PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان خون آشام ایرونی | محمدرضا عباس زاده کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8

* م .عباس زاده*
1391,08,14, ساعت : 00:42
نام رمان : خون آشام ایرونی

نویسنده : محمدرضا عباس زاده

ژانر : طنز ، وحشتناک !!!:-2-09-:

زاویه دید : اول شخص :-2-37-:

تاریخ شروع :14 آبان 1391

خلاصه رمان : طی ماجراهایی یک دختر ایرانی از مادری نامتعارف ! متولد می شود . به علت جهش ژنتیکی، نیاز به نوشیدن خون دارد . خون آشام در سطح شهر می چرخد و باعث حوادث ناگواری می شود دختر زیبای خون اشام، آبگین ، احساس می کند عاشق آردین جوان کارخانه دار تهرانی شده است و عشق میان او و آردین باعث ازدواج شان می شود ، آبگین حادثه ها و ماجراهای زیادی در گذشته داشته تا به این مرحله از زندگی اش رسیده است .... :-2-42-::-2-42-:



هرگونه نشر این رمان ، به صورت چاپی ، تایپی ،پی دی اف ، نسخه های موبایلی ، استفاده برای فیلمنامه و ...بدون اجازه کتبی و رسمی نویسنده ممنوع است . به حقوق نویسندگان احترام بگذاریم .


خون آشام ایرونی
http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/d.gif http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/o.gif http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/o.gif http://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/l.gifhttp://nightmelody.com/blogcode/font/tipos/14/b.gif

لینک معرفی و نقد خون آشام ایرونی (http://www.forum.98ia.com/t782047.html)
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/98882008887427870961.jpg
دوستان گل نقد فراموش نشود !

honey_x
1391,08,14, ساعت : 01:06
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

* م .عباس زاده*
1391,08,14, ساعت : 01:30
خون آشام ایرونی

مقدمه :

سلام به دوستان خوب نود و هشتی . این چهارمین رمان من در نود و هشتیاست . هر چهار رمان هم در چهار موضوع متفاوت هستند . من اعتقاد ندارم نویسنده باید یک رمان بنویسه و بعد تو همون ژانر در جا بزنه . یا خودش رو در رمان های مختلف تکرار کنه . نویسنده باید دل شو داشته باشه تا در همه ژانرها تجربه داشته باشه. تا سرانجام اون حال و هوای اصلی خودش رو پیدا کنه و ببینه در کدام ژانرها موفق تر بوده است .
رمان اول من فری آلبالو حال و هوای طنز اجتماعی داشت . دومی یعنی رمان دختری روی پل را که با خانم سمانه نوشتیم حال و هوای دانشجویی وبیان مشکلات دانشجوهارو داشت .سومی –عشق با طعم گلوله –حال و هوای تاریخی اجتماعی داشت . و این آخری حال و هوای وحشت و خنده ! هردو باهم را دارد .
رمان خون آشام ایرانی از زبان یک دختر خون آشام بیان میشه که در ایران متولد شده و دست به عملیات خون آشامانه !خفن می زنه . امید دارم مورد توجه همه دوستان قرار بگیرد .
از حالا بگم ، دخترخانم هایی که از سوسک ، موش ، مارمولک و روح ، می ترسند ، این رمان رو از خیرش بگذرند . جون مادرتون ول کنین و برین ، پس فردا خون تون به گردن ما نیفته ، ادعای دیه و خون بها کنین ، به خصوص که مبلغ دیه هم رفته بالا ، منم بی پول ...
اصلا مگه خدای نکرده شما ،فشار فضولی خون تون بالاست که می خواهید سر از ته و توی همه چی در بیارین . یه خرده اون درجه کنجکاوی و حس فضولی تونو کنترل کنید .
یادم میاد ، چند سال قبل همین صدا و سیمای خودمون یه فیلم روح !!!گذاشته بود ، روحه مثه روح من سرگردون بود . یه خانم خیلی تی تیش مامانی ، با مانتو خوشگل ، خودش رو از زندگی ساقط کرده بود و حالا روحش تو تهرون پرواز می کرد . سوار اتوبوس و وانت بار می شد . سینما و دانشگاه می رفت ، عجب روح پرفسوری هم بود . به حرف همه گوش می داد ، همه جا می رفت ، حتی اتاق خواب دخترها ...
یه پسر بچه که می خواست حرف های دوستاش رو بشنوه و مثل روح اون دختره هرجا بخواد بره ، خودش رو با طناب آویزون کرده بود و الفاتحه . برای همیشه تبدیل به روح شد . خداوند روح اش رو با روح آدم های خوب هم نشین کند ، آمین .
پسره خودش ، خودش رو کشته بود ، می خواستند، گناهش رو به گردن نویسنده و کارگردان سریال بندازن . آخه نویسنده چه گناهی داره ، این تقصیر پدر و مادر اون بچه بوده که نباید می گذاشتن بچه شون فیلم رو ببینه و یا برایش توضیح بدن که فیلم ، فیلمه و همه رو فیلم می کنه . –چه جمله حکیمانه ای گفتم ها !
بگذریم .
همین الان که دارم این متن رو می نویسم ، یهو هوس کردم تا مداد سوسمار نشان خوشگلم رو بتراشم و ادامه بدم به نوشتن ، یهو دیدم مداده از لای انگشتام سر خورد خودش رفت تو سولاخ مداد تراش روی میزم و چرخید و چرخید تا نوکش تیز شد و بعد لای انگشتام قرار گرفت . نگو این ارواح که دور و برم هستن ، و مثه مگس این ور و اون ور اتاق و من می چرخند ، فکر مو خوندن و زودتر از من دست به کار شده اند ...
حالا که دارین از فضولی خفه می شین و می خواهید این رمان رو بخونید ، به توصیه های روحی روانی ! زیر توجه کنید :
1- هرگز شب ها این رمان رو نخونید ، چون تا صبح ارواح خبیث دور و بر تون پرواز می کنن و قلقلک تون می دن –تجربه شده ، بد جور .
2-در تنهایی ، موقعی که خونه خلوته ، از خیر خوندنش بگذرید . ممکنه روحه از تو لب تاپ شما بیاد بیرون و یهو بپره رو سرتون . بعد شما جیغ زنان، پا به دو بگذارین و بخواهید از خونه فرار کنید ، درست همون موقع یه عده خواستگار پشت در خونه تون باشن و با خودشون فکرای ناجور کنند . اگر هم پسر باشید، همچین که پاتونو از خونه می گذارین بیرون و می خواهید در برین ، دختر مورد علاقه تون که همسایه تون هم هست ، با یه کیف قهوه ای خوشگل از جلو در خونه تون عبور کنه ، اون وقت پیش خودش چی فکر می کنه ؟
3- موقع خوندن رمان ، حتما مطمئن باشید که برادر شیطون شما خواب باشه . چون همان طور که عمیق رفتین تو بحر رمان و می خونید:« روح خبیث با دست چشمان دختر را گرفت » برادر شیطون شما هوس کنه چشماتونو از پشت بگیره ...یا یهو توپش از پنجره باز بیاد و محکم بخوره تو پیشونی تون و ....از این قبیل حوادث غیر قابل پیش بینی .
4- به خاطر حفظ احتیاط ، حتما از لوازم دفاعی و تدافعی کافی و لازم استفاده کنید . لوازم دفاعی مانند پنجه بوکس ، شوکر ، و غیره . اگر روحی ، خون آشامی اومد سراغتون حداقل دست و پا بسته و بی دفاع نباشین ، اگر چه بعید می دونم جون سالم در ببرین !!!

5- یکی از خوانندگان پیگیر این رمان به من گفت که یه چیز دیگه رو هم فراموش کرده ام . راست هم می گفت طفلکی . برای جلوگیری از هرگونه آبرو ریزی در وضعیت های قرمز! ، احتیاطا از ایزی لایف استفاده کنید . در این حالت اگر اتفاقی افتاد ،رازی میشه که فقط خودتون می دونید وبس، اگر هم نیفتاد ، به خوتون میگین :
-نگاه کنید ، هیچ اتفاق خاصی روی نداده است !!!
و از شدت ذوق مرگی نیشتون میره تا نزدیک لاله های گوشتون !!


6- اشخاص زیر پونزده شونزده سال ، اصلا نخونن و به جاش آواز بخونن .

7-هرگونه پیشنهاد ، انتقاد یا نقدی داشتید ، در پروفایل من بنویسید . حتما ترتیب اثر داده میشه . دوستان عزیز می تونن در نوشتن این رمان متفاوت مرا یاری کنند ، ایده بدهند و من حتما از آن ها استفاده خواهم کرد . هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم !


با تشکر : نویسنده

* م .عباس زاده*
1391,08,14, ساعت : 13:56
1

ینی یه دختر خون آشام هم میتونه عاشق بشه ؟ نمی دونم من تنها خون آشام این شهر درندشت بودم ، یا خون آشام های دیگه ای هم وجود داشتند .
رفتم و توی آینه خودم رو دیدم . زیر لب گفتم :
-آردین از چی تو خوشش اومده که این همه برات مایه گذاشته ؟
به موهای طلایی و صورت سفیدم نگاه کردم . همین طوری بدون آرایش هم مانکنی بودم برای خودم . قدم متوسط بود ، نه کوتاه ،نه بلند . پوست سفیدی داشتم . با چشمانی درشت و مردمکی قرمز . هیکل قلمی و کمری باریک . نگاه نافذ و درخشانم تا عمق وجود هر مردی رو می سوزوند و برای به دست آوردنم بالبال می زد
یعنی آردین از رنگ مردمکم هم نفهمیده بود ؟
نفهمیده بود که این طوری برایم می مرد . من می خواستم اون چهار پنج لیتر خون خوشمزه شو بنوشم و حال کنم . اما نمی دونم چرا هی دست دست می کردم و عقب می انداختم . آردین ، با اون چشمان قهوه ای روشن و نگاه مهربونش منو اسیر کرده بود .
خدا جون از کجا به کجا رسیده بودم . از یه دختر شیطون خون خوار ، به چیزی تازه می رسیدم . چیزی که برایم سخت بود هضم کردنش :
-اگه چنگال هاتو آروم فوری کنی توی شاهرگش ، بعد خونش رو بمکی ، اونم خون آشام میشه . درست عین تو . زرنگ میشه . قدرت پیدا می کنه و عمر جاودانی ...
صدای باز شدن در آپارتمان منو به خود آورد . اینجا یه برج بیست طبقه بود ، در جردن .
آردین بود . با ذوق مرگی نگاهم کرد و گفت :
-چطوری عروسکم ، تازه از خواب بیدار شدی ؟
صدای آردین بهم آرامش خاصی می داد . چشمام رو خمار کردم و گفتم :
-شرکت خوش گذشت ؟
-نه اون قدرا ، همه اش خدا خدا می کردم ساعت چهار بشه ، بیام پیش تو .
با ولع هیکل ورزشی و عضلانی اش را دید زدم و تو دلم گفتم :
-ببین خدا چی خلق کرده . اون قد صد و نود سانتی ات منو کشته !
آردین یه شلوار سفید کتانی به پا داشت و یه کاپشن به رنگ شلوارش . رئیس شرکت بزرگ واردات اتومبیل های خارجی بود و تو پول خر غلت می زد . بهترین لباس هارو می تونست به تن کنه ، اما دوست داشت ساده بپوشه .
-عزیزم ،آبگین ام ، خوب خوابیدی ؟
-آره تا حالا خواب بودم
پرده اتاق رو کنار زد . دلم چنگ چنگ شد و آروم گفتم :
-میشه پرده رو برگردونی سر جاش ؟
-چرا مگه از هوای تازه و نور ملایم عصر به این قشنگی بدت میا د.بیا ، بیا کنار پنجره و ببین تهرون چقدر کوچیکه از اینجا .
-نه ، نور زیاد چشمام رو اذیت می کنه . دوس دارم تو یه محیط شاعرونه نیمه تاریک باشم .
-هر جور دوس داری باش . من رفتم یه دوش بگیرم
-باشه برو . منم میرم بیرون .
-تازه من اومدم ، تو می خوای بری ؟
تو دلم گفتم :
-نامزد چشم قهوه ای من .اگه بمونم که تموم اون خون شفاف و خوش مزه ات رو دادم تو خندق بلا و دیگه چیزی ازت نمی مونه
-رفتم جلوش و چشمای بادومی درشتم رو انداختم تو چشمای قهوه ای براقش . همین جور نگاه هامون درهم گره خورد . میخ نگاهم شده بود . سرش رو آورد جلو . اون قدر که گرمی نفس هاشو روی گونه های برجسته و براقم حس می کردم . داشتم از خود بیخود می شدم و نزدیک بود ، مثل بقیه قربانی هام ، اول لب هامو بذارم رو لباش و بعد گونه هایم بره روی گردنش . دستم رو بیارم بالا و پنج چنگال تیزم رو از زیر ناخن های لاک زده و بلندم بکشم بیرون و فرو کنم تو گردن نرمش و بعد لب هایم رو بذارم روی محل زخم و بمکم ،خون داغ و تازه اش رو .خون شور و پر انرژی .حیات من و ادامه زندگی ام به نوشیدن این ماده حیاتی بود ، اما دلم نیامد .
خودم را عقب کشیدم . غرور مردانه اش اجازه نداد بهم نزدیک تر بشه . قرارمون بعد از مراسم عروسی بود . یه عروسی مجلل و باشکوه تو بهترین و گران ترین تالار شهر.
یک لحظه فکر کردم :
-حالا جشن عروسی هم گرفتیم ، بعد خواست عروسی کنه . اون وقت چی ؟ چرا این بازی مسخره رو تمومش نمی کنم . چرا نمی گذارم و از این خونه لعنتی نمیرم . چرا دوست دارم آردین پیشم باشه ، در حالی که من از جنس دیگه ام ، از دنیای دیگه .
آردین در حالی که به سمت حمام می رفت گفت :
-کی این گردش های شبونه ات تموم میشه ؟
-تموم میشه عزیزم .
یک مانتو سبز نازک ، روی شلوار جین تنگم پوشیدم . موهای بلندم رو دسته کردم و با کش سر ، روی سرم قلنبه کردم . موهام از ریشه به بالا طلایی بود و چند دسته شو یه خرده تیره کرده بودم . شال صورتی ام رو انداختم رو سرم . می دونستم نصف بیشتر موهای پر پشت و بلندم رو نمی پوشونه . رژ لبی زدم و از آپارتمان اومدم بیرون .
حالا سوار پژو دویست و شش ام بودم . اتومبیلی که آردین بهم هدیه داده بود . روز عقد کنون . پدر و مادرش اول با این ازدواج مخالف بودند . مادرش می گفت :
-دختری که نه می دونی پدر و مادرش کیه ؟ اهل کجاست . به خاطر این که باهاش توی اتوبان تصادف کرده ای ، حالا می خوای بگیریش ؟ یه کم فکر کن مادر بلکه ...
دست آردین رفت روی لب های ماتیک مالیده مادرش :
-جلو آبگین چیزی نگی ها ، به خدا برای همیشه ولتون می کنم
-پس رو ما حساب نکن . نه مجلس عقدت میاییم نه عروسی ات
-نیایید ، این قدر دوست و آشنا دارم که یه تالار هزار نفری رو هم پر می کنن
اما سماجت و پایداری اردین ، کم کم اونهارو هم راضی کرده بود .البته فضولی و سر از کار ما در آوردن هم در رضایت پدر و مادر اردین و خواهر شوهرهام نقش پر رنگی داشت .

در یک مراسم جنجالی و بی نظیر ...مراسمی که هیچ وقت در تمام عمرم ندیده بودم . چه رقصی ...چه شور و غوغایی و چه هیجانی داشت . دهها نفر از دوستان اردین در این باغ بزرگ می رقصیدند و قر می دادند . باغی که در خوش آب و هوا ترین نقطه خارج شهربود . پنجاه شصت نفر از فامیل و دوستان من از عالم برزخ و جهنم به این باغ اومده و از این مراسم کمال لذت رو می بردن !

* م .عباس زاده*
1391,08,15, ساعت : 20:11
سلام بر دوستان خوب و علاقمندان به رمان های متفاوت و تازه . امروزه توی قرن بیست و یکم همه دنیا رفته اند به سمت رمان های ماورایی و خون آشامی . مام که نباید کمتر از اونا باشیم . فیلم ها هم همه تو حال و هوای خون آشامی هستند . حالا اسم نمی برم که تبلیغ بشه . من سعی می کنم هر شب بین ساعت هفت تا نه این رمان رو بگذارم . اگر شبی هم در سفر بودم ، روز بعدش دوتا پست می گذارم که تلافی اون عقب مونده دربیاد . اخه من مسافرت را خیلی دوز دارم !

2


برق نگاه جادویی ام کار خودش رو کرده بود . همون نگاهی که سرسخت ترین مردهارو رام می کرد . اردین می خواست با من باشه . فقط با من .بهم گفت :
-من کاری به گذشته تو ندارم ، اینی که کی هستی . از کجا اومدی ، پدر و مادرت کین.فقط منو ترک نکن . باشه
-باشه
هیچ وقت اسیر قربانی هایی که برای نوشیدن خونشون انتخاب می کردم ، نمی شدم . اما برق نگاه قهوه ای این جوان سی و چند ساله خوش تیپ و جذاب منو میخ کرد . اولین روز اشنایمون یادم نمیره . من هفته ای پنج لیتر خون تازه و گرم نیاز داشتم . خون داغ . اون روز یه مردی رو نشون کرده بودم . مردی چهل و چند ساله و چاق بود .
کنار خیابون میرداماد ایستاده بودم . با ارایشی غلیظ و صندل های رو باز سفید که بندهایشان تا بالای قوزک پایم می امد و ضربدری روی ساق های کشیده ام بسته می شدند . کیف بلوطی خوشگلم هم دستم بود . ساعت چهار بعد از ظهر بود و من یک هفته ای می شد که چیزی ننوشیده بودم . از شدت گشنگی روده کوچکم قار قار می کرد . کمی ضعف داشتم . ادم های دور و برم رو به شکل ساندویچ های اشتها اور خون می دیدم . هر ادم چهار تا شش لیتر خون داشت . خون شور و خوشمزه . اگر به چنگم می افتادند تا قطره اخر خون شون رو مک می زدم . خر کردن و به تور انداختن مردهای ناجور کار ساده ای بود . فقط خدا نکنه قربانی من معتاد باشه . اگر معتاد بود ، بعد از این که کارم رو با کمال تمیزی و نهایت خونسردی انجام می دادم ، سر گیجه می گرفتم . همین جوری هم هوای الوده و پر از سرب تهرون ، خون هارو بد مزه کرده بود ، وای به وختی که معتاد هم باشن . نور علی نور بود . توی این بیست و سه سال خون اشامیم ، همه جور خونی نوشیده بودم . خون زن ها خیلی خوشمزه نبود . دخترهای کم سن ، بدک نبود . اما خون مردها خیلی بهم حال می داد به خصوص هجده سال تا سی ساله هاشو ن . بعضی وقت ها که مجبور می شدم خون پیر زن یا پیر مردی رو بدم توی معده ام، تا چند ساعت از طعم بدش حالت استفراغ داشتم . بهترین خون، خون پسرهای بیست ساله بود ، علی الخصوص که عاشق هم باشن ، مقدار زیادی هورمون اکسی توسین یا همون هورمون عشق تو خون شونه ،این هورمون که وارد رگ هام می شد ، مستم می کرد .
یهو اتومبیل قرمز رنگی جلو پایم ایستاد . مردی چاق و کچل پشت فرمان بود . تی شرت سفید یقه بازی پوشیده بود و موهای سینه اش زده بودند بیرون . به بازوهای برهنه و ستبرش نگاه کردم . تو دلم گفتم :
-این کچله ، حتما شش لیتر خون رو داره
ادم های چاق خون بیشتری داشتند . برام بوق زد . روسری مو رها کردم . در جلو رو باز کردم و روی صندلی نرم کمری تویوتا نشستم .
ماشین راه افتاد . هردو سکوت کرده بودیم . کمی که جلوتر رفت ، نیشش رو باز کرد . دندان های سفید روکش شده اش پیدا شد . تو دلم گفتم :
-الهی که نیشت رو اب مرده شور خونه باز بشه .
-مسیرتون کجاست ؟
هنوز سلام علیک نکرده ، پسر خاله شد . خوب دیگه با اون سر و وضعی که برا خودم درست کرده بودم ، و محلی که ایستاده بودم ، توقعی بیشتر از این نباید می داشتم . صدامو نازک کردم و گفتم :
-هر جا که شما دوست دارین .
-من یه اپارتمان جم و جور تو شمیران دارم ، بریم ؟
-من دوس ندارم بیام تو خونه ها
-چرا ؟
-اخه یه بار رفتم خونه یه جوان ، اول می گفت یه نفرم . بعد شدن سه نفر . بعد هم فیلم ازم گرفتن . کلی بهشون باج دادم و بدبختی کشیدم تا ولم کردن
-شما خودتون جا دارین ؟
چشامو خمار کردم و جواب دادم :
-چه جایی بهتر از این زیر گذرهای اتوبان . هوا هم تاریک میشه . خلوت و بی سرخر
-یعنی تو ماشین ؟
-مگه چه عیبی داره
-اخه خونه به اون خوبی ، یخچال پر از خوردنی ، تخت نرم و گرم . بریم تو بر بیابون زیر پل ؟
-دوست داری همون جا . نه که نیگردار پیاده میشم
مطمئن بودم که مردک حسابی میخ من شده و دست از سرم بر نخواهد داشت . هیکل و صورتی که من داشتم ، فیل رو هم خر می کرد ، چه برسه به این کچل شکم گنده که اتوماتیک و مادر زاد خر بود .
مرد نگاهی به من انداخت:
-چند می گیری ؟
-بستگی به لطف و کرم شما داره ، هرچی بیشتر بهتر .
-نه . نرخ رو بگو که بعدش دعوامون نشه
مردک بیچاره . دیگه بعدی برای تو نخواهد بود . من مثه عنکبوت ماده ام . بعد از جفت گیری طرفم رو می خورم . یعنی اون کله کچلت منو کشته !
رومو به طرفش کردم و با ناز گفتم :
-سیصد تومن
-اوه ،چه خبره . نرخ اش هفتاد تومنه !

* م .عباس زاده*
1391,08,15, ساعت : 21:52
3



گفتم :
-اون مال دلار هزار و صد تومنی بود ، حالا دلار شده سه هزار تومن .سیصد هزار تومن میشه صد دلار . نرخ جهانی کار ما پونصد دلار کمتر نیس . حالاشم چارصد دلار شو نمی دی
-یعنی این کارها هم رو دلار حساب میشه
-بله . کار ما یه کار بین المللیه ! بقالی نیست که مختص ایرون باشه .
-حالا ، با هم راه میایم
-شما تا حالا دبی رفتین ؟
-نه چطور مگه ؟
-همین . از دنیا بی خبرین . توی دبی همه چی هس . من قبلا تو هتل هاش کار کرده ام . این هفتاد هزار تومنی که شما گفتین چند دلار میشه ؟
-بذار حساب کنم ، هر دلار سه هزار تومن.ده دلار سی هزار تومن ، میشه بیست و پنج دلار
-خوب ،تو هتل ها ی دبی ، من فقط کنار یه عرب خرپول بشینم و یه لیوان شامپاین بخورم ، یه کم هم هرو کر کنم ، یه صد دلاری گرفتم ، اون وقت تو می خوای با هفتاد تومن یعنی بیست و پنج دلار همه کاری بکنی ؟ ای دست و دلبازی ات تو دماغم !
-باشه خانم یه جورایی راضیت می کنم . حالا ما یه چیزی گفتیم ها . شما هم هی ردشو بگیر ، کچلم کردی به خدا
لبخند مرموزی زدم و گفتم :
-شما که الحمداله کچل مادر زادی هستین
دست شو روی سر براقش کشید و گفت :
-خوش تیپم یعنی ؟ حالا همه بازیگرهای فوتبال و هنرمندان از ته می تراشن ، چون میگن کچلی شانس میاره
تو دلم گفتم :
-ای استفراغ کردم تو این اعتماد به سقف شما مردهای بدکار . حالم از اون کله کدوت به هم می خوره ...
اما برای این که بهم شک نکنه لبخند زدم :
-شما خیلی خوش تیپ و با حالین ، کله قشنگ تون هم به درد صرفه جویی در مصرف برق می خوره ، چون نور مجانی تولید می کنه ، فقط خیلی چونه می زنین
-نه ، دیگه چونه نمی زنم . حالا همه چی گرون شده . به خصوص گوشت . قیمت گوشت ده برابر شده .
نامرد بی وجدان . ببین چطور احساسات و عشق و عاشقی رو با گوشت ! مقایسه می کنه . یادم باشه موقع خوردن خونش ، یه خرده هم زجر کشش کنم .
لبخند مرد خفه کنی ! می زنم و میگم :
-من هم همین رو میگم . این کارا که چونه زدن نداره . پیراهن که نمی خوای بخری ؟ علاوه بر بالا رفتن قیمت گوشت ، شما می دونین با بالا رفتن قیمت دلار ، وسایل ارایشی ده برابر شده . یه قلم سایه چشم ، یه ریمل ساده ، یه رنگ مو ، یه ...
کچله سرخ شد و اروم گفت :
-بسه . فهمیدم قبوله
خاک تو سر بیشعورت کنن که تا چش و چارت به یه دختر خوش اب و رنگ افتاد ، دل و دین و هرچی داشتی از دست دادی ، کچل کلاغ چه .اب گوشت کله پاچه . حالا حسابی بهت حال می دم . صبر کن بریم زیر پل .
رسیدیم زیر پل . اونم چه پلی . یه ماشین دیگه هم اونجا بود و دختر و پسری داشتند عشقولانه هاشونو در می کردن . کچله گفت :
-بفرما ، این زیر پل . اِشغاله
خندیدم ، طوری که دو چال روی گونه هام دیونه اش کنه . با ناز گفتم :
-این روزها هرجا بری شلوغه و باید نوبت رو رعایت کنی . زیر پل ها هم صفی شده . یه کم صبر داشته باش کچل من !
-اخه ، می ترسم .
-نترس . این دختر و پسر های جوان ، عشق و عاشقی شون خیلی طول نمی کشه . مثه گنجشک می مونن . زود تموم می کنن .
کچله گفت :
-ولی من این جوری نیستم ها ،باتجربه ام !
خندیدم :
-از قیافه تون معلومه
یه ربع بعد اتومبیل پرشیا رفت . من موندم و ساندویچ مرغم . واقعا که قیافه اش شبیه مرغ ها بود . پاهای چاق ، سینه و شکم جلو اومده .
سرم رو بردم رو شونه هاش . بعد دستم رو گذاشتم رو گردنش . زیر هر انگشت من یه چنگال تیز بود . طوری که وقتی اراده می کردم ، از زیر ناخن هایم بیرون می زدند . خون اشام های خارجی دندان های نیش بلند و تیز دارن ، ولی من به جای دندون تیز چنگال داشتم . عینهو گربه . ما چند نوع خون اشام داریم . گرگی و خفاشی ، فکر کنم من از خون اشام های گرگی بودم . همون ها که تو فیلم های خون اشامی بودن .
در حالی که چنگال هامو تو گردن کچله فرو کرده بودم و خونش رو اروم اروم مثل یه نوشابه می نوشیدم ، قربانی ام مست و شنگول فکر می کرد دارم بوسش می کنم . ازنوک چنگال های من ماده ای ترشح می شد که قربانی رو سست و بی حال می کرد و رخوت عجیبی تو تنش می دوید که نای تکون خوردن نداشت و در کمال خوشی و خوش به حالی ازاین دنیا سفر می کرد .
خون اشام هم خون اشام های خارجی . من بدبخت باید خون یه کچل شکم گنده و بی قواره رو بمکم ، اون وقت تو خارج نینا دبرو و کریستین استوارت با اون مردای قد بلند و خوش تیپ، مثل رابرت پتینسون و کلان لاتز می گشتند و حال می کردند . ای بخشکی شانس .

* م .عباس زاده*
1391,08,17, ساعت : 20:51
سلام دوستان خوب . خوانندگان عزیز رمان خون آشام ایرونی . شب تون به خیر . دیشب نتونستم پست بگذارم . امشب دوتا پست می گذارم . امیدوارم با خون آشام ما شب خوبی داشته باشین :-2-06-:

4


کم کم کچله بی حال شد . من تموم خونش رو داده بودم بالا . گروه خونی اش هم A منفی بود .
من با داشتن یه حس ناشناخته و مرموز از گروه خونی قربانی هام با خبر می شدم . کافی بود یه مقدار خون شون رو بچشم و فوری بفهمم از کدام گروه خونی هستند . این کچله که اسمش رو نادر گفته بود و معلوم هم نبود راست گفته ، چون تو کار ما هیچ کس راست نمی گفت . خود من از بس اسم الکی برای خودم درست کرده بودم ، بعضی هاشون یادم رفته بود . از مارال و کژال و ژیلا بگیر تا شهلا و سحر و ندا و اووه ...
بیچاره نادر ، یه ادم کمال گرا بود . اخه اونایی که گروه خونی A دارند این ویژگی رو هم دارن . محتاط، صبور . حساس و وقت شناسند . از ادم هایی که این گروه خونی رو دارند میشه جورج دبلیو بوش و هیتلر رو اسم برد.خون عجب جانوری رو هم کوفت کرده بودم .البته بریتنی اسپیرز هم جزو این گروه خونی هست . همه شون که بد نیستند . هنرپیشه هم توشون هست .
حالا زیر پل ، من بودم و جسد بیهوش نادر که پنج لیتر خون تر و تمیزشو نوشیده بودم .نگذاشته بودم حتی یه قطره اش رو زمین یا کف اتومبیل بچکه و حروم بشه . خون نعمت خداست . باید بهش احترام بذاریم . نباید زیر پا بریزه . تو خیابون اگه یه قطره خون خشک شده که از بینی یه بچه یا دعوای دونفر چکیده و رو زمین ریخته بود رو می دیدم . با نوک انگشتام برش می داشتم . می بوسیدمش و میذاشتم لای درز دیواری جایی تو بلندی تا احترامش حفظ بشه .
اما توی خون قربانی من الکل بود .چون که این نادر کچله اهل شرب خمر بود. من یه کم مست و شنگول شده بودم . معلوم بود غذاهای خوب خوب می خورده . چون خون خوشمزه ای داشت . مایه دار بود دیگه . خون ادم های فقیر مزه نون و پیاز میده . ادمای مایه دار مزه بوقلمون و بیفتک . خونش هر مزه ای می داد ، حالا تو اسمون ها بود .یا توی جهنم با نکیر و منکر سرو کله می زد ، یا توی بهشت با حوریان تیک می زد . اینو دیگه خدا می دونست . واقعا ما زن ها چی داریم که این مردها برای چند دقیقه لذت هر خطری رو به جون می خرند و مثل ادم های شیرین عقل برای رسیدن به ما هر جایی میان و فکر اخر و عاقبت کارشون رو نمی کنن . این کم عقلی شون منو کشته !
اگر نادر رو همین جوری رهاش می کردم و می رفتم ، بعد از یه شبانه روز تبدیل به خون اشامی دیگه می شد . اما من نمی خواستم در قلمرو خودم ، ایرون ، رقیب و سر خر داشته باشم . این بود که همه قربانی هامو از بین می بردم . باید نادر رو هم برای همیشه نابود می کردم . اما از بین بردن یه خون اشام که عمر جاودانی داره ، به این اسونی ها هم نیست .
برای کشتن خون اشام ها دو راه هست . یکی جدا کردن سر از بدنشون به طور کامل و دیگری فرو کردن یک میخ بلند در قلب شون . حتما باید از میخ بلند استفاده کرد . میخ هایی که به میخ طویله معروف هستند . اهنی و حدود بیست سی سانت طول دارند . حتی چاقو هم موثر نیست . و حتما باید از میخ استفاده شود . حالا چرا به این میخ ها میگن میخ طویله ، چون افسار خرها و بزغاله هارو بهشون می بسته اند و در زمین فرو می کرده اند!
من همیشه دو سه تا از این میخ هارو تو کیفم دارم . بیشتر طرف های شوش و مولوی ، اهنگرهای قدیمی می سازندشون . اون جاها حتی نعل خر هم درست می کنند .
به طرف جسد خم شده روی فرمان کمری رفتم و جسد را روی دو صندلی خوابوندم . حالا بدن لَخت و سست شده بود . به چشمای بیرون زده نادر نگاه کردم . قیافه اش چه ترسناک شده بود . لبش غنچه و باز مونده و چشماش زده بودند بیرون . گفتم :
-خوش به حالت . در اوج لذت مردی ، از این بیمارستان ها و موش ازمایشگاهی دانشجوها و تیکه تیکه شدن بدنت و زجر کشیدن های طولانی نجات پیدا کردی .از فروش خونه و دارو ندارت به خاطر دادن خرج بیمارستان و دفن و کفن و قبر بیست میلیون تومانی خلاص شدی . تو به من مدیونی . چون مرگ شاعرانه ای رو برات درست کردم .
میخ طویله رو از کیفم بیرون اوردم و با تمام قدرت خون اشامی خودم در قلبش فرو بردم . نیشش وا شد . الهی که رو دریای مدیترانه بخندی ، چون یهو جا خوردم ...زهره ترک شدم .
ناگهان دور و ور جسد شلوغ شد . گردبادی دور نادر می چرخید و صدای زوزه گرگ ها به گوشم می خورد .چند گرگ گنده رو دیدم که وارد کمری شدند و یهو جسد نادر غیبش زد .
یه کار تر و تمیز خون اشامانه . دیگه هیچ اثری از جسد نادر نبود . حتی قطره خونی . گرگ ها اونو به جهنم دراکولاها برده بودند .

* م .عباس زاده*
1391,08,17, ساعت : 20:56
5


رفت . نادر هم رفت . من یه دختر تنها توی این شهر بزرگ ، احساس تنهایی می کردم . چون هیچ هم صحبتی نداشتم . هیچ کی از جنس خودم نبود تا باهاش درد و دل کنم . باید یه جوان خوش تیپ و با شعور رو پیدا می کردم و ازش یه جفت خوب می ساختم . یه دراکولای چیز فهم تا زبون منو بفهمه و باهام خوب تا کنه .اخلاق هامون به هم بخوره . تا تقی به توق خورد قهر نکنه . هی خونه مادرش نره و خودشو برای مامانش لوس کنه . به خاطر من مادر شوهر و خواهر شورامو کنفت کنه و حال شونو بگیره . هر وقت عصبانی شدم و دلم خواست با دستای خودم خفه اش کنم ، دم دستم باشه . منو درک کنه . هیچوقت به بهونه کار و گرفتاری تنهام نذاره . ازمن مثه یه دسته گل مراقبت کنه . عاشقم باشه . به حرفام گوش بده . چشم چرونی نکنه . فقط به من فکر کنه ، حتی توی خواب .یعنی همچین موجودی رو خدا خلق کرده ؟بعید می دونم به خدا . اگر هم خدا خلق نکرده ، خودم یه جوان خوش تیپ پیدا می کنم و تربیتش می کنم . ازش یه ادم می سازم ، یه ادم حرف شنو . توی هفتاد میلیون جمعیت کشورم ، فقط یه خون اشام تنها و بدبخت وجود داشت اونم من بودم . اگر تو خارج بودم ، کلی خون اشام بود ، برای خودشون جشن و مهمونی داشتند . شهر و فروشگاه داشتند . استخر و کافی شاپ و هزار جور کوفت و مرگ داشتند ،احترامشو ن به جا بود ، اما من چی ؟ هیج جا نداشتم . آدم تو جزایر ناشناخته آفریقا به دنیا بیاد بهتره تا تو تهرون ، والله به خدا ...
ناگهان دستی روی سرم کشیده شد . روح پدرم را دیدم .روح مادرم پشت سرش بود . پدر در حالی که موهای لایت منو نوازش می کرد گفت :
-غصه نخور ابگین من.تو هم به زودی به خارج و بین هم جنسات خواهی رفت. فقط انتقام مارو بگیر . اون عوضی هارو نابود کن .بعد برو
یک دفعه دور و برم پر از روح شد . همه جوره . سفید . سیاه . به روح پدر گفتم :
-من پیداشون نمی کنم . ده یازده ساله دارم می گردم .
-پیداشون می کنی . صبر داشته باش . تا انتقام مارو نگرفتی ، به سرزمین دراکولاها نرو .
مادر خوشگلم نالید :
-انتقام منو بگیر . انتقام دایی جانت رو . اونارو نابود کن .نابود کن
و بعد روح ها وارد تونلی سفید و ابر مانند شدند که تهش در اسمون و بی انتها بود ، مثل قیف اول تونله گشاد بود و اخرش هی باریک و باریک تر می شد. روح ها چرخش کنان غیبشون زد .ای تو روح تون ...صلوات . نزدیک بود زهره ترک بشم . وقت و بی وقت ، یهو جلو ادم ظاهر می شن و موهای ادم رو ناز می کنن .باید موهامو بشورم . روحی شده اند !
همه روح ها که رفتند ، انرژی عجیبی در خود حس کردم . تا یک هفته این خون های تر و تازه به من انرژی می دادند و من سرحال و شنگول بودم . حالا باید خونه ای چیزی برای شب و استراحتم پیدا می کردم . اوارگی و بی خونه بودن هم بد دردیه . اما من راهش رو خوب بلد بودم . راه خوابیدن توی یه خونه گرم و نرم .
تو کشورم ایرون تا دلت بخواد کشته مرده زنهای بی خانمان و دربدر داریم . یعنی همه این اتومبیل سوارهای تک سرنشین ، خدا خدا می کنن یه دختر تنهایی مثل من تک و تنها کنار جاده بایسته و دستشو بلند کنه ، همین جور خر و کره خره که از در و دیوار می باره . داشتم می رفتم اون طرف اتوبان که الاغی رو پیدا کنم کنارم ترمز کنه ، ناگهان اتومبیل پژو دویست و ششی ، وسط اتوبان ،جلو من ظاهر شد . با سرعت مرگباری داشت می اومد به سمتم . چطور اونو ندیده بودم . اگه بهم می خورد پودر می شدم . ای رانندگی شما جونای ایرونی زیر لاک ناخن هام . عینهو ادم هایی که سر بریده روح دنبالشون کرده ، با تمام سرعت می گازند ! معلوم نیست از چی با این همه سرعت فرار می کنند و اخرش می خوان کجا برن و چه کار بزرگی رو انجام بدن . یه لحظه خیلی ترسیدم . بعد به خود اومدم و تمام قدرت دراکولایی ام رو توی پاهام جمع کردم و پریدم روی سقف ماشین و ، اون طرف اتومبیل که ترمز وحشتناکی گرفته و غیژ غیز کنان در صد متری هیکل من توقف کرده بود ، ولو شدم . بوی لاستیک سوخته و اسفالت داغ ، پیچید تو بینی ام . دردهایی شدید در همه جام حس می کردم . اما ، فقط کمرم محکم به اسفالت خورده بود و صدمه دیگری ندیده بودم . می دونستم که چند دقیقه دیگه کمرم هم خودش رو ترمیم می کنه . این خصوصیت ما دراکولاهاست که هر زخمی برداریم خودش ترمیم میشه .
جوانی خوش قد و بالا با هیکل ورزشی، سراسیمه اومد سمتم . زیر چشمی نگاهش کردم . چه قد رعنایی داشت . باید خودم رو به موش مردگی می زدم تا بیشتر بترسه، من کیف کنم !
اشنایی من با اردین همین جوری شروع شد .

* م .عباس زاده*
1391,08,18, ساعت : 20:51
سلام به همه دوستان عزیز .خون آشام دوستان گرامی !! در یک شب پاییزی قشنگ ، همراه بودن با یک خون آشام ، اونم از نوع ایرونیش می چسبه ! پس پست امشب رو بخونین :-2-31-:


6




اردین با عجله منو از روی زمین بلند کرد . اخ مامان داشتم مثه خر کیف می کردم . چه هیکل مردونه ای داشت . جوان باهوشی به نظر می رسید . می دونست موندن در اتوبان خطرناکه و هر لحظه ممکنه اتومبیلی با سرعت صد و سی چهل تا بیاد و هردو مونو له کنه . منو روی صندلی عقب خوابوند و مات شد تو صورت رنگ پریده من . یک پراید غیژ از بغل ما گذشت . یک اتوبوس ولوو در حال جلو اومدن بود و مرتب بوق می زد . آردین بیچاره دست و پاش رو گم کرده بود، نمی دونست به من برسه یا از وسط این اتوبان لعنتی در بره . گاو گیجه گرفته بود .
اخرش به خود اومد ، تصمیم نهایی رو گرفت و در عقب رو بست . پشت فرمان نشست و حرکت کرد .یک لامبورگینی زرد قناری، ویژ از کنارمون رد شد . تو دلم گفتم :
-شانس رو می بینی ، یه فراری ای ، پرادویی هم بهمون نخورد ،تا افتخار کنیم رفتیم زیر فراری .حالا لامبورگینی مدل دو هزار و دوازده پیش کش مون ...
آردین سراسیمه توی شانه خاکی اتوبان پارک کرد و اومد سراغم . خیلی درهم بود . دست شو گذاشت رو سینه ام ، ببینه قلبم می زنه یا نه . تو دلم گفتم :
ای جوانک بی ملاحظه سر به هوا ، حالا عدل باید بزنی به یه خانم محترم و داغونش کنی ؟
سعی کردم نفس نکشم تا حالش رو خوب بگیرم . داشت به من شوک قلبی می داد با دو دست . ای تو روح پدرت صلوات . حیف که تازه پنج شش لیتر خون تازه نوش جون کرده بودم ، وگرنه می پریدم به اون گردن ات و حسابی ، دلی از عزا در می اوردم .
نامرد بی همه چیز ، بعد هم با عجله و تند تند به من تنفس مصنوعی می داد . تو دلم گفتم :خاک تو سر بی شعورت کنم . خو یه زنگ بزن اورژانس . مگه تو دکتری .ناله ای جگر خراش از حلقومم بیرون دادم :
-اخ سرم ،وای کمرم ،مامان جون ...
آردین با خوشحالی گفت :
-وای ...به هوش اومد . شکر خدا یه دوره هلال احمر رو گذرونده ام ، وگرنه تا اورژانسی ها بیان دختر مردم مرده بود .
تو دلم گفتم : بی شعور ! اصلا تو غلط کردی دست به تن و بدن دختر نامحرم زدی ، جوان هم جونای قدیم یه محرم و نامحرمی ،حلال و حرومی سرشون می شد !بعد هم اگر مثه یه الاغ هی پاتو رو گاز فشار نمی دادی که من به این روز نمی افتادم . بعدش اگه یه خون آشام با عمر جاودانی نبودم که حالا تکه تکه شده بودم ، بعدش ، شما مردای نامرد ! منتظرین یه خانم رو در حالت تصادف و عجز ببینید و هی بهش کمک کنین ! خاک تو چشم همه تون . واقعا که سزاوار اونی هستین که با چنگال های تیزم تکه تکه تون کنم.بعد هم مثه بعضی آدم خورهای قرن بیست و یکم ، دل و روده هاتونو تمیز کنم . گوشت های بدنتون رو با دقت از استخوان جدا کنم ، کباب آدم –همان کباب بره !!-درست کنم و با فلفل و سبزی تازه به نیش بکشم .
آردین با دستمال، تف های روی صورتش رو تمیز کرد . دیدم عجب خوش تیپه این پسره . چه قدی . صورتش رو سه تیغه کرده بود . چشمای قهوه ای تیره داشت و جذابیتش هر دختری رو در جا سنگ می کرد . به خودم فحش دادم چرا این قدر زود به هوش اومدم . خو . دوره هلال احمر دیده . طفلکی ، راست می گفت . تا اورژانسی ها با اون امبولانس های عهد بوق شون بیان من مرده بودم . این بود که پوفی کشیدم و دوباره از حال رفتم . آردین که در حال گرفتن شماره اورژانس بود ، با دیدن سرم که دوباره یک ور شده ،و زبون درازم که از لای لب هام زده بود بیرون ، گوشی شو پرت کرد رو زمین ....
دوباره شروع کرد به تنفس مصنوعی دادن . منم مثه یابو کیف می کردم . دیدم جوان مردم به عرق افتاده و حالاست که کله پا بشه .دوباره یه عطسه پرملات توی چش و چارش پروندم و به هوش اومدم ...
اردین از خوشحالی پر در اورد . داد زد :
-وای ،نمرده . دوباره به هوش اومد
تو دلم گفتم :
-کفاصط ! ، یواش تر داد بزن . حالا هوش اومدم که چی ؟ انگار نیروی جاذبه زمین رو کشف کرده که داره مثه شترعربی کف کرده داد و هوار می کشه ...

* م .عباس زاده*
1391,08,18, ساعت : 21:16
این هم از پست دوم امشب . شب خوبی داشته باشین . :-2-31-:فقط مواظب دور و برتون باشین ...خون آشام ها همه جا هستند ، حتی ...توی محله شما !!!:-2-42-:
:-76-:


7




چشمای قرمز خون اشامی و ملیح ام رو میخ کردم تو چشمای قهوه ای اون . مثل برق گرفته ها خشکش زد . می دونستم چشمای آتشین من با اون مژه های بلند ، چه طوری پسرهارو اتیش می زنه و مثل مار زنگی خوش خط و خال میخ شون می کنه .
همین جور اردین مثه یه مجسمه خشکش زده بود و چشم تو چش من داشت .جاذبه «عاشق کنی » چشم خون اشام ها صد برابر دخترهای عادیه . فکر کنم هورمون اکسی توسین خونش از صد درصد هم زده بود بالا . زیر لب گفتم :
-یا حضرت خضر نبی ،حالاست که درجا سکته کنه !
پلک هامو به هم زدم تا جوان بیچاره از اون حالت خشک شدگی بیاد بیرون . اروم بلند شدم نشستم . غر زدم :
-بچه قرتی زپرتی ، تا یه ماشین قراضه انداختی زیر پات ، حالا باید هی گازشو بگیری و مثه بز اخفش سرتو بندازی پایین ، نمی گی یه دختر خانم با شخصیت هوس کنه از وسط اتوبان رد بشه
آردین اب دهانشو قورت داد و گفت :
-شما سالمین ...شکر خدا ...هرچی بگین حقمه . اصلا فحشم بدین ، بزنین تو سرم . فقط دیگه از حال نرین .
خاک تو سر احمق دختر ذلیل ات کنم . آخه نمی گی یه دختر خانم اگه با شخصیت باشه ، این موقع شب نباید از وسط اتوبان رد بشه ، اتوبان هم جای عبور و مرور عابر پیاده است ؟ شلغم جون . برای به دست اوردن دل من حالا هی قانون شکنی رو رواج بده ، هی بگو از اتوبان رد شو .
به زور لبخند آردین کشی زدم و گفتم :
-تموم بدنمو له کردین . فک کنم جای قلب و شش ام عوض شده ، روده هام رفته تو کاسه سرم و مغزم اومده تو شکمم ، با سرعت صد و سی چهل کیلومتر رفتی تو شکم نازک و لطیف ام ،حالا می خوای سالم هم باشم ؟
-همین الان زنگ می زنم اورژانس ، یه چک اپ کامل ازتون می کنن . خرج و مخارج بیمارستانتون هم با من ،راضی شدین ؟
-پ ن پ زدی کل بدنمو ناقص کردی ، تا دارایی و بخشندگی تو نشونم بدی و منو کشته مرده خودت کنی ؟ اینا که وظیفه ته .یه چیزی بگو بهش بیارزه !
-چکار کنم ؟ شما هر کار بخواین می کنم
تو دلم گفتم ، بذار یه هفته بگذره ،دوباره گرسنه ام بشه ، من اون خون قرمز خوشمزه و اکسی توسین دارتو بمکم . از شربت آلبالو هم خوشمزه تره !
خودم رو جم و جور کردم . یارو داشت با چشماش منو می خورد . گفتم :
-هیچ کاری نمی خواد بکنی . فقط منو تا شهر برسون . ممنون می شم .
-یعنی ،حالتون خوبه ؟ من که باور نمی کنم .
-فعلا که از تو بهترم .
-خاطرم جم باشه ؟ اون ضربه شدید بوده ها !
جیغ کشیدم :
-خودم می دونم. از بس سوال کردی و حال مو پرسیدی ،حوصله ام سر رفت . مگه کور بودی ، من پرت شدم رو سقف . اتومبیل شما تو شکمم نخورده که .یه خرده کمرم کوبیده شده ،اونم خوب میشه .
-می خوای کمرتونو وارسی کنم ، ببینم خون ریزی چیزی نداشته باشه ، کبود نشده باشه ، خدای نکرده
-شوما غلط بکنی به کمر دختر نامحرم نگاه کنی ، مگه دکتری ؟تازشم تا دکتر خانم نباشه ،محاله بذارم کمرم و معاینه کنه ...مگه شهر هرته ؟
-منظوری نداشتم ، فقط نگران تون بودم ...
-نترس طوریم نشده . ما دخترا مثه شما پسرا مافنگی نیستیم که تا دماغ مون رو بگیرن جون مون در بره ، هفت تا جون داریم .راه بیفت .
یارو پسره مات و مبهوت پشت رل نشست . منم اومدم صندلی جلو ، کنار دستش . اخه من ماشین سواری خیلی دوست دارم . حرکت که کرد گفتم :
-من عاشق پژو دویست و ششم . شما هم اینو دوست دارین ؟
-من ، آره . منم عاشق پژو دویست و ششم ، عین شما .
تو دلم گفتم : ای بمیری ، تا یه دختر خوش بر و رو دیدی ، حالا هرچی بگه تو هم فوری تایید می کنی ، آی الاغین شما پسرها . بعد برای این که مطمئن بشم گفتم :
-من خر هم خیلی دوست دارم ، عاشق خر سواری ام
آردین هم فوری گفت :
-اتفاقا منم عاشق خرهام . اصلن از بچگی با خر بزرگ شده ام . ما تو دهات بودیم اولش . پدر بزرگم کوچ کرد اومد تو تهرون . بعدش تو تهرون پول پارو کردیم ،من شدم صاحب یه کارخونه اتومبیل سازی ،از پرورش خر رسیدیم به ...

* م .عباس زاده*
1391,08,19, ساعت : 21:09
سلام. شب تون به خیر . باز هم ساعت هشت شد و من اومدم .در یک جمعه شب زیبای پاییزی نوشیدن یک لیوان خون ...ببخشید قاطی کردم از بس رفته ام تو بحر این رمانه . نوشیدن یک لیوان کاپوچینو در یک کافی شاپ شاعرانه می چسبه . بعدش هم خوندن یک رمان خون آشامانه !!! پست امشب تقدیم به همه خون آشام های خوب دنیا !!!:-2-06-:




8



گفتم :

-پس شما از صفر شروع کردین

-بله ،صددرصد

کوفت و بله . معلوم نیست چقدر مردم بدبخت رو چاپیدین ، با اون پدر مال پرست و پدر بزرگت . اتومبیل با نرخ دولتی گرفتین و با نرخ آزاد به مردم قالب کردین . از رانت دولتی استفاده کردین ، هزار جور حلال و حروم رو قاطی کردین تا صاحب کارخونه اتومبیل سازی شدین ، وگرنه یه کشاورز روستایی که ده بیست ساله ، کارخونه دار نمیشه .

لبخند آردین کشی زدم و گفتم :

-خوش به حال تون ،دست تون به دهنتون می رسه .

-من ،من هرچی دارم ، مال شما ...این قدر خوشحالم که شما نمردین!

-یعنی دوست داشتی مرده بودم ؟

-نه ، چطوری بگم . من خیلی دل نازکم . اگه اتفاقی یه مورچه هم زیر دستم له بشه تا سه روز غصه می خورم و برای جسدش عزاداری می کنم ، سیاه می پوشم و هی ازش معذرت می خوام . اگه شما طوریتون شده بود، همون جا خودم رو می کشتم .به خدا راس میگم

فکر کنم راست می گفت . طرف خیلی دل رحیم و مهربون بود . از دستپاچگی و سیاه شدنش موقع بی هوشی ام ، فهمیدم . وگرنه اون همه ترس و نگرانی پسر از مرگ یه عابر اونم تو اتوبان نبود . چون هرکی تو اتوبان بره زیر ماشین خونش پای خودشه و مقصر شناخته میشه .بعدش هم اون که خر پول بود و نگرانی ده قروش دیه یه آدمیزاد تو این مملکت رو نداشت ، این حرفش قابل هضم بود برام. ولی با بدجنسی گفتم :

-فشارهای شدید روحی روانی تماس دستای یه نامحرم با بدنم از ضربه اون پیت حلبی بدتر بود . من دختر مقیدی هستم ،خدایی بود زیر اون فشارها جون سالم در بردم

تو دلم به خودم گفتم :

-جون عمه ات با مقید بودنت .حالا یه خر گیر اوردی ،هی بارش کن !

-من ، به خاطر به هوش آوردن شما ...

-می دونم ،شوما هم چاره ای نداشتین ،می خواستین منو از مرگ حتمی نجات بدین

-اره به خدا منظورم همین بود فقط

-خدارو شکر . اخه تو این دور و زمونه به پسرها نمیشه اطمینان کرد . اونم پسری مثل شما

-مگه من چمه ؟

-هیچی بابا ولش کن

یارو داشت کیف می کردها ، زده بود دختر مردم رو کشته بود –ینی اگه یه نفر مثه من خون آشام نبود تکه تکه شده بود – به جای رفتن به زندون و دستبند و فحش و ناله و نفرین بستگان آن مرحومه مغفوره جمیله ، یه دختر ماه رو بغل دستش نشونده بود و هی به چشم و ابرو و صورتش نیگا می کرد ، رومو کردم به سمتش و گفتم :

- یه وخت ،مفصل استخوان های گردن تون جابه جا نشن؟

-چطور مگه ؟

-هی روتونو بر می گردونین تو سر و صورت من ، می ترسم این دفعه چهار چرخ برین خارج اتوبان و بخورین به این تیرهای برق سیمانی ، هردو باهم ویزای سفر به اون دنیارو بگیریم

-من ، من ، به خاطراین... هی نگاتون می کنم که ببینم خدای نکرده ضربه مغزی چیزی نشده باشین و یهویی حال تون به هم نخوره .

-آره جون خودت ، تو گفتی و منم باور کردم .

-چی ؟

-گرد نخوچی

-فکر کنم سرتون خورده زمین ، یه طوریتون میشه ها !

-چی شد ؟ به من توهین می کنی ؟ زدی دختر مردم رو یه عمر معیوب و ناکار کردی حالا، متلک هم میگی بهش ، اصلا نخواستیم . نگه دار می خوام پیاده بشم

آردین دست پاچه شد :

-ببخشین . یهوی از دهنم در رفت . منظوری نداشتم

جیغ زدم :

-گفتم نگه دار ،مردم ازار

-چرا جیغ و هوار راه می ندازی ، بفرما اینم توقف .

کنار شانه خاکی نگه داشت . پیاده شدم . به سمت مخالف اتومبیل راه افتادم . در حالی که عصبانی بودم و هی غرغر می کردم :

-لا گور برین شما چشم چرون ها . بترکین الهی . به من میگه کله ات خورده زمین مخت تاب برداشته ...

پژو آردین از جاش تکون نخورده بود . اتومبیل های رنگارنگ مرتب از جلو من رد می شدند و ویژ ، راه شونو می کشیدن می رفتن . تو دلم گفتم :

-عجب غلطی کردم پیاده شدم ، اونم تو بر بیابون، این وخت شب .

درمانده و بیچاره با کیف بلوطی ام کنار اتوبان ایستاده بودم . یهو دیدم پژو قرمز آردین دنده عقب گرفت ، اومد جلو من توقف کرد . شیشه سمت من رو پایین داده بود و با نگرانی نیگام می کرد :

-دختر جان . حالا من یه چیزی گفتم ، تو هم عجب گیر سه پیچی داده ای .بیا بالا . بیا برسونمت

معلوم بود حسابی گلوش پیش من گیر کرده . گفتم :

-نمیام ، راتو بکش برو . وگرنه به صد و ده زنگ می زنم ، بیان پدرتو جلو چشمت برقصونن !

-حالا مگه چی شده این قدر کلاس میذاری ، یه حرفی زدم تموم شد . معذرت هم خواستم که ...

من هی با صندل هام عقب عقب می رفتم اونم مثه کنه هایی که تو میرداماد می خوان دختر بلن کنن ،چهار چرخه ، عقب عقب می یومد و حرف می زد . گفتم :

-مگه خودت خوار مادر نداری نصف شب تو اتوبان دنبال دختر مردم راه افتادی ، می خوای سوارش کنی

گفت :

-تو دیگه کی هستی ، زلزله . زدم وسط اتوبان درب و داغونت کردم ، به روتم نیاوردی ، یه کلمه گفتم سرت خورده به زمین ...

پریدم وسط حرفش :

-تو ، زخم زبونم زدی . زخم زبون از زخم شمشیر بدتره ، دل مو شیکوندی

-غلط کردم ، خوب شد ؟بیا بالا.من هنوز اسمتم نمی دونم

-وا ...مگه من اسم تورو می دونم ؟

داشتم خر می شدم و می خواستم سوار بشم که یهو یه سمند نارنجی کنار ما پارک کرد و سه تا جوان قد بلند و قلچماق اومدن پایین . یکی از اونا که تی شرت زرد پوشیده بود گفت :

-چی شده آبجی ، طرف مزاحمت شده ؟

دیدم بهترین موقع برای دادن یه گوشمالی با حال به آردین حالاست . زدم زیر گریه :

-آره . می خواد به زور سوارم کنه

-ای بی شرف ...
جوان ها به سمت پژو قرمز حرکت کردند

* م .عباس زاده*
1391,08,20, ساعت : 21:16
سلام دوستان گل . باز هم ساعت هشت شد . حالا هشت و یه خرده بالا . تازگی ها متوجه شده ام ، از وقتی نوشتن رمان خون آشام ایرونی رو شروع کرده ام ، شب ها تا صبح خواب خون آشام می بینم !!! :-2-31-: دیشب تو خواب و بیداری بودم که حس کردم یه خون آشام گنده داره خون های گردنم رو می آشامه ! :-2-36-: یهویی زدم تو مخش . ولو شد روی زمین . لنگ درازشو گرفتم ، پرتش کردم رو زمین . ...........فکر کنم پشه مالاریا بود ! :-2-06-:



9








زیر چشمی نگاه کردم . سه تا جوان بودند . یکی شون تی شرت قرمز خوش رنگی پوشیده بود با شلوار تنگ لی . یکی دیگه بلوز ابی شل و ولی پوشیده بود که پشتش نوشته بود: «استقلال قهرمان میشه » . اون سومی هم یه پیراهن طوسی یقه دار تنش بود .

جوان ها آردین رو از اتومبیل بیرون کشیدند و شروع به زدنش کردند . یکی تو سرش می زد . استقلالیه با لگد می زد تو شکمش ، هلش می داد طرف پیراهن طوسیه اونم یه کف گرگی می خوابوند تو صورتش :

-مزاحم دختر مردم میشی ، بی غیرت تنه لش ..

آردین بیچاره گیر سه تا نره خر گردن کلفت افتاده بود و چپ و راست مشت و لگد می خورد .در حالی که به سمند جوان ها تکیه داده بودم ، تو دلم خربزه قاچ می کردم :

-تا جونت دراد . بخور تا حالت جا بیاد . بچه پر رو . به من میگی سرت خورده به زمین تاب برداشتی ، بخور تا مزه توهین به یه خانم رو بچشی

یهو یه پراید سفید هم راهنما زد و کمی بعد پشت سر سمند ایستاد . یک پیرمرد و پسری قدکوتاه از ان پیاده شدند . هردو به طرف من اومدن . پیرمرده شصت هفتاد سال و داشت با ریش بلند توپی و یک دست سفید . پسره هم بیست سالش می شد . موهاش فرفری بود و قدش کوتاه . پیرمرد اومد جلو ، بازوی منو گرفت :

-چی شده دخترم ؟

چندشم شد . مردیکه . مثه ادم حرف بزن . بازو گرفتنت چیه .

گفتم :

-این پسرقرتیه که داره کتک می خوره ، می خواست منو به زور سوار پژو اش کنه ، اون سه تا افتادن به جونش

پیرمرده در حالی که بازومو بیشتر فشار می داد گفت :

-غلط کرده . حقشه . بذار بخوره تا جونش دربیاد

جوان موفرفری هم که تو نخ موهای لایت و چش و ابروی من رفته بود ، اومد جلو و گفت :

-شهرستانی هستی ؟ دختر فراری ؟

در حالی که می خواستم از شدت خشم ، چنگال هامو بندازم تو جفت چشم های قورباغه ای اش گفتم :

-اره ، صبح از خونه فرار کردم ، هیچ جایی رو نداشتم برم . تو خیابون های تهرون سرگردون بودم . گشنه ام شده بود . این جوان نامرد منو گول زد . بردم ساندویچی . بعدشم کشوندم تو بیابون تا ... حالا نصف شبی هیچ جایی ندارم برم .

یهو ، مثل این که پرژکتور تو چشمای پیر مرده و جوان روشن شد . از ذوق مرگی و خر کیفی این که یه دختر فراری شهرستونی رو گیر اوردن ، رعشه گرفتن . پیرمرده دستی به ریش هاش کشید و گفت :

-غصه نخور دخترم . خدا مارو برای کمک به تو رسونده . ما خونه داریم . می برمت خونه خودم . با پسرم تنها زندگی می کنیم . هرچند وقت خواستی، همون جا بمون ...

بعد با دست دیگرش گونه هامو نوازش کرد .

عجب پرروهای مارموذی بودن این دوتا دیگه . همه چی دیده بودیم الا این که یه پدر با پسرش بخوان هم زمان دختر ازاری !کنن . یکی نبود به پیر مرده بگه صدای کلنگ قبرت داره به گوش میرسه ، حالا می خوای دختر بلند کنی . اصلا جون و حال شو داری . می خواستم خودم رو از دست نوازش ها و ناخنک زدن های این پیر مرد و اون جوان نجات بدم ، ولی گفتم صبر کنم ببینم اخر کار این دوتا به کجا میرسه .

جوان اب دهانش رو قورت دادو گفت :

-بیا زود در بریم . تا اینا دعوا می کنن سوار شو بزنیم به چاک

تو دلم گفتم مگه سوسک مخ مو گاز زده نصف شبی با توی کوتوله و اون پدر پیرت بیام خونه تون.خاک تو سر هردوتون کنم . ببین کار ما به کجا کشیده !

دست بردم به هوای نوازش ریش های پیرمرده ، چنگه ریشش رو تو مشتم گرفتم . نیشش وا شد و اب دهانش از دوطرف لب هایش بیرون زد . با ناز گفتم :

-لا گور بری ایشالاه ، چقدر با نمکی پیری جون !

پیر مرده به زحمت فک هاشو تکون داد و گفت :

-مرسی ...ممنون !

مرتب ریش هاشو می کشیدم . کم کم از شدت درد اشک تو چشمای پیرمرد جمع شد و حالت ترس تو چشماش دیده می شد . با نگرانی گفت :

-حامد ...حامد جون بهش بگو ریش هامو ول کنه !

حامد که اون طرفم بود گفت :

-تو ولش کن ، اونم ولت می کنه

پیرمرده نالید :

-به ارواح مادرت قسم من ولش کردم ، اون ول نمی کنه

در حالی که تو دلم می گفتم فاتحه ی ریش هات و بخون ،به حامد نگاه کردم .

حامد که داشت با ناخن های لاک زده اون دستم ور می رفت گفت :

-ناراحت نباش ،دوست داره بابایی، که چسبیده به ریشت . تحمل کن . اینا نشونه عشق و علاقه اش به توئه !

باز هم فشار کششی دست مو بیشتر کردم و ریش پیرمرده رو بیشتر کشیدم . دهانش باز موند . حالم از دندونای مصنوعی زردش به هم خورد . بیچاره، دیگه نمی تونست حرف بزنه و کمک بخواد . عو عو می کرد . صورتش سیاه شده و از تاب درد بریک می رقصید . یهو دستمو کشیدم عقب . نصف بیشتر ریش های پیرمرده کنده شد و تو دستم موند .

چنان نعره ای از تاب درد کشید که پرده های گوشم بندری زدند !

-مردم ،وای ننه .

* م .عباس زاده*
1391,08,21, ساعت : 21:07
سلام . دوزتان گل و خون آشام من !!! باز هم ساعت هشت شد و من اومدم :-2-25-:از امشب برای همه خون آشام دوستان فال مخصوص خون آشامانه هم داریم . امیدوارم ازش لذت ببرین . اول میریم سراغ متولدین فروردین :

به متولدین این ماه مژده می دهم که مرگی شیرین و آرام و بدون درد خواهند داشت. متأسفانه به خاطر تولد نویسنده ی این مطلب در ماه فروردین از به خاک و خون کشیدن متولدین این ماه معذوریم!! پس از مرگ پروانه ای و شاعرانه ی خود لذت ببرید! (جداً برایتان بهترین و شیرین ترین مرگ ها را آرزومندیم!)-توضیح من خودم یعنی نویسنده رمان متولد اسفندم ها .نویسنده فال ها متولد فروردینه . :-2-37-:


10










پسرش دست مو ول کرد و اومد جلوم . با دیدن نصف ریش های کنده شده پدرش از شدت تعجب دهانش باز موند و با خشم گفت :

-این چه کاری بود کردی . دختر ...

گفتم :

-با نگاهش ،داشت منو می خورد ، یه کم ادبش کردم

-مگه چکارت می کرد ؟ بهت محبت می کرد

-غلط می کرد با تو

جوان کوتاه قد به سمت من حمله کرد . با یک لگد خون اشامانه زدم تخت سینه اش ، طوری که نیم متر رفت تو هوا و از پشت روی زمین افتاد . پیرمرد با دیدن این صحنه ، نصف ریش هاشو که براش مونده بود ، گرفت و پا به دو گذاشت .بیچاره حتما می خواست این یه خرده ریشی که براش مونده رو نجات بده ! خواستم دنبالش کنم و بقیه ریش هاشو هم بکنم که یهو فریاد آردین بلند شد :

-کمک ، کمکم کن ،نذار اینجا بمونم ...کشتن منو !

گفتم :

-من اسم دارم ، اسم مو بگو

در حالی که یه مشت می خورد تو ملاجش گفت :

-من هنوز اسم تو رو نمی دونم

داد کشیدم :

-ابگین ...

همون طور که چپ و راست سیلی می خورد گفت :

-منم آردین ،کمکم کن ابگین ، به دادم برس رفیق ! نوکرتم ، دربست . زنگ بزن به صد و ده . اینا منو داغون کردن !

عجب اشنایی عاشقانه ای . اولین برخوردمون توی یه تصادف مرگبار بود . پرسیدن اسم هامون توی یه دعوای خونبار . خدا سومیش رو به خیر کنه .

در حالی که از عجز و ناتوانی آردین ، کیف می کردم ، قری به گردنم دادم و گفتم :

-وا ، درد به گورت کنن آردین . به تو هم میگن مرد ؟ حریف سه تا جوجه نمی شی . صدو ده برا چی ؟ من ده تاشونو با یه مشت می فرستم اون دنیا .

یکی از جوان ها از کنار آردین که حالا نعش شده بود روی زمین بلند شد و گفت :

-چی گفتی ؟

دستامو زدم به کمرم و گفتم :

-تو دیگه خف . برو بمیر گنده لات .

با صورت سرخ شده اومد سمتم و گفت :

-حالا خف بودن رو نشونت میدم ، جینگولی جون !

صبر کردم خوب نزدیک بشه . جلو من که رسید ، دست شو بلند کرد تا بزنه تو گونه ام . وسط هوا و زمین دست شو قاپیدم و یه گاز محکم از انگشت هاش گرفتم . سه تا از انگشت هاش جدا شدند و قل خوردند روی زمین .

در حالی که با درد و تعجب به انگشت های جدا شده اش نگاه می کرد ، با سر اومد تو شکمم . یه کف گرگی زدم وسط پیشونی اش ، ولو شد کف شانه خاکی و فکر کنم برای همیشه اروم گرفت .

اون دوتا که رفیق شون رو ولو شده دیدن ، اومدن به طرفم . نفرت و کینه از قیافه ها شون می بارید .

-تو ...چه کاری کردی ؟ رفیق مارو کله پا می کنی ؟ نتیجه شو حالا می بینی !

-تا چشش دراد با یه خانم درست برخورد کنه

-مارو بگو اومده بودیم طرفداری تو . نمی دونستیم از یه نامرد حمایت می کنیم !

-حالا که دونستین ، می خواین چه غلطی بکنید؟

-نشونت می دیم .

یکی شون ازغلاف پشت شلوارش قمه ای بیرون کشید . معلوم بود از ضرب دست و تیزی دندون من ترسیده که چاقو کشیده . گفتم :

-اووخ مامان جون ، چاقو کشیدی برام ، از ترس، قلبم افتاد تو جیب مانتوم . جون ننه ات غلافش کن جوجه !حالاست که پس بیفتم .

زیر چشمی آردین رو نگاه کردم . به زحمت از روی زمین بلند شده و با پک و پوز خونی نشسته بود و این صحنه رو تماشا می کرد . می خواست اخر و عاقبت کار رو ببینه . اونم یه جورایی از کنجکاوی داشت دق مرگ می شد .

جوان چاقو به دست یهو به طرف من حمله کرد . چاقو شو به سمت شکمم گرفته بود . جا خالی دادم ، در طول یه ثانیه . طوری که اصلا نفهمید چطور شد ، یک دفعه ولو شد . یه ضربه محکم با بغل دست زدم پشت گردنش . به شکم افتاد کف زمین . چاقوشم فرو رفت تو زمین خاکی .

سومیه زیر لب گفت :

-یا باب الحوائج ، این دیگه کیه ؟

آردین داد زد :

-نذار فرار کنه . اون قدر با لگد تو شکمم زده که روده و معده ام مثه گوشت چرخ کرده شده .

جوانک پا به فرار گذاشت . دنبالش کردم .پرید اون طرف شانه خاکی و به سمت مخالف اتوبان ، وسط بوته های بیابان رفت . تو تاریکی از پشت گردنش رو گرفتم و مثه بچه گربه ،نگه داشتم . خیلی ترسیده بود .

با التماس گفت:

-ولم کن ، تو دیگه چه جونوری هستی ، خودت خواستی بیاییم کمکت .

گفتم :

-اره جون عمه ات . می خواستین آردین رو بکشین ، منو با خودتون ببرین خونه خالی

-نه ،نه ...چرا تهمت می زنی ؟

چنگالهایم رو بیرون کشیدم . جوان بدبخت ! مثه بچه ها شروع کرد به گریه و زاری :

-غلط کردم ، توروخدا منو نکش ، منو نکش

دلم به حالش سوخت . هنوز خیلی بچه بود . پشت بلوز ابی اش نوشته بود : استقلال قهرمان میشه ، معلوم بود خیلی عشق فوتباله !

یه ضربه کاراته زدم پشت گردنش ، بیهوش افتاد لای علف ها . اومدم طرف آردین . چه اردینی . خونین و له شده .

* م .عباس زاده*
1391,08,22, ساعت : 20:49
سلام دوزتان عزیز . ساعت هشت شد . من دوباره اومدم :-2-25-:شب پاییزی خوبی داشته باشید . تازگی ها متوجه شده ام از وقتی دارم این داستان خون اشامه رو تایپ می کنم ،یهو وسط تایپم ،صداهایی عجیب و ناله مانند ، بلند میشه . دلم هوری میریزه تو . این لپ تاپ گور به گوری هم یه چیزیش میشه ها .:-2-35-: اینم فال متولدین اردیبهشت :


متولدین اردیبهشت ماه: با اطمینان می گوییم که جهنم زیر پای شما قرار دارد و الان است که دهان باز کند و شما را ببلعد! پس مواظب خودتان و جان عزیز و خوشمزه تان باشید! چون همین جهنم ممکن است دهان یک اژدهای مخوف باشد که قصد دارد شما را با دندان هایش تکه تکه و ریز ریز کند! البته باید گفت این اژدها عادت دارد قبل از کشتن قربانی اش رگ های لیز و با نمک او را بیرون بکشد و مثل ماکارونی بخورد. امیدواریم موفق هم بشود ...:-2-36-:


11








آردین بیچاره ام ، بچه ام انگاری حالش خیلی بد شده بود . به سختی روی دو ارنجش تکیه داده و روی زمین نشسته بود ، مثه بزی که به صاحبش نگاه کنه ، بربر منو نیگا می کرد . گفتم :

-چیه ، هی نیگا می کنی ، شیر نعل می کنن ؟

خندید و به مانتوم اشاره کرد . یه نیگا به خودم کردم . در اثر دعوا و بزن بزن ها مانتو ام خاکی و درب و داغون شده بود ،معلوم نبود این آردین ذلیل مرده اون پشت مشت ها چی دیده بود که در اون حال زار، داشت خود شو به زور کنترل می کرد که یهویی نزنه زیر خنده :

گفتم :

-درد بگیری ، مرض قرقره کنی ، مگه چیه . خو دعوا کردم ، یه خرده لباسام خاکی شده ،خنده داره ؟

-نه

-پس نیشت و ببند ،همین جوری هم قیمت مسواک و خمیر دندون ده برابر شده !

-نه ، یعنی میگم ...درستش کنین ،خاک هاشو بتکونین !

-د ببند اون دهن غمچه رو . الهی که خودم کفنت رو بدوزم ، روشم گلدوزی کنم !جون به جونتون کنن ، شما مردای بی دین و ایمان تا اون دم اخر که سنگ لحدرو می ذارن روتون ، چش و چارتون مثه هواپیماهای بی سر نشین امریکا این ور و اون ور می پره بلکه هم تو اون ثانیه های اخر زندگی تون برا یه ثانیه هم شده چشم چرونی کنین !وقت تون هدر نره !

یهو بغض خنده آردین پُکید و هر هرش شروع شد ، بعد هم به سرفه افتاد . خون از دهانش زد بیرون .دیدم حالش خیلی خرابه . از طرفی اوضاع محیطی مون هم قمر در عقربه . چهارتا نعش دور و برمون ولو شده بودن .بعلاوه پیرمردی که بقایای ریش شو گرفته بود و هی داد می زد و کمک می خواست . رادارهای خطر یابم هم هی علامت می داد که حالا دیگه وقت جیم شدن و در رفتنه .

خم شدم . یه دستم رو گذاشتم پشت کمر آردین ، یکی رو بردم زیر لنگ و پاچه درازش ، بلندش کردم ،مثه پرکاه . بچه ام از ترس زهره ترک شده بود . با ترس و لرز گفت :

-منو کجا می بری ؟

-سر قبر پدرم . می برمت فاتحه بخونی براش . اخه فاتحه خون کم داره . خو داریم فرار می کنیم دیگه . الانه که اینجا پر از پلیس و اتومبیل های سبز و سفید چشمک زن بشه

بردمش کنار پژو و بعد یهو ولش کردم . داد زد :

-اخ مامی ، کمرم شکست

-تا دیگه به مانتو خاکی یه خانم محترم گیر ندی ، زبون به دهن بگیری ساکت باشی

در حالی که در عقب پژو رو باز می کردم ، غرغر کردم :

-اگه به من نمی گفتی ، سرت خورده زمین ، مخت تاب برداشته ، منم عصبانی نمی شدم . حالا این همه نعش این ور و اون ورمون نبود . تو هم اینجوری نشده بودی

دوباره خم شدم و نعش بی صاحاب آردین رو بلند کردم گذاشتمش عقب ماشین .

خودم رفتم پشت فرمون ، ماشین رو روشن کردم . گازشو گرفتم و یا سرعتی سرسام اور افتادم تو اتوبان . لایی می کشیدم مثه قرقی . فکر کنم عقربه کیلومتر شمار روی صد و هشتاد نود بالبال می زد .آردین نالید :

-یواش تر ، مگه سر می بری

-نه خیر، دارم تو رو می برم !

یه جاده فرعی دیدم ، فوری پیچیدم . آردین گفت :

-چرا رفتی اون جا ؟

-تا چشات دراد ذلیل مرده . این قدر به پروپام نپیچ ، بذار رانندگی مو بکنم . الهی که ذلیل بمیری ، گور به گوری !!

آردین جواب داد :

-چرا تا یه کلمه می پرسم ، می زنی تو پرم .

-اخه خیلی عصبانی ام . ممکنه ماشین پلیس ها دنبالمون باشن . زدیم چند نفرو اش و لاش کردیم ، حتما اون پیرمرد ریش بریده ، تا حالا به صدوده زنگ زده . بیچاره . فکر می کنه پلیس ها که بیان ، دوباره ریش هاشو سرجاش می چسبونن . خودش می دونه که عمرش دیگه قد نمیده تا دوباره ریش هاش اون قدر دراز بشه !!!

آردین که دید خیلی توپم پره و دارم حرص می خورم ، ساکت شد تا رسیدیم وسط یه بیابونی . زیر درخت اناری توقف کردم . بیچاره آردین . از تاب درد و ضعف داشت ناله می کرد . دلم براش کباب شد . گفتم یه خرده بهش برسم ، بلکه از دستم نره ، مرد به اون خوش تیپی . تو این بیست و سه ساله عمرم ،مرد خیلی دیده بودم ، ولی مثه اونو کم . خیلی کم . عقل اش سبک تر از عقل یه گنجشک بود ،ولی دل مهربونی داشت !

لامپ داخل پژو رو روشن کردم . رفتم صندلی عقب . تو دلم گفتم :

درد به گورت کنن ابگین ، تک و تنها تو بر بیابون با یه جوان چیکار می کنی ؟

آردین که دید مهربون نگاش می کنم،گفت :

- یه کاری بکن ، دارم از درد می میرم .

* م .عباس زاده*
1391,08,23, ساعت : 20:59
سلام به دوستان گلم . در یک شب پاییزی بارانی دارین خون آشام می خونین . امیدوارم یهو برق ها بره و این اولین و آخرین مرتبه رمان خوندنتون باشه :-2-06-:اینم فال امشب . رفتیم تو نخ خردادی ها . خدا بهشون رحم کنه :-2-35-:
متولدین خرداد ماه: شما مرگ سریع و خونباری خواهید داشت. به طوری که خون شما تا شعاع یک متری تان را رنگین خواهد کرد! (برایتان متأسفیم!) شما مایه ی سرافکندگی بقیه ی متولدین ماه های دیگر هستید. چون بلد نیستید مراقب خودتان باشید و بر خلاف همه ی آنها مرگ سریعی خواهید داشت. نفرین ما همواره پشتوانه ی شماست... موفق باشید!


12











گفتم :

-کمکت می کنم ، فقط ، ساکت باش . بیچاره ساکت شد ! زخم هاشو وارسی کردم . سرش یه خرده شکافته شده بود ،دست و پاشم کوبیده و کبود .

دکمه های پیراهنش رو باز کردم . زخم گنده ای روی سینه اش دیده می شد . نامردها بدجور زده بودن

پیراهن و زیر پوشش رو بیرون اوردم . تموم بدنش غرق خون بود . از مغز سرش بگیر تا شکمش .بوی خون، حس خون اشامی ام را بیدار کرد . دلم می خواست چنگال هامو در بیارم و فرو کنم تو شاهرگ پر خونش که مثل نبض تپنده می تپید ، اما نمی دونم چم شده بود که دلم نمی یومد این کارو بکنم .تا حالا این حالت عجیب بهم دست نداده بود که یه ساندویچ خون پنج شش لیتری جلوم باشه ، اشتهامم باز شده باشه و من خودداری کنم از انجامش . یعنی چی شده بود ؟ لاجونی درد گرفته ، از حال رفته بود با انگشت خون شو چشیدم . گروه خونی اش o منفی بود . همون گروه خونی که خیلی دوستش داشتم . برام مثه کباب برگ مزه می کرد .

سی و هفت درصد قربانی های ما خون آشام ها ، گروه خونی o دارند . افراد این گروه خونی بی پروا با اراده و اجتماعی هستند . ذاتا حس بلند پروازی و رهبری دارند و دوست دارند بقیه رو زیر پرو بالشون بگیرن و هدایت کنند . رونالد ريگان، ملكه اليزابت دوم، ، الويس پرسلي ، دارای گروه خونی o بوده اند . با خودم گفتم :

-چه موجود نازنینی . چه گروه خونی خوشمزه ای .ننه اشرف ، دلم غش رفت . شیطونه می گفت : یواش یواش ،چنگال هات و بذار رو رگاش ! اما خودم رو کنترل کردم .

آردین بدجوری کتک خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود . با این حال سعی می کرد لبخند بزنه . رنگ به روش نبود ، برای اولین بار در تمام عمر کوتاه خون آشامیم ، کاری رو که هیچ وقت نکرده بودم ، انجامش دادم . چنگال هامو دور از چشم آردین در اوردم و رگ دستم را بریدم . خون بیرون زد . دستم رو بردم جلو دهان آردین و گفتم :

-بخورش

آردین با دودلی نگاهم کرد . بیچاره مونده بود این چه کاریه که می کنم . حتما تو دلش می گفت این دختره عقلش پاره سنگ ور میداره ، کم داره . دیدم معطل کنم حالاست که پس بیفته . دستم رو بردم جلو دهانش و چسبوندم به لب هاش . یهو نمی دونم چی شد که با دو دستاش دستمو چسبید و با اشتهای زیاد شروع به نوشیدن خونم کرد . لامصب ، چه جوری هم می خورد . دیدم حالاست که خودم از بی خونی لاجون بشم ، دستمو عقب کشیدم . محل زخمم ، خودش بسته و خوب می شد، گفتم :

- اشتهارو بنازم ، داشتی همه خون هامو می خوردی

-اخه ، خیلی خوشمزه بود ،تا حالا یه همچین چیز خوشمزه ای رو نخورده بودم ...

-مگه هرچی خوشمزه است ، باید تا تهش رو کوفت کنی ، جز جگر زده !

وای خدا چه کاری کرده بودم . خونم رو داده بودم آردین نوشیده بود . یهو رنگ پریده و قیافه میت مانندش رو دیدم ، دلم به حالش سوخت . طفلکی . اما حالا باید خیلی مواظب خودم باشم خون ما دراکولاها خاصیت های زیادی داره ، یکیش زیاد کردن حواس پنج گانه است . اونارو دهها برابر می کنه . حالا من یه دختر ، تک و تنها با یه جوان عزب ، تو تاریکی ها ،تنهایی . باید خیلی مواظب خودم باشم ، اتیش گرفته ، خیلی خونم رو هم داده بود بالا . الهی که خودم با دستای خودم یه کفن اسپرت خوشگل تنت کنم ، اون دنیا برای بقیه مرده ها پز بدی !

آردین یهو از این رو به اون رو شده بود ، تمام خون های بدن اش از نوک موهاش بگیر تا روی شکمش ترو تمیز شده ، نذاشته بودم یه مولکولش هم حروم بشه . حیفه برکت خدا از بین بره ، تمومش رو نوش جان کرده بودم . به بچه ام ، خون هم داده بودم بخوره ، تپل بشه ،بزرگ بشه، اقو بگه ، یه ماده ای توی بزاق ما خون اشام ها هست که هم خون رو بند میاره . هم محل زخم رو ضدعفونی می کنه ، هم طرف رو مست و پاتیل می کنه ، خون منم که کوفت کرده بود ، انگاری که ده بطری اب شنگولی نوشیده باشه .

کم کم آردین ، سرحال شد و با چشمای براقش محو جمالم شد . گفتم :

-اولش بهت چی عرض کردم ؟

-یادم رفت

-وای که الهی وربپری ،گفتم دارم درمونت می کنم ، یه وخت فکرای ناجور نکنی

-من ؟ من کی فکرای ناجورکردم ؟

-اخه اون جفت چشای بابا غوری تو انداختی تو صورتم . رادارم میگه داری ذوق مرگ میشی از خوشی . اون دوا و درمون و ریختن خونم تو حلقت ،به خاطر نجات جونت بود شیرفهم شدی ؟

-اره . دیگه نگات نمی کنم

پوفی کشیدم و گفتم :

-ننه اشرف ، کجایی که ببینی دخترت داره چی می کشه ،ای خدا ...

نمی دونم چه سری بود که اگه از روی خوشی و سرحالی هم صدای مادرم می زدم ، مثه جنی که موشو اتیش زده باشن ، فوری ظاهر می شد . ای لال بشی دختر که هی پوف می کشی و مادرت رو صدا می کنی . این روح پدر و مادرم هم سریشی شده بود ، به جونم .

یهو غباری جلو چشمامو گرفت ، بعد روح پدر و مادرم رو دیدم . مادر خوشگل و مو مشکی ام کنار آردین نشسته و نیش ُشله شو واکرده بود . پدرم هم داشت با موهای آردین ور می رفت . مادر از گور فرار کرده ام ،گفت :

-مامان ابگین ، این پسره اذیتت کرده که صدام کردی ، این که خیلی ماهه !چه بهت میاد !

از خجالت سرخ شدم و سرم و انداختم پایین .

پدر قبلا کفن شده ام گفت :

-دختر گلم ، توی رگ هاش پراز خونه ، چرا ترتیب شو نمیدی ؟ خون هاشو بنوش قوت و نیرو بگیری !

* م .عباس زاده*
1391,08,24, ساعت : 21:04
سلام دوستان عزیز . شب بارانی خوبی داشته باشید . فال خون آشامی امشب مخصوص تیری هاست . خدا رحم کنه :-2-31-:


متولدین تیر ماه: خوشبختانه یا بدبختانه مرگ شما به همراه توده ی فشرده ای از آتش و جوی رقیق و هوایی صاف تا کمی طوفانی خواهد بود. نظرتان در مورد برشته شدن چیست؟ اگر خوشتان نمی آید اظهار تأسف می کنیم و می گوییم که همین اتفاق هم خواهد افتاد! امیدواریم از آن لذت ببرید ... (به نظر شما کباب انسان چه مزه ای است؟ من که فکر نمی کنم جالب باشد!)

13









من نمی تونستم جواب شون رو بدم . می ترسیدم ، حرفی بزنم آردین پیش خودش بگه این دختره خل و چله . اون از کارای عجیب و غریبش ، اینم از حرف زدن با خودش . هی ابروهای نازک و هشتی مو بالا بردم و لنگه به لنگه کردم ، بلکه والدین یک بار مرحوم شده ام ، متوجه موقعیت من بشن ، انگار شیر خرگوش خورده باشن ، حالی شون نمی شد . ای گورتون به سمت دریای مدیترانه راه پیدا کنه . برین تو قعر دریا .

از بس مادر و پدرم با سرو کله آردین ور رفتند ، یهو آردین تکونی به خودش داد و گفت :

-ابگین خانم ، نمی دونم چرا یه جوریم میشه !

-مثلا چه جوریت میشه ، جینگیل جون ؟

-داره مور مورم میشه ، یه چیزایی رو رو گل و گردنم حس می کنم ، نمی تونم بگم چیه ؟

تو دلم گفتم :

-اگه بدونی دوتا روح مثه آدامس چسبیده ان بهت و هی با سرو کله ات ور می رن ، یهویی از ترس پس می افتی ،اون وخت منم کارم زیاد می شه . شکر خدا که نمی بینی .

این دخترای مجرد ، یا پسرها ، نباید تو اتاق تنها و جاهای خلوت بخوابن . ارواح خبیث اگه اونارو تنهایی گیر بیارن ، می شینن کنارشون و هی وسوسه شون می کن .وسوسه خناس که میگن همینه . اون وخت پسره یا دختره ، حس می کنه مور مورش میشه ، یا تنش می خاره . هی موهاشو چنگ می زنه ، لپ شو نیشگون می گیره ، پشه می پرونه ، لگد میندازه تو هوا ، بیچاره نمی دونه که چند تا روح ، یا خون اشام ، دسته جمعی دارن با افکارش بازی می کنن و اونو به سمت شهر گناه و نابودی می کشونن . از این موقعیت ها برا منم، تو خواب پیش اومده . چون تو بیداری فوری می فهمم و باهاشون کتک کاری می کنم . اینه که ادم نباید در جاهای تنها و تاریک باشه . ارواح خبیث میرن تو ذهنش و تحریکش می کنن . فکر ادم رو به سمت گناه و نافرمانی از خدا منحرف می کنن . البته ، ارواح خبیث و خون اشام ها اجازه ندارن به طور فیزیکی وارد خونه کسی بشن و حتما باید باهاشون ارتباط ذهنی داشت و زبونی ازشون دعوت کرد ، تا به صورت فیزیکی بیان تو اتاق یا خونه ، وگرنه اگر حق داشتن بی اجازه شب و نصف شب ،وارد خونه مردم بشن ، ببین چه خر تو خری می شد .

صدای زنگ دار ِمامانم منو به خود اورد . مادرم گفت :

-ننه چرا به اون جوانه اجازه دادی خون تو بنوشه

-اخه داشت می مرد مامانی

-دردتم اومد

-خیلی.

-بسکه مهربونی . ادم میاد مفتی مفتی خون خودشو حروم کنه ، اونم به خاطر جوانی که نمی شناسیش کیه ؟ می خوادت یا نه ؟ شوهرت می شه یا نه ؟

-چیکار کنم ، یهویی دلم سوخت براش.بعدش هم مگه هرکی می خواد کار خوب بکنه باید به منافعش فکر کنه ؟

-پس چی ننه ، زمونه ،زمونه منفعت و حساب و کتاب کردن . حالا برو تو هم خون اونو بخور یه خرده تقویت بشی . این همه تقلا کرده ای ، جبران بشه !دختر خوب که نباید خونِ مفتی بده . نیم لیتر خون صد و پنجاه هزار تومن می ارزه ! این کارا از تو بعیده !من تو زمان حیاتم ، هروقت خون می دادم یا خون ریزی داشتم ، دل و قلوه بره می خوردم ،تقویت بشم ، حالا فرض کن اینم گوسفنده ،درسته قورتش بده !

پدرم هم نیشش رو واکرد :

-خون شو بخور ...خون شو بخور !

دل و به دریا زدم و گفتم :

-خاک تو گور هردوتون کنم ، من خون اینو نمی خورم . اصلا نمی خام ...

-اوا قربون اون اخمات بشم ، چرا ننه ؟

-به خاطر اِرا ، شمام زود از اینجا برین تا اعصابم داغون تر نشده ، چیه دم به دقیقه مزاحم من می شین

مادرم لبخند مرموزی زد و گفت :

-به به ، خبراییه ننه ، مبارکا باشه . هی می خوای مارو دک کنی ، با این پسره تنها باشی ، بازم بهش خون بدی ، پاشم ، پاشم برم سیسمونی نوزادتونو بدوزم ، تو دنیا که نتونستم عروسی تو ببینم بلکه تو عالم ارواح دخترمو تو لباس عروسی ببینم

نمی دونم چی شد ، یهو بغض گلومو گرفت . پریدم به سمت مادرم و بغلش کردم :

-مامان ،مامان جونم ..

-ای دردت به جونم ، دختر خوشگلم .

و بعد زدم زیر گریه .

کارهایی که نمی خواستم جلو آردین بکنم ، کرده بودم ، اونم بد جور . اون که ارواح رو نمی دید . فقط یه ورش رو می دید . هم با خودم حرف زده بودم ، هم گریه کرده بودم . آردین با چشمای ورقلنبیده از تعجب گفت :

-مخت تاب برداشته ؟

-چی ؟ باز که گفتی .

-نه ببخشید ، اخه داری با خودت حرف می زنی ، گریه می کنی

-من اینجوریم دیگه . الان تو این تاریکی یاد مادرم افتادم . اشکم در اومد ..

-بمیرم برا اون قلب نازکت ...

-ببین تو خواهر و مادر نداری ؟

-چرا . عوض یکی، دوتا خواهر دارم

-پس لطف کنید ، از این به بعد برا قلب نازک خواهرهای خودتون بمیرین

-چ...شم

این دفعه مثه توی ماشین داغ نکردم . قهر هم نکردم . چون طفلکی حق داشت ،

فقط فکرشو خوندم . داشت با خودش می گفت :

-خواهرام کیلویی چند ؟ من براتو می میرم ، اونم نه یک بار ،نه صد بار ، هزار بار .عشقی جوانه می زد ،دلی می تپید .

* م .عباس زاده*
1391,08,25, ساعت : 21:20
دوزتان گل سلام . خون آشام های عزیز . ما توی سایت خودمون عده زیادی خون آشام خطری داریم که یک انجمن تشکیل داده اند . این خون آشام ها صبح تا شب تو انجمن خودشون خوابند ، فقط شب ها میان بیرون و می آشامند . انجمنش تو پروفایل من هست دوست داشتین عضو بشین . اینم فال مردادی ها ...وای چه فالی :-2-31-:

متولدین مرداد ماه:شما به شکل بسیار توپ و باحالی خواهید مُرد! تا به حال فیلم «عروسک شیطان» را دیده اید؟ اگر ندیده اید به هیچ عنوان آن را از دست ندهید چون سرنوشت شما به آن پیوند خورده است. شما به قتل خواهید رسید و جسدتان تکه تکه خواهد شد. قاتلین شما (که خدایشان بیامرزد و همیشه موفق و مؤید باشند) اعضای بدن شما را به جسد دیگری پیوند خواهند زد و از شما عروسکی شیطانی برای قتل عام مردم خواهند ساخت. از تجربه فوق العاده تان لذت ببرید!...

14











رفتم یه چیزی بهش بگم . دیدم بچه ام حق داره . خون من رفته تو رگ هاش . کشته و مرده ام شده ، به توان یک میلیون . اینم از خاصیت خون ما دراکولاهاست . هرکی خون مون رو بخوره ، دربه در و کشته مرده مون میشه .یه چیزی تو این خون مون هست که دیونه شون می کنه . البته ، نباس بگم . خودمون هم به کسی که خون دادیم ، یه احساس دیگه ای داریم . همیشه حس اش می کنیم و بوشو می شنویم . اگه هزار کیلومتر هم ازمون دور باشه ، می تونیم ردشو پیدا کنیم .

صدای خنده پدرم ، منو از افکار عاشقونه بیرون کشید . پدرم گفت :

-به پای هم پیر شین

رفتم به بابام ،بگم :

-الهی رو اب مرده شور خونه بخندی ...

دیدم قبلا این کارو کرده .این بود که بهشون توپیدم :

-شما که هنوز نرفتین ؟ به خدا ابرومو بردین ، بسه دیگه . پسره فکر می کنه خل و چلم !

یهو تونلی سفید جلو اون دو پیدا شد ، چرخ زنان و پیچ خوران رفتند توش . صدای خش دار پدرم به گوشم رسید :

-انتقام مارو بگیر ، قاتل هامونو بکش . نذار همین جوری سرگردون و ویلون باشیم .

و بعد ،هردوتا شون ناپدید شدند .

آردین همین طور بر بر نیگام می کرد . می خواست دومرتبه سوال کنه با کی حرف می زدی ؟ ولی خودداری می کرد تا امپر من بالا نره . کم کم ترس تو دل بچه مردم افتاده بود . برای این که جو عوض بشه ، گفتم :

-تو این ابوطیاره ات ، چیزی نیست زهر مار کنیم ؟ دلم از گشنگی مالش میره

تو چشمای آردین لامپ دوهزارولت روشن شد .

-چرا . یه فلاکس پراز چای ، تخمه و بیسکویت هست

پریدم پایین و رفتم سراغ خوردنی ها . یه دونه روفرشی هم اون پشت بود . تمام چراغ های پژو رو روشن کردم . روفرشی رو در جایی که نور لامپ ها اذیتمون نکنه ، پهن کردم . فلاکس استیل ژاپنی با دوتا فنجون چینی ، مقداری بیسکویت و تخمه . همه رو چیدم وسط روفرشی . داد زدم :

-هی آردین ، می تونی بیای پایین ؟

-اره ، دارم میام . جون گرفتم دوباره ...

آردین با صورتی نورانی و شفاف اومد و رو به روی من نشست . از خوردن خون من خیلی شنگول شده بود ، پر از انرژی و البته کمی هم خطرناک ، برای من .

یک بزم خون اشامانه دونفری ، .وسط بیابون برهوت .

بی مروت چشم انداخت تو چشمای من . حالا مگه چشم از چشم ام بر می داشت . گفتم :

-چیه ؟ تا حالا چشم ندیدی ؟

-چرا ، ولی چشم به این گیرایی و سوزنده ندیده ام . چشمای تو با اون مژه های بلندت ، دارن قلب مو سوراخ می کنن ، اتیشم می زنن

-چاییدی بچه . این جوری بهم زل نزن ، داغ می شم

-نه ، بذار نگات کنم . چشات ارومم می کنه

-اوخیش ، حیوونی ، چه کم رو

-چشمای تو یه جوریه ...

-چه جوریه ؟

-نمیشه گفت چه رنگیه . مثه ...مثه رنگین کمون . هفت رنگ داره

-به به . می بینم رو که میره بالا اردین جون ابوعطا می خونه ، رو دادم بهت ،هی عشقولانه در می کنی ها ،دوز عاشقی ات لحظه به لحظه بالاتر میره

-بذار بره بالا ، دارم یه چیزهایی کشف می کنم ، تو وجودخودم ...

اخ ، تا حالا هیچ کس ، اینو بهم نگفته بود . هیچ کس این جوری نگاهم نکرده بود . منم میخ اون دوتا چشم قهوه ای شدم . فکر کنم ده بیست دقیقه ای همین طوری به هم زل زده بودیم . یهو آردین گفت :

-تو چه بامزه ای ،حرف زدنت هم منو کشته ...یه جور خاصی حرف می زنی

با خودم گفتم ، این خون لعنتی من روش اثر گذاشته ، داره مقدمه می چینه ، بره سر اصل مطلب . این بود که با اخم گفتم :

-الهی که با کفن پاره پوره خاکت کنن ، من داشتم درمونت می کردم . دکتر هم به مریضش مرهمه !

-نه بابا مرهم نه ، درستش محرمه . تو خیلی مهربونی ،مرهمی !

کوفت و مرهمی . بچه پررو . فکر کردی می تونی با این حرفات خرم کنی .

صدام رو خشن کردم و گفتم :

-تب کردی ، توهم زدی .

-ابگین ...

-جونم

چه غلطی کردم ، یهو این کلمه «جونم » ، از دهانم در رفت . حالا این پرروتر میشه . البته ترس زیادی نداشتم . چون با قدرت خون اشامیم ، حریفش می شدم . فقط دلم نمی اومد اذیتش کنم . خودم هم یه جورایی ، شنگول اون قد و بالا ، اون دو چشم مهربون و نگاه مردونه اش شده بودم . ترسم ، بیشتر از خودم بود . ای بمیری ابگین . چه زود دادی رفت .دل بیچاره تو دو دستی تقدیمش کردی . پسر ندیده . ندید بدید . با خودم گفتم :

-نگرانی نداره . یه عمره دنبالش بودی ، حالا که روبروت نشسته ، ناز می کنی . دل بده بهش . دنیا دوروزه . عشق که به این زودی ها نمیاد . حالا که اومده دو دستی بچسب . ناز نکن . عشوه نیا ...

نیش آردین چسبیده بود به لاله های گوشش . از شنیدن ِکلمه جونم ، بال در اورده بود . ای قربون اون نیش گشادت برم . دِ این جوری نخند ، یهو تابلو تو می کشم ، معروف می شی . ژوکوند می شی . لبخند اردینی می شی

دوباره صدام کرد :

-ابگین

-بله

-می دونی ، رنگ مردمک چشمای تو بی نظیره . من خیلی چشم دیده ام ، تا حالا این رنگی شو ندیده بودم . یه رنگیه که نمی شه با زبون بگم ،قرمزه ، رنگ غروبِ خورشیده . اون دمدمای اخر که میخاد بره زیر ابرها . رنگین کمونه ، چی بگم . دارم دیونه میشم

-نمیخاد به مخت فشار بیاری ، رنگ چشای من ابگینیه . بگو چشمای ابگینی

-اره . ابگینی . ابگین یعنی شیشه . نور که می افته تو شیشه ، هزار رنگ میشه . چشمای تو هم این جوریه . دم به دقیقه یه رنگیه

ای ابگین به قربون اون فهم و کمالت بره . خندیدم :

-امیدوارم چشای تو هم اردینی باشه ، می دونی که آردین یعنی پاک . یعنی کار درست

-هست ،مال منم اردینیه

به به . چشمای ابگینی و اردینی .

* م .عباس زاده*
1391,08,26, ساعت : 21:08
دوستان گل . جمعه شب تون خوش و خرم . در یک شب ارام و زیبا ، با بخش دیگری از خون آشام همراهتونم ،شما هم منو همراهی کنید . رسیدیم به فال متولدین عزیز شهریور . جگرشو دارید ، بخونید .

متولدین شهریور ماه: مرگ شما تهوع آورترین مرگ ممکن است. چه کسی فکر می کرد که شما در آخر دست به خودکشی ای بدین شکل بزنید؟ (واقعاً به وجود شما افتخار می کنیم!!) شما را درحالی پیدا می کنند که دل و روده ی خود را بیرون کشیده اید و در حال.... درحال.... درحال.... (اَه ه ه ه ه) درحال خوردن و جویدن آن هستید! مزه ی آن چه طور است؟!:-2-06-:

15






آردین بلند شد و به سمت اتومبیل رفت . پخش اتومبیل رو روشن کرد . صدای عاشقونه خواننده ای تو برو بیابون پیچید :



مثل خورشيد مثل دريا روشني و با صراحت

تو صميميت آبي واسه شستن جراحت

غايب هميشه حاضر تو رو بايد از چي پرسيد

از ته دره ي ظلمت يا نوك قله ي خورشيد



انگار آردین همه حرف هاشو توی این ترانه بهم می گفت . چشماش تر شده بودند . خود منم داشتم تو عالم عاشقونه ای سیر می کردم که برام سابقه نداشت . ترانه ها و شعرها یه رنگ دیگه ای گرفته بودند . اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

-نگفتی شغلت چیه ؟ زنت چند سالشه ؟ چند تا بچه داری

صدای قاه قاه آردین بلند شد :

-دلت خوشه ها ، گورم کجا بود که کفن داشته باشم ، اصلا زن ندارم که بچه هم به دمبش وصل باشه . من پاک پاکم

-اخه سن تون یه خرده بالاست ،گفتم شاید متاهل باشین !

-نه عزیزم . ازدواج کیلویی چنده ؟دیجالتم کجا بود ؟ اصلا فکر می کنی چند سالمه ؟

-سی و دو سه سال

-یه خرده بیا پایین تر ، بهش می رسی

-سی و یک سال

-بازم پایین تر

-ای گورتو رو سنگ اسیا بکنن ، سی سال

-ای قربون ادم چیز فهم .سی سالمه . فیکس . تو چند سالته

-من ؟ من نمی دونم . قیافه ام به چند ساله ها می خوره

-بیست

-برو بالاتر

-بیست و دو

-نه . فکر کنم بیست و سه سالمه . البته شناسنامه ندارم ها . از تاریخ روی قبر پدرو مادرم ، سنم رو فهمیده ام . اون موقع که مادر توگور رفته ام با پدر از گور فرار کرده ام ازدواج کرد ، نه سالش بود ، بعد از یه سالم منو زایید ، سه سال بعدشم ریق رحمت رو سر کشید !

-نه سال ؟ شوخی می کنی

-نه به خدا . اونجایی که ما بودیم ، هشت ساله هاشم ازدواج می کردند

-کجا بودین مگه ؟

-چرا حرف تو حرف میاری . داشتیم راجع به سند و سالمون حرف می زدیم

آردین با چشمای از حدقه بیرون اومده گفت :

-تو ...اصلا کجایی هستی ؟ پدر و مادرت کی اند ؟

رفتم تو فکر . حالا تراک سی دی پخش عوض شده بود و همون خواننده ترانه ای دیگر می خوند :





تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي



گفتم :

راستش رو بخوای خودمم نمیدونم کجایی ام . کی ام . فقط می دونم ابگینم . اگه می خوای با من دوست باشی ، هیچی از گذشته ام نپرس

-چرا ؟

-چون هیچ وقت به جواب نمی رسی ، فقط منو گم می کنی

-خونه تون کجاست ؟

-زیر پل ها ، تو خرابه ها .

-دیگه کجاها؟

- تو قبرستون ها ، لابلای گورها!

-چه جاهای خوبی ، بازم بگو

-تو بغل ارواح ، من یه بی خونه مونم . دربدرم ، سرگردون

آردین اب دهنش رو قورت دادو گفت :

-ولی دیگه نیستی .

-چطور ؟

-می برمت خونه خودم . حس می کنم سال هاست تورو می شناسم . نمی دونم ،خیلی ...

-خیلی چی ؟

-ممم خیلی ...ولش کن اصلا .

-با گذشته من چطور کنار میای . با مبهم بودن زندگی ام ؟

-من کاری به گذشته ات ندارم . فکر می کنم خدا تورو از اسمون انداخته رو سقف ماشینم . قسمت من بودی .

-به فامیلات چی میگی

-اونا که از خداشونه من از تنهایی در بیام . مادر و پدرم سی ساله انتظار عروسی منو می کشن . من تا چند سال قبل درس می خوندم . فوق لیسانس مکانیک دارم . یه کارخونه مونتاژ و واردات اتومبیل های خارجی هم دارم . مال بابام بود ، خودشو بازنشسته کرد ، دادش به من .

در حالی که سرخ شده بودم ، تو دلم گفتم :

-یارو چه خوب می بره و می دوزه برا خودش ، هنوز هیچی نشده حرف از عروسی و ازدواج می زنه . اینم از اثرات خوردن خون منه . خیلی شنگول شده !بهتره یه خرده حال شو بگیرم . گفتم :

-اصلا چرا تا حالا زن نگرفته ای ؟ حتما یه عیب و ایرادی داشتی ؟

-نه ،من تا حالا از ازدواج بدم می اومد . با این که یه اپارتمان لوکس تو جردن دارم ، کارو بارم هم خوبه ، ولی هیچ وقت به زن و ازدواج فکر نمی کردم

-وا خاک تو دهنت کنم چرا ؟

-چون ،فکر می کنم ازدواج دست و پای ادم رو می بنده ، مانع کار و پیشرفتم میشه

-اتفاقا درست فکر می کردی . همون بهتر ترشیده بشی تا تو تنهایی سقط بشی، لا کفنت کنن !همین فکرا رو می کنین که یک و نیم میلیون دختر ترشیده دم بخت تو کشورمون داریم

-البته ، حالا که شمارو دیدم ، نظرم عوض شد .

-خودخواه .

-چرا ؟

-اخه همه اش از خواسته های خودت گفتی ، یه بار از من پرسیدی نظرت راجع به ازدواج چیه ؟

-من ؟ من که نمی خوام با شما ازدواج کنم . چاییدی دختر .

دلم هوری ریخت تو . نکنه نظرش عوض شده . چرا جلو دهنت رو نمی گیری ورپریده ، همین جوری هی یه چیزی میگی ها . اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

-پس این همه نغمه های عشق و ازدواج سردادی ،سرود عشق از خودت در کردی ،برا ازدواج با من نبود ؟

-نه . اصلا

-پس برا چی بود

-برا ی قبولی غلامی تو تا ابد !تا اخر دنیا غلامتم ....مخلصتم ، دربه در و حیرونتم !هه هه

تو کفن گلدوزی شده بخندی ،بچه . داشت جونم از حلقم می اومد بالا . بعد از اون همه دربدری تازه می خواستم سرو سامون بگیرم ، زدی تو پرم .

گفتم :

-هه هه و هندونه .

یهو اومد کنارم ،گفت:

-ابگین ، منو تنها نذار ، حس می کنم نیمه گم شدمو پیدا کرده ام

گفتم :

-دستت درد نکنه ، حالا به من توهین می کنی ؟

-نه به خدا ، منظورت چیه ؟

-اخه ، نیمه گم شده تو میمونه ، یعنی می گی ،من میمونم ؟

هردو زدیم زیر خنده . صدای خنده ها مون در بیابان می پیچید . یهو با خودم گفتم :

-اگه بخواد با من عروسی کنه ، بچه مون چی میشه ؟ یه خون اشام ؟

* م .عباس زاده*
1391,09,08, ساعت : 01:09
دوستان عزیز ...خون آشام های لذیذ ! الهی که با «دیمن» هم گور بشین ...حالتون که خوبه . چند روزی منو ندیدین ...آی کیف کردین ها ...چهارشنبه شد و من طبق قرار فبلی در خدمتم . حالا گیریم دقایق اولیه چهارشنبه است...چه فرقی به حال شما خون آشام های گور به گور شده داره . بریم سر فال متولدین مهر ماه ..خداوند خودش عاقبت اونارو به خیر کنه !!:-2-06-:

متولدین مهر ماه: به دلیل اینکه در ماه نحسی به دنیا آمده اید (چون ماه شروع مدارس و دانشگاه ها است) فجیع ترین و مشمئز کننده ترین مرگ را در وحشتناک ترین شرایط خواهید داشت. مرگ شما به دست دبیران و استادانی خواهد بود که از آنها متنفرید... آنها درکمال آرامش و رضایت فراوان شما را به سیخ کشیده و بقیه ی شاگردانشان را به خوردن گوشت کبابی شما دعوت خواهند کرد. اما نا واردی آنها در طبخ کباب شما را زغال خواهد کرد ... :-2-22-:

16










تو دوراهی مونده بودم . بگم کی ؟ اگه بگم هیچ وقت ، از دستش می دادم . اگه هم می گفتم حالا ، می ترسیدم از وصلت من و اون بلایی سر آردین بیاد ، یا بچه ای خون اشام متولد بشه . یهویی از دهنم پرید :

-ما که هنوز خوب همدیگه رو نشناختیم ، تازه امروز اول اشنایی مونه ، عقدم کن ، یه سال صبر می کنیم تا ببینیم اخلاق مون با هم جور هست ، بعد از یه سال عروسی می کنیم

نیش آردین وا شد :

-باشه ، موافقم

××××

وارد اپارتمان آردین شدیم . یه سوئیت صد و بیست متری دو خوابه ، طبقه هفتم یه برج بیست طبقه .

-به به ، چه جای با صفائیه

-خونه خودته عزیزم

-اتاق من کجاست

-هرکدوم رو خواستی برش دار

یک ماه طول کشید تا آردین با کمک دوستانِ پدرش در ثبت احوال برای من شناسنامه و کارت ملی بگیرد . پدر آردین فکر می کرد پسرش برای دختر یکی از دوستان او این کار را انجام می دهد . بیچاره نمی دونست برای عروس اینده اش پارتی بازی می کنه و به این و اون رو میندازه ، وگرنه هیچ وقت این کار رو نمی کرد . حالا من شده بودم خانم ابگین شرقی . بیست و سه ساله . یه خانم با اصل و نسب . اسم پدر و مادر خودم رو هم داده بودم توی شناسنامه ام بنویسند :

نام پدر :اکرم شرقی

نام مادر : اشرف نارویی

پدر و مادر آردین با عقد و ازدواج مون مخالف بودند اما آردین جلوشون ایستاد. پدر آردین می خواست پسرش با یه دختر خانواده دار و اشرافی ازدواج کنه ، نه دختری که یه شبه از زیر بوته اومده بود بیرون . اما آردین زیر بار نرفت و محکم گفت :

-یا ابگین یا هیچ کس

بیچاره بچه مردم ، حسابی دل کوچولو وقلب پاک شو به من باخته بود .

اون روز تو اتاقم خوابیده بودم. آردین مثل همیشه ساعت هفت صبح می رفت شرکت ، چهار بعد از ظهر می اومد . منم راحت تو اتاقی که بهم داده بود، می خوابیدم . یه اتاق پونزده متری لوکس با دیوارهای پر نقش و نگار . کاغذ دیواری هاشو از ترکیه سفارش داده بود . یه تخت ام دی اف خوشگل گوشه اش بود و یه میز کامپیوتر کنار دیوارش . یهو تلفن زنگ زد . با خودم گفتم کیه ؟ ساعت ده صبح می زنگه ، نمیگه صبح به این زودی مردم خوابند !

-الو

-بله

صدای زنی میانسال بود . بغض کرده بود ، بیچاره .

-شما ،شما ابگینی ، همون دختره که می خواد زن آردین من بشه ؟

-بله من خودمم ، شما ؟

-من ، مادر اردینم

-به به مهناز خانم . چه عجب یاد ما فقیر فقرا ، بی سرو پاها ،گدا گشنه ها کردین؟

یه مدت سکوت در اون ور خط ...

من یاد حرف های مادر آردین افتاده بودم . همون حرف هایی که پشت تلفن بهش می زد . وقتی آردین گفت میخاد با من ازدواج کنه ، از خونواده ام پرسید و ابگین گفت که با من تصادف کرده و من همه فامیل هامو تو زلزله از دست داده ام . دروغ که شاخ و دم نداره . حالا حرف های خودش را تحویل خودش می دادم .دوباره از پشت خط ، صداش بلند شد

-من ، من یه ماهه دارم تو گوش آردین می خونم که از خیر عروسی با تو بگذره ، ولی حریفش نمی شم

تو دلم گفتم : شما غلط می کنین که می خواین آردین رو منصرف کنین .

خنده ای کردم و گفتم :

-ا وا چرا مادر جون قربون اون صدای نازتون بشم ، مگه من چمه ؟

-نمی دونم چی بگم والله . آردین گفت که سه روز دیگه عقدکنونِ تونه

-اره مادر جون . یه باغی رو تو بالای شهر کرایه کردیم ، کلی هم مهمون دعوت کردیم. با خواننده و مطرب و همه چی . همه از دوستاو اقوام اردینن . آردین گفت دوست داره یه عقد کنون حسابی بگیره .

تو دلم گفتم : تا چشم همه تون به خصوص تو و دوتا دخترای حسودت در بیاد.

صدای بغض کرده مادر شوهر اینده ام بلند شد :

-من تو کار انجوم شده قرار گرفته ام . همین یه پسرو دارم . نمی تونم که شب عقد کنونش نباشم .

الهی که سرت بره زیر گیوتین . حالا که نتونستی رای آردین رو بزنی داری دق مرگ می شی . خودم بیام زیر تابوتت سینه بکوبم .

با صدای شاد و شنگولی گفتم :

-خوب ،شمام تشریف بیارین مامان . باعث افتخارمونه .

-اخه ، یه ماهه ، من هی گفتم نمیام ، نمیام . حالا چجوری بیام ، روم نمیشه . اگه بیام کوچیک میشم . خوار میشم .می فهمی که ؟

خوب مجبوری از اول خودتو قاطی وصلت دو مرغ عشق کنی که حالا اینجوری ضایع بشی ؟

اب دهانم رو قورت دادم و گفتم :

-مامانی ، عزیز دلم . پاشو بیا اینجا . آردین ساعت چهار میاد . بیا یه نهاری با هم بخوریم منو ببین . شاید رای ات عوض شد . من یه جوری به اردین می فهمونم که یعنی خودم بهت زنگ زدم ، ازت خواهش کردم برام مادری کنی

-راس میگی ابگین ؟ اینجوری منم سنگ رو یخ نمی شم و میتونم بیام عقد کنونتون ، یه جوری بابای جز جگر زده شو هم راضی می کنم .

-وا نگین مادر . پدر شوهرم گله

-اره جون عمه اش با این بچه تربیت کردنش .

-حالا پاشین بیاین . براتون ماهی پلو درست می کنم .

-چه کار کنم مادر ، میام .

الهی که بیای تو قبرستون کافرا . این چه موقع اومدن است . حالا من یه تعارفی کردم ، تو هم از خدا خواسته .

این اولین دیدارمن با مادر آردین بود .باید حسابی به خودم می رسیدم تا جلوش کم نیارم . وقت هم کم بود . وای خداجون . به دادم برس .

چند روز قبل آردین منو برده بود بازار ، کلی برام لباس و وسایل ارایشی خریده بود . باید بهترین لباس مو بپوشم، جلوش کم نیارم . یه سارافون خیلی خوشگل برام خریده بود خیلی کشته مرده اش بودم ، مدل دو هزار و دوازده بود ، ماه . زمینه اش ابی پر رنگ که وسط هاش به شکل جوی اب و برکه کم رنگ می شد . یه کمربند پهن مشکی با یه قلاب بزرگ جعبه ای آبی هم رو کمرش بسته می شد . یقه اش مستطیلی بود .خیلی دوستش داشتم .

یه کم ریمل و خط چشم هم کشیدم رو چشمای درشت و مژه های بلندِ فردارم . ما خون اشام ها مادرزادی کم رنگیم . یعنی پوست صورتمون سفید و بی رنگه ، عینهو مرمر .با یه رژ قرمز کم رنگ ، گونه های برجسته مو پررنگ کردم و موهای بلندم رو که تا نصفه کمرم می رسید اتو زدم و با حالت افشان ریختم دور صورتم . موهای طلایی ام که مادرزادی کمی فر داشت ،برق می زد .

* م .عباس زاده*
1391,09,08, ساعت : 01:19
دوباره سلام ...احتمالا من فردا پس فردا نخواهم بود . یعنی در سفرم . این پست را هم برای جبران نبودنم در این دو روز می گذارم . تو همه ی خون آشام ها من هم مثل استفان ،الینارو دوست دارم ..از حالا که هنوز من فصل چهارم را به طور کامل ندیده ام ، ..بهتون بگم که الینا هم از اون خون آشام های قهار و مارموذ میشه ...حالا کی گفتم ؟ نگین که نگفتم . این هم فال متولدین ابان ماه ::-2-09-:
متولدین آبان ماه:

با خشنودی فراوان به شما می گوییم که مرگی دردناک خواهید داشت! پس سعی خودتان را برای فرار از دام سرنوشت بکنید! شما به آهستگی و با درد و زجر فراوان خواهید مُرد... یا به طور واضح تر به قتل خواهید رسید! درحالی که دندان های سفید و زیبایتان در دهان زیباترتان ریخته و چشماهای زیباترترتان از حدقه آویزان است! برای قاتل شما آرزوی موفقیت می کنیم! :-2-42-:

17





-باید ببینه چه عروس خوشگلی داره .

برای دهمین بار خودم را توی اینه دیدم . بی اختیار گفتم :

-چه ماه شدی ابگین. خوش به حال شوهرت که تورو داره !

این قدر خوشگل شده بودم که خودم می خواستم ، تصویر توی اینه رو بغل کنم و لباشو ببوسم ، وای مامان ، کجایی که ببینی ابگینت چه ماه شده!

با ترس و نگرانی اطراف خودم رو نگاه کردم ، یهو مامانم مثه جن ظاهر نشه ،چه غلطی کردم باز دوباره . اما نه . مثل این که در عالم اموات سرش گرم بود ، چون نیومد .

یه میوه خوری بزرگ پر از موز ، سیب های درشت قرمز و خیار گذاشتم رو میز، وسط مبل ها . داشتم شربت البالو درست می کردم که زنگ در به صدا اومد :

-خودشه ، مادر شوهر عزیزم !

با شوق رفتم ، در رو باز کردم . اووخ ننه . چه مادر شوهری .یهو یخ زدم .

یه صورت چاقالو داشت ، با هیکلی صد و ده بیست کیلویی . یه مانتو خاکستری راه راه پوشیده بود ، با یه روسری طوسی . صورتش دراز و پر از چاله چوله های آبله مرغون بود !

-سلام

-سلام دختر گلم ،به به چه عروس ماهی .

-بفرمایید تو . دم در بده

همون جا منو گرفت تو بغلش و هی سرو صورتم رو ماچ مالی کرد . اَه . حالم بهم خورد . هرچی تف داشت ریخت تو سر و صورتم ، رو لب هام .

-چه موهای قشنگی ، چه پوست نازی ، عینهو مرمره .

بازوی سفیدو لختم رو که از زیر سارافون بی استین برق می زد ، نوازش کرد :

-چقدر تو ماهی ، بی خود نیست آردین میگه اگه با ابگین عروسی نکنم ، خودم رو می کشم .

-راس میگی مامانی ، خودش گفته ؟

-اره . کشته مردته ذلیل شده ، البته حق هم داره ها .

وارد اپارتمان شد . یه شکم داشت اندازه تغارماست . یه گردن داشت اندازه دور کمر من ! و یه غبغب اویزون زیر چونه اش . وقتی نیش گشادشو وا می کرد دندونای کرم خورده اش حالمو به هم می زد ،وییی:

-بفرمایید بنشینید . براتون شربت بیارم

اوه . اصلا به قیافه نازنین آردین نمی خورد ، همچین مادر فولادزره ای داشته باشه . این دیگه کیه . هنوز ننشسته سه تا موز رو پوست کنده و داده بود بالا .

رفتم و شربت البالو رو که با سلیقه درست کرده بودم ، داخل یک پارچ کریستال ریخته ، برایش اوردم . دوتا لیوان از جنس پارچ هم کنارش بود .

در حالی که دهان گنده اش پراز سیب جویده شده بود ، به زحمت گفت :

-اخ جون شربت البالو ، من عاشق البالو هستم

بعد پارچ رو برداشت و از لبش هورت کشید بالا . شربت ها از لب های گشادش اومدن بیرون و ریختند رو سینه اش .

لب و چونه اش البالویی شده بود . گفت :

-عروس گلم بیا کنارم بشین . بیا عزیزم . چه موهای طلایی قشنگی .

ویی داشتم بالا می اوردم . با اون دهان پر از سیب چرخ کرده و چک و چونه شربتی ، اما چاره ای نداشتم مادر شوهرم بود . با هر بدبختی بود خودم رو راضی کردم و رفتم کنارش نشستم اَه چه بوی تند عرقی هم می داد . مثل بوی زیره بود ، می خواستم بالا بیارم . اما خودم رو کنترل کردم . یهو منو بغل کرد و با دهان پر از محتویات جویده شده ماچم کرد . بعد هم چک و چونه شو هی به موهای طلایی ام مالید فکر می کرد موهای من دستمال کاغذیه و داشت خودشو تمیز می کرد . گفتم :

-کلنکس بیارم خدمتتون

-ا وا برا چی ننه . دستام تمیزه

خنده ای کرد . دندان های سیاهش حال مو بهم زد ،خیلی راحت گفت:

-ببین ننه این یه رسم قدیمیه . اون روزها مادر و خواهر شورها می رفتندتو حموم زنونه و دخترهارو اونجا دید می زدند ، ببینند تن و بدنشون عیب و ایرادی نداشته باشه . پاهاشون با اب جوش نسوخته باشه . کمرشون ماه گرفتگی نداشته باشه ، زگیل مگیلی رو تن و بدنشون نباشه .دندوناشونو می دیدند تا سالم باشه . زیر گردن و بغل هاشونو بو می کردن تا بدنشون بو نده . بعد هم بدن شو وارسی می کردن ، شل و وارفته نباشه . سفت و تو پر باشه . بدن زن باهاس بی نقص باشه

-اوا مادرجون مگه می خواستند گوسفند بخرند که دندوناشونو وارسی می کردند ، چربی و گوشت بدن شونو اندازه می گرفتن ؟

-مادر حرف از یه عمر زندگیه . می دونی چرا این روزها دخترها و پسرها دم به دقیقه میرن دادگاه و طلاق می خوان ؟

-نه .

-برای این که شب زفاف دختره می بینه یه جایی از بدن پسره پراز زگیل و خال های گنده است ، یا پسره می بینه نصف شکم خانمش سوختگی داره و حال اش بهم می خوره نگاش کنه...وای خاک تو گورم کنن . چی می خوام بگم .

نه بگو ، تو که همه چی رو گفتی . حالا ما شدیم یابو . باید همه چی تموم باشیم . بدنمون یه خال و جوش هم نداشته باشه !

-مادر جون میشه دهانتو وا کنی

-اِوا چرا ؟

-یه دقه واکن

چاره ای نبود . دهانم رو واکردم . یهو دست گنده شو اورد، گذاشت رو صورتم و دو طرف فکم رو محکم فشار داد . دهانم بیشتر وا شد و با دقت توی دهنم رو نگاه کرد . بعد ولم کرد .

گفتم :

-چراغ قوه نمی خواین بیارم خدمت تون ؟

-اِوا ،برا چی ، عروس گلم ؟

-خوب تا ته حلق و حنجرم رو ببینین ، یه بار لوزه هام بزرگ نباشن ، شاید بخواین بقیه جاهامم باهاش وارسی کنین !!

-نه مادر . ماشاالاه هزار ماشالاه همه دندونات مثه مروارید سفیده . خوش به حال اردینم

شکر خدا از ازمون اول رد شدم .