب بده
با اعصبانيت برگشتم شال وکشيدم پايين وبا اعصبانيت گفتم:چته؟ميخواي بري کوه خب گورتو گم کن برو ..
با لبخند گفت:اخه تنهام..تنهايي هم صفا سيتي صفا نداره ...دوست شيم ؟
دوباره با اعصبانيت شالو کشيدم روبينمو حرکت کردم ...اروم کنارم رانندگي ميکرد وگفت:اسمت چيه پيشي؟من فربدم رفيقام ميگن فري..حالا تو هرجور راحتي صدام بزن
قدمامو تند تر برميداشتم ترسيده بودم اگه بخواد منو بدوزه چه خاکي تو سرم کنم ..عجب غلطي کردم فرارکردما دوباره گفت:الو اتن ميده؟همتون همينجوري هستين اول ناز ميکنين..وقتي ديدن نازتون خريدار داره طرفو تحويل ميگيرن ...به خدا خانم من ناز خريدارم ..سوار شو ديگه داره ديرم ميشه
اول صبحي گير چه ادم چلغوزي افتادم ...خدا يا خودتت کمکم کن ...برگشتم خواستم چيزي بگم که موبايلش زنگ خورد ..خدا رو شکر گوشيش برداشت منم با قدماي تند راه افتادم از کوچه اومدم بيرون ... اونم با ماشينش با سرعت ازکنارم عبور کرد يه نفس راحتي کشيدم عجب کنه اي بود ... خب اولي که به خير گذشت اگه قرار باشه تا اخر روز همين جور پسرا برام صف بکشن تا شب تلف ميشم ... کم کم خورشيد با نورش کل شهر رو روشن کرد از خستگي و گشنگي دل ضعفه گرفته بودم.. نبايد اينجا بمونم بايد حدامکان از خونه دور بشم ... اگه ميموندم ممکن بود آراد پيدام کنه ويه بلايي سرم بياره نميدونم ساعت چند بود شهر ديگه شلوغ شد مردم از خونه هاشون مي اومدن بيرون ماشينا بيشتري تو خيابون حرکت ميکرد ...اما من واينستادم وفقط راه ميرفتم .. مقصدم معلوم نبود فقط ميخواستم برم...ديگه پاهام درد گرفت گشنم شده بود ..هيچ پولي هم با خودم نيوردم ...يعني نداشتم که بخوام بيارم چشمم افتاد به يه پارک ..رفتم روي يکي از نيمکت ها نشستم ..وبه بچه ها که مشغول بازي بودن وبا حسرت به ادمايي که مياومدن وميرفتن نگاه ميکردم خوش به حالشون حتما خونه زندگي دارن نه مثل من اواره کوچه وخيابونن...کمي که حالم بهتر شد دوباره راه افتادم... چقدر من احمقم چرا هيچ پولي با خودم نيوردم چه جوري برگردم شهرمون ؟همين جور که با سر پايين راه ميرفتم يکي خانم گفت:ببخشيد دختر خانم...
برگشتم ديدم يه پيرزن با چند تا پلاستيک روي زمين گذاشته گفت:عزيزم کمکم ميکني اينا رو تا خونه ببرم ؟
با لبخند گفتم :اره..
با خوشحالي گفت :دستت درد نکنه..ايشاالله هرچي از خدا بخواي بهت بده..خير ببيني مادر
با دعا ش اروم شدم چقدر محتاج اين دعا ها بودم همه پلاستيک ها رو برداشتم وپشت سرش راه افتادم ...اون حرف ميزند ومنم با لبخند گوش ميدادم ..از جوناي زمان خودش ميگفت وجوناي امروز که به کسي محل نميزارن ...وقتي دم خونه رسيديم کليد وانداخت تو درو گفت:بفر ما مادر بياتو..
-ممنون مادر بايد برم ..
-چرا تعارف ميکني..بيا تو حداقل يه ليوان اب بخور
اب ميخوام چيکار دارم از گشنگي تلف ميشم ...حالا برم تو شايد يه لقمه نونم گيرم اومد گفتم :پس شما اول بفرماييد
با لبخند رفت تو منم با پلاستيک پشت سرش رفتم ...حياط با صفايي داشت از پله ها رفت بالا منم کفشم ودراوردم رفتم توگفت:دستت درد نکنه ..بده خودم مي برمشون اشپزخونه
-من که تا اينجا اوردم ..بقيش که ديگه راهي نيست
گذاشتم روي ميز اشپزخونه گفت:قربون محبتت ...خوب حالا چي ميخوري؟
-همون يه ليوان ابي که گفتيد ديگه..
خنديد وگفت:گفتم اب ولي قرار نيست اب بهت بدم که ...صبر کن الان چاي خوشمزه بهت ميدم ...
-ممنون...
سماور وزد به برق يکي از صندلي ها رو کشيدم عقب ونشستم گفت:بچه همين جايي؟
-اره...
پلاستيک ها رو برداشت وگفت:کجاي تجريش ميشيني؟
تجريش؟..من تجريش چيکار ميکنم ؟ گفت:دختر خانم..
يهو گفتم:بله...
-کجاي؟ميگم خونتون کجاي تجريشه؟
حالا چي بگم ؟من که اينجا رو نميشناسم ...با هول ولبخند گفتم:چيزيه ...خونمون... همين دورو براست ....يه کوچه...نه نه سه تا کوچه بالا تره..
با تعجب گفت:اها...ولي بهت نمياد بچه پولدار باشي
اي خدا منو چه جوري خلق کردي که قيافمونم به بچه پولدارا نمياد ...ميوه ها رو گذاشت تو سينگ ويه فنجون چايي گذاشت جلوم بعد اينکه تشکر کردم به چايي هم نگاه کردم ...فقط يه استکان چاي؟اخه من گشنمه ...يه نفسي کشيدم وچاي وسر کشيدم خدا رو شکر صداي ..رعد وبرق شکمم نشنيد ..ميوه هاشو براش شستم....تو هال داشتم با حوله دستم وخشک ميکردم اومد روبه روم وايساد وگفت:راستشو بگو خونتون کجاست؟از اين دختر فراريا که نيستي؟
اب دهنمو قورت دادم وگفتم:نه فراريه نيستم..ولي راستش...گم شدم
-گم شدي؟يعني چي گم شدي؟
-خوب ميدونيد من ..خدمتکار..يکي از بچه پولداراي زعفرانيم...اومدم بيرون براي خريد که گم شدم
-مگه اولين بارته مياي بيرون؟
فقط با سر جواب دادم وگفتم:من اصلا تهراني نيستم...
خواست چيزي بگه که صداي ايفون بلند شد رفت طرف ايفون گفت:کيه؟
دکمه رو فشار داد وبا تعجب گفت :کيان براي چي اين موقع روز اومده خونه ؟
درو باز کرد گفت:براي چي الان اومدي خونه ؟
صداي پسري از تو حياط گفت:برا ي اومدن به خونه خودم بايد کسب اجازه بگيرم ؟
-نه..خوش اومدي
با لبخند اومد تو تا منو ديد لبخندش محو شد بلند شدم وگفتم:سلام ..
سري تکون داد گفت:سلام
رفت به اشپزخونه گفت:مامان قرصات واوردم...خواهشا بخور که ديگه راهي بيمارستان نشي
مامانشم رفت به اشپزخونه وگفت:دست گلت درد نکنه
-اين کيه؟
-بنده خدا...بهم کمک خريد خريدامو بيارم خونه
مثلا داشتن پچ پچ ميکردن که من نشنوم پسره گفت:بنده خداست که باشه بايد مياورديش خونه؟
-گناه داره ميگه گم شده ..
-گم شده؟!!!تو هم باور کردي اخه مادر تو چقدر ساده اي ...مگه ادم به اين گنده اي هم گم ميشه ؟حتما دزدي چيزيه؟امدوه ببينه تو خونه چي داري شب با رفيقاش بيان دزدي...
-برو به قيافه معصومش نگاه کن ببين بهش مياد دزد باشه ؟
-اخه مگه به قيافست؟دزد که نمياد بگه من دزدم ..برو بيرونش کن
-زشته مادر..چرا الکي به مردم تهمت دزد ميزني ؟
-ميري بيرونش کني يا خودم برم؟
با بغض بلند شدم بزار حداقل نهار بخوره بعد بره..
-چي چيو نهار بخوره ...دلسوزي هم ديگه حدي داره
کفشمو پوشيدم .. وبا گريه راه افتادم انگا رواقعا من جاي توي دنياي خدا ندارم..خدايا داري با من چيکا رميکني؟چرا کمکم نميکني؟همه بنده هات دارن دلمو ميشکنن ..چرا کاري برام نميکني؟جايي بلد نبودم که برم ...کاش برميگشتم پيش خاتون ..اخه اين چه فکر احمقانه اي بود که من کردم؟کاش به اميرعلي ميگفتم حتما کمکم ميکرد ..تا شب فقط راه ميرفتم وتو پارکا مينشستم ...احساس ضعف شديد ميکردم ...حتي با يه لقمه نونم راضي بودم..نمازاي ظهر ومغربم وتو مسجد خودم کاش تو مسجدا شام ونهار ميدادن خندم گرفته بود از سر گشنگي چه حرفا که نميزدم ...هوا ديگه کاملا تاريک شده بود ...روي نيمکت پارکي دراز کشيدم که يه دختري اومد وگفت:هوي بلند شو ببينم ..اينجا جاي منه
نشستم وبهش نگاه کردم چقدر لباس کهنه تنش بود گفت:مگه با تو نيستم ...ميگم بلند شو
گفتم:مگه اينجا رو خريدي؟خوب برو جاي ديگه
اومد سمتم ويقمو گرفت گفت:ببين ..اين نيمکت اتاق خواب منه...حالايا با زبون خوش بلند ميشي يا ..
دستشواز يقم برداشتم وبلند شدم گفتم: چه خبرته (رفتم کنار)بگير اينم جات ...لازم به اَربده کشي نيست ..
چند قدم رفتم گفت:فراري هستي نه؟ مثل اينکه پول بابات وخوشي زياد زده زير دلت گفتي بيام بينم دختر فراري چه جورياست نه؟
نگاش کردم رونيمکت نشسته بود وپاشو تکون ميداد گفتم:نخير فراري نيستم
دوباره راه افتادم که صداي بلند تري گفت:ميدونم الان لنگ جاي خوابي...يه جاي خوب برات سراغ دارم
نگاش کردم با پوزخند گفتم:اگه جاي خوبي بود خودتت ميرفتي
-به جون خودم جاي خوبيه...جاي اعيونيه ،من وبا اين تيپ وقيافه که راه نميدن
مگه چته؟خيليم خوشکلي..
-اون که بله ...لباسام چي؟....همين جوري نگاش کردم وگفت: به قيافت ميخوره دختر خوبي باشي ...بيا بشين
-بشينم که دعوا کنيم؟
خنديد وگفت:اهل دعوا نيستم ...اگه اونجوري سرت داد نميزدم اتاق خوابمو ميگرفتي
اين که ازمنم بدبخت تره ..يه نفسي با دهنم کشيدم کنارش نشستم همينجوري نگام کرد وگفت:از اون مايه دارايي؟
-نه بابا...پولم کجا بوده
-دروغ نگو از مارک پالتوت معلومه کجاي تهران ميشني
- جدي؟يعني تو از روي مارک لباس مردم تشخيص ميدي کجاي تهران ميشنن ؟
-اره ديگه...اخه بد بخت بيچاره کجا پول دارن لباساي گرون قيمت بخرن
با لبخند نگاش کردم وگفتم:ببين عزيزم..هيچ وقت سعي نکن از روي مارک لباس کسي رو بشناسي ...من يکيم بدبخت تر از تو ..اين پالتو هم هديه است ..
-نميدونم چرا حرفتو باور کردم؟
-حرفي از دل برايد بردل نشيند
-من رهام..
-آيناز...
زد به شونمو وگفت:به جون اقا بزرگم ديگه شک نميکنم که دختر يه مايه داري...اين اسم سوسوليا ديگه مال مايه داراست
با لبخند ي زدم وگفتم:نرود ميخ اهني بر سنگ
-چي؟
-هيچي ميگم هر چي نصيحت کنم فايده نداره ...مگه هرکي اسم سوسول داشت پولداره؟
-اره ديگه...فکر نکنم پولدارا رو بچه هاشون اسم پر وپيغمبرو بزارن ...
با صداي بلندي خنديدم وگفتم:مگه پولدارا مسلمون نيستن؟
-چرا هستن ولي..اقا اصلا بيخيال اين اسم وفاميل بشيم...گشنت نيست ؟
-چرا خيلي..از صبح چيزي نخوردم
-الهي؟...خوب بريم پول دربيارم
بلند شد گفتم:از کجا ؟
-بلند شو تا بهت بگم...
-ببين من اهل دزدي مُزدي نيستم.. از همين الان بگم
-حالا کي حرف دزدي زد؟
-پس چي؟
دستمو گرفت وبلندم کرد گفت:حالا تو بيا خودت ميفهمي ..

پریبانو
۱۸ دي ۱۳۹۱, ۰۷:۱۰ بعد از ظهر
همين جور که راه ميرفتيم گفت:يه جايي ميريم که هم جامون گرم ونرم هم پول درمياريم
دستمو کشيدم وبا اخم گفتم:کجا؟
-نترس ...پيش ديو دوسر که نميخوام ببرمت ..
-تا نگي کجا يه قدم ديگه هم برنميدارم .
-خيل خوب...پيش يه خانمه به اسم زبيده ....خودشو شوهرش تنهازندگي ميکنن
با شنيد اسمش اتش نفرت وکينه اي که خاموش شده بود باز شعله کشيد ... تمام خاطراتي که با دخترا داشتم جلو چشمم رژه رفت بغض کردم ..دوستام ..ليلا، مهناز،نگا ر...شوخي هاي ليلا دعواي مهسا ويسناومهربوني نجوا وسپيده ...خدايا دوباره ميخواي منو بفرستي پيش اونا؟ دستمو مشت کردم وگفتم :اسم شوهرش منوچهره؟
با تعجب گفت:اره...تو از کجا ميدوني؟
-اون جاي گرم ونرم ارزوني خودت
اينو گفتم وحرکت کردم پشت سرم اومد گفت:از کجا مي شناسيشون؟
- از کجا؟نزديک دوماه پيششون بودم ...بعدش مارو فروختن
-کي؟زبيده؟
وايسادم وبا گريه داد زدم :اره زبيده.. . هموني که قراره جاي گرم ونرم بهم بده... تو براي اونا کار ميکني نه؟هر دختر بي صحابي که تو پارک پيدا کردي ميبري براشون فکر نکردي ممکن چه بلايي سرشون بيارن؟..از من به تو نصيحت پيش اينا کار نکن ..پدرو مادرت هرچقدرم بد باشن دلسوز تراز اين افريتهان برو خونتون
-تو که لالايي بلدي چرا خودت خوابت نميبره؟
-يه بار گفتم فرار نکردم..
راه افتادم دختره هم سرجاش وايساد وديگه حرفي نزد و دنبالم نيومد ...رفتم پشت بوته اي دراز کشيدم از سرما به خودم جمع شدم تا کي بايد تو پارکا بخوابم ؟بايد يه پولي از جايي گير بيارم وبرگردم شهرمون .. اما با کدوم پول ؟ حالا اگه خونه اي مونده باشه ..خدا کنه با اين سرما تا صبح زنده بمونم...هنوز کاملا خوابم نبرده بود که يکي شونه هام وتکون ميداد چشمام وباز کردم تا چشمم افتاد به پسره با ترس ووحشت نشستم پسره با لبخند موذيانه اي گفت:چرا اينجا خوابيدي عزيزم ؟تشريف بياريد منزل در خدمت باشيم
با ترس بلند شدم وعقب عقب رفتم گفتم:در خدمت مادرت باش ...
هنوز دوقدم نرفته بودم که از پشت دستشو انداخت دور شکممو کشيدم طرف خودش واز رو زمين بلندم کرد قبل از اينکه داد بزنم دستشو گذاشت روي دهنم وگفت:گرفتم خرگوش کوچولو
دستش وگاز گرفتم داد زد وولم کرد فرار کردم ..دنبال اومد کسي تو پارک نبود ..دختره کدوم گوري رفته ...خدا يا کمکم کن پشتمو نگاه کردم هنوز دنبالم مياومد خودمو پرت کردم تو خيابون يه ماشين جلو پام ترمز کرد افتادم روزمين نور چراغ چشمامو اذيت ميکرد دستمو گذاشتم جلوي چشمم ..رانندش پياده شد نميديمش ترسيده بودم خودمو روزمين ميکشيدم عقب کنارم وايساد با التماس گفتم :خواهش ميکنم اذيتم نکن
خم شد بازومو گرفت وبلندم کرد وگفت:بيا پدرام گرفتمش
با تعجب بهشون نگاه کردم اوني که دنبالم ميدويد با نفس نفس زدن اومد وايساد وگفت: دست مريزاد بهادر... بريم ..
خواست منو ببره خودمو کشيدم به عقب اما بيفايده بود منو با يه حرکت انداخت پشت وخودشم نشست ..سريع نشستن وراه افتادن توي ماشين دست وپا ميزدم که فرار کنم ..اما پسر منو سفت گرفته بود ..يهو چاقوشو گذاشت روي گردنم وگفت:اگه بخواي به لگد زدن وداد بيداد کردنت ادامه بدي گلوتو ميبرم ..پس بهتره خفه شي فهميدي؟
با وحشت وچشاي گشاد نگاش کردم وفقط سرمو تکون دادم.. چاقو رو برداشت ..دستشواروم از رو دهنم برداشت درست نشستم ..به دوتاشون نگاه کردم پدرام که راننده بود گفت:حيف که خوشکلترش گيرمون نيومد..
-همينم خوبه ..کارمونو راه ميندازه
يهو پريدم سمت در ..تا بازش کردم پسره سريع منو گرفت و درو بست وداد زد:ميخواستي چه غلطي کني؟
پدرام:عجب خريه ها ..
با گريه گفتم:خواهش ميکنم ول کنيد ...بزاريد برم ...من که بدرتون نميخورم ...
-خفه شو بابا ...اونموقع که داشتي از خونه فرار ميکردي بايد فکر اينجاشم ميکردي ..
بهادر منو سفت گرفت که فرار نکنم ...منم با گريه ازشون خواهش ميکردم بزارن برم ..بهادر با اعصبانيت کوبيت تو دهنم گفت:ببند دهنتو ...اشغال
دهنم خون اومد با استينام لبمو پاک کردم ..هيچي نگفتم واروم گريه مي کردم ..چرا فرار کردم؟ بداخلاقي هاي آراد مي ارزه به اين وحشي ها حداقل اون دست روم بلند نميکرد ...اگه از دست اينا سالم موندم ..ميرم پيش آراد وديگه رو حرفش حرف نميزنم هر چي گفت فقط ميگم چشم ...در باز شد و رفتيم تو صداي موسيقي گوش خراشي ..از توي خونه مياومد پياده شدن منو هم کشيدن بيرون ... با گريه خودمو رو زمين ميکشيدم تا منو نبرن تو ... پدرام داد زد:داري چه غلطي ميکني؟بيارش ديگه
از رو زمين بلندم کرد وبردم تو ...تنها چيزي که ديده ميشد دود وبود دخترو پسرايي که با وضع افتضاحي ميرقصيدن ...جيغ وداد هاي منم ..فقط تا گوش خودم ميرسيد بهادرمنو به زور برد بالا ..به يه اتاقي رفت منو گذاشت زمين ...ترسيده بودم با سکسکه گريه عقب عقب رفتم ...بهادر با لبخند چندش اوري سر تا پامو نگاه ميکرد از نگاه کردنش اصلا خوشم نيومد پدرام اومد تو گفت:داري چيکار ميکني؟
بهادر:پدرام ..از چشماش خوشم اومده ..نازه نه ؟
پدرام بدون توجه به حرف اون بازوشو گرفت وگفت:بريم بعد ميايم..
بهادربازوشو کشيد وگفت:براي چي بعدا؟
پدرام با کلافگي گفت:اون پايين الان شلوغه بايد حواسمون به اونا هم باشه اگه يکي حالش بد شد يکي باشه به دادشون برسه ..بزار خلوت بشه بعد
-خوب خودت برو مراقبشون باش...فکر نکنم کسي بخواد بيادبالا
من فقط داشتم با ترس وهق هق گريه به حرفاشون گوش ميکردم پدرام نگام کرد وگفت:بهتر نيست اول بزاري اروم بشه ؟ببين چقدر ترسيده ...
بهادر با لبخند گفت:خودم ارومش ميکنم ..اخه قرار اين چشماي ناز مال من بشه ...تو برو نگهباني بده
خواست يه قدم برداره .پدرام با اعصبانيت بازو شو کشيد وگفت:مثل اينکه زبون ادمي زاد حاليت نيست نه؟
بهادر:چرا حاليمه ...اما مثل اينکه تو...
صداي جيغ دختري اومد ...دو تا شون بيرون ونگاه کردن پدرام رفت بهادر بهم نگاه کرد و گفت:زود برميگردم خوشکلم
اينم رفت ...دستام از ترس ميلرزحالا چيکار کنم مغزم هنگ کرده بود رو زمين نشستم خدا يا کمکم کن ...اگه سرت داد زدم وحرفي زدم ببخش ..من بنده م خطاکارام ..ببخش خدايا کمکم کن تو خوب من بد .. سرم با گريه بلند کردم چشمم افتاد به پنجره ..سريع بلند شدم ..بازش کردم هواي سردي به صورتم خورد پايين ونگاه کردم کوچه است ..ارتفاعش زياد بود اگه خودمو پرت کنم يا زنده مي مونم يا ميرم ...به دوتاش راضيم ..خوشحال شدم ...پامو گذاشتم لبه پنجره بلند شدم يکي داد زد:کجا ؟برگشتم ..از چشماي به خون نشسته بهادر که يه ليوان که مايع قرمز رنگي دستش بود ...وحشت کردم خشکم زد ليوان زد زمين اومد طرفم ..پايين ونگاه کردم خودم وپرت کردم ...اويزون بودم هنوز نيوفتادم....سرم وبلند کردم بهادر با اعصبانيت گرفته بودم ...دندوناشو به هم فشار ميداد وگفت:کجا ميري؟تو مال مني... (با خنده)برات گوشت اوردم گربه خوشکلم ....دست وپا زدم با دوتا دستاش گرفتم وميکشيدم بالا جيغ زدم شايد کسي صدامو بشنوه ..داد زدم ..خـــدا
بهادر خنديد وگفت:کدوم خدا؟
يکي از تو داد زد :بهادر فرار کن پليسا ..پليسا اومدن
بهادر دستمو ول کرد وافتادم رو زمين وتنها چيز که فهميدم درد مچ پام بود ..از درد پامو وکل وبدنم گريه ميکردم ... صداي آژير پليس شنيدم ..همونجا روزمين خوابيده بودم نميتونستم حرکت کنم ...کاش يکي از پليسا مياومد اينجا... دستي رو شونهام نشست وگفت:خانم ..خانم.
با درد وگريه سرمو بلند کردم يه دختري با پالتو کنارم خم شده بود گفت:حالتون خوبه اين موقع شب چرا اينجا خوابيديد؟
بادرد چشمو فشار دادم وگفتم:پام ..پام درد ميکنه
نشست دستمو از روي پام برداشت شلوارم وکشيد بالا وگفت:واي...پات بدجور ورم کرده همين جا بشين تا برم ماشينمو بيارم
اخه من ميتونم تکون بخورم که ميگه همين جا بشين ...چند دقيقه بعد يه ماشين کنار سرم وايساد سرم وبلند کردم تاير ماشين دقيقا رو به روم بود انگار قصد کشتمو داشت...اومد کنارم بلندم کرد وگذاشتم تو ماشين ..نميدونم چرا ياد نسترن افتادم ..خودشم نشست وپاشو گذاشت رو گاز گفت:تو بودي جيغ ميزدي؟
با درد گفتم:اره..
وقتي ديد درد ميکشم چيزي نگفت منو برد به بيمارستان بعد از اينکه دکتر پام ومعاينه کرد گفت دررفتگيه...وقتي پام وجا انداخت رو تخت نشستم دختره اومد جلوم گفت:خونتون کجاست؟ ..
با لبخند گفتم:هيچ جا...
-ببين ساعت يک صبح وقت شوخي کردم نيست ...زود باش ادرس خونتون وبده تا ببرمت
خنديدم وگفتم:جدي ميگم ...روي اين زمين جاي ندارم ..
نفسي کشيد وکنارم نشست وگفت:فرار کردي؟
نگاش کردم وگفتم:نميدونم کجاي پيشوني من نوشته دختر فراري که هرکي منو ميبينه ميگه فرارکردي ؟
-خيل خوب ..يه امشبو خونه من بمون...شايد فردا ادرس خونتون ويادت اومد
اومدم پايين دستشو انداخت دور شونه هام رفتيم به طرف ماشين ... سوار شديم راه افتاد ..با ريمو درو اپارتمان وباز کرد ماشين وبرد تو پارکينگ شيک که کلا گرانيت زده بودن و لامپ هاي تو سقف که کل پارکينگ از کف وديوار و سقف وروشن کرده بود ...کجاي خانم؟تشريف نمياريد
نگاش کردم داشت با لبخند نگام ميکرد:اومدم پايين ..رفتيم طرف اسانسور سوار شديم دکمه چهار وزد گفتم:پدر مادرت ميدونن قرار منو ببري خونه؟
سوئچ توي دستش تکون ميداد گفت:نه...من تنها زندگي ميکنم...
-چرا؟
-بيخيال دختر..
در اسانسور بازشد رفتم طرف تنها واحد اونجا که روش نوشته بود 4از کيفش کليد ودراورد درو باز کرد وگفت:بفرماييد ...
....با لبخند وپاي لنگون رفتم تو ..خودشم پشت سرم اومد چراغارو زد..همه جا روشن شد کفش شو دراورد ورفت طرف اشپزخونه به خونه نقليش نگاه کردم
-نمياي تو؟
-چرا..چرا...الان ميام
کفشمو از پام دراوردم وروي يه مبل که يه متر رفت پايين نشستم از تو اشپزخونه گفت:چي ميخوري؟
-چيزي نمي خورم ممنون ...
با بيخيالي در يخچال وباز کرد وگفت:باشه..
يه پيتزاي گنده از يخچال دراورد و گذاشت تو ماکروويو ..دهنم اب افتاد ..چقدر گشنم بود از صبح هيچي نخوردم ..همين الان ارزو ميکنم اون پيتزابراي من باشه ..صداي ماکروويو بلند شد ....پيتزا رو گذاشت تو بشقاب تنها چيزي که من تو اين خونه ميديم همين پيتزا بود يه کارد وچنگالم وسس هم گذاشت کنارش ...يه ليوان بزرگ پراز نوشابه زرد گذاشت رو اپن ...گفت:سحري حاضره بفرماييد
با تعجب گفتم:ها..
-ها نه بله..بيا بشين بخور
-نه ..ممنون من....
- من چي؟بيا بخور...گشنت نيست ؟از وقتي بردمت بيمارستان وبرگردونمت صداي غارو غور شکمت گوشامو کر کرد ....اينقدر تعارف نکن ... با من تعارف داري با شکمت که ديگه تعارف نداري
اينم که بد تر از آراد دعوا داره.. بلند شدم رفتم طرف اپن رو صندلي نشستم دوباره پيتزا وتمام مخلفاتش نگاه کردم و گفتم:ممنون
-خواهش..(به سمت راست اشاره کرد ) تو اون اتاق بخواب
خواست بره گفتم:چرا بهم اعتماد کردي؟اگه دزد باشم چي؟
خنديد وگفت:تو اگه بخواي با اين پاي چلاقت ...خونه منو خالي کني مطمئن باش خودمم بهت کمک ميکنم
اينو گفت ورفت ..منم دولپي افتادم در بخت اين پيتزا هم ميخوردم هم به خونه نگاه ميکردم ..همه چي دخترونه تزيين شده بود بعد اينکه اخرين تکه پيتزا رو گذاشتم تو دهنم پلکام سنگ شد و..يه خميازه کشيدم ..بلند شدم ظرفامو جمع کرد م بردم اشپزخونه دستمو شستم خودمو انداختم رو تخت ...سريع خوابم برد ..چقدر خوبه فردا کسي رو بيدار نميکنم ..آخيش...خودمو تو تخت جمع کردم وخوابيدم
با صداي جيغ بچه اي از خواب پريدم .. اينجا کجاست؟اتاق رو يه دور کامل زدم ..تازه يادم افتاد کجام ...دوباره صداي جيغ چند تا بچه اومد بلند شدم کنار پنجره ايستادم پرده زدم کنار نگاشون کردم ديدم يه پسر بچه داره روي دوتا دختر اب مي ريزه دخترا هم تنها صلاحشون جيغ زدنه ..با خنده از پرده رو انداختم رفتم بيرون ..خونه سوت وکور بود معلومه کسي نيست .صداش زدم:دختر خانم...خانم ..
نه مثل اينکه نيستش رفتم سمت اشپزخونه يه ورق کاغذ گنده زده بود رو يخچال با چنان خط بزرگي نوشته انگار براي کور نوشته ..از پشت اپن خوندمش:سلام دختر ناشناس ....من ميرم دانشگاه ظهر برميگردم صبحونه تو يخچاله حتما ميخوري...نهارم هم يه چيزي سر راه ميخرم ....خواهشا ميکنم خونمو خالي نکن عکس ادمي که گريه ميکنه هم پايين کشيده بود ..دختره خل چل... از خودم حسابي پذيراي کردم ...داشتم صبحونمو ميخوردم که تلفن زنگ خورد ..فقط به تلفن و زنگ خوردنش نگاه ميکردم جواب بدم يا نه ؟بلند شدم به صفحه تلفن نگاه کردم شماره اي نبود ...به من چه...تلفن قطع شد نشستم ودوباره مشغول خوردن شدم ...دوباره صداش بلند شد ... شايد کار مهمي داشته باشه بلند شدم رفتم طرف تلفن خواستم بردارم که قطع شد يعني چي؟
رو صندليم نشستم يه قلپ از چايم خوردم وبه تلفن نگاه ميکردم ..يهو زنگ خورد با ناله گفتم:اخه خدا خوش مياد من با اين پا بشين وپاشو کنم ...
صندلي رو کشيدم کذاشتم کنار اپن اروم دستمو بردم طرفش تلفن واروم دستمو بردم سمت تلفن غافلگير ش کردم وگوشي رو برداشتم ..بخاطر اين پيروزي با خوشحالي گفتم:بله..
صداي خش خش اومد ..بعد يه پسري گفت:الو ..الو ...
گفتم:بله بفرماييد
بــــوق قطع شد ...با حرص نفسي کشيدم وگوشي رو گذاشتم ... دستمو گذاشتم زير چونم وبه تلفن نگاه ميکردم ...کي هستي؟چرا زنگ ميزني وقطع ميکني؟ اگه مردي دوباره زنگ بزن دوباره زنگ خورد سريع برداشتم وگفتم:الو..
پسري با صداي بلندي ميخنديد وگفت:حالتو گرفتم ندا...(بلند تر خنديد)اينقدر دوست دارم قيافتو ببينم...
همين جور ميخنيد وميگفت وقتي ديد من ساکتم وچيزي نميگم گفت:الو..ندا ..يوهوووو..زنده اي؟بابا شوخي کردم خب ...لوس ...قهر کردي؟
گفتم:سلام..من ندا نيستم..
کمي ساکت شد وگفت:چي؟اخ ببخشد ...عذر ميخوام اشتباهي گرفتم...
تلفن وقطع کرد...ديوانه رواني گوشي رو گذاشتم ميزو جمع ميکردم که دوباره زنگ خورد يه پوفي کردم وگفتم:بله..
همون پسره بود گفت:بازم معذرت ميخوام زنگ زدم....ببخشيد من الان نزديک پنج ساله شايدم بيشتر همين شماره رو ميگرم ...واشتباه نبوده ..شما تازه به اين خونه امديد؟
-نخير..
-پس خواهر من کجا رفته؟
-خواهرتون کيه؟
همچين با ذوق اسم خواهرشو اورد فکر کردم ملکه انگلستانه...گفت:ندا ..ندا جعفري...
-نميشناسم...
-ببين ...يه قد خيلي بلندي داره اندازه تير چراغ برق ..خوب چشماشم مشکيه يه خالم بالاي چشم راستش داره واز همه مهمتربينشو عمل کرده ...
وقتي گفت بيني عمل کرده يادم افتاد گفتم:اها ..شناختم...اما نيستن دانشگان..
-اي بابا ...شما دوستشي؟
-نه...
-پس کي هستي؟
-يه رهگذر..
-اِه...خانم رهگذر خونه خواهر من چيکار ميکني ؟نکنه دزدي شيطون ؟
-بله؟...
-هيچي...خط رو خط شد ببين به ابجيم بگو خانِ بزرگ فردا از فرانسه مياد ...کل شهرو چراغوني کنه سه روز تعطيلي رسمي اعلام کنه ..بهش بگو سرتا سر ايران وبايد شيريني بدهokرهگذر....
-بله فهميدم خان بزرگ ..امري نيست ؟
-خير باي...
گوشي رو گذاشتم ...واي اين کي بود ديگه ..مخمو خورد ...پس اسم اين دختر ه نداست...يه کتاب خونه کوچولو اي سمت چپ تلويزيونش بود يه کتاب برداشتم وشروع کردم به خوندن...صداي چرخيدن کليد شنيدم سرم وچرخندم سمت در با لبخند گفتم:سلام ندا خانم
با تعجب درو بست ونگام کرد وگفت:اسم منو ازکجا ميدوني ؟
-داداشت گفت ...
-داداشم؟؟!!کدومش؟
-نميدونم...فقط گفت فردا از فرانسه مياد...
يهو زد زير خنده وگفت:الهي قربونش برم ..آبتين بوده
با خريداش رفت به اشپزخونه منم با تعجب نگاش کردم وگفتم:چند ساله فرانست؟
همين جور که ميخنديد گفت: فرانسه کجا بود بابا...سر به سرت گذاشته يه هفته است با دوستاش شمال خوابيده ...خيلي حرف زد نه؟
-اوهوم...
-داداشم عقده حرف زدن با دخترا رو داره ...به محض اينکه يه دخترو ميبينه با سر ميره طرفش
-خوب چرا زنش نميدين؟
-دلش پيش کي گيره...اما اونجوري که ابتين ميگفت دختره يکي ديگه رو ميخواد ...نگفت چه ساعتي مياد؟
-نه فقط گفت فردا مياد
نهاري رو که خريده بود وبا هم خورديم گفت:تو که اسم منو فهميدي...حالا اسم خودتت چيه؟
-آيناز...
تو چشمام نگاه کرد وگفت:قشنگه...راستي ادرس خونتون يادت نيومد؟
-يه بار گفتم خونه اي ندارم...اگه بخواي ميرم ؟
-واي چه زود جوش مياري...کي گفتم برو ؟...نهارتو بخور
تا شب اين ندا خانم جيک وپيک زندگيمو از زبونم کشيد بيرون...ساعت دوازده جلو تلويزيون نشسته بوديم وشام ميخورديم ندا گفت:خيلي لاغري چند کيلويي؟
-نميدونم...فکر کنم چهل يا چهل ويک
زنگ خونه به صدا دراومد گفت:کيه اين موقع شب ؟
بلند شد رفت طرف در از سوراخ در نگاه کرد بعد يه جيغ بلندي کشيد ودرو باز کرد با ذوق رفت بيرون وگفت:قربونت برم خره...اينجا چيکار ميکني؟گفتي فردا مياي که؟
-اول اينکه خر خودتي قاطر..دوم اينکه اين چه وضع استقباله ..من صبح به اون دوست عتيقت گفتم..دارم ميام ...چرا نيومدي فرودگاه ؟
-خوب حالا بيا تو ...
اول ندا اومد تو بعدشم اون پسره به گفته ندا آبتين ...چشمش افتاد به من گفت:سلام ...
منم بدون اينکه بلند بشم گفتم:سلام
سرم گرفتم طرف تلويزيون اروم گفت:چرا نگفتي اين عتيقه اينجاست؟
ندا:هيششش..زشته..بيا تو
درو بستن پسره اومد کنارم وگفت:خدا بد نده خانم؟
-خدا بد نميده ...بندهاشه که بد ميده
سرم وبلند کردم ونگاش کردم قد بلندونسبتا چهار شونه پوست سفيد وچشماي مشکي و ته ريشي که فقط براي مدل گذاشته بود با لبخند نگام ميکرد ..چشماش پر از خنده بود از ندا خوشکلتر وگنده تر بود ندا گفت:بشين آبتين
-خانم اجازه ميدن؟
با انگشتم به مبل رو به رو اشاره کردم وگفتم:اونجا جا هست
لبخند شو جمع کرد وگفت:چيششش..بداخلاق
رو مبل رو به روم نشست ندا رفت به اشپزخونه وداد زد:چي ميخوري آبتين؟
-چيزي نميخورم قربونت برم بيا بشين ..
ندا:براي چي نرفتي خونه؟
آبتين:خيلي ناراحتي اومدم خوب ميرم
-لوس نشو..
-فکر ميکردم خبر داري کجا رفتن...
-اره خبر دارم ...رفتن خونه خانم بزرگ
ابتين:اي خدا تو اين سن پيري داريم پسر عمه ميشيم
ندا خنديد وگفت:زشته آبتين..دلشون بچه ميخواست
-الهي...بچه ميخواستن اونم موقعي که سه ماه ديگه قرار خانم جون واقا جون بشن ؟
ندابا فنجوناي قهوه اومد کنارابتين نشست و با لبخند گفت: بيخيال اونا ...بگو سوغاتي چي برام اوردي؟
-هيچي ...چهار تا شورت وشلواره همشم مارک دار خواستي برو بردار
سرم انداختم پايين و خنديدم ندا با اخم گفت:خجالت بکش آبتين
آبتين به من نگاه کرد وگفت:دوست جديد تو معرفي نمي کني؟
-اسمش ايناز..
-منم آبتين جعفري هستم خوشبختم خوب حالا من کجا بايد بخوابم
-تو هال ...همين وسط جنازتو ميندازي ميخوابي
-عمرا ...من کمرم به زمين عادت نداره
گفتم:من تو هال مي خوابم ..شما بريد تو اتاق
آبتين:اصلا حرفشم نزنيد ..اون اتاق برا دوتامون جا داره با هم ميخوابيم ..
ندا زد توسرش وگفت:خجالت بکش آبتين
چرا مي زني؟خب بده فکر دوستتم ميگم تنهاتو اون اتاق بخوابه شايد معذب باشه واحساس تنهايي کنه يکي بايد پيشش بخوابه که خاطر جمع باشه چه بهتر که يه مرد باشه
-تو لازم نکرده فکر دوست من باشي
-آيناز خانم شما چي ميگيد؟
-جنازتو بنداز همينجا بخواب
-اينم فکر بدي نيست بريد تشکم وبياريد بخوابم
بعداز اينکه يک ساعت جرو بحث کردن آبتين تو هال خوابيد من وندا هم رفتيم به اتاقمون ..بايد از اينجا هم برم؟اره ديگه فکر لنگر انداختن تو خونه مردم و بايداز سرم بندازم بيرون... با فکر فردا خوابم برد...
آيناز ...
چشممو باز کردم ..ندا با لبخند وايساده بود گفت:پاشو صبحونه بخور
-ساعت چنده؟
-نه..
بلند شدم..رفتم طرف دستشوي درشو باز کردم يه پيراهن سبز جلوم بود ..سرم وبلند کردم ...آبتين با لبخند نگام کرد وگفت:بفرماييد تو دم در بده
با اخم رومو برگردوندم خواستم برم بيرون گفت:مگه نمي خواستي دست وصورتتو بشوري؟
فقط سرمو تکون دادم...رفت بيرون گفت:دستشويي ما براي شما
وقتي رفت صورتمو شستم واومدم بيرون ...دو تاشون سر ميز نشسته بودن نگاشون ميکردم ندا گفت:چرا وايسادي بيا ديگه..
رفتم کنارشون نشستم گفتم:امروز زحمت وکم ميکنم ديگه ...
ابتين با دهن پر گفت : مگه سنگين بود ؟
با تعجب گفتم:چي؟
آبتين با خنده گفت:زحمتات!!
ندا:کجا ميخواي بري؟
-زير سقف همين اسمون
آبتين:ادبياتي حرف ميزني
-رشتم ادبيات
آبتين:منم مترجمي فرانسه وتموم کردم..
با لبخند نگاش کردم بعد اينکه صبحونشو خورد رفت به اتاق ندا که لباسشو عوض کنه...ندا هم رفت به اتاق من ... ابتين لباس پوشيده اومد بيرون
..گفت:ندا گفت ..چه اتفاقي برات افتاده جاي داري که بخواي بري؟
-اره...
-زير سقف اسمون ديگه؟زير سقف اسمون کجاست تو پارکا وخيابونا ؟
-خوشم نمياد کسي تو زندگيم دخالت کنه
-هيچ کس خوشش نمياد ..ميخواي چيکار کني؟کجا ميخواي بري؟
نفسي کشيدم وسرمو انداختم پايين گفتم:بالاخره يه جاي گير مياد شما نگران نباشيد
نگام کرد وگفت:ببين من اهل نصيحت نيستم ولي...کاش فرار..
با اعصبانيت گفتم:دختر فراري نيستم
از اشپزخونه اومدم بيرون رفتم سمت در کفشامو از جا کفشي برداشتم وپوشيدم آبتين کنارم وايساد گفت:چرا اعصباني شدي من که چيزي نگفتم...
-اره چيزي نگفتي...من دل نازکم (بلند گفتم)ندا خدا حافظ
اومدم بيرون رفتم سمت اسانسور سوار شدم آبتين دستشو گذاشت جلوي درو گفت:خودتو اواره نکن برگرد خونتون..
-چشم...ميشه دست تونو برداريد؟
دستشو برداشت دکمه رو فشار دادم اسانسور رفت پايين ..دارم چيکارميکنم ؟...اگه اتفاقي مثل ديشب برام افتاد چي؟واي ديگه حتي نميخوام بهش فکر کنم....در اسانسور باز شد به پارکينگ نگاه کردم واومدم بيرون کنار ماشين ندا وايسادم ...اين تنها کاري بود ميتونسم انجام بدم حتما نجات پيدا ميکنم وبرميگردم شهرمون ...ده دقيقه بعد آبتين وندا اومدن پايين با ديدن من دوتا شون تعجب کردن ...ندا اومد طرفم گفت:آبتين گفت رفتي
-ميشه منو تا يه جايي برسونيد...
-کجا؟
-کلانتري..
آبتين با تعجب رو به روم وايساد وگفت:کلانتري براي چي؟کسي رو کشتي ؟تو قاتلي اره؟واي ندا ماهم شديم شريک جرم حکم اعدامم مياد ديگه نميتونم زن بِسونم
ندا با چشم غره نگاش کرد وگفت:ميري سوار ماشين بشي يا همين جا لهت کنم؟
-قربون محبت ابجي ...سوار ميشم
آبتين وندا جلو نشستن منم عقب ندا گفت:ميخواي بري بهشون بگي چه اتفاقي افتاده؟
-اره...
-کار خوبي ميکني...
-بابت ديشبم ممنون اگه نبودي نميدونستم چيکار کنم
-خواهش ميکنم اين چه حرفيه
بعد چند دقيقه رانندگي آبتين دم يه کلانتري نگه داشت گفت:ندا من همراهش ميرم تو ..
-باشه ..
گفتم:شما زحمت نکشيد خودم ميرم ..
-نميشه..شايد شريکاي جرمتونم خواستن ...بايد باشم واعتراف کنم
با خنده رفتم پايين با هم وارد کلانتري شديم گفت:خدا کنه فقط باشه...اين جعفري که من ميشناسم عين کِشه ...بکشيش ولش کني در ميره حالا ميخواي بهش چي بگي؟
-ميخوام بگم منو دزديدن
-وايساد وگفت:چي؟ميخواي بري بگي ما دزديمت؟
-نه...يکي ديگه منو دزديده..
يه جوري نگام کرد انگار ديونم ...با لبخند گفتم:به خدا مغزم هنوز سر جاشه...
نفسي کشيد وگفت: خوب خدارو شکر همين جا وايسا...
رفت پيش يه مرد درجه دار که يه گوشه وايساده بود به پروند ه توي دستش نگاه ميکرد ...بعد از چند دقيقه اومد پيشم وگفت:بيا يافتمش ...
از پله ها رفتيم بالاپيش يه مردي که دم در نشسته بود رفتيم فکر کنم منشيش بود آبتين گفت:ببخشيد با سرگرد جعفري کار داشتيم
مرده نگاهي به من وآبتين انداخت وگفت:جلسه هستند تشريف داشته باشيد تا بيان
به آبتين گفتم:شما بريد ..من ميمونم
نگام کرد وگفت:نميشه که..شايد نيومد ميخواي اينجا بموني؟
-نگران من نباشيد...
موباليش زنگ خورد جواب داد :بله..
.....
-داداشمون رفته تو جلسه
.....
واي ندا باشه اينقدر غر نزن اومدم..
تلفن وقطع کرد به مردي که پشت ميز بود گفت:ببخشيد ميشه يه لحظه خودکارتون بديد...(خودکارشو بهش داد)يه ورق کاغذم لطف ميکنيد(مرده نگاش کرد بعد يه ورق سفيد بهش داد)آبتين شماره اي روش نوشت وجلوم گرفت وگفت:بيا..اين شماره منه ..اگه نيومد بهم زنگ بزن بيام دنبالت باشه؟باز نري تو پارک بخوابي براي خودتت دردسر درست کني..
نگاش کردم وگفتم:ممنون...
-حتما زنگ بزن ...خدا حافظ
-خدا حافظ...
خودکارو داد به مرده ورفت...هنوز چند قدم نرفته بود که برگشت گفت:ببين ..به اين کِشه زنگ ميزنم هماهنگ ميکنم .حالا ديگه خدا حافظ
با خنده گفتم:به سلامت
به دور وبرم نگاه کردم چند نفري نشسته بودن ...چند نفر دررفت وامد بودن صداي گريه مياومد شلوغي سالن زياد بود منم کنار در وايسادم وبه بقيه نگاه ميکردم...چند دقيقه بعد يه مرد اومد مرده بلند شد واحترام نظامي داد رفت تو ..مرده هم پشت سرش رفت ... اين جعفري داداش ايناست ؟ به من نگاه کرد وگفت:شما رستمي هستيد ؟
-بله...
-بريد تو...
رفتم تو درو بستم ونگاش کردم سرش پايين بود وداشت يه پرونده رو ورق ميزند چقدر جوونه فکر نکنم بيشتر از سي باشه ..يه ريش مرتب وتمييز موهاي کوتاه مرتب وبيني قلمي ولباي خوش فرم گفتم:سلام ...
سرشو بلند کرد وبا دست اشاره کرد وگفت:سلام بفرماييد
صندلي کنار ميزش نشستم گفت:خب امرتون..
با خجالت گفتم:امري نيست عرضه...از کجا شروع کنم؟
با لبخند گفت:نميدونم..ميخواي از بدو تولدتون بگيد
نگاش کردم وخنديدم وقتي اين حرف وزد باش احساس راحتي بيشتري کردم ...يه جوري يخم باز شد گفتم:منو دزدين ...
با تعجب گفت:بله؟!!دزديدنتون؟ کيا؟اگه دزديدنتون پس اينجا چيکار ميکنيد؟
-بله..نه يعني ...ببينيد قصش طولانيي
- ميخواي شب بيا تعريف کن که منم بخوابم
با حرص نگاش کردم وگفتم:چرا نميذاريد حرفمو بزنم ؟
-ببخشيد بفرماييد ..
-ببينيد بابام با قاچاقيا کار ميکنه... يعني براشون مواد ميفروشه يه روز که مواد ميبرده کردستان پليسا دنبالش ميکنن اونم از ترس همه رو ميريزه تو دره رئيسشم بهش ميگه يا بايد پولومو بدي يا زن وبچتو ميکشيم بابام پول نداشته بهشون بده اون نامردا هم مامانم و ميکشن وبعد يکي دو هفته دو نفر به اسم شعبون وکريم که خودش ميگفت کريم خله .. منو دزدين وميارن تهران بعداون دوتا به دستور جمشيد که همين رئيس بابام بوده منو به يکي به اسم منوچهر فروختن ...منوچهر وزنش تو خونش هفتا دختر نگهداري ميکردن به زور ازشون کار ميکشيدن چند تاشون دزدي ميکردن بقيه هم مواد و(ابرومو بردم سمت راست )اونا کارا (اونم خنديد)..بعد يکي دو ماه که اونجا بودم همه مون وفروختن به يکي به اسم آراد اين پسره با باباش قاچاق انسان ميکنن ...
(جناب سرگرد دستشو گذاشته بود رو شقيقشو وبه داستان من گوش ميداد)...همه دوستام وفرستادن خارج جز من با ليلا که کشتنش..منو به عنوان خدمتکارش برد خونش ...بخاطر بد رفتارايش فرار کردم الان دوروز که فراريم..
همين جور نگام ميکرد گفتم:تموم شد..
دستشو برداشت گفت:داستان قشنگي بود ...
-چي؟همين داستان قشنگي بود..
-بزار دستم به اين آبتين برسه ميدونم چيکارش کنم....حالا منو سرکار ميزاره
-سر کار چيه اقا ؟دارم راستشوميگم
-چند وقته دزديندت؟
-مرداد ماه..
-خيل خوب...اينجوري که تو ميگي ما بايد سه تا باند بزرگ وبگيرم ..يکي مواد مخدر دو خانه فساد سه قاچاق انسان ...تو چه جوري تونستي توي کمتر چهار ماه سرتو بکني تو همچين باندايي؟
-يعني من دارم دروغ ميگم ؟
-دروغ که نه..ولي شايد تو و آبتين بخواين با اين شوخي بي مزتون اذيتم بکنيد
بلند شدم وگفتم:اقاي محترم من اينقدر بيکار نيستم..که بيام براي شما داستان تعريف کنم
خواستم برم گفت:صبر کن
نگاش کردم گفت:اين ادامايي که گفتي قيافه هاشون يادته؟
سري تکون دادم وگفتم:اره..
داد زد:اکبري .....اکبري
مردي که دم در نشسته بود اومد تو گفت:بله قربان
به من اشاره کرد:اين خانم وببر چهره نگاري
-اطاعت...
تا دم در رفتم ..گفت:ببين ..اگه بدونم شوخي توو ابتين جفتونو تا يک سال ميندازم زندان
-کاش شوخي بود ....
منو بردن به يه اتاق که چند تا کامپيوتر بود يه مردي نشسته بود کنارش رو صندلي نشستم ....تا الان پيش هرکسي بودم چهرشو گفتم ...مرده عکسارو برداشت برد به اتاق جعفري ..اومد بيرون گفت:خانم جناب سرگرد کارتون دارن
رفتم وايساده بود به عکسا نگاه ميکرد گفتم:با من امري داشتيد؟
نگام کرد وگفت:جاي داري که بري؟
-نه..
-خيل خب يه لحظه صبر کن ...تلفن وبرداشت وشماره اي گرفت گفت:کجايي؟
...
ميتوني يه سري بياي اينجا؟
...
خنديد وگفت:پس زود بيا
گوشي رو گذاشت وگفت:الان آبتين مياد دنبالت ..ميري خونه ما تا وقتي که حرفت درست از اب دربياد
-من هيچ دروغي به شما ندادم همش راست بود
-اون دوستي که گفتي اسمش چي بود؟
-نسترن ...
-اره همون ...شماره اونم بده
رفتم جلو روي کاغذ شمارش ونوشتم گفت :ممنون شما بريد من خودم رسيدگي ميکنم
-تا چند وقت ديگه بايد تهران باشم؟
-معلوم نيست..اول بايد يه استعلام بگيرم که کسي گزارش گمشدن شما رو داده يا نه...اگه نداده بود و حرفاي شما صحت داشت اونوقت بايد يه کار ديگه بکنيم
-چه کاري؟
-حالا شما تشريف ببريد ..بعدا خدمتتون عرض ميکنم
رفتم بيرون توحياط نشستم ..نيم ساعت بعد آبتين پيداش شد ...بلند شدم رفتم طرفش گفت:چي شد؟
-هيچي ... بعد يک ساعت که فکموازحرف زدن خورد کردم گفت داستان قشنگي بود يعني کلا حرفمو باور نکرد .. بعدش منو فرستاد چهره نگاري
-براي چي حرفتو باور نکرد؟
-چه ميدونم ميگفت شوخي شماست...
بلند خنديد وگفت:الهي من براي داداشم بميرم از بس اذيتش کردم ..شدم عين چوپان دروغگو
-مگه اذيتش ميکردي؟

پریبانو
۱۹ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر
-اووو....فراوون..حالا بريم برات تعريف ميکنم
با هم سوار ماشين شديم راه افتاد گفتم:خب..
-خب به جمالت...يه بار يه پسر بچه اي جلو خونشون بازي ميکرده منم بردمش پيش داداشم و گفتم گم شده...داداش بيچاره منم کل کلانتري رو ريخت بهم که ننه باباي اين بچه رو پيدا کنه يک ساعت بعد بچه گيريه وزاري که مامانو ميخوام ...دادشمم ميربتش توحياط با هله هوله ميخواست ساکتش کنه ..که مامانش سر ميرسه وبا داد وبيداد که با بچه من چيکار داري؟
-داداشمم گيچ ميشه ميگه:بچه ي شما گم شده ما يک ساعت داريم دنبال شما ميگردم
زنه هم با اعصبانيت ميگه :اقاي محترم بچه من تو کوچه بازي ميکرده ..خونمونم دو قدم اونور تر کلانتريه کي گم شد؟
داداشمم تا ميفهمه سر کارش گذاشتم مياد خونه ويه کتک مفصلي ازش ميخورم ..تا يک هفته با من قهر ميکنه
-همين؟..
-يبارم يه پيرزن با خريداش دم کلانتري ميشينه ..منم رفتم به داداشم گفتم يه پيرزن بچشو کشتن...ديگه نا نداره راه بره و بياد تو دم کلانتري نشسته اون بدبختم با دو خودشو به پيرزن ميرسونه با دلداري ازش سوال ميکنه بچت کيه؟ کيا کشتنش ؟چند نفر بودن؟ قيافه هاشون يادته؟اونم ميگه من اصلا بچه ندارم...
بلند خنديد م وگفتم:واقعا چوپان دروغگويي خب حق داره حرفمو باور نکنه ..داريم کجا ميريم؟
-خونه...خان داشم..
-همين..جناب سرگرده
-نه بابا..اون يکيه کله گنده تره از اينه
-کي؟
خنديد وگفت:محض ازار واذيت نميگم
دم يه خونه نگه داشت يه بوق زد پيرمردي درو باز کردرفتيم تو ..ماشين ويه گوشه پارک کرد حياط بزرگي داشت پياده شدم ..عجب خونه اي خودش راه افتاد گفت:بفرماييد تو
پشت سرش راه افتادم رفتيم تو خونه ابتين از پله ها رفت بالا...اي خدا به اين پولدارا دنيا رو دادي که به من چيزي نرسيد...خانم..
سرمو بالا اوردم يه خانم مسن بود گفت:از اين طرف بفرماييد
به سمتي که اشاره کرد رفت منم پشتش رفتم ..به مبلي اشاره کرد وگفت:بفرماييد اينجا بشينيد
به مبل تکي سفيدي نگاه کردم بيشتر شبيه تخت بود تا مبل تشکر کردم ونشستم بعد از اينکه ازم پذيرايي کرد آبتين اومد پايين وگفت:الان ندا پيداش ميشه ...من بايد برم
با لبخند بلند شدم وگفتم: ممنون ...
-خواهش ميکنم...فاطمه...فاطمه خانم
همون زن مسن اومد گفت:بله اقا..
-مواظب اين خانم باش ازش خوب پذيراي کن .....فقط امروز مهمون ما هستن
-چشم اقا خيالتون راحت
آبتين که رفت خانمه گفت:چيزي احتياج نداريد ؟
-نه ممنون....
-اگه چيزي خواستيد صدام بزنيد
-چشم مزاحم ميشم...
خانمه رفت دوباره نشستم ..يه نفسي کشيدم حالا چيکار کنم ؟خدا کنه اين جناب سرگرده بتونه برام کاري کنه ...چند دقيقه اي نشستم حوصلم سر رفت بلند شدم رفتم تو حياط ...چقدر سرده...من نميدونم اين افتاب به چه دردي ميخوره ؟به گل رو به روم نگاه کردم يه زنبور روش نشسته بودبه مکيدنش نگاه ميکردم اين زنبورم خونه داره و من ندارم...چند دقيقه بعد ندا اومد تو گفت: سلام...
-سلام...
کنارم نشست گفت:خب چي شد؟
-هيچي داداشتون درحال پيگيري
-بريم تو ....
-اره بريم اينجا خيلي سرده
بلند شدم وگفتم:اينجا خونه کدوم داداشته؟
-هيچ کدوم..خونه خودمونه(نگام کرد )باز آبتين يه چيزي گفت تو باور کردي؟اخه تو چقدر ساده اي
-اخه يه جوري حرف ميزنه ادم باورش ميشه
خنديد و رفتيم تو نهار فقط ما دو تا خورديم ... بعدش رفتيم به اتاق نداگفت: هنوز دست نخورده مونده
-خوب چرا نموندي همين جا؟
-اين خونه جايي براي من نداشت...دلم نميخواد البوم تلخ گذشتم وورق بزنم
-معذرت ميخوام...
-مهم نيست ...
تو اتاقش نشستيم وحرف زديم چند دست از لباساش وبرام اورد اما اندازم نبود ساعت چهارگوشيش زنگ خورد گفت:الو سلام داداش خوبي؟
....
به من نگاه کردگفت:اره پيشمه..
....
باشه خدا حافظ
گوشي رو قطع کرد با نگراني گفتم:چيزي شده؟
سرشو تکون داد وگفت:اره ...يکي اومده گفته تو رو ميشناسه
-کي؟
-نميدونم بريم کلانتري اونجا ميفهميم چي شده..
نگران شدم نکنه آراد باشه ..من اگه بميرم ديگه نميرم پيشش ..فکر کنم تا الان سرگرد جعفري همه چيو فهميده وارد کلانتري شديم...به راهرو که به اتاق سرگرد ختم ميشد رفتيم دم اتاق وايساديم ندا گفت:باجناب سرگردجعفري کار دارم
مرده به من نگاه کرد وگفت :بفرماييد تو
ندا درو باز کرد ووارد اتاق شديم درو بستم چشمم که بهش افتاد ترسيدم...کنار ايستادم جعفري گفت:ندا جان شما برو بيرون
-باشه ...
ندا که رفت سرگرد جعفري گفت:بشين
رو به روي مختار نشستم گفت:اقاي احمدي تحويل شما ...
با تعجب گفتم :چي تحويل شما؟ ....يک ساعت داشتم روضه براتون ميخوندم؟ ...اين اقا براي همون پسره قاچاقچي کار ميکنه
جعفري:خانم ..ايشون گفتن شما در يک حادثه رانندگي پسرتون رو از دست داديد و به اختلال حواس دچار شديد وبه شوهرتون تهمت قاچاقچي بودن ميزنيد ..
داشتم سکته ميکردم وايسادم داد دزدم:اختلال حواس؟!! اونم تو اين سن ؟؟... بچمو از دست دادم؟؟ اخه شوهرم کجا بود که بچه داشته باشم؟؟ اين اقا بهترين دوست منو کشته ...به جا ي اينکه دستگيرش کنيد ...حرفشو باور ميکنيد ؟
با گريه گفتم:من سالمم ديونه نيستم شوهر ندارم...مگه عکسا رو بهتون نشون ندادم خوب بريد استعلام کنيد حتما سابقه اي چيزي دارن...به خدا من دروغ نميگم ....شما چرا اينجوري ميکنيد ؟چرا حرفمو باور نميکنيد؟
مختار نگام کرد وگفت:هانيه جان بريم خونه ...
خفه شو به من نگو هانيه...اسمم آينازه ..اي.. ناز...به جناب سرگرد نگاه کردم وگفتم:مگه شماره دوستم وبهت ندادم .. مگه بهش زنگ نزديد؟
-چرا زنگ زديم..
-خب حتما همه چي بهتون گفته ديگه...
-اما کسي گوشي رو برنداشت
با درموندگي نشستم وگفتم:چي؟جواب نداد....مگه ميشه؟ ...خب بديد من خودم زنگ ميزنم
جعفري:خانم بهتره بريد خونتون وبيشتراز شوهرتونو نگران نکنيد..
داد زدم :...کدوم شوهر ؟...من شوهري ندارم ..با کي ازدواج کردم؟
مختار :با آراد سعيدي..
با تعجب گفتم:آراد؟..من ؟..با کي؟ با آراد ازدواج کردم اصلا کو شناسنامه؟
مختار با اطمينان دو تا شناسنامه رو دراورد ..دو تا شو باز کرد گذاشت جلوم گفت:اين شمايد ...اينم اسم شوهرتونه
شناسنامه آرادم نشونم داد اسم هانيه داخلش بود ....اون اشغال چيکار کرده؟برام يه شناسنامه جعلي درسته با اسم هانيه به عکشم نگاه کردم..به اسم پدرو مادري که اصلا نمي شناختمشون
من بميرم ديگه برنميگردم پيشش شناسنامه رو پرت کردم زمين وبلند شدم ودويدم سمت در بازش کردم وبا تمام قدرتم مي دويدم مختارم پشت سرم ميدويد ...داد زد: وايسا
واينستادم وميدويدم پشتمو نگاه کردم مختار نزديکم بود خيابون بود ماشينا از هر طرف مياومدن ...مردنم بهتر از زندمه خواستم برم که يه ماشين ترمز کرد يکي منو کشيد انداخت تو بغلش ..يکي داددز:هوي وحشي چه خبرته؟ ميخواي خودکشي کني ...برو جاي ديگه
مختار گفت:حالت خوبه؟
سرمو بلند کردم بازم تو بغل مختار بودم با لبخند نگام کرد وگفت:اين چکاري بود ميخواستي بکني ها؟از بغلش اومدم بيرون بازومو گرفت کشيد گفتم :من نميام ...
نميخوام برگردم پيش اون زبون نفهم
-در ماشينو باز کرد به زور سوا رماشينم کرد وقتي نشست گفت:برو مشکلتو با خودش حل کن
-اخه اون حرف ميفهمه که من برم مشکلم وباش حل کنم؟من فقط ميخوام برم تو بهش بگو شايد فهميد...
راه افتاديم ساکت بود وجوابمو نداد گفتم:اون شناسنامه هاي جعلي چيه درست کردين؟چرا گفتي من زن اونم..
-بخاطر خودته...
-يه اسم جعلي برام ساختين ويه شناسنامه شوهردار که حتي با شدين اسمش حالم بده ميشه ..بعد ميگيد بخاطر خودته...
-اره همش بخاطر خودته ...
-چرا جواب درست وحسابي بهم نميدي مختار؟
لبخند زد وچيزي نگفت وقتي که خونه رسيديم با مختار دعوا کردم اون بدبختم چيزي نميگفت ...ماشينو يه گوشه پارک کرد رفتيم تو ...کسي نبود مختار داد زد:خاتون..خاتوني کجايي؟
..اومد بالا تا چشمش افتاد به من شروع کرد به گريه کردن ...اومد سمتم بغلم کرد وگفت:الهي من قربونت برم ...کجا رفتي؟ تو مونسم بودي ..دختر گلم ...
دستمو دور کمرش حلقه کردموگفتم:ببخشيد که نگرانتون کردم ...
نگام کرد وچند بار صورتمو بوسيد وگفت:فدات بشم ...
صداي پله اومد برگشتم ديدم آراد وويدا با هم ميان پايين نگام نکرد وگفت:براي چي اورديش؟
مختار نفسي کشيد وگفت:بخاطر اينکه جايي نداشت بره
-تا الان کجا بوده ...بفرستش همونجا
-يعني چي؟
آراد داد زد:يعني اينکه من خدمتکار دارم ..اين ديگه به درد من نميخوره...از کجا معلوم تا حالا به پليسا چيزي نگفته باشه ؟
-چيزي نگفته اگه گفته بود تو که الان اينجا نبودي...تو اتاق بازجوي داشتي جواب پس ميدادي
گفتم:چرا دروغ ميگي مختار (به آراد نگاه کردم)گفتم همه چي گفتم ...گفتم که مارو خريدي ودوستام وفرستادي خارج...وليلا رو کشتي..گفتم که اذيتم ميکردي فرار کردم...عکس تو وبابات ومختار ودادم براي شناسايي..اما باورنکردن چون فکر ميکردن من ديونم واختلال حواس دارم ....ديگه هم اينجا نمي مونم
با قدم هاي تند از سالن خارج شدم ....خاتون اومد دنبالم تو حياط بودم که بازوهامو گرفت وگفت:کجا داري ميري مادر ..صبر کن اقا الان اعصباني ..يه چيزي گفته ..بزار اروم بشه...شايد نظرش عوض شد
-خاتون ...فکر ميکني بخاطر موندن اينجا له له ميزنم ..نه به خدا فراريم هم از اين خونه هم از صاحبش
دوباره راه افتادم جلوم وايساد وگفت:اين قدر قله شق نباش ..به خدا از روزي که رفتي اقا اعصابش خورده ...غذاي درست وحسابي نميخوره
-خيالتون راحت بخاطر غم دوري من نبوده...ميترسده برم به پليس چيزي بگم ...که همه چيم گفتم
مختار از پله ها اومد پايين ...کنارم وايساد وگفت:بريم
خاتون با نگراني گفت:کجا ميبريش؟
-نگران نباش ..جاي امنيه
به مختار نگاه کردم گفت:با اميرعلي که ديگه مشکلي نداري؟
با اسمش ته دلم خوشحال واروم شد سري تکون دادم وگفتم :نه..
خوبه پس ميرم ...با خاتون خداحافظي کردم وراه افتادم توماشين گفتم:چرا اينقدر به فکر مني؟
-چون خدا به فکرته..
-چي؟
خنديد وگفت:هيچي...زياد بهش فکر نکن
تا حالا خونه امير علي نديده بودم ...يه برج چند طبقه نگه داشت پياده شدم سرم وبلند کردم ...اخرش معلوم نبود سرم گيج رفت ...گفت: بريم تو...
رفتيم تو سوار اسانسور شديم دکمه 12رو زد اسانسور رفت بالا گفت:فقط خدا کنه خونه باشه ...
-چرا بهش زنگ نزدي؟
-زدم....خونه که قطعه....گوشيشم خاموش بود
دراسانسور باز شد رفتيم سمت چپ جلوي يه در سفيد بزرگ وايساديم مختار زنگ وزد من به در نگاه ميکردم مختار به زمين ...کسي درو باز نکرد ..دوباره زنگ زد ..در باز شد ..نگاش کردم از ديدنمون تعجب کرده بود با خوشحالي گفت:آيناز..کجارفته بودي؟
مختار:بيام تو؟
اميرعلي:اخ ببخشد...بفرماييد
رفتيم تو اولين بار بود اميرعلي رو اينجوري ميديدم يه شلوار ورزشي وگرمکن ودمپايي انگشتي...دم در وايساديم مختار گفت:چند روزي مهمونته اشکالي که نداره؟
با خوشحالي گفت:نه بابا چه اشکالي...قدمش روچشم تا هر وقت خواست بمونه ...چرا اينجا وايسادين بياين تو..
مختار:نه بايد برم ...خيالم راحت باشه ديگه
اميرعلي:اگه راحت نبود نمي اورديش اينجا
خنديد وگفت:خدا حافظ
اميرعلي:خداحافظ
مختار که رفت درو بست ..خيلي معذب بودم انگار اولين باره اميرو ميبينم سرم پايين بود با انگشتام بازي ميکردم سرش وپايين اورد وبه چشمام نگاه کرد وگفت:داري به چي نگاه ميکني؟
سرم بلند کردم ونگاش کردم وگفتم:هيچي
-حالا که هيچي ...بيا تو ..کفشتو دربيار دمپايي بپوش
رفت سمت اشپزخونه ..اَهههههه اين خونه براي يه نفر زيادي بود ..با قدمهاي اروم وشمرده راه ميرفتم به خونه نگاه ميکردم گفت:تزيينش مردونس ديگه ببخش ؟
سرم وبرگردوندم دم اشپزخونه با لبخند دست به جيب وايساده بود گفتم:ببخشيد...
خنديد وگفت:چيو ببخشم ؟شام خوردي؟
-نه...
چرا اينقدر با خجالت حرف ميزني ؟مگه اولين براته منو ديدي؟
يه خنده بي جوني زدم وبه ميز اشپزخونه نگاه کردم ....براي يه نفر چيده بود گفتم:ببخش مزاحم شام خوردنت شدم
-شام؟!...اينکه شام نيست فقط به اندازه اي ميخورم که نميرم ...کاش ميشد هميشه يه مزاحي توي تنهايم قدم ميذاشت...
با لبخند تلخي نگاش کردم گفت: سالاد اوليه است ميخوري؟البته کمه چون براي خودم درستش کردم ..بگو چي ميخواي زنگ ميزنم برات بيارن ..
-نه ممنون..تخم مرغم کافيه..
-تخم مرغ براي صبحونست ..
نفسي کشيدم ورومبل نشستم گفتم:اصلا اشتها ندارم ...
کنارم با فاصله نشست وگفت:باز با آراد کاسه کوزهاتون ريخت بهم
-ازش متنفرم..ديگه حاضر نيستم براي يک ثانيه ببينمش ...ميخوام برگردم شهرمون
-کسي رو داري؟
-نه..هيچ کس فقط يه دوست...
-يه دوست؟پس ميخواي بري شهرتون چيکار؟
-اينجا بمونم که چي بشه؟که آراد بيشترآزارم بده ...فرحناز زخم زبونم بزنه
-بخاطر همين فرار کردي؟
-اره ...چون فکر ميکردم آزاد ميشم نميدونستم دوباره بر ميگردم سر خونه اولم
بغض کردم بلند شد گفتم:کجا ميري؟
-ميرم برات شام سفارش بدم...
خواست بره که گوشه استينشو گرفتم گفتم:نميخواد بشين
نگاهمون بهم گره خورد اروم استينشو ول کردم گفت:تا صبح که نميتوني گشتنه بموني؟
-خواهش ميکنم بشين ..چيزي نميخوام..
دوباره نشست ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم بغضم شکست وگريه کردم وگفتم:حالم خوب نيست...از اين همه تنهايي خسته شدم صبرم کم اورده..ديگه نميتونم تحمل کنم ...امير کمکم کن
همين جور که سرم پايين بودوگريه ميکردم دستش وگذاشت رو شونم ...منم اروم گريه ميکردم گفت:گريه نکن همه چي درست
-هيچي درست نميشه
- ميخواي بريم بيرون ؟
-نه..خستم ميخوام بخوابم
به اتاقي که روبروي اشپزخونه بود اشاره کرد وگفت:اون اتاق براي تو
بلند شدم گفتم: ممنون ..کجا ميتونم دست وصورتمو بشورم ؟
به سمتي اشاره کرد وگفت:اونجا ..
بعد اينکه دست وصورتموشستم رفتم به اتاقم چراغو زدم ..اتاق بزرگي بود رو تخت نشستم ...تزيين اتاق جوري بود انگار براي يه دختر تزيينش کرده بودن روسري و پالتومو دراوردم گذاشتم رو زمين ... رو تخت دراز کشيدم دستمو گذاشتم زير سرمو به سقف خيره شدم بلند شدم وپتو رو کشيدم رو سرم که دو تا تقه به در خورد بلند شدم روسريمو پوشيدم در باز کردم امير با لبخند پلاستيک وجلوم گرفت وگفت:دلم نيومد با شکم گرسنه بخوابي
پلاستيک واز دستش گرفتم وگفتم ممنون
-نوش جان ...(نگام کرد وگفت)ببخشد ديگه لباس زنونه ندارم
-نه بابا راحتم ..
دو قدم رفت عقب گفت:شب بخير
-شب بخير
بهم نگام ميکرديم ..نه اون ميرفت نه من درو ميبستم ..من زودتر به خودم اومدم ودر وبستم پشت در تکيه دادم يه نفس عميقي کشيدم ...چرا اينجوري نگام ميکرد ترسيدم...
سر خوردم رو زمين نشستم پلاستيک وباز کردم دو تا ساندويچ گرمه وسس ونوشابه بود همونجا خوردم ...رفتم رو تخت خوابيدم ..اونقدر به اباژور خيره شدم که خوابم برد ...
با صداي شکستن چشمامو باز کردم يه غلتي تو جام خوردم جام گرم بود نميخواستم بلند شم وپتو رو کشيدم رو سرم پاهامو جمع کردم به دو دقيقه نکشيد که دوباره صداي شکستن اومد ...پتو رو برداشتم اين داره چيکار ميکنه؟ظرف سالمي هم گذاشته؟بلند شدم موهامو بستم وروسريمو رو سرم انداختم ..رفتم بيرون بالبخند نگاش کردم ..با خاک انداز داشت خورده شيشه ها رو جمع ميکرد حواسش به من نبود يه خميازه اي کشيدم ورفتم دستشويي...بعد اينکه دست وصورتمو شستم اومدم بيرون ...رو به روي اشپزخونه وايسادم داشت به ميزي که چيده بود نگاه ميکرد با خنده گفتم :سلام ..
نگام کرد وگفت:سلام خانم...چه عجب دست از سر خواب بيچاره برداشتي
-نميري بيمارستان؟
-چرا زوده ساعت ده ميرم ....صبحونه چي ميخوري؟
به ميزکه انواع واقسام پنير ومربا وخامه و...چيده بود نگاه کردم وگفتم:خودتون صبحونه نخورديد؟
-نه...تنهايي مزه نميده
با لبخند نشستم اونم رو به روم نشست گفت:يه ليوان قهوه واب پرتغال وچاي وشير کاکائو گذاشت جلوم با تعجب به همشون نگاه کردم وگفتم:ببخشيد...معده من بي ظرفيته اين همه رو نميتونم بخورم
-چرا؟به خودتت يه نگاه بنداز ببين چقدر لاغري...بايد يه چيزي بخوري ..بدون تعارف همه رو ميخوري
-اخه..
-اخه واما واگر ..نداريم ..
يه تيکه نون سنگک بزرگ برداشت عسل وتخم مرغ کره گذاشت ولقمه پيچش کرد جلوم گرفت وگفت:بخور..
-چي؟من نميتونم اينو بخورم ..خيلي زياده
گرفت جلو دهنم وگفت:ميخوري يا به زور بکنم تو حلقت
لقمه رو برداشتم و خودمم نفهميدم چه جوري تا تهش خوردم...بعد صبحانه حاضر شد که بره منم داشتم ميز و جمع ميکردم از اتاقش اومد بيرون گفت :داري چيکار ميکني؟
-خوب دارم ميز وجمع ميکنم...
با اخم ساختگي اومد طرفم واز اشپزخونه بردم بيرون وگفت:شما مهمون من هستيد لطفا به سياه وسفيداين خونه دست نميزنيد...اين ميزم ولش کن خودم ميام جمعش ميکنم
-اخه..اينجوري که نميشه زشته بزارجمعش کنم
-خيليم خوبه ...کار هرروزمه (به ساعتش نگاه کرد)ديرم شد نيام ببينم دست به خونه زديا؟
-چشم ..
-افرين نهارم بيرون ميخرم ميارم
-خوب بزار نهارو ديگه خودم بپزم
رفت طرف جا کفشي وگفت:نهارو درست نکن شايد رفتيم بيرون ...خدا حافظ
-خدا حافظ
وقتي رفت سريع رفتم طرف ميزو جمع کردم ..بيکاريم بد درديها...خونه چهار تا اتاق داشت اون که اتاق من بود کناريشم نميدونم اونم نميدونم رفتم طرف اتاقي که کنار پنجره است دم دروايسادم برم تو يا نه؟شايد دوست نداشته باشه ...پوفي کردم رفتم طرف مبلا خودم وانداختم روش چشمم افتاد به چند تا کتاب که رو ميز بود يه کتاب شعر برداشتم ...چند صفحشو ورق زدم ..که زنگ خونه به صدا در اومد ...کتابو گذاشتم سرجاش ورفتم در باز کردم با لبخند سرش پايين بود گفتم:بله بفرماييد
سرشو بلند کرد موهاي شرابي بلندشو کج رو صورتش انداخته بود چشماي ابيش از ديدن من شکه شد با تعجب گفت:سلام...امير نيست؟
-نخير بيمارستان هستند...
-اها...شما...از فاميلاشون هستيد؟
-نخير..
با ناراحتي گفت:دوستشي؟
با لبخند گفتم:نخير خانم ...اگه کاري داريد بايد صبر کنيد تا بياد
-ظرف اش رشته اي رو جلوم وگرفت وبا بغض گفت:مبارک باشه
سريع از پله ها رفت بالا ..اين کي بود؟چرا اين جوري کرد ؟
به ظرف اش رشته نگاه کردم ...به جاي اسم امام وپيغمبري ...بزرگ نوشته بود LOVEخنده اي کردم ورفتم تو گذاشتم رو اپن يه بشقابم گذاشتم روش تا وقتي امير اومد خودم وبا کتاب وتلويزيون سرگرم کردم رو مبل لم دادم موسيقي ملايم در هال نواختن بود حس خواب الودي کردم کتاب وگذاشتم رو صورتم وخوابيدم کتاب از رو صورتم برداشته شد چشمامو باز کردم امير بود يهو بلند شدم با خنده گفت:کجا سير ميکردي؟
-کي اومدي؟
-الان ...
کتاب وداد دستمو گفت: مزاحم خوابت نميشم
-خواست بره گفتم :يه دختري برات اش رشته اورد
به اپن نگاه کرد وبا خنده گفت:نيلو بوده..اين دختر هفته اي که هفت روزه هشت روزشو براي من نذري مياره
خنديم و گفتم:لابد دوست داره وبهونه بهتر از اين پيدا نکرده
گفت:اره...ولي کاش يه نفر ديگه هم منو دوست داشت
گفتم:منم دوست دارم ولي به اندازه
با لبخند گفت:زودگرفتي چي گفتم..ولي منظورت از اندازه چيه؟
-دوست داشتن من به اندازه اون دختري که هرروز برات نذري مياره نيست
-okفهميدم ..
يه پلاستيک دستش بود جلوم گرفت وگفت:اينقدر حرف زدي که يادم رفت اينو بهت بدم
ازش گرفتم وگفتم چيه ؟
-لباس براي چند روزيي که اينجايي بايد يه چيزي تنت کني ديگه..نميدونم اندازه هست يا نه...
گفتم:ممنون...
به لباسا نگاه کردم ..چقدرم گرفته...يه پالتو سرمه اي هم گرفته بودگفت:برو حموم کن بريم
-باشه ...
بعد حموم رفتيم بيرون سوار ماشين شديم گفت:خب حالا کجا بريم ؟
-نميدونم..من که کجايي بلد نيستم
-باشه ..پس مجبورم خودم يه جايي انتخاب کنم
به رستوران خلوت وسوت وکور رفتيم يه اقاي شيک پوش اومد جلو وگفت:به اقاي وثوقي...مشتاق ديدار اقا..خيلي خيلي خوش امديد
به طرف ميز دونفري اشاره کرد وگفت:بفرماييد اقا ..ميزتون حاضره
با تعجب به اميرعلي نگاه کردم وراه افتاديم وقتي نشستيم اقا دو تا منو داد دستمونو گفت:تا شما انتخاب کنيد منم برگشتم
به رفتن مرده نگاه کردم رو به امير که داشت منو ميخوند گفتم:هميشه وقتي مياي اينجا اينقدر چاپلوسي ميکنه ؟
با لبخند گفت:اگه چاپلوسي نکنه که مشترياشو از دست ميده
-ظاهرا مشتري اينجايي که اينجوري جلوت خم وراست ميشه
همين جور که منو نگاه ميکرد گفت:هم مشتري اينجام هم صاحب اينجام
با تعجب گفتم:يعني اين رستوران توئه؟
منو گذاشت کنار وگفت:اره..من وآراد شريکي اينجا رو ساختيم ....شعبه دوشم جاي ديگه است
-با آراد؟چطور تونستي با اون لوک خوش شانس شريک بشي؟
-يه بار بهت گفتم آراد داداشمه نگفتم؟
-گفتي ...ولي مغزم نميتونه هضمش کنه چطور يه پسري که اينقدر باتو بده رو ميگي داداش؟
-به موقعش همه چي ميفهمي..فعلا زوده...
به رستوران نگاه کردم وگفتم: باشه تا موقش صبر ميکنيم ...چرا اينجا اينقدر خلوته؟
-نميدونم..جاي شلوغ ودوست داري؟
-نه اصلا..
-انتخاب کردي؟
به منو نگاه کردم واولين چيزي که ديدم گفتم:کباب ..
مرده اومد امير سفارشاتمونو گفت...بعد نهار اومديم بيرون گفت:حالا چيکار کنيم؟
شونمو انداختم بالا وگفتم :نميدونم..
-قدم بزنيم ؟
-سرده..
نگام کرد وگفت:بعد اين همه لباس که پوشيدي بازم ميگي سردمه؟
با دلخوري گفتم:خوب چيکار کنم سرماييم
-راه بري گرم ميشي..
-اگه سردم شد چي؟
با لبخند گفت:اگه سردتت شد ومُردي با من
نفسي کشيدم وگفتم:باشه ...
به يه پارکي رفتيم ...زياد شلوغ نبود به بچه نگاه ميکردم دستمو جلو دهنم گرفتم وها ميکردم ...بعد بهم مالششون ميدادم گفت:دستايي که مال تو نيست وهيچ وقت نگير ..
-با من بودي؟
-نگين هميشه ميگفت..همه دستا يه صاحب دارن دستاي تو هم مال يکيه ..بايد توي دستاي اون باشه
نگاش کردم ..من که نگفتم بيا دستام وبگير که اين حرف وزد گفتم:نگين خانمت بود؟
-اووهوم ...
-هنوز فراموشش نکردي نه؟
-نه..ده سال باش زندگي کردم نميتونم بخاطر سه سال جدايي فراموشش کنم
-ازدواج کرده؟
-اره...دو تا بچه هم داره
قيافش ناراحت شد ...حس کردم بغض کرده ..خاک تو سرت ايناز براي چي گذشتش وبه يادش اوردي؟بخاطر اينکه موضوع عوض بشه گفتم:دلم براي دريا تنگ شده...کاش ميشد يه بار ديگه دريا رو ببينم
خنديد وگفت:شرمنده تهران دريا نداره..بايد بريم شمال
-اره ولي امکان پذير نيست
-چرا امکان پذير نباشه؟ميخواي بريم؟
-من وشما؟
-نه ...منو تو..ديگه نگو شما...
-اگه اقامون بفهمه چي؟ممکنه دعوامون کنه..
-اون اگه تو رو ميخواست تو رو بيرون نميکرد ..ازش ميترسي؟
-کي من؟؟ ..نه بابا(بعد مکث کوتاهي )اره بعضي وقتا که خيلي اعصباني ميشه ..قيافشم ترسناک ميشه اون موقع ديگه جيکم در نمياد
بلند خنديد وگفت:پس بهش ميگم ...چه موقعايي ازش ميترسي
- تو رو خدا بهش نگو؟
-به يه شرط
نگاش کردم ..نکنه شرط غير معقول بخوادنه امير پسر خوبيه...يعني مرد خوبيه گفتم:چي؟
برام..يه غذاي خوشمزه بپزي...خاتون ميگفت...دست پختت حرف نداره..منم ميخوام دست پخت توامتحان کنم
با خوشحالي گفتم:همين؟باشه امشب برات ميپزم
ساعت هشت بود که با کلي خريد برگشتيم تو اسانسور بوديم که يهو امير خنديد نگاش کردم وگفتم:به چي ميخندي؟
به دماغم اشاره کرد وگفت:شده عين لبو
به ديواره اسانسور نگاه کردم ..چقدر قرمز شده..از خجالت سرم وانداختم پايين گفت:خوبه هنوز زمستون نيومده تو اينجوري هستي ..واي وقتي برف بياد قيافت ديدنيه..
در اسانسور باز شد با ذوق گفتم:وقتي برف اومد مياي ادم برفي درست کنيم ؟
اومديم بيرون گفت:اگه تا اون موقع از سرماي پاييز زنده موندي حتما
رفتيم سمت خونه امير با کليد درو باز کرد ...با دلخوري گفتم:امير..
با تعجب نگام کرد بعد يه لبخند زد وگفت:چه عجب ..اسم منو به زبون اوردي
سرم وانداختم پايين درو باز کرد وگفت:برو تو ..
خواستم برم تو ...که زن همسايه امير که يه خانم مسن بود اومد بيرون و گفت:سلام امير جان ...
امير سرشو برگردوندوگفت:سلام زيبا خانم ..احوال شما ؟
-شکر بد نيستم..کجايي مادرنزديک سه ساعت پسر داييت منتظرت بود ..نيومديد رفت
-کي؟
-وا ...مگه چند تا پسر دايي داري؟آراد وميگم ديگه..اينقد ربهش تعارف کردم گفتم بيا تو تا امير بياد....گفت نه همين جا منتظرش ميمونم
-ممنون ..بهش زنگ ميزنم
زنه به من نگاه کرد گفت:مبارکه امير خان چرا بي خبر؟ترسيدي پول شيريني زياد بشه خبر ندادي؟
امير با تعجب به من نگاه کرد منم از خجالت سرم وانداختم پايين ورفتم تو..صداشو ميشنيدم:نه حاج خانم ..خانمم نيست..چند روزي مهمونم هستن بعد ميرن
ديگه صداشو نشنيدم رفتم به اشپزخونه يه ليوان اب خوردم..صداي بسته شدن در شنيدم .. اومد تو نگاش کردم وگفتم:معذرت ميخوام
-براي چي؟
-برات دردسر درست کردم نه؟ببخشيد
- چه درد سري اگه منظورت با حرفاي زيبا خانمه ...که من اهميتي به اين حرفاي خاله زنکي نميدم
-نميخوام پشت سرت حرف دربيارن ..فکراي بد راجعبت کنن
-برام مهم نيست .. بزار هرچي دوست دارن بگن...همين زيبا خانم بعد طلاقم هر چي حرف بود پشت سرم زد...زنشو کت ميزد ...خرجي بهش نميداد..نميذاشت زنش بره بيرون و از اينجور حرفا ...من اگه ميخواستم به حرفا اينا گوش بدم تا حالا بايد خودمو ميکشتم
وقتي ديد با قيافه ناراحت نگاش ميکنم ..خنديد وگفت: باورت ميشه اين زن امار کل زندگيمو داره...چند دفعه ميرم حموم .. چه لباس وجنس ورنگي ودوست دارم فاميلام کيا هستند ..اروم گفت:حتي ميدونه کيا ميرم دستشويي
بلند خنديم ...اونم خنديد وگفت:يه دو روز اينجا بموني امار تو هم درمياره ..(دوباره خنديدم نگام کرد )....چقدر قشنگ ميخندي فکر نمي کردم با خندين خوشکل بشي
خندمو جمع کردم نگاش کردم سرم انداختم پايين گفت:خيل خب تا تو خجالتوميکشي منم برم يه دوش بگيرم بيام ..رفت بيرون با صداي بلند تري گفت:شر طمون يادتت نره خانم خجالتي
واي شام...سريع رفتم به اتاقم لباسمو عوض کردم واومدم بيرون ..حالا چي بپزم ؟صداي شر شر اب مياومد..زشت بود برم بهش بگم چي دوست ..خودم يه کاريش ميکنم دست به کار شدم نصف غذا رو پختم ...گذاشتم دم بکشه رفتم سراغ سوپ که گفت:چه بوي مياد
سرمو بلند کردم نگاش کردم ...يه لبخند رو لبش بود صورتش سفيد وتمييز زده بود..آراد وامير تو زيبايي يکي بودن اما اون اخمو بود واين مهربون ...امير وترجيح ميدم گفت:مات ومبهوت چي شدي دختر ؟
-هيچي...
سرم وانداختم پايين ومشغول خورد کردن شدم ....اونم رفت به اتاقش ...واي خدا من چرا همیشه خودم وضايع ميکنم؟کارد وزدم به خیار که دو تکیه شد وافتاد رو زمین ...سوپ وحاضر کردم واشپزخونه رو که به گند کشونده بودم وتمييز ميکردم صداي موسيقي بي کلام اومد سرم وبرگردوندم امير داشت مياومد سمت اشپزخونه ...گفت:ميخواي سالاد درست کني؟
-اره..
-خودم درست ميکنم ..
-نه ..خودم اينکارو ميکنم مگه شام امشب با من نيست ؟
خياري رو که براي سالاد شسته بودم برداشت گاز زد وگفت:چرا هست ..ولي سالاد با من (به ميز نگاه کرد وخنده گفت)چه بلايي سر ميز اوردي
-ببخشيد الان تمييز ميکنم
به کمک هم ميز وتمييز کرديم ...خورد کردنش نگاه ميکردم خيلي تند وسريع اين کارو ميکرد ..انگار خيلي وقته اشپزي ميکنه گفتم:هميشه غذا بيرون ميخوري؟
با لبخند گفت:نه...شايد ماهي يه بار

پریبانو
۲۲ دي ۱۳۹۱, ۰۱:۴۷ بعد از ظهر
-پس کي برات غذا درست ميکنه؟
-خودم..
-خودتت؟مگه بلدي؟
-پس چي..اقا دکترتون از هر انگشتيش يه هنر مي باره ..از نقاشي وخطاطي وخونه داري گرفته تا اشپزي وبچه داري ..
خنديم وگفتم:پس بابات بايد شوهرت ميداد نه زن
با اخم نگام کرد خودمو جمع کردم وگفتم:ببخشيد ..
زد زير خنده وگفت:آيناز نصف بدنت زبونه..
سرميز شام امير ميخورد واز دستپختم تعريف وتمجيد ميکرد وگفت اگه ميشد حتما منو سراشپز رستورانش ميکرد ..بعد شام ميزو جمع کرديم خواستم برم بخوابم که گفت:ميخواي بخوابي؟
-اره...خستمه
-اخه زوده تازه يازده شده...
-خوابم مياد..
-باشه خوابلو برو بخواب
رفتم به اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت .. چند دقيقه اي پهلو به پهلو شدم اما خوابم نبرد نکنه نفرينم کرد که خواب نرم؟ .. سرم وکردم زير پتو چند بار از يک تاهزار شمردم ... بازم خوابم نبرد سرم وکوبيدم به بالشت وبلند شدم يه سرکي بيرون کشيدم ديدم رو مبل نشسته دستش وگذاشته لبه مبل وداره تلويزيون نگاه ميکنه ...برگشتم پتو رو برداشتم اومدم بيرون کنارش وايسادم حواسش نبود يه سرفه اي کردم نگام کرد وگفت:اِه....پس چرا نخوابيدي؟
به تلويزيون نگاه کردم وگفتم:بخاطر نفرين تو خوابم نبرد...
چشاش گشاد کرد وگفت:من کي نفرين کردم؟
-يک ساعت پيش..(تعجبش بيشتر شدبه تلويزيون نگاه کردم )تنهايي فيلم ديدن مزه ميده؟
-نه..
روزمين نشستم به مبل تکيه دادم پتو هم رو خودم انداختم يه سيب برداشتم وگفت:بيا بالا بشين
-نه روزمين تمرکزم رو فيلم بيشتره موضعش چيه؟
-عشق وعاشقي..
کنارم نشست وبا شوق وذوق مشغول تعريف کردن شد ..با هم فيلم وديديم وسطاي فيلم بود که پلکام سنگين شد وهمه جا رو تار ميديدم .سرم گذاشتم رو مبل وخواب رفتم ....
-آيناز..آيناز
چشمامو باز کردم...امير کنارم نشسته بود منم جاي ديشب خوابيده بودم با اين فرق که بالشت زير سرم بود با خواب الودگي بلند شدم ..گفتم:چرا بيدارم نکردي؟
-بيدارت کردم که؟
-الان ونميگم که ديشب...
خنديد وگفت:ادم خوبه با تو فيلم نگاه کنه...به نصف نرسيده خوابت برد ..دلم نيومد بيدارت کنم روزمين خوابندمت وبالشتم گذاشتم زير سرت
رفت به اشپزخونه ..منم بلند شدم رفتم دست وصورتمو شستم ..وقتي سر ميز نشستم گفتم:هنوز نقاشي هم ميکشي؟
-حالا چي شده ياد نقاشي کردن من افتادي؟
-هيچي ديشب خواب نقاشي هات وديدم
خنديد وگفت:اره ميکشم..اون اتاق نقاشيمه.. بعد صبحونه بهت نشون ميدم
-تابلو هاتم ميفروشي؟
-بله..اما پولشو ميدم موسسه خيره ..چون بهش احتياجي ندارم ...نقاشي دوست داري؟
-اره ..ولي نه با رنگ وقلمو...با مداد بيشتر خوشم مياد
-جالبه ...ميخواي بهت ياد بدم؟
-اره..اگه هنراي انگشتات وقتي برات بزاره ..
خنديد وگفت:مسخرم ميکني؟
-نه جدي گفتم...ميگم شايد سرت شلوغ باشه ووقت نکني..تو که به نقاشي علاقه داشتي چرا رفتي دکتر شدي؟
-بخاطر دل خودم نقاشي ميکشم ...بخاطر دل مادرم دکتر شدم اخه نمي خواست پيش بچه هاي خواهر شوهرش که جمعيا دکترن کم بياره...من اين وسط قرباني چشم روهم چشمي مادرم شدم ...
-چند ساله نقاشي ميکشي؟
-از دبستان کلاساي اموزش نقاشي ميرفتم...
سري تکون دادم وگفتم:افرين ..
-راستي چرا اسم تو بابات عين همه؟
خنديد وگفت:بابام دلش ميخواست بعد مردنش کسي فراموشش نکنه ...بخاطر همين اسمم وگذاشت امير علي
-تو خونه چي صدات ميزنن؟
-يا ميگن علي...يا اميرعلي تا با اسم بابام که امير قاطي نشه
-اخه اين چه کاري بود بابات کرد؟
خنديد وچيزي نگفت...بعد صبحانه رفتيم به اتاق نقاشي ..پر بود از تابلو هاي نقاشي .رنگ وقلم مو مداد رنگي... خلاصه هرچي براي نقاشي لازم بود تو اين اتاق پيدا ميشد تنها چيزي که منو جذب کرد همون دختر بچه پا برهنه بود که اولين بار تو نمايشگاه نقاشيش ديدم...رفتم جلوتر نگاش کردم گفت:هنوز يادته؟
-اوهووم...چرا نفروختيش؟
-اين تابلو رو دوست دارم..
همينجور که به تابلو نگاه ميکردم گفتم:منم دوستش دارم
-پس براي تو..
-نه..نميخوام فقط گفتم ازش خوشم مياد همين
پشت اميرعلي يه تابلو بود که روش يه پارچه سفيد انداخته بود رفتم طرفش جلوم وايساد با لبخند وگفت:به اون تابلو دست نزن..
-ببخشيد قصد فضولي نداشتم ...فقط خواستم ببينم چيه؟
-چيز خواستي نيست...
پشت چشمي نازک کردم وگفتم:کيونقاشي کردي که نميخواي ببينمش؟
دهنشو باز کرد که چيزي بگه صداي زنگ خونه مانع شد به در نگاه کرد وگفت:آراده...
رفت بيرون..از کجا فهميده اونه؟ با کنجکاوي زياد به تابلويي که روش ملافه بود نگاه ميکردم يعني چي کشيده که نميخواد من ببينمش؟...صداي آراد بلند شد :چرا از ديشب بهت زنگ ميزنم جواب نميدي؟چرا گوشيتو خامو ش کردي؟
-گوشيمه اختيارشو دارم مشکليه؟
-کجاست؟
-داد نزن ...صداتو بيار پايين..
از اتاق اومدم بيرون نگاشون کردم آراد از اعصبانيت قرمز شده بود اميرعلي گفت:چيکارش داري؟ميخواي ببريش که بيشتر اذيتش کني؟
- اره دلم ميخواد چون خدمتکارمه بابتش پول دادم هر کاري که دلم بخواد باش ميکنم ...خدمتکار منه بايد تو خونه من باشه نه اينجا
-اون اگه خدمتکارت بود بيرونش نمي کردي...مگه ويدا رو نداري اينو ميخواي چيکار؟
-دلم ميخواد تو خونم شيش تا شيش تا خدمتکا رداشته باشم ...تو رو سَننه ؟
سرشو برگردوند عصبي نگام کرد اب دهنمو قورت دادم گفت: ديشب تو بغل علي خوش گذشت؟
اين مزخرفات چيه ميگه؟فکر کرده ديشب پيش امير خوابيدم اميرعلي گفت:خجالت بکش آراد
-بچه مومن.... نگو که ديشب اين گناه کبيره وانجام ندادي؟مگه نشنيدي ميگن اگه زن ومردي تو خونه تنها باشن شيطان هم همون جاست...از کجا معلوم کار ديگه اي هم انجام نداده باشيد..
داد زدم:بسه ديگه... فکر کردي همه عين خودتن که هرشب يکي تو بغل ميگيري وميبوسي؟
-من دوستشون دارم...
پوزخندي زدم وگفتم: يکي..دو تا ...سه تا چند تاشونو دوست داري؟پس بگو قلب نداري کاروانسراست ده تا مياد يکي ميره (سرتا پاش نگاه کردم)هوس باز که شاخ ودم نداره ..يکي عين تو
دستشو از اعصبانيت فشار داد و صداي فشرده شدن دندوناش مي شنيدم گفت:فقط دو دقيقه بهت فرصت ميدم حاظر بشي
امير:اون جايي نمياد..
داد زد:مياد چون من ميگم ...
اميرعلي هم داد زد:قرار نيست هرچي تو ميگي همون بشه..
-چرا ميشه ..مگه تو نيستم برو لباست وبپوش
-من جايي نميام
-چي؟نشنيدم چي گفتي؟
با اعصبانيت اومد طرفم امير جلوش وايساد وگفت:شنيدي که چي گفت...نميخواد بياد
به اميرعلي نگاه کرد يه لبخند عصبي زد وگفت:سالمه؟
اميربا تعجب گفت:چي؟
خنده بلندي کرد وگفت:اخ ببخشيد عزيزم نميدونستم عقيمي ...هر کاري بخواي ميکني..(اروم گفت)اگه باهاش همچين کاري کرده باشي که بچه دار نميشه بخاطر همينه اينقدر خيالت جمع ..
امير با اعصبانيت يه سيلي محکمي زد تو صورت آرد که من جاي اون دردم گرفت آراد دستشو گذاشت رو صورتش و اميرعلي گفت:بهت اجازه نميدم هر چي تو دهنت در ميادوبهم بگي ..تو که از زندگيم خبر داري نامرد تو که ميدوني بدتر از تو زخم خوردم ...(امير گريه کرد)تو ديگه با اين حرفا نمک رو زخمم نريز.. من ازتو هم تنها ترم..ميبيني سه ساله تواين خونه دارم با تنهاييم زندگي ميکنم چرا اين حرفو ميزني ؟ تو که ميدوني بعد از نگين با اينکه عقيم بودم به هيچ دختري دس درازي نکردم اما تو چي؟بعد مهتاب فقط بخاطر اينکه اروم بشي وفراموشش کني با هر دختري رابطه داشتي..به کجا رسيدي؟هر روز اوضاعت داره بدتر ميشه...
با همون اشکاش رکه کل صورتشو گرفته بوداومد طرفم دستمو گرفت برد کنار آراد وگفت:بگير ..اينم خدمتکارت اين بار اخر که بهت ميدمش به خدا قسم اگه يه بار ديگه اين دختر به من پناه بياره ديگه نمي بينيش..حالا بريد
با تعجب به امير و حرفاش نگاه کردم امير گفت:چرا وايسادي آيناز برو ديگه..
با سرعت رفت طرف اتاقش.. با تنفر به صورت آراد نگاه کردم جاي سيلي قرمز شده بود ... رفتم به اتاقم ولباسمو عوض کردم واومدم بيرون ...آراد هنوز وايساده بود ..دم اتاق امير رفتم دو تا تقه به در زدم جواب نداد گفتم:نميخواي بياي بيرون ؟...دارم ميرما..
يک دقيقه وايسادم نيومد آراد گفت:دوروز نازشو کشيدي لوس شده..
با اعصبانيت نگاش کردم وچيزي نگفتم در باز شد ...اومد بيرون چشماش قرمز بود با لبخند گفت:مهمون ناخونده خوبي بودي
-خدا حافظ...
-به سلامت ..
چند قدم رفتم .... به آراد نگاه کردم از سر لج يه کار احماقانه اي به ذهنم رسيد يه نفسي کشيدم... با قدم هاي تندي رفتم پيش اميرومحکم تو بغلم گرفتمش گفتم: ممنون که رام دادي..اگه تو نبودي نمي دونستم بايد کجا برم
امير دست راستش وگذاشت رو شونم وگفت:احتياج به تشکر نيست (سرشو خم کرد تو گوشم گفت)براي حرص دادن آراد روش خوبي نبود
نگاش کردم لبخند به لب داشت گفتم:گريه ات تقصير منه ببخش
-بعضي وقتا گريه لازمه...حالا برو
به آراد نگاه کردم...حالتش خنثي بود از امير جدا شدم با هم خداحافظي کرديم تا دم در بدرقمون کرد سوار اسانسورشديم ..آراد دکمه رو فشار داد در بسته شد اميرو ديگه نديدم...اسانسور رفت پايين آراد گفت:با اين کارت گور خودتو کندي..
نگاش کردم رو به روشو نگاه ميکرد ..نه مثل اينکه زيادم بي خيال نبوده گفتم:گور من خيلي وقت کنده شده تو برو به فکر خودتت باش
نگام کرد وگفت:آرزوي امير ميزارم رو دلت
-نميتوني امير وازم بگيري
-خواهيم ديد ..
-مي بينيم
اسانسور وايساد اومدم بيرون سوار ماشين شديم من جلو نشستم ...به مختار سلام کردم ..ماشين حرکت کرد بعد از چند دقيقه سکوت آراد گفت:برو پيش منصور
-هموني که قبلا تو فروش دختر بود ؟
-اره..
-مطمئني الانم دختر داره؟
-نميدونم حالا بريم
چند دقيقه بعد دم يه خونه نگه داشت دوتاشون پياده شدن منم اومدم پايين مختار در زد کسي جواب نداد ..مختار با دستش بيشتر درو کوبيد يکي داد زد:اومدم بابا در خونه رو از جا کندي
درو باز کرد با اعصبانيت گفت:بله...امرتون
مختار:امرمون که زياده بزار بيايم تو بهت ميگم
پوزخندي زد وگفت:همينم مونده هر لات ولوت.. بي سر وپايي وتو خونم راه بدم
خواست درو ببنده که آراد با خشم يه لگد کوبيد به در که با ضرب خورد به ديوار وصداي وحشتناکي داد رفت تو مرده با ترس وتعجب نگاش کرد..مختار به من گفت:برو تو
رفتم تو خودشم پشت سرم اومد
آراد:حالا من شدم لات بي سرو پا نه؟
-ببخشيد شما؟بجا نميارم
آراد خواست بره طرفش که مختار جلوش گرفت وگفت:من باش حرف ميزنم
مختار:چند سال پيش دختر دور خودتت جمع ميکردي وبعد ميفروختيشون ...اومديم بينيم هنوز داري؟ ميخوايم يه جا بخريم
-مگه ميخواي جهاز دخترتو ببري که ميگي يه جا ميخريم؟
-داري يا نه؟
-خير....اشتباه به عرضتون رسوندن بنده از اين غلطا نميکنم ...اصلا کي ادرس منو به شما داده؟
آراد:احتياجي به ادرس نيست ..خودمون ميدونم لاشخورا کجا منتظر جسدن
-اقا من هنوز نميدونم شما ها کي هستيد ؟
-آرادم پسر سيروس...اونو که ديگه ميشناسي؟
پوزخندي زد وگفت:اگه تو آرادي پس منم پسر ملکه انگلستانم
آراد با اعصبانيت رفت طرفش يقشو گرفت وچسبوند به ديوار وگفت:حالا ديگه منو نميشناسي نه؟....کي جمع وجورت کرد ؟کي زير بال وپرت گرفت ها؟اگه من نبودم که الان بايد تو اشغال دوني پيداتت ميکردن
مرده با تعجب به چشماي آراد نگاه کرد وگفت:شماييد اقا آراد؟اصلا نشناختمتون...چقدر عوض شديد(آراد يقشو ول کرد)اقا من پنج سال پيش که ديدمتون اينجوري نبوديد ..اون موقع موهاي بلند مجعدتون تا لبه گوشتون بود ...اماالان...دور از جون عين سرطانيا مو نداريد....
اينو که گفت اروم خنديدم ..آراد با اخم نگام کرد ...خندمو خوردم وسرمو انداختم پايين...يعني اين بچه قوزمت موهاي بلند مجعد داشته فکر کنم خوشکل ميشده ...آراد گفت:من عوض نشدم ادماي دور وبرم عوض شدن
-بله خب حق با شماست
مختار:يعني ديگه اصلا دختر براي فروش نمياري؟
-نه اقا..من خيلي وقته اين کارو بوسيدم وگذاشتمش کنار..(به حياطش که پر از کمد ومبل وميز بود اشاره کرد)نگاه کن..سمساري شده کار من
آراد با کلافگي پوفي کرد وگفت:اين همه راه رو الکي اومديم ...
رفت بيرون ...مختار گفت:نميدوني چه کساي ديگه اي اين کارو ميکنن؟
-نه والله
مختار شماره اي به مرده داد وگفت:بيا اين شماره منه ...اگه فهميدي کسي دختر براي فروش داره بهم زنگ بزن
-چشم اقا حتما خيالتون راحت
با هم اومديم بيرون سوار ماشين شديم وراه افتاديم مختار به آراد گفت:چي ميخوري اقا؟
-هيچي..
-باشه پس ساندويچ برات ميگيرم
-کرشدي؟ميگم چيزي نميخورم
-مگه دست خودته که نخوري...الان ساعت دوازده وموقع نهار جنابعالي صبح هم که هيچي نخوردي ..فعلا برات يه ساندويچ ميگيرم معدتت خالي نمونه بعد يه چيزي بخور
ديگه چيزي نگفت...مختار دم يه فست فود نگه داشت يه موسيقي ملايمي گذاشت وگفت:تا شما دوتا خروس جنگي اين موسيقي رو گوش ميديد منم جلدي ميرم ساندويچ ميگيرم ميام...(به دوتامون نگاه کرد)برنگردم ببينم کرک وپر همو ريختينا؟
دوتامون با اخم نگاش کرديم ..فقط يه لبخندي زد ورفت پايين .. ده دقيقه اي منتظر شدم نيومد ...جو سنگين شده بود احساس خفگي مي کردم دروباز کردم گفت:کجا؟
-نترس فرار نميکنم همين جام...
رفتم پايين درو بستم وبه درش تکيه دادم .. به ادم هايي که رد ميشدن نگاه ميکردم ..يعني اينا مشکل هم دارن؟يا اينکه تمام مشکلات دنيا توفرق سر من نشسته؟چند دقيقه بعد مختار اومد سوار شدم ....يه ساندويچ داد دستم يکي هم داد به آراد خواست نوشابه بهش بده گفتم:نوشابه سياه به دردش نميخوره ...معدش درد ميگره
مختار با تعجب گفت:از کجا ميدوني؟
-دو ماه خدمتکارش بودم ..نبايد بدونم چي براش مضره؟اصلا غذاي فست فوتي هم نبايد بخوره ..
به آراد نگاه کرد وگفت:ببين چقدر به فکرته.. از همه چيزيت خبر داره اونوقت تو هي کرک وپرش وبکن ...زن من هنوز نميدونه من چي دوست دارم
آراد :خوب که چي؟ميخواي نگهش دارم؟اين مظلوم نمايهاش بخاطر همينه که نگهش دارم ...اصلا از روز اولم اوردنش اشتباه بود نبايد براي خودم همچين درد سري درست ميکردم
برگشتم نگاش کردم وگفتم:فکر کردي براي موندن پيش تو بال بال ميزنم؟ براي چي فرار کردم؟(پوزخندي زدم )لابد پيش خودتت فکر کردي عاشق زارت شدم ودارم خودم برات لوس ميکنم نه؟
آراد :مختار اينم ميبري پيش سعيد که با بقيه دخترا بفرسته بره
-کدوم دخترا ؟
-همونايي که قرار امشب ببريشون
-اين چه کاري ميخواي بکني؟اين...
داد زد:همين کاري که گفتم ميکني..
مختار پوفي کرد ودرست نشست ساندويچشو انداخت رو داشبورد من هنوز به آراد نگاه ميکردم گفت: گفتم تقاص کاري که کردي پس ميدي..
با لبخند گفتم:امير تنها کسيه که دوستش دارم..ازروي هوس بغلش نکردم ..اما اين کار تو از روي حسوديه
پوزخندي زد وگفت:حسودي ؟به توو علي ؟علي از روي ناچاريه که مياد طرف تو چون هيچ دختري تحويلش نميگيره
-تحويلش نميگرن؟از بس تو مهمونيات حواست به دختراي نميه لخته که نميدوني چند نفر ميرن با امير حرف ميزنن
-لابد اونا هم قيافه توهستن ...
-يعني ميخواي بگي من خوشکلم؟اخه من جز دختراي خوشکل وناز چيز ديگه اي نديدم
پوزخندي زد وگفت:تَوهم ورت داشته؟اره خوشکلي...و ميخوام يه لطفي درحقت کنم..چون تو ايران پسري که درشأن تو باشه پيدا نميشه ميخوام بفرستمت جايي که بهتر ازعلي گيرت بياد
با لبخند نگاش کردم وگفتم: همه جاي دنيا برام يه رنگه ...فقط ميخوام از پيش تو برم هر جا باشه مهم نيست
-هنوز تا خوشحالي واقعي مونده ..وقتي عين يه عروسک پيش مردا دست به دست شدي ...اونوقت ميفهمي دنيا يه رنگم نيست
-بالاتر سياهي که رنگي نيست ..همه جاي دنيا براي من سياهه
درست نشستم ..به ساندويچم نگاه کردم ..بغض کردم يعني واقعا ميخواست با من همچين کاري کنه ؟ماشين حرکت کرد چند قطره اشک از چشمام سرازير شد بيرون ونگاه کردم ..به درختايي که در براره فصل پاييز مقاومت کرده بودن وخودشون وسر سبز نگه داشته بودن حسوديم شد اي کاش منم عين اينا بودم ودربراراين دنيا کم نمياوردم ..دلم گرفت ...حال گريه داشتم اخه اين چه سرنوشتي من دارم؟ چرا هرچي بدبختيه بايد رو سر من خراب بشه؟چرابايد دورم من يه حصار تنهايي باشه؟خستم خدا..خستم..نجاتم بده...اين چه امتحان وازمايشي که داري ازمن ميگيري؟ميخوام اعتراف کنم کم اوردم...بهم تقلب برسون بزار به کمک تو قبول بشم اشکامو پاک کردم ساندويچمو گذاشتم رو داشبورد مختار نگام کرد وگفت:اين زبونت اخرش برات شر شد ...
فقط بهش لبخند زدم...مختار خوب بودخيلي خوب پيش آراد ازم دفاع ميکرد مثل اون بهم اخم وتخم نميکرد سرم داد نميزد هوامو داشت ..اما هنوز بخاطر مرگ ليلا نبخشيدمش...نميتونم ببخشمش گفتم:مختار..
-بله...
-خيلي خوبي...
با تعجب نگام کرد وگفت:چي؟من خوبم ؟حالت خوبه تو؟...تا ديروز که ازم متفر بودي وميخواستي سر به تنم نباشه
-اره..ولي من کينه اي نيستم زود مي بخشم...فقط نميتونم بخاطر ليلا ببخشمت...وقتي ميبينم تنها اشتباهي که ازت ديدم فقط مرگ دوستم بوده...ديگه چرا بايد ازت بدم بياد
با لبخند نگام کرد وگفت:تو که از من بهتري..
آراد:مختار...اگه ساندويچتو نميخوري بده به من..
مختار از تو ايينه نگاش کرد وگفت:بچم اشتهاش وا شده ...نه اون موقع که گفتي هيچي نميخورم نه الان که ميخواي دو تا بخوري
ساندويچشو بهش داد وگفت:ساندويچ اين دخترم بده
مختار:حالت خوبه آراد؟سه تا ساندويچو ميخواي کجاي معدت کني؟
-ميدي يا نه؟

پریبانو
۲۳ دي ۱۳۹۱, ۰۵:۲۲ بعد از ظهر
مختار دستشو طرف ساندويچ من دراز کرد...سريع برداشتمش وگفتم:ساندويچ خودمه به کسي هم نمي دمش
بازش کردم ويه گاز گنده زدم که نصفش از دهنم زد بيرون ..مختار با تعجب گفت:خيل خب ساندويچت مال خودت اروم تر بخورخفه نشي
بخاطر اينکه ساندويچم دست آراد نرسه همشو خوردم...اونم ساندويچ مختار ونصفه خورد..به يه خونه دور از شهر رسيديم که خونه ها بيست متري با هم فاصله داشتن ...پياده شديم در زد يکي سريع درو باز کرد ورفتيم تو ...يکي از تو خونه دراومد وگفت:به به ..اقا آراد چه عجب بعد اون همه پيغوم وپسغوم ...بالاخره چشم ما به جمالتون روشن شد..از بس اين نوچه مختار تو فرستادي ديگه پاک داشتيم از ديدار شما محروم مي شديم...
-چاپلوسيت نگه دار واسه يکي ديگه...
-ما نوکر شماييم اقا چاپلوس چيه...بفرماييد تو اقا
چند قدم رفتيم جلو آراد با پاش زد به يه پرايد دربو داغون وگفت:خرج اين لگنو چقدر کردي؟
-پولشو از جيب خودم دادم اقا
-منم که نگفتم از جيب من دادي..اين همه سيروس بهت پول ميده برو بهترشو بخر
وارد خونه شديم گفت:چشم اقا دفعه بعد ايشا الله
آراد دور وبرونگاه کرد وگفت: کي حرکت ميکنين ؟
-هر وقت شما تريلي وبا بار فرستاديد ؟
-ساعت هشت مياد ...جاي هميشگي...
-باشه
-پس کو دخترا؟
-جاشون امن اقا...
-خيل خب ..اين دخترم ببر پيششون
به من نگاه کرد وگفت:اين اقا؟اين که خيلي لاغره...
مختار رفت جلو گفت:آقا ...
آراد: هيچي نگومختار...تا الان هرچي فرصت بهش دادم که رفتارشو با من اصلاح کنه بسه ...(به مرده نگاه کرد)مگه با تونیستم سعید؟چرا وايسادي ؟ببرش ديگه
سعید داد زد:شاهين ...شاهين
يه پسر لاغر اندام اومد تو گفت:بله اقا..
-اين دخترو ببر...
اومد طرفم خواست بازومو بگيره مختار داد زد:بهش دست نزن ...
همه با تعجب نگاش کرديم ...مختار کنارم وايساد وگفت:خودم ميبرمش
بهم نگاه کرد وگفت:بريم...
با مختارو شاهين رفتيم پشت خونه يه اتاقي شبيه انباري بود شاهين دروباز کرد رفتم تو به مختار گفتم:ممنون...اگه چيزي گفتم که ناراحت شدي حلالم کن...اعصباني بودم يه چيزي گفتم
-براي حلاليت هنوز زوده...
به مختار نگاه مي کردم که شاهين دروقفل کرد مختار با لبخند رفت ...يه نفسي کشيدم سرمو برگردوندم ديدم سه تا دختر نشستن منم يه گوشه نشستم بهشون نگاه کردم دو تاشون که تو لاک خودشون بودن ...يکيشون رو زمين دراز کشيده بود ودستشو گذاشته بود رو کليش چشماشم فشار مي داد ...بلند شدم کنارش نشستم وگفتم:حالت خوبه؟جايت درد ميکنه؟
اوني که چاق بود گفت:کليش درد ميکنه..از ديشب تا حالا همين جوريه
-خب چرا هيچ کاري براش نميکنن؟
-چيکار کنيم ؟اگه بهشون بگيم حالش بده ميان ميکشنش...
به ديوار تکيه دادم وپام ودراز کردم سرشو بلند کردم وگذاشتم رو پام نگام کرد وگفت:تو کي هستي؟
-بنده خدا.....شال پشميمو دراوردم گفتم...مانتو تو بزن بالا
-واسه چي؟
-واسه همه چي...(خودم مانتو شو زدم بالا وشالمو گذاشتم رو کليش گفتم)....اگه جاش گرم بمونه ديگه درد نميکنه
با لبخند گفت:ممنون..
-خواهش ميکنم...(به اون دوتا که کنار ديوار نشسته بودن گفتم)مي خوان ما رو کجا ببرن ؟
اون لاغره تر بود گفت:اروپا..اينجوري که خودشون ميگن
کف زمين روي موازيک نشسته بوديم..ديوار وکف سرد بود..يه بخاري خشک وخالي هم برامون نيورده بودن..چند دقيقه بعد سردم شد...دختري که پام خوابيده بود گفت:سردته؟
نگاش کردم وگفتم:نه ..خوبم
روسري طوسيش واز سرش برداشت وداد بهم وگفت:بيا بپوش ...داري مي لرزي
ديگه تعارف نکردم وروسري رو برداشتم وپوشيدم ....تا موقعي که هوا تاريک شد ما همونجا سر جاهامون نشسته بوديم تکون نمي خورديم ...کمي نور از حياط به زير زمين مياومد ولي به اندازه اي نبود که بتونه همه جارو روشن کنه ...صداي سوت زدن وکليد چرخوندن شنيدم به در زيرزمين رسيد شاهين بود با کليد درو باز کرد وگفت:خب خانما استراحت کافيه ...تشريف بياريد بيرون
به دختره کمک کردم بلند شه شالي که دور کمرش گذاشته بودم دراورد ورو سرش انداخت اومديم بيرون .....سوار يه ماشين شديم .. شاهين رانندگي مي کرد سعيد هم جلو نشست حرکت کرد همه جا تاريک و ظلمات بود فقط نور چراغ ماشين جلو رو روشن ميکرد ...بخاطر سنگ وکلوخ ماشين زياد تکون ميخورد حالت تهوع پيدا کرده بودم..بعد يک ساعت ماشين نگه داشت..اومديدم پايين يه تريلي بزرگ وايساده بودسعيد گفت:سوار شيد ...
سوار شديم اونم با چه بدبختي خودشون کمک ميکردن سوار شيم...وقتي رفتيم تو ديديم گوشه تريلي پر از کارتون ...ولي نفهميدم داخلشون چيه...يکي داد زد:بريد ته بشينيد
چهار تائيمون ته وايساديم ...سه نفريشون کارتونا رو تند تند جلومون ميچيدن ...دختره چاقه گفت:ميميرم...اينا ميخوان مارو بکشن
شاهين به سمت راست اشاره کرد وگفت:اينجا رو براتون خالي ميزاريم تا بتونيد نفس بکشيد ...نترس اين کنارا هم هوا مياد تو
وقتي چيدنشون تموم شد رفتن صداي بسته شدن در شنيدم نشستم ...تريلي حرکت کرد ..من ديگه قيد اين دنيا وزندگي وادماش زدم ..اينجا بميرم بهتره تابا بي ابرويي ازدنيا برم...سرم وتکيه دادم به پشتم ..همه جا تاريک بود هيجا رو نميديدم ...دونه هاي اشک از کنار چشمم يکي يکي بافاصله مي اومدن پايين..کم کم ..حس خفگي اومد سراغم..بيخيال شدم ميخوام خودکشي کنم به طور غير مستقيم...ميخوام راحت شم ...يکي از دخترا گفت:اين کيه داره اينجوري نفس ميکشه؟
با صداي خفگي گفتم:من...
اون يکه کنارم نشسته بود گفت:چرا اينجوري نفس ميکشي ؟
چيزي نگفتم...حس کردم يکي گلومو فشار ميده يهو بلند شدم تند تند نفس کشيدم ...دستمو گرفت وگفت:چي شده چرا اينجوري ميکني؟
جايي رو نميديدم گفتم:دارم ميمريم ...نميتونم نفس بکشم
دستمو گرفت وبلندم کرد وگفت:بيا اينجا ..
کمکم کرد همون جايي که گفت نشستم خوب بود کمي اکسيژن داشت ...وقتي اکسيژن وارد ريه وقلبم شد کمي بهتر شدم گفت:بهتري؟
-اره خوبم... ممنون
-چت شد يهو...؟
-ترس از تاريکي دارم...وقتي يه جاي تاريک وبدون نور باشم احساس خفگي ميکنم
از خودم خندم گرفته بود...عرضه خودکشي کردن هم ندارم ..بعد چند دقيقه که تريلي بالا وپايين وچپ وراست ميشد ...اروم شد وصاف راه ميرفت فهميدم رو جاده ايم...زير لب زمزمه وار براي خودم شعر ميخوندم...دخترا هم ساکت بودن وچيزي نمي گفتن وقتي تموم شد يکيشون گفت:عجب صداي نازي داري دختر..بري اونور يه دهن براشون بخوني خوانندت ميکنن...دو روزه ميشي يکي از پر از طرفدار ترين خواننده زن ايراني...
خنديدم وگفتم:خيالاتت قشنگه..
-راست ميگه چرا ميخندي ؟صداتت قشنگه... اسمت چيه؟
-آيناز..
-اوه...عجب اسمي وقتي خواننده شدي ميشي(بعد کمي فکر)آيناز DG
همه مون خنديديم...اوني که کليش درد ميکرد با خنده گفت:يا نازنازDG
بازم خنديديم که يه دفعه تريلي با يه ترمز نگه داشت ..که من افتادم تو بغل کناردستيم بلندم کرد وگفت:جايت درد نگرفت؟
-نه...خوبم
-اي مرده شور خودش ببرن با اين رانندگيش
-هيشش بچه ها گوش کنيد ...صداي چند نفره نه؟انگار دارن دعوا ميکنن
گفتم:اره...
-يعني چي شده؟
در باز شد...بخاطر کارتونا چيزي نمي ديديم...فقط مي شينيدم دارن با سرعت کارتونا رو ميريزن پايين ...ترسيده بوديم وايساديم وفقط به جلو نگاه ميکرديم..نصف کارتوناي بالا برداشتن.. نور چراغ ماشيني که پشتشون پارک بود باعث شد سر دو نفر سياه پوش وببينم وقتي تمام کارتونا برداشتن يکيشون اومد طرف من با جيغ خواستم فرار کنم که منو گرفت دو نفر ديگه هم رفتن سراغ اونا...يه دستمال خيس جلوي بينيم گرفت ..دست وپا زدنم بي فايده بود چون به يک دقيقه نکشيد که بيهوش شدم ...

پریبانو
۲۵ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۳۰ بعد از ظهر
با صداي موسيقي وحشتناکي چشمامو باز کردم ..دورو برم ونگاه کردم اتاق نا اشنا بود... پنجره باز بود وباد پرده سفيد نازک توري ميفرستاد داخل ...با سردرد،سرم واز بالشت بلند شدم ..از تخت اومدم پايين به لباسم نگاه کردم يه لباس توري خيلي نازک سفيد که تا پايين زانوها م ميرسيد پاهام لخت بود صداي خوردن امواج به ساحل مي شينيدم ...در و باز کردم صداي موسيقي بيشترشد ...به خونه يه نگاهي انداختم نه اينجا هم غريبه بود ..صداي همهمه جمعيت از پايين مي اومد...با قدمهاي شمرده از راه پله رفتم پايين ....وسط راه پله بودم که ديدم همه سياه پوشين ..وشمع هاي سياه دور تا دور خونه چيده شده رفتم پايين... يه خانم بخاطر فوت مادرم بهم تسليت گفت..رفتم جلوتر يکي بهم خرما تعارف کرد برنداشتم ... به همه نگاه کردم همه ميخنديدن وحرف ميزدن چرا گريه نمي کنن؟...چشمم افتاد به ديوار...کل ديوار خونه جاي دست خوني بود ...از سقف خون ميچکيداز تو اشپزخونه صداي چاقوي که به ميز ميخوردشنيدم ..دم در وايسادم دختري که تمام موهاش روي صورتش ريخته بود داشت تند تند گوشت قرمز که ازش خون ميچکيد تکه تکه ميکرد...خوب نگاش کردم اروم سرشو اورد بالا..ليلا ..دهنش پر خون بود جيغ کشيدم وفرار کردم ...مامانم جلوم وايساد سرد وبي روح وگفت:ليلا رو تو کشتي...نمي بخشمت...ترسيدم با گريه دويدم ..رفتم طرف در بابام جلوي در وايساده بود ...گفت:کجا ميخواي بري؟بايد تو رو بخاطر طلبم بدم به جمشيد..وگرنه منو ميکشن ..با ترس برگشتم مامانم وليلا وتمام مهمونا اروم اروم مي اومدن جلو...با جيغ وگريه فرار کردم رفتم طرف راه پله ....با سرعت از پله هاميرفتم بالا آراد بالا وايساده بود با اعصبانيت داد دزد:چرا فرار کردي؟....بر عکس از پله ها اومدم پايين يهو پام ليس خورد وافتادم تو بغل يکي نگاش کردم خاتون بود صدام ميزد:آيناز..آيناز...
چشمام وباز کردم ..نفس نفس ميزدم خاتون کنارم نشسته بود وگفت:چي شده مادر خواب بد ديدي؟
به خاتون نگاه کردم ....خاتون اينجا چيکار ميکرد؟اينجا کجاست؟به اتاق نگاه کردم ..اشنا بود همون روزي که دستمو بريدم همين اينجا بودم...يعني بازم برگشتم پيش آراد گفتم:من اينجا چيکا رميکنم؟کي من واورد؟اون گفت ميخواد منو بفروشه...چرا منو برگردوند؟
خاتون نگام کرد وگفت:بيا اين ابو بخور
گفتم:نميخورم...بگو اينجا چيکار ميکنم؟
-نميدونم...صبح که ويدا رفت اقا رو بيدار کنه بهش گفت تو اومدي...باور نميکني از صبح تا حالا هر پونزده دقيقه يه بار بهت سر ميزدم ببينم بيدار شدي يا نه...
نگاش کردم وگفتم:چرا اينقدر دوستم داري؟من که يه غريبم
- اين چه سوالي ميپرسي؟من تو رو جاي دختر نداشتم دوست دارم .. قبل تو اين خونه اينقدر سوت وکور بود که ادم دلش ميگرفت .. خدا شاهده از روزي که اومدي چقدر حال وهوامون عوض شده... اخه چرا فرار کردي؟نگفتي نگرانت ميشيم ؟به خدا خواستم برم کلانتري خبر بدم...اقا يه دادي سرم زد که تا اخر عمرم پام به کلانتري باز نمي شه
-تو نبايد منو دوست داشته باشي ..تو هم عين بقيه مسخرم کن...تو هم اذيتم کن وزخم زبونم بزن ...تو بگو زشت تو هم...
گريه اجازه حرف زدن وازم گرفت خاتون بغلم کرد وگفت:الهي قربون دل پرت بشم....اروم باش خودتت واذيت نکن
-خاتون چرا نمي ميرم؟
-بسه دختر اين حرفا نزن...(نگام کن)صبحونه برات بيارم ؟
-نميخورم ...سيرم
-نمي خورم سيرم که نشد حرف...مياي يا برات بيارم ؟
مي دونستم اگه بگم نه ميخواد به زور تو دهنم کنه بخاطر همين گفتم:باشه..الان ميام پايين
وقتي رفت دراز کشيدم ..يه فکر مسخره به ذهنم رسيد....يعني آراد منو دوست داره؟شايد!!...خيلي مسخرست اگه دوستم داشته باشه...بايد مطمئن بشم...رفتم پايين...به ساعت ديواري نگاه کردم يازده ونيم بود...يعني نيم ساعت ديگه پيداش ميشه رفتم اشپزخونه ويدا نشسته بود وبا خاتون سيب زميني خورد ميکردن ..تا منو ديد با اخم سرشو انداخت پايين وگفتم:سلام ويدا..
چيزي نگفت ...خاتون با چشم وابرو بهم اشاره کرد که کاريش نداشته باشم با لبخند گفتم:چطوري دختر؟از اومدنم خوشحال نيستي نه؟ اخ شرمنده نميدونستم اينجور ميشه وگرنه خودم وميکشتم...تمام نقشه هات نقش بر اب شد ؟
با اعصبانيت نگام کرد خم شدم تو چشماش نگاه کردم وگفتم:اگه ميخواي به آراد برسي بايد منو بکشي...
خاتون لبشو گاز گرفت واومد طرفم بازومو کشيد وبرد بيرون گفت:اين حرفا چيه داري ميزني ..دوروز رفتي پاک عقلتو از دست دادي؟
-اره عقلمو از دست دادم...خاتون ميدوني چرا من فرار کردم؟چون اقا قراره ويدا رو نگه داره ومنو بفرسته اسطبل..مطمئنم حرفش دروغ بوده ميخواسته منو بفروشه..
-اخه دختر خوب...اون اگه ميخواست بفروشتت که همون روز اول اين کارو ميکرد ونمي اوردت اينجا
-اره چون روز اول ويدا خوشکله پر عشوه وناز نيومده بود...اصلا اون از اذيت کردن من لذت ميبره ... آرادجنون اذيت کردن داره خاتون، ميفهمي؟
لبشو کاز گرفت و اروم زد به صورتش و گفت:خاک به سرم اين حرفا چيه ميزني؟
تلفن آشپزخونه زنگ خورد ويدا گفت:خاتون با تو کار دارن
نگام کرد ورفت به اشپزخونه...بايد امروز تکليفمو با اين لوک خوشانس مشخص کنم...تو حياط ومنتظر آراد نشستم ...بايد جوابمو بده چرا منو برگردوند؟يعني اون حرف تو ماشين زد همش کشک ؟ با اعصبانيت پامو ميزدم به زمين ..چشمم به در بود ..اين نيم ساعت شده بود براي من ده ساعت بالاخره در باز شد ...ماشين اومد تو..مختار جاي هميشه ماشين وپارک کرد بلند شدم..دوتاشون از ماشين اومدن پايين رو پله ها منتظرش بودم کتش رودستش انداخته بود وبا اخم وغرور راه ميرفت ..اومد طرفم نزديک پله شد جلوش وايسادم ..تو چشماش نگاه کردم گفتم:معني اين بچه بازيا چيه؟چرا منو تالب مرز بردي و برگردوندي؟مگه قرار نبود پيش مردادست به دست شم؟
بدون جواب يه پله اومد بالا دوباره رفتم جلوش وايسادم گفتم:جوابمو بده
آراد:دليلي نمي بينم بهت جواب بدم ...
از کنارم رد شد ورفت بالا گفتم:دوستم داري؟
پشتش به من بود سرشو برگردوند وگفت:باز خيالاتي شدي؟يه بار بهت گفتم تو کيس مورد نظرم نيستي ... قدتت که اندازه يه کوتوله هفت سانتيه ..نه خوشکلي نه اندام رو فرمي داري(به سينهام نگاه کرد)حتي از سايز معمولي هم کوچيک تره ...برو يه فکر به حالشون بکن
رفت بالا ....چشمام ودهنم سه متر باز شد ....اين چي گفت؟.به مختار نگاه کردم يه لبخند رو لبش بود سريع رفت بالا ..کثافت... بيشعور..نفهم ...به سينهام نگاه کردم...کجاش کوچيکن ؟بلند داد زدم :از تو که هيچي نداري که بهتره ..(اعصابم خورد شد با حرص پامو زدم رو زمين وبا صداي بلند تري گفتم )بايد بگي چرا منو برگردوندي؟
موقع نهار تو اشپزخونه نشسته بودم وبا حرص سالاد درست ميکردم ويدا هم نميدونم کجا گورشو گم کرده بود تلفن زنگ خورد خاتون گفت:قربون دستت تلفن وبرميداري؟
گوشي رو با اعصبانيت برداشتم :بله ...
جوابي نيومد ...گفتم:الو
بازم کسي چيزي نگفت ... پوزخندي زدم وگفتم:مُردي؟
بازم سکوت.... فقط صداي پچ پچ حرف مي اومد انگار داشت با کسي حرف ميزد ...بلند تر گفتم:هوي عمو کجا رفتي؟مگه ازار داري زنگ ميزني حرف نميزني ؟
آراد:باز که صداتو بلند کردي؟
سريع گوشي دادم دست خاتون که بغلم وايساده بود گفت:کيه؟
گوشي رو گذاشت دم گوشش وگفت:بفرماييد...
....
-بله..
...
چشم غره نگام کرد وگفت:شماييد اقا؟..
...
-ببخشيد...چشم حتما...
گوشي رو گذاشت وگفت:اين چه کاري بود کردي؟همين کارا ميکني که اعصابش خورش ميشه ديگه...
-ديگه نميخوام باش حرف بزنم...
-چه نازي هم ميکنه...باش قهري؟
-من کي با اين قوزميته دوست بودم که الان بخوام باش قهر کنم ؟
سالاد که تموم شد رفتم به اتاق خودم ديدم ويدا نشسته وداره ارايش ميکنه عين دوتا دشمن خوني به هم نگاه کرديم ...از اتاق اومدم بيرون رفتم اشپزخونه...خاک تو سر من کنن با اين فرار کردنم ..دختراي مردم جوري فرار ميکنن که تا ده سال ديگه هم رد پاشم پيدا نميکن اما من چي؟ به دور روز نکشيد که دوباره برگشتم سر خونه اولم بخاطر همينه هيچ وقت پيشرفت نکردم ...داشتم خيار ميخوردم که ويدا اومد تو....به چها رچوب در تکيه داد دستاشم به سينه زد وگفت:فکر کردم گورتو گم کردي رفتي؟
با لبخند گفتم:اول اينکه کسي که گور داره ديگه گم نميشه دوم اينکه ازاين به بعد من ميشم رقيب سرسخت تو وفرحنازو بقيه دختراي فاميل ودوست واشناي آراد جونم...چون تازگيا کشف کردم که آراد بد جور خاطر خوام شده وبخاطرعلاقه زيادي که به من داره نميتونه دوريمو تحمل کنه....
به خيار يه گاز زدم پوزخندي زد وگفت:فکراي قشنگ قشنگ ميکني... محض اطلاع جنابعالي بايد به عرضتون برسونم که امروز فرحناز خانم وخانوادشون تشريف ميارن براي قرار عقد وعروسي ...
-جدي ؟حالا تو چرا اينقدر به خودت مالوندي؟فکر نميکني ممکنه با عروس خانم اشتباهي بگيرنت ؟
با اعصبانيت دندوناشو به هم فشار داد وگفت:فرحناز گفته بعد اينکه عروس اين خونه بشه ...تورو از اين خونه پرت ميکنه بيرون
-تو غصه منو نخور جيگر ....ازهمين حالا پست جديد کهنه شوي بچه فرحناز وبهت تبريک ميگم
ديگه چيزي نگفت ورفت پوفي کردم وسرمو گذاشتم رو مييز که صداي باز شدن دراومد بلند شدم دم اشپزخونه وايسادم باديدن مش رجب يه لبخند به لب اوردم گفتم: سلام....مش رجبي چطوري مرد بزرگ؟
تا منو ديد اومد سمتم وگفت:سلام آني ..(اشک تو چشماش جمع شد)چرا رفتي؟نگفتي ما تنها ميشيم ..ميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود؟خيلي بي معرفتي
-ببخشيد ..نميخواستم ناراحت تون کنم..
-ديگه فرار نميکني که؟
-نه ...
-افرين چون قراره شوهرت بديم
با تعجب گفتم:چي؟شوخي ميکني؟
-نه ...پسر خواهرم دنبال دختر خوب ميگشت ما هم توروبهش معرفي کرديم ..خواستن بياين که فرار کردي ...شدي عروس فراري
يه لبخند تلخي زدم نميدونستم چي بگم ...يه حال عجيب داشتم خواستگار براي من؟...پس پدر ومادرم کجان؟کي مهريه رو تعيين ميکنه ؟خرج عروسي با کيه؟اگه بابامو خواستن بگم کجاست؟...به مش رجب نگاه کردم وگفتم:به خواهر زادتون بگيد من بدردش نميخورم
هواي داخل گرم وخفه کننده بود نگام کرد اومدم بيرون که يه يکي دادزد:سلام آيناز..
جلوم ونگاه کردم کامليا بودبا دو خودشو به من رسوند وپريد تو بغلم وگفت:سلام اينازخوبي؟وقتي شنيدم رفتي خيلي ناراحت شدم...گفتم حيف بود دوست به اين خوبي از دست دادم..
-حالا نگران من بودي يا پارچه اي که لباس نشد؟
-نه به خدا من اصلا به فکر لباسم نبودم....فوقش ميرفتم يکي ميخريدم هرچند به خوشکلي دوخت تو نميشد ..حالا کجا رفته بودي که به اين زودي برگشتي؟
-مگه قرار بود کجا باشم؟
شونشو انداخت بالا گفت:نميدونم ..خاتون گفت رفتي به يکي از فاميلات سر بزني؟خوش گذشت
بيچاره کامليا که از چيزي خبر نداره ..اخه من فاميلم کجا بود با لبخند مصنوعي گفتم:اره ..خيلي خوش گذشت جات خالي
با هم تا عمارت رفتيم ..اون رفت پيش خانم والده شون منم سريع رفتم به اشپزخونه ...خاتون گفت:کجايي دختر؟بيا کمک کن
-خاتون من تازه اومدما بزاريد عرقم خشک بشه بعد...تازشم من ديگه براي اين کار نميکنم
ويدا يه ديس برنج برداشت وبا لبخند مرموزي رفت بالا...نشستم رو صندلي خاتون گفت:نکن آيناز بلند شو اگه اقا بفهمه ...باز تنبهت ميکنه ها
-مهم نيست ...از انباري وتا لب مرز بردن وسکته دادن که بيشتر نيست
آراد:خدمتکار نيوردم بخوره وبخوابه ..
بلند شدم آراد با اعصبانيت نگام ميکرد ..ويدا بالبخند اومد تو..کثافت اين لوم داده گفتم:تا نگي من وبراي چي اوردي؟برات کار نمي کنم
-مگه دست خودته؟
-پس دست کيه ؟
با اعصبانيت اومد طرفم خاتون جلوم وايسادوگفت:اقا خواهش ميکنم..نزنيش...اين بچه است، نميفهمه داره چي ميگه
با اعصبانيت گفت:خاتون برو کنار
خاتون:تو به ارواح مادرتون کارش نداشته باش
آراد با چشماي قرمز به خاتون نگاه کرد وگفت:ديگه به مادرم قسمم نده
رفت بيرون..با شرمندگي سرم وانداختم پايين خاتون فقط نگام کرد ديس وداد دستم و با حالت قهري گفت:اينو ببر بالا
ديس وبرداشتم وگفتم:خاتون من..
پشتش به من بود گفت:هيچي نگو..من تو اين چند سال اسم مادرش ونيوردم بخاطر تو ...قسمش دادم (برگشت نگام کرد)چرا اعصابش وخورد ميکني؟حالا بهت گفت چرا اوردتت ..ميخواي چيکار کني؟اخرش مجبوري تا عمر داري اينجا بموني..اينقدر اذيتش نکن ايناز حرفش وگوش کن..به خدا اگه باش خوب باشي کارت نداره
رفتم جلو قيافمو مظلوم کردم وگفتم:ببخش اعصبانيت کردم...
صورتشو بوسيدم با لبخند گفت:خوبه.... خوبه خودتو اينقدر لوس نکن اينا روببر تا سرد نشده
-چشم ..هر چي شما بگيد
دوقدم رفتم برگشتم گفتم:راستي مش رجب چي ميگفت که خواستگار برام پيدا کردين ؟
با لبخند گفت:حالا بعد بهت ميگم
رفتم بالا کسي نبود ..حتما سالن پذيراي هستن چون صداي خنده فرحناز از اونجا مياومد...خواستم ميز وبچينم که ويدا گفت:دست نزن ...سليقت از قيافتم کج تره خودم ميزو تزيين ميکنم ..
-اگه مثل اشپزيته از منم کج تره
خواستم برم که سرو کلشون پيدا شد ...چشمم افتاد به مامان فرحناز..اَهههه....کپ دخترش .. پس چش رنگياشون به خانم والدشون رفته ..کامليااز دور برام بوس فرستاد. .. منم با چشم بسته يه بوس براش فرستادم چشممو باز کردم ديدم جاي کامليا آراد واين کامليا ورپريده داره دم گوش باباش يه چيزي ميگه اي بترکي دختر الان چه وقت جاخالي دادن بود...خاک توسرم حالا فکر نکنه براي اون بوس فرستادم..اوه اوه گندش دراومد بدجور داره با اخم نگام ميکنه سر ميز نشستن فرحناز تنگ دل آراد نشست ...من وويدا هم با فاصله از ميز وايساديم آراد بهم نگاه کرد سرم وانداختم پايين حتما ميخواد بدونه چرا براش بوس فرستادم ...مامان فرحناز گفت:اين ميزوکي چيده؟
فرحناز با عشوه نگام کرد وگفت:خوب معلومه کي چيده ؟اين..
برگشت با اخم گفت:وقتي چيزي بلد نيستي انجامش نده
بايه لبخند حرص دارگفتم:کار من نيست ...ويدا خانم زحمتشو کشيدن
به ويدا نگاه کرد:کار شماست؟عزيزم به صورت لوندت اصلا نمياد سليقت اينجوري باشه ..عيب نداره کم کم ياد ميگيري خودتو ناراحت نکن
نمرديم وتشخيص سليقه از روي قيافه هم ديديم... فرحناز گفت:شمسي جون..بديد غذا براتون بکشم
شمسي:اينا اينجا وايسادن که اين کارو بکنن...تو به نامزدتت برس
آراد که داشت سالاد ميخورد ...کلم پريد تو گلوش وشروع کرد به سرفه کردن ..فرحناز اب بهش داد...امير گفت:چي شد اروم تر بخور ...
شمسي:عزيزم اب بخور...اخه شما شعورتون نميرسه نبايد کلم رو به اين بزرگي خورد کرد؟
آراد کمي اب خورد حالش که بهتر شد به عمش نگاه کرد وگفت:ببخشيد من کي با فرحناز نامزد کردم؟
شمسي:واي عمه ترسيدم..گفتم چي شده؟من وداداشم امروز ميخواستيم قرار عقد توو فرحناز جونونم وبزاريم که زنگ زد وگفت کاري براش پيش اومده نميتونه بياد ...
تعجب آراد بيشتر شد وگفت:قرار عقد؟...فکر ميکردم اول ميرن خواستگاري بعد قرار اينجور چيزا رو ميزارن ...
بد بخت آراد خودشم خبر نداشته چه خوابي براش ديدن.. چه باحال از پسرا هم ميشه خواستگاري کرد امير:ميدونم عزيزم ...ولي ميدوني که فرحناز چقدر دوست داره اين چند سالم بخاطر اينکه بتوني مهتابم وفراموش کني صبر کرده...بهتر نيست يه ذره عاقلانه تر فکر کني وبه زندگي عاديت برگردي ؟تو که نميتوني تا اخر عمرت تنها باشي؟بالاخره که بايد تشکيل خانواده بدي حالا فرحناز نشد يکي ديگه
شمسي:چي چيو فرحناز نشد يکي ديگه....بهتر از دختر من ميخواد کجا گير بياره
آراد با اعصبانيت گفت:بزاريد با بابام صحبت کنم بهتون خبر ميدم
فرحناز:عزيزم ..اگه فکر ميکني به زمان بيشتري احتياج داري ..من تاهروقت بخواي بهت وقت ميدم
آراد:فعلا نهارتون و بخوريد ..تا سرد نشده واز دهن نيوفتاده
به ويدا نگاه کردم ..لبخند تا بنا گوش بود انگار اين موجود از اين وصلت بيشتر از فرحناز خوشحاله...
بعد خوردن نهار...چاي براشون بردم ..فرحناز نبودش ويدا هم يهو غيبش زد اين دوتا کجا رفتنخدا داند ...به خاتون گفتم:ويدا کو؟
-نميدونم...
اين دوتا جادوگر هر جا هستن باهمن ...برنج هايي که اضاف اومدبود ريختم تو بشقاب که ببرم بريزم کنار الاچيق که گنجيشکا بخورن از اشپزخونه اومدم بيرون ..که صداي ويدا اومد:خانم هنوز پول اون ماه رو بهم نداديد؟
فرحناز:يه کاري برام ميکني ..دوبرارشوپول ميگيري..
-خانم ميدوني من چيکار ميکنم؟ فکر کرديد اگه بفهمه دارم جاسو سيشو ميکنم چه بلايي سرم مياره؟
-ا زکجا ميخواد بدونه؟....مگه نگفتي اين دختره فرار کرده؟چرا دوباره سرو وکلش پيدا شد ؟
-نميدونم خانم..صبح بهم گفت ايناز اومده .. اولش باورم نشد منم بعد که رفتم به اتاق ديدم روتخت خوابيده از ديدنش تعجب کردم
جالب شد..پس ويدا جاسوس فرحنازه....بدبخت آراد که فکر کرده فرحناز دلسوزشو براش خدمتکار اورده ...صداي خاتون بلند شد..آيناز..کجايي آيناز؟
سريع رفتم به اشپزخونه وبه واروم گفتم:خاتون چرااينقدر داد ميزني ؟
گفت:کجا رفتي ؟
-رفتم يه چيزي کشف کنم...
-حالا که کشف کردي اينا رو ببر بالا
-شماها انگار منتظر بوديد من بيام که ازم بار بکشيد ..
-غر نزن برو
-بابا بزار اون نهارو چاي از حلقومشون بره پايين بعد ميوه بهشون بده
شونهامو چرخوند طرف درو گفت:بدو اينقدر حرف نزن
تا شب هيچ کار خاص ديگه اي انجا م ندادم ...ويدا خوابيد، منم بخاطر عطري که حاج خانم زده بود وتا اعماق مغزم فرو مي رفت چسبيده به ديوار خوابيدم....خدايا باورم نميشه دوباره اينجام وفردا بايد اين بچه اژدها رو بيدار کنم ...خودتت بهم رحم کن
صداي زنگ گوش خراشي ..تو حلزوناي گوشم فرو ميرفت با اعصبانيت بلند شدم به گوشي ويدا حمله کردم ...وسريع صداشو قطع کردم ...کوشيشو پرت کردم رو بالشت ..چشماش وباز کرد وگفت:چته؟
-چته ودرد ..چرا گوشيتو ميزاري روزنگ وبيدار نميشي؟
-ميخواستم بيدار شم آراد وبيدار کنم..
-خب چرا خوابيدي ؟پاشو برو ديگه..
سرشو کرد زير پتو وگفت:اين کار تو نه من...
خوابيدم پتو رو رو سرم کشيدم وگفتم:به من ربطي نداره..
-يعني چي به من ربطي نداره ؟
جوابشو ندادم ..پتو وراز سرم برداشت وگفت:من ميرم ولي مطمئن باش ...اين اخرين روزيه که اينجايي
-آمين ...يا رب العالمين
وقتي رفت يه نفس راحت کشيدم ورفتم وضو گرفتم ...داشتم نماز ميخوندم که ويدا اومد تو جلوم وايساد وبا توپ پر گفت: حاجيه خانم ...اقاگفت بري اتاقش کارت داشت ...
اينو گفت وخوابيد ..بعد اينکه سلام نمازمو دادم داشتم ذکر ميگفتم که گفت:هوي ..با تو بودما گفتم... اقا گفته بري اتاقش
نگاش کردم وگفتم:اول اينکه خواهر.. هوي تو کلاته...دوم خواهر جان اول صبحي زبونت وبه فحش ودري وري نچرخون چون فرداي قيامت همين زبون شهادتت براعمالت ميده
سرشوو کرد زير پتو وگفت:برو بابا
بلند گفتم:خدا انشاالله همه را به راه راست هدايت کند
بعد اينکه ذکرم تموم شد ..سجادمو جمع کردم که تلفن زنگ خورد ..گوشي رو برداشتم :بله..
-مگه ويدا بهت نگفت بياي اتاقم ..
-چرا گفت...
-پس چرا نيومدي؟
-داشتم خواهر ويدارو پند واندرز ميدادم
-چي؟
-هيچي الان ميام ...
بعد از اينکه گوشي رو گذاشتم وشال وکلاه کردم ورفتم به سمت عمارت داگي من وديد انگار خيلي اعصباني بود..با دست يه بوس برش فرستادم وگفتم:ببخش داگي جون مجبور شدم
با قدم هاي تند رفتم تو ..از پله ها رفتم بالا...در باز بود خودشم با لباس گرم کن رو تخت نشسته بود وداشت کفش اسپرتش و ميپوشيد با انگشتم زدم به در وگفتم:با من کاري داشتيد ؟
نگام کرد وگفت:کل اين اتاق وامروز تمييز ميکني.. پرده رو ميشوري ..کف زمين اونقدر تمييز ميکني که بشه جاي ايينه ازش استفاده کرد ..
به چهار چوب در تکيه دادم وگفتم:قصه سيندرلا وشنيدي که...همون شبي که لنگه کفششو تو قصر پسر شاه گم ميکنه....بعد پسر شاه کل شهرو ميگرده دنبال دختره...
-خب...کي چي؟
-قضيه من سيندرلا هم مثل همه...فقط برعکس شده...من خونه پسر شاه کلفتي ميکنم
-دوروز نبودي زبونت دراز تر شده..
-اب و هواتون بهم ساخته..
-برو صبحونه رو حاضر کن..
-چرا دوباره منو اوردي اينجا ؟
بلند شد وگفت: برو صبحونه رو حاضر کن..
دهنم باز کردم که چيزي بگم....گفت:اگه يه کلام ديگه حرف بزني ..ميفرستمت تو انباري
فقط نگاش کردم وچيزي نگفتم..رفتم اشپزخونه..اين زندگي لعنتي کي ميخواد يه روي خوش به من نشون بده ..خدايا شکرت که نکرديم تَرکت...تخم مرغ وانداختم تو اب جوش به تخم مرغا نگاه کردم ...زير لب خوندم :دوباره نميخوام چشاي خيسمو کسي ببينه /يه عمر حال وروز من همينه /کسي به پاي گريه هام نمي شينه/ بازم دلم گرفت وگريه کردم بازم به گريه هام ميخندن /بازم صداي گريمو شنيدو ..همه به گريه هام ميخندن /دوباره يه گوشه ميشينمو واسه دلم ميخونم/ هنوز تو حسرت يه هم زبونم ولي نميشه واينو ميدونم ....
آراد:فکر ميکني اگه براي تخم مرغا بخوني زوترآبپز ميشن ...؟
سرمو برگردوندم همون چند قطره اشک که اومده بود وسريع پاک کردم ...اين اينجا چيکار ميکنه؟کي اومد؟ گفتم:کاري داشتيد؟
-اينجا خونمه هرجا که دلم بخوات ميرم ...صبحونه حاضر نشد
کوفت بخوري...ايشاالله صبحونه اخرت باشه ..حالا خوبه هر روز ساعت هفت ميخورد ..اَد امروز يادش افتاده يه ربع به هفت بخوره همين جور که نگاش ميکردم گفت:چيه بازم ميخواي بپرسي چرا برت گردوندم؟
-اره..ميخوام بدونم...اول که منو با دخترا نفرستادي برم..حالا هم تا نميه راه برديم وبرگردونديم چرا؟
-واقعا ميخواي بدوني؟چون بابت پنچ ميليون پول دادم..اگه ميفرستادمت خارج بخاطر قيافت دو ميليونم بابتت نميدادن پس مجبوري تا مشتري بهتري پيدا بشه همين جا بموني
-من که تو قلعه نظاميت زندانيم وچاره اي جز موندن ندارم
به قابلمه نگاه کردوگفت:افرين که ميدوني ...اما دلم نميخواد اين زنداني زشت هميشه اينجا بمونه
نگاش کردم وگفتم:تو ارزش دخترا رو فقط به قيافه ميدوني؟
-بله..چون تنها چيزي که دخترا دارن همين زيبايي .. اگه اينم نداشته باشن اندازه انگشت کوچه پام پيشم ارزش ندارن
-پس چرا تا حالا ازدواج نکردي؟اين همه دختر لوند دور برت ريخته..يکيشم همين فرحناز که ديروز اومد خواستگاريت...
فقط نگاه عصبي بهم کرد ..پوزخندي زدم وگفتم:اها فهميدم ..مهتاب ونميتوني فراموش کني..
با اعصبانيت بلند شد اومد سمتم رو به روم وايساد دستشو بلند کرد با ترس نگاش کردم دندوناش وفشار داد دستشو اورد پايين و گفت:ديگه حق نداري اسم مهتاب وبه زبونت بياري..فقط يه بار ديگه راجبع مهتاب حرف بزني زبونتو مي برم
نگام کرد ورفت بيرون .. يه نفس عميقي کشيدم نزديک بودکتکه رو بخورم ..يعني اينقدر مهتاب ودوست داره ؟
صداي جليز..جليز مياومد نگاه کردم اب سر اومده بود .. زير اجاقو خاموش کردم بدون صبحونه رفت شرکت ..رو صندلي نشسته بودم که خاتون اومد تو وگفت:چته مادر چرا دمقي؟
-با آراد حرفم شد..
-بازم؟ من از دست تو چيکارکنم؟ دختر تو چرا نميتوني جلوي زبونت وبگيري؟ ايندفعه اگه بخواد بزنت کارش ندارم...بعد ميگي آراد بداخلاقه ...کرم از خوده درخته
-ميگم...آراد مهتاب دوست داشته؟
همون جور که وايساده بود با تعجب گفت:تو مهتاب واز کجا ميشناسي؟
-هم عکسشو ديدم هم ديروز درموردش حرف ميزدن ...
-والله مهتاب خدا بيامرز..
يهو با صداي بلندي گفتم:مگه مرده؟
-اره شيش سال پيش دختر ماهي بود مهربون وخوش اخلاق ... تا قبل از اينکه فوت کنه همسايه ديوار به ديوار بوديم بعد فوتش پدر ومادرش از اين محل رفتن...مهتاب اقا وخيلي دوست داشت .. اما اقا نميخواست دختري رو وارد زندگيش کنه...مهتابم چند بار بهش گفته بود دوستش داره... اقا محلش نميذاشت.. دختر بيچاره سه ماه تموم نامه هاي عاشقانه مينوشت وميداد دست من که بدم به اقا .. اقا هم بعد از خوندن پارشون ميکرد ومي ريختشون بيرون ميگفت دختري که به پسري ابراز علاقه کنه وبا نا مه و پسغوم بخواد عشقش ثابت کنه ...اهل زندگي نيست ....يه روز مهتاب با گريه اومد پيشم گفت با آراد حرف بزن بگو خيلي دوستش دارم ونميتونم به مرد ديگه فکر کنم،اگه براي اخرين بار جوابش نه بود خودمو ميکشم .. منم پيغامشو به اقا دادم ..اونم با اعصبانيت رفت خونشون و...ديگه نميدونم اونجا چي بهم گفتم که دوروز بعد قرار شد ازدواج کنن به باباش گفت که برن خواستگاري مهتاب اما اقا سيروس گفت..بايد با فرحناز ازدواج کني...اقا هم قبول نميکنه وپاشو ميکنه تو يه کفش که فقط مهتاب وميخواد....يک ماه تمام بينشون دعوا بودتا بالاخره اقا سيروس قبول کرد که برن خواستگاري...شب خواستگاري بهش خبر ميدن که مهتاب خودکشي کرده...آراد باور ش نشد ..ميگفت بابام کشتش ..همون عکسي که تو ديدي کنار جسدش پيدا کردن
خيلي ناراحت شدم...چقدر گناه داشته..چقدر سخته ادم کسي رو که دوست داره بميره
-کجايي ايناز با توام..
-ها..؟نفهميدم چي گفتي؟
-ميگم اقا بهت گفته امشب مهموني داريم؟
-نه فقط گفت..اتاقش وتمييز کنم
-خيل خب بلند شو صبحونتو بخور..منم برم اين ويدا رو بيدار کنم..انگا رخدا اين وخلق کرده فقط برا ي خوابيدن
-باشه...
بعد خوردن صبحانه ساعت نه رفتم بالا ومشغول تمييز کردن اتاقش شدم ...پتو وتشکشو عوض کردم ....گذاشتم تو يه گوشه که مش رجب ببره خشک شويي بشورن ..کف زمين وانقدرسابيدم وخشک کردم که صورتم قشنگ معلوم بود.. رفتم سراغ پرده ،يه چهار پايه بلندي اوردم ورفتم بالا ... يکي.. يکي...گيره ها رواز پرده جدا ميکردم ...نصف پرده ها رو باز کردم که صداي آراد اومد:دسته چکم يادم رفته..الان ميام...مختار نبود مجبو رشدم خودم بيام ..
اومد تو ..نگاش به من افتاد بعد به تخت وکف اتاق نگاه کرد ... انگار از اون همه تمييزي تعجب کرده ...چيش مرده شور برده بلد نيست تشکرکنه...دستمو دراز کردم که ..چند تا گيره مونده هم از پرده جدا کنم ...که يهو چها رپايه تکون خورد جيغ کشيدم وپرده وسفت گرفتم ... دو تا پايه رفت تو هوا وافتادم ...اما رو زمين نيوفتادم ...يه جاي سفت يه اسکلت زير بدم بود وبد تر از اون ..پيشونيم رو پيشنيش بود..بينيم رو بينيش لبم رو لبش بود ...تا مرز سکته رفتم جلو ..چشاي دوتامون گرد شده بود وبه هم زل زده بوديم .سريع نشستم ..اون هنوز رو زمين خوابيده بود ..خاک تو سرم ..امروز انباري حتميه ...لب پايين سمت چپ خوني شده بود ...با هول وترس گفتم:ب..ب..بخشيد..يهني معذرت ميخوام ...
نشست..پريدم سمت عسلي و چهار پنج تا دستمال کاغذي برداشتم گذاشتم رولبش وگفتم:واقعا معذرت ميخوام ..به خدا تقصير من نبود ..چهار پايه يهو..
دستمال کاغذر رو با اعصبانيت برداشت وگفت:بسه ديگه...(به پرده نگاه کرد وگفت)ببين چه بلايي سر پرده اوردي...
نگاش کردم وازوسط جر خورده بود ...سرمو انداختم پايين وگفتم:ببخشيد...
-کلمه ديگه اي هم بلدي؟
-خب پرده براتون ميدوزم...
بلند شد رفت سمت دستشويي..شير وباز کرد ولبش وشست ..بلند گفتم:قول ميدم عين همين پرده براتون بدوزم ..
با اخم اومد بيرون هنوز خون مياومد دستش وبا حوله خشک ميکرد... هــه.. چه جور با دوندونام پارش کردم ..حقشه...گفتم:لبتون هنوز داره خون ياد
دستشو کشيد به لبشو نگاه کرد وگفت:اگه لب ميخواستي ..ميتونستي بدون پاره کردن لبم بگي..
با اعصبانيت گفتم: هنوز اونقدر بدبخت نشدم که بيام دشمنو ببوسم...بنده هم نميدونستم اينقدر مشتاق بغل کردن مني که با اون سرعت خودتو نو به من رسونديد
-هيچ علاقه اي به بغل کردن يه اسکلت ندارم...
-منم علاقه اي به بوسيدن لبايي که يه مَن موپشتش خوابيده ندارم...
عين تفنگ درحال شليک بودم..يکي ميگفت دوتا ميشنيد
-اگه علاقه اي نداشتي..اينجوري با ولع ولب ودندون به جون لب من نمي افتادي...
-اگه نميگرفتيم اينجوري نميشد...
از قافش معلوم بود کلافه شده به لبش نگاه کردم و گفتم:بهتره يه چسبي بهش بزني داره خون مياد
موباليش زنگ خورد قعطش کرد وگذاشتش تو جيب کتش .. دوباره رفت به دستشويي ..از جعبه يه چسب برداشت وزد به لبش ..دست چکشو از کشوي ميز عسليش برداشت و رفت ...پرده رو جمع کردم تو بغلم گرفتم ورفتم پايين.. خاتون راست ميگه کرم از خوده درخته..همش تقصير خودمه اعصبانيش ميکنم...از پله ها رفتم پايين خاتون وويدا داشتن سالن وتمييز ميکردن خاتون گفت:چه بلايي سر پرده اوردي؟
-چيزيش نشده ...فقط کمي ترکش خورده..الانم موجيه ببرمش درمانگاه خوب ميشه
خاتون خنديد وگفت:از دست تو با اين حرفات
ويدا هم يه لبخند با موج ضيف زد...پرده رو بردم به اتاقم کف زمين پهنش کردم ونگاش کردم..نچ قابل تعميير نيست بايد کلا باز سازي بشه ..واي پارچه کامليا هم هست ...اونو چيکار کنم؟حالا کي ميره پارچه براي پرده بخره؟ تو همين فکرا بودم که يکي ضربه به درزد در وباز کردم وگفتم:چقدر حلال زاده اي دختر همين الان داشتم بهت فکر ميکردم..
کامليا:بيام تو؟
-نه اگه ميخواي مي توني بري
با خنده اومد تو وگفت:پارچمو برش زدي؟
-نه...امشب اقامون مهموني دارن ...وقت نميکنم بايد به خاتون کمک کنم
-باشه عيبي نداره...پس ميرم ديگه
با هم رفتيم بيرون همين جور که راه ميرفتيم گفتم:يه سوالي بپرسم؟
-بله..
-آراد تا حالا خنديده؟
وايساد ونگام کرد وگفت:معلومه که خنديده قبل ازاينکه مهتاب...بميره هميشه ميخنديد..خيلي خوش خنده بود فقط کافي بود يه لطيف براش تعريف کني...ديگه از خنده ميافتاد رو زمين ...ايقدرم خوشکل ميخنده...بخاطر خندهاش بود که دخترا عاشقش شدن ...اون موقع ها وقتي مهموني ميگرفت مجلسو از خنده منفجر ميکرد هر کسي که آراد ميشناخت تا اسم مهموني بگوششون ميرسيد با سر مياومدن..اما الان تعداد مهموناش خيلي کم شده..
نزديک عمارت که رسيديم يهو با خنده گفت:ميدونستي آراد قلقلکيه؟
با تعجب گفتم:واقعا؟
-اره..فقط کافيه دست يکي به بدنش برسه ديگه از خنده ميميره...اون موقع ها وقتي آراد از يه چيزي ناراحت ميشد اميرعلي قلقلکش ميداد...با خنده آراد ما هم مي خنديديم
-خوشبخت بودين نه؟
-خيلي...با اومدن مهتاب ومردنش..تمام خوشي هامون از بين رفت
تا دم در همراهش رفتم گفت:خب من ميرم ديگه..کاري نداري؟
-نه به سلامت..
-يادتت نره فردا ديگه پارچه مو برش بزنيا؟
-چشم...
خواست بره گفتم:صبر کن.... صبر کن..
-بله...
-ميتوني برام پارچه پرده بخري؟
-اره...
بهش گفتم چه نوع پارچه ورنگ وچند متر بياره بعد خدا حافظي يه راست رفتم اشپزخونه و تا شب من وويدا خاتون براي مهموني سالن وحاضر کرديم بعد نماز رفتم حموم ..چه کيفي ميداد سرماي پاييز بري زير دوش اب گرم ..بعد حموم رفتم اتاقم ...در کمدمو باز کردم وگفتم:حالا چي بپوشم؟ کاش اميرکمتر برام لباس ميگرفت که حداقل ..ميتونستم راحت ترانتخاب کنم...چند قدم رفتم عقب تر .به کل لباسا نگاه ميکردم که ويدا اومد توگفت:اينقدر به لباسات زل زن هر چي بپوشي خوشکل نميشي
در کمدش وکه کنار کمد من بود باز کرد چشمش افتاد به کفشام وپوزخندي زد وگفت:اين همه کفش وبراي چي خريدي؟تو که ماهي يه بارم نميري بيرون ..
-خريدم ببينم فضولم کيه؟
نگام کرد وگفت:خيلي زبون درازي ميکني...يه کاري نکن اعصابم خورد بشه؟
تو چشماش نگاه کردم وگفتم:مثلا اگه خورد بشه چي ميشه؟
با اعصبانيت اومد جلو خاتون تو چار چوب وايساد وگفت:سريع لباس بپوشيد بيايد بالا...
ويدا ازم جدا شد و کت ودامن کوتاهي که از قبل انتخاب کرده بود وبرداشت نگاش کردم گفت:روتو اون ور کن ميخوام لباسمو عوض کنم...
-هر چي تو داري منم دارم...از چي خجالت ميکشي ديگه؟
اينو گفتم عين باد اومدم بيرون واز هر گونه دعواي احتمالي جلوگيري کردم ...تو هال منتظرش بودم رجب اومد تو گفت:شماها چرا هنوز اينجاييد ؟همه مهمونا اومدن
گفتم:منتظر پرنسس فيونام که حاضر بشن
مش رجب خنديد ورفت به اشپزخونه..ويدا اومد بيرون..اونم با چه وضعي ...از هيچ لوازم ارايشي دريغ نکرده بود ..گفتن آرايش اونم در حد ملايم نه نقش ونگار کردن صورت...نگاش کردم گفت:چيه به چي زل زدي؟
يه لبخند مسخره اي زدم وگفتم:ناز شدي...امشب حتما برات خواستگار پيدا ميشه؟
-حيف که ارايشم خراب ميشه وگرنه ميدونستم بات چيکار کنم ...
چيزي نگفتم موقع راه رفتن به باسنش که عين دمبه گوسفند چپ وراست ميشد نگاه کردم..با خنده رفتم اتاقم ..يه شلوار لي مشکي ويه تونيک سفيد که از بالاي رون راستم به صورت کج تا بالاي زانوي چپم مياومد.. زير سينم چين هاي درشت داشت که با نوار قرمز دوخته شده بود..يه روسري مخلوط سفيد قرمز ريشه دار ويه صندل انگشتي قرمز پاشنه سوزني سفيد که با سه تا بند باريک از وسط انگشتم به دور مچ پام پيچ ميخوردپوشيدم....تو ايينه به خودم نگاه کردم خوب شدم ...سريع رفتم به اشپزخونه کسي نبود انگار دير کردم يه خيار از رو ميز برداشتم به کابينت تکيه دادم ويه گاز بهش زدم که خاتون اومد تو...سر جاش وايساد سر تا پامو نگاه کرد..انگا رخشکش زده بود يهو بالبخند گفت:ماشالله هزار ماشاالله چقدر خوشکل شدي ..اومد جلو بغلم کرد ...چقدر خوشتيپي دختر..از بس لباساي عتيقه من وميپوشديا اين قد دخترونت مشخص نبود ...دختر تو که اينقدر خو ش اندامي چرا لباس خوشکلات ونميپوشيدي؟ها؟ نگاه صندل قرمزت چقدر به پاي ظريف وسفيدتت مياد..حيف که لاک نزدي ..يه لاک صورتي خوشکل برات ميخرم ...
من با تعجب وهاج واج هرجايي که خاتون ميگفت ونگاه ميکردم انگا راون بيشتر از من با اين لباسا ذوق کرده.. خوبِ ارايش نکردم ...دوباره بغلم کرد وگفت:اگه امشب اقا تو رو با اين لباس ببينه شک ميکنه خودتت باشي..
ويدا اومد با تعجب بهم نگاه کرد ..خاتون ازم جدا شد وبه ويدا گفت:خوشکل شده نه ؟الهي قربونت برم ..امشب ديگه هيچ کس نميتونه بهت بگه زشت..هر کي گفت خودم جوابش ميدم
ويدا انگار ازتيپ جديد من خوشش نيومده ..قيافش گرفته شد وگفت:اصلانم خوب نشده..بد بود بدتر شد...اگه تعريف وتمجداتتون تموم شده بيايد کمک
رفت بالا..خاتون گفت:وا....حسود هرگز نياسود ..بريم مادر
با هم رفتيم بالا.. يه خواننده خارجي ميخوند معلوم نبود چي براي خودش بلغور ميکنه ؟به همه نگاه کردم شايد اميروببينم ..سرم وچرخوندم ديدم يه گوشه وايساده وبا لبخند به من نگاه ميکنه ..با دست اشاره کرد برم پيشش...با خوشحال وذوق رفتم پيشش گفتم:سلام...هنرمند خوبي؟
يه قدم رفت عقب ونگاهي بهم انداخت وگفت:عالي شدي
يا خدا اين چي بود گفت...انتظار نداشتم همچين حرفي بهم بزنه ا زخجالت گر گرفتم وسرم وانداختم پايين...سرش پايين گرفت ونگام کرد گفت:بازم چيزي گم کردي رو زمين ؟
سرم وبلند کردم با لبخند گفتم:من به اين تعريفا عادتت ندارم ...
خنديد وگفت:اها ميگم چرا لپت سرخ شده...فکر کردم رژگونه زدي..
لبمو گاز گرفتم به اطراف نگاه کردم نکنه کسي صدامونو بشنوه...گفت:راستي با آراد چيکار ميکني؟
-هيچ..مثل سابق به جون هم ميافتيم...ولي تو خيلي بي معرفتي يه زنگ نزدي حال منو بپرسي...نگفتي ممکنه..منو به کشتن بده
-چون خيالم راحته بات کاري نداره...بهم يه قولي ميدي؟
چي؟
-ديگه فرار نکن، آراد هرچقدر بداخلاق واخمو وبد باشه به اندازه پسرايي که تو خيابونن نيست
-باشه قول مي دم ايندفعه خواستم فرار کنم بيام پيش تو
-عاليه...بعد مهموني يادم بيار ميخوام يه چيزي بهت بدم..
-چي؟
-بعدا ميفهمي...
-يهو يکي از پشت بازمو گرفت برگشتم ديدم کاملياست باچشاي گشاد ذوق زده گفت:بابا خوش اندام يک ساعت دارم نگات ميکنم ميگم خدا اين کيه داره که با داداش من حرف ميزنه...تو اين اندامتو کجا قيام کرده بودي ما نمي ديديم؟
-از عرض اندام خوشم نمياومد...
خيلي خوش تيپ شدي کاش يه ارايشي هم ميکردي ديگه ميشدي نور علي نور ورو همه دختراي مجلس کم ميکردي..بيا بريم ميخوام به دوستام معرفيت کنم...
بدون اينکه منتظر جواب من باشه دستمو کشيد وگفتم:کامليا جان دستمو لازم دارم
-ميدونم جيگر...چون هنوز لباس منو ندوختي
خنديم وگفتم:خيلي پرويي...
رفتيم پيش دوتا از دوستاش گفت:بچه ها اين خانم مانکنه آينازه..اينم شقايق وبهاره از بچه هاي تئاترن
باهاشون دست دادم که شقايق گفت:من تاحالا نديدمتون...
کامليا:بابا اين همونه که اون شب حميد وضايع کرد وگفت:شلوارتو دربيار
شقايق گفت:واي خدا چقدر عوض شدي..ببخشدا اون شب خيلي شلخته بودي..ولي امشب محشر شدي..
بهاره:راست ميگه فکر کردم يکي از مهمونايي..خواستم از کامليا بپرسم اين دختره کيه؟
داشتيم از تعريفات دخترا ذوق مرگ ميشديم که شقايق با اين حرفش ذوقمون خشک کرد ...شقايق گفت:چشمات خيلي نازه..عين گربه است

پریبانو
۲۵ دي ۱۳۹۱, ۰۲:۳۵ بعد از ظهر
لبخندم به صورت اتوماتيک وار بسته شد ..اي خدا اينم که اومد گفت خوشکلي پسوند گربه بهش اضافه کرد..
کامليا:بچه ها خياطيش حرف نداره..يه کت ودامن براي خاتون دوخته بود فکر کردم از خارج سفارش داده ..
شقايق:همون کت ودامني که مهموني قبلي پوشيده بود...نه اون بنفشه...
بهاره:الهي بميرم لبش چي شده؟
سرمونو چرخونديم همونجايي که بهاره نگاه ميکرد...آراد با همون اخم از پله ها مياومد پايين اين نوع بشر انگار دوست ندارن مو بزارن وريششون وبزنن ...شقايق:کامليا لبش چي شده؟
کامليا:نميدونم..منم تازه ديدم
شقايق: برو بابا ..ديگه چه جور دختر عمه اي هستي که نميدوني پسر داييش چه شه
وقتي با همه سلام کرد يکي از پسرا بلند گفت:عزيزم لب چي شده
رو مبل مخصوصش نشست وگفت:دوست دختر جديدم..وحشيانه لب ميگيره
همه گفتن:اوووووو...
با چشاي گشاد نگاش کردم چند تا پسر بلند خنديدن يکيشون گفت:يعني اينقدر اوضاعش خيطه که چسب زدي؟
-پاره شده..
بيشتر خنديدن يکي ديگشون گفت:مطمئني نمي خواسته لبتو بخوره ؟
همشون خندين فرحناز ازروي اعصبانيت وحرص لبخندي زد وگفت:آراد دوست دختر جديدت کيه؟
-تو نمي شناسيش
-خوب بگو بشناسيمش ...
-هنوز نا شناخته است... هروقت کشفش کردم چه جور جونوريه بهت ميگم
کثافت اشغال..به من ميگه جونور..خودش که با اون همه ريش عين شامپازست...دور واطراف ونگاه ميکرد انگار دنبال کسي ميگشت ...به خاتون که داشت پذيرايي ميکرد اشاره کرد بره پيشش..خاتونم رفت..چيزي بهش گفت...خاتونم سرچرخوند... اينا دنبال کي ميگردن که پيداش نميکنن؟ نگاش رو من ثابت شد با دست بهم اشاره کرد آراد رد دست خاتون وگرفت به من نگاه کرد...يه نگاه کلي بهم انداخت چشماش حالت تعجب گرفته بود به خاتون چيز ي گفت ورفت بيرون خاتون با لبخند اومد طرفم
گفت:برو اقا کارت داره..
شقايق:خاتون کي لب آراد واينجوري کرده؟
-نميدونم والله ..
با قدم هاي تندي رفتم بيرون دم در وايساده بود کنارش وايسادم و گفتم:بله...
نگام کرد وگفت:اين چه لباسي پوشيدي ؟
-چشه؟ از..دامن کوتاه ويدا که کل پاش لخت وموهاشم با مدل اجق وجق به نمايش گذاشته که بهتره..
-من با اون کاري ندارم..برو لباست وعوض کن
-نميخوام...اين لباسا رو امير علي برام خريده ..بخاطر اون اينو پوشيدم اگه خيلي ناراحتي، بزار برم پيش امير
جلوشو نگاه کرد وگفت:برو تو..
رفتم تو..فرحناز با شک نگام کرد يه سيني اب ميوه برداشتم جلوي امير گرفتم گفت:ممنون خانم...رفتين بيرون دعوا کنيد؟
-اره ...ميگه اين لباسا چيه پوشيدي؟اخه بگو تو به لباس من چيکار داري؟
خنديد وچيزي نگفت رفتم پيش کامليا ودوستاش وقتي اب ميوه برداشتن بهاره گفت:آراد بات چيکار داشت؟
با لبخند گفتم:هيچي...ميخواست فردا لباساشو بشورم
فرحناز با صدايي که همه بشنون رو به من کرد و گفت:عزيزم کفشتو از کجا خريدي؟
مثلا ميخواست منوضايع کنه به پام نگاه کردم وگفتم:عزيزم اين کفش نيست صندله..
همه اروم خندين به جز کامليا که زد زير خنده فرحناز با اعصبانيت به کامليا گفت:خر بخنده...
کامليا خجالت زده سرش وانداخت پايين وچيزي نگفت بد ضايع شده بود..دم گوشش گفتم: بگو ..سگ به تماشا
کامليا عين لاستیکی که پنجريش وميگيرن با لب خندون وتاکيد گفت:سگ به تماشا...
چند نفري هم خنديدن....فرحناز با اعصبانيت نگام کرد به آراد نگاه کردم دستش جلو دهنش گرفته وسرش پايين ....نميدونم چرا حس کردم داره ميخنده..کاش سرش مي اورد بالا حداقل دندوناش وميديدم .. رفتم به اشپزخونه..يه نفس عميقي کشيدم...واي خفه شدم...اين عطرا چيه به خودشون ميزنن؟سردرد گرفتم...
-حال ميکني ..خواهر منوضايع ميکني نه؟
امير دراشپزخونه وايساده بود گفتم:خواهر شما وقتي به خواهر خودشم رحم نميکنه وجلوي اون همه ادم ضايعش ميکنه ...پس ضايع شدن حقشه
دستش وبرد بالا وگفت:به جان خودم نيومد کل بندازم...چون ميدونم پيشت کم ميارم ..بيا بريم ميخوام اون چيز وبهت نشون ميدم
با هم رفتيم بيرون از سرماي هوا دستم وگذاشتم زير بغلم وگفتم:چقدر سرده
-لباسات مناسب نيست ..جوراب هم که نپوشيدي
-اگه جواراب با صندل بپوشم ديگه ميشم عين اُملا...
به ماشين که رسيديم در صندوق عقب وباز کرد يه تابلو نقاشي کادو پيچ شده اورد بيرون جلوم گرفت وگفت :قابل شما رو نداره
-چيه؟
-بمب...برشدار بازش کن
از دستش برداشتم کادوش وباز کردم... همون تابلو دختر بچه بود با تعجب گفتم :اين..اينکه همون تابلو هست که خيلي دوستش داشتي
-خب تو هم دوستش داشتي ...
-اره اما...
-ميخوام بدمش به تو...پيش تو امن تره..اگه دوستش نداري ميتونم با يکي ديگه عوضش کنم
-نه..نه...خيلي خوبه ممنون..قول ميدم خوب ازش مراقبت کنم ميرم بزنم به ديوار اتاقم
-باشه پس منم برم ديگه...
-ميري خونه؟اخه هنوز که زوده..تازه مهموني شروع شده
-حوصله مهموني ندارم..اومده بودم اين تابلو رو بهت بدم
سوار ماشين شد گفت:برو تو سرما ميخوري..
فقط سرمو تکون دادم ...ماشين وروشن کرد گفت:خداحافظ
-خدا حافظ..
دنده عقب گرفت رفت بيرون ..يه نفسي کشيدم ورفتم به اتاق...تابلو رو جايي زدم که موقع خواب روبه روم باشه...عاليه..نقاشيت حرف نداره
بعد اينکه اقاآراد با دخترا يه دل سير رقصيد مهموني تموم شد...فکر کنم بخاطر اينکه نميتونست با دخترا لب بده حالش گرفت...خوب کاري کردم...من وخاتون ومش رجب وويدا سالن تمييز ميکردم از خستگي صندلام دراوردم رو زمين نشستم وبا خستگي گفتم:خاتون خسته شدم خوابم مياد
مش رجب:تو رو بخواب ما اينجا رو تمييز ميکنيم
ويدا:خوب والله..کلفت باشي ونازت وهم بکشن
خواستم چيزي که صداي آراد اومد:تو چرا زمين نشتسي وکمکشون نميکني؟
سرمو برگردوندم گفتم:خستمه...
چيزي نگفت به ويدا نگاه کردوگفت:مگه روز اولي که اومدي بهت نگفتم حق نداري با مهمونام حرف بزني
ويدا هم با ترس نگاش کرد و گفت:اقا من که با کسي حرف نزدم
-حرف نزدي؟جلو قاضي وملق بازي ؟فکر کردي موقع حرف زدن ديگه حواسم به اطرافم نيست ؟ميخواي بگم با چند نفر حرف زدي وچي گفتي؟
ويدا سرش وانداخت پايين وگفت :ببخشيد..
-بخششي در کار نيست ..فردا از اينجا ميري
رفت سمت پله ها ويدا با نگراني رفت پيشش گفت:خواهش ميکنم اقا من وبيرون نکنيد ...من کجا برم کار پيدا کنم؟اصلا مگه شما نگفتيد ميخوايد منو نگه داريد..قرار بود آيناز و بيرون کني...فقط بخاطر اينکه با دونفر حرف زدم ميخواي بيرونم کنيد؟آيناز که به مهموناتون زبون درازي ميکنه...به خودتون بي احترامي ميکنه... ميخوايد نگهش داريد؟
آراد نگاش کرد وگفت:برو پيش همونايي که شماره گرفتي...فکر کنم نزديک ده نفري بشن..مهران دنبال خدمتکار ميگشت ميري پيشش...نميخوام فردا تو اين خونه ببينمت
با سرعت رفت بالا ويدا با اعصبانيت نگام کرد دستکشي که دستش بود ودراورد محکم زد تو سرم وگفت:ارزو ميکنم تو همين خونه سقط شي
با صداي بلندي گريه کرد ورفت بيرون ..منم با تعجب نگاش کردم...خوب به من چه انگار من بهش گفتم اخراجش کن عجب آدمي ها..
صبح با صداي گريه وکشيدن زيپ بيدار شدم...با خواب الودگي چشمام وباز کردم ..ويدا نشسته بود وداشت لباساش وجمع ميکرد..دلم به حالش سوخت نشستم وبا ناراحتي گفتم:برو باهاش حرف بزن شايد بزاره بموني...ديشب اعصباني بود يه چيزي گفت
داد زد:تو لازم نکرده براي من دلسوزي کني
-من دلسوزي نميکنم...حداقل صبر کن هوا روشن بشه بعد برو تو اين تاريکي ميخواي کجا بري؟
بازم داد زد:به تو چه
ساکش وبرداشت ورفت بيرون به ساعت نگاه کردم ..يه ربع به شيش بود...بلند شدم رفتم دنبالش گفتم:وايسا...اخه الان کجا ماشين گيرت مياد
نگام کرد وگفت:ميدوني دست از سرم بردار يعني چي؟
با لبخند گفتم:اره ميدونم...آکبنديم ديگه اينقدرا هم تعطيل نيست
دوباره راه افتاد که ساکشو ازدستش کشيدم ورفتم به خونه..دنبالم اومد وگفت:ساکمو بده
با خنده گفتم:نه نميدم ...
پريدم تو اتاق رو به روم وايساد وگفت:ايناز ساک وبده ميخوام برم
سفت تو بغلم گرفتم وگفتم:خوب صبر کن هوا روشن بشه بعد برو...الان ممکنه پسرا مزاحمت بشن
-به تو چه فضولي؟اصلا دلم ميخواد مزاحمم بشن
اومد طرفم ساکت کشيد وگفت:مطمئن باش تو هم يه روزي سرنوشت منو پيدا ميکني
اينو گفت ورفت منم فقط نگاش کردم ..هر کاري از دستم بر مياومد کردم...خدا کنه کسي مزاحمش نشه
..اوه..شيش وپنج دقيقه شد..اين ساعت چرا ميدوه؟با سرعت رفتم به عمارت ..سريع از پله ها رفتم بالا..در اتاقشو باز کردم کليد وزدم..نفس نفس ميزدم ..يه نفس عميق کشيدم ...کنار تختش وايسادم وصداش زدم ..."اقا..اقا "...نگاش کردم تکون نخورد..دوباره گفتم..."اقا ساعت شيش پنج دقيقه است نميخوايد بيدار شيد؟."...بازم تکون نخورد..يعني چي؟کمي خم شدم دم گوشش گفتم:"اقا..اقا.."بازم هيچي يک ميليمترم تکون نخورد...اروم دستمو گذاشتم رو بازوش وتکونش دادم وصداش زدم بازم بي فايده بود ...ترسيدم دوتا ازانگشتام جلوي بينيش گرفتم نفساي گرمش به انگشتام برخورد مي کرد نه هنوز زندست پس چرا بيدار نميشه؟ايندفعه شديد تر تکونش دادم که تختم باش تکون ميخورد ..ديگه داشت گريم ميگرفت چرا بيدار نميشه ...دو تا سيلي جانانه زدم گوشش بازم هيچي..يا خدا نکنه ..قرصي چيزي خورده باشه بخواد خودکشي کنه ...چند قدم با ترس رفتم عقب نگاش کردم..صورتش مثل هميشه بود ..کبود نبود..سرخم نشده بود با دو رفتم پايين ..به سمت خونه دويدم ..خودم وپرت کردم تو خونه وبا نفس نفس خا تون صدا زدم:خاتون...خاتون..
از تو اشپزخونه اومد وگفت:چي شده؟بازم اقا طوريش شده؟
سرم به نشانه بله تکون دادم وگفتم:بيدار نميشه ..فکر کنم مرده
خاتون زد به صورتش وگفت:زبونت وگاز بگير دختر
-چرا زبونم وگاز بگيرم مرگ حقه..
خاتون ديگه نموند با من سر مردن بحث کنه با دو رفت به سمت عمارت منم پشت سرش دويدم ...از پله رفتيم بالا دم اتاقش وايساديم خاتون گفت:پس کو؟
به تخت نگاه کردم کسي نبود خاتون گفت:خوب کجاست؟
با تعجب وگيجي گفتم:نمي دونم به خدا همين جاخوابيده بود
خاتون با دلخوري گفت:سر کارم گذاشتي...از نفس افتادم
-چيزي شده خاتون؟
دو تامون بهش نگاه کرديم دم اتاق لباس وايساده بود لباس گرم کن پوشيده بود وکفششم تو دستش بود خاتون گفت:چي بگم اقا..؟آيناز گفت بيدار نميشيد..اومدم ببينم چي شده ...که مي بينم ماشاالله از منم سر حال تريد
رو تخت نشست وگفت:همون موقع که صدام زد بيدار شدم حتما ميخواسته سر به سر شما بزاره
-چي؟..من ؟مگه مغز خر خوردم سر به سر اين پير زن بزارم...ميدوني بخاطر کار جنابعالي اين بدبخت چه جوري ميدويد ؟
خاتون با ناراحتي نگام کرد ورفت بيرون...وقتي رفت آراد گفت:اگه يه بار ديگه اونجوري بهم سيلي بزني..شيش برارش وميخوري
پوزخندي زدم وگفتم:برو خدا رو شکرکن تنفس مصنوعي بهت ندادم
با اخم نگام کرد خودم وجمع کردم وگفتم:نترس...يه بار که گفتم علاقه اي به بوسيدن لباي پشمالو ندارم
رفتم به اشپزخونه گفتم:از دستم ناراحتي؟
-نه مادر براي چي ناراحت باشم
-پس چرا قيافتون گرفتس؟
-از دست کاراي اقا..ميخواد تو رو اذيت کنه منم قاطي بازيتون ميکنه..اخه بگو با من پيرزن چيکار داري...به خداهنوز نفسم جا نيومده
از پشت بغلش کردم وگفتم:الهي من قربون اين نفس پيرزن برم ...
-خدا نکنه...
يهو در سالن محکم بسته شد که من وخاتون يه تکون خورديم سريع رفتم بالا...نفهميدم کي بود...خاتون گفت:کي بود؟
-نميدونم ..نديدمش..هر کي بود با عجله رفت بالا...راستي خاتون پرهام کجاست؟خبري ازش داري؟
-.خبرکه نه..
-شمارشم نداري؟
-چرا دارم...ولي اون بي معرفت بايد زنگ بزنه ...نه من پيرزن
ساعت هفت صبحونه آراد وبردم بالا ..ديدم مختار با قيافه گرفته رو صندلي نشسته وآرادم با کلافگي رو تخت نشسته وبا دستش رو سرش ميکشه رفتم تو گفتم:سلام
مختار سرشو تکون داد وگفت:سلام
همين جور که ميز وميچيدم آرادگفت:حالا چيکار کنيم؟
مختار:هيچي..همون حرفايي که من گفتم وميگي
-فکر کردي بابام باور ميکنه؟اون دفعه دوتاش نبود چيزي نگفت..اما الان ديگه سرم وميبره
-نترس کاريت نداره..پاشو صبحونتو بخور بايد بريم
اومدم بيرون ..يعني چي شده؟فکر کنم بخاطر همون دخترايي که با من بودن ودزديدنشون اصلا شايدکار خودشون باشه،مگه مرض دارن چند تا دختر بخرن بعد فراريشون بدن؟ ...بعد اينکه رفتن شرکت اتاقش وتمييز کردم رفتم پايين که خاتون گفت:مش رجب کارت داشت برو پيشش
رفتم پيش مش رجب ... تو هال نشسته بود وقفسي هم جلوش گذاشته با خوشحالي به مرغ عشقا نگاه کردم گفتم:واي مش رجب ..اينا چيه خريدي؟
کنار قفس نشستم گفت:براي تو خريدم..دوستشون داري؟
-اره..خيلي قشنگن ..دونه ها رو بده خودم بهش ميدم
دونه ها رو داد دستم گفت:اين رنگش زشته تويي ..اينم که خوشکله آراده
با اخم گفتم:مش رجب ..داشتيم؟
با لبخند گفت:اخه دوتاتون تو اين خونه زنداني هستين...اون باباش زندايش کرده ..تو هم اقا آراد زندانيت کرده...
فقط لبخند زدم وچيزي نگفتم...توي اشپزخونه داشتم برنج ودم ميدادم که صداي ايفون اومد خاتون جواب داد ودکمه رو زد ..گفتم:کي بود؟
-اقا سيروس...نميدونم اين موقع ظهر اينجا چيکار ميکنه
خاتون رفت بالا ...منم پشت سرش رفتم رو پله ها وايسادم وسرک کشيدم سيروس با دوتا از نُخاله هاي گردن کلفتش اومد تو ..خاتون رفت جلو گفت:سلام اقا ..خيلي خوش اومديد .بفرماييد
همين جور که سالن پذيرايي ميرفت با اعصبانتيت گفت:هنوزنيومده؟
-نه اقا..الان ديگه پيدا ش ميشه..
-توله سگ بهش زنگ ميزنم .ميگه الان ميام..پس کو؟
رفتم پايين يه فنجون قهوه حاضر کردم خاتون با دلشوره اومد تو وگفت:خدا خودش به خير بگذرونه ..از دست اقا خيلي اعصبانيه
سيني رو دادم دستش رفت بالا..نيم ساعت بعد صداي آراد ومختار تو سالن پيچيد ..مختار اومد به اشپزخونه وگفت:آيناز يه ليوان اب بيار
وقتي رفت يه ليوان اب خنگ بردم به سالن باباش چنان دادي زد که ليوان تو دستم تکون خورد:مگه با تو حرف نميزنم؟گفتم دخترا کجان؟
آراد اب دهنشو قورت داد وگفت: نميدونم...
سيروس با داد گفت:نميدوني بي عرضه؟ ميدوني چه ضرري به من زدي؟تمام کارا رو دادم دست توئه بي شرف ...(ليوان بردم طرف مختار سيروس با اعصبانيت گفت)اون ليوان وبده به من
به مختار نگاه کردم سرشو تکون داد ليوان وبهش دادم ... نصفشو خورد وگذاشت رو ميز وگفت:اين سومين باره که داره هميچن اتفاقي ميافته اگه از اونا گذشتم از اين يکي ديگه نميگذرم
-مگه سعيد امين شما نيست ؟مگه نگفتيد دخترارو فقط دست اون بدي ديگه حله خوب منم همين کارو کردم
-گفتم که گفتم..تو نبايد يه ذره عقل تو کلت باشه که با راول همچين اتافقي بار دوم بايد وايمستادي دخترا ور که از مرز خارج شدن ..بعد برميگشتي
-نمي دونم چطور اين اتفاق افتاده
-يعني چي که نميدوني ؟مگه تو اينجا چيکاره اي؟کارو سپردم به تو که مواظب همه چي باشي اون تن لشتو گذاشتي براي عياشي؟
-از تو که عياشي ترنيستم... که دوتا زن داري وپيش ده تا دختر ديگه ميخوابي
سيروي با اعصبانيت ليوان برداشت وزد تو سرآراد پيشونيش شکست وخون با سرعت اومد پايين که سمت چپ صورتش کلا خوني شد رو پيراهن وشلوارش ميريخت ..آراد فقط سرش پايين گرفته بود چيزي نميگفت باباش داد زد:اشغال حرومزاده ...حالا ديگه تو رومن وايميسي...
بلند شد به نوچه هاش گفت:بياريدش
مختار گفت:اجازه بديد اول بره سرش وبخيه کنه...
-اتفاقا ميخوام برم سرش وبخيه بزنم..(دادزد)معطل چي هستيد بياريدش ديگه
آراد بلند شد اون تا گنده لات رفتن طرف آراد مختار جلوشون وايساد وگفت:خودش مياد...
آراد با سر خوني رفت بيرون ..بقيه هم پشت سرش رفتن ...خاتون گفت:اخه بگو مرد يه ذره رحم نداري؟اين که ديگه بچه خودته ...
دلم به حالش سوخت...تو راه پله اشپزخونه نشسته بودم که صداي فرحناز بلند شد:آراد...آراد...
خاتون بهش گفت:نيستن خانم..
-کجاست؟
نگاش کردم ديدم با ويدا اومده...خاتون:نميدونم..با پدرشون رفتن
-کي مياد؟
-نميدونم خانم ..چيزي به من نگفتن
-تو چي ميدوني؟پيرزن خرفت
خواستم يه چيزي بگم ..که خاتون ابروشو برد بالا که چيزي نگم..منم دهنم وبستم ..فرحناز گفت:ويدا اينجا ميمونه ...فهميدي؟
-خانم من کاره اي نيستم..اقا گفته از اينجا برن
-خب گفته باشه...ويدا همينجا ميموني ..تا خودم با آراد حرف بزنم
-چشم خانم ..
اين وگفت ورفت ..پوفففففف..از دست اين دخترکل اعضا ي بدنش حرصدراره...بدبخت آراد با شکم گشنه بردن حالا نزننش..واي اگه بزننش چي؟غلط ميکنن آراد وبزنن مگه شهر هرته...اصلا به من چه بچشه دلش ميخواد تنبيهش کنه ..منو سننه
ظهر آراد نيومد ..فرحنازم چند بار زنگ زد..خاتون نگرانش بودنهار نخورد ..کنار تلفن نشسته بود هي به گوشيش زنگ ميزد...ويه خانمي ميگفت:مشترک مورد نظر خاموش مي باشد...گوشي روقطع ميکرد ومشغول ذکر ودعا ميشد ..بعضي وقتا از کاراش خندم ميگرفت...انگار حکم اعدام آراد واوردن اينم داره براي آزاديش دعا ميکنه ...شب حدوداي نه بود که صداي ماشين تو حياط اومد ..خاتون از اشپزخونه به طرف حياط دويد...نميدونم چرااينقدر آراد ودوست داره...من که يه ذره هم علاقه اي به اين بچه ندارم ...بعد چند دقيقه خاتون با چشم پر اشک اومد توگفتم:چي شده خاتون؟اين که صحيح وسالم اومده...
-کجاش صحيح وسالمه؟برو نگاه کن چه بلايي سر دستش اورده..پاشو يه چيزي براش ببر بخوره...
خودش رو صندلي نشست وبا گوشه روسريش اشکاشو پاک ميکرد...صورتش وبوسيدم وگفتم:الهي من قربون اين دل نازکت بشم
شامشوگذاشتم تو سيني و بردم بالا مختار با ناراحتي از اتاقش اومد بيرون وگفت:فکر نکنم چيزي بخوره...اگه تونستي به زور بدش... از ظهر تا حالا هيچي نخورده..
-باشه..
رفتم تو خوابيده بود..وپتو تا رو سرش کشيده بود سيني رو گذاشتم رو ميز وگفتم:اقا براتون شام اوردم...
-نميخورم ببرش..
-نميشه بايد بخوري...
سرشو اورد بيرون داد زد:گفتم نميخورم ...سيرم ميفهمي؟
-اره ميفهمم لازم به داد زدن نيست...فکر ميکني اگه داد نزني کارت پيش نميره؟
دوباره سرشو کرد زير پتو...گفتم:تا شامتو نخوري از اينجا نميرم
چيزي نگفت لبه تخت نشستم پتو رو از رو سرش برداشتم وگفتم:اخه نخوري معدتت خونريزي ميکنه
-به جهنم .. بزار خونريزي کنه...مگه تو نميخواستي من بميرم؟مگه نگفتي ميخواي منو بکشي؟مگه نگفتي يه کاري ميکني که ارزوي راحت مردن وبه گور ببرم؟خوب پس بزار بميرم
پتو رو سرش کشيد ...يه نفسي کشيدم وگفتم:اينجور ي که فايده نداره..بايد جلو چشمم ذره ذره...بميري بايد بازجر بميري عين دوستم که کشتيش
سرشو اورد بيرون وگفت:پس چرا اين کارو نميکني؟
-بابات داره اين کارو ميکنه ...منم از زخم وذيلي شدنت لذت ميبرم
-برو بيرون..
-گفتم که تا شام نخوري نميرم...
با اعصبانيت نشست به دست چپش نگاه کردم ..گچ گرفته بود ..اين ديگه چه بابايي که دست بچه خودمشم ميشکونه؟همين جور که به دستش نگاه ميکردم گفت:الان خيلي خوشحالي که دستم شکسته نه؟تو هم يکي هستي عين بقيه دختراي اطرافم...اونا منو بخاطر پول زيبايم ميخوان تو هم بخاطر فقط دوستت که يه معتاد اسمون جُل بود ازم متنفري...بعد مهتاب بايد همتون بميريد
-يعني فرحنازم دوست نداري؟
-قضيه اون فرق ميکنه...
-باشه فهميدم...
بلند شدم سيني رو گذاشتم لبه تخت خودمم نشستم..جوجه کباب وگذاشتم رو برنج بشقاب وگذاشتم جلوش وگفتم:بخور...دست چپت شکسته دست راستت که هنوز زندست
-يعني بعد اين همه مدتت نميدوني من دست چپم ؟
واقعا..؟دست چپ بود؟نميدونستم ...گفتم:خيلي ازت خوشم مياد که بدونم دست راستي يا چپ ؟
در اتاق باز شد وفرحناز وويدا اومدن تو ...آراد با تعجب گفت:فرحناز جان ميدوني درزدن يعني چي؟واسه چي خودتت وپرت ميکني تو اتاق؟
فرحناز لبخند عصبي زد وگفت:بخاطر همين بود ويدا رو بيرون کردي؟که بتوني راحت با اين تنها کني؟
آراد:تو براي چي برگشتي؟
فرحناز:با من حرف بزن...من برش گردوندم...چرا بيرونش کردي؟
-خودش ميدونه...بهش گفته بودم خوشم نمياد با مهمونام حرف بزنه ...ديشب اولين بارش نبود...
-خب حرف بزنه...ادمه يه موجود ارتباطيه بايد با اطرافيانش حرف بزنه؟يعني تو ميخواي فقط بخاطر حرف زدنش بيرونش کني؟اون کسي که بايد بيرون بشه اونه نه اين...ديشب نديدي جلوي اون همه ادم چه جوري من وضايع کرد..
گفتم:تو کَل انداختن وشروع کردي منم تمومش کردم...فکر نکنم اسمش ضايع کردن باشه
فرحناز با اعصبانيت گفت:بفرما...اينم مهر تاييدي برحرفاي من ...ويدا يه بار همچين زبون درازي کرده؟اين بدبخت هر چي که تو ميگي ...ميگه چشم..
آراد:تو چه اصراري داري که من ويدا رو نگه دارم؟
فرحناز اومد جلو لبه تخت نشست وگفت:عزيزم من به فکر توام...ميدونم بخاطر زخم معدتت نبايد اعصباني بشي...(با اخم نگام کرد )اين گربه هم فقط بلده رو اعصابت چنگ بندازه ...خوب بيرونش کن ويدا هم قول ميده ديگه با مهمونات حرف نزنه.مگه نه ويدا؟
ويدا سرش وتکون داد وگفت:بله اقا
بلند شدم واومدم بيرون ... نميدونم خدا وقتي داشت به ملت ادب ميداد اين کجا بود که يه ذره گيرش نيومد...خودش شام عشقش وبده به من چه...اگه خونريزي هم کنه محلش نميذارم ...رفتم به اتاقم وپارچه کامليا رو برش زدم ...نخ وميکردم تو سوزن که ويدا شا دوشنگول اومد تو گفتم:اجازه داد بموني؟
-چيه ناراحتي؟
-نه من براي چي ناراحت باشم مگه جاي من وتنگ کردي؟
-اره قشنگ معلومه ناراحت نيستي ..
لباسا شو گذاشت تو کمد ورفت بيرون ساعت ده بود که شام خورديم ...بعد شام خاتون به ويدا گفت:براي آقا ميوه بره
اونم از خوشحال با سر رفت ...داشتم ظرفا رو ميشستم که خاتون گفت:خير باشه ويدا خوشحالي؟
با صداي بلندي گفت:اقا گفته امشب براش کتاب بخونم
بي اختيار آتش حسادتت تو وجودم شعله کشيد...شير وبستم به ظرفاي کفي نگاه کردم وگفتم:هر شب که من براش ميخوندم ..حالا چي شده که به ويدا گفته...دوباره شير وباز کردم ...به من چه به هر کي دلش ميخواد بگه براش کتاب بخونه ...امشب با خيال راحت مي خوابم ...بعد شستن ظرفا از اشپزخونه اومدم بيرون خاتون گفت:دستت درد نکنه گل دختر..بيا بشين ميوه بخور ...
بابي حوصلگي گفتم:نه نميخوام...
ويدا از حموم دارومد با تعجب نگاش کردم...وقتي رفت به اتاق خاتون گفت:واسه يه کتاب خوندن چه بلاي که سر خودش نمياره...
رفتم به اتاق ديدم داره لباس عوض ميکنه تشکمو پهن کردم گفت:کتاب واروم براش بخونم يا با صداي بلند..
نگاش کردم وگفتم:مگه ميخواي براش روضه بخوني که بلند بخوني
با لبخند گفت:حسود شدي..
خوابيدم وگفتم:بودم عزيزم..
بعد چند دقيقه سرمو اوردم بيرون ديدم ارايش ميکنه..دوباره سرم وکردم زير پتو...نميدونم ميخواد بره رو صحنه تئاتر يا کتاب بخونه که خودوش اينجور گريم ميکنه ؟...وقتي رفت سرم واودرم بيرون يه نفس عميقي کشيدم که قلبم درد گرفت ...چند دقيقه اي به تابلو امير نگاه کردم حس مي کردم اون دختره منم ...خوابم نبرد اين پهلو اون پهلو شدم ..بازم هيچ...انگار خوابو ازم گرفته بودن ..نشستم چه مرگم شده چرا خوابم نميبره؟ سرم وگذاشتم رو زمين بالشت وگذاشتم روسرم بازم جواب نداد...کلافه شدم..همش دلم ميخواست بدونم تو اتاق آراد چه خبره؟اخه به تو چه؟تو که ازش بدتت ميادديگه چه مرگته نميخوابي؟.. با اعصبانيت بالشت وزدم به ديوار برعکس خوابيدم سرم وگذاشتم روزمين .چرا ويدا نمياد؟من که اين همه مدتت تو اتاقش نبودم؟يهو نشستم وگفتم:نکنه آراد عاشق ويدا شده ودارن...آيناز خفه شو اين خوضعولات چيه بهم ميبافي بگير بخواب...پوففففف..بالشتم وبرداشتم خوابيدم ..بعد يک ساعت خوددرگيري ويدا پيداش شد ..يه لبخند از روي شادي زدم..دلم اروم شد وخوابيدم ...صبح بلند شدم که برم اقا رو بيدار کنم که يهو دلم درد گرفت.. سر جام خوابيدم اي کثافت الان چه وقتش بود...دستمو دراز کردم طرف ويدا تکونش دادم:ويدا...ويدا..
هيچ ...بدتر از خرس خوش خوابه...با صداي بلند تري گفتم:ويـــــدا
با ترس نشست وگفت:ها چيه؟
-ميشه بري اقارو بيدار کني؟
-اي درد...اين چه وضعه بيدار کردنه ؟ترسيدم... خودتت برو
-دلم درد ميکنه ..نميتونم راه برم
-به من چه..
دوباره خوابيد ...بلند گفتم:خدايا به حق شاه مردان مرا محتاج نامردان مگردان
سرش وارود بيرون وگفت:چي گفتي؟
-با شما نبودم خواهر بخواب
خاتون اومد تو گفت:تو چرا خوابيدي؟برو اقا روبيدار کن ديگه؟
-دلم درد ميکنه...
-پريود شدي؟
-اوهووم..
-کاش اقا ميذاشت بري دکتر...ميترسم مشکلي چيزي داشته باشي
-اون بزاره من برم بيرون ...دکتر رفتنم پيش کشش
لبخندي زد ورفت بيرون...ويدا هم بعد دوساعت خرو پف دم گوش من ..بيدار شد خاتون چند تا جوشنده ريخت تو معده من ولي افاقه نکرد...سرم زير پتو بود که دوتا تقه به در خورد نشستم وگفتم:کيه؟
-منم..
شالمو برداشتمو روسرم انداختم گفتم:بفرماييد
امير با يه ليوان که ظاهرابايد جشونده باشه اوميد تو قيافمو تو هم کردم وگفتم:واي بازم جوشنده به خاتون گفتم ديگه نمي خورم ...
کنارم نشست وگفت:عليک سلام...
-ببخشيد سلام..
-اين جوشنده رو خودم درست کردم بايد بخوري...بدون اخم وتخم
-شما ديگه براي چي درست کردين؟
-خاتون گفت دلتون درد ميکنه وهر چي جوشنده بوده بهت داه خوب نشدي...گفتم حالا اينو امتحان کني شايد خوب بشه
با لبخند گفتم:نه..ممنون شما نميدونيد من چمه دل درد من از اين دل دلدراي معمولي نيست
خنديد وگفت: ميدونم...نگينم هروقت دلش ميکرد ازاين بهش ميدادم دودقيقه اي خوب ميشد
-دل درد من با دل درد نگين شما فرق ميکنه
-فرقي نميکنه بخور...
-اگه نخورم چي؟
-ميدوني که دکتري نيستم بخوام به حرف مريضم گوش کنم...مگه پريود نيستي؟
خاک به سرم ....ابروم رفت ..لپم داغ شد چشمام از خجالت افتاد پا