PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان وفای عشق | maryam banoo842 کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4

maryam banoo842
1391,08,06, ساعت : 20:51
این رمان حقیقتی است راجع به دختری به نام محیا که دانشجوی سال سوم کامپیوتر و از خانواده ای مرفه
میباشد و به دلیل علاقه ی زیاد به نواختن پیانو تصمیم به شرکت در کلاس پیانو را دارد.
در این بین محیا که تا به حال ذهن و فکرش به تحصیل بوده است و نیز از سر غرورش هیچ پسری نتوانسته
توجه او را به خود جلب کند؛ با عرشیا آشنا میشود و بی خبر از اینکه عرشیا کیست و این آشنایی ناگهانی
به کجا کشیده خواهد شد..؟

pegah.a
1391,08,06, ساعت : 21:24
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

maryam banoo842
1391,08,08, ساعت : 20:02
[FULL JUSTIFY]

کسی برای من و تو دلش نسوخت..


دستهامون از هم جدا دستهای سرد..


کسی برای آخر قصه ی ما...


واسه مرگ عشقمون گریه نکرد..


اشک عاشق دیدنی نیست..


همه ی حرفها گفتنی نیست..


وقتی اما عشقت هرگز..


دیگه از یاد رفتنی نیست..


کسی برای من و تو دلش نسوخت..


دستهامون جدا دستهای سرد..


کسی برای آخر قصه ی ما..


واسه مرگ عشقمون گریه نکرد..


گاهی وقتهاست که سکوت..


مثل عشق یه حس دوست داشتنیه..


گاهی وقتهاست که نگاه بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه..


کار تو اشک منو شمردنه..


دل و پس گرفتن و سپردنه..


کار من همیشه از تو گفتنه..


دل من محکوم به شکستنه..


گفتی بگو ای عاشق و بیمار کیستی..


من عاشق توام.. تو بگو یار کیستی..


گاهی وقتهاست که سکوت..


مثل عشق یه حس دوست داشتنیه..


گاهی وقتهاست که نگاه بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه..


.................................................. ...





_ محیا...محیا..بیدار شو مادر چه قدر میخوابی..؟


_ وای خدای من ...اگه گذاشتن دو دقیقه در آرامش مطلق بخوابم.


_ پاشو دختر خوب مگه تو امروز کلاس نداشتی..؟


_ وای وای وای .. از دست این اهل خونه. خودشون کله سحر بیدارن حالا هم نمیگذارن من بخوابم.


به ناچار و با عصبانیت پتو رو زدم کنار و با بی حوصلگی به ساعت کوکی یادگار مادربزرگ پدریم نگاهی انداختم. خود


نمایی عقربه های ساعت روی 8:15 چهره ی اخموی برومند رو در ذهنم تداعی کرد، جیغ کوتاهی کشیدم و عین


فنر از تخت پریدم پایین، به سمت روشویی اتاقم دویدم که صدای زنگ گوشیم منو از حرکت بازداشت ؛بی خیال



جواب دادن شدم و بعد از اینکه دست و صورتم و شستم از کمد لباسهاممانتوی سورمه ایم و بیرون آوردم و با یه


شلوار جین تیره ست کردممقابل آینه ایستادم و آرایش ملایمی به صورتم که هنوز اثرات خوابنمایان بود نیز ، کردم.



در حال سر کردن مقنعه ام بودم که دوباره صدای گوشیم بلند شد... نه بابا دست بردار نیست، به سمت گوشیم



خیز برداشتم و بدون توجه به شماره دکمه ی اتصال رو زدم



- بله؟


- بله و کوفت.. معلومه تو کجایی؟ مگه قرار نبود ساعت 8 دانشگاه باشی که قبل کلاس برومند بریم


کارشناسی..؟


- تویی مارال..؟


- نه پس بابامه ! مثل اینکه هنوز خوابیا..


- آخه دیشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم و واسه اون امتحان کوفتی تمرین حل میکردم. حالا هم که طوری نشده


فردا میریم..


- اگه فردات هم مثل امروز نشه.. میدونی واسه بار چندمه که تصمیم داریم بریم ؟ لااقل خودتو زود برسون که



نخواد دوباره به اون استاد گنده دماغ جواب پس بدی...


- باشه توام حالا وقت گیر آوردی ها.. من دیرم شده تو هم وراجیت گرفته..کاری نداری ؟


- اَه... بداخلاق..


تماس و قطع کردم و مشغول درست کردن موهای جلوی مقنعه ام شد. با اینکه دیرم شده بود باز حواسم به تیپ



زدنم بود... بالاخره از اتاقم خارج شدم و توی پله ها به ماهان برخوردم که جلوی راهم و سد کرد


- علیک سلام سلطان خواب..! خواب خرس تشریف داشتین دیگه؟


_ماهان دیرم شده.. برو کنار بذار رد شم..


_نچ...


صورتش و آورد نزدیکم و گفت :


_داداش و ببوس تا بذارم بری..!


اخمی کردم و گفتم :


_ماهان وقت گیر آوردی الان...خواب هور و پری دیدی دیشب!؟


شیطون خندید و گفت:


آره... اون هم چه هور و پری هایی ! فقط حیف دستم بهشون نرسید!


در حالی که گونه هاشو یه ماچ آبدار میکردم با خنده گفتم:


_ آخی داداش من . تو خواب هم دستت به جایی نرسید؟! عیبی نداره... ایشاالله دفعه دیگه!


و با عجله از کنارش رد شدم.. فقط صداشو شنیدم که با غرولند گفت:


_ باشه ووروجک تو هم ما رو دست بنداز..


ماهان تنها برادرم و تنها رفیق لحظه های تنهایی و دلتنگیم بود. صمیمیت ما بیش از حد بود و اگرچه بیشتر وقتها


از سر شیطنت عین سگ و گربه میشدیم ،اما اگه یک روز می گذشت و نمی دیدمش دلم واسش یه ذره میشد


دلیل اینکه من و ماهان اینقدر با هم مچ بودیم به خاطراختلاف سنی کمی بود که داشتیم . ماهان 4 سال از من



بزر گتر و 26 ساله بود. شباهت ما به هم چون دو قلوهای افسانه ای خیلی زیاد بود و تنها تفاوت در رنگ چشم


هامون بود،چشمهای من مشکی آریایی و ماهان تیله ای . خلاصه این داداش خوشگل ما هم به خاطر ظاهرش


و هم اخلاق و شخصیتش زبانزد فامیل و دوست و آشنا بود..




[/FULL JUSTIFY]

pegah.a
1391,08,08, ساعت : 20:09
موضوعات ادغام شد! لطفا همین جا ادامه بدین و تاپیک جدید ایجاد نکنید!!
برای ادامه از پاسخ به موضوع استفاده کنید!

maryam banoo842
1391,08,09, ساعت : 13:26
_ سلام بر مامان آرام خودم..

_ سلام مادر جون.. میدونی چقدره دارم صدات میزنم؟

بغلش کردم و گونه هاشو بوسیدم...

_ میدونم فدات بشم.. دیشب دیر خوابیدم. حواسم هم نبود امروز چهارشنبه است.

الان هم خیلی دیرم شده...کاری نداری خوشگلم؟

_ کجا مادر؟ لااقل یه چی بخور ضعف نکنی..

_قربونت بشم یه چی از بوفه میخرم میخورم.

- نه مادر..این لقمه رو بگیر تو راه بخور...

مامانم خوب میدونست اگه دل سیرهم صبحانه بخورم به یک ساعت نرسیده روده کوچیکه روده بزرگ رو میخوره...!

پیشونیش و بوسیدم و لقمه رو گرفتم و با عجله از خونه خارج شدم.نگاهی به ساعت انداختم.. ساعت 9 بود. حتی اگه تو ترافیک

هم نمی موندم کم کمش 9:30 میرسیدم. بلافاصله یه ماشین دربستی گرفتم و از راننده خواستم خیلی سریع تا اونجایی که امکان

داره من و به دانشگاه برسونه.توی راه یه ریز به خودم لعنت میفرستادم ..آخه دختر نونت نبود آبت نبود. این چه خریتی بود رفتی

با این استاد اخموی وقت شناس کلاس گرفتی ؟!اومدم یه زنگ به مارال بزنم که متاسفانه گوشیم داخل کیفم نبود و جامونده بود

خونه..

اَه.. لعنتی..

_ آقا میشه لطف کنید سریعتر برید؟

راننده از آینه روبه روش اخم آلود نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ خانم تا حالاش هم با این سرعتی که من دارم میرم و جریمه نشدم خیلیه...شما هم بهتر می بود به موقع از منزل خارج می

شدین تا اینقدر استرس دیر رسیدن به خودتون وارد نکنید!

به راننده که مردی حدودا 40 ساله بود نگاه چپی انداختم و زیر لب گفتم:

این فضولی ها به شما نیومده ... و نگاهم و به بیرون دوختم.

اما مثل اینکه شنیده بود و فکر کنم زیر لب یه چیزایی بارم کرد که ترجیح دادم نشنیده بگیرم.

حدود ساعت 10 بود که به دانشگاه رسیدم و به سرعت برق به سمت دانشگاه فنی رفتم. پله ها رو دو تا یکی بالامی رفتم و خدا رو

شکر کسی اونجا نبود که به این وضع من بخنده.. ولی گویی من بدشانس تر از این حرفها بودم!پاگرد دوم بودم که محکم به آدم

که چه عرض کنم به یه غول برخورد کردم وتمام جزوه هام فرش بر زمین شد.. با عصبانیت به جمع کردن جزوه هام مشغول شدم

وبدون اینکه حتی سرم و بلند کنم به همون شخص اعظم غول گفتم:

_ مگه کوری؟!

و او هم با خشمی چند برابر به من گفت:

_ من کور نیستم خانم.. شمایید که انگار سر می بَرید!

با اخم نگاهی بهش انداختم که جوابش و بدم اما چشمم بد خیره موند بهش..! خدای من عجب غول خوشگل و جذابی..! اولین بار

بود که تو دانشگاه میدیدمش...هر دو زل زده بودیم به هم .. خدا رو شکر کسی اونجا نبود شاهد همچین صحنه ی هندی باشه..!

زودتر از او من به خودم اومدم و با همان عصبانیت چند لحظه پیش که صد البته بیشتر واسه این بود که ضایع نشم..! گفتم:

_ سر میبرم که میبرم ..شما حواستون به جلوتون باشه که یکهو جلوی آدم ظاهر نشید.. حالا اومدیم و یه بخت بر گشته نابینا


سرراهتون قرار می گرفت با این وضعیت شما که ناکار میشد! از اونجایی که جمله آخرم و با یه پوزخند تحویلش دادم، حسابی

خونش به جوش اومد اما نهایت سعی اش و کرد که خودش و کنترل کنه و خونسرد گفت:

_ عجب رویی دارین شما ..؟ من که داشتم تو مسیر خودم میرفتم.. حالا بدهکار هم شدم؟!

با اینکه واقعا خوشم اومده بود و دلم میخواست بیشتر حال این غول جذاب و بگیرم اما اگه چند دقیقه دیگه دیرتر میرسیدم؛ محال

بود برومند تو کلاس راهم بده.دیگه به بحث ادامه ندادم و بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهش بندازم از کنارش رد شدم و در حالی

که دور میشدم متوجه اون چه رو که پشت سرم زمزمه میکرد بودم و من فقط "دختره ی پررو " و شنیدم..! که صد حیف وقتم

واسه جواب دادن تنگ بود..!

maryam banoo842
1391,08,10, ساعت : 11:54
پشت در کلاس ایستادم بعد از اینکه نفسم و محکم دادم بیرون. با تقه ای به در وارد شدم..اما با نگاه عبوس و اخموی برومند همون جا خشکم

زد...

به تته پته افتاده بودم

_ ااستاد.. اجازه هست؟

_ خانم راد دفعه ی چندمه که اینقدر دیر سر کلاس حاضر میشید؟ مگه به شما تذکر نداده بودم؟

هول شده بودم و میترسیدم از اینکه اینبار دیگه حذفم کنه.. با التماس در مقابل تمام بچه های کلاس که همگی چشم دوخته بودن بهم گفتم:

_ ببخشید استاد... لطف کنید این دفعه هم نادیده بگیرید.. دیگه تکرار نمیشه.

همیشه از اینکه بخوام به استادی التماس کنم بیزار بودم اما چاره چی بود..؟ وگرنه باید آخر ترمی به فکر حذف 3 واحد درسیم میشدم..!

استاد برومند با وجود سخت گیری هاش خیلی زود هم کوتاه میومد ..

با این حال با همون لحن عصبیش گفت:

_ خانم راد بار اولتون نیست که میگید تکرار نمیشه.. این دفعه هم میگذرم ولی یه جلسه ی دیگه تکرار بشه باید به فکر حذف درستون باشید

حالا هم بفرمایید بیشتر از این وقت کلاس و نگیرید...

زیر نگاه 50 دانشجو که بعضیهاشون زیر زیر میخندیدن وبعضیهاشون هم که بچه زرنگ کلاس بودن از هدر رفتن وقت کلاس چپ چپ نگاهم

میکردن به زحمت خودم و از لای صندلی ها به انتهای کلاس رسوندم و تا لحظه ی آخر کلاس که حدودا 1 ساعت و نیمی شد به زور طاقت

آوردم..! یا با خودکارم بازی میکردم یا اگر هم حواسم و به درس می دادم چیزی از مبحث جدید نمیفهمیدم.که این از نتایج دیر رسیدن به

کلاس بود...

همین و کم داشتم که از گشنگی شکمم به قاروقور افتاده بود . در کیفم و باز کردم تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم.. اما دریغ از یه شکلات،

هر چی تو این کیف پیدا میشد به جز یه خوراکی! هر چند دقیقه نگاهی به ساعتم می انداختم. چه قدر هم که دیر میگذشت.گویی زمان هم

سر لج افتاده بود.! بالاخره این کلاس لعنتی تمام شد.. با خوشحالی جزوه ام و که سفید جلو روم بود بستم و رفتم کنار مارال..

_ چه عجب..؟ آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده که مینا خانم جزوه نویس و درس گوش کن شده؟!

اخمی کرد و گفت:

_ حالا یه امروز شدم دانشجوی وظفه شناس.. تو مسخره کن . باشه؟

_خیلی خب بابا... چه زود هم بهش برمیخوره! پاشو بریم بوفه که مردم از گشنگی...

از کلاس خارج شدیم و به سمت بوفه می رفتیم که درست جلوی ورودی دانشکده نگاهم روی آقا خوشگل و خوش تیپه ثابت موند.. اما او که

همچنان از اتفاق صبح کفری بود با اخم تلخی زل زده بود بهم.. مارال هم که خبر از قضیه نداشت محکم زد تو بازوم که آخم در اومد..

_ چته وحشی؟ واسه چی میزنی؟!

_ نخوریش این جور نگاش میکنی..! آب شد پسر مردم این جور که تو زوم کردی روش.!

پوزخندی زدم و گفتم:

_ نه عزیزم .. ککش هم نمیگزه..!

مارال متعجب نگاهم کرد گفت:

_ مگه می شناسیش؟!

_ زبونتو گاز بگیر دختر.. خدا نکنه من کوچکترین آشنایی با این غول اخمو داشته باشم..!

_واا.. اگه نمیشناسی پس از کجا میدونی پسر مامان اخموهه؟!

_ راستش بر حسب اتفاق قبل از کلاس تو پله ها به بد ترین وجه ممکن خوردم بهش که اگه خداییش خودم و به نرده ها نگرفته بودم پرت

میشدم پایین که یا ضربه مغزی میشدم و باید بهشت زهرا میومدی سر خاکم یا کم کمش دست و پا شکسته روی تخت گرم و نرم بیمارستان

با کمپوت میومدی ملاقاتیم...!

مارال که به غش غش خنده افتاده بود گفت:

_ خب.. بعدش چی شد؟

_ کوفت .. واسه چی میخندی؟

_ دختر عجب صحنه جالبی بوده..حیف من نبودم..

_ چه چیزش جالبه؟ خدایی نکرده ضربه مغزی شدنم یا دست و پای شکسته ام؟!

مارال که از خنده اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

_ ببخشید محیا جون...آخه صحنه ی برخوردت و افتادنت که میاد جلو چشمم نمیتونم مانع خنده ام بشم..

و دوباره زد زیر خنده.

_ شما که بله... به ترک دیوار هم می خندی!

_ خیلی خب دیگه نمی خندم ...حالا بقیه اش و بگو.. چیزی نگفت یا حرکتی نکرد، مثلا مانع از افتادنت بشه؟!

_ دلت خوشه توام ها ...شعور نداشت حتی یه عذرخواهی کنه!

- خب احمق، اون بیچاره که تو مسیر خودش میومده تو که اونجور تو پله ها میدویدی باید حواست و جمع میکردی... تو باید ازش عذرخواهی

میکردی، پس بگو واسه چی اونجور با اخم و تخم نگاهت میکرد..؟!

_حالا نمیخواد طرفداریش کنی...حقش بود هر چی هم بهش گفتم..

مارال که دیگه نمی خندید و کاملا جدی شده بود، گفت:

_ محیا چی به پسره گفتی؟! چرت و پرت که تحویلش ندادی؟!

_ حالا هر چی که گفتم...تو چرا این همه شور اونو میزنی؟

_ ببینم تو خبر داری اون کیه؟!
_ هر کی میخواد باشه..!



_ شانس بیاری تلافی نکنه..

_جرأت نداره..! در ضمن مگه چی کارش کردم؟! فقط بهش گفتم حواسش به جلوش باشه نزنه یکی و

ناکار کنه..! حالا گل پسرمون کی

هست؟!

_ تو که گفتی واست مهم نیست؟!

_ فکر کن حس فضولیم گل کرده...!

_ طرف، پسر دکتر رهنما ، رییس دانشگاه ست...

maryam banoo842
1391,08,14, ساعت : 00:28
پوزخندی زدم و گفتم:

_ همچین شلوغش کرده بودی که خیال کردم پسر رییس جمهوره..! فقط واسم عجیبه دکتر رهنما که

این همه خوش برخورد و خاکی رفتارمیکنه، چطور پسرش این قدر مغرور و از خودراضیه؟!

مارال ابرویی بالا انداخت و گفت:

_اتفاقا این جورا هم که تو فکر میکنی نیست..!

_ چطور مگه؟

_ باورت نمیشه محیا.. همین چند روزی که اومده دانشگاه تا دلت بخواد خاطرخواه واسش پیدا شده..!

_ نه بابا... برادپیت دوم تشریف دارن ایشون؟! البته از دخترهای دانشگاه ما همچین بعید نیست..!

_ نه محیا خانووم... برعکس فقط به خاطر تیپ و قیافه اش نیست که این جور تو دل همه جا باز کرده..

آقای عرشیا رهنما دقیقا عین پدرش خوش مشرب وخوش برخورده..!

_ که اینطور... نمردیم و خوش مشربی و هم دیدیم..!

مارال که گره اخماش بیشتر شده بود گفت:

_ من موندم تو یه برخورد اول چه پدرکشتگی با این رهنما پیدا کردی..؟!

_ نه عزیزم.. من با کسی پدرکشتگی ندارم، کلا از آدمای گستاخ و پررو متنفرم... پسره غرور از چشماش میبارید..

_ واقعا..! حالا تو کی فرصت کردی چشماشو حلاجی کنی؟!

_عزیزم تو هم با همه ی خنگیت اگه با کمال پررویی صاف می ایستاد و تو چشمات زل میزد و دریغ از

یک عذرخواهی، همچین برداشتی میکردی..

_چه میدونم والله..؟ من که تا حالا باهاش برخوردی نداشتم، ولی بچه ها که خیلی ازش تعریف میکنن..

_ دخترا که بعله..! راستی نگفتی این آخر ترمی اومده دانشگاه واسه چی؟! نکنه از ورودی جدیدای ترم

بهمنه؟

_ این یکی رو دیگه خبر ندارم محیا جون.. هنوز آمار این یکی مورد و خانم های محترمه در نیاوردن..!!

_ عجیبه! یا کندکاری ازبچه های گروهه یا طرف خیلی آبزیره کاهست..!

تقریبا به کلاس بعدی نزدیک میشدیم اما امروز از اون روزایی بود که اصلا حال و حوصله ی درس و کلاس و نداشتم.

حدودا 5 بعدازظهر بعد از پایان کلاسهام از مارال جدا شدم و بیرون از دانشگاه منتظر تاکسی شدم..

_ اَه.. امروزهم یه تاکسی کوفتی رد نمیشه.. تا کی باید تو این سرما بایستم خدا داند..؟ باید در اولین

فرصت از بابا بخوام واسم یه ماشین بخره.

از بعد از اون تصادف لعنتی با ماشین مامان، بابا فقط در حضور خودش یا ماهان میگذاشت پشت فرمون


بشینم و من ناچار بودم با تاکسی یا آژانس مسیرهایم و برم..

هوا سوز بدی داشت و من دستهام و از سرمای زیاد داخل جیب پالتویم کرده بودم و می لرزیدم که متوجه

ی بی ام و مشکی رنگی شدم که آروم از کنارم رد شد و چند مترجلوتر ایستاد.. به خیالم که این هم مثل

بقیه مزاحمه، با اخم نگاهی بهش انداختم تا بره رد کارش و رومو

برگردوندم. اما اون پرروتر از این حرفا بود، از صدای عقب گرد ماشین متوجه شدم که داره به سمتم میاد..


اونقدر اعصابم خورد بود که اگه پاشو از گلیمش درازتر میکرد فحش بود که نثارش میکردم..! شیشه دودی

اش رو که داد پایین میخکوب شدم؛ عرشیا رهنما بود.!

_خانم راد تا هر کجا میرید من برسونمتون..؟ به این راحتی ها ماشین گیرتون نمیاد..مگر اینکه...!!

از اینکه به خودش این اجازه رو داده بود که همچین توهینی بهم کنه به شدت عصبانی شدم و در حالی

که صدایم از سرما به لرزه افتاده بود و دندونهایم بالا و پایین میشد گفتم:

_ ممنون آقای رهنمااا... مزاحم شما نمیشم، ترجیح میدم منتظر تاکسی بمونم..

یه تای ابروش و بالا انداخت و با نیشخندی گفت:

_ حتی اگه از سرما یخ بزنید؟!

نگاهم و به سمت دیگه خیابون دادم و گفتم :

_حتی اگه از سرما منجمد بشم..

_ اوکی.. هر جور راحتین..در هر صورت از من گفتن بود، این موقع اون هم تو این سرما تاکسی به ندرت

رد میشه خانووم راد..

_ عرض کردم که ترجیح میدم منتظر بمونم.. در ضمن شما همیشه این قدر به خانما لطف دارید و اصرار

به همراهی میکنید؟!

از حرفی که زدم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و خونسرد در جوابم گفت:

_ خانما همیشه محتاج لطف ما آقایون هستن.. البته ناگفته نمونه که خیلی ازخانما، نه لیاقت لطف ما رو

دارن نه ظرفیتش رو..!

و به جای اون که یعنی من خواستم حالشو بگیرم، اون حالم و گرفت..

حسابی کفری شدم و گفتم:

_ پس خواهشا بفرمایید لطفتون و شامل حال بقیه کنید، آقای محترم..!

خنده ای کرد و گفت:

_حتما خانم راد...

و در یک چشم به هم زدن گازشو گرفت و دور شد.

maryam banoo842
1391,08,14, ساعت : 15:13
پسره ی بی ادب... فکر کنم مادر جونش به جای ادب و تربیت فقط از لحاظ تغذیه ای تامینش کرده که عین یه غول شده.. و تنها میمونه تیپ

و ظاهرش که حق و الانصاف از بیست هم رد کرده...! تقریبا یه ربع ساعت دیگه هم گذشت و بالاخره خدا که قربونش برم یه تاکسی واسم

فرستاد..

ساعت 9 شب بود که رسیدم خونه..

_ سلام.. من اومدم

مامانم که کفگیر به دست کنار ورودی آشپزخانه ایستاده بود به سمتم اومد و با عصبانیت گفت:

_ دختر معلومه تو کجایی؟ دلم هزار راه رفت.. چرا گوشیت و جواب نمیدی؟!

ماهان که تازه از حمام اومده بود بیرون با لحن نیمه عصبی گفت:

_ مادر من، دختر خودت و هنوز نشناختی؟! بس که حواس پرته، حتما گوشیش و جایی جا گذاشته، بار اولش نیست که...

بدون توجه به ماهان، رو به مادرم گفتم:

_ شرمنده مامانم.. چون صبح با عجله از خونه رفتم، گوشیم و تو اتاقم جا گذاشتم..

ماهان که گویی دست بردار نبود دوباره گفت:

_ حالا نگفتی چرا دیر اومدی؟!

برگشتم به سمتش چشم غره ای بهش رفتم:

_ آقا ماهان اگه داری خفه میشی از فضولی باید بگم معطل تاکسی شدم که دیر رسیدم خونه..

و قبل از اینکه منتظر حرفی بشم به سرعت از پله ها رفتم بالا. از خستگی حتی لباسهام و هم عوض نکردم و همین جور ولو شدم روی تخت، و

نفهمیدم کی چشمام رفت روی هم و خوابم برد..

با تقه ای به در بیدار شدم و چشمهام و به زحمت باز کردم..

_ محیا.. دخترم الان که وقت خواب نیست..پاشو مامان، بابات اومده میخوام شام و بِکِشم..

_ مامانم خیلی خسته ام، میخوام بخوابم.. میلی هم به شام ندارم..

_ با شکم خالی که نمیشه خوابید دختر؟ تنبل بازی در نیار که میدونی بابات به این چیزا خیلی حساسه.. سریع لباساتو عوض کن بیا پایین که

منتظرتیم..

چشمی گفتم و با بی حالی دست و صورتم و شستم و بعد از عوض کردن لباسهام به سالن رفتم..

_ سلام بابایی.. خوبین؟

_ سلام دختر گلم .. تو چطوری؟

_ خوبم بابا جون .. فقط این آخر ترمی خیلی خسته ام.. هم ساعت کلاسهام در طول هفته خیلی زیاده و هم اینکه همزمان باید خودم و واسه

امتحانات پایان ترم آماده کنم.

بابا لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

_ خب در عوض دخترم آخر ترم نتیجه ی خوبی میگیری و ایشاالله 2 ترم دیگه هم تموم میکنی ..

_ ایشاالله بابا جونم..

ماهان هم که روی مبل لم داده بود و شوی تلوزیونی نگاه میکرد امر مآبانه گفت:

_ حالا دیگه پاشو برو یه کمکی به مامان بده دختر خل بابا..

بلند شدم که به طرفش برم و گوشمالی حسابی بهش بدم که بابا قبل از من توپید بهش:

_ ماهان این چه طرز صحبت با خواهرته؟

_ پدر من.. شما که از صبح تا شب خونه نیستین..این محیا فقط کارش شده خوردن و خوابیدن البته سوای از دانشگاه رفتنش... از طرفی ما

همیشه با هم از این شوخی ها داریم...!

بابا که لحنش آروم ترشده بود گفت:

_ در هر صورت پسرم حواست به چه جور حرف زدنت با خواهرت باشه...دوست ندارم یه موقع که یه غریبه میونمون هست به ما خرده بگیره...

ماهان که تقریبا اخماش رفته بود توی هم گفت:

_ بله بابا .. حواسم هست.


دوستهای عزیزم این اولین رمانی هست که نوشتم و امیدوارم با خوندن ابتدای رمان تمایل بیشتر به خوندن کامل آن پیدا کنید و من هم بتونم رمانهای بعدیم رو با نظرات و نقدهای شما بهتر و جذاب تر بنویسم..:-2-38-:

maryam banoo842
1391,08,14, ساعت : 23:26
من که تا اون لحظه داشتم به مامان در چیدن میز کمک میکردم به سمت ماهان رفتم و آهسته تو گوشش طوری که بابا نشنوه گفتم:

_ خوردی جناب ماهان خان..؟ تا تو باشی جلوی بابا سربه سر من نذاری.. حالا هم اخماتو وا کن که اصلا بهت نمیاد..!

ماهان که حسابی دمغ شده بود بلند شد و در حالی که به سمت ناهار خوری میرفت از نبود بابا سوءاستفاده کرد و گفت:

_ خانم کوچولو دارم برات...بالاخره که گذرت بهم میافته..!

شکلکی واسش در آوردم و با پوزخندی گفتم :

- به همین خیال باش داداشم تا اُموراتت بگذره...

البته اگه از حق نگذریم من و ماهان گرچه اکثر وقتها عین سگ و گربه میشدیم اما عاشق هم بودیم و طاقت کوچکترین غم و ناراحتی همدیگه

رو نداشتیم.. و در عین حال محرم اسرار هم بودیم.

سر میز شام بر خلاف چند لحظه قبل که میلی به خوردن نداشتم نمیدونم یه دفعه چرا اشتهایم چند برابر شد و عین قحطی زده ها افتادم به

جون غذا..

_ محیا خانم ... همش مال خودت..! آرومتر بخور.. خفه نشی، بی خواهرمون کنی...

ولی من گرسنه تر از این حرفها بودم که توجهی به حرفش کنم و فقط به خوردن فکر میکردم.. با دهان تقریبا پر رو به ماهان که از صحنه ی

خوردن من خنده اش گرفته بود گفتم:

_ داداشی میشه اون سالاد و بدی به من، بی زحمت ماست و اون نمکدون هم بده...

_ بفرما خانووم...چیز دیگه لازم ندارین؟! ببینم جغد تو شکمته؟! خوبه که مامان به زور از اتاقت واسه شام آوردت بیرون و شما هم یعنی میل

نداشتی دیگه؟!

قربونش برم با اینکه همیشه اذیتش میکردم و باعث میشدم نهایت اون باشه که از بابا حرف بشنوه، ولی خیلی زود هم فراموش میکرد و هیچی

تو دلش نمی موند..

- آخه داداش نمیدونی از صبح یه چی درست و حسابی نخوردم..

مامان که یه ذره طاقت اینو نداشت اپسیلونی به بچه هاش سخت بگذره ، با ناراحتی گفت:

- آخی فدات بشم مادر .. یعنی تو سلف هم یه غذای درست پیدا نمیشد که بخوری؟!

ماهان که اخلاق منو خوب میدونست لب به هر چیزی نمیزنم ابروهاش و بالا انداخت و رو به مامان گفت:

_ مامان جون، نمیدونین دخترتون تیتیش مامانی هستن و تا یه غذایی باب میلشون نباشه لب نمیزنن؟!

مامان که با سر حرف ماهان و تایید میکرد گفت:

_ چی کار کنم که تقصیر خودمه بد بارِش آوردم .. از بچگیش هم هر غذایی رو که دوست داشت واسش درست میکردم..

_ بله دیگه مامانم .. یادمه که تا غذایی رو میدید که دوست نداره زمین و زمان و به هم میریخت و شما هم فورا غذای مورد علاقه اش و حاضر

میکردین..!

من که همچنان در حال خوردن بودن و به مرز ترکیدن نزدیک میشدم با اخمی ساختگی گفتم:

_ ببینم دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردین که ازش ایراد بگیرین؟! ازلحظه ای که اومدم شدم موضوع داغ شما..!

_ اِ ..ببخشید محیا خانووم... به خدا نمیدونی چه حالی داره حرص در آوردن تو..؟ حالا آبجی خوشگلم، دلخور نشو... غذاتو بخور که کم مونده

بیای منو هم بخوری..! موندم این همه میخوری کجات میره..؟!


_ اییشش.. بی تربیت نشو دیگه داداش من .. در ضمن بد مزه تر از تو نبود؟!

_ دلت هم بخواد... خوشمزه تر از من پیدا نمیشه..!

_ نه بابا ...عحب اعتماد به نفسی..! میگم خوشگلی و جا انداختی ها ماهان خان..!

_ عزیزم.. آنچه عیان است چه حاجت به بیان است..!

_ واقعاً.. این یکی و موافقم..

maryam banoo842
1391,08,15, ساعت : 13:29
بابا که تا این لحظه ساکت و تنها شنونده بود و در واقع عادت به صحبت سر غذا رو هیچ گاه نداشت با لحنی تقریباً عصبی گفت:

_ ببینم شما سر میز غذا هم دست بردار نیستین؟ چند دفعه گفتم این یعنی بی احترامی و توهین به سفره..؟

من و ماهان که دیگر سکوت اختیار کرده بودیم تنها با گفتن چشمی به خوردن ادامه دادیم.. بعد از شام و کمک به مامان در شستن ظرفها ، با

گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم..

پشت لپ تاپم نشستم و لیست ترانه ها رو باز کردم و خودم روی تخت دراز کشیدم..

دیگه هیچ فرقی نداره زنده بودن
توجنون لحظه های بی پناهی
نمیخوام بارون بباره روی شیشه
تو دقیقه های تلخ بی قراری
بزار دستاتو بگیرم
تا کنار تو بمیرم
وقتی آسمون غریب است
تنها عشق تو را دارم
توهجوم بی پناهی
تو ببین شکسته بالم
پره از تقویم پاییز
بی غرور وبی ستاره
بزار آسمون بباره
زنده کن تاج ترانه
می خوام آفتابی بشم یه شب تو رویا
زخم خستگیمو مرحم کنم اینجا
من میخوام از موج دریا صدف بچینم
عطر احساس رو توقلب تو ببینم
عزیزم
وقتی آسمون غریب است
تنها عشق تو را دارم
توهجوم بی پناهی
تو ببین شکسته بالم
پره از تقویم پاییز
بی غرور وبی ستاره
بزار آسمون بباره
زنده کن تاج ترانه

....................................

با ضربه ی آرومی که به در خورد به خودم اومدم ..

_بفرمایید..

ماهان به داخل اتاقم اومد و اهسته گفت:

_ چرا هنوز نخوابیدی ووروجک..؟

_ داشتم اهنگ گوش میکردم.

_ اونو که خودم هم میبینم...تو که سر شب عین جنازه افتاده بودی ..! حالا همنشین جغدها شدی؟

_ ببینم تو کاری به جز فضولی بلد نیستی؟

_ آخه عزیزم کارهات مشکوکه!

_ مشکوک هست که هست.. مگه من پاپیچ تو میشم از صبح تا شب بیرون از خونه معلوم نیست سرت کجاها گرمه..!

_ تو که شیطون آمار منو بیشتر از خودم داری..!

_ تقصیر من چیه وقتی تو به راحتی خودتو لو میدی..؟

_ اون هم بذار به حساب سادگی و روراستیم..!

_ آره میدونم... اون هم واسه خاطر اینه که محتاجیت بهم میافته نه از صداقت جنابعالی..!

_ حال نگفتی چی کارم داشتی؟

ماهان یه کم نزدیکم شد و گفت:

_ برگ A4 لازم دارم خواهر گرامی..

ابرویی بالا انداختم و خودم و سرگرم کار با لپ تاپم کردم و بی خیال گفتم:

_ خب چرا به من میگی؟ برو بخر..!

_ اگه منظورت به الانه که بی شک فروشنده های لوازم التحریری یا دارن خواب هفت پادشاه و میبینن یا سرگرم به لذتهای خویشن ..!! وگرنه

مگه عقل از سرم پریده که بیام از توی خسیس بخوام..

_ اولا خسیس خودتی .. دوما بی تربیت... ادبت کجا رفته ؟! لااقل یه زمانی خجالت هم سرت میشد..!

ماهان دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت:

_ این هم بذار به حساب دوستان ناباب..!

- خوشم باشه... از کی تا حالا شدی رفیقِ دوستان ناباب ماهان خان؟!

_ ای بابا.. عجب خواهر ساده ای دارم ها.. فرق شوخی و جدی هم نمیفهمی تو دختر؟

_ واسه اینکه از تو هر کاری برمیاد...!

ماهن اخم با نمکی کرد و گفت:

_ داشتیم آبجی کوچولو؟

_شوخی کردم داداش بزرگه..

_ حالا برگ A4به ما میدی یا نه؟ یک ساعته منو اینجا کاشتی...

- شرط داره داداش جونم..

maryam banoo842
1391,08,15, ساعت : 17:25
- شرط داره داداش جونم..

_ از دست تو .. خدا نکنه کار هیچ بنی بشری به تو بیفته..

منم با خنده گفتم:

_الهی آمین..!

_ زود بگو شرطت و دیگه دختر... خفم کردی.. به والله غلط کنم بار دیگه چیزی از تو بخوام..

ریز خندیدم و گفتم:

_ که البته از محالاته... و اما شرطم:

_ شما فردا هر چه قدر هم گرفتار باشی باید من و ببری اول کلاس موسیقی اسم نویسی کنم ، بعدش هم یه سر میریم پاساژ نور(فروش آلات

موسیقی).. اووکی داداشی من؟

_حالا بلا خانووم.. چه کلاسی میخوای بری؟!

_ پیانو عزیزم.. نمیدونی چه قدر عاشق زدن پیانواَم...

_ محیا خانووم ، شما عاشق چی نیستی؟!

- شرط و قبول داری یا نه؟

_ خیلی خب، باشه...البته فکر نکن به خاطر برگه هاست ها.. دلم نمیاد این مسیر ها رو با تاکسی بری.. آخه میدونم خواهر کوچولوم چه قدر

زود خسته میشه..

دستام و به دور گردنش حلقه کردم و در حالی که گونه هاشو می بوسیدم گفتم:

_ آخ که من قربون داداش گلم بشم...

ماهان هم متقابلاً پیشونیم و بوسید و به شوخی گفت:

_ ناقلای چاخان..!

فردا ساعت 9 صبح حاضر باش.. فقط معطلم نذاری...

_ ای به چشم جناب..!

_ لوس نشو تو هم حالا.. شب بخیر... راستی تا همه رو بی خواب نکردی صداشو کم کن..

_ اوکی.. شب بخیر داداشم...

ماهان که رفت بیرون لپ تاپم و خاموش کردم و بعد از اینکه مسواک زدم، لباس خوابم و پوشیدم و روی تختم ولو شدم... به سقف چشم

دوخته بودم و تمام وقایع امروز به ذهنم هجوم آورد، به خصوص نیما رهنما..! نمیدونم چه مدت گذشت که کم کم چشمانم گرم شد و به خواب

عمیقی رفتم.

پنجشنبه وجمعه دو روز تعطیلی من در طول هفته بود و به ناچار باید در طول این دو روز درس های عقب مونده ام و جبران میکردم.

صبح سر ساعت 9 حاضر و آماده به انتظار ماهان ایستادم:

_ ماهان زود باش دیگه.. حوصله ام و سر بردی، چی کار میکنی تو اتاقت؟ خوبه با من میخوای بیای بیرون..!

_ چه خبرته ..؟ رو سرت گذاشتی خونه رو...

با دیدنش سوتی کشیدم و در حالی که خنده تمام پهنای صورتم و گرفته بود گفتم:

_ اوهوو.. بزنم به تخته چه خوش تیپ کرده آقا..! واسه من اینجور به خودت رسیدی یا با کیمیا جون قرار داری؟!

_ به کوری چشم حسود نه واسه خاطر شخص شماست نه واسه خاطر کیمیا جون..!

_ اِ... پس پای نفر چهارمی هم وجود داره.! کیمیا خانووم در جریان هستن؟!

ماهان چشم غره ای کرد و گفت:

_ این فضولی ها به تو نیومده.. برو تو ماشین تا من بیام...

در حالی که به سمت مامان که روی مبل نشسته و در حال مطالعه بود میرفتم چشم و ابرویی نازک کردم و گفتم:

_ چیه داداشم؟ چرا ناراحت میشی؟ به خاط آینده ات میگم .. حیف نیست بی خیال دختر به اون ماهی بشی..؟

_ محیا خانوم.. محض اطلاع شما قرار نیست کسی جای کیمیا رو بگیره...

_ آهان.. خب این و از اول میگفتی..پس کیمیا جون دائمیه، بقیه موقتی ..!

ماهان که حسابی حرصش در اومده بود به حالت خشم تقریبا داد زد:

- محیا بس میکنی یا نه..؟

_ خیلی خب بابا.. حالا چرا کفری میشی؟

مامان هم که دید ما قصد کوتاه اومدن نداریم، بالاخره به صدا اومد:

_ ببینم شما دو تا مدام باید عین سگ و گربه به هم بپرین..؟ خجالت بکشین ،لااقل احترام بزرگترتون و بذارین..

_ مامانِ من به این دخترت بگو که همش تو کارای من فضولی میکنه..

_ نه اینکه شما فضولی نمیکنی..؟!

_ بس کنین دیگه اِ.. زود باشین برید به کارهاتون برسین.. بیشتر از این هم رو اعصاب من نرید...

مامان حسابی از دست ما جوش آورده بود، واسه همین با اشاره به ماهان که با اخم نگاهم میکرد فهموندم بهتره بره تا منم چند لحظه بعد

برم...

کنار مامان نشستم و زل زدم بهش..

_ مامان جون ببخشید... به خدا همش از سر شوخی و اذیت کردن همدیگه ست.. وگرنه خودتون میدونین چه قدر خاطر همدیگه رو

میخواییم...

_ ولی محیا جان دیگه شورش و در آوردین..

_ چشم دیگه تکرار نمیشه... حالا قربونت بشم اون اُخمهات و باز کن.. میخوام قبل اینکه برم خنده ی خوشگل مامانم و ببینم...

مامان لبخند ملایمی زد و گفت:

_ از دست تو دختر...

بوسیدمش و سپس از خونه زدم بیرون..

سوار ماشین که شدم ماهان بی هیچ حرفی حرکت کرد و تا چند دقیقه ای در سکوت سپری شد تا اینکه بالاخره چشم از خیابون برداشت و

نگاهی بهم انداخت:

_ محیا این کارها چیه که میکنی؟ واسه چی جلوی مامان همچین حرفایی زدی؟ درسته مامان غریبه نیست ولی باید بدونی وقتی من حرفهای

دلم و به تو میزنم و تو رو محرم اسرار خودم میدونم یعنی من، تو رو به خودم خیلی نزدیک میبینم پس پشیمونم نکن خواهرم، نذار خودم و

سرزنش کنم که نباید تو رو محرم خودم میکردم... خودت و یه لحظه بذار جای من، خوب بود منم مشابه تو رفتار میکردم...؟

سرم و انداختم پایین، خجالت میکشیدم تو چشماش نگاه کنم.. این دفعه رو بد باعث ناراحتیش شده بودم، با خودم که فکر کردم دیدم کارم

خیلی اشتباه بوده و نباید جلوی مامان کوچیکش میکردم..

_ ماهان..؟

_ بله..؟

_ معذرت میخوام...

- مهم نیست ، دیگه بهش فکر نکن..

ناراحت نگاهش کردم:

_ پس یعنی نمیبخشی؟

دستی به گونه هام کشید و با لبخندی که گوشه ی لبش بود گفت:
_ من کی باشم که خواهر کوچولوی خودم و نبخشم..؟

از خوشحالی دستهام و به دورش حلقه کردم و لپش و محکم یه ماچ کردم..

maryam banoo842
1391,08,21, ساعت : 18:53
_محیا نکن زشته.. یکی به خیال اینکه دوست دخترمی، فکر ناجوری میکنه..!
_ هر کی هر فکری میخواد کنه...اصلاً به بقیه چه مربوط ؟
_ عزیزم بعضی ها هنوز اونچنان به پیشرفت فرهنگی نرسیدن که این چیزا واسشون عادی باشه...
_ اتفاقا همچین آدمهایی خوب همه چیز و میفهمن، منتها بدتر از اینا رو زیر زیر انجام میدن...!!
_از نظر اونا در خفا انجام دادن هیچ ایرادی نداره...!
به پاساژ نور رسیدیم و من از ذوق زیاد ، صبر نکردم ماهان ماشین و کاملا نگه داره، در و باز کردم وعین فشفشه پریدم بیرون...
_ واستا دختر عجول.. پیانوها که بال در نمیارن از دستت فرار کنن..
یکراست به سمت یکی از پیانوها که مدت ها بود زیر داشتم و بد جور چشمم و گرفته بود رفتم. ماهان که به نفس نفس افتاده بود یه کم دورتر ایستاد و گفت:
_ دختر یه کم مراعات من هم کن.. من که مثل تو جوجه نیستم..
_ خوب دیگه باربی بودن هم این مزیت ها رو داره داداشی... حالا هم اونجا لنگر ننداز، بیا ببین چه پیانویی انتخاب کردم...؟
ماهان نزدیکم اومد و نگاهی به پیانو انداخت:
_ جالبه...
_ فقط جالبه؟! تو کلاً خیلی بی ذوقی..
_ پس چی بگم..؟
_ به نظر من که معرکه است..
_ خب حالا.. همون که تو میگی.. بگو قیمتش چنده ؟
_ 6 میلیون..
ماهان که چشمهاش از انتخاب همچین پیانویی با همچین قیمتی کاملا گرد شده بود گفت:
_ یعنی تو میخوای پول بی زبون و بدی واسه یه پیانو؟! به خدا مخت تاب برداشته... لااقل یه ارزون ترش و واسه شروع کار انتخاب میکردی...؟
_ ببینم تو چرا اینقدر حسودی؟ چطور بابا واسه تو ماشین گرون قیمت بخره ولی واسه من که دختر ناز نازیشم، همچین پیانویی نخره؟ در ضمن محض اطلاع شما که این همه نگران جیب بابای گرامی هستی باید بگم خودش قول این پیانو رو بهم داده .. در واقع کادوی تولدمه داداش جونم... آهان؛ راستی تولدم یادت نره، دو هفته دیگه است.. با کادوی خوب هم تشریف میاری خونه..
_ عجب رویی داری تو به خدا، حتما از منم انتظار یه سرویس چند میلیونی داری؟!
_ نه فدات بشم.. من چندان دلم نمیاد به خاطر من پولهاتو حیف و میل کنی..!
ماهان ابروهاش داد بالا و با لحنی متعجب گفت:
_ مطمئنی محیا خانوم؟! توقعات بالای شما که پدر ما رو درآورده...
_ عزیزم یه خواهر که بیشتر نداری، باید دنیا رو به پاش بریزی..
_ مگه خودم زندگی ندارم که به پای تو بریزم..؟
_ برادر هم برادرهای قدیم..! شما واسه همون کیمیا جونتون ولخرجی کنین...
_ اینقدر چرت نگو دختر.. برو کارت و انجام بده تو ماشین منتظرتم...
_ اوکی..
بعد از اینکه با فروشنده راجع به اینکه تا فردا واسه خرید پیانو میام، صحبت کردم از مغازه خارج شدم و به سمت ماشین رفتم. ماهان اخم کرده پشت فرمون نشسته بود، همین که سوار شدم گفت:
_ میرسونمت آموزشگاه، بعد میرم شرکت که خیلی کار دارم، تو هم یه دربست کن برو خونه...
کاملاً به سمتش برگشتم و با خنده ای گفتم:
_ اخماش و برم ، مثلاً عصبانیه از دستم.. ببینم این چند روزه احیاناً از رو دنده چپتون بلند میشین که با یه من عسل هم نمیشه خوردت و مدام بهونه می گیری..؟
ماهان بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه گفت:
_ نخیر.. تو اعصباب منو به هم نریز من خوبتر از خودم، خودمم..!
_ بی شک...! اگه تو از خودت تعریف کنی..! حالا هم جناب خوبتر از خودت لطفاً عجله کن که ممکنه هر آن آموزشگاه تعطیل کنه..
بعد از اینکه رسیدیم ، ماهان دقیقاً جلوی در آموزشگاه نگه داشت..
_ مرسی داداش گلم...
_خواهش میکنم.. مراقب خودت باش..خداحافظ
_ بای..
خدایا این داداش ما هم معلوم نیست یه دفعه چش میشه؟ انگار جِنها میان دور و برش..! خدا به داد زنش برسه با این اخلاقش..
وارد آموزشگاه شدم... به زیبایی دکور شده بود و جالبتر اینکه از هر کلاسی یه صدایی..گیتار، سه تار، ویولون، پیانو و .... به سمت دختر تقریبا جوونی که با ظاهری کاملا آراسته پشت میز نشسته بود رفتم:
_ سلام .. خسته نباشید.. میخواستم اگه ممکنه واسه کلاس پیانو اسم نویسی کنم.
_ سلام عزیزم... اما الان از زمان ثبت نام گذشته ، سه جلسه از کلاس برگزار شده ..باید بذارین واسه ی دوره ی بعد...

maryam banoo842
1391,08,21, ساعت : 18:59
با ناراحتی گفتم:
_ ولی خانم ، من الان میخوام این کلاس و شروع کنم... اگه امکان داره، سه جلسه ی از دست رفته رو خصوصی میگیرم...
دختر جوون که منشی آموزشگاه بود و همون لحظه از یکی از اساتید که صداش میکرد، متوجه شدم فامیلش علوی هست، با دودلی گفت:
_ باید با استاد مربوطه صحبت کنم که آیا در طول این دو هفته امکان گذاشتن کلاس خصوصی واسشون هست یا نه؟
_ باشه.. ممنون
_ پس لطفا شماره تلفن منزل یا همراهتون و همچنین اسمتون و بذارین تا بهتون اطلاع بدم.. و یه چیز دیگه، اگه استاد قبول کردن، این مدارکی و که واسه ثبت نام لازم هست جلسه ی بعد با خودتون همراه داشته باشید و سپس برگه ای و داد دستم و به سمت یکی از کلاسها رفت.. شماره ی خونه و اسمم و یادداشت کردم و گذاشتم روی میز.. بعد از اینکه از آموزشگاه خارج شدم فوراً یه تاکسی دربست کردم.. این هم شد شانس آخه؟ با چه عشقی میخوام برم پیانو بخرم، اون وقت ممکنه مجبور بشم تا دوره ی بعد صبر کنم؛ اَه... به خشکی این شانس..؟
وارد خونه که شدم سلام آرومی کردم و یکراست به سمت اتاقم میرفتم که صدای ماهان و شنیدم.. که بلند بلند میگفت:
_ مامان این دخترت هم دو شخصیتیه ها.. صبح از خوشحالی رو زمین بند نبود ، اما حالا عین کشتی غرق شده ها وارد میشه...!
منم که منتظر بودم ناراحتی ام و سر یکی خالی کنم .. با عصبانیت به طرفش برگشتم و داد زدم:
_ به تو چه مربوط ؟ من دو شخصیتی هستم یا تو که اون جور رفتار میکنی..هان؟ اصلاً دلم میخواد... میخوام بدونم فضولم کیه..؟ و بدون اینکه منتظر جوابی بمونم به اتاقم رفتم و در و محکم بستم..
و به دنبالش صدای فریاد ماهان بلند شد:
_ چه خبرته؟ درو از جاش کندی...
_ برو بابا ... حوصله ندارم
بلافاصله لباسهام و عوض کردم و خودم و روی تخت انداختم، چشمام و روی هم گذاشتم و به خواب کوتاهی فرو رفتم..
با نوازشهایی که به روی موهام کشیده میشد چشمهام و باز کردم.. بابام که کنارم نشسته بود و با لبخند دلنشینی نگاهم میکرد:
قربونش برم که چه قدر عاشق این لبخندهاش بودم. آروم سلامی کردم و مقابلش نشستم..
_ نبینم دختر گلم ناراحت باشه...
میدونستم یا مامان جونم یا ماهان رپورتم و به بابا دادن..
_ هیچی بابا جون... یه کم خسته هستم...
بابا اخم ساختگی کرد و گفت:
_ اِ اِ ...محیا خانووم، دروغ..؟ خیلی خب.. حالا پاشو بریم ناهار بخوریم، بعد راجع به هر چی که خواستی حرف میزنیم...
_ چشم بابا، شما برید.. منم یه آبی به صورتم میزنم میام.
_ دیر نکنی دخترم ، غذا سرد میشه..
_ چشم..
موقع ناهار برعکس همیشه که که بر خلاف میل بابا یه بند حرف میزدم ، در سکوت خوردم.. فقط ماهان بود که ول کنم نبود و سعی میکرد هر طوری شده به حرفم بیاره ولی جواب من یا سکوت بود یا دو کلمه: چیزیم نیست.. بعد از ناهار و کمک به مامان در جمع کردن میز، بابا ازم خواست برم پیشش..
_ محیا جان.. بیا بابا، بشین کنارم، واسم تعریف چه کارا کردی؟
_ دخترم این که چیز مهمی نسیت.. همیشه به خاطر داشته باش هر چیزی رو که دیدی مطابق میل و خواسته ات پیش نمیره حتماً مصلحت خداست... الان هم به جای اینکه بشینی به همچین مسئله کوچیکی فکر کنی و اعصاب خودت و به هم بریزی و از طرفی باعث ناراحتی بقیه بشی ، بهتره بری یه برنامه ریزی واسه درسهات کنی که این دو _ سه ترم آخر خیله مهمه. ایشاالله اگه خدا هم بخواد کلاست جور میشه.
شنبه هم بعد دانشگاهت هر ساعتی که گفتی میام دنبالت تا بریم پیانو رو بخریم.
مادرم هم که حالا به جمع دو نفره ی ما پیوسته بود گفت:
_ آره مادر جون...چرا اینقدر خودت و اذیت میکنی؟ اون جور که تو اومدی، نگران شدیم نکنه اتفاقی واست افتاده..؟ عزیزم همیشه نه فقط به زبون بلکه تو قلبت راضی باش به اونچه که خدا واست خواسته و مقدرکرده ، من همچنان غرق در سکوت بودم.
از زمانی که یادم میاد چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد واسم مهیا بود..
و من همیشه به خودم می بالیدم و افتخار میکردم به داشتن همچین پدر و مادری که از هیچ چیز واسه ما دریغ نکرده بودن و عشق و خوشبختی را نثار من و ماهان کرده بودند.
پدر و مادرم هر دو از خانواده های اصیل و پولداری بودن که قبل از ازدواج در همسایگی هم زندگی میکردن، که البته خانواده ی مادرم مدت کوتاهی بوده که به اون محل نقل مکان کرده بودن و تا پیش از اینکه خانواده ی پدرم مراسمی به خاطر موفقیت تحصیلی عموی بزرگم برگزار کنند، همدیگه رو ملاقات نکرده بودن. مادرم به همراه خانواده اش هم به احترام همسایگی به مهمانی دعوت میشن. و اون شب میشه از بهترین شبهای زندگی مامان وبابا.. شبی که هر دو در نگاه یکدیگر عشق را به وسعت دریا احساس کردند.. بابا هم که بد جور عاشق و دلباخته ی مادرم میشه، دقیقا دو روز بعد از اون شب که مامان آرام و توی کوچه میبینه دل و به دریا میزنه و از عشق بی ریایش با مادرم سخن میگوید. مادرم هم از همون شب رویای عشق پدرم وداشتنش میشه تمام روز و شبش.. در کل فامیل و حتی همسایه ها، تمام دخترها آرزوی همسری پدرم و میداشتند اما این میان تنها مادرم با چشمانی به مانند آهو ، قدی بلند و چهره ای همچون زنان مینیاتوری، پدرم و اسیر خودش میکنه و مادرم هم که تمام ویژگیهای یک شوهر ایده آل را جدای از ظاهر زیبای شرقی پدرم در وجودش میبیند، بی معطلی قضیه خواستگاری و با خانواده اش مطرح میکنه ... و این میشه که بعد از دو ماه با هم ازدواج میکنند و زندگیشان را توأم با عشقی بی ریا آغاز می کنند...
و تا به امروز من لحظه ای لغزش در عشق و توجهشان به یکدیگر را ندیدم و من هر دو را الگوی خود قرار دادم در انتخاب عشق و یار زندگیم. امید به اینکه خدا هم برایم اینگونه بخواهد: یک عشق اسطوره ای که رسد به وصال...!
در تمام این 28 سال زندگیشان تنها عشق و محبت و گذشت بوده که پیوندشان را این چنین محکم به هم گره زده و از هم نگسسته بود. و لحظه ای عشقشان به هم کمرنگ نشده بود.. با به دنیا آمدن ماهان زندگیشان شادتر از قبل وهر دو عاشقتر از پیش.... و از آنجایی که عمویم و پدرم تنها فرزندان داریوش راد بودند و عمو سامانم هم که بعد از سفر به کانادا و ادامه تحصیل در همونجا موندگار شده بوده و تنها هر از گاهی یه سری به خانواده میزده ،تمام فکر و ذهنش و به تحصیل و کار اختصاص میده، و با وجود اصرارهای مادر و پدرش بی خیال ازدواج و تشکیل زندگی مشترک میشه. به خاطر همین هم ماهان برای خانواده ی راد که تنها نوه ی پسری بوده، حکم ادامه دهنده ی خانواده بزرگ راد را میداشت. تا اینکه من به دنیا آمدم و شدم دختر نازنازی و ملوس بابا...
من وماهان، تنها نوه های داریوش راد بیش از حد مورد توجه بودیم و عزیزدردانه های مادر جون و آقاجون و بیشترین زمان کودکیمان را به خاطر شاغل بودن پدر و مادرمون در عمارت بزرگ داریوش راد میگذراندیم...
باغ بزرگ عمارت راد و درخت های گیلاس و سیب و اقاقی و حوض بزرگ مملو از ماهی های قرمز که درست مقابل عمارت قرار داشت و همچنین گلهای رز صورتی و قرمز و یاس آبی و سفید و مریم همیشه با طراوت، بهشت زیبای من و ماهان بود... تا اینکه من 10 ساله و ماهان 14 ساله بود که پدر جونم، داریوش راد صبح یک روز پاییزی غم انگیز بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت و من خاطره ی تلخ آن روز را با وجود سن کمم که چه قدر گریه کردم و پدر جونم و صدا میکردم فراموش نکردم و کم کم که جای خالیش و در بهشت زیبایمان احساس کردم باورم شد که دیگر هیچگهاه پدربزرگم را نخواهم دید..
پدر جون که تمام داراییش را بین همسر و دو فرزندش عادلانه تقسیم کرده بود، عمارت را به نام پدرم زده بود، و من در عالم بچگیم خوب می فهمیدم که پدر جون نخواسته هیچگاه بهشت کودکی من و ماهان تنها به خاطره ها بپیونده.. پدرم هم تا 5 سال بعد که مادر جون هم از فراق همیشگی شوهرش طاقت نیاورد و دق کرد و از دنیا رفت عمارت را تماماً در اختیارش گذاشت تا با خاطرات همسرش زندگی کند...
و اکنون که سالها می گذرد آن عمارت زیبا، همانطور دست نخورده باقی مانده و فقط هر از گاهی من و ماهان به یاد خاطرات و لحظه های کودکیمان سری به آنجا میزنیم و ساعتی را با یادی از بهشتمان و عزیزانمان میگذرانیم..
پدرم با ثروت زیادی که از پدرش به ارث برد نیمی از آن را به کودکان بی سرپرست بخشید و با باقی آن کارش را وسعت داد. عمارت را به نام من و ماهان کرد و ویلای شمال را هم به عنوان هدیه ای به مادرم داد..
حالا پدرم صاحب یک شرکت بزرگ ساختمونی و هم شریک عمویم در بیمارستان خصوصیش است. عمو سامانم جراح قلب ماهری است که بعد از مرگ پدرش برای همیشه به ایران بازگشت و مدتی بعد بیمارستان قلب و عروق را به نام و یاد راد بزرگ تاسیس کرد. و اما مامان
آرامِ من هم بعد از یه مدت تدریس روانشناسی در دانشگاه، با تاسیس یه دفتر مشاوره به عنوان مشاور خانواده مشغول به کار میشه...
ساعت از 2 بعد از نیمه شب هم گذشته و من چشم به سقف دوخته در افکار خود سیر میکنم... تو دلم خداخدا میکنم که کلاسم از همین دوره شروع بشه، دیگه صبر کردن واسه یه لحظه هم واسم طاقت فرساست چه برسه به سه ماه..!
فکر از دست رفتن کلاسهای این دوره عصبیم میکرد و آروم و قرار نداشتم.. و این یعنی صحبت ها و نصیحتهای مامان و بابا، کشک...! و بالاخره بعد از کلی این دست و اون دست شدن خوابم برد..
صبح بود یا ظهر اما با بی حوصلگی در حالی که نور شدیدی به چشمام میخورد از خواب بیدار شدم.. و دوباره این هوار من بود که بلند شد و سکوت را شکست..
_ مگه من صد بار نگفتم کسی پرده اتاق من و کنار نزنه ..
مامانم که سراسیمه وارد اتاقم می شد گفت:
_ چه خبرته محیا ..؟ خونه رو روی سرت گذاشتی...واسه چی داد میزنی؟
_ مامان من چند بار یادآوری کنم که دوست ندارم پرده اتاقم کنار بره..؟
_ آخه مادر.. باید هر از گاهی آفتاب به اتاقت بیفته، نمیشه که همش تو تاریکی باشه..
_ ولی من اینجوری بیشتر دوست دارم..
و با عصبانیت به سمت دستشویی اتاق رفتم و فقط صدای غرولند مامان و میشنیدم که میگفت:
_ موندم لجبازی و یه دنده گیت به کی رفته..؟!
و در همون حین صدای ماهان بلند شد
_ببینم کسی نمیخواد جواب این تلفن و بده؟ هر کیه خودش و کشت اونطرف..
مامان اینبار از شدت عصبانیت رو به ماهان گفت:
_ چه خبرتونه شما دو تا.. روز جمعه رو با هوار کشیدن شروع کردین؟ خوب خودت یه لحظه برو جواب تلفن و بده.. از دست شما خواه و برادر
که لنگه ی هم هستین..
دست آخر خود مامان به تلفن که واسه بار دوم در حال زنگ خوردن بود جواب داد:
- بله.. بفرمایید
_ خواهش میکنم، چند لحظه گوشی...
_ محیا.. مادر، پشت تلفن با شما کار دارند ..
_ کیه مامان؟
_ نمیدونم.. یه خانمی از آموزشگاه باران..
مهلت ندادم و به سمت تلفن خیز برداشتم:
_ بفرمایید..
_سلام خانم راد..علوی هستم
_ بله.. حال شما، خوب هستید؟
_ ممنون ..خانم راد با استاد صحبت کردم واگرچه امروز جمعه هست و میدونستم منتظر هستید، گفتم بهتون اطلاع بدم که اگه امکان داره فردا تشریف بیارید آموزشگاه که حضوری با خودتون صحبت کنن.
_ یعنی قبول کردن من از این دوره شروع کنم؟
_ به احتمال زیاد.. جواب صد در صدی به من ندادند.. ایشالله که بتونید از این دوره شروع کنید.
_ ممنون.. ممنون.
_ خواهش میکنم.. خدانگهدار
_ خداحافظ
وای خدا جونم... عاشقتم... مثل اینکه دارم به آرزوم میرسم
مامانم هم که از خوشحالی من متوجه قضیه شده بود لبخند مهربونی زد و گفت:
_ دیدی مادر.. اگه خدا بخواد همه چی درست میشه..
ماهان که بالاخره از اتاقشون دل کندن با قیافه ای عبوس به سالن اومد و گفت:
_ چه خبرته ورپریده؟ خونه رو سر گذاشتی... چی شده که نیشت بازه؟!
شکلکی واسش درآوردم و در حالی که بی خیال از کنارش رد میشدم گفتم:
_ به حسودا ربطی نداره...
و دوباره شروع کردیم به کل انداختن.. همون لحظه مامان آرام که برای مطالعه به اتاق میرفت برگشت به طرفم:
_ محیا جان بهتره به جای اینکه با برادرت یکی به دو کنی بری به کارات برسی که زن دایی پرستو زنگ زد و واسه ناهار دعوتمون کرد.. چیزی هم به ظهر نمونده..
_ وای مامان به خدا امروز و بی خیال من بشدید، اصلا حال مهمونی ندارم. کلی هم درس عقب مونده دارم، میشه من نیام..؟
_ نه مادر جون.. خودت میدونی که داییت ناراحت میشه پس به جای چک و چونه زدن برو تا اون موقع یه مقدار از درسهات و بخون که بابات اومد بریم..

maryam banoo842
1391,08,21, ساعت : 19:33
_ مگه بابا کجاست؟
ماهان خنده ی بلندی کرد و گفت:
_ خانوم هنوز در عالم خواب سیر میکنن.. پدر گرامی در منزل حضور ندارن..
_ هه هه.. من تازه از خواب بیدار شدم ، از طرفی بابا هر موقع هم خونه هست تو اتاق کارش مشغول انجام کاراشه. مگه همه مثل تو بیکارن که مدام تو خونه ول میگردی؟ موندم بابا با چه امیدی تو رو تو شرکتش استخدام کرده..؟!
ماهان که از شدت حرص دندوناش و به هم فشار میداد گفت:
_ شما به این کارها کاری نداشته باش.. بهتره فکرت به درس و مشقت باشه که ممکنه تو همین شرکت بابا واسه تو هم جایی پیدا نشه..!
_ و منم محض اطلاع شما داداش خان بگم که من از همین حالاش هم تو شرکت استخدام شده هستم..!
_ نه بابا.. عجب اعتماد به نفسی!
مامان که از تو اتاق صدای جر و بحث ما رو میشنید اومد بیرون و با لحن تندی گفت:
_ من چی کار کنم از دست شما..؟ به خدا دیوونم کردین.. چرا همش عین بچه ها تو سر و کله ی هم میزنید؟! محیا مگه تو درس نداری؟
خوبه همین الان واسه نیومدن ، مغز من و داشتی میخوردی..
زیر لب غرولندی کردم و به اتاقم رفتم. و فقط از پشت سر صدای ماهان و شنیدم که آروم ولی جوری که من بشنوم میگفت: عین پیرزن ها هم غر میزنه.. خوبه تازه 22 سالشه، از ما که میگذره خدا به داد شوهر بدبختش برسه..!
سرم به درسهام گرم بود وحسابی مشغول خوندن که صدای زنگ گوشیم تمرکزم و به هم زد، مارال بود، جواب دادم:
_ بله؟
_ وای وای ..نگو این جور بله..دلم غش رفت! مگه شماره ی من نیفتاد!
_ شماره ات واضح واضح افتاد عزیزم.. منتها واسه من فرقی نداره کی پشت خطه، طرز جواب دادنم این جوریه..
_ آره جون عمه ات..
_ فدات بشم من عمه ندارم..
_ منم چون میدونستم نداری گفتم..!
_ حال چی کارم داری این موقع زنگ زدی مزاحم درس خوندنم شدی؟ دقیقا وسط حل یه مسئله مهم بودم..
_ نه بابا ..زرنگ.. دفعه ی دیگه حتما قبلش اطلاع میدم که میخوام زنگ بزنم..!
_ لوس نشو تو حالا.. بگو دیگه
_ مگه تو میذاری؟ یه بند حرف میزنی..
_ من یا تو؟
_ تو
_ من و تو..؟
_ ای وای ، گیجم کردی..
_ تو که گیج خدایی هستی..
_ محیا به خدا قطع میکنما..
_ باشه حالا..قهر نکن.
_ بگم الان؟
_ بگو ..
_ اول یه خبر دسته اول از آقا عرشیای رهنما..!
_ ببینم بالاخره فضولیتون ارضا شد..؟!
_ آره عزیزم ، گفتم که بچه های گروه خوب کارشون و بلدن..
_ همچین میگی که یکی ندونه فکر میکنه اسرار شاهزاده ی انگلیس و میخواستین در بیارین..! دو روز دیگه خود به خود خبرها در موردش تو تمام دانشگاه درز میکنه .. اگر چه از نظر من موضوع مهمی نیست..
_ اِ.. پس صبر کن تا همون دو روز دیگه ..
_ عزیز من نقد و که ول نمیکنن نسیه رو بچسبن.. بگو زود باش که درسم عقب موند..
_ خب پس به درست برس یه موقع دیگه میگم..
_ وای مارال از دست تو.. حوصله ی آدم و سر میبری به خدا تا حرف بزنی..
مارال قهقه ای زد و گفت:
_ دیدی محیا خانوم.. واسه تو هم آقا عرشیا مهمه..!
دستپاچه گفتم:
_ نخیر.. فقط کنجکاو شدم !
_ آره منم باور کردم..!
_ هر جور خودت میدونی.. من دیگه برم سراغ درسم، کاری نداری فعلا..؟
_ حالا بهت برنخوره فدات بشم.. گوش کن تا بگم..
راستش این آقا خوشتیپ و خوشگل ما اصلا دانشجو نیست، کارشناسی ارشدشو تو رشته ی کامپیوتر به تازگی از دانشگاه شریف گرفته و در حال حاضر هم در چند تا از دانشگاهها مشغول به تدریسه..
_ جداً..؟ پس بچه زرنگ تشریف دارن..؟!
_ بله .. البته الان باید بگیم استاد....
_ خب دیگه؟ همین یه دونه بود خبرت؟!
_ نه بابا.. هنوز هم هست.. دیگه اینکه ، جناب عرشیا خان مجرد هستن و تک فرزند مامان و باباش، صاحب یه شرکت کامپیوتریه که اتفاقا فرشاد آریا فر و مهران عمادی هم مدتی هست که توی شرکتش کار میکنن.
_ آهان.. پس بگو این اطلاعات دقیق از کجا به شما رسیده..
_ ببخشیدا محیا خانم تا همین جاش هم کار دشواری بود.. اگه بنفشه نامزدِ مهران نتونسته بود از زیر زبونش بکشه بیرون که به این راحتی ها نبود..
_ که اینطور! دیگه چی از پسر مردم کشف کردین؟! به نظر من که شما باید دانشکده افسری میرفتین نه این رشته و این دانشگاه!
_ آره به خدا.. خودمم پشیمونم چرا به خدمت نیروهای زحمت کش پلیس در نیومدم!
_ حالا بسه دیگه.. این همه خودت و تحویل نگیر..!
_ مگه دروغ میگم؟
_ چه میدونم والله؟ آرزو بر جوانان عیب نیست.. البته باید گفت آرزوی محالی در گذشته..!
_ عزیزم هیچ وقت دیر نیست..
_ اون که واسه شما بله..! الان هم بهتره بی خیال آرزوهای محال شما و بیوگرافی آقای رهنما بشیم.. منم برم سراغ درسم که خیلی وقتم و گرفتی..
_ عزیز دلم من نباشم که تو دق میکنی.. تو دنیا بگردی مثل من پیدا نمیکنی که با اخلاق کج تو بسازه..
_ چمه مگه؟ فعلا منم که دارم با دیوونه بازی ها و دلقک بازی های تو میسازم...
_ آره.. خداییش من و تو تیکه هم هستیم..!
_ خاک بر سر من که بخوام تیکه ی دیگه تو باشم..! حالا کارت و بگو که حوصله ام و داری سر میبری..
_ از خدات هم باشه محیا خانم..
_ ای وای از دست تو مارال که ول کن نیستی.. بابا غلط کردم.. اصلاً تو بهترین دوست رو کره ی خاکی..
_ حالا شد عزیزم.. حرف حساب و باید همون اول زد..
دیگه واقعا داشتم از دست مارال کلافه میشدم، با حرص گفتم: مارال خانوم میشه اون یکی کاری هم که داشتی بگی؟
_ باشه حالا.. چرا جوش میاری؟ راستش اگه امشب وقت داری بیام خونتون که کلی اشکال معماری کامپیوتر دارم
_ نه عزیزم.. باید وقت قبلی میگرفتی، ظهر تا 6-7 که در خدمت دایی جان و خانواده ی محترم شان هستم ، بعدش هم قراره به یه درس نخون تنبلی عین خودت که همیشه آخر ترم یادش می افته درس و امتحانی هم هست، تدریس خصوصی بدم... در ضمن ساعتی 30000 تومان.
_ ای بابا.. ببین کارمون به کجا رسیده که تو هم واسم کلاس میذاری.. نخواستم کمکت، میرم سراغ پری..
خنده ی بلندی کردم و گفتم:
_ پری؟! اون که یکی باید به خودش یاد بده..
_ هه هه .. رو آب بخندی، لااقل مثل تو کلاس نمیذاره.. شما همون بهتره به درسهای خودتون برسین..
_ خیلی خب حالا ، قهر نکن داشتم باهات شوخی میکردم.. هر موقع اومدم بهت زنگ میزنم.
_ قربونت برم.. میدونستم که فقط دوست خودمی...
_ خبه خبه.. رفتی رو کانال چ؟
_ نه عزیزم، این چه حرفیه..؟ منتظر تماست هستم، تا شب..
_ میبینمت.. خداحافظ
چیزی به ساعت 1 نمونده بود و میدونستم اگه یه کم دیر کنم غرغر های مامان در میاد.. یه مرور سریع به قسمت های خونده شده کردم و برای رفتن به خونه ی دایی آرمان آماده شدم...
نزدیکی های خونه ی دایی، بابا کنار یه سوپر مارکت نگه داشت و طبق معمول واسه خریدن بستنی.. دایی آرمانم عاشق بستنی بود و مامانم همیشه بستنی به دست به خونه داییم میرفت، ماهان هم هر دفعه به شوخی میگفت: ما موندیم اگه مادر بنده به فکر داداش خسیسش نباشه، کی میخواد ویتامین بستنی شما رو تامین کنه؟! و دایی هم به خنده در جوابش میگفت: والله فقط بستنی که آبجی آرامم واسم میاره به دلم میشینه..!
واقعیت این بود که مامان از بچگی دایی آرمان و عادت داده بوده و هر زمان که دایی هوس خوردنی های مورد علاقه اش و میکرده، مامان بدون معطلی میبردتش بیرون و واسش هر چی رو که دوست داشته میخریده. رابطه ی عمیق این خواهر و برادر از همان بچگی، به من و ماهان هم سرایت کرده بود و اگرچه ما بیشتر وقتا عین سگ و گربه میشدیم..
به خونه ی دایی رسیدیم.. من و ماهان بعد از این که ماشین و توی پارکینگ پارک کردیم با آسانسوری که مختص پارکینگ بود وارد مجتمع و سپس آپارتمان دایی شدیم. آپارتمانی بزرگ و حدوداً 300 متر با دکوراسیونی کاملاً مدرن که به سلیقه ی پرستو جون چیدمان شده بود، که البته بیشتر وسایل و مبلمان رو خواهر و برادر پرستو جون که خارج از کشور زندگی میکردن واسش فرستاده بودند.
دایی و پرستو جون به استقبالمون اومدند، باهاشون روبوسی کردم و به خاطر دعوت امروز ازشون تشکر کردم...
ماهان زیر گوشم زمزمه کرد:
_ چه مودب شده آبجی ما؟!
_ لوس نشو ماهان...
_ آخه همیشه عین سگ فقط پاچه منو میگیری..
محلش نذاشتم و روی یکی از مبل ها نشستم که دایی گفت:
_ چه خبر محیاجان؟ با درس و دانشگاه چی کار میکنی؟
_ سلامتی دایی جون..درسها خوبه، نمره ها هم سلام میرسونن..
_ محیا جان فقط به لیسانس که نمیخوای اکتفا کنی؟
_ نه دایی جون.. به محض گرفتن لیسانس میرم واسه ارشد.. و ایشالله تو این مدت هم که کنار دست بابا مشغول به کار میشم.
همزمان که با دایی صحبت میکردم نگاهم به ماهان بود و با پوزخندی که گوشه ی لبش بود چشمکی بهم زد..!
دور از چشم بابا و دایی واسش شکلکی درآوردم که خودش منظورم و فهمید، خواست جوابم و بده که همون موقع سوگل دختر دایی آرمان که 3 سالش بود به سمت ما اومد و سلام شیرینی کرد و سریع خودش و تو بغل ماهان انداخت. نمیدونم چرا بچه ها این قدر عاشق ماهان بودند و همیشه توی جمع تنها کسی بود که زود، تند، سریع باهاش اخت میگرفتن. امان از دست این داداش من ، یادش رفته 26 سالشه ، همش ور دل بچه هاست. حالا هم که عین پسر بچه های 4-5 ساله نشسته با سوگل بازی میکنه.
بلند شدم که به آشپزخانه برای کمک به مامان و پرستو جون برم ولی قبلش رفتم کنار ماهان و تو گوشش گفتم:
_ آخی داداش کوچولوی من..! فقط جثه ات بزرگ شده؟!
ماهان نگاه غضبناکی بهم کرد اما به خاطر حضور دایی و بابا سکوت کرد و من واسه اینکه بیشتر حرصش بدم پشت اپن ایستادم و همون طور که سالاد درست میکردم هرازگاهی نیشخندی تحویلش میدادم. به قول گفتنی این من بودم که تنم میخارید..!
موقع ناهار ماهان دقیقاً روبه رویم نشسته بود ، و من جرأت نمیکردم حتی تو چشمهاش نگاه کنم.. هر از چند لحظه ای چشم غره ای بهم میرفت که غذا رو به زور میدادم پایین..
زودتر از بقیه دست ازغذا کشیدم و از پرستو جون تشکر کردم..
_ محیا جان چیزی نخوردی که عزیزم؟
_ مرسی پرستو جون.. بس که خوشمزه بود زیاد هم خوردم..
ماهان بالاخره سکوتش و شکست و رو به پرستو جون گفت:
_ پرستو خانم.. میترسه هیکلش خراب بشه. همین جوریش هم رو دستمون مونده، اونجوری دیگه عمری ببرنش..!
_ نگو ماهان جان.. محیا که چیزی کم نداره، خبر نداری تا حالاش هم کلی خواستگاراش و خودم و دایی ات رد کردیم..
با چشم از پرستو خانم قدردانی کردم و گفتم:
_ اختیار دارین.. قابل این همه تعریف نیستم..
مامان و بابا و دایی که تا این لحظه بیشترشنونده بودند صحبت های پرستو جون و تایید کردند و منم پیروزمندانه پوزخندی بهش زدم.
دایی که متوجه اخم ماهان به من شد، با خنده ای رو به ماهان گفت:
_ ایشالله آرام جون کی واسه ماهان خان آستین بالا بزنیم..؟ دیگه فکر کنم داره دیر میشه ها..
ودوباره این من بودم که قبل از همه جواب دادم
_ آخه دایی من.. مگه عقل از سرشون پریده که زن این داداش بدعنق ما بشن؟! همه چی که به خوش قیافگی نیست به اخلاق و منش خوب هم هست..
دایی که میدونست واسه رو کم کردن ماهان این حرفها رو میزنم لبخندی زد وگفت:
_ اِ.. محیا، دایی..؟ دلت میاد داداش به این ماهی ؟
_ آره واقعاً دایی جون.. همین که شما میگید..
خلاصه صحبت در رابطه ی ازدواج من و ماهان به بعد از ناهار هم کشیده شد و من کلی کیف کردم که تو این موقعیت بد حالی از ماهان گرفتم..
عصری که به خونه برگشتیم این قدر خسته بودم که دوست داشتم تا صبح یکسره بخوابم اما یادم افتاد که قراره مینا واسه رفع اشکال بیاد، ناچاراً به نیم ساعت استراحت بسنده کردم.

maryam banoo842
1391,08,21, ساعت : 19:53
مارال که اومد به اتاقم راهنماییش کردم و خودم به آشپزخانه رفتم و با میوه و شربت که برگشتم اون رو در حال وارسی دور تا دور اتاق دیدم..
_ دختر مگه تا حالا نیومده بودی که این جور محو شدی؟! خوبه تا حالا بیشتر از صد بار اومدی..
_ آره.. ولی محیا جون هر بار که میام یه تازگی تو اتاقت حس میکنم. خیلی شاعرانه است..
_ خوبه که تو من و میشناسی همیشه عاشق شعر و ادبیات بودم
مارال که دیگه بی خیال وارسی شده بود روی مبل گوشه ی اتاق لم داد و گفت:
_ راستی محیا.. با کلاس موسیقی چی کار کردی؟
_ هیچی ، قراره فردا برم با خود استادش صحبت کنم ببینم چی میشه.؟ میگم مارال تو هم بیا با هم بریم کلاس موسیقی، خیلی خوبه، از یکنواختی که بهتره؟
_ نه جونم.. بی خیال ما، نه علاقه ای به موسیقی دارم و نه حال و حوصله اش رو.. در ضمن هیچ سر رشته ای هم تو موسیقی ندارم..
_ مگه من دارم؟ ولی بالاخره هر چیزی رو که امتحان کنی، یه روزی هم مهارت پیدا میکنی.
_ حالا تو برو ببینم چه کاره میشی در این نواختن پیانو؟ اگه چیزی شدی ما هم میاییم پیش خودت واسه شاگردی ..
_ باشه.. میل خودته.
مارال دو ساعتی موند و بعد از اینکه اشکالاتش برطرف شد عزم بر رفتن کرد..
_ خب دیگه محیا خانووم امری، فرمایشی نداری؟ من دیگه باید برم.. بابت رفع اشکالها هم ممنون. فردا دانشگاه میبینمت و دوباره با شیطنک نگاهی بهم انداخت و گفت:
راستی خواهشاً شب و زود بخواب، صبح هم زود بیدار شو که به موقع به کلاس بیایی که دوباره خون یکی دیگه رو به خودت تشنه نکنی..!
دفتری و که کنار دستم بود به طرفش پرت کردم
_ بی مزه.. حالا که نزدیک بود من به خاطر اون ناکار بشم.. حالا هم دیگه زحمت را کم بفرمایید، میخوام کم کم بخوابم که به خاطر شما هم که شده زودتر بیدار بشم.
_ نه بابا.. چه حرف گوش کن شدی شما؟! مطمئنی واسه خاطر منه؟!
_ مارال اینقدر چرت نگو..
مارال در حالی که از اتاق میرفت بیرون با خنده به طرفم برگشت و گفت:
_ واسه شما چرته ولی واسه ما حقیقت..
_ اصلاً همون که تو میگی.. به سلامت.
ساعت 10:30 بود که بعد از رفتن مارال دیگه حتی نای نشستن هم نداشتم، بی خیال شام شدم و بعد از گفتن شب بخیر البته به جز ماهان که اگه تو فاصله ی بیست متری سایه ام و هم میدید با تیر میزد، به اتاقم رفتم، و بعد از اینکه مسواک زدم لباس خوابم و پوشیدم و روی تختم ولو شدم، به محض اینکه پلکهام روی هم رفت خوابم برد.
صدای گوشیم که سر ساعت7:30 داشت زنگ میخورد رو مخم بکوب راه انداخته بود، حوصله ی بیدار شدن و نداشتم اما نمیخواستم دیر به دانشگاه برسم و دوباره مضحکه ی دست مینا و جواب پس دادن به استاد بشم. کش و قوسی به بدنم دادم و بعد از شستن دست و صورتم به آشپزخانه رفتم، مامان در حال درست کردن ناهار بود در واقع واسه خاطر شاغل بودنش همیشه صبح زود قبل از رفتنش، غذا رو آماده میکرد که هر زمان به خونه برمیگردیم ناهار آماده باشه.
_ صبح بخیر مامان گلم..
_ صبح تو هم بخیر دخترم..
_ بابا رفته؟
_ آره مادر.. یه نیم ساعتی میشه.
- ماهان کجاست؟ اون که همیشه این موقع صبح داشت مغز من و میخورد با گیر دادن هاش ..
_ همراه بابات رفت واسه یه سری کارهاش.. میگم محیا جان این همه سر به سر داداشت نگذار، هر چی باشه اون بزرگتر توئه مخصوصا جلوی بقیه مادر جون..
اخمی کردم و در حالی که لیوان شیرگرمم و تا ته سر میکشیدم گفتم:
_ ماهان خان گله و شکایتی کردن؟
- نه عزیزم.. خودت که برادرت و میشناسی ، هر چه قدر هم از کسی ناراحت باشه فقط به خود طرف میگه نه کسی دیگه..
_ آهان.. باشه از این به بعد بیشتر حواسم به این داداش ناز نازیم هست که جلی بقیه به اصطلاح شما کوچیکش نکنم.
مامان و بوسیدم و بعد از اینکه حاضر شدم از خونه زدم بیرون. نگاهی به درون کیفم انداختم که مبادا دوباره چیزی جا گذاشته باشم، به خصوص گوشیم که سابقه خرابی در جا گذاشتنش داشتم. به دانشگاه که رسیدم 5 دقیقه به 9 مونده بود..
_ محیا.. محیا
برگشتم به سمت صدا که دیدم مارال به حالت دو داره به طرفم میاد..
دست به کمر ایستادم و به حالت اعتراض گفتم:
_ تو نمیخوای از این شنگول بازیهات دست برداری..؟ به خدا آبروی آدم و میبری تو..
_ خیلی خب بابا.. من و بگو که خواستم با هم بریم..
_ حالا زود باش بریم که الان استاد پیداش میشه.. مثلاً خیر سرم خواستم امروز زود بیام دانشگاه..!
به محض اینکه پا به درون ساختمون فنی گذاشتیم متوجه ی نگاه خیره کننده ی عرشیا رهنما شدم که هر چه بیشتر نزدیک میشد درشتی چشمانش من و محو تماشایش می کرد و من هم پرروتر از او زل زدم بهش اما یه لحظه به خودم اومدم و نگاهم و ازش گرفتم، تنها نبود و استاد رستگار رو همراهی میکرد، کاملاً به هم رسیده بودیم که من دستپاچه بدون اینکه حتی سلامی به استاد کنم، دست مارال رو محکم گرفتم و با خودم به سمت پله ها کشیدم..
مارال که حیرت زده از کارم دنبالم می اومد گفت:
_ محیا معلومه تو یهو چت میشه؟! چرا اینجوری کردی جلوی استاد و عرشیا رهنما؟ نمیدونی چه جور داشتن نگاهمون میکردن، به خدا عین آدمهای خل و مشنگ رفتار کردی..!
من که اصلاً متوجه ی حرفهای مارال نبودم، فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا این جور از خودم ضعف نشون دادم، به خصوص که لحظه ی آخر متوجه ی پوزخند عرشیا شدم.. به کلاس رسیده بودیم و مارال که هنوز داشت یه بند حرف میزد و گله میکرد یه لحظه ایستاد و گفت:
_ محیا حواست کجاست؟ میفهمی من چی میگم؟ به خدا اگه دفعه ی دیگه این جور مشنگ بازی در بیاری من میدونم و تو..
_ باشه.. بریم داخل کلاس که استاد اومده..
_ وارد که شدیم زیر نگاه پرسشگر استاد به آخر کلاس رفتیم و نشستیم.
بعد از چند لحظه که گذشت مارال به طرفم برگشت و وقتی منو دید که اخم کرده به روبه رو زل زده ام گفت:
_ محیا چیزی شده؟
بدون اینکه جواب مارال رو بدم ، زیر لب گفتم: حالیت میکنم پسره ی پررو که یادت بمونه دفعه ی دیگه به من پوزخند نزنی..
و مارال همون جور هاج و واج نگاهم میکرد..!
_ چته دختر؟! چرا هذیون میگی؟ حال کی رو میخوای بگیری؟
عصبی نگاهش کردم که جا خورد..گفتم:
_ مارال واقعاً نمیفهمی یا خودت و زدی به خریت؟!
_ فکر کنم تو امروز کلاً حالت خوش نیست..
استاد که متوجه ی پچ پچ کردن ما شده بود با لحنی عصبی برگشت به سمتمون و گفت:
_ خانمهای محترم اگه صحبت کردن با همدیگه از گوش دادن به درس مهمتره لطفا بفرمایید بیرون و جو کلاس و به هم نزنید..
با این حرف استاد همه برگشتند به طرفمون و آروم زدن زیر خنده، مارال که کارد میزدی خونش در نمی اومد خواست بلند بشه که دستش و گرفتم و نشوندمش.. و تا آخر کلاس دیگه یه کلام حرف نزد. منم که کلا ذهنم درگیر عرشیا بود سکوت اختیار کردم و چیزی بهش نگفتم. بعد
از کلاس مارال بی هیچ حرفی بلند شد و سریع رفت بیرون، و من هم به دنبالش..
- مارال.. صبر کن، چرا اینجوری میکنی؟ مگه تقصیر من بود؟
مارال که بالاخره به حرف اومد گفت:
_ نه پس.. تقصیر من بود؟! اگه تو اون جور جلوی استاد رستگار و رهنما اون جور نمی کردی منم سر کلاس پاپیچت نمیشدم..
_ خوب به من چه که تو همیشه از سر فضولی میخوای سر از همه چی در بیاری..!
_ دست شما درد نکنه محیا خانم.. حالا دیگه ابراز نگرانی واسه شما شد فضولی دیگه؟
_ نگو که باورم نمیشه..! دیدم چه جور داشتی حرص میخوردی که آبرویت پیش استاد رفته..!
_ اون دیگه به من ربطی نداره که باور میکنی یا نه..
دستم و دور بازوش انداختم و با خنده گفتم:
_ خب حالا واسه خاطر دوست گلم باور میکنم.. بخند که وقتی اینجور اخم میکنی خیلی بد قیافه میشی مارال خانووم...
مارال که خیلی سعی میکرد تو رویم نخنده بالاخره طاقت نیاورد و آروم زد زیر خنده..
_ آهان این شد.. چیه اون مارال اخمو که اصلاً خوشم نمیاد..
مارال که دیگه تو جلد خودش برگشته بود گفت:
_ پس محیا خانووم .. ببین من چی میکشم از دست تو.. به خدا که تو و عرشیا رهنما لنگه ی هم هستید..!!
یه لحظه خنده از لبم افتاد و رو کردم به مارال و گفتم:
_ منظورت چیه؟!
_ هیچی بابا.. از بابت استاد و شاگردی گفتم..!
_ این و که حتماً راست میگی تو..! ضمنا مگه استاد منه..؟ حالا که خدا رو شکر گذر استادیش به دانشگاه ما نیافتاده..!
و مارال که میدونستم منظورش چیز دیگه بود قهقه ای سر داد و گفت:
_ تو هم که بدت نمیاد عزیزم..؟!
_ آره فدات بشم ... می میرم براش..!
_ من که مطمئنم همین میشه که میگی..!
نگاهی پرسشگرانه به مارال انداختم و گفتم:
_ مارال تو اخیراً به جمع رمال ها و فالگیرها نپیوستی؟!
_ نه قربونت بشم.. حرکات و رفتار آدمهاست که گویای درونشونه..!
_ به نظر من بی خیال.. پیش گویی و کندوکاو درون آدمها رو هم بگذار واسه دیگران..
_ حالا ببین کی به حرف من میرسی محیا جون..!
_ عمرا این حرفت درست از آب در بیاد..!
_ از ما گفتن بود.. دیگه خود دانی که چه جور رفتار کنی. هر چی هم که گفتم بگذار به حساب صحبت های خواهرانه..
بعد از اینکه ناهارمون و توی بوفه خوردیم واسه کلاس بعدیمون به دانشکده ادبیات رفتیم...
اما من در تمام مدت کلاسهایم فکرم و ذهنم به حرفهای مارال بود و هیچی از مطالب درسها نفهمیدم.. و چی میشد این ترم من..!
ساعت5:30 بود که از دانشگاه خارج شدم و با وجود خستگی زیاد باید به آموزشگاه موسیقی هم میرفتم، کنار خیابون به انتظار تاکسی ایستاده بودم که متوجه ی بی ام و عرشیا شدم که به آرومی ولی بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت...

_ پسره ی بی ادب.. حتی نایستاد یه تعارفی کنه.!
بعد از چند دقیقه ای که ایستادم بالاخره یه تاکسی گرفتم و سوار شدم..
وارد آموزشگاه شدم و به طرف میز خانم علوی رفتم:
_ سلام
_ سلام خانم راد.. بفرمایید بنشینید، کم کم دیگه استاد کلاسشون تمام میشه.
_ بله.. ممنون
ربع ساعتی منتظر نشسته بودم و محو تماشای اطرافم بودم، واقعاً محیط باحالی بود..! اما حوصله ام سر رفته بود، سرم و پایین انداخته بودم و در افکارم سیر میکردم که صدایی آشنا مرا به خود آورد..
عرشیا بود که متکبرانه مقابلم ایستاده بود..!
_ سلام خانم راد.. اگه میدونستم مسیرمون یکیه، حتما تعارفتون میکردم که تا اینجا برسونمتون..!
بعد از اینکه به اجبار سلامی بهش کردم، تو دلم گفتم: آره جون خودت..!
_ مرسی از لطفتون ، اما مطمئن باشید ترجیح میدادم با همون تاکسی بیام..
میدونستم باز قصد دست انداختن منو داره واسه همین به صحبت ادامه ندادم و رفتم کنار خانم علوی که در حال مرتب کردن پوشه ها بود و گفتم:
_ ببخشید هنوز استاد کلاسشون تمام نشده.. دیرم شده، باید برم.

maryam banoo842
1391,08,22, ساعت : 11:59
خانم علوی که متعجب نگاهم میکرد و من دلیلش و نمیفهمیدم گفت:
_ اما خانم راد، شما که الان داشتید با استاد صحبت میکردید..! مگه شما ایشون و نشناختید؟!
من که انتظار این رو دیگه نداشتم و مات و مبهوت مونده بودم گفتم:
_ خانم علوی من بار دومه که اینجا میام از کجا باید میدونستم..؟ شما هم از اینکه چه کسی استاد من هستن چیزی نگفته بودین.. وگرنه من ایشون و به خوبی میشناسم..!
عرشیا که تا اون لحظه به صحبت های ما گوش میداد از پشت سر بهم نزدیک شد و گفت:
_ خانم راد... مثل اینکه تا الان نمیدونستید من قراره استاد شما باشم ولی این مسئله چندان مهم نیست، باید خدمتتون عرض کنم که یه نفر دیگه هم درخواست کلاس خصوصی کرده، ومن هم خواستم شما رو ببینم که اگه مشکلی با ساعت کلاسها ندارید من کلاسم و به شما هماهنگ کنم..
مردد بودم که چی کار کنم، از یه طرف به زحمت برنامه هام و تنظیم کرده بودم که بتونم به کلاس موسقی ام برسم و از طرف دیگه فکر اینکه عرشیا استاد موسیقی ام باشه عصبیم میکرد..! با این حال یاد گرفتن پیانو واسم مهم تر بود، اصلاً به دَرَک اون هم مثل استادهای دیگه..! که البته این فقط واسه گول زدن خودم بود.. وگرنه عمراً عین استادهای دیگه باشه واسم..!
با صدای عرشیا به خودم اومدم:
_ چی شد خانم راد؟
مثل خودش قیافه ای مغرورانه به خودم گرفتم و گفتم:
_ چه ساعتی باید بیام؟
_ دو جلسه همین هفته و دو جلسه هم هفته ی آینده، روزهای دوشنبه و پنجشنبه، ساعت 6 تا 7:30 بعدازظهر. مشکلی که ندارین؟
_ نخیر مشکلی نیست.
_ خب.. پس دوشنبه به موقع آموزشگاه باشید، که از تأخیر بدم میاد.. و در حالی که سرش و بهم نزدیک میکرد آروم گفت:
_ پس دیر نکن خانووم مـحیا راد..!
پسره ی پررو .. چرا همچین میکنه؟! این هم حالش خوش نیست ها..!
_ یکبار گفتین آقای رهنما، پس لزومی نداره دوباره تکرار کنین.. با اجازتون..
از خانم علوی هم خداحافظی کردم و به سرعت از آموزشگاه خارج شدم.
_ اَه.. این چه شانسیه من دارم؟ به خدا اگه مجبور نبودم، و یه آموزشگاه بهتر با استادهای بهتر سراغ داشتم، محال بود قبول کنم با این از خود راضی کلاس بگیرم.
سریع یه تاکسی گرفتم و از اونجا دور شدم.. اگرچه از این به بعد میبایست هفته ای دو جلسه تحملش کنم، اون هم به عنوان استاد موسیقی ام..! سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به گذرعابران در پیاده رو و به گذر تابلوی مغازه ها از جلوی دیدگانم چشم دوختم و تو دلم گفتم:
اونچه رو که نمیخواستی سرت اومد محیا خانم..!
به خونه رسیدم، از خستگی نای راه رفتن نداشتم، با کلید خودم در و باز کردم و داخل شدم.
_ سلام مامان آرامم.. خوبی؟
_ سلام عزیزم.. خسته نباشی.
_ مرسی مامانم.. شما هم همین طور، بابایینا کجان؟
_ بابات که هنوز سر کارشه، ماهان هم تو اتاق کارش داره رو نقشه هاش کار میکنه.
_ اوهووم.. پس من میرم یه کم استراحت کنم.
_ برو مادر..
قبل از این که به اتاقم برم تصمیم گرفتم یه سری به ماهان بزنم، تقه ای به در زدم و داخل شدم، ماهان روی نقشه هاش خم بود و وقتی متوجه شد کنارش ایستادم بدون اینکه حتی سرش و بلند کنه گفت:
_ کاری داری زود بگو و برو که اینجوری حواسم و پرت میکنی..
با اینکه تو ذوقم زده بود ولی چون میخواستم هر طوری هست از دلش بیرون بیارم، رفتم کاملاً نزدیکش و دستهام و دور گردنش انداختم و به حالت مظلومانه گفتم:
_ دلت میاد که با اینجور با آبجیت حرف میزنی و میخوای ازاتاقت بیرونش کنی..؟
دستم و از دور گردنش آزاد کرد و با اخم گفت:
_ مقصر خودتی محیا خانوم.. هر بار بهت گفتم مراقب رفتارت توی جمع باش گوش نکردی و بدتر لجبازی هم کردی..
_ ببخشید داداش جونم.. باور کن فقط میخواستم یه کم سر به سرت بذارم و شوخی کرده باشم..
_ ببینم، خواهر من کی میخواد بفهمه هر چیزی جایی و هر نکته مکانی..؟
_ چشم آقا داداشم.. دیگه تکرار نمیشه
_ واسه بار چندمه این قول و میدی محیا خانوم؟
_ باور کن این دفعه دیگه فرق میکنه.. به خدا طاقت کم محلی های هر کسی رو دارم به جز تو داداشی..
_ خیلی خب.. این بار هم میبخشم ولی یادت باشه واسه دفعه ی آخره ها خانوم کوچولو..
دستم و آوردم بالا و به حالت خبردار مقابلش ایستادم و گفتم:
_ ای به چشم..
ماهان که از این حرکت من خنده اش گرفته بود پیشونیم و بوسید گفت:
_ الحق که خواهر خودمی..
_ ما مخلصیم..
_ ما بیشتر ورپریده..
و هر دو زدیم زیر خنده، مامان که همون لحظه با دو تا آب پرتقال داخل شد لبخندی زد و گفت:
_ چی شده که صدای خنده ی خواهر و برادر تا تو آشپزخونه هم میومد..؟
_ هیچی مامان جون.. باید یه حال و هوایی به داداش ماهان میدادم که خوشبختانه موفق شدم..
مامان که خوشحال بود از اینکه تو همین مدت کم کدورت بین من و ماهان برطرف شده بود لیوان و داد دستم و گفت:
_ پس مزاحم خلوت و شادی شما خواهر و برادر نمیشم..
بعد از اینکه مامان از اتاق رفت بیرون، ماهان رو کرد بهم و گفت:
_ حالا خواهر کوچولو.. تو بگو ببینم چرا گرفته ای؟
_ واسه چی فکر میکنی من گرفته ام؟
_ خیال نکن با این خنده هات میتونی ناراحتیت و از من مخفی کنی..
لبخندی زدم و گفتم:
_ چیزی نیست داداش، نگران نباش.
ماهان مقابلم ایستاد و دستاش و دو طرف بازوهام گرفت و گفت:
_ داشتیم محیا خانوم..؟ این یعنی من غریبه شدم دیگه..؟
_ نه داداش.. باور کن اون چنان چیز مهمی نیست، مربوط به یکی از کلاسهامه که خودم حلش کردم.
_ مطمئن باشم که مسئله ی مهمی نیست؟
_ آره فدات بشم..خیالت راحت.
_ باشه.. ولی میدونی که همیشه میتونی رو من حساب کنی..؟
_ اون که صد البته..تا حالا هم بهم ثابت شده داداشم..
بعد از اینکه از پیش ماهان به اتاقم رفتم احساس کردم خیلی آروم شدم، با اینکه راجع به اون موضوع باهاش حرفی نزدم ولی همین قدر که
بودنش کنارم بهم آرامش میداد واسم کافی بود.
شب، بعد از اومدن بابا شام و دور هم خوردیم و من خوشحال از اینکه تا به حال هیچ چیزی این جمع چهار نفره ی ما رو از هم نگسسته بود.
مقابل تلویزیون نشسته بودم و همراه ماهان فیلم خارجی ای رو که دانلود کرده بود و روی DVD ریخته بود نگاه میکردیم. بعد از چند لحظه مامان و بابا هم به ما پیوستند و مشغول تماشای فیلم شدند.
آخرهای فیلم بود که ماهان کوسنی و به طرفم پرت کرد و گفت:
_ دختر خواب آلود، تو که از وسطهای فیلم فقط داری چرت میزنی.. خب پاشو برو راحت بگیر بخواب.. مجبورت نکردن که بشینی همین حالا تا آخرش نگاه کنی..
خمیازه بلندی کشیدم وخواب آلود گفتم:
- نه.. میخوام الان ببینم آخرش چی میشه..
مامان که در حال پوست گرفتن میوه بود یه پرتقال به طرفم گرفت و گفت:
_ بخور مادر.. این روزها اصلاً خودت و تقویت نمیکنی.. بعد هم برو بخواب که یه فیلم اینقدر مهم نیست که تا این موقع بیدار موندی..
اخمی کردم و گفتم:
_ من که بچه نیستم ساعت خوابم و بهم یادآور میشید..
_ وای که چه به خانوم هم بر میخوره..؟
کوسن بزرگتری و که کنارم بود با تمام قدرت به سمتش پرت کردم که تو هوا گرفت:
_ ای وای نشکنه دستت خانوم کوچولو..
_ ماهان دوباره شروع نکن ها.. حوصله ندارم.
اون لحظه دیگه واقعاً بی خیال فیلم شدم، نمیدونم چرا یه دفعه این جور عصبی و بی قرار شدم؟! شاید از اثرات فیلمی بود که نگاه میکردم..!
شب بخیری گفتم و برای خواب به اتاقم رفتم. ولی خواب از چشمام رفته بود، دی وی دی آهنگهای مورد علاقه ام و توی دستگاه گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم..

maryam banoo842
1391,08,22, ساعت : 12:04
صبح زود از خواب بیدار شدم تا قبل از رفتن پدرم، خرید پیانو رو بهش یادآوری کنم، اما پدرم بیشتر از من به فکر بود چون به محض اینکه چهره ی خواب آلود منو دید، بوسه ای به پیشونیم زد و گفت: محیا جان من حواسم به خرید امروز شما هست، نیازی نبود به این زودی از خواب بیدار بشی.
_ نه بابا جون.. از امروز باید سحرخیز باشم خیلی برنامه ها واسه خودم دارم.
_ باشه دخترم... پس عصری جلوی دانشگاه منتظرتم.
بوسیدمش و گفتم:
_ قربونت بشم بابا که اینهمه به فکرمی..
از بابا که خداحافظی کردم به حمام رفتم و یه دوش گرفتم و قبل از اینکه واسه خوردن صبحانه به آشپزخانه برم، سری به اتاق ماهان زدم در و کمی باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم، که یهو ماهان که پشتش به من بود به طرفم چرخید
_ دنبال چیزی میگردی شیطون..؟
از اینکه ماهان مچم و گرفته بود جا خوردم:
_ نه بابا.. مگه تو چیزی هم واسه قایم کردن داری که من دنبالش بگردم؟ ببینم نکنه داری و ما خبر نداریم؟!
_ آره دارم، مگه نمیدونستی که نیمه های شب دوست دخترم و آورده بودم و حالا هم قایمش کردم..!!
_ واقعا ؟!
_ آره، بیا ببینش چه قدر خوشگله..! عین گربه ی همسایه مون ملوسه، فقط مواظب باش که بد چنگول میندازه، دیشب هم کلی خراش رو
بدنم به جا گذاشت..!
وارد اتاق شدم و در حالی که دور و برم و نگاه میکردم گفتم:
_ مسخره میکنی ماهان، من و دست میندازی؟
_ آخه خواهر ساده ی من که زود همه چی و باور میکنی، من فقط کیمیا رو دارم که اون هم اهل این حرفها نیست، از طرفی منم بیکار نیستم که وقتم و واسه این برنامه ها بگذارم..
رفتم نزدیکش و لپش و محکم کشیدم و گفتم:
- آخ که قربون داداش خودم بشم که با همه ی شیطنت هاش ولی تو این یکی مورد مثبت مثبته..!
_ اگه این کیمیا خانوم و نپرونی که تا تهش خودم واست راست و ریستش میکنم، چون هر چی باشه، اون تونسته داداش ما رو سر به راه کنه..!
_ دست شما درد نکنه.. شما به فکر خودت باش که کم کم باید مامان به فکر ترشی انداختنت باشه..
_ اولا من 22 سالم بیشتر نیست مگه عهد اجداد محمد خان قاجاره که به این زودی شوهر کنم..؟ دوما هر موقع وقتش شد داداش گلم که هست واسم یکی و دست و پا کنه.. البته مثل خودت نباشه ها.!
_ مگه من چمه؟ پسر به این گلی؟
_ آره واقعا.. مگر اینکه به جز کیمیا، جنابعالی از خودت تعریف کنی..!
_ میگم حالا جدیدا به رسم و رسومات هندی ها روی آوردی که از من میخوای واست شوهر پیدا کنم..؟!
_ نه داداش جونم.. تو پیدا میکنی ولی با یه نقشه ی حسابی اون و میاری طرف من..!
ماهان که متعجب از حرفم نگاهم میکرد گفت:
_ محیا.. دیشب خواب عشقی دیدی که اول صبحی چرت و پرت میگی..؟!
در حالی که به زور جلوی خنده ام و گرفته بودم و از اتاق میرفتم بیرون گفتم:
_ آخی داداش من .. دیدی فقط تو نیستی که میتونی دستم بندازی..! مگه عقلم پاره سنگ برداشته که به ای زودی خودم و اسیر شما مردها کنم؟
ماهان که هنوز تو تلافی من مونده بود گفت:
_ امان از تو وروجک.. واقعاً داشتم بهت شک میکردم که همون خواهر مغرور خودمی..
ساعت 11 کلاس داشتم و تا اون موقع میتونستم با خیال راحت، دل سیری صبحانه بخورم. امروز مامان زودتر از همیشه رفته بود، میز صبحانه رو چیدم و واسه خودم و ماهان هم تخم مرغ نیمرو کردم، یه لیوان شیر و همچنین آب پرتقال هم واسه ماهان گذاشتم، میدونستم اون هم
مثل من اگه صبحانه ی مفصل نخوره محاله سیر بشه.. ماهان که به آشپزخانه اومد و چشمش به میز صبحانه افتاد، سوت بلندی کشید و پشت میز نشست:
_ ببینم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده که محیا خانم دست به همچین کاری زده؟!
کنارش نشستم و به شوخی گفتم:
_به خدا ماهان خوبی بهت نیومده.. منو بگو که گفتم حالا که مامان نیست، داداشم بی صبحانه نره..
ماهان یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:
_ نگو که فقط واسه من این صبحانه رو گذاشتی؟ تو که بدتر از منی شکمو..!
_ حالا بیا و خوبی کن ..
_ خیلی خب، حالا قهر نکن.. دست شما درد نکنه..
- خواهش میکنم.. میگم داداشم امروز منو میرسونی دانشگاه؟ به خدا اصلا حس با تاکسی رفتن و ندارم.
_ آهان..پس بگو دلیل این خوبی شما رو..! باشه، ولی زود حاضر شو که باید به موقع شرکت باشم.
بعد از جمع کردن میز صبحانه با عجله به اتاقم رفتم تا آماده بشم، پالتوی شیری رنگی و که بابا از سفرش به ایتالیا واسم آورده بود با یه شلوار جین یخی پوشیدم و آرایش خیلی ملایمی هم کردم..
_ ماهان من آماده ام.. بریم؟
_ چه عجب! این روزها خوش قول شدی.. دیگه ما رو دم در نمیکاری..؟
_خوب دیگه، یه موقع هایی لازمه که برنامه ی زندگی عوض بشه..
_ که اینطور..!
به همراه ماهان به سمت دانشگاه میرفتیم ومن در حال گوش دادن به آهنگی بودم که از دستگاه پخش میشد..
دوستت دارم اندازه ی ستاره های آسمون..
بیا همین جا پیش من بمون.. بشین و کنار من بمون..
دست بنداز دور گردنم و حرفهام و از چشمهام بخون..
بغل کن بغل کن بغل کن...
تو تنها عشق منی.. تو یکی یه دونه ی منی..
بیا و بذار پر بشه عطر خونه ی من..
با تو آروم میگیره این دل پر بهونه ی من..
بغل کن بغل کن بغل کن..
بیا با من میخوام رسوا بشم تو این زمونه..
میخوام عشق منو دنیا بدونه..
میخوام واسه همیشه با تو باشم..
میخوام دیوونه باشم من دیوونه..
بیا با من میخوام رسوا بشم تو این زمونه..
میخوام عشق منو دنیا بدونه..
میخوام واسه همیشه با تو باشم..
میخوام دیوونه باشم من دیوونه..
با من باش عشقت تو دل منه..
دلم واسه تو پرپر میزنه..
با من باش و بذار با تو باشم..
دلم میخواد تو دل تو جا بشم..
آرزویم اینه که وقتی میخوابم..
فقط تو رو ببینم تو خوابم..
میخوام وقتی از خواب بیدار میشم..
تو رو ببینم که نشستی پیشم..
دوستت دارم اندازه ی ستاره های آسمون..
بیا همین جا پیش من بمون.. بشین و کنار من بمون..
دست بنداز دور گردنم و حرفهام از چشمهام بخون..
بغل کن بغل کن بغل کن...
تو تنها عشق منی.. تو یکی یه دونه ی منی..
بیا و بدار پر بشه عطر خونه من..
با تو آروم میگیره این دل پر بهونه ی من..
بغل کن بغل کن بغل کن...
...........................................
چهارراه نزدیکِ دانشگاه پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و من ازپشت شیشه به بیرون نگاه میکردم؛ به تکاپوی عابران پیاده ای که هر کدام به سویی میرفتند، به درختان و تک و توک برگهایی که بر شاخه ها روزهای آخر را میگذراندند و آهسته آهسته این فصل زیبای پاییزی را بدرود میگفتد و به رفتگری که در حال جمع کردن برگهای پاخورده ی زیر درختان به یک گوشه بود، و من همیشه عاشق صدای خش خش این برگهای خشک بودم؛ ناگهان فکری به ذهنم رسید. رو کردم به ماهان که در حال گوش دادن به ترانه بود و همزمان با خواننده زمزمه میکرد:
_ ماهان.. من اینجا یه کاری دارم، بعدش هم خودم میرم دانشگاه، راهی نیست.
متعجب برگشت به طرفم و گفت:
_ اگه کارت زیاد طول نمیکشه جلوتر پارک میکنم تا بیایی..
_ نه داداش.. تو برو، دیرت میشه؛ گفتم که مسیری نیست خودم میرم..
_ باشه.. هر جور راحتی، مراقب خودت باش.
_ حتما داداش.. فعلاً خداحافظ.
قبل از اینکه چراغ سبز بشه، از ماشین پیاده شدم و با عجله به سمت رفتگر رفتم.
_ سلام آقا.. خسته نباشید.
رفتگر که جوونی حدوداً 30 ساله بود سرش و بلند کرد و نگاهی به سر تا پایم انداخت..!
_ ممنون خانم..
_ شرمنده.. میتونم چند لحظه وقتتون و بگیرم..؟!
و اون متعجب تر از قبل جواب داد:
_ خواهش میکنم.. بفرمایید
ومن با لبخندی که گوشه ی لبم بود گفتم:
_ میخوام اگه ممکنه یه کاری واسم انجام بدین..
_ چه کاری خانم؟!
_ راستش یه عمارت قدیمی هست که متاسفانه باغبونی که همیشه میرفته و اونجا رو تمیز میکرده این مدت به دلیل کسالتی نتونسته بره و به باغ و درختها رسیدگی کنه، گفتم اگه شما بتونید این کار وانجام بدین لطف بزرگی کردین، البته دستمزد این کار و هر چه قدر که بشه تقدیمتون میکنم، کار اونچنان سختی نیست.
رفتگر که حالا خیالش راحت شده بود از اینکه من با اون سر و وضع چه کاری میتونستم باهاش داشته باشم، مردد گفت:
_ ولی خانم، من تا به حال باغبونی انجام ندادم..
_ گفتم که فقط در حد تمیز کردن باغ و دور و بر درختهاست..
رفتگر بعد از مکث کوتاهی گفت:
_ باشه..پس آدرس و لطف کنید و بگید من چه ساعتی اونجا باشم؟
با خوشحالی آدرس و ساعت و روی یه کاغذ یادداشت کردم و شماره تلفنش و هم گرفتم که اگه لازم شد جهت یادآوری باهاش تماس بگیرم.
نگاهی به ساعتم انداختم، چیزی به شروع کلاس نمونده بود و باید همین مسیر و کوتاه و تاکسی میگرفتم. به سرعت قدم به خیابون گذاشتم ولی یه لحظه با صدای ترمز ماشینی سر جایم میخکوب شدم. از ترس نفسم بند اومده بود و قلبم تند تند میزد ماشین به فاصله ی میلی
متری از من نگه داشته بود، به سمت راننده نگاهی خشمگین انداختم که عرشیا رو پشت فرمون دیدم، ولی حتی به خودش زحمت نداده بود پیاده بشه؛ به طرفش رفتم؛ شیشه اش و داد پایین ولی قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه با عصبانیت و با صدای تقریباً بلند و بی توجه به اینکه
استادمه گفتم:
_ حواست کجاست؟ مثل اینکه تا جونم و نگیری دست بردار نیستی..
عرشیا که شاید انتظار همچین برخوردی و داشت از ماشین پیاده شد و خونسرد مقابلم ایستاد و گفت:
_ خانوم محترم.. من که مثل بقیه دارم مسیر خودم و میرم، این شما هستید که خیابون و با پیاده رو اشتباه گرفتین..
_ و شما هم خیابون و با پیست رالی..!
و نیما با اخمی که به چهره انداخت خونسرد جواب داد:
_ مثل اینکه شما همیشه بقیه رو مسبب بی احتیاطی های خودتون میدونید..!
_ هر چه قدر هم من سهل انگاری کرده باشم، به گمانم ادب حکم میکنه به جای اینکه طلبکارانه مقابلم بایستید یه عذرخواهی کوتاه میکردین.. یا لااقل از ماشین پیاده میشدین که مبادا اتفاقی واسم افتاده باشه..!
_ حالا که خدا رو شکر طوریتون نشد.. پس خواهشاً بیشتر حواستون و جمع کنید و باعث بدبختی راننده های بی تقصیری مثل من نشید..!
دیگه خونم به جوش اومده بود؛ انگار میخواستن جونش و بگیرن تا یه ببخشیدی بگه..! ولی ترجیح دادم عین خودش خونسرد باشم با لحن مسخره ای گفتم:
_ بله خدا رو شکر.. تا اینجا رو دو بار جون سالم به در بردم، و خیلی عذر میخوام که نزدیک بود با ماشینتون من و زیر کنید..!
این و گفتم و خواستم برم که این بار اما به مسخره گفت:
_ کجا حالا با این حالتون..؟! میرسونمتون، میدونم تا برسین دانشگاه یه بلا ملایی سر خودتون میارین..!
برگشتم به سمتش و گفتم:
_ لازم نکرده شما به فکر من باشید.. حواستون به رانندگیتون باشه که مبادا یکی رو زیر کنید، همه که مثل من خوش شانس نیستن تا حالا از دست شما دو بار جون سالم به در بردم..!
دیگه منتظر جوابی نموندم و به سرعت ولی با دقت بیشتر از خیابون رد شدم و بلافاصله یه ماشین تا دانشگاه سوار شدم.
وارد دانشکده که شدم به سرعت از پله ها بالا رفتم و خودم و به کلاس رسوندم، خوشبختانه امروز استاد رستگار دیرتر میومد وگرنه با این اعصاب خوردی که عرشیا واسم به وجود آورده بود باید به رستگار هم جواب پس میدادم.
از وقتی عرشیا پا به این دانشگاه گذاشته بود و یه جورایی هم به زندگی من، روزی نبوده که بدون اتفاقی به شب برسه..!
بعد از کلاس مارال رو دیدم که که به دیوار تکیه داده و منتظرم بود:
_ محیا.. چرا هر چی به گوشیت زنگ میزنم جواب نمیدی؟
_ببینم مگه تو کلاس هم میتونم بهت جواب بدم..؟!
_ خنگ خدا..قبل از کلاس و میگم..
_ آهان.. چی بگم والله..؟
_ چه طور مگه؟ باز دوباره چه اتفاق ناگواری افتاده؟!
_ بیا بریم تو محوطه تا اونجا واست تعریف کنم..
روی نیمکتی زیر درخت نشستیم و من جریان برخورد دوباره ام رو واسه مارال تعریف کردم..
مارال که از شدت خنده اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:
_ میگم محیا.. باید فیلمی ساخت از شما دو تا..! و دوباره رفت روی خنده..
_ کوفت.. چته اینقدر میخندی؟ مگه واست جوک تعریف کردم؟!
_ به خدا از جوک هم باحال تره..
_ تقصیر منه که میشینم با تو حرف میزنم.. بلند شو بریم که پشیمونم کردی..
مارال یه کم جدی شد و گفت:
_ وای که تو چه قدر حساسی دختر.. ولی به نظر من هیچ یک از این اتفاقها بی حکمت نیست..!
_ منظورت چیه؟!
_ خودت و زدی به گیجی یا واقعاً نمیفهمی؟!
_ یعنی میگی اون میخواد که این اتفاقها بیافته؟
_ نه خنگ خدا.. اون اینقدر بیکار نیست که دنبال تو کنه، دیگه زمان این بچه بازیها هم گذشته .. منظورم اینه که حتماً خدا میخواد که اینجوری میشه.. قبلاً هم بهت گفته بودم.
_ خدا نکنه مارال.. زبونت و گاز بگیر..!
_ پس فکر کنم اگه بگم دیروز چه اتفاق مهم دیگه هم افتاد حتماً میگی این روزهاست که سوار بر یک اسب سفید میاد تا ملکه ی رویاهاش و
ببره..!
_ حالا تو هم این همه خودتو تحویل نگیر من یه چیزی گفتم..! بگو چی شده دیروز؟
_ خب حقیقته عزیزم .. البته باید بگم اون تنها از نظر ظاهر و قیافه چندان تفاوتی با شاهزاده ها نداره ولی از جهت اخلاق با اون چهره ی سرد و خشکش به هیچ وجه..!
مارال لبخند موزیانه ای زد و گفت:
_ پس بازجای شکرش باقیه که جناب عرشیا خان از این نظر مورد تائید شما هستن.. وگرنه تا به حال هیچ جنس مخالفی به چشم شما نیومده..! البته به غیر از برادر و پدر بزرگوارتان که از همه جهات مورد ستایش شما بوده اند..
_عزیزم بهتره این و هم بذاری به حساب نجابتم..!
_ وای امان از تو محیا با این همه خودبرتر بینی ات.. حالا نگفتی دیروز چی شده؟
_ دیروز که به آموزشگاه رفتم، فهمیدم که عرشیا، استاد پیانومه...

maryam banoo842
1391,08,22, ساعت : 12:14
مارال که با چشمان گرد شده نگاهم میکرد و از طرفی جلوی خنده اش و هم گرفته بود گفت:
_ نگفتم محیا.. حالا باز قبول نکن.
_ خیلی خب حالا تو هم .. این قدر شلوغش نکن، همه ی این ها بر حسب اتفاقه..
_ باشه، همین که تو میگی.. بهتره به جای این پیش گویی ها بریم یه چی بخوریم که مردم از گشنگی که اگه تا عصری اینجا بشینیم تو کم نمیاری..!
به طرف بوفه میرفتیم و مارال همچنان دست بردار نبود..
_ حالا چی بهت گفت؟ برخوردش چه طور بود؟ اصلاً خبر داشت که قراره شاگردش بشی؟
_ مارال بسه دیگه ..کچلم کردی.
_ ای بابا.. چه قدر بد اخلاقی تو..؟
_ عزیز من.. هیچ برخورد و صحبت خاصی نشد.. فقط ایشون هر از گاهی هوس میکنه عین عزرائیل جلوی من ظاهر بشه تا بلکه جونم و بگیره..
_ نگو تو رو خدا.. پسر به این گلی؛ کجاش عین عزرائیل میمونه؟!
_ واسه بقیه نه..ولی واسه من بله..!
_ حالا کی باهاش کلاس داری؟
_فردا ساعت 6..
_ آهان.. نمیشه منم بیام؟!
_ تو بیایی که چی بشه؟ بادیگاردم باشی؟!
_ نه عزیزم.. این دفعه رو میخوام خودم شاهد همه چی باشم..! شنیدن کی بود مانند دیدن..! واسم جالب شده..
_ عجله نکن عزیزم.. همین روزها به چشم میبینی.. این جور که پیداست روز به روز برخوردها بیشتر میشه..!
_ عزیزم دلت هم بخواد.. حالا که دخترا واسه همچین جیگری دارن خودکشی میکنن ..! نمیدونی چه کرده این عرشیا خان..!
_ پس مبارک صاحبش باشه..!
مارال نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_آره ایشاالله..!!
توی بوفه نشسته بودیم ، ربع ساعتی به شروع کلاسمون مونده بود و با عجله در حال خوردن ناهار بودیم که نازنین با عشوه ی همیشگی اش به طرفمون اومد و بی اجازه روی صندلی مقابلم نشست:
_ شنیدم کلاس موسیقی میری؛ با استاد رهنما هم گرفتی، چی شده که حالا به این کلاسها میری؟!
اخمی بهش کردم و گفتم:
_ فکر نمیکردم واسه کلاس رفتنم باید به شما اطلاع بدم.. حالا کی بهت رسونده؟
_ اونش به تو ربطی نداره .. فرض کن کلاغها رسوندن..!
_ پس به گمانم کلاغهاتون واضح و کامل اطلاع رسانی نکردن..!
_ چطور؟!
کمی روی صندلیم جا به جا شدم و دو دستم و زیر چونم قلاب کردم و با خونسردی گفتم:
_ راستش قرار بود با یه استاد دیگه کلاس بگیرم اما آقای رهنما، خودشون خواستند که من کلاسم و با ایشون بردارم..!
نازنین اخمی به چهره انداخت و گفت:
_ واسه چی اونوقت؟!
_ دیگه فکر کنم زیادیت میشه بدونی، تا همین قدر هم بیش ازاندازه فضولی کردی..
نازنین که از شدت خشم دندوناش و محکم به هم میفشرد و چشمهاش کاسه ی خون شده بود با گفتن کور خوندی از سر جاش بلند شد و رفت.
_ محیا به خدا این دختره روانیه..!
_ روانی رو نمیدونم ولی احساس مالکیتش زیاده، فکر میکنه باید صاحب همه چی باشه.. موندم همچین آدمهایی با همچین طرز فکر مسخره ای چه جور میشه بهشون گفت تحصیل کرده..؟!
_ وااا..
_ آره عزیزم.. واا نداره، الان هم پاشو بریم که این دختره غذامون و کوفتمون کرد..
تا لحظه ای که از بوفه خارج شدیم متوجه ی نگاه سنگین و غضبناک نازنین به روی خودم بودم.
_ ولی محیا خوشم اومد.. عجب حالش و گرفتی..!
_ حقش بود..
خدا رو شکر امروز به غیر از برخورد صبح تا زمانی که دانشگاه بودم رنگی از نیما رو ندیدم؛ ولی بالاخره چی؟! تو کلاس پیانو که باید باهاش کنار میومدم.. عجب بدبختیه ها..!
ساعت 5 بابا جلوی در دانشگاه منتظرم بود..
_ مارال بیا تا یه مسیری برسونیمت..
_ نه فدات بشم، مزاحم شما نمیشم. جایی کار دارم که مسیرم به شما نمی خوره..
_ باشه.. هر جور راحتی، در هر صورت دوست ندارم تعارف کنی.
_ نه.. برو به سلامت.
_ پس فعلا.. شب بهت زنگ میزنم.
از مارال جدا شدم و به اون سمت خیابون رفتم البته با احتیاط..!
_ سلام بر بابا کیان خوب خودم..خوبی بابایی؟
_ آره بابا.. تو چطوری؟
_ منم عالی.. بهتر از این نمیشم..!
بابا خنده ای کرد و گفت:
_ حتما از شوق خریدن پیانوست..!
_ آره بابا جون.. از فردا هم کلاسهام شروع میشه.
_ ایشالله که موفق باشی دخترم..
_ مرسی بابایی..
بابا در تمام طول راه باهام صحبت میکرد ولی من با به خاطر آوردن کلاس فردا اون هم با نیما استرس عجیبی به جونم افتاده بود. بعد از اینکه به پاساژ نور رسیدیم، وارد مغازه ای که پیانو رو از همون جا انتخاب کرده بودم شدیم. بابا نگاه دقیقی به پیانو انداخت و گفت:
_ از همه لحاظ مطمئنی میخوای همین و بخری؟
_ بله بابا.. چند بار این پاساژ و مغازه ها رو زیرو رو کردم بهتر از این که به کار من بیاد پیدا نکردم.. مطمئنم.
بابا بعد از اینکه خیالش از بابت انتخاب من راحت شد با فروشنده حساب کرد و قرار شد روز بعد واسم بفرستند خونه..
_ بابا جون ممنون.. دستت درد نکنه.
_ خواهش میکنم عزیزم.. توجون بخواه.
_ میگم بابایی، پایه ای بریم از شیرینی فروشی به مناسبت خرید این پیانو شیرینی بخریم؟
_ باشه بابا جون.. اتفاقاً حالا که اسم شیرینی آوردی، خودمم بد جور هوس کردم..
_ ای بابای شکموی خودم.. پس فکر کنم ماهان به خودتون رفته که اسم هر خوردنی میاد هوس میکنه..!
بابا خنده ی بلندی کرد و گفت:
_ نه اینکه تو اصلاً شکمو نیستی.. تو که از بچگیت پدر ما رو در درآوردی، من و مادرت گاهی وقتها مجبور بودیم چشماتو بگیریم و از جلوی مغازه های خوردنی رد بشیم..
_ جداً..! پس هر دو به شما رفتیم.. مامان که خیلی حواسش به اینه که چی بخوره، چی نخوره.. وای من که اصلاً نمیتونم با شکمم تعارف کنم.
بابا که از حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
_ الحق که دختر خودمی..!
و هر دو خندیدیم.
بعد از خریدن کیک خامه های مورد علاقه خودم..! به طرف خونه حرکت کردیم..
ذوق زده وارد خونه شدم و با صدای بلندی گفتم:
_ مامان.. ماهان کجایید؟
با شنیدن صدای من، هر دو سراسیمه به سالن اومدند..
_ چی شده مامان جون؟ چرا داد میزنی، اتفاقی افتاده؟
_ نه مامان گلم.. چرا شما همش فکر میکتید باید اتفاقی افتاده باشه..؟ با بابا رفتیم پیانو رو خریدیم. فردا صبح هم واسم میارنش؛ این هم شیرینی اش..
_ بیا داداشم.. بیا که به خاطر تو این شیرینی ها رو خریدم..!
ماهان که تا اون لحظه ساکت بود گفت:
_ آخه دختر، تو چرا عاقل نمیشی؟ نمیگی این جور داد و فریاد میکنی ما رو سکته مون میدی؟
_ ببخشید داداشی.. به خدا این قدر خوشحالم که خواستم زود خبرتون کنم.. و همزمان یه کیک خامه رو از جعبه درآوردم و فرو بردم تو دهانش..
_ نوش جونت داداشی..
_ بگو ببینم، بالاخره همون پیانو رو خریدی دیگه؟
_ آره، همون و خریدم..
_ خب مبارکت باشه خواهرم.. امیدوارم با همین پیانو یه پیانوئیست مشهور بشی ..!
اگرچه به خاطر رفتار اون روز گفتن این حرفش کمی واسم عجیب بود اما با لبخندی جوابش و دادم:
_ مطمئن باش داداشم.. مامانی تو نمیخوای بهم تبریک بگی؟
_ واسه چی نگم دختر قشنگم؟ مگه تو و ماهان میگذارین..؟ مبارکت باشه عزیزم.. ایشاالله با همین پیانو، بهترین آهنگت و واسمون میزنی.
با خوشحالی در حالی که از پله ها بالا میرفتم گفتم:
_ قول میدم به اون چیزی که میخوام و آرزوش و دارم خواهم رسید؛ و بهم افتخار خواهید کرد.
ماهان که همزمان پشت سرم می اومد گفت: محیا مراقب باش.. این جور که پله ها رو بالا میری کله پا میشی ها.. اون وقت به آرزوهات نمیرسی..!
به سمتش برگشتم و لپش و یه گاز گرفتم و همزمان جاش و بوسیدم و گفتم:
_ هیچ چیز مانع رسیدن من به آرزوهام نخواهد شد داداش گلم..
ماهان که دستش و روی لپش، جایی و که گاز گرفته بودم میکشید گفت:
_ ورپریده.. این چه کاریه میکنی؟ عجب دندونهای تیزی هم داری؟! اگه فقط جاش رو صورتم بمونه میکشمت..
_ نترس داداشم.. اگه نگران کیمیا جون هستی، خودم واسش توضیح میدم که کار من بوده و خیال اشتباه نکنه..!
این و گفتم و بلافاصله به اتاقم رفتم، داشتم لباسهام و عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد:
_ سلام محیا خانوم..
_ علیک سلام.. چه عجب! نمردیم و سلام کردن شما رو از پشت تلفن شنیدیم..
_ بابا بی خیال.. به خدا این کره ای ها رو ندیدی..؟ بی سلام جواب تلفن و میدن، بی خداحافظی هم قطع میکنن، بیشتر از ما هم پیشرفت
کردند..
_ عزیز من دلیل واسه سلام کردنت نیار.. اولاً پیشرفت اونها ربطی به این چیزها نداره؛ دوماً دلیل نمیشه فرهنگ اونها روی ما هم اثر بذاره.
_ محیا به جان تو اگه بخوای دوباره موعظه کنی، همین حالا قطع کنم؟
_ خیلی خب.. نصیحت به تو نیومده.. واسه خودت میگم که فردا رفتی تو خونواده ی شوهر، ایراد نگیرن بهت که دختره ادب اجتماعی نداره..!
_ غلط میکنه هر کی بخواد به من ایرادی بگیره، از همون روز اول دمشون و قیچی میکنم..!
_ اون و که صد البته.. کی حریف زبون تو میشه..!
_ خب حالا ول کن شوهر و خونواده ی شوهر رو.. زنگ زدم که بهت بگم فردا روز آخر کلاسهامونه، تا ده روز دیگه هم امتحانات پایانی شروع میشه، منم که تا دلت بخواد اشکال دارم.. قربونت بشم محیا جون یه جور برنامه ی درسیت و ردیف کن که بتونی اشکالهای من هم برطرف کنی..
_ باشه، نگران نباش.. ولی توکی یاد میگیری از اول ترم یه مرور ساده هم که شده به درسها کنی؟ حتماً ترم آخراگه خدا بخواد..!
_ نه عزیزم آدم هر راهی و همون جور که طی میکنه تا آخرش میره.. ایشاالله واسه ارشد..!
_ من که بعید میدونم تو آدم بشی واسه درس خوندن..
_ وای محیا به خدا دیوونم کردی.. گاهی وقتها فکر میکنم با یه پیرزن 60-70 ساله دارم حرف میزنم.. نکنه اخیراً همنشین مامان بزرگهاشدی؟
_ نه ، مثل اینکه تو کلاً پند پذیر نیستی.. فردا تو دانشگاه یه برنامه درسی با هم تنظیم میکنیم که ببینم این ترم چه گلی به سر ما میزنی..!
_ باشه، پس تا فردا.. سلام برسون.
_ تو هم همین طور.. خداحافظ
شب تا طرفهای ساعت 2:30 بیدار بودم و درس میخوندم که اس ام اس نا آشنایی به گوشیم اومد، یه بیت شعر نوشته شده بود:
میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست
یعنی کی میتونست باشه که این موقع بی خوابی زده بود به سرش و همچین اس ام اسی زده بود..؟ با خیال اینکه حتما به اشتباه فرستاده، بی توجه گوشیم و روی عسلی گذاشتم و کتابم و بستم و روی تخت دراز کشیدم و چندی بعد به خواب رفتم.
و صبح دوباره با زنگ خوردن مداوم گوشیم بیدار شدم، خواستم بی خیالش بشم و پتو را تا بالای سرم کشیدم اما دست بردار نبود. به ناچار دستم و به طرف گوشی دراز کردم و جواب دادم:
_ الوو..
_ چرا داد میزنی؟ پرده ی گوشم پارم شد..!
_ اگه توی مزاحم بذاری بخوابم، منم داد نمیزنم.. چیه حالا اول صبحی بی خوابم کردی؟
_ خواستم بگم هر دو جزوه ی کلاسهای امروز و واسم بیار، میخوام تو همون دانشگاه کپی بزنم، میدونم اگه بخوام واسه ی یه روز هم با خودم ببرم خونه تا بهت برگردونم دیوونم میکنی، تو جونت بره جزوه ات و آخر ترمی به عزیز ترین کست هم نمیدی..!
_ باشه..دیگه کاری نداری؟ بذار بخوابم..
_ یادت نره ها..؟
_ نه..
_ به خدا اگه یادت رفت از همون جا برمیگردونمت خونه..
_ گفتم که نه.. ولم میکنی؟
_ خیلی خب بابا.. بداخلاق.
_ از دست مزاحمی مثل تو انتظار برخوردی بهتر از این نداشته باش.. خداحافظ
گوشی و به طرفی پرت کردم و دوباره خوابیدم.
ساعت 11 بود و من توی راه و ترافیک گیر افتاده بودم. هوای پاییزی سردی بود و آسمان را ابرهای سیاهی پوشانده بود و هر آن خیال باریدن داشت. چند دقیقه ای بود که تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود، شماره ی مارال رو گرفتم اما جواب نداد، احتمالاً استاد اومده و گوشیش و
سایلنت کرده بوده. یه ربع بعد به دانشگاه رسیدم، نیم ساعتی از کلاس گذشته بود و من مردد پشت در کلاس ایستاده بودم که برم داخل یا نه..؟
حوصله ی جواب دادن به استاد و نداشتم و بالاخره تصمیم گرفتم از خیر این کلاس بگذرم و جزوه اش و از مارال که مطمئناً در نبود من نوشته، بگیرم. اس ام اسی به مارال دادم که بعد از کلاس به سالن مطالعه بیاد؛ و سریع از اونجا دور شدم...

maryam banoo842
1391,08,22, ساعت : 12:16
سرم به روی جزوه هام بود و مشغول خوندن که صدای مارال تو گوشم پیچید:
_ چته مارال؟ واسه چی اینقدر جیغ جیغ میکنی..؟ نمیتونی آروم سلام و احوالپرسی کنی؟
_ ببینم از دنده ی چپت بلند شدی؟ از صبح تا حالا پاچه میگیری؟ خانوم خوشخواب، حالا چرا نیومدی کلاس؟!
_ تا پشت در اومدم اما منصرف شدم، حوصله ی اخم و تخم استاد نریمان و نداشتم..
_ خب عزیزم سحرخیز باش تا به موقع سر کلاسهات حاضر بشی..
_ بله دیگه.. اگه منم مثل تو عین مرغ سر شب بخوابم پس کی درسهام و بخونم؟ اون وقت حال و روزم میشه شمایی که جلوی رویم ایستادی..!
_ خب چرا بیخود به خودم زحمت بدم، وقتی دوستی به این خوبی دارم که نمیذاره تو درسهام بمونم..؟
_ که اونوقت نتیجه اش بشه پاس کردن با نمره ی 10-12 دیگه، آره..؟
_ خب چه عیب داره؟ مهم مدرکه که بالاخره با همون نمره های درخشان میگیرم..
- نه بابا، تو به هیچ صراطی مستقیم نمیشی..!
_ پس بیخود زحمت نکش جونم..
_ واقعاً که بیخود دارم خودم و واسه خاطر تو خسته میکنم. بیا این برنامه رو که تنظیم کردم داشته باش؛ فقط خواهشاً تنها روزهایی که
یادداشت کردم بیا واسه رفع اشکال، و مواقع دیگه مزاحمتی ایجاد نکن..!
_ واه واه.. چه کلاس هم میذاره واسم..؟
_ مگه من مثل تو بیکارم یا واسه مدرک با نمره های ناپلئونی اومدم دانشگاه..؟ این جزوه ها هم بگیر و سریع برو کپی بزن، منم میرم کلاس معماری کامپیوتر، بیا اونجا.
چند دقیقه به اومدن استاد مونده بود و من مشغول نوشتن بیت شعری روی جزوه ام بودم که متوجه ی کسی بالای سرم شدم..
_ سلام خانم راد..خوب هستین؟
این پسره ی لاق دراز دیگه از کجا پیداش شد؟
_ سلام.. ممنون
_ شرمنده خانم راد.. خواستم اگه ممکنه جزوه ی مهندسی نرم افزار 1 رو تا فردا ازتون بگیرم، آخه جزوه ی خودم کامل نیست و گرنه مزاحم شما نمیشدم..
زیر لب گفتم: آره جون مادرت..!
_ چیزی فرمودین خانم راد..؟!
_ نخیر.. شرمنده آقای احدی، راستش من از فردا دانشگاه نمیام، از طرفی هم جزوه ام دست یکی از دوستامه..
_ اشکالی نداره، جزوه رو از دوستتون بگیرین، من از روش کپی میزنم و هر جا که آدرس بدین میارم خدمتتون..
_ تو دلم گفتم: عجب رویی داره ها..!
_ گفتم خدمتتون، جزوه ام تا فردا دست دوستمه و بعدش هم خودم لازمش دارم.. در هر صورت شرمنده، بهتره از کسی دیگه جزوه بگیرید...
میدونستم جزوه بهونه اشه، و این اولین بارش نبود که به بهونه ای قصد نزدیک شدن داشت، بهتر می دیدم به همچین آدم پررویی رو ندم..
مارال که همون لحظه به کلاس اومده و یه جورایی از صحبتهای ما متوجه ی قضیه شده بود، روی صندلی کناریم نشست و جوری که احدی بشنوه گفت:
_ محیا جان.. اگه اشکالی نداره تا پس فردا جزوه ات دستم باشه، فکر نکنم تا فردا وقت کنم واست بیارم.. و همزمان نیشخندی تحویل احدی داد.
_ مشکلی نیست.. فقط دیرتر نشه لطفا..!
احدی که دید راه به جایی نداره بعد از گفتن ببخشیدی رفت سر جایش نشست..!
_ این دیگه چی میگه پسره ی هیزه نردبون..؟ دیدی چه جور حالش و گرفتم..؟
_ مرسی.. همچین سیریش شده بود که الّا جزوه ات و بده..
_ سیریش که چه عرض کنم..، موقع حرف زدن انگار میخواد درسته قورتت بده..! کروکدیل..!
از تعریفی که مارال از احدی کرد هر دو حسابی به خنده افتادیم که از چشم خود احدی هم دور نموند، مثل اینکه فهمیده بود داریم مسخره اش می کنیم..! در تمام مدت درس حواسم به کلاس موسیقی ام بود و در عوض نکته برداشتن، دفترم و خط خطی میکردم.. و از اونجایی که ردیف اول و دقیقاً مقابل استاد نشسته بودم، بالاخره بی توجهی ام باعث شد بهم تذکر بده:
_ خانم راد اگه حوصله ی گوش دادن به درس و ندارید بهتره سر کلاس نشینید.. مگه به شما متذکر نشده بودم که موقع تدریس من باید تمام
حواستون به گفته های من باشه..؟
_ ببخشید استاد.. تکرار نمیشه.
و زیر لب گفتم:
اَه... این استادهایی که من باهاشون میگیرم که از معلم های دوره مدرسه هم بدترن.. بعد از اتمام کلاس، احدی و دیدم که موقع خروج از کلاس یه لحظه ایستاد و برگشت به سمتم و نگاهی سنگین بهم انداخت و رفت..
یه لحظه از نگاهش ترسیدم ولی اهمیتی ندادم..!
مارال که متوجه ی حرکتش شده بود با آرنجش به بازویم زد:
_ این چه مرگشه..؟
_ نمیدونم، به خدا دیگه حوصله ی تجزیه و تحلیل رفتارهای این یکی رو دیگه ندارم..! من دارم میرم، فقط بی زحمت هر موقع اومدی خونه مون جزوه ی مدارهای الکترونیکی و واسم بیار که از روش بنویسم.
_ باشه، با جزوه ی خودت واست میارم..
_ ممنون.. خداحافظ
_ خداحافظ
از دانشگاه خارج شدم و یه تاکسی به سمت آموزشگاه گرفتم...
_ سلام خانم علوی.. خوبید؟
_ سلام.. ممنون.
_ آقای رهنما تشریف آوردند؟
_ بله.. تو کلاس روبه رو منتظرتون هستند..
وای که این چه قدر دقیق بود، هنوز چند دقیقه به 6 مونده..
_ مرسی.. فعلاً
با تقه ای به در وارد شدم:
_ سلام
_ سلام خانم راد.. بفرمایید
صداش مثل همیشه سرد و جدی بود..! چند صندلی دور تا دور کلاس چیده شده بود و جلوی هر کدام یه دستگاه ارگ واسه تمرین شاگردها..
واقعاً آموزشگاه مجهزی بود.
_ حواستون کجاست؟ بشینید لطفاً..
_ چند صندلی اون طرف تر انتخاب کردم و نشستم.. یعنی عمداً نخواستم نزدیکش بشینم..!
گویی متوجه ی این حرکتم شد:
_ خانم راد.. الان کلاس، خصوصیه..! توی کلاسهای عمومی میتونید فاصله رو رعایت کنید و هر جا دوست داشتید بشینید..!
نگاه عصبی اش رو که داشت باهام حرف میزد به روی خودم احساس کردم و مجبور شدم روی صندلی کناریش بشینم..
_ خب، شروع میکنیم.. اول از نت ها و قواعد و بعد کم کم میریم سراغ کار با ارگ یا پیانو.. هر جا هم که متوجه نشدین، بگین دوباره تکرار کنم، البته بهتره تو همون یکبار گفتن حواستون کاملاً جمع باشه که وقت کلاس گرفته نشه.
_ بله .. حتماً
عرشیا بعد از آموزش نت ها، شروع به نواختن قطعه ای کرد و من اون لحظه سراپا گوش شده بودم. چهره اش آروم و لبخند دلنشینی گوشه ی لبش بود..
به حرکت انگشتانش خیره شدم.. واقعاً که خدا از هیچ زیبایی در این بشر دریغ نکرده بود و حتی در خلق انگشتانش..! چشمهاش و بسته بود و من از فرصت استفاده کردم و نگاهم و به صورتش دوختم..
صورتی گرد با چشمانی درشت و مژه های تقریباً بلند، بینی تقریبا خوش فرم و لبانی کوچک که زیبایی چهره اش و دو چندان کرده بود..!
همین طور محو در تماشایش بودم که با چشمان سیاهش زل زد بهم:
_ خانم راد فکر کنم ابتدای کلاس خدمتتون گفتم که حواستون کاملاً جمع باشه، ببینم تو صورت من زدن پیانو رو یاد میگیرید..؟!
از لحن مسخره و خشکش دستپاچه شدم که چی جوابش و بدم؟
_ نه.. ببخشید..
متوجه ی دستپاچگیم شد و گفت:
_ خیلی خب.. واسه امروز کافیه.. بهتره همین ها رو توی خونه تمرین کنید، میتونید برید..
خداحافظی کوتاهی کردم و از کلاس زدم بیرون. از خودم بدم اومد، حالا در موردم چه فکری کنه، خدا داند.. حتماً پیش خودش کلی مسخره ام میکنه.. حق داره؛ درسته داشتم قورتش میدادم..!
خاک بر سرت کنن محیا که آبروی خودت و بردی..
از خانم علوی خداحافظی کردم و با عجله از آموزشگاه خارج شدم. بلافاصله یه تاکسی گرفتم که هر چه زودتر از اونجا دور بشم، نمیخواستم با افتضاحی که به بار آوردم باهاش روبه رو بشم..! حالا تا جلسه ی بعد هم شاید یادش بره؛ که البته همچین آدمی رو بعید میدونم فراموش کنه..!
تمام راه فکرم به عرشیا و ضایع کردن خودم در مقابل او بود.. در اون سرما به یکباره احساس کردم بدنم داغ شده اما دلیلش و نمیدونستم..!
همین که پا به خونه گذاشتم جیغ بلندی کشیدم:
_ پیانوی من...

asal_cheshmak
1391,08,22, ساعت : 22:16
دوستان کتاب هنوز تموم نشده !!

لطفا پست ندین!