PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان خون آشام ایرونی | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن



* م .عباس زاده*
1391,08,13, ساعت : 23:42
نام رمان : خون آشام ایرونی

نویسنده : محمدرضا عباس زاده

ژانر : طنز ، وحشتناک !!!:-2-09-:

زاویه دید : اول شخص :-2-37-:

تاریخ شروع :14 آبان 1391

خلاصه رمان : طی ماجراهایی یک دختر ایرانی از مادری نامتعارف ! متولد می شود . به علت جهش ژنتیکی، نیاز به نوشیدن خون دارد . خون آشام در سطح شهر می چرخد و باعث حوادث ناگواری می شود دختر زیبای خون اشام، آبگین ، احساس می کند عاشق آردین جوان کارخانه دار تهرانی شده است و عشق میان او و آردین باعث ازدواج شان می شود ، آبگین حادثه ها و ماجراهای زیادی در گذشته داشته تا به این مرحله از زندگی اش رسیده است .... :-2-42-::-2-42-:



هرگونه نشر این رمان ، به صورت چاپی ، تایپی ،پی دی اف ، نسخه های موبایلی ، استفاده برای فیلمنامه و ...بدون اجازه کتبی و رسمی نویسنده ممنوع است . به حقوق نویسندگان احترام بگذاریم .


خون آشام ایرونی
http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/d.gif http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/o.gif http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/o.gif http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/l.gifhttp://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/b.gif

لینک معرفی و نقد خون آشام ایرونی (http://www.forum.98ia.com/t782047.html)
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/98882008887427870961.jpg
دوستان گل نقد فراموش نشود !

honey_x
1391,08,14, ساعت : 00:06
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

* م .عباس زاده*
1391,08,14, ساعت : 00:30
خون آشام ایرونی

مقدمه :

سلام به دوستان خوب نود و هشتی . این چهارمین رمان من در نود و هشتیاست . هر چهار رمان هم در چهار موضوع متفاوت هستند . من اعتقاد ندارم نویسنده باید یک رمان بنویسه و بعد تو همون ژانر در جا بزنه . یا خودش رو در رمان های مختلف تکرار کنه . نویسنده باید دل شو داشته باشه تا در همه ژانرها تجربه داشته باشه. تا سرانجام اون حال و هوای اصلی خودش رو پیدا کنه و ببینه در کدام ژانرها موفق تر بوده است .
رمان اول من فری آلبالو حال و هوای طنز اجتماعی داشت . دومی یعنی رمان دختری روی پل را که با خانم سمانه نوشتیم حال و هوای دانشجویی وبیان مشکلات دانشجوهارو داشت .سومی –عشق با طعم گلوله –حال و هوای تاریخی اجتماعی داشت . و این آخری حال و هوای وحشت و خنده ! هردو باهم را دارد .
رمان خون آشام ایرانی از زبان یک دختر خون آشام بیان میشه که در ایران متولد شده و دست به عملیات خون آشامانه !خفن می زنه . امید دارم مورد توجه همه دوستان قرار بگیرد .
از حالا بگم ، دخترخانم هایی که از سوسک ، موش ، مارمولک و روح ، می ترسند ، این رمان رو از خیرش بگذرند . جون مادرتون ول کنین و برین ، پس فردا خون تون به گردن ما نیفته ، ادعای دیه و خون بها کنین ، به خصوص که مبلغ دیه هم رفته بالا ، منم بی پول ...
اصلا مگه خدای نکرده شما ،فشار فضولی خون تون بالاست که می خواهید سر از ته و توی همه چی در بیارین . یه خرده اون درجه کنجکاوی و حس فضولی تونو کنترل کنید .
یادم میاد ، چند سال قبل همین صدا و سیمای خودمون یه فیلم روح !!!گذاشته بود ، روحه مثه روح من سرگردون بود . یه خانم خیلی تی تیش مامانی ، با مانتو خوشگل ، خودش رو از زندگی ساقط کرده بود و حالا روحش تو تهرون پرواز می کرد . سوار اتوبوس و وانت بار می شد . سینما و دانشگاه می رفت ، عجب روح پرفسوری هم بود . به حرف همه گوش می داد ، همه جا می رفت ، حتی اتاق خواب دخترها ...
یه پسر بچه که می خواست حرف های دوستاش رو بشنوه و مثل روح اون دختره هرجا بخواد بره ، خودش رو با طناب آویزون کرده بود و الفاتحه . برای همیشه تبدیل به روح شد . خداوند روح اش رو با روح آدم های خوب هم نشین کند ، آمین .
پسره خودش ، خودش رو کشته بود ، می خواستند، گناهش رو به گردن نویسنده و کارگردان سریال بندازن . آخه نویسنده چه گناهی داره ، این تقصیر پدر و مادر اون بچه بوده که نباید می گذاشتن بچه شون فیلم رو ببینه و یا برایش توضیح بدن که فیلم ، فیلمه و همه رو فیلم می کنه . –چه جمله حکیمانه ای گفتم ها !
بگذریم .
همین الان که دارم این متن رو می نویسم ، یهو هوس کردم تا مداد سوسمار نشان خوشگلم رو بتراشم و ادامه بدم به نوشتن ، یهو دیدم مداده از لای انگشتام سر خورد خودش رفت تو سولاخ مداد تراش روی میزم و چرخید و چرخید تا نوکش تیز شد و بعد لای انگشتام قرار گرفت . نگو این ارواح که دور و برم هستن ، و مثه مگس این ور و اون ور اتاق و من می چرخند ، فکر مو خوندن و زودتر از من دست به کار شده اند ...
حالا که دارین از فضولی خفه می شین و می خواهید این رمان رو بخونید ، به توصیه های روحی روانی ! زیر توجه کنید :
1- هرگز شب ها این رمان رو نخونید ، چون تا صبح ارواح خبیث دور و بر تون پرواز می کنن و قلقلک تون می دن –تجربه شده ، بد جور .
2-در تنهایی ، موقعی که خونه خلوته ، از خیر خوندنش بگذرید . ممکنه روحه از تو لب تاپ شما بیاد بیرون و یهو بپره رو سرتون . بعد شما جیغ زنان، پا به دو بگذارین و بخواهید از خونه فرار کنید ، درست همون موقع یه عده خواستگار پشت در خونه تون باشن و با خودشون فکرای ناجور کنند . اگر هم پسر باشید، همچین که پاتونو از خونه می گذارین بیرون و می خواهید در برین ، دختر مورد علاقه تون که همسایه تون هم هست ، با یه کیف قهوه ای خوشگل از جلو در خونه تون عبور کنه ، اون وقت پیش خودش چی فکر می کنه ؟
3- موقع خوندن رمان ، حتما مطمئن باشید که برادر شیطون شما خواب باشه . چون همان طور که عمیق رفتین تو بحر رمان و می خونید:« روح خبیث با دست چشمان دختر را گرفت » برادر شیطون شما هوس کنه چشماتونو از پشت بگیره ...یا یهو توپش از پنجره باز بیاد و محکم بخوره تو پیشونی تون و ....از این قبیل حوادث غیر قابل پیش بینی .
4- به خاطر حفظ احتیاط ، حتما از لوازم دفاعی و تدافعی کافی و لازم استفاده کنید . لوازم دفاعی مانند پنجه بوکس ، شوکر ، و غیره . اگر روحی ، خون آشامی اومد سراغتون حداقل دست و پا بسته و بی دفاع نباشین ، اگر چه بعید می دونم جون سالم در ببرین !!!

5- یکی از خوانندگان پیگیر این رمان به من گفت که یه چیز دیگه رو هم فراموش کرده ام . راست هم می گفت طفلکی . برای جلوگیری از هرگونه آبرو ریزی در وضعیت های قرمز! ، احتیاطا از ایزی لایف استفاده کنید . در این حالت اگر اتفاقی افتاد ،رازی میشه که فقط خودتون می دونید وبس، اگر هم نیفتاد ، به خوتون میگین :
-نگاه کنید ، هیچ اتفاق خاصی روی نداده است !!!
و از شدت ذوق مرگی نیشتون میره تا نزدیک لاله های گوشتون !!


6- اشخاص زیر پونزده شونزده سال ، اصلا نخونن و به جاش آواز بخونن .

7-هرگونه پیشنهاد ، انتقاد یا نقدی داشتید ، در پروفایل من بنویسید . حتما ترتیب اثر داده میشه . دوستان عزیز می تونن در نوشتن این رمان متفاوت مرا یاری کنند ، ایده بدهند و من حتما از آن ها استفاده خواهم کرد . هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم !


با تشکر : نویسنده

* م .عباس زاده*
1391,08,14, ساعت : 12:56
1

ینی یه دختر خون آشام هم میتونه عاشق بشه ؟ نمی دونم من تنها خون آشام این شهر درندشت بودم ، یا خون آشام های دیگه ای هم وجود داشتند .
رفتم و توی آینه خودم رو دیدم . زیر لب گفتم :
-آردین از چی تو خوشش اومده که این همه برات مایه گذاشته ؟
به موهای طلایی و صورت سفیدم نگاه کردم . همین طوری بدون آرایش هم مانکنی بودم برای خودم . قدم متوسط بود ، نه کوتاه ،نه بلند . پوست سفیدی داشتم . با چشمانی درشت و مردمکی قرمز . هیکل قلمی و کمری باریک . نگاه نافذ و درخشانم تا عمق وجود هر مردی رو می سوزوند و برای به دست آوردنم بالبال می زد
یعنی آردین از رنگ مردمکم هم نفهمیده بود ؟
نفهمیده بود که این طوری برایم می مرد . من می خواستم اون چهار پنج لیتر خون خوشمزه شو بنوشم و حال کنم . اما نمی دونم چرا هی دست دست می کردم و عقب می انداختم . آردین ، با اون چشمان قهوه ای روشن و نگاه مهربونش منو اسیر کرده بود .
خدا جون از کجا به کجا رسیده بودم . از یه دختر شیطون خون خوار ، به چیزی تازه می رسیدم . چیزی که برایم سخت بود هضم کردنش :
-اگه چنگال هاتو آروم فوری کنی توی شاهرگش ، بعد خونش رو بمکی ، اونم خون آشام میشه . درست عین تو . زرنگ میشه . قدرت پیدا می کنه و عمر جاودانی ...
صدای باز شدن در آپارتمان منو به خود آورد . اینجا یه برج بیست طبقه بود ، در جردن .
آردین بود . با ذوق مرگی نگاهم کرد و گفت :
-چطوری عروسکم ، تازه از خواب بیدار شدی ؟
صدای آردین بهم آرامش خاصی می داد . چشمام رو خمار کردم و گفتم :
-شرکت خوش گذشت ؟
-نه اون قدرا ، همه اش خدا خدا می کردم ساعت چهار بشه ، بیام پیش تو .
با ولع هیکل ورزشی و عضلانی اش را دید زدم و تو دلم گفتم :
-ببین خدا چی خلق کرده . اون قد صد و نود سانتی ات منو کشته !
آردین یه شلوار سفید کتانی به پا داشت و یه کاپشن به رنگ شلوارش . رئیس شرکت بزرگ واردات اتومبیل های خارجی بود و تو پول خر غلت می زد . بهترین لباس هارو می تونست به تن کنه ، اما دوست داشت ساده بپوشه .
-عزیزم ،آبگین ام ، خوب خوابیدی ؟
-آره تا حالا خواب بودم
پرده اتاق رو کنار زد . دلم چنگ چنگ شد و آروم گفتم :
-میشه پرده رو برگردونی سر جاش ؟
-چرا مگه از هوای تازه و نور ملایم عصر به این قشنگی بدت میا د.بیا ، بیا کنار پنجره و ببین تهرون چقدر کوچیکه از اینجا .
-نه ، نور زیاد چشمام رو اذیت می کنه . دوس دارم تو یه محیط شاعرونه نیمه تاریک باشم .
-هر جور دوس داری باش . من رفتم یه دوش بگیرم
-باشه برو . منم میرم بیرون .
-تازه من اومدم ، تو می خوای بری ؟
تو دلم گفتم :
-نامزد چشم قهوه ای من .اگه بمونم که تموم اون خون شفاف و خوش مزه ات رو دادم تو خندق بلا و دیگه چیزی ازت نمی مونه
-رفتم جلوش و چشمای بادومی درشتم رو انداختم تو چشمای قهوه ای براقش . همین جور نگاه هامون درهم گره خورد . میخ نگاهم شده بود . سرش رو آورد جلو . اون قدر که گرمی نفس هاشو روی گونه های برجسته و براقم حس می کردم . داشتم از خود بیخود می شدم و نزدیک بود ، مثل بقیه قربانی هام ، اول لب هامو بذارم رو لباش و بعد گونه هایم بره روی گردنش . دستم رو بیارم بالا و پنج چنگال تیزم رو از زیر ناخن های لاک زده و بلندم بکشم بیرون و فرو کنم تو گردن نرمش و بعد لب هایم رو بذارم روی محل زخم و بمکم ،خون داغ و تازه اش رو .خون شور و پر انرژی .حیات من و ادامه زندگی ام به نوشیدن این ماده حیاتی بود ، اما دلم نیامد .
خودم را عقب کشیدم . غرور مردانه اش اجازه نداد بهم نزدیک تر بشه . قرارمون بعد از مراسم عروسی بود . یه عروسی مجلل و باشکوه تو بهترین و گران ترین تالار شهر.
یک لحظه فکر کردم :
-حالا جشن عروسی هم گرفتیم ، بعد خواست عروسی کنه . اون وقت چی ؟ چرا این بازی مسخره رو تمومش نمی کنم . چرا نمی گذارم و از این خونه لعنتی نمیرم . چرا دوست دارم آردین پیشم باشه ، در حالی که من از جنس دیگه ام ، از دنیای دیگه .
آردین در حالی که به سمت حمام می رفت گفت :
-کی این گردش های شبونه ات تموم میشه ؟
-تموم میشه عزیزم .
یک مانتو سبز نازک ، روی شلوار جین تنگم پوشیدم . موهای بلندم رو دسته کردم و با کش سر ، روی سرم قلنبه کردم . موهام از ریشه به بالا طلایی بود و چند دسته شو یه خرده تیره کرده بودم . شال صورتی ام رو انداختم رو سرم . می دونستم نصف بیشتر موهای پر پشت و بلندم رو نمی پوشونه . رژ لبی زدم و از آپارتمان اومدم بیرون .
حالا سوار پژو دویست و شش ام بودم . اتومبیلی که آردین بهم هدیه داده بود . روز عقد کنون . پدر و مادرش اول با این ازدواج مخالف بودند . مادرش می گفت :
-دختری که نه می دونی پدر و مادرش کیه ؟ اهل کجاست . به خاطر این که باهاش توی اتوبان تصادف کرده ای ، حالا می خوای بگیریش ؟ یه کم فکر کن مادر بلکه ...
دست آردین رفت روی لب های ماتیک مالیده مادرش :
-جلو آبگین چیزی نگی ها ، به خدا برای همیشه ولتون می کنم
-پس رو ما حساب نکن . نه مجلس عقدت میاییم نه عروسی ات
-نیایید ، این قدر دوست و آشنا دارم که یه تالار هزار نفری رو هم پر می کنن
اما سماجت و پایداری اردین ، کم کم اونهارو هم راضی کرده بود .البته فضولی و سر از کار ما در آوردن هم در رضایت پدر و مادر اردین و خواهر شوهرهام نقش پر رنگی داشت .

در یک مراسم جنجالی و بی نظیر ...مراسمی که هیچ وقت در تمام عمرم ندیده بودم . چه رقصی ...چه شور و غوغایی و چه هیجانی داشت . دهها نفر از دوستان اردین در این باغ بزرگ می رقصیدند و قر می دادند . باغی که در خوش آب و هوا ترین نقطه خارج شهربود . پنجاه شصت نفر از فامیل و دوستان من از عالم برزخ و جهنم به این باغ اومده و از این مراسم کمال لذت رو می بردن !

* م .عباس زاده*
1391,08,15, ساعت : 19:11
سلام بر دوستان خوب و علاقمندان به رمان های متفاوت و تازه . امروزه توی قرن بیست و یکم همه دنیا رفته اند به سمت رمان های ماورایی و خون آشامی . مام که نباید کمتر از اونا باشیم . فیلم ها هم همه تو حال و هوای خون آشامی هستند . حالا اسم نمی برم که تبلیغ بشه . من سعی می کنم هر شب بین ساعت هفت تا نه این رمان رو بگذارم . اگر شبی هم در سفر بودم ، روز بعدش دوتا پست می گذارم که تلافی اون عقب مونده دربیاد . اخه من مسافرت را خیلی دوز دارم !

2


برق نگاه جادویی ام کار خودش رو کرده بود . همون نگاهی که سرسخت ترین مردهارو رام می کرد . اردین می خواست با من باشه . فقط با من .بهم گفت :
-من کاری به گذشته تو ندارم ، اینی که کی هستی . از کجا اومدی ، پدر و مادرت کین.فقط منو ترک نکن . باشه
-باشه
هیچ وقت اسیر قربانی هایی که برای نوشیدن خونشون انتخاب می کردم ، نمی شدم . اما برق نگاه قهوه ای این جوان سی و چند ساله خوش تیپ و جذاب منو میخ کرد . اولین روز اشنایمون یادم نمیره . من هفته ای پنج لیتر خون تازه و گرم نیاز داشتم . خون داغ . اون روز یه مردی رو نشون کرده بودم . مردی چهل و چند ساله و چاق بود .
کنار خیابون میرداماد ایستاده بودم . با ارایشی غلیظ و صندل های رو باز سفید که بندهایشان تا بالای قوزک پایم می امد و ضربدری روی ساق های کشیده ام بسته می شدند . کیف بلوطی خوشگلم هم دستم بود . ساعت چهار بعد از ظهر بود و من یک هفته ای می شد که چیزی ننوشیده بودم . از شدت گشنگی روده کوچکم قار قار می کرد . کمی ضعف داشتم . ادم های دور و برم رو به شکل ساندویچ های اشتها اور خون می دیدم . هر ادم چهار تا شش لیتر خون داشت . خون شور و خوشمزه . اگر به چنگم می افتادند تا قطره اخر خون شون رو مک می زدم . خر کردن و به تور انداختن مردهای ناجور کار ساده ای بود . فقط خدا نکنه قربانی من معتاد باشه . اگر معتاد بود ، بعد از این که کارم رو با کمال تمیزی و نهایت خونسردی انجام می دادم ، سر گیجه می گرفتم . همین جوری هم هوای الوده و پر از سرب تهرون ، خون هارو بد مزه کرده بود ، وای به وختی که معتاد هم باشن . نور علی نور بود . توی این بیست و سه سال خون اشامیم ، همه جور خونی نوشیده بودم . خون زن ها خیلی خوشمزه نبود . دخترهای کم سن ، بدک نبود . اما خون مردها خیلی بهم حال می داد به خصوص هجده سال تا سی ساله هاشو ن . بعضی وقت ها که مجبور می شدم خون پیر زن یا پیر مردی رو بدم توی معده ام، تا چند ساعت از طعم بدش حالت استفراغ داشتم . بهترین خون، خون پسرهای بیست ساله بود ، علی الخصوص که عاشق هم باشن ، مقدار زیادی هورمون اکسی توسین یا همون هورمون عشق تو خون شونه ،این هورمون که وارد رگ هام می شد ، مستم می کرد .
یهو اتومبیل قرمز رنگی جلو پایم ایستاد . مردی چاق و کچل پشت فرمان بود . تی شرت سفید یقه بازی پوشیده بود و موهای سینه اش زده بودند بیرون . به بازوهای برهنه و ستبرش نگاه کردم . تو دلم گفتم :
-این کچله ، حتما شش لیتر خون رو داره
ادم های چاق خون بیشتری داشتند . برام بوق زد . روسری مو رها کردم . در جلو رو باز کردم و روی صندلی نرم کمری تویوتا نشستم .
ماشین راه افتاد . هردو سکوت کرده بودیم . کمی که جلوتر رفت ، نیشش رو باز کرد . دندان های سفید روکش شده اش پیدا شد . تو دلم گفتم :
-الهی که نیشت رو اب مرده شور خونه باز بشه .
-مسیرتون کجاست ؟
هنوز سلام علیک نکرده ، پسر خاله شد . خوب دیگه با اون سر و وضعی که برا خودم درست کرده بودم ، و محلی که ایستاده بودم ، توقعی بیشتر از این نباید می داشتم . صدامو نازک کردم و گفتم :
-هر جا که شما دوست دارین .
-من یه اپارتمان جم و جور تو شمیران دارم ، بریم ؟
-من دوس ندارم بیام تو خونه ها
-چرا ؟
-اخه یه بار رفتم خونه یه جوان ، اول می گفت یه نفرم . بعد شدن سه نفر . بعد هم فیلم ازم گرفتن . کلی بهشون باج دادم و بدبختی کشیدم تا ولم کردن
-شما خودتون جا دارین ؟
چشامو خمار کردم و جواب دادم :
-چه جایی بهتر از این زیر گذرهای اتوبان . هوا هم تاریک میشه . خلوت و بی سرخر
-یعنی تو ماشین ؟
-مگه چه عیبی داره
-اخه خونه به اون خوبی ، یخچال پر از خوردنی ، تخت نرم و گرم . بریم تو بر بیابون زیر پل ؟
-دوست داری همون جا . نه که نیگردار پیاده میشم
مطمئن بودم که مردک حسابی میخ من شده و دست از سرم بر نخواهد داشت . هیکل و صورتی که من داشتم ، فیل رو هم خر می کرد ، چه برسه به این کچل شکم گنده که اتوماتیک و مادر زاد خر بود .
مرد نگاهی به من انداخت:
-چند می گیری ؟
-بستگی به لطف و کرم شما داره ، هرچی بیشتر بهتر .
-نه . نرخ رو بگو که بعدش دعوامون نشه
مردک بیچاره . دیگه بعدی برای تو نخواهد بود . من مثه عنکبوت ماده ام . بعد از جفت گیری طرفم رو می خورم . یعنی اون کله کچلت منو کشته !
رومو به طرفش کردم و با ناز گفتم :
-سیصد تومن
-اوه ،چه خبره . نرخ اش هفتاد تومنه !

* م .عباس زاده*
1391,08,15, ساعت : 20:52
3



گفتم :
-اون مال دلار هزار و صد تومنی بود ، حالا دلار شده سه هزار تومن .سیصد هزار تومن میشه صد دلار . نرخ جهانی کار ما پونصد دلار کمتر نیس . حالاشم چارصد دلار شو نمی دی
-یعنی این کارها هم رو دلار حساب میشه
-بله . کار ما یه کار بین المللیه ! بقالی نیست که مختص ایرون باشه .
-حالا ، با هم راه میایم
-شما تا حالا دبی رفتین ؟
-نه چطور مگه ؟
-همین . از دنیا بی خبرین . توی دبی همه چی هس . من قبلا تو هتل هاش کار کرده ام . این هفتاد هزار تومنی که شما گفتین چند دلار میشه ؟
-بذار حساب کنم ، هر دلار سه هزار تومن.ده دلار سی هزار تومن ، میشه بیست و پنج دلار
-خوب ،تو هتل ها ی دبی ، من فقط کنار یه عرب خرپول بشینم و یه لیوان شامپاین بخورم ، یه کم هم هرو کر کنم ، یه صد دلاری گرفتم ، اون وقت تو می خوای با هفتاد تومن یعنی بیست و پنج دلار همه کاری بکنی ؟ ای دست و دلبازی ات تو دماغم !
-باشه خانم یه جورایی راضیت می کنم . حالا ما یه چیزی گفتیم ها . شما هم هی ردشو بگیر ، کچلم کردی به خدا
لبخند مرموزی زدم و گفتم :
-شما که الحمداله کچل مادر زادی هستین
دست شو روی سر براقش کشید و گفت :
-خوش تیپم یعنی ؟ حالا همه بازیگرهای فوتبال و هنرمندان از ته می تراشن ، چون میگن کچلی شانس میاره
تو دلم گفتم :
-ای استفراغ کردم تو این اعتماد به سقف شما مردهای بدکار . حالم از اون کله کدوت به هم می خوره ...
اما برای این که بهم شک نکنه لبخند زدم :
-شما خیلی خوش تیپ و با حالین ، کله قشنگ تون هم به درد صرفه جویی در مصرف برق می خوره ، چون نور مجانی تولید می کنه ، فقط خیلی چونه می زنین
-نه ، دیگه چونه نمی زنم . حالا همه چی گرون شده . به خصوص گوشت . قیمت گوشت ده برابر شده .
نامرد بی وجدان . ببین چطور احساسات و عشق و عاشقی رو با گوشت ! مقایسه می کنه . یادم باشه موقع خوردن خونش ، یه خرده هم زجر کشش کنم .
لبخند مرد خفه کنی ! می زنم و میگم :
-من هم همین رو میگم . این کارا که چونه زدن نداره . پیراهن که نمی خوای بخری ؟ علاوه بر بالا رفتن قیمت گوشت ، شما می دونین با بالا رفتن قیمت دلار ، وسایل ارایشی ده برابر شده . یه قلم سایه چشم ، یه ریمل ساده ، یه رنگ مو ، یه ...
کچله سرخ شد و اروم گفت :
-بسه . فهمیدم قبوله
خاک تو سر بیشعورت کنن که تا چش و چارت به یه دختر خوش اب و رنگ افتاد ، دل و دین و هرچی داشتی از دست دادی ، کچل کلاغ چه .اب گوشت کله پاچه . حالا حسابی بهت حال می دم . صبر کن بریم زیر پل .
رسیدیم زیر پل . اونم چه پلی . یه ماشین دیگه هم اونجا بود و دختر و پسری داشتند عشقولانه هاشونو در می کردن . کچله گفت :
-بفرما ، این زیر پل . اِشغاله
خندیدم ، طوری که دو چال روی گونه هام دیونه اش کنه . با ناز گفتم :
-این روزها هرجا بری شلوغه و باید نوبت رو رعایت کنی . زیر پل ها هم صفی شده . یه کم صبر داشته باش کچل من !
-اخه ، می ترسم .
-نترس . این دختر و پسر های جوان ، عشق و عاشقی شون خیلی طول نمی کشه . مثه گنجشک می مونن . زود تموم می کنن .
کچله گفت :
-ولی من این جوری نیستم ها ،باتجربه ام !
خندیدم :
-از قیافه تون معلومه
یه ربع بعد اتومبیل پرشیا رفت . من موندم و ساندویچ مرغم . واقعا که قیافه اش شبیه مرغ ها بود . پاهای چاق ، سینه و شکم جلو اومده .
سرم رو بردم رو شونه هاش . بعد دستم رو گذاشتم رو گردنش . زیر هر انگشت من یه چنگال تیز بود . طوری که وقتی اراده می کردم ، از زیر ناخن هایم بیرون می زدند . خون اشام های خارجی دندان های نیش بلند و تیز دارن ، ولی من به جای دندون تیز چنگال داشتم . عینهو گربه . ما چند نوع خون اشام داریم . گرگی و خفاشی ، فکر کنم من از خون اشام های گرگی بودم . همون ها که تو فیلم های خون اشامی بودن .
در حالی که چنگال هامو تو گردن کچله فرو کرده بودم و خونش رو اروم اروم مثل یه نوشابه می نوشیدم ، قربانی ام مست و شنگول فکر می کرد دارم بوسش می کنم . ازنوک چنگال های من ماده ای ترشح می شد که قربانی رو سست و بی حال می کرد و رخوت عجیبی تو تنش می دوید که نای تکون خوردن نداشت و در کمال خوشی و خوش به حالی ازاین دنیا سفر می کرد .
خون اشام هم خون اشام های خارجی . من بدبخت باید خون یه کچل شکم گنده و بی قواره رو بمکم ، اون وقت تو خارج نینا دبرو و کریستین استوارت با اون مردای قد بلند و خوش تیپ، مثل رابرت پتینسون و کلان لاتز می گشتند و حال می کردند . ای بخشکی شانس .

* م .عباس زاده*
1391,08,17, ساعت : 19:51
سلام دوستان خوب . خوانندگان عزیز رمان خون آشام ایرونی . شب تون به خیر . دیشب نتونستم پست بگذارم . امشب دوتا پست می گذارم . امیدوارم با خون آشام ما شب خوبی داشته باشین :-2-06-:

4


کم کم کچله بی حال شد . من تموم خونش رو داده بودم بالا . گروه خونی اش هم A منفی بود .
من با داشتن یه حس ناشناخته و مرموز از گروه خونی قربانی هام با خبر می شدم . کافی بود یه مقدار خون شون رو بچشم و فوری بفهمم از کدام گروه خونی هستند . این کچله که اسمش رو نادر گفته بود و معلوم هم نبود راست گفته ، چون تو کار ما هیچ کس راست نمی گفت . خود من از بس اسم الکی برای خودم درست کرده بودم ، بعضی هاشون یادم رفته بود . از مارال و کژال و ژیلا بگیر تا شهلا و سحر و ندا و اووه ...
بیچاره نادر ، یه ادم کمال گرا بود . اخه اونایی که گروه خونی A دارند این ویژگی رو هم دارن . محتاط، صبور . حساس و وقت شناسند . از ادم هایی که این گروه خونی رو دارند میشه جورج دبلیو بوش و هیتلر رو اسم برد.خون عجب جانوری رو هم کوفت کرده بودم .البته بریتنی اسپیرز هم جزو این گروه خونی هست . همه شون که بد نیستند . هنرپیشه هم توشون هست .
حالا زیر پل ، من بودم و جسد بیهوش نادر که پنج لیتر خون تر و تمیزشو نوشیده بودم .نگذاشته بودم حتی یه قطره اش رو زمین یا کف اتومبیل بچکه و حروم بشه . خون نعمت خداست . باید بهش احترام بذاریم . نباید زیر پا بریزه . تو خیابون اگه یه قطره خون خشک شده که از بینی یه بچه یا دعوای دونفر چکیده و رو زمین ریخته بود رو می دیدم . با نوک انگشتام برش می داشتم . می بوسیدمش و میذاشتم لای درز دیواری جایی تو بلندی تا احترامش حفظ بشه .
اما توی خون قربانی من الکل بود .چون که این نادر کچله اهل شرب خمر بود. من یه کم مست و شنگول شده بودم . معلوم بود غذاهای خوب خوب می خورده . چون خون خوشمزه ای داشت . مایه دار بود دیگه . خون ادم های فقیر مزه نون و پیاز میده . ادمای مایه دار مزه بوقلمون و بیفتک . خونش هر مزه ای می داد ، حالا تو اسمون ها بود .یا توی جهنم با نکیر و منکر سرو کله می زد ، یا توی بهشت با حوریان تیک می زد . اینو دیگه خدا می دونست . واقعا ما زن ها چی داریم که این مردها برای چند دقیقه لذت هر خطری رو به جون می خرند و مثل ادم های شیرین عقل برای رسیدن به ما هر جایی میان و فکر اخر و عاقبت کارشون رو نمی کنن . این کم عقلی شون منو کشته !
اگر نادر رو همین جوری رهاش می کردم و می رفتم ، بعد از یه شبانه روز تبدیل به خون اشامی دیگه می شد . اما من نمی خواستم در قلمرو خودم ، ایرون ، رقیب و سر خر داشته باشم . این بود که همه قربانی هامو از بین می بردم . باید نادر رو هم برای همیشه نابود می کردم . اما از بین بردن یه خون اشام که عمر جاودانی داره ، به این اسونی ها هم نیست .
برای کشتن خون اشام ها دو راه هست . یکی جدا کردن سر از بدنشون به طور کامل و دیگری فرو کردن یک میخ بلند در قلب شون . حتما باید از میخ بلند استفاده کرد . میخ هایی که به میخ طویله معروف هستند . اهنی و حدود بیست سی سانت طول دارند . حتی چاقو هم موثر نیست . و حتما باید از میخ استفاده شود . حالا چرا به این میخ ها میگن میخ طویله ، چون افسار خرها و بزغاله هارو بهشون می بسته اند و در زمین فرو می کرده اند!
من همیشه دو سه تا از این میخ هارو تو کیفم دارم . بیشتر طرف های شوش و مولوی ، اهنگرهای قدیمی می سازندشون . اون جاها حتی نعل خر هم درست می کنند .
به طرف جسد خم شده روی فرمان کمری رفتم و جسد را روی دو صندلی خوابوندم . حالا بدن لَخت و سست شده بود . به چشمای بیرون زده نادر نگاه کردم . قیافه اش چه ترسناک شده بود . لبش غنچه و باز مونده و چشماش زده بودند بیرون . گفتم :
-خوش به حالت . در اوج لذت مردی ، از این بیمارستان ها و موش ازمایشگاهی دانشجوها و تیکه تیکه شدن بدنت و زجر کشیدن های طولانی نجات پیدا کردی .از فروش خونه و دارو ندارت به خاطر دادن خرج بیمارستان و دفن و کفن و قبر بیست میلیون تومانی خلاص شدی . تو به من مدیونی . چون مرگ شاعرانه ای رو برات درست کردم .
میخ طویله رو از کیفم بیرون اوردم و با تمام قدرت خون اشامی خودم در قلبش فرو بردم . نیشش وا شد . الهی که رو دریای مدیترانه بخندی ، چون یهو جا خوردم ...زهره ترک شدم .
ناگهان دور و ور جسد شلوغ شد . گردبادی دور نادر می چرخید و صدای زوزه گرگ ها به گوشم می خورد .چند گرگ گنده رو دیدم که وارد کمری شدند و یهو جسد نادر غیبش زد .
یه کار تر و تمیز خون اشامانه . دیگه هیچ اثری از جسد نادر نبود . حتی قطره خونی . گرگ ها اونو به جهنم دراکولاها برده بودند .

* م .عباس زاده*
1391,08,17, ساعت : 19:56
5


رفت . نادر هم رفت . من یه دختر تنها توی این شهر بزرگ ، احساس تنهایی می کردم . چون هیچ هم صحبتی نداشتم . هیچ کی از جنس خودم نبود تا باهاش درد و دل کنم . باید یه جوان خوش تیپ و با شعور رو پیدا می کردم و ازش یه جفت خوب می ساختم . یه دراکولای چیز فهم تا زبون منو بفهمه و باهام خوب تا کنه .اخلاق هامون به هم بخوره . تا تقی به توق خورد قهر نکنه . هی خونه مادرش نره و خودشو برای مامانش لوس کنه . به خاطر من مادر شوهر و خواهر شورامو کنفت کنه و حال شونو بگیره . هر وقت عصبانی شدم و دلم خواست با دستای خودم خفه اش کنم ، دم دستم باشه . منو درک کنه . هیچوقت به بهونه کار و گرفتاری تنهام نذاره . ازمن مثه یه دسته گل مراقبت کنه . عاشقم باشه . به حرفام گوش بده . چشم چرونی نکنه . فقط به من فکر کنه ، حتی توی خواب .یعنی همچین موجودی رو خدا خلق کرده ؟بعید می دونم به خدا . اگر هم خدا خلق نکرده ، خودم یه جوان خوش تیپ پیدا می کنم و تربیتش می کنم . ازش یه ادم می سازم ، یه ادم حرف شنو . توی هفتاد میلیون جمعیت کشورم ، فقط یه خون اشام تنها و بدبخت وجود داشت اونم من بودم . اگر تو خارج بودم ، کلی خون اشام بود ، برای خودشون جشن و مهمونی داشتند . شهر و فروشگاه داشتند . استخر و کافی شاپ و هزار جور کوفت و مرگ داشتند ،احترامشو ن به جا بود ، اما من چی ؟ هیج جا نداشتم . آدم تو جزایر ناشناخته آفریقا به دنیا بیاد بهتره تا تو تهرون ، والله به خدا ...
ناگهان دستی روی سرم کشیده شد . روح پدرم را دیدم .روح مادرم پشت سرش بود . پدر در حالی که موهای لایت منو نوازش می کرد گفت :
-غصه نخور ابگین من.تو هم به زودی به خارج و بین هم جنسات خواهی رفت. فقط انتقام مارو بگیر . اون عوضی هارو نابود کن .بعد برو
یک دفعه دور و برم پر از روح شد . همه جوره . سفید . سیاه . به روح پدر گفتم :
-من پیداشون نمی کنم . ده یازده ساله دارم می گردم .
-پیداشون می کنی . صبر داشته باش . تا انتقام مارو نگرفتی ، به سرزمین دراکولاها نرو .
مادر خوشگلم نالید :
-انتقام منو بگیر . انتقام دایی جانت رو . اونارو نابود کن .نابود کن
و بعد روح ها وارد تونلی سفید و ابر مانند شدند که تهش در اسمون و بی انتها بود ، مثل قیف اول تونله گشاد بود و اخرش هی باریک و باریک تر می شد. روح ها چرخش کنان غیبشون زد .ای تو روح تون ...صلوات . نزدیک بود زهره ترک بشم . وقت و بی وقت ، یهو جلو ادم ظاهر می شن و موهای ادم رو ناز می کنن .باید موهامو بشورم . روحی شده اند !
همه روح ها که رفتند ، انرژی عجیبی در خود حس کردم . تا یک هفته این خون های تر و تازه به من انرژی می دادند و من سرحال و شنگول بودم . حالا باید خونه ای چیزی برای شب و استراحتم پیدا می کردم . اوارگی و بی خونه بودن هم بد دردیه . اما من راهش رو خوب بلد بودم . راه خوابیدن توی یه خونه گرم و نرم .
تو کشورم ایرون تا دلت بخواد کشته مرده زنهای بی خانمان و دربدر داریم . یعنی همه این اتومبیل سوارهای تک سرنشین ، خدا خدا می کنن یه دختر تنهایی مثل من تک و تنها کنار جاده بایسته و دستشو بلند کنه ، همین جور خر و کره خره که از در و دیوار می باره . داشتم می رفتم اون طرف اتوبان که الاغی رو پیدا کنم کنارم ترمز کنه ، ناگهان اتومبیل پژو دویست و ششی ، وسط اتوبان ،جلو من ظاهر شد . با سرعت مرگباری داشت می اومد به سمتم . چطور اونو ندیده بودم . اگه بهم می خورد پودر می شدم . ای رانندگی شما جونای ایرونی زیر لاک ناخن هام . عینهو ادم هایی که سر بریده روح دنبالشون کرده ، با تمام سرعت می گازند ! معلوم نیست از چی با این همه سرعت فرار می کنند و اخرش می خوان کجا برن و چه کار بزرگی رو انجام بدن . یه لحظه خیلی ترسیدم . بعد به خود اومدم و تمام قدرت دراکولایی ام رو توی پاهام جمع کردم و پریدم روی سقف ماشین و ، اون طرف اتومبیل که ترمز وحشتناکی گرفته و غیژ غیز کنان در صد متری هیکل من توقف کرده بود ، ولو شدم . بوی لاستیک سوخته و اسفالت داغ ، پیچید تو بینی ام . دردهایی شدید در همه جام حس می کردم . اما ، فقط کمرم محکم به اسفالت خورده بود و صدمه دیگری ندیده بودم . می دونستم که چند دقیقه دیگه کمرم هم خودش رو ترمیم می کنه . این خصوصیت ما دراکولاهاست که هر زخمی برداریم خودش ترمیم میشه .
جوانی خوش قد و بالا با هیکل ورزشی، سراسیمه اومد سمتم . زیر چشمی نگاهش کردم . چه قد رعنایی داشت . باید خودم رو به موش مردگی می زدم تا بیشتر بترسه، من کیف کنم !
اشنایی من با اردین همین جوری شروع شد .

* م .عباس زاده*
1391,08,18, ساعت : 19:51
سلام به همه دوستان عزیز .خون آشام دوستان گرامی !! در یک شب پاییزی قشنگ ، همراه بودن با یک خون آشام ، اونم از نوع ایرونیش می چسبه ! پس پست امشب رو بخونین :-2-31-:


6




اردین با عجله منو از روی زمین بلند کرد . اخ مامان داشتم مثه خر کیف می کردم . چه هیکل مردونه ای داشت . جوان باهوشی به نظر می رسید . می دونست موندن در اتوبان خطرناکه و هر لحظه ممکنه اتومبیلی با سرعت صد و سی چهل تا بیاد و هردو مونو له کنه . منو روی صندلی عقب خوابوند و مات شد تو صورت رنگ پریده من . یک پراید غیژ از بغل ما گذشت . یک اتوبوس ولوو در حال جلو اومدن بود و مرتب بوق می زد . آردین بیچاره دست و پاش رو گم کرده بود، نمی دونست به من برسه یا از وسط این اتوبان لعنتی در بره . گاو گیجه گرفته بود .
اخرش به خود اومد ، تصمیم نهایی رو گرفت و در عقب رو بست . پشت فرمان نشست و حرکت کرد .یک لامبورگینی زرد قناری، ویژ از کنارمون رد شد . تو دلم گفتم :
-شانس رو می بینی ، یه فراری ای ، پرادویی هم بهمون نخورد ،تا افتخار کنیم رفتیم زیر فراری .حالا لامبورگینی مدل دو هزار و دوازده پیش کش مون ...
آردین سراسیمه توی شانه خاکی اتوبان پارک کرد و اومد سراغم . خیلی درهم بود . دست شو گذاشت رو سینه ام ، ببینه قلبم می زنه یا نه . تو دلم گفتم :
ای جوانک بی ملاحظه سر به هوا ، حالا عدل باید بزنی به یه خانم محترم و داغونش کنی ؟
سعی کردم نفس نکشم تا حالش رو خوب بگیرم . داشت به من شوک قلبی می داد با دو دست . ای تو روح پدرت صلوات . حیف که تازه پنج شش لیتر خون تازه نوش جون کرده بودم ، وگرنه می پریدم به اون گردن ات و حسابی ، دلی از عزا در می اوردم .
نامرد بی همه چیز ، بعد هم با عجله و تند تند به من تنفس مصنوعی می داد . تو دلم گفتم :خاک تو سر بی شعورت کنم . خو یه زنگ بزن اورژانس . مگه تو دکتری .ناله ای جگر خراش از حلقومم بیرون دادم :
-اخ سرم ،وای کمرم ،مامان جون ...
آردین با خوشحالی گفت :
-وای ...به هوش اومد . شکر خدا یه دوره هلال احمر رو گذرونده ام ، وگرنه تا اورژانسی ها بیان دختر مردم مرده بود .
تو دلم گفتم : بی شعور ! اصلا تو غلط کردی دست به تن و بدن دختر نامحرم زدی ، جوان هم جونای قدیم یه محرم و نامحرمی ،حلال و حرومی سرشون می شد !بعد هم اگر مثه یه الاغ هی پاتو رو گاز فشار نمی دادی که من به این روز نمی افتادم . بعدش اگه یه خون آشام با عمر جاودانی نبودم که حالا تکه تکه شده بودم ، بعدش ، شما مردای نامرد ! منتظرین یه خانم رو در حالت تصادف و عجز ببینید و هی بهش کمک کنین ! خاک تو چشم همه تون . واقعا که سزاوار اونی هستین که با چنگال های تیزم تکه تکه تون کنم.بعد هم مثه بعضی آدم خورهای قرن بیست و یکم ، دل و روده هاتونو تمیز کنم . گوشت های بدنتون رو با دقت از استخوان جدا کنم ، کباب آدم –همان کباب بره !!-درست کنم و با فلفل و سبزی تازه به نیش بکشم .
آردین با دستمال، تف های روی صورتش رو تمیز کرد . دیدم عجب خوش تیپه این پسره . چه قدی . صورتش رو سه تیغه کرده بود . چشمای قهوه ای تیره داشت و جذابیتش هر دختری رو در جا سنگ می کرد . به خودم فحش دادم چرا این قدر زود به هوش اومدم . خو . دوره هلال احمر دیده . طفلکی ، راست می گفت . تا اورژانسی ها با اون امبولانس های عهد بوق شون بیان من مرده بودم . این بود که پوفی کشیدم و دوباره از حال رفتم . آردین که در حال گرفتن شماره اورژانس بود ، با دیدن سرم که دوباره یک ور شده ،و زبون درازم که از لای لب هام زده بود بیرون ، گوشی شو پرت کرد رو زمین ....
دوباره شروع کرد به تنفس مصنوعی دادن . منم مثه یابو کیف می کردم . دیدم جوان مردم به عرق افتاده و حالاست که کله پا بشه .دوباره یه عطسه پرملات توی چش و چارش پروندم و به هوش اومدم ...
اردین از خوشحالی پر در اورد . داد زد :
-وای ،نمرده . دوباره به هوش اومد
تو دلم گفتم :
-کفاصط ! ، یواش تر داد بزن . حالا هوش اومدم که چی ؟ انگار نیروی جاذبه زمین رو کشف کرده که داره مثه شترعربی کف کرده داد و هوار می کشه ...

* م .عباس زاده*
1391,08,18, ساعت : 20:16
این هم از پست دوم امشب . شب خوبی داشته باشین . :-2-31-:فقط مواظب دور و برتون باشین ...خون آشام ها همه جا هستند ، حتی ...توی محله شما !!!:-2-42-:
:-76-:


7




چشمای قرمز خون اشامی و ملیح ام رو میخ کردم تو چشمای قهوه ای اون . مثل برق گرفته ها خشکش زد . می دونستم چشمای آتشین من با اون مژه های بلند ، چه طوری پسرهارو اتیش می زنه و مثل مار زنگی خوش خط و خال میخ شون می کنه .
همین جور اردین مثه یه مجسمه خشکش زده بود و چشم تو چش من داشت .جاذبه «عاشق کنی » چشم خون اشام ها صد برابر دخترهای عادیه . فکر کنم هورمون اکسی توسین خونش از صد درصد هم زده بود بالا . زیر لب گفتم :
-یا حضرت خضر نبی ،حالاست که درجا سکته کنه !
پلک هامو به هم زدم تا جوان بیچاره از اون حالت خشک شدگی بیاد بیرون . اروم بلند شدم نشستم . غر زدم :
-بچه قرتی زپرتی ، تا یه ماشین قراضه انداختی زیر پات ، حالا باید هی گازشو بگیری و مثه بز اخفش سرتو بندازی پایین ، نمی گی یه دختر خانم با شخصیت هوس کنه از وسط اتوبان رد بشه
آردین اب دهانشو قورت داد و گفت :
-شما سالمین ...شکر خدا ...هرچی بگین حقمه . اصلا فحشم بدین ، بزنین تو سرم . فقط دیگه از حال نرین .
خاک تو سر احمق دختر ذلیل ات کنم . آخه نمی گی یه دختر خانم اگه با شخصیت باشه ، این موقع شب نباید از وسط اتوبان رد بشه ، اتوبان هم جای عبور و مرور عابر پیاده است ؟ شلغم جون . برای به دست اوردن دل من حالا هی قانون شکنی رو رواج بده ، هی بگو از اتوبان رد شو .
به زور لبخند آردین کشی زدم و گفتم :
-تموم بدنمو له کردین . فک کنم جای قلب و شش ام عوض شده ، روده هام رفته تو کاسه سرم و مغزم اومده تو شکمم ، با سرعت صد و سی چهل کیلومتر رفتی تو شکم نازک و لطیف ام ،حالا می خوای سالم هم باشم ؟
-همین الان زنگ می زنم اورژانس ، یه چک اپ کامل ازتون می کنن . خرج و مخارج بیمارستانتون هم با من ،راضی شدین ؟
-پ ن پ زدی کل بدنمو ناقص کردی ، تا دارایی و بخشندگی تو نشونم بدی و منو کشته مرده خودت کنی ؟ اینا که وظیفه ته .یه چیزی بگو بهش بیارزه !
-چکار کنم ؟ شما هر کار بخواین می کنم
تو دلم گفتم ، بذار یه هفته بگذره ،دوباره گرسنه ام بشه ، من اون خون قرمز خوشمزه و اکسی توسین دارتو بمکم . از شربت آلبالو هم خوشمزه تره !
خودم رو جم و جور کردم . یارو داشت با چشماش منو می خورد . گفتم :
-هیچ کاری نمی خواد بکنی . فقط منو تا شهر برسون . ممنون می شم .
-یعنی ،حالتون خوبه ؟ من که باور نمی کنم .
-فعلا که از تو بهترم .
-خاطرم جم باشه ؟ اون ضربه شدید بوده ها !
جیغ کشیدم :
-خودم می دونم. از بس سوال کردی و حال مو پرسیدی ،حوصله ام سر رفت . مگه کور بودی ، من پرت شدم رو سقف . اتومبیل شما تو شکمم نخورده که .یه خرده کمرم کوبیده شده ،اونم خوب میشه .
-می خوای کمرتونو وارسی کنم ، ببینم خون ریزی چیزی نداشته باشه ، کبود نشده باشه ، خدای نکرده
-شوما غلط بکنی به کمر دختر نامحرم نگاه کنی ، مگه دکتری ؟تازشم تا دکتر خانم نباشه ،محاله بذارم کمرم و معاینه کنه ...مگه شهر هرته ؟
-منظوری نداشتم ، فقط نگران تون بودم ...
-نترس طوریم نشده . ما دخترا مثه شما پسرا مافنگی نیستیم که تا دماغ مون رو بگیرن جون مون در بره ، هفت تا جون داریم .راه بیفت .
یارو پسره مات و مبهوت پشت رل نشست . منم اومدم صندلی جلو ، کنار دستش . اخه من ماشین سواری خیلی دوست دارم . حرکت که کرد گفتم :
-من عاشق پژو دویست و ششم . شما هم اینو دوست دارین ؟
-من ، آره . منم عاشق پژو دویست و ششم ، عین شما .
تو دلم گفتم : ای بمیری ، تا یه دختر خوش بر و رو دیدی ، حالا هرچی بگه تو هم فوری تایید می کنی ، آی الاغین شما پسرها . بعد برای این که مطمئن بشم گفتم :
-من خر هم خیلی دوست دارم ، عاشق خر سواری ام
آردین هم فوری گفت :
-اتفاقا منم عاشق خرهام . اصلن از بچگی با خر بزرگ شده ام . ما تو دهات بودیم اولش . پدر بزرگم کوچ کرد اومد تو تهرون . بعدش تو تهرون پول پارو کردیم ،من شدم صاحب یه کارخونه اتومبیل سازی ،از پرورش خر رسیدیم به ...

* م .عباس زاده*
1391,08,19, ساعت : 20:09
سلام. شب تون به خیر . باز هم ساعت هشت شد و من اومدم .در یک جمعه شب زیبای پاییزی نوشیدن یک لیوان خون ...ببخشید قاطی کردم از بس رفته ام تو بحر این رمانه . نوشیدن یک لیوان کاپوچینو در یک کافی شاپ شاعرانه می چسبه . بعدش هم خوندن یک رمان خون آشامانه !!! پست امشب تقدیم به همه خون آشام های خوب دنیا !!!:-2-06-:




8



گفتم :

-پس شما از صفر شروع کردین

-بله ،صددرصد

کوفت و بله . معلوم نیست چقدر مردم بدبخت رو چاپیدین ، با اون پدر مال پرست و پدر بزرگت . اتومبیل با نرخ دولتی گرفتین و با نرخ آزاد به مردم قالب کردین . از رانت دولتی استفاده کردین ، هزار جور حلال و حروم رو قاطی کردین تا صاحب کارخونه اتومبیل سازی شدین ، وگرنه یه کشاورز روستایی که ده بیست ساله ، کارخونه دار نمیشه .

لبخند آردین کشی زدم و گفتم :

-خوش به حال تون ،دست تون به دهنتون می رسه .

-من ،من هرچی دارم ، مال شما ...این قدر خوشحالم که شما نمردین!

-یعنی دوست داشتی مرده بودم ؟

-نه ، چطوری بگم . من خیلی دل نازکم . اگه اتفاقی یه مورچه هم زیر دستم له بشه تا سه روز غصه می خورم و برای جسدش عزاداری می کنم ، سیاه می پوشم و هی ازش معذرت می خوام . اگه شما طوریتون شده بود، همون جا خودم رو می کشتم .به خدا راس میگم

فکر کنم راست می گفت . طرف خیلی دل رحیم و مهربون بود . از دستپاچگی و سیاه شدنش موقع بی هوشی ام ، فهمیدم . وگرنه اون همه ترس و نگرانی پسر از مرگ یه عابر اونم تو اتوبان نبود . چون هرکی تو اتوبان بره زیر ماشین خونش پای خودشه و مقصر شناخته میشه .بعدش هم اون که خر پول بود و نگرانی ده قروش دیه یه آدمیزاد تو این مملکت رو نداشت ، این حرفش قابل هضم بود برام. ولی با بدجنسی گفتم :

-فشارهای شدید روحی روانی تماس دستای یه نامحرم با بدنم از ضربه اون پیت حلبی بدتر بود . من دختر مقیدی هستم ،خدایی بود زیر اون فشارها جون سالم در بردم

تو دلم به خودم گفتم :

-جون عمه ات با مقید بودنت .حالا یه خر گیر اوردی ،هی بارش کن !

-من ، به خاطر به هوش آوردن شما ...

-می دونم ،شوما هم چاره ای نداشتین ،می خواستین منو از مرگ حتمی نجات بدین

-اره به خدا منظورم همین بود فقط

-خدارو شکر . اخه تو این دور و زمونه به پسرها نمیشه اطمینان کرد . اونم پسری مثل شما

-مگه من چمه ؟

-هیچی بابا ولش کن

یارو داشت کیف می کردها ، زده بود دختر مردم رو کشته بود –ینی اگه یه نفر مثه من خون آشام نبود تکه تکه شده بود – به جای رفتن به زندون و دستبند و فحش و ناله و نفرین بستگان آن مرحومه مغفوره جمیله ، یه دختر ماه رو بغل دستش نشونده بود و هی به چشم و ابرو و صورتش نیگا می کرد ، رومو کردم به سمتش و گفتم :

- یه وخت ،مفصل استخوان های گردن تون جابه جا نشن؟

-چطور مگه ؟

-هی روتونو بر می گردونین تو سر و صورت من ، می ترسم این دفعه چهار چرخ برین خارج اتوبان و بخورین به این تیرهای برق سیمانی ، هردو باهم ویزای سفر به اون دنیارو بگیریم

-من ، من ، به خاطراین... هی نگاتون می کنم که ببینم خدای نکرده ضربه مغزی چیزی نشده باشین و یهویی حال تون به هم نخوره .

-آره جون خودت ، تو گفتی و منم باور کردم .

-چی ؟

-گرد نخوچی

-فکر کنم سرتون خورده زمین ، یه طوریتون میشه ها !

-چی شد ؟ به من توهین می کنی ؟ زدی دختر مردم رو یه عمر معیوب و ناکار کردی حالا، متلک هم میگی بهش ، اصلا نخواستیم . نگه دار می خوام پیاده بشم

آردین دست پاچه شد :

-ببخشین . یهوی از دهنم در رفت . منظوری نداشتم

جیغ زدم :

-گفتم نگه دار ،مردم ازار

-چرا جیغ و هوار راه می ندازی ، بفرما اینم توقف .

کنار شانه خاکی نگه داشت . پیاده شدم . به سمت مخالف اتومبیل راه افتادم . در حالی که عصبانی بودم و هی غرغر می کردم :

-لا گور برین شما چشم چرون ها . بترکین الهی . به من میگه کله ات خورده زمین مخت تاب برداشته ...

پژو آردین از جاش تکون نخورده بود . اتومبیل های رنگارنگ مرتب از جلو من رد می شدند و ویژ ، راه شونو می کشیدن می رفتن . تو دلم گفتم :

-عجب غلطی کردم پیاده شدم ، اونم تو بر بیابون، این وخت شب .

درمانده و بیچاره با کیف بلوطی ام کنار اتوبان ایستاده بودم . یهو دیدم پژو قرمز آردین دنده عقب گرفت ، اومد جلو من توقف کرد . شیشه سمت من رو پایین داده بود و با نگرانی نیگام می کرد :

-دختر جان . حالا من یه چیزی گفتم ، تو هم عجب گیر سه پیچی داده ای .بیا بالا . بیا برسونمت

معلوم بود حسابی گلوش پیش من گیر کرده . گفتم :

-نمیام ، راتو بکش برو . وگرنه به صد و ده زنگ می زنم ، بیان پدرتو جلو چشمت برقصونن !

-حالا مگه چی شده این قدر کلاس میذاری ، یه حرفی زدم تموم شد . معذرت هم خواستم که ...

من هی با صندل هام عقب عقب می رفتم اونم مثه کنه هایی که تو میرداماد می خوان دختر بلن کنن ،چهار چرخه ، عقب عقب می یومد و حرف می زد . گفتم :

-مگه خودت خوار مادر نداری نصف شب تو اتوبان دنبال دختر مردم راه افتادی ، می خوای سوارش کنی

گفت :

-تو دیگه کی هستی ، زلزله . زدم وسط اتوبان درب و داغونت کردم ، به روتم نیاوردی ، یه کلمه گفتم سرت خورده به زمین ...

پریدم وسط حرفش :

-تو ، زخم زبونم زدی . زخم زبون از زخم شمشیر بدتره ، دل مو شیکوندی

-غلط کردم ، خوب شد ؟بیا بالا.من هنوز اسمتم نمی دونم

-وا ...مگه من اسم تورو می دونم ؟

داشتم خر می شدم و می خواستم سوار بشم که یهو یه سمند نارنجی کنار ما پارک کرد و سه تا جوان قد بلند و قلچماق اومدن پایین . یکی از اونا که تی شرت زرد پوشیده بود گفت :

-چی شده آبجی ، طرف مزاحمت شده ؟

دیدم بهترین موقع برای دادن یه گوشمالی با حال به آردین حالاست . زدم زیر گریه :

-آره . می خواد به زور سوارم کنه

-ای بی شرف ...
جوان ها به سمت پژو قرمز حرکت کردند

* م .عباس زاده*
1391,08,20, ساعت : 20:16
سلام دوستان گل . باز هم ساعت هشت شد . حالا هشت و یه خرده بالا . تازگی ها متوجه شده ام ، از وقتی نوشتن رمان خون آشام ایرونی رو شروع کرده ام ، شب ها تا صبح خواب خون آشام می بینم !!! :-2-31-: دیشب تو خواب و بیداری بودم که حس کردم یه خون آشام گنده داره خون های گردنم رو می آشامه ! :-2-36-: یهویی زدم تو مخش . ولو شد روی زمین . لنگ درازشو گرفتم ، پرتش کردم رو زمین . ...........فکر کنم پشه مالاریا بود ! :-2-06-:



9








زیر چشمی نگاه کردم . سه تا جوان بودند . یکی شون تی شرت قرمز خوش رنگی پوشیده بود با شلوار تنگ لی . یکی دیگه بلوز ابی شل و ولی پوشیده بود که پشتش نوشته بود: «استقلال قهرمان میشه » . اون سومی هم یه پیراهن طوسی یقه دار تنش بود .

جوان ها آردین رو از اتومبیل بیرون کشیدند و شروع به زدنش کردند . یکی تو سرش می زد . استقلالیه با لگد می زد تو شکمش ، هلش می داد طرف پیراهن طوسیه اونم یه کف گرگی می خوابوند تو صورتش :

-مزاحم دختر مردم میشی ، بی غیرت تنه لش ..

آردین بیچاره گیر سه تا نره خر گردن کلفت افتاده بود و چپ و راست مشت و لگد می خورد .در حالی که به سمند جوان ها تکیه داده بودم ، تو دلم خربزه قاچ می کردم :

-تا جونت دراد . بخور تا حالت جا بیاد . بچه پر رو . به من میگی سرت خورده به زمین تاب برداشتی ، بخور تا مزه توهین به یه خانم رو بچشی

یهو یه پراید سفید هم راهنما زد و کمی بعد پشت سر سمند ایستاد . یک پیرمرد و پسری قدکوتاه از ان پیاده شدند . هردو به طرف من اومدن . پیرمرده شصت هفتاد سال و داشت با ریش بلند توپی و یک دست سفید . پسره هم بیست سالش می شد . موهاش فرفری بود و قدش کوتاه . پیرمرد اومد جلو ، بازوی منو گرفت :

-چی شده دخترم ؟

چندشم شد . مردیکه . مثه ادم حرف بزن . بازو گرفتنت چیه .

گفتم :

-این پسرقرتیه که داره کتک می خوره ، می خواست منو به زور سوار پژو اش کنه ، اون سه تا افتادن به جونش

پیرمرده در حالی که بازومو بیشتر فشار می داد گفت :

-غلط کرده . حقشه . بذار بخوره تا جونش دربیاد

جوان موفرفری هم که تو نخ موهای لایت و چش و ابروی من رفته بود ، اومد جلو و گفت :

-شهرستانی هستی ؟ دختر فراری ؟

در حالی که می خواستم از شدت خشم ، چنگال هامو بندازم تو جفت چشم های قورباغه ای اش گفتم :

-اره ، صبح از خونه فرار کردم ، هیچ جایی رو نداشتم برم . تو خیابون های تهرون سرگردون بودم . گشنه ام شده بود . این جوان نامرد منو گول زد . بردم ساندویچی . بعدشم کشوندم تو بیابون تا ... حالا نصف شبی هیچ جایی ندارم برم .

یهو ، مثل این که پرژکتور تو چشمای پیر مرده و جوان روشن شد . از ذوق مرگی و خر کیفی این که یه دختر فراری شهرستونی رو گیر اوردن ، رعشه گرفتن . پیرمرده دستی به ریش هاش کشید و گفت :

-غصه نخور دخترم . خدا مارو برای کمک به تو رسونده . ما خونه داریم . می برمت خونه خودم . با پسرم تنها زندگی می کنیم . هرچند وقت خواستی، همون جا بمون ...

بعد با دست دیگرش گونه هامو نوازش کرد .

عجب پرروهای مارموذی بودن این دوتا دیگه . همه چی دیده بودیم الا این که یه پدر با پسرش بخوان هم زمان دختر ازاری !کنن . یکی نبود به پیر مرده بگه صدای کلنگ قبرت داره به گوش میرسه ، حالا می خوای دختر بلند کنی . اصلا جون و حال شو داری . می خواستم خودم رو از دست نوازش ها و ناخنک زدن های این پیر مرد و اون جوان نجات بدم ، ولی گفتم صبر کنم ببینم اخر کار این دوتا به کجا میرسه .

جوان اب دهانش رو قورت دادو گفت :

-بیا زود در بریم . تا اینا دعوا می کنن سوار شو بزنیم به چاک

تو دلم گفتم مگه سوسک مخ مو گاز زده نصف شبی با توی کوتوله و اون پدر پیرت بیام خونه تون.خاک تو سر هردوتون کنم . ببین کار ما به کجا کشیده !

دست بردم به هوای نوازش ریش های پیرمرده ، چنگه ریشش رو تو مشتم گرفتم . نیشش وا شد و اب دهانش از دوطرف لب هایش بیرون زد . با ناز گفتم :

-لا گور بری ایشالاه ، چقدر با نمکی پیری جون !

پیر مرده به زحمت فک هاشو تکون داد و گفت :

-مرسی ...ممنون !

مرتب ریش هاشو می کشیدم . کم کم از شدت درد اشک تو چشمای پیرمرد جمع شد و حالت ترس تو چشماش دیده می شد . با نگرانی گفت :

-حامد ...حامد جون بهش بگو ریش هامو ول کنه !

حامد که اون طرفم بود گفت :

-تو ولش کن ، اونم ولت می کنه

پیرمرده نالید :

-به ارواح مادرت قسم من ولش کردم ، اون ول نمی کنه

در حالی که تو دلم می گفتم فاتحه ی ریش هات و بخون ،به حامد نگاه کردم .

حامد که داشت با ناخن های لاک زده اون دستم ور می رفت گفت :

-ناراحت نباش ،دوست داره بابایی، که چسبیده به ریشت . تحمل کن . اینا نشونه عشق و علاقه اش به توئه !

باز هم فشار کششی دست مو بیشتر کردم و ریش پیرمرده رو بیشتر کشیدم . دهانش باز موند . حالم از دندونای مصنوعی زردش به هم خورد . بیچاره، دیگه نمی تونست حرف بزنه و کمک بخواد . عو عو می کرد . صورتش سیاه شده و از تاب درد بریک می رقصید . یهو دستمو کشیدم عقب . نصف بیشتر ریش های پیرمرده کنده شد و تو دستم موند .

چنان نعره ای از تاب درد کشید که پرده های گوشم بندری زدند !

-مردم ،وای ننه .

* م .عباس زاده*
1391,08,21, ساعت : 20:07
سلام . دوزتان گل و خون آشام من !!! باز هم ساعت هشت شد و من اومدم :-2-25-:از امشب برای همه خون آشام دوستان فال مخصوص خون آشامانه هم داریم . امیدوارم ازش لذت ببرین . اول میریم سراغ متولدین فروردین :

به متولدین این ماه مژده می دهم که مرگی شیرین و آرام و بدون درد خواهند داشت. متأسفانه به خاطر تولد نویسنده ی این مطلب در ماه فروردین از به خاک و خون کشیدن متولدین این ماه معذوریم!! پس از مرگ پروانه ای و شاعرانه ی خود لذت ببرید! (جداً برایتان بهترین و شیرین ترین مرگ ها را آرزومندیم!)-توضیح من خودم یعنی نویسنده رمان متولد اسفندم ها .نویسنده فال ها متولد فروردینه . :-2-37-:


10










پسرش دست مو ول کرد و اومد جلوم . با دیدن نصف ریش های کنده شده پدرش از شدت تعجب دهانش باز موند و با خشم گفت :

-این چه کاری بود کردی . دختر ...

گفتم :

-با نگاهش ،داشت منو می خورد ، یه کم ادبش کردم

-مگه چکارت می کرد ؟ بهت محبت می کرد

-غلط می کرد با تو

جوان کوتاه قد به سمت من حمله کرد . با یک لگد خون اشامانه زدم تخت سینه اش ، طوری که نیم متر رفت تو هوا و از پشت روی زمین افتاد . پیرمرد با دیدن این صحنه ، نصف ریش هاشو که براش مونده بود ، گرفت و پا به دو گذاشت .بیچاره حتما می خواست این یه خرده ریشی که براش مونده رو نجات بده ! خواستم دنبالش کنم و بقیه ریش هاشو هم بکنم که یهو فریاد آردین بلند شد :

-کمک ، کمکم کن ،نذار اینجا بمونم ...کشتن منو !

گفتم :

-من اسم دارم ، اسم مو بگو

در حالی که یه مشت می خورد تو ملاجش گفت :

-من هنوز اسم تو رو نمی دونم

داد کشیدم :

-ابگین ...

همون طور که چپ و راست سیلی می خورد گفت :

-منم آردین ،کمکم کن ابگین ، به دادم برس رفیق ! نوکرتم ، دربست . زنگ بزن به صد و ده . اینا منو داغون کردن !

عجب اشنایی عاشقانه ای . اولین برخوردمون توی یه تصادف مرگبار بود . پرسیدن اسم هامون توی یه دعوای خونبار . خدا سومیش رو به خیر کنه .

در حالی که از عجز و ناتوانی آردین ، کیف می کردم ، قری به گردنم دادم و گفتم :

-وا ، درد به گورت کنن آردین . به تو هم میگن مرد ؟ حریف سه تا جوجه نمی شی . صدو ده برا چی ؟ من ده تاشونو با یه مشت می فرستم اون دنیا .

یکی از جوان ها از کنار آردین که حالا نعش شده بود روی زمین بلند شد و گفت :

-چی گفتی ؟

دستامو زدم به کمرم و گفتم :

-تو دیگه خف . برو بمیر گنده لات .

با صورت سرخ شده اومد سمتم و گفت :

-حالا خف بودن رو نشونت میدم ، جینگولی جون !

صبر کردم خوب نزدیک بشه . جلو من که رسید ، دست شو بلند کرد تا بزنه تو گونه ام . وسط هوا و زمین دست شو قاپیدم و یه گاز محکم از انگشت هاش گرفتم . سه تا از انگشت هاش جدا شدند و قل خوردند روی زمین .

در حالی که با درد و تعجب به انگشت های جدا شده اش نگاه می کرد ، با سر اومد تو شکمم . یه کف گرگی زدم وسط پیشونی اش ، ولو شد کف شانه خاکی و فکر کنم برای همیشه اروم گرفت .

اون دوتا که رفیق شون رو ولو شده دیدن ، اومدن به طرفم . نفرت و کینه از قیافه ها شون می بارید .

-تو ...چه کاری کردی ؟ رفیق مارو کله پا می کنی ؟ نتیجه شو حالا می بینی !

-تا چشش دراد با یه خانم درست برخورد کنه

-مارو بگو اومده بودیم طرفداری تو . نمی دونستیم از یه نامرد حمایت می کنیم !

-حالا که دونستین ، می خواین چه غلطی بکنید؟

-نشونت می دیم .

یکی شون ازغلاف پشت شلوارش قمه ای بیرون کشید . معلوم بود از ضرب دست و تیزی دندون من ترسیده که چاقو کشیده . گفتم :

-اووخ مامان جون ، چاقو کشیدی برام ، از ترس، قلبم افتاد تو جیب مانتوم . جون ننه ات غلافش کن جوجه !حالاست که پس بیفتم .

زیر چشمی آردین رو نگاه کردم . به زحمت از روی زمین بلند شده و با پک و پوز خونی نشسته بود و این صحنه رو تماشا می کرد . می خواست اخر و عاقبت کار رو ببینه . اونم یه جورایی از کنجکاوی داشت دق مرگ می شد .

جوان چاقو به دست یهو به طرف من حمله کرد . چاقو شو به سمت شکمم گرفته بود . جا خالی دادم ، در طول یه ثانیه . طوری که اصلا نفهمید چطور شد ، یک دفعه ولو شد . یه ضربه محکم با بغل دست زدم پشت گردنش . به شکم افتاد کف زمین . چاقوشم فرو رفت تو زمین خاکی .

سومیه زیر لب گفت :

-یا باب الحوائج ، این دیگه کیه ؟

آردین داد زد :

-نذار فرار کنه . اون قدر با لگد تو شکمم زده که روده و معده ام مثه گوشت چرخ کرده شده .

جوانک پا به فرار گذاشت . دنبالش کردم .پرید اون طرف شانه خاکی و به سمت مخالف اتوبان ، وسط بوته های بیابان رفت . تو تاریکی از پشت گردنش رو گرفتم و مثه بچه گربه ،نگه داشتم . خیلی ترسیده بود .

با التماس گفت:

-ولم کن ، تو دیگه چه جونوری هستی ، خودت خواستی بیاییم کمکت .

گفتم :

-اره جون عمه ات . می خواستین آردین رو بکشین ، منو با خودتون ببرین خونه خالی

-نه ،نه ...چرا تهمت می زنی ؟

چنگالهایم رو بیرون کشیدم . جوان بدبخت ! مثه بچه ها شروع کرد به گریه و زاری :

-غلط کردم ، توروخدا منو نکش ، منو نکش

دلم به حالش سوخت . هنوز خیلی بچه بود . پشت بلوز ابی اش نوشته بود : استقلال قهرمان میشه ، معلوم بود خیلی عشق فوتباله !

یه ضربه کاراته زدم پشت گردنش ، بیهوش افتاد لای علف ها . اومدم طرف آردین . چه اردینی . خونین و له شده .

* م .عباس زاده*
1391,08,22, ساعت : 19:49
سلام دوزتان عزیز . ساعت هشت شد . من دوباره اومدم :-2-25-:شب پاییزی خوبی داشته باشید . تازگی ها متوجه شده ام از وقتی دارم این داستان خون اشامه رو تایپ می کنم ،یهو وسط تایپم ،صداهایی عجیب و ناله مانند ، بلند میشه . دلم هوری میریزه تو . این لپ تاپ گور به گوری هم یه چیزیش میشه ها .:-2-35-: اینم فال متولدین اردیبهشت :


متولدین اردیبهشت ماه: با اطمینان می گوییم که جهنم زیر پای شما قرار دارد و الان است که دهان باز کند و شما را ببلعد! پس مواظب خودتان و جان عزیز و خوشمزه تان باشید! چون همین جهنم ممکن است دهان یک اژدهای مخوف باشد که قصد دارد شما را با دندان هایش تکه تکه و ریز ریز کند! البته باید گفت این اژدها عادت دارد قبل از کشتن قربانی اش رگ های لیز و با نمک او را بیرون بکشد و مثل ماکارونی بخورد. امیدواریم موفق هم بشود ...:-2-36-:


11








آردین بیچاره ام ، بچه ام انگاری حالش خیلی بد شده بود . به سختی روی دو ارنجش تکیه داده و روی زمین نشسته بود ، مثه بزی که به صاحبش نگاه کنه ، بربر منو نیگا می کرد . گفتم :

-چیه ، هی نیگا می کنی ، شیر نعل می کنن ؟

خندید و به مانتوم اشاره کرد . یه نیگا به خودم کردم . در اثر دعوا و بزن بزن ها مانتو ام خاکی و درب و داغون شده بود ،معلوم نبود این آردین ذلیل مرده اون پشت مشت ها چی دیده بود که در اون حال زار، داشت خود شو به زور کنترل می کرد که یهویی نزنه زیر خنده :

گفتم :

-درد بگیری ، مرض قرقره کنی ، مگه چیه . خو دعوا کردم ، یه خرده لباسام خاکی شده ،خنده داره ؟

-نه

-پس نیشت و ببند ،همین جوری هم قیمت مسواک و خمیر دندون ده برابر شده !

-نه ، یعنی میگم ...درستش کنین ،خاک هاشو بتکونین !

-د ببند اون دهن غمچه رو . الهی که خودم کفنت رو بدوزم ، روشم گلدوزی کنم !جون به جونتون کنن ، شما مردای بی دین و ایمان تا اون دم اخر که سنگ لحدرو می ذارن روتون ، چش و چارتون مثه هواپیماهای بی سر نشین امریکا این ور و اون ور می پره بلکه هم تو اون ثانیه های اخر زندگی تون برا یه ثانیه هم شده چشم چرونی کنین !وقت تون هدر نره !

یهو بغض خنده آردین پُکید و هر هرش شروع شد ، بعد هم به سرفه افتاد . خون از دهانش زد بیرون .دیدم حالش خیلی خرابه . از طرفی اوضاع محیطی مون هم قمر در عقربه . چهارتا نعش دور و برمون ولو شده بودن .بعلاوه پیرمردی که بقایای ریش شو گرفته بود و هی داد می زد و کمک می خواست . رادارهای خطر یابم هم هی علامت می داد که حالا دیگه وقت جیم شدن و در رفتنه .

خم شدم . یه دستم رو گذاشتم پشت کمر آردین ، یکی رو بردم زیر لنگ و پاچه درازش ، بلندش کردم ،مثه پرکاه . بچه ام از ترس زهره ترک شده بود . با ترس و لرز گفت :

-منو کجا می بری ؟

-سر قبر پدرم . می برمت فاتحه بخونی براش . اخه فاتحه خون کم داره . خو داریم فرار می کنیم دیگه . الانه که اینجا پر از پلیس و اتومبیل های سبز و سفید چشمک زن بشه

بردمش کنار پژو و بعد یهو ولش کردم . داد زد :

-اخ مامی ، کمرم شکست

-تا دیگه به مانتو خاکی یه خانم محترم گیر ندی ، زبون به دهن بگیری ساکت باشی

در حالی که در عقب پژو رو باز می کردم ، غرغر کردم :

-اگه به من نمی گفتی ، سرت خورده زمین ، مخت تاب برداشته ، منم عصبانی نمی شدم . حالا این همه نعش این ور و اون ورمون نبود . تو هم اینجوری نشده بودی

دوباره خم شدم و نعش بی صاحاب آردین رو بلند کردم گذاشتمش عقب ماشین .

خودم رفتم پشت فرمون ، ماشین رو روشن کردم . گازشو گرفتم و یا سرعتی سرسام اور افتادم تو اتوبان . لایی می کشیدم مثه قرقی . فکر کنم عقربه کیلومتر شمار روی صد و هشتاد نود بالبال می زد .آردین نالید :

-یواش تر ، مگه سر می بری

-نه خیر، دارم تو رو می برم !

یه جاده فرعی دیدم ، فوری پیچیدم . آردین گفت :

-چرا رفتی اون جا ؟

-تا چشات دراد ذلیل مرده . این قدر به پروپام نپیچ ، بذار رانندگی مو بکنم . الهی که ذلیل بمیری ، گور به گوری !!

آردین جواب داد :

-چرا تا یه کلمه می پرسم ، می زنی تو پرم .

-اخه خیلی عصبانی ام . ممکنه ماشین پلیس ها دنبالمون باشن . زدیم چند نفرو اش و لاش کردیم ، حتما اون پیرمرد ریش بریده ، تا حالا به صدوده زنگ زده . بیچاره . فکر می کنه پلیس ها که بیان ، دوباره ریش هاشو سرجاش می چسبونن . خودش می دونه که عمرش دیگه قد نمیده تا دوباره ریش هاش اون قدر دراز بشه !!!

آردین که دید خیلی توپم پره و دارم حرص می خورم ، ساکت شد تا رسیدیم وسط یه بیابونی . زیر درخت اناری توقف کردم . بیچاره آردین . از تاب درد و ضعف داشت ناله می کرد . دلم براش کباب شد . گفتم یه خرده بهش برسم ، بلکه از دستم نره ، مرد به اون خوش تیپی . تو این بیست و سه ساله عمرم ،مرد خیلی دیده بودم ، ولی مثه اونو کم . خیلی کم . عقل اش سبک تر از عقل یه گنجشک بود ،ولی دل مهربونی داشت !

لامپ داخل پژو رو روشن کردم . رفتم صندلی عقب . تو دلم گفتم :

درد به گورت کنن ابگین ، تک و تنها تو بر بیابون با یه جوان چیکار می کنی ؟

آردین که دید مهربون نگاش می کنم،گفت :

- یه کاری بکن ، دارم از درد می میرم .

* م .عباس زاده*
1391,08,23, ساعت : 19:59
سلام به دوستان گلم . در یک شب پاییزی بارانی دارین خون آشام می خونین . امیدوارم یهو برق ها بره و این اولین و آخرین مرتبه رمان خوندنتون باشه :-2-06-:اینم فال امشب . رفتیم تو نخ خردادی ها . خدا بهشون رحم کنه :-2-35-:
متولدین خرداد ماه: شما مرگ سریع و خونباری خواهید داشت. به طوری که خون شما تا شعاع یک متری تان را رنگین خواهد کرد! (برایتان متأسفیم!) شما مایه ی سرافکندگی بقیه ی متولدین ماه های دیگر هستید. چون بلد نیستید مراقب خودتان باشید و بر خلاف همه ی آنها مرگ سریعی خواهید داشت. نفرین ما همواره پشتوانه ی شماست... موفق باشید!


12











گفتم :

-کمکت می کنم ، فقط ، ساکت باش . بیچاره ساکت شد ! زخم هاشو وارسی کردم . سرش یه خرده شکافته شده بود ،دست و پاشم کوبیده و کبود .

دکمه های پیراهنش رو باز کردم . زخم گنده ای روی سینه اش دیده می شد . نامردها بدجور زده بودن

پیراهن و زیر پوشش رو بیرون اوردم . تموم بدنش غرق خون بود . از مغز سرش بگیر تا شکمش .بوی خون، حس خون اشامی ام را بیدار کرد . دلم می خواست چنگال هامو در بیارم و فرو کنم تو شاهرگ پر خونش که مثل نبض تپنده می تپید ، اما نمی دونم چم شده بود که دلم نمی یومد این کارو بکنم .تا حالا این حالت عجیب بهم دست نداده بود که یه ساندویچ خون پنج شش لیتری جلوم باشه ، اشتهامم باز شده باشه و من خودداری کنم از انجامش . یعنی چی شده بود ؟ لاجونی درد گرفته ، از حال رفته بود با انگشت خون شو چشیدم . گروه خونی اش o منفی بود . همون گروه خونی که خیلی دوستش داشتم . برام مثه کباب برگ مزه می کرد .

سی و هفت درصد قربانی های ما خون آشام ها ، گروه خونی o دارند . افراد این گروه خونی بی پروا با اراده و اجتماعی هستند . ذاتا حس بلند پروازی و رهبری دارند و دوست دارند بقیه رو زیر پرو بالشون بگیرن و هدایت کنند . رونالد ريگان، ملكه اليزابت دوم، ، الويس پرسلي ، دارای گروه خونی o بوده اند . با خودم گفتم :

-چه موجود نازنینی . چه گروه خونی خوشمزه ای .ننه اشرف ، دلم غش رفت . شیطونه می گفت : یواش یواش ،چنگال هات و بذار رو رگاش ! اما خودم رو کنترل کردم .

آردین بدجوری کتک خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود . با این حال سعی می کرد لبخند بزنه . رنگ به روش نبود ، برای اولین بار در تمام عمر کوتاه خون آشامیم ، کاری رو که هیچ وقت نکرده بودم ، انجامش دادم . چنگال هامو دور از چشم آردین در اوردم و رگ دستم را بریدم . خون بیرون زد . دستم رو بردم جلو دهان آردین و گفتم :

-بخورش

آردین با دودلی نگاهم کرد . بیچاره مونده بود این چه کاریه که می کنم . حتما تو دلش می گفت این دختره عقلش پاره سنگ ور میداره ، کم داره . دیدم معطل کنم حالاست که پس بیفته . دستم رو بردم جلو دهانش و چسبوندم به لب هاش . یهو نمی دونم چی شد که با دو دستاش دستمو چسبید و با اشتهای زیاد شروع به نوشیدن خونم کرد . لامصب ، چه جوری هم می خورد . دیدم حالاست که خودم از بی خونی لاجون بشم ، دستمو عقب کشیدم . محل زخمم ، خودش بسته و خوب می شد، گفتم :

- اشتهارو بنازم ، داشتی همه خون هامو می خوردی

-اخه ، خیلی خوشمزه بود ،تا حالا یه همچین چیز خوشمزه ای رو نخورده بودم ...

-مگه هرچی خوشمزه است ، باید تا تهش رو کوفت کنی ، جز جگر زده !

وای خدا چه کاری کرده بودم . خونم رو داده بودم آردین نوشیده بود . یهو رنگ پریده و قیافه میت مانندش رو دیدم ، دلم به حالش سوخت . طفلکی . اما حالا باید خیلی مواظب خودم باشم خون ما دراکولاها خاصیت های زیادی داره ، یکیش زیاد کردن حواس پنج گانه است . اونارو دهها برابر می کنه . حالا من یه دختر ، تک و تنها با یه جوان عزب ، تو تاریکی ها ،تنهایی . باید خیلی مواظب خودم باشم ، اتیش گرفته ، خیلی خونم رو هم داده بود بالا . الهی که خودم با دستای خودم یه کفن اسپرت خوشگل تنت کنم ، اون دنیا برای بقیه مرده ها پز بدی !

آردین یهو از این رو به اون رو شده بود ، تمام خون های بدن اش از نوک موهاش بگیر تا روی شکمش ترو تمیز شده ، نذاشته بودم یه مولکولش هم حروم بشه . حیفه برکت خدا از بین بره ، تمومش رو نوش جان کرده بودم . به بچه ام ، خون هم داده بودم بخوره ، تپل بشه ،بزرگ بشه، اقو بگه ، یه ماده ای توی بزاق ما خون اشام ها هست که هم خون رو بند میاره . هم محل زخم رو ضدعفونی می کنه ، هم طرف رو مست و پاتیل می کنه ، خون منم که کوفت کرده بود ، انگاری که ده بطری اب شنگولی نوشیده باشه .

کم کم آردین ، سرحال شد و با چشمای براقش محو جمالم شد . گفتم :

-اولش بهت چی عرض کردم ؟

-یادم رفت

-وای که الهی وربپری ،گفتم دارم درمونت می کنم ، یه وخت فکرای ناجور نکنی

-من ؟ من کی فکرای ناجورکردم ؟

-اخه اون جفت چشای بابا غوری تو انداختی تو صورتم . رادارم میگه داری ذوق مرگ میشی از خوشی . اون دوا و درمون و ریختن خونم تو حلقت ،به خاطر نجات جونت بود شیرفهم شدی ؟

-اره . دیگه نگات نمی کنم

پوفی کشیدم و گفتم :

-ننه اشرف ، کجایی که ببینی دخترت داره چی می کشه ،ای خدا ...

نمی دونم چه سری بود که اگه از روی خوشی و سرحالی هم صدای مادرم می زدم ، مثه جنی که موشو اتیش زده باشن ، فوری ظاهر می شد . ای لال بشی دختر که هی پوف می کشی و مادرت رو صدا می کنی . این روح پدر و مادرم هم سریشی شده بود ، به جونم .

یهو غباری جلو چشمامو گرفت ، بعد روح پدر و مادرم رو دیدم . مادر خوشگل و مو مشکی ام کنار آردین نشسته و نیش ُشله شو واکرده بود . پدرم هم داشت با موهای آردین ور می رفت . مادر از گور فرار کرده ام ،گفت :

-مامان ابگین ، این پسره اذیتت کرده که صدام کردی ، این که خیلی ماهه !چه بهت میاد !

از خجالت سرخ شدم و سرم و انداختم پایین .

پدر قبلا کفن شده ام گفت :

-دختر گلم ، توی رگ هاش پراز خونه ، چرا ترتیب شو نمیدی ؟ خون هاشو بنوش قوت و نیرو بگیری !

* م .عباس زاده*
1391,08,24, ساعت : 20:04
سلام دوستان عزیز . شب بارانی خوبی داشته باشید . فال خون آشامی امشب مخصوص تیری هاست . خدا رحم کنه :-2-31-:


متولدین تیر ماه: خوشبختانه یا بدبختانه مرگ شما به همراه توده ی فشرده ای از آتش و جوی رقیق و هوایی صاف تا کمی طوفانی خواهد بود. نظرتان در مورد برشته شدن چیست؟ اگر خوشتان نمی آید اظهار تأسف می کنیم و می گوییم که همین اتفاق هم خواهد افتاد! امیدواریم از آن لذت ببرید ... (به نظر شما کباب انسان چه مزه ای است؟ من که فکر نمی کنم جالب باشد!)

13









من نمی تونستم جواب شون رو بدم . می ترسیدم ، حرفی بزنم آردین پیش خودش بگه این دختره خل و چله . اون از کارای عجیب و غریبش ، اینم از حرف زدن با خودش . هی ابروهای نازک و هشتی مو بالا بردم و لنگه به لنگه کردم ، بلکه والدین یک بار مرحوم شده ام ، متوجه موقعیت من بشن ، انگار شیر خرگوش خورده باشن ، حالی شون نمی شد . ای گورتون به سمت دریای مدیترانه راه پیدا کنه . برین تو قعر دریا .

از بس مادر و پدرم با سرو کله آردین ور رفتند ، یهو آردین تکونی به خودش داد و گفت :

-ابگین خانم ، نمی دونم چرا یه جوریم میشه !

-مثلا چه جوریت میشه ، جینگیل جون ؟

-داره مور مورم میشه ، یه چیزایی رو رو گل و گردنم حس می کنم ، نمی تونم بگم چیه ؟

تو دلم گفتم :

-اگه بدونی دوتا روح مثه آدامس چسبیده ان بهت و هی با سرو کله ات ور می رن ، یهویی از ترس پس می افتی ،اون وخت منم کارم زیاد می شه . شکر خدا که نمی بینی .

این دخترای مجرد ، یا پسرها ، نباید تو اتاق تنها و جاهای خلوت بخوابن . ارواح خبیث اگه اونارو تنهایی گیر بیارن ، می شینن کنارشون و هی وسوسه شون می کن .وسوسه خناس که میگن همینه . اون وخت پسره یا دختره ، حس می کنه مور مورش میشه ، یا تنش می خاره . هی موهاشو چنگ می زنه ، لپ شو نیشگون می گیره ، پشه می پرونه ، لگد میندازه تو هوا ، بیچاره نمی دونه که چند تا روح ، یا خون اشام ، دسته جمعی دارن با افکارش بازی می کنن و اونو به سمت شهر گناه و نابودی می کشونن . از این موقعیت ها برا منم، تو خواب پیش اومده . چون تو بیداری فوری می فهمم و باهاشون کتک کاری می کنم . اینه که ادم نباید در جاهای تنها و تاریک باشه . ارواح خبیث میرن تو ذهنش و تحریکش می کنن . فکر ادم رو به سمت گناه و نافرمانی از خدا منحرف می کنن . البته ، ارواح خبیث و خون اشام ها اجازه ندارن به طور فیزیکی وارد خونه کسی بشن و حتما باید باهاشون ارتباط ذهنی داشت و زبونی ازشون دعوت کرد ، تا به صورت فیزیکی بیان تو اتاق یا خونه ، وگرنه اگر حق داشتن بی اجازه شب و نصف شب ،وارد خونه مردم بشن ، ببین چه خر تو خری می شد .

صدای زنگ دار ِمامانم منو به خود اورد . مادرم گفت :

-ننه چرا به اون جوانه اجازه دادی خون تو بنوشه

-اخه داشت می مرد مامانی

-دردتم اومد

-خیلی.

-بسکه مهربونی . ادم میاد مفتی مفتی خون خودشو حروم کنه ، اونم به خاطر جوانی که نمی شناسیش کیه ؟ می خوادت یا نه ؟ شوهرت می شه یا نه ؟

-چیکار کنم ، یهویی دلم سوخت براش.بعدش هم مگه هرکی می خواد کار خوب بکنه باید به منافعش فکر کنه ؟

-پس چی ننه ، زمونه ،زمونه منفعت و حساب و کتاب کردن . حالا برو تو هم خون اونو بخور یه خرده تقویت بشی . این همه تقلا کرده ای ، جبران بشه !دختر خوب که نباید خونِ مفتی بده . نیم لیتر خون صد و پنجاه هزار تومن می ارزه ! این کارا از تو بعیده !من تو زمان حیاتم ، هروقت خون می دادم یا خون ریزی داشتم ، دل و قلوه بره می خوردم ،تقویت بشم ، حالا فرض کن اینم گوسفنده ،درسته قورتش بده !

پدرم هم نیشش رو واکرد :

-خون شو بخور ...خون شو بخور !

دل و به دریا زدم و گفتم :

-خاک تو گور هردوتون کنم ، من خون اینو نمی خورم . اصلا نمی خام ...

-اوا قربون اون اخمات بشم ، چرا ننه ؟

-به خاطر اِرا ، شمام زود از اینجا برین تا اعصابم داغون تر نشده ، چیه دم به دقیقه مزاحم من می شین

مادرم لبخند مرموزی زد و گفت :

-به به ، خبراییه ننه ، مبارکا باشه . هی می خوای مارو دک کنی ، با این پسره تنها باشی ، بازم بهش خون بدی ، پاشم ، پاشم برم سیسمونی نوزادتونو بدوزم ، تو دنیا که نتونستم عروسی تو ببینم بلکه تو عالم ارواح دخترمو تو لباس عروسی ببینم

نمی دونم چی شد ، یهو بغض گلومو گرفت . پریدم به سمت مادرم و بغلش کردم :

-مامان ،مامان جونم ..

-ای دردت به جونم ، دختر خوشگلم .

و بعد زدم زیر گریه .

کارهایی که نمی خواستم جلو آردین بکنم ، کرده بودم ، اونم بد جور . اون که ارواح رو نمی دید . فقط یه ورش رو می دید . هم با خودم حرف زده بودم ، هم گریه کرده بودم . آردین با چشمای ورقلنبیده از تعجب گفت :

-مخت تاب برداشته ؟

-چی ؟ باز که گفتی .

-نه ببخشید ، اخه داری با خودت حرف می زنی ، گریه می کنی

-من اینجوریم دیگه . الان تو این تاریکی یاد مادرم افتادم . اشکم در اومد ..

-بمیرم برا اون قلب نازکت ...

-ببین تو خواهر و مادر نداری ؟

-چرا . عوض یکی، دوتا خواهر دارم

-پس لطف کنید ، از این به بعد برا قلب نازک خواهرهای خودتون بمیرین

-چ...شم

این دفعه مثه توی ماشین داغ نکردم . قهر هم نکردم . چون طفلکی حق داشت ،

فقط فکرشو خوندم . داشت با خودش می گفت :

-خواهرام کیلویی چند ؟ من براتو می میرم ، اونم نه یک بار ،نه صد بار ، هزار بار .عشقی جوانه می زد ،دلی می تپید .

* م .عباس زاده*
1391,08,25, ساعت : 20:20
دوزتان گل سلام . خون آشام های عزیز . ما توی سایت خودمون عده زیادی خون آشام خطری داریم که یک انجمن تشکیل داده اند . این خون آشام ها صبح تا شب تو انجمن خودشون خوابند ، فقط شب ها میان بیرون و می آشامند . انجمنش تو پروفایل من هست دوست داشتین عضو بشین . اینم فال مردادی ها ...وای چه فالی :-2-31-:

متولدین مرداد ماه:شما به شکل بسیار توپ و باحالی خواهید مُرد! تا به حال فیلم «عروسک شیطان» را دیده اید؟ اگر ندیده اید به هیچ عنوان آن را از دست ندهید چون سرنوشت شما به آن پیوند خورده است. شما به قتل خواهید رسید و جسدتان تکه تکه خواهد شد. قاتلین شما (که خدایشان بیامرزد و همیشه موفق و مؤید باشند) اعضای بدن شما را به جسد دیگری پیوند خواهند زد و از شما عروسکی شیطانی برای قتل عام مردم خواهند ساخت. از تجربه فوق العاده تان لذت ببرید!...

14











رفتم یه چیزی بهش بگم . دیدم بچه ام حق داره . خون من رفته تو رگ هاش . کشته و مرده ام شده ، به توان یک میلیون . اینم از خاصیت خون ما دراکولاهاست . هرکی خون مون رو بخوره ، دربه در و کشته مرده مون میشه .یه چیزی تو این خون مون هست که دیونه شون می کنه . البته ، نباس بگم . خودمون هم به کسی که خون دادیم ، یه احساس دیگه ای داریم . همیشه حس اش می کنیم و بوشو می شنویم . اگه هزار کیلومتر هم ازمون دور باشه ، می تونیم ردشو پیدا کنیم .

صدای خنده پدرم ، منو از افکار عاشقونه بیرون کشید . پدرم گفت :

-به پای هم پیر شین

رفتم به بابام ،بگم :

-الهی رو اب مرده شور خونه بخندی ...

دیدم قبلا این کارو کرده .این بود که بهشون توپیدم :

-شما که هنوز نرفتین ؟ به خدا ابرومو بردین ، بسه دیگه . پسره فکر می کنه خل و چلم !

یهو تونلی سفید جلو اون دو پیدا شد ، چرخ زنان و پیچ خوران رفتند توش . صدای خش دار پدرم به گوشم رسید :

-انتقام مارو بگیر ، قاتل هامونو بکش . نذار همین جوری سرگردون و ویلون باشیم .

و بعد ،هردوتا شون ناپدید شدند .

آردین همین طور بر بر نیگام می کرد . می خواست دومرتبه سوال کنه با کی حرف می زدی ؟ ولی خودداری می کرد تا امپر من بالا نره . کم کم ترس تو دل بچه مردم افتاده بود . برای این که جو عوض بشه ، گفتم :

-تو این ابوطیاره ات ، چیزی نیست زهر مار کنیم ؟ دلم از گشنگی مالش میره

تو چشمای آردین لامپ دوهزارولت روشن شد .

-چرا . یه فلاکس پراز چای ، تخمه و بیسکویت هست

پریدم پایین و رفتم سراغ خوردنی ها . یه دونه روفرشی هم اون پشت بود . تمام چراغ های پژو رو روشن کردم . روفرشی رو در جایی که نور لامپ ها اذیتمون نکنه ، پهن کردم . فلاکس استیل ژاپنی با دوتا فنجون چینی ، مقداری بیسکویت و تخمه . همه رو چیدم وسط روفرشی . داد زدم :

-هی آردین ، می تونی بیای پایین ؟

-اره ، دارم میام . جون گرفتم دوباره ...

آردین با صورتی نورانی و شفاف اومد و رو به روی من نشست . از خوردن خون من خیلی شنگول شده بود ، پر از انرژی و البته کمی هم خطرناک ، برای من .

یک بزم خون اشامانه دونفری ، .وسط بیابون برهوت .

بی مروت چشم انداخت تو چشمای من . حالا مگه چشم از چشم ام بر می داشت . گفتم :

-چیه ؟ تا حالا چشم ندیدی ؟

-چرا ، ولی چشم به این گیرایی و سوزنده ندیده ام . چشمای تو با اون مژه های بلندت ، دارن قلب مو سوراخ می کنن ، اتیشم می زنن

-چاییدی بچه . این جوری بهم زل نزن ، داغ می شم

-نه ، بذار نگات کنم . چشات ارومم می کنه

-اوخیش ، حیوونی ، چه کم رو

-چشمای تو یه جوریه ...

-چه جوریه ؟

-نمیشه گفت چه رنگیه . مثه ...مثه رنگین کمون . هفت رنگ داره

-به به . می بینم رو که میره بالا اردین جون ابوعطا می خونه ، رو دادم بهت ،هی عشقولانه در می کنی ها ،دوز عاشقی ات لحظه به لحظه بالاتر میره

-بذار بره بالا ، دارم یه چیزهایی کشف می کنم ، تو وجودخودم ...

اخ ، تا حالا هیچ کس ، اینو بهم نگفته بود . هیچ کس این جوری نگاهم نکرده بود . منم میخ اون دوتا چشم قهوه ای شدم . فکر کنم ده بیست دقیقه ای همین طوری به هم زل زده بودیم . یهو آردین گفت :

-تو چه بامزه ای ،حرف زدنت هم منو کشته ...یه جور خاصی حرف می زنی

با خودم گفتم ، این خون لعنتی من روش اثر گذاشته ، داره مقدمه می چینه ، بره سر اصل مطلب . این بود که با اخم گفتم :

-الهی که با کفن پاره پوره خاکت کنن ، من داشتم درمونت می کردم . دکتر هم به مریضش مرهمه !

-نه بابا مرهم نه ، درستش محرمه . تو خیلی مهربونی ،مرهمی !

کوفت و مرهمی . بچه پررو . فکر کردی می تونی با این حرفات خرم کنی .

صدام رو خشن کردم و گفتم :

-تب کردی ، توهم زدی .

-ابگین ...

-جونم

چه غلطی کردم ، یهو این کلمه «جونم » ، از دهانم در رفت . حالا این پرروتر میشه . البته ترس زیادی نداشتم . چون با قدرت خون اشامیم ، حریفش می شدم . فقط دلم نمی اومد اذیتش کنم . خودم هم یه جورایی ، شنگول اون قد و بالا ، اون دو چشم مهربون و نگاه مردونه اش شده بودم . ترسم ، بیشتر از خودم بود . ای بمیری ابگین . چه زود دادی رفت .دل بیچاره تو دو دستی تقدیمش کردی . پسر ندیده . ندید بدید . با خودم گفتم :

-نگرانی نداره . یه عمره دنبالش بودی ، حالا که روبروت نشسته ، ناز می کنی . دل بده بهش . دنیا دوروزه . عشق که به این زودی ها نمیاد . حالا که اومده دو دستی بچسب . ناز نکن . عشوه نیا ...

نیش آردین چسبیده بود به لاله های گوشش . از شنیدن ِکلمه جونم ، بال در اورده بود . ای قربون اون نیش گشادت برم . دِ این جوری نخند ، یهو تابلو تو می کشم ، معروف می شی . ژوکوند می شی . لبخند اردینی می شی

دوباره صدام کرد :

-ابگین

-بله

-می دونی ، رنگ مردمک چشمای تو بی نظیره . من خیلی چشم دیده ام ، تا حالا این رنگی شو ندیده بودم . یه رنگیه که نمی شه با زبون بگم ،قرمزه ، رنگ غروبِ خورشیده . اون دمدمای اخر که میخاد بره زیر ابرها . رنگین کمونه ، چی بگم . دارم دیونه میشم

-نمیخاد به مخت فشار بیاری ، رنگ چشای من ابگینیه . بگو چشمای ابگینی

-اره . ابگینی . ابگین یعنی شیشه . نور که می افته تو شیشه ، هزار رنگ میشه . چشمای تو هم این جوریه . دم به دقیقه یه رنگیه

ای ابگین به قربون اون فهم و کمالت بره . خندیدم :

-امیدوارم چشای تو هم اردینی باشه ، می دونی که آردین یعنی پاک . یعنی کار درست

-هست ،مال منم اردینیه

به به . چشمای ابگینی و اردینی .

* م .عباس زاده*
1391,08,26, ساعت : 20:08
دوستان گل . جمعه شب تون خوش و خرم . در یک شب ارام و زیبا ، با بخش دیگری از خون آشام همراهتونم ،شما هم منو همراهی کنید . رسیدیم به فال متولدین عزیز شهریور . جگرشو دارید ، بخونید .

متولدین شهریور ماه: مرگ شما تهوع آورترین مرگ ممکن است. چه کسی فکر می کرد که شما در آخر دست به خودکشی ای بدین شکل بزنید؟ (واقعاً به وجود شما افتخار می کنیم!!) شما را درحالی پیدا می کنند که دل و روده ی خود را بیرون کشیده اید و در حال.... درحال.... درحال.... (اَه ه ه ه ه) درحال خوردن و جویدن آن هستید! مزه ی آن چه طور است؟!:-2-06-:

15






آردین بلند شد و به سمت اتومبیل رفت . پخش اتومبیل رو روشن کرد . صدای عاشقونه خواننده ای تو برو بیابون پیچید :



مثل خورشيد مثل دريا روشني و با صراحت

تو صميميت آبي واسه شستن جراحت

غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد

از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد



انگار آردین همه حرف هاشو توی این ترانه بهم می گفت . چشماش تر شده بودند . خود منم داشتم تو عالم عاشقونه ای سیر می کردم که برام سابقه نداشت . ترانه ها و شعرها یه رنگ دیگه ای گرفته بودند . اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

-نگفتی شغلت چیه ؟ زنت چند سالشه ؟ چند تا بچه داری

صدای قاه قاه آردین بلند شد :

-دلت خوشه ها ، گورم کجا بود که کفن داشته باشم ، اصلا زن ندارم که بچه هم به دمبش وصل باشه . من پاک پاکم

-اخه سن تون یه خرده بالاست ،گفتم شاید متاهل باشین !

-نه عزیزم . ازدواج کیلویی چنده ؟دیجالتم کجا بود ؟ اصلا فکر می کنی چند سالمه ؟

-سی و دو سه سال

-یه خرده بیا پایین تر ، بهش می رسی

-سی و یک سال

-بازم پایین تر

-ای گورتو رو سنگ اسیا بکنن ، سی سال

-ای قربون ادم چیز فهم .سی سالمه . فیکس . تو چند سالته

-من ؟ من نمی دونم . قیافه ام به چند ساله ها می خوره

-بیست

-برو بالاتر

-بیست و دو

-نه . فکر کنم بیست و سه سالمه . البته شناسنامه ندارم ها . از تاریخ روی قبر پدرو مادرم ، سنم رو فهمیده ام . اون موقع که مادر توگور رفته ام با پدر از گور فرار کرده ام ازدواج کرد ، نه سالش بود ، بعد از یه سالم منو زایید ، سه سال بعدشم ریق رحمت رو سر کشید !

-نه سال ؟ شوخی می کنی

-نه به خدا . اونجایی که ما بودیم ، هشت ساله هاشم ازدواج می کردند

-کجا بودین مگه ؟

-چرا حرف تو حرف میاری . داشتیم راجع به سند و سالمون حرف می زدیم

آردین با چشمای از حدقه بیرون اومده گفت :

-تو ...اصلا کجایی هستی ؟ پدر و مادرت کی اند ؟

رفتم تو فکر . حالا تراک سی دی پخش عوض شده بود و همون خواننده ترانه ای دیگر می خوند :





تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي



گفتم :

راستش رو بخوای خودمم نمیدونم کجایی ام . کی ام . فقط می دونم ابگینم . اگه می خوای با من دوست باشی ، هیچی از گذشته ام نپرس

-چرا ؟

-چون هیچ وقت به جواب نمی رسی ، فقط منو گم می کنی

-خونه تون کجاست ؟

-زیر پل ها ، تو خرابه ها .

-دیگه کجاها؟

- تو قبرستون ها ، لابلای گورها!

-چه جاهای خوبی ، بازم بگو

-تو بغل ارواح ، من یه بی خونه مونم . دربدرم ، سرگردون

آردین اب دهنش رو قورت دادو گفت :

-ولی دیگه نیستی .

-چطور ؟

-می برمت خونه خودم . حس می کنم سال هاست تورو می شناسم . نمی دونم ،خیلی ...

-خیلی چی ؟

-ممم خیلی ...ولش کن اصلا .

-با گذشته من چطور کنار میای . با مبهم بودن زندگی ام ؟

-من کاری به گذشته ات ندارم . فکر می کنم خدا تورو از اسمون انداخته رو سقف ماشینم . قسمت من بودی .

-به فامیلات چی میگی

-اونا که از خداشونه من از تنهایی در بیام . مادر و پدرم سی ساله انتظار عروسی منو می کشن . من تا چند سال قبل درس می خوندم . فوق لیسانس مکانیک دارم . یه کارخونه مونتاژ و واردات اتومبیل های خارجی هم دارم . مال بابام بود ، خودشو بازنشسته کرد ، دادش به من .

در حالی که سرخ شده بودم ، تو دلم گفتم :

-یارو چه خوب می بره و می دوزه برا خودش ، هنوز هیچی نشده حرف از عروسی و ازدواج می زنه . اینم از اثرات خوردن خون منه . خیلی شنگول شده !بهتره یه خرده حال شو بگیرم . گفتم :

-اصلا چرا تا حالا زن نگرفته ای ؟ حتما یه عیب و ایرادی داشتی ؟

-نه ،من تا حالا از ازدواج بدم می اومد . با این که یه اپارتمان لوکس تو جردن دارم ، کارو بارم هم خوبه ، ولی هیچ وقت به زن و ازدواج فکر نمی کردم

-وا خاک تو دهنت کنم چرا ؟

-چون ،فکر می کنم ازدواج دست و پای ادم رو می بنده ، مانع کار و پیشرفتم میشه

-اتفاقا درست فکر می کردی . همون بهتر ترشیده بشی تا تو تنهایی سقط بشی، لا کفنت کنن !همین فکرا رو می کنین که یک و نیم میلیون دختر ترشیده دم بخت تو کشورمون داریم

-البته ، حالا که شمارو دیدم ، نظرم عوض شد .

-خودخواه .

-چرا ؟

-اخه همه اش از خواسته های خودت گفتی ، یه بار از من پرسیدی نظرت راجع به ازدواج چیه ؟

-من ؟ من که نمی خوام با شما ازدواج کنم . چاییدی دختر .

دلم هوری ریخت تو . نکنه نظرش عوض شده . چرا جلو دهنت رو نمی گیری ورپریده ، همین جوری هی یه چیزی میگی ها . اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

-پس این همه نغمه های عشق و ازدواج سردادی ،سرود عشق از خودت در کردی ،برا ازدواج با من نبود ؟

-نه . اصلا

-پس برا چی بود

-برا ی قبولی غلامی تو تا ابد !تا اخر دنیا غلامتم ....مخلصتم ، دربه در و حیرونتم !هه هه

تو کفن گلدوزی شده بخندی ،بچه . داشت جونم از حلقم می اومد بالا . بعد از اون همه دربدری تازه می خواستم سرو سامون بگیرم ، زدی تو پرم .

گفتم :

-هه هه و هندونه .

یهو اومد کنارم ،گفت:

-ابگین ، منو تنها نذار ، حس می کنم نیمه گم شدمو پیدا کرده ام

گفتم :

-دستت درد نکنه ، حالا به من توهین می کنی ؟

-نه به خدا ، منظورت چیه ؟

-اخه ، نیمه گم شده تو میمونه ، یعنی می گی ،من میمونم ؟

هردو زدیم زیر خنده . صدای خنده ها مون در بیابان می پیچید . یهو با خودم گفتم :

-اگه بخواد با من عروسی کنه ، بچه مون چی میشه ؟ یه خون اشام ؟

* م .عباس زاده*
1391,09,08, ساعت : 00:09
دوستان عزیز ...خون آشام های لذیذ ! الهی که با «دیمن» هم گور بشین ...حالتون که خوبه . چند روزی منو ندیدین ...آی کیف کردین ها ...چهارشنبه شد و من طبق قرار فبلی در خدمتم . حالا گیریم دقایق اولیه چهارشنبه است...چه فرقی به حال شما خون آشام های گور به گور شده داره . بریم سر فال متولدین مهر ماه ..خداوند خودش عاقبت اونارو به خیر کنه !!:-2-06-:

متولدین مهر ماه: به دلیل اینکه در ماه نحسی به دنیا آمده اید (چون ماه شروع مدارس و دانشگاه ها است) فجیع ترین و مشمئز کننده ترین مرگ را در وحشتناک ترین شرایط خواهید داشت. مرگ شما به دست دبیران و استادانی خواهد بود که از آنها متنفرید... آنها درکمال آرامش و رضایت فراوان شما را به سیخ کشیده و بقیه ی شاگردانشان را به خوردن گوشت کبابی شما دعوت خواهند کرد. اما نا واردی آنها در طبخ کباب شما را زغال خواهد کرد ... :-2-22-:

16










تو دوراهی مونده بودم . بگم کی ؟ اگه بگم هیچ وقت ، از دستش می دادم . اگه هم می گفتم حالا ، می ترسیدم از وصلت من و اون بلایی سر آردین بیاد ، یا بچه ای خون اشام متولد بشه . یهویی از دهنم پرید :

-ما که هنوز خوب همدیگه رو نشناختیم ، تازه امروز اول اشنایی مونه ، عقدم کن ، یه سال صبر می کنیم تا ببینیم اخلاق مون با هم جور هست ، بعد از یه سال عروسی می کنیم

نیش آردین وا شد :

-باشه ، موافقم

××××

وارد اپارتمان آردین شدیم . یه سوئیت صد و بیست متری دو خوابه ، طبقه هفتم یه برج بیست طبقه .

-به به ، چه جای با صفائیه

-خونه خودته عزیزم

-اتاق من کجاست

-هرکدوم رو خواستی برش دار

یک ماه طول کشید تا آردین با کمک دوستانِ پدرش در ثبت احوال برای من شناسنامه و کارت ملی بگیرد . پدر آردین فکر می کرد پسرش برای دختر یکی از دوستان او این کار را انجام می دهد . بیچاره نمی دونست برای عروس اینده اش پارتی بازی می کنه و به این و اون رو میندازه ، وگرنه هیچ وقت این کار رو نمی کرد . حالا من شده بودم خانم ابگین شرقی . بیست و سه ساله . یه خانم با اصل و نسب . اسم پدر و مادر خودم رو هم داده بودم توی شناسنامه ام بنویسند :

نام پدر :اکرم شرقی

نام مادر : اشرف نارویی

پدر و مادر آردین با عقد و ازدواج مون مخالف بودند اما آردین جلوشون ایستاد. پدر آردین می خواست پسرش با یه دختر خانواده دار و اشرافی ازدواج کنه ، نه دختری که یه شبه از زیر بوته اومده بود بیرون . اما آردین زیر بار نرفت و محکم گفت :

-یا ابگین یا هیچ کس

بیچاره بچه مردم ، حسابی دل کوچولو وقلب پاک شو به من باخته بود .

اون روز تو اتاقم خوابیده بودم. آردین مثل همیشه ساعت هفت صبح می رفت شرکت ، چهار بعد از ظهر می اومد . منم راحت تو اتاقی که بهم داده بود، می خوابیدم . یه اتاق پونزده متری لوکس با دیوارهای پر نقش و نگار . کاغذ دیواری هاشو از ترکیه سفارش داده بود . یه تخت ام دی اف خوشگل گوشه اش بود و یه میز کامپیوتر کنار دیوارش . یهو تلفن زنگ زد . با خودم گفتم کیه ؟ ساعت ده صبح می زنگه ، نمیگه صبح به این زودی مردم خوابند !

-الو

-بله

صدای زنی میانسال بود . بغض کرده بود ، بیچاره .

-شما ،شما ابگینی ، همون دختره که می خواد زن آردین من بشه ؟

-بله من خودمم ، شما ؟

-من ، مادر اردینم

-به به مهناز خانم . چه عجب یاد ما فقیر فقرا ، بی سرو پاها ،گدا گشنه ها کردین؟

یه مدت سکوت در اون ور خط ...

من یاد حرف های مادر آردین افتاده بودم . همون حرف هایی که پشت تلفن بهش می زد . وقتی آردین گفت میخاد با من ازدواج کنه ، از خونواده ام پرسید و ابگین گفت که با من تصادف کرده و من همه فامیل هامو تو زلزله از دست داده ام . دروغ که شاخ و دم نداره . حالا حرف های خودش را تحویل خودش می دادم .دوباره از پشت خط ، صداش بلند شد

-من ، من یه ماهه دارم تو گوش آردین می خونم که از خیر عروسی با تو بگذره ، ولی حریفش نمی شم

تو دلم گفتم : شما غلط می کنین که می خواین آردین رو منصرف کنین .

خنده ای کردم و گفتم :

-ا وا چرا مادر جون قربون اون صدای نازتون بشم ، مگه من چمه ؟

-نمی دونم چی بگم والله . آردین گفت که سه روز دیگه عقدکنونِ تونه

-اره مادر جون . یه باغی رو تو بالای شهر کرایه کردیم ، کلی هم مهمون دعوت کردیم. با خواننده و مطرب و همه چی . همه از دوستاو اقوام اردینن . آردین گفت دوست داره یه عقد کنون حسابی بگیره .

تو دلم گفتم : تا چشم همه تون به خصوص تو و دوتا دخترای حسودت در بیاد.

صدای بغض کرده مادر شوهر اینده ام بلند شد :

-من تو کار انجوم شده قرار گرفته ام . همین یه پسرو دارم . نمی تونم که شب عقد کنونش نباشم .

الهی که سرت بره زیر گیوتین . حالا که نتونستی رای آردین رو بزنی داری دق مرگ می شی . خودم بیام زیر تابوتت سینه بکوبم .

با صدای شاد و شنگولی گفتم :

-خوب ،شمام تشریف بیارین مامان . باعث افتخارمونه .

-اخه ، یه ماهه ، من هی گفتم نمیام ، نمیام . حالا چجوری بیام ، روم نمیشه . اگه بیام کوچیک میشم . خوار میشم .می فهمی که ؟

خوب مجبوری از اول خودتو قاطی وصلت دو مرغ عشق کنی که حالا اینجوری ضایع بشی ؟

اب دهانم رو قورت دادم و گفتم :

-مامانی ، عزیز دلم . پاشو بیا اینجا . آردین ساعت چهار میاد . بیا یه نهاری با هم بخوریم منو ببین . شاید رای ات عوض شد . من یه جوری به اردین می فهمونم که یعنی خودم بهت زنگ زدم ، ازت خواهش کردم برام مادری کنی

-راس میگی ابگین ؟ اینجوری منم سنگ رو یخ نمی شم و میتونم بیام عقد کنونتون ، یه جوری بابای جز جگر زده شو هم راضی می کنم .

-وا نگین مادر . پدر شوهرم گله

-اره جون عمه اش با این بچه تربیت کردنش .

-حالا پاشین بیاین . براتون ماهی پلو درست می کنم .

-چه کار کنم مادر ، میام .

الهی که بیای تو قبرستون کافرا . این چه موقع اومدن است . حالا من یه تعارفی کردم ، تو هم از خدا خواسته .

این اولین دیدارمن با مادر آردین بود .باید حسابی به خودم می رسیدم تا جلوش کم نیارم . وقت هم کم بود . وای خداجون . به دادم برس .

چند روز قبل آردین منو برده بود بازار ، کلی برام لباس و وسایل ارایشی خریده بود . باید بهترین لباس مو بپوشم، جلوش کم نیارم . یه سارافون خیلی خوشگل برام خریده بود خیلی کشته مرده اش بودم ، مدل دو هزار و دوازده بود ، ماه . زمینه اش ابی پر رنگ که وسط هاش به شکل جوی اب و برکه کم رنگ می شد . یه کمربند پهن مشکی با یه قلاب بزرگ جعبه ای آبی هم رو کمرش بسته می شد . یقه اش مستطیلی بود .خیلی دوستش داشتم .

یه کم ریمل و خط چشم هم کشیدم رو چشمای درشت و مژه های بلندِ فردارم . ما خون اشام ها مادرزادی کم رنگیم . یعنی پوست صورتمون سفید و بی رنگه ، عینهو مرمر .با یه رژ قرمز کم رنگ ، گونه های برجسته مو پررنگ کردم و موهای بلندم رو که تا نصفه کمرم می رسید اتو زدم و با حالت افشان ریختم دور صورتم . موهای طلایی ام که مادرزادی کمی فر داشت ،برق می زد .

* م .عباس زاده*
1391,09,08, ساعت : 00:19
دوباره سلام ...احتمالا من فردا پس فردا نخواهم بود . یعنی در سفرم . این پست را هم برای جبران نبودنم در این دو روز می گذارم . تو همه ی خون آشام ها من هم مثل استفان ،الینارو دوست دارم ..از حالا که هنوز من فصل چهارم را به طور کامل ندیده ام ، ..بهتون بگم که الینا هم از اون خون آشام های قهار و مارموذ میشه ...حالا کی گفتم ؟ نگین که نگفتم . این هم فال متولدین ابان ماه ::-2-09-:
متولدین آبان ماه:

با خشنودی فراوان به شما می گوییم که مرگی دردناک خواهید داشت! پس سعی خودتان را برای فرار از دام سرنوشت بکنید! شما به آهستگی و با درد و زجر فراوان خواهید مُرد... یا به طور واضح تر به قتل خواهید رسید! درحالی که دندان های سفید و زیبایتان در دهان زیباترتان ریخته و چشماهای زیباترترتان از حدقه آویزان است! برای قاتل شما آرزوی موفقیت می کنیم! :-2-42-:

17





-باید ببینه چه عروس خوشگلی داره .

برای دهمین بار خودم را توی اینه دیدم . بی اختیار گفتم :

-چه ماه شدی ابگین. خوش به حال شوهرت که تورو داره !

این قدر خوشگل شده بودم که خودم می خواستم ، تصویر توی اینه رو بغل کنم و لباشو ببوسم ، وای مامان ، کجایی که ببینی ابگینت چه ماه شده!

با ترس و نگرانی اطراف خودم رو نگاه کردم ، یهو مامانم مثه جن ظاهر نشه ،چه غلطی کردم باز دوباره . اما نه . مثل این که در عالم اموات سرش گرم بود ، چون نیومد .

یه میوه خوری بزرگ پر از موز ، سیب های درشت قرمز و خیار گذاشتم رو میز، وسط مبل ها . داشتم شربت البالو درست می کردم که زنگ در به صدا اومد :

-خودشه ، مادر شوهر عزیزم !

با شوق رفتم ، در رو باز کردم . اووخ ننه . چه مادر شوهری .یهو یخ زدم .

یه صورت چاقالو داشت ، با هیکلی صد و ده بیست کیلویی . یه مانتو خاکستری راه راه پوشیده بود ، با یه روسری طوسی . صورتش دراز و پر از چاله چوله های آبله مرغون بود !

-سلام

-سلام دختر گلم ،به به چه عروس ماهی .

-بفرمایید تو . دم در بده

همون جا منو گرفت تو بغلش و هی سرو صورتم رو ماچ مالی کرد . اَه . حالم بهم خورد . هرچی تف داشت ریخت تو سر و صورتم ، رو لب هام .

-چه موهای قشنگی ، چه پوست نازی ، عینهو مرمره .

بازوی سفیدو لختم رو که از زیر سارافون بی استین برق می زد ، نوازش کرد :

-چقدر تو ماهی ، بی خود نیست آردین میگه اگه با ابگین عروسی نکنم ، خودم رو می کشم .

-راس میگی مامانی ، خودش گفته ؟

-اره . کشته مردته ذلیل شده ، البته حق هم داره ها .

وارد اپارتمان شد . یه شکم داشت اندازه تغارماست . یه گردن داشت اندازه دور کمر من ! و یه غبغب اویزون زیر چونه اش . وقتی نیش گشادشو وا می کرد دندونای کرم خورده اش حالمو به هم می زد ،وییی:

-بفرمایید بنشینید . براتون شربت بیارم

اوه . اصلا به قیافه نازنین آردین نمی خورد ، همچین مادر فولادزره ای داشته باشه . این دیگه کیه . هنوز ننشسته سه تا موز رو پوست کنده و داده بود بالا .

رفتم و شربت البالو رو که با سلیقه درست کرده بودم ، داخل یک پارچ کریستال ریخته ، برایش اوردم . دوتا لیوان از جنس پارچ هم کنارش بود .

در حالی که دهان گنده اش پراز سیب جویده شده بود ، به زحمت گفت :

-اخ جون شربت البالو ، من عاشق البالو هستم

بعد پارچ رو برداشت و از لبش هورت کشید بالا . شربت ها از لب های گشادش اومدن بیرون و ریختند رو سینه اش .

لب و چونه اش البالویی شده بود . گفت :

-عروس گلم بیا کنارم بشین . بیا عزیزم . چه موهای طلایی قشنگی .

ویی داشتم بالا می اوردم . با اون دهان پر از سیب چرخ کرده و چک و چونه شربتی ، اما چاره ای نداشتم مادر شوهرم بود . با هر بدبختی بود خودم رو راضی کردم و رفتم کنارش نشستم اَه چه بوی تند عرقی هم می داد . مثل بوی زیره بود ، می خواستم بالا بیارم . اما خودم رو کنترل کردم . یهو منو بغل کرد و با دهان پر از محتویات جویده شده ماچم کرد . بعد هم چک و چونه شو هی به موهای طلایی ام مالید فکر می کرد موهای من دستمال کاغذیه و داشت خودشو تمیز می کرد . گفتم :

-کلنکس بیارم خدمتتون

-ا وا برا چی ننه . دستام تمیزه

خنده ای کرد . دندان های سیاهش حال مو بهم زد ،خیلی راحت گفت:

-ببین ننه این یه رسم قدیمیه . اون روزها مادر و خواهر شورها می رفتندتو حموم زنونه و دخترهارو اونجا دید می زدند ، ببینند تن و بدنشون عیب و ایرادی نداشته باشه . پاهاشون با اب جوش نسوخته باشه . کمرشون ماه گرفتگی نداشته باشه ، زگیل مگیلی رو تن و بدنشون نباشه .دندوناشونو می دیدند تا سالم باشه . زیر گردن و بغل هاشونو بو می کردن تا بدنشون بو نده . بعد هم بدن شو وارسی می کردن ، شل و وارفته نباشه . سفت و تو پر باشه . بدن زن باهاس بی نقص باشه

-اوا مادرجون مگه می خواستند گوسفند بخرند که دندوناشونو وارسی می کردند ، چربی و گوشت بدن شونو اندازه می گرفتن ؟

-مادر حرف از یه عمر زندگیه . می دونی چرا این روزها دخترها و پسرها دم به دقیقه میرن دادگاه و طلاق می خوان ؟

-نه .

-برای این که شب زفاف دختره می بینه یه جایی از بدن پسره پراز زگیل و خال های گنده است ، یا پسره می بینه نصف شکم خانمش سوختگی داره و حال اش بهم می خوره نگاش کنه...وای خاک تو گورم کنن . چی می خوام بگم .

نه بگو ، تو که همه چی رو گفتی . حالا ما شدیم یابو . باید همه چی تموم باشیم . بدنمون یه خال و جوش هم نداشته باشه !

-مادر جون میشه دهانتو وا کنی

-اِوا چرا ؟

-یه دقه واکن

چاره ای نبود . دهانم رو واکردم . یهو دست گنده شو اورد، گذاشت رو صورتم و دو طرف فکم رو محکم فشار داد . دهانم بیشتر وا شد و با دقت توی دهنم رو نگاه کرد . بعد ولم کرد .

گفتم :

-چراغ قوه نمی خواین بیارم خدمت تون ؟

-اِوا ،برا چی ، عروس گلم ؟

-خوب تا ته حلق و حنجرم رو ببینین ، یه بار لوزه هام بزرگ نباشن ، شاید بخواین بقیه جاهامم باهاش وارسی کنین !!

-نه مادر . ماشاالاه هزار ماشالاه همه دندونات مثه مروارید سفیده . خوش به حال اردینم

شکر خدا از ازمون اول رد شدم .

* م .عباس زاده*
1391,09,10, ساعت : 13:47
سلام دوزتان عزیز . بعد از ظهر جمعه خون آشامی تون به خیر . چه عصر جمعه قشنگی میشه اگه با یک خون اشام خوشگل در تنهایی و در قله ای بلند قدم بزنیم و بعد با عشق و علاقه خون مان را تقدیمش کنیم !!!ایشالاه قسمتتون بشه . :-2-31-:...حالا میریم سراغ فال امروز .

متولدین آذر ماه: علاقه ی شما به پیوستن به خون آشام ها دست آخر کار دستان خواهد داد. و اگر هم علاقه ای ندارید بازهم به این سرنوشت شوم دچار خواهید شد. تا به حال اسم "Happy tree friends" به گوشتان خورده است؟ شما در شب هالُوین درحالی که لبخندی گَل و گشاد و شیرین بر لبان سرختان نشسته است به شیوه ای مانند شخصیت های " Happy tree friends" خواهید مُرد. پس از مرگ خون آشام ها شما را به زندگی باز خواهند گرداند تا زندگی تان را با مِک زدن خون مردم زیبا و رنگین کنید!:-2-07-::-24-:


18









یهو منو چسبید و سرشو برد زیر گردنم ، بعد زیر بغل هامو بو کرد .

-ننه عطر و ادکلن زدی ؟

-اره

-حالا من چجوری بفهمم بدنت چه بویی میده ؟

-خاطرت جم باشه . بدن من مثه گله . بوی گل میده

-نه مادر جون صحبت از یه عمر زندگیه ، اب حمونتون گرمه ؟

-اره. چطور مگه ؟

-پاشو ، پاشو لباس هاتو دربیار بریم حموم ، ببینم تن و بدن عروس گلم چطوریه

خاک تو سرت کنم ،انگار می خواد خر بخره . می خواد پک و پوز و تن و بدنش رو وارسی کنه ، عیب میبی نداشته باشه ، یک احساس خود خربینی عجیبی پیدا کرده بودم که نگو . بغض گلومو می فشرد و می خواستم زار زار گریه کنم ، اما اشکم نمی اومد ،اینجا بود که اون رگ خون اشامی ام زد بالا و با خودم گفتم :

-بریم حموم تا یه تن و بدنی نشونت بدم ،جفتک بندازی !

مهناز خانم به سمت حمام رفت .

-عروس گلم

-جانم عزیز

-بیا کمک کن لباس هامو در بیارم

-چشم

تو دلم گفتم :

-نوکر بابات سیاه بود

حالا من و مهناز خانم توی حمام بودیم صد و ده کیلو گوشت خالص رفته بود تو وان و با چشمای ورقلنبیده اش تن و بدن منو نگاه می کرد :

-به به چه ابگوشتی جلوم هست . صد کیلو گوشت لخم ،تو یه ظرف اب .

ما خون اشام ها نیروی هیپتونیزم خاصی داریم . یه نوع نیرویی جادویی است . در اصطلاح خودمون بهش می گیم طلسم . چشمامونو می اندازیم تو چشم قربانی و ابروهارو می دیم بالا . بعد اروم میگیم :

-من می خواهم خونت رو بمکم ، اجازه میدی

طرف هم که طلسم شده با اشتیاق میگه :

-باشه ، بنوش . خون ام رو بخور .

اگر تمام خون قربانی رو نخوریم و زنده بمونه . چون هیپتونیزم شده بعد از این که از خواب بیدار شد ، همه چیز یادش میره . فقط یه محل زخم مثل نیش پشه رو گردنش می مونه .چند روز بعد هم خوب میشه .

تو بخار اب و هرم داغ حمام چشمامو انداختم تو چشم های گرد و درشت مهناز خانم و گفتم :

-مهناز جون ، می خوام خون تو بخورم ، می گذاری ؟

-بخور جانم ، بخور . خونم مال تو . همه شو بخور .

برای این که ردی از خودم باقی نگذارم ،. چنگال های تیزم را از زیر ناخن هایم بیرون اوردم و فقط یکی شو در رگ گنده و خوشمزه کشاله پایش فرو بردم . همون رگ گنده که عشق خون اشام هاست . به به ،چه خون خوشمزه ای داشت . فهمیدم خون مادر شوهرها خوشمزه ترین خون دنیاست ، حدود یک لیتر خون شو دادم بالا و بعد ولش کردم . از خواب بیدار شد :

-من ، کجام ؟ تو کی هستی ؟

-من عروس گلتم . منو اوردی تو حموم تا تن و بدن مو وارسی کنی ببینی خالی ، زگیلی ، چیزی رو تنم نباشه ،یه وخت خدای نکرده ، بچه تون ببینه ، عشق اش تموم بشه یهو .

زن بیچاره به زحمت چشمای بی نور و کم سویش را باز کرد و با ناله گفت :

-دیدم مادر ، دیدم . منو زود از اینجا ببر . یه خرده حالم بد شده ، گیج می خورم



معلومه دیگه . وقتی عروسی ، ببخشید دراکولایی یک لیتر خون مادر شوهرشو بمکه حال چندان مساعدی برای زن بیچاره نمی مونه .



مادر شور پنجاه و سه ساله ام ، با چه هیکلی اومده بود خونه ام ، شکم گنده ، سرحال و پر انرژی ، اما حالا که برایش اژانس گرفته بودم و می خواست بره ،شکم چاقش ، کوچولو و پژمرده شده بود، مثه بادکنکی که بادشو خالی کرده باشن ، داشت ناله می کرد .

با موذی گری گفتم :

-کجا حالا ؟می موندین ،یه چای دیگه. آردین هم کم کم میاد . می خواین براتون موز بیارم ، هنوز یکی دیگه مونده .

نالید :

-نه عزیزم سرم گیج میره یه جوریم ،ضعف کرده ام میرم خونه ام بخوابم. چه غلطی کردم اومدم اینجا وای خدا ، مردم . ای توگور پدرت آردین. با هر خری می خوای عروسی کن به من الاغ چه مربوطه وای سرم ، وای پام ...

عصر آردین اومد خونه . گفت :

-چه خبر عزیزدلم

-هیچی .ما که همه اش تو خونه ایم ، خبرها پیش شماست

-وای ابگین فکرشو که می کنم ،سه روز دیگه عقد کنونمونه ، از خوشحالی بالبال می زنم

لبخند مرموزی زدم :

-فکر می کنی امروز کی اینجا بود ؟

جا خورد . فوری پرسید :

-کی ؟

-مادر شوهر عزیزم ، مهناز جون

-نه

-اره

-وای خداجون ،باور نمی کنم

-باور کن برامون ارزوی خوشبختی کرد . گفت هم خودم تو مجلس عقد کنونت شرکت می کنم ، هم بابات رو راضی می کنم

-خوب ، شکر ، شکر که همه چی به خیر می گذره

اره جون عمه ات . خواهر و مادرات داشتند از فضولی خفه می شدند . می خواستند سر از کارمون در بیارن . وگرنه دلشون به حال من نسوخته

* م .عباس زاده*
1391,09,11, ساعت : 16:25
سلام دوستان گل . خون اشام دوستان ارجمند . یکی از دوستان من سیما خانم که این رمان رو دنبال می کنه می گفت من این قدر از خون اشامه نترسیدم که از این مادر شوهره ترسیدم و از حالا به بعد هرچی خواستگار بیاد اول مادرش رو نیگا می کنم ببینم چاقه یا لاغر ... :-2-06-:...حالا بریم سر فال امروز .

متولدین دی ماه: شما به شکل قندیل بسته و یخمکی خواهید مُرد. و هنگام مرگ قلب درحال تپشتان در دستانتان قرار دارد. پاهایتان به فاصله ی نیم متر از بدنتان افتاده اند و دستانتان تنها روی هم چهار انگشت دارند. اگر دنبال بقیه ی انگشتانتان هستید می توانید به معده ی آدمخواری که زحمت نوش جان کردن شما را کشیده مراجعه کنید و از این تجربه ی شگفت انگیز لذت ببرید!

:-2-02-::-102-:


19


آردین نیش شل شو وا کرد :

-به نظر تو مامان جونم چه جور زنی بود

الهی که مرده شور با شامپو سدر صحت ، رو تخته مرده شور خونه ، کف مالی اش کنه . یه شکم چرون حرفه ای، اما لبخندی زدم و گفتم :

-ماه بود . خیلی هم به موز علاقه داشت

-اوه ،راس میگی . میدونی چرا ؟

-نه ؟

-چون مامان جونم تو جنگل به دنیا اومده ، یه حس همذات پنداری با میمون ها داره ، اینه که به موز و نارگیل خیلی علاقه داره

-راس میگی آردین ؟ تو جنگل به دنیا اومده ؟

-اره . مامان بزرگم که باردار بود ، بابابزرگم بردش شمال تو ویلای رشت مون . می خواست راه بره تا راحت بزاد . اخه نه که یه خرده چاق بوده ،دکتر گفته بود اگه راه نره و مثه خمره ترشی یه جا لم بده ،بچه اش به سختی به دنیا میاد . داشته تو جنگل های انبوه شمال که مثه حالا کچل نبودند ، راه می رفته که یهو ...

-یهو چی ؟

-یهو درد زایمان میاد سراغش . هیچ کی هم اونجا نبوده جز بابام و مامانم . نزدیک غروب هم بوده . مادر شهناز هی جیغ می زده ، پدرش که دیده نمی تونه صد و سی کیلو خانم رو کول کنه و با خودش ببره ، در رفته ...

-یعنی چی ؟ زن شو تنها گذاشته و فرار کرده ؟

-اره . رفته تا قابله ای کسی رو بیاره ، اما از شدت هیجان پاش رفته رو تخته چاه مستراح و تا گردن رفته تو چاه .

-ووی ، چی گفتی ؟

-اخه اون سال ها تو شمال و بیشتر روستاهای ایران چاه توالت که این جوری مثه حالا نبود ، پشت دیوار اتاقک توالت یه چاله می کنده ان و با یه جوب ، سنگ توالت رو وصل می کردن به این چاله . روشم با تخته و بوته های خشک برنج می پوشوندن ، تازه این فضولات براشون خیلی مهم بود ، سرش دعوا بود

-وا.قبرتو با لودر زیر و رو کنن ، سر اونا دعوا بوده ؟

-اره ، چون برای کود ازش استفاده می کردن ، اون روزها که کود شیمیایی نبوده !

-اهان ، حالا فهمیدم .

پدر بزرگم که خیلی عجله داشته ، پاشو میذاره رو تخته یکی از این چاه ها ومثه کرم فرو میره توش ،بیچاره تا صبح تو چاه دست و پا می زده و کمک می خواسته ، اما کسی صداشو نشنیده ،چون همه در خواب عمیق بوده اند .

در حالی که از پارچ شربتی که مامان شهناز از لبش خورده بود و مقداری سیب و موز جویده شده هم تهش بود ، یه لیوان شربت خنک برای آردین جونم می ریختم گفتم :

-وای ، بمیرم . سر مادربزرگ و شهناز جون چی میاد ؟

-هیچی ، صبح که میشه ، می بینن مادر بزرگم زاییده ، اما بچه بغل یه میمون گنده است و داره شیرش میده !

-وای ، خدا جون چه جالب

دو سه ساعت همه دنبال میمون بودن تا بچه رو بگیرن ، اما مگه بچه روپس می داده . هی از این درخت به اون درخت می پریده و جیر جیر می کرده .

آردین شربت رو برد بالا و مقداری شو نوشید :

-چقدر خوشمزه اس . بوی مامانم رو میده ، اخ مامان جون .فدات بشم

ویی .فدای چه مامانی هم میشه .

یهو چشم آردین به سارافون خوشگل و موهای طلایی ام افتاد . تو دلم گفتم :

-ای بمیری . یه ساعته عشوه و ناز می کنم ، قر می دم برات ،حالا دیدی ؟ همه مردها این جوری هستند، تا اسم مادر شونو می برن همه هوش و حواسشون میره پیش ننه جون شون . ای بمیرید برای مادرهاتون . کاش تموم خون مامان جون تو میک زده بودم ، بی مادر شده بودی !

آردین لبخند ابگین کشی زد ، اومد کنارم نشست . نه . نکن تورو خدا ،نه داره مورمورم میشه

-حالا یه بوس که نمی کشتت

-نه اخه ،قرارمون یادت نره . قرارمون عقد بود ، یه سال بعدش عروسی

-من که نمی خوام عروسی کنم ، نامزد بازیه

ای بمیری.د با همین نامزد بازی شروع میشه و با نامرد بازی تموم می شه . پسره تو دوران نامزدی کارو بارشو می کنه . بعد از دختره سیر میشه . میگه :

-اخلاقمون بهم نمی خوره ، بهتره تمومش کنیم .

دختره دلش هوری می ریزه پایین :

-حالا دیگه.حالا که کار از کار گذشته ؟

-هیچی ام نگذشته ،برو ترمیم.پول شو می دم

از بس از دست این جور مردا عصبانی بودم یهو رگ خون اشامیم گل کرد و دندون هامو گذاشتم روی گردن آردین و فشار دادم

-اخ ،ننه ، سوختم .

-تا چشت دراد . درسته خطبه خوندیم به هم محرمیم..اما ادب و اداب رو فراموش نکن

آردین خودش رو جم و جور کرد . حالا از کجا این بی ادبی پسرها شروع میشه . از استعمارگرها و ضد دین ها . جهان خوارهای حرفه ای برای سرگرم کردن و از راه در بردن جونای مردم روز به روز نقشه می کشن و سرمایه گذاری می کنن . توی همین کشور خودمون ، کم ماهواره کارتی و فیلم مبتذل دی وی دی و سایت های مختلف و مستهجن! اینترنت داریم ،موبایل دوربین دار و بلوتوث دار تو دست بچه های ده یازده ساله مون داریم ، خود ملت ما کم هنرمند و فیلمبردار شدن و از همدیگه فیلم هنری !می گیرند و برای همه نمایش می دهند ،چرا باید تو یه کشور اسلامی این همه بی دین و ایمان داشته باشیم ؟ چون هنرمندای ما کار نمی کنن ، اما هنرپیشه های کشورهای غربی تند تند رو مخ جوان ها و مردم ما کار می کنن .

آردین با دست گردن شو گرفت :

-بی پدر و مادر ، چه دندونای تیزی هم داری

با خودم گفتم :

-برو شکر خدارو بکن که من مثل دراکولاهای دیگه دوتا دندون نیش بلند ندارم و نیش خون خواری ام از یه جا دیگه ام می زنه بیرون ، وگرنه از شدت عشق ، تمام خونت تو حلقم بود

* م .عباس زاده*
1391,09,12, ساعت : 13:37
دوزتان گل . سلام . بعد از ظهر یکشنبه پاییزی شوما به خیر . یکی از خون اشام ها می گفت ، دیشب یه بشقاب میوه و یه خرده تخمه گذاشتم جلوم و اومدم با خیال راحت خون اشام رو بخونم ، از بس چیزای حال به هم زن راجع به مادر اردین نوشته بودی ، تو بشقاب تخمه بالا اوردم ،وییییی :-2-01-::-66-:حالا میریم سراغ فال امروز :


متولدین بهمن ماه: بهتر این است که به حال خودتان زار بزنید! جدی می گوییم! بار سفره کردن شکم شما را حیوانات وحشی جنگل آمازون (!) به دوش خواهند کشید. شما زنده خواهید ماند تا شاهد خورده شدن و بیرون کشیده شدن تک تک اعضای درونی بدنتان باشید. حیوانات جنگل پس از مرگتان با جسدتان پارتی راه می اندازند که بیا و ببین! (اگر شانس بیاورید اول از همه قلبتان را بیرون می کشند تا زودتر خلاص شوید. پس مهره ی «شانس»تان را قبل از سفر به جنگل فراموش نکنید.):-2-34-:


20


خندیدم :

-نوش جونت .تا دیگه قرارمون یادت نره . مگه این اهنگ رو نشنیدی :



قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هرچی قرار نیست بشه

قرار نبود دیدنت ارزوم شه

قرار نبود که این جوری تموم شه



-حالا هی مثه تو رمان ها قرار قرار کن . من قرار مرار سرم نمیشه . مگه میشه اتبش و پنبه شش هفت ماه تو یه خونه باشن ،برا هم عور بیان ادا و اطوار بریزن ، هم دیگه رو بغل کنن ، لباسای اونجوری بپوشن ، هیچ غلطی نکنن ، یا سرد مزاج بوده اند یا خیلی ابله .

-نکن آردین ...جون مادرت

آردین دنبالم کرد . دویدم سمت اتاقم رفتم در رو ببندم . پاشو گذاشت لای در . بلندم کرد و انداختم رو تخت . یه متکا برداشتم هی زدم تو سرش . یهو متکا پاره شد و پرهای توش ،تو هوا پخش شدند . حالا هردوتامون هی پرهارو با مشت می ریختیم بالا . پرها روی موهای طلایی و سارافون ابی ام می ریخت . چه کیفی داشت .آردین یه متکای دیگه هم برداشت . اونو جرداد و پرهاشو هوا کرد .تو پرها غرق شدیم . داشتیم از دست می رفتیم و در حال نابودی ! بودیم ، که یهو تلفن زنگ زد .

ابی روی عشقولانه متکایی ما ریخته شد . آردین گفت کیه یعنی ؟

گفتم :

-نمی دونم والاه .

-کاش تلفن رو از پریز می کشیدیم ، موبایل هامونو خاموش می کردیم

جون عمه ات . مگه من مدادم . یه هیپتونیزمت می کردم ، مثه بچه ادم می رفتی تو اتاق خودت می کپیدی !

گفتم :

-چه خوش اشتها ، این همه علاقه تو به نارگیل، از مامان جونت به ارث بردی ؟

نیش گشادش رو باز کرد :

-مامان جونم بیشتر به موز علاقه داشت تا نارگیل !

وا...خدا مرگم بده . چقدر پر رو بود این پسره !!خدا منو نکشه .

آردین از جا بلند شد و پرهاشو تکوند . هنوز هم چندتا پر رو موهای مشکی و خوش فرمش دیده می شد . گوشی رو برداشت :

-الو

یهو نیشش رفت تا لاله گوش هاش

-تویی شهناز جون ...چه عجب یادی از ما فقیر فقرا کردی

-................

من دیگه حرف های اون ور رو نمی شنیدم . داشتم از فضولی می مردم . رنگ آردین هی سیاه می شد ، هی سیاه می شد . بعد هم گفت :

-باشه ،چاره ای نیست . یه جوری حالی اش می کنم

یعنی چی رو می خواست حالی ام کنه ؟

رادار خطر یابم قرمز می زد .



*******



تا صبح تو جام خر غلت زدم . بدم میومد . از همه چی . از شهناز خواهر شوهرم ،از آردین . از مهناز.خداجون نه . غرورم زیر پا له شده بود . جیگرم رشته رشته بود . ابروم در خطر بود . یعنی همه چیز پر . یاد پرهای متکا افتادم که چطوری بی خیال و سبک تو هوا چرخ می خوردند و موهای طلایی مو ناز می کردن

صدای هق هق خودم رو شنیدم :

-هق ،هق ،هقه ....

رفتم به دو سال قبل . نزدیک غروب بود . من تو سطل زباله گنده ای ،لای زباله های بوگندو خوابیده بودم . یه هفته ای می شد ، کوکتل× نخورده بودم . خیلی گشنه ام بود . دلم مالش می رفت . هوا تاریک بود . از توی سطل زباله بیرون اومدم و خودم رو تکون دادم . عینهو گربه . در کیف بلوطی ام رو باز کردم و همون جا شروع به ارایش کردم . ماتیک قرمز جگری . رژ گونه و کلی عطر شیرین . بوی زباله ها ازم دور می شدند . اومدم کنار خیابون . مقداری از موهای طلایی ام از زیر شال خاکستری بیرون زده و رو چشمم رو گرفته بودند .پسر کشی شده بودم که نگو ! چند اتومبیل برام بوق زدند . حتی توقف کردند . دیدم سرشون به تن شون نمی ارزه . محل سگ هم بهشون نذاشتم . یهو صدای دیس دیس چنجر یک پرادوی نقره ای توجهم رو جلب کرد .

دو تا جوان خوش تیپ با تی شرت های سفید و مشکی توی پرادو بودند . موهاشونو سیخ سیخ ارایش کرده و خیلی شیطون و شنگول به نظر می اومدن

-تیش به جون گرفته ها ، هردوتون مال خودمین

جلو پام ایستادند .با دیدن گردن کلفت و پرخون و بازوهای سرخ و سفیدشون اشتهام به شدت باز شد .

هردوتونو می نوشم

یکی شون با نیش وا شده گفت :

-کجا میری ، برسونیمت

با خودم غر زدم :

قبرستون ، لا دست گور پدرم .

لبخند ساندویچ کشی زدم و گفتم :

-می روم بر همدون ،شو کنم بر رمضون ، نون گندم بخورم،منت بابا نکشم

تی شرت مشکیه گفت :

-زن من میشی ؟

-می شم و می شم چرا که نشم ، اگه من زنت بشم ، وصله تنت بشم ،یه وقت، با هم دعوا کنیم ، منو با چی می زنی ؟

-من تورو نمی زنم ، بوس می کنم ...

چراغ های چشمک زن اتومبیل گشت ،جلسه مشاعره عشقولی مارو به هم زد .

یکی شون با نگرانی داد زد :

-بیا بالا خاله سوسکه ، اوضاع خطریه ، بقیه اش باشه برا تو ماشین

در عقب پرادو رو باز کردم و تمرگیدم رو صندلی عقب . تی شرت سفیده که راننده بود گازشو گرفت و دِ برو . رفتم بگم کجا بریم کجا نریم .یهو تی شرت مشکیه برگشت عقب . یه اسپری سبز خال مخالی تو دستش بود . انگار می خواست سوسک بکشه .






پی نویس :
× خون آشام ها به قربانی های خود می گویند کوکتل ...ساندویچ ...همبرگر و این جور چیزها .چون قربانی اونها در واقع غذایشون هست .

* م .عباس زاده*
1391,09,13, ساعت : 19:35
دوستان سلام . شب خون آشامی خوبی داشته باشین . این قسمت رو که بخونید ، همه تون می رین دنبال جراحی زشتی ! دیگه جراحی زیبایی از مد افتاده . حالا چرا ؟ باید تا آخرشو بخونید . اینم فال اسفندی ها . ای ددم وای . خود منم متولد اسفندم . نمی خواستم بذارم ها ...ولی پارتی بازی می شد . چاره ای نبود . این بود که گذاشتم !!!:-2-42-:


متولدین اسفند ماه: چون شما متولد آخرین ماه سال هستید و در آستانه ی شروع تعطیلات شیرین سال نو هم می باشید و همچنین به خاطر خوشحالی بی حدو حساب ما از این موضوع (که مدتی راحت و آسوده به قتل مردم می پردازیم) تصمیم داریم که خودمان به سراغتان آمده و شما را به نیش بکشیم. گوشتتان نوش جانمان و خونتان گوارای وجودمان! سال نوی رقت انگیزی را برای خانواده ی شما آرزو می کنیم!!!:-2-27-:


21



فیس...س

تمام حلق و بینی ام سوخت و خاله سوسکه بیهوش و بی حال روی صندلی چرمی پرادو ولو شد . نامردها چه روشی هم برای تور کردن دختر پیدا کرده بودند .

با حس سردی و خنکی روی گونه ها و پیشانی ام ،به هوش امدم و خودم را در زیر زمین نیمه تاریک خانه ای دیدم که با دست و پای بسته روی پتویی کف ان جا افتاده ام و دو بچه شیطون با لبخند وحشیانه ای به من نگاه می کردند . نگاه هاشون ،عین نگاه «کرکس »ای بود ،که گنجشکی رو زیر چنگال داشت .

-به هوش اومد ، اوخ جون

ای مرض . همبرگرهای خوشمزه من . حالا مزه آدم دزدی رو، به هردوتاتون می چشونم .

نالیدم :

-من کجام ؟ اینجا کجاست ؟

یکی شون گفت :

-تو پیش مایی پیشی کوچولو .

-من ، اینجا چکار می کنم ؟

-همون کاری که دوست داشتی بکنی .

-این نامردیه ، شما منو بی هوش کردین ، به زور اوردین . ما سر قیمت «موضوع » به توافق نرسیده بودیم .

-لازم به توافق نبود چون قیمت «جنس» تو دستمونه

-خوب ، پس چرا این کارو کردین ؟ چرا با زور ؟

- اخه قیمتش خیلی رفته بالا ، مام پول نداریم. راستش ، این پرادو هم دزدیه . بعدش ما زورکی دوس داریم ،می خوایم با زجر و شکنجه باشه.. غش غش غشه !! مثه باند کرکس ها . هی بزنیمت ، تو التماس کنی و جیغ بزنی ، میگن کیف اش بیشتره !

-اهان ، پس مثل بچه ادم نمی تونین کار کنین

-نه هه ههه .مثه بچه ادم تکراریه . فلافل رو هم ده بار بخوری دیگه ازش سیر می شی ، مام از فلافل و فیلم و سریال تکراری خوشمون نمیاد .

رو قبر پدر تون بخندین .

با قدرت خون اشامی ام دست هام رو که از پشت به هم بسته بودند ، تکان دادم و یهو تیک ، طناب های دور دست ها و مچ هام باز شدند .

حالا زجر و شکنجه رو نشونتون میدم پدر صلواتی های مردنی . اون حال و هول مثه باند کرکس ها تونو می کنم تو کیسه برنج هندی ، این دفعه به کاهدون زده اید .

با مشت زدم تو مخ تی شرت سفیده . یعنی دستم با چنان ضربتی رفت بالا و خورد تو مخ او که روی من خم شده بود و می خواست زجرم بده ، که خودش هم نفهمید و تلپ شد در عالم روح و ملکوت . بی هوشش کردم که مزاحم کارم با دومیه نشه . دومیه که ایستاده بود و می خواست یک فیلم ماهواره ای رو مفتی مفتی ببینه با لب و لوچه ای اویزون و چشمانی مانند وزغ منو نگاه می کرد . خواست فرار کنه باسرعت بلند شدم و از پشت ،یقه اش رو چسبیدم .

-تو ، تو که دستات بسته بود .

-غش غش غشه ، که می خواین کرکس بازی در بیارین. ها

-ما ؟ نه به خدا . من به گور هفتادپشت ام بی واسطه و پی در پی ، خندیدم . همه اش شوخی بود !

قلب پسر مردم مثه گنجشک می زد . از ترس دچار فلج روحی شده و هیچ کاری نمی تونست بکنه .

پریدم روش . بدنش چه گرم و تازه بود . هر پنج چنگالم رو از زیر ناخن هایم بیرون اوردم و فرو کردم تو گلوی سفید و خوشمزه اش. قدرت فریاد کشیدن هم نداشت ، چون طلسم شده بود . با خیال راحت قورت قورت ، تا قطره اخر خون هاشو مکیدم عجب خون با حالی داشت . از شدت خوشی و دیدن یک زن خوشگل هورمون کورتیزل در خونش ترشح شده بود و این هورمون که حالا توی بدن من رفته بود ، بر شنگولی ام اضافه می کرد . کورتیزول در دوزهای کوچک می تونه تاثیرات مثبتی در بدن داشته باشه و میزان هوشیاری و سلامت کلی بدن را افزایش بده .اما در صورتی که این هورمون به طور مداوم در بدن انسان باشه می تونه منجر به بروز بیماریهای لاعلاج مانند بیماریهای قلبی ، دیابت و فشار خون بالا بشه . دانشمندان فهمیده اند که دیدن یک خانم زیبا باعث زیاد شدن هورمون استرس یعنی همون کورتیزول می شود و اگر یک اقا در طول روز ، هی دختر مکش مرگ ما ببیند ، هی دختر قشنگ ببیند ، هی این هورمون ترشح می شود و باعث بیماری اش میشه .پس از «دید زدن » زیاد دوری کنید که برای قلبتون ضرر داره .کلا این خانم های زیبا باعث انواع امراض می شوند . از بی پولی و دربه دری بگیرید تا کورتیزول و از دست رفتن همه قطرات خونتون . حالاست که خانم های زشت مهریه شونو ببرن بالا و برای مردها قیافه بگیرن ، چرا که حداقل مثه روغن مایع باعث بیماری قلبی اقایون نمیشن اون وقت ،قشنگ ها هم برن عمل جراحی زشتی.خودشونو زشت کنن که مورد توجه اقایون قرار بگیرن .کارِ دیگه . یه وخت دیدی شد .

نعش تی شرت سفیده دراز شده بود کنار من . رفیقش هم با گلو و لباس های خونین برای همیشه رفته بود اون دنیا لا دست ننه بابام .

یه خرده اب از بطری کنار زیر زمین ،روی صورت تی شرت سفیده ریختم . کم کم به هوش اومد . بلند شد و نشست .

-من ، من کجام ؟

-در خانه اموات.منم نتیجه گناهان تو، توی دنیام

-یعنی من کارهای خوب خوب می کردم که نتیجه اعمالم یه دختری مثه تو شده ؟

-اره ، منتها این دخمل یه خواب های خوبی برات دیده !

چشم های چینی مانند شو مالوند و اطراف رو دید :

-وای ، اون رفیقم چرا خونی شده ؟ چرا چشماش افتاده به تاق ؟ کشتی اش ؟

-تورا هم می کشم ، غصه نخور .

-وای خدا جون مجید ، مجید ...بلند شو، حالا جواب مامانت رو چی بدم ؟

با چشمان غضبناک بهش خیره شدم و گفتم :

- این قدر سروصدا نکن ، بگو اسمت چیه لاجونی ! کرکسِ موش شده !

-شهروز

-قبل از این که رفیقت لاگور بره می خواستی با من چه کنی ؟

-هیچی به خدا ، می خواستیم برای نجات بیماران لاعلاج دعا کنیم ، گفتیم یه خانم هم باشه ، امین بگه ، دعامون مستجاب بشه ، میگن خدا خانم هارو خیلی دوست داره ، دعاشونو زودتر مستجاب می کنه ، امین یا رب العالمین !!

-پس شما دعا کن هستین ؟

-اره ، توروخدا ولم کنید برم . مامانم چشم براه منه . من تک فرزند هستم . تک فرزندها از مخ معافند ، از قدیم گفتن :«یکی یه دونه ، خل و دیونه »

* م .عباس زاده*
1391,09,15, ساعت : 14:21
22




حالا نگو من یه جوان زیبا دیده بودم و کورتیزول خونم زده بود بالا .یا این ورپریده سفرکرده به عالم غیب یه علفی ، بنگی چیزی زده بود تو رگ که عشقولانه ام گل کرده بود بدجور . کار بر عکس شده بود . این شهروز می خواست منو اذیت و آزار کنه ، نتونسته بود ، من که چهار پنج لیتر خون تازه نوش جون کرده بودم ، می خواستم اذیت اش کنم ، چه جور ! این قانون دنیاست . هرکی زور داره برنده است . اگه زن ها هم مثل مردها از قدرت بدنی بالایی برخوردار بودند ، این همه مورد ازار و ستم قرار نمی گرفتند .اینه که طرح بدن یه خانم هم جذابه ، هم ظریف ،هم احساساتی .منم حساس .

ارنجم رو گذاشتم روی نعش بی خون دوست شهروز و در حالی که روش لم داده بودم و با خلال دندون، دندون هامو خلال می کردم گفتم :

-بیا پیشی جون ،بیا منو اذیت کن .یعنی کشته مرده اون آزار و اذیت کرکسی تم

-تورو خدا ، ولم کنید . غلط کردم . بذار برم .

جوان به اون هیکل شروع کرد به گریه کردن . مثل بچه ها اشک می ریخت و زار می زد . اصلا به قیافه اش نمی خورد . گفتم :

-کاری رو که میگم بکن وگرنه مثل اون رفیقت می خورمت

جوان با قد یک و نود و بازوهای عضلانی ، سرش رو رو به اسمون کرد و نالید :

-ای خدا ،این دیگه کیه ؟ چقدر من بد شانسم . با یه دختر برای تفریح و شادی هم که میرم ، دختره هیولا میشه ،ای خدا .

-مرگ و خدا .اگه من این قدرت رو نداشتم که حالا تو و رفیقت هی تو سر و شکم من می زدید و از شنیدن ناله ها و التماس هام قه قهه می زدید .یه دختر تنها و گرسنه رو کشوندین توی بر بیابون . زیر زمین یه باغ نیمه خراب .به شما هم میشه گفت ادم ؟ می دونی که باند کرکس ها چقدر قربانی هاشونو شکنجه می دادند . هی می زدند تو شکم دختر بیچاره . دختره از درد جیغ می کشید . اونا لذت می بردن و می گفتند دردت اومد ،دختره می گفت اره .خیلی . دوباره محکم تر می زدند، بعد می گفتند :حالا چطور ، و بعد در میان خنده های وحشیانه مرتب دختر بی پناه رو آزار می دادند . مثل حیونها دسته جمعی به دختر بیچاره حمله می کردند .چطور شد کرکس جون یهو بادت خالی شد ؟ حالام که مثل سوسک لنگه کفش خورده ،زوارت در رفته، خدا خدا می کنی .یاد دین و قران می افتی ؟ دیر یاد خدا افتادی . کاش همون اول که می خواستی این کار زشت رو انجام بدی یاد خدا بودی نه حالا که درمونده شدی .

-من ؟ نمی تونم . مرگ دوستم رو دیدم . نمیشه . چطوری بگم .....

-اهان از اون نظر ،حالا درستش می کنم .

-چاقو داری ؟

-نه

-د به من دروغ نگو ،کسی که میاد تو این خط نمیشه بی چاقو باشه .بدش به من

با خجالت از پشت شلوارش یک سرنیزه سی سانتی امریکایی بیرون کشید و به طرفم دراز کرد :

-دیدی ،هنوزم داری دروغ میگی ، خاک تو موهات .

با چاقو رگ دستم را بریدم و موهای شهروز را چنگ زدم و لب هاشو گذاشتم رو زخمم

-بنوش ،بنیوش که این اب حیاته ، کارت رو راه می ندازه

نوشید و من همان جا دوشیزگی خودم را از دست دادم . ای ددم وای !!



*******



یواشکی چنگال هامو بیرون اوردم و در رانهایم فرو بردم ،حتی از روی شلوار لی یخچالی ام ، سوزش انها را حس می کردم.اخ مامان ، چه دردی داشت . بی اختیار تمام تنم می لرزید . با این که قدرت خون اشامی داشتم ، اما در برابر عشق آردین زانو زده بودم . می خواستم زمین دهان باز کنه و من برم توش .

به تکه مقوایی که در دستم بود نگاه کردم و قطره ای از اشک خونینم رویش چکید . پوفی از ناراحتی کشیدم . شهناز و طناز خواهر شوهرهام ، دوطرفم ایستاده بودند . طناز شال شو که روی شونه هایش افتاده بود ، کشید رو سرش و گفت :

-خوبی ابگین جون ؟

تو دلم گفتم : مرگ و ابگین جون ،درد و ابگین جون .

اما ظاهرم رو حفظ کردم

-ممنون ، طناز جون

شهناز که با نوک انگشت هایش روی مانتو طناز می کوبید و هی لب و لوچه اش رو کج و کوله می کرد گفت :

-شماره ات چنده

-سی

در همین زمان منشی شماره دو را خواند . پوفی دیگر کشیدم و گفتم :

-حالا حالا ها باید تو نوبت باشیم تا علف زیر پامون سبز بشه

به طرز وحشتناکی دلم می خواست خون هردوتاشونو میک بزنم .

-شماره سی .

* م .عباس زاده*
1391,09,16, ساعت : 19:23
دوزتان گل . خون اشام های حرفه ای سلام .شب تون به خیر . چقدر بد میشه که یه خون آشام رو برای آزمایش دوشیزگی ببرن دکتر . اما خوب کاریش نمیشه کرد . رسم و رسومات بعضی خونواده هاست . بیچاره ابگین ، غرورش له شده :-2-06-:....اصلا بریم ببینیم چی شده ؟:-2-31-:


23

بلاخره منشی شماره مارو خواند . از جا بلند شدم . محل نشستنم به اندازه یک بشقاب ملامین ، خیس شده بود ، از بس عرق کرده بودم .
با تلخی گفتم :
-دکترش زنه ؟
شهناز گفت :
-نه مرده
-چرا ؟ چرا نباید یه زن این کار رو بکنه ؟
-اخه این دکتر خانوادگی مونه . سنش بالاست . مامان و بابا فقط به این دکتر اطمینان دارند .
بعد پوزه درازشو گرفت و گفت :
-ببخش ابگین جون ،این یه رسم تو خونواده ما . فکر نکنی فقط برا تو بوده . حتی من و طناز هم این کار رو انجام داده ایم . همه زنهای ما این کاررو کرده اند .می فهمی که . کاره دیگه . در دروازه رو نمیشه بست چون خیلی سنگینه ، دهن مردم رو هم نمیشه ، چون تعدادشون زیاده ، یه وخت برات حرفی چیزی در میاد ، مدرک که داشته باشی حله .
تو دلم گفتم
-درد من که این نیست .من اصل کار رو ندارم .وگرنه یه معاینه به درک . اون مایه کار خرابه .زمان رسوایی اومده .ای خدا ، چرا ، چرا گذاشتم اون شهروز بی پدر و مادر که حالا روحش در جهنمه خونم رو بمکه و شنگول بشه .
صدای خش دار دکتر منو به خود اورد . طناز گور به گوری تنگ گوشش چیزهایی می گفت و ریز می خندید . الهی که رو اب استخر بخندی .
دکتر در حالی که دستکش های لاتکس اش را به هم می کوفت گفت :
-همه رو .
گفتم :
-همه رو ؟نه تورو خدا نه!
دکتر خندید و گفت :
-نه . اسم من دکتر «همه رو» است .
پیفی از روی راحتی کشیدم و گفتم :
-خوشبختم . منم ابگین
دکتر خنده ای کرد و گفت :
-لطف کنید همه رو .
-یعنی چی ؟ الان اسمتون رو گفتین ؟
-نه ،این بار واقعا همه رو .
-یعنی واقعا ؟
-ای کوفت ،مگه نمی دونی می خوام چکنم .
-نه ،تورو خدا نه !
-همین که گفتم ،همه رو
خدایا ،یعنی تحمل این همه خواری و بدبختی برای رسیدن به اردین بود ؟ یعنی نمی شد اسیر این عشق لعنتی نمی شدم و خون اونو هم مثل بقیه سر می کشیدم .در عین داشتن قدرتی ماورایی ، اخه چقدر تحمل ذلت ، خواری و خفت تا کجا ؟
اب دهانم را به تلخی قورت دادم . شور بود .
-پس دکتر جان بی زحمت روتونو برگردونین .
-باشه ،یادت نره ، همه رو !
دکمه های مانتوم را باز کردم . بعدش خم شدم و بندهای کتونی هامو . پوفی کشیدم . بعد پیفی کردم . زار زدم :
-دکتر ،شما که از توی اینه قدی روبروتون می بینین !
صدای تو دماغی دکتر روی اعصابم تنبک می زد :
-من دیگه پیرم ، شصت سالمه . چشمام چیزی نمی بینه
توی دلم نالیدم:« اره ساندویچ فلافل ! یه عینک ذره بینی گذاشتی که تا صدمتر اون ورترت رو هم می بینی . ببین چطور زل زدی به کتونی های من؟ »
نالیدم :
-نبین دکتر جان ، نبین . من الان دپرسم . له شده ام . غرورم پژمرده شده ، الهی که کورتیزول خونت بره بالا درجا خشک بشی !
دکتر گفت :
-شما هم مثل مهناز مادر شوهرتون وسواسی هستین . می خوای چشم بند بذارم
-اره دکی جون بذار ،چشم بند بذار .
زمان چقدر به کندی می گذشت . دکتر چشم بند سیاهی از کشو مقابلش بیرون کشید و گفت :
-بیا . اصلا خودت بذار و امتحانش کن .خاطرت جمع بشه من جایی رو نمی بینم
به هوای بستن چشم بند ، چشمان قرمز و خونینم رو انداختم تو چشماش و در جا فیکس اش کردم
-دکتر جان ،یعنی همه رو ؟
-البته دخترم همه رو .
-همه رو لولو برده !
دکتر زل زد تو چشام و گفت :
-همه رو لولو برده
بیچاره داشت به طلسم و هیپتونیزم من جواب مثبت می داد ، زیر نگاه سنگین من له شده بود .
اب دهانم رو قورت دادم و گفتم :
-گوشتارو گربه خورده
دکتر با لب و لوچه اویزون جواب داد :
-گوشتارو گربه خورده
-دکی تو منو معاینه کردی درسته ؟
-درسته !
-پس بنویس که من دوشیزه ام

*
ورقه را انداختم توی دامن شهناز که روی مبل ولو شده بود . از استرس خالی بودم :
-بفرمایید اینم سند دوشیزگی من
با خاک کوچه یکی شده بودم . چقدر زجر ،چقدر سختی ، اونم برای رسیدن به اردین . احساس می کردم دیگه ابگین نیستم . شیشه نیستم .خرده شیشه ام اما، تحمل این همه بدبختی برای رسیدن به عشق ، شیرین بود . الهی که هفت جد و ابادت گرگر کنه عشق که همه رو می چزونی .

* م .عباس زاده*
1391,09,17, ساعت : 20:35
سلام دوستان گل . امشب به سرزمین دوست داشتنی و عجیب بلوچستان می رویم . سرزمین نخل و گرما . چند کلمه بلوچی در متن داستان هست . وشه یعنی خوبه . چوک یعنی بچه . شره یعنی خیلی عالی . ناکو یعنی عمو . آقا . بلوچ ها به خوب و عالی می گویند شر .تفاوت فرهنگ ها را می بینید :-2-31-:

24









توی اتاقم لم داده بودم و داشتم به ماجراهای گذشته ام فکر می کردم . زندگی سختی که داشتم انگار مانند فیلمی از جلو چشمانم رد می شدند .فردا ،شب عقد کنون من بود . شبی که برای هر دختری بهترین شب زندگی اش است:



شب عروسی اشرف خانم است . عروس بر خلاف سنش که ده ساله است اندامی درشت دارد . گرمای شدید هوا دخترها را زودتر اماده ازدواج می کند و زودتر استخوان می ترکانند . دختر زیبا و با نمک بلوچ . بلوچستان سرزمین عجیبی است . گرما ،در ان بیداد می کند . به خصوص در تیر و مرداد که گویی کله ها می پزد ، در هوای ازاد و بدون سقف . شب ها اما خنکی عجیبی تن ها را نوازش می کند و این خاصیت کویر است .روزهای جهنمی و شب های بهشتی . اشرف ده ساله از عروسی و دامادی خبر ندارد . داماد از اوستا کارهاست . اوستا کارها طایفه مشخصی در بلوچستان ندارند . به خاطر هنری که داشته اند ، گچ کاری ، نجاری و این جور کارها ، از شهری دیگر ، به بلوچستان امده و ماندگار شده اند . می گویند خاک ان جا نمک گیر است و هرکه چند ماه بماند ، دوست دارد همیشه بماند ، به خاطر زیبایی ها و محیط بکر ان جا .نخلستان های خنک و گیرایش . باغ های انبه و پرتقال و لیمویش . جوی های پر اب، مردم خون گرم و مهمان نواز ، اما فقیرش . بلوچ ها طایفه دارند . شناسنامه قومی دارند . نارویی ها طایفه ای فراگیر بودند و در ان میان ، در روستای تاک در بخش زیبا و سرسبز سرباز که کروکودیل ها و تمساح های رودخانه اش معروف بود ، مردی از طایفه نارویی ها عاشق اشرف که پدرش یک اوستا کار است می شود .

اکرم در روستا مغازه ای خواربار فروشی باز کرده و با وانت تویوتایش از شهر لوبیا و نخود و ارد می اورد و به مردم روستا می فروشد . روستایی نزدیک مرز پاکستان . فاصله انداخته میان دو قوم . بیشتر این طرف مرزی ها با اون طرفی ها قوم هستند و با الاغ های تندرو و گران قیمت یک شبانه روز راه است تا به پاکستان برسند و قوم خود را زیارت کنند ، از میان دره ها و کوه ها .

پدر اشرف ، بنا است و خانه های خشت و گلی می سازد . سال ها قبل از زابل به اینجا امده و با زنی بلوچ ازدواج کرده و ماندگار شده است . شغل بیشتر مردم چوپانی و کشاورزی است . بزهای زیبایی دارد تاک . برق ندارد و با چراغ گردسوز می گذرانند . حمام ندارد و چشمه ای که دورتادورش را درختان خرما گرفته اند محل حمام کردن مردم است . هنگامی که زنها حمام می کنند ، چند تکه لباس زنانه روی درختی اویزان می کنند که مردی به ان جا نزدیک نشود .

از همین چشمه اب نوشیدنی و شستن لباس و ظرف استفاده می کنند . زن بلوچ مقاوم و سخت کوش است . باید از چشمه اب بیاورد ، لباس بشوید ، نان بپزد و شش هفت بچه را بزرگ کند .

روز خواستگاری پچ پچ هایی میان پدر اشرف و اکرم در می گیرد . دل تو دل اشرف نیست . یعنی مرد سی ساله ، قبول خواهد کرد با او ازدواج کند . خودش می دانست با بقیه زن ها فرق دارد ،یک تفاوت عجیب . نارویی که تازه زنش را به خاطر نازایی طلاق داده ، می گوید :

-بیشتر اون طرفیه یا این طرفی ؟

-اون طرفی ، فکر کنم !

-من عاشق اونم . سی سال دارم و هنوز بچه ای ندارم ،فقط برایم بچه بیاورد

طلاق در بلوچستان خیلی راحت است . بیشترشان اهل سنت هستند . سنی مالکی ، حنبلی و غیره. مهر دختر را که مقداری طلا هست در همان شب عروسی می دهند و مولوی که روحانی است خطبه عقد را می خواند . زن باید مطیع شوهر باشد ، چون عقد در هیچ جا ثبت نمی شود و هرگاه مرد ناراحت شود سه سنگ بر می دارد و به طرف زن پرت می کند:

-یک دو سه ،تو را سه طلاقه کردم مثل همین سه سنگ که از خودم دور کردم

تعداد زن های بیوه زیاد است و ...

پدر اشرف می گوید :

- حالا که قبول می کنی ، من حرفی ندارم . اما این راز بین ما بماند . اگر مولوی ها و جادوگرهای قوم بفهمند ، خون اش را خواهند ریخت .من و مادرش ده ساله این راز را مخفی کرده ایم !

-باشه ناکو ،اشرف برا من وشه . من عاشق اونم .این که چیزی نیست . فقط چوک های زیادی برایم بیاورد .

-شره ،شره

و اکرم که او را مخفیانه پشت درختان پرتفال دیده و عاشق اش شده بود ، حاضر بود با هاش عروسی کند . اشرف مخفی و دور از چشم بقیه زنها حمام می کرد . بالای چشمه و در باغی دور از دید مردم روستا . می ترسید رازش برملا شود و او را بکشند . دخترهای دیگر او را مسخره می کردند، چون نتوانسته بودند او را برهنه ببینند و چه سختی هایی کشیده بود در این ده ساله تا خودش را نشان ندهد .

شاید ، پدر اشرف نمی خواست هرگز او را شوهر دهد ، اما حالا اکرم هم به راز دختر پی برده بود و مرد بیچاره ، مجبور بود تن به خواسته های این جوان قوی هیکل با سبیل های کلفت تاب داده از دو طرف بدهد . وقتی با لباس سفید بلوچی اش که پیراهن دامنی تا روی قوزک پا بود و شلواری گشاد در زیرش ، به خانه انها امده بود ، دل اشرف در سینه لرزیده بود

-چه قد و بالایی ،عینهو رستم .

* م .عباس زاده*
1391,09,18, ساعت : 20:43
سلام خون آشامان عزیز . هیچ می دونید طبق نظریه نوستر آداموس ،روز سی آذر 1391 ...دقیقا دوازده روز دیگر تا پایان دنیا مونده است ...سه روز کره زمین در تاریکی مطلق فرو می رود برای تراز کائنات و بعد همه چیز بوم ...اون وقت جشن ما خون آشام ها شروع میشه ...به به چه شود :-2-31-: هر شب که بیام پست بگذارم روز شمار پایان دنیا رو اعلام می کنم ...بروید و از گناهان خود توبه کنید ...مرگ نزدیک است :-2-31-:

http://www.hellokittydreams.fr/pj/photos/emoticone/sanrio/keroppi/kr_emoticons_twirl.gif


25


دستار بلوچی اش را دور کمر ش بسته بود. هیکلش را کمر باریک تر و بلندتر نشان می داد .

جادوگرها ، مردمان بی رحمی بودند در تاک . هنوز ماجرای سوزاندن تاج گل دخترک سیاه چرده و هشت ساله از تیره غلام ها در ذهنش بود و شب ها کابوسش را می دید و خوابش نمی برد .

علاوه بر اوستا کارها و طایفه های اصلی بلوچ ها ، گروهی سیاه پوست به نام طایفه غلام ها بودند .می گفتند این ها از ایل و تبار غلام ها و برده هایی هستند که در زمان های قدیم ، ارباب ها و روسای قبایل برای خود خریده بودند . غلامان مورد تحقیر و تنفر بودند .بلوچستان سرزمین قوم ها و قبیله هاست . اگر خونی از یک طایفه ریخته شود در ازایش خون هر شخص دیگری که از ان طایفه گیرشان بیاید را می ریزند و ریختن خون قاتل مهم نیست ، مهم ریختن خونی از قبیله قاتل است ،اما ریختن خون یک غلام اهمیتی نداشت .

تاج گل بیماری صرع داشت . اما جادوگرها گفتند شیطان در روح این دخترک هشت ساله رخنه کرده و اگر نتوانند شیطان را از تن اش بیرون برانند ، باید دختر را بسوزانند ، چون تمام روستا پر از شیطان خواهد شد ،روستا دچار قحط سالی و بی ابی می شود و مردمان در بدبختی و فقر زندگی خواهند کرد .خدا دور خواهد شد ، بیماری و مرض همه مردمان را نابود خواهد کرد .

ان شب همه مردم ده در میدان بزرگ تاک جمع شده بودند . همین جایی که حالا اشرف نشسته و منتظر مولوی بود تا خطبه عقدشان را بخواند . تاج گل را وسط میدان ، دست و پا بسته کف خاکی زمین انداخته بودند و چند جادوگر دور او را هیزم می گذاشتند . هیزم ها را روشن کردند . تاج گل وحشت زده انها را نگاه می کرد و بعد رقص عجیبی ،دور جسم خسته و لرزانش شروع کردند . مردم هلهله می کردند و زنها کل می کشیدند ، جادوگرها دور تن او می چرخیدند و خودشان را تکان می دادند :

-هی ،هو ،در شو . در شوید ،ای شیطان ها در شوید ،خودت را دربکَن.

تا صبح طبل زدند و دور او چرخیدند ، اما تاج گل خوب تر نشد که بدتر شد .یک هفته دیگر دوباره او را گرفتند . نگرانی در چشم های مادر و پدر دخترک موج می زد . این بار وضع فرق می کرد . اشرف هم در میدان ، بر خود می لرزید . این بار تاج گل را دست و پا بسته کف زمین خواباندند و هیزم ها را روی او ریختند . صدای زجه هایی دردناک می امد و بعد هیزم ها را اتش زدند . بوی گوشت و موی سوخته بلند شد ، اول موهای بلند و بافته شده دختر کز کردند و بعد گر گرفتند ، بوی موی دختر در بینی هه پیچید . دخترک می خواست بدنش را از تاب درد منقبض کند ، نمی توانست ، چون بسته شده بود . یکهو تمام پیراهن او آتش گرفت و بعد پوستش سیاه شد ،زنده زنده در اتش سوخت و جزغاله شد .

بیتال ده فریاد زد :

-شیطان وجودش هم نابود شد . روستا از شر شیاطین در امان ماند ،هی ،یه ،هو ، یه



تاج بخش در حال رقص بود . صدای ساز و دهل بلوچی در تمام روستای کوچک پیچیده بود . همه دورتادورمیدان ، روی فرش ها و حصیرهای بافته شده از لیف خرما نشسته بودند و با لذت رقص تاج بخش را که بدنی زنانه داشت نگاه می کردند . او رقص ارامی را شروع کرده بود .رقصی که کم کم با نوای ساز بلوچی تند و تند تر می شد . کمر باریک و هیکل زیبای تاج بخش مانند مار پیچ و تاب می خورد . انگار استخوانی در بدنش نبود . هر چند لحظه ای جلو مردی که می دانست دستش به دهانش می رسد ، می ایستاد . پشت اش را به او می کرد و کمرش را به سمت عقب خم می کرد . کمر نرمش تا شصت هفتاد درجه خم می شد و سرش جلو شکم مهمان می امد ، بعد اسکناسی در دهانش قرار می گرفت . اشرف همه اینها را از زیر چادر سفید نازکی که روی سرش انداخته بودند، می دید . اکرم کنارش نشسته بود با لباس هایی سفید و نو . دست هایش بوی حنا می داد . به نقش و نگارهای کف دستش نگاه کرد . چقدر زیبا بودند . مادرش او را توی خانه حمام کرده و برایش حنا زده بود .

جلو هر مهمانی، استکان های چای دیده می شد . مردی جلو هر نفر یک بسته قرمز سیگار وینستون می گذاشت . بعضی ها که اهل قلیان بودند اشاره ای می کردند و چلیم تازه اماده شده ، با تنباکوی خوش عطر و بو ، جلوشان گذاشته می شد . بوی چوب عود و تریاک همه جا را پر کرده بود . دوستان نزدیک و پولدارها ، دعوت می شدند به اتاقی مخصوص ،که بشقابی بزرگ در کنار منقلی بود . بشقاب پر از حبه های کوچک تریاک خالص بود و وافور هایی کنار منقل بزرگ وسط اتاق ،که روی سفره ای چرمین گذاشته بودند . قوم و خویش عروس و داماد در این اتاق دلی از عزل در می اوردند . تریاک و حشیش ، مثل قند کنار چایی ، در روستا فراوان بود و کمتر کسی بود که اهل اش نباشد.

* م .عباس زاده*
1391,09,19, ساعت : 20:18
سلام دوستان عزیز . شب گرگ و میش . ابری و بارانی , همین جوری برا خودش قاطی پاتی تون به خیر . می دونین که دفیقا یازده روز به پایان دنیای فانی مونده است . پس ای محتکر ها , گران فروش ها , اونایی که خون مردم رو تو شیشه می کنید به خود آیید . روز جزا نزدیک شده ها !!!!:-2-06-:

26





اهنگ تند و تند تر می شد و تعداد رقاص ها بیشتر و بیشتر . خواننده ای نابینا ، اما خوش صدا ترانه های بلوچی را می خواند و شور و نشاط می پراکند . در پایان اهنگ ، بیشتر مردها در وسط میدان در حال رقص بودند . رقصی تند و وحشی و خطبه عقد هم خوانده شده بود . حالا اشرف زن اکرم بود و سه مثقال النگوی مهریه اش که طلای هجده عیار بود ،روی مچ های لاغر و برنزه اش خونمایی می کرد . این شب هفتم رقص و پایکوبی و عروسی انها بود . اخر شب ، سینی های پر از برنج زرد . مخلوط شده با زیره و فلفل تند و ادویه های پاکستانی ، جلو هر سه چهار نفر می گذاشتند . روی هر سینی یک تکه گوشت سرخ شده گوسفند دیده می شد . پسر بچه ها با یک افتابه اب و حوله ای کنار مهمانان ایستاده بودند . لگنی زیر دست انها می گذاشتند و مهمان عروسی دست هایش را در لگن می شست و با حوله تمیز می کرد . برنج ها را در مشت می فشردند . گوله می کردند و در دهان می تپاندند . گوشت را با دست از ران جدا می کردند و دو لپی می خوردند . ولیمه عروسی اکرم و اشرف بود . از قاشق و چنگال و بشقاب تک نفره خبری نبود . رسم این بود .

عروس را روی قاطری اذین بندی شده و رنگ کرده نشاندند و به سمت خانه داماد حرکت کردند . می رفتند تا عروس را برای همیشه تحویل داماد دهند . زن ها کل می کشیدند و هلهله می کردند ، در این میان دل اشرف مانند قلب گنجشکی که در اتاقی گیر افتاده یاشد تندتند می زد :

-یعنی قبولم خواهد کرد ؟ یعنی من همونم که باید باشم ؟

همه این ها را ، ابگین بارها از مادر شنیده بود . پنج سالش بود که مادر برایش درد دل می کرد و او همیشه برای نگرانی ها و ترس از مرگ مادرش اشک می ریخت . خودش هم فهمیده بود دختری جدای دیگر دخترهاست و هوش و فهمش از هم سن های خودش بالاتر است ..حتی قدرت بدنی اش . اگر اراده می کرد ، حتی می توانست افکار بقیه را بخواند . خواندن فکر مادرش چقدر رنج اور بود . همه اش ترس و نگرانی از کشته شدن . در بازی های بچگانه اشاره به دختری می کرد ، نقش زمین می شد ، به همین خاطر کتک های زیادی ، از پدر و مادرش خورده بود ، زور و قدرت فوق العاده ای داشت . به خاطر وضع غیر عادی اش ،از ناکوهایش فحش ها شنیده بود ، زشت و بی پروا .

به خوبی در ذهنش مانده بود که در پنج سالگی ، با پسرعموی ده ساله اش بر سر شکلاتی که روی زمین افتاده ،دعوا کرد . ابگین شکلات را برداشت ، پسر عمو می خواست به زور ان را بگیرد . ابگین دوید و در طویله ای متروک پنهان شد . پسر عمو پیدایش کرد ، دستش را جلو اورد تا به او سیلی بزند . ابگین با قدرتی عجیب دست او را پیچاند و خشم در وجودش دوید

خشمی عجیب و بی سابقه . او تمام قدرتش را در مشت هایش گره کرد . فشار داد . ناگهان پنج چنگال تیز از زیر ناخن هایش بیرون زدند وکف دستش را زخمی کردند . ابگین به توانایی وحشتناک و غیر عادی خود پی برد ،اما ان را آشکار نکرد . غریزه ای درونی به او می فهماند باید این توانایی ها و قدرت های ماورایی مخفی بماند .



*

صدای زنگ تلفن ، ابگین را از افکارش بیرون کشید .از روی تخت بلند شد . ساعت هشت صبح بود . آردین طبق معمول رفته بود کارخانه .

-یعنی کیه ؟ صبح به این زودی !

یادش افتاد که امشب ، شب عقد کنانش است . حتما اشرف و طناز برای خرید وسایل عقد امده بودند . یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت :

-اه خدا جون ، خسته شدم از این مراسم مزخرف .اون از بازرسی بدنی مادر شوهرم که همه جامو خوب وارسی کرد ..حتی به نقطه چین های بدنم هم رحم نکرد ،اون از معاینه فنی و رسم مسخره شون که جونم رو به لب رسوند ، اینم از خرید وسایل عقد .خدا عاقبت این سومی رو به خیر کنه . دلش می خواست این طناز و شهناز رو یه جای خلوتی گیر بیاره و یه دل سیر کتک شون بزنه .

در را باز کرد . طناز و شهناز با مانتوهای شاد و جینگولی وارد هال شدند :

-تو که هنوز حاضر نیستی

-اوه علیک سلام . حالا حاضر می شم .

دیروز حلقه هامونو خریده بودیم . با آردین رفته بودم بازار و آردین بهترین هدیه عمرش رو برام خریده بود ،یه حلقه طلایی .اسممو هم روش حک کرده بودند ، موقع برگشتن از بازار ترانه حلقه طلا رو گذاشته بود . دست شو گرفتم و رفتم تو عالم عشقولی :



يه حلقه طلايي اسمتو روش نوشتم

مي خوام بيام دستت کنم بياي تو سرنوشتم

دو تا دل از جواهر مي خوام برات بيارم

که بندازم به گردنت هميشه يادگارم



مي گيره دل بهونت ميام بسوي خونت

اگه کسي ببينه مي گم شدم ديوونت

مي دوني توي دنيا به غير تو ندارم

اگه بخواي دلم رو به زير پات مي ذارم



نمي دوني دلي که بي قراره اگه بگي بله چه حالي داره

برات لباسي از حرير ميارم نگينش از ماه پولک از ستاره

خدا کنه تا جون دارم باشي گل بهارم

يه روز نياد به من بگي ديگه دوست ندارم

بريز به روي شونه هات زلفهاتو دسته دسته

مي خوام که تاج مرواريد روي موهات بذارم







امروز قرار بود برای خرید لباس عروسی، اینه و شمعدان و یه سری خرت و پرت سفره عقد به بازار برویم . عصر هم ارایشگاه و شب هم به محل عقد . باغی بزرگ در شمیرون که آردین کرایه کرده بود . می خواست مهمون هاش راحت باشند و بزنند برقصند .

-خداجون ،دارم خواب می بینم .مجلس عقد کنون ،حلقه ازدواج ،اینه شمعدون .

یه پالتوی قهوه ای از کمد لباس هام برداشتم . کلاه وشال قهوه ای زرشکی ،کیف زرشکی و چکمه های چرم قهوه ای ، که تا زانوم میومد رو هم با پالتوم ست کردم. لی پاچه لوله ای و تنگم رو به سختی به پام کشبدم، از بس تنگ بود نمی اومد بالا ،خم شدم زیپ چکمه هامو ببندم ،جر ر ،صدای شکافته شدن درز شلوار تنگم را شنیدم :

-ای خدا شانسه ما داریم !

طناز خندید :

-د جون بکن . یکی دیگه بپوش ، از بس می خوری و می خوابی ، داری چاق می شی

-اگه دستم بهت نرسه ..

تند تند رژ گونه و رژلب اجری رو به گونه های برجسته و لب های قلوه ای ام کشیدم . بعد هم با ریمل، چشم هامو کشیده تر و مژه هامو درشت تر و فردارتر کردم

-چی شدی دختر ،اماندا سیفرید دوم !

خندیدم و چیزی نگفتم .

کلی کار داشتیم .

شهناز با حسادت و موذی گری نگاهی بهم کرد و گفت

-ایش چقدر لفتش میدی ، من رو بگو بچه هامو ول کردم اومدم برا کار تو ،تو هم هزار ماسالاه خیلی چابک و زرنگ ! دو ساعته لباس می پوشی و قر و فرتو درس می کنی

با ناز گفتم :

-طناز جون دست رودلم نذار ، هنوز از توهینی که دیروز بهم شده دل خورم

-اوه بمیرم الهی ،از لپ های گل انداخته و چشم های کشیده وحشی ات پیداست چقدر دل خوری ،تو دلت عروسیه دختر ، به ظاهر داری نک و نال می کنی مارو خر کنی ؟

-اه ،اه ، ببین با کیا درد و دل می کنم ،شما دوتا خواهر شوهر زبون نفهم ،اخرش منو دق می دین

شهناز نیشگونی از پام گرفت :

-حالا شاعرم شده ورپریده ، چه لفظ قلم هم زرزر می کنه : " منو دق می دین . " رابیفت بریم ، خیلی کار داریم ها .

طناز از سر فضولی رفت کنار میز توالت من و حلقه مو که دید چشاش گرد شد . منم برای این که جرش رو در بیارم براش خوندم :

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم

مي خوام بيام دستت کنم بياي تو سرنوشتم

شهناز لبخند مرموزانه ای زد و با همون اهنگ خوند :



یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم

میخام بدم پاکش کنن از توی سرنوشتم



دنبالش کردم و و او پا به فرار گذاشت ، جیغ زدم :

-مگر به چنگم نیفتی شهناز ، خل ، دیوونه ، گور به گوری .

* م .عباس زاده*
1391,09,20, ساعت : 20:08
سلام به اخرین نسل خون اشام های قرن بیست و یکم . یکی از کاربرها تو امضاش جمله قشنگی نوشته :
خواستم زندگی کنم راهم را بستند خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانه است خندیدم گفتند دیوانه است دنیا را نگهدارید میخواهم پیاده شوم...
من بهش میگم .ده روز دیگه صبر کن . دنیارو نگه می دارن . اون وقت همه با هم پیاده می شیم . ده روز دیگر به پایان دنیا ...:-2-05-:



27


اخ شهناز جون . هیکلت رو برم .کلا این شهناز ماه بود . سفید و چاق . نه از اون چاق های شل و ول .گوشت تنش سفت و محکم بود . اندام توپر و قد متوسط اش با اون دو تا چشم شیطون و عسلی اش ، اشتهای هر خون اشامی رو باز می کرد . با خود زمزمه کردم :

-یعنی اون دوتا لُپ قرمز و پر خونت منو کشته . اخ که چقدر دلم می خواد بگیرمت تو بغلم و چنگال هامو بذارم رو گلوی سفیدت و مثل اب زرشک بنوشمت . اخ شهناز .دلم می خواد اون دوتا بادکنک گنده تو ، مثه بادکنک های مامانت پژمرده و کوچولو کنم .

طناز بر عکس شهناز ، لاغر و ریزه میزه بود . خون کمی داشت . اما زیبایی خیره کننده اش چشم هرمردی رو تو صورتش زوم می کرد . قدش از شهناز بلند تر بود و چشمای درشت و کشیده خاکستری داشت . او هم ستاره ای بود برای خودش . اما ما دراکولاها از زن های چاق بیشتر لذت می بریم تا لاغرها . البته سلسله مراتب خوشمزگی خون برای ما خون اشام ها ترتیب خودش رو داره . اول بچه های ده یازده ساله .بعد دخترای دوشیزه که خون شون مزه خاویار می دهد . بعد پسرهای هجده نوزده ساله.اگر عاشق باشن که چه بهتر ،چه لذیذ تر . عینهو هلو می انداختیم شون توی گلو .

داشتم توی دلم به این فکر می کردم که اگر یه شب به من بگن از بین طناز و شهناز یکی شونو انتخاب کن برای نوشیدن.من کدوم رو انتخاب می کردم . حتما شهناز رو.

نیشگون طناز بازویم رو سوزوند :

-عروس کجا داره گل می چینه ؟گورتو تکون بده راه بیفتیم ساعت نه شد . تازه هنوز ارایشگاه هم مونده.این تنه لش رو یه حرکتی بده !

-وا ، چرا نیشگون گرفتی ،بازوم کبود شد .حالا باید کلی جواب به آردین پس بدم !

-اووه ،چقدر هم فیس و افاده ، یاتب داری عزیز یا خیلی چاییدی !

-نه جینگیلی جون ، به جای تب ،شور و ذوق دارم .از ذوق مرگی ، تو ابرها پرواز می کنم !

صدای خنده هردوتاشون بلند شد :

-تو چه یخچالی ،خنک جون

-ایییش ،حالا وخت این حرفاس ،مثلا من عروس خانمم ها !

اینی که هی اون دوتارو با هم مقایسه می کردم و می خواستم خون شون رو میک بزنم ، یعنی وقت خوردن خون ام بود و بدنم نیاز شدید به خون داشت . یک هفته ای می شد که خونی ننوشیده بودم و حالا یکی از این دو باید قربانی می شد .بیچاره ها .اگر می دونستین چه خطری تهدید تون می کنه ، از ده متری هم به من نزدیک نمی شدین ، چه برسه به نیشگون گرفتن و هرهر خندیدن ،رو تخته مرده شورخونه بلرزین !

وارد فروشگاه بزرگ و شیک لباس شدیم . پر از لباس های اویزون و چیده شده در قفسه ها . صاحب مغازه ، مردی سی و چند ساله ، قد بلند با هیکل ورزشی بود . یه تی شرت مشکی پوشیده بود و بازوهای خوشمزه و پر خونش اشتهامو تحریک می کرد، روی یکی از بازوهاش عکس قلبی رو خال کوبی کرده بود.

-خدا جون ،چقدر خمارم . گشنمه ،خون می خوام ،خون . همه جارو به شکل خون می بینم .باید یه جوری این دوتا همبرگر کنه رو از خودم جدا می کردم و می رفتم سراغ انرژی های دیگر ،سراغ کوکتیل های غریبه .

یه لباس سفید خیلی قشنگ جلوم باز بود . پراز چین های سفید و مروارید دوزی شده ،اخ که چقدر این لباس رو دوست داشتم . لباس عروسی ،اخر ارزوهام پوشیدن این لباس بود .

وارد اتاق پرو شدم .پوشیدمش و خودم رو توی اینه دیدم ، وای شده بودم عینهو پرنسس ها . چه لباس خوش دوختی . کمرش قشنگ می چسبید به تنم و دامن پرچینش تا روی زمین میومد ، دامنه خیلی نازک بود ، ولی خب ،عیبی نداشت .

چند تا لباس دیگه هم پرو کردم . شهناز و طناز هم چند تا پیراهن دکولته و تونیک و بلوز رو انتخاب کردند و رفتند تو اتاق پرو . مغازه چند تا اتاق پرو داشت . یهو دیدم صاحب قد بلند مغازه غیبش زده . یعنی کجا رفته ؟ شاخک های رادارم ،قرمز می زدن .اروم رفتم پشت پیشخوان مغازه و بعد صدای نفس های تندی را شنیدم . از پشت پرده ای می اومد . پرده رو کنار زدم و صاحب مغازه رو دیدم که جلو مانیتوری نشسته . بعد تصویر شهناز رو توی صفحه مانیتور دیدم به خود گفتم :

-شهناز مگه هنرپیشه است ، فیلم بازی کرده یعنی ؟

-ای بی شرف ،تو اتاق پرو دوربین گذاشتی ....بی دین . بی وجدان ...

یهو خشم خون اشامیم گل کرد . شنیده بودم تو اتاق های پرو زنونه دوربین می ذارن و زنهای مردم رو دید می زنند ،ولی با جفت چشای خودم ندیده بودم .

مرده تو عالم خرکیفی خودش غرق بود که یهو هر پنج تا از چنگال هام فرو رفت تو گلوش و لب های قلوه ای و رژ مالیده ام به گردنش سائیده شدند . یک بوس اب دار از گردنش گرفتم .این اولین و اخرین ماچی بود که حس اش می کرد . کارم رو تمیز و با سرعت انجام دادم و با فرو کردن چوب اغشته به نقره ، در قلبش ، کشتمش .بعد هم طبق معمول ، ارواح و چند خون اشام گرگ نما اومدن و جسدش رو بردن .

-اخیش ، چه شنگول شدم امشب .مثه ماه شدم امشب.چه خوشگل ،چه خوشگل شدم امشب .

در حالی که سیر خون شده بودم ، از پشت پیشخوان بیرون اومدم و شهناز و طناز را منتظر دیدم :

-کدوم گوری رفته بودی ، دربدر شده ؟

-رفتم یه کم اب بخورم . پشت این پیشخونه یه کلمن ابه .صاحب مغازه هم نیست !

-نیست ؟ الان اینجا بود .

-نمی دونم . شاید یه کار فوری براش پیش اومده رفته .

شهناز صداشو بلند کرد . ای تن و بدنی داشت این دختر ،خیلی هات بود . من از توی دوربین دیده بودم . ذلیل بشی با اون هیکل خون اشام کشت، با صدای نازش گفت :

-اقا ،اقای فروشنده ،کجایی ؟



هی صداش زدند بعد طناز لب شو کج کرد و یه لنگه ابروشو انداخت بالا :

-ایی ی ش به تو هم میگن فروشنده ، معلوم نیس کدوم جهنمی رفتی .

-بریم یه جای دیگه

-اخه من عاشق این دکولته زرشکیه شدم .

-میریم مغازه های دیگه ،حتما اونا هم دارن

-ینی مطمئنی دارن

-اره عزیزم حتما دارن

* م .عباس زاده*
1391,09,21, ساعت : 20:15
واقعا آدم که میره تو بحر زحمات و رنج های خانم ها ...می فهمه اونا چه سختی هایی رو باید تحمل کنن . حتی شب عروسی . اونم توی ارایشگاه . تمام سختی ها و بند انداختن ها و زیر سشوار نشستن ها به خاطر یه لبخند محبت امیز داماده . واقعا که دومادها باید خیلی نامرد باشن ...قدر این همه محبت و سختی و رنج خانم هایشان را ندونن ...اینارو من تازه فهمیده ام . وقتی داشتم قسمت ارایشگاه رو می نوشتم ....حیف که دیر فهمیدم :-2-30-:

نه روز به پایان دنیا مونده ...فقط نه روز ....9 روز nine days ......



28


عجب ارایشگاه شیکی بود با هفت هشت اتاق . توی هر اتاق هم دوتا عروس زیر سشوارهای برقی بودند . شوری خانم منو به اتاقی هدایت کرد . زنی لاغر و سبزه بود . روی صندلی نشستم و او مشغول پیچوندن موهام شد . اصلا حال و حوصله این پیگودی هارو نداشتم . مثه این که یه وزنه دو کیلویی روی سرم بود . بعد هم یه کلاه گذاشت رو سرم و نشوندم زیر سشوار . یکی دو ساعت باید زیر این سشوار لعنتی بودم . خداجون کارها و تشریفات عروس شدن چقدر سخت بود !

زیر این کلاه لعنتی کله ام مثه کله ببعی پخته می شد . شوری جون دستیار ارابشگاه یک صندلی اورد و کنارم نشست . می خواست ناخن هامو مانیکور کنه . باید خیلی مواظب می بودم ، عصبانی نشم و اون چنگال های مرگبارم از زیر ناخن هام بیرون نیاد .

روبروی من دختری بیست و دو سه ساله زیر سشوار بود . خدائیش خیلی خوشگل بود . یه زیر پوش مشکی بلند پوشیده بود و دیگر هیچ . چشماش میشی و کشیده بودند . پیگودی او هم تموم شده و رفته بود زیر سشوار . بهش گفتم :

-اسمت چیه

-سوگند

-اهل کجایی

-علی اباد

-اون وقت ، دوماد چکاره است

-فرش فروشه

-دوست داره

-خیلی ، برام می میره

لپ های درشت و سرخ و سفیدی داشت . خیلی هوس کردم تا خون شفاف و قرمزش رو که زیر این پوست لطیف جریان داشت ، مثه شیر مامانم میک بزنم و اقو بگم . زیبا بود به معنای تمام . اوخ ، که چقدر گشنه ام بود . چه لپ های برجسته و پرخونی داشت این دخمله . گور به گوری اشتهامو وا کرده بود ، بدجور .

شوری نشسته بود پایین پاهام و داشت ناخن های پام رو مانیکور می کرد . از اون بالا نگاهش کردم . احساس قدرت می کردم . تو دلم فکر کردم من یه شاهزاده خانمم و اون کنیز زر خرید منه ، بهش گفتم :

-شوری ، سعی کن همه اش یه نواخت لاک بخوره . کچل کچل نباشه

یه نگاه خر در چمنی به من انداخت و گفت :

-کنیز بابات سیاه بود ، لازم به سفارش نیست، ما کارمون رو خوب بلدیم . این قدر هم تکون نده اون پای لامصب رو !!

ایکبیری ، چقدر هم حاضر جواب بود ، مرده شور اون کمر باریک تو ببره ، لاگور بری ، ایشالاه

یهو نگاهم به کله سوگند خورد . ادم که بیکار باشه ، نگاهش هی این ور اون ور می گرده . گاهی رو پاها ، گاهی رو سر ، رو گل و گردن .

از وحشت درجا خشکم زد . اون حالت شنگولی عروس خانومی ام پرید و نگرانی و ترس جایش را گرفت . داشتم ذهن سوگند رو می خوندم . سوگند نگران شب زفاف اش بود . می ترسید در حین ورزش وبازی تو مدرسه و دانشگاه ، "اصل کاری" رو از بین برده و چیزی نداشته باشه ، جلو داماد و فامیل هاش شرمنده بشه . اما خبر از روی کله پیگودی پیچ اش ، نداشت ، بیچاره . برای دختر تا مرگ فاصله ای چندان نمانده بود . نه این که مثل بقیه حوادث ارایشگاه ها، سشوار اتصالی کنه و برق به کله عروس خانم تی تیش مامانی وصل بشه، جمجمه اش بترکه و چشماش از حدقه بزنه بیرون . نه . کاش این جوری بود . چیزی داخل کاسه و لای پیگودی های سرش راه می رفت . همه تمرکزم رو روی کله گرد ! داخل سشوار سوگند خانم ، جمع کردم . یک عقرب سیاه لای موهایش در حال خشمگین شدن بود . بر اثر گرمای شدید داخل کاسه ، عقرب لحظه به لحظه عصبانی تر می شد و هر ان ممکن بود نیشش را که حالا به پیگودی ها می زد ، بر پوست سر سوگند، درست روی مغز او بزنه . بیچاره سوگند نگران شب زفافش بود ، در حالی که از عقرب روی سرش خبر نداشت .

توی روزنامه ها خونده بودم ، زن های زیادی به خاطر همین عقربِ داخل سشوار و یا برق گرفتگی کشته شده بودند و هرگز مزه شب وصال و زفاف رو نچشیده بودند. با خودم نالیدم :

-نه ، خداجون . نه . نذار یه دختر جوون در اخرین لحظات رسیدن به خوشبختی اش مثه یه گل پرپر بشه . خیلی سخته .

کاری که می خواستم بکنم ، انرژی زیادی می خواست و نمی دونستم از عهده اش بر میام یا نه .

از همان جا رفتم تو نخ عقرب . اگر مي تونستم با انرژي نگاهم عقرب جرار را هيپتونيزم كنم ، كار تموم بود .ما خون آشام ها قدرت اش رو داشتيم . اما چون خیلی جوان بودم ،برايم سخت بود . این کار برای خون اشام های پیر، مثل اب خوردن بود .

رفتم تو چش و چار عقرب . كافي بود يه نيش بزنه تو كاسه سر دختر و اونو تو گور كنه . سعي مي كردم توجه اش را از داخل كلاه روي سر سوگند ، به سمت خودم جلب كنم . اما از اون عقرب هاي حريف و مارموذ بود ، هي نگاهش رو از من مي دزديد . آخرش در يك فرصت مناسب ، نگاهش رو به تله انداختم و ميخ اش كردم ، رقاص قرتي رو . يه عقرب نر بود كه از گرماي شديد داخل كلاه ، بوي تند عرق پوست سر سوگند و به دام افتادن در محيطي تنگ و تاريك عصباني بود . من نمي دونم اين آرايشگاه ها چرا اين كلاه هارا وارسي نمي كنند . همين جور زرتي سر مردم كلاه مي گذارند. گل تو تابوت تون كنن ايشالاه .

حالا عقربه طلسم شده بود ، چه طوري به دختر جوان و بي تجربه بگم تكون نخوره كه يه عقرب سياه خطرناك تو كلاهشه . خدا جون كمكم كن . كمكم كن نذار اينجا بمونم ،كمكم كن كمكي كرده باشم .

به سوگند كه داشت كله بي صاحب شو مي چرخوند گفتم :

-تكون نخور ، همين طور بي حركت زل بزن به پيشوني من

به خاطر لحن محكم من جا خورد ، گفت :

-چ....چرا ؟

-نمي خوام بترسونمت ، ولي ، مجبورم بگم ، خيلي خونسرد به حرفام گوش كن

-چي شده مگه، اين سشواره درجه اش زياده ، كله ات داغ كرده ها ؟

-نه سوگند جون ،تو از سوسك مي ترسي ؟

-خيلي زياد .

-از موش چطور؟

-اسم شو نبر درجا سنكوپ مي كنم

-از عقرب هم ؟

رنگ دختر مثل ماست سفيد شد . گفتم :

-نترس . من عقرب رو طلسم كرده ام .اگر به حرفام گوش كني نجات پيدا خواهي كرد و گرنه ....

اب دهانش را قورت داد و گفت ؟

-وگرنه چي ؟

-مي ميري ، ميري لاگور ، وردست باباننه ی کفن شده ات !

سوگند سعی کرد خودش را به کوچه علی چپ بزند ، در حالی که معلوم بود خیلی ترسیده . اب دهانش رو قورت داد و گفت :

-هه هه .گفتم كه كله ات داغ كرده ، زده به سرت

با عصبانیت داد زدم :

-دختر خر نشو ، يه عقرب لا موهاته . هر لحظه ممكنه نيشت بزنه !

-تو ،تو ، از كجا اونو ديدي ؟ حتما خودت انداختي اش تو كلاه .نكنه از دوستاي هرمز نامزد سابقم هستي كه مي خواي عروسي مو بهم بزني؟ گفته بود اگه با كس ديگه اي ازدواج كني ، مي كشمت .حالا زنگ مي زنم به صد و ده . قاتل ، بي رحم چطور دلت اومد ، ها ؟ چطوري دلت اومد اين كارو با دختر مردم بكني ، بي وجدان . بي رحم.

* م .عباس زاده*
1391,09,22, ساعت : 20:28
سلام دوستان گل . خون آشام های نامدار . یکی از دوستان توی امضاش نوشته بود :
به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثه ی صاعقه بودن در باد
من به ایشان میگم همه ما خسته شده ایم ..والاه به خدا . شما هشت روز دیگه صبر کن همه چی تموم میشه ...حتی خستگی شما و ما ...فقط هشت روز دیگر به پایان دنیا مونده ....only eight days .....


:-2-06-:



29

دستم رو زدم رو پام . يعني من حريف عقرب زبون نفهم داخل كلاه شده بودم ولي حريف اين ادميزاد دوپا كه خودشو هم خيلي با شعور مي دونه نشدم !

گفتم :

-حالا هرچي ، فعلا سرت رو تكون نده بيام اين عقرب رو بگيرم ، بعد به پليس زنگ بزن ، باشه ؟ باشه دختر خوب ؟

چشماش زد بیرون . معلوم بود که حرفام رو باور کرده و حسابی ترسیده . با صدایی که از شدت نفرت می لرزید گفت :

-در اخرين لحظه جنايت پشيمون شدی ها ؟ دلت به حالم سوخته ؟نگفتی دختر مردم رو پرپر می کنی ، یه عمر عذاب وجدان داری ؟

برای این که تکون نخوره ، مجبور شدم به سازش یرقصم و فعلا حرف های اونو تایید کنم . با صدایی ندامت بار گفتم :

-اره ..پشيمونم ،غلط كردم ،من گول وعده و وعيدهاي هرمز رو خوردم ولي حالا که صورت معصوم تورو دیدم ، فهمیدم اون نامرد چه گرگیه و تو بی گناهی ، فقط اون سربي صاحب تو تكون نده ، تكون نده .

حالا سوگند باور کرده بود كه موضوع جديه . اون از گمان خودش و من از روي واقعيت ، هردو يك چيزرو مي ديديم .

رنگش مثل ماست سفيد شد . دست و پاش شروع به لرزيدن كردند .

التماسم کرد :

-تورو جون مادرت زودتر بيارش بيرون دارم مي ميرم .کلی ستاره اومدن جلو چشام . هر وقت بخوام بیهوش بشم ، این ستاره هارو می بینم . زود باش ، مامان ، مامان جون !

شوكه شده بود ناجور . از شوري هم خبري نبود تا ازش كمك بگيرم . دختره زير سایه سنگین ترس در حال موت بود . حق هم داشت بيچاره .

ديدم ده ثانيه ديگه معطل كنم ، دختر بي هوش ميشه و عقرب از ديد من خارج . از زير سشوار خودم را بيرون كشيدم و همان طور كه چشم در چشم عقرب داشتم ، اروم اروم به طرف سوگند حركت كردم . يه تكان كافي بود تا عقرب جرار از تير رس نگاهم خارج بشه و دختر مردم نفله . رسيدم بهش . با يه حركت سريع كلاه را برداشتم و عقرب را تو مشتم گرفتم . عقرب جرار هي دمش را تكون مي داد و نيشش را كف دست من فرو مي كرد ، نمي دونست من از اون جرار ترم و نيشش خطري كه برام نداره هيچ ، منو داغ و شنگول مي كنه . جلو چشم هاي وحشت زده سوگند عقرب رو انداختم تو دهانم و مثل كلوچه جويدم . چه كيفي داشت . مزه ميگو مي داد .

خيلي انرژی به خرج داده بودم و داشتم از حال مي رفتم . نگاهم به رگ گردن سوگند افتاد كه تند تند مي زد . چشم انداختم تو چشمش :

-مي گذاري از خون خوشمزه ات نوش جان كنم

-اره ،بخور . خونم رو بخور

حدود يك ليتر از خونش را نوشيدم و به حال عادي برش گردوندم . دوباره شروع به فحش دادن و بد زباني كرد . مي خواست به صد و ده زنگ بزنه ، که شوري وارد اتاق شد و گفت :

-چي شده ، اين دعوا ها برا چیه ؟

منم که از دست فحش های سوگند عصبانی بودم ،گفتم :

-عروس رفته عقرب بگیره

-اَه ،يه دقيقه نمي تونن جلو خودشونو بگيرن . چه دخترايي هستن بعضي ها .تو كه اهل ارايش و پيگودي و انتظار نيستي ، اينجا مياي چه كار ؟

نگاه ام به سوگند افتاد . از شدت خجالت و خشم سیاه شده بود ، بیچاره از بس خون شو با حرارت خورده بودم ، داشت از حال می رفت . ماجرای عقرب و این که فکر می کرد من از هم دستان نامزد سابق اش هستم ، ترس و شوک عقرب و بی حالی به خاطر خوردن خونش ، همه و همه اونو تا سر حد جنون کشونده بود .

شوری جون گفت :

-پاشو دختر ، پاشو برو زیر سشوار . بقیه ارایش تو تموم کن

رفتم تو نخ شوری . اینم بد چیزی نبودها . قدش بلند بود ، ابروش کمند بود ، موهاش بلند بود و یک رگ خوشگل تو گردن کشیده و خوش فرمش می طپید . گفتم :

-باید خون این شوری گل رو هم بنوشم . شب عروسی مه و انرژی لازم دارم !

یه گوشه خلوت گیرش انداختم .

حالت چهره مو جدی کردم و چشمای اتشینم را انداختم توی چشماش :

-شوری جون ، می دی ؟

-چی رو ؟

-خون تو ، بذار یه لیتر خون تو بخورم

-باشه ، میدم

و نوشیدم . خلاصه تو ارایشگاه دو لیتر خونی نوش جان کردم تا کارم تمام شد . رفتم تو اینه ، به به چه دیدم . موهای طلایی ام یه موج ملایم داشت و صورت سفید و نازم رو قاب گرفته بود . چه خط چشم و ابرویی . ابروهامو شیطونی ورداشته بود . با خودم گفتم :

-کی می دونه زیر این صورت ماه و خوشگل چه هیولایی پنهون شده ؟

طناز و شهناز تو اتاق دیگه در حال ارایش بودند . اونا هم به من ملحق شدند و هی متلک و لیچار بارم کردن :

-امشب آردین با دیدن تو غش نکنه خوبه !

-دختر تو دیگه چی هستی؟

خودم تو نخ شهناز بودم . چقدر ماه شده بود این دختر . باید امشب خون تو بنوشم ، عزیز جون .

نگاهم دوباره به ابروهای شیطونی ام افتاد . یک لحظه فکر کردم این جهان خوارها و استعمارگرها با رواج ابروهای شیطونی ، فیلم های شیطونی و جادوگری ، ،دارن اروم اروم شیطون پرستی رو رواج می دن ،هنرمندان مام ساکت و خاموش هیچ کاری نمی کنند تا اینهارو رسوا کنن . آخ که تو چه دوره ای زندگی می کنی ابگین . مادرت دورت بچرخه !

* م .عباس زاده*
1391,09,23, ساعت : 20:10
دوزتان گل سلام . از اون جا که چند روز دیگه بیشتر به پایان این دنیای فانی نمونده ، من عروسی ابگین و اردین رو جلو انداختم تا ناکام از دنیا نرن . شمام اگه در شرف عقد و عروسی هستین تا وقت هست بجنبید . اگرم نیستین فوری یه کسی رو خر کنین بیاد خواستگاری تون ..اگر هم مذکر هستین ،فوری برین خواستگاری یه دخمل خوشگل ... قال قضیه رو زودتر بکنین !! هفت روز دیگه دنیا تموم میشه ها ..اون وقت به جای شیرینی عروسی باید حلوای لا گور رفتن تونو کوفت کنیم !!

only seven days



30



از ارایشگاه اومدیم بیرون . ماکسیمای تمام اتوماتیک شوهر شهناز ، اقا افشین با گل های رز سفید پوشیده شده بود . آردین خرپول بود ، اما دوست داشت اتومبیل های ساده سوار بشه . اما افشین اقا ، که قدی متوسط و موهایی فرفری داشت گفته بود :

-مگه می ذارم با اون فرقون عروس کشی کنی .اتومبیل خودم رو میارم

کارو بارش سکه بود . نون فانتزی می فروخت تو میرداماد . یه مغازه بزرگ داشت . حتما خونش هم خوشمزه بود .از بس شیرینی و نون فانتزی کوفت می کرد .

منو که می دید ، تو چشماش دوتا نورافکن روشن می شد ،فکر کنم ، از بس منو دوس داشت ، منم یه جورایی ، اون ته دلم می لرزید .الهی رو اب مرده شور خونه بلرزه.چه دل هوس بازی داشتم من . خدایا توبه !

به خودم غر زدم :

-ابگین بدجنس ، شب عروسی تو با اردینه .نباید به مرد دیگه ای فکر کنی . فقط به آردین بیاندیش

.اما ناخوداگاه این مردهای خون دار و سرزنده تو ذهنم رژه می رفتند ، به خصوص اون هیکل مردونه افشین . صدای پخش ماکسیما تا دوسه کوچه اون ورتر می رفت :



خنچه بیارید
لاله بکارید
خنده بر آرید
میره به حجله شادوماد
بله برونه گل میتکونه
دسته به دسته دونه به دونه شادوماد
چه قشنگه موی بافته اش
چه بلنده تازه عروس
چه قشنگه چه خوشرنگه
همه رنگه مثل طاووس



داشتم مثه خر قبرسی کیف می کردم . از شدت شور و هیجان مثه یه گوله اتیش شده بودم . ینی همه این کارها برا منه .اما باز این قیافه موفرفری افشین جلو چشمم ظاهر شد ، دلم براش قیلی ویلی می رفت ، نگاه های اون به صورت من ،خاکسترم می کرد ، می سوزوندم . چه سبیل های قشنگی داشت . نازک و خوش فرم . حتما چهار لیتر خون رو که داره !اخ که چقدر می خواستم بپرم روش و چارچنگولی اون صورت سه تیغه و مردونه اش رو پنجول بکشم ، آخ مامان ...من خون می خوام . خون افشین می خوام !

دوباره به خودم گفتم :

ول کن ابگین ،الهی که اون قلب بی وفات از حلقت بزنه بیرون ، همه ببینن چه قلب کثیفی داری . تو حالا عروس مجلس عقد کنون اردینی ،می فهمی ، آردین ، فقط به اون فکر کن . سعی کن افشین رو از یادت ببری ،اون شوهرِِ خواهر شوهرته .باید برای همیشه فراموشش کنی .دوتا بچه داره . یه دختر ناز شش ساله ، "نازگل "،یه پسر چهارده ساله ، اخمو "باربد" . یعنی مزه خون پسرهای چهارده ساله چه طوریه ؟ میگن خیلی با حاله !

صدای فریاد آردین منو به خود اورد با نیش باز، قر می داد و اواز می خوند :



خوش به حال شادوماد ...خوش به حال شا دوماد !!!



بیچاره شادوماد نمی دونست تو ذهن عروس خانم چی می گذره و دم به دقیقه دل به یکی می ده ، یا هوس خون یکی دیگه رو می کنه ! ادم ها از تو ذهن هم چه خبر دارن ، فقط ظاهر کار رو می بینن !



بعد هم، آردین ، همون جا جلو ارایشگاه یک رقص خوشگلی با اون کت و شلوار مشکی و براقش شروع کرد که دیونه ام کرد . قربون اون رقص ات برم الهی . وای که چقدر تو ماهی . آردین گلم ، داشت با دمبش تنبک می زد از این که می خواست دختری مثل منو عقد کنه :



دست بزنید و شادی کنید نیت به دومادی کنید
دست بزنید و شادی کنید نیت به دومادی کنید

رو جحازش خنده ی نازش سینه ی بازش مرمریه
همه دور آینه و شمعدون پرده ی ایوون کرکریه
غنچه بیارید شادان.



آردین و افشین و اقا امید وسط کوچه بیست متری جلو ارایشگاه داشتند بندری می رقصیدند و چنان قرش می دادند که منم هوس کردم برم تو جمع شون . چند تا دختر مکش مرگ ما و پسر های تی شرت پوش هم افتاده بودن لاشون و چنان می رقصیدند که اب از دهن همه راه می افتاد . چه شور و حالی بود . داشتم از شدت خوشحالی هنگ می کردم . آی دلم می خواست منم برم لاشون و قرش بدم ، اما این لباس بلند و شنل روی دوشم نمی گذاشت ، یهو آردین روشو به من کرد و فریاد کشید :



لاله بکارید خندون...غنچه بیارید شادون



اون دخترهای عابر و غریبه داشتند چه رقصی می کردند . مثه این که تو عروسی خواهرشون می رقصیدند . کم کم شال و روسری ها هم می افتادند کف خیابون و رقص اونا صحنه های بالای هیجده درست می کرد ، وا خودا مرگم بده . انگار عقده ده ها سال نرقصیدن شونو اینجا خالی می کردند . تعداد عابرینی که میخ رقص این رقاص های شوخ و شنگ شده بودند لحظه به لحظه زیادتر می شدند . پیرزنی داشت از کنار کوچه عبور می کرد . دست شو برام تکون داد :

-خوشبخت بشی دخترم

-میسی مامان

یهو اشکم چکید روی گونه ام .یاد پدر و مادرم افتادم . خوب که نگاه کردم ، دیدم پدرم با لباس یک دست سفید بلوچی و مادرم با لباس خوش اب و رنگ زرشکی وسط رقاص ها در حال رقص بلوچی اند . بدجنس ها ، خودشونو رسونده بودن به مجلس عروسی من . پدرم مرتب با گل و گردن آردین ور می رفت و هی بوسش می کرد ،دستم رو بالا بردم و فریاد زدم :

-مامان .مامان جونم ،اشرف جون ،الهی که من قربونت برم .

طناز نیشگونی از بازویم گرفت :

-چیه ؟ خل شدی دختر ؟ مادرت کجا بود

دیدم خیط کردم ،چی بگم بهش . گفتم :

-اون پیرزنه ، اون که گفت الهی خوشبخت بشین ،منو یاد مامانم انداخت .

-خدا بیامرزدش

مادرم داشت با گردنبند مروارید و گنده طناز بازی می کرد .گاهی هم گوشش رو می کشید . طناز گوشش رو مالوند:

-حس می کنم یکی با گل و گردنم ور میره ، دارم گر می گیرم !

با خونسردی گفتم :

-از شدت خوشحالی و ذوق این که من عروس تون میشم ،از خود بیخود شدی ، توهم زدی.من که اینجا کسی رو نمی بینم

طناز لب نازش رو کج و کوله کرد ، نگاه خر در چمنی بهم انداخت :

-ایش ،چه اعتماد به سقفی !تعریف از خود کردن ...

نیشگونی از بازوش گرفتم و نگذاشتم حرف شو تموم کنه :

-از حالا خواهر شوهر بازیت شروع نشه ها ، خوار شور !!

-اووخ ،مردم . چه زوری هم داری گور به گوری ، بازوم کبود شد !

نیش گل و گشادم رو وا کردم و گفتم :

-بخورمت ، الهی

-چی گفتی ؟ مثه این که مخت تاب برداشته ها !

زبونم رو براش در اوردم :

-اون گر گرفتنت برا یه چیز دیگه اس . معمولا زن ها که ارایش می کنن و ناز می شن ، تو عروسی یه جوریشون میشه !!هی عروس و دومادو مجسم می کنن ...

یهو ،پشتم سوخت ، بدجور . نامرد اتیش به جون گرفته ، یه نیشگون حسابی از کمرم گرفته بود ....

* م .عباس زاده*
1391,09,24, ساعت : 20:17
دوزتان عزیز ،خون اشام های لذیذ !سلام جمعه شب خوبی رو براتون ارزو می کنم . یکی از دوستان لا گور نرفته من برام نوشته بود: تو اىن دور و زمونه بى شوورى ،شووراز کجا گیر بیارم که تا دنیا تموم نشده بیاد خواستگارى ،بعدش ایا ننه باباهه قبول کنن ایا نکنن!بعد نومزد شىم بعد جهاز من اماده شه. بعد پسره خونه بگیره بعد پول عروسىیمون جور شه تازه کى بشه نوبت سالن بهمون برسه بعد .......تا بخواد شب زفاف برسه یه سال گذشته که البته اونم نميگذره چون دنیاهف روز دیگه تمومه ...حالا جواب ارزوهاى لاگور رفته منو کى میده؟هان؟
هیىشکى پاسخ گو نیس؟

اخ مادر به داد دل دردمندت برسه دخمل . حادثه است دیگه کاریش هم نمیشه کرد ! فقط شش روز دیگر به پایان دنیا مونده ...شش روز

ONLY SIX DAYS .....راستش هرچی نزدیک تر می شیم ها ...خودم هم دارم زهله ترک میشم :-2-06-:


31





همین طور اون شب هی عاشق می شدم . اولش عاشق افشین شدم . بعد رقص امید رو که دیدم عاشق امید شدم . به خودم فحش دادم :

-گورتو بکنن الهی ، تو الان مال یه مرد دیگه ای .این قدر به اونا فکر نکن .



دوماد کجاییه دستاش حناییه
عشقش خداییه گل پسره
زلفاش گلابه چون لپاش مثال خون
خوش خلق و مهربون شادوماد



همه دختر و پسرهای در حال رقص ، با هم دم گرفتند :



خوش خلق و مهربون شادوماد



چرا یه اهنگی نذاشته که از عروس بخونه . هی شادوماد شادوماد می کنه .خاک تو گور همه تون با اون شادوماد ،تو دلم برا خودم خوندم :



زلفاش گلابه چون لپاش مثال خون

فردا می خورم همه اونارو همچون شیطون

پر خون و مهربون شادوماد

رگ گردنش خیلی عالیه شادوماد ،شادوماد.



همچین خون تو بمکم که این جوری جلو من رقص شتری نکنی شادوماد ، وربپری شادوماد ،لاگور بری شادوماد ،درد تو جونت شادوماد .فدات بشم شادوماد ...

آی داشت خوش می گذشت . دور و برم پر از ساندویچ های شاد و شنگول بود . همبرگر هایی که می رقصیدند و اشتهامو باز می کردند . امشب یکی دوتاشونو می خوردم.مطمئن بودم .

یه ورم طناز بود ، اون ورم شهناز .اگر کسی می خواست متلکی بگه و من می گفتم به یه ورم . معلوم نبود به شهناز مربوط می شد یا طناز . با لباس سفید عروسی و شنلی روی اون . چه لباسی . یه پیراهن بلند یقه دکولته بود سفید سفید با شونه های سفت و گلدوزی شده . خوشحال بودم آردین به لباس عروسی ام گیر نداده بود قشنگ ترین ترین لباس رو انتخاب کرده بودم . شنل سفیدی روی پیراهن یقه دکولته سفید مرواری دوزی شده انداخته بودم که خیلی جذاب و باشکوه بود . لباس من یه لباس فوق العاده بود . خودم از داشتن و پوشیدنش کیف می کردم .

قرار بود از ارایشگاه یه راست بریم تو باغ حومه شهری که برای این جشن اماده شده بود . آردین جلو اومد و کنار من قرار گرفت . یهو سر و کله دوتا فیلمبردار خانم پیدا شدند .

-دست نگه دارین ، باید همدیگه رو در اغوش بگیرین !

جون مادراتون ول کنید . جلو اون همه ادم . آردین داشت با دمش گردو می شکست . از هیجان می لرزید . اهنگ عوض شد :



همه با هم جیغ بزنین

با این اهنگ فاز بگیرین

خانوما همه کل بکشین

اقا پسرا برقصین

کی بود می گفت قرش بده

پیچ و تاب خوشگلش بده

قر تو کمر تابش بده

وار بیارو ورش بده

دستا بره بالا بالا بشکن و بالا بالا

عروسی شون ماشالاه مبارکه ایشالاه

وای وای اینجا چقدر ولوله برپاست آی

خانوم چقدر حرفه ایه

رنگ چشاش عسلیه

آردین لُپ منو بوسید . حالا این جماعت خرکیف همه دست می زدند و می خوندند :

-یواش یواش ...بذار رو لباش !

هی من خودمو از آردین جدا می کردم ، بی پدر و مادر ول می کرد،مگه . می خواست تو کوچه ،جلو اون همه غریبه بذاره رو لبام ، وا خدا مرگم بده ،مگه می ذاشتم !

یهو سرمو زیر شنل پنهان کردم و قایم شدم . شهناز گفت :

-وا ، چرا کردیش تو ، بیرون بیار اون سر بی صاحب تو

از همون زیر گفتم :

-اخه می خواد بذاره رو لبام !خجالت می کشم !

-نه ، خطر رفع شد . فیلمبردارها گفتند تو اتاق عقد . بیارش بیرون .

فیلمبردارها یه خرده از ما فیلم گرفتند . قرار شد از ارایشگاه تا باغ رو با ماشین گل زده بریم . بقیه ماشین هام پشت سرمون بوق بوق کنن .

آردین نشست پشت فرمون و من با ناز دامن شنل ام رو جمع کردم و کنارش نشستم . پخش ماکسیما را روشن کرد . وای خدا . امشب چه شبی بود . همه جا حرف از عروسی و شادی بود . یه اهنگ شاد عروسی پیچید تو ماکسیما :







کوچه ها چراغونه اخه عروسیه امشب

شب لیلی و مجنونه اخه عروسیه امشب

امشب شب میعاده اخه عروسیه امشب

شب شیرین و فرهاده اخه عروسیه امشب

اخه عروسیه امشب اخه عروسیه امشب

امشب شب اوازه اخه عروسیه امشب

درهای بهشت بازه اخه عروسیه امشب

شب نقل و گلاب پاشه اخه عروسیه امشب

شب موزیک و شاباشه اخه عروسیه امشب

امشب دوتا یار سر روی دوش هم میذارن

صد غنچه عشق و توی قلب هم میکارن

ازباغ بهشت شهد و شکر خنده میارن

واسه تموم عمر دست توی دست هم میذارن

امشب شب میلاده شب عروس و دوماده

شب لیلی و مجنونه شب شیرین و فرهاده



آردین فرمون ماکسیمارو ول کرده بود و دستهاشو تو هوا پیچ و تاب می داد و می خوند :

آخه عروسیه امشب ...شب روبوسیه امشب

نامرد ، گاهی هم یهو می پرید و منو می گرفت . یه دستش به فرمون بود ،می کشیدم جلو و لپ منو بوس می کرد ، جای دنج و یه دخمل تنها گیر اورده بود :

پریدم بهش :

-وا ، زن ندیده . همه ارایش و بساطم بهم خورد ، جلو خودتو بگیر . مرد هم این قدر دله ؟

-دله نیستم عزیزم ، خرکیف ام . شب دومادیمه ، یه عروس ماه بغل دستمه ، وای ، وای ،اشرف ، دلم برات غش رفت .

-وا ، این جنگولک بازیا چیه ، یه کم خودتو جم و جورکن زلزله ! تصادف می کونیم ها !



راست می گفت ، لا گور رفته ، مثه خر تازه نعل شده کیف می کرد . مادر من بیچاره بگرده با این جوان زن ندیده . اوه یاد مادرم افتادم . مادرم راس راسی داشت دور و برمون می گشت !

پنجاه شصت تا اتومبیل های مدل بالا از اقوام و دوستاش هم پشت سر ما بودند و خیابون رو ترکونده بودند از صدای بوق بوق .

آردین دست شو از فرمون برداشت ، دستم رو گرفت :

-می خوام یه عروسی برات راه بندازم تاریخی ، هیچ وقت یادت نره

-ولی ،قرارمون عقد کنونه ها . من تا یه سال دیگه بهت اجازه عروسی مروسی نمیدم . یادت باشه

-نه یادم هست . ولی جلو اشناهامون که نمی تونیم بگیم عقد کنونه . قرارمون پیش خودمون محفوظه :





این شازده دوماد مثل یه تک سوار عشقه

توی گوش عروس حرفای عاشقی می خونه

امشب شب میلاده شب عروس و دوماده

شب لیلی و مجنونه شب شیرین و فرهاده

کوچه ها چراغونه اخه عروسیه امشب

شب لیلی و مجنونه اخه عروسیه امشب

امشب شب میعاده اخه عروسیه امشب

شب شیرین و فرهاده اخه عروسیه امشب

امشب دوتا یار سر روی دوش هم میذارن
شب عروس و دوماده اخه عروسیه امشب

* م .عباس زاده*
1391,09,25, ساعت : 20:14
یکی از دوستان برام نوشته بود :
حالا شما هی مارو زجرکش کن
سه روز گذشت هنوز هیچکدوم به عروسی نرسیدیم
خو یه کم پشت بیشتر بذارید
6روز دیگه دنیا تموم میشه ما هنوز به باغ نرسیدیم!
لاگور میریم همه مون آخر این عروسی به سرانجام نمیرسه!

من بهش میگم دوست عزیز سعی می کنم تا دنیا تموم نشده به باغ برسیم حالا اگر نرسیدیم بقیه شو اون دنیا ..تو نود و هشتیای عالم برزخ می گذارم غصه نخور ...فقط پنج روز دیگر مانده ...اووخ مامان من می ترسم !!:-2-06-:

ONLY FIVE DAYS




32




چند قطره اشک روی گونه هام چکید :

-خداجون ، چرا ؟ چرا باید من این قدر بدبخت باشم . چرا منو یه خون اشام افریدی . دلم می خواست یه دختر معمولی بودم . یه دختر ساده که بتونم راحت با عشقم عروسی کنم . حالا می ترسم . می ترسم باهاش عروسی کنم . اردینم خون اشام بشه . یا بچه مون یه هیولا از اب در بیاد ، همه رو بخوره !

آردین دستی به گونه هام کشید :

-داری گریه می کنی عزیزم ؟

-اره ، کاش مادرم هم اینجا بود . تو این همه فامیل داری ، من یه دختر تنهای تنهام

-غصه نخور عشق من . همه فامیل های من امشب فامیل تو هم هستن . مهناز جای مامانته . شهناز و طناز هم مثه خواهرات

تو دلم گفتم :

-وییی ، صد سال سیاه هم نمی خوام مهناز میمون جای مادرم باشه ،مگه خر مغزمو گاز زده باشه . صورت مامان خودم عین گله .

نمی دونم در این شب عروسی، چرا این قدر تشنه ام شده بود . بد موقعی به عروسی خورده بودم . یه هفته ای می شد که نتونسته بودم هیچ خون کاملی بیاشامم . مجبور بودم اندک اندک از فک و فامیل های آردین خون بگیرم . چاره ای نبود . وای که چی می شد این شب ،شب عروسی یه خون اشام :





امشب دوتا یار سر روی دوش هم میذارن

غنچه عشق و توی قلب هم میکارن

از باغ بهشت شهد و شکر خنده میارن

واسه تموم عمر دست توی دست هم میذارن

امشب شب میلاده شب عروس و دوماده

شب لیلی و مجنونه شب شیرین و فرهاده



تو یه اتوبان خلوت ، آردین که مست عشق بود ، ماکسیمارو نگه داشت و صدای پخش رو تا اخر بلند کرد . خودش هم پیاده شد و شروع به رقصیدن کرد . کم کم بقیه ارازل و اوباش و فامیل هاش هم پشت سر ما توقف کردند و ریختند پایین . وسط اتوبان که تک و توکی اتومبیل ازش رد می شدند شروع به رقصیدن کردند . همه با هم دم گرفته بودند :



امشب شب میلاده شب عروس و دوماده

شب لیلی و مجنونه شب شیرین و فرهاده



جمعیتی زیاد ، می رقصیدند . پدر آردین هی جوش می زد :

-ممکنه گشت برسه ها . همه مون رو گرفتار می کنین ،یه دقه دندون رو جیگر بذارین ، بریم تو باغ قر بدین !

نگاهی به ارشیا پدر شوهر قد بلند و خوش تیپم انداختم . اصلا بهش نمی خورد که پنجاه سال داشته باشه . به چهل ساله ها می خورد . موهای خاکستری اش اونو جذاب تر کرده بود . یهو عاشق پدر شوهرم شدم :

-چه ماهه .

-حیا کن ابگین . تو شوهردار می شی . صاحب داری . چش و چارتو درویش کن .

خداجون چقدر تشنه ام بود . یهو فکری جهنمی تو مغزم روشن شد .

-یه لیتر خون آردین رو که بخورم ، طوریش نمیشه ، جونه و قدرت خون سازی زیادی داره :





امشب شب پیوند دو کفتر سپیده

ماه دوماد ما بله رو از عروس شنیده

چشمک به عروس وای که نگو چه حالی داره

زیر لفظی میخاد عسل خانوم تا بگه اره

بالا بالا دستا دستا

همه بالا همه بالا

بالا بالا بالا

دستا بره بالا



اره .من باهاس قدرت داشته باشم که بگم بله و بعد همه کل بکشن و جیغ بزنن . زیر لفظی می خوام . زیر لفظی منم خون اردینه .

ملت رقاص !داشتند تو خیابون می رقصیدند بدجور . زن و مرد قاطی . شهناز چاق و تپل خودم با طناز خوشگله چه بشکن هایی می زدن ، مهناز مادر شوهرم رقص عربی می کرد . یهو صدای ترق و تورق فشفشه ها بلند شد و بعد هم گوم گوم .ترقه های گنده ، با صدایی کر کننده . غوغایی بود . به آردین گفتم :

-تا نیومدن همه رو بگیرن سوار شو بریم ،اینا خمسه خمسه شلیک می کنن یا ترقه ؟

-اخ.خدا . اخه نمی تونم . امشب خیلی شنگولم . بهترین شب عمر منه

ناگهان صدای غرش موتور هواپیمایی بلند شد و بعد یه هواپیمای ده یازده متری اومد وسط جمعیت قر دهنده و نشست وسط شون . هواپیما خیلی خوشگل بود . دوتا شاخک هم داشت . همه خشک شون زد . یکی گفت :

- یا قمر بنی هاشم ، این دیگه چیه ؟ گشت ارشاد با هواپیما اومده ! از بس قرش دادین ، در برین ، زود در برین !

یهو صدای اژیر پلیس بلند شد . تو دلم گفتم همه رو گرفتن . عروسی مون به گند زده شد . هفت هشت تا ماشین پلیس ایستادند و یه مامور با نیش گشاد اومد کنار ما :

-به به عروسیه ،خوش بگذره !

-جناب سروان با هواپیما اراذل و اوباش می گیرین ؟ دم و دستگاه تونو گسترش دادین ؟

پلیسه گفت :

-اراذل و اوباش کدومه . این دومین پهباد امریکا ، هواپیمای جاسوسی شونه که داریم می گیریمش ، شانس شما عدل اومده وسط رقص و پایکوبی تون ، ما گشت ارشاد نیستیم "په په "بگیریم ، شما کار خودتونو بکنین !

-راس می گین ، دومین په په رو هم گرفتین ؟

-به سلامتی اره !

یهو جمعیت رقاص دور این په په امریکائیه شروع به رقص و اواز کردن . فقط دخترا از ترس ، خودشونو عقب کشیدند و پسرا می رقصیدند . اونم رقص عربی دور په په امریکایی !!



بالا بالا دستا دستا

همه بالا همه بالا

بالا بالا بالا

دستا بره بالا

حالا حالا حالا



یک بساطی شده بود این عروسی ما . دیدم سر ملت گرمه ، حالا وقت اجرای نقشمه . به آردین گفتم :

-بیا یه کاری بکنیم آردین جون

-چه کاری ؟

-بذار من پشت فرمون بشینم ، همه رو قال بذاریم ،مارو گم کنن . نمی دونی چه کیفی داره .

-تو چطور با این شنل بلند می خوای رانندگی کنی ؟

-خو درش میارم

چشمای ورپریده اش برق زدند :

-باشه ، شنل و در ار و بشین پشت فرمون . بریم تا گم و گورشون کنیم

تو دلم گفتم :

-چشم چرون ، فکرای دیگه کردی . می خواستم یه لیتر خونت رو کوفت کنم شد یک و نیم لیتر !

نشستم پشت فرمون و د بگاز . دوتا چشمای آردین هم زوم شده بود به نیمرخ ارایش شده من . صدای پخش می اومد :





حالا حالا حالا دستا بره بالا

با هم بخونین مبارکا باد

جشن عسلک با ماه دوماد شاخ شمشاد

با ناز و ادا دل می بره از اقا دوماد

تا بله میگه همه میگن مبارکا باد

امشب شب جشن عاشقی و اشنایی است

وقت رقص و پایکوبی و لطف و هم صدایی است

بالا بالا دستا دستا

همه بالا همه بالا

بالا بالا بالا

دستا بره بالا

حالا حالا حالا



به آردین کفن شده گفتم :

-مگه نمی شنوی چی میگه ؟

-نه ،چی میگه ؟

-میگه دستا بره بالا ،بالا بالا بالا !

در حالی که مست زیبایی های من شده بود گفت :

-اره ، قشنگ می خونه !

-پس این دست کصافط ! تو اون پایین ها چه می کنه ؟

-خودمم نمی دونم والاه !

ای بمیری . من تا یه سال با تو جوانک زن ندیده چه خواهم کرد ، خدا خودش به دادم برسه .

دیگه صدای بوق نمی اومد . معلوم بود با اون رانندگی خون اشامیم ، جاشون گذاشته بودم . عطش به خون ، تا حد مرگ اذیتم می کرد . پیچیدم تو یه فرعی ، زیر یه درخت بلند ، در باریکه ای خلوت نگه داشتم . چشمای آردین از خوشی مثه چشمای گربه برق می زد :

-اینجا اومدی چیکار ؟

-فقط یه بوس ،دلم لک زده برا یه بوس



اهنگ پخش هم عوض شده بود :

عروس باید ببوسی شاه دومادو
این عاشق رسیده به مرادو
همه بگین عروس ببوس د یاالله
مبارکه عروسیتون انشالله

* م .عباس زاده*
1391,09,26, ساعت : 20:19
دوستان گل سلام . بازم ساعت هشت شده و نوبت خون آشام هاست !! چون می خواهیم تا دنیا تموم نشده برسیم به باغ و عروسی اردین و ابگین رو ببینیم ، امشب دوتا پست می گذارم . چکار کنم دیگه وقت کمه و ماجراهای عروسی این دوتا دسته گل خرزهره !!! زیاد :-2-06-:

فقط چهار روز دیگر به پایان دنیا مونده ...وای مامان جون . ONLY FOUR DAYShttp://www.hellokittydreams.fr/pj/photos/emoticone/sanrio/keroppi/kr_emoticons_twirl.gif



33






-اووخ ...ابگین تو چه با حالی ، این خواننده هم میگه عروس باید ببوسی شادومادو

حالا بوس رو نشونت میدم ، یه بوسی ازت می گیرم که برای همیشه تو کف اش بمونی !

حالت مخصوص خون اشامی ام رو گرفتم ، ابروهامو بردم بالا ، چشم هامو دروندم ، به چشمهای آردین خیره شدم:

-عزیز دلم . میذاری خون سرخ و خوشمزه تو بنوشم

-بنوش ، هرچقدر می خوای بنوش

یکی از چنگال هامو بیرون کشیدم و اروم تو گردن اش فرو بردم . طفلکی . طلسم شده بود و مثه ببعی رام بود . عجب خون خوشمزه ای هم داشت . این اولین بار بود خون شوهر عزیزم رو نوش جان می کردم و مطمئن نبودم اخرین بار هم باشه .

وقتی آردین جونم به خود اومد ، نیم لیتر خونش تو رگ هام بود . به آردین گفتم :

-بسه دیگه . چقدر تو هولی . همه تو باغ منتظرن . ده دقیقه اس منو می بوسی ، ول کن هم نیستی

آردین در حالی که جای زخم گردنش رو می مالید گفت :

-من بوسیدمت ؟ راس میگی ؟

-به ، اقارو . مارو ببین با کی اومدیم سیزده بدر . ده دقیقه است، مشغولی ، لبم رو زخم کردی ، ول کن هم نیستی !

آردین در حالی که لب هاشو به هم می مالید تا بوسه منو مزمزه کنه و طعم شو بچشه ، با بهت و تعجب گفت :

-ولی من چیزی حس نکردم . فقط گردنم داره می سوزه

-فکر کنم بد جایی پارک کردیم . اینجا پشه زیاد داره . اون جلوتر باید جوی ابی مردابی چیزی باشه

-پس بزن بریم . مهمونا منتظرن .

-بزن بریم سرویس شده !

آردین پشت فرمون نشست و من در لذت طعم خوش خون او و نوای گرم خواننده غرق شدم . داشتم مثه فرشته های دربه در که می اومدن از سفر ، کیف می کردم :



عروس ناز امشب من تویی

همونی که از خدا می خواستم تویی

دختری که مثل یه شاخه گل برام بود تویی

عشقی که توی خاطرم بود تویی

بیا که این شب ستاره بارون

دوست دارم تورو از دل و از جون



لامصب چه خون پر حرارتی هم داشت . مثه قورباغه ای که یه پشه چاق و چله رو قورت داده پر انرژی شده و غرق رویا و عشق و حال بودم . حالا می فهمیدم قورباغه ات رو قورت بده یعنی چه ؟ یعنی اردین ات رو قورت بده !

رسیدیم جلو باغ بزرگ . محل عروسی و عیش و عشرت ما در یک شب فراموش نشدنی و خاطره انگیز .

از ماکسیما که پیاده شدیم ، یهو جا خوردم . یه شتر گنده جلومون ایستاده بود . بی اختیار گفتم :

-اولا لا .چه شتری

آردین نیش شل شو واکرد و گفت :

-تو نمی دونی چه مراسمی برات در نظر دارم . یه جشن عروسی به یادموندنی

با خود گفتم :

-لال بشی ، من نیگات کنم . نمی گی زن کوچولو و ناز من از شتر و خون ریزی می ترسه . شما مردها خیلی خودخواهین . حداقل قبلش به من اطلاع می دادی . ولی این شتره ، حتما خون زیادی داره ها .

یک قصاب گردن کلفت و چاق با کاردی دراز به شتره نزدیک شد . شتر ارواره های گنده شو به هم می سابید و از چشمان بادومی اش اشک می اومد .لابد می دونست تا چند دقیقه دیگه میره لا گور پدرش . میگن شترها شب قبل از مرگ شون ، خواب اونو می بینن . اخ شتر ، مادرت بگرده .

جلو در بزرگ باغ رو چراغانی کرده بودند . بارون پاییزی دیشب ، نم قشنگی روی دیوارهای گلی باغ جا گذاشته بود . بوی خوش کاهگل دیوارها ، عود ، عنبر و اسفند در هم آمیخته . روی دیوارهای گلی و کوتاه باغ چراغ و گل نصب کرده بودند . دورتادور ما پر از اتومبیل های رنگارنگ بود ، با ادم های جورواجور . زن های آرایش کرده و خوش عطر و بو . همه از فامیلای آردین . مردهای کت و شلوار پوشیده و جوان های تی شرت پوش با موهای ژل زده و تیغ تیغی .دختر بچه ها و پسرهای کوچولو با لباس های نو و شاد دور پروپای مامان هاشون می چرخیدند و هرو کر می کردند . بعضی ها هم کفش اسکیت چرخ دار به پا داشتند و روی زمین خاکی اسکیت می کردند ، مارمولک های دوست داشتنی ! همه وعده یک عروسی پرو پیمون و با حال رو به خودشون و شکم های منتظر و گنده شون داده بودند . بوی انواع کباب ها می امد . کباب بره ، غاز ، جوجه کباب . وای خداجون چه محیط رویایی و شاعرانه ای بود . زن و بچه . دختر و پسر با لباس های رنگارنگ و شاد . یه بلندگوی باندی گنده بالای دیوار باغ نصب شده بود اندازه قد من .

* م .عباس زاده*
1391,09,26, ساعت : 20:28
34








حتما تو باغ هم از این باندها و وسایل صوتی زیاد بود . وای که من با دل آردین چه کرده بودم و طفلک چقدر منو دوست داشت که این همه برام مایه گذاشته بود . دوباره چشمام تر شدند و پشیمون شدم چرا خون شوهر گلم رو هش کشیده بودم . دستش رو گرفتم و فشار دادم :

-آردین

-جونم ، عشقم

-خیلی زحمت کشیدی ، خیلی

-فدای یه ناخن پات

سرم رو گذاشتم روی سینه پهن و مردونه اش و اروم گفتم :

-دوست دارم ...خیلی . حس می کنم خون تو تو رگ هامه . انگاری من و تو دو روح ایم تو یک بدن !

-راس میگی ، منم حس می کنم یه چیزی ازم کم شده و رفته تو بدن تو ، نگو خون منه رفته تو حلقت !!حاضرم همه خون مو هم برات بدم

-وا ، چه فکرایی می کنی ها ، خون تو تو حلق من چه می کنه

-ابگین گلم ، بازم از اون کارها بکن

-چه کارهایی

-خون مو ، بخور . می دونی وقتی یقه پیراهن مو زدی کنار ، دهانت رو گذاشتی رو گردنم و شروع به مکیدن خونم کردی ، نفس نفس می زدی ، یه لذت عجیبی بهم دست داد ، از لذت شب زفاف هم بالاتر بود ، رفتم تو عالم هپروت . تو عالم عشق . خیلی کیف کردم !

ای داد و بیداد . چطور من الاغ متوجه نشده بودم . آردین قبلا در جریان تصادف اتوبان ،از خون من نوشیده بود و طلسم ام روی اون اثر نمی کرد یا کم اثر بود . ای خاک تو گورم کنن با این کاری که کردم ، نکنه طرف فهمیده من خون اشامم و از عروسی با من پشیمون بشه . کفاصط ، تو تموم مدتی که خون شو میک می زدم ،به هوش بوده و لذت اونو حس می کرده. مثه کسی که بیهوشش کنن تا جراحی بشه ، اما طرف بیهوش نشده باشه و از این جراحی بی نظیر لذت ببره ، موقعی که ما خون اشام ها بدون طلسم خون کسی رو بنوشیم لذتی بالاتر از لذت هم اغوشی می برن و مثه شتر پنبه دانه خورده کیف می کنن . آردین موش مرده هم در تمام مدتی که خون شو می خوردم، داشته تو عالم خلسه پرواز می کرده و صداش در نمی اومده تا من به کارم ادامه بدم . ای تو عالم ارواح پرواز کنی ، آردین !

خیلی خونسرد خودم رو زدم کوچه علی چپ و گفتم :

-خیلی خسته شدی ، توهم زدی . خون چیه ؟ مگه من خون خوارم که خون تورو بخورم ؟

و بعد دوباره با ناز سرم رو گذاشتم رو سینه اش .

صدای تاپ تاپ قلبش مثه موتور هجده چرخ تو گوشم می کوبید . قلبش داشت می ترکید از بس تند و با صدا می زد ، طوری که فکر کردم حالاست جوان مردم سنکوپ کنه ، اونم هنوز عقد نکرده . هم من خون اونو نوشیده بودم ، هم اون خون منو و این یعنی پیمانی ناگسستنی که بین ما ایجاد شده بود . یهو باند روی دیوار لرزید و به صدا در اومد. لامصب چه صدای صاف و شفافی هم داشت :



شب شب شور و حاله
یک شب بی مثاله
عروس میره به حجله
امشب شب وصاله
عروس ببین و دوماد
مثال شاخه شمشاد
تو این شب عروسی
ازت یه بوسه میخواد
عروس باید ببوسی شاه دومادو
این عاشق رسیده به مرادو
همه بگین عروس ببوس



آردین خندید .ای رو قبر پدرت بخندی . خودتو به موش مردگی زده بودی تا سر از کارم دربیاری . یه روزی این کارت رو تلافی می کنم . نامرد . هنوز به حجله نرفته و شب زفاف نشده ، لذت صد تا شب زفاف رو چشیده بود ! قصابه رفت زیر گردن شتر تا جلو ما قربونی اش کنه . همکارش افسار شتر را گرفت و سرش را کج کرد تا حواس شتر به سمت دیگه ای بره و قصاب رو نبینه . شتر کش با احتیاط به گردن دراز حیون زبون بسته نزدیک شد و اولین سیخ رو که زد ، شتر گنده سرش رو برگردوند و تکانی شدید به خودش داد . افسار از دست مردک رها شد و شتر با اون هیکل عظیم اش رم کرد . جیغ زن ها بلند شد . فقط من و آردین جلو شتر بودیم و شتر صاف می یومد طرف ما . انگاری فهمیده بود عاملین اصلی قتل اون ما هستیم ؛و او به خاطر ما قربونی میشه . در حالی که کف سفیدی از پوزه اش بیرون می ریخت و نفیر مرگ می کشید به ما نزدیک شد . صدای ارشیا و چند نفر دیگه رو شنیدم :

-وای ، حالاست که هردو رو بکشه ، خدا جون پسرم ناکوم شد !

* م .عباس زاده*
1391,09,27, ساعت : 20:08
سلام بر دوستان گل . یکی از دوستان در جایی نوشته بود :

یه چیز مهم :)
من هم مثل شما ، مثل همه باور ندارم که دنیا ;کمتر از 10 روز دیگه تموم میشه.ولی یه نکته هست که خیلی جالب و خیلی وحشتناکه ....هیچ کس حاضر نشد کوچکترین تغییری تو رفتارش ایجاد کنه.....هیچ کس حاضر نشد 1 درصد احتمال بده ......
همه هنوز به شکستن دل همدیگه ادامه میدیم و خودمون رو بی تقصیر میدونیم...همه هنوز یه عالمه حرف تو دلمون مونده....
همه هنوز اونایی که دوستمون دارن رو تو انتظار محبتمون نگه داشتیم......
هنوز تو خیلی از مواقع که میتونستیم به کسی کمک کنیم کوتاهی میکنیم...هیچ کس یه ذره از غرورش کوتاه نیومد........
من میگم اگه اینجوری بود که مزه اش می پرید !!!:-2-31-:
برای این که تا پایان دنیا به مجلس عقد کنون اردین و ابگین برسیم ...امشب هم دوتا پست داریم .

فقط سه روز دیگر تا پایان دنیا مونده . بیایید آدم بشیم !!!ONLY THREE DAYS:-2-13-:


35


شترها عادت عجیبی دارند . هروقت از کسی کینه به دل بگیرن و بخوان نابودش کنن ، میرن و روش می خوابن . تمام وزن یک تنی شونو می اندازن روی قربانی بدبخت و هی شکم شونو روی بدن اون می مالند و فشار می دهند تا استخوان هاش هم له بشه . عینهو سنگ اسیا که گندم هارو ارد می کنه . از این روش شترها یه زن صد و بیست کیلویی برای کشتن شوهرش استفاده کرده بود . از دست شوهر بد اخلاق و خسیس اش ناراحت شده ، در جریان یک دعوا رفته بود و روی سر شوهرش نشسته بود و هی هیکل صد و بیست کیلویی شو به صورت اون بیچاره فشارداده بود تا شوهره خفه شده بود ، ابدی .

آردین تا دید شتر عصبانی به سمت ما میاد ، اومد جلو من و خودش رو سپر من کرد . همه مهمان ها با چشمای ورقلنبیده ، از دور مارا تماشا می کردند . چند نفری رفته بودند بالای درختان انجیر و انار . دوتا خانم فیلمبردار هم رو سقف یه خونه قدیمی در حال فیلمبرداری بودند . من پشت کمر آردین پنهون شده بودم و او در حالی که از ترس می لرزید ، جلو من سینه سپر کرده بود . قصابه دمب شتره رو چسبیده و سعی می کرد اونو عقب بکشه ، ولی مگه می تونست . شتر مرتب زور می زد تا دم خودش رو از دست قصاب نجات بده ،هر لحظه ممکن بود قصاب دمب اونو ول کنه و شتر بیاد رو ما دوتا بخوابه ، یا سرمونو با اون دندان های تیزش گاز بگیره . دیدم بچه ام آردین حالاست که بره زیر شکم شتره و نفله بشه . منم هنوز عروس نشده بیوه بشم . تمام قدرتم رو در نوک پنجه پاهام جمع کردم و از روی سر آردین بلند شدم ،بر عکس رو کوهان شتره نشستم . یعنی پشتم به کله اون بود و جلوم رو به دمبش ، لامصب کوهان برهنه اش ، چقدر زبر و خشن بود .

همه مهمان ها هنگ کرده بودند . چشماشون از شدت تعجب ورقلنبیده و منو تماشا می کردند که مثل ملانصرالدین سرو ته روی کوهان شتر بودم . صدای باندها همه جا پیچیده بود :





با اين همه ستاره كي ديگه خبر نداره

ماه شب چارده امشب پيش تو كم مياره
اين سرنوشت زيبا ببين چه كرده با ما

همگي بگين ماشالاه مباركه ايشالاه
اي عروس مهتاب اي مست مي ناب
امشب با صد تا بوسه دوماد مارو درياب



بالای شتره گفتم بوسه که هیچی ، دارم با جونم بازی می کنم، تا دوماد رو دریابم . شتره که دید من رفتم روش ، سرش رو بالا برد و مثه دیونه ها شروع به دویدن کرد . جاده نیمه تاریک و خاکی بغل دیوار باغ رو در پیش گرفت . شتر خشمگین داشت با گلوی بریده و خون چکان جلو می رفت ولی من حس می کردم عقب عقب میرم .

مهناز و شهناز شروع به جیغ زدن کردند . ارشیا پدر آردین داد می کشید :

-یکی جلو این شتر رو بگیره ، عروس مو برد ،عروس مو خورد !

اتومبیل ها دنبالمون راه افتادند . هی بوق بوق می کردند . به خیالشون شتره از بوق اونا می ترسه و می ایسته ، آتیش به جون گرفته ها ، نمی دونستن دارن اونو عصبانی تر می کنن ! من با یه حرکت ، صد و هشتاد درجه روی دو دستم چرخیدم و مثه بچه ادم روی شتر نشستم .

از روی شتر دیدن اطراف و منظره ها خیلی می چسبید . خم شدم و پوست گردن شتر را چنگ زدم و بالا کشیدم . با دو دست جفت گوشهاشو مثه فرمون دوچرخه تو مشتم گرفتم . حالا فرمون شتر تو دستم بود . اون رو به طرف صحرایی وسیع و تاریک هدایت کردم . ازدور صدای بوق زدن کمرنگ اتومبیل ها می امد . معلوم بود مارا گم کرده اند .

در میان بیابان تاریک ،گوش های شتر را محکم دادم سمت خودم و مجبورش کردم توقف کند . از روش پریدم پایین ، در حالی که جلو او ایستاده بودم . از محل سیخ زدن قصاب بی رحم خون می ریخت .زل زدم بهش . بوی خون داغ مستم کرده بود .

تشنه ام بود . خون می خواستم . خون شتر ، الاغ ، گربه . هر چی بود برام مهم نبود .در حالی که گردن شتر اروم شده را نوازش می کردم ، چشم های قرمزم رو انداختم تو چشماش :

-اجازه می دی خون داغ تو میک بزنم

با صدای حیوانی اش گفت :

-اجازه مام دست شماست

لبم را به سوراخ پاره گردنش گذاشتم و مثل بچه ای که سینه مامانش رو میک می زنه ، مکیدم .

* م .عباس زاده*
1391,09,27, ساعت : 20:10
36


تمام خون شتر را نوش جان کردم . شتر لاجون شده تلپ افتاد کف بیابون . چه هیکل گنده ای هم داشت . اخیش . یه قوتی گرفتم برای این شب عروسیه . دمت گرم شتر جون. بعد، برای نابودی شتر ، جسدش را با فندکی که داشتم اتش زدم و شعله های اتش سراسر دشت تاریک را روشن کرد :

-برو اون طرف اب شتر جون . شتر خون اشام نمی خواهیم . شتر که خون اشام بشه پدر مردم رو در میاره

بوی گوشت کباب شده و پشم سوخته شتر همه جا پیچید .اتومبیل ها ، با دیدن شعله های اتش ،دوباره به سمت ما اومدند و جمعیت سورچران دور شتر جمع شدند . آردین با سرعت به طرفم دوید و منو بغل کرد :

-سالمی ؟ طوریت نشده عزیزم

-نه ،عجب شتر پرزوری بود

-اخیش ، شکر خدا طوریت نشد

-ببین اردین ، تا نزدم صورتت رو صافکاری نکردم ، منو ول کن . داری حال می کنی یا دلداریم می دی ؟

گور به گوری خندید :

-هردو ، فدای اون اخمات بشم

-ای بمیری ، که از هر فرصتی استفاده می کنی ، الان مثلا من از دم گور برگشته ام !

صورتم را بوس کرد و گفت :

-منم اومدم استقبالت ، داریم روبوسی می کنیم ،مثلا .

شهناز تپل خودش رو رسوند به ما و گفت :

-الهی قربونت برم ، تو سالمی

خودم رو انداختم تو بغلش و هی بوسش کردم ،بعد هم الکی گریه کردم تا دلداریم بده . منو محکم تو اغوشش گرفت و هی نازم کرد . اخ اون رگ گردنش چطوری داشت می تپید . اردین کفک زده گفت :

-چطور من تورو گرفتم تو بغلم دل داری ات بدم ، بهت برخورد ، الان یه ربع تو بغل اجی منی ،ها ؟

-برو تو گورت ، خفه خون بگیر . شهناز زن . ما زن ها درد هم رو بهتر می فهمیم ، من الان به دلداری یه زن بیشتر نیاز دارم تا یه نره خر مثه تو ،درک کردی؟

دوباره لبم رو گذاشتم رو رگ گردن سفیدش ، چه بوی خوبی می داد . آی دلم می خواست مثل استفان ،دوتا دندون نیش داشتم و گردن خوش عطر و بویش رو سولاخ می کردم ،اونم می رفت تو عالم رویا و خلسه و مثه مرغ کرچ شده ناله می کرد !

شهناز از اغوشم بیرون اومد و با تعجب گفت :

-تو چرا بند کردی به گردنم ، داره می سوزه

-از بس گردن نازی داری !

بعد مثل این که یه چیزی تازه یادش اومده باشه ، گفت :

-تو چطور پریدی رو شتره ؟

-اخه من از بچگی تمرین پرش از روی مانع می کردم ، این اواخر تا شش متر رو هم می پریدم . اگه ورزشکار نبودم که الان زنده نبودم . آردین تو بهشون بگو

آردین با چشمان اتیش به جون گرفته اش گفت :

-درسته . تو اتوبان هم یهو پرید رو سقف پژو ، وگرنه الان هفت تا کفن پوسونده بود

همه دسته جمعی و با تعجب گفتند :

-نه ؟

-به جون شما !

کم کم ارازل و اوباش و فامیل های اردین دور ما جمع می شدند .

امید جون ، شوهر طناز گفت :

پس شتر بیچاره خبر نداشته سپر بلای آردین، خودش یه پا اتیشپاره بوده

افشین ، شوهر شهنازتپل خندید :

-نه ،وگرنه به جای حمله به این اعجوبه ، در می رفت !

-پس شتر مادرت بگرده ،شتر مادرت بگرده

جمعیت نیمه مست دور شتر شعله ور شده می چرخیدند و می رقصیدند . همه با هم دم گرفته بودند :

-شتر مادرت بگرده ،شتر مادرت بگرده



گرداگرد این جمع ، ارواح و فک و فامیل های من می رقصیدند . بدجنس هاشون زن های خوشگل رو دستمالی می کردند . یکی از فامیل های پدرم ، روی گردن یه دخمل ناز نشسته بود و موهاشو می بافت ! یکی دیگه هی بینی خانمی خوش برو رو را می گرفت و می کشید . غوغایی بود . زن ها فکر می کردند پشه روی سینه و گل و گردن شون نشسته ، هی رو سینه و گردن شون می کوبیدند ، در حالی که نمی دونستند به محل بوسه های خون اشام ها و شیاطین ضربه می زنند . لای اونها خون اشام های بزرگ دنیارو هم می دیدم که می رقصند و پوزخند می زنند . امت . دیمن . الینا و خیلی های دیگه هم که توی مجلس عروسی تنها خون اشام ایرونی شرکت کرده بودند . خداجون ، اینا دیگه از کجا اومده بودند . جمیع خون اشامهای معروف دنیا گرداگرد شتر می رقصیدند و گردن زن ها را بو می کردند . کریستین استوارت با سبیل های امید جون ور می رفت و اون هی سبیل هاشو می خاروند . چه مانکنی بود این استوارت . رابرت پتینسون رفته بود کنار باربد و مرتب گردنش رو نوازش می کرد ، خیلی دلش می خواست اون دوتا دندون های نیشش رو فرو منه تو گردن پسر چهارده ساله . پسر عزیز دردونه شهناز تپل ، اما اجازه اش رو نداشت . اونها بی دعوت اومده بودند و به خاطر من رعایت می کردند . دیمن به من نزدیک شد :

-افتخار می دین یه دور با هم برقصیم ؟

نامرد، خودش رو برای بقیه نامریی کرده بود.تنها من می تونستم ببینمش . اب دهانم رو قورت دادم و گفتم :

-استفان کجاست ؟

* م .عباس زاده*
1391,09,29, ساعت : 20:13
سلام دوستان عزیز . خون اشام های مهربون . دیگه دستم به نوشتن نمیره . عده ای از دوستان گفتند چرا دیروز ننوشتی ...اخه وقتی یه روز دیگه دنیا تموم میشه و همه میریم لاگور ...ادم نوشتنش میاد ؟ خوبی ..بدی ..هرچی از ما دیدین حلال کنین . امشب شب آخره . دیگه فرداشب این موقع ...نه از من نویسنده خبری هست نه از شما خواننده های لاگور نرفته ...:-2-06-:سیما برام یه شعر کوچولو نوشته با هم می خونیم :
ما منتظر صبح شب یلداتیم
دستى به دعا تا فرج فرداتیم :-2-43-:

یه خواننده دیگه تو خصوصی نوشته :

اگه دنیاهم به آخرنرسه همگی جمیعا زیر اتمسفر رو هزاری که شما به وجود آوردی له میشیم شک نکنید:-2-42-:
یکی دیگه برای دلداری من نوشته :
نگران ۲۱دسامبر وپایان دنیا نباش ،همیشه عربستان ۱روز زودتر میگرن بعدش ببینیم چه خبر میشه :-2-27-:

فقط یک روز دیگر مانده ...ONLY ONE DAY ...:-2-31-:





37





-اون گوشه ،داره دور و بر طناز می پلکه . خیلی از چهره شرقی اون خوشش اومده !

دست شو گذاشت روی شونه ام و چشمان وحشی اش را انداخت تو چشمام . اخ مادر . چه صورت جذابی . می خواستم بخورمش . مجنونی بود برای لیلی .

یک رقص تند رو شروع کردیم . دیمن مرتب موهای گردنم رو پس می زد و اب از لب و لوچه اش سرازیر می شد . می خواست اون دوتا دندون نیش تیزش رو در رگ های گردن بلند و سفیدم فرو کنه.فکر کنم تصمیم گرفته بود ، منو بنده خودش کنه ، ببردم به نیو اورلئان ، شهر طوفان ها ، گردبادها و خون اشام ها . عاشق من شده بود . عاشق یه خون اشام ایرونی . حالا که الینارو اسیر خودش کرده و ازش سیر شده بود چهره های عاشقانه و تازه می خواست .

دیمن گفت :

-چه چشم های وحشی و درشتی داری .

-از کجا فهمیدی یه دختر خون اشام تو تهرونه ؟

-این شتره که خون شو خوردی ،ازت خیلی دل خور بود . می گفت من که یه شتر گنده ام رو خر کرده ،ازم سواری گرفته . بهش برخورده بود .پس زهرش رو به تو ریخت . روح اش مارو در شهر بنتون در کافه خون اشام ها پیدا کرد و گفت یک خون اشام در تهران هست . یک دختر . خیلی هم خوشگله و تنهاست . من ، الینا و استفان خودمونو رسوندیم اینجا . باور نمی کردیم تو ایرون هم خون اشام باشه . حالا که با چشم خودمون دیدیم ، شاخ در اوردیم ، نیم متر . تازه دیدیم عروس شدی ،اومدیم تو عروسی ات ،بهت تبریک بگیم !

-خیلی خوش اومدین

یهو استفان هم امد و با دیدن من تو بغل دیمن گفت :

-داداش ، تو خیلی خودخواهی ،نامرد .

-چرا ؟

-الینارو که مال خودت کردی ، حالام آردین رو تو بغلت گرفتی ، لااقل این زیبای وحشی رو بدش به من .

-نه . بذار باهاش برقصم .این همه دختر اینجاست .اون طناز . چقدرماهه ، ابگین مال منه .

اگر خون اشامی می گفت کسی مال منه ، بقیه حق تعرض و کامجویی از اون رو نداشتند و دیمن با این وسیله ،منو از شر بقیه خون اشام ها حفظ کرد .

خودم هم عاشق دیمن بودم . می خواستم تا صبح سرم رو بذارم رو شونه اش و برقصم . باورم نمی شد ، خون اشام ها این قدر با معرفت باشند که تو عروسی یه خون اشام غریبه شرکت کنند . یهو دیدم همه جمعیت که دور شتر می رقصیدند ، ایستاده اند و محو رقص من شده اند. اونها که دیمن رو نمی دیدند ، فقط من رو می دیدند . ارشیا پدر آردین فریادی از شوق کشید :

-یکی بره پخش ماشین شو روشن کنه ، عروس می خواد برقصه !

همه دم گرفتند :

-عروس داره می رقصه ، عروس باید قرش بده ، پیچ و تاب خوشگل اش بده

صدای موزیک تندی همراه خواننده رپ در صحرای نیمه تاریک پیچید :



شمسی جونم خر شده

چند روزیه گم شده

حالا که پیدا شده

زن علی میرا شده

رفتم دم دالون

تو اون نم نم بارون

برم یه درو ببندم

لقد نخوره به دنده ام

عروس و دوماد اومدن

ساقدوشا دورشونن

چقدر به هم میان و

همه خیلی خوشحالن

موزیک کارش که بیسته

انگاری بیست بیسته



من و دیمن با این اهنگ رقص شادی رو شروع کردیم . همه برامون دست می زدند . دلم برای آردین می سوخت . در حالی که نامزدش تو بغل یه نره خر خارجی بود و داشت فشارش می داد ، برامون کف می زد . اون فقط من رو می دید،دیمن خودش رو نامریی کرده بود . آردین به خیال خودش منو تشویق می کرد،در حالی که در عالم واقع ، منو و دیمن رو تشویق می کرد ، رقیب عشقی شو :

-وای ، وای ،هزار ماشالاه ،ببین چه خوب قرش میده .

شنلم هم افتاده بود و ...خداجون ،بقیه شو نگم خیلی بهتره !



دیمن تنگ گوشم گفت :

-تو مال این نوع زندگی نیستی ، مال دنیای مایی . بذار خونت رو میک بزنم . ببرمت به نیو اورلئان . شهر طوفان ها ،هیجان ها ، عیش و نوش ها

حرف شو ادامه دادم :

-و شهر طوفان کاترینا

-از اون طوفان خیلی گذشته . حالا شهر اباد شده . نمی دونی کنار ساحل چه کیفی میده ،چه ساحلی .سرسبز و جادویی .نمیشه وصف اش کرد .

-من ،من دارم عروس میشم

موهای دور گردنم را کنار زد و یهو دوتا دندون نیش اش زدند بیرون . چقدر سفید و نوک تیز بودند . با دستش گردنم را ماساژ داد و ارام در گوشم زمزمه کرد :

-کافیه بذاری خون تو بمکم ،بعد با خودم می برمت . تو حیفی اینجا باشی .حیفی .

یک لحظه از خود بی خود شدم و نشئه ای عمیق در رگ هایم پخش شد،سست و بی حس شدم ، خودم را در ساحل نیو اورلئان ، کنار دیمن و استفان حس کردم . اب های شفاف و زلال . ساحل سرسبز و شاعرانه . هتل ها و بارهای مجلل . نوشیدنی های گران قیمت ، خون های مردمان خوش تن و بدن و سفید امریکایی . خواستم بهش بگم :

-بمک ، خونم رو بمک تا تهش ...

اما نگاهم به چهره جذاب و مردانه آردین افتاد ، داشت با شور و اشتیاق برای من که تو بغل رقیب اش بودم ، دست می زد.افتادم تو دو دلی و منصرف شدم ، به سختی خودم را از اغوش تنگ دیمن بیرون کشیدم و گفتم :

-نه ،من ،ایرونی ام . تو ایرون به دنیا اومده ام و باید شوهر ایرونی داشته باشم . نه . نه نمی خام !

صدای گرم دیمن تو دهلیز چپ قلبم پیچید :

-هنوز هم فرصت داری ،تا گفتن بله ،بهش فکرکن !

بعد اخمی کرد و ادامه داد :

-اجازه میدی تو عروسی ات باشیم ، تا صبح ؟

-اره ، باعث افتخار منه

آردین اومد کنارم :

-با خودت حرف می زنی ؟

-نه داشتم می گفتم قربونت برم ، آردین جونم .چه جشن مفصلی برا من درست کردی !

-مرسی عزیزم ، تو چقدر قدر شناس و با وفایی ! با داشتن تو هیچ غمی ندارم .

دیگه از شتره چیزی نمونده بود . داشت خاموش می شد . سوار اتومبیل ها مون شدیم و به سمت باغ راه افتادیم . همه از کار غیر عادی من و پریدنم رو شتر تعجب کرده بودند . تنگ گوش هم پچ پچ می کردند و منو با انگشت اشاره شون نشون هم می دادند .

سردر باغ پراز چراغ بود . از در که وارد شدیم ، تمام زیر پامون فرش قرمز انداخته بودند و دورتادورمون درخت های میوه بود که الان تو فصل پاییز خشک شده بودند. فقط کاج ها سبز بودند . لای درخت ها پر از چراغ های رنگارنگ نئون ،چشمک می زدند . چه کرده بود آردین .

سه تا دختر بچه ناز ، هفت هشت ساله ، با بلوز و دامن صورتی رفتند پشت سرم و انتهای شنلم رو گرفتند که روی زمین کشیده نشه . اردین یه شاخ گل سرخ را از روی شنل ، توی موهایم فرو برد . عروسی شده بودم ، مثه قرص ماه .

* م .عباس زاده*
1391,09,30, ساعت : 20:09
دوستان عزیز خون اشام های خیلی با حال . شب یلداتون به خیر . همچنین منزل نو تون مبارک . خیلی ارام و بی صدا همه ما وارد مرحله سوم زندگی مون یعنی عالم برزخ شده ایم و دنیای فانی تموم شده . یادش به خیر . چه عالمی داشت کره زمین و زندگی خاکی . الان که وارد عالم ملکوت شده ایم و من در نود و هشتیای دنیای ملکوتی براتون رمان می نویسم ...حس نمی کنید خیلی چیزهای اطرافتون عوض شده و ما یه خرده سبک تر شده ایم ؟ :-2-06-::-2-31-::-2-42-:



38





هر صد متر یه باند گذاشته بودند ، به اندازه قد یه بچه ده ساله . باندها، اهنگ ای یار مبارک باد رو پخش می کردند . من و آردین شونه به شونه هم روی فرش قرمز راه می رفتیم . دور تادور مون پر از جمعیت بود . ارواح پدر و مادر و قوم من هم دور و برمون می پلکیدند . دهها خون اشام هم لای جمعیت بودند . اونا نامریی بودند . دوستان دیمن و استفان . خودشون هم دو طرف من و آردین شونه به شونه ما می اومدند . ساقدوش های من ،تو دلم گفتم :

-یا پنج تن ال عبا ، چه عروسی ای بشود امشب !

از خوشی تو دلم خربزه قاچ می کردم و رقص بندری می رفتم :



امشب چه شبیست شب مراد است امشب

این خانه پر از شمع و چراغ است امشب

بادا بادا مبارك بادا ایشالا مبارك بادا



نمی دونم چه حسی تو این اهنگ بادا بادا مبارک بادا هست ، که تو هیچ اهنگ دیگه ای نیست . این همه اهنگ برای عروسی ساخته اند ولی این اهنگه یه چیز دیگه است . ادم رو می بره تو ابرها ،تو رویاهای ناشناخته :



كوچه تنگه بله عروس قشنگه بله

دست به زلفاش نزنید مرواری بنده بله

بادا بادا مبارك بادا ایشالا مبارك بادا

این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات

به سرعروس ودوماد میریزن نقل ونبات

بادا بادا مبارك بادا ایشالا مبارك بادا



حدود دو کیلومتر مسیر فرش قرمز رو در میان ارواح و خون اشام ها و فک و فامیل اتیش به جون گرفته دوماد با این اهنگه حرکت کردیم تا به یه محوطه پر نور و وسیع رسیدیم . دورتادور این محوطه گرد و بزرگ را درخت های مصنوعی، نخل و شمشاد پوشانده بودند .از داخل شاخ و برگ و دور ساقه این درخت ها، لامپ های چشمک زن ریز ، سبز ، قرمز و نارنجی، به دخترها چشمک می زدند ! و وسط میدون یه شتر رنگارنگ و اذین بندی شده ایستاده بود و پنبه دانه می جوید . چه آرواره های با ابهتی داشت . بی اختیار جیغ زدم :

-یا قمر بنی هاشم ، بازم شتر ؟

آردین نیش گل و گشادشو واکرد و گفت :

-اره ، ولی این یه شتر مخصوصه !

با نگرانی گفتم :

-می ترسم بازم این شتره رم کنه ، عروسی به این خوبی خراب بشه ، بیا و از خیر شتر بگذر !

-نه عزیزم . این شتر رو ویژه امشب درست کردیم ، کلی پول باهاش دادیم . بابام دوس داره خطبه عقد من و تو روی شتر خونده بشه ، بعد من و تو با این شتر مجهز توی باغ بچرخیم !

-ای درد بی درمون بگیری آردین ، شتر مجهز دیگه چه حقه ایه ؟

بیا بریم جلوتر برات توضیح میدم .

رفتیم کنار شتر . تمام بدنش رو با پارچه های حریر نارنجی و صورتی پوشونده بودند . یه اتاقک چهار گوش یک و نیم در دو متر روی کوهانش دیده می شد . تمام گردن این حیون بیچاره رو با زنجیرهای پلاتین و لامپ های کوچولوی چشمک زن تزیین کرده بودند .

آردین لبخندی زد و گفت :

-کف این جهاز شتره ، قالیچه درجه یک ابریشمی کاشونه . من و تو میریم می شینیم روش .

-ای درد تو جونت کنن ، جا قحطیه ، بریم رو شتر خطبه عقد بخونیم

-بابام میگه خوش یمنِ و برکت میاره . خطبه خودش و مهناز جون رو روی خر خوندن !حالا بیست ساله باهم زندگی عشقولانه ای دارن ، گفت رو شتر بخونیم دیگه مولادرز زندگی تون نمیره ،ایشالاه دویست سال با عشقولی زندگی کنین .

-ای درد تو جونت کنن آردین

آردین گفت :

-تازه ، فیلمبرداری با کیفیت اچ دی هم داریم ، یه عمر می شینیم پای ال سی دی و می بینیم چطور خطبه عقدمونو ،اون تو خوندن !

اخه من به تکون های شتره حساسیت دارم ، بالا میارم

-نگو ابگین جونم ، دل بابام میشکنه

ای به درک که می شکنه .

-این شتر مجهز به بخاری ، کولر ، چنجر قوی ، راهنما و چراغ جلو است ، بوق هم داره !

-راس میگی آردین ؟ همه اینارو برا من روش نصب کردی ؟

-اره قربونت برم . یه یخچال کوچولو هم داره ، پر از میوه و بستنی و شیرینی

-مگه قراره باهاش جایی بریم ؟

-اره ،باهاش دور باغ رو می گردیم و همه برامون کف می زنن ، یه وخت دیدی اون بالا هوس بستنی کردی ، راحت در یخچال شو باز می کنی و برش می داری .

یهو ، ارشیا با صورت خندونش اومد جلو :

-بچه ها عاقد اومد ، کم کم باید برین بالای شتره !

با ناز و عشوه نالیدم :

-نه تورو خدا ، نه

ارشیا دهان گشادش رو باز کرد :

-شما که هزار ماشالاه خودتون یه پا شتر چرونین ، چه قشنگ اون شتر زخمی رو مهار کردین ، نباس که از شتر بترسین !

-می ترسم بابایی

-اخ قربون اون بابایی گفتنت برم، یه بار دیگه بگو

-بابایی

-جون دلم

-نمی خوام برم اون تو

-عزیزم اون جا که ترس نداره ،پراز خوردنی و شکولاته . تازه یه خاطره جذاب ازتون می مونه

-می ترسم ،دلم شور می زنه

-ترس نداره عزیزم . مگه نشنیدی یه زن و شوهر چتر باز خطبه عقدشون رو تو اسمون و در حال چتر بازی خوندن ؟

آردین گفت :

-بابا ، من راضی اش می کنم

پدر خودم در حالی که روی دوش مادر شوهرم نشسته بود و گوش های اونو می کشید ، چشمکی بهم زد و گفت :

-تو دُهْـتَگْ بلوچی ،ماس ات ، تروهات و ناکوهات همه شتر چرون و بز چرون بودن ، اون وخت از شتر می ترسی ؟ ابروی طایفه نارویی هارو گُم بردی !

بی اختیار داد زدم :

-باشه ، به خاطر پدرم میرم توی جهاز !

* م .عباس زاده*
1391,10,01, ساعت : 20:12
سلام دوزتان . جمعه شب ملکوتی تان به خیر .
در راستای طرح مزدوج سازی کاربران عزیز از امشب شعرهای قشنگ قشنگ براتون می گذارم تا بلکه این پسمل های خوجل رگ خریت شون بجنبه و پدره رو وادار کنن بیاد خواستگاری دخملای ناژ و دخملای عجیج هم این قدر چاله چوله و سنگ سر راه خواستگارهای عجیج شون نذارن

منو سر لج ننداز می رم زن می گیرم...... این ور و اون ور ننداز می رم زن می گیرم
قر تو کمرم ننداز می رم زن می گیرم ......... خنده به لبم ننداز می رم زن می گیرم
کاری به دستم ننداز می رم زن می گیرم ......گریه تو چشام ننداز می رم زن می گیرم
حرف تو گوشم ننداز می رم زن می گیرم ........ غم تو دلم ننداز می رم زن می گیرم
پایین و بالا ننداز می رم زن می گیرم ........ غصه تو سینم ننداز می رم زن می گیرم

امشب دو پست داریم :



39




اشک شوق از چشمای ارشیا سرازیر شد . پرید و لپ مو ماچ کرد :

-مرسی دخترم ، مرسی ،رو سفیدم کردی ، می دونستم تو مهربونی

زیر لب گفتم :

پپه جون ، به توی جینگیل خاله که نبودم ، داشتم با پدر توگور رفته ام حرف می زدم !توهم زدی ها !

«شنگر » ، افسار شتر را گرفت و حرکاتی به خودش داد و چیزهایی را با فریاد، خطاب به شتر گفت: «هوش ...هاش ، غوش ، موش ، ماش » ، تا شتر زانو بزند . شنگر نام ساربون بود که از دهان ارشیا شنیده بودم . معمولا ساربان ها یا بمی هستند یا بلوچ ، یا یزدی ، یا کرمانی و ...

شنگر هم یه اسم بلوچی بود . شنگر، اما لباس بلوچی نپوشیده بود . کت و شلوار به تن داشت .بلاخره ، شتر با ان ابهت اش زانو زد . پرده داخل جهاز را کنار زدم . عجب اتاق زیبایی درست کرده بودند . دیوارهای اتاقک را با قالیچه های مینیاتوری پوشانده بودند . کف اش هم یک قالیچه ابریشمی بوم کرم پهن کرده و دوتا پشتی ترکمنی به دیواره اش تکیه داده بودند ،لابد اون جا محل نشستن من و آردین بود . تمام سقف ، در و دیوار را چراغ های چشمک زن نصب کرده و چند بلندگوی بیضی شکل در گوشه های اتاقک دیده می شد . جلو اتاق کاملا باز بود و می شد همه چیز را از اون جا دید .

برای یک لحظه رفتم تو فکر :

چطور پدر آردین این همه به شتر علاقه داره ؟ادم های عشق شتر، بیشتر اهل کویر هستند . این پدر و مادر آردین هم ، فکر کنم مال کویر بودند . اردین به من نگفته بود زادگاهشون کجاست ، فقط پز کارخونه شون را داده بود .

ارشیا گفت :

-سوار بشین

یهو اهنگ بادا بادا مبارک بادا به یه اهنگ شاد دیگه تغییر کرد و همه شروع به کف زدن و هورا کشیدن کردند :





سرمه به چشمام

شونه به زلفام

سرخاب رو لپام

ماتیک رو لبهام

برای شوهر

شوهر شوهره ،شوهر

بالشت پره ،شوهر

شب زیر سره ،شوهر

نازت میخره، شوهر.

اسم شوهر اومده

بوی دلبر اومده

اون دم در اومده

انتظار سر اومده.

شوهر شوهره، شوهر

قند عسله شوهر

در و گوهره شوهر

يار و ياوره شوهر

بالشت پره شوهر

كي تاج سره؟ شوهر

از گل بهتره؟ شوهر

الهي قربون شوهر

همه چي ام فداي شوهر



یکهو طناز میکروفون را گرفت . دلم قیلی ویلی رفت . بلند و با عشوه گفت :

کی تاج سره ؟

جمعیت خوش گذرون همه باهم فریاد زدند :

-شوهر

-نازت می خره ؟

دوباره همه فریاد زدند :

-شوهر

بعد دست زدند و دم گرفتند و شلنگ اندازان خوندند :

-قربون شوهر ، قربون شوهر ، فدای شوهر ، فدای شوهر

بشکن و رقص و دست بود که همین جور بی ریا تقدیم عروس و دوماد می شد .

چه جشنی شده بود امشب . راس راسی داشتم کیف می کردم ، عین فرشته های اسمونی !



با اون شنل، خیلی سخت بود برم تو جهاز شتر ،ولی رفتم . آردین هم اومد و کنارم نشست . بی پدر عدل خودشو چسبوند به تن و بدنم . تف به روح زن آزارت بیاد ! چراغ جلو شتر و هر چهارتا راهنماشو روشن کرد . بعد یهو ساربون شتر را بلند کرد . داشتم می افتادم ، رفتم تو بغل آردین . وای مامان چه اغوش گرم و مردونه ای داشت . همین جور دودستی بهش چسبیده بودم . آردین گفت

-بسه دیگه ، همه دارن نگاه مون می کنن ،حیا کن دختر

-تورو خدا ببین کی به کی مکی گفت حیا کن . حالا تریپ ادب و اداب گرفته بود .گفتم :

-خواب دیدی خیر باشه . ضربه بلند شدن شتر پرتم کرد سمت شوما

گفت:

-ایییش ...چه افاده فروش هم هست !

گفتم :

-افاده چیه ، ضربه شتره بود ،بعدشم ضربه روحی

-ضربه روحی چرا ؟

-دل مو شکوندی

خندید ،گفت:

-اخه بدجوری ضایع ، ترسیدی. تو که ابروی هرچی دختره بردی ، نه به اون پریدنت رو شتر، نه به این ترسیدنت

رفتم تو فاز شوخی:

-اخه دوس دارم ، اغوش گرم تورو دوس دارم ،شوهر کردن و دوس دارم . علوسیو دوز دالم ! همه چی و دوس دالم !

نیشش وا شد . ضربان قلب اش تندتر شد .

-راس می گی دوس داری ؟

-خیلی!

یهو شتره خودشو تکون داد .تکونی شدید . پرت شدم جهت مخالف آردین و سرم محکم به دیوار قالی پوش خورد .

به جون مامانم ،از ترس، همه ی استخونام لرزیدند . سر اردین داد کشیدم :

-تف به ذاتت آردین ، اینم کاره . عقد کنون رو شتر ؟

-اخه پدرم خیلی به شتر علاقه داره ، اول ها شتر چرون بوده

-تو هم با اون پدرت و علاقه هاش ، اصلا شما اهل کجا هستین که این همه شتر دوس دارین ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,01, ساعت : 20:15
40



یهو صدای ارشیا بلند شد . جلو گردن دراز شتر ایستاده بود . چه قد و بالایی . چه کت و شلوار شیکی .با یک بلندگو ی دستی با ما حرف می زد تا صداش بهمون برسه . از اون بالا ، با دیدن ادم ها ، حس می کردم با زمین خیلی فاصله دارم . سعی کردم از پنجره کناری ام ، زیر پای شتر را ببینم ، از ان چه دیدم ،شگفت زده شدم . با تعجب پلک هامو به هم زدم . خواب بودم یا بیدار . وای زیر پامون چقدر رویایی بود . شتر را برده بودند روی باغچه ای پر از گل های رز صورتی و همین طور تند تند از ما فیلم و عکس می گرفتند . تا نزدیک زانوهای شتر تو گل رز بود . شتر با اون هیکل عظیمش مرتب گردنش را بالا می اورد و فک هاش و برهم می سابید . فکر کنم داشت عصبانی می شد . از نور فلاش ها و صدای موزیک و قر و قنبیل ادمیزاد جماعت . به آردین گفتم :

-این شتره داره عصبانی میشه ها.یه بار رم نکنه ، مثه اون یکی .من حالاشم خودم و باختم !

خندید و گفت :

-نه مگه نمی بینی ؟ساربون افسارشو سفت گرفته .

-افسار اون یکی و هم گرفته بود . افسارشو در اورد و فرار کرد .وای اگه رم کنه من از ترس می میرم ، بعد اون چشمات و از کاسه در میارم !

-نترس . اینجا کلی وسایل نجات هست . از جلیقه بگیر تا تشک اضطراری!

-تشک اضطراری ؟ مگه قراره زفاف مون هم رو شتر باشه ؟ خیلی حقه ای اردین ، خیلی ...

-نه ، تشک برا اینه که در مواقع خطر ، دور خودمون ببندیم و بپریم پایین .تسمه مخصوص داره .

-خیالم راحت شد ، گفتم نکنه ، باباو مامانت ، زفاف شون را روی خر برگزار کرده اند تو هم می خوای این کارو با منِ بکنی !

اردین نگاه احمقانه ای به من انداخت و چیزی نگفت !

با خودم غرغر کردم :

من نیدونم به خدا . چرا این بچه ها چشم و دل شون به کارهای بابا ننه هاشونه . هر کار اونا می کنن ، بچه ها ها هم می خوان بکنن . بسه دیگه . تقلید کورکورانه بسه . یک طرحی نو . تنوعی ، ابتکاری . حالا اگر ننه بابای کفن شده اردین زفاف شون را روی کره مریخ برگزار کرده بودند ، او هم می خواست این کار و بکنه ؟ واه واه . مردم از دست این جوان های دهن بین .اگر اردین دهن بین نبود ، الان من رو این شتره چی کار داشتم ؟ مثل بچه ادم یک سفره عقد ،تو اتاقی اذین بندی شده و شیک برام انداخته بودند ، این قدر هم تکون تکون نمی خوردم و این ور و اون ور نمی افتادم . همه دل و روده ام اومده تو حلقم . حالاست که روی صورت اردین بیارم بالا .

شتره هم داشت مثل من غرغر می کرد. صداهایی عجیب از خودش در می اورد .لابد طفلکی با من هم دردی می کرد . ارشیا تو بلندگو گفت :

-الان میکروفون رو میدم دست عاقد ، آردین جون تو هم آمپلی فایرت رو روشن کن می خواهیم صدای بله گفتن تاریخی عروس گلم رو با اکو، توی فضای باغ بشنویم .این لحظه تاریخی ، باید با صدای بلند و شفاف ثبت و ضبط بشه !

به آردین گفتم :

-وا درد بگیری ، این شتره بلند گو هم داره ؟

-همه چی داره . دزد گیر هم داره !

-چه شتر محشری هست این .

-بابام عاشق شتره ، تازه می خواست نعل هاشو اسپورت کنه ، نعل اسپورت گیرش نیومده ،سفارش داده چینی ها براش بسازن !

-پس این شتر مجهز، مال باباته ؟

-اره ، روز به روز اونو مجهز تر می کنه تا باهاش تو این باغ دور بزنه ، یاد گذشته هاش بیفته ، یاد زمون شتر چرونی هاش .یاد کویر . شب های کویر .

صدای عاقد که بلند شد ، موزیک تند را عوض کردند .یک موزیک متن ملایم و عاشقانه ای برای حرف های عاقد گذاشتند تا صدای اونو همراهی کنه . عاقد توی میکروفون گفت :

-همه ساکت .

به عاقد که روبروی ما ، دقیقا جلو گردن شتر ایستاده بود و یک کلاه سیاه هم روی سرش بود نگاه کردم . روحانی نبود . اما کت بلندی پوشیده بود ،با یک شلوار لوله تفنگی سرمه ای . جوانی لاغر اندام، دفتر گنده ای را باز کرده و پشت سرش ایستاده بود . یکهو شتره سرش رو جلو برد و ریش های بلند عاقد رو لیسید . هی لیسید و خرخر کرد و بعد ناگهان تمام ریش های او را گاز گرفت و سرش را عقب برد ... تمام ریش های عاقد ، قالبی تو دهانش بود . همه را قورت داد و ناپدیدشون کرد . عاقد از ترس دو متر عقب پرید و همین طور با قیافه عوض شده و بی ریش از داخل میکروفون فریاد زد :

* م .عباس زاده*
1391,10,02, ساعت : 20:10
دوزتان عزیز سلام . شب تون به خیر . در جهت اهداف طرح مزدوج سازی کاربران عجیج خواستم چند خطی شعر بنویسم ،دیدم این پست هایی که امشب می خوام بذارم ،همه شون در جهت اجرای این طرحه . راستش دهن خودم رو هم اب انداخته ، چه برسه به بقیه .اینه که اجازه بدین ، فقط به پست ها برسیم . امشب سه تا پست داریم باقلوا ...:-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:


41






-این قرتی بازی ها چیه در اوردین ؟ خطبه رو شتر خوندن دیگه چه صیغه ایه ، شتره همه ریش های منو کند !

ارشیا گفت :

-تقصیر شتر بیچاره چیه ، ریش های تو مصنوعیه !این قدر هم داد و بیداد نکن اون سبیل هاتم می افته ها !

صدای هرهر و کرکر مهمون ها همه جارو پر کرد . تو دلم دعا کردم :

-خدایا خودت کمک کن .نذار این شتر چموش، عقدکنون منو بهم بزنه .

ارشیا کنار عاقد رفت و تنگ گوشش چیزهایی گفت . عاقد دوباره جلو اومد . این بار ساربان افسار شتر را محکم گرفته بود و نمی گذاشت سرش را تکون بده . صدای غرش شتر بلندتر شد .



عاقد دوباره گفت :



صلی الله علی محمد
صلی الله علیه و آله وسلم
مرحبا یا مرحبا یا مرحبا
مرحبا جدالحسین، مرحبا
یا نبی الله، سلام علیک
یا رسول الله، سلام علیک
یا حبیب الله ،سلام علیک

همه با هم جمیعا صلوات :
اللهم صلی علی محمد و ال محمد وَعجِّلْ فَرَجَهُمْ...



جمعیت همراه عاقد صلوات فرستادند .



دلم تو سینه ام تاپ تاپ می کرد . داشتم شور دار می شدم . چقدر ارزوی این لحظه رو داشتم . بارها نصف شب ها از خواب می پریدم و در نیمه ی شب رو به اسمان ،می گفتم :

-خداجون ، من شوهر ، من اهنگ بادابادا مبارکبادا ،من عروسی ، من باقلواا !من قطاب !مــــــــــــــــــــــی خوام !

ناگهان دیمن رو دیدم . خدایا . برای همیشه مال یکی دیگه میشم . دیمن . اون خون اشام افسانه ای هم منو می خواد . ازم خواستگاری کرد .یک لحظه ایالت نیو ارلئان با اون همه جذابیت هاش جلو چشمم مجسم شد . بپرم پایین از این شتره .برم . از این شهر از این کشور . من دیمن ، من خون آشام ، من نیو اورلئان !

صدای عاقد دوباره بلند شد :

بسم الله الرحمن الرحیم

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: هر کس یک بار در زندگی خود متعه کند، درجه اش به مانند درجة حسن مجتبی علیه السلام خواهد بود و هر کس دوبار متعه کند، درجه اش به مانند حسین سید الشهداء علیه السلام خواهد بود و هر کس سه بار این کار را انجام دهد، به درجة علی مرتضی علیه السلام نائل می آید و هر کس چهار بار متعه بگیرد، درجه اش همانند من خواهد ...

یهو دستیارش با سقلمه زد تو پهلوش و عاقد فهمید خیط کرده . با صدایی گرفته گفت :

-ببخشید ، حضار محترم . داشتم از رو دفترچه ام می خوندم . موقت با دائم عوضی ، اشتباه شد!!

صدای هرهرو کرکر ملت همه باغ رو پر کرد .

ای رو استخر پر از خون بخندین . خداجون نذار این عاقد ، جلسه عقد منو به هم بزنه گیر دوتا دسمبو افتاده بودم ، یکی شتره بود ،یکی هم این عاقدِ دست و پا چلفتی !

حالا هی تند تند کاغذ بود که یواشکی به دست عاقد می دادند و او هم با موذی گری می گذاشت تو جیب کت بلند و قهوه ای اش . فکر کنم این نامه ها از مردها بود که شماره تلفن و ادرسشون را می دادند به عاقد تا براشون متعه درست کند . اخرش عاقد خسته شد، از پشت بلند گو گفت :

-اقایان محترم که بنده رو شرمنده می کنین ، دیگه کاغذ پرانی بسه . در پایان مراسم عقد ، همکارم ، کارت ویزیت منو بین شما پخش خواهد کرد ، از این به بعد اگه کسی کاغذ بیاورد ، اسمش را از بلندگو اعلام خواهم کرد تا عیال مربوطه اش به حسابش رسیدگی کند . هر چی راه خودش رو داره ، هول نکنین ، نگران هم نباشین . الحمدالله "جنس" اون قدر هست که به همه برسه ، ما تو دوره فراوانی و ارزانی هستیم !خداوند همه شمارو به درجه رسولش نائل کند !

صدای مردها بلند شد :

-الهی آمین

چقدر با حرارت و بلند امین گفتند . ای کوفت تو حلق چشم چرون و دل سیر نشدنی شما اعجوبه ها بیفته . کور بشین دیگه نتونین رنگ زن رو هم ببینین ، دله ها ، طمع کارها .

زن ها اخم کردند . گاهی هم صدای ناله و آخی بلند می شد . فکر کنم لنگه کفشی بر سر مردی کچل می خورد و یا نیشگونی دردناک از جایی گرفته می شد !

اردین خوشگله، با خشم به عاقد گفت :

-صبح شد اقا ، بخون دیگه ،این بالا ، علف داره سبز میشه ،قد می کشه

عاقد چشم های تنگ و لوچش رو به سمت ما انداخت و گفت :

-چشم عزیزم ، می بینی اشتباه یک عالِم ، چه ولوله ای درست می کند ، اینه که علما باید خیلی حواس شون جمع باشد . اشتباه یک عالم، عالمی رو بر باد می دهد

-بخون ، بخون ...یالاه بخون ، بخون بخون ، زودی بخون

جمعیت دم گرفته بودند و عاقد دوباره شروع کرد :

* م .عباس زاده*
1391,10,02, ساعت : 20:14
:-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-::-2-04-:



42





بسم الله الرحمن الرحیم

پیامبر اکرم ص می فرمایند :

ما مِن شابٍ تَزَوَّجَ فى حَداثَةِ سِنِّهِ اِلاّ عَجَّ شَيطانُهُ : يا وَيلَهُ ، يا وَيلَهُ! عَصَمَ مِنّى ثُلُـثَى دينِهِ ، فَليَتَّقِ اللّه‏َ العَبدُ فِى الثُّـلُثِ الباقى ؛

هر جوانى كه در سن كم ازدواج كند ، شيطان فرياد بر مى‏آورد كه : واى برمن ، واى بر من! دو سوم دينش را از دستبرد من ، مصون نگه داشت . پس بنده بايد براى حفظ يك سومِ باقى مانده دينش ، تقواى الهى پيشه سازد .

و باز در جای دیگر می فرمایند :

اَربَعةٌ تَزيدُ فِى العُمرِ: اَلتَّزويجُ بِالبكارِ، وَ الغتِسالُ بِالماءِ الحارِّ وَ النَّومُ عَلَى اليَسارِ وَاَكلُ التُّفاحِ بِالسحارِ ؛

چهار چيز، بر عمر مى‏افزايند: ازدواج با دختران، شستشو با آب گرم، خوابيدن بر شانه چپ و خوردن سيب در سحرگاهان.

خدمت همه حضار محترم ، به خصوص خانواده های عروس و داماد و به خصوص عروس خانم و شاه داماد سلام می کنم . برای سلامتی خودتون و عروس و داماد اجماعا صلوات

همه با فریاد گفتند :

اللهم صلی علی محمد و ال محمد ...

پدر آردین ضربه ای زد ،به کمر عاقد و با خشم گفت :

-دِ زودتر خطبه عقد و بخون چرا این قدر حاشیه میری ؟

عاقد همون طور پشت بلندگو گفت :

-از پدر شاه داماد استدعا دارم ، خود را کنترل کرده و از هرگونه ضربه زدن به کمر بنده و عجله خودداری نمایند ،که از قدیم گفته اند عجله کار شیطانِ

صدای هرهر جمعیت بلند شد . زن و مرد دل شان را از خنده گرفته بودند . بعضی ها هی دلا و راست می شدند و عق می زدند .

تو خودم نالیدم :

ای خدا ، چرا هی پشه تو کار ما میاد . دوباره نگاهم به دیمن گور به گوری افتاد که داشت با کروات قرمزش بازی می کرد . تو خودم گفتم :

- اما دیمن هم خوش تیپ تره ، هم خوشگل تر . با چه عشقی به من نگاه می کنه ، ای خدا ، با کدومشون بیشتر خوشبخت می شم ؟ دیمن یا اردین ؟

صدای عاقد دوباره منو به خود اورد :

در امر مقدس ازدواج از شک و دو دلی بپرهیزید . عروس خانم و شاه داماد باید بدونن که می خواهند عمری زیر یک سقف زندگی کنند . با دیده مهر و محبت به هم نگاه کنند . اقا داماد و عروس خانم بدانند که زن و مرد همچون شاخه های گل هستند . شاید هم کمی کج باشند . باید با کج بودن هم دیگر مدارا کنند از بعضی خطاهای هم چشم پوشی کنند و گذشت داشته باشند .گذشت پایه های زندگی را محکم می کند . بعضی مواقع ، اگر بخواهی با خشونت شاخه ای کج را صاف کنی ، می شکند و دلی که شکست دیگه شکسته .اشکی که چکید دیگه چکیده ، خوب پدر عروس خانم و اقا داماد با شناسنامه های خود بیایند و رضایت شان را برای این وصلت فرخنده اعلام کنند .

ارشیا با شناسنامه اش جلو رفت و چیزی تنگ گوش عاقد گفت . عاقد گفت :

-خدا رحمت شون کنه

اشکم کنار بینی ام چکید . پدرم را می گفت . نگاهش کردم . با چهره ای غمگین کنار عاقد ایستاده بود و مرتب می گفت من راضیم ، من راضیم ، اما صدایش به گوش کسی نمی رسید . اخ بابا جون ، بمیرم برات . برای جوان مرگی و زود پرپر شدنت.مطمئن باش با کمک آردین، قاتل هاتونو پیدا می کنم و به سزای عمل ننگین شون می رسونم . شمارو از سرگردانی و برزخ در اون دنیا نجات می دهم و به ارامش ابدی می رسونم . قول میدم بابا . قول میدم ،هق هق ...هق هق

عاقد چیزی گفت . جمعیت صلوات ختم کردند و صدای پچ پچ فاتحه خوندن آردین رو توی جهاز شتر شنیدم . داشتند برای پدر مرحومم فاتحه می خوندند .

یکهو آردین فاتحه اش رو قطع کرد و منو محکم در اغوش گرفت

-گریه نکن عزیزم ،گریه نکن . خدا رحمت اش کنه . انگار بگیر بابای من، بابای تو هم هست

-اخه آردین من شب عقد کنونم هیچ قومی ندارم ،حتی یه نفر.یه نفر . چقدر بدبختم من

با صدایی بغض الود گفت:

-خدارو که داری ، یعنی همه کس رو داری . منو داری . غصه نخور عشق من ،منم داره گریه ام می گیره

و بعد او هم شروع به گریه کرد:

–هق هق ،هقه...

* م .عباس زاده*
1391,10,02, ساعت : 20:17
:-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-::-118-:



43




صدای هق هق گریه ما دو نفر ، از بلندگوی روی شتر پخش می شد. عاقد نگاهی به بالا انداخت و گفت :

-شاه داماد به خاطر داشته باشند تا من خطبه عقد رو نخونده ام از انجام هر گونه عملیات ایضایی خودداری کنند ، صدای گریه عروس مال چیه ؟ هنوز خطبه نخونده حمله رو شروع کردی ؟ دختر مردم رو مجروح کردی ؟

دوباره صدای قه قه جمعیت بلند شد . همه دم گرفتند :

-شروع کردن ،شروع کردن ،ای ول ،ای ول . شاه دامادو ایول ...

عاقد فریاد زد

-خفه.ببخشید ساکت . هنوز خطبه عقد تموم نشده

حاج اقا دوباره شروع کردند :



- قال الرسول الله(ص): النکاحُ سنتی و مَن رغب عن سنتی، فلیسَ مِنی....



داشتم می لرزیدم . صدای عاقد را نمی شنیدم . گوشم زق زق می کرد . تو عالم دیگه ای بودم . اخرین لحظات بود . عرق کرده بودم . تب داشتم . دیگه داشت تموم می شد . بار دیگر به دیمن که پشت سر ارشیا ایستاده بود نگاه کردم . تی شرت مشکی ، بازوهای کلفت و هیکل ورزشی . اگر دوستم نداشت چرا اون پیشنهادو بهم کرد ؟چرا از اون ور دنیا ، امریکا اومده تو عروسی ام ، پس دوسم داره ، عاشقمه ، پاشم . پاشم برم تا دیر نشده .من و اون مال همیم . از یه جنسیم . خون اشام هستیم .

آردین گفت :

-کجا بری ؟ هنوز بله رو نگفتی !

از شدت هیجان و سردر گمی جمله اخرم رو بلند به زبون رانده بودم و همه جا پخش شده بود .

جمعیت با هم دم گرفتند،دست می زدند و می خوندند :

-هنوز بله رو نگفتی ،چرا یهویی در رفتی ، هنوز بله رو نگفتی .چرا یهویی در رفتی ، هنوز بله رو نگفتی ...

عاقد شروع کرد . همه ساکت شدند :

دوشیزه محترمه سرکار خانم ابگین شرقی فرزند اکرم

با مهریه سه هزار سکه طلا

که ممکنه سه هزار بار در زندگی، شما رو از تصمیم عجولانه طلاق منع کنه

و روی دیگه ی سکه زندگیتونو نشون بده

و چهارصد مثقال طلای ساخته شده

که ممکنه چهار صد هزار بار از عیار خالص عشق شما

با مزد ساخت، صبر رو به لحظات طلایی زندگیتون تبدیل کنه

آیا وکیلم که شما، عشق کاملتونو به شوهرتون میدین و ازش عشق میگیرین ؟

عروس داره به خدا توکل میکنه ؟

عشق رو به عنوان یه موهبت الهی می پذیرید؟

عروس رفته گل عشق بکاره

صبر پیشه می کنید و به تعهدتون وفادار میمونید؟

عروس داره دلشو صاف می کنه

مسئولیت راه سخت زندگی رو به عهده میگیرید؟

تو غم و شادی هم شریک می شین؟

عروس داره دعا میکنه

رفیق و یار و همسفر و همراه هم میشین

عروس قلبش داره کنده میشه

آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آردین سروی درآورم؟وکیلم؟

من با یه دنیا امید به چشمای اردین نگاه میکنم و ازش عشق و اطمینان میگیرم .بی اختیار میگم :



بعلــــــــــه



هیلی لی لی لی لی لی



تموم شد لامصب . بله رو گفتم و هق هق کنان ،خودم رو در اغوش آردین انداختم . صدای موزیک شادی شروع شد و همه شروع به رقصیدن کردند. زن و مرد .دیمن از جلوم دور شده بود :



من نمیام من نمیام،خونه بابا بهتره.

خونه بابا نون و پسته،خونه شوهر غم و غصه!

ای یار مبارک بادا،ایشالله مبارک بادا،بادا بادا مبارک بادا،ایشالله مبارک بادا.

عروس خانم گریه میکرد گُل گوشم گم شده

شازده دوماد خنده میکرد تو جیبم قایم شده!

ای یار مبارک بادا،ایشالله مبارک بادا.بادا بادا مبارک بادا،ایشالله مبارک بادا.

کی تو حجله؟کی تو حجله؟آقا آردین با زنش

کی بگرده دور حجله؟خواهره کوچیکترش!

ای یار مبارک بادا،ایشالله مبارک بادا،بادا بادا مبارک بادا،ایشالله مبارک بادا

نه که صدای دیس دیس بلندگوها خیلی قوی بود ، ملت شاد و شنگول هم هی پایکوبی و رقاصی می کردند ، شتره وحشت کرد . اول ارواره هایش را به هم سابید و کف بر دهان اورد . از اون بالا می دیدم ،کف های سفید دهانش روی زمین و گل های رز میریزد .

* م .عباس زاده*
1391,10,03, ساعت : 20:05
دوستان عزیز سلام . شب زمستانی شما به خیر . در جهت اجرای طرح مزدوج سازی کاربران چند خطی شعر براتون می گذارم و بعد ...دوتا پست دیگر از خون اشام ایرونی . دوتا کلمه بلوچی هم در پست دوم داریم.. سگ پیس های مارگا...یک نوع فحش بلوچیه . چه کار به معنیش دارین ،بد آموزی داره :-2-42-:


من اگه برم زن بگیرم شرط شروطی داره.....من اگه برم زن بگیرم راه و رسومی داره
من اگه برم زن بگیرم قرار مداری داره..........من اگه برم زن بگیرم قول و قراری داره
من اگه برم زن بگیرم سوال جوابی داره......من اگه برم زن بگیرم حساب کتابی داره
من اگه برم زن بگیرم چون و چرایی داره..........من اگه برم زن بگیرم برو بیایی داره
من اگه برم زن بگیرم گفت و شنودی داره.......من اگه برم زن بگیرم بگو مگویی داره:-2-06-:
:-2-06-:



44




بعد نعره کشید و دور خودش چرخید . من و اردین تو جهاز روهم افتادیم بدجور . فکر کنم سر اردین خورد به تیرک چوبی وسط اتاقک و بیهوش شد . شتر لامصب گردنش رو بالا می برد و یهو عقب می زد تا افسارش را از دست ساربان رها کند و در بره . اما ساربونه محکم افسار اونو گرفته بود و هی گردن شو با افسار تنگ می گرفت تا رامش کنه . شتر خشمگین و وحشت زده هم تمام عصبانیت اش رو روی ساربون بیچاره خالی کرد و یکهو به سمت ساربونش که مردی شکم گنده و چاق بود هجوم برد ، رفت رو سرش و ناگهان روی ساربون بیچاره زانو زد و خوابید .

صدای داد و فریاد شنگر شروع شد .

-کمک ...کمک

از شانس خوب شنگر ، کله اش از زیرشکم شتر بیرون بود . ولی این خطر وجود داشت که شتر خودش رو بکشونه رو کله اون و شکمبه سنگین شو رو کله اش هم فشار بده و جمجمه شو بترکونه . جان ساربان در خطر بود . همه از او دور شده بودند و از ترس چشم هاشون زده بود بیرون . اردین بیهوش بود و من وقت چندانی برای نجات ساربان نداشتم .

فوری از روی جهاز شتر،پایین پریدم و دو دستم را زیر شکمش بردم . در همان حال ده چنگال تیزم را بیرون کشیده و زیر شکم شتر را نشونه گرفتم . به حساس ترین نقطه بدن او چنگ کشیدم ،وگرنه به هیچ طریقی نمی شد او را از روی کمر ساربان بلند کرد . شترها خیلی کینه ای هستن و زود زود اتیش عصبانیت و خشم شون خاموش نمی شه . ناگهان شتر نعره ای کشید ، از جا بلند شد و چهار نعل پا به فرار گذاشت . بیچاره اردین چند دقیقه قبل تو جهاز نشسته و منتظر بود ،با عروسش بره تو حجله ، حالا رو یه شتر رموک و عصبانی در حال التماس بود :

-کمک ، یکی به دادم برسه . این شتره منو برد .

فکر کنم تکان های شدید شتر اونو به هوش اورده و دیده بود ای ددش وای به جای بودن در کنار عروس گل و نازش ، روی یه شتر عصبانی نشسته و شتره هی جفتک میندازه و اونو این ور و اون ور جهاز پرت می کنه !

ارشیا نیش شل شو وا کرد ، رو به سمت اردین داد زد :

-کاریت نداره پسرم . کنترل دیجیتالی داره .رو دیوار اتاقک نصب شده . برش دار ، کلیدهاشو فشار بده . امواج ارام کننده می فرسته به مغزش مثه ببعی میشه

-کنترل رو پیدا نمی کنم ، کمکم کن ببعی ... !

-سعی کن پیداش کنی ،سعی کن وگرنه کارت تمومه !

ای ددم وای . فکر کنم کنترل دیجیتالی شتره پیش من بود . اخه من ادم فضولی هستم . دیدم یه کنترل رو دیوار جهاز نصبه . ورش داشتم و هی کلیدهاشو زدم . شایدم از بس با این کنترل بازی کرده بودم ، امواج تندی به مغز شتر فرستاده شده و این بلا رو به سر اردین اورده بود . برای این که شیرین کاری مو بپوشونم ، نیش گشادمو واکردم، نگاهی این ور و اون ورم کردم و کنترل رو دور از چشم همه از جیب پیراهن عروسی ام بیرون کشیدم و پرت کردم میون درخت ها . با خودم گفتم :

-بیچاره اردین ، ننه مادرت بگرده !

اردین و شتر دور شدند . ساربان کمر شکسته را با امبولانس بردند .اگر چه ، جون سالم در برده بود ،ولی همه می گفتند کمرش له شده و ممکنه تا اخر عمر فلج بشه . قطع نخاع . مهمان ها بی خیال این چیزها ، رفتند دور میز خوردنی ها . مجموعه ای از میزها ، به طول دویست سیصد متر را به هم چسبانده و زیر سقف سالنی وسیع ،در انتهای باغ گذاشته بودند ، پراز خوردنی و نوشیدنی . موز و سیب و انگور . کباب غاز و بره ،انواع سوپ ها و شیرینی ها . همه جورش رو فراهم کرده بودند . بیچاره اردین مفقودالاثر ، اصلا خبری ازش نبود . معلوم نبود شتره چه بلایی به سرش اورده . ارشیا پدر شوهرم در حال رقص با یه خانم جوان و زیبا بود .اقا امید داشت با زنی سفید و موفرفری موز می خورد و هر هر می خندید . شهناز در حال رقص عربی بود و عده ای برایش دست می زدند . عروسی پولدارهای تازه به دوران رسیده همه اش گناه و نافرمونی خداست . عروسی مختلط ؟ اونم تو باغ خارج شهر ؟ خدا همه تونو هدایت کنه ، همه تون که مشغول بخور بخور و شورو شادی هستید !کفاره شو کی پس میده ؟ شوهر ناپدید شده و بدبخت من !

همیشه اینجوریه .موقع غذا خوردن همه چی یاد ادم میره . دیدم همین جور مثل ادم های خل و چل ایستاده ام و به محل ناپدید شدن اردین نگاه می کنم ،هذیان میگم ، رفتم کنار پدر اردین و با عشوه گفتم:

-بابا جون ،سر اردین چی میاد ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,03, ساعت : 20:09
45




نیش شل شو واکرد و گفت

-نترس شتره دیجیتالیه . بلاخره یه جورایی کنترلش می کنه . غصه اون وروجک مارموذ رو نخور ، برو موز بخور ، نیرو بگیری ،شنگول بشی ، بعد دست دختر بغلی اش رو گرفت :

-میای بریم تو باغ قایم باشک بازی کنیم ؟

دختر سرخ شد و زد به لپش :

-وا خدا مرگم بده ! مثه اون دفعه ؟

-اره ،گفته بودی که خیلی بهت خوش گذشته بود !

دختر با احتیاط نگاهی این ور و اون ورش انداخت ، با صدایی خفه و ناز الود گفت :

-باشه بریم

ای خدا بکشد شمارو ،خودم کفن پیچ تون کنم ،کفاصط ها .عروسی تو باغ و قشر مرفه بی درد همینه دیگه ، همه جور چیزی توش هست ،نوکیسه های تازه به دوران رسیده !

یهو دستی روی شونه ام خورد . برگشتم . افشین بود ، دلم قیلی ویلی رفت :

-تنهایی عروس خانوم ؟

-مگه ندیدی؟ دوماد رو ،شتر برد .

-نترس برمی گرده . بادمجون بم افت نداره ،افتخار یه دور رقص رو به من میدین ؟

دلم لرزید . وای چه پررو بود این افشین خان .

-نه افشین خان . شوما نامحرم منین .من به این چیزا معتقدم . برخلاف خیلی ها ،اما بریم تو باغ یه کم قدم بزنیم . دلم گرفته .

می خواستم بکشونمش تو تاریکی های بین درخت ها و خون شو بنوشم . خیلی تشنه ام بود . افشین گفت :

-باشه . بریم . بلکه هم غم و غصه تون به خاطر نبودن داماد ، با قدم زدن در هوای تازه کمتر بشه

رفتیم لای درخت ها . قسمت های تاریک . خیلی تاریک .

افشین رو بردم لای بوته ها . طلسم اش کردم و دو لیتر خونش رو مکیدم .سرخوش و مست از خون. به بالای سرم که پر از شاخ و برگ درختان خشک شده بود، نگاه کردم . با دیدن نعش بی حس او، یاد نعش بی حس خودم افتاده بودم و خاطرات دوران کودکیم ، جلو چشمانم رژه می رفتند:

زمانی که پنج سالم بود، با مادرم اشرف برای اب تنی به باغ پرتقالی رفته بودیم . مادرم هیچ وقت به چشمه عمومی روستا نمی رفت و همیشه مخفیانه اب تنی و حمام می کرد . تازه اونجا هم دلهره داشت . حمامش با ترس و لرز بود . داخل اب و پشت اش به من بود . ناگهان دو مرد، از داخل درخت ها بیرون امدند و به سمت او هجوم بردند ، بازوهایش را گرفتند و مهارش کردند :

-صدایت در نیاد

-ولم کنید ،من، من ...شوهر دارم

-ما این چیزها سرمون نمیشه !هرچی داری داشته باش

و بعد یکی شون با چشمان دریده اش به بدن مادرم خیره شد . عقب عقب رفت و فریاد زد :

-اون ، یه طوریه . یا بسم الله ، فکر کنم یه جنه . دو جنسیِ...هم زن هم مرد !

-دو نفره در یه نفر ؟ هم مَرده، هم زن؟

-اره ، ولی برا ما چه فرق می کنه . بیشتر باید زن باشه ، چون یه دختر زاییده، هه هه

اشرف مقاومت می کرد اما آن دو جوان مست ، جلو چشم من او را گیر انداخته ،با زور او را اذیت و ازار کردند و گریختند.مادرم کنار چشمه نشست و شروع به گریه کرد . هنوز ناله هاو نفرین های جان سوز او در گوشم زق زق می کند . نامردهای بی وجدان ، از جلو خونه تا اینجا که باغی خلوت بود ،مارا تعقیب کرده و کار خودشون رو کرده بودند

اهی کشیدم و چرخیدم .به زمان حال برگشتم ، از بس خاطرات گذشته ام جان سوز بودند .

افشین نیمه هوش و خمار بود . نصف خون اش را مکیده بودم و در خلسه ای عمیق خُرخُر می کرد . بی اختیار ، بار دیگر ، رشته افکارم به گذشته رفت.خداجون ، این کابوس ها، هیچ وقت رهایم نخواهند کرد، حتی شب عروسی :

سه روز بعد، کنار چشمه ، اشرف در حال شستن لباس بود. همان دو جوان به نزدش امدند و خندیدند.

-برویم ؟

اشرف با ترس و نگرانی گفت :

-کچا ؟ بی وجدان ها .بی غیرت ها . الهی این بلا رو به سر زن های خودتون هم بیارن !

-میای یا به همه بگیم تو جنی ؟ تو هم زنی هم مرد بریم افشا کنیم ؟ خونت رو می ریزند، زن . زنده زنده اتشت می زنند .

رنگ مادرم مثل گچ پرید . بی اختیار می لرزید زیر لب فحش داد :

-سگ پیس ها

با انها پشت پرچینی رفت . من کنار لباس های نیمه شسته و چِرک نشسته بودم و نمی دانستم با او چه می کنند .فقط صدای داد و بیداد ، درگیری و جیغ های وحشتناک مادرم به گوشم می رسید .

ناگهان یکی از جوان ها با گردنی خونین، دوان دوان از پشت پرچین بیرون امد . یک دستش روی محل زخم بود ،در حالی که تلاش می کرد از ان جا بگریزد ،فریاد می زد :

-کشت ، ناکوم رو کشت .

* م .عباس زاده*
1391,10,04, ساعت : 20:39
دوستان گل سلام . شب تون به خیر . همین جور یواش یواش داریم میریم به سمت استان زرخیز بلوچستان . من سعی می کنم خیلی کم از اصطلاحات بلوچی استفاده کنم ؛اما برای این که فضا سازی رمان حقظ شود ،چند کلمه بلوچی استفاده کرده ام که در پایان پست معنی شون رو اورده ام . اینم ادامه طرح مزدوج سازی کاربران نود و هشتی :

سواد می خواد،من که سواد ندارم..........................کفش می خواد ،لباس می خواد ندارم
تربیت و شعور می خواد ندارم........................................ .سیم زر و زور می خواد ندارم
فهم می خواد،کمال می خواد ندارم....................................جم ال بی مثال می خواد ندارم
قالی و قالیچه می خواد ندارم........................................ واسه سر عقد ،خنچه می خواد ندارم
دختره رو نما می خواد ندارم........................................ .................زیر لفظی طلا می خواد ندارم:-2-33-:


46




اشرف از پشت پرچین بیرون امد . با جامگ نارنجی و پاره پاره . داسی تیز در دستش بود . نفس نفس می زد . مرا نگاه نمی کرد و به دنبال گرفتن اون مردک بود ، اما جوان از زیر دستش جان سالم در برده و تلو تلو خوران در رفته بود . کمی بعد اشرف هم از هوش رفت و جلو پای من بی حال افتاد .

اگر چه جوان زخمی همان شب مرد و لا دست ناکویش رفت ، اما راز مادرم را فاش کرد، رازی که سال ها مخفی مانده بود . اون مردک قبل از مرگ ، همه ماجرا و راز اشرف را برای برادر و پدرش گفته بود .

هیچ وقت ان صحنه های فجیع از یادم نخواهند رفت . شب بود که عده زیادی از مردم روستا به دوار ما یورش اوردند در خانه مان را اتش زدند . بیتال ده و اقوام داد رحمان و یارمحمد ، دو جوان متجاوز پشت در بودند . قیافه ها خشمگین و عصبانی بود .در چشمان انها ، هیچ رحم و مروتی دیده نمی شد . حتی نارویی ها ، قوم اکرم هم از دستش عصبانی بودند .

دوار پراز دود شده بود . من ، اشرف و اکرم از لابلای اتش ها بیرون امدیم . بیتال که مردی شکم گنده و چاق ،با لباس هایی رنگارنگ و کلاهی سفید بود، فریاد زد :

-بسوچی اکرم ، ابروی هرچه نارویی بود ،بردی . تو هم باید مجازات شوی .

پدرم، درمانده گفت :

-به چه گناهی ؟ من چه کرده ام

بیتال نعره زد :

-به جرم هم بستر شدن با یک جن و اوردن یک بچک از او . بچک تو هم ، تخم جن است و باید کشته شود .

مردم به بیتال ها یا همان جادوگرها اعتقاد شدید داشتند . دعواهای خانگی، مشکلات میان زن و شوهرها به داوری انها گذاشته می شد . قصه های عجیبی از انان تعریف می کردند . می گفتند جادوگرها ، قدرت زیادی دارند . اگر از دختری خوششان بیاید ، شب به خانه دختر مورد علاقه شان می روند ، یا کنار چشمه ها که پر از دختر هست . با خواندن وردهایی ، دختر مورد نظر خود را به شکل گربه در می اورند ،گربه ناز را زیر بغل گرفته به خانه شان می برند . هروقت خواستند ، دوباره او را به شکل دختر در می اورند . خرشان که از پل گذشت ، دوباره دختر را گربه می کنند . اگر جادوگری نفرین کند ، حتما می گیرد و حرف بیتال ها برای مردم حجت بود .

جلو در خانه مان که داشت گرگر می سوخت ، با همان سن کم خطر را حس کردم . دو نفر به سمت پدر و مادرم دویدند و من مثل گرگی تیز پا از زیر دست و پای جمعیت گریختم . می دانستم حرف بیتال رد خور نداشت . حکم مرگ من و پدر و مادرم را داده بود . من از ترس جان می دویدم و "نورشیر" جوان تیزپای ده ،با سرعت دنبالم می کرد . سه چهار جوان دیگر هم در جهت های مختلف ردم را گرفتند تا دستگیرم کنند .

وارد محوطه وسیعی شدم که پر از درختان گز بود . گزهای خودرو . باید تلاش می کردم تا خود را میان انها پنهان کنم .

از وحشت مرگ می لرزیدم . سردم شده بود ، اما باید می دویدم و دور می شدم ، اوایی غیبی به من می گفت نباید به چنگ این ادم ها بیفتم ، در غیر این صورت مرگم حتمی بود . ناگهان سوراخی تاریک دیدم . حفره ای که داخل زمین می رفت . سرم را داخل کوره کردم . بوی خاک مرطوب، پره های بینی ام را لرزاند . سعی کردم ،همانند گربه ای خودم را درون حفره بتپانم . اما جایم نمی شد . ناگهان چنگال هایم از زیر ناخن هایم بیرون زدند . در مواقع خشم ،ترس و هیجان ، خودشان بیرون می امدند . با چنگال هایم خاک مرطوب را کندم و جلو رفتم . گودال مرتب عمیق تر می شد . همان جا فرو رفتم و خاک ها را روی سر و بدنم ریختم . فکر کنم از دید تعقیب کننده هایم پنهان شده بودم .

صدای نور شیر و چند نفر دیگر را می شنیدم :

-فرار کرد؟شُت ؟

-اره . تخم جنه دیگه .جن ها خودشون رو ناپدید می کنن ،خدا به ما رحم کنه

-اکرم و اشرف چی ؟ اونارو گرفتن ؟

-اره . اونا دست و پا بسته در سرای بیتال اند . صبح زود اونهارا می سوچانیم

-بسوچی اکرم ! حتما باید اونارو سوچاند ؟ نمیشه از ده بیرونشان کرد ؟

-اگر ولشون کنیم ،خودرا غیب می کنند و بر می گردند ، مثل مار زخمی .

-تو راست می گویی ، جن ها می توانند خود را گم کنند و غیب شوند

- اون وقت ، همه روستارو جن می گیره . باید نابودشون کرد

خدایا ، پدر و مادرم . اونارو به دست تو می سپارم . نگذار اتش شون بزنند . یک لحظه در ان دخمه و زیر خاک ها یاد اتش زدن تاج گل افتادم و به خود لرزیدم :

-ینی ،مادرم و پدرم را هم ...نه ، نه .

صبح زود از زیر خاک های نرم و مرطوب بیرون امدم . باید پدر و مادرم را نجات می دادم . به سمت میدان ده حرکت کردم . خداجون چی می دیدم . باورم نمی شد . اکرم و اشرف را نیمه برهنه و خون الود، دست و پا بسته ، کناری انداخته بودند . معلوم بود در خانه بیتال حسابی کتک خورده اند . رنگ چهره شان سیاه و چشم هایشان از حدقه بیرون زده بودند . دورتادور انها پر از ادم بود . ادم های تشنه به خون . عاشق خشونت و اتش زدن . بیتال چهار انگشتش را داخل ریش های انبوه اش فرو برد و گفت :

-این دوتا ، زن و مرد گناهکارند . اشرف، جنی است که به صورت زنی در میان ما بود . سال ها با ما زندگی کرد و ما نفهمیدیم . معلوم نیست، با همدستی هم ، چه بلاهایی بر سر چوک ها ، پُسّگ ها و جَنین های ما در آورده اند . آنها ما را گول زده اند . نتیجه چی شد ؟ کشته شدن دو مرد از طایفه نارویی ها، به دست این زن مجنون . این جَن از رحم مادری حقه باز بیرون امده بود که او و شوهرش را را از ده بیرون راندیم .

بالای درخت خرما و میان شاخ و برگ های انبوه اش پنهان شده بودم و بر خود می لرزیدم . پدر بزرگ و مادر بزرگم را از ده رانده و پدر و مادرم در استانه مرگی فجیع و سخت بودند . دوار مان را اتش زده و با خاک یکی کرده بودند . همه دارو زندگی مون از بین رفته و یک مرتبه دنیای اطرافم کن فیکون شده بود .

جمعیت فریاد زدند :

-بکششان ، اونهارو بسوچان !



پی نویس ها :

بسوچان = بسوزان ...بیتال= جادوگر ....چُوک= بچه ...پُسّگ= پسر ....جَنین = زن

بسوچی = بسوزی ....دوار = خانه ....جامگ = پیراهن بلوچی ....بَچک = بچه ...

شُت = رفت ...جَن = زن

* م .عباس زاده*
1391,10,08, ساعت : 20:27
سلام دوستان گل . دو روزی در سفر بودم جایتان خالی . ادم های بیکار چه می کنند ؟ یا میرن مسافرت ...یا می نشینند و رمان می نویسند . من هردو کار را می کنم ! بنابر این دو پست عقب افتادیم . امشب دو پست داریم . کم کم رمان وارد چارچوب اصلی می شود و خون اشام های عزیز شاهد نوشیدن کلی خون توسط این ابگین گور به گوری خواهند بود . :-2-06-:


47





جادوگر دستش را بالا برد . حالت چهره و صورتش را نمی شد دید ، از بس ریشو بود . از شدت ترس و وحشت دهانم خشک شده و قدرت هیچ کاری نداشتم . به زیر پایم نگاه کردم . گربه ای در حال چال کردن مدفوعش بود . یک لحظه به خود لرزیدم :

-اگر منو پیدا کنند ، نه ....

خودم را دست و پا بسته مجسم کردم که مانند تاج گل رویم هیزم می ریزند و بعد اتشم می زنند . اول موهای بافته شده ام کز می کنند و بعد ، تنم سیاه می شود . تاول می زند، روغن بدنم بیرون می زند و برشدت اتش می افزاید و من جزغاله می شوم .

نجات جون پدر و مادر یادم رفت . همان جا مثل احمق ها ماتم برده بود و در حال تماشای ریختن هیزم روی اکرم و اشرف بودم . پدرم با ازدواج خودش و اشرف ، در واقع جونش را به معامله گذاشته بود . او همچون مردان و جوانان شیطون روستا ، زاغ سیاه اشرف را چوب زده و دختر را که به خاطر افشا نشدن دو جنسی بودنش در باغ های خلوت و دور از چشم بقیه حمام می کرد، تعقیب کرده ، از پشت درختان لیمو و پرتقال او را دیده بود که پیراهن خوش رنگ بلوچی اش را بیرون می اورد و نگاهش در چشمان درشت و سیاه او افتاده بود . عشق ، عشق او را اتش زده ، و اکنون نعره های دردناک اش در میان شعله های اتش ، نعره هایی عاشقانه و مقدس بودند، همچون پروانه ای که خودش را به شعله شمع زده می سوخت خدای من ، ای یار بی پناهان ... پدر و مادرم ،جلو چشم من، سوختند ، جزغاله شدند .

دوباره به همان مخفیگاهم رفتم . هیچ دختری بدبخت تر از من نبود . جلو چشم من ، پدر و مادرم را اتش زدنده بودند . از شدت خشم و نا امیدی ، زیر خاک ها تب کرده بودم و چنگال های تیزم را بر در و دیوار می کشیدم . ناگهان چهره های نورانی پدر و مادرم را دیدم . دو مرغ عشق . چاله تنگ ،انگاری حالا وسیع شده بود . مادرم دستی روی سرم کشید و بوسم کرد . اکرم گفت :

-دخترم ، تو با بقیه ادم ها فرق داری . تو نتیجه هم اغوشی من و مادر دوجنسی ات هستی . قدرت های زیادی داری که خودت از انها خبر نداری و من اجازه ندارم به تو بگویم . من خیلی چیزها را نمی توانم به تو بگویم . خودت باید کشف کنی . از قدرتت استفاده کن . بیتال را نابود کن . اون قاتل ما هست . تا زمانی که این موجود خبیث در قید حیات است ، و به دست تو کشته نشده ، من و مادرت دو روح سرگردان هستیم . باید بیتال را را بیابی ، به جرم قتل ما نابودش کنی . ما را از این سرگردانی و حالت برزخی نجات بده ،مجرم ها ، تا زنده اند باید قصاص شوند . نباید بگذاری به مرگ طبیعی بمیرند وگرنه سرگردانی ما ابدی خواهد شد مارا نجات بده ،نجات بده ...

و بعد غیبشان زد .

تنها یک چیز می توانست ارامم کند . کشتن بیتال و زن مکارش که نمی دانستم کیست .بعضی زن های شوهر دار بلوچ، ستری هستند . کم بیرون می ایند و ناشناخته اند . من هم دختری پنج ساله بودم . حتی درست چهره بیتال را از میان ان همه ریش که تا نافش می رسید تشخیص نداده و دوسه مرتبه بیشتر او را ندیده بودم . یک بار موقع اتش زدن تاج گل و بار دیگر اتش زدن پدر و مادرم . بی همه چیز.خر دجال . می کشمت . تکه تکه ات می کنم .

از زیر خاک ها بیرون امدم . گرسنه ام بود . بیست و چهار ساعت بود چیزی نخورده بودم . داخل روستا که نمی توانستم بروم . همه در انتظار یافتن و دستگیری من بودند . تنهایی را با تمام وجودم حس می کردم . در زادگاه خودم ، بی هیچ جرم و جنایتی ، همه تشنه به خونم بودند .

چنگال هایم را بیرون کشیدم و نگاه شان کردم ، چقدر تیز و برنده بودند . با این که پنج سالم بود ، اما کم کم به نیروهای خودم پی می بردم . باید نیروهای دیگری هم داشته باشم که اکرم گفت کشف شان خواهم کرد . من یک انسان استثنایی بودم . در همین حال مردی چوپان را دیدم که با نوجوانی دوازده سیزده ساله از میان گزها عبور می کنند. روی دوش مرد بیلی دیده می شد . لابد هردو باغبان بودند و به سمت باغی می رفتند .

* م .عباس زاده*
1391,10,08, ساعت : 20:39
این هم دومین پست امشب . این دنیای خون اشام ها هم عجیب دنیایی است . فرهنگ مخصوص خودشان را دارند . قوانین عجیب و غریبی هم دارند . شاید نام موروی ها ...دمپایرها ...استریگوی ها را شنیده باشید . از کم و کیف حیات انها هم باخبر باشید . شاید هم نه . در این رمان با این موجودات عجیب الخلقه بیشتر اشنا خواهیم شد . فکر می کنید ابگین از کدام نوع خون اشام هاست ؟ موروی یا دمپایر ؟ شاید هم استریگوی ؟:-2-31-:


48





جامگ و پاجامک پسر بچه سبز کم رنگ بود، از تترون ژاپنی .لنگی سفیدی دور گردنش دیده می شد و کوش های گرانی به پا داشت از سوزن دوزی های دم پای شلوارش می شد فهمید که از طایفه حسین زهی هاست و پدرش پولدار است .

جامک و پاجامک مرد میان سال که دنبال او حرکت می کرد کهنه و مندرس بود . او از غلامان بود . به جای کوش ، پوزا به پا داشت . پوزا را از برگ درخت خرمای وحشی درست می کنند . غلام گفت :

-عبدالغفار جان به بابایت نگی ها ،راجع به کش رفتن تریاک ها . من بدبخت میشم

-نه . ولی دیگه اون کار رو نکنی ، هر چه من گفتم ، همان را انجام بده ،سرخود کاری مکن

-چشم ،ارباب

از کنار چاله من رد شدند . عبدالغفار چه پسر زیبا و خوش اندامی بود . کمر باریک با موهای انبوه فرفری . یک لحظه احساس گرسنگی وحشتناکم یادم افتاد . بی اراده دنبالشان راه افتادم . حس می کردم ، پسرک بتواند عطش شدید و گرسنگی مرا برطرف سازد . حسی غریزی و ناخود اگاه مرا دنبال این دو می کشاند . انها به سوی باغ پدر عبدالغفار می رفتند . عبدالغفار گفت :

-اگر باغ را خوب ابیاری کنی ، به پدر می گویم مزد دیروزت را هم بدهد ، چرا با پدرم تندی کردی ،ادهم دیوانه !

-جلو زن و فرزندانم منو تحقیر کرد ،فحشم داد ،خشم گرفتم

-سعی کن دیگر خشم نگیری ، زن ها و دخترهای غلام ها باید از ارباب شان اطاعت کنند

-چشم ،ارباب

هردو وارد باغی سرسبز و وسیع شدند . بوی علف و برگ درختان، ریه هایم را نوازش داد . باغ با دقت و ظرافت کرت بندی شده بود و بوته های خیار و بادمجان و گوجه همه جا دیده می شد . سرباز، شهر مساعدی برای کشاورزی است ، حتی برنج هم در انجا می کارند . درختان خرما ، نارنگی ، لیمو ، پرتقال و انبه تمام باغ را پر کرده بود . عبدالغفار لنگ اش را کناری گذاشت و بسته ای سیگار وینستون از جیب جامک زیبا و خوش رنگش بیرون اورد ، بسته را جلو ادهم گرفت . ادهم، غلام سیاه چرده نخی برداشت و هردو کنار جویی نشستند و سیگار دود کردند . با دیدن گل و گردن بدون لنگ عبدالغفار و رگ های درشت و مقوی اش ، میل شدیدی به نوشیدن خون در من بیدار شد . هر ده چنگالم بیرون زده بودند . اما باید فرصتی مناسب پیدا می کردم .

ادهم گفت :

-دیروز چه غوغایی در ده بود . دیدی چطور ان دو جن را سوزاندند

-دیدم . هردو زنده زنده کباب شدند ، اما جنِ اصلی ، فرار کرده .

-همون دختربچگ

-بله . باید او را هم پیدا کنیم وگرنه همه مارا نابود خواهد کرد . جن ها موجودات کینه ای و خطرناکی هستند .

-اما من از انها نمی ترسم .

-فکر می کنی . هنوز با جن روبرو نشده ای .

-مگر تو روبرو شده ای

-نه

-پس چه می گویی

-از بیتال ها و جادوگرها شنیده ام

بلند شو و به کارت برس . وارها را باز کن، نوبت اب گیری ماست

-چشم ارباب

-من می روم ته باغ ، کمی اب تنی کنم .

-باشه ، تو برو من خودم به کارها رسیدگی می کنم .

دنبال غفار راه افتادم . کنار چشمه ای زلال ایستاد . جامگ خود را بیرون اورد و بعد نگاهی به اطرافش انداخت تا کسی نباشد . من لای بوته های بلند ذرت پنهان شده بودم .وارد اب شد

از شدت ترس و هیجان می لرزیدم . اولین مرتبه بود که می خواستم خون بنوشم . تنها پنج سال داشتم . و غفار خوش گوشت ، خوش تن و بدن دوازده سیزده ساله بود . گردش خون را درون رگ های گردن و اندامش می دیدم و این بر عطش و تشنگی ام می افزود . پسر بچه مدتی در اب دست و پا زد و بعد روی بوته ها ولو شد . به شکم خوابیده بود و سیگار دود می کرد . از تابش گرمای ملایم خورشید بر تن اش لذت می برد . سیگار و حتی حشیش و تریاک کشیدن برای کودکان و نوجوانان امری عادی بود .

-حالا وفتشه . باید بپری روی گردنش و چنگال هایت را فرو کنی ، بعد بنوشی ، بنوشی تا سیر شوی . تا قدرت بگیری و بیتال را تکه تکه اش کنی ، مردم این ده را یکی یکی بکشی . همان ها که زمان جزغاله و منقبض شدن بدن مادر و پدرم ، هورا می کشیدند و هلهله می کردند .

غفار بی خیال از خطر بزرگی که در چند قدمی اش بود ، سیگار دود می کرد ، به کمر خوابیده بود ، یک مرتبه ، همچون کرکسی که روی گنجشکی بپرد ، از پشت سر روی او پریدم و چنگال هایم را درگردن سفیدش فرو بردم . خون قرمز و خوشمزه بیرون زد . لبم را روی گردنش گذاشتم . یک مرتبه پسر بچه وحشت زده برگشت و با پاهای قوی اش ضربه ای به شکم من کوبید ، محکم در چند متری او پرتاب شدم . بلوچ ها ، نه که اهل کار و تلاش دائمی هستند، اندامی ورزیده و قدرتمند دارند . حتی زنهای بلوچ . از بس سر چشمه اب می اورند و سینی ده یازده کیلویی لباس شسته را روی سر حمل می کنند ،ورزیده و عصلانی هستند .

غفار اولش ترسید . خون از گردنش می ریخت . بعد که هیکل کوچک مرا دید ، ترسش ریخت و با خشم به سمتم حمله اورد :

-سگ پیس .جن بی پدر و مادر . حالا نشونت میدهم

پی نوشت ها :

لنگ : پارچه ای که روی سر می اندازند تا از نور خورشید در امان باشند . گاهی هم به کمر می بندند .
کوش : کفش چرمی پیزا : کفشی که از لیف و برگ درخت خرما درست می کنند . کفش ارزان قیمت و دست ساز .معمولا بلوچ ها اکثر وسایل خود را از درختان خرما و نحل می سازند . مثل فرش ، کفش ، جارو و ...

* م .عباس زاده*
1391,10,09, ساعت : 20:24
سلام بر خون اشام های عزیز و لذیذ !! دیشب راجع به انواع خون آشام ها بحث می کردیم . دمپایرها ، در واقع نیمی از ژن های انسانی و نیمی از ژن های خون آشامی را دارند . آنها می توانند در برابر نور خورشید قرار بگیرند . غذا بخورند و فنا پذیر هستند . آنها هم زاده می شوند . دمپایرها ، ثمره ازدواج موروی ها با انسان ها هستند . دمپایرها نمی توانند از ازدواج با یکدیگر یا با انسان ها بچه دار شوند . مثل قاطر ها که ثمره ازدواج خر و اسب ها هستند و ابترند .دمپایرها و موروی های کامل می توانند با یکدیگر ازدواج کرده و بچه دار شوند و بر اساس یک حرکت ژنتیکی دیگر بچه های انها دمپایرهای متعادلی خواهند شد .نیمی از ژن هایشان انسانی و نیمی خون اشامی خواهد شد .:-2-31-:



49






افتاد روی بدن کوچک و لاغر من . گردنبندی از نقره به گردن داشت . با تماس گردنبند به صورتم ، وحشت زده ، دریافتم که قدرت انجام هیچ کاری را ندارم و فلج شده ام . همان جا بود که فهمیدم دشمن شماره یک من نقره است . غفار خندید :

-جن بوداده ، یک دفعه مثل مرده ها بی حال شدی .

خون های داغ او روی سینه و گردنم می ریخت . مدتی مرا همان طور نگه داشت . فکر کرد من لاجون و بی حالم . نمی دانست اگر این گردن بند را از روی گردنم بردارد ،چه موجود خطرناکی می شوم .

پسر بچه ، فکر کرد کارم تمام شده است . از روی سینه من بلند شد، تا فکری به حال زخم گردنش بکند . هردو دستش را روی محل خون ریزی گذاشته بود .

-ادهم ، ادهم ...

نمی دانم غلام کدام گوری رفته بود که صدایش را نمی شنید . کم کم بی حس و بی حال می شد و من ارام ارام قوت می گرفتم و اثر تماس نقره از بین می رفت .

از شدت ضعف و بی حسی روی زمین نشست . بلند شدم و روبرویش ایستادم . چشم در چشمش اش انداختم . همه این کارها غریزی و بدون اگاهی و اموزش قبلی بود . به چشمان ترسان او نگاه کردم . سبز لجنی بودند . ارام گفتم :

-غفار جان ، اجازه می دهی خونت را بخورم

با کمال تعجب دیدم ، خیلی ارام و با لحن عاشقانه ای گفت :

-بخور ، خونم را بخور . همه اش مال تو

لب هایم را بر سوراخ بریده گردنش گذاشتم و تمام خون داغ و شور او را مک زدم . چقدر به دهانم مزه کرد .

ناگهان غباری بلند شد و چند انسان گرگ نما-گرگینه ها - امدند . سرهایشان عین گرگ بود . دوتا گوش بلند هم داشتند . اما روی دوپا راه می رفتند و نیم بیشتر بدنشان از مو و پشم پوشیده شده بود. پوزخندی بر لب های انها دیده می شد . گرگ نماها گفتند :

-به دنیای خون اشام ها خوش امدی ، می توانی او را خون اشام کنی و حیات را به او برگردانی . تا ابد ، برده تو خواهد بود . رام وگوش به فرمانت . می توانی او را برای همیشه نابود کنی

-چگونه او را نابود کنم ؟

-باید خودت بفهمی ، ما اجازه نداریم همه چیز را به تو بگوییم !

صدای بزغاله ای مرا به خود اورد . بز با یک میخ طویله بزرگ به زمین بسته شده بود تا داخل کرت ها نرود و بوته های خیار ، باقلا و گوجه را نخورد . بی اختیار به سمت بز رفتم و میخ طویله را از زمین کندم .

ندایی از درونم می گفت :

-قلبش را نشانه بگیر ، قلبش را .

به طرف تن لاجون بچه رفتم . میخ را با دو دست گرفتم و با تمام نیرویم در قلبش فرو بردم . تا انتهای میخ رفت تو تن پسر بچه و فکر کنم از اون طرف بدنش هم در اومد . زیر لب گفتم:

-عجب زوری دارم .

ناگهان غباری بلند شد . چند نفر از لای غبار سفید رنگ بیرون امدند . شکل گرگ بودند و جسد را بردند .

سیر شده بودم . نشستم و به جوی اب زیر پایم نگاه کردم . اب زلال از انجا رد میشد . ناگهان سه نفر دورم را گرفتند . سرهایشان شبیه گرگ بود . یکی از انها بسته ای سیگار دراورد و به همه تعارف کرد . جلو من هم گرفت . خجالت کشیدم . گفت :

-بر دار . تو الان جزو مایی

سیگاری برداشتم . یکی از مردان برایم فندک زد و من اولین پک را زدم . سرفه هم نکردم . دور هم نشستیم و سیگار کشیدیم . انها مرا نوازش می کردند و دلداری می دادند . ناگهان پدر و مادرم هم امدند . مادرم مرا بوسید :

-قربون دختر زرنگم

پدرم نیش گشادش را باز کرد و گفت :

-تورو خدا ابگین ،انتقام مارو بگیر

پک عمیقی به سیگار زدم و گفتم :

-حتما پدر ، حتما

گفت :

-تا تو اونارو نکشی روح ما در عذاب و سرگردانی است.

گفتم

-مطمئن باش .

یک مرتبه همه غیبشون زد . از جا بلند شدم .

-ادهم کجاست ؟ چرا وقتی غفار صداش کرد جواب نداد ؟

شروع کردم به جستجو در باغ . باید اون گور به گوری را هم پیدا می کردم و حسابش را می رسیدم . مقداری که گشتم . جسدش را دیدم . پاهاش توی جوی ابی افتاده بود و نصف بیشتر بدنش بیرون روی خاک ها بود . روی سینه او ، ماری زنگی لم داده و به من نگاه می کرد . پشم های سینه ادهم از زیر یقه جامگ اش بیرون زده و چشم هاش به اسمان افتاده بودند .

نگاهی به دور و برم انداختم . مرگ و نابودی در اطرافم می چرخید ، همچون گردابی نامریی .

بی اراده ،فریادی وحشتناک زدم و خطاب به مردم روستا گفتم :

-همه تونو می کشم . همه رو . کاری می کنم که خودتون می خواستین . یه جن میشم برای نابودی و اذیت همه تون . نامردها .ادم سوزها !

* م .عباس زاده*
1391,10,10, ساعت : 20:21
سلام . شب تون به خیر . یکی از دوستان در پروف من نوشته بود ، آردین و شتره کجا رفتند . من آردین می خوام ...به هر حال این آبگین ذلیل مرده با افشین توی باغ و هنگام جشن عروسی زیر درختی لم داده بودند و شتر هم دوماد رو برده بود . آبگین گور به گوری هم رفته است تو بحر خاطرات گذشته و مرور می کند چرا خون آشام شده و به این حال و روز افتاده . صد البته که از عاقبت کار شتر دوماد دزد هم باخبر خواهیم شد ...اندکی حوصله لازم هست :-2-06-:


50


زن ها همدیگر را هل می دادند و به هم اب می پاشیدند. چهار زن جوان از پونزده ساله تا بیست ساله و دو دختر سه چهار ساله بودند . رودخانه در واقع حمام شون بود . از بالای نخل همه شون رو می دیدم . جای پایم را روی تنه درخت محکم تر کردم . باید به انها حمله کنم . یک هفته از خوردن خون غفار می گذشت و من همچنان توی همان چاله خوابیده بودم . احساس گرسنگی ، بار دیگر مرا وادار کرد تا از چاله ام بیرون بیایم . گوشت گرم و خون تازه ، داخل چشمه بود . بدون اراده به سمت چشمه روستا راه افتادم . صدای قه قه شاد و مستانه زنها اشتهایم را تحریک می کرد . مثل صدای قدقد مرغ های چاقی می مانست ،جلو ادمی که سه روز است چیزی نخورده باشد . روی درخت های چهار دور چشمه ، جامگ ها و پا جامگ های زنانه دیده می شد . این علامتی بود به مردها که به چشمه نزدیک نشوند وگرنه چش و چارشان خونین و زخمی خواهد شد . چشمه را دور زدم و از پشت ان ، از این درخت بالا امدم .

تصمیم داشتم، امشب ، بعد از خوردن خون یکی از این زن ها ، سراغ بیتال بروم و کار را تمام کنم . بیتال و همه خانواده اش را لت و پار می کردم .

صدای ناله مانند پدرم در گوشم زنگ می زد :

-بیتال را بکش ، اگر اونو را بکشی ما به ارامش می رسیم .

-می کشم پدر . می کشم .خون به پا می کنم تا در تاریخ بنویسند

-مادرت هنگام سوخته شدن ، شش ماهه حامله بود . تو یک خواهر کوچولو هم داشتی . روح او هم ارامش می خواهد .مسبب اصلی بیتالِ

گفتم :

-هرکس کشته شود ، با مرگ قاتلش به ارامش می رسد؟

-بله دخترم ،حتما باید قاتل را مجازات کرد وگرنه روح مقتول در عذاب و سرگردانی ابدی خواهد ماند

-پس اونایی که قاتل را عفو می کنند، چه ؟

-جریان عفو ، خودش برنامه ای دیگر دارد ، با عفو صاحبان خون ، قاتل از کشته شدن نجات پیدا نمی کند .

-جوک می گویی بابا . پس چه می کند ؟

- یا دومرتبه ادم می کشد و اعدام می شود ، یا با تصادف و مرگی فجیع سقط می شود، یا بر اثر عذاب وجدان خودکشی می کند .

-پس عاقبت قاتل کشته شدن است

-بله دخترم ،قانون طبیعت همین است . به این علت است که قاتل را باید کشت . باید مزه کشتن را به او چشوند .تک تک سلول های یک قاتل فریاد می زند مارا به سزای عمل کثیف مون برسونید

-پس گذشت چه می شود ؟

-گذشت به صاحبان خون ارامش می دهد ، اما خطر صددرصد مرگ غیر طبیعی را از قاتل بر طرف نمی کند !قانون طبیعت ،خدا و پیامبر می گوید ،بکشی ، محال است کشته نشوی .

به بدن زنهای زیر پایم نگاه کردم . چه راحت در حال شوخی و اب تنی بودند در حالی که از بلایی که تهدیدشان می کرد ، اگاه نبودند . یکی شان خیلی زیبا و جوان بود . بر خلاف بیشتر مردم این روستا که سبزه متمایل به سیاه هستند ، پوستی سفید داشت . مثل مرمر . زنها گلابتون صدایش می کردند و با او بیشتر شوخی کرده و سر به سرش می گذاشتند

-گلابتون جن اومد ، چسبیده به دمبت

زن زیبا، به سرعت به پشت خود نگاه می کرد و بقیه هرهر می خندیدند .

یکی از زنها گفت :

-بیتال و همه خانواده اش غیبشون زده . سه روزه که دوارشون رو بسته اند

-یعنی از اینجا شُته اند

-اره . شُتند

-چرا ؟

-قجرها و مامورها دنبالشون هستند . می خواهندبیتال را دستگیر کنند .

-چرا ؟

می گویند ، بیتال از قاچاق چی های بزرگ هروئین بوده ، به ظاهر ملا ، اما در اصل همه کاره یک باند بین المللی ورود هروئین به کشور است . بار قاچاق اش لو میره و کارگرهاو معاونش به گناهان خود ، اعتراف می کنند ،او را هم لو می دهند .

زنی که موهای بافته ش را باز می کرد، گفت :

-میگن هفت هشت ساله تو کار قاچاق بوده !

زنی چاق و سیاه گفت :

-روستای ما سه روز در محاصره مامورها بوده ، اما بیتال با زن بچه هاش فرار کرده

-با پسر و دخترهاش ؟

-اره ، دوتا دخترش رو هم برده .

آه از نهادم بلند شد . نامرد جادوگر ، فرار کرده .

چنگال هایم را بیرون کشیدم و زیر لب غریدم :

-هرکجا که بروی پیدات می کنم ، نامرد ضعیف کش !

سه تا از زن ها در حال لباس پوشیدن و حرکت به سمت خانه هایشان بودند . زن های بلوچ ، لباس های رنگین و زیبایی می پوشند و با سلیقه ای باور نکردنی روی جامه های خود را سوزن دوزی می کنند . جامگ انها نارنجی ، صورتی ، قرمز یا زرشکی است . یقه اش باز است.زنان بلوچ، از بس مشغول کار هستند ، اندام ورزیده و کمری باریک دارند .

برای پوشاندن سر و موها از تکو و سریگ که بلند تر از چارقد هست استفاده می کنند . گاهی تگوی انها تا کمرشان هم پایین می آید . بستگی به سلیقه و طرزفکرشان دارد . تکوها با سلیقه و هنرمندی پولک دوزی و سوزن دوزی شده اند ،با نقش و نگارهایی شاد و زیبا . گل و گیاه .

از نوع دوخت هر جامگ و پاجامگ می شود فهمید این زن زیبا و خوش اندام از کدام طایفه است .

ناگهان ، تکوی گلابتون در جوی آب افتاد . جیغ زد و دنبالش دوید .

-تکویم ،تکویم رو اب برد !

زنی داد زد :

-از چشمه دور نشو ،ممکنه مردی اون طرف ها باشد ،اون وقت تکو که هیچی ، خودت را هم ببرد !

اما گلابتون همچنان دنبال تکوی اش می دوید . به سرعت از درخت پایین امدم . بره آهویی از گله اهوان جدا شده بود . در حالی که او خم شده و کنار جوی اب دنبال روسری اش می دوید ، من هم پا به پایش می دویدم .

در دویست متری محل آبتنی اش خم شد و توانست تکوی اش را بگیرد .به شاخه درختی که تا میان چشمه امده ، بند شده بود . از خوشحالی خندید . همان طور که کنار اب می خندید ، چرخید که برگردد ، دو چال روی گونه های سفیدش دیده می شد . با دیدن من دانست که به جای خنده ی کنار اب ، باید روی اب بخندد ، چون از وحشت جیغی کشید و نیشش را، بست .دوچال شرقی و مینیاتوری گونه هایش ناپدید شدند .

چشم در چشمان خاکستری و براقش انداختم و گفتم :

-دنبالم بیا .

پی نوشت ها :

قجر :بلوچ ها به هر غیر خودی و غیر بلوچ قجر می گویند ، از بس در زمان حکومت سلسله قاجار به انها ستم شده . از گوش ها و بینی های اجدادشان تپه ها درست کرده و از جمجمه هایشان منار . قجر خلاصه شده قاجار است .

* م .عباس زاده*
1391,10,11, ساعت : 21:17
سلام دوزتان عزیز . امشب با دو پست در خدمت شما هستم . گاهی ما نویسنده ها مجبوریم لغت های عجیبی اختراع کنیم . مثل لغت «قوقولی قیلی» ...این لغت نه بلوچیه نه ترکی . من درست کرده ام به خاطر پاره ای مسائل ...http://www.millan.net/minimations/smileys/mistlsmile.gif


51


دختر کوتاه قدِ سیاه موی، طلسم شد و پشت سرم حرکت کرد . من می دویدم و او دنبال من . صدای زنها را از کنار چشمه می شنیدم که او را صدا می کردند :

-گلابتون ، گلابتون ، کجا شُتی ؟

از کنار چشمه دور و وارد نخلستانی اباد و سرسبز شدم . گلابتون با ان قد کوتاه و پاهای کوچک اش دنبالم می دوید . کنار درختی ، میان بوته های انبوه ذرت ایستادم . دخترک هم روبرویم ایستاد . چشم در چشمش دوختم . یک لحظه محو صورت زیبا و چشمان درشت اش شدم . می خواستم خونش را بمکم و نابودش کنم اما فکری دیگر در سرم افتاد :

-او را برای خودم نگه می دارم . بنده من می شود ، این زن زیبا .

-گلابتون ؟

-بله عزیزم .

-بیا جلو

ارام ارام جلو امد .یکهو به گردنش پریدم و چنگال هایم را در ان فرو بردم . لب بر محل زخم گذاشتم . بوی خون مستم کرد .

نوشیدم . صدای نجوای خفه او را می شنیدم :

-بنوش ، بنوش ، خون مرا بنوش .

لذتی عجیب از نوشیدن خونش می برد .در بزاق ما خون اشام ها ماده ای سکر اور و مست کننده به نام اِندروفین وجود دارد که اعتیاد اور است . وقتی داخل خون قربانی می رود، خلسه ای لذت اور در وجودش پخش می شود . هر کس معتاد اندروفین شد ، محال است بتواند ترک کند و مرتب به خون اشام ها التماس می کند تا خونش را بیاشامند و ما از این اعتیاد برای بهره کشی و استثمار انسان های خون دهنده استفاده می کنیم . انسان هایی که حاضرند هر کاری بکنند تا دوباره اندروفین بزاق ما در رگ هایشان پخش شود ، این اعتیاد صدبرابر بدتر از اعتیاد به هروئین و شیشه است .

در حالی که قربانی من ، در خلسه و رویایی شاد ، غرق شده بود . نصف بیشتر خونش را مکیدم و بالای سرش نشستم .

صدای زن ها نمی آمد . ما را گم کرده بودند . اراده کردم تا گلابتون دوباره به هوش اید . نمی خواستم بمیرد و باز زنده شود ، در ان صورت خون اشامی خطرناک می شد . فقط می خواستم تحت اختیار من در اید . این بود که جونش در نیامده ، مقداری از خون دهانم را داخل بدنش کردم . مدتی گذشت و لب های دختر پانزده ساله سفید چهره و موسیاه تکانی خوردند و روی هم لغزیدند . بعد چشمانش را باز کرد . مردمک چشمهایش دم به قرمزی می زد :

-من ، من کجا هستم ؟

چشم در چشمش دوختم و هیپونیزمش کردم :

-تو گلابتون ، برده من ، ابگین شرقی هستی.

بلند شد و نشست . با چشمان درشتش مرا نگاه کرد

-سلام ابگین ، پرنسس بزرگ !

-سلام گلابتون . مخت تکون خورده ؟ پرنسس بزرگ چیه ؟

-من از دنیای خون اشام ها می ایم ،از کنار شاهزاده دیمیتری بزرگ، اخرین نسل ذکور باقی مانده از موروی ها و تو پرنسس ابگین، اخرین بازمانده از نسل مونث موروی ها هستی .

-ببینم سرت به زمین خورده ؟ داری چرت و پرت میگی ؟

-یوخ بابا . به من دستور داده شده مراقب شما باشم ،تا یک موروی کامل شوید و شاهزاده دیمتری سراغ تون بیاد ، با هم ازدواج کنین .

-اون وقت گلابی جون ،اگر ازدواج نکنیم، چی میشه ؟

-اگر شما دونفر به هم نرسید، نسل تان از بین خواهد رفت و استری گوی ها پیروز خواهند شد!

-بیسکویت جون ، تو دراین چند دقیقه این همه اطلاعات به دست اوردی؟

-بله پرنسس عزیز . استری گوی ها، همه موروی ها را نابود کرده اند و در به در دنبال شما و دیمیتری هستند .

-دختر جون ، دیمیتری دیگه کیه ؟

-بذار بگم ، مادر واقعی شما جادوی باد را خوب بلد بود و تخمک بارور شده شما را در دل اشرف مادرت،جای داد . اخرین تخمک باقیمانده از موروی ها را .

-عجب ، پس من دختر مهمی هستم و خودم خبر نداشتم !

-بله قربون ،اجداد شما همه شاه و شاهزاده بوده اند . الان هم ،شما در خطر هستید !

-واسه چی؟

* م .عباس زاده*
1391,10,11, ساعت : 21:21
اینم پست دوم امشب ...http://www.pic4ever.com/images/maniac.gifhttp://www.pic4ever.com/images/n7.gif



52





-چون من که مسوول حفظ جان شما شده ام ، یک دمپایر اموزش ندیده ام . مجبوری مرا نگهبان شما کرده اند ! در واقع من دمپایی کهنه در بیابانم !

-جن بو داده ، اینجا که از خودم قدرتمند تر نمی بینم !چه کسی می خواد نابودم کنه ؟

-فکر می کنید پرنسس . اینجا نزدیک مرز پاکستانه و هر لحظه ممکنه، استری گویی بیاید و شما را نابود کند . اونها حتی نسل نگهبان های دمپایر را هم، از میان برده اند .

-نگهبان ها دیگه کی هستن ؟

-اونا از دمپایرها هستند و من تنها دمپایری هستم که با جادوی دیمیتری درست شده . البته یه دمپایر اصلی هم باردار شده ام ، داره رشد می کنه !

-پس تو دختر بدجنس ، تو این چند دقیقه رفته ای و با دیمتری حال و هول می کرده ای ؟

-نه سرورم . دیمیتری با جادوی اب ، زمین ، هوا و اتش ، که هر چهار تا را می داند مرا تبدیل به یک دمپایر کرد .

-دیمیتری جادوگره ؟

-البته عزیزم . موروی ها ، خون اشام هایی هستند که جادو را می دانند . اندامی کشیده و لاغر دارند . قد بلند هستند و از مانکن ترین مانکن های انسانها ، قلمی تر و زیباترند . اما انها فانی هستند.انها نیمه انسان نیمه خون اشامند . به غذا و هوا نیاز دارند . زاد و ولد می کنند ،در عین حال خون می خورند

-چرا من مانکن و بلند نیستم

-چون تو ، هنوز در سن رشدی ، وقتی یک موروی کامل شوی ، بلندو لاغر می شوی

-چرا دیمیتری تو را با جادو یک دمپایر کرد ؟

- که من بشم یه نگهبان و خون دهنده برای تو ،البته این دمیتری ناقلا منو که دید ، با من زناشویی کرد .مرا همسر خودش کرد

-ای بی وجدان ! دمپایر ها چه جانورهایی هستند ؟

-اونها نیمی از ژن های خون اشام ها و نیمی از ژن های انسان ها را دارند . از نور فرار نمی کنند . در عین حال سرعت عمل و قدرت موروی ها را هم دارند و البته خون اشامند . بیشترشان نگهبان موروی ها هستند

-دیمیتری گاگول تر از تو پیدا نکرد که باهات زناشویی کرد

-اون بیچاره تقصیری نداشت ، بعد از مدتها زنی رو پیدا کرده بود ، مثل قحطی زده ها و زن ندیده ها عمل کرد . فکر می کنم با من ازدواج کرد ، بلکه یک دمپایر واقعی بزایم . اخه دمپایرها از امیزش موروی ها و انسان ها بوجود می ایند .

-پس جنابعالی کارخونه دمپایر سازی دیمیتری هستی !

-بله سرورم ، چون همه زن های موروی ها ، توسط استری گوی ها کشته شده اند ، بجز تو .

-چرا دیمیتری این قدر می ترسه در جمع ظاهر بشه ؟ مگر قدرت نداره ؟

-چون استری گوی هایی که دنبالش هستن ، بسیار قوی تر از اون هستند . اونا دنبال تو هم خواهند بود ، اگر کشف ات کنند ، ولی هنوز از وجود تو خبر ندارند . کافیه یکی شون از مرز پاکستان ، کراچی یا لاهور بیاد و تورو کشف کنه ، بلافاصله بهت حمله می کنند و نابودت می سازند .

-اخه چرا ؟

استری گوی ها خون اشام های مرده هستند . در واقع اونها روح هستند و به خاطر نیروی حیات دهنده خون به این دنیا بر گشته اند . نیازی به هوا و غذا ندارند ،زاد و ولد نمی کنند ،اما خون می خواهند . فقط خون اونهارو زنده نگه می دارد . خون موروی ها اونهارو قوی می کنه .در ضمن به جز قبیله خودشون ،دوست ندارند ، طایفه های خون اشامی دیگر وجود داشته باشد . اونها دنبال نابودی نسل موروی ها و دمپایرها هستن تا فقط استریگوی ها و ومپایرها بر زمین حاکم باشند .

-پس اونا گربه اند و ما موش ؟

-بله عزیزم ،اونا قصد دارن موروی هارو نابود کنن ، دمپایرها هم که فقط توسط موروی ها بچه دار می شوند،و بقای نسل شان به اونها بستگی داره ، خواه ناخواه نابود می شوند . یک دمپایر با امیزش دمپایر دیگه بچه دار نمیشه . با امیزش انسان هم بچه دار نمیشه .

-یعنی فقط با ما موروی ها بچه دار میشن و نسل شون ادامه پیدا می کنه ؟

-بله عزیزم ، و به همین علت می خواهند هیچ موروی در دنیا نباشد

-این استریگوی های خشک و روح شده ، از نابودی موروی ها چه نفعی می برند ؟

-استری گوی ها می خواهند حاکم مطلق زمین باشند و موروی ها هم داعیه سلطنت بر زمین را دارند . دیمیتری می گفت در حال اختراع سلاحی مخوف برای از بین بردن استری گوی هاست .

پس اکنون در بطن تو یک دمپایر هست . تنها دمپایر دنیا ؟

-بله . اما دیمیتری با امیزش انسان ها می تواند دوباره دمپایر بسازد ،ولی شما تک هستید ، چون اگر نابود شوید ، نسل تان منقرض می شود .

یک دفعه سرنوشت ادم از این رو به اون رو میشه . اصلا روح من هم خبر نداشت که پرنسس موروی ها هستم و شاهزاده ای به انتظار بزرگ شدن من است . تک هستم و ادامه نسل یک گروه از خون اشام ها به زنده بودن من بستگی دارد ، اما قدرت عجیب و تفاوت داشتن با انسان ها ، باعث می شد حرف های این دختر بلوچ رو باور کنم . از درونم هم ندایی می گفت که او راست می گوید . یک الهام غیبی . وای خدا جون ، شاهزاده دیمیتری ،یک لحظه اونو تصور کردم . سوار بر اسب سفیدش می اید و مرا با خود می برد . اون بالاها ، میون ابرها .

گلابتون گفت :

-اکنون خطرهای زیادی مارا تهدید می کنه . ما جاودان نیستیم .

-چرا نیستیم ؟

-موروی ها و دمپایرها نیمه انسان ، نیمه خون اشام هستند، تمام خصوصیات جسمی و نیازهای انسانی رو دارن ،در عین این که جادو و قدرت خون اشام ها را هم یدک می کشند ، هر لحظه ممکنه به دست استری گوی ها یا ساکنین خشمگین تاک نابود شویم .

* م .عباس زاده*
1391,10,13, ساعت : 20:31
سلام دوزتان عجیج . خون اشام های گل . حال و احوالتون چطوره . دماغ تون چاقه . سر کیف هستین . شما دارید رمانی در باره آبگین تنها بازمانده و پرنسس موروی ها می خوانید . دختری که نسل یک خانواده بزرگ سلطنتی خون اشام ها ،به زنده بودن او بستگی دارد . از بخت بد اومده تو تهرون . حالا استریگوی ها اونو نکشن ، این هوای آلوده تهران ترتیب اش را خواهد داد .:-2-31-:..امشب به خاطر تاخیر دیشب ،دو پست داریم .

در ضمن فرارسیدن سال روز اربعین حسینی را هم ،به همه دوستان تسلیت میگم .



53
-تو می گی چکار کنیم ؟

-باید پنهان شویم . من می توانم در روستا بچرخم . راحت و ازاد . اما تو نه بانوی من .

-من در گودالی میان گزها هستم

-اونجا خطرناکه . باید جایی مطمئن پیدا کنیم

-کجا ؟

-فکر کنم گورستان از همه مکان ها بهتر است . برای گول زدن استری گوی ها باید داخل قبری مخفی شوید .

-قبری خالی ؟

-نه ، بهتر است قبری صاحب دار باشد . این طوری خطرش کمتر است و شک کمتری متوجه شماست . استری گوی ها خیلی با هوشند .

-هرچی تو بگی . خودت ترتیب اش را بده ، حالا من گشنمه ، دارم ضعف می کنم از گشنگی ، بعد هم این قدر رسمی با من حرف نزن خودمونی باش.

-باشه عزیزم ، خودمونی باهات می حرفم . تا چند لحظه قبل هنوز تحت تاثیر ابهت دیمیتری بودم

-همون که باهات عروسی کرد ، بچه دارت کرد

-من که چیری حس نکردم ، فقط دیمتری گفت بچه دارم کرده ، در واقع تو خواب بودم بچه بارم گذاشتن !

دستی به شکم سفیدش کشید :

-بروم و برای شما غذا بیاورم

-خودت که هستی .پس اون رگ ها و گردن زیبا برای چیه ؟

-من به شما خون می دهم ، اما احساس ضعف شدیدی دارم . بروم ، یکی را تور کنم بیارم اینجا ، شما خونم را بمک ، من خون اونو . وگرنه هردو از ضعف لاگور خواهیم رفت و اثری از ما نخواهد ماند.

گلاب رفت و من منتظر بودم تا او بیاید و من را سیر از خون کند . او نگهبان من بود و باید مرا تغذیه می کرد . اما ، بیشتر به فکر شکم صاحب مرده خودش بود . می خواست ابتدا یک بدبختی را گول بزند ، بیاورد اینجا تا بعد از خون دادن به من از حال نرود و غش نکند . ایرونیه دیگه . حساب گر و دقیق کار می کنه ، حتی موقع خون دادن .

در میان نخلستانی اباد و سرسبز ، دور از مردم روستا ، منتظر نگهبان خود بودم تا بیاید و شیرم رو ، نه خونم رو بدهد و مرا از این گرسنگی کشنده برهاند .

ناگهان صدای خنده های ریز گلاب مرا به خود اورد . دختر مرد کشِ بلوچ . دنبال او مردی قد بلند و گردن کلفت می امد با لب و لوچه اویزون و عشقولی . لباس سفید بلوچی اش منو کشته بود .

-هی گلاب اینجا خیلی دنجه ، عالیه .

با خودم گفتم :

-از عالی هم بزن برو بالاتر ، حالا این دختر یه حالی بهت بده که برای همیشه بری لا گور ابدی !

گلاب گفت:

-اوه راست میگی ، اینجا دنجه ،«جلب» جان

جلب :

-بیا در اغوشم، گلاب من

گلاب به سمت او یورش برد .

دختر وحشی بلوچ ، با کف دستش ضربه ای سخت به سینه مرد کوفت ، طوری که مرد روی شن های مرطوب نخلستان افتاد .ناتوان و گیج .

جلب عاشق پیشه ، از قدرت و شدت ضربه گلاب گیج شد و چشمانش از حدقه بیرون زدند

-چرا حمله می کنی ، غلامک ، اون هم ناغافل .

-تا چشمت در بیاد ، جلب زن ازار ، اکنون زمان مکافات است ،تو بارها مرا اذیت کرده ای ، زور گفته ای .

-تو ؟ توی غلامک می خواهی مرا ادب کنی ، من اربابم . از طایفه ای بزرگ .

مرد بلوچ خواست از جایش بلند شود ، گلاب با کف پا کوبید توی شکم گنده او و مرد دوباره میخ شد به زمین

-تو ، از جون من چی می خوای ؟ این قدرت و زور رو از کجا اورده ای ؟این جوری نبودی که !

-به تو ربطی ندارد ، زورگو ، من فقط ...جون ات رو می خوام !

-من ...چه گناهی کرده ام ؟ خودت با دلبری و عشوه گری منو اوردی اینجا .

رگ های گردن گلاب بیرون زدند ، با خشم گفت :

-این دفعه خودم تو را کشوندم اینجا ، اما یادت رفته دهها بار به زور ، من و دخترهای دیگر ده را ازار و اذیت کرده ای ؟ پارسال یادت رفته ، مست کرده بودی . من در کوچه با کوزه ای اب به طرف خانه مان می رفتم . دنبالم کردی ، من از ترس پریدم داخل خانه مان و تو بدون شرم و حیا از پدر پیر و مادر و خواهرانم داخل خانه شدی و جلو چشم اونها منو داخل اتاقی کشاندی با شلاق و کتک ،در میان جیغ و التماس های من ،اذیتم کردی ؟ یادته ؟ چقدر دختر های غلام ده را بی سیرت کرده ای، یادته ؟ حالا زمان مکافات است جلب خان .

دوباره با لگد تخت سینه جلب کوفت و بعد سریگ خود را از روی زمین برداشت ، به دندان گزید و جر داد . چند تکه کرد ، دست و پای جلب را محکم بست .

-ابگین جان بیا بیرون .بیا من در خدمتم .

من جلو رفتم . ساندویچ من اماده بود و ساندویچ گلاب هم با چشمان گشاد و قورباغه ای ، مارا نگاه میکرد . جلب از ترس می لرزید.

موهای بلند و سیاه گلابتون را چنگ زدم و گردنش را به طرف لبهایم کشیدم ،چنگالهایم را در گلویش فرو بردم . خون شفاف و خوشمزه اش بیرون جهید .

* م .عباس زاده*
1391,10,13, ساعت : 20:35
این هم پست دوم امشب


54


-قورت قورت ...

حونش را مکیدم و با شکمی پر ،روی خاک های نمناک نخلستان افتادم . از محل زخم گلاب خون می امد .

گلاب گردنش را مالید .

-سرت را بیاور نزدیک من

گردنش را لیسیدم . محل زخم خوب شد . اکنون گلاب با عقده های زیاد به سمت جلب می رفت .

مرد بلوچ با دیدن حرکات و اعمال وحشیانه و خونین ما ، فهمیده بود که این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست و محال است جان سالم در ببرد . گلاب که اکنون به خاطر جادوی پرنس دیمیتری، دارای قدرتی زیاد شده بود ، نزدیکش رفت .

با خشونت لگدی توی مخ جلب کوفت .از کله مرد ، صدای طبل امد . گویی کله بزرگ او تو خالی بود که صدایی این چنین می داد .

گلاب :

-چطوری جلب جون ؟

جلب :

-منو ...نکش . به من رحم کن . هرچه زمین و باغ دارم مال تو .

-زجرها و تحقیرها ، دردهایی که به من هدیه داده ای با این چیزها تمام نمیشه

-نه ،نه .من خاک زیر پاتم . به من رحم کن .

گلاب به حرف های او توجه نکرد .

ناگهان چشمان گلاب به مرد خیره شد . برق خشم و جنون از انها بیرون زد . دهانش را باز کرد . دو دندان نیش دراز شده اش پیدا شدند . نوک انها مثل سوزن تیز بود . از شدت سفیدی و تمیزی برق می زدند . یک لحظه توی دلم ارزو کردم کاش من هم به جای چنگال دندان هایی مانند او داشتم . کارم هم راحت تر بود . نگاهم را همچنان به صورت گلاب زوم کرده بودم .

چهره گردش، دراز تر و چانه اش به سمت پایین کشیده شد . پوست صورتش سبز رنگ گشت و حالتی حیوانی پیدا کرد . دیگر ان خوشگلی و ملاحت زنانه در صورت حیوانی اش دیده نمی شد ، خشونت و مرگ ، در ان موج می زد . غرشی ببر گونه کرد که تا عمق استخوان هایم را لرزاند ، با چابکی و سرعت ،روی مرد پرید و دندان هایش را بر گردن او گذاشت . صدای نعره قربانی بلند شد و او قورت قورت خونش را نوشید . حدود سه چهار دقیقه طولش داد .

ان گاه ، لب های خون الودش را از گردن جلب برداشت . اهی از روی رضایت کشید و دهان خونینش را به سمت اسمان برد:

-چه خون خوشمزه و پر ملاتی داشت .

بعد لبش را تمیز کرد و گفت :

-باید اثر جرم را از بین ببریم

-چطوری ؟

-برای از بین بردن استری گوی ها سه راه وجود دارد ، اتشش بزنیم . یا سرش را جدا کنیم ، یا با چوب نقره ای در قلبش فرو کنیم . جادو اثر خواهد کرد و جسدش محو خواهد شد .

گفتم :

-ولی او استری گوی نیست ، انسان است

-بله ، این برای احتیاط است . دیمیتری گفته ، حتی قربانی های انسانی تان را نابود کنید . ممکن است در حین کشمکش با شما ، قطره ای از خون تان در دهانش چکیده باشد و می دانید که اگر قربانی هنگام مردن ، خون یک خون اشام را داشته باشد ، دوباره زنده وتبدیل به استریگوی خواهد شد

من گفتم :

-اما این خلاف قوانین موروی هاست . اگر ما قربانیان خود را هنگام خون دادن بکشیم ، استریگوی می شویم

-درسته ، اما دیمیتری گفت که چون تو در وضعیت اضطراری و تنها موروی هستی ، این قانون در باره ات صدق نمی کند .

-تورو خدا ، من استثنایی ام ؟

-بله ، قدر موقعیت خود را نمی دانی ،تو تنها دختر بازمانده از نسل موروی ها هستی ، حتی از مردان موروی فقط شانزده تا برای دیمیتری مونده .

-یعنی من شانزده قوم دارم ؟

-بله ، اما همه مرد هستند ، اگر دیمیتری و ان موروی ها هم کسی را هنگام خون دادن بکشند ، استریگوی خواهد شد . اما شما نه .

موهای طلایی ام را چنگ زدم و گفتم :

-چرا من نه ؟

چون قوانین برای لحظات عادی است ، نه اضطراری . او توسط نیروی جادویی خود ، این قانون را فقط در باره تو بی اثر کرده ، تا زمانی که به وضع عادی برسیم .

گفتم :

-پس من باید او را بکشم

گلابتون گفت :

-بله بانوی من . اگر من او را بکشم ، استری گوی خواهم شد !بعد خواهم پرید رویتان و تکه تکه تان خواهم کرد !

نگاهش به داس تیزی کنار زمین افتاد ، به من چشمک زد :

-ترتیب اش رو بده

من :

-باشه ، چنان بدهم که تا هفت پشتش را فراموش کند !

داس را برداشتم و با یک حرکت قدرتمند ، سر مردک را مثل ته خیار بریدم . با ان سن کمم ، قدرتی ماورایی داشتم .

گلاب، نیش مرده شور برده اش را باز کرد و گفت :

-به این میگن یک کار تمیز .

ناگهان گرد و خاکی بلند شد ، چند انسان گرگ نما از دل فضا پدیدار شدند . جسد را بلند کردند ،چند ثانیه بعد ،در تونلی سفید غیبشان زد .

گلابتون خندید :

-این کار دیمیتری و دوستان موروی اش است . اونا با این وسیله به تو کمک می کنند اثر جرم را محو کنی تا گرفتار مامورها نشوی ، یا شکی برانگیخته نشود .

-قومش چه فکر خواهند کرد ؟

-مثل بعضی مردهای بی غیرت بلوچ که زن و بچه را رها می کنند و به کراچی یا کویت می روند ، فکر خواهند کرد به انجاها رفته است .

-عجب ، پس کارت حرف ندارد

-بله ،ندارد . بعضی مردان بلوچ عادت عجیبی دارند . مرد ، زن جوان اش را رها می کند و شش هفت سال در امارات و کویت ، حمالی می کند . وقتی بر می گردد ، دو سه بچه دور و بر زن هست . به زنش می گوید ،وقتی من رفتم یک دانه بچگ داشتیم ، حالا چهارتا شده اند . زنش می خندد

-اینها رو خدا داده . این اسمش خداداده ، این رحمان داد، این یکی مولا داد ...

مرد که می فهمد تقصیر خودش هست ، چیزی نمی گوید و یک رحیم داد دیگر درست می کند و دوباره به امارات می رود و انجا زنی دیگر می گیرد ، این رسم زندگی بعضی هاست .

-عجب رسم مزخرفیه !

* م .عباس زاده*
1391,10,15, ساعت : 20:15
دوستان گل سلام . شب زمستانی خوبی داشته باشید ،در این جمعه شب سرد و گورستانی ! یکی از دوزتان در پروف من نوشته بود ،ما دمپایر نداریم ...ومپایر داریم . درسته . به همه حون آشام ها می گویند ومپایر . اما ومپایرها هم به سه دسته دمپایر ،موروی و استریگوی تقسیم می شوند . توصیه می کنم ، همه خون آشام های ارجمند ! دو جلد کتاب آکادمی خون آشام اثر بی نظیر ریچل مید رو بخونند . تو سایت نود و هشتیا هم هست . امشب دو پست توپ داریم ...هندوانه !!!:-2-06-:



55


گلاب ادامه داد :

-بعضی هاشون هم که غیرتی هستند ، وقتی از کویت برمی گردند ، زن خود را در خانه ای با چند مرد گردن کلفت می بینند .

من: وای ، زن شون چه می کنه اون وقت ؟

گلاب : زن بیچاره از نداری ساقی شده و وافور بر لب این و ان می چسباند و انها هم او را اذیت و ازار می کنند

من : اون وقت شوهره چی کار می کنه ؟

گلاب : زن بیچاره را می کشد و صدایش را هم در نمی اورند!

من : نه !

گلاب : نگمه . اون نامردها نمی گویند ما این زن جوان را بی خرجی رها کرده ایم

من : خاک تو سرشون کنن ، دو دستی

گلاب : واقعا ، زن خود را ول کرده و سراغ زن های دبی و کویت رفته اند

من : تازه دوقورت و نیم شان هم باقیه !

گلاب : بله و اونها ، حق خود می دانند تا زن بیچاره را بکشند . قوم زن هم صدایشان در نمی اید

من : چرا

گلاب : چون حق مرد می دانند ، زن خطا کار را بکشد !

من : اما خطا کار اصلی مَرده

گلاب : بله ، اما اونها فقط حق رو به مرد می دهند .

- من : چه فلاکتی

گلاب : چرا هی سرت را مثل بز وحشی تکون می دی و از من سوال و جواب می پرسی؟

من : پس چکار کنم ؟

گلاب : پاشو برویم بالای کوه . فردا صبح ،باید ، قبری مناسب برای مخفی شدن تو پیدا کنم

من: قبر جاداری باشد !

گلاب : ای بمیری ابگین ، گورت هم باید مناسب سلیقه ات باشد ، هی ، هی

از کوه های زیبا و سرسبز تاک بالا رفتیم . دختر مرا در غاری پنهان کرد و گفت :

-از این غار بیرون نمی ایی . اینجا خطرناکِ . هر لحظه ممکنِ استری گویی برای خوردن خون و درست کردن بنده ای برای عیاشی ، بیاید و تو را ببیند ،انها می خواهند مردم را از بندگی خدا دور و برده و بنده خود سازند .

من: از کجا می فهمند ،که پرنسس هستم

گلاب: اونها ذهن تو را می خوانند . اگر گل شاه پسند داشتیم ، نصف خطر رفع شده بود

من: گل شاه پسند ، چه خاصیتی دارد ؟

گلاب: خاصیتش اینه که اگر همراهت باشه ، استریگوی ها و خون اشام ها نمی توانند وارد ذهنت شوند و اسرارت را بفهمند .

من : پس جادوی شان به چه درد می خورد ؟

گلاب: حتی جادویشان روی تو خنثی می شود و قادر به در اختیار قرار گرفتن روح تو نیستند

من: برایم پیدا کن

گلاب : اینجا نیست . باید در نیو اورلئان یا ایالت جورجیای امریکا دنبالش بگردم

من : پس تو به چه دردی می خوری ، ابشش ؟

گلاب: من اجازه ندارم لحظه ای تو را تنها بگذارم ، تا جای امنی برایت پیدا کنم

من: لابد ،جای امنت هم یه گور فابریک مدل بالاست

گلاب: بله ،با یه مُرده توش

من: چرا مرده ؟

گلاب : چون هیچکس فکر نمی کند یک خون اشام در قبر مرده ای پنهان شود

با خوشحالی گفتم : چقدر تو پلفسلی !

بدون توجه به حرفم ادامه داد :

-اما همه می دانند خون اشام ها در گورهای خالی و گورهایی که خودشون با دست خودشون کنده اند پنهان می شوند

من: حالا یه گور با مرده ،از کجا پیدا می کنی ؟

گلاب: امشب می روم مرده اش را درست کنم ، گورش را فردا خواهند کند !

من: پس امشب هم دلی از عزا در خواهی اورد

گلاب: نه ، باید طوری او را بکشم ،انگاری به مرگ عادی مرده

من: اوا چرا ؟ حیفه خونش حروم بشه !

گلاب: باید همه فکر کنند به مرگ عادی مرده و زود دفنش کنند .

من: چطوری این کار رو می کنی ؟

گلاب: از ضعف های خودش استفاده می کنم ، هر انسانی ضعف هایی دارد که می تواند باعث کفن شدنش شود !

من: منو «هم گور» یه پیرزن یا پیرمرد زشت و ابله رو نکنی ، «هم گور» من باید خوشگل باشه ، بانمک باشه !

گلاب : لاگور بری الهی که فردا خواهی رفت ! مرده هم خوشگل و زشت داره

من: ینی نداره ؟

گلاب : در طول نیم ساعت کرم ها و مورچه ها دخلِ گوشت های بدن مرده رو در اوردن، فقط اسکلت اش مونده، چه زشت باشه ، چه خوشگل!

من: به هر حال ،یه جوون خوشگل رو خفه کن ،نذار کلاس من بیاد پایین ، هرچی باشه من یک پرنسس ام

گلاب : به خاطر تو میرم سراغ شیرجان

من: شیرجان دیگه کیه ؟

گلاب : یه نامرد که مستحق مردنه ، باید بکشمش

من: مگه چکار می کنه ؟

گلاب : کثافت کاری ، ازار و اذیت یه دختر یتیم . شیرجان یه جوان سی ساله قوی هیکله .

من : کار بدش چیه ؟

گلاب: از یه خونواده استا کار بدبخت زن گرفته . زنش دختر خوبی بود

من : بود ؟

گلاب : اره ، دو سال بعد از زن گرفتنش ، مادر زنش میمیره و خواهر زن اش ،ریحان شونزده ساله را به خانه خود می اورد .

من: چرا ؟

گلاب: چون کس دیگه ای رو نداشته و بلوچ ها به قوم خود خیلی اهمیت می دهند و مشکل یک نفر از اقوام رو مشکل خودشون می دونن

من: خوب شیرجان که کار خوبی کرده ، یه دختر یتیم رو اورده خونه اش

گلاب: بله . اولش خوب بوده . اما کم کم ، زیبایی خیره کننده ریحان، چشم اونو کور می کنه

من : خاک توسرش کنم ، کثافت عوضی .

ریحان خندید و ادامه داد :

-یه روز که زنش خونه نبوده ، خواهر زنش را اذیت می کنه

من: اه ، تف . لاگور بره الهی

گلاب: هوای بلوچستان داغ و انرژی زاست ، مردهای هوسران و بی ایمان را به سوی گناه می کشاند !

من : خوب بعدش چی میشه ؟

گلاب: از ان روز به بعد هر شب و روز که خانه خالی می شود، دختر بی پناه را ازار می دهد و او را تهدید می کند

من : چه تهدیدی ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,15, ساعت : 20:23
این اواتار جدید من رو می بینید ...پیشنهاد آجی فرشته است . هی میاد گیر میده آواتارت تکراری شده . عوضش کن . یه سایت بهم معرفی کرد پر از آواتور . منم اینو انتخاب کردم . قیافه اش به خون آشام های مهربون می خوره !!:-2-31-:

اینم پست دوم امشب :


56




-اگر حرفی بزنه و جریان رو لو بده ، او را خواهد کشت

-چه حیون کثیفی

-ریحان دوست منِ است و هنگامی که برای اوردن اب و شستن لباس سر چشمه می امد ، رازش را برای من گفت .

-چه دل زجر کشیده ای داشته اون دختر

-از اون بدتر ، راز دیگری را فاش کرد

-چه رازی ؟

-یک روز که او کنار شیرجان بوده ، مورو ، خواهرش سرزده از مزرعه می اید تا داسش را بردارد .

-وای ...و حتما ؟

-بله ،صداهایی از اتاق می شنود و در را باز می کند .

-خدا جون چه ماجرای پر هیجانی !

-شوهر و خواهرش را در وضعیتی نامناسب می بیند ، می خواهد داد و هوار راه بیندازد

-کار درستش همین بوده

-اما شیرجان جلو دهانش را می گیرد و با کتک و ضرب و زور دست و پایش را می بندد .

-ریحان به او حمله نمی کند ؟

-نه ، چون مثل سگ از او می ترسیده

-بعدش ؟

-ریحان را تهدید می کند ،حرفی نزند و گرنه کشته خواهد شد .

-با زن دست و پا بسته اش چه می کند ؟

-مورو ، زنش را در طویله می اندازد و برای مشورت با بیتال به خانه شان می رود .

-بیتال این وسط چکاره بوده ؟

-بیتال ، خودش عند خلاف کارهای ده هست و همه، در هرکاری از او کمک می گیرند

-حتی زن ازارها

-در همه کاری ، زن ازاری کوچیک ، کوچیکشِ

-خوب بعد چی میشه ؟

-شیر جان می داند که اگر این رسوایی درز پیدا کند ، برایش گران تمام می شود

-چرا ؟

-حداقلش این بود که قوم ریحان ،او را از خانه اش می بردند

-این که این قدر ترس نداشته ؟

-بله اما او عاشق دختر شانزده ساله شده بود ، حاضر بود بمیرد ، اما ریحان را از دست ندهد

-خوب بعد چی شد ؟

-بیتال مرد بی رحم و مزخرفیِِ . خیلی . او برای کمک به شیرجان شرط می گذارد

-چه شرطی؟

- شرط وصال ریحان ،نقشه ای برای از بین بردن مورو می کشد و با کمک شیر ، اجرا می کنند

-چه نقشه ای ؟

-استا کارها ، زمستان ها که کردستان و گیلان و جاهای دیگر سرد است ، برای کار و بنایی به بلوچستان می ایند .

گفتم : کم کم هوا تاریک میشه

گفت :

-نمی خواهی بقیه شو بگم ؟

-چرا ، بگو . زودتر برویم

-یکی از استا کارهابه نام مراد دنبال دختر های ان چنانی می گشته ، بیتال به او می گوید شب به دوار پشت خانه شان بیاید .

-چه ربطی به مورو دارد ،این ؟

-اخه اونا مورو را هم برهنه کرده و در ان خانه نگه می دارند .

-بعد چی میشه ؟

-هنگامی که مراد با زور به مورو حمله کرده و قصد اذیت او را داشته ، بیتال و چند نفر از دوست و اشناهای او و خود شیرجان سر می رسند

-چه ادم های کثیفی !

-اونا با کمک هم ، همان جا زن نگون بخت را به جرم کثافت کاری می کشند و مراد را هم با کتک و تحقیر از روستا بیرون می کنند .

-چه دنیای کثیفی

- ریحان برای من تعریف کرد که سه روز بعد ، شیرجان او را که در حال اسف باری بوده و زانوی غم در بغل داشته نزد بیتال می برد .

-بیچاره ریحان

-بله او ، از غصه روانی شده بود . بیتال سه شب او را در خانه نگه می دارد و حسابی اذیتش می کند .

-دختر اعتراض نمی کند ؟

-نه ، یه دختر بی کس چه اعتراضی بکند ، با نقشه و دسیسه ای دیگر او را هم می کشتند .

-خوب ، بعد چی شد ؟

بعد هم برای این که دختر به شیرجان وابسته شود ، او را معتاد می کنند و بعد از چهلم مورو ، شیرجان او را عقد می کند .

-همسر قاتلِ خواهرش می شود

-بله و به همین دلیل دختر بیچاره از غصه روزبه روز اب می شود و در چنگال اعتیاد و شیرجان نامرد دست و پا می زند .

-و حالا تو می خواهی شیرجان را بفرستی لاگور تا ریحان دوستت نفس راحتی بکشد

-درسته . ریحان در خانه شیرجان زجر می کشد ، نمی تواند یک ثانیه او را تحمل کند

-حق دارد ، بیچاره

-او هر لحظه قصد خودکشی و سوزاندن خود را دارد . تصور کن ، با قاتل خواهرت بخواهی زیر یک سقف باشی ، چه زجری می کشی ؟

-باشد ، تو ترتیب شیر را بده و گور مرا اماده کن .

این گلابتون را نمی شد دست کم گرفت . واقعا دست شیطان را هم از پشت بسته بود . با این که یک دمپایر افتخاری بود که توسط پرنسس دیمتری و جادوی روح او که منحصر به خاندان سلطنتی اش بود دمپایر شده ، اما از صدتا استری گوی هم بدذات تر و گور به گوری تر بود .

فردا صبح مرا از راه های فرعی و دو ر از چشم مردم ، به قبرستان کشاند و چند نفر را در حال کندن گوری نشان داد :

-این قبر شیرجان است . سرعت عمل را حال می کنی

-چه بلایی به سرش اوردی کفن دوز !

* م .عباس زاده*
1391,10,16, ساعت : 20:24
خون آشام های عزیز سلام . شب گورستانی و سردتون به خیر . یه لغت جدید داریم به نام «اولالا کردن » اینم تو مایه های قوقولی قیلی کردنه . امشب دو پست داریم . یادتون باشه :-2-31-:


57





-شیرجان در خانه با ریحان در حال خماری شدیدی بودند .

-تو چطور نصف شب ها راحت این طرف اون طرف میری ، مگه پدرت بی خیالته

- کاملا ، میدونی که من غلامم و شش خواهر و سه برادر کوچک تر از خودم دارم .

-وای ، یازده نفرید ، در یک خانه

-اوهوم ، بلوچ ها در هیچ کاری پیشرفت نکنند ، در تولید نسل و بقای قومشان فعالیت شدید دارند

-یعنی تا این حد ؟

-درسته . کمتر بلوچی را پیدا می کنی که از شش تا کمتر داشته باشد .

-پدرت کار هم می کند ؟

-پدرم کارگر ساختمانی است

-و مادرت ؟

-مادرم که همیشه یکی تو شکم دارد و یکی تو بغل ، همیشه خدا مشغول بشور و بپز و بچه داری

-پس بچه ها هرجا برن هرجا بیان ، بی خیالن

-این قدر تو حرفم نپر ، بذار ماجرای قتل و گول زدن گیشر رو دقیق بگم وگرنه یادم میره

-خوب ، من ساکت میشم ، فقط بگو چطور پدر و مادرت اجازه می دادند ،نصف شب این ور اون ور بری ؟

-پدر و مادرم وقتی نداشتند تا ببینند بچه هاشون ، کجا می روند ، با کی می پرن ، اونا فقط می کاشتند و دیگران درو می کردند

-یعنی چه؟

-یعنی از صبح زود تا غروب جون می کندند ، شب هم خسته می خوابیدند

-و تربیت بچه و اینا رو بی خیال هستند

-بله و به همین خاطر بچه هاشان به انواع فسادها الوده اند و اونها هم عین خبالشان نیست

-برو تو ماجرای قتل شیری، گوگولی !

- فکر کردم ببینم چه کار کنم تا شیری همین امشب بار سفر رو ببنده و بره لا گور ، دیدم بهترین راهش استفاده از تریاکه

-تریاک ؟

-اره ، اون و زنش معتاد بودند و مواد کم گیرشان می امد .

-این چه ربطی به مرگ شیری داره

-اگر یک شبه ده مثقال ، بیست مثقال بهشون می رسوندم ، مثل قحطی زده ها ، هی می کشیدند ، هی می کشیدند

-و تو ده مثقال تریاک گیر اوردی ؟

-گورم کجا بود که کفن هم داشته باشم ، قیمت ده مثقال تریاک سر به فلک می زد !

-پس چه کردی ،مارموز ؟

-با یه باغدار پیر روی هم ریخته بودم به اسم گیشر .

-خیلی پیر بود ،ینی؟

-اره شصت سال رو شیرین داشت و تا این سن ده زن قبلی شو لاگور کرده بود .

-وا خدا مرگم بده ، چه جوری ؟

-به طور مرموزی زنهایش بعد از چند سال زندگی سقط می شدند ، انگاری مَرده یه جورایی شوم بود .

-اینو بقیه مردم هم فهمیده بودند ؟

-اره و به همین علت بود که دیگه، کسی به او زن نمی داد ، او هم پولدار و عاشق زن بود

-خوب طفلکی چکار می کرد ؟

- به زن های اون جوری ، اطرافش ناخنک می زد . یکی از اونا هم که خیلی دوستشون داشت من بودم

-عجب ،نکنه زن هاشو می کشته ؟

-نه تریاکی شون می کرده ،بهشون خیلی می داده ، اور دوز می شده اند ، تنوع طلب بوده ، همیشه یه تازه شو می خواسته .

-خوب تو رفتی سراغ گیشر زن باره ؟

-بله ، پیرمرد شصت ساله ، هیکلی داشت مانند رستم و کمری سفت و بی مانند .

-با این که سنش بالا بود ؟

-اوهوم ، در خانه اش را که زدم ، انگاری خدا عرش را دو دستی تقدیم او کرد ، نیشش رفت تا لاله های گوشش .

گفت :

«چه عجب یاد من کردی »

«از بی پولی ،بدبختی »

«بیا داخل ، بیا چراغ عمرم »

«الهی که این چراغ خاموش بشه بری لاگور»

«اون وخت کی به تو مهر و محبت کنه ، پولت بده ، هواتو داشته باشه ؟»

«خر مثل تو زیاده »

«خر بی پول اره، ولی مثه من نه »

-رفتم به دوارش و پای منقلش نشستم ، هم کشیدم ، هم ساقی او شدم و لوله وافور بر دهانش گذاشتم .

به گلاب گفتم :

-اونم هی باتو حال می کرد ؟

گلاب نیش شل شو وا کرد :

-نه ، فقط دوست داشت باهاش حرف بزنم ، از تنهایی بیاد بیرون ، بعدش مثه الاغ ها ، گرفت خوابید .

-حاک تو سرش ، چه پیرمرد عجیبی

-وقتی خرخرش به هوا رفت ،اروم اروم ، از کنارش بلند شدم

-عجب ناجنسی هستی تو ، بعدش ؟

-رفتم سراغ صندوقچه اش . ته صندوقچه اش ، یک قابلمه روحی داشت ،پر از حبه های تریاک خالص .

-مگه درشو قفل نمی کرد ، اون همه جنس رو ؟

-چرا ، اما من که می رفتم ،این کار را نمی کرد ، به من اطمینان داشت

-خوب ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,16, ساعت : 20:33
یکی از دوزتان گل تو پروفایل من نوشته است :

نه بابا تو با اونی که آبجیم تعریف میکرد خیلی فرق داری!میگفت بلا و ادواردو مسخره میکردی!آخرشم بخاطر زفرینا بود که دست از مسخره بازیات برداشتی!

یعنی من جرات می کنم بلا رو مسخره کنم ..وای .چی میگی :-2-42-::-2-27-::-2-06-:

اینم پست دوم امشب . تقدیم به همه خون آشام های یخ زده !!!



58


یک مشت اش را برداشتم و ریختم داخل جیب جامگ ام . پیرمرد شصت ساله رفته بود تو خواب ، اونم خواب سنگین .

-چرا این مرد که تو را به خانه اش راه داده ، حالا خوابیده بود ،اون هم عمیق ؟

-به خاطر تریاک . سن اش هم که بالا بود . کفن شده، تو خواب هم لبهاشو غنچه کرده ، به نوک متکا ، بوس می داد و می خندید

-و نمی دونست عشق اش ده پونزده مثقال از تریاک هاشو هپل هپو کرده و در رفته

-اره ، همین طوره .البته از ادم پولداری مثل او بعیده دنبال چند مثقال تریاک بگرده . خیلی زمین و طلا داره

-به فرض ،اگر بیدار می شد و می فهمید ، پدرت رو در نمی اورد ؟

-نه . او برای ده تا تک تومنی جونش در میومد و حاضر بود تا پای جون براش دعوا کنه ، اما...

-اما چی ؟ چرا خفه خون گرفتی ، اونم جای حساسش

-اما وقتی پای زن و این مسائل به میون می اومد، حاضر بود میلیون ،میلیون خرج کنه . تازه ،اگر هم می فهمید روخود نمی اورد

-چرا ؟

-چون دختر زیبایی مثل من رو از دست می داد و باهاش قهر می کردم .

-معلوم میشه خیلی دوست داره

-اره، اون غرق پولِ ، حاضره همه پول هایش را به پای دختران زیبایی مثل من خرج کند ، اما یک قرون به ادم بیچاره و درمونده ای ندهد

-عجب انسان نوع دوستی !

- خلاصه ساعت ده شب بود و من با یه مشت تریاک خالص رفتم دم خونه شیری و زنش . صدای دعوایشان می یومد :

شیری می نالید : «امروز هیچ کاری نکردی زن ، از خماری در حال مرگم»

ریحان می گفت : «به من چی ، من زنتم . تو مردی، تو باید پول و مواد بیاری خونه »

«سراغ بیتال نرفتی ، التماس اش کنی ، نیم مثقال بهت بده »

«نه ، اون از ریخت من سیر شده ، از من جوون تر و خوشگل تر دورش ریخته ، محل سگم نمیذاره ، چه برسه به ولخرجی »

«تف به مرامت بیاد بیتال تف »

-در زدم : «تق تق»

-راهت داد بری تو ؟

-اره ،شیرجان با اون چشمای سرخ و پف کرده از زور خماری در را باز کرد . با دیدن من اخم هاش رفت تو هم .با خشم گفت :

«چی می خوای غلام بچه !»

گفتم :

«من ،ده پونزده مثقال تریاک از یه جایی کش رفته ام . جا نداشتم بکشم . گفتم بیام اینجا ، با هم بکشیم »

چشماش برق زدند .گفت :

«خوش اومدی بیا تو »

-تو هم رفتی ؟

-اره ، زودی منقل رو اماده کردند . تریاک هارو از جیبم توی یک بشقاب ملامین ریختم و گفتم :

«هرچی می خواین بکشید ،هرچی موند،با خودم میبرم ،برا بابام . اونم گناه داره .»

«باشه ، یه کمی شو می کشیم ،بقیه شو ببر »

«جون ریحان همه شو نکشی ها »

«نه»

گلاب اب دهانش را قورت داد و گفت :

-شنیدی که وقتی ادمیزاد ، طناب مفت گیرش بیاد ، خودش رو با اون دار می زنه .

گفتم :

-نه

گفت :

-شیری و زنش ، ده پونزده مثقال تریاک مفت ، همین جور سخاوتمندانه ریخته بود جلوشان .

پریدم تو حرفش :

-و می دانستند اگر چیزی اش بماند ، از دست شون رفته .

گلاب با بدجنسی خندید :

-اره و شروع کردند به دود کردن . به خصوص شیری که چند روز بود بدجور ، خمار بود .

گفتم :

-حتما اون قدر کشید که کف از حلقش بیرون زد .

گلاب گفت :

اره ، نفس اش به سختی بالا می یومد و پاهاش می لرزیدند . با زحمت به زنش گفت :

-اب لیمو ،اب لیمو ...

-ریحان هم اب لیمو بهش نداد ؟

-اره ،چون حال و روز ریحان بدتر از او بود . اون دوتا ، همه حبه هارو دود کرده و توی ریه فرستاده بودند .

-تو چه کردی ؟

-رفتم و از بالای طاقچه دوار ، چند لیموی تازه و ترش پیدا کردم . ابش را داخل لیوانی بلوری ریختم و جلو چشمان حیرت زده شیری،فقط به ریحان دادم :

«بخور جانم ،بخور »

با کنجکاوی گفتم :

-شیر جان چی ؟ به او هم دادی

-نه ، اون باهاس کوفت می خورد . ندادم تا بمیره !

-مرد ؟

-اره . البته با کمک متکایی که روی دهانش گذاشتم تا حالش حسابی جابیاد !صبح که ریحان به هوش اومد و بهش گفتم شوهرش مرده ، از ته دل خوشحال شد .

نگاهی به چشم های از حدقه بیرون زده شوهرش انداخت و اشکارا لرزید . با لحنی ذوق زده گفت :

«ینی واقعا مرده؟»

گفتم :

«فکر کنم »

زن زجر کشیده ، سرش را رو به اسمون برد و از ته دل گفت :

«خداجون شکرت »

با خودم فکر کردم ،چرا باید ادمیزاد دوپا این قدر خبیث باشد که همه از نبودنش لذت ببرند و خدا را شکر کنند ؟ من نمی دونم والاه ...

صدای گلاب مرا از افکارم پرتاب کرد بیرون :

-ریحان از خوشحالی بال در اورده بود

گفتم :

-یعنی از مرگ شوهرش کیفور شده بود ؟

حندید :

-خیلی ، با دمش گردو می شکست .منم جاش بودم ، همین حال و داشتم

* م .عباس زاده*
1391,10,17, ساعت : 20:09
دوستان سلام . شب به خیر .از این پیامکه خیلی خوشم اومد . گفتم شما هم بخونیدش :
من رودخانه ای را می شناسم که
با دریا قهر کرد و عاشقانه به فاضلاب پیوست . . .امشب دو پست داریم . :-2-31-:


59


گلاب گفت :

-من سفارش های لازم رو به ریحان کردم . گفتم اسمی از من نبرد . به همه بگوید تریاک ها را تو جاده پیدا کرده اند و هی کشیدن.شوهرش آور دوز کرده .

گلاب ساکت شد .

به قبرستان نگاه کردم . محیط کسالت اور و غم انگیزی بود . بعضی انسان ها خیال می کنند که با رفتن توی گور و مردن ، همه چیز تمام می شود ،در حالی که تازه همه چیز شروع می شود و مردن اغازی دیگر است .

سنگ قبر سنی ها با سنگ قبر شیعه ها فرق داشت . یعنی سنی ها اصلا سنگ قبر نداشتند . این موجود دوپای ایرونی ، از حالا برای پز دادن بعد مرگش ، مقبره های میلیاردی می خرد . گران ترین سنگ قبر را سفارش می دهد و به بهترین شاعر می گوید برایش شعر روی قبر بنویسد . بعضی ها گورشان را جلو خودشان می کنند ، وسیع اش می کنند، داخلش را با گچ سفید می کنند یا دیوارهای سردابه گورشان را با بهترین سنگ های خارجی می پوشانند ، بعد می ایند جلو قبرشان ، برای جلب توجه بقیه گریه و زاری می کنند و نماز می خوانند ، دختر و پسرشان هی گریه می کنند ولی توی دلشان می گویند زودتر بمیر تا به ارثت برسیم ، یارو هی گریه می کند جلو قبرش ولی بعد می رود دزدی و اختلاس و گران فروشی می کند ، عین اب خوردن ، حق یتیم و صغیر را می خورد تا به جای قبر، برایش سردابه بکنند و نمی داند که اینها به دردش نمی خورد . توی قبرستان شیعه ها تا دلت بخواد انواع سنگ قبرهای گران قیمت و پرزرق و برق ، بعضی ها هم خارجی و میلیونی روی سینه لاگور رفته ها است ، اما اینجا، قبرستان شان همه اش خاکی است . روی هر قبری کپه ای خاک جمع شده و اگر مرده توی گور رفته ، مرد باشد ، دو تکه سنگ یکی در بالای سر میت و دیگری پایین سرشان قرار می دهند و اگر زن باشد ، فقط یک سنگ در قسمت سرش قرار می دهند ، حتی در سنگ قبر هم تبعیض هست ، پایمال شدن حق زنها هست . برای مردها دوتا سنگ ، و برای زنها یک سنگ می گذارند . این که می گوییم سنگ نه سنگ قبر براقِ مشکی چینی ، نوچ . سنگ معمولی که تو کوه و کمر ریخته . اما چیز جالبی که در قبرستان دیدم تعداد زیاد قبرهای دو سنگی بود ، این یعنی زنها توانایی بیشتری در لاگور کردن مردها دارند و از هر ده نفر مردی که کفن می شود و میرود توی گور ، شاید یک زن برود !

یک مرتبه صدای گلاب منو از افکارم بیرون کشید . گفت :

-من برای اغوای این دو قبر کن می روم .

گفتم :

-قبر ش تنگ نباشه ، میت بیفته روم !

گفت :

-نه ،هواتو دارم . اونا در قسمت غربی ته گودال قبر ، حفره ای دیگر می کنند که به ان لحد می گویند و مرده را در ان می چپانند !

گفتم :

-من چی کار کنم اون وقت ؟

گفت :

-تا مدتی که من این دو گور کن مرده خور را پشت اون نخل ها می برم ، تو در قسمت شرقی گودال ، حفره ای برای خودت بکن ، بعد برو توش .

-میترسم ، از حفره های تنگ و تاریک می ترسم

-نترس .مثلا تو یک موروی هستی .

خندیدم و گفتم :

-بیشعور. بمیری الهی که زنده زنده دفنم می کنی

-من دستورات دیمی رو اجرا می کنم . برای حفظ جون خودته

-حالا چرا باید برم «هم گور» شیر جان بشم ؟

-اینجا در اصل قبر شیرجان است ولی مخفیگاه تو هم هست . باید صبر کنیم تا بزرگ تر و قوی تر شوی .

-تاکی باید این تو باشم ؟

-تا وقتی که یک موروی قوی شوی و دیمیتری اجازه خروجت رو بده

-من از تنهایی می پوسم .

-نه تو می توانی مرا از داخل قبر دعوت کنی ، من با نیروی دمپایری خودم می ایم و تغذیه ات می کنم

-مگر زندگی همه اش تغذیه و شکم چرونیه .

-فعلا ، پای جون تو در میونه . البته دیمیتری ، توانایی های دیگری هم به من داده، تو هرگز از قبر بیرون نیا .

-وا ...تا چند سال باید لاگور باشم ، آتیش به جون گرفته

-تا ...ولش کن عزیزم . من اجازه ندارم همه چیز را بگویم . زمانش دست دیمیتری نامزد توست

* م .عباس زاده*
1391,10,17, ساعت : 20:15
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم
می آید
می ماند
و به تنهاییم پایان میدهد!
آمد
رفت
و به زندگی ام پایان داد…:-2-06-:

اینم پست دوم امشب ...


60





گفتم :

-ای کفن شود این دیمیتری که مرا زنده به گور کرد

-زنده به گور شدن بهتر از نابودی کامل است . نسل شما در خطر است و تو باید این فداکاری را بکنی

-یعنی من هیچ راهی به دنیای زنده ها ندارم ؟

-چر ا من پل ارتباطی تو و دنیای بالای سرت هستم

-پس انتقام من از بیتال و زنش چه می شود . روح پدر و مادرم مثل ارواح یهودی سرگردان در ناراحتی و عذاب هستند

-فعلا که انها اب شده اند و رفته اند زیر زمین . فکر کنم از مرز خارج شده باشند . باید صبر کنی .

-پس هیچ راهی به جز توگور کردن من نمونده

-نه

اه ، خدا . تنهایی و بی کسی . سالها در گور بودن . من فقط خدا را داشتم و بس . رو به سوی اسمان کردم و خطاب به خدای مهربون گفتم :



غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم

تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم

توی گورم ای خدا ، تنها و بی کس مانده ام

من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم



ندایی در درونم می گفت :



رویا هایی هست که شاید هرگز تعبیر نشوند

اما همیشه شیرین اند

مثل رویــــای داشتن دیمیتری ، شاهزاده بزرگ موروی ها !

صبر کن دختر ، صبر کن .



گلابتون ، روسری زرشکی اش را روی شانه هایش سراند، موهای مشکی و براقش دوطرف چهره سفید و ملوس اش را قاب گرفته بود . دختر پونزده ساله و زیبای بلوچ که به قول خودش از نسل انگلیسی ها بود .

در زمان هایی نه چندان دور، انگلیسی ها ،پاکستان را در اختیار داشتند ، حتی به بلوچستان ایران هم می امدند . در زمان جنگ جهانی دوم و حمله به ایران ، با زنهای بلوچ امیزش داشتند و ژن های نسل خود را میان بلوچ ها پخش کردند . بعضی از دخترهای بلوچ که از نسل این انگلیسی های مکار و موبور هستند ، ان قدر خوشگل و ماهند که دست انجلینا جولی و جسیکا البا را هم از پشت بسته اند . این زنها از شدت زیبایی ، می ترسند از خونه بیرون بیایند ، چون مردها و پسرهای بلوچ ، طاقت دیدن ان همه زیبایی و ملاحت را نداشتند و بلایی بر سرشان می آوردند . یکی از این دختران زیبا ، گلابتون بود که حالا به سمت دو گورکن خاک الود و خسته می رفت . انها ،کندن قبر را تمام کرده و حالا کناری نشسته و سیگار دود می کردند . منتظر اوردن مرده بودند تا لاگورش کنند، ابدی . بیچاره شیرجان ، خودش برای تصاحب ریحان نقشه کشید و زنش مورو را کشت ، مدتی نگذشت که دیگری برای کفن پیچ کردنش طرح داد و حالا باید برود لای جمیع اموات ، فاتحه مع الصلوات ! این رسم دنیاست ، بکشی ، کشته می شی ، نقشه بکشی برایت نقشه می کشند ، در خانه ای را برای دست درازی به ناموس کسی بزنی ،دسته جمعی ، به ناموست حمله می کنند ، واه واه . چه دنیایی !

از پشت دیوارِ نیمه خراب گورستان می دیدم که چشمان چهار تا شده دو گورکن ، روی صورت گلابتون زوم شده و به حرف های او گوش می کنند . بعد همانند اهنی که جذب اهن ربا می شود ، دنبال او و عشوه هایش راه افتادند . قرار بود گلابتون انها را به دور ترین محل دنج ببرد و خرشون کند . وقت زیادی برای تلف کردن نداشتم ، با عجله کنار گور اومدم . عجب گور عمیقی .یک و نیم متری عمق داشت . بوی خاک نمناک پیچید توی دماغم و عق زدم .

-وا خدا مرگم بده ، سالها باید این تو باشم

ناگهان از دو گور جلو من ، دستهایی بیرون امدند . داشتند با من بای بای می کردند . دست های پدر و مادر کفن شده ام بودند ، صدای مامان جونم رو شنیدم :

-سلام ابگین . تو تنها نیستی . من و بابات همسایه های گور به گورتیم ! فاصله گورهای ما فقط سه متره .

گفتم :

-قسمت رو می بینید ؟ قرار بود منم با شما سوزانده و کنارتان دفن شوم ، اما در رفتم .

مادرم گفت :

-این چه ربطی به قسمت دارد

-همین که دوباره برگشتم پیش شما و با پای خودم میرم تو گور خودم !

هردو با هم گفتند :

-اخرش اومدی کنار ما ، دختر گل !

نگاه کردم . دیدم راس میگن طفلکی ها . همسایه گور به گوری اونا بودم

دلم محکم تر شد . وارد قبرم شدم . در قسمت غربی ان جا ، حفره ای برای چپاندن مرده درست کرده بودند . من تند تند در قسمت شرقی قبر، چاله ای کندم . چنگال های تیز و فولادی ام به کمکم می امدند . وقتی چاله به اندازه جثه کوچکم شد ، داخلش شدم و خاک هارا روی خودم ریختم . شش هایم ، هوا را از روزنه های بسیار ریز خاک درون گودال می کشاندند . هوای مرطوب و خاک الوده . این جادوی من بود . جادوی هوا . نمی دانستم چه قدرت های دیگری هم داشتم . من یک پرنسس بودم . پرنسس موروی ها و از خیلی قدرت هایم اگاه نبودم .

* م .عباس زاده*
1391,10,18, ساعت : 20:25
سلام بر دوستان گل . امشب با سه پست در خدمت شما هستیم . خوب بخونید و امشب با لامپ روشن بخوابید . یادتون باشه ،توصیه های ایمنی را جدی بگیرید :-2-40-:

پست اول امشب :





61


به زودی سرو صدای ادم هایی را شنیدم و بعد صدای گورکن ها را .به گلاب فحش های بد بد می دادند :

- گیس بریده ،مارا تا دم چشمه برد ، تشنه برگردوند،از کارمون هم افتادیم

-حتی گوشه ای کوچک از چشمه را نشان مان هم نداد چه برسد به ...

-خیلی نامرد بود . دهانمان را اب انداخت و غیبش زد !

-زیبا ،اما مکار بود ،بهش فکر نکن

-اره . اما ،بهتر است به کارمون برسیم .

این که من چطوری از فاصله یک ونیم متری عمق زمین ، در حالی که رویم خاک ریخته بودند و لابد گوش هایم هم پر از خاک شده اند ، می شنیدم و می دیدم ، از قدرت های ما خون اشام هاست . ما اگر تمرکز کنیم از صد متری . دویست متری ، صداهارا می شنویم و حتی در ذهن افراد می رویم و فکرشان را می خوانیم . قدرت دید مان هم قوی تر از مال انسان هاست .

مرده را در میان گریه و زاری اقوام ، توی قبر فرو کردند و داخل لحد گذاشتند ، من هم از داخل لحدِ خودم همه چیز را می دیدم . عده ای گریه می کردند ، عده ای تو سر خود می زدند . ریحان با یک دست بشکن می زد و با دست دیگر بر سینه می کوبید و شیون می کرد ، این تفاوت انسان دوپا با سایر مخلوقات خداوند است .همیشه اونی نیست که زبانش می گوید و کردارش نشان می دهد .

عاقبت ، خشت های لحد را هم چیدند و یک زندگی انسانی تمام شد . اما بعد زندگی دیگر او تازه شروع می شد . به محض این که خاک ها را روی هردوی ما ریختند ، فکر هایی را می خواندم . من در ذهن گلابتون بودم . انگار مغزم به جای او فکر می کرد :

-خوب . قسمت اولش به خیر گذشت . جای کوچولوی من امنه و حالا نوبت منه تا انتقام پونزده سال تحقیر و بدبختی ام رو از این مردم بگیرم :

-غلام ، غلام بچگ . هی، بیا تو دامن ناکو ، دختر ناز ، یه بوس به ناکویت میدهی ، گلاب جان امشب در دوارم تنهام ، یادت باشد . حتما بیایی ها .

با چشم حقارت و دختری ناجور نگاهم می کردند و توقعات ان چنانی داشتند . چقدر اذیتم کردند ،خون یکی یکی تان را می خورم ،نامردها ، زن ازارها .

این گلاب که قدرت خون اشامی پیدا کرده بود ، عجب کینه ای داشت و می خواست پدر این مردم را در بیاورد . خدا نکند یکی قدرت پیدا کند .

سعی کردم فکرم را روی مرده ی توی گور رفته متمرکز کنم . ببینم شب اول قبری چه بلایی به سرش خواهند اورد ، به خصوص که مرده ی گناه کاری بود .

شب اول قبر ، ناگهان نوری شدید، داخل قبر را پر کرد و دو ملک ، یکی بسیار زیبا و دیگری عینهو مادر فولادزره داخل قبر شیر جان امدند . در دست اون ملک اخمو یک گرز سنگین دیده می شد .

شیرجان ، مثل بچه ادم ، از لای کفنش بیرون امد وکف قبر که حالا وسیع شده بود ، نشست .ملک قشنگه گفت :

-به دنیای گور به گوری ها خوش امدید ، می بینم لاکفن هستین ، شادان !

شیر جان لبخندی زورکی زد و گفت :

مرسی خانم جان. الهی من قربونت برم . از وقتی مرده ام تا حالا با کسی حرف نزده بودم . اصلا چطور شد که ای طورشد ؟

-تو خواهر زنت را اذیت و ازار کرده و بعد زنت را کشته ای . با حقه بازی زنت را زیر سنگ لحد کرده ای .اون وخت قانون زندگی دنیایی بر تو اِعمال شده است ، شخص دیگری در مغز پوکت القا کرده تا جا داری، تریاک بکشی ، هی بکشی و اور دوز کنی ،بی حس بشی ،با متکا خفه ات کند ، بمیری ، بیایی لای گور . حالا در عالم گور به گوری ها هستی ، افتاد ؟

-حسابی افتاد . همسر دومم کجاست ؟ ریحانم !

-حالا ، با کدخدای ده رفته توی باغی و برایش عشوه می اید .دارد با کدخدا تیک می زند تا مقداری تریاک بگیرد و زهر مارش کند ، بعد از مراسم لاگور کردن تو ، کدخدا اونو برد ...

-کجا برد ؟

-سر قبر پدرش ، یعنی تو نمی دانی ؟

-هنوز کفنم خشک نشده ، کاش امشب جلو خودش را می گرفت !

-از بس تو مرد خوبی بوده ای !

-این چیزهای سفید چیه از بدنم بیرون می زنه ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,18, ساعت : 20:35
پست دوم امشب :





62



-این ها شیر مادرته که خوردی ، فشار شب اول قبر باعث شده از تنت بزنه بیرون

-ولی من که فشاری حس نمی کنم

-از بس تریاک کشیده ای، بی وجدان . درد رو حس نمی کنی . وگرنه صدای اخ و اوخت تا اسمون هفتم می رفت . تو ،توی رگ هات پر از مرفینِ . بهتره بگیم توی مرفین رگ هات، یه خرده خون هم پیدا میشه .

-باز خوبه این اعتیاد ، شب اول قبری به دادم رسید .راست میگن، هیچ چیزی بی حکمت نیست !

ملک گرز به دست گفت :

-نامه اعمالش سیاهه . بگذار ببرمش قعر جهنم .

-نه . صبر کن نامه اعمالش را ورق بزنم. شاید نقطه سفیدی در سیاهی ها یافتم . خداوند منتظر بهانه ای است تا بندگانش را ببخشد . به خصوص توی گور رفته های دست از همه جا کوتاه را !

ملک ماه روی ،نامه ی اعمال شیری را ورق زد و یکهو گفت :

-یافتم ،یافتم

ملک بد اخلاق گفت :

-چی رو یافتی ؟

-نقطه ای سفید در نامه عمل این میت روسیاه

-بنال ،ببینم چیست .

اینجا نوشته ، در یک شب زمستانی ، تکه نانی به سگ گرسنه ای داده و او را سیر کرده است .

-مطمئنی ؟از این امام زاده ، این معجزات بر نمیاد !

-راست می گویی . زیرش ، چیزهایی با قرمز نوشته شده .

-چی ؟

این کار را به خاطر خدا نکرده .

-به خاطر چی کرده ؟

-ترس از حمله سگ . نونش داده تا از حمله او در امان باشه .

-ولی به هر حال این کار رو کرده .

-انگار نکرده ، چون اصل نیت است و نیت او خدایی نبوده ، زمینی بوده .

ملک سیه چشم خوش برو رو ، دوباره دفتر اعمال شیر جان را ورق زد .ناگهان جیغ زد :

-وای خداجون !

ملک بد اخلاق ، زشت روی گفت :

-باز هم چیزی پیدا کردی ؟

-اره .

-بخوان ببینم . من وقت چندانی ندارم . مرده های دیگری هم در انتظارم هستند !

ملک زیبا از روی دفتر خواند :

دو جوان شرور با موتور ایژ دختری ساده و روستایی را گول زده و به بیابان ها برده بودند . در استخری پر اب ، با دخترک شنا می کرده اند و قصد داشتند بعد از سه روز اذیت و ازار دختر سیزده چهارده ساله ، او را در همان استخر خفه کنند . یکی شان سر دختر را زیر اب برده و در حالی که قربانی بیچاره قورت قورت اب می خورده و در واپسین لحظات حیاتش بوده ، شیرجان با شتر از راه می رسد تا مرکب اش را سیراب کند و خودش هم تنی به اب گوارای این استخر دور افتاده بزند . انها را می بیند و با جان فشانی و حمله به دو شرور، دختر را از مرگ حتمی نجات می دهد

ملک گرز به دست گفت :

-پس تمومه . بهشتی شد!

فرشته خوشگل سرش را به علامت نفی بالا برد :

-نوچ ...باز هم تبصره ای قرمز زیر این نامه هست .

-چی ؟بازم تبصره ؟

شیرجان نالید :

-فرشته مهربون ، چه کار به تبصره مبصره هاش داری ، همون اصل شو که خوندی بسه ، ای دهانت را با گُل پر کنند !

فرشته زیبا ، بدون توجه به حرف شیرجان خواند :

-وقتی ان دو جوان رفتند ، خودش هم اسیر هوی نفس شد و دختر را ازار داد ، بعد هم از ترس رسوا نشدن و گیر نیفتادن به دست قوم و طایفه او ، با خنجر دخترک را کشت و جسدش را در بیابان دفن کرد.

فرشته چماق دار زد تو سر شیر جان و غرید :

-لعنت به ذات شیطانی تو

شیر جان با گریه گفت :

-من ، تقصیری نداشتم . سه هفته در بیابان بار قاچاق حمل می کردم . سه هفته از زن و همسرم دور بودم . بعد یک دختر زیبا در میان اب های زلال ...

چماق فرشته عذاب با صدایی وحشتناک بر کله کفن پیچ شده مرد خورد ، فرشته فریاد زد :

-ساکت . هوای نفس خالص . اگر تو ان دختر را به خاطر خدا ،به خانواده اش می رساندی ، حالا در بهشت بودی ، با دهها دختر زیباتر و فتان تر از او .حوریه های بهشتی .

شیرجان زد توی سرش و نالید :

* م .عباس زاده*
1391,10,18, ساعت : 20:40
پست سوم و اخر امشب :

دوستان تاپیک نقد و بررسی رمان خون آشام ایرونی هم ایجاد شد . نقد فراموش نشود

نقد و بررسی رمان خون آشام ایرونی (http://www.forum.98ia.com/t782047.html)




63



-هوای نفس، عقلم را از بین برد

-همین دیگه . نتوانستی هوای نفس کثیفت را کنترل کنی . اونم یه دختر بی پناه ،که دلش را به حمایت تو خوش کرده . می دانی دخترک چقدر ذوق کرده بود که او را نجات داده بودی ؟

-نه

-داشت عاشقت می شد ، تو را به چشم فرشته ای ، از طرف خدا می دید که خدای مهربون برای نجاتش فرستاده

-نه

-نه و مرگ ، نه و کوفت . زدی و همه چی رو خراب کردی ،همه تصورات روحانی دختر را

-نه

-نه و مرض . می دانی مثال تو و ان دختر به چه می ماند

-نه

-نه و درد . روزی مردی کشاورز گوسفندی را از دهان گرگی نجات داد . با بیل به گرگ حمله کرد و او را فراری داد .

-نه

-نه و نگمه . اما خودش ، گوسفند را به خانه برد ،سر ش را برید تا کبابش کند و بزند به بدن !

-نه

-نه و ننه سرما . گوسفند گفت ، تو که خودت از گرگ بدتر بودی ،نجات دادنت چه بود ؟

-نه

-نه و گرز ...نه و جهنم !

گرزها بود که بر سرومغز شیری فرود می امد و تُرق تُرق صدا می داد . کله اش تو خالی بود . فرشته زیبا ، دست ملک عذاب را گرفت و نگذاشت کله توخالی شیر جان را بترکاند . ان گاه برای سومین بار جیغ زد :

-فقط یک نامه سفید دیگر در این دفتر هست ، فقط یک نامه . ان هم در صفحه ماقبل اخر ، پاراگراف اخر ، جمله اخر ، خدا کند باعث نجاتش شود !

فرشته بد اخلاق غرید :

-فکر نکنم ، چون خباثت ذات این حیوان ، قبلا به اثبات رسیده است . حالا بخون ببینم .

فرشته مهربان با صدای ملیح و جادویی اش خواند :

اتاق یک زن بیوه و مجرد، اتش گرفته بود . زن سراسیمه بیرون پریده ، اما پسر دوازده ساله اش در اتاق گیر افتاده بود ، زن تازه بیوه شده و تنها این پسر را داشت . می خواست خود را به دل اتش بزند و پسر را نجات دهد ، اما مردم او را گرفته بودند ، چون رفتن زن داخل دوار ، باعث نجات پسر بچه نمی شد و خود زن را هم می سوزاند .

زن فریاد می زد :

-بذارین برم ، بذارین منم با او بسوزم . ولم کنید .ولم کنید ...

-خوب بعد چی شد ؟

-شیرجان سطل ابی روی بدن خود ریخت و پتویی روی سرش انداخت ، زد به دل اتش

-به به ، و پسر را نجات داد ؟

-کاملا درسته

-خوب تمومه ، شیرجان به خاطر همین کارش بهشتی میشه

-نوچ ، باز هم مثل گاب نُه من شیرده کارشو خراب کرده

-چطور ؟

-بعد از نجات پسرک منت گذاری ها و بیگاری کشیدن از پسر و مادرش شروع شد

-ینی به خاطر کار خوبش منت سر بچه یتیم می گذاشته ؟

-از اون هم بدتر ،پسر یتیم را به خاطر نجات از اتش ،سر کارهای سخت ،مثل بنایی و فرقون کشی می برده ، مجبورش می کرده مفت و مجانی برایش کارکند .

-خاک تو سرش، سی و چند سال عمر از خدا گرفته ، یک کار درست و حسابی ، به خاطر خدا نکرده !

-تازه با مادر پسر هم عروسی کرده ، سر زنش هوو اورده .

-این نفس اماره خالص رو صاف می برم تو جهنم

-ببین ببر اون تهِ تهِ جهنم ، با شکم بندازش رو میله های گداخته

-حتما

وای ، وای . من فکر می کردم فرشته مهربون ، پادرمیانی خواهد کرد . نگو در برابر قانون و عدل الهی ، فرشته های مهربان هم ، از فرشته های نامهربان بدتر می شوند !

دو فرشته رفتند و من تنها شدم . راستی ما ادم ها، چرا یک دونه کار خوب برای اون دنیا نمی کنیم و همه اش به فکر منافع و هوس های این دنیاییم .

دختری پنج ساله ، در ته گوری خارج از روستا ، تک و تنها بودم . وای از تنهایی . چه سخته تحمل تنهایی، با خود زمزمه کردم :

خدایا ، اینجا آسمان و هوایی در کار نیست ، روزگارم ابریست ، من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست ، خدای من ، روزگارم سیاه است، ، کاش این بار، جای خورشید تو آفتاب من شوی .

نه پدری ، نه مادری ، تنها دل خوشیم گلاب بود که بیاد و باهام حرف بزنه ، اونم سرش جاهای دیگر گرم بود . یارب مبادا که گدا معتبر شود ، گر معتبر شود ،از خدا بی خبر شود .

* م .عباس زاده*
1391,10,23, ساعت : 20:14
سلام دوستان عزیز . حالتون چطوره . دو سه روزی ،خون اشام ایرونی به خاطر مسافرت من آپ نمی شد . به همین خاطر ،برای جبران پست های عقب افتاده ، امشب چهار پست خواهیم داشت . در ضمن تاپیک نقد و بررسی رمان هم درست شده . نقدها ...نظرات ...ایده ها و پیشنهادات خود را بنویسید تا من هم از حضور شما استفاده کنم و رمان جذاب تر شود . مرسی :-2-40-:


پست اول امشب


64





اون دختر عقده ای غلام ، حالا که قدرتی پیدا کرده بود ، تند تند جوان های خوش تیپ روستا را به جاهای خلوت می کشوند. اونهارو طلسم می کرد و یک لیتر خونشان را می اشامید . مثل ماده گرگی گرسنه افتاده بود تو روستا ، حال و هول می کرد . اون وقت من پرنسس تو قعر زمین خاک می خوردم . تف به این دنیا بیاد .

گلاب بیشتر مردان و زنان روستا را به دادن خون معتاد کرده بود . اونها برای نوشیدن خون شان به او التماس می کردند و هرچه می خواست در اختیارش می گذاشتند ، بی ریا .

از داخل ذهن خبیث اش می خواندم که دوست دارد همه مردان ده را معتاد کند ، به پایش بیفتند و التماس کنند :

-گلاب جون ، اول خون منو بنوش ، من سه روز خماری کشیدم

-گلاب خاتون ، خودم دربست نوکرتم ، این گردنبند مال تو . خون منو بخور .

جانور ، داشت هم خون می خورد ، هم عقده هاشو خالی می کرد . یک بار که تو ذهنش رفته بودم دیدم برای خوردن خون مردم نرخ هم تعیین کرده :

-هر نیم لیتری ، ده هزارتومن . تو چند لیتر از خون تو به من می دی

-من ؟ یک و نیم لیتر

-میشه سی هزار تومن

یعنی خرتر از این مردم هم پیدا می کرد ، هم خون می دادند هم پول . خوب که فکر کردم ، دیدم خرتر از اینها هم هست . معتادها ، کراکی ها و هروئینی ها . اونا، هم جون شون ، جوانی و طراوت شون رو میدن ، هم کلی پول برای مواد !

هر چند روز،گلابتون ، می امد و گردن معطرش را در اختیار من می گذاشت تا من هم خون بگیرم . زمان می گذشت . کم کم در ته گور بزرگ و بزرگ تر می شدم،پاهایم قد می کشیدند و به سمت لحد شیرجان می رفتند . صدای ترق و توروق استخوان هایش را می شنیدم که به خاطر قد کشیدنم ،خرد می شدند .بیچاره شیرجان ، به خاطر من رفته بود لاگور ، حالا هم توی گور گرفتار من بود و اذیت می شد . فکر کنم دوازده ساله بودم که شبی صداهایی از روی گورم شنیدم .

حواس پنج گانه ام ،به خاطر نیروی خون یک خون اشام ،که هر چند روز یک بار کوفت می کرم به شدت قوی شده بود . از همان زیر خاک با چشمان تیزبین و ماورایی خودم ، دختری هفده هجده ساله و جوانی را دیدم که درست روی قبر من نشسته اند و حرف های عاشقانه برای هم می زنند . تو دلم گفتم :

-بی دین ها ، جایی بهتر از گور من پیدا نکردین ، نیروی جوانی تونو خالی کنین . حالا یک عشق و عاشقی نشونتون بدم که حظ کنین .

شیطنت من گل کرد و همان جا از زیر گور سردم ، هر دو دستم را بیرون اوردم و روی کمر پسر رو نوازش کردم . پسر خر کیف شد و گفت :

-تا حالا از این کارا نمی کردی

دختر : کدوم کارا

-داری زیر بغل هامو قلقلک می دی ، جون مادرت نکن ، من قلقلکی ام

-من هیج جاتو قلقلک نمی دم ، زود باش از اینجا بریم ، دلشوره دارم

-دلشوره نداری ، مرض داری

-چرا

-چون حالا داری کمرم را خراش دهی

-یعنی من دارم کمر تو نوازش می کنم؟

-پس این دستای نرم مال کیه ؟

دخمل : دست های من که کنارم افتاده ، رو کمر تو نیست !

-پس این ها پاچه خره که داره کمرم رو خراش میندازه

-داری شوخی می کنی ؟ سربه سرم میذاری ؟

پسر خندید :

-باشه ، هرکی میخاد باشه ، بذار ادامه بده

شدت فشارم را بیشتر کردم و یکهو با چنگال هام کمر اون بیچاره را چنان خراشی دادم که نعره اش بلند شد :

-ای ددم وای ، چه زوری داری تو

دخمل : من ؟ من که دستام رو پاهامه

و بعد برای این که پسر خنگ و مست رو خرفهم کنه ، دوتا دستاشو برد بالا و موهای بلند پسر را چنگ زد :

-ببین هالو ، این دوتا دستای منه ، می خوای هر ده تا انگشتامو بکنم تو دهن گشادت ، چرا هذیان میگی .

-نه

-چرا دیگه ، فکر کنم عشق شدیدی که به من داری زده به مخت ، اونو معیوب کرده

-نه

-به جون مامانم اینا ، زده به کله ات !

پسر بیچاره نگاهی به کمرش انداخت و دید دو دست از زیر خاک بیرون امده و کمرش را خراش می دهد ،دستهای دخمل هم داره موهاشو چنگ می زنه ، از شدت ترس نعره ای کشید ،از روی گورم بلند شد . بعد هم هردو از لابلای گورها پا به فرار گذاشتند ، هی می افتادند رو گورها و دوباره بلند می شدند .

دختره هی جیغ می زد:

-کمک ، جن اومده ...جن

پسره می زد تو سر خودش

-ساکت شو «برنجک» . ابرومون میره ها

-هی گفتم نامزد بازی، قبل از عروسی خوبیت نداره ، هی اصرار کردی ،منو کشوندی توی قبرستون ، اینم مزدش

-حالا مگه چی شده

-جن اومده سراغمون ، د زودتر بدو . ممکنه منو بدزده

-نترس . من هواتو دارم

-می بینم تمام تن و بدنت می لرزه ،جلوتر از من فرار می کنی !

و پسر از خجالت ساکت شد .

* م .عباس زاده*
1391,10,23, ساعت : 20:21
پست دوم امشب



65



در پانزده سالگی ، اون ته گور نمی دانستم چه قیافه ای دارم . فقط موهای بلندم را می دیدم که طلایی شده و پوستم سفید و لطیف . پاهایم از لحد خودم رفته بود جلو و تا انتهای لحد شیرجان ، تنها مونس و همدمم چسبیده بود ، تمام استخوان های او به ساق هایم چسبیده بودند و خراشم می دادند . یعنی این مردها هرجا باشند ، زهرشون رو به ادم می ریزند ، اگر چه توی گور . هرجا باشن باید اذیت کنند .نشون بدن مرد هستن و از زن ها سر تر .

تو این افکار بودم که سرو صداهایی از بالای گورم بلند شد .

ناگهان صدای سنجابی را شنیدم و از قعر گورم ، پیرمردی با موهای بلند و اشفته را دیدم . پیر مرد قوز داشت و کمرش خمیده بود . داخل قفسی ، یک سنجاب ملوس با گردنی سفید وجود داشت . او هم سنجابش را کنار گور من گذاشت .

پیرمرد قوزی ، در قفس را باز کرد و سنجاب را بیرون اورد . یک پای او را با زنجیری درشت و محکم به تنه درختی بست و بعد شروع به خواندن وردهایی عجیب و غریب کرد :

-تن تام ، سن جان ، دخ بان ، شاته

ناگهان سنجاب ، تبدیل به دختری زیبا و چهارده ساله شد . دختر نگو ، قرص ماه . کمر باریک و قد بلند . چشمانی درشت و ابروهایی کمانی . دختر التماس می کرد :

-نکن ، این کار را نکن . منو رها کنم بروم

-نمیشه دختر جان ، ان قدر زور زده ام و زحمت کشیده ام ، تا تو را با جادو به سنجاب تبدیل کرده ام

التماس دختر بیشتر شد :

-من دختری از خانواده ای پولدار بودم ، مرا به سنجاب تبدیل کردی و هی این گور اون گور می کشونی ، اخه چرا ؟

-چون من جادوگری در حال سفرم . بهترین جا برای من قبرستان است .جادوگرها قبر و مرده ها را خیلی دوست دارند.زیر زمین های تاریک و خرابه های متروکه ،هتل های شش ستاره اونا هستن .

-مرا رها کن . دو ساله در چنگال تو اسیرم . دیگه بسمه . بگذاربروم ، دختر دیگری را جادو کن

-نه . من فقط تو را دوست دارم . عاشق اون التماساتم ،اون صدای ناز و مخملی ات

-نه ، نه . تورو خدا ولم کن ، دلم برای پدر و مادرم ، خواهرهام تنگ شده

دختر خواست فرار کند ، اما پایش با زنجیر به درخت بسته شده بود . مرد قوزی گفت :

-فرار از دست من محاله . اول که ازاد و رها بودی ،نباید به وسوسه شیطان گوش می کردی .

-چه وسوسه ای

-این که هرروز کنار زیر زمین تاریک خونه تون بیایی و با کنجکاوی داخلش را نگاه کنی . بارها پدر و مادرت گفته بودند ،داخل این زیر زمین نشو که جن دارد نگفته بودند ؟

-چرا

اون روز که در خانه تنها بودی ،ناگهان سنجابی را دیدی که از جلوت رد شد و تو که عاشق حیوانات بودی ،تعقیبش کردی

-کاش مرده بودم و این کار رو نمی کردم

-اون سنجاب طعمه من بود برای گیر انداختن تو

-چطور ؟

زیر زمین قلمرو جادوگری من بود . جادوی من فقط در ان جا اثر می کرد . سالها اون محیط خلوت رو برای جادوگری هام اماده کرده بودم و کافی بود تو دختر زیبا پایت را بگذاری اون جا .

-وای . کاش به حرف پدرم گوش می دادم . حتما حکمتی داشت که می گفت وارد زیر زمین نشوم

-بله و شما دختر و پسرهای کم سن و سال ،به حرف بزرگ ترهاتون اصلا گوش نمی کنین . فکر می کنید اونا نمی فهمن و شما می فهمین ،در حالی که کاملا بر عکس است

-افسوس

-زمانی هم افسوس می خورید که کار از کار گذشته و اسیر جادوگری مثل من شده اید . افسوس که گذشته ...دیگه بر نمی گرده . حالا هی افسوس بخور . دنبال اون سنجاب خوش خط و خال اومدی تو زیر زمین . قلمرو من . من هم با خوندن وردی تو را به قالب سنجاب بردم .روزها سنجابی و شب ها یک دختر زیبا برای من

دختر به تلخی گریست :

-این حرف ها را دهها بار تکرار کرده ای

-دوست دارم بازهم تکرار کنم . از گفتن اونا و افسوس خوردن های تو لذت می برم . هه هه

دخترک زد رو لپش :

-با این که بارها با خودم عهد بسته ام به حرف های تکراری تو گوش ندهم و در پاسخ این سوال ها سکوت کنم ،اما باز هم گوش می دهم ، حرف می زنم ،چقدر من احمقم

- نه دختر این از حماقت تو نیست ،این در ذات وجودی شما زنهاست

-چطور مگه

-اگر یک روز که چه بگویم ، یک ساعت فک تون نجنبه و سوال و جواب نکنین ،در جا می میرید . مثل ماهی که مدام فک اش را می جنباند ،فک شوما زنها هم باید بجنبد،اگرچه اسیر جادوگری قوزی و پیر مثل من باشید !

* م .عباس زاده*
1391,10,23, ساعت : 20:25
پست سوم امشب


66






دختر به اون قرص ماهی ، در حال گفتگو و التماس با پیرمردی هشتاد ساله بود . جادوگر هم کیف می کرد . مدتی او را اذیت کرد و بعد دوباره وردهایی خواند و به دختر فوت کرد :

-بان ، بی ، سن ، جان ، بوم ...

دختر یکهو به سنجاب تبدیل شد . او را گرفت . زنجیر را از پایش باز کرد و دومرتبه داخل قفس انداخت

-استراحت کن ناز گلم . فردا باید کلی فال بگیریم

داخل قفس سنجاب جعبه ای دیده می شد ، پر از کاغذهای فال . لابد انها کنار خیابان می نشستند و سنجاب با پوزه زیبایش یکی از کاغذها را بیرون می کشید و به دست مرد می داد . او هم به مشتری . از این به بعد باید دقت کنم ، این گنجشک ها و مرغ عشق ها و سنجاب های فال گیر ، شاید دخترکانی زیبا باشند که روز فال می بینند و شب تبدیل می شوند

جادوگرها موجوداتی خبیث هستند . انها برای عیش و نوش خود جادو می کنند و مردم از همه جا بی خبر را به بند می کشند. من هم جادو بلد بودم . همه موروی ها اهل جادو هستند ، اما انها قسم خورده اند از نیروی جادویشان بر علیه انسان ها استفاده نکنند و نیروی خود را فقط برای بقای شان ،به کار برند .

جادوگر قوزی ، قفس اش را برداشت و از کنار گورم دور شد . دلم به حال دخترک می سوخت . دختر بیچاره .

در هفده سالگی فهمیدم این گلاب چقدر بدجنس است و باید در پاک بودن قلب او شک کنم . او جوان های معتاد به خونش را ، به بازی های عجیبی مجبور می کرد . یکی از این بازی ها دعوای برره ای بود . یکی می افتاد روی زمین ، دیگری می پرید روش ، بعد سومی و چهارمی و گلاب هرهر می خندید و کیف می کرد !

از زمانی که برق وارد روستا شده ، ده پونزده سالی می گذشت و فیلم های تلویزیون اثرات خود را روی مردم و نسل جدید گذاشته بود ،وگرنه این گلابتون ذلیل مرده ، دعوای برره ای را از کجا بلد شده بود ؟ اینه ...باید در سریال سازی دقت کرد . سریال ها و سه ریال ها تا عمق افکار مردم اثر می گذارند . حتما ، گلابتون ،در زمان کودکی دعوای برره ای ها را دیده بود ، اما از ترس پدرش نمی توانسته اجرایش کند و حالا عقده های دوران کودکی اش را روی مردم خالی می کرد .

من در ذهن گلاب بودم . افکار او ،گویی در فکر من هم پروریده می شد . اما گلاب نمی توانست در ذهن من برود . در هفده و نیم سالگی ام ، درست زمانی که حس کردم ، دوازده سال داخل قبری بوده ام تاریک و مخوف ، متوجه شدم گلاب که اکنون ،زنی بیست و هفت ساله و بسیار زیبا و فتان است ، عاشق نجاری تازه وارد شده .

صبحی دل انگیز و بهاری ، جوانی قد بلند و زیبا به نام رستم وارد روستای تاک شد . او خود را نجار معرفی کرد . نجار ماهری هم بود .

مردم روستا از او استقبال کردند . انها نیاز به در و پنجره داشتند ، برای خانه های تازه سازشان . گلاب هم برای سفارش دادن و ساختن دری نزد او رفت و با دیدن چشمان سبز و صورت زیبای جوان ، دلش لرزید . احساس کرد او را دوست دارد . نیمه شب ، خرامان خرامان ،از پنجره خانه او ، وارد اتاقش شد و ارام کنارش نشست .

رستم در خوابی عمیق بود تکانش داد . جوان بیدار شد .چقدر ناز و خوشگل بود .ترسیده بود ، اما سعی می کرد خودش را کنترل کند . با صدایی خواب الود گفت :

-ها ، چی شده؟

گلاب عاشق، با نجوایی عاشقانه و دل انگیز گفت :

-منم ، گلابتون . همون که سه روز قبل یک در برای خانه ام سفارش دادم !

-در خونه شوما که هنوز اماده نشده ، نصف شبی اومدی در خونه ات را بگیری ؟

-نه .اومدم بگم ...عاشقتم . دوست دارم

-وا خدا منو بکشه ، چرا زودتر نفهمیده بودم . راس راسی تو عاشقمی

-اره عزیز دلم .

-شوور نداری ؟

-نه

-چرا نداری ؟ تو که سنت بالاست

-فکر می کنی چند سالمه ؟

-سی سال

-دل منو شکستی ...من فقط بیست سالمه

* م .عباس زاده*
1391,10,23, ساعت : 20:28
پست چهارم و اخر امشب . شبتون به خیر .نقد فراموش نشه .


67






-اووخ ..بمیرم برای دلت که شیکست !

-تو خیلی بدی ، دل یه دختر عاشقِ چشم و گوش بسته رو شکستی

بدجنس ، بیست و هفت سالش بود ، مثل خر دروغ می گفت . تازه با اون همه کارهای زشتی که کرده و بلاهایی که سر مردم در اورده بود ،خود را دختری معصوم و چشم و گوش بسته می خواند ،جل الخالق . این دیگه کیه !

رستم از رختخواب بیرون امد و برای گلاب چای دم کرد . نشستند و چای خوردند . رستم گفت :

-من فقط نجار نیستم . کارهای خوشمزه ای هم بلدم

-مثلا چه کاری ؟

خودت ببین .

رفت کنار دیوار . و بعد مثل عنکبوتی از دیوار کاه گلی اتاق بالا رفت . دیوار که تمام شد رفتنش را ادامه داد و همان طور مثل رطیل روی سقف راه رفت . انگار پاهایش با چسبی قوی به سقف چسبیده بود و رستم نمی افتاد پایین . گلاب با چشمان از حدقه بیرون زده ، حرکات او را تماشا می کرد . رد نگاهش ، درست روی بدن او بود که بالای سرش ،روی سقف راه می رفت . درست بالای سر گلابتون، رستم ناقلا ، خودش را رها کرد وتلپی افتاد روی او . جیغ گلاب در اتاق پیچید . ضربه برخورد مرد با تنش دردناک بود . گیج اش کرده بود . دست مرد به سر زن خورده و او منگ و بی حس بود .

رستم به سرعت موهای پرپشت و انبوه گلاب را کنار زد و لب بر گردن سفیدش گذاشت . دندان های تیز و دراز نیشش بیرون زدند و چهره اش دراکولایی شد . نعره ای وحشتناک از بیخ حلقومش بیرون داد و دندان ها را زیر گلوی سفید زن فرو برد ، خونش را مکید ، گلاب ناله های گورخر مانند می کرد . سرش گیج می رفت و دلش می لرزید ،از ترس .

دل من هم لرزید . ناگهان به حقیقت وحشتناکی پی بردم . رستم یک استریگوی بود . همان هایی که دیمیتری می ترسید ، از مرز پاکستان وارد تاک شوند و حالا ، یکی شان وارد شده بود . معلوم بود یک ومپایر پیر و قوی است .

کم کم گلاب داشت بی حال می شد ، لابد می خواست جان بدهد ، اما مرد ، رگ های ساعد خود را گاز گرفت . خون غلیظی از محل نبض او بیرون جهید ، رگهای بریده اش را بر لب دختر چسباند ، خونش در دهان گلاب ریخت . گلاب ناله ای کرد و بی اختیار خون او را نوشید ، انگار شیر پاستوریزه می خورد ، این قدر با ولع و لذت می خورد که دهان من هم اب افتاد . بعد بی حال کف دوار خوابید . گردنش خونی و زخم بود . رستم دست خود را روی محل زخم کشید و کم کم زخم او خوب شد .

در ته گور جیغ زدم :

-خدای من یک استریگوی ، یک خون اشام با عمرابدی

او دشمن من بود . کافی بود دختر را طلسم کند ، وارد ذهن گلاب شود و محل دفن مرا کشف کند . نابود می شدم . رادار خطر یابیم می گفت ،باید ، هرچه زودتر گورم را ترک کنم . جایی که دوازده سال تویش بوده ام و در ان ، رشد کرده بودم

تکانی شدید به خود دادم که خاک های رویم را کنار بزنم و بروم بالای گور ، ناگهان حس کردم زیرم خالی شد و دارم میروم پایین گور .

-ای وای ، دارم میرم زیر گور ، نکنه گور به گور می شم .

ناگهان ، همراه با اوار گورم ،ریختیم در یک محوطه باز . استخوان های مرحوم شیرجان که اون همه سال همراهم بودند، با من اومدند و افتادند روم . یا جد بزرگوار . یادم افتاد همچنان که در گورم قد می کشیدم و بزرگ می شدم ، پاهایم روی استخوان های او می رفت و من مخصوصا فشار پایم را روی استخوانها بیشتر می کردم تا بشکنند و من از صدایشان حال کنم ، ترق و توروق استخوان های یک مرد ،باعث تفریحم می شد . خدا منو ببخشه . همچون کرمی زیر خاک ، در طول دوازده سال هی قد می کشیدم و گنده می شدم . گویی دل گور ، برای من مانند رحم دوم مادر بود . اصلا نمی دانستم قیافه ام چه شکلی هست . چقدر به این خاک ها و استخوان ها علاقه داشتم . خاک هایی که دوازده سال همدمم بودند ، باهاشون حرف زده بودم . درد و دل کرده بودم .برایشان از نامردی روزگار گفته بودم . از تنهایی هام ، غصه هام .

بعد از دوازده سال چشمم به روشنایی افتاد . نور خیره کننده ای زد توی چشمم و بعد ، کم کم به نور عادت کردم و انها را گشودم .

خود را در محوطه ای اتاق گونه ، زیر زمین دیدم . معلوم بود ،دیوارهایش را با کلنگ کنده اند و بعد ناشیانه روی انها گچ مالیده تا سفید شوند . اتاقی بود هشت نه متری ، نه پنجره ای داشت ، نه روزنه ای به بیرون . کف ان را گلیمی انداخته بودند و در گوشه ای سطل بزرگ و قرمزی دیده می شد .

چشم هایم را با هردو دست مالیدم و ناگهان دومتر ورجستم . خدای من . چه می دیدم . دختری سیزده چهارده ساله و زیبا ، با موی افشان و بدون هیچ پوششی ، روبروی سطل ، از ترس افتادن من در اتاق ، خود را به دیوار چسبانده و مثل گنجشک می لرزید . دیدم حالاست که موتور قلب دختر گریپاچ کند و کلا برود اون دنیا . لبخند ملیحی زدم و گفتم :

-نترس دخترم . من،از روی سقف اتاق تو ، رد می شدم ، یکهو افتادم این جا. فکر کنم خاک زیر پام سست شده بود . تو کی هستی ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,24, ساعت : 20:20
سلام بر همه خون اشام های مهربون ...دلیر و پر قدرت وطنم ایرون . جونم ایرونی . ماشین ایرونی ...زن ایرونی ...خونه ایرونی ...یار ایرونی ..و اینک خون آشام ایرونی . :-2-06-:دوزتان و گروه بزرگ خون اشام ها . نقد هم گذاشته ام ها . اگر از جمله ای یا قسمتی خوشتون اومد . یا ایرادی در کار دیدین با ذکر اون جمله و ایراد برین تو نقد و بنقدید .وری وری تنک یو :-2-31-:لینک نقد در پایان هر پست موجود است !!!برین روش و کلیک کنین ،اون وقت میرین توی نقد ! بعد نقد کنین :-2-27-:اگر کم نقد کنین ، استریگوی ها به ریش ما می خندن و میگن گروه خون اشام ها چقدر کم شده ...امشب سه پست داریم تپل مپل !!:-2-16-:

پست اول امشب :



68




زبان دختر بیچاره بند امده بود . بلند شدم و خودم را تکاندم . به گورم نگاه کردم . سقف گور سالم مانده و نریخته بود . پس فعلا خطری تهدیدم نمی کرد .

از جا بلند شدم و کنار پارچ سبز رنگ گوشه ی اتاق رفتم . لیوانی اب ریختم و ارام به سمت دختر حرکت کردم . از چشمان عسلی و درشتش فهمیدم که ترس اش کمتر شده . لیوان را به او دادم :

-بگیر

اب را گرفت و نوشید ، یکهو بغض اش سر باز کرد و گریست . گریه ای جانسوز که در تمام عمر کوتاهم، روی خاک نشنیده بودم .

گذاشتم خوب گریه هایش را بکند و ترس اش یا اندوهی که نمی دانستم برای چیست ، خالی شود .

ناگهان چشمم به پایش افتاد ، پای راست او با زنجیر به دیوار بسته شده بود . حلقه ای فلزی ،مانند دستبند دور مچ پای سفید او را گرفته و توسط زنجیری چند متری به لوله ای در کف زمین وصل بود . کف زمین ،تیر اهنی نیم متری کاشته و دورش را سیمان گرفته بودند . دخترک مانند گوسفندی بسته شده بود .

با تعجب گفتم :

-تو ، کی هستی ؟ اسمت چیه ؟

دختر که کم کم حالش را می جست، گفت :

-من ،من شهربانو هستم . دختر کدخدا

-تو ، اینجا چه می کنی ؟

-مرا حبس کرده اند .خیلی وقته اینجام ، تک و تنها

-چند سالته ؟

-نمی دونم ، ولی وقتی سمندر حبسم کرد ، دوازده ساله بودم . اینجا روز و شب ندارد که بفهمم چقدر زندانی بوده ام

-سمندر کیه ؟ چرا حبست کرده

-سمندر گورکن این روستاست و مرا با زور و حقه بازی حبس کرده .

خودم هم گیج شدم . گورکن ده ، دختر کدخدا را زیر زمین حبس کرده تا او را اذیت و شکنجه کند . چرا ؟ چطوری ؟

صدای غمگین دختر مرا به خود اورد :

-پایم را باز کن ، نجاتم بده

با یک حرکت قدرتی ، زنجیر را از تیر اهن نیم متری کندم و بعد پابندش را شکستم . تمام وجودم علامت سوال شده بود . دختره اینجا چه می کند . دخترک پای زخمی خود را که حالا ازاد شده بود می مالید و به من لبخند می زد .

ناگهان چراغ رادار م قرمز زد . از فکر دختر بیرون امدم ، چون خطری بزرگ تر تهدیدم می کرد .

وارد ذهن گلابتون شدم . رستم او را روی تشکی خوابانده بود . هر چند لحظه بالای سرش می رفت ، ببیند نفس می کشد یا نه . ناگهان گلاب عطسه ای زد و چشم های خود را باز کرد . مردمک های او قرمز شده بودند . رستم خندید :

-به دنیای استریگوی ها خوش اومدی .

از ترس یخ کردم . گلاب هوس باز کار خودش را کرده و به خاطر دل بی صاحبش ، به دشمن من تبدیل شده بود . گلابی که برای دیمیتری اخرین شاهزاده موروی ها یازده دمپایر زاییده بود . زمانی که من در قبرم بود ، او هر چند ماه دیمیتری را ملاقات می کرد و بچه دار می شد . حتما محل مخفی شدن دیمیتری را هم می دانست و او را لو می داد . باید هرچه سریع تر کاری می کردم . جان خودم و دیمیتری و بقای نسل خاندانم در خطر بود .

از بخت بد ، هم من و هم شهربانو بدون لباس بودیم . دختر را که نمی دانستم چرا . اما در طول دوازده سال تمام لباس های کوچک من پوسیده بودند . حس ششم ام به من می گفت نباید دختر را در اینجا تنها بگذارم . باید او را با خود ببرم و تا گلابتون کاملا به هوش نیامده ، ترتیب اش را بدهم و نابودش سازم . اما برای سرعت عمل ، نبردن دختر ، بهترین کار بود . باید ان استریگوی خطرناک را هم از میان بردارم . زمان به سرعت برای من می گذشت و هر لحظه ، نابودی ام را حس می کردم . به شهربانو گفتم :

-ببین دختر ، من الان وقت زیادی ندارم . خودم هم در خطر هستم . تو باید ماجرای اوردنت به اینجا را برای من بگویی ،ولی حالا نه .

-ولی خانم ، منو اینجا نگذار . سمندر که بیاد ، خواهد دید که سقف اینجا ریخته و مرا کتک خواهد زد

-تو می تونی با کمک این زنجیر و سوراخ بالای سرت خود را نجات دهی .من وقت ندارم

-تورو خدا نرو ...خانم جون نرو

-زندگی من به مویی وصل است . خودت به فکر خودت باش . خدا حافظ

-خدا حافظ

ایستادم . قدم بلند شده بود . زیر حفره گورم رفتم . دو دستم را بالای سر بردم،مثل کسی که بخواهد در اب شیرجه بزند . در میان چشمان حیرت زده دختر ، اراده کردم بالا بروم . قدرتی زیاد مرا به سمت بالا پرت کرد . طوری که سقف خاکی گور شیرجان را سوراخ کردم و خود را روی زمین گورستان دیدم . شب بود . شبی پرستاره و روشن . ماه کامل در دل اسمان دیده می شد و من در هول و ولا بودم ، عجیب .

باید لباسی برای خود پیدا می کردم ، وگرنه اگر کسی از ساکنین ده مرا می دید ، که هیچ پوششی بر تن ندارم ، همه را خبر می کرد و این کارم را عقب می انداخت .

بلوچ ها ،به خصوص در روستاها و در خانه هایشان ، توالت و دست شویی نداشتند . برای کارکوچک و بزرگ شون ، زن و مرد و بچه از خانه بیرون می امدند و لابلای بوته ها و علف های بیابان کنار دوار شان ، کارشان را می کردند . حتی کار بزرگه را . باید کنار خانه ای می رفتم و خدا خدا می کردم ، زنی بلند قد ، برای کار بزرگه ! بیرون بیاید و من خفت اش را بگیرم ، لباس هایش را بپوشم ،وگرنه در این وقت شب ، هیچ زنی ،برای گردش ،از دوارش بیرون نمی امد .

* م .عباس زاده*
1391,10,24, ساعت : 20:25
پست دوم امشب :



69




گورستان را پشت سر گذاشتم و به طرف روستا حرکت کردم . باید طوری مسیرم را انتخاب می کردم تا مردی، زنی ، هیکل زیبا و مانکنی ام را نبیند . انها کنجکاو می شدند و دوره ام می کردند ، و تا می امدم خود را از دست شان خلاص کنم ، زمان کشتن ان دو ومپایر را از دست می دادم . از طرفی ، کاملا در ذهن گلابتون خائن بودم تا بفهمم چیزی بروز داده یا نه . او هنوز در سکرات موت و زندگی دست و پا می زد و چند ساعتی طول می کشید تا کاملا به هوش بیاید و ذهن خبیث اش به کار بیفتد . توی دلم گفتم :

-الهی خواب به خواب بشی دختر !داغت ببینم .

کنار دواری ، پشت درختان گز پنهان شدم .بیشتر خانه های بلوچی در روستاها ی محروم ، ازیک اتاق دوازده یا بیست متری تشکیل شده ، که با خشت و گل ساخته شده بود . داخل اتاق ، فرش های رنگارنگ و پشتی های ترکمنی ، زیبایی خاصی را به اتاق ساده شان می داد .سلیقه زن ها و دخترهای بلوچ در اراستن و تمیز نگه داشتن همین اتاق های خشتی، فوق العاده عالی بود .زن بلوچ یعنی یک پا سلیقه و خانمی . صبر و استقامت در برابر سختی ها و مشکلات .

دیوارها ی اتاق ها ،حدود یک متر ضخامت داشتند و از خشت خام بودند . به همین جهت ، در تابستان های داغ ،خنک و زمستان ها گرم بودند. داخل دیوارهای ضخیم، طاقچه و رِف درست کرده بودند و ظرف های چینی و بلوری شان را در رف ها می چیدند .رف ،در واقع طاقچه هایی ظریف ترو کوچک تر ،بالای طاقچه های بزرگ و نزدیک سقف بود . لحاف ، تشک و پتویشان با دقت ، گوشه ی دوار روی هم چیده شده بود و ملافه ای ضخیم، خوش رنگ و سوزن دوزی شده ، رویشان را می پوشاند . در گوشه ی دیگر اتاق ، چراغ سه فتیله ای نفتی و کاسه بشقاب ها دیده می شدند . در واقع اینجا اشپزخانه شان بود . توالت و حوض و دیوار نداشتند . سقف خانه هم از تنه درختان نخل بود که روی دیوارها نصب شده و خاک و گل ، سقف را می پوشاند و اتاق را از نفوذ افتاب و باران حفظ می کرد .روی بیشتر سقف ها کاه گل مالیده بودند .

ناگهان صدای پایی ، مرا از افکارم بیرون اورد . از بخت بدم ،به جای زن ، مردی با افتابه ، به سمت درختان گز می رفت تا عملیات تخلیه را انجام دهد ! . وقت تنگ بود . لباس مردانه و زنانه برایم مهم نبود ، فقط پوششی لازم داشتم تا راحت در ده حرکت کنم و خودم را به خانه رستم برسانم .

مرد با خیال راحت ، گوشه دنجی را در میان درختان گز پیدا کرد . از سه متری بوی تریاک اش به مشامم می رسید . ناگهان حسی شیطانی در وجودم دوید .

-از کجا معلوم که مرد تنها نباشد ،یا فقط زنی با او باشد ،بدون بچه . بهتر است وارد خانه شوم. برای نابودی یک استریگوی قوی و یک خائن نیمه جان که به زودی جان می گرفت ، اسلحه و وسایلی نیاز داشتم . این بود که گذاشتم مرد سر صبر کارش را انجام دهد و در همین فاصله ، به سمت دوارش حرکت کردم .

حدسم درست بود . زنی جوان ، کنار منقل نشسته بود و به وافور روی سینی نگاه می کرد . گاه گاهی گردنش را می خاراند .

پشت زن به من بود .با نوک پا به او نزدیک شدم و دستی به کمرش زدم برگشت . با برق نگاهم ،میخکوبش کردم . همان طور که چشم در چشم او دوخته بودم ، با لبخند گفتم :

-اجازه می دهی با یک ضربه بیهوشت کنم و وقتی به هوش امدی ، مرا و همه چیز مربوط به من را فراموش کنی ؟

خندید و گفت :

-حتما . هرکار می خواهی با من بکن .من در اختیار شمام .

جادویم اثر کرده بود . ضربه ای با مشت بر گیجگاه زن کوبیدم و او بیهوش در اغوشم افتاد . اَه . او هم بوی تریاک می داد . بوی عرق تندی هم از زیر بغل هایش بیرون می زد . انگار یک ماهی می شد که حمام نرفته بود . ارام کف اتاق درازش کردم .

کمی بعد ، مرد که سبک و شنگول شده بود ، سوت زنان وارد خانه شد . افتابه را دم در گذاشت و با دیدن نعش بی حال زن در میان اتاق ، ماتش برد . خواست فریاد بزند که از پشت لنگه در ، که مخفیگاه من بود ، دهان گل و گشادش را گرفتم . چنگالم را در گردنش فرو بردم . خون گرمش را نوشیدم، تا جانی بگیرم .

وقتی رهایش کردم ، تلپ ، روی زمین افتاد و لاجون شد . در خانه رابستم و دنبال کاردی تیز گشتم . داخل صندوق چوبی ، یک گردنبند طلا با زنجیر بلند نقره پیدا کردم . بوی نقره حالم را بد می کرد . گردنبند را داخل کیسه ای چرمی انداختم . چاقوی ضامنداری هم پیدا کردم . کارم خوب پیش می رفت . وسایل مردن گلابتون و رستم ، جور می شد .

فقط من ، تنها بازمانده نسل موروی ها ، مجاز بودم ، ان قدر خون مرد را بنوشم تا بمیرد و با فرو کردن چوبی در قلبش ، او را به دیار عدم بفرستم ، گرگینه ها بیایند و جسدش را ببرند . کشتن انسان ها تا همین حد برای من مجاز بود ، برای رفع گرسنگی و خون گیری ، تا اندازه ای که بقای خودم حفظ شود و اگر بی جهت و از روی بد ذاتی و هدفی غیر از رفع گرسنگی ، کسی را می کشتم ، به استریگویی خبیث تبدیل می شدم و خودم با دست خودم ، نسلم را بر باد می دادم . حتی ان شانزده موروی باقیمانده و خود دیمیتری هم اجازه کشتن خون دهنده ها را نداشتند ، چون انها تک نبودند .

* م .عباس زاده*
1391,10,24, ساعت : 20:28
پست آخر و سوم امشب -شب تون خون آشامی باد !!



70




با این حال ، از جوانمردی دور دیدم تا مردی را که بی اجازه ، وارد خانه اش شده ام ، بکشم . یک لیتر از خونش را نوشیده بودم . به زودی سرحال می شد و چیزی از من یادش نمی امد . در ضمن با خودم عهد کرده بودم ، تا انجا که می توانم ، از اجازه کشتن خون دهنده ها ،استفاده نکنم و اجازه دهم ان ها زنده بمانند ، مگر کسانی که موجودات ناپاکی باشند و مردن، حق شان باشد . این اخلاق به ضررم بود ، چون باید تعداد خون دهنده ها را زیادتر کنم و کارم بیشتر می شد .

استریگوی ها که موجودات پستی هستند و فقط برای خباثت ساخته شده اند ، اجازه ورود به خانه کسی را ندارند ، یعنی تا صاحب خانه اجازه ندهد ، نمی توانند وارد شوند ،پاهایشان پشت استانه در، خشک و متوقف می شود . انها با حقه ، کلک و طلسم ،از صاحب خانه اجازه ورود می گیرند و وقتی وارد شدند ، قربانی را می کشند . البته در استریگوی ها هم استثناهایی وجود دارد و ومپایرهای سالم و خوش ذات هم داریم . ولی تعدادشان کم هست . اما ما موروی ها برای رفتن داخل خانه ها، نیازی به اجازه نداشتیم ، چون داتمان خبیث نبود و به اداب و اخلاقیات احترام می گذاشتیم .

لباس های زن را پوشیدم . خودم را داخل اینه خانه نگاه کردم .در طول دوازده سال ، دختر زیبایی شده بودم ،در قبر ، قدم نزدیک دومتری می شد . کمری باریک و اندامی مانکنی داشتم . موهای طلایی ام تا پایین کمرم امده بودند و صورت سفید و لب های برجسته ام ، هر مردی را مجذوب می کرد .

باخود گفتم :

-چی شدی ، ابگین ، جوجه اردک زشت. در یک خواب زمستانی دوازده ساله ، تبدیل به قویی سفید با گردنی کشیده و جذاب شده ای ،محشر .

اما ، حالا وقت فکر کردن به این چیزها نبود . مسئله مرگ و زندگی ام در میان بود . با سرعت از خانه بیرون امدم و با نیروی ردیابی ام به سمت خانه رستم حرکت کردم . گلاب بی درو پیکر و اسیر هوای نفس ،در حال بازیابی حیات خون اشامی و جاوید خود بود . ذهنش ، درون مغزم ، در حال بیدار شدن بود .

قلبم تاپ تاپ می زد . پشت در خانه شان بودم . در زدم . رستم با یک زیرپوش چرکتاب در را باز کرد و با دیدن من نیش گل و گشادش را گشود :

-بله خانم ؟

-من خواهر گلابتون هستم ، دیرکرده . نگرانش شدیم . بابام گفته پیداش کنم ، ببرمش خونه

-از کجا می دانست حواهر تو اینجاست ؟

اب دهانم را قورت دادم و نگاهی به قد بلند و بازوهای عضلانی رستم انداختم . چه هیکلی داشت ،لامصب . گفتم

-مگر شما رستم نجار نیستید ؟

-چرا .

-خوب وقتی که از خونه بیرون زد ،گفت به دوار شما می اید ، در خانه اش را بگیرد ، نیامده مگر ؟

-چرا امده .اما ، کمی حالش به هم خورده . فکر کنم فشارش افتاده .

با مارموذی لبخند زدم و گفتم :

-وای ، باز هم فشارش اومده پایین ؟ به خاطر اینه که غذا کم می خوره

رستم با اشتیاق گفت :

-خوب دختر زیبا ، بیا تو ، حالش که بهتر شد ، ببرش

رستم ، با دیدن زیبایی های خیره کننده ام ، اشکارا دچار هیجان شده بود.نگاهی به گلاب کردم ، ، هنوز به هوش نیامده بود . استریگوی ، سعی می کرد نگاه مستقیم اش را داخل چشمانم بیندازد و مرا طلسم کند ، اما من از خیره شدن در دو چشم وحشی او خودداری می کردم .

وارد خانه شدم . گلابتون دهن دره ای کرد و چشمان خود را مالید . هنوز بی حال بود . مدتی دیگر ،وقت داشتم تا حال طبیعی اش را پیدا کند . دختر بیهوش و لاجون ، نیم نگاهی هم به من نکرد و دوباره چشمان خود را روی هم گذاشت .

ناگهان حس کردم ، دست رستم از پشت شانه ام را لمس کرد و در گوشم زمزمه کرد :

-تو چه زیبایی دختر ،حتی زیباتر از خواهرت !

نامرد ، نتوانسته بود خودش را کنترل کند . از قدرت زیادش با خبر بود و قدرت زیاد، او را بی پروا کرده بود .

اب دهانم را قورت دادم و با عصبانیت گفتم :

-برو عقب . بس کن

اما او با یک حرکت مرا روی زمین انداخت . تمام سنگینی بدنش را روی تنم حس کردم . نفسم بالا نمی امد .

با خشم گفتم :

-ولم کن وگرنه جیغ می زنم !

خنده کریهی کرد و گفت :

-نمی تونم ولت کنم ،می خواستم ولت کنم که نمی گرفتمت !

صدایم را بلند تر کردم :

-من گلاب نیستم ، اون جور که تو فکر می کنی ، بلند شو .

* م .عباس زاده*
1391,10,26, ساعت : 20:25
سلام دوستان گل . حالتون چطوره . سر کیفین . دماغتون چاقه . امشب دو پست داریم که من این پست هارو به :

-----ساغر.ش،Fateme Z،reyhaneh 007،FiFi joon،tati19 تقدیم می کنم . دوستان گلی که اومدن نقد و نظرات خوبشان رو اونجا گفته اند . عده دیگری هم قبل از ایجاد تاپیک نقد در پروفایل من نقد کرده اند یا در پیام خصوصی . حتی ایده هم داده اند . در یافتن اصطلاحات و لغات بلوچی به من یاری رسانده اند . یکی شون هم اهل بمپور هست . حالا اسمشون تو خاطرم نیست . این دوستان هم بیان تو نقد و دوباره اون انتقادات و پیشنهادات شون رو بگن . از لطف همه ممنونم . از همه دوستانی که با تشکر و امتیاز مرا تشویق کرده اند خیلی خیلی تشکر می کنم و همچنان این کار خوبشان را ادامه دهند دوسه برابر !!باعث انرژی و سرعت کار میشه . اسم هاشون زیر پست ها هست .
در باره این که اردین کی میاد و جریان عروسی به کجا می کشه هم باید صبر کنیم . هنوز شتره که اردین رو برده بر نگشته . وای که چقدر روده درازی کردم امشب
:-2-06-:

پست اول امشب :





71





خندید :

-مگر گلاب چه طوریه ؟

-سهل الوصول و عاشق پیشه ،ولی من دختر اون جوری نیستم .

لب هایش را به هم مالید . در حال کنار زدن موهای طلایی و بلندم بود تا به گردنم دست رسی پیدا کند . با پاها و بدن سنگینش مهارم کرده و قدرت هرگونه حرکتی از من سلب شده بود . می خواست ، لب های کثیف اش را روی گردنم بلغزاند تا به گودی زیر گلو برسد و دو دندان نیش درازش را فرو کند . انجا که شاهرگ گردن ، مملو از خون جهنده و داغ است . توی دلم گفتم :

-خدایا کمکم کن ،نگذار همین جور مفتی مفتی استریگوی شوم

یک لحظه یاد گردن بند نقره افتادم . داخل کیسه ای چرمی و داخل جیب جامگ ام بود . باید از حقه و کلک استفاده می کردم و جانم را در می بردم . هر لحظه ممکن بود گلاب هم به هوش بیاید و من را بشناسد .

زیر هیکل گنده او خنده ای کردم ، پسر کش و گفتم :

-حالا چرا مثل گربه ای که موش دیده ، مرا چهار میخ به زمین چسبانده ای ؟ مرض داری ؟

نیشش را باز کرد :

-منظور ؟

-خوب مثل ادم رفتار کن . همه کارهای تو با زور است ؟

از رویم بلند شد .

-پس تو هم اهلشی

-کیه که اهلش نباشه ، اونم در برابر جوانی مثل تو

-خوب منم کاری رو که دوست داشتی ،می کردم

-درست می گی ، ولی نه اون طوری .

پوفی کشید و اب دهانش را قورت داد :

-هر جور شما بخواین

-نوشیدنی الکلی داری ؟

-نه ، اما چند بطر لیموناد فرانسوی دارم . تازه از مرز اورده اند . دلستر هم دارم !

-بریز تا بنوشیم

حندید . دندان های سفیدش پیدا شدند .

-تو از خواهرت با حال تری !

-اینو که خودم هم می دونم ،می خوام یه حالیت بدم که هیچ وخت از یادت نره

-جون رستم

-مرگ تو ،به مولا !

به طرف یخچال کوچک کنار اتاق رفت . روستا چند سالی می شد که برق کشی شده و یخچال و پنکه و دستگاه های برقی میان مردم امده بود .

برگشت ،نفس اش را با صدا بیرون داد . یک بطری لیموناد در دست هایش دیده می شد . من با ظاهر سازی، لبخند مَکُش مرگ مایی زدم و به پشتی ترکمنی تکیه دادم .

از طاقچه کنار یخچال دو لیوان پایه دار کریستال اورد و جلوی من گذاشت . با دقت داخل انها نوشیدنی ریخت و لبخند زد :

-نوش

گیلاسی برداشتم و به لب بردم .

در حالی که مشغول نوشیدن لیموناد بودیم ، ، ارام ارام دستم را داخل جیب جامگ کردم و بند کیسه چرمی را گشودم . دستم که به نقره خورد ، از شدت درد اتش گرفتم . در یک فرصت مناسب ، گردن بند را بالا بردم واز روی سر ، به گردنش انداختم . تمام دست هایم تاول زده بودند .

استریگوی ها از موروی ها بیشتر به نقره حساس هستند . نقره تمام توان و نیرویشان را می گیرد . شوک بزرگی به انها وارد می کند .

رستم دستهای خود را به گردنش گذاشت و از تاب درد نعره کشید . گفتم :

-کوفت ، اینم یه حال و هول به یاد موندنی و ابدی !برای همیشه یادت می مونه !

چاقو را از جیب دیگر جامگ بیرون اوردم و ضامنش را کشیدم . خون اشام طاقباز روی زمین افتاده و از تاب درد فریاد می زد . دو دست خود را به گردنش گذاشته بود و سعی می کرد ، زنجیر نقره را از گردنش باز کند . درنگ جایز نبود . با چاقو دست هایش را تکه تکه کردم و با لگد ضربه ای محکم بر صورتش کوفتم . گیج شد .

وسایل نجاری رستم در گوشه اتاق دیده می شد و این کارم را راحت تر می کرد . در واقع او دو دوار به هم چسبیده داشت . یکی مغازه اش بود و دیگری محل استراحتش . هردو دوار با درگاهی وسیع به هم راه داشت . با سرعت دست به کار شدم . باید تا خون اشام گیج و منگ است و به خود نیامده، مهارش می کردم . هر لحظه ممکن بود استریگوی دیگر ، گلابتون هم به هوش بیاید و کارم سخت تر از این شود . چند میخ بیست سانتی کلفت و چکشی برداشتم و به طرف رستم که از تاب درد بی حس و ناتوان شده بود ، رفتم . نقره کار خود را کرده بود . از اطراف گردنش ، محل چسبیدن نقره ، جرقه و خون بیرون می زد .

* م .عباس زاده*
1391,10,26, ساعت : 20:40
این هم پست دوم امشب ، شب خوبی داشته باشین .نقد .تشکر . امتیاز فرگت نشه !!!



72



خندیدم :

-می خواستی مرا خون اشام کنی ،بی غیرت

ومپایر نالید .

-می خواهی چه بلایی به سرم بیاوری ؟

-خودت می بینی

دست راستش را کشیدم و روی زمین چسباندم . میخ بلند را روی کف دستش گذاشتم و با چکش میخ را کوبیدم .نعره درد الودش بلند شد . داشت زجر می کشید و من لذت می بردم . دستش به کف سیمانی خانه میخکوب شد . دست دیگرش را هم میخکوب کردم و بعد دو پایش را با میخ به زمین کوبیدم .کوبیدن پاها سخت تر از دست هایش بود . پاهایش را کج کردم و از کنار برامدگی قوزک پا میخ را فرو بردم و با بیرحمی چکش زدم . دردی می کشید ناگفتنی . این را از زجه ها و نعره های خفه اش می فهمیدم . به خاطر این که صدایش گوشم را اذیت می کرد ، جوراب های گلابتون را در دهان گشادش چپانده بودم . با این حال ناله ها و فریادهای دلخراش ،اما خفه ای می کرد . توی دلم گفتم :

-ابگین ، تو چه ذهن خبیثی داری ، طرف این همه زجه و زنجموره می کنه ، تو لذت می بری

خودم به خودم پاسخ دادم :

-اگر این کار را نکنم که نابود می شوم . من به خاطر بقای خودم و نسلم تلاش می کنم ، وگرنه مرا چه کار به این مردک !

حالا ، ومپایر ، چهار میخ به زمین کوبیده شده بود . از محل اتصال زنجیر نقره به گردنش دود بلند می شد . زنجیر ارام ارام و مانند لبه تیز خنجری برنده ،داخل پوست و گوشت گردن او می شد و هر لحظه بیشتر فرو می رفت . مانند سیمی داغ و اهنی که روی یخ بگذاری و هرچه بگذرد ، یخ بیشتر اب می شود و سیم داخل اش فرو می رود .

حالا نوبت گلابتون بود . به طرفش رفتم . به هوش امده بود و مرا نگاه می کرد . از ترس یخ زدم . او هم قدرتی فوق العاده داشت و یک استریگوی بود . هر لحظه ممکن بود به گلویم بپرد و دو دندان تیزش را در گردنم فرو کند .

-تو ؟ ابگین ؟ اینجا چه می کنی ؟ چرا گورت را ترک کرده ای ؟

-از خودت بپرس

-من ؟ مگر چه کرده ام ؟

-نگاهی به رستم بینداز . او یک استریگوی است . تو ، نگهبان من بودی ، اما دل به یک استریگوی باختی و حالا، تو هم دشمن من شده ای

-من ؟ من نمی دانستم او استریگوی است،مرا غافلگیر کرد

-به هرحال نگهبان من بودی . در کارت سهل انگاری کرده ای و سزایت مرگ است

- می خواهی مرا بکشی ؟

-برای حفظ سلطنت و نسل موروی ها مجبورم

برخلاف انتظارم ، همان طور نشست . قطره ای اشک از چشمان درشت اش بیرون زد و ارام گفت :

-زود ترتمومش کن . من در اختیارت هستم

دلم لرزید . او دوازده سال همچون مادری مهربان ، مرا تغذیه کرده بود . با نقشه ای بی نظیر، مخفی ام کرده و برای دیمیتری، یازده دمپایر زاییده بود . در واقع مانند مادرم از من مراقبت کرده و پرورش داده بود . حالا چگونه تمومش کنم ؟

اشک هایم را روی دو گونه ام حس کردم . از روی گونه هایم پایین می امدند و زیرچانه ام به هم وصل می شدند . نالیدم ؟

-چرا ؟ چرا با یک استریگوی دوست شدی و اجازه دادی گازت بگیرد ؟

-من ، نمی دانستم او استریگوی است . او مرا گول زد

-یک نگهبان و دمپایر نباید گول بخورد

-تو راست میگی ، ابگین .سزای من مرگ است ، به خاطر حفظ جان تو ، دوازده سال از بهترین روزهای زندگیم را به پایت ریختم .زودتر تمومش کن

-چرا ؟

-چون ، نیروی شیطانی من در حال بیدار شدن است .دارم به سختی با ان مبارزه می کنم . تمامش کن .

-نمی تونم ...

-چرا ؟

-تو ، مثل مادرم هستی . من به تو مدیونم

-پس برای نابود شدن اماده شو

حالت حمله گرفت . خودش را به سمتم پرت کرد و با نیرویی عجیب مرا روی زمین انداخت و افتاد روی شکم ام .

استریگوی ها ، مثل عقرب می مانند . خباثت ، جزو جدا ناپذیر ذاتشان است ، کشتن و خون خواری شان نه از ره کین است ، اقتضای طبیعتشان این است . همین تعلل و دلرحمی من ، کار دستم داد و مرگ و نیستی را جلو چشمم دیدم . خاک تو سرم کنن . حالا چه وقت محبت و عشق و مهربانی بود . ای بمیری ابگین ، همه رو راحت کنی . چلمبه !

فریاد گلابتون مرا به خود اورد :

-خودت خواستی ابگین

موهای طلایی ام را کنار زد . دندان های نیشش بیرون امدند و من چشمانم را بستم . تو دلم گفتم :

-بگذار هرچه می خواهد بشود . او مرا بزرگ کرده ، خودش هم نابودم می کند .من مادر کش نیستم .

هر لحظه منتظر گاز گلابتون بودم . ناگهان فریاد درد الود او را شنیدم و سنگینی اش از روی جسمم رفت .

چشم گشودم و پیکر غرق خون ابگین را دیدم که با شکم بر زمین افتاده و کارد بلندی در کمرش فرو رفته است . بالای سرش ،همان دختر زیر گورم را دیدم که زنجیر پایش را باز کرده بودم

-تو ،تو اینجا چه می کنی ، شهربانو

-من ، از همان داخل قبر تا اینجا شما را تعقیب می کردم . وقتی دیدم این زن روی سینه شما نشسته و به گردنتان دست می کشد ، خطر را حس کردم و با دشنه ای ترتیب اش را دادم .

* م .عباس زاده*
1391,10,27, ساعت : 22:02
سلام دوستان و خون اشام های گل . حال تون چطوره . امشب یک پست داریم ...بکش بکش :-2-31-:


73






او را در اغوش کشیدم و بوسیدم . او نجات دهنده خاندان موروی ها بود . شهربانو دختر کدخدا شرهان . همان کدخدایی که روی تن و بدن پدر و مادرم هیزم می انداخت و به دستور بیتال نفت و بنزین رویشان ریخت و کبریت کشید . این دختر همان کدخدا بود .

با خود گفتم :

-به دنیا امدن ما دست خودمان نیست ، رفتنمان هم . خدا خواسته تا من زنده باشم و این دختر ، وسیله ای برای این کار شده .

ومپایرها به این اسانی نابود نمی شوند . پیکر نیمه جان گلابتون را کنار جسم لاجون رستم گذاشتم . لحظات دردناکی بود . من دوازده سال با گلاب دم خور بودم و از خونش نوشیده بودم . اما در زندگی ، گاهی انسان مجبور به کاری می شود که با تمام وجودش از ان نفرت دارد .

با خنجر . سرهای دو استریگوی را جدا کردم . ناگهان غباری بلند شد و تونلی . چند گرگینه امدند و اجساد رستم و گلاب را بردند. بغضم سر باز کرد و صدای هق هق ام در اتاق پیچید

-گلاب ،گلاب جون . چرا ؟ چرا من را تنها گذاشتی ؟ چرا رفتی ؟

شهربانو با دست های کوچک و مهربانش اشک هایم را پاک می کرد و گونه هایم را نوازش می داد

-گریه نکن ،من نمی دانستم او دوست توست

-نه عزیزم . تو تقصیری نداری .

-پس چرا به خاطرش گریه می کنی

-برای این که ...

گریه امانم نداد و دوباره شروع به هق هق کردم

دختر برایم اب اورد . کمی حالم بهتر شد . یک لحظه حس کردم خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شده و من چقدر به این دختر زیبا که لباس گشاد بلوچی هم پوشیده بود ، مدیونم . راستی از کجا لباس به این قشنگی گیر اورده بود ، حالا وقت فکر کردن به این چیزها نبود . تا چند ساعت دیگر زن و مرد ی که غارتشان کردم ،به هوش می ایند و هر لحظه ، احتمال لو رفتن من هست . از طرفی با مرگ یک استریگوی در این روستا ، ممکن بود استریگوی های دیگری هم بیایند . گلاب ، حلقه ارتباطی من و شاهزاده دیمیتری هم از بین رفته و من باید ،فقط به قدرت خود متکی باشم .نیرویی کمک دهنده نداشتم . هفده سالم بود و تا هجده سالگی و تبدیل به یک موروی کامل یک سال مانده بود . در هجده سالگی ، دیمیتری سراغم می امد و با من ازدواج می کرد .بی اختیار گفتم :

-کدوم گوریه این دیمیتری

شهربانو خندید :

-دیمیتری نامزدته

-اره

-شهربانو ؟

-جانم

-ببین داخل یخچال چیزی هست ، بیار تا بخوریم

-چشم خانم

-اسم من ابگینه

-چشم ابگین جان

در حالی که موزی پوست می گرفتم ، به شهربانو گفتم :

-به من نگفتی در ان سردابه چه می کردی و چرا بسته شده بودی ؟

شهربانو اخم کرد . گویی حادثه ای دردناک روحش را می خراشید

-می ترسم شما را ناراحت کنم خانم جان . شما مرا از تاریکی و بدبختی نجات دادید . من دوسال است که پدر و مادرم را ندیده ام !

-از کجا فهمیدی دوسال در زیر گور من بوده ای ؟

-من دانش اموز سال اول راهنمایی بودم . مهر ماه سال هشتاد و هشت . حالا که تقویم ساعت نجار را دیدم ، فهمیدم ما اواخر سال نود هستیم . من دو سال و چهار ماه زیر گور شما زندانی بوده ام

-چرا نرفتی ، بعد از دو سال پدر و مادرت را ببینی ؟

-رفتم ، اما ایکاش نمی رفتم

-چرا

-پدرم ادم خوبی نبود .باچشم خودم دیده بودم ، با بیتال ده دوست بود و مردم را اذیت می کرد . حتی دخترهای ده از دستش در امان نبودند . همه مردم ده را به چشم بنده و غلام می دید

-مثلا چکار می کرد

-از مردم باج می گرفت . همه از او نفرت داشتند ، پدرم دو همسرش را با زنجیر اهنی کتک می زد .از بس مادرم را زد ، مرد .

با خود گفتم ، دختر بیچاره . حتما بعد از بیتال ، پدرت جایش را پر کرده

-خوب فعلا ماجرای حبس شدنت را بگو ، بعد به پدرت هم می رسیم

-خیلی وحشتناکه ، ناراحت نمی شین

-نه ، دارم از کنجکاوی خفه می شوم

* م .عباس زاده*
1391,10,28, ساعت : 20:07
تا حالا تو قبرتون زنده شده اید ؟ وای چی میگم . این قسمت داستان خیلی ترسناک و هیجان اوره . دختره تو قبرش زنده میشه . بعد دست و پا میزنه . بعد ...بعد ...خوب همه شو که گفتم . امشب فقط یک پست گور به گوری داریم :-2-06-:لاگور نرین الهی ،جاش برین تو نقد رمان !!!!


74




روزی که پدرم ، در حال کتک زدن دو زن بود ، قلبم تیر کشید و دردی شدید زیر سینه ام پیچید . ان دو زن ، حاضر نشده بودند،« لال گل» دختر چهارده ساله وهاب که به پدرم بدهکاری داشت ، هویشان شود . وهاب چوپان پدرم بود . در شبی سرد ، گرگ به گله زده و ده پونزده گوسفند را دریده بود و حالا ، پدر من به جای گوسفندها ،دختر بانمک او را می خواست .دو همسر پدر ،با امدن دختر خوشگل و کم سن مخالفت می کردند و به او فحش می دادند . پدرم زنجیری اهنی و کلفت ، که افسار خری بود ، برداشت و به جان زن هایش افتاد . یکی از انها مادرم بود که به خاطر خوردن دانه های درشت زنجیر اهنی به سرش ، چند روز بعد مرد و من هم روی جنازه او سکته کردم .از غصه مرگ مادر،تنهایی و اسارت او در خانه ای که مثلا خونه بخت اش بود. در واقع همه فکر می کردند،از غصه مرگ مادر جوانم ، دق مرگ شده ام . پدرم شرهان ،خیلی مرا دوست داشت . من تنها فرزندش بودم و باورش نمی شد که از بین رفته ام .

-تو که مرده بودی اینها را از کی شنیدی ؟

-از سمندر گورکن ده ، دوسال وقت داشتم تا بارها از زبون نجس اش بشنوم !

-خوب ادامه شو بگو

-موهای پدرم ، در طول چند ساعت سفید شدند و از شدت ناراحتی به سر و صورت خود می کوبید و خود را لعنت می کرد ، به خاطر هوس بازی هایش ، اذیت ها و ازار مردم .خدا حق اش را خوب ، کف دستش گذاشته بود .

توی دلم گفتم :

-و سوزاندن پدر و مادر من و تاج گل دخترک غشی .

شهربانو ادامه داد :

-پدرم مرا با یک انگشتر طلا و گردنبندی نقره به خاک سپرد و با اندوه گفت :

-این گردنبند و انگشتر را برای شب عروسی ات کنار گذاشته بودم . حالا هم که با مرگ عروسی کرده ای ، به گردنت می اندازم.

مرا دفن کردند . دختر زیبا و خوش اندام کدخدا ، که همه ارزوی ازدواج با او را داشتند ،حالا در ته گوری سرد ، خوراک کرم ها و عقرب ها می شد . گونه های لطیف و برجسته اش که ارزوی هر مردی بود ،می پوسید و خاک می شد .

گفتم :

-راست میگی به خدا ، دختری به کمر باریکی و خوش اندامی تو ندیده ام ،حیف که مُردی

-ولی ، نمردم . بذار بقیه شو بگم

سرخ شدم و گفتم :

-ببخشید . من هی تو حرفتون می پرم

-نه . مهم نیست

ادامه دادم :

-زیبایی و وقار تو ، دل هر سنگی را اب می کنه ، چه برسد به دل نرم و گرم مردها !

-ممنون خانم

-خوب بقیه شو بگو

شب داخل قبری گرم و داغ ، ناگهان عطسه ای کردم و به هوش امدم . من در اواخر تابستان مرده بودم و خاک بلوچستان ، در تابستان ها داغ است . ناگهان ، با کمال تعجب دیدم ، به جای خانه و رختخواب مخمل و سوزن دوزی شده ام ، داخل سولاخی تنگ هستم و یک تُن خاک رویم ریخته شده است

-وای ، حتما از شدت وحشت دوباره سکته کردی !

-نه خانم . اون لحظات ترس و وحشت رو نمیشه با زبون گفت . ترس و اضطراب ، عطش برای زنده موندن ، حرص و ولع برای نفس کشیدن . دست و پا زدن برای گشاد کردن اون فضای تنگ و تاریک و این که میدونی زنده زنده در گورت کرده اند . وای خدا . چه ساعت های نحسی رو گذروندم می خواستم خاک ها را ازروی خودم پس بزنم ، اما دستهایم قدرت حرکت نداشتند . من در لحد بودم . می دانی که خاک را مستقیم روی مرده نمی ریزند ، مرده را در سوراخی به اسم لحد می خوابونن ، ابتدا روی لحد را با خشت یا سنگ می پوشانند و بعد روی سنگ لحد خاک می ریزند . اما فضای انجا به اندازه حجم بدن میت است و جایی بسیار تنگ است . علاوه بر ان کلی هم پارچه و کفن دور ادم پیچانده اند . در ان گرمای دل خاک . داخل حلق و بینی و سولاخ های دیگر ادمیزاد را هم پنبه چپون می کنند ، گویی همه سوراخ ها بد است و هنگام مرگ باید مسدود شوند !اون هم چه مسدود شدنی ، زور چپان . بدبخت مرده ای که زنده شود و ببیند چه چیزهایی ، کجاهایش تپانده اند ، بدجور !

-وای چه وحشتناک !

-در زندگی دردها و مصیبت هایی هست که با زبان نمی شه گفت ، مگر ان که به سر ادم بیاید و مزه اش رو بچشه

-پس تو ، سکته قلبی کرده بودی و بر اثر گرمای شدید خاک ،داخل گورت زنده شده بودی

-اما ای کاش زنده نمی شدم !

-چرا ؟

-ترس و وحشتی که ان شب با من همراه شد ، هیچ وقت از یادم نخواهد رفت . از شدت خفقان و حناق گرفتگی ، به دیواره های لحد چنگ می انداختم و جیغ می کشیدم . موهایم را می کندم . سرم را به زمین می زدم ، می خواستم هرچه زودتر از اون سوراخ تنگ بیرون بیام و هوایی بخورم ، همه وجودم فریاد می کشید، من زنده ام ، صدایم را بشنوید ، مرا از این گور تاریک بیرون بیاورید ...

-بمیرم برات دختر ، چی کشیدی !

داشتم امید خودم را از دست می دادم . تصمیم گرفتم ان قدر سرم را بر زمین بکوبم تا له شود و زودتر بمیرم ، راحت شوم ، که صدای ضربه های کلنگی را شنیدم

-از کجا

-از روی قبرم . حس کردم کسی در حال کندن قبر است . شاید رهگذری از گورستان عبور کرده و فریادهای مرا از دل خاک شنیده ، دارد گورم را می شکافد تا مرا بیرون بیاورد

-و خوشحال شدی ؟

* م .عباس زاده*
1391,10,30, ساعت : 21:28
سلام دوستان عزیز . بعضی وقت ها ادم خودش هم از ماجراها و حوادث غمگینی که می نویسه ، بدش میاد تا سرحد لیگ برتر ! اما چی کار میشه کرد . اینا واقعیت هایی تلخ از تراژدی زندگی بعضی انسان هاست که یا قربانی شده اند ، یا قربانی کرده اند ! عجب جمله فیلسوفانه ای گفتم ها . بریم سراغ پست امشب . :-2-31-:


75




-امیدوار شدم . امید انسان را زنده نگه می دارد ، حتی ته قبر .نا امیدی تو را می کشد ، حتی توی قصر . با این که اکسیژن داخل لحد تمام می شد و من به سختی نفس می کشیدم ، اما امید به زنده بودن ، در دلم می جوشید .

کسی، سنگ لحد را از رویم برداشت ، نفس عمیقی کشیدم و بیهوش شدم . با تراوش قطرات خنک اب بر صورت و پیشانی ام چشمانم را باز کردم و در دل شب ، کنار قبری گشوده شده ، خودم را کفن پیچ شده کنار مردی زشت رو و کریه دیدم

- کی بود ؟

-همین سمندر گورکن .

- چرا دوباره نبش قبرت کرده بود ؟

-دنیا ، بازی های زیادی داره . هیچ کس از ده ثانیه بعدش خبر نداره . سمندر با دیدن گردنبند و دستبند گران بهای من ، نیمه شب ، قبرم را دوباره کند تا انها را بدزده

-همون گردنبندِ هدیه پدرت ،به خاطر عروسی ات با گور ؟

-اوهوم ، اما ،جوان عزب اوغلی ، وقتی دید زنده ام تصمیم گرفت مرا هم مانند گردنبند ، برای خود بردارد

-سمندر اهل روستای خودتونِ ؟

-کسی نمی دونه اهل کدوم گوریه . عده ای می گویند اهل زابلِ ، که به روستا اومده

-کِی اومده ؟

-ده سال پیش ، جوانی بیست ساله بوده . گرسنه و بی کار . هم زمان با ورودش به ده ، گورکن و مرده شور روستا که هشتاد ساله بوده ، می ره لاگور

-چه خوش قدم هم بوده

-اوهوم و تنها کسی رو که برای مرده شوری انتخاب کردن ، همین سمندر دربدر بوده .

-چرا ؟

-بیشترمردم ، از مرده شوری و قبر کنی می ترسند

- سمندر هم قبول کرد؟

-از بیکاری و ناچاری . او اولین مرده را که همون مرده شور سی سال خدمت کرده روستا بود ، شست و در گور کرد .

-زن و بچه هم داشت

-نه اون مرده شورسقط شده ، مجرد بود . خانه و وسایل او را که کنار همان قبرستان بود به سمندر دادند

-سمندر ازدواج نکرد ؟

-نه . چون دخترها می ترسند زن مرده شور شوند .چطور بذارن ، دست مردی به تن شون بخوره که صبح پک و پوزه ،یه مُرده رو می مالیده و می شسته ، وی ...وی

-پس چه می کرد ؟

-چی رو چه می کرد؟

-بی زنی و تنهایی رو ؟

-برایم گفته است که گاه گاهی پولی در می اورده ،به زنان بدکاره روستا، ناخنک می زده

-و ان شب زیباترین دختر روستا را زنده و سالم در اختیار داشت

-از بخت بدم بله . مانند گربه ی گرسنه ای که به گوشت تازه و لخم برسد ، مرا به خانه اش برد . دست و پایم را بست ،بعد برگشت و ظاهر گورم را مانند اول کرد .

-در حالی که همه فکر می کردند تو مرده ای ،هر شب کنار تو بود !

-تا سر حد مرگ شکنجه ام می داد . از ترس این که کسی به خانه اش بیاید و مرا ببیند ، با دست و پای بسته ، زیر رختخوابش پنهانم می کرد

-خوب جیغ و داد می کردی

-بی شرف ، دهانم را هم با جوراب های بوگندویش می بست

-چرا جوراب ؟

-مرض داشت ، بی وجدان بود .

-بعد ،چی شد سر از اون اتاقک ،زیر گور من در اوردی ؟

- از داخل خانه ، شروع به کندن تونلی کرد . خاک گورستان کوهستانی و محکم بود ، اما او شب ها تا صبح ، عرق می ریخت و مثل سگ جون می کند تا ان جا را درست کند

-خوب بعد؟

-در طول یه ماه اتاقکی را که دیدی درست کرد ،به خاطر زندونی کردن و در اختیار داشتن من ،برای همیشه

-پس اتاق به خانه اش راه داره

-اره . یک در اهنی برایش خرید و مرا در ان حبس کرد . یک پایم را هم در غل و زنجیر ،عینهو بز می بست .

-اونهارو دیدم، پس از گور دراومدی رفتی تو جهنم

- روزها که با مردم بود و مرده شوری و کارگری می کرد ، من تک و تنها در ان دخمه بودم .

-دستشویی ات نمی گرفت ؟

-سطلی برای توالت و کاسه ابی برای رفع تشنگی من می گذاشت و شب ها سراغ من می امد

-ای مادرت بگرده ، دخمل

- هر بلایی که تصور کنی بر سرم می اورد ...او یک دیونه خطرناکِ

-تو دو سال زیر گور من شکنجه می شدی و من خبر نداشتم

-بله خانوم جان ، چیزی بدتر از شکنجه !

* م .عباس زاده*
1391,11,01, ساعت : 20:13
گاهی چه زود بهمن می شود . مدرسه ای ها و دانشگاهی ها میگن بهمن که شد ...سال تموم شد . راست هم میگن ها . چند روزی تو بهمن تعطیله . بعد هم از بیست اسفند دیگه مدرسه و دانشگاه تق و لقه تا بیست فروردین . ما ایرونی ها خیلی خیلی ادم های کار کن و سخت کوشی هستیم ...:-2-06-:

اینم پست امشب .


76


-گاهی دنیا چقدر بزرگ می شود . زیر دماغ ات شکنجه می دهند، ادم می کشند و تو انگار نه انگار که در نیم متری ات چه خبر است

-شما مرا از دخمه ای نجات دادید که روزی صد بار در ان می مردم و زنده می شدم

-تو هم دینت را به من ادا کردی . با کشتن اون زن و نجات جون من ،ما با هم بی حسابیم .

-یعنی مرا از خودت دور می کنی

-تو باید به خانه تان بروی ، نزد پدرت .

-رفتم خانم جان ، اما کاش نرفته بودم

-چرا

- او دیگر به چشم دخترش مرا نگاه نمی کرد، فکر کرد من یک کلاه بردارم

-نه

-برایتان می گویم . همه چیز را می گویم

-باشه بگو . امشب کارهای زیادی داریم ، خلاصه و مختصر بگو ، باید سمندر را هم بگیریم . او امشب قصد فرار دارد

-وای ، راست می گویی ، اصلا به فکر اون نامرد نبودم ، اونو بکش خانوم ...بکش

-وقتی بیاید و دخمه را خالی ببیند ، از ترس رسوایی و گرفتاری ،شبونه در می رود

-بله ، او خیلی ترسوست

-خوب بگو ببینم چطوری از دخمه بیرون اومدی و منو تعقیب کردی ،بعد رفتی خونه بابات و چرا قبولت نکرد ؟

وقتی شما غل و زنجیرم را باز کردی ، و از دخمه بیرون رفتی ، من از شدت هیجان می لرزیدم . باورم نمی شد . داشتم ازاد می شدم . دو سال زجر ، دو سال بدبختی

-خوب ؟

با خود گفتم که هر لحظه ممکنه در این شب مهتابی ، سمندر بیاد و منو به محل دیگری ببره ،آثار جرم و از بین ببره و همه چیز رو ماست مالی کنه . نباید می گذاشتم دوباره، در چنگ اون دیو و بیمار روحی روانی اسیر شوم . ترس از اسارت دوباره، منو قوی و شجاع کرد

-و تو چه کردی ؟

می دونید که ، زنجیری داشتم به طول دو متر . پایم را با ان می بست تا فرار نکنم و طولش دراز بود تا در زندان انفرادی خودم ، قدم بزنم و به سطل توالت دسترسی داشته باشم . زنجیر را به سمت حفره قبر شما پرت کردم بلکه به جایی گیر کند

-گیر کرد ؟

-دفعه هفتم یا هشتم بود که گیر کرد ، انگار خوشی همه دنیا را به من داده بودند . هیچ وقت تو زندگیم این قدر خوشحال نشده بودم .

با قدرتی که از ترسم سر چشمه می گرفت ، زنجیر را گرفتم و خودم را تا گور شما بالا کشیدم

-همون زنجیر اسارت باعث نجاتت شد !

-بله خانوم جان . در گور شما جای پا زیاد بود . عجب گور جاداری داشتین ! خودم را از گورتان بیرون کشیدم و بدون لباس و پوشش شروع به فرار از ان زندان مخوف کردم . به خدا بال و پر در اورده بودم

-بعد چه کردی ؟

-به سمت چشمه ده دویدم . از پوست تنم نفرت داشتم . محل بوسه ها و نوازش های او بود . خودم را خوب شستم و نفسی راحت کشیدم، بعد از دو سال .

به طرف خانه مان حرکت کردم . دلم برای دیدن پدر لک زده بود .

-چه خوب

-پدرم ، مرد بیرحم و نامردی است . ازار و اذیت مردم او را سنگدل و حیوان کرده است

-پدرت با دیدن تو چه گفت ؟

-اول جا خورد . نمی دونم قیافه ام در این دو سال چقدر تغییر کرده بود که اصلا قبول نکرد من دخترش هستم ، دخترهای بلوچ درمدت دوسال به اندازه زیادی رشد می کنند ، اب و هوا و محیط بلوچستان این گونه است ،استخوان می ترکانند ،عجیب .

-چی ؟ قبول نکرد ؟

-نه ...او مست بود . تنهایِ تنها در خانه و مرا به باد فحش گرفت و نعره زد :

-دخترِ من دو سال قبل مرده و من خاکش کرده ام .با دست های خودم توگور کرده ام . حتما فهمیده ای من فرزندی ندارم و زنم را هم تازه طلاق داده ام ، به خاطر تصاحب مال و اموال من امده ای

با گریه گفتم :

-پدر ، منم . شهربانو دخترت ،دو سال لاگور بوده ام .

-بس است ، قصه ات را گفتی . حالا گورت را گم کن تا نیامدم بزنمت

-ولی من جایی را ندارم که برم ، اینجا خونمه

پدر به طرف من حمله کرد . مست بود . از خود بی خبر و من ناتوان . موهایم را چنگ زد و دو دستش را دور گردنم حلقه کرد

-تو چه کردی ؟

-داشتم خفه می شدم ، نفسم به سختی بالا می امد و به خرخر افتاده بودم . دیدم اگه کاری نکنم ، خواهم مرد ، این بار واقعی .

-اون وقت ،چطور جون سالم در بردی

دستم را بردم پشت کمرم ، روی طاقچه ای که مرا به دیوارش کوبیده بود ، یک قند شکن دیده بودم . سنگین و فولادی ...

-بعد ؟

-درست زمانی که داشتم از حال می رفتم ، قند شکن را از پشت سرم برداشتم ، تمام نیرویم را جمع کردم تو مچ دستم و با لبه تیز ان ، بر فرقش زدم . مست و ناتوان بود. روی زمین افتاد

-و مرد ؟

-فکر می کنم . چون که خون تمام کف اتاق را پر کرد و او در حال خِرخِر کردن بود ، بعد بی حرکت شد

-بعدش؟

-من بالای جسد نشستم و از ته دل گریه کردم . پدرم را کشته بودم ، ولی به خدا از قصد نبود . به خاطر نجات جونم بود . او مست بود و داشت منو می کشت

-حق اش بود . او مزه اعمال کثیف خودش را چشید . تو تقصیری نداری دخمل . ناراحت نباش

-شما درست میگین خانوم

-چطور ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,02, ساعت : 20:22
دوزتان سلام . حالتون که خوبه . از وقتی من این خون اشام ایرونی رو شروع کردم ...حوادث ناگواری در دنیا رخ داد . اول گفتند دنیا تموم میشه . بعد گفتند مدار زمین عوض میشه . زلرله های مهیب اومد . حالام که میخام پست جدید بذارم ...اطراف حونه مون بادهای وحشتناک می وزد که نگو و نپرس ...دوس داشتی هم بپرس :-2-06-:

اینم پست امشب :


77



چون او مرد کثیفی بود . از کودکی هم از ازش بدم می اومد . مادرم را هم کشته بود . ادم بد که بمیره ، حتی دخترش هم باشی ، فقط سه دقیقه براش گریه می کنی

-بعد ؟

-بعد کارای زشتش میاد جلو چشمت و دیگه گریه نمی کنی

-اوهوم . خوب بعد از کشتن پدرت چه کردی ؟

یک دست لباس پیدا کرده ، پوشیدم و از خانه زدم بیرون . بی خیال قتل و این چیزا . قلبم سنگ شده بود .

-بعد ؟

-ناگهان شما را دیدم . زیر نور مهتاب شناختم . از موهای طلایی تان . ما در روستا زن موطلایی و قد بلند مثل شما، خیلی کم داریم .

- منو دنبال کردی و دیدی زنی روی تنم خم شده و می خواهد ترتیب مو بده ، نجاتم دادی

-تنها امیدم شما هستید خانم . من کسی را ندارم . تازه قاتل پدرم هم هستم .

-بله . اما من تا این سمندر را نکشم ، ولش نمی کنم .اگر زیر سنگ هم بره پیداش می کنم

-من از شما بیشتر مشتاق این کارم . سمندر همه چیزم را گرفت .من تا اخر عمرم به همه ی مردم بدبین شده ام . من دیگه اون دختر شاد و سرحال دوازده ساله نیستم . در چهارده سالگی احساس زنی چهل ساله رو دارم ، خسته و بیزار . متنفر از همه .

-می فهمم ، شهربانو . می فهمم ، انتقام تو را از سمندر می گیرم

-بعد چی ؟ سرنوشت من چه می شه؟

-تو را با خود به تهران می برم.

-تهران ؟ چرا

-چون باید از این روستا ، دور شویم . با همه خاطرات بدش .روستای نفرین شده ای هست .

بعد مقداری موز جلوش گذاشتم و گفتم :

-شهربانو جان خوب از خودت پذیرایی کن .

-چرا ؟

-چون به تو نیاز دارم ، به خون تو

-به خون من ؟

-بله ، اجازه میدی خونت رو بنوشم؟

-شما نجات دهنده من هستید ، هر کاری دوست دارین بکنید،من به شما اطمینان دارم

ارام لبم را بر گردن زیبایش گذاشتم و نوشیدم . ان قدر که عطشم بر طرف شد و رهایش کردم .

شهربانو ارام ارام چشمهایش را بست . از نوشیدن خونش کیف می کرد . من خون دهنده ای تازه پیدا کرده بودم .

سعی کردم فکرم را روی سمندر تمرکز کنم . اما من، هنوز او را ندیده بودم و قادر نبودم با تمرکز و قدرت روحی ام محل اش را پیدا کنم . به شهربانو گفتم :

-بیا برویم

-کجا

-تا گورستان ، خانه سمندر !

چشمان دخترک از ترس دودو ،زدند :

-من ، از ان جا می ترسم ، خیلی

-نترس من دنبالتم ، هواتو دارم

همراه شهربانو به سمت خانه سمندر راه افتادم . مردک وسایل مختصر خود را برداشته و گریخته بود . رد پاهایش را گرفتیم . به دل کوه زده بود . حدس زدم از جاده مال رو بالای کوه ، می خواهد به پاکستان برود و در ان جا خود را گم و گور کند .

مرده شورِی که مرتکب دختر دزدی و حبس او در زیر زمینی مخوف شده ، به خوبی می دانست سزای کارش ،مرگ است و حالا که صید زیبایش از بند گریخته ، هم چوبه دار حکومت را بالای سر خود می دید و هم زخم خنجر قوم شهربانو را، اما خبر نداشت که عزرائیل ردش را گرفته و به زودی او را خواهد بلعید . عزرائیلی مثل من ، ابگین . خون اشام بزرگ .

کوهی بلند بین روستای تاک و بلوچستان پاکستان بود . راهی مال رو داشت و الاغ های تیز رو و گران قیمت بلوچ ها ، این راه های صعب العبور را به راحتی می پیمودند . بهای الاغ در ان جا زیاد بود . یک خر تند رو فابریک گاهی تا سه چهار میلیون خرید و فروش می شد . این خر صد کیلوتر راه را چهار ساعته طی می کرد ، از بس الاغ بود و دوست داشت سواری بدهد . البته در روستا الاغ های زیادی وجود داشت و شکر خدا از این بابت در تنگی و سختی نبودند ، اما الاغ کارکن و تیز رو کم بود .

از روی پشگل های تازه الاغ ، رد مرد جنایتکار را گرفتیم . ما پیاده بودیم و سمندر سواره . اما او مجبور بود شب را در جایی بماند ،تا هم غذایی به الاغه بده ، هم یه چیزی بریزه تو شکم بی خاصیت اش . ما باید بی استراحت برویم تا گمش نکنیم ،حتی غذا یمان را در حال راه رفتن بخوریم .

بیست و چند ساعت بعد ، او را دیدیم که با الاغش زیر درختی استراحت می کند . فکر می کرد ، حالا که یک شبانه روز راه اومده از خطر نجات پیدا کرده ولی نمی دانست خطر زیر نوک دماغشه .سمندر اماده رفتن و ادامه فرارش شده بود .

ایستاده و پشتش به ما بود . سنگ نوک تیزی برداشتم و کمرش را نشانه رفتم . بعضی سنگ های کوه مانند سرنیزه هستند نوک تیز و دراز . با تمام قدرت خون اشامی خودم سنگ را پرتاب کردم . فکر کنم شش هفت سانتی از سنگ درست بین دو کتفش فرو رفت و او فریاد جگر خراشی کشید

-اخ ...سوختم

* م .عباس زاده*
1391,11,04, ساعت : 20:15
یواش یواش ، رسیدیم به صفحه نهم . عده ای دوستان تو پروف و پیام خصوصی به من گفته اند شما که در مقدمه رمان گفته بودی این رمان چقدر ترسناکه و نکات مهم ایمنی رو یاد اور شده بودید ...از جمله ایری لایف . ما که چیز ترسناکی توش ندیدیم . عوضش هر چی این داستان رو می خونیم هرهر می خندیم ...از خنده روده بر می شیم . به این دوستان میگم انسان که فقط برای ترس و ترسیدن ایری لایف لازم نداره ..گاهی هم از بس می خنده ،باید موارد ایمنی رو رعایت کنه و به وسایل لازمه مجهز باشه :-36-::-4-:

اینم پست امشب . تو نقد هم برین .


77




از تاب درد افتاد، زیر دمب خرش .

چند دقیقه بعد من و شهربانو بالای سرش بودیم . شهربانو با دیدن او ،یاد خاطرات داخل دخمه افتاد و شروع به لرزیدن کرد گفتم :

-نترس من هستم

-دست خودم نیست ابگین جان

مردک به پهلو خوابیده بود و تلاش می کرد سنگ تیز و خونین را از درون کمرش بیرون بکشد ، اما با هر تلاشی ، سنگ بیشتر در محل اصابت فرو می رفت . لگدی به سنگ زدم ،فریادش بلند شد :

-در چه حالی مردک بی وجدان

با دیدن شهربانو ، فهمید که کارش تمام است . التماس کرد :

-غلط کردم . من ادم بدبختی هستم .منو نکشین

-کاش می گفتی مرا با ضربه ای چاقو بکشید ، زودتر راحتم کنید

اب دهانش را قورت داد . وحشت زده گفت :

-می ..خواهید ، چه کارم کنید ؟

-خواهی دید .

افسار خرش را باز کردم و به گردنش بستم . سر دیگر افسار را به میخی که در زمین فرو کرده بودیم وصل کردم . هردو دستش را هم از عقب بستم تا نتواند سنگ را بیرون بیاورد . با ناله گفت

-این سنگ ..این سنگ را از کمرم بیرون بکشید

-این سنگ ، نتیجه گناهان توست که اکنون در کمرت فرو رفته و باید تحملش کنی

-خیلی درد دارد ، خیلی

-حبس کردن دختری دوازده ساله در زیر زمین و شکنجه دادن او ، درد نداشت ؟

-چرا ،غلط کردم

-گول زدن مردم که به تو اعتماد کرده و مرده های بی ازارشان را دست تو می سپردند درد نداشت

-چرا ...دیگه این کارو نمی کنم

-خود را عابد و زاهد و دعا خوان نشان دادن و مردم را فریب دادن چطور ؟ پشت نقاب دین و دعا و قران پنهان شدن چطور ، درد نداشت ؟

-چرا ؟

-تو ، شیطان ادم نما ، در محکمه من ، محاکمه شده ای . مجازات تو مردک فاسد ، کندن گورت به دست خودت و زنده زنده دفن شدن در ان است . این کمترین مجازات جنایت های بی شمار توست

-مرا ببخشید ، قول می دهم از این به بعد ادم خوبی شوم

-به فرض شهربانو و مردم تو را بخشیدند ، جواب قران و دین خدا را چگونه می خواهی بگیری که تو را بخشیده اند یا نه ؟

-خدا بخشنده است ، من توبه کنم می بخشد

-خدا زمانی می بخشد که حق مردم را داده باشی

-مرا عفو کنید ، رحم کنید

-به یک شرط ولت می کنم بروی

-چه شرطی

-از این خر رضایت بگیری ، خر به من بفهماند که تو را بخشیده ،این همه حیوان بی زبان را زجر داده ای ،از او بار کشیده و گرسنگی ها از دست تو کشیده . بارها کتک اش زده ای ،فقط همین خر از حق و حقوق خود گذشت کند ،می گذارم بروی

-خر که زبان ادمیزاد ندارد

-پس حکم اجرا می شود

-صبر کنید ، من با خر حرف بزنم شاید ، با علامتی چیزی به ما فهماند که مرا بخشیده

-بزن

خر را اوردم کنار سمندر که با افسار به زمین بسته شده بود . سمندر رو به الاغ کرد و گفت :

-ای الاغ عزیز ، من خطاکارم . سال ها مردم را خر کرده ام . از مرده شوری و دعاهای دفن مرده ها و روش کفن و دفن هیچ اطلاعی نداشتم

-خاک تو سرت

سال ها با روش غلط مرده ها را دفن کردم و به مردم می گفتم راه درستش همینه

خر عرعر کرد .

-پشت نقاب دین و دعا و ریش های بلندم پنهان شدم و مردم را گمراه کردم و از این راه نون می خوردم و عیاشی می کردم !

خر سم اش را بر زمین کوفت

-زندگی مردم را به لجن کشیدم ، دختری را زیر زمین بردم و به زور دربندش کردم

خر پایش را بلند کرد و بر پهلوی او کوفت

-به تو ، الاغ زبون بسته هم رحم نکردم . اب و علف درست و حسابی ات نمی دادم و مرتب کتک ات می زدم ،با زنجیر فولادی

الاغ چیزی نگفت .

دختران ساده را گول می زدم ، از انها کار می کشیدم و پول می گرفتم تا دعای گشایش بخت بنویسم ، زودتر شوهر کنند

گفتم :

-این دعات که مستجاب می شد

با کمی امیدواری گفت

-چطوری ؟

تو دلم گفتم :

-خودت ، با نامردی و کلک اولین شوهر موقت شون می شدی و ترتیب شون رو می دادی !

بدبخت نمی دونست دارم ذهن اش را می خوانم . جواب دادم :

-این الاغه شاهد کارهات بوده . با علامت چشم و ابرو ،به من میگه

سر خرش فریاد زد :

-ای نامردِ صاحب فروش ، کاه و جو من رو می خوری و حلیم این دختر رو هم می زنی

گفتم :

-تو حق نداری الاغ بیچاره را سرزنش کنی ، به بقیه گناهانت اعتراف کن

النگوهای زنان شوهر دار را می گرفتم و روی شکم شان دعا می نوشتم بچه دار شوند

-این دعات هم که کارگر می شد ، بی چون و چرا !

-یعنی چه ، پس چرا منو گرفتین . من که به همه خدمت می کرده ام .

-بله ، اما استجابت اش یه طور دیگه ای بود

-چه طوری ؟

-خودت اونارو بچه دار می کردی،با دارو ، بیهوش شان می کردی و عملیاتی !انجام می دادی ، شرم آور تا دعایت موثر شود

رنگش پرید و ساکت شد . به خر گفت :

-این رسم جوانمردی و خریت نیست ، نمک بخوری و اسرار منو با چش و ابرو به همه بگی !

* م .عباس زاده*
1391,11,05, ساعت : 20:00
دوستان گل سلام . امشب شب بسیار خوبیه . بنابر روایتی امشب شب تولد پیامبر اسلام (ص) است و همچنین اولین شب فعال شدن من و پر رنگ شدن ستاره هام . اولا از همه دست اندرکاران و مدیران خوب و ادمین عزیز سایت پربار و تک نودو هشتیا تشکر می کنم . دوما به خاطر این شب خوب و شیرینی قرمز شدن ستاره هام امشب از زور خوشحالی چهارتا پست تپل مپل میذارم . ایشالاه شما هم -البته اونایی که هنوز قرمز نشدن -ستاره هاتون قرمز و خوشگل بشن . بعد ابی و اسمونی . :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

پست اول امشب :


78





الاغ بیچاره سرش را تکان داد

سمندر با چشمای التماس آلود رو کرد به الاغ و گفت :

-اکنون مرا می بخشی ؟ می خواهند صاحبت را زنده به گور کنند !

الاغ، بی هیچ صدا و یا عرعری ، پای جلوش را بلند کرد و محکم وسط کله کم موی او کوبید .

-اووخ ،مردم .

خندیدم و گفتم :

-حتی این الاغ هم تو را نبخشید ، چه برسد به بقیه !

در حالی که افسار سمندر را از زمین باز می کردم ، بیل و کلنگی را که در خورجین الاغ داشت بیرون اوردم و دستش دادم :

-گورت را بکن

-نمی کنم

با مشت ضربه ای به سنگ کمرش زدم ، نیم متر ورجست !

-می کَنم ، فقط به زخمم کاری نداشته باش

-پس درست انجام بده

کند ، تند تند می کند تا من به سنگ فرو رفته در کمرش ضربه نزنم . خندیدم :

-اوه ، یس ...همینه . خوب گورت رو می کنی !

با ناامیدی گفت :

-می دونی از کی گورم رو می کنده ام ؟

-نه

-از همان وقتی که کارهای زشتم را شروع کردم . در واقع داشتم ،کم کم، گورم را می کندم

گفتم :

-کاش همه ادم ها به این نتیجه ای برسند که تو رسیده ای .

گفت :

-می رسند ، اما خیلی دیر

-یعنی کی ؟

-زمانی که افساری بر گردن و سنگی نوک تیز در تن شان دارند !

-احسنت ، کم کم فیلسوف هم میشی . دِ جون بکن . شب میشه

-چشم ، خانم جان

گوری به عمق یک متر کند . دانه های درشت عرق روی صورتش دیده می شد . کنار گورش نشست و گفت :

-میشه یه سیگار دود کنم ؟

-دود کن

سیگاری از جیب پیراهنش بیرون اورد و بر لب گذاشت ، گفت:

-کبریت تو خورجین الاغِ

کبریت زدم و زیر سیگارش بردم . با لذت دودش را بیرون داد.

-میشه یه لیوان چای بنوشم ؟

از فلاکس داخل خورجین ، چای ریختم و لیوان را دستش دادم . چایی اش را نوشید و نالید :

-من حاضرم

-برو توی گورت دراز بکش .

داخل قبرش رفت . راحت دراز کشید و چشم هایش را بست .

به شهربانو گفتم :

-با بیل خاک ها را بریز . اول روی پاهاش بعد صورتش . باید طعم عذاب را خوب بچشد .باید مرگ را اندک اندک ، مزمزه کند.

لب های سمندر می لرزیدند . شهربانو ، تند تند خاک ها را روی پاهایش می ریخت . ناگهان باد سردی دور گل و گردنم حس کردم و بعد روح پدر و مادرم را کنار خود دیدم

پدرم منو بوسید و گفت :

-ابگین جان ، دختر گلم . او را ببخش

مادرم هم خندید

-او را ببخش ...او را ببخش !

با ناراحتی گفتم

-چرا ؟ او یک جنایتکار است .

پدر گفت :

-بله ، این رو که می دونم ،ولی تا اینجا نصف جون شده . علاوه بر اون ، او خودش هم یک قربانی است !

-قربانی ؟ چرا ؟

-فقر و فلاکت و نیاز به زن ، او را مجبور به این کارهای زشت کرده . اگر همه گناهان او را زیر ذره بین ببری به دو نتیجه می رسی

-چه نتیجه ای ؟

-نداری و نداشتن یک همسر حلال .

-پس هرکس ندار باشه و نتونه زن بگیره کثافت کاری کنه ؟

-نه . اما او اکنون به درک گناهش رسیده و توبه کرده . با خدا عهد کرده اگر از دست تو جون سالم در ببره ، هرگز دور خلاف نخواهد گشت

-و خدا او را بخشیده ؟

-خدا ، توبه کننده ها را دوست دارد . تازه او ادم نکشته . فقط رضایت شهربانو مهمه . اگر او رضایت داد ، مردک را رهایش کن . بهش یک فرصت دیگه بده !

-پدر جان ...

اما پدر و مادرم وارد تونل سفیدی شدند و غیبشان زد .

داخل گور را نگاه کردم . شهربانو با غیظ و نفرت خاک می ریخت . خاک ها از روی شکم سمندر سر می خوردند و تا روی چانه او را گرفته بودند . مردک به سختی نفس می کشید و با هر دم و بازدم گرد و غباری کنار بینی اش بلند می شد . این طور که شهربانو با غیظ خاک می ریخت ، تا چند دقیقه دیگر کار مرد تمام بود .

گفتم :

-شهربانو جان

-بله

-اگر یه خواهش از تو بکنم ، قبول می کنی

-چه خواهشی ؟

-او را ببخشیم ، به گمام دیگر بسش باشه . نصف جون شده !

شهربانو بیل را کناری انداخت و با تعجب مرا نگاه کرد:

-تا چند دقیقه قبل سفت و سخت ، او را سرزنش می کردی

-بله ، اما حس کردم از کارهای زشتش پشیمان شده . البته اگر تو نبخشی ، من هم نمی بخشم . همه چیز به بخشش تو بستگی دارد

-به خاطر اون من پدرم را کشتم

-با کشتن پدرت خدمت بزرگی به مردم ده کردی . او از این مرد جنایتکار تر بود

-چطور ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,05, ساعت : 20:09
پست دوم امشب . نقد یادتون نرود . مرسی



79


-پدر تو ،زن ، پول و امکانات داشت و به حقوق مردم تجاوز می کرد ، این بدبخت از زور نداری و فقر، گناه می کرد .

شهربانو فکری کرد . معلوم بود بخشیدن این مرد ، برایش سخت است . اما اب دهانش را قورت داد و پوفی کشید :

-باشد خانم جان ، به خاطر شما بخشیدمش

گفتم

-فدای اون قلب نازک و بخشنده ات بشم ، دختر

سمندر که به سختی نفس می کشید ، گوش هایش را تیز کرده و حرف های ما را می بلعید .

جلو رفتم و با قدرت او را از زیر خاک ها بیرون کشیدم .محکم و قاطع گفتم :

-سمندر ، دیگه دور گناه نروی ها

چشمان قورباغه ای و بیرون زده اش را به من دوخت :

-نه خانم . علط می کنم . مرگ را با چشم خودم دیدم ، شما از عزرائیل هم ترسناک ترین !

-چی شد ؟

-هیچی ، یهو از دهانم پرید ، غلط کردم !

سوار الاغش شد ، حتی درد کمر زخمی اش را هم فراموش کرده بود . با دست ضربه ای به پشت الاغ زد و با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت ، از ما دور شد . خر بیچاره چهارنعل می تاخت . ناگهان صدای فریاد دردناک او را شنیدیم . نگاه کردیم . یکهو غیبش زده بود .

به خاطر عجله و نجات از مرگی که حتمی می دانست ، گیج شده و الاغ را به سمت دره ای عمیق هدایت کرده بود . به محل غیب شدنش رفتیم . از اون بالا نگاه کردیم . فکر کنم خودش و خرش تکه تکه شده بودند . لبخندی به شهربانو زدم و گفتم :

-گیرم که خلق را به زبانی فریفتی

با دست انتقام الهی چه می کنی

شهربانو نفس صدا داری کشید ، شبیه آه بود .



***



نزدیک غروب بود . از بالای کوه پایین امده و زیر درختان گز پنهان شده بودیم . به شهربانو گفتم :

-من می خوام برم تهرون ، اینجا برام امن نیست .

-منم با شما میام

-اخه ..

-اخه نداره ، من که به جز شما کسی رو ندارم ،همه قوم من فکر می کنن مرده ام ، خدا نکنه کسی یه بار بمیره ،بعد زنده بشه . همه به چشم دیگه ای نگاش می کنند

-به چه چشمی

-یه موجود ترسناک ، یه روح . فکر کنم پدرم هم به خاطر همین ترس بود که زنده شدنم را باور نکرد

-و می خواست دوباره خفه ات کنه

-اوهوم !

-باشه .با من بیا .

-خانوم ؟

-جانم .

-دیگه خون گردن مو نمی خورین

-چرا ، شب .

فهمیدم دخترک از دادن خون به من کلی لذت برده و شاد و شنگول شده . بیچاره ، داشت معتاد به خون دادن می شد . نگاهی به لباس ها مون انداختم و گفتم :

-با این لباس های پاره و تنگ نمیشه رفت تهرون ،شنیدم تهرون جایی بزرگ و شیکه

یک مرتبه چشمان شهربانو برقی زدند و گفت :

-خانوم اصلا با لباس بلوچی نمیشه رفت تهرون ، تابلو میشیم !

-مگه لباس هاشون با ما فرق داره ؟

-خیلی ، اونا لباس قجری می پوشند

-لباس جگری دیگه چیه ؟

-جگری نه ، قجری

-خوب قجری ، از کجا بیاریم ، سر قبر پدرمون ؟

-نه . من یه نفر رو می شناسم که لباس قجری داره

-کی ؟

-خانوم معلم مون

-اون ، مال کجاست ؟

-شیراز

-دو سال قبل معلمتون بوده ، از کجا حالام باشه ؟

-خودش می گفت هست ، پنج سال تعهد داده تو استان ما خدمت کنه .

-باشه ، بذار هوا خوب تاریک بشه ،بریم سراغش و لباس هاشو بگیریم

دخترک با ذوق گفت :

-خانوم مهربونیه ، با زبون خوش باهاش حرف بزنیم ، کمک مون می کنه

-ینی این قدر مهربونه ؟

-اره ، دختر خوش قلبیه .

-خدا کنه .



****

دختری تنها در دواری بلوچی . سبزه و میانه اندام . چشمانی کشیده و براق داشت . برای مان چای اورد و سینی را جلومان گذاشت .نگاهی به صورت شهربانو کرد و گفت :

-من ، این دختر رو می شناسم

شهربانو گفت :

-ولی من شمارو نمی شناسم

-خدا بیامرزدش .دو سال قبل دانش اموزی داشتم به نام شهربانو ، سکته کرد و مرد ، شکل شما بود .

لب های شهربانو اشکارا لرزیدند و لی دختر جلو احساسات خودش را گرفت .

نگاهی به صورت گرد خانم معلم انداختم . زیبایی ملیح شیرازی ها را داشت . همان دخمل هایی که حافظ و سعدی برای چش و ابروشون غش و ضعف می رفتند و به خاطر خال هندویشان سمرقند و بخارا می بخشیدند .بعد سال ها می نشستند ،برای چشم بادومی ، ابروی هشتی و زلف تابدارشان کتاب های شعر قطور می نوشتند و با هر بیت ، شوری به ادبیات ایران و جهان می بخشیدند :



اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را

به خال هندویش بخشم ، سمرقند و بخارا را



تعجب کردم دختری تک و تنها از شیراز اومده در دورترین نقطه بلوچستان .نزدیک مرز ، گفتم :

-اسم تون چیه خانوم

-مهستی

-چه اسم قشنگی.

حندید :

-خدا بیامرزدش

-کی رو ؟ باباتونو

-نه مهستی رو .

-مهستی کی بوده، اون وخت ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,05, ساعت : 20:17
پست سوم امشب : :-2-16-:




80





-یه خواننده که بابام خیلی بهش علاقه داشت . عاشق صداش بود . به خاطر اون اسم منو گذاشت مهستی . حالا ، هم اون خواننده مرده . هم بابام .

-خدا بیامرزدشون . شما چرا از اون همه راه ، تک و تنها و مجرد اومدین توی این غربت که زبون مردم شون رو هم نمی فهمین؟

-این ، به خاطر استخداممه . برای استخدام باید پنج سال در مناطق محروم خدمت کنم

-پنج سال ؟

-اره عزیزم . این روزها نون در اوردن ، اونم از راه حلال مشکل شده .

-یه دختر تنها تو عمق بلوچستان ، نمی ترسی ؟

-چرا ؟ ولی چاره چیه . باید یه جوری زندگی مو بچرخونم یا نه . اینجا هر لحظه ممکنه منو بدزدن و از خونواده ام تقاضای صد میلیون پول کنن تا جسم مجروح و زخمی منو از بالای کوه ها تحویلشون بدن .

-کیا ؟

-اشرار

-خطر ناموسی تهدیدت نمی کنه ، نگاه ناپاکی ، دست و چشم پلشتی ؟

-چرا . اما خوب صاحب خونه مون ادم خوبیه . مواظب من هست .بلوچ ها مردمان مهمان نوازی هستن

-اون وخت این اموزش و پرورشی ها نمی دونن که اینجا، برای یه دختر خوش بر و روی نوزده ساله و مجرد خطرناکه ؟ نمی تونستن شمارو یه جای نزدیک تر به خونه تون بذارن ؟

سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . غمی مبهم و اعتراض گونه در چشمان میشی و نمناکش دیده می شد .

چشم در چشم او انداختم و گفتم :

-مهستی جون ، ما دو دست لباس فارسی می خوایم . میشه به ما بدین ؟

نمی دونم طلسمم کارگر افتاد یا مهمان نوازی شیرازی ها . با سخاوتی که مارا شرمنده کرد ، چمدانی چرمی و جادار را اورد و جلو مان گذاشت .

-این تو ،سه چهار دست لباس هست . از زیر پوش بگیر تا مانتو ،شلوار . من حوصله رخت شویی ندارم ، از شیراز لباس زیاد میارم تا دیر دیر لباس بشورم .

یک شلوار مانتو تنگ طوسی انتخاب کردم . شهربانو هم یک مانتو ابی انتخاب کرد ،با شلوار لی یخچالی . پوشیدیم . مهستی که تاپی صورتی پوشیده بود ، جلو امد و گفت :

-به به . چه خوشگل شدین ، اما باید این موهای ژولیده پولیده تونو بدین دست من ،تا یه حالتی بهشون بدم

-بلدی ؟

-یه خرده

ضبط صوتی داشت . از این نوار کاستی ها . در حالی که وسایل ارایش مو را از طاقچه دوارش بر می داشت ، کلید ضبط را هم زد :



دختر شیرازی جونم دختر شیرازی

چشات و به من بنما تا بشم راضی

چشامو می خوای چه کنی بی حیا پسر

بادوم تو بازار ندیدی ، اینم مثل اونه

ولیکن نرخش گرونه ، ولیکن نرخش گرونه

شو میام برات خواستگاری

به شرطی که دوسم بداری



ساعت نزدیک دو نیمه شب بود . خودم را در اینه نگاه کردم . شکل ادمیزاد شده بودم . موهای طلایی ام کوتاه شده و ارایش ملایمی روی صورتم دیده می شد . از اون حالت گور به گوری بودن در اومده بودم .

شهربانو هم دختری زیبا و با ملاحت بود ،شکل خانم های شهری و پولدار در اومده . موهاشو گنبدی کرده بود . مهستی دوتا چادر مشکی و مقنعه هم به ما داد .

-شما دوتا دخمل خوشگل تو عمق خاک بلوچستان ، با لباس فارسی ، خیلی مراقب باشین . اشرار در کمینند .

-اشرار کیا هستن

-یه عده ادم بی کار و مفت خور که دنبال گروگان گیری و گرفتن پول هستند

-تا حالا خانم معلمی رو هم گرفتن ؟

-میگن خیلی ، اما من یکی شو با چشم خودم دیدم

-کی بود

دوستم ، سروناز ، از گیلان . چند روستا اون ورتر خدمت می کرد . یه روز عصر که مدرسه تعطیل میشه ، اونم با خیال راحت میره ، سمت خونه شون

-خوب ؟

-اشرار می ریزن سرش و با تویوتای شاسی بلند می برنش اون ور مرز

-پولی هم از پدر و مادرش طلب کردن ؟

-نه ، از بس دختره سفید و خوشگل بود ، فکر کنم بردنش کراچی ،به یه خونه بدنام فروختنش ، یا به یه شیخ پولدار عرب . خیلی عروسک و مامان بود

-ردی هم از ادم دزدها پیدا نشد

-نه . فقط پدر و مادرش اومده بودن اینجا . مثل ابر بهار زار زار می کردند . پدرش می گفت : کاش کشته بودنش و من جنازه شو می دیدم ، می فهمیدم اخر و عاقبتش چی شد . حالا نمی دونم دخترم تو چه وضعیه ، شکنجه اش می کنن ، به کار بد وادارش کردن ...

-مادره چی کار می کرد

-مرتب تو سروصورت خودش می زد و گریه می کرد

دستی به پشت مهستی زدم و گفتم :

-تو هم مواظب خودت باش دختر . کاری چیزی داری بگو برات انجام بدیم . خیلی مارو خجالت دادی ، شرمنده ایم به خدا .

-نه عزیزان . همین که امشب تا حالا، دوتا، هم صحبت و دوست پیدا کرده ام ، کلی لذت بردم

-ینی این قدر تنهایی ؟

-خیلی ، بیشتر از این حرف ها

قطره اشکی گوشه چشمان خوشگلش نشست . با خود فکر کردم ، روزگار و فقر با انسان ها چه می کند . دختری نوزده ساله ، در اوج شادابی و بهره مندی از لذت های دنیا و جوانی اش ، سال ها در ولایت غربت ، دور از همه اقوام ، تک و تنها باشد و عمرش ، طراوت و جوانی اش را به خاطر سیر کردن شکم خود و مادرش برباد دهد و عده ای در تهران ، با اتومبیل های میلیاردی در خیابان ها پز بدهند و همه جوره وسایل عیش و نوش برایشان فراهم باشد . شاید کل حقوقی که مهستی در تمام عمرش می گرفت ، پول چهار تا از چرخ های این اتومبیل ها هم نمی شد .

* م .عباس زاده*
1391,11,05, ساعت : 20:26
اینم پست چهارم و اخر امشب . شب تون به خیر :-2-40-:


81





درسته که من یک دختر بلوچ تازه از گور دراومده بودم و این همه اطلاعات و دانستن برایم سخت بود ، اما من یک موروی بودم که چهار جادو را می دانستم . نه پنج جادو . جادوی روح را هم بلد بودم و ذهنم از تمام اوضاع دنیا اگاه بود . ادمیزاد هرچه بیشتر بدونه ، بیشتر رنج می کشه و این همه اگاهی و اطلاعات قلبم را می ازرد ،منفجرم می کرد .

به مهستی گفتم :

-مارا حلال کن . امشب خیلی مزاحمت شدیم

گفت :

-امشب از بهترین شب های عمرم بود . یک حالت سبکی و خوشی خاصی پیدا کرده ام ،خیلی خوش گذشت .

با او خداحافظی اشک باری کردیم . با حسرت رفتن مارا نگاه می کرد . مثل یک زندانی حبس ابد خورده ، که دوتا از هم بندی های تازه ازاد شده اش را بدرقه می کند ، چه دختر خوش قلب و تنهایی .

ساعت شش صبح بود . یک روز گرم مردادی . دوتا دختر زیبا ، با چادر و مقنعه مشکی در روستای تاک قدم می زدند . خدایی بود هنوز روستاییان در خواب بودند و گرنه با دیدن ما ، دورمان جمع می شدند و حالا خر بیار باقالی بار کن .

برای رفتن به تهران که حدود هزار و دویست سیصد کیلومتر از ما فاصله داشت ، باید ، شهرهای زیادی را پشت سر می گذاشتیم ، راه سخت و طولانی ای در پیش داشتیم . ان هم برای من که تازه از گوری دوازده ساله بیرون جسته بودم و شهربانو که از گوری دوساله خود را پرتاب کرده بود بالا . چه وجه اشتراکی داشتیم من و این دختر چهارده ساله . هردو ازگورهایمان فرار کرده بودیم . منتها ،من با پای خودم توی قبرم رفته بودم و او را به زور در ته سردابه ای مخوف چپانده و از روح و تن اش کام گرفته بودند .

نه ساکی داشتیم ، نه پولی ، نه حامی و همراهی . دو دخمل خوشگل . کنار جاده خلوتِ تاک . از تاک تا پل سرباز سی چهل کیلومتری راه بود ، اونم جاده ای تنگ و سربالایی و گردنه . باید این گردنه های پیاپی و پیچ های تیز را پشت سر بگذاریم تا به پل برسیم .

پل به سه جاده راه داشت . یکی همین تاک و ده بیست روستای دور و برش . دیگری به پیشین و چابهار .و راه سوم که مقصد ما بود، به ایرانشهر . از ایرانشهر راحت می تونستیم بلیط اتوبوس بگیریم و یک سره تا تهران توی صندلی خنک و کولر دار اتوبوس اسکانیا لم بدهیم و کیک و ساندیس بخوریم و فیلم های خنک و یخ کرده اتوبوس را ببینیم که در این هوای داغ می چسبید .

اگر بگویی موش در جاده دیده می شد ، دروغ بود . جاده خلوت خلوت بود و من خدا خدا می کردم هرچه زودتر از این زندان عظمی نجات پیدا کنم و خود را به ایرانشهر برسانم . غربت و تنهایی و سکوت ، همه جا را پر کرده بود . یاد مهستی معلم تنهای روستا افتادم و پوفی کشیدم : پوف ...

شهربانو هم که کنار من پابه پا می شد و بی قرار بود گفت :

-پوف ...

او هم می خواست هرچه زودتر از این روستا در برود . پدرش را کشته بود و هر لحظه ممکن بود نیروهای انتظامی و مرزی به او مشکوک شوند ، به خصوص که هیچ کدام از ما کارتی یا مدرک شناسایی نداشتیم .

ساعت هفت شده و هنوز اتومبیلی نیامده بود . دل تو دل هیچ کدام مان نبود . هردو خاطرات بد و قبرستانی داشتیم ، از تاک . روستای منفور و زشت . روستای نامردی ها و کثافت ها .

پدر و مادرم را در این روستا آتش زده بودند . به شهربانو در این روستا بی حرمتی شده بود . دوسال حبس زیر زمین نمور و تاریک ، زیر قبرها . خودم دوازده سال در این روستا زنده به گور شده و بعد مجبور شده بودم بهترین دوستم گلابتون را به خاطر فریبی که خورده بود ، بکشم و ...و ...

-د بیا ،یه ماشین . یه تراکتور . یه خر ...چرا هیچی نمیاد؟

انتظار سخته . چشم به جاده داشتن، به امید اومدن نجات دهنده ای ، زجر آور است و هر چه بیشتر به انتهای جاده خیره شوی و سکوت و پوچی ببینی ، بیشتر ناامید و مایوس خواهی شد .

حالا که می خواستیم برویم و وسیله نقلیه نبود ، بیشتر دلشوره و دلهره داشتیم . رنگ شهربانو لحظه به لحظه پریده تر و چشمانش گود افتاده تر می شد .

صدای جیغ زنی ، پشت تپه روبرویمان ، بلند شد . زن التماس می کرد .

-نه نه ...

چشمکی به شهر بانو زدم . هردو باهم به سمت صدا حرکت کردیم . راه باریک و پر از سنگ و بوته های خاربود . با قدم های تند از ان عبور کردیم و پیچیدیم پشت تپه . مردی در حال کتک زدن زنی جوان و باریک اندام بود . زن می گفت :

-من تقصیری نداشتم . تو مرا سه سال رها کردی ،بی خرجی . رفتی کراچی .

مرد با غیظ فریاد زد :

-تو هم رفتی خونه «مزارهان،» پسر عموی هرزه و ناجورت

-به خدا جایی نداشتم ، از بیچارگی رفتم اون جا .

-خونه مادرت که بود ، چرا اونجا نموندی ؟

-مادرم هم خودش با گدایی و رخت شویی شکمش را سیر می کند

-مزارهان چند مرتبه ....

-اون قوم منه . حرمت ام را نگه داشت . درسته اخلاقش ناجوره . اما نامرد نیست ،تو بدبینی .

-به خاطر یک لقمه نان ؟

-تو چرا ترکم کردی ؟ با من ازدواج کردی و یک سال بعد رفتی . کجا بودی ؟ تو کراچی خوش گذشت بهت ؟ چند تا زن گرفتی ؟با چند تا شون خوابیدی ؟

سیلی مرد ، دهان زن را خون انداخت .

* م .عباس زاده*
1391,11,07, ساعت : 20:21
دوستان گل . پسمل ها و دخمل های خوب نود و هشتی . رمان خوان های حرفه ای و خواننده های گل . سلام . در این روزهای خوب زمستونی که ادم گاهی از سرما می لرزه ...گاهی هم گرمش میشه و بخاری رو خاموش می کنه ...نمی دونم چی شده والاه . انگار زمستون این روزها هم با زمستون سال های قبل فرق داره . هی ادا و اطوار در میاره . زمستونم ...زمستونای قدیم . والا به خدا :-2-06-:

امشب سه تا پست داریم :


پست اول امشب :


82




مرد با دهانی کف آورده گفت :

-زن و مرد با هم فرق می کنن . زن ناموس مرده . باید خودش را حفظ کنه

تف خونین زن ،صورت مرد را قرمز کرد :

-مرد هم باید غیرت داشته باشه ، زن شونزده ساله اش را سه سال ول نکنه، برود .

-یعنی من بی غیرتم ؟

-بله . هیچ چی یه طرفه نیست ، زنت را ول کردی ، رفته ای دنبال عیاشی و گردش ،فکر کردی زنت می شینه تو خونه برا سلامتی ات نماز می خونه ؟

-زن ، نذار اون روم بیاد بالا

-مثلا بیاد چی میشه ؟

دست مرد زیر دامنِ جامگ سفیدش رفت و دشنه ای بیرون اورد ، دراز .

-من ، این بی ناموسی را با خون می شورم

فکر می کردم با دیدن دشنه تیز و مرد خشمگین ، زن پا به فرار خواهد گذاشت ، اما زن به سومی مرد ، حرکت کرد . دو طرف جامگ صورتی اش را گرفت و جر داد ،فریاد کشید:

- بزن ، بکش . بی غیرتی اگر نکشی . مرگ از این زندگی بهتره .

مرد خشکش زد . باورش نمی شد ،زنش ، این قدر از زندگی و کارهای او خسته شده که حاضر است جان بدهد و خلاص شود .

دشنه را روی زمین انداخت . گویی از ماری سمی می گریزد . عقب عقب رفت و از ان فاصله گرفت . مدتی زن را نگاه کرد . به صورت او خیره شد . ماتش برده بود . ناگهان شانه هایش لرزیدند . مرد بلوچ دیر گریه می کند ، اما وقتی گریه کند ، گریه اش واقعی و از عمق جان است .

زانوهای او تا شدند و به زمین چسبیدند . کمی بعد دست های زن ، لای موهای پرپشت او حرکت می کرد .

-گریه نکن آرشام ،گریه نکن ، دلم می گیره.

ارشام پاهای زن را در اغوش کشید و صورتش را به انها چسباند :

-مرا ببخش ماه بانو ، مرا ببخش . دستم تنگ بود ، مجبور بودم رهایت کنم

توی دلم خیلی خوشحال شدم . مرد و زن ، در اغوش هم ، گریه می کردند و قسم می خوردند که یکدیگر را ترک نخواهند کرد؛و از این به بعد به هم وفادار خواهند بود.

از حرف هایشان معلوم بود ، عاشق یکدیگر هستند ، فقر و دست تنگی انها را از هم جدا کرده است .

ناگهان صدای دلنشین موتور یک اتومبیل را شنیدیم . نیش هردویمان باز شد ، بی اختیار راه رفته را به دو ،بازگشتیم . از دور وانت تویوتای ابی رنگی را دیدیم که با سرعت جلو می امد . هردو دست هایمان را بالا بردیم

-وایسا ، وایسا

وانت با زوزه پرصدایی ترمز گرفت . کمی از ما جلو زده بود . دنده عقب ، به سمت مان امد . دومرد چاق و کت و گنده بلوچ در اتاق جلو نشسته بودند . سبیل های تابیده و کلفتی داشتند . میان سال بودند ، روی هم رفته ،قیافه های ترسناکی داشتند .

یکی از مردان گفت :

-کجا ؟

-پل سرباز

-خانم معلم هستین ؟

-بله

برین بالا .

اتاقک باربری تویوتا ها در بلوچستان ، همه کاره بود . هم بزغاله بار می کرد ، هم ذغال و تریاک ، هم خانم معلم و مسافر !

پنجره های حفاظ وانت را چسبیدیم و انتهای اتاقک نشستیم . چسبیده به شیشه عقب اتاق وانت . تویونا حرکت کرد . خدا جون . باورم نمی شد . بعد از هفده سال ،عمرکوتاهم ، که روی زمین و زیر زمین تاک گذشته بود ، این روستای شوم را ترک می کردم . این دلنشین ترین مسافرت در تمام عمرم بود .

پنج سالی که روی زمین تاک بودم ، با پدر و مادرم ، بارها مسافرت کرده بودم ، اما ترک این قبرستان شوم ، این قدر برایم خوشحال کننده نبود که حالا بود .

اتومبیل ویژه بلوچ ها ، به خصوص در روستاها ، وانتِ تویوتاست . بیشترش هم اخرین مدل . از مرز پاکستان می اورند . تمام این اتومبیل ها قاچاق هستند . پلاک نشده اند و راننده شان ، گواهینامه ندارد . انها به راه های مخفی و بیراهه ها وارد هستند و با سرعتی مرگبار رانندگی می کنند . خانه های بلوچی و روستایی ، توالت ندارند و خشت و گلی هستند ، اما حتما یک وانت تویوتا جلو در خانه هایشان پارک است .

تویوتای ما هم با سرعتی باور نکردنی ، سربالایی ها و پیچ های تند تاک ،به طرف ، پل سرباز را طی می کرد و جلو می رفت . من و بانو به دیواره انتهایی اتاقک تویوتا چسبیده و چادرهایمان را محکم دور خود پیچیده بودیم . باد شدید ، زوزه کشان از روی سر و تن مان عبور می کرد . خدایی بود که درفصل تابستان بودیم و هوا گرم بود .

ناگهان تویوتا از جاده اصلی خارج شد و داخل یک فرعی خاکی پیچید . بند دل هردو مان پاره شد . رنگ مان پرید .

شهربانو جیغ کشید :

-دارن می دزدن ،مارو می دزدن

به بانو گفتم :

-فکر نکنم . بلوچ ها مردمان چشم پاکی هستند و از این کارها نمی کنن،بعدش هم نترس من باهاتم

-اگه اشرار بودن ، چی ؟

-کمی دندون روی جیگرت بذار ، بعد فکری برای این دو مرد می کنم . البته اگر قصد بدی داشتند

راست می گویند ، مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد . نامردی سمندر در حق او و دو سال در شکنجه گاه بودن ، اعصاب دختر بچه را پاک داغون کرده و دخترک ترسو و بدبین شده بود .

* م .عباس زاده*
1391,11,07, ساعت : 20:49
دوستان گل این چند تا پست احساساتی و غم انگیزه . اشک خودم رو که در اورده . نمی دونم این پست ها موفق شده رو احساسات شما هم اثر بذاره یا نه . لطف کنید و تو نقد بگین تا چه اندازه روی احساس شما اثر گذاشته و ایا خوب از آب در اومده یا نه . بهترین استاد برای ما نویسنده ها ...خواننده های خوب مون هستند . می خوام ببینم چقدر در احساسی نوشتن موفق هستم پس حتما این لطف رو بکنید . شاید در اینده یه رمان عاشقونه احساسی هم نوشتم ها ...:-2-40-:

پست دوم امشب :



83




حدود یک کیلومتر بعد ، تویوتای مدل دو هزار و یازده ،جلو خانه ای خشت و گلی توقف کرد . اطراف خانه سرسبز بود . درختان نخل و گز دورتادور ان را گرفته بودند . بزی کت و گنده جلو در می چرید . مردان از اتاقک تویوتا بیرون امدند .یکی شان گفت :

-خانم معلم ها . ما گرسنه ایم از دیشب تا حالا چیزی نخورده ایم . اینجا خونه یه دوست قدیمیه . میرویم چاشت کنیم ،شما هم بفرمایین

من گفتم :

-ما صبحانه خورده ایم .توی ماشین ، منتظر شما می مانیم

به صورت شهربانو نگاه کردم . اصلا آن نگرانی و ترس قبلی در ان نبود و به جایش حالتی از بهت و تعجب داشت .گفتم :

-چی شد ؟ ترست ریخت ؟

-اره ، ولی کاش اینجا نمی اومدیم

-چرا؟

-نمی تونم بگم

بلوچ ها مردمانی خون گرم و فامیل پرست هستند . حتی اگر خودشان چیزی نداشته باشند و ده تا بچه هم نون خورشان باشد ، اگر اتفاقی برای قوم شان افتاد ، هرکدام چند بچه او را به سرپرستی قبول می کنند . دوست دارند با فامیل های خود ازدواج کنند . عقد پسر عمو دختر عمو ، پسر خاله ، دختر خاله بسیار رایج است و از همان کودکی ناف نوزادان فامیل و قوم را برای یکدیگر می برند .

هنوز چند دقیقه ای از ورود مردان ،داخل خانه نگذشته بود که زنی با روسری قرمز بیرون امد . سی و چند ساله می نمود و افتاب پوست صورتش را سوزانده بود . به طرف اتومبیل امد

-خام ها ، خانه مارا قابل نمی دونن ، نون و چایی ، ابی بخورن.

شهربانو ، چادرش را تا نیمه بینی اش گرفت .احساس کردم خود را ازدید زن مخفی می کند ، گویی او را می شناخت .

زن بلوچ به زور دست مارا گرفت و از عقب تویوتا پیاده کرد .

-مگر می گذارم مهمان دم در خانه بیاد و چاشت نکنه!

راست می گفت . از ته دل تعارف می کرد . انها معتقد بودند ، خانه ای که یک هفته یا یک ماه در ان مهمان نیاید بی برکت می شود .

مارا به اتاقی دیگر برد تا راحت باشیم

-این چادرهاتان را در کنین . راحت باشین

من چادرم را از سر انداختم و شهربانو هم از روی ناچاری همین کار را کرد . نگاه زن که به صورت شهربانو افتاد ، خشکش زد و لب هایش لرزید .

-اسمت چیه دختر . تو قجر نیستی . بلوچی !

-از کجا دانستی ؟

-از صورتت ، طرح لب و دهانت .

نگاه کردم . یا باب الحوائج ، چقدر این زن و شهربانو شبیه هم بودند .

زن کنار شهربانو رفت . لب هایش می لرزید. می خواست او را بغل کند و ببوسد .

-تو را نام چه هست ؟

-شهربانو

قطرات اشک از گوشه چشمان زن سرازیر شدند .

-اسمت هم شبیه اونه.

زن ساکت شد . بغض اش را فرو برد . دامن گشاد و بلند جامگ اش را جمع کرد و بلند شد . من هنوز در بهت و حیرت بودم . شهربانو ارام ارام اشک می ریخت . نمی دانم چه خبر شده بود .

زن ، با سینی بزرگی امد . سینی را جلو ما گذاشت . یک فلاکس زیبای ژاپنی چای ، دو استکان کمر باریک لب طلایی ، مقداری پنیر و دو لیوان شیر . یک قرص نان خوش پخت خانگی هم کنار سینی دیده می شد . عجب صبحانه اشتها اوری . به خصوص نان خوش عطرو بو . زن ها تمام کارهای پخت نان را خودشان انجام می دهند و فقط ارد را از فروشگاه شهر می خرند . جلو هر خانه ای تنوری در دل زمین دیده می شود . انها استاد پختن خوشمزه ترین و خوش اب و رنگ ترین نان دنیا هستند .

زن با عشقی عجیب ، به صورت شهربانو نگاه کرد و گفت :

-بفرمایین . چاشت کنین

شهربانو دست زن را گرفت و نوازش کرد :

-زحمت کشیده ای مادر جون

-نوش جانت .

در حالی که از فلاکس چای می ریختم ، گفتم :

-خانوم ، اسم شما چیه ؟

-شمس هاتون

زن آمد و کنار شهربانو نشست ،دستش را گرفت :

-تو ...چقدر شبیه خواهرم روژان و دخترش شهربانو هستی !

ناگهان دست های شهربانو دور گردن زن حلقه شد . او را محکم در اغوش گرفت و سر و گردنش را غرق بوسه کرد :

-خاله ، حاله هاتون ... الهی که من قربونت برم . بوی مادرم را می دهی

استکان چای شیرینم را روی سینی گذاشتم و با دهانی نیمه باز گفتم :

-اون ، از قوم و خویشته ؟

-اره ، او تنها خاله منه ، خیلی منو دوست داش

زن دو کتف شهربانو را گرفت و از خود دور کرد . با دقت چشم در چشم او دوخت ، با تعجب و صدایی لرزان گفت :

-اما شهربانو دو سال قبل مرده . من خودم دیدم او را در قبر کردن و خشت لحدش را گذاشتن .

* م .عباس زاده*
1391,11,07, ساعت : 21:04
پست اخر و سوم امشب . شبتون به خیر :-118-:


84





گفتم :

-خاله هاتون ، شهربانو نمرده . این دختر، همان شهربانو ، دختر کدخدا و روژانه

زن با تلاشی که دست خودش نبود ، موهای گردن شهربانو را کنار زد و با دیدن یک ماه گرفتگی قرمز روی گردن دختر از هوش رفت .

شهربانو به سرعت بلند شد و بیرون اتاق رفت . با کاسه ابی امد و با انگشت اب را به صورت زن پاشید . کمی بعد ،او ناله ای کرد و ارام ارام به هوش امد ،با صدایی گرفته و غم انگیز نالید :

-دخترم . شهربانو . روژان عزیزم . خواهرم ...خواهرکم ، دخترت نمرده ، می شنوی ، شهربانویت زنده است

مردی میانسال با جامگ سفید ، وارد اتاق شد و گفت :

-چی شده هاتون

شهربانو سلام کرد :

-سلام گلشاه

-سلام خانم معلم ، اسم منو از کجا می ذانی ؟

هاتون که به هوش امده بود گفت :

-او از قوم ماست ، دختر روژانِ ...

-نه ، من که باور نمی کنم . اما خدایی اش خیلی شبیه شهربانوست

-باور کن پسر عمو ، باور کن . من اون ماه گرفتگی را هم روی گردنش دیدم . اما نمی دانم چطور او زنده شده ؟مگر نمرده بود ، دوسال قبل ؟

تکه ای نان نرم در دهانم گذاشتم و بعد قاشقی ماست پشت اش کردم . خندیدم :

-ماجرایش طولانی است . بنشینید تا برایتان بگویم .

جریان سمندر و نامردی اش را گفتم . گوش های گلشاه از شنیدن ماجرا لحظه به لحظه سرخ و سرخ تر می شد . ناگهان از جا بلند شد :

-میروم تاک . باید اون دخمه را ببینم ، اگر این ماجراها گه میگی راست باشه ، تا هفت پشت سمندر را به خاک و خون نکشم ، رهایش نمی کنم .

صدای روشن شدن موتوری امد و بعد گازی تند ، لابد از روی خشم و نفرت مرد ، به موتور داده شد .

من با خیال راحت صبحانه نوش جان می کردم و زیر چشمی دو عزیز به هم رسیده را می پاییدم . شهربانو در اغوش خاله اش گریه می کرد ، او را می بوسید و به خود فشار می داد . گویی عزیز ترین موجود دنیا را پیدا کرده است .

نیم ساعت بعد گلشاه امد . اما دیگر ان مرد سرحال و شاداب قبلی نبود ، صورتش کبود شده ، و کمرش خمیده بود .

به سوی شهربانو رفت و پیشانی اش را بوسید :

-دخترم ، تو چه زجری کشیده ای

بغض شهربانو سرباز کرد و با صدای بلند شروع به گریستن کرد . خود را در اغوش خاله اش انداخته و هق هق می کرد .گویی ، دوسال حبس و حقارت و زجر کشیدن هایش را در اغوش گرم و مهربان خاله می ریخت و سبک می شد .

با خود گفتم :

-گریه کن دختر ، گریه کن تا خالی شوی ،بلکه زخم های روحت ، کمی خوب شوند

انها ،با دو مرد مهمان که از دوستان گلشاه بودند خداحافظی کردند . همان ها که دست تقدیر ، به سرشان زده بود تا بیایند و در خانه ی خاله شهربانو صبحانه بخورند و دخترک زجر کشیده ای را را به اغوش خانواده اش باز گرداندند . اگر ما مستقیم به پل سرباز رفته بودیم ، سرنوشت شهربانو طور دیگری رقم می خورد . اما رشته حوادث و سرنوشت انسان ها دست خودشان نیست . نخ سرنوشت ادم ها را ،کسی دیگر می ریسد و می پرورد .

به گلشاه گفتم :

-کسی از ماجرای قبر و اتاق زیر ان بو برده ؟

گفت :

-فکر نکنم . من هم برای پوشاندن این پلیدی و بی ناموسی ، قبر را پر کردم ، درست مثل اولش .

گفتم :

-شهربانو ، کدخدا را کشته . پدرش را .

-حقش بوده ، جنازه اش را برده اند شهر ، پزشک قانونی .

-صلاح نیست اینجا باشد

-البته ، کسی به دختری که دوسال قبل مرده ، شک نمی کند .

-اما حالا زنده و در کنار شماست

-من و هاتون ، فردا بار و بنه مان را می بندیم و نزد اقوام مان در بلوچستانِ پاکستان می رویم . دایی های شهربانو و بیشتر فامیل هایش انجا هستند . او را تحویل دایی هایش می دهیم .

-پس خیالم از بابت شهربانو راحت باشه

-راحت . ما به تو خیلی مدیونیم . تو جان و ناموس دخترمان را نجات دادی . عذابی الیم را از روی او برداشتی . من ادم فقیری نیستم . هرچه می خواهی بگو ، فراهم کنم

خندیدم :

-من به خاطر پول ...

حرفم را قطع کرد

-می ذانم . می ذانم . اما گفتم کاری چیزی داری بگو . من تا اخر عمر غلام ات هستم

شب من و شهربانو در اتاقی که با کولر گازی خنک می شد ، خوابیده بودیم . گلشاه در واقع پسر عموی مادر شهربانو هم بود . حتما روح رژان از این که دخترش به خانواده و اقوام اش رسیده، خیلی شاد شده است .

به شهر بانو گفتم :

-من فردا می روم .

-خانوم جان . دلم برایتان تنگ می شه .

-ممکنه ، روزی بیام و دوباره ببینمت

-چرا دیگر خونم را نمی نوشی ؟ یک روز است که ننوشیده ای .

-همین حالا ، خون گوسفندی را نوش جون کرده ام ، از خون تو خوشمزه تر بود . کاری به خون تو ندارم

با صدایی ملیح التماس کرد :

-تورو خدا خونم را بنوش ، بنوش خانوم جان

* م .عباس زاده*
1391,11,08, ساعت : 20:19
دوستان گل سلام . با دو پست از خون آشام ایرونی در خدمت هستم . ایشالاه از پست های امشب لذت ببرین و تند تند تشکر بزنین

:-2-38-:


پست اول امشب :


85


دختر بیچاره معتاد خون من شده بود . در یک فرصت مناسب او را هیپتونیزم کردم . خاطرات تلخ گذشته ، اعتیاد به خون دادن و همه اطلاعات مربوط به خودم را از ذهنش پاک کردم .

پتوی نرم و نو را روی سرم کشیدم و به خوابی خوش ، زیر سرمای لذت بخش کولر گازی فرو رفتم . زندگی شیرین شده بود .



****



اکنون در پل سرباز بودم . پلی پر جنب و جوش . یک پایگاه نیروی انتظامی هم ، گوشه شرقی محوطه وسیع ان دیده می شد . دوباره تنها شده بودم . با خود گفتم :

-ابگین ، پرنسس موروی ها . سرنوشت تو با تنهایی و غربت امیخته است ، پس با ان بساز .

روبه روی جاده ایرانشهر ، کوهی بلند دیده می شد . به طور کلی این قسمت ، یعنی سرباز بیشتر کوهستانی است . چند تابز خوشگل و مامانی ، بالای کوه دیده می شدند . اب و هوا، طوری بود که بیشتر بز می چراندند و گوسفند کم بود . بز ها در ان جا تند تند زاد و ولد می کردند و بچه دار می شدند . شیر بز ، ماست بز فراوان بود . یک بز سفید خیلی خوشگل رفته بود ،نوک قله کوه ، روی یک تیغه خطرناک و بلند . تعجب می کردم این حیوان چه جوری خودش رو اون جا نگه داشته است . پاهاش رو یه جوری کج ، و در یک خط راست ،گذاشته بود تا تعادلش را حفظ کند . حالا از ترس جونش هی مع مع می کرد . من که نگاهش می کردم ، سرم گیج می رفت . حیونی بد جوری گیر افتاده بود و همه ، فقط نگاهش می کردند ، هرهر می خندیدند ، از دست این بز شیطون .

مردی با یک کارد تیز منتظر افتادن بز بود تا فوری حلال اش کند و گوشت اش را بفروشد ، امیدی به زندگی او نبود . عده ای به سمتش سنگ می پراندند،بلکه گیج شود و بیفتد . ای تو ذاتت...بشر !

هاتون با ادغام چادر شهربانو ، و چادر خودم ، چادری بلند برایم دوخته بود . می گفت اگر یک روز دیگر در خانه شان بمانم ، بهترین تترون ژاپنی را تهیه می کند و لباس های قجری زیبایی برایم می دوزد . اما من باید می رفتم . بلوچستان و نزدیک مرز برایم خطرناک بود ، به خصوص که یک استریگوی را نابود کرده بودم . هرلحظه ، امکان داشت دوستان او از مرز وارد شوند و این خطرناک بود .

از طرفی ، نمی خواستم دوباره به چنگ دیمیتری شاهزاده موروی ها بیفتم .او می دانست من در تاکم . می خواستم هرچه زودتر خودم را گم و گور کنم ، دستش به من نرسد . یک بار از من مراقبت کرد ،برای هفت پشتم بس بود .به خاطر اراده او ، دوازده سال تو گور بودم ، لا کفن . از پرنسس بازی و شاهزاده و این جور افاده ها بدم می اومد . می خواستم ازاد باشم و به میل خودم زندگی کنم ، نه به میل شاهزاده ای که نه می شناختمش ، نه دیده بودم اش . اصالت خانوادگی و اخرین نسل موروی و این ات اشغال ها کیلویی چند ؟ برو خوش باش ، ازاد باش ، راحت زندگی تو بکن .

در میان بوسه های گرم ، مادرانه و پر محبت شهربانو و شمس هاتون ، با تویوتای گلشاه تا اینجا امده بودم . اصرار گلشاه برای رساندم تا تعاونی یک ، در ایرانشهر را رد کردم . تک بودن شک همه را کمتر می کرد . یک زن با لباس قجری همراه یک بلوچ ، شک نیروهای انتظامی و گشتی ها را بیشتر می کرد تا یک زن تنها . منم بی مدرک و بی کارت .

گلشاه با اصرار گفت :

-اجازه بدین ، برسونمتون . تا گاراژ اتوبوس دو ساعت بیشتر راه نیس

-نه اقا . تا اینجاش هم خیلی زحمت دادم . روم نمیشه

-خانوم ، اینجا خطرناکه . برسونمتون خیالم راحت میشه

-نه . ممنون . میخوام یه کم بگردم

-اینجا خیابون ولیعصر تهرون نیست ها ،پل سرباز ایرانشهره

-من از پس خودم بر میام ، مرسی

اخه ادم خوب ، اومدیم و تو یکی از این گشت های بین راه ، پاسداری به ما شک کرد و گفت قباله عقد و عروسی تون رو بدین ببینیم . من از سر قبر بابام سند ازدواج جور کنم ؟

بیچاره گلشاه ، هاج و واج رفت . شاید هم ناراحت شده بود ، چرا کمک اش را در رساندن به مقصدم رد کرده بودم .

گرمم بود . چادر سیاه و مقنعه ، در ان هوای تخم مرغ پز بلوچستان ، می سوزاندم . می گفتند در تیر و مرداد ، اگر تخم مرغ روی زمین بریزد ، فوری نیمرو می شود ، حالا خدایی دم صبح بود و هنوز خورشید اون گوشه موشه ها بود . وای به اینی که بیاد وسط اسمون . تا حالا چادر مشکی و مقنعه بلند نپوشیده بودم و به ان عادت نداشتم . چادر مشکی ، نور و گرما رو به خود جذب می کرد و تنم را می پخت . یکی نبود بگه اخه ، این قسمت های تن ما ،درسته که برای اقایون هوس انگیزه ، اما عضوی از بدن ماست و گرما و عرق ریختن، هوس موس سرش نمیشه . نگاه کردم و دیدم زن های انجا ، لباس های روشن و روسری پوشیده بودند و خبری از دخمل با چادر و مقنعه نبود ،اونم مشکی پوش ، به جز من که انگشت نما و در دید همه بودم .

دخمل های اون جا ، حتی به خاطر گرما یکی دو دکمه از یقه پیراهن نازک کرم یا نارنجی خود را باز کرده و اون قسمت های تحریک کننده ! هوا می خورد و کباب نمی شد . اخ که چقدردلم برای لباس بلوچی تنگ شده بود !

در گوشه ای ، دکه ای دیدم . نوشابه می فروخت . در ان هوای داغ ، نوشابه خنک و تگری می چسبید .

باریکه های عرق از لای موهایم می امدند و روی گوش و گردنم فرو می ریختند .داشتم هلاک می شدم از گرما . نگاهم روی نوشابه های خنک که در ظرفی پر از یخ فرو رفته ، میخ شده بود .

* م .عباس زاده*
1391,11,08, ساعت : 20:34
اینم پست دوم و اخر امشب . شب به خیر :-118-:


86




به ساک چرمی و مارک داری که هاتون به من داده بود ، نگاه کردم . یک ساک زیبای کرم . داخلش از حوله و مسواک و لباس های زیر پر بود . دست کردم و کیف پولی را که در ساک بود برداشتم تا نوشابه بخرم . ناگهان زیر کیف دو بسته چک پول دیدم . چک پول های پنجاه هزار تومانی نو . یک لحظه اشک شوق از چشمانم بیرون زد .

اخر کار خودشان را کرده بودند . من مقدار کمی پول از انها خواسته بودم ، برای خرج سفرم . انها هم چند صد هزار تومانی داخل کیفم گذاشته و بعد ، به من کلک زده بودند .وقتی دیدند اصرارشان برای دادن پول بیشتر بیهوده است ، دور از چشم من این دو بسته را زیر کیف پولم، در ساک گذاشته بودند . چه ادم های مهربون و خون گرمی . هرچه این بشر دوپا از شهر و محیط های شلوغ، دورتر و در جاهای بکر و دور افتاده تر باشه ، انسانیت و معرفت اش بیشتره . بسته های چک پول را برداشتم و با حالتی شوق الود ، شروع به شمردن شان کردم . دو بسته پنج میلیون تومانی بود . غافل از این بودم که چه کار خطرناکی می کنم . جلو ان همه مرد و زن ، ده میلیون پول را می شمردم و لبخند های ابلهانه می زدم . یکی نبود به من بگه ،«فضول آقاسی جون » مگر جنس خرید و فروش کردی که حالا با دقت پول شون رو می شماری . اسب پیش کشی که دندون شمردن نداره . اما لذتی از تماس دست هایم با اسکناس های نو و براق می بردم ، که حد نداشت . تازه فهمیدم ادم ها چرا این قدر به پول علاقه دارند و حاضرند هر کاری برای به دست اوردنش ، بکنند .فکرم رفت توی ذهن یک ادم چاق بلوچ ، با شکمی گنده ، عینهو شیخ نشین های دبی ،بربر من و دست های پر پولم رو نیگاه می کرد . دیدم تمام مغز کوچولوش حک شده از پول و در رساله کاری اش نوشته شده که :« نگاه کردن به اسکناس ، به خصوص چک پول ثوابی عظیم دارد و دید چشم را قوی تر می کند . به انسان قوت قلب می دهد و شادی و شور در دل ها می اندازد . پول . اسکناس ، سلام ال...علیه . ای من قربون هرچی پوله برم ، در جا ، هلاکتم اسکناس ، تو چقدر قدر ماهی .

تا گفتم ماهی ، یهو چشمم به یه ماهی فروش دوره گرد افتاد . ماهی فروش به طرفم می اومد . ماهی های تازه و چاق و چله را با نخ به هم بسته و دور گردنش اویزان کرده بود . هر ماهی یک کیلویی وزن داشت ،وزن این همه ماهی رو چطور تحمل می کرد ، خدا می دونه . یک بسته پاکت پلاستیکی هم توی دست راست اش داشت . گاهی یک نفر از او ماهی می خرید و او با دقت ماهی را داخل پاکت می گذاشت و به مشتری می داد . چون اون جا به چابهار و دریا نزدیک بود ، ماهی و فروش ان رونق زیادی داشت و در بیشتر رستوران ها و کافه های وسط راه هم چلو ماهی سرو می کردند .

ماهی فروش لهجه داشت و من هم تازه وارد دنیای ادم ها شده بودم .از لهجه و این جور چیزها اطلاعات دقیق داشتم ، اما عملی و اجرایی شو ندیده بودم . فروشنده با دیدن چک پول ها به من نزدیک شد و گفت :

-خانم ماهی ، بذارم توی پاچت !!

گفتم :

-یه بار دیگه بگو

گفت :

-خانم ماهی ، بذارم توی پاچت

سرخ و سبز شدم و یهو خوابوندم بیخ صورتش :

-مردیکه الاغ اولا عمه ات ماهه ، دوما برو بذار توی پاچه مامانت !

جوانی بلوچ که کنار ما بود خندید و گفت :

-حانوم معلم ، این قصدی نداره . مرد خوبیه ، لهجه داره ،«ک» رو «چ » میگه . منظورش اینه که خانم برای شما ،یه دونه ماهی بذارم توی پاکت .

خندیدم و تو دلم گفتم :

-چه ایرادی داره ، بیا بذار که دلم غش رفته برا ماهی !!

یه دونه از چک پول هارو بهش دادم و گفتم :

-ببخشین ، من بد برداشت کردم

نیش گشادش رو واکرد و تندی دور شد ، لابد می ترسید من پشیمون بشم ، پول رو پس بگیرم .

دختری موطلایی ، هفده هجده ساله ، قد بلند و زیبا ، با پوستی سفید که کمتر در ان سرزمین دیده می شد ، با ساکی گران قیمت و ده میلیون پول ،دهان هر مردی را اب می انداخت . به خصوص جوانان بی پول و بیکار بلوچ را . اولین خریت بیرون از گور بودنم را مرتکب شده بودم ،چه خریتی !الهی که گور به گور بشی ابگین ، خودت از دست خودت نجات پیدا کنی !

* م .عباس زاده*
1391,11,09, ساعت : 20:12
سلام دوستان گل . دخملا و پسملای خوب نود و هشتی . خون اشام ها و ومپایرهای قرن بیست و یکم . کم کم رسیدیم به صفحه دهم .هنوز اون اردین لاگور رفته با شتره نیومده ! از بس بیشعوره :-2-06-:اصلا معلوم نیست شتره چه بلایی سرش اورده . زنده است . مرده است . اما ابگین خوشگله ، از گور دراومده و داره تو مردم می چرخه . این خانم ها هرجا باشن ، شانس دارن ها،حتی لاگور !! :-2-27-:

امشب دو پست داریم . پست اول :


87




به طرف دکه نوشابه فروشی رفتم . دلم خیلی هوای نوشابه کرده بود . در ان محیط شلوغ و پر جنب و جوش ، احساس شادی و لذت می کردم . کلی پول داشتم . ازاد و راحت بودم . از دست گلابتون ، توی گور رفتن و فرمان های شاهزاده دیمیتری . احتمال می دادم دیمیتری مرا گم کرده . سرنخ رسیدن به من، برای دیمیتری گلابتون بود که گور به گور شده و خودش هم از ترس کمین های فشرده استریگوی ها واحتمال دستگیری و کشته شدن توسط انها ،جرات نمی کرد از مخفیگاه اش بیرون بیاید . تنها یک خون اشام خودی از طرف من می توانست برایش پیغام بفرستد ، که من هم فعلا چنین تصمیمی نداشتم ، چون بعد از از لاگور رفتن و گور به گور شدن ، از دستورهای خشک او خسته شده بودم . می خواستم برای خودم ازاد باشم و راحت بگردم . حتی گرگینه هایی که مامور بردن اجساد خورده شده توسط من بودند از محل اختفای او خبر نداشتند . او خیلی احتیاط می کرد . زیر لب گفتم :

-دیمیتری بیچاره ، خودش را زندان کرده . از لذت های دنیا محروم کرده ،به خاطر حکومت

به جوان بیست و چند ساله که کنار دکه ایستاده بود، گفتم :

-یه نوشابه خنک

-چی باشه ؟

-خنک باشه ، هرچی

یک کوکاکولای زرد دستم داد . در حالی که با لذت نوشابه خنک را می نوشیدم گفتم :

-از اینجا تا ایرانشهر ، اتوبوس نداره ؟

-چرا خانم ، اتوبوس هایی که از چابهار میان ، البته اونا هم ظرفیت شون تکمیله و باید کف اتوبوس بنشینید

-پس چطوری میشه ، راحت رفت ایرانشهر ؟

-با همین تویوتا ها . باید صبر کنید تا یکی شون گیرتون بیاد، اتاق جلوش خالی باشه ،وگرنه باید تو باربر بنشینید

تو دلم گفتم :

-خدا جون باز هم تویوتا .

کنار جاده سرباز ایرانشهر ایستادم و منتظر ماندم . چیزی نگذشته بود ، که تویوتایی سفید و نو جلو پایم ایستاد :

-کجا خانم معلم ؟

-ایرانشهر

-بیا بالا .

نگاهی به راننده کردم . جوانی سی و چند ساله ، با ریش و سبیل سه تیغه . پارچه لباس بلوچی اش گران قیمت بود و بوی ادکلن شیرینی از او می امد . خودم را به خدا سپردم و سوار شدم .

ضبط وانت را روشن کرد .صدای ترانه ای شاد و بلوچی در اتاقک پیچید . خواننده های بلوچ بیشتر به سبک پاکستانی ها می خوانند و بلوچ ها ، ترانه های پاکستانی ، هندی و فیلم های اون کشورها را خیلی دوست دارند . اکثرشان هم زبان اردو و هندی را خوب می فهمند . زبان اردو بلغوری از فارسی، عربی، انگلیسی و بلوچیه .

جوان بدون هیچ حرفی با سرعت جلو می رفت . گاه گاهی سرش را بر می گرداند و مرا دید می زد .

چند کیلوتر جلوتر ، زنی بلوچ کنار جاده ایستاده بود . برای ماشین دست بلند کرد . نگاهش کردم . خیلی زیبا و خوش پوش بود . جامگ تنگ زرشکی ، موهای مشکی که از زیر روسری کوتاهش زده بود بیرون . ارایش کم رنگ و چهره ملوسی داشت .

اتومبیل ایستاد . کمی اخم کردم . جایم تنگ می شد . زن در را باز کرد و بدون هیچ حرفی کنار من نشست . تن نرمش را به پهلو و کتفم چسباند . او ، بوی ادکلن تلخ می داد .

وانت حرکت کرد . زن دکمه های جامگ اش را باز کرد و با دستهای کشیده اش ،خود را باد زد :

-چقدر گرمه . ادم می پزه

جوان نگاهی به او انداخت :

-اره ، خیلی گرمه !

ناگهان تویوتا به سمت جاده ای فرعی پیچید . گرد و خاک از زیر چرخ های ان بیرون زدند . با نگرانی گفتم

-چرا پیچیدی؟

راننده گفت :

-من که نه تصدیق دارم ، نه ماشینم شماره داره . مجبورم از راه های فرعی برم .

راستش این دفعه که تنها بودم ،دلم شور زد ، ترسیدم و گفتم :

-نگه دار من پیاده میشم

راننده اخم کرد :

-خوب خانم زودتر می گفتی . کلی راه رو باید برگردم !

-برگرد ، منو تا جاده اصلی برسون بعد برو، کرایه مو کامل میدم .

-نمیشه !

-چرا ؟

ناگهان چیز سخت و سفتی در پهلویم حس کردم . صدای خشن و آمرانه زن بلند شد :

-اروم و بی صدا ، چشم هاتو هم ببند.

به پهلوی دردناکم نگاه کردم .لوله یک کلت مشکی به ان چسبیده بود . به خودگفتم :

-تف . بازم یه دردسر دیگه . کاش صبر می کردم و با اتوبوس های چابهار یا پیشین می رفتم ، حالا دو ساعت کف ماشین می نشستم ، دنیا به آخر می رسید ؟

دست سنگین مرد خورد تو سرم . برق سه فاز از چشمانم بیرون زد :

-مگه خانم نگفت ببند

-چی رو

-چشمای درشت رو .

* م .عباس زاده*
1391,11,09, ساعت : 20:22
این هم دومین و اخرین پست امشب . دوستان نقد . تشکر و مثبت چنان انرژی به ادم میده که چهارتا چهارتا پست میذاره ها . میگین نه امتحان کنین . :-2-27-:


88






چشمانم را بستم . حس کردم ،زن سرم را به سمت جلو اتومبیل هل داد . دو دستم را گرفت و اورد پشت کمرم . بعد دستبندی سرد و اهنین دور مچ هایم قفل شد .

ناگهان احساس ضعف و بی حسی کردم . فکر کنم در الیاژ این دستبند ، نقره به کار رفته بود . شاید هم قفلش نقره ای بود . اینها ، دستبند و کلت شان را از پاکستان یا افغانستان وارد می کردند .

زیر لب گفتم :

-ابگین جان ، کارت تمومه . این نقره توی دستبند ، تمام نیروی خون اشامی ات رو از بین می برد ، مرگت نزدیکه !

چشمام رو باز کردم تا اعتراض کنم ، مشت جوان وسط سرم خورد . سرم گیج رفت و هزارتا ستاره جلو چشمام رقصیدند:

-دختر شوخی نداریم ها ، چشم هاتو باز کنی ،رفتی اون دنیا

از شدت یاس و ناامیدی نالیدم

-خدا ، خدا ...به دادم برس ، تا کی ؟ بدبیاری و بدبختی تا کجا ؟

بعد یک چشم بند چرمی را محکم به چشم هایم بستند . معلوم بود خیلی حرفه ای هستند .من ،موقع بستن چشم بند ، پلک هایم را روی هم نگذاشتم . این طوری از زیر چشم بند می توانستم همه چیز را ببینم . اما نه . خدای من . نفره تمام نیروی خون اشامی و دید زیادم را گرفته بود . ابگینی که از ته گور و عمق یک و نیم متری خاک ها همه چیز را می دید و حس می کرد ، حالا از پشت یک پارچه سیاه هم نمی توانست ببیند . ای خاک تو سرت کنم ، کاشف نقره . این چی بود که کشف کردی . تمام حواس و قدرت جادوهایم از بین رفته بود .

ده بیست کیلومتر اون ورتر، تویوتا در جایی ایستاد . احساس کردم زیر سقفی ایستاده .

زن خندید :

-گفتم که طعمه چرب و نرمیه

-حیلی هم ناشی و بی دست و پاست !

-اره ، جلو چشم همه ، چک پول می شمرد .

-اوه ببین چقدر پول داره ، ده میلیون و سیصد هزار تومن

-فکر کنم باباش از اون خرپول هاست ، پنجاه میلیون رو زدیم به جیب ، اون بالایی ها یک میلیاردو از باباش می گیرن !

-درسته ، شاید هم بیشتر .

اینجا بود که به خریت اصل و ناب خودم ، هنگام شمردن پول ها در پل سرباز پی بردم . زیر لب غریدم :

-کاش گلشاه و هاتون ،اون پول رو توی کیفم نمی گذاشتند . پولی که فکر می کردند باعث خوشحالی و کمک به من می شه ، بدتر ، بیچاره و ذلیلم کرد .

زن و مرد در حال تقسیم پول ها و غنایم کیف من بودند . بعد صدای خنده های ریز زن بلند شد .

-نکن ، تورو خدا نه !

با خودم گفتم :

-باید هم مثه خر کیف کنین . کلی پول و یه دخمل خوشگل به چنگ تون افتاده ، ادم دزدها . نامردها .

حالا هی افسوس می خوردم و به خودم فحش می دادم . خاک تو مخت کنم دختر . می ذاشتی گلشاه تورو تا پای اتوبوس برسونه ، سکته مغزی کنی ، حالا چه وقت چک پول شمردن بود . بمیری الهی ، چقدر کم تجربه و دست و پاچلفتی هستی ، یه خرده صبر می کردی با اتوبوس می رفتی ایرانشهر ، حالا تو اسکانیا بودی ، تخمه می شکستی و فیلم می دیدی .یعنی حیف خاک که تو سرت کنن . مثه موش افتادی تو تله . کی خلاص شی خدا می دونه . اصلا خلاص خواهی شد ؟ اینجا برهوته . بیابون و خشکی ، خون و خشونت .

واقعا که زندگی یک موروی تازه از گور در اومده و بی تجربه ، میان انسان های با هوش و کاربلد سخت بود . به خصوص که بعضی هاشون مثل این دوتا ذاتا خبیث و بی رحم بودند .

مدتی بعد ،دوباره تویوتا با سرعتی مرگبار در جاده های خاکی و پر دست انداز حرکت کرد .فکر می کردم مردک هیز ، بلا ملایی سر من هم بیاره ، اما از شانس خوبم ، مثه این که از زن همراهش می ترسید یا نمی خواست اونو از دست بده . قبل از این که زن بیاد با چشم هاش تن و بدن منو از رو چادر می بلعید !تو دلم گفتم :

-حیف نون که بخوری ابگین ، گروگان هم گرفتنت . فقط همین بلا رو کم داشتی که به سرت اومد

زن چسبیده به من و مواظبم بود . چشم و دستم بسته بود . هیچ چی نمی دیدم ، فقط مثل کیسه ماست هی این ورو اون ور می افتادم و دلم هوری پایین می ریخت . خدا جون کجا می رویم . چقدر تند میره این راننده ی بی شعور .

اگر نقره در فلز دستبند نبود ، این قدر بی حال نمی شدم . با یک حرکتِ چکشی ،دستبند را پاره می کردم و حساب اون ادم دزدهای بی احساس رو می رسیدم ، به خصوص جوانک بی عرضه و بی خاصیت رو . قدرتم از یک انسان معمولی هم پایین تر اومده بود ، چه برسد به موروی و خون اشام . نامردها، به هیچ وجه دستبند را باز نمی کردند .

همین جور با دستبند و چشم بند تا شب رانندگی کردند. در میان کوه و جاده های صعب العبور . از هوای خنک و زمان زیادی که در تویوتا بودیم احساس می کردم شب شده .

بلاخره این تابوت ایستاد .از بس بالا و پایین رفته بودیم ، مثل کیسه ماست در مشک که برهم می زنند ، تمام چربی هاو کره هایم در اومده بود . زن بغل دستی ام مرا با توسری پایین اورد گفتم :

-منو دزدیدین ، دیگه می زنی چرا ؟

-تا چشت دراد . بابات چکاره است ؟ کارخونه داره ؟

-بابام یه کارگر بدبخت بود که کشتنش

-جون عمه ات ، اونم با این دک و پز و دو میلیون پول تو جیبی ، کم دروغ بگو

-به جون تو اگه دروغ بگم

با کف دست زد تو گونه ام

-کم فیلم بازی کن ، بزغاله . بگو بابات چکاره است

-این چه ربطی به شما داره ، اون وخت ؟

-اگه کارخونه دار باشه ، ما از نبی پلنگ، بیشتر پول می گیریم

* م .عباس زاده*
1391,11,10, ساعت : 20:39
سلام دوستان گل . اول میلاد پیامبر ص و امام جعفر صادق ع رو به همه تون تبریک میگم . بعد اسامی ...نبی ...پلنگ ..جزو اسم های بلوچیه . بلوچ ها پلنگ رو روی پسرهاشون می گذارن . یه وقت فکر نکنین منظور حیوونه ها ...

امشب سه پست داریم تپل . پست اول ::-118-:

89


یا پنج تن ال عبا . نبی پلنگ دیگه کی بود ؟ نکنه دوباره اون «پلنگ» خون خوار که تند تند ، مثل هندوانه سر می برید و عین خیالش هم نبود دوباره زنده شده .با ترس گفتم :

-پلنگ که اعدام شده

- این یکی جانشین اونه ، از بس تند تند سر می بره ، بهش میگن نبی پلنگ

-خاک تو سر ادم فروشت کنم ، منو به یه عده ادم دزد می فروشی ؟

دوباره زد تو صورتم .جاش سوخت . گفتم :

-این قدر نزن . زدن یه زن با دست بسته که هنر نیست ،راس میگی ...

-خف می شی یا بزنم چک و چونه تو زخمی کنم !

-اصلا چرا منو اوردین اینجا ؟

-ما یه گروه کوچکیم که برای نبی کار می کنیم . می گردیم توشهر سرباز ، ایرانشهر و چابهار ، ادم پولدارهارو می دزدیم ، برای نبی می بریم .

-نبی کجاست ؟ اون وقت ؟

-بالای کوه . به زودی می بینیش .

-خوب ادم پولدارهارو برا چی می دزدین ؟

-برای گروگان گیری و گرفتن پول از فامیل هاشون . سیصد چهارصد میلیون می گیریم ، بستگی به نرخ دلار داره ، حالا فک کنم پونصد میلیون رو بگیرن ،دلار رفته رو سه هزار و پونصد !

-اون وخت اگه خونواده طرف، اون پول رو نداد چی ؟

-نبی و رفیقش پیچر جلو دوربین سر گروگان رو می برن و بعد فیلمش و برا پدرو مادراشون می فرستند

-که چی بشه ؟

-که جز جگر بزنن ، جگر اونا خنک بشه .

-برا اونا که پول نمیشه

-خوب دیگه ،رسم شون اینه . دور و زمونه عوض شده ، اونا فیلم سربریدن ادم های بی گناه رو تو اینترنت و ماهواره هم پخش می کنن

-که چی بشه

-که اسم در کنن ، بگن مام هستیم و میتونیم کشور و ناامن کنیم

-برا اسم در کردن سر ادم های بیگناه و می برن

-گفتم که دوره و زمونه عوض شده . قانون جنگل دوباره برگشته . یه عده ادم بدبختِ مافنگی هم توی تلویزیون و ماهواره هاشون این فیلم هارو پخش می کنن و میگن،ببینین این گروه چه قدرتی داره !

-خاک تو سر این ادما با این طرز فکرشون ،رو جون مردم مامله می کنن

-دیگه این جوریه . امریکا و غرب هم تو استین اینا باد میندازن و تشویق شون می کنن ،تو این دور و زمونه ، چیزی که بی ارزشه جون ادمیزاده ،به خصوص بی کس ها و ندارها

-حالا من که فامیل ندارم چی ؟

-مُقرت میارن ، فامیلات و لو می دی ،زیر شکنجه هاشون ، عوض یه پدر و مادر به ده تا اعتراف می کنی !

-هه هه

-چرا می خندی ؟

-این دفعه رو به کاهدون زدین

-چرا ؟

-چون من از شما دوتا بی پول تر و بیچاره ترم

-من نمی دونم . ما تحویلت می دیم پول مونو می گیریم . اونا خودشون ترتیب بقیه شو می دن

-پخی

-حالا که بندازنت رو خر ، ببرنت بالا کوه معنی پخ پخ و پخی رو می فهمی !

بعد زن به مرد گفت :

-چرا نیومد ؟

-تو راهه . از بس این کوهه بلنده . فکر کنم یه ربع دیگه می رسه .

گفتم :

-میشه چشم بند منو باز کنین ؟

-نه . چون محل مونو می بینی ، لو میریم .

-من نیاز به توالت دارم .

-اهان از اون نظر ، باید تا رسیدن به غار خودتو نگه داری

-این کار خلاف حقوق بشر .نیازهای طبیعی یه گروگان باید براورده بشه

-هه هه ...خندیدم . حقوق بشر برای نطق ها و مقاله هاست ،نه اینجا .

این بار زد تو سرم . مخم حسابی گر گرفت . چیزی نگفتم . حال شو نداشتم . این دستبنده همه جون و توانم رو گرفته بود . لامصب ها برا یه دقیقه هم بازش نمی کردند

* م .عباس زاده*
1391,11,10, ساعت : 20:51
پست دوم امشب . تو نقد هم برین :-2-40-:



90



با خشم گفتم :

-الهی خودت هم به این حال و روز بیفتی ، بگیرنت ،مثه حیوون دور شهر بچرخونن

گیر عجب ادم های زبون نفهم و الاغی افتاده بودم تو دلم غر زدم :

-حاک تو سرت کنم ابگین به توان دو میلیون . چرا سوار یه تویوتای ناشناس شدی ،چرا ،چرا ...

بعد با خودم فکر کردم بعضی از این این بشرهای دوپا ، چرا این قدر نمی فهمن . ده بیست ساله ، نیروهای انتظامی و مجری های تلفیزیون ، به دخمل ها میگن ، سوار اتومبیل های شخصی نشین . خطرناکه . باز هم سوار میشن . بازهم تو ستون حوادث روزنومه ها خبر از قتل های سریالی توسط این مسافرکش های شخصی می خونیم . اخه یه ادم چقدر باید دکترای خریت اش اصل باشه ، که به این هشدارها توجه نکنه . در مملکتی که لیسانس و فوق لیسانس علمی شو با پول و تقلب می خرند ، دکترای خریت من واقعا اصله !

ناگهان صدای عرعر الاغی بلند شد . زن با خوشحالی گفت :

-اومدن

مرد گفت

-این که یه نفره ، چرا میگی اومدن ؟

-در واقع هردوشون خرن . برا این گفتم اومدن ،خری سوار بر خری .

-هه هه

مدتی در گوشه ای با مرد تازه وارد که نمی دیدمش پچ پچ کردند . بعد ، دست هایی قوی مرا بلند کرد و با شکم روی پالان الاغ خوابوند . صدای نتراشیده و نخراشیده مردی را شنیدم :

-اگه تلاش کنی خودتو از رو الاغ بندازی پایین یا سرو صدا کنی ، مثه بار هیزم می بندمت به پالون ، طوری که نفس ات بند بیاد ، اختیار دست خودته .

-نه ، من کاری نمی کنم ،حرف هم نمی زنم .

-عالیه .هرچه ساکت تر باشی ،کمتر صدمه می بینی

-من ساکتم

-اینو درک کن که فعلا تو گروگان منی و باید از قانون من اطاعت کنی

-باشه ، اما شوما به اسیر هم احترام بذار ،ممکنه فردا تو اسیر باشی ،من ازاد .دنیارو چه دیدی ؟

-هه هه ، من نبی ، که اندازه موهای سرم ادم کشته ام و اسمم تن و بدن خطرناک ترین اشرار رو می لرزونه ،اسیر تو پوست و استخون بشم ، زرشک

-هسته داره

-چی گفتی ؟

-گفتم البالو زرشک هسته داره

-من از البالو بدم میاد ، چه برسه هسته دار هم باشه !میشه خفه بشی ،یا دهانت و ببندم

-حالا اسیرم کردی ، انداختیم رو خر ، دو کلوم حرفم نزنیم ؟

-جون به جونتون کنن ، تو جهنم هم باشین ، فک تون باید بجنبه . مثه فک ماهی . اگه حرف نزنین ، خفه می شین ،می میرین

-پس بذار حرف بزنم . حرف که می زنم اروم تر میشم

با دست سنگینش زد تو سرم . از تاب درد گفتم :

-اخ

-مرگ

-نمی دونم چرا امروز همه تو سروصورتم می زنن . اخه من چه گناهی کردم . ای خدا

-از بس بلبل زبونی می کنی

-من از زور بدبختی و ترس زبونی می کنم ، دست خودم نیس که .

-دختر سرمو بردی . خفه شو ، بسه ...ای خدا

از لحن صداش احساس خطر کردم ، مردک سر خر را گرفته بود و از کوه بالا می رفت . ای ، روزگار، ببین کار پرنسس بزرگ موروی ها به کجا کشیده . مثل بار هیزم افتاده رو خر و دارن می برنش بالا کوه . یه مدت زیر زمین بودم . تو گور . حالا میرم بالای زمین تو اتمسفر و جو .
هرچه بیشتر بالا می رفتیم ، هوا لطیف تر و خنک تر می شد . فکر کنم اول شب بود هنوز . من که نه چشم داشتم ، نه ساعت . فقط حدس می زدم . احساس گشنگی شدید . تشنگی ، ترس و اضطراب . ادم تو جهنم هم باشه ، چشماش باز باشه ببینه چی به سرش میارن . این بسته بودن چشم از همه دردهام بالاتر بود .

* م .عباس زاده*
1391,11,10, ساعت : 21:00
اینم پست سوم و آخر امشب . نایت ...


دوستان گل یادتون باشه یه رمان طنز می خونین ها ....خیلی نخندین ، کاردست خودتون بدین ...مطالب رو زیاد هم جدی .....بگیرین ...نخواستین ....نگیرین :-2-06-:



91



بدتر از اون نداشتن حس امنیت جانی ، در برابر مردی که افسارت رو گرفته و داره بالا می بردت. احساس پوچی و افسردگی شدیدی بهم دست داد .این دستبند نقره دار هم بدجوری حالم رو گرفته بود . تو دلم گفتم :

-بذار از دست این نقره خلاص بشم ، تیکه بزرگه تو و اون زنیکه تی تیش مامانی !و اون مردک جلنبر گوش تون خواهد بود ، پست فطرت های ذاتی ، ازادی انسان رو سلب می کنین ، بعد دختر مردم رو روی خر می اندازین ، می برین بالای کوه تا پول بگیرین ...ای کوفت تون بشه این پول . زهر مارتون بشه

یهو مردک، خر را نگه داشت .

-یا باب الحوائج ..نکنه قصد و غرضی داره!

توی کوهی تنها ، دختری دست و چشم بسته .

مرد گفت :

-دستشویی نداری ؟ هنوز خیلی راه مونده ها

با ترس و لرز گفتم :

-نه . نه به خدا

-گشنت نیست ؟

-چرا ، خیلی . هم گشنمه ، هم تشنمه .

مرد خندید :

-من هم گشنمه

بعد با یک حرکت از روی پالون خر بلندم کرد . معلوم بود مرد خر زوری هست . نشوندم کناری و گفت :

-فقط کنسرو لوبیا دارم

-باشه ، بده

حاضر بودم از گشنگی ، کفش چرمی هم بخورم ، مثه چارلی چاپلین تو فیلم هاش . یک قوطی کنسرو لوبیا چیتی رو یه ضرب دادم بالا .

نبی خندید :

-بازم می خوای ؟

-اره

-بیا

دومیش رو هم داد .

قوطی دوم رو هم دادم بالا .

نبی دوباره نیش صدا دارشو واکرد ، من که نمی دیدم،فقط صداشو می شنیدم .

-بازم می خوای کوچولو ؟دخمل خوب ؟

-اره

-بیا بگیر

بعد از خوردن سه عدد کنسرو لوبیا ، نبی یک نوشابه گنده داد دستم گفتم :

-این چیه؟

-نوشابه خانواده ، برا هضم اون همه لوبیا لازمه

.

نوشابه رو تا ته نوشیدم و آروق صدا داری زدم :

-بااو.هوق

نبی خندید و گفت :

-به قیافه لاغر و ظریفت نمیاد این قدر جا داشته باشی ، شکمت به چاهی قناتی وصل نیست ؟

با خشم گفتم:

-تو چکار به قیافه ظریف من داری ، طبق قوانین حقوق بشر ،شما نباید به قیافه یک گروگان نگاه کنی .حق و حقوق اسرا رو رعایت کنین، لطفا دید نزنین

-من کی دید زدم ، اصلا تو چش داری ببینی ؟دارم دمب خرم و می بینم، روش مگس نشسته هی تکونش میده !چیکار به قیافه شوما دارم خانوم

-ولی من یه چیز دیگه ای حس می کنم !

-چی رو ؟

-یه نگاه حیونی ،رو تن و بدنم !

-کاملا درست میگین . خرم داره نیگاتون می کنه !

تو دلم گفتم :

-خاک تو سر بی فرهنگ و بی سلیقه ات کنم ، با یه دختر متمدن و با شخصیت درست حرف بزن !



مردک بی احساس ، دوباره مثل گونی سیب زمینی بلندم کرد و با شکم انداختم روی خر . گفتم :

-شکمم زخم شد ، یواشتر

خندید :

-هه هه ، مگه تو شکم هم داری ، استخون !

حالا این سه تا قوطی، کنسرو لوبیا ، با نوشابه گاز دار ، غوغایی در معده ام به پا کرده بود ، دردناک . گروگان گرفته بودنم .تحقیرم کرده بودن ،دل درد و دل پیچه هم اضافه شد بهش .

* م .عباس زاده*
1391,11,12, ساعت : 21:23
سلام دوستان گل . در یک پنجشنبه شب رویایی و زمستونی هستیم . باد می وزد . هوا سرد است . ارواح خبیث !اطراف سر ما پرواز می کنند و ما حیرونیم ، در سرگردانی . -خودمم نفهمیدم جمله اخریه چه معنی داره !!
طنز نویس ها ، همیشه به یک چیزی بند می کنند . یه بار به گرونی ،یه بار به ترافیک و ...اما تو این داستان به یک پرنسس اصیل موروی بند شده ، اونم از نوع خفن اش ...حالا بخونین می فهمین :-2-06-:


92



فکر کنم مخصوصا برای عذاب دادن من ،و تفریح خودش اون همه لوبیا و نوشابه به خوردم داد ، دل درد بگیرم ،تفریح کنه . مرض مردم ازاری داشت بدجور .

جیغ زدم :

-دلم درد گرفته دارم میمیرم . یه کاری بکن

-من هیچ کاری نمی تونم بکنم . باید جلو شکمت رو می گرفتی ،کمتر می خوردی

-اخ مردم

-دردش خیلی شدیده

-اره .خیلی

-هرچی تو داد بزنی و درد بکشی ،من بیشتر کیف می کنم ،هه هه

. با خودم عهد کردم ، در تمام عمرم ،لب به لوبیا نزنم . مردک هی می خندید ، من هی تحقیر می شدم . روی خر دست ها و سرم ، مثه پاندول تکون تکون می خورد . سر و دست هایم از سمت چپ الاغه اویزون بود و پاهای درازم از سمت راست .شکمم هم روی برامدگی گرد پالون بود . مثه یک خورجین افتاده بودم رو پالون خر . عرق کرده بودم .کف دست های به هم بسته ام مرطوب شده و از تاب دل درد جیغ می کشیدم ، هیچ کی هم نبود به دادم برسه .با خود فکر کردم :

-کاش شهربانو همراهم بود ، کاش یکی رو داشتم باهاش درد و دل کنم . اصلا اگه تنها نبودم ، شاید این بلا به سرم نمی اومد .... گریه ام گرفته بود و بی اختیار هق هق ام بلند شد . مرد ساکت بود و خر را هدایت می کرد .ولوم صدام که بالاتر رفت ، ضربه ای به سرم زد و گفت :

-ساکت .قرارمون سکوت بود نه جیغ و داد .

بی اختیار جیغ زدم :

-خفه شو نکبت

-چی گفتی ؟

وای چی گفته بودم . از شدت عصبانیت . صدامو نازک کردم و گفتم :

-به شوما نبودم که .

-به کی بودی

-یه پشه دم گوشم وزوز می کرد ، به اون بودم !

حس کردم یه خرده از این دل درد لعنتی هم به خاطر ترس و وحشت از سرنوشت نامعلومی بود که به سمتش می رفتم و با گریه کردن ، هیجان و ترسم تخلیه شده و حالا اوضاع رو به بهبودی می رفت .کم کم درد دل پیچه ام کمتر می شد



××××××



مردی کنار خرش ایستاده بود و در حال تمیز کردن چش و چارش بود . یک زیرپوش رکابی و پاجامگ قهوه ای تنش بود . مرتب سکسکه می کرد . ناکس عجب غولی هم بود . هیکلی ورزشکاری ، دست هایی کت و گنده و عضلانی ، شانه هایی قوی که روی انها را خالکوبی کرده بود . تمام موهای سرش را هم از بیخ تراشیده بود .

مرد خندید :

-پدرم رو در اوردی تا اوردمت اینجا ،خاک تو سرت دختر

گفتم :

-مجبورین ، ازادی مردم رو ازشون بگیرین و بیارین اینجا ؟

-پوله ، همه اش به خاطر پوله

-از من که چیزی بهتون نمی ماسه

-به وقتش می ماسه ، صبر کن ،خواهیم دید !

مردی قد بلند و لاغر از ته غار پیدا شد :

-این دختر همون کارخونه داره است ؟

-اره

بدون هیچ حرفی ، دست های به هم بسته ام را از پشت گرفت و هلم داد جلو :

-راه بیفت

-من ، احتیاج به حمام دارم ، همه جامو گند گرفته

-حمام شیر یا نارگیل ؟

-همون حمام معمولی

دستش را بالا برد و محکم خوابوند تو صورتم .برق شش فاز از جفت چشام بیرون پرید . سیلی بعد را هم اون طرف گونه ام نواخت و غرید :

-اینجا دستور دادن ، تقاضا کردن ممنوعه . فکر می کنی اومدی مهمونی ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,14, ساعت : 20:26
در یک شب زمستونی و ارام ...هوای پاک و لطیف ...مقوی ..حاوی تمام عناصر کشف شده در جدول مندلیف ...نفس می کشیم و حال شو می بریم . پولی هم بابت این همه مواد گرون قیمت نمیدیم . امشب سه پست داریم توپ !!!:-2-06-:

پست اول امشب :


93



فهمیدم ، با ادم های زبون نفهم و خطرناکی روبرو هستم و باید ارامش خودم رو حفظ کنم . تو دلم گفتم :

-صبر کن ، به وقتش حسابت رو می رسم

گریه ام گرفته بود . همه جا بوی غربت و خشونت می داد . اما نباید جلو این عوضی ها کم بیارم ، به زحمت جلو ریختن اشک هامو گرفتم .

مرد مرا ته غار برد . حدود شش هفت نفر دیگه ، کنار هم دراز به دراز ، با دست و پای بسته خوابیده بودند . مرا که دیدند ، با تعجب نگاهم کردند . اما صدا از کسی در نیومد .

صدای امرانه مرد بلند شد:

-بخواب رو زمین .

یک ور و به پهلو خوابیدم . دست هایم از عقب بسته شده بودند و نمی توانستم راحت و به پشت بخوابم .

پابندی زنجیر دار ، از کنار کمربند گلوله اش بیرون کشید و به مچ پاهایم زد . او هم یک پاجامگ سبز و رکابی قرمز پوشیده بود . زنجیر پابند سی سانتی طول داشت ، که به دو حلقه فلزی مچ پاهایم متصل بود ،یاد پابند زندانی های خطرناک افتادم ، مرد گفت :

-تا صبح صدات در نمی اد . دستشویی ممنوع . پچ پچ ممنوع وگرنه می دهمت دست نبی ، حسابت رو برسه

-نبی کیه ؟

-همون کچله که تورو اورد اینجا ، خیلی قشنگ دخترهارو ادب می کنه .

همون جور به پهلو خوابیدم . نیرویم تحلیل رفته بود . نقره مخلوط با الیاژ دستبند، مانند سمی ارام ارام توان و نیرویم را می گرفت . میون اشک های بی صدایم ، خوابم برد .

با لگدی که به پهلویم خورد ، یهو از خواب پریدم . نبی بود که همه را با لگد بیدار می کرد.

دقت کردم . ما هشت نفر بودیم . دو پسر بچه ده دوازده ساله ، دختر بچه ای هشت نه ساله ، سه جوان بیست تا بیست و چهار ساله ، و زنی بیست و شش هفت ساله . همه با نگرانی و شوک از خواب می پریدند .

نبی ، زنجیر کلفتی در دست داشت . فریاد زد :

-مرتب و به صف ، میریم دست شویی و حمام

همه ،با پابند هایمان به سختی راه می رفتیم . مارا تا انتهای غار برد . سوراخی به اندازه قد یک انسان و پهنای یک متر دیده می شد . بعد از یک روز اسمون رو دیدم . گاهی دیدن همین اسموی که بالای سر ماست ،و بارها ، بی خیال ازش رد میشیم و نگاهش هم نمی کنیم ، چقدر لذت بخشه .

از سوراخ غار رد شدیم . محوطه ای سرسبز و پر درخت جلو ما بود . زیر درخت ها جوی ابی رد می شد. بوی علف و اب ،کمی حالم را جا اورد . نگاه کردم . همه اسیرها چشمانی بی روح و افسرده داشتند ،نبی با خشم گفت :

-یه ربع وقت برای دستشویی و توالت . حمام . کنار هم و جلو چشم من . زنجیر رو که می بینید ،یه حرکت بی جا ، مساوی است با له شدن تن و بدن تون .

بیچاره ها ، خودم هم جزوشان بودم . کنار هم نشستیم و بدون نگاه کردن به هم دیگر، مشغول شدیم . اب اثر جرم مان را از بین می برد . به نبی کچل گفتم :

-من چجوری حموم کنم ؟ لباس هام تنمه !

با بدذاتی خندید و اومد کنارم

-این جوری

هلم داد کف جو . از پشت توی جوب افتادم . عمق زیادی نداشت . ده بیست سانت . اب از روی من و لباس هام رد می شد .مرد بی رحم ، با خونسردی کف پاشو گذاشت تخت سینه ام و منو چسبوند ته جو .

-این جوری . هم خودت شسته میشی ،هم لباس هات !

* م .عباس زاده*
1391,11,15, ساعت : 15:06
دوستان گل سلام . دیشب قول سه تا پست تپل دادم ...هنوز اولی شو نگذاشته بودم ..نت ام قطع شد . با عرض پوزش دو پست باقیمانده را حالا می گذارم :-118-:

پست دوم دیشب :



94




با این که صندل نرم و راحتی پوشیده بود ، اما فشار زیادی به قفسه سینه ام وارد می کرد . سنگ ریزه ها و ات و اشغال های ته جو کمرم را زخم کرد . بعد خم شد و سرم را برد زیر اب . همین جور نگه داشت . داشتم خفه می شدم که یهو ،دستش را از روی گردنم برداشت . به سرعت ،سرم رو بالا اوردم و نفس صداداری کشیدم ، نبی خندید :

-این روش حمام کردنه . لباس هاتم به زودی خشک میشه !

بعد رو کرد به بقیه که مثل ببعی اروم و بی صدا منو نگاه می کردند ، گفت :

-کسی دیگه قصد حموم کردن نداره ؟

زن بیست و شش هفت ساله، به زحمت کف جو خوابید . بعد به زحمت بلند شد و از اب بیرون اومد .

دوباره ، نبی ، ما را بی سرو صدا و پشت سر هم ، داخل غار برد . کمی بعد ، کاسه هایی حلبی و زنگ زده ، جلوی هرکدام مان گذاشتند . کنارش هم تکه نانی کوچک،پرت کردند روی زمین . نگاه کردم . کنسرو لوبیا بود . سرد . حتی گرمش هم نکرده بودند . از توی قوطی ریخته بودند داخل کاسه ها .

نبی نعره کشید :

-کوفت کنید . یک ربع بعد ورشون می دارم

دیدم اون ها با دست های بسته ، نون رو برداشتند و با زحمت تکه ای را کندند و دردهانشان بردند ، بعد با دو دست بر هم بسته ، کاسه لوبیا را از جلوشان برداشتند ، ان را به لب هایشان نزدیک کردند و هورت کشیدند . با چه حرص و ولعی هم می خوردند ،انگار یک ماه بود غذا نخورده بودند !

با دیدن لوبیا ، عق زدم . یاد دیشب و دل درد شدیدم افتادم . به نبی گفتم :

-من لوبیا نمی خوام ، یه چیز دیگه بهم بده !

نبی خندید :

-سوپ بوقلمون می خوای ؟

بعد کاسه لوبیا را برداشت و روی سرم خالی کرد .

از شدت حشم و نفرت ، در حال منفجر شدن بودم . اما جلو خودم را گرفتم . یعنی کاری از دستم بر نمی اومد . گرفتار چه وحشی هایی شده بودم .

نبی اومد بالای سرم ، نامرد ول کن نبود . با ناراحتی ، صدایی لرزان و پرکینه گفت :

-بخور عجیجم، لوبیاتو بخور

-نه ، سیرم .اشتها ندارم !

دستش و جلو اورد . موهایم را چنگ زد . صورتم را به سمت کاسه خالی لوبیا برد و یکهو سرم را داخل ان فرو برد:

-بخور ، خانوم جون ، بخور برات خوبه ، مقویه !

عق زدم و بالا اوردم .لبه های تیز کاسه صورتم را زخم کرد.

کمی بعد همه کاسه ها را جمع کرد و برد . حتی نگاهی هم به قربانی حرکت زشت اش ننداخت .

زن کناری ام با پچ پچ گفت :

-اینجا چیزی نگی ، راحت تری . فقط سکوت کن. نباید جر اونارو در بیاری ،بدتر می کنن . یه عوضی هایی هستن که تا ندارن

گفتم :

-الان حرف زدن ازاده ؟

-اره ، از حالا تا ظهر . اون دوتا رفتن سراغ تریاک کشی و عرق خوری شون .فقط شب ها تا صبح سکوت داریم .

-دیدی با من چه کرد ؟ مثه یه حیون می مونه

-با ما بدتر از ایناش رو هم کرده ! ما فهمیدیم اینجا نباید هیچ حرفی بزنیم یا اعتراضی بکنیم وگرنه ، روزگارمون رو سیاه می کنن !

-سیاه تر از حالا ؟

-اره ، ما اسیر و گروگانیم ، اونا هر غلطی بخوان می تونن بکنن . نباید بهونه دست شون بدیم

-اسمت چیه ؟

-ترانه

چند سالته ؟

-بیست و هفت سال

-بچه کجایی ؟

-تهرون

-اون وخت ، چطور شد گیر این ادم ها افتادی ؟

آهی کشید و گفت :

-قصه اش طولانیه ، می ترسم ناراحت بشی

-نه ، بگو ، حداقل سبک می شی

با پچ پچ و اروم گفت :

-من و شوهرم ، مهدی ،مغازه بلور و کریستال فروشی داشتیم

-شوهرتون چند سالشه ؟

-باید حالا سی و سه سالش باشه .چون موقع ازدواج با من بیست و شش سالش بود

-چرا ، مگه ازش خبر نداری ؟

-نه اون در شب حمله به سختی مجروح شد . فقط یه بار تو تلویزیون دیدمش

-کجا با هم اشنا شدین ؟

-تو دانشگاه .سال هشتاد و چهار بود . اون سال اخر حقوق بود من سال دوم . تو رفت و امدهای سرویس دانشگاه با هم اشنا شدیم

-بعد ازدواج کردین

-اره

-اون وقت رشته حقوق چه ربطی به کریستال فروشی داره ؟

-مهدی ، یه مدت دنبال کاری متناسب با رشته اش رفت ، اما یه رازی رو فهمید

-چه رازی؟

-تو ایرون ، مدارک دانشگاهی رو باهاس گذاشت لب کوزه !

-بعد؟

-بعد اب شو خورد

-خوب تو چی کار کردی ؟

-منم که دیدم این جوریه ، دانشگاه رو ول کردم . با کمک پدر خودم و پدر مهدی یه مغازه کریستال فروشی تو زعفرانیه زدیم

-بعدش

-بعد شنیدیم بلورجات و کریستال تو زابل و مرز افغانستان خیلی ارزونه . اسفند هشتادو چهار بود

دختر اه عمیقی کشید و اشک از گوشه چشمش بیرون زد .

-خوب بعد ؟

-من و مهدی تصمیم گرفتیم تعطیلات نوروز رو بریم زابل ، چابهار و بلوچستان ، همه جارو بگردیم . اون خیلی به سفر علاقه داشت . بیشتر شهرهای ایران رو رفته بود . اون سال هم گیر داد به سیستان و بلوچستان

-اوهوم . چه گیردادنی !

-گفت اونجا بلور ارزون می خریم ، شایدم با چند تا از اون کله گنده ها و تاجرهای مرزی ! اشنا شدیم و برامون جنس ارزون جور کردن و فرستادن تهرون.

-خوب پس تو و مهدی سال هشتاد و چهار اومدین اینجا برای تجارت و گردش

-کاش مرده بودم و نیومده بودم .

* م .عباس زاده*
1391,11,15, ساعت : 15:35
پست سوم ..عقب مونده از دیشب :-2-40-: جایی نرین یه پست دیگه هم هست


95


اشک های زن ، از گونه هایش سرازیر شدند و اومدند زیر دماغش ، گفتم :

-بمیرم برات . حالا بتعریف منم کل ماجرا رو بفهمم ، بعد با هم گریه کنیم !

زن به دیوار سنگی و نمور غار خیره شد و گفت :

مهدی عاشقم بود . تو زابل هرچی می خواستم برام می خرید .میگن، زابل ، زادگاه رستمِ . مردمی خون گرم و مهمان دوست داشت . من به بلور و سرویس های کریستال علاقه داشتم . کلی بلور جات خریدیم .فکر می کردم کارمون تو زابل خیلی طول بکشه ، اما پنج شنبه بیست و پنج اسفند کارمون تموم شد و خرید هامونو کردیم .

گفتم :

-چه دقیق تاریخ اش به یادت مونده ، بعد از اون همه سال

گفت :

-هیچ وقت این تاریخ شوم از یادم نخواهد رفت

-چرا

-بذار ادامه شو بگم می فهمی

زن با صدایی غمگین ادامه داد :

بعد ، با یه مینی بوس از زابل به سمت زاهدان حرکت کردیم تا از اونجا بریم ایرانشهر و پیشین و چابهار و تعطیلات عید حال شو ببریم . می خواستیم سال تحویل کنار دریا باشیم ،میگن دریای چابهار خیلی قشنگ و دیدنیه

گفتم :

-بعد چی شد ؟

گفت :

راننده مینی بوس پخش قدیمی ماشین رو روشن کرده بود و ترانه زیبایی تو فضای مینی بوس پخش می شد . سیستانی ها خیلی به ترانه های شاد ایرونی علاقه دارن . منم از دیدن این همه سادگی و صفا و مردم قانع و زندگی ارومشون لذت می بردم و ترانه رو گوش می کردم . خیلی حال می داد :



-دل از منه ، دیوونه و دوسم داره ، اخ قسم می خورد .

قسم می خورد که من دلم از دل تو جدا نمیشه .

پرنده اسیر تو از قفس اش جدا نمیشه



دست مهدی رو گرفتم و فشاردادم . یه حال عشقولی داشتم که نگو .

گفتم :

-به به خوش به حالت

نگاه کردم ، دیدم بقیه اسرا ،دو پسر بچه و دختر نه ساله دارند به حرف های ما گوش می کنند . اما ان سه جوان خیلی تو هم هستند و مرتب ذکر یا الله و دعا می خونن .

دوباره رومو کردم سمت ترانه . او ادامه داد :

-گشنم شده بود ، ساعت مو نگاه کردم هشت و نیم بود . دوتا دختر بچه چهارپنج ساله با لذت ، سیب گاز می زدند . مادری به نوازدش شیر می داد و روی سینه شو با روسری بلندش پوشانده بود . بقیه هم یا چرت می زدند ، یا تخمه می شکستند و با هم صحبت می کردند . یهو مینی بوس ایستاد . اونایی که تو چرت بودند ، بیدار شدند . یکی گفت :

-چی شده ؟

راننده با صدای مضطربی جواب داد :

-پاسدارها ، جلو ماشین رو گرفتن

از شیشه مینی بوس بیرون رو نگاه کردم . چند مامور بیسیم به دست ، با لباس پاسدارها و نیروهای انتظامی رو دیدم . اما اونا صورت هاشونو با چفیه پوشونده بودند . دلم شور زد !

گفتم :

-چرا

-چون پاسدارها ، یا ماموران نیروی انتظامی ، چهره شون رو نمی پوشوندن

-بعد چی شد ؟

بعد ماموری وارد مینی بوس شد .با چشمان دریده اش از زیر نقاب، همه رو نگاه کرد ، مسلسلی تو دستش بود . با لهجه بلوچی فریاد زد :

-همه پایین

یکی گفت :

-چرا ؟

-باید وسایل تون بازرسی بشه .

همه اومدیم پایین . بازرسی وسایل تو سیستان و بلوچستان یه امر عادی بود . چون یه استان مرزیه ، هم به افغانستان راه داره از سمت زاهدان ، هم به پاکستان از مرز بلوچستان . تو یه مسیر مثلا ایرانشهر، بم شش بار باید می اومدیم پایین و ساک هامونو بازرسی می کردند ،

-خوب بعد ؟

-مامورهای مرزی مودب و مهربون بودن ،ولی این مامورها یه جوری بودند . خشن ، بی رحم و با صورت های پوشیده . جلو چند تا اتومبیل دیگه رو هم گرفته بودند . همین جوری زن و مرد بود که می اومدن پایین و گوشه ای جمع می شدن .

به یه نفر بلوچ که کنارم بود گفتم :

-اینجا کجاست ؟

-به اینجا میگن تاسوکی ، دشت تاسوکی

نمی دونم چرا اضطراب شدیدی داشتم . اشکارا می لرزیدم . اونا با ضرب کتک و زدن قنداقه مسلسل هاشون مارو مجبور کردند وارد شانه خاکی جاده بشیم . مردی داد زد :

-شما مامور نیستین قلابی هستین ، اشرارین !

یکی از اشرار کلتش را به سمت او گرفت و به کتفش شلیک کرد .

مرد دستش را روی محل زخم گذاشت و افتاد . شرور بی رحم ،او را بلند کرد و با توسری مجبورش کرد به حرکت ادامه دهد .

-شمارو کجا بردند ؟

-در خاک ریزی پشت جاده . دیدم سی چهل نفر همه روی زمین نشسته اند و دست ها را روی سر گذاشته اند . حدود بیست سی نفر اشرار با لباس های قلابی نیروهای انتظامی و سپاه با مسلسل بالای سرشون هستن .

یکی از انها فریاد زد

-امیرالمومنین ! «پلنگ بیگی » می خواهد حرف بزند !

نگاه به امیرالمومنین کردم . جوانکی بیست و چند ساله و ریشو بود که با تکان دادن دست همه را ساکت کرد

-من امیرالمومنین پلنگ بیگی ، فرمانده گروه« فرقون چرخ طلایی»، به همه افسران و سرهنگ های خودم تبریک میگم . اکنون ما تعداد زیادی از کافران و ملحدین رو دستگیر کرده ایم که به زودی به سزای کفرشان می رسند . با کشتن هر کافر و شیعه ، هفت در بهشت به روی شما باز خواهد شد . شروع کنید !

این ملحدانی که امیرالمومنین زپرتی و شیره ای می گفت ، عده ای کارمند ، کارگر، بچه مدرسه ای ، دانشجو ، کاسب ، خبرنگار و مسافر از دختر شش ساله بگیر تا پسر سیزده چهارده ساله، . پیرزن و پیرمرد شصت هفتاد ساله . زن و دختر ،بودند .طفل شیرخواره هم داخل شون بود .

* م .عباس زاده*
1391,11,15, ساعت : 15:47
اینم پست امروز ...هر شب ساعت هشت با خون اشام ایرونی . در سایت نود و هشتیا :-2-09-: عصر به خیر


96


اون بیست سی نفر افتادند به جون اسیران بیچاره . دست ، پا و دهان همه را بستند و بعد روی چشم همه، چشم بند زدند .
یکی از اشرار دستم را گرفت و پشت درختی برد ،گفت :
-من از تو خوشم اومده . خیلی قشنگی ،حیفه کشته بشی . همین جا بمون . در امانی .
مرا به درختی بست . کفش و جورابم را بیرون اورد . دهانم را با تپاندن جوراب ام پر کرد . از انجا که سه چهار متر بالاتر از خاکریز و روی تپه ای ، بودم ، همه چیز رو می دیدم ، اما کاش نمی دیدم .
-چرا
-صحنه های فجیع و کشتار ده ها انسان بی گناه ...منو روانی کرد .اون صحنه ها ، همیشه جلو چشمم هستن.
به خدا ، بی سوادی و خریت بعضی ادم ها حد و مرز نداره . این مردک شیره ای و زپرتی که خودش رو امیرالمومنین پلنگ می خواند ، چقدر از بی سوادی این ابله ها سوء استفاده می کرد . بعدها از مردی که مرا به درخت بست و عاشقم شده بود ، کریم بخش ، شنیدم که پلنگ بیگی ، از خانواده ای فقیر بود . پدرش دو زن داشت و هفت بچه . در فقر بزرگ شده بود . به خاطر بی پولی دست به هر کثافت کاری می زد و تن به هر کار زشتی می داد .
جناب امیرالمومنین ! پلنگ در دوره راهنمایی خیلی شرور بود و بچه های مدرسه را ازار و اذیت می کرد . به خاطر سرقت از یک بقالی و شکستن شیشه اتومبیل معاون مدرسه ، از مدرسه راهنمایی شهرشون اخراج شد .
با دوستان لات و لوت خودش از مرز میرجاوه سی دی های ناجور و قاچاق ، پاسور ، انواع وسایل فسق و فجور وارد زاهدان می کردند و در چهار راه ها می فروختند .
حضرت امیرالمومنین! پلنگ بیگی ، کارش را گسترش داد و به وارد کردن مشروبات الکلی و قاچاق از میرجاوه مشغول شدند تا امت اسلام را شاد و شنگول ، مست و لول کنند .
جوانی که در کودکی دزدی و گدایی می کرد ، تا لقمه ای نان در بیاورد ، حالا تبدیل به یک تاجر بزرگ مشروبات الکلی شده بود . دیگر نیازی به گدایی و خرده کاری ! نداشت تا شکمش سیر شود .
بعد، از انبارهای یک پاساژ، در محل زندگی اش پارچه دزدید .او و دوستانش به خاطر احیای دین پارچه می دزدیدند ، به خاطر حرام بودن پارچه ها که نمی دزدیدند ، به خاطر پول شون می دزدید تا باهاش حال و هول کند و مشروب بنوشد . هی دزدید و دین را احیا کرد تا گرفتند و در ته زندون پرتش کردند .تو ایرون سابقه دار شد .
به کویته پاکستان رفت و در یک مدرسه دینی درس دین داری اموخت . البته وهابیون و عمال عربستان هم یه خرده این امیر مومنان را تحریک و شارژ می کردند . بعد ، با یک شرور اشنا شد و کم کم وارد کارهای خطرناک و ترور شد . امریکایی ها و ضد انقلاب داخلی و خارجی هم سعی می کردند تا او را بزرگ جلوه بدن و «گروه فرقون چرخ طلایی» را درست کرد تا نام دین را خراب کند و شد یک بن لادن ایرونی .
اون شب ، این زیر دست های الاغ به چنین شخص کثیف و شراب خواری می گفتند امیر المومنین و به خاطرش ادم می کشتند ، یه ادم چقدر خر ، خدا می دونه .
گفتم :
-واقعا که.ببین ، ادم کثیف و عنتری مثل پلنگ چطور این بدبخت هارو شست و شوی مغزی داده
گفت :
-خودش تنها نبوده ، عده ای مزدور و ملای داخلی هم باد، زیر پرو بال جوانک کم عقل و نادون می انداخته ان ، او هم باورش شده ،برا خودش یه شخص مهمیه !
-خوب داشتی جریان تاسوکی رو می گفتی
-بله ، مزدورهای پلنگ بیگی ، زن ها ، مردها ، بلوچ ها ، سنی ها ، شیعه ها را در گروه هایی جداگانه دسته بندی کردند . همه را به فاصله یک متر از هم نشاندند ، با چشم و دست و پای بسته . بهشون شلیک کردند . یه عده مزدور هم از این مردم عادی و اسیر فیلم می گرفتن
-فیلم ، برای چی ؟
-تا توی شبکه های خارجی پخش کنن و بگن ما چنین عملیات درخشانی رو راه انداختیم و یه عده دانشجو و طلبه و زن و مرد رو کشتیم !
بعد حضرت امیرالمومنین پلنگ ، با دست مبارک !خودشون سر یک سرباز بیچاره را که دم عیدی سه روز مرخصی گرفته بود تا خانواده اش را ببیند ، برید ، در حالی که بدن بی سر سرباز تکون تکون می خورد و در حال جون دادن بود ، سر را روی سینه او گذاشت .
-خاک تو سرشون
کنار جسد و سربریده سرباز ، ژست گرفتن و گفتن :
-شکر و حمد خدا که با دست من یک مشرک و کافر نابود شد !
مزدورهایش هم فریاد زدند :
-الله اکبر ...الله اکبر
-یعنی دین رو وسیله جنایت و خر کردن طرفدارانش کرده بود
-بله عزیزم ...
گفتم :
-الله اکبر داریم تا الله اکبر ...بستگی داره از حلقوم کی بیرون بیاد !نیتش چی باشه !

* م .عباس زاده*
1391,11,16, ساعت : 20:29
دوستان عزیز سلام . در یک شب زمستانی گوگولی مگولی و قشنگ هستیم . پریشب هم گفتم در یک شب آرام هستیم ، هنوز پست اول رو نفرستاده بودم رو آنتن ! یکهو بادهای شدیدی وزیدن گرفت ، طوری که اینترنت من از بیخ قطع شد و من متعجب و حیرون . ینی از وقتی این رمان رو می نویسم نیروهایی ماورایی و جادویی منو اذیت می کنن ، خفن . :-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-::-2-42-:

امشب دو پست داریم ، اگه نیروهای خون آشامی بذارن :-2-06-:

پست اول امشب :



97




مزدورها بعد از تیراندازی به سمت زنان و مردان ، بالای سرشون می رفتن ، نگاهی به اسمان می کردن ، بعد بسم الله می گفتن و تیر خلاص رو تو مغز قربانی خالی می کردن . روی جسد خم می شدن و وقتی از مردن او مطمئن می شدن، از ته دل فریاد الله اکبر سر می دادن و حمد خدا را می گفتن که کافری رو کشته ان.

بی اختیار گفتم :

-این قدر نفهم و بی مغز !

ترانه پوفی کشید و گفت :

-خودم با چشم خودم دیدم ، یه نفرشون ، بالای سر پسربچه ای ده ساله که در حال دست و پا زدن بود و خون تمام بدنش رو قرمز کرده ، رفت .

-نه !

-به جون خودم . یه بسم الله گفت و با کلت ، گلوله ای تو مغز پسربچه ده ساله خالی کرد . بعد فریاد الله اکبر سرداد و خدا رو شکر کرد .

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

-شوهرت چی شد ؟

-اون زخمی شد . خودش رو زیر جسد ها پنهون کرده بود . اشرار فکر کردن مرده و قبلا تیر خلاص رو بهش زدن ، بعدها از تلویزیون دیدم جزو زخمی هاست و داره ماجرا رو تعریف می کنه

-بی شرف ها

-اون شب ، در تاسوکی ، بیست سی نفر را مظلومانه کشتن و هفت هشت نفر رو گروگان گرفتن و بردن . بعدها یکی از همین عمله های گول خورده پلنگ خان ، درجه خریت اش اون قدر بالا رفت که به خودش بمب بست و در جلسه ای که ایل و تبار خودش هم بودن ، اول خودش رو منفجر کرد ، بعد سی چهل نفراز جمله یک سردار بزرگ را شهید کرد . یعنی این قدر بعضی ها خرند که جون شون رو هم به خاطر عقیده های پوچ و شستشوی مغزی یه عده الاغ از دست می دن.

-پلنگ بیگی چی شد ؟

-او هم توسط یک عملیات شگفت انگیز و تاریخی ، تو اسمون ، توسط نیروهای ایرونی دستگیر شد و اعدامش کردند . سوار یه هواپیما شده بود ، نگو اطلاعاتی ها ، از همون مقصد حرکت اش ، ردش رو زده بودن و می دونستن تو این هواپیماست . وقتی هواپیمای حامل پلنگ با پاسپورت قلابی وارد آسمون ایرون شد ، چون حکم دستگیری اش توسط دادگاه های ایرونی و پلیس اینترپل ، داده شده بود ، جت های ایرونی افتادن دنبال هواپیما و تهدید کردن بیاد پایین پلنگ رو تحویل بده .بعد یه فانتوم رفت بالای سر هواپیما ،یکی جلوش .فانتوم جلویی، هی خودشو چرخوند و خلبان رو ترسوند تا هواپیمای حامل پلنگ، تو فرودگاه بندرعباس پایین اومد و پلنگ در کمال ناباوری دستگیر شد . ناباوری اش به این خاطر بود، چطور او که تحت حفاظت شدید امریکایی ها بود و با هویت جعلی مسافرت می کرده ، توسط ایرونی ها رد یابی و دستگیر شده . جناب امیرالمومنین پلنگ موقع اعدام به التماس افتاده بود ،دو دست شو قفل کرده بود به میله های اطراف محوطه اعدام و زیر چوبه دار نمی رفت .

-تو چی ؟ سرانجامِ تو چی شد ؟

-کریم بخش ، شروری که به درخت بستم ، منو عقب یه استیشن امریکایی انداخت ، دست و پا بسته ، به خانه خود ، میان روستایی دور افتاده برد . زنی چشم سبز و زیبا هم در اون جا بود . او عاشق من شده بود . در طول راه ، تا صدای اذان رو می شنید ، می ایستاد و نماز اول وقت می خواند . به من گفت :

-شوهر تو از کافرها بود و کشته شده .تو جزو غنایم جنگی و اسیر من هستی . من تو را به عقد خودم در می اورم

بعد به زور مرا به عقد خودش در اورد . عملیات عقد کنان خیلی دردناک بود ! دختر زیبا را هم از گیلان دزدیده و به زور به عقد خودش در اورده بود . از زن های چشم سبز بلوند خوشش می اومد

-چه خوش اشتها بوده !

من و سپیده زن گیلانی ، در روستایی دور از چشم همه ، شب و روز مون تو اسارت و بیهودگی می گذشت ، نه تفریحی ، نه سرگرمی . فقط چند پیرزن و پیرمرد اطرافمون بودن . شش سال از عمرم این جوری به باد رفت ، تا این که از شدت ناراحتی ، افسرده و روانی شدم .

-چیکار می کردی ، اون وخت ؟

-جیغ می زدم ، به همه فحش می دادم . یاد صحنه های ادم کشی تاسوکی که می افتادم ، جنونی و دیوانگی، منو از خود بی خود می کرد .

-بعد چی شد؟

-کریم بخش که دید حالم خیلی خرابه ، چند ماه قبل منو طلاق داد و به این مزدورها فروخت ، تا از پدرم پول بگیرن و ازادم کنن

-چقدر می خوان ؟

-پونصد میلیون

-وضع پدرت خوبه ؟

-بدک نیست ، چند مغازه معاملات ملکی معروف تو تهرون داره . اگه شوهرم هم به پام نشسته باشه ...

-فکر می کنی ننشسته ؟

-نمی دونم ، اخه شش سال خیلیه ، یه عمره . می ترسم دل از من کنده باشه .

-مگه نمی گی عاشقت بوده ؟

-چرا ، خیلی . ولی می ترسم ، می ترسم دل از من کنده باشه ، تو تهرون ، میون اون همه دختر .

-نترس ، اگه واقعا عاشقت باشه ، بیست سال هم به پات می شینه

ترانه اهی کشید :

-نمی دونم به خدا ، اگه اونم زن نگرفته باشه و منو بخواد ...من دیگه روم نمیشه

-روت نمی شه که چی ؟

-که تو چشماش نگاه کنم ، اخه ،من شش ساله توسط مردی دیگه ....

-تو که به میل حودت این کارو نکردی ، به زور وادارت کردن

ترانه نفس صدادارش رو بیرون داد :

-هی دختر ، دست رو دلم نذار . خونه .

-خوب بگذریم ، پدرت پول رو جور کرده ؟

-داره جور می کنه ، از اینا فرصت خواسته . اما پنج شش روز دیگه فرصت اش تموم میشه

-اگه پول رو نده ؟

-سرم رو می برن ، فیلم می گیرند و برای اونا می فرستن

-اون وقت نماز هم می خونن ؟

-اره ، یه دین عجیبی دارن . وهابی هستن !

-چطور ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,16, ساعت : 20:44
پست دوم و آخر امشب . شب تون به خیر




97





-من که زنم رو حرام می دونن و دست بهم نمی زنن ، اون وقت ادم دزدی می کنن ،سر می برند ،قتل و غارت می کنن

-یعنی با زن ها کاری ندارن ؟

-من و تو رو کافر و نجس می دونن ،ما گروگانیم برای پول گرفتن ، حتی اسیر جنگی شون هم به حساب نمی اییم

-اگه اسیر جنگی بودیم ، باهامون ...

-اره ، اونا زن اسیر رو، کنیز خودشون می دونن . غنیمت جنگی

-خیلی پست ان

-من فکر کنم ، اینا همه اش بهونه است ،برای گول زدن خودشون ، ذات خودشون خرابه ، شوهربلوچ و زورکی من ، این چیزهارو به من گفته .

-یعنی واقعا مغز خر خوردن ها

-واقعا

-کصافط ها ، عوضی ها !

-اره . تازه تو مذهب بن لادنی خودشون اسیرکردن زنها و کنیز کردن اونارو ثواب هم می دونن

-دین این گروگان گیرها ، امریکاییه ،وهابی ان

-ینی چی امریکاییه

-امریکایی ها برای این که چهره دین اسلام رو خراب کنن ، با کمک وهابیون ، یه اسلام خشن ، زورگو و ضد بشریت درست کردن . اونا تلویزیون رو حروم می دونن ، حتی عکس گرفتن رو

-نه

-چرا . به زن هم، مثل یه کالا نگاه می کنن ، زن ها، حتما باید روبنده بزنن ، از خونه بیرون نیان و توسط پدرشون فروخته بشن .

-مثه حیون دیگه

-اره ، تازه بن لادن، شیخ اینها ، هرجا تو افغانستان پیروز می شد ، زن های اون منطقه رو مثه کنیز بین سربازها و افسرهاش تقسیم می کرد . می گفت غنیمت جنگی ان .

-عجب مذهبی دارن ، پس من و تو در امانیم

-اره ، از این جهت خیالت راحت باشه

-دیدم اون مردک نبی کاری به من نداشت . تو کوه خلوت .

-یه جورایی خیلی ابتدایی و پایین اند . مثه انسان های نخستین می مونن

-بابا صد رحمت به انسان های نخستین

-خدا نسل شونو ورداره !

-از شوهرت خبر داری ، زن گرفته یا مجرده هنوز ؟

-نه ، هیچ خبری ندارم . فقط هفت سال قبل ،تو تلویزیون ، دیدم جزو مجروح هاست و داره مصاجبه می کنه ، ماجرا ی تاسوکی رو شرح میده

-چه سرنوشت تلخی داشتی تو ، شش هفت ساله زجر می کشی

ترانه اه غم انگیزی کشید :

- یاد ترانه قسم، اخرین ترانه ای که شنیدم ، می افتم . انگاری داشت یه جورایی سرنوشت منو می خوند :



پرنده اسیر تو از قفس اش جدا نمیشه



مثه یه پرنده افتاده ام تو قفس . دست به دست می برندم . روم معامله می کنن ، دارم دیونه میشم .

ظهر شده بود . دومرد جلو در غار شروع به نماز خوندن کردن . یکی شون یه قران چاپ عربستان هم داشت و مرتب می خوند . بی وجدان ها کجای قران گفته مردم رو به اسارت و گروگان بگیرین . چرا این قدر کج فهم و الاغ هستین شما ؟

بعد از این که نماز شون رو خوندن ، برای ما ناهار اوردن . دوباره همون کاسه ها ، کنسرو لوبیا و تکه ای نون . با دیدن لوبیاها عق زدم و به ترانه گفتم :

-اینجا همیشه کنسرو لوبیا میدن؟

-چند ماهی که من اینجام ،به جز لوبیا ، هیچی نخورده ام ، صبحانه لوبیا ، ظهر لوبیا ، شب لوبیا

حندیدم و گفتم :

-می بینم یه جورایی همه تون شکل لوبیا شدین .

از روی ناچاری منم همرنگ اون دست و پا بسته ها شدم و هر طوری بود چند لقمه زدم به بدن . اگرچه معده من به لوبیا حساس بود ، اما مهمونی شاهزاده های قاجار که نیومده بودیم ، تو اسارت بودیم . در غل و زنجیر . به ذهنم رجوع کردم . همه جور اطلاعات در اونجا بود . به خاطر نیروهای جادویی و خون اشامی که داشتم .

این گروه فرقون چرخ طلایی ، شعبه ای از طالبان هستند که امریکا درست شون کرده ، چرخ طلای فرقون شون هم با دلارهای امریکایی ها می چرخه . می خوان چهره دین اسلام رو خراب کنن . پلنگ هم طالبانی بود . تو کویته پاکستان و پیش اونا درس خونده بود .راس می گفت ترانه ، طالبانی ها زن رو کنیز می دونن . باید نقاب بزنه . افتاب مهتاب هم صورت شو نبینه . هربلایی خواستند سر زن در بیارن جیک اش در نیاد .خودشون هر غلطی بخوان بکنن و ده تا ده تا زن بگیرن . با تلویزیون و دوربین فیلمبرداری و عکاسی مخالفن . مردها حتما باید ریش داشته باشن و گوش و بینی مردان بی ریش را می برند . مثه اب خوردن ادم می کشن و بعد شکر و حمد خدا را می کنند که به فیض کشتن یک کافر رسیده ان .

بعد از ناهار سعی کرم کنار جوون ها بشینم . سه جوون بیست و چند ساله بودن . از موهای کوتاه شون فهمیدم ،باید سرباز باشن . به یکی شون گفتم :

-اسمت چیه ؟

نگاه غم گین شو به من دوخت و گفت :

-ناصر

-بچه کجایی ؟

-یزد

اون رفیقات چی ؟ اونا اهل کجان ؟

-این یکی که بغل دستمه و هی دعا می خونه، اسمش میلاده ، بچه پیشینِ، بلوچه، اون دومی هم بچه اهواز، اسمش هم سعید .

-هرسه تاتون باهم دستگیر شدین ؟

-اره . هرسه ما تو یه گروهان و پادگان هستیم

-کجا گرفتنتون ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,18, ساعت : 20:10
سلام دخمل ها و پسمل های گل و خون آشام !! این پست یه جورایی خیلی خون آشامی و خفن هست . دوستانی که از خوندن صحنه های کشت و کشتار ناراحت میشن و اعصابی ضعیف دارند ، از خوندن این پست خودداری کنند . اینو بی شوخی میگم .مثه هر شب نیشمم وا نمی کنم . :-2-31-:


98





-تو پیشین . بالای کوه کمین زدند . ما چهارده نفر بودیم با سه تا سیمرغ از پیشین می اومدیم پل سرباز برای یه ماموریت . از بالای کوه همه مون رو به رگبار بستند . بعد اومدن پایین . من و میلاد و سعید ، از اون چهارده نفر زنده بودیم . یازده نفرمون در جا شهید شده بودند . مارو بردن بالای کوهی در ایران ، تو چادر . چند ماه نگه داشتند .

-بعد

-کلی شکنجه مون دادند تا اطلاعات پادگان و نفرات رو بگیرن ، مام بروز ندادیم

-اون وقت چی شد ؟

-دیدند از ما چیزی در نمیاد ، مارو اوردن تو این غار . اینجا یه غار بزرگ تو پاکستانه

-یعنی ما اونور مرزیم

-اره

با خودم گفتم ددم وای . دیدم این همه راه اومدیم . بیشرف ها مارو اوردن تو پاکستان . چه سفری داشتم من . می خواستم از تاک دور بشم و برم تهرون سر از پاکستان در اوردم . اینجا پر از استریگوست . کافیه بفهمن یک موروی دست و پا بسته تو غاره . ایکی ثانیه ترتیبم رو میدن . بی همه چیزها .

ناصر دید رنگم پریده و رفتم تو فکر گفت:

-البته اینجا دم مرزه . با الاغ که از کوه بری پایین ، با تویوتا تا پل سرباز پونزده شونزده ساعت راه خاکی بیشتر فاصله نداره ،البته راه های قاچاق !

-ددم وای . پونزده شونزده ساعت ؟

-اره .

-خوب بگذریم حالا شما رو اوردن اینجا چیکار کنن ؟

-مارو به این گروگان گیرها فروخته اند . از خونواده های ما نفری صد میلیون پول خواستن !

-اونام دادن

لبخند غم انگیزی زد :

-خونواده های ما گور ندارن که کفن داشته باشن . پدر من یه کارگر رنگ سازیه . تموم ریه هاش از بین رفته و مرتب سرفه می کنه ، پدر سعید معلمه . با چندر غاز حقوق و سه تا بچه . پدر میلاد هم زندونه . به خاطر قاچاق جنس از اون ور مرز

-فکر کنم پدر میلاد پولدار باشه

-چطور

-کسی که قاچاق می کنه ، نمیشه بی پول باشه

-فعلا که تو زندونه

-اون وخت تکلیف شما چیه

-پدر و مادرامون که دیدن پول ندارن ، رفتن پیش پلیس و جریان رو گفتن

-خوب ؟

-سه روز قبل به ما خبر دادن برای مرگ اماده باشین

-شوخی می کنی

-نه خانم . قراره فردا ، پس فردا چندتا فیلمبردار بیان و این پیچر بی همه چیز با خنجر سرهامون رو ببره . فیلم مون رو برا مادر ، خواهر و باباهامون بفرستن

-چه بی شرف هایی هستن اینا

-از بیشرف هم گذشتن . یه چیزایی زیر بی شرف هستن

-حالا واقعا می کشن ؟

-اره به خدا . اصلا کار اینا کشتن سربازه . ده تا ده تا بیست تا بیست تا می کشن . اون پلنگ بیگی در ده دقیقه سر هفت هشت سرباز جوان و پر ارزو رو برید و گذاشت رو سینه شون . فیلم شو هم گرفتن و همه جا پخش کردن

-با دست خودش ؟

-اره ، یه نفر پای سرباز دست و پا بسته رو گرفته بود ، بیگی با کاردی پهن ، گلوی سرباز رو می برید . خون و محنویات معده سرباز تا یه متری می زد بیرون ، در حالی که تن سربازه تکون می خورد و داشت جون می داد سرشو می گذاش رو سینه اش و نعره های وحشیانه می کشید .

-بقیه سربازها هم تو نوبت بودن ؟

-اره اونا که تو نوبت بودن ، نگاه می کردن اما هیچ اثری از التماس و زاری تو وجودشون نبود . ساکت و مردانه نگاه می کردند

-اما پلنگ با همه درندگی اش به دام افتاد ، این قانون طبیعته ، بکشی ، کشته می شی

-درسته ، خود همین پلنگ موقع اعدام با دو دست بسته، میله های محوطه رو چسبیده بود و گریه و زاری می کرد نبرندش زیر چوبه دار

-اون ایمان نداشت ، خبیث بود سربازها ایمان داشتن ،پاک و بی گناه بودن

-تف به روح خبیث اش بیاد . اینا که از خون اشام ها هم بدترند

-چی گفتین خانم خون اشام کیه ؟

-یعنی خون ریز ....قاتل

تو دلم به خودم فحش دادم . نزدیک بود خودم رو لو بدم ها . ولی واقعا اینا دست هر خون اشامی رو از پشت بستند .

صدای ناصر منو به خود اورد :

-اینا زورشون به اون بالایی ها و مرکز نمیرسه ، به یه مشت سرباز هفده هجده ساله ، زن و بچه، تو روستا بند کرده اند .مثه روباه ، کمین می زنن ، سرباز هارو می گیرند و دست و پاشونو می بندن ، بعد یک ور به پهلو ، جلو دوربین می خوابونن و تو مغزشون شلیک می کنن . فیلم شو هم برای ارباب هاشون تو امریکا و عربستان می فرستند . با این کارها می خوان اسم در کنن و مطرح بشن

سعید گفت :

-کمین زدن بالای کوه و اعدام چند تا سرباز دست و پا بسته جلو دوربین ، افتخار داره ؟

ناصر جواب داد :

-همه اش زیر سر امریکاست ، تازه ادعای حفظ حقوق بشر رو هم دارن !

من گفتم :

-حالا هم ملت ایرون رو تحریم کردن . جلو اومدن دارو و مواد غذایی رو گرفتن ،مثلا چی بشه ؟ بگن ما طرفدار ملت ایرونیم ؟یه مشت بیمار بدبخت چه گناهی کردن ؟به خدا دست شون به ملت برسه ، یکی رو سالم نمیذارن . از بس با ملت ما کینه و دشمنی دارن

ناصر گفت :

-سی ساله مارو تحریم هواپیمایی کردن ، هواپیماشو فروختن ، وسایل یدکی شو تحریم کردن ،بعد میگن ما دوست ملت ایرونیم

سعید با چهره ای گرفته روشو به من کرد :

-خانوم دعاکنین برامون . من هرشب خواب می بینم ،یکی داره گلوم رو می بره !یهو از خواب می پرم . با تن و بدنی عرق کرده و خیس

گفتم :

-وضع من از شما بدتره

-چرا ؟

-چون اینا فکر می کنن من بابای پولداری دارم ، در صورتی که من اصلا بابا ننه ندارم ، هردوشون مردن

-خدا بهتون رحم کنه

میلاد کم سن تر از اون دوتا بود . با صدایی لرزان گفت :

-می خوان سرمون رو ببرن . ینی خیلی درد داره ؟

گفتم :

-والاه تا حالا تجربه نکردم بدونم چقدر درد داره ولی خوب درد که داره

شب ، لوبیارو خوردیم و سکوت اعلام شد . بعد از اعلام سکوت هیچ کس حق حرف زدن نداشت .

* م .عباس زاده*
1391,11,18, ساعت : 20:18
پست دوم و اخر امشب



99


من رفتم تو فکر . وقت زیادی نداشتم . شاید فردا ، شایدم پس فردا ، می خواستند سر این سه جوان بیگناه را با خنجر ببرند و فیلم بگیرند . اخه این بیچاره ها چه گناهی کرده اند . اومدن به کشورشون خدمت کنن . از مرزها پاسداری کنن . اگه شما جک و جونورها که دورتا دور ایران رو محاصره کردین ، فرصتی پیدا کنین ، به صغیر و کبیر رحم نمی کنین . از بچه سه ساله تا پیرزن و پیرمرد رو می کشین ، اذیت و ازارشون می کنین . گناه اینا مگه چیه ؟ این که نمی ذارن شما سر مردم را ببرید و به کودکان و دخترها دست درازی کنید ؟ ای خاک تو سر حیونتون کنم . به خودم هم فحش دادم :

-خاک تو سرت خودت هم بکنم ، ابگین . نباید تسلیم اینا بشی . باید یه راهی پیدا کنی . تو می تونی . خودت رو نباز . اونارو از دست این سگ ها نجات بده . اینا دست نشونده نیروهای ناتو تو افغانستانن. شستشوی مغزی داده شده توسط طالبان پاکستان اند که منتظرن قدرتی پیدا کنن و زنها و دخمل هارو به اسارت بگیرن و جوان های نازنین وطن رو به جرم شیعه بودن سر ببرند و الله اکبر بگن که کافری رو کشتن . تو باید یه کاری بکنی .هرچی باشه تو هم یه ایرونی هستی . از این اب و خاکی . درسته خون اشامی ، اما یه خون اشام ایرونی هستی . ایرونی ها ، حتی خون اشام های خوب شون ، غیرت و همیت ملی شونو دارن . بجنب ابگین .

به خودم دلداری دادم :

-کافیه این الیاژ نقره ، که فکر کنم در قسمت قفل دستبند هست ، یه جوری از پوستم جدا بشه . یه خرده خون هم بنوشم و نیرو بگیرم . اون وقت با یه حرکت دستبند رو جر می دم ، بعد این دوتا کافر نجس قدرت منو می بینن . اون وقت فیلمبردارها ، به جای ، گرفتن کلیپ از سر بریدن سربازها ، از سربریدن نبی و پیچر فیلم می گیرن و برای ارباب هاشون می فرستن . آی حال میده ، وقتی همه دنیا ببینن یه دختر ایرونی مثه اب خوردن ، این اشرار رو تو گونی کرده . اون وقت می فهمن ایرونی یعنی چه . اِی همه اشرارتون برن به جهنم !

دوباره به خود گفتم :

-اون وقت همه چهره تو می بینن و استریگوی ها میریزن سرت

خودم به خودم جواب دادم :

-احمق جون ، صورت خودت رو بپوشون . این که کاری نداره

صبح ، بعد از اجرای مراسم توالت و حمام تو جوی اب و خوردن لوبیاها ، ان دو خبیث و ملعون روبروی هم نشستند و دبلنا بازی می کردن . دبلنا یه نوع بازی بلوچیه که تو بلوچستان عاشق و خاطرخواه زیاد داره . شب های طولانی ، تو بیشتر خونه ها مردها دور هم جمع می شن و میون دود قلیون و سیگار وینستون دبلنا بازی می کنن .

من خودم را کنار دختر هشت نه ساله کشوندم . دخترک خیلی اروم و بی صدا همه رو نگاه می کرد . یه جورایی پژمرده و افسرده بود که دل ادم کباب می شد . حیف که دست هام بسته بود و نمی تونستم موهای ناز و مشکی شو نوازش کنم ، دلداریش بدم . گفتم :

-دخمل قشنگ ، عزیز مامان اسمت چیه ؟

با شنیدن اسم مامان اشک هاش در اومدن . جگرم اتش گرفت به قرآن . یه قیافه ماتم زده ای داشت که نگو . اروم گفت :

-مامانم رفته

-کچا رفته عزیزم ؟

-پیش خدا ، تو اسمون

-بابات چی ، اون کجاست

-پیش مادرم

به سختی،با اون دست و پای بسته ، سرم رو جلو بردم و گونه دختر رو بوسیدم . نامردها با او هم مثل بزرگ ترها رفتار کرده بودند . دست هاشو از پشت بسته بودند و به پاهای کوچولوش پا بند زده بودند . دخترک خیلی لاغر بود و استخوان های بیرون زده سینه اش، از زیر پیراهن چرک اش ،دل ادم رو ریش می کرد . به زحمت جلو گریه مو گرفتم و گفتم :

-اسمت چیه مامانی

-ثریا

-چند سالته

-نه سال

-اون وخت کلاس چندمی

-دوم دبستان

-چطور شد که اومدی اینجا

قیافه دختر درهم رفت و چشماش رو بست .گویی ، براش سخت بود . یاد اسیر شدنش . یاد بلاهایی که به سرش اورده بودن ، صحنه هایی که تو این سن کم دیده بود .

گفتم :

-دخمل نترس . من تورو با بقیه نجات میدم . فقط بگو چطور اسیر شدی ؟

با امیدواری گفت :

-راس میگی خانوم ؟ یعنی می تونم از اینجا برم . برم پیش مامانی و بابابزرگم ؟

-اره . یه کم یواش تر حرف بزن . بگو چطوری گرفتار این کثافت ها شدی

-خانوم گفتنش سخته . میترسم دوباره غش کنم

ترانه اروم گفت :

-هروقت یاد بابا و مادرش می افته بیهوش میشه . دندوناش رو هم قفل میشه ، باید با چوبی چیزی دندوناشو از هم جدا کنیم ، بتونه نفس بکشه

* م .عباس زاده*
1391,11,19, ساعت : 20:12
سلام دوستان گل . باز هم ساعت هشت یک شب زمستونی و ارام . امیدوارم تو خونه تنها نباشین و این رمان رو در تنهایی نخونین چرا ؟ آخه دقت کردین وقتی تو خونه تنهایین از شیر حموم گرفته تا یخ ساز یخچال دست به دست هم میدن تا بترسی ؟حالا یه رمان خون اشامی هم بخونی قوز بالای قوز میشه :-2-06-:

امشب دو پست داریم . پست اول :



100




گفتم :

-باشه .ولی باید بگه . باید حرف بزنه و خودشو خالی کنه وگرنه تا اخر عمر این حالت روش میمونه

دختر کوچولو کمی مکث کرد و بعد گفت :

پارسال نزدیک عید من و پدر و مادرم ، برای دیدن منصور از اصفهان به طرف ایرانشهر حرکت کردیم .

-منصور کیه ؟

-داداشمه . تو ایرانشهر خدمت می کنه .مامانم خیلی دوستش داشت . دم عیدی پاشو کرده بود تو یه کبش که بریم ایرانشهر ، هم بچه مو ببینم ، هم اونجا یه گردشی بکنیم

-مگه به داداشت مرخصی نمی دادن ؟

-نه . تازه اگر هم می دادن سه روز بود ، اونم دو روز و نصفی اش تو راه بود .اما ایرانشهر که می رفتیم ،پنجشنبه ها مرخصی داشت . راحت می دیدیمش

-خوب بعدش

-با اتوبوس از کافه بم رد شده بودیم . یه چلو کباب مونده و مزخرفی خورده بودیم و دلم درد گرفته بود . از بم که رد شدیم ، رسیدیم به جایی که بهش میگن گردنه دختر کش . اونجا خیلی خطرناکه و اشرار کمین می کنن !

-خوب ؟

-یهو دو سه نفر با لباس نیروی انتظامی و صورت های پوشیده جلو اتوبوس ایستادند . یه وانت هم کنار جاده دیده می شد که روش تیربار داشت . راننده خیلی زرنگ بود ، چند سال تو این خط کار می کرد . با دیدن وانتِ تیربار دار فهمید که این مامورها قلابین . به جای این که وایسه ، پاشو گذاشت رو گاز و اونارو پشت سر گذاش .

یهو صدای وحشتناک شلیک گلوله شروع شد . گلوله ها به بدنه اتوبوس می خوردن و داخل اتوبوس صداهایی بلند و ترسناک به گوش مون می رسید . همه زن ها و مردها دعا می خوندن و گریه و زاری می کردن . سی و شش هفت نفر زن و بچه تو اتوبوس بودند ،دوتا بچه قنداقی هم بود .

-خوب ؟

اتوبوس ما با سرعت می رفت ، اون وانت با تیربارش دنبالمون بود و هی بهمون شلیک می کرد . نامردا ول کن نبودن ،یهو راننده گفت :

-یا قمر بنی هاشم چرخ عقب رو ترکوندند

اما اون با چرخ پُکیده و اتوبوس کج شده همین جور می رفت تا یهو فرمون از دستش خارج شد و اتوبوس کنار جاده ایستاد ، همه از ترس شیون و ناله می کردن و خدا رو صدا می زدن .

-بعد ؟

-بعد اشرار اومدن و همه رو با کتک و توسری از اتوبوس پایین اوردند . زنها تو یه صف ، مردها تو یه صف .

شب تاریکی بود و خیلی کم ماشین می اومد . جاده خلوت بود . ساکت و اروم ، فقط داد و هوار مسافرها و نعره های اشرار تو جاده می پیچید ، اون قدر ترسیده بودم که حد نداش . همه جونم می ارزید و زبونم بند اومده بود . مادرم دست منو محکم گرفته بود و موهامو نوازش می کرد .

چند تااز اشرار رفتند سراغ بارهای مسافرین و هرچی ساک بود خالی کردند ، وسایل به درد بخورش رو بردند تو وانت . بعد هم اومدن سراغ کیف و کُت مردها و جیب هاشونو خالی کردن .

دو نفر هم رفتند طرف ده دوازده زن ، دختر دانشجو و مسافر ، شروع به باز کردن گردنبند ،دستبند و طلاهای اونا کردن .

یکی شون با دوربین داشت فیلم می گرفت . زن هایی که جیغ می زدن و گریه می کردن رو با باطوم می زدن .محکم می زدن تو سرشون خانوم .

یکی از زن ها خودش طلاهاشو از گردن و دستش باز کرد و دست شرور داد . می خواست دست مَرده به تنش نخوره ، مرد زد تو صورت زنه و گفت :

-دوباره ببند به گردنت

-چرا ؟

-من باید با دست خودم بازشون کنم

و بعد یهو دو طرف یقه زن را گرفت و جر داد . بعد تمام بدن خانوم رو وارسی کرد و دست کشید تا چیزی رو قایم نکرده باشه

-قایم کرده بود ؟

-دوتا گوشواره ، تو دلش قایم کرده بود ، ازش گرفتن و کتک اش زدن . همه جای خانوم ها و مردها رو دست می کشیدن و وارسی می کردن ، چیزی رو قایم نکنن .

-خوب بعد؟

-رییس شون گفت : «زن هارو ببرین پشت سنگ ها و خوب وارسی شون کنین ، معلومه خیلی چیزارو پنهون کردن . »

-اون وقت چی شد ؟

- یکی یکی زن ها رو می بردن پشت یه تپه و خوب وارسی شون می کردن ،طلایی سکه ای چیزی قایم نکرده باشن . یکی زیر لب گفت : بی ناموس ها ، صدای التماس و جیغ و دادشون رو می شنیدیم . کتک شون می زدن . چون بیشتر زن ها طلاهاشونو تو بدن شون قایم کرده بودن . مادر منم بردن . دست من تو دست مامانم بود . به زور کشیدنش و بردن . دستم از دست اش در اومد . پدرم از صف بیرون اومد تا اعتراض کنه ، یکی از اونا کلت شو نشونه گرفت رو سر بابام و یه تیر زد تو سرش .بابام افتاد رو زمین و دیگه بلن نشد . دور سرش یه عالمه خون دیده می شد . بدن بابام تکون تکون می خورد .نمی تونس از جاش بلن بشه ...

کم کم حال دختر داشت خراب می شد . زیر چشم هاش گود افتاده و لب هاش می لرزیدند . خواستم از خیر بقیه اش بگذره اما خودش گفت :

-نه . حالا که اولش رو شنیدین اخرش رو هم بشنوین

-اخه ، می ترسم حالت خراب بشه ثریا جون

-نترسین . من این قدر برای اینا تعریف کردم دیگه عادی شده برام

-باشه بگو

دخترک با همون لب های لرزان اش ادامه داد :

بعد همه رو تو صف کردند . زن و مرد اسیر شده . لباس زن ها و دخترها پاره و خاکی بود . اونی که بادوربین فیلمبرداری می کرد به همه گفت به فلان و فلان فحش بدین و بگین که با فلانی مخالفین ،اگرنه ابکش تون می کنیم

-بعد چی شد ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,19, ساعت : 20:29
پست دوم امشب :


101


-بعد ، شش تا دختر رو انتخاب کردند و با دست و پای بسته انداختند تو وانت . بقیه رو با ضرب قنداق تفنگ بردند داخل یه گودال . منم لاشون بودم . تو یه گودال تقریبا دایره مانند کنار هم . پیرمردی کنارم بود، هی دعا می خوند ، چندتا زن و مرد دیگه هم بودن ،گریه می کردن . هیچ کاری از دست شون بر نمی اومد .

یهو یه نفر بیخ گردنم رو گرفت و از گودال بالا کشید ، گفت :

-اینو من می خوام .بچه ندارم ،ببرمش خونه زنم خوشحال میشه

-باشه مال تو

انگار که گوسفند سوا می کرد . بعد منو با طناب و تسمه به یه تیر چراغ برق بستند . مردها با مسلسل دور گودال جمع شدن . نوک اسلحه هاشون به سمت بدن آدم های داخل گودال بود . بچه پسر و بچه شیرخوره هم توشون بود . یهو با هم شلیک کردند . بوی دود و ترقه بلن شد . شیون زنها و داد و فریاد مردها . انگار هنوز تو گوشم ناله و فریاد می کنن . یه خرده که گذشت و صدای ناله ها کمتر شد ، دو نفرشون با کلت رفتند بالای سر زنها و مردهای خون الود . من از اون جا می دیدم ،تو سر یکی یکی شون گلوله می زدند . انگار نه انگار اینا ادم هستن . راحت گلوله رو خالی می کردن وسط سرشون ، انگاری گلوله تو سر عروسک می زنن . ....همه رو کشتن خانم . مادرمنم توشون بود .

-بمیرم برات دخمل

دست و پای منو هم بستند و لای اون شش دختر جوان انداختند و از جاده خاکی و بیراهه حرکت کردند . خیلی تند می رفتن . شب رسیدیم کنار یه چشمه سرسبز . مردها تند تند عرق می خوردند و به بدن زن ها دست می زدند و اذیت شون می کردند . فحش های خیلی بد به اونا می دادند و هرهر می خندیدن . همان جا ،دخترهای جوان را باز کردند و بردند پشت درخت ها . صدای جیغ و التماس شون می امد .کتک شون می زدن بدجور .

نزدیک صبح دوباره حرکت کردن . یکی شون می گفت رسیدیم اون ور مرز . یه وانت دیگه اومد و دخترها رو تحویل شون دادن ، کلی پول گرفتن . می گفتند اونارو برای کارای بد تو دبی و کراچی فروختن .

-تو چی ؟

مردی که منو از داخل گودال بیرون کشیده بود ، از اونا جدا شد و مرا به خانه اش برد

-با چی ؟

-یه وانت. مال خودش بود که اون جا پارک کرده . منو دست و پا بسته انداخت صندلی جلو و خودش حرکت کرد .بقیه هم با ماشین های خودشون از اونجا رفتن .

-خوب بعد ؟

-اون مرده منو برد خونه اش . زنش هم بود . به زنش گفت :

-اینو بنداز تو یه اتاق . یه خرده هم اب و غذا بهش بده

گفتم :

-زنش نگفت تورو از کجا اورده ، چرا اورده ؟

-نه .هیچی نگفت .

-بعد چی ؟

-دو روز تو یه اتاق کثیف زندونی بودم ، بعد مردک دوباره منو بست و اورد بالای کوه تحویل این دوتا داد . کلی پول گرفت و رفت .منو فروخت.

-پس بچه نداشتن و اینا دروغ بود

-اره برای پول منو برداشت،می خواس به اینا برفوشه !

-اینا چرا تورو نگه داشتن ؟

-نشونی مامان بزرگ و بابا بزرگم رو گرفتن . گفتن صد میلیون پول بیارین نوه تونو بهتون بدیم

-اونا هنوز پول نیوردن ؟

-دارن جورش می کنن . اخه زیاد پولدار نیستن . یه خونه دارن تو اصفهان . گذاشتن بفروشن ، منو ازاد کنن

رفتم سراغ یکی از پسرها .فکر کنم که اونم دوازده سیزده سال بیشتر نداشت و لباس بلوچی تنش بود . پسر از خجالت سرش رو انداخته بود پایین . ترانه چشمک زد :

-ولش کن ، اینا با هیچ کس حرف نمی زنن

-چرا ؟

-دیگه . خجالتی هستن .

باید کاری می کرم . این همه جنایت عصبانی و بی قرارم کرده بود . بعد از ناهار رفتم کنار ترانه و گفتم:

-می خوای همه مون نجات پیدا کنیم ؟

-اره از خدامه

-پس هرکار بهت میگم بکن ،هیچ سوالی هم نپرس !

-تو میتونی نجاتمون بدی ؟

-اره . شرطش اینه هیچ چی نپرسی ، فقط کارهایی رو که میگم بکنی

-چشم . هرچی تو بگی ، برای نجات از دست اینا هر چی بگی گوش می کنم

-اون دوتا پاکت خالی سیگار رو می بینی ؟ یه متر جلوتر از پاهاته

-اره

-یه جوری اونارو بیار اینجا ، طوری که اون دو مزدور امریکایی نفهمن

-باشه

ترانه با هر زجر و زاجراتی بود ، اون دوتا پاکت مقوایی کنت رو با پاهاش جلو کشید و زیر خودش پنهون کرد .

نبی رو به سه سربازکرد و گفت :

-وصیتی چیزی دارین بکنین . الان با تلفن ماهواره ای به پیچر خبر دادند که دو فیلمبردار امریکایی از کنار مرز راه افتادن . فردا بین ساعتای پنج یا شش صبح می رسن و مراسم سربریدن شما شروع میشه . یه امشب رو وقت دارین. هرچی دعا بلدین ،بخونین ،هه هه !

چهره ی هر سه سرباز در هم رفت . رنگ شون پرید . می دیدم که از ادامه ی زندگی نا امید شده ان . باید سرعت عمل به خرج می دادم ، نباید وقت را تلف می کردم .

نیمه شب ، از کنار ترانه بلند شدم و ضربه ای به پهلویش زدم

-هی بلند شو .

ترانه خواب الود بلند شد .

* م .عباس زاده*
1391,11,20, ساعت : 20:06
سلام دوستان و خواننده های گل . امشب سه پست داریم ماه ...ببینم شما چطوری استقبال می کنین ازش . با مثبت و تشکر و نقد :-2-31-:



102





اروم و با پچ پچ گفتم :

-ببین عزیزم ، من و تو پشت به پشت هم می نشینیم . هوا تاریکه اونا چیزی نمی بینند . از بس تریاک کشیدن ، نیمه خواب ، نیمه بیدارن . دل شون قرصه.چون ما دستبند و پابند داریم .

-چه ربطی داره

-زیاد تو نخ مراقبت از ما نیستن ، تو خودشونن

-خوب بعد چه کنم ؟

این مقواهای سیگارهارو پاره کن ، بعد لای مچ من و دستبند قرار بده . مچ های من لاغره ویه کم با دستبند فاصله داره .

-خانوم با دوتا دست به هم بسته سخته

-تلاش کن . جون اون سه سرباز در خطره . تازه جون تو و همه مون . معلوم نیست اینا بعد از گرفتن پول مارو ازاد کنن

-چرا ؟

-چون با صورت باز جلو ما می گردن . اگر می خواستند ازادمون کنن ، چهره هاشونو می پوشوندن

لرزش بدن ترانه رو حس کردم . بیچاره فکر می کرد پدرش پول رو بده ، فوری ازادش می کنن . ترس از مرگ اونو زرنگ و دقیق کرد .

پشت به پشت هم بودیم و او در حال پاره کردن قوطی های سیگار بود . مچ هایش به هم بسته بود اما کف دست و انگشتانش کار می کرد .با هر بدبختی و ذلتی بود ، بعد از دو ساعت ، بین دستبند و مچ دست های من مقوا قرار گرفت . الیاژ نقره از پوستم جدا شد . روی زمین خوابیدم و احساس کردم سرگیجه ، حالت سست و بی حالی ام وجودم داره از بین میره ، به جاش عطش شدیدی به خون دارم . باید خون می نوشیدم تا نیروی خودم را پیدا کنم .

حالا چطوری به این ترانه حالی کنم خون اشامم و می خوام خون شو بخورم . بعد به اون سه سرباز ...کار سختی در پیش داشتم . نمی تونستم که خون ترانه رو تا ته بنوشم ، می مرد . باید از شاهرگ همه کمی بنوشم تا نیروی از دست رفته مو پیدا کنم .

اگر این دستبند الیاژ نقره ای نداشت ، این قدر بدبختی نمی کشیدم . پابندم که از اهن و فولاد بود ، کاری به من نداشت . نمی دونم این دستبند رو از کجای دنیا وارد کرده بودند که قفلش نقره ای بود . حتما مال یه شاهزاده خلافکار عربستانی بوده که برای مدتی دستگیر شده . این عرب های پولدار دست به همه کاری می زنن . دستبند هم که به خلاف کارهای سلطنتی شون می زنن ، یا از نقره است یا طلا که شان خانوادگی شون از بین نره .

صبح که برای حمام و دست شویی رفتیم ،نذاشتم دستهام خیس بشه . کم کم قدرت خون اشامی من باز می گشت . فقط خون می خواستم .

بعد از خوردن صبحانه ، لوبیاهایی که دل پیچه می اورد ، یک زن و مرد امریکایی اومدن جلو ما و شروع به فیلمبرداری کردن .

سه سرباز در حال خوندن دعا بودن . کار خودشون رو تموم شده می دونستن . ترس از مرگ در چشمان سیاه اونا دیده می شد .

نبی با یک خنجر کنار دو خبرنگار ایستاده بود . سربازها از نگاه کردن به خنجر پهن و تیز پرهیز می کردن . بعد از کمی فیلمبرداری نبی گفت :

-تا یه ساعت دیگه ، سرهاتون میره رو سینه هاتون ، و هرهر خندید

خبرنگارها و نبی دوباره رفتن جلو غار تا با هم مقدمات سربریدن سربازها را اماده کنن . من کنار میلاد رفتم. چشم در چشم او انداختم و خیره شدم :

-اجازه می دی خون تو بنوشم

جادو اثر کرد .قبل از اون ، به خاطر وجود نقره ، همه جادوهام خنثی شده بود ، اما حالا اثر کرد . در یک قوطی حلبی کنسرو لوبیا را که از قبل در سینه ام پنهان کرده بودم به دندان گرفتم و شاهرگش را بریدم و نوشیدم . ان دو سرباز خواستند اعتراض کنند ، ترانه با اشاره گفت :

-هیچی نگین نجات شما در همین کاره ، فقط چند لحظه صبر کنین

بعد محل زخم را لیسیدم و در میان چشمان متعجب سربازها محل زخم خوب شد . اونها کمی اعتماد کردند و گذاشتند این کار را باهاشون بکنم . از سه سرباز سه لیتر خون گرفتم . اروم گفتم :

-نترسین ، خداوند مرا برای نجات شما فرستاده

در میان چشمای متعجب همه ،با یک حرکت چکشی،زنجیر کوتاه بین دو دستبند را پاره کردم و دست های ازادم را نشانشان دادم . برق امید و زندگی ، بار دیگر به چشم ان سه جوان برگشت .

هنوز نیرویم به اندازه واقعی نشده بود . سراغ ترانه رفتم . چنگال هایم را بیرون اوردم و در گردنش فرو بردم و یک لیتر خونش را نوشیدم .

دختر بچه گفت :

-دعای من مستجاب شده ، خدا فرشته ای را فرستاده ، دیدید ، چنگول داشت !بعضی فرشته ها به جای بال چنگول دارن !

سعید گفت :

-ادم چه چیزهایی که نمی بینه .اما خانم مهربونیه . خون همه مون رو داد بالا !

گفتم :

-حالا که حس کردی سایه مرگ از یه سانتی گردنت پریده ، بلبل زبون شدی ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,20, ساعت : 20:13
پست دوم امشب :



103



با محبت و قدر شناسی نگاهم کرد و خندید . من از خنده او کیف کردم .تو دلم گفتم ، وقتی نجات پیدا کنین ، همه تون رو هیپتونیزم خواهم کرد و وقتی خبرنگارها ازتون بپرسن چطوری نجات پیدا کردین همه خواهید گفت با کمک یه نیروی غیبی . عده ای باور خواهند کرد ، یه عده نه . اما در اصل شما راستش و گفته این . همه این ماجراها توسط دست غیب خدای مهربون بود و منو اینجا کشوند تا نجاتتون بده . همه کارها دست اوست .دست اوکه بالای هر دستی است .

با دو حرکت مچ خودم را از داخل حلقه های دستبند نقره ای بیرون کشیدم و بعد پاهایم را باز کردم . همه اسرا با تعجب نگاهم می کردند . حتی ان دو پسر خجالت زده ، برای اولین بار لبخند زدن .

ناگهان نبی و پیچر با قیافه های جدی و اخمو به سمت ما اومدن . من خودم را طوری نمایش دادم که انگار هنوز دستبند و پابند به من وصل است . هردو روی سربازها خم شدن تا بلندشون کنن و به قتلگاه ببرن .

با قدرتی خون اشامی یهو از جا بلند شدم . پشت هردو خبیث به من بود . با دومشت همزمان بر پشت گردنشان فرود اوردم . جایی که طرف را گیج می کنه . در حالی که نبی نیمه بیهوش روی زمین بود چنگال هایم را در گردن پیچر فرو بردم و تا ته خون کثیف اش را نوشیدم .

بلن شدم و موهای نبی رو چنگ زدم .

-پاشو کثافت

-تو ،تو چطور ازاد شدی ؟دستبندت رو کی باز کرده ؟

-من عزرائیل تو هستم مردک . دستبند منو شیطون واکرده ،هه هه ...

-تو ، خودت شیطونی . از اول هم نباید تورو قبول می کردم ،با اون قد بلند و چشمای قرمز .قیافه ات داد می زد خطرناکی ،غیر عادی هستی

-کلید دستبند و پابندها کجاست ؟

-نمی دونم ، پیچر می دونس که کشتیش

چنگال هامو بیرون اوردم و در چشم راستش فرو کردم . خون بیرون زد :

-میگی یا اون چشم تو هم کور کنم

از تاب درد به خود پیچید ،اما به خاطر غروری که داشت ،صدایش در نیومد . به سختی گفت :

-میگم ، میگم . چشمم کور شد

-تا کاملا کور نشدی حرف بزن

-توی کشو میز ،کنار در ورودی غار

کلتی را که همیشه به کمرش بسته بود، بیرون کشیدم و هلش دادم جلو .

-راه بیفت

ثریا گفت

-خانوم جون،پس ما چی ؟

-شما ساکت باشین ، این دو خبرنگار و فیلمبردار امریکایی ، ممکنه مسلح باشن . ترتیب اونارو بدم ، کلیدهای دستبندهارو میارم ازادتون می کنم

-قربونت خاله

یهو قلبم لرزید . همچین گفت خاله که جگرم اتش گرفت .کسی تا حالا این قدر گرم و از ته دل منو صدا نکرده بود . اما حالا وقت احساسات نبود ، وقت سرعت عمل و نبرد بود .

نبی را با ضرب مشت و توسری بردم تا بیرون غار . معلوم نبود دو خبرنگار امریکایی کدوم گوری رفته بودند . بیرون غار ، در هوای ازاد ، دختره به دیواره سنگی و صاف کوه تکیه داده و مردک امریکایی باهاش حرف می زد ، تو دلم گفتم :

-اینا دیگه چه جونورایی هستن . بدو بدو از اون ور دنیا اومدن اینجا تا از سر بریدن سه سرباز بی گناه ایرونی فیلمبرداری کنن و تو ماهواره ها و اینترنت شون نشون بدن ، حالا ،بی خیال و راحت ، در هوای ازاد ایستادن و دارن هرو کر می کنن . حیوون هم از اینها پاک تر و معصوم تره

خیلی عصبانی شدم . این خارجی ها همیشه مستن و اختیارشون دست خودشون نیس .

یکهو کلت را روبه انها گرفتم و جیغ زدم :

-زود دستاتونو بذارین رو سرتون، بی حرکت وایسین

مردک امریکایی هاج و واج ، سرش رو برگردوند . با زبان دست و پا شکسته فارسی، انگلیسی گفت :

چشم هانوم ...مارو نکش . ما تقصیری نداریم

مردک مست امریکایی تلاش مذبوحانه ای برای نجات جونش انجام می داد . لابد با خودش فکر کرده ،ورود به این غار چقدر راحت بوده ، اما خروج خیلی سخت شده . داره به قیمت جونش تموم میشه .شوک ناشی از دیدن دستگیری نبی و کلت من ، ترس شدید از مرگ ،هردو امریکایی رو فلج کرده بود . رو کردم به مردک جاسوس و گفتم :

-حالا دیدی ، ورود به ماجراجویی های ضد ایرونی اسونه ، اما خروج خیلی سخته ؟

-اوه یس خانم . شما راست اسپیک می کنین !

خنجری که قرار بود ، نبی با ان سر سه سرباز را جدا کنه ، در دست چپم بود . ان را نشان مردک دادم :

* م .عباس زاده*
1391,11,20, ساعت : 20:20
پست سوم و اخر امشب . نایت



104







-می خوام اون گردن خوشگل ات رو کاتش کنم ،ببرمش

رنگ امریکایی سرخ شد . امریکایی ها پوست خیلی سفیدی دارن ، طوری که ادم فکر می کنه سرخ رو هستند . این جاسوس هم سرخ رو بود.تو پوست صورتش کک و مک های زیادی دیده می شد . از ترس شروع به لرزیدن کرد :

-نو نو میسیز جون . نو . من این گردنم رو وری وری دوس دارم . بدون اون می میرم . تورو خدا ...کاتش نکنین .

-چیزی که رو تن ادم زیادیه ...باید کات اش کرد .

-فایو مینیتز ،صبر کنید . اُنلی فایو مینیتز . التماس می کنم منو کیل نکنین ...نکشین

-اکی ، اُنلی فایو مینیتز . منم فان می کنم . یعنی التماس هاتو می بینم حال شو می برم !

امریکائیه ، برای نجات جون اش هی زور می زد ، خیلی التماس و زاری کرد .حتی به گریه و زنجموره افتاد

-هانوم غلط کردیم . ما که هنوز کسی رو نکشتیم ،بذارین بریم

نبی با صدای نتراشیده و نخراشیده اش گفت :

-خاک تو سرت کنم ، این قدر به یه زن ضعیفه التماس نکن ، به تو هم میگن مرد ؟

محکم زدم تو سرش :

-ضعیفه چیه بگو خانم ابگین

نبی که مزه و قدرت ضربه مشت و حالت جدی من و دید گفت:

-چشم ، میگم .

بعد رو کرد به امریکایی ها و گفت:

اسیر این خانم شدیم ، پیچر رو کشت . منو اسیر کرد ، شما دوتا امریکایی اومدین بیرون با هم گپ و گفتگو می کنین ،نمی گین توی غار چه خبره ؟ این زن همه مون رو می کشه

نبی با خشم مرد را نگاه کرد . مرد با عجز گفت :

-غلط کردم ، کاش هیچ وقت پامو تو ماجراهای مربوط به ایرون و ایرونی ها نگذاشته بودم ، کاش . همه ی «مای فرندهام» گفتن با ایرونی ها نمیشه فان کرد ، اونا افغانی و عراقی نیستن ، «بیلیو » نمی کردم .

به نبی نگاه کردم . مغز خبیث اش در حال تلاش های مذبوحانه !برای نجات جون کثیف اش بود . نباید به این جک و جونورهای درنده میدون داد . یهو چنگال هامو در گردنش فرو بردم و لب بر گردنش گذاشتم ، تا ته ،خون اش رو نوشیدم و نعش شو انداختم زیر پام

امریکاییه با حیرت گفت :

-ومپایر ،اوه «مای گاد » . تو ایرون هم ومپایر هست ؟

-بله تو ایران همه چیز هس . به خصوص نِک کاتر !

-وات ایز یور نیم ، میسیز جون

-مای نیم ایز ابگین ، اند یو

مای نیم ایز مایکل

-اند اون یکی ، میسیز

-هر نیم ایز جنیفر

-اکی . دوست داری اول گوشهاتو کات کنم یا دماغ تو ؟

-نو نو ، هیچ کدوم رو .اژانس خبر کنین مارو برگردونه امریکا . من به گور مای فادرم خندیدم دیگه تو این ماجراها بیام ...

خندیدم و گفتم :

-مردک ، مرده شوربرده ، فکر کردی اینجا ، اپارتمانی تو نیویورکه . اینجا خاک ایرونه و تو هم برای جاسوسی اومدی

-رحم کنید خانوم

از اون وقت تا حالا صدای جنیفر در نیومده بود . فکر کنم داشت نقشه می کشید . این زن های امریکایی خیلی مارموذ و کلک هستن.

رو کردم به جنیفر که همچنان لال مونی گرفته بود ، گفتم :

-یو چی میگین ،فرست ، گردن مایکل جون رو کاتش کنم یا اول مال یو رو

زن با نفرت گفت :

-«پاورهای» کمکی ما تو راهند . دست از این کارهات بردار . من یه «ومن» معمولی نیستم . گارد ویژه ناتو ام

-هه هه . گارد ویژه ناتو ، اسیر یه خانم ایرونی شده بدجور ،از خجالت صداش هم در نمیاد

-حالا هی بگند (بخند ) ! نوبت گریه ات هم میاد

-ببند اون دهن گشاد تو ، اول یور هد تو رو کات می کنم ها

-وات ایز یور «مین »، منظور شما چی هست ؟

خندیدم :

- سرت رو گوش تا گوش می برم ،پست اکسپرس می کنم برا ناتو و ارباب هات

کارد پهن را تکان دادم . رنگ جنیفر و مایکل پرید ،مایکل فریاد زد :

-نو نو ،اوه مای گاد ، مامی جون ، به دادم برس !

* م .عباس زاده*
1391,11,21, ساعت : 20:37
105


با خنده گفتم :

-یس ..یس ، التماس ها و گریه های یو ، ایتز وری اینترستینگ ،وری بامزه !

کارد را گذاشتم پشت گوش مایکل و با یه حرکت خشن ،گوشش رو بریدم . خون فوران کرد . تو دلم گفتم :

-عجب گوش دراز و سفیدی داشت !

در حالی که مایکل از تاب درد فریاد می کشید و ورجه ورجه می کرد ،گوش خون الودش را گذاشتم کف دستش :

-تماشا کن ،حال شو ببر . ایتز وری فان فر می

جنیفر با خونسردی نگاهش می کرد .

موهای سر مایکل را چنگ زدم و کلت را رو به سمت جنیفر نشانه رفتم :

-دوربین ات رو بردار و راه بیفت

-کجا ؟

-بعدا می فهمی

رنگ زن امریکایی از خشم سیاه شده بود . از شدت نفرت می لرزید . باورش نمی شد توسط یک دختر ایرونی به این روز و حال بیفته .اونا ایرونی هارو خیلی دس کم می گیرن .از بس فرمانده ها و تعلیم دهندگانشون از ایرونی ها بد گفته اند و با چشم حقارت به ایرونی ها نگاه کردن ، اینا هم باورشون شده . امریکایی ها وقتی قدرت یه ایرونی رو درک می کنن که ضربه ای از اونها خورده باشن ، اون وقت دیگه دیر شده تا این قدرت رو برای بقیه تعریف کنن .

زن امریکایی غرید :

-تو دست به کار «دنجر »...وری دنجر زده ای

-ببند یور ماوث ات رو ،جاسوس !

-نمی خوام ببندم ،تازه «ماوث ام » وا شده

کارد پهن را با خشم و تهدید جلو چشماش تکون دادم و اشاره به گوش های لطیف و کوچک اش کردم :

-حالاست که بیام یه گوش یو رو هم کات کنم

جنیفر با خشم غرید :

-حالا که پاورهای ما بیان و همه تونو بکشن ، خواهی دید

-اوه ، لرزیدم . از تهدید تو خودم رو خراب کردم مادموزال !

دست و پای امریکایی ها رو بستم . کلید دستبند ها رو برداشتم و سراغ گروگان ها رفتم . سه سرباز و بقیه رو ازاد کردم و گفتم :

-بچه ها می خوام یه کار بزرگی بکنیم .

اونا در حالی که محل زخم دستبند و پابندهاشونو می مالیدند و از ازادی شون لذت می بردن گفتند:

-چه کاری ؟

-هرچی میگم گوش کنین ، خودتون می بینید

-باشه خانوم ما گوش به فرمانیم ، عمر دوباره مونو از شما داریم .

اروم زدم تو سر ناصر ، سرباز ازاد شده و خندیدم :

-یادته ، موقع نوشیدن خونت هی فحش می دادی و نمی گذاشتی ؟

ناصر گفت :

-خانوم جون محکم تر بزن ، من که علم غیب نداشتم شوما نجات دهنده مایین

-خوب ، حالا شد

دو پسر بچه ، ثریا و ترانه هم با محبت و خوشحالی به من نگاه می کردند . ثریا گفت :

-خانوم باورم نمیشه بعد از این همه مدت ازاد شده باشم ، دارم خواب می بینم

دو پسر جلو اومدند و خواستند دست های منو ببوسند گفتم :

-نه ...

خم شدم و صورت های ناز و بی گناه شون رو بوسیدم .

-اسمت چیه پسر خوب و با ادب ؟

-کریم داد

-چند سالته

-دوازده

می خواستم بچه ها حرف بزنن ،اون خجالت شون بریزه . اما وقت هم کم بود . هر لحظه ممکن بود ، نیروهای خارجی ، به دو امریکایی زنگ بزنن اونا هم که دست و پا بسته ، کنار غار افتاده اند و نمی تونن پاسخ بدن ،نگران شوند ، یه گروهان با تیربار و سلاح های سنگین بریزن اینجا ،با این حال باید کمی با بچه ها صمیمی بشم تا باهامون در مرحله های بعدی فرار ، همکاری کنن .

به کریم داد گفتم :

-چرا تو را اسیر کردن ؟

-بابام تاجر فرشه ، تو ایرانشهر .منو گرفتن و صد میلیون پول خواستن تا ازادم کنن

-بی وجدان ها

رومو کردم سمت پسر دیگر و گفتم :

-اسم تو چیه پسر خوب ؟

-نور محمد

-چند سال داری ؟

-ده سال

-بابات چکاره است ؟

-از مند پاکستان موز میاره ، می فروشه ، تاجر موز و کریستال و این جور چیزهاست

-حتما تورا هم گرفتن تا از بابات پول بگیرن ؟

-بله خانم جون

با خودم گفتم این اشرار چه جانورهایی هستن . حتی به ایل و تبار و قوم خودشون هم رحم نمی کنن .

به ناصر و سعید گفتم :

-نعش این پیچر رو بیارین دم دهانه غار ، کنار اون دو امریکاییه درازش کنین

-چشم خانوم

به ترانه و میلاد گفتم :

-یه نعش هم بیرون غاره . شمام اونو بیارین کنار نعش پیچر

-نعش کیه ؟

-نبی

-چشم خانم جون ، شمام که راسی راسی خون به پا کردین . نعش رو نعش .اصلا فکر نمی کردم این نبی قلدر یه روزی نعش بشه !طوری راه می رفت و دستور می داد ، انگار خدای روی زمینه !

گفتم :

-خیلی از این خداهای روی زمین با ذلت و بدبختی نابود و محو شده ان ، حتی اسم شون هم از یادها رفته !

حالا شده بودم فرمانده عملیات و هفت سرباز داشتم . کوچک و بزرگ .

به ثریا و پسرها گفتم :

-شما هم دنبال من بیاین

همه رفتیم جلو دهانه غار .

حالا چهار تا نعش جلو رومون دراز شده بودند . مایکل ، جنیفر ، نبی و پیچر . ورق برگشته بود . اسیرانِ یک ساعت قبل ، حاکم بودند و حاکمان ، اسیر و ذلیل . این رسم زمونه است . ظلم همیشه محکوم به فناست . ممکنه چند ماهی یا چند سالی جولان بده ، اما اخر و عاقبت محکوم به نابودی و چشیدن مزه کارهاشه .

به جنیفر گفتم :

-می خوای جون سالم در ببری ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,22, ساعت : 20:28
دوزتان گل سلام . شب زمستونی خوبی داشته باشین . کم کم رسیدیم صفحه دوازده . حالا ببینید چه می کنه این آبگین . یه بکش بکشی راه میندازه که هیج جا نخوندین ...دمش گرم :-2-09-::-2-42-:



106



-بله

جنیفر حالت تهدید و خونسردی چند دقیقه قبلش رو از دست داده بود . امریکایی ها و کلا ادم های زورگو و بی منطق، اولش خیلی قمپز در می کنن ولی زودی هم زپرتشون در میره .

گفتم :

-برای چه کاری اومده بودی اینجا ؟

-برای فیلمبرداری از بریدن سر سه سرباز ...

-که چی بشه ؟

-که بگیم دولت ایران در تامین امنیت مرزها ضعیفه و هنوز نیروهای پلنگ فعالن

-خوب دیدی که این طور نیست ، درسته ؟

-اره . با چشم کودم (خودم) دیدم

-خوب . حالا همه اینارو تو دوربینت میگی ، بعد هم من دختر ایرونی ، زنی از نسل و تبار رستم و تهمینه ، سرهای نبی و پیچر و رفیق گوش بریده ات رو از تن هاشون جدا می کنم و تو فیلمبرداری می کنی ، همه جا پخش می کنی ، این تنها راه زنده موندن توئه ،فهمیدی؟

-بله خانم ،ای ام اندرستند

به ناصر و سعید گفتم :

-مسلسل پیچر رو بردارین . دست و پای جنیفر رو هم باز کنین تا فیلم بگیره و همه دنیا ببینن ، شوخی با ایرونی ، سزایش مرگه ، فقط مرگ و نابودی .

-بله خانوم

خانم جنیفر با دوربین اخرین مدلش ایستاد . من ابگین شرقی ، دختری از نسل آرش ، دخت ایرونی ، استین هامو بالا زدم ، به میلاد گفتم :

-فیلم سربریدن سربازها ، توسط پلنگ خونخوار رو دیده ای ؟

-اره ، خود اینها برای ترسوندن ما مرتب نمایشش می دادن

-دیدی که یه نفر پاهای اسیر دست و پا بسته رو می گرفت ، پلنگ می اومد با خنجر ،سرش رو می برید . خون و محتویات معده از گردن بریده بیرون می زد و اون خونخوار فاتحانه سر بریده را روی سینه سرباز می گذاشت ؟ در حالی که بدن بی سر سرباز، هنوز دست و پا می زد و تکون تکون می خورد دیدی ؟

-اره

-می خوام من و تو هم چهره هامونو بپوشونیم و همین کار رو برای امریکاییه و نبی و پیچر انجام بدیم ، کلیپش همه جا پخش بشه

میلاد گفت :

-اگه ما این کارو بکنیم ،اون وقت فرق مون با اونا چیه ؟ مام میشیم مثل اونا

-نه دیگه ، داری اشتباه می کنی . اونا سربازهای بی گناه، زن و بچه معصوم رو ، سر می برن ، ما یه مشت قاتل و خونخوار رو می کشیم . فرقش اینه . ما مجازات می کنیم به خاطر جرم شون

-فهمیدم خانم .

-تازه اگه اونارو نکشیم ، بازهم گروگان می گیرن و رفتارهای کثیف شونو ادامه میدن . فرق شو فهمیدی ؟

-خیلی خوب فهمیدم

در چشم های سه سرباز ، حتی دخترها برق شادی و پیروزی رو می دیدم . برق غرور و سربلندی .

رومو کردم سمت ناصر :

-ناصر ، مواظب این زن باش خیلی مرموزه

-چشم خانوم

اولین قربانی ما نبی بود . گروگان گیری که اصلا فکرش را نمی کرد ، روزی گردن خودش زیر کارد قصابی بره . هنوز نیمه جانی داشت ،التماس کرد :

-خانوم منو نکش

گفتم :

-میدونی چرا این قدر خشن و بیرحم شده ام

-نه

-چون خون تو و پیچر رو خورده ام . همین خونی که نفرت و بی رحمی توشون موج می زنه . اگه خون تون مهربون و با رحم بود منم الان رحم می کردم

-قول میدم دست از این کارهام بردارم ، ادم بشم

-اگه ادم شدنی بودی، از سرنوشت پلنگ عبرت می گرفتی ، کسی که تمام نیروهای مخفی و پلیسی دنیا از اون مواظبت می کردن ، اما خدا خواست تقاص کارهاشو بده ، با اون وضع گیر افتاد

هرچه گریه و التماس کرد محل اش نذاشتم . نامرد . حالا که گیر افتاده بود ، دم از ادم شدن می زد . اون موقع که سرم رو زیر اب کرد ، سیلی بهم زد و صورتم رو تو کاسه خالی لوبیا فرو برد و لبه های کاسه چش و چارم رو زخم کردن ، اون موقع باید به فکر حالاش می بود .

به میلاد اشاره کردم . دوتا پاهای به هم بسته نبی رو بالا برد و گرفت تو شکمش . محکم نگه داشت . سر نبی روی زمین بود و لنگ و پاچه اش تو شکم میلاد . استین هامو بالا زدم . فکر کنم شکل جلادها شده بودم .

نبی گفت :

-اب ، یه لیوان اب

گفتم :

-اون اربابت ،سربازهارو با دهان تشنه سر می برید ، اما من ابت میدم . گوسفند رو هم بکشن ابش میدن

لیوانی اب ریختم تو حلق اش ...به سرفه افتاد .

رفتم کنار نبی و موهاشو چنگ زدم . سرش را به طرف خودم کشیدم و گردن کلفت اش را دیدم . عجب گردن چاق و ضخیمی داشت .با یه حرکت،تیزی کارد رو به گردنش کشیدم ، خون فوران زد . وسط کار ، کارد به استخوان گردنش گیر کرد ، یهو فشار مچ ام را زیادتر کردم و کل سر از بدن جدا شد . سر اون جنایتکار تو دست من بود . از رگ هاش خون می اومد و می ریخت رو تنش . از محل بریدن سرش هم خون می ریخت بیرون . البته خون زیادی نداش ، چون قبلا من خون شو نوش جون کرده بودم . سر را گذاشتم روی سینه اش . نبی هنوز در حال بالبال زدن و جون کندن بود .

گفتم :

-عبرت بگیرید ای عاقل ها ، این سزای همه جنایتکارهاست .

پیچر با چشمان دریده و ترسان این صحنه رو نگاه می کرد . او را را جلو کشیدم . نالید :

-نه . نه . من نمی خوام بمیرم

گفتم :

-همه ی اونایی که کشتی هم نمی خواستن بمیرن ، این زن و بچه هایی که اسیر گرفتی هم نمی خواستن با این وضع فلاکت بار اسیر بشن ، جا افتاد ؟

با زاری گفت :

-لا اقل منو با گلوله بکش، سرم رو نبر

گفتم :

-این عملیات و نحوه ی سر بریدن را از مراد و مرشدت پلنگ یاد گرفته ام . اگر او طور دیگری عمل می کرد ، منم این طوری نمی بریدم ، از ماست که برماست

او را هم مثل نبی سر بریدم ، موقع کشیدن چاقو بر گلویش یه کم هم لفتش دادم ،زجر کش بشه . بعد سرش رو روی سینه اش گذاشتم .

مایکل از ترس می لرزید . او را جلو دوربین کشاندم . التماس می کرد . شیون و ناله می کرد به انگلیسی ، عین زن ها. گفتم :

-این همه ارباب ات میگه حمله می کنیم ، حمله می کنیم ، اون وقت سربازهاش اینانن . خاک تو سرت

گفت :

-چرا ؟

گفتم ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,22, ساعت : 20:38
اینم پست دوم و اخر امشب . نظر .مثبت .تشکر .باعث شادی ماست !!!:-119-:دریغ نکنین .


107


- رزمندگان ایرونی تو جنگ هشت ساله ، حتی موقع سخت ترین شکنجه ها و سر بریدن ها، غرور ملی شونو از دست نمی دادن و تا اخرین قطره جون شون از عقیده شون دفاع می کردن و مردونه شهید می شدن نه این طور مثل تو شیون و التماس کنن

میلاد گفت :

-در فیلم پلنگ معدوم ،تو دیدی یکی از سربازها التماس کنه ؟ حتی بخواد نکشنش . همه شون مردونه و بی هیچ حرف و کلامی زیر چاقوی اون خونخوار شهید شدن .

پیچر نالید :

-من امریکایی ام ،ایرونی نیستم

گفتم :

-پس به اربابت بگو این قدر ، حمله حمله نکنه . با سربازهای عیاش و ناتوانی مثل تو . ما که رزمنده هامون پیراهن شونو می کندن و برهنه جلو تانک می ایستادن ، یا نارنجک به خود می بستن و زیر تانک می خوابیدن...ما سالهاست امتحان دلاوری و مردانگی مون رو به همه ی دنیا پس داده ایم

-بهشون میگم

-الان دیر شده !

-چرا ؟

-چون محاله یه اجنبی جاسوس پاشو بذاره تو حریم و حرمت ایرونی ها و جون سالم در ببره ، کاش قبل از اومدن به اینجا تاریخ ایرون رو خونده بودی

-کاش ، به خدا اصلا نمی دونستم ایرونی ها این قدر شجاع و جنگجو باشن

به ثریا گفتم :

-اون قوطی کنسرو رو بده به من

-چشم

مایکل گفت :

-می خوای چه کنی ؟

-نباید سر تو را با کارد تیز ببرم . می خوام اروم اروم با این حلبی ببرم ، حال شو ببری

-نه ،نو ، نو ..او مای گاد

در حالی که میلاد پاهای سرباز اجنبی رو گرفته بود ،با قوطی کنسرو گردنش رو بریدم و سرش رو جدا کردم . سر بریدن او یه ربعی طول کشید . جالب بود . گردن اون دوتا ، نبی و پیچر صاف بریده شده بود ، مال این یکی دالبر دالبر بود ! سرشو گذاشتم تخت سینه اش و گفتم :

-اینم سزای اجنبی که بیاد تو حریم ایرونی ها و بخواد سر سرباز ایرانی رو جدا کنه

جنیفر با رنگ و روی پریده از سر بریدن های من فیلم می گرفت . دستاش اشکارا می لرزید و اب دهانش تا روی چونه اش اومده بود . چهره من و میلاد پوشیده بود ، برای احتیاط .

بعد نشستیم و همه فیلم های قبلی رو که صورت و چهره مون رو نشون می داد پاک کردیم و فقط فیلم و کلیپ سربریدن با چهره پوشیده رو براشون گذاشتیم ، یادگاری .

به میلاد گفتم :

-پاهای جنیفر رو هم بگیر و بندازش رو زمین

رنگ جنیفر پرید و با صدایی لرزون گفت :

-قرارمون این نبود ، گفتی منو زنده نگه می داری

-من سر قرارم هستم . اما مگه میشه یه جاسوس خارجی بیاد علیه ایرونی ها کار کنه ، یادگاری از خودش نبره

حتی همین بلوچ های با غیرت ، موقع حمله انگلیسی ها و اشغال بلوچستان چقدر برای خاک وطن شون مبارزه کردن،شهید دادن . دادشاه بلوچ با تفنگ هواپیمای مزدوران امریکا رو سرنگون کرد ،چندتا مستشار شون رو هم کشت . دفاع از خاک وطن بلوچ ، کرد و ترک نمی شناسه

جنیفر با صدایی که از ته چاه در می اومد گفت :

-حالا می خوای چکار کنی ؟

-یه یادگاری می گذارم رو بدنت ، هروقت نگاش کردی یاد ایرون بیفتی

-نه ، نه . با من کاری نداشته باشین !

به میلاد اشاره کردم پاهای زن جاسوس رو محکم بگیره .

جلو چشم های کنجکاو سربازانم ، با چند حرکت کارد ، صورت جنیفر رو خط انداختم ،بریدم و گفتم :

-رو جایی یادگاری نوشتم که هر شب و هر روز به چشمت می خوره !همیشه یاد ایرون هستی

همه هرهر خندیدند .

گفتم :

-بچه ها حالا وقت در رفتنه . باید از اینجا بریم . همه تون ازاد شدین

-هورا ...

گروگان هایی که ماه ها ویکی مثل ترانه سال ها در اسارت بودند ، باورشون نمی شد به این راحتی ازاد بشن . از غار بیرون اومدیم و خانم جنیفر خون الود رو با زخم های عمیق چهره اش ! رها کردیم . داشت زوزه می کشید، مثل خری که نعلش کنن .

از غار بیرون اومدیم . هرچی تو راه به دردمون می خورد ،برداشتیم .اب و غذا . سلاح و مهمات ، بالای کوه بودیم . کوهی در پاکستان . میلاد گفت :

-من این منطقه رو می شناسم .از این بالا ،باید دو ساعت کوه پیمایی کنیم و بریم پایین . این کوه فقط یه جاده مال رو داره

گفتم :

-بعدش چی ؟

-بعدش حتما اینا با یه تویوتای شاسی بلندی ، لندکروزی ، سیمرغی چیزی اومدن . من جاده رو بلدم تا اون ور مرز و پاسگاه های خودی .

-پس بزنین بریم بچه ها

بیچاره ها از بس کنسرو لوبیا خورده بودن، همه شکل لوبیا بودن . با سرعت حرکت کردیم به سمت پایین کوه . کفش درست و حسابی نداشتیم . لباس هامون پاره و کثیف و قیافه هامون عینهو ادم خورهای امازون شده بود .

ناصر و سعید هم چند تا قوطی کنسرو و قمقمه اب برداشته بودند . گفتم :

-عجله کنین بچه ها ، هرلحظه ممکنه رفقای این امریکایی ها یا اون نبی و پیچر بیان و اثار هنری! مارو ببینن ، تعقیب مون کنن

بیچاره ها چه ذوقی داشتن برای رهایی و خلاص شدن . ترانه بعد از شش هفت سال می رفت خونه شون . ثریا دختر بچه گل ، که پدر و مادرش رو جلو چشمش کشته بودن،حالا دلش به دیدن مادر بزرگش خوش بود . دو پسربچه بلوچ هم عشق دیدار پدر و مادر شون رو داشتن و سربازها که از مرگی دردناک و حتمی نجات پیدا کرده بودن ، با مسلسل و کلت هایی که در غار به غنیمت گرفته ،سعی می کردن ما رو کمک و راهنمایی کنن . نگاه های حق شناسانه و پر مهر اونها منو داغ می کرد .

* م .عباس زاده*
1391,11,23, ساعت : 20:21
دوزتان گل سلام . بازهم ساعت هشت شد و نوبت اومدن خون آشام ها ...امشب سه پست داریم ، بزن بزن و اکشن ...:-2-31-:

پست اول امشب :




108




سرانجام رسیدیم پایین کوه بلند . خسته و ناتوان بودیم . اما از اتومبیل خبری نبود . همه مون جا خوردیم و مایوس شدیم . به میلاد گفتم :

-پس اون اتومبیل که می گفتی کجاست ؟

-نمی دونم ولی حتما یه اتومبیلی چیزی برای اینا اذوقه میاره . تازه . اون ماشینی که امریکایی هارو اورده ، حتما برمی گرده تا ببردشون

-حالا چیکار کنیم ؟

-فقط صبر

یا باب الحوائج ،از این دام نجات پیدا می کردیم ،می افتادیم تو اون دام . حالا اتومبیل از کجا بیاریم ؟

به میلاد گفتم :

-از اینجا تا پل سرباز خیلی راهه ؟

-خیلی خانوم ،چارده پونزده ساعت با تویوتا .گردنه های تیز و شیب دار .اخه راه قاچاقه ،طولانیه .

راست می گفت طفلکی . یاد روزی که منو می اوردن اینجا افتادم . کلی راه با تویوتا اومدیم از صبح تا شب . بعد هم نبی منو رو خرانداخت و از همین راه مال رو که اومدیم پایین ، برد بالا . من لوبیا خوردم ، دل پیچه گرفتم ،چه خاطرات تلخ و زجر اوری !

به میلاد گفتم :

-میلاد تو اهل اینجایی ؟

-اره خانوم . من یه بلوچم اهل پیشین . دیپلم گرفته ام .اومدم سربازی بلکه یه شغل دولتی پیدا کنم

-این راه هارو از کجا بلدی ؟

-ما با رفقا و قوم مون از همین راه از پاکستان ،چای و برنج می اوردیم و می فروختیم

-قبل از سربازی ؟

-بله . به خاطر همینه که راه رو بلدم

-پس صبر کنیم تا یه الاغی !با ماشین پیداش بشه

ثریا گفت :

-خانوم الاغ چطوری رانندگی می کنه ؟

-ها ؟ منظورم یه ادمه ،که مغز خر خورده باشه

-اهان از اون نظر

نشستیم ، عق زدیم و لوبیا خوردیم . هفت روز در اسارت بودم و تو این هفت روزه هی لوبیا خورده بودیم . هی لوبیا خورده بودیم .خوب شد به عقل این سربازها رسیده بود لوبیا و اب بیارن .

بعد از خوردن لوبیا ،دوباره عق زدیم و به سر و وضع اسفناک ، خاک الود و خونین خود نگاه کردیم . عین سربازهایی بودیم که هفته ها تو خط مقدم جنگیده و حالا خسته و خاکی بر می گشتند.

انتظار خیلی سخته . نمی دونم تو این وضع جنگی و خطرناک چرا تا چشمای من به میلاد می افتاد ، دلم می لرزید . دوست داشتم بیشتر کنار اون باشم و باهاش حرف بزنم . او مشغول کار و تلاش برای جمع و جور کردن گروه ما بود و من تو نخ چشمای گیرا و درشت او . ای پدرت بسوزه دل . هرجا باشی ،تو هر موقعیتی ، کار خودت رو می کنی . صاحب ات رو میندازی تو چاله ای عمیق و بی انتها که هیچ راه فراری هم نداره . منو انداخت تو این چاله . روزگارم رو سیاه کرد !

نزدیک ظهر ، صدای موتور اتومبیلی رو از دور شنیدیم . از خوشحالی داشتیم بال در می اوردیم .

میلاد گفت :

-همه برین پشت اون تخته سنگ بزرگ ، پنهان بشین . صدای هیچ کس در نیاد

-باشه ،فرمانده

میلاد ، تنها کسی بود که راه برگشت رو می دونس و حالا ، چشم امید ما به او بود . چشم دل من هم . یعنی گلوم پیشش گیر کرده بود ؟ هفت روز کنارش بودم و فقط به فکر نجات جونم . اما حالا اون قد و بالا و چشم های سبز پر رنگش دیونه ام کرده بود . خدایا اینو دیگه کجای دلم بذارم ؟ عشق یه خون اشام به جوان خوش قد و بالای بلوچ .

* م .عباس زاده*
1391,11,23, ساعت : 20:28
پست دوم امشب . لطفا نقد هم برین :



109





با عجله رفتیم و خودمون رو پنهان کردیم . چند دقیقه بعد یک تویوتای ابی رنگِ شاسی بلند اومد و دومرد با مسلسل از ان پیاده شدند . در دست هایشان گوشی های ماهواره ای بود . اینها به خاطر این که جایشان مشخص نشود از سیم کارت ایران یا پاکستان استفاده نمی کردن ،تازه معلوم نبود خط های ایرانی این قسمت هارو ساپورت کنه. یه نوع تلفن هایی داشتند دیجیتالی که به اون تلفن ماهواره ای می گفتند . هی تماس می گرفتند با افرادشون تو غار بالای کوه ، هی صورت هاشون سیاه می شد . بدبخت ها نمی دونستن که دوستانشون اونجا سر ندارن که گوشی رو ببرن کنارگوشش شون و جواب بدن . تو ذهن خودم مجسم کردم ، نبی گوساله ، صدای زنگ رو می شنوه ، بلند میشه تلفن رو بر میداره میبره بالا ، بعد می بینه وای سر نداره که تلفن رو بچسبونه به گوشش و حرف بزنه ،دوباره تلپی می افته رو زمین ! یهو یاد جنیفر افتادم . شاید از تاب درد بیهوش شده ، شاید هم جریان مارو گفته . به سعید و میلاد گفتم :

-چرا شلیک نمی کنین ؟ بجنبید

سعید گفت :

-بذارین یه کم جلوتر بیان . تمام امید ما به اون ماشینه . باید از اتومبیل فاصله بگیرن ،یه وقت گلوله به لاستیک یا باک ماشین نخوره ، داغون بشه

-اهان ، بیخود نیست به شوما میگن نظامی

میلاد سرخ شد و گفت :

-شما که دست هرچی نظامی و تکاوره از پشت بستین

نمی دونم چرا تا با من حرف می زد ، صورتش سرخ می شد . چشماش برق می زد ، یعنی اونم ...

صدای سعید منو به خود اورد :

-یواش حرف بزنین ، صدامون رو می شنون یه بار کار دستمون میدین ها ،اینا هم امریکایی هستن . قیافه هاشون و ندیدی ؟

-چرا . اونا چیه به کمرشون بستن ؟

-نارنجک .گاز اشک اور . لامصب ها گاز خفه کن و خردل هم دارن ،از بس بی شرفن ،فکر کنم تو ماشین ارپی جی و تیربار هم داشته باشن !

-اینا تو این منطقه چیکار می کنن ؟

-اینجا پاکستانه . ده ساعت از اینجا که دور بشیم ، تازه به مرز ایران می رسیم و وارد خاک کشور خودمون میشیم . پاکستان و افغانستان در واقع اشغال شده امریکان ،منتها هر کدوم به نوعی . امریکایی ها اینجا پایگاه و نیرو دارن ،دم به دقیقه هم روستاهای پاکستان رو بمبارون می کنن

گفتم :

-وای خدا . همه ی کشورای دور و برمون ،یه جورایی دست شون تو دست امریکایی هاست .جاسوس ها دور و بر مرزهامون جولان میدن

میلاد گفت :

-درسته ،اینا همه جاسوسن ، یه پاشون تو مرزهای قاچاق ایرونه ، یه پاشون اینجا .همین کثافتان که امثال پلنگ و پیچر رو ساپورت می کنن و بهشون دل و جرات میدن وگرنه چه مرضی داشتن بیان از سربریدن سه سرباز ایرونی فیلم بگیرن

سعید با صدای خفه ای گفت :

-اومدن جلو . هیچی نگو ،حالا وقتشه

دو سرباز امریکایی جلو تر اومده و به بررسی اوضاع و احوال پرداختن . خیلی مضطرب بودند . گویی فهمیده بودند که دور و برشون خبرهایی هست و اوضاع از کنترل شون خارج شده . با خودم گفتم :

-جنگ ایران و امریکا یه کم زودتر شروع شده ،اولش که اون دوتا امریکایی رو به اون حال و روز انداختم ،یکی شونو سر بریدم ، یکی شونو زخمی کردم . حالام که سه سرباز ایرونی ،با مسلسل های اماده سینه دو سرباز امریکایی رو نشونه رفته اند . منتها این سربازها با لباس های بلوچی و تویوتای معمولی بودن ، اما نارنجک و گاز خردل شون دنبال شون بود . امریکایی جماعت از حقوق بشر و این جور چیزا چی می فهمه ؟ این بی وجدان ها حاضرن با بمب اتم نصف یه کشورو بفرستن تو هوا تا حرف زور خودشون رو به کرسی بنشونن . یا مثل اون روستایی های حلبچه که در عرض یه دقیقه با گاز خردل ، تمام آدم های یه روستارو خشک کردند ، از بچه شیرخواره تا پیرمرد هشتاد ساله ، حاضرن میلیون ها نفر رو با گاز های شیمیایی در چند ثانیه خشک و لا جون کنن به خاطر منطق پوچ و زورگویی شون . تازه اینا به گفته خودشون طرفداران حقوق بشر جهانی هستند ، وای به بن لادن و طرفداران ضد حقوق بشر ! ابگین می بینی ، می بینی دنیا چقدر عوض شده !

-بوم بوم ...

صدای وحشتناک شلیک گلوله ها منو به خود اورد . دو سرباز امریکایی ، دست هارو گذاشتن روی شکم هاشون و تا شدند . بعد تمام جامگ و پاجامگ بلوچی شون قرمز شد و افتادند کف دشت .

سعید و میلاد فریاد زدند :

-همه سوار تویوتا بشین . زود باشین . فرصت رو از دست ندین .

ترانه ثریا رو بغل کرد و گذاشت در قسمت باربر تویوتا . خودش هم همراه دو پسر بچه رفتند بالا . سعید و ناصر هم با مسلسل رفتن بالا . دو تا مسلسل امریکایی هم از کنار اون دو سرباز و جاسوس برداشته بودن .

میلاد با سرعت پشت فرمون نشست . من هم کنار اون . تویوتای شاسی بلند ، راه افتاد . نگاهی به کوه کنارمون انداختم . همون که یک هفته ، با بدترین وضع اسیرش بودم . مجبور شده بودم ، ادم بکشم . اما اونا ادم نبودن ، حیوون بودن . تپه ای خاکی رو دور زدیم . ناگهان صدای غرش یک هلی کوپتر رو شنیدیم . صدا از دور می اومد و کم کم نزدیک و نزدیک تر می شد .

میلاد گفت :

-نامردها ، فهمیدن .

-چی رو

-این که به غار حمله شده و نیروهای خودی شون سقط رفته اند

-از کجا ؟

-خوب هی باهاشون تماس گرفتن ، جواب نشنیدن . اونا با ماهواره جاسوسی همه دور و بر رو زیر نظر دارن .

-میگی این هلی کوپتره برای نابود کردن ما اومده ؟

-صد در صد . باید با سرعت تمام بگازم . جون همه مون در خطره

-وای خدا

-کافیه یه موشک از هلی کوپتر به سمت ما شلیک بشه ، یا مارو به رگبار ببندن

تو دلم اشوب بود . به خودم گفتم :

-ای داد و بیداد . ابگین بدشانس ، رفتی جون این بی گناه هارو نجات بدی ، کمک شون کنی ، بدتر همه رو فرستادی جلو موشک امریکایی ها . اون بالا تو غار لا اقل زنده بودند که ،لب دریا برم خشک میشه . اما نه . نمی ذارم . نمی ذارم یه مو از سر دوستام کم بشه . ثریا ...کریم داد ، نورمحمد، اینا هنوز بچه بودند . حیفه در کودکی و نوجوانی پرپر بشن . مرتب قیافه هاشون می اومد جلو چشمم .

* م .عباس زاده*
1391,11,23, ساعت : 20:34
پست سوم امشب .لطفا تشکر و مثبت هم بدین :-2-31-:وگرنه به آبگین میگم بیاد سراغتون :-2-06-:





110



صدای غرش هلی کوپتر لحظه به لحظه زیادتر می شد . من از پنجره کنار اتومبیل می دیدمش . یک هلی کوپتر سوپر کبرای (AH.1W)گنده بود . صدایی کر کننده داشت . این هلی کوپترها به انواع وسایل الکتریکی و موشک های لیزری «هل فایر» و هوشمند مجهز هستند . موشک هاشون طوری طراحی شدن که دمای بدن انسان رو تشخیص میدن و صاف میان به سمت هدف . بعضی موشک ها تا عمق ده متری زمین هم فرو میرن ، بعد منفجر می شن . یا پنج تن ال عبا . خودت رحم کن . حالا هلی کوپتر بالای سر تویوتا بود . خدایی بود میلاد پیچید پشت یه تپه و رگبار گلوله ها به تویوتا اصابت نکرد .

میلاد بی اختیار فریاد کشید :

-یا قمر بنی هاشم ،دارن به سمت ما شلیک می کنن .

-تویوتارو ببر زیر تخته سنگی ، غاری

-نمیشه ، این کار خطرناکه

-چرا ؟

-الان ما متحرک هستیم و هدف گیری براشون سخته .اگه بایستیم ،میشیم یه هدف ثابت و راحت می بندنمون به موشک لیزری

-پس بگاز .

هلی کوپتر همچون غولی مرگبار با صدای کر کننده اش دنبال وانت می اومد . فکر کنم در وانت فرستنده ای بود و امواج الکتریکی رو به اونا می رسوندکه قشنگ رد مارو پیدا کرده بودن . خدایی بود ، جاده کوهستانی و مارپیچ بود و تویوتا مرتب پیچ می خورد و گردش به راست و چپ می کرد وگرنه دخل همه مون در اومده بود . شاید هم می خواستن مارو زنده بگیرن و ته و توی کارمون رو در بیارن

باید کاری می کردم . از نیروی خون اشامی ام استفاده می بردم و جون دوستان ام رو نجات می دادم . من مجهز به پنج جادوی خیره کننده و بزرگ بودم . نیروهایی که خدای یکتا برای نجات جون مردم محروم و ناتوان در اختیارم گذاشته بود . من توانایی و قدرتم را از طرف خدا می دونستم ،چرا که از پنج سالگی مظلوم بودم و خدا مظلومان را مورد لطف اش قرار می دهد . به اونها توانایی می دهد تا حق شون رو از ظالم ها بگیرند . همین اعتقادم به خدا جرات و جسارتی زیاد بهم داده بود ، در کناری ماشین رو باز کردم .

میلاد گفت :

-داری چه کار می کنی ؟

-می خوام برم تو باربر

-اون وقت چکار کنی ؟

-به سعید و ناصر کمک کنم . دارن به سمت هلی کوپتر شلیک می کنن

-مگه تو تیراندازی بلدی ؟

-اره

همون طور که نگاهش به جلو و رانندگی اش بود گفت :

-ولی مواظب خودت باش

-حتما

کمی مکث کرد و بعد گفت :

-آبگین

-بله ...

نگاهم کرد . گویی می خواست چیزی بگوید ،اما زبونش بند اومده بود .

تویوتا با سرعت در جاده خاکی و کوهستانی جلو می رفت و زیر گرد و غبار گم می شد . گرد و خاک و بوی غبار لاستیک در بینی ام پیچید . باد شدیدی موهای طلایی ام رو افشان کرده بود و نمی گذاشت درست چشمام رو باز کنم . سرم رو از اتاقک ماشین بیرون اوردم و نصف بدنم رو کشیدم بالا . دستام به میله های روی سقف چسبیده بود . خودم رو بالاتر کشیدم و رفتم روی سقف . هلی کوپتر رو از انجا دیدم که با هیبت ترسناکش دویست سیصد متر بالاتر ، روی وانت می اومد . وحود قله ها و کوه ها مانع از نزدیکی اش به ما می شد . اما غول مرگ به خود مطمئن بود که به زودی با یک موشک همه مان را ذوب خواهد کرد .

ناگهان وارد دره ای تنگ و عمیق شدیم . دو طرف جاده ی باریک کوه بلندی بود . خودم رو پرت کردم داخل باربند.

سعید و ناصر مرتب به سمت بالا شلیک می کردند ، با ژ-س. تو دلم گفتم :

-این هلی کوپتر کبری که با گلوله« ژ- س »و کلاش نابود نمیشه . آر پی جی میخواد

ثریا و ترانه ، و دو پسر بچه به هم چسبیده و همدیگر رو بغل کرده بودن . بیچاره ها از ترس مرگ می لرزیدن .شاید هم تو دل شون به من فحش می دادن ، از چاله بیرون شون کشیده و انداخته بودم تو چاه . وای خدا . اگه بلایی سر این طفلکی ها بیاد ، هرگز خودم رو نمی بخشم .با دقت باربر را نگاه کردم و داخل دیواره جاسازی شده آن ،یک موشک انداز ارپی چی دیدم . حدسم درست بود . این اشرار و امریکایی ها محال بود بدون موشک انداز و سلاح های نیمه سنگین بیرون بیان . وقتی نارنجک ها و بمب های کوچک گاز خردل را متصل به فانوسقه وجامگ دو سرباز معدوم شده دیده بودم ، حدس زدم که چیزهای مجهز تری هم در وانت هست . به ناصر گفتم :

-این موشک ارپی جی و موشک انداز ، رو ندیدین ؟

-چرا ، همون موقع که اومدیم بالا دیدیم . تازه دوتا موشک دیگه هم اون طرف دیواره ی باربر جاسازی شده

-چرا ازشون استفاده نمی کنین ؟

ناصر گفت :

الان که گلوله شلیک می کنیم تعادل نداریم ، چه برسه به ارپی جی . این همه تکون و چرخش ماشین رو نمی بینی ؟

سعید ادامه حرف ناصر رو گرفت :

-ارپی جی زدن ، تعادل می خواد . در حین حرکت و تکون خوردن که نمیشه ارپی جی زد ،بعلاوه از عقب موشک انداز سی متر اتیش میزنه بیرون . ممکنه به این بچه ها برسه و همه رو کباب کنه ،یا وانت رو بفرسته تو هوا .

همه نگران بودیم . ترس از مرگی فجیع . کباب شدن در میان اتش موشک امریکایی ها . غرش بی امان غول مرگ که همچون سایه ،تویوتا رو تعقیب می کرد و دلهره من ، از تصمیمی که داشتم و کاری که می خواستم انجام دهم .

* م .عباس زاده*
1391,11,25, ساعت : 20:19
سلام دوستان گل . امشب سه پست داریم که تقدیم می کنم به همه دوستان خواننده و اونایی که زحمت می کشن . نقد و تشکر و مثبت یادشون نمیره . این پست هارو تقدیم می کنم به اخرین عزیزان صفحه نقد تا این لحظه ... نسرین 3 ...شارمیتا و ساغر ش که تازه از کربلا اومده و ایشالاه نایب الزیاره ما هم بوده . زیارت شون قبول باشه . همچنین به همه ی اونایی که امضای تشکرهاشون زیر نوشته ها هست و اونایی که بعدها از این کارهای خوب خواهند کرد ...مهمان های خواننده هم که جای خود دارند . :-2-16-: قدمشون روی چشم

پست اول امشب :




111


موشک انداز رو برداشتم و با زحمت خودم رو روی سقف اتاقک تویوتا کشوندم . حالا اگر شلیک می کردم ، اتش سی متری پشتِ ارپی جی، در فضای خالی پخش می شد و به جایی برخورد نمی کرد . در اینجا از چند جادوی خودم استفاده کردم . چاره ای نداشتم . ما موروی ها خیلی کم از نیروهای جادویی خودمون استفاده می کنیم .

به ناصر گفتم :

-یه دونه ازموشک های ارپی جی رو اماده کن بده به من

ناصر موشکی برداشت و خرج باروتی شو سر ان پیچوند . حالا همه چیز اماده بود . زیر لب گفتم :

-یادت به خیر دادشاه . اون روز تاریخی که هواپیمای مزدوران انگلیسی و امریکایی رو ترکوندی . حالا نوبت منه تا یه کبری امریکایی رو بترکونم .

موشک رو روی موشک انداز نصب کردم . هلی کوپتر نمی تونست خیلی به ما نزدیک بشه ، چون دورتادور ما دره بود . اما مدام رگبار بود که روی وانت می ریخت . این رگبار به خاطر ترسوندن و ارعاب ما بود ،وگرنه با سرعتی که میلاد به صورت مارپیچی می رفت ، گلوله ها به ما نمی خورد .

همه نیروهای جادویی و طلسم خودم رو به کار انداختم . از تموم نیروها بالاتر، خدای مهربون بود . گفتم

-خدا جون کمکم کن . جون هفت انسان بی گناه در خطره . نذار دوستام پرپر بشن

این نیروی اخریه خیلی موثر بود و مطمئن بودم خدا بنده هاشو تنها نمی گذاره . خدایی که مارو از اون همه خطر حفظ کرده بود ، حالا هم نجات مون می داد .

موشک انداز رو به سمت بدنه هلی کوپتر گرفتم و با دقت تموم نشونه رفتم .

به ناصر گفتم :

-اون اسلحه رو بنداز ، منو بگیر تا موقع شلیک نیفتم !

ناصر جلو اومد :

-می خوای راسی راسی شلیک کنی ؟

-حتما

-می ترسم ، یهو بیفتی ، منم با خودت بکشونی پایین

-نترس ناصری ، بادمجون بم افت نداره !

موشکی در صد متری تویوتا بر زمین اصابت کرد و .....

یک لحظه همه بر جا خشک شدیم ! به جون مامانم اینا ،منجمد شدیم . اگه موشک منفجر می شد ، کار همه مون تموم بود . با این که موشک در صد متری اتومبیل افتاده بود ، اما موج انفجارش ماشین رو تو هوا می برد و اتومبیل پرواز کنان ، همه رو به اسمون می پروند .

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ، خدائیش در یک لحظه . سعید به سرعت از همون بالای تویوتا که حالا به خاطر سنگلاخ بودن جاده و دست انداز هاش بیش از سی چهل کیلومتر سرعت نداشت ، خودش و روی موشک انداخت و اونو زیر خودش پنهون کرد . می خواست با فدا کردن جون خودش مارو از موج انفجار نجات بده .

چشمامو بستم . یه لحظه انفجار موشک و مجسم کردم . و بعد پودر خون ،پودر بدن سعید رو ...

صدای ناصر منو به خود اورد :

-خانوم ، چشماتو واکن . موشک منفجر نشده!

با تعجب ، چشمامو باز کردم . هنوز سعید روی موشک یه متری خوابیده و خبری از انفجار و پودر شدن و اینا نبود ، به سعید گفتم :

-این امریکایی ها خیلی ناجنس اند ، خدا هم باهاشون قهر کرده ، موشک هاشون منفجر نمیشه

ناصر جواب داد :

-خیلی کم پیش میاد ، اما این اتفاق می افته . گاهی چاشنی موشک به جایی سخت اصابت نمی کنه ،میره تو خاک ، در نتیجه عمل نمی کنه . البته ، بیشتر سلاح های امریکایی ،تاریخ مصرف شون هم گذشته و فاسد شده

-ای مرگ بر این امریکایی های ماجراجو و زورگو .

-حالا چه کنیم خانم ، بگم میلاد تویوتارو نگه داره ، سعید و سوار کنیم ؟

-نه . بذار اول من کارم رو تموم کنم ، بلکه شر این هلی کوپتره از سرمون کم بشه

-ینی میشه ؟

-چشاتو واکن ببین ، پرسیدن داره ؟

مگه ول کن بود این کبری. بی همه چیز . همین جور،مثه ادامس که به شش ادم بچسبه ، به ما بند کرده و بالای سر مون می اومد .

به ناصر که زل زده و بربر منو نگاه می کرد گفتم :

-بگیر دیگه . کمرم رو بگیر موقع شلیک تعادلم به هم نخوره ، پرت نشم پایین

-چشم ..

- خانوم ، مواظب باشین نیفتین،کار خطرناکی رو انجام میدین

گفتم :

-خودم می دونم . و وظیفه ای رو که بهت محول کردم انجام بده ،این قدر هم تو دل منو خالی نکن . همه ی امیدم به لطف خداست

-چشم ، چشم خانوم

دو دستی کمرم رو چسبید .

* م .عباس زاده*
1391,11,25, ساعت : 20:34
پست دوم امشب :




112



فریاد زدم :

-ناصر اماده باش

ناصر گفت :

-صداتونو نمی شنوم ،چی میگین خانم ؟

-میگم ،الهی به زمین گرم بخوری . محکم تر بگیر .حواست باشه موقع شلیک پاتو یه جایی بند کنی که پرت نشی

-چشم خانوم

-ناصر زدم

-بزن خانم ، من محکم دارم تون

-بوووم ...

صدای شلیک وحشتناک موشک ارپی جی بلند شد . ضربه ای شدید به کتفم که موشک انداز روش بود وارد اومد و من با سر افتادم داخل وانت ، روی بدن ناصر.خدا منو بکشه . فوری خودم رو کنار کشیدم و به اسمون نگاه کردم .

یه مرتبه صدای هورای ترانه و بچه ها بلند شد . نگاه کردم و دیدم هلی کوپتر گنده ، اتیش گرفته و مرتب دور خودش می چرخه . صداهای وحشتناکی از اون غول مرگ بلند می شد و یکهو با صدایی کر کننده میون هوا و زمین ترکید و پشت کوهی از نظرها غایب شد .

فریاد زدم :

-وای خدا ...

همه ریختند روم . ترانه ، ثریا ، پسر بچه ها، همه جامو غرق بوسه کردند .

-خانوم دمت گرم ...

وانت ایستاد . میلاد از ماشین پیاده شد . توی چشمای سبزش ، برق غرور و مردونگی رو می دیدم . نگاهی به من انداخت و گفت :

-زنده باشی ابگین ، دادشاه بلوچ رو سربلند کردی ، خاطره اش رو زنده کردی

لرزیدم . یه جوری حرف می زد که تا عمق استخون هام نفوذ می کرد و تکونم می داد .

با صدایی عشوه الود و نازک گفتم :

-مرسی میلاد جون. اصل کاری تویی که راه و بلدی

سرخ شد . دستهاش و به هم قلاب کرد . نفس عمیقی کشید . سرش رو که بالا اورد ،رنگش پرید و گفت :

-سعید کو ؟

گفتم :

-سعید عاشق یه موشک شد، خوش رو انداخت روش . حالام داره باهاش حال و هول می کنه

میلاد با ناباوری فریاد زد :

-نه ؟ خودش رو انداخته رو موشک ؟

-اره

دوباره همون برق غرور در چشمای سبزش دوید :

-می دونستم . تو پادگان هم خیلی دل دار و نترس بود

-چطور مگه ؟

یه روز ، حین اموزش ، مربی ما ضامن نارنجکی رو کشید ، نارنجک رو انداخت دویست سی صد متر دورتر از ما . همه رو زمین خوابیدیم و منتظر صدای انفجار شدیم ، اما چاشنی نارنجک عمل نکرد . سعید از جا بلند شد ، با کمال شجاعت و نترسی به سمت نارنجک عمل نکرده رفت ،در حالی که قلب ما از ترس مثل گنجشگ می زد نارنجک رو اورد داد دست مربی . مربی از ترس می لرزید

-خوب بعد ؟

-بعد مربی یه چاشنی فتیله ای وصل کرد به نارنجک و دوباره پرت کرد .

-منفجر شد ؟

-اره ،بدجور

-عجب دل و جگری داره این پسره

-خیلی نترسه . دلاوره

ناگهان سعید را دیدیم ، از انتهای دره می اومد . با کوله باری از موشک هوشمند امریکایی . عجب تکاوری بود برا خودش . حالا که موشک عمل نکرده بود ، اونو غنیمت گرفته و برای نیروهای خودی می اورد .

میلاد گفت :

-دهن امریکا سرویسه . تو مرزهای شرقی و غربی ، هی تند تند پهباد می گیرن ، اینجام ما موشک هوشمند درو می کنیم !

گفتم :

-اینا برای ایران خیلی مهمه ؟

-بله خانوم . با مهندسی معکوس عین شو تولید می کنن .

سعید به ما نزدیک شد . جوان غیرتمند ایرونی . سرباز ایرونی . همه ریختیم سرش و بوسه بارونش کردیم . بعد هم رو دست بلندش کردیم و به افتخارش دور وانت چرخیدیم

سعید در حالی که سرخ شده بود ، از همه ما تشکر کرد .

میلاد گفت :

-همه سوار شین . وقت زیادی نداریم . ممکنه امریکایی ها این مرتبه با جت های جنگی شون بیان

سعید خندید :

-از این ترسوها بعید هم نیست

ترانه گفت:

-تا مرز ایرون چقدر راهه ؟

میلاد گفت :

-تند بریم ، ده یازده ساعت دیگه وارد خاک ایرون می شیم

- هنوز ده یازده ساعت تو خاک پاکستانیم ؟

-اره ،به امید خدا می برمتون ایرون .جوش نزنین

دوباره سوار شدیم . من رفتم جلو و کنار میلاد نشستم . کنار او ارامش خاصی داشتم . انگار تو بهشت بودم . بچه های عقب تویوتا ، دست می زدند و باهم می خوندن :





ای ایران ای مرز پر گهر

ای خاكت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی و جاودان

ای …ی دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاك پاك میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاك ایران ما





سنگ كوهت دُر و گوهر است

خاك دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل كی برون كنم

برگو بی مهر تو چون كنم

تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاك ایران ما





ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیكرم

جز مهرت بر دل نپرورم

از … آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم

مهرت ار برون رود چه می شود دلم

مهر تو چون ، شد پیشه ام

دور از تو نیست ، اندیشه ام

در راه تو ، كی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاك ایران ما

* م .عباس زاده*
1391,11,25, ساعت : 20:38
پست سوم و اخر امشب . شب خوش :-2-40-:



113



به میلاد گفتم :

-تا پل سرباز سوخت داریم ؟

-فکر کنم اره . چون این تویوتاها مخصوص اشراره . یه باک صد لیتری زاپاس هم دارن . من وارسی کردم . اینم داره

-خیالم راحت شد

-البته ، خیلی هم راحت نباشه

-چرا ؟

-ممکنه امریکایی های زخم خورده ، یه هلی کوپتر دیگه بفرستن

-ولی ما دیگه دور شدیم ردمون رو گم کردن

-نه . اونا دوربین های ماهواره ای دارن

-میگی چکار کنیم ؟

-دعا کن . فقط خدا می تونه مارو نجات بده

نگاه میلاد به جاده بود ، جاده ای پر پیچ و خم . گفتم :

-این ماشین پخش نداره

خندید

-چرا . هوس تفریح کردی خانوم ؟

تو دلم عروسی بود . یه حالت شاد و عشقولی داشتم ،کنار میلاد . می خواستم بنشینم و مدت ها زل بزنم تو اون مردمک سبز چشاش که نور و امید می ریخت تو دلم . کلید پخش رو زد . صدای خواننده ای بلند شد . با شور و حال می خوند :







A beautiful sight,



یه منظره زیبا



We’re happy tonight.



ما امشب خوشحالیم



Walking in a winter wonderland.



راه رفتن در یه سرزمین عجیب زمستانی



Gone away is the bluebird,



مهاجر این سرزمین پرنده آبی است



Here to stay is a new bird



اینجا جای پرنده جدیدی است



He sings a love song,



او در حال سرودن شعری عاشقانه است همانند رفتن ما به جایی زیبا



As we go along,



همانطور که قبلا این کاررا انجام میداد



Walking in a winter wonderland.



راه رفتن در یه سرزمین عجیب زمستانی



In the meadow we can build a snowman,



مادر چمن میتونیم یه آدم برفی درست کنیم



Then pretend that he is Parson Brown



بعد او وانمود کرد که Person Brown هست



He’ll say: Are you married?



او به من میگه : آیا ازدواج کردی ؟



We’ll say: No man,



من میگم نه



But you can do the job When you’re in town



اما میتونی ازم خواستگاری کنی هنگامیکه به شهرزیبا رسیدی



Later on, we’ll conspire, As we dream by the fire To face unafraid,



همانند رویایی که بوسیله آتش ساخته شد با هم قرار بستیم که بدون ترس به جدال رویدادها بریم



The plans that we’ve made,



این قراری بود که ما با هم بستیم



Walking in a winter wonderland.



راه رفتن در یه سرزمین عجیب زمستانی



In the meadow we can build a snowman,



مادر چمن میتونیم یه آدم برفی درست کنیم



Then pretend that he is Parson Brown



بعد او او وانمود کرد که Person Brown هست



He’ll say: Are you married?



او به من میگه : آیا ازدواج کردی ؟



We’ll say: No man,



من میگم نه



But you can do the job When you’re in town.



اما میتونی ازم خواستگاری کنی هنگامیکه به شهرزیبا رسیدی



Later on, we’ll conspire, As we dream by the fire To face unafraid,



همانند رویایی که بوسیله آتش ساخته شد با هم قرار بستیم که بدون ترس به جدال رویدادها بریم



The plans that we’ve made,



این قراری بود که ما با هم بستیم



Walking in a winter wonderland.



راه رفتن در یه سرزمین عجیب زمستانی





تو دلم گفتم :

-به خدا اره . می تونی ازم خواستگاری کنی

دستامو زیر چونه ام گذاشتم و خیره شدم به نیم رخ اش . گونه های کشیده و استخوانی . برگشت به من لبخند زد . پیشونی بلند و چانه مستطیلی مردونه . دلم داشت قیلی ویلی می رفت .

گفت :

-تو یه دختر متفاوت هستی

-از چه نظر ؟

-نیروهای عجیبی داری ، خون می خوری !

-اره ، من یه خون اشامم

-خون اشام ؟ خون اشام دیگه چه جور ادمیه ؟

-یعنی باید خون بخوره . خدا منو این جوری افریده . دست خودم که نیست . اگه خون نخورم بی حس میشم .می میرم .

-و اگه بخوری ؟

-نیرو می گیرم . قدرتی صد برابر شما ها .

-بله ، من نیروهای عجیب تونو دیدم . خیلی قوی هستین .

بعد چهره درهم کشید ، گویی از چیزی رنج می برد . لب هاشو گاز گرفت و ساکت شد . از شدت نفرت ، خشم یا ... . رنج و درد از صورتش می بارید . رنج نشستن کنار یه خون اشام ،تو دلم گفتم :

-خدا خدا می کنه زودتر برسیم از نشستن کنار من راحت بشه ،شایدم ازم می ترسه !

با خودم فکر کردم :

-حالا که فهمید خون اشامم ، ازم متنفر شد . اصلا بهتره بهش فکر نکنم .

تا مرز ایران هیچ خبری از هلی کوپتر و نیروهای امریکایی نشد . لابد امریکایی ها فکر کردن ، چند گروگان ارزش ازدست دادن نیروی های نظامی و یک هلی کوپتر دیگه رو نداره . بعد هم میلاد یه ضرب تا پل گاز داد . نه نگاهی به من کرد ، نه حرفی زد . دلم شکست . مگه یه دختر خون اشام چه عیبی داره که همه ازش متنفرن ؟ مگه من جون شونو نجات ندادم ؟ اون همه کمک شون نکردم .

نزدیک پل به میلاد گفتم :

-نگه دار من پیاده می شم

میلاد گفت :

-من باید بروم و این گروگان ها و غنیمت های جنگی رو به قرارگاه سپاه یا ارتش برسونم . کلی باید سوال و جواب پس بدیم . شما هم باشین

-نه میلاد من نمی تونم با شما بیام . خودتون که می دونین . من یه خون اشامم

-پس بگیم کی مارو نجات داد ؟

-خدا . بعدش هم یه چیزایی سرهم کنین .مثه این که شما سه تا سرباز ایرونی بودین ها ؟

-باشه خانوم، هر جور میل شماست . اما اول باید بچه ها یه خداحافظی بکنن . یه خرده فرصت بده ، یه جای سرسبزی نگه دارم

-باشه ، نگه دار

نزدیک پل سرباز در مزرعه ای سرسبز نگه داشت . بوته های خیار و گوجه و گل های خود روی بنفشه گله به گله دیده می شد .

داخل وانت مقداری کنسرو گوشت و کمپوت پیدا کردیم . همه روی زمین سبز نشستیم . دور هم .

* م .عباس زاده*
1391,11,26, ساعت : 20:08
سلام دوزتان گل . پدر هرچی عشقه در بیاد که همه رو گرفتار می کنه . آبگین دخمل خون اشام قصه ما هم عاشق شده . اونم چه عشقی ...با چه سوز و گدازی . حالاست که دوستان بیان تو نقد و بگن به آبگین میاد عاشق بشه . من میگم میاد . عشق پیر و جوان . خون اشام و ادمیزاد ...هیچی نمی شناسه ...چه جمله باحالی گفتم ها ...:-2-31-:

امشب دو پست داریم . پست اول :


114





خوشحالی توی صورت همه گروگان ها دیده می شد . ترانه بیش از همه خوشحال بود . بعد از شش هفت سال پدر و مادرش رو می دید.شاید مهدی را هم . اگر مرد با وفایی بود ، منتظرش بود و گرنه ....فکرش هم داغونم کرد . ثریا دختر بچه نه ساله ، برای رسیدن به اغوش مادر بزرگ اش بی تابی می کرد :

-کی ماهارو می برن شهرمون ؟

-می برنت ، قربونت برم

دو پسر بلوچ با حق شناسی منو نگاه می کردند . سه سرباز ، که از مرگ حتمی نجات یافته بودند ، با نگاه های مهربون شون مرا ذوب می کردند . تنها یکی بود ، که طور دیگری به من نگاه می کرد . میلاد .

وای میلاد ،الهی مرده بودی !کاش هیچ وقت تورا ندیده بودم . حالا دیگه ،ندیدنت برام سخته . اما تو از یه دختر خون اشام بدت میاد . دوس نداری همسر اینده ات یه موجود عجیب و ناشناخته باشه . میلاد من ، ولی من بدون تو چطور نفس خواهم کشید ، زندگی خواهم کرد ، میلاد ، میلاد ...عشق من !

تا عشق ات اومد تو قلبم، رفتی ، تا اومدم بگم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم رو فراموش کردم

ناگهان مقدار زیادی گل های بنفشه و آلاله روی سرم ریخته شد . نگاه کردم کار ترانه و ثریا بود . اشک در چشمم حلقه زد . تک تک منو در اغوش گرفتند و بوسیدند . خداحافظی جان سوزی بود .

میلاد گفت :

-همین جا باشین من الان بر می گردم

درد و رنج شدیدی در چهره اش دیده می شد .

-می خوای چه کار کنی ؟

سعید خندید :

-میخاد دوباره گروگان گیرهارو خبر کنه ، مارو بفروشه ،از این مارمولک هیچ چی بعید نیس !

همه خندیدیم . ناصر گفت :

-باید از این موذی های کم حرف ترسید

با همان تویوتا رفت . نیم ساعت بعد برگشت . با خوشحالی گفت :

-من اینجا قومی دارم . رفتم و برای همه تون لباس نو و تمیز گرفتم .

لباس ها عقب تویوتا بود . برای ثریا و ترانه .برای من هم . یه جامگ و پاجامگ زرشکی نو و براق آورده بود . با ذوق گفت :

-این لباس، مخصوص ابگینه

سرخ شدم . چقدر می خواستم بپرم و اون صورت مردونه اش رو ببوسم .

همه با من خداحافظی کردند و تویوتا راه افتاد . وداع سختی بود با دوستانی که یک هفته در غم ها و شادی هایشان شریک بودم . برایشان اشک ریختم و برایم اشک ریختند . قبل از رفتن، میلاد جلوم ایستاد و گفت :

-می خوای کجا بری ؟

صداش تنم رو داغ می کرد . نگاهم در چشمای سبزش افتاد . لرزیدم . بی اختیار گفتم :

-شاید برم چابهار ، می خوام از دریا لذت ببرم

-مگه نگفتی باید بری تهرون ؟

-اره ، اون مال یه هفته قبل بود

-مگه چیزی عوض شده ، حالا ؟

-آره خیلی چیزها

خیره شد تو چشمام . خیره شدم تو چشماش و با زبون بی زبونی گفتم :

اگه بدونی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی

اگه بدونی چقدر دوستت دارم ، دردم و درمون می کنی

تو عزیزی برام ، تو بی نظیری برام ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برای من .



برگشت و سوار اتومبیل شد . انگار تمام تنهایی دنیا رو توی یه موشک کرده و روی من انداخته بودند . احساس غربت و بی کسی می کردم .

تا پل سرباز ، ده دقیقه راه بود . پیراهن زرشکی نو و گران قیمتی به تن داشتم با روسری قهوه ای خوشگل . بوی میلاد و می داد . دستای او بهش خورده بودن .

دیگر استری گوی ها و قصد نابودی شون برام مهم نبود . رفتن از سرباز مهم نبود . هیچ چیز مهم نبود . بذار بگیرنم . نابودم کنن . من نابود شده بودم . چشمای سبز میلاد نابودم کرده بود . درخت نخلی را بغل زدم و زار زار گریه کردم . هیچ وقت این قدر اشک نریخته بودم . میلاد ،میلاد ...از این دیار نمی رفتم . شهری که میلاد در اون نفس می کشید . بوی میلاد رو می داد .

زیر لب نالیدم :

روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم خاموش نشده

یاد اخرین جمله اش افتادم :

-کجا میری ؟

گفتم :

-چابهار

چرا سوال کرد کجا میری . چرا وقتی گفتم خون اشامم ساکت شد و چیزی نگفت . از من بدش اومده بود ؟نمی خواست با یه دختر خون اشام باشه ؟

ریزش اشکم تندتر شد . نشستم روی زمین و هی به میلاد فکر کردم . دو ساعت بعد ، از بس گریه کرده بودم ، تمام چشم و چارم می سوخت . به طرف پل حرکت کردم . کجا برم ؟ چکار بکنم . یه اواره بودم . یه اواره عاشق . یه دربدر بی کس و تنها در برهوت غربت

دست در جیب جامگ ام کردم . دستم به چیزی خورد . بسته ای بود . بیرون اوردم . یه بسته اسکناس بود . لبخندی گوشه لبم نشست :

-خدا بکشدت میلاد . فکر همه چی رو کردی ، حتی بی پولی منو .

دوباه گریه ام گرفت . زار زدم .مدتی بعد دیدم گریه فایده ای نداره . کمی اروم شدم و خود را به پل رسوندم . ساعت ده یازده قبل از ظهر بود .روی پل شلوغ بود .

کنار دکه نوشابه فروشی رفتم و کوکایی سرد سفارش دادم . کنار دکه پیرمردی با یک قفس مرغ عشق و دسته های فال نشسته بود و فال می فروخت .

نشستم کنار پیرمرد و گفتم :

-فالی بگیر

پیرمرد اشاره ای به مرغ کرد . به تندی اومد جلو و یک کاغذ بیرون کشید . تو دلم گفتم :

-نکنه این مرغ قشنگ یه دخمل خوشگل و چشم عسلی باشه که تو چنگ این پیرمرده اسیر شده !

یاد سنجاب ،جادوگر و دختر روی گورم افتادم . اما اصلا دل و دماغ فکر کردن به این چیزهارو نداشتم . با عجله ورقه فال رو باز کردم . نوشته بود :

یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان عم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

بدان که قلبی عاشق داری . اما غم مخور . معشوق بی وفا ، به زودی سراغت خواهد امد . بر حذر باش که خطرهایی در پیش است . قلبی مهربان داری . سخاوتمند هستی و ...

بقیه فال رو نخوندم . کنار جاده چابهار ایستادم و دستم را برای هر اتومبیلی بلندمی کردم .فقط به چابهار فکر می کردم و بس .

* م .عباس زاده*
1391,11,26, ساعت : 20:12
پست دوم امشب . شب خوش :


115




-چابهار

پژویی سفید جلو من ترمز کرد . برخلاف انتظارم یک مرد سی و شش هفت ساله غیر بلوچ پشت فرمون اش بود .

-بیا بالا ، منم میرم چابهار .

نگاهش کردم . ادم محترم و موقری به نظر می رسید . تی شرت ابی اسمونی . موهای کم پشت و نرمش رو بالا زده بود . دیگه هیچی برام مهم نبود . اسارت ، استری گوی . می خواستم برم چابهار . برم و دریای عمان رو ببینم . خودم رو بزنم به دل اب ها ...در دریا گم بشم . غرق بشم .



در کرانه ی سبز ساحل به دنبال تو ، دنبال مردمک چشم هایت ، هر جا میروی باز هم یکی هست به دنبال تو . تویی که در قلب منی و منی که همیشه فدای توام

دیگر به دنبال بهترین ها نیستم ، من شیفته آن خوبی های توام، میلاد من ، عشقم ،نازنینم .



نیم ساعتی بود که توی اتومبیل مرد نشسته بودم . چیری نمی گفت و مرتب سیگار می کشید . جاسیگاری پژو دویست و شش او دیگر جا نداشت . جاده باریک بود و مرتب اتوبوس ، سواری و وانت ویژ... از کنار ما رد می شدند .

دکه ای کنار جاده دیده می شد . مردگفت :

-من تشنمه . می خوام نوشابه ای چیزی بخورم ، توی ماشین می نشینی یا می خوای چیزی بخوری؟

-میام چیزی بخورم

نگاهم کرد . گفت :

-چرا این قدر غمگینی . صدات یه جوریه ،مثه صدایی که از حلقوم یه اعدامی میاد

گریه ام گرفت . اما جلو خودم رو گرفتم . اون ابگین شوخ و شنگ ، ابگین با دل و جرات مرده و دختری افسرده و ناراحت به جا مونده بود .

چند بلوچ ، با تعجب ما رو نگاه می کردن . دختری قد بلند و زیبا ، با مردی قجر ، سی و چند ساله . هم حس کنجکاوی شون تحریک می شد ، هم غیرت بلوچی شون . یه دخمل بلوچ با یه مرد قجر چه می کنه ؟

کنار دکه دوتا دلستر خنک سفارش داد . یک بسته مالبرو هم خرید . موقع نوشیدن ، مرتب نگاهم می کرد . گفت :

-اهل کدوم شهری ؟

-سرباز

-چرا تنها سفر می کنی ؟ بلوچ ها نمی گذارن دخترهاشون تنها مسافرت کنن .

-من ، من یه مسافر غریبم . تنها . بی کس

-از خونه فرار کردی ؟

-نه . اصلا خونه ندارم

-راست شو بگو خونه تون کجاست ؟

-قبرستون

-شوخی می کنی ؟

-به خدا راست میگم

مرد چیزی نگفت . سیگاری اتش زد و دوباره به فکر رفت . خیلی سیگار می کشید و تو خودش بود . دوباره سوار شدیم .

-دوس داری پخش ماشین رو روشن کنم ؟

-ماشین خودتونه ،هرکار می خواین بکنین !

-نه اگه ناراحت میشی نکنم !

- روشن کن از این سکوت و یکنواختی بهتره .

کلید پخش رو زد :



تو بزرگ ترين سوالی كه تا امروز بي جوابه

نه تو بيداری نه تو خواب نه تو قصه و كتابه

برای دونستن تو همه ي دنيا رو گشتم

از ميون آتش و باد خشكی و دريا گذشتم





تو رو پرسيدم و خواستم از همه عالم و آدم

بي جواب اومدم اما حالا از خودت مي پرسم

تو رو بايد از كدوم شب از كدوم ستاره پرسيد

از كدوم فال و كدوم شعر پرسيد و دوباره پرسيد





تو رو بايد از كدوم گل از كدوم گلخونه بوييد

تو رو بايد با كدوم اسب از كدوم قبيله دزديد

غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد

از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد





اون ور اينجا و اونجا اون ور امروز و فردا

عمق روح آبي آب ته ذهن سبز صحرا

مثل زندگي مثل عشق تو هميشه جاري هستي

تو صراحت طلوع و نفس هر بيداري هستي





مثل خورشيد مثل دريا روشني و با صراحت

تو صميميت آبي واسه شستن جراحت

غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد

از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد





تو رو از صداي قلبم لحظه به لحظه شنيدم

تو رو حس كردم تو قلبم من تو رو نفس كشيدم

مثل حس كردن گرما يا حضور يك صدايي

به تو اما نرسيدم ندونستم تو كجايي





تو رو بايد از كي پرسيد تو رو بايد با چی سنجيد

تو رو حس مي كنم اما كاشكی چشمام تو رو می ديد

غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چی پرسيد

از ته درهء ظلمت يا نوك قلهء خورشيد



بی اختیار اشکهام جاری شدند . هرچی خواستم جلو خودمو بگیرم نتونستم . مرد با تعجب به من که حالا هق هق می کردم نگاه کرد و پخش رو خاموش کرد .

-چی شده خانوم ، ترانه اذیت تون کرد ؟

-نه ، اما منو یاد عشق ام انداخت

مرد اهی کشید و گفت :

-پس عاشقی ، باید از قیافه درهم و ناامیدتون می فهمیدم

-عاشقم ، اما چه فایده ؟

-چرا ، عشق تون یه طرفه است

-نمی دونم ...اما دردم یه درد بی درمونه

مرد نفس اش رو با صدا بیرون داد :

-پدرش بسوزه

-کی ؟

-عشق ، همه رو یه جورایی اسیر کرده .

تو دلم ، خطاب به میلاد گفتم :

تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی

از همان اول هم نباید به تو دل میبستم ، میدانستم روزی تمام میشوی

* م .عباس زاده*
1391,11,27, ساعت : 20:14
دوستان گل . رمان خوان های عزیز و رمان نویس های پرتلاش سایت سلام . جمعه شب قبرستانی و خوبی داریم . همه جا ارومه همه چیز روبراهه مام داریم حال می کنیم ..جون عمه مون :-2-06-:...خوب کم کم رسیدیم به صفحه سیزده . سیزده بدر اینده تون مبارک ...دوستی داشتم بهم میگفت با دنیا عوضم نمیکنه !راست میگفت !!! با دنیا نه ، با یکی دیگه عوضم کرد !:-2-31-::-2-22-:

امشب دو پست داریم ...عاشقونه . این اولیش :



116



به مرد نگاه کردم .پوست پیشانی بلند و چین دارش رو جمع کرده و غم های دنیا از سرو صورتش می بارید .

گفتم :

-شمام عاشقین ؟

-خیلی ، اما درد من از شما بالاتره ،سخت تره

-چرا ، چی شده مگه ؟

یهو چشمای مرد مرطوب شدند . سیگاری روشن کرد و با مهارت از کنار یه کامیون رد شد . خدایی بود کامیون به ما نخورد له مون کنه .

گفتم :

-نمی خواد تعریف کنی . داشتیم می رفتیم اون دنیا

برای اولین بار خندید .

-اون جلو یه رستوران هست . غذاهای خوبی داره . موافقی ناهار بخوریم ،راه بیفتیم

-اره

اتاقک بزرگی گوشه جاده ساخته بودند ، بوی برنج هندی و ماهی سرخ کرده همه جا رو پر کرده بود . جوانکی لاغر با پیراهنی تمیز جلو اومد :

-چی می خورین :

مرد نگاهی به من انداخت :

-ماهی

-منم ماهی

ده بیست دقیقه بعد دو تا ظرف ماهی سرخ کرده ، نوشابه ،دوغ و چلو هندی جلومون بود . من اشتها نداشتم . با غذام بازی می کردم . اما بوی ماهی اشتهامو باز کرد . اون همه جنگیدن و هلی کوپتر ترکوندن واقعا انرژی مو گرفته بود . نیاز به خون داشتم . در حالی که مرد دولپ دو لپ ماهی پلو می خورد ، به پسرک گارسن اشاره کردم ، بیاد جلو . پرسیدم :

-این جاها دستشویی داره ؟

-بله هانوم ،پشت ساختمونه

یادم اومد با چه بدبختی و زاجراتی تو جوبِ بالای کوه ، در غاری تو پاکستان ، دستشویی می کردیم . وای خدا .

دم در دستشویی دوتا مرغ چاق در حال نوک زدن به زمین بودند . با سرعت هردو رو گرفتم و بردم تو توالت و نوشیدم .اخیش . یه خرده حالم جا اومد .

سرهای مرغ ها رو کندم و همونجا رهاشون کردم . از دست شویی خارج شدم . مرد در حال نوشیدن کانادادرای بود .

کنار میز نشستم و یه خرده ماهی خوردم . کمی بعد ،در حالی که نوشابه خنک رو اروم اروم می نوشیدم گفتم :

-تا چابهار خیلی مونده ؟

-اره . پنج شش ساعتی راه هست

دومرتبه سوار شدیم . یه خرده که راه رفتیم مرد گفت :

-اسمت چیه ؟

تو دلم گفتم

-یا پنج تن شروع شد . این مردها تا شکم شون سیر شد . یاد زن و عشق می افتن . حالام یه دخمل قدبلند بلوچ رو دیده ، هوس اش گل کرده . خیلی دلش می خواد یه جای خلوتی نگه داره ، پشت این تخته سنگ ها ....

نگاهی به صورت افسرده و چشمای بی فروغش کردم و دیدم نه . اهل این جور چیزا نیست . انگاری یکی بخت منو طلسم کرده بود . لب دریا می رفتم خشک می شد

صدای مرد به خود اوردم :

-گفتم اسمت چیه خانوم ، ده دقیقه است منو نگاه می کنی ، چرت می زنی !

-اهان ، اسمم ابگین

-چند سالته دخترم

-هیجده

-مال کجایی ؟

-یه مرتبه پرسیدی گفتم ،قبرستون

-شوخیت گرفته ، اون دفعه باور نکردم که دوباره می پرسم

-نه به خدا راس میگم . من تو قبرستون بزرگ شدم

-بابا و مامانت کجان ؟

-قبرستون

-اهان ، تو دختر مرده شوری ؟

-مرده شورم خودتی و این لگن قراضه ات !

-نه ،منظورم اینه بابا و مامانت مرده شورن ، تو قبرستون زندگی می کنین ؟

- هفت جد و ابادت مرده شورن ، چرا به مامان، بابام توهین می کنی ؟

-به خدا قصدی ندارم . میگم شغل بابا و مامانت مرده شوریه ، درسته ؟

-نه

-پس چرا همه تون خونوادگی تو قبرستون زندگی می کنین ؟

-دیگه ، لازم نکرده بدونی !

مرد ساکت شد. سیگاری از پاکت روی داشبورد برداشت و بر لب گذاشت . گفتم :

-تعارف هم چیز خوبیه ها

-ها ؟ شمام سیگاری هستین

-نبودم ولی می خوام بشم

-چرا ؟

اهی کشیدم و گفتم :

-نپرسین اقا.

مرد پاکت سیگار را روی دامنم انداخت :

-بفرمایین ، قابلی نداره ، می ترسم بگم نکش ، بگی چقدر خسیسِ

-ای اقا کارمن از این حرفا گذشته ، داغونم به قرآن

-حرفم که نمیزنی ، اگه درد و دل کنی سبک تر میشی

سیگاری گوشه لبم گذاشتم و با فندک ماشین روشن کردم . مثه حرفه ای ها می کشیدم

* م .عباس زاده*
1391,11,27, ساعت : 20:18
پست دوم و اخر امشب . شب خوش



117



مرد گفت :

-حالا که تو حرف نمی زنی من از خودم میگم ،بلکه نطق شوما هم وابشه !

-خوبه گوش می کنم

- اصلا می دونی من کیم ، چرا اینجام ؟

-نه

-من یه تاجر بزرگ بلور و کریستالم . دو دهنه مغازه دارم تو تهرون . روزی ده پونزده تا از اون خوشگل ها و بزک دوزک کرده هاش دور و ورم می چرخن ، نگاه هم نمی کنم بهشون .اینو گفتم که بدونی دختر ندیده نیستم و خاطرت جمع بشه ،حس می کنم از مردها می ترسی

خندیدم بهش:

-چون از اونا ،نامردی دیدم ، از دست شون زجر کشیدم ، ولی شوما ،طوری میگی ده پونزده دختر دور و برم می چرخن ، انگار مظفرالدین شاه قاجاری و حرمسرا داری!

گفت :

-از اونم بیشتر تو دست و بالم ریخته ، لب تر کنم خوشگل ترین دختر تهرون تو بغلمِِ

-چطوری اخه؟

-چون پول دارم . سه چهارتا اپارتمان دارم . تو تهرون مایه دار باشی ، خونه و ماشین داشته باشی ، مجرد باشی ،ده تا منشی خانوم داشته باشی ، از مظفرالدین شاه هم ، شاه تری !

-پس چرا این قدر گرفته و پکری ؟مگه همه اینارو نداری ؟

-همه رو دارم خانوم ، اما دلم پیش یکی دیگه است ، اصلا دلم نمیاد بعد از عشق اولم ،حتی به یه دختر دیگه نگاه کنم ، چه برسه به ...

تو دلم گفتم ،مردیکه برو ننه تو خر کن . اگه اهلش نبودی ،یه دخمل خوشگل رو تو راه سوار نمی کردی ، بعدشم ،با اون نگاهای ناجورت تموم هیکل و سر و صورتم رو نمی بلعیدی ، چاخان . اینارو میگی برای این که میخ ات رو محکم تر کنی برای مراحل بعد ...

با صدایی غمگین پرسیدم :

-چرا دوس ندارین به یه دختر دیگه نگاه کنین ؟

-چون عاشقم ، یه عاشق نا امید

با خودم گفتم : خر خودتی ، حالا برا گول زدن من رفتی تو تریپ عاشقی و موش مردگی

گفتم :

-منشی هات نمیان کنارت دلبری کنن؟

-خیلی، اما من بهشون محل نمی ذارم .

-یعنی این قدر خر ،ببخشین ،عاشقین ؟

-اره . حالام که دربدر کوه و جاده ام به خاطر اونه ، عشقم ،امیدم

-مگه عشقت فرار کرده ؟

-نه ، گرفتنش

-کیا ؟

-نمی تونم بگم ، ولم کنین خانوم جون !

دلم سفت شد،با اون قدرت مخصوص خودم حریف این مرد بودم دیگه.

گفتم :

-اصلا چرا سوارم کردی ؟

-نگام به قیافه معصومت افتاد . غم و غصه از همه جات می بارید . دلم سوخت . گفتم برسونمت ،بد کاری کردم ؟

تو دلم گفتم ،ای تو روحت ...اگه به جای منِ،دخمل زیبای هجده ساله، یه پیرمرد یا پیرزن ناتوان کنار جاده بود، سوارش می کردی ،کم فیلم بازی کن !

خندیدم :

-می دونی چرا این قدر غمگین و معصومم ؟

-نه

-اخه منم به درد تو مبتلام

-چه دردی؟

-عشق ،منم یه عاشقم که عشق ام رو یه جورایی گم کردم

-از همون نگاه اول فهمیدم

با مارموزی گفتم :

-پس عاشق ها همدیگه رو درک می کنن ؟

-فکر کنم ، یه جورایی با هم تله پاتی دارن !

نگاهش کردم . داشت جلو رو نگاه می کرد . جاده ی پر پیچ و خم رو ، و می راند . یه جورایی دلم باهاش ناصاف شد . بهش شک کردم .با حس خون آشامی ام فهمیدم حرف هاش همه حقه بازی و دروغه . از جنس حرف های خودم نبود .من لحن حقه بازها رو خوب درک می کردم و می فهمیدم ! نمی دونستم این همه راه رو به خاطر چی اومده . از تهرون تا اینجا . برقی شیطونی و خفن تو نی نی چشماش موج می زد .

ولی برقی که در چشمای من بود ، صادقونه بود .برق خواستن میلاد . کسی که می پرستیدمش . اما ، او، تا فهمید من خون اشامم ، سکوت کرد . دیگه هیچی نگفت . باهام حرف نزد .حتما از من بدش اومده بود . از خون اشام ها . مگه ما دل نداشتیم . به خدا داشتیم .چشمام تر شد . میلاد ، دیده بود من خون سربازها و خودش رو خورده ام ، حتما از من بدش می اومد . خواستم سرم رو بذارم رو شونه های یکی ، زار زار گریه کنم . اما شونه ای نبود . تکیه گاهی نبود .همه جا حقه بود .همه نیرنگ باز بودن . احساس تنهایی و غربت شدیدی کردم . حس کردم در دریایی از کثافت فرو می رم ، دستامو به علامت کمک بالا گرفته ام و فریاد می زنم ،اما همه به جای نجات دادن ،مسخره ام می کنن ،هرهر بهم می خندن .یاد مادرم افتادم . بچگی هام .هروقت دلم می گرفت ،سرم و می ذاشتم رو دومنش ، گریه می کردم . اونم موهامو نوازش می کرد . هم پای من اشک می ریخت ، دلداریم می داد . بوسم می کرد . مرد کلید پخش اتومبیل رو زد :

خواننده ای با صدایی غمگین و حزن آلود می خوند :





دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست

همون جايی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست

همون شهری که قد خود من بود

از این دنیا ولي خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد

نه من گم می شدم نه یه کبوتر



دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره ی من



نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی یاد

بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه ميخواد

تو این بستر پاییزی مدفون که هر چی نفس سبزه بریده

نميدونه کسی چه سخت موندن مثل برگ روی شاخه ی تکيده



دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره ی من



ببین شکوفه ی دل بستگی هام چه قدر آسون تو ذهن باد میمیره

کجاست آن دست نورانی و معجز ؟ بگو بیاد و دستمو بگیره



کجاست مریم ناجی مریم پاک



چرا به ياد این شکسته تن نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست



دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره ی من



همون جور اشک ریزون و غمگین ،در میون ناله های حزن انگیز خواننده رسیدیم به چابهار . رطوبت دریا و بوی نم رفت توی ریه هامون و غروب اون جارو دیدیم که چه دل انگیز بود . خورشید پشت ابهای ابی در حال غرق شد بود و هاله ای از اتش، دورش رو گرفته بود . گویی خورشید فریاد می زد :کمک ...کمک . اما کسی به دادش نمی رسید و او همچنان در دل سیاهی فرو می رفت .

اتومبیل شو کنار دریا پارک کرد . امواج خروشان اب برهم می غلتیدن و کف کنان به دیواره ی ساحل هجوم می اوردن . گفتم :

-دریا چقدر زیباست .حتی صدای موج هاش...مرغ های دریایی اش...

* م .عباس زاده*
1391,11,28, ساعت : 20:18
سلام دوستان گل . شنبه شب خوبی رو براتون ارزو می کنم . با سه پست از خون اشام ایرونی در کنارتون هستم . اگه یهو نت قطع نشه . اخه داره باد میاد بدجور ....:-2-31-:

پست اول امشب :



118



گفت :

-خیلی

گفتم :

-من اولین باره که دریارو می بینم

-منم . قرار بود با زنم بیاییم دریا ، اما نشد

-چرا ؟

-گفتم که سوال نکن خانم . نمی تونم بگم

-خوب ممنون که منو رسوندین . من میرم

مرد نگاهی به من انداخت

-قومی ، اشنایی داری ؟

گفتم :

-نه

-پس کجا خواهی رفت ؟

-سر قبر پدرم ، کجارو دارم که برم ؟

-تو می دونی که یه دختر تنهای هجده ساله ، اون هم شب در چابهار ...

-بله ، خطر داره . ادم های ناجور میان سراغم ، بلا ملا سرم میارن .ولی هرچی می خوادبشه . برام مهم نیس .

-چرا دخترم ؟

-چون همه چیز و همه کس من میلاد بود ، اونم، از من بدش میاد

-برا چی بدش میاد؟

-نمی دونم ، اصلا به شما چه مربوطه ؟

-خوب ما با هم همسفر بودیم ، از درد هم باخبر شدیم

-اهان فهمیدم . شما یه مسافر رو رسوندین به مقصد . بگین کرایه اش چقدر میشه بدم خدمت تون

اخم های مرد در هم رفت . نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت :

-خدا حافظ

-خداحافظ

خسته بودم . از همه کس . از همه چیز . دلم بدجوری گرفته بود . میلاد ، میلاد . نه بدون او هیچ چیز برام مهم نبود ، حتی زندگی ...احساس کردم خیلی تنها م . بی کس و بی یار .

نگاهی به امواج خروشان زیر پام انداختم . هفت هشت متر تا کف ابها فاصله داشتم و اون پایین امواج خروشان نعره می کشیدن و خود رو به دیواره زمخت و سنگی ساحل می کوبیدن .

زیر لب گفتم :

-خدا حافظ زندگی ، خداحافظ میلاد بی وفا

چشمام رو بستم و خودم رو پرت کردم میون اب های کف الود . موجی سنگین اومد روی هیکل لاغرم . منو به سمت مخالف ساحل برد . نفسم در حال بند اومدن بود . سرم زیر اب می رفت و من به زحمت بالبال می زدم بیام رو اب .

دریای ترسناک اغوشش رو باز کرده و منو در خود فشار می داد .تن خسته مو به سمت پایین می کشید تا جونم رو بگیره . بی اختیار جیغ زدم :

-کمک ، کمک

حالا فهمیدم چه خریتی کرده ام .توی این لحظه های اخر عمر ، زندگی برام شیرین شده و نمی خواستم بمیرم ، اما راه فراری نبود . دریا ،مثل بختکی وحشی منو به زیر می کشید و خودش رو روم می انداخت . می خواست له ام کنه . چه امواج بی رحمی . من اخرین دست و پاهام رو می زدم که مرد را لبه ساحل دیدم .

انگار فرشته ای دیده بودم . جیغ زدم :

-دارم می میرم ،کومکم کن ، کومکم کن ...نذار اینجا بمونم تا بمیرم !

مرد با عصبانیت گفت :

-مگه مرض داشتی خودت رو انداختی تو اب ، مگه نمی خواستی بمیری ؟

-غلط کردم ، اون موقع داغ بودم . خر شدم به قران ، نجاتم بده ...نذار جلو چشای باباغوریت پرپر بشم !

مرد فریاد کشید :

-همه دخترا همین جورن .اولش احساساتی ان .داغن ، خودکشی می کنن ،ولی همچین که مرگ رو حس کردن پشیمون میشن .

صدام رو بلن کردم تا صدای امواج مانع رسیدن فریادم نشه :

-اره به خدا . زندگی شیرینه . جون دادن سخته .د بجنب الاغ جون .حالا وقت زرزر کردنه ؟ ملائک ملکوتی ، دارن پاسپورت سفر اخرت رو میدن دستم !

رفتم زیر اب . چند قلپ اب خوردم ،دوباره اومدم رو اب . صدای مرد رو شنیدم که فریاد کشید :

-من یه طناب تو ماشین دارم . میندازمش پایین بیا جلو بگیرش .

طناب بلند و پلاستیکی رو انداخت پایین . اما فشار اب نمی گذاشت خودم رو به اون برسونم و بگیرمش . هر لحظه از طناب دور تر و دورتر می شدم . داشتم با تمام وجودم دست و پا می زدم رو اب بمونم ،خفه نشم .

مرد طناب رو به جایی بست . فکر کنم به شاسی اتومبیل اش که حالا لب دریا اورده بود . شلوار و پیراهنش رو کند و پرید وسط اب .

اخرین لحظات عمرم بود . دیگه نفس تو سینه ام بالا نمی اومد ، کلی اب خورده بودم که مرد به من رسید ،موهای منو چنگ زد و سرم رو بالا اورد . نفس صدا داری کشیدم و مقدار زیادی اب از دهانم بیرون ریخت . مرد در حالی که با پاهایش شنا می کرد ، موهایم را چنگ زده و به طرف طناب می کشید . از ترس جونم چسبیدم به گردنش . دو دستم رو دور گردن او حلقه کردم

با سرفه گفتم :

-نذار بمیرم ...کمکم کن.

با عصبانیت داد زد :

-دختر گردن منو ول کن . این جوری نمی تونم شنا کنم . هردو غرق می شیم .

اما من از هول و ولای غرق شدن ،محکم به او چسبیده بودم . بیچاره نمی تونست دست و پاش و تکون بده و شنا کنه .

-ول کن دختر ...بذار موهاتو بگیرم ،راحت شنا کنم ببرمت کنار طناب

* م .عباس زاده*
1391,11,28, ساعت : 20:26
پست دوم امشب :



119





-نه ،من خیلی می ترسم . بذار همین جوری به گردنت بچسبم . هول ورم داشته،می ترسم موهام کنده بشه ، دوباره از ساحل دور بشم

اولین بار بود که در همه ی عمرم ، غرق شدن را تجربه می کردم و حالا از ترس خفه شدن مثل بختک به گردن مرد چسبیده بودم . مرد با حرکتی خشونت امیز زد توی سینه ام و دستهام رو از دور گردنش باز کرد . موهام رو گرفت ، هربار می رفتم به او بچسبم ، با مشت و لگد منو از خود دور می کرد .هیچ وقت از یه مرد این قدر مشت و لگد نخورده بودم . لامصب چه زوری هم داشت . با هر بدبختی و فلاکتی بود ،اخرش رسیدیم کنار طناب .

دو دستم رو به طناب گرفتم و اهی از روی رضایت کشیدم .نجات پیدا کرده بودم .

مرد هم ،در کنار من ، با یه دست طناب رو چسبیده بود . امواج خروشان غرش کنان می اومدن ، از روی سرما عبور کرده ، محکم به دیواره سنگی و خزه بسته ساحل می خوردن . از ترس جیغ می کشیدم . مرد گفت :

-این قسمت ساحل خیلی خلوته و کسی نیست تا کمک مون کنه .

صورتش ان قدر نزدیک من بود که نفس هاش به صورتم می خورد . نگاهی به چشمان مشکی و ابروهای پرپشت اش کردم . دلم لرزید .تو دلم گفتم :

-چقدر جذاب و با ابهته ، ناجی منه . عمر دوباره داد بهم .

هنوز جای مشت و لگد هاش روی تنم بود و درد می کرد ، اما دردی لذت بخش و شادی آور . اگر منو نمی زد ، از خودش دور نمی کرد ، هردومون غرق شده بودیم .

در میان اب های سرد ، حس کردم گرم می شوم . داغ و داغ تر . میلاد از نظرم محو می شد و من چقدر این مرد رو دوست داشتم . کسی که به خاطر نجات من خودشو به خطر انداخته بود . کسی که منو از میان امواج خروشان و متلاطم دریا نجات داد . چشم در چشم مرد دوختم .بهش خیره شدم .

مرد سرش رو چرخوند :

-خدایا ...از دست این دختر شیطون چکنم . خودش رو انداخته تو دریا غرق کنه ، نجاتش دادم ، داره منو غرق می کنه !

گفتم :

-تو چی غرق ات می کنم ؟

-دختر با اون نگاهت ...ادم رو داغون می کنی . تورو خدا این جوری نگام نکن ، یه طوریم میشه

-چه طوری ات میشه ؟

-یه جوری میشم . حس می کنم قلبم تند تر می زنه

-حالا چکار کنیم ؟

-باید از طناب بالا بریم . ببینم تو می تونی از طناب بالا بری ؟

با این که به راحتی و با نیروی مخصوص خودم می تونستم بالا برم ، اما گفتم :

-نه . من بلد نیستم ،کولم کن ، ببرم بالا ...

خندید :

-این جوری نمیشه

-چرا نمیشه

-من یه مرد مذهبی ام و به اعتقادات خودم پایبندم ،هیچ وقت یه دختر نامحرم رو کول نمی کنم

-حتی برای نجات جونش ،در مواقع خیلی اضطراری ؟

-الان موقع خیلی اضطراری نیست و راه های دیگه ای هم برای نجات مون هست

-چه راه هایی؟

-اول من میرم بالا ، تو طناب رو به خودت ببند ،می کشمت سمت خشکی

-نه ...منو تنها نذار . از این موج ها می ترسم. نذار اینجا بمونم

-ول کن دختر ، کچلم کردی به خدا ...بذار بفهمم چه خاکی تو سرم کنم

چشم تو چشم اش انداختم . مرد رویاهام بود . خودش بود . هیکل ورزیده . شونه های پهن و چشمانی سیاه . وقار مردونه و غمی که تو چشماش بود ، تازه اعتقادات مذهبی و جوان مردونه ای هم داشت ، ابگین کش !سعی می کرد تا اونجا که امکان داره از تن و بدن من فاصله بگیره و فقط طناب رو بچسبه

چشم هاشو ازم برداشت :

-نکن دختر ، نکن!

-من چی کار می کنم؟

-این چشم هات ...منو دیونه می کنه . نکن ، از دست تو ،می زنم تو سرخودم ها

گفتم :

- حس می کنم خیلی اقایی ،برای نجات من ،جون تو به خطر انداختی . عمر دوباره ام دادی

-تو همین چند دقیقه همه حس و حواست عوض شد ؟

-اره

* م .عباس زاده*
1391,11,28, ساعت : 20:29
پست سوم و اخر امشب . شب تون رویایی



120


زیبایی و برق چشمای من ، مرد رو گرفته بود . نالید :

-اخه تو ...سن دخترمی . من سی و دو سالمه . دوبرابر تو سن دارم . ولم کن

-دوست داشتن که سن و سال نمی شناسه

-یعنی تو شش هفت ساعته منو دیدی، عاشقم شدی ؟

-نه

-پس کی عاشق شدی ؟

نیم ساعت قبل که به خاطر من پریدی تو اب ،اون عشق قدیمی رفت ، جاشو داد به تو

خندید :

-تو یه لحظه ،این همه اتفاق افتاد ؟

-اره ، عزیزم ، تو به عشق در یه نگاه اعتقاد نداری ؟

-عشق در یه نگاه چیه ؟

-همین من ، در یه نگاه ، تو دل امواج دریای عمان عاشق ات شدم

-والاه چی بگم ، هنوز گیجم

-نه ، تو هم منو دوس داری

-از کجا فهمیدی ؟

-از برق نگات

-ول کن دختر ، دارم سکته می کنم .تو سن و سال شوما ،هجده سالگی ،همه ی عشق ها انی و زودگذره . یکی میاد ،یکی میره . اینا اسمش عشق نیست .هوی و هوس های جوانی ِ اما چون تو یه دختر بی کس و تنهایی ،می تونم یه جورایی نجاتت بدم . یعنی وظیفه منه

-چطوری نجاتم می دی

-باهات ازدواج می کنم . این راه شرعی و درستشه

-وای خدا .با من عروسی می کنی ؟

-اره ،صبر کن ، بریم تو هتل ، یه عاقد میارم عقدت می کنم . می ترسم همین جوری تو دختر بی پناه و تنهارو رها کنم ،دومرتبه بزنه به سرت ،خودکشی کنی

-قبوله ، زنت میشم . ولی می ترسم بزنی زیرش ، بهم قول بده

-قول ...قول مردونه

با دو دست طناب رو گرفت و پاهاش رو به لبه ساحل گیر داد . فرز و چابک بالا رفت . عینهو گربه که از دیوار بالا میره

از بالا خم شد به سمت من :

-دختر اسمت چیه ؟

تو دلم گفتم ، ای بمیری . بعد از اون همه یاسین خوندن ، وعده عقد و عروسی ، تازه اسم مو می پرسی ، چه عجب !

داد کشیدم :

-ابگین

-ابگین خانم این طناب رو با دو دستت بگیر و مثل من بیا بالا

-باشه ، دارم میام . اسم تو چیه ؟

-مهدی

-آقا مهدی، هوامو داشته باش ،لیز نخورم برم پایین !

-دارمت ، بیا

با این که بالا رفتن از دیوار برام راحت بود ، مثه اب خوردن . اما هی خودم رو ول می دادم و بند دل مهدی پاره می شد . خوشم می اومد به خاطر من هی می ترسید و رنگش می پرید . فکر کنم اونم یه جورایی منو دوس داشت .

تو دلم گفتم :

-این زیبایی جادویی و برق نگاه تو هر مردی رو ذوب می کنه ...اخرش که باید یه سرو سامونی بگیرم . چه بهتر با این مرد مهربون و مودب باشه . وضع مالی اش هم که توپ ِ .عشق میلاد برای من نون و اب نمیشه .تازه اون از من بدش میاد . این عشق یک طرفه رو کنج قلبم نگه می دارم و به زندگی ام ادامه می دم . تا نفس هست ،زندگی باید کرد .

کلی مهدی رو دق دادم تا اومدم بالا و خودم رو پرت کردم کف ساحل . بی اختیار گریه ام گرفت :

-مهدی ، مهدی جون ...اگه تو نبودی حالا نعشم ته دریا بود ، ماهی ها می خوردنم ،تو ناجی منی ،کنیزتم دربست ،تا اخرعمر

مهدی گفت :

-نه دختر ، اگه غرق شده بودی الان نعش ات رو اب می خندید ، شکر خدا که رو اب نخندیدی !

گفتم :

-دوس داشتی رو اب بخندم؟

خندید :

-نه . مگه ندیدی چطوری دل و زدم به دریا ، جون مو به خطر انداختم .

-مهدی ....

منو از خودش دور کرد :

-نکن دختر ،این قدر نیا نزدیک من . من و تو نامحرمیم !

-بیا محرم بشیم ، منو محرم کن ،محرم اسرارت !

-ول کن دختر . من سن باباتو دارم . دو روز با من زندگی کنی ازم سیر میشی

-بمیرم برات . چقدر شکسته نفسی داری ، هیچ دختری از زندگی با تو سیر نمیشه .

مهدی از داخل پژو حوله ای اورد و به من داد . زیر پاهامون شن بود . جلومون دریا . هوا شرجی و گرم . حتی تو شب هم گرم بود، اما نه خیلی . باد ملایمی موهای طلایی و خیسم رو در هوا تکون می داد و من کنار چراغ های ماشین نشسته بودم با لباس های خیس ،تا باد دریایی اونارو خشک کنه ، مهدی هم اون ور اتومبیل نشسته بود تا خشک بشه .

کمی بعد ، مهدی زیر اندازی اورد . با دو فنجون و فلاکسی چای . نشستیم و به دریا چشم دوختیم . موهای طلایی و خشکم، صورت سفیدم رو قاب گرفته .در حالی که مهدی به اونها خیره شده بود ، برام چای ریخت :

-بخور ،گرمت می کنه

سیگاری روشن کرد و به اسمون خیره شد . گفتم :

-چی رو نگاه می کنی ؟

گفت :

-ماه ، ببین چقدر دلرباست . انگار بالای دریا می رقصه

گفتم :

-ماه تو منم ، منو نیگا کن

دود سیگارش رو پف کرد تو صورتم :

-تو ، خیلی شیطونی دختر .

-منو محرم کن ...عقدم کن.

-بریم تو هتل یه عاقد گیر بیارم ، حتما عقدت می کنم

-دوسم داری؟

لبخندی زد و گفت:

-خیلی ، نمی دونم یهو چطوری عاشقت شدم ، منم به عشق در یه نگاه معتقد شدم

-اون عشق قبلی ات چی

-اون ...خوب اونم دوس دارم ، تورو بیشتر

-اونو دوس نداشته باش ،فقط منو

-باشه فقط تورو

* م .عباس زاده*
1391,11,29, ساعت : 21:01
سلام دوستان گل . خواننده های خون آشام ...حالتون چطوره . خوبین . تو این یکنواختی و سرمای بی رحم ...در شبی برزخی و گورستانی ...یک رمان قبرستانی ...می چسبه ، نه ؟؟ :-2-06-:

امشب دو پست داریم . پست اول :



121



بعد کمی فکر کرد و گفت :

-قبلا بهت گفتم ، من زن دارم ها ،منظورم از عشقم ،زنمه

با خونسردی گفتم :

-اشکال نداره ، دیگه دور و زمونه گیردادن ما دخمل ها به این چیزا گذشته

-چطور ؟

-از بس بازار ازدواج و عروسی کساده

-یعنی دخمل ها زنِ مرد متاهل هم میشن ؟

-من نیدونم ،ولی من میشم ،بازار من خیلی سوت وکوره ، تنهام مثه یه تک درخت تو کویرخشک !دیدی که از زندگی هم قطع امید کرده بودم . حالا تنها امیدم تویی

مهدی با ذوق گفت :

-غصه نخور ، ابگین ، دیگه تک درخت تنها نیستی ، منو داری

یکهو فکری کردم و گفتم :

-بچه چی ، بچه هم داری ؟

-نه ، فرصت بچه دار شدن نداشتیم

-چه بهتر ، کارمون راحت تر شد

-چطور مگه ؟

-اخه اگه بچه داشتی باید هم زن و هم بچه ها تو به خاطر من بکشی !اما حالا فقط زنت هست

-یعنی این کارو هم میشه کرد ؟

-مگه روزنومه هارو نمی خونی . یارو عاشق یه دخمل میشه ، زن و چند تا بچه شو می کشه ، یا بر عکس زنه عاشق یه مردی میشه ، شوهر و بچه هاشو می کشه تا به عشق اش برسه ،این چیزا فت و فراونه !

مهدی فکری کرد و گفت :

-عجب دور و زمونه ای شده ، دوره اخرالزمونه ها

-اره ، بددوره ای شده ،همه اینو میگن ،کارشونم میکنن !

-ولی من نمی تونم زنم رو بکشم

-خوب طلاقش بده ،این که کاری نداره !

نگاهم کرد . معلوم بود بدجوری گلوش پیش من گیر کرده . اما روخود نمی اورد .

-تو واقعا اهل کجایی دختر، این دفعه راس شو بگو .

-به خدا اهل سربازم

-پدرومادرت کجان ؟ چرا تنها مسافرت می کنی ؟

-پدر و مادرم رو کشتن

-کیا ؟

رفتم بگم مَردم ده . دیدم بعدش هم باید علت شو بگم .هی روده درازی کنم ، این بود که خلاصه شو گفتم :

-اشرار.

-ای تف به این اشرار ،حالا تو تنهایی ؟

-اره تنهای تنها

-مگه قوم و فامیلی نداری ؟

-نه ما از مهاجرها هستیم . اوستا کارها ،من هیچ کی رو ندارم

-گفتی عاشق بودی ، عاشق کی بودی

-هیچ کی . دروغ گفتم

-پس چرا خودت رو انداختی تو اب تا غرق بشی

-از بی کسی ، نداری . از غصه کشته شدن پدرو مادرم !

دستی به دماغم کشیدم ، مثه پینوکیو دراز نشده باشه !درسته که دروغ مالیات نداره ، اما بینی ادم و دراز می کنه !

مهدی، دلداری ام داد :

-نترس ، از این به بعد منو داری .

-زنت رو چی کار می کنی

-اون ، قصه اش مفصله . بعدا برات میگم ،یه کاری می کنم نه سیخ بسوزه نه کباب !

تو دلم گفتم :

-ببینم چه می کنی

رومو کردم به مهدی :

-حالا چکار کنیم ، تا صبح اینجا بشینیم ؟ من سردمه !

-بریم هتل .

-باشه

راه افتادیم به سمت هتل چابهار . مهدی ماشین شو کنار در پارک کرد . وارد لابی هتل شدیم . سالنی بیست سی متری بود که با موکتی قرمز فرش شده و در قسمت شمالی اش میز بزرگی دیده می شد ، با کلیدهای اویزون به دیوار چوبی، بالای میز . مردی مسن پشت میز چوبی ایستاده بود .با دیدن مهدی از جا بلند شد و باهاش روبوسی کرد . معلوم بود از قبل اونو می شناسه

پیرمرد گفت :

-چه عجب این طرفا . دوماهی میشه نیومدی . قبلا ماه به ماه می اومدی؟

-نشد دیگه . این دفعه تو تهرون خیلی کار داشتم . حالام برای یه کار واجب اومدم . مجبور شدم بیام

-قدمت رو چشم

مهدی چشمکی به پیرمرده زد و گفت :

-یه اتاق دونفره

-خانوم همسر تازه تون هستن؟

-نه ، ولی همین حالا به میرزا اکبری زنگ بزن بگو با دفترش بیاد . می خوام یه عقد موقت بخونه برام

-چشم . خانوم خیلی قشنگن .خطبه رو چند ماهه می خونی ؟

-نود و نه ساله !

-وای ، اون قبلی ها، دوروزه و یه هفته ای بود ،خیلی خاطرشو می خوای . اره ؟

-اره ، خیلی

من سرخ شدم . پیرمرد گفت :

-شناسنامه لطفا

مهدی شناسنامه شو دست او داد . مرد پیر، نگاهی به من انداخت :

-شناسنامه خانوم ؟

مهدی دست در جیب کت اش برد و دوتا چک پول به او داد :

-اینم شناسنامه خانم

پیر مرد خندید :

-بفرمایین . اینم کلید اتاق .پنجره هاش سمت دریا باز میشه

گفتم :

-یعنی صبح که از خواب پاشم ، دریارو می بینم ؟

-اره

-صدای مرغای سفیدرو می شنوم ؟

-حتما ، حتی بوی اب رو حس می کنی

-وای خداجون ، چه رویایی ،از جهنم، اومدم تو بهشت

* م .عباس زاده*
1391,11,29, ساعت : 21:05
پست دوم و اخر امشب ...شب خوش .


122



مهدی گفت :

-به میرزا بگو اگه شناسنامه دختری هجده نوزده تا بیست ساله تو دست و بالشه بیاره ، اخه خانم شناسنامه شو گم کرده

-چشم . حتما میگم

به مهدی گفتم :

-مگه اینجا شناسنانه دختر هجده نوزده ساله تولید می کنن ؟ کارخونه تولیدیش اینجاست ؟

-نه ، از بس قتل های ناموسی زیاد شده ، شناسنامه ها هم رو دست اینا باد کرده

-مگه شناسنومه دختر مقتول رو باطل نمی کنن

-نه ، اصلا جسدشو پیدا نمی کنن که به پلیس خبر بدن ، شناسنومه رو نیگر میدارن روش کوپن و یارانه نقدی می گیرن ،بعضی ها هم می فروشن

-قتل ناموسی یعنی چی ؟

-یعنی پدر ،برادر یا اقوام دختری که می فهمن ،دخترشون از راه راست منحرف شده ،اونو می کشن ، صداشم در نمیارن

وارد اتاق بزرگی شدیم . کف اتاق موکت قرمز و نرمی پهن بود . ته اونجا یه تختخواب دونفره دیده می شد . دو تا مبل چوبی و میز توالتی کنار دیوار .

مهدی گفت :

-من گشنمه . میرم یه دوش بگیرم . بعد بریم رستوران شام بخوریم . تا یه ساعت دیگه میرزا هم میاد، عقدمون کنه !

-باشه .منتظرم تا بیای

مهدی سوت زنان وارد حمام شد . خودم رو روی مبلی پرت کردم . خسته بودم . اون از سفر طولانی در گردنه ها و پیچ و تاب های دره های جاده پاکستان و ماجراهای بزن بکش ،بعدش سفر هفت هشت ساعته با ماشین مهدی ، بعد هم خودکشی در دریا و اشنایی با مهدی .دلم برا یه ساعت خواب مالش می رفت .

یهو صدای موبایل مهدی که روی میز بود ، بلن شد . مهدی زیر دوش بود و حتما صداشو نشنیده بود . رفتم به سمت موبایل . ناگهان جا خوردم . عکس ترانه روی موبایل بود . صدای زنگ گوشی ، منو به خود اورد . ترانه بود . دختری که هفت سال اسیر گروگان گیرها بود .

-الو

صدامو کلفت کردم و گفتم:

-بله

ترانه گول خورد . فکر کرد من مهدی ام .با خوشحالی گفت :

-زنگ زدم خونه بابام . پدرم گفت تو هفت ساله به پای من صبر کردی ، زن نگرفتی . نصف اون پونصد میلیون رو تو جور کردی ، حالام اومدی چابهار تا پول هارو بدی، منو خلاص کنی ، قربونت برم ...

دوباره صدامو کلفت کردم :

-اره جور کردیم

-لازم نیست پول هارو به اونا بدی ، من الان تو پاسگاه سربازم . یه نفر مارو نجات داد

-کی ؟

-یه فرشته ، فکر کنم خدا اونو فرستاده بود .

بعد هق هق ترانه بلند شد .

خودم رو انداختم رو مبل . کف دستهام عرق کرده بود . داغ شده بودم . پس این مرد شوهر ترانه بود . هفت سال به خاطر اون صبر کرده بود ، پول جور کرده و حالا من اونو از راه در کرده بودم . تو دلم گفتم :

-خاک تو سرت ابگین . قاپ مرد زن دار رو می دزدی ، حالا اگه زنش دوست جون جونی ات نبود یه چیزی ! اما زنی که با فداکاری جونت رو نجات داد . اگه اون مقواهارو لای دستبندنقره دار نگذاشته بود ،که تا حالا سرت رو بریده بودن

از خودم بدم اومد . از همه چی . از دنیا . از ادم ها . این مهدی که هفت ساله به عشق ترانه صبر کرده ، با دیدن من ، همه چی رو از یاد برد . چرا بعضی ادم ها این قدر پست ان ،کم جنبه ان .

مهدی در حالی که حوله ای پوشیده بود ، از حمام بیرون امد . ازش بدم اومد . مرد و این قدر دله . شش ،هفت سال صبر کردی ، پول جور کردی ، درست تو اخرین لحظه ، فیلت یاد هندوستان کرد .

باخودم گفتم :

-ایشالاه این حوله سفید کفن ات بشه ، بی وفا!

رومو کردم سمت مهدی که داشت سولاخ گوشاشو خشک می کرد :

- موبایلت زنگ زد

گفت :

-کی بود ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,30, ساعت : 20:31
دوستان گل سلام .حالتون چطوه..امشب سه پست داریم ،تقدیم به شما :-2-40-:

پست اول امشب :


123






-زنت ،ترانه . می گفت لازم نیست پول هارو به گروگان گیرها بدی ، ما از دست اونا فرار کردیم

اخم هاش تو هم رفت . با ناراحتی به سمت موبایلش رفت .

-خودش بود ؟ مطمئنی؟

-اره .فکر کنم ، عکس شو هم گذاشتی تو دسک تاپ موبایلت .

-اره این عکس اونه .حدست درسته .

-خوب زنگش بزن . بگو فردا میای و می بریش تهرون .

-نگفت کجاست ؟

-چرا . تو پاسگاه سرباز

-تو چی ؟ ناراحت نمی شی بهش زنگ بزنم ؟

-نه . مگه عاشقش نیستی ؟ شش سال به پاش صبر نکردی ؟

-چرا ، خیلی عاشقشم

تو دلم گفتم جون عمه ات . اگه عاشق اش هستی ، حالا تو هتل با یه دختر هجده ساله تک و تنها چکار می کنی ؟ اول شام بعد خطبه نود و نه ساله . از حرف های پیرمرده هم معلومه ماه به ماه به هوای خرید کریستال میای و یه دختر رو صیغه می کنی

رفتم تو ذهنش . دیدم این مردک تو این شش سال با خیلی زن ها بوده .اما مخفی و دور از چشم همه . بابای ترانه چند دهنه مغازه و شش هفت اپارتمان ،تو بهترین نقاط تهرون داره ،خدا همین یه دختررو هم بهش داده . این مهدی ، به امید بالا کشیدن اموال پدر ترانه خودش رو عاشق و شیدای اون نشون می داده . بیچاره ترانه . از ذهن شوهرش خبر نداشت که .

مهدی با دست هایی لرزان گوشی رو برداشت . روش نمی شد تو چشمای من نگاه کنه . اما هر طوری بود ، به خودش مسلط شد و شماره پاسگاه رو که روی گوشی اش افتاده بود گرفت :

-الو ، من مهدی سعادتی هستم . شوهر ترانه جلالی . مثه این که اونجاس

چند لحظه بعد صدای ترانه بلند شد :

-سلام

با شنیدن صدای ترانه ، مهدی چنان در تریپ عاشقی رفت که من مات موندم ، یهو چطوری بی مقدمه نقش عوض کرد ! اگه کریستال فروش نمی شد ، حتما الن دلون دوم می شد تو هنرپیشه گی و نقش بازی کردن . یهو زد زیر گریه :

-هق هق ...

بعد گفت :

-عزیزم ،الهی فدات بشم . همین الان میام پاسگاه

ترانه گفت :

-ده دقیقه قبل هم زنگ زدم .

-اره عزیزم . با شنیدن صدات از هوش رفتم .هق هق . ده دقیقه است کارکنان هتل منو به هوش میارن ..هق هق .ترانه ی من ،عمرم . عشقم . همه ی زندگی ام

صدای گریه ترانه هم بلن شد .

تو دلم گفتم :

-کم فیلم بازی کن مردیکه دورو. کنار نامزد جدیدت تو هتل نشستی ، حمام تو کردی ،برای عقد و ازدواج نود و نه ساله اماده شدی ، حالا جلو من . منی که همه چیز رو می بینم فیلم بازی می کنی . سلطان دروغ و ریا کاری

بدم اومد . از هرچی مرده بدم اومد . چقدر بعضی از این ادم های دوپا، حقه باز و ریاکارن .

گوشی رو انداخت تو کیفش و گفت :

-من باید برم پل سرباز . راه اومده رو برگردم

-من نمیام همین جا می مونم ،منتظرت

سکوت کرد .

باید قبل از رفتن یه حالی به خودم می دادم و تشنگی مو برطرف می کردم . خیلی وقت بود که خون نوش جان نکرده بودم .

رفتم جلوش و چشم انداختم تو چشماش . طلسم اش کردم . پنجه هامو کشیدم به گردنش و سرم رو بردم رو گلوش . عجب خون خوشمزه ای داشت . اون قدر نوشیدم که به کما نرود . ولش کردم . تلپ شد رو زمین .

محل زخم رو لیسیدم ،وقتی به هوش میاد ، چیزی یادش نیاد . لباس هامو پوشیدم . مقداری پول از کیف اش برداشتم و از هتل زدم بیرون .

دلم شکسته بود . با هر مردی روبرو می شدم ، دل به هرکی می بستم ، ناجور از اب در می اومد . شاید اینم از بخت بد و سیاه من بود . منی که از همون بچگی سق ام رو با بدبختی و خون اشامی برداشته بودند . ای خدا ، عاشق میلاد شدم ، تا شنید خون اشامم ولم کرد ، امیدم به مهدی بود ، دغل باز و دورو از اب در اومد .ادم دل به کی بده . من عشق می خوام . شوهر می خوام . بچه می خوام . لباس عروسی می خوام . خونه و زندگی می خوام .ارامش و زندگی بی دردسر می خوام . ای خدا ،چه ارزوهای محال و دست نیافتنی ای!

دوباره رفتم لب دریا . نیمه شب بود . اب ها روی هم می غلتیدند . هرچه انتظار کشیدم ،دریا خشک بشه نشد! اخه با این شانسی که من داشتم ، باید خشک می شد ! ولی اتفاقی نیفتاد !

هوا مرطوب و لذت بخش بود. ساکم رو گذاشتم زیر سرم و خوابیدم . خوابی خوش و عمیق .

صبح ، با صدای مرغان دریایی از خواب بیدار شدم . احساس نشاط داشتم . خواب دیشب و خون مهدی سرحالم اورده بود .

بلند شدم ، رفتم قسمت های کم عمق دریا . دست و صورتم رو با اب شور دریا شستم . حالا یه صبحونه دبش می چسبید .

* م .عباس زاده*
1391,11,30, ساعت : 20:38
پست دوم امشب :



124





به طرف قهوه خانه ای حرکت کردم . چابهار قهوه خونه و رستوران زیاد داشت . می ترسیدم به هتل و رستوران دیشب برم ، مهدی رو ببینم ، حالم دوباره بد بشه . وارد قهوه خانه ای شدم . بوی دود قلیون و چای دم کرده زد تو بینی ام . همه جا ردیف به ردیف میز و صندلی بود .قهوه خونه پر از مرد بود . زن ها خیلی کم به این جور جاها می اومدند . همه سرها به طرف من برگشت . صاحب قهوه خونه اومد جلو و گفت :

-خانوم چی میل دارن ؟

-نون و پنیر . چای

-قلیونم می خواین؟

-اره ، بعد از صبحونه

بی خیال با اون لباس های رنگین بلوچی ام نشستم و در میان نگاه های کنجکاو مردها چایی مو هورت کشیدم . یه کم که گذشت ، وجود من براشون عادی شد و کمتر نگاهی به سمتم بر می گشت .

هنوز اولین پُک رو به قلیون نزده بودم که کسی با دو دست چشم هامو گرفت . یخ کردم . یعنی کی بود این ؟

-دست تو بردار اقا ، والا جیغ می زنم

صدای اشنایی گفت :

-بگو کیم ؟ بر می دارم

خدایا باورم نمی شد . این صدای میلاد بود . دست هامو گذاشتم رو دستش و اروم باز کردم . خودش بود . از خوشحالی زبونم بند اومد .

-میلاد جان ، تویی؟

-می بینی که خودمم

-تو ،اینجا چه می کنی؟

-از دیشب تا حالا تموم رستوران ها، مسافرخونه ها و هتل های چابهار رو گشتم . اخرش صاحب هتل سیاره گفت یه خانم قد بلند و موطلایی ، نصف شب از هتل مارفته بیرون . با خودم حدس زدم همون دور و ورای هتلی . هی گشتم ، هی گشتم ،تا اینجا پیدات کردم.

-اووه ، حالامیگی گشتم ، انگار خیابون ولیعصر تهرونه . تموم چابهار روی هم، اندازه میدون ونک تهرون هم نیست !

-درسته ، اما با خودم گفتم حتی اگه ماهی هم بشی و بری تو دریا ، منم نهنگ میشم پیدات می کنم !

-یعنی دوسم داری؟

خندید:

-هنوز اینو نفهمیدی ، ای کیو

-نه .

-چرا

-چون اون روز تا گفتم خون اشامم ساکت شدی . دیگه باهام حرف نزدی . فکر کردم از من بدت اومد

جامگ بلوچی شو جلو همه ، تو قهوه خونه بالا زد و پهلو شو نشونم داد . زخمی ده سانتی ، تازه بخیه شده بود . گفت :

-دیدی ؟

-اره.

-این زخم رو تو اون غار بهم زده بودن .با خنجر . دوروز قبل ازاین که تو بیای . من بی حرکت یه جا می خوابیدم تا زخمم خودش خوب بشه و عفونت نکنه . اونجا که دارو درمون نبود .در طول زمان زخمه کم کم بسته شد ، خونش بند اومد ، زیاد عمیق نبود

-خوب؟

-در اون روز فرار خیلی تقلا کردم . زخمم که چرک کرده بود ، سرباز کرد . درد شدیدی تمام وجودم رو پر کرده بود . سعی می کردم جلو تو کم نیارم روحیه ات خراب بشه . وقتی گفتی خون اشامم و جریان رو تعریف کردی از تاب درد داشتم می مردم . درد پهلوم به اوج رسید . ساکت شدم . لبم رو گاز گرفتم که فریاد نزنم

-چرا؟

-چون تو موقعیت خطرناکی بودیم . یه هلی کوپتر رو انداخته و منتظر دومی اش بودیم،تا بیاد . همه به شدت ترسیده بودن ، تنها بلد راهتون من بودم . منم ضعف نشون می دادم روحیه همه تون خراب میشد . وقتی هم نزدیک پل سرباز نگه داشتم، دیدی که فوری رفتم خونه یکی از اقوامم که اون نزدیکی بود ، زحمم رو ضد عفونی کرد ، بهم امپول مرفین زد تا تونستم با اون لباس ها بیام پیشتون .

-چرا اون موقع نگفتی تو این درد رو داری ؟

-چون اخم هات تو هم بود . خیلی ناراحت بودی می ترسیدم بگم بدتر بشه ، فکر کنی دروغ میگم . باید بهت فرصت فکر کردن و بیرون اومدن از شوک های زیادی که بهت وارد اومده بود رو میدادم ، این بود که نخ رو بهت دادم . با خودم گفتم اگه منو بخواد نخ رو می گیره میاد ...میاد و میاد تا میفته تو دام من!

-نخ چی بود ؟

-ازت پرسیدم کجا میری ، یادته

-اره

-گفتی چابهار ؟

-اره

-با خودم اگه منو دوس داشته باشه ، حتی یه ماه هم شده از چابهار تکون نمی خوره !

-میلاد ، یعنی منو دوس داری ، ناراحت نیستی خون اشامم؟

-نه ، خون اشام که هیچی غول باش ، دیو باش ، اما قلب مهربونی داری . عاشق اون صفاتم . وفاتم . اصلا بیا ، تموم خونم رو بنوش

خدایا چی می شنیدم . اصلا باورم نمی شد . میلاد . میلاد من این قدر منو دوس داشته باشه .من خر رو بگو . چه زود قضاوت بی جا کرده بودم . از خوشی و ذوق مرگی رو ابرها بودم .

گفتم :

-گروگان ها چی شدن ؟

* م .عباس زاده*
1391,11,30, ساعت : 20:52
پست سوم و اخر امشب . شب خوش


125





-اونارو تحویل پاسگاه سرباز دادم . گزارش ماجرارو نوشتم و ده روز مرخصی گرفتم . باسر اومدم چابهار . دلم می گفت تو هم اینجایی ...تو هم منو دوس داری.

-برات می میرم ، میلاد جون !

در میان بهت و حیرت همه از قهوه خونه بیرون اومدیم . خدایا ، باورم نمی شد ، کنار میلاد راه می رفتم . عشقم

-میخوای بریم بازار ؟

-اره

جایی که بهش می گفتن بازار ، یه محوطه بزرگ بود که دکه ها و غرفه های رنگارنگ فلزی کنار هم چیده شده بودن ، داخل این دکه ها ، همه جوره جنس خارجی اصل می فروختن. ده پونزده ردیف سی چهل متری از این غرفه ها تو بازار بود که بین ردیف ها ، یه کوچه هفت هشت متری دیده می شد . بوی عطر و ادکلن ، چوب عود هندی همه جارو پر کرده بود . زنها و مردها میان این کوچه ها در رفت و امد بودن . گاهی جلو غرفه ای می ایستادن و جنسی رو برای خرید انتخاب می کردن . از ادکلن بگیر تا لباس و لوازم ارایشی . میلاد کلی لباس و ادکلن ، خرت و پرت برام خرید . یه ساک گنده خوشگل هم رو همه اینا . همه وسایلم رو تو ساک گذاشت . ساک طوسی رنگ قشنگ وچرخداری بود .

زندگی چقدر شیرین بود ، در کنار میلاد . در حالی که ساک چرخدار را دنبال خود می کشید ، رفتیم کنار دریا .

-دوس داری قایق سواری کنی ؟

-اره

یه قایق کرایه کرد . هردو سوار شدیم . وای خدا ، دریا چقدر زیبا بود . ادم حس می کرد رو ابرها راه میره .

میلاد اومد کنارم ، دست مو گرفت تو دستش

-وای نکن ، ناخدای قایق می بینه زشته

-اون مشغول کار خودشه

-وای ...میلاد

زل زد تو چشمام و از جیبش جعبه ای بیرون اورد .

-این چیه ؟

-بازش کن می فهمی

چه جعبه نازی بود . روش مخمل قرمز کشیده بودن .بازش کردم . وای خدا جون یه حلقه بود. یه حلقه طلایی .

گفت :

-با من ازدواج می کنی؟

تنم مورمور شد . گر گرفتم . زیر لب گفتم:

-اره ،کنیزتم

حلقه رو از داخل جعبه بیرون اورد و انگشتم رو گرفت . حلقه رفت دور انگشتم . بعد جعبه ای دیگه بیرون اورد:

-اینو از طرف تو خریدم برا خودم .

داخل اونم یه حلقه خوشگل پلاتین بود . منم حلقه رو دستش کردم . میلاد گفت:

-بیا قسم بخوریم

-چه قسمی؟

-تا اخر عمر مال همدیگه باشیم ، هیچوقت از هم جدانشیم ،در هیچ شرایطی .همیشه هوای هم رو داشته باشیم ، به خاطر خوشبختی مون ،فداکاری کنیم .از خودمون بگذریم برای عشق مون . عشق ابدی مون .

-قسم می خورم .

-منم

اخ که این لحظات ، چقدر شیرین بود . هیچ وقت از یادم نخواهد رفت .

اون روز تمام جاهای دیدنی چابهار رو گشتیم . مسجد بزرگ . بازارها . خیابون ها و نزدیک غروب خسته و با کلی خرید کنار وانت تویوتای سفید و خوشگل میلاد از خستگی روی زمین ولو شدیم .

میلاد گفت :

-سه هفته دیگه سربازی من تموم میشه.

-وای چه خوب!

-شایدم به خاطر جریان نجات گروگان ها اونم ببخشن و زودتر بیام پیشت

-تا اون زمان ،من کجا برم اون وخت؟

-عروس ها ،وقتی که دوماد نیست کجا میرن؟

-نیدونم

-خونه مادر شوهر

-وای میلاد

-تورو میبرم پیشین . خونه مادرم . مادرم ببینه همچین عروس خوشگلی داره ، دستاتو می بوسه

-وای نه . من دستاشو می بوسم . همچین پسر خوجلی رو برامن بزرگ کرده

با کلی خرید ،شاد و شنگول به طرف پیشین ، خونه مادر شوهر اینده ام حرکت کردیم . شور و شادی تو دلم موج می زد . عشقم کنارم بود . در حال رانندگی . گاهی به من نگاه می کرد و لبخند می زد .

جاده زیر چرخ های تویوتا بلعیده می شد ،انگاری تمومی نداشت .کمی بعد ، میلاد در یک فرعی پیچید :

-رسیدیم ؟

-اره نزدیکیم دیگه

ساعتم رو نگاه کردم . یازده شب بود . جاده خاکی و در بالای دره ای عمیق و باریک بود . از پنجره ماشین ،می تونستم دره را که سمت راست جاده بود ببینم . ناگهان میلاد سرعت اش رو کم کرد .نگاهش کردم . رنگش پریده بود . گفتم :

-چی شده ؟

-مگه نمی بینی ، جاده رو بسته اند

جلو را نگاه کردم . سنگ های بزرگ و گنده سرتاسر جاده خاکی و باریک و مسدود کرده بودند . اب دهانم را قورت دادم و گفتم :

-شاید کوه ریزش کرده ، سنگ هارو کنار می زنیم، میریم جلو.

میلاد با صدایی گرفته گفت :

-نه ، طرز چیدن سنگ ها ،اینو نشون نمیده!

-منم بوی خطر رو حس می کنم !

-اره ، باید یه جوری دور بزنم و برگردم . وضع خطرناکه !

-چطور مگه؟

-ما نباید به این زودی ها تو شهر افتابی می شدیم ،بی احتیاطی کردیم!

-چرا؟

-جاسوس ها و مامورهای پیچر و نبی ، فکر کنم از صبح تا حالا تو نخ ما بودن.

-مگه اونارو نکشتیم ؟

-گروه شون که هست .

-من که تمام فیلم رو دیدم و چهره هامونو پاک کردم

-اون دونفری که تورو گول زدن ، صاحب تویوتا و اون خانم ، اونا چهره تورو دیدن . اونایی که من و دو سرباز رو بردن پیش پیچر ، اونا هم چهره منو دیدن.ذوق دیدار و وصل ، بی احتیاط مون کرد!

-پس اونا مارو لو دادن

-اره باند خطرناک و بزرگی هستن !

-و از صبح تا حالا پابه پای ما می اومدن ، ما بی خبر عشقولی در می کردیم

-حالا چکنیم ؟

-محکم بشین.

* م .عباس زاده*
1391,12,02, ساعت : 20:25
سلام خون اشام های گل . رسیدیم به صفحه چهارده . یعنی از چهاردهم آبان تا حالا هی من رمان نوشتم هی شما خوندین ...چهارماهی میشه . یواش یواش داریم می رسیم به تهش ...البته بعد از این یه رمان هم خونه خون اشام هم داریم که ایشالاه با کمک و استقبال شما خیلی بهتر از این یکی بشه . البته امشب رمان تموم نمیشه ها ...فردا شب اگه خدا بخواد . امشب دو پست داریم ::-2-42-::-2-42-: خودم دلم برا ابگین می سوچه !شمارو نیدونم :-2-14-:من چه بی رحمم که این دخمله رو این قدر عذاب میدم ..خدا منو ببخشه !:-2-43-:

پست اول امشب


126


در دویست سیصد متریِ سنگ های وسط جاده،یکهو ترمز گرفت . با سرعت ، دنده عقب رفت و خواست دور بزنه که صدای شلیک مسلسل ها بلند شد . تویوتا رو به گلوله بستن .

-بپر پایین ابگین ، بپر پایین ، از ماشین فاصله بگیر !

هردو میان رگبار شدید گلوله ها از تویوتا پایین اومدیم و سینه خیز ار ماشین دور شدیم . ناگهان صدای انفجار کر کننده ای بلند شد و تویوتا رفت تو هوا . منفجر شد .

-نامردا ، باک بنزین رو نشونه گرفتن

هردو به قدر کافی از اتومبیل دور شده بودیم . ناگهان سردی لوله مسلسل رو روی گردنم حس کردم .

-بی صدا ، بلن شین و دوزانو بشینین ، دستا رو سر

هردو گیر افتاده بودیم . مثه موش تو تله .

همون طور که به شکم دراز کشیده بودیم ، بلن شدیم و دوزانو نشستیم . جنایتکارها لباس های مارو بازرسی کردن و وقتی مطمئن شدن اسلحه ای نداریم ، جلو اومدن . خودشون بودن . همون راننده تویوتا و زنی که مرا از پل سرباز ربوده و بالای کوه برده بودن . زن خندید ، خنده ای زشت :

-فکر کردین می تونین از دست ما جون سالم در ببرین .

مرد گفت :

-این همون زنیه که با کارد و قوطی کنسرو سر نبی و رفیقاش و برید .

زن با خشم فریاد کشید:

-ولی حالا لحظه اخر عمرشه . هم اون هم سربازه .

میلاد گفت :

-اشتباه می کنین ، من سر اونارو بریدم

-تو دیگه خفه شو ، از هیکل باریک و قد بلندش معلومه کار اونه .فیلم شو ما دیدیم .

میلاد غرید:

-با اون کاری نداشته باشین ، زن منه

-اتفاقا ، حالا که این جور شد ، اول اونو به رگبار می بندیم ، بعد تورو ، حداقل بال بال زدن عشق تو ببینی

-هربلایی می خواین سر من بیارین ، اون زن رو ولش کنین بره

-هه هه . مام خیلی حرف گوش کن !اطاعت میشه آقا !

-کثافت ها

مرد موهای منو چنگ زد و دومتری روی زمین کشوند . لوله مسلسل اش رو به من بود . خنده زشتی کرد و گفت :

-حالا ببین همسر قشنگ ات ،چجوری زیر رگبار گلوله ورجه ورجه می کنه

ناگهان صدای نعره میلاد بلند شد و از همون جا پرش کرد . خودش رو روی من انداخت ، صدای رگبار مسلسل به گوشم رسید و بعد خون ...خون میلاد ، مردی که خودش رو فدای من کرد ، مردی که با تمام وجودش منو دوس داشت ...خدایا ، این خون سرخ میلاد بود که روی سر و صورتم می ریخت .جیغ زدم : نه ..نه

خشم خون اشامی ام بالا زد . هیکل میلاد را از روی خودم کنار زدم . ناگهان رگبار مسلسل به سمت من بارید . چند گلوله به کتف و بازوهایم خورد ، اهمیتی ندادم ، بر درد شدید کتفم، غلبه کردم و از جا پریدم ، جفت پا رفتم تو سینه جوان مسلح . افتاد روی زمین . زن همچنان شلیک می کرد . هیکل جوان شرور رو روی خودم کشیدم و پشت اون سنگر گرفتم ، گلوله ها به تن و بدن او می خورد . تمام نیروم و در دو بازویم جمع کردم و جسد غرق خون جنایتکار رو به سمت زن پرت کردم .

جسد در هوا شیرجه زد و محکم به صورت زن خورد . بی معطلی بلن شدم و با لگدی اسلحه رو از کنار زن دور کردم .

حشم ، نفرت ، در وجودم می جوشید . مسلسل را برداشتم و تا اخرین گلوله هاش و توی سینه و شکم زن خالی کردم . تمام بدن زن عینهو گوشت چرخ کرده، لهیده و خون الود شد .

با سرعت خودم رو کنار جسد میلاد رسوندم . خدا خدا می کردم زنده باشه ، اما او ...مرده بود . خداجون ،میلاد من ،نفس نمی کشید :

-میلادم ، عشقم

من دست بردار نبودم . نباید به این زودی نا امید می شدم . با چنگال هایم ، مچ دستم را بریدم و خونم رو در حلقش ریختم . اگر اندک جونی داشت ، دوباره زنده و تبدیل به خون اشام می شد . خون اشامی که واقعا عاشق من بود . به خاطر من جونش و از دست داد .

جسد غرق خون میلاد و بلن کردم و بالای کوه بردم . سیصد متر بالاتر ، غاری دیدم . جسد رو داخل غار بردم . از محل زخم های خودم خون می ریخت . تمرکز کردم و خون ریزی بند اومد . زخم هایم محو و کم رنگ شدند ، اما میلاد همچنان بی حرکت بود . گریه کردم :

-عشق من ، بیدار شو ...با من این کارو نکن . ترکم نکن . عزیز دلم . میلادم .

تمام شعر ترانه ای که با میلاد ، نیم ساعت قبل در تویوتا می شنیدیم ، در گوشم طنین انداخت .



کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم

کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد

ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد

دل من دریاییه چشمه زندونه برام

چکه چکه های آب مرثیه خونه برام

تو رگام به جای خون شعر سرخه رفتنه

تن به موندن نمی دم موندنم مرگ منه

عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها

عاشق بوی غریبانه ی کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها

من پر از وسوسه های رفتنم رفتن و رسیدن و تازه شدن

توی یک سپیده ی طوسی سرد مسخ یک عشق پر آوازه شدن

کمکم کن کمکم کن نذار این گمشده از پا در بیاد

کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله می خواد

کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم

دل ما دریاییه چشمه زندونمونه

چکه چکه های آب مرثیه خونمونه

تو رگ بودن ما شعر سرخه رفتنه

کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه

* م .عباس زاده*
1391,12,02, ساعت : 20:35
یعنی دوستان گل مرتب می گفتن این آردین کی میاد ؟ کم کم داره میاد . تو رمان هم خونه خون آشام در همه صحنه هاش هست . آردین دوست ها ...که تو نظر سنجی هم خیلی بهش ابراز رای کرده بودن !!! حتما ...هم خونه خون اشام ...رو از دس ندن . فعلا مقدمه شو بخونن تا اصل اش بیاد :-2-31-:اصلش فردا پس فردا ...بعد از تموم شدن خون اشام ایرونی میاد ....:-2-42-:

پست دوم و اخر امشب . شبتون بارونی :




127





کنار جسدش زار زدم .

-بلن شو ..منو تنها نذار . پاشو بریم . از این سرزمین نفرین شده دور شیم . از این ادم های پلشت ...پاشو میلاد .

اما میلاد ساکت بود . گلوله ای کنار قلبش فرورفته و اورا در جا کشته بود . مرتب مچ ام را می بریدم و خونم را در حلق اش می ریختم ، اما فایده ای نداشت .

سه روز کنار جسد میلاد نشستم و زار زدم .سرانجام از زنده شدنش نا امید شدم . با چنگال هایم ، گودالی در ته غار کندم و جسد عزیز ترین کسم رو زیر خاک کردم :

-نفرین به تو ای سرزمین شوم ، ای مردم عاشق کش

با تویوتای اون دو نامرد که پشت پیچ جاده پنهون کرده بودن ، راه رفته رو برگشتم و خودم را به جاده اصلی رساندم . نا امید . خسته و دربدر ...

اتوبوس چابهار ایرانشهر ، جلو پام نگه داشت . من به ایرانشهر رسیدم . دیگه چشم دیدن زادگاهم رو نداشتم . باید هرچه زودتر می رفتم . با کوله باری از اندوه و خاطراتی تلخ .

توی اتوبوس ایرانشهر –تهران، همه اش به فکر میلاد بودم . جوانی رعنا که زندگی شو به خاطر من ، عشق به من، از دست داد . ناراحت و مچاله شده ،عین ادمایی که چیز گرانبهایی رو گم کردن ،ولی هنوز باورشون نشده و دارن دنبالش می گردن ، از پنجره اتوبوس ،دشت بی اب و علف رو نگاه می کردم . همه جا خشک بود . زمین عطش داشت و تیکه تیکه شده بود . گویی اسمون هم با زمین قهر کرده و خساست به خرج می داد . اون قدر دلم گرفته بود که می خواستم یه گوشه بشینم ، همین جور زار زار گریه کنم .

سرانجام به تهران اومدم . شهری شلوغ و پردود . ادم ها در این شهر درندشت گم می شدن . صبح ها در خرابه ها ،یا ساختمان های نیمه کاره ، می خوابیدم ،زیر پل ها و جاهای خلوت . شب ها به شکار مردهای هوس باز می رفتم و خون شون رو می نوشیدم تا زنده بمونم . از بس گول خوردم ، از بس ادمای ناجور دیدم ، خودم هم یه پا ختم همه ی خلاف ها شدم . دیگه گول نمی خوردم . حواسم جمع بود . از طرز نگاه های مردها می فهمیدم چه قصدی دارن اونم تو تهرون ، شهر هزار رنگ و هزار تو . شهری که از همه جای ایرون،حتی جهان ، ادم ،توی خودش داشت . کردو لر و بلوچ و ترک و اذری . افغانی و پاکستانی . عرب و افریقایی . هرچی گشنه و بی پول تو دنیا بود اومده بودن تو تهرون . تو همه ی دنیا ، دانشمندان و سرمایه داران رو جمع می کنن و به کشورشون دعوت می کنن ، مام هرچی اواره و جنگ زده و گدا بود جذب کرده بودیم . تحصیل کرده ها و دکترامون می رفتن امریکا و اروپا ، گداهای پاکستانی و افغانی و عرب ، کولی های ترکیه می اومدن جاشون . چه شهری بود، این تهرون و من کم کم تو این شهر گرگ می شدم .

خوبی اش این بود که گم و گور بودم . خودم رو به شکل دختری خیابونی در اورده و خون ادمای ناجور و هوس باز رو میک می زدم . جون می گرفتم . لپ هام گلی می شد و انرژی ام زیاد و زیادتر .

روح پدرو مادرم ، لحظه ای دست از سرم بر نمی داشتن . اونا سرگردون بودن . هرشب سراغم می اومدن و التماس می کردن :

-قاتل مارو پیدا کن ، مارو از این حالت سرگردونی نجات بده . بذار به ارامش برسیم .

بی حوصله جیغ می زدم :

-ولم کنین ، حوصله ندارم . برین ، دور شین

اونا التماسم می کردن :

-اخه مافقط یه دخمل که بیشتر نداریم . همه ی امیدمون به توست . اگر قاتل مارو پیدا نکنی ، تا ابد سرگردون و دربدر خواهیم موند ،می فهمی ؟

دلم به حال شون می سوخت . بیچاره ها سرگردون بودن . اما من ،بعد از مرگ عشقم ، هیچ انگیزه ای برای هیچ کاری نداشتم . حتی دیمیتری و موروی ها، کم کم از ذهنم پاک می شدن. هیچ علاقه ای به شاهزاده بودن نداشتم ، حتی حفظ نسل موروی ها و سلطنت شاهزاده دیمیتری . تنها مردی که سالها به انتظارم نشسته و من یهو قالش گذاشته بودم ،دیمیتری خون آشام بود . تو این درندشت شلوغ ، اومده بودم خودم رو از یاد ببرم ، بلکه از زیر غم مرگ میلاد نجات پیدا کنم اما نمی شد . قیافه مردونه اش ، همیشه جلو چشمم بود .

روزی که از اتوبان شلوغ می گذشتم و تو فکر میلاد بودم ، ناگهان ماشینی به من خورد که زندگیم رو زیر و رو کرد . اول فکر کردم خود میلاده . میلاد من زنده شده ، دربدر دنبال من گشته ، کنار اتوبان منو دیده ، گیج شده و زده به من . خدایی بود که پریدم رو سقف ماشین .

بعد دیدم میلاد نیست . اما خیلی شبیه اونه . یعنی این همه شباهت تو دنیا ممکن بود ؟ البته اون پسر حیا و وقار میلادرو نداشت ، اما خیلی هم از رفتار و مردونگی اش دور نبود . اردین رو می گم . من با هیچ مردی دوست نمی شدم ، اما قیافه این جوان ، دوباره عاشقم کرد. عشقی که به خاطر شباهت وحشتناک قیافه اش به عشق اولم بود . اردین لاگور رفته ، آردین کفن شده ، و... کارمون به عقد کشید .

* م .عباس زاده*
1391,12,03, ساعت : 19:31
سلام دوزتان گل . نویسنده ها وقتی میرسن به پست های آخر رمان هاشون ...انگاری دارن با بچه شون وداع می کنن . به هر حال چهار ماه و نیم با این رمان خوابیدیم ..بیدار شدیم . هی سوژه در کردیم و نوشتیم . امشب سه تا پست داریم تا فردا یا پس فردا شب که رمان تموم بشه ...آردین لاگور رفته هم اومده . :-2-06-:

پست اول امشب :



128


به خاطر تکون های شدید افشین به خود اومدم . افشین کتف منو گرفته و تکون تکون می داد :

-پاشو دختر ، تو هم که مثه من نعش شدی ، نمی دونم چرا یهو این قدر بی حال شدم

ذهنم از میون خاطره های گذشته بیرون اومد . خاطره هایی که شاید در دو ساعت به مغزم هجوم اورده بودن .شاید هم کمتر . ذهن انسان در واقع حرکت روح اونه ، زمان و مکان نمی شناسه . یهو صداهایی در باغ پیچید :

-دوماد ما برگشته ،دوماد ما برگشته

من و افشین از لای درخت ها بیرون اومدیم و با سرعت به سمت محوطه اصلی باغ رفتیم . علاوه برما ، عده زیادی دخمل و پسمل با موهای اشفته و گوریده ، با احتیاط ! از لای درخت ها بیرون می اومدن ،نگاهی به چپ و راست خوشون می نداختن و به جمع منتظران شادوماد اضافه می شدن . شتره با اون ابهت سرش رو این ور و اون ور می کرد و اردین مادر مرده هنوز روی جهاز نشسته بود . با قیافه ای اخمو و لباس هایی پاره پوره .

همه دست از لمبوندن برداشته و اردین رو نگاه می کردن . ارشیا جلو رفت و افسار شتر رو از دست اردین گرفت . نیش بیست سانتی شو واکرد و به من گفت :

-نگفتم میاد ، اردین ات اومد . بادمجون بم افت نداره !

شتر رو نشوند و اردین پیاده شد .اردین با نفرت لگدی به پهلوی شتر زد و گفت :

-خاک توسرت کنم

شتر «ما» کشید و خواست بلن بشه ، بلایی سر اردین بیاره ، ارشیا تکه کیکی در دهان او گذاشت و گردنش رو نوازش کرد . شتر اروم شد .

همه ی مهمونها کنجکاو بودن ببینن این دو سه ساعت ،شتره و اردین کجا بودن . اردین تا منو دید اومد به طرفم و دست مو گرفت . گفتم :

- شب عروسی ات میری شتر سواری ، بی وفا

اردین نیش مرده شور برده شو واکرد و گفت :

-به جون مامانم اینا ، من تقصیری نداشتم . این شتره یه جوریه . تموم سیستم کامپیوتری اش قاطی کرده بود ،منو برد تا اون دورها ...

یهو یادم اومد مقصر اصلی قاطی کردن سیستم شتره من بودم . خودم خرابش کرده بودم . منی که بیخودی با چیزی که نمی دونستم چیه ور می رفتم . ادم نباس با چیزای ناشناخته و ناجور ور بره . دلم به حال اردین سوخت . الهی که فدای من بشی ،چشم وحشی من . یه خرده اروم شدم و گفتم :

-تا کجاهابردت ؟

-نمی دونم خیلی دور ،یه جای سبزی بود ، پر از یونجه !

-خوب بعدش ؟

-بعد هی جفتک انداخت تا منو پرت کنه پایین . من محکم جهاز رو چسبیده بودم . اما از بس دور خودش چرخید و جفتک انداخت سرم گیج رفت ، تلپی افتادم پایین

گفتم :

-خاک تو سرت با اون چسبیدنت . هرچی می بینی ،بهش می چسبی . اون دستای چسبناک ات رو، باید برید

خندید و گفت :

-الهی قربون اون لب و دهن شیرین و خوش زبونی هات برم ، دیگه به چیزی نمی چسبم !

با عشوه گفتم :

-حتی به منم

-حتی به تو هم

-یادت باشه فردا بریم محضر طلاقم بدی

-شوخی کردم بابا ، تو فرق داری،من تو وجودت حل می شم ، حلال من !

-کاتالیزورش چی ؟

-کاتالیزورش عشق ابدی منِ به تو ، تو همه زندگی منی ، باور کن ابگین

اه صدا داری کشیدم و چشمای خمارم رو انداختم تو چشمای سیاه و بادومی اش :

-بقیه ماجرای شتره رو بگو ، این حرفا بده جلو جمع ، خجالت می کشم !

اردین نیش ده سانتی شو وا کرد و ادامه داد :

-این شتره با غیظ ، تموم لباس های دومادی منو پاره پاره کرد . منم از ترس افتاده بودم روزمین و تکون نمی خوردم .

-خاک تو سرت کنم بی عرضه ،حتما از ترس زرد کرده بودی ؟

-خودت تصور کن ، یه شتر با اون هیکل گنده اش بیاد کنارت و با دندوناش هی لباساتو پاره کنه ، با اون دندونای تیز و ارواره های پهن و جادار !خدا خدا می کردم کله مو نبره تو حلقش و بجوه !

-الهی که جنازه تو خاک پس بزنه ، ترسو ی با وقار من . بعدش چی ؟

-شتره از شدت کینه و نفرت ، با دندونای بلندش کت و شلوارمو جر می داد !

افشین خندید ، گفت :

-بلا ملایی که سرت نیورد ؟

-منظور ؟

-دست و پایی ،مخی ،اعضایی از بدن ات رو نشکوند یا معیوب نکرد که ؟

-نه الحمدالاه .فقط بند کرده بود به لباس های دومادیم

-خوب ،خدارو شکر

اردین چشم غره ای به افشین رفت . بیچاره نمی دونس افشین خان ، شوهر خواهر گل اش ، عروس شو برده لای درخت ها و بعد هم عروس خانم ،در کمال خونسردی ، نصف خون های خوشمزه اونو هورت کشیده ! وای اگه می دونس...

* م .عباس زاده*
1391,12,03, ساعت : 19:37
یه پایان غمگین داریم تو رمان .یه پایان خوش . هپی اند . اما پایان رمان خون اشام ایرونی هیچ کدوم از اینا نیست . فکر می کنین از چه نوعیه ؟

پست دوم امشب ::-2-31-:



129




صدای اردین دوباره بلند شد و همه ساکت شدند :

-شکر خدا به خیر گذشت . یهو از زیر دندونای شتره بلن شدم و پا به فرار گذاشتم ، من هی می دویدم اونم دنبالم . هی از ترس فریاد می کشیدم ، اما کسی نبود . داغون شده بودم . فکر کنم ،رنگم شده بود عینهو میت بی کفن ، من بدو شتره بدو !

اقا امید در حالی که پرتقالی پوست می کند گفت :

-میگن شترا خیلی کینه ای هستن . کینه یکی رو وردارن ، کله شو با اون ارواره های گنده و دندونای تیزشون می جون ، برو صدقه بده، هنوز کله ات به تنت وصله

همه هرهر زدن زیر خنده

ارشیا پدر زنم گفت :

-داشته ادب ات می کرده

اردین جواب داد :

-چرا مگه من چیکار کردم ؟

-اخه شتر من فقط به خودم سواری میده ، وقتی دیده تو و زنت سوارش شدین و کلی وقت شریف اونو گرفتین ، از خواب ،بی خوابش کردین ، مضحکه این و اونش کردین ، اونم تو این همه سروصدا و بزن بکوب ، عصبانی شده و تموم غیظ شو سرتو خالی کرده !

اردین اب دهان شو قورت داد :

-اخه این شترها موقع عصبانیت ، نباس یه علامتی چیزی بدن ، ادم بفهمه ناراحت شدن ، بعدش در برن ؟

ارشیا گفت :

-علامت داد ، سه مرتبه . تو درک نکردی ، از بس سطح درکت پایینه

-چه علامت هایی داد ؟

-اول ریش های عاقد رو خورد !

-دومیش

-هی دندون قروچه رفت و ما کشید

-سومی اش

-اونو دیگه نیدونم !

اردین با خشم گفت :

-تو هم این علامت هارو می دیدی و صدات در نمی اومد .خوب یه کاری می کردی ؟یه نخ می دادی مام سر در بیاریم !

ارشیا موهای خاکستری شو خاروند :

-مگه همه چیزو من باهاس بگم ، پس درک و فهم خودت چی؟ بزغاله ! کارخونه ات بدم ، خونه ات بدم ، ماشین برات بخرم ، زن برات بگیرم بعد توقع داری به جای تو فکر هم بکنم ، چه قدر شوما جونا پرتوقع شدین ها ؟

اردین سرخ شد و با لکنت گفت :

-فکر کنم به خاطر تفریح و کیف و حال خودت ، چیزی نگفتی . ای شیطون !

ارشیا زد تو سر پسرش :

-ادب داشته باش ، مگه من دوست دخترتم میگی ای شیطون ، من پدرگل تم ، یه خرده حس احترام به والدین داشته باش ،دوره اخر زمونه ها

اردین در حالی که محل ضربه پدر گلش رو می مالید گفت :

-حالا همه این حرفا به کنار ،چرا شتره کینه شو سر من خالی کرد ، مقصر اصلی تو بودی ، تو اونو برای این مراسم اوردی

ارشیا غبغب کوچولو و بامزه شو خاروند و گفت :

-درسته من اوردمش ،ولی شترها باهوشن ، حتما با خودش گفته ، من خرحمالی شو بکنم ، دوماد حال شو ببره ، هه هه .

تو دلم گفتم :

-مرگ .الهی که رو اب مرده شور خونه تنبک بزنی !

طناز گفت :

-بابایی ، شتره نر هست یا ماده ؟

-نر

-اون وقت ،یه ماده براش نخریدی ؟

-نه

-خوب نمیگی حیونی احساس تنهایی می کنه ، بعد، هر عروسی و مراسم ازدواجی رو ببینه یاد تنهایی خودش می افته ،حسادتش تحریک میشه ؟ گناه داره به خدا !

شهناز تپل گفت :

-فکر کنم به اردین هم حسودیش شده ، دیده خودش تک و تنهاس ، اون وقت همه یه یار دم دست شونه ، تازه باید وزن عروس و دومادرو هم تحمل کنه ، بعد هم چیزی بهش نماسه .

افشین دنباله حرف زنش رو گرفت :

-اره بیچاره .با خودش گفته من تنها ، من بی کس ، هی باید ببینم و حسرت بخورم ، منم علوسی ، منم شتر ماده،منم دم منگولی ، منم بچه ، منم دلینگ دولونگ ، بعد تموم کینه شو سر اردین خالی کرده

مهناز مادر شوهرم گفت :

-وا ، چرا چرت و پرت میگی ، اردین چه گناهی داره ، تقصیر پدر آب زیر کاه شه که این قرتی بازی هارو در میاره . عقد رو شتر ؟ هی گفتم اتاق عقد به این خوبی داریم بریم اون جا، زیر بار نرفت

پدر شوهر گلم ، هی سرخ شد ، هی سبز شد . اما چیزی نگفت .

ارشیای خیط شده ، اشاره ای به شتر کرد . شتر بلن شد و دنبال مهناز کرد . مهناز جیغ زد:

-کمک ... ارشیا بگو ولم کنه . بگو وگرنه بیچاره ات می کنم

حالا شتر بدو ، مهناز با اون شکم گنده و هیکل چاقالوش بدو . ملت هم دل شونو از خنده گرفته بودن . عجب جشنی شده بود ،امشب . داشتم سرسام می گرفتم . دلم قرص بود خطبه عقد خونده شده و ازدواج مون ثبت شده ،وگرنه داغون تر می شدم به خدا .

* م .عباس زاده*
1391,12,03, ساعت : 19:45
تا نوشتن آخرین پست رمان -یه پست دیگه - وقت دارین برین تو نقد و بگین به نظر شما پایان رمان خون اشام ایرونی از چه نوع پایانیه ؟ غمگین -شاد -یا .... حس تخیل و قدرت نویسندگی تون رو آزمایش کنین :-2-37-:تو تاریخ سایت ثبت میشه .

پست سوم و آخر امشب . شب تون خوش :


130


ارشیا در حالی که از خنده نمی تونس درست حرف بزنه، به زنش و شتره که دنبال هم می دویدن نگاه می کرد و لذت می برد .

مهناز بیچاره ، با اون پیراهن تنگ سفید و شلوار ابریشمی صورتی اش به سختی می دوید که به چنگ شتره نیفته . خدایی اش منم می ترسیدم .

مهناز با صدایی تهدید امیز و خشمگین جیغ می زد و می دوید :

-بگو وایسه ارشیا . لوس بازی بسه . قلبم داره از کار می افته .

خدایی بود ، شتره ، نا نداشت تند بدوه . خسته بود . کلی وقت با اردین نفهم سروکله زده و دویده بود و حالا هم دنبال مادر او می کرد ، بی رمق و مست . در عوض مهناز زبر و زرنگ با اون هیکل چاق و پر انرژی اش می دوید و برای ارشیا خط و نشون می کشید .

ارشیا دید ممکنه مجلس عروسی پسر گلش به هم بخوره ، نیش مرده شور برده شو بست و به سمت شتر دوید ، افسار اونو رو گرفت . همچین که شتر رو خوابوند ، یهو یک فروند !لنگه کفش پاشنه سوزنی، محکم خورد تو سرش و برق سه فاز از کله اش پرید . مهناز بود که از پشت سر و ناجوانمردانه !حمله کرده بود . با غیظ گفت :

-اینم مزد اذیت های تو ، بی مزه . تا دیگه ،زنت رو مضحکه غریبه و خودی نکنی !

بعد هم ارشیارو انداخت کف باغ ، با صد و بیست کیلو وزنش ، نشست رو شکم ارشیا . ارشیا زیر هیکل او چفتِ زمین شد . مهناز هم مرتب با لنگه کفش تو