PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان حصار تنهایی من | پریبانو کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

پریبانو
1391,08,15, ساعت : 21:05
قصــه درمورد دختری به اسم آیناز که نه زیبایی افسانه ای داره که زبان زد خاص وعام باشه نه پول وثروتی که پسرا برای ازدواج با اون به صف


باایستن....دختری با قیافه معمولی که تو همین جامعه زندگی میکنه....وبر خلاف تمام دخترا که عزیز کرده باباشون هستن این دختر نیست....باباش در کمال ناباوری ونامردی آیناز وجای بدهیش میده به طلبکارش...ومسیر زندگی این دختر از راهی باز میشه که هیچ وقت فکرش وهم نمی کرد....


کپی و قرار دادن رمان بدون اجازه از نویسنده مجاز نمی باشد لطفا از کپی رمان در دیگر سایت ها و وبلاگ ها خودداری کنید.

http://uploadpa.com/beta/12/ts2gq7u446dqniivigk.png (http://uploadpa.com/beta/)

pegah.a
1391,08,15, ساعت : 21:49
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

پریبانو
1391,08,15, ساعت : 22:02
بسم الله الرحمن الرحيم

مامانم شونه هامو تکون داد و صدام ميزد:آني...آني...
-هووم..
-هووم چيه ؟پاشو ببينم ...مگه نميخواي بري خياطي ؟
با شنيدن اسم خياطي چشمامو باز کردم وسيخ نشستم و گفتم: ساعت چنده؟
-هشت ونيم ..
-واي مامان چرا بيدارم نکردي ؟
بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون مامانم پشت سرم اومد و گفت:خودمم تازه بيدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوري صبحونه رو حاضر ميکنم
دستشوي رفتن و دست و صورت شستنم شيش دقيقه طول کشيد سريع به اتاقم رفتم و دستي به موهاي فرفريم کشيدم و با يه کش مو بالا بستمش کمد لباسيمو باز کردم هر چي دم دستم بود پوشيدم به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقيقه بود يعني تا نه ميرسيدم ؟ عمرا اگه برسم ...کيفمو برداشتم از اتاقم اومدم بيرون مامانم با يه لقمه به دست از اشپزخونه اومد بيرون وگفت:بگير اين لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگيري
لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حياط ميدويدم که مامانم صدام زد:با دمپايي کجاداري ميري؟
به پام نگاه کردم ديدم به جاي کفش دمپايي پامه لقمه رو چپوندم تو دهنم با دهن پر و اعصبانيت گفتم: امروز حتما نسترن حکم اخراجمو ميزاره کف دستم
مامانم خنديد و گفت: اون اگه ميخواست اخراجت کنه تا الان کرده بود
کفشامو پوشيدم و خودمو با دو به ايستگاه اتوبوس رسوندم چند دقيقه اي منتظر موندم ...به ساعتم نگاه کردم هشت و چهل و هفت دقيقه بود ديگه بيشتر از اين نميتونستم منتظر بمونم چند قدمي از ايستگاه فاصله گرفتم ...دستمو براي چند تا ماشين بلند کردم که با سرعت نوراز کنارم رد ميشدن اعصابم داشت خورد ميشد بايد به نسترن زنگ ميزدم که دير ميام وگرنه تا خود صبح بايد به بازجوياش جواب ميدادم گوشيو از کيفم برداشتم مشغول گرفتن شماره نسترن بودم که يه پرايد جلو پام ترمز کرد ... گوشمو گذاشتم تو جيب مانتوم سرمو خم کردم ديدم يه پسر جوني با قيافه زمختي ...که ته ريشش ديگه درحد ريش بود..عينک افتابيشو گذاشته بود بالاي سرش يه ادامس هم تو دهنش بود که مَلچ و ملوچ ميکرد دندوناي زردش به زيباي به نمايش گذاشته بود ...صداي اهنگش اونقدر بلند بود که هر که هرکري رو شنوا ميکرد...همين جور که نگاش ميکردم گفت:
-؟کجا ميريد خوشکل برسونمت
کمرمو راست کردم خاک تو سر خوشکل نديدت بکنن.. خدا قربون رحمتت برم اين کي بود اول صبحي به ما دادي نميدونستم سوار بشم يا نه... هميشه مامانم ميگفت به غير از تاکسي سوار ماشين ديگه اي نشو منم که تا الان حرفشو گوش کردم يه امروزو بي خيال حرف مامان مي شم يه نفسي کشيدم توکل برخدا کردم و سوار شدم ... خدايا خودمو دست تو سپردم ا ز قديم هم گفتن لنگه کفشي در بيابان نعمت است ولي اين براي من غضبه ...
به محض اينکه سوار شدم انچنان پاشو گذاشت رو پدال گاز که عين فنر جام عقب و جلو شدم ... يه اهنگ خارجي گذاشت بود وخودشم باش ميرقصيد خداييش اگه يه کلمه شو بدونست ... گوشام درحال انفجار بود صداش زدم :اقا...
فقط گردنشو تکون ميداد بلندتر صدا زدم :اقـــا ...
با دستاش ميزد به فرمونو و گردنشو ميچرخوند اين دفعه ديگه صدام درحد جيغ بود : اقا
صداشو کم کرد و از تو ايينه گفت:جانم منو صدا زديد ؟
از اعصبانيت گفتم:بله ...خيلي ببخشيد شما احيانا دچار مشکل شنوايي هستيد ؟
-نه دور از جونم چطور صداش اذيت تون ميکنه؟
-بله..
- اخ ببخشيد خوب ميخوايد يه اهنگ ايروني برات بزارم؟
-خيلي ممنون..من کلا اهل موسيقي و اهنگ نيستم
-مگه ميشه ؟
-حالا که ميبيني که شده؟اين خيابونو بريد سمت راست
وقتي پيچبد سمت راست گفت:بهتون نميخوره از اوناش باشي
-با اخم گفتم :از کدوماش ؟
-از همينايي که چه ميدونم ....ميگن اهنگ گوش دادن حرام است ادمو جهنمي ميکنه از اين حرفا ديگه
اگه کسي حرف گوش کن بود الان کل بشريت بايد عابد وزاهد ميشدن با اعصبانيت و جدي گفتم: اره من از همونام مشکلي داريد؟
انگار که داشت با خودش حرف ميزد گفت :منو باش به چه اميدي اينو سوار کردم
-چيزي فرموديد؟
-نخير با خودم بودم..
از شيشه ماشين بيرون و نگاه کردم ...تا موقعي که رسيديم هيچ حرف ديگه اي نزد پول کرايه رو گذاشتم کنار دنده و پياده شدم چند قدمي که رفتم صدام زدو گفت:خانم وايسا...خانم
وايسادم اومد روبه روم وايساد پولو جلوم گرفت و گفت:اين چيه؟
-پوله....چيه نکنه کمه؟
-نه خانم کم نيست....من مسافر کش نيستم
-پس چرا منو سوار کرديد ؟
باخنده گفت: به خاطر ثوابش
پولو ازش گرفتم اونم رفت با خودم گفتم :اره جون عمت ميخواستي بانفله کردن من ثواب کني...وقتي وارد خياطي شدم... تنها چيزي که به گوشم مي رسيد صداي چرخ خياطي بود حتي صداي نفس هاشونم نمياومد بايد به نسترن بخاطر مديريت خوبش لوح تقدير بدن، کسي متوجه حضور من نشده بود با صداي بلند گفتم :جميعا سلام..
همه سرشو نو بالا اوردن و با لبخند جواب سلام ودادن وقتي سر جام نشستم زهرا که بغل دستم نشسته بود گفت:معلوم هست کجايي ؟بهش کارد بزني خونش در نمياد،حالا چرا اينقدر دير کردي؟
-دست نزار رو اين دل که خونه..
خنديد و گفت :بميرم برات...حالا چي شده که خونه؟
تا خواستم حرفي بزنم صداي نسترن اومد:به به خانم ...افتخار داديد تشريف اورديد (با اخم)بيا تو کارت دارم
رفت تو اتاقش و درو بست زهرا خنديد و گفت:برو که خرت زاييد
با خنده يه مشت زدم به بازوش ...پشت در اتاق نسترن ايستادم دو تا ضربه به درزدم ورفتم تو.. با يه لبخند به نسترن که با ابرو هاي گره خورده و دست به سينه به صندليش تکيه داده بودنگاه کردم و گفتم:
-با من امري داشتيد بانوي من ؟
-بشين ...کجا بودي؟
نشستم و گفتم :کجا ميخواستي باشم خونه
-منظورم اينکه چرا اينقدر دير کردي؟
-اها از اون لحاظ ؟خوب دير از خواب بيدار شدم ماشين گيرم نمي اومد
رو صندليش درست نشست ودستش وگذاشت رو ميز وبا تعجب گفت:مگه قحطي ماشين اومده ؟
-براي من اره
-والله منم بودم با اين قيافه سوارت نميکردم ...ادم وحشت ميکنه نگات کنه
با ناراحتي گفتم :مگه قيافم چشه ؟خدا اين جوري خلقم کرده مگه دست من بوده ؟
-.منظورم اينکه اول صبحي مياي بيرون يه دستي به صورتت بکش ..لوازم ارايشي که ميدوني چيه؟
-عزيزم من صورتمو لازم دارم دلم نميخواد روش نقاشي بکشم
يه رژوريمل شد نقاشي؟
-منو کشوندي اينجا اينو بگي؟
از توي کشوي ميزش يه پاکت در اورد گرفت جلوم و گفت:بگيرش ...
ازش گرفتم و گفتم:اين چيه؟
-پول...دست مزد چند روزي که اينجا کار ميکردي؟
با تعجب وترس گفتم:کار ميکردم !!!مگه ديگه قرار نيست کار کنم ؟
-نه تو ديگه بدرد من نميخوري روز اول هم که اومدي اينجا قرارمون اين بود که سر وقت بياي ..واگه سه بار دير کني اخراج ميشي؟الان شما شيش بار که دير کردي بعلاوه اين که دو بار هم نيومدي…چند بار هم بهت تذکر دادم..گفتم دوستيمون سر جاش کار هم سر جاش ...
با بغض گفتم :اما نسترن...تو که ميدوني من به اين کار احتياج دارم اگه اخراجم کني کجا کار پيدا کنم ؟
-اين ديگه مشکل تو نه من ...فکر کنم تا الانم هم جبران مافات کرده باشم
سرم و انداختم پايين ...اشکام سرازير شدن با دستم پاکشون کردم راست ميگفت زير قولم زده بودم نبايد دير مي اومدم اوليم بارم هم که نبود... اما نبايد اخراجم ميکرد خواستم بلند شم که خنده ي بلند نسترن متوقفم کرد با تعجب بهش نگاه کردم اونم فقط ميخنديد با دستش به من اشاره کرد وگفت:
-نگاش کن چه ابغوره اي هم گرفته ..
با همون تعجب که الان گيج شدن هم بهش اضافه شده گفتم:براي چي داري ميخندي ؟
هنوز داشت ميخنديد گفت :چقدر خنگي که نفهميدي دارم باهات شوخي ميکنم
با اعصبانيت گفتم: هه ...هه...هه...خنديدم بيمزه (هنوز ميخنديد با خشم جلو ميز ش وايسادمو تو چشاش زل زدم وگفتم)زهر مار...خوشت مياد اذيتم کني؟
پاکت و انداختم جلوش نسترن گفت:پاکت وچرا انداختي ؟ورشدار براي خودته
- به اندازه کافي از شوخيتون فيض برديم
-جدي ميگم پول خودته ...مانتوهاي که ديروز جات دوختم دادم به صاحباشون اونام پولو جيلينگي دادن
با شک نگاش کردم قيافش خنثي بود نه شوخي توش ديده ميشد نه جدي گفتم:شوخي که نميکني؟
-نه والله شوخيم کجا بود برشدار
پاکتو برداشتم و گفت:شصت تومنه همون قيمتي که قبلا بهشون گفتي
-ممنون...ولي خواهشا ديگه از اين شوخي هاي سکته کننده با من نکن
تا خواست حرفي بزنه تقه اي به در خورد و زهرا سرش واورد تو گفت:ببخشيد ...يه خانم اومده با اني کار داره
نسترن گفت:کيه؟
-مشتريه ...
گفتم:باشه الان ميام ...
زهرابهم نگاه کردو گفت:چيزي شده ؟
نسترن با خنده گفت:اگه خدا قبول کنه ايشاالله ميخوام شوهرش بدم
زهرا هم خنديدو گفت: مبارک ايشاالله
زهراکه رفت با اخم نگاه نسترن کردم وگفتم :من نميدونم منان از چي تو خوشش اومده بود که با کله اومد خواستگاريت
يکتاي ابروشو برد بالا وگفت:از خوشکليم...
خنديدمو گفتم :بابا خداي اعتماد به نفس...... اجازه مرخصي که ميفرماييد ؟
بلند شدو گفت :اختيار داريد اجازه ما هم دست شماست
-يه تعظيم کوچولو کردم و گفتم:صاحب اختيار ماييد.. نفرماييد
نسترن گفت:اين لفظ قلم حرف زدنت منو کشته ..
راست ايستادم و گفتم :موجب موباهات ماست که باعث مرگ شما ميشم ..
اينو گفتم و به سمت در دويدم درو که باز کردم دفترش و به سمتم پرت که خدا رو شکر زود اومدم بيرون خورد به در صداي بلندي گفت:آيناز ميکشمت
تا برگشتم ديدم همه دارن بهم نگاه ميکنن با لبخند طويل و عريض رفتم سرجام نشستم وکار مشتري رو راه انداختم ...دوستي منو نسترن برميگرده به سه سال پيش توي يه روز سرد زمستوني، در به در دنبال کار ميگشتم از يه کيوسک روزنامه فروشي روزنامه نيازمندي ها رو گرفتم کل روز نامه رو ورق زدم کاري که ميخواستم و پيدا نيمکردم اگه هم پيدا ميشد با شرايط من جور نبود از زمين و زمان نا اميد شده بودم ميخواستم برگردم خونه سر خيابون ايستادم چپ و راستمو نگاه کردم ماشينا پشت سر هم رد ميشدن از سرما دستامو زير بغلام گرفتم خيلي با احتياط از خيابون رد ميشدم که يه دفعه پام ليس خرد و افتادم يه پژو206مياومد سمتم سريع بلند شدم هنوز يه قدم برنداشته بودم که صداي جيغ ترمز ماشيني شنيدم سرمو که بلند کردم محکم خورد به پام درد شديدي تو پام پيچيده تمام بدنم گرم شده بود چند نفردورم جمع شده بودن و سرو صدا راه انداخته بودن :"چه خبرته خانم ...نميتونيد اروم تر رانندگي کنيد ...دختر مردمو زدي لت و پار کردي "از درد چشمام و فشار ميدادم صداي زنونه اي تو گوشم ميپيچيد "خانم حالتون خوبه ميتونيد بلند شيد"چشمامو باز کردم يه خانم که پوست برنزه و بيني قلمي و لباي کوچيک وچشماي مشکي داشت با موهاي رنگ شده فندقيش زل زده بود به من با صداي که از درد بود گفتم:"نه ...نميتونم پام خيلي درد ميکنه" بادستش بازوم و گرفت کمکم کرد بلند شم ...وقتي بلند شدم چشمم افتاد به پوست موزخواستم نفرين کسي که اون پوست موز و انداخته بکنم اما دلم نيومد... خودمو کشون کشون به ماشينش رسوندم وقتي به بيمارستان رسيديم از پام عکس گرفتن و گفتن شکسته تا يک ماه پاي من بيچاره تو گچ بود اونم تمام اين يک ماه شب و روز اومد و رفت وقتي بهش گفتم دنبال کار ميگردم بهم پيشنهاد کرد که توي خياطيش کار کنم بهش گفتم که خياطي بلد نيستم ....قرار شد چند ماهي بهم خياطي ياد بده..از سر مجبوري يا علاقه هر چي که بود پنج ماهه همه فوت و فن خياطي رو ياد گرفتم حالا هم واسه خودم يه پا خياط حرفه اي شدم از لباس عروس گرفته تا لباس مجلسي و...خلاصه هر چي که مشتري بخواد براش ميدوزم... هيچ وقت از دوستي با نسترن پشيمون نميشم ...

پریبانو
1391,08,17, ساعت : 16:12
ممنون اقا همين جا پياده ميشم ...
کرايه رو حساب کردم و از ماشين پياده شدم....اواخر ارديبهشت ماه بود و هواي گرم جنوب خورشيد مستقيم به سر وصورتم مي تابيد و باعث شده بود صورتم عرق کنه چند قطره از کنار شقيقه هام سر خورد و اومد پايين ازعرق خودم چندشم شده بود يه دستمال از کيفم برداشتم و صورتمو خشک کردم هر چي ضد افتاب به خودم مالونده بودم دود شد رفت هوا .... کاش يه کلاهي روي سرم ميزاشتم حداقل افتاب سوخته نشم ...نزديکاي خونمون بودم که پسري روديدم پشت به من به ديوار تکيه داده دست راستش به ديوار زده بود دست چپشم روي صورتش گذاشته کمي هم به پايين خم شده بود ...اول نشناختمش کمي که جلوتر رفتم فهميدم نويده قدمهام وبلند تر برداشتم و صداش زدم :
-نويد ...نويد...
برگشت سمتم.... دستي که جلوي صورتش گرفته بود از لاي انگشتاش خون چکه ميکرد با ترس جلوش وايسادم و گفتم :چي شده نويد؟
دستشو برداشت وگفت:خون دماغ شدم...
-خوب چرا اينجا وايسادي بيا بريم دکتر ...
-نه نميخواد يه اب به صورتم بزنم خوب ميشه ...
بازو شو کشيدم وگفتم:چي چيو اب به صورتم ميزنم ...راه بيوفت ببينم
بازوشو از دستم کشيدوگفت: به دکتر احتياجي نيست ...هميشه همين جوريه
خيلي خون از دماغش مياومد و وايسادن و صلاح ندونستم گفتم:"خيل خوب پس بريم" دستش روي بيني ودهنش گذاشته بود تمام لباس سفيدش خوني شده بود کليدو از کيفم برداشتم که درو باز کنم گفت:خونه خودمون ميرم ...
-چه فرقي ميکنه؟
راهشو به سمت خونشون کج کرد وگفت:راحت ترم
منم باحرص گفتم: از دست تو الان چه وقت تعارف کردنه کليدا رو بده...
-تو کولمه ...
کوله شو از شونه هاش برداشتم به دستش نگاه کردم خون دماغش بيشتر شده بود هول شدم و تند تند کيفش وميگشتم که گفت":تو زيپ کوچيه است "زيپ و کشيدم وکليدو برداشتم درو باز کردم زوتر از اون رفتم تو وگفتم:"اينقدر سر تو بالا نگيرخون برميگرده خفه ميشي با انگشتت جلو بيني تو فشاربده ... برو تو حموم تا بيام "به اشپزخونه رفتم با يه بطري اب خنک رفتم به حموم گفتم:"سرتو پايين بگير "سرشو که پايين گرفت اب و روي سرش گرفتم کمي که سرش خيس شد گفت:
-صبر کن ...صبرکن ..
ديگه اب نريختم سرشو گرفت بالا و با لبخند به من نگاه کردو گفت:اينو از کجا اوردي؟
-ازتو يخچال ..
ريز ريز خنديد و گفت:بوش نکردي ببيني چيه ؟
-نه...
-اين عرقه بيد مشکه مامانم براي من درست کرده بود ...
بوش کردم ديدم راست ميگه با حرص گفتم :چرا زود تر نگفتي ؟
با همون خنده گفت:خوب من از کجا بدونم تو چي ميخواي بياري
کلافه شده بودم نميدونستم بايد چي کار کنم با هول گفتم:همين جا بشين تا اب بيارم تکون نخوريا
به طرف اشپزخونه ميدويدم که با داد گفت: بنزين نياري اتيشمون بزني
يکي نبود به اين بگه الان وقت شوخي کردنه ؟سريع برگشتم تو اشپزخونه يه بطري ديگه برداشتم بخاطر اينکه مطمئن بشم ابه اول بوش کردم با دو رفتم به حموم اب و روسرش ميريختم گفت:براي چي اب رو سرم ميريزي؟
-نميدونم فکر کنم اين جوري زود تر خونش بند مياد
ديدم شونه هاش تکون ميخوره نشستم کنارش و با ترس گفتم:نويد درد داري ?
سرشو که بالا اورد ديدم داره ميخنده با اعصبانيت گفتم:واقعا که ترسيدم...بگير کمي اب به صورتت بزن
اب و که به صورتش زد با خنده گفت : وقتي چيزي نميدوني چرا الکي تجويز ميکني اين جور موقعها مامانم يخ ميزاره رو بينيم ... تو چرا اينقدر هولي خوبه خون دماغ شدم تير نخوردم ...يه خانم دکتر هميشه بايد جلوي مريضاش خونسرد باشه
بلند شد که بره اداشو دراوردم:"يه خانم دکتر هميشه بايد جلوي مريضش خونسرد باشه"با حرص گفتم " خوب ترسيدم اگه خودت جاي من بودي چيکار ميکردي ها ؟
از حموم رفت بيرون ودر اتاقشو باز کرد و با خونسردي گفت: هيچي نگات ميکردم تا خون دماغت بند بياد
داد زدم: همين ؟
سرشو برگردوندو با لبخند گفت:کارديگه اي از دستم بر نمي اومد
رفت تو درو بست من وبگو نگران کي شدم رفتم به اشپزخونه با اعصبانيت بطري رو پراز اب کردم و گذاشتم تو يخچال بايد کمي عرق براش درست کنم ...توي يخچال و همه کابينتا گشتم اما اثري از عرق نبود انگار تنها عرقشون هموني بود که من روي سر نويد ريختم در کابينت پايين و بستم که صداي نويد اومد:
-با اجازه کي داري تو کابينت خونه مردم ميگردي ؟
لباساشو عوض کرده بود نا مصب تيپ دختر کش هم ميزنه ...ميگم چرا دخترا ي محله براش غش و ضعف ميرن نگو بخاطر خوش تيپيشه تا بلند شدم سرم به در کابينت بالا خرد :اااخخ
اومد جلو با خنده کابينت و بست گفت:حواست کجاست ؟
دستم وگذاشته بودم روي سرم وگفتم:بهتري ؟
با لبخند به سرم اشاره کردو گفت:مثل اينکه من بايد از تو بپرسم
-من خوبم تو چي ؟
با لبخند گفت:البته....مگه ميشه با وجود کمکهاي اوليه شما حال من بد باشه
با اخم گفتم :اين جاي تشکرت مسخرم ميکني؟
يه تعظيم کوچلويي کرد وگفت: ازاينکه بنده رو مورد توجه وعنايت خودتون قرار داديد سپاسگزارم ..
کيفمو از روي ميزنهار خوري برداشتم وگفتم: ميرم خونه وبرميگردم باز نيام ببينم يه بلاي ديگه سرت خودت اورديا
-شما بلا سرخودت نيار من با خودم کاري ندارم ...
با حرص کيفو انداختم رو شونم وراه افتادم که گفت:چيزي ميخواي بياري؟
-اره عرق خارشتر
داشتم کفشمو ميپوشدم که با خنده گفت:يه وقت عرق نفت برام نياري ؟
با اعصبانيت گفتم:امروز خيلي بذلگو شديا
-در حضور استادم درس پس ميدم
خنديدم و گفتم :خودشيريني هم که بلد بوديا ما خبر نداشتيم ؟
از خونشون اومدم بيرون..... نويد همسايه ديوار به ديوار ماست ، اهل اصفهان هستند مهر ماه پارسال بخاطر کار باباش مجبور ميشن بيان بوشهر از روز اولي که پاشو گذاشت به محله ما به خاطرخوش قيافه بودنش دخترا براش دست و پا ميشکنن اما اون جز من محل کس ديگه اي نميزاره ...از نظر سن من پنج سال ازش بزرگترم ولي از لحاظ قدو هيکل اون شيش سال از من بزرگ تره .. به طوري که تو نگاه اول کسي متوجه نميشه که هيجده سالشه ...پسر خيلي مهربونو با محبتيه ... جاي برادر نداشتم دوستش دارم ....رفتم تو اشپزخونه عرق خار شتر براش درست کردم گذاشتم تو سيني که درخونمون وزدن ...هر کي بود انگار دعوا داشت چون با سنگ به جون در افتاده بود ...از ترس اينکه در کنده بشه دويدم سمت در، وقتي بازش کردم ديدم عفت خانمه، بالبخند دراکولايشون گفت::سلام عزيزم خوبي؟
منم با حرص ولبخند تمسايي گفتم:الحمدوالله بد نيستم ...
-يک ساعته دارم در ميزم چرا در باز نميکني؟
-ببخشيد ...تو اشپخونه بودم نشنيدم ..
يه پلاستيک از زير چادرش دراوردوداد دستم و گفت : مهم نيست ...ببين اين پارچه رو براي پرده گرفتم ميتوني زحمت دوختش بکشي؟
مگه جرات داشتم به صاحب خونمون بگم نه با لبخند گفتم:چه زحمتي....تا باشه اين زحمتا ... براتون ميدوزم فقط براي کي ميخوايد؟
-براي جمعه ...اخه ميدوني چيه قرار جاريم بياد ..از اون ادماي پر فيس وافاده است دو ماه پيش که رفتم خونشون پوز همه چيشون ميداد ... به شوهرم گفتم بايد نصف وسايل خونه رو عوض کنيم (با خنده بلند گفت)اخه اوضاع رو کم کنيه ميدوني که چي ميگم ؟
از حرفش خندم گرفته بود گفتم: بله بله متوجه منظورتون شدم ...چشم تا جمعه براتون حاضرش ميکنم ...فقط مدلش جه جوري باشه ؟
-والله من از مدل پُدل چيزي سر در نميارم هر مدل پرده اي که ميدوني به خونمون مياد همون و بدوز..خوشکل بدوزيا روت حساب ميکنم
-چشم خيالتون راحت
دستت درد نکنه برم تا برنجم نسوخته خداحافظ
به سلامت سلام برسونيد ..
بري که ديگه برنگردي در رو بستم ورفتم به اشپزخونه پلاستيک انداختم رو زمين سيني به دست رفتم پيش نويد زنگ وزدم در وباز کرد .. رفتم تو ديدم روي مبل لم داده وتلويزيون نگاه ميکنه ...تک سرفه اي کردم سرش و برگردوند طرف من و گفت:به خانم دکتر ...چرا زحمت کشيدي؟
سيني و گذاشتم جلوش وگفتم :حالا تا عمر داري تيکه بار ما کن ...اصلا تقصير منه که به فکر توام
خنديد و عرق از روي ميز برداشت و گفت:خانم دکتر که نبايد اينقدر دل نازک باشن
يه لبخند مسخره اي زدم وگفتم:کاري نداري ميخوام برم ؟
کمي از عرق خورد وگفت:کار که دارم ولي نميدونم شما وقت داريد يا نه؟
يه نفسي کشيدم وگفتم :وقت که ندارم اما براي تو جورش ميکنم.. حالا کارت چي هست؟
-ممنون... سه شنبه امتحاناتم شروع ميشه گفتم اگه ميشه تودرسام بهم کمک کني ..فقط درسايي که مشکل دارم
کمي فکر کردم و گفتم:اولين امتحانت چيه؟
-عربي ....اگه ميدوني کار داري مزاحمت نميشما ؟
گردنمو کج کردم وگفتم:اصلا تعارف کردن بهت نمياد ... در ضمن کار من هيچ وقت تمومي نداره فقط خواستي بياي حول و حوش نه ونيم ده بيا
با لبخند گفت :ممنون ...جبران ميکنم
-خواهش ...
در هال و باز کردم گفت:بابت عرقم ممنون
وايسادمو گفتم : ميخواي همه تشکراتو يه جا بگي که منم يه جا جواب بدم
با خنده گفت :نه ديگه تموم شد ...خدا حافظ
-خدا حافظ
وقتي به دم در خونمون رسيدم يادم افتاد که کليدا رو تو خونه جا گذاشتم پوفي کردم و دور و برو يه نگاهي انداختم وقتي خيالم راحت شد که کسي نيست از در رفتم بالا و خودمو پرت کردم تو حياط اگه مامانم بودکه يه کتک َمشتي ازش ميخوردم ...رفتم تو اشپزخونه پارچه عفت خانم و برداشتم بردم به اتاقم روسري و مانتوم و دراوردم انداختم روي زمين از کمد لباسيم يه تاپ و شلواربرداشتم رفتم به حموم يه دوش مختصر و مفيد گرفتم ... وقتي از حموم در اومدم جلوي ميز ارايشيم نشستم و به خودم يه نگاهي انداختم ...موهاي فرفري مشکيم که تا گردم بود با پوستي نسبتا سفيد و چشماي بادمي شکل که بخاطر حالتش بيشتر دوستام بهم ميگفتن کره اي لبام هم خوب بود ازش راضي بودم لب پايينيم گوشتي تر از بالايي بود تنها عضو صورتم که با بقيه ناهماهنگ بود دماغم بود که عين دسته فرغون به صورتم چسبيده بود.. کلا چهره خوبي داشتم نه خيلي خوشکل و لوند بودم نه خيلي زشت و بدريخت يه جوراي قابل تحمل بودم دست از صورتم برداشتم و روي زمين دراز کش شدم کتابي که مخصوص انواع دوخت پرده بود برداشتم بايد براي پرده عفت خانم يه مدل پيدا ميکردم سرم گرم کتاب بود که صداي در اومد بلند شدم يه چادر دور خودم کردم از حياط داد زدم کيه؟:
باز کن منم..
-کي؟
-درو باز کن گرمم حوصله ندارم
درو باز کردم وگفتم: سلام مامان.
با اخم اومد تو و گفت: عليک سلام سر ظهري شوخيت گرفته؟
-چيزي شده ؟
-نخير ...
-پس چرا اينقدر اعصباني هستي ؟
چشماشو بست وبا حالت اعصباني گفت:اعصباني نيستم ...فقط گرمم
-چرا الان اومدي؟
سرم داد زد:ميشه اين قدر سوال نپرسي؟
وقتي اينجوري حرف ميزنه يعني حوصله هيچ بني بشري نداره وکسي نبايد به پرو پاش بپيچه ...منم بدون هيچ حرف اضافه اي رفتم به اتاقم چادرم از سرم برداشتم خواستم بشينم که صداي گريه مامانم شنيدم از اتاقم اومدم بيرون صداش از تو اشپزخونه مياومد دم در اشپزخونه ايستادم ديدم به کابينت اشپزخونه تکيه داده و سرش روي زانوهاشه اروم گفتم:مامان خوبي؟
سرشو بلند کردو با دستاش اشکاشو پاک کردو گفت:اره خوبم ...
يه ليوان ازکابينت برداشتم و پر ازاب کردم کنارش نشستم وگفتم :بيا يه قلپ ازاين بخور
-نميخورم ...
جلوي دهنش گرفتم وگفتم:يه ذره بخور
ليوانو ازم گرفت کمي ازش خورد يه نفس عميقي کشيدوسرشو گذاشت روي در کابينت منم نگاش ميکردم سرشو چرخوند طرف من وگفت:چيه چرا اينجوري نگام ميکني؟
-يه سوالي ازت بپرسم دعوام نميکني؟
پوزخندي زدو گفت:حالا نه اينکه تو هم خيلي ازم ميترسي ...ميخواي بپرسي چرا گريه ميکنم؟
-اوهووم..
ليوان گذاشت روي زمين و گفت:با رئيس رستوران دعوام شده
با تعجب گفتم :همين ؟
-کاش فقط همين بود....
-پس چي؟
يه مکثي کردوگفت:اخراجم کرد
با چشاي گشاد شده گفتم:اخراجت کرد؟به همين راحتي ؟
-اره به همين راحتي ... چند روزي بود الکي به همه چيز گير ميداد اگه چيزي براي گير دادن نبودخودش يه چيزي پيدا ميکرد مرديکه بي همه چيز هر روز بهونه هاي صد من يه غاز مياورد ... يه بار ميگه چرا سوپ شوره؟يه بار ميگه چرا شيرينه ؟...چرا سالاد کلم نداره ؟چرا دستکش تو دستت نيست ؟چرا اين برنج و درست کردي؟ ...منم امروز اعصابم خورد شد هر چي تو دهنم در اومد بهش گفتم .... گفتم که ديگه نميتونم با اين وضعيت اينجا کار کنم اونم اب پاکي ريخت رو دستم و گفت نميتوني اينجا کارکني به سلامت گفت سراشپزاي زيادي هستن که براي اومدن به اين رستوران تو صف وايسادن ...
پوزخندي زدم وگفتم:صف وايسادن...از خودش مطمئنه يا از رستورانش ؟مامان باور کن بعد از شما هيچ کس ديگه پاشو تو اون رستوران نميزاره در رستورانشو تخته ميکنن حالا ببين..
دستشو کشيد روي موهاموبا خنده گفت:قربون اين فنرات برم که دلداريم ميدي
با اعتراض گفتم:مامان ...موهامو مسخره نکن خيليم خوشکلن
-برمنکرش لعنت
-حالا ميخواي چيکار کني؟
-خدا بزرگه ميگردم يه کار ديگه پيدا ميکنم (بهم نگاه کرد وگفت)از غذاي ديشب چيزي اضاف اومد؟
-اره...
-حوصله غذا درست کردن ندارم همينو گرم ميکنيم ميخوريم ...
بلند شدم وگفتم: پس هر وقت گرمش کردي صدام بزن بيام ..
-باشه..
پنچ سالي ميشد که مامانم توي رستوران اقاي ستوده کار ميکرد بخاطر دستپخت خوبش همون روز اول استخدامش کردن و شد سر اشپز رستوران تازه تاسيس ،محال بود کسي يه بار به رستوران بياد و به بار دوم نکشه همه ميدونستن شلوغيه رستوران فقط بخاطر دستپخت مامان منه وگرنه اون رستوران که دکوراسيون درست و حسابي نداشت که کسي بخواد بره ... نمي تونستم حرف مامانمو باورکنم مگه ميشد رستوراني که تمام اعتبارش به سر اشپزش رو اخراج کنن؟بعد از خوردن نهار يه چُرت کوتاهي زدم ساعت پنج و نيم بود که بيدار شدم بعد از خوردن يه عصرونه که اونم نون وپنير بود به سراغ چرخ خياطي رفتم دوتا مانتو که تا نصفه دوخته بودم و تموم کردم بعدش به سراغ پارچه عفت خانم رفتم از توي پلاستيک درش اوردم کتاب مدل پرده هم گذاشتم روش صفحاتشو ورق زدم يه مدل پرده پيدا کردم که بدک نبود ولي به دلم ننشست چند صفحه ديگه ورق زدم چشم افتاد به يه پرده کلاسيک...به پارچه نگاهي انداختم ديدم به درد عفت خانم نميخوره هم پارچش کم بود هم به تيپ وقيافش نميخوره همون قبلي رو براش درست ميکنم يه نگاه کلي به پرده انداختم خيلي سخت به نظر نمياد ولي اگه خرابش کنم کارم با کرام الکا تبينه اونم از نوع عفت خانمش ..
از خياطي اومدم بيرون که نسترن صدام زد :آني صبر کن
-چيه؟
-ميرسونمت..
-بنزين زيادي رو دستت مونده؟
هلم دادوگفت:زر نزن سوار شو
نسترن من وتا خونه رسوندبازم کليدا رو فراموش کرده بودم خونمون که زنگ نداشت يه سنگ کوچيک پيدا کردم و کوبيدم ... احساس ميکردم توي يه ديگ اب جوش گذاشتنم خيلي هوا گرم بود مامان از حياط صدا زد:کيه؟
-منم مامان درو باز کن ...
درو باز کردسريع يه سلام کردم ورفتم تو خونه روسريمو در اوردم وجلوي باد کولر ايستادم مانتوم هم از تنم دراوردم مامانم اومد تو و گفت:شد يه بار کليدو با خودت ببري ؟
-الزايمر گرفتم مامان...
-خدا ايشا الله شفات بده..
با خنده گفتم :خدا ايشالله همه مريضا رو شفا بده
رفت تو اشپزخونه وگفت :برو لبا سا تو عوض کن نهار و بکشم
-نه مامان صبر کن برم دوش بگيرم بيام ...
-پس زودتر برو که دارم دل غشه ميگرم
با خنده گفتم چشم .....ساعت سه دوباره مشغول خياطي شدم به غير از پارچه عفت خانم دو تا مانتوديگه هم بايد ميدوختم تا نزديکاي غروب کار کردم بعد از نماز و شام دوباره به سراغ چرخ خياطيم رفتم ...نصف پرده عفت خانم ودوخته بودم بايد تا چهار روزديگه حاضرش ميکردم ...به ساعت نگاه کردم دوازده وربع بود چشمام درد گرفته بود کمي چشمام ومالش دادم تشکمو پهن کردم خواستم بخوابم که گوشيم زنگ خورد به صفحه موبايلم نگاه کردم نسترن بود جواب دادم:
-به سلام نسترن خانم چه عجب يادي از فقير فقرا کردي اونم نصف شبي؟
-حالا خوبه من نصف شبي ياد فقير فقرا کردم تو که روزشم به فکر پولدارا نيستي ... الان چه وقت خوابيدن مگه تو مرغي؟
-تا الان داشتم کار ميکردم خواستم بخوابم که زنگ زدي ...خبري شده ؟
خبر که زياده کدومشو بگم ؟
جدي گفتم :هرکدومش که به نفع منه بگو
با خنده گفت:اي قربونه ادم چيز فهم ... ببين يه مشتري برات پيدا کردم ..توپ
-دستت درد نکنه نسترن اينقدر پارچه روسرم تلنبار شده که نميدونم باهاشون چي کار کنم وقت هم ندارم بايد زود تر اينارو تموم کنم؟
-نه مثل اينکه ملتفت نشدي چي گفتم ببين يه خانم توپ ...يعني مايه تيله دار دنبال يه خياط خوب ميگشت خانم ماهيني هم ادرس خياطي مارو بهش داد منم تو رو بهش معرفي کردم کارت خوب باشه مشتري هميشگيت ميشه يه پول قلمبه هم گيرت مياد ديگه لازم نيست يه مانتو بيست تومن بدوزي قيمت يه مانتو ميشه چه قدر؟ شصت تومن.... کارت بگيره ديگه نميخواد از کسي پارچه قبول کني فهميدي اي کيو ؟
- اگه اينقدر خوبه چرا خودت نميري؟
با دلخوري گفت: دستت درد نکنه راجبع من اين فکررا ميکردي وخبر نداشتم.... به خدا اگه به فکر تو نبودم راحت ميتونستم يکي ديگه رو جاي تو بفرستم... من که ميدونم تو به اين پول بيشتر از من احتياج داري... بعدشم من ادمي نيستم که بخوام حرص بزنم همين قدر که در ميارم بسه شوهرمم که الحمدوالله شيش برار من درامدشه اين پولو ميخوام چيکار ؟اين جاي تشکرته؟
با خنده گفتم:حالاچرا ترش ميکني جيگر اني ... من که چيزي نگفتم
با خنده نچ نچي کردو گفت :اگه منان شوهر عزيزم بدونه يکي به من گفته جيگرپوستشو قلفتي ميکَنه
-حالا به شوهرت بگو اين دفعه رو رحم کنه ..
-باشه چيکار کنم دوستمي ديگه ....حالا به جاي اين حرفا يه قلم وکاغذ بيار ادرسو بهت بگم
-بگو ..يادم ميمونه
-فداي اون حافظت...نميخواد به رخ ما بکشيش برو يه چيزي بيار ادرسو بنويسي ...به مغز تو اعتباري نيست
دفتري که اندازه ها رو مينوشتم برداشتم وگفتم:خيل خوب ادرسو بگو مينويسم
ادرسو که نوشتم دوباره شروع کرد به فک زدن :آيناز خوشکل ميدوزيا باشه ...هرجاش مشکل داشتي به خودم زنگ بزن
-باشه ..خداحافظ
-ببين اين زنه خيلي چاق نميتونه از بيرون لباس بخره بيشترميدوزه سعي کن يه جوري بدوزي که خوشش بياد
-باشه نسترن باشه ...
-راستي يه چيزه ديگه ...اگه يه وقت مدلي خواست براش بدوز نه نگو ...چون ممکن ناراحت بشه و بره سراغ يه خياطه ديگه
مخمو داشت ميخورد گوشيو گذاشتم جلوي دهنم با داد گفتم:باشـــه نسترن ...فهميدم مخمو تليت کردي برو بخواب
گوشيو گذاشتم دم گوشم گفت:باشه خوب چرا داد ميزني فقط يه چيز کوچولو مونده ...فردا ساعت ده بروخونشون.. خياطي هم نميخواد بياي کاراتو خودم انجام ميدم
داد زدم:نسترررررن
-خدا حافظ ....خدا حافظ
بعد از خدا حافظي گوشيو قطع کرد اگه ولش ميکردم تا خود صبح حرف ميزد عين اين ادم عقده يا ميمونه که اجازه حرف زدن بهشون ندادن... لامپ اتاقم و خاموش کردم و خوابيدم..
به ادرس توي دستم نگاه کردم اسم کوچه که درست بود اما پلاک 22نبود دوبار از سر کوچه تا ته کوچه ورفتم و اومدم حتي چند تا کوچه بالاتر و پايين ترم رفتم اما نبودانگار که پلاکي به اين شماره وجود نداشت توي اين گرما داشتم بخار پز ميشدم با اعصبانيت شماره نسترن و گرفتم بعد از چند تا بوق جواب داد :
-خياطيه نسترن بفرماييد..
با اعصبانيت گفتم:خيارشور نرسيده اين چه وضع ادرس دادنه يک ساعته دارم دورم خودم ميچرخم
-عليک سلام ..خوب چرا دور خودت بچرخي بيا درور من بگرد ...حالا چرا اين قدر توپت پره؟
-ادرسو اشتباهي دادي..
-ادرسو درست دادم تو اشتباهي رفتي
-مگه کوچه بنفشه....پلا ک22نيست؟
با تعجب و صداي نسبتا بلندي گفت:پلا ک22؟؟؟!!!!
-چرا داد ميزني؟ اره ديگه ...!!!
خنده بلندي کرد و گفت: چه با اعتماد به نفسي هم ميگفتي بگو حفظ ميکنم... تو ادرسو نوشتي اين شد ... اگه حفظ ميکردي سر از کجا در موردي؟...پلاک 202نه22
دور و اطرافمو نگاه کردم دقيقا روبه روم بود :بگم خدا چي کارت کنه نسترن با اين ادرس دادنت…يادت بره ادرس بدي
-به من چه تو گيچي...
-خوب ديگه خدا حافظ...
-اني رفتي تو بگو اب ميوه تگري برات بياره
با خنده گفتم:باشه ...خدا حافظ
-خدا حافظ موفق باشي ..
گوشي رو قطع کردم به سمت خونه حرکت کردم کل ديوار خونه از گرانيت مشکي بود گل کاغذي قرمز هم از ديوار اويزون شده بود رنگ در خونه نيلي بود زنگ و زدم خانمي جواب داد: کيه؟
-رستمي هستم از خياطي نسترن
-پس چرا اينقدر دير کرديد ؟
- ببخشيد يه مشکلي پيش اومد ...
-خيل خوب بيا تو ..
دروزد رفتم تو حياط ايستادم به ساعتم نگاه کردم ساعت ده ونيم بود يعني من يک ساعت تمام داشتم دنبال ادرس ميگشتم ؟ با يه نگاه کلي به حياطش فهميدم حياط ما بزرگتره شايد به زحمت ميشد گفت 40متربشه که اونم با گلاي افتاب گردون که من متنفر بودم تزيين شده بود يه بوته گل شاه پسند هم کنارش کاشته بودن چند تا گلدون ديگه هم توي حياط بود ولي نفهميدم چه گلايي هستن ولي خوشکل بود تو همين فکرها بودم که صدا ي از سمت چپم اومد :
-گل هارو دوست داريد ؟
برگشتم سمت صدا يه خانم با وزن حدوداي 105 کيلو که با لبخند کل چارچوب در رو گرفته بود .. نسترن گفت چاقه ولي نگفته بود جز انسان هاي اوليه است خودمو جمع وجور کردم و گفتم:سلام
با همون لبخند گفت :سلام عزيزم بيا تو چرا دم در وايسادي؟
سرمو پايين انداختمو ،وارد خونه شدم به سمت يکي از مبلها اشاره کرد:بفر ماييد اونجا بشيند الان خدمتتون ميرسم
-ممنون
وقتي نشستم به سمت اشپزخونه رفت خدا کنه يه چيزه خنک بياره که تو دلم اتيش به پا شده ......سرمو چرخوندم خونه رو يه ديد زدم داخل خونه که چند برابر خونه ما بزرگ بو د.سليقشم بد نبودکل خونه رو نيلي کرده بود پرده ها خونه با مبل و ديوار ست شده بود به رنگ نيلي....، رنگ فرش کرم بود ...سرمو کج کردم به سمت اشپزخونه اپنش..بـله کل کابينت هاي اشپزخونه هم به رنگ نيلي بود چند تا گلدون پشت مبل بود که اونا هم به رنگ نيلي بودن از قرار معلوم اين خانم ديوانه رنگ نيليه از اشپزخونه اومد بيرون به زحمت راه ميرفت وقتي به من نزديک شد رفتم جلو و سيني رو از دستش گرفتمو گفتم:اجازه بديد بهتون کمک کنم
-ببخشيد تو رو خدا ...من بايد از شما پذيرايي کنم شما هم به زحمت افتاديد
-اختيار داريد اين چه حرفيه ...
سيني رو گذاشتم رو ميز خواستم بشينم که گفت :تا شما ابميوه تون رو ميل ميکنيد ...منم با اجازتون برم پارچه رو بيارم
-خواهش ميکنم بفرمايد ..

پریبانو
1391,08,17, ساعت : 20:00
نشستم و به راه رفتنش نگاه کردم دقيقا عين پنگون راه ميرفت ،اگه بخوات همين جوري راه بره ده دقيقه رفت و برگشتش طول ميکشه ، ليوان رو برداشتم يه قلپ ازش خوردم چند تا تابلو فرش رو ديوار بود ، به سقف خيره شدم عجب لوستري فکر کنم دويست سيصد.... شايدم يکي دوميليون باشه ولي خيلي شيک بود با صداي بسته شدن در سرم و اوردم پايين با يه لبخند مياومد سمت من با همون حرکت پنگوئنيش به پارچه ساتن نيلي توي دستش نگاه کردم خندم گرفته بود البته من فقط به يه لبخند اکتفا کردم.... اومد روبه روي من نشست پارچه رو گذاشت رو ميز وگفت :
-اينم پارچه... خوب نظرتون چيه ؟
ليوانو گذاشتم رو ميز پارچه روبرداشتم با انگشتام لمسش کردم ...سري تکون دادم وگفتم :خوبه هم جنسش هم رنگش
با ذوق زده گفت :راست ميگي؟
-بله....فقط مدلي هم مد نظرتون هست ...يا خودم براتون مدل بيارم
-نه ...خودم از تو اين مجله ها يه مدلي انتخاب کردم ..الان برات ميارمش
دستشو گذاشت روي مبل خواست بلند شه اما نتونست هر دفعه که خواست بلند بشه بازم مينشست مبل حکم اهن ربا پيدا کرده بودوقتي ديدم بلند شدن براش خيلي مشکله گفتم : بگيد کجاست خودم براتون ميارم ...
از روي خجالت گفت :اخه زحمت تون ميشه ...
-خواهش ميکنم با من راحت باشيد
به سمت اشپزخونه اشاره کردو گفت :تو اشپزخونه روي ميز گذاشتمش
با يه لبخند گفتم :الان براتون ميارمش
دلم به حالش سوخت خيلي گناه داشت ..بايد از خودم خجالت بکشم که بعضي وقتا از اينکه اينقدر لاغر بودم زمين وزمان ونفرين ميکردم اما حالا که اين بنده خدا رو ميبينم از چاق شدن پشيمون شدم و ترجيح ميدم همين جور ني قليون باقي بمونم چند تا مجله روي ميز بود برداشتم ورفتم کنارش نشستم مجله هارو دادم دستش وگفتم: بفرماييد..
مجله ها رو ازم گرفت و گفت :دستت درد نکنه ...شرمنده کرديد به خدا
-دشمنتون شرمنده
يکي از مجله ها رو برداشت بقيه رو گذاشت روميز چند تا از صفحاتشو ورق زد به صفحه مورد نظرش که رسيد يه مکثي کرد با لبخندمجله روبه روم گرفت وگفت:ببين اينه ...خوشکله نه؟
مجله رو ازش گرفتم به لباس قرمز جلوم نگاهي انداختم مدلش دکلته بودو از زير سينه تا پايين باسن تنگ ميشد.......از رون تا پايين چند سانتي گشاد ميشد پايين لباس پر از چين بود با تعجب يه نگاه به مدل لباس يه نگاه هم به چهره خندونش کردم دلم نيومد بزنم تو ذقش و بگم اين لباس به درد هيکل شما نميخورد يه لبخند زدمو گفتم:
-والله چي بگم ...من فقط خياطم اگه اينو دوست داريد براتون ميدوزم
با ناراحتي سرشو انداخت پايين و گفت: ميدونم اين لباس به درد اندام من نميخوره ولي ميشه شما يه جوري بدوزيد که چاقيم زيادمشخص نشه ؟
با يه لبخند گفتم :همه سيعمو ميکنم ...حالا بلند شيد تا اندازه هاتونو بگيرم
کمکش کردم که بلند شه از تو کيفم مترو خودکارو دفترم در اوردم شروع کردم به اندازه گرفتن خدا خدا ميکردم که پارچه کم نگرفته باشه ... چون اين اندامي که من مي بينم ده متر پارچه هم کمه ...فقط شکمش دومتر پارچه ميبره اندازه ها تموم شد داشتم وسايلم و جمع ميکردم که گفت: ميشه زود تر حاضرش کنيد ؟
-عجله داريد ؟
-بله.. جمعه شب عقد خواهر زادمه
با انگشتم بالاي لبم خاروندم وگفتم:يعني چهار روز ديگه ..خيلي زوده..
-بله ميدونم به خدا چند هفته است دارم دنبال خياط خوب ميگردم اما پيدا نميکردم ...حالا نميشه يه کاريش بکنيد ؟
با اينکه ميدونستم پرده عفت خانم به علاوه دوتا پارچه ديگه دارم ولي گفتم:باشه براتون حاضرش ميکنم
- دستت درد نکنه ...راستي اسمت چيه؟
-آيناز ..
- اسم قشنگي داري ....دستشو به طرفم دراز کرد و گفت :منم پرستوم خوشبختم
با هاش دست دادم وگفتم: منم همين طور ..
- ميخوايد بريد ؟
-بله ديگه کارم تموم شده ..
کيمو برداشتم گفت:حالا زوده که... چند دقيقه اي بشين بعد برو خودم برات اژا نس ميگيرم
بهش نگاه کردم با نگاهش داشت التماسم ميکرد با يه لبخند گفتم :باشه
نميدونست از خوشحالي چيکار کنه هر چي تو يخچال بود براي پذيراي از من اورد البته همشو خودم اوردم چند ساعتي پيشش موندم و حرف زديم البته اون بيشتر حرف ميزد..... براي من شده بود نسترن شماره 2 همون چند ساعت اينقدر با من صميمي شده بود که شماره تلفنشو بهم داد قرار شد با هم در تماس باشيم ...
وقتي به خونه رسيدم بدون اينکه نهار بخورم خوابيدم حتي لباسامم در نيوردم موقع اذون مامانم صدام زد بلند شدم ابي به دست و صورتم زدم اينقدر گشنم بود که بعد ازنمازم شاممو خوردم بعد از شام پارچه پرستو برش زدم.. سرم تو ي دوخت و توز بود که تقه اي به در خورد سرمو بلند کردم مامانم بود گفت:
-اينقدر سرتو کردي تو اين وامونده که حواست به درو برت نيست
-ببخشيد ....کاري داري؟
- من ..نه ولي نويد چرا...
-نويد!!چي کار داره؟
مامانم نگام ميکرد يه دفعه يادم افتاد وگفتم : واي قرار بود بهش درس بدم
- من از قول و قراراي شما خبر ندارم ...حالا هم پاشو برو پيشش تنها نشسته زشته
درو بستو رفت منم از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم از اتاق اومدم بيرون ...تنها نشسته بودو داشت تلويزيون نگاه ميکرد دست به سينه وايسادموبه صورتش نگاه کردم پوست سفيدو چشم هاي درشت به رنگ عسل داشت با موهاي قهواي تيره ولب هاي کشيده با بيني متوسط تا منو ديد از جاش بلند شد وگفت:
-سلام ...
-سلام از ماست ..بفرماييد
وقتي نشست منم با فاصله کنارش نشستم گفت:کار داشتيد نه ؟
مامانم با ليوان شربت از اشپزخونه اومد بيرون گفتم:مهم نيست ...من که گفتم کار من تمومي نداره خيل خوب کتاب و باز کن
مامانم شربت وگذاشت جلوش وتشکر کرد وگفتم :اول شربت وبخور بعد درس ميديم
-چرا ؟
-از اونجايي که جنابعالي شکمو تشريف داريد نمي خوام حواست به جاي ديگه پرت بشه
يه چشمي گفت وهمه شربتشو تا ته خورد موقع درس دادن اينقدر صورتش بهم نزديک کرده بود که راحت ميتونستم سلول هاي پوستشو بشمارم هر چقدر ازش فاصله ميگرفتم اون خودشو بهم نزديک تر ميکردحتي يه دفعه با خودکار زدم تو سرشو گفتم"ميشه خودتو اينقدر به من نچسبوني "اما اون فقط خنديدوگفت"اگربهتون نچسبم که صداتونو نميشنوم "از حرفش حرصم گرفته بود اما تا اخرتدريسم تحمل کردم... خوبيش اين بود که مامانم تو هال نشسته بود وگرنه بدون تعارف مياومد تو بغلم مينشست ..بعد از دو ساعت که درس دادنم تموم شد گفتم:امتحان بعد يت کيه؟
-يک شنبه فلسفه و منطق ( اروم طوري که مامانم نشنوه گفت )ايناز خانم...
سرم تو کتاب بود گفتم:بله
-دخترا از چي خوششون مياد؟
ابرو هامو بردم بالا وبا تعجب نگاش کردم وبا لبخند گفت:چرا اينجوري نگام ميکني ؟تورو خدا منظور بد نگيريد …منظورم کادو
با يه ليخند کنج لبم گفتم :تو هم اره؟حالا طرف کي هست؟
-اذيت نکنيد ديگه ...يه راهنمايي ازتون خواستم
خواستم حرفي بزنم که صداي در اومد مامانم بلند شد رفت دم در گفتم:ببين کلا دخترا از کادوگرفتن خوششون مياد ولي سليقه ها فرق ميکنه....يکي مثل من هر چي بهم بدن خوشحال ميشم حتي اگه يه شاخه گل باشه ...ولي يکي مثل دوستم نسترن هر چيزي راضيش نميکنه ...بايد ببيني طرفت چي دوست داره .
- مشکل منم اينه که نميدونم چي دوست داره..
يه کمي فکر کردم وگفتم:اگه دختره هم سن تو يا يکي دوسال کوچيک تر باشه ...خوب ميتوني براش مانتو بگيري ...نه نه خوب نيست اصلا نميدونم هر چي دوست داري براش بخر
خنده اي کرد و گفت:واقعا کمکتون کار ساز بود
-خوب ميگي چي کار کنم ؟من که دختره رو نديدم که بدونم از چي خوشش مياد
-يعني شما تا حالا براي دوستا تون خريد نکرديد؟
-چرا خريدم فقط براي تولدشون ...خريد تو مناسبت داره
-نه..
-خوب حل ديگه با يه دسته گل رز سرو تهش و هم بيار ....نگفتي طرف کيه ؟
-رازه..
با اخم گفتم:ما که بخيل نيستم ..
مامانم اومد تو اونم با لب خندون گفتم:چي شده مامان خوشحالي؟
-فريده خانم(مامان نويد)گفت از فردا ميتونم تو ارايشگاش کار کنم
با خوشحالي گفتم: راست ميگي ؟
-دروغم چيه
نويد گفت: به سلامتي ...ايشاالله رو دست مامانه منم بزنيد که ارايشگاهش تعطيل بشه
با تعجب گفتم:اه نويد...اين چه حرفيه ميزني.
-راست ميگم اگه ستاره خانم ارايشگريش هم مثل اشپزيش خوب باشه بعد از يه مدتي که پيش مامان من کار کرد ميتونه براي خودش ارايشگاه باز کنه مشتريش زياد ميشه اونوقت کار و کاسبي مامان منم کساد ميشه ومياد خونه و منم به جاي اينکه هرروز دوساعت ببينمش کل روز ميتونم ببينمش
مامانم خنديد وگفت:بزار مامانت ببينم اگه بهش نگفتم
-دست شما درد نکنه ستاره خانم من به فکر شما بودم
نويد چند دقيقه اي پيشمون نشست وقتي خواست بره تا دم در بدرقش کردم دم درايستاد گفتم:اخرش نگفتي دختره کيه ها؟
-يه روزي بهتون ميگم
-دوستش داري؟
با چشماي عسليش تو چشمام خيره شد با يه لبخند گفت:خيلي...ميميرم براش
با حرفش ته دلم خالي شد ولي با يه لبخند گفتم:اخي چه عاشقونه ...خوش به حالش حسوديم شد
-مسخرم ميکني؟
-نه بابا ...جدي خوش به حالش ....حالا هم برو بگير بخواب فردا امتحان داري
- شب بخير ..
-شب بخير...
من و مامانم با هم از خونه اومديم بيرون سر کوچه که رسيديم از هم جدا شديم هنوز چند قدمي راه نرفته بودم که عفت خانم و ديدم اونم با لب خندون بهش که رسيدم گفتم:سلام حاج خانم احوال شما(من نميدونم اين که نرفته حج چرا بهش ميگم حاج خانم)
-الحمدو الله بد نيستم ...پرده ما به کجا رسيد ؟
-ديگه تمومه پس فردا بيايد ببريدش
-جدي ميگي؟چقدر زود تمومش کردي خدا خيرت بده ...حالا پولش چقدر ميشه؟
-قابل شما رو نداره حاج خانم؟
-قربونت برم چقدر تو با محبتي ...اگه بدوني به خاطر وسايلي که گرفتم چقدر بد هکار شدم... مونده بودم پول تو روچه جوري بدم
خنده رو لبام ماسيد ميگن تعارف اومد نيومد دارها والله راسته نذاشت بيشتر باهم تعارف تيکه پاره کنيم باهاش خدا حافظي کردم و رفتم خياطي... بيشترين کسي که توي خياطي پارچه رو دستش بود من بودم ...چون بيشتر مشتريا از کارم راضي بودن چون هم خوشکل ميدوختم هم زود تحويل ميدادم...امروز هم مثل بقيه روزا با نسترن سروکله زدم ديگه مغزم از دست اين دختره داره اب ميشه ... بعد از خياطي يه راست رفتم خونه خيلي هوا گرم بود .. جلوي باد کولر ايستادم که مامانم صدام زد :ايناز
بدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم:بله...
انگار داشت اين دست و اون دست ميکرد ولي بالاخره گفت:بابات.......اومده
با شنيدن اسم بابا خشکم زد بابا...چقدر اين کلمه اشنا بود.. بابا.. چند سال بود اين کلمه به زبون نيورده بودم بعد از پنج سال اومده که چي بگه؟ چي ميخواست؟ ما رو به امون خدا ول کردو رفت نيومد بپرسه چي ميخوريد؟چي ميپوشيد؟اصلا زنده ايد يا مرده؟ سرم و چرخوندم به صورت مامانم که دم در اشپزخونه ايستاده بود نگاه کردم چشمام از تعجب داشت جاش در مياومد و گفتم:مامان صورتت چي شده ؟
انگار که منتظر همين جمله بودرو زمين نشست وبا گريه گفت:باباي اشغالت اين بلا رو سرم اورده
رفتم کنارش نشستم وگفتم :براي چي بهت زده ؟اين جاي سوقا تيشه؟
-اقا بعد از پنج سال اومده پول ميخواست...گفتم ندارم ..اونم .....
گريه امونش نداد حرف بزنه بغلش کردم ...تمام صورتش کبود شده بود زير چشمش سياه شده بود نميدونستم بايد چي کار کنم گفتم:ميخواي بريم دکتر ؟
-نه حالم خوبه
-مطمئني؟جاييت درد نميکنه ؟مامان فکر پولش نباش اگه جايت درد ميکنه بگو
-نه مامان خوبم
- ببين چه بلاي به صورتش اورده... اين حيو ون کي اومد؟
- چند دقيقه بعد از اينکه تو رفتي يکي با سنگ در خونه زد منم فکر کردم توي درو باز کردم ديدم ...باباته منو هل داد و اومد تو اول گفت پول ميخوام گفتم ندارم ...فکر کرد دروغ ميگم کل خونه رو بهم ريخت وقتي ديد چيزي گيرش نيومدمنو گرفت به باد کتک ...گفت تا پول گيرش نياد دست از سرمون بر نميداره
-پول ميخواست!!از کدوم حسابش بايد بهش پول ميداديم؟حالا چقدر ميخواست؟
-چهارتومن؟
با تعجب گفتم:چهار هزار تومن؟!!!
مامانم خنديد و گفت:نه قربونت برم چهار ميليون تومن ...باز معلوم نيست چه گندي زده که پولشو از ما ميخواد
بلند شدم که برم به اتاقم گفت:اتاق تو رو هم بهم ريخته همه جا رو تميز کردم ... ديگه نتونستم اونجا رو تمييز کنم
-بهتر که بهش دست نزديد اون همين جوريش بازار شام بود فکر کنم الان شده بازار تاناکورا
مامانم خنديدوگفت:اگه من تورا نداشتم تا الان خودمو کشته بودم
-اين حرفو نزن مامان ..
رفتم به اتاقم بدتر از اوني بود که فکرشو ميکردم همه لباسام ريخته بود رو زمين پارچه هاي مردمم هرکدومش يه طرف بود چرخ خياطيم هم انگار دل و رودشو دراورده بود افتاده بود وسط اتاق فکر کنم جايي از اتاق نبوده که نگشته باشه يه پوفي کردم دختراي مردم بابا دارن منم خير سرم بابا دارم خدايا کريمي تو شکر مشغول تمييز کردن اتاقم بودم که مامانم صدام زد نهار بخورم گفتم نميخورم اما مامانم اصرار کرد برم که اونم سيب زميني سرخ شده با سس گوجه بود بيشترشبيه ميان وعده بود تا نهار بعد از خوردن نهار دوباره رفتم به اتاقم تا ساعت نزديکاي پنج اتاقمو تمييز کردم خواستم استراحت کنم که موبايلم زنگ خورد نسترن بود با بي حوصلگي جواب دادم:بله ...
-عزيزم نميتوني صداتو ليدي تر کني که يه وقت ادم احساس نکنه يه ديو پشت خطه...
-کاري داري؟
-چيزي شده؟
-مهم نيست کارتو بگو..
-کار من اينکه بدون تو چت شده؟
چيز قابل گفتني نيست ...
-من که ميدونم يه چيزي هست ولي نميخواي بگي يا غريبم يا باهام راحت نيستي ...مزاحمت نميشم خداحافظ
-نسترن دلخور نشو..
-دلخور نشدم عزيزم وقتي خودت نميخواي با من حرف بزني من که ديگه آزار ندارم مجبور به حرف زدنت کنم
-الان حالم خوب نيست بزار فردا بهت ميگم
-پس يه چيزي شده ...باشه خداحافظ
-خداحافظ
گوشيمو قطع کردم و گذاشتم کنار بالشتم و خوابيدم ....يه چادر مشکي پوشيده بودم وتو يه جاي شلوغ و پر رفت امد راه ميرفتم اين قدر شلوغ بود که جاي سوزن انداختن نبود احساس کردم دست کي تو دستام ودارم ميکشمش برگشتم ديدم يه دختر بچه خيلي ناز با پوست سفيدوچشماي سبزو موهاي بور که دوطرفش بسته بود گريه ميکرد و ميگفت: مامان ..مامان ... حس کردم بچه خودمه بدون اينکه به گريه هاش توجه کنم اونو با خودم ميکشيدم دنبال يه راه خروج بودم هر چي سر چرخوندم فقط ادم ديده ميشد چند قدم که رفتم جلوتر راه وپيدا کردم با خوشحالي برگشتم پشتم... ديدم دستم خاليه و بچه نيست صداي گريش مي اومدو صدام ميزد:مامان...مامان...ترسيده بودم و اسم مامانمو صدا ميزدم :ستاره....ستاره ...از وحشت و ترس چشمامو باز کردم نفس نفس ميزدم اتاقم تاريک بود بلند شدم وکليد برق و زدم به ديوار تکيه دادم چشمام وبستم چند تا نفس عميق کشيدم ... به اشپزخونه رفتم لامپ اونجا رو روشن کردم مامانم نبود صداش زدم":مامان ..مامان"نميدونم با اين حالش کجا گذاشته رفته در هال و باز کردم ديدم رو پله ها نشسته وپشتش به من بودگفتم:
-براي چي اينجا نشستي؟
انگار که توي اين عالم نبود دستمو گذاشتم رو شونه هاش گفتم "مامان "يهو با ترس برگشت طرفم نفس نفس زد وگفت:ترسيدم...چيه؟ کاري داري ؟
کنارش نشستم وگفتم:يک ساعت دارم صدات ميزم حواستون کجاست ؟
-مگه حواسيم برام مونده که بخواد جايي باشه... از دست کاراي بابات عاصي شدم ..ده سال يه بار پيداش نميشه وقتي هم که مياد شر با خودش مياره
با ترس گفتم:اتفاقي افتاده
با بغض گفت:هنوز نه ولي اگه پولو جور نکنيم خونه خراب ميشيم ..
-چي ميگي مامان
-امروز يکي اومده بود دم خونه گفت به اضغر بگو اگه پولو جور نکنه يه جور ديگه تسويه حساب ميکنيم
پوزخندي زدم وگفتم:چيه حالا نگران حال اوني؟ولش کن بزار هر بلاي که ميخوان سرش بيارن
دستامو گرفت با ترس تو چشمام خيره شد وگفت :اون ديگه براي من به اندازه دمپايي هم ارزش نداره ...من نگرانت توام ميترسم يه بلاي سر تو بيارن تو اين ادما رو نميشناسي
-من اصلا نميدونم اينايي که تو ميگي کي هستن لازم هم نيست بترسي هيچ غلطي نميتونن بکنن ...حالا هم به جاي اينکه اينجا نشستي پاشو برو تو اينجا گرمه
-ميگم آيناز کاش يه مدت ميرفتي پيش خالت بموني ؟
-مامان چي ميگي ؟برم پيش يه خانمي که حتي يه بار هم نديدمش ..فکرشو نکن بلند شو بريم تو
گونه شو بوسيدم وبا خودم بلندش کردم ...کاش مامانم حرف باباش و گوش ميکرد با اضغر که الان باباي منه ازدواج نميکرد هرچند کسي اينده رو نميتونه پيش بيني کنه...
دم در خياطي بودم که صداي بوق ماشين اومد برگشتم ديدم نسترنه با اعصبانيت پياده شو درماشين ومحکم کوبيد با اخم اومد طرفم و گفت: ديروز چت بود ها ؟
با تعجب نگاش ميکردم قيافه ادماي خودخواه و به خودش گرفت وگفت:ببين عزيزم ميدونم خوشکلم ولي لازم نيست اينقدر بهم خيره بشي ..حالا بگو ديروز چه مرگت بود
يه نفسي کشيدم وگفتم :عليک سلام ميخواي همين جا وايسي حرف بزني ؟
-نه نه...بريم تو
بازوهامو گرفت کشيد برد تو دفترش بازومو از دستش کشيدم ونشستم روي مبل اونم خودشو چسبوند به من بهش گفتم:ميشه يه ذره از من فاصله بگيري بوي عطرت داره خفم ميکنه
-برو بابا ...حالا بگو ديروز چت بود ...
شونه هامو انداختم بالاوگفتم :ديروز بابام اومده بود
-همين ؟
-پس چي ميخواستي مقا له تحويلت بدم ؟
انگار چيزي يادش افتاده باشه با تعجب چشاي گشاد گفت:چي گفتي؟بابام !!!مگه تو بابا داري؟
-خيلي ببخشيدا از زير بوته که عمل نيومدم
-نه بابا منظورم اينکه چرا تا حالا در موردش حرف نزدي ؟کجا بوده ؟کي اومده؟
-چيه نکنه ميخواي براي خوش امد گويي وخير مقدم گفتن براش دسته گل بخري؟
-اونوکه ميخرم ...ولي فکر نکنم کسي بخاطر اومدن باباش ناراحت بشه
بلند شدم وگفتم :نسترن تو از زندگي من خبر نداري..تا حالا در مورد ش حرف نزدنم چون نميخواستم کسي بدونه بابا دارم....اقا بعد پنج سال پيداش شده مامانم وبه باد کتک گرفته.
نسترنم بلند شدو گفت:ببخشيد نميخواستم ناراحتت کنم ...
-نيستم....اگه سوال ديگه اي نداري برم؟
-اره برو ..
خواستم برم که گفت:ببخش که اونقدر خوب نبودم که بتوني با هام راحت باشي
با لبخند گفتم:اين حرف و نزن خيلي هم خوب بودي خودم نخواستم کسي بدونه
از دست خودم اعصابم خورد بود کاش اينقدر جرات داشتم که مثل بقيه دختراي ديگه فرار کنم ...کجا ميرفتم خودم از چاله درمياوردم ميانداختم تو چاه ؟
اهنگ فداکاري محسن يگانه رو که براي زنگ ساعت گوشيم گذاشته بودم بلند شد با خواب الودگي دستم وروي زمين ميکشيدم ودنبال گوشيم ميگشتم ...از کنار بالشتم ورشداشتم و ساعت وخاموش کردم چند دقيقه اي خوابيدم دوباره گوشيمو برداشتم ببينم ساعت چنده.... بلند شدم مامانم بيدار کردم ..نمازمو که خوندم چاي دم کردم به ساعت اشپزخونه نگاه کردم شيش وربع بود با مامانم صبحونه روکه خوردم لباسامو پوشيدم يه سررفتم اشپزخونه به مامانم گفتم:
- مامان من دارم ميرم از بيرون چيزي نميخوايد ؟
مامانم که سرش توي روزنامه بلند کرد وگفت:نه قربونت برم برو سلامت
-راستي مامان پرده عفت خانم حاضره اومد بهش بده...
-چقدر ازش بگيرم؟
-نميخواد بگيري
-چرا؟
-چي بگم ...ما يه تعارفي کرديم اونم تو هوا گرفتش
-بيجا کرده زنه يه کاره ..يه هفته است داري رو پردش کارميکني و چشمتو روش گذاشتي از زرنگيشه نميخواد پولو بده ...خودم ازش ميگيرم
-زشته مامان
-چي زشته؟اين که ميخواي حقت و بگيري زشته؟تو کار نداشته باش خودم پولو ازش ميگيرم ..
خنديدم وگفتم:خود داني فقط يه وقت نيام بگن مامانت وبردن کلانتري؟
لبخندي زدو گفت :نترس بدون خون وخونريزي اين کارو ميکنم
-خدا حافظ
-خير پيش
با اتوبوس به خياطي رفتم ...وارد خياطي که شدم به همه سلام کردم وپشت چرخ خياطيم نشستم مشغول دوختن لباس بودم که نسترن هم از راه رسيد اونم با اخم وقتي به همه سلام کرد اومد سيخ بالا سرمن وايساد وگفت:بيا اتاقم کارت دارم ..
با تعجب به رفتنش نگاه کردم زهرا گفت:باز چيکار کردي که اعصابش بهم ريخته؟
از روي بي اطلاعي شونه هامو بالا انداختم وگفتم:هيچي به خدا ..
هر چي به مغزم فشار اوردم که بدونم چه کاري،خلاف قانون و مقررات نسترن انجام دادم چيزي يادم نيومد پشت در ايستادم دوتاضربه به در زدم گفت:بيا تو..
سرم وکردم تو وگفتم:اجازه هست ؟
هنوز گرفته بود گفت:بيا بشين ...
روي مبل کنار ميزش نشستم از پشت صندليش بلند شدوروبه روي من نشست دستاشو بهم مکشيد انگاردو دل بود که بگه يا نگه ديدم چيزي نميگه خودم پيش قدم شدم و گفتم : چيه دمقي؟
يه نفس بلندي کشيد که احساس کردم اکسيژن کم اورده بهم نگاه کرد وگفت:اخرين باري که به هومن زنگ زدي کي بود؟
-نميدونم دوهفته يا سه هفته پيش چطور؟
ابرو هاشو بالابرد با تعجب گفت:دوهفته پيش؟
-خوب اره..
از روي اعصبانيت گفت :همين بي محليا رو کردي که.... تو اصلا هومن ودوست داري؟
با يه لبخند گفتم:قبلا اره ولي الان ديگه مطمئن نيستم...چرا ميپرسي؟
-هومن چي اون کي زنگ زد ؟
-يک ماه پيش.(ديگه کلافه شده بودم )خانم باز پرس ميشه ازتون خواهش کنم اينقدر طفره نري و حرفتو بزني
-ميدوني چرا ميترا گفت ديگه نميخواد اينجا کارکنه؟
پوفي کردم و گفتم:اره ميدونم گفت ديگه خسته شدم ...ميخواست بره دنبال کار ديگه ... چرا اينقدر حاشيه ميري عين ادم حرفتو بزن..
- سرتو عين کبک کردي تو برف و از دور و برت خبر نداري...اون که بهونش بود
-يعني چي؟
توي چشماي مشکيش نگاه کردم تا از حرفي که ميخواست بزنه مطمئن بشم نفسش وبا دهن بيرون داد وگفت:هومن ديشب(با يه مکث)با ميترا نامزد کرد ..
حالت ادماي بيخيال و به خودم گرفتم وگفتم :خوب مبارکه
بلند شدم که برم جلوم وايساد با تعجب گفت :چي مبارکه.....اصلا شنيدي من چي گفتم؟
-اره شنيدم ..
با تعجب گفت:نگو که ميدونستي؟
-معلومه که ميدونستم الان يک ماه جيک تو جيک همن ...اما نميدونستم هومن قرار به اين زودي ترکم کنه
با حرص نفس کشيد وگفت:من باش از ديشب با خودم کلنجار رفتم که چه جوري خبرو به خانم برسونم که يه وقت خدايي نکرده غش نکنن...نگو خانم سرنگ بيخيالي رو زدن به رگ..وقتي ميدونستي اينا با همن چرا هيچ کاري نکردي؟

پریبانو
1391,08,17, ساعت : 20:02
خب ميخواستي چيکار کنم برم يقه طرف و بگيرم بگم چرا دوستم نداري؟بزنم تو گوششو بگم چون من دوست دارم تو هم بايد منو دوست داشته باشي؟اخه مگه عشقم زوري شده؟
هر کسي حق انتخاب داره..
با اعصبانيت گفت:فلسفي حرف ميزني!!! اون حق انتخاب و زماني گفتن که يک نفر رو دوست داشته باشي نه اينکه از روي هوس يکي وسر کار بزاري به يکي ديگه ابراز علاقه کني ..اصلا تو چرا به هومن نگفتي ميترا با چند نفر دوسته ها؟اگه ميگفتي حتما نظرش در مورد ميترا عوض ميشد
-زندگي هر کسي به خودش مربوط ..به منم مربوط نيست ميترا با چند نفر دوست بوده يا هست اگه قرار بود هومن بدونه ميترا خودش بهش ميگفت .. ابروي يه دخترو ببرم که مثلا ميخوام عشقم و نگه دارم ؟ کاري که شده ديگه از دست من کاري ساخته نيست
-تو اخرش با اين خونسرديات منو به کشتن ميدي...
با لبخند گفتم:اوني رو که عاشقشي بايد بزاري خوشبخت بشه حتي اگه پيش خودتت نباشه ...هومن من ودوست نداشت شايد پيش ميترا خوشبخت تره
اومد طرفم و بغلم کرد وبا گريه گفت:کاش هومن قدرتو ميدونست وترکت نميکرد خيلي ماهي ايناز ...
با لبخند گفتم: حالا تو چرا داري گريه ميکني؟
- خوب چي کار کنم تو که گريه نميکني خودم دارم جات اشک ميزم ...
خنديدم و گفتم: ميخواي بگم يه اب قند برات بيارن؟
اشکاش و پاک کردو يه نفس کشيد و گفت: من نميدونم مادرت سر توحامله بوده چي ميخورده که تو اينقدر خونسردي
لبخندي زدم وگفتم :خونسردي...بابات خبر خوشحال کنندت هم ممنون با اجازه
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم و گرفت و گفت:دوستش داشتي؟
-هرچي بوده گذشته دوست داشتن و نداشتن که ديگه دردي از من دوا نميکنه
مچ دستم وول کرد و گفت: خواستي بري بگو خودم ميرسونمت
-چيه ميترسي خودکشي کنم ؟
-خودکشي که نه ميترسم بري معتاد شي
-باشه ...ممنون فعلا
از روي تنهايي و بي کسي مجبور شدم با هومن دوست بشم تا شايد جاي خالي بابام ورو پر کنه که اينم از شانس بد ما شد يکي عين بابا و ترکم کرد ..هشت ماه پيش من و نسترن روي نيمکت پارک نشسته بوديم که صداي زنگ موبايلي از پشت نيمکت شنيديم به نسترن گفتم:صداي موبايل مياد نه؟
به پشتش نگاه کرد وگفت:اره ولي معلوم نيست کجاست
بلند شدم وپشت نيمکت نگاه کردم چيزي نبود نسترن يهو گفت:اونا هاش پشت اون درختس
درخت چند قدم بيشتر با مافاصله نداشت گوشي رو برداشتم و جواب دادم صداي يه پسر جوني بود که موباليش و گم کرده بود ادرس داد که براش ببرم وقتي ادرس و گرفتم با نسترن رفتيم به مغازش که انواع واقسام لوازم خانگي داخلش پيدا ميشد ...گوشي روبهش دادم خواستيم بريم که ازمون خواست چند دقيقه اي بشينيم ما هم قبول کرديم بعد از چند دقيقه که خواستيم بريم ... شماره تلفنشو بهم داد وگفت خوشحال ميشه باهاش تماس بگيرم منم گرفتم اما نسترن گفت:"بهش زنگ نزن معلوم نيست چه جور ادمي" اما من به حرف نسترن گوش ندادم يک هفته بعد بهش زنگ زدم صحبت هاش گرم ومهربون بود يا شايد من اينجوري تصور ميکردم ... هر چند شب يک بار خودش بهم زنگ ميزد نميدونم دوستش داشتم يا نه خودم شک داشتم حرفاي عاشقونه اي بهم ميزد قول ازدواج بهم داده بوداما با ورد ميترا به خياطي چشم هومن چرخيد طرف اون يه يک هفته نکشيد که فهميدم ميترا شده معشوقه جديدش منم عقب کشيدم خوشم نمياومد پيش يه پسر زار بزنم که چرا دوستم نداري؟
نسترن ماشينشو سر کوچه نگه داشت وگفت :آني اون مرده کيه داره با مامانت حرف ميزنه ؟باباته؟!!!
به مردي که به ماشين شاسي بلندش تکيه داده بودو داشت با مامانم حرف ميزد نگاه کردم وگفتم:باباي من گورش جا بود که کفن داشته باشه بابام خودشم بفروشه نميتونه هميچين ماشيني بخره...... نميشناسمش !!!
-ميخواي باهم بريم اگه مزاحم ...بزنميش
با چشم غره نگاش کردم وگفتم:از اينکه رسونديم ممنون خدا حافظ
-يعني برم؟خوب اگه خواستي بزنيش يه تک بزني اومدم
خنديدم وگفتم:چشم خانم نينجا
از ماشين پياده شدم نسترن هم رفت قدم هامو تند برميداشتم .. مامانم مشغول حرف زدن بود تا چشمش به من افتاد رنگش پريد نميدونم به اون مرده چي گفت که به من نگاه کرد بهشون که نزديک شدم با تعجب به هر دوشون نگاه کردم و گفتم :سلام
-سلام مامان ...برو تو
-سلام ...دخترتِ ؟آيناز خانم درست گفتم ؟
-شما؟
-برو تو ايناز ..
-با اخم به مامانم نگاه کردم وگفتم:معرفي نميکني؟
انگار مامانم از حرفم اعصباني شدو گفت:اين چه طرز سوال کردنه ؟
-فکر ميکردم مادرت تا الان راجع به من بهتون گفته باشه
-راجع به شما ؟
-بله ..مادرتون ....
مادرم با التماس بهش گفت:اقاي ستوده ازتون خواهش ميکنم تمومش کنيد من تودرو، همسايه ابرو دارم الان اگه کسي شما رو اينجا ببينه برام حرف در ميارن
پس اقاي ستوده ايشون هستن ..با اعصبانيت به مامانم وستوده نگاه کردم که مامانم بازومو گرفت گفت:مگه با تو نيستم ميگم برو تو
با اعصبانيت بازومو از دست مامانم کشيدم بيرون... کفشاموتو حياط در اوردم به اتاقم رفتم اينقدر درو محکم بستم که چند تکه گچ از سقف افتاد رو زمين کيفمو پرت کردم سمت کمد که خورد به درش ،نشستم رو زمين و از اعصانبت نفس نفس ميزدم مامانم دراتاقمو باز کرد اونم اعصابش بدتر از من خورد بود با همون اعصبانيت گفت:براي چي درو اينقدر محکم بستي ؟
-اين مرديکه....کي بود ؟
-سوالمو با سوال جواب نده
-بخاطر اينکه اعصابم خورده ...اين مرده کي بود داشتي با هاش حرف ميزدي ؟چيو بايد در مورد اون بهم ميگفتي که نگفتي؟اصلا براي چي اومده بود ؟
-الان کارت به جاي رسيده که داري منو سين جين ميکني؟
با اعصبانيت گفتم:من سين جينت نکردم يه سوال ساده ازت پرسيدم ميخوام بدونم مردي که داشتي باهاش حرف ميزدي کي بود؟ همين
-مگه نشنيدي ستوده ...رئيس رستوران
-خوب چي کار داشت؟
چشماش وبست ويه نفس عميق کشيد وگفت:اومده بود بهم بگه برگردم سرکارم
-همين؟ اونم بعد از يک هفته ...انتظار نداري که حرفت و باور کنم؟
با عصبانيت نگام ميکرد درو بست ورفت ميدونم يه چيزي هست اما نميخواد بگه نميدونم تا ساعت چند تو اتاقم بودم سرم و با خياطي گرم کرده بودم ناهار هم نخوردم،مامانم صدام نزد ... صداي اذون که شنيدم از پنچره بيرونو نگاه کردم مغرب شده بود چشمام بد جور درد گرفته کمي مالشتشون دادم بلند شدم نمازمو خوندم بعد از نماز دل ضعفه گرفته بودم ....خيلي به خودم فشار اوردم که چيزي نخورم اما نشد مغزم داشت دستور ميداد که انرژي کم داره يه راست رفتم تو اشپزخونه ماما نمو ديدم که به کابينت تکيه داده زانو هاشم تو بغلش گرفته وقتي متوجه من شد سرشو بالا اورد و گفت:
-بالاخره اومدي بيرون ؟
جوابشو ندادم رفتم سمت قابلمه ها زيرشونو روشن کردم مامانم گفت:جوابمو نميدي يعني قهري؟
چيزي نگفتم نميدونستم قهرم يا دارم ناز ميکنم تکليفم با خودمم روشن نبودبازم مادرم گفت :واقعا چيزي نيست که بخواي بدوني..
همون طور که پشتم بهش بود گفتم :پس اون ستوده چي ميگفت که بايد يه چيزي در موردش بهم بگي ؟
صداي نفساشو ميشنيدم برگشتم نگاش کردم گفت:بعضي وقتا ادما يه راز هايي رو دارن که دلشون نميخواد کسي از رازاشون سر در بياره
-پس يه چيزي هست که نميخواين بگيد؟
سرشو تکون داد با بغض گفت:اره هست ولي بزار به وقتش بهت ميگم ....ولي کاش ميزاشتي نگم
نميخواستم مامانم و ناراحت کنم اون از دست کاراي بابام کم نکشيده من ديگه نبايد قوز بالا قوز ميشدم سرشو گذاشته بود تو دستاش کنارش نشستم دستشو از صورتش برداشتم وگفتم: راز وقتي رازه که گفته نشه ...اين راز توه پس بايد پيش خودتم بمونه نميخواد چيزي بگي
با گريه بغلم کرد و گفت :ممنون
از خوشحالي مامانم خوشحال شدم نبايد اون رفتارو باهاش ميکردم..سرشو از روي شوناهم برداشت وگفت:بوي سوختني مياد..
-واي....شاممون سوخت
زير قابلمه هارو خاموش کردم وبهشون نگاهي انداختم نه هنوز قابل خوردن بودن مامانم با خنده گفت:تا گوساله گاو گردد دل مادرش اب گردد
-دست شما درد نکنه ...حالا ما شديم گوساله ..
مامانمم ظهر ناهار نخورده بود با هم شام خوريدم بعد شام مشغول دوختن لباس پرستو شدم فردا جمعه بود بايد بهش ميدادم صداي زنگ پيامم اومدموبايلمو از زير پارچه برداشتم نسترن برام پيام فرستاده بود خوندمش:آدمک اخر دنياست بخند /ادمک مرگ همين جاست بخند /دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند /ادمک خر نشوي گريه کني کل دنيا تماشاست بخند /ان خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند ..خواستم بهش بگم تکراريه ولي بيخيال شدم يه اس عاشقونه براش فرستادم
خواب بودم که صداي گوشيم بلند شد چند بار قطع کردم اما دوباره زنگ ميخورد گوشي رو برداشتم ديدم نسترنه گفتم:سلام رئيس
-سلام ُشتري کارمند؟
-خوبم...وقت زنگ زدنت بلد نيستي ...يه روز جمعه هم دست از سرم برنميداري؟
-خواستم بينم هنوز زنده اي يا نه ؟گفتم نکنه بخواي خودکشي کني
-براي چي خودکشي کنم ؟
-فوت کرد تو تلفن وگفت:خواب بودي نه ؟اي خدا اون موقع که داشتي به مردم اعصبانيت و حرص خوردن وغصه خوردن واشک و اه وناله تقسيم ميکردي اين بشر کجا بود ؟
با خنده گفتم:تموم شده بودخدا به جاش بيخيالي و خونسردي به هم داد
-اها ميگم چرا تا حالا خودتو ناکار نکردي ..... يه وقت نري معتاد شي؟
با خنده گفتم :همين يه قلم جنس وکم داشتم که برم معتاد شم
صداي مردي از پشت تلفن اومد نسترن گفت:اومدم منان جان اومدم
با خنده گفتم:برو شوهر ذليل
-خداحافظ ايناز ميبينمت..
گوشي رو قطع کردم وخوابيدم که دوباره زنگ زد گفتم: تو نميتوني همه حرفاتو يه جا بزني؟
با خنده گفت :خوب چي کار کنم زود به زود دلم برات تنگ ميشه
خنديدم و گفتم:زهر...مار
-خواستم يه چيزي بهت بگم يادم رفت....امروز حوصله داري باهم بريم خريد؟
-اگه بگم نه دست از سرم برميداري؟
-خوب معلومه که نه
-خدا رحمت کنه امواتت پس مجبورم بگم ميام ...چي ميخواي بخري؟
-فردا شب تولد دادشه منا نه خونه مادر شويم دعوتيم برم يه مشت خرت و پرت بخرم.... هم لباس مجلسي براي خودم هم کادو براي ايليا
-براي چي ميخواي لباس بخري خودت يه چيزي ميدوختي ..
-همينم مونده خودم لباس بدوزم بشم انگشت نماي فک و فاميل شوهرم تا هرجا ميشنن نقل مجلسشون بشم که نسترن زن منان ناخن خشکه به جاي اينکه لباس بخره رفته براي خودش دوخته
-تو چي کار به حرف مردم داري
-ننه جون خواهش ميکنم نصيحت وبزار برا بعد ساعت نه ميام دنبالت باي
گوشي رو قطع کرد منم رفتم لباسمو پوشيدم... از موقعي که سوارغارغارکش شدم اين بشر حرف زد تا موقعي که به پاساژرسيديم ...هر لباسي هم مد نظر خانم نبود از هر لباسي يه ايرادي ميگرفت ...اينجاشو خراب دوختن... اون پاپيون و اشتباه زدن به جاي اينکه جلو باشه بايد عقب ميزاشتن... اصلا رنگ اين پارچه به درد اين مدل نميخورد ...من نميدونم کسي که اين لباس و دوخته فکر نکرده جلوي اين لباس نبايد باز باشه؟ .......يکي نبود به اين بگه اخه مگه تو ناظر کيفي لباسي که اظهار نظر ميکني.. حتي از چند تا لباس عکس گرفت که از رومدلشون بدوزه خلاصه من بد بخت تا ساعت هشت ونيم نه... توي خيابون چرخوند از همون راه لباس پرستو هم بهش داديم خيلي از لباس خوشش اومده بود نسترن هم ازش تعريف کرد وقتي به خونه رسيدم سکوت سنگيني تو خونه بود ترسيدم با دو خودمو به هال رسوندم صداش زدم: مامان ...مامان...
-اينجام تو اشپزخونه ..
رفتم به اشپزخونه پشتش به من بود داشت اشپزي ميکرد گفتم:سلام شام چي داريم؟
با صدايي که بيشتر شبيه بغض بود گفت:ابگوشت بادمجان
فهميدم چيزي شده با ترس قدمامو اروم برميداشتم پشت مامانم وايسادم دستم وگذاشتم رو شونه هاشو برگردوندمش طرف خودم به صورتش نگاه کردم بازم کبود بود از اعصبانيت فکم منقبض شده بود گفتم:حيون وحشيه بازم اومده بود
با ترسي که تو چشماش بود به پشت سرم نگاه کرد... سرمو چرخوندم وپشت ونگاه کردم توي چار چوب دراشپزخونه ايستاده بود از اون موهاي پرپشت ولختش خبري نبود جاشو به تاسي داده بوداز اون چشماي گيراي مشکي هم خبري نبود زير چشماش گود شده بود صورت سفيدش سياه شده بود اون اندام خوش فرموش خورد شده بود باورم نميشد خودش باشه بعداز پنج سال که برگشته چقدر پير شده باباي چهل سالم شده بود شصت ساله بغضي تو گلوم راه پيدا کرد راه نفس کشيدنمو بست ...نميدونم بغضم بخاطر چي بود بخاطر اينکه دلم براش تنگ شده بوديا اينکه اون چند سالي که زجرمون داد ورفت وقتي خنديد تازه فهميدم که اون دندوناي سفيدوهم ديگه نداره يا سياه شده بودن يا اصلا وجود نداشتن با اشکي که همراه لبخند بود گفت:آيناز خودتي؟چقدر بزرگ شدي ..(دستاشو از هم باز کردبا لبخندگفت )بيا بغلم ..
-اشک تمسا براي من نريز بيام تو بغلت که چي بشه ؟فکر کردي تمام سالهاي رو که غذابمون دادي رو فراموش کردم ؟اين پنج سال کدوم جهنمي بودي که الان پيدات شده ها؟
با يه لبخند حرص درار گفت:پيش اون يکي زن و بچم بودم اخه شماها ديگه دلم وزده بوديد
ازاعصبانيت دستم و مشت کرده بودم يه سيلي محکم زدم توگوشش شايد جاي کتک هايي که به مامانم زده بود و نميگرفت ما حداقل يه ذره دلم خنک ميشد ...با اعصبانيت نگام کرد تند تند نفس ميکشيدم ترسيدم منو بزنه تو چشمام خيره شد و با اعصبانيت مچ دستمو گرفت و فشارداد درد شديدي تودستم پيچيد که ماما نم با گريه گفت:"اضغر ولش کن دستشو ميشکني "
بابام همين جور که مچمو فشار ميداد گفت :يه مرد هيچ وقت خوش نداره کسي روش دست بلند کنه اين دفعه روميبخشم ولي بعد بخششي در کار نيست
با اينکه دستم درد ميکرد ولي گفتم:فکر کردي چون سبيل داري مردي؟تو مردي؟ بي غيرت زنت و ميزني و فرار ميکني؟
"مامانم با التماس دست بابا رو ميکشيد شايد دستمو ول کنه "اضغر بچمو ول کن
اما بابام بيشتر دستم و فشارداد انگار هنوز زور داشت از درد چشمام وفشار دادم اما صداي ازم در نيومد انگار فهميد دارم درد ميکشم دستمو ول کرد وگفت: ستاره اين دخترت اخرش به خاطر زبونش سرشو از دست ميده
مامانم با گريه گفت:چرا دست از سرمون برنميداري؟چي از جونمون ميخواي ؟
-پول... پول ميخوام
مچ دستمو مالش دادم با اعصبانيت گفتم:نقدي پرداخت کنيم يا چک بديم خدمتتون ؟ فکر کردي اينجا بانک خصوصيته که هر وقت پول خواستي دو دستي تقديمت کنيم ...
بابام گفت :زبون تند و تيزي داري
-شرمنده که باب ميل شما نيست ..
پوزخندي زد وچيزي نگفت مامانم گفت:فکرشو نکردي اين پولوبايد از کجا بياريم؟
-چرا فکرشو کردم پوله پيش اين خونه چقدره؟
گفتم:اقا فکر همه جاش وکرده......يه ميليون خوب که چي؟
-خوب بقيشم قرض ميکنيم ..
مامانم گفت:اون وقت از کجا؟
-از هميسايه اي،فاميلي،اشنايي...بالاخره يکي پيدا ميشه سه ميليون به ما قرض بده..
مامانم با اعصبانيت گفت:مثل اينکه يادت وقتي با تو ازدواج کردم تمام کس و کارم بهم پشت کرد...
-همچين ميگه کس و کار يکي ندونه فکر ميکنه قوم تاتارفاميلشن ..دو تا خواهر وبرادر داري
اعصبانيت گفتم: از تو بي پدر ومادر که بهتره نه ؟
ديگه نتونست خودشو کنترل کنه با اعصبانيت چنان سيلي به صورتم زد که سرم 360درجه چرخيد و افتادم رو زمين ولم نکرد اومد طرفم يقمو گرفت از زمين بلندم کرد مامانم سعي کرد جدامون کنه التماس ميکرد اما دل باباي منو از سنگ ساخته بودن با فک منقبض شده گفت:چرا با من اينجوري حرف ميزني ها مگه من بابات نيستم ؟... فکر ميکردم دخترا باباين؟
مامانم همين جوري با گريه التماس ميکرداما گوشي بدهکار حرفاي مامانم نبود گفتم:اون براي دخترايه که باباهاشون نازشون ميکشن نه من که تمام سهمم از محبت بابام فقط کتکا شه کدوم بابا دخترشو اينجوري ميزنه ؟کدوم بابا به جاي سوغاتي ،سيلي ميزنه تو گوش دخترش …توباعث شرمندگيمي بابا
فقط تو چشمام خيره شده اب دهنشو قورت داد و اروم گذاشتم زمين نتونستم وايسم پاهام شل شده بود نشستم بابام رفت سمت کابينت مامانم بغلم کردبا گريه گفت:الهي مادرت بميره تو رو اينجورري نبينه الهي خير نبيني دستت بشکنه ...
بابام با يه ظرف اب و يه دستمال به دست کنارم نشست پارچه رو زد به اب و گذاشت کنار لبم نميدونستم چرا اين کارو ميکنه وقتي دوباره پارچه رو به اب زد واب خوني شد فهميدم لبم خون اومد ه خواست دوباره اين کارو بکنه که با اعصبانيت دستشو کنار زدم و گفتم:نميخوام
-لبت داره خون مياد بزار پاکش کنم..
-کي از تو خواست اين کارو بکني؟اون موقع که بهت احتياج داشتم کجا بودي؟تازه يادت افتاده که دختر هم داري؟
به سمت سينگ ظرفشويي رفتم که مامانم گفت:بزار يه زره يخ بزارم روش
-نميخواد
شير و باز کردم کنار لبم و تمييز ميکردم که بابام ظرف و گذاشت رو کابينت و گفت:به شما خوبي نيومده
-مگه تو خوبي هم بلدي ؟
مامنم گفت:بس کن ايناز محض راضي خدا بس کن
خواست بره که گفتم:نگفتي پولو ميخواي چيکار؟
برگشت وگفت:برات مهمه؟
-براي اينکه شرت کم بشه اره
بابام با اعصبانيت نگام کرد وگفت:مثل اينکه بين من وتو چيزي به اسم محبت پدر و دختري وجود نداره
-اگه هم بود خودتت نابودش کردي
يه پوفي کرد وگفت:بدهکارم
-اينو که خودمم ميدونم پولو براي کي ميخواي؟
-براي کسي که براش کار ميکنم .... لابد ميخواي بدوني چرا؟دوهفته پيش چند کيلو ترياک بهم دادن گفتن ببرم کردستان توراه گير پليسا افتادم از ترس همشو انداختم تو دره گفتم اگه بگرينم حداقل چيزي همراهم نباشه وقتي از شر پليسا خلاص شدم رفتم سراغ موادا اما نبودن ...هرچي گشتم پيداشون نکردم از ترس اينکه رئيسم من وبکشه خودم بهش نگفتم يه قاصد فرستادم که خبرو برسونه اونم پيغام فرستاد يا پول يا گردنت ...اگه پولو بهش نديم منو ميکشه ...ميدونم پول نداريد اما يه جوري برام جورش کنيد جبران ميکنم
پوخندي زدم وگفتم:يعني اينقدر جونت برات عزيزه که ميخواي جبران کني...خير نخواستيم شر مرسان
اين حرف و که بهش زدم چيزي نگفت و رفت بيرون بعد از اينکه لبم وتمييز کردم رفتم به اتاقم... از روز که چشمم به دنيا باز شد فهميدم بابام معتاد ومامانم حمال بابام صبح تا شب ميرفت کار ميکرد تا هم خرج خونه ومن در بياد هم پول مواد اقا جور بشه ،يادم نميره روزي که بابام بخاطر مواد فرش زير پامونو فروخت .. کاش مامانم حرف خانوادش و گوش ميدادو با بابا م ازدواج نميکرد ..مامانم جوون بود عاشق بابام ،ولي خانواده مادرم بابامو قبول نداشتن مي گفتن بي کس و کار نه پدري داره نه مادري حتي يه فاميل هم نداره که بخواد ضمانتشو بکنه اما مامانم لجبازي کرد و گفت اضغرو ميخواد وکوتاه هم نمي ياد وقتي ديدن مامانم کوتاه بيا نيست قبول کردن که با بابام ازدواج کنه به شرط اينکه دور خونوادش خط بکشه مامانم قبول کرد ...مامانم ميگفت روزاي اول نميدونست بابام معتاده چون فقط سيگار ميکشيد ...شب هاي شده بود که خونه نمياومد اگه هم مي اومددير وقت مياومد ... لباساش بوي بدي ميداد وقتي مامانم ازش سوال ميکرد جوابي درست و حسابي نميداد تا اينکه يه روز مامانم بابام وتو انباري ميبينه که مواد ميکشه روزاي بد زندگي شروع شد... پنج سال پيش بابام با يه گروه قاچاقچي مواد اشنا ميشه ميره وبا هاشون کار ميکنه توي اين پنج سال که نبود از دستش يه نفس راحت مي کشيديم…..تا اينکه دوباره پيداش شده...
لباسامو پوشيدم وسايلامو برداشتم و اومدم بيرون مامانم داشت حاضر ميشد گفتم: مامان دير بيا خونه ميترسم...
-از چي ميترسي ؟که کتکم بزنه ؟نترس ده سال کتک خوردم پوستم کلفت شده...اينجا واينسا اين دفعه دير برسي اخراج تو شاخته ها
مامانم وبوسيدم واز ش خداحافظي کردم
از هم که جدا شديم گوشيم زنگ خورد من نميدونم اگه نسترن يه روز به من زنگ نزنه مريض ميشه؟گوشمو از تو کيفم برداشتم با تعجب به صفحه موبايلم نگاه کردم هومن بود جواب ندادم چند بار ديگه زنگ زد با اعصبانيت گفتم:چيه چي ميخواي؟
-چه خبرته ايناز چرا داد ميزني ؟
با بغض گفتم:چرا داد ميزنم يعني نميدوني؟
-پس خبر داري؟
-اره خبر دارم ..خيلي وقته خبر دارم بازيچه دستتم ؟
-دلخوري؟
گريم گرفته بود اما خودمو کنترل کردم نبايد ضعفي از خودم نشون ميدادم اب دهنم و قورت دادم تا بغضم بره پايين يه نفس عميق کشيدم تا گريم نياد:اره دلخورم ..چون دلمو عين شيشه خورد کردي...
-من فقط زنگ زدم بگم حلالم کني نميخواستم زندگيمو با نفرين شروع کنم(با مکث ) وبگم.متاسفم
-همين متاسفي ..پس اون حرفاي عاشقونه چي شد..اني بدون توميميرم .اني تو همه زندگيمي ،کسي رو جز تو،تو قلبم راه نميدم همش کشک ،هشت ماه من وسرکار گذاشتي که الان بگي متاسفي؟ مگه من زنگ تفريحت بودم ؟
-خوب اگه تو هم جاي من بودي همين کارو ميکردي
اعصابم خورد شده بودبادادگفتم:فکر کردي همه عين خودتن که امروز رفيقن وفردا ميشن نارفيق من اگه با يکي دست رفاقت دادم تا اخرش پاي همه چيش وايميسم نه عين تو........
بغضم شکست.. گوشيمو قطع کردم روي صندلي پارک نشستم وزار زار گريه کردم بخاطر خودمو بدبختيام..همين جور که گريه ميکردم حس کردم يکي کنارم نشست گفت:چي شده ايناز خانم چرا گريه ميکنيد ؟
سرم وبلند کردم نويدبود سريع اشکامو پاک کردم گفتم:چيزي نيست.
به صورتم خيره شد وگفت:کي اين بلا رو سر تون اورده؟
با لبخند گفتم:سوغاتيه..
؟ انگار حرفمو نشنيد دستشو دراز کرد طرف صورتم خواست بزاره جاي سيلي سريع خودمو عقب کشيدم وگفتم چيکار ميکني نويد
با دست پاچگي گفت:هيچي ببخشيد
بلند شد وبا قدم هاي تندي رفت... به نسترن زنگ زدم که نميتونم بيام خيلي سوال پيچم کرد اما جوابشو ندادم چند ساعت تو پارک راه رفتم به خودم وگذشتم فکر کردم ميخواستم بدونم کجاي زندگيم واشتباه رفتم که بايد اين بلا ها سرم بياد خدا يعني ادم بد بخت تر از منم خلق کردي؟رفتم خونه تو هال نشستم دستام وزانوهامو حلقه زدم واروم اروم اشک هاي گرمم سرازير ميشد با خودم زمزمه کردم: ..روي هر سينه سري گريه کند وقت وداع /سر من وقت وداع گوشه ديوار گريست ....ظهر که مامانم اومد از ديدنم تعجب کرد وگفت خونه چيکار ميکني؟جايت درد ميکنه؟
گفتم:نه..حوصله کار کردن نداشتم مرخصي گرفتم...مامان ساده من هم باور کرد شب من ومامان داشتيم نگاه تلويزيون ميکرديم که تلفنم زنگ خورد دلم هوري ريخت مامانم گفت:موبايلت خودشو کشت نميخواي جوابي بدي؟
اگه هومن باشه چي؟نميتونستم جواب بدم مامانم گفت:ايناز کجايي؟نميخواي جواب بدي؟
-ها؟؟چرا ..(رفتنم به اتاقم موبايلم وبرداشتم نويد بود يه نفس راحتي کشيدم )جواب دادم :سلام نويد
-سلام حالتون بهتر شد؟
ياد صبح افتادم گفتم:اره اره ..بهترم ممنون
-ميشه ازتون يه خواهش کنم؟
-شما امر بفرماييد..
-اختيار داريد...ميشه خواهش کنم امشب شما بياييد خونمون بهم درس بديد ...خيالتون راحت مامان وبابام خونه هستن
-مگه فردا چند شنبه است؟
-يک شنبه ديگه..نميخواستم مزاحمتون بشم فلسفه رو خوندم ولي از منطق سر درنيوردم ..اگه کار داري خودم يه کاريش ميکنم..
-نه نه ميام..فقط خيالم راحت باشه که مامان وبابات خونست ؟
خنديد وگفت:بهتون نمياد ترسو باشيد
يه فوت کردم وگفتم:بساط پذيرايي رو حاضر کن که اومدم
خداحافظي کردم ولباسامو پوشيدم به مامانم گفتم ميرم پيش نويد گفت:چرا اون نمياد؟
-نميدونم گفت مامان وباباشم خونست
-باشه...برو سلامت
دم خونه نويد که رسيدم زنگ وزدم در وباز کرد رفتم تو خودش دم هال وايساده بود من که ديد گفت:سلام بر خانم معلم دکتر
-سلام بر شاگرد بيمار
رفتم تو هر چي سر چرخوندم از پدرو مادرش خبري نبود حس کردم داره دروغ ميگه گفتم:مگه نگفتي مامان وبابات خونن پس کو؟
-بودن ولي تازه رفتن...
با اخم نگاش کردم با لبخند گفت:چيه از من ميترسي؟
پوزخندي زدم وگفتم:از تو جوجه فکلي عمرا
وسط هال نشستم نويدم رفت تو اشپزخونه بعد از چند دقيقه با سيني برگشت گذاشت جلوم وگفت:ببخشيد اگه کم وکاستي هست ...من بلد نيستم عين خانم ها پذيرايي کنم
به سيني نگاه کردم گز وبا پلکي با دو تا فنجون چايي بود يکي از گز ها رو برداشتم وگفتم:نه بابا خيلم خوبه من عاشق گز و پولکيم
-نوش جان
وقتي از پذيرايي نويد فيض بردم گفتم:خوب حالا برو دفتر دستک تو بيار تا مشقاتو بنويسيم سيني رو گذاشت تو اشپزخونه ...رفت به اتاقش دفتر وکتابش اورد کنارم نشست دستمو گذاشتم رو کتاب طرف خودم کشيدم خواستم بازش کنم که اونم دستشو گذاشت رو کتاب وطرف خودش کشيد گفتم:چيکار ميکني نويد؟نکنه نميخواي درس بخوني؟
-نه...ولي قبل از درس دادن بايد يه چيزي بهت بدم
اينو گفت رفت به اتاقش چند دقيقه بعد با يه ساک کادويي برگشت کنارم نشست پاکت وگذاشت جلوم وگفت :چيز قابل داري نيست ...
به پاکت نگاه کردم پر بود از قلب و به انگليسي نوشته بود دوست دارم عزيزم با تعجب گفتم:اين چيه ؟
-يه هديه کوچيک براي شما ..نميخوايد بازش کنيد ؟
-به چه مناسبت ؟
-فکر نميکردم هديه دادن مناسبت بخواد؟چرا اينجوري نگام ميکنيد ؟فقط بخاطر اينکه اين مدت زحمت کشيديد بهم درس داديد خواستم روز معلم بهتون بدم ولي ديدم روز پرستار بهتره
از حرفش خندم گرفته بود کادو وباز کردم ...يه لباس مجلسي زرد ليمويي بود از مدلش خوشم اومد دو تابند داشت که پشت گردن گره ميخورد پايينش پر از چين بود به احتمال زياد تا رونم ميرسيد با تعجب گفتم:ممنون خيلي خوشگله ...گرون خريديش ؟
با لبخند گفت:قيمتش مهمه؟
-ببخشيد نبايد قيمتش و ميپرسيدم...خوب ديگه درس و شروع ميکنيم ...
-نميخوايد بپوشيدش ؟
اين امشب چش شده ...مشکوک ميزنه اصلا براي چي بايد براي من همچين لباس گروني بخره؟ براي چي گفت پدرو مادرش خونست ؟نکنه درس خوندنش بهونه باشه بخواد بلا ملا سرم بياره؟نه بابا بنده خدا اهل اين حرفا نيست با لبخند گفتم :نه ميرم خونه ميپوشمش ...
-خوب بريد بپوشيدش اگه اندازه نبود برم فردا عوضش کنم ..
نخير مثل اينکه اين تا من وامشب نفله نکنه دست از سرم برنميداره هرچند يه چيزي داشت ته دلم قلقلکم ميداد که بپوشمش ....خودمم دلم ميخواست ببينم چه شکلي ميشم کمي اين دوست و اون دست کردم وگفتم:باشه ...کجا برم
اينقدر نويد خوشحال شدکه فکر کردم تا حالا خبربه اين خوشحالي به گوشش نرسونده بودن با لبخند گفت:اتاق من
اتاق پشت سرم بود بلند شدم رفتم به اتاقش بهش گفتم :کليد اتاق و ميدي..
خنديد وگفت :چيه ميترسي بيام تو
با يه لبخند مسخره اي گفتم:از بس امشب مشکوک شدي اين کارتم بعيد نيست
با اخم گفت:دست شما درد نکنه حالا ما شديم چشم چرون
-خيل خوب بابا ...ولي بهت گفته باشما اگه يه يکي از پاها تو بزاري تو اتاق جفتشو قلم ميکنم
خنديد وگفت:پس با سر ميام که يه دفعه قلم بشم
چيزي نگفتم و با حرص درو بستم مانتو شالمو در اوردم انداختم روتختش لباسو پوشيدم بندو پشت گردنم گره دادم پشت کمرم کلا لخت بود تابالاي باسنم هر کي اينو دوخته بوده به احتمال زياد پارچه کم اورده جاي نسترن خالي که رو لباس عيب بزاره..موهام هم باز کردم جلوي ايينه قدي که تواتاقش بودوايسادم خيلي بهم مياومد عقب و جلو وبالا و پايين چپ و راست خودم ونگاه کردم کلي قر دادم و ذوق کردم تو دنياي خودم سير ميکردم که يهو در باز شد با ترس دستم وگذاشتم رو سينم وبرگشتم و با چشاي گشاد گفتم:براي چي اومدي تو ؟
يه لبخند شيطنتي روي لباش بود وگفت:چقدر بهت مياد خوشکل شدي
شيرجه پريدم سمت مانتوم و شالم با اخم اعصبانيت پوشيدمشون حضرت والا هم حتي يک لحظه چشماش و از من دور نکرد خدا رو شکر شلوارم و در نيوردم با همون اعصبانيت گفتم:براي چي همين جوري سرتو انداختي پايين و اومدي تو ؟حداقل يه در ميزدي ببيني لباس تنم هست يا نه
اومد رو به روم ايستاد من فقط تا پايين شونه هاش بودم ازش ترسيدم نفس نفس ميزدم نفساي گرمش به صورتم ميخورد با لبخندي که روي لبش داشت صورتش و بهم نزديک ميکرد با دو تا دستام هلش دادم عقب و گفتم:معلوم هست تو امشب چه مرگيته اين کارا چيه ؟
همين جور که خواستم از کنارش رد بشم با يه حرکت بازومو به طر ف خودش کشيد انداخت تو بغلش سرمو با دستش گرفت بالا و لبامو بوسيد مغزم هنگ کردو ديگه هيچ دستوري صادر نکرد يک آن حس کردم روح از بدنم جدا شد شايد فقط يک ثانيه طول کشيد ولي براي من زمان به کندي گذشت انتظار همچين کاري رو ازش نداشتم..سريع خودم و از بغلش کشيدم بيرون يه سيلي محکم زدم تو گوشش جاي انگشتام روي پوست سفيدش موند با اخرين حد اعصبانيتم ...يه چيزي در حد نقطه جوش گفتم:معلوم هست داري چه غلطي ميکني؟فکر کردي من کيم يه دختربي کس وکار که هر غلطي خواستي با هاش بکني ؟منو با دختراي ولگرد خيابوني اشتباه گرفتي..پيش خودت چي فکر کردي ؟فکر کردي حالا که باهات بگو بخند دارم ديگه خيالات ورت داشت،تو يه تار موي من وديده بودي که هميچين کاري روکردي؟
ديگه نتونستم حرف بزنم بغض راه نفس کشيدنم وبسته بود دلم بحالش سوخت ...دستش روي صورتش بودوچشماش پر اشک از اتاق زدم بيرون پشت سرم اومد بازو هامو کشيد وگفت:بزار حرف و بزنم
بازو هام وکشيدم وگفتم:ديگه حرفي بين من وتو نمونده
خواستم برم که جلوم وايساد وگفت:به خدا اگه نزاري حرفم وبزنم نميزارم از اين خونه بري بيرو ن
چيزي نگفتم فقط با چشم گريون نگاش ميکردم که گفت:آيناز من دوست دارم ...ميدونم تو از بزرگتري اونم پنج سال اما به خدا قسم اين هوس نيست ..
-قسم نخور...از کجا ميدوني که هوس نيست ؟تو فقط هيجده سالته هنوز مونده که بزرگ بشي بفهمي زندگي فقط دوست داشتن وعاشق شدن نيست...اونقدر سربالايي و سراشيبي داره که عشقتو تو اين راه فراموش ميکني...
-اما من الان فقط تو رو دوست دارم نميخوام به سر بالايي و سرا شيبي زندگي فکر کنم ...

پریبانو
1391,08,18, ساعت : 15:04
سرم و از روي تاسفم تکون دادم وگفتم:هنوز بچه اي.
يه قدم برداشتم که دستم وگرفت با اعصبانيت اما شمرده گفتم:نويد....دستم و.....ول کن ..
با ناراحتي گفت:مگه هيجده ساله ها دل ندارن ....فکر نميکردم روي عشق برچسب19+زده باشن
اينو گفت و دستم وول کرد فقط بهم خيره شده بوديم نفس نفس ميزدم گفتم:"من تو رو جاي برادرنداشتم دوست داشتم ،همه چي روخراب کردي نويد " از کنارش رد شدم تا دم در خونمون گريه کردم دستم و کردم تو جيب مانتو که کليدو بردارم فهميدم که نيست سرم وگذاشتم رو درو گريه کردم نميتونستم در بزنم اگه مامانم من و با اين وضع ميديد نميگفت چه خبر شده احساس خفگي ميردم ...حس کردم يکي کنارم ايستاده سرم و از رودر برداشتم بهش نگاه کردم کليدو جلوم گرفت وگفت:حق کسي که دوست داره سيلي خوردن نبود
کليدو از دستش گرفتم واونم رفت درو باز کردم و يه راست رفتم به حموم خوبي خونه ما اين بود که حموم و دستشوي تو حياط بود ..لباس و در اوردم ومانتو پوشيدم نميدونستم با لباس بايد چي کار کنم انداختمش توي ماشين لباس شوي ...در هال وباز کردم خدا رو شکر مامانم تو اشپزخونه بود وبراي فردا نهار درست ميکرد صداي درکه شنيد گفت:اني تويي؟
-اره مامان منم...
خواب از سرم پريده بود تاصبح تو اتاقم رژه ميرفتم روزي گند تر از امروز نداشتم مگه ظرفيت ادم چقدره ؟سد به ا ون بزرگي هم وقتي ظرفيتش پر ميشه سرريز ميکنه چه برسه به من ...سرم وگذاشتم رو بالشت...خدايا شکايتمو پيش کي ببرم؟به کي بگم چرا بابام معتاد ه؟به کي بگم چرا نبايد عين دختراي ديگه زندگي راحتي داشته باشم؟انگشته اشارمو گذاشتم روي لبم جاي بوسه نويد ...چرا نويد ؟ توديگه چرا ؟تو چرابا من همچين کاري رو کردي تمام دلخوشيم به تو بود فکر ميکردم من ومثل خواهرت دوست داري...هيچ وقت به ذهنم خطور نميکرد که بشم عشقت،اوني که براش ميمردي من بودم ..چرا؟ من که نه قيافه درست ودرموني نه خونواده حسابي دارم......
... .... نميدونم ساعت چند بودکه با صداي اذن بلند شدم و وضو گرفتم بعد از اينکه نماز م وخوندم با تسبيح صدبار استغفر الله گفتم ورفتم به اشپزخونه چايي رو حاضر کردم قبل از اينکه مامانم وبيدار کنم رفتم به حموم ولباس وبردم به اتاقم...مامانم وبيدارکردم مانتوم وپوشيدم ميلي به خوردن صبحانه نداشتم با صداي بلند از مامانم خدا حافظي کردم داشتم کفشام و ميپوشيدم که مامانم گفت:پس صبحونه چي؟
-ميل ندارم...گشنم شد يه چيزي ميگرم ميخورم ..
-پس يه دقه صبر کن الان ميام ...دم در هال منتظرش موندم رفت به اتاقش وبعد از چند دقيقه برگشت يه چيزي هم تو دستش بود با يه لبخند به لب جلوم وايساد و جعبه رو گرفت جلوم وگفت:تنها کاري بود که ميتونستم برات انجام بدم ...
کادو از دستش گرفتم وگفتم:اين چيه مامان؟!!!
-خوب بازش کن ببين چيه..
کادو باز کردم به زبان انگليسي نوشته بوداینازپايين حرف Zيه زنچير کوچيک اويزون بود که بهش يه ستاره سفيد وصل بود فکر کنم بخاطر اينکه اسمش ستاره بود اون ستاره رو گذاشته بود بهش نگاه کردم بغلم کردوگفت:تولدت مبارک اني
تولد ،يعني ديشب تولد من بود؟؟!! پس نويد اون لباس و براي ....از مامانم جدا شدم
وگفت: چيه خوشت نيومد؟
با لبخند گفتم:نه مامان خيلي خوشکله ...فقط غافل گيرم کردي يادم نبود تولدمه ...
خنديد وگفت:توکه تولد خوت ياد نيست ...ديگه نبايد کسي ازت انتظار داشته باشه که چيزاي ديگه اي يادت بمونه..ميخواي برات ببندم؟
-اره اره ....حتما.... پشتمو بهش کردم زنجير برام بست بغلش کردم و گفتم:ممنون مامان جبران ميکنم
-خيل خوب الان وقت احساساتي شدن نيست زودتر برو ...اگه دير برسي نسترن خياطي رو، روي سرت خراب ميکنه
-چشم ....
چند تا ماچ ابدارش کردم رفتم به خياطي از روزي که با بابام دعوام شد رفت و ديگه پيداش نشد معلوم نيست کدوم گوري رفته يا پول گيرش اومده که سراغ ما ديگه نيومد يا اينکه کشتنش وقتي به خياطي رسيدم به همه سلام کردم سولماز که مشغول خياطي بود گفت:آيناز نشين ...برو ببين نسترن چي کارت داره
بهار با صداي بلند خنديد وگفت:به خدا اگه نسترن پسر بود يقين پيدا ميکردم عاشق اني شده ..
اينو که گفت هممون خنديدم دو تا ضربه به در زدم بدون اينکه بگه بفرما رفتم تو نگاش کردم ديدم نسترن همچين سرشو کرده تو مانيتور که هر کي ميديدش فکر ميکرد يه چيز مهم کشف کرده يه سرفه اي کردم سرشو بلند کرد وگفت:اه کي اومدي؟(انگشت اشارش به طرفم خم وراست کرد) بيا بيا ..اينارو ببين
کنارش ايستادم به مانيتورش نگاه کردم از اينترنت چند نوع مدل لباس مجلسي گرفته بود گفت:نظرت چيه ؟
با تعجب گفتم:در مورد؟
با حرص گفت:ازدواج با من...خوب لباسا ديگه
خنديدم وگفتم :خوب بد نيست ولي ميخواي چيکار ؟
دستشو زد به پيشونيشو گفت:عزيزم مغزت گردو خاک گرفته از بس ازش استفاده نکردي .... خوب ميخوام از روي اين مدلا لباس بدوزيم
-اون وقت فکر الگوش هم کردي؟
-از تو ديگه انتظار همچين حرفي رو نداشتم ...
-اخ ببخشيد حواسم نبود شما بدون الگو کار ميکنيد
بعد سرو کله زدن با نسترن به کارم برگشتم ساعت نزديک يک بود که از خياطي اومدم بيرون نسترن اصرار کرد که من وبرسونه اما خودم گفتم نه ...چون ميدونستم الان ديگه شوهر و بچه اش اومدن اگه دير بره ميترسيدم شوهرش اوقات تلخي کنه ...نزديک خونمون بودم که نويد و ديدم به ديوار روبه روي خونمون تکيه داده کلافه به نظر ميرسيد از ديوار جدا شد وچند قدمي راه رفت دستشو ميکرد لاي موهاش يه تکه سنگ کوچيکي جلو ش بود باپا بهش ضربه زد سرش وکه بلند کرد من وديد اگه بخواد يه کلام ديگه راجبع ديشب حرف بزنه دندوناش و تو دهنش خورد ميکنم به سمت من حرکت کرد من راه افتادم سمت خونه از کنارش رد شدم صدام زد :ايناز ...صبر کن ايناز
درو باز کردم با اعصبانيت گفتم:آيناز خانم ...نه آيناز ..
رفتم تو خواستم درو ببندم که پاش وگذاشت لاي در وگفت:من کسي رو به اسم ايناز خانم نميشناسم ...من فقط ايناز خودمو ميشناسم
با اعصبانيت در باز کردم وگفتم:چرا دست از سرم برنميداري اين همه دختر تو اين کوچه ريخته ...بهشون اشاره کني با سر ميان طرفت
-ايناز بس کن بزار حرفمو بزنم..
-مگه حرفي هم مونده که نزده باشي ؟هر اراجيفي که خواستي ديشب به هم بافتي
خواستم درو ببندم که با اعصبانيت درو هل داد که در محکم به ديوار خورد وصداي وحشتناکي داد تا حالا نويد اينقدر عصبي نديده بودم اونقدر اعصباني بود که سرخ شده بود گفت:تمومش کن ايناز ..تمومش کن به جاي اينکه اينجا وايسادي با من يکه به دوميکني برو بيمارستان ...
کيف از دستم افتاد با ترس گفتم:بيمارستان؟؟!! براي چي؟کسي طوريش شده؟اره
يه نفسي کشيد وگفت:اره ..مامانت حالش خوب نبود بردنش بيمارستان
تنها چيزي که فهميدم اين بود که يه تنه محکم به نويد زدم وتو کوچه ميدويدم به خيابون که رسيدم دستم وبراي ماشينا بلند ميکردم اما کسي برام نگه نميداشت ديگه ميخواستم خودم وتو خيابون پرت کنم ...که صداي نويد اومد:ايناز بيا سوار شو
برگشتم ديدم نويد يه تاکسي گرفته سريع سوار شدم خودشم جلو نشست جلوي بيمارستان نگه داشت پياده شدم به طرف يکي از راهروي بيمارستان ميدويدم که يه پرستار اومد وگفت:کجا داريد ميريد خانم ؟ رفتم پيشش وگفتم:خانم مامانم ...مامانم کجاست ؟
-مامان شما کيه ؟
نويد:ايناز از اين ور بيا
بهش نگاه کردم يه راهرو سمت چپش اشاره کرد با هم رفتم بخش ICUبود پا هام شل شد مامان من اينجا چکار ميکرد عفت خانم و فريده مامان نويدهم بودعفت خانم تا من وديد زد زير گريه وگفت:الهي برات بميرم ...اخه اين چه قسمتيه که تو داري دختر
من تو بغلش گرفت گريه ميکرد اما من به شيشه اي که مامانم پشتش زنداني شده بود نگاه ميکردم از بغلش جدا شدم خودم سلانه سلانه به شيشه رسوندم يعني اينقدر حالش بده که سرش و باند پيچي کنن ودستشو گچ بگيرن دستگاه اکسيژن بهش وصل باشه درو باز کردم ورفتم تو روي زمين نشستم وسرم گذاشتم لبه تخت وگريه کردم اونقدر صداي گريم بلند بود که يه پرستار اومد تو گفت:بلند شيد خانم با گريه کردن چيزي درست نميشه بريد براش دعا کنيد ....من وبه زور از اتاق بيرون کردن نميخواستم از مامانم جدا بشم اما بيرونم کردن روي صندلي نشستم نويد برام يه ليوان اب اورد نميخوردم ولي فريده خانم به زور تو دهنم کرد ...بعد از چند دقيقه يه دکتر اومد رفت بالاي سر ش معاينش کرد اومد بيرون جلوش وايسادم وگفتم:حالش خوب ميشه؟
توي چشماي پر اشکم نگاه کرد وگفت:دخترشي ؟
-بله...
به نويد و عفت خانم نگاه کرد بعدش به من گفت:مادرتون تو کما هستند از دست ما هم کاري ساخته نيست ...فقط دعا کنيد
نگاش کردم گفتم:دعا کنيم همين (يقشو گرفتم با گريه گفتم)پس تو چيکاره اي مگه دکتر نيستي ؟مگه درس نخوندي حال مريضات خوب کني ها ؟فقط بخاطر پول دکتر شدي اره ؟يعني پول برات مهم تره
فريده خانم من واز دکتر جدا کرد وگفت:ايناز....خا نمم اروم باش حال مادرت ايشاالله خوب ميشه
با گريه گفتم:اروم باشم ؟چه جوري اروم باشم مگه نمي بيني تمام کسم رو اون تخت لعنتي خوابيده..
دکتر گفت:خانم من شرايط شما رو درک ميکنم اما من که نعوذ و باالله خدا که نيستم دکترم هر کاري هم که از دستم بربياد کوتاهي نميکنم ...مادرتون متاسفانه تصادف سختي داشتن تنها چيزي که ميتونم بگم اينکه دعا کنيد ...
اين وگفت ورفت ....من موندم بدبختيام دوهفته تمام کارم شده خونه وبيمارستان ديگه خياطي هم نميرفتم دست ودلم به کار کردن نميرفت نسترن هم گفت هر وقت حال مادرت خوب شد بيا سرکار..هر کسي رو که ميشناختم بهم سر ميزدنند و دلداريم ميدادن تنها کسي که نيومد بابام بود هر شب نسترن يا فريده خانم برام شام مياورد ن هرچي بهشون اصرار کردم که زحمت نکشين خودم يه چيزي درست ميکنم قبول نميکردن با اين حرف بيشتر اعصاب نسترن وخورد ميکردم ... فريده خانم که شاهد تصادف بود گفت مامانت سر خيابون ايستاده بوده که يه ماشين با سرعت بهش ميزنه ودر ميره ...اگه بدونم کار بابام بوده با دستاي خودم ميکشمش
يه شب که روي صندلي بيمارستان نشسته بودم با تسبيح ذکر ميگفتم يکي بالا سرم وايساد سرم وبلند کردم نويد بود بعد اون روزديگه نديدمش برام شام اورده بود با يه لبخند به لب گفت سلام...مامانم کار داشت من شام واوردم
چيزي نگفتم کنارم نشست وگفت:نگران نباش حالش خوب ميشه
همين جور که سرم پايين بود چيزي نگفتم غذا رو دراورد وجلوم گرفت وگفت:هنوز از دستم ناراحتي ؟
غذا رو از دستش گرفتم گذاشتم کنارم وگفتم:تنهام بزار ..
-گوش کن..
-تو گوش کن ...حالم اينقدر خرابه که حوصله حرف زدن باهيچ کسي رو ندارم ...دلمم نميخواد کسي دلداريم بده توي اين مدت از بس بهم گفتم خوب ميشه ...برميگرده خونه ...نگران نباش ديگه داره حالم از هر چي دلداري بهم ميخوره ...احتياجي هم به محبت هاي توخالي تو هم ندارم ...
-يعني اينقدر حالت از من بهم ميخوره ...
-من همچين حرفي نزدم
-پس اجازه ميدي حرفمو بزنم ؟
-نشنيدي گفتم حوصله ندارم...
-من فقط گوشات و لازم دارم...بزار حرفمو بزنم ..اگه پام واز بيمارستان گذاشتم بيرون ويه اتفاقي عين مادرت برام افتاد نميخوام سوءتفاهمي بينمون باشه
چيزي نگفتم سکوتم نشانه رضايت بود کمرم وبه سمت پايين خم کردم سرم وپايين انداختم وگفت:ميتوني فراموش کني؟هر اتفاقي که اون شب بين من وتو افتاد و فراموش کن...بزار من هنوز همون برادري باشم که خودت ميخواي اما براي من سخته که به عشقم بگم خواهر چون نميتونم ...روز اولي که به محلتون اومدم چشمم به تو افتاد بهم لبخند زدي واز کنارم رد شدي،تو فقط رد شدي اما نفهميدي که دلمم با خودت بردي...فکر ميکردم همسن باشيم يا يک سال از من بزرگ تر باشي به ذهنم خطور نکرده بود که پنج سال با هم اخلاف سني داشته باشيم ... دلم پيشت اسير بود... ميخواستم يه جوري بهت نزديک بشم اما بهونه اي نداشتم ... تا اينکه فهميدم هم رشته هستم(علوم انساني)يادت يه روز کتاب روانشناسي اوردم وگفتم چيزي ازش سر در نميارم ،گفتي اونايي هم که اينونوشتن سر در نيوردن که چي نوشتن چه برسه به تو...تنها چيزي که ميتونستم با هاش تو رو ببينم درسام بود...هر روز به يه بهونه ميومدم پيشت ...موقع درس دادن حواسم فقط به خودت بود نه درس دادنت ..تا حالا بهت گفتم صداي قشنگي داري؟(اشک چشمام روي زمين ميچکيد) هر دفعه خواستم بهت بگم دوست دارم نشد يعني فرصتش پيش نمياومد.. تا اينکه شب تولدتت اون لباس و برات گرفتم تصميم گرفتم که بگم دوست دارم .. وخودم ورها کنم مرگ يه بار شيونم يه بار.. جوابت يا اره بود يا نه خودم و براي هر اتفاقي اماده کرده بودم (با خنده گفت)حتي اينکه بري به مامانت بگي چي اتفاقي افتاده اونم سرم داد و بيداد راه بندازه ...اما تو بزرگوارتر از اوني بودي که من فکرش وميکردم که گذاشتي اين اتفاق بين خودمون باشه ...الان من فقط يه چيز ازت ميخوام(روسريمو کشيدم جلوتر تا اشکامو نبينه دستمم گذاشتم روي پيشونيم ) بزار رابطمون برگرده سر جاش تو بشو همون ايناز خانم ،منم ميشم همون نويدي که جاي برادر نداشتت دوستش داشتي ...هر چند ته قلبم هنوز راضي نيست اما راضيش ميکنم (بلند شد وگفت) قرمه سبزي که عاشقشي برات اوردم ...البته اگه ميخواي زنده بموني وخودکشي نکني..... فقط ازت ميخوام من وببخشي .. خدا حافظ..
راهش وکشيد ورفت، بعد رفتنش يه دل سير گريه کردم .. بين دل خودم و دل نويدگير افتاده بودم نميدونستم چيکار کنم دل نويد ميگفت دوست دارم ...دل خودمم ميگفت اون فقط برادرته.. اگه علاقه اي به نويد داشتم فقط برادري بود نه بيشتر با اين محبتاش داره من وگيج ميکنه ميبخشم اين کارش وميزارم به حساب بچگيش اون دل پاکي داره حتما کارش بي منظور بوده ...ميبخشمت نويد ...از بيمارستان رفتم خونه يه دوش گرفتم ولباسامو شستم ..در کمدو باز کردم يه روسري برداشتم که يه صدايي از حياط اومد از اتاقم اومدم بيرون ديدم بابام تو هال وايساده ونفس نفس ميزنه ..با چشماي گشاد شده گفتم:تو اينجا چه غلطي ميکني ؟ براي چي اومدي ؟ چي از جونمون ميخواي ؟اومدي که خيالت راحت بشه مرده اره؟ برو توبيمارستان خوابيده برو نگاش کن برو ببين چه به حال و روزش اوردي نه زنده است نه مرده (يقه شو گرفتم )اگه مامانم بميره نميزارم يه روز خوش ببيني ..خودم ميکشمت ميندازمت جلوي سگا
دستمو از يقش جدا کرد وگفت:چرا نميزاري من حرف بزنم .. فکر کردي من اين بلا رو سر مادرت اوردم ؟يعني من اينقدربيرحمم ؟ بابا من ادمم هنوز دوستتون دارم هم توروهم ستاره رو..

پریبانو
1391,08,18, ساعت : 15:08
با اعصبانيت گفتم:دهنت ببند اسم مادرم به زبون کثيفت نيار ..
-باشه باشه ...گوش کن آني تو بايد از اينجا بري جونت در خطره اونايي که اين بلا رو سر مادرت اوردن به تو هم رحم نميکنن.
-کجا برم؟اينا کين که تو ميگي ؟بابا چرا ما اين کارو ميکني ؟چرا مارو به حال خودمون نميزاري؟
-الان وقت اين حرفا نيست...من که گفتم اگه پولو جور نکنم يه بلايي سرمون ميارن بايد بري يه جاي امن
-من هيچ جا نميرم ...تا زماني که مادرم زندست پيشش ميمونم
رفتم بيرون وکفشمو پوشيدم بابام با التماس گفت:بچه بازي در نيار ...از کجا معلوم ستاره زنده بمونه بيا جونه خودتو نجات بده
با اعصبانيت نگاش کردم وگفتم: يه دور از جونم بگي بد نيست ،مامان من زنده ميمونه اگه تو نکشيش...مگه تو نميگي دوستش داري چرا يه بار نيومدي ببيني زنده است يا مرده؟
سريع از خونه زدم بيرون وتند تند راه ميرفتم بابام پشت سرم اومد وگفت: جرات نميکنم پام وبزارم تو بيمارستان ،از نسترن حالش وميپرسم ...بابا اني گوش کن وايسا يه لحظه
-با اعصبانيت گفتم:چيه؟چي ميگي؟من خونه هيچ بني بشري نميرم فهميدي؟
-اونا هرروز جلو بيمارستان کشيک تو ميدن ديدمشون ...فکر کردي ولت ميکنن...بهم گفتن اگه چهار ميليون ندم دخترتم از دست ميدي؟
-برام مهم نيست ...بزار منو بکشن از دست تو اين زندگي کوفتي راحت بشم
رفتم به بيمارستان وقت ملاقت چند نفري اومدن ورفتن نسترن هم اومد :سلام عزيزم
-سلام
کنارم روي صندلي نشست وگفت:حالش چطوره؟
-همون طوره تغييري نکرده...(يه نفس بلندي کشيدم وگفتم)نسترن من مي ترسم
-از چي ميترسي؟ايشاالله حالش خوب ميشه ..ادم ميشناسم دو سه سال تو کما بوده به هوش اومده مادر تو که الان فقط سه هفته است تو کماست
بهش نگاه کردم وگفتم:منظورم اين نيست...
-با تعجب گفت :پس چي؟
با ترس گفتم:بابام امروز اومده بود خونه گفت اونايي که با مامانم اين کارو کردن... ميخوان منم بکشن ميگفت اونا هر روز دم بيمارستان کشيک منم ميدن
-الکي ميگه بابا ...لابد خواسته بترسوندت که پولو براش جور کني
-نه ...داشت التماسم ميکرد برم يه جاي امن ....نسترن من ميترسم
نسترن دستام وگرفت وگفت:نترس عزيزم هيچ غلطي نميتونن بکنن ...مگه اين شهر بي صاحب هر کي هر کاري دلش خواست بکنه
موبايلش زنگ خورد چند دقيقه اي حرف زد وقطع کرد وگفت:عزيزم منانه... بايد برم کاري نداري ؟
-نه ...
-مواظب خودت باش ...نگران چيزي هم نباش ...کاري داشتي بهم زنگ بزن
-باشه خداحافظ...
نسترن که رفت پشت سرش نويد اومد کنارم ايستاد بهش نگاه کردم اونم نگام ميکرد که گفتم:چرا عين مجسمه ابولهول من ونگاه ميکني خوب بشين
با يه لبخند نشست وگفت:سلام ..
سرم وتکون دادم وگفتم: سلام (تو دستش نگاه کردم وگفتم)اينا چيه خريدي؟
-ها ؟!!اينا؟ اسنکه برات گرفتم ...ميخوري که؟
لبخند زدم وگفتم:بدم نمياد ...(يکي از اسنک ها رو برداشتم و گفتم)نويد داشتي مياومدي يه ماشين مشکوک دم بيمارستان نديدي
گفت:از نظر من هرچي ماشين دم بيمارستانه به غير از امبولانس بقيه همه مشکوکه ..چطور چيزي شده؟
-نه نه ...همين طوري پرسيدم
مشغول خوردن بودم که يکي گفت:سلام
من ونويد نگاش کرديم ستوده بود يه تيپي هم کرده بود انگار اومده عروسي اسنک وفرستادم تو معده وگفتم:سلام ...
-ميتونم چند دقيقه وقت تون وبگيرم؟
-بله بفرماييد..
به نويد نگاه کرد وگفت:ترجيح ميدم خصوصي صحبت کنيم ...
-اينجا غريبه اي نيست حرفتون وبزنيد
-يه چيزي در مورد مادرتونه که فکر نکنم دلتون بخواد کسي بدونه
به نويد نگاه کردم منظورم رو فهميد بلند شد اسنکم ودادم دستش رفت ته سالن نشست اقاي ستوده به شيشه نگاه کرد وگفت:حال مادرتون بهتر نشده ...
-چرا خوبه فردا ديگه مرخصش ميکنن ...ميبريمش خونه
روشو برگردوند طرف من با يه لبخند گفت :زبون مادرتو به ارث بردي (يه صندلي بينمون خالي گذاشت ونشست)بابت اتفاقي که براي مادرتون افتاد واقعا متاسفم اميدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه
-لطفا حرف اخرتون واول بزنيد
-بله فکر کنم اينجوري بهتر باشه...خوب از کجا شروع کنيم؟
-از هر کجايي که ميدوني زودتر تموم ميشه ..
-باشه پس ميرم سر اصل مطلب... ببينيد خانم من و مادرتون قرار بود ازدواج کنيم يعني پيشنهاد ازدواج بهش داده بودم (با تعجب بهش نگاه کردم)ظاهرا ايشون به
شما چيزي نگفتن درسته؟ ..ولي ايشون فقط بخاطر شما راضي به اين ازدواج نميشدن و از يه طرف ديگه ميگفتن هنوز طلاق نگرفته
من بهش گفتم مشکل طلاق حله فقط ميموند شما که بازم قبول نکرد باهاتون صحبت کنه چون ميترسيد از نظر روحي لطمه بخوريد... چند دفعه بهش اصرار کردم بزاريد خودم با هاش صحبت کنم اون ديگه بزرگ شده عاقل وفهميدست شرايط شما رو درک ميکنه بازم قبول نکرد وبه خاطر همين اصرار هاي من استعفاي خودشو نوشت ...خيلي خواهش کردم که اين کارو نکنه اما بي فايده بود اومدم دم خونتون شايد شما رو ببينم با خودتون صحبت کنم که نبوديد وقتي هم اومديد مادرتون نذاشت ...اين حرفا رو الان بهتون ميزنم که راجبعش فکر کنيد که هر وقت ايشون بهوش اومدن بدون اينکه نگران شما باشه با من ازدواج کنن
از دست حرفاش اونقدر عصباني بودم که دلم ميخواست بيمارستان ورو سرش خراب کنم ايستادم انگشت اشارم به طرف مامانم گرفتم وگفتم:نگاش کن عين يه تيکه گوشت رو تخت افتاده من اميد ندارم تا يک دقيقه ديگه زنده باشه اونوقت شما اين جا نشستيد داريد براي اينده خودتون نقشه ميکشد ...يعني تو به اندازه سنت شعور نداري که بفهمي الان وقت گفتن اين حرفا نيست .. اگه قراربود مادرم چيزي در مورد شما به من بگه حتما ميگفت، لابد صلاح ندونسته که چيزي نگفته
اونم ايستاد وگفت:خانم من توهين نکنيد من فقط خواستم بدونيد که...
-خفه شو ...قبل از اينکه بگم بندازنتون بيرون ....راهتو بکش وبرو
فکر کنم صدام به اندازه اي بلند بود که نويد ويه پرستار اومدن طرفم پرستاره گفت:چه خبرتونه خانم ...اينجا مريض خوابيده
-ببخشيد خانم معذرت ميخوام
نويد به ستوده نگاه کرد و گفت:بهتر نيست ديگه تشريف ببريد
-ميتونم بپرسم شما کي هستيد؟
با همون اعصبانيت گفتم:برادرمه !!
نويد نگام کرد اما من به نگاش توجه نکردم وبه ستوده نگاه ميکردم که گفت:تمام هزينه بيمارستان و ميدم ..
-من احتياجي به صدقه ندارم....حتي اگه شده ميرم گدايي ميکنم ولي از کسي پول نميگيرم... خوش اومديد
با حرص و اعصبانيت از کنارمون رد ميشد که گفتم:در ضمن ديگه هيچ علاقه اي به ديدار دوبارتون ندارم
وقتي رفت خودم ورو صندلي انداختم يه نفس کشيدم نويد برام يه ليوان اب اورد وقتي خوردم گفت:چي گفت؟
-چيزي نگو نويد... هيچي نگو ميخوام تنها باشم
-باشه ميرم ....خدا حافظ
به مامانم که پشت شيشه بود نگاه کردم ...مامان رازت اين بود که دلت نميخواستي کسي بدونه ..يعني من اينقدر غريبه بودم ...پس اخراج شدنتم دروغ بود اگه ميدونستي با ستوده خوشبخت ميشي بايد باهاش ازدواج ميکردي چرا بخاطر
من گفتي نه کاش من نبودم تا راحت تر ميتونستي تصميم بگيري ...مامان خواهش ميکنم خوب شو تنهام نزاري..روي صندلي هاي بيمارستان خوابيدم هنوز چند دقيقه از خوابم نگشته بودکه صداهاي وحشتناکي از کنارم عبور ميکردن چشمام وباز کردن ديدم چندتا پرستار ودکتر بلاي سر مامان وايسادن به مانيتوري که ضربان قلب مادرم ونشون ميداد نگاه کردم يه خط صاف بود ...که داشت ميگفت ايناز تموم شد ...دستگاه شوک واوردن نميدونم چه جوري خودمو پرت کردم تو اتاق مامانم وصدا زدم..مامان ...مامان تو رو خدا چشماتو باز کن ...مامان نفس بکش يه خانم پرستار سرم داد زد تواينجا چيکار ميکني؟خانم موسوي ببرش بيرون خانمه هم ميکشيد با گريه بي جون گفتم:خانم خواهش ميکنم مامان منو برگردونيد ..نزاريد بميره من کس ديگه اي رو جز اون ندارم...
من وکشون کشون انداختن بيرون دروبستن پرده شيشه هم کشيدن ديگه مامانم نديدم هم اشکام مانع ديدم شده بود هم دربسته و پرده کشيده يه چشمم به در بود يه چشمم به شيشه شايد يکيشون باز بشه وبفهمم مامانم زنده است يا نه هر يک ثانيه براي من يک عمر گذشت ...دعا ميخوندم، نذر کردم ،ذکر ميگفتم هر چي توي اين چند سال ياد گرفته بودم که موقع مشکلات بگم همه رو با چشم گريون گفتم در بازشد دکترش اومد بيرون بود با قيافه ناراحت بهش نگاه کردم يه جواب ميخواستم زنده است؟سرشو از روي تاسفم تکون داد وگفت:متاسفم تموم کرد ... تموم کرد !!!اين کلمه برام اشنا بود .. وقتي يکي ميمرد ميگفتن تموم کرده...تازه فهميدم چه خاکي تو سرم شده، سر جام خشکم زد پاهام سنگين شده بود توان بلند کردنش و نداشتم روي زمين مي کشيدمشون خودمو به اتاق رسوندم مامانمو ديم بالشت زير سرش نبود يه ملحفه سفيد روش کشيده بودن ...رفتم
لبه تخت نشستم خودم انداختم روش گريه ميکردم، ناله کردم، صداش زدم اما فايده نداشت چشماشو باز نکرد، بيرحم شده بود حتي دلش به حال گريه هام هم نسوخت کسي نبود هيچ کس توي بيمارستان نبود ارومم کنه نه فاميلي نه دوستي نه اشنايي ،چند تا پرستار به بهونه اروم کردنم ميخواستن من واز مامانم جدا کنن ،که ببرنش سرد خونه حالي ديگه برام نمونده بودبا همون بي رمقيم ميخواستم از دست پرستارا رها بشم وگفتم: مامانم و داريد کجا ميبريد ؟تو رو خدا نبريدش ؟اون زندست، مامانم وکه از اتاق بردن بيرون پاهام شل شد احساس فلج شدن ميکردم افتادم رو زمين اتاق بيمارستان دور سرم ميخرخيد سرم گيج شد چشام سياهي رفت ...
با بيحالي به نسترن که داشت با گريه مانتو مشکي تنم ميکرد نگاه کردم گفتم:داري چي کار ميکني؟
-بايد بريم سر خاک ...
-سر خاک کي؟
با گريه بغلم کرد وگفت: الهي من بميرم حال روزت واينجوري نبينم...اخه چرا سرنوشت تو اينجوريه؟ ...
منم گريه کردم وگفتم:نسترن بد بخت شدم ...نسترن ديگه مامان ندارم ...ديگه کسي رو ندارم
گريه...گريه ....گريه کار هر روز هر شبم شده بود نميدونستم کي مياد کي ميره... پول مراسم وکي ميده، کي غذا درست ميکنه ،کي پذيرايي ميکنه ،از دور واطرافم خبر نداشتم تو حال خودم بودم حتي نميدونستم کيا بهم تسليت ميگفتن...نسترن وفريده خانم به زورغذا تو حلقم مي کردن تا از گشنگي نميرم ،سخت بود تنها کسم سايه سرم ازم گرفتن... دو هفته بعد از هفت مامانم ،نسترن خونمون اومد مثلا براي عوض کردن رو حيه من يک ساعت حرف زد وخنديد اخر سرم وقتي ديد من نميخند م حوصلش سررفت وگفت:بابا اين فک من خورد شد از بس حرف زدم خوب تو هم بخند يه چيزي بگو..
-چي بگم؟
چه ميدونم يه چيزي بگو...اها بيا بريم خونه ما تا کي ميخواي تو اين خونه تک وتنها زندگي کني ها ؟به خدا منانم راضيه
با يه لبخند ضعيف گفتم:ميدوني تا حالا چند بار اين حرف و زدي ؟
-راست ميگي؟(بوسم کرد)قربونت برم لجبازي نکن بيا بريم به خدا منم از تنهايي در ميام
بدون توجه به حرفش گفتم :پوله مراسم وکي داد؟
-بيا ..من چي ميگم اين چي ميگه..من چه ميدونم پول مراسم وکي داد
-نسترن دورغ نگو ...مگه ميشه ندوني؟
-اره ميشه ..اصلا به تو چه که کي داده ها ؟
-اول اينکه ازش تشکر کنم بعدش پولشو پس بدم
بابا ...خانم متشخص نميخواد اينقدر از شخصيتت استفاده کني، هر کي بوده بخاطر ثوابش اين کارو کرده
با بلند شدن اون منم بلند شدم وبا اعصبانيت گفتم:من که گدا نيستم …تو اين شهر بچه يتيم زياده برن يه جاي ديگه ثوابشو نو خرج کنن
پوفي کردوگفت :عزيزم کسي که اين کارو کرده دلش نميخواست کسي بدونه حتي شما،که فکر نکني مديونشي
خواست بره که مچ دستشو گرفتم وگفتم:ستوده؟؟؟اره؟؟؟
يه نفس عميقي کشيد وگفت :اره ...اره ستوده،که چي؟ حالا ميخواي چيکار کني ؟پولشو پس بدي ؟فکر کردي بهت ميگه چقدر خرج کرده؟
دستشو از دستم بيرون کشيد و کفشاشو پوشيد وگفت :من دارم ميرم ..اگه شبي نصف شبي ترسيدي زنگ بزن ميام دنبالت باشه؟اينقدر هم بهش فکر نکن مغزت اب روغن قاطي ميکنه خدا حافظ
-خدا حافظ ..
تا دم در بدرقش کردم درو بستم.. فردا بايد برم پيشه ستوده وپولشو پس بدم نميخوام زير دين کسي باشم به اسمون نگاه کردم وگفتم:خدايا ...راضيم به رضاي تو
خواستم برم بخوابم که در زدن ترسيدم گفتم:کيه ؟
-منم اقا گرگه..
با يه لبخند درو باز کردم وگفتم:بچه تو نصف شبي هم خواب نداري؟
نويد به ساعتش نگاه کرد وگفت:والله من نه مرغم نه خروس تازه ساعت يازده شده
گردنش وکج کردوگفت)بيام تو (
-اگه بگم نه که از ديوار مياي...بيا تو
من جلوراه افتادم اونم پشت سرم اومد خواست درو ببنده گفتم:درو نبد، نيمه باز بزارش
-باشه..
دوتا ايمون روي پله ها نشستيم وبه اسمون نگاه ميکرديم اواسط مرداد ماه بود هوا گرم وشرجي گفتم:خانم والده ميدونن شما اينجاييد؟
نگام کرد وگفت:والله خانم والده گرفتار صورت زن همسايه بود منم جيم شدم ....هواتون خيلي گرمه ها
-ببخشيد ...اگه زودتر ميگفتي براتون خنکش ميکرديم..
خنديد وگفت:خوبي؟
-ممنون بد نيستم ...
-روزاي اول اينقدر گريه وزاري کردي که فکر نميکردم زنده بموني ..
-ازبس بي عار و پوست کلفتم،تا الان بايد مرده باشم نه اينکه اينجا بشينم وبا تو گل بگم وگل بشنوم
-اين حرف ونزن هر کسي يه سر نوشتي داره ،تقدير مادرتم اين بودبه گفته شاعر زندگي اب روان است روان ميگذرد (با هم خونديم)هر چه اقبال من وتوست همان ميگذرد
يه شکلات از جيبش در اورد وجلوم گرفت گفت:بخور خوشمزست
شکلات وگذاشتم تو دهنم وگفتم:هووم ...خوشمزه است
با دودلي گفت:يه سوال ازت بپرسم؟
همين جور که شکلات تو دهنم ميچرخوندم گفتم:اره...بخشيدمت ،هم بخشيدم هم فراموش کردم
-از کجا فهميدي ميخوام چي بپرسم ؟
-فهميدنش کار سختي نبود...
-ممنون ...خوشحالم که ادم کينه اي نيستي
شکلاتم وفرستادم پايين وگفتم:مااز ان سوته دلانيم که ازکس کينه نداريم ....يک شهر پراز دشمن ويک يار نداريم
خنديد وگفت:امشب شاعر شديما (نگاهش افتاد به گردنبدم وگفت)گردنبند قشنگي داري
به گردنبدم نگاه کردم توي دستم گرفتم ياد مادرم افتادم با بغض گفتم:مامانم برام خريده بود روز تولدم
-اها...(بخاطر اينکه موضوع رو عوض کنه گفت)راستي فهميدي معدلم 19 شد
به لبخندش نگاه کردم وگفتم:اگه کمتر ازاين مشدي،ميکشتمت
اداي عفت خانم دراورد گفت:واي پس خدا بهم رحم کرد..
بلند خنديديم گفتم:نميري نويد با اين ادا در اوردنت
-هميشه بخند ايناز ...اين دنيا اينقدر نامرده به کسي رحم نميکنه

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:08
نويد هر چند شب يک بار بهم سر ميزد تنهام نذاشته بود ساعت دوازده ونيم بود که رفت ... توي هال خوابيدم چادر نمازي مادرمو روي خودم کشيدم بين خواب وبيداري بودم که يکي از ديوار پريد تو حياط ترسيدم سرم واز بالشت بلند کردم چراغ هاي حياط خاموش بود کسي رو نميديدم شايد بابام اومده ،يعني اينقدر از من ميترسه که در نزد و از ديوار اومد تو گوشامو تيز کردم تا شايد صداي اشنايي بشنوم، با ترس وپاي لرزون سمت در هال رفتم گفتم:کيه ؟...بابا تويي؟سايه دوتا مرد روي درهال ديدم عقب رفتم يهو در با لگد باز شد جيغ کشيدم دوتا مرد اومدن تو روي صورتاشون وپوشونده بودن خواستم فرار کنم،يکش که گنده تر بود دست انداخت زير شکمم وبه طر ف خودش کشيدجيغ ميکشيدم ودست وپا ميزدم با دستش محکم دهنم وگرفت وگفت :چته عين کرم ُول ميخوري؟
-کريم داري چه غلطي ميکني زود باش ديگه ؟الان همسايه ها رو سرمون ميريزن
-چشم شعبون ...چشم
از بوي گند دهنش داشت حالم بهم ميخورد بدترين بويي بود که تا حالا به مشامم رسيده بود انگار ده ساله دندوناش مسواک نخورده بد تر از اون بوي لجن عرقش بود هر چي زور داشتم يه جا جمع کردم که از دستش فرار کنم بي فايده بود ،انگار يه تيکه چوب تو دستش اصلا سر جاش تکون نميخورد اوني که اسمش کريم بود لاغر تر بود يه شيشه از جيب شلوارش در اورد ويه مايع بيرنگ ريخت روي دستمال اومد نزديکم ...شعبون دستشو برداشت اونم دستمال رو سريع گذاشت روي دهنم وقت نفس کشيدن هم نداشتم شعبون محکم من وگرفته بود ضربان قلبم به اخرين حدش رسيده بود به دستاش چنگ ميزدم ...اما هر چي بيشتر چنگ ميزدم بي حس تر وبي جون تر ميشدم حس خواب الودگي داشتم چشمام سنگين شد وخواب رفتم........


چشمام وباز کردم سرم سنگين بود ودرد شديد توي سرم ميپيچيد به زور چشمام وباز کردم دست وپاودهنم وبسته بودن ، روي زمين به پهلوي راستم خوابيده بودم ارنج راستم وگذاشتم روي زمين وخودم وکشيدم بالا ونشستم سرم گيج ميرفت گذاشتم روي زانوهام چشمام وفشار دادم سرم وبلند کردم دور تا دور اتاق يه نگاهي انداختم ،يه اتاق خالي ودرب و داغون ونم دار تنها چيزي که توي اتاق بود يه موکت زوار دررفته زير پاي من بود با پارچه اي روي دهنم بسته بودن احساس خفگي ميکردم وخيلي تشنم بود با دهن بسته هر چي داد ميزدم صدام به جايي نميرسيد دوباره روي زمين خوابيدم چند ساعت بعد صداي چرخيدن کليد توي در شنيدم پشتم به در بود برگشتم سمت در يه مرد هيکل گنده ،چاق بي ريخت، سيبيل گنده اومد توکنارم زانو زد با يه لبخند ماموتي گفت:ساعت خواب خانم کي بيدار شدي ؟همين جور که روي زمين خوابيده بودم خودم وجمع کردم ونگاش ميکردم که بازم خنديدوگفت:چيه کرم کوچولو خودتو جمع کردي ترسيدي؟دستشو انداخت زير سرم وبلندم کرد نشستم هم ترسيده بودم هم با اعصبانيت نگاش ميکردم دستش اورد سمت دهنم سرم وبردم عقب کج کردم دوباره دستشو اورد جلو وپارچه رو از دهنم کشيد پايين ...حالا ديگه راحت ميتونستم نفس بکشم يه نفسي تازه کردم وگفتم:
-تو کي هستي؟براي چي من ودزيدي؟اينجا کجاست؟
دوباره پارچه رو کشيد روي دهنم وبا تهديد انگشت اشاره اش جلوم گرفت و گفت:جير جيرکردن نداريم خانم جيرجيرک اگه ميخواي پارچه روي دهنت نباشه پس نبايد جيکت دراد شير فهم شدي يا نه؟وقت براي سوال وجواب زياده
بلند شد که بره با دهن بسته گفتم تشنمه نگام کرد وگفت:چي ميگي تو؟
با چشمم به دهنم اشاره کردم که بسته است پوفي کرد واومد دهن وباز کرد گفت:بنال چي ميگي؟
-تشنمه ...
خواست دهنم ببينده سرم وکشيدم عقب وگفتم:بند خفه ميشم
-باکيت نيست کسي با دهنه بسته نمرده که تو بخواي دوميش باشي
-خواهش ميکنم نبند
انگشت اشاره شو گرفت طرفم گفت:صدات دراد حنجرت وميبرم فهميدي
فقط سرم وتکون دادم
رفت وچند دقيقه بعد با يه سيني برگشت يه ليوان اب بود با پيتزا جلوم گذاشت تمام تنتش بوي گند سيگار ميداد ليوان وبرداشت وجلوي دهنم گرفت سرم وکشيدم عقب وگفتم:خودم ميخورم

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:11
-چه جوري ؟
-دستامو باز کن ..
فرمايش ديگه اي نداري؟ ..فکر باز شدن دستتواز سرت بنداز بيرون
-من که جايي نميتونم برم
ليوان وکرد تو دهنم وگفت:وِر نزن بخور
ليوانو گذاشت تو دهنمو مجبورم کرد يه نفس ابو بخورم نصف اب روي شلوارم ميريخت نصفشم ميخوردم... داشتم خفه ميشدم وقتي ليوان برداشت يه نفس بلند کشيدم که با صداي بلند خنديد وگفت:اخ ببخشيد من تا حالا بچه داري نکردم... زهر مار چقدرم زشت ميخنده ...يه تيکه از پيتزا برداشت که بزاره تو دهنم گفتم:فقط بگو براي چي منو دزديدي؟
پوفي کرد وگفت :مگه فرقي هم به حالت ميکنه ؟ حالا گيريم که فهميدي ميخواي چي کار کني؟
-حداقل ميفهمم تو اين خراب شده چي کار ميکنم
تو چشمام نگاه کرد وگفت:تو بايد بدهي بابات وصاف کني ،نه بزار اينجوري بهت بگم بابات تو رو به جاي بدهيش به ما داد ميدوني که چقدر بدهکار بود چهار ميليون تومن گفت ندارم وتو رو جاش داد
باورم نميشد بابام همچين کاري کرده باشه امکان نداره با اعصبانيت گفتم: داري دروغ ميگي؟باباي من اهل هر کثافت کاري باشه ديگه دخترش و نميفروشه ...عين سگ داري دروغ ميگي..
يقموگرفت وکشيد طرف خودش وگفت:سگ تويي با اون بابات فهميدي ؟ميخواي باور کن ميخواي نکن
يه مردي از بيرون داد ميزد:شعبون... هويي شعبون
شعبون يقمو ول کرد وداد زد :چه مرگته ؟مگه از طويله ازادت کردن اينجوري داد ميزني؟اينجام
سرم پايين بود گريه ميکردم که گفت:اِه...بهوش اومد؟
-پس نه بيهوشه ...مگه کوري که ميپرسي؟
به چار چوب در تکيه داد نگاش کردم بدتر از من لاغر مُردني بود با سيبل لوتی و يه زنجير هم دور انگشتش ميچرخوند همه دندوناش بدون استثناءسياه وکرم خورده بود.. با لبخند گفت:عجب سنگ جوني ها دوروز اينجا افتاده بوددست وپا هم نميزد ،گفتم بايد سنگ قبرشم حاضرکنيم ...خانم چرا گريه ميکنن؟نکنه زديش شعبون ؟
بلند شد وگفت :مگه کرمم زدن داره ؟اين به فوت من بنده ...خانم فکر ميکنن من بهش دروغ ميگم که باباش بخاطر چهار ميليون فروختتش
با خنده گفت:خوب روشنش ميکردي
-روشنش کردم حالام بريم نهار
خواستن برن که با بغض گفتم:دستام.....باز نميکني؟
-اِه شعبون از تو اين کارا بعيده ...چرا دست طفل معصومي بستي خوب گناه داره
-چي چيو گناه داره...ميخواي در رِه؟
کريم زنجيرش وانداخت تو جيب شلوارش از همون جيب چاقو دراورد واومد طرف من وگفت:پس تو اين هيکل وواسه چي گنده کردي ها؟اگه نتوني از پس اين بر بياي بهتره بري سر تو بزاري زمين وبميري
بعد از اينکه دستم وباز کرد چاقو جلو صورتم گرفت گفت:گوش کن ..کرم کوچولو اگه بخواي دست از پا خطا کني روزگارت ميافته با من ،من کيم؟کريم خُله وقتي هم روزگارت بيوفته با کريم خُله روزگارت سياه ميشه ملتفت شدي که؟
با ترس فقط سرم وتکون دادم گوششو به طرف دهنم نزديک کرد وگفت:نشنيدم ..
با ترس گفتم:ب..بله
بلند شد وگفت:آها ...حالا شدي دختر خوب
رفت طرف شعبون وگفت:اينجوري بچه ادب ميکنن فهميدي ؟
دوتا ايشون رفتن بيرون ودر وبستن وقتي حرف ميزدن صداشون انعکاس داشت انگار تو خونه هيچ وسيله اي نبود اشکا موپاک کردم ومشغول خوردن شدم خيلي گشنم بود ...همينجور که پيتزا هامو ميخوردم گوشمو تيزکردم که چي دارن ميگن
-يادم باشه بيام پيشت اموزش بچه داري رو بهم ياد بدي
با خنده بلندي گفت:حتما چرا که نه ولي سرم شلوغه بايد از قبل وقت بگيري (بعد از دوقيقه سکوتشون کريم گفت) ميخواي با دختره چي کار کني؟
-ميخواي چيکارش کنم ؟ميفروشيمش به منوچهر

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:13
-بفروشيش ؟؟؟!!به منوچهر؟؟
-چيه نکنه ميخواي باهاش ترشيه ليته بندازيم ؟
-يعني جمشيدما رو اين همه راه رو فرستاد بوشهر که اين دختره رو بياريم بفروشه؟
- چرا عين خنگا سوال ميکني ؟خوب اره ....دختر رو ميخواد چيکار ؟واسش پول ميشه ؟
-چِشم اب نميخوره که اين منوچهره بخواد بابت اين دختر چهار تومن بده
-مجبوره...جمشيد گفته يا پولو ميارين يا پولتون ميکنم
-غلط کرده مرديکه...بره اون اصغر گور به گور شده رو پول کنه، چه دخلي به ما داره حريف اصغر نشده ميخواد ما رو پول کنه ؟
شعبون با خنده بلندي گفت:اينقدر حرص نخور شيرت خشک ميشه ،غذات از دهن افتاد بخور
-کوفتم شد بابا..
دو سه ساعت بعد از اينکه نهارمو خوردم شعبون اومد داخل اتاق به سيني نگاه کردوگفت :نه مثل اينکه کريم تو تعليم وتربيت بچه ها کارشو بلده،حيفه استعدادش تلف بشه حتما بايد يه مهد کودکي براش بسازم
سيني رو از جلوم برداش خواست بره که گفتم:من....(برگشت طرفم)من بايد ... برم....دست ......شويي
با خنده گفت:قربون اين شرم حيات که نميتوني درست تلفظش کني؟پاشو بيا ...
همون جا وايسادم گفت:چرا نميايي
-چيزي پام نيست..
به پام نگاه کرد وگفت:يه دقه صبر کن الان برات دمپايي ميارم
دمپايي اورد اونم چه دمپايني کل انگشتاي پام از دمپايي زده بود بيرون پشتشم شيش متر ازاد بود پشت سرش راه افتادم تنها اون اتاق داغون نبود کل خونه همين وضع و داشت حدسم درست بود هيچ وسيله اي توي خونه نبود ، جز روزنامه وکارتون هايي که کف زمين افتاده بودن ديوارها ي سوخته و سياه شده .. ... سقفم کثيف وداغون بود روي ديوارها ترک هاي بود که فقط يک ريشتر براي خراب شدن احتياج داشتن شيشه هاي شکسته پنجره روي زمين ريخته بود شعبون در هال و باز کرد وگفت :"راه بيوفت ديگه ...چيو داري نگاه ميکني ؟"به در هال نگاه کردم اونم بدتر از بقيه حتي دستگيره هم نداشت وارد حياط که شدم سمت راست اشاره کرد وگفت:"اونه...اينجا منتظر ميمونم زود برگرد "از حرفش خنديدم چه حرف عاشقونه اي بهم زده بود شعبون گفت:"مگه دست شويي رفتن هم خنده داره ؟"اونقدر فشار روم بود که نتونستم حياط و نگاه کنم سريع رفتم دستشويي وبرگشتم وبه حياط نگاه کردم اونم حالش بهتر از خونه نبود حياط پر بود از برگ درخت بعضي درختا يا شکسته بودن يا خشک شده بودن ،يه حوض وسط حياط بود که لبه هاش شکسته بود چند تا گلدون شکسته هم داخلش افتاده بود از قرار معلوم باغ متروکست ..
- ديد چيوميزني ؟اينجا راه فراري وجود نداره راه بيوفت بيا
دوباره منوبرگردوند به اون اتاق خراب شده بند واورد خواست دست وپام وببنده گفتم:فرار نميکنم ...
-دستات وبيار ..به تو اعتمادي نيست
-دستام درد ميگيره ...من که جايي رو بلد نيستم که بخوام فرار کنم
دستامو به طرف پشت بست وگفت:کور چي ميخواد دو چشم بينا ...دستاتوباز بزارم راه فرارم خودش پيدا ميشه
دهنمو بست ورفت... هرچي ازش خواهش کردم که حداقل دهنموباز بزاره گوش نکرد ...همين جورکه روي زمين نشسته بودم خودموکشيدم سمت ديواروبهش تکيه دادم به پنجره ي سمت راستم که با نرده هاي اهني پوشنده بودن نگاه کردم چند تا پرنده لبه پنجره نشسته بودن صدا ميدادن کاش من جاي اونا بودم ازاد بودم و هرجا که دلم ميخواست پرواز ميکردم ...نميدونم چه قدر به پنجره خيره شده بودم .. که وقتي به خودم اومدم ديدم همه جا تاريک شده اما هنوز از پنجره يه ذره نور به داخل اتاق ميتابيد ،من ترس از تاريکي داشتم وقتي يه جاي تاريک بدون يک روزنه نورقرار ميگرفتم احساس خفگي ميکردم نفس کشيدن برام سخت ميشد ..هرچي زمان بيشتر ميگذشت اتاق تاريک تر ميشد نميدونم کدوم جهمني رفته که نيومد لامپ اينجا رو روشن کنه ،اگه اين اتاقه لامپ نداشته باشه من تا صبح زنده نمي مونم ...ديگه نميتونستم تحمل کنم به زحمت دستم واوردم جلو پارچه روي دهنم وکشيدم پايين خودمو به زور از زمين بلند کردم با هرجون کندني بود به پنجره رسوندم ، دستمو بلند کردم که پنجره رو باز کنم يهو در باز شد ولامپ اتاق هم روشن شد ...حس کردم اتاق پر از اکسيژن شد نفس راحتي کشيدم که صداي شعبون در اومد با اعصبانيت دادزد؟
-داشتي چه غلطي ميکردي؟
روبه روم ايستاد و با اعصبانيت نگام کرد گفتم:من ...داشتم خفه ميشدم ميخوا....
با دستش محکم کوبيد تودهنم نزاشت حرفمو بزنم... دهنم از خون خيس شد باپشت دستاي بستم دهنم وپاک کردم گفت:کدوم قبرستوني ميخواستي فرار کني ها؟ بخاطر همين ميگفتي دستامو باز کن ؟
دردم گرفته بود با بغض در حال گريه گفتم:به خدا ....نفسم بند اومده بود،ميخواستم پنجره رو باز کنم
با حالت عصبي گفت:تو که راست ميگي کيه که باور کنه... اون بدن کرميتوتکون بده بايد بريم
با چاقو دست وپامو باز کرد ...من هنوز نميدونستم اينجا چيکار ميکنم بايد يه جاي ديگه ميرفتم بازوهامو ميکشيد وبا خودش ميبرد کشيدن که چه عرض کنم انگار من بادبادکش بودم پاهم موقع راه رفتن از زمين کنده ميشد ...هوا ديگه کاملا تاريک شده بود جلو ماشين ايستادوگفت:گوش کن اگه ميخواي جلو بشيني ونندازمت صندوق عقب نبايد صدات دربياد اندرستند ؟
تو چشماش نگاه کردم وگفتم:ميخواي منو کجا ببري؟
يه نچي کرد وگفت:با تو راه اومدن صلاح نيست
از پشت پيراهنمو کشيد وبرد سمت صندوق عقب دروش وباز کرد با ترس گفتم:ميخواي چيکار کني؟من اينجا خفه ميشم ...من اين تونميرم
-ببخشيد که هتل شيش ستاره نيست
با يه حرکت منو انداخت صندوق عقب ماشين راه افتاد با مشت ولگد ميکوبيدم به در... گريه ميکردم التماسش کردم نفس کشيدن ديگه برام مشکل شدکم کم قلبم داشت اکسيژن کم مياورد يعني ديگه نفساي اخرم بود؟ حس خفگي داشتم انگار يکي داشت گلوم وفشار ميداد..يهو ماشينو نگه داشت ...با چشماي خمار وبي جونم به در نگاه ميکردم بالاخره باز شد ...با ترس نگام کرد با دستش اروم ميزد تو صورتم وگفت:
-هي چته؟تو چرا اينجوري شدي؟خيل خوب بيا بيرون ...عجب غلطي کردما اگه بميره چه خاکي تو سرم کنم جواب جمشيد خانوچي بدم ...هي دختر چشاتو باز ..اصلا بيا جلو بشين بيا

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:15
اکسيژن ذره... ذره وارد ريه هام شدن کمي که جون گرفتم اومدم بيرون شعبون خواست کمک کنه دستشو زدم عقب وگفتم:به من دست نزن ...خودم ميتونم راه برم
وقتي جلو نشستم ماشينو روشن کرد وراه افتاد انگار خيلي ترسيده بود چون بگي نگي مهربون شده بودگفت:بهتري ؟الان ميتوني نفس بکشي ؟اب ميخواي ؟
خدايا عجب عجوبه اي رو خلق کردي ..ثبات اخلاقي نداره دقيقا معلوم نيست چه زماني اخلاقش خوب ميشه با بيحالي نگاش کردم وجوابشو ندادم با لبخند از توي داشبورد يه بطري اب دراورد جلوم گرفت وگفت:بيا بخور خنکه تازه از يخچال درش اوردم
ازش گرفتم با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:دهني بشه اشکالي نداره ؟
-نه بابا چه اشکالي ...تو هم مثل دخترم ميموني..بخور نوش جونت
بخاطر اينکه مطمئن بشم همين جوري خوش اخلاق ميمونه گفتم:يعني اگه دختر خودتم بود بازم ميفروختيش؟
اون چيزي که انتظارش وداشتم پيش اومد با اعصبانيت گفت:اولاً اينکه دختره منو با خودت مقايسه نکن ،دوماًدختر من يه پارچه خانمه ميدوني چند تا خواستگار داشت فقط بخاطر اينکه عزيز دوردونمه شوهرش نميدم...تو معلوم نيست چه کثافت کاري دستت بوده که بابات ميخواسته از شرت خلاص بشه
با اين حرفش خونم به جوش اومد با بطري اب محکم کوبيدم به سرش نگاه عصبي به من کرد وپاشو گذاشت رو ترمز وماشين ونگه داشت دوتا سيلي چپ وراست صورتم زد وگفت :به خدا اگه جمشيد نگفته بود سالم به دست منوچهر برسونمت ميدونستم باهات چيکار کنم ...حيف ...حيف که جمشيد با اين حرفش دست وپام وبست ...کسي جرات نکرده بود روي شعبون دست بلند کنه اما تو دختر ه ر ز ه ...
حرفشو قطع کردم وبا دادوگريه گفتم:ه ر ز ه تويي وزن ودخترت فهميدي حيوون پست فطرت ...
يکي ديگه کوبيد تو دهنم درو باز کردم که فرار کنم اون سريع تر از من درو بست وراه افتاد وگفت:کدوم گوري ميخواي بري ها ؟زودتر بدمت دست منوچهر واز شرت خلاص شم ...توي همين دوقيقه پيرم کردي

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:18
تا موقعي که رسيديم من فقط گريه ميکردم واون دعوام ميکرد که خفه شم ،چه جوري خفه شم تمام صورتموداغون کرده بود ، ماشين وزيرپل بزرگراه درحال تاسيس نگه داشت خودشم از ماشين پياده شد وشماره اي رو گرفت گلوم خشک شده بود هنوز اب نخورده بودم در بطري رو باز کردم کمي ازش خوردم خيلي خنک بود جيگرم جلا اومد ..در ماشينو باز کردم کمي از ابو به صورتم زدم صداشو ميشنيدم که ميگفت:منوچهر نياي...ميسپارمت دست کريم خودت خوب ميدوني که اون اعصاب درست حسابي نداره ...خود داني من فقط 30دقيقه منتظر ميمونم ....بعدش تلفن وقطع کرد همين جوري که بهش نگاه ميکردم گفت:
-چيه ؟به چي زل زدي ؟نکنه بازم کتک ميخواي ؟
محلش نذاشتم روي صندليم نشستم ودرماشين وبستم ...به ماشين تکيه داد بودو به ماشين هايي که هر پنج دقيقه رد ميشدن نگاه ميکرد ... چند دقيقه گذشت اما ازمنو چهرخبري نشد با کلافگي نشست تو ماشين وضبط وروشن کرد صداي محسن يگانه تو ماشين پيچيد :
آخر راه اومدن با روزگار گره ي کوريه که بخت منه /که تمومه اتفاقاي بدش شاهده زندگي سخته منه / شايد اين زخمي که از تو خوردمو از حرارتش زبونه ميکشم يا تمومه بي کسي هامو همش فقط ازدست زمونه ميکشم/ بگو بازم هوامو داريو مثل همه منو تنها نميزاري /بگو هستي تا نترسونتم ظلمت اين شب تکرايو / بگو هستيو روي ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نميشه اسمون بخت تيره ي من ابري نمونه هميشه / بگو بازم هوامو داريو مثل همه منو تنها نميزاري /بگو هستي تا نترسونتم ظلمت اين شب تکرايو / بگو هستيو روي ماه تو امشبم پشت ابرا پنهون نميشه اسمون بخت تيره ي من ابري نمونه هميشه / من که پشتم به خودت گرمه هوباز هرچي اين راهو ميام نميرسم /نکنه دستمو ول کردي برم که به هرچي که ميخوام نميرسم /شايدم من اشتباهي اومدم که در بسته رو وا نميکني/من به اين سادگي دل نميکنَم از تو که منو رها نميکني/ بگو بازم هوامو داريو مثل همه منو تنها نميزاري/ بگو هستي تا نترسونتم ظلمت اين شب تکرايو / بگو هستيو روي ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نميشه اسمون بخت تيره ي من ابري نمونه هميشه ....انگار محسن يگانه داشت حرفاي دله منو ميزد دلم از اين همه نامهربوني خسته شده ... چند دقيقه بعد نور چراغ ماشيني توي چشمام خوردنورش اذيتم ميکرد دستمو جلوي صورتم گرفتم شعبون ضبطو خاموش کرد وپياده شد احتمالا بايد منوچهر باشه پياده شد شعبون گفت:ديگه کم کم داشتم از اومدنت نا اميد ميشدم
-حالا که ميبيني اومدم ...
منوچهرقد متوسطي داشت تا نصف کلش تاس بود اما موهاي پشتشو هنوز داشت يه پيراهن سفيد وشلوار مشکي تنش بود سيبيل پهلونی هم گذاشته بود ...اين دوتا انگار دشمن چندين وچند ساله هم بودن چون نه دست دادن نه سلام کردن ،طرز به هم نگاه کردنشونم عين کسايي بود که ميخواستن دوئل کنن...
-خوش اومدي ؟
-خوب دختره کجاست؟
-چيه پکري منوچ خان ..
-ميخواستي نباشم به زور دارين يه دخترو تو پام ميکنين..
-به زور؟؟؟!!! اقارو انگار يادش رفته بدهکاره
-نخير يادم نرفته ...ولي يادم نمياد بدهکار تو باشم که داري با من اين جوري حرف ميزني
-نه مثل اينکه با توپ پر اومدي قبل از اينکه سر هم ديگه رو بزنيم بهتر که معامله رو تموم کنيم
اومد سمت من در ماشينو باز کرد وگفت: عليا حضرت افتخار ميدن بيان پايين؟
اينم واسه ما نصف شبي شوخيش گرفته از ماشين پياده شدم با هم رفتيم پيش منوچهر روبه روي منوچهر وايساديم شعبون گفت:اينه ...

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:21
منوچهر يه نگاه به من ويه نگاه به شعبون گفت:شوخيت گرفته ؟اين چيه من ببرمش ...اين که قيافه نداره هر مردي که اينو ببينه درجا سکته ميکنه
شعبون خنديد وگفت :الان شبه زياد مشخص نيست روز خوشکل ميشه...بعدشم اين دختره ابروشو برداره و يه دستي به صورتش بکشه ،زيبا ميشود مترس
-اين ده شئ هم نمي ارزه ...به خدا حيفم مياد هزار تومن بابتش بدم
ديگه نتونستم تحمل کنم با اعصبانيت گفتم:فکر کردي خودت چقدرمي ارزي که روي ديگران قيمت ميزاري ؟ تورو با اين قيافت اگه حراجتم بزارن کسي نمياد سراغت
دوتا شون با تعجب نگام ميکردن که شعبون زد زير خنده اونقدر قهقه اش بلند بودم که ترسيدم، منوچهر هم با اعصبانيت نگام کردوگفت:زهر مار به چي داري ميخندي؟
همين جور که داشت ميخنديد گفت :واي دلم ..واي خدا ..(يه نفسي کشيد وگفت)چيه منوچ جون حقيقت تلخه ..خيلي باحالي دختر
دوباره خنديد که منوچهر با اخم گفت:اين دختره راست کار من نيست ...درد سر داره ورش دارببرش
خنده روي لباي شعبون خشک شد خودشو جمع کردبه طرف منوچهررفت با دستش فکشو فشار داد وگفت:ببين جيگر ،نيومدم ازت خواهش کنم که بخريش دارم مجبورت ميکنم... ميدوني جمشيد خان چه پيغامي برات فرستاده ؟گفته به منوچ بگو يا ميخريش يا ميفروشمت ميدوني که چقدر بدهکاريشي بايد کم کم بدهيشو صاف کني..
منوچهر با اعصبانيت دست شعبونو عقب زد وگفت:بدهيمو ميدم ولي اين دخترو نميخوام
شعبون لبخندي زد وگفت: نه ديگه نشد ..هم بدهيتو ميدي هم اين برميداري ...جمشيد گفته دختره بدردت ميخوره تو که کثافت زياد داري ايتنم قاطيه اونا کن
منوچهر از روي حرص واعصبانيت رفت سمت ماشين با يه پاکت برگشت گرفت سمت شعبون ،دستشو دراز کرد که برداره پاکت وکشيد وگفت:به جمشيد خان بگو اين باره اخر که اين کارو ميکنم ...بهش بگو فقط ده ميليون از بدهيم مونده که اونم تا پنج يا شيش ماه ديگه ميدم، اما ديگه براي من دختر نمياره اينارو بهش ميگي فهميدي؟
شعبون پاکت واز دست منوچهر برداشت همين جور که توي پاکت ونگاه ميکرد گفت :چرا خودت بهش نميگي؟آها...يادم رفته بود که جمشيد گفت اگه يه بار ديگه ببيندت جاي سالم تو بدنت نميزاره (خنديد وروبه من کرد وبه منوچهر گفت)خيرش وببيني ...هر چند ميدونم به يک ماه هم نميکشه توي تيمارستان بستريت ميکنن ......همين جور که مي خنديد منوچهربا حرص لباسمو کشيد وبرد سمت ماشين نزديک ماشين که شديم شعبون گفت:ببين منوچ اين دختره از تاريکي ميترسه خواستي تنبيش کني بفرستش تو انباري (بلند بلند خنديد)
مطمئنم که امشب چيزي مصرف کرده يا شايدم دلش خوشه که پولي رو که ميخواست بدست اورده سوار ماشين شديم هر کي رفت سمت خودش.... منوچهر راديو رو روشن کردچند دقيقه بعد شروع کرد با خودش حرف زدن:هرچي سنگه جلو پاي لنگه ...يکي نبود به من بگه اخه منوچ ابت کم بود.. نونت کم بودکار کردنت با جمشيد چي بود .. که خودتو اينجوري بد بخت کني...(يه اهي کشيد وگفت)خشک بشه اين شانست منوچ بدبختي که ديگه شاخ دم نداره..
همين جور که بهش نگاه ميکردم حرفشم گوش ميدادم که سرشو چرخوند طرف من وبه لباسام نگاهي انداخت گفت:اين چه لباساي که تنته؟
-ببخشيد نميدونستم قرار منو بدزدن وگرنه لباس شب ميپوشيدم ..
با تعجب گفت:مگه دزديدنت ؟
-پس نه..کارت دعوت برام فرستادن که بيام اينجا ،گُنه کرد در بَلخ اهنگري، به شوشتر زدن گردن مسگري..يکي ديگه يه غلطي ميکنه من بايد تاوانشو بدم
با خنده گفت:توهم انگار دل پري داري ...صورتت چي شده؟

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:22
از اين همه مهربونيش تعجب کردم ، وازاونجايي که تجربه بهم ثابت کرده که بابام ،هومن ، نويدوشعبون هر کدومشون در زمان خاصي اخلاقشون دچارتغييروتحول ميشه ،پس نبايد به اينم اعتماد کنم گفتم:شعبون بهم زده
پوفي کرد وگفت:اين شعبون ادم بشو نيست بخاطر همين اخلاق گندش بود که زنش ازش طلاق گرفت وبچه هاشو با خودش برد
با تعجب گفتم:طلاق گرفته؟يعني الان هيچ کدوم از بچه هاش پيشش نيست؟
-نه...چطور؟
-هيچي... گفته يه دختر داره که خيلي دوستش داره وشوهرش نميده
با صداي بلند خنديد وگفت:از دست اين شعبون ...خالي بسته، دختر بزرگش سيزده سالشه اون چهار تا هم زير ده سالن
نميدونم چرا خوشحال شدم شايد بخاطر اينکه به دختره حسوديم شده بود که باباش اينقدر دوستش داره...پيچيد توي يه کوچه تنگ وباريک دم يه خونه ماشينو نگه داشت وگفت:پياده شو
با هم پياده شديم با سويچ ماشين محکم به در کوبيد اينقدر زد که صداي يه زني از تو خونه در اومد:هوي گوسپند چه خبرته مگه سر اوردي؟
وقتي درو باز کرد با اعصبانيت واخم بود اما وقتي چشمش به منوچهر افتادبا لبخند گقت:به به منوچ خان پارسال دوست امسال دشمن ،ميگفتين تشريف ميارين يه پشه برات قربوني ميکرديم...
بدون اينکه جوابشو بده با اخم نگاه من کرد وگفت :برو تو
زنه با تعجب به من نگاه کرد رفتم داخل اونم پشت سرم اومد تو درو بست گفت:نادر کجاست؟
-ميخواستي کجا باشه خونه اميدش ...اين کيه با خودت اورديش؟
-گفتم شايد دلت براي مهون تنگ شده باشه.. يکيشو بارت اوردم
-دل من غلط بکنه که از اين دلتنگيا بکنه (با لبخند گفت)تازه اق منوچ مهمونم خرج داره متوجه که هستي؟
منوچهر صورتشو برد جلوي صورت زنه وبا اعصبانيت گفت:فکر کنم هنوز بهم بدهکار باشي؟
زنه نگاهي به من انداخت وراه افتاد سمت خونه منو منوچهرم پشت سرش راه افتاديم همين جور که راه ميرفت با دلخوري حرف ميزد :اون بدهکاري رو من خيلي وقته صاف کردم مثل اينکه يادت رفته اگه من نبودم حکم اعدام زنت وميذاشتن کف دستت
روي پله هاي خونه نشست با حرص پاشو ميزد به زمين منوچهر گفت:نه يادم نرفته يعني اُصلا چيزا ي بد وفراموش نميکنم...حالا چي ميخواي پول؟اگه بهت بدم فقط خودتو بدهکار تر ميکني
دستشو به طرف منو چهرتکون داد وبا اعصبانيت گفت:کي گفت پولو واسه خودم ميخوام ؟ ببين اقا منوچهرمن هشت تا بچه قدو نيم قد دارم باباشونم تو زندونه کي ميخواد نون اينارو بده؟ من اين بدبختا روکله سر بيدار ميکنم مي برمشون شمال تهران ،چهارتا دسته گلم ميدم دستشون که بفروشن خدا شاهده وقتي جلو ماشينا ميگرن که گلاشونو بفروشن دل تو دلم نيست که يکي بخواد بزنتشون ياخداي نکرده با يه ماشين تصادف کنن وقتي هم شب ميخوان بخوابن نميدونن بالشت چيه ... منه بدبخت تر از اونا وقتي براي اقا زاده هاي بالاي شهر اسفند دود ميکنم ده تاشون يا فحشو بدوبيرا ميگن يا کثافتا (سرشو انداخت پايينو هم حرف ميزد هم گريه ميکرد)شايد فقط يکيشون بهم پول بدن، حالا خدا خوشش مياد من پول اين طفل معصوما رو که از صبح تاشب جون ميکنن وبکنم تو شکم خانم
-هووووو...چه خبرته مگه اين چقدر ميخواد بخوره که اين قدر آه وناله ميکني ؟فکر کردي خبر ندارم از جاي ديگه هم پول در مياري...

پریبانو
1391,08,19, ساعت : 20:23
سرشو بالا اورد بهش نگاه کردم دريغ از يک اشک با تعجب گفت:منظور؟
-منظورو رسوندم ...اين فقط دوشب مهمونته پس فردا ميام ميبرمش
-يعني تو اين دوشب نميخواد بخوره ...
تا الان ساکت بودم وچيزي نگفتم به خانمه که نميدونم اسمش چي بود نگاه کردم وگفتم: خانم اگه فکر ميکني دولقمه بيشتر... شب بچه هات سرشونو با شکم گرسنه زمين ميزارن ،من اون دولقمه رو نميخورم ...کسي با دوروز غذا نخوردن نمرده
با چشاي گشاد وتعجب دستشو چپ وراست کرد وگفت:به به گل بود به سبزه نيز اراسته گشت ، خودش کم بود زبونشم بهش اضافه شد، نگفته بودي خانم زبون دارن !!نگه داريش درد سر داره حتي يه شب (بلند شدوگفت) وقتي رفتين درو پشت سرت ببند
منوچهر با اعصبانيت نگام کرد وگفت:نمي توني دودقيقه جلوي زبونت وبگيري؟ (داشت ميرفت سمت يکي از اتاقا که منوچهر جلوش گرفت و گفت)دردت چيه؟
-دردم دوتاست ...اول اينکه من اين دوروز وبايد بس بشينم توخونه و مراقب دوشيزه خانم باشم که يه وقت فکر فرار به سرش نزنه وتوي اين دوروز من از نون خوردن ميوفتم ... درد دومم که زياد مهم نيست زبون خانومه
منوچهر پوفي کردو از تو جيبش دوتا تراول صد تومني دراورد وجلوش گرفت وگفت:به خدا اگه مجبور نبودم منت تو رو نميکشديم
با لبخند پولو از دستش گرفت وگفت:اين شد يه چيزي... حالا واسه چي نميبريش خونه ؟
-هنوز به زبيده چيزي نگفتم
-چرا ؟
با اعصبانيت گفت:بخاطر اينکه اگه بفهمه بابت اين خانم پول دادم سرم بالاي داره
با تعجب به من نگاه کرد وگفت:خريديش؟؟!!!فکر ميکردم عصر برده داري تموم شده
-از بس چپيدي تو اين خونه از دورو ورت خبر نداري..اون موقع در ملع عام ميفروختن الان دزدکي ميفروشن
-حالا چند ؟
-چهار تومن ..
-چهار صد هزار تومن ديگه؟؟
-نخير ميليون تومن ...
با چشاي گشاد گفت:برو گمشوبابا ...مگه تو کلت يونجه ريختن که همچين پولي رو بابتش دادي ؟ادم ميخواستي به خودم ميگفتي برات دختر مياوردم که انجلينا پيشش لنگ مينداخت
-چي ميگي تو ...دختر ميخوام چيکار مجبور شدم ،جمشيد کثافت مجبورم کرد اشغال هم بايد مواداشو بفروشم هم اداماشو بخرم
-اها حالا فکرشو نکن سکته ميکنيا
-بزار سکته کنم بميرم

-دور از جون اين حرفا چيه ميزني

منوچهر از پله ها اومد پايين جلوم وايساد به صورتم نگاه کرد وگفت:زيور يه اب يخم بزار رو صورتش
-چشم فرمايش ديگه اي نيست ؟

پریبانو
1391,08,20, ساعت : 19:47
-نه خداحافظ مواظبش باش فهميدي؟
با حرص گفت:چشم جناب خوش اومدي
درو که بست زيور گفت:هوي گربه بيا بالا
خواستم يه چيزي بهش بگم ولي ديدم ساکت بشم بهتره پشت سرش را افتادم برگشت به پام نگاه کرد وگفت:دمپايي بابابزرگت پوشيدي؟
بازم چيزي نگفتم رفتيم به اشپزخونه .... از يخچال يخ دراورد وگذاشت توي کيسه فريزر داد دستم وگفت:بزار روصورتت (از دستش گرفتم گذاشتمش رو صورتم ميسوخت بهم نگاه کرد وگفت)اسمت چيه ؟
چشمام وبخاطر سوزش صورتم بستم وگفتم :ايناز..
-دورگه اي؟
چشمام وبا تعجب باز کردم وگفتم:نه..!!!
-پس چرا اين شکلي هستي؟عين اين کره يا وژاپنيا
-با درد گفتم:نميدونم مامانمم همين شکلي بود
بلند شد که بره گفتم :چادر داري؟
همين جور که وايساده بود گفت:دارم ولي براي کارمه ميخواي چي کار؟
-نماز بخونم
اول نگام کرد بعد پقي زد زير خنده وگفت:بهت نمياد نماز خون باشي
-مگه نماز خونا چه شکلين ؟
دستشو پايين وبالا کرد وگفت:حداقل اين شکلي نيستن
به خودم يه نگاهي انداختم يه پيراهن چهار خونه ابي وسفيد وقرمز با شلوار اسپرت مشکي وروسري سفيد پوشيده بودم گفتم:خوب چيکار کنم از تو خواب دزديدنم
-کيا؟
-نميدونم...
..من چادر دارم ولي مهرشو ديگه شرمندم
-نميشه بري از همسايه تون بگيري؟
-چي؟؟؟!!!از همسايه بگيرم؟ نميگن تا حالا کجا بودي که الان يادت افتاده نماز بخوني ؟
خنديدم وگفتم:خوب بهشون بگو توبه نصوح کردم ميخوام راه بندگي خدا رو در پيش بگيرم
-توبه گرگ مرگه من اونقدر گناه کردم که اگه بخوان منو ببرن جهنم ،جهنم منو راه نميده ...حالا با چيز ديگه کارت راه نميوفته؟
-چرا...سنگ صاف
-خوب خدا رو شکر چيزي که تو خونه ما زياده سنگ و کلوخ برو از تو باغچه هر چي سنگ صاف پيدا کردي براي خودت بردار
با لبخند گفتم يه دونه بسه رفتم تو حياط وضو گرفتم به خونه يه نگاهي انداختم خونه هاي قديمي تهران که با اجرساخته بودن يه حوض وسط حياط ويه باغچه نسبتا بزرگ هم چپ وراست خونه بود داشتم دنبال سنگ ميگشتم که صدام زد :اهاي گربه خانم بيا بالا پيدا کردم بيا
از دستش کفري شده بودم ...يه پوفي از روي حرص کردم و رفتم به همون اتاقي که صدام زد ديدم پاي يه صندوقچه قديمي نشسته تا منو ديد گفت:بيا اينجا بشين
کنارش نشستم يه بقچه از صندوق دراورد روي پاش گذاشت وبازش کرد گفت:اين کادويي شب عروسيم بود مادر شوهر خدا بيامرزم بهم داد حتي يه بار هم ازش استفاده نکردم بگيرش
از دستش گرفتم يه چادر سفيد گلدار با سجاده سفيد حتي تسبحشم سفيد بود ازش تشکر کردم اون خوابيد منم نمازم وخوندم تمام موقعي که نماز ميخوندم بهم نگاه ميکرد وقتي نمازم تموم شد گفت:قبول باشه
-قبول حق ...
-حالامطمئني خدا صداتو نشيده؟
-چرا نشونه؟
-چون خدا مال ادم پولداراست نه ما....
سجاده و چادر گذاشتم بالاي بالشتم وگفتم :چرا همچين فکري ميکني ؟چون به اونا پول داده به تو نداده؟
-خوب اره ...اگه فقيرا رو دوست داشت به ما هم پول ميداد
ببين خدا با ما که دشمني نداره هرچيزي به انسان ميده فقط براي ازمايش وامتحان...يکي با ثروتش امتحانش ميکنه يکي ديگه با پست ومقامي که داره يکي هم عين توبا فقر
خنديد وگفت:يکي هم عين تو با دزديدنت
روسريمو دراوردم گذاشتم کنارم و با خنده گفتم:افرين ...شب بخير
همين جور که نگام ميکرد گفت:شب بخير
خواب بودم که احساس کردم يکي دستشو ميزاره رو صورتم وبرميداره چشمامو باز کردم ديدم دوتا دختر پنج وشيش ساله کنارم نشستن وميخندن نشستم وبا لبخند بهشون نگاه کردم قيافه هاشون خوب بود اما صورت هاي کثيف وموهاي ژوليده داشتن يکيشون دستشو گذاشت روصورتمو گفت:نرمه...سميه دست کن نرمه
اونم با شوق و ذوق دستشو گذاشت وگفت :اره ...نرمه
از کاراشون خندم گرفته بود يکي ديگشونم که ظاهرا بايد سه يا چهار سالش باشه بدو بدو اومد وگفت:من..من (اينم دستشو گذاشت رو صورتم وگفت) آله..نلمه
بعد سه تاشون با هم خنديدن منم با هاشون خنديدم که صداي زيور اومدوگفت:هوي چتونه عين ادم نديدها ريختين سرش...گم شين برين تو اشپزخونه کوفت کنين
-چيکارشون داري ولشون کن
همين جور که با جاروبهشون ميزد که بلند شن گفت:تو اين جونورا رو نميشناسي زمين وزمان وبهم ميريزن ...تو هم پاشو بيا صبحونتو بخور
بلند شدم همين جور که رختخوابم و جمع ميکردم وگفتم :ميل ندارم ...خودتون بخوريد
اومد سمتم وبالشت واز دستم کشيد وگفت:حرف ديشبم وبه دل گرفتي؟ببين زيور هر چي باشه ناخن خشک نيست ..راه مي يوفتي يا با جارو بفرستمت تو اشپزخونه؟
من نميدونم چرا زيور با اعصبانيت حرف ميزد ...با هم رفتيم تو اشپزخونه چشام هشت تا شد زيور با جارو زد تو سرم وگفت:بگو ماشاالله..
-چشام سور نيستا...ولي ماشاالله چشم نخورن ايشاالله
هشت تا بچه ريزه پيزه ...پنج تا دختر سه تا پسر..همشون به من نگاه ميکردن زيور گفت:"خوب ايناز خانم اگه نگاه کردنت تموم شده برو صبحونتو بخور" ... به دوتا پسر که کنار هم نشسته بودن گفت" دوقلوهاي افسانه اي يه نَموربرين اونور تا خانم بشينن "رفتم کنارشون نشستم ، من به بچه ها نگاه ميکردم اونا هم با خنده به من نگاه ميکردن ...زيور برام چايي ريخت وداد دستم گفتم:همشون بچه هاي خودتن ؟
-نه چند تاشونو از کوچه پشتي پيدا کردم
-همشون ماله يه شوهره؟
لقمه رو گذاشت تو دهنشو گفت: پس نه ...هر کدومشون ماله يه شوهرن

پریبانو
1391,08,20, ساعت : 19:49
بخاطر طرز حرف زدنش بلند خنديدم اونم با خنده من خنديد و گفت:والله....از بس سوالاي عتيقه ميپرسي
بچه ها با گيچي به ما نگاه ميکردن ...چند تا لقمه که خوردم زيور با صداي بلندي گفت:هوي چتونه شما که دارين اين بدبخت و ميخورين هرکي صبحونشو خورده بره تو حياط يکي از پسرا گفت:امروز کار نميکنيم؟
-نه ..امروز تعطيله
يهو همشون با خوشحالي جيغ کشيدن ودست زدن گفتن "هورا" پسرا به زيور گفتن" ما ميريم فوتبال ظهر ميايم "اينو گفتن وبا دو از اشپزخونه رفتن بيرون زيوربا داد گفت: اگه با سر خوني وگريه وزاري برگردين ...اينقدر ميزنمتون که خون بالا بيارين
با لقمه اي که تو دهنم بود با تعجب نگاش ميکردم که گفت:هوي دختر خفه نشي لقمه رو بکن پايين
لقمه رو به زور چايي فرستادم پايين وگفتم:واقعا ميزنيشون
-پس نه نازشون ميکشم ...برا ادب کردن لازمه
بعد خوردن صبحانه دخترا تو حياط وسطي بازي ميکردن منم نگاشون ميکردم يکيشون اومد طرف من گفت:حاله اِمست چيه؟
با لبخند گفتم:ايناز
انگار متوجه نشده بودگفت:چي؟
شمرده گفتم:اي...ناز
-اها ...
لپشو کشيدم وگفتم:اِمست تو چيه؟
خنديد وگفت:دَلا...
-چي؟
يکي از دخترا که توپ دستش بود گفت:اسمش زهراست .. نميتونه درست حرف بزنه
زهرا با قيافه معصومي سرشو انداخت پايين وبا انگشتش بازي ميکرد بادستام سرشو بلند کردم وگفتم:تو چرا باهاشون بازي نميکني؟
-نميدالن...
-خوب خودم بات بازي ميکنم..
با ذوق گفت:لاست ميگي؟
-اره...
بعد از اينکه با زهرا خاله بازي کردم رفتم
تو خونه و هرچي سر چرخوندم که يه تلفن پيدا بشه وبه نسترن زنگ بزنم پيدا که نکردم هيچ حتي سيمشم نبود ..روز اول با سرعت گذشت معلوم نبود فردا قراره چه بلايي سرم بياد.... موقع شام تو اتاق نشسته بوديم که بچه ها صداشون دراومد :مامان گشنمونه شام چي داريم؟
-کوفت...چي دارم که بهتون بدم
زهرا:مامان من دُشنَمه..
زيوربا داد گفت:خوب يه شبم بدون شام بخوابين نميميرين که
به زيور گفتم:يعني الان هيچي نداري که به اينا بدي ؟پولي که ديشب منوچهر بهت داد چيکارش کردي؟
-اول اينکه به تو هيچ ربطي نداره ..دويوماً من از صبح تا حالا نگهبان جنابعالي بودم ...کي وقت کردم برم بيرون
بلند شدم گفت:کجا؟
-ميرم تو اشپزخونه ببينم چيزي پيدا ميشه براي اينا درست کنم
داشتم ميرفتم که پوزخند زد و گفت:به تو ميگن دايه مهربان تر از مادر
تنها چيزي که تو اشپزخونه پيدا کردم سه تا سيب زميني بود زيور اومد تو اشپزخونه وگفت:ديدي گفتم چيزي ندارم
-ميتوني دوتا تخم مرغ برام جور کني؟
-تخم مرغ؟؟ اره
يکي از پسرا رو فرستاد دوتا تخم مرغ برام اوردسيب زميني رو سرخ کردم دوتا تخم مرغها هم همزدم ريختم روش وقتي حاضر شد ...سفره رو انداختمو صداشون زدم وقتي شامشون وخوردن خوابيدن من وزيورم روي پله هاي خونه نشستيم وگفت:غذاي خوشمزه اي بود دستت درست ...از کجا ياد گرفته بودي؟
با لبخند گفتم:مامانم هميشه ميگفت زن کدبانو اونيه که با هرچيزي که توخونش بود بتونه غذا درست کنه ...نبايد لنگ مرغ وگوشت باشه
-باريکلا به مامانت حتما خونه داريش واشپزيش يکه نه؟
با ناراحتي گفتم:بود ...ديگه نيست ؟
-يعني چي؟ يعني ديگه اشپزي نميکنه؟
با بغض گفتم :ديگه نه خونه داري ميکنه نه اشپزي...ديگه تو اين دنيا نيست
-اخي...خدا رحمتش کنه
من وزيور تا ساعت دوازده شب با هم حرف زديم اون از زندگي وسختيهايي که کشيده بود گفت منم ازنامهربوني هاي زندگيم گفتم.. کمي که باهاش صميمي شدم گفتم بايد زنگ بزنم اما اون دعوام کرد وگفت حوصله دعوا کردن با منو چهرو نداره ساعت دوازده خوابيديم .... صبح خروس خون يکي با مشت وگلد به در ميزد من وزيور بيدار شديم با غر زدن گفت:کيه کله سحري ؟
نشستم وگفتم:شوهرته؟
روسريشو پوشيد وگفت :نه بابا؟اون تا پنج ساله ديگه هم درنمياد...اين در زدن منوچهره
موهامو بستم وروسريم وپوشيدم کنار پنجره ايستادم پرده رو کنار زدم خودش بود منوچهر خدا اخرو عاقبت من وبخير کنه منوچهر تو حياط ايستاد بعد از چند دقيقه حرف زدن زيور اومد پيشم وگفت:وقت خدا حافظيه ديگه ..بايد بري
اومد سمتم وبغلم کرد وبا بغض گفت:توي اين چند سالي که از خدا عمر گرفتم با هيچ کس به اندازه تو صميمي نشدم دختر خون گرمي هستي (ازم جدا شد وگفت)خدا پشت وپناهت
کم کم داشت گريم ميگرفت با هم رفتيم تو حياط منوچهر يه پلاستيک وجلوم گرفت وگفت:بگير اينو بپوش
ازش گرفتم وداخلش نگاه کردم مانتو بود درش اوردم وپوشيدمش با تعجب به خودم نگاه کردم دقيقا چهار تا ايناز ديگه لازم بود تا اندازه بشه زيور گفت:اخه کله کدو تو اين دخترو نديده بودي که همچين مانتويي براش گرفتي ؟اين بدبخت تا صد ساله ديگه هم بخوره اين اندازش نميشه که
به قيافه جدي زيور نگاه کردم نتونستم جلو خودم بگيرم وزدم زير خنده دو تاشون با تعجب نگام کردن گفتم: عيبي نداره زيور جان همين خوبه
منوچهر:من چه ميدونستم چي بايد براش بخرم ...اين اولين بارمه که دارم براي يکي خريد ميکنم
زيور:مثل اين ميمونه که بري براي کرم ابريشم خورجين خربياري حالا از کجا خريدي؟تو که نصف شب رفتي؟
-اينو براي زبيده گرفته بودم بهش ندادم چون ميدونستم ...به سليقه اون نيست اوردمش براي اين
-حرفت يکي نيستا ..اول که گفتي تا حالا براي کسي خريد نکردي...حالا هم که ميگي براي زيور خريدي....تو عقل وشعورت نرسيد زنه بشکه ا ي تو کجا اين ني قليون کجا؟
دوباره خنديدم که منوچهر گفت:به اين دختره چي دادي؟

پریبانو
1391,08,20, ساعت : 19:50
-تو که عين زلزله رو سرمون خراب شدي....کي وقت کردم چيزي بهش بدم
منوچهر به من اشاره کرد وگفت :خيل خوب راه بيوفت بريم
خواستيم بريم که زيورگفت :صبر کنيد ... يه دقه صبر کنيد
سريع رفت تو خونه وبا يه پلاستيک برگشت کنارحوض وايساد به من گفت:ايناز يه لحظه بيا
پلاستيک و داد دستم وگفت اين چادر و سجاده است اونجا هم گيرد نمياد ازش گرفتم وگفتم :ممنون
منوچهر گفت:چي بهش دادي؟
زيور:به تو ربطي نداره زنونست
با زيور خدا خداحافظي کردم وسوار ماشين شدم تو راه منوچهر بهم گفت:ببين زنم نميدونه تورو خريدم وقتي رفتيم خونه ميخوام بهش بگم تو پارک دنبال جاي خواب ميگشتي اوردمت خونه ...فهميدي؟
-ادم وميدزدن بعد ميگن پيدات کرديم ...اره فهميدم
با اعصبانيت گفت:مگه من دزديدمت که اين جوري حرف ميزني؟...حالا خوبه خودت بودي ديدي به زور تو رو بهم دادن
-حالا من خونه شما بايد چيکار کنم؟
هنوز اخم روصورتش بود گفت:وقتي رسيديم ميفهمي
نميدونم از کجا اومدم به کجا رسيدم چون نزديکاي ظهر بود که دم يه خونه ماشينو نگه داشت پياده شد با کليد درحياط وباز کرد وماشين وبرد تو حياطه خيلي کوچيک که فقط به اندازه يه ماشين با دوتا ادم که راه برن جا داشت رفتيم تو خونه يه هال نسبتا بزرگي بود سمت راست دوتا اتاق کنار هم بود جلوم هم يه اتاق بود سمت چپم يه اشپزخونه اپن با بغلش يه راهرو باريک که فکر کنم به حموم ودستشويي ختم بشه خونه رو نگاه ميکردم که منوچهرصدا زد:زبيده ...زبيده
يه دخترخوش قيافه قد بلندوخوش استيل با موهاي بور بلند تا باسنش از اشپزخونه اومد بيرون وبا تعجب به من نگاه کرد وگفت:سلام منوچهر.. زبيده حمومه
منوچهر:کي رفته حموم؟
-يک ساعتي ميشه ...
چه خبرشه غسل ميتم بود بايد تا حالا تموم ميشد
منو چهر رفت سمت اشپزخونه منم سر جام وايساده بودم دختره هنوزبا تعجب نگام ميکرد صداي يه زني از سمت چپم اومدکه گفت: چته منوچ خونه رو گذاشتي رو سرت ؟
سرمو چرخوندم ديدم يه زن قد بلند وچهار شونه وچاق يه حوله روسرش انداخته بود تا چشش افتاد به من گفت:تو کي هستي ديگه ؟اينجا چيکار ميکني؟
منو چهر با يه لقمه نون از اشپزخونه دراومد وگفت:سلام بر نازي خودم صبح عالي بخير حموم خوش گذشت؟
زبيده همينجور که ميرفت سمت اشپزخونه گفت:بدون تو صفا نداشت اين دختره رو تو اوردي؟
منو چهر به من نگاه کرد وگفت:تو چرا هنوز اونجا وايسادي ؟(به يکي از مبلاي نزديک خودش اشاره کرد وگفت)بيا اينجا بشين ...
دختره خواست بره تو اتاق که زبيده صداش زد:مهناز بيا يه استکان چاي برام بريز
پس اسم اين خوشکل خانم مهنازه ...مهناز چايي رو جلو زبيده گذاشت ورفت به اتاق منو چهر گفت:اوردم واسمون نون دربياره
زبيده نشسته بود روي صندلي وچاي ميخورد گفت:خاک تو سرتوبکنن که اين ميخواد برات نون دربياره ... چرا سرو وضعش اينجوريه ؟
-از خونه فرار کرده هرچي دم دستش بوده پوشيده
-اها که اينطور..جنس اوردي؟
-من که ديشب بهت دادم !!!
-اره... ولي اين دختره دست وپا چلفتي تا پليسا رو ميبينه ميندازتشون تو جوب..
منوچهربا اعصبانيت گفت:اي تو گور باباش ...کجاست ؟
تا ميخواد بره سمت اتاق زبيده جلوش وايساد وگفت:وايسا کجا؟ حالانميخواد براي ما غيرتي بشي...خودم تنبيه ش کردم ...دوروز مواد بهش نرسه حالش جا مياد
منو چهر با اعصبانيت رفت توي يکي از اتاقاي سمت راست زبيده اومد طرف من بلند شدم سر تا پاي من ونگاه کرد يه پوزخندي زد وگفت:منو چهر خوشکل تر از تو گيرش نيومد ؟دنبال من بيا
چيزي بهش نگفتم ودنبالش راه افتادم در اتاقي که روبه روم بود وباز کرد با تعجب بهشون نگاه کردم هفت تا دختر تو اتاق بودن دو تا شون داشتن سيگار ميکشيد ن زبيده منو هل داد تو گفت:واستون مهمون اوردم
يه جوري بهم نگاه مي کردنند که انگار يکي رو کشتم مهناز رو تخت لم داد بودو گفت:به خانه فحشا خوش امدي دخي جون
يکي از دخترا که به ديوار تکيه داد بود و سيگار ميکشيد گفت:ببند اون دهنتو فکراي بد راجبع مون ميکنه ...لطفا مارو قاطيه کثافت کاريه خودت نکن
با اعصبانيت گفت:فکرکردي کاراي خودت خيلي تمييزه که ما شديم کثافت
زبيده:بسه ...با هم ميچرين عين گوسفنداي خوب...قانون اينجا هم بهش گوش زد کنيد
اين وگفت ورفت من موندم و اين هفت نفر اون که سيگار ميکشيد گفت:چرا عين بت وايسادي بيا اينجا پيشه من بشين ...سيگارشو گذاشت تو جا سيگاري کنارش نشستم بقيه شون به جز دونفرشون اومدن دورم حلقه زدن ونشستن اوني که کنارم نشسته بود گفت:اول معرفي ...نام ،نام خانوادگي ،شماره شناسنامه، نام پدر ،نام مادر وخلاصه هر چي که تو شناسنامته ميگي..حالا شروع کن
اوني که روبه روم نشسته بود گفت:بچه ها اول صبر کنيد ما خودمونو معرفي کنيم که قاطي نکنه بدونه يکي به کيه.. بعد اسمشو ميپرسيم
همشون با هم گفتن:قبول
کسي که اين پيشنهاد ودادگفت: من سپيدم نوزده سالمه اين که کنارت نشسته وسيگار ميکشيد نگاره بيست وشيش سالشه اين که سمت راستم نشسته اسمش نجمه است ولي ما بهش ميگيم نجوا کوچکترين عضو خانواده هيجده سالشه اينکه سمت چپم نشسته مهسا بيست ويک سالشه اينم که کنارت نشسته يسناست خواهر مهسا بيست سالشه (به پشتش اشاره کرد )اونم که اونجا دمق نشسته ليلاست بيست چهار سالشه البته معتاد فقط دوديه ..اينم که رو تخت شاهيش نشسته خشکل خشکلاست مهنازه بيست و هفت سالشه خب حالا تو..

پریبانو
1391,08,20, ساعت : 19:51
به همشون نگاه کردم وگفتم:اسمم آينازه بيست وچهار سالمه
يسنا قيافشو يه جوري کردوگفت:اسمش خيلي لوسه نه؟
نجوا:ولي به نظر نمياد خودش لوس باشه
سپيده به صورتم نيم خيز شد وگفت:مهسا ببين حالت چشماش عين گربه است نه؟
مهسا صورتشو اورد جلو صورتم، که خودمو کمي عقب کشيدم گفت:اره ولي کوچيک تره
نجوا: يسنا فيلم کره اي که پريروز ديديم يادته قيافش کپ دختري که نقش اول فيلم رو باز ميکرد مگه نه ؟
يسنا:بريد کنار ببينمش ...(به صورتم خيز شد خودم وعقبت تر کشيدم)اره فقط اون موهاش لخت بود اين موهاش پيچ وتاب داره
چها رتاشون بهم خنديدن ليلا که تا اون موقع پکر يه گوشه نشسته بود گفت:بابا ولش کنيد بنده خدارو ..عين اين ادماي غار نشين کردين ....که ادم نديدن
چهار تا شون کشيدن عقب وسرجاشون نشستن نگارگفت :اهل دود ودم هستي؟
سپيده:نيست ولي ميکنُيمش...
همشون با هم خنديدن مهنازگفت:خفه شين ديگه ..شورشو دراوردين (به من نگاه کرد وگفت) تولباس بهتر نداشتي تنت کني؟
نگار:به تو چه شايد نداشته بپوشه
مهناز با اعصبانيت نشست وگفت:کي با تو حرف زد که خودت ونخود هر اش ميکني؟
نگار خواست بلند بشه دستم وگذاشتم رو سينشو سريع گفتم:منوچهر برام خريده
نگار نشست همشون با تعجب نگام کردن يهو ليلا زد زير خنده وگفت:منوچهرسليقش بيشتر از اين قد نکشيد؟دقيقا عين گربه اي شدي که گذاشتنش تو گوني..
مهسا گفت:براي چي منوچهر بايد براي تو همچين مانتويي رو بخره ؟
با درموندگي نشستم وگفتم:قضيه داره..
مهسا:خوب تعريف کن
خواستم بگم که زبيده صدا زد :اهاي تن لشا بيايين کوفت کنين ديگه؟نکنه ميخواين بيام تو دهنتون کنم ؟
يسنا:اين اشغال کي ميخواد ياد بگيره عين ادم صدامون بزنه
سپيده:ولش کن بابا...خودت که ميگي ادم اون که ادم نيست
مهسا:حالاباز خوبه خودمون شام ونهار درست ميکنيم اين همه منت رو سرمون ميزاره
همشون بلند شدن رفتن به جز ليلا منم بلند شدم مهناز اومد طرفم وگفت:اين چيه تو دستت؟
-چيزي نيست چادر نمازيه
پلاستيک واز دستم کشيد وگفت:چي ؟مگه ديونه شدي ميدوني اگه زبيده بفهمه چه بلايي سرت مياره ؟(پلاستيک وانداخت زير تخت از توي يکي از کمدها يه تاپ در اورد گفت) بيا اينو بپوش ...
به تاپ نگاه کردم وگفتم:من اينو نميپوشم
-چرا؟
-بخاطر منو چهر...
پوزخندي زد وگفت:نه خوشم اومد ... مثل اينکه يکي اينجا پيدا شد که محرم ونامحرم حاليش باشه (يه تونيک استين بلند مخلوط صورتي وسفيد بهم داد وگفت)اين که ديگه خوبه؟
از دستش گرفتم وگفتم:عاليه مرسي
-خواهش... فقط زود عوض کن بيا
ليلا که هنوز نشسته بود به مهناز گفت:از کيسه خليفه ميبخشي؟ميدوني که نگار بدش مياد کسي لباساشو بپوشه ...اگه اينوببينه کولي بازي در مياره ها ؟
مهناز:جرات داره حرف بزنه
ليلا:از ما گفتن بود
اينو گفت ورفت بيرون همين جور که لباسامو عوض ميکردم گفتم:تو چرا نميري نهار بخوري؟
-توي تبعيدم..
-چي؟
-هيچي برو نهارتو بخور
...قبل از اينکه برم بيرون به ليلا گفتم:اينجا تلفنم پيدا ميشه؟
- ميخواي چيکار؟
-زنگ بزنم...
پوزخندي زد وگفت:اولين قانوني که بايد ياد بگيري اينه که هر کي پاشو گذاشت تو اين خونه ...ديگه اجاره رفتن نداره..تازه اومدي بدنت گرمه نميدوني چي داري ميگي ... اين خونه فاقد هر گونه سيم تلفنه
يعني هيچ راهي نيست که بتونم زنگ بزنم ...از دراومدم بيرون سفره تو هال پهن کرده بودن وداشتن نهار ميخوردن به جز منوچهر وزبيده که تو اشپزخونه نشسته بودن نگار روبه روي من بود تا چشمش افتاد به من گفت:تو با اجازه کي دست به لباساي من زدي؟
مهناز:با اجازه من...حرفي داري به من بزن
گفتم:معذرت ميخوام الان درش ميارم..
مهناز:لازم نکرده بيا بشين نهارتو بخور
نگار:حالا که رئيسي بايد به همه زور بگي؟
بين اين دوتا گير افتاده بودم نميدونستم که چيکار کنم که مهناز گفت:ميشيني يا بيام بشونمت ؟
زبيده ومنوچهر فقط نهارشون وميخوردن کار به کار کسي نداشتن ، کنار مهنازنشستم و نهارم وخوردم ...بعد از نهار کمک نجوا کردم سفره رو جمع کرديم وظرفا رو شستيم سمت راهرورفتم يه در بود باز کردم دوتا در ديگه جلوم سبز شد يکيش دستشويي بود يکيشم حموم کنار دستشويي روشور بود شير باز کردم ميخواستم وضو بگيرم که مهناز اومد وبا تعجب نگام کرد وسريع در وبست وبا نگراني گفت: تو اخرش خودتو به کشتن ميدي
-من که کاري نکردم ...
-کاري نکردي ؟اگه زبيده بفهمه کسي اينجا نماز ميخونه يه راست ميفرستدش سينه قبرستون
-چرا؟
-چون چ چسبيده به را...بخاطر اينکه فکر ميکنه جاسوس پليسي
-چه ربطي داره؟
-ربطش اينه که يه بار همچين بلاي سرش اومده ...حتما بايد بخوني؟
-اره..
پوفي کرد وگفت:فکر کردي حوريه بهشتي منتظر توان؟...خيل خوب زود وضو بگير يه کاريش ميکنم
مهنازبعد از اينکه رفت دستشويي با هم رفتيم تو اتاق.... مهناز رو به دخترا کرد وگفت:بچه ها يه مشکل اساسي داريم