PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان وفای عشق | maryam banoo842 کاربر انجمن



maryam banoo842
1391،08،06, ساعت : 08:51 بعد از ظهر
این رمان حقیقتی است راجع به دختری به نام محیا که دانشجوی سال سوم کامپیوتر و از خانواده ای مرفه
میباشد و به دلیل علاقه ی زیاد به نواختن پیانو تصمیم به شرکت در کلاس پیانو را دارد.
در این بین محیا که تا به حال ذهن و فکرش به تحصیل بوده است و نیز از سر غرورش هیچ پسری نتوانسته
توجه او را به خود جلب کند؛ با عرشیا آشنا میشود و بی خبر از اینکه عرشیا کیست و این آشنایی ناگهانی
به کجا کشیده خواهد شد..؟

pegah.a
1391،08،06, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید:
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
در نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید!
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
برای ایجاد تاپیک نقد، قوانین بخش و این تاپیک را مطالعه بفرمایید:
نویسنده های سایت حتما بخوانید! (http://www.forum.98ia.com/t655469.html#post6888637)
برای تهیه ی جلد رمان به این گروه مراجعه بفرمایید:
طراحی جلد رمان کاربران سایت (http://www.forum.98ia.com/group1384.html)
در ضمن توجه داشته باشید بین تک تک کلماتی که می نویسید حتما فاصله بندازید و یک حرف را تکرار نکنید (نادرست: بیااااااااااااااااا | درست: بیا یا بیـــــا)و به جای اون برای کشیده شدن حروف از دکمه های ترکیبی (shift+j) استفاده کنید تا متن، ناقص ارسال نشود!
تبلیغ رمان کاربرها در پروفایل، پیام خصوصی و تاپیک ها خلاف قوانین است و در صورت مشاهده شخص خاطی اخطار دریافت می کند!

maryam banoo842
1391،08،08, ساعت : 08:02 بعد از ظهر
[FULL JUSTIFY]

کسی برای من و تو دلش نسوخت..


دستهامون از هم جدا دستهای سرد..


کسی برای آخر قصه ی ما...


واسه مرگ عشقمون گریه نکرد..


اشک عاشق دیدنی نیست..


همه ی حرفها گفتنی نیست..


وقتی اما عشقت هرگز..


دیگه از یاد رفتنی نیست..


کسی برای من و تو دلش نسوخت..


دستهامون جدا دستهای سرد..


کسی برای آخر قصه ی ما..


واسه مرگ عشقمون گریه نکرد..


گاهی وقتهاست که سکوت..


مثل عشق یه حس دوست داشتنیه..


گاهی وقتهاست که نگاه بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه..


کار تو اشک منو شمردنه..


دل و پس گرفتن و سپردنه..


کار من همیشه از تو گفتنه..


دل من محکوم به شکستنه..


گفتی بگو ای عاشق و بیمار کیستی..


من عاشق توام.. تو بگو یار کیستی..


گاهی وقتهاست که سکوت..


مثل عشق یه حس دوست داشتنیه..


گاهی وقتهاست که نگاه بیشتر از هزار تا حرف گفتنیه..


.................................................. ...





_ محیا...محیا..بیدار شو مادر چه قدر میخوابی..؟


_ وای خدای من ...اگه گذاشتن دو دقیقه در آرامش مطلق بخوابم.


_ پاشو دختر خوب مگه تو امروز کلاس نداشتی..؟


_ وای وای وای .. از دست این اهل خونه. خودشون کله سحر بیدارن حالا هم نمیگذارن من بخوابم.


به ناچار و با عصبانیت پتو رو زدم کنار و با بی حوصلگی به ساعت کوکی یادگار مادربزرگ پدریم نگاهی انداختم. خود


نمایی عقربه های ساعت روی 8:15 چهره ی اخموی برومند رو در ذهنم تداعی کرد، جیغ کوتاهی کشیدم و عین


فنر از تخت پریدم پایین، به سمت روشویی اتاقم دویدم که صدای زنگ گوشیم منو از حرکت بازداشت ؛بی خیال



جواب دادن شدم و بعد از اینکه دست و صورتم و شستم از کمد لباسهاممانتوی سورمه ایم و بیرون آوردم و با یه


شلوار جین تیره ست کردممقابل آینه ایستادم و آرایش ملایمی به صورتم که هنوز اثرات خوابنمایان بود نیز ، کردم.



در حال سر کردن مقنعه ام بودم که دوباره صدای گوشیم بلند شد... نه بابا دست بردار نیست، به سمت گوشیم



خیز برداشتم و بدون توجه به شماره دکمه ی اتصال رو زدم



- بله؟


- بله و کوفت.. معلومه تو کجایی؟ مگه قرار نبود ساعت 8 دانشگاه باشی که قبل کلاس برومند بریم


کارشناسی..؟


- تویی مارال..؟


- نه پس بابامه ! مثل اینکه هنوز خوابیا..


- آخه دیشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم و واسه اون امتحان کوفتی تمرین حل میکردم. حالا هم که طوری نشده


فردا میریم..


- اگه فردات هم مثل امروز نشه.. میدونی واسه بار چندمه که تصمیم داریم بریم ؟ لااقل خودتو زود برسون که



نخواد دوباره به اون استاد گنده دماغ جواب پس بدی...


- باشه توام حالا وقت گیر آوردی ها.. من دیرم شده تو هم وراجیت گرفته..کاری نداری ؟


- اَه... بداخلاق..


تماس و قطع کردم و مشغول درست کردن موهای جلوی مقنعه ام شد. با اینکه دیرم شده بود باز حواسم به تیپ



زدنم بود... بالاخره از اتاقم خارج شدم و توی پله ها به ماهان برخوردم که جلوی راهم و سد کرد


- علیک سلام سلطان خواب..! خواب خرس تشریف داشتین دیگه؟


_ماهان دیرم شده.. برو کنار بذار رد شم..


_نچ...


صورتش و آورد نزدیکم و گفت :


_داداش و ببوس تا بذارم بری..!


اخمی کردم و گفتم :


_ماهان وقت گیر آوردی الان...خواب هور و پری دیدی دیشب!؟


شیطون خندید و گفت:


آره... اون هم چه هور و پری هایی ! فقط حیف دستم بهشون نرسید!


در حالی که گونه هاشو یه ماچ آبدار میکردم با خنده گفتم:


_ آخی داداش من . تو خواب هم دستت به جایی نرسید؟! عیبی نداره... ایشاالله دفعه دیگه!


و با عجله از کنارش رد شدم.. فقط صداشو شنیدم که با غرولند گفت:


_ باشه ووروجک تو هم ما رو دست بنداز..


ماهان تنها برادرم و تنها رفیق لحظه های تنهایی و دلتنگیم بود. صمیمیت ما بیش از حد بود و اگرچه بیشتر وقتها


از سر شیطنت عین سگ و گربه میشدیم ،اما اگه یک روز می گذشت و نمی دیدمش دلم واسش یه ذره میشد


دلیل اینکه من و ماهان اینقدر با هم مچ بودیم به خاطراختلاف سنی کمی بود که داشتیم . ماهان 4 سال از من



بزر گتر و 26 ساله بود. شباهت ما به هم چون دو قلوهای افسانه ای خیلی زیاد بود و تنها تفاوت در رنگ چشم


هامون بود،چشمهای من مشکی آریایی و ماهان تیله ای . خلاصه این داداش خوشگل ما هم به خاطر ظاهرش


و هم اخلاق و شخصیتش زبانزد فامیل و دوست و آشنا بود..




[/FULL JUSTIFY]

pegah.a
1391،08،08, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
موضوعات ادغام شد! لطفا همین جا ادامه بدین و تاپیک جدید ایجاد نکنید!!
برای ادامه از پاسخ به موضوع استفاده کنید!

maryam banoo842
1391،08،09, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
_ سلام بر مامان آرام خودم..

_ سلام مادر جون.. میدونی چقدره دارم صدات میزنم؟

بغلش کردم و گونه هاشو بوسیدم...

_ میدونم فدات بشم.. دیشب دیر خوابیدم. حواسم هم نبود امروز چهارشنبه است.

الان هم خیلی دیرم شده...کاری نداری خوشگلم؟

_ کجا مادر؟ لااقل یه چی بخور ضعف نکنی..

_قربونت بشم یه چی از بوفه میخرم میخورم.

- نه مادر..این لقمه رو بگیر تو راه بخور...

مامانم خوب میدونست اگه دل سیرهم صبحانه بخورم به یک ساعت نرسیده روده کوچیکه روده بزرگ رو میخوره...!

پیشونیش و بوسیدم و لقمه رو گرفتم و با عجله از خونه خارج شدم.نگاهی به ساعت انداختم.. ساعت 9 بود. حتی اگه تو ترافیک

هم نمی موندم کم کمش 9:30 میرسیدم. بلافاصله یه ماشین دربستی گرفتم و از راننده خواستم خیلی سریع تا اونجایی که امکان

داره من و به دانشگاه برسونه.توی راه یه ریز به خودم لعنت میفرستادم ..آخه دختر نونت نبود آبت نبود. این چه خریتی بود رفتی

با این استاد اخموی وقت شناس کلاس گرفتی ؟!اومدم یه زنگ به مارال بزنم که متاسفانه گوشیم داخل کیفم نبود و جامونده بود

خونه..

اَه.. لعنتی..

_ آقا میشه لطف کنید سریعتر برید؟

راننده از آینه روبه روش اخم آلود نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ خانم تا حالاش هم با این سرعتی که من دارم میرم و جریمه نشدم خیلیه...شما هم بهتر می بود به موقع از منزل خارج می

شدین تا اینقدر استرس دیر رسیدن به خودتون وارد نکنید!

به راننده که مردی حدودا 40 ساله بود نگاه چپی انداختم و زیر لب گفتم:

این فضولی ها به شما نیومده ... و نگاهم و به بیرون دوختم.

اما مثل اینکه شنیده بود و فکر کنم زیر لب یه چیزایی بارم کرد که ترجیح دادم نشنیده بگیرم.

حدود ساعت 10 بود که به دانشگاه رسیدم و به سرعت برق به سمت دانشگاه فنی رفتم. پله ها رو دو تا یکی بالامی رفتم و خدا رو

شکر کسی اونجا نبود که به این وضع من بخنده.. ولی گویی من بدشانس تر از این حرفها بودم!پاگرد دوم بودم که محکم به آدم

که چه عرض کنم به یه غول برخورد کردم وتمام جزوه هام فرش بر زمین شد.. با عصبانیت به جمع کردن جزوه هام مشغول شدم

وبدون اینکه حتی سرم و بلند کنم به همون شخص اعظم غول گفتم:

_ مگه کوری؟!

و او هم با خشمی چند برابر به من گفت:

_ من کور نیستم خانم.. شمایید که انگار سر می بَرید!

با اخم نگاهی بهش انداختم که جوابش و بدم اما چشمم بد خیره موند بهش..! خدای من عجب غول خوشگل و جذابی..! اولین بار

بود که تو دانشگاه میدیدمش...هر دو زل زده بودیم به هم .. خدا رو شکر کسی اونجا نبود شاهد همچین صحنه ی هندی باشه..!

زودتر از او من به خودم اومدم و با همان عصبانیت چند لحظه پیش که صد البته بیشتر واسه این بود که ضایع نشم..! گفتم:

_ سر میبرم که میبرم ..شما حواستون به جلوتون باشه که یکهو جلوی آدم ظاهر نشید.. حالا اومدیم و یه بخت بر گشته نابینا


سرراهتون قرار می گرفت با این وضعیت شما که ناکار میشد! از اونجایی که جمله آخرم و با یه پوزخند تحویلش دادم، حسابی

خونش به جوش اومد اما نهایت سعی اش و کرد که خودش و کنترل کنه و خونسرد گفت:

_ عجب رویی دارین شما ..؟ من که داشتم تو مسیر خودم میرفتم.. حالا بدهکار هم شدم؟!

با اینکه واقعا خوشم اومده بود و دلم میخواست بیشتر حال این غول جذاب و بگیرم اما اگه چند دقیقه دیگه دیرتر میرسیدم؛ محال

بود برومند تو کلاس راهم بده.دیگه به بحث ادامه ندادم و بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهش بندازم از کنارش رد شدم و در حالی

که دور میشدم متوجه اون چه رو که پشت سرم زمزمه میکرد بودم و من فقط "دختره ی پررو " و شنیدم..! که صد حیف وقتم

واسه جواب دادن تنگ بود..!

maryam banoo842
1391،08،10, ساعت : 11:54 قبل از ظهر
پشت در کلاس ایستادم بعد از اینکه نفسم و محکم دادم بیرون. با تقه ای به در وارد شدم..اما با نگاه عبوس و اخموی برومند همون جا خشکم

زد...

به تته پته افتاده بودم

_ ااستاد.. اجازه هست؟

_ خانم راد دفعه ی چندمه که اینقدر دیر سر کلاس حاضر میشید؟ مگه به شما تذکر نداده بودم؟

هول شده بودم و میترسیدم از اینکه اینبار دیگه حذفم کنه.. با التماس در مقابل تمام بچه های کلاس که همگی چشم دوخته بودن بهم گفتم:

_ ببخشید استاد... لطف کنید این دفعه هم نادیده بگیرید.. دیگه تکرار نمیشه.

همیشه از اینکه بخوام به استادی التماس کنم بیزار بودم اما چاره چی بود..؟ وگرنه باید آخر ترمی به فکر حذف 3 واحد درسیم میشدم..!

استاد برومند با وجود سخت گیری هاش خیلی زود هم کوتاه میومد ..

با این حال با همون لحن عصبیش گفت:

_ خانم راد بار اولتون نیست که میگید تکرار نمیشه.. این دفعه هم میگذرم ولی یه جلسه ی دیگه تکرار بشه باید به فکر حذف درستون باشید

حالا هم بفرمایید بیشتر از این وقت کلاس و نگیرید...

زیر نگاه 50 دانشجو که بعضیهاشون زیر زیر میخندیدن وبعضیهاشون هم که بچه زرنگ کلاس بودن از هدر رفتن وقت کلاس چپ چپ نگاهم

میکردن به زحمت خودم و از لای صندلی ها به انتهای کلاس رسوندم و تا لحظه ی آخر کلاس که حدودا 1 ساعت و نیمی شد به زور طاقت

آوردم..! یا با خودکارم بازی میکردم یا اگر هم حواسم و به درس می دادم چیزی از مبحث جدید نمیفهمیدم.که این از نتایج دیر رسیدن به

کلاس بود...

همین و کم داشتم که از گشنگی شکمم به قاروقور افتاده بود . در کیفم و باز کردم تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم.. اما دریغ از یه شکلات،

هر چی تو این کیف پیدا میشد به جز یه خوراکی! هر چند دقیقه نگاهی به ساعتم می انداختم. چه قدر هم که دیر میگذشت.گویی زمان هم

سر لج افتاده بود.! بالاخره این کلاس لعنتی تمام شد.. با خوشحالی جزوه ام و که سفید جلو روم بود بستم و رفتم کنار مارال..

_ چه عجب..؟ آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده که مینا خانم جزوه نویس و درس گوش کن شده؟!

اخمی کرد و گفت:

_ حالا یه امروز شدم دانشجوی وظفه شناس.. تو مسخره کن . باشه؟

_خیلی خب بابا... چه زود هم بهش برمیخوره! پاشو بریم بوفه که مردم از گشنگی...

از کلاس خارج شدیم و به سمت بوفه می رفتیم که درست جلوی ورودی دانشکده نگاهم روی آقا خوشگل و خوش تیپه ثابت موند.. اما او که

همچنان از اتفاق صبح کفری بود با اخم تلخی زل زده بود بهم.. مارال هم که خبر از قضیه نداشت محکم زد تو بازوم که آخم در اومد..

_ چته وحشی؟ واسه چی میزنی؟!

_ نخوریش این جور نگاش میکنی..! آب شد پسر مردم این جور که تو زوم کردی روش.!

پوزخندی زدم و گفتم:

_ نه عزیزم .. ککش هم نمیگزه..!

مارال متعجب نگاهم کرد گفت:

_ مگه می شناسیش؟!

_ زبونتو گاز بگیر دختر.. خدا نکنه من کوچکترین آشنایی با این غول اخمو داشته باشم..!

_واا.. اگه نمیشناسی پس از کجا میدونی پسر مامان اخموهه؟!

_ راستش بر حسب اتفاق قبل از کلاس تو پله ها به بد ترین وجه ممکن خوردم بهش که اگه خداییش خودم و به نرده ها نگرفته بودم پرت

میشدم پایین که یا ضربه مغزی میشدم و باید بهشت زهرا میومدی سر خاکم یا کم کمش دست و پا شکسته روی تخت گرم و نرم بیمارستان

با کمپوت میومدی ملاقاتیم...!

مارال که به غش غش خنده افتاده بود گفت:

_ خب.. بعدش چی شد؟

_ کوفت .. واسه چی میخندی؟

_ دختر عجب صحنه جالبی بوده..حیف من نبودم..

_ چه چیزش جالبه؟ خدایی نکرده ضربه مغزی شدنم یا دست و پای شکسته ام؟!

مارال که از خنده اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

_ ببخشید محیا جون...آخه صحنه ی برخوردت و افتادنت که میاد جلو چشمم نمیتونم مانع خنده ام بشم..

و دوباره زد زیر خنده.

_ شما که بله... به ترک دیوار هم می خندی!

_ خیلی خب دیگه نمی خندم ...حالا بقیه اش و بگو.. چیزی نگفت یا حرکتی نکرد، مثلا مانع از افتادنت بشه؟!

_ دلت خوشه توام ها ...شعور نداشت حتی یه عذرخواهی کنه!

- خب احمق، اون بیچاره که تو مسیر خودش میومده تو که اونجور تو پله ها میدویدی باید حواست و جمع میکردی... تو باید ازش عذرخواهی

میکردی، پس بگو واسه چی اونجور با اخم و تخم نگاهت میکرد..؟!

_حالا نمیخواد طرفداریش کنی...حقش بود هر چی هم بهش گفتم..

مارال که دیگه نمی خندید و کاملا جدی شده بود، گفت:

_ محیا چی به پسره گفتی؟! چرت و پرت که تحویلش ندادی؟!

_ حالا هر چی که گفتم...تو چرا این همه شور اونو میزنی؟

_ ببینم تو خبر داری اون کیه؟!
_ هر کی میخواد باشه..!



_ شانس بیاری تلافی نکنه..

_جرأت نداره..! در ضمن مگه چی کارش کردم؟! فقط بهش گفتم حواسش به جلوش باشه نزنه یکی و

ناکار کنه..! حالا گل پسرمون کی

هست؟!

_ تو که گفتی واست مهم نیست؟!

_ فکر کن حس فضولیم گل کرده...!

_ طرف، پسر دکتر رهنما ، رییس دانشگاه ست...

maryam banoo842
1391،08،14, ساعت : 12:28 قبل از ظهر
پوزخندی زدم و گفتم:

_ همچین شلوغش کرده بودی که خیال کردم پسر رییس جمهوره..! فقط واسم عجیبه دکتر رهنما که

این همه خوش برخورد و خاکی رفتارمیکنه، چطور پسرش این قدر مغرور و از خودراضیه؟!

مارال ابرویی بالا انداخت و گفت:

_اتفاقا این جورا هم که تو فکر میکنی نیست..!

_ چطور مگه؟

_ باورت نمیشه محیا.. همین چند روزی که اومده دانشگاه تا دلت بخواد خاطرخواه واسش پیدا شده..!

_ نه بابا... برادپیت دوم تشریف دارن ایشون؟! البته از دخترهای دانشگاه ما همچین بعید نیست..!

_ نه محیا خانووم... برعکس فقط به خاطر تیپ و قیافه اش نیست که این جور تو دل همه جا باز کرده..

آقای عرشیا رهنما دقیقا عین پدرش خوش مشرب وخوش برخورده..!

_ که اینطور... نمردیم و خوش مشربی و هم دیدیم..!

مارال که گره اخماش بیشتر شده بود گفت:

_ من موندم تو یه برخورد اول چه پدرکشتگی با این رهنما پیدا کردی..؟!

_ نه عزیزم.. من با کسی پدرکشتگی ندارم، کلا از آدمای گستاخ و پررو متنفرم... پسره غرور از چشماش میبارید..

_ واقعا..! حالا تو کی فرصت کردی چشماشو حلاجی کنی؟!

_عزیزم تو هم با همه ی خنگیت اگه با کمال پررویی صاف می ایستاد و تو چشمات زل میزد و دریغ از

یک عذرخواهی، همچین برداشتی میکردی..

_چه میدونم والله..؟ من که تا حالا باهاش برخوردی نداشتم، ولی بچه ها که خیلی ازش تعریف میکنن..

_ دخترا که بعله..! راستی نگفتی این آخر ترمی اومده دانشگاه واسه چی؟! نکنه از ورودی جدیدای ترم

بهمنه؟

_ این یکی رو دیگه خبر ندارم محیا جون.. هنوز آمار این یکی مورد و خانم های محترمه در نیاوردن..!!

_ عجیبه! یا کندکاری ازبچه های گروهه یا طرف خیلی آبزیره کاهست..!

تقریبا به کلاس بعدی نزدیک میشدیم اما امروز از اون روزایی بود که اصلا حال و حوصله ی درس و کلاس و نداشتم.

حدودا 5 بعدازظهر بعد از پایان کلاسهام از مارال جدا شدم و بیرون از دانشگاه منتظر تاکسی شدم..

_ اَه.. امروزهم یه تاکسی کوفتی رد نمیشه.. تا کی باید تو این سرما بایستم خدا داند..؟ باید در اولین

فرصت از بابا بخوام واسم یه ماشین بخره.

از بعد از اون تصادف لعنتی با ماشین مامان، بابا فقط در حضور خودش یا ماهان میگذاشت پشت فرمون


بشینم و من ناچار بودم با تاکسی یا آژانس مسیرهایم و برم..

هوا سوز بدی داشت و من دستهام و از سرمای زیاد داخل جیب پالتویم کرده بودم و می لرزیدم که متوجه

ی بی ام و مشکی رنگی شدم که آروم از کنارم رد شد و چند مترجلوتر ایستاد.. به خیالم که این هم مثل

بقیه مزاحمه، با اخم نگاهی بهش انداختم تا بره رد کارش و رومو

برگردوندم. اما اون پرروتر از این حرفا بود، از صدای عقب گرد ماشین متوجه شدم که داره به سمتم میاد..


اونقدر اعصابم خورد بود که اگه پاشو از گلیمش درازتر میکرد فحش بود که نثارش میکردم..! شیشه دودی

اش رو که داد پایین میخکوب شدم؛ عرشیا رهنما بود.!

_خانم راد تا هر کجا میرید من برسونمتون..؟ به این راحتی ها ماشین گیرتون نمیاد..مگر اینکه...!!

از اینکه به خودش این اجازه رو داده بود که همچین توهینی بهم کنه به شدت عصبانی شدم و در حالی

که صدایم از سرما به لرزه افتاده بود و دندونهایم بالا و پایین میشد گفتم:

_ ممنون آقای رهنمااا... مزاحم شما نمیشم، ترجیح میدم منتظر تاکسی بمونم..

یه تای ابروش و بالا انداخت و با نیشخندی گفت:

_ حتی اگه از سرما یخ بزنید؟!

نگاهم و به سمت دیگه خیابون دادم و گفتم :

_حتی اگه از سرما منجمد بشم..

_ اوکی.. هر جور راحتین..در هر صورت از من گفتن بود، این موقع اون هم تو این سرما تاکسی به ندرت

رد میشه خانووم راد..

_ عرض کردم که ترجیح میدم منتظر بمونم.. در ضمن شما همیشه این قدر به خانما لطف دارید و اصرار

به همراهی میکنید؟!

از حرفی که زدم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و خونسرد در جوابم گفت:

_ خانما همیشه محتاج لطف ما آقایون هستن.. البته ناگفته نمونه که خیلی ازخانما، نه لیاقت لطف ما رو

دارن نه ظرفیتش رو..!

و به جای اون که یعنی من خواستم حالشو بگیرم، اون حالم و گرفت..

حسابی کفری شدم و گفتم:

_ پس خواهشا بفرمایید لطفتون و شامل حال بقیه کنید، آقای محترم..!

خنده ای کرد و گفت:

_حتما خانم راد...

و در یک چشم به هم زدن گازشو گرفت و دور شد.

maryam banoo842
1391،08،14, ساعت : 03:13 بعد از ظهر
پسره ی بی ادب... فکر کنم مادر جونش به جای ادب و تربیت فقط از لحاظ تغذیه ای تامینش کرده که عین یه غول شده.. و تنها میمونه تیپ

و ظاهرش که حق و الانصاف از بیست هم رد کرده...! تقریبا یه ربع ساعت دیگه هم گذشت و بالاخره خدا که قربونش برم یه تاکسی واسم

فرستاد..

ساعت 9 شب بود که رسیدم خونه..

_ سلام.. من اومدم

مامانم که کفگیر به دست کنار ورودی آشپزخانه ایستاده بود به سمتم اومد و با عصبانیت گفت:

_ دختر معلومه تو کجایی؟ دلم هزار راه رفت.. چرا گوشیت و جواب نمیدی؟!

ماهان که تازه از حمام اومده بود بیرون با لحن نیمه عصبی گفت:

_ مادر من، دختر خودت و هنوز نشناختی؟! بس که حواس پرته، حتما گوشیش و جایی جا گذاشته، بار اولش نیست که...

بدون توجه به ماهان، رو به مادرم گفتم:

_ شرمنده مامانم.. چون صبح با عجله از خونه رفتم، گوشیم و تو اتاقم جا گذاشتم..

ماهان که گویی دست بردار نبود دوباره گفت:

_ حالا نگفتی چرا دیر اومدی؟!

برگشتم به سمتش چشم غره ای بهش رفتم:

_ آقا ماهان اگه داری خفه میشی از فضولی باید بگم معطل تاکسی شدم که دیر رسیدم خونه..

و قبل از اینکه منتظر حرفی بشم به سرعت از پله ها رفتم بالا. از خستگی حتی لباسهام و هم عوض نکردم و همین جور ولو شدم روی تخت، و

نفهمیدم کی چشمام رفت روی هم و خوابم برد..

با تقه ای به در بیدار شدم و چشمهام و به زحمت باز کردم..

_ محیا.. دخترم الان که وقت خواب نیست..پاشو مامان، بابات اومده میخوام شام و بِکِشم..

_ مامانم خیلی خسته ام، میخوام بخوابم.. میلی هم به شام ندارم..

_ با شکم خالی که نمیشه خوابید دختر؟ تنبل بازی در نیار که میدونی بابات به این چیزا خیلی حساسه.. سریع لباساتو عوض کن بیا پایین که

منتظرتیم..

چشمی گفتم و با بی حالی دست و صورتم و شستم و بعد از عوض کردن لباسهام به سالن رفتم..

_ سلام بابایی.. خوبین؟

_ سلام دختر گلم .. تو چطوری؟

_ خوبم بابا جون .. فقط این آخر ترمی خیلی خسته ام.. هم ساعت کلاسهام در طول هفته خیلی زیاده و هم اینکه همزمان باید خودم و واسه

امتحانات پایان ترم آماده کنم.

بابا لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

_ خب در عوض دخترم آخر ترم نتیجه ی خوبی میگیری و ایشاالله 2 ترم دیگه هم تموم میکنی ..

_ ایشاالله بابا جونم..

ماهان هم که روی مبل لم داده بود و شوی تلوزیونی نگاه میکرد امر مآبانه گفت:

_ حالا دیگه پاشو برو یه کمکی به مامان بده دختر خل بابا..

بلند شدم که به طرفش برم و گوشمالی حسابی بهش بدم که بابا قبل از من توپید بهش:

_ ماهان این چه طرز صحبت با خواهرته؟

_ پدر من.. شما که از صبح تا شب خونه نیستین..این محیا فقط کارش شده خوردن و خوابیدن البته سوای از دانشگاه رفتنش... از طرفی ما

همیشه با هم از این شوخی ها داریم...!

بابا که لحنش آروم ترشده بود گفت:

_ در هر صورت پسرم حواست به چه جور حرف زدنت با خواهرت باشه...دوست ندارم یه موقع که یه غریبه میونمون هست به ما خرده بگیره...

ماهان که تقریبا اخماش رفته بود توی هم گفت:

_ بله بابا .. حواسم هست.


دوستهای عزیزم این اولین رمانی هست که نوشتم و امیدوارم با خوندن ابتدای رمان تمایل بیشتر به خوندن کامل آن پیدا کنید و من هم بتونم رمانهای بعدیم رو با نظرات و نقدهای شما بهتر و جذاب تر بنویسم..:-2-38-:

maryam banoo842
1391،08،14, ساعت : 11:26 بعد از ظهر
من که تا اون لحظه داشتم به مامان در چیدن میز کمک میکردم به سمت ماهان رفتم و آهسته تو گوشش طوری که بابا نشنوه گفتم:

_ خوردی جناب ماهان خان..؟ تا تو باشی جلوی بابا سربه سر من نذاری.. حالا هم اخماتو وا کن که اصلا بهت نمیاد..!

ماهان که حسابی دمغ شده بود بلند شد و در حالی که به سمت ناهار خوری میرفت از نبود بابا سوءاستفاده کرد و گفت:

_ خانم کوچولو دارم برات...بالاخره که گذرت بهم میافته..!

شکلکی واسش در آوردم و با پوزخندی گفتم :

- به همین خیال باش داداشم تا اُموراتت بگذره...

البته اگه از حق نگذریم من و ماهان گرچه اکثر وقتها عین سگ و گربه میشدیم اما عاشق هم بودیم و طاقت کوچکترین غم و ناراحتی همدیگه

رو نداشتیم.. و در عین حال محرم اسرار هم بودیم.

سر میز شام بر خلاف چند لحظه قبل که میلی به خوردن نداشتم نمیدونم یه دفعه چرا اشتهایم چند برابر شد و عین قحطی زده ها افتادم به

جون غذا..

_ محیا خانم ... همش مال خودت..! آرومتر بخور.. خفه نشی، بی خواهرمون کنی...

ولی من گرسنه تر از این حرفها بودم که توجهی به حرفش کنم و فقط به خوردن فکر میکردم.. با دهان تقریبا پر رو به ماهان که از صحنه ی

خوردن من خنده اش گرفته بود گفتم:

_ داداشی میشه اون سالاد و بدی به من، بی زحمت ماست و اون نمکدون هم بده...

_ بفرما خانووم...چیز دیگه لازم ندارین؟! ببینم جغد تو شکمته؟! خوبه که مامان به زور از اتاقت واسه شام آوردت بیرون و شما هم یعنی میل

نداشتی دیگه؟!

قربونش برم با اینکه همیشه اذیتش میکردم و باعث میشدم نهایت اون باشه که از بابا حرف بشنوه، ولی خیلی زود هم فراموش میکرد و هیچی

تو دلش نمی موند..

- آخه داداش نمیدونی از صبح یه چی درست و حسابی نخوردم..

مامان که یه ذره طاقت اینو نداشت اپسیلونی به بچه هاش سخت بگذره ، با ناراحتی گفت:

- آخی فدات بشم مادر .. یعنی تو سلف هم یه غذای درست پیدا نمیشد که بخوری؟!

ماهان که اخلاق منو خوب میدونست لب به هر چیزی نمیزنم ابروهاش و بالا انداخت و رو به مامان گفت:

_ مامان جون، نمیدونین دخترتون تیتیش مامانی هستن و تا یه غذایی باب میلشون نباشه لب نمیزنن؟!

مامان که با سر حرف ماهان و تایید میکرد گفت:

_ چی کار کنم که تقصیر خودمه بد بارِش آوردم .. از بچگیش هم هر غذایی رو که دوست داشت واسش درست میکردم..

_ بله دیگه مامانم .. یادمه که تا غذایی رو میدید که دوست نداره زمین و زمان و به هم میریخت و شما هم فورا غذای مورد علاقه اش و حاضر

میکردین..!

من که همچنان در حال خوردن بودن و به مرز ترکیدن نزدیک میشدم با اخمی ساختگی گفتم:

_ ببینم دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردین که ازش ایراد بگیرین؟! ازلحظه ای که اومدم شدم موضوع داغ شما..!

_ اِ ..ببخشید محیا خانووم... به خدا نمیدونی چه حالی داره حرص در آوردن تو..؟ حالا آبجی خوشگلم، دلخور نشو... غذاتو بخور که کم مونده

بیای منو هم بخوری..! موندم این همه میخوری کجات میره..؟!


_ اییشش.. بی تربیت نشو دیگه داداش من .. در ضمن بد مزه تر از تو نبود؟!

_ دلت هم بخواد... خوشمزه تر از من پیدا نمیشه..!

_ نه بابا ...عحب اعتماد به نفسی..! میگم خوشگلی و جا انداختی ها ماهان خان..!

_ عزیزم.. آنچه عیان است چه حاجت به بیان است..!

_ واقعاً.. این یکی و موافقم..

maryam banoo842
1391،08،15, ساعت : 01:29 بعد از ظهر
بابا که تا این لحظه ساکت و تنها شنونده بود و در واقع عادت به صحبت سر غذا رو هیچ گاه نداشت با لحنی تقریباً عصبی گفت:

_ ببینم شما سر میز غذا هم دست بردار نیستین؟ چند دفعه گفتم این یعنی بی احترامی و توهین به سفره..؟

من و ماهان که دیگر سکوت اختیار کرده بودیم تنها با گفتن چشمی به خوردن ادامه دادیم.. بعد از شام و کمک به مامان در شستن ظرفها ، با

گفتن شب بخیر به اتاقم رفتم..

پشت لپ تاپم نشستم و لیست ترانه ها رو باز کردم و خودم روی تخت دراز کشیدم..

دیگه هیچ فرقی نداره زنده بودن
توجنون لحظه های بی پناهی
نمیخوام بارون بباره روی شیشه
تو دقیقه های تلخ بی قراری
بزار دستاتو بگیرم
تا کنار تو بمیرم
وقتی آسمون غریب است
تنها عشق تو را دارم
توهجوم بی پناهی
تو ببین شکسته بالم
پره از تقویم پاییز
بی غرور وبی ستاره
بزار آسمون بباره
زنده کن تاج ترانه
می خوام آفتابی بشم یه شب تو رویا
زخم خستگیمو مرحم کنم اینجا
من میخوام از موج دریا صدف بچینم
عطر احساس رو توقلب تو ببینم
عزیزم
وقتی آسمون غریب است
تنها عشق تو را دارم
توهجوم بی پناهی
تو ببین شکسته بالم
پره از تقویم پاییز
بی غرور وبی ستاره
بزار آسمون بباره
زنده کن تاج ترانه

....................................

با ضربه ی آرومی که به در خورد به خودم اومدم ..

_بفرمایید..

ماهان به داخل اتاقم اومد و اهسته گفت:

_ چرا هنوز نخوابیدی ووروجک..؟

_ داشتم اهنگ گوش میکردم.

_ اونو که خودم هم میبینم...تو که سر شب عین جنازه افتاده بودی ..! حالا همنشین جغدها شدی؟

_ ببینم تو کاری به جز فضولی بلد نیستی؟

_ آخه عزیزم کارهات مشکوکه!

_ مشکوک هست که هست.. مگه من پاپیچ تو میشم از صبح تا شب بیرون از خونه معلوم نیست سرت کجاها گرمه..!

_ تو که شیطون آمار منو بیشتر از خودم داری..!

_ تقصیر من چیه وقتی تو به راحتی خودتو لو میدی..؟

_ اون هم بذار به حساب سادگی و روراستیم..!

_ آره میدونم... اون هم واسه خاطر اینه که محتاجیت بهم میافته نه از صداقت جنابعالی..!

_ حال نگفتی چی کارم داشتی؟

ماهان یه کم نزدیکم شد و گفت:

_ برگ A4 لازم دارم خواهر گرامی..

ابرویی بالا انداختم و خودم و سرگرم کار با لپ تاپم کردم و بی خیال گفتم:

_ خب چرا به من میگی؟ برو بخر..!

_ اگه منظورت به الانه که بی شک فروشنده های لوازم التحریری یا دارن خواب هفت پادشاه و میبینن یا سرگرم به لذتهای خویشن ..!! وگرنه

مگه عقل از سرم پریده که بیام از توی خسیس بخوام..

_ اولا خسیس خودتی .. دوما بی تربیت... ادبت کجا رفته ؟! لااقل یه زمانی خجالت هم سرت میشد..!

ماهان دست به سینه به دیوار تکیه داد و گفت:

_ این هم بذار به حساب دوستان ناباب..!

- خوشم باشه... از کی تا حالا شدی رفیقِ دوستان ناباب ماهان خان؟!

_ ای بابا.. عجب خواهر ساده ای دارم ها.. فرق شوخی و جدی هم نمیفهمی تو دختر؟

_ واسه اینکه از تو هر کاری برمیاد...!

ماهن اخم با نمکی کرد و گفت:

_ داشتیم آبجی کوچولو؟

_شوخی کردم داداش بزرگه..

_ حالا برگ A4به ما میدی یا نه؟ یک ساعته منو اینجا کاشتی...

- شرط داره داداش جونم..

maryam banoo842
1391،08،15, ساعت : 05:25 بعد از ظهر
- شرط داره داداش جونم..

_ از دست تو .. خدا نکنه کار هیچ بنی بشری به تو بیفته..

منم با خنده گفتم:

_الهی آمین..!

_ زود بگو شرطت و دیگه دختر... خفم کردی.. به والله غلط کنم بار دیگه چیزی از تو بخوام..

ریز خندیدم و گفتم:

_ که البته از محالاته... و اما شرطم:

_ شما فردا هر چه قدر هم گرفتار باشی باید من و ببری اول کلاس موسیقی اسم نویسی کنم ، بعدش هم یه سر میریم پاساژ نور(فروش آلات

موسیقی).. اووکی داداشی من؟

_حالا بلا خانووم.. چه کلاسی میخوای بری؟!

_ پیانو عزیزم.. نمیدونی چه قدر عاشق زدن پیانواَم...

_ محیا خانووم ، شما عاشق چی نیستی؟!

- شرط و قبول داری یا نه؟

_ خیلی خب، باشه...البته فکر نکن به خاطر برگه هاست ها.. دلم نمیاد این مسیر ها رو با تاکسی بری.. آخه میدونم خواهر کوچولوم چه قدر

زود خسته میشه..

دستام و به دور گردنش حلقه کردم و در حالی که گونه هاشو می بوسیدم گفتم:

_ آخ که من قربون داداش گلم بشم...

ماهان هم متقابلاً پیشونیم و بوسید و به شوخی گفت:

_ ناقلای چاخان..!

فردا ساعت 9 صبح حاضر باش.. فقط معطلم نذاری...

_ ای به چشم جناب..!

_ لوس نشو تو هم حالا.. شب بخیر... راستی تا همه رو بی خواب نکردی صداشو کم کن..

_ اوکی.. شب بخیر داداشم...

ماهان که رفت بیرون لپ تاپم و خاموش کردم و بعد از اینکه مسواک زدم، لباس خوابم و پوشیدم و روی تختم ولو شدم... به سقف چشم

دوخته بودم و تمام وقایع امروز به ذهنم هجوم آورد، به خصوص نیما رهنما..! نمیدونم چه مدت گذشت که کم کم چشمانم گرم شد و به خواب

عمیقی رفتم.

پنجشنبه وجمعه دو روز تعطیلی من در طول هفته بود و به ناچار باید در طول این دو روز درس های عقب مونده ام و جبران میکردم.

صبح سر ساعت 9 حاضر و آماده به انتظار ماهان ایستادم:

_ ماهان زود باش دیگه.. حوصله ام و سر بردی، چی کار میکنی تو اتاقت؟ خوبه با من میخوای بیای بیرون..!

_ چه خبرته ..؟ رو سرت گذاشتی خونه رو...

با دیدنش سوتی کشیدم و در حالی که خنده تمام پهنای صورتم و گرفته بود گفتم:

_ اوهوو.. بزنم به تخته چه خوش تیپ کرده آقا..! واسه من اینجور به خودت رسیدی یا با کیمیا جون قرار داری؟!

_ به کوری چشم حسود نه واسه خاطر شخص شماست نه واسه خاطر کیمیا جون..!

_ اِ... پس پای نفر چهارمی هم وجود داره.! کیمیا خانووم در جریان هستن؟!

ماهان چشم غره ای کرد و گفت:

_ این فضولی ها به تو نیومده.. برو تو ماشین تا من بیام...

در حالی که به سمت مامان که روی مبل نشسته و در حال مطالعه بود میرفتم چشم و ابرویی نازک کردم و گفتم:

_ چیه داداشم؟ چرا ناراحت میشی؟ به خاط آینده ات میگم .. حیف نیست بی خیال دختر به اون ماهی بشی..؟

_ محیا خانوم.. محض اطلاع شما قرار نیست کسی جای کیمیا رو بگیره...

_ آهان.. خب این و از اول میگفتی..پس کیمیا جون دائمیه، بقیه موقتی ..!

ماهان که حسابی حرصش در اومده بود به حالت خشم تقریبا داد زد:

- محیا بس میکنی یا نه..؟

_ خیلی خب بابا.. حالا چرا کفری میشی؟

مامان هم که دید ما قصد کوتاه اومدن نداریم، بالاخره به صدا اومد:

_ ببینم شما دو تا مدام باید عین سگ و گربه به هم بپرین..؟ خجالت بکشین ،لااقل احترام بزرگترتون و بذارین..

_ مامانِ من به این دخترت بگو که همش تو کارای من فضولی میکنه..

_ نه اینکه شما فضولی نمیکنی..؟!

_ بس کنین دیگه اِ.. زود باشین برید به کارهاتون برسین.. بیشتر از این هم رو اعصاب من نرید...

مامان حسابی از دست ما جوش آورده بود، واسه همین با اشاره به ماهان که با اخم نگاهم میکرد فهموندم بهتره بره تا منم چند لحظه بعد

برم...

کنار مامان نشستم و زل زدم بهش..

_ مامان جون ببخشید... به خدا همش از سر شوخی و اذیت کردن همدیگه ست.. وگرنه خودتون میدونین چه قدر خاطر همدیگه رو

میخواییم...

_ ولی محیا جان دیگه شورش و در آوردین..

_ چشم دیگه تکرار نمیشه... حالا قربونت بشم اون اُخمهات و باز کن.. میخوام قبل اینکه برم خنده ی خوشگل مامانم و ببینم...

مامان لبخند ملایمی زد و گفت:

_ از دست تو دختر...

بوسیدمش و سپس از خونه زدم بیرون..

سوار ماشین که شدم ماهان بی هیچ حرفی حرکت کرد و تا چند دقیقه ای در سکوت سپری شد تا اینکه بالاخره چشم از خیابون برداشت و

نگاهی بهم انداخت:

_ محیا این کارها چیه که میکنی؟ واسه چی جلوی مامان همچین حرفایی زدی؟ درسته مامان غریبه نیست ولی باید بدونی وقتی من حرفهای

دلم و به تو میزنم و تو رو محرم اسرار خودم میدونم یعنی من، تو رو به خودم خیلی نزدیک میبینم پس پشیمونم نکن خواهرم، نذار خودم و

سرزنش کنم که نباید تو رو محرم خودم میکردم... خودت و یه لحظه بذار جای من، خوب بود منم مشابه تو رفتار میکردم...؟

سرم و انداختم پایین، خجالت میکشیدم تو چشماش نگاه کنم.. این دفعه رو بد باعث ناراحتیش شده بودم، با خودم که فکر کردم دیدم کارم

خیلی اشتباه بوده و نباید جلوی مامان کوچیکش میکردم..

_ ماهان..؟

_ بله..؟

_ معذرت میخوام...

- مهم نیست ، دیگه بهش فکر نکن..

ناراحت نگاهش کردم:

_ پس یعنی نمیبخشی؟

دستی به گونه هام کشید و با لبخندی که گوشه ی لبش بود گفت:
_ من کی باشم که خواهر کوچولوی خودم و نبخشم..؟

از خوشحالی دستهام و به دورش حلقه کردم و لپش و محکم یه ماچ کردم..

maryam banoo842
1391،08،21, ساعت : 06:53 بعد از ظهر
_محیا نکن زشته.. یکی به خیال اینکه دوست دخترمی، فکر ناجوری میکنه..!
_ هر کی هر فکری میخواد کنه...اصلاً به بقیه چه مربوط ؟
_ عزیزم بعضی ها هنوز اونچنان به پیشرفت فرهنگی نرسیدن که این چیزا واسشون عادی باشه...
_ اتفاقا همچین آدمهایی خوب همه چیز و میفهمن، منتها بدتر از اینا رو زیر زیر انجام میدن...!!
_از نظر اونا در خفا انجام دادن هیچ ایرادی نداره...!
به پاساژ نور رسیدیم و من از ذوق زیاد ، صبر نکردم ماهان ماشین و کاملا نگه داره، در و باز کردم وعین فشفشه پریدم بیرون...
_ واستا دختر عجول.. پیانوها که بال در نمیارن از دستت فرار کنن..
یکراست به سمت یکی از پیانوها که مدت ها بود زیر داشتم و بد جور چشمم و گرفته بود رفتم. ماهان که به نفس نفس افتاده بود یه کم دورتر ایستاد و گفت:
_ دختر یه کم مراعات من هم کن.. من که مثل تو جوجه نیستم..
_ خوب دیگه باربی بودن هم این مزیت ها رو داره داداشی... حالا هم اونجا لنگر ننداز، بیا ببین چه پیانویی انتخاب کردم...؟
ماهان نزدیکم اومد و نگاهی به پیانو انداخت:
_ جالبه...
_ فقط جالبه؟! تو کلاً خیلی بی ذوقی..
_ پس چی بگم..؟
_ به نظر من که معرکه است..
_ خب حالا.. همون که تو میگی.. بگو قیمتش چنده ؟
_ 6 میلیون..
ماهان که چشمهاش از انتخاب همچین پیانویی با همچین قیمتی کاملا گرد شده بود گفت:
_ یعنی تو میخوای پول بی زبون و بدی واسه یه پیانو؟! به خدا مخت تاب برداشته... لااقل یه ارزون ترش و واسه شروع کار انتخاب میکردی...؟
_ ببینم تو چرا اینقدر حسودی؟ چطور بابا واسه تو ماشین گرون قیمت بخره ولی واسه من که دختر ناز نازیشم، همچین پیانویی نخره؟ در ضمن محض اطلاع شما که این همه نگران جیب بابای گرامی هستی باید بگم خودش قول این پیانو رو بهم داده .. در واقع کادوی تولدمه داداش جونم... آهان؛ راستی تولدم یادت نره، دو هفته دیگه است.. با کادوی خوب هم تشریف میاری خونه..
_ عجب رویی داری تو به خدا، حتما از منم انتظار یه سرویس چند میلیونی داری؟!
_ نه فدات بشم.. من چندان دلم نمیاد به خاطر من پولهاتو حیف و میل کنی..!
ماهان ابروهاش داد بالا و با لحنی متعجب گفت:
_ مطمئنی محیا خانوم؟! توقعات بالای شما که پدر ما رو درآورده...
_ عزیزم یه خواهر که بیشتر نداری، باید دنیا رو به پاش بریزی..
_ مگه خودم زندگی ندارم که به پای تو بریزم..؟
_ برادر هم برادرهای قدیم..! شما واسه همون کیمیا جونتون ولخرجی کنین...
_ اینقدر چرت نگو دختر.. برو کارت و انجام بده تو ماشین منتظرتم...
_ اوکی..
بعد از اینکه با فروشنده راجع به اینکه تا فردا واسه خرید پیانو میام، صحبت کردم از مغازه خارج شدم و به سمت ماشین رفتم. ماهان اخم کرده پشت فرمون نشسته بود، همین که سوار شدم گفت:
_ میرسونمت آموزشگاه، بعد میرم شرکت که خیلی کار دارم، تو هم یه دربست کن برو خونه...
کاملاً به سمتش برگشتم و با خنده ای گفتم:
_ اخماش و برم ، مثلاً عصبانیه از دستم.. ببینم این چند روزه احیاناً از رو دنده چپتون بلند میشین که با یه من عسل هم نمیشه خوردت و مدام بهونه می گیری..؟
ماهان بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه گفت:
_ نخیر.. تو اعصباب منو به هم نریز من خوبتر از خودم، خودمم..!
_ بی شک...! اگه تو از خودت تعریف کنی..! حالا هم جناب خوبتر از خودت لطفاً عجله کن که ممکنه هر آن آموزشگاه تعطیل کنه..
بعد از اینکه رسیدیم ، ماهان دقیقاً جلوی در آموزشگاه نگه داشت..
_ مرسی داداش گلم...
_خواهش میکنم.. مراقب خودت باش..خداحافظ
_ بای..
خدایا این داداش ما هم معلوم نیست یه دفعه چش میشه؟ انگار جِنها میان دور و برش..! خدا به داد زنش برسه با این اخلاقش..
وارد آموزشگاه شدم... به زیبایی دکور شده بود و جالبتر اینکه از هر کلاسی یه صدایی..گیتار، سه تار، ویولون، پیانو و .... به سمت دختر تقریبا جوونی که با ظاهری کاملا آراسته پشت میز نشسته بود رفتم:
_ سلام .. خسته نباشید.. میخواستم اگه ممکنه واسه کلاس پیانو اسم نویسی کنم.
_ سلام عزیزم... اما الان از زمان ثبت نام گذشته ، سه جلسه از کلاس برگزار شده ..باید بذارین واسه ی دوره ی بعد...

maryam banoo842
1391،08،21, ساعت : 06:59 بعد از ظهر
با ناراحتی گفتم:
_ ولی خانم ، من الان میخوام این کلاس و شروع کنم... اگه امکان داره، سه جلسه ی از دست رفته رو خصوصی میگیرم...
دختر جوون که منشی آموزشگاه بود و همون لحظه از یکی از اساتید که صداش میکرد، متوجه شدم فامیلش علوی هست، با دودلی گفت:
_ باید با استاد مربوطه صحبت کنم که آیا در طول این دو هفته امکان گذاشتن کلاس خصوصی واسشون هست یا نه؟
_ باشه.. ممنون
_ پس لطفا شماره تلفن منزل یا همراهتون و همچنین اسمتون و بذارین تا بهتون اطلاع بدم.. و یه چیز دیگه، اگه استاد قبول کردن، این مدارکی و که واسه ثبت نام لازم هست جلسه ی بعد با خودتون همراه داشته باشید و سپس برگه ای و داد دستم و به سمت یکی از کلاسها رفت.. شماره ی خونه و اسمم و یادداشت کردم و گذاشتم روی میز.. بعد از اینکه از آموزشگاه خارج شدم فوراً یه تاکسی دربست کردم.. این هم شد شانس آخه؟ با چه عشقی میخوام برم پیانو بخرم، اون وقت ممکنه مجبور بشم تا دوره ی بعد صبر کنم؛ اَه... به خشکی این شانس..؟
وارد خونه که شدم سلام آرومی کردم و یکراست به سمت اتاقم میرفتم که صدای ماهان و شنیدم.. که بلند بلند میگفت:
_ مامان این دخترت هم دو شخصیتیه ها.. صبح از خوشحالی رو زمین بند نبود ، اما حالا عین کشتی غرق شده ها وارد میشه...!
منم که منتظر بودم ناراحتی ام و سر یکی خالی کنم .. با عصبانیت به طرفش برگشتم و داد زدم:
_ به تو چه مربوط ؟ من دو شخصیتی هستم یا تو که اون جور رفتار میکنی..هان؟ اصلاً دلم میخواد... میخوام بدونم فضولم کیه..؟ و بدون اینکه منتظر جوابی بمونم به اتاقم رفتم و در و محکم بستم..
و به دنبالش صدای فریاد ماهان بلند شد:
_ چه خبرته؟ درو از جاش کندی...
_ برو بابا ... حوصله ندارم
بلافاصله لباسهام و عوض کردم و خودم و روی تخت انداختم، چشمام و روی هم گذاشتم و به خواب کوتاهی فرو رفتم..
با نوازشهایی که به روی موهام کشیده میشد چشمهام و باز کردم.. بابام که کنارم نشسته بود و با لبخند دلنشینی نگاهم میکرد:
قربونش برم که چه قدر عاشق این لبخندهاش بودم. آروم سلامی کردم و مقابلش نشستم..
_ نبینم دختر گلم ناراحت باشه...
میدونستم یا مامان جونم یا ماهان رپورتم و به بابا دادن..
_ هیچی بابا جون... یه کم خسته هستم...
بابا اخم ساختگی کرد و گفت:
_ اِ اِ ...محیا خانووم، دروغ..؟ خیلی خب.. حالا پاشو بریم ناهار بخوریم، بعد راجع به هر چی که خواستی حرف میزنیم...
_ چشم بابا، شما برید.. منم یه آبی به صورتم میزنم میام.
_ دیر نکنی دخترم ، غذا سرد میشه..
_ چشم..
موقع ناهار برعکس همیشه که که بر خلاف میل بابا یه بند حرف میزدم ، در سکوت خوردم.. فقط ماهان بود که ول کنم نبود و سعی میکرد هر طوری شده به حرفم بیاره ولی جواب من یا سکوت بود یا دو کلمه: چیزیم نیست.. بعد از ناهار و کمک به مامان در جمع کردن میز، بابا ازم خواست برم پیشش..
_ محیا جان.. بیا بابا، بشین کنارم، واسم تعریف چه کارا کردی؟
_ دخترم این که چیز مهمی نسیت.. همیشه به خاطر داشته باش هر چیزی رو که دیدی مطابق میل و خواسته ات پیش نمیره حتماً مصلحت خداست... الان هم به جای اینکه بشینی به همچین مسئله کوچیکی فکر کنی و اعصاب خودت و به هم بریزی و از طرفی باعث ناراحتی بقیه بشی ، بهتره بری یه برنامه ریزی واسه درسهات کنی که این دو _ سه ترم آخر خیله مهمه. ایشاالله اگه خدا هم بخواد کلاست جور میشه.
شنبه هم بعد دانشگاهت هر ساعتی که گفتی میام دنبالت تا بریم پیانو رو بخریم.
مادرم هم که حالا به جمع دو نفره ی ما پیوسته بود گفت:
_ آره مادر جون...چرا اینقدر خودت و اذیت میکنی؟ اون جور که تو اومدی، نگران شدیم نکنه اتفاقی واست افتاده..؟ عزیزم همیشه نه فقط به زبون بلکه تو قلبت راضی باش به اونچه که خدا واست خواسته و مقدرکرده ، من همچنان غرق در سکوت بودم.
از زمانی که یادم میاد چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد واسم مهیا بود..
و من همیشه به خودم می بالیدم و افتخار میکردم به داشتن همچین پدر و مادری که از هیچ چیز واسه ما دریغ نکرده بودن و عشق و خوشبختی را نثار من و ماهان کرده بودند.
پدر و مادرم هر دو از خانواده های اصیل و پولداری بودن که قبل از ازدواج در همسایگی هم زندگی میکردن، که البته خانواده ی مادرم مدت کوتاهی بوده که به اون محل نقل مکان کرده بودن و تا پیش از اینکه خانواده ی پدرم مراسمی به خاطر موفقیت تحصیلی عموی بزرگم برگزار کنند، همدیگه رو ملاقات نکرده بودن. مادرم به همراه خانواده اش هم به احترام همسایگی به مهمانی دعوت میشن. و اون شب میشه از بهترین شبهای زندگی مامان وبابا.. شبی که هر دو در نگاه یکدیگر عشق را به وسعت دریا احساس کردند.. بابا هم که بد جور عاشق و دلباخته ی مادرم میشه، دقیقا دو روز بعد از اون شب که مامان آرام و توی کوچه میبینه دل و به دریا میزنه و از عشق بی ریایش با مادرم سخن میگوید. مادرم هم از همون شب رویای عشق پدرم وداشتنش میشه تمام روز و شبش.. در کل فامیل و حتی همسایه ها، تمام دخترها آرزوی همسری پدرم و میداشتند اما این میان تنها مادرم با چشمانی به مانند آهو ، قدی بلند و چهره ای همچون زنان مینیاتوری، پدرم و اسیر خودش میکنه و مادرم هم که تمام ویژگیهای یک شوهر ایده آل را جدای از ظاهر زیبای شرقی پدرم در وجودش میبیند، بی معطلی قضیه خواستگاری و با خانواده اش مطرح میکنه ... و این میشه که بعد از دو ماه با هم ازدواج میکنند و زندگیشان را توأم با عشقی بی ریا آغاز می کنند...
و تا به امروز من لحظه ای لغزش در عشق و توجهشان به یکدیگر را ندیدم و من هر دو را الگوی خود قرار دادم در انتخاب عشق و یار زندگیم. امید به اینکه خدا هم برایم اینگونه بخواهد: یک عشق اسطوره ای که رسد به وصال...!
در تمام این 28 سال زندگیشان تنها عشق و محبت و گذشت بوده که پیوندشان را این چنین محکم به هم گره زده و از هم نگسسته بود. و لحظه ای عشقشان به هم کمرنگ نشده بود.. با به دنیا آمدن ماهان زندگیشان شادتر از قبل وهر دو عاشقتر از پیش.... و از آنجایی که عمویم و پدرم تنها فرزندان داریوش راد بودند و عمو سامانم هم که بعد از سفر به کانادا و ادامه تحصیل در همونجا موندگار شده بوده و تنها هر از گاهی یه سری به خانواده میزده ،تمام فکر و ذهنش و به تحصیل و کار اختصاص میده، و با وجود اصرارهای مادر و پدرش بی خیال ازدواج و تشکیل زندگی مشترک میشه. به خاطر همین هم ماهان برای خانواده ی راد که تنها نوه ی پسری بوده، حکم ادامه دهنده ی خانواده بزرگ راد را میداشت. تا اینکه من به دنیا آمدم و شدم دختر نازنازی و ملوس بابا...
من وماهان، تنها نوه های داریوش راد بیش از حد مورد توجه بودیم و عزیزدردانه های مادر جون و آقاجون و بیشترین زمان کودکیمان را به خاطر شاغل بودن پدر و مادرمون در عمارت بزرگ داریوش راد میگذراندیم...
باغ بزرگ عمارت راد و درخت های گیلاس و سیب و اقاقی و حوض بزرگ مملو از ماهی های قرمز که درست مقابل عمارت قرار داشت و همچنین گلهای رز صورتی و قرمز و یاس آبی و سفید و مریم همیشه با طراوت، بهشت زیبای من و ماهان بود... تا اینکه من 10 ساله و ماهان 14 ساله بود که پدر جونم، داریوش راد صبح یک روز پاییزی غم انگیز بر اثر سکته قلبی دار فانی را وداع گفت و من خاطره ی تلخ آن روز را با وجود سن کمم که چه قدر گریه کردم و پدر جونم و صدا میکردم فراموش نکردم و کم کم که جای خالیش و در بهشت زیبایمان احساس کردم باورم شد که دیگر هیچگهاه پدربزرگم را نخواهم دید..
پدر جون که تمام داراییش را بین همسر و دو فرزندش عادلانه تقسیم کرده بود، عمارت را به نام پدرم زده بود، و من در عالم بچگیم خوب می فهمیدم که پدر جون نخواسته هیچگاه بهشت کودکی من و ماهان تنها به خاطره ها بپیونده.. پدرم هم تا 5 سال بعد که مادر جون هم از فراق همیشگی شوهرش طاقت نیاورد و دق کرد و از دنیا رفت عمارت را تماماً در اختیارش گذاشت تا با خاطرات همسرش زندگی کند...
و اکنون که سالها می گذرد آن عمارت زیبا، همانطور دست نخورده باقی مانده و فقط هر از گاهی من و ماهان به یاد خاطرات و لحظه های کودکیمان سری به آنجا میزنیم و ساعتی را با یادی از بهشتمان و عزیزانمان میگذرانیم..
پدرم با ثروت زیادی که از پدرش به ارث برد نیمی از آن را به کودکان بی سرپرست بخشید و با باقی آن کارش را وسعت داد. عمارت را به نام من و ماهان کرد و ویلای شمال را هم به عنوان هدیه ای به مادرم داد..
حالا پدرم صاحب یک شرکت بزرگ ساختمونی و هم شریک عمویم در بیمارستان خصوصیش است. عمو سامانم جراح قلب ماهری است که بعد از مرگ پدرش برای همیشه به ایران بازگشت و مدتی بعد بیمارستان قلب و عروق را به نام و یاد راد بزرگ تاسیس کرد. و اما مامان
آرامِ من هم بعد از یه مدت تدریس روانشناسی در دانشگاه، با تاسیس یه دفتر مشاوره به عنوان مشاور خانواده مشغول به کار میشه...
ساعت از 2 بعد از نیمه شب هم گذشته و من چشم به سقف دوخته در افکار خود سیر میکنم... تو دلم خداخدا میکنم که کلاسم از همین دوره شروع بشه، دیگه صبر کردن واسه یه لحظه هم واسم طاقت فرساست چه برسه به سه ماه..!
فکر از دست رفتن کلاسهای این دوره عصبیم میکرد و آروم و قرار نداشتم.. و این یعنی صحبت ها و نصیحتهای مامان و بابا، کشک...! و بالاخره بعد از کلی این دست و اون دست شدن خوابم برد..
صبح بود یا ظهر اما با بی حوصلگی در حالی که نور شدیدی به چشمام میخورد از خواب بیدار شدم.. و دوباره این هوار من بود که بلند شد و سکوت را شکست..
_ مگه من صد بار نگفتم کسی پرده اتاق من و کنار نزنه ..
مامانم که سراسیمه وارد اتاقم می شد گفت:
_ چه خبرته محیا ..؟ خونه رو روی سرت گذاشتی...واسه چی داد میزنی؟
_ مامان من چند بار یادآوری کنم که دوست ندارم پرده اتاقم کنار بره..؟
_ آخه مادر.. باید هر از گاهی آفتاب به اتاقت بیفته، نمیشه که همش تو تاریکی باشه..
_ ولی من اینجوری بیشتر دوست دارم..
و با عصبانیت به سمت دستشویی اتاق رفتم و فقط صدای غرولند مامان و میشنیدم که میگفت:
_ موندم لجبازی و یه دنده گیت به کی رفته..؟!
و در همون حین صدای ماهان بلند شد
_ببینم کسی نمیخواد جواب این تلفن و بده؟ هر کیه خودش و کشت اونطرف..
مامان اینبار از شدت عصبانیت رو به ماهان گفت:
_ چه خبرتونه شما دو تا.. روز جمعه رو با هوار کشیدن شروع کردین؟ خوب خودت یه لحظه برو جواب تلفن و بده.. از دست شما خواه و برادر
که لنگه ی هم هستین..
دست آخر خود مامان به تلفن که واسه بار دوم در حال زنگ خوردن بود جواب داد:
- بله.. بفرمایید
_ خواهش میکنم، چند لحظه گوشی...
_ محیا.. مادر، پشت تلفن با شما کار دارند ..
_ کیه مامان؟
_ نمیدونم.. یه خانمی از آموزشگاه باران..
مهلت ندادم و به سمت تلفن خیز برداشتم:
_ بفرمایید..
_سلام خانم راد..علوی هستم
_ بله.. حال شما، خوب هستید؟
_ ممنون ..خانم راد با استاد صحبت کردم واگرچه امروز جمعه هست و میدونستم منتظر هستید، گفتم بهتون اطلاع بدم که اگه امکان داره فردا تشریف بیارید آموزشگاه که حضوری با خودتون صحبت کنن.
_ یعنی قبول کردن من از این دوره شروع کنم؟
_ به احتمال زیاد.. جواب صد در صدی به من ندادند.. ایشالله که بتونید از این دوره شروع کنید.
_ ممنون.. ممنون.
_ خواهش میکنم.. خدانگهدار
_ خداحافظ
وای خدا جونم... عاشقتم... مثل اینکه دارم به آرزوم میرسم
مامانم هم که از خوشحالی من متوجه قضیه شده بود لبخند مهربونی زد و گفت:
_ دیدی مادر.. اگه خدا بخواد همه چی درست میشه..
ماهان که بالاخره از اتاقشون دل کندن با قیافه ای عبوس به سالن اومد و گفت:
_ چه خبرته ورپریده؟ خونه رو سر گذاشتی... چی شده که نیشت بازه؟!
شکلکی واسش درآوردم و در حالی که بی خیال از کنارش رد میشدم گفتم:
_ به حسودا ربطی نداره...
و دوباره شروع کردیم به کل انداختن.. همون لحظه مامان آرام که برای مطالعه به اتاق میرفت برگشت به طرفم:
_ محیا جان بهتره به جای اینکه با برادرت یکی به دو کنی بری به کارات برسی که زن دایی پرستو زنگ زد و واسه ناهار دعوتمون کرد.. چیزی هم به ظهر نمونده..
_ وای مامان به خدا امروز و بی خیال من بشدید، اصلا حال مهمونی ندارم. کلی هم درس عقب مونده دارم، میشه من نیام..؟
_ نه مادر جون.. خودت میدونی که داییت ناراحت میشه پس به جای چک و چونه زدن برو تا اون موقع یه مقدار از درسهات و بخون که بابات اومد بریم..

maryam banoo842
1391،08،21, ساعت : 07:33 بعد از ظهر
_ مگه بابا کجاست؟
ماهان خنده ی بلندی کرد و گفت:
_ خانوم هنوز در عالم خواب سیر میکنن.. پدر گرامی در منزل حضور ندارن..
_ هه هه.. من تازه از خواب بیدار شدم ، از طرفی بابا هر موقع هم خونه هست تو اتاق کارش مشغول انجام کاراشه. مگه همه مثل تو بیکارن که مدام تو خونه ول میگردی؟ موندم بابا با چه امیدی تو رو تو شرکتش استخدام کرده..؟!
ماهان که از شدت حرص دندوناش و به هم فشار میداد گفت:
_ شما به این کارها کاری نداشته باش.. بهتره فکرت به درس و مشقت باشه که ممکنه تو همین شرکت بابا واسه تو هم جایی پیدا نشه..!
_ و منم محض اطلاع شما داداش خان بگم که من از همین حالاش هم تو شرکت استخدام شده هستم..!
_ نه بابا.. عجب اعتماد به نفسی!
مامان که از تو اتاق صدای جر و بحث ما رو میشنید اومد بیرون و با لحن تندی گفت:
_ من چی کار کنم از دست شما..؟ به خدا دیوونم کردین.. چرا همش عین بچه ها تو سر و کله ی هم میزنید؟! محیا مگه تو درس نداری؟
خوبه همین الان واسه نیومدن ، مغز من و داشتی میخوردی..
زیر لب غرولندی کردم و به اتاقم رفتم. و فقط از پشت سر صدای ماهان و شنیدم که آروم ولی جوری که من بشنوم میگفت: عین پیرزن ها هم غر میزنه.. خوبه تازه 22 سالشه، از ما که میگذره خدا به داد شوهر بدبختش برسه..!
سرم به درسهام گرم بود وحسابی مشغول خوندن که صدای زنگ گوشیم تمرکزم و به هم زد، مارال بود، جواب دادم:
_ بله؟
_ وای وای ..نگو این جور بله..دلم غش رفت! مگه شماره ی من نیفتاد!
_ شماره ات واضح واضح افتاد عزیزم.. منتها واسه من فرقی نداره کی پشت خطه، طرز جواب دادنم این جوریه..
_ آره جون عمه ات..
_ فدات بشم من عمه ندارم..
_ منم چون میدونستم نداری گفتم..!
_ حال چی کارم داری این موقع زنگ زدی مزاحم درس خوندنم شدی؟ دقیقا وسط حل یه مسئله مهم بودم..
_ نه بابا ..زرنگ.. دفعه ی دیگه حتما قبلش اطلاع میدم که میخوام زنگ بزنم..!
_ لوس نشو تو حالا.. بگو دیگه
_ مگه تو میذاری؟ یه بند حرف میزنی..
_ من یا تو؟
_ تو
_ من و تو..؟
_ ای وای ، گیجم کردی..
_ تو که گیج خدایی هستی..
_ محیا به خدا قطع میکنما..
_ باشه حالا..قهر نکن.
_ بگم الان؟
_ بگو ..
_ اول یه خبر دسته اول از آقا عرشیای رهنما..!
_ ببینم بالاخره فضولیتون ارضا شد..؟!
_ آره عزیزم ، گفتم که بچه های گروه خوب کارشون و بلدن..
_ همچین میگی که یکی ندونه فکر میکنه اسرار شاهزاده ی انگلیس و میخواستین در بیارین..! دو روز دیگه خود به خود خبرها در موردش تو تمام دانشگاه درز میکنه .. اگر چه از نظر من موضوع مهمی نیست..
_ اِ.. پس صبر کن تا همون دو روز دیگه ..
_ عزیز من نقد و که ول نمیکنن نسیه رو بچسبن.. بگو زود باش که درسم عقب موند..
_ خب پس به درست برس یه موقع دیگه میگم..
_ وای مارال از دست تو.. حوصله ی آدم و سر میبری به خدا تا حرف بزنی..
مارال قهقه ای زد و گفت:
_ دیدی محیا خانوم.. واسه تو هم آقا عرشیا مهمه..!
دستپاچه گفتم:
_ نخیر.. فقط کنجکاو شدم !
_ آره منم باور کردم..!
_ هر جور خودت میدونی.. من دیگه برم سراغ درسم، کاری نداری فعلا..؟
_ حالا بهت برنخوره فدات بشم.. گوش کن تا بگم..
راستش این آقا خوشتیپ و خوشگل ما اصلا دانشجو نیست، کارشناسی ارشدشو تو رشته ی کامپیوتر به تازگی از دانشگاه شریف گرفته و در حال حاضر هم در چند تا از دانشگاهها مشغول به تدریسه..
_ جداً..؟ پس بچه زرنگ تشریف دارن..؟!
_ بله .. البته الان باید بگیم استاد....
_ خب دیگه؟ همین یه دونه بود خبرت؟!
_ نه بابا.. هنوز هم هست.. دیگه اینکه ، جناب عرشیا خان مجرد هستن و تک فرزند مامان و باباش، صاحب یه شرکت کامپیوتریه که اتفاقا فرشاد آریا فر و مهران عمادی هم مدتی هست که توی شرکتش کار میکنن.
_ آهان.. پس بگو این اطلاعات دقیق از کجا به شما رسیده..
_ ببخشیدا محیا خانم تا همین جاش هم کار دشواری بود.. اگه بنفشه نامزدِ مهران نتونسته بود از زیر زبونش بکشه بیرون که به این راحتی ها نبود..
_ که اینطور! دیگه چی از پسر مردم کشف کردین؟! به نظر من که شما باید دانشکده افسری میرفتین نه این رشته و این دانشگاه!
_ آره به خدا.. خودمم پشیمونم چرا به خدمت نیروهای زحمت کش پلیس در نیومدم!
_ حالا بسه دیگه.. این همه خودت و تحویل نگیر..!
_ مگه دروغ میگم؟
_ چه میدونم والله؟ آرزو بر جوانان عیب نیست.. البته باید گفت آرزوی محالی در گذشته..!
_ عزیزم هیچ وقت دیر نیست..
_ اون که واسه شما بله..! الان هم بهتره بی خیال آرزوهای محال شما و بیوگرافی آقای رهنما بشیم.. منم برم سراغ درسم که خیلی وقتم و گرفتی..
_ عزیز دلم من نباشم که تو دق میکنی.. تو دنیا بگردی مثل من پیدا نمیکنی که با اخلاق کج تو بسازه..
_ چمه مگه؟ فعلا منم که دارم با دیوونه بازی ها و دلقک بازی های تو میسازم...
_ آره.. خداییش من و تو تیکه هم هستیم..!
_ خاک بر سر من که بخوام تیکه ی دیگه تو باشم..! حالا کارت و بگو که حوصله ام و داری سر میبری..
_ از خدات هم باشه محیا خانم..
_ ای وای از دست تو مارال که ول کن نیستی.. بابا غلط کردم.. اصلاً تو بهترین دوست رو کره ی خاکی..
_ حالا شد عزیزم.. حرف حساب و باید همون اول زد..
دیگه واقعا داشتم از دست مارال کلافه میشدم، با حرص گفتم: مارال خانوم میشه اون یکی کاری هم که داشتی بگی؟
_ باشه حالا.. چرا جوش میاری؟ راستش اگه امشب وقت داری بیام خونتون که کلی اشکال معماری کامپیوتر دارم
_ نه عزیزم.. باید وقت قبلی میگرفتی، ظهر تا 6-7 که در خدمت دایی جان و خانواده ی محترم شان هستم ، بعدش هم قراره به یه درس نخون تنبلی عین خودت که همیشه آخر ترم یادش می افته درس و امتحانی هم هست، تدریس خصوصی بدم... در ضمن ساعتی 30000 تومان.
_ ای بابا.. ببین کارمون به کجا رسیده که تو هم واسم کلاس میذاری.. نخواستم کمکت، میرم سراغ پری..
خنده ی بلندی کردم و گفتم:
_ پری؟! اون که یکی باید به خودش یاد بده..
_ هه هه .. رو آب بخندی، لااقل مثل تو کلاس نمیذاره.. شما همون بهتره به درسهای خودتون برسین..
_ خیلی خب حالا ، قهر نکن داشتم باهات شوخی میکردم.. هر موقع اومدم بهت زنگ میزنم.
_ قربونت برم.. میدونستم که فقط دوست خودمی...
_ خبه خبه.. رفتی رو کانال چ؟
_ نه عزیزم، این چه حرفیه..؟ منتظر تماست هستم، تا شب..
_ میبینمت.. خداحافظ
چیزی به ساعت 1 نمونده بود و میدونستم اگه یه کم دیر کنم غرغر های مامان در میاد.. یه مرور سریع به قسمت های خونده شده کردم و برای رفتن به خونه ی دایی آرمان آماده شدم...
نزدیکی های خونه ی دایی، بابا کنار یه سوپر مارکت نگه داشت و طبق معمول واسه خریدن بستنی.. دایی آرمانم عاشق بستنی بود و مامانم همیشه بستنی به دست به خونه داییم میرفت، ماهان هم هر دفعه به شوخی میگفت: ما موندیم اگه مادر بنده به فکر داداش خسیسش نباشه، کی میخواد ویتامین بستنی شما رو تامین کنه؟! و دایی هم به خنده در جوابش میگفت: والله فقط بستنی که آبجی آرامم واسم میاره به دلم میشینه..!
واقعیت این بود که مامان از بچگی دایی آرمان و عادت داده بوده و هر زمان که دایی هوس خوردنی های مورد علاقه اش و میکرده، مامان بدون معطلی میبردتش بیرون و واسش هر چی رو که دوست داشته میخریده. رابطه ی عمیق این خواهر و برادر از همان بچگی، به من و ماهان هم سرایت کرده بود و اگرچه ما بیشتر وقتا عین سگ و گربه میشدیم..
به خونه ی دایی رسیدیم.. من و ماهان بعد از این که ماشین و توی پارکینگ پارک کردیم با آسانسوری که مختص پارکینگ بود وارد مجتمع و سپس آپارتمان دایی شدیم. آپارتمانی بزرگ و حدوداً 300 متر با دکوراسیونی کاملاً مدرن که به سلیقه ی پرستو جون چیدمان شده بود، که البته بیشتر وسایل و مبلمان رو خواهر و برادر پرستو جون که خارج از کشور زندگی میکردن واسش فرستاده بودند.
دایی و پرستو جون به استقبالمون اومدند، باهاشون روبوسی کردم و به خاطر دعوت امروز ازشون تشکر کردم...
ماهان زیر گوشم زمزمه کرد:
_ چه مودب شده آبجی ما؟!
_ لوس نشو ماهان...
_ آخه همیشه عین سگ فقط پاچه منو میگیری..
محلش نذاشتم و روی یکی از مبل ها نشستم که دایی گفت:
_ چه خبر محیاجان؟ با درس و دانشگاه چی کار میکنی؟
_ سلامتی دایی جون..درسها خوبه، نمره ها هم سلام میرسونن..
_ محیا جان فقط به لیسانس که نمیخوای اکتفا کنی؟
_ نه دایی جون.. به محض گرفتن لیسانس میرم واسه ارشد.. و ایشالله تو این مدت هم که کنار دست بابا مشغول به کار میشم.
همزمان که با دایی صحبت میکردم نگاهم به ماهان بود و با پوزخندی که گوشه ی لبش بود چشمکی بهم زد..!
دور از چشم بابا و دایی واسش شکلکی درآوردم که خودش منظورم و فهمید، خواست جوابم و بده که همون موقع سوگل دختر دایی آرمان که 3 سالش بود به سمت ما اومد و سلام شیرینی کرد و سریع خودش و تو بغل ماهان انداخت. نمیدونم چرا بچه ها این قدر عاشق ماهان بودند و همیشه توی جمع تنها کسی بود که زود، تند، سریع باهاش اخت میگرفتن. امان از دست این داداش من ، یادش رفته 26 سالشه ، همش ور دل بچه هاست. حالا هم که عین پسر بچه های 4-5 ساله نشسته با سوگل بازی میکنه.
بلند شدم که به آشپزخانه برای کمک به مامان و پرستو جون برم ولی قبلش رفتم کنار ماهان و تو گوشش گفتم:
_ آخی داداش کوچولوی من..! فقط جثه ات بزرگ شده؟!
ماهان نگاه غضبناکی بهم کرد اما به خاطر حضور دایی و بابا سکوت کرد و من واسه اینکه بیشتر حرصش بدم پشت اپن ایستادم و همون طور که سالاد درست میکردم هرازگاهی نیشخندی تحویلش میدادم. به قول گفتنی این من بودم که تنم میخارید..!
موقع ناهار ماهان دقیقاً روبه رویم نشسته بود ، و من جرأت نمیکردم حتی تو چشمهاش نگاه کنم.. هر از چند لحظه ای چشم غره ای بهم میرفت که غذا رو به زور میدادم پایین..
زودتر از بقیه دست ازغذا کشیدم و از پرستو جون تشکر کردم..
_ محیا جان چیزی نخوردی که عزیزم؟
_ مرسی پرستو جون.. بس که خوشمزه بود زیاد هم خوردم..
ماهان بالاخره سکوتش و شکست و رو به پرستو جون گفت:
_ پرستو خانم.. میترسه هیکلش خراب بشه. همین جوریش هم رو دستمون مونده، اونجوری دیگه عمری ببرنش..!
_ نگو ماهان جان.. محیا که چیزی کم نداره، خبر نداری تا حالاش هم کلی خواستگاراش و خودم و دایی ات رد کردیم..
با چشم از پرستو خانم قدردانی کردم و گفتم:
_ اختیار دارین.. قابل این همه تعریف نیستم..
مامان و بابا و دایی که تا این لحظه بیشترشنونده بودند صحبت های پرستو جون و تایید کردند و منم پیروزمندانه پوزخندی بهش زدم.
دایی که متوجه اخم ماهان به من شد، با خنده ای رو به ماهان گفت:
_ ایشالله آرام جون کی واسه ماهان خان آستین بالا بزنیم..؟ دیگه فکر کنم داره دیر میشه ها..
ودوباره این من بودم که قبل از همه جواب دادم
_ آخه دایی من.. مگه عقل از سرشون پریده که زن این داداش بدعنق ما بشن؟! همه چی که به خوش قیافگی نیست به اخلاق و منش خوب هم هست..
دایی که میدونست واسه رو کم کردن ماهان این حرفها رو میزنم لبخندی زد وگفت:
_ اِ.. محیا، دایی..؟ دلت میاد داداش به این ماهی ؟
_ آره واقعاً دایی جون.. همین که شما میگید..
خلاصه صحبت در رابطه ی ازدواج من و ماهان به بعد از ناهار هم کشیده شد و من کلی کیف کردم که تو این موقعیت بد حالی از ماهان گرفتم..
عصری که به خونه برگشتیم این قدر خسته بودم که دوست داشتم تا صبح یکسره بخوابم اما یادم افتاد که قراره مینا واسه رفع اشکال بیاد، ناچاراً به نیم ساعت استراحت بسنده کردم.

maryam banoo842
1391،08،21, ساعت : 07:53 بعد از ظهر
مارال که اومد به اتاقم راهنماییش کردم و خودم به آشپزخانه رفتم و با میوه و شربت که برگشتم اون رو در حال وارسی دور تا دور اتاق دیدم..
_ دختر مگه تا حالا نیومده بودی که این جور محو شدی؟! خوبه تا حالا بیشتر از صد بار اومدی..
_ آره.. ولی محیا جون هر بار که میام یه تازگی تو اتاقت حس میکنم. خیلی شاعرانه است..
_ خوبه که تو من و میشناسی همیشه عاشق شعر و ادبیات بودم
مارال که دیگه بی خیال وارسی شده بود روی مبل گوشه ی اتاق لم داد و گفت:
_ راستی محیا.. با کلاس موسیقی چی کار کردی؟
_ هیچی ، قراره فردا برم با خود استادش صحبت کنم ببینم چی میشه.؟ میگم مارال تو هم بیا با هم بریم کلاس موسیقی، خیلی خوبه، از یکنواختی که بهتره؟
_ نه جونم.. بی خیال ما، نه علاقه ای به موسیقی دارم و نه حال و حوصله اش رو.. در ضمن هیچ سر رشته ای هم تو موسیقی ندارم..
_ مگه من دارم؟ ولی بالاخره هر چیزی رو که امتحان کنی، یه روزی هم مهارت پیدا میکنی.
_ حالا تو برو ببینم چه کاره میشی در این نواختن پیانو؟ اگه چیزی شدی ما هم میاییم پیش خودت واسه شاگردی ..
_ باشه.. میل خودته.
مارال دو ساعتی موند و بعد از اینکه اشکالاتش برطرف شد عزم بر رفتن کرد..
_ خب دیگه محیا خانووم امری، فرمایشی نداری؟ من دیگه باید برم.. بابت رفع اشکالها هم ممنون. فردا دانشگاه میبینمت و دوباره با شیطنک نگاهی بهم انداخت و گفت:
راستی خواهشاً شب و زود بخواب، صبح هم زود بیدار شو که به موقع به کلاس بیایی که دوباره خون یکی دیگه رو به خودت تشنه نکنی..!
دفتری و که کنار دستم بود به طرفش پرت کردم
_ بی مزه.. حالا که نزدیک بود من به خاطر اون ناکار بشم.. حالا هم دیگه زحمت را کم بفرمایید، میخوام کم کم بخوابم که به خاطر شما هم که شده زودتر بیدار بشم.
_ نه بابا.. چه حرف گوش کن شدی شما؟! مطمئنی واسه خاطر منه؟!
_ مارال اینقدر چرت نگو..
مارال در حالی که از اتاق میرفت بیرون با خنده به طرفم برگشت و گفت:
_ واسه شما چرته ولی واسه ما حقیقت..
_ اصلاً همون که تو میگی.. به سلامت.
ساعت 10:30 بود که بعد از رفتن مارال دیگه حتی نای نشستن هم نداشتم، بی خیال شام شدم و بعد از گفتن شب بخیر البته به جز ماهان که اگه تو فاصله ی بیست متری سایه ام و هم میدید با تیر میزد، به اتاقم رفتم، و بعد از اینکه مسواک زدم لباس خوابم و پوشیدم و روی تختم ولو شدم، به محض اینکه پلکهام روی هم رفت خوابم برد.
صدای گوشیم که سر ساعت7:30 داشت زنگ میخورد رو مخم بکوب راه انداخته بود، حوصله ی بیدار شدن و نداشتم اما نمیخواستم دیر به دانشگاه برسم و دوباره مضحکه ی دست مینا و جواب پس دادن به استاد بشم. کش و قوسی به بدنم دادم و بعد از شستن دست و صورتم به آشپزخانه رفتم، مامان در حال درست کردن ناهار بود در واقع واسه خاطر شاغل بودنش همیشه صبح زود قبل از رفتنش، غذا رو آماده میکرد که هر زمان به خونه برمیگردیم ناهار آماده باشه.
_ صبح بخیر مامان گلم..
_ صبح تو هم بخیر دخترم..
_ بابا رفته؟
_ آره مادر.. یه نیم ساعتی میشه.
- ماهان کجاست؟ اون که همیشه این موقع صبح داشت مغز من و میخورد با گیر دادن هاش ..
_ همراه بابات رفت واسه یه سری کارهاش.. میگم محیا جان این همه سر به سر داداشت نگذار، هر چی باشه اون بزرگتر توئه مخصوصا جلوی بقیه مادر جون..
اخمی کردم و در حالی که لیوان شیرگرمم و تا ته سر میکشیدم گفتم:
_ ماهان خان گله و شکایتی کردن؟
- نه عزیزم.. خودت که برادرت و میشناسی ، هر چه قدر هم از کسی ناراحت باشه فقط به خود طرف میگه نه کسی دیگه..
_ آهان.. باشه از این به بعد بیشتر حواسم به این داداش ناز نازیم هست که جلی بقیه به اصطلاح شما کوچیکش نکنم.
مامان و بوسیدم و بعد از اینکه حاضر شدم از خونه زدم بیرون. نگاهی به درون کیفم انداختم که مبادا دوباره چیزی جا گذاشته باشم، به خصوص گوشیم که سابقه خرابی در جا گذاشتنش داشتم. به دانشگاه که رسیدم 5 دقیقه به 9 مونده بود..
_ محیا.. محیا
برگشتم به سمت صدا که دیدم مارال به حالت دو داره به طرفم میاد..
دست به کمر ایستادم و به حالت اعتراض گفتم:
_ تو نمیخوای از این شنگول بازیهات دست برداری..؟ به خدا آبروی آدم و میبری تو..
_ خیلی خب بابا.. من و بگو که خواستم با هم بریم..
_ حالا زود باش بریم که الان استاد پیداش میشه.. مثلاً خیر سرم خواستم امروز زود بیام دانشگاه..!
به محض اینکه پا به درون ساختمون فنی گذاشتیم متوجه ی نگاه خیره کننده ی عرشیا رهنما شدم که هر چه بیشتر نزدیک میشد درشتی چشمانش من و محو تماشایش می کرد و من هم پرروتر از او زل زدم بهش اما یه لحظه به خودم اومدم و نگاهم و ازش گرفتم، تنها نبود و استاد رستگار رو همراهی میکرد، کاملاً به هم رسیده بودیم که من دستپاچه بدون اینکه حتی سلامی به استاد کنم، دست مارال رو محکم گرفتم و با خودم به سمت پله ها کشیدم..
مارال که حیرت زده از کارم دنبالم می اومد گفت:
_ محیا معلومه تو یهو چت میشه؟! چرا اینجوری کردی جلوی استاد و عرشیا رهنما؟ نمیدونی چه جور داشتن نگاهمون میکردن، به خدا عین آدمهای خل و مشنگ رفتار کردی..!
من که اصلاً متوجه ی حرفهای مارال نبودم، فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا این جور از خودم ضعف نشون دادم، به خصوص که لحظه ی آخر متوجه ی پوزخند عرشیا شدم.. به کلاس رسیده بودیم و مارال که هنوز داشت یه بند حرف میزد و گله میکرد یه لحظه ایستاد و گفت:
_ محیا حواست کجاست؟ میفهمی من چی میگم؟ به خدا اگه دفعه ی دیگه این جور مشنگ بازی در بیاری من میدونم و تو..
_ باشه.. بریم داخل کلاس که استاد اومده..
_ وارد که شدیم زیر نگاه پرسشگر استاد به آخر کلاس رفتیم و نشستیم.
بعد از چند لحظه که گذشت مارال به طرفم برگشت و وقتی منو دید که اخم کرده به روبه رو زل زده ام گفت:
_ محیا چیزی شده؟
بدون اینکه جواب مارال رو بدم ، زیر لب گفتم: حالیت میکنم پسره ی پررو که یادت بمونه دفعه ی دیگه به من پوزخند نزنی..
و مارال همون جور هاج و واج نگاهم میکرد..!
_ چته دختر؟! چرا هذیون میگی؟ حال کی رو میخوای بگیری؟
عصبی نگاهش کردم که جا خورد..گفتم:
_ مارال واقعاً نمیفهمی یا خودت و زدی به خریت؟!
_ فکر کنم تو امروز کلاً حالت خوش نیست..
استاد که متوجه ی پچ پچ کردن ما شده بود با لحنی عصبی برگشت به سمتمون و گفت:
_ خانمهای محترم اگه صحبت کردن با همدیگه از گوش دادن به درس مهمتره لطفا بفرمایید بیرون و جو کلاس و به هم نزنید..
با این حرف استاد همه برگشتند به طرفمون و آروم زدن زیر خنده، مارال که کارد میزدی خونش در نمی اومد خواست بلند بشه که دستش و گرفتم و نشوندمش.. و تا آخر کلاس دیگه یه کلام حرف نزد. منم که کلا ذهنم درگیر عرشیا بود سکوت اختیار کردم و چیزی بهش نگفتم. بعد
از کلاس مارال بی هیچ حرفی بلند شد و سریع رفت بیرون، و من هم به دنبالش..
- مارال.. صبر کن، چرا اینجوری میکنی؟ مگه تقصیر من بود؟
مارال که بالاخره به حرف اومد گفت:
_ نه پس.. تقصیر من بود؟! اگه تو اون جور جلوی استاد رستگار و رهنما اون جور نمی کردی منم سر کلاس پاپیچت نمیشدم..
_ خوب به من چه که تو همیشه از سر فضولی میخوای سر از همه چی در بیاری..!
_ دست شما درد نکنه محیا خانم.. حالا دیگه ابراز نگرانی واسه شما شد فضولی دیگه؟
_ نگو که باورم نمیشه..! دیدم چه جور داشتی حرص میخوردی که آبرویت پیش استاد رفته..!
_ اون دیگه به من ربطی نداره که باور میکنی یا نه..
دستم و دور بازوش انداختم و با خنده گفتم:
_ خب حالا واسه خاطر دوست گلم باور میکنم.. بخند که وقتی اینجور اخم میکنی خیلی بد قیافه میشی مارال خانووم...
مارال که خیلی سعی میکرد تو رویم نخنده بالاخره طاقت نیاورد و آروم زد زیر خنده..
_ آهان این شد.. چیه اون مارال اخمو که اصلاً خوشم نمیاد..
مارال که دیگه تو جلد خودش برگشته بود گفت:
_ پس محیا خانووم .. ببین من چی میکشم از دست تو.. به خدا که تو و عرشیا رهنما لنگه ی هم هستید..!!
یه لحظه خنده از لبم افتاد و رو کردم به مارال و گفتم:
_ منظورت چیه؟!
_ هیچی بابا.. از بابت استاد و شاگردی گفتم..!
_ این و که حتماً راست میگی تو..! ضمنا مگه استاد منه..؟ حالا که خدا رو شکر گذر استادیش به دانشگاه ما نیافتاده..!
و مارال که میدونستم منظورش چیز دیگه بود قهقه ای سر داد و گفت:
_ تو هم که بدت نمیاد عزیزم..؟!
_ آره فدات بشم ... می میرم براش..!
_ من که مطمئنم همین میشه که میگی..!
نگاهی پرسشگرانه به مارال انداختم و گفتم:
_ مارال تو اخیراً به جمع رمال ها و فالگیرها نپیوستی؟!
_ نه قربونت بشم.. حرکات و رفتار آدمهاست که گویای درونشونه..!
_ به نظر من بی خیال.. پیش گویی و کندوکاو درون آدمها رو هم بگذار واسه دیگران..
_ حالا ببین کی به حرف من میرسی محیا جون..!
_ عمرا این حرفت درست از آب در بیاد..!
_ از ما گفتن بود.. دیگه خود دانی که چه جور رفتار کنی. هر چی هم که گفتم بگذار به حساب صحبت های خواهرانه..
بعد از اینکه ناهارمون و توی بوفه خوردیم واسه کلاس بعدیمون به دانشکده ادبیات رفتیم...
اما من در تمام مدت کلاسهایم فکرم و ذهنم به حرفهای مارال بود و هیچی از مطالب درسها نفهمیدم.. و چی میشد این ترم من..!
ساعت5:30 بود که از دانشگاه خارج شدم و با وجود خستگی زیاد باید به آموزشگاه موسیقی هم میرفتم، کنار خیابون به انتظار تاکسی ایستاده بودم که متوجه ی بی ام و عرشیا شدم که به آرومی ولی بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت...

_ پسره ی بی ادب.. حتی نایستاد یه تعارفی کنه.!
بعد از چند دقیقه ای که ایستادم بالاخره یه تاکسی گرفتم و سوار شدم..
وارد آموزشگاه شدم و به طرف میز خانم علوی رفتم:
_ سلام
_ سلام خانم راد.. بفرمایید بنشینید، کم کم دیگه استاد کلاسشون تمام میشه.
_ بله.. ممنون
ربع ساعتی منتظر نشسته بودم و محو تماشای اطرافم بودم، واقعاً محیط باحالی بود..! اما حوصله ام سر رفته بود، سرم و پایین انداخته بودم و در افکارم سیر میکردم که صدایی آشنا مرا به خود آورد..
عرشیا بود که متکبرانه مقابلم ایستاده بود..!
_ سلام خانم راد.. اگه میدونستم مسیرمون یکیه، حتما تعارفتون میکردم که تا اینجا برسونمتون..!
بعد از اینکه به اجبار سلامی بهش کردم، تو دلم گفتم: آره جون خودت..!
_ مرسی از لطفتون ، اما مطمئن باشید ترجیح میدادم با همون تاکسی بیام..
میدونستم باز قصد دست انداختن منو داره واسه همین به صحبت ادامه ندادم و رفتم کنار خانم علوی که در حال مرتب کردن پوشه ها بود و گفتم:
_ ببخشید هنوز استاد کلاسشون تمام نشده.. دیرم شده، باید برم.

maryam banoo842
1391،08،22, ساعت : 11:59 قبل از ظهر
خانم علوی که متعجب نگاهم میکرد و من دلیلش و نمیفهمیدم گفت:
_ اما خانم راد، شما که الان داشتید با استاد صحبت میکردید..! مگه شما ایشون و نشناختید؟!
من که انتظار این رو دیگه نداشتم و مات و مبهوت مونده بودم گفتم:
_ خانم علوی من بار دومه که اینجا میام از کجا باید میدونستم..؟ شما هم از اینکه چه کسی استاد من هستن چیزی نگفته بودین.. وگرنه من ایشون و به خوبی میشناسم..!
عرشیا که تا اون لحظه به صحبت های ما گوش میداد از پشت سر بهم نزدیک شد و گفت:
_ خانم راد... مثل اینکه تا الان نمیدونستید من قراره استاد شما باشم ولی این مسئله چندان مهم نیست، باید خدمتتون عرض کنم که یه نفر دیگه هم درخواست کلاس خصوصی کرده، ومن هم خواستم شما رو ببینم که اگه مشکلی با ساعت کلاسها ندارید من کلاسم و به شما هماهنگ کنم..
مردد بودم که چی کار کنم، از یه طرف به زحمت برنامه هام و تنظیم کرده بودم که بتونم به کلاس موسقی ام برسم و از طرف دیگه فکر اینکه عرشیا استاد موسیقی ام باشه عصبیم میکرد..! با این حال یاد گرفتن پیانو واسم مهم تر بود، اصلاً به دَرَک اون هم مثل استادهای دیگه..! که البته این فقط واسه گول زدن خودم بود.. وگرنه عمراً عین استادهای دیگه باشه واسم..!
با صدای عرشیا به خودم اومدم:
_ چی شد خانم راد؟
مثل خودش قیافه ای مغرورانه به خودم گرفتم و گفتم:
_ چه ساعتی باید بیام؟
_ دو جلسه همین هفته و دو جلسه هم هفته ی آینده، روزهای دوشنبه و پنجشنبه، ساعت 6 تا 7:30 بعدازظهر. مشکلی که ندارین؟
_ نخیر مشکلی نیست.
_ خب.. پس دوشنبه به موقع آموزشگاه باشید، که از تأخیر بدم میاد.. و در حالی که سرش و بهم نزدیک میکرد آروم گفت:
_ پس دیر نکن خانووم مـحیا راد..!
پسره ی پررو .. چرا همچین میکنه؟! این هم حالش خوش نیست ها..!
_ یکبار گفتین آقای رهنما، پس لزومی نداره دوباره تکرار کنین.. با اجازتون..
از خانم علوی هم خداحافظی کردم و به سرعت از آموزشگاه خارج شدم.
_ اَه.. این چه شانسیه من دارم؟ به خدا اگه مجبور نبودم، و یه آموزشگاه بهتر با استادهای بهتر سراغ داشتم، محال بود قبول کنم با این از خود راضی کلاس بگیرم.
سریع یه تاکسی گرفتم و از اونجا دور شدم.. اگرچه از این به بعد میبایست هفته ای دو جلسه تحملش کنم، اون هم به عنوان استاد موسیقی ام..! سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به گذرعابران در پیاده رو و به گذر تابلوی مغازه ها از جلوی دیدگانم چشم دوختم و تو دلم گفتم:
اونچه رو که نمیخواستی سرت اومد محیا خانم..!
به خونه رسیدم، از خستگی نای راه رفتن نداشتم، با کلید خودم در و باز کردم و داخل شدم.
_ سلام مامان آرامم.. خوبی؟
_ سلام عزیزم.. خسته نباشی.
_ مرسی مامانم.. شما هم همین طور، بابایینا کجان؟
_ بابات که هنوز سر کارشه، ماهان هم تو اتاق کارش داره رو نقشه هاش کار میکنه.
_ اوهووم.. پس من میرم یه کم استراحت کنم.
_ برو مادر..
قبل از این که به اتاقم برم تصمیم گرفتم یه سری به ماهان بزنم، تقه ای به در زدم و داخل شدم، ماهان روی نقشه هاش خم بود و وقتی متوجه شد کنارش ایستادم بدون اینکه حتی سرش و بلند کنه گفت:
_ کاری داری زود بگو و برو که اینجوری حواسم و پرت میکنی..
با اینکه تو ذوقم زده بود ولی چون میخواستم هر طوری هست از دلش بیرون بیارم، رفتم کاملاً نزدیکش و دستهام و دور گردنش انداختم و به حالت مظلومانه گفتم:
_ دلت میاد که با اینجور با آبجیت حرف میزنی و میخوای ازاتاقت بیرونش کنی..؟
دستم و از دور گردنش آزاد کرد و با اخم گفت:
_ مقصر خودتی محیا خانوم.. هر بار بهت گفتم مراقب رفتارت توی جمع باش گوش نکردی و بدتر لجبازی هم کردی..
_ ببخشید داداش جونم.. باور کن فقط میخواستم یه کم سر به سرت بذارم و شوخی کرده باشم..
_ ببینم، خواهر من کی میخواد بفهمه هر چیزی جایی و هر نکته مکانی..؟
_ چشم آقا داداشم.. دیگه تکرار نمیشه
_ واسه بار چندمه این قول و میدی محیا خانوم؟
_ باور کن این دفعه دیگه فرق میکنه.. به خدا طاقت کم محلی های هر کسی رو دارم به جز تو داداشی..
_ خیلی خب.. این بار هم میبخشم ولی یادت باشه واسه دفعه ی آخره ها خانوم کوچولو..
دستم و آوردم بالا و به حالت خبردار مقابلش ایستادم و گفتم:
_ ای به چشم..
ماهان که از این حرکت من خنده اش گرفته بود پیشونیم و بوسید گفت:
_ الحق که خواهر خودمی..
_ ما مخلصیم..
_ ما بیشتر ورپریده..
و هر دو زدیم زیر خنده، مامان که همون لحظه با دو تا آب پرتقال داخل شد لبخندی زد و گفت:
_ چی شده که صدای خنده ی خواهر و برادر تا تو آشپزخونه هم میومد..؟
_ هیچی مامان جون.. باید یه حال و هوایی به داداش ماهان میدادم که خوشبختانه موفق شدم..
مامان که خوشحال بود از اینکه تو همین مدت کم کدورت بین من و ماهان برطرف شده بود لیوان و داد دستم و گفت:
_ پس مزاحم خلوت و شادی شما خواهر و برادر نمیشم..
بعد از اینکه مامان از اتاق رفت بیرون، ماهان رو کرد بهم و گفت:
_ حالا خواهر کوچولو.. تو بگو ببینم چرا گرفته ای؟
_ واسه چی فکر میکنی من گرفته ام؟
_ خیال نکن با این خنده هات میتونی ناراحتیت و از من مخفی کنی..
لبخندی زدم و گفتم:
_ چیزی نیست داداش، نگران نباش.
ماهان مقابلم ایستاد و دستاش و دو طرف بازوهام گرفت و گفت:
_ داشتیم محیا خانوم..؟ این یعنی من غریبه شدم دیگه..؟
_ نه داداش.. باور کن اون چنان چیز مهمی نیست، مربوط به یکی از کلاسهامه که خودم حلش کردم.
_ مطمئن باشم که مسئله ی مهمی نیست؟
_ آره فدات بشم..خیالت راحت.
_ باشه.. ولی میدونی که همیشه میتونی رو من حساب کنی..؟
_ اون که صد البته..تا حالا هم بهم ثابت شده داداشم..
بعد از اینکه از پیش ماهان به اتاقم رفتم احساس کردم خیلی آروم شدم، با اینکه راجع به اون موضوع باهاش حرفی نزدم ولی همین قدر که
بودنش کنارم بهم آرامش میداد واسم کافی بود.
شب، بعد از اومدن بابا شام و دور هم خوردیم و من خوشحال از اینکه تا به حال هیچ چیزی این جمع چهار نفره ی ما رو از هم نگسسته بود.
مقابل تلویزیون نشسته بودم و همراه ماهان فیلم خارجی ای رو که دانلود کرده بود و روی DVD ریخته بود نگاه میکردیم. بعد از چند لحظه مامان و بابا هم به ما پیوستند و مشغول تماشای فیلم شدند.
آخرهای فیلم بود که ماهان کوسنی و به طرفم پرت کرد و گفت:
_ دختر خواب آلود، تو که از وسطهای فیلم فقط داری چرت میزنی.. خب پاشو برو راحت بگیر بخواب.. مجبورت نکردن که بشینی همین حالا تا آخرش نگاه کنی..
خمیازه بلندی کشیدم وخواب آلود گفتم:
- نه.. میخوام الان ببینم آخرش چی میشه..
مامان که در حال پوست گرفتن میوه بود یه پرتقال به طرفم گرفت و گفت:
_ بخور مادر.. این روزها اصلاً خودت و تقویت نمیکنی.. بعد هم برو بخواب که یه فیلم اینقدر مهم نیست که تا این موقع بیدار موندی..
اخمی کردم و گفتم:
_ من که بچه نیستم ساعت خوابم و بهم یادآور میشید..
_ وای که چه به خانوم هم بر میخوره..؟
کوسن بزرگتری و که کنارم بود با تمام قدرت به سمتش پرت کردم که تو هوا گرفت:
_ ای وای نشکنه دستت خانوم کوچولو..
_ ماهان دوباره شروع نکن ها.. حوصله ندارم.
اون لحظه دیگه واقعاً بی خیال فیلم شدم، نمیدونم چرا یه دفعه این جور عصبی و بی قرار شدم؟! شاید از اثرات فیلمی بود که نگاه میکردم..!
شب بخیری گفتم و برای خواب به اتاقم رفتم. ولی خواب از چشمام رفته بود، دی وی دی آهنگهای مورد علاقه ام و توی دستگاه گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم..

maryam banoo842
1391،08،22, ساعت : 12:04 بعد از ظهر
صبح زود از خواب بیدار شدم تا قبل از رفتن پدرم، خرید پیانو رو بهش یادآوری کنم، اما پدرم بیشتر از من به فکر بود چون به محض اینکه چهره ی خواب آلود منو دید، بوسه ای به پیشونیم زد و گفت: محیا جان من حواسم به خرید امروز شما هست، نیازی نبود به این زودی از خواب بیدار بشی.
_ نه بابا جون.. از امروز باید سحرخیز باشم خیلی برنامه ها واسه خودم دارم.
_ باشه دخترم... پس عصری جلوی دانشگاه منتظرتم.
بوسیدمش و گفتم:
_ قربونت بشم بابا که اینهمه به فکرمی..
از بابا که خداحافظی کردم به حمام رفتم و یه دوش گرفتم و قبل از اینکه واسه خوردن صبحانه به آشپزخانه برم، سری به اتاق ماهان زدم در و کمی باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم، که یهو ماهان که پشتش به من بود به طرفم چرخید
_ دنبال چیزی میگردی شیطون..؟
از اینکه ماهان مچم و گرفته بود جا خوردم:
_ نه بابا.. مگه تو چیزی هم واسه قایم کردن داری که من دنبالش بگردم؟ ببینم نکنه داری و ما خبر نداریم؟!
_ آره دارم، مگه نمیدونستی که نیمه های شب دوست دخترم و آورده بودم و حالا هم قایمش کردم..!!
_ واقعا ؟!
_ آره، بیا ببینش چه قدر خوشگله..! عین گربه ی همسایه مون ملوسه، فقط مواظب باش که بد چنگول میندازه، دیشب هم کلی خراش رو
بدنم به جا گذاشت..!
وارد اتاق شدم و در حالی که دور و برم و نگاه میکردم گفتم:
_ مسخره میکنی ماهان، من و دست میندازی؟
_ آخه خواهر ساده ی من که زود همه چی و باور میکنی، من فقط کیمیا رو دارم که اون هم اهل این حرفها نیست، از طرفی منم بیکار نیستم که وقتم و واسه این برنامه ها بگذارم..
رفتم نزدیکش و لپش و محکم کشیدم و گفتم:
- آخ که قربون داداش خودم بشم که با همه ی شیطنت هاش ولی تو این یکی مورد مثبت مثبته..!
_ اگه این کیمیا خانوم و نپرونی که تا تهش خودم واست راست و ریستش میکنم، چون هر چی باشه، اون تونسته داداش ما رو سر به راه کنه..!
_ دست شما درد نکنه.. شما به فکر خودت باش که کم کم باید مامان به فکر ترشی انداختنت باشه..
_ اولا من 22 سالم بیشتر نیست مگه عهد اجداد محمد خان قاجاره که به این زودی شوهر کنم..؟ دوما هر موقع وقتش شد داداش گلم که هست واسم یکی و دست و پا کنه.. البته مثل خودت نباشه ها.!
_ مگه من چمه؟ پسر به این گلی؟
_ آره واقعا.. مگر اینکه به جز کیمیا، جنابعالی از خودت تعریف کنی..!
_ میگم حالا جدیدا به رسم و رسومات هندی ها روی آوردی که از من میخوای واست شوهر پیدا کنم..؟!
_ نه داداش جونم.. تو پیدا میکنی ولی با یه نقشه ی حسابی اون و میاری طرف من..!
ماهان که متعجب از حرفم نگاهم میکرد گفت:
_ محیا.. دیشب خواب عشقی دیدی که اول صبحی چرت و پرت میگی..؟!
در حالی که به زور جلوی خنده ام و گرفته بودم و از اتاق میرفتم بیرون گفتم:
_ آخی داداش من .. دیدی فقط تو نیستی که میتونی دستم بندازی..! مگه عقلم پاره سنگ برداشته که به ای زودی خودم و اسیر شما مردها کنم؟
ماهان که هنوز تو تلافی من مونده بود گفت:
_ امان از تو وروجک.. واقعاً داشتم بهت شک میکردم که همون خواهر مغرور خودمی..
ساعت 11 کلاس داشتم و تا اون موقع میتونستم با خیال راحت، دل سیری صبحانه بخورم. امروز مامان زودتر از همیشه رفته بود، میز صبحانه رو چیدم و واسه خودم و ماهان هم تخم مرغ نیمرو کردم، یه لیوان شیر و همچنین آب پرتقال هم واسه ماهان گذاشتم، میدونستم اون هم
مثل من اگه صبحانه ی مفصل نخوره محاله سیر بشه.. ماهان که به آشپزخانه اومد و چشمش به میز صبحانه افتاد، سوت بلندی کشید و پشت میز نشست:
_ ببینم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده که محیا خانم دست به همچین کاری زده؟!
کنارش نشستم و به شوخی گفتم:
_به خدا ماهان خوبی بهت نیومده.. منو بگو که گفتم حالا که مامان نیست، داداشم بی صبحانه نره..
ماهان یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:
_ نگو که فقط واسه من این صبحانه رو گذاشتی؟ تو که بدتر از منی شکمو..!
_ حالا بیا و خوبی کن ..
_ خیلی خب، حالا قهر نکن.. دست شما درد نکنه..
- خواهش میکنم.. میگم داداشم امروز منو میرسونی دانشگاه؟ به خدا اصلا حس با تاکسی رفتن و ندارم.
_ آهان..پس بگو دلیل این خوبی شما رو..! باشه، ولی زود حاضر شو که باید به موقع شرکت باشم.
بعد از جمع کردن میز صبحانه با عجله به اتاقم رفتم تا آماده بشم، پالتوی شیری رنگی و که بابا از سفرش به ایتالیا واسم آورده بود با یه شلوار جین یخی پوشیدم و آرایش خیلی ملایمی هم کردم..
_ ماهان من آماده ام.. بریم؟
_ چه عجب! این روزها خوش قول شدی.. دیگه ما رو دم در نمیکاری..؟
_خوب دیگه، یه موقع هایی لازمه که برنامه ی زندگی عوض بشه..
_ که اینطور..!
به همراه ماهان به سمت دانشگاه میرفتیم ومن در حال گوش دادن به آهنگی بودم که از دستگاه پخش میشد..
دوستت دارم اندازه ی ستاره های آسمون..
بیا همین جا پیش من بمون.. بشین و کنار من بمون..
دست بنداز دور گردنم و حرفهام و از چشمهام بخون..
بغل کن بغل کن بغل کن...
تو تنها عشق منی.. تو یکی یه دونه ی منی..
بیا و بذار پر بشه عطر خونه ی من..
با تو آروم میگیره این دل پر بهونه ی من..
بغل کن بغل کن بغل کن..
بیا با من میخوام رسوا بشم تو این زمونه..
میخوام عشق منو دنیا بدونه..
میخوام واسه همیشه با تو باشم..
میخوام دیوونه باشم من دیوونه..
بیا با من میخوام رسوا بشم تو این زمونه..
میخوام عشق منو دنیا بدونه..
میخوام واسه همیشه با تو باشم..
میخوام دیوونه باشم من دیوونه..
با من باش عشقت تو دل منه..
دلم واسه تو پرپر میزنه..
با من باش و بذار با تو باشم..
دلم میخواد تو دل تو جا بشم..
آرزویم اینه که وقتی میخوابم..
فقط تو رو ببینم تو خوابم..
میخوام وقتی از خواب بیدار میشم..
تو رو ببینم که نشستی پیشم..
دوستت دارم اندازه ی ستاره های آسمون..
بیا همین جا پیش من بمون.. بشین و کنار من بمون..
دست بنداز دور گردنم و حرفهام از چشمهام بخون..
بغل کن بغل کن بغل کن...
تو تنها عشق منی.. تو یکی یه دونه ی منی..
بیا و بدار پر بشه عطر خونه من..
با تو آروم میگیره این دل پر بهونه ی من..
بغل کن بغل کن بغل کن...
...........................................
چهارراه نزدیکِ دانشگاه پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و من ازپشت شیشه به بیرون نگاه میکردم؛ به تکاپوی عابران پیاده ای که هر کدام به سویی میرفتند، به درختان و تک و توک برگهایی که بر شاخه ها روزهای آخر را میگذراندند و آهسته آهسته این فصل زیبای پاییزی را بدرود میگفتد و به رفتگری که در حال جمع کردن برگهای پاخورده ی زیر درختان به یک گوشه بود، و من همیشه عاشق صدای خش خش این برگهای خشک بودم؛ ناگهان فکری به ذهنم رسید. رو کردم به ماهان که در حال گوش دادن به ترانه بود و همزمان با خواننده زمزمه میکرد:
_ ماهان.. من اینجا یه کاری دارم، بعدش هم خودم میرم دانشگاه، راهی نیست.
متعجب برگشت به طرفم و گفت:
_ اگه کارت زیاد طول نمیکشه جلوتر پارک میکنم تا بیایی..
_ نه داداش.. تو برو، دیرت میشه؛ گفتم که مسیری نیست خودم میرم..
_ باشه.. هر جور راحتی، مراقب خودت باش.
_ حتما داداش.. فعلاً خداحافظ.
قبل از اینکه چراغ سبز بشه، از ماشین پیاده شدم و با عجله به سمت رفتگر رفتم.
_ سلام آقا.. خسته نباشید.
رفتگر که جوونی حدوداً 30 ساله بود سرش و بلند کرد و نگاهی به سر تا پایم انداخت..!
_ ممنون خانم..
_ شرمنده.. میتونم چند لحظه وقتتون و بگیرم..؟!
و اون متعجب تر از قبل جواب داد:
_ خواهش میکنم.. بفرمایید
ومن با لبخندی که گوشه ی لبم بود گفتم:
_ میخوام اگه ممکنه یه کاری واسم انجام بدین..
_ چه کاری خانم؟!
_ راستش یه عمارت قدیمی هست که متاسفانه باغبونی که همیشه میرفته و اونجا رو تمیز میکرده این مدت به دلیل کسالتی نتونسته بره و به باغ و درختها رسیدگی کنه، گفتم اگه شما بتونید این کار وانجام بدین لطف بزرگی کردین، البته دستمزد این کار و هر چه قدر که بشه تقدیمتون میکنم، کار اونچنان سختی نیست.
رفتگر که حالا خیالش راحت شده بود از اینکه من با اون سر و وضع چه کاری میتونستم باهاش داشته باشم، مردد گفت:
_ ولی خانم، من تا به حال باغبونی انجام ندادم..
_ گفتم که فقط در حد تمیز کردن باغ و دور و بر درختهاست..
رفتگر بعد از مکث کوتاهی گفت:
_ باشه..پس آدرس و لطف کنید و بگید من چه ساعتی اونجا باشم؟
با خوشحالی آدرس و ساعت و روی یه کاغذ یادداشت کردم و شماره تلفنش و هم گرفتم که اگه لازم شد جهت یادآوری باهاش تماس بگیرم.
نگاهی به ساعتم انداختم، چیزی به شروع کلاس نمونده بود و باید همین مسیر و کوتاه و تاکسی میگرفتم. به سرعت قدم به خیابون گذاشتم ولی یه لحظه با صدای ترمز ماشینی سر جایم میخکوب شدم. از ترس نفسم بند اومده بود و قلبم تند تند میزد ماشین به فاصله ی میلی
متری از من نگه داشته بود، به سمت راننده نگاهی خشمگین انداختم که عرشیا رو پشت فرمون دیدم، ولی حتی به خودش زحمت نداده بود پیاده بشه؛ به طرفش رفتم؛ شیشه اش و داد پایین ولی قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه با عصبانیت و با صدای تقریباً بلند و بی توجه به اینکه
استادمه گفتم:
_ حواست کجاست؟ مثل اینکه تا جونم و نگیری دست بردار نیستی..
عرشیا که شاید انتظار همچین برخوردی و داشت از ماشین پیاده شد و خونسرد مقابلم ایستاد و گفت:
_ خانوم محترم.. من که مثل بقیه دارم مسیر خودم و میرم، این شما هستید که خیابون و با پیاده رو اشتباه گرفتین..
_ و شما هم خیابون و با پیست رالی..!
و نیما با اخمی که به چهره انداخت خونسرد جواب داد:
_ مثل اینکه شما همیشه بقیه رو مسبب بی احتیاطی های خودتون میدونید..!
_ هر چه قدر هم من سهل انگاری کرده باشم، به گمانم ادب حکم میکنه به جای اینکه طلبکارانه مقابلم بایستید یه عذرخواهی کوتاه میکردین.. یا لااقل از ماشین پیاده میشدین که مبادا اتفاقی واسم افتاده باشه..!
_ حالا که خدا رو شکر طوریتون نشد.. پس خواهشاً بیشتر حواستون و جمع کنید و باعث بدبختی راننده های بی تقصیری مثل من نشید..!
دیگه خونم به جوش اومده بود؛ انگار میخواستن جونش و بگیرن تا یه ببخشیدی بگه..! ولی ترجیح دادم عین خودش خونسرد باشم با لحن مسخره ای گفتم:
_ بله خدا رو شکر.. تا اینجا رو دو بار جون سالم به در بردم، و خیلی عذر میخوام که نزدیک بود با ماشینتون من و زیر کنید..!
این و گفتم و خواستم برم که این بار اما به مسخره گفت:
_ کجا حالا با این حالتون..؟! میرسونمتون، میدونم تا برسین دانشگاه یه بلا ملایی سر خودتون میارین..!
برگشتم به سمتش و گفتم:
_ لازم نکرده شما به فکر من باشید.. حواستون به رانندگیتون باشه که مبادا یکی رو زیر کنید، همه که مثل من خوش شانس نیستن تا حالا از دست شما دو بار جون سالم به در بردم..!
دیگه منتظر جوابی نموندم و به سرعت ولی با دقت بیشتر از خیابون رد شدم و بلافاصله یه ماشین تا دانشگاه سوار شدم.
وارد دانشکده که شدم به سرعت از پله ها بالا رفتم و خودم و به کلاس رسوندم، خوشبختانه امروز استاد رستگار دیرتر میومد وگرنه با این اعصاب خوردی که عرشیا واسم به وجود آورده بود باید به رستگار هم جواب پس میدادم.
از وقتی عرشیا پا به این دانشگاه گذاشته بود و یه جورایی هم به زندگی من، روزی نبوده که بدون اتفاقی به شب برسه..!
بعد از کلاس مارال رو دیدم که که به دیوار تکیه داده و منتظرم بود:
_ محیا.. چرا هر چی به گوشیت زنگ میزنم جواب نمیدی؟
_ببینم مگه تو کلاس هم میتونم بهت جواب بدم..؟!
_ خنگ خدا..قبل از کلاس و میگم..
_ آهان.. چی بگم والله..؟
_ چه طور مگه؟ باز دوباره چه اتفاق ناگواری افتاده؟!
_ بیا بریم تو محوطه تا اونجا واست تعریف کنم..
روی نیمکتی زیر درخت نشستیم و من جریان برخورد دوباره ام رو واسه مارال تعریف کردم..
مارال که از شدت خنده اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:
_ میگم محیا.. باید فیلمی ساخت از شما دو تا..! و دوباره رفت روی خنده..
_ کوفت.. چته اینقدر میخندی؟ مگه واست جوک تعریف کردم؟!
_ به خدا از جوک هم باحال تره..
_ تقصیر منه که میشینم با تو حرف میزنم.. بلند شو بریم که پشیمونم کردی..
مارال یه کم جدی شد و گفت:
_ وای که تو چه قدر حساسی دختر.. ولی به نظر من هیچ یک از این اتفاقها بی حکمت نیست..!
_ منظورت چیه؟!
_ خودت و زدی به گیجی یا واقعاً نمیفهمی؟!
_ یعنی میگی اون میخواد که این اتفاقها بیافته؟
_ نه خنگ خدا.. اون اینقدر بیکار نیست که دنبال تو کنه، دیگه زمان این بچه بازیها هم گذشته .. منظورم اینه که حتماً خدا میخواد که اینجوری میشه.. قبلاً هم بهت گفته بودم.
_ خدا نکنه مارال.. زبونت و گاز بگیر..!
_ پس فکر کنم اگه بگم دیروز چه اتفاق مهم دیگه هم افتاد حتماً میگی این روزهاست که سوار بر یک اسب سفید میاد تا ملکه ی رویاهاش و
ببره..!
_ حالا تو هم این همه خودتو تحویل نگیر من یه چیزی گفتم..! بگو چی شده دیروز؟
_ خب حقیقته عزیزم .. البته باید بگم اون تنها از نظر ظاهر و قیافه چندان تفاوتی با شاهزاده ها نداره ولی از جهت اخلاق با اون چهره ی سرد و خشکش به هیچ وجه..!
مارال لبخند موزیانه ای زد و گفت:
_ پس بازجای شکرش باقیه که جناب عرشیا خان از این نظر مورد تائید شما هستن.. وگرنه تا به حال هیچ جنس مخالفی به چشم شما نیومده..! البته به غیر از برادر و پدر بزرگوارتان که از همه جهات مورد ستایش شما بوده اند..
_عزیزم بهتره این و هم بذاری به حساب نجابتم..!
_ وای امان از تو محیا با این همه خودبرتر بینی ات.. حالا نگفتی دیروز چی شده؟
_ دیروز که به آموزشگاه رفتم، فهمیدم که عرشیا، استاد پیانومه...

maryam banoo842
1391،08،22, ساعت : 12:14 بعد از ظهر
مارال که با چشمان گرد شده نگاهم میکرد و از طرفی جلوی خنده اش و هم گرفته بود گفت:
_ نگفتم محیا.. حالا باز قبول نکن.
_ خیلی خب حالا تو هم .. این قدر شلوغش نکن، همه ی این ها بر حسب اتفاقه..
_ باشه، همین که تو میگی.. بهتره به جای این پیش گویی ها بریم یه چی بخوریم که مردم از گشنگی که اگه تا عصری اینجا بشینیم تو کم نمیاری..!
به طرف بوفه میرفتیم و مارال همچنان دست بردار نبود..
_ حالا چی بهت گفت؟ برخوردش چه طور بود؟ اصلاً خبر داشت که قراره شاگردش بشی؟
_ مارال بسه دیگه ..کچلم کردی.
_ ای بابا.. چه قدر بد اخلاقی تو..؟
_ عزیز من.. هیچ برخورد و صحبت خاصی نشد.. فقط ایشون هر از گاهی هوس میکنه عین عزرائیل جلوی من ظاهر بشه تا بلکه جونم و بگیره..
_ نگو تو رو خدا.. پسر به این گلی؛ کجاش عین عزرائیل میمونه؟!
_ واسه بقیه نه..ولی واسه من بله..!
_ حالا کی باهاش کلاس داری؟
_فردا ساعت 6..
_ آهان.. نمیشه منم بیام؟!
_ تو بیایی که چی بشه؟ بادیگاردم باشی؟!
_ نه عزیزم.. این دفعه رو میخوام خودم شاهد همه چی باشم..! شنیدن کی بود مانند دیدن..! واسم جالب شده..
_ عجله نکن عزیزم.. همین روزها به چشم میبینی.. این جور که پیداست روز به روز برخوردها بیشتر میشه..!
_ عزیزم دلت هم بخواد.. حالا که دخترا واسه همچین جیگری دارن خودکشی میکنن ..! نمیدونی چه کرده این عرشیا خان..!
_ پس مبارک صاحبش باشه..!
مارال نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_آره ایشاالله..!!
توی بوفه نشسته بودیم ، ربع ساعتی به شروع کلاسمون مونده بود و با عجله در حال خوردن ناهار بودیم که نازنین با عشوه ی همیشگی اش به طرفمون اومد و بی اجازه روی صندلی مقابلم نشست:
_ شنیدم کلاس موسیقی میری؛ با استاد رهنما هم گرفتی، چی شده که حالا به این کلاسها میری؟!
اخمی بهش کردم و گفتم:
_ فکر نمیکردم واسه کلاس رفتنم باید به شما اطلاع بدم.. حالا کی بهت رسونده؟
_ اونش به تو ربطی نداره .. فرض کن کلاغها رسوندن..!
_ پس به گمانم کلاغهاتون واضح و کامل اطلاع رسانی نکردن..!
_ چطور؟!
کمی روی صندلیم جا به جا شدم و دو دستم و زیر چونم قلاب کردم و با خونسردی گفتم:
_ راستش قرار بود با یه استاد دیگه کلاس بگیرم اما آقای رهنما، خودشون خواستند که من کلاسم و با ایشون بردارم..!
نازنین اخمی به چهره انداخت و گفت:
_ واسه چی اونوقت؟!
_ دیگه فکر کنم زیادیت میشه بدونی، تا همین قدر هم بیش ازاندازه فضولی کردی..
نازنین که از شدت خشم دندوناش و محکم به هم میفشرد و چشمهاش کاسه ی خون شده بود با گفتن کور خوندی از سر جاش بلند شد و رفت.
_ محیا به خدا این دختره روانیه..!
_ روانی رو نمیدونم ولی احساس مالکیتش زیاده، فکر میکنه باید صاحب همه چی باشه.. موندم همچین آدمهایی با همچین طرز فکر مسخره ای چه جور میشه بهشون گفت تحصیل کرده..؟!
_ وااا..
_ آره عزیزم.. واا نداره، الان هم پاشو بریم که این دختره غذامون و کوفتمون کرد..
تا لحظه ای که از بوفه خارج شدیم متوجه ی نگاه سنگین و غضبناک نازنین به روی خودم بودم.
_ ولی محیا خوشم اومد.. عجب حالش و گرفتی..!
_ حقش بود..
خدا رو شکر امروز به غیر از برخورد صبح تا زمانی که دانشگاه بودم رنگی از نیما رو ندیدم؛ ولی بالاخره چی؟! تو کلاس پیانو که باید باهاش کنار میومدم.. عجب بدبختیه ها..!
ساعت 5 بابا جلوی در دانشگاه منتظرم بود..
_ مارال بیا تا یه مسیری برسونیمت..
_ نه فدات بشم، مزاحم شما نمیشم. جایی کار دارم که مسیرم به شما نمی خوره..
_ باشه.. هر جور راحتی، در هر صورت دوست ندارم تعارف کنی.
_ نه.. برو به سلامت.
_ پس فعلا.. شب بهت زنگ میزنم.
از مارال جدا شدم و به اون سمت خیابون رفتم البته با احتیاط..!
_ سلام بر بابا کیان خوب خودم..خوبی بابایی؟
_ آره بابا.. تو چطوری؟
_ منم عالی.. بهتر از این نمیشم..!
بابا خنده ای کرد و گفت:
_ حتما از شوق خریدن پیانوست..!
_ آره بابا جون.. از فردا هم کلاسهام شروع میشه.
_ ایشالله که موفق باشی دخترم..
_ مرسی بابایی..
بابا در تمام طول راه باهام صحبت میکرد ولی من با به خاطر آوردن کلاس فردا اون هم با نیما استرس عجیبی به جونم افتاده بود. بعد از اینکه به پاساژ نور رسیدیم، وارد مغازه ای که پیانو رو از همون جا انتخاب کرده بودم شدیم. بابا نگاه دقیقی به پیانو انداخت و گفت:
_ از همه لحاظ مطمئنی میخوای همین و بخری؟
_ بله بابا.. چند بار این پاساژ و مغازه ها رو زیرو رو کردم بهتر از این که به کار من بیاد پیدا نکردم.. مطمئنم.
بابا بعد از اینکه خیالش از بابت انتخاب من راحت شد با فروشنده حساب کرد و قرار شد روز بعد واسم بفرستند خونه..
_ بابا جون ممنون.. دستت درد نکنه.
_ خواهش میکنم عزیزم.. توجون بخواه.
_ میگم بابایی، پایه ای بریم از شیرینی فروشی به مناسبت خرید این پیانو شیرینی بخریم؟
_ باشه بابا جون.. اتفاقاً حالا که اسم شیرینی آوردی، خودمم بد جور هوس کردم..
_ ای بابای شکموی خودم.. پس فکر کنم ماهان به خودتون رفته که اسم هر خوردنی میاد هوس میکنه..!
بابا خنده ی بلندی کرد و گفت:
_ نه اینکه تو اصلاً شکمو نیستی.. تو که از بچگیت پدر ما رو در درآوردی، من و مادرت گاهی وقتها مجبور بودیم چشماتو بگیریم و از جلوی مغازه های خوردنی رد بشیم..
_ جداً..! پس هر دو به شما رفتیم.. مامان که خیلی حواسش به اینه که چی بخوره، چی نخوره.. وای من که اصلاً نمیتونم با شکمم تعارف کنم.
بابا که از حرف من خنده اش گرفته بود گفت:
_ الحق که دختر خودمی..!
و هر دو خندیدیم.
بعد از خریدن کیک خامه های مورد علاقه خودم..! به طرف خونه حرکت کردیم..
ذوق زده وارد خونه شدم و با صدای بلندی گفتم:
_ مامان.. ماهان کجایید؟
با شنیدن صدای من، هر دو سراسیمه به سالن اومدند..
_ چی شده مامان جون؟ چرا داد میزنی، اتفاقی افتاده؟
_ نه مامان گلم.. چرا شما همش فکر میکتید باید اتفاقی افتاده باشه..؟ با بابا رفتیم پیانو رو خریدیم. فردا صبح هم واسم میارنش؛ این هم شیرینی اش..
_ بیا داداشم.. بیا که به خاطر تو این شیرینی ها رو خریدم..!
ماهان که تا اون لحظه ساکت بود گفت:
_ آخه دختر، تو چرا عاقل نمیشی؟ نمیگی این جور داد و فریاد میکنی ما رو سکته مون میدی؟
_ ببخشید داداشی.. به خدا این قدر خوشحالم که خواستم زود خبرتون کنم.. و همزمان یه کیک خامه رو از جعبه درآوردم و فرو بردم تو دهانش..
_ نوش جونت داداشی..
_ بگو ببینم، بالاخره همون پیانو رو خریدی دیگه؟
_ آره، همون و خریدم..
_ خب مبارکت باشه خواهرم.. امیدوارم با همین پیانو یه پیانوئیست مشهور بشی ..!
اگرچه به خاطر رفتار اون روز گفتن این حرفش کمی واسم عجیب بود اما با لبخندی جوابش و دادم:
_ مطمئن باش داداشم.. مامانی تو نمیخوای بهم تبریک بگی؟
_ واسه چی نگم دختر قشنگم؟ مگه تو و ماهان میگذارین..؟ مبارکت باشه عزیزم.. ایشاالله با همین پیانو، بهترین آهنگت و واسمون میزنی.
با خوشحالی در حالی که از پله ها بالا میرفتم گفتم:
_ قول میدم به اون چیزی که میخوام و آرزوش و دارم خواهم رسید؛ و بهم افتخار خواهید کرد.
ماهان که همزمان پشت سرم می اومد گفت: محیا مراقب باش.. این جور که پله ها رو بالا میری کله پا میشی ها.. اون وقت به آرزوهات نمیرسی..!
به سمتش برگشتم و لپش و یه گاز گرفتم و همزمان جاش و بوسیدم و گفتم:
_ هیچ چیز مانع رسیدن من به آرزوهام نخواهد شد داداش گلم..
ماهان که دستش و روی لپش، جایی و که گاز گرفته بودم میکشید گفت:
_ ورپریده.. این چه کاریه میکنی؟ عجب دندونهای تیزی هم داری؟! اگه فقط جاش رو صورتم بمونه میکشمت..
_ نترس داداشم.. اگه نگران کیمیا جون هستی، خودم واسش توضیح میدم که کار من بوده و خیال اشتباه نکنه..!
این و گفتم و بلافاصله به اتاقم رفتم، داشتم لباسهام و عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد:
_ سلام محیا خانوم..
_ علیک سلام.. چه عجب! نمردیم و سلام کردن شما رو از پشت تلفن شنیدیم..
_ بابا بی خیال.. به خدا این کره ای ها رو ندیدی..؟ بی سلام جواب تلفن و میدن، بی خداحافظی هم قطع میکنن، بیشتر از ما هم پیشرفت
کردند..
_ عزیز من دلیل واسه سلام کردنت نیار.. اولاً پیشرفت اونها ربطی به این چیزها نداره؛ دوماً دلیل نمیشه فرهنگ اونها روی ما هم اثر بذاره.
_ محیا به جان تو اگه بخوای دوباره موعظه کنی، همین حالا قطع کنم؟
_ خیلی خب.. نصیحت به تو نیومده.. واسه خودت میگم که فردا رفتی تو خونواده ی شوهر، ایراد نگیرن بهت که دختره ادب اجتماعی نداره..!
_ غلط میکنه هر کی بخواد به من ایرادی بگیره، از همون روز اول دمشون و قیچی میکنم..!
_ اون و که صد البته.. کی حریف زبون تو میشه..!
_ خب حالا ول کن شوهر و خونواده ی شوهر رو.. زنگ زدم که بهت بگم فردا روز آخر کلاسهامونه، تا ده روز دیگه هم امتحانات پایانی شروع میشه، منم که تا دلت بخواد اشکال دارم.. قربونت بشم محیا جون یه جور برنامه ی درسیت و ردیف کن که بتونی اشکالهای من هم برطرف کنی..
_ باشه، نگران نباش.. ولی توکی یاد میگیری از اول ترم یه مرور ساده هم که شده به درسها کنی؟ حتماً ترم آخراگه خدا بخواد..!
_ نه عزیزم آدم هر راهی و همون جور که طی میکنه تا آخرش میره.. ایشاالله واسه ارشد..!
_ من که بعید میدونم تو آدم بشی واسه درس خوندن..
_ وای محیا به خدا دیوونم کردی.. گاهی وقتها فکر میکنم با یه پیرزن 60-70 ساله دارم حرف میزنم.. نکنه اخیراً همنشین مامان بزرگهاشدی؟
_ نه ، مثل اینکه تو کلاً پند پذیر نیستی.. فردا تو دانشگاه یه برنامه درسی با هم تنظیم میکنیم که ببینم این ترم چه گلی به سر ما میزنی..!
_ باشه، پس تا فردا.. سلام برسون.
_ تو هم همین طور.. خداحافظ
شب تا طرفهای ساعت 2:30 بیدار بودم و درس میخوندم که اس ام اس نا آشنایی به گوشیم اومد، یه بیت شعر نوشته شده بود:
میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولی نیست میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست
یعنی کی میتونست باشه که این موقع بی خوابی زده بود به سرش و همچین اس ام اسی زده بود..؟ با خیال اینکه حتما به اشتباه فرستاده، بی توجه گوشیم و روی عسلی گذاشتم و کتابم و بستم و روی تخت دراز کشیدم و چندی بعد به خواب رفتم.
و صبح دوباره با زنگ خوردن مداوم گوشیم بیدار شدم، خواستم بی خیالش بشم و پتو را تا بالای سرم کشیدم اما دست بردار نبود. به ناچار دستم و به طرف گوشی دراز کردم و جواب دادم:
_ الوو..
_ چرا داد میزنی؟ پرده ی گوشم پارم شد..!
_ اگه توی مزاحم بذاری بخوابم، منم داد نمیزنم.. چیه حالا اول صبحی بی خوابم کردی؟
_ خواستم بگم هر دو جزوه ی کلاسهای امروز و واسم بیار، میخوام تو همون دانشگاه کپی بزنم، میدونم اگه بخوام واسه ی یه روز هم با خودم ببرم خونه تا بهت برگردونم دیوونم میکنی، تو جونت بره جزوه ات و آخر ترمی به عزیز ترین کست هم نمیدی..!
_ باشه..دیگه کاری نداری؟ بذار بخوابم..
_ یادت نره ها..؟
_ نه..
_ به خدا اگه یادت رفت از همون جا برمیگردونمت خونه..
_ گفتم که نه.. ولم میکنی؟
_ خیلی خب بابا.. بداخلاق.
_ از دست مزاحمی مثل تو انتظار برخوردی بهتر از این نداشته باش.. خداحافظ
گوشی و به طرفی پرت کردم و دوباره خوابیدم.
ساعت 11 بود و من توی راه و ترافیک گیر افتاده بودم. هوای پاییزی سردی بود و آسمان را ابرهای سیاهی پوشانده بود و هر آن خیال باریدن داشت. چند دقیقه ای بود که تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود، شماره ی مارال رو گرفتم اما جواب نداد، احتمالاً استاد اومده و گوشیش و
سایلنت کرده بوده. یه ربع بعد به دانشگاه رسیدم، نیم ساعتی از کلاس گذشته بود و من مردد پشت در کلاس ایستاده بودم که برم داخل یا نه..؟
حوصله ی جواب دادن به استاد و نداشتم و بالاخره تصمیم گرفتم از خیر این کلاس بگذرم و جزوه اش و از مارال که مطمئناً در نبود من نوشته، بگیرم. اس ام اسی به مارال دادم که بعد از کلاس به سالن مطالعه بیاد؛ و سریع از اونجا دور شدم...

maryam banoo842
1391،08،22, ساعت : 12:16 بعد از ظهر
سرم به روی جزوه هام بود و مشغول خوندن که صدای مارال تو گوشم پیچید:
_ چته مارال؟ واسه چی اینقدر جیغ جیغ میکنی..؟ نمیتونی آروم سلام و احوالپرسی کنی؟
_ ببینم از دنده ی چپت بلند شدی؟ از صبح تا حالا پاچه میگیری؟ خانوم خوشخواب، حالا چرا نیومدی کلاس؟!
_ تا پشت در اومدم اما منصرف شدم، حوصله ی اخم و تخم استاد نریمان و نداشتم..
_ خب عزیزم سحرخیز باش تا به موقع سر کلاسهات حاضر بشی..
_ بله دیگه.. اگه منم مثل تو عین مرغ سر شب بخوابم پس کی درسهام و بخونم؟ اون وقت حال و روزم میشه شمایی که جلوی رویم ایستادی..!
_ خب چرا بیخود به خودم زحمت بدم، وقتی دوستی به این خوبی دارم که نمیذاره تو درسهام بمونم..؟
_ که اونوقت نتیجه اش بشه پاس کردن با نمره ی 10-12 دیگه، آره..؟
_ خب چه عیب داره؟ مهم مدرکه که بالاخره با همون نمره های درخشان میگیرم..
- نه بابا، تو به هیچ صراطی مستقیم نمیشی..!
_ پس بیخود زحمت نکش جونم..
_ واقعاً که بیخود دارم خودم و واسه خاطر تو خسته میکنم. بیا این برنامه رو که تنظیم کردم داشته باش؛ فقط خواهشاً تنها روزهایی که
یادداشت کردم بیا واسه رفع اشکال، و مواقع دیگه مزاحمتی ایجاد نکن..!
_ واه واه.. چه کلاس هم میذاره واسم..؟
_ مگه من مثل تو بیکارم یا واسه مدرک با نمره های ناپلئونی اومدم دانشگاه..؟ این جزوه ها هم بگیر و سریع برو کپی بزن، منم میرم کلاس معماری کامپیوتر، بیا اونجا.
چند دقیقه به اومدن استاد مونده بود و من مشغول نوشتن بیت شعری روی جزوه ام بودم که متوجه ی کسی بالای سرم شدم..
_ سلام خانم راد..خوب هستین؟
این پسره ی لاق دراز دیگه از کجا پیداش شد؟
_ سلام.. ممنون
_ شرمنده خانم راد.. خواستم اگه ممکنه جزوه ی مهندسی نرم افزار 1 رو تا فردا ازتون بگیرم، آخه جزوه ی خودم کامل نیست و گرنه مزاحم شما نمیشدم..
زیر لب گفتم: آره جون مادرت..!
_ چیزی فرمودین خانم راد..؟!
_ نخیر.. شرمنده آقای احدی، راستش من از فردا دانشگاه نمیام، از طرفی هم جزوه ام دست یکی از دوستامه..
_ اشکالی نداره، جزوه رو از دوستتون بگیرین، من از روش کپی میزنم و هر جا که آدرس بدین میارم خدمتتون..
_ تو دلم گفتم: عجب رویی داره ها..!
_ گفتم خدمتتون، جزوه ام تا فردا دست دوستمه و بعدش هم خودم لازمش دارم.. در هر صورت شرمنده، بهتره از کسی دیگه جزوه بگیرید...
میدونستم جزوه بهونه اشه، و این اولین بارش نبود که به بهونه ای قصد نزدیک شدن داشت، بهتر می دیدم به همچین آدم پررویی رو ندم..
مارال که همون لحظه به کلاس اومده و یه جورایی از صحبتهای ما متوجه ی قضیه شده بود، روی صندلی کناریم نشست و جوری که احدی بشنوه گفت:
_ محیا جان.. اگه اشکالی نداره تا پس فردا جزوه ات دستم باشه، فکر نکنم تا فردا وقت کنم واست بیارم.. و همزمان نیشخندی تحویل احدی داد.
_ مشکلی نیست.. فقط دیرتر نشه لطفا..!
احدی که دید راه به جایی نداره بعد از گفتن ببخشیدی رفت سر جایش نشست..!
_ این دیگه چی میگه پسره ی هیزه نردبون..؟ دیدی چه جور حالش و گرفتم..؟
_ مرسی.. همچین سیریش شده بود که الّا جزوه ات و بده..
_ سیریش که چه عرض کنم..، موقع حرف زدن انگار میخواد درسته قورتت بده..! کروکدیل..!
از تعریفی که مارال از احدی کرد هر دو حسابی به خنده افتادیم که از چشم خود احدی هم دور نموند، مثل اینکه فهمیده بود داریم مسخره اش می کنیم..! در تمام مدت درس حواسم به کلاس موسیقی ام بود و در عوض نکته برداشتن، دفترم و خط خطی میکردم.. و از اونجایی که ردیف اول و دقیقاً مقابل استاد نشسته بودم، بالاخره بی توجهی ام باعث شد بهم تذکر بده:
_ خانم راد اگه حوصله ی گوش دادن به درس و ندارید بهتره سر کلاس نشینید.. مگه به شما متذکر نشده بودم که موقع تدریس من باید تمام
حواستون به گفته های من باشه..؟
_ ببخشید استاد.. تکرار نمیشه.
و زیر لب گفتم:
اَه... این استادهایی که من باهاشون میگیرم که از معلم های دوره مدرسه هم بدترن.. بعد از اتمام کلاس، احدی و دیدم که موقع خروج از کلاس یه لحظه ایستاد و برگشت به سمتم و نگاهی سنگین بهم انداخت و رفت..
یه لحظه از نگاهش ترسیدم ولی اهمیتی ندادم..!
مارال که متوجه ی حرکتش شده بود با آرنجش به بازویم زد:
_ این چه مرگشه..؟
_ نمیدونم، به خدا دیگه حوصله ی تجزیه و تحلیل رفتارهای این یکی رو دیگه ندارم..! من دارم میرم، فقط بی زحمت هر موقع اومدی خونه مون جزوه ی مدارهای الکترونیکی و واسم بیار که از روش بنویسم.
_ باشه، با جزوه ی خودت واست میارم..
_ ممنون.. خداحافظ
_ خداحافظ
از دانشگاه خارج شدم و یه تاکسی به سمت آموزشگاه گرفتم...
_ سلام خانم علوی.. خوبید؟
_ سلام.. ممنون.
_ آقای رهنما تشریف آوردند؟
_ بله.. تو کلاس روبه رو منتظرتون هستند..
وای که این چه قدر دقیق بود، هنوز چند دقیقه به 6 مونده..
_ مرسی.. فعلاً
با تقه ای به در وارد شدم:
_ سلام
_ سلام خانم راد.. بفرمایید
صداش مثل همیشه سرد و جدی بود..! چند صندلی دور تا دور کلاس چیده شده بود و جلوی هر کدام یه دستگاه ارگ واسه تمرین شاگردها..
واقعاً آموزشگاه مجهزی بود.
_ حواستون کجاست؟ بشینید لطفاً..
_ چند صندلی اون طرف تر انتخاب کردم و نشستم.. یعنی عمداً نخواستم نزدیکش بشینم..!
گویی متوجه ی این حرکتم شد:
_ خانم راد.. الان کلاس، خصوصیه..! توی کلاسهای عمومی میتونید فاصله رو رعایت کنید و هر جا دوست داشتید بشینید..!
نگاه عصبی اش رو که داشت باهام حرف میزد به روی خودم احساس کردم و مجبور شدم روی صندلی کناریش بشینم..
_ خب، شروع میکنیم.. اول از نت ها و قواعد و بعد کم کم میریم سراغ کار با ارگ یا پیانو.. هر جا هم که متوجه نشدین، بگین دوباره تکرار کنم، البته بهتره تو همون یکبار گفتن حواستون کاملاً جمع باشه که وقت کلاس گرفته نشه.
_ بله .. حتماً
عرشیا بعد از آموزش نت ها، شروع به نواختن قطعه ای کرد و من اون لحظه سراپا گوش شده بودم. چهره اش آروم و لبخند دلنشینی گوشه ی لبش بود..
به حرکت انگشتانش خیره شدم.. واقعاً که خدا از هیچ زیبایی در این بشر دریغ نکرده بود و حتی در خلق انگشتانش..! چشمهاش و بسته بود و من از فرصت استفاده کردم و نگاهم و به صورتش دوختم..
صورتی گرد با چشمانی درشت و مژه های تقریباً بلند، بینی تقریبا خوش فرم و لبانی کوچک که زیبایی چهره اش و دو چندان کرده بود..!
همین طور محو در تماشایش بودم که با چشمان سیاهش زل زد بهم:
_ خانم راد فکر کنم ابتدای کلاس خدمتتون گفتم که حواستون کاملاً جمع باشه، ببینم تو صورت من زدن پیانو رو یاد میگیرید..؟!
از لحن مسخره و خشکش دستپاچه شدم که چی جوابش و بدم؟
_ نه.. ببخشید..
متوجه ی دستپاچگیم شد و گفت:
_ خیلی خب.. واسه امروز کافیه.. بهتره همین ها رو توی خونه تمرین کنید، میتونید برید..
خداحافظی کوتاهی کردم و از کلاس زدم بیرون. از خودم بدم اومد، حالا در موردم چه فکری کنه، خدا داند.. حتماً پیش خودش کلی مسخره ام میکنه.. حق داره؛ درسته داشتم قورتش میدادم..!
خاک بر سرت کنن محیا که آبروی خودت و بردی..
از خانم علوی خداحافظی کردم و با عجله از آموزشگاه خارج شدم. بلافاصله یه تاکسی گرفتم که هر چه زودتر از اونجا دور بشم، نمیخواستم با افتضاحی که به بار آوردم باهاش روبه رو بشم..! حالا تا جلسه ی بعد هم شاید یادش بره؛ که البته همچین آدمی رو بعید میدونم فراموش کنه..!
تمام راه فکرم به عرشیا و ضایع کردن خودم در مقابل او بود.. در اون سرما به یکباره احساس کردم بدنم داغ شده اما دلیلش و نمیدونستم..!
همین که پا به خونه گذاشتم جیغ بلندی کشیدم:
_ پیانوی من...

asal_cheshmak
1391،08،22, ساعت : 10:16 بعد از ظهر
دوستان کتاب هنوز تموم نشده !!

لطفا پست ندین!

maryam banoo842
1391،08،23, ساعت : 08:47 قبل از ظهر
دیدن پیانوم باعث شد ناراحتی ای رو که تا چند لحظه ی پیش آزارم میداد و از یاد ببرم.. دستی به رویش کشیدم، از خوشحالی میخواستم بال

در بیارم.. این قدر جیغ جیغ کردم که صدای ماهان در اومد:

_ مامان این دختر جیغ جیغو به کی رفته؟! گوشهام درد گرفت، بابا یکی این و خاموشش کنه..! انگار نه انگار 22 سالشه و وقت شوهر کردنش..!

اینجوری میخوای بری خونه ی شوهر؟ دو روزه پس میفرستنت..!

شکلکی واسش در آوردم و گفتم:

_ دلشون هم بخواد..

_ بابا.. میشه یه خواهش کنم؟

_ بگو بابا جون..

_ میشه همین امشب پیانوم و ببرید تو اتاق کناریم؟ میخوام یه کم باهاش بزنم..

_ نمیشه بابا صبر کنی تا فردا؟

_ تو رو خدا بابایی.. نمیتونم تا فردا صبر کنم.

_ امان از تو دختر کم حوصله.. بعد از شام واست میبریم تو اتاق...

_ ممنون بابا جونم.. بهترینی

اونشب اونقدر ذوق زده بودم که نمیدونستم چی کار کنم؟ بابا و ماهان پیانوم و به اتاق بردند و من زودترازهمیشه شب بخیر گفتم و به اتاق

رفتم تا یه کم از قطعه ی امروز و تمرین کنم. اما با یادآوری اتفاق امروز ناراحتی دوباره دوباره به درونم برگشت و احساس کردم خودم و در

مقابلش کوچیک کرده ام..! دیگه ذوق و شوق قبل و نداشتم. یه کم تمرین کردم؛ بدک نبود، یه جورایی به خودم امیدوار شدم. تقریباً ساعت 1

بود که همه خواب بودند، به اتاق خودم رفتم و لپ تاپم و روشن کردم تا آهنگی گوش کنم و روی تخت دراز کشیدم:

خدای من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگیرش از من
خدای من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگیرش از من
نیاور آن زمان که او
به عشق تازه رو کند
نیاور ای خدا که او
به خون من وضو کند
مگیرش از من

کنون که بسته عمر من
به گرمی وجود او
مگیرش از من
تب وفا شرر زند
ز تار من به پود او
مگیرش از من

مرا از او جدا مکن
به بحرغم رها مکن
دل پر از محبتش
به رنج من رضا مکن
در این قفس خدایا
تو کردهای اسیرم
رها مکن ز بندم
که دور از او بمیرم
مگیرش از من

خدای من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگیرش از من
خدای من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم
مگیرش از من
نیاور آن زمان که او
به عشق تازه رو کند
نیاور ای خدا که او
به خون من وضو کند
مگیرش از من

کنون که بسته عمر من
به گرمی وجود او
مگیرش از من
تب وفا شرر زند
ز تار من به پود او

...................................

کم کم خواب به چشمهام اومد و لپ تاپ و خاموش کردم و خوابیدم.

با صدای زنگ ساعت که روی 8 تنظیمش کرده بودم بیدار شدم، اصلاً حوصله ی بیرون اومدن از رختخواب و نداشتم اما از امروز باید خوابم

و کمتر میکردم، ده روز بیشتر تا امتحاناتم وقت نداشتم..

دست و صورتم و شستم و بعد از گرفتن دوش برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفتم..

_ صبح بخیر.

_ صبح تو هم بخیر مامان جون..

_ ببینم ماهان خان زبونت و موش خورده؟ بلد نیستی جواب بدی؟

_ چی میگی بابا..؟ حالا یه امروز و زود از خواب بیدار شدی ها..

_ اُه.. که با یه من عسل هم نمیشه خوردت..

_ باز هم شما دوتا شروع کردین اول صبحی؟

_ مامان من خیلی گرسنمه.. میشه واسم تخم مرغ نیمرو کنید..؟

_ مگه خودت چلاغی که به مامان میگی؟

_ نیمروی مامان یه مزه ی دیگه داره..! ضمنا تو چرا اینقدر به پرو پای من میپیچی..؟ اصلا الان و بی خیال صبحانه شدم، مامان من بعد

میخورم.

_ چی کارش داری ماهان..؟ این قدر اذیتش نکن، دخترم گشنه بلند شد و رفت..

_ بس که شما لوسش میکنید.. آخه تخم مرغ نیمرو کردن هم اینقدر ادا داره..؟ خودش مجبور میشه که بیاد درست کنه بخوره، تا ظهر که

نمیتونه با دل خالی سر کنه..

با ناراحتی به اتاقم رفتم وبا عصبانیت خودم و روی تخت انداختم. بعد از چند دقیقه خواستم درسم و شروع کنم اما میدونستم از گشنگی

هیچی تو مخم نمیره. از طرفی نمیخواستم جلوی ماهان هم کم بیارم.. تصمیم گرفتم صبر کنم تا بره، بعد با خیال راحت صبحونه ام و بخورم..

صدای ماهان و شنیدم که از تو سالن داد میزد:

_ خانم لجباز، فکر اینکه من از خونه برم بیرون و بعد بیای صبحونه بخوری و از کله ات بیرون کن بهتره بدونی با کمر دردی که دیشب به

خاطر حمل پیانوی شما بهم وارد شده امروز و از خونه بیرون نمیرم..! تو هم با من لج میکنی، با شکمت که دشمنی نداری؟

کتابم و بستم و با خودم گفتم:

_ خدا بگم چی کارت کنه ماهان که همیشه مایه ی عذاب منی؟ ربع ساعت دیگه هم توی اتاقم موندم ولی دیگه داشت بهم فشار میومد، این

جوری یه کلام هم از درس نمیفهمیدم.. به ناچار بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.

مامانم صبحانه رو واسم روی میز چیده بود و خودش هم مشغول کارهاش بود...

به طرفش رفتم و گونه هاش و بوسیدم:

_ قربون مامان گلم بشم که این همه به فکرمی..

_ خیلی خب حالا.. خودت و لوس نکن، مگه تو درس نداری؟

_ چرا مامان جون.. اتفاقاً کلی درس سرم ریخته.

با ولع در حال خوردن بودم که ماهان دست به سینه مقابلم ایستاد:

_ آرومتر خانم قهر قهرو.. همه اش مال خودته.

_ باز هم که سر وکله ی تو پیدا شد.. میگذاری با خیال راحت بخورم؟

_ موندم تو چرا این قدر لجبازی؟

_ نه به اندازه ی شما.. مزاحم خوردنم نشو که حوصله ی کل انداختن هم ندارم.. همون جور که در حال خوردن بودم زیر چشمی نگاهی به

ماهان انداختم و گفتم:

_ حالا کمرت بهتره؟ اگه لازمه میخوای بریم دکتر؟!

_ نیازی نیست شما واسه من دل بسوزونی.. یه کم استرحت کنم خوب میشه.

حقیقتش از اینکه به خاطر من به کمر درد افتاده بود دلم به حالش سوخت، مطمئن بودم دردش اونقدر هست که مجبور شده به خاطرش تو

خونه بمونه.

لبخند مهربونی بهش زدم و گفتم:

_ در هر صورت داداشم، هر کاری داشتی بهم بگو.. با من تعارف نکن.

ماهان ابروهاش و انداخت بالا و گفت:

_ حالا کدوم روی تو رو باور کنم؟ واقعاً که شخصیت جالب و غیر قابل پیش بینی داری..!

_ خب دیگه.. بعضی وقتها چند شخصیتی بودن لازمه..!

- خدا به داد شوهرت برسه که از دست تو چی بکشه..!

_ حالا کو تا شوهر فدات بشم..

_ اتفاقاً همیشه همونهایی که به ادعای خودشون از شوهر فرارین، زودتر از بقیه میرن خونه ی بخت..

_ نه عزیزم.. بهتره منو فاکتور بگیری..!

صبحانه ام و که خوردم قبل از رفتن به اتاقم یه سری به پیانوم زدم تا کمی تمرین کنم.. و بعد از سه روز که از رفتن به کلاسم گذشت؛

اونچنان درگیر درس بودم که وقت نکرده بودم واسه پنجشنبه درست وحسابی تمرین کنم و فقط همون یکی دو باری که که تفریحی زده بودم.

6:20 بود که با عجله وارد آموزشگاه شدم. واقعاً که من آدم بشو نبودم، همیشه فقط واسه جلسه ی اول کلاسهام خودم و به موقع میرسوندم..

وای چی کار کنم که این عرشیا خان همیشه همین جوری مقابل من عین برج زهرمار میمونه چه برسه به الان..! با وجود ترسی که ته دلم

بود، خودم و جمع و جور کردم و وارد کلاس شدم که با صدای عصبی عرشیا سر جایم میخکوب شدم..

_ خانم راد.. الان چه وقت اومدنه..؟ مثل این که به این زودی فراموش کردین که من از تأخیر به کلاس بدم میاد..؟

_ استاد.. 20 دقیقه که بیشتر دیر نکردم..؟

_ خانم محترم ، 20 دقیقه هم واسه کلاس من زمان زیادیه..

_ استاد، شما فکر کردین من به عمد سر کلاسم دیر حاضر میشم..؟ شاید شما وقت آزادتون اون قدره که به راحتی میتونید به موقع حاضر

باشید..! اما من الان درگیر امتحاناتم هستم و زمان هم از دستم خارجه..

تمام جملاتم و با عصبانیت یه نفس گفتم، اما اون خونسرد جوابم وداد:

_ کسی شما رو مجبور نکرده به این کلاس بیایید.. اگه این قدر که به قول خودتون گرفتار هستید، فکر یاد گرفتن پیانو رو میذاشتید واسه یه

زمان دیگه..

همیشه یه لحن مسخره باید تو گفته هاش باشه. کلافه از از برخوردش گفتم:

_ مطمئن باشید به محض اینکه پشیمون بشم، شما رو در جریان میگذارم که وقت آزادتون و بذارید واسه ی یکی دیگه..!

یکی دیگه رو یه جوری تلفظ کردم که متوجه ی منظورم شد..!

_ من واسم فرقی نداره کی باهام کلاس میگیره؟ به خاطر خودتون میگم که هر چه قدر از وقت کلاساتون بگذره به ضرر خودتون میشه. این

جوری مجبورم خلاصه بهتون آموزش بدم تا به بقیه برسید و یادگیری قسمت های خلاصه شده به عهده ی خودتون میوفته..

_ شما نگران من نباشید.. خودم از پسش بر میام.

_ هر جور مایلید.. بهتره شروع کنیم، امیدوارم نگید که وقت نکردید تمرین کنید؟

_ اتفاقاً درست حدس زدید، چون واقعاً وقت نکردم درست تمرین کنم..

_ جالبه وقت نشناس که بودید، حالا هم که بی ملاحظه وتنبل هم تشریف دارید..!

دیگه داشت اون روی سگم و بالا می آورد از این همه تیکه انداختن، اما خودم و کنترل کردم. مثل اینکه درست متوجه نشدین که خدمتتون

گفتم:

_ وقت سر خاروندن هم نداشتم..

با همون لحن عصبی ولی خونسردش گفت:

_ خود دانید..

_ بله .. خود دانم..!

صدای نفسش و که از عصبانیت بیرون داد و شنیدم ولی نمیخواستم از خودم ضعف نشون بدم. نمیدونم چه چیز باعث میشد در مقابلش این

گونه رفتار کنم..؟! خونسرد روی صندلی ام نشستم و منتظر چشم دوختم بهش.. الحق که وقتی عصبانی میشه هم، زیبا و خاصه..!

_ امروز هم خودم نواختن و شروع میکنم، اما به نفع خودتونه که از جلسه بعد با تمرین بیایید..!

_ بله استـااد....

به گمانم حسابی کفری شده بود، چون تا پایان کلاس بی هیچ حرفی فقط آموزش میداد..

جالب بود، آموزش پیانو در سکوت استاد..!

پایان کلاس به خیال اینکه این سکوت شکسته نخواهد شد، کیفم و برداشتم که از کلاس بزنم بیرون..

_ خانم راد.. فکر کنم ادب حکم میکنه به عنوان استادتون یه خسته نباشید یا خداحافظی ای بگید..! در ضمن یادتون نره جلسه ی دیگه با

تمرین..

در حالی که به زور خسته نباشیدی به زبون آوردم، گفتم:

_ بله استاد.. نیاز به یادآوری دوباره نیست. واز کلاس بیرون اومدم.

نمیدونم هر چی سعی میکردم اون و به عنوان استاد بپذیرم یه چیزی مانعم میشد..!

توی تاکسی نشسته بودم، و با اینکه هوای سرد پاییزی به شدت می وزید اما من از درون میسوختم..! شیشه ی ماشین و دادم پایین تا کمی از

حرارتم کم بشه که با اعتراض راننده که بخاری و زده بود به ناچار شیشه رو دادم بالا..

وارد خونه که شدم بوی قورمه سبزی مامان آرام، هوش از سرم برد و تمام عصبانیتم از عرشیا از بین رفت.

_ وای عجب بویی میاد.. سلام مامانم، خوبی؟

_ سلام به روی ماهت... تو خوب باشی منم خوبم.

_ من که عالیم..( آره جون خودم..!)، بابا کی میاد؟ من خیلی گرسنه ام..

_ تا یک ساعت دیگه دخترم.. اگه میخوای تا واسه تو غذا رو بکشم؟

_ نه مامان جون.. تا لباسهام و عوض کنم و به کارهام برسم، بابا هم اومده..

- باشه مادر.. برو به کارهات برس بابات که اومد، صدات می کنم.

به اتاقم رفتم.. وای که چه قدر به هم ریخته بود، این دو سه روزه وقت نکرده بودم دستی بهش بکشم. جزوه ها و کتابهام روی زمین پخش

بودند و لباسهام هم روی تک مبل گوشه ی اتاق و تختم ولو بودند.اوه .. بازار شامی شده واسه خودش اینجا.. مقابل آینه ایستادم و نگاهی به

خودم انداختم، در عوضش خودم کاملا مرتب بودم.. همیشه به سرو وضعم و آراستگیم بیش از هر چیزی اهمیت میدادم. مقنعه ام و از سرم در

آوردم و لباسهام و عوض کردم. بعد از اینکه دست و صورتم و شستم دوباره مقابل آینه ایستادم، شونه ای به موهام که مجعد بودنش و از مامان

و رنگ خرمایی اش از بابا به ارث برده بودم، کشیدم. به چهره ام دقیق تر شدم، نمیدونم چرا این همه واسم مهم شده بود که اینگونه خودم و

برانداز کنم..! صورتم تقریبا کشیده با گونه هایی برآمده که همیشه موقع خندیدن چال کوچکی زیر گونه ام می افتاد، چشم و ابرویی مشکی و

بینی قلمی که کاملا با ظرافت صورتم همخوانی داشت و لبهایی تقریبا متوسط که زیبایی چهره ام و دوچندان میکرد. لپهام همیشه به سرخی

میزد طوری که مارال همیشه به مسخره میگفت: دختر، تو چرا همیشه عین خجالت زده هایی..؟!

محو در تماشای خودم بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم:

_ به به.. خواهر خوشگل خودمون..!

_ ماهان کی اومدی که متوجه ات نشدم..؟

_ والله اینقدر در نظاره ی خود غرق بودی که نفهمیدی من 5 دقیق ای هست که اینجا ایستادم..! حالا چی شده که این قدر محو خودت

شدی..؟!

_ نه بابا.. داشتم موهام و شونه میکردم ..! کاری داشتی با من؟

_ نه.. همین جوری، دیدم خبری ازت نیست گفتم خودم بیام سراغت..

_ مرسی داداشی.. میخوام تا بابا میاد یه دستی به اتاقم بکشم.

_ آره، حتماً این کار و کن.. توکه این همه بی نظم نبودی..؟

_ راستش تو امتحاناتمه، واسه همین وقت نمیکنم..

_ باشه.. پس مزاحمت نمیشم، فعلاً..

اتاقم مرتب کردم و بعد از شام، در حال تماشای سریال مورد علاقه ام بودم که بابا رو به من گفت:

- محیا جان.. امتحاناتت شروع شده دیگه بابا ؟

_ بله بابا.. الان تو فرجه هستیم واسه امتحانات..

_ ایشالله که این ترم هم موفق باشی..

_ حتماً بابایی..

_ راستی کلاس پیانویت چه طوره، راضی هستی..؟

_آره، خیلی خوبه.. وقتی پای علاقه در میون باشه، همه چی آسون میشه..!

_ پس موفق باشی بابا..

_مرسی بابا

بعد از تمام شدن سریال، شب بخیر گفتم و به اتاق پیانویم رفتم، این دفعه رو باید حسابی تمرین میکردم، نمیخواستم دوباره بهونه دست

عرشیای رهنما بدم.. با اینکه ابتدای راه بودم اما حرکت انگشتانم روی پیانو خوب بود و آرامش خاصی بهم میداد..! چهره ی عرشیا رو مقابل

خودم دیدم که اون هم موقع نواختن چه آروم و در عین حال دوست داشتنی میشد..! نمیدونم چرا مدام فکر و خیالش به ذهنم می اومد، با

اینکه دل خوشی ازش نداشتم و احساس میکردم مدام منتظره یه فرصته که تحقیرم کنه اما یه علامت سوال شده بود واسم که شخصیتش

کاملاً منو گیج میکرد..! خواستم بخوابم که یه لحظه نگاهم به کاغذی که روی میز عسلی ام بود افتاد.

_ وای خدا..این شماره همون رفتگره، آقای فداییه.. یعنی قرار بود واسه فردا صبح بهش زنگ بزنم، الان هم که دیر موقع هست. فردا باید زود

بیدار بشم که قبل از ساعت 8 باهاش تماس بگیرم و بگم 9 اونجا باشه. ساعت و روی 7 تنظیم کردم و خوابیدم..

صبح که بیدار شدم قبل از هر کاری شماره ی آقای فدایی و گرفتم:

_ سلام.. خوب هستید؟

_ ممنون.. شما؟

_ راد هستم.. قرار بود امروز واسه تمیز کردن باغ بیایید..

_ آهان... شرمنده نشناختم، گمان کردم منصرف شدید که زودتر تماس نگرفتید. طبق قرار، ساعت 9 اونجا هستم.

_ مرسی.. پس اونجا می بینمتون.

maryam banoo842
1391،08،23, ساعت : 06:23 بعد از ظهر
بلافاصله دست و صورتم و شستم و بعد از اینکه حاضر شدم، صبحانه ی مختصری خوردم و چون کسی بیدار نبود یادداشتی گذاشتم و با عجله

از خونه خارج شدم. وقتی رسیدم آقای فدایی پشت در منتظر بود..

_ عذر میخوام که معطل شدید..

_ نه.. خواهش میکنم.

کلید و توی در چرخوندم و وارد باغ شدیم، همون جا دقیقاً جلوی عمارت و میون باغ متوجه ی آقای فدایی شدم که مبهوت ایستاده و با دقت

به اطراف نگاه میکنه..

لبخندی زدم و گفتم:

_ هر کسی به محض ورود به این عمارت، مثل شما محو زیبایی اش میشه.. راستش اینجا واسه من کمتر از بهشت رویاهایم نیست..!

_ شرمنده فضولی میکنم.. این جا متعلق به خود شماست..؟!

از لحن ساده گونه اش خنده ی آرومی کردم و گفتم:

_ بله.. این جا متعلق به پدرمه..! ولی من و برادرم به خاطر علاقه ی زیادمون به اینجا تا به حال نگذاشتیم از طراوت و زیبایی این باغ و عمارت

کم بشه. ما اینجا بزرگ شدیم وبیشتر خاطراتمون در اینجا خلاصه میشه..

خب دیگه آقای فدایی، بهتره شروع کنیم..لطفاً دنبال من بیایید.

- خانم، شما بفرمایید داخل... هر موقع لازم شد صداتون میکنم.

_ ممنون.. من یه دستی به داخل میکشم و شما هم پایین درختها و هر کجا رو که شاخ و برگ اضافی ریخته جمع کنید.. فقط یه چیز دیگه،

اگه امکان داره برگهای پاییزی رو که البته زیاد هم نیستن جدا کنید، واسه کاری لازم دارم.

_ چشم خانم...

_ پس فعلاً..

وارد عمارت که شدم اونچنان نامرتب نبود ولی تا قبل ازعید میبایست یه دست کامل بهش کشیده میشد.. مانتویم و درآوردم و از کمد لباسی

توی اتاق که متعلق به من و ماهان بود، بلوز شلواری درآوردم و پوشیدم و مشغول به کار شدم. ملحفه هایی رو که روی مبل ها و وسایل کشیده

شده بود و جمع کردم و توی ماشین لباسشویی که بابا واسه این جور مواقع خریده بود انداختم. یه گرد گیری جزیی هم کردم و حدودا 11 بود

که کار داخل خونه تمام شد، به آشپزخانه رفتم تا واسه رفع خستگی چای دم کنم. یه مقدار آب داخل سماور ریختم و روشنش کردم و قوری

قدیمی مادر جون هم رویش گذاشتم. روی صندلی نشستم و برای چند دقیقه سرم و روی میز، روی دو دستم قرار دادم، که یکدفعه احساس

کردم دستی روی شونه هام قرار گرفته، یه لحظه ترسیدم اما سرم و که بلند کردم ماهان و دیدم که اخم کرده مقابلم ایستاده..

_ ماهان ترسوندی منو..!

_ این هم سزای بی خبر گذاشتن من..! واسه چی از قبل نگفتی قراره بیایی اینجا اون هم واسه نظافت..؟

_ ببخشید.. میدونم قرارمون بوده که همیشه دو تایی با هم بیاییم اینجا، ولی دلم نیومد روز جمعه ای رو که وقت استراحتته مزاحمت بشم..

ماهان صندلی مقابلم و عقب کشید و نشست:

_ ولی خواهرم، میدونی که اومدن به اینجا حتی واسه کار کردن هم منو آروم میکنه و بهم انرژی میده. پس خواهشاً دفعه ی دیگه بدون اطلاع

قبلی این کار و نکن..

_ چشم داداشم..

_ حالا این آقای فدایی رو از کجا پیدا کردی..؟مش رحمان فرستادتش..؟

در حالی که استکان ها رو از چای پر میکردم گفتم:

_ نه داداش.. یادته اون روز که میخواستی منو برسونی دانشگاه، چهارراه پیاده شدم..؟ همون لحظه از تو ماشین چشمم به همین آقای فدایی

افتاد که داشت برگهای زیر درختها رو جمع میکرد، منم به ذهنم خطور کرد که ازش بخوام بیاد اینجا و یه دستی به باغ و حیاط بکشه..

_ خواهرم از این نظر فکر خوبی کردی ولی نباید به این راحتی به هر کسی اعتماد کنی؛ لااقل باید با من مشورت میکردی..

_ نمیدونم.. حتماً تو درست میگی؛ ولی به نظر من آدم خوب و قابل اعتمادیه.. از ظاهرش که این طور به نظر میاد، از طرفی شغل اصلیش هم

که رفتگریه و میشه به راحتی از محل کارش در موردش جویا شد که خیالمون راحت بشه..

_ عجب از دست تو..! که اول کارت و انجام میدی و بعد درباره اش فکر میکنی.. حالا مگه میخوای واسه این کار استخدامش کنی..؟

_ اگه کارش و خوب انجام بده، چرا که نه؟

_ باشه.. تا ببینیم چی میشه؟

سینی چای و دادم دست ماهان که ببره واسه ی آقای فدایی و خودم هم به مرتب کردن آشپزخانه مشغول شدم..

ساعت از 2 گذشته بود که ماهان صدایم کرد. به باغ رفتم، دور تا دور درختان و توی باغچه ها و همین طور حوض بزرگ جلوی عمارت کاملاً

تمیز شده بودند. بوی دوباره ی تازگی و طراوت به یکباره مستم کرد و ناخودآگاه به سمت درختها دویدم و روی تابی که زیر درخت اقاقی بود

نشستم..

_ ممنون آقای فدایی.. کارتون عالی بود.

_ خواهش میکنم خانم.. همون طور که گفته بودین کار چندان سختی نبود، اون برگهایی هم گه گفته بودین توی چند تا کیسه ی بزرگ

کردم

و گذاشتم کنار در حیاط.. اگه دیگه امری ندارین من مرخص بشم..؟

ماهان لبخندی به آقای فدایی زد و گفت: کجا این موقع ظهر..؟ ما عادت نداریم کسی و بی ناهار بفرستیم.. اگه موافق باشید زنگ میزنم واسه

هر سه مون سفارش غذا بدم..؟

_ نه آقای راد.. مزاحم نمیشم. باید برگردم خونه، منتظرم هستند.

هر چه ماهان اصرار کرد، آقای فدایی قبول به موندن نکرد و بالاخره ماهان بود که کوتاه اومد.

موقع رفتن آقای فدایی دستمزدش و بهش دادم و گفتم:

_ میتونم یه خواهش کنم؟

_ خواهش میکنم.. در خدمتتون هستم.

_ آقای فدایی از کارتون واقعاً راضی هستم، فکر نمیکنم مش رحمان هم دیگه واسش مقدور باشه مدام واسه باغبونی این باغ بیاد، اگه واسه

شما امکان داره واز عهده اش برمی آیید، هر از چند گاهی زحمت بکشید و واسه رسیدگی به این باغ بیایید..؟

آقای فدایی که دلیلی واسه مخالفت نمیدید بلافاصله قبول کرد و گفت:

_ چشم خانم.. هر موقع لازم بود با من تماس بگیرید که بیام.

_ ممنون..لطف می کنید. امیدوارم از دستمزدتون راضی باشید..؟

_ خواهش میکنم خانم.. من کار چندانی نکردم که شما همچین دستمزدی تقدیم کردید..

_ نفرمایید.. نظافت و تمیز کردن این باغ واسم خیلی مهمه و شما هم زحمت زیادی کشیدید..

_ وظیفه ام بود خانم.. با اجازه تون.

_ خواهش میکنم، خدانگهدار..

بعد از رفتن آقای فدایی به داخل عمارت برگشتم. ماهان روی مبل دراز کشیده بود و چشم به سقف دوخته بود..

_ چه چیزی فکر داداش گلم و این قدر به خودش مشغول کرده؟!

ماهان که با صدای من به خودش اومد، بلند شد و سر جایش نشست

_ محیایی؟

_ جان خواهر؟

_ نمیدونی یه لحظه چه قدر دلم واسه آقا جون و مادر جون تنگ شد.. بهترین لحظات و خاطراتمون و اینجا و با اونها گذروندیم. یادته هر بار

که من اذیتت میکردم و به گریه می انداختمت، آقا جون واسه تنبیهم منو به درخت اقاقی می بست و تو هم می ایستادی مقابلم و ادا و شکلک

در می آوردی..؟

_ آره.. تو هم اونقدرغد بودی که اصلاً به روی خودت نمی آوردی و همون جا تا زمانی که آقا جون بیاد؛ دست به سینه و مغرورانه می ایستادی

و زل میزدی بهم.

_ عجب روزهایی بود..

نزدیکش رفتم و کنارش نشستم، قطره اشکی و که از سر دلتنگی گوشه ی چشمش حلقه زده بود و دیدم. با یادآوری خاطرات بغضی گلویم و

گرفت و همزمان اشکی و که به روی گونه های ماهان سرازیر شده بود پاک کردم و سرم و به روی شونه هاش گذاشتم. لحظاتی و در سکوت در

خاطراتمون غرق بودیم که با صدای زنگ در حیاط به خودمون اومدیم.. متعجب به هم نگاهی انداختیم..

_ یعنی کیه ماهان؟

_ نمیدونم.. صبر کن برم ببینم کیه..؟

ماهان که رفت در و باز کنه من هم پشت پنجره ایستادم و لحظه ای بعد مامان و بابا رو دیدم که وارد شدند و قابلمه ی غذایی هم دستشون

بود..

با خوشحالی به طرفشون رفتم:

_ مامان، اینجا چی کار میکنید؟

_ خب عزیزم، اومدیم که امروز و دور هم در عمارت بگذرونیم..

رو کردم به بابا و گفتم:

_ بابایی، ممنون که اومدین..

_ عزیزم، نمیشد شما رو این روز تعطیلی که باید دور هم باشیم، تنها بذاریم که.. فقط شرمنده بچه ها که نتونستیم زودتر بیاییم، یه کار مهمی

داشتم که باید انجام میدادم.

ماهان که با دیدن مامان، تازه یادش افتاده بود که چه قدر گرسنشه، قابلمه های غذا رو داد دستم و گفت:

_ اینجا رو دیگه دست شما میبوسه که غذا رو بکشی..

_ کارد بخوره تو شکمت که وقتی چشمت به غذا میافته یادت از همه چی میره..!

اون روز و حسابی دور هم خوش گذروندیم وبعد از ناهار، مامان و بابا واسه استراحت یه یکی از اتاق های مهمان رفتند و من و ماهان هم رفتیم

سراغ آلبوم بچگیهامون و دوباره بازگشتیم به روزهای گذشته و لحظات فراموش نشده مان..

با اینکه هوا سرد بود اما دقایقی هم زیر درخت اقاقی که پر بود از خاطرات کودکیمون، نشستیم و از شیرینی و تلخی اون روزها واسه هم

گفتیم.. طرفهای شب بود که بالاخره دل از اونجا کندیم و به خونه بازگشتیم.

یک هفته مانده به امتحاناتم هم به پایان رسید و روز آخر کلاس خصوصیم هم فرا رسید که از طرفی همزمان شده بود با تولدم..!

از یه طرف خوشحال بودم که امشب تولدمه و از طرفی ناراحت و دلم گرفته بودکه خودم هم دلیلش و نمیفهمیدم..! اما یه چیزی بد جور

بیقرارم کرده بود. کلاس امروزم هم، هر چند مثل همیشه به سردی و نگاههای خشک و جدی عرشیا گذشت؛ اما این بار رو بی انصافی نکردم و

قبل از اینکه از کلاس خارج بشم رو به عرشیا که در حال جمع کردن وسایلش بود کردم و گفتم:

_ استاد..؟

سرش و بلند کرد و زل زد بهم. نمیدونم یکدفعه چم شد که طرز نگاهش تا اعماق وجودم و لرزوند..!

_ خانم راد.. چیزی میخواستید بگید..؟

_ بله.. خواستم بگم ممنون که این چند جلسه رو واسم وقت گذاشتید.. خسته نباشید..

_ خواهش میکنم.. من واسه ی تمام شاگردانم وقت میگذارم..! مثل اینکه من اینجا واسه ی این کار حضور دارم نه وقت گذرونی.. و هم اینکه

احساس آرامش میکنم وقتی به کسانی که به موسیقی علاقه نشون میدن، آموزش میدم. راستی خانم راد از هفته ی آینده، کلاسهای عمومی

فراموش نشه..! ساعت و روزش و از خانم علوی بپرسید.

_ بله.. حتماً

بهم برخورده بود از این لحن سنگینش، نمیدونم چرا فقط در مقابل من میشد عین یه تیکه یخ، سرد و بی روح..!

بعد از خداحافظی از خانم علوی از آموزشگاه خارج شدم و به سرعت به سمت پله ها سرازیر شدم اما از شدت عصبانیت، حواسم به یکباره

پرت شد و سه چهار تا پله ی آخر و لیز خوردم و به پایین پرت شدم..

از صدای جیغم خانم علوی و چند تا از بچه ها و اساتید، سراسیمه به طرفم پله ها اومدند و وقتی منو در اون وضعیت دیدند از ترس اینکه مبادا

آسیب جدی دیده باشم، صدای همهمه شان که دورم حلقه زده بودند، منو به خود آورد. خوشبختانه در حین افتادن، دستهام و جلوی سرم

گرفته بودم و مانع از این شده بودم که سرم به جایی برخورد کنه. اما تمام بدنم و به خصوص پاهایم خیلی درد میکرد.

خانم علوی که حسابی هول کرده بود بالای سرم نشست و کمکم میکرد بنشینم:

_ خانم راد، حالتون خوبه؟ سرتون آسیب ندیده، جاییتون نشکسته باشه؟

_ اَه ه...چه قدر حرف میزنه؟ خب مهلت بده...

_ من حالم خوبه... فقط اگه ممکنه یه آژانس واسم بگیرید که برم خونه.

همون لحظه صدای عرشیا رو شنیدم که به خانم علوی میگفت:

_ نیازی به آژانس نیست. خودم ایشون و میبرم..! فقط کمکشون کنید سوار ماشین بشن..

با اینکه از شدت درد به خودم می نالیدم اما ترجیح میدادم خودم برم..

_ مزاحم شما نمیشم، به همون آژانس میرم... خانم علوی لطف کنید زنگ بزنید.

بقیه مطمئن از حالم و اینکه صدمه ی جدی ندیده ام به آموزشگاه برگشته بودند و تنها عرشیا و خانم علوی بالای سرم بودند..

عرشیا عصبی تر از قبل رو به خانم علوی گفت:

_ شما برگردید سر کارتون..خودم ایشون و میبرم، شاید لازم باشه سر راه ایشون و ببرم بیمارستان. نمیخوام حالا که به خاطر حواس پرتی

ایشون، همچین اتفاقی واسشون افتاده، بشنوم که کادر آموزشگاه هم بی توجهی کردند و ایشون و به امون خدا رها کردند..!

از لحنش اصلاً خوشم نیومد، یعنی فقط این آموزشگاه لعنتی واسش مهم بود، چه قدر که این موجود بی احساس بود..!

خانم علوی چشمی گفت و رفت..

خواستم بلند بشم که عرشیا زیر بازوم و گرفت که کمکم کنه اما من با عصبانیت پسش زدم و گفتم:

_ نیازی به کمک ندارم.. خودم میتونم.

_ ببین خانم راد، بهتره لجبازی نکنید.. اون موقع که سالم بودید این جور سر خودتون آوردید چه برسه به حالا.. ؟ خواهشاً دوباره دردسر

نسازید..!

دیگه داشت اشکم سرازیر میشد اما مانع گریه ام شدم..

با همه ی دردی که داشتم و به زحمت میتونستم راه برم با تحکم گفتم:

_ اولا من ناقص نیستم.. دوما گفتم که نیازی به کمک و همراهی شما ندارم، نگران خودتون و آموزشگاه هم نباشید..! و بی توجه از کنارش

رد شدم. پاهام و به سختی حرکت میدادم و خودم و به نرده ها گرفته بودم و پایین میرفتم.. و عرشیا هم پشت سرم می اومد.

به ماشینش که رسیدیم دوباره خواست کمکم کنه که باز هم قبول نکردم و خودم سوار شدم. صداش و شنیدم که زیر لب گفت:

عجب دختر لجبازیه ها..

مدتی از راه به سکوت گذشت اما متوجه بودم که عرشیا هر از چند لحظه ای از آینه ی مقابل نگاهی به من که عقب نشسته بودم می اندازه،

گویی متوجه ی درد زیادم بود:

_ بهتر نیست اول بریم بیمارستان، معاینه بشید؟

_ نخیر.. اگه ممکنه منو ببرید خونه، لازم بشه بعدا با پدرم میرم..

_ خب این چه کاریه؟ همین الان برید که بهتره شاید تا بعد بدتر بشه..

_ گفتم که نه..من خوبم

_ باشه.. هر جور که مایلید. و سرعت ماشین و بیشتر کرد که زودتر برسه به خونه..

کنار خونه نگه داشت و سریع پیاده شد و به سمت در عقب اومد و گفت:

_ اگه میخوای باز هم لجبازی کنی خودت پیاده بشی مشکلی نیست، اما من میرم به خونوادت اطلاع بدم که بیان پایین، شاید اونها بتونند

حریف تو بشند و بدون اینکه منتظر جوابی بمونه به طرف در خونه رفت و زنگ و فشار داد..

صدای مامان و از پشت آیفون شنیدم که گفت:

_ کیه..؟

_ سلام... شرمنده اگه ممکنه تشریف بیارید پایین..

مامان متعجب پرسید:

_ شما..؟!

_ شرمنده.. رهنما هستم، استاد موسیقی دخترتون.. میشه لطف کنید سریع بیایید پایین..؟

چند لحظه بعد مامان و ماهان سراسیمه اومدند بیرون..

_ چی شده آقای رهنما؟ اتفاقی افتاده؟

ماهان که همون لحظه متوجه ی لنگان لنگان راه رفتن من شده بود بدون معطلی به طرفم اومد:

_ چی شده محیا..؟ تصادف کردی..؟

_ نه بابا.. چیه شلوغش کردین؟ فقط از چند تا از پله های آموزشگاه افتادم.. طوریم نیست.

مامان که حسابی ترسیده بود رو کرد به عرشیا و گفت:

_ تو رو خدا راستش و بگید، چی به سر دخترم اومده..؟ واقعاً از پله ها افتاده..؟

_ خانم راد نگران نباشید، ایشون فقط از سر حواس پرتیشون از پله ها افتادند. البته هر چی بهشون اصرار کردم که بریم بیمارستان، قبول

نکردند. گفتند میان خونه که اگه لازم بود بعد میرند..

ماهان که دستاش و دورم حلقه کرده و کمکم میکرد راه برم گفت:

_ مادر من.. مگه دختر لجبازت و نمیشناسی؟ حتماً حاضر شده درد و به جون بخره، ولی تولدش و از دست نده..!

کم مونده بود از شدت خشم جیغ بکشم که لااقل تو دیگه ماهان حرصم نده، نمیشد بی موقع حرف نمیزدی..؟ چشم غره ای بهش رفتم که

یعنی ساکت شو و ادامه نده..!

با بی حالی نگاهی به عرشیا انداختم، انگار میخواست چیزی بهم بگه اما موقعیت و مناسب نمیدید..!

_ مامان میشه دیگه بریم داخل؟ حالم خوب نیست..

_ باشه مادر.. ماهان به خواهرت کمک کن، بچه ام داره از حال میره.. و رو کرد به عرشیا:

_ ممنون آقای رهنما.. خیلی لطف کردید.

_ خواهش میکنم.. وظیفه ام بود.

_ باز هم ممنون پسرم...

تو دلم گفتم:

_ مسلما وظیفه شون بوده و گرنه خودم اولین کسی بودم که بهش اعتراض میکردم که کم توجهی کردید..!

از مامان و سپس ماهان خداحافظی کرد، اما به من نیم نگاهی هم نینداخت و به سمت ماشینش رفت، من هم تا تونستم بد و بیراه نثارش

کردم..

_ پسره پررو... منو آورد تا اینجا که ضایعم کنه؟ نمی آورد که بهتر بود..! روانی..

به کمک ماهان به اتاقم رفتم و خودم و روی تختم انداختم، و مامان هم کمکم کرد تا لباسهام و عوض کنم..

اینقدر درد داشتم که بیهوش شدم..

_ محیا.. محیا.. کیان، حال دخترم اصلاً خوب نیست. تب کرده.. باید زود برسونیمش بیمارستان..

_ باشه.. تو سریع مانتوش و تنش کن تا با ماهان ببریمش.. ماهان ماشین و ببر تو کوچه تا من محیا رو بیارم.

حالم اصلاً خوب نبود و درد زیادی میکشیدم، احساس میکردم پاهام داره از جا کنده میشه.. بدنم داغ بود و گویی در کوره ی آتش بودم.

مامان که به شدت بیقراری میکرد، پشت سر هم میگفت:

_ چه بلایی به سر دخترم اومده..؟ به خاطر افتادن از پله ها که نباید حالش اینقدر بد بشه..؟!

بابا که منو از روی تخت بلند میکرد گفت:

_ آرام جان؛ نگران نباش.. چون مقاومتش کمه، درد باعث شده تب کنه و از حال بره..

به کمک بابا روی صندلی عقب دراز کشیدم و ماهان بلافاصله حرکت کرد.

توی راه از شدت درد دوباره از حال رفتم و وقتی چشمام و باز کردم روی تخت بیمارستان بودم. بابا و ماهان بالای سرم ایستاده بودند و

نگران چشم دوخته بودند به من..

لبخندی زدم و گفتم:

_ چرا اینقدر نگرانید؟ باور کنید حالم خوبه..

دکتر که اون لحظه به بالای سرم اومده بود گفت:

_ بله خانم راد.. الان خدا رو شکر حالتون خوبه اما اگه همون موقع به بیمارستان اومده بودین، مجبور به تحمل این همه درد نمیشدید.. در

حال حاضر پاهاتون دچار کوفتگی شده که تا چند روز دیگه برطرف میشه، شانس آوردید نشکسته وگرنه باید گچ میگرفتیم..

_ ممنون آقای دکتر.. میشه بگید چه قدر دیگه مرخص میشم؟

_ کمتر از یک ساعت دیگه میتونید برید، یه مسکن قوی بهتون زدند که دردتون کمتر بشه..

ساعت 11 بود که به سمت خونه در حرکت بودیم.. بابام که هنوز آثار نگرانی در چهره اش کاملا مشخص بود گفت:

_ بابا جون، تو چرا این همه بی احتیاطی؟ آخه حواست کجا بود.. میخوای ما رو سکته مون بدی؟

_ بابایی خدا نکنه.. حالا که حالم خوبه، اتفاقه دیگه.. دیگه بهش فکر نکنید.

_ آخه عزیزم، من و مادرت تا زمانی که کم سن بودین، نگذاشتیم کوچک ترین ناراحتی و دردی واسه شما پیش بیاد. اما حالا مدام باید نگران

حالتون باشیم که از بی احتیاطی بلایی سر خودتون نیارید..

_ مرسی بابا.. در این که شما بهترین مامان و بابا هستید شکی نیست، ولی بابا جونم ما که دیگه بچه نیستیم که شما به خاطر ما همش نگران

و دلواپس باشید. از بابت من خیالتون راحت باشه.. ماهان که دیگه کم کم وقت زن دادنشه و باید خودش بشه بابای یه بچه.. وای که من قربون

برادر زاده ام بشم..

ماهان که تا اون لحظه ساکت بود واسه اینکه یه کم حال و هوا عوض بشه گفت:

_ حالا کو تا زن گرفتن که تو اسم بچه هم میاری..؟

خواستم یه جواب بدم که ترجیح دادم جلوی بابا حرفی نزنم..!

و اینبار ماهان روکرد به بابا و گفت:

_ بابا، اینقدر لوس نکنید این ورو جک رو.. بالاخره یه جور باید ادب میشد، بس که سر به هواست. معلوم نیست اون لحظه در کدوم عالم سیر

میکرده..؟!

بابا اخمی به ماهان کرد با عصبانیت گفت:

_ این چه حرفیه میزنی بابا..؟ اگه خدایی نکرده بلایی سر خواهرت می اومد و زبونم لال سرش به جایی خورده بود چه خاکی به سرمون می

کردیم..؟

_ شوخی کردم پدرم.. خواستم حال و هوا عوض بشه، حالا هم که خدارو شکر سر حال تر از من و شما اینجا نشسته..!

بابا دیگه حرفی نزد و ماهان هم سکوت اختیار کرد.

مامان که تا اون موقع چشم نگران به انتظار نشسته بود با ورودم سراسیمه به طرفم اومد و منو به آغوش کشید

_ مادر قربونت بره، مردم و زنده شدم.. بهتری الان محیایم..؟

_ آره مامانم.. خوبم، اینقدر خودتون و اذیت نکنید.. و رو کردم به ماهان:

_ ماهان مگه تا الان به مامان خبر نداده بودی که من طوریم نیست..؟

_ اتفاقاً تو اون فاصله که اونجا بودیم بیشتر از ده بار زنگ زد و بهش گفتم که جای هیچ نگرانی نیست.. خودت که باید این آرام خانم و

بشناسی که تا به چشم نبینه باور نمیکنه..

بابا که از خستگی و فشار عصبی که به خاطر من بهش وارد شده بود روی مبل نشست و گفت:

_ آرام جان.. بهتره شام و آماده کنی که محیا هم یه چیزی بخوره و بره استراحت کنه..

_ الان حاضر میکنم عزیزم..

اونشب بعد از خوردن اندکی شام به اتاقم رفتم که بخوابم و به خاطر مسکنی که بهم زده زده بودند کمی آروم گرفتم ولی نیمه های

شب بود که باز درد اومد به سراغم و بیدار شدم.

_ لعنتی.. دردش تمومی نداره..

به زحمت پاهام و تکون دادم که از تخت بیام پایین ام یه لحظه تعادلم و از دست دادم و نزدیک بود بیافتم که خودم و به لبه ی تخت گرفتم
اما گلدونی و که روی عسلی بود به زمین افتاد و تیکه شد. لنگان به سمت در رفتم. خواستم یکی

maryam banoo842
1391،08،24, ساعت : 08:22 قبل از ظهر
. خواستم یکی و صدا بزنم که کمکم کنه تا آشپزخونه برم و

آب بیارم مسکنم و بخورم که منصرف شدم، دلم نیومد بی خوابشون کنم، بیچاره ها از سر شب به خاطر من آروم و قرار نداشتند.. بهتر دیدم

خودم برم که یکدفعه چراغ اتاقم روشن شد و ماهان و مقابل خودم دیدم..

_ محیا..کجا..؟ چیزی لازم داری..؟

_ میخوام تا سر کوچه برم برگردم..! سؤال کردن داره آخه..؟ میخوام برم مسکنم و بخورم، درد امانم وبریده.

_ قربون حواس جمع.. مسکنت که روی عسلیه، پارچ آب هم کنارشه.. مامان واست گذاشته که اگه دردت دوباره شروع شد زحمت بلند شدن

به خودت ندی.

_ آخی مامان گلم.. ماهان تو چرا تا حالا نخوابیدی؟ من بی خوابت کردم..؟

_ نه خواهر جون.. من به مزاحمت هات عادت کردم، داشتم روی پروژه ام کار میکردم که یه صدایی شنیدم و گفتم بیام ببینم حالت خوبه..

_ شرمنده داداشم.. دستم خورد به گلدون و افتاد.. مرسی که اومدی..

_ باشه.. اگه کاری داشتی صدام کن.. شب بخیر

_ شب تو هم بخیر..

بعد از اینکه مسکنم و خوردم و تیکه های گلدون و از روی زمین جمع کردم به تختم برگشتم و لحظه ای بعد که دردم کم شد به خواب

رفتم.

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، حوصله ی بلند شدن ونداشتم. دستم و دراز کردم و دوشاخه ی تلفن و از پریز کشیدم که

دوباره بیدارم نکنه.. سرم و کردم زیر پتو اما دیگه خوابم نبرد. صدای مامان که چندان واضح نبود میشنیدم که میگفت:

_ متشکر.. لطف کردید.. خدارو شکر آسیب جدی ندیده بود، الان هم خوابه. بیدار شد میگم باهاتون تماس بگیره..

این موقع صبح که به این زودی از اتفاق دیشب باخبر شده، فکر نمیکنم مارال بوده باشه..؟! چون من که من فرصت نکرده بودم زنگ بزنم..

حتی اگه باخبر هم شده باشه مطمئناً واسه اینکه جویای حالم بشه به گوشیم زنگ میزد..

از جایم بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم، دردم کمتر شده بود و راحت تر میتونستم راه برم. رو تختی ام مرتب کردم و بعد از اینکه

دوش آب گرمی گرفتم به سالن رفتم.

_ سلام مامان، صبح بخیر.. کی بود پشت تلفن که از جریان دیشب هم مطلع بود..

_ صبحت بخیر دخترم.. خانم علوی بود، مثل اینکه خیلی نگرانت بود که صبح به این زودی زنگ زده..! بعد یه زنگ بهش بزن..

_ حتماً..

ماهان که تازه از حمام اومده بود بیرون و داشت با حوله موهایش و خشک میکرد گفت:

_ ورووجک.. هنوز هیچی نشده، خوب خودتو اون جا هم جا کردی ها..؟

_ چه کنیم دیگه..؟ شما قدر خواهر نازنینت و نمیدونی..

ماهان ابروهاش و انداخت بالا و گفت:

_ چه خودش و تحویل میگیره خانوم..؟! مامان واسه این دخترت یه اسپند دود کن یه موقع خودش و چشم نزنه..!

_ ماهان خان اگه شما من و چشم نزنی..!

_ ببین مامان تو رو به خدا.. دختره دوباره جون گرفت که بیافته به بلبل زبونی..

شکلکی واسش در آوردم و داخل آشپزخانه رفتم.

چه قدر گرسنه بودم، مامان هم صبحانه ی مفصلی واسم چیده بود.

_ یواش بخور دختر.. دوباره که عین قحطی زده ها شدی؟

_ تو هم اگه از دیروز ظهر تا به حال به جز یه شام مختصر چیزی نخورده بودی عین قحطی زده ها میشدی.. از طرفی به خاطر اتفاق دیشب

هم هنوز ضعف دارم..

بالاخره دست از خوردن کشیدم.. تقریبا میز صبحانه رو خالی کرده بودم. از خوش اشتهایی خودم خنده ام گرفت، با وجود اینکه زیاد میخوردم

اما حواسم به اندامم هم بود که یه موقع از فرم خارج نشم..

لیوان آب پرتقالم و سر کشیدم و ظرفهای صبحانه رو توی ظرفشویی گذاشتم و خودم هم شستمشون..

_ مامانم دستت درد نکنه، عالی بود..

_ نوش جونت عزیزم..

گوشی تلفن و برداشتم و روی مبل لم دادم. شماره ی آموزشگاه و گرفتم، بعد از چند بار که بوق اِشغال میزد بالاخره آزاد شد و خود خانم

علوی جواب داد...

_ بله.. بفرمایید؟

_ سلام.. خوبید خانم علوی؟

_ سلام عزیزم.. من خوبم، تو چه طوری؟ مادرتون گفت خدا رو شکر صدمه ی جدی ندیدید..

_ ممنون .. آره، اما دیشب درد زیادی داشتم اما الان بهترم. شرمنده بابت دیروز که مسبب نگرانیتون شدم..

_ این چه حرفیه عزیزم؟ اینجا همه نگرانتون بودند که نکنه خدایی نکرده طوریتون شده باشه.. بعد از اینکه هم رفتید سرایدار ساختمون اومد

و وقتی از اتفاق افتاده باخبر شد با ناراحتی گفت:

_ متأسفانه تقصیر اون بوده که بعد از شستن پله ها، خوب خشکشون نکرده بوده و به خاطر سردی هوا هنوز خیس مونده بوده و از شانس بد

تو اون اتفاق واسه ی تو می افته... آقای رهنما هم وقتی جریان و فهمید تماس گرفت و کلی باهاش دعوا کرد که اگه اتفاق ناگواری می افتاد،

کی میخواست جوابگو باشه؟ بیچاره سرایدار خیلی ترسیده بود که یه موقع ایشون و اخراج نکنند.. آخه نمیدونی، قبلاً هم یه همچین اتفاقی

واسه یکی از اهالی ساختمون افتاده بوده و طرف به خاطر ضربه ای که متأسفانه به سرش وارد شده بوده، خونریزی داخلی میکنه و تا مدتی به

کما رفته بوده ولی خدا رو شکر با کلی دعا و نذر ونیاز به زندگی برمیگرده..

من که در سکوت به صحبتهای خانم علوی گوش میدادم، از اینکه خطر از بیخ گوشم گذشته، خدا رو سپاس گفتم. اما از یه طرف هم دلم به

حال سرایدار میسوخت. شاید اگه من هم حواسم و بیشتر جمع میکردم، این حادثه رخ نمیداد.. با ناراحتی گفتم:

_ خانم علوی، درست نبود ایشون و تنها مقصر بدونید، بی احتیاطی از طرف من هم بوده..

_ بالاخره خانم راد باید با ایشون برخورد میشد که دوباره این اشتباه و مرتکب نکنند.

_ بله.. درست می فرمایید، اما خواهش میکنم از آقای رهنما بخوایید دوباره ایشون و سرزنش نکنند و مبادا اخراجشون کنند..

_ باشه.. من به ایشون میگم.

_ مرسی...

_ خواهش میکنم.. مراقب خودت باش، خدانگهدار.

گوشی و سر جایش گذاشتم و به سمت پله ها می رفتم که مامان صدایم کرد:

_ محیا جان.. چی شده مادر؟ صحبت میکردی متوجه ناراحتی ات شدم..

_ چیزی نیست مامان.. میرم یه کم استراحت کنم که بعدش درسم و شروع کنم. چند روز بیشتر به امتحاناتم نمونده..

روی جزوه هام خم بودم و در حال خوندن، به خاطر کوفتگی بدنم به راحتی نمیتونستم بنشینم و درس بخونم، و با خوردن مسکن ها هم مدام

احساس خواب آلودگی میکردم. همون جور به حالت چُرت سرم و روی میزگذاشته بودم که با صدای بلند زنگ گوشیم پریدم..

مزاحم.. چه موقع زنگ خوردنه؟

مدام زنگ میخورد ومن دنبالش میگشتم، از دیشب فراموش کرده بودم که کجا گذاشتمش؟ نمیدونم کی بود که اینهمه سمج بود و دست بردار

نبود. بالاخره پیداش کردم، توی کیفم بود..

_ الو..

_ کجایی تو دختر؟

_ سلام مزاحم همیشگی.. کجا باید باشم..؟! خونه هستم دیگه.

_ پس چرا از دیشب تا حالا هرچی زنگ میزنم یا اس میدم جواب نمیدی.؟

_ خب زنگ میزدی به تلفن خونه..

_ آخه قربونت برم، یه نیم ساعت پیش هم هر چی به خونه تون هم زدم کسی جواب نداد، دیگه داشتم نگران میشدم. میخواستم اگه این بار

هم جواب نمیدادی بیام خونه تون.

_ آهان.. اون موقع خودم داشتم تلفن صحبت میکردم..

_که اینطور.. حالا بگو از دیشب تا حالا کدوم گوری بودی..؟

_ درست صحبت کن.. این چه طرز حرف زدنه دختر..؟

_ ببخشید متوجه نبودم با چه خانوم متشخصی دارم صحبت میکنم..

_ وای از دست تو مارال که آدم نمیشی.. موندم با اون پدر و مادر، همچین دختر با ادبی بعیده..!

_ خب حالا.. دوباره شروع نکن که اصلاً حوصله ندارم.

_ باشه.. پس هر طور دوست داری حرف بزن و از این الفاظ استفاده کن..

_ تازه عزیزم کجاش و دیدی..؟ مقابل تو دارم رعایت میکنم..!

_ آهان .. پس باز هم خوبه که مراعات میکنی..!

_ آره فدات بشم..! نگفتی حالا کجا غیبت زده بود..؟

و من جریان شب گذشته رو تماماً تعریف کردم....

_ محیا واقعاً خودش تو رو رسوند..؟! عجب بابا.. ایول! حتماً بی دلیل نبوده که نذاشته با آژانس یا تنها بری..!

_ دلت خوشه ها..چه دلیلی مثلاً..؟ اون فقط واسه خاطر اینکه پشت سر خودش و آموزشگاه نگن که اونها هم سهل انگاری کردند منو تا خونه

رسوند وگرنه آدمی که من می بینم و هر روز با یه اخلاق سگی، دلسوزی و نگرانی واسه کسی تو کارش نیست..

_ نگو تو رو خدا.. اصلاً بهش نمیاد..!

_ اگه مثل من مدام سرو کارت بهش بود میفهمیدی..

_ ولی من که اینجور فکر نمیکنم.. البته هر کس دیگه ای هم جای اون بود از بابت آموزشگاه نمیگذاشت کار به جایی بکشه که کسی پشت

سرش حرفی بزنه، هر چی باشه اون صاحب آموزشگاهست و اگه نسبت به تو یا هر کس دیگه هم بی توجهی نشون میداد دست آخر از چشم

اون میدیدند..

_ ببینم مارال تو چی گفتی..؟! عرشیا صاحب اون آموزشگاهست..؟!

_ آره خب.. مگه خبر نداشتی..؟ تو چه جور شاگردی هستی که این همه مدت داری میری آموزشگاه و از طرفی خود عرشیا هم استادته و

نمیدونستی که خودش صاحب اونجاست..

_ که اینطور.. پس واسه همین کلی به اون سرایدار بیچاره توپیده و میخواسته اخراجش کنه..!

_ مگه جریان چیه..؟

_ چیز مهمی نیست.. با خانم علوی که صحبت میکردم، اینو گفت..

_ چی رو گفت؟

_ چه قدر تو خنگی..؟جریان اینه که دیروز سرایدار بعد از شستن پله ها، خوب خشک نکرده بوده و باعث میشه من لیز بخورم و اون اتفاق

بیافته.. و عرشیا هم کلی سرزنش کرده اون بیچاره رو..

_ آخی... خبر نداشته که خودش باعث همچین اتفاقی شده..!

_ منظورت چیه..؟!

_ حالا میبینی کی خنگه..؟

_ مارال اذیت نکن.. بگو منظورت چیه؟

_ عزیزم واضحه.. منظورم اینه که اگه عرشیا خان به زودرنجی شما آگاه بودند با اون برخورد به قول شما سرد و بیتفاوت منجر به همچین

حاثه ای نمیشدند..!

_ خدا رو شکر که خبر نداره والّا بیشتر از این دستم می انداخت..!

_ حقته.. بس که مغرور و یک دنده ای..

_ ببینم تو زنگ زدی که حال منو بپرسی یا این اراجیف و تحویلم بدی..؟

_ نه به خدا، واقعاً میخواستم حالت و بپرسم. اما موضوع واسم جالب شد..!

_ تو هم که همش دنبال سوژه ای.. اصلا درس هم میخونی یا مدام پشت تلفن خوابیدی که اخبار از این و اون بگیری؟

_ عزیزم زندگی که همش به درس نیست، تنوع هم تو زندگی لازمه..!

_ اون هم عجب تنوعی..!

_ آره به خدا از درس هم واجب تره..!

_ باشه تو درست میگی..!

_ خوشم میاد که کم میاری ها..

_ حوصله ی بحث با تو یکی رو که هیچی تو مخت نمیره، ندارم.. کاری نداری؟

_ نه.. ولی عصری یه سر میام پیشت..

_ البته به شرطی که مثل الان مخم و نخوری..؟

_ تا ببینم.. فعلاً

_ خداحافظ..

گوشی و قطع کردم، بس که این دختره فک میزنه سرم درد گرفته بود.. به رختخواب رفتم تا یه کم استراحت کنم.

بعد از چند روز که شروع امتحاناتم بود، حالم هم بهتر شده بود و خدا رو شکر تو این مدت به تمام درسهام رسیده بودم و چیزی از قلم نمونده

بود. اما یه چیزی بد، دلم و به درد آورده بود. جلسه ی بعد از اون اتفاق که به کلاس پیانویم رفتم، بیتفاوتی دوباره ی عرشیا حسابی حالم و

گرفت..! نمیدونم چرا اینقدر حساس شده بودم، به خصوص به رفتارهای عرشیا نسبت به خودم..! اون روز هم سردتر از همیشه با من برخورد

کرد، حتی یک کلام هم نپرسید که بهترم یا نه.؟ ازش بدم اومد. یعنی اینقدر واسش بی اهمیت تر از شاگردان دیگه اش بودم که با اونها به

گرمی و صمیمی برخورد میخورد اما با من درست به عکس اونها..! و چیز دیگه ای که اون روز بیشتر مایه ی عذابم شد اومدن نازنین به

آموزشگاه بود و نزدیکی بیش از حدش به عرشیا..!

چند بار تصمیم گرفتم بی خیال بشم یا حتی آموزشگاهم و عوض کنم، اما منصرف شدم و ترجیح دادم به جای این خودخوری و حساس شدن

بیش ازحدم به این موضوع منم همچون خودش بی تفاوت بشم.. طوری که واسم با بقیه ی هیچ فرقی نمیکنه..! با این وجود یه چیزی ته دلم

مانع از این تصمیم میشد..!

ایام امتحاناتم کمتر دانشگاه بودم، اما چند باری عرشیا رو تو قسمت های اداری دیدم و یه دفعه هم با پدرش، دکتر رهنما تو اتاق مدیر گروهِ

کامپیوتر و الکترونیک بودند که چون من هم واسه ی کاری رفته بودم اونجا دیدمش. اما اینبار نگاهش عجیب و مبهم بود و یه جور شیطنت رو

در چشمانش دیدم..!

کارم که با مدیر گروه تمام شد خواستم از اتاق برم بیرون که عرشیا اشاره کرد بیرون منتظرش باشم..! به اجبار به خاطر حضور دکتر رهنما که

مبادا فکر خاصی کنه قبول کردم..

عرشیا مقابلم ایستاد و مستقیم زل زد به چشمهام که یهو دلم ریخت..!

_ خوبی خانم راد؟

_ منو اینجا نگه داشتید که این و ازم بپرسید..؟ ممنون، من خوبم..

_ نه.. خواستم بدونم امتحاناتتون و به خوبی گذروندید.؟ آخه یادمه گفتید واسه خاطر درسهای زیادی که سرتون ریخته وقت سر خاروندن هم

ندارید..!

_ خدا رو شکر که تا الان خوب بوده..

_ چه درسهایی این ترم میخوایید بگیرید؟

_ طبق سیلابس درسی پیش میرم البته اگه واسم مقدور باشه و معدلم خوب بشه واحدهای بیشتری میگیرم.. چرا این سؤال و پرسیدید؟!

بدون مکث جوابم داد:

_ همین جوری.. راستی یه استاد جدید قراره از این ترم تو رشته ی شما چند واحد واسه تدریس بگیره، اگه باهاش بگیرید به ضررتون نمیشه،

به نظر استاد خوبی میاد..!!

_ بله، حتما.. توصیه ی شما یادم می مونه..! اگه کار دیگه ای ندارید با اجازه تون من برم..

_ خواهش میکنم.. موفق باشید.

_ ممنون ..

تو تاکسی نشسته بودم و دوباره ذهنم درگیر عرشیا شده بود. خدای من این بشر کیه که خلق کردی؟! چرا نمیتونم درست بشناسمش که

بدونم هر زمان که تغییر شخصیت میده؛ چه جور باهاش برخورد کنم..؟ خودت یاریم کن خدایا.. آخه من چه مرگم شده که نه میتونم بی

خیالش بشم و نه سر از کارهاش در بیارم.

امتحاناتم به پایان رسیده بود و خدا رو شکر نمراتم و معدلم خوب شده بود و میتونستم واحدهای بیشتری واسه ترم بعد بگیرم. روز انتخاب

واحد بود ومن پشت لپ تاپم نشسته بود و منتظر بودم لیست اساتید و دروس مربوطه باز بشه. به ترتیب درسهام، لیست و بالا و پایین میکردم:

سیستم های عامل: استاد نکویی

ریزپردازنده: استاد رستگار

هوش مصنوعی: استاد زمانی

مهندسی نرم افزار 2: استاد عرشیا رهنما...

مهندسی نرم افزار 2 : استاد عرشیا رهنما.

نگاهم به درس آخرم ثابت موند و چند بار زیر لب زمزمه کردم..!

آب دهانم و به زور قورت دادم، باورم نمیشد.. اسم عرشیا درست مقابل درسی بود که باید میگرفتم. حالا چی کار کنم؟ هیچ استادی هم به جز

خودش ارائه نداده..! مردد بودم که بگیرم یا نه..؟ اگه بگذارم واسه ترم دیگه، بی شک دوباره خودش ارائه میداده. به ناچار تصمیم خودم و

گرفتم و اوکی زدم..!

مثل اینکه بخت کاملاً با من یار بود! که حالا به غیر از کلاس پیانو باید توی کلاس دانشگاه هم با رفتارهای دو گانه اش در برابر خودم کنار

می اومدم..!!

به دنبال گوشیم می گشتم تا به مارال زنگ بزنم که خودش زنگ زد:

_ الو محیا؟

_ سلام..

_ گیر دادی تو هم.. یک ساعت پیش داشتیم با هم حرف میزدیم ها.. میگم محیا اسمش و دیدی؟ درس مهندسی نرم افزار و هم فقط عرشیا

خان ارائه داده، من که بی معطلی درس و باهاش گرفتم.

هنوز به احسامم نسبت به عرشیا مطمئن نبودم و نمیخواستم قبل از اطمینان به واقعی بودن احساسم، مارال متوجه ی چیزی بشه.. واسه

همین گفتم:

_ بله از شانس من..! حدس میزدم که اگه ده تا استاد دیگه هم ارائه میدادند با خودش میگرفتی..!

_ عزیزم ایرادش چیه؟ استاد به این خوبی..

_ تو از کجا این همه مطمئنی که خوبه؟

_ همون موقع که اسمش و تو لیست دیدم با یکی از پچه ها تماس گرفتم، گفت تدریسش عالیه..

_ این که تازه ترم اولشه تو دانشگاه ما درس میگیره، از کجا به این موضوع پی بردند..؟!

_ ای بابا.. دندون رو جیگر بذار تا حرفم تمام بشه..

_ خب بگو..

_ راستش گل پسرمون تو هر دانشگاهی که تا حالا تدریس میکرده، اون چنان محبوبیتی بین دانشجوهاش داشته که موقع انتخاب واحد از

جمله استادهایی بوده که در ده دقیقه اول کلاسهاش پر میشده، وحالا شما ناز میکنی..!

با حرفی که زد بهخنده افتادم و گفتم:

_ حتما تا به حال اکثریت دانشجوهاشون هم خانما رو شامل میشده؛ و مطمئنا محبوبیتش هم بیشتر واسه خاطر خوش قیافگی و تیپ و

ظاهرش بوده..؟!

_ عزیزم شما از هر جنبه که میخوای به این قضیه نگاه کن.. ولی مطمئن باش به خود تو هم ثابت میشه که عرشیا از هر لحاظ استاد خوبیه..

اون هم دیگه مشکل خودته که میتونی باهاش کنار بیایی یا نه..

_ امیدوارم عزیزم.. کلاس پیانویم کم بود که حالا این هم بهش اضافه شد..!

قبل از اینکه قطع کنم یادم به برنامه امروز عصرم افتاد که قرار بود برم آتلیه..

_ راستی مارال داشت یادم میرفت، عصری که برنامه خاصی نداری، که با من بیایی آتلیه؟ قبلاً که بهت گفته بودم..

_ فکر نمیکنم جایی بخوام برم یا برنامه ای پیش بیاد.. ساعت چند میخوای بری؟

_ ساعت 2 باید اونجا باشم.

_ اوکی.. پس تو آتلیه میبینمت.

_ ممنون، خداحافظ..

از مارال خداحافظی کردم و به اتاق پیانویم رفتم تا با یه کم نواختن آروم بشم، اما وقتی چهره ی عرشیا موقع نواختن اومد جلوی چشمم،

عجیب دلم گرفت. نمیدونستم باید خوشحال می بودم که بیشتر از قبل میتونستم ببینمش یا ناراحت باشم از اینکه فرصت بیشتری خواهد

داشت که با رفتارهای غیر قابل پیش بینی اش عذابم بده..!!

دست از نواختن کشیدم، نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و چه کسی بهتر از ماهان..؟ اما اگه جریان و بهش میگفتم چه فکری میکرد؟ که خواهر

مغرورش تو یه احساس مبهم گیر افتاده و حتی نمیدونه واسه طرف مقابلش چه جایگاهی داره..؟ ترجیح دادم یه مدت دیگه صبر کنم، به این

امید که شاید خودم بتونم با مشکلم کنار بیام و حتی اگه دیدم این احساسم داره به جایی کشیده میکشه که عاقبتش عذاب خودم خواهد بود

همه چی رو از یاد خواهم برد..

به اتاق خودم برگشتم، روی مبل نشستم و زانوهام و تو بغل گرفتم، لیست آهنگهایی و که توی گوشیم ذخیره کرده بودم باز کردم:

گفتی میایی.. نیومدی

عزیز من خیلی بدی..

شکستن و خوب بلدی..

شنیدم عکس منو آتیش زدی..

گفتی نرو.. نرفتم و

دل به کسی نبستم و

چه کاری دادی دستم و

نباشی کیه بگیره دستم و

قول دادی تنهام نذاری..

گفته بودی دوستم داری..

قول دادی تنهام نذاری..

گفته بودی دوستم داری..

رفتی که راحتم کنی..

رفتی که راحتم کنی..

از زندگیت کمم کنی..

از زندگیت کمم کنی..

خواستی به جرم عاشقی..

پیرهن غم تنم کنی..

کیه که بهتر از منه..

چرا ازت نمیگذره..

گفتی نباشی بهتره..

باشه میرم خوش بگذره..

قول دادی تنهام نذاری..

گفته بودی دوستم داری..

قول دادی تنهام نذاری..

گفته بودی دوستم داری..

گفتی میایی.. نیومدی..

عزیز من خیلی بدی..

شکستن و خوب بلدی..

شنیدم، عکسم و آتیش زدی..

گفتی نرو.. نرفتم و

دل به کسی نبستم و

چه کاری دادی دستم و

نباشی کیه بگیره دستم و

قول دادی تنهام نذاری..

گفته بودی دوستم داری..

......................................

maryam banoo842
1391،08،26, ساعت : 11:23 قبل از ظهر
بی اختیار اشکهایم فرو میریخت، با خودم زمزمه کردم:



_ خدایا.. این چه دردیه که به جونم زدی؟! عرشیا که واسه من به جز یه استاد بیشتر نبود.. پس چی شد یه دفعه خدای من..؟! یاریم کن تا قبل از اینکه در دام عشقش اسیر بشم خودم و رها کنم.. توی ذهنم به دنبال چاره ای واسه پایان دادن به این احساس زود هنگامم بودم اما دریغ که قلبم منو بیشتر به سمت او میکشید..!!



با زنگ گوشیم به خودم اومدم. بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:



_ بله..؟



_ سلام محیا جون.. خوبی؟



_ شما؟



_ کیمیا هستم عزیزم.. نشناختی؟



_ شرمنده کیمیا جون.. تو خوبی؟ مامانینا خوبن؟



_ ممنون.. مثل اینکه حالت خوب نیست. صدایت گرفته، سرما خوردی..؟



مونده بودم چی بگم واسه همین گفتم:



_ نه عزیزم.. به خاطر حساسیته.



_ آهان.. میگم محیا جون، ماهان خونه است؟ هر چی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده..



_ تا یک ساعت پیش که خونه بود.. میخوای قطع کن، برم ببینم اگه هستش، میگم باهات تماس بگیره..



_ ممنون عزیزم.. شرمنده مزاحمت شدم. با من کاری نداری؟



_ خواهش میکنم..به مامان و بابا سلام برسون.



_ بزرگیت عزیزم.. خداحافظ



_ خداحافظ..



گوشی و که قطع کردم، آبی به صورتم زدم که مبادا کسی متوجه بشه گریه کردم وگرنه کلی سین جیم میشدم به خصوص از طرف ماهان..



به اتاق ماهان رفتم اما نبود، هیچ سرو صدایی هم نمیومد، سری به اتاق کارش زدم اما اونجا هم نبود. به سالن رفتم که شاید در حال تماشای تلویزیون باشه اما اثری ازش نبود. هر چی صدا زدم کسی جواب نداد. چرا همه یهویی بدون اطلاع غیبشون زده؟ با نگرانی به سمت آشپزخانه میرفتم که صدایی از حمام اومد:



_ محیا.. محیا..؟



ماهان بود که صدایم میکرد، با عجله به سمت حمام رفتم



_ بله ماهان..؟



_ معلومه کجایی تو دختر؟ هر چی صدات میزنم چرا نمیای؟



_ خوب زنگ حمام و میزدی..



_ ده بار زدم ولی مثل اینکه شما مرض کری گرفتی..



_ چی کارم داری؟



_ حوله ام و یادم رفته بیارم.. بی زحمت واسم بیارش.



_ الان میارم داداشم..



ماهان که از حمام اومد بیرون، رفت و کنار شومینه نشست. منم به آشپزخانه رفتم و واسش یه قهوه درست کردم.



_ بیا داداش بخور تا گرمت بشه.



_ مرسی خواهر گلم.. ببینم کجا بودی این همه صدات میکردم؟!



_ تو اتاق پیانو بودم واسه همین متوجه نشدم.. راستی کیمیا زنگ زد، گفت حتماً باهاش تماس بگیری..



_ باشه.. بعد زنگ میزنم بهش.



_ ماهان، مامان کجاست؟ تا قبل از اینکه برم بالا که بودش..



_ رفت یه سر شرکت دایی..



_ واسه ی چی؟



_ نمیدونم.. من نپرسیدم.



_ اوکی.. اگه با من کاری نداری برم یه چیزی واسه شام درست کنم که مامان میاد خسته هست.



_ نه خواهرم.. برو به کارهات برس.



اونشب بعد از اومدن مامان و بابا متوجه ی ناراحتی تو چهره شون شدم و بعد از شام بابا ازم خواست که راجع به موضوعی باهام صحبت کنه..



با اینکه فکرم حسابی درگیر بود اما باید میدونستم چه چیزی باعث ناراحتیشون شده..؟



_ محیا.. بابا جون مسئله ای که میخوام در موردش صحبت کنم راجع به همون تصمیمیه که واسه رفتن به ایتالیا گرفتیم. کارهای منو مادرت به احتمال زیاد درست میشه و فقط می مونه ماهان که داییت دنبال کاراشه و ممکنه اگه همراه ما نتونه بیاد، بعد از چند ماه که کارش بشه، میاد اونجا.. بابا جون تو هنوز تصمیم اومدن نداری؟



با اینکه وقتی واسه اولین بار بابا این موضوع و مطرح کرد، من همون موقع در جواب تصمیمی که گرفته بودند گفتم در هیچ صورت حاضر نیستم از این جا بریم اون هم به مملکت غریب، اما الان مردد بودم؛ شاید این بهترین فرصت بود که با رفتنم عرشیا رو هم فراموش کنم..!



_ بابا میشه بیشتر فکرهام و کنم..؟



_ مشکلی نیست بابا .. ولی نهایت تا دو روز دیگه تصمیم قطعیت و بگیر..



_ چشم بابا..



به اتاقم رفتم تا در تنهایی خودم، در این دو روز تصمیم خودم و واسه موندن یا رفتن بگیرم..



اگرچه امروز با این شرایط پیش اومده، از یه طرف رفتن خانواده ام به ایتالیا و از طرف دیگه هم فکرم مدام درگیر عرشیا بود؛ چندان دل و دماغ به آتلیه رفتن و عکس گرفتن و نداشتم، اما برگهای پاییزی و که به این منظور جمع کرده بودم رو به پژمردگی و خراب شدن میرفت و تا حالا هم خیلی گذشته بود.



ساعت 1:30 بود که بعد از خوردن ناهار، سریع حاضر شدم و وسایل و لباسهام و توی کوله ام گذاشتم و از ماهان خواستم تو مسیرش که میره کیمیا رو ببینه منو تا آتلیه برسونه.



خیابونها از سرمای زیاد و به خاطر بارون روز قبل تقریباً یخ زده بود و ماهان به آرومی رانندگی میکرد..



_ میگم محیایی..حالا چرا با شروع زمستون به فکر عکس گرفتن با منظره ی پاییزی افتادی ؟



_ راستش یه دفعه به ذهنم رسید، آخه با وجود اینکه پاییز تداعی گر غم و اندوهه اما من همیشه عاشق این فصل بوده ام و واسم یه زیبایی خاصی داره..



_ ولی من به خاطر مرگ آقاجون از اون زمان به بعد همیشه روزهای پاییزی واسم دلگیر و غم انگیز بوده..



_ اما داداشم اگرچه پاییز پایان زندگی خیلیها از جمله آقا جون بوده اما شروع زندگی کسانی هم بوده که در این فصل متولد شده اند.. این خود



ما هستیم که جلوه های طبیعت و زیبا یا غم انگیز و از اندوه می پنداریم. وگرنه چهار فصل زندگی حیات، زیباست..



ماهان که با به یادآوردن خاطره ی تلخ مرگ آقاجون، غم دوباره ای به دلش نشست، باقی راه را در سکوت ادامه داد؛ ومن هم دیگه حرفی نزدم.



وارد آتلیه که شدم، عرشیا هنوز نیومده بود...



_ سلام نیلوفر خانم.. خوبید؟



_ سلام عزیزم.. ممنون



_ دیر نکردم که..؟



_ نه خانمی.. تا حاضر بشی منم این خانم ها رو راه بیندازم..



_ باشه..



داشتم آماده میشدم که بالاخره سروکله ی مارال خانم پیدا شد..



_ کجایی تو دختر؟



_ تو ترافیک موندم..



_ خوبه که این ترافیک بهونه شده واسه ی ما آدمها.. حالا زود بیا یه دستی به این چشمهام بکش که الان این نیلوفر پیداش میشه..



مارال مهارت خاصی در آرایش چشم داشت و خیلی سریع در مدت ربع ساعت چشمهام و مطابق با با حالت چهره ام آرایش کرد، موهام و هم که با اتوی مو کاملاً صاف و لخت کرده بودم به دور شونه هام انداختم، جلوش و هم که به صورت خرد کوتاه کرده بودم، روی پیشونی ام به فرم کج حالت دادم. لباس دکلته ی چسبون خیلی کوتاهی هم پوشیدم و از مارال خواستم که نیلوفر و صدا کنه.



نیلوفر که خود از زیبایی در چهره اش چیزی کم نداشت به محض ورود با دیدن من لبخندی زد و گفت:



_ واقعاً که هردفعه از قبل خوشگل تر میبینمت محیا جون..



_مرسی.. لطف دارید، چشمهاتون خوشگل میبینه..



_ تنهایی میخوایید عکس بگیرید..؟



با این سؤال بد جور دلم گرفت..! کاش عرشیا هم اینجا بود و عکس های دونفره ی عاشقانه ای با هم میگرفتیم.. اما خیالی بیش نبود..!



_ بله نیلوفر جون.. عکسهای تک نفره واسه تو اتاقم لازم دارم.



_ راستی برگها رو آوردی؟



_ بله.. البته کلی اش خراب شده.



_ مشکلی نیست، اتفاقاً دیروز یه عروس و دامادی داشتم که اونها هم منظره ی پاییز و انتخاب کرده بودند و به زحمت تونسته بودند از باغهای اطراف برگ جمع کنند. منم بعد از اینکه کارشون تمام شد برگها رو واسه تو نگه داشتم که شاید لازم بشه..



_ مرسی نیلوفر جون..



_ آماده ای شروع کنیم؟



_ بله..



و بلافاصله شروع کرد به یکی یکی عکس گرفتن در ژستهای مختلف، هر چند تا عکس که میگرفتم لباسهام و عوض میکردم تا تکراری نشه، یه چند تا عکس هم با تیپ اسپرت گرفتم که کاملاً متفاوت باشه..



_ خب محیا جان...عکسهای تو آتلیه تمام شد. باید بریم تو محوطه ی پشتی، اگه میخوای لباست و عوض کنی، سریع این کار و انجام بده تا منم بگم یکی از بچه ها بره و منظره ی پاییز و آماده کنه..



_باشه.. شما برید، منم تا چند دقیقه ی دیگه میام.



از مارال خواستم فرم ومدل موهام و عوض کنه و مارال هم بلافاصله قسمتی از موهام و به طرف بالا جمع کرد و تیکه ای هم به یه طرف شونه ام آویزون کرد و تقریباً به حالت فشن در آورد. لباسی و که مطابق با منظره ی پاییز انتخاب کرده بودم، تقریباً همانند لباس عروس بود با پایین تنه ی کاملاً پف و چین های زیادی که روی هم می افتاد و بالا تنه ی دکلته؛ و به رنگ قرمز ملایم با موجهایی از طلایی..



_ مارال چه طوره؟



_ عالی.. نمیدونی چه قدر خوشگل شدی؟ حیف اونی که باید اینجا باشه تا تو رو ببینه من نیستم، یکی دیگه است..!!



متعجب و با اخم پرسیدم:



_ منظورت به کیه مارال؟!



_ یه نفر که خودت هم خوب میدونی.. پس جلوی من فیلم نیا آدم خنگ هم از تغییر رفتار تو میتونه پی به همه چی ببره..!



_ فکر کنم توهم برت داشته..



_ نه من غریبه هستم و نه تو میتونی از من پنهونش کنی..



_ ولی باز هم میگم به اشتباه برداشت کردی..



_ نچ



_ خیلی خب حالا.. بیا بریم که دیر شد. الانه که هوا تاریک بشه..



به محوطه که رفتیم، نیلوفر از من خواست به روی برگهایی که قسمتی از زمین را پوشانده بودند بنشینم و خودش هم دامن لباسم و به دور پهن کرد و واسم توضیح داد که سرم و به سمت آسمون بگیرم و دو دستم را به زیر برگها بیاورم تا همزمان که دستهایم و به بالا میبرم و چند برگی و که به پایین میریزد، عکس را بگیرد. من هم دقیقاً همان طور که گفته بود انجام دادم و او چند عکس به همین شکل گرفت تا بهترین را که از همه لحاظ مناسب بود و انتخاب کنه..



بعد از اینکه تمام عکسها گرفته شد از نیلوفر جون تشکر کردم و ازش خواستم عکسهای داخل آتلیه رو در اندازه های مختلف و تنها عکس پاییزی رو در اندازه ی بزرگ روی قاب بزنه.



_ ممنون میشم اگه زود واسم حاضرشون کنی..



_ سعی میکنم محیا جون اما قولت نمیدم، چون کارهای دیگه هم هست که باید تو این چند روز تحویل بدم. شما آخر هفته تماس بگیر که اگه آماده بود شنبه بیای تحویل بگیری..



_ ممنون.. لطف میکنید.



_ خواهش میکنم عزیزم. سلام مامان و هم برسون...



_ چشم.. حتما



از آتلیه که خارج شدیم به مارال پبشنهاد دادم که قبل از رفتن به خونه به یه کافی شاپ تو مسیرمون بریم.. و مارال که همچنان از دستم ناراحت بود با دلخوری گفت:



_ باشه.. ولی به شرطی که راجع به اون موضوع همه چی و بهم بگی..



_ باشه.. حالا بیا بریم.



توی کافی شاپ نشسته بودیم. واسه مارال یه کافه گلاسه و خودم هم که با وجود این هوای سرد احساس گرمای شدیدی میکردم بستنی سفارش دادم.



مارال لبخند موزیانه ای بهم زد و گفت:



_ دیدی حدسم اشتباه نیست..؟ عزیزم، تو داری از حرارت عشق میسوزی..!



_ بس کن تو رو خدا مارال..



_ قرار شد همه چی و واسم بگی.. پس طفره نرو که میدونی خیلی سمجم..



_ باور کن هنوز خودم هم مطمئن نیستم.. شاید واسه خاطر اینه که چون تو این مدت بیشتر روزهام و باهاش بودم، یه جورایی به وجودش عادت کردم..



_ اگه منظورت به کلاسهایی هست که این مدت میرفتی؛ فقط تو نبودی که شاگردش بودی عزیزم..



_ درسته.. ولی خودت میدونی که اون تو دل همه جا باز کرده..



_ اما هم تو و هم من این رو خوب میدونیم اونهایی که تا حالا قصد نزدیک شدن بهش و داشتند، فقط از سر تفریح و هوس بوده..!



_ تو از کجا مطمئنی؟



_ فدات بشم، کاملاً تابلوئه.. شاید تو به این چیزها دقت نکنی اما من تو این مدت متوجه بودم که هر کدومشون بعد از چند بار سعی در به دست آوردنش وقتی از جانب عرشیا کم محلی میدیدند، بی خیال میشدند و میرفتن سراغ یکی دیگه..



_ تو چه جور متوجه ی این چیزها شدی؟ کارآگاه خصوصی استخدام کرده بودی..؟!



_ نه محیا خانوم.. گفتم که تو فقط میای دانشگاه و میری اما من تو همین چند باری که عرشیا و متقابلاً اطرافیانش و زیر نظر گرفتم، متوجه ی این چیزها شدم..



_ چرا واست اینقدر مهم بوده که زیر نظر بگیری اونها رو..؟!



_ واسه خاطر تو..



_ به خاطر من؟!



_ اوهووم.. یادته روزی که پیش بینی همچین روزی و کردم، تو قبول نکردی و این که محاله این اتفاق بیافته و قیافه ی حق به جانب گرفتی و گفتی که من و عرشیا..؟ اصلا و ابدا..! اما من مطمئن بودم که کار به اینجا میرسه و از همون موقع عرشیا و دخترهایی و که دورش سوسه



میومدند و زیر نظر گرفتم..



_ که اینطور.. ولی مارال جون، از اونجایی که نمیخوام احساسم به عرشیا بیش از این پیش بره و چون از درونش به خودم آگاه نیستم، احتمالاً تصمیم بگیرم برم ایتالیا..



مارال که از گفتن این حرفم شوکه شده بود گفت:



_ تنها؟!



_ نه.. با خانواده.



_ محیا به این زودی که هنوز هیچی مشخص نیست داری خودت و میبازی..؟



_ چی کار کنم؟ برم به عرشیا بگم دوست دارم و آیا تو هم این حس و به من داری..؟!



_ من این و نمیگم، اما باید صبر کنی تا اون هم حرکتی از خودش نشون بده که مطمئن بشیم اون هم تو رو میخواد..



_ اون وقت تا کی؟ از کجا معلوم که همچین اتفاقی بیافته ..؟



_ با اتفاقهایی که این اواخر افتاد و نوع برخوردش در مقابل تو، مطمئن باش که در آینده ای نزدیک به حرفم میرسی..!



_ نمیدونم به خدا.. پاک گیج شدم.



_ حالا خونوادت کی قراره برن؟



_ دقیقاً نمیدونم.. احتمالاً بعد از عید.. البته ماهان چند ماهی ممکنه کارش عقب بیافته و بعد بره.



_ آهان.. پس وقت داریم؟



_ نه.. باید تا 2 روز دیگه تصمیم آخرم و به بابام اطلاع بدم که هر چه زودتر دنبال کارهام و بگیره، آخه قبلاً گفته بودم نمیرم..



_ پس تو این 2 روز خوب فکرهاتو کن که بعد پشیمونی سودی نداره..



_ میدونم..



_ دیگه پاشو بریم که خیلی دیر شد.



_ مگه ساعت چنده؟



_ ساعت 8 عزیزم..



_ باشه.. بریم.



اونشب تا نزدیکیهای صبح بیدار بودم و به رفتنم و فراموش کردن عرشیا فکر میکردم.. اما نمیخواستم و نمیتونستم از قلبم بیرونش کنم.. هر چه بیشتر میگذشت و تلاش میکردم که ذهنم و دلم او را از یاد ببرد، محال بود و هر لحظه بیشتر میخواستمش و خودم هم نفهمیدم کی در عشق گرفتار شدم..!؟



به ساعت نگاهی انداختم، اذان صبح گفته شده بود و وقت نماز بود. اگرچه بعضی وقتها از سر تنبلی واسه نماز صبح خواب میموندم اما نمازهای دیگرم را ترک نمیکردم.. بعد از اینکه وضو گرفتم و نمازم و خوندم، لحظاتی پای سجاده ام که یادگار مادر جونم بود نشستم و با خدای خودم راز و نیاز کردم و خواستم مرا در این تصمیم مهم یاری کند و از این دوراهی نجاتم دهد. وقتی به خودم اومدم تمام صورتم از اشک خیس بود



و ماهان مقابلم نشسته بود..



_ چیه خواهر گلم؟ این جور که تو اشک میریختی، حتما خیلی دلت گرفته و یا مسئله ای واست پیش اومده که از خدا میخواستی کمکت کنه..آره خواهرم؟



به آغوشش پناه بردم و دوباره زدم زیر گریه..



_ آروم باش فدات بشم.. نبینم اون اشکهای نازت و که این جور هدر میدی.. مگه قرار نبود هر موقع دلمون میگیره یا به مشکلی برمی خوریم به هم بگیم..؟ به این زودی قرارمون از یادت رفت بی معرفت..؟



اشکهام از روی صورتم پاک کردم و به چشمهای ماهان خیره شدم هر چند رنگشان با هم تفاوت داشت اما به یاد چشمان مشکی عرشیا افتادم که هر موقع زل میزد بهم و به وضوح میدیدم که چشمانش چه برقی داره.. ومن چه طور میتونستم اون نگاه و با اون چشمان زیبا رو فراموش کنم..؟بی اختیار بلند شدم و بوسه ای به چشمان ماهان زدم، گویی عرشیا مقابلم بود..!



با حضور ماهان قدری آروم شدم و گفتم:



_ داداش الان حالم خوب نیست، میشه سر فرصت با هم صحبت کنیم؟



_ باشه عزیزم.. هر زمان که تو خواستی من در در خدمتت هستم خواهر کوچولوی خودم..



_ ممنون داداشم..



_ دیگه بهتره بخوابی..



_ ببخشید اگه بد خوابت کردم ..



_ نه قربونت.. بیدار بودم.



_ شب بخیر داداش..



_ بگو صبح بخیر خانومی..



لبخندی زدم و گفتم:



_ آره راست میگی.. پس صبح بخیر..!



همزمان با شروع کلاسها، سرما هم شدیدتر شده بود و به خاطر برف و بارون مامان، بابا رو راضی کرده بود تا با ماشین مادرم به دانشگاه و کلاسهام برم. اون روز صبح برف شدیدی می اومد، دبستان ها و مدارس راهنمایی و تعطیل کرده بودند. ماشین و توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم، همون لحظه با دیدن ماشین عرشیا، دلم ریخت. حالا مطمئن بودم که از تصمیمی که گرفته ام پشیمون نخواهم شد. فرار راه چاره نبود، حتی اگه روزی به این باور می رسیدم که عرشیا هیچ گاه به من تعلق نخواهد داشت، باز هم چیزی تغییر نخواهد کرد و تنها با یاد و خاطره اش به زندگیم ادامه خواهم داد.. اما الان بهترین کار این بود که همچون گذشته به عرشیا بنگرم..!



به سمت ورودی ساختمون رفتم و سراسیمه از پله ها بالا رفتم. دقیقاً شروع ساعت کلاس بود و میدونستم به موقع سر کلاسش میاد. بی معطلی در و باز کردم و وارد شدم. کنار دیوار رو به بچه ها ایستاده بود و صحبت میکرد که متوجه ی ورود من شد..



_ ببخشید استاد.. برف شدیدی میاد، واسه همین...

maryam banoo842
1391،08،26, ساعت : 11:31 قبل از ظهر
نگذاشت حرفم تمام بشه و گفت:

_ مشکلی نیست خانم راد، امروز بهتون می بخشم.. بفرمایید.

_ ممنون..

رفتم و کنار مارال نشستم، کلاس کیپ تا کیپ بود و جالبه که80 درصد دانشجوها رو دخترها تشکیل میدادند!

عرشیا از همان جلسه ی اول درس را شروع کرد و من اگرچه بیشتر محو خودش بودم اما متوجه بودم همانگونه که مارال گفته بود تدریسش عالیه.. و همچنین زحمت نوشتن جزوه را هم از دوش دانشجوها برداشته بود تا در حین تدریس، تنها حواسشان به درس و نکته های او باشد.

پنج دقیقه مونده به پایان کلاس شروع به خواندن لیست اسامی کرد تا همزمان با دانشجوها هم آشنا بشه. به من که رسید مکث کوتاهی کرد و زل زد بهم که مطمئناً از دید بقیه پنهان نموند..! سرم و انداختم پایین، اما نگاهش باری دیگر تا اعماق وجودم و لرزوند و گویی کسی در درونم آرام نجوا میکرد: عرشیا عذاب نده این گونه.. نگذار از تصمیمی که گرفته ام برگردم.

با نیشگونی که مارال از بازوم گرفت به خودم اومدم.. خوندن اسامی به اتمام رسیده بود و عرشیا رو کرد به بچه ها و گفت:

از جلسه ی دیگه تا اونجایی که امکان داره، مگر به جز مواقع ضروری غیبت نکنید و تأخیر هم نداشته باشید.. با 4 تا غیبت درستون حذف میشه، و با هرتأخیری هم 25 صدم از نمره ی پایانی تون کم میشه..

همهمه ای کلاس و فرا گرفت و هر کس چیزی میگفت.. آزاده سمایی دست بلند کرد و با اجازه ی استاد گفت:

_ استاد اینجوری که تا پایان ترم کلی از نمره ی پایانی مون کم میشه..؟

_ بینید خانم سمایی، من هم به همین دلیل این شرط و گذاشتم که تا اونجایی که ممکنه با تأخیر به کلاس من نیایید، چون نتیجه اش به ضرر خودتون میشه..

سمایی که حسابی ذوق کرده بود عرشیا به این زودی اسمش و به خاطر سپرده، دوباره ادامه داد:

_ خب استاد.. یه موقع پیش میاد دیگه !

مارال که به زور جلوی خنده اش گرفته بود گفت:

_ ببین چه خودش و گم کرده سمایی؟! بس که عشوه اومد به جای استاد، پسرها هوایی شدند به خدا..! بدبخت بیچاره..

با نوک کفشم به پاش زدم و گفتم:

_ یواش، عرشیا داره نگاهمون میکنه...

عرشیا اگرچه طرف صحبتش سمایی بود اما نگاهش به من، گفت:

_ یک بار تأخیر یا نهایتاً دو بار و میشه گذاشت به حساب اینکه مشکلی پیش اومده باشه ولی تأخیر بیشتر گذاشته میشه به حساب بی نظمی و من هم به هیچ وجه عذر یه دانشجوی بی نظم و که هر موقع دلش بخواد بیاد و هر موقع نیاد، نمی پذیرم.

سمایی که قصد کوتاه اومدن نداشت گفت:

_ خب استاد، به غیر از شما هم که هیچ استاد دیگه ای ارائه نمیده..

عرشیا که حسابی کفری شده بود در جوابش گفت:

_ خانم سمایی همین که عرض کردم.. بیشتر از این هم وقت کلاس و نگیرید، اگه هم خیلی واستون سخته که به موقع سر کلاس حاضر باشید قید چند نمره ی پایانی تون و بزنید.. و عصبی کیفش و برداشت و از کلاس بیرون رفت.

همه از لحن تند عرشیا سکوت کرده بودند، سمایی هم کم مونده بود پس بیافته..!

مارال کلی ذوق کرد که بالاخره یکی حال این سمایی و گرفت..

_ میگم محیا خداییش این عرشیا رو بعضی وقتها با یه من عسل هم نمیشه خوردش.. چی بکشه زنش از دستش..؟!!

_ اوهووم..

_ واقعاً حق داشتی و من باور نمی کردم..

_ اوهووم..

_ ببینم پایه ای بریم از نزدیک یه عرض ادبی به این استاد جدید کنیم؟

_ اوهووم..

_ محیا خفم کردی، قرص اوهووم خوردی..؟

_ چی؟

_ کجایی تو دختر؟

_ ببخشید، حواسم نبود. چی گفتی؟

_ پس چرا هِی بیخودی میگی اوهووم..؟معلوم هست تو چته؟ آهان.. فراموش کرده بودم که شما عاشق خسته دل همین استاد دوست داشتنی تقریباً اخمو هستید..!

مارال با وجود اینکه از قضیه و از درون من آگاه بود ولی سعی میکرد فکرم و منحرف کنه. به گمانش من هنوز تصمیم به رفتن دارم..!

_ مارال به خدا حوصله ندارم.. بریم جزوه مون و از انتشارات بگیریم تا زود برم خونه..

_ متوجه هستم که تو اصلاً حالت خوب نیست، واسه همین گفتم بریم پیش استاد، بلکه دلت باز بشه..!

_ واسه ی چی بریم؟ ببینم تو دشمن من هستی یا دوستم..؟

_ چه طور؟

_ خودت خوب میدونی.. اگه میخوای تو برو...

_ بله عزیزم.. یادم هست که شما ممکنه واسه فرار از عشق عرشیا به اون طرف مرزها بری..

_ اتفاقاً برعکس.. دیگه قصد رفتن ندارم. اما تصمیم گرفتم عرشیا رو هم فراموش کنم..

مارال بهت زده مقابلم ایستاد و گفت:

_ من که از کارهای تو سر در نمیارم؟ میخواستی بری که عرشیا رو از یاد ببری، حالا هم که قصد موندن کردی باز هم میخوای بی خیالش بشی..؟ اون هم با وجود این همه کلاسی که باهاش داری و هر روز مجبور به دیدنش هستی.. بعضی وقتها شک میکنم که عقل داری یا نه..؟

_ اگه عقل داشتم که به عرشیا دل نمی بستم..! فکر کردی برای من خیلی راحته که هر روز ببینمش و واسم فقط در حد یه استاد بمونه..؟

_چی بگم بهت؟ همون جور که گفتم باید صبر کنی تا ببینیم عرشیا اگر احساسی به تو داره اقدامی میکنه؟

درمونده روی یکی از صندلیهای راهرو نشستم وگفتم:

_ نمیخوام بیخود امید داشته باشم به روزی که عرشیا، معلوم نیست کی باشه بیاد سراغم.. و حاضر هم نیستم خودم و در مقابلش جوری نشون بدم که متوجه ی احساسم بشه..

_ پس اگه واقعاً از احساست مطمئنی باید منتظر بمونی. عاشقی این چیزها رو هم داره دیگه.. عزیزم طی کردن راه عشق سخت است و عاشق ماندن سخت تر..! عشق اگه واقعی باشه تا ابد تو سینه میمونه و صبرعاشق و واسه رسیدن به معشوقش به بینهایت می رسونه ..

_ اگه صبر و انتظار منو به عشقم نرسوند چی..؟

_ اون موقع باید به این برسی که گاهی وقتها ممکنه یه عشق حقیقی به وصال نرسه. این قسمتی از ذات عشقه که به معشوق یا معشوقه ات نرسی..!

_ منو بگو که دارم با کی درد دل میکنم..؟ به جای این که امیدوارم کنی، از نرسیدن به معشوق میگی..؟

مارال کنارم نشست و دستم و تو دستهاش گرفت..

_ آخه قربونت بشم.. خودت تا چند لحظه پیش میگفتی میخوای فراموشش کنی؟ اون وقت به من ایراد میگیری..؟

_ چی کار کنم که نمیشه ..؟ خدا بگم چی کارت کنه عرشیای لعنتی که منو به ای حال و روز انداختی..؟

_ چی کار به اون داری تو دختر؟ مگه مجبورت کرده که بهش دل ببندی..؟

_ نه، مجبورم نکرده.. ولی باعثش که شده..؟

_ خیلی خب.. اعصابت خورده، نمیفهمی چی میگی.. مگه عجله نداشتی بری خونه..؟ پاشو دیگه، من میرم جزوه ها رو بگیرم تو بیرون منتظر باش. فقط اگه عرشیا رو دیدی ضایع بازی در نیاری..!

_ باشه...

کمی از شدت برف کم شده بود ولی هوا سردتر، از مارال خواستم که برسونمش خونه و اون هم بی معطلی قبول کرد. به پارکینگ رفتیم، همون لحظه عرشیا از کنارمون رد شد و سری به علامت خداحافظی تکون داد و رفت.

با دیدنش آهی از ته دل کشیدم مارال واسه اینکه حال و هوام و عوض کنه با خنده گفت:

_ محیا عجب استاد با حالیه به خدا..! اگرچه تو کلاس اون جور برخورد کرد که البته واسه ادب کردن بعضی ها لازم بود اما خدایی بیرون از کلاس یه چیز دیگه هست..!

منم در حالی که دور شدنش و تماشا میکردم گفتم:

_ حالا تو چرا ذوقکت زده..؟

_ آخه نگاه کن تو رو به خدا.. تو استادها از همه سَر تره، تا حالا با هر استادی گرفتیم تو هر زمان و موقعیتی اخمو و بد اخلاق بوده ولی این عرشیا با همه شون فرق میکنه البته به جز در کلاس..!

_ ببینم تو اومدی دانشگاه که رفتار استادها رو تجزیه و تحلیل کنی..؟!

_ نه بابا.. مگه بیکارم..؟

_ نه.. نیستی.!

_ مسخره میکنی..؟

_ نه به جان تو..

_ تو گفتی و من هم باور کردم..

مارال رو رسوندم خونه و بعد واسه گرفتن قاب عکسهام به طرف آتلیه تغییر مسیر دادم. وقتی رسیدم نیلوفر خانم در حال صحبت با عروس و دامادی بود که واسه ی مراسم عروسی ماه بعد نوبت میگرفتن.. خدای من مثل اینکه زمین و زمان دست به دست هم داده ان تا مایه ی عذاب من باشند..!

سلام آرومی به نیلوفر کردم و یه کم دورتر نشستم. بعد از ربع ساعتی که منتظر موندم، قاب عکسهام و تحویل گرفتم و با عجله از آتلیه زدم بیرون.. نمیدونم با اینکه من بارها اومده بودم و هر دفعه عروس و دامادهای زیادی رو در آتلیه دیده بودم اما این سری طاقت موندن اونجا رونداشتم..!

سوار ماشین شدم و فوراً حرکت کردم.

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و در همون چند لحظه ی کوتاه سرم و روی فرمون گذاشتم که متوجه شدم یکی به شیشه ی ماشین میزنه،دخترکی بود کم سن وسال که با التماس میخواست ازش گل بخرم.. دلم از دیدنش ریش شد و به یکباره غم خود را از یاد بردم.

5000 تومان به طرفش گرفتم و از میون گلها سه شاخه اش رو که از بقیه با طراوت تر بود برداشتم. و دخترک هم خوشحال از اینکه بالاخره یه نفر تو این سرما ازش گل خریده، خواست باقی پولم و برگردونه اما چون هیچ گلی نفروخته بود پولی به همراه نداشت، ومن هم از فرصت استفاده کردم وچند شاخه گل باقی مونده رو هم ازش خریدم و 5000 تومان دیگه بهش دادم و لبخند مهربانانه ای بهش زدم و گفتم:

_ باقیش واسه خودت..

از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید و با خنده ای که در جواب تشکرم داد، گویی دنیا رو بهم دادند.

تشکر کودکانه ای کرد و به اون طرف چهارراه به سمت دوستانش که همچون او در حال فروختن چیزی بودند دوید. و از دور دیدم که با شادمانی داره پولش و به دوستانش نشون میده و اینکه تمام گلهاش و فروخته..!

چراغ سبز شده بود و من با صدای بوق مداوم ماشینها از دنیای کودکانه ی دخترک بیرون اومدم..

به خونه رسیده بودم و قدری آروم شده بودم. نباید میگذاشتم مامان و بابا متوجه ی غم و اندوهم بشند حتی اگه مجبور میشدم به تظاهر خودم و شاد نشون بدم.. به خصوص در این اوضاع رفتنشون که بیشتر از هر چیزی رنجم میداد.

داخل شدم و سلام بلندی کردم..

مامان که در آشپزخانه مشغول تدارک شام بود بیرون اومد و جوابم و داد:

_ سلام دختر قشنگم..خوبی؟

_ مرسی مامانم... شما چطورید؟

بابا که مشغول خوندن روزنامه بود نگاهی از زیر عینکش بهم انداخت و گفت:

_ دخترم منو فراموش کرده که این روزها نه حالم و میپرسه، نه سراغم و میگیره..؟

همون لحظه شاخه های رزی و که پشتم قایم کرده بودم بیرون آوردم و دو تاش و به طرفشون گرفتم و گفتم:

_ تقدیم به بهترین مامان و بابای دنیا.. و بوسه ای به گونه های هر دو زدم.

اما همون لحظه قطره اشکی و گوشه ی چشم مامان دیدم که طاقت نیاورد و به آشپزخونه برگشت تا شاهد اشک ریختنش نباشم.. میدونستم واسه خاطر رفتنشونه ، بابا هم که دست کمی از مامان نداشت بلند شد و به اتاق مطالعه رفت..

منم که دلم حسابی پر بود به اتاقم رفتم و با صدای بلند زدم زیر گریه.

ماهان که از توی اتاقش متوجه ی گریه من شده بود، سراسیمه به اتاقم اومد

_ محیایی چی شده؟

در میان هق هق گریه ام گفتم:

_ دلم خیلی گرفته ماهان..

_ واسه چی خواهرم؟

سرم و انداختم پایین و سکوت کردم

_ هنوز هم نمیخوای با من حرف بزنی؟

_ واسه خاطر رفتن مامان و باباست...

ماهان موشکافانه چشم دوخت بهم:

_ مطمئنی دلیلش فقط همینه..؟!

مکثی کردم و گفتم:

_ نه.. یه چیز دیگه هم هست؛ قول میدی سرزنشم نکنی..؟

_ بگوفدات بشم..

_ راستش این اواخر فهمیدم یکی و خیلی دوست دارم..

ماهان اگرچه از اعترافم به احساسی که داشتم جا خورده بود به ملایمت گفت:

_ فقط دوستش داری؟

خجالت زده گفتم:

_ نمیدونم.. اما میدونم تا حدی هست که تصمیم قطعیم رو واسه نرفتن به ایتالیا گرفتم. همین که ببینمش واسم کافیه..

_ محیا جان میتونم بپرسم اون کیه که این جور دل خواهر کوچولوی مغرورم برده؟

_ آره.. اتفاقا میشناسیش..

_ پس میتونم حدس بزنم که این آقای خوشبخت کیه..!؟

_ شاید..

_ آقای رهنما.. استاد پیانویت..! زدم تو خال..؟

از این که ماهان به درستی حدس زده بود تعجب کردم و گفتم:

_ آره.. اما از کجا فهمیدی که اونه؟!

_ زوده که بفهمی خواهر عاشقم..

_ چطور؟!

_ روزی که از پله های آموزشگاه افتاده بودی و رسوندت خونه، تابلو بود..

_ کجاش تابلو بود؟

_ نگرانی از بابت اینکه مبادا صدمه ای دیده باشی تو چهره اش بیداد میکرد..!

_ چه جور متوجه شدی؟ نگرانی اون بیشتر به خاطر آموزشگاه بود، و اینکه اگه اتفاق جدی ای می افتاد اون باید جوابگو می بود..

_ نه عزیزم... گفتم که هنوز زوده ما مردها رو بشناسی..! یه استاد هیچ وقت واسه یه شاگرد معمولی این کار و نمیکنه، میتونست بذاره با

آژانس بیایی ولی دلش راضی به این نبوده که تو رو با اون حال رها کنه..

_ من که بعید میدونم...

_ حتی اگه گوییم درست هم باشه که چون خودش و موظف میدونسته همراهیت کنه و تو رو تنها راهی خونه نکنه؛ اما از یه بابت مطمئنم..

_ از چه بابتی..؟

_ از طرز نگاهش به تو.. چشمهاش گویای یه حس غریبی بود که گویی خودش هم به درستی درک نکرده بود و مردد بود..

از حرفهایی که ماهان در رابطه با عرشیا میزد پاک گیج شده بودم..

_ ماهان تو رو خدا یه جور بگو که منم بفهمم..

ماهان دستهاش و دو طرف صورتم گرفت و گفت:

_ خواهر نازنینم دوست ندارم با اطمینان امیدوارت کنم اما چون میدونم و مطمئنم که احساست واقعیه، میتونم بگم که اون هم یه جورایی در احساسش به تو با خودش درگیره و فکر میکنم تا مطمئن نشده محاله بروز بده.. پس تو هم مراقب باش تا از بابت اون اطمینان پیدا نکردی خودت و درگیر نکنی ...

_ داداش خیلی سعی کردم.. اما فکرش یه لحظه رهایم نمیکنه.. وقتی هم که نمیبینمش، تمام اون روز و بیقرار و کم طاقت میشم..

_ میدونم عزیزم.. اما به نفع خودته که فعلا مانع از این بشی که احساست بیشتر از این پیش بره..

_ سعی میکنم داداشم..

_ خوشحالم که این بار هم منو محرم اسرار خودت دونستی.. هر موقع دیدی میتونم کمکی در این زمینه بهت کنم حتما بگو..

_ باشه..

_ من دیگه میرم به کارهام برسم، تو هم یه آبی به صورتت بزن و برو کمک مامان..

_ چند دقیقه ی دیگه میرم.. فقط داداش، قاب عکسهام تو ماشینه اگه زحمتت نیست بعد از ناهار واسم بیار داخل..

_ باشه.. فعلا

ماهان که رفت دست و صورتم و شستم و روی تختم دراز کشیدم. درد دل با ماهان خیلی آرومم کرده بود. میدونستم از این لحظه به بعد میتونم در این زمینه روی کمکهای ماهان حساب کنم.

ناهار رو در آرامش دور هم خوردیم و این میون مامان و بابا بیشتر از زمان دیگه سکوت اختیار کرده بودند و حرفی نمیزدند..

و ماهان هر چه تلاش کرد اون جو رو عوض کنه موفق نشد و دست آخر بی خیال شد..

بعد از ناهار هم هر کدام به سویی رفتیم تا در خلوت خود تنها باشیم.. دیدن قیافه ی غمناک مامان و بابا غصه هایم و چند برابر کرده بود..

ساعت 5 کلاس داشتم و باید قدری تمرین پیانو میکردم.. اما در آرامش خونه صدای نواختن پیانو به شدت دلها رو بیش از بیش مهمان غم و اندوه میکرد.. در اون وضعیت نتونستم ادامه بدم و دست از نواختن کشیدم.

ساعت 4 بود و باید کم کم حاضر میشدم که به کلاسم برم. یه دوش گرفتم تا از این کسالت و بی حوصلگی بیرون بیام، سشواری به موهای گره خورده ام کشیدم و آرایش کمی هم کردم، پالتوی مشکی ام رو با یه شلوار جین آبی و شال خوش رنگی ست کردم.

مقابل آموزشگاه از تاکسی پیاده شدم، از سرمای بیش از حد نوک بینی ام یخ زده بود، و چون دستکشم و فراموش کرده بودم به ناچار دستم و که در جیب پالتویم فرو بره بودم؛ بیرون آوردم و جلوی بینی ام گرفتم و ها کردم. نمیدونم چرا امروز این همه سرمایی شده بودم..؟ حتی توی کلاس هم نزدیکترین صندلی به شوفاژ و انتخاب کردم و نشستم.

عرشیا به محض ورود به کلاس از بچه ها خواست یکی یکی قطعه ی جلسه قبل رو تکرار کنند، اما نوبت به من که رسید اومد و بالای سرم ایستاد و برعکس بقیه از من خواست قطعه ای رو که خودش جلسه ی اول واسم نواخته بود، بنوازم..! دلیل این خواسته اش و نفهمیدم و بعد از لحظه ای مکث شروع به نواختن کردم، اما میتونم بگم که اون لحظه حسابی گند زدم. انگشتانم هنوز به خاطر سرما کرخت بودند و نتونستم به راحتی بزنم، منتظر بودم که منو به خاطر خوب نزدنم و اینکه این مدت کم کاری کرده ام سرزنش کنه، اما عکس همیشه مهربون نگاه کرد تو چشمهام و گفت:

_ خانم راد بهتره برید دستهاتون و جلوی شوفاژ بگیرید و بعد از اینکه خوب گرم شد میتونید دوباره بزنید..

maryam banoo842
1391،08،26, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
_ نیازی نیست، یه کم بگذره خودش به حالت عادی برمیگرده و گرم میشه..

بی توجه به نگاه پرسشگر بچه ها سرش و به طرفم خم کرد و اینبار آروم گفت:

_ بهتره وقت کلاس و نگیری.. پاشو برو تا سرما نخوردی..!

و من مبهوت فقط نگاهش میکردم.. انتظار همچین حرکتی و نداشتم و قبل از اینکه دوباره چیزی بگه و جلوی بچه ها تابلو بشه بلند شدم و کنار شوفاژ استادم. عرشیا در حین اینکه نتهای قطعه ی جدید و آموزش میداد تمام حواسش به من بود. تقریباً یک ساعتی از کلاس گذشته بود که عرشیا زودتر از همیشه کلاس و به اتمام رسوند و از بچه ها خواست بعد از تمرین توی خونه، جلسه بعد اشکالهاتشون و برطرف کنند.

_ خانم راد.. شما بمونید، بعد ازاینکه قطعه ی دلتنگی رو نواختید میتونید برید.

بعد از رفتن بچه ها، عرشیا مقابلم نشست و ازم خواست شروع کنم..

این دفعه رو خیلی خوب تونستم بدون اشکالی بنوازم، شاید به این خاطر که این قطعه رو بارها و بارها نواخته بودم..! حتی همون زمان که عرشیا برایم استادی بیش نبود..!

بلند شد و مقابلم ایستاد:

_ کارتون عالی بود.. قطعه ی دلتنگی اولین قطعه ای بود که من هم به خوبی تونستم بنوازم..!

_ ممنون استاد..

بدون اینکه حرف دیگری بزنه رویش رو ازم گرفت و رفت پشت پنجره ایستاد و زل زد به بیرون..!

امروز روز عجیبی بود، همه در حال و هوای دیگری بودند. نگاه عرشیا همچون روزهای قبل سرد و بی تفاوت نبود.. ولی برای من گنگ و مبهم بود..! کیفم و برداشتم تا از کلاس برم بیرون ولی یه لحظه نیرویی مرا به سمت عرشیا کشوند. هنوز غرق در افکارش بود اما حضورم را در کنار خودش احساس کرد. با لبخند محزونی که به لب داشت گفت:

_ شما هنوز نرفتید؟

_ داشتم میرفتم که گفتم قبلش از شما خداحافظی کنم.. با اجازه تون استاد..؟

_ خواهش میکنم.. خدانگهدار.

از آموزشگاه اومدم بیرون و کنار خیابون به انتظار تاکسی ایستادم.. چهره ی غمگین عرشیا در مقابل دیدگانم سؤال بی جواب دیگری را در ذهنم نشاند.. بی توجه به اطرافم گوشه ی خیابون ایستاده بودم و حتی متوجه ی بوق ماشین هایی و که از کنارم میگذشتند نشدم.. هوا کاملاً تاریک شده بود. وقتی به خودم اومدم که تک و توک تاکسی رد میشد و متأسفانه مسیر من به هیچکدام نمیخورد.. از سرما به خودم میلرزیدم که همون موقع متوجه ی ماشین عرشیا شدم که جلوی پایم ترمز زد..

_ خانم راد.. این موقع دیگه سخت تاکسی گیر میاد، سوار بشید من میرسونمتون..

_ ممنون.. مزاحم شما نمیشم.

_ تعارف نکنید..

و قبل از اینکه دوباره مخالفت کنم در جلو رو واسم باز کرد و من که بیشتر از این طاقت موندن تو اون سرما رو نداشتم به ناچار سوار شدم و عرشیا بلافاصله حرکت کرد. همزمان که بخاری و روی آخرین درجه می گذاشت نگاهی به من انداخت و گفت:

_ وقتی اون جور از سرما میلرزیدی واسه چی لجبازی میکنی واسه ی سوار شدن؟!

بدون اینکه حتی نگاهی بهش کنم گفتم:

_ نخواستم مزاحمتون بشم..

در حالی که به رو به رو خیره شده بود و به آرومی به رانندگی اش ادامه میداد گفت:

_ مزاحمت نیست.. هر کسی دیگه هم بود مطمئنا تو این سرما، و این موقع شب سوارش میکردم..!

از این حرفش خیلی دلخور شدم، یعنی منم هر کسی بودم واسش..! با این حال به روی خودم نیاوردم و گفتم:

_ در هر صورت ممنون، و شرمنده که مزاحمتون شدم..

_ خواهش میکنم خانم راد..!

دستگاه پخش و روشن کرد و هر دو بی هیچ حرفی در سکوت یکدیگر به ترانه ای گوش سپردیم که صدایش فضای ماشین و پر کرده بود..!!

همه دنیام شده دیوار..

پر دیوارهای سنگی..

نمی کشند منو از دردهام..

همین دردهای دلتنگی..

صبوری های دل با من..

به من برگشته اند با تو..

چه قدر دوری ازم عشقم..

چه قدر راهِ از من تا تو..

رهایم کن از هجوم درد..

از این تنهایی هرزه..

به دلتنگی من برگرد..

به دنیایی که بی مرزِ..

کشند از زهر تنهایی..

که من هر لحظه می نوشتم..

همین لحظه منو دریاب..

بیا برگرد به آغوشم..

بدون تو یه آواره ام..

اسیر صد تا دیوارم..

تا وقتی که نفس باشه..

به داشتنت امیدوارم..

پرم از حس دلتنگی..

از اشک و گریه بسیارم..

از هر چی بین ماست خسته ام..

از این دیوارها بیزارم..

ولی باز هم یه دیوونه ام..

توئی عشقم.. همه جو..

به هیچ کس دل نمیسپارم..

اگه حتی به من عشقی..

نداشته باشی ممنونم..

تا روز مرگ من با عشق..

تا پای جون دوستت دارم..

..........................................

منو تا کنار در خونه رسوند و قبل از اینکه پیاده بشم با لبخندی که گوشه ی لبش بود رو کرد بهم وگفت:

_ مراقب خودتون باشید، حواستون هست که غیبت در کلاسهای من چه عواقبی داره؟! پس جلسه ی بعد میبینمتون..

_ بله.. متوجه هستم، خدانگهدار.

و به سرعت پیاده شدم و وارد خونه شدم..

کسی خونه نبود، به آشپزخانه رفتم و از یخچال بطری آبی برداشتم و یه نفس سر کشیدم.. احساس میکردم تمام تنم گر گرفته و دارم

میسوزم..

مانتویم و درآوردم و یکراست به حمام رفتم. مدتی زیر دوش آب تقریباً سرد ایستادم تا ازحرارتم کم بشه.. بعد از اینکه از حمام اومدم بیرون، از سر و صدایی که از اتاق ماهان می اومد متوجه شدم به خونه برگشته. با همون حوله ای که تنم بود رفتم پیشش..

_ سلام داداش..

_ سلام محیا خانم.. خوبی؟

_ ممنون.. تو چه طوری؟

_ منم خوبم.

_ مامانینا کجان؟

_ خبر ندارم.. خب زنگ میزدی بهشون؟

_ آخه من هم خیلی وقت نیست که اومدم و یکراست رفتم حمام.. الان بهشون زنگ میزنم.

از اتاق میرفتم بیرون که ماهان صدایم کرد:

_ محیا..؟

_ بله داداش..

_ بهتری..؟

_ اوهووم.. یه کم بهترم.

_ خب.. خدا رو شکر

_ راستی امروز کلاس پیانو داشتی..؟!

_ چه طور؟

_ دیدیش؟

_ خب مسلمه.. استادمه مثل اینکه..!

و من که گویی منتظر بودم ماهان سر صحبت و باز کنه، تمام آنچه را که پیش اومده بود واسش تعریف کردم..

ماهان که از ابتدا سکوت کرده بود گفت:

_ خواهر گلم نمیخوام نااُمیدت کنم اما از الان هم نمیتونی در رابطه با درستی احساسش قضاوت کنی..

_ میدونم..

_ این و هم میدونی که تا زمانی که مطمئن نشدی نباید احساست و بروز بدی؟ چون در اون صورت این تو هستی که ضربه میخوری..

_بله داداش.. میدونم.

_ اگه میدونی پس چرا داری این همه خودت و عذاب میدی؟ تو به من قول دادی که نگذاری احساست بیشتر از این جلو بره، اما این جور که میبینمت هر روز غمگین تر از قبل میشی..

_ دست خودم نیست.. دوست داشتن کسی که هر روز میبینیش اما انگار فرسنگها ازت دوره خیلی سخته..

_ درکت میکنم عزیزم.. اما الان کاری از دستت برنمیاد..

_ جز اینکه صبر کنم تا کلمه ای از احساسش و بروز کنه.. نمیدونم چرا یه چیزی ته دلم میگه میتونم اُمیدوار باشم..

_ خواهرم اُمیدت به خدا باشه..

هر بار که با ماهان حرف میزدم انگار باری از غمهایم برداشته میشد..

به اتاقم رفتم که لباسهام و بپوشم، قبل از اون گوشی و برداشتم تا ببینم مامان و بابا کجا هستن؟

بعد از چند بوق مامان جواب داد:

_ بله محیا جان؟

_ سلام مامان.. کجایید؟

_ خونه ی خاله آرزویت.. حالش خوب نبود، یه سر اومدم پیشش. بابات هم تا نیم ساعت دیگه میاد دنبام.. ممکنه ما دیر بیاییم، شام درست کردم گذاشتم روی اجاق گاز، شما بخورید.

_ باشه مامانم.. سلام خاله رو برسونید

_ حتماً مادر... خداحافظ.

گوشی و قطع کردم و بعد از اینکه لباسم و پوشیدم به آشپزخانه رفتم و ماهان و واسه شام صدا کردم. مامان کتلت درست کرده بود، از همون کتلتهای مورد علاقه ی من و ماهان.. یه لحظه احساس ضعف شدید کردم. چند روزی بود که چندان میلی به غذا نداشتم اما الان بد جور احساس گرسنگی میکردم..!

اونشب با آرامش بیشتری خوابیدم شاید چون امروز عرشیا رو به گونه ای دیگر و مهربان تر دیده بودم و نور اُمیدی در دلم روشن بود..

صبح که از خواب بیدار شدم سرحال تر از قبل بودم. کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت اومدم بیرون، بعد از اینکه مسواک زدم و دست و صورتم و شستم نگاهی به گوشیم انداختم که شاید کسی زنگ زده باشه.. دو تا miss به گوشیم افتاده بود که هر دویش متعلق به مارال بود.

خدا رو شکر که گوشیم و سایلنت کرده بودم و گرنه طبق معمول بی خوابم میکرد..

شماره اش و گرفتم که ببینم چه کارم داشته..؟ که با دو تا بوق جواب داد..

_ دختر بذار یه چند تا بوق بخوره..؟

_ مگه مریضم وقتی گوشیم دم دستمه، دیر جواب بدم..؟

_ خب چی کارم داشتی اول صبحی..؟

_ از عرشیا خان چه خبر؟

_ ببینم زنگ زدی همین و بپرسی..؟ خدا شفایت بده..!

_ نه جونم.. این تویی که نیازمند شفایی..! انشاالله..

_ لوس نشو مارال..

_ مگه دروغ میگم..؟

_ مارال اگه زنگ زدی چرت و پرت بگی.. قطع کنم..؟

_ فکر کنم امروز از اون روزاییه که از دنده ی چپت بلند شدی..؟

_ مارال....

_ چرا داد میزنی ؟

_ از دست تو که حرصم میدی..

_ خیلی خب، عصبانی نشو و جواب سؤالم و بده تا بگم چی کارت داشتم و بیشتر از این هم مزاحم بداخلاقی مثل تو نشم..

_ وای که تو دست بردار نیستی مارال.. خبر خاصی نیست، حالش هم خوبه خوب بود..! راضی شدی حالا..؟

_ نچ.. باید کامل واسم توضیح بدی..!

_ خدا نکنه آدم گیر سمجی مثل تو بیافته..

_ بگو دیگه..

_ مارال بذار واسه ی بعد.. باور کن الان اصلا نمیخوام راجع بهش حرف بزنم ..

مارال که متوجه شد واقعا حالم چندان خوب نیست بی خیال شد و گفت:

_ باشه محیا جون.. خواستم یه کم از این حال و هوا بیرونت بیارم..

_ ممنون .. خب تو بگو چه کار مهمی داری..؟

_ هفته ی آینده تو کیش قراره یه کنسرت بزرگ برگزار بشه، گفتم اگه پایه باشی دو تایی بریم.. فقط می مونه اجازه ی بزرگترها که من خانواده ام و از قبل راضی کردم و فقط می مونه تو که ببینم میتونی راضیشون کنی..؟

بد فکری نبود. مطمئنا با شرایطی که من داشتم سفر به کیش واسه ی تغییر روحیه ام بهتر بود..

_ باشه مارال.. فقط کلاسهامون و چی کار کنیم..؟

_ ای بابا.. مثل اینکه حواست نیست آخر ساله و کلاسها تق و لقه..

_ خیلی خب.. بذار من با مامانمینا صحبت کنم، تا عصری خبرش و بهت میدم..

_ پس منتظرت تماست و جواب اوکی هستم..

_ باشه.. فعلاً

اون روز بعد از اینکه مامان و بابا از سر کار برگشتند سر میز ناهار قضیه ی رفتنم به کیش باهاشون مطرح کردم. اولش قبول نکردند اما وقتی ماهان گفت که از جهاتی این سفر واسم لازمه، پذیرفتند. و من بعد از تشکر از مامان و بابا که اجازه ی این سفر رو بهم دادند، ماهان و بوسیدم و آروم تو گوشش گفتم:

_ مرسی داداش خوبم که هوایم و داشتی..

و ماهان هم با چشمکی که زد جوابم و داد:

_ خواهش میکنم آبجی کوچولو..

بعد از کمک به مامان در جمع کردن میز و شستن ظرفها گوشیم و برداشتم تا به مارال خبر بدم.. طبق معمول سریع جواب داد:

_ چی شد محیا..؟ تونستی راضیشون کنی..؟

_ تو که باز یادت رفت سلام کنی..

_ دیوونه ام کردی به خدا.. همون بهتر که تو حال خودت نباشی که اینقدر به من گیر بدی..مدام که نمیشه گفت سلام ، خداحافظ..

_ قربون این ادب و فرهنگت برم..!

_ بی خیال جون خودت.. کشتی منو، بگو نتیجه ی مراودات رو..!

واسه ی اینکه یه کم سر به سرش بگذارم گفتم:

_ شرمنده مارال جون.. فکر کنم باید به دنبال یه همسفر دیگه باشی..! خانواده ام محاله بگذارن من تنهایی به سفر برم.

متوجه شدم حسابی تو ذوقش خورده، بعد از چند لحظه سکوت گفت:

_ یعنی هیچ راهی نداره؟ میخوای من باهاشون صحبت کنم..؟

_ نه عزیزم.. وقتی من نتونم، کسی دیگه هم نمیتونه راضیشون کنه.

_ پس من هم بدون تو نمیرم.. دختر حالم و گرفتی..

دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم، بعد از چند لحظه گفتم:

_ واسه ی هفته ی آینده روز چهارشنبه دو تا بلیط به مقصد کیش رزرو کن و بهتره سریع اقدام کنی که تو این فصل بلیط خیلی سخت گیر میاد..!

صدای جیغش از پشت تلفن نزدیک بود پرده ی گوشم و پاره کنه..

_ وای محیا..خدا خفت کنه، به خدا اگه دستم بهت برسه. میکشمت که خواستی این جور حالم و بگیری..

_به دل نگیر عزیزم. گاهی وقتها یه کم شوک واست لازمه..!

_ درسته از دستت خیلی ناراحت شدم محیایی اما قربونت بشم، به خدا نمیدونی وقتی این جور سرحال میبینمت چه قدر خوشحال میشم..؟

تو واسم عین خواهرهای خودمی..

_ مرسی عزیزم.. فدات بشم که دوست و خواهر خوبی چون تو دارم..

_ خب محیایی.. من دیگه برم که باید به مریم بگم همین امروز از دوستش که تو دفتر هوایی کار میکنه بخواد واسمون بلیط رزرو کنه..

_ باشه.. پس فعلا

_ بای

گوشی و که قطع کردم به اتاق پیانویم رفتم و شروع به نواختن کردم.. همون قطعه ی مورد علاقه ی من و عرشیا..!

عجیب آروم شده بودم و غمی و که در دلم بیداد میکرد رفته رفته جایش را به اُمید میداد..

کمی دیگر هم نواختم و خواستم به اتاقم برگردم که نگاهم به قاب عکسهایم افتاد که از اون روز فراموش کرده بودم به دیوار بزنم. یه چکش و چند تا میخ از جعبه ابزار بابا برداشتم و یکی یکی قاب عکسها رو به اتاقم زدم و قابهایی رو که کوچکتر بود روی هر دو میز عسلی کنار تختم گذاشتم. بعد از اینکه کارم تمام شد لپ تاپم و روشن کردم و سی دی فیلم خارجی درامی گذاشتم و مشغول به تماشا شدم. کم کم چشمهام گرم شد و باقی فیلم و گذاشتم واسه بعد و روی تختم دراز کشیدم و بعد از چندی به خواب رفتم..

نزدیکیهای غروب بود که از خواب بیدار شدم. چه قدر خوابیده بودم، سر جایم نشستم تا خواب از سرم بپره. دست و صورتم و شستم و به سالن رفتم. کسی خونه نبود، معلوم نبود دوباره کجا غیبشون زده..؟ به آشپزخونه رفتم تا واسه خودم نسکافه درست کنم که چشمم به یادداشتی افتاد که مامان واسم گذاشته بود:

_ محیا جان.. من و پدرت یه سر میریم خونه ی مادر بزرگت، امشب هم دیر میاییم. اگه حوصله ات نشد شام درست کنی،ماهان که اومد بگو چیزی از بیرون بخره .. کارم داشتی زنگ بزن. قربون تو: مامان آرام نسکافه ام و خوردم و سراغ یخچال رفتم تا فکری واسه شام کنم اما واقعاً حوصله ی شام درست کردن نداشتم. همون لحظه فکری به ذهنم رسید، پس منتظر شدم تا ماهان بیاد. بعد از یک ساعتی ماهان اومد. به طرفش رفتم و خسته نباشیدی بهش گفتم:

_کسی خونه نیست؟

_ نه داداش.. مامانینا رفتن خونه ی مادر بزرگ..

_ باشه.. من میرم یه کم استراحت کنم..فقطمحیایی یه چایی چیزی واسم بیار.. دستت درد نکنه.

_ باشه داداشم..

یه قهوه درست کردم و به نزد ماهان رفتم.

_ بخور داداش تا خستگی از تنت بره..

ماهان که روی تخت دراز کشیده بود بلند شد و قهوه رو از دستم گرفت:

_ مرسی عزیزم..

_ خواهش میکنم...، داداش..؟

maryam banoo842
1391،08،26, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
_ جان..؟

_ مامان گفته واسه شام نمیان، منم که الان و حوصله ی شام درست کردن ندارم. میای بریم بیرون یه گشتی بزنیم، بعد هم شام بخوریم..؟

_ الان که خیلی خسته ام محیا.. یک ساعتی استراحت کنم بعد حاضر شو بریم..

_ قربون تو داداش گلم بشم که هر چی ازت بخوام نه نمیگی..

_ خیلی خب شیطون.. حالا برو بذار یه چرتی بزنم وگرنه رفتن کنسل میشه ها..

_ باشه باشه.. من یک ساعت دیگه میام صدات میکنم..

تو این یک ساعت باید یه جوری خودم و سرگرم میکردم وگرنه دوباره فکر و خیال بود که می اومد سراغم.. ساعت 8:30 بود که بعد از خوندن نمازم، ماهان و که تقریباً به حالت خواب رفته بود بیدار کردم و خودم هم بلافاصله حاضر شدم و از خونه زدیم بیرون. چون هوا خیلی سرد بود فقط گشتی توی خیابونها زدیم و بعد ماهان منو به یه پیتزا فروشی عالی برد. توی پیتزا فروشی نشسته بودیم که یکی از دوستان ماهان که به همراه دو دختر اومده بود متوجه ی ما شد و به سمتمون اومد. با تعارف ماهان اونها هم به ما پیوستند و من تمام مدت فقط حرص خوردم.

یکی از دخترها که کم سن و سال بود و خیلی صمیمانه برخورد میکرد، خواهر سیاوش و اون یکی که دختر خاله اش بود و خودش و آزیتا معرفی کرد برعکس بنفشه مغرور و متکبر.. و متاسفانه با حرکات بچه گانه ای که از خودش نشون میداد و متوجه نبود که تو یه مکان عمومیه؛ منو حسابی کفری کرده بود. جوری خودش و به سیاوش چسبونده بود که با نگاهای اطرافیان من خجالت زده شده بودم. بهتر دونستم اونجا رو ترک کنیم. شبم و حسابی خراب کرده بودند، اگر جایز بود مطمئناً پیتزایی و که جلویم بود درسته توی صورتش میخوابوندم. تردید و کنار گذاشتم و از ماهان خواستم که هر چه زودتر بریم.

_ چرا محیا جان..؟! شامتو بخور بعد میریم..

_ نه ماهان جون .. یه کم سرم درد میکنه، خسته هم هستم. باید زود برگردم خونه بخوابم

_ پس صبر کن یه ظرف بیارم که پیتزاها رو ببریم، میدونم که یک ساعت دیگه گرسنه ات میشه..!

_ باشه.. پس من بیرون منتظرتم..

به_ خانم راد.. تازه داشت با بودن در کنار شما به ما خوش می گذشت..!

با اخم زل زدم بهش و عصبی گفتم:

_ ممنون.. همین که به شما خوش گذشت کافیه..

سرسری ازشون خداحافظی کردم و از پیتزا فروشی زدم بیرون، نفس راحتی کشیدم که از شرشون خلاص شدم..

ماهان که کنارم نشست نگران ازم پرسید:

_ محیا چت شد یه دفعه؟ تو که حالت خوب بود، واقعاً سرت درد میکنه؟

_ نه ماهان..مطمئن باش اگه سرم هم درد میکرد هیچ وقت به یه جمع بی احترامی نمیکردم که بدون شام بلند بشم، اما حضور اون آزیتای بی فرهنگ، و اون دوست هیزت که لایق یه ذره احترام هم نبودند، عذابم میدادند.

_ که اینطور.. حدس میزدم. حالا این قدر حرص نخور، پوستت خراب میشه..! ایشاالله دفعه ی دیگه دوباره میاییم همین جا تلافی امشب،اوکی..؟

_ حتماً.. اگه دوباره یکی مثل اینها شبمون و خراب نکنه.. میگم ماهان تو چه طور با همچین آدمهایی دوست هستی؟

_ سیاوش فقط همکلاسی دوران دانشجویی ام بود، بعد از اون هم هر از گاهی تو جمع بچه ها میدیدمش ولی دوستی صمیمانه ای بینمون نیست.

_ آهان..

_ حالا بهتره زود بریم خونه که باقی شاممون و بخوریم..

_ ببخشید داداشم که بی موقع بلندت کردم..

_ اشکال نداره، در عوضش تنبیه میشی و دفعه ی دیگه شما منو دعوت به شام میکنی.. الان هم اخمهاتو باز کن که اصلا بهت نمیاد خواهر کوچولوی من...

_ خیلی خب.. تو هم که منتظر یه فرصت بودی.

_ آخه نمیدونی وقتی از طرف یه آبجی خسیس دعوت به شام شدن چه مزه ای داره..؟

_ نگو که ممکنه منصرف بشم ها..

و هر دو خندیدیم..

اونشب با وجود اینکه حضور آزیتا و سیاوش موجب ناراحتی ام شده بود اما روی هم رفته بد نبود و یه کم دلم از غصه باز شد..

فردایش ساعت 2 ظهر کلاس داشتم و من باز هم طبق معمول دیر میرسیدم، ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و کیفم و جزوه هام و برداشتم و با عجله به سمت در ورودی دانشکده میرفتم که از بخت بدم، بند کفشم و که باز شده بود زیر پایم رفت و باعث شد تعادلم و از دست بدم و کم مونده بود با سر برم تو جدول که یکی از پشت سر بازوهام و محکم گرفت و منو به عقب کشید.. نفسم بند اومده بود و هنوز توی بهت بودم که چه کسی سربزنگاه رسیده و فرشته ی نجاتم شده که صدای آشنایی تو گوشم پیچید:

_ خانم راد، دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه..! اگه من اینجا و همون لحظه پشت سرتون نبودم که سرتون به جدول برخورد می کرد.

برگشتم به سمت صدا، عرشیا بود که به موقع منو معلق بین هوا و زمین گرفته بود..!

_ از خجالت سرخ شدم و تنها تونستم بگم که:

_ ممنون.. لطف کردید استاد.

به طرفم خم شد و صورتش و کاملا بهم نزدیک کرد، یک آن جا خوردم و خدا رو شکر اون لحظه کسی اونجا نبود. یه قدم به عقب برداشت که گفت:

_ چرا میترسی؟ این قدر ترسناکم..؟! بهتره از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی، چون....

حرفش و نیمه تموم گذاشت و در حالی که از کنارم رد میشد گفت:

_ فکر کنم خیلی دیر شده، بهتره بری به کلاست برسی.

متوجه ی جمله ی آخری و که نیمه تموم گذاشت نشدم، با این حال تصمیم گرفته بودم کمتر بهش فکر کنم..! با فاصله پشت سرش حرکت میکردم و این جور راحت تر میتونستم براندازش کنم.. واقعا که آدم بشو نبودم و نمیتونستم یه لحظه روتصمیمم بمونم.. این دفعه رو من شیطون شدم..! با اینکه همیشه خوش تیپ میدیدمش اما امروز یه چیز دیگه شده بود.. با تیپ مردونه ای که زده بود دوست داشتنی تر از قبل شده بود واسم، و با بوی عطرش که تا فاصله ای در فضا پیچیده بود منو مست خودش کرده بود..!

گویی فکرم و خوند که به چه منظور پشت سرش آهسته حرکت میکردم..! سریع برگشت به سمتم و گفت:

_ نه به اون موقع ات که دوی ماراتن میرفتی نه به حالا که عین لاک پشت راه میری..!

نفهمیدم چه جوابی بدم، واسه همین سریع گفتم:

_ نخیر.. هنوز توی شوک هستم..

یه تای ابروش و بالا انداخت و با شیطنت گفت:

_ تو شوک افتادنت یا تو شوک در آغوش بودن من..؟!

همون لحظه به یاد آوردم که چه ضایع شده بودم..؟ ومن از ترس برای چند لحظه تو بغلش مونده بودم..!

داشتم آب میشدم و میرفتم تو زمین، نمیخواستم فکر کنه خیلی ضعیفم و راضی ام از این اتفاق..!

_ بهتره خیالات به سرتون نزنه، من اون لحظه اصلاً متوجه ی چیزی نبودم. و بلافاصله راهم و کشیدم و ازش دور شدم..

اون روز توی دانشگاه تمام ذهنم درگیر اتفاق ظهر بود و تا اونجایی که میتونستم سعی میکردم باهاش رودررو نشم و هر جا که از دور می دیدمش راهمو کج میکردم و به طرف دیگه میرفتم.. البته از دید او این حرکت من پنهان نبود و مطمئن بودم دفعه ی دیگه که منو ببینه به رویم خواهد آورد..

دقایق پایانی کلاس آخرم دیگه طاقت نیاوردم و رو به مارال گفتم:

_ من کار دارم باید زودتر برم. شب بهت زنگ میزنم.

_ کجا با این عجله..؟

_ گفتم که کار دارم.. فعلا

با اجازه ی استاد از کلاس خارج شدم، میخواستم قبل از اینکه دوباره برخوردی باهاش داشته باشم اونجا رو ترک کنم.. لااقل واسه ی اون روز که بیشتر از همیشه جلوی رویم ظاهر میشد بهترین کار بود. انگار به عمد مدام تعقیبم میکرد..!

به پارکینگ که رسیدم یه لحظه از حرکت ایستادم. خدای من مثل اینکه لحظه به لحظه ی منو پیش بینی میکرد.. کنار ماشینم دست به سینه ایستاده بود. راهی واسه فرار نبود، به ناچار سلانه سلانه جلو رفتم و تو دل تا تونستم به خودم بد و بیراه میگفتم. از دست تو محیای دست و پاچلفتی که آبروی خودت و بردی..!

نزدیک که شدم یه قدم به سمتم برداشت و با شیطنتی که تو چشمهاش بود گفت:

_ خانم محیا.. بهترید الان..؟

خدایا از دست این بشر که هر چه قدر من قابل پیش بینی، اون غیر قابل پیش بینی..! یعنی خیر سرم میخواستم بی خیالش بشم، اما مگه خودش میگذاشت..؟!

با عصبانیت گفتم:

_ ممنون.. لطفا برید کنار، دیرم شده..!

_ بله.. خواهش میکنم. فقط لطفا با احتیاط رانندگی کنید، آخه دیگه من یا کسی دیگه اونجا نیست که فرشته ی نجاتتون بشه..!

_ لازمه که یه نفر خود شما رو نصیحت کنه که خیابونها رو با مسابقه ی ماشین سواری اشتباه گرفتید..!

_ جدا.. پس تا به حال رانندگی منو زیر نظر داشتید..؟!

اون لحظه دلم میخواست فقط جیغ بزنم و با مشت بیافتم به جونش..

_ نخیر، به طور اتفاقی دیدمتون..!

_ آهان.. مطمئنا شما راست میگید..!

_ دلیلی نمیبینم که راستش و نگم، اگه دیگه حرفی نیست، خداحافظ شما..

_ خداحافظ.. مراقب خودتون باشید.

بلافاصله پشت فرمون نشستم و حرکت کردم ، همچنان که از اونجا دورمی شدم، از آینه ی مقابلم عرشیا رو میدیدم که هنوز ایستاده و دور شدنم تماشا میکنه.. از شدت حرارت و عصبانیت کف دستانم خیس از عرق شده بود.. مونده بودم چی کار کنم از این عرشیا که هر روزم و میکنه یه روز فراموش نشدنی..! با این شرایط و اینکه نیما هم هر لحظه تغییر رفتار و شخصیت میداد به هیچ وجه نمیتونستم تصمیم درست و عاقلانه بگیرم..

شب با مارال تماس گرفتم که ببینم تونسته بلیط بگیره..؟

_ سلام مارال..خوبی؟

_ سلام .. مرسی خوبم.

_ بلیط چی شد.. تونستی بگیری..؟

_ معلومه که گرفتم.. البته اگه دوست مریم نبود محال بود واسه اون زمان بلیط گیرمون بیاد، این هم از سهمیه ی خودش بود که واسه ی ما گرفت.

_ خب پس بلیط جور شد، فقط می مونه هتل که فکر کنم اگه از همین جا رزرو کنیم بهتره..

_ عزیزم نگران اون هم نباش ، اتفاقاً دوست مریم به خاطر اینکه تورهای زیادی و میفرستند کیش، خودش هم یه هتل عالی واسمون رزرو کرده.

_ جدی؟ پس از طرف من هم از مریم و هم از دوستش تشکر کن.

_ باشه.. حتما، فقط یه چیزی...

_ چی؟

_ آبجی مریمم هم با ما میاد کیش، از بابت تو ایرادی نداره؟

_ نه مارال جان.. این چه حرفیه میزنی؟ اتفاقاً این جوری تنها نیستیم و من هم مجبور نیست تمام مدت فقط تو رو تحمل کنم..!

_ نامرد.. دلت هم بخواد.

_ شوخی کردم. قهر نکن حالا..

_ شوخی هات هم مثل خودت بی مزه است..

_ مگه واسه ی تو باید خوشمزه باشه..؟!

_ آهان ببخشید یادم رفته بود که یکی دیگه باید نظر بده..! کاری باری..؟

_ قربونت..

دو روز به سفرمون مونده بود و من حسابی درگیر ردیف کردن کارهام بودم ، متاسفانه اون روز هم کلاس مهندسی نرم افزار داشتم و هم پیانو..!

شب تا دیر موقع بیدار مونده بودم و جزوه هام و تکمیل میکردم و این شد که صبح خواب موندم.. نیم ساعت بیشتر به شروع کلاسم نمونده بود و من هنوز توی رختخواب بودم. به سرعت برق از جایم بلند شدم و فوراً آماده شدم که البته خودم هم نفهمیدم چی پوشیدم! وقت صبحانه خوردن و هم نداشتم، چه قدر هم گرسنه بودم اما یه لحظه ایستادن هم جایز نبود.

مامان مشغول چیدن میز صبحانه بود..

_ صبح بخیر مامان.. خیلی دیرم شده، باید برم.

_ صبر کن محیا، لااقل یه لقمه بذار دهنت که یه موقع ضعف نکنی و سریع قبل از اینکه از خونه برم بیرون، لقمه ی نون و پنیری واسم گرفت و چپوند توی دهنم..

_ مرسی مامانم.. من دیر میام تا شب کلاس دارم. فعلاً خداحافظ..

_ به سلامت، مراقب خودت باش.

ساعت 9 بود و من همچنان در ترافیک مونده بودم، از شانس بدم هم ماشین خراب بود و امروز و مجبور بودم با تاکسی برم.. با این اوضاع تا میرسیدم دانشگاه، کلی از زمان کلاس می رفت.. هر لحظه استرسم بیشتر میشد. به دانشگاه که رسیدم و هر لحظه که به کلاس نزدیک میشدم لرزشی و که به پاهایم افتاده بود حس میکردم و به وضوح صدای تپش قلبم میشنیدم.. یه بار دیر به کلاس رسیده بودم و اون با اخم جوابم و داده بود مطمئنا حالا یه برخورد جدی میکرد، مخصوصاً که از تأخیر دانشجو به کلاس بیزار بود..

روی پنجه پا ایستادم و از دریچه ی در به داخل نگاه کردم.. خدایا خودت به من رحم کن..! آب دهانم و قورت دادم و با استرس دستگیره ی در و فشار دادم و وارد شدم..

_ استاد اجازه هست..؟

maryam banoo842
1391،08،27, ساعت : 12:57 بعد از ظهر
رویش و به طرفم برگردوند و عصبی زل زد به چشمهام..

_ خانم راد این چه وقت اومدن سر کلاسه..؟ بهتر بود حالا هم نمی اومدین..

_استاد توی ترافیک.....

نگذاشت حرفم تمام بشه و با لحنی خشمگین گفت:

_ همیشه یه بهونه واسه دیر اومدن دارید.. اگه یه کم سختی به خودتون بدید و زودتر از خواب بیدار بشید، هر چند هم تو ترافیک بمونید ، به موقع میتونید سر کلاس حاضر بشید..

کم مونده بود اشکم سرازیر بشه. چه طور به خودش اجازه بود این گونه منو جلوی همه به خصوص سمایی که با پوزخندی نگاهم میکرد تحقیرکنه..؟ رویم و برگردوندم که اشکهام و نبینه و خواستم از کلاس خارج بشم که این دفعه با صدای بلندی گفت:

_ حالا که اومدین و نظم کلاس و به هم زدین بهتره برید سر جاتون بنشینید..

سرم و پایین انداختم و زیر نگاه بقیه به آخر کلاس رفتم و یه گوشه نشستم.

تا پایان کلاس ذره ای از درس و توضیحاتش و نفهمیدم و یه ریز تو دلم فحش خودم میدادم:

_ آخه دختره ی احمق این شش شخصیتی چی داره که تو این جور عاشقش شدی؟ نگاه کن چه طور تو رو جلوی همه کوچیک کرد..؟ هرچی که تونستم بار اون و خودم کردم تا بلکه یه کم از درون آروم بشم، و چیزی نگذشته بود که دوباره صدایش روی سرم خراب شد..

_ خانم راد... دیر که اومدین، لطفاً بیشتر حواستون و به درس بدین..

دست بردار نبود، امروز کلاً جنی شده بود واین وسط دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرده بود..! انگار تا آخر کلاس بند کرده بود که منو تحقیر کنه..! کلاس که به اتمام رسید سر جایم نشستم تا خلوت تر که شد، برم بیرون. اما عرشیا مهلت داد و قبل از اینکه کلاس خالی بشه گفت:

_خانم راد، شما تشریف داشت باشید...

خدایا دیگه چه کارم داشت؟ واسش کافی نبود که این همه خردم کرده بود و باز میخواست ادامه بده.. جزوه و کیفم و برداشتم و با استیصال به

طرفش رفتم. با فاصله ازش ایستادم، سرم پایین بود و حتی نمیخواستم نیم نگاهی بهش بیندازم. شاید چون دیگه کنترل اشکهایم و نداشتم و هر آن ممکن بود روی گونه هام سرازیر بشه..

_ خانم راد، فکر کنم درستش اینه که وقتی میخوام با شما صحبت کنم سرتون و بالا بگیرید..!

دیگه داشت شورش و در می آورد، مثل اینکه یه بچه مقابلشه و داره نصیحتش میکنه. نباید بیشتر از این ضعف نشون میدادم. سرم و بلند کردم اما حلقه ی اشک گوشه ی چشمهام کاملا تابلو بود. دیدم که یه لحظه چشمان مشکی اش به رویم ثابت موند واحساس کردم نگاهش داره مهربون میشه، اما زهی خیال باطل..! همچنان سرد و بیتفاوت..! قبل از اینکه اینبار دوباره اون حرغی بزنه با تمام خشمی که داشتم گفتم:

_ شما که به خاطر هر تأخیری نمره کم میکنید دیگه چه نیازی به این برخوردهاست؟

_ من اگه به دانشجوهایم سخت میگیرم به خاطر خودشونه، دیر اومدن به کلاس یعنی از دست دادن دو ساعت یادگیری درس..

_ اونش به خودمون ربط داره که به فکر یادگیری درسمون باشیم یه نه.. شما استاد هستید و دارید وظیفه تون و انجام میدید و می آیید و تدریس می کنید دیگه باقیش با خود دانشجوست. در ضمن اگه من دیر به کلاسهام میرسم دلیلش تنبلی و سهل انگاری نیست..

عرشیا نیشخندی زد و پرسید:

_ میشه بگید دلیلش چیه..؟

_ نیازی نمیبینم بیشتر از این به شما توضیح بدم..

_ خیلی خب.. و ممنون که وظیفه ام بهم یادآوری کردید خانوم راد.! دوباره میگم اگه باز هم با تأخیر اومدین دیگه اون جلسه رو وارد کلاس من نشید..!

_ بله استاد.. مطمئن باشید همین کار و میکنم..

هر کی اون لحظه وارد کلاس میشد مطمئنا محال بود که حتی گمان کنه عرشیا استاد و من هم دانشجویش هستم.. گویی با هم سر جنگ داشتیم..!

دیگه منتظر حرفی نشدم و از کلاس زدم بیرون...

به طرف محوطه ی پشت دانشگاه رفتم، نیاز به یه جای خلوت داشتم. از مارال هم خبری نبود، مثل اینکه اون روز خیال اومدن نداشت.. شماره اش و گرفتم و بعد از چند بوق جواب داد:

_ محیا تویی..؟

_ پس کی میخواستی باشه..؟

_ حالت خوبه.. چرا صدات گرفته؟

_چیزین نیست، نمیای دانشگاه..؟

_ نه فدات بشم.. امروز خیلی کار دارم، واسه پس فردا هم باید تمام وسایل و آماده کنم..

_ واسه مسافرت 4-5 روزه میخوای چه بار و بندیلی ببندی که از حالا شروع کردی..؟!

_ هر چی که لازم باشه.. آخه من هر موقع میگذارم واسه ی لحظه ی آخر، یه چیزی رو از قلم می اندازم.

_ باشه.. مزاحمت نمیشم، فردا میبینمت.

دقایقی همون جا نشستم. مونده بودم منی که تا چند روز پیش از فکرش خواب و خوراک نداشتم، چرا حالا این جور شده بودم نسبت بهش و دوست نداشتم ببینمش و کلمه ای باهاش حرف بزنم. حتماً به خاطر برخوردهای امروزش بود که تا این حد انتظارش و نداشتم.. از فکر اینکه عصر هم با خودش کلاس داشتم دیوونه ام میکرد، مجالی واسه سرازیر شدن اشکهایم ندادم و گذاشتم به راحتی پایین بیان. باقی کلاسهام و با بی حوصله طی کردم و ساعت 5:30 بود که باید میرفتم آموزشگاه. با اینکه نزدیک عید بود اما هوا به شدت سرد و برفی بود. سر خیابون به انتظار تاکسی ایستاده بودم که عرشیا جلوی پایم ترمز کرد..

_ سوار شو بریم آموزشگاه... این جوری به کلاس پیانویت هم دیر میرسی ..

_ ممنون.. هنوز نیم ساعت مونده.

_ باشه.. خود دانی. اگه باز هم دیر بیایی دوباره اون برخورد من تکرار میشه..!

آروم زیر لب گفتم:

_ به دَرَک ..

_ چیزی گفتی؟

_ نخیر...

عرشیا که دید از پس من برنمیاد بی خیال شد و پایش و روی گاز فشار داد و به سرعت دور شد.

چند دقیقه ی دیگه هم ایستادم و بالاخره مجبور شدم یه ماشین دربست کنم تا به موقع برسم..! از اینکه دوباره شاهد اون برخوردش باشم مو به تنم سیخ میشد.. به آموزشگاه رسیده بودم، هنوز مردد بودم و پله ها رو با تردید بالا میرفتم. پشت در کلاس بودم و خانم علوی متوجه ی رفتارهای عجیب من شده بود و زیر چشمی نگاهم میکرد.. دیگه معطل نکردم و وارد شدم. عرشیا هم تازه اومده بود و داشت ارگ و آماده میکرد. با بیتفاوتی نگاهی بهش انداختم و روی صندلی ام جای گرفتم. بچه ها یکی یکی نتها رو تکرار میکردند و حالا نوبت به من رسیده بود، و دوباره مثل همیشه اومد و بالای سرم ایستاد:

_ خانم راد لطفاً قبل از نتهای جلسه ی امروز، جلسه قبل و هم بزنید..!

_ نه.. مثل اینکه امروز و بی خیال من نمیشد.

اگرچه از درون لرزشی به تنم افتاده بود ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم و بعد از کمی مکث شروع به نواختن کردم..

خداییش با همه ی استرسی که داشتم ولی خوب زدم. و عرشیا هم فکر نمیکرد که این قدر خوب بزنم.

سرم و بالا گرفتم و تو چشمان درشتش زل زدم..

ابروهاش و انداخت بالا و خنده ای گوشه ی لبش نشست، چشمکی بهم زد و به سر جایش برگشت.. الحق که این بشر غیر قابل شناخت بود..!

صبح تو کلاس اون شکلی، موقع اومدن یه جور دیگه و حالا هم که این جوری..! از متفاوت بودن رفتارها و حرکاتش در هر زمانی گیج شده بودم..! با این حال این چیزها ذره ای از دوست داشتنم و کم نمیکرد..!

شب سفر با وجود اینکه خیلی خسته بودم اما باید وسایلم و آماده میکردم. در حال بستن چمدونم بودم و بس که لباس ریخته بودم داخلش، بسته نمیشد. همون موقع ماهان به اتاقم اومد و کنارم نشست:

_ سفر قندهار که نمیخوای بری این همه لباس چپوندی تو این چمدون بدبخت..؟

_ ماهان تو که اخلاق منو میدونی، دم به ساعت عادت به عوض کردن لباس دارم..

_ میدونم.. واسه همین هم کمد لباسهایت داره منفجر میشه.

_ وای بسته نمیشه.. ماهان جان بیا یه کمکی کن تا اینو ببندم.

_ میگم محیا..؟

_ جانم داداش..؟

_ بار اوله که بدون ما به سفر میری.. تو رو خدا مراقب خودت باشی ها..؟

_ نگران نباش داداشم، من که بچه نیستم.

_ در هر صورت مواظب خودت باش..

_ چشم، خیالت راحت..

بالاخره بعد از بستن چمدان به کمک ماهان، باقی وسایلم و هم آماده کردم و خوابیدم.

محیا.. محیا مامان بلند شو، دیرت میشه ها..

سرم و از زیر پتو آوردم بیرون و چشمهام به زحمت باز کردم..

_ مگه ساعت چنده؟ بگذارید یه کم دیگه بخوابم..

_ ساعت 6 مادرجون.. از پروازت جا می مونی. مگه نباید ساعت 7 فرودگاه باشی..؟ پاشو دیگه.. پاشو دختر خوب

سر جایم نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم..

_ صبح بخیر..

_ صبح تو هم بخیر مادر جون.. زودی حاضر شو که ماهان برسونتت..

_ باشه، شما برید منم الان میام..

به حمام رفتم و بعد از گرفتن یه دوش آب گرم حسابی، تمام خستگی و کسلی از تنم بیرون رفت. مقابل آینه ایستادم و موهایم و خوب خشک کردم و با کش بستم و به سمت بالا با یه گیر بزرگ جمع کردم که از زیر شالم بیرون نزنه. آرایش ملایمی هم کردم و مانتویی رو که مناسب با هوای کیش بود پوشیدم و سوشرت اسپرتم و هم واسه ی تا لحظه ای که در تهران بودم برداشتم.

_ چه عجب خانم تشریف آوردند..!

_ خودت که دیدی ماهان خان دیشب تا 3 بیدار بودم و وسایلم و آماده میکردم. از طرفی از صبح تا شب هم درگیر کلاسهایم بودم.

_ ببین تنبل خانوم، اونجا رفتی همش نخوری بخوابی ها..؟ یه کم از سفرت هم استفاده کن که ممکنه دیگه مجردی رفتن نصیبت نشه..!

من که متوجه ی منظور ماهان شدم خندیدم و گفتم:

_ تا باشه از اون سفرها..!! در ضمن کی میره مسافرت که بخوره و بخوابه..؟!

ماهان که در حال خوردن چاییش بود گفت:

_ والله ما که تو هر سفری با جنابعالی جز خوردن و خوابیدن چیزی ندیدیم..!

_ چرت نگو ماهان.. این من بودم که باید به زور از رختخواب میکشیدمت بیرون تا بریم یه گشتی بزنیم..

_ میگم محیا این و بی خیال.. اگه مسئله ی شرکت و کارهایم نبود حتما با هم میرفتیم..

_ آخه تو یه جمع دخترونه میخواستی بیای سفر چی کار..؟!

_ اتفاقا این جوری حال میده..!

_ تو 70 سالت هم بشه و یه جین بچه هم دور و برت بشه آدم نمیشی..

_ وای نگو.. مگه قراره مهدکودک راه بیندازم و با زن و بچه خوشی و هم از خودم بگیرم..؟

نیشگون محکمی از بازویش گرفتم و گفتم:

_ اگه جرأت داری این حرفها رو جلوی کیمیا بزن..!

_ مگه از جونم سیر شدم..

_ اونو که میدونم زن زلیل..!

_ نه فدات بشم.. این یعنی وفاداری در مقابل همسر..!

_ واقعا..!

_ ولی محیایی گذشته از این حرفها، از سفر کیش که برگشتی خودت و واسه سفر شمال آماده کن که تو تعطیلات عید بریم.. که برعکس شما جمع ما کاملاً مختلطه..

_ نه بابا.. پس حسابی خوش میگذره بهتون.. خبرت میکنم. دیگه بریم که دیر شد و یه ربع بیشتر به 12 نمونده..

از مامان و بابا که میدونستم این جدایی چند روزه واسشون خیلی سخته خداحافظی کردم و تا لحظه ای که از خونه دور میشدم شاهد اشک ریختن مامان پشت سرم بودم. یه لحظه بد دلم گرفت، تازه این چند روز بیشتر نبود؛ چه طور میتونستم دوریشون و بعد از رفتن به ایتالیا تحمل کنم..؟

_ ماهان..؟

_ اوهووم..

_ تو این چند روز که من نیستم خیلی حواست به مامان باشه. میدونم خیلی دلتنگی میکنه، مراقبش باش..

_ چشم خواهرم.. اگرچه آرام جون و هیچکی به جز کیان خان نمیتونه آروم کنه اما من هم حواسم بهش هست. شما به تفریحت برس خانوم خانوما..

_ مرسی داداش..

به فرودگاه که رسیدیم مریم و مارال رو از دور دیدم که به انتظارم ایستاده اند.. مارال با عجله به طرفم اومد و گفت:

_ معلومه کجایی تو..؟ دیر شد، زود باش بریم.

ماهان که از حواس پرتی مارال که متوجه اون نشده با خنده ای به حالت مسخره گفت:

_ سلام عرض میکنم مارال خانم.. فکر کنم شماره ی چشمتون خیلی رفته بالا که منو با این عظمت ندیدید..!؟

_ شرمنده آقا ماهان.. مگه خواهر شما حواس میگذاره واسه من..؟ خوبید شما؟

_ ممنون .. میگم مارال خانم، با این شرایط شما خیالم راحت باشه که خواهرم و به شما میسپارم..؟

مارال که هیچ وقت از شوخیهای ماهان نسبت به خودش دلگیر نمیشد و میدونست بی منظور حرفش و به شوخی میزنه گفت:

_ خیالتون تخت آقا ماهان.. چهار چشمی مراقبشم.

_ نه، با همون دو چشم اگه دید کافی داشته باشه نیازی به چهار چشم نیست..!

و هر سه خندیدیم...

_ مارال جان تو رو برو.. من هم دو دقیقه دیگه میام.

_ پس دیر نکن.. کاری فرمایشی ندارید ماهان خان..؟!

_ ممنون.. خوش بگذره.

مارال که فاصله گرفت رو کردم به ماهان و گفتم:

_ میخوای آبروی منو ببری؟ مگه خودم چلاغم که یکی دیگه باید مراقبم باشه..؟

_ استغفرالله.. خب خواهرم نگرانتم، تا حالا بدون ما ده کیلومتر هم تا خارج از شهر نرفتی..

_ امان از تو ماهان.. من دیگه برم.

نفهمیدم کی اشک به چشمهایم نشست که از دید ماهان مخفی نموند

_ اِ... خواهر کوچولوی من، نبینم اشکهاتو. زشته گریه نکن

اشکهایم و با پشت دستم پاک کردم و زیر لب گفتم:

_ باشه..

_ یادت نره که قول دادی فقط به فکر تفریحت باشی ..؟ سوغاتی هم یادت نره..

_ حتماً داداشم.. دلم واستون تنگ میشه..

_ خوبه که 4-5 روز بیشتر نیست.. نکن این کارها رو دختر خوب..

_ اوهووم.. رسیدم زنگ میزنم.

_ اوکی.. منتظرم.

گونه اش و بوسیدم و بعد از خداحافظی جدا شدم و به مینا و مریم که از دست من حرص میخوردند پیوستم..

سوار هواپیما بودیم و در اوج آسمان.. از پنجره به بیرون چشم دوختم. به یاد لحظه ای افتادم که از مامان و بابا خداحافظی میکردم و به یاد ماهان که هر چند دوری از من برایش سخت بود اما به گونه ای دیگر وانمود میکرد تا نه این سفر بلکه سفر طولانیشان به ایتالیا را برای همه آسان کند.. به عرشیا فکر میکردم که آیا خواهم توانست در این چند روزی که نمی دیدمش فکرش را در ذهنم کمرنگ تر کنم..؟ یا دوری اش مرا بیقرارتر خواهد کرد..؟

با صدای مهماندار که در حال پذیرایی بود به خودم اومدم و متوجه ی مارال شدم که محکم دسته های صندلی رو گرفته و به پشت چسبیده..

_ دختر تو که ترس از ارتفاع داری مجبورت کرده بودند به این سفر بیایی..؟ یه جای دیگه انتخاب میکردی که بتونی زمینی بری..

_ اشکال نداره.. سفر کیش به این ترس می ارزه..

_ مگه تو قبلاً به کیش نرفتی..؟

_ رفتم اما با ماشین از راه جنوب رفتیم، خسته کننده وطولانی بود. واسه همین حاضر شدم این ترس و به جون بخرم ولی راحت بیام..

حدوداً 9:30 بود که به کیش رسیدیم و بعد از تحویل چمدونهامون یه تاکسی گرفتیم و به طرف هتل رفتیم.

_ میگم بچه ها پایه هستین این چند روز و یه ماشین کرایه کنیم..؟

مریم مخالفت کرد که نیازی به کرایه ی ماشین نیست.

_این همه تاکسی، کیش هم مگه روی هم رفته چند تا خیابون داره..؟

میدونستم بیشتر از جانب پولش میخالفت میکنه. برای همین گفتم:

_ ولی من اونجوری راحتترم. تمام ای چند روز هم کرایه اش با خودم، دوست دارم تو این سفر حسابی خوش باشیم. پس مهمون من..

مارال که همیشه منتظر یه فرصت بود که جیزی رایگان نصیبش بشه دستهاش و به هم مالید و گفت:

_ چی از این بهتر مریم جون..؟ محیا راست میگه این جوری راحتتریم..

_ مرسی محیایی..

_ خواهش میکنم..

به هتل رسیده بودیم از راننده خواستم چمدونها رو بیاره داخل و خودم به سمت پذیرش رفتم و کارت اتاقها رو برداشتم. از مارال و مریم هم

خواستم تا وسایل و به اتاق میبرن من هم واسه ی کرایه ی ماشین میرم و زود میام.. از پذیرش پرسیدم کجا میتونم ماشین و کرایه کنم که با دست اشاره به یه باجه انتهایی لابی کرد. از دور مسئول باجه رو میدیدم که در حال بحث با یه مرد جوونیه و هر چه نزدیکتر میشدم، احساس میکردم تپش قلبم شدیدتر میشه، با اینکه پشتش به من بود اما به راحتی میتونستم بشناسمش... مقابل باجه که قرار گرفتم، مرد به بحثش خاتمه داد وگفت:

_ بفرمایید خانم.. امری داشتید..؟

maryam banoo842
1391،08،27, ساعت : 01:01 بعد از ظهر
من که تا اون لحظه هنوز توی شوک بودم و انتظار دیدنش و اینجا نداشتم، با چشمانی گرد شده از تعجب فقط نگاهش میکردم..

_ خانم.. خانم، حالتون خوبه؟

و من اون لحظه اصلاً متوجه ی مسئول باجه نبودم..!

عرشیا خونسرد نزدیکم اومد و با لبخندی در جواب حیرتم گفت:

_ سلام محیا خانوم...خوبید، این طرفها..؟! تنها هستید یا با خانواده..؟!!

من که دیگه مطمئن از اینکه خودشه که درست مقابلم ایستاده گفتم:

_ بله.. یعنی نه

_ بالاخره آره یا نه..؟!

_ با دو تا از دوستانم اومدم..

_ که اینطور..؟ پس سفر مجردی و از این حرفها..؟!

_ نخیر.. بیشتر به خاطر کنسرت موسیقی اومدم..

_ جداً..؟ چه تفاهمی! اتفاقاً من هم واسه این کنسرت اومدم. البته همیشه تو کنسرتهایی که در شهرها برگزار میشه شرکت میکنم..

مسئول باجه که متوجه ی آشنایی ما شده بود با عصبانیت از نیما پرسید:

_ آقا بالاخره کدوم ماشین و میخوایید کرایه کنید؟ تکلیف ما رو روشن کنید..

اون موقع بود که یادم اومد که یعنی من هم واسه ی کرایه ی ماشین اومدم..

_ آقا اگه ممکنه اون لیست ماشین های کرایه ای رو به من هم بدید.

_ مسئول باجه لیست و به طرفم گرفت و با لحن تندش گفت:

_ خانم لطفاً شما مثل این آقا سریع انتخاب کنید و یک ساعت وقت منو نگیرید..

عرشیا که از برخورد مسئول باجه با من به این گونه عصبانی شده بود لیست و از دست من کشید و گذاشت جلوی خودش و گفت:

_ خودم واسه ی ایشون انتخاب میکنم.. در ضمن وظیفه شما اینه که اینجا بایستید و تا هر زمان که مشتری انتخاب میکنه در کمال خونسردی جوابگو باشید، مجانی که ماشینتون و در اختیار ما نمیذارید. بابتش کلی پول میگیرید..

مرد که هر لحظه خشمگین تر میشد خواست حرفی بزنه که عرشیا قبل از او گفت:

_ لطفاً یه فرم بدید..

من که فقط نظاره گر بحثشان بودم کنار عرشیا رفتم و گفتم:

_ چی شده؟ بحث سر چیه..؟

عرشیا که در حال پر کردن فرم بود گفت:

_ چیزی نیست.. ایشون زیادی کم حوصله تشریف دارند.

_ آهان. پس یادتون رفت یه فرم هم واسه من بگیرید و نگفتید چه ماشینی واسه من کرایه کردین..؟!

_ یه فرم کافیه.. مزدا 3 ، خوبه؟

از ماشینی که واسه من انتخاب کرده بود شوکه شدم، چون من هم قصد داشتم همین و انتخاب کنم..

_ جوابم و ندادید.. خوبه؟

_ بله ممنون.. پس هزینه ی کاملش و بپرسید تا بعد پرداخت کنم..

_ باشه.. حالا تا بعد.

عرشیا فرم و به طرف مسئول باجه گرفت و کارت شناساییش و هم تحویل داد و دوباره گفت:

_ آقا لطفاً اون ماشینی و که مد نظرم بود تا فردا برگردوندند به من اطلاع بدید..

مرد که کم مونده بود موهای خودش و از جا بکنه سوییچ هر دو ماشین و به طرف عرشیا گرفت و گفت:

_ بله.. حتماً

من که اون لحظه متوجه شدم قضیه از چه قرار بوده با دیدن قیافه ی عصبی مرد و در عین حال خونسرد عرشیا آروم میخندیدم که با صدای عرشیا دست از خنده کشیدم.

_ به چی میخندی..؟

_ چیز خاصی نیست.. شما همیشه با حساسیت بیش از حدتون بقیه رو عذاب میدین..؟

_ منظورتون چیه..؟

_ آخه کرایه کردن یه ماشین این قدر مهمه که یک ساعته هم وقت خودتون و گرفتین هم اون بیچاره رو به شدت عصبی کرده بودین.. اگه هر روز مشتری هایی مثل شما داشته باشند که عمرشون نصف میشه از حرص خوردن..

_ بالاخره وظیفه اش و انجام میده و پولش و میگیره.. البته باید بگم من کلا آدم وسواسی هستم..

_ خوبه نمیخواستید بخریدش..!

_ اگه میخواستم بخرم که بیشتر حساسیت به خرج میدادم.. چیزی رو که قراره به خودت تعلق داشته باشه باید با دقت و اطمینان زیاد خریداری کرد، حتی اگه در مورد آدمهای اطرافم باشه..!

_ از نظر شما آدمها قابل خریداری هستند..؟!

_ از نظر من به هیچ وجه.. اگرچه بعضیها خودشون میخوان که مورد معامله قرار بگیرند ولی منظور من در مورد کسانی هست که قراره به جسمت و روحت تعلق داشته باشند و قابل خریدن هم نیستند..!!

تیز متوجه ی منظورش شدم و با شیطنت گفتم:

_ کسی یا کسانی..؟!

از اینکه حرفش و خونده بودم دقیق نگاهم کرد و گفت:

_ فرقی نمیکنه..!

خواستم جوابی در قبال حرفش بدم که مسیر صحبت و عوض کرد..!

_ راستی با دوستهای دانشگاهیتون اومدین..؟

_بله.. با خانم کمالی و خواهرشون.

_ حدس میزدم.. باید به هم خیلی صمیمی باشید، آخه شما رو به جز با ایشون با کسی دیگه ندیدم..

_ آره، ما از راهنمایی با هم همکلاس بودیم و دوستیمون تا به الان هم کشیده شده. خانم کمال کمتر از خواهرم نیست..

_ عالیه.. یه دوست خوب نعمت بزرگیه.

_ بله.. واقعا..

_ استاد، اگه اجازه بدین من از خدمتتون مرخص بشم، خیلی وقته دوستهام و تنها گذاشتم.. فردا شب میبینمتون..!

_ مطمئنید فقط فردا شب قراره همدیگه رو ببینیم..؟ وقتی هر دو در کیش هستیم که میدونم بی حکمت نبوده پس فکر نمیکنم مشکلی داشته باشه که این چند روز و مواقعی با هم باشیم..؟!

از پبشنهادش جا خوردم و دودل بودم که چه جوابی بدم..؟

نگاه شیطونش و بهم دوخت و گفت:

_ منتظر جوابتون هستم..

_ نمیدونم.. اگه فرصتی پیش بیاد..!

_ قطعا پیش میاد.. در هر صورت خوشحال میشم که دوباره ببینمتون و همچنین خانم کمالی و خواهرشون رو..!

بدجنس.. انگار تا ته مغزم و میخوند و حدس زده بود به این فکر میکنم که اگه قراره دیدار دوباره ای داشته باشیم بی حضور کسی باشه و در تنهایی دو نفره..!

من هم بدجنس شدم و در حالی که خودم و به بی خیالی میزدم گفتم:

_ پس تا بعد اگه فرصتی پیش بیاد، البته قول نمیدم..! فعلا با اجازه تون..

_ خواهش میکنم.. خدمت دوستان گرامی سلام برسونید..!

_ تو دلم گفتم: آخه تو به دوستهای من چی کار داری که این هم پیله شون شدی؟!

بعد از اینکه از عرشیا جدا شدم قبل از اینکه به اتاق خودم برم یه سری به مارال و مریم زدم..

_ چه عجب..! خانم کجا بودین تا الان؟

_ مثل اینکه گفتم میرم ماشین کرایه کنم.؟ یه کم هم معطل شدم..!

_ بیشتر از یک ساعته که رفتی.. تو صف نونوایی هم می بودی این همه معطلی نداشت..!

_ آخه یه نفر و به طور اتفاقی که اصلا فکرش و نمیکنی دیدم..!

_ ببینم چشم محیا خانم به جمال چه کسی روشن شده که این جور نیشت تا بناگوش بازه..؟!

_عرشیا ..

_ کدوم عرشیا..؟!

_مینا شوخی نمیکنم، خودش بود. عرشیا هم اینجاست..

_میدونم.. ببین چه ذوقی میکنه..؟ خاک تو سرت که نمیتونی یه روز رو حرفت بمونی..!

_ روی تخت کنارش نشستم و دستم و دور گردنش انداختم و گفتم:

_ تو هم اگه جای من بودی به همین حال و روز می افتادی..

_بله میدونم خانم عاشق سینه چاک، اما خیر سرم خواستم بیارمت سفر که با ندیدن عرشیا، یه تصمیم درست و حسابی بگیری. اما این عرشیا خان، استاد محترم گند زد به همه چیز..

_ خوبه خودت گفتی فرار راه چاره نیست..

_ بله.. اون موقعی بود که میخواستی به خاطر عرشیا یه تصمیم عجولانه بگیری و با خانواده ات بری.. این چند روز فرصت خوبی بود واسه فکر کردن که آیا میتونی بدون عرشیا سر کنی یا باید یه فکر اساسی کرد..؟

_ مثلا چه فکری خانم زرنگ..؟

_ اینکه اون موقع میبایست عرشیا رو تحریک کرد که چه عکس العملی نشون میده..؟

_ آهان..

_ ولی به نظر من بودنش اینجا فرصت بهتری به من میده تا زیر نظرش داشته باشم و به نتیجه برسم..

_ چه جوری؟

_ احساس میکنم عرشیا یه جورایی عوض شده، یعنی مثل سابق رفتار نمیکنه. اون سردی تو نگاهش نیست.. خلاصه غافلگیر کننده شده..!

_ خدا کنه والله که ما رو از شر تو خلاص کنه..! بگو حالا چی گفت..؟

_ گفت که اون هم واسه ی کنسرت اومده و دیگه اینکه خواست تو چند روز که کیش هستیم دیدار دوباره ای البته به همراه شما با هم داشته باشیم..!

_ نه بابا.. مثل اینکه میشه روی این شازده پسر حسابی باز کرد..!

_ البته من گفتم اگه فرصتی پیش بیاد..

_ خوب کردی.. نباید بذاره متوجه بشه که هولی..!

_ مارال..؟ یعنی چی این حرف..؟!

_ مگه دروغ میگم..؟

_ دست شما درد نکنه..

_ چه زود هم بهش برمیخوره.. شوخی کردم.

مریم که تازه از حمام اومده بود بیرون گفت:

_ باز شما دو تا پشت سر کدوم بدبختی غیبت میکنید..؟

_ راجع به استادمون آبجی..

_ کدوم استاد..؟

- همون که راجع بهش گفتم واست..

_ استاد عرشیا منظورته..؟

_ آره.. محیا اون و تو لابی هتل دیدتش..

_ پس جمع استاد و شاگردی تو این سفر تکمیل شد..!

_ آره خواهر جون. اتفاقا قراره سر فرصت دیداری هم با هم داشته باشیم..!

_ پس فکر کنم کلی بهتون خوش میگذره.. سفر دانشجویی با استاد خیلی حال میده، البته اگه استاد پایه ای باشه..!

_ اون که صد البته.. ولی به بعضی ها بیشتر خوش میگذره..!! و همزمان چشمکی به من زد.

_ خب بچه ها من دیگه برم یه استراحتی کنم که خیلی خسته ام.

مارال کنارم اومد و در گوشم گفت:

_ باشه عزیزم برو.. البته سر از جای دیگه در نیاری که حوصله ی دنبال تو گشتن و جواب دادن به خونوادت و ندارم..!

_ شما نگران من نباش.. فعلا

لباسهام و عوض کردم اما حوصله ی دوش گرفتن و نداشتم و روی تخت ولو شدم و بعد از چند دقیقه به خواب رفتم. با صدای ضربه هایی که به در میخورد از خواب پریدم، با کلافگی سرم و به زیر ملحفه بردم و توجهی نکردم. اما دست بردار نبود.. کیه که این موقع مزاحم خواب من شده که ول کن هم نیست..؟ از چشمی در به بیرون نگاه کردم.. مارال بود، مزاحم همیشگی...

_ خروس بی محل، تو با خوابیدن من مشکل داری..؟ چرا نمیگذاری یه بار با خیال راحت بخوابم..؟

_ اومدیم سفر که بخوابیم..؟ ساعت 13:30 ظهره، آماده شو بریم واسه ی ناهار، دیر کنی روده کوچیکه روده بزرگه رو قورت داده..

_ هنوز خوابم میاد، شما برید واسه ی من بیارید بالا. باور کن حوصله ندارم..

_ به خدا اگه میدونستم این همه همسفر کسل کننده ای هستی عمرا باهات می اومدم. زود باش، تند و سریع حاضر شو تا 10 دقیقه دیگه تو

راهرو منتظرتم.

_ وای که چه قدر سمجی..؟ برو الان میام..

نگاهی به خودم در آینه انداختم. چهره ام کاملاً خواب آلود بود، وقتی هم واسه دوش گرفتن نداشتم اگه یه کم دیر میکردم سر و کله ی مارال

پیدا میشد و تو راهرو سر و صدا راه می انداخت.. یه رژ و یه خط چشم کشیدم. یه شلوار پارچه ای سرتاسر گشاد مشکی با یه تونیک آبی

پوشیدم و خواستم از اتاق بیام بیرون که صدای مارال بلند شد:

_ محیا آماده ای..؟

_ اومدم، چه خبرته؟ مگه تو فرهنگ اجتماعی اقامت در هتل و نداری..؟! آبرومون و بردی..

_ تو به موقع حاضر شو تا من هم فرهنگ اجتماعی ام و زیر پا نذارم..

_ باشه.. یواش تر، مگه بلندگو قورت دادی؟

_ بریم که مردم از گشنگی..

مریم که شاهد جر و بحث همیشگی ما بود گفت:

_ محیا جون تو که این همه ساله که با آبجی من دوست هستی، متوجه نشدی تا حالا که وقتی گرسنه میشه میزنه به سرش و قاطی میکنه..؟!

_ مریم جون تا به این حد دیگه خبر نداشتم به خدا..

توی رستوران پشت میز نشسته بوذیم و به گارسون سفارش غذا می دادیم:

_ آقا لطفا یه باقله پلو با ماهیچه، چلو کباب سلطانی و یه خوراک ماهی..

_ خانم تا بیست دقیقه دیگه سفارشتون حاضره..

_ ممنون

مشغول خوردن سالاد و پیش غذا بودیم که دیدم مارال به یه طرف سالن خیره شده..

رویم و برگردوندم تا ببینم چه خبره یا مارال دوباره به کی زل زده که خشکم زد..! از چیزی که دیدم باورم نشد، تمام تنم یخ کرد. عرشیا بود

اما اینبار تنها نبود و با نازنین بود که دستش و به دور بازوی عرشیا حلقه کرده بود و تقریبا بهش چسبیده بود..! چه میدیدم..؟ عرشیایی که من

میشناختم در عین اینکه با همه خوب و صمیمانه برخورد میکرد اما همیشه حدش و با دخترها رعایت میکرد..! و حالا این همه اون ها رو با هم

صمیمی میدیدم..!

مارال هم که دست کمی از من نداشت با عصبانیت چنگالش و روی میز کوبید و گفت:

_ لعنتی..

مریم که متعجب شده از رفتار ما، گفت:

_ شما دو تا چه تون شد یه دفعه؟ به من هم بگید چه خبره..؟!

من که زبانم بند اومده بود و قدرت حرف زدن نداشتم، اما مارال در حالی که با خشم به سمت عرشیا و نازنین چشم دوخته بود گفت:

_ این پسره که اونجا با اون دختره ی عوضی نشسته عرشیاست..

_ جداً..؟ ایول بابا، عجب تیکه ای هست واسه خودش..! حالا چرا این قدر از دیدنش ناراحت شدید..؟!

_ راستش اصلاً انتظارش و نداشتیم با یه دختر ببینیمش اون هم با نازنین شیبانی..!

_ عجب ساده هستین شما دو تا..! این آدمی که من میبینم با این تیپ و قیافه تا حالا کلی دوست دختر عوض به در کرده، معلوم نیست این

هم چندمیشه..؟!

من که از این برداشت مریم به عرشیا عصبانی شدم گفتم:

_ مریم جون مگه قراره هر کس که خوش قیافه و از لحاظ ظاهر ایده آله هر دفعه با یه دختری بپره و پی خوش گذرونی باشه..؟

_ عزیزم اکثریتشون بله..!

مارال هم که میدونست من چه قدر نسبت به عرشیا حساسم و نمیتونم هر گونه برداشت اشتباهی و در موردش بشنوم رو به مریم گفت:

_ خواهر جون، عرشیا از اون دسته آدمها نیست و از این نظر هم مطمئنم.. اما اینکه اینجا با نازنین حضور داره شک ندارم از طرف نازنینه..!

_ چه میدونم والله.. به نظر من که همچین چیزی ارزش نداره که به خاطرش روزتون و خراب کنید.. ناهارتون و بخورید که از دهان افتاد.

_ من که اشتهایم کور شد آبجی جون..

_ واا.. شما چرا این طور میکنید؟ این قدر این استادتون مهمه که واسه خاطرش از اشتها افتادید..؟!

_ آخه ما تو ذهنمون یه چی دیگه ازش ساخته بودیم..!

_ حتما تو رویاهاتون به این فکر میکردید که این جناب استاد سوار براسب سفید میاد سراغ یکی تون..!

و وقتی سکوت هر دوی ما رو دید خندید و گفت:

_ حدس میزدم.. حالا کدوم یکی تون عاشق دل خسته ی ایشون هستید..؟!

مارال با چشم به سمت من اشاره کرد و دوباره مریم گفت:

_ آهان.. گفتم این استاد محترم محاله یکی مثل خواهر خل و چل منو انتخاب کنه..!

_ میگم مریمی..؟

_ جان مریم..؟

_ میشه شما حرف نزنی..؟

_ یعنی زیپ دهانم و بکشم دیگه..؟

_ دقیقا..

من که تا اون لحظه سکوت کرده بودم و هنوز تو شوک چیزی بودم که دیده ام رو به مارال گفتم:

_ مارال جون، میشه سریعتر غذاتون و بخورید که طاقت موندن اینجا رو ندارم..

_ باشه قربونت بشم.. تو هم یه چی بخور. فعلاً بهش فکر نکن تا ببینیم اوضاع از چه قراره..؟

مشغول بازی با غذایم شدم، هیچی از گلویم فرو نمیرفت.. احساس خفگی میکردم. دلم میخواست همونجا بزنم زیر گریه.. دیگه طاقت نیاوردم

و ترجیح دادم هر چه سریعتر اونجا رو ترک کنم.

_ بچه ها من میرم اتاقم، شما هم راحت غذاتون و بخورید. بعدش هم هر جا دوست داشتید برید فقط خواهش میکنم منو به حال خودم

بذارید..

_ نه عزیزم.. منم که دیگه چندان میلی ندارم، صبر کن الان میایم..

مریم که در حال خوردن بود گفت:

_ من اینجا ببو هستم دیگه..؟

_ چه قدر میخوری مریم؟

_ ای بابا.. از دست شما که نمیذارید در آرامش غذامو بخورم..

_ گفتم که شما ناهارتون و بخورید من برم بهتره..

_ محیا جون بیرون باش. ما هم چند دقیقه ی دیگه میایم..

_ باشه پس بیرون منتظرتونم..

برای بیرون رفتن از رستوران باید از کنار میز اونها رد میشدم و به هیچ وجه تمایلی به رو در رو شدن نداشتم.. اما یک آن فکری به ذهنم

رسید. سعی کردم به اعصابم مسلط باشم، نفس بلندی کشیدم و به طرف میزشون رفتم. عرشیا تقریباً پشتش به من بود و نازنین هم دقیقاً روبه

رویم.. نزدیک که شدم به نازنین که متوجه ام شده بود لبخندی زدم و گفتم:

_ سلام نازنین جان...خوبی؟ انتظار دیدن شما رو اینجا نداشتم ! صبح که با آقای رهنما بودم نگفتند که شما هم اومدین..؟!

عرشیا با حضور من در آنجا بلند شد و با اخمی که در صورتش بود منو دعوت به نشستن کرد

_ بفرمایید خانم راد.. ما همین الان سفارش غذا دادیم، بفرمایید چه غذایی میل دارید تا بگم واستون بیاورند..

نگاهی به نازنین که کاملاً از حالت چهره اش مشخص بود از دعوت عرشیا از من خوشش نیامده انداختم و گفتم:

_ نه مرسی.. صرف شده. داشتم میرفتم که گفتم قبلش عرض ادبی کنم..!

_ آره عرشیا جون.. من ایشون و با دوستانشون آخر سالن دیدم.

درست شنیدم؟! گفت عرشیا جون..؟ یعنی این همه به هم نزدیک بودند که اینگونه صدایش میکرد..!؟

عرشیا که گره ی اخمهایش بیشتر شده بود گفت:

_ واسه ی چی نازنین خانم؟ خب زودتر میگفتید که دور هم ناهار و بخوریم..!

_ نه عزیزم... من خلوت دو نفره رو ترجیح میدم..!

اوه.. تا عزیزم هم پیش رفته..! حالا هم که با جمله ی آخرش بد تو حالم زد.. رفتم کنارش و در حالی که نگاهم به عرشیا بود گفتم:

_ آره نازنین جان درست میگن.. ما هم متوجه شدیم اما ترجیح دادیم خلوت دو نفره ی شما رو به هم نزنیم..!

عرشیا سکوت کرده بود و حرفی نمیزد.. اما من هنوز حالم جا نیومده بود و نقشه ی بعدی ام و عملی نکرده بودم.. مارال و مریم هم که اکنون

درکنار ما بودند، از سر لج با نازنین احوالپرسی گرمی با عرشیا کردند و کوچک ترین توجهی به خود او نکردند..!

با اشاره به مارال فهموندم که دیگه برویم و حالا وقتش بود.. با عرشیا به سردی خداحافظی کردم و اکنون نوبت نازنین بود. دستم و به طرفش

دراز کردم که باهاش دست بدم ولی خیلی سریع به گونه ای که که هیچ کس متوجه نشه دستم و به لیوان دوغی که تقریبا لبه ی میز بود زدم

و این شد که صدای نازنین بلند شد:

_ دختره ی احمق چی کار کردی؟ تمام مانتویم دوغی شد..

از شنیدن کلمه ی احمق از زبان نازنین و اینکه توی جمع منو این جور خطاب کرده بود به شدت خشمگین شدم و بی توجه به اطرافم که به

ما نگاه میکردند داد زدم:

_ اولا احمق تویی دختره ی از خود راضی.. دوما به عمد که این کار و نکردم، حواسم نبود..!

نازنین که از شدت عصبانیت چشمانش از حدقه زده بود بیرون، از جایش بلند شد و از عرشیا که به زحمت جلوی خنده اش وگرفته بود

خواست که به اتاق برگردند. اما عرشیا در کمال خونسردی گفت:

_ شما برو .. من غذایم و میخورم و بعد هم باید برم جایی کار دارم..!

نازنین که دید عرشیا هم به او بی توجه هست طاقت نیاورد و از اونجا به حالت دو خارج شد..

دلم حسابی خنک شد از اینکه به این راحتی تونستم خلوت دو نفره شان را به هم بزنم و بدون اینکه توجهی به عرشیا کنم از رستوران زدم

بیرون.. مارال که از این کار من ذوق زده شده بود گفت:

_ دختر عجب جنس خرده شیشه ای داری و ما خبر نداشتیم..!

_ کجاش و دیدی.. این تازه اولشه! ولی باید منتظر باشیم عکس العمل نازنین رو ببینیم. اون دختری نیست که به این راحتی ها بگذره..

مریم که هنوز داشت از دیدن اون صحنه به خصوص قیافه ی خشمگین نازنین با اون چشمهای از حدقه بیرون زده اش میخندید گفت:

_ بچه ها اومدیم تفریح یا میدون جنگ..؟!

_ آبجی در ابتدا قصدمون فقط تفریح بود، ولی حالا با حضور نازنین یه کم وضعیت خطرناک میشه و جنگ هم چاشنی تفریح مون میشه..!

_ پس خدا به خیر بگذرونه..!

از مارال و مریم جدا شدم و درمونده به اتاق خودم رفتم..

روی تخت دراز کشیده بودم و از اینکه موفق شدم مانع غذا خوردنشون با هم بشم و کفر نازنین رو در بیارم خوشحال بودم و از کارم راضی، با

این حال یه چیزی این میون عذابم میداد؛ امروز و تونسته بودم مانع با هم بودنشون بشم ولی روزها ولحظه های دیگه چی..؟ بالاخره که با هم

تنها میشدند..! از فکری که تو ذهنم اومد تنم لرزید و بغضی به گلویم چنگ انداخت. خدای من این چه آتیشیه که به جونم افتاده و دل مرا به

اسارت خودش در آورد..؟ دیگه مطمئن شده بودم که عرشیا بیشتر از اون چه که فکرش و میکردم مرکز توجه ذهنم و قلبم شده و مرا در



دنیای خودش زندانی عشقش کرده.. و حالا این حسادت داشت دیوانه ام میکرد.. یعنی الان کجا هستند..؟ یادم افتاد که عرشیا به نازنین که
ازش خواست به همراهش به اتاق بره گفته بود که واسه ی کاری باید به جایی بره.

maryam banoo842
1391،08،28, ساعت : 11:37 قبل از ظهر
اما میدونستم دل خوشی

بیش نیست و بالاخره چی..؟ با خودم فکر کردم کاش میتونستم قید این سفر و بزنم و برگردم و شاهد اتفاق های بدتر از این نباشم..! با فکر و

خیالهای جورواجوری که به ذهنم می اومد بالاخره خوابم برد.

از صدای زنگ تلفن اتاق بیدار شدم، نگاهی به ساعت که مقابلم به دیوار زده شده بود کردم 17:20 بود از خستگی چه قدر خوابیده

بودم. حوصله ی جواب دادن و نداشتم، حتما مارال بود که ول کن هم نبود... به ناچار بلند شدم ودر حالی که خمیازه ی بلندی میکشیدم

گوشی و برداشتم:

_ بـله مزاحم همیشگی ..؟

_ سلام خانم خوشخواب.. مثلا اومدین سفر.؟

ای وای این که عرشیاست پشت خطه..! زود خودم وجمع کردم و گفتم:

_ اِ.. ببخشید، شما هستید استاد..؟! گمان کردم خانم کمالیه..

_ خانمهای کمالی که تو لابی هتل نشسته بودند، همه که مثل شما تنبل تشریف ندارند..!

اومدم بگم که تنبل خودتی و جد و آبادت که حرفم و قورت دادم

_ کاری داشتید تماس گرفتید..؟

_ آهان، یادم رفت بگم.. مگه شما حواس میذارید واسه من..؟! خواستم امشب واسه ی شام دعوتتون کنم البته هر جا که شما تمایل داشته

باشید..

انتظار داشت اونچه روکه امروز دیده بودم فراموش کنم و دعوتش و بپذیرم.. اما من لجبازتر از این بودم.

_مرسی از دعوتتون ولی شرمنده نمیتونم قبول کنم از طرفی دوستانم هم فکر کنم برنامه های دیگه واسه ی امشبشون داشته باشند..

_ من که فکر نمیکنم این طور باشه، حتما برنامه شون وتغییر دادند آخه خانمهای محترمه کمالی دعوت منو قبول کردند..!

ای مارال فرصت طلب، خدا بگم خفت کنه..

_ مشکلی نیست.. بهتون خوش بگذره. من ترجیح میدم به برنامه های خودم برسم..! در ضمن به هیچ وجه هم تمایلی به دوباره رو در رو شدن

با خانم شیبانی و ندارم..

_ محیا خانم بی شما که نمیشه..! خانم شیبانی هم خودشون دعوت یکی از همکاران پدرشون هستن.

_ شرمنده.. این چیزی رو عوض نمیکنه شما برید و امیدوارم خوش بگذره..!

_ خیلی خب، بیشتر از این اصرار نمیکنم.. اما اگه منصرف شدید و خواستید بیایید با من تماس بگیرید. شماره اتاقم 214 هست..

_ بله، حتما..

_ پس تا شب به امید اینکه منصرف بشید..!

گوشی گذاشتم، یه جورایی از اینکه درخواستش و رد کرده بودم پشیمون بودم به خصوص که امشب نازنین هم حضور نداشت. اما عیبی نداره

اگه قبول میکردم بی شک متوجه میشد که واسه ی دیدنش هولم..! تردید نداشتم که تو این چند روز پیشنهاد دیداری دوباره میده..!

حوله ام و برداشتم و به حمام رفتم، یه دوش آب سرد تو اون شرایط و گرمی هوا حسابی حالم و جا می آورد.. توی لابی هتل مارال و مریم و

دیدم که با مرد جوونی در حال صحبت بودند، و چه قدر هم زود باهاش صمیمی شده بودند..! طرف یه بند حرف میزد و اون دوتا هم که روده

بر شده بودند از خنده.. البته بیشتر مارال..! نزدیک که رفتم تونستم قیافه ی اون مرد و ببینم. حدودا 30 ساله بود و چهره ای گندمگون با

چشمانی تقریبا درشت به رنگ میشی داشت و روی هم رفته با نمک بود..!

سلامی کردم و به سمت مارال رفتم.

_ دختر خجالت بکش.. چرا این قدر زود با همه پسرخاله میشید..؟!

_ ول کن بابا.. مهراب که چندان غریبه نیست، از همکاران نزدیک مریم تو اداره شونه..

_ پس جمع حسابی جمعه.. من موندم چرا همه یه دفعه یادشون افتاده این چند روز و بیان کیش..؟! مطمئنید کس دیگه ای جا نمونده؟

_ عزیزم به شما که بد نمیگذره.. این منم که سرم بی کلاه مونده..!

_ آخی دوست سر به هوای خودم.. خب تو هم یکی رو تا همین جا هستیم واسه ی خودت دست و پا کن، تو که مهارت ذاتی واسه خر کردن

آدمها داری..!؟

_ درست حرف بزن.. دلم به تو خوش بود که میون ما با ادب بودی که متاسفانه تو هم از دست رفتی..؟

_ نه عزیزم.. به شوخی گفتم.. حال چه طور شده که این مهراب خان هم اومده کیش..؟ نکنه واسه خاطر مریم اومده..؟!

_ اتفاقا آره.. وقتی از همکارها باخبر میشه که مریم واسه چند روز مرخصی به کیش گرفته، تصمیم میگیره یه سری به مریم خانم گل گلاب ما

بزنه..

_ یعنی از تهران پا شده اومده دنبال مریم..؟!

_ نه بابا.. واسه یه ماموریت به بندرعباس اومده بوده.. مگه پسر مردم خله که کارش و ول کنه بیاد، الان هم پایان ماموریتش بوده که تونسته

بیاد..

_ که اینطور.. حالا رابطه شون تا چه حد پیش رفته..؟

_ فعلا که این خواهر ما داره جون به سر میکنه این بدبخت رو تا بخواد یه جواب بله بده..

_ پس تا کیش هستیم فرصت خوبیه که دستشون و بذاریم تو دست هم..!

_ چه میدونم والله.. این سفر ما که شامل همه چی شده به جز گشت و گذار..!

مهراب هنوز گرم صحبت با مریم بود، تو حالت چهره اش که دقیق شدم؛ دیدم مارال راست میگه واقعا عاشق و دلباخته ی مریم بود..!

_ راستی مارال تو چه طور بدون اینکه نظر منو بپرسی دعوت عرشیا رو قبول کردی..؟

_ ایرادش چیه؟! این جوری که واسه تو هم بهتره، میتونیم بهتر زیر نظر بگیریمش و راحت تر میتونیم بفهمیم که رابطه اش به نازنین تا چه

حده..؟!

_ امان از تو مارال.. اما باید خودتون تنهایی برید.

_ چرا اونوقت..؟! حتما باز میخوایید استراحت تشریف ببرید..؟

_ نخیر واسه اینکه دلیلی نمی دیدم دعوتش و قبول کنم.

_ بس که خری تو..!

_ مارال یواش، آبروم و بردی..

_ آخه آدم اینقدر ضد حال..؟ ما هم باید بی خیال بشیم دیگه..؟

_ نه.. شما برید فقط ماموریتت و درست انجام بده..! البته این جور که عرشیا میگفت مثل اینکه نازنین امشب نمیاد..

_ جدا.. عجیبه که میخواد عرشیا رو واسه چند ساعت تنها بذاره..!؟

_ نمیدونم.. در هر صورت حواست باشه تابلو نکنی و بگی محیا اخیرا دل بهتون داده..!

_ چه عیبی داره عزیزم..؟ اروپایی باش..!

_ مارال..؟

_ شوخی کردم.. جوش نیار.

_ من میرم یه گشتی بزنم تا شب هم نمیام..

_ تنهایی کجا میخوای بری..؟

_ همین اطراف..

_ باشه.. شب میبینمت.

_ بهتون خوش بگذره.

از مریم و مهراب به خاطر اینکه نمیتونستم شب و همراهیشون کنم عذرخواهی کردم و بعد از خداحافظی از هتل زدم بیرون.

گشتی در اطراف هتل زدم و نزدیکیهای غروب به سمت ساحل رفتم. دریا رو با وجود اینکه توی ذهنم حک شده بود قاتلی است که هیچگاه

محاکمه نمی شود اما عاشقش بودم. مقابل دریا ایستادم و با خود گفتم: ای دریا تو در خود چه داری که با وجود این همه تشویش و خروشت،

زیبا و آرام بخشی..؟ همانگونه که عرشیای من هم چون تو برایم زیبا و دوست داشتنی است..!

روی شنهای ساحل، رو به غروب آفتاب نشسته بودم و به سرخی روی آفتاب و به موجهایی که رفته رفته رو به تیرگی میرفتند چشم دوخته

بودم. یک آن هوس کردم جلوتر برم، همیشه عاشق این بودم که روی شنهای خیس خورده ی ساحل بایستم و شاهد موجهایی باشم که وقتی

لب ساحل میرسیدند، دیگر بازگشتی برایشان نبود و این بود عاقبت بوسه ای بر ساحل..! کمی از آب دور شدم و تکه چوبی برداشتم و اسم

خودم و روی شنها نوشتم، ناخودآگاه عرشیا هم در کنار اسمم جای گرفت و قلب بزرگی به دورمان.. همونجا نشستم و سرم و به روی زانوهایم

گذاشتم ولحظه ای بعد خیسی قطره اشکی و که بی اجازه تا به روی گونه هایم آمده بود احساس کردم. من عاشقش بودم و با همه ی وجودم

میخواستمش و خودم هم نفهمیدم کی به این مرز عاشقی رسیدم ..؟ با تمام دلخوری ام از کارهایش و از تحقیرکردن هایش، از سردی گاه و

بیگاه نگاهش؛ چه قدر زود و بی خبر عاشقش شده بودم.. خیسی ای روی پاهایم احساس کردم، سر بلند کردم. هوا تاریک شده بود و من

متوجه ی گذر زمان نشده بودم. موجها آرام گرفته بودند و آب تا فاصله ای نه چندان زیاد به ساحل پیشروی کرده بود و دیگر خبری از قلب

مشترک من و عرشیا به روی شنها نبود، طعمه ی دریا شده بود..!

خیلی گرسنه بودم و دلم ضعف میرفت، از ظهر به خاطر اون دیدار لعنتی با عرشیا و نازنین که نتونسته بودم ناهار درست و حسابی بخورم

خیلی میگذشت. به هتل بازگشتم و قبل از این که به اتاقم برم ترجیح دادم شامم و زودتر بخورم. به رستوران رفتم و میزی رو که گوشه ی

سالن بود انتخاب کردم. در حال بازی با گوشیم بودم و اس ام اس هایم و چک میکردم که چشمم به روی دختر و پسر جوونی که دقیقا روبه

رویم نشسته بودند ثابت موند، چه کم سن و سال بودند..!؟ اما در دنیای زیبایی بودند. گویی در اینجا نبودند و حضور هیچ کسی و احساس

نمیکردند. عاشقانه و دست در دست هم با هم سخن میگفتند. دخترک چشم به یارش دوخته بود و هر از گاهی لبخند زیبایی گوشه ی لبش

می نشست. به خودم و عرشیا فکر کردم که چه میشد اگر او نیز اینجا بود..؟

شامم را در حسرت و در تنهایی ام خوردم و به اتاقم برگشتم. روبه روی تلویزیون نشسته بودم و فیلمی رو که پخش میشد تماشا میکردم که

ضربه ای به در خورد و صدای مارال از پشت در اومد:

_ سلام.. کی اومدی..؟

_ علیک سلام.. خیلی وقته.

_ ما همین الان اومدیم و فعلا خیال خوابیدن نداریم. تو هم بیا تو اتاق پیش ما..

_ نه مارال جون... کم کم میخواستم بخوابم.

_ هر جور راحتی اما اگه خوابت نبرد بیا اون طرف..

_ باشه..

_ پس فعلا..

_ راستی مارال به چیزی هم رسیدی..؟

_ اگه منظورت به عرشیاست که هیچی ازش درز نمیکنه، به نظر من که به درد شبکه های جاسوسی میخوره تا استادی دانشگاه..!

_ خیلی خب.. ممنون.

مارال که رفت روی مبل نشستم و مشغول خوندن کتاب شعری شدم که با خود آورده بودم:

محو خوندن بودم که اس ام اسی به گوشیم اومد و شماره اش واسم ناشناس بود. بازش کردم، نوشته بود:

_ امشب بی تو صفایی نداشت. پس به امید فردا که ببینمت..!

یعنی کی بود؟ مارال که چند دقیقه پیش باهاش حرف زده بودم، شماره ی دیگه هم که نداره.. شاید با اون یکی خط مریم داره سر به سرم

میذاره..؟

جواب دادم:

_ مارال تویی؟!

بعد از چند لحظه پاسخ داد:

_ چرا مدام خیال میکنی که که مارال خانم باید پشت خط باشه..؟! باید خدمتتون بگم که عرشیا هستم..

درست میدیدم..؟! خودش بود که بهم اس داده بود..؟!

واسش نوشتم:

_ شرمنده.. شماره تون و نشناختم، آخه این ماراله که مدام وقت و بی وقت زنگ میزنه یا پشت دره..

_ پس من هم بی موقع مزاحمتون شدم..؟!

_ نه.. خواهش میکنم.

_ دعوت امشبم و که رد کردین اما فردا بعد از کنسرت باید منو همراهی کنید..! هیچ بهونه ای هم نمی پذیرم..

سریع گفتم:

_ با بقیه و به همراهی نازنین دیگه..؟!

_ چرا این همه به خانم شیبانی حساس شدی..؟! مگه چه کارت کرده..؟

_ کاری نکرده البته تا فعلا..! اما آبمون هم تو یه جوی نمیره.. و محاله که در یه مکان بتونیم همدیگه رو تحمل کنیم. مطمئنم که اون هم

همچین نظری داره، پس بهتره این بار هم دور منو خط بکشید..

_ شما که مهلت نمیدی خانم عجول.. من کی گفتم بقیه هستند..؟ فقط من و شما، به قول خودتون خلوت دو نفره..!!

نمیدونستم آیا داره جدی میگه یا فقط واسه اینه که دعوتش و قبول کنم اما اگه واقعا راست میگفت بی شک هیچ منظوری از دعوتش

نخواهد داشت..! ته دلم دوست نداشتم اینبار هم رد کنم و بعد از چند دقیقه که طول کشید دوباره اس داد:

_ خوابتون برد؟ پذیرفتن یه دعوت به شام این همه معطلی داره..؟!

در جوابش نوشتم:

_ اگه تا فردا برنامه ی خاصی بعد از کنسرت پیش نیاد، حتما..

عرشیا و حتی هر کسی هم میتونست حدس بزنه که پیش اومدن کار فقط میتونه یه بهونه باشه..!

_ قرار شد دیگه بهونه نیاری.. فردا بعد از کنسرت، شام در خلوت دو نفره..! شب بخیر و خوب بخوابید.

من هم با کلی سؤال پر از ابهام فقط نوشتم:

_ شب بخیر...

کتاب شعرم و که هنوز جلو رویم باز بود، بستم و بعد از اینکه مسواک زدم روی تخت دراز کشیدم اما خواب به چشمانم نمیومد..تمام ذهنم

درگیر تغییر رفتارهای عرشیا بود که چه چیز باعث شده این گونه تغییر شخصیت بده..؟! تنها جواب قانع کننده ای که میتونستم به سؤال خود

بدهم این بود که حتما چون در سفر به سر میبرد خوش اخلاق و دوست داشتنی شده بود..! با این وجود دلم به امیدی روشن بود که شاید

عرشیا هم متقابلا حسی نسبت به من داره که مدام واسه دیدنم اصرار میکنه..! اما بهتر دیدم دلم و با این فکر و خیالات خوش نکنم..

یک ساعت به برگزاری کنسرت مونده بود و من تازه داشتم دوش میگرفتم. بعد از حمام موهایم و خشک کردم و جلوش و به یه طرف ریختم.

با سایه ی تقریبا تیره چشمهام و حالت دادم و مژه هایم وکمی ریمل زدم و رژ لب ماتی هم به لبم زدم. مانتوی زرشکی رنگم و با یه شلوار

جین تیره و یه شال خوشرنگ ست کردم. بعد از اینکه کاملا آماده بودم به مارال اس زدم که پایین منتظرتم.

توی لابی هتل نشسته بودم و در حال خوندن مجله ای بودم که حضور کسی و در کنار خودم احساس کردم. نازنین بود که با تیپ افتضاح و

جلفی مقابلم ایستاده و بهم زل زده بود..

با اخمی رو بهش گفتم:

_ کاری داری که این جور زل زدی..؟

_ باید همون لحظه جواب کاری و که انجام دادی میدادم اما دیدم اونقدر بچه ای که گذاشتم به حساب بچگیت.. ولی تو یه مورد کور خوندی،

اگه به خیالت میتونی عرشیا رو از من دور کنی باید بگم اون فقط مال منه و به نفعته که فکر داشتنش و از سرت بیرون کنی که محاله بذارم

دستت بهش برسه..

از توهینی که بهم کرده بود و به خصوص که منو بچه خطاب کرده بود با عصبانیت بلند شدم و صاف ایستادم مقابلش و خیره شدم تو

چشمهاش و گفتم:

_ حواست به حرف زدنت باشه و گرنه بد میبینی.. ضمنا تو پشیزی نیستی که بتونی مانع بشی، من به هر چی که بخواهم عین یه آب خوردن

میتونم برسم، پس واسه ی من کُرکُری نخون..

_ گنده تر از دهنت حرف میزنی.. اینو خوب تو گوشت فرو کن که عرشیا تیکه ی تو نیست، به اندازه ی دهنت لقمه بدار..

کم مونده بود کنترلم و از دست بدم و یه سیلی تو صورتش بخوابونم اما به خودم مسلط شدم و نذاشتم بیشتر از این شبم خراب بشه.. همین

که بعد از کنسرت قرار بود عرشیا رو ببینم و این دیدار مطمئنا به گوشش میرسید واسش کافی بود، پس ترجیح دادم ادامه ندهم و به حال

خودش بگذارمش.

مارال رو دیدم که با عجله به طرفم می اومد

_ چی شده محیا؟ این دختره چی میگفت..؟

_ چرت.. بی خیالش، بریم...

سوار ماشین شدیم ولی توی راه تمام حواسم به حرفهای نازنین بود، آخه چی فکر کرده بود پیش خودش ؟ این همه دختر دور و بر عرشیا، چرا

فقط به من کلید کرده..؟! یعنی ممکنه عرشیا در مورد من حرفی بهش زده باشه که عین یه گربه ی وحشی شده بود..؟! الحق و الانصاف که

خوب لقبی بهش دادم. در مقابل عرشیا مثل یه گربه ی ملوس که میخواد مدام واسه خودش تو دلش جا باز کنه و در مقابل بقیه وحشی و

تندخو..! مارال که از سکوت من خسته شده بود گفت:

_ محیا نگفتی این دختره ی نچسب چه ور وری میکرد..؟

_ گفتم که هذیون میگفت.. مثل همیشه میخواد بی چون و چرا صاحب همه چیز و همه کس باشه..!

_ ولی امشبو بد حالش میگیری ها..!

_ تا ببینیم..؟

_ میگم محیا امشب عجب معرکه کردی..! به پسر مردم رحم میکردی فدات بشم. این جور که این همه مامان شدی بیچاره رو حالی به حولی

میکنی..!!

_ مگه چه فرقی با همیشه میکنم..؟

_ به نظر من که یه جور خاصی دوست داشتنی شدی.. آدم دلش میخواد بخورتت..!!

_ نه جونم.. بس که فکرت منحرفه و چشمهات شیطون، منو این جور میبینی..!

_ باید ببینیم اصل کاری چه نظری میده..؟!!

_ عرشیا آدمی نیست که به این چیزها توجه کنه..!

_ پس چه طور از زمانی که به کیش اومدیم مدام اونو با نازنین میبینیم..؟!

_ مارال جون خواهش میکنم تمامش کن..

_ باشه، من لال میشم..

دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم و مریم هم که از ابتدا سکوت کرده بود تا زمانی که رسیدیم لام تا کام حرف نزد..

چه قدر شلوغ بود..!؟ جمعیت بیشتر و دختر و پسرهای جوون بودند که بی صبرانه منتظر شروع کنسرت بودند. ولی میون جمعی خبری از

عرشیا نبود، و هرچه به اطراف چشم دوختم موفق به پیدا کردنش نشدم. یعنی امکان داره نیومده باشه..؟! یک آن توی سالن چشمم به نازنین

افتاد که ردیف جلو نشسته و حتماً الان نیما هم پیدایش میشد..! چراغهای سالن خاموش شدند و تا ورود نوازندگان جز سکوت صدای دیگری

نبود.. نوازندگان یکی یکی به سن اومدند و همزمان با سوت و تشویق حضار مواجه میشدند...

چشمانم به کسی که پشت پیانو جای گرفت ثابت موند. خدای من عرشیا بود..! ردیف سوم نشسته بودم و به راحتی میتونستم ببینمش.. چه

قدر ناز و دوست داشتنی و در عین حال با ابهت شده بود. تیپ اسپرت مشکی ای زده بود و میان تمام نوازندگان میدرخشید.. دلخور شدم از

اینکه تا الان نگفته بود به عنوان یکی از نوازندگان اجرا داره و به خاطر همین به کیش اومده..!

مارال هم که کاملا مشخص بود از دیدن عرشیا روی سن جا خورده با آرنجش به بازویم زد و گفت:

_ محیا.. اونجا رو، عرشیاست..

_ کور که نیستم.. دارم میبینم.

_ لامصب چه قدر هم ماه شده امشب..!؟

_ مارال تو امشب قرص خوشگل بینی خوردی..؟

_ مگه دروغ میگم؟ چشم دخترها که ایشالله کور بشه فقط طرفِ عرشیا جونه..!

میگم ما هم عجب خنگ بودیم ها که یه لحظه به مخمون فشار نیاوردیم که عرشیا یی که این همه تو ویولون و پیانو استاده، ممکنه واسه اجرا

اومده باشه..؟!

_ آره.. ولی مثل اینکه نازنین اطلاع داشته، چون دقیقا رفته و ردیف اول نشسته اون هم با یه دسته گل..!

_ به خدا محیا اگه زبونم لال چیزی بین عرشیا و نازنین باشه امیدوارم کوفتش بشه.. حیف عرشیا نیست با این دختره ی ایکبیری..؟

_ اوهووم ..

_ نمیدونم چرا این همه حس یه قاتل و پیدا کردم که برم و با دستهای خودم خفش کنم..؟

_ حالا لازم نیست دستهای خودت و به خون کسی آغشته کنی که فعلا لازمت دارم..!

اجرا شروع شده بود و من از آن لحظه به بعد تنها نگاهم به عرشیا بود که با چه آرامشی مینواخت.. یک آن در حین نواختن چشمانش و باز

کرد و نگاهش در نگاهم گره خورد. زل زده بودیم به یکدیگر و و در وجود هم سیر میکردیم. چند لحظه به همین حالت گذشت که ناگهان

عرشیا روی از من گرفت و به نواختن ادامه داد.. تنم گویی در کوره ی آتش میسوخت و قلبم تند تند میزد. دیگر حتی صدای موسیقی هم

نمیشنیدم..

_ محیا خانم کجا سیر میکنی..؟! تو آسمونها تشریف دارید..؟! بلند شو دیگه، اجرا تمام شد..

_ تموم شد..؟!

_ بله.. پس میخواستی تا فردا صبح ادامه داشته باشه..؟ من موندم تو واسه ی چی اومدی..؟! تمام مدت که فقط به یه جا زل زده بودی..!

_ محو کنسرت بودم مارال جون..!

_ میدونم.. البته بیشتر محو اونکه پیانو میزد..!

_ میشه تو این قدر به من گیر ندی..؟

_ خیلی خب حالا.. محیایی..؟

_ بله..؟

_ زشت شد دست خالی اومدیم..

_ ما که خبر نداشتیم عرشیا هم اجرا داره..

_ لااقل یه دست گل می آوردیم، فوقش میدایم به یکی دیگه از این نوازنده های محترم..

_ اشکالی نداره.. فردا یه چیزی میخریم و میدیم بهش..

_ اونجا رو ببین.. نازنین خود شیرین! انگار شوهرشه، کم مونده بره تو بغلش! خجالت هم نمیکشه دختره ی بی حیا..!

چند نفر دختر و پسر دور عرشیا حلقه زده بودند و سؤال و جوابش میکردند. واون هم در حین جواب دادن نگاهش به من بود که همون موقع

گوشی اش و از جیبش بیرون آورد و بعد از جند لحظه اس ام اسی به گوشیم اومد:

_ فکر نکردی اون جور که بهم زل زده بودی ممکنه اجرام و خراب کنم؟!!

_خدای من، عجب ضایع بازی در آوردم..! حتما متوجه ی یه چیزهایی شده که این جور تیکه میپرونه..؟ مونده بودم چی در جوابش بنویسم

که مارال دستم و کشید و گفت:

_ چرا خشکت زده..؟ بیا بریم پیش عرشیا دیگه..

نزدیک که رفتیم عرشیا از کسانی که دورش و گرفته بودند عذرخواهی کرد و به طرف ما اومد..

_ سلام.. خیلی لطف کردین که تشریف آوردین..

_ خواهش میکنم استاد..! به ما نگفته بودید که اجرا دارید..؟!

نازنین که تا اون لحظه داشت جواب اطرافیان و میداد از میون جمعیت به سمت ما اومد و کنار عرشیا ایستاد و در حالی که دستش و به دور

بازوی عرشیا حلقه میکرد با قیافه ی حق به جانبی گفت:

_ عرشیا جون به هر کسی نگفته بود اجرا داره، فقط افراد خاص و کسانی که واسش مهم بودند..!

کفرم به حد رسیده بود و از شدت خشم دستهایم و به هم میفشردم، با نفرت چشم دوختم بهش و گفتم:

_ منظورتون از آدمهای خاص، کسانی هست که عین سیریش می مونند دیگه..؟!

از جوابی که دادم اخمهاش رفت تو هم اما قبل از اینکه دوباره حرفی بزنه مارال پیش دستی کرد و اینبار بد حالش و گرفت:

_ آخه نازنین جون خیلی زود با همه صمیمی میشند، به خصوص اینکه ارادت خاصی به آقایون دارند..!

نازنین رو کارد میزدی خونش در نمی اومد.. حقش بود تا بدونه به پر و پای ما نپیچه. ولی این میون از عرشیا بیشتر دلخور بودم، در قبال

رفتارهای بچه گانه ی نازنین هیچ اعتراضی نمیکرد گویی چندان هم ناراضی نبود..!

صدای عصبی نازنین رو شنیدم که میگفت:

_ عرشیا جون بهتره دیگه بریم.. حوصله ی بعضی ها رو ندارم.

_ نازنین خانم گفتم که امشب کاری دارم، شما برگردید هتل و فردا میبینمتون..

_ نه عرشیا جووون، با هم بریـ یـ م...

چه عشوه ای هم می اومد دختره ی جلف..؟

میدونستم عرشیا واسه ی قرار امشبمون داره نازنین رو از سرش باز میکنه اما من دیگه تمایلی برای برنامه ی بعد از کنسرت و نداشتم.

با اخمی که هنوز از چهره ام محو نشده بود گفتم:

_ استاد.. مجددا بهتون تبریک میگم، کارتون عالی بود از دیدنتون هم خیلی خوشحال شدیم و دیگه رفع زحمت میکنیم..!!

و اشاره ای به مارال کردم که باید بریم. عرشیاا که گیج نگاهم میکرد مونده بود جلوی نازنین چه جوابی بده..؟ و قبل از اینکه فرصت زدن

حرفی بهش بدم از اونجا دور شدم. دلم گرفت از دستش، حتی میترسید جلوی نازنین حرفی از قرارمون بزنه. یعنی این همه واسش مهم بود که

حاضر نبود ناراحتش کنه..؟! از مارال خواستم پشت فرمون بشینه، حال رانندگی و نداشتم. ممکن بود با این حال خرابی که من داشتم یه بلایی

سر خودمون بیارم..!

_ محیا..؟

_ اوهووم..؟

_ میدونم خیلی ناراحتی اما قربونت بشم بهش فکر نکن. راهیه که خودت انتخابش کردی، طی کردن راه عشق و رسیدن به اونی که دوستش

داری که به این راحتی ها نیست. به گمانم که نازنین بویی برده بود از قرار امشب شما..؟!

_ به دَرَک که بو برده بوده، میخوام صد سال نبینم عرشیا رو.. اگه خیلی جرأت داشت رک به نازنین میگفت که بعد از کنسرت قرار بوده

همدیگه رو ببینیم..

_ شاید دلیلی داشته فدات بشم، زود قضاوت نکن..!

_ هر دلیلی که میخواست داشته باشه..

_ حالا دیگه تمام شد، بیش تر از این هم حرص نخور..

_ مگه میشه حرص نخورم.. ندیدی چی کار میکرد و چی میگفت..؟!

_ میدونم اما شانس نداریم به خدا از دست این دختره ی ایکبیری.. زهرمارمون کرد این سفر و.. هر جا هم میریم عین اجل دنبالمونه..

به هتل که رسیدیم با اینکه خیلی عصبی بودم و آروم و قرار نداشتم اما تنهایی بیشتر عذابم میداد، ترجیح دادم بعد از شام پیش مارال و مریم

بمونم تا بلکه از این حال و هوا بیرون بیام.. دور هم نشسته بودیم و از هر دری میگفتیم. مریم از مهراب و عشقش و اینکه همین امروز قبل از

اینکه به بندرعباس برگرده پیشنهاد ازدواجش و مطرح کرده و قرار بر این گذاشتند که دو هفته ی بعد بیان برای خواستگاری.. مارال هم که

مثل همیشه از همه چیز و همه جا حرف واسه ی گفتن داشت و یه بند فک میزد و میخندید.. طرفهای 1:30 بود، قصد برگشت به اتاقم و

کردم که اس ام اسی به گوشیم اومد، بازش کردم...

عرشیا بود که نوشته بود:

_ تا چند دقیقه ی دیگه بیا به محوطه ی پشت هتل، کارت دارم..

maryam banoo842
1391،08،28, ساعت : 11:53 بعد از ظهر
یعنی چه کاری میتونست داشته باشه که تا فردا نمیتونست صبر کنه..؟!

در جوابش نوشتم:

_ فکر نمیکنید این موقع شب یه کم دیره..! بهتره هر کاری دارید بگذارید واسه فردا. من سرم درد میکنه و میخوام بخوابم...

بعد از چند لحظه جواب داد:

_ گفتم بیا پایین.. کارت دارم.

_ نمیام...

_ میگمت بیا و گرنه خودم میام بالا..!

چاره ای به جز قبول کردن اینکه برم و نداشتم و بی شک هر کاری ازش برمی اومد..! مانتویم و پوشیدم و بعد ازشب بخیر به مارال و مریم

با عجله به محوطه رفتم. از لحن اس ام اس هاش که خیلی عصبی به نظر میرسید،ترسی به دلم افتاده بود که دلیلش واسم نامعلوم بود...!؟ به

همون جایی که گفته بود رفتم. از هتل فاصله گرفته بودم، همه جا تاریک و ظلمات بود هر لحظه ترسم بیشتر میشد خواستم برگردم که دستم

به شدت کشیده شد..

_ آخ...

عرشیا بود که به درختی تکیه داده بود و عصبی به رو به رو خیره شده بود..

_ چه غلطی میکنی..هان؟ دستم درد گرفت.. بگو با من چه کار داری که باید زود برگردم..

_ واسه چی قرار امشب و به هم زدی..؟!

_ به تو ربطی نداره..

_ ولی باید بگم داره..

_ دلم خواست..!

_ که دلت خواست.. آره.؟

صاف ایستادم مقابلش و گفتم:

_ آره...

_ خوشت میاد منو به مسخره بگیری..؟

با این که حرف دلم نبود و عرشیا همه چیزم بود اما گفتم:

_ تو کی هستی که بخوام به مسخره بگیرمت..؟!

_ من کی هستم..؟ فکر کنم اون قدری هستم که یه زحمت به خودت میدادی و قبلش به من اطلاع بدی.. مگه قرار نبود اگه منصرف شدی تا

عصری خبرم کنی..؟

_ که بری با نازنین جونت خوش باشی..؟! خیلی ناراحتی که امشب، بودن با یکی از ما رو از دست دادی..؟ البته هنوز وقت هست تازه 2 بعد از

نیمه شبه. میتونی بری پیشش..!

_ خفه شو...

و تو یک لحظه داغی سیلی ای که به صورتم زد و احساس کردم.

_ چه غلطی میکنی وحشی..؟ به چه حقی دستت و روی من بلند میکنی..؟

_ به همون حقی که تو منو نادیده گرفتی..! بازی کردن و دوست داری،آره..؟!

_ این تو هستی که از بازی دادن آدمها خوشت میاد.. مدام اصرار میکنی که میخوام ببینمت.. میخوام ببینمت، اما از اون طرف.....

حرفم و نیمه تموم گذاشتم اما متوجه ی منظورم شد..

_ اشتباه میکنی.. من نه همچین آدمی هستم و نه اونقدر بیکارم که کسی رو واسه ی این چیزها به بازی بگیرم. اما از این لحظه به بعد بدم

نمیاد بازی کردن رو، پس بشین و تماشا کن..!

_ حتما من هم نشستم و تماشا کردم که تو هر غلطی که دلت میخواد انجام بدی..؟!

یک آن به طرفم خیز برداشت و بازوهایم و محکم میان دستهای نیرومندش گرفت و به سمت خودش کشوند.. صورتش و بهم نزدیک کرد و

زل زد به چشمهام..

_ ولم کن عوضی..

_ چیه.. ترسیدی.؟ کاریت ندارم کوچولو، فعلاً ندارم..!!

خیلی ترسیده بودم و تمام بدنم میلرزید و اشک به چشمهام جمع شده بود ولی نمیخواستم متوجه بشه که در مقابلش کم آورده ام.. خودم و به

زور از دستهاش کشیدم بیرون و ازش فاصله گرفتم.

_ بهتره کاری به کار من نداشته باشی، در غیر این صورت هرچی دیدی از چشم خودت دیدی..!

دوباره به سمتم حمله آورد که سریع یه قدم به عقب برداشتم..

_ بهم نزدیک نشو والا جیغ میزنم..

_ جیغ بزن ببینم..

این قدر ترسیده بودم و شوکه شده بودم که توانی واسه ی جیغ کشیدن هم نداشتم و همین جور که قدم به عقب برمیداشتم تا از دستش فرار

کنم پای راستم به سنگی گیر کرد و از پشت به شدت به زمین افتادم. چشمهام سیاهی رفت و دیگه هیچی و نفهمیدم..

_ محیا چشمهات و باز کن.. تو را به جان عزیزت یه چی بگو. غلط کردم به خدا، دیگه کاریت ندارم..

صدای گنگ و تقریبا نامفهوم عرشیا رو میشنیدم که با التماس از من میخواست چشمهام و باز کنم. سرم خیلی درد میکرد و احساس سوزش

شدیدی در پای راست میکردم. به سختی چشمانم و باز کردم و صورت عرشیا رو مقابل خودم دیدم. دستانش به دورم حلقه بود و نگرانی را در

چشمانش به وضوح دیدم..

_ چه اتفاقی افتاده..؟ سرم بدجور تیر میکشه..

_ یادت نمیاد عزیزم..؟ از پشت به شدت به زمین خوردی و خدا رو شکر که زمین چمنی بود وگرنه سرت بد جور ضربه میدید، یه چند دقیقه

هم هست که از حال رفتی و بیشتر به خاطر ترست بوده.. تازه به یاد آوردم که چه بلایی به سرم اومده..؟

با عصبانیت خودم و ازش دور کردم و داد زدم:

_ تا منو به کشتن ندی دست بردار نیستی..؟!

_ به خدا نمیخواستم این جوری بشه.. بهم حق بده که از دستت عصبانی بشم..

_ عصبانی بشی که عین دیوونه ها رفتار کنی؟ عجب رویی داری تو..؟!

جوابی نداد، از کنارم بلند شد و چند قدم اون طرفتر ایستاد..

_ چیه، موش زبونت و خورده؟ تا چند دقیقه ی پیش که خوب بلبل زبونی میکردی..

_ محیا باور کن...

_ اسم منو به زبون نیار..

_ تو خیلی خودخواهی...

_ آره.. همینه که تو میگی، یادت نره که تو همون استاد مغروری و من هم اون شاگرد خودخواه...

چند لحظه به سکوت گذشت که عرشیا دوباره قدم به طرفم برداشت ولی قبل از اینکه بهم برسه بلند شدم. درد بدی تو پایم پیچید و دوباره به

زمین خوردم...

_ بذار کمکت کنم.. این جوری نمیتونی راه بری..

_ دستت و بکش کنار.. نیازی به کمک تو ندارم.

_ محیا این قدر لجبازی نکن..

به حرفش توجهی نکردم. میدونست لجبازتر از اونی هستم که راضی بشم تو این شرایط کمکم کنه..!

به هر زحمتی بود دوباره بلند شدم و کشون کشون به هتل برگشتم. اما عرشیا همون جا موند و به دنبالم نیومد.. روی تخت نشستم و شلوارم و

بالا کشیدم تا ببینم چه بلایی به سر پایم اومده، خراشی پشت ساق پایم افتاده بود و خون زیادی می اومد. از جعبه ی کمکهای اولیه که توی

سرویس بهداشتی بود بتادین و چند تا گاز استریل و پنبه برداشتم.. کمی بتادین روی زخمم کشیدم و با گاز استریل باند پیچی اش کردم..

خوب بود ترسی از خون نداشتم وگرنه این موقع شب کی رو باید بی خواب میکردم..؟ خدایا چه قدر هم میسوزه.. ببین عرشیای لعنتی چه به

سرم آوردی؟ تاپ و شلوارک خیلی کوتاهی پوشیدم و همون جا روی تخت ولو شدم. ساعت از 4 گذشته بود و چشمهام و روی هم گذاشتم تا

یه کم بخوابم.اما درد سرم و سوزش پایم امونم و بریده بود، مسکن هم همراهم نداشتم و دلم هم نمیومد مارال رو از خواب، بی خواب کنم.

درد و به خودم گرفتم و تقریبا در عالم خواب بودم که با ویبره ی گوشیم که زیر بالشتم گذاشته بودم پریدم.. این دیگه کیه این موقع..؟!

شماره ی عرشیا بود که روی صفحه ی گوشیم روشن و خاموش میشد. جوابش و ندادم اما دست بردار نبود و پشت سر هم زنگ میزد. دست

آخرکه دید جواب نمیدم، اس ام اسی به گوشیم زد:

_ چرا جواب نمیدی..؟ حالت خوبه..؟

اس ام اسش و هم بی جواب گذاشتم و دوباره چشمهام و بستم تا بخوابم. چند دقیقه نگذشته بود که با ضربه هایی که به در میخورد عصبی از

روی تخت بلند شدم و بدون اینکه از چشمی به بیرون نگاه کنم در و باز کردم..

عرشیا بود و قبل از اینکه منتظر واکنشی از طرف من باشه وارد اتاق شد.

_ واسه چی اومدی..؟ دست بردار نیستی هان..؟ برو بیرون..

خونسرد گفت:

_ جواب تلفن و اس ام اسم و ندادی نگرانت شدم که نکنه حالت بد شده باشه..؟

_ لازم نکرده که تو نگران من باشی.. نیازی به دلسوزی تو هم ندارم، فقط دست از سرم بردار..

اما اون گویی اصلا نمیشنید چی میگم و به محض اینکه چشمش به پایم افتاد، اخمی کرد و گفت:

_ پای راستت چی شده..؟ واسه چی باند پیچی اش کردی..؟

_ شاهکار جنابعالیه دیگه..!

_ تو دست و پا چلفتی هستی به من چه ربطی داره..؟

_ واقعا که تو پررویی کم نمیاری..

_ نه به اندازه ی تو.. زخمش عمیقه..؟

_ به شما ربطی نداره..؟! برو بیرون و مزاحمم نشو..

_ باشه تا چند دقیقه ی دیگه که مطمئن بشم زخمت جدی نیست رفع زحمت میکنم.. لطفا شما هم دفعه ی دیگه تا ندیدی که کی پشت

دره همین جوری در و باز نکن یا لااقل یه چیزی بینداز روی خودت..!!

به خودم که اومدم تازه متوجه شدم چه افتضاحی به بار آوردم و بدون اینکه بفهمم پشت در کیه، در و باز کرده بودم و حالا هم با این وضع

مقابل عرشیا ایستاده بودم و اون هم با نگاه شیطونش بهم لبخند میزد..! خجالت زده به طرف تخت رفتم و ملحفه ای به دور خودم پیچیدم که

از این حرکتم لبخندش به خنده تبدیل شد..!

_ کوفت.. به چی میخندی..؟

_ حالا مگه لخت بودی که این جور خودت و قنداق پیچی کردی..؟

اون لحظه از شدت حرص دوست داشتم کله اش و بکنم..

_ مگه با تو نیستم میگم برو بیرون.. حالم و پرسیدی، فیض هم بردی..! پس دیگه خواهشا مزاحم نشو..

_ منم گفتم تا از جانب زخمت خیالم راحت نشه هیچ جا نمیرم.. پس لجبازی نکن و بذار ببینم چی به سر پایت اومده..؟

_ به من دست زدی، نزدی ها..

ولی مگه گوشش بدهکار بود، نمیفهمید من چی میگم..

_ مرض کری گرفتی..؟

_ میشه این قدر حرف نزنی..؟

و بلافاصله دستم و کشید و با خودش به سمت تخت برد و منو محکم نشوند روی تخت..

_ مثل بچه ی آدم بشین و ساکت باش..

ملحفه ای که به دور خودم پیچیده بودم کنار زد و به یه گوشه پرتش کرد و زیر لب گفت:

_ واسم با شرم و حیا شده تو این هاگیر و واگیر ..!

جلوی پاهایم زانو زد و شلوارکم و قدری بالا کشید و باندی و که به دور زخم بسته بودم باز کرد.

_ ببین تو رو خدا.. بلد نیست باند پیچی هم کنه..! لااقل یکی و صدا میزدی که واست ببنده. این قدر محکمش کردی که پات کبود شده..

عرشیا حرف میزد اما من دیگه اونجا نبودم و صدایش و نمیشنیدم، نزدیکتر از همیشه بود بهم و با حرکت دستانش به روی پایم که برایم جز

نوازشی نبود سردی تنم و حرارت بخشید. به چهره ی زیبایش چشم دوختم، اخم دلنشینی کرده بود که برایم زیبا و دوست داشتنی بود..!

حتی در اوج عصبانیتش هم هنوز دوستش داشتم و عاشقش بودم..

_ محیا خانم مسکن داری..؟

و من که همچنان در دنیای او سیر میکردم زل زدم بهش..

_ محیا..؟ حواست کجاست..؟ چی رو داری در من جستجو میکنی..؟!

به خودم اومدم و گفتم:

_ چیزی گفتی..؟

خندید و بلند شد، مقابلم ایستاد:

_ گفتم مسکن داری..؟

_نه..

_ خیلی خب، بگیر بخواب.. مثل اینکه اوضاع مساعدی نداری..؟!

این و گفت و از اتاق بیرون رفت..

با خودم گفتم: نرو عرشیا، پیشم بمون..!

چند دقیقه ی بعد دوباره برگشت و من به گمانم که اومده پیشم بمونه خوشحال شدم و لبخند ملایمی بهش زدم که متعجب گفت:

_ محیا.. من فکر کنم سرت خورده به زمین، مخت تکون خورده و عقل از سرت رفته..!؟

لبخند روی لبم خشکید و گفتم:

_ تو لیاقت هیچی و نداری..!

نزدیکم اومد و در حالی که مسکنی و در دستم میگذاشت گفت:

_ بهتره استراحت کنی، واسه ی آروم شدن دردت هم یه مسکن بیشتر نخور. اگه دیدی تا فردا دردت کمتر نشد یکی دیگه بخور..

بعد از اینکه عرشیا منو تنها گذاشت، غم دوباره ای به دلم هجوم آورد. دستم و به روی گونه هام کشیدم و هنوز داغی سیلی اش و حس

میکردم.. نمیتونستم ازش متنفر باشم، چون هر چه بود مقصر من بودم که با حرفهایم غرورش را له کرده و نادیده گرفته بودم.. مسکنی خوردم

و رفته دردم پایم کمتر شد، اما درد بدتری به جونم افتاده بود؛ درد دوری عرشیا اگرچه در چند قدمی ام بود..! خودم هم گیچ شده بودم.

رفتارهای متفاوتش در هر زمانی برایم غیر قابل هضم بود و نمیدونستم کدومش و باور کنم.. خدایا تنها تویی که میتونی یاریم کنی...

بالاخره بعد از هزار امید و فکر و خیال به خواب رفتم..

صبح از درد پاهایم بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم. 9:40 بود. چه عجب مارال خانم تا الان پیداش نشده..!

به زحمت بلند شدم و به دستشویی رفتم و دست و صورتم و شستم. وای چه قدر دلم ضعف میره..؟ با این وضع پایم هم که نمیتونم واسه ی

صبحانه برم، این دختره هم که همیشه خروس بی محل بود اما الان که باید باشه گم و گور شده.. ولی بهتر والا باید کلی جواب پس بدم..!

باید یه ته بندی کنم وتا وقت ناهار صبر کنم.. یه کاکائو و آبمیوه برداشتم که همون موقع تقه ای به در خورد... حتما ماراله که دیده خبری

ازم نیست پاشده اومده.. این دفعه رو از چشمی به بیرون نگاه کردم تا دوباره خطای دیشب و تکرار نکنم..! خدمه ی هتل بود. در و باز کردم، با

یه سینی صبحانه مقابلم ایستاده بود..

_ خانم راد.. صبحانه تون و آوردم.

ولی من که سفارش صبحانه نداده بودم، حتما اشتباهی آوردند ولی نه، فامیلیم و که درست گفت..

_ ممنون.. لطفا بگذارید روی میز.

عجب صبحانه ی کاملی هم هست. هر کی که سفارش داده دستش درد نکنه، حتما خیلی به فکرم بوده..!

همون لحظه گوشیم زنگ خورد. عرشیا پشت خط بود، بدون معطلی جواب دادم:

_ سلام.. صبح بخیر خانم..

_ سلام.

_ بهتری؟ دردت کمتر شده..؟

_ آره بهترم..

_ صبحانه ات آوردند؟

پس کار اون بوده که سفارش صبحانه داده بوده..!

_ بله.. همین الان آوردند.. نیازی به زحمت شما نبود..

_ میدونستم تنبل تر از اونی هستی که به موقع واسه صبحانه بلند بشی، برای همین از قبل سفارش دادم که سر ساعت 10 واست بیارند

.هرچی باشه به خاطر جریان دیشب باید جبران میکردم.. تودلم گفتم: من نیازی به صبحانه ندارم، درد پایم هم زود خوب میشه اما درد دلم و

چی کار کنم..آیا اون هم میتونی درمون کنی..؟

_ محیا خانم کجایی..؟

_ حواسم به شماست..!

_ معلومه با چند باری که صدایت کردم..!

_ شرمنده.. بابت صبحانه ممنون.

_ خواهش میکنم.. هر کس دیگه ای هم بود این کار و واسش میکردم..!

دلخور گفتم:

_ پس دفعه ی دیگه محبتهاتون و جمع کنید و خرجش کنید واسه همونهایی که به لطف شما نیاز دارند..!

_ خب الان شما هم یک نفر از اونها هستید دیگه.. مگه نه؟!

_ نخیر، من نه به محبت شما و نه محبت هیچ کس دیگه نیاز دارم..

_ عزیزم حالا این قدر حرص نخور و گرنه فشارت می افته ها.. صبحانه ات هم کامل بخور تا به خاطر دیشب ضعف نکنی خانم کوچولو..!

فعلا خداحافظ...

اومدم جوابش و بدم که مهلت نداد و سریع قطع کرد..

_ از خودراضی.. روی خوش به تو نیومده.

خواستم بی خیال صبحانه ای بشم که واسم فرستاده و برگردونم واسه ی خودش، اما از گرسنگی بیش از حد پشیمون شدم.. صبحانه ام و که

خوردم به مارال زنگ زدم که اگه حوصله داره بریم و بیرون یه گشتی بزنیم. هنوز قدری پایم درد میکرد اما حوصله ی موندن در هتل و تحمل

در و دیوارها رو که بهم فشار میآورد نداشتم.. سریع حاضر شدم و به مارال اس زدم که تو لابی منتظرتم..

در لابی نشسته بودم و در حال صحبت با یکی از مسافران بودم که بالاخره پیداشون شد این دو خواهر.. مارال همین که منو دید به طرفم دوید

و منو تو بغل گرفت.

_ واا دختر.. چی کار میکنی..؟ مثل اینکه ما همین دیشب با هم بودیم..!

_ محیا جون.. حالت خوبه..؟ درد نداری..؟ عرشیا گفت که دیشب واست چه اتفاقی افتاده بوده..

میکشمت عرشیا اگه دستم بهت برسه..

_ چی گفت حالا..؟!

_ گفت که دیشب تو تاریکی بیرون هتل قدم و یه دفعه لیز میخوری و می افتی.. خدا رو شکر که اون هم همون موقع اونجا بوده. محیا تو کی

میخوای راه رفتن یاد بگیری..؟ مگه به آسمون نگاه میکنی راه میری..؟! اصلاً اون وقت شب اونجا چی کار میکردی..؟!

_ تمام شد مارال خانم..؟ ببینم به تو هم باید جواب پس بدم..؟ آره عزیزم دیشب هوس کرده بودم که تو آسمونها دنبال ستاره ی بختم بگردم..!

الان هم خوب خوبم، این همه شلوغش نکن..

_ عرشیا که خیلی نگرانت بود، صبح به من زنگ زد و گفت تا نزدیکیهای صبح از درد بیدار بودی و ازم خواست نیام زود بیدارت کنم..

_ جدا.. پس خوبه که به حرف اون اعتنا کردی و بی خیال بی خواب کردن من اول صبحی شدی..

_ واا.. محیا جون.. این چه حرفیه که میزنی..؟ بده زود به زود دلم واست تنگ میشه..!؟

_ من نمیدونم چرا فقط موقعی که خوابم تو دلت واسه من تنگ میشه..؟!

_ دلتنگی که زمان نمیشناسه قربونت..

_ خیلی خب.. چوب کاری نکن حالا.. بریم دیگه..

با ماشین یه دوری زدیم و به پیشنهاد مارال به پیست دوچرخه سواری رفتیم البته من به خاطر پایم نتونستم دوچرخه سواری کنم و فقط

نظاره گر مارال و مریم بودم که مدام به زمین میخوردند.. بعد از دوچرخه سواری چون دیگه وقتی واسه ی پاساژ رفتن نبود گذاشتیم تو برنامه

ی بعد از ظهر. برای ناهار به همون رستورانی که عرشیا بچه ها رو دو شب پیش دعوت کرده بود رفتیم. رستوران شیکی کنار ساحل بود و

غذاهاش هم به نظر عالی می اومد.. مارال که داشت از منو غذای مطابق میلش و انتخاب میکرد گفت:

_ بچه ها خدا نکنه دوباره سر و کله ی نازنین پیدا بشه که این دفعه دیگه کوتاه نمیام.. فقط کافیه حرف اضافه بزنه که تمام موهاشو از ریشه

میکنم وکچل میفرستمش پیش عرشیا خان..!

_ نه بابا.. به دلم افتاده که امروز چشممون به جمال بی ریختش روشن نمیشه..!

_ باور نمیکنید وقتی میبینمش یاد میمون داداشم می افتم..!

از صفتی که مارال واسه ی نازنین به کار برد روده بر شدیم از خنده..

ناهار و در آرامش مطلق و بی هیچ دغدغه و مزاحمتی خوردیم..! قرار شد به جای اینکه برگردیم هتل، به کنار ساحل بریم و از اونجا هم سری

به پاساژها بزنیم... کنار ساحل زیر آلاچق نشسته بودیم و بستنی میخوردیم که مارال هوس قایق سواری کرد..

_ میگم بچه ها پایه ی قایق سواری هستین؟ خیلی حال میده..

_ چی شده که امروز همش هوس سواری میکنی..

_ من کلا سواری رو دوست دارم، حالا با هر چی میخواد باشه..!

_ حتی..؟

_ بیشعوور...

_ عزیزم بد برداشت نکن.. !

مریم که خاطره ی بدی از دریا داشت گفت من همین جا می مونم شما اگه میخوایید برید..

ولی من که عاشق قایق سواری بودم مارال رو همراهی کردم.

maryam banoo842
1391،08،29, ساعت : 01:09 بعد از ظهر
با هم به اون سمت ساحل که محل کرایه ی قایق بود رفتیم. به نزدیکی محل قایقها که رسیدیم مارال ایستاد..

_ چی شد؟ چرا ایستادی..؟!

_ گند بزنن به این شانس دختر.. گفتم روزمون شب نمیشه اگه این دختره ی نکبتی رو سرمون خراب نشه..

_ چی میگی تو..؟!

_ اگه یه کم اون چشمهای خوشگلت و باز کنی متوجه ی منظورم میشی عزیزم..

نازنین به همراه عرشیا تو نوبت قایقهای کرایه ای ایستاده بودند..

_ حالا چی کار کنیم، میخوای برگردیم..؟

_ دیوونه شدی دختر..؟ مگه ازش میترسیم..؟ جای تو کنار عرشیاست نه اون دختره ی جلف.. پس واجب شد که تو هم اونجا باشی..!

_ به خدا حوصله شو ندارم..

_ نخیر.. باید بریم.

و بعد دستمو کشید و با خودش برد دقیقا به همون جایی که اونها ایستاده بودند.

_ سلام عرض میشه استاد..

عرشیا که از دیدن ما خنده به لبهاش نشست گفت:

_ سلام خانم های محترم..

_ که شما هم هوس قایق سواری کردین.. چه تصادف جالب و به موقعی..!؟

_ بله همین طوره..

نازنین که از دیدن ما جا خورده بود چشم و ابرویی نازک کرد و آروم گفت:

_ مار از پونه بدش میاد در لونه اش سبز میشه..!

مارال که اومده بود تا حال نازنین رو بگیره گفت:

_ مطمئنید منظورتون به مار هست دیگه..؟ احیانا افعی مد نظرتون نبود..؟! ببخشید استاد شما علاقه ی وافری به خزندگان و از این دسته

جانوران دارید؟

عرشیا که به سختی جلوی خنده شو گرفته بود گفت:

_ نه خانم کمالی.. اتفاقا به شدت متنفرم..!!

نازنین از تشبیحی که مارال واسش به کار برده بود حسابی بهش برخورده بود، اما به روی خودش نیاورد و با عشوه ای رو به عرشیا گفت:

- عرشیا جان میشه قایق سواری و بذاریم واسه یه وقت دیگه..؟ آفتابش خیلی داغه، کرم ضد آفتابم و هم فراموش کردم..

_ عزیزم پوست سبزه و سوخته که نیازی به کرم ضد آفتاب نداره..؟! محیا جون تو کرم ضد آفتاب همراهت نیست بدی به نازنین خانووم..

_ نه مارال جون تو کیفم پیش مریمه..

_ آخی شرمنده عزیزم، در حال حاضر کرم موجود نمی باشد..!

نازنین که چهره اش از شدت خشم برافروخته شده بود رو به عرشیا گفت:

_ عرشیا جان مگه نمیگم بریم..؟

_ کجا نازنین خانم؟ تازه جمعمون جمع شده..! این جوری قایق سواری بیشتر حال میده، اگه تو حوصله ی همراهی نداری میتونی بری زیر

سایه ی اون درخت بشینی. این جوری پوستت هم آفتاب زده نمیشه..!

نازنین که از پاسخ عرشیا حرص میخورد مردد مونده بود بره یا با ما بیاد...؟ همون موقع نوبتمون شد و باید سوار میشدیم. سه تایی به طرف

قایق می رفتیم که دیدیم نازنین به سرعت برق خودش و به ما رسوند، بیچاره از ترس اینکه مبادا عرشیا رو تو اون مدت کوتاه از دستش بقاپم،

موندن و قایق سواری با ما رو بر رفتن و از دست دادن عرشیا ترجیح داد..! مارال خودش سوار قایق شد و نازنین هم از عرشیا خواست کمکش

کنه و حتی موقع سوار شدن هم دست از جلف بازیهاش برنمیداشت..! نوبت من بود که سوار بشم، پایم و به روی سنگ بزرگی گذاشتم اما با

تکون هایی که قایق میخورد به راحتی نمیتونستم سوار بشم به خصوص که پای راستم هم درد میکرد.. همون لحظه بود که دست عرشیا به

دورکمرم حلقه شد، و میخواست کمکم کنه که سوار بشم، با دست دیگرش که آزاد بود دستم و گرفت تا تعادلم و از از دست ندهم و به عقب

برگردم.. کاملا به هم نزدیک بودیم و گرمی نفس هایش و حس میکردم. دستم را میان دستانش به شدت فشرده و گویی خیال رها کردنش را

نداشت..!

سرش و بهم نزدیک کرد و آروم تو گوشم گفت:

_ وقتی میگم لجبازی یعنی لجبازی.. تو که نمیتونی به راحتی سوار بشی اون هم با اون وضعیت پایت زودتر صدایم میکردی تا کمکت کنم...

میخواستی دوباره بلایی به سرت بیاد..؟

حالا همه سوار قایق بودیم و جلیقه ی نجات هم تنمون بود. نازنین کنار عرشیا نشست البته چه نشستنی..؟! من ومارال هم مقابلشان نشستیم.

چند دقیقه که گذشت مارال از شدت فضولی طاقت نیاورد..

_محیا..؟

_ چیه..؟

_ عرشیا خان تو گوشت چی فرمودند..؟

_ چه طور مگه..؟

_ آخه اون قدر به تو نزدیک شده بود که باید قیافه ی نازنین رو میدیدی، کم مونده بود بیاد و هر دوتون و تو آب خفه کنه..

_ چیز خاصی نمیگفت.. فقط مدام میگفت مواظب خودم باشم که طبق معمول دوباره نیفتم..!

_ که اینطور!! به گمانم به خودی خود نشانه ها ی عشق دارند ظاهر میشوند..!

_ منظورت چیه..؟

_ نگو که نمیفهی..؟

_ از کجا باید بدونم..؟!

_ آره جون خودت..

سرعت قایق هر لحظه بیشتر میشد و من از دوطرف دستهام و محکم به کار قایق گرفته بودم.چشمهام و بسته بودم و نازنین و مارال بس که

جیغ میکشیدند کم مونده بود پرده ی گوشم پاره بشه.. یه لحظه چشمهام و باز کردم و با صحنه ای رو به رو شدم که کاش نمیدیدم.! نازنین

هر دو دستش و دور تا دور کمر عرشیا حلقه کرده بود و سرش و هم روی سینه اش گذاشته بود. میشه گفت حسابی در آغوش عرشیا کیف

میکرد..! نفرت تمام وجودم و فرا گرفت، نگاهی خشمگین به هر دو انداختم و دوست داشتم بلند شوم و سیلی جانانه ای درگوش هر دو بخوابونم. نازنین رو به

خاطر کارش و عرشیا رو به خاطر اینکه هیچ تلاشی واسه دور کردن نازنین از خودش نمیکرد..! از شدت خشم خواستم بلند شوم وپشت به هر دو بنشینم اما از اون جایی که سرعت قایق زیاد بود و همون موقع خواست به

سمت راست بپیچه، طرفی و که من نشسته بودم بلند شد و من هم با شدت به یه طرف پرت شدم.

عرشیا وحشت زده به طرفم اومد و کمکم کرد بلند بشم. اما از شدت ضربه ای که به کف قایق افتاده بودم بینی ام به لبه ای برخورد کرده بود و

قدری خون ناقابل از آن سرازیر شده بود.. مارال هم که خیلی ترسیده بود و از دیدن خونی که که از بینی ام اومده بود مثل ابر بهار گریه میکرد مدام

میگفت:

_ محیایی خوبی..؟ تو رو به خدا یه چی بگو..

_ مارال میشه این قدر کنار گوش من گریه نکنی؟ باور کن خوبم..

عرشیا با عجله دستمال کاغذی ای از جیبش در آورد و با ملایمت بینی ام و پاک کرد. ولی محیا خانم کجا بود..؟! تو رویا سیر میکرد..!


_ خوبی محیا؟
_ هان..؟
_ دختر حواست کجاست..؟! میگم خوبی..؟


_ آره خوبم.

و بلافاصله کمکم کرد تا سر جایم بنشینم و از قایقران خواست که زود به ساحل برگردیم..

یک آن لحن صدایش عصبی شد:

_ آخه دختر چرا مراقب خودت نیستی؟ تو این مدت چندمین دفعه هست که یه بلایی سر خودت میاری؟ میخوای سکته ام بدی؟ یه لحظه که

ازت چشم برمیدارم با این بی احتیاتی هات تا حد مرگ منو میترسونی که نکنه یه موقع...! ادامه ی حرفش و خوردو همون جا کنارم نشست.

نازنین که از حرفها و کارهای عرشیا نسبت به من شوکه شده بود بلند شد و با عصبانیت رو بهش گفت:

_ حالا که حالش خوبه، چیزیش هم نیست.. دیگه بیا سر جایت بشین.

عرشیا که دیگه طاقتش از نازنین به حد رسیده بود با خشم داد زد:

_ سر جایت بشین نازنین.. نمیبینی از بینی اش خون میاد و نزدیک بود از قایق پرت بشه بیرون.. اون وقت تو میگی چیزیش نیست..؟!

نازنین که انتظار چنین برخوردی و از طرف عرشیا نداشت آروم گفت:

_ عرشیا جون چرا عصبانی میشی، من که حرف بدی نزدم..؟

_ هی عرشیا جون.. عرشیا جون.. خسته ام کردی. برو سر جایت میگم.

مارال که حالا گریه اش بند اومده بود و مطمئن از اینکه چندان آسیبی ندیده ام خنده به روی لبانش نشست و از برخورد تند عرشیا با نازنین

کیف کرد.. نازنین هم که دید تو این وضعیت نمیتونه به پر و پای عرشیا بپیچه دیگه ادامه نداد و کوچکترین حرفی نزد.. به ساحل رسیدیم و

قایق کنار سنگها جای گرفت. نازنین به حالت قهر و اینبار بدون اینکه از عرشیا کمکی بخواد به راحتی از قایق پیاده شد..!

مارال هم که کیف میکرد حال نانزنین رو بگیره، گفت:

_ نازنین جون، شما که این قدر ماهر تشریف دارید یه کمکی هم به ما کن..!

و اما نازنین بی هیچ توجهی و با اخم از قایق پیاده شد..

عرشیا هم منتظر درخواست من نشد و کمکم کرد تا از قایق پیاده بشم. سرم گیج میرفت و تعادلی واسه راه رفتن نداشتم.. مارال و عرشیا هر

کدوم یه طرفم و گرفته بودند و به سمت ماشین میبردند. مریم که با فاصله از کنار ساحل نشسته بو سراسیمه به طرفمون اومد و وقتی منو با

اون حال دید پرسید:

_ چی شده مارال؟ چرا محیا به این روز افتاده..؟

_ بعدا بهت میگم آبجی..

عرشیا همون طور که زیر بازویم و گرفته بود و رهایم نمیکرد رو به مارال گفت:

_ خانم کمالی من محیا رو میبرم بیمارستان، شما برگردید هتل اگه لازم بود خبرتون میکنم، فقط اگه امکان داره نازنین رو هم برسونید هتل.. من هم که از این همه نزدیکی تو دلم غوغایی به پا بود خودم رو بیشتر به عرشیا چسبوندم..!


_ نیازی نیست، خودم میرم..

_ خیلی خب.. هر جور راحتی.

_ استاد مطمئنید لازم نیست ما هم بیاییم..؟

_ نه.. گفتم که شما برگردید هتل.

_باشه.. پس محیا دست شما امانت، مراقبش باشید.

همون لحظه بود که احساس ضعف کردم و نفهمیدم کی از حال رفتم و دیگه متوجه ی اطرافم نشدم. چشمهام و که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و پرستار داشت بهم سرم وصل میکرد..

_ نه.. سرم نه، خواهش میکنم..

_ نمیشه خانم.. باید این سِرُم بهتون زده بشه..

_ نمیخوام.. ولم کن.

و به زحمت مقاومت میکردم که مانع وصل کردن سِرُم بشم. همیشه از سرم متنفر بودم، قبل از این هم فقط یکبار و اون هم به سختی طاقت

آورده بودم و مدام پرستارها رو صدا میزدم که سِرُم و بیرون بیارن.. حالا هم که بدتر از قبل بودم، لجباز و یکدنده... یه پرستار دیگه هم به

کمک پرستار قبلی اومده بود تا دستهام و بگیره و بذارم سِرُم و بهم وصل کنند.. از صدای جیغ و دادم عرشیا به اتاق اومد:

_ چی شده خانم..؟ چه خبره؟ چرا این جور میکنید باهاش.؟!

پرستار که چشم از عرشیا برنمیداشت و چشم دوخته بود بهش..! گفت:

_ آقای محترم ایشون نمیگذارند سِرُم بهشون وصل کنم..

عرشیا اومد و کنار تخت ایستاد و از دو پرستار خواست که چند لحظه ای صبر کنند .

_ محیا.. محیا جان..؟

_ اوهووم..

_ باید سِرُم و حتما بزنی.. این قدر لجبازی نکن.

_ نمیخوام، من از سِرم متنفرم. هر چند تا آمپول که میخوان بزنن ولی سرم نه..

_ آخه نمیشه که خانمی.. از دیشب تا حالا با اتفاقهایی که واست افتاده خیلی ضعیف شدی و با سرم باید تقویت بشی. یه کوچولو طاقت بیار،

بعد که سرمت تمام شد و بهتر شدی زودی میریم.. باشه دختر خوب؟

و به پرستارها که کمی اون طرف تر مقابلش ایستاده بودند و با چشمهاشون داشتند میخوردنش گفت:

_ لطفا سرم و به خانمم وصل کنید..

و یکی از دو پرستار که عین کش وارفت نزدیک شد و گفت:

_ چشم آقا..

از اینکه عرشیا منو خانمش خطاب کرده بود و هر چند برایم عجیب و نامفهوم بود اما قند تو دلم آب شد. ناخودآگاه دستش رو گرفتم و فشار

دادم..

_ عرشیا تو رو خدا بگو آروم سوزنش و فرو کنند.

_ خیلی خب، تو آروم باش..

و بالاخره بعد از یک ساعتی که سرمم تمام شد و به زور طاقت آورده بودم و حتی در اون فاصله چند باری خواستم بیرون بیارمش؛ بیمارستان

رو ترک و به هتل برگشتیم..

_ بهتری الان..؟

_ آره بهترم.. فقط نمیدونم چرا هر چی بلاست به سر من میاد..؟! از دیشب تا حالا واسه دومین بار این جور شد..

_ بس که بی احتیاطی.. فکر کنم میشه یکی باید مراقبت باشه..! البته خیلی هم بهت بد نگذشت که...!!


_ منظورت چیه..؟
_ هیچی همین جوری یه چی گفتم..!
_ آاره جون خودت..!

_ افتادن تو قایق که تقصیر من نبود؟ به خاطر اینکه با سرعت زیاد پیچید نتونستم خودم و کنترل کنم..!

_ به خاطر سرعت قایق یا خیره شدن به مقابل..!؟

_ به خاطر سرعت قایق..!

_ موندم چرا بقیه پس تعادلشون و از دست ندادند..!

_ شما که با این هیکلت، جرثقیل هم نمیتونه بلندت کنه، مارال هم که دست کمی از شما نداره فقط می مونه بعضی ها که وقتی یکی سپر

بلاشون باشه نباید هم اتفاقی واسشون بیفته..!

_ آهان.. نکته ی مهم اینجا بود که خودت به زبون آوردی..!

کاملا برگشتم به سمتش و گفتم:

_ منظور..؟

_ حسادت زنانه دیگه..

_ دلیلی نداره که بخوام به نازنین حسادت کنم..!

_ میدونم..!

عرشیا در کمال خونسردی رانندگی میکرد و من که به خاطر تابلو بازیم جلوی عرشیا حسابی حرص میخوردم به صندلی ماشین تکیه دادم و

دیگه حرفی نزدم، اما او هر از گاهی برمیگشت و نگاهی به من می انداخت و لبخندی میزد..! همون لحظه گوشیم زنگ خورد. شماره ی ماهان

بود که دو باری هم قبلش زنگ زده بوده..

_ داداشمه.. نکنه مارال به ماهان لو داده باشه که چه اتفاقی افتاده..؟

_ جواب بده شاید همین جوری زنگ زده..

_ الو.. سلام داداشی.

_ سلام خواهر خودم.. بی معرفت شدی ها..؟

_ این چه حرفیه ماهان جون، خوبی داداشی..؟

_ خوبم.. چرا صدایت این جوریه..؟! حالت خوب نیست خواهری؟

_ نه عزیزم.. بس که با مارال اینا در حال گشت و گذار هستیم، یه کم خسته ام..!

_ پس حسابی داره بهت خوش میگذره..؟

_ در نبود شما، چندان نه..

_ دوستان به جای ما خواهرم..

_ راستی مامان و بابا چه طورن..؟

_ همه خوبن.. سلام رسوندن، البته الان خونه نیستند از ظهری رفتند خونه ی خاله آرزو..

_ تو چرا نرفتی..؟

_ حوصله نداشتم، بی خواهر گلم که مزه نمیده..!

_ تو گفتی و من هم باور کردم..؟!

_ آره دیگه..

_ خیلی خب، باور میکنم..

_ خب محیایی.. من برم دیگه، کاری نداری با من؟

_ نه داداش، سلام مامان و بابا رو برسون.. البته تا شب خودم هم یه تماسی باهاشون میگیرم.

_ اوکی.. مراقب خودت باش

_ تو هم همین طور..

اشک تو چشمهام جمع شد، چه قدر همین دو سه روزه دلم واسشون تنگ شده بود.

_ محیا خانم مثل اینکه خبر نداشتند..؟

سرم و به شیشه ماشین تکیه داده بودم و بیرون و نگاه میکردم تا عرشیا متوجه ی اشکهام نشه..

_ چی رو..؟

_ واسه چی صدایت میلرزه؟ ببینمت..

و زیر چونه ام و گرفت و صورتم و به سمت خودش برگردوند..

_ گریه برای چی؟

با پشت دستم اشکهام و پاک کردم ودوباره به بیرون زل زدم..

_ محیا با توام.. درد داری هنوز..؟

_ نه..

_ پس چی؟ جون به سرم میکنی تو آخرش، بگو یه دفعه چت شد..؟ حرف بزن دیگه..

یک آن صدای کشیده شدن لاستیکهای ماشین و روی آسفالت شنیدم. عرشیا ماشین و وسط خیابون نگه داشت و کاملا برگشت به سمتم..

_ میگی یا نه؟

و من فقط نگاهش میکردم..

_ محیا با توام.. از چند دقیقه ی پیش روزه ی سکوت گرفتی..؟!

سرم و انداختم پایین و آهسته گفتم:

_ چیزیم نیست، فقط...، فقط دلم گرفته.

_ تو که من کشتی دختر..! میخوای الان نریم هتل؟

_ نه.. حالم خوب نیست، حوصله ی جایی هم ندارم. لطفا منو ببر هتل..

_ خیلی خب، تو گریه نکن..

_ مرسی..

به هتل رسیدیم و بعد از اینکه ماشین و توی پارکینگ پارک کرد، سریع پیاده شد و کمکم کرد تا منم پیاده بشم. به محض ورود به هتل،

نازنین رو کنار پذیرش دیدیم که با عصبانیت زل زده به ما.. اما عرشیا بی توجه بهش دستش و بیشتر به دورم حلقه کرد و از من خواست چند

لحظه تو لابی بنشینم و منتظرش بمونم.. عرشیا که دور شد نازنین از فرصت استفاده کرد و به طرفم اومد و تقریبا به حالت پرخاش گفت:

_ ببینم دختره ی پررو، خودت و زدی به مریضی که عرشیا دلش به حالت بسوزه و نازت و بکشه..؟ اینو تو گوشت فرو کن که با این نقشه ها

نمیتونی اون رو رو از راه به در کنی و از من بگیریش.. اگه هم واست دلسوزی میکنه فقط واسه اینه که ذاتا آدم دل نازکیه و هر کس دیگه هم

جای تو بود، غیر از این رفتار و نمیکرد. تو به جز یه دانشجو و شاگرد واسش هیچی نیستی، فهمیدی..؟

حال درست و حسابی نداشتم که بتونم جوابش و بدم و فقط در یک جمله بهش گفتم:

_ ایشون هم برای من فقط یه استاده..!

بلند شدم به اتاقم برم که صدای عرشیا از پشت سر نازنین مانع رفتنم شد.

_ نازنین یک بار بهت گفتم توکاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن و بهتره کاری به کار محیا نداشته باشی، اون بیشتر از اینها واسه ی من

ارزش داره..! پس بار آخرت باشه این رفتار و ازت میبینم وگرنه برخورد دیگه ای از من میبینی.. متوجه ی حرفهام که میشی یا جوردیگه

بفهمونم؟ و قبل از اینکه مهلت حرف زدن به نازنین بده به طرف من اومد و دستم وگرفت و با خودش از اونجا دور کرد... ساکت بودم ولی

قند بود که کیلویی تو دلم آب شد..! باورم نمیشد که این عرشیا بود که اینگونه در برابر نازنین از من دفاع کرده بود..! نازنین هم که خونش به

جوش اومده بود با لحن تندی گفت:

_ میبینیم حالا عرشیا خان.. به عاقبتش هم فکر کن..!

عرشیا اما دیگه جوابی نداد و تا زمانی که به اتاق رفتیم سکوت کرده بود. به خاطر حضور عرشیا به حمام رفتم و لباسهام و تعویض کردم و

اینبار یه شلوار راحتی با یه بلوز آستین کوتاه پوشیدم..! روی تخت دراز کشیدم که دیگه نای ایستادن روی پاهام و نداشتم. عرشیا قبل از اینکه

بره اومد کنارم و نشست و با اخم دلنشینی که به چهره داشت گفت:

_ محیا یک بار ازت خواهش کردم که مراقب خودت باش.. این قدر منو عذاب نده..!

_ دست من نیست که..؟ اتفاق هم خبر نمیکنه..

_ میدونم ولی تو هم خیلی بی احتیاطی، حواست بیشتر به خودت باشه..

_ اوهووم..

_ آبمیوه و کمپوت واست گرفتم و توی یخچال گذاشتم. حتما بخور که دوباره ضعف نکنی.. برای شام هم نمیخواد بیایی پایین، میگم خانم

کمالی بیاره اتاقت..

_ ممنون..

_ خواهش میکنم ، وظیفمه..!

داشت از اتاق میرفت بیرون که صداش کردم:

_ استاد..؟

_ استاد نه و عرشیا...! بگو حرفتو تا یادت نرفته..

_ اون حرفهایی که به نازنین زدین جدی بود..؟!

_ اگه تو میخوای جدی بوده باشه، پس جدی بود..!

چشمکی زد و بلافاصله از اتاق رفت بیرون.. و دوباره منو با یه دنیا سؤال به حال خود رها کرد. نه میخواستم خودم و امیدوار کنم و نه

میخواستم غیر از این باشه.. از فکر اینکه حرفهای اون شبش درست بوده باشه وهمه ی اینها رو یه بازی بدونه قلبم به درد اومد. اما با رفتارها و

حرفهای الانش هم جور در نمی اومد! و چیزی که واقعیت این روزگاره اینه که تو بازی، بیرحم و سنگدل، دل رحم و مهربون نقاب یکدیگر به

چهره میگذارند..! اما ته دلم عرشیا رو اینگونه نمیدیدم..

تا فردای اون روز مارال چند باری بهم سر زد و عرشیا هم مرتب تماس میگرفت یا اس میداد و جویای احوالم میشد. نزدیک ظهر بود که مارال

به اتاقم اومد و واسم ناهار هم آورده بود..

_ محیا جون بهتری نسبت به دیروز..؟ فدات بشم، کاش پیشنهاد این سفر و نداده بودم. از روزی که اومدیم داره همین جور به سرت میاد.

_ تو چرا خودت و ناراحت میکنی عزیزم..؟ تقصیر تو نبوده که..

_ نمیدونی محیایی چه قدر نگرانت شدیم..؟ عرشیا هم بیچاره داشت سکته رو میزد. نمیدونی چه جور دست و پایش و گم کرده بود، صبح بهم

زنگ زد که حتما سر ساعت واست ناهار بیارم و پیشت هم بونم که یه موقع دوباره حالت بد نشه و از حال بری.. آخه دیشب از درد خوابت

نمیبرد و یه لحظه از حال رفتی.. تا دیر موقع بالای سرت بودیم که اگه لازم شد ببریمت بیمارستان، اما خدا رو شکر مسکن که اثرکرد خوابت

برد.

_ واقعا.. پس چرا یادم نمیاد..؟

_ از درد زیاد متوجه نبودی.. یه کم هم تب کرده بودی.

_ که اینطور.. از عرشیا چه خبر؟

_ از صبح به بعد که زنگ زد بهم، دیگه خبرش ندارم..

_ حتما با نازنینه.!

_ فکر نمیکنم، چون نازنین رو تنها تو رستوران دیدم..

_ چه عجب..؟!

_ اتفاقا خیلی هم عصبی به نظر میرسید..

_ در موردش صحبت نکنیم بهتره، اسمش که میاد اعصابم به هم میریزه..

_ یه چیزی بگم.؟

_ این طور که عرشیا مثل پروانه دورت میچرخه، حدسم اشتباه نباشه خیلی واسش مهمی..! اون قدر که طاقت درد و ناراحتیت و نداره..

اومدم بگم که هنوز مونده تا کاملا بشناسیش و این روی مهربونش و دیدی که اس ام اسی به گوشیم اومد:

_ محیا خانوم، ناهارتو که خوردی خوب استراحت کن که اگه عصری بهتر بودی میبرمت بیرون دلت باز بشه.. خدایا از دست این عرشیا که

هرلحظه میگذشت یه جوری غافلگیرم میکرد و خدا رو شکر این دو روزه روی خوبش به من بود. در جوابش نوشتم:

_ مرسی... اگه حالم بهتر شد شاید با دوستانم یه سر بریم بیرون، دیگه مزاحم شما نمیشم..

_ هر جور راحت هستین.. اما اگه رفتن با دوستانتون کنسل شد به من اطلاع بدید..

_ حتما..

دلم میخواست با عرشیا برم اما دلم هم نمومد مارال و مریم و تنها بذارم، همین جوریش به خاطر اتفاقهایی که واسم تا الان افتاده بود رفیق

نیمه راه شده بودم. ظهر مارال پیشم موند که به اصطلاح مراقبم باشه..

_ مارال باور کن من خوبم، تو رو پیش مریم که تنهاست..

_ عزیزم مریم که بچه نیست، تا الان هم هفت تا خواب و کرده.. ضمنا عرشیا جونت سفارش کرده در هیچ شراطی خانوم و تنها نذارم والا تنبیه میشم

و یک نمره از نمره ی پایانیم کم میشه..!

_ آخی که چه قدر هم واسه ی تو مهمه که از نمره ات کم بشه یا نشه..

_ مسخره میکنی..؟

_ نه جون تو.. البته حقته تا آدم بشی..

_ خیلی بدجنسی محیا.. به جای اینکه از عرشیا بخوای که به جای نمره کم کردن منو از مرز افتادن نجات بده میگی حقمه..؟

_ اولا عرشیا استادی نیست که به نزدیک ترین کسش هم اپسیلونی نمره ارفاقی بده.. ثانیا تو همیشه باید دنبال نمره باشی واسه پاس کردن..؟

_ ولمون کن تو رو خدا تو این سفر که تا الان به اندازه ی کافی زهرمارمون شده..!

_ ببخشید.. تقصیر من بوده..

_ چی کار به تو دارم قربونت..؟ اگه این دختره ی بد ترکیب نبود و به پرو پامون نمی پیچید که الان روزمون این نبود. خیال کردی نمیدونم یا

متوجه نشدم که تو قایق حواست به اون پرت شد و به اون روز افتادی..؟!

از تیزبینی مارال خنده ام گرفت که همیشه حواسش به این جور مسائل هست..

_ پس اگه بگم امروز تو لابی چه اتفاقی افتاد پس چی میگی..؟

مارال چهار زانو روی تخت مقابلم نشست و بالشتشو تو بغل گرفت و گفت:

_ پس زود بگو که مردم از فضولی..

من هم کل ماجرا رو واسش تعریف کردم..

مارال که غش کرده بود از خنده و از ضایع شدن نازنین ذوق میکرد گفت:

_ به خدا حالم جا اومد محیا جون، حیف که اونجا نبودم قیافه ی آویزونش و ببینم..! بالاخره واسه بار دوم عرشیا خان تونست حق این دختره

رو بذاره کف دستش.. آخیش عجب خبر خوشحال کننده ای..!

_ اوهووم... ولی نازنین کسی نیست که به این راحتی ها بی خیال بشه به خصوص که با جمله ی آخرش نگرانم کرد..!

_ بی عرضه تر از اونی هست که بخواد غلط زیادی کنه، زِر زیادی زده واسه خودش.. دیگه بهش فکر نکن.

_ امیدوارم همین جوری باشه که تو میگی..

مارال خمیازه ای کشید و گفت:

_ خب محیایی بهتره یه کم بخوابیم..

_ باشه.. فقط خواهشا با فاصله بخواب که از لنگ و لگدهای تو در امان باشم..

_ اواا خواهر.. من کی لنگ و لگد انداختم..؟!

_ از آخرین باری که یادم میاد کم مونده بود منو از تخت بندازی پایین..!

_ آخه نه اینکه من از بچگی عاشق کاراته بودم، تو خواب پیاده میکنم..!

_ پس خدا به داد شوهرت برسه..!

_ عزیزم اون جور مواقع تخت یه نفره یا کاناپه واسه چی گذاشتند..!؟

_ واقعا که اون بدبختی که بخواد شوهر تو بشه..

_ دلش هم بخواد.. حالا میگذاری بخوابم..؟

_ خوبه من از بیمارستان مرخص شدم و باید استراحت کنم مثل اینکه تو بیشتر به خواب نیازی داری..؟

_ محیا..؟

_ اوهووم..

_ با زبون خوش بتمرگ عزیزم.

_ بی تربیت..

maryam banoo842
1391،08،30, ساعت : 01:38 قبل از ظهر
عصری ساعت 6:45 بود که از خواب بیدار شدیم.

_ وای چه قدر خوابیدیم..؟ مارال من میرم یه دوش بگیرم و بعد هم حاضر میشم که بریم پاساژ که کلی خرید دارم...

_ محیا مطمئنی میتونی بیای، میخوای بذاریم واسه فردا..؟

_ نه.. حوصله ام سر رفت تو هتل.. مثل اومدیم سفر که تفریح کنیم.. ضمنا مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته که فردا باید برگردیم..

_ آره، اصلا یادم نبود.چه قدر هم که خوش گذشت..؟! پس تا تو حاضر بشی من هم برم آماده بشم.

بعد از اینکه دوش آب گرمی گرفتم، مقابل آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم، یه کم زیر چشمهام گود افتاده بود و صورتم رنگ پریده به

نظر می اومد.. قدری پن کیک به صورتم زدم تا چیزی مشخص نباشه، آرایش ملایمی کردم و تونیک و شلوار پارچه ای راحتی ام و هم پوشیدم

تا فشاری به زخمی که روی پایم بود نیاد.. اونشب کلی تو پاساژها گشتیم و خرید کردیم..

_ وای محیا چه خبرته..؟ داری واسه ی یک سال خودت و تأمین میکنی؟!

_ عزیزم سفر که فقط تفریح نیست.. مزه اش به خرید کردنش هم هست. دست خالی هم که نمیشه برگردم..؟

_ حالا این پیراهن خوشگل و واسه کی خریدی..؟! برای ماهان که خریدی، حتماً این واسه عرشیاست که مارک و گرونه.. آره ناقلا؟

_ ببینم مامانت به تو یاد نداده تو کار بقیه فضولی نکنی..؟

_ نه عزیزم، در این یکی مورد نتونست آدمم کنه..!

_ آقا لطفا همین رو حساب کنید..

_ بله خانم.. چیز دیگه لازم ندارید..؟

_ نه ممنون..

_ قبل از اینکه از پاساژ خارج بشیم گفتم:

_ بچه ها من خیلی هوس بستنی کردم، بریم تو همون کافی شاپ طبقه ی بالا..؟

_ آره.. بریم اتفاقا الان خیلی مزه میده..

من و مریم بستنی کاکائویی و مارال بستنی میوه ای سفارش داد..

_ میگم مریم جون، شام عروسی رو افتادیم دیگه..؟

_ هر چی خدا بخواد محیا جون.. ایشالله عروسی خودت..

_مرسی عزیزم..

_ آبجی یه دعایی هم واسه خواهرت کن بابا.. ما رو فراموش کردی..؟

_ تو بزرگ شو.. خودم واست آستین بالا میزنم..!

_اِ.. یعنی واسم میری خواستگاری خواهر جون..؟!

_ چیه؟ مثل اینکه خیلی عجله داری واسه شوهر کردن.؟

_ تنوع تو زندگی لازمه دیگه..

_ خاک تو سرت که به ازدواج به دید تنوع نگاه میکنی..

_ ای بابا، تو شوخی هم حالیت نمیشه..؟

یه تای ابروم و بالا انداختم و مشکوک به مارال نگاه کردم

_ دختر نکنه کسی و زیر نظر داری..؟!

_ آره فدات بشم.. قراره همین روزها برم خواستگاریش و اون هم با سینی چای بیاد مقابلم..!

مریم خنده ای به مسخره کرد و گفت:

_ آخه کی میاد اینو بگیره؟ مگه عقل از سرشون پریده..؟!

مارال اخم شیرینی کرد و قاشقی و که دستش بود به طرف مریم پرت کرد..

_ خیلی هم از خداشون باشه.. ببینم تو خواهر منی یا هووم..؟ حالا محیا از خودِ، اگه یه غریبه اینجا بود فکر میکرد عیبی دارم ها..

_ مگه نداری..؟

_ مریم به خدا یه چی بهت میگم ها..؟ حالا بعد عمری یه نفر پیدا شده و میخوات بگیرتت واسم زبون در آوردی..؟!

_ بچه ها بی خیال.. همه دارم نگاهمون میکنند.. پاشید بریم که دیگه دارین آبروریزی میکنید.

_ مارال که هنوز در حال خوردن بستنی اش بود با دهان پر گفت:

_ بذار بستنی ام و بخورم، حالا چه عجله ای داری..؟

_ دهانت و ببند حالم به هم خورد، بترکی بس که میخوری.. باقیش و بیار تو ماشین بخور.

- اگه شما دو تا گذاشتید من یه چی کوفت کنم؟

زیر بازویش و گرفتم و به زور بلندش کردم و از پاساژ زدیم بیرون..

ساعت 10 بود که بعد از شام در همان رستوران هتل به اتاقهامون برگشتیم.. خریدهایم و روی تخت گذاشتم و هدیه ای و که واسه عرشیا

گرفته بودم برداشتم و با خوشحال به سمت اتاقش رفتم.. کنار اتاق 214 ایستادم و نفسم و بیرون دادم، تقه ای به در زدم و بعد از چند لحظه

در باز شد. و عرشیا برافروخته در چارچوب در ایستاد و متعجب از دیدنم گفت:

_ محیا این جا چی کار میکنی..؟ اتفاقی افتاده؟

_ نه استاد طوری نشده..! فقط خواستم...که با شنیدن صدای زنانه ای حرفم نیمه تمام موند..

_ عرشیا جان کیه پشت در..؟

تمام تنم یخ کرد. صدای نازنین بود که از اتاق عرشیا میومد.. نگاهی از سر نفرت بهش انداختم و بی هیچ حرفی تنها هدیه ای و که واسش برده

بودم به طرفش گرفتم و از اونجا دور شدم.. حتی فرصت زدن حرف یا توضیحی هم بهش ندادم، و فقط صدایش و از پشت سرم میشنیدم که

صدایم میکرد.. مستاصل به اتاقم بازگشتم وخودم و به روی تخت انداختم و اونقدر اشک ریختم که خوابم برد.. صبح وقتی چشم گشودم،

نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم. عرشیا اس داده بوده..

_ محیا خانم بیدار شدی حتما زنگ بزن.. منتظرتم.

بلند شدم و مقابل آینه ایستادم، چشمانم پف کرده و قرمز بود. به یاد آوردم که دیشب با اون حالی که به اتاق اومدم در همون حالت گریه

واسش نوشته بودم:

_ اون هدیه تشکری بود به خاطر تمام لطفی که این چند روز برای من انجام دادید اما خواهش میکنم حتی اگه به حالت مرگ هم بودم کاری

به کارم نداشته باشید.. من نیازی به ترحم و دلسوزی کسی ندارم..!

و اکنون از من خواسته بود به او زنگ بزنم..!؟ دیگه تمام شد، همه چی تمام شد... باید حرف اون شبش و جدی میگرفتم، او مرا وارد بازیش

کرده بود و حالا انتظار داشت آنچه را که دیشب دیده بودم به راحتی فراموش کنم..! بی خیال این شدم که زنگی بهش بزنم و اطمینان داشتم

که قصد توجیه افتضاح دیشبش و داره.. دیگه نمیخواستم اون محیایی باشم که به راحتی میبخشه و از یاد میبره.. باید او را از ذهنم و قلبم

پاک میکردم..

ساعت 11 پرواز داشتیم و الان 8 صبح بود. دلم به هیچ کاری نمیرفت حتی حوصله ی جمع کردن وسایلم و هم نداشتم.. مارال زنگ زد که

واسه صبحانه برم پایین اما اشتهای خوردن هم نداشتم، احساس تهوع میکردم، با بی حالی چمدونم و بستم و وسایلم و آماده دم در گذاشتم. 45

دقیقه مونده به پرواز فرودگاه بودیم و من بدون اطلاع به عرشیا هتل را ترک کرده بودم..!

دلم وحشتناک گرفته بود.. با وجود اینکه اتفاقهای زیادی تو این چند روز افتاده بود اما از برگشتمون ناراحت بودم..! و چیزی که بیشتر از همه

عذابم میداد جریان شب قبل بود و بودن نازنین و عرشیا در کنار هم، اون هم در اتاق عرشیا..!! از فکرش داشتم دیوونه میشدم.. من محکوم

بودم به عاشق بودن و از یاد نبردن عرشیا از دلم.. به قلبم که رجوع میکردم تمام وجودم او را می طلبید و فریاد میزد...! و باز هم بر سر

دوراهی.. از خواستن تا فراموش کردن...، از عشق تا نفرت...!

مارال وقتی فهمید برگشتمون و به عرشیا اطلاع ندادم و بی خداحافظی اونجا رو ترک کردم کلی از دستم عصبانی شد و تا دقایق آخر که در

فرودگاه بودیم اصرار میکرد که یه زنگ بهش بزنم، حتی اینکه خود مارال هم زنگ بزنه مانعش شدم... و تا حالا بی شک از برگشتمون مطلع

شده و من بر فراز آسمان بودم...

_ محیا..؟

_ چیه مارال..؟

از صبح تا حالا یه کلام حرف نزدی..

_ چیزی نیست..

_ تو که تا دیشب شاد و شنگول بودی، به عرشیا مربوط میشه..؟

عصبی گفتم:

_ چه طور..؟ چرا خیال میکنی همه چیز باید به اون ربط پیدا کنه..؟

_ چرا عصبانی میشی؟ پس دلیل اینکه بی اطلاع و بی خداحافظی خواستی برگردی چیه..؟! حالا چه فکری میکنه..؟ به خدا خیلی زشت شد.

جداً از هر مسئله ای نباید بی خداحافظی می اومدیم..

_ نیازی به این کار نبود. اون این قدر سرش گرمه که به برگشت ما و خداحافظیمون اهمیتی نمیده..! خواهشا در مورد این مسئله هم دیگه

صحبتی نکن..

_ فکر کنم امروز از اون روزهای سگی توئه..

_ میشه بس کنی مارال.؟

_ اَه با این اخلاق گند تو..

به تهران که رسیدیم مریم که حسابی بهش خوش گذشته بود با ناراحتی گفت:

_ بچه ها چه زود سفر مجردیمون تمام شد..!

مارال که هنوز از دست من کفری بود با خنده ی مصنوعی و به طعنه رو به مریم گفت:

_ به شما که بله.. با وجود آقا مهراب مگه میشد بد بگذره..؟ ولی ما که از دست بعضیها کوفتمون شد این سفر..!

میدونستم که منظورش، من هستم ولی حوصله ی جواب دادن بهش ونداشتم.. تو فرودگاه ماهان منتظرم بود. از دیدینش خیلی خوشحال شدم

و وقتی چشمم اونو از دور دید بی توجه به اطرافم به سمتش دویدم و خودم و محکم تو بغلش انداختم..

_ داداشی نمیدونی چه قدر دلم واستون تنگ شده بود..

_ جداً..؟ برای همین خیلی احوالمون و میگرفتی..؟!

_ این جور نگو ماهان.. به خدا خیلی تو فکرتون بودم اما یه مسائلی پیش اومد که وقت نمیکردم زیاد زنگ بزنم...

_ چه مسائلی محیا جان..؟ پس واسه چی وقتی زنگ میزدم چیزی نمیگفتی؟

_ آخه نمی خواستم ناراحتتون کنم..

_ عزیزم ما خانواده ات هستیم.. شاید لازم می بود من بیام اونجا..؟

_ نه داداشی.. مسئلی ای نبود که تو بیایی اونجا وحلش کنی.. حالا بعد واست تعریف میکنم.

مارال و مریم که حالا به ما رسیده بودند سلام و احوالپرسی کردند..

_ آقا ماهان لطفا این خواهر گنده دماغت و ببر که همسفریش فقط به درد خودش میخوره..!

_ مارال تو که خودت میدیدی من مقصر نبودم، دیگه چرا این حرفها رو میزنی..؟

ماهان که متوجه ی حرفهای ما نمیشد اخمهاش رفت توی هم و با نگرانی از من پرسید:

_ خواهرم چه بلایی به سرت اومده؟ داری کم کم نگرانم میکنی..

_ داداش چیز نگران کننده ای نیست.. گفتم که بعداً بهت میگم.

از مارال و مریم خداحافظی کردیم و هر چی اصرار کردیم که تا خونه برسونیمشون قبول نکردند..

قبل از اینکه به خونه برسیم همه چبز و واسه ماهان تعریف کردم، البته به جز جریان شب قبل...!

ماهان سکوت کرده بود و حرفی نمیزد.. و تنها به یک جمله اکتفا کرد..

_ عرشیا بی احساس به تو نیست..!

و همین یه جمله کافی بود تا درون مرا متلاطم کند و نور امیدی در دلم روشن شود..!

به خونه رسیدیم. مامان و بابا بی صبرانه در انتظار دیدن من بودند.. قبل از اینکه پا به درون خونه بگذارم غمی که به چهره داشتم و مخفی

کردم نمی خواستم بویی از ناراحتی و غم درون من ببرند..

_ سلام مامان و بابای خوبم.. قربونتون برم، یه دنیا دلم واستون تنگ شده بود.

بعد از اینکه کلی تو بغل مامانم قربون صدقه ی هم رفتیم به طرف بابام رفتم، چه قدر دلم هوای این آغوش پر از محبتش را کرده بودم. یه

لحظه اشک به چشمهام نشست که از دید بابا مخفی نموند. پیشونیم و بوسید و گفت:

_ محیا، دخترم.. خوشحالم که سلامت میبینمت.. تا به حال از ما دور نشده بودی..

_ بابا جون این که مسافرت چند روزه بود.. بالاخره که باید یه روزی ازتون دور بشم. نکنه میخوایین ترشی ام و بندازین..؟

_ عزیزم آرزوی منو مادرت خوشبختی توئه، مطوئن باش تو رو به دست یکی بهتر از خودمون میدید که بیشتر از چشمهاش مراقب تو باشه..

_ بابایی من که بچه نیستم یکی دیگه از من مراقبت کنه..؟

ماهان با خنده اومد نزدیکم و دو طرف لپهام و کشید و بعد خودش و روی مبل ولو کرد و گفت:

_ بچه ی دو سه ساله که نه ولی زیادش ده دوازده سالت که هست...

مامان که با سینی شربت از آشپزخانه خارج می شد با اخم رو به ماهان گفت:

_ ماهان چی کارش داری..؟ این قدر سر به سر خواهرت نذار، تو خودت هم دست کمی از بچه ها نداری..

_ مادر من وقتی شما این طور بگید از بقیه چه انتظاری میره..؟

با خنده گفتم:

_ خوردی آقا ماهان..؟

اون روز کلی با مامان و بابا از سفرم گفتم و خیلی چیزها هم خودم راجع به سفرم اضافه کردم که خیالشون از این بابت راحت بشه که بهم

خوش گذشته، نمی بایست قبل از رفتن موجب ناراحتیشون بشم...

دو روز از برگشتم از کیش گذشته بود و هنوز نه من و نه مارال با هم تماسی گرفته بودیم. ومطمئنا به خاطر جریانی که پیش اومده بود و من

یه جورایی ندید گرفته بودمش ازم دلخور بود، اما امروز میدیدمش و باید کلی نازش و میکشیدم تا از دلش بیرون بیاد.

به دانشگاه که رسیدم از قسمت پارکینگ ماشین ها رفتم؛ دلم برای دیدنش پر میکشید هر چند هنوز اون شب و فراموش نکرده بودم. چشمم

به روی ماشینش خیره موند، اومده بود و بالاخره امروز بعد از دو روزی که در بیقراری ام سپری شده بود میدیدمش.. خوب بود امروز و به موقع

به کلاسش میرسیدم که بی شک ناراحتی اش و نه فقط به خاطر دیر سر کلاس حاضر شدن بلکه واسه خاطر اون موضوع هم سرم خالی

میکرد. مارال زودتر از من اومده بود و تقریبا وسط کلاس نشسته بود و روی صندلی کناریش هم جزوه اش و گذاشته بود..

_ سلام مارال جون .. میدونستم دوست خودمی که اگه کنارت نشینم طاقت نمیاری..!

_ بیخود فکر کردی.. جایی واسه جزوه ام نبود گذاشتم روی اون صندلی، حالا اگه میخوای تو بشین..

ابروهام وبالا انداختم و با خنده گفتم:

_ ولی زیر صندلی که جا واسه جزوه هست..!

_ اونش به خودم ربط داره..

_ مارال..؟

_ اوهووم..

_ هنوز از من دلخوری..؟

_ مگه واست مهمه..؟

_ چرا مهم نباشه.؟ تو تنها دوست منی که عین خواهرم می مونی..

به طرفم برگشت، اشک به چشمهایش نشسته بود. یعنی این قدر باعث ناراحتی اش شده بودم ..؟ با خودم فکر کردم پس چه برسه به عرشیا که

بی خداحافظی و بدون اطلاع اونجا رو ترک کردم.

_ احمق تو میدونی دوست یعنی چی.؟ خودت میدونی که واسه من کمتر از مریم نیستی، اما توعین غریبه ها باهام رفتار میکنی..

_ معذرت میخوام مارال جون.. به خدا قصدی نداشتم که بخوام ناراحتت کنم. تو که خبر ندانی چی باعث شد عرشیا رو بی خبر از برگشتمون

بذارم، پس زود هم قضاوت نکن..

_ واسه همینه که میگم عین یه غریبه ام واست.. بهم بگو چه مرگت شد اون روز؟

_ باشه.. بعد ار کلاس بهت میگم.. حالا هم اشکاتو پاک کن که این پسره آریا منش بدجور داره نگاهت میکنه..!

عرشیا وارد کلاس شد، اما سر حال به نظر نمیرسید. به محض اینکه سر جایش نشست در کلاس به دنبال من چشم چرخوند و همین که

نگاهش به من افتاد چند لحظه ای به رویم ثابت موند. اخمهایش و در هم کشید و عصبی جزوه اش به روی میز کوبید.. در حین درس هر

لحظه گره ی اخمهایش بیشتر و عصبی تر میشد و نهایت درس و زودتر از همیشه تمام کرد، بی حضور و غیاب..! بچه ها یکی یکی از کلاس

خارج میشدند، من هم وسایلم و برداشتم و از مارال خواستم که سریع از کلاس بریم بیرون اما عرشیا فکرم و خوند و همون لحظه گفت:

_ خانم راد، شما تشریف داشته باشید...

آروم و با ترس گفتم:

_ چشم استاد..

مارال هم که حالی بهتر از من نداشت و حسابی ترسیده بود گفت:

_ وای محیا نگفتم به خاطر اون جریان بهش برمیخوره.. فقط خدا بهمون رحم کنه..

_ نترس بابا، کاری به تو نداره. مگه عزرائیله که این قدر ترسیدی..؟ خیالت راحت، هم دعواش و من میخورم هم کم شدن نمره از آن من

میشه..!

_ امیدوارم اینقدر کله خر نباشه.. من رفتم، به خدا میسپارمت و جای همیشگی منتظرتم..

_ باشه، فعلا..

دیگه کسی تو کلاس نبود و فقط من بودم و عرشیا، با این حال خیالم راحت بود، چون اینجا دانشگاه بود و اون نمیتونست هر برخوردی کنه..

آهسته به طرفش قدم برداشتم ولی جرأت نزدیک شدن بهش و نداشتم..

_ از چی میترسی که با فاصله ایستادی..

_ نخیر استاد.. همین جا راحتم. لطفا بگید چه کارم داشتید.؟

عصبی سرش و بلند کرد و زل زد به چشمهام.. خدایا چه برقی داره این چشمهای مشکی اش..؟ یکهو دلم ریخت.. این همون چشمهاییه که تا

قبل از اون شب عاشقش بودم ولی حالا از همین چشمها میترسیدم..

_ گفتم بیا نزدیک.. مگه کری؟

چاره ای نداشتم اگه لجبازی میکردم صداشو بلندتر میکرد و آبرویم میرفت... رفتم نزدیکتر اما باز هم با فاصله ایستادم. چند لحظه سکوت بود و

من فقط صدای نفسهایش و میشنیدم. از کیفش چیزی رو درآورد و به طرفم گرفت..

_ این و جا گذاشته بودی..

دستبندم بود که صبح قبل از این که به فرودگاه برم کلی دنبالش گشته بودم و لی چون پیدایش نکرده بودم بی خیالش شده بودم.

_ اون شب بعد از اینکه رفتی، از دستت باز شد و افتاد..

تشکر خشک و خالی کردم و بی اعتنا بهش رویم و برگردوندم و خواستم از کلاس برم بیرون که دوباره ولی با خشم صدایم زد:

_ خانم راد...

خونسرد به سمتش برگشتم و گفتم:

_ بله استاد..؟

_بعد از پایان کلاسهات بیرون از دانشگاه ساعت 5 منتظرتم. یادت نرفته امروز کلاس پیانو داری که..؟

_ قبلا یک بار به شما گفته بودم از اینکه کسی مدام چیزی رو بهم یادآوری کنه خوشم نمیاد. ضمناً خودم میتونم برم مزاحم شما نمیشم.

_ همین که گفتم.. ساعت 5 بیرون دانشگاه، و یادت باشه این دفعه مثل دفعه های قبل نیست..!

این و گفت و زودتر از من از کلاس بیرون رفت..

مستأصل همون جا روی یکی از صندلی ها نشستم. هر چه سعی میکردم ازش فرار کنم نه خودم میتونستم و نه اون میگذاشت که همچین

اتفاقی بیفته. همین که تصمیم میگرفتم از دلم بیرونش کنم بیشتر به طرفش کشیده میشدم و بی شک حالا دیگر کاملاً در بازیش قرار گرفته

بودم..! به مارال اس دادم که بیاد تو همون کلاسی که بودیم و چند دقیقه ی بعد نگران وارد شد. به نفس نفس افتاده بود، گویی تمام راه و

دویده بود.

_ چی شد محیا ؟ چی بهت گفت ؟ چند نمره کم کرد..؟

_ کاش نمره کم میکرد..!

مارال که از ترس در حال پس افتادن بود عصبی کیفش و پرت کرد و کنارم نشست..

_ کار خودش و کرد بالاخره؟ پش حذفمون کرد؟

_ حذف چیه دختر؟ اصلا در مورد اون قضیه حرفی نزد!

_ چی داری میگی؟ بابا یه جور حرف بزن که من هم بفهمم آخه..

و این جا بود که ماجرای شب آخر و واسش تعریف کردم. اینکه وقتی واسه دادن هدیه اش به اتاقش رفته بودم، متوجه ی حضور نازنین در

اتاقش شده بودم، و اون شب و با چه حالی به صبح رسونده بودم..

به اینجا که رسیدم بغضی و که داشت خفه ام میکرد جایش را به گریه داد..

مارال سکوت کرده بود و حرفی نمیزد..

اون روز بعد از پایان کلاسهام مردد بودم که با عرشیا به آموزشگاه برم یا نه..؟ میدونستم تنها دلیلش رسوندن من نیست و بی شک قصد

بازخواستم و داره..

_ مارال من باید برم.. شب باهات تماس میگیرم..

_ باشه.. مراقب خودت باش و منو بی خبر نگذار..

بیرون از دانشگاه عرشیا رو دیدم که با فاصله و اون سمت خیابون پارک کرده بود. به طرفش رفتم و در عقب و باز کردم که سوار بشم، اما اون

درجلو رو باز کرد و گفت:

_راننده ات نیستم که میری عقب بشینی..

حوصله ی جر و بحث ونداشتم و به ناچار جلو نشستم. چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدیم که بالاخره عرشیا سکوت و شکست:

_ به اندازه ی یه استاد هم ارزش نداشتم که رفتنت و اطلاع بدی یا لااقل یه خداحافظی خشک و خالی کنی؟

_ مگه مهم بود واست؟ تو که حسابی سرت گرم بود..! دیگه چه فرقی میکرد که دانشجویتون کی برمیگرده یا از شما خداحافظی کنه..؟

حرفی که زدم خشمش و بیشتر کرد. ماشین و کنار خیابون نگه داشت و کامل برگشت به سمتم، بازویم و محکم گرفت که کم مونده بود میان

دستانش خرد بشه، منو به طرف خودش برگردوند و با خشم داد زد:

_ چی گفتی؟ یه بار دیگه حرفت و تکرار کن ببینم..

_ چیه جناب استـاد..؟ حرف حق تلخه ؟!

چشمانش از عصبانیت گرد شده بود و چهره اش برافروخته..

_ ببین چی دارم بهت میگم، بار آخرت باشه این جور بهم توهین میکنی و گرنه خودت میدونی...

_ تو که یه بار خوب حالیم کردی .. اصلِ ذات و شخصیتت و هم بهم نشون دادی..!

دستش و به سمت صورتم آورد و زیر چونه ام گرفت. از ترس خودم و عقب کشیدم و به در ماشین چسبیدم..

_ نترس کوچولو.. الان کاریت دارم، به موقع اش..!

تمام تنم یخ کرده بود و صدای قلب خودم و میشنیدم. خواستم پیاده بشم اما هر کاری کردم در باز نشد.

_ عوضی میخوای چی کار کنی؟ بذار برم .. چرا راحتم نمیذاری..؟

_ راحتت بذارم؟ فکر کردی، تازه اولشه عزیزم..!

_ آخه چی از جون من میخوای لعنتی..؟

_ اون هم به وقتش میفهمی...!

از ترس داشتم سکته میکردم ولی راه فراری نداشتم. همون موقع متوجه ی گوشیم شدم که در حال زنگ خوردن بود... مارال بود.. باید ازش

میخواستم به دادم برسه و منو از دست این دیوونه نجاتم بده.. اومدم جواب بدم که سریع گوشی و از دستم قاپید و به عقب ماشین پرتش کرد..

_ چی کار میکنی دیوونه..؟

_ بهتره مثل بچه آدم بشینی و غلط زیادی نکنی..

_ زود منو ببر آموزشگاه..

_ امروز از کلاس خبری نیست.. هنوز باهات کار دارم..! من که اینجا هستم و تا استاد هم نباشه کلاسی در کار نیست..

فهمیدم رسوندن من به آموزشگاه بهونه اش بوده و از قبل هم غیبتش و به خانم علوی اطلاع داده بود.. بعد چند دقیقه حرکت کرد اما حالا

مسیرش آموشگاه نبود، حتی به سمت خونه ی ما هم نمیرفت..!

با عصبانیت داد زدم:

_ منو کجا میبری..؟

جوابی نداد و فقط به روبه رو خیره شده بود و با سرعت زیاد رانندگی میکرد..

_ گفتم کجا میری..؟

_ خودت میفهمی..

جنگیدن با او فایده ای نداشت. چند خیابون که رد کردیم کنار یه مجتمع مسکونی نگه داشت. پیاده شد و به سمتم اومد، در ماشین و باز کرد

و دستم و گرفت و پیاده ام کرد..

_ اینجا کجاست که منو آوردی؟

باز هم جوابی نداد و دستم و محکم کشید و با خودش برد..

_ دارم بهت میگم این جا کدوم گوریه..؟

محلی نذاشت و فقط منو به دنبال خودش میکشید.. میخواستم جیغ و داد کنم که یکی بیاد و منو از دست این زنجیری نجات بده که فرصت

نداد و سریع منو به داخل آپارتمانی برد.. پرتم کرد روی مبل وخودش هم مقابلم نشست.. وحشت کرده بودم که چی تو سرش میگذره و

میخواد چه بلایی به سرم بیاره..؟! از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم. رو به رویش ایستادم و چند لحظه زل زدم به چشمانش و او هم خونسرد

به من خیره شده بود و پوزخندی گوشه ی لبش بود..

_ ببینم چند نفر دیگه هم به جز تو قراره بیان اینجا..؟! خیلی پستی..

به طرفش حمله بردم اما قبل از اینکه حرکتی کنم بازویم و محکم گرفت و سیلی محکمی خوابوند توی صورتم که سرم به یه طرف چرخید..

_ وحشی..

دوباره پرتم کرد روی مبل و خودش به رویم خم شد..

_ این جواب حرفی بود که زدی عزیزم..

با تمام نیرویی که داشتم به عقب هلش دادم و خوستم از اون جا فرار کنم که از پشت منو گرفت و کامل به سمت خودش برگردوند..

maryam banoo842
1391،08،30, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
_ آخرین بارت باشه گستاخی میکنی که دیگه مراعاتت نمیکنم..!

_ بیشتر از این..؟ تو که هر غلطی دلت خواسته کردی..

_ این قدر روی اعصاب من نرو لعنتی..
_ ولم کن..
_ که ولت کنم.. نخیر..


هر چه تقلا میکردم که خودم و از میون دستانش آزاد کنم، او محکم تر بازوهایم و فشار میداد..

_ گفتم ولم کن عوضی، دستهام و شکوندی.. بذار برم خونه..

_ به نفعته که عین یه دختر خوب بشینی تا بعد برگردونمت خونه..

_ خودم میتونم برگردم. نیازی هم نیست تو منو برسونی و دوباره تو اون ماشین کوفتیت بشینم..

_ مگه دست خودته..؟ میدونی که در مقابل من نمیتونی مقاومت کنی..
_ تو کسی نیستی که بتونی مانع من بشی ( جون عمه ام).. این قدر هم به خودت مطمئن نباش آقای رهنمای وحشی..

بی توجه به حرفم روی مبل دراز کشید و بی خیال چشمهاش و روی هم گذاشت. همون جا ایستادم و زل زدم بهش.. با همه ی دیوونه گیهایش هنوز دوستش

داشتم و ذره ذره ی وجودم او را فریاد میزد..! یک آن چشمهاش و باز کرد و یه تای ابرویش و بال انداخت و گفت:

- بار اولته منو میبینی که این جور زل زدی نگاهم میکنی..؟!

_ نخیر میخواستم مطمئن بشم اگه خوابی زودتر از شرت خلاص بشم..

_ عزیزم.. حالا حالاها در خدمت هم هستیم..! ضمنا تا من نخوام، نمیتونی از اینجا بری. چون در قفله، خیال کردی همین جور در و باز

میذارم..؟ و بلند شد و به طرف یکی از اتاقها رفت.. بعد از چند دقیقه که برگشت، لباسهاشو عوض کرده بود و یه شلوار جین و بلوز آستین

کوتاهی که کاملا فیت تنش بود رو پوشیده بود که هیکل درشت مردونه اش و بیشتر به نمایش میگذاشت و من دوباره ناخودآگاه محوش شدم..!( دیونه ام نکن عرشیا)


به طرفم اومد و دستم و کشید و با خودش به سمت دستشویی برد..

_ میشه اینقدر دست منو محکم نکشی..؟ دردم میگیره..

_ مطمئن باش حواسم هست که به اون دستهای ظریفت آسیبی نرسونم، هر چی باشه قراره یه روزی.....

حرفش و نیمه تمام گذاشت و دوباره با لحن عصبی اش گفت:

_ زود برو صورتت و بشور. اگه کرم پودری یا هر کوفت زهرمار دیگه هم داری بزن به صورتت که که سرخی اش معلوم نباشه..

_ که شاهکار شما رو بپوشونم دیگه..؟!

_ دوباره داری اعصابم و خط خطی میکنی ها ..

و به سمت دستشویی هولم داد..

_ وحشی..

_ ساکت شو و این قدر هم حرف اضافه نزن. تو ماشین منتظرم..

سریع دست و صورتم و شستم و از آپارتمان زدم بیرون. از پله ها که پایین رفتم به اطرافم نگاهی انداختم، خبری از عرشیا نبود و ماشینش و

هم ندیدم. تصمیم گرفتم تا منو ندیده ازدری که از توی پارکینگ به کوچه ی پشت راه داشت، از اون جا برم اما همین که پا به پارکینگ

گذاشتم جلویم سبز شدو به شدت خوردم بهش..

_ مثل اینکه تنت میخاره هان..؟ مگه نگفتم با من یکی لجبازی نکن؟

_ منم گفتم تمایلی به برگشتن با تو ندارم..

_ اما میایی عزیزم..

و زیر بازویم و گرفت وبه سمت ماشین کشوند..

_ آخ عوضی.. دستم

_ ساکت شو.. باید دستت رو بشکنم تا ادب بشی.
پوزخندی زدم و گفتم:
_ تو که تا چند دقیقه پیش میگفتی نمیخوام به دستهای ظریفت آسیبی برسونم.. خودت هم نمیدونی چته..!
_ حرف زیادی موقوف..


و به زور منو روی صندلی کنار راننده نشوند و خودش هم سوار شد. قبل از حرکت قفل درها رو زد و به راه افتاد.. کلی از راه به سکوت گذشت

و هیچکدام کلامی حرف نزدیم و تنها هر از گاهی صدای بلند آهی و که میکشید میشنیدم.. متعجب مونده بودم و دلیل هیچکدوم از این

رفتارهایش و نمیفهمیدم. اگه دوستم داشت پس معنی این کارهایش چه بود..؟! یه لحظه وسوسه شدم که نگاهش کنم، رویم و به طرفش

برگردوندم و خیره شدم به نیمرخش.. خدای من..! این همون عرشیاییه که تا چند لحظه ی پیش اون قدر ترسناک شده بود اما حالا

آروم و خونسرد رانندگی میکرد. با یه دستش فرمون و گرفته بود و دست دیگرش رو خم کرده بود و به شیشه تکیه داده بود..

_ چیه..؟ چیزی میخوای بگی که مدام زل میزنی بهم..؟

_ نه..

_ پس لطفا حواس منو موقع رانندگی پرت نکن..!

رویم به سمت خیابون گردوندم و زیر لب گفتم:

_ مغرور از خود راضی..

_ چیزی گفتی؟

_ نخیـر..

عرشیا نزدیک خونه نگه داشت و همین که خواستم پیاده بشم دستم و گرفت و کامل به سمت خودش برگردوند..

_ حرفی یا حرکت وحشیانه ای یادت رفته..؟!

نگاهش به روی صورتم و به چشمانم ثابت مونده بود و سکوت کرده بود..

_ با تو هستم.. نمیشنوی؟

بدون اینکه جوابم و بده صورتش و بهم نزدیک کرد. تا به حال اینگونه ندیده بودمش، در اوج عصبانیت آروم بود و دوست داشتنی.. مونده بودم

چی تو ذهنش میگذره؟ مبهوت نگاهش میکردم و هر لحظه گرمی نفسهایش بود که آتش درونم را شعله ورتر میکرد. دیگر فاصله ای بین

لبهایمان نبود که به یکباره پشیمون شد و عصبی سر جایش نشست و به روبه رو خیره شد..

_ محیا برو.. خواهش میکنم؛ داری نابودم میکنی..!

بدون معطلی از ماشین پیاده شدم و خودم و به داخل خونه انداختم و به پشت در تکیه دادم، و فقط صدای لاستیکهای ماشینش و شنیدم که

به سرعت از اونجا دور میشد. قلبم به شدت میزد و تمام وجودم در حرارتی که نمیدانم از هیجان بود یا از ترس میسوخت. باورش برایم دشوار

بود. باید به خودم مسلط میشدم تا کسی متوجه ی تلاطم درونم نشه.. کمی در محوطه بیرون کنار گلها نشستم و قدری که آروم شدم به داخل

رفتم.. خدا رو شکر که به جز مامان کسی خونه نبود، مطمئنا اگه ماهان بودش کلی سین جیمم میکرد..

_ سلام مامان..

_ سلام عزیزم.. خوبی؟

_ مرسی.. مامان من خیلی خسته ام، میرم بخوابم..

_ الان که تازه ساعت 8 شبه مادر.. مگه شام نمیخوری؟

_ نه مامان.. سرم درد میکنه، اشتها هم ندارم.

_ نمیشه مادر جون بدون شام بخوابی که.. برو استراحت کن، بابات و ماهان هم دیر میان؛ واسه شام صدایت میکنم.

_ باشه.. پس من رفتم بخوابم..

به اتاقم رفتم و لباسهایم و که عوض کردم به روشویی رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم، نگاهی به یه طرف صورتم که هنوز قرمز بود انداختم

_ دستت بشکنه عرشیا، ببین چه به سرم آوردی؟ نه به سیلی زدنت نه به اون لحظه ی آخرت..!

اما یه لحظه از گفته ی خودم پشیمون شدم و آروم زدم زیر گریه.. نمیدونم چرا با همه ی بلاهایی که سرم میآورد و هر لحظه با رفتارهای غیر

منتظره اش که برایم گنگ و نامفهوم بود اما هنوز هم دلم میخواستش و در نبودش بی تاب و بیقرار میشدم.. رژگونه ای به دو طرف صورتم

زدم که قرمزی اش رو پنهون کنم و سپس بی حال به روی تخت افتادم و تمام اتفاقاتی که در این اواخر برایم افتاده بود رو از نظر گذروندم.. اما

همچون قبل بر سر دوراهی نبودم و در هر شرایطی تنها عرشیا رو میخواستم..!

بابا و ماهان که اومدند از سکوتشون متوجه شدم که مسئله ای پیش اومده. بعد از شام بود که بابا گفت میخواد راجع به مسئله مهمی با من

صحبت کنه. روی مبل کنار مادرم نشستم و خودم و مشغول پوست گرفتن پرتقالی کردم. اما فکرم جای دیگری بود که با صدای بابا به خودم

اومدم..

_ محیا، بابا جون اونچه روکه میخوام بگم قبلا هم در موردش صحبت کردیم ولی حالا وقتش رسیده..

_ در مورد چی بابا ؟ وقت چی رسیده ؟

_ عزیزم ما تا آخر هفته میریم ایتالیا و البته ماهان هم با ما میاد..

چشمانم از تعجب باز شد و همین جور خیره موندم به بابا ..

_ دخترم واقعا واست اینجا و در تنهایی سر کردن، بدون ما واست سخت نیست..؟ 5 سال مدت کمی نیست..

_ بابا شما که گفته بودید تا 2-3 ماه دیگه میرید؟ چرا به این زودی؟

_ دخترم چون ایام امتحاناتت بود، من و مادرت فکر کردیم که بگیم 2-3 ماهی طول میکشه و بهتر دیدیم چند روز قبل از رفتن مطلع بشی.

اگه زودتر میگفتیم ممکن بود از درس و دانشگاه عقب بیفتی.

_ بابا.. ماهان که قرار بود تا 6 ماه دیگه بره اونجا..؟

_ آره دخترم.. ولی تو این مدت تونست به کمک داییت کارهاش و راست وریست کنه و رفتنش رو با ماOK کنه.. از طرفی من اونجا بدون ماهان

نمیتونم از پس کارها برمیام. نگران نباش دخترم، هر از گاهی مادرت و ماهان میان و بهت سر میزنند. تو هم اگه اینجا نمیتونی بمونی میتونی

بری پیش مادربزگت، اون هم که تنها زندگی میکنه.

_ نه بابا.. من همین جا راحتم. فرض میکنم واسه دانشگاه به شهر دیگه رفتم و از شما دورم..

مامان که میدونستم به خاطر دوری از من ناراحته، سکوتش و شکست و با بغض گفت:

_ محیا جان مطمئنی تنهایی بهت سخت نمیگذره..؟ بهم بگو مادر که اگه واقعا نمیتونی من نرم و همین جا بمونم..

_ نه مامانم.. بابا و ماهان بیشتر به شما نیاز دارند، هر چی باشه من بهتر میتونم از پس خودم بربیام. نگران من نباشید..

_ مطمئن باشم دخترم..؟

_ آره مامان گلم..

بعد از اینکه مامان و بابا رو بوسیدم، شب بخیری گفتم و قبل از اینکه به اتاقم برم یه سری به ماهان که از بعد از شام به اتاق کارش رفته بود و

بیرون نیومده بود زدم..

تقه ای به در زدم و داخل شدم.

_ داداش مزاحم نیستم ؟

_ نه خواهرم..

رفتم و کنارش که در حال کار به روی برنامه ای بود نشستم. اما از حالت چهره اش به خوبی میتونستم بفهمم که حواسش جای دیگری است..

چند دقیقه به سکوت گذشت و بالاخره سکوت را شکستم:

_ داداش ؟

_ جانم..؟

_ بابا گفت که تا آخر هفته میرید. من بدون تو چی کار کنم؟ درد دلم و به کی بگم..؟ دلم به این خوش بود که بعد از رفتن مامانینا تا مدتی تو
کنارم هستی، اما الان.. باقی حرفم به خاطر بغضی که در گلویم بود نیمه تمام موند. ماهان رویش رو به طرفم برگردوند و منو به آغوش

گرفت و گفت:

_ عزیزم واسه من هم دوری از تو خیلی سخته، اما این چیزیه که خودت انتخاب کردی و باید باهاش کنار بیاییم.

_ کاش فقط به 5 سال بود، بابا میگه ممکنه واسه همیشه اونجا موندگار بشید..

_ آره خواهر گلم اما تو هم اینجا تنها نمی مونی..!

_ هیچ کسی که مثل شما نمیشه..

_ مطمئن باش یکی هست که اگه خدا بخواد از ما نزدیکتر به تو میشه..!

_ داداش اگه منظورت به عرشیاست که به اشتباه فکر میکنی، من و اون هیچ وقت نمیتونیم با هم باشیم..

_ چرا همچین فکری میکنی؟

_ ته دلم یه احساسی بهم میگه که حتی اگه اون هم بی علاقه به من نباشه اما این احساس به وصال نمیرسه..!

_ نه عزیزم.. قرار شد این قدر نا امید نباشی..

_ داداش خیلی از عشق ها هستند که یار و بی یار میکنند..

_ محیا جان به جای اینکه ذهنیت منفی به این مسئله داشته باشی به دنبال راهی باش که به نقطه ی مثبتی برسی.

_ سعی میکنم داداش اما هرچند عرشیا به من خیلی نزدیکه اما خیلی وقتها میبینم که از هم دوریم و دیواری بینمونه که مانع رسیدنمون به هم

میشه..

_ فدات بشم خواهرم اما عشق و امید میتونه هر دیواری و هر مانعی رو فرو بریزه.. پس دیگه نبینم از این حرفها بزنی.

_ چشم داداش..

ماهان دستی به موهایم کشید و پیشونیم و بوسید و گفت:

_ دیگه بهتره بری بخوابی.. ضمنا اون مغز کوچولویت و هم از فکرهای مسخره خالی کن..

در حالی که شب بخیری میگفتم لبخندی زدم و به اتاقم بازگشتم.

روی تختم دراز کشیدم و به ترانه ای گوش سپردم:

کاری بجز دوست داشتن تو من بلد نیستم
با من بدی کردی ولی من با تو بد نیستم
تندی مثل شلاق بارون می کنی
پروانه قلبم و لرزون می کنی
گلهای تازه تازه شوق منو
زخمی تر از خار بیابون می کنم

دنبال تو سایه شم بی اختیار وبی خبر
افتاده می بری منو از این گذار به اون گذر
بی اعتنا به بودن و نبود ن این همسفر
حتی نمی گی این منم یا که غبار پشت سر
تلخی نکن تندی نکن تو هم گرفتار منی
بیشتر از این هم بد کنی تو پیش من نمی شکنی
خود زمستون هم باشی هنوز هوای تو خوشهُ
دل سختی کولاک تو اگر چه عاشق می کشه
با این همه
کاری بجز دوست داشتن تو من بلد نیستم
با من بدی کردی ولی من با تو بد نیستم






...............................................

امروز روز خوبی نبود برایم، از یه طرف مسئله ای که بین من و عرشیا رخ داده بود و از طرفی از رفتن زود هنگام خانواده ام

مطلع شده بودمو تا سه روز دیگر برای مدتی طولانی و شاید همیشه ترکم میکردند و به جز مواقعی دیر به دیر نمیتوانستم آنها را ببینم.. با

وجود اینکه با ماهانحرف زده بودم اما هنوز دلم گرفته بود چرا که او هم که سنگ صبور دردهایم بود نیز داشت ترکم میکرد..

شماره ی مارال رو گرفتم که بعد از چند بوق جواب داد:

_ الو.. مارال

صدای جیغش از پشت تلفن نزدیک بود کَرَم کنه..

_ چه خبرته..؟ چرا جیغ میکشی؟ تو آروم حرف زدن یاد نمیگیری..؟

_ بیشعوور تو معلومه کجایی ؟ مردم از دلشوره.. واسه چی تلفنت و جواب نمیدی..؟

تازه یادم افتاد به موقعی که مارال زنگ زد و عرشیا گوشی و از دستم کشید و پرت کرد عقب ماشین و متاسفانه فراموش کرده بودم اونو

بردارم..

_ محیا.. با توام، کجایی؟ خوابت برد..؟

_ همین جا هستم.. یادم اومد که گوشیم و توی ماشین عرشیا جا گذاشتم.

_ قربون حواس جمع.. این که بار اولت نیست.

_ حالا بگو چی کارت داشت؟ موضوع به کیش مربوط میشد آره..؟

_ اوهووم.. خیلی هم کفری بود.

_ حق داشته به خدا با اون بی احترامی که تو بهش کردی..

_ هیچ هم حق نداشت..

_ خیلی خب حالا نرو رو اخلاق سگیت.. بگو چی گفت بهت..؟ بالاخره نمره کم میکنه؟

_ فکر نکنم به تو کاری داشته باشه، خودش میدونه که همه چی زیر سر من بوده.

_ خوبه که اون هم تو رو شناخته که چه قدر لجباز و یک دنده ای..

_ میگم مارال..

_ هان..؟

_ مامانمینا تا آخر هفته میرن ایتالیا..

_ نه بابا.. تا کی؟

_ فعلا 5-6 سال.. البته هر از گاهی به من سر میزنن..

_ تو کجا میری؟

_ همینجا، خونه ی خودمون می مونم..

_ ایول.. خونه مجردی دیگه..؟!

_ تو هم که همیشه فکرت در جاهای دیگه سیر میکنه..!

_ غصه نخور فدات بشم. تنها نمی مونی، خودم مدام اونجا تلپ میشم..

بعد از چند دقیقه ای که با مارال صحبت کردم، همونجا روی مبل نشستم و به دورتا دور اتاقم نگاهی انداختم. چه قدر بهم ریخته بود، از زمانی

که از کیش برگشته بودم حوصله ی هیچ کاری و نداشتم. حتی فرصت نکرده بودم وسایلم و جا بدم. بی خیال به هم ریختگی اتاقم شدم و روی

تخت دراز کشیدم. مدام این دست به اون دست میشدم و خوابم نمیبرد، تمام اتفاقات این مدت به ذهنم اومده بود و من این میان درمانده و

مستاصل مانده بودم. به سقف و به لوستر بالای سرم چشم دوخته بودم، اشکهایم بی اختیار سرازیر شد و من در سکوت و تنهاییم اشک ریختم

تا بالاخره خوابم برد. صبح با صدای باز شدن در از خواب بیدار شدم، چشمهام و به سختی باز کردم. ماهان بود که به اتاقم اومده بود، روی

تخت کنارم نشست و دستانم و میان دستانش گرفت...

_ سلام خواهر گلی.. صبحت بخیر

_ سلام داداش.. صبح تو هم بخیر

_ نمیخوای بلند بشی تنبل خانم..

_ مگه ساعت چنده؟

_ 10:15

_ حوصله ندارم .. میخوام یه کم دیگه بخوابم

ماهان پتو رو از رویم کنار کشید و با خنده گفت:

_ اگه یه خبر خوب بهت بدم نه تنها حوصله پیدا میکنی بلکه ممنونم هم میشی..

_ بگو ببینم خبرت رو..؟

_ اول یه بوس بده تا بعد بگم...

_ لوس نشو ماهان..

_ نمیشه جونم، اول باید داداش گلتو ببوسی..

دستم و به دور گردنش انداختم و بوسیدمش. نگاهش که کردم دیدم اشک به چشمهاش جمع شده و خودش هم نفهمیده بود کم مونده بود

گریه کنه...

دوباره به طرفش خم شدم و خودم تو بغلش انداختم و زدم زیر گریه..

_ محیا جان آروم باش.. این جوری خودت و نابود میکنی. ببین اون چشمهای خوشگلت به چه روزی افتاده..؟

_ داداش دست خودم که نیست..

_ یه موقع جلوی مامان و بابا این کارها رو نکنی که رفتن و واسشون سخت تر میکنی..

_ چشم داداش...

_ پاشو برو دست و صورتت و بشور و آماده شو که باید به سفارش بابا بریم نمایشگاه دوستش واسه ماشین..

_ ماشین..؟ واسه ی کی..؟

_ واسه من..! خب واسه خواهر زشت خودم دیگه..

_ جدی میگی..؟

_ اوهووم.. بابا چند روز پیش رفته پیش آقای نیکنام و اون 207 کاربنی رو که میخواستی واست قول نامه کرده.. و الان هم فقط باید بریم و

تحویل بگیریم.

_ وای ماهان چه قدر عالی؟ بالاخره بابا راضی شد پشت فرمون ماشین خودم بنشینم..

_ آره قربونت.. زود حاضر شو که خیلی کار دارم.

_ باشه، الان میام..

خیلی وقت بود که به بابا اصرار میکردم اون ماشین و واسم بخره اما بعد از اون اتفاق و سهل انگاری من به سختی راضی میشد که مواقعی

پشت فرمون بنشینم. به سرعت حاضر شدم و با ماهان به سمت نمایشگاه به راه افتادیم..

_ ماهان..؟

_ اوهووم..

_ چی شد که بابا یه دفعه رضایت به خریدن ماشین واسه من داد..؟

_ خب فکرش و کرد که بعد از رفتن ما واست سخته که مدام با تاکسی یا آژانس به کارهات برسی..

_ آهان.. پس این رفتن شما این یکی مزیت و واسه ی من داشت..!

_ ای شیطون..

_ مگه اشتباه میگم..؟

_ نه آبجی، این و درست گفتی.. شاید اگه مسئله ی رفتن ما نبود بابا حالا حالاها راضی نمیشد..

بعد از اینکه ماشین و تحویل گرفتیم و ماهان هم به کارهایش رسید حدودا 1 بود که به خونه برگشتیم. بابا اون روز زودتر به خونه اومده بود

شاید میخواست این 2 روز باقی مونده رو بیشتر پیش من و دور هم باشیم.. بابا روی مبل نشسته و به کارهای شرکتش رسیدگی میکرد. با

خوشحال به طرفش رفتم و بوسیدمش..

_ بابایی دستت درد نکنه..

_ خواهش میکنم عزیزم..ما که نیستیم، خودت باید از پس کارهایت بربیایی پس بهتره یه ماشین زیر پایت باشه.

_ مرسی از اینکه این همه به فکرم هستید..

خواستم به اتاقم برگرد که بابا صدایم زد..

_ محیا.. یه لحظه بشین بابا

کنارش نشستم و اون هم دستش و به موهایم کشید و پیشونی ام و بوسید..

_ دخترم.. یه مدت کوتاهی هست که چیزی رو بهت نگفتم البته مادرت و ماهان هم اطلاع دارند..

خدای من چه حرف نگفته ای بود که تا به حال از من پنهان کرده بودند..؟!

_ بگید بابا جون.. میشنوم.

بابا مکثی کرد و بعد از چند لحظه گفت:

_ راجع به استادت آقای رهنما هست..

وای نه.. نکنه عرشیا رفته و حرفی به بابا زده و گند زده باشه به همه چی..؟ به خدا این بار دیگه میدونم چه برخوردی باهاش کنم...

_ چیزی شده بابا جون..؟

_ محیا جان تقریبا دو هفته پی بود که یه روز آقای رهنما اومد شرکتم و در رابطه با تو با من صحبت کرد..

خدای من.. پس کار خودش و کرد لعنتی..

آب دهانم و قورت دادم و گفتم:

_ در رابطه با چه چیزی با شما صحبت کرد؟!

_ دخترم.. اون تو رو از من خواستگاری کرد..!

maryam banoo842
1391،08،30, ساعت : 10:35 بعد از ظهر
انگار که برق بهم وصل کرده باشند خشکم زد و فقط شنیدم که بابا گفت:

_ من هم قبول کردم و در این مدت هم از ماهان خواستم که در موردش تحقیقاتی کنه..

به خودم اومدم و اگرچه عصبانی بودم از اینکه عرشیا با اون اوضاع سرخود همچین کاری کرده و تا به حال از من مخفی مانده بود اما در مقابل

پدرم خودم و کنترل کردم و گفتم:

_ آخه بابا جون.. شما نباید همچین مسئله ی به این مهمی رو از من پنهان میکردید..؟

_ عزیزم تصمیم داشتیم تو رو در جریان بگذاریم اما آقای رهنما از ما خواست تا زمانی که وقتش برسه ومن و مادرت به نتیجه ی مثبت برسیم

به تو چیزی نگیم. البته درسته که الان نظر من و مادرت بعد از کلی تحقیق مثبته و آقای رهنما رو مرد ایده آلی واسه تو میدونیم اما جواب

آخر با خودته دخترم. تصمیم عجولانه هم نگیر محیا جان و خوب فکر کن.. دیشب هم که دیر موقع به خونه اومدیم با ایشون توی شرکت من

قرار داشتیم. خواسته بودم بیاد که راجع به یه سری مسائل باهاش صحبت کنم و امشب هم قراره بیاد که قبل از رفتن ما یه خواستگاری

رسمی صورت گرفته باشه، البته ایشون به دلایلی تنها میان..!

دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم، هنوز در شوک خواستگاری پنهانی عرشیا بودم. پس معنی کارهای دیروزش چی بود وقتی منو میخواست..؟!

یعنی این جور میخواست شریک زندگی من باشه؟ با دعوا و کتک..؟!

با خودم گفتم:

_ عجب علاقه ی جالب و خرکی .!!

قبل از اینکه به اتاقم برم باید از ماهان دلیل مخفی کاریش و می پرسیدم وقتی در جریان همه چیز و همینطور احساس من به عرشیا بود...

داخل اتاقش که شدم در حال صحبت با تلفن بود و از طرز صحبتش مشخص بود که طرف صحبتش کیمیاست..! تلفن و که قطع کرد بدون

مقدمه و با دلخوری گفتم:

_ ماهان تو دیگه چرا..؟ واسه چی این همه مدت از من خواستگاری عرشیا رو پنهان کردی..؟ داشتیم داداش؟

ماهان کنارم روی تخت نشست و گفت:

_ شرمنده ام محیایی.. بابا از من خواست که فعلا در جریان نگذارمت تا عرشیا هم از هر نظر تائید بشه البته عرشیا هم همین و میخواست..

_ اما تو که میدونی تو این مدت چه قدر فکرم درگیرش بود و سر دوراهی قرار گرفته بودم..

_ میدونم عزیزم.. اما الان دیگه خیالت راحته که اون هم بی احساس به تو نیست و گرنه همچین آدم مغروری محاله بیخود بیاد خواستگاری..

_ پس یعنی اون هم منو خواسته..؟

_ آره خواهر گلم..

_ ولی من با اینکه واقعا و قلبا دوستش دارم و شکی هم به احساسم ندارم اما باید بیشتر فکر کنم..

_ چرا محیا جان؟ تو که خیلی بی تابش بودی..؟

_ نمیدونم.. نمیخوام عجولانه و تنها از روی احساسم تصمیم بگیرم..

_ از این نظر خوب کاری میکنی ولی تصمیمی بگیر که پشیمون نشی و اون بیچاره هم زیاد منتظر نذاری..

لبخند شیطونی زدم و گفتم:

_ عرشیا که حقشه منتظر بمونه..

_ که تلافی کنی آره بدجنس..؟

_ یه جورایی بله..!

_ از دست تو محیا..

_ داداش تو هم بار آخرت بود که چیزی رو از من مخفی نگه داشتی و گرنه تلافی نصیب تو هم میشه..

_ من که اون ور دنیام و دستت هم بهم نمیرسه..!

_ زیاد خوش خیال نباش.. تا آخر عمرت که نمیتونی از من فرار کنی..؟

_ میشناسمت که تا یکی رو تسلیم خودت نکنی ول کن نیستی..!

_ پس مراقب باش داداشی.. فعلا..

جلوی میز آرایشی ام نشستم و به خودم در آینه خیره شدم. پس در تمام این دو هفته بعد از سفر کیش که من چه عذابی میکشیدم و بر سر

دو راهی مانده بودم او از من خواستگاری کرده بود..؟ شیشه ی عطری و که دم دستم بود با عصبانیت به روی تختم پرت کردم..

_ عرشیای لعنتی..!

پشت میزم نشستم و برای منحرف شدن فکرم جزوه ی درسی ام و باز کردم تا مروری کنم و لپ تاپم روشن کردم تا همزمان به ترانه ای گوش

بدهم:

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم



تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی



و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم



تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان



و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم



تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف



و من در آرزوی قطره های پاک بارانم



نمی دنم چه باید کرد با این روح آشفته



به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم



تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار



و من تنهادر این دنیای دور از غصه مهمانم



تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم



و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم



تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر



و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم



بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من



ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم



شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم



هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم



تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد



و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم



تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد



و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم



تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت



و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم



تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد



و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم



شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده



و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم



تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد



که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم



غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست



و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم



به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست



قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم



بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد



دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

یک ساعت بیشتر به اومدن عرشیا نمونده بود و پدرم و ماهان زودتر به خونه اومده بودند و مادرم هم در حال تدارک شام برای مهمان عزیز

بود..من هم بی خیال به روی تخت دراز کشیده بودم و کتاب میخوندم که در باز شد و مامان داخل شد..

_ محیا تو که هنوز آماده نشدی..؟ زود باش، الان آقای رهنما میاد. با این ریخت و قیافه میخوای بیایی جلویش..؟!

_ مگه چه ایرادی دارم؟ خیلی هم دلش بخواد.. ضمنا ایشون بارها و بارها منو دیده، دفعه ی اول نیست که..!

_ این قدر لج نکن دختر.. پاشو بهت میگم.

به ناچار بلند شدم و یه دوش گرفتم. لباس معمولی پوشیدم و بدون هیچ آرایشی به آشپزخونه رفتم. عرشیا هنوز نیومده بود و وقتی مامان منو

با اون وضع دید اخمهاش و درهم کشید و با لحن تندی گفت:

_ بعد از این همه لباس این دیگه چیه که پوشیدی..؟ آخه کسی شب خواستگاریش بلوز و شلوار اسپرت میپوشه..؟! برو عوضش کن و یه کم

هم آرایش کن..

_ دوست ندارم.. همین جوری خیلی هم خوبه.

_ با من یکی به دو نکن دختر، زود باش بهت میگم..

بابا و ماهان که شاهد جر و بحث من و مامان بودن فقط میخندیدند چون میدونستند به جز مامان هیچ کس حریف من نمیشه..

با غرولند به اتاقم برگشتم و در حال تعویض لباسهایم بودم که صدای زنگ در و شنیدم..

امان از این عرشیا که همیشه هم سر وقت همه جا حاضر میشه.. کاش به جای این همه وقت شناسی اون اخلاقت و درست میکردی..!

صدای سلام و احوالپرسی اش رو با بابائینا شنیدم. آرایش ملایمی کردم و بعد از چند دقیقه به سالن رفتم. عرشیا در حال صحبت با بابا بود و

ماهان هم کنارش شسته بود. جلو رفتم و او هم به احترام من بلند شد و سلامی کرد.. جواب سلامش و به آرومی دادم و دقیقا روبه رویش

نشستم و زل زدم بهش، به عمد این کار و کردم؛ میدونستم اینجا رو نمیتونه حرفی بزنه یا تیکه بارم کنه. با وجود اینکه متوجه ی نگاه خیره ام

به روی خودش بود، در کمال خونسردی فقط نگاهم میکرد و دوباره مشغول صحبت با بابا میشد..

همون موقع ماهان اومد و کنارم نشست و آروم تو گوشم گفت:

_ دختر اینقدر هیز بازی در نیار.. بیچاره آب شد رفت تو زمین..! لااقل جلوی بابا مراعات کن، بعد هر چه قدر که دلت خواست سرتا پایش و

برانداز کن..!!

آروم توی بازویش زدم و با پوزخندی که به عرشیا میزدم رو به ماهان گفتم:

_ تو هنوز این عرشیا رو نشناختی..! الان بهترین فرصته، تو کلاس بس که اخموئه نمیشه ازش فیض برد..!

_ اما من منظورم به کلاس نبودها..!! با این حال راحت باش، مزاحمت نمیشم آبجی..!

بابا که تا اون موقع داشت راجع به شرکت و کار و بارش با عرشیا صحبت میکرد رو کرد به من و گفت:

_ محیا جان.. نه من و مادرت و نه آقای رهنما چندان عجله ای واسه جواب تو داریم پس فکرهات و کن و چون تا اون زمان ما ایتالیا هستیم

نتیجه رو که به ما اطلاع دای و جوابت مثبت بود برای انشاالله ازدواج رسمیتون برمیگردیم..

_ حتما بابا جون.. البته تا الان که نظرم منفیه حالا بعدش و نمیدونم ولی به احتمال زیاد جواب آخرم هم همینه..!

مامان چشم غره ای بهم رفت ومن دیگه ادامه ندادم. عرشیا اما که قصدم و از این برخورد میدونست خونسرد نشسته بود و لبخندی گوشه ی

لبش بود. بابا هم که از این جواب سریع من جا خورده بود گره ای به ابروهایش انداخت ولی با ملایمت گفت:

_ محیا جان قرار شد خوب فکر کنی و این قدر عجولانه تصمیم نگیری..

_ چشـم..

موقع شام عرشیا تمام مدت من زیر نظر گرفته بود و هر از گاهی با چشم چیزی رو بهم میفهموند که معنی اش و خوب میدونستم..!

بعد از شام از مامان خواستم که جمع کردن میز و شستن ظرفها و کارهای توی آشپزخونه با من باشه و اون در کنار بابا از مهمانشان پذیرایی

کند.. از این طریق میخواستم کمتر مقابل دید عرشیا باشم. در حال شستن ظرفها بودم که ماهان اومد کنارم و به لحن مسخره گفت:

_ نه به اون موقع ات که داشتی با چشمهات میخوردیش نه به حالا که ازش فرار میکنی..؟ دختر من که سر از کارهای تو در نمیارم..!

_ داداش من تو که تیزتر از این حرفها بودی..؟!

_ از کار شما خانمها هیچ وقت نمیشه سر درآورد..!

_ خیلی خب حالا.. بهتره بری حال و هوای مهمونمون و عوض کنی که فکر کنم خسته شد بس که درمورد کار با بابا و سفر به ایتالیای شما

صحبت کرد..

_ همش تقصیر توئه دیگه خواهرم.. به جای اینکه حور زیبایی چون تو در کنارش باشه باید بشینه و حرفهای تکراری آقایون و تحمل کنه.!

- این قدر حرف نزن ماهان، برو الان من هم میام.

به محض اینکه از آشپزخونه رفتم بیرون و روی مبل جای گرفتم، عرشیا از فرصت استفاده کرد و از بابا اجازه گرفت که دقایقی در خلوت

دونفره با من صحبت کنه؛ ومن که راهی برای مخالفت نداشتم با اجازه بابا به ناچار پذیرفتم.. لحظه ای که به همراه عرشیا خواستم از اونجا به

اتاق پیانویم بروم متوجه ی ماهان که به زور جلوی خنده اش و گرفته بود شدم.. چشمکی بهم زد و اشاره به آشپزخونه کرد که منظورش و

خوب فهمیدم..! ابتدا من و سپس عرشیا داخل اتاق شدیم..

_ به به.. پس خانوم کوچولو این جا تمرین پیانو میکنند..؟

_ اولا به من نگو کوچولو.. دوما تمرین میکنم که میکنم که چی..؟

_ خب اتاق جالبیه واسه نواختن پیانو، آرامش بخشه... ضمنا کوچولوی منی دیگه، اگه نبودی که با اون جوابت خودت و ضایع نمیکردی..؟!

_ جواب که باید میدادم و دادم.. جواب هم یا مثبته یا منفی..

_ من هم میدونم یا مثبته یا منفی. منتها اون طرز جواب دادانت کاملا تابلو بود که از ته دلت نبود و از هر جواب بله ای واضحتر و مثبت تر

بود..!

_ یعنی چی..؟!

بهم نزدیک شد و مقابلم ایستاد، البته خیلی نزدیک و زیر چونه ام و گرفت و لبش و کنار گوشم آورد و آهسته گفت:

_ یعنی زبون آدمی دروغ میگه ولی چشم هرگز..!

چونه ام از دستش رها کردم و فاصله گرفتم و خنده ی آرومی کردم:

_ توهم زدی آقا عرشیا..! مگه عقل از سرم پریده که توئه از خود راضی و بخوام..

دوباره به سمتم اومد اما اینبار آروم نبود. دستانش و به دو طرف بازوهایم انداخت و منو محکم چسبوند به دیوار، تو صورتم خیره شد اول به

چشمهام و بعد کم کم نگاهش به روی لبانم ثابت موند.. و دوباره تکرار اون لحظه..! تمام بدنم داغ شده بود. اینبار تنها از هیجان بود، هیجانی

که عرشیا به جونم انداخته بود و بی تابش بودم و او نیز خوب به درونم پی برده بود. اما نباید تسلیمش میشدم..

_ عزیز دلم بهتره اون حس قشنگت و از من قایم نکنی.. میدونی که ثابت کردن اینکه عاشقمی واسم کاری نداره..! یه راهش هم همینه که

داری می بینی و اون لحظه است که خودت اعتراف میکنی با همه ی وجودت منو میخوای. پس مقابل من نقش بازی نکن..!

_ دستهایم و آوردم بالا و با مشت کوبیدم به سینه اش اما سریع تو هوا قاپید و خشمگین فاصله گرفت..

_ نترس.. کاری باهات ندارم فقط خواستم بهت بفهمونم که بهتر از خودت به درونت آگاهم.. اما به نفعته که خیلی زود جواب مثبتت و بدی.

_ به خواب ببینی عرشیا خان.. من نه عاشقتم و نه حاضرم زن تو بشم..!

عصبی دستش و لای موهایش کشید و خنده ای سر داد:

_ با من لج نکن محیا..! میبینی که خانواده اتهم راضی هستند. فکر کردی به خاطر چی پدرت قبول کرده از این به بعد تو تنها تو این خونه

زندگی کنی، چون خیالش راحته که کسی بهتر از من نمیتونه مراقب تو باشه..

پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:

_ کی؟ تو؟! واسه اینه که از شخصیت واقعی تو خبر نداره، خوب تونستی خودت و تو دلش جا کنی.. ببینم خبر داره دیروز چه بلایی به سرم

آوردی؟ خبر داره تا الان چند بار سیلی تو صورت دخترش خوابوندی..؟ خبر داره به خاطر رفتارهای احمقانه ی تو در کیش راهی بیمارستان

شدم..؟! میدونی اگه همین الان برم و بهش بگم چی میشه..؟ دیگه اون موقع حتی حاضر نیست مرده ام روی دوشت بذاره چه برسه به اینکه

زنت بشم..!

خنده ی عصبی کرد و در حالی که داشت از اتاق میرفت بیرون نیم نگاهی بهم انداخت:

_ مثل اینکه با زبون خوش حالیت نمیشه، به نفعته که لج نکنی تا عواقبش و هم نبینی..!

_ مثلا میخوای چه غلطی کنی..؟

_ ادبت میکنم..!

این و گفت و از اتاق خارج شد..

روی صندلی نشستم. فکرم دیگر به هیچ جا قد نمیداد.. نیم ساعتی در اتاق موندم و زمانی که به سالن برگشتم عرشیا نبود و رفته بود..

مامان و بابا دلخور روی مبل نشسته بودند و با هم صحبت میکردند..

_ آقای رهنما تشریف بردند؟

مامانم که خیلی از دستم کفری بود بدون اینکه حرفی بزنه بلند شد و به اتاق خوابشون رفت. بابا اما نگاهی با محبت بهم انداخت و گفت:

_ کار درستی نکردی دخترم، با این رفتارت فقط ما رو و همین طور خودت و کوچیک کردی.. من که گفتم عجله ای واسه جواب دادن نیست.

هیچ زمان بدوت فکر حرفی نزن وجوابی نده که بعدا خودت هم پشیمون بشی. از نظر من که آقای رهنما تائید شده هست.. این رو هم دخترم

خوب میدونی که تو و ماهان از هر چیز تو این دنیا واسم مهمتر هستید و آرزوی من و مادرت تنها خوشبختی شماست، پس مطمئن باش که

من بی دلیل قبولش نکردم. عزیزم تو هم بهتره که عاقلانه تصمیم بگیری..

هر چند که بابا از اونچه بین من و عرشیا گذشته بود بی خبر بود اما نمی بایست نگرانش میکردم و ذهنیتش و نسبت به عرشیا خراب میکردم

که بیشتر از او خودم در مسائل اخیر مقصر بودم و اطمینان داشتم که عرشیا همانگونه که بابا گفته بود از هر نظر تائید شده است. از طرفی هم

نمیخواستم بابا بیش از این از دستم دلخور بشه. برای همین در جوابش با خنده ی مصنوعی گفتم:

_ چشم بابا جون، خیالتون راحت.. اگه دیگه با من کاری ندارید برم بخوابم، فردا تا شب کلاس دارم.

_ نه دخترم.. شب بخیر.

قبل از اینکه به اتاقم برم باید یه جوری هم از دل مامان بیرون می آوردم پس به اتاقشون رفتم. مامان پشت میز آرایشی نشسته بود و در حال

کرم زدن به دستانش بود.. به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم ..

_ نکن محیا.. به جای این کارها یه ذره به فکر آبروی من و پدرت می بودی. این چه کاری بود کردی دختر..؟ پسر به این خوبی.. والله به خدا

تو این زمونه که نمیشه به آدمها اعتماد کرد این پسر صادقانه و بدون دوز و کلک اومده و میگه تو رو میخواد.. اون وقت تو بدون اینکه حتی

یک لحظه فکر کنی میگی جواب من به احتمال زیاد منفیه.. لااقل میگذاشتی بره و بعد به من و پدرت میگفتی. ما که تو رو مجبورت نمیکنیم

محیا جان؛ اگه بعد از یه مدت نشستی و منطقی به این موضوع فکر کردی و باز به نتیجه ی منفی رسیدی اون موقع مطمئن باش من و پدرت

هم تابع نظر تو میشویم..

آروم زمزمه کردم:

_ شما که از هیچی خبر ندارید و نمیدونید من مدتهاست درگیر این موضوع هستم و چه بر من گذشته..؟!

_ چیزی گفتی محیا؟

_ نه مامانم.. به بابا گفتم چشم، به شما هم میگم. من خوب فکرهامو میکنم و جواب آخرم و میدم. الان هم تو رو خدا مامان اخمهات و باز کن

که طاقت ندارم این جور ببینمت..

_ خیلی خب، خودتو لوس نکن..

_ قربون مامام گلم بشم.. شب بخیر.

_ شب تو هم بخیر عزیزم..

maryam banoo842
1391،09،02, ساعت : 04:27 بعد از ظهر
از فردای اون شب که عرشیا به خونه مون اومده بود، هر جا چه توی دانشگاه و چه آموزشگاه رابطه مون سردتر از قبل و سرسنگین شده بودیم

با هم، نه اون توجهی نشون میداد و نه من... صبح پنجشنبه که روز رفتن خانواده ام بود دل و دماغ هیچی و نداشتم. روی تختم دراز کشیده

بودم و مروری بر جلسه ی قبل مندسی نرم افزار میکردم اما نگاهم به نوشته ها و حواسم جای دیگری بود. به جای کلمات، حرفهای عرشیا در

ذهنم مرور میشد. با عصبانیت جزوه رو به سمت در پرت کردم که همون لحظه ماهان به اتاقم وارد شد..

_ چه خبرته محیا..؟ زده به سرت..؟ اعصابت از جای دیگه خورده سر این جزوه خالی میکنی؟

_ به تو ربطی نداره..

_ ربط داره.. محیا تو هنوز تکلیف خودت و هم نمیدونی. نه به اون زمان که واسه عرشیا می مردی نه به الانت..!

_ حتما یه دلیلی واسه خودم دارم..

_ دلیل هم که داشته باشی بهتره این بچه بازی ها رو بذاری کنار و عاقلانه رفتار کنی..

_ خواهشا راحتم بذار، به نصیحت کسی هم نیاز ندارم..

_ باشه، هر جور که صلاح میدونی اما دیگه روی کمک من هم حساب نکن..

سرش داد زدم و گفتم:

_ نه کمک تو رو میخوام و نه هیچ کس دیگه، تنهام بذارید..

_ دیگه شورش و در آوردی محیا.. خجالت بکش.

_ گفتم تنهام بذار..

ماهان با عصبانیت اتاقم و ترک کرد و من تا ظهر یه گوشه ی اتاق نشستم و به عالم و آدم فحش میدادم و بی هوا میزدم زیر گریه.. اون قدر بلند گریه میکردم که مامان سراسیمه به اتاقم اومد و وقتی منو در اون حال دید کنارم نشست و با نگرانی پرسید:

_ محیا مامان چت شده..؟ چرا از صبح تا حالا با خودت اینجوری میکنی؟ دختر این قدر رفتنمون و سخت نکن..

سرم از روی زانوهایم بلند کردم و چشمان خیس از اشکم و که قرمز شده بود بهش دوختم. میدونستم اون هم حالی بهتر از من نداره، خودم و به آغوشش انداختم و دوباره زدم زیر گریه.. اما اینبار مامان هم بی صدا و آروم با من اشک میریخت.. چه طور میتونستم از این آغوش که پناهگاه دلتنگی هایم بود دل بکنم..؟ واین چند سال را از دوریش رنج بکشم..؟ ماهان هم که اکنون در کنارمون نشسته بود منو از آغوش مامان جدا کرد و روی تخت نشوندم و خودش هم کنارم نشست. دستش و به لای موهایم کشید و اشکهایم و پاک کرد:

_ خواهر خوشگل خودم.. حیف این اشکها نیست..؟ حیف این چشمهات نیست..؟ تو که خیلی محکم و مقاوم بودی..؟ خواهرم خودت خواستی

که همراه ما نیای و همین جا بمونی.. پس خواهش میکنم تا امشب که ما هستیم نه خودت و عذاب بده و نه ما رو، ببین چه به سر مامان آوردی ؟ بابا هم که بیرون نشسته و حرف نمیزنه و همه رو ریخته تو دلش. پس نکن اینکارها رو محیا جان.. دیگه نبینم داری گریه میکنی.

پاشو دختر خوب که وقت ناهار گذشت، مردم از گشنگی از دست تو ووروجک..

گریه ام بند اومده بود؛ ماهان راست میگفت این خواسته ی خودم بود که به همراهشون نردم و حالا هم بیشتر از همه دلتنگی میکردم.. آبی به

صورتم زدم و موهایم و که پریشون به دورم ریخته بود جمع کردم و با کش بستم و واسه ناهار به سالن رفتم تا این لحظات آخر و بیشتر در

کنار خانواده ام باشم.

ساعت 3 بعد از نیمه شب زمان پرواز بود و من داشتم آماده میشدم که واسه بدرقه شون به فرودگاه برم. روی مبل نشسته بودم و غرق در

سکوت که زنگ در به صدا در اومد..

_ مامان کیه این موقع شب..؟ مگه کسی قرار بوده بیاد..؟

قبل از اینکه مامان جوابم و بده به طرف آیفون رفتم و تصویر عرشیا رو پشت در دیدم.. اون اینجا چی کار میکرد..؟!

خواستم از همون پشت آیفون یه چیزی بهش بگم که منصرف شدم...! در و به رویش باز کردم و عرشیا به همراه ماهان داخل شد. بابا و مامان

با خوشرویی از عرشیا استقبال کردند ولی من به سردی سلامی به او کردم و او نیز به آرومی جوابم و داد.

_ محیا جان، مادر..؟

به آشپزخانه رفتم که ببینم مامان چه کارم داره..؟

_ بله مامان جان..؟

مادر جان بی زحمت یه شربتی، آبی واسه آقا عرشیا ببر..

_ مامان جون تو این سرما چایی ببرم یا شربت..؟

_ مادر شاید تشنه اش باشه.. زود باش دختر.

_ چشم، فقط شما هم عجله کنید..

_ خیلی خب..

لیوان شربتی پر کردم و واسش بردم توی سالن که روی مبل کنار پدر نشسته بود.. بدون اینکه حتی نگاهی بهش بیندازم سینی شربت و

مقابلش گذاشتم و رو به بابا گفتم:

_ بابا جون شما هم میخورید واستون بیارم..؟

_ نه بابا.. دستت درد نکنه. محیا جان به مادرت بگو عجله کنه، دیر شد..

_ بهشون گفتم بابا..

دوباره به آشپزخانه برگشتم و روی صندلی نشستم، نفس عمیقی کشیدم و رو به مامان که هنوز مشغول بود گفتم:

_ مامانم.. به خدا همه چیز واسه من گذاشتید، این همه وسواس به خرج ندهید من که بچه نیستم، بالاخره که خودم باید از پس خرید و

کارهای دیگه بربیام..

_ میدونم مادر.. ولی تا یه مدت که به این وضعیت عادت کنی بهتره همه چیز توی خونه دم دستت باشه..

_ مرسی قربونتون بشم.. زود باشید که الانه هست که بابا خودش بیاد و شما رو از آشپزخونه ببره بیرون..

_ باشه مادر.. تو برو، تا چند دقیقه ی دیگه میام..

به سالن رفتم. عرشیا و ماهان در حال جا دادن چمدون ها توی ماشین بودند. من هم آخرین چمدونی و که مونده بود برداشتم که همون لحظه

عرشیا اومد کنارم و چمدون و از دستم گرفت و آروم گفت:

_ شما زحمت نکش.. واسه دستهای ظریفت سنگینه خانوم کوچولو..!

اومدم جوابش و بدم که مهلت نداد و با عجله به حیاط رفت و من هم دنبالش راه افتادم... ماهان کنار ماشین ایستاده بود و زیر چشمی ما رو

میپایید. بی خیال عرشیا شدم و رفتم کنارش:

_ ماهان جان من که میتونستم برسونمتون فرودگاه، واسه چی از عرشیا خواستید بیاد..؟

_ خودش خواست بیاد. البته این جور بهتر شد، این وقت شب تو هم تنها برنمیگردی..

_ جالبه که من همیشه آخرین نفرم که مطلع میشم..!

_ عزیزم عرشیا یک ساعت پیش بود که تماس گرفت و گفت که میخواد تا فرودگاه همراهیمون کنه و منتظرش بمونیم..

_ خود شیرین..!

_ چیزی گفتی محیا..؟

_ نه داداش..

ماهان یه تای ابرویش و بالا انداخت و گفت:

_ دختر خوب پشت سر پسر مردم این جور حرف نزن.. به خصوص که قراره همسر آینده ات بشه..!

_ جلوی خودش هم میگم وقتی به قول تو قرار شوهرم بشه.. ازش که نمیترسم..!

_ آره میدونم..!

_ شک داری..؟

_ فیلم نیا آبجی عاشق خودم که میدونم به جز جونم و فدات بشم و حرفهای عاشقونه چیزی به زبونت نمیاد..

_ محکم به بازویش کوبیدم که متوجه ی نگاه پرسشگر عرشیا به خودم شدم. مامان و بابا بعد از چند دقیه از خونه اومدند بیرون و سوار آژانس

شدند.خواستم با اونها سوار بشم که مامان از من خواست که به همراه عرشیا برم..

_ نه مامان جون، میخوام با شما باشم..

_ نه عزیزم.. زشته، با آقا عرشیا بیا. حالا که زحمت کشیده و اومده درست نیست تنها بیاد..

_ خوب ماهان بره تو ماشین اون..

_ محیا جان گفتم برو مادر..

به ناچار قبول کردم و سوار ماشینش شدم...

_ واسه چی اومدی..؟

_ هم واسه بدرقه ی خانواده ات و هم اینکه تو تنها برنگردی..!

_ نه بابا.. مطمئنی خودتی..؟!

_ محیا این همه رو اعصاب من نرو..

_ این توئی که با حضورت روی اعصاب من میری..

_ جداً پس بدون از این به بعد باید بیشتر حضور منو در کنار خودت ببینی..!

_ اگه من نخوام..؟

_ مطمئنا میخوای عزیزم..!!

_ خوب تو گوشت فرو کن آقا عرشیا که اگه من نخوام هیچ کس هم نمیتونه منو وادار به کاری کنه..

_ کسی تو رو مجبور نمیکنه.. بالاخره خودت تسلیم میشی محیا خانم..!

_ به همین خیال باش عرشیا خان رهنما.. تو هم بهتره تورت و جای دیگه پهن کنی و دنبال یکی دیگه بگردی، البته یادم نبود کم نیستند

دخترهای رنگاوارنگی که دورت و گرفتن و نتونی یکیشون و انتخاب کنی..! نیما یک آن سرعتش و کم کرد و عصبی به طرفم برگشت:

_ خفه شو محیا.. وگرنه خودم..

_ خودت چی..؟ هان..؟

سعی کرد بر اعصابش مسلط باشه و نفس بلندی بیرون داد و تا فرودگاه کلامی حرف نزد... به محض اینکه نگه داشت از ماشین پیاده شدم و

به سمت مامان رفتم. چشمانش و قرمز دیدم، فهمیدم تا تونسته تو این فاصله گریه کرده و به خاطر همین از من خواسته بود به همراه عرشیا

بیام..بابا و ماهان هم سکوت کرده بودند. بغض راه گلویم و گرفت، ولی مانع گریه ام شدم. نخواستم در همچین شرایطی درد دوری و بیشتر

کنم. ماهان اومد کنارم و گفت:

_ محیایی بهتره از همینجا خداحافظی کنی، نیازی نیست به سالن بیایی..

_ باشه داداشم..

بابا رو تو بغل گرفتم و بوسیدمش. هیچ موقع تا به حال این گونه ندیده بودمش، بعد از مرگ آقا جون و مادر جون برای اولین بار بود که اشک

به چشمانش میدیدم.. دلم آتش گرفت. پیشونیم و بوسید و تنها یه جمله گفت:

_ بابا جون خیلی مراقب خودت باش..

_ چشم بابایی..

به کنار مامان که یه گوشه ایستاده بود و گریه میکرد رفتم..

_ مامانی تو رو به خدا گریه نکن.. عذابم ندید.

مرا محکم به آغوش مادرانه اش کشید و صورتم و بوسید. با دستم اشکهاش و پاک کردم و جایش رو بوسیدم. لبخندی بهش زدم تا خیالش و

از بابت خودم راحت کنم..

ماهان به طرفم اومد و دست به کمر ایستاد:

_ ببینم ما اینجا برگ چغندریم دیگه..؟ نمیخوای از داداش جونت خداحافاظی کنی..؟

ماهان رو میشناختم، این جور مواقع هر چند هم غمگین می بود بروز نمی داد.. دستهایم به دور گردنش انداختم. به سمتم خم شد و گونه

هایم و بوسید:

_ محیایی.. چی کار کنم که اونجا دیگه کسی نیست که سر به سرش بگذارم..؟!

_ بدجنس.. یعنی ناراحتیت فقط واسه همینه..؟

_ اتفاقا از اینکه از غرغر هایت راحت میشم خوشحال هم هستم..!

_واقعا که لیاقت نداری ماهان..

لپم و کشید و با لبخندی گفت:

_ شوخی میکنم خواهر کوچولو.. دلم خیلی واست تنگ میشه. مواظب خودت باش..

_ چشم داداشی.. تو هم همینطور و حواست به مامان و بابا باشه ..

_ حتما.. راستی محیا جان، هر از گاهی به کیمیا سر بزن یا بگو بیاد پیشت؛ اون هم خیلی بیقراری میکرد..

_ خیالت راحت داداشم..

عرشیا هم با مامان و بابا و بعد هم از ماهان خداحافظی کرد، و من ایستادم که تا آخرین لحظه شاهد دور شدنشون باشم اما عرشیا نگذاشت و

دستم و گرفت و با خود به سمت ماشین برد. به محض اینکه سوار شدم بغضی و که تمام این مدت نگه داشته بودم رها کردم. عرشیا آهسته

رانندگی میکرد و به روبه رو خیره شده بود.گوشه ی خیابون نگه داشت و از ماشین پیاده شد. من هم از فرصت استفاده کردم و با صدای بلند

زدم زیر گریه.. بعد از چند دقیقه با یه بطری آب برگشت و داد دستم:

_ تو که نمیتونستی دوریشون و تحمل کنی چرا نرفتی..؟

میون هق هق گریه گفتم:

_ بی دلیل نبوده که موندن اینجا رو اتخاب کردم..!

_ خیلی خب.. دیگه آروم باش، حالا اونها رفتند و تو دیگه باید با این وضعیت کنار بیایی..

سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم و کم کم آروم شدم. به خونه که رسیدیم عرشیا کمکم کرد که از ماشین پیاده بشم و پرسید:

_ تنهایی نمیترسی..؟

_ نه ممنون.. خداحافظ.

_ پس اگه کاری بود زنگ بزن..

همین که به خونه قدم گذاشتم و جای خالی خونواده ام احساس کردم بی حال به روی مبلی که جای همیشگی پدرم بود نشستم و چشم

دوختم به خونه ای که اکنون خودم بودم و خودم.. اونقدر گریه کردم که همون جا خوابم برد. صبح شده بود که احساس لرز کردم و بیدار شدم،

تو خودم جمع شده بودم ولی حال بلند شدن و نداشتم. به ناچار به اتاقم رفتم و لباسهای دیشبم و که هنوز تنم بود در آوردم و خودم و به روی

تخت انداختم و به زیر پتو خزیدم.. با صدای تلفن اتاقم که مدام زنگ میخورد سرم و آوردم بیرون؛ حوصله ی جواب دادن نداشتم اما دست

بردار نبود. بی توجه بهش به حمام رفتم و یه دوش آب گرم گرفتم. نمیدونم چه مدت زیر دوش ایستادم و گریه کردم اما آروم تر از قبل شده

بودم.

از حمام که اومدم بیرون مقابل میز آرایشی ام نشستم و به خودم در آینه چشم دوختم.. محیا خودت این شرایط و خواستی و پذیرفتی. واسه

ی یه عمر که قرار نیست نبینی شون.. پس محکم باش و به روزهای خوبی فکر کن که ممکنه دیگه هیچ وقت تکرار نشه.. تو باید روی پای

خودت بایستی و بهترینها رو برای خودت بسازی.. لبخندی به خودم در آینه زدم، اما لبخندی که تهش غمی نهفته بود..

به آشپزخانه رفتم تا یه چیزی بخورم اما اشتهای خوردن نداشتم. یه فنجون قهوه درست کردم و خواستم به اتاق پیانویم بروم که زنگ خونه به

صدا در اومد.. عرشیا بود، این موقع صبح اینجا چی کار میکرد..؟ در و به رویش باز کردم. با نگرانی وارد خونه شد..

_ محیا معلومه تو کجایی..؟ چرا نه تلفن خونه و نه موبایلت و جواب میدی..؟

_ حالم خوب نبود، حوصله ی جواب دادن و نداشتم..

_ چرا اینقدر بیخیالی محیا؟ نمیگی همه رو نگران میکنی..؟

_ همه مثلا کی..؟ خونواده ام که الان تو هواپیما و در اوج آسمونند..

_ مگه فقط خونوادت هستن که باید دلواپست بشوند..؟ مارال بس که زنگ زده بوده و تو جواب نداده بودی نگرانت میشه و چون مهمان

داشتند و نمیتونسته بیاد اینجا، به من زنگ زد که شاید از تو خبری داشته باشم..

_ ببینم حالا چرا تو..؟ کسی به غیر از تو نبود..؟

_ اینو دیگه از خودش بپرس..

_ حتما میپرسم.. حالا هم که دیدی حالم خوبه پس میتونی بری.

عرشیا که خیالش آسوده شده بود که حالم خوبه لبخند نمکینی زد و گفت:

_ از اونچنین پدر و مادری بعیده که همچین دختری داشته باشند که مهمونش و از خونه بیرون میکنه..! لااقل از همون قهوه ای که واسه

خودت درست کردی واسه مهمونت هم بیار.. البته بس که مارال خانم هولم کرد صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون، اگه ممکنه زحمت اون

هم بکش..!

_ رویی داری تو به خدا..

به آشپزخانه رفتم و داشتم بساط صبحانه رو روی میز میچیدم که متوجه ی حضورش بالای سرم شدم.. دست به سینه ایستاده بود و خیره

مونده بود بهم.. خدای من فکر کنم دوباره یه چیزیش شده..!

_ چرا مثل مجسمه ی ابوالهول ایستادی منو دید میزنی..؟! بیا یه کم کمک کن مثل این که دارم واسه تو صبحانه آماده میکنم ها..

_ شما همیشه در قبال پذیرایی از مهمان ازش کار هم میکشید..؟ ضمنا از این لحظه به بعد خانم خونه بودن و بایستی تمرین کنی عزیزم..!

شیشه ی مربا رو به روی زمین کوبیدم و رو کردم بهش:

_ از این لحظه به بعد دیگه هیچ خبری نیست.. خودت میز صبحانه رو بچین..

اومدم برم بیرون که مچ دستم و گرفت و برگردوند سمت میز..

_ حالا که من مهمانم پس وظیفه ات و انجام بده..

حوصله ی جر و بحث باهاش و نداشتم و بعد از اینکه صبحانه رو واسش گذاشتم خواستم برم که دوباره مانعم شد و جلویم ایستاد.. هیکل

درشتش در چارچوب در راهم و سد کرده بود. عصبی نگاهم بهش دوختم و خواستم بره کنار که پوزخندی تحویلم داد و گفت:

_ میدونی که نمیتونی رد بشی پس بی خود اصرار نکن.. تا تو صبحانه نخوری من هم لب نمیزنم..

_ به دَرَک.. نخور

_ اِ.. بداخلاق.. زود باش برو بشین صبحانه ات بخور تا به زور متوسل نشدم.. خودت که منو میشناسی..؟!

_ آره بهتر از خودت میشناسمت که چه دیوونه ای هستی..!

به اجبار پشت میز نشستم که دیدم دوباره زل زده بهم..

_ چیه دوباره..؟ چیز دیگه ای هم مونده که تحمیل کنی..؟

خنده ی شیطونی کرد و گفت:

_ برو لباست و بپوش تا سرما نخوردی..!

تازه یادم افتاد با همون حوله ای که تنم بود و از حمام اومده بودم بیرون در و به رویش باز کرده بودم و فراموش کرده بودم لباسم و بپوشم..!

چشمانش از شیطنت برق میزد و کم مونده بود از خجالت آب بشم و برم توی زمین.. سریع به اتاقم رفتم که لباسم و بپوشم: دختره ی حواس

پرت.. آبروی خودت و بردی، تا الان کم دستت انداخته بود که حالا بهونه ی جالب تری هم دادی دستش..! یه شلوار جین با بلوز آستین سرب

آبی پوشیدم و موهایم و که هنوز خیس بود با گیر بستم و به آشپزخونه برگشتم. عرشیاا که مشغول ریختن قهوه واسه ی خودش بود همین که

نگاهش به من افتاد خندید و گفت:

_ حالا شدی یه دختر حرف گوش کن..

چشم و ابرویی واسش نازک کردم و مقابلش نشستم. به زور دو تا لقمه دادم پایین. سرم و که بلند کردم نگاهم به چشمهاش که هنوز هم برق

شیطنت داشت گره خورد؛ چشمکی بهم زد و دوباره مشغول خوردن شد و من در جوابش بی توجه بلند شدم تا قهوه ام و که سرد شده بود

عوض کنم.. چند دقیقه گذشت و متوجه نشدم کی از آشپزخونه رفت بیرون اما همین که از شر نگاه های شیطونش خلاص شدم نفس راحتی

کشیدم... واسه ناهار باید فکری میکردم اما اصلا حوصله ی پخت و پز و نداشتم. در یخچال و باز کردم، یه مقدار غذا از روز قبل مونده بود.

سالن که رفتم خبری از عرشیا نبود، یعنی یکهو کجا غیبش زده؟! محاله بدون اجازه به اتاقی رفته باشه، با عجله از پله ها رفتم بالا که شاید به

اتاق من یا پیانو رفته باشه اما اونجا هم خبری ازش نبود.. رفته بود بی خداحافظی و بی تشکر..!

maryam banoo842
1391،09،02, ساعت : 04:30 بعد از ظهر
به اتاقم برگشتم و پشت میز مطالعه ام نشستم و لپ تاپم و روشن کردم. ترانه ی دلخواهم و انتخاب کردم و همزمان به پاکنویس کردن جزوه

ام مشغول شدم:

می ترسم آخر قصه باز هم از هم جدا بشیم..

می ترسم آخر قصه باز هم اسیر لحظه ها بشیم..

تو این روزها که میبینی من از آرامشم دورم..

بیا و برگرد که یک لحظه بی تو نمیتونم..

صدات کردم که برگردی.. تو این خونه پر از درده..

به این حالی که من دارم چه قدر احساس تو سرده..

میدونم حرف تو باز هم از این احساس من دوره..

به غیر از خاطرات تو چیزی با من نمی مونه..

تو از این فاصله رد شو.. بگو تقدیر ما بوده..

نگو این فاصله باز هم به دست جاده ها بوده..

نگو این لحظه ها سخته که میدونم تو آرومی..

از این حال خراب من تو هیچی نمی دونی..

صدات کردم که برگردی..تو این خونه پر از درده..

به این حالی که من دارم چه قدر احساس تو سرده..

می دونم حرف تو باز هم از این احساس من دوره..

به غیر از خاطرات تو چیزی با من نمی مونه... نمی مونه..

............................................

صدای زنگ اس ام اس موبایلم و شنیدم از دیشب تا حالا تو کیفم مونده بود: شش تا miss و اس ام اسی که حالا به گوشیم افتاده بود. تمام

تماس ها از طرف عرشیا و مارال بود. اس رو باز کردم خودش بود:

_ بابت صبحانه ممنون خانم کوچولو.. از این که بی خبر رفتم ببخشید، کار مهمی واسم پیش اومد که فرصت موندن نداشتم. البته واسه شما

که بیخبر رفتن امری عادیست..!

دیگه کفرم و به حد رسونده بود. پسره ی خودخواه، با این کارها چی و میخوای ثابت کنی..؟

روی تخت نشستم و سرم و میون دستهایم گرفتم. هر صدایی مثل پتکی بود که به سرم میخورد، عصبی به طرف لپ تاپم رفتم و خاموشش

کردم. گوشیم و برداشتم تا جوابش و بدم:

_ عرشیا خان.. واسه ی من بودن و نبودن شما هیچ فرقی نمیکنه. از اینکه بی خبر هم رفتید برای من مهم نیست..!

و بلافاصله دکمه ی ارسال و زدم.

اما این حرف دلم نبود..! بودنش یه دنیا بهم آرامش میداد و نبودنش همه غمها رو به خاطرم می آورد. قلبم برایش فریاد میزد و اون و می

طلبید. و حالا او کسی بود که غرورم و جریحه دار کرده بود، گویی برایش عروسکی بودم که از بازی با من لذت میبرد..! اما دیگه محال بود

بذارم این قدر خردم کنه..

بعد از چند دقیقه اس ام اس دیگری به گوشیم اومد که باز هم عرشیا بود:

_ عزیزم این همه حرص نخور.. واست خوب نیست ها..! من که میدونم زود زود اون دل کوچولویت واسم تنگ میشه..! نگران نباش من هم زود

زود بهت سر میزنم..

از دستش لجم گرفته بود و جوابش رو دادم:

_ لازم نکرده شما به خودتون زحمت بدید. همین که شما رو نبینم راحت ترم..!

هر چه منتظر موندم دیگه جوابی نیومد ومن هم برگشتم سر جزوه ام.. عصبانیتم فروکش کرده بود و جایش لبخندی گوشه ی لبم نشست. با

وجود اینکه مدام حرصم میداد ولی بی میل هم نبودم و رفته رفته از این بازیش خوشم می اومد هر چند نمیدونستم به کجا کشیده میشه..!

تا شب خودم و به هر چیزی که میتونستم مشغول کردم که کمتر فکر و خیال به ذهنم بیاد.. باید یه زنگ هم به مارال میزدم، بیچاره کلی

نگرانش کرده بودم و از صبح از دست عرشیا فراموش کرده بودم بهش زنگ بزنم.. شماره اش و گرفتم و بعد از چند بوق مریم جواب تلفن و داد:

_ سلام مریم جان.. خوبید؟

_ سلام عزیزم.. من خوبم، تو چه طوری..؟

_ مرسی.. مارال خونه هست..؟

_ آره.. الان گوشی و میدم بهش، با من کاری نداری محیا جان..؟

_ ممنون.. خداحافظ.

_ خداحافظ..

چند لحظه بعد مارال اومد پشت خط و با دلخوری گفت:

_ یادت نره یه موقع دوستی داری محیا خانم؟

_ اولا سلام.. دوما مگه میشه دوست نازنینی مثل تو رو از یاد ببرم، سوما این چند روز به خاطر رفتن مامانینا اصلا حال درست و حسابی

نداشتم.. نمیدونی دیشب چه شب سختی بود واسم..؟ فکرش و کن واسه یه مدت طولانی خانواده ات کنارت نباشن. از طرفی شاید اگه کار بابام

اون جا بگیره برای همیشه اونجا موندگار میشند..

_ خب دختر تو که این همه دوری واست عذاب آوره میرفتی باهاشون..؟ نمیدونی چه قدرها دوست دارند جای تو باشند که بتونن عین آب

خوردن بروند خارج کشور.. به خصوص که شما به خاطر کار پدرت هیچ مشکلی ندارید اونجا و یه جورایی خود اونها به کسی مثل پدرت نیاز

دارند..

_ ولی من با اونهایی که تو میگی فرق دارم.. همچین جاهایی و فقط واسه یه تفریح کوتاه مدت دوست دارم نه زندگی..

_ محیا به خدا تو مخت تعطیله..

_ حالا بی خیال این حرفها.. امشب میتونی بیایی پیشم..؟

_ مگه آقا عرشیا نیست اونجا..؟!!

_ دلت خوشه تو هم.. اون اینجا باید چی کار کنه..؟

_ ببخشیدا بالاخره یه جورایی الان نامزدته و در آینده هم چشم حسودها کور قراره همسرتون بشه..!

_ مارال میفهمی چی میگی؟ کی گفته قراره زنش بشم..؟ نکنه باز این عرشیا یه چیزی پرونده تو هم باور کردی..؟ من تا از بابت احساسش به

خودم مطمئن نشم که قلبا و واقعیه محاله جواب مثبت بدم بهش..!

_ میدونم عزیزم.. میدونم..! البته باید بگم عرشیا غدتر از این حرفهاست که حرفی از تو به من بزنه، خودم رو حساب اتفاقات جالبی که بین شما

افتاده و بعد از تماس صبح من که بی خداحافظی گوشی و قطع کرد تا خبری از جنابعالی بگیره دو زاریم افتاد که واسش بیشتر از اینها

مهمی..!

_ حتما حالا باید دلم خوش بشه به این حرفها و بشکن بالا بیندازم دیگه..؟

_ محیا دارم شک میکنم بهت.. سرت به جایی نخورده..؟ تا قبل از این که عرشیا از زبونت نمی افتاد و بال بال میزدی واسش..؟!

_ انتظار داری چی کار کنم وقتی یه کلام درست و حسابی نمیشینه با من حرف بزنه که دوستم داره و خیالم و راحت کنه..

_ خب تو با اون حرف بزن..

_ دیگه کارم به جایی رسیده که عشق و گدایی کنم..

_ وقتی اومده جلو و تو رو از پدرت خواستگاری کرده یعنی میخواد و گرنه مگه خله که بدون هیچ احساسی دست به همچین کاری بزنه..؟

_ اون کله خر تر از این حرفهاست عزیزم..!

_ منظورت چیه..؟

_ به موقع اش میفهمی..

_ من که پاک گیج شدم از دست شما دو تا.. به خدا هیچ چیزتون مثل آدمیزاد نمیمونه..!

_ مارال جان دیگه در موردش صحبت نکن.. بگو چه قدر دیگه میای..؟

_ مهمونهامون تازه رفتند یه کمکی به مامان کنم زودی میام..

_ خیلی خب.. فعلا

گوشی قطع کردم و به پذیرایی رفتم. خونه ی مارال اینا زیاد از ما دور نبود وخیلی طول نمیکشید تا بیاد، حوصله ام سر رفته بود. تلویزیون و

روشن کردم و مشغول تماشای فیلمی شدم. یک ساعت بعد بود که مارال اومد و همین که وارد خونه شد کیفش و به یه طرف پرت کرد و ولو

شد روی مبل..

_ آخ جون.. زندگی مجردی چه حالی میده به خدا..!

از حرکاتش خنده ام گرفته بود.. در بدترین شرایط هم همیشه همین جور بود و غم دنیا رو نمیخورد..

_ مثلاً چه مزیتی داره..!؟

_ دختر همین که کسی بالا سرت نیست مدام بهت گیر بده چی کار میکنی؟ کجا میری؟ کجا میایی؟ دیر نیا خونه، این جور لباس بپوش، اون

جور نپوش و... اینها مزیت نیست..؟

_ از نظر من نه..

_ بله واسه شما که از هر جهت در آزادی کامل بودی اینها مزیت نیست..

_ من در آزادی کامل بودم چون حد خودم و آزادی رو دونستم و هیچ زمان خانواده ام رو به خودم بی اعتماد نکردم..

_ خب عزیزم خانواده ی تو هم کاملا امروزی فکر میکنند نه عین خانواده ی من که هنوز در یه قرن پیش سیر میکنند..!

اشک به چشمانم اومد و با بغض گفتم:

_ قدر خانواده ات و بدون، همین که ازشون دور نیستی یه دنیا ارزش داره..

مارال به طرفم اومد و منو تو بغلش گرف و واسه ی دلداریم گفت:

_ قربونت بشم محیایی.. نمیگذارم دوری از خونواده ات این همه عذابت بده..

_ مرسی عزیزم.. ببخش که تو رو هم ناراحتت کردم..

_ این چه حرفیه دوست من.. حالا هم آبغوره نگیر و یه فکری واسه شام کن..

_ چی درست کنم..؟

_ تو صاحبخونه ای از من میپرسی..؟

_ نمیدونم آخه..

_ میدونم که حوصله ات نمیشه، شام از بیرون سفارش میدیم..

_ آره این جوری بهتره..

از شب قبل که خانواده ام رفته بودن و حالا که مارال پیشم بود رفته رفته روحیه ام بهتر میشد.

_ محیایی یه فیلمی چیزی بذار نگاه کنیم..

_ باشه با فیلمThe vow موافقی..؟

_ آره خوبه..

مارال که استاد درست کردن Pop corn بود به آشپزخونه رفت و با یه ظرف پر برگشت..

_ مارال دو نفر بیشتر نیستیم ها..؟

_ عزیزم نگران نباش خودم تا تهش میخورم..

_ شکمو.. دل درد میگیری..؟

_ تو به فکر من نباش..دی دی دی و روشن کن که مشغول بشیم..

اونشب تا نیمه های شب بیدار بودیم و فیلم نگاه میکردیم. قبل از خواب مارال ازم خواست که واسش پیانو بزنم، خودم هم یه جورایی دلم

هوای نواختن کرده بود و این مدت به خاطر مسائلی که پیش اومده بود زیاد دل و دماغ زدن و نداشتم اما الان بدجور بهش نیاز داشتم.. پیانویم

که نشستم دستی به رویش کشیدم و شروع به نواختن کردم. مارال مقابلم به روی پیانو خم شده ود و یه دستش و زیر چونه اش گذاشته بود و

محو نواختنم شده بود.. چشمهام و به روی هم گذاشته بودم و تمام خاطرات شیرین و تلخم و از لحظه ی آشنایی با عرشیا تا به حال و به ذهنم

آوردم. نواختنم که تمام شد مارال کف بلندی واسم زد و با خنده گفت:

_ میگم محیا موقع زدن خیلی با حال میشی.. یه لحظه اخم به چهره ات میاد و یه لحظه لبخند رو لبت میشینه. دلیلش چیه شیطون..؟

_ چیزی نیست ناخودآگاه این جوری میشم..!

_ آره جون عمه ات...

_ من عمه ندارم عزیزم..

و هر دو خندیدیم و برای خواب به اتاقم رفتیم..

مارال تا عصر فردای اون شب پیشم موند و موقع رفتن کلی اصرار کرد که حتماً هر موقع احساس تنهایی و دلتنگی کردم برون خونه شون..

خانواده ی مارال رو خیلی دوست داشتم. پدر و مادرش آدمهای ساده و مهربونی بودند که هر موقع میرفتم به هیچ وجه احساس غریبی

نمیکردم و اونها هم منو عین دختر خودشون میدونستند. بعد از رفتن مارال دوباره من شدم و تنهایی خودم. از دیروز بعد از اس ام اس آخرم،

به جز یه باری که عرشیا به خونه زنگ زده بود و مارال جوابش و داده بود خبری ازش نشده بود. حتماً خیلی از دستم دلخور بوده که دیگه

سراغی ازم نگرفته بوده.. بی معرفت.. یعنی به پدرم قول داده که مراقبم باشه..! دو هفته بیشتر به عید نمونه بود و من باید به تنهایی به پیشباز

عید میرفتم..! کلاسهایم هم به غیر از مهندسی نرم افزار و هوش مصنوعی تعطیل شده بود و در این هفته ی آخر فقط دوشنبه رو کلاس

داشتم..

برنامه ی خاصی واسه عیدم نداشتم پس بهتر بود از قبل از عید وقت بیشتری و برای درسهایم میگذاشتم. ابتدا باید جزوه هایم و تکمیل

میکردم و بعد خوندن هردرس و تقسیم بندی میکردم. در حال زیر و رو کردن جزوه هایم بودم که زنگ در و شنیدم.. نگاهی به ساعت انداختم،

9:30شب بود. یعنی این موقع کی میتونست باشه..؟! شاید مارال دیده تنهام، دوباره برگشته..؟ ترس برم داشته بود که نکنه مزاحمی باشه و

کسی فهمیده باشه من توی خونه تنها هستم..؟ به طرف آیفون رفتم کسی معلوم نبود، خواستم بی خیال بشم که دوباره زنگ در و زد. با ترس

گوشی و برداشتم و گفتم کیه..؟ که صدای عرشیا رو شنیدم:

_ باز کن دختر.. یه ساعته منو پشت در کاشتی..

نفسی از سر آسودگی کشیدم و دکمه رو زدم. همین که پا به درون خونه گذاشت و منو دید که رنگ عوض کرده ام ابروهایش و داد بالا و با

خنده ای به مسخره گفت:

_ چیه محیا..؟ چرا خشکت زده..؟ ترسیدی..؟!

_ نخیر.. فقط تعجب کردم که این موقع شب اینجا چی کار میکنی..؟ تو کار و زندگی نداری..؟ نکنه دلت تنگ شده..؟

_ بیا این پیتزاها رو از دستم بگیر و بذار توی یه ظرف تا سرد نشده بخوریم. بعد هر چه قدر سؤال خواستی بپرس..

_ مگه قراره اینجا بخوری..؟!

_ نه قراره برم تو کوچه بخورم..!

در حالی که پیتزاها و ازش میگرفتم گفتم:

_ مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره که هر روز میای اینجا..!؟

_ اگه به پدرت قول نداده بودم که عقل از سرم نپریده تو رو با این اخلاقت تحمل کنم..!

_ کسی مجبورت نکرده بوده که به پدرم قول بدی..؟

_ فرض کن توی رودربایستی گیر افتادم..!

نیشخندی زدم و گفتم:

_ کی..؟ تو..؟!

_ محیا دوباره شروع نکن..

پشتم و بهش کردم و بدون اینکه دیگه ادامه بدم به آشپزخونه رفتم و بعد از چند دقیقه واسه شام صدایش کردم..

_ راستی محیا.. پدرت زنگ زد وگفت بهت خبر بدم که حالشون خوبه و نگران نباشی..

اخمهام رفت توی هم و گفتم:

_ پس چرا به خودم زنگ نزدند..؟!

_ مثل اینکه گوشیت در دسترس نبوده و تلفن خونه هم جواب نمیدادی..

_ ولی من که خونه بودم..

_ نمیدونم، شاید همون موقع با تلفن صحبت میکردی..

_ چیز دیگه ای نگفت؟

_ فقط نگرانت بود که بدونه اوضاع و احوالت چه جوره..؟ من هم بهش اطمینان دادم که حالت خوبه و فقط بعد از رفتنشون دلتنگی کردی..

_ حتما پدرم هم از تو خواسته که بیایی و به من سر بزنی..؟

_ نچ..

_ پس چی آقای مزاحم..؟

در حالی که یه قاچ پیتزا رو میگذاشت دهانش گفت:

_ این طرفها کاری داشتم و گفتم بیام یه سری هم به تو بزنم.. و از اونجایی که خبر از تنبلیت داشتم تو مسیرم هم واسه شام این پیتزاها رو

خریدم. حالا سؤال دیگه ای هم هست خانمی..؟

_ نه..

و بلافاصله بلند شدم..

_ کجا حالا..؟ شامت و بخور..

_ سیر شدم.. بقیه اش و خودت بخور.

_ ولی من عادت ندارم از باقی مونده ی غذای بقیه بخورم..!!

خشمگین به به سمت میز برگشتم که دیدم خیلی ریلکس در حالی که پوزخندی گوشه ی لبشه در حال خوردنه..

من هم بدون اینکه حرفی بزنم باقی مونده ی پیتزا رو برداشتم و انداختم سطل آشغال.. نیم نگاهی بهش انداختم تا عکس والعملش و ببینم اما

او همچنان خونسرد در حال خوردن بود.. داشتم از آشپزخونه میرفتم بیرون که صدایش و به آرومی پشت سرم شنیدم..

_ دستم درد نکنه محیا خانوم..!

اعتنایی نکردم و به پذیرایی رفتم و مجله ای و برداشتم و مشغول خوندن کردم.. بعد از چند دقیقه که اومد زیر چشمی میپاییدمش که ببینم

چه کار میکنه. کنترل تلویزیون و برداشت و شروع کرد به بالا و پایین کردن کانالها..

_ صداش و کم کن دارم مجله میخونم..

_ برو تو اتاق بخون..

_ تو چی کاره ای که تو خونه ی خودم میگی چی کار کنم و کجا برم..؟ ضمناً خواستی بهم سر بزنی که زدی، واسم شام هم آوردی دستت

درد نکنه..

_ اِ.. پس تشکر هم بلدی..؟

_ به تو ربطی نداره.. و یه چیزی رو باید به شما متذکر بشم که هنوز نسبتی با من و خونواده ام نداری پس بهتره ..؟ خواستی احوالم و بگیری

فقط زنگ بزنی.. دلیلی نمیبینم که بیایی اینجا؛ برو پیش همونهایی که شبها منتظرتن..

عصبی کنترل و پرت کرد روی مبل و به طرفم قدم برداشت. چشمهاش از حدقه زده بود بیرون، بازویم و محکم گرفت و فشار داد:

_ باز هم که گستاخ شدی ؟ کاری نکن که اون زبونتو کوتاه کنم..

_ ولم کن عوضی.. دردم گرفت..

_ دیگه داری از حدت میگذری کوچولو..پ رو دمم نذار که بد میبینی..! اینو هم خوب آویزه ی گوشت کن که پدرت قبل از رفتنش تو رو به

من سپرده، با این که هنوز اعتراف به جواب مثبتت نکردی ولی من و همین طور خانواده ات میدونیم که بالاخره دست از این غد بازیهایت

بهتره این قدر هم به خودت مغرور نشی، درسته که تو رو از پدرت خواستگاری کردم اما نه به این خاطر که عاشقت بودم. یک بار

بهت گفتم که من بازی کردن و دوست دارم به خصوص با تو که اون موقع قدر دوست داشتن و نفهمیدی..

_ خودم به زور از میون دستان قویش کشیدم بیرون و داد زدم:

_ هیچ غلطی نمیتونی کنی، اتفاقاً من هم بدن نمیاد تو بازیت باشم..! ولی بدون آخرش این تو هستی که بازنده ای نه من جناب عرشیا خان..

خنده ی عصبی کرد:

_ جداً.. تو میخوای شکستم بدی؟ بچه تر از اونی هستی که بخوای با من مقابله منی محیا خانم..!

این و گفت و به سمت در خروجی رفت اما یه لحظه برگشت و گفت:

_بهتره بدونی از این به بعد بیشتر از قبل حضور منو میبینی، من به خاطر قولی که به پدرت دادم خودم مسؤول میدونم و هر چند که ازت

متنفر هم باشم باید تحملت کنم. از فردا هم در آپارتمانی که در ساختمان بغلیتون اجاره کردم میام و برای یک سال ساکن میشم. خانواده ات

هم در جریان هستند، و اینجوری هم خیالشون راحت شد که یکی هست که از نزدیک مراقبت باشه و چه کسی بهتر از من..؟!

سکوت کرده بودم و حرص میخوردم ولی یه لحظه طاقت از کف دادم و مجله ای و که دستم بود به طرفش پرت کردم و تقریبا به حالت فریاد

گفتم:

_ نمیخوام ببینمت.. برو و راحتم بذار..

و عرشیا هم دیگه ادامه نداد و بعد از چند لحظه از صدای بسته شدن در فهمیدم که رفته. حلقه ی اشکی و که گوشه ی چشمانم بود رها کردم

و آروم زدم زیر گریه..

_ لعنتی..پس تو عاشم نبودی و تمام اینها از سر لجبازی با من بوده، حتی خواستگاریت هم دروغ بوده.. کاش این همه دوستت نداشتم

عرشیای من..!

maryam banoo842
1391،09،02, ساعت : 11:24 بعد از ظهر
چه قدر سرم درد میکرد. تلویزیون و خاموش کردم و برای خواب به اتاقم رفتم اما مگه خواب به چشمانم میومد.. نمیدونم چرا با اینکه این قدر عذابم میداد و میدونستم از سر خودخواهی و لجاجتش با من این گونه رفتاره میکنه اما همین که تنهایم میگذاشت دلتنگ و بی قرارش میشدم..! ناخود آگاه دستم به طرف گوشی گرفت که بهش زنگ بزنم اما منصرف شدم نباید نقطه ضعفی دستش میدادم.

بعد از کلی این دست به اون دست شدن بالاخره خوابم برد. صبح زود از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن دوش قدری صبحانه خوردم و مشغول تمیز کردن اتاقم شدم که دایی آرمانم زنگ زد و منو واسه ناهار به خونه شون دعوت کرد، خواستم دعوتشم رد کنم اما بهتر از تنها نشستن در خانه بود. یه مقدار از کارهایم و که کردم حاضر شدم و سویچم و برداشتم و به سمت خونه ی دایی به راه افتادم. بین راه هم کنار یه شیرینی فروشی نگه داشتم که واسه دایی کیک بستنی بخرم.. ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و وارد آپارتمان که شدم پرستو جون به گرمی از من استقبال کرد:

_ خوش اومدی محیا جون..

_ شرمنده باعث زحمتتون شدم..

_ این چه حرفیه عزیزم..؟ اگه نمی اومدی که من و داییت خیلی از دستت دلخور میشدیم..

_ راستی دایی جون کجاست..؟

_ رفته شرکت ولی تا قبل از ساعت 1 میاد..

پرستو جون به آشپزخونه رفت و با یه لیوان شربت برگشت و داد دستم و خودش هم کنارم نشست..

_ محیا جان از مامانینا چه خبر..؟ به سلامت که رسیدن ایشاالله..؟

_ بله.. دو روز پیش رسیده بودند.

_ عزیزم اینجا رو عین خونه ی خودت بدون هر موقع دوست داشتی وسایلت و بردار و هر چند روز که خواستی بیا پیشمون. اینجوری ما هم از

تنهایی بیرون میاییم..

_ مرسی پرستو جون.. مطمئنا که در کنار شما و دایی آرمان بد نمیگذره، اما من واسه ی درسهایم برنامه ریزی کرده ام و بیشتر وقتم و در خونه هستم اما هر موقع که دیدم تنهایی عذابم میده حتما میام..

_ پس ما دیگه زنگ نزنیم و اصرار کنیم که بیایی اینجا ها..؟

_ چشم خیالتون راحت.. بی زحمت نمیگذارمتون..

_ تا باشه از این زحمت ها محیا جون..

پرستو به آشپزخونه برگشت که ناهار و آماده کنه و من هم مانتو و شالم در آوردم و برای کمکش رفتم..

حدودا 1 بود که دایی هم اومد. به محض اینکه دیدمش از خوشحالی به طرفش رفتم و بوسیدمش..

_ عجب..! چشممون به جمال خواهر زاده مون روشن شد. بی معرفت نمیگی یه دایی هم داری که دلش واسه شما تنگ میشه..؟

در حالی که کتش و از دستش میگرفتم لبخندی بهش زدم و گفتم:

_ قابل نیستیم دایی جون.. باور کنید دلم خیلی هواتون و کرده بود ولی خودتون که در جریان هستید کلی گرفتار بودم و بهد از برگشتم ازکیش هم که مسئله ی رفتن مامانینا پیش اومد.

دایی روی مبل نشست و دستانش و به دوطرف مبل انداخت:

_ آره خبر دارم.. چند روز آخر مدام با مادرت در تماس بودم. خیلی بی تابی میکرد..

همین که اسم مادرم و شنیدم بغض کردم و به یاد آخرین لحظه ای افتادم که با چشم گریه از من جدا شد. جلوی خودم و گرفتم و مانع از فرو ریختن دوباره ی اشکهام شدم.

_ نمیدونید دایی با چه حالی رفت..؟

_ من هم خیلی بهش گفتم که حداقل اون بمونه اما از یه طرف هم نگران آقا کیان و ماهان هم بود..

_ به من هم خیلی اصرار کرد که بعد از یه مدت برم پیششون حتی خواست تا اون مدت که کار من هم درست میشه بمونه اما من نگذاشتم، بالاخره من شما و بقیه رو اینجا دارم اما بابا و ماهان بی شک تنهایی تو مملکت غریب بهشون سخت میگذشت..

_ از این جهت که حق با توئه دایی جون.. راستی محیا جان..؟

_ بله دایی..؟

_ از آقای رهنما چه خبر..؟

یک آن موندم که دایی از کجا از جریان نیما مطلع شده که خودش متوجه ی تعجم شد و گفت:

_ تعجب نکن دایی جون.. آرام جون قبل از رفتنش همه چی رو واسم تعریف کرد.

تو دلم گفتم: از دست این مامان..!

_ اون هم خوبه دایی جون.. هر از گاهی میاد و بهم سر میزنه.

_ پدرت که خیلی از این نیما خان تعریف میکرد..

تو دلم خندیدم که عجب این پسره خوب تونسته نقش بازی کنه و آوازه اش تا به گوش دایی هم رسیده..!

_ محیا جون یه روز با هم بیایین اینجا که دور هم باشیم و ما هم ببینیم این داماد آینده رو..

_ چشم دایی جون.. ایشالله سر فرصت.!

اون روز خونه ی دایی خیلی بهم خوش گذشت. اختلاف سنی من و دایی آرمان فقط 10 سال بود و برای همین رابطه ی خیلی خوب و

نزدیکی با هم داشتیم. هر چند بعضی وقتها خیلی بهم گیر میداد ولی چون خیلی دوستش داشتم احترام زیادی واسش قائل بودم. حتی یادم

میاد چند باری از سر لجبازی مرتکب اشتباهی شده بودم و اون هم کلی باهام دعوا کرده بود. اما از اونجایی که از قلب مهربونش آگاه بودم که

به خاطر خودم به من سخت میگرفته هیچ زمان به دل نمیگرفتم. بعد از خداحافظی از دایی و زن دایی به خونه برگشتم و تو مسیرم کنار یه سوپری نگه داشتم تا خریدهایی و که لازم داشتم انجام بدم. داشتم با فروشنده حساب میکردم که متوجه ی زنگ خوردن گوشیم شدم..

عرشیا بود.. با تردید جوابش و دادم:

_ بله..؟

_ کجایی تو..؟

_ دارم از خونه ی داییم برمیگردم.. تو راهم..

_ خیلی خب، من دم در خونه تون هستم.. زود بیا

_ تا یه ربع دیگه اونجا هستم..

به خونه که رسیدم عرشیا دست به سینه به ماشینش تکیه داده بود و منتظرم بود.. ماشین و به داخل پارکینگ بردم و عرشیا هم پشت سرم وارد حیاط شد.

_ چرا نگفتی میری خونه داییت..؟

- لزومی نمیبینم که رفت و اومدنهایم و به تو گزارش بدم..

_ باید بگم محیا خانوم لازم میبینم از این بعد منو در اطلاع کامل از همه چیز قرار بدی.. دلیلش و هم خوب میدونی که دست من امانت هستی.

_ تو فکر کردی کی هستی که خودت و نسبت به من مسئول میدونی..؟ بابام هم هیچ زمان به من نمیگفت چی کار کنم و چی کار کنم.. من به امانتداری مثل تو نیاز ی ندارم...

_ داری عزیزم.. ضمنا دیشب به تو گفتم از امروز به آپارتمان جدیدم نقل مکان میکنم، از صبح تا به حال هم با کارگرها مشغول بودیم. واسه ناهار هم مجبور شدم غذا از بیرون بگیرم...!

_ خب که چی..؟

_ یعنی اینکه اگه زحمتی نیست امشب و دوست دارم دستپخت شما رو بخورم..!

و بلافاصله کلید آپارتمانش و داد دستم که شام و واسش ببرم به آپارتمانش..

_ امر دیگه ای نیست..؟

_ نه عزیزم.. فعلا

وای که چه قدر این پسر پررو بود انگار نوکر خونه اش هستم که دستور میده..؟

خرید هایی رو که کرده بودم رو یکی یکی جا دادم و سپس سرگرم درست کردن کتلت برای شام شدم. در همون حین که شام و حاضر میکردم یه زنگ به عرشیا زدم که ببینم کجاست..؟!

_ بله..؟

_ سلام..

_ علیک سلام..

مونده بودم چی بگم که خودم و ضایع نکنم که زودتر از من گفت:

_ خوابت برد محیا..؟ چرا حرف نمیزنی..؟

_ زنگ زدم که بدونم شام و واست ببرم به آپارتمانت..؟!

عرشیا خنده ای به مسخره کرد و گفت:

_ یا جدیدا دچار فراموشی شدی یا دلت واسم تنگ شده و میخوای شام و با هم بخوریم..؟!

_ هیچ کدوم.. فقط خواستم اگه ممکنه خودت بیایی و شامت و برداری که دیگه نیازی نباشه من برم به آپارتمانت..!

_ میدونم که تو راست میگی..!

_ تو هر جور دوست داری فکر کن..

_ قهر نکن خانمی.. حالا که تو این و میخوای و من هم تمایلی به شکستن دل خانم ها رو ندارم..! سعی میکنم اگه کارم زود تمام شد بیام و شام و با هم بخوریم..

_ خواسته ی خودت و پای من نذار عرشیا خان..!

_ واسه من نقش بازی نکن عزیز دلم.. من نهایت تا 10 خونه هستم. کاری نداری ..؟

_ ممنون .. خداحافظ

گوشی قطع کردم و مشغول سرخ کردن باقی کتلت ها شدم. از اینکه این همه تابلو رفتار کرده بودم کلی از خودم حرص خوردم. عرشیا به درونم آگاه بود و فکرم و احساسم و به راحتی میخوند. اما واقعیت این بود که این خودم بودم که میخواستم در کنارم باشه... قبل از اینکه عرشیا بیاد تمام کارهایم وانجام دادم و بعد از اینکه یه دوش گرفتم و لباس مناسبی پوشیدم به انتظارش نشستم..

10:30 بود که بالاخره اومد. خیلی سعی کردم که به روی خودم نیاورم که واسه دیدنش و بودنش بیقرارم اما از نگاهش به راحتی میفهمیدم که همه چی رو از رفتارهایم خونده..! کتلت ها رو در یه ظرف کریستال چیدم و دورش و با خیار شور و زیتون و گوجه تزیین کردم و بعد از اینکه میز و کاملاً چیدم عرشیا رو صدا زدم.

_ به به.. از ظاهرش که پیداست باید عالی باشه.. البته دیدن کی بود مانند چشیدن..!؟

_ استاد دانشگاه بودن و اینگونه ضرب و المثل به کار بردن واقعا جالبه..! ادبیاتت و با چه نمره ای پاس کردی..؟!

_ 75/18 عزیزم..

_ پس عجب استادی بوده اون که به تو همچین نمره ای داده..؟!

_ زیاد سخت نگیر خانمی.. بعضی مواقع باید ضرب و المثل ها رو جا به جا گفت..!

و همزمان تکه ای کتلت به دهانش گذاشت..

_ خب نظرتون چیه عرشی خان..؟

_ بدک نیست..!

_ بدک نیست..؟

_ خوبه.. دستت درد نکنه، باز بهتر از غذای بیرونه..

و مشغول خوردن شد..

_ تو چرا چیزی نمیخوری..؟

_ چندان میلی ندارم..

_ باید بخوری..

_ ببینم همیشه باید اجباری توی کارهایت باشه..؟

_ نه در مورد همه چیز.. اما در این مورد شما که لجباز تشریف دارید مجبورم متوسل به زور بشم..

_ خیلی خب.. شما متوسل به زور نشو.. خودم میخورم.

_ پس شروع کن..

چند لقمه ای خوردم اما عرشیا تا دونه ی آخر کتلتها رو خورد..! با خنده رو بهش گفتم:

_ خوبه که بدک نبود و همه اش خوردی.. کم مونده بود بشقاب و هم لیس بکشی..!

_ عزیزم آدم گرسنه سنگ هم جلویش باشه میخوره..

_ حالا سیر شدی که..؟

_ اوهووم.. دستت درد نکه. اما دفعه ی دیگه بیشتر در آشپزی دقت کن، خواستی خودم هم میتونم یادت بدم..!

_ مگه بلدی..؟

_ دست کم گرفتی منو خانمی..؟

_ یادم رفته بود که تا به حال مجردی زندگی میکردید و بی شک دوره هایی از آشپزی دیدید و شاید مواقعی هم کسی بوده که واستون غذا درست کنه..؟!

_ محیا شبمون و خراب نکن..

_مگه اشتباه میگم.. همون جور که از من خواستی واست شام درست کنم پس میتونستی از کس دیگه ای هم بخوای..!

عرشیا لیوان نوشابه ای که دستش بود و محکم به روی میز کوبید و بلند شد و به سمتم که کنار ظرفشویی ایستاده بودم اومد و خشمگین شونه هایم گرفت:

_ پس اگه فکر میکنی اینجوره و همچین فکری در موردم میکنی، باید هر کار دیگه ای هم از من بربیاد..!

_ منظورت چیه..؟!

_ که منظورم چیه..؟

و همزمان دستم و کشید و به بیرون از آشپزخانه و سپس به اتاقم برد..

_ چی کار میخوای کنی..؟

_ عجله نکن عزیزم.. همین الان میفهمی..!

و منو به روی تخت پرت کرد، عصبی بالای سرم ایستاد، و شروع کرد به یکی یکی باز کردن دکمه های پیراهنش..

_ خواهش میکنم عرشیا.. کاری به من نداشته باش.

_ باید جواب توهینی رو که کردی ببینی..!

از ترس اینکه مبادا عرشیا از خود بی خود بشه و کاری و که میخواد، انجام بده بی اختیار اشک میریختم و التماسش میکردم.. پیراهنش و به گوشه ای پرت کرد و به رویم خم شد..

_خودت باعث شدی محیا خانم..

در همون حالت گریه و ترس داد زدم:

_ هوس خودت و پای حرف من نذار..

_ هوس نیست عزیزم..!

بیشتر به رویم خم شد، طوری که دیگر هیچ فاصله ای بینمون نبود و من همچنان با التماس میخواستم که رهایم کنه..

_ فکر نمیکردم یه همچین آدم پستی باشی..

شاید همین یه حرفم کافی بود که یک آن به خودش بیاد و رهایم کنه.. پیراهنش و با عصبانیت برداشت و در حالی که از اتاق میرفت بیرون، برگشت به سمتم و گفت:

_ اشتباه شناختی محیا خانم.. بدون تا زمانی که خیالم از همه نظر آسوده نشده باشه و مطمئن نشم که به من تعلق خواهی داشت کوچکترین رابطه ای با تو تجربه نخواهم کرد. الان هم اون قصدی و که تو فکر میکنی نداشتم و فقط خواستم این و بهت ثابت کنم که من مثل اونهایی نیستم که گمان میکنی تا چشمشون به یه دختر یا زن می افته مردونگی از یادشون میره. من نه پست هستم و نه نامرد..!

عرشیا رفت و من تا ساعتها بعد از نیمه شب همون جا نشستم و اشک ریختم به حال خودم و به عرشیایی که هنوز در شناختش تردید داشتم..!تا نزدیکیهای صبح بود که چشم روی هم نگذاشتم. خواستم قید کلاسهای اون روزم و بزنم که پشیمون شدم به خصوص که ساعت اول و با عرشیا داشتم و به هیچ وجه نمی خواستم پی به ضعفم ببره که با این اتفاق خودم و باختم.. ماشین و از پارکینگ درآوردم و به مارال زنگ زدم که تا ده دقیقه ی دیگه دم در خونه شون هستم. همزمان با من عرشیا هم به کوچه اومد و بدون کوچکترین توجهی گازش و گرفت و رفت..

لعنتی فکر کرده کیه..؟ با بد کسی طرف شدی آقا عرشیا..!

عصبی پشت فرمون نشستم و به سمت خونه ی مارال اینا به راه افتادم..

maryam banoo842
1391،09،02, ساعت : 11:33 بعد از ظهر
_ دختر میگی ده دقیقه اما نزدیک به نیم ساعته که منو سر کوچه کاشتی..

_ علیک سلام مارال خانم..

_ سلام..

_ توپت پره..؟

_ از دست این مامان که دست از سر کچل ما برنمیداره..

_ چی شده مگه..؟

_ گیر داده که باید به خواستگاری پسر خواهر جونش جواب مثبت بدم..

_ چی شده که حالا میخواد یه باره از شر هر دوتون خلاص بشه..؟

_ قضیه من مربوط به خیلی قبل تره منتها من تا الان راضی به دادن جواب مثبت نمیشدم..

_ پس چطور من بی خبر بودم مارال خانم..؟ داشتیم..؟

_ به دل نگیر محیایی.. من اصلا سیاوش و به عنوان خواستگار به حساب نمیارم و برایم مسئله ی مهمی نبوده که مطرحش کنم. ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و همیشه اون رو به چشم برادر و مثل داداش فرهادم میدونستم و میدونم.. از طرفی به نظر من باید با کسی ازدواج کرد که تا به حال تو زندگیت نبوده و این باعث میشه که هر دو طرف واسه شناخت همدیگه پا به دنیای دیگه بگذارند. آخه چه لذتی داره وقتی که تقریباً همه چیز و راجع به طرف مقابلت بدونی..؟

_ اتفاقاً من هم مثل تو فکر میکنم و اگرچه هنوز من و عرشیا از جهاتی به نقطه نظر مشترکی نرسیده ایم که البته اون هم به خاطر لجبازی و غدگری خودمون هست؛ اما از همون لحظه ای که باهاش آشنا شدم و اون به عنوان یه فرد جدید پا به زندگیم گذاشت همه چیز برایم تغییر کرد و همین قدر میتونم بگم که احساسم و عشقم نسبت به عرشیا درونم و متلاطم کرد.

_ خب قربونت بشم حرف من هم همینه اما مگه این مامان من زیر بار میره.. برعکس نظر من اون میگه همین که شناخت کافی نسبت به پسر آبجیم داریم از هر چیزی مهم تره. هر چی بهش میگم آخه مامان من بالاخره باید احساسی هم باشه که با هم زیر یه سقف بریم اما مگه به خرجش میره..؟ میگه بعدا احساس هم به وجود میاد..

_ مگه عهد قاجاره..؟

_ چه میدونم والله..؟ آخه محیا جون فکرش و کن من چه طور میتونم به سیاوش به دید یک همسر نگاه کنم وقتی بیشتر مواقع با هم بودیم و هستیم..؟

_ فرقش اینه که بعد از ازدواج میریم زیر یه سقف و بیشتر لحظات و کنار هم هستیم و باقی اش و هم خودت که میدونی...!

_ من کاملا درک میکنم که چی میگی چون خودم دارم این دوران جدید و تجربه میکنم و هرچند، گاهی وقتها به ناراحتی و دلخوری میگذره اما همین تلخی هایش هم واسه من لذت بخشه..

_ خب محیا جون این خودش یه تنوع در زندگیه دیگه اما وقتی با کسی ازدواج کنی که سالها از بچگی باهات بوده کجایش میشود تنوع..؟ به نظر من کسانی که عکس این نظر و دارند واسه گول زدن خودشون و دیگرانه که میگن هیچ فرقی بین این دو تا نیست..

_ خب هر کسی یه نظری داره دیگه..

_ محیایی چی کار کنم به نظرت..؟ مامان اصلا گوشش بدهکار نیست.

_ پدرت چی میگه..؟

_ بابا که بیچاره دخالتی نمیکنه.. همه چیز و سپرده دست خودم که کی رو انتخاب میکنم.

_ خب پس از پدرت کمک بخواه که با مادرت صحبت کنه..

_ هر راهی بوده انتخاب کردم اما مامان به هیچ صراطی مستقیم نمیشه..

_ با خود سیاوش چی صحبت کردی..؟

_ عزیزم اون که مصمم تر از بقیه هست و میگه عاشقمه.. اگرچه به نظر من عشق نیست فقط یه علاقه ی معمولیه که با عشق اشتباه گرفته شده..!

_ اگه بدونه تو هیچ احساسی بهش نداری شاید خودش راضی بشه که بکشه کنار..

_ بعید میدونم.. اون مغرورتر از این حرفهاست که بعد از این همه مدت خودش و مضحکه ی بقیه کنه و پشت سرش بگن دختره نخواستش..

_ بالاخره باید این راه و هم امتحان کنی، تیری در تاریکی..

_ باشه.. پس این راه رو هم میریم ببینیم چی میشه..؟ راستی تو با عرشیا به کجا رسیدی..؟

_ فعلا که مقابل هم ایستادیم و بیشترش هم زیر سر منه که باهاش کنار نمیام..

_ پس چه طاقتی داره عرشیا..؟

_ راستش مینا میخوام هر چه زودتر تکلیف خودم و عرشیا روشن بشه اما ترسی ته دلم هست که مانع میشه به عشقم در مقابلش اعتراف کنم..

_ چه ترسی..؟

_ ترس از اینکه شاید عرشیا به اون اندازه که من میخواهمش منو نخواد..!

_ ترست بی خوده و داری به اشتباه فکر میکنی.. به نظر من که عرشیا حتی بیشتر از خودت تو رو میخواد وگرنه تا به الان با این رفتارهای بی مورد تو دمش و گذاشته بود رو کولش و رفته بود..

_ خب یه جورایی خودش هم مقصره که من اینطور رفتار میکنم.. خودش هم باعث شده که نسبت بهش تردید داشته باشم.

_ یکی از شما بالاخره باید کوتاه بیاد.. مشکل اینجاست که هر دو تون از سر غرور حاضر به این نیستید که از احساس نسبت به طرف مقابل حرفی بزنید. اگه بخوایید به این منوال ادامه بدید به هیچ جا نمیرسید و آخرش هم هر دو بدون هم می مونید و تا آخر عمر باید غصه ی لجبازی و خودخواهیتون و بخورید که اون موقع دیگه پشیمونی سودی نداره..!

_ خودم هم اینو میدونم اما باید از بابت عرشیا مطمئن بشم..

_ اما من میگم که از بابت اون شک نکن.. به این فکر کن که مبادا از دستش بدی و به جایی برسی که تنها عشقشو داشته باشی و خودش در کنارت نباشه..!

_ تا ببینم..

به دانشگاه که رسیدیم ماشین و پارک کردم و با عجله به سمت کلاس رفتیم که خدا رو شکر عرشیا هنوز نیومده بود. صندلی های کلاس به غیر از چند تا در ردیف اول و چند تایی در آخر اشغال بود. مارال خواست بره ته کلاس بشینه که دستش و گرفتم و گفتم بهتره همین جلو بنشینیم..! همون لحظه صدای عرشیا رو از پشت در شنیدم که با کسی صحبت میکرد. در که باز شد نازنین رو دیدم که با ناز و عشوه از عرشیا میخواست بعد از کلاسهایش واسه ناهار با هم باشند..! لجم گرفته بود، این دختره ی سیریش دست بردار نبود.. به خدا اگه در دانشگاه و جلوی بچه ها نبود یه حال حسابی ازش میگرفتم که دست از سر نامزد مردم برداره..! یه لحظه از حرف خودم در اوج عصبانیت خنده ام گرفت و ذوق کردم.. از رابطه ی عرشیا و نازنین همه اطلاع داشتند و با شخصیتی که نازنین داشت و با اون همه فیس و افاده چیزعجیبی نبود، همهمیدونستند که عرشیا واسه اون اولین و آخرین نفر نیست..! بی شک خود عرشیا هم از این موضوع آگاه بود اما اینکه چرا این دختره رو از خودش نمی روند برایم عجیب تر بود..!

عرشیا پشت میزش نشسته بود و من کاملا مقابلش.. سرش پایین بود و جزوه هایش و زیرو رو میکرد، من هم که به عمد جلو نشسته بودم و خیره نگاهش میکردم.

_ آقای محمدی لطف کنید از دفتر اساتید دو ماژیک بیارید، متاسفانه ماژیکهایم فراموش کردم..

_ چشم استاد..

در فاصله زمانی که محمدی رفت تا ماژیک بیاره، عرشیا درس جلسه ی قبل و مرور کرد و در تمام مدتی که درس میداد من به جای گوش دادن،زل زده بودم بهش.. بالاخره یک ساعت مونده به پایان کلاس درس و تمام کرد و با از بچه ها خواست که خودشون و واسه یه کوئیز نیم ساعته آماده کنند.. همهمه ای کلاس و گرفت. سابقه نداشت عرشیا کوئیز بگیره اون هم جلسه ی آخر قبل از عید، یعنی در برنامه ی درسی که روز اول بیان کرده بود کوئیز رو شامل نمیشد.. یکی از پسرها از وسط کلاس گفت:

_ استاد.. ما الان آمادگی دادن کوئیز و نداریم شما هم که جلسه ی قبل اطلاعی ندادید..

_ ببینم تا به حال کدوم استاد واسه گرفتن کوئیز از قبل اطلاع میداده.. کوئیز یعنی اینکه باید هر جلسه آماده باشید.

دوباره سروصدای بچه ها بلند شد و هر کدوم چیزی میگفتند و اعتراض میکردند.. عرشیاا بی اعتنا بلند شد و سه سؤال روی برد نوشت:

_ یه کوئیز معمولی که این همه شلوغ کردن نداره.. نیم ساعت هم بیشتر زمان ندارید.

نگاهی به سؤالها انداختم که تنها یکیش و بیشتر نمیتونستم جواب بدم، این دو سه روزه فقط وقت کرده بودم جزوه هایم و پاکنویس کنم و از در این یک ماه گذشته هم اونقدر فکرم مشغول بوده که نتونسته بودم کلامی از درسهایم و بخونم.. جواب سؤال دوم رو نوشتم اما سؤال اول وسوم رو هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نیومد.. با نوک خودکارم آروم به صندلیم میزدم و به روبه رو خیره شده بودم، که ناگهان با صدای عرشیا که کنارم ایستاده بود به خودم اومدم..

_ خانم راد بهتر نیست عوض زل زدن به یه نقطه حواستون و به درس و الان هم به سؤالها بدهید..؟!

سرم و بلند کردم که دیدم با اخم شیرینی داره نگاهم میکنه و همون لحظه سرش و خم کرد به طرفم و آهسته گفت:

_ این جور حواس بقیه رو هم پرت نمیکنید..!!

متوجه ی منظورش شدم اما به روی خودم نیاوردم. با اینکه ده دقیقه به پایان کوئیز مونده بود، برگه رو دادم دستش و با عصبانیت گفتم:

_ بفرمایید استاد.. من تموم هستم

و قبل از اینکه فرصتی بدهم که به برگه ام نگاهی بیندازه و چیزی بگه از کلاس خارج شدم. توی راهرو به دیوار روبه روی کلاس تکیه داده بودم و منتظر مارال ایستاده بودم که عرشیا به همراه بچه ها از کلاس خارج شد نیم نگاهی خشمگین به من انداخت و رفت.. ظهری که برای ناهار به سلف رفتیم مدام فکرم درگیر این بود که قراره عرشیا و نازنین اون روز و با هم بگذرونند و باید هر طور که میتونستم مانع بشم.. از حسادت داشتم میمردم..! همون موقع فکری به ذهنم اومد، نگاهی به ساعت انداختم و هنوز نیم ساعت به پایان کلاس عرشیا مونده بود. بلند شدم و از مارال هم خواستم که به دنبالم بیاد. باید مطمئن میشدم که هنوز در کلاسه یا نه..!

_ کجا محیا..؟ الان کلاس بعدیمون شروع میشه به ناهار نمیرسیم ها.

_ کوفت بخوری.. زود باش بریم که این مسئله مهم تره..

_ کجا بریم..؟ کدوم مسئله..؟ معلومه تو یه دفعه چت میشه..؟

با عجله به سمت کلاس عرشیا رفتم و وقتی خالم راحت شد که هنوز کلاسش تمام نشده به طرف پارکینگ دویدم و مارال رو هم همچنان به دنبال خودم میکشیدم.. تنها راهش همین بود، از مارال که هنوز گیج و منگ مونده بود خواستم حواسش به اطراف باشه و بلافاصله یه چرخ جلو و یه چرخ عقب از ماشین عرشیا رو پنچر کردم. این جوری تا میخواست لاستیک ماشینش و تعویض کنه کلی زمان میبرد و دیگه وقت کافی واسه ناهار با نازنین نمی موند..! بعد از اینکه کارم تمام شد از مارال خواستم تا کسی نیومده از اونجا دور بشیم. و مارال هم که هنوز سر از کارم در نیاورده بود گفت:

_ چه کار کردی محیا..؟ این ماشین عرشیا بود مگه نه..؟

_ آره.. مجبور بودم، تنها راهی که میتونستم امروز و مانع بودنش با نازنین بشم..

مارال غش غش خندید:

_ تو از این کارها بلد بودی و ما ندیده بودیم..؟

من هم که از کار خودم خنده ام گرفته بود گفتم:

_ خب دیگه بعضی مواقع لازم میشه که به همچین کارهای نادرستی دست بزنیم..

_ اما من فکر نمیکنم این نازنینه به این راحتی ها بی خیال امروز بودن و با عرشیا بشه..

_ نگران نباش.. فکر اونجا رو هم کردم، فقط کافیه تو نقشت و خوب بازی کنی..

مارال که سرش درد میکرد واسه این جور کارها، دستهاش و به هم زد و گفت:

_ چه کار باید کنم محیا خانوم..؟

و من کامل برایش توضیح دادم اونچه رو که باید انجام میداد.. مارال بعد از لحظه ای مکث گفت:

_ خب دیگه چه نیازی بود که ماشینش و پنچر کنی..؟

_ دلیل این و هم میفهمی..!

بیا بریم سمت محوطه ی پشت و یه ربع ساعت دیگه باید به گوشیش زنگ بزنی یه موقع تابلو نکنی ها..

_ خیلی خب.. باشه، دست کم گرفتی ما رو..؟

گوشی عرشیا در حال زنگ خوردن:

_ بله..؟

_ الو استاد.. کمالی هستم..

_ سلام.. بفرمایید خانم کمالی..؟

_ استاد.. محیا..

_ محیا چی..؟

_ حالش اصلا خوب نیست.. فکر کنم ضعف کرده، فشارش افتاده و باید بره خونه ولی نمیتونه پشت فرمون بشینه منم که متاسفانه به دلیلی نمیتونم ببرمش.. میشه شما زحمتش و بکشید..؟

_ باشه.. باشه.. شما ببریدش کنار ماشین من.. تا چند دقیقه ی دیگه من هم میام..

_ پس سریع لطفا..

همین که مارال تماس و قطع کرد پقی زد زیر خنده..

_ چی شد..؟

_ بیچاره کلی ترسید.. فکر کنم نقشه مون گرفت..

_ خیلی خب.. بهتره زود بریم تا لو نرفتیم..

عرشیا رو از دور میدیدم که با عجله به سمت پارکینگ می اومد. نزدیک که شد و منو در ماشین خودم دید از مارال خواست که کمکم کنه که در ماشین خودش بنشینم، مارال هم که به زور جلوی خنده اش و گرفته بود اشاره ای به سمت ماشینش کرد و او هم که تازه متوجه ی پنچر شدن لاستیکهایش شده بود به طرف ماشینش رفت و با پا محکم زد به لاستیکی که پنچر شده بود..

_ لعنتی..!

مارال که همچنان نقشش و خوب بازی میکرد عرشیا رو صدا زد:

_ استاد.. عجله کنید، محیا...

و عرشیا خیلی سریع پشت فرمون نشست و من هم که یعنی حالم خیلی بد بود سرم و به شیشه تکیه دادم و چشمکی به مارال زدم. و عرشیا هم به سرعت به راه افتاد..

چشمهام روی هم گذاشته بودم تا با دیدن قیافه ی نگران عرشیا خنده ام نگیره و نقشه مون لو نره.. هر لحظه متوجه میشدم که سرعتش تندتر میشه. و گوشی اش هم مدام زنگ میخورد اما جواب نمیداد و فقط زیر لب یه چیزایی میگفت..

_ محیا..؟

_ اوهووم..؟

_ حالت خیلی بده..؟ بهتر نیست بریم بیمارستان..؟

عین جن زده ها پریدم.. اگه میرفتیم بیمارستان همه چی رو میفهمید که همه ی اینها نقشه بوده..!

_ نه.. من بیمارستان نمیام، بریم خونه.. اگه استراحت کنم بهتر میشم.

_ شاید لازم باشه سرم بهت وصل کنند..دوباره لج نکن

_ نخیر، اگه رفتی بیمارستان من پیاده نمیشم. من از سرم بدم میاد.

_ به خدا عین بچه ها می مونی محیا.. آخه سرم هم ترس داره..؟

_ همین که گفتم..

_ خیلی خب.. اما اگه بهتر نشدی با خودته..

_ باشه.. تو فقط منو ببر خونه

دوباره گوشی اش زنگ خورد و این بار و جواب داد:

_ الو..

_ نازنین.. توی هر چیز من باید فضولی کنی..؟ یه کار فوری واسم پیش اومد که نمیتونستم بمونم.. الان هم پشت فرمونم و مزاحمم نشو..

آخیش.. دلم خنک شد..!

به خونه که رسیدیم، عرشیا کنار در نگه داشت تا پیاده بشم ولی خودش پیاده نشد که حتی کمکم کنه..! لجم گرفت، نه به اون همه نگرانی اش و نه به خونسردی و بی خیالی الانش..؟! عصبانیتم و از بی اعتناییش سر ماشین خالی کردم و درش و محکم بستم و اون هم تقریبا داد زد:

_ یواش..

_ ماشین خودمه و هر جور بخوام درش و میبندم..

با ناراحتی رویم و برگردوندم که دوباره صدایم زد اما با ملایمت..!

_ وایستا ببینم..

عصبی به طرفش برگشتم و گفتم:

_ چیه..؟

_ حتما از صبح هم هیچی نخوردی.. آره..؟

_ خوردن یا نخوردن من واسه ی تو چه فرقی میکنه..؟

_ اگه فرقی نمیکرد الان هم اینجا نبودم..

اومدم بگم که حتما کنار نازنین خانم می بودید که منصرف شدم وگرنه پی به نقشه ام میبرد..

_ با تو هستم.. خوردی چیزی یا نه..؟

_ فقط یه لیوان شیر..

_ این جور پیش بری هیچی ازت نمی مونه.. حالا هم برو داخل تا دوباره ضعف نکردی..

_ تو کجا میری..؟

_ میرم و زود برمیگردم..

این و گفت و به سرعت دور شد..

_ اَه.. اخموی بد عنق..

داخل خونه که شدم گوشی ام از کیفم درآوردم تا سریع به مارال زنگ بزنم و با خبرش کنم که همه چیز به خیر گذشته...

maryam banoo842
1391،09،02, ساعت : 11:43 بعد از ظهر
_ الو مارال..

_ چه خبر محیا..؟ نفهمید که..؟

_ نه بابا.. فقط شانس آوردیم، میخواست منو ببره به بیمارستان..

_ خب..؟

_ هیچی.. چون از سرم بدم میاد به این بهونه نگذاشتم بره..

_ پس به خیر گذشت..؟

_ آره.. گفتم زود بهت خبر بدم که خیالت راحت باشه..

_ راستی نگفتی دلیل پنچر کردن ماشین عرشیا رو..؟

_ خب عزیز من اگه پنچر نمیکردم که ممکن بود بعد از رسوندن من به خونه نازنین پیله بشه که حتما باید بیایی..

_ آهان.. چه خنگ بودم که متوجه نشدم من..!

_ مارال جون من برم که الان عرشیا میادش..

_ اوکی..

تماس و که قطع کردم فوراً قبل از اینکه عرشیا بیاد لباسهام عوض کردم و یه شلوار راحتی با یه تی شرت پوشیدم. با این که قبل از عید بود اما هوا سرد بود؛ گرمای خونه رو تنظیم کردم تا با یه لباس راحتی هم سردم نشه.. بعد از یک ساعتی عرشیا اومد. در و که به رویش باز کردم، رفتم و روی مبل دراز کشیدم و یه پتو هم کشیدم به روی خودم تا شک نکنه..! سرم زیر پتو بود و یواشکی میخندیدم که اومد بالای سرم و پتو رو کشید کنار. سریع خودم و جمع کردم که متوجه ی خنده ام نشه...

_ چی کار میکنی..؟ نمی بینی حالم خوب نیست، دارم استراحت میکنم..

دستم و گرفت و با خودش به آشپزخونه برد:

_ بعد از اینکه غذایت و خوردی میتونی دوباره به استراحتت برسی.. حالا هم بشین و عین یه دختر خوب ناهارت و تا آخرش بخور..

و خودش هم مقابلم نشست..

خیلی گرسنه بودم و از صبح هم هیچی نخورده بودم. بدون معطلی شروع به خوردن کردم و اون قدر تند خوردم که داشتم خفه میشدم..

_ چه خبرته..؟ نترس همه اش مال خودته..؟

_ خب تو هم اگه جای من بودی و از صبح هیچی نخورده بودی دست کمی از الان من نداشتی..!

بعد از اینکه تمام کردم دستی به شکمم کشیدم:

_ آخیش.. سیر شدم ها.. خیلی خوردم. دستت درد نکنه..

_ خواهش میکنم.. خوبه حالت خوب نبود وگرنه فکر کنم منو هم میخوردی..

_ به جای اینکه بگی خوبه که حالت بهترشد و میتونی با اشتها بخوری اعتراض میکنی..؟

_ من کی اعتراض کردم..؟

_ بی خیال.. بی زحمت فقط ظرفها رو بذار تو ماشین ظرفشویی تا با بقیه ظرفها شستن بره.. من میرم بخوابم.

جوابی نداد و من هم بی اعتنا از آشپزخونه خارج شدم و برای استراحت به اتاقم رفتم..

هر چی این دست به اون دست میشدم خوابم نمیبرد. ناراحت بودم از اینکه عرشیا کنارم بود و به اصطلاح نامزدم اما از دو غریبه هم غریبه تر بودیم...! معشوق در کنارم بود و اما من در حسرت عشقش گویی در برزخ بودم. سردی و بی تفاوتیش عذابم میداد و از اینکه میگفت به خاطر قول به پدرم و نه به خاطر خودم، هوای منو داره ازش بدم می اومد..! بلند شدم و به سالن رفتم تا ببینم رفته یا نه..؟ وقتی دیدم روی مبل دراز کشیده، ته دلم ذوق کردم و آهسته آهسته رفتم نزدیکش، دو دستش و به هم قلاب کرده بود و روی چشمهاش گذاشته بود .. برای چی نرفته بود..؟ اون که دیگه اینجا کاری نداشت..؟! به اتاقم رفتم و با یه پتو برگشتم و رویش انداختم که یه دفعه تکونی خورد و دستهاش و از روی چشمهاش برداشت. همونجا بالای سرش ایستادم. حتی در خواب هم جذاب و دوست داشتنی بود.. به چشمهای بسته اش، به همون چشمهایی که منو اسیر خودش کرده بود خیره شدم..!

خواستم برگردم که صدایم زد:

_ محیا..؟

_ بله..

سرم و به طرفش برگردوندم و دوباره برقی در چشمانش دیدم..!

_ مگه نرفتی بخوابی..؟

_ خوابم نبرد.. ببخشید مثل اینکه تو رو هم بدخواب کردم..؟

_ نه.. من هم بیدار بودم..!

یک آن جا خوردم.. پس تمام مدت بیدار بود و میدونست من بالای سرش ایستاده ام و به روی خودش نیاورده بود..!؟ بلند شد و سر جایش نشست. پاک ضایع شدم و برای چندمین بار بود که این گونه مچم و میگرفت..! دست خودم نبود، وقتی این جور آروم و به دور از هرگونه عصبانیتی میدیدمش دوست اشتم دنیا بایسته تا من راحتتر بتونم نگاهش کنم..

_ کی میری آموزشگاه..؟

_ یک ساعت دیگه.. تو بمون خونه، این جلسه نمیخواد بیایی خودم بعد باهات کار میکنم..

_ باشه.. پس من میرم یه قهوه واست درست کنم..

خواستم به آشپزخونه برم که دستم و گرفت و به سمت خودش کشید و من که تعادلم از دست دادم به یکباره افتادم تو بغلش.. یه لحظه اومدم که خودم و ازش جدا کنم اما محکم تر منو بغل کرد.. دیگه تقلایی نکردم. از زمانی که از عشقم نسبت بهش آگاه شدم عطش بودن در آغوشش و احساس گرمای تنش رنجم میداد.. ناخودآگاه سرم به سینه اش تکیه دادم و خودم و بیشتر در آغوشش جا دادم.. چند دقیقه به همون حالت گذشت که نمیدونم یک آن چش شد که سریع منو از آغوشش بیرون کشید و بلند شد و بی هیچ حرفی رفت و منو با تلاطمی که به جونم انداخته بود رها کرد.. هنوز باور نداشتم که تا چند لحظه قبل عاشقانه در آغوشش بودم و او هم نوازشم میکرد..؟ در همون لحظه ی کوتاه احساس کردم دیگر به او تعلق دارم و نور امیدی در دلم روشن شد که او نیز بی احساس به من نبود و احساس عمیقی او را تا به این حد کشاند که این گونه مرا به آغوش خود بفشارد.. تا شب خبری از عرشیا نشد. میدونستم تا ساعت 7:30 بیشتر کلاس نداره و تقریبا 2 بعد از نیمه شب بود که صدای باز شدن در پارکینگ خونه اش و شنیدم، پشت پنجره رفتم، خودش بود اما چرا این همه دیر برگشته بود..؟! یعنی تا الان کجا بوده..؟! نکنه یه موقع نازنین به خاطر اینکه برنامه ی ظهرش به هم خورده بود باهاش تماس گرفته و ازش خواسته که بره پیشش..؟!!

گوشی همراهم برداشتم و شماره ی اش رو گرفتم..

_ بله..؟

_ کجا بودی تا الان..؟

_ الان خسته ام.. فردا با هم صحبت میکنیم..

_ نکنه پیش اون دختره بودی..؟

_ ساکت شو محیا.. بهت گفتم خسته ام، میفهمی..؟

از لحنش که این طور باهام صحبت کرد خوشم نیومد و گوشی و قطع کردم و زدم زیر گریه..

صبح با دردی که در بدنم احساس کردم از خواب بیدار شدم. سرم به شدت درد میکرد و گلویم هم میسوخت.. یادم اومد که دیشب فقط با یه تاپ و شلوارک خیلی کوتاه روی مبل خوابم برده بود و پتویی هم به روی خودم نکشیده بودم.. با بی حالی بلند شدم و دست و صورتم و شستم.

اشتها نداشتم و به زور یه لقمه کره و مربا خوردم و سپس به اتاقم رفتم تا نگاهی به درسهایم بیندازم.. دو صفحه که خوندم دیگه توانی واسه نشستن نداشتم و از کشوی میز عسلیم یه مسکن با قرص سرما خوردگی برداشتم وخوردم. بدنم داغ بود و احساس ضعف میکردم، به روی تخت دراز کشیدم که قدری بخوابم بلکه بهتر بشم.نزدیکیهای ظهر بود که با صدای پیاپی زنگ در چشمانم و به سختی باز کردم. هرکی بود حتما کار مهمی داشت که ول کن نبود.. به زحمت تکونی به خودم دادم و تلو تلو به سمت آیفون رفتم و دکمه رو زدم اما یک آن همه چی دور سرم چرخید و افتادم روی زمین. با شدت ضربه هایی که به صورتم میخورد یه لحظه چشمانم و باز کردم ولی دوباره بستم و فقط صدای عرشیا رو میشنیدم:

_ محیا.. محیا.. پاشو فدات بشم، چشمهات و باز کن و یه چی بگو عزیز دلم.. این قدر منو سکته ام نده دختر..

ولی من حتی قدرت باز کردن چشمهام و هم نداشتم چه برسه به اینکه حرفی میزدم.. یه دستش و به زیر گردنم و دست دیگرش و به زیر پاهایم انداخت و بلندم کرد و منو به اتاقم برد و روی تخت خوابوند.. تنها صدایش و میشنیدم که با دستپاچگی و نگرانی با تلفن صحبت میکرد و به کسی که پشت خط بود میگفت:

_ خواهش میکنم زود بیا.. تبش خیلی بالاست..

نمیدونم طرف چی بهش گفت اما عرشیا جوابش و داد که:

_ یه بار که حالش بد بود بردمش بیمارستان اما اونجا رو گذاشت رو سرش..

_ باشه.. فقط سریع..

و گوشی و قطع کرد.

نمیدونم چه قدر گذشت و من در اون حال بودم اما وقتی چشمانم و باز کردم مرد جوونی و مقابل خودم دیدم که لبه ی تخت نشسته، یک آن وحشت کردم اما وقتی متوجه ی گوشی تو گردنش شدم فهمیدم دکتره..

_ محیا خانم بهتری..؟

آروم جواب دادم:

_ بله..

از جایش بلند شد و به طرف عرشیا که که نگران کنار در ایستاده بود رفت و گفت:

_ بفرما آقا عرشیا.. این هم محیا خانم، خدمت شما..! دیگه جای هیچ نگرانی نیست..

_ مطمئنی حسام جان..؟ کامل معاینه اش کردی..؟

_ خیالت راحت دوست گرامی.. مگه به حرفه ی من شک داری..؟

_ نه حسام جان.. منظورم این نیست..

_ خیلی خب.. تبش اومده پایین. با مسکنی هم که بهش زدم کوفتگی و درد بدنش هم کمتر میشه..

_ ممنون و شرمنده که بی موقع از مطب کشوندمت بیرون ..

_ خواهش میکنم.. پس دوست به چه درد میخوره..؟ حالا هم برو و از اون سوپهای خوشمزه ات واسه خانمت درست کن و خوب تقویتش کن.

و فقط تا حالش خوب نشده بهتره مراعاتش و کنی..!!

_ حسام.. هیچ وقت آدم نمیشی تو..!

_ بالاخره بعد از این همه سال دوست خودم و میشناسم دیگه..!

_ اشتباه شناختی حسام جون..

_ شوخی کردم.. به دل نگیر

من دیگه میرم عرشیا خان.. دیرم شده و باید برگردم مطب..

_ باز هم شرمنده.. جبران میکنم..

_ نیازی به جبران نیست.. برو به خانمت برس.. خداحافظ

هنوز یه کم بدنم داغ بود و سرم درد میکرد. بعد از چند دقیقه که عرشیا به اتاقم برگشت، کنارم نشست و دستم و تو دستش گرفت و چشمهای نگرانش و بهم دوخت:

_ محیا چی کار کردی دوباره با خودت..؟ اون جور که از حال رفته بودی داشتم میمردم..

در همون حالت بی حالی خندیدم و گفتم:

_ نگران نباش.. امانتیت حالش خوبه..!

اخمهایش رفت تو هم و دستم و محکم فشار داد:

_ معلومه چی میگی محیا..؟

رویم و ازش گرفتم و با بغض گفتم:

_ خودت گفتی من امانتی بابا دست تو هستم. مگه یادت رفته..؟ ترست هم به خاطر اینه که نکنه طوریم بشه و بابا سرزنشت کنه..!

صورتم و به سمت خودش برگردوند و به رویم خم شد و پیشونیم و بوسید..

- اشتباه نکن خانمی.. این خودتی که واسم مهمی..!

احساس کردم دوباره منقلب شدم و حرارتم رفت بالا؛ هم به خاطر بوسه اش و هو به خاطر حرفی که زده بود..

_ مطمئنی که راستش و داری بهم میگی..؟

یه تای ابروش و بالا انداخت و گفت:

_ اگه ناراحتی میخوای حرفم و پس بگیرم..؟

با شیطنت در جوابش گفتم:

_ نچ..

_ مثل اینکه بدت هم نیومد ناقلا..؟! راستی محیایی بهتره دیگه اون لباست و عوض کنی.. جلوی دوستم درست نبود با اون وضعیت واسه همین اون بلوز و شلوار و تنت کردم..!

عین برق گرفته ها سرجایم نشستم و پتو رو از روی خودم پس زدم و یه لحظه متوجه ی نگاه شیطونش شدم که داره بهم میخنده.. با اینکه هنوز توان چندانی نداشتم بالشت و برداشتم و به طرفش پرت کردم و با حرص داد زدم:

_ تو چه طور به خودت اجازه دادی لباسهای منو عوض کنی..؟ حتما حسابی هم کیف بردی..؟!

در حالی که از اتاق خارج میشد منصرف شد و به طرفم برگشت.. یه دستش و به دور کمرم انداخت و با دست دیگرش صورتم و نوازش کرد.

اون قدر بهم نزدیک بود که به راحتی تونستم برق تمنا و عطش را در چشمانش ببینم..

_ آخه کوچولوی من.. اگه تو اون شرایط اون کار و نمیکردم که یکی دیگه کیفش و میبرد..!

_ اون یکی دیگه رو میگی دکتره و دکتر هم محرمه..!

اخم کوچولویی کرد و منو کاملاً چسبوند به خودش:

_ عزیزم من دکتر و غیر دکتر حالیم نیست.. به هیچ وجه همدوست ندارم در هیچ شرایطی کسی غیر از خودم بدن سفید و زیبای زنم و ببینه..

مبهوت نگاهش کردم. یعنی این واقعا عرشیا بود که منو زن خودش خطاب کرد و نسبت به من متعصب بود..؟!

آهسته و زیر لب صدایش کردم:

_ عرشیا..؟

_ جانم..؟

_ من واقعا نمیفهمم.. گیج شدم..!

_ چی رو نمیفهمی خانمی..؟

خودم و ازش جدا کردم و زل زدم به چشهمایش:

_ رابطه ی خودم و خودت رو..

بهم نزدیک شد و صورتم و میون دستانش گرفت و با لبخندی گفت:

_ بالاخره میفهمی عزیزم.. فقط کافیه که بخوای...

و بلند شد و از اتاق رفت بیرون..

احساس کردم در همین مدت کوتاه بهتر شدم ودیگر سرم درد نمیکرد. شاید قدرت عشق بود که درمانم کرد..؟! نگاهی به خودم و لباسهایی که تنم بود انداختم و به لحظه ای فکر کردم که نیما داشته لباسهایم و عوض می کرده، هم از هیجان و هم از شرم احساس کردم دوباره حرارتم زد بالا. به زیر پتو خزیدم و به چند لحظه ی قبل فکر کردم که عرشیا محبتش را با همه ی وجود نثارم کرده بود و دیگر خیالم آسوده بود که او نیز مرا میخواهد.. ظهر از سوپی که عرشیا واسم درست کرده بود خوردم. واسه خودش هم از بیرون غذا سفارش داده بود.

_ خیلی خوشمزه است.. دستت درد نکنه.

_ نوش جونت خانمی.. یه کم بیشتر درست کردم که واسه شبت هم بمونه..

_ بعد از ناهار میری خونه..؟

_ آره.. خونه حسابی نامرتبه و باید برم یه دستی بهش بکشم؛ بعد هم یه سر به پرد و مادرم میزنم، آخر هفته یه مهمونی داریم که بابا به خاطر موفقیت کاریش همه همکارها و نزدیکهامون دعوت کرده..

ناراحت سرم و انداختم پایین که از دید عرشیا پنهون نموند..

_ چی شد محیا..؟ چرا اخم کردی..؟

_ چیزی نیست.. دوباره درد سرم شروع شد..

از جایش بلند شد و روی صندلی کناریم نشست..

_ تو چشمهام نگاه کن خانمی..؟

سرم و بلند کردم و خیره شدم به چشمهاش..

_ حالا راستش و بهم بگو..

میدونست چشمهاش طلسمم میکنه و نمیتونم دروغ بگم. با بغض گفتم:

_ حتما نازنین هم در این مهمونی هست.. آره؟

_ اوهووم...

_ نمیشه اون نیاد..؟ یعنی دعوتش نکنید..؟

_ قربونت بشم.. دعوت مهمونها که دست من نیست، اونها همه از همکاران بابا هستند نه من.. از طرفی نازنین دختر نزدیکترین دوست بابامه..

_ دختر نزدیک ترین دوست باباته اما چرا این همه به تونزدیکه..؟

_ ما رابطه ی خانوادگی نزدیکی با هم داریم و دلیلش هم همینه که زیاده از حد با من احساس صمیمیت میکنه و یه جورایی خیالات برش داشته و رفته به همه گفته که من نامزدش هستم..!

_ تو که علاقه ای بهش نداری..؟

_ چرا اتفاقا.. می میرم براش..!

با قاشقی که دستم بود آروم زدم به لبش یعنی ساکت شو..

یک آن دوباره شیطون شد:

_ بهتر نبود با یه چیز دیگه لبهام و می بستی..؟!!

با دستم محکم زدم به بازویش و اخمی بهش کردم:

_ دیگه داری پررو میشی ها..

خندید و خم شد تا گونه هایم و ببوسه اما نگاهش به روی لبم ثابت موند. یه قدم به عقب برداشتم که محکم چسبیدم به کابینت پشت سرم.

اومد طرفم و دستش و به دورم حلقه کرد و دوباره خم شد به روی صورتم..

_ محیا.. خواهش میکنم، بگذار عشقمون و به هم ثابت کنیم..!

خواستم مانعش بشم اما دیر شده بود و از داغی لبهاش تنم داغ شد.. نه میتونستم و نه میخواستم مقاومتی کنم. من عاشقش بودم. همه ی وجودم، روحم و جسمش را فریاد میزد.. دقایقی در آتش وجود هم سوختیم و به همین یک اتفاق کوچک رضایت دادیم..! لبهایش و به روی پیشونیم گذاشت و با آرامش بوسید.. وقتی به خودم اومدم رفته بود و منو با آتشی که به جونم زده بود تنها گذاشت. پاهایم شل شد و همونجا کف آشپزخونه نشستم و زانوهایم و بغل کردم. قطره اشکی به روی گونه هایم لغزید و لحظه ای نگذشت و سیل اشک به روی صورتم جاری شد.. با خودم زمزمه کردم:

خدایا کمکم کن، دارم دیوونه میشم. این عشق، بیرحمانه داره منو از پای در میاره.. خدای من اگه قرار نیست که مال من بشه و خواستی از من بگیریش اون و از قلبم بیرونش کن..!

دقایقی در همون حال نشستم و با خدای خودم درد دل کردم.. که با صدای زنگ گوشیم به سالن رفتم. یه اس بود از طرف عرشیا:

_ منو ببخش عزیزم.. اگر کاری کردم که موجب ناراحتیت شدم.. مراقب خودت باش و استراحت کن، داروهایت و به موقع بخور. دوستت دارم..!

دو کلمه ی آخر و چند بار مرور کردم و من هم در جوابش نوشتم:

_ ناراحت نیستم.. چیزی بود که هر دو خواستیم و به قول تو باید به هم ثابت میکردیم..!

حالم خوب نبود. سرم سنگین بود و تنم درد میکرد، به آرامش نیاز داشتم و هیچ چیز آرومم نمیکرد جز نواختن.. پشت پیانویم نشستم و شروع کردم به زدن آهنگی که روز اول عرشیا برایم نواخته بود.. وقتی نواختنم به پایان رسید و به خودم اومدم احساس کردم در کوره ی آتش میسوزم، درجه ی تبم دوباره بالا رفته بود. کشون کشون خودم و به اتاق رسوندم تا قرصهایم و بخورم که همون لحظه تلفن هم به صدا در اومد. شاید عرشیا باشه.. باید ازش بخوام زود خودش و برسونه...

maryam banoo842
1391،09،03, ساعت : 12:11 قبل از ظهر
گوشی و برداشتم، چند لحظه صدایی نیومد، خواستم قطع کنم که صدای مامان و شنیدم:

_ الو محیا جان..؟

به سختی میتونستم حرف بزنم اما نباید میگذاشتم متوجه ی حال خرابم بشوند. تمام انرژی که داشتم به صدایم دادم:

_ مامان شمائید..؟

_ آره دخترم.. خوبی مادر..؟ چرا صدایت گرفته..؟

_ خوبم مامان جون.. یه کم خسته ام، این روزها تمام مدت مشغول خوندن درسهایم هستم.. شما چه طورید..؟ بابا و ماهان خوبند..؟

_ ما همه خوبیم.. بعد از اینکه رسیدیم باهات تماس گرفتیم ولی جواب ندادی. نمیدونی مادر چه قدر نگرانت شده بودیم ولی وقتی آقا عرشیا گفت حالت خوبه و احتمالا خونه نبودی خیالمون راحت شد..

_ آره مامانم اون روز خونه نبودم و گوشیم هم همراهم نبود..

_ مادر قربونت بشم.. خیلی مواظب خودت باش

_ چشم مامان.. شما هم همین طور..

_ عزیزم گوشی رو میدم به بابات، با من کاری نداری دخترم..؟

_ نه مامان جون.. خداحافظ..

بعد از چند لحظه بابا اومد پشت خط:

_ سلام بابایی..

_ سلام دختر گلم.. خوبی بابا جون..؟

_ خوبم بابایی.. شما چه طوری..؟

_ منم خوبم دخترم.. راستی از آقا عرشیا چه خبر..؟ دیروز زنگ زدم به خونه اش جواب نداد..

_ آخه دو روزی میشه که به آپارتمان جدیدش نقل مکان کرده.. بهش میگم در اولین فرصت با شما تماس بگیره..

_ باشه عزیزم.. محیا جان هر موقع پول لازم داشتی حتما بگو تا به حسابت بریزم..

_ چشم بابا.. ممنون.

_ خب دیگه کاری نداری دخترم..؟

_ نه بابا جون.. مراقب خودتون باشید، سلام ماهان هم برسونید..

_ حتما دخترم.. خدانگهدار..

گوشی و سر جایش گذاشتم. چه قدر دلم واسشون تنگ شده بود، هیچ وقت فکر نمیکردم روزی این همه ازشون دور باشم.. با همون یه ذره توانی که داشتم خودم و به تخت رسوندم. بی حال افتادم و خوابم برد.. وحشت زده و هراسان در تاریکی و مه غلیظی میدویدم. اطرافم پوشیده از درختان بلندی بود که از میانشان صداهای نامفهومی به مانند جیغ زنی شنیده میشد. از دور نیما را میدیدم که هر لحظه از من دورتر و دورتر میشد اما هر چه صدایش میکردم و فریاد میزدم گویی نمیشنید وتا جایی پیش رفت که در مه ناپدید شد..

_ محیا.. عزیزم.. بیدار شو، محیایی..؟

با تکونهایی که عرشیا بهم میداد و صدایم میزد چشمهایم و باز کردم. نگران و آشفته مقابلم نشسته بود.. از کابوسی که دیده بودم ترس تمام وجودم و گرفته بود و فقط گریه میکردم. خودم و به آغوشش انداختم تا در مأمن وجودش آروم شوم..

_ نترس خانمی.. من اینجام.. آروم باش عزیز دلم.

_ عرشیا..؟

_ جونم..؟

_ نرو.. تنهام نذار، من میترسم..

_ من کنارتم فدات بشم.. نترس من جایی نمیرم..

آروم منو از آغوشش جدا کرد و روی تخت خوابوند..

_ یه کم دیگه استراحت کن تا من برم و سوپت وگرم کنم که این جوری دوباره ضعف میکنی عزیزم..

_ پس زود بیا..

_ چشم محیا خانم..

عرشیا که از اتاق خارج شد دوباره ترسی به درونم چنگ انداخت حتی از این که بخوابم و دوباره اون کابوس و ببینم چشم روی هم نگذاشتم..

عرشیا اون شب تا صبح کنارم موند وتنهایم نگذاشت، و من وقتی خیالم از بودنش آسوده شد به خواب عمیقی رفتم و دیگه کابوسی ندیدم.

صبح که بیدار شدم عرشیا روی مبل گوشه ی اتاق به خواب رفته بود. دلم برایش سوخت، به خاطر من تا کلی از شب بیدار مونده بود و بالای سرم نشسته بود و حالا چه آرام خوابیده بود.. قدری حالم بهتر شده بود. آهسته از تخت اومدم پایین که مبادا بیدار بشه و پتوی خودم و برداشتم و رفتم نزدیکش، همین که خواستم به رویش بکشم چشمهاش و باز کرد..

_ ببخشید.. بیدارت کردم..

_ نه عزیزم.. اشکالی نداره.. بهتری محیا جان..؟

_ آره بهترم.. تو هم باید یه کم استراحت کنی، واسه خاطر من دیشب و درست نخوابیدی..

خنده ی دلنشینی کرد و دستم و گرفت و منو روی دسته ی مبل نشوند..

_ عزیزم اگه در وضعیت دیشب تنهایت میگذاشتم که حالت بدتر میشد.. نگران من هم نباش.. من خوبم

_ پس من میرم بیرون، تو هم برو روی تخت من بخواب و استراحت کن..

_ مرسی خانومی..

_ تشکر واسه چی..؟

_ واسه تختت که در اختیار من میگذاری.. البته به اندازه تخت دونفره که شریکم هم خانم دوست داشتنی چون شما باشه که کیف نمیده..!!

و دوباره شیطون خندید..

این بار دیگه اخمی بهش نکردم و درجوابش لبخندی زدم واز اتاق خارج شدم..

هنوز ضعف داشتم و نمیتونستم زیاد سرپا بایستم. تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم و بلافاصله به حمام رفتم.. احساس سبکی میکردم و این آرامش و مدیون عرشیا بودم که با حضورش همه چیز و از یادم برده بود. داشتم میز صبحانه رو میچیدم که عرشیا رو در چارچوب در با خنده ای در پهنای صورتش دیدم..

_ سلام.. بیدار شدی..؟ چرا میخندی..؟

جواب نداد و سرم و که بلند کردم دیدم نگاهش به رویم ثابت مونده..!

از طرز نگاهش خنده ام گرفت و گفتم:

_ کجایی آقا عرشیا..؟ بیا صبحانه ات و بخور..

_ اگه میخوای من راحت صبحانه ام بخورم، بهتره بری و اول لباستو بپوشی..!

یه نگاه به خودم انداختم. وای خدای من.. دوباره با حوله حمام مقابلش ایستاده بودم که ای کاش فقط همین بود، یقه ی حوله ام هم یه ذره کنار رفته بود..! با عجله و به حالت دو از آشپزخونه خارج شدم. شلوار با یه تیشرت پوشیدم و موهایم و هم سشوار کشیدم و به روی شونه هایم رها کردم.. به پشت میز برگشتم و اینبار کنار عرشیا نشستم و مشغول خوردن شدم که دیدم داره زیزر زیری میخنده..

_ چیه عرشیا خان..؟ حالا من حواسم نبود تو نمیتونی اون چشمهات و درویش کنی..؟!

_ مگه آدم چشمهاش و به روی عشقش درویش میکنه..؟!

پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:

_ مثل اینکه خیلی باورت شده ها..؟!!

صورتش و بهم نزدیک کرد و دستش و به روی لبم کشید و گفت:

_ مگه غیر از اینه که قراره عشق زندگی من باشی..؟ اگه هنوز هم شک داری میتونیم دوباره امتحان کنیم البته این بار یه ذره بیشتر..!!

صورتم و عقب کشیدم و اخم ساختگی کردم و گفتم:

_ نخیر جونم.. همون یه بار واسه هفت پشت کافی بود..!

و اون هم با اخمی توأم با لبخند ازم پرسید..؟

_ مطمئنی محیا خانم..؟!

و خواست دستهاش و به دورم حلقه کنه که قبل از این که فرصت کنه به چنگم بیاره از دستش فرار کردم و به سمت سالن دویدم..

صدایش و از آشپزخونه شنیدم که میگفت:

_ محیا خانم این دفعه رو تونستی از دستم فرار کنی ولی دفعه ی دیگه محاله بذارم..!

نزدیک اپن شدم و دست به کمر ایستادم و با ناز رو کردم بهش و گفتم:

_ به همین خیال بمون آقا عرشیا.. مگه به خواب ببینی دوباره تکرار بشه..!

_ داری منو انگلیم میکنی.. هان..؟

این وگفت و از پشت میز بلند شد و به طرفم دوید..

عین بچه ها شده بودیم. من میدویدم و عرشیا هم به دنبالم.. ناگهان تعادلم از دست دادم و افتادم و عرشیا هم که بهم رسیده بود کاملاً افتاد به رویم.. به نفس نفس افتاده بودیم به خصوص که حالا هیکل درشتش هم به رویم بود و نفس های گرمش به صورتم میخورد.. چشمانش برق خاصی پیدا کرده بود. ولی بدون هیچ حرکت خاصی بلند شد و کنارم نشست..! کمکم کرد تا بلند بشم و منو هم کنار خودش نشون، زیر چونه ام گرفت و سرم بلند کرد:

_ عزیزم.. هنوز زوده که منو بشناسی، شاید برای اینکه خیلی چیزها رو به خودم و خودت ثابت کنم کاری و انجام دادم که با همه ی لذتش واسمون سخت بود که بپذیریم ولی بدون اون کسی که الان مقابلت نشسته اون قدرها هم بی ملاحظه نیست..!

با انگشتانم صورتش و نوازش کردم و زمزمه وار گفتم:

_ میدونم..

وقتی از اون حال بیرون اومدیم به دور و برمون نگاهی انداختیم و کلی خندیدیم.. خونه حسابی به هم ریخته شده بود.. تصمیم گرفتیم که اون روز و توی خونه نمونیم وبریم گشتی بزنیم و حال و هوایی عوض کنیم.. بعد از مرتب کر دن خونه بلافاصله آماده شدم و از خونه زدیم بیرون..

توی ماشین نشسته بودیم و هر دو در سکوت به ترانه ای که از دستگاه پخش میشد گوش میدادیم:



رو به روی من و چشمات
انتظار یه چراغه
زیر سقفی که نجیبه
فرصت بوسه چه داغه
آینه های مهربونی
تو به تو تا بی نهایت
شونه هامون جای غصه
سرامون گرم رفاقت
کاشکی چشمات مال من بود
با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری
با یه چشمک ، یه بهونه
کاشکی چشمات مال من بود
کاشکی چشمات مال من بود

روبه روی من و چشمات
اتفاقی پا به ماهه
چشمای تو سهم عشقه
چشمایی که سر پناهه
بوی عطر پیرهن تو
برد هوش از عطر شب بو
به نگاه تو حسود
چشمای قشنگ آهو
کاشکی چشمات مال من بود
با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری
با یه چشمک ، یه بهونه
کاشکی چشمات مال من بود
کاشکی چشمات مال من بود

سمت و سوی وسعت تو
سمت و سوی آسمونه
حرف بارون با تنت نیست
حرف تو رنگین کمونه
داشتن تو یه قراره
بین قلب من و دریا
شور شعر و شوق شعری
دیدنت وقت تماشا
کاشکی چشمات مال من بود
با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری
با یه چشمک ، یه بهونه
کاشکی چشمات مال من بود
کاشکی چشمات مال من بود..

_ عرشیا..؟

_ جانم..؟

_تو همیشه به این جور ترانه ها گوش میدی..؟

_چطور..؟

_ آخه من هم عاشق همچین ترانه هایی به خصوص این ترانه ام..

عرشیا نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ واقعا..؟

_ آره.. من اکثر وقتها به این ترانه گوش میدم..

ابروهاش و انداخت بالا و گفت:

_ پس به اولین تفاهم رسیدیم خانومی..!

و دی وی دی رو از دستگاه بیرون آورد و داد بهم..

_ بفرما محیا خانم.. این گلچین ترانه هایی هست که دوست داری..

با خوشحالی ازش گرفتم و تو کیفم گذاشتم..

_ مرسی.. ممنون، باور نمیکنی که حوصله ی گلچین کردن از توی اینترنت و نداشتم..

_ تنبل..

عرشیا جلوی یه مجتمع تجاری نگه داشت و خواست که پیاده بشم..

_ این جا واسه چی..؟ خرید داری..؟

_خانوم خانوما مثل اینکه فراموش کردی ده روز بیشتر به عید نمونده ها.. میخوام با هم یه کم خرید کنیم..

با وجود اینکه کلی لباس و وسایل نو و استفاده نکرده داشتم اما خرید کردن با عرشیا واسم یه لذت دیگه داشت.. جلوی ویترین هر مغازه ای که می ایستادم و عرشیا متوجه میشد چیزی چشمم و گرفته بدون معطلی واسم میخرید..از کنار یه بوتیک لباس مجلسی که تک و توک مانتویی هم داشت رد میشدم که نگاهم به مانتوی قرمز رنگی که پشت ویترین بود خیره موند..

_ خوشت اومده از این مانتو..؟

_ اوهووم..

_ خیلی کوتاهه.. عزیزم این یکی رو بی خیال شو، یه مانتوی دیگه انتخاب کن..

_ ولی من از این خوشم اومده..

_ خانمی من خوشم نمیاد تو همچین مانتویی بپوشی..

کلی اصرار کردم که بالاخره قبول کرد امتحانش کنم و اگه موردی نداشت بعد بخرم.. عرشیا از پسر جوونی که پشت پیشخون بود خواست که مانتو رو واسم بیاره.. از پرو که اومدم بیرون و عرشیا مانتو رو به تنم دید بدون اینکه کاملاً براندازم کنه با لحنی تقریبا عصبی گفت:

_ زود بروعوضش کن.. این به درد تو نمیخوره..اخمی کردم و به حالت قهر به پرو برگشتم و مانتویم رو عوض کردم و وقتی مانتو رو روی پیشخون گذاشتم، همون لحظه فروشنده ی جوون با نگاه عجیبی که از دید عرشیا دور نموند رو کرد بهم و گفت:

_ خانم خیلی بهتون میومد و فیت تنتون بود.. پسندیدید دیگه..؟

عرشیا نگاه غضبناکی بهش کرد و گفت:

_ آقا شما حواستون به کار خودتون باشه.. همسر من نیازی به نظر شما نداره..!

_ آقای محترم چرا ناراحت میشید..؟ من یه فروشنده ام و وظیفمه که به مشتریم نظر بدم تا راحت تر انتخاب کنه..

عرشیا که کم مونده بود از کوره در بره دستم و محکم گرفت و در حینی که از مغازه می اومدیم بیرون گفت:

_ لطف کنید نظرتون بذارید واسه مشتریهای دیگه..!

دستم و از دستش کشیدم بیرون و با دلخوری گفتم:

_ عرشیا این چه کاری بود کردی..؟

چشم غره ای بهم رفت که بدجور ترسیدم..

_ وقتی بهت میگم این مانتو به دردت نمیخوره گوش نمیکنی.. میخوای با پوشیدن این مانتو، همه مثل این پسره ی جلف زل بزنن بهت و منو

تو دردسر بیندازی..؟!

با صدای آرومی گفتم:

_ خب، خوشم اومد ازش..

_ قراره از هر چی که خوشت اومد بخری..؟ یه مانتوی قرمز دیگه انتخاب کن که بلند تر باشه و این همه جلب توجه هم نکنه..

_ نمیخوام دیگه..

از چند تا مغازه ی دیگه هم خرید کردیم و عرشیا واسه خودش یک دست کت و شلوار اسپرت و چند دست هم بلوز و شلوار پارچه ای و اسپرت خرید.. قبل از اینکه از پاساژ خارج بشیم یه لحظه ایستاد و از من خواست برم و تو ماشین منتظرش بمونم..

_ کجا میخوای بری..؟ مگه هنوز خریدی هم مونده..؟

_ تو برو.. من یه کاری دارم زود میام..

کمتر از نیم ساعتی گذشت و عرشیا رو دیدم که با دو ساک خرید سوار شد..!

_ بفرما محیا خانم.. این مال شماست. اون هم باز کن که اصلا بهت نمیاد..

متعجب به درون ساکها نگاهی انداختم و جیغ کوتاهی کشیدم. مانتوی قرمز رنگی و که عرشیا به سلیقه ی خودش واسم گرفته بود جلوی خودم گرفتم، خیلی خوشگل تر از قبلی بود و همیچنین بلند ترهم بود..! یه لباس شب دکلته به رنگ آبی کاربنی به همراه یه کت کوتاه که ست خودش بود هم در اون یکی ساک بود. کلی ذوق زده شدم و از خوشحالی به طرف عرشیا برگشتم و دستم و دورگردنش انداختم و گونه هاش و بوسیدم..!

_ دستت درد نکنه.. باور کم از تمام خریدهایی که الان کردیم این یی بیشتر از بقیه مزه داد..!

عرشیا که از این حرکت ناگهانی ام چشمانش از تعجب گرد شده بود، با انگشتش به نوک بینی ام زد:

_ خواهش میکنم عزیزم.. حالا نمیخوای بپرسی اون لباس و شب و واسه چی الان واست خریدم..؟

کامل به سمتش برگشتم و گفتم:

_ خب بگو واسه چی خریدی..؟

_ واسه آخر هفته دیگه محیا خانم.. یادت رفته مهمونی رو..؟

سرم و انداختم پایین و با ناراحتی گفتم:

_ اما من که دعوت نیستم..؟

_ دعوت من که هستی خانم کوچولو..!

_ من که هیچ کسی رو اونجا نمیشناسم.. از طرفی پدر و مادرت نمیگن که من کی هستم که در این مهمونی که همه خودی هستند دعوت شده ام..؟

_ اولاً درسته که همه از آشنایان هستند اما هستند کسانی هم که بار اولشونه که میان.. و دومً مهمون من روی چشم همه جا داره..!

_ آما آخه نازنین هم میاد و از این دختر هیچی بعید نیست که آبرو ریزی کنه.. به خصوص که چشم دیدن منو هم نداره..

_ عزیزم فکرت و با این چیزها به هم نریز..

_ باشه هر چی تو بگی..

یه کم به طرفم خم شد و گفت:

_ حالا هم بریم یه رستوران خوب ناهار بخوریم که دارم می میرم از گرسنگی و یه دفعه دیدی تو رو خوردم ها هلوی من..!

_ بی مزه..حواست به رانندگیت باشه..

و هر دو زدیم زیر خنده..

_ عرشیا..؟

_ جانم..؟

_ پایه ی رستوران ایتالیایی هستی..؟

_ هر جا که تو بگی عزیزم.. فقط یه چی باشه من و سیرم کنه..!

_ ای شکمو..

با نیما به یه رستوران ایتالیایی خوب رفتیم و با راهنمایی گارسون پشت یه میز دونفره نشستیم.

_ چه واست سفارش بدم خانومی..؟

_ فرقی نمیکنه..

_ لطفا راویونی با گوشت، چیکن سالتم بوکا و یه سالاد یونانی با پنه کوتا وانیلی و سس رزبری..

_ تا چند دقیقه دیگه حاضر میشه.. سفارش دیگه ای نیست..؟

_ نه ممنون..

عرشیا در حال سفارش به گارسون بود و من یادم به اون روزی افتاد که در رستوران هتل در کیش، خودم و عرشیا رو به جای اون دختر و پسر تصور کرده بودم و اکنون به حقیقت پیوسته بود..!

بعد از این که ناهارمون و در خلوتی دوستانه خوردیم به پشنهاد عرشیا به خونه برنگشتیم و رفتیم به پارکی که در همون نزدیکیها بود و روی نیمکتی زیر سایه ی درختی نشستیم..

maryam banoo842
1391،09،04, ساعت : 11:56 قبل از ظهر
_ عرشیا..؟

_ بله خانومی..؟

_ دیشب بابایینا تماس گرفتند اما چون حالم بود نتونستم درست باهاشون صحبت کنم.. جاشون خیلی خالیه، مگه نه..؟

_ آره عزیزم.. امشب با پدرت تماس میگیرم که باید یه خبر خوب بهش بدم..!

_ چه خبری..؟

_ باید مطلع بشوند که این محیا خانم مغرور بالاخره از خر شیطون اومد پایین..! مطمئنا خیلی خوشحال میشوند..

_ نه اینکه تو هم اصلا غرور برت نداشته بود..!

_ مقصر خودت بودی عزیز من..بس که غد بازی درآوردی..

_ نکنه انتظار داشتی با اون کارهایی که میکردی همون لحظه ی اول بهت بگم آره..؟

_ باعثش خودت بودی، لجبازی و یکدنده گیت عصبیم میکرد..

_ راستی عرشیا چی شد که منو انتخاب کردی و بدون اینکه حتی به خودم بگی رفتی پیش بابام و ازم خواستگاری کردی..؟ ضمنا تو که

میگفتی اینها همش یه بازیه..؟

دستش و به دور شونه هایم انداخت و منو به خودش نزدیک کرد:

_ راستش چیزهایی در تو میدیدم که منو به طرفت میکشوند و هر بار که میدیمت ناخودآگاه در موردت کنجکاو میشدم و دوست داشتم بیشتر

بشناسمت.. و وقتی از انتخابم مطمئن شدم رفتم پیش پدرت و گفتم تو رو میخوام و تمام تلاشم و واسه خوشبختی تو خواهم کرد.. این که می

گفتم تو رو وارد بازی خودم کردم منظورم بازی عشق بود دیگه محیا خانم..!

_ واقعا..؟ یا حالا حرفت وعوض کردی..؟

_ راستش و بگم میخواستم یه کم اذیتت کنم، تلافی لجبازی و غرورت..

_ پس شانس آوردی که دیگه ادامه ندادم و گرنه من هم کم کم داشت از این بازی خوشم میومد و ممکن بود حالا حالاها تو رو در انتظار

جواب مثبت خودم بذارم..

_ اما بالاخره که جوابت مثبت بود..؟

_ از کجا این قدر مطمئنی..؟

_ از اینکه هم اون شب که اومدم خونه تون چشمهات تو رو لو داد و هم الان که اگه دقت کنی آخر جمله ات گفتی تو رو در انتظار جواب

مثبت خودم بذارم..! واسه فهمیدن احساست نیاز به شنیدن نبود..!

نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم:

_ اشتباه کلامی بود تو زیاد جدی نگیر..!

_ ببین محیا خانم یه بار گفتم دوباره هم میگم یه عاشق هیچ وقت نمیتونه احساس درونش پنهان کنه هر چند که همیشه منکرش بشه..!

_ از کجا این همه مطمئنی..؟

_ واسه اینکه بالاخره یا با حرف یا با هر عملی خودش و لو میده..!

_یعنی من هم به این راحتی خودم و لو دادم..؟!

_ اوهووم.. البته یه عاشق میتونه نگاه یه عاشق و به آسونی بخونه..!

_ این یعنی اینکه داری اعتراف میکنی عاشقمی..!

لبخند نمکینی زد و گفت:

_ یه جوررایی..!

_ بدجنس مغرور..!

_ نه به اندازه ی تو عزیزم..

_ میگم محیایی با یه چیز خوب موافقی..؟

_ چی..؟

خندید و به سمت بستنی فروشی اون طرف خیابون اشاره کرد:

_ محیا من خیلی هوس بستنی قیفی کردم.. تو چطور..؟

_ من هم آره..

_ پس برو تو ماشین تا من بیام..

و بلافاصله به طرف بستنی فروشی رفت و بعد از چند دقیقه با دو بستنی قیفی برگشت و بی معطلی شروع کرد به خوردن.. از حرکاتش خنده

ام گرفته بود، عین بچه ها شده بود و من رفته رفته میشناختمش که پشت اون چهره ی مغرور و گاهی سرد چهره ای مهربون و دوست

داشتنی نهفته است که هر لحظه عشق و احساسم به او پررنگتر میشد..

تو دلم گفتم: کجا قایم کرده بودی این چهره ی دوست داشتنی رو عزیزم..؟!

_ محیا کجایی..؟ خوابت برده..؟! بستنی ات آب شد..

یک آن به خودم اومدم و دیدم اونقدر محو عرشیا شده بودم که متوجه نشده بودم بستنیم آب شده و به روی مانتویم ریخته..

_ ای وای از دست تو عرشیا، مانتویم کثیف شد..

_ خب مجبور نبودی اون جور بهم زل بزنی که متوجه ی آب شدن بستنی ات نشی..!

_ حالا مانتویم هیچی.. نیمی از بستنی ام آب شد..

_ خیلی خب شکمو.. بیا مال من هم بگیر و بخور..

_ من عادت ندارم از باقی مونده ی بقیه بخورم..!

_ تلافی..؟

_ اوهووم..

_ پس بگیر..

و بستنی رو به بینی ام و روی لپهام مالید..

_ عرشیا چی کار میکنی..؟

_ تا تو باشی که دیگه تلافی نکنی..

_ این جوریه..؟

و من هم بلافاصله تمام بستنی ام به صورتش مالیدم. وقتی به خود اومدیم که تمام دست و صورتمون آغشته به بستنی شده بود. و هر دو غش

غش میخندیدیم. 8 شب بود که به خونه برگشتیم و عرشیا یکراست به آپارتمانش رفت و من تشکر کردم به خاطر شادی دوباره ای که در اون

روز بهم بخشیده بود. بعد از قدری استراحت به آشپزخونه رفتم تا یه چیزی واسه شام درست کنم. هوس ماکارونی کرده بودم و تمام موادش

و هم داشتم. دست به کار شدم و بعد از دو ساعتی که درست کردن ماکارونی تمام شد، گذاشتم روی اجاق تا دم بکشه.. و در این فاصله سالاد

و ماست خیار هم درست کردم. بعد از اینکه کارهایم در آشپزخونه تمام شد به حمام رفتم و یه دوشی گرفتم.. مقابل آینه ایستادم و به خودم

نگاهی انداختم و این بار و به خودم متذکر شدم که قبل از اومدن عرشیا یادم نره لباسم و بپوشم..!

به عرشیا زنگ زدم که تا نیم ساعت دیگه واسه شام بیاد ولی به خاطر کار زیادی که از خونه اش مونده بود از من خواست که شام و واسش

ببرم.

یه لحظه دلم به حالش سوخت، بیچاره از روزی که اومده بود تا الان دست تنهایش گذاشته بودم و نه تنها کمکی بهش نکرده بودم بلکه با حال

خرابم و لجبازیهایم باری و هم به روی دوشش گذاشته بودم. بلافاصله یه مانتو تنم کردم و قابلمه ی غذا و هر چه رو که لازم بود برداشتم و به

آپارتمانش رفتم.. همین که خواستم زنگ در و فشار بدم، در باز شد و دختری با قد بلند که کلی هم به خودش رسیده بود با تیپ فجیعی در

آستانه ی در ظاهر شد. وقتی منو با غذا و با اون وضعیت دید متعجب گفت:

_ شما در همین ساختمون زندگی میکنید..؟

_ نخیر خانم.. من راد هستم، همسایه ی بغلی تون..

_ آهان.. خب کاری داشتید..؟

_ با شما نخیر ولی داشتم میرفتم منزل آقای رهنما..!

متعجب تر از قبل نگاهم کرد و گفت:

_ آقای رهنما..؟ از بستگانشون هستید..؟!

دیگه داشتم از بازجویی هایش خسته کلافه میشدم، با لحن تقریبا عصبی گفتم:

_ شرمنده خانم، مگه شما مفتش هستید..؟! ضمنا ایشون نامزد من هستند.. حالا هم اگه سؤال دیگه نمونده لطفا برید کنار..

یه جورایی تقریبا میتونم بگم حسابی وا رفت و کاملا تابلو بود از اینکه خودم و نامزد عرشیا معرفی کردم اصلا خوشش نیومد. بی اعتنا بهش از

کنارش رد شدم. عرشیا در آپارتمان و واسم باز گذاشته بود و خودش در حال جا به جا کردن مبلها بود..

_ خسته نباشی..

_اومدی محیا..؟ ببخشید عزیزم تو رو هم به زحمت انداختم..

_ خواهش میکنم..

_ محیایی شامم و بذار روی میز، چند دقیقه ی دیگه میرم میخورم.. فدات بشم تو هم برگرد خونه. امروز از صبح بیرون بودی و حتما خیلی

خسته ای..

سرم و به علامت منفی تکون دادم و گفتم:

_ نچ..

_یعنی چی دختر..؟ تو هنوز کاملا خوب نشدی، زیاد سر پا بایستی دوباره سرماخوردگیت اوت میکنه..

رفتم نزدیکش و با اخم به صورتش نگاه کردم:

_ ولی من شام و آوردم که با هم بخوریم بعدش هم میخوام در مرتب کردن خونه بهت کمک کنم..

_ آخه عزیز من تو خسته ای..؟ به خدا نمیخوام دوباره حالت بد بشه

و به رویم خم شد و چشمهام و بوسید

_ قربونت بشم من.. با این چشمهات این جور نگاهم نکن دلم میریزه..!

_ قول میدم هر زمان که خسته شدم دست از کار بکشم..

_ قبول.. ولی قول دادی ها خانمی..؟

_ قول قول..

_ پس بدو اول بریم شاممون و بخوریم که انرژی داشته باشیم..

سر میز شام یه لحظه یادم افتاد به دختری که دم در دیده بودم و برخورد عجیبش که واسم سؤال شده بود.. از عرشیا پرسیدم:

_ راستی این دختره، مفتش ساختمونه..؟ دم در کلی سین جیمم کرد..

عرشیا که خنده اش گرفته بود و یه یه قاشق غذا میگذاشت دهانش گفت:

_ منظورت همون دختره ی طبقه بالاییه دیگه..؟

_ نمیدونم.. دم در دیدمش، قدش بلند بود و بد جور هم تیپ زده بود انگار میخواست به عروسی بره..!

_ آهان..خانم صالحی منظورته..

_ اوهوو.. چه زود هم با همه آشنا شدی..!؟ فامیلشون و هم که بلدی..

_ عزیز من.. آدم وقتی یه جا ساکن میشه باید همسایه های دور و برش و بشناسه.. این خانم صالحی هم مثل اینکه یه ماهی بیشتر نیست

اومدن اینجا..حالا چی بهش گفتی تو..؟

_ گیر داده بود که کی هستم و با کی کار دارم..؟ که من هم بهش گفتم که نامزد آقای رهنما هستم..!

_ راست میگی..؟ پس بد حالش و گرفتی..؟!

_ چطور..؟

_ آخه از روزی که اومدم اینجا و فهمیده مستاجر جدیدم هر روز به یه بهونه ای می اومد دم در..!

اخمی کردم و گفتم:

_ به این خاطر که مستاجر جدید هستی یا به دلیل دیگه عرشیا خان..؟!

شیطون شد و صورتش و بهم نزدیک کرد و گفت:

_ مگه فرقی هم میکنه..؟!

در حالی که سرم پایین بود و با غذایم بازی میکردم گفتم:

_ خب آره..!

_ آهان.. پس حسادت خانم فوران کرده..؟! نگو که اسیر حسادت شدی..؟ البته واسم تازگی نداره..!

سکوت کردم و عرشیا خنده ی بلندی سر داد و گفت:

_ قربونت بشم که حسادتت هم با نمکه و با بقیه فرق میکنه..!

_ حالا نگفتی به چه دلیل..؟

_ خب بی شک فقط به این دلیل نیست که تازه به این آپارتمان اومدم..!

با دلخوری گفتم:

_ مثل اینکه تو هم چندان بدت نیومده..؟!

یک آن خنده از روی لبهاش محو شد و این بار کاملا بهم نزدیک شد و بوسه ای به روی لبانم زد و گفت:

_ ببینم خانمی هنوز به من اعتماد نداری..؟

_ دارم، اما..

_ اما چی..؟

_ میترسم که تو رو از من بگیرند..

لبخندی زد و دوباره با بوسه ای که به لبانم نشوند گفت:

_ اون یکی بوسه واسه اینکه باورم کنی و این یکی واسه اینکه خیالت راحت باشه که تنها عشق من خواهی بود..

_ عرشیا..؟

_ جونم..؟

_ من و تو مال هم میشیم.. مگه نه..؟

_ آره عزیزم اگه خدا بخواد..

_ اگه خدا نخواد چی..؟

_ اون وقت دیگه تقدیرمون بوده و هیچ وقت عشق زیبای هم و از یاد نخواهیم برد عزیزم..!

_ که اون موقع عشقمون میشه از عشقهای اسطوره ای..!

_ و به تارخ میپیونده..!

_اما خیلی سخته عاشقی بی معشوقش بمونه..

_ عزیزم با این فکرها ذهنت و مشغول نکن و امیدوار باش..

_ آخه همیشه این بوده که عشق واقعی به آسمون میره و به یادها میپیونده..!

_ اما قرار نیست عشق ما هم به اون بالا بالاها بره.. نگران نباش، همین جا ور دل خودمون می مونه..!

_ اما من ته دلم ترس و دلشوره ی عجیبی دارم..!

_ قرار شد به این خیالات بی مورد فکر نکنی دیگه..

_ دست خودم نیست.. آدم وقتی عاشق میشه ترس از دست دادن عشقشو همیشه داره..

عرشیا لبخندی زد و گفت:

_ این یعنی بد جور عاشقم شدی ها..؟!

سرم و انداختم پایین و آهسته گفتم:

_ اوهووم..

عرشیا منو از جایم بلند کرد و به روی پاهایش نشوند و گفت:

_ تو چشمهام نگاه کن خانمی..؟

و من در چشمهای پر از تلاطمش غرق شدم و ناخودآگاه قطره اشکی به صورتم دوید و عرشیا بوسه ای بر اشکم زد و گفت:

_ نگران نباش عزیز دلم..

ومن که گویی پناهگاه امنی یافته ام به آغوشش پناه بردم و او با نوازشهایش مرا غرق در عشق خود کرد تا از یاد ببرم دلواپسیهایم رو.. دقایقی

بعد که آروم شدم عرشیا به رویم لبخندی زد و گفت:

_ قربون اون دلت بشم من..

_ معذرت میخوام که ناراحتت کردم..

_ این چه حرفیه عزیزم..؟ درد دلت و به من نگی پس به کی میخوای بگی..؟ مگه قرار نیست من شریک غم و شادیت باشم..؟

_ اوهووم..

_ پس دیگه بار آخرت باشه که واسه خاطر این عذر خواهی میکنی..

_ باشه..

_ حالا هم شامتو بخور که یخ کرد این غذا از دست تو..!

اخمی کردم ودر حالی که بشقابهای غذا رو در مایکروویو میگذاشتم که گرمش کنم، گفتم:

_ میخواستی منو احساساتیم نکنی..!

_ یعنی فقط احساساتی شدی..؟!!

خنده ی کجی بهش کردم و از ظرف سالاد واسش یه کم ریختم و گفتم:

_ خیلی بی نمکی..!

_ اگه بی نمک بودم که تو...!!

_ عرشیـا..؟

_ جون دلم..؟

_ دیگه خیلی داری شیطون میشی ها..!

_ عزیزم به دل نگیر.. دارم باهات شوخی میکنم که یه کم بخندیم..!

_ آره جون خودت.. شیطنت هم حدی داره؛ لااقل یه کم شرایط و درک کن..

_ اول و آخرش عشق خودمی، پس هیچ ایرادی نداره که با عشقم راحت باشم..!

_ خوب واسه خودت تفسیر و نتیجه گیری هم میکنی..!

_ مگه غیر از اینه..؟

_ چه میدونم..؟

_ دیدی حالا شیطون.. تو هم نظرت همینه..!

_ من شیطونم یا تو که مدام سر و گوشت می جنبه..؟

یه تای ابرویش و بالا انداخت و باخنده گفت:

_ از کجا متوجه شدی اینو..؟

صورتم و بردم نزدیکش و زل زدم به چشمهاش:

_ از برق همین چشمهایت..!

با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:

_ پس دستم رو شد ناقلا..؟!!

_ اوهووم.. چه جورهم..!

اون شب تا 3 بعد از نیمه شب گرفتار جا دادن وسایل بودیم، عرشیا اتاق ها رو و من هم آشپزخونه رو مرتب کردم و دست آخر هم هر دو

چیدمان سالن و انجام دادیم.. اون روز با همه ی خستگی اش اما خیلی بهم خوش گذشت و شده بودم همون محیای سابق و از اینکه خودم

و عرشیا رودر کنار هم و تمام لحظاتمون و با هم میدیدم در پوست خودم نمیگنجیدم و خدا رو شاکر بودم. عشق عرشیا رو باور کرده بودم و او

هم این احساسش و با تمام محبت هایش نثارم میکرد..

شب قبل از خواب؛ دی وی دی و که عرشیا بهم داده بود توی دستگاه گذاشتم:

چه خوبه عاشقی اما فقط با تو..

ببینم هر شب هاله ی چشمهاتو..

چه احساس قشنگی من به تو دارم..

چه قدر خوبه که میدونی دوستت دارم..

چه قدر خوبه که این حالم رو تو میدونی..

همه ی حرفهام و از چشمهام تو میخونی..

تو دلواپسی هام هستی تو کنار من..

میدونم قدر این عشق رو تو میدونی..

چه قدر خوبه که تو آرومی..

چه قدر خوبه که همه اش تو جلوی چشمهامی..

تو دنیایمی.. نفس هایمی..

چه قدر خوبه که هر لحظه، تو رویایمی..

چه قدر خوبه که تو آرومی..

چه قدر خوبه که همه اش تو جلوی چشمهامی..

تو دنیایمی.. نفس هایمی..

چه قدر خوبه که هر لحظه، تو رویایمی..

چه قدر خوبه که باز هستی کنار من..

دیگه تو تنهایی هام می آیی سراغ من..

برای قلب غمگینم.. تو رویایی..

نباشی می میرم تو تنهاییم..

چه خوبه که این حالم و تو میدونی..

همه ی حرفهام و از چشمهام تو میخونی..

maryam banoo842
1391،09،04, ساعت : 12:07 بعد از ظهر
امروز از صبح آروم و قرار نداشتم و حالا که دو ساعت هم بیشتر به رفتنم به مهمونی نمونده بود دلشوره ام بیشتر شده بود.. لباس شبی و که اون روز عرشیا واسم خریده بود پوشیدم و آرایش ملیحی کردم. موهایم و هم که با اتو لخت کرده بودم به دورم ریختم و یه تل که کاملاً ست لباسم بود رو هم به موهایم زدم.. سر ساعت 8 بود که عرشیا اومد دنبالم و همین که چشمش به من افتاد یه لحظه بی حرکت ایستاد و زل زد بهم..

_ چیه عرشیا..؟ چرا مثل آدم ندیده ها شدی..؟!

عرشیا که به خودش اومده بود چشم و ابرویی بالا انداخت و در و واسم باز کرد:

_ بفرما پری من..

سوار ماشین شدیم و عرشیا به سمت خونه ی پدرش به راه افتاد اما خیلی آهسته رانندگی میکرد و در دنیای دیگری به سر می برد، از سکوتش متوجه شدم ذهنش درگیر چیزی است..! یک آن میون راه ایستاد و یه گوشه ی خیابون پارک کرد و کاملاً برگشت به طرفم و گفت:

_ میگم محیا خانم.. این همه خوشگل کردی میترسم از دستت بدم ها..! بهتر نیست بی خیال مهمونی بشیم و امشب و در خلوت وتنهایی هم

سر کنیم..!!

محکم زدم به بازویش و اخم شیرینی بهش کردم:

_ باز به تو رو دادم و دوباره پررو شدی..!؟ ماشین و نگه داشتی که این و بگی..؟

نگاه شیطونش و بهم دوخت که خودم هم یه جوری شدم و گفت:

_ وقتی یه خانم خوشملی مثل تو جلو رویم نشسته میخوای به این راحتی ازش بگذرم..؟!!

اینبار نیشگونی از بازویش گرفتم که حسابی دردش اومد..

_ چی کار میکنی دختر..؟ با تو نمیشه شوخی کرد نه..؟

قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم:

_ عرشیا خان بچه گول میزنی یا گوشم درازه..؟ خودت هم خوب میدونی که اونچنان هم شوخی نبود..!!

در حالی که بازویش و می مالید، صورتش و بهم نزدیک کرد و چشمهاش و گشاد کرد و گفت:

_ باز هم چشمهام برق زد..؟!

صاف سر جایم نشستم و این بار جدی تر گفتم:

_ عرشیا خان دیر شد.. بهتره حرکت کنی..!

در حالی که زیر لب غرولندی کرد ماشین و حرکت داد و تا زمانی که رسیدیم کلامی حرف نزد که یعنی آقا قهر کرده..!

عرشیا مقابل یه باغ خیلی بزرگ نگه داشت. ابتدا خودش پیاده شد و سپس به من هم کمک کرد تا پیاده بشم. دستم و در دستش گرفت و با هم وارد باغ شدیم، خونه ی ویلایی بزرگی که بهتره بگم بی شباهت به کاخ نبود در وسط باغ قرار داشت. از میون درخت های بلندی که در تاریکی وحشتی رو به دلم انداخته بود گذشتیم، دقیقا همانگونه بود که در کابوس دیده بودم و ناخودآگاه دست عرشیا رو فشردم و خودم رو بهش چسبوندم..

_ چیه عزیزم.. ترسیدی..؟

_ اوهووم..

دستش و به دورمحلقه کرد و نگاه مهربونش و بهم دوخت و گفت:

_ نترس عزیز دلم.. من اینجام..

به نزدیک ویلا که رسیدیم مرد تقریبا مسنی به استقبالمون اومد..

_ سلام آقا.. خوش اومدین..

_ سلام مش رحیم.. از مهمونها کسی هم اومده..؟

_ بله آقا.. چند نفری اومدند..

_ پس چرا هیچ ماشینی دم در نبود..؟

_ آقا مثل اینکه با ماشینهای شخصی خودشون نیومدند و راننده هاشون رسوندنشون..

_ خیلی خب.. میتونی بری مش رحیم..

_ چشم آقا... امری داشتید صدایم کنید..

وارد ویلا که شدیم خودم رو از عرشیا جدا کردم و با فاصله ازش قدم برداشتم، به هیچ وجه دوست نداشتم برای اول که در این جا و در این مهمانی حضور پیدا کرده بودم زیر نگاه های متعجب اطرافیان به خصوص پدر و مادر عرشیا قرار بگیرم.. و عرشیا هم که دلیل رفتارم و حدس زده بود اعتراضی نکرد. به دور تا دور خونه نگاهی انداختم. تمام وسایل به شیوه ی زیبایی چیده شده بودند و اشیای قیمتی ای که مشخص بود خیلی قدیمیه جلوه ی سنتی و جالبی در دکوراسیون خونه به وجود آورده بود.. به همراه عرشیا به سالنی که مختص به مهمانیهایشان بود رفتیم و به محض ورود همه به سمتمون برگشتند. عرشیا منو به سمت آقای رهنما و خانمش که در حال خوش آمد گویی به مهمانهای تازه وارد بودند برد..

_ سلام به مامان و بابای خوبم..

_ سلام بابا جون.. چه عجب پیدایت شد..؟!

همزمان نگاهی به من انداخت و از عرشیا پرسید..؟

_ نمیخوای ایشون و به ما معرفی کنی..؟!

_ شرمنده.. ایشون خانم محیا راد از شاگردان و همچنین دانشجویان خوب من در کلاس موسیقی و دانشگاه هستند..!

مادر عرشیا (فرحناز خانم) که تا اون لحظه ساکت بود به سردی گفت:

_ پس چطور بقیه ی شاگردان یا دانشجویانت رو دعوت نکردی که افتخار آشنایی با اونها رو داشته باشیم..؟!

_ مامان خوشگلم.. خانم راد از هر نظر برای من متفاوت از دیگر دانشجوها و شاگردانم هستند و شرمنده که از قبل این مهمون ویژه خودم و به شما معرفی نکرده بودم.. به دنبال پاسخی که عرشیا داد، آقای رهنما به گرمی و صمیمانه با من احوالپرسی کرد اما فرحناز خانم همچنان سرد و خشک جواب سلام مرا داد که حسابی خورد تو ذوقم و البته این برخورد از دید عرشیا هم پنهان نموند..! وبعد از اینکه از پدر و مادرش فاصله گرفتیم در گوشم گفت:

_ به دل نگیر عزیزم.. فرحناز خانم با وجود چهره ی سرد و جدی اش قلب خیلی مهربونی داره و مطمئنا بعد از چند بار دیدار متوجه ی این موضوع میشی..

به یه گوشه ی سالن رفتیم و کم کم باقی مهمونها هم رسیدند عرشیا بعد از اینکه از مستخدمی خواست از من پذیرایی کنه به کنار پدرش رفت تا به مهمونها خوش آمد بگه.. همون لحظه متوجه ی ورود نازنین به همراه خانواده اش که از آخرین کسانی بودند که اومدند شدم. یه لباس خیلی کوتاه و در عین حال چسبون که تمام بدنش در آن خودنمایی میکرد پوشیده بود. برایم عجیب بود که نازنین آرایش زیادی نکرده بود و البته با همون آرایش کم هم جذاب بود و این باعث شد ناخودآگاه حسادت به دلم چنگ بیندازه و او را رقیب خودم در این مهمانی ببینم..!

عرشیا هنوز سرگرم صحبت با مهمونها بود و من که خودم و تنها در اون مهمونی دیدم مشغول پوست گرفتن میوه ای شدم که مستخدم مقابلم گذاشته بود.. یک آن که سرم و بلند کردم نازنین رو دیدم که با ناز و عشوه ای در مقابل عرشیا دلبری میکرد و دستش و دور بازویش حلقه کرده بود؛ با اینکه بار اولم نبود که همچین حرکتی رو از نازنین میدیدم اما احساس خیلی بدی بهم دست داد به خصوص که دیگر روابط من و عرشیا و نزدیکیمان به هم با چندی قبل فرق کرده بود..! خشم تمام وجودم و گرفت اما به خودم مسلط شدم ومیوه ای و که در دستمم بود به شدت فشار دادم اما حواسم از چاقویی که در دست دیگرم بود رفت و وقتی به خودم اومدم که کنار انگشتم و بریده بودم و خونش بر لباسم چکیده بود.. فورا بلند شدم که به دستشویی بروم و دستم و بشورم که همون لحظه عرشیا رسید و همین که دستمال کاغذی خونی رو به دور انگشتم دید وحشت زده پرسید:

_ چی شده محیا جان..؟ چه بلایی سر دستت آوردی..؟

عصبانیتم و فرو خوردم و آروم گفتم:

_ چیزی نیست.. حواسم نبود یه کوچولو انگشتم برید، میرم که بشورمش..

_ پس بذار من هم باهات بیام..

_ نیازی نیست، شما به مهمونها تون برسید..! فقط بگو دستشویی یا روشویی کجاست..؟

_ اونطرف..

_ ممنون..

بعد از اینکه دستم و گوشه ای از لباسم رو که خونی شده بود شستم، نگاهی به خودم در آینه انداختم.. میدونستم با حضور نازنین شبم خراب خواهد شد. محیا خانم انتظار بدتر از این را هم داشته باش..! دستم و از آب پر کردم و با عصبانیت به آینه پاشیدم:

_ لعنتی..!

از دستشویی که اومدم بیرون عرشیا رو مقابل خودم دیدم..

_ واسه چی اومدی و مهمونها رو رها کردی..؟!

_ میشه این همه این و تکرار نکنی..؟ اونها مهمونهای پدرم هستند..

_ میبینم..!

عرشیا نزدیکم شد و دستم و که بریده بود بالا آورد و بوسید..

_ خانمی باز هم که مراقب نبودی..

_ طوری نشده.. یه بریدگی خیلی معمولیه. خدا نکنه که به دل آدمی زخمی بیوفته..!

_ منظورت چیه..؟

_ هیچی.. همین جوری گفتم. بهتره بریم..

_ من که میدونم تو حرفی رو بی منظور نمیزنی.. پس تا بیشتر از این فکرم و مشغول نکردی بگو..

_ عرشیا خواهش میکنم..

_ خیلی خب.. اما بعد باید بهم بگی..

_ باشه..

به سالن برگشتیم و سر جایم نشستم و عرشیا از مستخدم خواست که شربت یا نوشیدنی خنکی برایم بیاورد و دستم و میون دستانش گرفت وگفت:

_ محیایی.. چیزی ناراحتت کره..؟

_ نه.. گفتم که طوریم نیست..

_ پس چرا اون حرف و زدی..؟

_ خواهش کردم که فعلا در موردش صحبت نکنیم..

_ باشه.. هر جور تو بخوای..

عرشیا دقایقی کنارم نشست و همین که خواست به نزد مهونها بره، با اومدن مرد جوونی که هم خوش تیپ بود و هم خوش قیافه از رفتن منصرف شد و دوباره نشست..! مرد جوون مقابل من نشست و رو کرد به عرشیا و گفت:

_ معرفی نمیکنی عرشیا خان..؟ تو همچین دوستان عزیزی داشتی و از ما قایم کرده بودی..؟!

عرشیا عصبی نگاهش کرد و با خشمی که سعی میکرد نشون نده در جوابش گفت:

_ کامران خان ایشون خیلی نزدیکتر از اون دوستان عزیزی هستند که شما میفرمایید..!

مرد جوون که حالا میدونستم اسمش کامرانه، خنده ی مرموزی کرد و این بار مسیر نگاهش و به طرف من داد و گفت:

_ جدا..! پس آقا عرشیا، خیلی باید خوش شانس باشید که همچین خانم زیبا و محترمی از دوست هم به شما نزدیکترند..!!

طرز نگاهش و صحبتش کاملا نشون میداد که مرد هوسبازی بیش نیست و زنها رو فقط به دیده ی خوش گذرونی میبینه..! عرشیا که تا اون

لحظه خودش وکنترل کرده بود بالاخره از کوره در رفت و بلند شد و مقابل کامران ایستاد:

_ لطف کنید در اموری که به شما ربط پیدا نمیکنه دخالت نکنید کامران خان..!

کامران که اصلا انتظار چنین برخوردی و از طرف عرشیا نداشت، خونسرد بلند شد و بی توجه بهش به سمت من اومد و خنده ی موزیانه ای کرد:

_ از آشنایی تون خیلی خوشحال شدم خانم... با اجازه تون..!

کامران که رفت، عرشیا خشمگین سر جایش نشست و چیزی نگذشت و دختری که 24-23 ساله که چهره ی با نمکی هم داشت به نزد من و عرشیا اومد و کنارم نشست و با لبخند مهربونی که به لب داشت گفت:

_ سلام.. من نسترن هستم، دخترخاله ی آقا عرشیا..

من که همچنان از برخورد عرشیا با کامران متعجب بودم و هر چند که حقش بود. در جواب نسترن گفتم:

_ من هم محیا از دانشجویان و شاگردان آقای رهنما هستم..

نسترن که همچون بقیه از حضور من در اون مهمانی متعجب بود با خوشرویی گفت:

_ پسرخاله.. چرا محیا جون و تنها نشوندی اینجا..؟ می آوردیش در جمع ما..

عرشیا که قدری آروم تر شده بود گفت:

_ نه نسترن جان.. محیا همین جا راحت تره.. مرسی که اومدی.

_ خواهش میکنم عرشیا جان..

هنوز اعصبام از نازنین سرجایش نیومده بود که خودش با کمال پررویی به جمع ما اومد و کنار عرشیا نشست..

_ به به.. خانم راد، مگه شما هم دعوت شدید..؟!

با خنده ای مصنوعی جوابش و دادم

_ حتما دعوت هستم که اینجا حضور دارم..!

_ عرشیا جان فکر نمی کنی خانم راد واسه مهمونی ما غریبه هستند و احساس معذب بودن کنند..؟!

لحنش به نظرم مسخره اومد اما به روی خودم نیاوردم و فقط لبخند کمرنگی تحویلش دادم و گفتم:

_ ولی به نظر من خیلی های دیگه هم اینجا غریبه هستند..!

عرشیا که همچنان غرق در فکر بود و حوصله ی کل کل کردن با نازنین رو نداشت تنها در جوابش گفت:

_ محیا خانم مهمون من هستند و خودم هم ایشون و دعوت کردم..

و نسترن هم که تا اون لحظه ساکت بود و از نگاه مشکوکش به نازنین متوجه شدم او نیز از حضور او در اونجا دل خوشی ندارد؛ گفت:

_ ولی من از عرشیا جون میخوام از این به بعد محیا جون و بیشتر به جمع ما بیاره. به خصوص که تعریف عالی نواختن پیانویشون و هم

شنیدم..!

_ ممنون نسترن جان.. نظر لطفته..

همون لحظه چراغ ها خاموش شد و و لحظه ای به خودم اومدم که عرشیا رو مقابل خودم ندیدم. یعنی کجا رفته بود..؟ نازنین کجا برده بودش..؟!

نسترن که هنوز کنارم نشسته بود و گویی چیزی باعث ناراحتی اش شده بود و نمیخواست به روی خودش بیاورد بلند شد که برود..

_ محیا جان عذر میخوام، یه سر به خاله و بقیه میزنم و اگه فرصتی بود دوباره میام پیشت.. فعلا

_ خواهش میکنم.. راحت باش

آهنگی شروع به ضرب گرفتن کرد وسط سالن پر بود از پسرها و دخترهای جوونی که در حال رقصیدن بودند و کسانی هم که مسن تر بودند اطراف سالن نظاره گر بودند. رقص نوری و که وسط سالن افتاده بود منو متوجه ی عرشیا کرد که در حال رقص با نازنین بود.. خشم و نفرت تمام وجودم و گرفت، تحمل اون فضا و دیدن صحنه ای که نازنین با ناز و عشوه در مقابل عرشیا میرقصید برایم عذاب آور بود.. تصمیم گرفتم که هرچه زودتر اونجا رو حتی شده بدون عرشیا ترک کنم..! بلافاصله بلند شدم تا قبل از اینکه عرشیا متوجه نشده بروم که محکم به یکی برخورد کردم..

_ کجا خانم عزیز..؟!

از تن صدایش فهمیدم که کامرانه..

_ شرمنده میشه برید کنار..؟ من باید برم..

_ به این زودی..؟ مهمونی تازه شروع شده..

_ آقای محترم اجازه بدید من برم.. به اندازه ی کافی از این مهونی فیض بردم..! حالا هم ترجیح میدم بیشتر از این اینجا نمونم..!

_ اما خانم محترم که هنوز اسمتون و هم نمیدونم اگه ناراحتی شما به خاطر اینه که عرشیا اون وسط داره با نازنین خانم خوش میگذرونه، باید خدمتتون بگم که کم کم با این رفتارهای عرشیا خان ما عادت میکنید..!

با این حرفی که زد نفرتی چند برابر به سراسر وجودم رخنه کرد اما به خودم مسلط شدم و با اخمی که میدونستم در این تاریکی نخواهد دید گفتم:

_ آقا کامران.. این مسئله واسه من هیچ اهمیتی نداره..! شما هم بهتره دخالتی در روابط دیگران نداشته باشید و بیشتر از این هم مزاحم من هم نشید..

_ من قصد مزاحمت ندارم عزیز.. فقط چون از دور دیدم تنها نشستید، خواستم واسه اینکه هم شما از این حال و هوا بیرون بیایید و هم من با خانم جذابی همچون شما بیشتر آشنا بشم، افتخار یه دور رقص و به من بدهید و شریک رقص من بشید..!

لحظه ای مکث کردم، با وجود اینکه به هیچ وجه دوست نداشتم شریک رقص کسی مثل کامران بشم اما از سر لج با عرشیا و اینکه ادبش کنم پذیرفتم..! رقصم عالی بود و به خوبی تونستم کامران و در رقص همراهی کنم و این وسط تمام مدت نگاهم به عرشیا بود تا عکس العملش و ببینم که متوجه شدم هر لحظه گره ی اخمهایش بیشتر و بیشتر میشه و به یکباره خشم رو به وضوح در صورتش دیدم.. نازنین رو رها کرد و به سمت من اومد و با عصبانیتی بیش از حد منو از کامران دور کرد و با لحن تندی رو به کامران گفت:

_ بهتر اینه که یکی عین خودت رو شریک رقصت کنی..!

و بدون اینکه منتظر جوابی از طرف کامران بمونه، دستم و کشید و از اونجا دورم کرد. خدا رو شکر تاریکی و سر و صدا مانع از این شد که کسی متوجه بشه و تنها نازنین و کامران بودند که از این حرکت ناگهانی عرشیا متعجب و حیرت زده شده بودند..! از سالن به بیرون از ویلا و ته باغ رفتیم و عرشیا همچنان دست منو محکم گرفته بود و به شدت فشار میداد و منو با خودش میکشید..

_ دستم شکست لعنتی.. ولم کن..

دور تا دورم درختانی بودند که هر لحظه در اون تاریکی بر وحشتم می افزود.. عرشیا دستم و رها کرد و پرتم کرد به طرف تنه ی یکی از درختها؛ غضبناک به طرفم اومد. چشمانش از شدت خشم عین کاسه ی خون شده و رگهای گردنش زده بود بیرون.. وای خدای من دوباره وحشی شده بود و هر آن ممکن بود منو زیر کتک بگیره..! از ترس آب دهانم و قورت دادم و خودم و به درخت پشتی ام چسبوندم. یه لحظه غرید:

_ چه غلطی میکردی با اون لعنتی..؟! هان..؟ چند دقیقه ولت کردم که بری شریک رقص اون مرتیکه ی حروم زاده بشی..!

از توهینی که بهم کرد، سیلی محکمی خوابوندم تو صورتش و داد زدم:

_ من چه غلطی میکنم یا تو عوضی..؟ کامران راست میگفت که باید به رفتارهای کثیف تو عادت کنم و هر دفعه شاهد عشق بازی و خوشگذرونی تو با هر کس و نا کسی باشم..!

خنده ی عصبی ای کردم و ادامه دادم:

_ این توئی که فقط به دنبال هوی و هوست هستی و از لحظه ی اول با اون دختره پی خوش گذرونی ات بودی، کم مونده بود اون وسط با فیلم سکسی هم به نمایش بگذارین..!

این بار اون بود که سیلی ای با شدت تمام به صورتم زد، اون قدر محکم که خون از گوشه ی لبم جاری شد و در یک لحظه از شدت ضربه اش سرم گیج رفت و افتادم روی زمین.. چشمانم و که باز کردم، خودم و دراز کش روی صندلی عقب ماشین دیدم و عرشیا رو که با سرعت رانندگی میکرد. قدرت بلند شدن ونداشتم، هر زمان فشار عصبی بهم وارد میشد بی جون میشدم و از حال میرفتم..

عرشیا کنار خونه نگه داشت و خواست واسه پیاده شدن کمکم کنه که با نفرت دستش و پس زدم و پیاده شدم. و قبل از اینکه هم بخواد به همراه من وارد خونه بشه در و به شدت بستم..! خودم و به روی مبل انداختم و بغضی و که تا حالا نگه داشته بودم و داشت گلویم رو میسوزاند؛ شکستم و به زمین و زمان بد و بیراه گفتم و اشک ریختم.. تا صبح خواب به چشمانم نیومد و بر بخت بد خودم لعنت می فرستادم.حدودا ساعت 6 صبح بود که با بی جونی بلند شدم و به اتاق خواب ماهان رفتم. در و که باز کردم و جای خالیش و دیدم بد جور دلم گرفت، چه قدر هوایش رو کرده بودم، شاید اگر الان کنارم بود و میتونستم درد دلم و بهش بگم این همه عذاب نمی کشیدم. روی تختش دراز کشیدم و لحظه هایی رو که در همین اتاق گاهی با هم دعوا میکردیم و گاهی به درد دل هم گوش میدادیم رو به خاطر آوردم. با یادآوری آخرین لحظاتی و که با هم داشتیم، غمی به دلم نشست و چشمانم بار دگر بهانه ای برای گریه کردن یافت. اونقدر اشک ریختم که رفته رفته چشمانم سنگین شد و پلکهایم به روی هم رفت.

اون روز رو با تمام درد و غمی و که داشتم به سر رسوندم و نه عرشیا سراغی از من گرفت و نه من از او..! فقط مارال که نگران از اینکه خبری از من نیست شده بود یه سر بهم زد و وقتی منو در اون حال و وضع دید دلداری ام داد اما او نیز نتونست دردم و تسکین دهد و هر چه میگفت و سعی میکرد من و از اون حال و هوا بیرون بیاره فایده نداشت و گویی برای مجسمه ای بی جون حرف میزد.. بالاخره وقتی دید صحبت کردن با من نتیجه ای ندارد بهتر دید تنهایم بگذارد و بعد از دو ساعتی که پیشم موند به خونه برگشت..

دو روز دیگه هم گذشت و من تنها شاهد رفتن و بازگشت دیر موقع عرشیا به خونه اش بودم و هرچه بیشتر میگذش طاقت دوری اش برایم سخت تر و رنج آور میشد ولی غرورم هم مانع از این میشد که که خودم به سراغش بروم.

شب از نیمه گذشته بود و من پشت پنجره ی اتاقم در انتظار بازگشت عرشیا بودم. این دو روز رو دلم به این خوش کرده بودم که شبها این گونه ببینمش..!

2:30 بعد از نصفه شب بود که اومد و ماشینش و کنار خونه نگه داشت و پیاده شد...به نظرم عجیب اومد که چرا مثل همیشه ماشینش و یکراست به پارکینگ نبرد و بیشتر که دقت کردم دختری و دیدم که جلو نشسته بود و عرشیا هم کمکش کرد که پیاده بشه..! از چیزی که دیدم قلبم ایستاد و نفسم بند اومده بود.. اون دختر همون صالحی بود که به همراه عرشیا برگشته بود...! سر و وضع درست و حسابی نداشت و گویی بد جور مست کرده بود..! پاهایم سست شد و روی زمین نشستم. بغض به گلویم چنگ انداخت اما دیگر اشکهایم خشک شده بود و حتی قدرتی هم برای گریه کردن و اشک ریختن و نداشتم.. و تنها زیر لب زمزمه میکردم: این بود اون عشق..؟ این بود اون همه دوست داشتنی که میگفتی عرشیا..؟ همه اش دروغ بود لعنتی..؟ جوابی برای خود نداشتم که بدهم جز اینکه بر احساسم و عشقی را که عرشیا مرا در آن به بازی گرفته بود نفرین بفرستم..

maryam banoo842
1391،09،04, ساعت : 12:15 بعد از ظهر
ناباورانه از جایم بلند شدم و به اتاقم رفتم و گوشی ام رو برداشتم و یه پیام واسش نوشتم:

(( آدمها رسمشونه پایبند دلدار نمیشند، خوب گرفتار میکنند اما گرفتار نمیشند. آدمها رسمشونه شاخه به شاخه میپرند، دل و بیمار میکنن اما پرستار نمیشند..!))

و دکمه ی ارسال و زدم اما هرچه به انتظار نشستم جوابی نیومد..!

بد جور دلم شکسته بود. تمام فکر و ذهنم به این بود که یعنی هنوز اون دختر کنار عرشیاست..؟! عصبی از جایم بلند شدم و سر کمد لباسهایم رفتم و تمام اونچه رو که عرشیا اون روز برایم خریده بود بیرون آوردم و در آغوش گرفتم و گوشه ی اتاقم نشستم و با صدایی که از ته گلویم در می اومد داد زدم:

_ چرا عرشیا..؟ چرا این کار و با من کردی..؟ تو که احساسی به من نداشتی پس چرا به سراغم اومدی و عشقم و خودم رو به بازی گرفتی..؟!

و باز هم هیچ جوابی برای سؤالهایم نداشتم..!

صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، همه چیز رو تمام شده میدونستم و تصمیم گرفتم او را برای همیشه از ذهنم و قلبم پاک کنم واز یاد ببرم اون لحظه های خوش کوتاهی و که با هم داشتیم و باید راضی میبودم به همین یک سهم کوچک از شادی ای که نصیبم شده بود..! دلم به هیچ کاری نمی رفت و حتی نواختن پیانو هم آرومم نمی کرد.

اون روز هم با تمام تلخی و سختی اش داشت سپری میشد و من درمانده وتنها یه گوشه می نشستم و به رو به رویم زل می زدم و هر از گاهی قطره اشکی از چشمانم به روی صورتم می چکید و شوری اش زخمی رو که به خاطر سیلی عرشیا گوشه ی لبم بود رو بیشتر میکرد و ای کاش همه ی زخمها این گونه بود..! زمین و زمان را از یاد برده بودم و در خودم غرق بودم که ناگهان صدای زنگ در مرا از دنیای غمهایم بیرون آورد.

بلند شدم و به سمت آیفون رفتم، اما کسی رو ندیدم، با صدایی لرزان گفتم:

_ کیه..؟

_ باز کن..

باورم نشد، عرشیا بود..

مقابل در ایستادم و وقتی وارد شد، از همیشه شیک پوش تر و جذاب تر شده بود..! تو دلم گفتم: خوش به حالت عرشیا خان، من این سه روزم و با درد و غمی که تو به دلم گذاشتی سر کردم ولی برای تو گویی هیچ اتفاقی نیفتاده..!

روی مبل نشست و بعد از چند دقیقه ای که به سکوت گذشت با لحن سرد همیشگی اش گفت:

_ باید بریم جایی.. پس زود حاضر شو که دیر شده، فقط یه لباس شیک و رنگ روشن بپوش..!

زیر لب طوری که بشنوه گفتم:

_ باید رنگ عذا بپوشم..!

_ چی گفتی..؟

_ هیچی.. الان هم هر جا میخوای بری تنها برو.. من جایی نمیام.

با عصبانیت از جایش بلند شد و به طرفم اومد و زیر بازویم و گرفت و با خودش به اتاقم برد..

_ غلط میکنی نیایی.. هر جا که من میرم تو هم میایی..!

سرش داد زدم:

_ به تو چه.. مگه تو چی کاره ی منی که به من امر و نهی میکنی..؟

سعی کرد به خودش مسلط تر بشه و آروم تر از قبل گفت:

_ زود باش بپوش..

_ نمی پوشم..

توجهی به حرفم نکرد و کمد لباسهایم باز کرد و از میون مانتوهایم، مانتوی رنگ روشنی و انتخاب کرد و پرت کرد به سمتم:

_ همین رو میپوشی..

_ گفتم که نه می پوشم و نه جایی میام.. هر قبرستونی هم که میخوایی بری خودت به تنهایی برو..!

دستش و لای موهایش کشید و دوباره با لحنی عصبی گفت:

_ الحق که باید ببرمت همون قبرستون..!

_ یا می پوشی یا خودم میام تنت میکنم، اگه میخوای کار به اونجا نرسه پس خودت سریع تا به زور متوسل نشدم عین بچه ی آدم حاضر شو..!

اینو گفت و بلافاصله از اتاق خارج شد..

همیشه به هر شکلی غرورم و جریحه دار میکرد، انگار که من برده اش بوده ام و او مرا به اسیری گرفته بود.. حوصله ی چک و چونه زدن باهاش نداشتم و میدونستم اگه بیشتر از این باهاش مخالفتی کنم هر کاری از دستش برمیاد پس سریع لباسم و پوشیدم و رفتم توی سالن اما نبود، انگار عادت داشت همیشه عین جن ناپدید بشه، نگاهی به کوچه انداختم. به ماشینش تکیه داده بود و گویی در این عالم نبود.. بی خبر از اینکه به کجا دارم میرم از خونه خارج شدم. عرشیا پشت فرمون نشسته بود و عصبی به مقابل خیره شده بود.. کنارش نشستم و اون بی معطلی به راه افتاد.

_ خوبه که من هم بدونم داریم کجا میریم..؟

بدون اینکه حتی نگاهی به من کنه گفت:

_ محضر ازدواج..!

_ حیرت زده به طرفش برگشتم

_ کجا گفتی..؟

_ همونی که شنیدی.. محضر..

_ واسه چی..؟

دنده رو عوض کرد و با خونسردی در جوابم گفت:

_ محضر واسه چی میرند..؟ یا برای طلاقه یا ازدواج.. ما هم که ازدواج نکردیم که بخواییم واسه طلاق بریم..!

گیج شده بودم، با همون حال بهت زده گفتم:

_ منظورت اینه که واسه ازدواج میریم..؟ من و تو..؟! پس خونواده ام چی..؟

_ دیروز با پدرت صحبت کردم و اون هم موافقت کرد که تا اولین فرصتی که پیش بیاد و بتونند بیان، فعلاً من و تو به هم محرم بشیم و یه صیغه ی موقت بینمون خونده بشه و بعد که خانواده ات اومدند عقد دائم میکنیم..! من هم از محضر یکی از دوستان پدرت واسه ساعت 6 وقت گرفتم. ضمنا دایی وعمویت هم هستند پس آبرو ریزی نکن..!

مونده بودم چی بگم..؟ از این یکی دیگه سر در نمی آوردم..! با این کارهاش و تصمیمات ناگهانی اش چی رو میخواست ثابت کنه..؟!

_ بهتر نبود منو هم در جریان میگذاشتی..؟ فکر کنم از همه مهتر من هستم که آیا میخوام تن به ازدواج با تو بدم یا نه..!

خشمگین به سمتم برگشت و گفت:

_ مجبوری که بخوای..! مگر اینکه از اون شب مهمونی به بعد نظرت عوض شده باشه..!

_ یک بار گفتم مراقب صحبت کردنت در مقابل من باش و توهین نکن..

_ تو درست رفتار کن تا من هم به قول خودت توهینی نکنم..

_ واقعا که شورش و درآوردی.. اگه تو اون شب لعنتی اون گند و بالا نیاورده بودی که من هم از سر لج با تو اون کار و نمیکردم..

_ هوس خودت و پای کار من نذار..!

_ من هوس بازم یا تو که هر دفعه با یکی خوش میگذرونی..!!

عصبی نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ ببین بهتره رو اعصاب من نری و تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی خفه شو..

_ خفه بشم که تو هر گندی میخوای بالا بیاری..؟

_ گفتم ساکت شو تا یه بلایی سر خودم وخودت نیاوردم..

ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم و باقی راه به سکوت گذشت. عرشیا جلوی محضر نگه داشت و عمو و دایی ام و دیدم که مقابل در به انتظارمون ایستاده بودند. به طرفشون رفتم و گویی پناهگاه امنی یافته باشم خودم و به آغوششون انداختم. بوی پدر و مادرم و احساس کردم و بی محابا اشکهایم سرازیر شد. دایی ارمان که از من در اون حال متعجب شده بود دستم و در دستش گرفت و گفت:

_ چیه عروس خانم خوشگل..؟ از خوشحالی داری گریه میکنی دایی جون..؟

با پشت دستم اشکهایم پاک کردم و میون هق هق گریه گفتم:

_ آره دایی جون.. شما روهم که دیدم یاد مامانینا افتادم و دلم هوایشون کرد..

عمویم هم که تحت تاثیر قرار گرفته بود کنارم قرار گرفت و دستی به سرم کشید و گفت:

_ عمو جون تو باید محکم باشی.. از این لحظه به بعد باید به شریک زندگیت آقا عرشیا تکیه کنی.. مطمئن باش خوشحالی تو و خوشبختیت از هر چیزی واسه پدر و مادرت با ارزش تر و مهم تره.. پس نذار اونها هماونجا در نبود تو بهشون سخت بگذره.. باشه دخترم..؟

با حضور عمو و دایی و دلداریشان آرومتر شدم و دیگر احساس تنهایی نمیکردم..

_ چشم عمو جون..

عمو و دایی ام وارد محضر شدند و من و عرشیا هم پشت سرشون. نیم نگاهی بهش انداختم، دیگه عصبانی نبود؛ شاید به خاطر حفظ ظاهر بود که این گونه نشون میداد..! اگه ته دلش راضی نبود پس چرا تصمیم به همچین کاری گرفته بود..؟! چرا حتی صبر نکرده بود که خانواده ام بیان..؟!

سؤالهای بی جواب زیادی به ذهنم هجوم آورده بودند که تنها عرشیا بود که جواب همه ی اینها رو میدونست و او هم که سکوت کرده بود..!

بعد از اینکه من و عرشیا به عقد موقت هم در اومدیم از محضر خارج شدیم و عمو و دایی بعد از گفتن تبریک به هر دویمان، از ما جدا شدن و رفتند.. و من ماندم و مردی که الان محرمم و به اصطلاح همسرم بود..! اما انگار نه انگار که زن و شوهر بودیم و همچنان عین دو غریبه مقابل هم بودیم... مثلا اون روز میبایست از زیباترین و بهترین روزهای زندگیمان باشد اما....!

به سر کوچه که رسیدیم پیاده ام کرد و بی هیچ حرفی رفت..! با همه ی سردی و بی توجهی که از عرشیا میدیدم اما ته دلم خوشحال بودم که او اکنون نه تنها به قلبم وجسمم بلکه تا حدودی رسما به خودم تعلق داشت..!

کلید و توی در چرخوندم و وارد خونه شدم و به محض ورود دوباره با دیدن جای خالیشان و نبودنشان در این روز دلم گرفت و با خود گفتم:

کاش شما اینجا بودید و در شادیم سهیم میشدید، عرشیا که تنهایم گذاشت..! آهی از نهادم بلند شد و همون جا روی مبل نشستم و دقایقی رو

در تنهاییم سر کردم.. اما دیگه این همه فکر کردن و غصه خوردن فایده ای نداشت؛ بلند شدم و بعد از اینکه لباسهایم و عوض کردم به آشپزخونه رفتم و واسه شام سالاد الویه درست کردم، و به انتظار ایستادم تا بیاد ولی نیومد..! دیر موقع بود که صدای باز شدن در پارکینگ و شنیدم با عجله به پشت پنجره رفتم اما اون به آپارتمان خودش رفت و حتی حاضر نشده بود یه سری به من بزنه..

_ بیشعوور.. لیاقت نداری..!

نمیتونستم بذارم بیشتر از این منو زیر پاهایش له کند. سریع مانتویی به روی لباسم انداختم تا ب آپارتمانش برم و تکلیف خودم و روشن کنم..

چند لحظه پشت در منتظر ایستادم تا در و باز کرد..! داخل که شدم روی مبل جلوی تلویزیون لم داده بود.. از اینهمه بی خیالیش حرصم گرفت، رفتم نزدیکش و مقابلش ایستادم.. بی اعتنا بهم کنترل تلویزیون در دست گرفت و مشغول عوض کردن کانالها شد.. کفرم به حد رسیده بود، کنترل واز دستش گرفتم و پرت کردم به یه طرف..

نگاه خشمگینی بهم انداخت و بلند شد. اما فرصت حرف زدن بهش ندادم و گفتم:

_ تو آدمی..؟ مگه من بازیچه ی تو هستم که هر زمان خواستی میای به سمتم و از من میخوای باهات بمونم و هر موقع که ازم سیر شدی ترکم میکنی..؟ دیل این کارهات چیه..؟ هان..؟ هر کاری که خودت میخوای انجام میدی، میای دنبالم و بدون اینکه حتی روحم خبر داشته باشه منو میبری محضر.. حتما خواستی خیالت راحت باشه که اگه از هر کس و هر جا که رونده شدی لااقل یه نفر هست که بری سراغش و نیازت و برطرف کنه..!

و دوباره همین یه حرفم کافی بود که باعث بشه از کوره در بره.. یه دستش و به لای موهایم برد و با دست دیگرش بازویم، و منو کشید به سمت خودش؛ و با چشمهای از حدقه دراومده اش زل زد بهم:

_ خوب میدونی که هر موقع دلم بخواد، میتونم هر کاری باهات کنم چه محرمم باشی و چه نباشی..!

به زور خودم و ازش جدا کردم و گفتم:

_ معلومه که میکنی؛ چون تو یه آشغال هوس بازی..!

_ اگه من هستم تو چی هستی پس..؟ تو که اون شب مهمونی با اون مرتیکه پی هوس بازی و لذتت بودی.. مگه غیر از اینه..؟!

از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم و خونم به جوش اومده بود. حالا کارم به جایی رسیده بود که او نیز منو مثل خودش میدونست، و چه به اشتباه همدیگه رو شناخته بودیم..! دیگه ادامه ندادم و به سرعت از اونجا زدم بیرون و به خونه بازگشتم.. در عرض چند شب همه چیزم نابود شد.. زندگیم، عشقم و غرورم..

از فردای اون شب دیگه مثل سابق نبودیم و شده بودیم از دو غریبه هم غریبه تر..! کنار هم بودیم اما هر کدام به سویی میرفتیم..! تصمیم گرفته بودیم کاری به کار هم نداشته باشیم و هر کدوم زندگی خودمون و کنیم. واقعا چه رابطه ی جالبی..؟! عرشیا در طول روز فقط واسه خوردن ناهار می اومد و شبها تا دیر موقع بیرون می موند و زمانی هم که بازمیگشت یکراست به آپارتمان خودش میرفت.. تو اون چند روزی با پدر و مادرم تماس گرفتم و اطمینان دادم که همه چیز عالیه و رابطه ی من و عرشیا به خوبی پیش میره. بیچاره ها میدونستند که وقتی من روی دنده ی لج بیوفتم هیچ کس و هیچ چیز و نمیشناسم..!

شب عید بود و اون روز یه دستی به خونه کشیدم و سفره ی هفت سین کوچکی روی میز پهن کردم.. ساعت 3:30 بعد از نیمه شب لحظه ی تحویل سال بود و من از خستگی زیاد به اتاق ماهان رفتم تا یه کم بخوابم و ساعت گوشی ام و روی 3 تنظیم کردم.. نمیدونم ساعت چند بود که با صدای تق و توقی از خواب بیدار شدم. از اینکه دزد به خونه اومده باشه حسابی وحشت کرده بودم. گلدونی و که دم دستم بود برداشتم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پایین که سایه ای رو روی دیوار دیدم. ببین عرشیا منو تو چه وضعیتی تنها گذاشتی..؟ یه مرد بلند قد با هیکلی چهارشونه..! خدایا حالا چه جور از پس این غول بربیایم..؟! خدایا خودت بهم رحم کن.. از ترس داشتم سکته میکردم که پله ی آخر و ندیدم و به شدت افتادم. ناگهان چراغ روشن شد و عرشیا سراسیمه به طرفم اومد.. طوریم نشده بود و فقط یه کم پایم پیچ خورده بود و قدری درد میکرد.

_ محیا.. خوبی..؟ طویت نشده..؟ آخه توکی میخوای راه رفتن و یاد بگیری..؟

دستش و دراز کرد تا بلندم کنه که مانعش شدم و خودم بلند شدم..

_ تو چه جور اومدی داخل..؟! چرا عین دزدها تو خونه پرسه میزنی..؟

_ چند روز پیش از روی کلیدت یه کلید واسه خودم ساختم..

_ ببینم تو هر کاری و بدون اجازه انجام میدی..؟ نمیشد به من میگفتی..؟ داشتم از ترس سکته میکردم..

_ یادم رفته بود یهت بگم..

_ حالا واسه چی اومدی..؟!

_ مثل اینکه یک ساعت دیگه لحظه ی تحویل ساله.. اگه نمی اومدم ممکن بود با خانوداه ات که تماس میگیری در نبود من به چیزی شک کنند..!

_ جدا.. خوبه که به فکر اونها هستی..!

_ دلیلش و خودت میدونی که نمیخوام خانواده ات از چیزی بویی ببرند..!

_ بله.. خوب میدونم دلیلش رو..!

قبل از تحویل سال به جای اینکه کنار هم بنشینیم مقابل هم نشسته بودیم و هر دو در سکوت در انتظار آغاز سال جدید بودیم. سالی که با قهر و کینه آغاز میشد، عجب سالی..!

سال که تحویل شد، حتی به روی خودمون هم نگذاشتیم که با هم روبوسی کنیم و فقط به یه تبریک خشک وخالی بسنده کردیم..!

شماره ی بابا رو گرفتم و بعد از چند بوق خودش جواب داد:

_ سلام بابایی.. عیدتون مبارک..

_ سلام دخترم.. عید توهم مبارک باشه. دختر گلم چه طوره..؟

_ مرسی.. خوب خوبم..! ایشالله همیشه خوش و سلامت باشید و سایه تون بالای سرمون..

_ ممنون عزیزم.. راستی آقا عرشیا چه طوره..؟ حتما الان کنارته..؟

_ آره بابا جون.. بعد گوشی و میدم بهش با شما صحبت کنه..

_ باشه دخترم.. گوشی و میدم به مادرت، منتظره که باهات صحبت کنه..

_ مرسی بابا.. مراقب خودتون باشید و سال خوبی رو آغاز کنید..

_ تو هم همین طور عزیزم.. خدانگهدار..

بعد از اینکه با مامان و ماهان صحبت کردم و طبق معمول هم ماهان کلی سر به سرم گذاشت؛ گوشی و دادم به عرشیا که اون هم سال جدید و تبریک بگه و الحق که خوب تونست در مقابل خانواده ام نقش بازی کنه که همه چی به خوبی وخوشی پیش میره..! عرشیا نیم ساعتی موند و بعد بی هیچ حرفی رفت ودوباره تنهایم گذاشت..

واسه ناهار روز عید سبزی پلو با ماهی درست کردم اما هر چه به انتظار نشستم خبری از عرشیا نشد. نگرانش شدم، لااقل با همه ی بی خیالیش در بعضی مواقع، ظهر و برای ناهار می اومد به خصوص که امروز روز اول عید بود..! به گوشی اش زنگ زدم اما جواب نمیداد، تلفن خونه اش هم همین طور. بد جور دلم به شور افتاده بود، میتونست یه خبر بده که نمی آد.. سابقه نداشت که این جور منو بی خبر بگذاره. تا شب خبری نشد و وقتی دوباره شماره اش و گرفتم، گوشی اش خاموش بود..! داشتم دیوونه میشدم، نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه..؟! هزار فکر و خیال مثل خوره به جونم افتاده بود. از پدر و مادرش هم نمیتونستم خبری بگیرم، آخه عرشیا گفته بود مادرش چیزی راجع به رابطه ی الانمون نمیدونه و تا بهتر شدن اوضاع نباید در جریان قرار بگیره.. آروم و قرار نداشتم و نمیدونستم چه کار باید کنم..؟ به مارال زنگ زدم که شاید بتونه کمکی بهم کنه..

_ الو.. مارال..؟

_ سلام خانوم خانوما.. عیدت مبارک..چه عجب یادی از ما کردی..؟!

_ مارال.. عرشیا گم شده..!

_ چی..؟

_ همین که شنیدی.. از دیروز تا حالا خبری ازش نیست. گوشیش هم خاموشه و تلفن خونه هم جواب نمیده..!

_ شاید رفته خونه ی پدر و مادرش که روز عید و با اونها باشه..

_ نه مارال.. این قدر ها هم بی فکر نیست که اطلاعی به من نده.. بالاخره از دیروز تا حالا باید گوشیش و روشن کرده باشه..

_ چه کاری از دست من برمیاد..؟

_ میگم کسی تو دانشگاه نمیشناسی که با عرشیا دوست بوده باشه و حالا ازش خبری داشته باشه..؟

_ والله به جز نازنین که همیشه ور دلش بود و مهران نامزد سارا که تو شرکتش کار میکنه کسی دیگه رو من نمیشناسم..

دستپاچه گفتم:

_ مارال شماره اش و میتونی واسم پیدا کنی..؟

مارال متعجب گفت:

_ آخه از کجا پیدا کنم..؟

_ مارال خواهش میکنم به هر کی میتونی زنگ بزن؛ دارم می میرم از نگرانی..

_ آهان.. یادم اومد، سعی میکنم زود بهت خبر بدم..

_ ممنون.. فقط سریع خواهش میکنم..

تقریبا یک ساعت بعد مارال تماس گرفت و شماره ی آقای عمادی رو بهم داد.

بلافاصله شماره اش و گرفتم..

_ بله..؟

_ الو.. سلام.. آقای عمادی؟

_ خودم هستم.. بفرمایید..؟

_ شرمنده مزاحمتون میشم.. راد هستم از دانشجویان آقای رهنما؛ کار مهمی پیش اومده که باید ایشون و در جریان بگذارم اما هر چی به گوشیشون زنگ میزنم متاسفانه یا جواب نمیدهند یا خاموشه..! شما اطلاعی ازشون ندارید..؟

عمادی که متعجب از تماس بی موقع من شده بود گفت:

_ خانم راد من از ایشون خبری ندارم.. اتفاقی افتاده..؟!

_ نه.. عرض کردم که کار خیلی مهمی با ایشون دارم که باید تا امشب باهاشون صحبت میکردم. در هر صورت ببخشید که بی موقع مزاحمتون شدم خدانگهدار..

maryam banoo842
1391،09،05, ساعت : 01:12 قبل از ظهر
گوشی و قطع کردم و نا امید روی پله ها نشستم و با خودم زمزمه کردم:

_ خدایا.. عرشیای من کجاست..؟ هر جا که هست مراقبش باش..

صبح شده بود و من همچنان بی خبر از عرشیا بودم. دوباره شماره اش و گرفتم ولی خاموش بود..! ساعت ده بود که تلفن خونه زنگ خورد. با خوشحالی به سمت تلفن دویدم که شاید عرشیا باشه..!

_ الو.. عرشیا..؟

_عرشیا نیستم محیا خانم..! دایی آرمانتم..

تو ذوقم خورد و وا رفته روی زمین نشستم. ولی برای اینکه دایی متوجه نشه مثل همیشه جواب دادم:

_ سلام دایی جون.. خوبید..؟

_ ممنون دایی.. عیدت مبارک.

_ شرمنده.. حواسم نبود. عید شما هم مبارک..

_ ببینم ای آقا عرشیای ما کجاست که دخمل گل ما رو تنها گذاشته..؟

مونده بودم چه جواب به دایی بدم و و ته دلم چیزی بهم میگفت نباید کسی فعلا از غیبت عرشیا با خبر بشه.. پس اجبارا به دروغ گفتم:

_ دایی جون به خاطر یه سفر کاری مجبور شد دیروز ظهر بره سمت اصفهان..!

_ اِ.. چه بی خبر..؟!

_ آره.. یه دفعه پیش اومد، ایشالله به محض اینکه کارش تمام بشه فوری برمیگرده..!

_ آهان.. پس برای همین این جور جواب تلفن و دادی..؟ دلت واسش تنگ شده..؟!

_ بله دایی.. آخه دیشب گفت صبح تماس میگیره و من هم فکر کردم که خودشه..!

_ خب دایی جان.. راستش زنگ زدم که تو عرشیا جان و واسه ناهار دعوت کنم، حالا که ایشون نیستند تو بیا که تنها هم نمونی..

_ دایی جون اگه ناراحت نمیشید بذارید یه موقع دیگه که عرشیا هم باشه..بدون اون دلم نمیره جایی برم..!

_ ای شیطون.. خوش به حال عرشیا که دخمل خوب ما رو گرفته که این همه به فکر شازده است..!

_ ممنون دایی..

_ محیایی.. من دیگه مزاحمت نمیشم دایی.. اگه عرشیا خان تماس گرفت سلام ما رو هم بهش برسون..

_ چشم دایی.. شما هم سلام پرستو جون و برسونید. حتما یه سر میزنم بهتون..

_ خوشحالمون میکنی دایی.. کاری نداری عزیزم..؟

_ نه دایی جون.. خداحافظ..

_ خداحافظ..

گوشی و که قطع کردم، مانتویم و پوشیدم و دوباره به آپارتمان عرشیا رفتم که شاید برگشته باشه..! اما هر چی زنگ زدم کسی در و باز نکردو نا امید خواستم برگردم که صالحی از در اومد بیرون..

_ سلام خانم راد..

متعجب نگاهش کردم و جوابش و دادم:

_ سلام..

_ خوبید شما..؟

_ ممنون..

_ چند روزی هست که آقا عرشیا رو نمیبینم، حالشون خوبه..؟

خودم حال درست و حسابی نداشتم این دختره هم داشت رو اعصابم میرفت.. با لحنی عصبی گفتم:

_ چه طور مگه..؟

_ راستش چون بعد از اون شب دیگه ندیدمشون، خواستم به خاطر کمکی که به من کردند از ایشون تشکر کنم..!

گیج شده بودم و متوجه ی منظورش نمیشدم..!

_ متوجه نمیشم.. منظورتون همون شبی هست که به همراه ایشون به خونه برگشتید..؟!

_ بله..

_ مگه چه اتفاقی افتاده بوده و عرشیا چه کمکی به شما کرده بوده..؟!

_ راستش اون شب، من به یه مهونی رفته بودم که کاش نرفته بودم. وقتی خانواده ام از نیومدن من به خونه نگران میشند از آقا عرشیا میخواهند که به محل مهمونی بیاد و جویای من بشه که چرا تا اون موقع به خونه برنگشته بودم..؟ و ایشون هم لطف کردند و سریع خودشونو به اونجا رسوندند و منو که اصلا در وضعیت مناسبی نبودم از اون مهمونی بیرون میاره.. البته به خاطر من با چند نفری هم درگیر شدند که خدا رو شکر چون اونها مست بودند نتونستند آسیبی به آقا عرشیا بزنند..!

خدای من.. عرشیای من به خاطر این دختر جونش و به خطر انداخته بود و من چه فکر احمقانه ای در موردش کرده بودم..؟! کاش همون موقع همه چی رو به من گفته بودی عرشیا..؟ و کاش من .....

_ خانم راد.. خانم راد.. حاتون خوبه..؟

_ خوبم.. با اجازه تون..

_ خواهش میکنم..

دیگه نمیخواستم بیشتر از این بشنوم. همون شب با خیال اشتباهم، عرشیا رو از خودم رونده بودم و حتی اجازه نداده بودم توضیحی بدهد..!

شاید در مورد نازنین هم دلیلی داشت و من همچون الان بی خبر بودم..! با امشب دو روز میشد که عرشیا ناپدید شده بود و من کلافه از این سوی سالن به اون سوی سالن میرفتم. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین..! دیگه باورم شده بود که واسش یه اتفاقی افتاده و من بی خبر هستم..!

کاملا نا امید شده بودم و هر آن منتظر بودم خبر ناگواری از او برایم بیاورند. حاضر بودم تمام لحظاتم در دعوا و قهر و کم محلی های عرشیا بگذره اما به سلامت برگرده و کنارم بمونه..!

مارال هم که مثل من از غیبت ناگهانی عرشیا خیلی نگران شده بود اومد پیشم تا در اون وضعیت تنها نباشم..

_ مارال من دیگه طاقت ندارم که حتی یه لحظه بیشتر اینجا بنشینم تا خبری از عرشیا واسم بیارند. بیا بریم یه سر به بیمارستانها بزنیم. اگه لازم شد به اداره آگاهی هم بریم شاید بتونند پیدایش کنند..

_ خیلی خب.. بریم..

سریع مانتویم و پوشیدم و از خونه زدیم بیرون و تا شب کلی از بیمارستانها رو گشتیم اما به نتیجه ای نرسیدیم. از یه طرف خوشحال بودم که اتفاقی برایش نیفتاده و در بیمارستان پیدایش نکردم و از طرفی دیگر نگران از اینکه پس کجا میتونه باشه..؟! تو مسیر برگشتمون سری هم به اداره ی آگاهی زدیم بلکه امیدی به پیدا کردنش باشه.. اونجا منو به قسمت تجسس بردند و سروان شایسته خبر یه تصادف رو که دقیقا همزمان با گم شدن عرشیا اتفاق افتاده بود رو داد.. و از اونجایی که بر اثر آتش سوزی، ماشین به طور کامل سوخته بود و تمام مشخصات ماشین همچون عرشیا بود حدس میزدند که ممکن است خودش باشد..!

یه لحظه نفهمیدم چی شد و دیگر صدایی نشنیدم. چشمهام سیاهی رفت و بیهوش افتادم.. وقتی به هوش اومدم مارال رو گریون بالای سرم دیدم..!

_ مارال من کجا هستم..؟ چه اتفاقی افتاده..؟!

همون لحظه صدای سروان رو شنیدم که رو به مارال گفت:

_ خانم اگه بهوش اومدند و حالشون بهتره، باید بیان به پزشک قانونی و جسد رو شناسایی کنند.. متاسفانه همه چیز در آتش سوزی از بین رفته و فقط ایشون هستند که شاید بتونند جسد رو شناسایی کنند..!

احساس میکردم لحظه ی مرگ من هم رسیده و کاش من هم با عرشیایم مرده بودم.. مارال کمکم کرد که بلند بشم. پاهایم کاملا سست شده بود و به سختی میتونستم قدم بردارم.

_ مارال دیدی چی به سرم اومد..؟ عرشیایم رو به این زودی از دست دادم. کی فکرش و میکنه که عرشیای نازنین من دیگه نباشه و اون چشمهای قشنگ سیاهش برای همیشه بسته شده باشه..؟! عشق من کجا رفتی..؟ چرا منو هم با خودت نبردی..؟ واسه چی به این زودی تنهایم گذاشتی..؟

مارال که از حال خراب من فقط یه ریز اشک میریخت، منو تو بغل گرفت و گفت:

_ محیا جون.. هنوز که مشخص نیست.. شاید اصلا اون عرشیای تو نباشه.. در روز کلی تصادف اتفاق میوفته، شاید بر حسب اتفاق همزمان با گم شدن عرشیا شده باشه..؟

با همون حالت بی حالی ام گفتم:

_ پس چرا ازش خبری نشد..؟ الان پنج روزه که گذشته مارال..؟

_ نمیدونم والله..

تو پزشک قانونی از من خواستند که به تنهایی بروم و جسد و شناسایی کنم.. تمام تنم یخ کرده بود و پاهایم توان به جلو قدم برداشتن ونداشتند. همین که از دور چشمم به پارچه ی سفیدی که کاملا به روی جسد کشیده شده بود افتاد پاهایم خم شد و به زمین افتادم. مارال سراسیمه به طرفم دوید و بلندم کرد و کمکم کرد راه بروم. هر چه نزدیک تر میشدم کند شدن ضربان قلبم و احساس میکردم و به بالای سر جسد که رسیدم قلبم میخواست بایسته، وقتی پارچه رو از رویش کنار کشیدند زل زدم به جسد سوخته و دوباره از حال رفتم..!

چشمهام که باز کردم روی تختی بودم و مارال هم کنارم ایستاده بود. همه چیز به یادم اومد، بی اختیار لبخندی توام با اشک بر لبم نشست..!

جسدی رو که دیده بودم عرشیای من نبود.. پس عشق من ممکن بود هنوز زنده باشه..؟!

قدری که بهتر شدم به خونه برگشتیم و مارال اون شب و کنارم موند.. روی تختم دراز کشیده بودم و به یاد کابوسی افتادم که اون شب دیده بودم و در اون مه غلیظ عرشیا رو از دور می دیدم اما هرچه نزدیکش میشدم او دورتر و دورتر میشد تا جایی که دیگر عرشیا رو ندیدم و کاملا از نظر ناپدید شد.. از فکر اینکه مبادا این غیبت عرشیا، همون کابوسی بوده که دیدم گریه ام گرفت و تا صبح خواب به چشمانم نیومد.

یک هفته از گم شدن عرشیا گذشته بود و مارال هم به خاطر مراسم عقد خواهرش مریم به خونه برگشته بود و در این چند روز هر کسی از جمله مامان و بابام سراغ عرشیا رو میگرفتند و من ناچار بودم تا مطلع شدن از حالش به دروغ بگویم، به خاطر سفر کاریش مجبوره مدت بیشتری در اصفهان بمونه و چون دسترسی به تلفن مشخصی نداره نمیشه باهاش تماس گرفت و هر موقع که خودش بتونه تماس میگیره و کاملا واضح بود که کسی حرفم و باور نمیکرد..!

تعطیلات عید گذشت و من کم کم با غیبت عرشیا و از دست دادن ناگهانی اش کنار اومده بودم و دل خودم را به این خوش کرده بودم که بی شک همین روزها خبری از او به من خواهد رسید..! کلاسهای دانشگاه دقیقا بعد از سیزده شروع میشد اما من دل و دماغ رفتن به دانشگاه رو نداشتم، به خصوص که دوشنبه رو با عرشیا کلاس داشتم و امروز عصر شنبه بود.. به اتاق پیانویم رفتم و به یاد لحظاتی که با عرشیا مینواختم و به یاد اولین روز آشنایی مان آهنگی رو که هر دو دوست داشتیم رو نواختم. چشمهام و بسته بودم و قطره های اشک بی اختیار بر گونه هایم سرازیر میشد. اون قدر نواختم که انگشتانم بی جون شد. چند لحظه به همون حال نشستم و به عکس عرشیایم که به روی پیانو گذاشته بودم تا همیشه موقع نواختن مقابل دیدگانم باشد، خیره شدم. لحظه ای خنده ای بر لبانم نشست و به یاد روزی افتادم که در آپارتمانش بودم و وسایلش رو مرتب میکردیم و من بدون اینکه بهش بگم یا اجازه بگیرم یکی از عکسهایش رو کش رفته بودم و توی سوتینم قایمش کرده بودم که متوجه نشه..!

عکسش که خودم قابش گرفته بودم در دست گرفتم و انگشتم و به روی لبانش و بعد چشمانش کشیدم و بوسیدم و آروم زمزمه کردم:

_ چه زود همه چیز تمام شد عشق من..؟ نمیدونی زندگی من، چه قدر دلم برایت تنگ شده..؟

_ میدونم خانمم..!

به همون حال خشکم زد.. چه قدر این صدا برایم آشنا بود..؟! یعنی خیالاتی شده بودم..؟ بلند شدم و برگشتم به سمت صدا، بهت زده فقط پلکهایم و چند بار باز و بسته کردم ودوباره ناباورانه سر جایم نشستم.. نه نمیتونست این عرشیای من باشه، حتما به خاطر فشار روحی که این

مدت بهم وارد شده بود و تمام این روزها با یاد و خاطره اش زندگی کرده بودم خیالاتی شده ام..!

اما وقتی عرشیا به طرفم اومد و مقابلم زانو زد فهمیدم همه چیز واقعیته..! صورتش و میون دستهایم گرفتم و بی اختیار خودم و به آغوشش انداختم و او هم محکم منو به خودش فشار میداد و هر دو با هم اشک میریختیم.. خودم از آغوشش بیرون کشیدم و این بار با مشتهایم به

سینه اش کوبیدم و داد زدم:

_ کجا بودی لعنتی..؟ نگفتی من چی میکشم..؟ داغون میشم..؟ چرا مدام منو عذابم میدی..؟

دستهایم گرفت و بوسه ای به روی انگشتانم زد و بعد دوباره منو به آغوش گرفت و اون قدر نوازشم کرد که آروم شدم.. زل زدم به چشمهاش و اون بوسه ای زد به چشمهام:

_ این جور نگاهم نکن عروسکم..! همین چشمهات و همین نگاهت منو کشوند اینجا..!!

منظورش و از این حرف نفهمیدم ولی همینکه کنارم بود دنیا برایم ارزش داشت و هیچ چیز دیگری برایم مهم نبود..

_ معذرت میخواهم عشقم.. مجبور شدم بی خبر بگذارمت..!

_ چرا عرشیا..؟ یعنی نمیتونستی یه زنگ بزنی..؟ تو این مدت دیگه باورم شده بود واسه همیشه از دست دادمت..!

بوسه ای به روی پیشونیم زد و گفت:

_ تو هیچ زمان منو از دست نمیدی عزیز دلم، حتی اگه کنارت هم نباشم منو خواهی داشت..!

_ بهم بگو عرشیا چی باعث شد این گونه بی خبرم بگذاری..؟

_ بهتره اول بریم یه شامی چیزی بخوریم که من خیلی گرسنمه.. ببینم شام که داریم..؟

_ نچ..

_ مثل اینکه این مدت که من نبودم تنبل تر شدی خانومی..؟

_ انتظار داشتی تو اون وضعیت دلم به آشپزی بره..؟ حتی یه لقمه غذا هم به زور از گلویم پایین میرفت..

_ شیطون.. تنبلیت و به حساب من نذار..!

_ باور کن دلم به هیچ کاری نمیرفت..

_ خیلی خب دختر لجباز.. برو دست و صورتت و بشور تا من یه چیزی واسه شام سفارش بدم..

_ باشه .. ممنون.

سر میز شام اون قدر ذوق زده بودم که اشتهایم و به دست آورده بودم و با ولع میخوردم..! عرشیا همون طور زل زده بود بهم و فقط با غذایش بازی میکرد..

_ عرشیا جان چرا نمیخوری..؟ تو که خیلی گرسنه بودی..؟!

_ میخورم عزیزم..

بعد از شام و شستن ظرفها، دو فنجون قهوه ریختم و رفتم توی سالن. عرشیا روی مبل نشسته و غرق در فکر بود، اونچنان که چند بار صدایش زدم و متوجه نشد.. کنارش نشستم و وقتی متوجه ی حضورم شد دستم و گرفت و بلندم کرد و به روی پاهای خودش نشوند..

_ محیا جان.. میخوام باهات حرف بزنم. چیزی رو میشنوی که مطمئنا باعث ناراحتیت میشود..! ولی قبل از اینکه جریان و بهت بگم ازت

میخوام که عجولانه قضاوت نکنی..!

خیره موندم به لبهاش، دل تو دلم نبود.. یعنی راجع به چی میخواست باهام حرف بزنه که حتی خودش هم از گفتنش عصبی و ناراحت بود..!

قبل از اینکه شروع به صحبت کنه بوسه ای به روی لبانم زد و گفت:

_ عزیزم.. یادته اون روز در پارک گفتم به وقتش همه چیز و بهت میگم..؟ اون موقع هنوز مطمئن نبودم که در همچین شرایطی قرار میگیرم..

تپش قلبم به شماره افتاده بود. با نگرانی پرسیدم:

_ چه موقعیتی عرشیا جان..؟!

_محیا جان..درسته من رابطه ی نزدیکی با نازنین داشتم و دارم ولی همه ی اینها تنها به خاطر دوستی خانوادگی نزدیکیه که با هم داریم و خودت هم در جریان این رابطه ی خانوادگی بودی. البته این که نازنین به این دوستی خانوادگی به دید دیگه ای نگاه میکنه تردیدی نیست و دلیل اینکه در خیالاتش منو همسر آینده ی خودش میدونه و هر جا و به همه میگه من نامزدش هستم واسه خاطر اینه که قبل از آشنایی خانواده های مون، نازنین با پسری از طبقه ی پایین تر از خودش آشنا میشه و بعد از یه مدت هم عاشق هم میشوند، و زمانی که خانواده ی نازنین از جریان مطلع میشوند مانع از ادامه ی رابطه ی اونها با هم میشوند. با این حال نازنین و همچنین اون پسر که اسمش فرهاد بوده بر ازدواج با هم پافشاری میکنند اما به نتیجه ای نمیرسند و فرهاد هم بعد از چند باری که خانواده ی نازنین به جرم مزاحمت ازش شکایت میکنند حاضر به جدایی از نازنین میشه و یه مدت کوتاه میگذره تا این که نازنین با خبر میشه که فرهاد با دختر همسایه شون که از طبقه ی خودشون بوده ازدواج کرده؛ و بالاخره طاقت نمیاره و بعد از یک بار خودکشی که نجات پیدا میکنه و خانواده اش و در این امر مقصر میدونسته، آدرس خونه ی فرهاد و پیدا میکنه و میره دم در خونه اش و قشقرق به پا میکنه؛ به هر زحمتی بوده فرهاد، نازنین رو از اونجا دور میکنه ولی اون دست بردار نبوده و باز هم این کارش و تکرار میکنه؛ تا اینکه فرهاد تصمیم میگیره از تهران بره. این جوری هم واسه خودش بهتر بوده و هم نازنین.. البته نه به این خاطر که عشق نازنین رو از یاد برده بوده؛ به این خاطر که هر بار که اون رو در اون وضع میدیده بد جور عذاب میکشیده.. حتی الان هم هر از گاهی دورادور به دیدن نازنین میاد..! وقتی که فرهاد از تهران میره نازنین تا کلی در شوک و ناباوری از اینکه هیچ وقت دیگر فرهادش را نخواهد دید می مونه و حتی مدتی رو در بیمارستان روانی بستری شده بوده، و وقتی حالش بهبود پیدا میکنه مرخص میشه. اما متاسفانه از شانس من بعد از آشنایی با خانواده ام و زمانی که برای بار اول منو می بینه گویی فرهادش و بار دگر مقابل خودش میبینه و این میشه که فرهاد گمشده ی خودش و در من پیدا میکنه..! و روز به روز رابطه اش رو با من نزدیک تر میکنه و تصمیم میگیره اینبار و دیگه فرهادش و از دست نده، تا مدتها هم منو به اسم فرهاد صدا میزد و من هم که از طریق مادرش که به مادرم جریان و گفته بود مطلع شده بودم بهش سخت نمی گرفتم ولی اون تا جایی پیش رفت که از حد گذروند و خودش و مالک من میدونست و اصرار داشت که حتما باید با هم ازدواج کنیم..! بعد از اون بارها سعی کردم حقیقت و بهش بفهمونم، اینکه من تنها اون و به چشم خواهرم میبینم و کوچکترین احساس و عشقی نسبت بهش ندارم. اما اون در هیچ صورتی نمی پذیرفت؛ حتی بعد از اینکه تو قدم به زندگیم گذاشتی و او ازعلاقه ی من نسبت به تو آگاه شد صاقانه بهش فهموندم که عاشق تو شده ام، اما اون لجبازتر از این حرفها بود و به هیچ وجه زیر بار نمی رفت که عرشیا یعنی فرهاد از دست رفته اش عاشق دیگری باشد..! و دیگه باقی اش رو هم که خودت میدونی عزیزم..

اکنون که از چگونگی رابطه ی نازنین با عرشیا مطلع شده بودم خیالم آسوده شد از این بابت که که عرشیای من هیچ گاه احساسی به نازنین نداشته و من چه قدر دوباره به اشتباه گمان کرده بودم که چیزی بین آنهاست..! و بارها به این دلیل سرزنشش کرده بودم.. از عرشیا عذر خواهی کردم و با لبخندی که از شادمانی بر گوشه ی لبم بود گفتم:

_ عرشیا جان گفتن این موضوع این همه سخت بود که تا به حال به من نگفته بودی..؟! تو باید همون روز اول منو از این شک و تردید بیرون

می آوردی..

عرشیا که حالا چهره اش بیشتر از قبل توی هم رفته بود و همچنان ناراحت بود گفت:

_ اما محیای من.. حقیقت ناراحتی من از موضوع دیگه هست. جریان نازنین فقط واسه آگاه کردن تو که دیگه نسبت به من بی اعتماد نباشی گفتم و تا الان هم در موردش صحبت نکرده بودم چون گمان میکردم متوجه ی این شدی که من کوچکترین علاقه ای بهش ندارم..

همون یه لبخند کوچکی هم که به روی لبانم بود محو شد و اینبار صدای تند تر شدن ضربان قلبم و به وضوح میشنیدم. پس این واقعیت

ماجرا و دلیل غیبت عرشیا نبود..!؟

_ عرشیا جان.. جریان چیه..؟ چه اتفاقی افتاده که مجبور بودی این دوهفته رو منو در بی خبری بگذاری..؟!

عرشیا منو از روی پاهایش بلند کرد و کنار خودش نشوند و دستش و به دور کمرم انداخت و صورتش و بهم نزدیک کرد وخیره شد به چشمهام و بوسه ای طولانی به روی لبانم زد.. لبهای کوچک وخوش حالتش داغ و آتشین بود و حرارت و گرمایی بی وصف رو به تن سرد من بخشید..!

_ محیا جان.. من...

_تو چی عرشیا..؟

_ من ازدواج کردم..

اون لحظه گویی برق بهم وصل کرده باشند، شوک زده از کنارش بلند شدم و مقابلش ایستادم:

_ چی داری میگی عرشیا..؟! شوخی میکنی آره..؟ داری سر به سرم میذاری..!

سرش پایین بود و بدون اینکه نگاهی بهم کنه آروم گفت:

_ نه محیا جان.. کاملا جدی گفتم و دلیل این دو هفته غیبتم هم همین بود..!

گویی در خواب بودم و اون چه رو که میشنیدم نمیتونستم باور کنم..! پاهایم شل شد و روی زمین نشستم. نفرت و عشق تواما در دلم ریشه دواند. سرم و بلند کردم و فریاد زدم:

_ لعنتی با کی ازدواج کردی؟ حتما از سر دلسوزی با نازنین.. آره..؟! شاید هم تمام اونچه رو که الان گفتی دروغی بوده که از خودت سر هم

کردی تا من هم بگذرم و کوتاه بیایم..!

اومد جلو و مقابلم زانو زد و دستش و دراز کرد تا شونه هایم و بگیره؛ با خشم دستش و پس زدم و گفتم:

_ به من دست نزن عوضی..

_ محیا.. خواهش میکنم، بگذار واست توضیح بدم؛ به خداوندی خدا داری اشتباه میکنی..! من از تو خواستم که زود قضاوت نکنی..

_ اسم خدا رو جلوی من نیار.. تو نه خدا رو میشناسی و نه هیچ کس دیگری رو.. تو منو بازیچه ی خودت کردی و حالا به من میگی زود قضاوت نکنم..؟

_ محیا التماست میکنم..

_ دیگه نه میخوام صدات و بشنوم و نه ببینمت.. چه طور تونستی با من این کار و کنی..؟ از جلوی چشمهام دور شو و برو از اینجا..

لحظه ای که خواست بره ناخودآگاه خیره شدم به چشمهای سیاهش که پر بود از اشک.. چشمهایی که که هیچ زمان طات نداشتم قطره اشکی به خود بگیره..! صدای بسته شدن در و به دنبال اون رفتن عرشیا رو شنیدم و من با چشمانی اشکبار و دلی پر از درد و نفرت سرم و بالا گرفتم و به زمین چنگ زدم:

_ خدایا..! این چه سرنوشتی بود که برای من رقم زدی..؟ تاوان کدام گناه نکرده ام رو دارم پس میدهم..؟ خدایا من که التماست کردم، خالصانه

و بی ریا او را از تو خواستم پس چرا این شد عاقبت عشقم..؟ چرا حالا که او بازگشته باید او را با دیگری تقسیم کنم و در نبودش بسوزم و در آتش عشقش خاکستر بشوم..؟ خدایا مگر من بنده ات نبودم..؟ من که در زندگیم تنها یه چیز از تو خواستم، فقط او را و عشقش را.. و تو او را از من گرفتیش و دادی به دیگری.. یعنی سهم من از این زندگی این بود؛ از دست دادن عشقم..؟!

نمیدونم چه مدت ضجه زدم و اشک ریختم..؟ اما وقتی بی حال چشمم و باز کردم هوا روشن شده بود و باران بهاری در حال باریدن بود.. با یادآوری شب سختی که بر من گذشته بود بار دگر غم بزرگی بر دلم نشست و بغضی راه گلویم و گرفت. خواستم بلند بشم که متوجه شدم توی اتاقم هستم و روی تختخوابم هستم..!

به مغزم فشار آوردم، تا اونجایی که یادم اومد دیشب و کف سالن از حال رفته بودم و حالا اینجا بودم..! حتما خودم نیمه شب از سرما بیدار شده بودم و به اتاقم اومده بودم..! به سختی از تخت اومدم پایین و به روشویی رفتم و دست و رویم شستم. چشمانم کاملا پف کرده و صورتم رنگ پریده بود.. دلم از گشنگی ضعف میرفت اما میل به خوردن هیچ چیز نداشتم..

آروم آروم از پله ها رفتم پایین و به آشپزخونه رفتم. یه لحظه از تعجب ایستادم، میز صبحانه چیده شده بود. نزدیک رفتم و چشمم به نامه ای که شاخه گل رزی کنارش بود افتاد. نامه رو باز کردم و دستخط عرشیا رو شناختم.. هر چند که غیر از او کس دیگری نمیتوانست وارد خونه
شود.. بی معطلی شروع به خواندن کردم:

maryam banoo842
1391،09،06, ساعت : 12:02 قبل از ظهر
_ محیای عزیزم.. سلام.. از اونجایی که شب گذشته مجبور شدم به خاطر اینکه خودت خواستی، تو را در اون شرایط تنهایت بگذارم، نیمه های

شب بود که خیلی نگرانت شدم و بلافاصله با کلیدی که داشتم برگشتم و وقتی تو رو دیدم که بی حال به روی زمین افتادی از خودم متنفر

شدم که چه طور توانسته ام فرشته ی زیبایی مثل تو را به این حال و روز بیندازم و این گونه عذابت بدهم..؟ محیای من شاید توکسی بودی که

هر چند روزهای اول که به درستی نشناخته بودمت و برایم بیگانه بودی، تنها به دنبال فرصتی بودم که جواب گستاخی اولین دیدارمون رو در

پله ها به تو بدهم اما هر چه بیشتر میگذشت و بیشتر میدیدمت حس ناشناخته ای به دلم چنگ می انداخت. اوایل تو را همچون دخترهای

دیگر میدیدم ولی رفته رفته همان حس غریب کنجکاوی ام رو نسبت به تو بیشتر کرد. هر موقع که تو را در مقابل خودم جسور و گستاخ

میدیدم دیگه از دستت عصبانی نمیشدم..! و تنها زمانی که به خاطر کاری که مرتکب نشده ام و شک بی مورد تو و خیالات اشتباهتی که در

ذهنت از من مردی هوسباز و خوش گذران ساخته بودی؛ خون جلوی چشمانم رو میگرفت، حاضر بودم هر توهینی به من کنی به جز اینکه مرا

اونجور که فکر میکردی خطاب کنی؛ به این دلیل بود که هر بار اون گونه رفتار میکردم که باز هم از تو میخواهم منو به خاطر اون اتفاقات

ببخشی..

بالاخره احساسم نسبت به تو به جایی رسید که شب و روزم خیال تو بود و لحظه ای نبود که در خاطرم نباشی.. تا اینکه به قلبم رجوع کردم

و اون موقع بود که فهمیدم عشقت تا ذره ذره ی وجودم رخنه کرده است و نفس هایم به نفس های تو بسته است. خیلی سعی کردم تو را از

عشقم آگاه کنم ولی هر زمان ترسیدم با اعترافم تو را از دست بدهم..! محیای من اون زمان که تو روحت هم خبر از عشق من نداشت من در

آتش نبودن تو در کنارم میسوختم. اما بالاخره دل به دریا زدم و با وجود اینکه احتمال میدادم مرا از خود برانی تصمیم خودم را گرفتم و رفتم

شرکت پدرت و همه چیز را از احساسم تا خواستن تو برایش گفتم.. از اینکه لحظه ای بی تو نمیتوانم سر کنم. پدرت هم با روی گشاده منو

پذیرفت و به من اعتماد کرد و تنها چیزی که گفت این بود که: محیا از هر چیز در این دنیا برای من با ارزش تره، اگه واقعا عاشقش هستی و او

را با تمام وجودت میخواهی همان گونه که من و مادرش تا به حال نگذاشته ایم غمی به دلش بیاید و روح و جسمش را ویران کند مراقبش

باش که مبادا این روح لطیف پژمرده شود.. و من چه قدر زود فراموش کردم و به راحتی شکستم اون دل کوچک تو را و روح و جسمت را بی

رحمانه پژمرده کردم..! من به اجبار و بی میل خودم تن به ازدواجی دادم که برایم تعیین کرده بودند. و تو بی آنکه واقعیت را بشنوی حکم

خودت را صادر کردی و باز مرا متهم به نامردی و پستی کردی..!

حتی یه لحظه به این فکر نکردی که اگه من واقعا پست و نامرد بودم و من اگر هوس باز بودم میتوانستم همان لحظه ای که در آغوشم طعم

زیبای عشق رو از لبانت چشیدم پا رو فراتر بگذارم و خیلی بیشتر از یه بوسه پیش روم، اما با تو زیبای کوچکم هرگز به خودم این اجازه را

ندادم.. تا اینکه قبل از اون مهمانی به یکباره مادرم از من خواست با نسترن، همون دختر خاله ام که در مهمانی ملاقاتش کردی ازدواج کنم؛

ولی من هیچ زمان او را به چشم همسر و شریک آینده ام نمی دیدم. نسترن دختر خیلی خوب و مهربونیه و همیشه عین یه خواهر کنارم بوده،

وقتی موضوع رو باهاش در میان گذاشتم و گفتم هیچ احساسی نسبت بهش ندارم، هیچ نگفت و من به این خیال گذاشتم که او نیز متقابلا بی

احساس به من است ولی با شرایط سختی که در زندگیش داشته تنها راه فرارش ازدواج بود. متاسفانه بعد از مرگ خاله ام فشار زندگی بر

نسترن بیشتر شد و شوهر خاله ام که یه آدم نامرد بوالهوس و دائم الخمر بود، روز به روز زندگی رو برنسترن تنگ تر میکرد و مادرم هم که

احساس و علاقه ی از بچگی به نسترن نداشت بیشتر روزها اونو می آورد پیش خودش و از او مراقبت میکرد..!

عزیزم.. نسترن نیز وقتی متوجه ی احساسم به تو شد سعی کرد مادرم و منصرف کنه اما هیچ چیز باعث نمیشد که مادرم کوتاه بیاید.. و من

دیگر راه به جایی نداشتم و تصمیم آخرم و گرفتم و همونی شد که دیدی و از پدرت اجازه گرفتم تا زمانی که فرصتی پیش بیاد و به ایران می

آیند تو را به عقد وقت خود و محرم خود در بیاورم.. اگرچه چندان ازاین وضعیت راضی نبودم و از اینکه ناچار بودم این کار و پنهانی و به دور از

خانواده ام انجام بدهم عذاب میکشیدم؛ با این وجود خیالم هم راحت بود که هیچ کس نخواهد توانست تو را از من بگیرد و برایم دنیایی ارزش

داشت.. پدرم تا حدودی در جریان بود و مطلع از اینکه پسرش دل در گروی دیگری دارد و زمانی که بهش گفتم تصمیم دارم دختری و که

دوست دارم میخواهم به عقد خودم در بیاورم هیچ گونه مخالفتی نکرد و همه چیز و گذاشت به عهده ی خودم.. و این وسط تنها مادرم و

نسترن بی خبر بودند و هنوز هم اطلاعی از این موضوع ندارند..! تا اینکه روز اول عید وقتی برای دیدن پدر و مادرم رفتم؛ مادرم که هنوز بی

خیال از ازدواج ما نشده بود اصرارش بر این موضوع بیشتر شد. دیگه طاقت نیاوردم و از اونجایی که از تو به خاطر جریان شب مهمانی خیلی

دلخور بودم، بهتر دیدم چند روزی رو به شمال بروم تا هم آبها از آسیاب بیافته و هم چند روزی و از تو دور باشم بلکه هر دویمون آروم بشیم و

ناچا بودم که بی خبر بروم. میدونستم اگه بهت زنگ بزنم و همین که صدایت و بشنوم از رفتن منصرف خواهم شد و این دلیل این بود که بی

اطلاع گذاشتمت.. دوروز از رفتنم به شمال نگذشته بود و هر چند که بد جور دلتنگت بودم ترجیح دادم بیشتر اونجا بمونم اما همون روز تلفنی

از تهران بهم شد که مادرم حالش بد شده و بردنش بیمارستان، بدون معطلی به تهران برگشتم و وقتی مادرم رو در اون وضعیت دیدم که داره

جلوی چشمانم و به خاطر من پر پر میشه تمام درها به رویم بسته شد. هر چند دلیل اون همه اصرار مادرم رو نمیدونستم اما ناچار شدم این

سرنوشت تلخ رو بپذیرم و با نسترن ازدواج کنم..!

بعد از موافقت من، مادرم حالش بهبود یافت و از من خواست هر چه سریع تر نسترن رو به عقد دائم خودم در بیاورم. شاید از این میترسید

اگر مدتی بگذره من دوباره منصرف خواهم شد..!

محیای عزیزم.. بدان چاره ای نداشتم، شاید اگر تو هم در همچین شرایط سختی قرار میگرفتی و شاهد پر پر شدن عزیزت می بودی راهی به

جز این برایت نمی موند.. منو ببخش عروس رویاهای من.. علی رغم اینکه میدونستم در نبود من و در بی خبری از من چه بر تو می آید و چه

قدر ضجر خواهی کشید اما باز هم جرات این و نداشتم که بیایم و حقیقت را به تو بگویم. تا اینکه یکی از همون روزها مارال رو دیدم و وقتی

کل جریان و واسم تعریف کرد و گفت بر تو چه گذشته و گمان میکنی که من مرده ام بند بند وجودم آتش گرفت که من بدون اینکه بخواهم

بی رحمانه تو را تا حد مرگ برده ام و از دوری من چه دردی و متحمل شده ای.. دلم راضی نمیشد بیشتر از این آزارت بدهم و تصمیم گرفتم

که بیایم هرچند از من متنفر شوی و منو از قلبت و وجودت طردم کنی..!

عزیز دوست داشتنی من.. اکنون که بر همه چیز آگاه شدی به قلبت رجوع کن ، به همون قلبی که که روزی عرشیایت در اون جایی داشت و

میدانم قلب بزرگ تو در وجود کوچکت مرا خواهد بخشید..!

نامه ی عرشیا که به انتها رسید به خودم اومدم و دیدم صورتم از اشک خیس شده و قلبم از درد و رنجی که عرشیا تمام این مدت به خاطر من

متحمل شده بود به درد اومد و من باز هم عجولانه در موردش قضاوت کردم و ناعادلانه پسش زده بودم.. نه من و نه عرشیایم مقصر بودیم؛

مقصر روزگاری بود که ما را به بازی گرفته بود و این گونه درد و عذاب را در تقدیرمان مقدر کرده بود. اکنون که همه چیز را میدانستم باید این

شرایط و تغییر میدادم. آروم تر شده بودم. نگاهم به میز صبحانه ی مفصلی که عرشیا برایم چیده بود ثابت موند. میلی به خوردن نداشتم ولی

چون عرشیا برایم این صبحانه رو آماده کرده بودچند لقمه ای خوردم و با وجود همه ی ناملایمات و اتفاقات و حتی ازدواج عرشیا دلم برایش پر

میزد اما باید تصمیمم و میگرفتم و فرصت کافی لازم داشتم. تمام اون روز و در تنهایی خودم فکر کردم و بالاخره به دیدنش رفتم..

وقتی وارد شدم، عرشیا جلوی در منتظرم بود. با دیدن من اشک در چشمانش حلقه زد. هیچ وقت تحمل دیدن اشکهایش و نداشتم و تا به حال

این گونه ندیده بودمش..! به طرفش دویدم و خودم رو در آغوشش انداختم.

_ عرشیای من.. منو ببخش..

منو محکم به خودش فشرد و همین جور که موهایم و نوازش میکرد با لحن آروم در گوشم گفت:

_ مگه میشه خانم خوشگل خودم، عشق و نفسم و نبخشم..؟! ضمنا این عروسک منه که باید منو ببخشه..

از الفاظی که اینگونه بی ریا به کار می برد و مرا با عشقش دلگرم میکرد به وجد اومدم. سرم و بالا گرفتم تا نگاهش کنم، آسمون چشمهاش

بارونی بود و من در التهاب وجودش سوختم..

_ عرشیا جان..؟

_ جون دلم..؟

_ من... من واقعا متاسفم..

منو از آغوشش جدا کرد و به روی صورتم خم شد و انگشتش و به روی لبم کشید و آروم گفت:

_ هیس.. دیگه بسه.. آروم باش عزیز دلم.. و دوباره بغلم کرد و سرم و به سینه اش فشرد..

بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش و نفس های گرمش وجودم و به التهاب کشید. دستهایش رو که به دور بدنم حایل کرده بود رها کرد و

دوباره خیره شد به چشمهام:

_ محیای من.. تو بالاخره با این چشمهات منو دیوونه میکنی..!

و دیدم که چشمانش برقی زد و بدون اینکه منتظر بمونه منو از زمین بلند کرد و به سمت اتاق خوابش برد..!

_ دیوونه ولم کن.. چی کار داری میکنی..؟! عرشیا بذارم زمین..

_ نچ..

_ عرشیا خواهش میکنم..

_ نچ..

_ عرشیا به خدا جیغ میزنم ها.. بذارم زمین..

_ نچ..

با مشت به بازویش زدم و گفتم:

_ تو قرص نچ خوردی..؟

_ نه..

از کارش هم خنده ام گرفته بود و هم عصبانی بودم..

وارد اتاقش شد و در و با پایش بست و منو هم گذاشت روی تخت.. به رویم خم شد و چشمهای ملتهبش و بهم دوخت..

_ محیا.. تشنه ی وجودتم.. سیرابم کن..

بهت زده زل زدم بهش:

_ اما عرشیا..؟

_ عشقم.. تو الان حکم زن منو داری..!

اخم بهش کردم و رویم و کردم سمت دیگه..

_ اما همش واسه یه مدت کوتاهه.. زن واقعی تو یکی دیگه است و به محض اینکه خانواده ات مطلع بشوند از تو میخواهند که منو ترک کنی..

زیر چونه ام گرفت و صورتم و به طرف خودش برگردوند..

_ مگه خودت همیشه نمیگفتی عشق بالاتره..؟ اون فقط به اسم همسر منه اما تو قلبم که جایی نداره، این تو هستی که اسمت و تا ابد در

سینه ام حک کردم..

دیگه جوابی نداشتم که بهش بدم، چی میتونستم بگم و چه مخالفتی میتونستم کنم وقتی واقعیت همین بود..!

همون طور خیره موندم به صورتش؛ نمیشد و نمیخواستم خودم و گول بزنم. من هم تشنه ی او بودم و مدتها بود او را فریاد میزدم..!

دستش و به دورم حلقه کرد و منو کشید به طرف خودش، حرکتی نکردم و خودم را در آغوشش رها کردم.. لبش رو به روی لبهام گذاشت و

انگشتش و به روی گونه هایم کشید و یکباره پایین کشید. شاید از داغی گونه هایم بود که دستش رو به آتش کشید اما احساس کردم تمام

بدنم همچون گونه هایم داغ شده..! او داشت نوازشم میکرد اما نه یک نوازش معمولی..!! و لحظه ای به خودمون اومدیم که برهنه در آغوش

یکدیگر در دریای نیاز هم غرق بودیم و همچنان هر دو تشنه و در عطش..!

_ عرشیا..؟

_ جانم..؟

_ چرا اینجور شد..؟

_ ناراحتی از این موضوع..؟ ببخش عزیزم..

سرم از روی سینه اش بلند کردم و زل زدم به چشمهای وحشی اش..

_ اگه این موضوع عذابم میداد که همون موقع مانعت میشدم..!

لحنش شیطون شد و ابروهایش و انداخت بالا:

_ ناقلا پس چرا این همه فیلممون کرده بودی و ناز میکردی..؟!

_ چون میخواستم به عشقمون مطمئن بشم..!

_ حالا مطمئن شدی..؟

_ اوهووم..

_ اما خودت میدونی که هر چه قدر هم تقلا میکردی که مانع بشی نمیتونستی حریف من بشی..!

_ خیلی به خودت مطمئنی..؟

با انگشتش به بینی ام زد و چشمهام بوسید و گفت:

_ نه تنها به خودم مطمئنم بلکه از بابت تو هم مطمئن بودم که نه نمیگی..

_ از کجا از جانب من مطمئن بودی عرشیا خان..؟!

_ از برق چشمهات..!

_ آهان.. پس جدیدا چشمهای منم برقی شده..؟!

_ چه جور هم.. میترسم به چشمهات نگاه کنم و برقم بگیره..!

_ نه اینکه نگرفت..!

_ آره به خدا.. همچین گرفت که تمام بدنم خشک شده..!

_ جداً..؟ پس دفعه ی دیگه مراقب باش..!

و هر دو از ته دل خندیدیم..

_ راستی عرشیا..؟

_ بگو تا یادت نرفته خانومی..

_ پس نسترن چی میشه..؟

_ عزیزم.. درسته که نسترن در حال حاضر همسر منه اما مطمئن باش، نه از روزی که باهاش ازدواج کردم و نه تا روزی که باهاش هستم دست

من حتی انگشتانش و هم لمس نخواهد کرد..

_ عرشیا من نمیخوام آغوشت به کسی جز من تعلق داشته باشه..

_ محیای من این چه حرفیه که میزنی..؟ این یعنی اینکه هنوز به من اعتماد نداری..؟

_ نه عزیزم.. منظورم این نیست.. از بابت نسترن میگم..

_ عشق من.. تا آخرین لحظه ی زندگی من فقط مال توام..

_ عرشیا..؟

_ جونم..؟

_ دوستت دارم..

_ فقط دوستم داری کوچولو..؟!

_ نه.. عاشقتم..

_ قربونت بشم.. میدونی چه قدر صبر کردم تا این جمله رو از زبونت بشنوم خانمم..؟

_ میدونم..!

_ میدونی..؟ پس چرا تا ان منتظرم گذاشته بودی شیطون..؟!

_ خب دیگه.. یه ذره حسرت خوردن واست لازم بود..!

_ محیایی.. یه چیزی بگم ناراحت نمیشی..؟

_ بگو عرشیا جان.. تو که تا الان هزار بار منو تا حد مرگ بردی و برگردوندی..!

_ فدایت بشم.. گفتم که ببخشید..

_ شوخی کردم.. حالا بگو عزیزم..

_ اول بگو ناراحت نمیشی..

_ عرشیا.. من تا ندونم که نمیتونم قولت بدم.. تو بگو، سعی میکنم ناراحت نشم..!

عرشیا نفسی بیرون داد و همین طور که موهایم نوازش میکرد گفت:

_ من از فردا مجبورم برگردم خونه ی خودم محیا جان..!

با وجود اینکه انتظار رفتنش و داشتم ولی غصه ی هر لحظه ندیدنش بد جور به دلم چنگ انداخت. عرشیا که از سکوتم به عمق ناراحتی ام

پی برد گفت:



_ میدونستم عزیزم که با رفتنم غصه دار میشی ولی فدات بشم درکم کن. مادرم هنوز هم دست بردار نیست. میگه الان که دیگه عقد کردیم

باید نسترن و ببرم پیش خودم که از شر اون زندگی هم نجاتش بدهم..!

واسه یه لحظه طاقتم به سر رسید و عصبی مقابل عرشیاا نشستم و گفتم:

_ آخه گناه من و تو چیه که تو باید فرشته ی نجات همه باشی..؟ اون از نازنین و این هم از نسترن.. چرا مادرت که این همه نگران نسترنه،

نمی بره پیش خودش که با هم زندگی کنند..؟ چرا ازدواج با تو رو راه خلاصی نسترن میدونه..؟ این جور تنها داره با زندگی و عشق من و تو

بازی میشه..

_ چی بگم عزیزم.. خودم هم موندم که قصد مادرم از این کارها چیه..؟! خودت که میدونی چه قدر سعی کردم کار به اینجا کشیده نشه.. تو

تقدیر ما اینجوری نوشته شده که دور از هم و با عشق هم زندگی کنیم..!

اشکهام بی اختیار فرو میریخت و عرشیا تمام سعی اش رو میکرد تا آرومم کنه.. شب رو همونجا و در کنارش خوابیدم. شاید این آخرین شبی

بود که میتونستم با عرشیایم تنها باشم اگرچه بهم قول داد که مدام بهم سر میزنه و نمیگذاره احساس دوری و تنهایی ضجرم بده اما چه

فایده..؟!

صبح با نوازشهای عرشیا چشمهام باز کردم. خدایا من چه قدر عاشق این نگاهش بودم..؟ و در این چشمهایش رو وقتی که بهم زل میزد به

راحتی میتونستم تلاطم یه دریای مواج رو ببینم..

maryam banoo842
1391،09،06, ساعت : 12:04 قبل از ظهر
_ صبح بخیر خانمم..؟

خمیازه ای کشیدم و گفتم:

_ صبح تو هم بخیر عرشیا جان.. از کی تا حالا بیداری..؟

_ یک ساعتی میشه..

_ چرا بیدارم نکردی..؟!

یه طرف گونه ام بوسید و آروم تو گوشم گفت:

_ آخه میخواستم تو خواب دل سیری نگاهت کنم..!

_ تمام این مدت اینجا به من زل زده بودی..؟!

_ اوهووم..

_ خسته نشدی آقا عرشیا..؟

_ مگه میشه از نگاه کردن به پری زیبای خودم خسته بشم..؟

بلند شدم و کنارش نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم:

_ چه میدونم والله..

عرشیا بلند شد و در حال که اتاق و ترک میکرد گفت:

_ محیایی برو یه دوش بگیر تا من هم صبحانه رو آماده کنم فقط یادت باشه همین جوری با حوله نیایی بیرون که سرما میخوری..!

با لحن شیطونی گفتم:

_ واسه اینکه سرما نخورم یا جنابعالی نمیتونی چشمهات و درویش کنی..؟!

سریع برگشت به سمتم و خیلی سریع منو بغل مرد و به خودش چسبوند. به آرومی لبهام و بوسید و گفت:

_ ببین محیا خانم.. به نفع خودته که دوباره منو هواییم نکنی که این بار نمیتونم جلوی خودم بگیرم و یه دفعه دیدی اون چیزی که نباید بشه

شدها..!! ضمنا نه اینکه شما هم دیشب با پوشش درآغوش من خوابیده بودی که حالا به من میگی نمیتونم چشمهام درویش کنم..!؟

نوک بینی ام رو با دستش فشار داد و ادامه داد:

_ آخه پرنسس من.. تو که با همون چشمهات و لبهات منو از خود بی خودم میکنی دیگه چرا تهمت ناروا میزنی..؟!

با دو دستم لپش و محکم گرفتم و کشیدم که از درد آخی گفت

_ نه اینکه خیلی سر به زیر و سر به راهی..؟!

_ واسه عشقم که سر به زیری معنا نداره..! واسه بقیه باید سر به زیر باشم..!

ابرویی بالا انداختم و پوزخندی به شوخی زدم:

_ آره جون عمه ات..!

_ من عمه ندارم خانومی..

_ جون خاله ات..

_ خاله ام هم به رحمت خدا رفته..!

_ خب جون عمویت..

_ متاسفانه عمو هم ندارم..! بابام یکی یه دونه بوده..!

ببینم تو اصلا فک و فامیل داری..؟!

اخم با نمکی کرد و گفت:

_ درست صحبت کن دختر.. تو که این مدلی صحبت نمیکردی..!؟

_ خب دیگه.. کمال همنشینی با شما در من اثر کرد..!

_ من نبودم خوب زبون باز کردی..!

_ آخه عرشیا جان.. اون موقع یکی زبونم و خورده بود حالا دوباره در آوردم و زبونم و در آوردم و نشونش دادم:

_ نگاه کن..

عرشیا که هم خنده اش گرفته بود و هم متحیر از رفتار من گفت:

_ عجب..! به خدا پاک خل شدی محیا..!

این و گفت و از اتاق بیرون رفت..

بلافاصله به حمام رفتم و یه دوش حسابی گرفتم. با وجود اینکه تا یکی دو ساعت دیگه عرشیا از این خونه میرفت و دوباره من تنها میشدم اما

نمیدونم چرا حس خوبی داشتم..؟! شاید چون علی رغم اینکه از پیشم میرفت اما امید به عشقش آرومم میکرد و خیالم را آسوده..

صبحانه مون و در آرامش و در سکوت خوردیم..! این لحظه ی آخر نه من حرفی میزدم و نه او..

نیم ساعت از رفتن عرشیا گذشته بود و آسمان دلم همچون آسمان شهر ابری و چشمانم بارانی بود.. در این لحظات تنها کسی که میتونست

آرومم کنه، ماهان بود که همیشه مرهم دردهایم و محرم اسرارم بود.. بدون معطلی شماره اش و گرفتم که بعد از چند لحظه صدایش در گوشم

پیچید:

_ سلام دخملی..

_ سلام داداشی.. خوبی..؟

_ محیا خانم خوب باشه من هم خوبم..

همین یه جمله کافی بود تا بغضی و که گلویم و میفشرد و داشت خفه ام میکرد رها بشه و جایش را به گریه هایی بی امان دهد..

_ محیایی.. خواهرم چی شده..؟ فدات بشم واسه چی گریه میکنی..؟

و من همچنان میگریستم..

_ الهی بمیرم و گریه ات و نبینم.. تو رو به جان هر کی دوست داری حرف بزن محیا.. به خدا طاقت ندارم اون چشمهای خوشگلت بارونی بشه..

تقریبا به هق هق افتاده بودم. با لرزشی که در صدایم بود گفتم:

_ چیزی نیست داداش جون.. فقط دلم گرفته بود. زنگ زدم که فقط صدایت و بشنوم..

_ خیلی خب.. قربونت بشم آروم باش، نبینم اون دل خواهر کوچولویم گرفته باشه..

با شنیدن صدای ماهان آروم شدم ولی بهتر دیدم از مسائل پیش اومده و اینکه عرشیا ازدواج کرده فعلا حرفی نزنم. دلم نمی خواست حالا که

کنارم نبودند و کاری هم از دستشون برنمی اومد غمی به دلشون بیندازم و از طرفی اونها هم که بی خبر از همه چیز بودند و ممکن بود

ذهنیتی منفی نسبت به عرشیا پیدا کنند. در صورتی که من اکنون میدانستم که عرشیای من بی تقصیر و بی گناه بوده است..

_ ماهان..؟

_ جونم..؟

_ دلم خیلی واستون تنگ شده.. مگه بهم قول ندادی که زود میایی..؟

_ خواهر گلم ما یک ماه بیشتر نیست که به اینجا اومدیم.. بگذار یه مقدار کارهامون رو به راه بشه، در اولین فرصت اگه مامان و بابا هم

نتونستند بیایند به تنهایی میام عزیزم.. باشه..؟

_ باشه داداشم..

_ راستی محیا خانم.. آقا عرشیا چه طوره..؟خبری ازش نیست..؟ 2-3 باری به گوشیش زنگ زدم یا خاموش بود یا جواب نمیداد.. حالش

خوبه..؟

_ عرشیا هم خوبه داداشم.. فقط این روزها خیلی گرفتاره.. این روزها سفرهای کاریش بیشتر شده که حتی من هم درست و حسابی نمیتونم

ببینمش..

_ که اینطور.. سلامش و برسون..

_ حتما.. بیشتر از این مزاحمت نمیشم داداشم.. ببخشید ناراحتت کردم، اما خیلی نیاز داشتم باهات حرف بزنم..

_ این چه حرفیه عزیزم..؟ امیدوارم تونسته باشم اون دل کوچیکت و از ناراحتی بیرون بیارم..

_ مطمئن باش داداشی.. مگه میشه صدای داداش گلم و بشنوم و دلم وا نشه..؟

_ قربون خواهرم بشم.. آخه عرشیا چه دل سنگی داره که تو رو اینجور تنها گذاشته که دلت بگیره..؟!

_ ماهان جان.. عرشیا به محض اینکه فرصت میکنه باهام تماس میگیره.. منتها دلتنگی خواهر به برادر فرق میکنه..

_ آهان... از اون لحاظ..

_ خب داداشی کاری با من نداری..؟ سلام مامان و بابا رو برسون.

_حتما خواهری.. مراقب خودت باش.. خداحافظ

_ توهم همین طور.. خداحافظ

اون روز بعد از صحبت با ماهان آروم شدم اما تنهایی هم عذابم میداد به همین خاطر به مارال زنگ زدم و ازش خواستم که یه دو سه روزی اگه

میتونه بیاد پیشم که اون هم بلافاصله اومد..!

دو روز از رفتن عرشیا گذشته بود و مدام باهام در تماس بود و بهم سر میزد، تا اینکه یه بعد از ظهر که من و مارال در حال تماشای دی وی

دی بودیم که مارال با خودش آورده بود، زنگ در و زدند و من نگاهی به تصویر تو آیفون انداختم. نسترن بود..! از اومدنش به اینجا تعجب کردم

با این حال به روی خودم نیاوردم و با وجود اینکه او اکنون همسر عرشیایی بود که من عاشقش بودم با روی باز ازش استقبال کردم.

به آشپزخانه رفتم و با یه لیوان شربت برگشتم و مقابل نسترن گذاشتم.

_نسترن خانم.. از این طرفها..؟!

_ راستش اومدم دو کلام باهات حرف بزنم البته اگه اشکالی نداره خصوصی..!

مارال که متوجه شد منظور نسترن به اوست بلند شد و در حالی که چپ چپ نگاهی به نسترن می انداخت به اتاق رفت..

_ خیلی خب.. حالا بفرمایید.. تنها شدیم..!

قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت که زمین تا آسمون با نسترنی که در مهمانی دیده بودم فرق میکرد..!

_ ببین محیا خانم.. من خوب میدونم که تو و عرشیا یه موقع دیوونه وار عاشق هم بودین و همدیگه رو میخواستین ولی الان وضعیت فرق

کرده، در حال حاضر من همسرش هستم و دارم باهاش زندگی میکنم. دیگه نباید این انتظار و داشته باشی که عرشیا در زندگیت بمونه و یا

مال تو بشه.. پس عزیزم بهتره یکی دیگه رو جایگزین نیما کنی و از زندگیش بروی بیرون..! تا زمانی که تو باشی من واسه ی نیما فقط نقش

همسر شناسنامه ایش و دارم. نمیخوام از دستش بدهم حتی اگه زمان طولانی بگذره تا عرشیا هم متقابلا حسی نسبت به من پیدا کنه. پس

خواهشا بیشتر از این توی زندگی من و عرشیا نمون و برو دنبال زندگیت و از عرشیا هم بخواه این قدر اینجا نیاد که اگه خاله مطلع بشه اوضاع

بدی پیش میاد..!پس به نفع هر دوی شماست که در زندگی هم نباشید..

از حرفهایی که زد خون در رگهایم جوشید ولی خودم و کنترل کردم و در جوابش گفتم:

_ ببین نسترن خانم.. نمیدونم چه فکری پیش خودتون میکنید اما محض اطلاع شما باید بگم که عشق من و عرشیا فقط به قبل برنمیگرده و

در حال حاضر خیلی بیشتر از گذشته همدیگه رو میخواییم..! ضمنا عشق ما رو شما تعیین نکردید که شما هم بخواهید مانع ادامه پیدا کردنش

بشید. عشق حقیقی نه زمان میشناسه و نه شرایط.. نیازی هم نیست دو نفری که عشقشون تو سینه ی هم میتپه حتما مالک و صاحب هم نیز

باشند. و واسه ی من و عرشیا هم مهم نیست که کی بدونه و کی ندونه از عاقبتش هم نمیترسیم. اصلا شما خودت برو به مادر عرشیا حقیقت

رو بگو، خواهی دید که با این کار نه تنها نمیتونی ما رو از هم جدا کنی بلکه پیوند ما رو محکم تر هم میکنی..!

نسترن که حسابی از حرفهای من جا خورده بود، عصبی بلند شد و کیفش و برداشت و بدون خداحافظی از خونه خارج شد..

به پشتی مبل تکیه دادم و کوسنی و که کنارم بود با عصبانیت به سمت در پرت کردم:

_ اَه.. لعنتی.. این هم که از عشق و عاشقی چیزی نمیدونست واسه ی ما ادای عاشقها رو در میاره..!

مارال که تا اون لحظه در اتاق مونده بود به آشپزخونه رفت و یه لیوان آب واسم آورد و داد دستم:

_ اییش.. این دیگه کی بود محیا..؟ تو که خیلی از این دختره تعریف میکردی..؟! اینی که من دیدم به خدا از نازنین هم بدتر و سیریش تره..!

دیدی چه جور خودش و صاحب عرشیا میدونه..؟ به خدا تا اون موقع هم فیلمش بوده.. چه معلوم که نقشه ی خودش و مادر عرشیا نبوده..؟!

آب رو قلپ قلپ خوردم تا حالم جا اومد:

_ والله موندم مارال.. مثل اینکه من شانس ندارم، از شر نازنین خلاص شدم حالا سر و کله ی این پیدا شده..!

_ اگه منم که میگم خودت با عرشیا حرف بزن. ببین بالاخره تکلیفتون چیه..؟ تا کی میخوایین این جور ادامه بدین..؟

آهی کشیدم و گفتم:

_ فعلا که نمیشه کاریش کرد مارال.. باید صبر کنم.

مارال روی مبلی لم داد و در حال که دوباره تلویزیون و روشن میکرد تا ادامه ی فیلم و ببینه گفت:

_ میگم محیا.. یه چیز واسم سؤاله..؟

_ چی..؟

_ خبری از نازنین نیست..!

_ تو رو به خدا اسم اونو نیار که یه دفعه دیدی همین روزها بیاد وقشقرق به پا کنه.. دیگه حوصله ی جیغ جیغ های اونو ندارم..

_ ولی من فکر کنم این نسترن یه جوری سرش رو کرده زیر آب..! دختر خیلی موزماریه، خودش رو زده بوده به سادگی و مظلومی.. معلوم

نیست چه کارها کنه که عرشیا رو از آن خودش کنه..!

یه لحظه از اینکه عرشیا رو از دست بدم و نسترن اونو تصاحب کنه تنم لرزید..

_ مارال میشه این قدر نفوس بد نزنی.. خودم حالم گرفته تو بدترش نکن و حالا هم پاشو حاضر شو که حوصله ی موندن تو خونه رو ندارم..

_ کجا بریم..؟

_ یه جای میریم دیگه.. شام میخوریم، یه چرخی میزنیم و بعد برمیگردیم..

_ اوکی.. پس من میرم آماده بشم..

اونشب گشتی زدیم و طرفهای 11 بود که به خونه برگشتیم و مارال یکراست به اتاق ماهان رفت و خوابید.. اما من از فکر حرفهای نسترن

خوابم نمی برد و ترسی ته دلم میگفت نکنه یه موقع نسترن موفق بشه نیما رو ازم بگیره..؟! هر شب سر ساعت 12 نیما بهم زنگ میزد و اونقدر

باهام حرف میزد تا احساس کنم کنارمه و راحت بخوابم.. ولی اونشب تا ساعت 1:30 هر چه منتظر بودم عرشیا تماس نگرفت..! یعنی نسترن به

این راحتی تونست به اونچه میخواد برسه..؟! تا تونستم به خودم لعنت فرستادم که تا اون زمان که عرشیا کنارم بود با غد بازیهایم از خودم

دورش کردم و حالا هم که و دستی تقدیمش کردم به نسترن خانم..!

صبح با صدای مارال که گویی داشت با کسی آروم صحبت میکرد بیدار شدم.. چشمهام و به زحمت باز کردم و با پشت دستم مالیدم. گوشهام و

تیز کردم، یعنی با کی داشت حرف میزد..؟

داشتم از تخت می اومدم پایین که در اتاقم باز شد و عرشیا در چارچوب در ظاهر شد.از خوشحالی به طرفش دویدم و خودم و تو بغلش

انداختم..

_ عرشی نمیدونی چه قدر دلم واست تنگ شده بود..؟ چرا دیشب بهم زنگ نزدی..؟ نمیدونی تا صدایت ونشنوم خوابم نمی بره..؟ خیلی بی

معرفتی..

عرشیا که حسابی به خنده افتاده بود گفت:

_ اولا صبح بخیر خانمم.. دوما آخه قربونت بشم من که همین دیروز ظهر پیشت بودم..؟ قرار نبود این قدر دلتنگی کنی و خودت و عذاب بدی

ها..؟ سوما دیشب خیلی دیر رفتم خونه وخیلی خسته بودم، نسترن هم مگه میذاشت بخوابم..!

چشمهام گرد شد و خودم و از بغلش کشیدم بیرون..

_ مگه چی کار میکرد که نگذاشت بخوای..؟!

عرشیا که از حرفم متوجه ی منظورم شده بود سرش و پایین آورد و چشمهام و بوسید و گفت:

_ نترس عزیز دلم.. از اون کارها که تو اون فکر کوچولویت میگذره، نه.. ولی نمیدونم دیشب چی شده بود که وقتی رفتم خونه، دیدم شام

مفصلی درست کرده و خودش هم منتظرم نشسته..! بعد از شام هم که گیر داده بود باید یه فیلم رمانتیک ببینیم..! هر چی بهش گفتم حوصله

ندارم، خودت تنها نگاه کن مگه به گوشش میرفت.. آخرش هم که رفتم بخوابم صدای تلویزیون و به عمد بلند کرده بود که خوابم نبره و مجبور

بشم بنشینم و باهاش فیلم نگاه کنم..

اخم شیرینی بهش کردم و یه جورایی هم خودم و واسش لوس کردم و گفتم:

_ بالاخره رفتی باهاش فیلم عشقی نگاه کنی..؟!

_ نه عزیزم.. من خسته تر از اونی بودم که حوصله ی فیلم نگاه کردن با اون رو میداشتم..! حالا هم به این چیزهای الکی فکر نکن و زود بیا

صبحانه ات و بخور.. ضمنا خانمی یک هفته بیشتره که کلاسهای دانشگاه شروع شده، الان هم اومدم دنبالت که با هم بریم..

وای خدا.. اصلا حوصله ی کلاسها رو در این هاگیر واگیر نداشتم. و نمیتونستم فکرم و درست وحسابی به درس بدم؛ این مدت هم با اوضاعی

که پیش اومده بود لای کتابهام باز نکرده بودم.. فکر کنم این ترم جز مشروطی ها میشدم..!

تو مسیر دانشگاه، عرشیا همون سی دی ترانه هایی و که دوست داشتم واسم گذاشت..

یه نگاه آره یه نگاه ، دوست دارم من بخدا
یه ستاره یه صدا ، من نمیشم از تو جدا

یه نفر آره یه نفر ، دل و با خودت ببر (http://www.pichak.net/)
یه پری آره یه پری ، تو از همه عالم سری

عشق منی تو عمر منی
هر جا باشم توی قلب منی

روی لب هام فقط اسم تویه
تو حس خوبه عاشق (http://www.pichak.net/) شدنی

عشق (http://www.pichak.net/) منی منی آره عمر منی
آره دوست دارم و تو مال منی

عشق (http://www.pichak.net/) منی منی عمر منی
یادت باشه تو خیال منی

هر جای دنیامی ، تو شانس فردامی
مثل فرشته ها (http://www.pichak.net/) هر شب تو رویامی

همه ی باورم از تو نمی گذرم
تو حس خوبه لحظه هامی

هر روز و هر لحظه تو رو می بینم و
تو فکرم دستات و بازم می گیرم و

چشمام می بندم ، یادت می افتم و
آره تو همیشه باهامی

عشق (http://www.pichak.net/) منی تو عمر منی
هر جا باشم توی قلب (http://www.pichak.net/) منی

روی لب هام فقط اسم تویه
تو حس خوبه عاشق (http://www.pichak.net/) شدنی

عشق منی آره عمر منی
آره دوست دارم و تو مال منی

عشق منی عمر منی
یادت باشه تو خیال منی

عشق (http://www.pichak.net/) منی آره عمر منی
آره دوست دارم و تو مال منی

عشق (http://www.pichak.net/) منی عمر منی
یادت باشه تو خیال منی

...............................

صورتم و یه کم به طرفش برگردوندم تا نگاهش کنم. یه لبخند گوشه ی لبش بود و داشت با ترانه زمزمه میکرد. چه قدر این حالت چهره اش و

در آرامش دوست داشتم، چند لحظه ای بهش خیره موندم که دستش و به سمتم دراز کرد و به روی گونه هایم کشید..

_ خانمی فکر نمیکنی این جور که بهم زل زدی بد جور حواسم و پرت میکنی..؟!

_ شرمنده عزیزم.. آخه این حالت چهره ات و دوست دارم، یه دفعه از خود بی خود میشم..!

با شیطنت خندید و گفت:

_ من که از خدامه تو از خود بی خود بشی..! البته نه اینجا تو ماشین و در ملا عام که کار دستمون بدی..!

نیشگونی از بازویش گرفتم و کاملا برگشتم به سمتش:

_ عرشیا تو هیچ وقت آدم نمیشی..!

اخم ساختگی بهم کرد و گفت:

_ چه عیبی داره محیا خانم..؟ مگه آدم با عشقش رودربایستی داره..؟!

انگشتم و به حالت تهدید مقابلش گرفتم و گفتم:

_ نخیر با عشقت مشکلی نداره.. اما یادت باشه فقط با من..!

انگشتم و در هوا قاپید .بوسه ای بهش زد و گفت:

_ عشق توئه که باعث میشه این همه بی پروا و راحت باشم عزیز دلم..!

هر چند که عرشیا به من اطمینان میداد اما حضور نسترن در خانه ی عرشیا و در کنارش عذابم میداد..

به سمت عرشیا خم شدم و صورتم و به صورتش نزدیک کردم و گونه هاش و بوسیدم..

_ این هم جایزه ات که پسر حرف گوش کنی هستی....!

_ مرسی خانم کوچولو..خیلی چسبید..!

_ خواهش میکنم عزیزم.. اگه همون جوری باشی که من میخوام جایزه های بزرگتری هم بهت میدم..!!

انگار از حرفی که زده بودم حسابی متعجب شده بود یه دفعه به طرفم برگشت و گفت:

_ محیا.. مطمئنی خودتی که این حرف و میزنی..؟!

maryam banoo842
1391،09،06, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
بهش خندیدم و گفتم:

_ چیه آقا پسر..؟ باز فکرت جنبه ی انحرافی پیدا کرد..! تو چرا این همه آتیشت تنده..؟! دلت و خوش نکن عزیزم، منظورم از جایزه های

بزرگتر، از لحاظ مالی بود نه معنوی..!

_ مریضی دختر..؟ خوشت میاد ضد حال بزنی..؟ نوبت ما هم میشه محیا خانم..!

_ وای وای.. نگاه اخمشو.. چه زود هم بهش برمیخوره..؟! حالا قهر نکن و حواست و بده به رانندگی. میترسم هر دویمون و به کشتن بدی با این

افکار ضد اخلاقیت..!

به دانشگاه رسیدیم و عرشیا همچنان پکر بود.. خواستم از ماشین پیاده بشم که دستم و کشید و منو برگردوند به سمت خودش..

_ محیا.. تو چشمهام نگاه کن..

خدایا باز این چش شده..؟

_ عرشیا جان.. مثل اینکه حواست نیست اینجا دانشگاه هست..؟ شما پدرتون رئیس اینجاست.. کاری نکن واسه من بد بشه..!

یه لحظه تن صدایش و برد بالا و گفت:

_ گفتم بهت تو چشمهام نگاه کن..

خدایا این بشر اصلا ثبات شخصیت نداره. از ترس اینکه باهاش مخالفتی کنم و عصبانی تر بشه زل زدم به چشمهاش..

_ آفرین دختر خوب.. حالا بگو چه قدر بهم اطمینان داری..؟

من که پاک گیج شده بودم، پرسیدم:

_ چرا این و میپرسی..؟!

_ میخوام بدونم .. جوابم و بده محیا..

مونده بودم چه جوابی بهش بدم..! هنوز خودم هم مطمئن نبودم که از جانب نسترن کاملا بهش اطمینان دارم یا نه..؟!! سرم و انداختم پایین،

دیگه نمیتونستم نگاهش کنم، آروم گفتم:

_ عرشیا شرایط منو درک کن.. تو ازدواج کردی حالا به اجبار یا غیر اجبار و من این وسط معلق موندم و فقط دلم و خوش کردم به عشقی که

معلوم نیست آخرش به کجا میکشه..؟ و ممکنه هر آن بشنوم که عرشیای تو میخواد باقی زندگیش و با نسترن ادامه بده و دیگه جایی برای تو

وجود نداره..! خواهش میکنم درکم کن..

عصبی دستش و لای موهایش برد و به رو به رو خیره شد..

_ درکت نمیکنم محیا..! گمان میکردم بیشتر از اینها به من و عشقمون اطمینان داری. وقتی دیدم هم آغوشی با من رو پذیرفتی و روح و

جسمت و در اختیار من گذاشتی یعنی باورم کردی.. اما این جور که میبینم غیر از اینه..!

و یه لحظه داد زد:

_ پس همه اش از سر هوی و هوس بود..؟!

از توهین دوباره اش بند بند وجودم پاره شد و نتونستم خودم و کنترل کنم و با عصبانیت گفتم:

_ بار آخرت باشه که به من توهین میکنی..

از لحن تندم هیچ نگفت و فقط زل زد به چشمهام..

با خشم نگاهم و ازش گرفتم و از ماشین پیاده شدم. گویی شادی و آرامش برای من و عرشیا معنایی نداشت و پابرجا نمی موند.. تا پایان

کلاسهایم هیچی از درس های اون روز و نفهمیدم. غرورم لکه دار شده بود و لحظه ای به ذهنم خطور نکرده بود که عرشیا روزی به این شکل

مرا هوس باز خطاب کند؛ عرشیایی که الهه ی وجودم بود و می پرستیدمش..

ربع ساعت از آخرین ساعت کلاسیم مونده بود که کیفم و وسایلم و برداشتم تا قبل از اینکه عرشیا رو ببینم از دانشگاه خارج بشم اما او زودتر از

من بیرون از دانشگاه منتظرم بود. به محض اینکه منو دید به طرفم اومد ولی من راهم و کج کردم و رفتم سمت دیگر خیابون.. عرشیا برگشت

و سوار ماشینش شد و من کنار خیابون با عجله به سمت چهارراه میرفتم که متوجه ی ماشینی با دو سرنشین جوون شدم با فاصله ی کم از

من حرکت میکنند. توجهی نکردم و سرعتم و بیشتر کردم ولی دست بردار نبودند.. توجه کسانی هم که اون دور و بر بودند هم جلب شده بود.

تو دل به خودم بد و بیراه میگفتم که دختره ی لجباز احمق چیزی ازت کم میشد اگه باهاش میرفتی..؟

طولی نکشید که ماشین عرشیا رو دیدم از پشت داره بوق میزنه، ترمز زد و سریع پیاده شد و به سمت ماشین مزاحمین رفت..

_ عوضی ها چه غلطی دارین میکنین..؟

پسری که پشت فرمون نشسته بود وقیحانه حرفی زد که عرشیا رو عصبی تر کرد

_ آشغال.. هوس کردی مزه ی خون رو در دهانت بچشی..؟!

دعوای لفظی شون داشت بالا میگرفت و هر چه سعی میکردم عرشیا رو از اونجا دور کنم فایده ای نداشت. خدا رو شکر که همون موقع پلیسی

از راه رسید و نگذاشت کار به دعوا و کتک کاری کشیده بشه.. عرشیا که خون جلوی چشمانش رو گرفته بود دستم و کشید و هولم داد تو

ماشین، خیلی ترسناک شده بود؛ جرأت نمیکردم نگاهش کنم. پشت فرمون نشست و بعد از چند لحظه حرکت کرد. به جلو خیره شده بود و با

زیاد رانندگی میکرد از ترس به صندلی تکیه داده بودم و دسته اش و محکم گرفته بودم..

_ عرشیا تو رو خدا یواش تر.. به خدا من..

نگذاشت حرفم تمام بشه و بدون اینکه حتی نگاهم کنه سرعتش و برد بالاتر و فریاد زد:

_ خفه شو تا نکشتمت..! که با من لج میکنی، آره..؟

ترجیح دادم به جای اینکه باهاش بحث کنم یا حرفی بزنم که بیشتر عصبی بشه سکوت کنم تا آروم شود..

_ چیه..؟ چرا جواب نمیدی..؟ زبونتو موش خورده یا طاقت شنیدن حرف حق رو نداری..؟

اشک در چشمهام حلقه زد و با بغض گفتم:

_ عرشیا به خدا داری اشتباه میکنی.. من فقط به خاطر حرفی که صبح زده بودی از دستت دلخور بودم و میخواستم تنها باشم، همین..

_ تنها باشی و بیافتی تو خیابون که هزار تا چشم ناپاک دنبالت بیوفته..!

با وجود اینکه این جور مواقع خیلی ازش میترسیدم اما خشونت و غیرتش منو به وجد می آورد. تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم ولی به روی

خودم نیاوردم..! آروم گفتم:

_ ببخشید..

نگاه خشمگینی بهم انداخت وگفت:

_ امیدوارم دیگه این روی سگ منو بالا نیاری وگرنه شانس بیاری نکشمت..!

آروم زیر لب، طوری که نشنوه گفتم:

_ جلاد وحشی..!

اما اون گوشهایش تیزتر از این حرفها بود..!

_ تکرار کن تا جلاد بودنم رو هم ببینی..!

ساعت 6:30 کلاس پیانو داشتم و البته همچنان استادم عرشیا بود..

_ کجا داری میری عرشیا..؟ نیم ساعت دیگه باید آموزشگاه باشیم..

_ من آره.. ولی تو نه.. میبرمت خونه و بعد خودم میرم.

_ ولی من میخوام بیام..

_ لازم نکرده.. نمیخوام جلوی چشمم باشی..!

_ مجبور نیستی نگاهم کنی که عذاب بکشی..!

_ با من یکی به دو نکن محیا..

چک و چونه زدن باهاش فایده ای نداشت. وقتی می افتاد روی دنده ی لج به هیچ صراطی مستقیم نمیشد.. منو تا دم در خونه رسوند و

بدون حرفی راهش و کشید و رفت.

_ پسره ی از خود راضی.. انگار نه انگار ازش عذر خواهی کردم..

حوصله ی موندن توی خونه رو نداشتم، واسه همین تصمیم گرفتم یه سر برم پیش مارال..

مارال که از دیدنم خیلی خوشحال شد خودش و انداخت تو بغلم و کلی منو بوسید..

_ چه خبرته دختر..؟ خوبه تا همین صبحی با هم بودیم ها..؟!

_ آخه باورم نمیشه اومدی اینجا.. سر افرازمون کردی محیا خانم.. به خدا چند ساعت که میگذره و نمیبینمت یا صدایت و نمیشنوم دلم واست

یه ذره میشه محیایی..

_ حالا این همه بادمجون دور قاب نچین.. نمیخوای تعارفم کنی بیام داخل یا میخوای همین جا دم در نگهم داری..؟

_ ای وای ببخشید محیا جونم.. از ذوق اومدنت به خونه مون یادم رفت..

داخل که شدیم همین که چشمم به مرضیه خانم، مادر مارال افتاد به یاد مامان آرام خودم افتادم و بی اختیار به طرفش رفتم و بغلش کردم.

اون هم که متوجه ی دلتنگی من بود مرا همچون مادر خودم در آغوش گرفت و گونه ام بوسید..

_ دخترم منو مثل مادر خودت بمون.. تو هم عین دختر خودم میمونی پس هر موقع دلتنگ شدی روی مادری من حساب کن..اشک تو

چشمهام جمع شده بود، واقعا مادر مارال رو دوست داشتم؛ مهربونی و محبتش مادرم و جلوی چشمهایم می آورد..

_ ممنون مرضیه خانم.. شما به من لطف دارید.

_ بابا ول کنید تو روخدا.. اشکمون رو در آوردین با این صحنه های احساسی تون..

مارال بود که میخواست با عوض کردن جو، به اون حال و هوا برنگردم..

_ مامان جان.. شما برگرد و به آشپزیت برس. اگه اشکالی نداره منم دوست گرامی خودم و مدت کوتاهی از شما قرض بگیرم..!

_ نه مارال جان.. الان شما باید بیایید و درست کردن شام به من کمک کنی..!

مارال در عین اینکه اخمهاش رفته بود توی هم، خنده ی بانمکی کرد و گفت:

_ نه تو رو خدا مرضیه جون.. امشب و ما رو معاف کن؛ درست نیست مهمونمون و تنها بگذاریم اون هم بعد از این همه مدت که سعادتی

نصیب ما نمودند..!

مرضیه خانم چشمکی به من زد و رو به مارال گفت:

_ محیا جون که غریبه نیست، تازه اگه دوست داشته باشه میتونه بیاد و به ما کمک کنه..!

_ نه مادر من.. ما رو به جان عزیزت بی شاممون نکن امشب..! برو قربونت بشم، برو این همه ما رو حرص نده..

مرضیه خانم به آشپزخونه رفت و من و مارال هم به اتاقش رفتیم.. همیشه در اتاق مارال با همه ی سادگی اش احساس آرامش میکردم.. اتاق

تقریبا کوچکی که بر عکس اتاق من تنها شامل یه تخت و میز مطالعه وکمد لباسی و میز آرایش معمولی بود و روی دیوار به جز یه ساعت و

چند قاب کوچک چیز دیگری زده نشده بود و به سقف اتاق هم دو لامپ معمولی آویزون بود..

_ چته دختر..؟ زل زدی به اتاقم..؟

لبخندی بهش زدم و گفتم:

_ چیزی نیست مارال جون..

و روی تخت نشستم..

مارال از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه با شربت و میوه برگشت..

_ زحمت نکش عزیزم..

مارال کنارم نشست و گفت:

_ تا باشه از این زحمت ها محیا خانم.. شما قدم رنجه بفرما، ما گاو هم جلوی پای شما قربونی میکنیم..

ریز نگاهش کردم و گفتم:

_ چی شده خانم که ما این قدر عزیز شدیم..؟! خبریه..؟

اخمی کرد و رویش و از من گرفت:

_ حتما باید خبری باشه..؟

صورتش و به طرف خودم برگردوندم و بوسیدمش..

_ قهر نکن باهام مارالم.. خدا شاهده که اگه تو رو نداشتم تا حالا دق کرده بودم..

مارال خودش و لوس کرد و لبخندی تحویلم داد و گفت:

_ واقعا..؟!

_ آره خب.. دروغم چیه..؟

_ خیلی خب.. پس واسم بتعریف..

خنده ام گرفت از اینکه اینقدر زود تغییر حالت داد و گفتم:

_ چی رو تعریف کنم..؟

_ اینکه از صبح تا الان اتفاق خاصی نیفتاده..؟ راجع به نسترن چیزی به عرشیا نگفتی..؟ نسترن که موفق نشده بوده بچه مون رو هوایی کنه..؟!

با تعجب و دهان باز نگاهش کردم که گفت:

_ چته محیا..؟ چرا اینجوری زل زدی بهم..؟

_ میگم باید همه این سؤالاتت وجواب بدم..؟ یه کم مهلت بده دختر..

_ نه جونم..دارم می میرم از فضولی..

_ آهان.. پس به خاطر خودم نیست..! واسه ارضای فضولی جنابعالیه..

تو صورتم خندید و گفت:

_ شوخی کردم محیا جون.. بگو فدات بشم، من که یه دوست بیشتر ندارم که درد دل هایش گوش بدم.. میدونم که دلت پر از غصه هست و به

روی خودت نمیاری. پس باز کن اون دل پر از دردت رو..

خلاصه اون شب با مارال کلی درد دل کردم و از اونجایی که حالم چندان مساعد نبود مارال مجبورم کرد شب رو همون جا بمونم.. نیمه های

شب هنوز بیدار بودم و خیال عرشیا رهایم نمیکرد. از اینکه چه قدر راحت به عشقمون خدشه وارد میکردیم و میان هم فاصله می انداختیم..

عصبی بودم و آروم و قرار نداشتم.. همون لحظه گوشیم زنگ خورد و از صدایش مارال بیدار شد و غلطی زد و غرغری کرد.. سریع جواب دادم،

عرشیا بود که از پشت تلفن داد زد:

_ کجایی که هر چی در خونه رو میزنم، باز نمیکنی..؟

از لحنش تعجب نکردم و خونسرد جواب دادم:

_ با من این طور صحبت نکن عرشیا.. خونه ی مارال اینا هستم..

عصبانیتش فروکش کرد و آروم تر گفت:

_ اونجا واسه چی..؟ چرا بهم خبر ندادی..؟

_ تنها موندن تو خونه عذابم میداد، برای همین اومدم اینجا که مارال اصرار کرد شب و همینجا بمونم.. حالا چی کارم داشتی که از نبودن من

عین یه کوه آتشفشان شدی.. البته تازگی نداره، دیگه عادت کردم..!

حرفی نزد و سکوت کرد، و من تنها صدای نفس هایش رو میشنیدم..

_ اومده بودم بهت سر بزنم..!

_ این موقع شب..؟! خواب دیدی..؟

_ نه همین طوری.. بهتره بخوابی، مزاحمت نمیشم..

خواست گوشی و قطع کنه که آهسته صدایش زدم:

_ عرشیا..؟

_ بله..؟!

_ بله یا جانم..؟!

به روی خودش نیاورد و گفت:

_ بگو حرفت رو..

آهسته اما طوری که بشنوه گفتم: بی احساس..! اما میدونستم که شنیده..

_ فردا میایی..؟

_ ببینم چی میشه..؟ تو هم بهتره در عوض تفریح و مهمونی رفتن به درسهات برسی..

بهم برخورد و با لحنی تقریبا عصبی گفتم:

_ لازم نیست تو به فکر من باشی.. کاری نداری..؟

و بی آنکه منتظر جوابی بمونم گوشی قطع کردم.. دیگه کاملا خواب از چشمهام رفت. همیشه یه جوری حرصم میداد، انگار لذت میبرد از این

کار..! اما باز هم شیفته و بی قرارش بودم.. اس ام اسی به گوشیم اومد. بازش کردم، عرشیا بود:

_ فردا قبل از ظهر میام.. بهتره خونه باشی..!

تو دلم کلی ذوق کردم و قربون صدقه اش رفتم..

صبح زود از خواب بیدار شدم، مارال هنوز خواب بود. دلم نیومد بیدارش کنم به همین خاطر به مرضیه خانم سپردم که بهش بگه کار مهمی

واسم پیش اومد و میبایست زود برگردم خونه و خودم باهاش تماس میگیرم.. و سپس با محبت بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم. با عجله به

خونه برگشتم، باید تا قبل از اومدن عرشیا همه ی کارهایم و میکردم و یه غذای خوشمزه که مورد علاقه اش هم باشه درست میکردم.. مانتویم

و از تنم بیرون آوردم و همون جا روی مبل انداختم و به آشپزخونه رفتم و مشغول درست کردن ناهار شدم به خصوص که غذا درست کردن

من هم زمان زیادی میبرد.. زرشک پلو با مرغ شکم پر و همچنین یه سوپ جوی خوشمزه هم درست کردم، میدونستم عرشیا خیلی دوست

داره.. حدودا 12 بود که کارم در آشپزخانه تمام شد و بلافاصله به حمام رفتم و یه دوش گرفتم. یه تاپ و دامن کوتاه خوشگل به رنگ سفید و

بنفش پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و موهایم و هم به دور شونه هایم ریختم و یه تل همرنگ با تاپم هم به موهایم زدم.. همزمان با آماده

شدنم هم به آهنگ ملایمی گوش میدادم و به همراهش زمزمه میکردم:


این آخرین تلاشمه
واسه بدست آوردنت
باور کن این قلب و نرو
این التماس آخره
چقدر می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو
اما نگو بهم برو
این دل و عاشقش نکن اگه منو
دوست نداری
راحت بگو اگه می خوای
قلبه منو جا بذاری
دلم پر از شکایته
اما صدام در نمیاد
می ترسم از دستم بری
کاری ازم بر نمیاد
این آخرین تلاشمه
واسه بدست آوردنت
باور کن این قلب و نرو
این التماس آخره
چقدر می خوای تو بشکنی
غرور این شکسته رو
هر چی میخوای بگی بگو
اما بهم نگو برو


نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه


هر کی دلش جای دیگست عشق و بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل .


معصوم این قلب به خدا...


نذار بشه محال واسش باور عشق آدما
مرگ دلم پایه توآه
اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم
کافیه با ما سر کنی
مرگ دلم پایه توآه
اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم...

maryam banoo842
1391،09،08, ساعت : 07:36 بعد از ظهر
متوجه ی گوشیم شدم که داره زنگ میخوره، از دیشب بعد از صحبت با عرشیا یادم رفته بود از سایلنت خارجش کنم.. بدون توجه به اینکه کی

پشت خطه دکمه ی اتصال و زدم:

_ الو.. عرشیا کجایی؟ دیر کردی..

صدای مارال تو گوشم پیچید:

_ پس آقا عرشیا قراره تشریف بیارند که جنابعالی عین دستپاچه های شوهر ندیده صبح زود از خونه زدی بیرون..؟! دختر نمیتونستی صبر

کنی من بیدار بشم و بعد گورت و گم کنی..؟

_ ببخشید مارال.. آخه عرشیا دیشب زنگ زد و گفت تا قبل از ظهر میاد.. خب منم باید زود برمیگشتم خونه که کلی کار داشتم..!

_ آهان.. آشپزی و این جور کارها دیگه..؟!

_ اوهووم..

_ ببینم شیطون لباس خوشگل موشگل که پوشیدی که..؟!! نذاری اون نسترنه عرشیا رو از چنگت بیرون بیاره ها وگرنه خودم خفت میکنم..!

_ اولا مگه عرشیا بار اولشه که میاد پیش من..؟ دوما هر چند تا زن دیگه هم که داشته باشه آخرش بیخ ریش خودمه..! عزیزم من و عرشیا با

همه وجود همدیگه رو میخواییم و هیچ چیز هم نمیتونه ما رو از هم دور کنه..!

_ اوه اوه.. چه اعتماد به نفسی داری تو..؟ مثلا چه غلطی میکنی که بیخ ریشت بمونه..؟ از اون کارها دیگه ناقلا..؟!!

_ بی تربیت منحرف..!

_ عزیزم یه امر طبیعیه..!

در حال صحبت با مارال بودم که زنگ خونه به صدا در اومد..

_ مارال فکر کنم عرشیا اومد.. کاری نداری..؟ خودم بهت زنگ میزنم..

مارال خنده ی بلندی سر داد و گفت:

_ این یعنی بی موقع مزاحم نشم دیگه..؟! برو برو فدات بشم فقط یه موقع آبرومون و نبری ها..؟

_ باشه باشه.. فعلا..

_ دختره ی پررو شرم و حیا رو خورده، یه آب هم رویش..! به سلامت..

در و به روی عرشیا باز کردم و به استقبالش رفتم.. وای خدا این روز به روز خوش تیپ تر و جذاب تر میشه.. معلوم نیست چی کار میکنه که

میخواد منو دیوونه کنه..!

سلامی بهش کردم و رفتم کنار تا باید داخل؛ نگاهی به سر تا پایم انداخت و اگرچه برق چشمانش ازم دور نموند ولی به روی خودش نیاورد و

جواب سلامم و به آرومی داد:

_ در و چرا باز نمیکنی..؟

_ با مارال صحبت میکردم.. دختره نمیگذاشت قطع کنم، یه بند حرف میزد. راستی مگه تو کلید نداری..؟!

_ دارم ولی نمیخواستم همین جوری بیام تو..!

با اخم و دست به کمر مقابلش ایستادم وگفتم:

_ مگه من و تو غریبه ایم که ملاحظه کار شدی..؟!

جوابی نداد و یکراست رفت و روی مبل نشست..

_ بی زحمت یه لیوان آب واسم بیار.. خیلی تشنمه..

با ناراحتی به آشپزخانه رفتم و یه سری به غذای روی اجاق زدم. به سالن برگشتم.. ای وای کجا دوباره غیبش زد..؟! حدس زدم به اتاق پیانو

رفته باشه ولی اونجا نبود. تو اتاق ماهان هم نبود جل الخالق عین جن ناپدید میشه..! ناگهان زمزمه ای شنیدم، صدا از توی اتاق خودم بود.

آروم لای در وباز کردم.. باورم نمیشد..! عرشیا در حال نماز خوندن و ذکر با خدا بود..! چه طور تمام این مدت اون رو به این حال ندیده بودم..؟

یعنی اصلا فکرش رو هم نمیکردم که عرشیا اهل نماز و عبادت باشه..! زوم کردم به چهره اش و دقیق شدم.. چه قدر جذاب تر و دوست

داشتنی تر از همیشه بود. نمیدونم چه باعث شد که در اعماق قلبم احساس کنم بیشتر از قبل عاشقشم..! اشک به چشمهام حلقه زد و خواستم

برگردم که مبادا مانع خلوتش شوم که صدایم زد:

_ محیا..؟

_ بله..؟

_ بیا داخل..؟

روی تخت، مقابلش نشستم و آرامش را به وضوح در نگاهش دیدم. یه لحظه نگاهم به جانمازی افتاد که مادربزرگم از مشهد برایم آورده بود..

یادم اومد یه شب که خیلی دلم گرفته بود توی سالن جانمازم و پهن کرده بودم و با خدای خودم راز و نیاز کرده بودم؛ و بعد از اون فراموش

کرده بودم در کمد اتاقم بگذارم..!

عرشیا جانماز و جمع کرد و گذاشت روی میزم و خودش هم اومد وکنارم نشست. منو به سمت خودش برگردوند و موهایم که دورم آویزون بود

به یه طرف ریخت و لبهاش و به صورتم نزدیک کرد و پیشونیم و بوسید.. لبخندی روی لبهام نشست و زل زدم بهش..

_ محیا جان آخر هفته میریم شمال..!

متحیر نگاهش کردم و گفتم:

_ شمال..؟ واسه چی..؟!

_ واسه ی تفریح دیگه..البته تنهایی نه.. یه اردوی دانشجوییه که تعدادمون زیاد نیست و دو سه تا از اساتید و چند تا از دانشجویان که همکاران

و دوستان نزدیک خودم هستند و خودشون هم ترتیب این سفر و دادند.. میای که..؟

از خوشحالی مثل بچه ها پریدم تو بغلش و بوسیدمش..

_ آخ جون عرشیا.. نمیدونی چه قدر هوس سفر شمال و کرده بودم..؟

_ خب زودتر میگفتی بهم که ترتیبش و بدم..

_ آخه تو این اوضاعی که این مدت به پا بود چه جور میرفتیم..؟

_ راست میگی تو هم..

یک آن همزمان با خوشحالی ام غمی به دلم نشست که از دید عرشیا پنهان نموند..

_ چی شد محیا..؟ چرا ناراحت شدی..؟

_ یادم افتاد که قرار بود با ماهان توی تعطیلات عید بریم شمال اما با پیش اومدن رفتن زود هنگامشون نشد که با هم بریم..

_ عزیزم خودت و ناراحت نکن.. ایشالله هر موقع اومدند دسته جمعی با هم میریم..

_ باشه.. عرشیا..؟

_ بله..؟

خودم و لوس کردم و گفتم:

_ باز هم بله..؟!

تو صورتم لبخند دلنشینی کرد و گفت:

_ جانم..؟! بگو..

_ پس کلاسهایم چی میشه..؟

_ مشکلی نیست.. آخر هفته که تعطیلی خورده و فقط یه روز از کلاست عقب میوفتی که اون هم اگه تنبلی نکنی میتونی جبرانش کنی و

خودم هم کمکت میکنم..

اون روز برای بار دگر من و عرشیا همه چیز و به فراموشی سپردیم و شدیم همچون گذشته دو عاشق دلخسته و در عطش یکدیگر..!!

روز سفر به شمال رسید و من در پوست خود نمیگنجیدم.. بعد از سفر کیش و مسائلی که پیش اومد وبه هیچ کدام از ما خوش نگذشته بود

این سفر میتونست برایم لذت بخش باشه.. چمدانم و بسته بودم و منتظر بودم عرشیا بیاد دنبالم.. اما هر چه قدر منتظر بودم نیومد..! دوباره

دلشوره به درونم چنگ انداخت. به گوشیش زنگ زدم؛ پشت خطی بودم، خیالم از این بابت راحت شد که حالش خوبه.. پس چرا اینقدر دیر

کرده..؟ عرشیا اصولا آدم بد قولی نبود و همیشه سر ساعت حاضر میشد. دقایقی بعد خودش زنگ زد. لحن صدایش به نظرم عصبی و ناراحت

اومد..

_ محیا جان اگه ممکنه با ماشین خودت بیا.. بچه ها خروجی شهر قرار گذاشتند، اون جا میبینمت..!

و بلافاصله گوشی قطع کرد..

مات و مبهوت مانده بودم که دوباره چه اتفاقی افتاده..؟ وقتی قرار بود با هم بریم؛ چی شده که لحظه ی آخر از من میخواد با ماشین خودم

برم..؟! زمانی واسه فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن تغییر نظر عرشیا رو نداشتم.. چمدان و وسایلم و توی ماشین گذاشتم و به سمت خروجی

شهر به راه افتادم.. به محل قرار که رسیدم چند نفری از بچه ها اومده بودند اما عرشیا هنوز نیومده بود. از ماشین پیاده شدم و کنارشون به

انتظار بقیه ایستادم.یکی یکی همه اومدند.. از اساتید، استاد نکویی و استاد ستایش. و از دانشجوها هم سحر نیایش و خاطره نیاز فرد و بنفشه

کامروا ، فرشاد آریافر، سام احسانی و نوید شکیبا که همه از دوستان عرشیا بودند..

گرم صحبت با بقیه بودم که عرشیا هم اومد، اما... اما تنها نبود..! دقیق تر که شدم، نسترن بود که با یه عینک دودی بزرگ که نصف صورتش و

گرفته بود و اصلا هم بهش نمی اومد کنار عرشیا نشسته بود. هر دو از ماشین پیاده شدند و به طرفمون اومدند..

پس واسه همین بود که خواست با ماشین خودم به تنهایی بیام..با نسترن خانم اومده بود..! به خدا اگه به خاطر این نبود که مضحکه ی دست

بقیه نشم و پشت سرم حرف در نیاورند؛ همون موقع از رفتن انصراف میدادم..!

جلو نرفتم و سر جایم ایستادم و فقط با تکون سر سلامی کردم.. نسترن که به خیال خودش واسه ی رو کم کنی به همراه عرشیا اومده بود و یه

جورایی هم میخواست حرف خودش و به کرسی بشونه؛ همچین تیپ جلف مسخره ای زده بود و دستش و به دور بازوی عرشیا حلقه کرده بود

که ناخودآگاه لبخندی زدم و تو دلم گفتم: تازه به دوران رسیده معلوم نیست به خاطر ثروت عرشیاست یا خود عرشیا که داره خودش و به آب

و آتیش میزنه تو دلش جایی باز کنه..! یادم اومد به شب مهمونی که یه لباس ساده ی ارزون پوشیده بود و حالا همچین تیپی زده بود که یکی

نمیدونست فکر میکرد دختر پادشاه و گرفتند..! بیچاره گمان کرده بود داره به مهمونی میاد نه سفر..! ناگفته هم نمونه که اونقدر حرکات و

رفتارش زننده بود که هیچ کس درست و حسابی تحویلش نگرفت..!

مونده بودم از شب مهمونی چه جور این همه به سرعت تغییر شخصیت داده..؟ واقعا مارال راست میگفت عجب مار خوش خط و خالیه، دست

اون نازنین رو هم از پشت بسته..! بدون اینکه حتی نیم نگاهی به عرشیا یا نسترن بیندازم به طرف جمع رفتم و گفتم:

_ بچه ها ماشین من خالیه.. هر کی دوست داره میتونه با من بیاد..

سحر و خاطره و همچین نوید اعلام همراهی با من و کردند. زیر چشمی نگاهی به عرشیا که از فرط عصبانیت مشتهاش و گره کرده بود و به

هم میفشرد انداختم.. تو دلم گفتم: تقصیر خودته عرشیا جون.. میخواستی اون همسر گرامیتون و برنداری دنبال خودت راه بیندازی..!

همه سوار شدیم و به سمت جاده ی چالوس حرکت کردیم. دی وی دی ترانه هایی و که عرشیا بهم داده بود و همیشه به همراه داشتم توی

پخش گذاشته بودم و گوش میدادیم.. هر از گاهی هم از آینه مقابلم نگاهی به عقب می انداختم و متوجه ی سکوت نوید میشدم که برعکس

سحر و خاطره که یه بند فک میزدند نوید لام تا کام حرف نمیزد..!

بالاخره سکوتش و شکستم و گفتم:

_ آقای شکیبا.. مثل اینکه تمایل چندانی به این سفر ندارید..؟ اصولا در سفر باید دور غم و غصه رو یه خط قرمز کشید و فقط به شاد بودن و

خوش گذروندن فکر کرد..! اما شما گویی تمام غمهاتون داره جلوی چشمهاتون رژه میره که این قدر غمگین نشستید..!؟

_ چیزی نیست خانم راد.. شما به جای اینکه سر از احوالات بقیه در بیارید، حواستون و بدید به رانندگی که ما جونمون و از سر راه نیاوردیم..!

سحر و خاطره که حالا بی خیال از پرچونگی شده بودند سکوت اختیار کردند.. با اینکه از لحن صحبتش اصلا خوشم نیومد اما چون در سفر

بودیم و نمیخواستم باعث ناراحتی بقیه بشم با ملایمت گفتم:

_ آقای شکیبا.. کنجکاوی بنده رو بذارید به حساب اینکه یه همسفر دلش نمیخواد همراهانش غمگین باشند.. در هر صورت هر جور راحت

هستید..

خاطره که جلو و کنارم نشسته بود خودش و بهم نزدیک کرد و آروم تو گوشم گفت:

_ والله ما هم موندیم این پسره که شر کلاس بود چی شده که یه مدته عین برج زهرمار شده و نمیشه حتی با یه من عسل هم خوردش.. این

جور که به نظر میاد و غلط نگم بچه مون بدجور عاشق شده..!

با خودم گفتم پس دردمون یکیه.. اون وقت منی که خودم هزار درد دارم و به اجبار اکنون در این سفر حضور دارم، دارم یکی دیگه رو نصیحت

میکنم..!

بالاخره بعد از توقف های طولانی مدت در طول راه طرفهای 5 بود که به ویلا در چالوس رسیدیم.. یه ویلای دو طبقه که میون جنگل و دریا

قرار داشت. منظره ی زیبای درختان بلند در پشت ویلا و متقابلا صدای موجهای دریا، آرامش و تلاطمی را توأما به همراه داشت.. طبقه ی بالا

به دخترها و پایین هم به اساتید و پسرها اختصاص یافت. وسایلم و که در اتاق گذاشتم، هوس کردم به کنار ساحل برم..

با فاصله از آب روی ماسه ها نشستم. دریا خشمگین بود همچون من که از عرشیایم دلخور و خشمگین بودم..! زانوهایم و بغل کردم و به موجها

خیره شدم. آهی از نهادم بلند شد و قطره های اشک یکی یکی بر گونه هایم لیز خوردند و به پایین سرازیر شدند. گویی روزها و لحظه های پر

از درد و تنهاییم پایانی نداشت..!

دلم تنگ بود و گرفته از عرشیا.. خدای من یارم نیست که سر خم کنم بر شونه هایش و اشک بریزم و بگویم محتاجم به نگاهت و بوسه هایت..!

هوا تاریک شده بود. سر به آسمان بلند کردم تا ستاره ی خودم را بیابم.. اما ابری بود و تنها تک ستاره ای یافتم که بی یار و بی همدم بود..! و

تنها دل سپرده بود به ماه رویاهایش که او نیز پشت ابرهای تیره پنهان بود و برای او دیگر نمیتابید..!

صدای مردونه ای که کاملا نزدیک بهم بود مرا به خود آورد.. نوید بود که حالا به فاصله کنارم نشسته بود.

_ خیلی وقته اینجا نشستی. همه دارند دنبالت میگردند..!

_ متاسفم.. متوجه ی گذر زمان نبودم..

_ شما فقط واسه بقیه بلدید پند و نصیحت کنید..؟!

عصبی نگاهش کردم:

_ منظورتون چیه..؟

_ تو ماشین به من خرده گرفتید که چرا تو خودم هستم و باید در سفر غم ها رو از یاد برد، اون وقت خودتون این مدت زمان اومدین و تنها

نشستید و با دریا خلوت میکنید. نگویید که این خلوت و تنهایی و این دل گرفتگی از اثرات دریاست که باورم نمیشه..!

_ باور کردن یا نکردنش مشکل شماست.. من همیشه با دریا آروم میشم. اگر هم تنها نشستم چون اینجوری بیشتر احساس آرامش میکنم..

شما هم بهتره برگردید و به بقیه بگید من حالم خوبه و تا چند دقیقه ی دیگه میام.

_ من به خاطر شما نیومدم که به خاطر شما برگردم..! اومدم کنار ساحل هوایی تازه کنم که شما رو هم دیدم و گفتم بهتون اطلاع بدم..! حالا

هم هر زمان مایل بودین به ویلا برگردید.. با اجازه تون..

و بلند شد و رفت..

_ پسره ی گستاخ..!

نوید یکی از دانشجویان کلاس هوش مصنوعی و از دوستان نزدیک عرشیا بود. نمیدونم چرا این قدر فرق کرده بود.؟ اوایل که در کلاس

میدیدمش از جمله دانشجویانی بود که نمیگذاشت جو کلاس به به خشکی بگذره و همیشه کلاس پر بود از خنده و علی رغم اینکه پسر خوش

قیافه وخیلی جذابی بود، اما تا به حال نظر مرا به خودش جلب نکرده بود..! شاید به این دلیل که چشمان من تنها عرشیایم رو میدید و بس..

به ویلا که برگشتم با سرزنش و اعتراض بقیه مواجه شدم..

استاد نکویی جلو اومد و با لحن آرومی گفت:

_ خانم راد لطف کنید هر موقع خواستید بیرون بروید اون هم برای یه مدت طولانی، من یا بقیه رو در جریان بگذارید.

_ بله استاد.. حتما..

این و گفتم و بلافاصله به اتاقم رفتم و یه دوش آب گرم حسابی گرفتم.. یه شلوار جین آبی با یه بلوز مناسب بلند پوشیدم و به جمع بقیه

پیوستم. پسرها در حال کباب کردن و ختر ها هم مشغول تدارک وسایل شام بودند. برای کمک به نزدشون رفتم که یک آن نگاهم به عرشیا

که دست به سینه مقابلم ایستاده بود گره خورد.. اما خیلی سریع رویم و از گرفتم و خودم و مشغول کردم.

شام و در یک جمع دوستانه خوردیم و از اونجایی که همه خسته بودند بعد از یکی دو ساعتی شب نشینی همه به اتاقهایمون رفتیم که

بخوابیم. لباس راحتی ام و از چمدونم بیرون آوردم که بپوشم، ناگهان چشمم به جعبه حلقه ای افتاد که عرشیا بعد از دو هفته غیبتش برایم

خریده بود و من با خودم آورده بودمش که دستم کنم. خیره موندم بهش.. حلقه ای که به معنای واقعیش یعنی پیوند و عرشیا و اما اکنون

جدایی ما رو به همراه داشت..! خواب از چشمانم رفته بود. هوس قدم زدن در باغ پشت ویلا به سرم زد؛ مانتویم رو پوشیدم و آهسته از ویلا

خاج شدم..

میان درختها و در تاریکی قدم میزدم و گویی اون لحظه برایم همچون روز بود دیگر وحشتی از تاریکی و اون درختها نداشتم..! در خودم غرق

بودم که به ناگه دستی از پشت بازوهایم و کشید. نفسم تو سینه حبس شد و وحشت کردم، خواستم جیغ بکشم که صدای نوید و شنیدم:

_ هیس.. همه رو بی خواب میکنی..!

_ ببینم تو به پای من شدی که هر جا میرم دنبالم هستی..! نمیتونم یه لحظه راحت باشم..

دستم از بازویش کشیدم بیرون و خواستم به جلو قدم بردارم که دوباره مانعم شد..!

_ چته تو..؟ این کارها یعنی چی..؟!

_ تو که خبر از اطرافت نداری بهتره تو تاریکی هوس قدم زدن به سرت نزنه..!

_ چطور..؟

_ چند متر جلوتر یه مردابه که غروبی به طور اتفاقی از یه نفر این حوالی شنیدم که تا به حال چند نفر و به کام مرگ برده..! شما هم شانس

آوردی که من اینجا بودم وگرنه ممکن بود خدایی نکرده..!

ادامه ی حرفش و نزد و سکوت کرد..

اما من گفتم:

_ من رو هم مثل بقیه به کام مرگ میبرد.. این و میخواستی بگی؛ آره..؟!

_ خدا رو شکر که به خیر گذشت..!

_ بله.. اما کاش...

این بار رو من حرفم و خوردم و سکوت کردم..!

و او گفت:

_ مثل اینکه این زندگی و تلخی هاش، عرصه رو بر شما هم تنگ کرده..!

بی توجه به حرفش بلند شدم و با یه تشکر خشک و خالی او را به حال خودش رها کردم و از اونجا دور شدم.. ترجیح دادم به ویلا برگردم و از

خیر قدم زدن بگذرم..!

صبح که بیدار شدم کسی توی ویلا نبود.. شماره ی سحر و گرفتم:

_ بله..؟

_ کجایید شما..؟

_ خواب بودی؛ دلمون نیومد بیدارت کنیم. پسرها با استاد ستایش رفتند یه گشتی بزنند، من و بنفشه و خاطره هم اومدیم خرید واسه ناهار..

آقایون هوس دستپخت خانم ها رو کردند..! تا یه ساعت دیگه میاییم..

_ پس استاد نکویی و رهنما و نسترن کجا هستند..؟!

_ خبر ندارم.. ما که خواستیم بیاییم بیرون، اونها توی ویلا بودند..

- اوکی..

گوشی و قطع کردم و رفتم توی بالکن نشستم. چند دقیقه ای نگذشته بود، عرشیا رو دیدم که داره از ساحل به سمت ویلا میاد و نسترن هم

دنبالش.. به نظرم غیر عادی اومد..! نسترن مدام دستهایش و به روی گونه هایش میکشید و آهسته پشت عرشیا قدم بر میداشت؛ و عرشیا هم

عصبی به نظر میرسید. دوست داشتم بدونم چه خبره..؟ سریع از پله ها به پایین سرازیر شدم و مقابل در ویلا ایستادم.. ابتدا عرشیا و سپس

نسترن وارد شد.

_ واسه چی یه دفعه همه تون با هم از ویلا میرید بیرون..؟ نمیگید من تو ویلا تنها هستم..؟

نسترن به محض ورود نگاه خشمگینی به من انداخت و بدون هیچ حرفی به سمت ویلا دوید..از چشمهای قرمزش فهمیدم کلی گریه کرده و

عرشیا هم که همون طور ساکت ایستاده بود..

_ چرا حرف نمیزنی..؟!

و باز هم جوابم سکوت بود.. بی خیال شدم و خواستم برگردم که به حرف اومد:

_ وایستا.. کارت دارم..!

_ چه عجب..! آقا زبون باز کردند.. اما فکر نمیکنم من با شما کاری داشته باشم..!

مهلت نداد و مچ دستم و محکم چسبید و منو با خودش به پشت ویلا برد..

_ چته تو..؟ دوباره وحشی شدی..؟

_ بارها و بارها بهت گفته بودم ولی توی مغز کوچکت فرو نکردی.. میدونی که اگه پا روی دمم بذاری بدجور رم میکنم..!

ابروهایم و انداختم بالا و خونسرد جوابش و دادم:

_ این رو که خودم هم میدونم..!

از خشم دندونهاش و به هم فشرد و به سمتم اومد:

_ پس یه باره بگو مریضی و میخوای عذابم بدی..؟!

_ تو با خودت و اطرافت مشکل داری به من ربطش نده..

_ توئی که مریضی و عین کفتر یه بوم و دو هوا شدی..!

_ پس منم هم خیال تو رو آسوده میکنم و هم خودم رو..

بازوهایم و محکم گرفت و تکونم داد:

_ منظورت چیه..؟

_ منظورم اینه که تصمیم آخر و گرفتم.. تو میری پی زندگیت و من هم پی سرنوشتم..!

هر لحظه خشمش بیشتر میشد و منقلب تر.. در حالی که مچ دستم رو به شدت میفشرد، داد زد:

_ منظورت از سرنوشت، آقا نویده دیگه..؟!

از درد اشک به چشمام اومد، با صدای ضعیفی گفتم:

_ معلومه چی میگی..؟ نوید به من چه ربطی داره..؟!

_ ربطش به اینه که محیا خانم، گمان نکن من نفهمم و متوجه نیستم از دیروز تا حالا آقا شده شریک تنهایی ها تون..!

دیگه طاقت نیاوردم و دستم و از دستش کشیدم بیرون:

_ خفه شو عوضی..!

_ خفه نمیشم.. فکر کردی ندیدمت کنار ساحل، یا دیشب تو جنگل که اون همه به هم نزدیک بودین..!؟ دیگه داشتم کفری میشدم از این همه

توهینی که بهم میکرد.. صدایم و بردم بالا و گفتم:

_به تو هیچ ربطی نداره.. دیگه تو زندگی من هم سرک نکش.. تا زمانی که اعتمادی وجود نداره همون بهتر که به این زندگی نکبتی هم ادامه

ندیم..!

عوض جواب، داغی سیلی محکم عرشیا رو روی گونه هایم احساس کردم. اشک به چشمهام دوید ولی نه از درد و سوزش سیلی؛ بلکه از

بدبختی و فلاکتم که از سر عشق به این روز افتادم..! قدم به عقب برداشتم و ازش فاصله گرفتم. صورتم از اشک خیس بود..

_ این سیلی و واسه بار آخر زدم که یادت بمونه که هیچ وقت اسم کسی دیگه رو جلوی من نیاری وگرنه اول تو و اون رو میکشم و بعد خودم

و.. حالیت شد..؟

بدون کلامی از کنارش رد شدم ولی به سمت ویلا نرفتم و راهم و به داخل جنگل ادامه دادم؛ نمیخواستم کسی منو تو اون حال ببینه..! یک

ساعتی در جنگل پرسه زدم تا قدری آروم بشوم. وقتی به ویلا برگشتم، تقریبا بچه ها اومده بودند و هر کدام مشغول کاری.. اما از نسترن خبری

نبود و عرشیا هم یه گوشه ی سالن روی مبلی لم داده بود..

نوید هم که تازه ولی جدا از بقیه برگشته بود با ساکی که وی دستش بود به یکی از اتاق ها رفت و بعد از چند لحظه اس ام اسی به گوشیم

اومد.. بازش کردم، شماره اش ناشناس بود و نوشته بود:

_ اگه مشکلی نیست خانم راد، چند دقیقه ی دیگه بیرون از ویلا منتظرتون هستم.. نوید

معنی این کارهایش و نمیفهمیدم. عجیب بود و غیر عادی..! یک آن از چیزی که به ذهنم اومد قلبم ریخت؛ نکنه معنی این رفتارهایش این

باشه که دختری و که بهش دل بسته من هستم..؟!

زیر چشمی نگاهی به عرشیا که منو میپایید و تمام حرکاتم و زیر نظر داشت انداختم. تو ذهنم به نوید فکر کردم؛ جایی برای او نبود و تنها

برایم همکلاس بود و بس.. هیچ کس نمیتونست در قلبم به جز عرشیایم جایی داشته باشه. قلبم و ذهنم و وجودم در اسارت او بود و بس و من

زندانی عشق او..! با این حال نباید نوید رو در ابهام میگذاشتم و باید برایش روشن میکردم که باید عشق و در جای دیگر و در وجود دیگری پیدا

کند... برخلاف میلم از ویلا خارج شدم و رفتم کنار ساحل.. نوید رو به دریا ایستاده بود و ساک خریدی و هم که با خودش به اتاق برده بود

اکنون در دستش بود..!

نزدیک رفتم و آهسته گفتم:

_ با من کاری داشتید..؟

برگشت به طرفم و به وضوح حلقه ی اشک رو در چشمان آبی دریاییش دیدم..!

خیره شد به صورتم و با صدایی لرزان گفت:

_ محیا.. تو با من چی کار کردی..؟!

لرزش صدایش دلم را به درد آورد، اما چه کار میتونستم کنم..؟ یکی باید مرهم دل خودم میشد.. دلی که با دوری و غم دست به گریبان بود تا

راه فراری بیابد ولی هر لحظه اسیر تر میشد..! با قطره اشکی که به روی گونه هایش لغزید، فرصتی برای گریه کردن بود؛ مقابلم زانو زد و سرش

و انداخت پایین.. دلم ریش شد برایش و بی محابا اشکهایم بهانه ای برای فرو ریختن یافتند. دردمون یکی بود و هر دو از فراق یار میسوختیم؛

من در فراق یار خویش و او در فراق من..!!

سکوت و شکست و به صدایش نیرو داد:

متوجه ی گوشیم شدم که داره زنگ میخوره، از دیشب بعد از صحبت با عرشیا یادم رفته بود از سایلنت خارجش کنم.. بدون توجه به اینکه کی

پشت خطه دکمه ی اتصال و زدم:

_ الو.. عرشیا کجایی؟ دیر کردی..

صدای مارال تو گوشم پیچید:

_ پس آقا عرشیا قراره تشریف بیارند که جنابعالی عین دستپاچه های شوهر ندیده صبح زود از خونه زدی بیرون..؟! دختر نمیتونستی صبر

کنی من بیدار بشم و بعد گورت و گم کنی..؟

_ ببخشید مارال.. آخه عرشیا دیشب زنگ زد و گفت تا قبل از ظهر میاد.. خب منم باید زود برمیگشتم خونه که کلی کار داشتم..!

_ آهان.. آشپزی و این جور کارها دیگه..؟!

_ اوهووم..

_ ببینم شیطون لباس خوشگل مشگل که پوشیدی که..؟!! نذاری اون نسترنه عرشیا رو از چنگت بیرون بیاره ها وگرنه خودم خفت میکنم..!

_ اولا مگه عرشیا بار اولشه که میاد پیش من..؟ دوما هر چند تا زن دیگه هم که داشته باشه آخرش بیخ ریش خودمه..! عزیزم من و عرشیا با

همه وجود همدیگه رو میخواییم و هیچ چیز هم نمیتونه ما رو از هم دور کنه..!

_ اوه اوه.. چه اعتماد به نفسی داری تو..؟ مثلا چه غلطی میکنی که بیخ ریشت بمونه..؟ از اون کارها دیگه ناقلا..؟!!

_ بی تربیت منحرف..!

_ عزیزم یه امر طبیعیه..!

در حال صحبت با مارال بودم که زنگ خونه به صدا در اومد..

_ مارال فکر کنم عرشیا اومد.. کاری نداری..؟ خودم بهت زنگ میزنم..

مارال خنده ی بلندی سر داد و گفت:

_ این یعنی بی موقع مزاحم نشم دیگه..؟! برو برو فدات بشم فقط یه موقع آبرومون و نبری ها..؟

_ باشه باشه.. فعلا..

_ دختره ی پررو شرم و حیا رو خورده، یه آب هم رویش..! به سلامت..

در و به روی عرشیا باز کردم و به استقبالش رفتم.. وای خدا این روز به روز خوش تیپ تر و جذاب تر میشه.. معلوم نیست چی کار میکنه که

میخواد منو دیوونه کنه..!

سلامی بهش کردم و رفتم کنار تا باید داخل؛ نگاهی به سر تا پایم انداخت و اگرچه برق چشمانش ازم دور نموند ولی به روی خودش نیاورد و

جواب سلامم و به آرومی داد:

_ در و چرا باز نمیکنی..؟

_ با مارال صحبت میکردم.. دختره نمیگذاشت قطع کنم، یه بند حرف میزد. راستی مگه تو کلید نداری..؟!

_ دارم ولی نمیخواستم همین جوری بیام تو..!

با اخم و دست به کمر مقابلش ایستادم وگفتم:

_ مگه من و تو غریبه ایم که ملاحظه کار شدی..؟!

جوابی نداد و یکراست رفت و روی مبل نشست..

_ بی زحمت یه لیوان آب واسم بیار.. خیلی تشنمه..

با ناراحتی به آشپزخانه رفتم و یه سری به غذای روی اجاق زدم. به سالن برگشتم.. ای وای کجا دوباره غیبش زد..؟! حدس زدم به اتاق پیانو

رفته باشه ولی اونجا نبود. تو اتاق ماهان هم نبود جل الخالق عین جن ناپدید میشه..! ناگهان زمزمه ای شنیدم، صدا از توی اتاق خودم بود.

آروم لای در وباز کردم.. باورم نمیشد..! عرشیا در حال نماز خوندن و ذکر با خدا بود..! چه طور تمام این مدت اون رو به این حال ندیده بودم..؟

یعنی اصلا فکرش رو هم نمیکردم که عرشیا اهل نماز و عبادت باشه..! زوم کردم به چهره اش و دقیق شدم.. چه قدر جذاب تر و دوست

داشتنی تر از همیشه بود. نمیدونم چه باعث شد که در اعماق قلبم احساس کنم بیشتر از قبل عاشقشم..! اشک به چشمهام حلقه زد و خواستم

برگردم که مبادا مانع خلوتش شوم که صدایم زد:

_ محیا..؟

_ بله..؟

_ بیا داخل..؟

روی تخت، مقابلش نشستم و آرامش را به وضوح در نگاهش دیدم. یه لحظه نگاهم به جانمازی افتاد که مادربزرگم از مشهد برایم آورده بود..

یادم اومد یه شب که خیلی دلم گرفته بود توی سالن جانمازم و پهن کرده بودم و با خدای خودم راز و نیاز کرده بودم؛ و بعد از اون فراموش

کرده بودم در کمد اتاقم بگذارم..!

عرشیا جانماز و جمع کرد و گذاشت روی میزم و خودش هم اومد وکنارم نشست. منو به سمت خودش برگردوند و موهایم که دورم آویزون بود

به یه طرف ریخت و لبهاش و به صورتم نزدیک کرد و پیشونیم و بوسید.. لبخندی روی لبهام نشست و زل زدم بهش..

_ محیا جان آخر هفته میریم شمال..!

متحیر نگاهش کردم و گفتم:

_ شمال..؟ واسه چی..؟!

_ واسه ی تفریح دیگه..البته تنهایی نه.. یه اردوی دانشجوییه که تعدادمون زیاد نیست و دو سه تا از اساتید و چند تا از دانشجویان که همکاران

و دوستان نزدیک خودم هستند و خودشون هم ترتیب این سفر و دادند.. میای که..؟

از خوشحالی مثل بچه ها پریدم تو بغلش و بوسیدمش..

_ آخ جون عرشیا.. نمیدونی چه قدر هوس سفر شمال و کرده بودم..؟

_ خب زودتر میگفتی بهم که ترتیبش و بدم..

_ آخه تو این اوضاعی که این مدت به پا بود چه جور میرفتیم..؟

_ راست میگی تو هم..

یک آن همزمان با خوشحالی ام غمی به دلم نشست که از دید عرشیا پنهان نموند..

_ چی شد محیا..؟ چرا ناراحت شدی..؟

_ یادم افتاد که قرار بود با ماهان توی تعطیلات عید بریم شمال اما با پیش اومدن رفتن زود هنگامشون نشد که با هم بریم..

_ عزیزم خودت و ناراحت نکن.. ایشالله هر موقع اومدند دسته جمعی با هم میریم..

_ باشه.. عرشیا..؟

_ بله..؟

خودم و لوس کردم و گفتم:

_ باز هم بله..؟!

تو صورتم لبخند دلنشینی کرد و گفت:

_ جانم..؟! بگو..

_ پس کلاسهایم چی میشه..؟

_ مشکلی نیست.. آخر هفته که تعطیلی خورده و فقط یه روز از کلاست عقب میوفتی که اون هم اگه تنبلی نکنی میتونی جبرانش کنی و

خودم هم کمکت میکنم..

اون روز برای بار دگر من و عرشیا همه چیز و به فراموشی سپردیم و شدیم همچون گذشته دو عاشق دلخسته و در عطش یکدیگر..!!

روز سفر به شمال رسید و من در پوست خود نمیگنجیدم.. بعد از سفر کیش و مسائلی که پیش اومد وبه هیچ کدام از ما خوش نگذشته بود

این سفر میتونست برایم لذت بخش باشه.. چمدانم و بسته بودم و منتظر بودم عرشیا بیاد دنبالم.. اما هر چه قدر منتظر بودم نیومد..! دوباره

دلشوره به درونم چنگ انداخت. به گوشیش زنگ زدم؛ پشت خطی بودم، خیالم از این بابت راحت شد که حالش خوبه.. پس چرا اینقدر دیر

کرده..؟ عرشیا اصولا آدم بد قولی نبود و همیشه سر ساعت حاضر میشد. دقایقی بعد خودش زنگ زد. لحن صدایش به نظرم عصبی و ناراحت

اومد..

_ محیا جان اگه ممکنه با ماشین خودت بیا.. بچه ها خروجی شهر قرار گذاشتند، اون جا میبینمت..!

و بلافاصله گوشی قطع کرد..

مات و مبهوت مانده بودم که دوباره چه اتفاقی افتاده..؟ وقتی قرار بود با هم بریم؛ چی شده که لحظه ی آخر از من میخواد با ماشین خودم

برم..؟! زمانی واسه فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن تغییر نظر عرشیا رو نداشتم.. چمدان و وسایلم و توی ماشین گذاشتم و به سمت خروجی

شهر به راه افتادم.. به محل قرار که رسیدم چند نفری از بچه ها اومده بودند اما عرشیا هنوز نیومده بود. از ماشین پیاده شدم و کنارشون به

انتظار بقیه ایستادم.یکی یکی همه اومدند.. از اساتید، استاد نکویی و استاد ستایش. و از دانشجوها هم سحر نیایش و خاطره نیاز فرد و بنفشه

کامروا ، فرشاد آریافر، سام احسانی و نوید شکیبا که همه از دوستان عرشیا بودند..

گرم صحبت با بقیه بودم که عرشیا هم اومد، اما... اما تنها نبود..! دقیق تر که شدم، نسترن بود که با یه عینک دودی بزرگ که نصف صورتش و

گرفته بود و اصلا هم بهش نمی اومد کنار عرشیا نشسته بود. هر دو از ماشین پیاده شدند و به طرفمون اومدند..

پس واسه همین بود که خواست با ماشین خودم به تنهایی بیام..با نسترن خانم اومده بود..! به خدا اگه به خاطر این نبود که مضحکه ی دست

بقیه نشم و پشت سرم حرف در نیاورند؛ همون موقع از رفتن انصراف میدادم..!

جلو نرفتم و سر جایم ایستادم و فقط با تکون سر سلامی کردم.. نسترن که به خیال خودش واسه ی رو کم کنی به همراه عرشیا اومده بود و یه

جورایی هم میخواست حرف خودش و به کرسی بشونه؛ همچین تیپ جلف مسخره ای زده بود و دستش و به دور بازوی عرشیا حلقه کرده بود

که ناخودآگاه لبخندی زدم و تو دلم گفتم: تازه به دوران رسیده معلوم نیست به خاطر ثروت عرشیاست یا خود عرشیا که داره خودش و به آب

و آتیش میزنه تو دلش جایی باز کنه..! یادم اومد به شب مهمونی که یه لباس ساده ی ارزون پوشیده بود و حالا همچین تیپی زده بود که یکی

نمیدونست فکر میکرد دختر پادشاه و گرفتند..! بیچاره گمان کرده بود داره به مهمونی میاد نه سفر..! ناگفته هم نمونه که اونقدر حرکات و

رفتارش زننده بود که هیچ کس درست و حسابی تحویلش نگرفت..!

مونده بودم از شب مهمونی چه جور این همه به سرعت تغییر شخصیت داده..؟ واقعا مارال راست میگفت عجب مار خوش خط و خالیه، دست

اون نازنین رو هم از پشت بسته..! بدون اینکه حتی نیم نگاهی به عرشیا یا نسترن بیندازم به طرف جمع رفتم و گفتم:

_ بچه ها ماشین من خالیه.. هر کی دوست داره میتونه با من بیاد..

سحر و خاطره و همچین نوید اعلام همراهی با من و کردند. زیر چشمی نگاهی به عرشیا که از فرط عصبانیت مشتهاش و گره کرده بود و به

هم میفشرد انداختم.. تو دلم گفتم: تقصیر خودته عرشیا جون.. میخواستی اون همسر گرامیتون و برنداری دنبال خودت راه بیندازی..!

همه سوار شدیم و به سمت جاده ی چالوس حرکت کردیم. دی وی دی ترانه هایی و که عرشیا بهم داده بود و همیشه به همراه داشتم توی

پخش گذاشته بودم و گوش میدادیم.. هر از گاهی هم از آینه مقابلم نگاهی به عقب می انداختم و متوجه ی سکوت نوید میشدم که برعکس

سحر و خاطره که یه بند فک میزدند نوید لام تا کام حرف نمیزد..!

بالاخره سکوتش و شکستم و گفتم:

_ آقای شکیبا.. مثل اینکه تمایل چندانی به این سفر ندارید..؟ اصولا در سفر باید دور غم و غصه رو یه خط قرمز کشید و فقط به شاد بودن و

خوش گذروندن فکر کرد..! اما شما گویی تمام غمهاتون داره جلوی چشمهاتون رژه میره که این قدر غمگین نشستید..!؟

_ چیزی نیست خانم راد.. شما به جای اینکه سر از احوالات بقیه در بیارید، حواستون و بدید به رانندگی که ما جونمون و از سر راه نیاوردیم..!

سحر و خاطره که حالا بی خیال از پرچونگی شده بودند سکوت اختیار کردند.. با اینکه از لحن صحبتش اصلا خوشم نیومد اما چون در سفر

بودیم و نمیخواستم باعث ناراحتی بقیه بشم با ملایمت گفتم:

_ آقای شکیبا.. کنجکاوی بنده رو بذارید به حساب اینکه یه همسفر دلش نمیخواد همراهانش غمگین باشند.. در هر صورت هر جور راحت

هستید..

خاطره که جلو و کنارم نشسته بود خودش و بهم نزدیک کرد و آروم تو گوشم گفت:

_ والله ما هم موندیم این پسره که شر کلاس بود چی شده که یه مدته عین برج زهرمار شده و نمیشه حتی با یه من عسل هم خوردش.. این

جور که به نظر میاد و غلط نگم بچه مون بدجور عاشق شده..!

با خودم گفتم پس دردمون یکیه.. اون وقت منی که خودم هزار درد دارم و به اجبار اکنون در این سفر حضور دارم، دارم یکی دیگه رو نصیحت

میکنم..!

بالاخره بعد از توقف های طولانی مدت در طول راه طرفهای 5 بود که به ویلا در چالوس رسیدیم.. یه ویلای دو طبقه که میون جنگل و دریا

قرار داشت. منظره ی زیبای درختان بلند در پشت ویلا و متقابلا صدای موجهای دریا، آرامش و تلاطمی را توأما به همراه داشت.. طبقه ی بالا

به دخترها و پایین هم به اساتید و پسرها اختصاص یافت. وسایلم و که در اتاق گذاشتم، هوس کردم به کنار ساحل برم..

با فاصله از آب روی ماسه ها نشستم. دریا خشمگین بود همچون من که از عرشیایم دلخور و خشمگین بودم..! زانوهایم و بغل کردم و به موجها

خیره شدم. آهی از نهادم بلند شد و قطره های اشک یکی یکی بر گونه هایم لیز خوردند و به پایین سرازیر شدند. گویی روزها و لحظه های پر

از درد و تنهاییم پایانی نداشت..!

دلم تنگ بود و گرفته از عرشیا.. خدای من یارم نیست که سر خم کنم بر شونه هایش و اشک بریزم و بگویم محتاجم به نگاهت و بوسه هایت..!

هوا تاریک شده بود. سر به آسمان بلند کردم تا ستاره ی خودم را بیابم.. اما ابری بود و تنها تک ستاره ای یافتم که بی یار و بی همدم بود..! و

تنها دل سپرده بود به ماه رویاهایش که او نیز پشت ابرهای تیره پنهان بود و برای او دیگر نمیتابید..!

صدای مردونه ای که کاملا نزدیک بهم بود مرا به خود آورد.. نوید بود که حالا به فاصله کنارم نشسته بود.

_ خیلی وقته اینجا نشستی. همه دارند دنبالت میگردند..!

_ متاسفم.. متوجه ی گذر زمان نبودم..

_ شما فقط واسه بقیه بلدید پند و نصیحت کنید..؟!

عصبی نگاهش کردم:

_ منظورتون چیه..؟

_ تو ماشین به من خرده گرفتید که چرا تو خودم هستم و باید در سفر غم ها رو از یاد برد، اون وقت خودتون این مدت زمان اومدین و تنها

نشستید و با دریا خلوت میکنید. نگویید که این خلوت و تنهایی و این دل گرفتگی از اثرات دریاست که باورم نمیشه..!

_ باور کردن یا نکردنش مشکل شماست.. من همیشه با دریا آروم میشم. اگر هم تنها نشستم چون اینجوری بیشتر احساس آرامش میکنم..

شما هم بهتره برگردید و به بقیه بگید من حالم خوبه و تا چند دقیقه ی دیگه میام.

_ من به خاطر شما نیومدم که به خاطر شما برگردم..! اومدم کنار ساحل هوایی تازه کنم که شما رو هم دیدم و گفتم بهتون اطلاع بدم..! حالا

هم هر زمان مایل بودین به ویلا برگردید.. با اجازه تون..

و بلند شد و رفت..

_ پسره ی گستاخ..!

نوید یکی از دانشجویان کلاس هوش مصنوعی و از دوستان نزدیک عرشیا بود. نمیدونم چرا این قدر فرق کرده بود.؟ اوایل که در کلاس

میدیدمش از جمله دانشجویانی بود که نمیگذاشت جو کلاس به به خشکی بگذره و همیشه کلاس پر بود از خنده و علی رغم اینکه پسر خوش

قیافه وخیلی جذابی بود، اما تا به حال نظر مرا به خودش جلب نکرده بود..! شاید به این دلیل که چشمان من تنها عرشیایم رو میدید و بس..

به ویلا که برگشتم با سرزنش و اعتراض بقیه مواجه شدم..

استاد نکویی جلو اومد و با لحن آرومی گفت:

_ خانم راد لطف کنید هر موقع خواستید بیرون بروید اون هم برای یه مدت طولانی، من یا بقیه رو در جریان بگذارید.

_ بله استاد.. حتما..

این و گفتم و بلافاصله به اتاقم رفتم و یه دوش آب گرم حسابی گرفتم.. یه شلوار جین آبی با یه بلوز مناسب بلند پوشیدم و به جمع بقیه

پیوستم. پسرها در حال کباب کردن و ختر ها هم مشغول تدارک وسایل شام بودند. برای کمک به نزدشون رفتم که یک آن نگاهم به عرشیا

که دست به سینه مقابلم ایستاده بود گره خورد.. اما خیلی سریع رویم و از گرفتم و خودم و مشغول کردم.

شام و در یک جمع دوستانه خوردیم و از اونجایی که همه خسته بودند بعد از یکی دو ساعتی شب نشینی همه به اتاقهایمون رفتیم که

بخوابیم. لباس راحتی ام و از چمدونم بیرون آوردم که بپوشم، ناگهان چشمم به جعبه حلقه ای افتاد که عرشیا بعد از دو هفته غیبتش برایم

خریده بود و من با خودم آورده بودمش که دستم کنم. خیره موندم بهش.. حلقه ای که به معنای واقعیش یعنی پیوند و عرشیا و اما اکنون

جدایی ما رو به همراه داشت..! خواب از چشمانم رفته بود. هوس قدم زدن در باغ پشت ویلا به سرم زد؛ مانتویم رو پوشیدم و آهسته از ویلا

خاج شدم..

میان درختها و در تاریکی قدم میزدم و گویی اون لحظه برایم همچون روز بود دیگر وحشتی از تاریکی و اون درختها نداشتم..! در خودم غرق

بودم که به ناگه دستی از پشت بازوهایم و کشید. نفسم تو سینه حبس شد و وحشت کردم، خواستم جیغ بکشم که صدای نوید و شنیدم:

_ هیس.. همه رو بی خواب میکنی..!

_ ببینم تو به پای من شدی که هر جا میرم دنبالم هستی..! نمیتونم یه لحظه راحت باشم..

دستم از بازویش کشیدم بیرون و خواستم به جلو قدم بردارم که دوباره مانعم شد..!

_ چته تو..؟ این کارها یعنی چی..؟!

_ تو که خبر از اطرافت نداری بهتره تو تاریکی هوس قدم زدن به سرت نزنه..!

_ چطور..؟

_ چند متر جلوتر یه مردابه که غروبی به طور اتفاقی از یه نفر این حوالی شنیدم که تا به حال چند نفر و به کام مرگ برده..! شما هم شانس

آوردی که من اینجا بودم وگرنه ممکن بود خدایی نکرده..!

ادامه ی حرفش و نزد و سکوت کرد..

اما من گفتم:

_ من رو هم مثل بقیه به کام مرگ میبرد.. این و میخواستی بگی؛ آره..؟!

_ خدا رو شکر که به خیر گذشت..!

_ بله.. اما کاش...

این بار رو من حرفم و خوردم و سکوت کردم..!

و او گفت:

_ مثل اینکه این زندگی و تلخی هاش، عرصه رو بر شما هم تنگ کرده..!

بی توجه به حرفش بلند شدم و با یه تشکر خشک و خالی او را به حال خودش رها کردم و از اونجا دور شدم.. ترجیح دادم به ویلا برگردم و از

خیر قدم زدن بگذرم..!

صبح که بیدار شدم کسی توی ویلا نبود.. شماره ی سحر و گرفتم:

_ بله..؟

_ کجایید شما..؟

_ خواب بودی؛ دلمون نیومد بیدارت کنیم. پسرها با استاد ستایش رفتند یه گشتی بزنند، من و بنفشه و خاطره هم اومدیم خرید واسه ناهار..

آقایون هوس دستپخت خانم ها رو کردند..! تا یه ساعت دیگه میاییم..

_ پس استاد نکویی و رهنما و نسترن کجا هستند..؟!

_ خبر ندارم.. ما که خواستیم بیاییم بیرون، اونها توی ویلا بودند..

- اوکی..

گوشی و قطع کردم و رفتم توی بالکن نشستم. چند دقیقه ای نگذشته بود، عرشیا رو دیدم که داره از ساحل به سمت ویلا میاد و نسترن هم

دنبالش.. به نظرم غیر عادی اومد..! نسترن مدام دستهایش و به روی گونه هایش میکشید و آهسته پشت عرشیا قدم بر میداشت؛ و عرشیا هم

عصبی به نظر میرسید. دوست داشتم بدونم چه خبره..؟ سریع از پله ها به پایین سرازیر شدم و مقابل در ویلا ایستادم.. ابتدا عرشیا و سپس

نسترن وارد شد.

_ واسه چی یه دفعه همه تون با هم از ویلا میرید بیرون..؟ نمیگید من تو ویلا تنها هستم..؟

نسترن به محض ورود نگاه خشمگینی به من انداخت و بدون هیچ حرفی به سمت ویلا دوید..از چشمهای قرمزش فهمیدم کلی گریه کرده و

عرشیا هم که همون طور ساکت ایستاده بود..

_ چرا حرف نمیزنی..؟!

و باز هم جوابم سکوت بود.. بی خیال شدم و خواستم برگردم که به حرف اومد:

_ وایستا.. کارت دارم..!

_ چه عجب..! آقا زبون باز کردند.. اما فکر نمیکنم من با شما کاری داشته باشم..!

مهلت نداد و مچ دستم و محکم چسبید و منو با خودش به پشت ویلا برد..

_ چته تو..؟ دوباره وحشی شدی..؟

_ بارها و بارها بهت گفته بودم ولی توی مغز کوچکت فرو نکردی.. میدونی که اگه پا روی دمم بذاری بدجور رم میکنم..!

ابروهایم و انداختم بالا و خونسرد جوابش و دادم:

_ این رو که خودم هم میدونم..!

از خشم دندونهاش و به هم فشرد و به سمتم اومد:

_ پس یه باره بگو مریضی و میخوای عذابم بدی..؟!

_ تو با خودت و اطرافت مشکل داری به من ربطش نده..

_ توئی که مریضی و عین کفتر یه بوم و دو هوا شدی..!

_ پس منم هم خیال تو رو آسوده میکنم و هم خودم رو..

بازوهایم و محکم گرفت و تکونم داد:

_ منظورت چیه..؟

_ منظورم اینه که تصمیم آخر و گرفتم.. تو میری پی زندگیت و من هم پی سرنوشتم..!

هر لحظه خشمش بیشتر میشد و منقلب تر.. در حالی که مچ دستم رو به شدت میفشرد، داد زد:

_ منظورت از سرنوشت، آقا نویده دیگه..؟!

از درد اشک به چشمام اومد، با صدای ضعیفی گفتم:

_ معلومه چی میگی..؟ نوید به من چه ربطی داره..؟!

_ ربطش به اینه که محیا خانم، گمان نکن من نفهمم و متوجه نیستم از دیروز تا حالا آقا شده شریک تنهایی ها تون..!

دیگه طاقت نیاوردم و دستم و از دستش کشیدم بیرون:

_ خفه شو عوضی..!

_ خفه نمیشم.. فکر کردی ندیدمت کنار ساحل، یا دیشب تو جنگل که اون همه به هم نزدیک بودین..!؟ دیگه داشتم کفری میشدم از این همه

توهینی که بهم میکرد.. صدایم و بردم بالا و گفتم:

_به تو هیچ ربطی نداره.. دیگه تو زندگی من هم سرک نکش.. تا زمانی که اعتمادی وجود نداره همون بهتر که به این زندگی نکبتی هم ادامه

ندیم..!

عوض جواب، داغی سیلی محکم عرشیا رو روی گونه هایم احساس کردم. اشک به چشمهام دوید ولی نه از درد و سوزش سیلی؛ بلکه از

بدبختی و فلاکتم که از سر عشق به این روز افتادم..! قدم به عقب برداشتم و ازش فاصله گرفتم. صورتم از اشک خیس بود..

_ این سیلی و واسه بار آخر زدم که یادت بمونه که هیچ وقت اسم کسی دیگه رو جلوی من نیاری وگرنه اول تو و اون رو میکشم و بعد خودم

و.. حالیت شد..؟

بدون کلامی از کنارش رد شدم ولی به سمت ویلا نرفتم و راهم و به داخل جنگل ادامه دادم؛ نمیخواستم کسی منو تو اون حال ببینه..! یک

ساعتی در جنگل پرسه زدم تا قدری آروم بشوم. وقتی به ویلا برگشتم، تقریبا بچه ها اومده بودند و هر کدام مشغول کاری.. اما از نسترن خبری

نبود و عرشیا هم یه گوشه ی سالن روی مبلی لم داده بود..

نوید هم که تازه ولی جدا از بقیه برگشته بود با ساکی که وی دستش بود به یکی از اتاق ها رفت و بعد از چند لحظه اس ام اسی به گوشیم

اومد.. بازش کردم، شماره اش ناشناس بود و نوشته بود:

_ اگه مشکلی نیست خانم راد، چند دقیقه ی دیگه بیرون از ویلا منتظرتون هستم.. نوید

معنی این کارهایش و نمیفهمیدم. عجیب بود و غیر عادی..! یک آن از چیزی که به ذهنم اومد قلبم ریخت؛ نکنه معنی این رفتارهایش این

باشه که دختری و که بهش دل بسته من هستم..؟!

زیر چشمی نگاهی به عرشیا که منو میپایید و تمام حرکاتم و زیر نظر داشت انداختم. تو ذهنم به نوید فکر کردم؛ جایی برای او نبود و تنها

برایم همکلاس بود و بس.. هیچ کس نمیتونست در قلبم به جز عرشیایم جایی داشته باشه. قلبم و ذهنم و وجودم در اسارت او بود و بس و من

زندانی عشق او..! با این حال نباید نوید رو در ابهام میگذاشتم و باید برایش روشن میکردم که باید عشق و در جای دیگر و در وجود دیگری پیدا

کند... برخلاف میلم از ویلا خارج شدم و رفتم کنار ساحل.. نوید رو به دریا ایستاده بود و ساک خریدی و هم که با خودش به اتاق برده بود

اکنون در دستش بود..!

نزدیک رفتم و آهسته گفتم:

_ با من کاری داشتید..؟

برگشت به طرفم و به وضوح حلقه ی اشک رو در چشمان آبی دریاییش دیدم..!

خیره شد به صورتم و با صدایی لرزان گفت:

_ محیا.. تو با من چی کار کردی..؟!

لرزش صدایش دلم را به درد آورد، اما چه کار میتونستم کنم..؟ یکی باید مرهم دل خودم میشد.. دلی که با دوری و غم دست به گریبان بود تا

راه فراری بیابد ولی هر لحظه اسیر تر میشد..! با قطره اشکی که به روی گونه هایش لغزید، فرصتی برای گریه کردن بود؛ مقابلم زانو زد و سرش

و انداخت پایین.. دلم ریش شد برایش و بی محابا اشکهایم بهانه ای برای فرو ریختن یافتند. دردمون یکی بود و هر دو از فراق یار میسوختیم؛

من در فراق یار خویش و او در فراق من..!!

سکوت و شکست و به صدایش نیرو داد:

_ محیا منو نسپار به خاطره ها.. داغون میشم..! اگه اون لحظه ای که خدا فرشته ی زیبایی چون تو را خلق میکرد اختیار با من بود التماس

میکردم جانم را بگیرد ولی روزی مرا اسیر عشق تو نکند..

از پشت پرده ی اشکهایم به صورت خیس از اشکش زل زدم.. تنم لرزید.. خدایا چه میکنی با من و چه میکنی با او..؟ مگر گناه ما چیست که

بازیچه ی این روزگار بی مروت شده ایم..؟

مقابلش زانو زدم و به سختی در جوابش گفتم:

_ گمان میکردم تنها این منم که از عشق خود و سنگدلی روزگار رنج میکشم.. گویی چون من بسیار است و همسفر راه اندک..!

فراموشم کن و تو مرا بسپار به خاطره ها.. اگر لایق بودم که هرگز محو نخواهم شد اما امیدوارم لایق نباشم که مرا از یاد ببری..!

با موندن و عذاب دیدن عاشقی چون خودم داغون میشدم.. بلافاصله برخاستم و او را به حال خود رها کردم مانگونه که خود تنها مانده

بودم.. و چه بیرحمانه من از دنیا آموختم این سنگدلی را..!

maryam banoo842
1391،09،10, ساعت : 12:54 قبل از ظهر
اندکی معطل کردم و سپس به ویلا برگشتم. یکراست به طبقه ی پایین رفتم تا کسی شک نکنه.. استاد ستایش و نکویی در حال تماشای

تلویزیون بودند و پسرها هم که مدام به آشپزخانه سرک میکشیدند و غر میزدند که غذا هر چه زودتر حاضر بشه.. الحق که باید کارد

بخوره تو شکمشون بس که میخورند..

از عرشیا و نسترن خبری نبود و اونها رو در جمع ندیدم.. به سمت آشپزخانه می رفتم که استاد صدایم زد:

_ خانم راد..؟

_ بله استاد..؟

نزدیکم آمد و بی معطلی پرسید:

_ خانم راد شما در جریان هستید که عرشیا و نوید این دو روزه چه مشکلی واسشون پیش اومده که مدام از جمع فاصله میگیرند..؟!

من که حسابی از این سوال ناگهانی استاد شوکه شده بودم گفتم:

_ نخیر استاد.. من اطلاعی ندارم، ولی چرا از من می پرسید..؟

استاد که از لحن جوابم به راحتی متوجه شد حقیقت را نمیگویم یه تای ابرویش رو بالا انداخت و گفت:

_ چون متوجه شدم در این دو روز از بقیه به این دو نفر نزدیکتر هستید..!

_نه استاد..اشتباه میکنید! درسته عرشیا استاد منه وعرشیا هم از نزدیکترین همکلاسی هایم ولی من در مسائل شخصی کسی دخالت

نمیکنم..

_ که اینطور..! خیلی خب.. میتونید برید..

شوکه شده بودم از اینکه استاد هم متوجه ی قضیه شده بود، پس حتما بقیه هم پی به یه چیزهایی برده اند..! بس که این دو تا تابلو بازی در

آوردند..! آبروی منو هم بردند.. حسابی خونم به جوش اومده بود. سنگ روی یخ شدم جلوی استاد..!

موقع ناهار همه ساکت بودند و متوجه بودم که با چشم و ابرو یه چیزهایی به هم میگویند و بی شک به من و عرشیا و نوید مربوط میشد..!

اهمیتی ندادم ولی تمام مدت از نگاههای غضبناک عرشیا به خودم و نوید در عذاب بودم..!

عصری همه قصد رفتن به دریا رو کردند و برخلاف قبل اینبار نوید هم همراهیشون کرد..! من هم خواستم برم، به خصوص که فرشاد از قبل

واسه دو ساعت اسب سواری اسبی رو کرایه کرده بود؛ ولی عرشیا بهم اس داد که من بمونم و باهام کار داره..! نسترن رو به همرا بقیه فرستاد و

چیزی هم آروم در گوش استاد ستایش گفت و اون هم به معنای قبول، سرش و تکون داد و با بقیه رفتند..!

روی مبل نشستم و منتظر شدم تا عرشیا حرف بزنه..

_ بهتره بریم تو جنگل.. ممکنه اینجا یکی سر برسه..!

پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:

_ کاری نمی خواهیم کنیم، فقط قراره حرف بزنیم..!

به طرفم اومد و خواست دستم و بگیره ولی قبل از اینکه حرکتی کنه بلند شدم و گفتم:

_ لازم نیست.. خودم راه و بلدم..!

چند دقیقه ای در جنگل قدم زدیم البته عرشیا جلو و من پشت سرش.. از ویلا دور شده بودیم که نزدیکم شد و گفت:

_ بهتره دورتر نشیم.. اینجوری لااقل دست یکی بهمون میرسه اگه طوریمون بشه..!

_ نترس هیچ طوریمون نمیشه اگه جنابعالی بلا ملایی سر هر دویمون نیاری..!

واسم عجیب بود، آروم مقابلم ایستاد و دیگر خبری از هیچ خشم وکینه ای در صورتش نبود..! تند تند نفس میکشید و میدیدم که قفسه ی سینه اش بالا و

پایین میشد، میفهمیدم این گونه نفس کشیدن از هیجان و اشتیاقه..! دستم و گرفت و به درختی تکیه ام داد و خودش هم مقابلم

ایستاد.. یه دستش و به درخت زد و با دست دیگرش به آرامی صورتم و نوازش کرد..

مبهوت نگاهش میکردم، نفسم بند اومده بود اما قدرت هیچ حرکتی رو در خود نمیدیدم؛ چشمانش به سرخی میزد. نمیدونم از شدت هیجان بود یا از بیخوابی شب قبل..!

_ محیا خواهش میکنم.. بگذار این بار رو عشق و تا ابد به هم ثابت کنیم..!! میخوام تصمیم آخرت و همون جور که خودت گفتی بگذاری بعد از

این لحظه..!

یک آن از اینکه در این مدت خود را همچون عروسک خیمه شب بازی ای در دستان او میدیدم به شدت عصبانی شدم و او را به عقب هولش دادم و گفتم:

_ تو فکر کردی کی هستی..؟ هان..؟ هر موقع نیازت شدت گرفت میایی سراغم و هر موقع ازم سیر شدی ترکم می کنی و بعدش هم می افتی

به جونم..! من بازیچه ی تو شدم..آره..؟

خودش و بهم نزدیک کرد و کاملا چسبید بهم:

_ محیا.. نه تو بازیچه ی منی و نه من اون قدر بی غیرت و پستم که نازنینی چو تو رو به بازی بگیرم. من در نبود تو و از دوری تو زجر

میکشم، داغون میشم. نفسم به نفس تو بسته است و جونم به عشقت گره خورده.. لحظه هایم با حضور تو رنگ میگیره و بی تو در تاریکی

مطلقم.. محیا، تو هیچ وقت دروغگوی خوبی نبودی..! تو هیچ زمان نتونستی عشقت به من رو پنهان کنی و هیچ زمان هم نخواهی

تونست..!

همون لحظه دست چپم رو که به روی سینه اش بود در دست گرفت و بالا آورد و به حلقه ام بوسه ای زد و گفت:

_ نگاه کن.. این همون چیزیه که به وسیله اش به هم پیوند خوردیم؛ یعنی تو هنوز به این پیوند و عشقمون متعهد موندی..!

آهسته و درمانده گفتم:

_ ولی این عشق بی عاقبت خواهد موند..!

به روی صورتم خم شد و بوسه ای به روی چشمانم زد و گفت:

_ قسم به همین چشمهات که ویرونم کرده؛ تا آخرین نفس، عشقمون زندونی قلبمون می مونه.. رهایم نکن محیا.. تنهایم نگذار..!

بغض کرده چشم دوختم بهش، لرزش لبهام مانع از این شد حرفی بزنم و نهایت تسلیم تمنای او و عشق و نیاز خود شدم..!
نمیدونم چه مدت گذشت و چه مدت غرق در وجود هم بودیم..؟ و لحظه ای به خود امدم که نیمه برهنه در آغوش عرشیا سر بر سینه اش گذاشته بودم و او چه با آرامش نوازشم میکرد و بر موهایم بوسه میزد..


زمانی که به ویلا بازگشتیم، بچه ها خیلی وقت بود که برگشته بودند و برای این شکی نکنند؛ قبل از اینکه کسی متوجه بشه من به طبقه ی

بالا رفتم و عرشیا به نزد بقیه رفت..

توی اتاق گرم صحبت با سحر بودم که با آب و تاب از اسب سواری برایم تعریف میکرد که یک لحظه یادش اومد چیزی رو باید بهم بده..

_ راستی محیا جان، این و نوید داد دست من که بدم به تو..

_ چی هست حالا..؟

_ نمیدونم.. فقط گفت: ممکنه از خودش قبولش نکنی و از من خواست این کار و واسش انجام بدم..

توی ساک یه لباس محلی خیلی زیبا بود، با رنگهای شاد و دامن کوتاه قرقری.. خیلی خوشم اومد اما مونده بودم قبولش کنم یا نه..؟ عرشیا

محاله راضی بشه هدیه ی نوید رو بپذیرم..! از طرفی هم دلم نمی اومد دل نوید رو با پس دادن هدیه اش بشکنم..!

سحر که متحیر نگاهم میکرد گفت:

_ محیا.. چیزی بین تو و نوید هست..؟ آخه این دو سه روزه که اومدیم شمال حال و روزش خیلی بدتر از قبل شده، عصری هم که باهامون

اومد لب دریا خیلی غمگین و افسرده بود..!

سکوت کردم ولی نمیتونستم هم انکار کنم؛ همه چیز کاملا مشخص و واضح بود..!

سحر که سکوتم دید، بلند شد و در حالی که از اتاق خارج میشد به طرفم برگشت و گفت:

_ محیا جان.. خودت رو اذیت نکن، میدونم گفتن این مسئله واست سخته..! اما به نظر من نوید پسر خوبیه؛ نه تنها در کلاس بلکه تو

دانشگاه کاملا متفاوت از بقیه است.. اگه جوابت بهش منفیه و دلت قبولش نمیکنه، بهتره هر چه زودتر اون و مطلع کنی. انتظار واسه یه عاشق

سخت تر از لحظه ی عاشق شدنه..!

_ سحر جان.. من همون لحظه که باخبر شدم خواستم که فراموشم کنه..!

سحر نگاهی به هدیه ی نوید که در دستانم بود انداخت و گفت:

_ پس این هدیه رو که با عشق برایت خریده، قبول کن و بگذار فقط واسه از دست دادنت دلش شکسته باشه..!

سحر که رفت، من موندم و یک انتخاب دشوار. عرشیا تنها عشق من نبود؛ اینک او با وجودم یکی شده بود و روح و جسمم به او تعلق داشت..!

به حلقه ی عرشیا و هدیه ی نوید که هنوز در دستانم بود خیره شدم. عرشیا عشق من و برایم عزیز بود و نوید برایم قابل احترام؛ دلم راضی

نمیشد که هر دو را از خودم برنجانم..!

باید جریان و به عرشیا میگفتم و مطمئنش میساختم که نوید برایم همکلاس و یک دوست بیش نیست..!

برخاستم و به طبقه ی پایین رفتم. عرشیا کنار استاد نکویی نشسته بود و با هم صحبت میکردند.. بقیه هم دور هم نشسته بودند و پوکر، بازی

میکردند.. یه چیز برایم عجیب بود، از بعد از اون لحظه ای که عرشیا و نسترن با هم از ساحل باز گشته بودند دیگر ندیده بودم که نسترن

چندان به عرشیا نزدیک بشه و خیلی سرد و بی تفاوت با هم برخورد میکردند..! کنجکاو شده بودم که بدونم دیروز چه اتفاقی افتاده بوده و عرشیا به نسترن

چه گفته که که هر موقع منو میبینه با کینه و نفرت زل میزنه بهم..؟!

بی توجه به نسترن و واسه اینکه یه جورایی هم جواب اون نگاههایش رو بدم، رفتم کنار عرشیا و استاد نکویی نشستم و آروم تو گوشش گفتم

که مطلب مهمی و باید بهش بگم..

استاد نکویی هم که گویی دیگر از جریان تا حدودی باخبر بود، من و عرشیا رو به حال خود گذاشت و به جمع پیوست.. از اونجایی که بچه ها

حسابی سرگرم بازی بودند و نوید هم حضور نداشت فرصت مناسبی بود که با عرشیا صحبت کنم.

_ عرشیا..؟

_ جانم..؟

_ باید در رابطه با مسئله ی مهمی باهات صحبت کنم..

_ الان نمیشه.. بچه ها حواسشون به ما هست..!

_ اما همین حالا باید بگم..

_ خیلی خب.. بگو..

_ راستش نوید..

_ نوید چی..؟

_ به من علاقه داره..!

عرشیا همچون کوه آتشفشانی که فوران میکند با عصبانیت از جایش بلند شد که باعث شد توجه بقیه رو به خودش جلب کند..!

_ چی گفتی..؟!

_ عرشیا..؟

_ گفتم چی گفتی..؟

بقیه که متحیر به ما نگاه میکردند دست از بازی کشیدند و سام احسانی رو به عرشیا گفت:

_ اتفاقی افتاده عرشیا جان..؟

عرشیا که نمیتونست بر اعصابش مسلط بشه با لحن تندی گفت:

_ چیزی نیست..! شما به کار خودتون مشغول باشید..

_ آخه عرشیا جان اگه کمکی از دست ما برمی آید بگو..

_ مسئله ای نیست که به دست شما حل بشه.. به خانم راد و من مربوط میشه..

متعجب به عرشیا که این قدر بی پروا از خودش و من میگفت، نگریستم؛ بچه ها که دیگر مطمئن شده بودند رابطه ای بین من و عرشیا هست

سکوت اختیار کردند و هر کدام به طرفی رفتند که ما تنها باشیم..! از عرشیا خواستم که به یکی از اتاق ها برویم تا راحت تر صحبت کنیم..

_ عرشیا.. این کارها یعنی چی..؟ مگه چه حرف بدی بهت زدم..؟

_ اینکه همسر و عشقت بیاد و بگه یه نفر بهش ابراز علاقه کرده حرف بدی نیست..؟!

_ اینکه چه رابطه ای بینمون هست رو فقط من و تو میدونیم.. همون روز اول که رضایت به ازدواج با نسترن دادی باید فکر همچین چیزهایی

رو هم میکردی..

عرشیا با لحنی تندتر از قبل رو کرد بهم:

_ میگی باید چی کار میکردم..؟ جوری حرف میزنی که انگار خودم خواستم نسترن زنم بشه..!

_ چرا همون روزی که به خواستگاری من اومدی جریان و با خانواده ات مطرح نکردی..؟چرا نگفتی منو میخوای..؟ چرا گذاشتی کار به اینجا

کشیده بشه..؟

_ تو از کجا میدونی که گفتم یا نگفتم..؟

_ اگه گفته بودی که این وضع ما نبود.. که زن و شوهریم اما باید دزدکی با هم باشیم..!

_ داری اشتباه میکنی.. مادرم یه جورایی بو برده بود که من کس دیگه ای رو میخوام واسه همین بود که اصرار کرد باید با نسترن ازدواج کنم..!

روزی هم که تو رو از پدرت خواستگاری کردم، همه اینها رو بهش گفتم و اون هم پذیرفت و تنها چیزی که واسش مهم بود این بود که تو رو

خوشبخت کنم اما هیچ زمان فکر نمیکردم که مجبور به ازدواج با نسترن بشم..

_ عجب خوشبختی ای..!

_ تیکه نپرون محیا..

_ مگه غیر از اینه..؟

_ محیا خواهش میکنم درکم کن..

_ کی منو درک میکنه..؟

عرشیا کنارم روی تخت نشست و صورتم و میان دستانش گرفت و گفت:

_ میدونم عزیزم.. تو هم در وضعیت و شرایط خوبی نیستی؛ اما چه کار میشه کرد..؟ تنها راه اینه که باید صبر کنیم..

_ تا کی عرشیا..؟

_ نمیدونم.. محیا..؟

_ بله..؟

_ تو که ترکم نمیکنی..؟

_ چرا همچین فکری میکنی..؟

_ میترسم با این شرایط طاقت نیاری و تصمیم به جدایی گیری..!

_ اشتباه فکر کردی عرشیا جان.. این منم که باید نگران باشم که مبادا روزی تو رو از دست بدهم..

_ محیا جان هیچ وقت این اتفاق نمی افته..!

_ اما من خیلی میترسم؛ چه جوری میخوای این مسئله رو به مادرت بگی..؟ اگه در هیچ صورتی نپذیرفت چی..؟

_ این قدر بدبین نباش عزیزم.. نیمه ی پر لیوان و باید ببینی و امیدوار به همه چیز باشی..

_ باشه.. اما با نوید چی کار کنم..؟

_ خودم باهاش صحبت میکنم..

_ اما آخه..

_ آخه چی..؟

_ مطمئنا میپرسه ازدواج من و رابطه ام با ه کس چه ربطی به تو داره..؟!

_ تو کاری به این کارها نداشته باش.. خودم درستش میکنم؛ حالا زود برو تا بیشتر از این کسی شک نکرده..

_ عزیزم دیگه از شک گذشته.. معلوم نیست تا حالا چه فکری در موردمون کردند..؟!

_ اگه کسی چیزی پرسید، خودت یه جوری سر هم قضیه رو به مهم بیار..

_ باشه.. پس من رفتم..

_ محیا..؟

_ بله..؟

_ فکر نمیکنی یه چیزی رو فراموش کردی..؟

_ نه.. چی رو فراموش کردم..؟

عرشیا همونطور که بهم نزدیک میشد لبخند نمکینی به روی لبانش نقش بست و گفت:

_ مطمئنی خانومی..؟

_ عرشیا..؟

مقابلم ایستاد و دستانش و به دور کمرم حلقه کرد..

_ جون دلم..؟

_ من هر چه قدر فکر کنم تو رو شناختم اما باز هم واسم گنگ و علامت سوالی..؟!

_ زیبایی عشق به همینه عزیز عرشیا..!

و همزمان بوسه ای آروم به لبانم زد..

_ این همون چیزیه که فراموش کردی عزیز دلم..

به چشمانش که برق شیطنت داشت زل زدم و آروم گفتم:

_ باز داری شیطون میشی ها..؟!

_ مگه عیبی داره همیشه در هیجان عشقم باشم..؟!

به بازویش زدم و در حالی که از اتاق میرفتم بیرون گفتم:

_ در هیجان و در عطش عشق...!!

از اون لحظه به بعد که قرار شد عرشیا با نوید صحبت کنه دلشوره ی بدی داشتم. نمیخواستم به خاطر من خدشه ای به دوستی شان وارد شود

اما دیگه کاری هم از دست من برنمی اومد و باید همه چیز را به خودشان واگذار میکردم.. برای ناهار قرار بر این شد به رستورانی که نزدیک

ویلا بود برویم. عرشیا برخلاف دو سه روز قبل آروم و در عین حال شادتر بود اما نوید همچنان در سکوت و از جمع فاصله میگرفت..

استاد ستایش هم که تا حدودی به قضیه پی برده بود رو به نوید گفت:

_ نوید خان..؟

نوید که تمام مدت فقط با غذایش بازی میکرد سر بلند کرد:

_ بله..؟

_ چی شده سکوت و گوشه نشینی اختیار کردی..؟!

_ چیزی نیست.. فقط هر زمان که به شمال میام ترجیح میدم در آرامش و تنهایی باشم..!

سام که از دوستان خیلی نزدیک نوید بود به لحن شوخی گفت:

_ استاد فکر کنم نوید خان هر موقع دریا رو میبینه عاشق هم میشه..؟!

همون لحظه فرشاد هم صحبت رو دنبال کرد و گفت:

_ اما من به عکس هر موقع دریا رو میبینم عشق و از یاد میبرم..!

سحر اخمی به فرشاد کرد:

_ یعنی چی آقا فرشاد..؟ تا الان ما شنیده بودیم این عشاق هستند که رو به دریا با عشقشون حرف میزنند..! شما گویی از عجایب هستید که از

این نظر با همه متفاوتید..!

_ به اشتباه فکر نکنید سحر خانم.. من با دیدن دریا به یاد عشقی بالاتر از این عشق های زمینی می افتم..! و هر زمان که هر کس تونست به

اون عشق دست پیدا کنه، بی شک عشق زمینی را هم درک خواهد کرد...

خاطره هم که اکنون وارد بحث شده بود گفت:

_ آقا فرشاد بعیده از شما این حرفها..؟!

_ از چه نظر خاطره خانم..؟

_ خب اصلا بهتون نمیاد...!

_ مگه به تیپ و قیافه است که به عشق خدایی اعتقاد داشته باشی..؟!

_ نه .. اما من تا به حال جور دیگه ای شما رو تصور میکردم..!

_ پس از این به بعد من رو این جوری تصور کنید..!

بحث همچنان در میان بچه ها ادامه داشت و تا زمانی که به ویلا بازگشتیم هر کدام تفسیری از عشق زمینی و آسمانی کردند و از عقاید خود

گفتند.. و این میان تنها خاطره و فرشاد بودند که از هیچ نظر به نقطه ی مشترکی نرسیدند..!

دقایقی بعد از اینکه هر کدام برای استراحت به اتاقهایمان رفتیم عرشیا اس ام اسی به گوشیم داد:

_ محیا جان با نوید میریم تو جنگل که در رابطه با اون مسئله باهاش صحبت کنم..

و در جوابش نوشتم:

_ باشه عرشیا جان.. فقط اوضاع بدتر نشه..!

_ بالاخره باید حقیقت و بدونه که کنار بیاد و حالا عواقبش هر چی میخواد بشه..!

_ پس مراقب خودت باش..

از لحظه ای که عرشیا اس داد دلم عین سیر و سرکه میجوشید و بالاخره طاقت نیاوردم و به جنگل رفتم؛ اما خبری نبود یعنی کجا میتونستند

رفته باشند..؟!

خواستم برگردم که صدای نوید و شنیدم که با عصبانیت داد میزد:

_ گمان نمیکردم دوست پست و نامردی چون تو داشته باشم..! تو با محیا چی کار کردی..؟

_ قضیه ی من و محیا نه تنها به تو بلکه به هیچ کسی ربطی نداره..

هر لحظه صدایشان بلندتر میشد و ترسیدم مبادا کار به جایی کشیده بشه که با هم گلاویز بشوند..؟ به طرفشان دویدم و دیدم که عرشیا به

درختی تکیه داده و نوید هم باهاش دست به یقه شده؛ جلو رفتم و داد زدم:

_ ولش کن لعنتی..!

نوید با عصبانیت عرشیا رو رها کرد و به طرفم اومد:

_ محیا اون کسیه که به تو خیانت کرده..

صاف ایستادم مقابلش و با خشم گفتم:

_ خوب گوش کن؛ عرشیا از هر چیزی برای من با ارزش تره و نه به تو و نه هیچ کس دیگه اجازه نمیدم بهش توهین کنه..!

_ واست متاسفم که داری از همچین آدم نامردی دفاع میکنی..!

نمیدونم یه لحظه چی شد اما از حرفی که زد خونم به جوش اومد و سیلی محکمی به صورتش خوابوندم و گفتم:

_ برای خودت متاسف باش که عرشیا هر چند دوستت بوده اما استادت هم هست و اگه چیزی تو رویت نگفته از بزرگی اش بوده و ضمنا بین و

عرشیا هر چی که بوده و هر چی که هست به خودمون و زندگیمون ربط داره پس تو هم حد خودت رو بدون..!

_ باشه.. اما بزرگترین اشتباه و در زندگیت مرتکب شدی..!

_ خفه شو و برو.. دیگه حتی به عنوان همکلاسی ام هم تو رو نمیشناسم..!

و به طرف عرشیا که روی تکه سنگی نشسته بود رفتم، و دیدم که از گوشه ی لبش خون میاد.. دستمال کاغذی ای از جیبم بیرون آوردم و

لبش و پاک کردم.

_ خوبی عرشیا جان..؟

_ آره عزیزم.. چیزی نیست..

_ چرا با هم درگیر شدین..؟

_ تو من رو میشناسی که اگه توهین و بی احترامی نشنوم، آرومم اما کافیه کسی از حد خودش تجاوز کنه نمیتونم طاقت بیارم و جواب

ندهم..

_ خیلی خب عزیزم.. پاشو بریم.

_ تو واسه چی اومدی اینجا..؟!

_ از صبح تا حالا دلشوره داشتم. بعد از اینکه هم اس دادی که میخوای با نوید صحبت کنی دلشوره ام بیشتر شد و نتونستم طاقت بیارم و

اومدم دنبالت..

به عرشیا کمک کردم تا بلند بشه و با هم از اونجا دور شدیم اما نوید موند و تا ساعتی به ویلا برنگشت..!

وارد ویلا که شدیم، نسترن روی مبلی جلوی تلویزیون نشسته بود و وقتی عرشیا رو در اون وضع دید با لحن تندی گفت:

_ تا جون عرشیا رو نگیری دست بردار نیستی..؟!

حوصله ی جواب دادن بهش و نداشتم و از عرشیا خواستم اگه اشکالی نداره ببرم طبقه ی بالا و بعد می بینمش اما مخالفت کرد و با بی حالی

گفت:

_ نسترن یک بار بهت متذکر شدم ولی دوباره میگم بار آخرت باشه که به محیا بی احترامی میکنی..!

نسترن که کم کم روی خودش و نشون میداد عصبی تر گفت:

_ مگه این دختره کیه که به خاطرش با من این جوری صحبت میکنی..؟ اون یه دختر هرزه بیشتر نیست که خودش و به تو چسبونده..!

عرشیا که از برخورد با نوید و دعوای با او همچنان خشمگین بود با حرف نسترن خشمش بیشتر شد و سیلی محکمی به نسترن زد..!

_ گفتم غلط زیادی نکن.. محیا همه ی زندگی و همه ی عشق منه.. خیال نکن اگه اسمت در شناسنامه ی منه و به عنوان همسر من هستی،

میتونی به خودت اجازه بدی که هر توهینی کنی..

از سر و صدای ما نکویی و بقیه هم به سالن اومدند و سحر و خاطره هم نسترن رو که داشت به طرف من حمله ور میشد کنار کشیدند و به

طبقه ی بالا بردند اما نسترن همچنان داد میزد:

_ دختره ی عوضی.. اگه تو به زندگی ما نیومده بودی، عرشیا برای همیشه مال من می موند..!

تو دلم گفتم: اگه من اون زمان به اون راحتی عرشیا رو از خودم دور نمیکردم؛ نیم نگاهی هم به تو نمی انداخت چه برسه به اینکه حالا زنش

باشی..؟! خوبه که حالا از صدقه سر مادر عرشیا، اسمت در شناسنامه اش هست..!

عرشیا رو روی مبل نشوندم و از فرشاد خواستم که برایش آب بیاورد و خودم هم کنارش نشستم..

_ عرشیا جان.. من ناراحت نمیشم که اون هر چی دلش میخواد بگه..

_ دلیل نمیشه هر بی احترامی که خواست میکنه.. دیگه شورش و در آورده..!

استاد ستایش نگران مقابل عرشیا ایستاد و گفت:

_ عرشیا معلومه اینجا چه خبره..؟

_ شرمنده سپهر جان.. یه مسئله ی شخصیه..! ستایش روی مبل کنارش نشست و آروم گفت:

_ اگه مسئله ی جدی ای هست بهتر نیست برگردیم تهران..؟ این جا موندن با این وضع فایده ای نداره.. نه به شما و نه به بقیه خوش میگذره.

_ شاید ما برگردیم ولی شما بمونید..

_ باشه.. من با بقیه صحبت میکنم و اگه خواستن بیشتر اینجا بمونند شما برگردید..

_ ممنون..

_ پس محیا جان، آماده باش که تا دو ساعت دیگه برمیگردیم..!

_ پس بذار من به نسترن هم اطلاع بدم..

_ لازم نیست تو ای کار رو کنی.. به خانم کامروا بگو در جریانش بگذاره..

_ اما عرشیا جان..

_ همین که گفتم..

_ باشه.. هر چی تو بگی..

سریع به اتاقم رفتم تا وسایلم و جمع کنم و از بنفشه هم خواستم به نسترن اطلاع بده که تا دو ساعت دیگه آماده باشه که برمیگردیم..!

به محض اینکه حاضر شدم به طبقه ی پایین رفتم. عرشیا آماده دم در ایستاده بود و نسترن هم عصبی روی مبلی کنار نکویی نشسته بود و به

محض دیدن من به طرفم اومد و غضبناک گفت:

_ بالاخره کار خودت رو کردی..؟ نمیگذارم به اونچه که میخوای برسی..!

با وجود بی احترامی اش در جمع خودم و کنترل کردم و با ملایمت گفتم:

_ نسترن داری اشتباه میکنی.. خواهش میکنم به اعصابت مسلط باش؛ جلوی بقیه درست نیست..

_ لازم نکرده تو منو نصیحت کنی..! فقط یه چیز بهت میگم برگشتیم تهران کاری میکنم برای همیشه آرزوی داشتن عرشیا رو با خودت به

گور ببری..!

_ ببین نسترن.. من دارم با تو با ملایمت و محترمانه صحبت میکنم پس احترام خودت و نگهدار..

عرشیا که که متوجه ی صحبتهای من و بی احترامی دوباره ی نسترن بود به طرفمون اومد و رو به نسترن گفت:

_ مثل اینکه خیلی زود فراموش میکنی اونچه رو که بهت میگم..؟!

نسترن با صدای بلند تری و با خشم گفت:

_ میشه بگی این دختره چی داره و با تو چی کار کرده که این جور در مقابل من که زن تو هستم ازش دفاع میکنی..؟

و با زهر خندی رو به من گفت:

_ نکنه جادویش کردی..؟!

عرشیا که نمیتونست مانع پرخاشگری های نسترن بشه، دستش و گرفت و به بیرون ویلا برد و من هم به دنبالشون رفتم که مبادا دوباره

حرکتی در مقابل نسترن انجام بده..!

_ ببین نسترن تا بیشتر از این آبروی من و جلوی دوستهام نبردی، خفه شو و برو تو ماشین بشین..

_ حتما محیا خانموتون هم با ما میاد دیگه..؟!

_ این قدر اعصاب من و خط خطی نکن و برو سوار شو..

نسترن که در اون شرایط کارد میزدیش و خونش در نمی اومد نگاهی پر از خشم و نفرت به من انداخت و به سمت ماشین دوید..

_ عرشیا بهتره یه کم به اعصابت مسلط باشی.. هر چه قدر به تندی باهاش برخورد کنی اون عکس العمل بدتری نشون میده..!

_ بالاخره باید همه چی رو قبول کنه..

_ اما..

_ اما و آخه نداره.. بهتره بریم از بقیه خداحافظی کنیم گه پاک آبرویمون به خاطر بچه بازیهای نسترن رفت..!

بعد از اینکه از بچه ها به خاطر مسئله ی پیش اومده عذرخواهی و خداحافظی کردیم و من سوییچ ماشینم رو به استاد نکویی دادم تا با ماشین

من برگردند از ویلا زدیم بیرون و به سمت تهران به راه افتادیم.. با وجود مخالفت عرشیا، نسترن جلو و من عقب ماشین نشستم..! نمیخواستم با

این کار نسترن رو حساس تر کنم و از عرشیا هم خواستم شرایط رو درک کنه..! در تمام طول راه عرشیا سکوت کرده بود و به روبه رو خیره

شده بود و آهسته رانندگی میکرد.. فقط هر از گاهی از آینه ی مقابلش نگاهی به من می انداخت و لبخند محوی گوشه ی لبش مینشست..

نزدیکیهای تهران بودیم که نسترن سکوت و شکست و رو به عرشیا گفت:

_ به محض اینکه برسیم مطمئن باش خاله رو در جریان همه چی میگذارم..!

عرشیا که آروم تر شده بود با خونسردی گفت:

_ هر غلطی دلت میخواد انجام بده..!

نسترن هم که انتظار همچین پاسخی و از طرف عرشیا نداشت لحظه ای سکوت کرد اما به یکباره همچون دیوانه ها به طرف من برگشت و با

چشمان به خون نشسته اش گفت:

_ ببین چه به سر زندگیم آوردی..؟ مگه نگفتم پاتو از زندگی من بکش بیرون..

دیگه نتونستم بیشتر از این طاقت بیارم و با عصبانیت گفتم:

_ این توئی که پا به زندگی من گذاشتی..! من و عرشیا از خیلی قبل نسبت به هم احساسی داشتیم که به خاطر شک و تردید به زبون نمی

آوردیم و اگه مادر عرشیا مسئله ی ازدواج شما رو پیش نیاورده بود؛ تو الان نه به عنوان همسرش و نه به هیچ عنوان دیگه اینجا حضور

نداشتی..!

_ بهتره با این چیزها نه خودت و گول بزنی و نه بقیه رو.. هر چی باشه در حال حاضر من نسبت به تو ارجح تر هستم چون رسما و قانونا من

زنش هستم و اگه تو روز اول بی خیال عرشیا شده بودی اون هم تا الان تو رو و هر اونچه رو که تو مربوط میشد از یاد برده بود..

عصبی پوزخندی بهش زدم:

_ خیلی خودت رو بالا میگیری..! تو واسه عرشیا به جز اینکه به اجبار زنش هستی و اینکه تنها یه علاقه ی معمولی که هر پسر خاله ای میتونه

به دختر خاله اش داشته باشه هیچ حس دیگه ای نسبت تو نداره و اگه تا الان هم خودش رو متعهد به تو میدونسته به خاطر مادرش بوده..! و

هیچ چیز هم بالاتر از عشق نیست؛ من و عرشیا حتی اگه به خاطر شرایط نتونیم به عنوان زن و شوهر کنار هم زندگی کنیم اما عشق بی

نهایتمون ما رو تا ابد از هم دور نمیکنه..! پس خیالت و راحت میکنم که اگه تو به عنوان همسرش هم باقی بمونی باید همیشه حضور من و

عشق عرشیا رو به من پذیری..!

نسترن خنده ای از سر خشم و کینه سر داد و رو به عرشیا گفت:

_ عرشیا جان این دختره ی عوضی چی میگه..؟

عرشیا که دیگر از حرفها و رفتارهای پرخاشگرانه ی نسترن به ستوه آمده بود سرعتش و کم کرد و کنار جاده نگه داشت و خشمگین به طرف

نسترن برگشت:

_ نسترن تا الان احترامت و نگه داشتم پس با حرفهات کاری نکن دوباره مرتکب کاری بشم که نباید انجام بدم..!

_ مثلا چه غلطی..؟

و عرشیا که دیگه خونش به جوش اومده بود از ماشن پیاده شد و عصبی در و به هم کوبید و اونطرف تر با فاصله ایستاد..

نسترن هم از این فرصت استفاده کرد و کیف دستی اش رو به طرفم پرت کرد و داد زد:

_ تو یه جادو گری دختره ی بیشعور..!

ترجیح دادم واکنش نشون ندم و در حالی که از ماشین پیاده می شدم گفتم:

_ تو یه روانی هستی که تا به حال نقاب به چهره گذاشته بودی و تا اون زمان هم بی شک با مظلومیت و ساده نشون دادن خودت تنها

میخواستی عرشیا رو به چنگ بیاری..!

و بلافاصله پیاده شدم و به طرف عرشیا رفتم.. دستانش و در جیب شلوارش فرو برده بود و به رو به رو زل زده بود..

_ عرشیا..؟

به طرفم برگشت و خیره شد به چشمهام و من در موج اشکهایش غرق شدم..

_ جانم محیا..؟

دلم از دیدن اشکهایش متلاطم شد و غمگین به زمین خیره شدم..

_ چیزی میخواستی بگی عزیزم..؟

_ عرشیا جان.. خدا بزرگه..

سر بلند کرد و آهی از اعماق دلش بیرون داد:

_ منو ببخش محیا.. مقصر من هستم که اجازه دادم نسترن این گونه به تو توهین کنه..

_ نه عزیزم.. مقصر تو نیستی؛ شخصیت آدمها که قابل تغییر نیست..!

maryam banoo842
1391،09،10, ساعت : 06:06 بعد از ظهر
_ هیچ وقت فکر نمیکردم که نسترن همچین شخصیتی داشته باشه..! شاید اگر تو رو نمیدیدم و عشقت به قلبم راه پیدا نمیکرد، اولین موردی

که برای ازدواج نظرم و جلب میکرد، نسترن می بود.. اما حالا میبینم که خیلی در موردش به اشتباه فکر میکردم و اونچه در تصورم از او داشتم

کاملا غلط بوده..!

_ عزیزم.. آدمها در همچین مواقعی خودشون و نشون میدهند، البته اون هم چندان مقصر نیست.. بالاخره با امید به تو ازدواج کرده و شاید هر

کس دیگه ای هم جای اون می بود همین گونه رفتار میکرد..!

_ اما اون از روز اول میدونست که من عشقی نسبت به اون ندارم..

_ گفتن این حرفها دیگه فایده ای نداره و حالا بگو میخوای با این اوضاع پیش اومده چی کار کنی..؟ مادرت اگه از جریان مطلع بشه بی شک

اجازه نخواهد داد که رابطه ی من و تو به جایی برسه..! مطمئنا نسترن هر کاری خواهد کرد که مانع بودن ما با هم بشه..!

_ نمیدونم.. خودم هم موندم..!

دقایقی با عرشیا حرف زدم و وقتی خیالم راحت شد که خشمش فروکش کرده، خواستم که حرکت کنیم..

_ محیا جان .. میشه باقی راه و تو پشت فرمون بشینی..؟ من حالم چندان مساعد نیست..

_ باشه عزیزم..

فوری پشت فرمون نشستم و عرشیا هم کنارم نشست، نسترن هم با دلخوری صندلی عقب ماشن جای گرفت و زیر لب غرولندی کرد که تنها

دو کلمه ی آخرش و شنیدم اما به روی خودم نیاوردم..!

پخش و روشن کردم و ترانه ی ملایمی که خونده میشد، صدای سکوت را در هم میشکست..

درگیر رویای توام..

منو دوباره خواب کن..

دنیا اگه تنهام گذاشت..

تو منو انتخاب کن..

دلت از آرزوی من

انگار بی خبر نبود..

حتی تو تصمیم های من..

چشمهات بی اثر نبود..

خواستم بهت چیزی نگم..

تا با چشمهام خواهش کنم..

درها رو بستم به روت..

تا احساس آرامش کنم..

باور نمی کنم ولی..

انگار غرور من شکست..

اگر دلت میخواد بری..

اصرار من بی فایده است..

هر کاری میکنم دلم..

تا بغضم و پنهون کنه..

چی میتونه فکر تو رو..

از سر من بیرون کنه..

یا داغ به رو دلم بذار..

یا که از عشقت کم نکن..

تمام تو سهم منه..

به کم قانعم نکن..

.................................

عرشیا که قدری آروم شده بود از پنجره به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و من خوب حالش را میفهمیدم که درونش غوغایی ویرانگر به

پاست.. بی توجه به حضور نسترن دستم و دراز کردم و به روی دستهایش که بر روی پاهایش مشت کرده بود گذاشتم و او نگاه بی رمقش را

بهم دوخت و لبخند غمگینی زد و دستم و محکم فشرد..

به تهران که رسیدیم، ابتدا به خونه ی خودم رفتم و با وجود اصرار عرشیا برای موندن در کنار من، ازش خواستم که بهتره به خونه ی خودش