PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik کاربران انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13

down13
1391,06,07, ساعت : 19:18
سلام نود و هشتیا!
خوبین؟:-2-41-:
من و والا(هانیه)یه رمان گروهی میخوایم بنویسیم به اسم الهه پارس:-2-38-:
موضوعش جدید و متفاوته!مطمئنم خوشتون میاد.تنها نکته ای که باید بدونین اینه که چند روز دیگه پست اول گذاشته میشه.
فقط چند تا نکته رو باید بگم:
1-رمان درباره زندگی یه دختر خارج از کشوره،قصدمون این نیست که مثل بعضی از رمانا دختر قصه مون با حجاب باشه،یه دختر نرمال رو میخوایم به تصویر بکشیم.بنابراین به حجابش کار نداشته باشین خواهشا.ما چیزی رو مینویسیم که وجود داره.بیشتر دخترای ایرونی خارج کشور اینجورین!:-2-31-:
2-دوست نداریم که دائما التماستون کنیم که تشکر کنین،نقد کنین و امتیاز بدین.خودتون رو بذارین جای ما،تنها چیزی که ما میتونیم بهش دلخوش کنیم و امیدوار باشیم.به خاطر همین ،از اولش دیگه میدونین چیکار کنین.:mrgreen:
3-اگه میخواین داستان خوبی نصیبتون بشه نقد کنین،حرفاتونو بگین تا ما هم تکلیف خودمونو بدونیم و بتونیم بهتر بنویسیم.:-2-08-:
4-برای این رمان تحقیقات زیادی کردیم،امیدوارم بتونیم به نحو احسن ازشون استفاده کنیم.:-2-41-:
5-تاپیک نقد هم بعد از گذاشتن ده تا پست درست میشه!:-2-38-:
6-پیشاپیش از همکاری صمیمانه تون ممنونیم!:-2-40-:
7-همینا دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه:-2-43-:
***
خلاصه:
الهه(الی) رفعت توی شهر استانبول زندگی میکنه و برای تامین مخارج خودش و دانشگاهش توی رستوران کار میکنه.از بچگی روی پای خودش ایستاده و زندگی تقریبا مستقلی رو به دور از خونواده اش داره.با دو تا از دوستاش توی یه خونه زندگی میکنه و سعی میکنه برای خودش و خونواده اش که توی شهر دیگه ترکیه زندگی میکنن دردسر درست نکنه.سرش به درس و کار گرمه و تنها تفریحش قدم زدن توی خیابون های دیدنی استانبوله و البته گشت و گذار همراه با دوستاش تا بتونه بعد از مدتی کار کردن و درس خوندن ذهنشو آزاد کنه..آرزوهای بزرگی توی سرش داره و البته موانع زیادی برای رسیدن به رویاهاش.رسیدن به هدف هاش باعث میشه همه ی سختی ها رو تحمل کنه!سعی میکنه به آرزوهاش برسه و توی این راه نمیخواد از خط قرمزهایی که خودش ایجادشون کرده تجاوز کنه!اما به زودی میفهمه که همه چیز مطابق میل اون نیست و گاهی برای برطرف کردن خواسته هاش مجبور میشه که به یه سری چیزا پشت پا بزنه!از همون خط قرمزی که خودش درستش کرده عبور کنه و اونور خط قرمز پسری هست که آینده ی دیگه ای برای الهه رقم میزنه!پسری که همه ی معادلاتشو بهم میریزه .پسری که از جنس خودش نیست و سرنوشت الهه رو عوض میکنه...سرنوشتی که هیچوقت الهه فکرشو نمیکنه...
***

جلد رمان کار Fereshteh 27:-2-40-:

http://www.up.vatandownload.com/images/c3ru6dg4eopuflmi591l.jpg
مقدمه:
لحظه هایم سخت می گذرد!
سخت تر از زندگی در این غربت!
از پشت شیشه ی پنجره ی اتاقم خیره شده ام به قطرات بارانی که مرا به یاد تو می اندازد!
باران می بارد،امشب همه ی درد هایم را باران به یادم می آورد!درد بی تو بودن را!درد غربت را!
تنهایم!
دو نفر بودیم!از دو دنیای متفاوت!
فاصله ی ما یک تنگه بود!آب بود!
آبی که زلال بود و مرا یاد رودهای سرزمینم می انداخت!فکر میکردم حداقل برای یک بار مثل رودهای سرزمینم با من مهربان است.اما نبود!
دلگیرم!از فاصله ها!
از دیوارهایی که ذهنم ساخته است دلگیرم، من از تضادهای بی دلیل دلگیرم...‬
از بهانه هایی که که جدایمان کرد!
دیگر چه فایده ای دارد؟!زنده ماندن در شهری که دیگر اجازه ی نفس کشیدن به من نمی دهد!
صدای چک چک وجودم به من گوشزد میکند که تا رفتن ثانیه ای بیشتر نمانده!
شاید با رفتن روح خسته ام آرام گیرد!
شاید!
***

asal_cheshmak
1391,06,07, ساعت : 19:19
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

down13
1391,06,07, ساعت : 23:57
من این دلم طاقت نیاورد و هی وسوسه ام کرد تا اولین پست رو بذارم!:mrgreen:امیدوارم خوشتون بیاد...:-2-40-:

***
قسمت اول

پیشبند صورتی رنگمو از دور کمرم باز کردم و مشغول تا کردنش شدم.بعد از تا کردنش،گذاشتمش توی کمدم و مشغول بستن موهام با کش
شدم.موهامو دم اسبی کردم و چتری هامو به عادت همیشه روی پیشونیم ریختم.همونطور که داشتم توی آینه ی کوچیکی که به در کمدم بود به
صورتم نگاه میکردم،زینت(zinet) گفت:Çok yorgunum(خیلی خسته ام)
سرمو بالا و پایین کردم که دوباره گفت:Yarın gece geliyor?(فردا شب میای؟)
برای آخرین بار به خودم توی آینه نگاه کردم و گفتم:hayır(نه).
در کمدمو قفل کردم که گفت:neden؟(چرا؟)
کیفمو روی دوشم انداختم و به ترکی گفتم:باید درس بخونم،از درسای دانشگاه عقب افتادم!
زینت-باشه.اصرار نمیکنم!
دستمو براش تکون دادم و در حالیکه از اتاق مخصوص پرسنل رستوران خارج میشدم گفتم:güle güle(بای-بای).
زینت لبخندی زد و با خوش رویی گفت:güle güle.
از رستوران بیرون اومدم و نگاهی به دور و برم انداختم.با اینکه شیفت کاری من توی رستوران شانال تموم شده بود اما رستوران همچنان باز
بود.شانال صاحب کارم بود،یه مرد قد کوتاه و لاغر که خیلی هم مهربون بود و برای من درست مثل پدرم بود.شانال خیلی هوامو داشت و مثل
بعضی از صاحب کارا توی استانبول که ایرونیا رو اذیت میکنند،نبود.کلا با همه ی کارکنان رستوران مهربون و خوش برخورد بود.
به عادت همیشگی سرمو انداختم پایین و از پیاده رو سنگ فرش شده به راهم ادامه دادم.یک سال میشد که توی این رستوران کار میکردم و این
مسیر رو میرفتم و برمیگشتم.راضی بودم،یه حقوق نسبتا خوب که هم خرج خورد و خوراکم میشد و هم خرج تحصیلم.اگه میتونستم ازش پس
انداز هم میکردم.با اینکه استانبول شهر گرونی بود اما درآمد هم بالا بود البته نه برای منی که گارسون رستوران بودم اما به هر حال منکه نسبتا
راضی بودم.
یاد حرف زینت افتادم که ازم میخواست فرداشب باهاش برم کلوب.قرار بود با دوست پسرش بره و اگه منم باهاشون میرفتم،اونم رفیق دوست
پسرشو میاورد تا من هم تنها نباشم.اما من اصلا حال و حوصله ی دوست پسر بازی نداشتم.درسام حسابی عقب افتاده بود و باید خودمو آماده ی
امتحانات آخر ترم میکردم.هرچند که رقصیدن و فارغ شدن از مشغولیات ذهنی ام یکی از علایقم بود اما نمیتونستم به کلوب برم.
امشب نوبت من بود که غذا بپزم،یه غذای ایرونی.آیتای و پینار گیر سه پیچ داده بودند که یا قرمه سبزی براشون دست کنم،یا میرزا
قاسمی.نگاهی به ساعت مچی آبی رنگ ژله ایم انداختم و زیر لب گفتم:به قرمه سبزی که نمیرسم.مجبورم میرزا قاسمی درست کنم،چه
بهتر.زودترم آماده میشه!
صدای زنگ گوشیم بلند شد.دستمو توی جیب شلوار لی نسبتا کهنه ام فرو بردم و گوشیمو بیرون کشیدم.البته گوشیم به درد موزه
میخورد.نمیدونم چند سال بود که داشتمش،هرچیزی که بود دوستش داشتم،کارامو راه مینداخت.صبح ها با زنگش از خواب بیدار میشدم،برنامه
های درسیمو توش مینوشتم،قرار هامو یادآوردی میکرد،رادیو گوش میدادم.کلا من مصرف کننده ی خوبی بودم!از همه ی امکاناتش به نحو
احسن استفاده میکردم.کمپانیش باید از من به عنوان مصرف کننده ی نمونه قدردانی میکرد چون به محصولشون وفادار بودم.
بالاخره دست از فکر کردن برداشتم و به داد کسی رسیدم که پشت خط تلفن منتظر بودم.البته حس ششمم بهم میگفت که کسی جز آراز پشت
خط نیست.
با دیدن اسم فینگلیش آراز،با صدا نفسمو بیرون دادم و زیر لب گفتم:خدا بخیر بگذرونه.باز میخواد چی بگه و مخ منو تیلیت کنه!
صدامو صاف کردم و همه ی قدرتمو جمع کردم که محکم باشم و پشت تلفن خودمو ترسو نشون ندم.
-بله آراز؟
آراز-بله و مرض،تو هنوز یاد نگرفتی یه سلامی،جونمی چیزی به من بگی؟
ابروهامو کشیدم توی هم و گفتم:مرض به خودت،حالا چون دو سال ازم بزرگتری دلیل نمیشه هی بهم چرت و پرت بگی!
آراز-اینم به جای احوال پرسیته؟!
-آره به جای احوال پرسیمه،چیه باز؟حرفای دیروزمو آویزه ی گوشت نکردی؟!
آراز-الان کجایی؟
-جواب منو بده.بهت میگم حرفای دیروزمو گوش ندادی باز زنگ میزنی؟
آراز-حرفای دیروزتو میذارم به حساب خریتت!
دندونامو از حرص روی هم ساییدم و گفتم:خر خودتی و ...استغفرالله...ببین دهن منو به چه چیزایی باز میکنی؟!
آراز-نه،بگو،راحت باش!تو که دیروز حرف زیاد زدی،اینا هم روش!
-ببین آراز چی بهت میگم،من آدمی نیستم که پا روی بعضی چیزا بزارم...اون پدر و مادر بدبخت من...
تازه متوجه ی اطرافم شدم.رهگذرا با تعجب به من نگاه میکردن.یعنی انقدر بلند بلند حرف میزدم؟به یکیشون که یه پیرزن محجبه بود نگاه
کردم و لبخندی زدم و به ترکی گفتم:داره ازم خواستگاری میکنه ولی خب...
دستمو به حالت دورانی کنار سرم چرخوندم که پیرزنه خنده اش گرفت و به راهش ادامه داد.
آراز-چی داری میگی؟با کی هستی؟
-با دوست پسرم!به تو چه آخه!
آراز-خیلی اذیت میکنی الی،مگه من چی بهت گفتم؟فقط گفتم اگه بهم اعتماد داری...
نذاشتم بقیه خزعبلاتشو دوباره تکرار کنه و پریدم وسط حرفش.
-منم گفتم اعتماد دارم ولی اینکارو نمیکنم...من خونه ی تو بیا نیستم!
آراز-پس اعتماد نداری!
-دارم اما نمیخوام پا روی قول و قرارم با خودم بذارم!
آراز-حرف آخرته؟
-آره.حرف آخرمه!
آراز-بهت ثابت میکنم که من اونی نیستم که فکر میکنی!
-احتیاجی به ثابت کردن تو ندارم.بهتره تنهام بذاری!
تماس رو قطع کردم و گوشیو گذاشتم توی جیبم.جنگ اعصاب داشتم با این آراز.حرف حساب توی گوشش نمیرفت.برای من دلیلای مسخره
میاورد.فکر کرده که من خرم!

***
پ.ن:آیتای(عین ماه ، ماه وش ، لنگه ماه)
پینار(چشمهPINAR)

Farnaz
1391,09,06, ساعت : 12:41
رمان ادامه داده میشه

della.nik
1391,09,06, ساعت : 14:35
این آزار روزگار منو سیاه کرده ،خودشم نمیدونه از این زندگی چی میخواد..! برام اعصاب نذاشته شب پرستارمو خراب کرد اه مرتیکه او بی ادب ولش کن گور باباش بیشعور ، با افکاری درهم برهم به سمت یخجال رفتم وسایل مورد نیازم و برداشتم درو به شدت بستم.
بادمجونا رو روگاز کبابی کردم، بدم ساطوری با سیرو گوجه گذاشتم بپزه از کابینت پیاز دراوردم خورد کردم برای تزئین روش. . . زیر گازو خاموش کردم سه تا تخم مرغم شیکوندم تو ماهیتابه کنار گاز واستادم تا بپزه کارم که تموم شد ،غذا رو کشیدم تو سه تا کاسه ،پیازو تخم مرغو گذاشتم روش گذاشتم رو میز، سبزی و نونم از یخجال دراوردم گذاشتم رو میز بد نشد از هیچی که بهتر بود ها..؟ له بله مگه میشه بد باشه داد زدم بچه ها رو صدا کردم بیان شام.
ایتای مثل همیشه شادو سرو حال اومد نشست روبروم شروع کرد به لقمه گرفتن ،پینای با ناز و کمی تاخیر اومد وصندلی و کشید عقب نشست شروع کرد به خوردن کرد
با ولع به خوردن ادامه دادم اصلا مهم نیست هست..؟نچ .
ایتای به پینار اشاره کرد و گفت:ممنون الی دست پختت خیلی عالیه. . . .میشه همیشه تو بپزی دست پخت این وحشتناکه.
پینار زودجوش اورد جیغ اش خونه رو برداشت پرید به سمت ایتای رفت تا به عادت همیشه اش بزنه پس سر طرف نابودش کنه ایتای ام کم نیورد پا به فرار گذاشت حالا بدو کی دو از دست اینا آرامش نداریم دست به سینه به جنگولک بازیشون چشم دوختم من که میدونستم چشونه برای من فیلم میومدن.
یه پوزخند زدم و روبه پینار گفتم: هــــــــــی ....؟! پینار بیا اول برو ظرفا رو بشور بد کمکت میکنم بگیریش.
ایتای وسط خونه واستاد و گفت: دیدی مثل تو خنگ نیست ..فهمید ! حالابرو بشور پتی کزت
ریز شروع به خندیدن کرد.
پینار- صد دفعه گفتم بدم میاد اسممو خلاصه میکنی . .خنگم تویی.
ایتای –اِ چی باعث شده الهه رو الی صدا میکنی..؟
از دست این دوتا ..همیشه کل کل میکنن رام و گرفتم رفتم رو مبل نشستم تا صدا کمتر بیاد دستی به چونم کشیدم شدید تو فکر آراز بودم واقعا پیله کرده بود حالا من می رفتم خونه شون چه فرقی به حالش میکرد ؟پووف
تو افکارم غرق شده بودم صدای شکستنه چیزی از آشپزخونه اومد.
بلند شدم و داد زدم: من دودقیقه نمیتونم تو حال خودم باشم..؟ چه خبره..؟!
تو درگاه در واستادم زل زدم بهشون.
پینار – هیچی به خدا جدی از دستم افتاد داشتم حرف میزدیم درست مثل آدم
خندم گرفت بیچاره ترسید نمیدونم چرا وقتی داد میزنم چشمامم درشت میشه پینار با این عظمت اش سنگ کوپ کرد.
-درست مثل آدم اره..؟
جفتشون سرشون و تکون دادن
-بزار من جمع میکنم تو بشور
ایتای – پس حالا که بخیر گذشت منم چای میریزم.
-قبول.
داشتم تیکه های بزرگ لیوان و جمع میکردم این دومین باری بود تو اشپزخونه لیوان می شکست یاده اوایل دوستیمون با این دوتا افتادم اولین بار وقت اسباب کشی بود انگار همین دیروز بود.
جفتشون قهوه خوره تیر بودن از بس بهشون چای دادم حالابه قهوه لب نمیزنن!
خیلی دوستش دارم ایتای و(پارتی بازیه دیگه)خیلی ماهه سال ها پیش پدرومادرش از هم جدا شدن ،اونم بعد یه سال که باباش ازدواج کرد ازشون جدا شد، اومد اینجا باهم همخونه شدیم با وجود مشکلاتش که خیلی بیشتر از منه ولی هیچ وقت خنده از رو لباش پاک نمیشه و منو خیلی میخندونه اگه یه روز نباشه کلافم. .درکل دوست خوبیه.
پینارم از بچگی باهاش دوسته وقتی از خونه جدا شد پینار ام باهاش اومد با وجود کل کلاشون وبا این حال پینار میدونه ایتای شوخی زیاد میکنه ولی زود جوش میاره کار به کتک کاری میکشه نمیدونم چرا ولی اصلا از من خوشش نمیاد، نگاش به من از بالا به پایینه هیچ وقت باهم کنار نیومدیم طی این چند سال.
به خودم که اومدم دیدم بهشون زل زدم اونام با تعجب منو نگاه میکنن.
پینار-اهای الی باز رفتی تو توهم..؟
ایتای- نه توهم نیست من یه چیزیو نفهمیدیم!!!!
-چیو عزیزم؟
ایتای-این که تو عاشق من شدی یا این کزت ..؟ خودتم میدونی من خوشگل و خوش اخلاقم . . . این مهمه چون این ندارم.
از ته دل خندیدم خیلی بامزه داشت میگفت انگار واقعا عاشقشونم.
پینار-تو چرا میخندی؟! پرو میشه.....
ببینم دوست داری بشقاب و بگوبم تو سرت مــــن با این..؟
به من و خودش اشاره کرد ،از فکرشم چندشم شد.
منو پینار با هم گفتیم: عمـــ ـــرا !
ایتای –نه نه غلط کردم. . . من سرم و دوست دارم جفتتون بهم میان این کزت تو کزت جور جور با همم که حرف میزنیم میبینید چه تفاهمی دارین ،دنیا بهشته واستون.
سریع توجام واستادم دستمال رو میزو برداشتم پرت کنم سمتش گفتم: ببند دهنتو نفله بپر بیرون ...سریع چای و برداشت در رفت
بعد ازتو سالن داد زد: بیان تا یخ نکرده. . .به قول الی از دهن نیوفتاده
خورده لیوان و ریختم سطل زباله ،بعد برداشتن شکلات راهیه پذیرایی شدم. روی تنها مبل یه نفره لم دادم پام و انداختم رو اون یکی ،شکلات و برداشتم با چای جرعه جرعه نوشیدم و به ایتای نگاه کردم رو کاناپه ولو شده بود برنامه شانس و اقبال و نگاه میکرد.
همچین زوم کرده بود انگار برنده این دوره از پولا ایتایه!
نگاهم واز ایتای گرفتم به خونه نگاه کردم
خونممون میشه گفت تو یکی از خیابونای خوبه ترکیه بود یه جای 70 متری وخوشبختانه با دوتا اتاق خواب ، اول قرار بود منو ایتای هم اتاق شیم چون پینار خیلی تمیز بود ولی من و ایتای گروه خونیمون به تمیزی نمیخورد همیشه هم سراینکه کی خونه رو تمیز کنه مشکل داشتیم اخرم پینار تمیز میکرد برخلاف تمیزی بیش از حد اش اصلا دستپختش خب نبود،این شد که ما میخواستم هم اتاق شیم
هیچ وقت اون روز یادم نمیره پینار الم شنگه ای راه انداخت بیا و ببین صاحب خونه فاطمه خانوم شاکی اومد در خونه و کلی بد و بیراه بارمون کرد با هم اتاق شدن ایتای وپینار قائله خوابید. ما یه نفس راحت کشیدیم منم تنها اتاقه خودم و دارم که با غرغر های پینار ماهی یه بار اونم یکشنبه ها تمیزش میکنم.چه میشه کرد باید ساخت
از خستگی نای فکر کردن نداشتم چای و نصفه گذاشتم رو میز با یه شب بخیر بلند بالا راهی اتاقم شدم،فردا روز سختی بود باید میرفتم سرکار. به استراحت نیاز داشتم و ارامش روحی
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم عرق رو پیشونیم نشسته بود احساس میکردم نفسم بالا نمی یاد خوب شد زنگ زد یه خواب بد دیدم داشت داغونم میکرد ،خواب دیدم پینار افتاده روم داره خفم میکنه خندم گرفت اخر این منو میکشه ،باید دوش بگیرم اینجوری نمی تونم برم سر کار
بعد یه حموم اب گرم راهیه محل کارم شدم هوا عالی بود ولی خیلی سرد باید به فکر برای ژاکت میکردم پالتو نمیتونستم بپوشم هوا انقدر سرد نبود.










ادامه دارد..............








پشت پنجره تنهایی هایم را تماشا می کنم

روزهایی که بی تفاوت گذشتم

از کنار خاطراتت

حس نوشتن ندارم

فقط خواستم بگم

تنهایی هایت را مرور کن

شاید قلبی را جا گذاشته باشی . . .

della.nik
1391,09,06, ساعت : 18:28
بعد ساعت کاری با زینت به سمت مرکز خرید حرکت کردیم تا لباسی برای سرمای اینجا تهیه کنیم تو تاکسی نشسته بودیم که دوبار گوشیم زنگ زد ،میدونستم کی پشت خطه باز میخواست بره رو اعصابم روزم و خراب کنه ، برای بار دهم ریجرت کردم با اعصانیت انداختم تو کیفم.

زینت-الی کیه ..؟چرا جواب نمیدی..؟



-ولش کن آرازه بیچارم کرده!



زینت-مگه چی شده عزیزم..؟



-هیچی نمیخوام درموردش حرف بزنم.



زینت-باشه،حداقل خاموش کن صداش درنیاد !



-نه نمیتونم ممکنه بچه ها زنگ بزنن نگرانم بشن ،گذاشتم رو سایلنت.



زینت-هرجور راحتی.



تا مرکز خرید حرفی بینمون در و بدل نشد ،جلوی درورودی از راننده خواهش کردیم بره تو پارکینگ سریع کرایه رو حساب کردم از ماشین پیاده شدیم به سمت مرکز خرید رفتیم.



زینت-میدونی بدیه اینجا چیه..؟



-چی..؟!



زینت-اینکه اتوبوس خور نیست وگرنه خیلی قیمت اش مناسبه جیب منو توه!



-اره راست میگی!
با خنده درو هل داد گفت:من همیشه راست میگم با هم رفتیم تو
-جدی نگیر اینا همه شایعه اس




الحق قیمت اش عالی بود مخصوصا با حراجی که خورده بود تونستم دوتا پالتو یه شلوار جین و یه کفش زیبا متناسب با سلیقم بخرم تا بتونم تو دانشگاه، با لباس درست و درمون حاضر شم.
با عجله از در خونه زدم بیرون، خیلی دیر شده بود من احمق خواب موندم میترسدم دیر برسم، دوست نداشم بد قول باشم.



روی اخرین پله پام لیز خورد سریع میله رو چسبیدم
-وای خدای من اگه میله نبود با درورودی یکی شده بودم



دروباز کردم پریدم بیرون، پاهای لاغرم بدجوری ذوق ذوق میکرد، اهمیتی ندادم باید تاکسی میگرفتم اینطوری نمیشد،نباید دیرتر از این برسم.یه کوچولو جلو رفتم ایستاد دستم و واسه اولین تاکسی تکون دادم واستاد تا خواستم درو باز کنم اقایی سری پرید تو ماشین گفت: ببخشید !



-چی؟ ..ای بابا مردم چشونه؟



یه کوچولو به سمت خیابون اومدم پشتم به خیابون بود با صدای وحشتناک بوق ماشین از ترس جیغ خفیفی کشیدم یه متر از جام پریدم محکم خردم به ماشین تعادل به هم خورد افتادم جلوش، سریع تو جام واستادم به راننده عصبانی نگاه کردم.



مرد شروع کرد به فحش دادن معذرت خواهی کردم بیچاره حق داشت ،کم مونده بود زیرم بگیره.برای ماشین بعدی دست تکون دادم ،انقد تند وسریع پریدم تو ماشین که تکون بدی خورد. .



اقای رانند برگشت عقب ،با تعجب نگاه کرد تا منو دید نفسش و با خیال راحت فوت کرد حتما فک کرده با یه بشکه220 لیتر طرفه با این فکرشروع به خندیدن کردم.



دقیقا یک ربع نُه رسیدم یه راست رفتم رخ کن لباسام و عوض کردم و رفتم تو سالن تا سفارشای پر شده رو میزو، بدم دست مشتریا. چندتا سوپ و رسوندم دست مشتریا داشتم سفارش میگرفتم که اقای شابا منو دید دستشو برام تکون داد برم سمتش رنگم حسابی پرید انگار روح تو بدنم نبود، اخراج رو شاخشه نگین از کجا فهمیدی دستام حسابی یخ زده بود ، من امادگی ندارم.



با ترس سفارشه میزو رسوندم دست زینت باقیافه نادم رفتم سمت اقای شابا. .



-بله با من امری داشتین..؟!
شابا-دختر چرا رنگت پرید؟ من نگرانت شدم . . ! چرا دیر اومدی؟! نکنه مریض شدی اومدی سرکار..؟



اخراج بی اخراج قیافش نگرانه با خوشحالی که در پوست خود نمی گنجید گفتم:



-اوه نه قربان من خوبم.



شابا-مطمئنی..؟



بله من مشکلی ندارم فقط خواب موندم، سرشو تکون داد منم عجولانه گفتم: میشه برم سرکارم..؟



شابا-البته.
اون روز درد پام و مشتریای زیاد رستوران حسابی خستم کرده بود ،برعکس روزای دیگه داشتم ثانیه شماری میکردم که در برم.یه گوشه واستاده بودم تا سفارش بعدی و تحویل بدم که زنگ تلفن به صدا اومد یه آن حس کردم رنگ رئیس پرید اصلا به تو چه شابا رو چرا دید میزنی؟



تقریبا بی توجه به سمت میز شماره 2 حرکت کردم سفارشو گذاشتم رو میز موقعه برگشت چشمم به شابا خورد بعد اینکه تلفن و قطع کرد، داشت اطراف و نگاه میکرد.
انگار دنبال کسی میگشت.نگاش به من افتاد سریع اشاره کرد برم سمتش. .



راه نرفته رو برگشتم روبه روی میزش قرار گرفتم باصدای ارومی گفتم: بله اقای شابا. . . ؟!



شابا -الی میتونم یه خواهشی ازت بکنم..؟



سرمو تکون دادم غلط نکنم به تلفنی خورد ربط داره..!



الی نابغه ام شدی..؟
شابا- من باید سر ساعت شیش بیمارستان باشم ،زنگ زدن حال مادرم خراب شده رسوندن اونجا می تونم ازت خواهش کنم پشت صندوق وایستی ونظارت کامل داشته باشه تا مشتریا برن در اخر صندوق و فردا بهم تحویل بدی..؟
اوه اوه مامانش زنده بود..؟ هی هات این که 85 سالشه مادرش فسیل باید باشه خواستم از زیر کار در برم دستم و دور خودم حلقه کردم تا اومدم قیاغه مظلوم به خودم بگیرم سوالش و تکرار کرد



-اخه . . . .مــــــن. . . . چیزه!!!! جناب شابا؟



اگه هر وقت دیگه بود با دنبم گردو مشگستم اما حالا . . . .تا اومدم بهانه بیارم صدای احمد بیک یکی از گارسن ها توجهمون و جلب کرد!
برگشتم سمتش




شابا-چی شده؟



احمد بیک-اقا من میتونم واستم!



شابا اخم غلیظی کردو گفت: نه تو برو سرکارت!



احمد-مـــــــــن. . .
شابا عصبانی شمرده شمرده گفت : ب ر و س ر ک ا رت



احمد-چشم



شابا- خوب. . .
چاره ای نبود یه بار ازم خواسته بود.



-بله می مونم.



چیه؟ترسیدم منو اخراج کنه بااین گندی که صبح زدم شابا سه سوت جیم شد الی موندو حوضش رفتم پیش صندوق نشستم تا اینا شرشون و کم کنن .



بعد یک ساعت چند تا خانواده بلند شدن و رفتن پول میزو با دقت حساب کردم پولارو گذاشتم تودستگاه که رمزش و شابا داده بود 2تا میز مونده بودن درد پام امونو بریده بود بلند شدم رفتم سمت اشپرخونه تا از زینت قرص بگیرم.



قبل رفتن به ساعت نگاه کردم دست یازده ونیم بود،پوفی کردم رفتم تو اشپزخونه با چشم دنبالش گشتم طبق معمول داشت مخ میخورد بیکار که میشه کارشه



-زینت میشه بهم قرص بدی ؟.. پام درد میکنه!



-الان میارم.



از در رفت بیرون ،صندلی و عقب کشیدم نشستم یه خسته نباشید به سراشپزمون گفتم اونم ازم تشکر کرد به ثانیه نکشید قرص و اورد ازش گرفتم بلند یه لیوان پر اب کردم با قرص بلعیدم ازش تشکر کردم خواستم دوباره بشینم که یکی صدام کرد.



-الی بیا مشتریا دارن میرن.



-اومدم.



انگار دنیارو بهم دادن دوتا پا داشتم دوتا دیگه قرض کردم به سمت صندوق پرواز کردم.



اخش رفتن حالا میشه اینجا رو بست و رفت .
خب بچه ها کار تمومه بدوین میخوام درهارو ببندم بریم رد کارمون، همه یکی یکی خدافظی کردن رفتم, منم داشتم لباس عوض میکردم تا برم.



درارو قفل کردم کرکره ی برقی زدم ،قبلشم پولا رو از صندوق برداشتم.



تو راه خونه یه کلوپ فوق العاده زیباو شیک بود ، همه جور ادمی توش رفت وامد میکردن،جای خوبی بود یک بار محض کنجکاوی تو این کلوپ گرون رفتیم ولی چیزی نخوردیم.



درسته پول نداشتم درسته یه ادم با نفوذ نبودم درسته هیچ کس و ندارم ولی یه خدا دارم که هوام و داره این خیلی عالیه



سرم و گرفتم بالاو ازش تشکر کردم بخاطر همچی.











ادامه دارد..............




و باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و راستی
چه حسّ عاشقانه ی خیسی است
در صدای نم نم باران
و آسمان ابری است
و ابرها گریان
و شیشه ها عریان
و باران شدید می شود و
باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و ترس گفتن خداحافظ
و خسته ای تنها
میان آدم ها
هنوز می خندد
و هیچ کس نمی داند
که چشمانش
حریص دیدن رنگین کمان باران است
و در نگاهش
نشسته حسرت شکوه آبی ها
و غربتی به وسعت تمام رؤیاها
و باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و بستن و پایان

della.nik
1391,09,06, ساعت : 18:39
تاسرم و اوردم پایین کم مونده بود بخورم به یه نفر اگر تعادلم و حفظ نکرده بودم خورده بودم بهش و تن و بدن نازنیم داغون میشد

اعتماد به نفسی دیگه چه میشه کرد حرفیه.




معلوم بود از کلوپ دراومده بود، همینجوری تلو تلو میخورد داغون بود ، معلوم بود حسابی مست کرده خوب مرده شورت و ببرم مگه مجبوری خودت و هلاک کنی ..؟ سرش پایین بود و گیج میزد هی به راست و چپ متمایل میشد نیوفتی بمیری خونت بیوفته گردن آسغالت ..؟
ریز خندیدم
-یه ذره دیگه میخوردی میمردی خلاص




شونه هام و با بی تفاوتی انداختم بالا به راهم ادامه دادم از لباس هاش معلوم بود آدم درست و حسابیه به من چه اصلا فضولی مگه ..؟ من یاد گرفته بودم به کار کسی کار نداشته باشم ....کلا زندگی کنم برای خودم نه اطرافیان
اووو الی فلسفه ات تو حلق این یارو
ریز خندیدم راه افتادم




پام محکم خورد به یه چیزی و پرت شد جلو خم شدم برش دارم معادلاتم درست در نیومد دوباره پام خورد جلو رفت صاف واستادم زمزمه کردم : که این طور تا سه نشه بازی نشه اره..؟
خم شدم پام تیر کشید بیخیال پام شدم با دقت نگاه کردم نور خیلی کم بود قابل دید نبود باکمی دقت دیدم بله یه گوشیه از اون جدیدا که هیچ وقت آرزو نکردم داشته باشم .



جریان گربه هست!
حتما مال اینه برگشتم و صداش کردم:اقا اقا. . .
-وا کرم که هست بچه ام
-رفیق؟!



جواب نداد کماکان داشت میرفت دوباره صدا کردم .....اقا



-این که داره همین جوری میره،به کجا میخواد برسه..؟ جناب به کجا چینین در حال رفت و امد واستا ببین چی میگم..؟ اوهوی عمو جون واستا ببین چی میگم




رفت قسمت تاریک پیاده رو زیاد معلوم نبود
- خدایا نصف شب به پست کی خوردیم باید این این چلغوز میوفتادیم..؟
رفتم سمتش ،دوباره صدا کردم که گفت: من دوست تو نیستم
نه بلدی حرف بزنه
اینم فیوز میپرنونه ها الان یادش افتاد جوابمو بده..؟



همینجوری پشتش بهم بود گفت: میکشمت آزاد. . .یه سکسکه ، من جنازت و میدازم رو دوش بابات. . .دوباره سکسکه ،حالا که هم از بابات هم از خودت استفاده کردم مثل یه اشغال میدازمت تو اشغالای کثیف، همش زیر سر مامان ملوکه تورم یه روز خفه میکنم

اوهووو افتاده رو دور کشت و کشتار ما رو نفله نکنه جای همه خوبه



بی هوا شروع به خندیدن کرد و ادامه دارد : وااای آزاد یه کاری میکنم بابات سکته کنه برای من نقشه میکشی عوضی خاندانتو میارم جلوی چشمت ،آزاد دیگه کی بود ..؟
شاده ها پوزخندی زدمو گفتم: هی اقا بیا این بساطتو بگیر من گرفتاری دارم ، هوی کدوم قبرستونی داری میری بیا اینارو بگیر برو خونه بکپ فردا برو آزادو باباشو نفله کن.
همینجوری راه میرفت ،ولی وسط کار برگشت یهو پای راستش به چپی گیر کرد نزدیک بود از پشت بیوفته سری دست انداختم از پلیورش و گرفتم کشیدم سمت خودم



-این گوشیــــــه



براثر کشیده شدن زیاد به سمتم متمایل شد، با اون یکی دستم مانع زیاد جلو اومدنش شدم اروم فشارش دادم عقب زور نداشتم تا بتونم درست نگهش دارم



با لودگی تمام ویه صدای کشداری گفت:بـــــــ ه مــــــــ ن دست نــــــــزن.
سکسکه کرد تو گوشم




سریع دستم و کشیم انگار نوبرشو اورده با صدای بلندی گفتم:جمع کن عمو فکر کردی چه خبره ..؟من از خدامه به تو دست بزنم..؟



یه صدایی تو گوشم گفت: الی این مسته اصلا مفهمه چی میگی تو..؟



حقو به صدا دادم . . . این اگه حالیش بود تا خرخره نمیخورد.
این بار دوباره عقب عقب به سمت کلوپ راه افتاد مشنگ میزنه به خدا گیر کردیم راهه درستو نمیتونی بره برای من از پشت راه میره.همینجوری که عقب عقب میرفت دیدم غیرعادی داره تند میره اگه با لگن میوفتاد فاتحش خونده بود دوباره دست انداختم گرفتمش کشیدمش نزدیک دیوار ،تکیه داد به دیوار قیافش یه جوری شد به سمت من که درست روبه ورش بودم خم شد از حرکاتش سردر نمیاوردم بوفی کردم و هی صورتشو عقب جلو میداد ترسیدم بیوفته چسبوندمش گوشه دیوار و تخت سینه شو چسبیدم سعی کردم صافش کنم پشت سرهم اب دهنشو قورت میداد بنده خدا حتما تشنشه دست کردم تو کیفم اب معدنی و در بیارم یه لحظه ازش قافل شدم سرش اورد جلو با یه عق جانانه تمام محتویات معده وامونده خراب شدش و روم خالی کرد از یقه لباسم کثیفی معدش چکیده میشد تو لباس زیرم از رو پوستم رد شد تا پایین نافم رفت لبم و جمع کردم نگاه به لباسام نمیکردم اروم گوشه لباس گرفتم تکوندم بدتر لیز خورد رفت پایین تر کاملا کثیف و چندش شده بودم هر آن امکان داشت پابه پاش بالا بیارم.
-وااای چندش نکبت الهی درد بگیره پسرهه الدنگ اخه اینجاام جا بود ریختی رو من ..؟
عق زدم به لباسام نگاهی گذرا انداختم تمام لباشم کثیف شد با حالتی چندش و هیستیریکی چند بار گوشه پلکم پرید من موندم جا قط بود اخه رومن؟ رو پالتوی جدیدم؟ با صدای جیغ کشیدم تا بلکم از عصابنیتم کاسته بشه اینو نزنم شل و پل کنم




همینجور که دولا بود شروع به خندیدن کرد بعد با یه مکث کوتاه گفت:حقته از روز اول باید روت بالا میوردم ببین آزاد پالتوی سه ملیونیت و چه کردم..؟هیچ جا لنگشو پیدا نمیکنی، این قشنگه
سری با تاسف تکون دادم با خودم زمزمه کردم:من و با یه عوضیه دیگه اشتباه گرفته!



با صدای عصبی گفت:فقط تو اون بابات عوضین نه کس دیگه ارزو میکنم بری بمیری.




خدای من چرا مــن ..؟اخه یعنی انقدر بد شانسم..؟ بازم خم شد سمتم پریدم کناردوباره خم شد تو پیاده رو بقیه کار خرابش و میکرد .
-اخ یه ندا بده میخواستی تو کفشمم بالا بیاری ..میگماا تعارف نکن میخوای در کیفم و باز کنم یه حالی ام به اون بدی..؟




با نفرت زل زدم بهش قیافه کذایش معلوم نبود مرتیکه دلم میخواست جف پا برم تو حلقش ، هر وقت نگاهم بهش میوفتاد عصبی میشدم امروز روز روز من نیست به روز بدشانسی الی معروف شده دلم میخواد زار بزنم ، اون از صبح کم مونده بود برم زیر ماشین اینم از نصفه شبم مونده دم دمای صبحم که فک کنم خواب چند هفته پیشم تعبیر بشه پینار حسابمو برسه.



یه نیم ساعتی بالا اورد من داشتم کند کاریه اقارو میتکوندم یه تیکه از استفراق اش افتاد تو صورتم واقعا اشکم دراومدم نشستم رو زمین تکیه دادم به ماشین از ته دل زار زدم تا خالی شم
-ازت متنفرم کثافت همه جام و به لجن کشیدی عوضی آشغال این همه آسفالت حالا اد باید میومدی اینجا..؟ حالا اگر میگفتم پول بده جونت در میرفت میمردی .
خالی نشدم هیچ باصدای دزدگیر ماشین تا مرز سکته رفتم و برگشتم



-داری چه غلطی میکنی..؟ بیا خاموشش کن.



زیر لب گفتم: غلط و تو کردی.



اوف چه کرده الی ، کلیدو گرفت سمتم سریع گرفتم خاموشش کردم جلو ماشین وایستاده بودم ،داشتم فک میکردم چطوری برم خونه توجه ام به یه پالتو جلب شد میخواستم اجازه بگیرما. . . .اما خوب این که تو حال خودش نبود مرتیکه تازه باید خسارتم بده



درو باز کردم برش داشتم بلافاصله پوشیدم
به عقب برگشتم درست پشت سرم واستاده بود هینیی بلند کشیدم اومده بود موچ و بگیره خفن خدایا خودم و به تو میسپارم چشماش قرمز قرمز بود تو بمیری میخواد بره حال طرف و جا بیاره انگاری حالش بهتر بود با صلابت رو پاهای خودش واستاده بود از تلو تلو خوردن ام خبری نبود فقط میخواستم هیکل مارو مستفیض کنه که موفق شد ..دستشو اورد جلو
سر تکون دادم یعنی : چیه..؟!
با دادی که کشید مو به تنم راس شد




--سویچ!



ثل شوت ها گفتم: ها؟!



--زهر مار دختر شوت شویچمو بده انگار مال باباشه بده بینم



-اهان بیا..دستم و گرفتم جلوش.



سویچو ازم قاپید رفت سمت در راننده یه نگاه ناجور انداخت بهم گازش و گرفت رفت انگار من روش بالا اوردم به جای این که من شاکی باشم اون شاکی بود،پسره بوق عوضی. یه معذرت خواهی نکرد بدهکارش شدیم برم دنبالش بگم اقا بیا یه چیز بهت بدم شاکی نباشی والا حتی منو نه رسوند ه بگم آدم چی..؟ آدم حتما

با این وضع به سمت خونه راه افتادم ، پله هارو دوتا یکی کردم رفتم خونه لباسارو در اوردم شوت کردم تو حموم خودمم همین طورعجب ماجرایی داشتم من بعد یه دوش حسابی و کرم زدن به پام شیرجه زدم تو تختم و بی هوش شدم تا خود صبح.













ادامه دارد............







عادت کرده ایم
به لبخند در باران
و به فریاد در کوهسار
وقتی می رفتی
در بین من وتو باران بود
و هنوز نم نم بارن
در چشمم تکرار می شود
اگر برگشتی
کودکی را از کوچه های گل
به ارمغان بیار
که در باغچه تنهایی خود بکارم
و عشق را برای دنیا
هدیه کنم
چنانکه باران دریا را هدیه میکند ...

della.nik
1391,09,07, ساعت : 23:17
زنگ صدای گوشیم رو اعصابم بود این دیگه کی بوداین وقت صبح یه روز تعطیل ام نمیذارن بکپیم با حالی زار گوشی و پیدا کردم دگمه اتصال زدم چسبوندم به گوشم

-بله!؟
- چرا جواب نمیدی..؟ بر مردم ازار لعنت! خواب برای ادم نمیذارید چیه چرا لال مردی نفله منو از خواب بی خواب کردی خوشحالی..؟
در کمال تعجب صدای زنگ ادامه داشت.
یه آن شک کردم موهای پریشون و خاروندم این که خاموشه هشیارترشده بودم این زنگ گوشیه من نیست! با تعجب نیم خیز شدم ،گوشام و تیز کردم.
صدا از حموم بود یعنی گوشیه کیه ..؟به سمت حموم رفتم درو که باز کردم صدا واضح تر شد خم شدم سبد رخ چرکارو ریختم به هم از تو یه پالتوی مشکی گوشی و دراوردم با دست زدم تو مخم چرا من همیشه گند میزنم..؟ اگه این گوشی مال پسره اس پس اوون یکی مال کیه به گوشی میز توالت نگاه کرد
تابه خودم بجنبم گوشی قط شد دوباره به صدا دراومد این بار سریع جواب دادم ابروهام و با تعجب دادم بالا این دیگه چی میگه اول صبحی؟ خارجی بلغور میکنه با صدای بلند گفتم: کجایی حرف میزنی خانوم..؟
باز داشت ادامه میداد انگار نه انگار من سوال پرسیدم، پریدم وسط حرفش به ترکی شروع به حرف زدن کردم.
-خانوم من هیچ کدوم از حرفاتون و نمیفهمم ولی این گوشی و مــن چیز کردم ..یعنی چیز نکرد جامونده دستم بلند نکردما به جون تو اصلا میفهمی چی میگم ..؟ ای بابا چرا حرف خودتو تکرار میکنی یه دقیقه صداتو ببر ببین من چی میگم ببین خانوم این پیش منه دیگه صاحبش ام نمیشناسم تو خیابون دیدم شما میشناسی؟ ای وای خوب معلومه میشناسی وگرنه زنگ نمیزدی.
what
بعد وات گفتنش تق گوشی و قط کرد.
با تعجب به گوشی خشک شده تو دستم نگاه کردم به به یه گوشی خشک شده به دستم میاد یعنی ادم های دورورتم عین خودت بی فرهنگن با میا معاشرت میکنی در واقعه باید بگم خودتم جزو دسته ی روانی ها افتادی دست خودت نیست.
-چه گِل خوشگلی لگد کردم من .. خوب حرف میزدی خانمون ..........پسر بوزینه!
زبونم و از پشت تلفن دراز کرد مو گفتم: زبون نفهم واسه من گوشی قط میکنی دوباره زبون درازی.
در به شدت باز شد ایتای تو چار چوب در واستاده بود با تعجب منو نگاه میکرد
دستمون گذاشتم رو زبونم تو همون حالت گفتم :چیه زبون ندیدی؟
ایتای-چرا ..ولی دیونه ندیده ام..
-حالا که دیدی پسندیدی؟
ایتای- نــــــــــــــع......
اخمامو کردم تو هم گفتم: به درک!
اونم اخم کرد با حالت طلبکارانه ای گفت: بیا صبونه.
-نمی خوام میخوام بخوابم.
-بمیر. . .من رفتم.
هنوز نرفته بود برگشت و گفت : این گوشی چیه..؟ نگاهی به میز توالت انداخت گفت : اون چیه..؟ اینی که رو زمین پخش شده چیه..؟
- اه لال بمیر اول صبحی خب گوشیه
ایتای- در دختره خل میدونم گوشیه نه به اون وقتا که التماس میکردیم یه گوشیه درست و درمون بگیری نه به الان که سه تا سه تا حمل میکنی یه
قول خودت الی خانوم یه دستی ام به سر ما بکش شاید با این پتی خر بانکی چیزی زدیم تونستیم حداقل یکیشو بخریم والا
کوسن خرسیم و برداشتم به شدت به سمتش پرت کردم گفتم : یکی میمیرد از درد بی نواایی یکی میگه پشگل بخور تا میتوانی
دست رو لبش گذاشت گفت : مثل این شکلی بود..؟ نبودا
-گمشو بیرون اینا مال من نیست دستم جا مونده
پشت به من کرد
ایتای- ها جامونده خدا کنه دست ماام جا بمونه
در که بس گوشی و شوت کردم رو میز پتو رو کشیدم روم چشمام و بستم گرفتم خوابیدم.
-گور بابای همتون حالمو بهم میزنید
با بوی خوبه غذا از خواب بلند شدم سیخ سر جام نشستم بوی خوب گوشت مشاممو پر کرده بود با چشمای خندون پتو رو زدم کنار خدای از استیک های پینار نمیشه گذشت ،دمپایی خرگوشیم و پوشیدم مسواک و برداشتم پرید تو حموم به خاطر خیسی زمین پام در رفت با با سن افتادم رو زمین.
با حالی زار با خودم گفتم: اوخ اوخ کدوم خری اینجا رو خیس کرده..؟ یه نیش خند زدم دستمو کشیدم به چتریام گفتم:خب الی خره
باسن و گرفتم از جام بلند شدم
-کمر واسم نمونده چه دردیم میکنه وامونده.
دستم و گذاشتم رو زانوم بلند شدم سریع ،یه نگاهی به خودم تو اینه انداختم ،از تعجب دوتا شاخ خوشگل رو سرم سبز شد .
خدای من مثل مکزیکی ها شده بودم دیشب همین جوری بدونه سشوار کردن موهام خوابیدم ببین چه به روزش اومده دست وصورتم و شستم ومسواک کردم اومدم بیرون
برس و از کشو برداشتم افتادم به جون موهای نازنینم یه نیم ساعت در گیر بودم که پینار بدون در زدن طبق عادت همیشگیش درباز کرد اومد تو تا منو دید خیلی سرد گفت: بیا غذا یخ میکنه
موهام و با کش سفت کردم رفتم سمت اشپزخونه بــــله درست حدس زدم استیک گذاشته بود
صندلی کشیدم عقب درست کنار ایتای ،افتادم روش نشستم شروع کردم با اشتها به خوردن دستپخت پیتای.
تعجب ام از اینن بود چرا ایتای سکوت و نمیشکنه وحرف نمیزنه،حتما ازم دلخوره میخواستم سالاد بکشم توجه هم به ایتای جلب شد اون عاشق استیک بود ولی با چاقو افتاده بود به جونش ، دست نخورده ریز ریز کرده بود.
-ایتای چی شده از من ناراحتی..؟
-من واقعا متاسفم اخه صبح یه زبون نفهم گیرم افتاده بودم
سرم و کج کردم سمتش تا صورتش و بهتر ببینم دیدم توجه نمیکنه دوباره گفتم :ایتای منو نگاه کن..!
سریع سرش و گرفت سمتم با صدای پر بغضی گفت:نه نیستم نمی خوام بهم توضیح بدی.
-ولی من!
-حالم خوب نیست تموم کن الی،نمیخوام بشنوم میفهمی؟
خیلی عصبی بود نفهمیدم چشه انگار دنبال بهانه میگشت بره تو اتاقش منم شدم بهانه اش خواستم برم دنبالش که پینار دستم و کشید با همون باسن داغون افتادم رو صندلی ماتهدم دردگرفت.
براش یه چشم غره رفتم با من من شروع به حرف زدن کرد.
پینار-تو که خواب بودی نامادریش زنگ زد گفت بارداره کلی حرفای بد زد که تو باید دست از سر بابات برداری انقدر تو این خونه رفت و امد نکنی و این حرفا
-اونم بهش برخورده..؟
پینار-نه!
-پس چی..؟
پینار-به خاطر باباش ناراحته میگه: داره اونو ازم میگیره انگار زنه اسرار داره برن فرانسه زندگی کنن ولی بابای ایتای میگه یا اونم میاد یا ما هیچ جا نمیریم ایتایم میگه نمیرم من عاشق این شهرم ،از اون ورم زنه دوست نداره ایتای بره همراهشون.
-الانم درگیره اره ..؟ نرم باهاش حرف بزنم؟
وقتی داشت ماجرارو میگفت قیافه نگرانی به خودش گرفته بود تا من گفتم برم حرف بزنم بازم رفت تو جلد خودش.
پینار- تــــو..؟ نمیتونی منی که دوستشم نتونستم ارومش کنم تو میخوای بری حرف بزنی..؟ عمرا!
سرم و با تاسف تکون دادم بلند شدم ظرفارو بشورم که از دست نگاهای مغرورانه این راحت شم تا شب ایتای از اتاق درنیومد این زنه ام روزمون و حسابی خراب کرد کندخورد به تعطیلاته روز یکشنبه مون.
پیناررو کاناپه بیهوش شده بود،منم که کاملا مشخصه ول بودم از بیکاری رفتم خوابیدم.
تو خواب ناز غلت میزدم که در اتاق باصدای بدی باز شد ایتای گریه کنون اومد سمتم باور کنین انقدر جاخوردم که حتی نمیتونستم حرف بزنم،تو بغلم جا خوش کردو گفت: الی فیلم خیلی بدی دیدم!
اخم غلیطی کردم ایتای و از خودم جدا کردم ،با صدا کنترل شده گفتم: دختره ابله ادم نصفه شبی بیدار باشه فیلم بدم میبینه خجالت نمیکشی فیلم بد نگاه میکنی عوض خوابیدنته..؟
با صدای تو دماغی گفت: خب چی کار کنم خوابم نمیبرد. . .حالا دعوام نکن الی!
دلم براش سوخت خیلی تند رفتم
ایتای-میخوای برات تعریف کنم..؟
-چشمم روشن نصفه شبی برام تعریف کنی چی بشه..؟خودت دیدی این وضعته من ببینم نورعلا نورِ چیه چرا اونجوری نگاه میکنی نشستی فیلم بد دیدی یه چیزم طلبکاری..؟ ببین ایتای چقدر تو روحیت تاثیر بد گذاشته اومدی سراغ من ااصلا پاشو برو تو اتاقت نخواستیم اخر منم منحرف میکنی برو رد کارت!
ایتای-چی میگی تو برا خودت نه از اون فیلمای مورد دار..؟
با کنجکاوی پرسیدم:پس چی؟!
اشکاش و پاک کردو گفت:مستند دیدم!
با تردیدنگاهش کردم خواستم حرفی بزنم که سریع گفت:مستند حیوانات!
بازم با شک ودودلی نگاهش کردوگفتم:چی نشون میداد..؟
با بغض ناشی از گریه برام تعریف کرد که:
مستند دیده که فیله بچه ش و به دنیا میاره ولی بچه فیله ،فلج بوده نمیتونسته راه بره مامان فیله تنهاش میذاره و میره اون وارم یه پلنگه درکمین بوده تا بیاد سراغ بچهه اخرم فیله رو یه لقمه چپ میکنه بعد ام دل صاحاب مرده مارو ریش کرد گفت: یعنی بابام منو اینجوری تنها میذاره و میره..؟
مثل بچه ها شده بود لب و لوچش آویزون کرده بود ،با ارامش باورنکردنی گفتم: نه این فکرا چیه میکنی..؟ اون این کارو نمیکنه!
ایتای- چرا میکنه زنه مجبورش میکنه میدونی چیه الی..؟ همیشه به این فکر میکنم که بابام مثل مامانم ولم نکرد ولی انگار باید بین منو زن وبچه اش یکی انتخاب کنه من نمیتونم برم نمیتونم.
با کمی مکث گفت: اگه جاش بودی کی و انتخاب میکردی..؟
سوالش غیر منتظره بود اگرم نبود نمیتونستم جواب بدم ولی اینو خوب میدونستم اگه بابای من جاش بود حتما میرفت .
با کلافه گی گفتم: من من نمیدونم .
سعی کردم بپیچونمش دل خونشو از این بدترنکنم.
-نمیدونم چی بگم من که زن ندارم .
خنده تلخی کردو گفت: راس میگی.
دوباره مارو یاده اون فیله ننه مرده انداخت.
حالا فک کن نصفه شبی منو ایتای توتخت اتاق من اون زار میزد من دلداری میدادم ،اخر با اون حال زارمون همونجا کنارهم خوابیدیم.
فردا با بدنی کوفته از خواب پاشدم تو اینه خودمو دیدم وحشت کردم که میخواستم چشمام قد یه توپ پینگ پنگ شده ایتایم دست کمی ازمن نداشت خیلی مظلوم خوابیده بود اخه این بد بختی از کجا اومد خدا اخر عاقبتش و بخیر کنه.








ادامه دارد..............






گریان نمی مانم



خندان برای ورودت ای عشق

وقتی که به یادت می افتم به یاد خاطراتت ...


نامه هایت را مرور میکنم ، یک بار ... نه صدها بار ...


وجودم را سراسر عشق فرا میگیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود ...
تنها می گویم :
همیشه در قلب منی تو
می دانم که باز خواهی گشت ...
می دانم !
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی...
به یاد او

و تقدیم به او ..

della.nik
1391,09,08, ساعت : 16:58
مانفهمیدیم جریان باباش اینا به کجا رسید چیزی ام نپرسیدیم از روز بعد وقتی از سرکار اومدم همون ایتای دوست داشتنی خودمون شد، میدونم تو فشار بود ولی به خاطر ما بروز نمیداد خودش میدونست ما کم بدبختی نداریم اگر قرار بود هممون بریزیم تو دایره کلاه هممون پس معرکه بود
یه چیزه خیلی خیلی مهمه دیگه این که امروز اولین برف ترکیه مهمونه بالکن خونمون شد انقدر با بچه ها بالا پایین پریدیم وشادی کردیم فاطمه خانوم همسایه ی پایینمون که یه زن خیلی خوش اخلاق و نظیرشو جااایی پیدا نمیکنیم زنگ زد و فحش کشمون کرد گوشیو قطع کرد منو پینار ساکت یه گوشه نشستیم کلا زود دپرس میشدیم به ایتای که دست از بالا پایین پریدن برنمیداشت نگاه کردیم ایتای ول کن نبود دوست داشت پیرزنه بدبخت و بکشه بالا اونم تنه مردهامونو تو گور به لرزونه.
-ایتای بیا بتمرک الان فاطمه خانوم میدا بالا
ایتای-خوب بیاد همچین میگه فاطمه خانوم انگار قصاب سرکوچمونه!
پینار روبه من با عصبانیت گفت: چی کار داری بهش..؟ بزار حال کنه نترسه سقف نمیریزه سرش.
پوزخندی زدم ادامه دادم: کجای کارین داشت میگفت انقدر شما ها بپربپرکردین سقف ترک برداشته.
ایتای از بالا پایین پریدن دست کشید نفس زنون ولو شد رو زمین وگفت: جدی..؟
شروع کرد به خندیدم
ایتای-یعنی با این دوتا بپربپر هه هه هه دیونستا!
پینار یه عشوه به سرو گردنش داد وگفت:
حالا خوبه خسارت نخواسته!
ایتای-اره ازش بعید نیست.
-چطور؟
با زانو اومد سمتم دسته مبل و گرفت با هیجان گفت: بگو غلام میشناسی؟
-همون که دوچرخه میفروشه، همسایه بغلیه فاطمه خانوم...؟
پرید پیشونیم و بوس کردوگفت: اره دقیقا قربون هوشت چند ماه پیش بیچاره خوابش نمیبره میاد حیاط دقیقا زمانی که ما رفته بودیم تور چند روزه یادته..؟ سرم و تکون دادم بدون فوت وقت گفت : اومده بود با باغچه ور میرفت ،چراغ روشن میوفته تو خونه پیری اینم از خواب میپره بلند میشه میره حیاط با چوب میزنه تو سر غلام بیک،
ابروهام و بالادادم با لحن ناراحتی گفتم: ای وای بخاطر همین سرش بسته بود.. ؟
-اهم وقتی میبینه گند اش دراومد ازش شکارت کرد بگو چی میگه..؟
منو پینار با کنجکاوی باهم گفتیم :چــــــی؟!
پیری میگه دیشب صدای دادو بیداد از خونشون میومد ولی وسط دعوا یه صدایی اومد بعدام صدای زنش قط شد از در اومدم بیرون دیدم غلام بیک با عجله داره کفش میپوشه تا منو دید صاف واستاد دستشو گرفت پشتش منم دستای خونیشو دیدم بعدام با هل دوباره برگشته خونه،دیگه هیچ صدای نمیاد
منم که فضول نبودم به من چه واسه چی همچین کرد،گرفتم خوابیدم تا اینکه نصف شب با نور چراغ بیرون ازخواب پریدم اول فکر کردم دزده با چوب زدم تو سرش وسط کار دیدم ای بابا این که غلام بیک دقت که کردم دیدم داشت زمین و پر میکرد منه پیر زن تنها ترسیدم زنشو چال کنه بعدام با مظلومیت تموم گفته من حق نداشتم از خودم دفاع کنم.
تو بهت جریان بودیم یهو با پینار گفتیم:خب زنش چی شد..؟
ایتای ضربه ای به کله ام زدو گفت:پینار شوته تو چی..؟الان زن غلام بیک منم دیگه که تازه مصطفی رو به دنیا اوردم اره..؟
پینار اخمی کرد یه ضربه کاری به ایتای زد و گفت:دفعه اخرت باشه به من میگی شوت
با حالت قهر سرشو به سمت پنجره چرخوند به لوس بازی پینار چشم غره ای رفتم

-خیله خب حالا بگو بقیشو!
ایتای-غلام اقا خودش قسم میخود میگفت این منو شناخت گفت غلام نصفه شبی اینجا چی کار میکنی اونم گفته به تو چه !
-اونم ناکارش کرده..؟ فقط برای همین..؟
ایتای-اره روانیه زیاد اهمیت نده
-خوب اون نباید حرف بدی میزد.
ایتای دستی تو هوا تکون داد رو به پینار که ناز میکرد گفت : باز این فلسفه بازیش گرفت ببند بابا
پینار-وا خوب راست میگه به اون پیری ربطی نداره
ایتای-اینارو ول کنین پاشین بریم برف بازی
پینار-ما ..؟ عمرادوست دارین پیری با چوب بزنه؟ من نمیام
ایتای-نیا ، پاشو الی
با هم لباس پوشیدم رفتیم برف بازی انقدر خوش گذشت که زمان و فراموش کردیم بازیمون و با درست کردن ادم برفی تموم کردیم البته با یه عکس هرساله قرار شد بعد یه استراحت کوتاه بریم رستوران و دلی از اعزا دربیاریم پس پیش به سوی اتاق برا لالا.
ایتای بیرون اتاق داد زد

بچه ها دیگه پاشین من پایین منتظرم بیان
با خواب الودگی از خواب بلند شدم و گفتم :باشه
تو ماشین تصمیم گرفتیم بریم شام بعدم کلوپ بزنیم درو دیوار کلوپ بترکونید دیگه هوس نکنه جلوی ما قد علم کنه










ادامه دارد.............






اشتباه
هيچ گاه نيامده بود كه حالا بخواهد برود
و من را در حسرت از دست دادنش بگذارد
آن خيالي بوده كه من مي پنداشتم او را در كنار خود دارم
حال ميابم كه توهم و سرابي بيش نبوده
و من خود را داشتم بيهوده در سراب غرق مي كردم
اما لحظه ي تلخ خستگي من كه ايستادم از خستگي
خواستم كه گوش كنم صداي امواج دريايي را كه به دنبالش در حركتم
تا با شنيدن آن جاني دوباره بگيرم براي ادامه ي راه
اما هر چه دقت كردم صداي موجي در كار نبود
آن لحظه بود كه فهميدم درياي من سراب بوده است
و من هم به دنبال سراب بودم
نگاهم به پشت سر مي افتد،
زندگي سوخته ي خود را ميبينم از پي سراب رفتن
كه آتش گرفته عمر من و خاطرات تو كه هيزم اين آتش است
و تمامشان از نگاهم رد ميشوند و مي بينم كه چگونه سراب ساختم
آري،گرماي سوزان عشق پوشالي تو
زندگي بهاري و سبز من را كوير وبيابان كرد
و درياي مواج و خروشان من را به سرابي پوچ تبديل كرد
و چه ساده سوخت عمر من
تو سراب بودي، سراب

della.nik
1391,09,08, ساعت : 22:33
جلوی رستوران ازتاکسی پیاده شدیم رفتیم تو یه جای دنج پیدا کردیم که ملت از شیطنت های ایتای درامون باشن نه خودم ساکت میشینم برای اون تاکید میکنم.
ایتای- الی دوست دارم بری بترکونی با خاک یکسان کنی بیای خونه
-خیالت راحت مربی من خودتی
ایتای دستمال به سمتم پرت کرد گفت : خفه بمیر الی من شاگردی تورو میکنم
-اختیار دارید باانو شما استاد ما هستید
پینار کلافه گفت : حالا چه فرقی داره
ایتای- بشین کوفتت و بخور تو فرق هارو تشخیص نمیدی
تیکه دلمه ای رو تو دهنم گذاشتم تا مانع از خندیدم و خطر احتمالی مرگ بشم
پیتار- تو جدیدا با این که پریدی بیشعور شدی
نوشابه تو گلوم پرید با دهنی پر سرفه کردم و گفتم : اقا به من چه ربطی داره..؟
ایتای - الکی گردن الی نداز من از اول بیشعور بودم
جفتمون ترکیدیم از خنده
پینار تیر خلاصی و زد و گفت : الی بهت یاد ندادن با دهن پر حرف نزنی..؟
با خنده گفتم: اون موقعه که من بچه بودم امکانات نبود
پینار چشم غره ای رفت و بلند شد گفت : من میرم دست هام و بشورم
به رفتنش نگاه کردم رو به ایتای گفتم : من حال این تیکه انداختن اینو نگیرم شب خوابم نمیبره
ایتای گفت : بیخیالش بابا
چشمام و ریز کردم چونمو با دست مالیدم خیلی اروم و مشکوک گفتم : ایتی؟
ایتای- چی شده ..؟اینجوری که میکنی باید فاتحه خوند بنال ببینم
خنده شیطنت امیزی کردم گفتم: هستی یا نه..؟
گونشو خاروند دهنش و کج و کوله کرد گفت : جفتتون رفیقمین
با دست کوبید رو میز و گفت : ولی پایه ام تا قیامت
-عاشقتم روانی
سرشو کج کرد گفت : حالا حالا مونده منو کشف کنی
خم شدم از تو کیف پینار کیف پولشو برداشتم ایتای جیب های پینارو ریخت بیرون جز رژ لب چیز دیگه ای نبود
با دست گارسون و صدا کردم گفتم: حساب میزمون رو همین خانومی با ما بودن میدن هر وقت از دستشویی دراومد حساب و بده بهش
گارسون- چشــم خانوم
ایتای با لحن جالب و بامزه ای گفت : واااای الی نمیدونی خونمون حلال حلال پینار جفتمون و به مدت یک هفته گره میزنه به هم
خنده خبیثی کردم گفتم: می ارزه ، کاش بودم قیافه وحشیشو میدیدم
ایتای ام متقابلا خندید و گفت : شب که اومد ببین من که میرم خونه بابام اینا
-خونه تا یک ساعته دیگه خطرناکه منم میرم مسافر خونه ای جااایی
ایتای - ولش کن خره شب میایم خونه اتیش و خاموش میکنیم
-قبوله
از جامون بلند شدیم سریغ پالتو تنمون کردیم پریدیم بیرون تا دوتا کوچه پایین تر دوییدیم
کمی واستادیم نفسمون که جا اومد من گفتم : من باید برم دانشگاه تو چی..؟
ایتای- منم میرم خونه بابا تا شب
- باشه تا شب بیا این کیف و بگیر بعدا جاساز کن تو اتاق
ایتای- خیلی خری
-اختیار دارید
با حالتی دو ازش دور شدم برای اولین تاکسی برای اولین روز خودم و زمین زدم مخصوصا که غذا مجانی خوردم

جلوی درب دانشگاه واستاد با بهت گفتم:اوفــــ یعنی اینجاست عجب جاییه لامصب تو سایت عکس های پیزوری بود که آآ دربه درها اینجا درس میخونن یا درس اینارو میخونه

همینجوری از ماشین پیاده شدم رفتم سمت درهاا
--خانوم کجا داری میری؟

-ای وای ببخشید بفرمائید
پولشو گرفت رفت منم که کلا ماتم برده بود از در نگهبانی رفتم تو
دانشگاهیی که قبول شدم با ظرفیت بالا تر از10000 تا دانشجو در سال پذیرش داره البته ناگفته نماند هر کسیو اینجا راه نمیدن یا باید پول داشته باشی یا درس خون باشی با توجه به شناختی که از من دارین مطمئنن پول ندارم ولی جزو ظرفیت پذیرفته شده ی%3دیه رشته ی حسابداری ام ...اینجا از بچه سفیرو کبیر و پولدار بگیر تا نخست وزیرو رئیس جمهور کوفت درد درس میخونه درب داغونش ما بودیم دارای هرگونه امکانات رفاهی وتفرحی خلاصه دانشگاه نیست هتله بیا ول بچرخ برو کی به کیه
باصدای بوق ماشینی یه متر پریدم جلو
--به چی زل زدی بکش کنار رد شیم.
جمعا روانی ها تو آتیش بسوزن اینم روش با صدای بلندی گفتم: خوب رد شین من باشما چی کار دارم..؟
--روتو برم وسط راه واستادی حرفم میزنی ..؟تا نگفتم بندازنت بیرون بکش کنار.
گوشه ی ابروم از عصبانیت پرید دستی تو هوا تکون دادم گفتم : برو بابا تو کی باشی بدی منو بندازن بیرون هر کی از راه میرسه فقط حرف میزنه بچه پرو

پسری که کنار دستش نشسته بود گفت :بیخیال پسر رفت کنار روز اولی با این جرو بحث نکن برو تو
طرف سمت من چرخید گفت: شانس اوردی

دست به سینه شدم با همون قیافه خطرناک گفتم : شانس تو اوردی..قرتی
حس کردم اونی که بعد دست این پسر غده نشسته بود خنده ارومی کرد سرش و تکون داد پسره با حرص همچین گاز داد رفت رد لاستیک موند رو اسفالت
-عجب غلطی کردم زر زر کردم نیان بندازم بیرون..؟ اوووف زبونتو نیش بزنه نسناس بی عرضه حالا نمیشه خقه بشی..؟ جمع کن بابا الی و حرفش

لبخندی زدم گفتم: اه این پسره کی بود زندگی نمیذارن ها خب کجا بودم ..؟ها ! دهنم بازکردم با بهت راه افتادم سمت ساختمون اصلی، با کله رفتم تو بغل یکی
خودم و زدم به موش مردگی اروم گفتم: ببخشید
خندید و گفت : مواظب باش کوچولو سال اولی؟
دست به کمر شدم با اخم گفتم: چطور..؟
--پس هستی..؟! تابلوه شماها نور بالا میزنید
- یادم نمیاد به خودم چراغ وصل کرده باشم
قهقه ای زد گفت : من دیدم برد سال اولیا ته سالنه اونجا
با انگشتش نگاه کردم تا خواستم ازش تشکر کنم غیب شد در کل پسر باحالی بود خوشم اومد ازش اهل دل بود

رو بردو نگاه کردم استادمونو با کاغذی که دستم بود چک کردم کلاسش2/3 سی یعنی ساختمون سی طبقه سه کلاس2
راحتر از اونی که فک میکردم پیداش کردم
یکی یکی دختر پسرای شیک پوش انگار هرکدومشون از ارایشگاه اومدن وارد کلاس شدن حدود20نفری میشدیم که استادم اومد درس اصول یکو باهاش داشیم خیلی دقیق توضیح داد منم نوت برداری کردم کلاسم که تموم شد یه نیم ساعت ان تراک بود رفتم سمت بوفه دانشگاه بجوری هوس نسکافه کرده بودم تو این هوا میچسبید
با دیدن بوفه اش فکم افتاده بود رو زمین اگه چند نفری که پشتم بودم وادار به راه رفتم نمیکردن حالا حالا ها درخدمت بودم چه خبره رو دل میکنن این دانشجوهای لامصب اینجا رژیمشون بهم نمیخوره این همه ات و اشغال گذاشتن..؟
بی اختیار با صدای بلندی گفتم:اینجا مثل بهشتــــــــه
هرکی نزدیکم بودبا تعجب منو نگاه میکرد ،داشتم از خجالت اب میشدما اینجا ام خراب کرده بودم یعنی من میمیرم بلند فکر نکنم

یکی دستشو انداخت دور گردنم منو کشید
باتعجب چرخیدم سمتش ، بلندجوری که همه بشنون گفت: بیابریم یه کوچولو غذای بهشتی بخوریم حال بیایم
همه مشغول کارشون شدن ، انگار نه انگار اتفاقی افتاده نمیدونم داشت مسخره میکرد یا نه ولی منو که مثل ربات شده بودم نشوند رو صندلی ورفت
نمیدونم کجا!
بس گیجی
هنوز یه ثانیه نگذشته بود با دستای پر برگشت به خودم اومدم بلند شدم تا بشقابارو ازش بگیرم دستشو کشید عقب بهم لبخند زد باعث شد دوتا چال دو ورصورتش بیوفته
یهو گفت :بشین چرا واستادی ..؟ خودم میتونم انقدرم دست وپا چلفتی نیستم.
با شرم و حیا گفتم : خیلی ممنون
تازه وقت کردم به صورتش نگاه کنم ازحق نگذریم خیلی ناز بود به صورت زیباش لبخند زدم
سرشو خاروندو گفت :چیزی شده من شاخی چیزی دراوردم..؟
هول کردم انتظار همچین حرفی و نداشتم دستم خورد به بشقابی که میخواست بزاره جلوم با صدای بدی افتاد شکست
بقیه بشقاب هارو گذاشت رو میز و گفت :اخ ببخشید اخر دست و پا چلفتیم کار دستمون داد
سریع گفتم: نه نه مــــن ببخشید نه من یعنی نفسمو با صدا فوت کردم ،حرف زدنم یادم رفته اه.. باعث شدم نمیدونم چرا امروز اینجوری شدم همش خراب میکنم
خندید : عیبی نداره پیش میاد چشمکی زد و ادامه داد : خودتو ناراحت کنی
خواستم تیکه های شکسته ی بشقابو جم کنم که نذاشت
-نکن دختر،ولش کن خودشون جمع میکنن
- خودشون ..؟
-- اره کارگرها برای چی ماهیانه یه عالمه پول به جیب میزنن برای همین روزهااا که دوتا دختر خوشگل بزنن یکی از بشقاب های ساده به درد نخورشون رو بشکنن جیغ بلندی کشید نزدیک بود منم جیغ بزنم با ترس گفتم : چی شده ..؟خورده بشقاب رفته تو دستت..؟
دستی تکون داد گفت : نه بابا یادم رفت خودمو معرفی کنم من نارینم سال اولی و ترم یکی هستم فکر کنم توام مثل منی
سرم و تکون دادم متقابلا گفتم : من الهه هستم شما الی صدا کن
نارین- تو نه شما
با تعجب گفتم : چی..؟
نارین شمرده گفت : میگم تو بگو به من نه شما مادر بزرگت نیستم که راحت باش
دستشو آورد سمتم گفت: راستی اسم قشنگی داری «خوشبختم»
انگار با بقیه فرق داشت طرز نگاه کردن بلند بی قیدش همیچیش حتی نوع حرف زدن و راه رفتنش جنسش با ادمایی که اینجان خیلی فرق داشت
نمیدونم چرا به دلم نشست به ظاهر باهاشون یکی بود ولی درونــــــش خیلی متفاوت خیلی
-نمیخوای باهام دست بدی؟
سرم و تکون دادم ای وای بر من بازم سوتی
-چرا ببخشید من که گفتم.. نذاشت ادامه حرفم و بگم دستم و گرفتو دست داد
نارین- منم گفتم بیخیالی سیر کن بگذره
بهم تعارفم کرد شیرنی بخوریم منم یکی برداشتم تا نگه ندید بدید بازی در میاره شروع کردم به خوردن
چون نزدیک در نشسته بودیم هر کی میومد تو با تعجب منو نارین و نگاه میکرد رد میشد میرفت ، نمیدونم چرا یا من یه چیزیم میشه یا اینا اون که معلومه تو پاک ابرومونو بردی الی خانوم
نارین- کلاس بدی من زبان انگلیسه تو چی..؟
منم همین طور
دستشو بهم کوبید

نارین- ببینم برگت و شاید یکی باشیم؟
برگه رو در اوردم نشونش دادم
-ایول با خودمی میتونیم با هم بریم بعد کلاسم خودم اینجاها رو نشونت میدم احساس بدی نداشته باشی هــــی میدونی استادمون کیه؟
یه کلام گفتم :نه؟!

-دختر تو چرا بی ذوقی..؟ بیخیال, یه پسر مامان که از انگلیس اوردن واسه تدریس سال اولیا به هیچ وج ترکی بلند نیست می دونی اینو واسه چی گفتم.. ؟برا اینکه تا تونستی فحشش بدی حال بیاد.

بعدم خودش شروع کرد به خندیدن اصلا شخصیت جالبی داشت به قول ایتای الکی خوشه!

نارین -بریم..؟
سرم و تکون دادم کیفم و با احتیاط برداشتم یه گند دیگه بالا نیارم اروم بدون اینکه به چیزهای شکستنی نزدیک بشم رد شدم
هوووپ خدا اخر عاقبت منو تو این غم خونه به خیر کنه








ادامه دارد...............








نه قلم ، نه کاغذ
نه شوقِ نوشتن ، نه ذوقِ شاعری
نه حتی دلتنگیهای روزمرگی
هیچ یک بهانهء آغاز نبود
برای نگارش خط خطیهای ذهنم
روی این دیوار خاکستری
با منحنی ها و برگچه های رنگ پریده اش
همه چیز با شاعرانه های "تو" شروع شد
درست یک سال قبل، در چنین روزی

della.nik
1391,09,09, ساعت : 18:49
چند روزی از دانشگاه گذشت حالا فکر نکنید میگم گذشت یعنی به خیر و خوشی گذشت ها نه اصلا به دلتون بد راه ندید خیلی ام بد نبود ولی خوبم نبود از روز اولی که پام گذاشتم این خل و چل هاام فهمیده بودن من از جنس خودشون نیستم برای همین تا میتونستن نیش و کنایه بهم میزدن منم مثل همیشه بیخیال بودم میذاشتم هر کاری دوست دارن انجام بدن بد یهو یه جا با طرح و نقشه ی قبلی حالی ازشون میپرسیدم که یک هفته دور خودشون میچرخیدن ببینن کی ازشون احوال پرسی کرده میتونم به جرات.. نه نه به جرات نه نصف جرات چی میشه همون که خودتون میدونید خیلی راحت با محیط البته با وجود نارین اشنا بشم
اون روز بعد کلاس استاد زبان ،طبق قولش منو بردو همه جارو نشون داد خیلی عالی بود انگار که اومده بودیم سفر علمی وجب به وجب دانشگاهو با حوصله و صبر گشتیم برام گفت بهترین معماران از امریکا برای ، طراحی اینجا اومدن و البته پول خوبی گیرشون اومده خب کی از پول بدش میاد ؟
امــــا!دقیقا کنار سالن ورزش که میدونستم هر کسی اجازه ورود و خروج از در پشتی سالن ورزشی و نداشت یه دریاچه فوق العاده زیبا قرار داشت که سوت وگور بود این خیلی عالی بود بیشترین چیزی که چشمم بهش خیره موند نتونستم چشم از زیبایش بگیرم ، درست بالای دریاچه پل چوبی شکل بود که با درخت بید مجنون هم پوشیده شده بود هم قابل دید بود هم زیبایی خاصی داده بود روی پل به بهترین نهو خودنمایی میکرد.
یه طبیعت بکر بکر دور از هیاهوی یونی، مخصوصا با برفی که اومده بود فوق العاده بود بی اراده به سمت پل راه افتادم حرکاتم دست خودم نبود یه نفس عمیق کشیدیم، ریه هامو پر از هوای تازه کردم، حس ادمی و داشتم ساعت ها بدون اکسیژن زندس غمگین لبخند زدم این دریاچه منو یاد روستای دورافتاده اما زیبامون مینداخت یهو دلم پرکشید به سمت خونه دو طبقه حیاط دار با یه عالمه درخت و گل و گیاه حوض نسبتا بزرگ با کلی ماهی ، نشتم پاهامو دراز کردم یواش یواش به چوب های بغل پل نزدیک شدم پامو از لای چوبا اوردم پایین دستامو گذاشتم رو چوبا نشسته به تصویر خودم تو اب نگاه کردم تو افکارم غرق شدم که حس کردم کسی پیشم نشست.
سرچرخوندم اره خودش بود

نارین-دختر خوب اگه میدونستم اینجارو نشونت بدم منوبه کل فراموش میکنی هیچ وقت باهات تقسیم نمی کردم
دستمو دورش حلقه کردم سفت به خودم فشوردم بوسی از گونه های سرخ شده اش کردم ازش جدا شدم اروم زمزمه کردم : واقعا متاسفم اینجا خیلی زیباست
نارین-حالا اینجا بهشته یا سلف؟
-خوب معلومه، اینجا !وای نارین ازت خیلی ممنونم.
چرخیدم دوباره بغلش کردم
منو از خودش جدا کرد توچشمام نگاه کردوگفت :میدونستم خوشت میاد.
-ولی خودمونیم الحق اسم دانشگاهو خوب گذاشتن(طبیعت ترک).
ازاون روز به بعد تمام ساعتای بیکاری میریم کنار دریاچه
خیلی با هم صمیمی تر شدیم همون جورکه حدس زده بودم ادم متفاوتی و دوست داشتنی بود این باعث شد بیشتر و بیشتر بهش نزدیک بشم
امروز بچه ها دورخودشون میچرندین همه یه جوری بودن ، اینا همیشه یه جورین ولی الان یه جور تر بودن با خوشحالی در مورد اعضاء تیم محبوبشون حرف میزدن و کلی ذووق میکردن منم تو حال خودم بودم ، حتی نارینم یه مدلی بود خیلی خوشحال بود هی درمورد برنده شدن تیم دانشگاه حرف میزد حالا مثلا انگار خیلی مهمه ، دور از شوخی منم خیلی کنجکاو شدم اوصولا هراتفاق یا خبری بود، میرفتی سلف میفهمیدی به همین راحتی
راهمو به سمت سلف کج کردم
-من باید میفهمیدم تو این خراب شده چه خبره..؟
رو میز سلف میوه ها وشکلات و شیرینی مختلف تر از همیشه بود با صدای بلند و رسا گفتم: اینجا چه خبره؟
-یکی ازبچه های یونی که خود درگیری داشت گفت:وای نارین ...بیا اینجا
نارین - چی میگی پته..؟

پته- میشه این دوست ندید پدیدتو ازجلو دست پا جم کنی..؟
انگشت اشارشو جلوی پته گرفت بالا پایین میکرد زمزه وا گفت: به کارت برس یه بار دیگه اینجوری باهاش حرف بزنی باید بیخیال دانشگاه بشی میدازمت بیرون.
بدجوری واسش قاطی کرد اصلا شباهتی به نارین قبل نداشت پوست صورتش قرمز شده بود،تن تن نفس میکشید (مثل گراز)
دستشو گرفتم کشیدم یه نگاه تیزبهم انداخت، توجه نکردم بردمش اون ورسالن وگفتم : دوست ندارم به خاطر من با کسی جروبحث کنی فک میکنی نمیتونم جوابشو بدم..؟میتونم ولی اگه اینکار و بکنم میشم یکی مثل خودشون زمزمه وار گفتم:من اینو نمیخوام
اروم تر شده بود یهو گفت:اون خیلی نفهمه همیشه اینجوری برخورد میکنه باید حالشو بگیرم ..وگرنه!
-وگرنه بی وگرنه انگشتتو بیار پایین من پته نیستم ها ، عوضش یه کاری واسم میکنی؟
باتعجب نگام کرد،باسر جوابم و داد.
یه لبخند کت وپهن زدم که علامت سوالش بزرگتر شد: میشه بهم بگی اینجا چه خبره..؟

شروع کرد به خندیدن وگفت: فک کردم چی میخوای اره چرا که نه.







ادامه دارد............








دلشکسته ای کنار ِ پنجره سیگار می کشید ...

خسته بود ....

آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پُک ،

سیگار را به پایین پرت کند ...

نه خودش را.




.
فصل فصلِ زندگی را جستجو کردم
ابر بسیار دیدم !
اما هیچ بارانی چون تو
مرا به دریا نبرد !
.


روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو

ای دل برای کشف حقیقت به هوش باش

در انتظار درک پیام سروش باش


دنیا اگر سکون وسکوت است خصلتش


در جستجوی یار صدای خروش باش

della.nik
1391,09,09, ساعت : 19:30
The wolves امروز جشن گرفتن
نارین-عالی نیست..؟
حالا من یه علامت سوال بالا سرم بود(سنگین بود خووووو) سرم و کچ کردم گفتم : چی...؟! اون دیگه چیه یه رسم جدیده از خودتون دراوردین..؟دقیقا چی کار میکنید..؟
نارین-نه رسم نیست گرگ جوان اسم تیم بسگته دانشگاهه، امروز بردن یه بازی نمایشی دارن و جشن
با کنجکاوی گفتم: این چه ربطی به شماها داره ..؟اصلا تو چرا خوشحالی..؟
ابروهاشو داد بالا فک کنم کلافش کردم
نارین -وایستا ببینم تو جیگرای طبیعت ترک و نمیشناسی..؟
-چی چی های ترک ؟ ولم کن بابا جیگرا هع
کلاه دستی تکون دادم با صدایی که اصلا خوش نداشتم کنترلش کنم ادامه دادم: خوب نه چرا جیغ میزنی من از کجا اینا بشناسم من همیشه سرم تو کار خودم بوده حتی نمیدونم رئیس جمهوری ترکیه کیه یا تورستوران کار میکردم یا خونه بودم بعضی وقتا هم با بچه ها میرفتیم گردش نه خواننده میشناسم، نه بازیگر من تا حالا ندیدم مدلا چه شکلین حالا تو داری میگی جیگرای دانشگاه طبیعت ترک نمیشناسی، چشماش از تعجب گشاد شده بود فک نمیکرد این من باشم اینجوری جوابشو میدم فک کرده همیشه عاشقم.
سرم و چرخندم ازش فاصله گرفتم همه با تعجب نگام میکردن برام مهم نبود چی در مورد ام فک میکنن من همینه که هستم و خود عوضیم و دوست دارم به کسی ام مربوط نبود و نیست.
از سلف اومدم بیرون
حالانارینم فهمیده من از قماش اش نیستم ، حالا فهمید که من دوست خوبی نیستم
- اره بره در کارش زندگیش و بکنه من کی ..؟اون کی..؟
تند تند به سمت دریاچه میرفتم ،رفتم جلوی حصارهای دریاچه وایستادم میدونستم هیچ کس این ورا نیست از این بابت خیالم راحت بود، بغضی که سالها برای تحقیر شدم تو گلوم جا خوش کرده بود رها کردم
-اره میخواستم صدای دادم گوش فلک و کر کنه پس بشنووو شاید دیگه نشنویی اره داشتم گله میکردم کی چی...؟! داشتم داد میزدم ...داشتم خودمو تخلیه میکردم خسته شده بودم مگه چی کار کردم ..؟مگه اینا کین به جز یه مش ادمی که لای پر قو بزرگ شدن، به جزاینه از پول ننه باباشون به اینجا رسیدن
نشستم زمین با صدای بلند تر فریاد زدم: به جز اینکه هیچ کدومشون معنی کار کردن و درس خوندنو نمی فهمن ، معیار این ادما چیه...؟پول! ازش ادما چیه؟ ...پول! نگاه ادما به کسی مثل من چیه؟... پول ! انسانیتتشونو با چی میسنجن ؟....پول!
لعنتی هااا ازتون منتفرم
حالم از خودم و اینا بهم میخورد دستمو تکون دادم بلند داد زدم : همشون، اره این یه واقعیت من یه ادم بدبختم که خرج خودم و خودم در میارم من یه ادم بیچارم که پدرو مادر شهرستانن من یه آدم ترد شده و به درد نخورم اره عشق میکنم همین باشممم من این گ.ه. ی هستمو می پستندم
اصلا اره خودمم بچه شهرستانم اگه اینا افت داره خوب میکنم که هستم من به خودم به وجودم به اینکه دستم تو جیب خودمه افتخار میکنم واقعیت تلخه ،تلخیه واقعیتو دوست دارم.
اصلا این یارو ها اسمشون چی بود؟
سرم و سفت چسبدم احساس میکردم الان مغزم میاد تو دستم با این حال نه از تن صدام کم کردم نه موقعیتم و ول کردم
-این ابله های ترک اسمشون چی بود..؟
حالم خیلی بد بود بهم خیلی بر خود بود دلیلشو نمیدونستم من که همیشه روم فشار بوده چرا حالا اینجوری شدم چرا تو این خراب شده؟ خیلی برام سنگین تموم شد گلوم می سوخت صدای خس خس اش رو اعصاب بود خیلی جیغ زدم بخاطر هیچی.
-هع واقعا هیچیه هیچی
لعنتی اسم کوفتی اش چی بود..؟ این گروه زهر مار شده به درد نخور اسمش چی بود..؟
«the wolves»
-اره همین ..چرامــــــــ
با وحشت سرم و گرفتم بالا یا خدا این دیگه کیه ..؟ صدا از کجا بود تند تند اشکام و پاک کردم.
اینو اون ورو نگاه میکردم هیچ کس نبود با صدایی که از ترس میلرزید ،پرسیدم : کی اونجاست..؟ بازم جواب نیومد اصلا چرا زار زدم..؟ چراضعف نشون دادم ..؟ لعنت به من کسی تا حالا بغضم و ندیده بود چه برسه به گریه، از خودم عصبانی بودم
به خودم اومد اخم غلیظی رو پیشونیم نشست دیگه صدام دیگه نمیلرزید چشمام از اشک پرو خالی نمیشد شدم همون یه تیکه یخ با جذبه اره همینه الی واقعی همینه
با صدای بلند داد زدم: بهت میگم کی هستی؟
این دفعه نمیدونم جذبه صدام بود یا یا لحن بدم طرف به حرف اومد
--فک کردم رفتی.. تا حالا کسی بهت گفته صدات خیلی خارجی خدا رو شکر به سرت نزد به جای اینجا بری خوانندگی گند میزدی به نت و اهنگ سازی ، همه خواننده هااا خودکشی گروهی میکردن
یه پسر قد بلند و لاغر اندام ولی خوش هیکل روی پل خودشم میتکوند ،انگار دراز کشیده بود. داشت میومد سمتم قیافشو از این فاصله نمیدیدم سرش پایین بود مدام زیر لب چیزو تکرار میکرد گمونم فحش میداد اینجا چه غلطی میکرد..؟!
موهاش جلو چشماش و گرفته بود ولی خوشتیپ بود اخه تو کیو دیدی اینجا خوشتیپ نباشه..؟
--این ورا افتابی نشو، زیاد دوست ندارم یه دختر بچه ارامشم و بهم بزنه ... سرش و بالا اورد با افسوس سر تکون داد اروم گفت : اونم تو!
دیگه کاملا رسیده بود بهم از حصارها پرید با فاصله نه چندان نزدیک کنارم نشست رو چمن هاو گفت :اگه قول بدی دیگه اینجوری صداتو تو سرت ندازی و فکر درد و دل با دار و درخت به سرت نزنه بهت میگم این گدوخ های این خراب شده کین که امروز عجیب حال گیری کردن
با اخم نیم خیز شدم اروم گفت :بشین بچه
به حرف اش اعتنایی نکردم
دستم و گرفت کشید منم امادگی شو نداشتم با باسن تلب افتادم روکتف اش
-ای ای ای اخه تو چه به اموزش من ،درست بشین....
خودم و جم وجور کردم زل زدم بهش خدایی خیلی خوشگل بود اونم دید دارم توهم میزنم یه پوزخند زد بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب
-- اگر میخوای اینجا باشی باید بدونی کی به کیه چی به چیه وگرنه کلاهت پس معرکه اس با شناختی که تو این دو ساعته تو جیغ و ویغت فهمیدم هیچی به هیچی تعطیل
تا خواستم جوابی دندون شکنی بهش بدم گفت : این تعطیلی بعضی وقتاام خیلی خوب نیست چون شاید طرف و داغون کنی منم حواسم هست
با تعجب زل زدم بهش
--تایماز سر گروه تیم گرگ جوانه این دم و دستگاه و تشکیلات و اون دور هم جمع کرده از هر کس حرفه ایشون انتخاب کرده مطمئن باش خیلی هاا دوست دارن کنار این سرگروه قدم بزنن چه برسه به این که عضو گروهش باشن ..خب بگذریم حواست بهش باشه حرف نامبروان اینجارو اون میزنه هر وقت دوست داره میاد هروقت دوست داره میره هر کاری دوست داره میکنه کسی نمیتونه ازش خورده بگیره هیچ خوشش نمیاد کسی به پرو پاش بپیچه وگرنه بد میبینه حسابتو میرسه سه سوت ، به عنوان کسی که از خواب ناز بیدارش کردی بهت پیشنهاد میکنم ازش دوری کنی وگرنه بد میبینی ادم شرو شوریه سرش درد میکنه واسه حال گیری.
به اطراف نگاه کرد منم همین کارو کردم که دوباره شروع کرد
اینجارو مامان ملوک ساخته و اداره میکنه نه به صورت مستقیم خیلی نامحسوس یه مدتیه واسه رفع کسالت رفته المان برگرده.. تایماز دیگه اینجوری جولون نمیده وضشون خیلی توپه نصف دخترای اینجام وکلوپ و بچه خوشگلای شهردوست دخترشن هرکسی و قبول نداره پس خیال ورت نداره
-خب جناب واسه من توهم نگیر
دستشو اورد بالا گفت: وسط حرفم نپر بچه فهمیدم چه جور آدمی هستی اصلا تو باغ نیستی خوبه ،البته نمیدوستم با جیغ جیغ های شما فهمیدم از اوناش نیستی پس باریکلا همینجوری ادامه بده.
اینم هی رو عصابم رژه میره پسره نسناس
بعد اون هاکان و یاکان هستن اونا ام دوقلوان به هم وصلا حتی تو دستشویی حالا اینجوری میگم فکر نکنی در اون حد یه چی گفتم جدی نگیر
اروم زمزمه کردم : روان پریش
-- شنیدم، هروقت دیدی دوتا خل با هم راه میرن ،حرف میزنن ، کرم میریزن خودشونن شک نکن وضشون عالیه ولی نه به اندازه تایماز خانواده پدریش تو کار برج و برج سازی هستن بیشترین و معرف ترین برج هاا و مرکز خرید هااا زیر نظر اونا ساخته و اداره میشه خواستی جاایی و تخریب کنی خبرشون کن باید بگم بدون کارگر قادرن خودشون با خاک یکسان کنن، اگه حوصله سربه سر گذاشتن ها و شوخی خرکی شون رو داری کیسای مناسبی هستن مادرزادی همین جورین کاریشون نمیشه کرد به واسته دوستی و فامیلی نه چندان دور نه چندان نزدیک با تایماز کسی به ایناام کاری نداری.
اخرینش اوکتای! اون و تو جم نمیبینی، دوست داره خلوت کنه ،دوست نداره یکی بیاد بالا سرش جیغ جیغ کنه، اخلاق خاصی نداره به کسی کار نداره اصولا مغز متفکر گروهه تعریف ازش نباشه پسر محشریه مو لا درزش نمیره به هیچ عنوان نمیشه ازش اتو گرفت چون..؟! ا باریکلا سرش تو کار خودشه اگر شرایط اب و هوا مناسب باشه لا لا میکنه نباشه کلافه اس خلاصه دوست داره خودش باشه مثل تو که تظاهر نمیکنی
نه مثل تایماز خودسر دختر باز نه مثل اون دوتا کله خراب و دردسرساز همش گند کاری جمع کنه
پوفی کرد انگشت اشاره اش بالا پایین تکون داد و گفت : با تایماز کاری نداشته باش خطر ناکه! دم پر اون دوتاام نباش اخریم کلا با ادمای جیغ جیغو نمیپره خیالت راحت من رفتم کارم تموم شده
یه جوری حرف میزد انگار تک تکشونو میشناسیو بهشون از رگ دست نزدیک تره خواستم به رسم ادب ازش تشکر کنم دیدم رفته کاش میرفت فقط محو شد
ادم جالبی بود خیلی اروم و ملوس حرف زدنش بهم ارامش میداد خیلی اروم شدم خیلی زیاد یه حس قشنگ تو صداش بود یه حس عالی، با سرخوشی به ساعت نگاه کردم خدای من خیلی دیر شده بود مثل فشنگ دویدم سمت کلاسم






ادامه دارد................









این خیلی مهمه وقتی پاتو تو زندگی کسی میزاری و از زندگیش عبور میکنی وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند .. اونقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاشو رو رد پات بزاره ...

امیدوارم رد پای خوبی توی ذهن همتون داشته باشم....

della.nik
1391,09,09, ساعت : 19:59
نارین جای همیشگی نشسته بود کیفمم و گذاشته بود میز بغل دستیش، میخواستم از کنارش بگذرم حین رد شدن دستمو گرفت وادارم کرد وایستم حرفی نمیزد ولی چشماش!.الهی بگردم پر التماس بود

مگه میشه از این دوتا چشم خوشگل گذشت داشت باهاشون خواهش میکرد بشین به پاس تمام کارایی که کرده بود نسشتم یه لبخند نیم بند زد


تشکر وار نگاهم کرد بعد کلاس ازم خواهش کرد تا خونه باهام بیاد حرف بزنیم


- نارین نیازی نیست بیای من ازت ناراحت نیستم
دستاشو با استرس به هم مالید و گفت : خواهش
سرم و تکون دادم




پاهاش و رو سنگ فرش خیابون میکشید یا هی لگد میزد انگار مردد بود حرف بزنه یا نه



نارین-ذهنم درهم برهمه نمیدونم چطوری باید شروع کنم تو هیچ کمکی برای راست و ریست کردن اش نمیکنی پس هیچی نگوو تا تموم کنم اون وقت هر چقدر دوست داشتی فحش ام بده تو چیزی ازم نمیدونی داری قضاوت میکنی




یه نفس عمیق کشید میخواست اضطراب شو کم کنه درکش میکردم بی مقدمه شروع کرد



نارین- از وقتی چشم باز کردم دور ورم پر بود از آدم های پول دوست و مقعیت طلب از وکیل و وزیرو رئیس جمهور ..همیشه با ادمای صاحب منصب رفت وامد داشتیم خیلی بچه بودم و کوتاه فکر، فکر میکردم دنیای بیرون مثل خونمون قصر با خدم حشرمن بودم من ،هرچی میخواستم هر کاری میکردم من بودم با یه عالمه زیر دست از دنیای خونه پا گذاشتم مدرسه وقتی بزرگتر شدم مغزمم رشد کرد خوشحال بودم ذهنم انقدر کوتاه فکر نشد انقدر محدود نبود خوشحال بودم از اون محیط بیرون اومدم خیلی خوشحال فهمیدم خونه مثل بیرون نیست بابام ،کلمه غریبی بود الی هیچ وقت ندیدمش همیشه سرش تو اسناد ومدرک بود ، برای دیدنش حتی تو خونه باید از یه هفته پیش خبر میدام نه سر میز شام میدیدمش نه تو خونه حق من از سهم پدرم خلاصه شده بود تو مهمونی های انچنانی یادمه بعضی وقتا تو راهروی خونه انقدر منتظرش میموندم که همون جا خوابم میبرد میدونم منم احمق بودم
نارین غمگین بود یه خلع بزرگ تو زندگیش جا باز کرده بود توش با هیچی پر نمیشد
ناراحت رو به الهه ادامه داد: منو ندید رشد کردم و ندید ،حرف زدن و ندید، شیطنت هام و ندید، نمیدونه من چند سالمه، نمی دونه الان کجام، فقط پول داد بهم همه چیز پول نیست دلممم لک زده بود برای یه احوال پرسی مسخره
نارین به سنگ جلوی پاش ضربه ای محکم زد قطره اشکی از چشمم چکید و اروم گفت : مامانم چشمم و باز کردم اون نبود هیچ وقت یا تو مهمونی، پارتی ،جشن تولد ،هر جا بود غیر خونه یه دایه دارم قد تمام ترکیه دوستش دارم خیلی خوبه واسم بابا بود ،مامان بود ،خواهر بود ،برادر بود



ولی من براش دخترش بودم، براش حکم زندگی داشتم اون بود منو با دنیا اشنا کرد اون بود به من یاد داد ذهن کوچکتو باز کنم تبدیل به ربات نشم ، همه پول ندارن ،همه سواد ندارن، همه رخت لباس ندارم عوض اینایی که ندارن ولی خانواده دارن ،همه محبت دارم، مهر دارن، صفا، صمیمیت این یعنی همه چی.


همه اینایی که با پول باباهاشون اینجان یه چیزی کم دارن......محبت و کم دارم باهاش غریبا یا اصلا نمیدونن چی هست حالا نمیشه گفت همه خیلی هاام زندگی عالی دارن به همشون حسودیم میشه میدونی ..؟کمبودش و همه جا میگردن همه جا ،من پیش دوست دخترام و پسرام و دایه ام!



تایماز تو دوست دختراش ، هاکانو یاکان تو کرم ریزی به بقیه چرخیدن با دخترها ، اوکتای توفکرش یه جورهایی تو هپروته کسی که نشناستش فکر میکنه هیچی جز خواب براش اهمیت نداره ولی خیلی ماهه ، پته توفخرش فروشی فکر میکنه چه خبره آسمون دهن باز کرده ایشون تلپ افتاده تو دانشگاه ،خیلی های دیگه من وقت گفتنش و ندارم توام حال گوش کردنش و میببینی نمیدونم، میدونی یا نه.....ولی هیچ کدوم موفق نبودیم راضی نیستیم سفت به زندگیت بچسب ، خوبه که خودتو سبکه زندگیتو دوست داری واقع خوبه برای تو خوشحالم حالا هر کی که میخوای باش از هر جا که میخوای اومده باشی چه اهمیتی داره مهم اینه که داری عالی زندگی میکنی راستش حرفاتو شنیدم خجالت کشیدم جلو بیام الانم میبینی اینجام نمیخوام از دستت بدم میدونی؟ خیلی دوست دارم از دست دادن دوست خوب وحشتناکه و داشتنش نعمته من کسی ام که حاضر نیستم دو دستی تقدیم کسه دیگه ای بکنمش ، الی فقط یه بار حسرت اینو داشتم سرم و بزارم رو شونه بابام ،مامانمو سفت بغل کنم وقتی به من میرسید خسته بودن سهم من چی بود..؟ ها؟! تنهایی! خیلی وقتا بهش فکر کردم که ای کاش نبودم



یه لبخند تلخ زد و ادامه داد : عوض اینا یا بادیگارد همراهم بود یا دایه ام کس های دیگه ام بودن که تو زندگیم خیلی برام مهمن میبینی منم کم بدبختی ندارم اگه تو اینا رو نداری یکی داری که واست نگران بشه یکی داری بگه الی کجایی..؟ چی کار میکنی..؟ کجا میری..؟ کی میای..؟ من این کلماتو از دایه ام شنیدم فقط اون



نارین-میدونی چی دارم..؟



ا بغض گفتم: چی..؟!



نارین-به قول تو فقط پول



به خودمون که اومدیم جلوی درب ورودی خونه بودیم رو پله های سرد و برفی نشسته بودیم یعنی اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم کی اینجا نشستیم
با بغض گفت : یه چیز بگم نمیگی خیلی پرویی..؟



-نه بگو.



نارین-دلت واسم سوخت..؟



-نه بگو.



نارین-میشه بیام خونتون بخوابم..؟



-چرا اینجا..؟



نارین-ارزوشو داشتم یه دوست مثل تو داشته باشم باهم باشیم ،شبم خونشون بخوابم



بلند خندیدم دروباز کردم بریم تو برگشتم سمتش گفتم: پاش و گم شو تو باسن مبارکم یخ زد زودتر زر میزدی میخوای خونمون تلب شی میرفتیم بالا اینجا بستنی زمستونی نمیشدیم ببینم مگه نمیخواستی جشن بگیری..؟



اونم خندید ولی تلخ



نارین-نه وقتی میخوام پیشه تو باشم.



حرفش به دلم نشست مثل خودش: اوو کی میره این همه راهووو




با هم رفتیم شب تو اتاقم خوابم خیلی حرف زدیم من از زندگیم گفتم اونم گفت وگفت تا اینکه خسته شدیم و علانا مردیم روز پرهیجانی بود



اونم با گفتن فردا دوست پسرم و نشونت میدم به خواب عمیق فرو رفتیم

یه خواب عمیق و راحت.








ادامه دارد.................









حسی که از خوردن دونه های این انگور سیاه کوچولوها بهم دست میده با حس ترکوندن حبابای اون پلاستیکای ضربه گیر برام برابری می کنه و عجبببب حس خوبیه.
حسی که از تحقیر مودبانه ی "تو" بهم دست داد با حس وقتی که تو عروسی داری اون وسط جلوی عروس دوماد و دوربین و کلی چشم با یه لباس مجلسی دنباله دار و کفشای پاشنه اِن سانتی و موهای شنینو کلی فیس و افاده و یه لبخند مسخره رقص کارد میکنی و تالاپ می خوری زمیننن! برام برابری می کنه و عجببببب حس بدیه!
کاش یه حس خنثی پیدا کنم... شما سراغ ندارید؟

della.nik
1391,09,16, ساعت : 00:11
با احساس درد شدیدی از خواب پرید پاهای دازو کشیده نارین رو دل و روده ام جا خوش کرده بود ! بی اختیار با صدای بلند خندیدم ! نارین یه تکون کوچولو خورد و خوابید.

به سختی بلند شدم شبه پیش تا دیر وقت بیدار بودیم پاهاش و از روشکمم برداشتم اروم گذاشتم رو تخت روش و مرتب کردم تا برم صبونه رواماده کنم باید میرفتم سرکار در یخجالو باز کردم ببینم چی داریم


-یعنی نارین چی دوست داره؟



اصلا چی میخوره شونه هام و انداختم بالا حالا هر چی ما خوردیم اونم میخوره خاکی تر از اون منم کوفتم بزارم جلوش نه نمیگه ،چند نوع مربای خونگی که مامانم درست کرده بود دراوردم ،کره رو دراوردم گذاشتم رو ظرف تا اب شه، دوتا تخم مرغم برا ایتای و پینار گذاشتم، برا خودمم پنیر دراوردم یه نگاه به میزه چیده شده انداختم نه همچینم بد نیست خوب وسعمون همینه چی کار کنم..!؟



بی سر صدا رفتم تو اتاقم باید لباسام و بیرون میپوشیدم تا نارین بیدار نشه اروم درکمدو باز کردم با باز شدن در کوله ام باصدای بدی افتاد نارین از خواب پرید! داد زد چه خبرتونه اول صبحی مگه من نگفتم تا تو این خراب شده خوابم نیان تو!؟ اه! برید بیرون.....!


تعجب کردم




-الان دیگه پاشدی بلند شو صبونه بخور.!



یهو مثل جن زده ها برگشت سمتم شروع کرد به جیغ بنفش کشیدن منم با این که از عکس العملش به شدت جا خوردم با این حال میدون خالی نکردم با یه جهش رو تخت ، خودم و رسوندم بهش دستمو گذاشتم رو دهنش وگفتم: چه خبرته اول صبحی؟ فاطمه کماندو میاد بالا نفس جفتمون رو میبره



تقلا کرد تا دستم و بردارم منم همین کارو کردم اروم رفتم عقب




نارین-ببخشید فک کردم خونه خودمونه ناراحت شدی..؟



-نه این چه حرفیه ..؟فقط این وقت صبح بد بود از همسایه ها برای همین این کارو کردم



-خو ببخشید! ،الان ساعت چنده.. ؟



-ساعت 7:30



نارین-جدی..؟


- نه شوخی کردم دور هم باشیم




نارین-اخه چرا بلندم کردی اول صبی من چی کار کنم خو..؟



-صبونه بخور!



نارین- من کی اول صبحی صبونه خوردم اخه ..؟


-من نمیدونم دوباره بخواب.



نارین- خوابم نمیاد چرا لباس برداشتی..؟جایی میری..؟ من نون تازه نمیخواما




-میخوام برم سر کار! نون تازه ام کجا بود..؟




ریز خندیدم
یهو سیخ سر جاش نشست وگفت:جدی میگی ایول میشه منم باهات بیام..؟
داد زدم: چــی..؟شوخی میکنی..؟



-نه جدی میگم خواهش الی جون الی من فدات شم بزار بیام دیگه قول قول قول شلوغی نمی کنم یه جا میشینم خواهش..؟ هـــــی بیام دیگه الــی!



الان اگه این همه عشوه واسه دوست پسرم میومدم دیگه غمش چی بود، من میام حالا میبینی



قیافش خیلی بامزه شده بوداولش لبو لوچشو اویزون کرده بود و التماس از چشماش میرخت ولی یهو شروع کرد به پرخاش کردن دیگه دلم نیومد نبرمش.



-حوصلت سر میرها



حالت صورتش باز شد عجولانه از رو تخت پرید پایین وگفت: نمیره! منم اماده میشم پس....!



رفت تو دست شویی مثل کسی که قراره جاش بزارن هول هولی صورتشو شست بعدم پرید بیرون شروع کرد به دراوردن لباساش


نارین-هویـــــــی !الی!به چی زل زدی برو بیرون تا جیغ نکشیدم



سرم و با تاسف تکون دادم راه بیرون ودرپیش گرفتم.



جلو در اتاق ایتای و پینار مکث کردم، با خودم گفتم :بزار بیدار کنم یه موقع خواب نمونن



ولی بیخیال بعدا حوصله ی غرغرهای پینارو ندارم.



تو اشپزخونه بودم که گفت: اوووه کی میره این همه راهو کدبانویااا دختر چه کردی..؟اینا برا منه..؟


-اره بیا بخور بریم



-ای به چشــــــــم!



نون تست و برداشت کره و مربا زد گذاشت تو دهنش منم با پنیرم سر گرم بودم بعد یه ربع خوردن بالاخره دست از خوردن کشید.



نارین-الی خدا خفت نکنه خیلی عالی بود حالا اگه خونه خودمون بود الان وقت ناهارم بود خودت درست کردی..؟



غمگین لبخند زدم گفتم : نه مامانم !




از صبح همش به یادش بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود ولی به خاطر وجود بابا نمیرفتم دیدنش اون میومد وسایلم برام میاورد منم کلی پول قایم میکردم تو ساکش لازمش میشد.



یه اه بلند کشیدم و به نارین اشاره کردم بریم تا محل کارم نه نارین حرف زد نه من میدونم این رسمش نبود ولی باور کنین دلم یهو گرفت نمیتونستم ارومش کنم اونم با شعور تر از این حرفا بود تا اونجا ساکت کنارم قدم میزد نزدیک رستوران به خودم اومدم



-نارین ببخشید خیلی رفتم تو فکر حوصلت سررفت..؟



نارین-نه به هیچ وج منم فکرم اشغال بود.



چه سوتی داد میخواستم به رخش بکشم که خودش زودتر خندید در رستوران و باز کردم اشاره کردم برو تو هنوز تمام همکارا نیومده بودن رفتیم پیش اقای شابا با هم سلام کردیم منم توضیح دادم نارین چرا اینجاست اونم با گفتن ایرادی نداره مارو مرخص کرد با لبخند نارین و به همه معرفی کردم.



همه از دیدنش خوشحال شدن !



دست نارینو گرفتم بردم تو رخ کن زینت داشت لباساش و میذاشت تو کمد تا صدای پام و شنید برگشت!



زینت-وای الی دلم برات تنگ شده بیا بغلم.



همدیگرو بغل کردیم از هم جدا شدیم زینت با تعجب به نارین نگاه کرد.



یه سرفه مصلحتی کردم و گفتم:زینت این بهترین دوستم نارین همونی که برات گفتم:



بعد رو به نارین!نارین اینم زینت بهترین دوستم.




نارین با قدم های منظم اومد جلو دستشو دراز کردو گفت: از اشنایت خوشبختم، بهترین دوست الی دوست منم هست ،زینتم متقابلا باهاش دست دادو با گفتن خوش بختم به کارش ادامه داد.



منم فرزی لباس پوشیدم ، رفتم سمت سلف اخه صبونه سلف سرویس بود پشت ظرف سوپ واستادم ،کاسه هارو پر میکردم تا به مشتریایی که منتظر بودن بدم.



به نارین نگاه کردم مظلومانه به اطراف نگاه میکرد تا نگاهم و متوجه خودش دید بلند شد اول فکر کردم چشمش کردم الانه که رستورانو بزاره رو سرش اما به طرف اقای شابا رفت و مکالمه کوتاهی داشت شابا ام از پشت میز بلند شد اونو برد سمت دفترش تو کف بودم که حواسم پرت شد کاسه کج شد محتوایات سوپ داغ ریخت رو دستم سریع کاسه رو انداخت و به حالت دو رفتم تو دست شویی چند دقیقه ای دستم و زیر شیر آب گرفتم تا از سوزشش کم بشه شیرو بستم به دستم نگاه کردم بدجوری سوخته بود خیلی قرمز بود خدا کنه بره پوستم خیلی حساسه با دستمال اروم خیسیشو پاک کردم ،دستگیره درو گرفتم باز کردم تا برم بیرون زینت با نگرانی پشت در بود تو دستش یه پماد بود به احتمال زیاد پماد سوختگی.



زینت داروخونه سیار این رستوران بود



اشاره کرد برم سمتش ،منم همین کارو کردم اروم دستم و گرفت پماد و مالوند روش گهگاهیم روشو فوت میکرد سرم و گرفتم بالا تا نارین و بیابم،دوباره چرخیدم سمته زینت اخماش به شدت تو هم بود یه دفعه گفت: نگرد رفیق شفیقت از اونجا در نیومده ،شنیدم شب خونه تو خوابیده، من که رفیق چندین سالتم منو دعوت نکردی حتی جلو درخونتون چطوریه اینو شبم نگه داشتی؟



خیلی دلخور بود یه ریز دعوا میکرد خودمم نمیدونم چرا گذاشتم شب بمونه ولی اینو میدونستم خیلی واسم عزیزه ولی هیچ وقت زینت وارد حریم خصوصیه زندگیم نکردم و همیشه وعده وعید دادم هیچ وقتم باهاش همراه نشدم زیاد از اخلاق هاش خوشم نمیومد ترجیح میدادم در حد رستوران و بعضی وقتا خرید خلاصه بشه



زینت دست از غرغر برداشت کار پماد تموم شد، دلخور برگشت بره که دستشو چسبیدم منتظر نگام کرد ولی من با گفتن مرسی بحث و ادامه ندادم!



اونم میخواست بره ولی برگشت و گفت : درضمن این دختره برام اشناست نمیدونم کجا دیدم
بعد گفتن حرفش رفت منم خنده ریزی کردم این زینت و اینجوری نبینین وقتی ملکه اینگلیسم تاج گذاری داشت گفت: این زنه برام اشناست ،عادت داره نن جونه منم براش اشناست دوباره خندیدم ولی بیچاره خندم زیاد دوم نداشت نارین با لباس فرم از رخ کن در اومد تا منو دید اومد پیشم و یه چرخ زد باعث شد دامنشم بچرخه رو به من گفت: الی بهم میاد از شابا خواهش کردم بهم بده قشنگـــــه ..؟ هی الی دستت چی شده ..؟ چرا قرمزه.. ؟


من یه ثانیه تنهات گذاشتم نکنه اون دوستت از حسودی چیزی ریخته رو دستت..؟



اینم فهمید : نه این حرفا چیه سوپ ریخت روش.



نارین-مطمئنی..؟



به حالت مشکوک نگام میکرد.



صداشو اورد پایین وزمزمه وار گفت :برای دراوردن حرص رفیقت اینارو گرفت وگرنه من از این کارا بلد نیستم بعد خنده ریزی کرد




-از دست تو خیله خوب بیا بریم اونجا



نارین-باشه پس من سوسیس تخم مرغ سرو میکنم



-هر جور دوست داری!



هین کار نگاه عصبیه یه نفر روم بود سرمو اوردم بالا زینت غضب آلود چشم دوخته بود به نارین نگاه کردم بیخیال کارش و انجام میداد زینت اصلا حساب نمیکرد



مال من تموم شد




باشه تو برو منم الان میام.



تا بعد از ظهر نارین پابه پام کار کرد جالب اینجا بود نه غر میزد نه کله و شکایت میکرد زینتم پابه پامون حرص خود تا میومدم بهش نزدیک شم نارین از قصد میومد نمیداشت منو با خودش میکشید میبرد حسابی کرم میریخت از نوع مرغوبش.



ناهارو به خواست نارین تو اشپز خونه خوردیم و رفتیم سمت رخ کن، تا اماده شیم بریم دانشگاه.
در کمدو باز کردم دامنم و با شلوار عوض کردم گذاشتم تو کاور پالتو برداشتم تاخیر اروم بدون برخورد به دسته سوختم پوشیدم منتظرنارین بودم داشت دور خودش میچرخید



-داری چی کار میکنی..؟



نارین-چیزه ...میشه اینا مال من باشه..؟



داشت به لباسا اشاره میکرد



اره ولی میخوای ببری دانشگاه..؟بزار اینجا فردا بهت میدم!



سرشو تکون داد لباشو گرفتم انداختم تو کاور ازهمه خدافظی کردیم رفتیم سمت ایستگاه تاکسی مرکز سوارماشین شدیم نارین ادرسو داد تا جلوی دانشگاه همش نارین سربه سرراننده بدبخت میذاشت ،اون چیزی نمیگفت و میخندید از ماشین پیاده شدیم رفتیم سمت در کارتامون و کشیدیم تو دستگاه رفتیم تو با دست سالمم محکم زدمش



-نارین چرا گیرداده بودی به این ننه مرده ..؟ تو چی کارداری این دوست دخترداره یانه..؟!




نارین دستشو به جای ضرب دیده گذاشت و گفت : مرده شور ریختتو ببرم نکبت دفعه بد اروم بزن
نیشش و باز کرد با خنده ادامه داد : نه جون من حال کردی..؟طرف مقر اومد!




-کارایی میکنی تو بیچاره به غلط کردن افتاده بود مقر چه زهر ماریه کجاا بیا ساختمون بی....!



نارین-اوکی بریم حواسم نبود.





ادامه دارد...........









تا حالا شده دلتون بخواد با تمام قدرتی که در وجودتون دارید جلوی کسی بایستید، تو صورتش زل بزنید و با اقتدار بهش بگید: برو به جهنم!
حتما شده...

الان دلم می خواد باهات همینکارو بکنم و بعد از گفتنش هم پشیمون نمیشم... پس دیگه می تونی بری به جهنم، بی معطلی... به اونایی که بخاطر شکستن دل دیگرون اونجان بگو هواتو داشته باشن و ببرنت تو گروه خودشون بلاخره هر چی نباشه پیش کسوتن



برو دیگه معطل نکن.

della.nik
1391,09,16, ساعت : 23:31
ساختمان بی مخصوص کلاس های مدیریت و حسابداری بود




چند دقیقه بعد استاد اومد وشروع کرد به درس دادن صداش بی شباهت به لا لایی شب نبود به جوون خودم خوابم گرفته بود خفن اون واسه خودش درس میداد منم در حال چرت بودم دیگه نتونستم به خواب غلبه کنم سرم سرخورد رو شونه نارین اونم یه نگاه کوتاه انداخت و دیگه چیزی نفهمیدیم.
نارین-الـــــی پاشو کلاس تموم شد! پاشو لشتو جمع کن بریم مردم از گرسنگی

اروم لای چشممو باز کردم




پته-چی کار داری بهش بیا بریم تمرینات و ببینم.
نخون هر آش و ببین هاااا برو رد کارت دیگه




نارین-میام تو برو جابگیر اومدم!



تو جام صاف نشستم
واای بر من این پته نرفته بیرون الان باز منو دید سه پیچ میکنه به منو جدآبادم




پته-اه چرا دست از سر این دختر شهرستانی بر نمیداری تا قبل دوستی تو بااین من وتو دوستای نزدیکی بودین ناریــــن اصلا حرفامو میشنوی



بیا نگفتم!



نارین-اره تو برو من میام!



پته-نه میخوام ببینم این واست بیشتر از حرف من ارزش داره..؟
نارین داد زد: اگه بگم اره ول میکنی..؟



نارین دوباره امپرچسبونده بود خدا به دادش برسه !



پته-زده به سرت تو چته.. ؟به این جور ادما تو به اینجور ادما نگاه نمیکردی چه برسه به صحبت.



نارین- نمیخوای دست بر داری..؟من احمق بودم چرا ولم نمیکنی..؟ میخواستی همینو بشنوی..؟



پته- الان فک میکنی عاقلی..؟



بازم صداش بالا رفت ولی یهو اومد پایین!



نارین-اره..هستم عاقل تر از تو !



پته- چرا عصبی میشی اخه عزیزمن بزار اینم زندگیشو بکنه تورو چه به پریدن با شهرستانیا ،اگه مامانت بفهمه تمومه ها!



نارین-چی به تو میماسه ..؟اصلا به تو چه..؟



پته – خره به خاطر خودت میگم!




نارین-نمیخوام به زندگی نکبت گذشتم برگردم زوره؟



پته –با تو نمیشه حرف زد گند بودی بدتر شدی



نارین- اون روی منو بالا نیاراا ..میدم بندازنت بیرون



پته- اهان همینه دلم برای این کارات تنگ شده



نارین -مهم اینه دله من چی میخواد، نه.. تو؟ برو پته



پته- من میرم ولی بدون داری اشتباه میری

نارین-دوست دارم، به تو چه..؟




نارین پاشنه کفششو کوبوند زمین رفت نارینم تا جلوی در رفتو درو محکم کوبید



-چته..؟ مثلا من خوابما.



خنده عصبی کرد وگفت:اره خوب منم که دم دارم



حالت متفکرارو گرفتم گفتم: نه دم نداری یعنی من نمیبینم ولی گوش مخملی و داری که منتظر تیتابه



خنده بلندی کرد به حالت دو اومد سمتم ،وسایلمو برداشتم دویدم سمت در برگشتم ببینم درچه حاله که خودم حالی به هولی شد دماغ مبارک خورد به در واخم دراومد



نارین-حقته تا تو باشی به من نگاه چپ ندازی



با ترس بهش نگاه کردم گفتم: خانوم من ،غلط بکنم کی جرات داره به تو نگاه چپ بندازه



خم شد وسایلش و برداشت منم دروباز کردم برم بیرون ،رسید بهم دستش و انداخت دور گردنم یواش یواش سرم و گرفت پایین دستش و تنگ کرد سرم حسابی فرو رفته بود تو پهلوش همینجوری که فشار میداد منو میگشیدو میگفت:حالا کی دراز گوشه..؟



-ای بابا نارین ولم کن گردنم شکست خوب خودمم ای ای نارین ، ول کن غلط کردم ول کن ستون فقراتم جابه جا شد.



دستش و شل کرد گردنم و گرفتم مالش دادم با خنده گفتم : ولی خودمونیم خر زوریا



تا اینو گفتم براق شد سمتم منم فلنگو بستم رفتم سمت باشگاه پسرا یا باشگاه مخصوص این یارو گرگای نمیدونم چی چی.
وسط حیاط ایستادم یادم اومد دستشویی نرفتم راهمو کج کرد دیدم نارین به سمتش دوییدم








ادامه دارد........









هزار سال پس از مرگ من چو باز آيي ز خاك نعره بر آرم كه مرحبا اي دوست


...




Bin yıl ölümümden sonra, Cho topraktan gelen logolar hurra Arkadaşa bağırma açıldı

والا
1391,09,17, ساعت : 14:42
با نام و یاد خدا شروع میکنم



دست نارین را کشیدم از پشت خرد به من
-اخ چته دختر یواش تر
-تقصیر خودته چیه چرا دستمو کشیدی
-من باید برم جایی
چشماشو ریز کرد
-کجا؟
-فکر منحرف نکن می خوام برم دستشویی
-اهان!!!فکر کردم جایی قرار داری به من نگفتی
-نه عزیز حالا اجازه میدی داره میریزه ها
با خنده گفت:
-برو تا ابرومونو نبردی
با دو رفتم سمت دستشویی
اوه چه خبره اینجا امروز چه خبره همه اومدن دستشویی همه هم به یه کار مشغول بودن اونم تجدید ارایششون
بعد از تخلیه کردن رفتم سمت یکی از روشویی که خالی بود یه مشت اب ولرم زدم به صورتم تا سرحالتر بشم اب از روی چتری یایم میریخت تا زیر چونم
به چهره توی ایینه نگاهی انداختم خندم گرفت یاد حرفای نارین می افتم
-توی به این زشتی کی میخوادتت
منم میزدم پس کلش
-خودتو دیدی توی اینه تو که زشت تر از منی
یه مشت ابی دیگه زدم
چتری هامو که حالا به پیشونیم چسبیده بودن با دستم مرتب کردم در همون حال به گفت و گوی دوتا از دخترا که کنارم وایساده بودن گوش دادم داشتن در مورد the wolves صحبت میکردن
-شنیدی که دختره به خاطر تایماز ول کرده دانشگاه
-اره هنوز یه ماه نبود
-ولی عجب دختری بود ها خوش به حالش ما که از این شانسا نداریم
-والا خدا بده شانس
چشمام از تعجب گرد شده بود بابا اینا دیگه کی هستن به خاطر یه پسر پاپتی دارن خودشونو به اب و اتیش میرنن نوبره والا
بی توجه به بقیه ی حرفاشون رفتم بیرون
راهمو به سمت سالن تمرینات کج کردم چه سر و صدایی اونجا به پا بود
حالا من چه جوری نارین رو پیدا کنم بین این همه ادم
میخواستم برم داخل که یکی به سرعت از کنارم گذشت و یه تنه محکم هم به من زد
-اخ دستم حواست کجاس بیشعور عذر خواهی هم بلد نیس کنه
فکر نمیکردم بشنوه با عصبانیت برگشت به طرفم انگشت اشارشو به حالت تهدید به طرفم گرفت
-حیف که عجله دارم و گرنه حسابتو میرسیدم
دیگه ایندفعه واقعا چشمام داشت میزد بیرون از این همه گستاخی قبل از اینکه جوابشو بدم به سرعت از دیدم ناپدید شد
چهرش یکم اشنا میزد هر کار کردم به یاد نیاوردم کیه با بیخیالی شونه هامو انداختم بالا و رفتم داخل
تا چشم میچرخوندی پر از دختر و پسر بودن
هر چی نگاه کردم نارین رو ندیدم بین جمعیت به ناچار رفتم روی یکی از صندلی های خالی نشستم حالا منو چه به ورزش کاش نمی اومدم
حالا تمرین هم نگاه کردن داره اخه یه نگاه به بقیه کردم چه خودشونو میکشتن به خاطر چندتا پسر
تمرین شروع شده بود همه داشتن با اشتیاق تشویق میکردن چشمم خورد به همون پسره گستاخه جزو تیم بود چه با غرور بازی میکرد
چه به خودشم مینازه بدبخت کشته منو این غرورش
حوصلم سر رفت از بس نگاه این و اون کردم یه خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم که برم بیرون
بلند شدن من همانا و توپ خوردن از صورتم همانا یه لحظه حس کردم دنیا دور سرم چرخید توپ که نبود سنگ بود بخدا
حالم که سر جاش اومد نگاه به اطرافم کردم همه داشتن میخندیدن بهم عجب ادمایی بودن بخدا به جای کمک دارن میخندن به ادم با عصبانیت توپ رو از زیر پام برداشتم و با تمام سرعتم انداختم تو زمین بازی توپ با سرعت خورد پس کله یکی از بازیکنا پسره پشتش به من بود و مشخص نبود که کیه.....







ادامه دارد......
-
) کی

della.nik
1391,09,18, ساعت : 18:17
تا توپ و شوت کردم خود پس گردن یکی از بازیکن ها احساس کردم دردش اومد بینیم و جمع کردم بهش نگاه کردم چون پشتش به من بود نمی تونستم قیافش و ببینم ، دستشو گذاشت رو گردنش از این فاصله قرمز شدن گردنش تو دیدرس بود.

سرش و چرخوند به قیافه بهت زده من نگاه کرد اوه چه جذبه ای داره نخوری منو خوشگله..؟ من گناه دارم.
تنها کسی که ایستاده بود من بودم همه با وحشت نگاهم میکردن تو نشستن و واستادن مردد بودم تصمیم گرفتم همین طوری واستم
اروم زمزمه کردم : مگه دزد گرفتید ؟
وای خدا چرا این شکلی شده خیلی قیافش ترسناک شده بود کاش قبل از اینکه سرش و میچرخوند نشسته بودم.




با صدای بلند و دورگه داد زد: تو بودی..؟
سرجام خشکم زد
از جذبه نگاهش نمردم تن صداش به کشتنم میداد ،دهن باز کردم چیزی بگم با کمال تعجب هیچی ازش خارج نشد حق داشتم ترسیده بودم دید صدام درنمیاد اخه گلوم خشک و بد مزه شده بود انگار از بدر تولد اب دهن نداشتم..!


چند بار پلک زدم




--باتوام! تو بودی؟



راه در رونداشت باید اعتراف میکردم.

با ترس ســرم و تکــون دادم

--به چه جراتی توپ پرت کردی سمت کله من ..؟تو اصلا به چه حقی اومدی تو باشگاه من..؟چرا جواب نمیدیدی می دم مثل سگ بزننت..؟
مگه سگ و میزنن..؟ سرم و تکون دادم به نزدیک شدنش نگاه کردم هیمنجوری که عربده میکشید از پله ها بالا میومد به اطرافم نگاه کردم همه چهارتا چشم قرض کرده بودم منو نگاه میکردن چند نفری ام که کنارم بودن غلاف کره بودن کشیده بودن کنار خلاصه یه متر ازم فاصله داشتن وای خدا جون کاش نمیومدم.. بزار فلنگو ببندم نه نه این همه چشم داره مارو نگاه میکنه در برم باختم، وای جون جدت نیااا..وییی چرا این جوری نگاه میکنه سکته میکنما میوفتم ور دلت هااا نیا نکن این کارو با من خوشگله واای نارینم کجایی فداتشم..؟ اصلا نمیدونستم چی باید بگم..یا چی کار کنم مغزم قفل کرده بود زود باش زود باش اون زبون مثل مارت و کا بنداز یه چی بگو خر شه ول کنه نیا دِ لامصب کجا میای بفل یار ..؟ اه مسخره این قاطی کرده براش یه سوءتفاهم پیش اومده من چت کردم من که از قصد توپ و بهش نزدم این چرا عقده ای بازی در میاره..؟ حالا ما یه خبطی کردیم غلط کردیم


--جوابم و بده دختره اکبیری نفهم ! ببینم اصلا زبون ادمی زاد حالیت هست یا نه ..؟میخواستی تلافی بکنی اره..؟ تن لشت میخواره..؟



مـــــن به کفن عمه ام خندیم من کی میخواستم تلافی کنم..؟



یه خنده مسخره کرد و دست به سینه شد ، سرش و متمایل کرد به سمتم تنها اب دهنم و که ظرف این چند دقیقه با بدبختی جمع کرده بودم، قورت دادم زل زدم بهش!انگار فهمید ازش ترسیدم ولی کور خونده منو ترس به من میگن الی نترس!
اره جون عمه وسطیت



--ببین بچه ! اینجا هیچ کس جز من حق تلافی کردن و نداره....فهمیدی؟



باز صداش و برد بالا، دونه زد به شونه سمت راستم اره جواب بده جواب بده تا دخلت و نیاورده



--شنیدیی یا نه..؟



اومدم بگم اره .. با حرفی که زد استپ کردم




--هـــــــــــی پاپتی با توام!



به من چی گفت؟.. پاپتی!
چشمام و درشت کردم زوم کردم روش، دیگه کارش تمومه صدام و انداختم رو سر نازنینم وگفتم: ببینم! تو چی کاره اینجایی..؟چاه واکن. مگه تو کی هستی.. ؟ یه یابو بیشتر نیستی فقط هیکل گنده کردی حالیت نیست چطوری با یه خانوم رفتار کنی ..! به جای اینکه بدی مثل سگ منو بزنن خودت و به دامپزشک نشون بده انگاری اشتباهی امپولای هاریتو زده به جای سر خم کردن داری پاچه میگیری شایدم اب و نونت دیر شده به فکر تیکه پاره کردن افتادی نترس عزیزمم به زودی به دادت میرسن سرت و میبرن و خلاص.


اخمش غلیظ تر شد پوستش از سرخی بیش از حد در حال انفجار بود
نمیدونم تو چشماش چی دیدم که بلند تر داد زدم :تو بیخود میکنی به من توهین میکنی! من به کسی اجازه توهین نمی دم گرفتی یا نه..؟
دیگه کافی بود باید این آشغال ها میفهمیدن زبون دارم میتونم جوابشون و بدم انگاری اینم گندشون بود چه بهتر با یه تیر دوتا نشون میزنم منم متقابلا یه دونه زدم به شونه سمت چپش،دستم شکست مرده شور تمام عضله اس.



همه به طرز عجیبی ساکت شدن ، خودشم با تعجم منو نگاه میکرد ، انگار از فضا اومدم والا پسره ابله فکر کرده فقط حرف تو استین خودشه کسی جرات کل کل با زبون نیش دار منو نداشت




حالا شانسه مارو ببینا وقتی این داشت زر میزد همه جیغ وسوت میکشیدن حالا صدای بال پشه هم نمیومد اخه این فصل پشه داره..؟مگس! دوستان مرهمت کنید یه سوتی یه جیغی دستی منو مهمون کنید




هوای اطراف خیلی سنگین شده بود هیچ کس نفس نمیکشید نه میکشیدن این گراز داشت اکسیژن اطراف منو میخورد نکبت واقعا گرازی!



یهو انگار فهمید چی گفتم چند قدم فاصلمون و طی کرد اومد سمتم روبه روم واستاد و زل زد به تخم چشم وحشیم یه دوسه ثانت باهام فاصله داشت صدای نفسای داغش تو صورتم میخورد ولی منم کم نیاوردم صورتمو عقب نکشیدم سرم و دادم پایین تا چشمام خطری تر بشه همینجوری واستادم درست عین کوه.
اوه اوه نترکی الی چه اعتماد به نفسی داری لامصب




--چی گفتی..؟ اگه جرات داری یه بار دیگه بنال تا حالت کنم کیم و چیم.
به انگلیسی گفت :زود باش!




با ارامش باور نکردنی زمزمه وار گفتم:من،..به خودم اشاره کردم
ابروهام وبه عادت همیشه انداختم بالا گفتم:برعکس تو، ..به خودش اشاره کردم



حرفمو یه بار میزنم! اگه کری به من ریطی نداره! میتونم یه دکتر گوش توپ معرفی کنم.. ها؟نظرت چیه..؟




خیلی عصبی شده بود
بچه مغرور دانشگاه که ادعاا ریاست اینجا رو داشت بهش برخورده به درک بربخوره فک میکنه کیه!



دستشو برد بالا تو چشمام نگاه کرد یعنی میخواد منو بزنه وای اگه بزنه که یه اسکناس yt 1000 میشم




چشمام و باز تر کردم باید میفهمید نمیترسم نفس و فوت کردم منتظر عکس العملش شدم ولی انگاری شعور نداره اخه اخمخ دختر ام میزنن..؟ یعنی کسی نمیخواد منو از دست این غول بی کله نجات بده..؟ دعام مستجاب شد جونمی جون اگه میدونستم زود مستجاب میشه به خدا میگفتم یه شوهر خوشگل و خوشتیپ نصیب کن!....نه اینو با اون دستاش داز اش



اره دیگه یکی از پوش کشیدش اگه پشتیه نبود از پله ها میوفتاد پایین ؛ چقدر میخندیدیم پسره عجیب نجاتم داد خم شدم ناجیمو ببینم که دیدم ای بابا این رفیقه خودمونه همونی که رو پل خوابیه بوده.



برگشت به من گفت :تو عادت داری هر جا میری جیغ جیغ کنی..؟



با تعجب دست به لبم کشیدم گفتم: ها..؟!
رو به پسره گفت :تو خجالت نمیکشی میخوای اینو بزنی..؟ تاحالا کیو دیدی دخترو بزنه..؟
اباریکلا کسی دختر نمیزنه
پسر داد میزد از جنگش دربیاد
پسره بلند داد زد: بیا برو پایین انقدرم ول نزن ولت نمیکنم هاکان،یاکان بیان اینو بگیرین!



اون تایی که گفت اسماشون اشنا بودن منم شدم زنینت..همنشینیه چیزی نیست خوب میشم بزار قرص هام و پیدا کنم اها من که قرصی نیستم قطع امیدم
اخم کردم با دقت نگاهشون کردم نچ نمیشناسم




اومدن با زور بردنش اون طرف ولی اون زبونش بی صاحب مردش از کار نمی افتاد.



--من حالتو میگیرم دختره عوضی به من میگن تایماز از مادرزاده نشده جلوم وایسته حالا میبینی شده تیکه تیکت کنم حالت میکنم من کیم...!ولم کنیین عوضیا.....ولم کن یاکان!



یاکان- ها ولت کنم دختر مردم و ناکار کنی یخ داداش یخ..؟
منم که جوگیر شده بودم میدونستم اون دوتا سفت چسبیدنش گفتم: از مادر زاده نشده اره..؟نه میبینی جلوت واستاده! کافیه چشم های کورت رو باز کنی منو بهتر ببینی.



پسره مثل اینکه سگ گازش گرفته باشه از حصار دست اونا اومد بیرون اون همه راه و مثل اسب دوید سمتم ولی وسط کار دوباره گرفتنش...



خوبه بازم گرفتنش،



-درضمن.. برگشت سمتم.



باخنده گفتم: پاپتی خودتو هفت جدت!



تا اومد عکس العمل نشون بده یکی از اون دوتا که خیلی شبیه بودن گفت : اوکتای تو اون و خفه کن.



--توام اروم بگیر با کمربند مشکی طرفی نمی خوای که.......دیگه نشنیدیم چی گفت.



اوکتای دستم و گرفت و کشید از یه در دیگه باشگاه اومدیم بیرون اخماش و کرد تو هم دستمو ول کرد وگفت:ببینم فک کردی فقط امروزه..؟



-چی..؟



اوکتای-اخه دختر کوچولو فرددا پس فردا نمیخوای بیای دانشگاه دیگه..؟ این لهت میکنه! الان من و دوستام بودیم جلوشو گرفتم بعدا چی..؟



اخ اخ راس میگفتا وای خاک برسرت منم هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم با نگاه نگران زل زدم بهش ، اونجوری نگاه نکن تقصیر خودته میخواستی درنیوفتی توام بهتره بری



خودش راش و کج کرد تا بره



-ببخشید!



اوکتای-چیه؟



-ممنون



اوکتای-تشکرلازم نیست من به خاطر اون این کارو کردم نه تو



بیصدا رفت!
خب بیشعور یه خواهش میکنم نمیتونستی بگی منم خیالم راحت شه




منم با کمی مکث رفتم سمت دردانشگاه



نزدیکای در بودم که یکی محکم خورد بهم



-چه خبرته..؟
نارین-من چه خبرمه؟الی روانی شدی با دم شیر بازی میکنی تو این دانشگاه کسی جرات نداره اسم تایمازو بیاره تو باهاش دست به یقه میشی ؟این اشاره کنه از کره زمین هست ونیستت میکنن!



نارین -نمی خواد به فکر من باشی تو اگه رفیق بودی میومدی جلونه این که قایم بشی.



تازه هیچکسم عین خیالش نبود
رومو ازش گرفتم خواستم برم نذاشت شونمو گرفت برم گردوند




نارین-شوخت گرفته من فکرشم نمیکردم وجود هشدارهای اوکتای .. تو باهاش دربیوتی! معلومه کسی ام کاری نداره مثل تو مغز خر نخوردن که!
-صبر کن ببینم هشدار..؟کدوم هشدار..؟



نارین-یعنی تو هنوز نفهمیدی اینا هموم گرگ جوانن..؟



-کیا..؟!
ابروهاشو داد بالا دست به سینه شد




نارین-پس نفهمیدی همونی که میخواست بزنتت تایمازه ، اونی که نذاشت اوکتای ، اون دوتا که بردنش هاکان ویاکان هستن



-اینا همونان ..؟اخه اوون پسره اون روز..



نارین-میدونم خودش و معرفی نکرده ، منم شنیدم!



-پس چرا به من نگفتی..؟



نارین-نمیدونم روم نشد



-بدبخت شدم اره..؟



نارین- 100%


دستمو تکون دادم گفتم :بیخیال مهم نیس!



نارین- اینو نگی چی بگی ..؟ببین !من من شک شدم وگرنه تنهات نمیذاشتم.



رامو کج کردم تا از دربرم بیرون سرم و چرخوندم گفتم: معلوم بود.



سرم و انداختم پایین از در برم بیرون نارین صدام کرد



نارین-نه به جون تو میدونی سرنترسی دارم ولی خوشم نمیاد باهاش درگیر شم ادمه عجیبیه فقط همیشه باهاش کنار اومدم و سعی کردم درکش کنم الی اون واسم خیلی مهم و باارزشه تنها بیشتر از خودم ،ناراحت نباش ازم باورکن به یه سری دلایل نیومدم



-باشه مهم نیست من دلگیر نیستم ازت من که چیزی نگفتم همیشه به باورهاا و عقاید اطرافیانم احترام گذاشتم و میزارم،من باید برم.... بای



نارین-برو مراقب خودت باش بای



دستم و تکون دادم پیاده رفتم سمت ایستگاه










ادامه دارد..............











تـقدیمـ بـﮧ صاحب چشــمــآنے ڪـﮧ آرامشـ قـلب مـטּ است
و صـدایـش دلنشیـטּ تــریـטּ تــرانـﮧ مــטּ اَست ،
از بودنـت بـرایمـ عآدتے سآختے ڪـﮧ بے تــو بودטּ را بــاور نـدارم ؛
چـﮧ خوب شـد ڪـﮧ بـﮧ دنیــا آمـدے و چـﮧ خوب تـر شـد ڪـﮧ دنیــآے مــטּ شـدے ؛
هـمیشـﮧ بداטּ ڪـﮧ تــآ ابـد دوستـت دارم.

...

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محور اند... ولی آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند.... ولی مهربان باش
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند.... ولی شریف و درستکار باش
نیکی های امروزت را فراموش می کنند.... ولی نیکوکار باش
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد
و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو مردم !
(کوروش کبیر)

della.nik
1391,09,20, ساعت : 16:47
بازم یکشنبه بازم روز تعطیل بازم باید میرفتیم خرید کنیم طبق معمول پینار نیومد چه بهتر که نبود کی حوصله نق زدن اون و داشت پینار فقط تو کار خونه عالی بود ، من و ایتای رفتیم سمت فروشگاه مرکز شهر تا هم خرید کنیم وهم گردش اول از همه رفتیم نمایشگاه Food list

بهترین خوراکی ها ونوشیدنی ها تازه تو نمایشگاه بودخوبی این نمایشگاه این بود برای عموم مردم آزاد بود برای دسترسی راحت مردم همه جور وسیله آماده کرده بودن .




بیشتر غرفه های مواد غذایی وبهداشتی سر زدیم چیزایی که تو لیست لازم داشتیم خرید کردیم



داشتیم از در خروجی بیرون میومدیم با سر رفتم تو سینه آراز به شانس گندم لعنت فرستادم r




زیر لب گفتم: این اینجا چی کار میکنی..؟



ایتای-من چه میدونم خروسه بی محل! ایش انقدر بدم میاد همیطوری میاد تو بغلت
خندیدم به آراز نگاه کردم




آراز-به به الی خانوم احوال شما ..؟ خانوم کم پیدایی شدی تحویل نمیگیری!



یه ماه و خورده ای معلوم نبود کدوم گوری بودااا شانس نیست!



-سلام خوبی اراز، اینجا چی کار میکنی..؟



آراز-هیچی زنگ زدم خونه ایتای گفت اومدین اینجا فکر نمیکردم پیداتون کنم سلام پینار خوبی؟



ایتای-منظورت ایتای بود ..؟من پینار نیستم.
اراز سرش و تکون داد




آراز_اِ میبینم خریداتونم کردین ، خوب بیان برسنمتون.



ایتای- نه تو نمیخواد مارو برسونی تو اسم منو یاد بگیر.


آراز-بیا برو بچه مهم الی نه تو ، مگه نه الی..؟



برای اینکه ضایعش کنم گفتم: نه.



آراز-من نمیدونم چی کار باید بکنم تو هوای منم داشته باشی چیه چرا اینجوری نگاه میکنی ..؟عزیزم مگه دزد گرفتی..؟



وسایلمون و ازمون گرفت راه افتاد منو ایتایم مثل جوجه اردک زشت دنبالش
-هووی آراز شنیدی ایتای چی گفت خودمون میریم نمیخواد تو زحمت بیوفتی




ایتای-نه نگرفتم اونا رو کجا میبری ..؟ واستا اراز ما نمیخوایم بریم خونه.



با ارنج زدم به پهلوش با دستای پر پهلوش و چسبید لبشو جمع کرد
بینیمو جمع کردم گفتم : ببخشید
ایتای- درد بی درمون نکبت بگیر اینارو
چند تا از وسایل و انداخت رو زمین خم شدم با خنده برشون داشتم




آراز وسایل و ازم گرفت با نیش باز رو به ایتای گفت :خوب چه بهتر با هم میریم میگردیم ها..؟
ایتای ابروهاش و با حالتی خبیث بالا پایین کرد و با خنده گفت: من با شماها جایی نمیام وسایل و بده من میرم خونه تو الی و ببر.



با بهت بهش نگاه کردم رفیق نیمه راه گند زد بهمون چه بد بختی دارم من از دوستم شانس نیوردیم




اراز – اره همون بهتر تو نیای منو الی میریم منم توضیح میدم کجا بودم!
توضیح تو سرت بخوره همون خونه بهتره




-من توضیح نمیخوام ، آراز منو تو دوستای ساده ایم ،اخه یه دوست ساده چرا باید هی توضیح بده..؟ الانم خستم میخوام برم خونه
هـــــی باید تاکید میکردم به مغز پوکش فرو بره



ایتای-نه برو چای بخر بعد بیا خونه



نه میخوام بدونم این رفیقه ماس یا رفیق این کچل..؟ حالا بنده خدا کچل نبود
از حرفاش ناراحت شدم بدونه این که ازم بپرسه دوست دارم با آراز برم یا نه خودش برید ودوخت، حالا خوبه میدونم خوشم نمیاد ازش، خیلی عصبیم کرد ولی کار از کار گذشت مجبور بودم یه ساعت اینو تحمل کنم.




یه چشم غره اساسی مهمونش کردم اونم کم نیاورد یه چشمک زد جیم شد



آراز-خوب الی خانوم خیلی ممنون افتخار دادی.



من مــــــــن گُه خوردم من کی افتخار دادم..؟



با تعارفش سوار لگنش شدم الی لگن کجا بود..؟کی دیدی به فراری بگه لگن..؟ اونم پرید سوار شد بهش نگاه کردم نمیدونم چجوری باید بهش بفهمونم خوشم نمیاد ازش! ای خدا بی صدا به روبه رو نگاه میکردم یه ذره نگام کرد، یهو خم شد سمتم ،حسابی قالب تهی کردم تا اونجایی که میتونستم سرم و دادم عقب
- چرا همچین میکنی..؟



شونه ها شو گرفتم گفتم :چی کار میکنی..؟



صورتشو چرخوند سمتم زد زیر خندهاروم گفت: هیچی به خدا میخوام کمربندت و ببندم منحرف



باصدای بلند داد زدم : تو بیخود میکنی.... مگه من چلاقم؟ منحرفم عمه نسناسته




خودشو کشید کنار کمربند خودشو بست ،حسابی قرمز کرده بودم تو دلم خودم و لعنت کردم اینم شد،عکس العمل؟ اه بخشکی شانس حالا فکر میکنه چه خبره مرتیکه عوضی اه پیادم کن دیگه حالم ازت بهم میخوره وای چقدر دوست داشتم اینا رو بلند بلند بگم حالشو جا بیارمماشینو روشن کرد ولی حرکت نکرد از اونجایی که عمرا نتونم حرف نزنم گفتم :چیه چرا راه نمیوفتی..؟



آراز- منتظرم!



-منتظر ، منتظر کی..؟ کسی قراره بیاد.. ؟ببین اراز من حال یکی دیگرو ندارم آتیش کن بریم.



آراز- نخیر کسی نمیاد! منتظرم کمربندت و ببندی راه بیوفتم!
اروم خندیدو گفت: نمیتونی خودم دست به کارشم..؟



ابرهاشو با خنده انداخت بالا اینم فهمید نقطه ضعف مارو حالا مگه دست بر میداره یهو چرخیدم سمت کمربند کشیدمش بیرون بستمش ،بازم خندید وراه افتاد تو مسیرخیلی ساکت بودیم حوصلم سررفت می خواستم چیزی بگم که گفت: خوب تعریف کن چی کار میکنی..؟دانشجو شدی یا نه..؟



منم با ذوق دست هام و کوبیدم به هم وگفتم: اره تو دانشگاه طبیعت ترکـــــ رشته حسابداری،با بورسیه قبول شدم



آراز-اووف خانوم دانشجو باریکلا خوب عزیزم شیرنیش کو..؟



-من به تو شیرینی نمیدم.



اراز-شما نبایدم بدی پس من اینجا چیکارم..؟ مگه دوستت نیستم..؟



-اونم بد فکری نیست.



بلند خندیدو گفت :روتو برم الی ، جهنــــم خودم به الی خانوم شام میدم
دستمو به لبم کشیدم گفتم: اممم باید فک کنم.. قبولـــــــــه.



اراز-خوشم میاد زودم فک میکنی زودم به نتیجه میرسی.



-واستا ببینم نکنه امروز نوبته توه شام درست کنی..؟



مارمورک ازکجا فهمید ..؟با قیافه حق به جانب نگاش کردم که شروع کرد به خندیدن و گفت:نـــــچ نچ کار خوبی نمیکنیااا! اصلا میبرم میرسونمت خونه یه روز دیگه میریم.
مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه ایش میدونم!



اراز- خوب حالا اندفعه رو بی خیال میشیم منم میشم همدستت
شیطون خندید منم متقابلا لبخند زدم خب حال نداشتم غذا بپزم مگه زوره این همه اینا از زیر کار در میرن منم یه حرکتی باید بزنم یانه..؟ بله بله بایدیه
آراز- اوو خانوم افتخار دادن بالاخره لبخند زدن
- من همیشه لبخند میزنم
آراز لپمو کشید چیزی نگفت




اخیش قطعی شد راحت شدم کی حال داشت واسه اینا خسته وکوفته شام بپزه یه بار این آراز به یه دردی خورد ،روم و به سمت شیشه چرخوندم خنده خبیثانه کردم حالا برو حال کن ایتای خانم مونده الی و بشناسی. تو فکر مخشوش خودم بودم که دوباره نق اش باز شد



اراز_ولی برا اونم میگیریم که خفت نکن!



-بدفکری نیستا ایول
آراز- میدونم ، فکرای من بکر بکره پس بعدا زنگ میزنم ببرن دم خونه.



سرم و تکون دادم با دیدن تابلو گفتم :داریم کجا میریم ..؟



آراز-حوصلت سر رفت..؟



الکی گفتم : اره خیلی طولانی شد.



آراز- میدونم دیگه الاناس برسیم اینجایی که داریم میریم چای هاش خیلی مرغوبه!



-کجا..؟!



آراز-حالا میفهمی!



انگار فهمید کنجکاوی داره خفم میکنه شروع کرد به توضیح دادن :اینجا که داریم میریم یه فروشگاه معرفه که اگر کسی دنبال سوغاتی، قهوه، چای، ادویه جات و جواهرالات یا خیلی چیزای دیگر و از مرکز خریده Pakistaniguy میشه بگیریم.



-ولی من فقط چای میخوام.



اراز-میدونم عزیزم.
اَه این که میگه عزیزم میخوام بالا بیارم رو کت شلوار خوش دوخت کرم اش پسره بـــــــوق! چندش ..یه راست رفت تو پارکینگ به من اشاره کرد بیام پایین نمای ساختمون بیرونش خیلی توپ بود فک کنم اینجا برا الافی اومدم یا شایدم خرید چای یادم نمیاد یه جا پیدا شد سریع پارک کرد اشاره کرد بپرم پایین بدونه اینکه کمربند وباز کنم پیاده شدم وقتی کشیده شدم فهمیدم چه گندی زدم دوباره افتادم رو صندلی شاسیشو فشار دادم تا باز شه ولی شانسه دیگه بز میده جلو این بچه پولدار حالا اینم فک میکنه چه خبره ، یه نگاه مظلوم انداختم به صورت خندونه این بابا اونم خندشو جم کرد افتاد به جون کمربند داغونش دیدم موقعیت خوبی گیرم اومده بزار متلک بارش کنم



-اه بازش کن دیگه، الان اگه پیاده رفته بودم چایی و گرفته بودم، شامم خورده بودم ،خوابیده بودم.



اراز-اوه تو از کی این همه فعال شدی..؟



-اون موقعه که تورو نمیبینم!



اراز-راستی میدونی کجا بودم..؟



نه نه غلط کردم نگو !



اراز-اهان باز شد پیاده شو.
بلندشدم از بغل دستش رد شدم پالتو مرتب کردم تا بیاد.
اراز-رفته بودم یه سفر کاری
او چه غلط ها آراز و کار..؟




بی توجه به حرف زدنش گفتم: پس سوغاتی من کو..؟



اراز-خانوم خوشگله میگم سفرکاری ، عیبی نداره حالا من یه چیزی میخرم برات.



-پام و کوبیدم زمین گفتم :نموخام! فقط سوغاتی




با انگشت اشارش زد رو بینیم ،دستمو گرفت برد سمت پله برقی سعی کردم دستمو از دستش بیرون بگشم ولی نذاشت وگفت: تا نخوام ول نمیکنم پس تلاش نکنن بی نتیجه میمونه.



راس میگفت تا اخر ول نکرد فقط من انرژی هدر دادم حیف این انرژی که میتونستم صرف خیلی چیزا بکنم
الی خانوم مثلا چی..؟




رفتیم سمته مغازه چای وقهوه ،قبل از این که نزدیک شیم بوی خوش قهوه مشامم و پر کرده بود، بوش عالی بود همیشه عاشق بوی مست کننده قهوه بودم درو باز کرد اول من وبعد خودش اومد تو صاحب مغازه تا دیدش تا کمر خم شد کلی مخمون و تیلیت کردو تعارف تیکه پاره کرد هی به من شکلات تلخ تعارف کرد منم همه رو میریختم تو جیب آراز داشتم مغازه رو دید میزدم که 10 کیلو گفتن اراز دست از متر کردن مغازه برداشتم



-10 کیلو چای میخوای چی کار..؟



اراز-من..؟



-اهم.



اراز-من نمیخوام برای تو میخوام خونه ما کسی چای نمیخوره جز من!



- 10 کیلو میخوام چی کار..؟ مگه میخوام صادر کنم..؟



اراز- دارم واست میگیرم هی نیای بری، پس حرف نباشه!



اقا میخوام بدونم اگه نخوام کسی محبت خرکی بکنه کی و ببینم نه شما بگید ،ساکت مثل میمون واستادم تا خریداش و بکنه میخواستم مال خودم و حساب کنم که قاطی کرد وقتی بیرون اومدیم اخم غلیظی کرد گفت : تو خجالت نمیکشی وقتی من تمام قد واستادم اونجا کیفت و در میاری واسه من..؟



-اخه تو چه صنمی داری،بخوای حساب کنی..؟



اراز- هیچی هیچی دوستت که هستم..؟مرد که هستم..؟ بهم برمیخوره.



-خیله خوب داد نزن همه دارن نگاهمون میکنن




آراز-تقصیر توه دیگه من که داشتم کارو میکردم.



-خب ببخشید!
انگار منتظر همین حرف بود باز نیشش باز شد دست نازنینمو سفت چسبید تا پارکینگ مخم و خورد نمیخواستم ناراحت بشه منم سرم و مثل....تکون میدادم قفل ماشینو باریموت باز کرد در سمت منو باز کرد گفت: بپر بالا بریم سوغاتی بخرم



میخواستم مخالفت نشون بدم در ماشینو تو صورتم بست شنگول سوار ماشین شد



چرخیدم سمتش که گفت: اول کمربندتو ببند سریع بستم .دوباره اومدم چیزی بگم گفت: درست بشین برا ستون فقراتت خوب نیست همین کارو کردم



بازم خواستم چیزی بگم گفت:کیفتو بزار عقب ، منم چرخیدم کیفو بزارم عقب که دیدم بله منو درازگوش فرض کرده برگشتم محکم با کیف زدم تو سرش



با ته خندید ماشین و روشن کرد راه افتاد وگفت: مگه راننده من نیستم..؟



باسر جواب دادم



اراز- مگه من تورو نکشندم تو ماشین..؟



بازم با کله جواب دادم



اراز-پس منو ماشینم هرجا بریم توام میای.
-من باید برم خونه اتاقم و مرتب کنم امروزم شام با منه نرم پوستم و کندن



آراز-شام و که اوکی دادی منم گفتم حل میکنم اصلا اتاقتم خودم کمک میکنم چی میگی..؟



-ها بچه پرو دیگه چی..؟ خودم..



آراز- میدونم خودت چلاق نیستی تو چه بخوای چه نخوای باید بیای پس چی..؟از منظره لذت ببر با کله مبارک اوکی و دادم بهتر از زیر اتاق تمیزکردنم درمیرم ،کی به کیه ، اره خوب پینارام همینو میگه خوب بگه اتاقه خودمه بعدا مرتب میکنم.


گوشیش و دراورد زنگ زد به رستوران بعدم ادرسه خونه مارو داد داشتم به گوشیش نگاه میکردم یادمه هفته پیش نارینم از اینا خریده بود میگفت: یه مدتی بود امده تو بازار!



ولی نه یه جا دیگه هم دیدم یه بشکن زدم که آراز با تعجب منو نگاه کرد منم نیشم و باز کردم حتما میگه دیونس خوب بزار بگه این گوشی همونی که تو کمدم خاک میخورد.



نه نه مال من نیست مال همون پسرس که بالا اورد همون روز شارژش تموم شد تنونستم برگردونم خونه ماام که از شارژ این گوشی پیدا نمیشد.



ولی در هر صورت باید برمیگردوندم چجوریشو دیگه نمیدوستم.









ادامه دارد..............













در نگــاهتـــــــــ چیزیستــــــــ که نمیدانم چیستــــــــ !
مثل آرامشـــــ بعد از یکـــــ غم..
مثل پیدا شدن یکـــــــ لبخند..
مثل بوی نم بعد از باران..
در نگــاهتــــــــ چیزیستـــــ که نمیدانم چیستـــــــــ !
مــن به آن محتــــــــــاجم

della.nik
1391,09,21, ساعت : 20:40
اراز- خوب بیخیال فک کردن اول بریم غذا یا بریم خرید..؟



خودم دوست داشتم برم بِِلونمونم ،خیلی گرسنه بودم ولی با این حال جز تیکه انداختن کار دیگه ای نکردم با لحن حرص دراری گفتم: من نمیدونم راننده شمایین.



اینو خوب اومدم کلاس گذاشتم نگه هوله ولی خوب با این حال این شانسه با من بدبخت کلا مشکل داره ، اون داشت فک میکرد کدوم گوری بریم ولی شکم بده با قاراقور مقصدو نشون داد



خنده بلندی کردو گفت : خیله خوب پس اول غذا به راهنمایی شکم شما.
تو سکوت ماشین خیلی مصحکه بودیه خنده کج و کوله تحویلش دادم



اراز-عزیزم چه غذایی الان دوست داری بخوری..؟ دریایی،گوشتی،غذای ترک،سنتی ترکیه،چی میخوری..؟ هر چی شما بخوای.




بی تفاوت گفتم : نمیدونم تا حالا اینجا غذا نخوردم.



اراز- خیله خوب پس به انتخاب من غذای ترک و بین المللی میخوریم اوکی؟



-باشه!
آراز - اِ دیگه شل و وارفته نباش شوخی بود عزیزمم
اه باز گفت ماشینو پارک کرد به سمت پلی حرکت کردیم ازش رد شدیم آراز دستم و گرفت منو کشونت طبقه بالا ، به سمت رستورانی که رو تابلوش نوشته بود: رستوران اولوس 29Ulus: با دید تنگه و پل نیشم باز شد بداخلاقیم یادم رفت به قسمت غذای ترک و بین المللی رفتیم یه جا نزدیک نرده ها صندلی دو نفر ای بود انتخاب کردیم محوه تماشای منظره بودم حقیقتا خوش سلیقه بود خیلی ناز بود انقدر محو تماشاش شدم گرسنگی و فراموش کردم .

با صدای مزاحم پیش خدمت سرم و چرخوندم اوف کی میره این همه راه و اینجا پیش خدمتش از منم خوش تیپ تر بود ایول تیپ اق بیا شستهر رفته برو تو حلقم منو رو گرفت سمتم زبانش و نگرفتم چی بود برای همین بستم دادم دست پیش خدمت و گفتم: اراز تو انتخاب کن.

اون بینوام امروز گیر من افتاده بود منو روباز کرد شروع کرد به گفتن اسمایی که من اصلا تا این سن نشنیده بودم ،چه برسه به خودنش!

اراز –از تو بعیده.

فکر کردم طعنه میزنه برای همین با لحن بدی گفتم : چی..!؟
اراز-تویی که تو طبیعت ترک درس میخونی این ویو باید برات خیلی عادی باشهو

اوه چه لفظه قلم ابروهام و دادم بالا فیلسوفانه گفتم : برای من تمام این منظره ها خیلی جالب و دیدنیه هر جا زیبایی خودش و داره نمیشه از هم جداشون کرد.

اراز-نچ نیست خانوم کوچولو اون یه چیز دیگست مخصوصا پشت دانشگاتون هتل..

راس میگفت هتل ..دقیقا پشت دانشگاهمون بود وفوق العاده زیبا اراز تکیشو از صندلی برداشت خم شد رو میذارنجش و گذاشت روش با یه ژست خیلی شیک گفت: تا حالا رفتی..؟

خنده ای کردم اینو باش بچه پرو با اغتماد بنفس زیبام گفتم: معلومه.
تعجب کرد، سرش و کج کرد وگفت :جدی..؟!

بدون اینکه کلاس بزارم اصل قضیه رو گفتم : اره رفتم یه بار به نارین دوست دانشگام گفتم خیلی دوست دارم توشو ببینم اونم که حاضر اماده رفت گفت میتونیم با بچه های رشته هتل داری بریم توش این که کاری نداره راس میگفت خیلی راحت مثلا یه سری از وسایل هایی که دستشون بود مثل بروشور و کتاب های مخصوص هتل و به دست گرفتیم راه افتادیم دنبالشون.. پام و انداختم رو پام ادامه دادم : اخه هفته بازدید از بخش های داخلی وخارجی هتل هستش ماام سر خر کج کردیم رفتیم واقعا عالی بود هم توش هم بیرونش.

تمام مدت که داشتم براش میگفتم نیشش باز بود وقتی حرفام تموم شد واسم دست زد و گفت: ایول من هنوز موفق نشدم توش و ببینم ولی تو زرنگر از من از آب دراومدی.

-تا حالا ندیدی..؟

اراز- نه عزیزم قراره دوماه اینده یه مهمونی گرفته بشه منم از طرف شرکت به اون مهمونی دعوت دارم اگه دوست داشته باشی میتونی به عنوان همراه باهام بیای خوشحال میشم میدونی که..؟

سرم و تکون دادم کلی ذوق مرگ شدم دستم و زدم به هم و گفتم :جدی..؟ من عاشقه اونجام.

اراز- خوبه حداقل عاشق یه چی شدی ببینم تو که با اون دوستت رفتی چرا هفته دیگه نرفتین..؟ شما میتونستین بارها و بارها برید با روحیه ای که از تو سراغ دارم از اینجور جاها دل نمیکنی.

نفسمو پرصدا فووت کردم وگفتم:اون که درست اما نمیشد دفعه بعدش لو رفتیم توبیخ انضباطی شدیم.

ابروهاش و رقصون تکون داد ای عوضی اینو از من یاد گرفته بود با کنجکاوی گفت : موضوع جالب شد چه توبیخی..؟

-با صدای بلند خندیدم انقدر که اشک از چشمام میریخت بیچاره هاج و واج مونده بود نه درست میتونست بخنده نه ساکت نگاهم کنه اصلا نمیتونست حدس بزنه چه گندی زدیم قیافش ام بیشتر باعث خندم میشد چند بار با کف دست به قفسه سینه ام ضربه زدم تا ساکت شم، خندم و خوردم سرم و گرفتم پایین که خندم نگیره تمرکزم بیشتر باشه ،اون روزطبق معمول راه افتادیم بریم هنوز پامون و تو نذاشتیم که یکی با نارین سلام واحوال پرسی کرد همه با تعجب برگشتن که مدیر گروه نارین و شناخت مارو فرستاد مدیریت اون یارو ام دوست باباش بود مدیرم توبیخمون کرد چون خلاف مقررات انضباطی بود ما اجازه نداشتیم بدون اجازه مدیرت دانشگاهمون با بچه های رشته ی دیگه به اونجا بریم حالا هر کسی که میخواست باشیم شانسه ماس دیگه کاریش نمیشه کرد... خنده بلندی کردم چند تا دختر به سمتم برگشتن نگاه بدی انداختن اروم ادامه دادم : گفتن باید دستشویی دانشگاه و بشوریم من که طی کشیدن واسم فرق نمیکرد تو رستورانم بعضی اوقات این کارو میکردم ولی بیچاره نارین طی یه بار از دستش ول شد تمام اب های کف زمین برگشت روش ، یه بار دیگه اومد طی وفشار بده طی سرخورد نارین تمام هیکل افتاد زمین موش اب کشیده شد، یه بارم داشت با دستش اواز میخوند دستش گیر کرد ناخن درست کردش شکست ،تمام این اتفاقات نارین شده بود میرغضب سرم و بس فشار داد بودم رو قفسه سینم خندیده بودم خیلی درد میکرد سرم و اوردم بالا دیدم اراز نیس یه کوچولو خم شد دیدم از شدت خنده قرمز شد و دستش و گرفته به دلش خم شده زیر میز این که اوضاش از منم خراب تره کار خرابی نکنه خوبه.

-خیله خوب اراز خنده بسته بلند ش و صاحب رستوران اخماشو کرده تو هم داره میاد اینجا فکر کنم از خنده های تو دارن میدازنمون بیرون.

یه دفعه سرش و اورد بالا چون زیر میز بود سرش محکم خورد به میز واونم یه متر اومد بالا کلشو با احتیاط از اون زیر دراورد گفت: ای ای سرم خیلی درد گرفت.

-حقته!

اراز-کو..؟
با تعجب و خنده گفتم : کی..؟

اراز-الی صاحب رستوران..؟

-نیست حتما دید خطرناکی دررفت.

خالی بستم البته غذارو داشت واسمون سرو میکرد ولی خوب صاحب رستورانی در کار نبود.
(الی خطرناک شدی!...بودم)

اون غذایی که اورده بودن خیلی خوشمزه بود ولی من نمیدونستم چیه همینجوری خودم

(مهمم همینه .........ندونی بخوری!)
همین طور که داشتم سالاد میجوییدم احساس کردم قیافه کسی برام اشناس با خنده سر تکون دادم نباید دیگه با زینت نشست و برخواست کنم روحیات من ضعیف و با احساسه سری از من سوء استفاده میکنن انقدر به افکاره مزخرفش خندیدم سرم اومد
پسره از رو پل رد شد و به سمت عقب برگشت با تایماز و اون دوقلوها شروع به حرف زدن کرد تا تعجب دیدم اشتباه نکردم اون اوکتای بود از ترس لو رفتن نوشابه پرید تو گلوم و به سرفه افتادم تا اوکتای چرخید سمتم سریع سرم و کردم زیر میز تایماز ببینتم گردن برام نمیذاره وای جون مادرتون رد شید
آراز- الی چی شد دختر.. ؟چرا خم شدی..؟بیام بزنم پشتت..؟
اراز از جاش بلند میشد کار خرابی میشد برای همین با بدبختی بیخیال سرفه کردن شدم اروم گفتم : خوبم خوبم
پاهاشون رو دیدم از کنار میز رد شدن سرفه دیگه ای کردم سرم محکم خورد به میز نمیدونستم سرم و بچسبم سرفه کنم یا نفس بکشم دختری که همراشون بود با ناز گفت : بریم تو سرده من اینجا رو دوست ندارم
اووو مامانم ایـــنا یکی بیاد کشته مرده های اینو جمع کنه من که زیر میز غش کردم بقیه چی شدن ..؟ یکشون که مطمئنم تایماز بود گفت : بالا میشینیم
صدایی ازشون نیومد سرم با احتیاط از زیر میز بیرون اوردم آراز برام اب ریخت به دستم داد
آراز- خوبی..؟
دارم میمیرم مرده با سر گفتم اره ..تا اخر غذا دیگه برنگشتم پشت سرم و نگاه کنم بعد جارو کردم محتویات بشقاب وسالاد با اراز نزدیک تنگه با احتیاط قدم زدیم وبعد رفتیم سمت خونه هرچقدرم اراز اسرار کرد بریم سوغاتی بخرم قبول نکردم و گفتم: احتیاجی نیست دیر وقته و این حرفااا ،بابت شام مثل یه خانوم تشکر کردم در ورودی باز کردم دستم و براش تکون دادم رفتم تو اونم با چند دقیقه تاخیر گازش و گرفت رفت در و بستم تکیه دادم به در با چشمای که هنوز وحشت داشت بیرون میزد اروم گفتم: بخیر گذشت هااا وگرنه سرم پریده بود ..سفت گردنم و چسبیدم گفتم : من هنوز جونم

کیسه محتویات چای و برام اورده بود جلو در برداشتم با هزار بدبختی بلند کردم رفتم طبقه سوم ، از کت و کول افتادم با هن هن کیسه رو گذاشتم زمین کلید و بالا اوردم بکنم تو در که یهو باز شد.
ایتای-تا الان کدوم گوری بودی..؟

حسابی شک شدم فک نمیکردم تا الان بیدار باشن

ایتای-چیه چرا حرف نمیزنی..؟

منو کشید تو خواست درو ببنده که گفتم: چای بیرونه.

ایتای –بالاخره حرف زدی..؟برو کنار ببینم کو..؟

پینار صدای کش داری گفت: به به خانوم دیر میری دیر میای خوش گذشت..؟
ایتای دستشو تکون داد با عصبانیت گفت : تو ساکت شو ببینم از کی تا حالا فضولیت زده بالا..؟

-خوب راه طولانی بود ، من چی کار کنم..؟

ایتای-عیبی نداره حالا برو از این چای دم کن ببینم

باشه ای گفتم و رفتم سمت اشپز خونه با قوری برگشتم.

پینار-واه واه مردم چه شانسی دارن چرا چیزی بهش نگفتی..؟ الان من بودم خشتکمو پروانه میکردی.

ایتای- به خاطر این که الی عاقله ولی تو ...نچ

پینار-تو همیشه ازش طرفداری میکنی

ایتای و هل داد رفت سمت اتاقش دروباز کرد چرخید سمتم : درضمن الی خانوم تا فردا ببینم اتاقت مرتب نیست من میدونو تو فهمیدی یا نه ..؟

رفت تو درو محکم بست

رفتم چای گذاشتم رو گاز همینجوری که داشتم لباسام و در می اوردم
ایتای گفت: الی و کار خدا موندم خدا این پینارو واسه چی افریده.. ؟شده بلای جون منو تو هرخصوصیاته ضایه ای تو وجود این بشر جونه زده ولی واسه من استریل بازی در میاره چی میشد اینم مثل ما انگل باشه.

کلی خندم از دست این ایتای تا اونو وحشی نکنه ول نمیکه

ایتای- حرف که میزنه این دهنشو بازو بسته میکنه هاااا! بوی این سیر که از دهنش در میاد میگم خدایا یا اینو لال کن یا من خودمو حلق اویز میکنم.

پینار-شنیدمــــــــا!زر نزن!

ایتای-گفتم بشنوی چرا جیغ میزنی؟

پینار- میتونم جیغ میزنم.

ایتای-منم میتونم زر میزنم.

-از دست شماها.

ایتای-کیا..؟

-شما دیگه.

ایتای-شما یا ما..؟

-ما!

ایتای-ما که میشیم همومون.

- اه خفه شو ایتای، توام نصفه شبی.

ایتای-منم نصفه شبی چی..؟

-گیردادی سرم و میکوبم به دیوارا.

ایتای-خوب بکوب سرت خون میاد از حال میری منم خوابم میاد میرم میخوابم تو میمونی اینجا تا صبح خونت تموم میشه میمیری از سیرای پینار راحت میشی ،منم تا چند روز دیگه بهت ملحق میشم.

-ایتای جون عمه ات برو لا لا.

ایتای-تا برام نگی نخبر نمیرم لا لا.

-نمیگم!

ایتای-خب نگو تو اون اعصاب و میخوام چی کارخودم سوژه زیاد دارم!

پینار-شمـــــــاها هنوز زنده این..؟

ایتای-من اره ولی الی مرده.

پینار-کی تو میمیری..؟

ایتای-چایی مرغوب میخورم بعد!

پینار-منتظرم.

ایتای-باش! اگه راس میگی از اتاق بیابیرون.

پینار-صدات نیاد.

ایتای -باصدای ارومی که فقط خودمون بشنویم گفت:دیدی نیومد دلشو نداره جون دادنه تو رو ببینه بس که میخوادت.

به حرف خوش غش غش خندید سرم و با تاسف تکون دادم اخه چی بهش بگم..؟ از روانی گذشته به سادیسم رسیده بگذریم شب و با چرت و پرت ایتای ویه چای خوش مزه تموم کردیم البته من نه ایتای ،باید میرفتم اتاق و مرتب میکردم فردا کلاس داشتم.











ادامه دارد.....................









بــادبــادک بــر بــاد رفتــه و مــن،دختــرکــی کــه زیــر سپیــدار ایستــاده!


بــر گــونــه اش، شقــایــق روییــده؛
لیــک،
ســرانگشتــانــش،
نــخ را رهــا نمــی کنــد

والا
1391,09,23, ساعت : 18:12
با خمیازه ای بلند بالا از خواب بلند شدم نگاه به ساعت گوشیم انداختم هنوز مونده بود تا کلاس ادبیات عرب یه جورایی از این درس خوشم می یومد درس عمومی بود همیشه سر این کلاس بحثای شیرینی میشد استاد از من که ایرانی بودم بیشتر به ادبیات ایران علاقه داشت بخصوص از رودکی
یه حمام ابگرم گرفتم و اومدم بیرون ایتای صبحانه رو اماده کرده بود با اشتهای زیاد خوردمش کیف میده کسی بیاد واست صبحانه درس کنه امروز از اون روزایی بودم که رو فرم بودم اگه هم کسی بخواد روزمو خراب کنه که وا ویلاس بدتر روزشو خراب میکنم
موهامو سشوار کشیدم و دم اسبی بستم چتری هامو هم به عادت همیشه ریختم رو پیشانیم یه ارایش کوچولو هم کردم
از اتاق اومدم بیرون رو به ایتای گفتم؟
-güle güle (بای بای)
-güle güle
یه سر پیاده رفتم به مغازه یه سلام و احوال پرسی کرد با زینت بعد از همون ور سوار سرویس شدم رفتم دانشگاه
با چشم دنبال نارین گشتم نبود اینورا به ناچار تنهایی رفتم روی صندلی وسط کلاس نشستم نمیدونم چرا ولی حس میکردم همه دارن منو به هم نشون میدم
دستی به موهام کشیدم شاید شاخ در اوردم خودم خبر ندارم(الی باز خل بازیت شروع شد ها)
با اومدن استاد تمام فکرمو دادم به درس
اخر کلاس هم استاد با زبان خوش ترکی گفت:

از نفعی:
Husrevi zisan ki hayl-i askerinin her biri
erdsir u behmen u Efrasyabi ruzegar
درلفظ ترکی:
خسرو ذی شان کی خیل عسکری نین هر بیری
اردشیر و بهمن و افراسیاب روزگار
مثل اینکه امروز نارین نمی یاد پوفی کردم و رفتم به سمت بوفه تنهایی مزه نمیده حوصلم سر میره تا 6 امروز کلاس داشتم
رفتم سمت بوفه و طبق معمول همیشه یه کاپو چینو سفارش دادم کاپوچینو به دست رفتم روی تنها میز خالی کنار پنجره نشستم طبق عادت همیشه به اطرافم نگاه نکردم حواسم تو کار خودم بود
بهتره یه زنگی به نارین بزنم گوشی درب و داغونمو بیرون اوردم و به زور شماره نارین رو از توش پیدا کردم معمولا هیچ وقت شماره حفظ نمیکردم
اه لعنتی گوشیش هم که خاموشه
یه صداهایی پشت سرم شنیدم یکی داشت با صدای بلند حرف میزد
-بچه ها گوشیشو میبینید باور کنید مال 10 سال پیشه بیچاره پول نداره یه گوشی واسه خودش بخره نمیدونم با چه رویی اومده این دانشگاه
صورتم حسابی قرمز شده بود این یعنی با من بود خوب شناختمش با عصبانیت نگاش کردم
-اوه اوه زشت بود وقتی عصبانی بشه که بدتر زشت میشه
و خودش شروع کرد به خندیدن چندتا دختر هم دورش بودن
تو یه تصمیم انی از جام بلند شدم وتمام کاپوچینوی داخل لیوان رو خالی کردم رو سرش خدا رو شکر که سرد بود
خنده رو لب همه خشک شد و با ترس به هم نگاه میکردن.....



ادامه دارد.....




در قسمت اینده:


با چشمای به خون نشسته نگاهم میکرد عجب کاری کردم حقشه تا حالا کسی تحقیرم نکرده
-اگه من حسابتو نرسم تایماز نیستم
کاپوچینو از سر و روش میریخت از روی صندلی بلند شد اهسته می اومد طرفم....



بقیه شو دیگه باید دنبال کنید چی میشه:mrgreen:
یه نقدی چیزی هم بکنید:-2-16-: