PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان الهه پارس | Down13 + والا + della.nik کاربران انجمن



صفحه ها : [1] 2

down13
1391,06,07, ساعت : 19:18
سلام نود و هشتیا!
خوبین؟:-2-41-:
من و والا(هانیه)یه رمان گروهی میخوایم بنویسیم به اسم الهه پارس:-2-38-:
موضوعش جدید و متفاوته!مطمئنم خوشتون میاد.تنها نکته ای که باید بدونین اینه که چند روز دیگه پست اول گذاشته میشه.
فقط چند تا نکته رو باید بگم:
1-رمان درباره زندگی یه دختر خارج از کشوره،قصدمون این نیست که مثل بعضی از رمانا دختر قصه مون با حجاب باشه،یه دختر نرمال رو میخوایم به تصویر بکشیم.بنابراین به حجابش کار نداشته باشین خواهشا.ما چیزی رو مینویسیم که وجود داره.بیشتر دخترای ایرونی خارج کشور اینجورین!:-2-31-:
2-دوست نداریم که دائما التماستون کنیم که تشکر کنین،نقد کنین و امتیاز بدین.خودتون رو بذارین جای ما،تنها چیزی که ما میتونیم بهش دلخوش کنیم و امیدوار باشیم.به خاطر همین ،از اولش دیگه میدونین چیکار کنین.:mrgreen:
3-اگه میخواین داستان خوبی نصیبتون بشه نقد کنین،حرفاتونو بگین تا ما هم تکلیف خودمونو بدونیم و بتونیم بهتر بنویسیم.:-2-08-:
4-برای این رمان تحقیقات زیادی کردیم،امیدوارم بتونیم به نحو احسن ازشون استفاده کنیم.:-2-41-:
5-تاپیک نقد هم بعد از گذاشتن ده تا پست درست میشه!:-2-38-:
6-پیشاپیش از همکاری صمیمانه تون ممنونیم!:-2-40-:
7-همینا دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه:-2-43-:
***
خلاصه:
الهه(الی) رفعت توی شهر استانبول زندگی میکنه و برای تامین مخارج خودش و دانشگاهش توی رستوران کار میکنه.از بچگی روی پای خودش ایستاده و زندگی تقریبا مستقلی رو به دور از خونواده اش داره.با دو تا از دوستاش توی یه خونه زندگی میکنه و سعی میکنه برای خودش و خونواده اش که توی شهر دیگه ترکیه زندگی میکنن دردسر درست نکنه.سرش به درس و کار گرمه و تنها تفریحش قدم زدن توی خیابون های دیدنی استانبوله و البته گشت و گذار همراه با دوستاش تا بتونه بعد از مدتی کار کردن و درس خوندن ذهنشو آزاد کنه..آرزوهای بزرگی توی سرش داره و البته موانع زیادی برای رسیدن به رویاهاش.رسیدن به هدف هاش باعث میشه همه ی سختی ها رو تحمل کنه!سعی میکنه به آرزوهاش برسه و توی این راه نمیخواد از خط قرمزهایی که خودش ایجادشون کرده تجاوز کنه!اما به زودی میفهمه که همه چیز مطابق میل اون نیست و گاهی برای برطرف کردن خواسته هاش مجبور میشه که به یه سری چیزا پشت پا بزنه!از همون خط قرمزی که خودش درستش کرده عبور کنه و اونور خط قرمز پسری هست که آینده ی دیگه ای برای الهه رقم میزنه!پسری که همه ی معادلاتشو بهم میریزه .پسری که از جنس خودش نیست و سرنوشت الهه رو عوض میکنه...سرنوشتی که هیچوقت الهه فکرشو نمیکنه...
***

جلد رمان کار Fereshteh 27:-2-40-:

http://www.up.vatandownload.com/images/c3ru6dg4eopuflmi591l.jpg
مقدمه:
لحظه هایم سخت می گذرد!
سخت تر از زندگی در این غربت!
از پشت شیشه ی پنجره ی اتاقم خیره شده ام به قطرات بارانی که مرا به یاد تو می اندازد!
باران می بارد،امشب همه ی درد هایم را باران به یادم می آورد!درد بی تو بودن را!درد غربت را!
تنهایم!
دو نفر بودیم!از دو دنیای متفاوت!
فاصله ی ما یک تنگه بود!آب بود!
آبی که زلال بود و مرا یاد رودهای سرزمینم می انداخت!فکر میکردم حداقل برای یک بار مثل رودهای سرزمینم با من مهربان است.اما نبود!
دلگیرم!از فاصله ها!
از دیوارهایی که ذهنم ساخته است دلگیرم، من از تضادهای بی دلیل دلگیرم...‬
از بهانه هایی که که جدایمان کرد!
دیگر چه فایده ای دارد؟!زنده ماندن در شهری که دیگر اجازه ی نفس کشیدن به من نمی دهد!
صدای چک چک وجودم به من گوشزد میکند که تا رفتن ثانیه ای بیشتر نمانده!
شاید با رفتن روح خسته ام آرام گیرد!
شاید!
***

asal_cheshmak
1391,06,07, ساعت : 19:19
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

down13
1391,06,07, ساعت : 23:57
من این دلم طاقت نیاورد و هی وسوسه ام کرد تا اولین پست رو بذارم!:mrgreen:امیدوارم خوشتون بیاد...:-2-40-:

***
قسمت اول

پیشبند صورتی رنگمو از دور کمرم باز کردم و مشغول تا کردنش شدم.بعد از تا کردنش،گذاشتمش توی کمدم و مشغول بستن موهام با کش
شدم.موهامو دم اسبی کردم و چتری هامو به عادت همیشه روی پیشونیم ریختم.همونطور که داشتم توی آینه ی کوچیکی که به در کمدم بود به
صورتم نگاه میکردم،زینت(zinet) گفت:Çok yorgunum(خیلی خسته ام)
سرمو بالا و پایین کردم که دوباره گفت:Yarın gece geliyor?(فردا شب میای؟)
برای آخرین بار به خودم توی آینه نگاه کردم و گفتم:hayır(نه).
در کمدمو قفل کردم که گفت:neden؟(چرا؟)
کیفمو روی دوشم انداختم و به ترکی گفتم:باید درس بخونم،از درسای دانشگاه عقب افتادم!
زینت-باشه.اصرار نمیکنم!
دستمو براش تکون دادم و در حالیکه از اتاق مخصوص پرسنل رستوران خارج میشدم گفتم:güle güle(بای-بای).
زینت لبخندی زد و با خوش رویی گفت:güle güle.
از رستوران بیرون اومدم و نگاهی به دور و برم انداختم.با اینکه شیفت کاری من توی رستوران شانال تموم شده بود اما رستوران همچنان باز
بود.شانال صاحب کارم بود،یه مرد قد کوتاه و لاغر که خیلی هم مهربون بود و برای من درست مثل پدرم بود.شانال خیلی هوامو داشت و مثل
بعضی از صاحب کارا توی استانبول که ایرونیا رو اذیت میکنند،نبود.کلا با همه ی کارکنان رستوران مهربون و خوش برخورد بود.
به عادت همیشگی سرمو انداختم پایین و از پیاده رو سنگ فرش شده به راهم ادامه دادم.یک سال میشد که توی این رستوران کار میکردم و این
مسیر رو میرفتم و برمیگشتم.راضی بودم،یه حقوق نسبتا خوب که هم خرج خورد و خوراکم میشد و هم خرج تحصیلم.اگه میتونستم ازش پس
انداز هم میکردم.با اینکه استانبول شهر گرونی بود اما درآمد هم بالا بود البته نه برای منی که گارسون رستوران بودم اما به هر حال منکه نسبتا
راضی بودم.
یاد حرف زینت افتادم که ازم میخواست فرداشب باهاش برم کلوب.قرار بود با دوست پسرش بره و اگه منم باهاشون میرفتم،اونم رفیق دوست
پسرشو میاورد تا من هم تنها نباشم.اما من اصلا حال و حوصله ی دوست پسر بازی نداشتم.درسام حسابی عقب افتاده بود و باید خودمو آماده ی
امتحانات آخر ترم میکردم.هرچند که رقصیدن و فارغ شدن از مشغولیات ذهنی ام یکی از علایقم بود اما نمیتونستم به کلوب برم.
امشب نوبت من بود که غذا بپزم،یه غذای ایرونی.آیتای و پینار گیر سه پیچ داده بودند که یا قرمه سبزی براشون دست کنم،یا میرزا
قاسمی.نگاهی به ساعت مچی آبی رنگ ژله ایم انداختم و زیر لب گفتم:به قرمه سبزی که نمیرسم.مجبورم میرزا قاسمی درست کنم،چه
بهتر.زودترم آماده میشه!
صدای زنگ گوشیم بلند شد.دستمو توی جیب شلوار لی نسبتا کهنه ام فرو بردم و گوشیمو بیرون کشیدم.البته گوشیم به درد موزه
میخورد.نمیدونم چند سال بود که داشتمش،هرچیزی که بود دوستش داشتم،کارامو راه مینداخت.صبح ها با زنگش از خواب بیدار میشدم،برنامه
های درسیمو توش مینوشتم،قرار هامو یادآوردی میکرد،رادیو گوش میدادم.کلا من مصرف کننده ی خوبی بودم!از همه ی امکاناتش به نحو
احسن استفاده میکردم.کمپانیش باید از من به عنوان مصرف کننده ی نمونه قدردانی میکرد چون به محصولشون وفادار بودم.
بالاخره دست از فکر کردن برداشتم و به داد کسی رسیدم که پشت خط تلفن منتظر بودم.البته حس ششمم بهم میگفت که کسی جز آراز پشت
خط نیست.
با دیدن اسم فینگلیش آراز،با صدا نفسمو بیرون دادم و زیر لب گفتم:خدا بخیر بگذرونه.باز میخواد چی بگه و مخ منو تیلیت کنه!
صدامو صاف کردم و همه ی قدرتمو جمع کردم که محکم باشم و پشت تلفن خودمو ترسو نشون ندم.
-بله آراز؟
آراز-بله و مرض،تو هنوز یاد نگرفتی یه سلامی،جونمی چیزی به من بگی؟
ابروهامو کشیدم توی هم و گفتم:مرض به خودت،حالا چون دو سال ازم بزرگتری دلیل نمیشه هی بهم چرت و پرت بگی!
آراز-اینم به جای احوال پرسیته؟!
-آره به جای احوال پرسیمه،چیه باز؟حرفای دیروزمو آویزه ی گوشت نکردی؟!
آراز-الان کجایی؟
-جواب منو بده.بهت میگم حرفای دیروزمو گوش ندادی باز زنگ میزنی؟
آراز-حرفای دیروزتو میذارم به حساب خریتت!
دندونامو از حرص روی هم ساییدم و گفتم:خر خودتی و ...استغفرالله...ببین دهن منو به چه چیزایی باز میکنی؟!
آراز-نه،بگو،راحت باش!تو که دیروز حرف زیاد زدی،اینا هم روش!
-ببین آراز چی بهت میگم،من آدمی نیستم که پا روی بعضی چیزا بزارم...اون پدر و مادر بدبخت من...
تازه متوجه ی اطرافم شدم.رهگذرا با تعجب به من نگاه میکردن.یعنی انقدر بلند بلند حرف میزدم؟به یکیشون که یه پیرزن محجبه بود نگاه
کردم و لبخندی زدم و به ترکی گفتم:داره ازم خواستگاری میکنه ولی خب...
دستمو به حالت دورانی کنار سرم چرخوندم که پیرزنه خنده اش گرفت و به راهش ادامه داد.
آراز-چی داری میگی؟با کی هستی؟
-با دوست پسرم!به تو چه آخه!
آراز-خیلی اذیت میکنی الی،مگه من چی بهت گفتم؟فقط گفتم اگه بهم اعتماد داری...
نذاشتم بقیه خزعبلاتشو دوباره تکرار کنه و پریدم وسط حرفش.
-منم گفتم اعتماد دارم ولی اینکارو نمیکنم...من خونه ی تو بیا نیستم!
آراز-پس اعتماد نداری!
-دارم اما نمیخوام پا روی قول و قرارم با خودم بذارم!
آراز-حرف آخرته؟
-آره.حرف آخرمه!
آراز-بهت ثابت میکنم که من اونی نیستم که فکر میکنی!
-احتیاجی به ثابت کردن تو ندارم.بهتره تنهام بذاری!
تماس رو قطع کردم و گوشیو گذاشتم توی جیبم.جنگ اعصاب داشتم با این آراز.حرف حساب توی گوشش نمیرفت.برای من دلیلای مسخره
میاورد.فکر کرده که من خرم!

***
پ.ن:آیتای(عین ماه ، ماه وش ، لنگه ماه)
پینار(چشمهPINAR)

Farnaz
1391,09,06, ساعت : 12:41
رمان ادامه داده میشه

della.nik
1391,09,06, ساعت : 14:35
http://www.up3.98ia.com/images/np5k1s8f3rgtruvsn2lw.jpg


این جلد رمانه دوست عزیزممم*fatemeh20* زحمتش و کشیده خیلی ازش ممنونم

***



این آزار روزگار منو سیاه کرده ،خودشم نمیدونه از این زندگی چی میخواد! برام اعصاب نذاشته شب پرستارمو خراب کرد.


Ben ihtiyacım araçları aldı, ve ben sıkıca kapıyı kapattı dağınık düşüncelerini Ykhjal
با افکاری درهم برهم به سمت یخجال رفتم وسایل مورد نیازم و برداشتم درو به شدت بستم.

بادمجونا رو روگاز کبابی کردم، بدم ساطوری با سیرو گوجه گذاشتم بپزه از کابینت پیاز دراوردم خورد کردم برای تزئین روش. . .

زیر گازو خاموش کردم سه تا تخم مرغم شیکوندم تو ماهیتابه کنار گاز واستادم تا بپزه کارم که تموم شد ،غذا رو کشیدم تو سه تا کاسه ،پیازو تخم مرغو گذاشتم روش گذاشتم رو میز، سبزی و نونم از یخجال دراوردم گذاشتم رو میز بد نشد ،داد زدم بچه ها رو صدا کردم بیان شام.

ایتای مثل همیشه شادو سرو حال اومد نشست روبروم شروع کرد به لقمه گرفتن کرد ،پینای با ناز و کمی تاخیر اومد وصندلی و کشید عقب نشست شروع کرد به خوردن

Ben ne olursa olsun Mgnh yemek için özlem ile devam etti
با ولع به خوردن ادامه دادم اصلا مهم نیست مگنه؟
ایتای به پینار اشاره کرد و گفت:ممنون الی دست پختت خیلی عالیه. . . .میشه همیشه تو بپزی دست پخت این وحشتناکه.

پینار زودجوش اورد جیغ اش خونه رو برداشت پرید به سمت ایتای رفت تا به عادت همیشه اش بزنه پس سر طرف نابودش کنه اینای ام کم میورد پا به فرار گذاشت
دست به سینه به جنگولک بازیشون چشم دوختم میدونستم ، چشونه برای من فیلم میومدن.

یه پوزخند زدم و روبه پینار گفتم:

-هــــــــــی ....؟! پینار بیا اول برو ظرفا رو بشور بد کمکت میکنم بگیریش.
ایتای وسط خونه واستاد و گفت: دیدی مثل تو خنگ نیست ..فهمید ! حالابرو بشور پتی کزت. . .ریز شروع به خندیدن کرد.

پینار- صد دفعه گفتم بدم میاد اسممو خلاصه میکنی . .خنگم تویی.

ایتای –اِ چی باعث شده الهه رو الی صدا میکنی؟

از دست این دوتا ..همیشه کل کل میکنن رام و گرفتم رفتم رو مبل نشستم تا صدا کمتر بیاد
دستی به چونم کشیدم شدید تو فکر آراز بودم واقعا پیله کرده بود حالا من می رفتم خونه شون . . . .چه فرقی به حالش میکرد ؟پووف

تو افکارم غرق شده بودم صدای شکستنه چیزی اومد.

بلند شدم و داد زدم: من دودقیقه نمیتونم تو حال خودم باشم؟ چه خبره؟!

تو درگاه درواستادم زل زدم بهشون.

پینار – هیچی به خدا جدی از دستم افتاد داشتم حرف میزدیم

خندم گرفت بیچاره ترسید

نمیدونم چرا وقتی داد میزنم چشمامم درشت میشه پینار با این عظمت اش سنگ کوپ کرد.


-بزار من جمع میکنم تو بشور

ایتای – پس حالا که بخیر گذشت منم چای میریزم.

-قبول.

داشتم تیکه های بزرگ لیوان و جمع میکردم این دومین باری بود تو اشپزخونه لیوان می شکست یاده اوایل دوستیمون با این دوتا افتادم اولین بار وقت اسباب کشی بود انگار همین دیروز بود.

جفتشون قهوه خوره تیر بودن از بس بهشون چای دادم حالابه قهوه لب نمیزنن!

خیلی دوستش دارم ایتای و(پارتی بازیه دیگه)خیلی ماهه سال ها پیش پدرومادرش از هم جدا شدن ،اونم بعد یه سال که باباش ازدواج کرد ازشون جدا شد، اومد اینجا

باهم همخونه شدیم با وجود مشکلاتش که خیلی بیشتر از منه ولی هیچ وقت خنده از رو لباش پاک نمیشه و منو خیلی میخندونه اگه یه روز نباشه کلافم. .درکل دوست خوبیه.

پینارم از بچگی باهاش دوسته وقتی از خونه جدا شد پینار ام باهاش اومد با وجود کل کلاشون وبا این حال پینار میدونم ایتای شوخی زیاد میکنه

ولی زود جوش میاره کار به کتک کاری میکشه
Nedenini bilmiyorum ama o beni sevmiyor, son birkaç yıldır Nyvmdym boyunca benim en iyi Payynh her ​​zaman bunu.
Ben onları ben Avnam bana sürpriz bakmak zorunda bana bakarken gördüm


نمیدونم چرا ولی اصلا از من خوشش نمیاد، نگاش به من از بالا به پایینه هیچ وقت باهم کنار نیومدیم طی این چند سال.

به خودم که اومدم دیدم بهشون زل زدم اونام با تعجب منو نگا میکردن.

پینار-اهای الی باز رفتی تو توهم؟

ایتای- نه توهم نیست من یه چیزیو نفهمیدیم!!!!

-چیو عزیزم؟

ایتای-این که تو عاشق من شدی یا این کزت ؟


Ben Khvdtm Akhlaqm güzel ve iyi biliyorum. . . Bilmiyorum, çünkü bu önemlidir
خودتم میدونی من خوشگل و خوش اخلاقم . . . این مهمه چون این ندارم.

از ته دل خندیدم خیلی بامزه داشت میگفت انگار واقعا عاشقشونم.

پینار-تو چرا میخندی؟! پرو میشه.....

ببینم دوست داری بشقاب و بگوبم تو سرت مــــن با این؟

به من و خودش اشاره کرد ،از فکرشم چندشم شد.
منو پینار با هم گفتیم: عمـــ ـــرا !

ایتای –نه نه غلط کردم. . . من سرم و دوست دارم جفتتون بهم میان این کزت تو کزت جور جور با همم که حرف میزنیم میبینید چه تفاهمی دارین ،دنیا بهشته واستون.

سریع توجام واستادم دستمال رو میزو برداشتم پرت کنم سمتش گفتم: ببند دهنتو نفله بپر بیرون ...سریع چای و برداشت در رفت

بعد ازتو سالن داد زد: بیان تایخ نکرده. . .به قول الی از دهن نیوفتاده

خورده لیوان و ریختم سطل زباله ،بعد برداشتن شکلات راهیه پذیرایی شدم.

روی تنها مبل یه نفره لم دادم پام و انداختم رو اون یکی ،شکلات و برداشتم با چای جرعه جرعه نوشیدم و به ایتای نگاه کردم رو کاناپه ولو شده بود برنامه شانس و اقبال و نگاه میکرد.

همچین زوم کرده بود انگار برنده این دوره از پولا ایتایه!

نگاهم واز ایتای گرفتم به خونه نگاه کردم

خونممون میشه گفت تو یکی از خیابونای خوبه ترکیه بود یه جای 70 متری وخوشبختانه با دوتا اتاق خواب ، اول قرار بود منو ایتای هم اتاق شیم چون پینار خیلی تمیز بود ولی من و ایتای گروه خونیمون به تمیزی نمیخورد همیشه هم سراینکه کی خونه رو تمیز کنه مشکل داشتیم اخرم پینار تمیز میکرد برخلاف تمیزی بیش از حد اش اصلا دستپختش خب نبود،این شد که ما میخواستم هم اتاق شیم


Gelip tüm komşular ev ön hakkında şikayet görmek h Elm Pienaar gün · bir Shng başlattı
هیچ وقت اون روز یادم نمیره پینار الم شنگه ای راه انداخت بیا و ببین صاحب خونه فاطمه خانوم شاکی اومد در خونه و کلی بد و بیراه بارمون کرد


با هم اتاق شدن ایتای وپینار قائله خوابید. ما یه نفس راحت کشیدیم

Ben sadece Pınar balık homurtu odamda o pazar günleri bir zaman bulacaktır ediyorum., Ne yapmak için gidiyor

منم تنها اتاقه خودم و دارم که با غرغر های پینار ماهی یه بار اونم یکشنبه ها تمیزش میکنم.چه میشه کرد باید ساخت


از خستگی نای فکر کردن نداشتم چای و نصفه گذاشتم رو میز با یه شب بخیر بلند بالا راهی اتاقم شدم،فردا روز سختی بود باید میرفتم سرکار. به استراحت نیاز داشتم و ارامش روحی


با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم عرق رو پیشونیم نشسته بود احساس میکردم نفسم بالا نمی یاد خوب شد زنگ زد یه خواب بد دیدم داشت داغونم میکرد

خواب دیدم پینار افتاده روم داره خفم میکنه

خندم گرفت اخر این منو میکشه

باید دوش بگیرم اینجوری نمی تونم برم سر کار
بعد یه حموم اب گرم راهیه محل کارم شدم هوا عالی بود ولی خیلی سرد باید به فکر برای ژاکت میکردم پالتو نمیتونستم بپوشم هوا انقدر سرد نبود.









ادامه دارد..............








پشت پنجره تنهایی هایم را تماشا می کنم

روزهایی که بی تفاوت گذشتم

از کنار خاطراتت

حس نوشتن ندارم

فقط خواستم بگم

تنهایی هایت را مرور کن

شاید قلبی را جا گذاشته باشی . . .

della.nik
1391,09,06, ساعت : 18:28
***



بعد ساعت کاری با زینت به سمت مرکز خرید حرکت کردیم



Parça geldi ve benim gün Asabm harap Biz iki kez Gvshym çaldı benim burun deliklerinde oturuyorduk, ben o geri gitmek istediğini biliyordu
تو تاکسی نشسته بودیم که دوبار گوشیم زنگ زد ،میدونستم کی پشت خطه باز میخواست بره رو اعصابم روزم و خراب کنه



برا بار دهم ریجرت کردم با اعصانیت انداختم تو کیفم



زینت-الی کیه ؟چرا جواب نمیدی؟



-ولش کن آرازه بیچارم کرده!



زینت-مگه چی شده عزیزم؟



-هیچی نمیخوام درموردش حرف بزنم.



زینت-باشه،حداقل خاموش کن صداش درنیاد !



-نه نمیتونم ممکنه بچه ها زنگ بزنن نگرانم بشن ،گذاشتم رو سایلنت.



زینت-هرجور راحتی.



تا مرکز خرید حرفی بینمون در و بدل نشد ،جلوی درورودی از راننده خواهش کردیم بره تو پارکینگ سریع کرایه رو حساب کردم از ماشین پیاده شدیم به سمت مرکز خرید رفتیم.



زینت-میدونی بدیه اینجا چیه؟



-چی؟!



زینت-اینکه اتوبوس خور نیست وگرنه خیلی قیمت اش مناسبه جیب منو توه!



-اره راست میگی!



Drew, güldü ve ben seninle iyiyim diyerek itti biz
با خنده درو هل داد گفت:من همیشه راست میگم با هم رفتیم تو
-جدی نگیر اینا همه شایعه اس




الحق قیمت اش عالی بود مخصوصا با حراجی که خورده بود تونستم دوتا پالتو یه شلوار جین و یه کفش ناناس بخرم تا بتونم تو دانشگاه، یه لباس درست و درمون بپوشم.





***

Ben evden dışarı fırladı, ben söz veriyorum kötü Ndashm gibi uyku geç Mytrsdm stupid'm dilerim, çok geç oldu.




با عجله از در خونه زدم بیرون، خیلی دیر شده بود من احمق خواب موندم میترسدم دیر برسم، دوست نداشم بد قول باشم.



روی اخرین پله پام لیز خورد سریع میله رو چسبیدم
-وای خدای من اگه میله نبود با درورودی یکی شده بودم



دروباز کردم پریدم بیرون، پاهای لاغرم بدجوری ذوق ذوق میکرد، اهمیتی ندادم باید تاکسی میگرفتم اینطوری نمیشد،نباید دیرتر از این برسم.





یه کوچولو جلو رفتم ایستاد دستم و واسه اولین تاکسی تکون دادم واستاد تا خواستم درو باز کنم اقایی سری پرید تو ماشین گفت:



Ozr istiyurum



ببخشید


ne؟

-چی؟ ..ای بابا مردم چشونه؟



یه کوچولو به سمت خیابون اومدم پشتم به خیابون بود با صدای وحشتناک بوق ماشین از ترس جیغ خفیفی کشیدم یه متر از جام پریدم محکم خردم به ماشین تعادل به هم خورد افتادم جلوش، سریع تو جام واستادم به راننده عصبانی نگاه کردم.



مرد شروع کرد به فحش دادن
Ben koro dışında oldu, yoksullara özür dilemek zorunda kaldı.
معذرت خواهی کردم بیچاره حق داشت ،کم مونده بود زیرم بگیره.



برای ماشین بعدی دست تکون دادم ،انقد تند وسریع پریدم تو ماشین که تکون بدی خورد. .



اقای رانند برگشت عقب ،با تعجب نگاه کرد تا منو دید نفسش و با خیال راحت فوت کرد حتما فک کرده با یه بشکه220 لیتر طرفه با این فکرشروع به خندیدن کردم.



دقیقا یک ربع نُه رسیدم یه راست رفتم رخ کن لباسام و عوض کردم و رفتم تو سالن تا سفارشای پر شده رو میزو، بدم دست مشتریا.



Çorba ve ben bazı müşterilerimiz kaybettim Sayın Shaba menü Dstshv ben Saddam'ı Smtsh taşınıyorum olduğunu görüyoruz sipariş.
چندتا سوپ و رسوندم دست مشتریا داشتم سفارش میگرفتم که اقای شابا منو دید دستشو برام تکون داد برم سمتش




رنگم حسابی پرید انگار روح تو بدنم نبود، اخراج رو شاخشه نگین از کجا فهمیدی دستام حسابی یخ زده بود
من امادگی ندارم.



با ترس سفارشه میزو رسوندم دست زینت باقیافه نادم رفتم سمت اقای شابا. .



-بله با من امری داشتین؟!



Shaba - Sen beyaz bir kız atlar Neden? Ben Ngrant değilim. . ! Neden geç kaldın? 'Çalışma hasta vermedi?
شابا-دختر چرا رنگت پرید؟ من نگرانت شدم . . ! چرا دیر اومدی؟! نکنه مریض شدی اومدی سرکار؟



اخراج بی اخراج قیافش نگرانه با خوشحالی که در پوست خود نمی گنجید گفتم:



-اوه نه قربان من خوبم.



شابا-مطمئنی؟



بله من مشکلی ندارم فقط خواب موندم، سرشو تکون داد منم عجولانه گفتم: میشه برم سرکارم؟



شابا-البته.



O gün benim ayak ağrısı ve büyük müşteri restoran benim ikinci vardı diğer günlerin aksine, oldukça yorgun.
اون روز درد پام و مشتریای زیاد رستوران حسابی خستم کرده بود ،برعکس روزای دیگه داشتم ثانیه شماری میکردم که در برم.



یه گوشه واستاده بودم تا سفارش بعدی و تحویل بدم که زنگ تلفن به صدا اومد یه آن حس کردم رنگ رئیس پرید .



اصلا به تو چه شابا رو چرا دید میزنی؟




تقریبا بی توجه به سمت میز شماره 2 حرکت کردم سفارشو گذاشتم رو میز موقعه برگشت چشمم به شابا خورد بعد اینکه تلفن و قطع کرد، داشت اطراف و نگاه میکرد.



انگار دنبال کسی میگشت.



نگاش به من افتاد سریع اشاره کرد برم سمتش. .



راه نرفته رو برگشتم روبه روی میزش قرار گرفتم باصدای ارومی گفتم:



بله اقای شابا. . . ؟!



شابا -الی میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟



سرمو تکون دادم غلط نکنم به تلفنی خورد ربط داره!



الی نابغه ام شدی؟




Shaba - Ben orada benim Rsvndn hastanenin altı saat zil vardı, ben bir kutu tam bir gözetim Wiest Fonu sonunda müşterilerimize gidin ve yarın bana vermek olabilir sorabilir miyim?
شابا- من باید سر ساعت شیش بیمارستان باشم ،زنگ زدن حال مادرم خراب شده رسوندن اونجا می تونم ازت خواهش کنم پشت صندوق وایستی ونظارت کامل داشته باشه تا مشتریا برن در اخر صندوق و فردا بهم تحویل بدی؟



-اخه . . . .مــــــن. . . . چیزه!!!! جناب شابا؟



اگه هر وقت دیگه بود با دنبم گردو مشگستم اما حالا . . . .تا اومدم بهانه بیارم صدای احمد بیک یکی از گارسن ها توجهمون و جلب کرد!
برگشتم سمتش




شابا-چی شده؟



احمد بیک-اقا من میتونم واستم!



شابا اخم غلیظی کردو گفت: نه توبرو سرکارت!



احمد-مـــــــــن. . .
شابا عصبانی شمرده شمرده گفت : ب ر و س ر ک ا رت



احمد-چشم



شابا- خوب. . .



Bir keresinde bana sordu hiçbir yolu yoktu.
چاره ای نبود یه بار ازم خواسته بود.



-بله می مونم.



چیه؟ترسیدم منو اخراج کنه بااین گندی که صبح زدم



شابا سه سوت جیم شد الی موندو حوضش رفتم پیش صندوق نشستم تا اینا شرشون و کم کنن .



بعد یک ساعت چند تا خانواده بلند شدن و رفتن پول میزو با دقت حساب کردم پولارو گذاشتم تودستگاه که رمزش و شابا داده بود.



2تا میز مونده بودن درد پام امونو بریده بود بلند شدم رفتم سمت اشپرخونه تا از زینت قرص بگیرم.



Onbir ve ben saat bakmak için gidiyordu önce bir buçuk, ben Karshh için iyi bir iş arıyordum her zamanki çapkın gözlerle mutfakta uzak Pvfy gitti!
قبل رفتن به ساعت نگاه کردم دست یازده ونیم بود،پوفی کردم رفتم تو اشپزخونه با چشم دنبالش گشتم طبق معمول داشت مخ میخورد بیکار که میشه کارشه!



-زینت میشه بهم قرص بدی ؟.. پام درد میکنه!



-الان میارم.



از در رفت بیرون ،صندلی و عقب کشیدم نشستم یه خسته نباشید به سراشپزمون گفتم اونم ازم تشکر کرد.



به ثانیه نکشید قرص و اورد ازش گرفتم بلند یه لیوان پر اب کردم با قرص بلعیدم ازش تشکر کردم خواستم دوباره بشینم که یکی صدام کرد.



-الی بیا مشتریا دارن میرن.



-اومدم.



انگار دنیارو بهم دادن دوتا پا داشتم دوتا دیگه قرض کردم به سمت صندوق پرواز کردم.



اخش رفتن حالا میشه اینجا رو بست و رفت .



Aferin çocuklar, ben bütün bir Khdafzy tek dışarı gitti reddetmek benim Drarv Karmvn kapatmak Bdvyn sensin, ben kıyafet değiştirmek gitmek lazım.
خب بچه ها کار تمومه بدوین میخوام درارو ببندم بریم رد کارمون، همه یکی یکی خدافظی کردن رفتم, منم داشتم لباس عوض میکردم تا برم.



درارو قفل کردم کرکره ی برقی زدم ،قبلشم پولارو از صندوق برداشتم.



تو راه خونه یه کلوپ فوق العاده زیباو شیک بود ، همه جور ادمی توش رفت وامد میکردن،جای خوبی بود یک بار محض کنجکاوی تو این کلوپ گرون رفتیم ولی چیزی نخوردیم.



درسته پول نداشتم درسته یه ادم با نفوذ نبودم درسته هیچ کس و ندارم ولی یه خدا دارم که هوام و داره این خیلی عالیه . . .



سرم و گرفتم بالاو ازش تشکر کردم بخاطر همچی.











ادامه دارد..............




و باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و راستی
چه حسّ عاشقانه ی خیسی است
در صدای نم نم باران
و آسمان ابری است
و ابرها گریان
و شیشه ها عریان
و باران شدید می شود و
باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و ترس گفتن خداحافظ
و خسته ای تنها
میان آدم ها
هنوز می خندد
و هیچ کس نمی داند
که چشمانش
حریص دیدن رنگین کمان باران است
و در نگاهش
نشسته حسرت شکوه آبی ها
و غربتی به وسعت تمام رؤیاها
و باز هم باران
و من، و تنهایی
و پنجره، و شمعدانی ها
و بستن و پایان

della.nik
1391,09,06, ساعت : 18:39
***




تاسرم و اوردم پایین کم مونده بود بخورم به یه نفر اگرتعدلم و حفظ نکرده بودم خورده بودم بهشو تن و بدن نازنیم داغون میشد
اعتماد به نفسی دیگه چه میشه کرد




از کلوپ دراومده بود، همینجوری تلو تلو میخورد، معلوم بود حسابی مست کرده خوب مرده شورت و ببرم مگه مجبوری؟ سرش پایین بود و گیج میزد هی به راست و چپ متمایل میشد
- Else biraz olsun orada ölecekti
-یه ذره دیگه میخوردی میمردی خلاص




شونه هام و با بی تفاوتی انداختم بالا به راهم ادامه دادم
من یاد گرفته بودم به کار کسی کار نداشته باشم ....کلا زندگی کنم برای خودم نه اطرافیان
اووو الی فلسفه ات تو حلق این یارو
ریز خندیدم راه افتادم




پام محکم خورد به یه چیزی و پرت شد جلو خم شدم برش دارم معادلاتم درست در نیومد دوباره پام خورد جلو رفت صاف واستادم زمزمه کردم : که این طور تا سه نشه بازی نشه اره؟
Ben yalnız benim bacak bükük ışınını çekti, ben dikkatli dikkatli Bakmy Evet son zamanlarda, ben hayal hiç yaramadı bir Gvshyh gördüm çok az görünür ışık oldu bacağıma edildi baktı.
خم شدم پام تیر کشید بیخیال پام شدم با دقت نگاه کردم نور خیلی کم بود قابل دید نبود باکمی دقت دیدم بله یه گوشیه از اون جدیدا که هیچ وقت آرزو نکردم داشته باشم .



جریان گربه هست!



Mine ve geri onun sesi var kesinlikle: Efendim
حتما مال اینه برگشتم و صداش کردم:اقا اقا. . .
-وا کرم که هست بچه ام
Ahbap!







-رفیق؟!



جواب نداد کماکان داشت میرفت دوباره صدا کردم .....اقا



-این که داره همین جوری میره،به کجا میخواد برسه؟ جناب به کجا چینین در حال رفت و امد واستا ببین چی میگم





رفت قسمت تاریک پیاده رو زیاد معلوم نبود
- خدایا نصف شب به پست کی خوردیم باید این این چلغوز میوفتادیم؟




- Ben senin dostun değilim!
رفتم سمتش ،دوباره صدا کردم که گفت: من دوست تو نیستم
نه بلدی حرف بزنه



اینم فیوز میپرنونه ها الان یادش افتاد جوابمو بده؟



همینجوری پشتش بهم بود گفت:



Bedava Mykshmt. . ., Bir hıçkırık
میکشمت آزاد. . .یه سکسکه



من جنازت و میدازم رو دوش بابات. . .دوباره سکسکه



حالا که هم از بابات هم از خودت استفاده کردم مثل یه اشغال میدازمت تو اشغالای کثیف، همش زیر سر مامان ملکه تورم یه روز خفه میکنم
Hiçbir hava güldü ve devam etti: Ben daha özgür kimdi, gözünü öldürme durdurmak bitch'll benim harita Khandantv için babanın inme Vaaay serbest olacak?




بی هوا شروع به خندیدن کرد و ادامه دارد : وااای آزاد یه کاری میکنم بابات سکته کنه برای من نقشه میکشی عوضی خاندانتو میارم جلوی چشمت ،آزاد دیگه کی بود ؟
شاده هاااا!



پوزخندی زدمو گفتم: هی اقا بیا این بساطتو بگیر من گرفتاری دارم! هوی کدوم قبرستونی داری میری! بیا اینارو بگیر برو خونه بکپ فردا برو آزادو باباشو نفله کن




Sadece yolda, ama aniden orta arka sağ bacak serisi arkasında yakın takip, sola sıkışmış oldu ve benim Plyvrsh tarafı çıkardı
همینجوری راه میرفت ،ولی وسط کار برگشت یهو پای راستش به چپی گیر کرد نزدیک بود از پشت بیوفته سری دست انداختم از پلیورش و گرفتم کشیدم سمت خودم



این گوشیــــــه. . . .



براثر کشیده شدن زیاد به سمتم متمایل شد، با اون یکی دستم مانع زیاد جلو اومدنش کردم اروم فشارش دادم عقب



با لودگی تمام ویه صدای کشداری گفت:بـــــــ ه مــــــــ ن دست نــــــــزن.
سکسکه کرد تو گوشم




Ben hızlı öldürmek ve ben amca neler toplamak düşündüm utandıracak yüksek sesle eğer Nvbrshv bana dokunma benim Tanrı'dan mı?
سریع دستم و کشیم انگار نوبرشو اورده با صدای بلندی گفتم:جمع کن عمو فکر کردی چه خبره ؟من از خدامه به تو دست بزنم؟



یه صدایی تو گوشم گفت:الی این مسته اصلا مفهمه چی میگی تو؟



حقو به صدا دادم . . . این اگه حالیش بود تا خرخره نمیخورد.





این باردوباره عقب عقب به سمت کلوپ راه افتاد مشنگ میزنه به خدا گیر کردیم راهه درستو نمیتونی بره برای من از پشت راه میره.همینجوری که عقب عقب میرفت دیدم غیرعادی داره تند میره اگه با لگن میوفتاد فاتحش خونده بود
دوباره دست انداختم گرفتمش کشیدمش نزدیک دیوار ،تکیه داد به دیوار قیافش یه جوری شد به سمت من که درست روبه ورش بودم خم شد از حرکاتش سردر نمیاوردم بوفی کردم و هی صورتشو عقب جلو میداد ترسیدم بیوفته چسبوندمش گوشه دیوار و تخت سینه شو چسبیدم سعی کردم صافش کنم پشت سرهم اب دهنشو قورت میداد بنده خدا حتما تشنشه
دست کردم تو کیفم اب معدنی و در بیارم یه لحظه ازش قافل شدم سرش اورد جلو با یه عق جانانه تمام محتویات معده وامونده خراب شدش و روم خالی کرد از یقه لباسم کثیفی معدش چکیده میشد تو لباسم لبم و جمع کردم نگاه به لباسام نمیکردم اروم گوشه لباس گرفتم تکوندم بدتر لیز خورد رفت تو لباس زیرم
-وااای چندش نکبت الهی درد بگیره پشرهه الدنگ اخه اینجاام جا بود ریختی رو من ؟
تمام لباشم کثیف شد با حالتی چندش و هیستیریکی چند بار گوشه پلکم پرید من موندم جا قط بود اخه رومن؟ رو پالتوی جدیدم؟ با صدای جیغ کشیدم تا بلکم از عصابنیتم کاسته بشه اینو نزنم شل و پل کنم




همینجور که دولا بود شروع به خندیدن کرد بعد با یه مکث کوتاه گفت:حقته از روز اول باید روت بالا میوردم ببین آزاد پالتوی سه ملیونیت و چه کردم؟هیچ جا لنگشو پیدا نمیکنی، این قشنگه
İlerlemek, kendimi talihsiz bir dizi uğultu var ve ben bir Vzyh karıştı koydu!




سری با تاسف تکون دادم با خودم زمزمه کردم:من و با یه عوضیه دیگه اشتباه گرفته!



با صدای عصبی گفت:فقط تو اون بابات عوضین نه کس دیگه ارزو میکنم بری بمیری.




خدای من چرا مــــــــــ ــن ؟اخه یعنی انقدر بد شانسم؟ بازم خم شد سمتم پریدم کناردوباره خم شد تو پیاده رو بقیه کار خرابش و میکرد .
-اخ یه ندا بده میخواستی تو کفشمم بالا بیاری میگماا تعارف نکن میخوای در کیفمو باز کنم یه حالی ام به اون بدی؟




باتنفر زوم کردم روش قیافه کذایش معلوم نبود مرتیکه دلم میخواست جف پا برم تو حلقش.
هر وقت یادم میوفتاد چندشم میشد




امروز روز روز من نیست به روز بدشانسی الی معروف شده دلم میخواد زار بزنم ، اون از صبح کم مونده بود برم زیر ماشین



Shbm'm Hsabmv Pienaar kalan birkaç hafta beni uyutuyor çene Sbhm sıcaklık kuyruk yorumlama ortasında kalmış.
اینم از نصفه شبم مونده دم دمای صبحم که فک کنم خواب چند هفته پیشم تعبیر بشه پینار حسابمو برسه.



یه نیم ساعتی بالا اورد من داشتم کند کاریه اقارو میتکوندم یه تیکه از استفراق اش افتاد تو صورتم واقعا اشکم دراومدم نشستم رو زمین تکیه دادم به ماشین از ته دل زار زدم تا خالی شم. . .



خالی نشدم هیچ باصدای دزدگیر ماشین تا مرز سکته رفتم و برگشتم



-داری چه غلطی میکنی؟ بیا خاموشش کن.



زیر لب گفتم: غلط و تو کردی.



اووووووووووف چه کرده الی



کلیدو گرفت سمتم سریع گرفتم خاموشش کردم جلو ماشین وایستاده بودم



داشتم فک میکردم چطوری برم خونه توجه ام به یه پالتو جلب شد میخواستم اجازه بگیرماااااااااااا. . . .اما خو.



درو باز کردم برش داشتم بلافاصله پوشیدم
به عقب برگشتم درست پشت سرم واستاده بود هینیییییی بلند کشیدم اخ اخ اومده بود موچ و بگیره
چشماش قرمز قرمز بود تو بمیری میخواد بره حال طرف و جا بیاره
انگاری حالش بهتر بود با صلابت رو پاهای خودش واستاده بود از تلو تلو خوردن ام خبری نبود فقط میخواستم هیکل مارو مستفیض کنه که موفق شد
دستشو اورد جلو
سر تکون دادم یعنی : چیه
با دادی که کشید مو به تنم راس شد




--سویچ!



-ها؟!



-زهر مار دختر شوت .........شویچمو بده.



اهان بیا.......دستم و گرفتم جلوش.



شویچو ازم قاپید رفت سمت درراننده یه نگاه ناجور انداخت گازش و گرفت رفت بهم انگار من روش بالا اوردم به جای این که من شاکی باشم اون شاکی بود،پسره بوق عوضی. یه معذرت خواهی نکرد بدهکارش شدیم برم دنبالش بگم اقا چقدر شاکی نباشی والا




حتی منو نه رسوند
با این وضع به سمت خونه راه افتادم



پله هارو دوتا یکی کردم رفتم خونه لباسارو در اوردم شوت کردم تو حموم خودمم همین طورعجب ماجرایی داشتم من



بعد یه دوش حسابی و کرم زدن به پام شیرجه زدم تو تختم و بی هوش شدم تا خود صبح. . .












ادامه دارد............







عادت کرده ایم
به لبخند در باران
و به فریاد در کوهسار
وقتی می رفتی
در بین من وتو باران بود
و هنوز نم نم بارن
در چشمم تکرار می شود
اگر برگشتی
کودکی را از کوچه های گل
به ارمغان بیار
که در باغچه تنهایی خود بکارم
و عشق را برای دنیا
هدیه کنم
چنانکه باران دریا را هدیه میکند ...

della.nik
1391,09,07, ساعت : 23:17
***





زنگ صدای گوشیم رو اعصابم بود این دیگه کی بود..این وقت صبح یه روز تعطیل ام نمی زارن بکپیم.


با حالی زار گوشی و پیدا کردم دگمه اتصال زدم چسبوندم به گوشم. . .


-بله!؟


- چرا جواب نمیدی؟ بر مردم ازار لعنت! خواب برای ادم نمیزارید چیه چرا لال مردی نفله منو از خواب بی خواب کردی خوشحالی؟
در کمال تعجب صدای زنگ ادامه داشت
یه آن شک کردم موهای پریشون و خاروندم این که خاموشه



Bu benim Gvshyh Hshyartrshdh yüzük değildi!
هشیارترشده بودم این زنگ گوشیه من نیست!


با تعجب نیم خیز شدم ،گوشام و تیز کردم.


صدا از حموم بود یعنی گوشیه کیه ؟به سمت حموم رفتم دروکه باز کردم صدا واضح تر شد خم شدم سبد رخ چرکارو ریختم به هم از تو یه پالتوی مشکی گوشی و دراوردم با دست زدم تو مخم. . چرا من همیشه گند میزنم؟
اگه این گوشی مال پسره اس پس اوون یکی مال کیه به گوشی میز توالت نگاه کرد




تابه خودم بجنبم گوشی قط شد دوباره به صدا دراومد این بار سریع جواب دادم.


ابروهامو با تعجب دادم بالا این دیگه چی میگه اول صبحی؟ خارجی بلغور میکنه با صدای بلند گفتم: کجایی حرف میزنی خانوم؟


باز داشت ادامه میداد انگار نه انگار من سوال پرسیدم، پریدم وسط حرفش به ترکی شروع به حرف زدن کردم.


-خانوم من هیچ کدوم از حرفاتون و نمیفهمم ولی این گوشی و مـــــــن . . -چیز کردم !


یعنی چیز نکرد جامونده دستم. . . . بلند نکردمااااااااا به جون تو اصلا میفهمی چی میگم ؟ ای بابا چرا حرف خودتو تکرار میکنی یه دقیقه صداتو ببر ببین من چی میگم



ببین خانوم این پیش منه دیگه صاحبش ام نمیشناسم تو خیابون دیدم. . . شما میشناسی؟ ای وای خوب معلومه میشناسی وگرنه زنگ نمیزدی.


what


بعد وات گفتنش تق گوشی و قط کرد.
با تعجب به گوشی خشک شده تو دستم نگاه کردم
یعنی ادم های دورورتم عین خودت بی فرهنگن



-چه گِل خوشگلی لگد کردم من .. خوب حرف میزدی خانمون ..........پسر بوزینه!


زبونم و از پشت تلفن دراز کرد مو گفتم: زبون نفهم واسه من گوشی قط میکنی دوباره زبون درازی.
Eğer şaşkınlıkla bana baktı ITA çerçevesinde güçlü Açıldı Vastadh oldu



در به شدت باز شد ایتای تو چار چوب در واستاده بود با تعجب منو نگاه میکرد


دستمون گذاشتم رو زبونم تو همون حالت گفتم :چیه زبون ندیدی؟


ایتای-چرا !ولی دیونه ندیده ام..


-حالا که دیدی پسندیدی؟


ایتای- نــــــــــــــع......


اخمامو کردم تو هم گفتم:


-به درک!


اونم اخم کرد با حالت طلبکارانه ای گفت:


- بیا صبونه.


-نمی خوام میخوام بخوابم.


-بمیر. . .من رفتم.
هنوز نرفته بود برگشت و گفت : این گوشی چیه؟
نگاهی به میز توالت انداخت گفت : اون چیه؟
اینی که رو زمینه چیه؟
- اه لال بمیر اول صبحی خب گوشیه
ایتای- در دختره خل میدونم گوشیه نه به اون وقتا که التماس میکردیم یه گوشیه درست و درمون بگیری نه به الان که سه تا سه تا حمل میکنی یه قول خودت الی خانوم یه دستی ام به سر ما بکش شاید با این پتی خر بانکی چیزی زدیم تونستیم حداقل یکیشو بخریم والا
کوسن خرسیم و برداشتم به شدت به سمتش پرت کردم گفتم : یکی میمیرد از درد بی نواایی یکی میگه پشگل بخور تا میتوانی
دست رو لبش گذاشت گفت : مثل این شکلی بود؟ نبوداااا
-گمشو بیرون اینا مال من نیست دستم جا مونده
پشت به من کرد
ایتای- ها جامونده خدا کنه دست ماام جا بمونه



در که بس گوشی و شوت کردم رو میز پتو رو کشیدم روم چشمام و بستم گرفتم خوابیدم.
-گور بابای همتون



Ben iyi yemek kokusu ile uyandım, iyi kokuyor, battaniye Khndvn gözleri ile dolu et Mshammv fincan Allah'a yanında ben biftek Pienaar gitti asla ızgara oturdu ben Khrgvshym terlik koymak ve fırça ve Brdashtm duş ıslak Pam I atladı Ben yaşla birlikte yere gitti.
با بوی خوبه غذا از خواب بلند شدم سیخ سر جام نشستم بوی خوب گوشت مشاممو پر کرده بود با چشمای خندون پتو رو زدم کنار خدای از استیک های پینار نمیشه گذشت ،دمپایی خرگوشیم و پوشیدم مسواک و برداشتم پرید تو حموم به خاطر خیسی زمین پام در رفت با با سن افتادم رو زمین. . .


با حالی زار با خودم گفتم:


-اوخ اوخ کدوم خری اینجا رو خیس کرده؟. . . .یه نیش خند زدم دستمو گشیدم به چتریام گفتم:خب الی خره


باسن و گرفتم از جام بلند شدم


-کمر واسم نمونده چه دردیم میکنه.


دستم و گذاشتم رو زانوم بلند شدم سریع ،یه نگاهی به خودم تو اینه انداختم ،از تعجب دوتا شاخ خوشگل رو سرم سبز شد .


خدای من مثل مکزیکیا شده بودم


دیشب همین جوری بدونه سشوار کردن موهام خوابیدم ببین چه به روزش اومده


دست وصورتم و شستم ومسواک کردم اومدم بیرون


برس و از کشو برداشتم افتادم به جون موهای نازنینم یه نیم ساعت در گیر بودم که پینار بدون در زدن طبق عادت همیشگیش درباز کرد اومد تو تا منو دید خیلی سرد گفت: بیا غذا یخ میکنه. . .


موهام وبا کش سفت کردم رفتم سمت اشپزخونه. . . بـــــــــ ــــله درست حدس زدم استیک گذاشته بود


صندلی کشیدم عقب درست کنار ایتای ،افتادم روش نشستم شروع کردم با اشتها به خوردن دستپخت پیتای.


تعجب ام از اینن بود چرا ایتای سکوت و نمیشکنه وحرف نمیزنه،حتما ازم دلخوره


میخواستم سالاد بکشم توجه هم به ایتای جلب شد اون عاشق استیک بود ولی با چاقو افتاده بود به جونش ، دست نخورده ریز ریز کرده بود.


-ایتای چی شده از من ناراحتی؟


-من واقعا متاسفم اخه صبح یه زبون نفهم گیرم افتاده بودم


سرمو کج کردم سمتش تا صورتشو بهتر ببینم دیدم توجه نمیکنه دوباره گفتم :ایتای منو نگاه کن!


سریع سرشو گرفت سمتم با صدای پر بغضی گفت:


-نه نیستم نمی خوام بهم توضیح بدی.


-ولی من!


-حالم خوب نیست تموم کن الی،نمیخوام بشنوم میفهمی؟
Ne kuzu çevirmek için bir bahane gibi bakarak yanlış Odasını bilmiyordum çok gergindim. . Ben onun adı var.
Ben o Pienaar arıyorum elimi tuttu ve ben aynı eşek Drdgrft Mathdm koltuk lanet var.
Ben konuşmaya başladığınızda ben ona gurur gözleri ile gitti.



خیلی عصبی بود نفهمیدم چشه انگار دنبال بهانه میگشت بره تو اتاقش. . منم شدم بهانه اش.


خواستم برم دنبالش که پینار دستم و کشید با همون باسن داغون افتادم رو صندلی ماتهدم دردگرفت.


براش یه چشم غره رفتم با من من شروع به حرف زدن کرد.


پینار-تو که خواب بودی نامادریش زنگ زد گفت بارداره کلی حرفای بد زد که تو بایددست از سربابات برداری انقدر تو این خونه رفت و امد نکنی و این حرفا..


-اونم بهش برخورده؟


پینار-نه!


-پس چی؟


Pienaar - üzgün Babam bunu bana verdi diyor çünkü. . . O da Ita'nın babası Fransa'da yaşamak için gitmek ya da ben bu şehri seviyorum hayır Janmyrym Aytaym söyleyecek değil diyor, bu şişme Hmrahshvn ITA gitmek sevmez etmez sırları görünüyor.
پینار-به خاطر باباش ناراحته میگه: داره اونو ازم میگیره . . .انگار زنه اسرار داره برن فرانسه زندگی کنن ولی بابای ایتای میگه یا اونم میاد یا ما هیچ جانمیریم ایتایم میگه نمیرم من عاشق این شهرم ،از اون ورم زنه دوست نداره ایتای بره همراهشون.


-الانم درگیره؟اره؟ . . . نرم باهاش حرف بزنم؟


وقتی داشت ماجرارو میگفت قیافه نگرانی به خودش گرفته بود تا من گفتم برم حرف بزنم بازم رفت تو جلد خودش.


پینار- تــــو؟ نمیتونی ....منی که دوستشم نتونستم ارومش کنم تو میخوای بری حرف بزنی؟ عمرا!


سرمو با تاسف تکون دادم بلند شدم ظرفارو بشورم که از دست نگاهای مغرورانه این راحت شم .


تا شب ایتای از اتاق درنیومد این زنه ام روزمون و حسابی خراب کرد کندخورد به تعطیلاته روز یکشنبه مون.


پیناررو کاناپه بیهوش شده بود،منم که کاملا مشخصه ول بودم از بیکاری رفتم خوابیدم.


تو خواب ناز غلت میزدم که در اتاق باصدای بدی باز شد ایتای گریه کنون اومد سمتم باور کنین انقدر جاخوردم که حتی نمیتونستم حرف بزنم،


تو بغلم جا خوش کردو گفت:


ایتای-الی فیلم خیلی بدی دیدم!


اخم غلیطی کردم ایتای و از خودم جدا کردم ،با صدا کنترل شده گفتم:


دختره ابله ادم نصفه شبی بیدار باشه فیلم بدم میبینه خجالت نمیکشی فیلم بد نگاه میکنی عوض خوابیدنته؟


با صدای تو دماغی گفت:


-خب چی کار کنم خوابم نمیبرد. . .حالا دعوام نکن الی!


دلم براش سوخت خیلی تند رفتم


ایتای-میخوای برات تعریف کنم؟



Gözlerim gecenin ortasında ne söyle bana dönün Kendinizi ışık Nvrla Vzth bkz ben Avnjvry kötü filmler bir toplantı izlemek çünkü ben görmek ne?
-چشمم روشن نصفه شبی برام تعریف کنی چی بشه؟خودت دیدی این وضعته من ببینم نورعلا نورِ چیه چرا اونجوری نگاه میکنی نشستی فیلم بد دیدی یه چیزم طلبکاری؟


-ببین ایتای چقدر تو روحیت تاثیر بد گذاشته اومدی سراغ من . . .ااصلا پاشو برو تو اتاقت نخواستیم اخر منم منحرف میکنی برو رد کارت!


ایتای-چی میگی تو برا خودت نه از اون فیلمای مورد دار؟


با کنجکاوی پرسیدم:پس چی؟!


اشکاشو پاک کردو گفت:مستند دیدم!



Ben hızlı Trdydngahsh ile konuşmak istedim, Yaban Hayatı dedi!
با تردیدنگاهش کردم خواستم حرفی بزنم که سریع گفت:مستند حیوانات!


بازم با شک ودودلی نگاهش کردوگفتم:چی نشون میداد؟


با بغض ناشی از گریه برام تعریف کرد که:


مستند دیده که فیله بچه ش و به دنیا میاره ولی بچه فیله ،فلج بوده نمیتونسته راه بره مامان فیله تنهاش میزاره و میره اون وارم یه پلنگه درکمین بوده تا بیاد سراغ بچهه اخرم فیله رو یه لقمه چپ میکنه بعد ام دل صاحاب مرده مارو ریش کرد گفت: یعنی بابام منو اینجوری تنها میزاره و میره؟!


مثل بچه ها شده بود لب و لوچش آویزون شده بود،با ارامش باورنکردنی گفتم: نه این فکرا چیه میکنی؟ اون این کارو نمیکنه!


ایتای- چرا میکنه .....زنه مجبورش میکنه.


میدونی چیه الی؟ همیشه به این فکر میکنم که بابام مثل مامانم ولم نکرد ولی انگار باید بین منو زن وبچه اش یکی انتخاب کنه من نمیتونم برم ...نمیتونم.


با کمی مکث گفت:


-اگه جاش بودی کی و انتخاب میکردی؟


سوالش غیر منتظره بود اگرم نبود نمیتونستم جواب بدم ولی اینو خوب میدونستم اگه بابای من جاش بود حتما میرفت .


با کلافه گی گفتم:


-من من نمیدونم .


سعی کردم بپیچونمش دل خونشو از این بدترنکنم.


-نمیدونم چی بگم من که زن ندارم .


خنده تلخی کردو گفت: راس میگی.


دوباره مارو یاده اون فیله ننه مرده انداخت.


حالا فک کن نصفه شبی منو ایتای توتخت اتاق من اون زار میزد من دلداری میدادم ،اخر با اون حال زارمون همونجا کنارهم خوابیدیم.


فردابا بدنی کوفته از خواب پاشدم تو اینه خودمو دیدم وحشت کردم که میخواستم چشمام قد یه توپ پینگ پنگ شده ایتایم دست کمی ازمن نداشت خیلی مظلوم خوابیده بود.


اخه این بد بختی از کجا اومد خدا اخر عاقبتش و بخیر کنه.









ادامه دارد..............





گریان نمی مانم



خندان برای ورودت ای عشق

وقتی که به یادت می افتم به یاد خاطراتت ...


نامه هایت را مرور میکنم ، یک بار ... نه صدها بار ...


وجودم را سراسر عشق فرا میگیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود ...
تنها می گویم :
همیشه در قلب منی تو
می دانم که باز خواهی گشت ...
می دانم !
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی...
به یاد او

و تقدیم به او ..

della.nik
1391,09,08, ساعت : 16:58
***



مانفهمیدیم جریان باباش اینا به کجا رسید از روز بعد وقتی از سرکار اومدم همون ایتای دوست داشتنی خودمون شد، میدونم تو فشار بود ولی به خاطر ما بروز نمیداد خودش میدونست ما کم بدبختی نداریم اگر قرار بود هممون بریزیم تو دایره کلاه هممون پس معرکه بود

Çok, çok önemli bir şey üzerinde bugün Kshmvn de çocuklar aşağı yüzden Prydym Vshad Payynmvn F. bayan bir kadın pas, çok-iyi huylu ve Ntryshv Jaaayy bakan olmaz komşusu ve küfür ile evimizin Türkiye Mhmvnh balkon ilk kar vardı Gvshyv kapattı



یه چیزه خیلی خیلی مهمه دیگه این که امروز اولین برف ترکیه مهمونه بالکن خونمون شد انقدر با بچه ها بالا پایین پریدیم وشادی کردیم فاطمه خانوم همسایه ی پایینمون که یه زن خیلی خوش اخلاق و نطریشو جااایی پیدا نمیکنیم زنگ زل و فحش کشمون کرد گوشیو قطع کرد



منوپینار ساکت یه گوشه نشستیم به ایتای که دست از بالا پایین پریدن برنمیداشت نگاه کردیم



ایتای ول کن نبود دوست داشت پیرزنه بدبخت و بکشه بالا اونم تنه مردهامونو تو گور به لرزونه.




Ben Fatima Yüksek Myda Ita Lady Byabtmrk?
-ایتای بیابتمرک الان فاطمه خانوم میدا بالا؟



ایتای-خوب بیاد همچین میگه فاطمه خانوم انگار قصاب سرکوچمونه!



پینار روبه من با عصبانیت گفت:



پینار-چی کار داری بهش؟ بزار حال کنه . . . . نترسه سقف نمیریزه سرش.



پوزخندی زدم ادامه دادم: کجای کارین داشت میگفت ،انقد شما ها بپربپرکردین سقف ترک برداشته.



ایتای از بالا پایین پریدن دست کشید نفس زنون ولو شد رو زمین وگفت:



جدی؟



شروع کرد به خندیدم



ایتای-یعنی با این دوتا بپربپر هه هه هه دیونستا!



پینار یه عشوه به سرو گردنش داد وگفت:



حالا خوبه خسارت نخواسته!



ایتای-اره ازش بعید نیست.



-چطور؟



بازانو اومد سمتم دسته مبل و گرفت با هیجان گفت:



- بگو غلام میشناسی؟



-همون که دوچرخه میفروشه! همسایه بغلیه فاطمه خانوم؟



پرید پیشونیم و بوس کردوگفت:



اره دقیقا قربون هوشت . . .چند ماه پیش بیچاره خوابش نمیبره میاد حیاط با باغچه ور میره ،چراغ روشن میوفته تو خونه پیری اینم از خواب میپره بلند میشه میره حیاط با چوب میزنه تو سر غلام بیک،



ابروهاموبالادادم با لحن ناراحتی گفتم: ای وای بخاطر همین سرش بسته بود ؟



-اهم وقتی میبینه کنداش دراومد ازش شکارت کردبگو چی میگه؟



منو پینار با کنجکاوی باهم گفتیم :چــــــی؟!



پیری میگه دیشب صدای دادو بیداد از خونشون میومد ولی وسط دعوا یه صدایی اومد بعدام صدای زنش قط شد از در اومدم بیرون دیدم غلام بیک با عجله داره کفش میپوشه تا منو دید صاف واستاد دستشو گرفت پشتش منم دستای خونیشو دیدم بعدام با هل دوباره برگشته خونه،دیگه هیچ صدای نمیاد



منم که فضول نبودم به من چه واسه چی همچین کرد،گرفتم خوابیدم تا اینکه نصف شب با نور چراغ بیرون ازخواب پریدم اول فکر کردم دزده با چوب زدم تو سرش وسط کار دیدم ای بابا این که غلام بیک دقت که کردم دیدم داشت زمین و پر میکرد منه پیر زن تنها ترسیدم زنشو چال کنه بعدام با مظلومیت تموم گفته من حق نداشتم از خودم دفاع کنم.



تو بهت جریان بودیم یهوبا پینار گفتیم:خب زنش چی شد؟



ایتای ضربه ای به کله ام زدو گفت:پینار شوته تو چی؟الان زن غلام بیک منم دیگه که تازه مصطفی رو به دنیا اوردم . .اره؟



پینار اخمی کرد یه ضربه کاری به ایتای زدو گفت:دفعه اخرت باشه به من میگی شوت . .




Chrkhvnd pencereye doğru şampuan öfkeli ruh hali.
با حالت قهر سرشو به سمت پنجره چرخوند.
به لوس بازی پینار چشم غره ای رفتم




-خیله خب حالا بگو بقیشو!



ایتای-غلام اقا خودش قسم میخود میگفت این منو شناخت گفت غلام نصفه شبی اینجا چی کار میکنی اونم گفته به تو چه !



-اونم ناکارش کرده؟ فقط برای همین؟



ایتای-اره



-خوب اون نباید حرف بدی میزد
ایتای دستی تو هوا تکون داد رو به پینار که ناز میکرد گفت : باز این فلسفه بازیش گرفت ببند بابا




پینار-وا خوب راست میگه به اون پیری ربطی نداره



ایتای-اینارو ول کنین پاشین بریم برف بازی




Pienaar - biz ......... eski sopa ile mümkün Mradvst're? Ben gelmedim
پینار-ما ؟.........عمرادوست دارین پیری با چوب بزنه؟ من نمیام



ایتای-نیا...پاشو الی


با هم لباس پوشیدم رفتیم برف بازی انقدر خوش گذشت که زمانو فراموش کردیم بازیمونو با درست کردن ادم برفی تموم کردیم البته با یه عکس هرساله قرار شد بعد یه استراحت کوتاه بریم رستورانو دلی از اعزا دربیاریم



پس پیش به سوی اتاق برا لالا.........
ایتای بیرون اتاق داد زد




بچه ها دیگه پاشین من پایین منتظرم بیان



با خواب الودگی از خواب بلند شدم و گفتم :باشه



تو ماشین تصمیم گرفتیم بریم شام بعدم کلوپ بزنیم درو دیوار کلوپ بترکونید دیگه هوس نکنه جلوی ما قد علم کنه










ادامه دارد.............






اشتباه
هيچ گاه نيامده بود كه حالا بخواهد برود
و من را در حسرت از دست دادنش بگذارد
آن خيالي بوده كه من مي پنداشتم او را در كنار خود دارم
حال ميابم كه توهم و سرابي بيش نبوده
و من خود را داشتم بيهوده در سراب غرق مي كردم
اما لحظه ي تلخ خستگي من كه ايستادم از خستگي
خواستم كه گوش كنم صداي امواج دريايي را كه به دنبالش در حركتم
تا با شنيدن آن جاني دوباره بگيرم براي ادامه ي راه
اما هر چه دقت كردم صداي موجي در كار نبود
آن لحظه بود كه فهميدم درياي من سراب بوده است
و من هم به دنبال سراب بودم
نگاهم به پشت سر مي افتد،
زندگي سوخته ي خود را ميبينم از پي سراب رفتن
كه آتش گرفته عمر من و خاطرات تو كه هيزم اين آتش است
و تمامشان از نگاهم رد ميشوند و مي بينم كه چگونه سراب ساختم
آري،گرماي سوزان عشق پوشالي تو
زندگي بهاري و سبز من را كوير وبيابان كرد
و درياي مواج و خروشان من را به سرابي پوچ تبديل كرد
و چه ساده سوخت عمر من
تو سراب بودي، سراب

della.nik
1391,09,08, ساعت : 22:33
***





جلوی رستوران ازتاکسی پیاده شدیم رفتیم تو یه جای دنج پیدا کردیم که ملت از شیطنت های ایتای درامون باشن
نه خودم ساکت میشینم برای اون تاکید دارم

ITA - Ben seni yerle bir eve gelip Btrkvny gitmek için seviyorum
ایتای- الی دوست دارم بری بترکونی با خاک یکسان کنی بیای خونه
-خیالت راحت مربی من خودتی
ایتای دستمال به سمتم پرت کرد گفت : خفه بمیر الی من شاگردی تورو میکنم

Öğretmenlerimiz Shmaaa Baaaanv var olan
-اختیار دارید باااانو شمااا استاد ما هستید
پینار کلافه گفت حالا چه فرقی داره
ایتای- بشین کوفتتو بخور تو فرق هارو تشخیص نمیدی

Ben güldü önlemek için benim ağzı parça var ve mortalite riski var
تیکه دلمه ای رو تو دهنم گذاشتم تا مانع از خندیدم و خطر احتمالی مرگ بشم
پیتار- تو جدیدا با این که پریدی بیشعور شدی
نوشابه تو گلوم پرید با دهنی پر سرفه کردم و گفتم : اقا به من چه ربطی داره؟
ایتای - الکی گردن الی نداز من از اول بیشعور بودم
جفتمون ترکیدیم از خنده
پینار تیر خلاصی و زد و گفت : الی بهت یاد ندادن با دهن پر حرف نزنی؟
با خنده گفتم: اون موقعه که من بچه بودم امکانات نبود

Pienaar gözler gitti ve var bir yeni ay dedi: Ben gidip ellerimi yıkamak
پینار چشم غره ای رفت و بلند شد گفت : من میرم دست هام و بشورم
به رفتنش نگاه کردم رو به ایتای گفتم : من حال این تیکه انداختن اینو نگیرم شب خوابم نمیبره
ایتای گفت : بیخیالش بابا
چشمامو ریز کردم جونمو با دست مالیدم خیلی اروم و مشکوک گفتم : ایتی؟
- چی شده اینجوری که میکنی باید فاتحه خوند
خنده شیطنت امیزی کردم گفتم: هستی یا نه؟
گونشو خاروند دهنشو کج و کوله کرد گفت : جفتتون رفیقمین

Masaya vurdu ve dedi, ama ben Armageddon standı
با دست کوبید رو میز و گفت : ولی پایه ام تا قیامت
-عاشقتم روانی
سرشو کج کرد گفت : حالا حالا مونده منو کشف کنی
خم شدم از تو کیف پینار کیف ولشو برداشتم ایتای جیب های پینارو ریخت بیرون جز رژ لب چیز دیگه ای نبود
با دست گارسون و صدا کردم گفتم: حساب میزمون رو همین خانومی با ما بودن میدن هر وقت از دستشویی دراومد حساب و بده بههش
گارسون- چشــم خانوم
ایتای با لحن جالب و بامزه ای گفت : واااای الی نمیدونی خونمون حلال حلال پینار جفتمون و به مدت یک هته گره میزنه به هم
خنده خبیثی کردم گفتم: می ارزه ، کاش بودم قیافه وحشیشو میدیدم
ایتای ام متقابلا خندید و گفت : شب که اومد ببین من که میرم خونه بابام اینا
-خونه تا یک ساعته دیگه خطرناکه منم میرم مسافر خونه ای جااایی
ایتای - ولش کن خره شب میایم خونه اتیش و خاموش میکنیم
-قبوله

Biz sokak, iki Paaayyn Dvyydym dışarı uzun bir palto Prydym Jamvn Tnmvn var varsayalım
از جامون بلند شدیم فرض پالتو تنمون کردیم پریدیم بیرون تا دوتا کوچه پااایین تر دوییدیم
کمی واستادیم نفسمون که جا اومد من گفتم : من باید برم دانشگاه تو چی؟
ایتای- منم میرم خونه بابا تا شب
- باشه تا شب بیا این کیف و بگیر بعدا جاساز کن تو اتاق
ایتای- خیلی خری
-اختیار دارید
با حالتی دو ازش دور شدم برای اولین تاکسی برای اولین روز خودمو زمین زدم مخصوصا که غذا مجانی خوردم






جلوی درب دانشگاه واستاد با بهت گفتم:اوفــــــــــــ یعنی اینجاست عجب جاییه

همینجوری از ماشین پیاده شدم رفتم سمت درااااااا

Nereye gidiyorsun, bayan?
خانوم کجا داری میری؟



ای وای ببخشید بفرمائید


پولشو گرفت رفت منم که کلا ماتم برده بود از در نگهبانی رفتم تو


دانشگاهیی که قبول شدم با ظرفیت بیش از10000 دانشجو که در سال پذیرش داره البته ناگفته نماند هر کسیو اینجا راه نمیدن یا باید پول داشته باشی یا درس خون باشی با توجه به شناختی که از من دارین مطمئنن پول ندارم ولی جزو ظرفیت پذیرفته شده ی%3دیه رشته ی حسابداری ام ...اینجا از بچه سفیرو کبیرو پولدار بگیرتانخست وزیرورئیس جمهور درس میخونه درب داغونش ما بودیم



دارای هرگونه امکانات رفاهی وتفرحی خلاصه دانشگاه نیست هتله


باصدای بوق ماشینی یه متر پریدم جلو


--به چی زل زدی بکش کنار رد شیم


-خوب رد شین من باشما چی کار دارم؟


--روتو برم وسط راه واستادی حرفم میزنی ؟تا نگفتم بندازنت بیرون بکش کنار
-برو بابا تو کی باشی بدی منو بندازن بیرون هر کی از راه میرسه فقط حرف میزنه



پسری که کنار دستش نشسته بود گفت :بیخیال پسر رفت کنار روز اولی با این جرو بحث نکن برو تو


--شانس اوردی
-شانس تو اوردی
حس کردم اونی که بعد دست این پسر غده نشسته بود خنده ارومی کرد



همچین گاز داد رفت رد لاستیک موند رو اسفالت


cehennem Zar Zar nian üzerinden iblisler mi? Sting mümkün beceriksiz goril Zbvntv Avvvf
-عجب غلطی کردم زر زر کردم نیان بندازم بیرون؟ اوووف زبونتو نیش بزنه نسناس بی عرضه
-جمع کن بابا الی و حرفش بندازن



اه این پسره کی بود زندگی نمیزارنا ....خب کجا بودم ؟ها !
دهنم بازکردم با بهت راه افتادم سمت ساختمون اصلی، با کله رفتم تو بغل یکی
bahane
ببخشید
خندید و گفت :



مواظب باش کوچولو......سال اولی؟
دست به کمر شدم گفتم:



-چطور؟


--پس هستی؟! تابلوه شماها نور بالا میزنید
- یادم نمیاد به خودم چراغ وصل کرده باشم
قهقه ای زد گفت : من دیدم ...برد سال اولیا ته سالنه اونجا
با انگشتش نگاه کردم تا خواستم ازش تشکر کنم غیب شد
در کل پسر باحالی بود خوشم اومد ازش



رو بردو نگا کردم استادمونو با کاغذی که دستم بود چک کردم کلاسش2/3 سی یعنی ساختمون سی طبقه سه کلاس2


راحتر از اونی که فک میکردم پیداش کردم


یکی یکی دختر پسرای شیک پوش وناناس انگار هرکدومشون از ارایشگاه اومدن وارد کلاس شدن حدود20نفری میشدیم که استادم اومد درس اصول یکو باهاش داشیم خیلی دقیق توضیح دادمنم نوت برداری کردم کلاسم که تموم شد یه نیم ساعت ان تراک بود رفتم سمت بوفه دانشگاه بجوری هوس نسکافه کرده بودم تو این هوا میچسبید


با دیدن بوفه اش فکم افتاده بود رو زمین اگه چند نفری که پشتم بودم وادار به راه رفتم نمیکردن حالا حالا ها درخدمت بودم


بی اختیار با صدای بلندی گفتم:اینجا مثل بهشتــــــــه


هرکی نزدیکم بودبا تعجب منو نگاه میکرد ،داشتم از خجالت اب میشدماینجاممم خراب کرده بودم یعنی من میمیرم بلند فکر نکنم



یکی دستشو انداخت دور گردنم منو کشید
باتعجب چرخیدم سمتش! بلندجوری که همه بشنون گفت: بیابریم یه کوچولو غذای بهشتی بخوریم حال بیایم
همه مشغول کارشون شدن ، انگار نه انگار اتفاقی افتاده



نمیدونم داشت مسخره میکرد یا نه ولی منوکه مثل ربات شده بودم نشوند رو صندلی ورفت


نمیدونم کجا!
Yeter karışıklık
بس گیجی



هنوز یه ثانیه نگذشته بود با دستای پر برگشت به خودم اومدم بلند شدم تا بشقابارو ازش بگیرم



دستشو کشید عقب بهم لبخند زد باعث شد دوتا چال دو ورصورتش بیوفته


یهو گفت :بشین چرا واستادی ؟


--خودم میتونم انقدرم دست وپا چلفتی نیستم
با شرم و حیا گفتم : خیلی ممنون



تازه وقت کردم به صورتش نگاه کنم ازحق نگذریم خیلی ناز بود
به صورت زیباش لبخند زدم
Şampuan Kharvndv ben azgın bir şey aldı şey dedi mi?
سرشو خاروندو گفت :چیزی شده من شاخی چیزی دراوردم؟


بد هل کردم انتظار همچین حرفی و نداشتم دستم خوردبه بشقابی که میخواست بزاره جلوم با صدای بدی افتادشکست
بقیه بشقاب هارو گذاشت رو میز و گفت :اخ ببخشید.. اخر دست و پاچلفتیم کار دستمون داد




سریع گفتم: نه نه....... مــــن ببخشید نه من یعنی...نفسمو با صدا فوت کردم ،حرف زدنم یادم رفته اه.. باعث شدم نمیدونم چرا امروز اینجوری شدم همش خراب میکنم
خندید



--عیبی نداره پیش میاد چشمکی زد و ادامه داد : خودتو ناراحت کنی



خواستم تیکه های شکسته ی بشقابو جم کنم که نزاشت


-نکن دختر،ولش کن خودشون جمع میکنن
- خودشون ؟
-- اره کارگرها برای چی ماهیانه یه عالمه پول به جیب میزنن برای همین روزهااا که دوتا دختر خوشگل بزنن یکی از بشقاب های ساده به درد نخورشون رو بشکنن جیغ بلندی کشید نزدیک بود منم جیغ بزنم با ترس گفتم : چی شده ؟خورده بشقاب رفته تو دستت؟
دستی تکون داد گفت : نه بابا یادم رفت خودمو معرفی کنم من نارینم سال اولی و ترم یکی هستم فکر کنم توام مثل منی
سرم و تکون دادم متقابلا گفتم : من الهه هستم شما الی صدا کن
نارین- تو نه شما
با تعجب گفتم : چی؟
نارین شمرده گفت : میگم تو بگو به من نه شما مادر بزرگت نیستم که



Dstshvavrd Smtm "Nice" Gerçekten güzel isimleri said're
دستشوآورد سمتم گفت: راستی اسم قشنگی داری «خوشبختم»


انگار با بقیه فرق داشت طرز نگاه کردن بلند بی قیدش همیچیش حتی نوع حرف زدن و راه رفتنش جنسش با ادمایی که اینجان خیلی فرق داشت
نمیدونم چرا به دلم نشست به ظاهر باهاشون یکی بود ولی درونــــــش خیلی متفاوت خیلی



-نمیخوای باهام دست بدی؟
سرم و تکون دادم ای وای بر من بازم سوتی



-چرا ببخشید من که گفتم........نزاشت ادامه حرفمو بگم دستمو گرفتو دست داد
نارین- منم گفتم بیخیالی سیر کن بگذره



بهم تعارفم کرد شیرنی بخوریم منم یکی برداشتم تا نگه ندید بدید بازی در میاره شروع کردمبه خوردن



Sen Mykrdrd olurdu yanıma oturdu ve Narin bakmak herkes için bir sürpriz
چون نزدیک در نشسته بودیم هر کی میومد تو با تعجب منو نارین و نگاه میکردرد میشد میرفت



نمیدونم چرا یا من یه چیزیم میشه یا اینا
اون که معلومه تو پاک ابرومونو بردی الی خانوم


نارین- کلاس بدی من زبان انگلیسه ........تو چی؟


منم همین طور
دستشو بهم کوبید



نارین- ببینم برگتو شاید یکی باشیم؟


برگه رو در اوردم نشونش دادم


-ایول با خودمی میتونیم با هم بریم بعد کلاسم خودم اینجاها رو نشونت میدم احساس بدی نداشته باشی...هـــــــی میدونی استادمون کیه؟


نه؟!


-دختر تو چرابی ذوقی؟ بیخیال, یه پسر مامان که از انگلیس اوردن واسه تدریس سال اولیا به هیچ وج ترکی بلند نیست ...می دونی اینو واسه چی گفتم ؟برا اینکه تا تونستی فحشش بدی حال بیاد



بعدم خودش شروع کرد به خندیدن اصلا شخصیت جالبی داشت به قول ایتای الکی خوشه!
gitmek



نارین -بریم؟
سرم و تکون دادم کیفمو با احتیاط برداشتم یه گند دیگه بالا نیارم اروم بدون اینکه به چیزهای شکستنی نزدیک بشم رد شدم
هوووپ خدا اخر عاقبت منو تو این غم خونه به خیر کنه








ادامه دارد...............








نه قلم ، نه کاغذ
نه شوقِ نوشتن ، نه ذوقِ شاعری
نه حتی دلتنگیهای روزمرگی
هیچ یک بهانهء آغاز نبود
برای نگارش خط خطیهای ذهنم
روی این دیوار خاکستری
با منحنی ها و برگچه های رنگ پریده اش
همه چیز با شاعرانه های "تو" شروع شد
درست یک سال قبل، در چنین روزی

والا
1391,09,09, ساعت : 18:42
فصل دوم:

The wolves (گرگهای جوان)



http://www.bamaaa.com/media/k2/items/cache/00e7056ec788d5b42162a6c13dbba43c_XL.jpg






M : asum ve üzgün bir çocuk gibi konusursam, anla sana muhtacım ver ellerini
معصومانه وضعیف به مثال یک کودک بهت میگم ؛ بدون که به تو محتاجم.دست هاتو به دستم بده حتی اگه دروغ باشه "دوستت دارم "

della.nik
1391,09,09, ساعت : 18:49
***



چند روزی از دانشگاه گذشت حالا فکر نکنید میگم گذشت یعنی به خیر و خوشی گذشت هااا نه اصلا به دلتون بد راه ندید خیلی ام بد نبود ولی خوبم نبود از روز اولی که پام گذاشتم این خل و چل هاام فهمیده بودن من از جنس خودشون نیستم برای همین تا میتونستن نیش و کنایه بهم میزدن منم مثل همیشه بیخیال بودم میذاشتم هر کاری دوشت دارن انجام بدن بد یهو یه جا با طرح و نقشه عقبی حالی ازشون میپرسیدم که یک هفته دور خودشون میچرخیدن ببینن کی ازشون احوال پرسی کرده

میتونم به جرات.. نه نه به جرات نه نصف جرات چی میشه همون که خودتون میدونید
خیلی راحت با محیط البته با وجود نارین اشنا بشم
اون روز بعد کلاس استاد زبان ،طبق قولش منو بردو همه جارو نشون داد خیلی عالی بود انگار که اومده بودیم سفر علمی
وجب به وجب دانشگاهو با حوصله و صبر گشتیم برام گفت بهترین معماران از امریکا برای ، طراحی اینجا اومدن و البته پول خوبی گیرشون اومده خب کی از پول بدش میاد ؟




امــــا!دقیقا کنار سالن ورزش که میدونستم هر کسی اجازه ورود و خروج از در پشتی سالن ورزشی و نداشت یه دریاچه فوق العاده زیبا قرار داشت که سوت وگور بود این خیلی عالی بود بیشترین چیزی که چشمم بهش خیره موند نتونستم چشم از زیبایش بگیرم ، درست بالای دریاچه پل چوبی شکل بود که با درخت بید مجنون هم پوشیده شده بو هم قابل دید بود پل خودنمایی میکرد

یه طبیعت بکر بکر دور از هیاهوی یونی، مخصوصا با برفی که اومده بود فوق العاده بود بی اراده به سمت پل راه افتادم حرکاتم دست خودم نبود یه نفس عمیق کشیدیم، ریه هامو پر از هوای تازه کردم، حس ادمی و داشتم ساعت ها بدون اکسیژن زندس غمگین لبخند زدم این دریاچه منو یاد روستای دورافتاده اما زیبامون مینداخت یهو دلم پرکشید به سمت خونه دو طبقه حیاط دار با یه عالمه درخت و گل و گیاه حوض نسبتا بزرگ با کلی ماهی
نشتم پاهامو دراز کردم یواش یواش به چوب های بغل پل نزدیک شدم پامو از لای چوبا اوردم پایین دستامو گذاشتم رو چوبا نشسته به تصویر خودم تو اب نگاه کردم تو افکارم غرق شدم که حس کردم کسی پیشم نشست.
Srchrkhvndm gördüm onun
سرچرخوندم اره خودش بود



نارین-دختر خوب اگه میدونستم اینجارو نشونت بدم منوبه کل فراموش میکنی هیچ وقت باهات تقسیم نمی کردم
دستمو دورش حلقه کردم سفت به خودم فشوردم اش بوسی از گونه های سرخ شده اش کردم ازش جدا شدم اروم زمزمه کردم :



واقعا متاسفم اینجا خیلی زیباست


نارین-حالا اینجا بهشته یا سلف؟


-خوب معلومه، اینجا !وای نارین ازت خیلی ممنونم.


چرخیدم دوباره بغلش کردم


منو از خودش جدا کرد توچشمام نگاه کردوگفت :میدونستم خوشت میاد.


-ولی خودمونیم الحق اسم دانشگاهو خوب گذاشتن(طبیعت ترک).


ازاون روز به بعد تمام ساعتای بیکاری میریم کنار دریاچه
خیلی با هم صمیمی تر شدیم همون جورکه حدس زده بودم ادم متفاوتی و دوست داشتنی بود


***




امروز بچه ها دورخودشون میچرندین همه یه جوری بودن
اینا همیشه یه جورین ولی الان یه جور تر بودن
با خوشحالی در مورد اعضاء تیم محبوبشون حرف میزدن و کلی ذووق میکردن
حتی نارینم یه مدلی بود خیلی خوشحال بود هی درمورد برنده شدن تیم دانشگاه حرف میزد حالا مثلا انگار خیلی مهمه



Ben çok merak Avsvla şaka ya da çok kolayca anlar ileri gitmişti ne olursa olsun haber değilim
دور از شوخی منم خیلی کنجکاو شدم اوصولا هراتفاق یا خبری بود، میرفتی سلف میفهمیدی به همین راحتی



راهموبه سمت سلف کج کردم
-من باید میفهمیدم تو این خراب شده چه خبره؟


رو میز سلف میوه ها وشکلات و شیرینی مختلف تراز همیشه بودبا صدای بلندورسا گفتم:


اینجا چه خبره؟


-یکی ازبچه های یونی که خود درگیری داشت گفت:وای نارین ...بیا اینجا
نارین - چی میگی پته؟



پته- میشه این دوست ندید پدیدتو ازجلودست پا جم کنی؟


انگشت اشارشو جلوی پته گرفت بالا پایین میکرد زمزه واگفت:


نارین-به کارت برس یه بار دیگه اینجوری باهاش حرف بزنی باید بیخیال دانشگاه بشی میدازمت بیرون.


بدجوری واسش قاطی کرد اصلا شباهتی به نارین قبل نداشت


پوست صورتش قرمز شده بود،تن تن نفس میکشید (مثل گراز)


دستشو گرفتم کشیدم یه نگاه تیزبهم انداخت، توجه نکردم بردمش اون ورسالن وگفتم : دوست ندارم به خاطر من با کسی جروبحث کنی فک میکنی نمیتونم جوابشو بدم؟میتونم!ولی اگه اینکاروبکنم میشم یکی مثل خودش........زمزمه وار گفتم:من اینو نمیخوام


اروم ترشده بودیهو گفت:اون خیلی نفهمه همیشه اینجوری برخورد میکنه باید حالشو بگیرم


وگرنه!


وگرنه بی وگرنه انگشتتو بیار پایین من پته نیستم هااااا......


عوضش یه کاری واسم میکنی؟


باتعجب نگام کرد،باسر جوابموداد


یه لبخند کتوپهن زدم که علامت سوالش بزرگتر شد...میشه بهم بگی اینجا چه خبره؟

شروع کردبه خندیدن وگفت: فک کردم چی میخوای اره چرا که نه.......







ادامه دارد............








دلشکسته ای کنار ِ پنجره سیگار می کشید ...

خسته بود ....

آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پُک ،

سیگار را به پایین پرت کند ...

نه خودش را.




.
فصل فصلِ زندگی را جستجو کردم
ابر بسیار دیدم !
اما هیچ بارانی چون تو
مرا به دریا نبرد !
.


روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو

ای دل برای کشف حقیقت به هوش باش

در انتظار درک پیام سروش باش


دنیا اگر سکون وسکوت است خصلتش


در جستجوی یار صدای خروش باش

della.nik
1391,09,09, ساعت : 19:30
***


The wolves امروز جشن گرفتن
نارین-عالی نیست؟
حالا من یه علامت سوال بالا سرم بود(سنگین بود خووووو)
سرم و کچ کردم گفتم : چی...؟! اون دیگه چیه یه رسم جدیده از خودتون دراوردین؟

نارین-نه رسم نیست گرگ جوان اسم تیم بسگته دانشگاهه، امروز بردن یه بازی نمایشی دارن و جشن
با کنجکاوی گفتم: این چه ربطی به شماها داره ؟اصلا تو چرا خوشحالی؟
ابروهاشو داد بالا فک کنم کلافش کردم
Narin - Vaysta doğa bırakmak ve Nmyshnasy Jygray görmek?
نارین -وایستا ببینم تو جیگرای طبیعت ترک و نمیشناسی؟
-چی چی هاااای ترک ؟ ولم کن بابا جیگراااااااا...هع
کلاه دستی تکون دادم با صدایی که اصلا خوش نداشتم کنترلش کنم ادامه دادم: خوب نه چرا جیغ میزنی من از کجا اینا بشناسم من همیشه سرم تو کار خودم بوده حتی نمیدونم رئیس جمهوری ترکیه کیه یا تورستوران کار میکردم یا خونه بودم بعضی وقتا هم با بچه ها میرفتیم گردش نه خواننده میشناسم، نه بازیگرمن تا حالا ندیدم مدلا چه شکلین حالا تو داری میگی جیگرای دانشگاه طبیعت ترک نمیشناسی، چشماش از تعجب گشاد شده بود فک نمیکرد این من باشم اینجوری جوابشو میدم فک کرده همیشه عاشقم.
سرمو چرخندم ازش فاصله گرفتم همه با تعجب نگام میکردن برام مهم نبود چی در مورد ام فک میکنن من همینه که هستم و خود عوضیم و دوست دارم به کسی ام مربوط نبود و نیست.
Ben Endüktörün çıktı
از سلف اومدم بیرون
حالانارینم فهمیده من از قماش اش نیستم
حالا فهمید که من دوست خوبی نیستم
- اره بره در کارش زندگیش و بکنه من کی ...اون کی
تند تند به سمت دریاچه میرفتم ،رفتم جلوی حصارهای دریاچه وایستادم میدونستم هیچ کس این ورا نیست از این بابت خیالم راحت بود، بغضی که سالها برای تحقیر شدم تو گلوم جا خوش کرده بود رها کردم
-اره میخواستم صدای دادم گوش فلک و کر کنه پس بشنووو شاید دیگه نشنویی
اره داشتم گله میکردم کی چی...؟!
داشتم داد میزدم ...داشتم خودمو تخلیه میکردم خسته شده بودم
مگه چی کار کردم مگه اینا کین به جز یه مش ادمی که لای پر قو بزرگ شدن، به جزاینه از پول ننه باباشون به اینجا رسیدن
نشستم زمین با صدای بلند تر فریاد زدم:
به جز اینکه هیچ کدومشون معنی کار کردن و درس خوندنو نمی فهمن.
معیار این ادما چیه...؟پول!
ازش ادما چیه؟ ...پول!
نگاه ادما به کسی مثل من چیه؟... پول !
انسانیتتشونو با چی میسنجن ؟....پول!
Haaa Mntfrm fucking'd
لعنتی هااا ازتون منتفرم
حالم از خودم و اینا بهم میخورد دستمو تکون دادم بلند داد زدم : همشون، اره این یه واقعیت من یه ادم بدبختم که خرج خودم و خودم در میارم من یه ادم بیچارم که پدرو مادر شهرستانن من یه آدم ترد شده و به درد نخورم اره عشق میکنم همین باشممم من این گ.ه. ی هستمو می پستندم
اصلا اره خودمم بچه شهرستانم اگه اینا افت داره خوب میکنم که هستم
من به خودم به وجودم به اینکه دستم تو جیب خودمه افتخار میکنم واقعیت تلخه ،تلخیه واقعیتو دوست دارم.
اصلا این یارو ها اسمشون چی بود؟
سرم و سفت چسبدم احساس میکردم الان مغزم میاد تو دستم با این حال نه از تن صدام کم کردم نه موقعیتم و ول کردم
-این ابله های ترک اسمشون چی بود؟
حالم خیلی بد بود بهم خیلی بر خود بود دلیلشو نمیدونستم من که همیشه روم فشار بوده چرا حالا اینجوری شدم چرا تو این خراب شده؟ خیلی برام سنگین تموم شد
گلوم می سوخت صدای خس خس اش رو اعصاب بود خیلی جیغ زدم بخاطر هیچی.
-هع واقعا هیچیه هیچی
لعنتی اسم کوفتی اش چی بود؟ این گروه زهر مار شده به درد نخور اسمش چی بود؟


«the wolves»

-اره همین ..چرامــــــــ
با وحشت سرم و گرفتم بالا
یا خدا این دیگه کیه ؟ صدا از کجا بود تند تند اشکام و پاک کردم
اینو اون ورو نگا میکردم هیچ کس نبود با صدایی که از ترس میلرزید ،پرسیدم کی اونجاست؟
بازم جواب نیومد اصلا چرا زار زدم...؟ چراضعف نشون دادم ...؟ لعنت به من کسی تا حالا بغضمو ندیده بود چه برسه به گریه، از خودم عصبانی بودم
به خودم اومد اخم غلیظی رو پیشونیم نشست دیگه صدام دیگه نمیلرزید چشمام از اشک پرو خالی نمیشد شدم همون یه تیکه یخ با جذبه اره همینه الی واقعی همینه
Yüksek sesle bağırdı: Ben sana kim olduğunu söyleyeyim
با صدای بلند داد زدم: بهت میگم کی هستی؟
این دفعه نمیدونم جذبه صدام بود یا یا لحن بدم طرف به حرف اومد
--فک کردم رفتی.. تا حالا کسی بهت گفته صدات خیلی خارجی خدا رو شکر به سرت نزد به جای اینجا بری خوانندگی گند میزدی به نت و اهنگ سازی ، همه خواننده هااا خودکشی گروهی میکردن
یه پسر قد بلند و لاغر اندام ولی خوش هیکل روی پل خودشم میتکوند ،انگار دراز کشیده بود.
داشت میومد سمتم قیافشو از این فاصله نمیدیدم سرش پایین بود مدام زیر لب چیزو تکرار میکرد گمونم فحش میداد اینجا چه غلطی میکرد..؟!
موهاش جلو چشماشو گرفته بود ولی خوشتیپ بود
اخه تو کیو دیدی اینجا خوشتیپ نباشه؟
--این ورا افتابی نشو، زیاد دوست ندارم یه دختر بچه ارامشم و بهم بزنه ... سرش و بالا اورد با افسوس سر تکون داد اروم گفت : اونم تو!
دیگه کاملا رسیده بود بهم از حصارها پرید با فاصله نه چندان نزدیک کنارم نشست رو چمن هاو گفت :اگه قول بدی دیگه اینجوری صداتو تو سرت ندازی و فکر درد و دل با دار و درخت به سرت نزنه بهت میگم این گدوخ های این خراب شده کین که امروز عجیب حال گیری کردن
با اخم نیم خیز شدم اروم گفت :بشین بچه
به حرف اش اعتنایی نکردم
Elimi aldı ve ben TLB Rvktf kalçaları çekti hazır olsun
دستم و گرفت کشید منم امادگی شو نداشتم با باسن تلب افتادم روکتف اش
-ای ای ای اخه تو چه به اموزش من ،درست بشین....
خودم و جم وجور کردم زل زدم بهش خدایی خیلی خوشگل بود اونم دید دارم توهم میزنم یه پوزخند زد بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب
-- اگر میخوای اینجا باشی باید بدونی کی به کیه چی به چیه وگرنه کلاهت پس معرکه اس با شناختی که تو این دو ساعته تو جیغ و ویغت فهمیدم هیچی به هیچی تعطیل
تا خواستم جوابی بهش بدم گفت : این تعطیلی بعضی وقتاام خیلی خوب نیست چون شاید طرف و داغون کنی منم حواسم هست
با تعجب زل زدم بهش
--تایماز سر گروه تیم گرگ جوانه این دم و دستگاه و تشکیلات و اون دور هم جمع کرده از هر کس حرفه ایشو انتخاب کرده مطمئن باش خیلی هاا دوست دارن کنار این سرگروه قدم بزنن چه برسه به این که عضو گروهش باشن ..خب بگذریم حواست بهش باشه حرف نامبروان اینجارو اون میزنه هر وقت دوست داره میاد هروقت دوست داره میره هر کاری دوست داره میکنه کسی نمیتونه ازش خورده بگیره هیچ خوشش نمیاد کسی به پرو پاش بپیچه وگرنه بد میبینه حسابتو میرسه سه سوت ،
به عنوان کسی که از خواب ناز بیدارش کردی بهت پیشنهاد میکنم ازش دوری کنی وگرنه بد میبینی ادم شرو شوریه سرش درد میکنه واسه حال گیری.
به اطراف نگاه کرد منم همین کارو کردم که دوباره شروع کرد
اینجارو مامان ملک ساخته و اداره میکنه نه به صورت مستقیم خیلی نامحسوس یه مدتیه واسه رفع کسالت رفته المان برگرده.. تایماز دیگه اینجوری جولون نمیده وضشون خیلی توپه نصف دخترای اینجام وکلوپ و بچه خوشگلای شهردوست دخترشن هرکسی و قبول نداره پس خیال ورت نداره
-خب جناب واسه من توهم نگیر
دستشو اورد بالا گفت:
وسط حرفم نپر بچه فهمیدم چه جور آدمی هستی اصلا تو باغ نیستی خوبه ،البته نمیدوستم با جیغ جیغ های شما فهمیدم از اوناش نیستی پس باریکلا همینجوری ادامه بده.
اینم هی رو عصابم رژه میره پسره نسناس
بعد اون هاکان و یاکان هستن اونا ام دوقلوان به هم وصلا حتی تو دستشویی حالا اینجوری میگم فکر نکنی در اون حد یه چی گفتم جدی نگیر
اروم زمزمه کردم روان پریش
-- شنیدم، هروقت دیدی دوتا خل با هم راه میرن ... حرف میزنن .. کرم میریزن خودشونن شک نکن
وضشون عالیه ولی نه به اندازه تایماز خانواده پدریش تو کار برج و برج سازی هستن بیشترین و معرف ترین برج هاا و مرکز خرید هااا زیر نظر اونا ساخته و اداره میشه خواستی جاایی و تخریب کنی خبرشون کن باید بگم بدون کارگر قادرن خودشون با خاک یکسان کنن، اگه حوصله سربه سر گذاشتن ها و شوخی خرکی شون رو داری کیسای مناسبی هستن مادرزادی همین جورین کاریشون نمیشه کرد به واسته دوستی و فامیلی نه چندان دور نه چندان نزدیک با تایماز کسی به ایناام کاری نداری.
اخرینش اوکتای! اون و تو جم نمیبینی، دوست داره خلوت کنه ،دوست نداره یکی بیاد بالا سرش جیغ جیغ کنه، اخلاق خاصی نداره به کسی کار نداره اصولا مغز متفکر گروهه تعریف ازش نباشه پسر محشریه مو لا درزش نمیره به هیچ عنوان نمیشه ازش اتو گرفت چون..؟! ا باریکلا سرش تو کار خودشه اگر شرایط اب و هوا مناسب باشه لا لا میکنه نباشه کلافه اس خلاصه دوست داره خودش باشه مثل تو که تظاهر نمیکنی
نه مثل تایماز خودسر دختر باز نه مثل اون دوتا کله خراب و دردسرساز همش گند کاری جمع کنم
پوفی کرد انگشت اشاره اش بالا پایین تکون داد و گفت : با تایماز کاری نداشته باش خطر ناکه!
دم پر اون دوتاام نباش
اخریم کلا با ادمای جیغ جیغو نمیپره خیالت راحت
Banim ishim yuk ban kediyurom
من رفتم کارم تموم شده
یه جوری حرف میزد انگار تک تکشونو میشناسیو بهشون از رگ دست نزدیک تره خواستم به رسم ادب ازش تشکر کنم دیدم رفته کاش میرفت فقط محو شد
ادم جالبی بود خیلی اروم و ملوس حرف زدنش بهم ارامش میداد خیلی اروم شدم خیلی زیاد یه حس قشنگ تو صداش بود یه حس عالی، با سرخوشی به ساعت نگاه کردم خدای من خیلی دیر شده بود مثل فشنگ دویدم سمت کلاسم










این خیلی مهمه وقتی پاتو تو زندگی کسی میزاری و از زندگیش عبور میکنی وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند .. اونقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاشو رو رد پات بزاره ...

امیدوارم رد پای خوبی توی ذهن همتون داشته باشم....












ادامه داره............[/SIZE][/FONT]
[/SIZE]

della.nik
1391,09,09, ساعت : 19:59
***






نارین جای همیشگی نشسته بود کیفمم و گذاشته بود میز بغل دستیش، میخواستم از کنارش بگذرم حین رد شدن دستمو گرفت وادارم کرد وایستم حرفی نمیزد ولی چشماش!.الهی بگردم پر التماس بود
مگه میشه از این دوتا چشم خوشگل گذشت داشت باهاشون خواهش میکرد بشینم





به پاس تمام کارایی که کرده بود نسشتم یه لبخند نیم بند زد
تشکر وار نگاهم کرد




بعد کلاس ازم خواهش کرد تا خونه باهام بیاد حرف بزنیم
- نارین نیازی نیست بیای من اذت ناراحت نیستم
دستاشو با استرس به هم مالید و گفت : خواهش
سرم و تکون دادم




پاهاش و رو سنگ فرش خیابون میکشید یا هی لگد میزد انگار مردد بود حرف بزنه یا نه



نارین-ذهنم درهم برهمهنمیدونم چطوری باید شروع کنم تو هیچ کمکی برای راست و ریست کردن اش نمیکنی پس هیچی نگوو تا تموم کنم اون وقت هر چقدر دوست داشتی فحش ام بده تو چیزی ازم نمیدونی داری قضاوت میکنی




یه نفس عمیق کشید میخواست اضطراب شو کم کنه درکش میکردم بی مقدمه شروع کرد



نارین- از وقتی چشم باز کردم دور ورم پر بود از آدم های پول دوست و مقعیت طلب از وکیل و وزیرو رئیس جمهور ..همیشه با ادمای صاحب منصب رفت وامد داشتیم خیلی بچه بودم و کوتاه فکر، فکر میکردم دنیای بیرون مثل خونمون قصر با خدم حشرمن بودم من ،هرچی میخواستم هر کاری میکردم من بودم با یه عالمه زیر دست از دنیای خونه پا گذاشتم مدرسه وقتی بزرگتر شدم مغزمم رشت کرد خوشحال بودم ذهنم انقدر کوتاه فکر نشد انقدر محدود نبود خوشحال بودم از اون محیط بیرون اومدم خیلی خوشحال فهمیدم خونه مثل بیرون نیست بابام ،کلمه غریبی بود الی هیچ وقت ندیدمش همیشه سرش تو اسناد ومدرک بود ، برای دیدنش حتی تو خونه باید از یه هفته پیش خبر میدام نه سر میز شام میدیدمش نه تو خونه حق من از سهم پدرم خلاصه شده بود تو مهمونی های انچنانی یادمه بعضی وقتا تو راهروی خونه انقدر منتظرش میموندم که همون جا خوابم میبرد میدونم منم احمق بودم
نارین غمگین بود یه خلع بزرگ تو زندگیش جا باز کرده بود توش با هیچی پر نمیشد
ناراحت رو به الهه ادامه داد: منو ندید رشد کردم و ندید ،حرف زدن و ندید، شیطنت هام و ندید، نمیدونه من چند سالمه، نمی دونه الان کجام، فقط پول داد بهم همه چیز پول نیست دلممم لک زده بود برای یه احوال پرسی مسخره
نارین به سنگ جلوی پاش ضربه ای محکم زد قطره اشکی از چشمم چکید و اروم گفت : مامانم چشمم و باز کردم اون نبود هیچ وقت یا تو مهمونی، پارتی ،جشن تولد ،هر جا بود غیر خونه یه دایه دارم قد تمام ترکیه دوستش دارم خیلی خوبه واسم بابا بود ،مامان بود ،خواهر بود ،برادر بود



ولی من براش دخترش بودم، براش حکم زندگی داشتم اون بود منو با دنیا اشنا کرد اون بود به من یاد داد ذهن کوچکتو باز کنم تبدیل به ربات نشم ، همه پول ندارن ،همه سواد ندارن، همه رخت لباس ندارم



عوض اینایی که ندارن



ولی خانواده دارن ،همه محبت دارم، مهر دارن، صفا، صمیمیت این یعنی همه چی....



Para Babahashvn gider her şey burada eksik bir şey var, ve ben seven ediyorum ......
همه اینایی که با پول باباهاشون اینجان یه چیزی کم دارن......محبت و کم دارم



کمبودشو همه جا میگردن همه جا.........



من پیش دوست دخترام و پسرام و داییم!



تایماز تو دوست دختراش!



هاکانو یاکان تو کرم ریزی به بقیه!



اوکتای توفکرش!



پته توفخرش فروشی!



Ben ....... Gftnshv yapmak için zaman bir sürü koyun!
خیلی های دیگه من وقت گفتنشو ندارم .......!



میببینی نمیدونم، میدونی یا نه.....ولی هیچ کدوم موفق نبودیم راضی نیستیم سفت به زندگیت بچسب .



خوبه که خودتو سبکه زندگیتو دوست داری واقع خوبه



راستش حرفاتو شنیدم خجالت کشیدم جلو بیام الانم میبینی ..اینجام نمیخوام از دستت بدم



میدونی؟



Ben senin omzuna başımı var bir kez pişman ve benim silah sert Mamanmv babama izin
الی فقط یه بار حسرت اینو داشتم سرم و بزارم رو شونه بابام ،مامانمو سفت بغل کنم



وقتی به من میرسید خسته بودن سهم من چی بود؟ ها؟! تنهایی!
خیلی وقتا بهش فکر کردم که ای کاش نبودم




یه لبخند تلخ زد و ادامه داد



عوض اینا یا بادیگارد همراهم بود یا داییم



میبینی منم کم بدبختی ندارم اگه تو اینا رو نداری یکی داری که واست نگران بشه یکی داری بگه الی کجایی؟ چی کار میکنی؟ کجا میری؟ کی میای؟



من این کلماتو از داییم شنیدم فقط اون



نارین-میدونی چی دارم؟



-چی؟!



نارین-به قول تو فقط پول



به خودمون که اومدیم جلوی درب ورودی خونه بودیم رو پله های سرد و برفی نشسته بودیم یعنی اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم کی اینجا نشستیم
با بغض گفت




نارین-یه چیز بگم نمیگی خیلی پرویی؟



-نه بگو؟



نارین-دلت واسم سوخت؟



-نه بگو؟



نارین-میشه بیام خونتون بخوابم؟



-چرا اینجا؟



نارین-ارزوشو داشتم یه دوست مثل تو داشته باشم باهم باشیم ،شبم خونشون بخوابم



بلند خندیدم دروباز کردم بریم تو برگشتم سمتش گفتم: پاش و گم شو تو باسن مبارکم یخ زد زودتر زر میزدی میخوای خونمون تلب شی میرفتیم بالا اینجا بستنی زمستونی نمیشدیم ببینم مگه نمیخواستی جشن بگیری؟



اونم خندید ولی تلخ



نارین-نه وقتی میخوام پیشه تو باشم.



حرفش به دلم نشست مثل خودش: اوو کی میره این همه راهووو




با هم رفتیم شب تو اتاقم خوابم خیلی حرف زدیم من از زندگیم گفتم اونم گفت وگفت تا اینکه خسته شدیم و علانا مردیم روز پرهیجانی بود



اونم با گفتن فردا دوست پسرم و نشونت میدم به خواب عمیق فرو رفتیم

یه خواب عمیق و راحت.








ادامه دارد.................









حسی که از خوردن دونه های این انگور سیاه کوچولوها بهم دست میده با حس ترکوندن حبابای اون پلاستیکای ضربه گیر برام برابری می کنه و عجبببب حس خوبیه.
حسی که از تحقیر مودبانه ی "تو" بهم دست داد با حس وقتی که تو عروسی داری اون وسط جلوی عروس دوماد و دوربین و کلی چشم با یه لباس مجلسی دنباله دار و کفشای پاشنه اِن سانتی و موهای شنینو کلی فیس و افاده و یه لبخند مسخره رقص کارد میکنی و تالاپ می خوری زمیننن! برام برابری می کنه و عجببببب حس بدیه!
کاش یه حس خنثی پیدا کنم... شما سراغ ندارید؟

della.nik
1391,09,16, ساعت : 00:11
***




با احساس درد شدیدی از خواب پرید پاهای دازو کشیده نارین رو دل و روده ام جا خوش کرده بود ! بی اختیار با صدای بلند خندیدم ! نارین یه تکون کوچولو خورد و خوابید.



به سختی بلند شدم شبه پیش تا دیر وقت بیدار بودیم پاهاش و از روشکمم برداشتم اروم گذاشتم رو تخت روش و مرتب کردم تا برم صبونه رواماده کنم باید میرفتم سرکار



در یخجالو باز کردم ببینم چی داریم
Narin ne gibi?
-یعنی نارین چی دوست داره؟



اصلا چی میخوره شونه هام و انداختم بالا حالا هر چی ما خوردیم اونم میخوره خاکی تر از اون منم کوفتم بزارم جلوش نه نمیگه ،چند نوع مربای خونه گی که مامانم درست کرده بود دراوردم ،کره رو دراوردم گذاشتم رو ظرف تا اب شه، دوتا تخم مرغم برا ایتای و پینار گذاشتم، برا خودمم پنیر دراوردم !



یه نگاه به میزه چیده شده انداختم نه همچینم بد نیست خوب وسعمون همینه چی کار کنم!؟



بی سر صدا رفتم تو اتاقم باید لباسام و بیرون میپوشیدم تا نارین بیدار نشه اروم درکمدو باز کردم با باز شدن در کوله ام باصدای بدی افتاد....



نارین از خواب پرید! داد زد چه خبرتونه اول صبحی مگه من نگفتم تا تو این خراب شده خوابم نیان تو!؟ اه! برید بیرون.....!
تعجب کردم




-الان دیگه پاشدی بلند شو صبونه بخور.!



یهو مثل جن زده ها برگشت سمتم شروع کرد به جیغ بنفش کشیدن منم با این که از عکس العملش به شدت جا خوردم با این حال میدون خالی نکردم با یه جهش رو تخت ، خودم و رسوندم بهش دستمو گذاشتم رو دهنش وگفتم:



چه خبرته اول صبحی؟ فاطمه کماندو میاد بالا نفس جفتمون رو میبره




تقلا کرد تا دستم و بردارم منم همین کارو کردم اروم رفتم عقب




نارین-ببخشید فک کردم خونه خودمونه ناراحت شدی؟



-نه.. این چه حرفیه ؟فقط این وقت صبح بد بود از همسایه ها.......!



-خو ببخشید! ،الان ساعت چنده ؟



-ساعت 7:30



نارین-جدی؟



Re etrafında şaka değil
- نه شوخی کردم دور هم باشیم




نارین-اخه چرا بلندم کردی اول صبی من چی کار کنم خو؟



-صبونه بخور!



نارین- من کی اول صبحی صبونه خوردم اخه ؟



Ben yine uyku yok!
-من نمیدونم دوباره بخواب!



نارین- خوابم نمیاد!چرا داری لباس برداشتی؟جایی میری..؟ من نون تازه نمیخواماااا




-میخوام برم سر کار! نون تازه ام کجا بود




یهو سیخ سر جاش نشست وگفت:جدی میگی ایول میشه منم باهات بیام؟
داد زدم: چــی؟شوخی میکنی؟



-نه جدی میگم خواهش الی جون الی من فدات شم بزار بیام دیگه......قول قول قول شلوغی نمی کنم یه جا میشینم خواهش؟ هـــــی بیام دیگه الــی!



الان اگه این همه عشوه واسه دوست پسرم میومدم دیگه غمش چی بود، من میام حالا میبینی



قیافش خیلی بامزه شده بوداولش لبو لوچشو اویزون کرده بود و التماس از چشماش میرخت ولی یهو شروع کرد به پرخاش کردن دیگه دلم نیومد نبرمش!



-حوصلت سر میرهاااااا!



حالت صورتش باز شد عجولانه از رو تخت پرید پایین وگفت: نمیره! منم اماده میشم پس....!



رفت تو دست شویی مثل کسی که قراره جاش بزارن هول هولی صورتشو شست بعدم پرید بیرون شروع کرد به دراوردن لباساش



Narin -! Aniden Eli dışarı çıkmak ve mü çığlık zel ne Nkshydm
نارین-هویـــــــی !الی!به چی زل زدی برو بیرون تا جیغ نکشیدم



سرمو با تاسف تکون دادم راه بیرون ودرپیش گرفتم.



جلو در اتاق ایتای و پینار مکث کردم، با خودم گفتم :بزار بیدار کنم یه موقع خواب نمونن



ولی بیخیال بعدا حوصله ی غرغرهای پینارو ندارم.



تو اشپزخونه بودم که گفت: اوووه کی میره این همه راهو کدبانویااا دختر چه کردی؟اینا برا منه؟



Evet, yemek yiyelim!
-اره بیا بخور بریم



-ای به چشــــــــم!



نون تست و برداشت کره و مربا زد گذاشت تو دهنش منم با پنیرم سر گرم بودم بعد یه ربع خوردن بالاخره دست از خوردن کشید.



نارین-الی خدا خفت نکنه خیلی عالی بود حالا اگه خونه خودمون بود الان وقت ناهارم بود خودت درست کردی؟



غمگین لبخند زدم گفتم : نه مامانم !





از صبح همش به یادش بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود ولی به خاطر وجود بابا نمیرفتم دیدنش اون میومد وسایلم برام میاورد منم کلی پول قایم میکردم تو ساکش لازمش میشد.



یه اه بلند کشیدم و به نارین اشاره کردم بریم.



تا محل کارم نه نارین حرف زد نه من میدونم این رسمش نبود ولی باور کنین دلم یهو گرفت نمیتونستم ارومش کنم اونم با شعور تر از این حرفا بود تا اونجا ساکت کنارم قدم میزد



نزدیک رستوران به خودم اومدم



-نارین ببخشید خیلی رفتم تو فکر حوصلت سررفت؟



نارین-نه به هیچ وج منم فکرم اشغال بود.



چه سوتی داد میخواستم به رخش بکشم که خودش زودتر خندید



در رستوران و باز کردم اشاره کردم برو تو هنوز تمام همکارا نیومده بودن



رفتیم پیش اقای شابا با هم سلام کردیم منم توضیح دادم نارین چرا اینجاست اونم با گفتن ایرادی نداره مارو مرخص کرد با لبخند نارین و به همه معرفی کردم.
Tüm mutlu olmak bak!




همه از دیدنش خوشحال شدن !



دست نارینو گرفتم بردم تو رخ کن زینت داشت لباساش و میزاشت تو کمد تا صدای پام و شنید برگشت!



زینت-وای الی دلم برات تنگ شده بیا بغلم .......



همدیگرو بغل کردیم از هم جدا شدیم زینت با تعجب به نارین نگاه کرد.



یه سرفه مصلحتی کردم و گفتم:زینت این بهترین دوستم نارین همونی که برات گفتم:



بعد رو به نارین!نارین اینم زینت بهترین دوستم.
Düzenli adım ileri uzun Dstshv Narin bir ayrıntı raporu Ashnayt Güzel, ben Eli en iyi arkadaşı, ben Zyntm Dadu Nice'de devam diyerek çevirmek beğendim dedi yazdı ile geldi




نارین با قدم های منظم اومد جلو دستشو دراز کردو گفت: از اشنایت خوشبختم، بهترین دوست الی دوست منم هست ،زینتم متقابلا باهاش دست دادو با گفتن خوش بختم به کارش ادامه داد.



منم فرزی لباس پوشیدم ، رفتم سمت سلف اخه صبونه سلف سرویس بود پشت ظرف سوپ واستادم ،کاسه هارو پر میکردم تا به مشتریایی که منتظر بودن بدم.



به نارین نگا کردم مظلومانه به اطراف نگاه میکرد تا نگاهم و متوجه خودش دید بلند شد اول فک کردم چشمش کردم الانه که رستورانو بزاره رو سرش اما به طرف اقای شابا رفت و مکالمه کوتاهی داشت شابا ام از پشت میز بلند شد اونو برد سمت دفترش تو کف بودم که حواسم پرت شد کاسه کج شد محتوایات سوپ داغ ریخت رو دستم سریع کاسه رو انداخت و به حالت دو رفتم تو دست شویی .........چند دقیقه ای دستمو زیر شیر آب گرفتم تا از سوزشش کم بشه شیرو بستم به دستم نگاه کردم بدجوری سوخته بود خیلی قرمز بود خدا کنه بره پوستم خیلی حساسه با دستمال اروم خیسیشو پاک کردم ،دستگیره درو گرفتم باز کردم تا برم بیرون زینت با نگرانی پشت در بود تو دستش یه پماد بود به احتمال زیاد پماد سوختگی.



Mobil Darvkhvnh grace restoran oldu
زینت داروخونه بود سیار این رستوران بود




اشاره کرد برم سمتش ،منم همین کارو کردم اروم دستمو گرفت پماد و مالوند روش گهگاهیم روشو فوت میکرد سرمو گرفتم بالا تا نارین و بیابم،دوباره چرخیدم سمته زینت اخماش به شدت تو هم بود یه دفعه گفت:



-نگرد رفیق شفیقت از اونجا در نیومده ،شنیدم شب خونه تو خوابیده، من که رفیق چندین سالتم منو دعوت نکردی حتی جلو درخونتون چطوریه اینو شبم نگه داشتی؟



خیلی دلخور بود یه ریزدعوا میکرد خودمم نمیدونم چرا؟ گذاشتم شب بمونه ولی اینو میدونستم خیلی واسم عزیزه..........



زینت دست از غرغر برداشت کار پماد تموم شد، دلخور برگشت بره که دستشو چسبیدم منتظر نگام کرد ولی من با گفتن مرسی بحثو ادامه ندادم!



اونم میخواست بره ولی برگشت، درضمن این دختره برام اشناست نمیدونم کجا دیدم





بعد گفتن حرفش رفت منم خنده ریزی کردم این زینت و اینجوری نبینین وقتی ملکه اینگلیسم تاج گذاری داشت گفت: این زنه برام اشناست ،عادت داره !



نن جونه منم براش اشناست دوباره خندیدم ولی بیچاره خندم زیاد دوم نداشت نارین با لباس فرم از رخ کن در اومد تا منو دید اومد پیشم و یه چرخ زد باعث شد دامنشم بچرخه رو به من گفت:



-الی بهم میاد از شابا خواهش کردم بهم بده قشنگـــــــــ....هی الی دستت چی شده ..؟
چرا قرمزه ؟
من یه ثانیه تنهات گذاشتم نکنه اون دوستت از حسودی چیزی ریخته رو دستت؟



اینم فهمید ،نه این حرفا چیه سوپ ریخت روش!



نارین-مطمئنی؟



به حالت مشکوک نگام میکرد.



صداشو اورد پایین وزمزمه وار گفت :برای دراوردن حرص رفیقت اینارو گرفت وگرنه من از این کارا بلد نیستم بعد خنده ریزی کرد





-از دست تو خیله خوب بیا بریم اونجا



نارین-باشه پس من سوسیس تخم مرغ سرو میکنم



هر جور دوست داری!



هین کار نگاه عصبیه یه نفر روم بود سرمو اوردم بالا زینت غضب آلود چشم دوخته بود به نارین نگاه کردم بیخیال کارش و انجام میداد زینت اصلا حساب نمیکرد




Mine bitti



مال من تموم شد
Sen ben hemen giderim gidin.




باشه تو برو منم الان میام.



تا بعد از ظهر نارین پابه پام کار کرد جالب اینجا بود نه غر میزد نه کله و شکایت میکرد زینتم پابه پامون حرص خود تا میومدم بهش نزدیک شم نارین از قصد میومد نمیزاشت منو با خودش میکشید میبرد حسابی کرم میریخت از نوع مرغوبش.



ناهارو به خواست نارین تو اشپز خونه خوردیم و رفتیم سمت رخ کن، تا اماده شیم بریم دانشگاه.
در کمدو باز کردم دامنم و با شلوار عوض کردم گذاشتم تو کاور پالتو برداشتم تاخیر اروم بدون برخورد به دسته سوختم پوشیدم



منتظرنارین بودم داشت دور خودش میچرخید



-داری چی کار میکنی؟



نارین-چیزه ...میشه اینا مال من باشه؟



داشت به لباسا اشاره میکرد



اره ولی میخوای ببری دانشگاه؟بزا اینجا بدا بهت میدم!



سرشو تکون داد لباشو گرفتم انداختم تو کاور ازهمه خدافظی کردیم رفتیم سمت ایستگاه تاکسی مرکزی





سوارماشین شدیم نارین ادرسو داد تا جلوی دانشگاه همش نارین سربه سرراننده بدبخت میزاشت ،اون چیزی نمیگفت و میخندید



از ماشین پیاده شدیم رفتیم سمت در کارتامون و کشیدیم تو دستگاه رفتیم تو
با دست سالمم محکم زدمش




-نارین چرا گیرداده بودی به این ننه مرده ..تو چی کارداری این دوست دخترداره یانه؟!





نارین دستشو به جای ضرب دیده گذاشت و گفت : مرده شور ریختتو ببرم نکبت دفعه بد اروم بزن
نیشش و باز کرد با خنده ادامه داد : نه جون من حال کردی؟طرف مقر اومد!




-کارایی میکنی تو..بیچاره به غلط کردن افتاده بود مقر چه زهر ماریه کجاا بیا ساختمون بی....!



نارین-اوکی بریم حواسم نبود.





ادامه دارد...........









تا حالا شده دلتون بخواد با تمام قدرتی که در وجودتون دارید جلوی کسی بایستید، تو صورتش زل بزنید و با اقتدار بهش بگید: برو به جهنم!

حتما شده...

الان دلم می خواد باهات همینکارو بکنم و بعد از گفتنش هم پشیمون نمیشم... پس دیگه می تونی بری به جهنم، بی معطلی... به اونایی که بخاطر شکستن دل دیگرون اونجان بگو هواتو داشته باشن و ببرنت تو گروه خودشون بلاخره هر چی نباشه پیش کسوتن

برو دیگه معطل نکن.

della.nik
1391,09,16, ساعت : 23:31
***


ساختمان بی مخصوص کلاس های مدیریت و حسابداری بود




چند دقیقه بعد استاد اومد وشروع کرد به درس دادن صداش بی شباهت به لا لایی شب نبود به جوون خودم خوابم گرفته بود خفن اون واسه خودش درس میداد منم در حال چرت بودم دیگه نتونستم به خواب غلبه کنم سرم سرخورد رو شونه نارین اونم یه نگاه کوتاه انداخت و دیگه چیزی نفهمیدیم.





-الـــــی پاشو کلاس تموم شد! پاشو لشتو جمع کن بریم مردم از گرسنگی
اروم لای چشممو باز کردم




پته-چی کار داری بهش بیا بریم تمرینات و ببینم!
نخون هر آش و ببین هاااا برو رد کارت دیگه




نارین-میام تو برو جابگیراومدم!



تو جام صاف نشستم
Ben menüden sonra, üç vida Jdabadm görmek menüsüne benim vaay Pth dönüş dışarı gitti
واای بر من این پته نرفته بیرون الان باز منو دید سه پیچ میکنه به منو جدآبادم




پته-اه چرا دست از سر این دختر شهرستانی بر نمیداری تا قبل دوستی تو بااین من وتو دوستای نزدیکی بودین ناریــــن اصلا حرفامو میشنوی



بیا نگفتم!



نارین-اره تو برو من میام!



پته-نه میخوام ببینم این واست بیشتر از حرف من ارزش داره؟
نارین داد زد: اگه بگم اره ول میکنی؟



نارین دوباره امپرچسبونده بود خدا به دادش برسه !



پته-زده به سرت تو چته ؟به این جور ادما تو به اینجور ادما نگاه نمیکردی چه برسه به صحبت!



نارین- نمیخوای دست بر داری؟من احمق بودم !چرا ولم نمیکنی؟ میخواستی همینو بشنوی؟



پته- الان فک میکنی عاقلی؟



بازم صداش بالا رفت ولی یهو اومد پایین!



نارین-اره..هستم عاقل تر از تو !



پته- چرا عصبی میشی اخه عزیزمن بزار اینم زندگیشو بکنه تورو چه به پریدن با شهرستانیا ،اگه مامانت بفهمه تمومه ها!



نارین-چی به تو میماسه ؟اصلا به تو چه؟



پته – خره به خاطر خودت میگم!
Geri Hayatın Zvrh sefalet geçti istemiyor musunuz?




نارین-نمیخوام به زندگی نکبت گذشتم برگردم زوره؟



پته –با تو نمیشه حرف زد گند بودی بدتر شدی!



نارین- اون روی منو بالا نیاراا ..میدم بندازنت بیرون!



پته- اهان همینه دلم برا این کارات تنگ شده!



نارین -مهم اینه دله من چی میخواد، نه.. تو؟
PTH git




برو پته



پته- من میرم ولی بدون داری اشتباه میری!



Seni seviyorum, ne?
نارین-دوست دارم، به تو چه؟




نارین پاشنه کفششو کوبوند زمین رفت نارینم تا جلوی در رفتو درو محکم کوبید



-چته؟ مثلا من خوابما!



خنده عصبی کرد وگفت:اره خوب منم که دم دارم!



حالت متفکرارو گرفتم گفتم: نه دم نداری یعنی من نمیبینم ولی گوش مخملی و داری که منتظر تیتابه



خنده بلندی کرد به حالت دو اومد سمتم ،وسایلمو برداشتم دویدم سمت در برگشتم ببینم درچه حاله که خودم حالی به حولی شدم
Mutlu noire Drvakhm Dravmd başarısız




دماغ مبارک خورد به درواخم دراومد



نارین-حقته تا تو باشی به من نگاه چپ ندازی



- خانوم من ،غلط بکنم کی جرات داره به تو نگاه چپ بندازه



خم شد وسایلش و برداشت منم دروباز کردم برم بیرون ،رسید بهم دستش و انداخت دور گردنم یواش یواش سرمو گرفت پایین دستشو تنگ کرد سرم حسابی فرو رفته بود تو پهلوش همینجوری که فشار میداد منو میگشیدو میگفت:حالا کی دراز گوشه



-ای بابا نارین ولم کن گردنم شکست خوب خودمم ای ای نارین ، ول کن غلط کردم ....ول کن ستون فقراتم جابه جا شد.



دستشو شل کرد گردنمو گرفتم مالش دادم با خنده گفتم : ولی خودمونیم خر زوریااااااا



تا اینو گفتم براق شد سمتم منم فلنگو بستم رفتم سمت باشگاه پسرا یا باشگاه مخصوص این یارو گرگای نمیدونم.. چی چی!
وسط حیاط ایستادم یادم اومد دستشویی نرفتم راهمو کج کرد
با دیدن نارین به سمتش دوییدم








ادامه دارد........









هزار سال پس از مرگ من چو باز آيي ز خاك نعره بر آرم كه مرحبا اي دوست


...




Bin yıl ölümümden sonra, Cho topraktan gelen logolar hurra Arkadaşa bağırma açıldı

والا
1391,09,17, ساعت : 14:42
با نام و یاد خدا شروع میکنم



دست نارین را کشیدم از پشت خرد به من
-اخ چته دختر یواش تر
-تقصیر خودته چیه چرا دستمو کشیدی
-من باید برم جایی
چشماشو ریز کرد
-کجا؟
-فکر منحرف نکن می خوام برم دستشویی
-اهان!!!فکر کردم جایی قرار داری به من نگفتی
-نه عزیز حالا اجازه میدی داره میریزه ها
با خنده گفت:
-برو تا ابرومونو نبردی
با دو رفتم سمت دستشویی
اوه چه خبره اینجا امروز چه خبره همه اومدن دستشویی همه هم به یه کار مشغول بودن اونم تجدید ارایششون
بعد از تخلیه کردن رفتم سمت یکی از روشویی که خالی بود یه مشت اب ولرم زدم به صورتم تا سرحالتر بشم اب از روی چتری یایم میریخت تا زیر چونم
به چهره توی ایینه نگاهی انداختم خندم گرفت یاد حرفای نارین می افتم
-توی به این زشتی کی میخوادتت
منم میزدم پس کلش
-خودتو دیدی توی اینه تو که زشت تر از منی
یه مشت ابی دیگه زدم
چتری هامو که حالا به پیشونیم چسبیده بودن با دستم مرتب کردم در همون حال به گفت و گوی دوتا از دخترا که کنارم وایساده بودن گوش دادم داشتن در مورد the wolves صحبت میکردن
-شنیدی که دختره به خاطر تایماز ول کرده دانشگاه
-اره هنوز یه ماه نبود
-ولی عجب دختری بود ها خوش به حالش ما که از این شانسا نداریم
-والا خدا بده شانس
چشمام از تعجب گرد شده بود بابا اینا دیگه کی هستن به خاطر یه پسر پاپتی دارن خودشونو به اب و اتیش میرنن نوبره والا
بی توجه به بقیه ی حرفاشون رفتم بیرون
راهمو به سمت سالن تمرینات کج کردم چه سر و صدایی اونجا به پا بود
حالا من چه جوری نارین رو پیدا کنم بین این همه ادم
میخواستم برم داخل که یکی به سرعت از کنارم گذشت و یه تنه محکم هم به من زد
-اخ دستم حواست کجاس بیشعور عذر خواهی هم بلد نیس کنه
فکر نمیکردم بشنوه با عصبانیت برگشت به طرفم انگشت اشارشو به حالت تهدید به طرفم گرفت
-حیف که عجله دارم و گرنه حسابتو میرسیدم
دیگه ایندفعه واقعا چشمام داشت میزد بیرون از این همه گستاخی قبل از اینکه جوابشو بدم به سرعت از دیدم ناپدید شد
چهرش یکم اشنا میزد هر کار کردم به یاد نیاوردم کیه با بیخیالی شونه هامو انداختم بالا و رفتم داخل
تا چشم میچرخوندی پر از دختر و پسر بودن
هر چی نگاه کردم نارین رو ندیدم بین جمعیت به ناچار رفتم روی یکی از صندلی های خالی نشستم حالا منو چه به ورزش کاش نمی اومدم
حالا تمرین هم نگاه کردن داره اخه یه نگاه به بقیه کردم چه خودشونو میکشتن به خاطر چندتا پسر
تمرین شروع شده بود همه داشتن با اشتیاق تشویق میکردن چشمم خورد به همون پسره گستاخه جزو تیم بود چه با غرور بازی میکرد
چه به خودشم مینازه بدبخت کشته منو این غرورش
حوصلم سر رفت از بس نگاه این و اون کردم یه خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم که برم بیرون
بلند شدن من همانا و توپ خوردن از صورتم همانا یه لحظه حس کردم دنیا دور سرم چرخید توپ که نبود سنگ بود بخدا
حالم که سر جاش اومد نگاه به اطرافم کردم همه داشتن میخندیدن بهم عجب ادمایی بودن بخدا به جای کمک دارن میخندن به ادم با عصبانیت توپ رو از زیر پام برداشتم و با تمام سرعتم انداختم تو زمین بازی توپ با سرعت خورد پس کله یکی از بازیکنا پسره پشتش به من بود و مشخص نبود که کیه.....







ادامه دارد......
-
) کی

della.nik
1391,09,18, ساعت : 18:17
***




تا توپ و شوت کردم خود پس گردن یکی از بازیکن ها احساس کردم دردش اومد بینیم و جمع کردم بهش نگاه کردم چون پشتش به من بود نمی تونستم قیافش و ببینم!
دستشو گذاشت رو گردنش از ایمن فاصله قرمز شدن گردنش تو دیدرس بود




سرش و چرخوند به قیافه بهت زده من نگاه کرد
اوه چه جذبه ای داره نخوری منو خوشگله؟

تنها کسی که ایستاده بود من بودم همه با وحشت نگاهم میکردن
اروم زمرمه کردم : مگه دزد گرفتید ؟
وای خدا چرا این شکلی شده خیلی قیافش ترسناک شده بود.
Kan ve yüksek sesle bağırdı seni?




با صدای بلند و دورگه داد زد:تو بودی؟
سرجام خشکم زد
از جذبه نگاهش نمردم تن صداش به کشتنم میداد




هن باز کردم چیزی بگم با کمال تعجب هیچی ازش خارج نشد دید صدام درنمیاد اخه گلوم خشک و بد مزه شده بود انگار از بدر تولد اب دهن نداشتم..!
چند بار پلک زدم
Batvam! sen edildi




--باتوام! تو بودی؟



راه در رونداشت باید اعتراف میکردم.

با ترس ســرم و تکــون دادم

--به چه جراتی توپ پرت کردی سمت کله من ؟تو اصلا به چه حقی اومدی تو باشگاه من؟چرا جواب نمیدیدی می دم مثل سگ بزننت؟
Onların köpek ve onun için?
مگه سگ و میزنن؟
سرم و تکون دادم به نزدیک شدنش نگاه کردم هیمنجوری که عربده میکشید از پله ها بالا میومد به اطرافم نگاه کردم همه چهارتا چشم قرض کرده بودم منو نگاه میکردن چند نفری ام که کنارم بودن غلاف کره بودن کشیده بودن کنار خلاصه یه متر ازم فاصله داشتن




وای خدا جون کاش نمیومدم.. بزار فلنگو ببندم نه نه این همه چشم داره مارو نگا میکنه در برم باختم، وای جون جدت نیااا..وییی چرا این جوری نگاه میکنه سکته میکنماااامیوفتم ور دلت هااا نیا




اصلا نمیدونستم چی باید بگم؟ یا چی کار کنم مغزم قفل کرده بود این یه سوءتفاهم بود من که از قصد توپ و بهش نزدم این چرا عقده ای بازی در میاره؟




Yanıtladı ve berbat aptal kız ver! Bana birisi Halyt doğum söylemek ya? Testere yapmak intikamını Aranıyor değil Dont?
--جوابم و بده دختره اکبیری نفهم ! ببینم اصلا زبون ادمی زاد حالیت هست یا نه ؟میخواستی تلافی بکنی اره؟



مـــــن به کفن عمه ام خندیم من کی میخواستم تلافی کنم؟



یه خنده مسخره کرد و دست به سینه شد ، سرش و متمایل کرد به سمتم تنها اب دهنم و که ظرف این چند دقیقه با بدبختی جمع کرده بودم، قورت دادم زل زدم بهش!انگار فهمید ازش ترسیدم ولی کور خونده منو ترس به من میگن الی نترس!
اره جون عمه وسطیت



--ببین بچه ! اینجا هیچ کس جز من حق تلافی کردن و نداره....فهمیدی؟



باز صداش و برد بالا، دونه زد به شونه سمت راستم!



--شنیدیی یا نه؟



اومدم بگم اره ..
با حرفی که زد استپ کردم




--هـــــــــــی پاپتی با توام!



به من چی گفت؟.. پاپتی!چشمامو درشت کردم زم کردم روش، دیگه کارش تمومه صدام و انداختم رو سر نازنینم وگفتم:



ببینم! تو چی کاره اینجایی؟...چاه واکن؟ مگه تو کی هستی ؟ یه یابو بیشتر نیستی فقط هیکل گنده کردی حالیت نیست چطوری با یه خانوم رفتار کنی ..!
به جای اینکه بدی مثل سگ منو بزنن خودت و به دامپزشک نشون بده انگاری اشتباهی امپولای هاریتو زده به جای سر خم کردن داری پاچه میگیری شایدم اب و نونت دیر شده به فکر تیکه پاره کردن افتادی ترس عزیزمم به زودی به دادت میرسن سرت و میبرن و خلاص
Akhmsh kırmızı patlama cilt daha kalın
اخمش غلیظ تر شد پوستش از سرخی بیش از حد در حال انفجار بود
نمیدونم تو چشماش چی دیدم که بلند تر داد زدم :تو بیخود میکنی به من توهین میکنی! من به کسی اجازه توهین نمی دم گرفتی یا نه؟



منم متقابلا یه دونه زدم به شونه سمت چپش،دستم شکست مرده شور تمام عضله اس......!



همه به طرز عجیبی ساکت شدن ، خودشم با تعجم منو نگا میکرد
انگار از فضا اومدم ...والا پسره ابله فکر کرده فقط حرف تو استین خودشه کسی جات کل کل با زبون نیش دار منو نداشت




حالا شانسه مارو ببینا وقتی این داشت زر میزد همه جیغ وسوت میکشیدن حالا صدای بال پشه هم نمیومد
اخه این فصل پشه داره؟مگس! دوستان مرهمت کیند یه سوتی یه جیغی دستی منو مهمون کنید




هوای اطراف خیلی سنگین شده بود هیچ کس نفس نمیکشید نه میکشیدن این گراز داشت اکسیژن اطراف منو میخورد نکبت ......واقعا گرازی!



یهو انگار فهمید چی گفتم چند قدم فاصلمون و طی کرد اومد سمتم روبه روم واستاد وز ل زد به تخم چشم وحشیم یه دوسه ثانت باهام فاصله داشت صدای نفسای داغش تو صورتم میخورد ولی منم کم نیاوردم صورتمو عقب نکشیدم سرم و دادم پایین تا چشمام خطری تر بشه همینجوری واستادم درست عین کوه.
Oh, sen Ntrky Lamsb ne güven var
اوه اوه نترکی الی چه اعتماد به نفسی داری لامصب




-چی گفتی؟ اگه جرات داری یه بار دیگه بنال تا حالت کنم کیم و چیم......!
Come on: İngilizce söyledi!
به انگلیسی گفت :زود باش!





با ارامش باور نکردنی زمزمه وار گفتم:من،..به خودم اشاره کردم
ابروهام وبه عادت همیشه انداختم بالا گفتم:برعکس تو، ..به خودش اشاره کردم



حرفمو یه بار میزنم! اگه کری به من ریطی نداره! میتونم یه دکتر گوش توپ معرفی کنم.. ها؟نظرت چیه؟




خیلی عصبی شده بود
بچه مغرور دانشگاه که ادعاا ریاست اینجا رو داشت بهش برخورده.... به درک بربخوره فک میکنه کیه!



دستشو برد بالا تو چشمام نگاه کرد
یعنی میخواد منو بزنه وای اگه بزنه که یه اسکناس yt 1000 میشم









چشمام و باز تر کردم باید میفهمید نمیترسم نفس و فوت کردم منتظر عکس العملش شدم ولی انگاری شعور نداره اخه اخمخ دختر ام میزنن؟



یعنی کسی نمیخواد منو از دست این غول بی کله نجات بده؟



دعام مستجاب شد جونمی جون اگه میدونستم زود مستجاب میشه به خدا میگفتم یه شوهر خوشگل و خوشتیپ نصیب کن!....نه اینو با اون دستاش داز اش




اره دیگه یکی از پوش کشیدش اگه پشتیه نبود از پله ها میوفتاد پایین ؛ چقدر میخندیدیم ......پسره عجیب نجاتم داد خم شدم ناجیمو ببینم که دیدم ای بابا این رفیقه خودمونه همونی که رو پل خوابیه بوده.



برگشت به من گفت :تو عادت داری هر جا میری جیغ جیغ کنی؟



با تعجب دست به لبم کشیدم گفتم: ها؟!



بد رو به پسره گفت :تو خجالت نمیکشی میخوای اینو بزنی؟ تاحالا کیو دیدی دخترو بزنه؟
اباریکلا کسی دختر نمیزنه
پسر داد میزد از جنگش دربیاد
پسره بلند داد زد: بیا برو پایین انقدرم ول نزن ولت نمیکنم هاکان،یاکان بیان اینو بگیرین!



اون تایی که گفت اسماشون اشنا بودن
منم شدم زنینت..همنشینیه چیزی نیست
اخم کردم با دقت نگاهشون کردم نچ نمیشناسم




اومدن با زور بردنش اون طرف ولی اون زبونش بی صاحب مردش از کار نمی افتاد.



--من حالتو میگیرم دختره عوضی به من میگن تایماز از مادرزاده نشده جلوم وایسته حالا میبینی شده تیکه تیکت کنم حالت میکنم من کیم...!



ولم کنیین عوضیا.....ولم کن یاکان!



یاکان- ها ولت کنم دختر مردم و ناکار کنی یخ داداش یخ؟





منم که جوگیر شده بودم میدونستم اون دوتا سفت چسبیدنش گفتم:



از مادر زاده نشده اره؟نه میبینی جلوت واستاده!



پسره مثل اینکه سگ گازش گرفته باشه از حصار دست اونا اومد بیرون اون همه راه و مثل اسب دوید سمتم ولی وسط کار دوباره گرفتنش...



خوبه بازم گرفتنش،



-درضمن....



برگشت سمتم....



باخنده گفتم: پاپتی خودتو هفت جدت!



تا اومد عکس العمل نشون بده ..... یکی از اون دوتا که خیلی شبیه بودن گفت:اوکتای تو اون و خفه کن



--توام اروم بگیربا کمربند مشکی طرفی!نمی خوای که.......دیگه نشنیدیم چی گفت.



اوکتای دستمو گرفت و کشید از یه در دیگه باشگاه اومدیم بیرون اخماش و کردتو هم دسمتو ول کرد وگفت:ببینم فک کردی فقط امروزه؟



-چی؟



اوکتای-اخه دختر کوچولو فرددا پس فردا نمیخوای بیای دانشگاه دیگه؟ این لهت میکنه! الان من و دوستام بودیم جلوشو گرفتم بعدا چی؟



اخ اخ راس میگفتا وای خاک برسرت منم هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم با نگاه نگران زل زدم بهش!



اونجوری نگاه نکن تقصیر خودته میخواستی درنیوفتی،توام بهتره بری



خودش راش و کج کرد تا بره



-ببخشید!



اوکتای-چیه؟



-ممنون



اوکتای-تشکرلازم نیست من به خاطر اون این کارو کردم نه تو



بیصدا رفت!
Seni ahmak çok rahatlatıcı olduğunu söylemek isterdim
خب بیشعور یه خواهش میکنم نمیتونستی بگی منم خیالم راحت شه




منم با کمی مکث رفتم سمت دردانشگاه



نزدیگای در بودم که یکی محکم خورد بهم



-چه خبرته؟
نارین-من چه خبرمه؟الی روانی شدی با دم شیر بازی میکنی تو این دانشگاه کسی جرات نداره اسم تایمازو بیاره تو باهاش دست به یقه میشی ؟این اشاره کنه از کره زمین هست ونیستت میکنن!



نارین -نمی خواد به فکر من باشی تو اگه رفیق بودی میومدی جلونه این که قایم بشی.



تازه هیچکسم عین خیالش نبود
رومو ازش گرفتم خواستم برم نذاشت شونمو گرفت برم گردوند




نارین-شوخت گرفته من فکرشم نمیکردم وجود هشدارهای اوکتای .. تو باهاش دربیوتی! معلومه کسی ام کاری نداره مثل تو مغز خر نخوردن که!



Bekle Uyarı Hangi uyardı?
-صبر کن ببینم هشدار؟کدوم هشدار؟



نارین-یعنی تو هنوز نفهمیدی اینا هموم گرگ جوانن؟



-کیا؟!
ابروهاشو داد بالا دست به سینه شد




نارین-پس نفهمیدی.....همونی که میخواست بزنتت تایمازه...



اونی که نذاشت اوکتای...



اون دوتا که بردنش هاکان ویاکان....



اینا همونان اخه اوون پسره اون روز



نارین-میدونم خودشو معرفی نکرده... منم شنیدم!



-پس چرا به من نگفتی؟



نارین-نمیدونم.... روم نشد



-بدبخت شدم اره؟



100%



Ben yalnız konularda elimi hareket!
دستمو تکون دادم گفتم :بیخیال مهم نیس!



نارین- اینو نگی چی بگی ؟ببین !من من شک شدم وگرنه تنهات نمیزاشتم.



رامو کج کردم تا از دربرم بیرون سرم و چرخوندم گفتم: معلوم بود.



سرم و انداختم پایین از در برم بیرون نارین صدام کرد



نارین-نه به جون تو میدونی سرنترسی دارم ولی خوشم نمیاد باهاش درگیر شم ادمه عجیبیه...فقط همیشه باهاش کنار اومدم و سعی کردم درکش کنم الی اون واسم خیلی مهم و باارزشه تنها بیشتر از خودم ،ناراحت نباش ازم باورکن به یه سری دلایل نیومدم



باشه مهم نیست من دلگیر نیستم ازت من که چیزی نگفتم همیشه به باورهاا و عقاید اطرافیانم احترام گذاشتم و میزارم،من باید برم.... بای



نارین-برو مراقب خودت باش..... بای




دستمو تکون دادم پیاده رفتم سمت ایستگاه










ادامه دارد..............











تـقدیمـ بـﮧ صاحب چشــمــآنے ڪـﮧ آرامشـ قـلب مـטּ است
و صـدایـش دلنشیـטּ تــریـטּ تــرانـﮧ مــטּ اَست ،
از بودنـت بـرایمـ عآدتے سآختے ڪـﮧ بے تــو بودטּ را بــاور نـدارم ؛
چـﮧ خوب شـد ڪـﮧ بـﮧ دنیــا آمـدے و چـﮧ خوب تـر شـد ڪـﮧ دنیــآے مــטּ شـدے ؛
هـمیشـﮧ بداטּ ڪـﮧ تــآ ابـد دوستـت دارم.

...

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محور اند... ولی آنان را ببخش
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند.... ولی مهربان باش
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند.... ولی شریف و درستکار باش
نیکی های امروزت را فراموش می کنند.... ولی نیکوکار باش
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد
و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو مردم !
(کوروش کبیر)

della.nik
1391,09,20, ساعت : 16:47
***




بازم یکشنبه بازم روز تعطیل بازم باید میرفتیم خرید کنیم طبق معمول پینار نیومد چه بهتر که نبود کی حوصله نق زدن اون و داشت پینار فقط تو کار خونه عالی بود




من و ایتای رفتیم سمت فروشگاه مرکز شهر تا هم خرید کنیم وهم گردش



اول از همه رفتیم نمایشگاه



Food list



بهترین خوراکی ها ونوشیدنی ها تازه تو نمایشگاه بودخوبی این نمایشگاه این بود برای عموم مردم آزاد بود برای دسترسی راحت مردم آماده کرده بودن .




بیشتر غرفه های مواد غذایی وبهداشتی سر زدیم چیزایی که تو لیست لازم داشتیم خرید کردیم



داشتیم از در خروجی بیرون میومدیم با سر رفتم تو سینه آراز
Lanet olsun sana bir şans Araz var
شانس نداریم لعنت بهت آراز




زیر لب گفتم: این اینجا چی کار میکنی؟



ایتای-من چه میدونم خروسه بی محل! ایش انقدر بدم میاد همیطوری میاد تو بغلت
Ben Araz güldü
خندیدم به آراز نگاه کردم




آراز-به به الی خانوم احوال شما ..خانوم کم پیدایی شدی تحویل نمیگیری!



یه ماه و خورده ای معلوم نبود کدوم گوری بودااا شانس نیست!



-سلام خوبی اراز، اینجا چی کار میکنی؟



آراز-هیچی زنگ زدم خونه ایتای گفت اومدین اینجا فک نمیکردم پیداتون کنم ....سلام پینار خوبی؟



ایتای-منظورت ایتای بود !من پینار نیستم!
اراز سرش و تکون داد




آراز_اِ میبینم خریداتونم کردین ....!خوب بیان برسنمتون!



ایتای- نه تو نمیخواد مارو برسونی تو اسم منو یاد بگیر!



Araz - değil, değil size ..... adlı ana adamlara Let Go?
آراز-بیا برو بچه مهم الی..... نه تو!مگه نه الی؟



-نه!



آراز-من نمیدونم چی کار باید بکنم تو هوای منم داشته باشی ....چیه چرا اینجوری نگاه میکنی ؟عزیزم مگه دزد گرفتی؟



وسایلمون و ازمون گرفت راه افتاد منو ایتایم مثل جوجه اردک زشت دنبالش!
-هووی آراز شنیدی ایتای چی گفت خودمون میریم نمیخواد تو زحمت بیوفتی




ایتای-نه نگرفتم ...اونا رو کجا میبری ؟ واستا اراز ما نمیخوایم بریم خونه!



با ارنج زدم به پهلوش با دستای پر پهلوش و چسبید لبشو جمع کرد
بینیمو جمع کردم گفتم : ببخشید
ایتای- درد بی درمون نکبت بگیر اینارو
چند تا از وسایل و انداخت رو زمین خم شدم با خنده برشون داشتم




آراز وسایل و ازم گرفت با نیش باز رو به ایتای گفت :خوب چه بهتر با هم میریم میگردیم ...ها؟
ایتای ابروهاش و با حالتی خبث بالا پایین داد




ایتای-من با شماها جایی نمیام وسایل و بده من میرم خونه تو الی و ببر!



با بهت بهش نگاه کردم ..رفیق نیمه راه گند زد بهمون چه بد بختی دارم من از دوستم شانس نیوردیم




اراز – اره همون بهتر تو نیای منو الی میریم منم توضیح میدم کجا بودم!
توضیح تو سرت بخوره همون خونه بهتره




-من ...توضیح نمیخوام! آراز منو تو دوستای ساده ایم ،اخه یه دوست ساده.. چرا باید هی توضیح بده؟ الانم خستم میخوام برم خونه
هـــــی تاکید میکردم به مغز پوکش فرو بره



ایتای-نه برو چای بخر ..بعد بیا خونه!



نه میخوام بدونم این رفیقه ماس یا رفیق این کچل؟
حالا بنده خدا کچل نبود
از حرفاش ناراحت شدم بدونه این که ازم بپرسه دوست دارم با آراز برم یا نه ....خودش برید ودوخت، حالا خوبه میدونم خوشم نمیاد ازش، خیلی عصبیم کرد ولی کار از کار گذشت مجبور بودم یه ساعت اینو تحمل کنم.
Ben göz Mhmvnsh temel bir gurur bir göz kırpma var, ancak o Jim oldu




یه چشم غره اساسی مهمونش کردم اونم کم نیاورد یه چشمک زد جیم شد



آراز-خوب الی خانوم خیلی ممنون افتخار دادی!



من مــــــــن گُه خوردم!من کی افتخار دادم؟



با تعارفش سوار لگنش شدم
الی لگن کجا بود؟کی دیدی به فراری بگه لگن؟
اونم پرید سوار شد



نمیدونم چجوری باید بهش بفهمونم خوشم نمیاد ازش! ای خدااا




بی صدا به روبه رو نگاه میکردم یه ذره نگام کرد، یهو خم شد سمتم ،حسابی قالب تهی کردم تا اونجایی که میتونستم سرم و دادم عقب
- چرا همچین میکنی؟



شونه ها شو گرفتم گفتم :چی کار میکنی؟



صورتشو چرخوند سمتم زد زیر خنده



اراز- هیچی به خدا میخوام کمربندت و ببندم!منحرف



باصدای بلند داد زدم : تو بیخود میکنی.... مگه من چلاقم؟ منحرفم عمه نسناسته




خودشو کشید کنار کمربند خودشو بست ،حسابی قرمز کرده بودم تو دلم خودم و لعنت کردم اینم شد،عکس العمل؟ اه بخشکی شانس





ماشینو روشن کرد ولی حرکت نکرد از اونجایی که عمرا نتونم حرف نزنم گفتم :چیه چرا راه نمیوفتی؟



آراز- منتظرم!



-منتظر! منتظر کی؟ کسی قراره بیاد ؟ببین اراز من حال یکی دیگرو ندارم.. آتیش کن بریم!



آراز- نخیر کسی نمیاد! منتظرم کمربندت و ببندی راه بیوفتم!
اروم خندیدو گفت: نمیتونی خودم دست به کارشم؟



ابرهاشو با خنده انداخت بالا اینم فهمید نقطه ضعف مارو حالا مگه دست بر میداره



یهو چرخیدم سمت کمربند کشیدمش بیرون بستمش ،بازم خندید وراه افتاد



تو مسیرخیلی ساکت بودیم حوصلم سررفت می خواستم چیزی بگم که گفت:



خوب تعریف کن ...چی کار میکنی؟دانشجو شدی یا نه؟



منم با ذوق داشتام و کوبیدم به هم وگفتم: اره !تو دانشگاه طبیعت ترکـــــ رشته حسابداری،با بورسیه قبول شدم



آراز-اوووووووف خانوم دانشجو باریکلا....خوب عزیزم شیرنیش کو؟



-من...به تو شیرینی نمیدم!



اراز-شما نبایدم بدی پس من اینجا چیکارم؟ مگه دوستت نیستم؟



-اونم بد فکری نیست!



بلند خندیدو گفت :روتو برم الی !جهنــــم خودم به الی خانوم شام میدم
دستمو به لبم کشیدم گفتم: اممم..باید فک کنم!..قبولـــــــــه!



Eğer ben Zvdm Zvdm sonuç yürüyüş gibi düşünüyorum!
اراز-خوشم میاد زودم فک میکنی زودم به نتیجه میرسی!



-واستا ببینم نکنه امروز نوبته توه شام درست کنی؟



مارمورک ازکجا فهمید ؟با قیافه حق به جانب نگاش کردم که شروع کرد به خندیدن و گفت:



نـــــچ نچ کار خوبی نمیکنیااا! اصلا میبرم میرسونمت خونه یه روز دیگه میریم
مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه ..ایش میدونم!



اراز- خوب حالا اندفعه رو بی خیال میشیم...منم میشم همدستت
شیطون خندید منم متقابلا لبخند زدم
آراز- اوو خانوم افتخار دادن بالاخره لبخند زدن
- من همیشه لبخند میزنم
آراز لپمو کشید چیزی نگفت




اخیش راحت شدم کی حال داشت واسه اینا خسته وکوفته شام بپزه یه بار این آراز به یه دردی خورد.
روم و به سمت شیشه چرخوندم خنده خبیثانه کردم




تو فکر مخشوش خودم بودم که دوباره نق اش باز شد



اراز_ولی برا اونم میگیریم که خفت نکن!



-بدفکری نیستااا ایول



Biliyorum, ben zihinsel bozulmamış Bkrh değilim
آراز- میدونم ، فکرای من بکر بکره




اراز-پس بعدا زنگ میزنم ببرن دم خونه....



-داریم کجا میریم ؟



آراز-حوصلت سر رفت؟



-اره خیلی طولانیه!



آراز- میدونم دیگه الاناس برسیم..،اینجایی که داریم میریم چای هاش خیلی مرغوبه!



-کجا؟



آراز-حالا .....میفهمی!



انگار فهمید کنجکاوی داره خفم میکنه شروع کرد به توضیح دادن




-اینجا که داریم میریم یه فروشگاه معرفه که اگر کسی دنبال سوغاتی، قهوه، چای، ادویه جات و جواهر


الات یا خیلی چیزای دیگر و از:


Pakistaniguy



مرکز خریده



میشه بگیریم



-ولی من فقط چای میخوام!



اراز-میدونم عزیزم!



Ah canım, o olacak iyi bir elbise erkek onun krem ​​boynuz ovuşturdu sürebilir diyor! gooseflesh
اَه این که میگه عزیزم میخوام بالا بیارم رو کت شلوار خوش دوخت کرم اش پسره بـــــــوق! چندش





یه راست رفت تو پارکینگ به من اشاره کرد بیام پایین نمای ساختمون بیرونش خیلی توپ بود فک کنم اینجا برا الافی اومدم یا شایدم خرید چای یادم نمیاد.
یه جا پیدا شد که ماام توش ول میچرخیدیم




Ben şans keçi açılması zengin çocukları olsun ben Shasyshv basınç geri aldım sandalye Gondi çekti ben ne var biliyorum Kmrbndvbaz!
İşte böyle oluyor ne .....
بدونه اینکه کمربندوباز کنم پیاده شدم وقتی کشیده شدم فهمیدم چه گندی زدم دوباره افتادم رو صندلی شاسیشو فشار دادم تا باز شه ولی شانسه دیگه بز میده جلو این بچه پولدار!



حالا اینم فک میکنه چه خبره.....



یه نگاه مظلوم انداختم به صورت خندونه این بابا اونم خندشو جم کرد افتاد به جون کمربند داغونش .



دیدم موقعیت خوبی گیرم اومده بزار متلک بارش کنم...



-اه بازش کن دیگه، الان اگه پیاده رفته بودم چاییو گرفته بودم، شامم خورده بودم ،خوابیده بودم.



اراز-اوه تو از کی این همه فعال شدی؟



-اون موقعه که تورو نمیبینم!



اراز-راستی میدونی کجا بودم؟



نه نه غلط کردم نگو !



اراز-اهان باز شد پیاده شو......



بلندشدم از بغل دستش رد شدم پالتو مرتب کردم تا بیاد



Araz - Ben bir iş gezisinde gitti!
اراز-رفته بودم یه سفر کاری!
او چه غلط هااا آرازو کار؟




بی توجه به حرف زدنش گفتم: پس سوغاتی من کو؟



اراز-خانوم خوشگله میگم سفرکاری ! عیبی نداره حالا من یه چیزی میخرم!



-پام و کوبیدم زمین گفتم :نموخام! فقط سوغاتی




با انگشت اشارش زد رو بینیم ،دستمو گرفت برد سمت پله برقی!



سعی کردم دستمو از دستش بیرون بگشم ولی نذاشت وگفت: تا نخوام ول نمیکنم پس تلاش نکنن بی نتیجه میمونه!



-راس میگفت تا اخر ول نکرد فقط من انرژی هدر دادم!
حیف حیف این انرژی که میتونستم صرف خیلی چیزا بکنم
Ne hanımefendi, demek?
الی خانوم مثلا چی؟




رفتیم سمته مغازه چای وقهوه ،قبل از این که نزدیک شیم بوی خوش قهوه مشامم و پر کرده بود، بوش عالی بود.همیشه عاشق بوی مست کننده قهوه بودم




درو باز کرد اول من وبعد خودش اومد تو



صاحب مغازه تا دیدش تا کمر خم شد کلی مخمون و تیلیت کردو تعارف تیکه پاره کرد هی به من شکلات تلخ تعارف کرد منم همه رو میریختم تو جیب آراز




Ben shops'd gördüm 10 kg Araz el mağazaları aldı m söylüyorlar
داشتم مغازه رو دید میزدم که 10 کیلو گفتن اراز دست از متر کردن مغازه برداشتم



-10 کیلو چای میخوای چی کار؟



اراز-من؟



-اهم



اراز-من نمیخوام! برای تو میخوام ......خونه ما کسی چای نمیخوره جز من!



- 10 کیلو میخوام چی کار؟ مگه میخوام صادر کنم؟



اراز- دارم واست میگیرم هی نیای بری، پس ..حرف نباشه!



اقا میخوام بدونم اگه نخوام کسی محبت خرکی بکنه کی و ببینم؟



نه شما بگین دیگه!



ساکت مثل میمون واستادم تا خریداش و بکنه میخواستم مال خودم و حساب کنم که قاطی کرد



Araz - Bana oynamak Vastadm çanta ve bir tam-uzunlukta ediyorum utandım Nmykshy?
اراز-تو خجالت نمیکشی وقتی من تمام قد واستادم اونجا کیفت و در میاری واسه من؟



-اخه تو چه صنمی داری،بخوای حساب کنی؟



اراز-هیچی هیچی دوستت که هستم؟مرد که هستم؟ بهم برمیخوره!



-خیله خوب داد نزن همه دارن نگاهمون میکنن




آراز-تقصیر توه دیگه من که داشتم کارو میکردم!



-خب ببخشید!



Aynı şey için bekliyor tekrar açıldı sanki Nyshsh Naznynmv sıkı sıkışmış!
انگار منتظر همین حرف بود باز نیشش باز شد دست نازنینمو سفت چسبید



تا پارکینگ مفخم و خرد نمیخواستم ناراحت بشه منم سرم و مثل....تکون میدادم



قفل ماشینو باریموت باز کرد در سمت منو باز کرد گفت: بپر بالا بریم سوغاتی بخرم
Ben Mashynv Cosh arabaya muhalefet yüzüme kapandı, göstermek istedim




میخواستم مخالفت نشون بدم در ماشینو تو صورتم بست شنگول سوار ماشین شد



چرخیدم سمتش که گفت: اول کمربندتو ببند.. سریع بستم!



دوباره اومدم چیزی بگم گفت: درست بشین برا ستون فقراتت خوب نیست....همین کارو کردم



بازم خواستم چیزی بگم گفت:کیفتو بزار عقب...........



منم چرخیدم کیفو بزارم عقب که دیدم بله منو درازگوش فرض کرده برگشتم محکم با کیف زدم تو سرش



با ته خند ماشینو روشن کرد راه افتاد وگفت: مگه راننده من نیستم؟



باسر جواب دادم



مگه من تورو نکشندم تو ماشین؟



بازم با کله جواب دادم



اراز-پس منو ماشینم هرجا بریم توام میای!



Ben odama eve gitmek zorunda ve benim yumuşak kazma Pstmv bugün akşam yemeği sipariş
-من باید برم خونه اتاقم و مرتب کنم امروزم شام با منه نرم پستمو کندن



آراز-شامو که اوکی دادی منم گفتم حل میکنم! اصلا اتاقتم خودم کمک میکنم چی میگی؟



-ها بچه پرودیگه چی؟،خودم



آراز- میدونم خودت چلاق نیسی !تو چه بخوای چه نخوای باید بیای پس چی؟از منظره لذت ببر



با کله مبارک اوکی و دادم بهتر از زیر اتاق تمیزکردنم درمیرم ،کی به کیه؟ اره خوب پینارام همینو میگه ،خوب بگه ،اتاقه خودمه بعدا مرتب میکنم.





گوشیشو دراورد زنگ زد به رستوران بعدم ادرسه خونه مارو داد داشتم به گوشیش نگاه میکردم یادمه هفته پیش نارینم از اینا خریده بود میگفت: یه مدتی بود امده تو بازار!



ولی نه یه جا دیگه هم دیدم یه بشکن زدم که آراز با تعجب منو نگاه کرد منم نیشمو باز کردم حتما میگه دیونس خوب بزار بگه!



این گوشی همونی که تو کمدم خاک میخورد



نه نه مال من نیست مال همون پسرس که بالا اورد همون روز شارژش تموم شد تنونستم برگردونم خونه ماام که از شارژ این گوشی پیدا نمیشد.



ولی در هر صورت بایدبرمیگردوندم.



چجوری ؟نمیدونم! حالا یه جوری










ادامه دارد..............













در نگــاهتـــــــــ چیزیستــــــــ که نمیدانم چیستــــــــ !
مثل آرامشـــــ بعد از یکـــــ غم..
مثل پیدا شدن یکـــــــ لبخند..
مثل بوی نم بعد از باران..
در نگــاهتــــــــ چیزیستـــــ که نمیدانم چیستـــــــــ !
مــن به آن محتــــــــــاجم

della.nik
1391,09,21, ساعت : 20:40
***


اراز- خوب بیخیال فک کردن اول بریم غذا یا بریم خرید؟



خودم دوست داشتم برم بِِلونمونم ،خیلی گرسنه بودم ولی با این حالجز تیکه انداختن کار دیگه ای نکردم




-من نمیدونم راننده شمایین!



اینو خوب اومدم کلاس گذاشتم نگه حوله ولی خوب با این حال این شانسه با من بدبخت کلا مشکل داره



اون داشت فک میکرد کدوم گوری بریم ولی شکم بده با قاراقور مقصدو نشون داد



اراز- خیله خوب پس اول غذا راهنمااا شکم شما شد
Eğer araba susturmak gibi kahkaha çok Mshkh oldu
خنده بلندی کرد تو سکوت ماشین خیلی مصحکه بود




یه خنده کج و کوله تحویلش دادم




اراز-عزیزم چه غذایی الان دوست داری بخوری؟ دریایی،گوشتی،غذای ترک،سنتی ترکیه،چی میخوری؟ هر چی شما بخوای




-نمیدونم تا حالا اینجا غذا نخوردم ......



Khylh Ben çıktıktan sonra iyi bir seçim ve dünya mutfağı ... Tamam ... yemek
اراز- خیله خوب پس به انتخاب من غذای ترک و بین المللی ..میخوریم... اوکی؟



-باشه!
آراز - اِ دیگه شل و وارفته نباش شوخی بود عزیزمم
اه باز گفت




ماشینو پارک کرد به سمت پلی حرکت کردیم ازش رد شدیم آراز دستمو گرفت منو کشونت طبقه بالا ، به سمت رستورانی که رو تابلوش نوشته بود:


رستوران اولوس 29Ulus:

با دید تنگه و پل نیشم باز شد بداخلاقیم یادم رفت
به قسمت غذای ترک و بین المللی

با اراز به سمت نرده ها رفتیم یه صندلی دونفررو انتخاب کردیم محوه تماشای منظره بودم حقیقتا خوش سلیقه بود ،خیلی ناز بود ،انقدر محو تماشاش شدم ،یادم نمییومد تا چند دقیقه پیش گرسنه بودم!

Gürültü hizmet Chrkhvndm kafa!
با صدای مزاحم پیش خدمت سرمو چرخوندم!

اووووووووف اینجا پیش خدمتش از منم خوش تیپ تر بود ایول تیپ


منو رو گرفت سمتم زبانشو نگرفتم چی بود برا همین بستم دادم دست پیش خدمت وگفتم:

اراز تو انتخاب کن!

اون بینوام امروز گیر من افتاده بود منو روباز کرد شروع کرد به گفتن اسمایی که من اصلا تا این سن نشنیده بودم ،چه برسه به خودنش!

اراز –از تو بعیده!

-چی؟

Sen okulu bırakmak, size Vaio doğa sizin için oldukça sıradan olmalı söylüyorsun!
اراز-تویی که تو طبیعت ترک درس میخونی این ویو باید برات خیلی عادی باشه!

اوه چه لفظه قلم .....!

-برای من تمام این منظره ها خیلی جالب ویدنیه! هر جا زیبایی خودش و داره


اراز-نچ نیست خانوم کوچولو اون یه چیز دیگست مخصوصا پشت دانشگاتون هتل استامبول!

راس میگفت هتل استامبول دقیقا پشت دانشگاهمون بود وفوق العاده زیبا


اراز تکیشو از صندلی برداشت خم شد رو میزارنجشو گذاشت روش با یه ژست خیلی شیک گفت:تا حالا رفتی؟

خنده ای کردمو گفتم:اهم

تعجب کرد، سرشو کج کرد وگفت:جدی؟!

-اره رفتم یه بار به نارین دوست دانشگام گفتم خیلی دوست دارم توشو ببینم اونم که حاضر اماده رفت گفت میتونیم با بچه های هتل داری بریم توش این که کاری نداره

راس میگفت خیلی راحت مثلاونا چند تا کیشه گرفتیم دستمون راه افتادیم تو اخه هفته ای یک باربازدید از بخش های داخلی وخارجی هتل بود ماام سر خر کج کردیم رفتیم واقعا عالی بود هم توش هم بیرونش.......!

تمام مدت که داشتم براش میگفتم نیشش باز بود وقتی حرفام تموم شد واسم دست زدو گفت:

Ama ben hala bana Evil Tvshv Zrngr başarılı olamadı, bakın!
اراز-ایول من هنوز موفق نشدم توشو ببینم ولی تو زرنگر از منی!

-تا حالا ندیدی؟

اراز- نه عزیزم قراره دوماه اینده یه مهمونی گرفته بشه منم از طرف شرکت به اون مهمونی دعوت دارم اگه دوست داشته باشی میتونی به عنوان همراه باهام بیای!

Cidden: genel tadı homo için elimden ölüm dedi oldu! Ben oradayım seviyorum!
کلی ذوق مرگ شد دستمو زدم به همو گفتم :جدی! من عاشقه اونجام!

اراز- خوبه حداقل عاشق یه چی شدی ببینم تو که با اون دوستت رفتی چرا هفته دیگه نرفتین؟

نفسمو پرصدا فووت کردم وگفتم:

Lu bir dahaki sefere bir disiplin kınama değiliz.
-نمیشد دفعه بعدش لو رفتیم توبیخ انضباطی شدیم.

اراز –موضوع جالب شد چه توبیخی؟

-با صدای بلند خندیدم انقدر که اشک از چشمام میریخت ، خندم و خوردم سرم و گرفتم پایین که خندم نگیره تمرکزم بیشتر باشه ،اون روزطبق معمول راه افتادیم بریم هنوز پامون و تو نذاشتیم که یکی با نارین سلام واحوال پرسی کرد همه با تعجب برگشتن که مدیر گروه نارین و شناخت مارو فرستاد مدیریت اون یاروام دوست باباش بود

مدیرم توبیخمون کرد چون خلاف مقررات انضباطی بود
شانسه ماس دیگه ملت تو روز روشن بین صد نفر تهدید میکنن ادماو چون اینجا مال نن جونشه کاری بهش ندارن حال ا ما....

گفتن باید دستشویی دانشگاه و بشوریم من که طی کشیدن واسم فرق نمیکرد تو رستورانم همین کارو میکردم ولی بیچاره نارین طی یه بار از دستش ول شد تمام ابای کف زمین برگشت روش،یه بار دیگه اومد طی وفشار بده طی سرخورد نارین تمام هیکل افتاد زمین موش اب کشیده شد، یه بارم داشت با دستش اواز میخوند دستش گیر کرد ناخن درست کردش شکست ،تمام این اتفاقات نارین شده بود میرغضب ........منم سرمو بس فشار داد بودم رو قفسه سینم خندیده بودم.... خیلی درد میکرد!

سرمو اوردم بالا دیدم اراز نیس یه کوچولو خم شد دیدم از شدت خنده قرمز شدودستشو گرفته به دلش خم شده زیر میز........این که اوضاش از منم خراب تره کار خرابی نکنه خوبه........

-خیله خوب اراز خنده بسته بلند شو.صاحب رستوران اخماشو کرده تو هم داره میاد اینجا فک کنم از خنده های تو دارن میدازنمون بیرون !

یه دفعه سرشو اورد بالا چون زیر میزبود سرش محکم خرد به میزواونم یه متر اومد بالا کلشو با احتیاط از اون زیر دراورد گفت:

اراز- ای ای سرم خیلی درد گرفت!

-حقته!

اراز-کو؟
با تعجب و خنده گفتم :


-کی؟

اراز-الی صاحب رستوران؟

-نیست حتما دید خطرناکی دررفت!

خالی بستم البته غذارو داشت واسمون سرو میکرد ولی خوب صاحب رستورانی در کار نبود!(الی خطرناک شدی!...بودم)

اون غذایی که اورده بودن خیلی خوشمزه بود ولی من نمیدونستم چیه همینجوری خودم

(مهمم همینه .........ندونی بخوری!)
همین طور که داشتم سالاد میجوییدم احساس کردم قیافه کسی برام اشناس با خنده سر تکون دادم نباید دیگه با زینت نشست و برخواست کنم انقدر به افکارش خندیدم سرم اومد
پسره از روپل رد شد و به سمت عقب برگشت با تایمازو اون دوقلوها شروع به حرف زدن کرد تا تعجب دیدم اشتباه نکردم اون اوکتای بود نوشابه پرید تو گلوم و به سرفه افتادم تا اوکتای چرخید سمتم سریع سرم و کردم زیر میز
تایماز ببینتم گردن برام نمیزاره
آراز- الی چی شد دختر ؟چرا خم شدی؟بیام بزنم پشتت؟
اراز از جاش بلند میشد کار خرابی میشد برای همین با بدبختی بیخیال سرفه کردن شدم اروم گفتم : خوبم خوبم
پاهاشون رو دیدم از کنار میز رد شدن
دختری که همراشون بود با ناز گفت : بریم تو سرده
اووو مامانم ایـــنا یکی بیاد کشته مرده های اینو جمع کنه
یکشون که مطمئنم تایماز بود گفت : بالا میشینیم
صدایی ازشون نیومد سرم و از زیر میز بیرون اوردم آراز برام اب ریخت به دستم داد
آراز- خوبی؟
با سر گفتم اره
تا اخر غذا دیگه برنگشتم پشت سرم و نگاه کنم


بعد جارو کردم محتویات بشقاب وسالاد با اراز نزدیک تنگه با احتیاط قدم زدیم وبعد رفتیم سمت خونه هرچقدرم اراز اسرار کرد بریم سوغاتی بخرم قبول نکردم و گفتم: احتیاجی نیست دیر وقته و این حرفااا ،بابت شام مثل یه خانوم تشکر کردم در ورودی باز کردم دستمو براش تکون دادم رفتم تو..... اونم با چند دقیقه تاخیر گازش و گرفت رفت.

کیسه محتویات چای وبرام اورده بود جلو در برداشتم با هزار بدبختی بلند کردم رفتم طبقه سوم ، از کت و کول افتادم با هن هن کیسه رو گذاشتم زمین کلید و بالا اوردم بکنم تو در که یهو باز شد.

Gori bugüne kadar hangi vardı?
ایتای-تا الان کدوم گوری بودی؟

حسابی شک شدم فک نمیکردم تا الان بیدار باشن

ایتای-چیه چرا حرف نمیزنی؟

منو کشید تو خواست درو ببنده که گفتم: چای بیرونه!

ایتای –بالاخره حرف زدی؟برو کنار ببینم کو؟

پینار-به به خانوم دیر میری دیر میای خوش گذشت؟

همه اینارو با صدای کش داری گفت

ایتای –تو ساکت ببینم .......الان ساعت 2

-خوب راه طولانی بود !من چی کار کنم؟

ایتای-عیبی نداره حالا برو ازین چای دم کن ببینم

-باشه ای گفتمو رفتم سمت اشپز خونه با قوری برگشتم

واه واه مردم چه شانسی دارن ...چرا چیزی بهش نگفتی؟ الان من بودم خشتکمو پروانه میکردی......

ایتای به خاطر این که الی عاقله ولی تو ...نچ

پینار-تو همیشه ازش طرفداری میکنی

ایتایو هل داد رفت سمت اتاقش دروباز کرد چرخید سمتم

پینار-درضمن الی خانوم تا فردا ببینم اتاقت مرتب نیست من میدونو تو...

رفت تو درو محکم بست

رفتم چای گذاشتم رو گاز همینجوری که داشتم لباسامو در می اوردم
ایتای گفت: الی و کار خدا موندم خدا این پینارو واسه چی افریده ؟شده بلای جون منو تو

هرخصوصیاته ضایه ای تو وجود این بشر جونه زده ولی واسه من استریل بازی در میاره چی میشد اینم مثل ما انگل باشه....

کلی خندم از دست این ایتای تا اونو وحشی نکنه ول نمیکه

ایتای- حرف که میزنه ........این دهنشو بازو بسته میکنه هاااا!........ بوی این سیر که از دهنش در میاد میگم :خدایا یا اینو لال کن یا من خودمو حلق اویز میکنم.

پینار-شنیدمــــــــا!زر نزن!

ایتای-گفتم بشنوی....چرا جیغ میزنی؟

پینار- میتونم جیغ میزنم!

ایتای-منم میتونم زر میزنم!

-از دست شماها؟

ایتای-کیا؟

-شما دیگه!

ایتای-شما یا ما؟

-ما!

ایتای-ما که میشیم همومون!

- اه خفه شو ایتای، توام نصفه شبی!

ایتای-منم نصفه شبی چی؟

-گیردادی سرم و میکوبم به دیوارااا!

ایتای-خوب بکوب !سرت خون میاد از حال میری ....منم خوابم میاد میرم !میخوابم تو میمونی....... اینجا! تا صبح خونت تموم میشه ،میمیری از سیرای پینار راحت میشی ،منم تا چند روز دیگه بهت ملحق میشم.

-ایتای جون عمه ات برو لا لا..........

ایتای-تا برام نگی نخبر نمیرم لا لا.........

-نمیگم!

ایتای-خب نگو تو اون اعصابو میخوام چی کار.....خودم سوژه زیاد دارم!

پینار-شمـــــــاها هنوز زنده این؟

ایتای-من اره ولی الی مرده!

پینار-کی تو میمیری؟

ایتای-چایی مرغوب میخورم بعد!

پینار-منتظرم!

ایتای-باش! اگه راس میگی از اتاق بیابیرون......

پینار-صدات نیاد!

ایتای -باصدای ارومی که فقط خودمون بشنویم گفت:دیدی نیومد......دلشو نداره جون دادنه تورو ببینه.

سرم و با تاسف تکون دادم .......اخه چی بهش بگم؟ از روانی گذشته به سادیسم رسیده!

شبو با کل کل های ایتای ویه چای خوش مزه تموم کردیم البته من نه ایتای ،باید میرفتم اتاق و مرتب میکردم فردا کلاس داشتم.











ادامه دارد.....................









بــادبــادک بــر بــاد رفتــه و مــن،دختــرکــی کــه زیــر سپیــدار ایستــاده!


بــر گــونــه اش، شقــایــق روییــده؛
لیــک،
ســرانگشتــانــش،
نــخ را رهــا نمــی کنــد

والا
1391,09,23, ساعت : 18:12
با خمیازه ای بلند بالا از خواب بلند شدم نگاه به ساعت گوشیم انداختم هنوز مونده بود تا کلاس ادبیات عرب یه جورایی از این درس خوشم می یومد درس عمومی بود همیشه سر این کلاس بحثای شیرینی میشد استاد از من که ایرانی بودم بیشتر به ادبیات ایران علاقه داشت بخصوص از رودکی
یه حمام ابگرم گرفتم و اومدم بیرون ایتای صبحانه رو اماده کرده بود با اشتهای زیاد خوردمش کیف میده کسی بیاد واست صبحانه درس کنه امروز از اون روزایی بودم که رو فرم بودم اگه هم کسی بخواد روزمو خراب کنه که وا ویلاس بدتر روزشو خراب میکنم
موهامو سشوار کشیدم و دم اسبی بستم چتری هامو هم به عادت همیشه ریختم رو پیشانیم یه ارایش کوچولو هم کردم
از اتاق اومدم بیرون رو به ایتای گفتم؟
-güle güle (بای بای)
-güle güle
یه سر پیاده رفتم به مغازه یه سلام و احوال پرسی کرد با زینت بعد از همون ور سوار سرویس شدم رفتم دانشگاه
با چشم دنبال نارین گشتم نبود اینورا به ناچار تنهایی رفتم روی صندلی وسط کلاس نشستم نمیدونم چرا ولی حس میکردم همه دارن منو به هم نشون میدم
دستی به موهام کشیدم شاید شاخ در اوردم خودم خبر ندارم(الی باز خل بازیت شروع شد ها)
با اومدن استاد تمام فکرمو دادم به درس
اخر کلاس هم استاد با زبان خوش ترکی گفت:

از نفعی:
Husrevi zisan ki hayl-i askerinin her biri
erdsir u behmen u Efrasyabi ruzegar
درلفظ ترکی:
خسرو ذی شان کی خیل عسکری نین هر بیری
اردشیر و بهمن و افراسیاب روزگار
مثل اینکه امروز نارین نمی یاد پوفی کردم و رفتم به سمت بوفه تنهایی مزه نمیده حوصلم سر میره تا 6 امروز کلاس داشتم
رفتم سمت بوفه و طبق معمول همیشه یه کاپو چینو سفارش دادم کاپوچینو به دست رفتم روی تنها میز خالی کنار پنجره نشستم طبق عادت همیشه به اطرافم نگاه نکردم حواسم تو کار خودم بود
بهتره یه زنگی به نارین بزنم گوشی درب و داغونمو بیرون اوردم و به زور شماره نارین رو از توش پیدا کردم معمولا هیچ وقت شماره حفظ نمیکردم
اه لعنتی گوشیش هم که خاموشه
یه صداهایی پشت سرم شنیدم یکی داشت با صدای بلند حرف میزد
-بچه ها گوشیشو میبینید باور کنید مال 10 سال پیشه بیچاره پول نداره یه گوشی واسه خودش بخره نمیدونم با چه رویی اومده این دانشگاه
صورتم حسابی قرمز شده بود این یعنی با من بود خوب شناختمش با عصبانیت نگاش کردم
-اوه اوه زشت بود وقتی عصبانی بشه که بدتر زشت میشه
و خودش شروع کرد به خندیدن چندتا دختر هم دورش بودن
تو یه تصمیم انی از جام بلند شدم وتمام کاپوچینوی داخل لیوان رو خالی کردم رو سرش خدا رو شکر که سرد بود
خنده رو لب همه خشک شد و با ترس به هم نگاه میکردن.....



ادامه دارد.....




در قسمت اینده:


با چشمای به خون نشسته نگاهم میکرد عجب کاری کردم حقشه تا حالا کسی تحقیرم نکرده
-اگه من حسابتو نرسم تایماز نیستم
کاپوچینو از سر و روش میریخت از روی صندلی بلند شد اهسته می اومد طرفم....



بقیه شو دیگه باید دنبال کنید چی میشه:mrgreen:
یه نقدی چیزی هم بکنید:-2-16-:

della.nik
1391,09,24, ساعت : 18:14
***


من نمیدونم چرا همه ازاین میترسن...؟!
(خوبه خوبه جرات داری بلند بگو...خوبه خودت فهمیدی کی بود نزدیک بود کار خرابی کنی)

از گرمای صورت و بدنم کم شده بود لبخند ی زدم بهش نگاه کردم وقتی عصبی میشم میزنم به سیم اخر هر کاری ازم برمیومد خب میخواست شخصیت منو زیر سوال نبره، با تعقیر رنگش لبخند و جمع کردم


دستشو اورد بالا کشید به صورت شش تیغ اش قطرات کاپوچینو از سرو صورتش میچکید حتی به لباسشم رحم نکرده بودم به دخترا نگاه کردم سرم و براشون کج کردم هر کی اینجا از خواب بلند میشد 10 20 تا دختر دنبال خودش راه مینداخت.

Onu ikiye katlandı öfkesi altında Mavileşmeye başladı tekrar gülmek oldu, Peru Smtsh ben bir gövde yanında yürüdü
با این کارش دوباره خندم گرفت رنگ صورتش کبود شدو خشمش دوبرابر شد، پرو پرو رفتم سمتش با یه تنه از کنارش رد شدم

خنده ریزی کردم زمزمه وار گفتم: اینم که سوکس فاضلابشونه هیچ کاری ازش برنمیاد
موهامو با دست کنار زدم خود به صورتش کمی خیس شد اما مهم نبود می ارزید اینطوری خشکش بزنه و حرفی واسه گفتن نداشته باشه.



باحالت دو رفتم سمت طبیعت خودم خیلی خوشحال بودم کیفمو تو هوای تکون میدادم با حالتی مسخره راه میرفتم انگار انرژی مضاعف گرفته بود از اون حالت کسلی دراومدم الکی میخندیم وبه کسایی که باتعجب نگاه میکردن لبخند میزدم
به نرده ها که رسیدم دستم و گرفتم بهش و خودم و به جلو کشیدم خم شدم تو ابو نگاه کردم

خیلی زلال زیبا بود تصویر خودم و توش میدم کیف میکردم خیلی خوب بود مثل من
زرنزن الی


رو یه پا چرخیدم خنده رو لبام خشک شد


تایمازاز اون فاصله فحش میداد و با یه مش دختر های ندید پدید میومدن سمتم
البته ناگفته نماند با یه قفل فرمون !
-اینو از کجا اورد...؟لعنتی!


یا قمر بنی هاشم ....این دیگه کیه ؟میخواد منو با اون بزنه همش تقصیر خودشه به من چه؟
ثابت تو جام واستادم به نزدیک شدنش چشم دوختم اون دخترای عوضی ام هی تحریکش میکردن ومرتب چیزهایی میگفتن
یهو چیزی تو ذهنم گفت: الی الی فرار کن.... هیچ کس به دادت نمیرسه


ذهنم به کار افتاد باید جیم میشدم سری خودمو جم و جور کردم واماده فرار

Taymaz - kız bok Ben senin işgal ne halt dökmek mi?
تایماز -دختره کثافت چه غلطی کردی رو من ات اشغال میریزی؟

Ben elleri o Palrzshm kavun açtı senin hatan kimse ne bana geri Vgftm Hmynjvy kustu geri gelmek zorunda kaldı.
همینجوی که عقب عقب میومدم دستامو بالا اوردم وگفتم : به من چه اخه تقصیر خودته هر کی خربزه میخوره پالرزشم میشینه.



تایماز-پای کجا؟

-لرز!

تایماز باصدای بلند عربده کشید ........چرا چرت پرت میگی..؟ من امروز تورو ادم نکنم ولت نمیکنم دختر احمق!

یه کوچولو عقب تر رفتم و گفتم :هیچ کس نتونستی توام نمیتونی.

کمی مونده بود به پل برسیم همینجوری با هم کل کل میکردم که یهو یقه لباسو گرفت کشید سمت خودش سری دستمو اوردم بالا گذاشتم رو سینش با این کارم هم تعادل من بهم خورد هم اون

اون با باسن افتاد زمین منم از پشت افتادم رو یه چیز نرم سرم محک خورد جایی بد درد گرفت دستمو گرفتم به سرم


--خرسه گنده پاشو از روم له شدم دختر جیغ جیغو ...اه !

Arkamda dönüp korkuyla uyandım, ben biraz geri gitti.
با ترس بلند شدم چرخیدم به پشت سرم نگاه کردم کمی عقب رفتم.

اوکتای هم بینیشو چسبیده بود هم شکمش و مثل همیشه رو پل خوابیده بود با یه حرکت سری تو جاش نشست دوتا دستشو کرد تو موهاشو گفت:اخه من از دست تو کجا فرارکنم ...؟ ازاون موقع که اومدی ارامشمو بهم زدی.
-اخه پل جای خوابه
اوکتای- شرمندتم شدم چوب بیار بزن
-حالا بعدا دیگیر این رفیتقم


تایماز پا شد، حالت دفاعی گرفتم رفتم پشت اوکتای واستادم زل زدم بهش.

تایماز-من باید یه درس حسابی بهت بدم........وقتی از اینجا اخراجت کردم اون موقع میفهمی!

نه چرا اخراج زجر کشت میکنم خودت با پای خودت فرار کنی حالا میبینی دختره نفهم.

اوکتای-شما دوتا هنوز ول نکردین همدیگرو این مسخره بازیا چیه؟



تایماز-اوکتای واقعا به این میگی مسخره بازی؟ بیا برو کنار من حال این و بگیرم واسه من دم دراورده رو من کاپوچینو میریزه

مثل یه بچه 5ساله که شکایت دوستش و به مامانش میکرد ، همینطور که حرف میزد یاد اون کاپوچینو افتادم که قطرهاش الان خشک شده بود سرو انداختم پایین ریز خندیدم.

تایماز-ببین ببین داره به ریش من میخنده

دوباره وحشی شد
-عجب خبطی کردم خندیدماااا ای بابا سریش


قفل فرمون و گرفت بالا با چند تا قدم بلند اومد سمتمون داد بلندی کشید گفت : به من میگی سریش واستا تا حالیت کنم
منم که دیدم اوضاع خیس خیته پا به فرار گذاشتم و گفتم : به همین خیال باش منو بگیری
با این حرفم اونم بیشتر تحریک شد افتاد دنبالم انقدر دویدیم بهم متلک انداختیم،شاخ وشونه کشیدیم نفس واسمون نمونده بود
راه رفتم شده بود زیگزال
-جون مادرت نیااا نمیتونم نفس بکشم
تایماز با عصبانیت داد زد : مادر کیلو چنده واستاااا با هم حرف بزنیم
-تو دیگه کی هستی براش ارزش قائل نیستی
Ben konuşmak için zaman bilmek ve ne zaman elimle Bdhaa
وقتی این حرف و زدم نمیدونستم بعدهاا با کی طرف ام
نفس عمیق کشیدم گفتم : واستم بیای با اون قفل فرمون که نمیدونم کدوم بی پدری داد دستت بیای نفله ام کنی عمرااا



با این فکر اونم خسته شده اورم تر دویدم اونم از فرصت استفاده کرد با یه حرکت کلاهه کاپشنم و چسبید کشید سمت خودش یه جماعتیم دورمون جم شدن اینا از کجا پیداشون شد تا اونجایی که یادمه ما مسابقه دو گذاشتیم سر یا مرگ یا زندگی اینجا از کدوم تویله ای ریخته بودن بیرون خدا داند














ادامه دارد.............











نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..

چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..

هر روز تكراریست

صبح هم ماجرای ساده ایست

گنجشکها بی خودی شلوغش می کنند

عمر من قد نمیدهد

به سفرت بگو كوتاه بیاید

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!

della.nik
1391,09,24, ساعت : 18:17
***


از پشت افتادم زمین تایماز نفس نفس میزد خم شد زانوهاش و به دست گرفت وگفت :تا حالا دختر سرسختی مثل تو برنخوردم خیلی سرتقی بچــه

عرق اش افتاد رو صورتم چندشم شد
صورتمو جم کردم چتریاها بلند شدم و با دست مهار کردم تا خوب ببینمش ،بهش نگاه کردم.

چند دقیقه زل زد به چشمام گشاد شدم یه نفس عمیق کشید رفت کنار چند بار ایستاده نگاهم کرد سرش و چرخوند.
راهش و کشید رفت به همین راحتی


از کارش تعجب کردم چرا این کارو کرد نه به اون دنبال بازی نه به این حرکت اش به قول نارین پدر و مادرم و باید میاورد جلو چشمم بعد بیخیال میشد..؟اووف ملت کم دارن
همین طور که داز کشیده بودم چرخیدم رو شکم رو زمین خوابیدم دست زیر چونه شدم از پشت نگاهش کردم


جمعیت متفرق شدن رفتن پی کارشون انگار سینما تموم شده باشه .
İyi kar aksi takdirde emmek olurdu yerdeydi
خوبه برف رو زمین بود و گرنه الان خورد میشدم


شروع کردم به تکون دادن خودم برف وخیسیش رو لباسم بود دستمو کردم تو جیبم باید میدیدم ساعت چنده...؟!

جفت جیبام و گشتم نچ نبود که نبود کجا انداخته بودم اون لامصب و..؟


Görünümlü Beni takip?
--ببینم دنبال این میگردی؟

با ترس برگشتم اوکتای بود گوشیمم دستش

تا نگاهم و دید گرفت سمتم یه کوچولو جلو رفتم خواستم ازش بگیرم که گفت: دومین اخطار با دم شیر بازی نکن! آقا شیره دندون های تیــزی داره فرو کنه تو بدنت گوشت و استخون حالیش نیست پاره و پوره میکنه مخصــوصا الان


گوشیو گرفت سمتم بازم خواستم بگیرم کشید :الان روفرم نبود خانوم کوچولو ولی بعدا رو فرم میاد اون موقعه اس که درسی بهت بده که تا حالا تو هیچ کتابی توسط هیچ استادی تدریس نشده باشه
Ben gerçeği zarar söylüyordu


راست میگفت یه چیزیش بود

بازم گوشی و گرفت سمتم بازم کشید ،اینم بازیش گرفتا هااااا

اوکتای-میدونم کنجکاوی بدونی چش بود همینو بهت بگم که چشمات ..........خیلی شبیهش هست اون از این چشم ها متنفره میفهمی ؟..متنفر


اندفعه بازی نداد یه نگاه عمیق کرد و گوشیو پرت کرد سمتم از کنارم رد شد رفت قبل از اینکه دور شه با خنده گفت : رستوران عالیه من عاشق منظرشم نمیدونم چرا یه مدت شدی جن هر جا میرم هستی با اون صدات سقف همه جارو پایین میاری
-اوخی چه ناز خندید کثافت بی شرف خودش سایه اس به من میگه جن بود تا سر میچرخوندی جیم میشد هر چی داغونه دور ور منه اه


ساعتو نگاه کردم محکم زدم به پیشونیم که اخم دراومد دیرم شد بازم مثل همیشه
سریع چرخیدم به سمت ساختمون برم
- اِ اشتباه اومدم
دوباره به همون جای درگیری برگشتم دوییدم تو ساختمون



***




تو کلاس کلافه بودم ، نمیدونم چرا ؟ خفن داشتم میمردم، نه میدونستم فوضولیم گل کرده باید میفهمیدم چشمای من چی؟کی؟کجا!جریان چیه ..!


توراه خونه بودم که گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود سری دگمه اتصالو زدم

-بله بفرمایید؟

Hatta muz mezar nelerdir
--زهرمار کدوم گوری هستی؟

-الو نارین تویی ؟تو کجایی ...؟مارو علاف کردی ، من تو گور تو خوابیدم تا بیای برم خونه!

یه قهقهه زدو گفت :پس نگه دار تا بیام !رفتی یونی؟

-نه مثل تو پیچونم! کپه مرگم و گذاشتم خونه پادشاه سوار بر قاطر سفید دیدم


Üzgünüm, kimseye gelip olamazdı!
نارین -ببخشید با کسی بودم نتونستم بیام!، شنیدم کولاک کردی خفن بالاخره اون چشمای آبی به دردنخورت یه کارایی کرد!
چرخی تو خیابون زدم با حنده گفتم: تو که شنیدی حرف حسابت چیه ...؟!ولی شــاعر میگه شنیدن که بود مانند دیدن.



حالا اینارو ول کن ناریم جونم چه خبر ..؟ چی کار میکنی ..؟ خوبی..؟ خوشی..؟سلامتی ..؟
نارین- اووو کی میره این همه راهوو؟
-اگر خدا قبول کنه با هم
Eğer şüpheli nelerdir
نارین- چیه مشکوک میزنی
-یه خواهشی ازت دارم!

نارین –میگم، معدب شدی!امروز غذا از ته خوردی به سر رو دل کردی بگو میشنوم

Sen, hızlı hızlı, hızlı kelime almak için hak etmiyorum, o zaman ben can sıkıcı Sharzhh Gvshytv istiyorum olmayın demek!
-لیاقت نداری باهات هم کلام شم زود ،تند ،سریع میگم مزاحمم نشو بعدش شارژه گوشیتو میخوام!
برای اولین بار جوابمو نداد و گفت : واسه چی میخوای؟



برخلاف تصمیمم تمام جریان و از پشت تلفن براش گفتم ،اونم بهم اطمینان داده بود صاصبش و واسم پیدا میکنه.




گوشی و بردم دانشگاه تا کارم و راه بندازه!
نارین نزدیک نیمکت شد از فاصله یک متری شاژرو پرت کرد گفت : بیا اینم شارژر ، گوشیو که اوردی؟
شارژ و رو هوا گرفتم زدم به گوشی



-اره بیا عزیزم ، ممنون به زحمت افتادی دمت گرم میخوره
باهم رفیتم تو سلف شارژو زدبه پریز بعد از چند ثانیه گفت : بیخیال یه شاژر این حرفارو نداره کاری نکردم!



-به هر حال اگه تو نبودی عمرا میتونستم پیدا کنم صابش و!



نارین-هنوزنیافیم صاحبو.......!



-هی من هیچی نمی گم میگم بزار باشخصیت باشم هی بگم خواهش، مرسی ، عزیزم ، جانم ، زهر مار گرفته ورپریده بزار این دهنم صامت بمونه صداش درنیاد توام ول نمیکنی هی میگی الی جان عمه ات بیا منو بشور پهن کن رو دیوار سلف .. حقا ادم نیستی.



Halaa bitkiler vardı
نارین -اهان حالاا شد!



سرمو با تاسف تکون دادم دستمو به چتریام کشیدم، خودم و ول و کرد رو صندلی دستمو گذاشتم رو پشتی صندلی!





نارینم نشست و گفت:حالا بزار روشن کنـــم، مدلش قدیمیه الان دوتا مدل جدیدتر اومده!



-جدی؟!.....چه زود!



نارین-چه زود ..مگه چند وقته دستته؟



یه دوماهی میشه
نارین محکم کوبید پس سرم گفت : دوماهه این دستته صدات در نمیاد یعنی از فضولی نترکیدی این مرتیکه مست چرا پی گوشیشو نگرفت ؟درضمن علم پیشرفت کرده جیگر!



همین جوری داشت با گوشی ور میرفت سرم و متمایل کردم سمتش ببینم چی کار میکنه؟
-خب چی کار کنم راستش نارین یادم رفته بود جون توو




داشت رمزهارو روش امتحان میکرد!



نارین-اه چرا باز نمیشه؟
-شرمنده یادم رفت رمز و ازش بگیرم
نارین خندید و گفت : اهان باز شد حال کردی نه حال کردی به من میگن نارین رمز باز کن من یه زمانی در گاوصندوق باز میکردم این رمز الکترونیکی ها که دیگه برای ادمی مثل من کاری نداره
- از این پس نام تو نارین رمز باز کن است ، خفه بمیر ببینم نارین همچین از خودش تعریف میکنه اگر سرم تو گوشی نبود میگفتم راست میگی دیگه 12345 کاری داره ..؟ مبگم یارو بد شوت میزد اخه کدوم آدم عاقلی همچین چیزی میزاره.
نارین محکم به پهلوم زد گفت : خفه.. اوووف این تیتیش ناناس کیه ؟ عجب تیکه ایه؟



برگشت سمتم و گفت:الی مطمئنی طرف پسر بود؟



-اره چه طور مگه؟
سرم و به سمتش بردم با ارنج نگهم داشته بود نمیذاشت ببینم
- اه دست دازتو بکش ببینم طرف کیه




نارین- بیا ببینم نشناختی میزنم تو سرت مبارکت!



گوشی و به سمت خودم خم کردم به چهره دختری که رو صفحه گوشی بود نگاه کردم بدون اینکه بدونم طرف کیه گفتم: این باید آزاد باشه!



گوشی وباشدت کشید سمت خودش و با ابرویی بالا داده گفت:ای ای الی ناقلا، راس میگیا میگم شبیه یکیه عوضی بیشعور از کجا شناختی ..؟ هاا باید این طرفا دیده باشیش پس اوکتای درست حدس زده بود چشمای اون نکبت..




یه ان ساکت شد ...صورتم و بردم جلو ببینم سکته نکرده باشه



نارین-الــــی ور بپری چه سورپرازی!..یعنی ما از این پسر خاله برنیومدیم آشغال یک کلام نگفت گوشیش مفقود العسر شده ای ای ناکس شیطون میگه هااا..نه چی میگه شیطون چرت و پرت میگه تو میدوستی این دوست دختر اونه ..؟ یعنی این گوشیی مال اونه؟شایدم نباشه این دختره همه جا دستش تو کار بود رو هم رو هم دوست پسر داشت ، پوووف





همینجوری برا خودش هذیون میگفت منم سر در نمیاوردم چی میگه ساکت با قیافه ای بغ کرده نگاهش میکردم ببینم افکار به درد نخورش سرو سامون میگیره به من بگه چه خبره یا تا شب یکه تاز قراره بره یه نیش ترمزم نزنه مارو تا جاایی برسونه اخرشم خودم باید دست به کارشم
!



نارین- بزار برم تو:



Contactstesh

نارین-نــــه شمارهاش نــــی !ای درد گرفته کارت به جاایی رسیده شماره منو پاک میکنی؟نشونت میدم










ادامه دارد..................











http://static.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-14-02-26/20/9d1c524e653ee52a71dff539b4ab4d8d-425
ﭼﻪ ﻋــﻤﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ "ﻧـــﺖ" ﻟﻌﻨﺘﯽ
ﺗﺒﺎﻩ ﻧﺸﺪ!!

ﻓﮏ ﮐﻦ ﺣﺎﻻ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﻢ ﻧﻮﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺩﻭ
ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎﻡ ﻻﯾــﮏ ﺧﻮﺭﺩﯾــﻢ ...

ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺩﻭﺳﺘﻤﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿــﻢ؟؟

ﻓﮏ ﮐﻦ 100 ﻧﻔﺮﻡ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ
ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺍﺩﺩﺕ ﮐﺮﺩﻥ...

ﺑﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻧﺖ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﻧﺎﻣــﺮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ؟؟

ﻓﮏ ﮐﻦ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﭼﺖ
ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻏﺶ ﮐﺮﺩﯼ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻄﺎ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ
ﺷﺪﯼ،ﺑﻮﺳﺸﻢ ﮐﺮﺩﯼ...

ﺗﻠــﺨﯿﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﺕ
ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺗﺎﻗﺘﻮ ﮐﺠﺎﯼ ﺩﻟﺖ
ﺟﺎﻣﯿﺪﯼ؟

della.nik
1391,09,24, ساعت : 18:37
***


O Chyzs Mine eğer! Evet ...! Özellik öyle.


نارین- حتما مال اون چیزس..! اره ...! مال خودشه



چرخید سمتم با داد گفت :



نارین-اصلا بگو ببنم تو آزادو از کجا میشناسی؟



-باحالت دفاعی خودمو نشون دادم گفتم :من!؟ اصلا اونو نمشناسم!



نارین-اِاِ تو همونی نبودی گفتی؟ این که آزاده؟ این باید همون باشه و از این حرفااا؟





-چرا من اینو وقتی اون پسره مسته هی آزاد آزاد میکرد شنیدم....نارین من حرفات سر درنمیارم مینالی ببینم چی شده یا نه؟!



نارین-پس گوش بگیرتا بگم......



با تکون دادن سرم نارین شروع کرد.



نارین- روز مسابقه رو یادته؟
سرمو تکون دادم.



هفته پیشش این پسره با دوست دخترش بهم میزنه مثل توپ تو کل دانشگاه میپیچه دختر بدجوری شیداش بوده،این تا تنها دوستایی بودن که تا 3ماه با هم بودم ، ازش خیلی بعید بود خیلی تنوع طلبه،دوستیش با دخترهای خوشگل مشگل به یه هفته ام نمیرسه چه برسه 3ماه
- وا به این نمیگن تنوع طلب میگن سادیسمی
Narin - Beni kesmeyin konuşmak için sevmiyorum, ben şahsen rahatsız kadar Qlsh sanmıyorum!
نارین- حرف منو قطع نکن خوشم نمیاد ، من خودم به شخصه داشتم به عقلش شک میکردم،تا اینکه بهم زد بازم کلی تعجب کردیم !
لبمو کج کردم




اینا بهم میزنن..آزادم دانشگاه و ول میکنه میره، چون چی؟،چشم دیدن دوست پسرشو با دختر جدید نداره، میگفتن بدجوری عاشق اینم شنیدم تایماز خیلی اذیتش کرده دلیل داشته واسه کاراش من یکی از حرفاش چیزی نفهمیدم کلا آدم تعطیلیه هر کاری دوست داره انجام میده نکته عجیب و غیر قابل باور درست همین جاس ، هفته بعد تمرین خبر میرسه آزاد ...خودشو دار زده ......تویه نامه توضیح داده همش تقصیر اونه!



-کی؟ اصلا چرا خودکشی راه بهتر نبود..؟دختر مگه خره میشست زندگیشو میکرد عشق و عاشقی واسه آدم نون و اب میشه نه بابا طرف خل وضع بوده روانی یعنی زندگی ارزش داغون کردن خودش و برای همچین ادم سادیسمی که نمیتونه خودش و نگه داره با یه دختر باشه و داره ...؟ من که میگم نه زندگی یعنی زندگی کردن یعنی عشق حال و خز بازی.




نارین-اه وسط حرفم بپریااااا



یعنی دقیقا همون روزتو خونه مجردی دختره باهم یه دعوای خیلی سخت و یه مشاجره وحشتناک داشتن اینارو همسایه هام تایید کردن.



Nasıl bildin
-تو از کجا میدونی؟



نارین –الی خفه میشی یا نه ..؟ همچین بی نصبت نیستیم خب .



-ای بابا نارین منو توکف گذاشتی، نگفتی طرف کیه؟



نارین-کدوم طرف؟!



-نه... دوست پسره کیه؟!



نارین-یا تو واقعا تعطیلی یا زیادی تو خودتی!



-تعطیل که نیستم تو درست نمیگی من حالیم نیمشه!



کل دانشگاه فهمیدن هیچ کس طرفش نمیرفت هار شده بود اساسی ،ولی تو رفتی خیلی خری الی روانی تر از تو خودتی با یه سگ پاچه گیر دعوا راه انداختی درست زمانی که طرف دیونه اس.



Ben! Ben yanlış gitti nereye gitti? Kimi kavga ettiniz? Ben bir baba borçlu olduğunuz bir şey
-من من! کجا رفتم ؟من غلط کردم؟ من با کی دعوا کردم؟ ای بابا یه چیز ام بدهکار شدیم ؟



نارین-پس من یه ساعته چی میگم طرف تایمازه !



دهنم از تعجب واموند یعنی تا الان داشته درمورد این یارو خطرناکه میگفت؟



نارین-دهنتو ببند ....لوزالمعدت معلوم شد!



-میدونی نارین ازاین تایمازه هر کاری بر میاد مگه ندیدی منو میخواست ترور کنه؟



نارین-من ندیدم ادنان دیده ، ولی با این حال با اطمینان بهت میگم تایماز هیچ کارس




-ای بابا ادنان دیگه کدوم خریه؟ توام هی طرف تایماز بگیر




اخماش و کرد تو هم وگفت: درست صحبت کن! دوست پسرم دیگه،پسر عموی تایماز!



-هان حالا فهمیدم پس اون روز اومده بود پیشه تو؟



نارین-اره اوکتای ادامه ماجرارو گفته!



زیر لب زمزمه کردم:پسره موزی!



خندیدو زد به شونم وگفت:



تو باغ نیستی اگه الان سالمی فقط به خاطر اینکه تو این مدت تایماز فکرش مشغوله وگرنه خفت میکرد،کسی جرات نداره بهش چپ نگا کنه!



ولی حسش نبوده وقتیم چشمات و دیده فهمیده خیلی شبیه آزاده اون از آزاد متنفره فقط فقط به خاطر کرم ریختن باهاش دوست شده بهم زده ولی اصلا فکرشم نمیکرد این دختره انقدر دله باشه




با ناباوری چشم دوختم بهش :ولی اگه شبیه بود که باید لت و پارم میکرد!



نارین-اره!



-چی اره؟



نارین-باید لهت میکرد ولی ترسیده واست اتفاقی بیوفته جدی جدی ادم کشته باشه



-توکارفکرخوندنم افتادی ،خب دیگه چیا بلدی؟



نارین-بخواب بابا ، تایماز به ادنان گفته....ادناننم به من..منم به تو ..درضمن این اتهام ام هنوز روش هست!



سرمو بهش نزدیک کردم وگفتم: کدوم اتهام؟



زمزه وار گفت:



که دوست دخترش و کشته!



-نـــــــه!



نارین-اره جانم اره!



-الان چی؟نارین رفع اتهام نشده!


نارین-نچ
- اوه اوه با چه یاغی ای در افتادیمممم.
نارین- ولی رفع میشه من میدونم
- برو بابا















ادامه دارد...............












این روزها جای خالی تو را با عروسکی پر می کنم!!
همانند توست...!
مرا دوست ندارد...!
احساس ندارد...!
اما هر چه هست...
دل شکستن بلد نیست...!
من هم همین را میخواهممم.....!

della.nik
1391,09,24, ساعت : 18:41
***




حالا که فهمیده بودم این وسایل مال تایمازِ دوست نداشتن پیشم بمونه باید بهش برمیگردوندم نباید یک روز دیگه تو این خونه میموند.




صبح باخستگی از خواب پاشدم بدنم بدن درد شدید داشتم ، از اون روزا بود که دوست نداشتم از تخت بیام پایین چاره ای نبود بعد کش و قوسی که به بدنم وارد کردم ، لباس های خونگیم و دراوردم همینجوری خواب آلود به سمت کمد رفتم شلوار مشکیم و پام کردم یه بافت سفیدمشکی که مامان برام بافته بود تنم کردم به چند دست پالتوم نگاه کردم ناچار مشکی و برداشت رفتم سمت کیفم اونا با پاکتی که از شب کنار گذاشته بودم برداشتم راه افتادم سمت آشپزخونه هرچقدر فک کردم صبونه چی بخورم به نتیجه نرسیدم زدم بیرون کتونیم و پوشیدم از پله ها سرازیر شدم.
Ben bana odaklanmak olmasaydı kimse bir üstünlük ulaşacağı açtı kapıyı.



دستمو دراز کردم درو باز کنم که یکی بازش کرد یه اقایی اومد تو انگار حواسش به من نبود.


سیم هندست تو گوشش بود این دیگه کی بود؟ من نمیشناختمش!


باصدای بلند داد زدم: اقا کجا...؟!


بینوا خیلی جاخورد کم مونده بود نونای تازش با ظرفی که دستش بود بریزه رو زمین


اقا- خانوم این چه طرز صدا زدنه داشتم سکته میکردم!
afedersiniz



منو ببخشید!


اقا- یواش دیگه کم مونده بود اینا بریزه؟


Sağ tarafı benim özür var görünüyor
با قیافه حق به جانبی گفتم: من که معذرت خواهی کردم!


اقا-بله حالا امرتون و بفرمایین؟


میخواستم بگم قرض مزاحمت بود که حمدا.... حاصل شد ولی بیخیال شدم.


-بله میگم شما مال اینجایین؟


اقا-به نظرتون اگه مال اینجا نبودم کلید داشتم؟


راس میگفتا........ خاک برسرمن خنگ!


-نه!


اقا- حالا اجازه میفرمایید؟


-نه ..یعنی بفرمایید ببینم شما کی هستین؟
لبخندی زد دستشو اورد جلو گفت: من محمد هستم با دوستم اینجا زندگی میکنیم از ایران اومدیم برای ادامه تحصیل به کشور زیبا شما سفر کردیم



وای اسم ایران که اومد چشمام برق زد من عاشق این شهرم مامانم اصالتا مال تهران بود


دستمو تو دستش گذاشتم خودم و با دوستام و معرفی کردم اونم بهم نون تعارف کرد کمی برداشتم ،تشکرکردم و راه افتادم.




هوا خیلی سرد شده بود سگ و میزی از خونه در نمیومد ببین دیگه من چه جنسه خرابی دارم به خود خرمم رحم نمیکنم، منم حسابی لرز کرده بودم، سرعتم و بیشتر کردم تا با راه رفتن بدنم گرم بشه از سرما درامون باشم.
چند روز پیش که افتاده بودم رو برفا بدنم کوفته بود ، انگاری سرمارو خورده بودم



جلوی رستوران بلافاصله درو باز کردم پریدم تو زینت پشتش بهم بود سری برگشت هی بلند کشید گفت چه مرگته این چه طرز اومدنه؟ بعدش یه سلام مزخرف داد سرش و انداخت پایین رفت چند وقتی بود باهام سرسنگین بود ،مثل سابق نبود، یک راست رفت سمت رخ کن ازم دلخور بود خوب به درک چی کار باید میکردم که نکردم ..؟ هرکاری برا جذب رضایتش کردم جواب نداد.


به همه صبح بخیر گفتم رفتم سمت رخ کن.


تا من وارد شدم زینت عزم رفتن کرد


-زینت نمیخوای این رفتارت و تموم کنی؟


زینت- نه این رفتارم و دوست دارم


همین طور که لباس هام و عوض میکردم شماتت بار گفتم: ولی من دوست ندارم، اگه واقعا فکر کردی من هرروز راه میوفتم پشتت هی منت کشی میکنم سخت دراشتباهی خودت میدونی کاری افراطی و دوست ندارم یا تمومش میکنی یا دیگه نه من نه تو!
Bu ahlaki bir koku beni, ciddi Thdydh olsun biliyorum da bulunuyor
درضمن این یه تهدیده جدی بگیر اخلاق گند منو میشناسی



خیلی سری وسایلم و چپوندم تو کمد باشدت درش و بستم جلو تر از اون زدم بیرون از کنار سوزان که با تعجب نگام میکرد رد شدم رفتم تو آشپزخونه تا میزو بچینم.


Birkaç zamanlarda birisi ağır bir bakış yapmak zorunda hissetti
چند بار درحین کار نگاه سنگین کسی روم حس میشد.


یا من خیالاتی شده بود یا واقعا این جوری بود نمیدونم



با بی حوصلگی دستمال و برداشتم دماغم و تمیز کردم اینم امروز با ما چپ افتاده!


Çok erken gün geçirdim beri tersine, daha iyi ve er biz kurtulmak
برعکس روزای دیگه زمان خیلی زود سپری میشد،بهتر زودتر شر و میکنیم!


با کمک سوزان یکی از خدمه که به تازگی بهمون ملحق شده بود ظروف خالی از غذا رو به اشپزخونه انتقال دادیم در حین کار با همم حرف میزدیم و اروم و بی خیال میخندیدم!


دخــتر خوبی بود ، برعکس من خیلی خانوم و مهربون بود زود با کسی گرم نمیگرفت خیلی روش کار کردم
Eğer bir kız veya kadın Khvdtvnh var mı
اختیار دارین الی خانوم خانومی از خودتونه!


تا12 یه ساعتی وقت داشتم امروز کنفرانس داشتم میخواستم یه مرور بکنم از سوزان عذرخواهی کردم رفتم سمت رخ کن تا کمد و باز کردم وسایلم حمله کردن سمتم با دست مانع افتادنشون شدم چسبیدم به کمد
خیله خوب مگه ادم فضایی ها حمله کردن...؟


یکی یکی تا کردم گذاشتم سر جاش کتابم و درآوردم شروع به خوندم کردم اواسط اش بود که زینت اومد تو سرم پایین انداختم بی توجه بهش به کارم ادامه دادم یک کم این پا اون پا کرد وگفت:


میشه یه ثانیه کتابت و بزاری کنار؟


فینمو کشیدم بالا صدای بدی داد خیلی چندشم شد گفتم: اهم


زینت-خب میدونی نباید به دوستت حسودی میکردم، اخه من خیلی دوست دارم، دوست نداشتم اون از راه نرسیده صاحبه تو شه، میفهمی چی میگم..؟!


منظورش شب خوابیدن نارین بودااااا!
اخم کردم خودش میدونست چقدر از این کلمه بدم میاد زمزمه وار گفتم : با نفهم طرف نیستی
هل کرد خواست حرفی بزنه دستم و بالا اوردم بدون اخم گفتم: کسی صاحب من نمیشه ما باهم دوستیم همین!


زینت-میدونم ..میدونم ولی خوب چی کار کنم...؟
لبخند گله گشادی زدم گفتم :



هیچی بیابغلم!


زینت-ها!؟


-چیز غیرقابل انجام گفتم ؟میگم بیا بغلم آشتی کنیم!


از خدا خواسته امد سمتم از جا پاشدم سفت بغل اش کردم.


-خیله خوب آب لمو شدم ولم کن.


داشتیم دل میدادیم قلوه میگرفتیم سوزان پرید تو گفت:بچه ها بیان مشتیری زیاده شابا شاکی شده
.



باخنده بلند شدیم رفتیم بیرون تا ساعت 2 یه ریز سفارش گرفتیم.


باید 2:30 دانشگاه می بودم اخرین سفارش و سپردم دست زینت رفتم تو رخ کن بلافاصه لباسم و عوض کردم هل هولکی خدافظی کردم رفتم سمت ایستگاه


تو اتوبوس کنار یه پیرمرد نشستم ،اتوبوسه گرم...... نرم...... راحت ......وای خدا منو این همه خوشبختی محاله! حال میده یه چرت اساسی بزنی!


Gözlerim yavaş yavaş daha kolay benim baş aşağı koymak ve yavaş yavaş cam tesisi ve üç Lala füme Jammu ısındı
چشمام کم کم گرم شد جامو راحت تر کردم سرم و اروم گذاشتم رو شیشه بخار گرفته و به سه نکشیده لالا


با تکون شدید اتوبوس از خواب پریدم یه ذره جابه جا شدم به اطراف نگاه کردم این که هتل استامبوله


از جا پریدم پام گیر کرد به پای همون پیر مرد سرم و با عذرخواهی تکون دادم و چسبیدمم به میله جلویی و داد زدم : اقا نگه دار من جا موندم!


چندتا پسر جون که کنارم استاده بودن شروع کردن به متلک انداختن !بی توجه بهشون رفتم جلوی اتوبوس کارت وکنار دستگاه نگه داشتم و بعد از تشکر رفتم پایین.
Ve ellerimi bir çift Khstgym gitti bağlamak lazım
جفت دست هام و تو هم قلاب کردم کشیدم بالا خستگیم در رفت



ایکاش نارینم بود تا با هم این وسایل و به دست قوزمیت برسونیم ، به خاطر باد شدید چشمام و ریز کردم تا راحت تر ببینم از سوزشش جلوگیری کنم.



Ben konferans istatistik sınıfa gittim ve bir nimet olacaktır
رفتم سمت کلاسِ آمار باید یه بخشش و من کنفرانس میدادم


تا پام و توکلاس گذاشتم چند نفر چرخیدن سمتم، اینا چرا اینجوری نگاه میکنن؟


اهان عادت دارن بچه های این دانشگاه همرو از پایین به بالا انالیز میکنن




رفتم نزدیک شوفاژ خودم و چسبوندم بهش، بااین که لباس گرم پوشید بودم ولی جدی انگار سرما خوردم


این ابریزشم نه قطع میشد نه درست حسابی میومد



بعد از چند دیقه، کلاس پر شد چرا قیافه هاشون اینطوریه من اصلا اینارو نمیشناسم
بیخیال الی تو کیو میشناسی؟ بعد یه منتظر موندن استاد اومد.




-وای این دیگه کیه؟


با ارنج به بغل دستیم زدم وگفتم :این کیه؟


بغل دستی-ایـــــــش دردم اومد ،خووووووو من چه میدونم!


واه واه افاده ها طبق طبق، نگو ایکبیری!


سرم و برگردونم به سمت استادمون با آرمش لباساش و از تنش در میاور بعد چند دقیقه مکث گفت:


من عثمانیم به جای جابری اومدم متاسفانه ایشون حالشون خوب نیست.


بادست راستم زدم دست چپم با خودم گفتم :ای خاک برسرت الی ........یعنی قد یه نخود نمیفهمی از دوماه نفهمیدی اسم استادت جابری بود ..من به تو چی بگم ؟همیشه شنگ میزنی!


عمثانیم رفت سمت میز نشست رو صندلی گفت: الان اسامو میخونم!


خوب بخون!


شروع کرد به حضور غیاب !


نه شنگ بودم نه گیج میزدم ، این اسمایی که میخوند اصلا اشنا نبود با سر در گمی سرمو چرخوندم ببینم این پته و ارازل کجان که دیدم اونام غایبن چه بهتر نیستن که نیستن حالا یه روز بدون تیکه نگذرونم انگار روزم شب نمیشه.


شونه هام و بالا انداختم که استاد گفت:


خوب امروز قرار بوده چی کار کنیم؟


دستم و بالا اوردم وگفتم: استاد کفنرانس داریم ، با کمی مکث ادامه دادم اسم منم نخوندین.


استاد-حتما نبوده که بخونم


همه باتعجب نگام کرد بغل دستیم اروم گفت: چرا چرت و پرت میگی؟


اینبار من تعجب کردم چشم غره ای به بغل دستیم رفتم مثل خودش گفتم : ایش..



استاد- خوب شما تشریف بیارین کنفرانس بدید.


Ben öğretmenin gözleri ile bir konferans vardı, ama İstatistikleri biri!
-چشم استاد ولی اونی که با من کنفرانس داره نیومده!


استاد-عیبی نداره تو بیا شروع کن نیومد خودم ادامشو میگم!


-چشم


کتاب و برداشتم رفتم سمت پرژکتور جلوش ایستادم شروع کرد به گفتن ، هنوز 5 دیقه از کنفرانس نگذشته بود که صدای خنده انفجاری بچه ها بلند شد !


استاد خیلی سعی کرد ازخندش جلو گیری کنه ولی نتونست تحمل کنه زد زیر خند،حالا نخند کی بخند!


Öğretmen - Bayan ne Drsyh saygı
استاد-خانوم محترم این چه درسیه؟


-با اعتماد به نفس گفتم:امار


یه بار دیگه همه زدن زیر خنده!
ایام یه چیزشون میشه ها
اول به بچه ها نگاه کردم بعد به استاد



استاد-شما چه رشته ای هستین؟


-استاد بیست سوالیه؟ حســــــابداری!


دوباره همه خندیدن ولی اینبار استاد جدی بود دستشو اورد بالا همه ساکت شدن


استاد- این کلاسی گرافیکه تو گرافیکم امار نداریم!


اخ اخ ریدم نه اینکه پیشونی سفید نبودم حالا مصحکه این جماعت بیکار و علاف ام شدم حالا چپ برم راست بیام تیکه بارونم!


چینی به بینیم دادم سری کتاب و بستم وبا قدم های منظم صورتی بی حالت انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ،وسایلم و جمع کردم بایه ببخشید رفتم بیرون
جلوی در کلاس دیگه نتونستم خودم و نگه دارم شروع کردم به خندیدن حالا دیدین من خنگ نیستم ..؟کلاس و اشتباه اومدم ،در حال خندیدن بود درباز شد، با باز شدن درخندم و خوردم صاف ایستادم


استاد-داخل کلاس میخندیدی مشکلی نبود!


عثمانِ پرو!


سریع تعقیر موضه دادم و گفتم:
O ancak güldün



-حال نکردم اون تو بخندم!


خندش و جم کرد باتعجب نگام کردم منم پشت و کردم بهش رفتم کلاس و از برد نگاه کردم
گرافیک ام شد درس
با مست زدم تو سر خودم حالا نکه درست خودت یکی از بهترین رشته هاس ...فضول
خوردی عثمان کچل حالا هستشو تف کن سرایدار شب جمع میکنه



من احمق به جای کلاس 102/طبقه3 اومده بودم ..طبقه 102/طبقه 2
















ادامه دارد.............



















کاش در دهکده عشق فراوانی بود،
توی بازار محبت کمی ارزانی بود،
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم،
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود....

della.nik
1391,09,27, ساعت : 19:15
***


محکم زدم به پیشونیم ،امروز هی گند نزنم نمیشه!



دوییدم رفتم سر کلاس، استاده خودمون بود خوشبختانه تازه رسیده بود، داشت حضورغیاب میکرد.



با گفتنِ ببخشید نشستم رو صندلی، سرم وگرفتم پایین
خجالت کشیدم خو!



حضور غیابش تموم شد، صدام کرد ، کنفرانس بدم ..با ژسته خواصی رفتم جلو پرژکتور کنفرانس دادم استاد با دادن نمره a و گفتن عالی بود، دعوت به نشستنم کرد.



تا نشستم گوشیم تو جیبم ول زد به اطراف نگاه کردم، دیدم کسی حواسش نیست ،اروم گوشیم و دراوردم ... اسم نارین رو صفحه گوشی چشمک میزد، کلی ذوق کردم.
وا مگه تی تاب دادن بهت؟



سری چسبوندم به گوشم با صدای ارومی گفتم :بلــــــه؟



-الونارین......! صدات نمیاد، بلندتر حرف بزن.



............................................



-اهان خیله خوب ...یعنی تودانشگاه نمییای؟



...........................................



-باشه بیرون واستا برم وسایل و بهش بدم بیام!



..........................................



-من که گفتم مهم نیست من باید وسایلش و پس بدم اون هر رفتاری میخواد داشته باشه!



.................................................. .



-خیله خوب جیغ نزن سر کلاسم نمیتونم بلند بحرف!



............................................



-اوکی تا دو ساعت دیگه میبینمت ،بای





طی یه عملیات غیر ممکن جوری که کسی نفهمه گوشی و گذاشتم تو جیبم
میگین چرا؟ چون استادمون خیلی قاطی بود با زنگ گوشینه تنها وسط حیاطی نمره a مم صفر میکرد، فک کن تو این سرما!





تا اخر کلاس با حرفای نارین که امروزو بی خیال شم..... خیلی از اعتماد به نفسم کم شد.



میگفت طرف دادگاه داره امروزم به زور اوردنش یونی چون امتحان داره در حال حاضر ام



قاطیــــه کسی جلو نرفته ببینیم چه بلایی سرش میاره




خوبه والا مردم بی بی سی دارم یه روز من باید ادنان و ببینم قیافش....... به بی بی سیا میخوره یا نه؟



واسه من مردم شناس شده!





با تموم شدن کلاس قلبم تند تند میزد نمیدونم تاثیر حرف نارین بود یا من از این گول تشنگ میترسیدم.



جلوی اسانسور واستادم تاحالا طبقه دهم نرفته بودم نمیدونم چطوری باید پیدا کنم ولی از بچه ها شنیدم طبقه 10 برا این گروه پس پیدا کردنش کار سختی نیست.



پاکت و تو دستم جابه جا کردم، اسانسور اومد پریدم تو جلو تر از همه واستاده بود هر طبقه بچه ها میومدو میرفتن ولی همه تو 9 پیاده شدم.
یکی از پسرا با اخم نگاهم کرد جلوی آسانسور گرفت تا مانع از بسته شدن بشه ،رو به من گفت:باید اینجا پیاده بشی!
-بایدیه؟



پسره –شوخی نمیکنم تو باید تازه وارد باشه ...اونجـــ
نذاشتم حرفش و کامل کنم دست به سینه گفتم :




-میدونم اگه ممکنه دستتو بردا....!
سرش و تکون داد زمزمه وار گفت : میل خودته!



دستشو برداش درش بسته شد پسره بــــــوق واسه من تازه وارد تازه وارد میکنه




تو همون طبقه مورد نظر واستاد ، پیاده شدم یه نفس عمیق کشیدم تا از استرسم کم شه



این ور اون ورو نگاه کرد دورتا دورپر در بود.



با کلافگی پــوفی کردم و زمزمه وار گفتم:حالا من از کجا پیداشون کنم؟



از ناچار رو سردرهر درو خوندم :



به قول نارین اوللا این همه اتاق واسه چیشونه ...؟
پینگ پنگ
اروبیک
بدن سازی
سالن غذاخوری
اتاق موسیقی
استراحتگاه
سونا
اتاق فکر......ها؟!
دستشویی الی برو بعدی!
حمام
کتابخونه





اگه بخوام تمام اتاقارو دید بزنم تا شب طول میکشه



اتاق فکرو حمامو سونا جلوزی و بی خیال این تو هم باشه نمیتونم برم خوب بقیش!



با کلافگی رفتم سمت سالن غذاخوری که سمت چپ اسانسور بود درش و باز کردم



یه میز گرد 6 نفری قهوه ای سوخته درست تو راس اتاق با کلی گل و گیاه دور تا دور میز چیده شده بود در بستم رفتم بعدی!



موسیقی و بی خیال این یارو اگر فرهنگ داشت که همه رو به چهار میخ نمیکشید از هنر منر چیزی بارش نیست بریم بعدی!
اتاق بدن سازی باز کردم سوتی کشیدم زمزمه کردم: اووو چه دم و دستگاهی برای همین هیکل همشون 6 برابره منه کار کرده اس




در استراحتگاه و باز کردم سرم و کردم تو، اینجا رو باش چه خوشگله نزدیک سه چهاردست مبل با رنگ های مختلف نورگیر عالی یه محیط اروم و دوست داشتنی به دور از بچه های پایین اسمش برآزنده اش بود .



یواش یواش کل بدنم و کردم تو درو پشت سرم بستم
اروم اومدم جلو تنها صدایی که میومد صدای خس خس پاکت بود



یه ذره جلو اومد نه یه صدای ظریف آهنگم میومد ....اگه اشتباه نکنم صدا خوش پیان و بود. خم شدم سمت راست نگاه کردم توجه هم به اشپزخونه اپنش جلب شد روی میزش کلی خوراکی و نوشیدنی چیده بودم.



باصدای ارومی گفتم :این شازده ها درسم میخونن؟



--با اجازه شما بــــــــله



Artık değil, hırıltı değil ses benim ses paketi Heron Dravmdnsh mümkün gelmişti şey daha net geldi.
دیگه نه صدای اهنگ میومد نه خس خس پاکت صدای قلبم میومد واضح تر از هر چیزی بود که هرآن امکان دراومدنش بود.





اروم از سمت راستم چرخیدم....... میتونم شرط ببندم اگر سرم پایین بود چشمام میوفتاد زمین.



صدا از بغل گوشم میومد



با دیدن پسره برهنه درست بغل دستم هل کردم شروع کردم به جیغ کشیدن پاکت از دستم افتاد پام و کوبیدم به پاک شوت شد کنار مبل واستاد پسره از تعجب زیاد چند قدم به عقب برداشت دستاشو هی تکون میداد چیزی زیر لب میگفت، دهنم و تا جایی که امکان داشت باز کرده بودم یه ریز جیغ میکشیدم
دستم و تکون تکون میدادم بالا پایین میپریدم
بی شباهت به بال بال زدن نبود
پسره خیز برداشت سمتم رفتم عقب کنار مبل پاکت دقیقا زیر پام بود از پشت افتادم زمین دوباره اومد سمتم یه چیزای میگفت انگار داشت باهام حرف میزد اما فقط صدای جیغم بلند و میشنیدم



احساس کردم کس و صدا میکنه و بهم نزدیکتر میشه ،ولی من کوتاه نمیومد سعی میکردم با پا مهارش کنم.
چند بار به سر و بدن خوش استیل اش ضربه زدم مانع از جلو اومدنش میشدم




همین طورکه دراز کشیده بودم و جفتک میپروندم گرمای بدن یکی از پشته سرم حس کردم دیگه دست از لگد پرونی برداشتم به عقب برگشتم ، یکی دستش و گذاشت رو دهنم از شار جیغی که زده بودم یا نمیدونم ترس از این تا جونور اشک تو چشمام جمع شده بود هر آن امکان داشت گریه کنم
کاملا سرم تودستاش بود، یکی دیگم جفت پاهام و گرفت تو دستش منم هرچقدر میخواستم تکون بخورم نمیتونستم هیکل جفتشون از من بزرگ تر بود.



بهم اشاره کردن اونی که پشتم بود یه دستش و دور کمرم حلقه کرد اون یکیم کاملا پام و چشبیده با یه حرکت از رو زمین کنده شدم با هم واستادن




وای خدا جون غلط کردم! اینا کین اینجان؟
چرا ولم نمیکنن ؟
وای نارین گفتا ...انگار تو طالع نحسم نوشته بود... بدبختی.
از زیر دست پسره با فریاد گفتم : لامصباا ولم کنید نشونتون بدم
Geçmişin sesleri karanlık ve şekilsiz olduğu gibi o ağzıma yakaladı
چون دستش رو دهنم بود صداهای نامفهوم و بیریخت ازش خارج میشد




اخه یکی بگه زندگی از اینم بدبختر میشه ...؟
منو به سمت تخت پشت دیوار بردن از ترش چشمام درشت شد اطرافم و تار میدیم




نه نه نباید ناامید بشم الان وقت ضعف نشون دادن و تسلیم شدن نبود
باسنم و دادم بالا یهو اوردم پایین باعث شد اونی پام و چسبیده بود ولم کنه با کفش زدم تو سینش پرت شد زمین مثل گل باز شد لباس حمامش از رو بندنش کنده شد
(بی ادب)
بیتوجه به بدن لخت اش


اون یکی ام حواسش به دوستش بود تو یه حرکت چرخید سمتش با هم رخ به رخ شدیم دستش از دورم باز شدپام و اوردم بالا محکم به حساس ترین قسمت بدنش ضربه زدم من زدم داغونش کردم ولی بعدش دلم سوخت از درد به خودش میپیچید و ناله میکرد فحش نمی داد.
ناراحت بهش نگاه کردم از کارم پشیمون شدم حقش نبود شایدم بود
خواستم به سمتش برم اما با یاداوری کاری که میخواستن انجام بدن مو به تنم راست شد پاکت و از رو زمین برداشتم
این یکی که این ور افتاده بود سرش و چسبیده بود لگدی به پهلوش زدم گفتم : از این به بعد جلو چشمم ببنمتون جفت چشماتون و در میارم میزارم کف دستتون یادگاری بدید به دوست دختراتون
از روش پریدم برگشتم نگاهی بهشون انداختم پوزخندی زدم
اروم زمزمه کردم : بی عرضه هااا









ادامه دارد...........














گـاهـی سـکــــــــــوت مـی آمـوزد :

بـودن ، هـمـیـشـه در فـریـــــــــاد نـیـسـت !

" اسـطـوره " شـدن ، یـعـنـی در عـیـن رفـتـن ، بـمــــــــانـی !

یـعـنـی بـاشـی یــــــــا نـبـاشـی

دوسـتـت داشـتـه بـاشـنـد و دلـتـنـگـتـــــــــ . . . شـونـد . . . !

اگـــــــــــر ، نـبـاشـم ...

آیـا دلـتـنـگـم مـیـشـو ی ؟؟؟

della.nik
1391,09,27, ساعت : 20:05
***


تا خاستم جیم شم صدای دست زدن یکی اومد.
به عقب برگشتم
--نه باریکلا میبینم جز جیغ کشیدن کار دیگه ام بلدی.. خوب زدی ناکارشون کردی!
با لکنت گفتم:اوووکـــــت
اوکتای-اوکت نه اوکتای
بعد رفت سمت پسره بلندش کرد حوله رو روش مرتتب کرد و نگاه بدهش انداخت رفت دوستشو بلند کرد که هنوز به خودش میپیچید رو مبل نشوندشبا استرس پاکت و تو بغل ام فشار دادم ، اوکتای اومد سمتم، تو نگاهش تعجب موج میزد
نکنه بخواد بلاملا سرم بیاره...؟!
تو بلا سر اینا نیاری اینا کاری بهت ندارن وحشی..!
سری رفتم کنار روبه روش واستادم پاکت دردسر ساز و انداختم زمین حالت دفاعی به خودم گرفتم
با حالت تسلیم دستاش و اورد بالا با صدای اروم و سحرامیزش گفت:هــــــی دختر چته ...؟
کاریت ندارم ..اینام نداشتن!
Arvmm hesabı o Mvfqm anladım korkuyordu.
فهمیده بود حسابی ترسیدم داشت ارومم میکرد موفقم شد.
باصدای بلندی گفتم: پس اون عمه جون من بود که داشت ..... که داشت....
اوکتای-داشت چی..؟ اینا کاریت نداشتن فقط میخواستن ساکتت کنن.
- هع ساکت کنن ..؟تو از کجا میدونی..؟تو که اینجا نبودی.. ایـــــــ ـــــــــنا!
Neden kendiniz Vrngah anlıyorum
اوکتای –چرا بودم اون ورنگاه کن خودت میفهمی.
نمیدونم چرا بهش اطمینان داشتم ، نمیدونم چرا حرفش برام سند بود ، نمیدونم چرا واستاده بودم به توضیحاتش گوش میکردم ، چرا فلنگو نبستم..؟
سرم و به سمتی که اشاره کرد چرخوندم یه شیشه تمام قد بود اون ور شیشه ام دم ودستگاه موسیقی بود پس صدا از اینجا بود.
با خیال راحت نفسی از سر آسودگی کشیدم تو دلم خدارو شکر کردم یکی حواسش بهم بود
برگشتم سمتش ،دیدم رو مبل لم داده خبری از اودو تا نیست!
اشاره کرد برم سمتش رفتم نشستم رو مبل روبه رویی ، یه چیزی تو دلم میگفت: ادم بدی نیست اون مراقبه!
یکمی بعد شروع کرد به خندیدم ،بریده بریده گفت :نمیدونم چرا هر جا میرم توام هستی؟ البته!
با اون جیغ معروفت.. نفهمیدم چطوری خودم و رسوندم اینجا!
-خوبه نفهمیدی و یه ساعت بد اومدی اودوتـــــا..... ...اه
حرفم با باز شدن یه در اون ور سالن نصفه موند تا خواستم حرفشون و بزنم عین جن بو داده ظاهر شدن
-- این دوتا اسم دارم من یاکانم این هاکان
بلوز سبزه خودشو یاکان معرفی کرد اون قرمزه هم هاکان بود
چقدر شباهت .. هموم دوقلوان پته روانیشونه .
اه گندت بزنن الی بازم ریدی!
اروم گفتم: پس چرا من نفهمیدم؟
Hakan - Ben Çocuklar duydum, sen yeterince çığlık, çığlık
هاکان -تو انقدر جیغ جیغ کردی، اصلا صدامون و شنیدی؟
خیلی سریع گفتم:
-نه!
اون یکی یاکان گوشش و تکون داد گفت : هنوز صداش تو مخمه








ادامه دارد..........













دست هایم به آرزوهایم نمی رسندآرزوهایم بسیار دورند
ولی درخت سبزم می گوید
امیدی هست، خدایی هست
این بار برای رسیدن به آرزوهایم
یک صندلی زیر پایم می گذارم
شاید این بار
دستم به آرزوهایم برسد

***

میــدانی عزیــ♡ــزم؟ ..
پـَـریــدن ربـطــی بــهـ بـــال نـــدارد ،
قلبــــ می خواهـَـد ♥●•

***
درد که بزرگ شد در لباس فریاد نمیگنجد، فقط باید سکوت کرد !
بغض وقتی "بزرگ شد" نمیشکند ، فقط "نفست را میبرد"
فاصله وقتی زیاد شد دلت دیگر تنگ نمیشود، فقط "میشکند".
عاشقانه هایت وقتی اوج میگیرد"کسی باور نمیکند"
فقط برای مردم جالب است....
بعضی ها میخندند و میگذرند
و
بعضی ها "سادگیت " را "پسند " میکنند!

***


زمان درحال گذر است


گاهی وقتا خیلی زود دیر میشود

della.nik
1391,09,27, ساعت : 20:29
***


یاکان-خوب معلومه با اون صدا ، راستی ورپریده تو هنوز زنده ای؟!
Ben bu iki çalıştım kimlik Hrfashvn bulundu var
داشتم رو تشخیص هویت این دوتا کار میکردم متوجه حرفاشون نبودم




هاکان -چه صداییم داشت! نفهمیدم تو دست شویی دارم چی کار میکنم ؟....اصلا یادم نیست خودم و شستم یا نه!
اوکتای پاشو گذاشت رو میز با صدای بلندی که اصلا قصد نداشت کنترلش کنه گفت : تقصیر شمام هست به جای ترسوندنش باید ارومش میکردیم نه خفتش میکردین اینم آدم میترسه.
یاکان با لحن سوالی گفت :اروم ..؟مگه میزاشت ..؟خوبه خودتم دیدی ورپریده یه وجب قدشه صداش ده برابر ظرفیتشه اون دهنه غارشو باز که کرده بودهیچ جوره ول کن نبود اصلا اجازه میداد فکر کنیم چه عکس العملی باید نشون بدیم ..؟ من داشتم به زدن چسب فکر میکردم ، لامصب یک ثانیه ام قطش نکردن
اروم گفتم : یعنی انقدر بزرگه؟
Salı sürpriz onları bana baktı?
سه تاشون با تعجب بهم نگاه کردن
بلوز قرمزه که فکر کنم هاکان بود گفت : دقیقا چی بزرگه..؟
انگشتم و به لبم کوبیدم گفتم : خب دهنم
سه تاشون زدن زیر خنده یاکان با نیش باز گفت : حالا من یه چیزی گفتم اخه کی دلش میاد به اون لب و لوچه بگه غار..؟
Sebat ile, ne olursa olsun onun sesi size söylemiştim ..!
با سماجت بدون در نظر گرفتن لحن اش گفتم : تو..!




اوکتای-خیله خب بسه، کاریه که شده
بهم خیره شد و گفت : میدونستی تو اصلا اجازه وارد شدن به اینجا نداری..؟! واسه چی اینجایی؟



تا اومدم بگم یاکان گفت:



اره منم کنجکاورم اخه هیچ دختری اینجا نمیاد..کلا جرات اینجا اومدن و نداره !
هاکان اخم غلیظی کرد و دستشو اورد بالا تکون داد: نه نه یه لحظه صبر کنیم من حرف دارم بزارید من بگم بد! دختر ورپریده ، زدی ناکارم کردی هنوز که هنوزه درد میکنه ، تلافیشو سرت درمیارم!



هاکان- خیالم میتونی تعریف کنی مشکلی نیست .




اینم مثل من خود درگیری مزمن داشت به روش نمیاره ...روانی!



روم و از هاکانو یاکان گرفتم گفتم : با سرگروه اکیپتون کار دارم، با شماهاا کاری ندارم




Ne? Tenet ayyaş? Yalnız, kız
هاکان-چیکار؟تنت میخواره ؟بیخیال دختر!



-نه باید ببینمش



یاکان- خوب الان اینجا نیست!



اوکتای-یاکان!؟



یاکان-خودش میخواد بدونه، چی کار دارین...؟ مگه نه...؟



با سرجوابشو دادم



اوکتای-الان که میدونی قاطیه؟



Little Miss Eğer şimdi Rfyqmvn Vbsaz · s kartı vurdu olabilir mahveder ... gidemem!
هاکان -نمیشه خانوم کوچولو... حال رفیقمون خرابه تو بری بدتر میشه ممکنه کارت وبسازه!



اصلا به رو خودم نیاوردم
سیخ تو جام نشستم زل زدم بهشون نباید میفهمیدن دوباره مثل ساعتی پیش ترسیدم
-من ازش نمیترسم ..اگر من کارش و نسازم اون نمیتونه بلایی سرم بیاره اینو مطمئن باشید
هاکان خندید و تکیه داد: با ضرب شصتی که ازت دیدم مطمئنم برنده توویی نه کسه دیگه ولی همیشه توپ به سمتی که تو میخوای نمیره حالا میل خودته
Ben hepsini üç onu bulacağım, ben umursamıyorum Vastadm yüzleşmek var!




بلند شدم واستادم روبه هرسه شون گفتم :مهم نیست خودم پیداش میکنم!



راهم و کشیدم برم که یاکان گفت:ورپریده ؟تو باشگاه بسگته!



سرم و به عنوان تشکر تکون دادم رفتم سمت در که اینبار هاکان گفت :




درضمن، بابت رفتارمون معذرت میخوایم! قصد ترسوندنت و نداشتیم ،میخواستیم ساکت کنیم ،ممکن بود صدات بره پایین دردسر بشه...بعید میدونم نرفته باشه.



شروع کرد به خندیدن




یه لبخند زدم باورم نمیشد همچین آدم هاایی برای کار نادرستشون بخوان معذرت خواهی کنن فکر کردم همه دنیاشون مثل پته و دوستای حسودش کوچیکن حالا میفهمم منم مغزم و آکبند نگه داشتم سعی نمی کنم دیدم و عوض کنم

تشکرکردم به سمت در رفتم خم شدم پاکت و از رو زمین برداشتم
اوکتای- راستی جغجغه.. تو اسم هممون و میدونی ولی ما نه نمی خوای معرفی کنی؟
لبخند زدم از لفظ جغجغه گفتنش خوشم اومد




-من الی هستم



سه تاشون یک صدا گفتن: خوشبختیم.



-منم همین طور.... من باید برم خیلی دیرم شده خدافظ



دستم و تکون دادم رفتم سمت دربازش کردم رفتم بیرون دگمه آسانسور و زدم منتظر موندم تا بیاد بالا





هاکان-الی بیا از اینجا برو زودتر میرسی.



دستم و گرفت اروم برد سمت یه دری درو باز کردو گفت :برو ولی مراقب باش خیلی خطری شده



-باشه ممنون



هاکان- قابلی نداشت!
بهش نگاه کردم موقع راه رفتن کمی پاشو میکشید بیچاره بد داغون شده میگفت درد میکنه هااا گذاشتم پای شوخی
Ben merdivenlerden aşağı adım olduğunu, ancak bu ay döngüsü isabet daha iyi oldu.




از پله ها سرازیر شدم خیلی پله بود ولی از دور قمری زدن بهتر بود.



رسیدم پایین پله ها یه درسبز رنگ بود به عادت همیشه اول سرم و کردم تو تایمازو دیدم وسط واستاده بود داشت به شدت توپو پرت میکرد سمت دیوار یه جورایی انگار داشت خودش و تخلیه میکرد به صدای خش داری یه چیزایی میگفت...



اروم رفتم تو پشتش بهم بود رفتم جلو گفتم :سلام



سریع چرخید سمتم قیافش خیلی بد شده بود خیلی آشفته وداغون با صدای دادش از افکارم دراومدم.



هل کردم دوباره سلام دادم یه پوز خند زد وگفت: پرسیدم اینجا چه غلطی میکنی؟
Ben sesi çimlenmesini uysal ve görmezden çalıştı
سعی کردم اروم باشم لحن تندش و نادیده بگیرم




-اومدم اینارو بدم!



سریع اومد سمتم یه میلی ام از جام تکون نخوردم روبه روم واستادو گفت: اینا چین؟



دستش و دراز کرد پاکت و گرفت یه لحظه کوتاه دستش به دستم خود سریع کشید عقب یه حالتی که انگار چندشش شده باشه بهش دست داد.



Kapıyı açtı ve şaşkın baktı.
درش و باز کرد با تعجب نگاهش کرد




تایماز- اینا چین..؟



-وسایل شما!
ای جاان چه بادب شده بودم من یعنی باور کنم این خود مشنگمم که دونفر بالا کشته دادم




تایماز- میدونم دست تو چی کار میکنه؟



-اروم وشمرده واسش تعریف کردم بعد تموم شدن حرف هام سرش و بالا گرفت بهم نگاه کرد وگفت:باشه میتونی بری.



انتظار تشکر نداشتم خودم میدونستم این کارو نمیکنه
Ben beğenmedim ama o başka biri kendi iyiydi beni kazandı.
من واسه این اوردم تا مال یکی دیگه بود دوست نداشتم پیشم باشه



وسطای راه بودم که صدام کرد: هی دختره......!



این دخترااای دوربر این از چی این خوششون میاد نه اخلاق داره نه رفتار اخه کدوم ادم عاقلی به دختر میگه هی ..؟همچیش عجیب غریبه کی اینو تحمل میتونه بکنه..؟




برگشتم سمتش که روزش و خراب کنم وصل کنم به شبش ولی اون با انداخت کیسه باعث شد حرفم یادم بره



تایماز-ایناروخودت شستی؟



-اره



تایماز-به بار میگم برای همیشه به خاطرت بسپار... من بدم میاد کسی بی اجازه بهم دست بزنه چندشم میشه ، همین طور وسایلم لباس و که یک بار استفاده کنم برای بار دوم تو کمدم دیده نمیشه چه برسه بخوام بپوشمش وچیزی که کسی بهش دست بزنه من نمیزنم چه برسه استفاده..



حالام اونارو بنداز بیرون یا نمیدونم هرکاری دوست داری بکن میتونی گوشیش و خودت برداری از دست گوشی داغونتم راحت میشی!از هیچی بهتره.





اگر این همه مال و منالش نداشت...... یه دست لباس و 100 بار میپوشید یانه؟



جالب تریت قضیه اینه.. چرا ازش دلخور نشدم یه صداقتی تو کلامش بود که باعث شد ازش دلخور نشدم طبیعتش این بود همینجوری بزرگ شده بود.



ولی دلیل نمیشه چیزی و که یکی میدازه بیرون من برش دارم



-من گوشی دارم، اینم خودت بنداز بیرون وظیفه من درست نگه داشتنش بود همین
تایماز- سرراهته
Ben hakkımı taşındı ve benim başkanı diyor
دیدم راست میگه سرم و تکون دادم
Peki Nmyndazm Belki birisi kesti
-خب نمیندازم بیرون شاید به درد کسی خرد




سرش و بابی تفاوتی تکون داد به بازیش ادامه داد ، یعنی این همون تایمازیه که تو همین سالن میخواست منو دو شقه کنه ؟چقدر ناراحته!



Oh, sen değil hissedene kadar, kendinizi toplamak hadi!
اه بس کن الی تو که احساساتی نبودی، جمع کن خودتو!



بدون گفتم حرفی رفتم سمت دری که به دریاچه راه داشت دستم و کردم تو کیسه گوشی و دراوردم میخواستم بزارم تو جیبم .. دیدم ،جیب ندارم گذاشتمش تو لباس زیرم درو باز کردم رفتم بیرون بین راه بودم چندتا مرد گردن کلفتو هیکلی با یه نیم نگاه به من رفتن تو... شونه ها مو انداختم بالا با بی تفاوتی رفتم اون سمت



مردی که عینک زده دستشو گذاشت رو شونم وادار به واستانم کرد برگشتم بهش نگاه کردم ببینم چی میگه ولی یکی از اونا اسلحش و دراورد گذاشت رو شقیقم ،با اسلحه نمیشه شوخی کرد دست هام و گرفتم بالا با وحشت به سر اسلحه نگاه کردم




بازوم و سفت گرفت وادارم کرد برگردم تو




Neden Anqd're geliyor kız mı? Beni kabul etti ve ben ... ben ... Ne hayatta mı? Ben geri konuşmak istiyorum ... SHE konular?
تایماز-چرا انقد میری میای دختر؟ حرفم و زدم ...دیگه توام قبول داشتی... دیگه مشکلت چیه؟ برگشتی ...موضوی مونده بخوام حرف بزنیم؟
Geri Smtmvn benimle konuşmak ve ağzınızda ilk Masyd tabancanın kalanı sürpriz baktı




برگشت سمتمون حرف تو دهنش ماسید اول به اسلحه بعد به من و بقیه نگاه کرد تعجب کرده بود



مرد عینکیه به دو نفر اشاره کرد رفتن سمت تایماز تا بگیرنش



تایماز مقاومت میکردو با هاشون درگیر شد تا این که یکی از پس سر تایماز اونم بیهوش افتاد رو زمین سرش وا شد همینجوری خون میزد بیرون تا خون و دیدم سست شد اگه بازوم تو دسته مرده نبود الان پس افتاده بودم با بی حالی منو بردن بیرون یکی تایمازو انداخت رو کولش از در مخصوص پارکینگا اومدیم بیرون



منو عینکیه چند نفر دیگه سوار یه چیزی مثل اتوبوس خیلی بزرگ و کوتاه مشکی با شیشه های دودی شدیم
Şu anda tahliye olmasaydı Ağız çırpıda yüksek bu yüzden çığlık olamazdı ve benim gün değildi
Adam korkuyla bakıyordu
دهنم چفت شده بود نمیتونستم جیغ بزنم اگر بالا انقدر تخلیه انرژی نکرده بودم الان حال و روزم این نبود
با وحشت به دست مرد خیره شده بودم
احساس خیلی بدی داشتم
ای کاش حرف گوش میکردم امروز روز من نبود
H Günün kimdi
هع الی کی روز تو بوده ..؟
Ben göze arabanın altında baktım hala Vastadh kafası sandalye düştü kabuk ve sandalye ile konuştu gözlük ile adama baktı
به مرد عینکی نگاه کردم هنوز واستاده بود با کسی حرف میزد شل رو صندلی افتادم سرم و به صندلی تکیه دادم زیر چشمی به ماشین نگاه کردم








ادامه دارد.............







گاهی فکر می کنیم عمر نوح داریم ولی حالا
فقط واسه محبت کردن و بخشیدن زمان داریم

با تمام فقر هرگز محبت را گدایی نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن ... مسلما آنچه که بدست می آید عشق و محبت نخواهد بود

della.nik
1391,09,28, ساعت : 21:11
***


به عنوان اتوبوس هم شیک بود هم خوشگل تو ماشین چرم قرمز مشکی کار شده بود گوشه سمت چپ من لیوان گیلاس خوری و یه کمد شیشه ای پر شامپاین خودنمایی میکرد این عظیم و جسته چهار در بیشتر نداشت که در سمت من یا خراب بود یا قفل
مرد عینکی سوار شد



روبه روم همون مرد عینکیه نشسته بود همون قربانشون ...از تایمازم خبری نبود!
Gözlüklü adam bağırdı, şüpheli hareket olmayın
مرد عینکی داد زد: حرکت کن مشکوک نباش




یعنی این وسط برا هیچی اینجام؟بخشکی شانس



Bir kuyunun sesi ile Dravmdh dedi: Siz, kimsin sen Ordin bize otobüs çünkü
با صدای از چاه دراومده ای گفتم:شماها کی هستین چرا مارو اوردین تو این اتوبوس؟



تا این کلمه از دهنم در اومد همشون حتی راننده که پشت به من نشسته بود زدن زیر خنده



یکم بعد مرد روبه رویم خم شد سمتم چونم و گرفت تو دستاشو گفت :حرف زدنتم مثل خودت خوردنیه
دهنم و بستم سعی کردم چونم و از دستش بیرون بکشم
Gözlüklü adam - ne yazık ki zaman bana uymaz benim de catering Mhmvnam biliyorum.
مرد عینکی- حیف تایم مناسبی نیست ، من خوب بلدم از مهمونام پذیرایی کنم.



مرتیکه بیشعور هیز هرچی ازفکرش مخشوشش میگذره زر میزنه مردک اسکل شیطونه میگه همچین با کله بزار وسط عینکش بشکنه بره تو چشمای کور اش.



یه نیش خندزدو گفت :معلومه خیلی نترسی تو مواقع که باید بترسی داری تیکه میپرونی به کادیلاک میگی اتوبوس..؟



Hala gülüyor olabilir, o yeterince sıcak pijama Prvndm var
بازم زد زیر خنده،حسابی داغ کردم عجب چرتی پروندم.



Bu bir Cadillac oldu? Tamamen toprak üzerinde ortaya asla, biz Kadylakm Nmrdym! Kupası binmek ve benim ayakları üzerinde rahat ve çok şık üzülmüştü Ben uzun Jhelum! Kolumuzu, baş, ve I Sat gördüm ettik
این کادیلاک بود؟ یعنی دربست خاک برسر ندید پدید ام ،نمردیم سوار کادیلاکم شدیم!جام و که ناراحت بود راحت کردم خیلی شیک تکیه دادم پاهام و دراز کردم جلوم !دست به سینه نشستم ،رئیس و دید زدم!





رئیسه با تعجب نگام میکرد حتما فکر کرده من واقعا نترسم نمیدونست دارم از فرصت پیش اومده نهایت استفاد رو میبردم.



بیخیال رئیس .... ماشینو دید میزنیم..... سرتیپ اینا خوبه ها !یه ادم بلند میکنن ،کلی پول به جیب میزنن، من بشم همکار اینا نونم تو روغنه
(ساکت تو رو چه به این حرفا دختر خیرسر)



Ve gözler kapatmak
رئیس-چشماش و ببند!



-چشمای کی و؟



دست یارو هیکله که میخواست چشم بند ببنده گرفتم و گفتم:



چی چی و ببیندین خط چشمم پخش میشه!



نمیدونم چرا وقتی میترسم چرت و پرت میگفتم! ماشا...از اون موقم که اومد تو این خراب شده روزگارم همینه.



گردن کلفته انگار نه انگار، چشم بندو بست.



اروم و شمرده گفتم: مرتیکه.... مگه پشگل لگد میکردم؟



جوابی نیومد.



پوفی کردم و دست به سینه نشستم : حالم و بهم میزنید




به دقیقه نکشید، ماشین تکون های شدیدی خود.. چند بار سرم محکم خورد به شیشه ماشین غلط نکنم! ماشین زده تو خاکی ،بعد یک ساعت انسجام روده بالاخره واستاد درماشین باز شد انگار یکی یکی داشتن میرفتن بیرون یکی بازوم و گرفت کشید، باهاش پیاده شدم .



Ben yeryüzünde yürümek Ben çekti sadece bir toprak yol .... Aynvvqty oldu sanırım
درست حدس زده بودم جاده خاکی بود اینووقتی فهمیدم ....که پامو کشیدم زمین.



منه بدبخت و تو این سرما نگه داشتن بیرون مرتیکه کور دم از مهمون نوازیم میزنه شیطونه میگه :برو تو صفتش هاااااا...



هی به افرادش دستور میداد و عربده میکشید من به جای این چلغوز گلو در گرفتم
Şimdi Gyrv Da Dstshvym oynamak için ya da başka kötü bir şey Shakhsh olacaktır gelmişti.




حالا تو این گیرو دا دستشویم گرفته بود باید یه حرکتی میومد وگرنه خراب کاری رو شاخش بود.
Uzmanlar umut aşağıdaki görülebilir neler yapabileceğini görmek için Gözbağı altından yukarıya baş
سرم بالا گرفت از زیر چشم بند ببینم چه خبره روزنه امیدی از این زیر دیده نمیشد




هی خودم و تکون میدادم از ریختنش جلوگیری کنم ولی بدتر شد



بادیگارد-چی کار میکنی ؟مچ درد گرفتم!



چی کار میکنم ؟دارم غیر فعال میکنم...



Ben sadece banyo edelim.
-من دستشویی دارم الان میریزه!



بادیگارد-نمیشه باید تحمل کنی



-تحمل و یه ساعت پیش کردم الان را نداره



بادی- خیله خوب مگه بچه 5 ساله ای؟



-اره از اوناام بدتر حالا رئیست و خبر کن ریخت!



دارم به خودم میپیچم بادی واسه من زر زر میکنه منگل



بادی-رئیس این خانوم دستشویی داره چی دستور میفرمایید؟



(Hükmünün zımnen gözetleme olsa) onun lanet kapalı bir üzücü bir görünüm hesapları (ben çok etkilendim) eserini hatırlamak
یه نگاه تاسف باره داغون انداختم بهش (البته نا گفته نماند از زیرچشم بند)که حساب کار دستش بیاد(دیدم تاثیر نداشت)



با صدای حرصی جوری که خودم و خودش بفهمه گفتم:



بیا میگم منگله من میگم: ریخت این میگه: چی دستور میفرمایید؟هیکل!



با ارنج زدم بهش که دوباره به رئیسش گفت اونم دستور صادر کرد.



- دِجون بکــــــــن



با حالت مارپیچ دنبال هیکل راه افتادم وگفتم:



-خوبه جزو رئیس روئسای مملکت نیست به بد بختا آنتراک نمیداد وسط جلسه!



بادی-بهتر ساکت باشی ،نمیبرمتااااا!



Cidden? Ben burada işemek etmeyin!
-جدی؟؟ همینجا جیش میکنم نبر!



با کمی مکث راه افتاد فک کنم فهمید من پرو ترم



چشم بندم و باز کردم پریدم تو ......



Akhsh Mymrdmaaa ..... Ben tüm acı aldı
-اخش داشتم میمردمااا.....کلیه درد گرفتم.














ادامه دارد...............











می ترسم از بعضی آدمها ...

آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند...



آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند...

آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان...

آدمهایی که ام روز قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت...



آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند...

آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند

امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه...

آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...

چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!

هر چه بخواهند می کشند...

هر رنگ که بخواهند می زنند

della.nik
1391,09,28, ساعت : 21:14
***


با صبرو تحمل بالا با ارامش به کارم رسیدم ....به در زدن های این بادی کچلم اهمیت ندادم دستم و گرفتم زیر شیر ...ای بابا این شانس ماس آب قط شد!



یه ذره جابه جا کردم ، بابا چشمیه دستم و شستم به خودم تو اینه نگاه کردم...



-بی شرف و ببین گفتم: خط چشمم خراب میشه فک کرده دارم شوخی میکنم!



میخواستم ازتو کیفم دربیارم یادم اومد ، جلو باشگه هیکل از گرفت.... اه



بی خیال مدادم شدم بادست زیرش و تمیز کردم موهام و یه دور بازو بسته کردم



چتریام بی ملاحظه تو چشمم میرفت با دست کنارشون زدم خداروشکر داشت بلند میشد دیگه داشت حالم و بهم میزد پالتوم و از چوب رختی برداشتم اومدم بیرون.



هیکل-یه ساعت اون تو چی کار میکنی؟



با صدای جیغ جیغوم گفتم:



Tvchh!
به توچه!



بیچاره کپ کرد تو کف این مونده این گروگان یا من.



Eğer kaçırılan rehinenin kardeşi Khfny ben bu adamlar ITA olacak anlatacağım ne dedi
اخ گفتی گروگان چه گروگان گیری خفنی یادم باشه برای ایتای اینا تعریف کنم حال کنیم




وقتی داشتیم میومدیم تو اصلا حواسم به اطراف نبود ولی الان هوش و حواسم سر جاش بود خداروشــکر.



به خونه نگاه کردم از در ورودی که، شیشه تمام بود سه تا مجستمه عظیم وجسته بغل دست هم بود، اگه اشتباه نکنم طلا بود از بغل دست دوتا کناری به دوتا پله بلند و مارپیچ به سمت بالا که شرط میبندم یه جا بزرگ ترختم میشه ،با بی تفاوتی ظاهری به هیکل نگاه کردم و گفتم:



-قراره منو اویزون نگه دارین؟



با لحن تندی گفت:



خیر خانوم رئیس دستور فرمودن بهترین سویت و.. بعد دستشویی رفتنتون در اختیارتون بزارم.
Peki, sağlanan Buradaki neler görelim




-خب دراختیار بزار ببینم اینجا چه خبره...



با دست به درورودی اشاره کرد.



به خشکی شانس !میخواستم بالا رو دید بزنمااا کاش بالا بود.



Sonra öncesinde onu ben yolunu biliyorum ben her zaman kostik alışkanlığı içine düştü biliyorum yolu onun ilk Drngah var.
اول به دستش بعد به درنگاه کردم ازش جلوتر را افتادم به عادت همیشه تند تند راه افتادم بدونه اینکه مسیرو بدونم.



هیکل-خانوم باید ساختمون و دور بزنیم از این طرف لطفا!



O da onu yürüyüş yardım edebilecek biri oldu
باهاش هم قدم شدم که اون راهنمایی کنه



فضای بیرون ناناس تر ازداخل بود دیگه کنجکاو نبودم ببینم بالای پله ها چی میگذره؟



کاملا ساختمون و دور زدیم پشت ساختمون یه در بزرگ چوبی بود درو باز کرد دستش و گذاشت رو شونم تقریبا هلم داد تو برگشتم با خشم نگاش کردم که دوباره اشاره کرد نمای این تو فرق داشت توش کاملا چوب بود و بوی چوب به مشام میرسید ،خیلی حس خوبی میداد
Nakhdagah ahşap kokusu ile sarhoş, her oyuncu Jakh fiziği size cebinizde ve metal kilidi açmak için bir anahtar koyabilirsiniz teslim nereye yukarı gitti.
ناخداگاه با بوی چوب مست شدم ,هر جاکه هیکل میکشید میرفتم به طبقه بالا که رسیدیم دست کرد تو جیبش و یه کلید دراورد کرد تو قفلِ در فلزی و بازش کرد.



متعجب به کارش زل زده بودم بهش بی هیچ حرفی حرکاتش و کنترل میکردم.



هیکل-بیا تو!



بلا فاصله رفتم تو یه اتاق زیر شیرونی بود خیلی تاریک بود بوی نَمور چوب همه جارو گرفته بود برگشتم اعتراز کنم ،درو به شدت بست و قفل کرد.



حاج و واج موندم





-هی یابو کدوم گوری داری میره؟ این واموندرو بازکن ...چرا قفلش کردی؟ده لعنتی باز کن ای وامونده رو، مردکه غول مگه اسیر اوردین این چه خراب شده ای منو اوردین ؟ هی یابو علفی باز کن این در فولادی به درد نخورو بازش کن




همینجوری به درو دیوار ضربه میزدم و خاندان اون و اربابشو فحش کش میکردم.
دستام از شدت درد سر شد و درد میکرد دست از سرکش بازی برداشتم ،از حرکت واستادم رفتـــــه بود... منو تو این خراب شده تنها گذاشت : لشت و رو دست مامانت میندازم مرتیکه خر




تکیه دادم به در...سرخوردم و نشستم... زانوهای لاغرم و بغل کردم و به اطراف نگاه کردم.



تاریک بود، سرد بود احساس خفگی میکردم
درسته از تاریکی نمیترسم ولی تو یه جای که اصلا نمیشناسی.... با یه مش هیکل چه کار از دستت برمیداد؟ جز تکیه دادن به در هع




از خودم حرصی شدم شروع کردم با خودم حرف زدن باید درصد استرسم و کم میکردم وگرنه سکته میکردم خودم میوفتادم رو دست مامانم ..آه مامان عزیزممم.



-اره اخرعاقبت ادم فضول همــــینه ..... برای بار صد ام الی خاک بر سرت!
محکم کوبیدم تو سرم دردم اومد




-زندگی که ازش دم میزدی ،یعنی این؟



-من نمیدونم... سر پیاز بودم؟یا ته پیاز؟ شایدم وسطش...! کجاش بودم نمیدونم .



-اصلا چرا اینجام؟



نا خداگاه تو این تنهایی رفتم تو فکر، فکر گذاشته ها.......گذشته ای نه تنها خوب بلکه عذاب اور و دردناک!



یادمه از وقتی چشم باز کردم روز خوش ندیدم !



من تو یه خانواده 5نفره به دنیا اومده بودم ، یه برادرو خواهر بزرگ تر از خودم داشتم ،داداشم و خیلی دوست داشتم ،خیلی مهربون و زحمت کش ،با وجود خستگیش همیشه منو بغل میکرد و قلقلکم میداد گهگاهی برای شکلات و خوردنی های خوشمزه میخرید هنوز که هنوز طعمش از زیر دندونم نرفته بود
کلی تو بغلش میخندیدم محال ممکن بود بدون اینکه شکلات تو جیبش باشه بیاد خونه!



Ben sadece Bchgym ile babam büyük bir fark var
با تموم بچگیم فهمیدم یه فرق بزرگ با بابام داره!



اون هیچ وقت این کارا رو نه تنها برای من برای اعضای خانواده ام نکرد.



برا همینم شد که:



برادر از سر بی پولی و نداری بابا، مرد..... به همین سادگی ،چون چی؟بابا خرج داروهاشو نداشت یعنی داشت! ولی از سر خسیسی گدایی نداد !که چی؟ خرج اضاف اس داداش نازنیم یه فرشته بود




Dadshm Ben son Myndakht ve öfke o hareket etmem kez bir şey, şampuan anda sadece bir pişmanlık göz demiyorum, yapmadım
دادشم هیچ وقت دم نزد ،هیچی نمی گفت ، فقط یه نگاه پر تاسف بار مینداخت و سرشو تکون میداد اخر عصبانیتش همین بود!



عوضش هر چقدر مامانم گریه کرد! ناله کرد! نفرین کرد ..جواب نداد که نداد!
تک پسرش جلوی چشماش از زور بیماری آسم جون داد. مامانم نتونست کاری کنه اول جونی زندگی بهش پشت پا زد.یادمه چقدر بیتابی کردم و بهونش و گرفتم



Ama babası ve Dravmd oldu onun ağzından kötü bir şey öldürmek: A Nun Khvrkmtr
اما بیچاره بابام خودش و کشت تنها چیزی که از دهنش دراومد همین بود:یه نون خورکمتر!



خدا او وضعمون و فهمید پسرم و گرفت.



اخه یکی نبود بگه کدوم وضع تو همونی که به ظاهر خوب و دست و دلبازی یه ده پشت سر تو و ریشت قسم میخوردن نصف زمین های این خراب شده مال توه اخه تو چی میگی؟ از چی مینالی؟چی میخوای ازین دنیای نکبتی؟فقط برای ما نداری؟
Ben büyüdüm kadar içimdeki nefret tohumları ekilmiş ve bu benim yükseklik


از همون موقع تخم نفرت تو وجودم کاشته شد تا اینکه بزرگ شدم و قد کشیدم
هر روز با فهمیدن کارهاش بیشتر از پیش ازش بدم میومد و دوست داشتم سر به تنش نباشه










ادامه دارد................











بـيـن صـرفـہ جـويـے و خـساسـت فـرق بـگـذاريـد.
اولـے انـسان را وادار مـے كـنـد كـہ از ولـخـرجـے بـپـرهـيـزد و آيـنـدہ اش را تامـيـن سازد ،
در حالـے كـہ دومـے باعـث مـے شـود انـسان بـہ خـود نـپـردازد و ثـروتـے را جـمـع كـنـد كـہ فـقـط وارثان او از آن اسـتـفادہ كـنـنـد.

della.nik
1391,09,28, ساعت : 21:16
***


اما این پایان ماجرا نبود،اون میخواست یکی یکی نون خورهارو از تو خونش کم کنه
بعد چند سال ضربه بدی و خوردیم البته بماند اون موقعه من بچه بود ولی بازم خوب و بد و تشخیص میدادک




تو روستا چو افتاد جواد بیک دختره نوجونش و میخواد بده به یه پیر پسر مال منال داره اوجاق کور،الهام خواهرعزیزم همش 18 سالش بود.



Anne ve baba diyerek, hayatında ilk kez mücadele, neden bunu söylemek? Chramykhvay böyle bir şey yapmak? Çocuğuma Kaç yaşındasınız? O şarkı için kendini öğretti kim.
مامان برای اولین با تو زندگیش با بابا دعوا کرد و گفت:چرا بهش نگفته ؟چرامیخوای همچین کاری کنی؟ مگه بچه ام چند سالشه؟ اون میخواد درس بخونه.. برا خودش کسی بشه!



Sorun olduğunu ben sonra
این مشکلی بود که بعدها با منم داشت




اما اون با بی تفاوتی نگاه میکرد جواب چراهاش و نداد فقط گفت:میدونی چقدر سود کردم این دختره به درد نخور یه منفعتی داشت اون دادمبه جاش یه زمین کنار نهرو گرفتم میدونی چقدر محصول تو باغ خوابیده.



Kelly Anne lanetli ve bir çorak arazi bebeği satıldı inilti oldu?

مامان کلی ناله کرد نفرین کرد بچه م و فروختی به یه زمین بی اب و علف؟



بادستای کوچیکم اشکای مامانو پاک میکردم و میگفتم چرا ناراحتی مامانی؟ابجی الهام میخواد عروس شه...



تا این کلمه از دهنم اومد بیرون ناله های مامان بیشتر شد ،الهامم یه گوشه نشسته بودهمیشه ساکت و اروم بود هیچ وقت از چیزی نه شکایت داشت نه گله فقط زندگی میکرد
Ben atlama olabilir mutlu oldu ne kadar ilham hatırlıyorum




یادمه چقدر برای الهام خوشحال بودم بپر بپر میکردم .
الهام دست میکشید رو سرم و میون گریه میخندید اگر اشتباه نکنم اون موقعه من 10 ساله بودم واقعا نفهم بودم، من احمق نفهمیدم چشونهواسه چی ناراحتن




Annem ve ben onun önünde ilham ve çığlığı bir gün vardı ve dedi ki, My Black Lucky sen Dvtaam döndü
مامان من و الهام و یه روز گذاشت جلوش و گریه گفت: بخت و اقبال سیاه من... به شما دوتاام رو اورد.



بابام وقتی مییره ایران تا تکلیف ارثو میراثش و گور به گور شده اش و با برادرش مشخص کنه، مامان و میبینه ، مامانم یکی از دخترای خوشگل خانواده ی زن برادر بابا بود . یکی از مهمونی ها که برای بابام گرفته بود میبینه و ازش خوشش میاد البته عموم به اندازه بابا خسیس نبود یعنی جرات خساست و نداشت




کار به یه هفته طول نمیکشه ... سریع ازدواج میکنن، بعد از تقسیم ارث بر میکرده خونه البته با مامانم!



بیچاره وقتی گریه میکرد و خاطرات نداشته و ممیگفت اون چشمای معصوم و ابیش چیزی و تو دلم لرزوند، وقتی یاد حرف زدنش میوفتم خون تو بدنم یخ میزنه میخوام سر به تن بابام نباشه با این این داستان و من الهام بارها و بارها از دهن مامان شنیدیم انقدر که تو ذههنم حک شده.





منو الهام به درس خیلی اهمیت میدادیم ولی شوهر الهام نذاشت ادامه بده که بدها فهمیدیم بابا یکی از شریط هاش برای ازدواج با اون بود، ولی من با زورو کتک و بدو بیرا به درس خوندم ادامه میدادم،یک بند میگفت : من پول ندارم ال کنم بل کنم، دختر باید بشینه تو خونه کار خونه یاد بگیره اخر قراره کهنه شوربشی مثل ننت ....خونم به جوش میاد، ولی به خاطر مامانم لب از لب باز نکردم فقط سر تکون دادم.



Ben acı ne olduğunu bilmek, para Nakhvn Khvshky Byav görmek oldu.
میدونم دردش چی بود پول ، ناخون خوشکی بود بیاو ببین.



با هزار بدبختی تا راهنمایی خوندم چون روستای ما راهنمایی نداشت، مجبور بود برم یه روستای دیگه تا اونجام کلی راه بود، ولی بازم تحمل کردم و جیگم در نیومد که مبادا گیر بده، این یه نمه دلخوشیم ازم بگیره.



با تموم شدن دوران راهنمایی اخر بدبختی بود.برای تعطیلات عموم اینا اومدن دهمون میخواستن منو برای پسر داز و لاغر مردنی و مامانیشون بگیرن، حالا بماند چه جنگ عصابی تو خونه راه افتاد و چه دعواهایی که نشد،چه تیکه هایی که به هم نداختیم چه بی حرمتی که به هم نکردیم
این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود دیگه اون الی اروم خود دارمرده بود خون خونش و میخورد خبری نبود برعکس الهام من از حقم نمیگذشتم اون تنها کاری که کرد زار زدن بود ولی من جلوی جمع نمی باختم،زن عموم و عموم کلی بابا رو تحریک میکردن که چه دختر گستاخی داری،دختر رو حرف باباش حرف بزنه باید سرش و برید،دختر باید مطیع عمر پدرش باشه، بابام شعله ور میشد و سر منو مامان خالی میکرد که چی؟تو اینجوری باراوردیش رو حرف من حرف بزنه



یه بار دعوا بالا گرفت یه یه هفته ای میشد عموم اینا خونمون چتر بودن حرف از زندگی الهام افتاد ،منم امپر چسبوندم شروع کردم به حرف زدن.. تموم اون حرفایی که تو دل منو مامانم لونه کرده بود، سالها باعث ازارمون شده بود ،ریختم بیرون اخرهم اضافه کردم یه روزی اون باغ و به اتیش میکشونم
این حرف من باعث شد سه سال بد که زمین به خاطر رعد و برق و توفان اتیش بیگیره بابا زنگ بزنه به گوشیم و هر چی از دهنش در بیاد بهم بگه وقتی شنیدم اون زمین محصول نمیده تا تونستم پشت تلفن خندیدم
کجا بودیم هاااا یادم اومد درمورد بابا گفتم: بی رحمیش، بی احساسیش، بی وفایش ، بی محبتیش ،پدری نکردنش ،گفتم وگفتم وقتی به خودم اومدم که بابا با یه سیلی مهمونم کرد لبم پاره شده بود ،خون مثل فواره میزد بیرون،



پاشدم رفتم حیاط خون لبمو پا کردم ..نشستم کنار حوض یه نفس عمیق کشید حس کرد خالی شدم ،زل زدم به قرص ماه، افتاده بود تو آب ،بادیدن سایه ای سرم و بلند کردم پسر عموم اومده تو حیاط زل زده بود بهم .



منم یاغی بازی دراوردم با صدای بلند گفتم :چیه اومدی چیو ببینی؟ زخم روحم و ؟ زندگی رو هوام و؟ میدونی دردم چیه؟تویی ، حالم از تو اون ننه بابات به علاوه عموم بهم میخوره !

HAN ne hamurumsu gitmek öldürmek ... Sana .... kendimi öldürmek değil bir kadın olduğunu duydum! Oh, sen benim annem Alhamv kapı aramak biri evlenmek yok!
- Eski Tuzlu ya NNT



هان چیه ؟راتو بکش برو، به زن به چاک ...من زنه تو نمیشم شده خودمو بکشم....! وای با تو ازدواج نمیکنم که فرا یکی بشم لنگه الهامو مامانم!



-کهنه شور میخوای؟ننت!



با دست به مامانش اشاره کردم

Ben daha çok yalnız olacağını, ben bir kadın itaatkâr layık değilim ve Jdabadtv serisi Aza Myshvnm Tanrıça beni aramak



-جای تو بود بیخیال میشدم من زن مطیع و تو سری خور نیستم جدابادتو به اعزا میشونم به من میگن الهه !



حالا ببین......!



بابا- تو غلط میکنی پدر سک!

Babam evden dışarı, o onu ben hala köşeleri Lbmv temizlemek bir sırıtma var bakarak kuzenim anneden miras ettik Nakarm, vahşi mavi gözleri yapmak istedim atladı



بابا از تو خونه پرید بیرون، میخواست بزنه ناکارم کنه ،چشمای آبی وحشی که از مامان به ارث بردم از پسر عموم گرفتم زل زدم بهش اروم گوشه لبمو پاک کردم یه پوزخند زدم.



از کارد گذشته بود ساطور میزدی خونش درنیومد عصبی زل زده بود بهم میخواست سر به تن قناصم نباشه

Aşağıdaki Nshvnmt Babanın düğün yolculuk değilim dedi, onun Dndvnay anahtarı vardı!

از زیر دندونای کلید شد اش گفت:پدرت نیستم اگه نشونمت پای سفر عقد!



اروم به سمتش رفتم کفشام و دراوردم با ارامش ظاهری راه اتاقم و درپیش گرفتموگفتم: سگ ....منم !



به خودم اشاره کردم



-توام پدرم......پس قبول داری سگی؟عین سگ تو لونه زندگی میکنی!

Gülme ve ağlama, o ben söylediklerini hatırlatarak konuşmaya istekli



با یاد اوری اون حرف میون گریه خندم گرفت چه حرف بدی زدم.

الهام از پشت سر بابا لبخند زد

چشمکی بهش زدم خندیدم



چشماش قرمز شد چوب و برداشت پرت کرد سریع درو بستم پشت در نشستم دقیقا مثل حالا، مغزم داشت منفجر میشد از زور بغض گلوم میسوخت ،اون دوتا چشم وحشی ،دیگه مقاومت نکرد دیگه دریده نبود از اشک پر شد و زار زد اروم بی صدا راه خودشو به بیرون پیدا میکرد

اروم وزمزمه وار تکرارکردم:



میدونم کوتاه نمیاد.... من برا آیندم برنامه داشتم، برنامه من به قول اون! کهنه شوری نبود از همون بدم میاد از همتون یه روزی نابودی همتون و میبینم اون روز دیر نیست!



این جمله رو بارهاو بارها تکرار کردم.



تک خند عصبی کردم و گفتم:



برادرو خواهرم و بدبخت کرد کافی نبود میخواد من بیچاره کنه.



به عکس خندون الهام زل زدم برای بخت ابجیمم گریه سر دادم



بیچاره الهاممم.



نه شوهر درست و درمون

نه بچه که بگیم سرگرمه

بابامم هر وقت میشست پا میشد مستقیم حالیش میکرد تو این خونه جایی نداره

نمیدونم چش بود؟ مگه بچه اش نبود؟ مگه پاره تنش نبود؟ به جااایی اینکه مثل کوه پشتش واسته اینطوری ازش فاصله میگرفت بی خیال اون پیرمرد، چیزی جز پول نمیفهمید بعضی وقتا دوست دارم مردنش و ببینم حالم از خودش و، اون پولای دورورش بهم میخوره....بگذریم!



الانم وقت بدبخت کردن من رسیده بود



یادمه یه هفته عموم اینا خونمون بودن قرار مداراشون و گذاشتن به طرز عجیبی ساکت بود م هیچی نمیگفتم بابامم تعجب کرده بود ولی خوب خوشحال بود فکر میکرد سر عقل اومدم و مطیع شدم خبر داشت دنبال راه در رو بودم.



شبه جمعه بود ، در اتاقم باز شد نوراشپزخونه خود تو چشمم ،باعث شد از خواب بپرم نشستم تو جام....... تو تاریکی چهره ی رنگ پریده درد کشیده مامان و تشخیص دادم نشست روبه روم با چشمای مهربونش که درخشش خودش و ازدست داده بود نگام کردم.

با وحشت بهش خیره شدم



مثل کسی نگاه میکرد که دیگه قرار نیست منو ببینه دلشوره عجیبی تو دلم افتاد!

Ben hala soğuk eller var ve sordum: Nedir



دستای سردش و گرفتم تو دستم اروم ازش پرسیدم: چی شده ؟



گفت: باید بری قراره فردا عقدوعروسی را بندازن ، نامه زدن به فامیل بریزن اینجا!



با چشمای نگران نگاش کردم با خودم نالیدم: من کجا برم...؟ کجارو دارم که برم ...؟



Bu aşağılanma kurtar beni, kimse bana geri almak, işaretleri öğrenmek, gidin: O hala söyleyerek, düşünce ve Zero serisi bakıyor

هنوزم با نگاه افکارم و زیرو رو میکرد، سری گفت: برو شهر، درس بخون ،کسی شو برگرد منو از این خفت نجات بده!



لرزش دستاشو ......حس میکردم نگاه نگرانشو...... درک!



با صدای لرزونی گفتم:کجا برم بی تو؟ من به خاطرتو دوُم اوردم... من به عشق تو اینجام! وگرنه تا حالا صد بار سر به بیابون میزدم یاخودمو خلاص میکردم سرت و بگیر بالا چرا میندازیش پایین ؟منو ببین ....وجود تو بهم قدرت داد، اعتماد داد باور کن بی تو هیچم به هیچ دردی نمیخورم.



هق هق گریه ش دلمو به اتیش میکشید.



-من بی تو هیچ جا نمی رم!



علاوه بر لرزش دستاش بدنشم شروع به لرزیدم کردوگفت:



مامان -نمیخوام مثل الهام بدبختیتو ببینم !....برو ....الی برو پی سرنوشتت !من میدونم سرنوشت تو این نیست.. من میدونم!



داغونش بودم اگه میرفتم انگ یه فراری رو پیشونیم بود ....اگه میرفتم ملت درس از سرش مامام بر نمیداشتن، بابام وای بابام ........بیچاره رو ول نمی کرد.



نگام گره خود به نگاش.....یه چیزی تو دلم تکون خود!



اره باید از این خفت درمیاوردممش باید میرفتم ولی کجاا...؟



باسرتایید کردم میرم. سری یه چمدون کوچیک گذاشت رو لوارم کلی پول داد دستم....



با تعجب نگاش کردم که گفت :این از پس انداز من و الهامه پیش تو باشه خیالم و راحته



الان که فکر میکنم میبینم دستشون از اول تو یه کاسه بود نامردهاااا یواشکی نقشه می کشن.



از اتاق اومدم بیرون الهام با نگرانی اطرافو میپاید تا من و دید یه نفس از سر اسودگی کشید اومد سمتم بغلم کرد ،فقط یه چیز گفت:برو...... برو که تو حقت این نیست.

سرم و تکون دادم تنها پالتوم و تن کردم رو به الهام گفتم : مراقبش باش

O bana bir şapka verdi, ön Hmrahym kadar eşarp Baftm kendim söyledim

تا جلوی در همراهیم کرد یه کلاه شال گردن بهم داد گفت : خودم بافتم



مرتب به پشت سرم نگاه میکردم میترسیدم کسی منو ببینه شال گردن و بالا کشیدم رو بینی و دهنم قرار دادم چمندون سفت تو دستم گرفتم انقدر استرس داشتم قفسه سینه ام تیر میکشید اول رفتم سمت مزار تنها برادرم باید از اونم خدافظی میکردم



سرمزارش فقط اشک بود واشک بوسه ای روی قبرش زدم بلند شدم بلند گفتم:



یه روز برمیگردم داداشی مراقب خانوادم باش .



ازهمونجا بود که زندگی دفتر جدید برام خرید و گفت طبق این ادامه میدی من با تمام بدبختی وارد یه فصل جدیدی از اون دفتر شدم .



یادمه اوایل ،هیچی حالیم نبود. حالا معنی بچه شهرستانی و میفهمیدم ،با کمک یکی از اقوام مامان تو رستوران کار پیدا کردم تو یه مسافرخونه هم زندگی تا یه مدت که دبیرستان بودم ،بعدم که با ایتای اشنا شدم که با پولی که خودم و الهام و مامان دادم تونستم باهاشون همخونه شم

از اون موقعه پام و از ده بیرن گذاشتم تو ده بلبشو راه افتاد مامان و الهام بعد رفتنم نامه گذاشتن که میرم شهرو دست میخونم دنبالم نیاین پیدام نمیکنین بعد یه مدت خودم نامه میدم اطلاع میدم کجام !



اتفاقا این کارو کردم مامان از اون موقعه یه بار به دیدنم اومدم برام گفت: وقتی عموت و زن عموت دستشون تو پوست گردو مونده دمبشون و گذاشتن رو کلشون رفتن ،مردمم از ترس پدرت هیچی نگفتن هر چی ما گفتین گفتن چشم ولی زیر زیرکی یه چیزایی میگن ، مهم نبودحرف یه مش بیکار همیشه هست!بابامم دیگه منو جزو بچه هاش نمیدونه......خوب بهتر!



بهترین خبری که بعد رفتن من اتفاق افتاده خاله شدنم بود الهام یک ماه بار دار بود



این بهترین خبر بود تو این مدت خیلی براش خوشحال بودم منم بالاخره خاله شدم!



دیگه بقیشم که میدونین

Hes ....... soğuk ve nemli oda, yalnız bu hizmet



الانم درخدمت این اتاق سردو نمور.......تنهای تنها.



نمیدونم ساعت چند بود ولی از زور فکرو خیال خوابم گرفت همونجا جلوی در(اخه گناهی الی!)بی هوش شدم

























ادامه دارد....................






















http://gazo.emoji7.jp/img/04lx8_766749/%E3%82%9C%2A%E3%81%AF%E3%83%BC%E3%81%A8%2A%E3%82%9 C_m.gifگــآهــے اوقــآت اینقَــدر اَز خــودَم بدَم میــآد ،




کـــہ بِــ خُدآ میگَــم حیــف یـــہ مُــش خــآکــــ ...

+ خُـدآ تو بـه خودِت نمیگـــےhttp://gazo.emoji7.jp/img/04lx8_766724/%E3%82%9C%2A%E3%83%9F%E3%83%8B%E7%B5%B5%E6%96%87%E 5%AD%97%2A%E3%82%9C_m.gif

della.nik
1391,09,30, ساعت : 16:08
***








سرو گردن نموند برامون اووخ اووخ کلیه هااام وای وای ستون فقراتم خدا لعنتت کنه پسره ابله چه غلطی کردی اینا غلط کردن مارو گرفتن حالا معلوم نیست خودش کدوم گورستونی مرده ابله چشم تفی ... دستم و گذاشتم رو گردنم ،اروم چشمامو باز کردم به پام هام نگاه کردم رو یه درفلزی بود نمیدونم خوابده بودم یا مرده بودم خب چرا اینجوری...؟

Gözlerimi kapadım ve yine uyudu, ben bilmiyorum ne kadar uyku üzerinde baş dönmesi Prdym ile

دوباره چشمام و بستم خوابیدم نمیدونم چقدر گذشت با گیجی از خواب پردیم

سرم و خاروندم صاف نشستم پام به شدت درد میکرد،من کی از تخت افتادم؟



با گیجی به اطراف نگاه کرد....اینجا چرا پارکته؟اتاقم که پارکت نداره..... لبمو غنچه کردم اوردم سمت بالا زیر چونمو خاروندم و با صدای نسبتن بلندی گفتم: اه اینجا کدوم خراب شده ای؟



همینجوری که داشتم غرغرمیکردم از جام پاشدم.



صبح شده بود نور تا قسمتی اتاق و پُر مرده بود، روی سقف یه دریچه بزرگ بود، افتاب نور خودش و به داخل انعکاس داده بود، تازه داشت به مغزم خطور میکرد...اینجا چه غلطی میکنم!

Ben sağ elimi sıktı ve benim sol Keşke, seni seviyorum bir fısıltı gibi, asılı



دست راستم و مشت کردم کوبیدم به دست چپم ،زمزمه وار گفتم:مگه دستم بهت نرسه!



رفتم زیر دریچه واستادم افتاب مستقم خور به چشمام باعث ازارش شد چشمام و ریز کردم سرم و گرفتم پایین طبق معمول به فضولی پرداختم.



اروم به سمت تاریک رفتم .چون موقعه راه رفتن شلنگ تخته میندازم پام به یه چیزه سختی خود با این که کفش تو پام بود ولی اثرش صفر بود. پامو محکم چسبیدم بپر بپر کردم .



-ای خدا این دیگه چی بود؟



چشمام به تاریکی عادت کرد، یه دیوار چوبی جلوم بود یه ذره جلوتر رفتم چشمامم داشت از کاشه درمیومد یه تخت خیلی بزرگ ،یه پتو مچاله شده ...روش.



شروع کردم به استیضاح خودم:



یعنی خاک بر سرت.... این نارین راس میگه ،من شوتم،هیچی حالیم نیست بهم برم میخوره، اخه خنگه تو اینو ندیدی؟



بادست به تخت اشاره کردم



-نه دیگه کجا دیدم این دیوار وامنده نذاشت!



ها الی دیوار پا داشت نذاشت؟ تقصیر خوده خاک برسرته که ندیدی اگه شب دید میزدی....... وضعیتت این نبود!



-مگه من چمه ؟خیلی خوب ،اصلا به تو چه؟

Aşağıdaki benim düşüncelerim ve ben sıkıca battaniye buruşuk ettik .... açgözlü eller, yatağın kenarından ayakları ve bir çift ile yatak atladı ve aldı.



بعد این که حال افکارم و گرفتم پریدم تو تخت با حرص دستم و گرفتم ،لبه تخت ....پاهام و جفت کردم محکم زدم به پتو مچاله شده.



پتو یه ثانتم از جاش جوم نخود ، خوب نشدم هیچ! بدترم شدم .....دوباره پام و بلند کردم بزنم پتو رو داغون کنم ولی رو هوا موند.



از بیرون صدای کفش میومد.



کلید تو قفل چرخید ، درفلزی با صدای بدی بازشد. سری تو جام نشستم نورهمه جارو روشن کرد، بزار هیکل بیاد..... میزنم ناکارش میکنم ،هیکل عوضی ،اون کت شلوار خوش دوختش و تو تنش تیکه پاره میکنم .

با اخم زل زدم به نوری که هرآن بهم نزدیکترمی شد. چندتا مرد ..با یه سینی پر از غذا ،تونقطه دیدم قرار گرفتم ،تا چشمم به غذاها افتاد فامیلیمم یادم رفت، چه برسه به جر با جر کردن، هیکل!



دقیقا اون موقعه فهمیدم .... گرسنمه!



بادی-ببینم جوجو چرا اخمات تو همه؟ بهت بد که نگذشت؟این رفیق ات بلند نشد؟



چشمام به غذاها بود ، مبادا خرشن ببرن، بدونه اینه بدونم درباره چی میحرفه گفتم :نه

.Rüzgar - Daha iyi, evet Bdyaaaa şey ....... patron istiyor diye yemek, ve ben tepsi edeceğiz



بادی-چه بهتر، تو اینارو بخور، میام سینی و میبرم !مبادا بهش یه چیزی بدیاااا.......رئیس اینطور میخواد.



-نه نمیدم خودم میخورم!



بادی-باشه زیاد بخور.، چاق وچله بشی نوبته توام میرسه.



از حرف چرت بادی همشون خندیدن.

بادی- دیگه جلوی در هم نخواب کم مونده بود لهت کنیم

Ben onun sözünü tutmamıştır ve beyin aldırmadı



اصلا حرفش و نگرفتم مغز فکر کردنم نداشتم

تو کی مغز داشتی ؟اینو بگو!



سین و گذاشت رو میز به دوستاش اشاره زد، بریزن بیرون!

اونام همین کارو کردن تا پاشو گذاشتن بیرون حمله کردم سینو از رو میز برداشت خیلی شیک و مجلسی با لباس پلو خوری لیز خوردم رو پارکتا نشستم



Malydm eller ve birlikte 'dedim Şimdi zamanı

دستام و به هم مالیدم و گفتم: حالا وقتشه



رون مرغ و کندم به نیش کشیدم... با ولع شروع به خوردن کردم ، نون و چپوندم تو دهنم نجویده قورت دادم به سرفه افتادم،سری نوشابه رو برداشت یه نفس رفتم بالا.... ، سیر نشدم خسته شدم!



با خستگی تکیه دادم به تخت به نونا زل زدم ،نون سبوس دار... دوست دارم ولی جانداشتم نونا تو مشنبا بود دوتاشونو برداشتم گذاشتم زیر تخت سینی و با پا هل دادم کنارپام و جم کردم، دستمو به زانوم گرفتم ،پاشدم نشستم رو تخت!



با خودم گفتم :اگه گفتی الان چی میچسبه؟ یه خواب تپل تو یه جای گرم ونرم پامو گذاشتم رو تخت خودم و ول کردم روش سرِ مبارکم محکم خورد به پشت تخت سرم و با دست گرفتم خودمو تکون تکون دادم با پای چپ به پتو ضربه زدم و گفتم:



Hamisin san elisan ay bashim



همش تقصیر توست !ای سرم



با کف دست سرمو مالش دادم زل زدم به پتو این وسط یه چیزی باهم نمیخوند این چرا انقدر سفته؟

درد سر یادم رفتن، چار زانو نشستم روتخت ،دست دراز کردم سمت پتوی مچاله شده کشیدمش کپ کردم

با دودست زدم تو سرم که اخم دراومد با صدای ارومی گفتم: این که پتو نیست، تایمازه....!



- تمام شب اینجا بوده پس منظور اون بادیه از دوست این بود! کی اوردنش ؟شب...صبح ؟ پس چرا صداش در نیمیاد؟ چرا بیدار نشده؟ مگه لنگه ظهر نیست؟



رو زانوم بلند شدم تایمازو چرخوندم سمت خودم صورتش کبودی بود و بعضی قسمت هاش خون مرده شده بود، روی گونه اش چنگ افتاده بود و خون روش خشک شده بود. دستشو گرفتم بیشترچرخوندم ،الاغ هرچی خوده پس نداده!



خم شدم روش، پاهاش واز رو زمین اوردم بالاو درازش کردم دستای لرزونم و گذاشتم رو شاهرگ گردنش، وای خدای من نمیزد ...بیشرف هااا کشتنش یعنی تا صبح تو یه جا با مرده تنها بودم ؟



علاوه با دستام بدنمم میلرزید ......!



من از مرده میترسیدم رنگ و روم پرید، لب پایینم به شدت شروع به لرزیدن کرد. از تایماز فاصله گرفتم عقب عقب رفتم با کمر از رو تخت پرت شدم پایین شروع کردم به جیغ کشیدم.

از جام بلند شدم همین طور که کمرم و چسبیده بودم بالا پایین پریدم ،با صدای جیغ ام نگهبان ها ریختن تو با تعجب منو نگاه کردنکه مثل دیوانه ها بال بال میزدم و جیغ میکشیدم اونام نمیفهمیدن چمه سعی میکردن منو بگیرن ساکتم کنن

یهو رئیس از بین نگهبانا رد شد. اومد سمتم.....زیر لب یه چیزایی میگفت! ولی من ترجیح دادم جیغ بکشم.

Ben sol Zdnsh ile olaylı oldu çünkü ben sapmak ...... kulağımda çevresinde katı bir duvar koştu!



محکم زد تو گوشم چون گوشه همون دیوار کذایی بودم با زدنش به سمت چپ...... پرت شدم!



سرم خورد به بالای تخت صدام خفه شد ولی هنوز میلزیدو با دست به تایماز و نشون میدادم.


ادامه دارد...........

http://ghamzadeye-eshgh.persiangig.com/image/1%20(85).jpg

della.nik
1391,09,30, ساعت : 17:09
***




نارین یک ساعتی میشد جلوی در دانشگاه به انتظار الی نشسته بود چشم اش به در دانشگاه خوش شده بود




سرش کج کرد یک ساعت شد یک و نیم ساعت هوا رو به تاریکی بود
نارین-نخــیر خانوم افتخار نمیدن به قول خودش قربونی میخواد.



Drranndh yürüdü ve Drmashyn daha dikkatli hırs, bu kez açıldı ve çocuklar iyonik Gzrvnd eğildi
به حرص درماشین و باز کرد رفت سمت درراننده تکیه داد ، این دفعه با دقت بیشتری بچه های یونی و از نظر گذروند.



-خوبه بهش گفتم دیرمه باید کارامون و راست و رسین کنیم قرار بود بریم مهمونی پاییزی تو هتل استامبول الی لباس نداشت باهاش شرط کرده بودم اگر من باختم براش لباس بگیرم.



Sana söylediğim çok yüksek sesle, seni diliyorum ve ben .... bir orospu düzenledi!
با صدای خیلی بلندی گفت:الی مگه دستم بهت نرسه سیبلات و میکنم عوضی....!



با حرص ماشین و قفل کرد از خیابون رد شد !



باید میفهمید نارین و قال گذاشته یا هنوز تو یونی
Ben bir baş bekçi hayır bırakarak, bilgisayar ve Çek yangın .. Avnam Listesi Vgftn kartını istedi gitti
یه راس رفت نگهبانی ازشون پرسید ..اونام لیست کامپیوتر و چک کردن وگفتن کارت ورود زده ، خروج نه!



رفت سمت کلاسش،درو که باز کرد! چندنفری ،بلند سلام دادن،میدونست از احترام نیست، از ترسه .



بی حوصله جوابشون وداد ،سراغ الی و از یه پسره گرفت که گفت :نمیدونه.



Ben sınıfta bıraktı ve ana salonu, kapalı ve tarafından reddedildi Avnam Avnam onu aldı
درکلاس و بست راه افتاد سمت سالن اصلی ، از اونام سراغش و گرفت اونام اظهار بی اطلاع کردن.



اگه تو سلفم نبود،باید میرفت پیش بچه ها



مثل همیشه سلف سگ میزد گربه میرقصید چشم چرخوند تا پیداش کنه احساس کرد یکی میخ اش شده سرش و چرخود با خشم نگاهش کرد یکی از پسرای سال دوی سیریشه پزشکی بود.



تا نگاهش دید اومد سمتش !
ناین اروم زمزمه کرد :اه حالا کی حال این و داره؟



پسر-سلام دنبال دوستتون میگردین؟



نارین –اره دیدیش؟



پسر-اهم اخرین بار طبقه 9 دیدمش تو اسانسور!من بهشــــ



دیگه نذاشت چیزی بگه دستش و جلو اورد و بدون تشکر رفتم سالن اصلی تا بره بالا



خانومه اعلام کرد طبقه 10 با بی حوصلگی منتظر باز شدن در بود تا باز شد رفتم سمت استراحتگاه ...بدون در زدن دروباز کردم.



هاکان-تایماز بالاخره اومدی گوشیت 100 بار زنگ زد وکیلته میگه کدوم گوری هستی...؟ بیا که کچل شدیم




هاکان چرخید سمتم با لودگی گفت: به به خانوم خانومااااااا راه گم کردین ،شما که افتخار نمیدادین اینجااا بیان!حالا چی شده؟!



اهان دوست پسرت اینجااااا نیستا!



نارین-مطمئن باش برا خوش بش نیومدم،دوست پسرمم میدونم کجاست! الان یک ساعته دنباله الی ام!



یاکان-الی دیگه کیه؟ نگو نگو یادم اومد نگو همون جیغ جیغوه اره؟



با سرتایید کردم که گفت:بیشی بردش!



چشمام و درشت کردم دستم و تهدید وار تکون دادم رفتم سمتش ،با صدای نسبتا بلندی گفتم:من الان اعصاب شوخی ندارم الـــــــــــی کجاست؟.



به معنای واقعی کپ کرد بهم گفت تو باشگاه ........ پیش تایماز!



بی معطلی رفتم بیرون از کنار اسانسور رد شدم که اوکتای بازومد گرفت.



با شدت بازم وکشیدم بیرون با صدای بلندی گفتم تو دیگه چی میگی؟



با صدای سرد وبی بخارش گفت:



اوکتای-با من درست حرف بزن! چرا صداتو انداختی رو سرت؟



نارین-به توربطی نداره!



یاکان از اتاق دراومد وگفت:دنباله الی میگرده!



اوکتای- مگه الی گم شده ؟چرا رنگت پریده؟پیش تایماز بود احتمالا دیگه رفته



نارین-خودم میدونم ای کی یو! با من قرار داشت کل دانشگاه و گشتم ،ببینم سوالی نیست؟



هاکان- نارین بیا این گوشی تایمازم بده خودشو کشت!
Onun telefon Qapydm ve ben Taymaz hakkında çağırıyordu şekilde birkaç adım oldu ona sonuçlandı acil merdiven gittik biraz rahatsız değildi




گوشی و از دستش قاپیدم رفتم سمت پله های اضطراری تا چند پله همینجوری الی صدا زدن نگران بودم تایماز بلایی سرش بیاره الی کم اذیت نکرده بود



دره سبز رنگ و به شدت باز کرد رفتم تو سالن هیچ کس نبود!
-پس این بچه کجاست؟



نگاهش افتاد به در منتهی به باغ با حالت دو رفتم سمت در بازش کرد الی صدا کرد،
نــــــبود باید حمام و رختکن و میگشت.



خواست درو ببنده توجهش به کیف پولی جلب شد
-وای خدای من کیف الی ، پس خودش کجاست؟



خم شد کیف گرفت دستش درو ول کردم رفتم سمت پارکینگ ماشینه تایماز تو پارک بود کادیلاکی به سرعت از جلوی دید خارج شد سابقه نداشت همچین ماشین اینجا بیاد جستی زدم برم حمام و بگرد که در باز شد
Hakan -? Narin 'Değişen Vhmamm yeniden bulunamadı




هاکان-نارین؟تو رختکن وحمامم نیستن پیدا کردی؟



با گفتن یه نه اروم رفتم رو نیمکت نشستم دستمو به سرم گرفت و بغض کردم
نارین عصبی بود نمیخواست به این فکر کنه برای دوستش اتفاقی افتاده به خودش امید میداد فقط کیفش و جا گذاشته تا شب تماس میگیره




بغضشو قورت داد و بلندشد خواست بره سمت دریاچه که دستی رو شونش نشست:
Anywhere hmn ile gösterilmez, Taymaz bir araba olmadan giysiler ter yere gider.




اوکتای-نیستن !هرجا باشن با همن،تایماز بدون ماشین با لباسه عرقی هیچ جا نمیره



امروز دادگاه تبرعه داشت ، وکیلش وخانوادش خبری ازش ندارن!
همه نگرانش شدن ،ماهم ندیدیم بیاد لباس عوض کنه پس نتیجه میگیریم یا یه اتفاقی افتاده یا خوبن
نارین-خسته نباشی




دستش و کشیدم رو صورتش اروم طوری که کسی نشنوه گفت:
-با این حرفش گند زد به قوت قلبم ،پسره نچسبه سرد، انگار نه انگار!



دست و پاش سست شده بود ،اگه هاکان نگرفته بود با صورت رو زمین بود،همش تقصیرتایمازه،
نارین با خودش گفت: خاک برسرت، کی بهش گفت :اون ات واشغالارو پس بده ؟یعنی الان جاش خوبه ؟جاش امنه؟نکنه بلایی سرش بیاد؟
هاکان نارین و سوار ماشین کرد تا خونه رسوند بهش قول داد یک بار دیگه دانشگاه و بگرده




با خستگی وارد خونه شد یه راس به سمت اتاق رفت به حرف مادرش که سراغ تایماز و میگرفت اهمیت نداد.



پالتو از تنش تقریبا کندم انداخت رو تخت طول وعرض اتاق چند بار طی کرد مرتب به گوشیش نگاه میکرد



رفت تو فایل عکس های سیو شده عکس الی و اوردم
Bu çene asla olmaz, ya Azkar Mygfta hep aşağı gitti kim zengin, ne senin Jryanh Senge Nedenini dostum var!
-هیچ وقت فک نمیکردم این اتفاق بیوفته ، الی میگفتا همیشه پولدارا ازکاری که کردن در میرن ، هرچی سنگه مال پای لنگه جریانه همینه!



***







انگار با تموم شدن جیغ ام تازه متوجه تایماز شدن که بی حرکت افتاده رو تخت .



چند نفر رفتم سمتش رئیس با این عصای کزایش بالای سرم واستاده بود تو نگاهش یه جوری بود من درک نمیکردم .
انگار که خوشحاله ، یه ادم کمتر زندگی بهتر!



نبض اش و گرفتن رو به رئیس گفتن:رئیس زند اس ، فقط خیلی ضعیف میزنه
Ben nefesimi tuttum ve Arvmsh dışarı gönderdi ve kafamın kenarlarına
نفسم و با ارومش بیرون فرستادم دستم و به دو طرف سرم گرفتم




رئیس یه عربده بلند کشید گفت:



شما بی عرضه ها اینجا چی کار میکنین ...؟
من تو حناق شما پول نمیریزم که این گرگ صفت به این راحتی بمیره از کی اینجوریه...؟چرا بهوش نیومده؟ چرا شماها نفهمیدید؟



Ne Joe Kapp başardı ses Nkrsh oldu
از صدای نکرش منم کپ کرده بودم چه برسه به اینا



با همون عصاش زد تو دل کمر پای چند نفر
روی سرم خیسی بود پشت دستم و کشیدم به پیشونیم در کمال تعجب دیدم از همون قسمتایی که زده بود خون یومد اروم و بی صدا بلند شدم واستادم انگار همین الان حس های بدنم به کار افتاده بود حس کردم نمیتونم رو پام واستادم اروم نشستم رو تخت دستم و زدم به پیشونیم همین جوری که حدس زدم داشت خون میومد تا خون و دیدم بدنم سست شد چشمام تار تار دیگه هیچی نفهمیدم.



وقتی چشم باز کردم نمیدونم ساعت چند بود تو همون اتاق زیر شیرونی بودم
همیشه از بچگی از خون سرم و مریض و بیمارستان متنفر بود، به دستم نگاه کردم بهم سِرم زده بودن سرم و چرخوندم تایمازم کنارم دراز کشیده بود به دسته اونم سِرم بود.





با بی حالی تو جام نشستم سرم گیج میرفت بهش اهمیت ندادم کمی خودم و خم کردم سمت پنجره شیرونی هیچ نوری به داخل نمی تابید حتما شبه با بی حوصلگی ولی با احتیاط خودم و ول کردم رو تخت ادم از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه چشمام و رو هم گذاشتم ولی حس کردم کسی وارد اتاق شد.





بوی خوش سووپ با مشامم بازی میکرد به سختی چشمام و باز کردم خانومی و با یه یکی از نگهبانا دیدم تا دید بیدارم دست و به سمتم گرفت منظورش و فهمید دستم و تو دستش گذاشتم با یه حرکت بلدم کرد پالشها رو پشتم مرتب کرد سین و گذاشت رو پام بهم اشاره کرد بخورم



خیلی گرسنه بودم ولی نای تکون خودن نداشتم فهمید سری سینی و از رو پام برداشت گذاشت رو پاش قاشق و کرد تو سوب اروم و با احتیاط تمام سوپ و به خودم داد



Çorba üzerinde uyuşukluk ve ben Taymaz vardı ben küçük sesiyle şeklinde geliyordu, yedi nasıl
با بی حالی تموم سوپ و خوردم ،رو فرم اومده بودم با صدای ضعیفی گفتم: حال تایماز چطوره؟



لبخند خیلی گرمی نشست گوشه لبش اونم با صدای کنترل شده گفت: خوبه عزیزم نگرانش نباش فشارش افتاده بود ضربه بدی به سرش خوده منتها زود تر تو بهوش اومد درد داشت مسکن زدم براش ولی به کسی نگو اگه بفمن پدرم و درمیارن



اروم چشمام و بازو بسته کردم سرم و چرخوندم سمتش تو خواب صورتش جم میشد فک کنم خواب بد میدید.








ادامه دارد...............











پرنده اي که رفت بگذار برود


هواي سرد بهانه است ...


هواي ديگري به سر دارد


***



باز هم مثل هميشه تنـــــــــــها هستم...


ديوار اتاقم پناهم ميدهد...


بي پناه که باشي قدر ديوار را ميداني...


***


سکوت راهی برای رهايی است



سکوت مي کنم در مقابل همه ی فريادها






***


سردبودنم رابگذار


به حساب گرم بودنت باديگران


***


نــَـه بــــه ديــروز هــآيي کـــه بودي مي انديشــَمــ

نـــَـه بـــه فـــــَــردآهــآيي کـــه شــآيـَـد بيــــآيي

ميخـــــــوآهــَـم امـــروز رآ زنــدگـــي کــُنــمــ

خواســـتي بــآش....

خواســـتي نَبــآش....




براي خيانت ،هــــزار راه هــســــت اما هـيــچ کــــدام


به انـــدازه تــــظـــاهـــربه دوست داشتن کــثـيــف نـيـســـت





وقت مرگ است ...


پيش به سوي مردن ...


براي زنده ماندن تا ابديت ...


آيا بدون خداوند هم ميتوان زندگي نكرد ؟

della.nik
1391,10,01, ساعت : 21:31
***


توی یه جنگل ،پر از دار و درخت،کنار رود پر از اب جوشان و خوروشان درکنار، ماهی های رنگارنگ خوشگل


من با یه دست لباس محلی ناز کنار این رود،با ماهی های نانازش نشسته بودم داشتم،رخت میشستم.
şansı yok
شانس نداریم


از فرط گرما روسریم و باز کردم که یهو با دیدن جون رعنایی با یه اسب سفید از پشت کوه اومد سمتم
وای یعنی بخته منم باز شد.


تکون های شدیدی بهم وارد شد با صدای بلند گفتم:


-کو؟کجا رفت؟همین الان اینجا بود؟
Perküsyon, ve ben Brgrdvndm bırakarak, bu yüzden lanet uyku Pvfy lazım.


تا اینه دق و دیدم پوفـــــــی کردم پس خواب بود لعنت بهت،روم و برگردوندم.


شانسه زور نیست وقتی بی هوش بود یه مکافات داشت، الانم بهوش اومد که نور الا نور،تو بیداری جونرعنا گیرمون نمیاد توخوابم ،نمیزاره حال کنیم.
Elimi açtım ve silah altında, ince ayak ile benim yatakta ben, evet, lütfen Emerton dedi!


دستم و زدم زیر بغلم،تکیه دادم به تخت با کلافگی گفتم :بله بفرمایید امرتون!


زد زیر خندو گفت: -کی و میگی؟ غیرمنو توِ جلغوزِ دیوانه کسی اینجا نیست!........خوابای رنگی میدیدی.


سرشو تکون دادو دوباره خندید
خداروشکر غیر از قاطب بازی خندیدنم بلده
Dedim burnumdan Çin sessiz ses evet sen izin verir misin


چینی به دماغم دادم با صدای ارومی گفتم:بـــــــله اگه اجازه میدادید!


تایماز- خیر... از این اجازه ها ندارین مخصوصا وقتی پسر جون اینجاست ،الان یک ساعته دارم تکونت میدم !شما دخترا هموتن مثل خرس میخوابین!


چشمام از فرط تعجب گشاد شد مرتیکه نمیزاره اروم بگریماااا


-خرس شما پسرایین ، عمه وسطی من بود, 2روز بیهوش بود ؟ خوبــــه حالا یه پس گردنی خودی، اگه چهار تا چک میخوری، میرفتی اون دنیا.


درضمن به پسر های نسناسی مثل خودت عاوه بر خرس بودن، !تنبلی وتن پروری ، کودنی،کند ذهنی، بیشعوری ،بی شخصیتیم اضافه کن......ها داشت یادم میرفت، وحشی گری یادت نره که خیط بالا میاره
YQM keskin ve Chsbydv Tenet başınızın eklenir? Kız, aptal! ...... Yapmam Avyzvnt çatı dedi


تیز یقم و چسبیدو گفت: سرت به تنت اضافه کرده ؟دختره نفهم!...... میدم از سقف اویزونت کنن!


با خشم ساختگی پتو رو زدم کنار.......یقم و از دستاش با بدبختی دراوردم بلند شدم واستادم روبه روش، دستم و زدم به کمرم گفتم:


-بزار دهنم بسته بمونه بزار، بزار یه بارم شده اروم بگیرمم ساکت یه گوشه بشینم اخه پسره گنده تو اگر این کاره بودی میزدی همه رو ناکت میکردی فقط بلدی زور نداشتت و به من نشون بدی.


یه پوزخند زدو گفت: تو میمیری حرف نزنی ، من فقط قافلگیر شدم وگرنه یه تنه از پس همشون برمیومدم



Ben Bashyna kontrolünü sıkışmış oldu yardımcı olamaz
شاهد باشینا من کاریش ندارم خودش گیر داده


خم شدم سمتش زل زدم به چشمای گوسفندیش با صدای بلندی گفتم:


ده اخه پسرِعوضی هرچی میکشم از دست تو، من و با جنابالی دزدیدن اوردن تو این خراب شده تازه قافلگیر شدی ...؟دِه اخه بیشرف یه ذره شرف تو وجودت هست؟نیست دیگه! من به تو چی بگم؟ الان دوستام نگران منن ...میدونی چند وقته اینایم؟
Neden burada biliyor musunuz? Gevşek verdi ne olacak biliyor musun?
میدونی واسه چی اینجایم؟میدونی قراره چه بلایی سرمون بیارن؟
میدونی این گردن کلفتا میخوان تیکه تیکمون کنن فکر کردی راحتمون میزارن میگن برید صفا سوتی کنید نخیر ناب از این خبرا نیست ؟
نشستی داری با من کل کل میکنی خجالتم حالیت نیست ، اخه من بدبخت با طناب جنابالی تو چاه رفتم!


پاش و بالا پایین کرد و گفت: عجب آدمی هستی من کی به تو طناب دادم ؟؟خوبه حالا خودت دیدی من بی هوش بودم، من روحمم از این ماجرا خبر نداره!
انگشت اشارم و به سمت خودم گرفتم با ناراحتی گفتم : من عجب آدمی ام ..؟بایدم اینو بگی این همه حرف زدم تو فقط قسمت طناب و فهمیدی خدایاااا ببین با کی دزدیده شدیم



اول قیافه ادمای مظلوم و گرفت به ثانیه نکشید دوباره شد همون تایماز قدیم


تایماز- درضمن تودست وپاچلوفتی من چی کار کنم؟ وقتی دیدی دارم میدزدنمون باید داد و هوار راه مینداختی نه اینکه مثل ماست باهاش راه میوفتادی


دیگه داشت میرفت رو عصابم تخت و دور زدم کنارش واستادم گفتم:اگر تو ام بودی یه اسلحه نشونه میگرفتن سمتت میگرخیدی چیزی نمیگفتی برو خدات و شکر کن اگه من به دادت نرسیده بودم تو همین اتاق تو ، با دست اتاق و نشون دادم


تو همین تخت تلف میشدی ، این سرمی که تو دستته، از لطفه منه !سرم و گرفتم بالا تا بهتر ببینه
Eğer bilseydin sen benim intihar koymak vardı


تایماز-اگه میدونستم تو قرار نجاتم بدی خودکشی میکردم!


-الانم دیر نشده حداقل کاره رئیس و راحت تر میکنی!


چشماش و ریز کرد گفت: رئیس؟....ای گرگ صفت پس توام باهاشون هم دستی اومدی حواسه منو پرت کنی ؟اره.... اعتراف کن!


-بخواب بابا، اول اینکه گرگ که اسم کزایی گروه چلمنتونه.


دستم و گرفتم سمت چشماش عدد دورو نشون دادم اونم ادامه دادم: دومم من اگه همدستشون بودم خودم میکشتمت و خلاص.
Ben işaret parmağı ile kendim bakın
با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم.


-سومی ام اینه تو کی حواس جمع بوده؟ ...اینو بگو؟


یهو بلند شد واستاد ،ترسیدم
به رو مبارک نیاوردم.


تایماز-واسه من شاخ بازی در میار؟.......میدم شاخت و بشکونن.

? Ben Bshkvnn, Go bunlar nelerdir ağrı verdirdiler çekerek bir tedavi hakkı yerine boynuzları ve omuz, bilmiyorum Değil çünkü -? Almamı Jnabaly! Benim için bana hayatımı göndermek, bana hiçbir işin ortasını söyle, ben, Akhrajm cilt yaparım işe yaramaz olduğumu gösterdi bana, ama şimdi baktığımda.


-نه جون من نده بشکونن، ببینم اصلا بلدی یه کار درست درمون انجام بدی؟عوض شاخ و شونه کشیدن برو ببین درد اینا چیه؟ منو به خاطر جنابالی بلند کردن! بگو من این وسط هیچ کارم، منو بفرستن برم پی زندگیم ،به جون خودم اگه اخراجم کنن، پوست به درد نخور تو میکنم ،حالا ببین کی گفتم.


پشتم و بهش کرد ازش فاصله گرفت با صدای کنترل شده ای گفتم:


- تازه اینجا تو رئیس نیستی، بدی شاخم و بشکونن !رئیس کسه دیگست....... کلاهت و سفت بچسب شاخه تو رو نشکونن.


یهو عصبی شد و با قدم های بلند خودش و بهم رسوند برگشت با جیغ بلند گفت : جلو نیا تایماز سیم بهت وصله
رنگش پرید به دستش نگاه کرد
پوزخندی زدم گفتم : ترسو
اخم غلیظی کرد به سمتم هجوم اورد منم دیدم اوضاع خیطه چرخیدم سریع ازش فاصله گرفتم
زیر دریچه ، بازوم و گرفت چسبون به دیوار سمت چپ تو فضای نیمه تاریک قرار گرفتیم ،با صدای که از دندون های خوشگل کلید شدش به سختی شنیده میشد گفت:با من بازی نکن کوچولو، من رسم بازی خوب بلندم! انقدر که فک میکنی بی درستُ پا نیستم یه ثانیه از عمرمم مونده باشه، زهرم و میریزم بهتره دمبت و جم کنی وگرنه من این کارو میکنم.



رنگمو میبینی ..؟!
شد کچ دیوار داشتم سکته میزدم حالا وسط شاخ و شونه کشیدن این نگام افتاد به میله انقدر عصبانیش کرده بودم بی حواس میله ای که سرم بهش وصل بود با خودش کشیده بود این وسط سیم سرمم اویزون بود خیلی باحال شده بود.

Ben Nkhnd gülmek zaman yüksek sesle gülüyordu
با صدای بلندی زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند


نگاه عصبیش فقط برای یه ثانیه رنگ تعجب گرفت ، دوباره شد همون عزرائیل، دستش و بلند کرد با مش زد به دیوار بغلی


سریع خندم و خوردم با وحشت بهش خیره موندم دقیقا افتادیم تو فاز قبل من مرز سکته بودم !
Ben zihinsel Ben kimsenin ön değilim, benimle oynamak değil, sana söylüyorum


تایماز –دارم بهت میگم با من بازی نکن ،روانی بشم هیچ کس جلو دارم نیست!


دوباره دستش و کوبوند به دیوار و ادامه داد:فهمیدی خانوم کوچولو!


سرم دور از جونم عینهو یابو بالا پایین کردم
بیخیال نشد دوباره ادامه داد:حالا خیلی مودبانه بگو اینجا چه خبره!
Hızlı Ben Tanrı bilmiyorum!
سریع گفتم: نمیدونم به خدا!
لحنش اروم شد


تایماز-پس من اینجا چی کار میکنم؟


یه جوری حرف میزنه انگار این و بخاطر من دزدیدن!


-من نمیدونم.. انتظار داشتم خودت بدونی به منم بگی چه کردی گیر افتادیم!

İki dakika önce söylediklerini Yani benim için, ben, senin dilini beni koymak ve fareler yiyor ettik: Bu kontrol edilemez bir vokal çığlık aldı?


باصدای غیر قابل کنترلی شده ای عربده کشید:پس دو دقیقه پیش چی میگفتی ...؟برا من،منم منم راه انداخته بودی، زبونت و موش خورد؟


میخواستم بگم نه گرگ خورد ولی خوو میدونین دیگه مراعاتش و کردم ترسیدم ، از عصبانیت سکته کنه
بی خیال گفتم : هنوز اون منم ها رو دارم مثل خودت
چشماش و ریز کرد
آقا غلط کردم
-چیه اینجوری نگاه نکن


از زیر دستش اروم رد شدم که سری بازوم و چسبید به تخت اشاره کردم منظورم و گرفت خب خسته شده بودم
چند بار گوشم و تکون دادمم بد یهو با جیغ گفتم : دیگه تو گوش من داد نزنی هااا
اومد با فاصله نشست رو تخت و گفت : بلبل شدی...!
- بلبل بودم ..گوشم کر میشه
دستشو تکون داد سیم سرم و کشید سمت تخت بازم میخواستم بخندم ولی ترسیدم برای همین یه کوچولو بهش نزدیک شدم سرم و پایین گرفتم اروم طوری که خودمون بشنویم اتفاقات و بدون کمی و کاسی براش تعریف کردم
با دقت به حرفام گوش میکرد و سرش و تکون میداد منم ذوق کردم با هیجان بیشتری ادامه دادم
خیلی از کارش خوشم اومد
دوست داشتم وقتی حرف میزدم طرف مقابل گوشش با من باشه
حرفم که تموم شدنفس راحتی کشیدم منتظر عکس العملش شدم

تایماز-که این طور..ببینم چرا گفتن من نباید غذا بخورم؟


درباز شد حرفمون نصفه موند
یکیبا قدم های محک و استوار وارد اتاق شدخنده بلندی سر داد و گفت :چی شنیدم ..سرخانم کوچولوی ما عربده میکشی ..؟
ببینم تو همیشه زورت به خانوم ها میرسه؟
Beni bu gece sonra konuşuruz görmek gel ya da ben size fare fare deliği öldürecek.
بیا با منم حرف بزن ببینم میتونی از پس منم بر بیای یا موش میشی میری تو سوراخ موش..!


تایماز- تو اینجا چه غلطی میکنی؟


-نچ نچ نشد فک میکردم مامان پیریت بیشتر از اینا ادب یادت داده!


تا سرحدمرگ از فضولی در حال غش بودم فقط صدا وسایه دیده میشد
یه نگاه به تایماز انداختم حالت هجومی گرفته بود میخواست خرخره یارو رو بجوه اگه میخواستم ببینمش باید به سمت تایماز متمایل میشدم سرم میخورد به بازوش پس بیخیال شدم و منتظر موندم بیاد نزدیک.










ادامه دارد............

























زندانی در آرزوی پر کشودن و رفتن به آنسوی میله ها

زندانی دیگر از قفس تنگ و تاریکش خسته شده بود

به دنبال راهی برای نجات و پر گشودن بود

تا شاید راهی به آنسوی امید و آرزوهایش یابد

غافل از اینکه تنها جای امن و آرام برای او

همین زندان و قفس تنگ و تاریکش بود

غافل از اینکه این دنیا دیگر آن جای امید و آرزوهایش نیست

او نمی داند چه بر سر این دنیا آمده

هنوز به خیال خود دنیا را رنگین و زیبا می بیند

برای خود چه خوابهایی که ندیده است

در همین افکار غوطه ور بود

پرنده ای پر گشود راه خود را کج کرد

انگار پرنده کوچک به او پناه آورده بود

قلب کوچک پرنده در دستان زندانی آنچان می تپید

زندانی سراغ دنیا و زیبایی هاش را از او گرفت

پرنده کوچک بالهایش را گشود و به زندانی گفت

بالهایم از آن تو و به جای آن قفس تنگ و تاریکت از آن من باشد

تو پر بگشا و برو مرا بال و پری نیاز نیست

و من در قفس تو آرام می گیرم

della.nik
1391,10,02, ساعت : 20:26
***


نارین با صدای زنگ گوشی از جا پرید تمام شب و به امید شنیدن صدای الی به گوشیش زنگ زد صدای خانوم پشت تلفن بدجوری رو عصابش بود نارین میدونست گوشی تو کیف الی جامونده ولی به هر حال بیخیال تماس های مکرر نمیشد.
نارین به مستختم مخصوصش اطلاع داده بود با دوستای الی تماس بگیرن اطلاع بدن چه اتفاقی افتاده
کلافه کلافه بود این دفعه هزارم بود دوستای الی تماس میگرفتن اگر میخواستن ادامه بدن گوشی و به سمت دیوار پرت میکردم و خلاص
ویبره رو عصاب قطع شد به چند ثانیه نکشید دوباره ویبره رفت
Narin masadan kalktı ve Tvaltsh Adnan Blaaslh Joni gülümsedi ve cevap sayıları görmeden Gülümseme yürüdü: Hello Eddie Pydashvn ne yaptın?
نارین از جاش بلند شد به سمت میز توالتش راه افتاد با دیدن شماره ادنان لبخند بی جونی زد و بلااصله جواب داد: الـــو ادی چه خبر پیداشون کردی؟


............................................



اه پس شما بی عرضه ها چی کار میکنین...؟ خیر سرت بابات نظامیه !یعنی نمیتونین ردیابی کنین؟



.................................................. ...........



اره گوشی الی تو کیفش بود،نه با این حساب بی خیال ردیابی، چی کار کنیم؟



.................................................. ..........



بادست رو دست گذاشتم مشکل من هل نمیشه من الی و میخوام





دیگه طاقت نیوردم زدم زیر گریه،ادنان هرکاری کرد اروم نگرفت بابا 2شب پیش از شانس من رفته بود مسافرت کاری،چه میدونم بستن قرارداد حالا هر کوفتی




با گریه با ادنان خدافظی کرد
, Neden olmasın öğle değil akşam Sbvnh edelim ... başka yok gidelim go oh kadar bükülmüş doğru bir ses bağırdı geldi
با صدای در اومد به سمتش چرخید و بلند داد زد: چرا ولم نمیکنین نه شام میخورم نه ناهار نه صبونه ولم کنین دیگه ...اه



دوباره برگشتم تو تختم یه نگاه به خودم انداختم لباسای دیروز تنم بود اینارم درنیاورده بودم



این بارم صدای در زدن اومد



-بـــــــیا تو!



مستخدم-سلام خانوم مادرتون همین الان تشریف اوردن رفتن تو اتاقشون تا..
Bayan T. Ben kötü istatistikleri Mamanmv söyledi




-طیبه خانوم ؟من به شما گفتم آماره مامانمو بدی؟



مستخدم-خیر خانوم ولی گفتن بهتون بگم میخواد شمارو مرتب تو تالار ببینن!



دستی به صورتم کشیدم امروز من هر چقدر حال حوصله ندارم همه میخواد منو ببینن



-برو بگو مرده!



مستخدم-چشم خانوم....وای خدا مرگم بده خانوم من همچین جسارتی نمیکنم نمیشه که اخه!



از دستپاچگیش خندم گرفت ولی رو نکردم
Bayan LeT ... Ben size köpek utandırmak seviyorum? Yalan söyle git




-طیبه خانوم ...دوست داری سگ شم پاچه تورو بگیرم ؟برو بگو خوابیده!



مستتخدم- دروغ بگم خانوم...؟ شما که نخوابیدی..؟



چپ چپ نگاهش کردن حالا امروز همه راستگو شدن!



-اگه تو بری بیرون میرم گپم و میزارم حرف شما دورغ نمیشه خوبه...؟!



مستخدم-دور از جونتون خانوم، چشم بهشون میگم.



نارین کفش هاش و از پاش در اوردم دمر افتادرو تخت چشماش داشت گرم میشد که صدای داد مامانش تو گوشم پیچید




مامان-نارین پاشو ببینم لنگ ظهره تو الان باید دانشگاه باشی من حرف نامربوط تو کتم نمیره پاشو ببینم



پتو رو باشدت از روم کشید پاشدم صاف نشستم رو تخت نگاه عصبیم و دوختم بهش که گفت:



این اداهارو واسم درنیار پاشو ببینم،وقتی شنیدم دانشگاه نرفتی خیلی عصبانی شدم دوست ندارم خودت و بی حوصله نشون بدی تو میری دانشگاه پاشو اونجوری زل نزن بهم من مستخدم شخصیت نیستم با دادو بیدادت و اخم و تخمت میدونو خالی کنم.
Nefes ve ölüp, bugün ben bunu Bvdaaaaa almak




نفسم و فوت کردم بیرون امروز از اون روزا بودااااا



نارین-ببینم تئللی خانوم شما امروز ماساژ بدن با لیفتیگ و چه میدونم هزار تا کوفت و زهر مار نداشتی ...؟
واسه چی خونه ای اصلا مهمه من چی کار میکنم...؟ چی کار نمیکنم... چرا ...؟
اون دوره های مسخره با اون ادم های پر فیس و افاده ی خانوم های دوره ی سلطنتتون و زیر و کبیرت تموم شده فهمیدی نارین واست آشناس؟
نمیترسی الان اخم کردی پوستت خراب شه...؟!
دوست داری به جاش به طیبه خانوم بگم حرص بخوره من میترسمم صدمه ببینی یهویی یکی از خان های فلان جا بهت بگه ای وا تئللی جان چه بر سر پوست نازنینت اومده؟
اصلا میدونی من کجا درس میخونم چی میخونم با کی میرم با کی میام؟





نارین ناراحت بود ، عصبی بود دوست داشت حرف بزنه ، میخواست گله و شکایت کنه میخواست بگه از این زندگی رازی نیست ولی کو گوش بدهکار
تئللی بانو مثل همیشه با گفتن کلمه : حیف حی این زندگی برای آدم قدر نشناسی مثل تو حقت بود تو کارتون میخوابدی و غذات و تو آشغال ها پیدا میکردی ...اصلا به درک
بیرون رفت.
نارین تلخ خندید مادرش و خوب میشناخت نمیدونست چرا همیشه بحث همیشگی نصفه میمونه الان که از در بیرون رفت باید چیزی که دم دستش بود جمع اوردی میشد وگرنه بین آشغال ها جا داشت.
Ben kahve tepsisinin altında aynı şekilde daha önce şahsen sipariş izin tahmin, kapatmak için fabrika içine kırılmış olurdu




همین جوری که حدس زدم زده زیر سینی قهوه که قبلا به طیبه سفارش داد شکسته باید شخصا میرفت با کارخونه قرار داد می بست
این مرحله با موفقیت انجام شد تئللی باید دوباره برمیگرده تو اتاق چون یه چیزی مهم یادش رفته اومد
دست به سینه شد و تکیه داد به تخت
همین طور که انتظار میرفت در به شدت باز شد تئللی با نفس اژدها وارد اتاق شد و با صدای بلند گفت :




باید بهت بگم بله میدونم شما سال اول و ترم یک رشته حسابداریی دانشگاه طبیعت ترک هستی ای دست هات بدک نیست میگذرونی میخونی با یه گدا گشنه ام میکردی و خیلی کمکش میکنی اخلاقم خیلی عوض شده با یکی از استادهای درس اصلیت دعوات شده دو هفته پیش انگشت اشاره یکی از دختر وکیل معروف ترکیه رو شکستی میدونم که تایماز با تهدید دهن دختره و بسته.





ایول امارش دقیق بود
مادر نارین برعکس خاله بانو قابل پیش بینی بود فقط به فکر دوره های روزانه و شبانه اش بود
هم خاله هم مامان سعی میکردن تاجرهارو از طریق زیبایشون خر کنن
اموزش دهنه مامان کسی جز مامان تایماز یا همون خاله بانو نبود




-نه مادر من اونجااا رو اشتباه کردی خیلی به ادنان میچسبید منم یه حالی بهش دادم
بهتره دیگه بری دوست ندارم دیگه بیشتر از این بهت بی احترامی کنم برو فقط این بدون همش حرف دلم بود که داش غم باد میشد باید برات میگفتم



مادر نارین رفت
نارین برای مادرش ناراحت بود کاش میتونست اخلاق های بد رشد شده تو وجود مادرش و از بین ببره


برعکس چند دقیقه پیش الان خوابش نیومد تصمیم گرفت بره یونی تا از هیاهوی خونه راحت باشه.












ادامه دارد..............












تنهای تنها مانده ام

اندر خم این دنیا مانده ام

با کوله باری از غصه و غم

با یک دل شکسته

برای رسیدن به باور زندگی تلاش میکنم

اما هنوز برای رسیدن راه را نیافته ام

نمی دانم آیا راه همین بی راهه هست

یا

من در خم این بی راهه اسیر گشته ام


***


خاطراتم همه از رنگ سياه

دل بيچارهء من غرق در اين شهر گناه

من نمي دانم چه آمد به سرم

يا چه شد آن همه شادي و كجا رفت خوشي

هرچه گشتم پي خوشبختي نديدم آنرا

زده بدبختي و غم با من و اين زندگي ام پيوندي

تا كدامين روز بايد سوختن

تا كدامين روز بايد ساختن

پس كجا رفت آن همه لطف و كرمت

اي خداوندا نگويم كفر كه اگر اين گونه است

يا مرا لال بگردان يا عمرم كوتاه

della.nik
1391,10,02, ساعت : 22:48
***


غلط نکن رئیس اومده صدای یه چیز اضافه اضافی میومد
یه چیزی مثل عصااره خودشه همین بود خودش اومده بودتا حالمون کنه ، هم خودش هم عصاش خیلی رو نرب بود.



تایماز –وقتی داری... درمورد مادر بزرگه مــــن، یکی ازسرشناس ترین زن های ترکیه حرف میزنی، باید دهنت و اب بکشی با پیشوند و پسوند صداش کنی اسمش تو دهن نجس هر کس نمیچرخه.





همین طور که حدس زدم خودش بود.. با عصای به درد نخورش، جون من رئیس اون عصات و بکن تو حلق این یابو ...یه دانشگاه و دخترا از دستش راحت میشن
عوضش بین دخترا هرج ومرج نمیشه اینم یابو برش داره .



رئیس- معلومه که باید اب کشید ولی نه من.. اون!



به بیرن اشاره کرد
سرم و خم کردم نزدیک گوش تایماز گفتم : یعنی مادر بزرگت بیرونه..؟
Taymaz geri Helm bir soruyu cevaplamak çok zor oldu dirsek?
تایماز با ارنج به عقب هلم داد جواب یه سوال انقدر سخت بود؟





رئیس-ازاین موضوعات که بگذریم باید بگم ، تو اصلا به خاطر نَن جونت اینجا نیستی اون و میزاریم برای زمانی که خودش بود، بخاطر چیزی که حق منه ...تو ازم گرفتی اینجایی.. باید تاوان پس بدی .
سعی کردم با قانون تو خانوادت و به سلاخی کنم اما نشد، سعی کردم تفرقه بندازم مامان پیری عوضیت یه جوری جلوم و گرفت ،اما حالا اون اینجا نیست که مثل همیشه ، فرشته نجات بشه، باله ش و واست باز کنه
چند بار عصاش و زمین کوبید و ادامه داد:
هیچ کس حتی نزدیک ترین افراد هم نمیدونن تو این دوستت کجایین وپیش کی اسیرین، میخوام نابودیت و ببینم چون دخترم و نابود کردی، اینجوری نابودی مامان پیریتم میبینم.
تایماز بلند بلند شروع به خندیدن کرد




عجب خری این تایماز زمانی که باید عصبی بشه میخنده.



روبه روی رئیس ایستاد وگفت:ببین عباس بیک ،من دخترتو نابود نکردم، خودت کردی تو اون و بازی داری ،فرستادی سمت من،ولی! فک نمیکردی انقدر احمق باشه که عاشقه من بشه مگه نه ..؟
من از کسی که رو بازی نکنه متنفرم ،الحق که جفتتون اَنگ همین ،بازی خطرناکی و شروع کردی ..فکر کردی اون دختر احمقت از پسم بر میان و منو شیدای خودش میکنه ، ولی کاملا در اشتباه بودی چون ...!
اون احمق فقط تونست بیوفته تو باتلاقی خودتون درست کرده بودید کار دیگه ای ساخته نبود ،منم خوش ندارم برات توضیح بدم فقط گفتم بدونـــــــی.



دستشو زد رو سینه رئیس طرف به معنای واقعی از خشم به خودش میلرزید
اروم رفت سمت چپ اش و تو گوشش گفت:دخترت برام با دوست دخترای دیگه فرق نداشت وتو باعث مرگش شدی کسی که کم اورد، برید اون بود نه من
تو به دختر خودت هم رحم نکردی فقط تو باعث و بانیش بودی نه من !
مرده یقه تایماز و چسبید به سمت خودش کشید میله مزاحم شروع به حرکت کرد رفتم پشت سر تایماز نشستم اروم سیم و از دستش بیرون کشیدم
سرش و چرخوند چیزی بگه که مرده محکم به صورتش مشت زد تایماز عق عقب اومد افتاد رو من
از ترسم صدام و در نیاورم سریع دهنم و چسبیدم
Ben hemen kalktı ve konuşma Kshvnd Ben duvara Vastadm Helm yakın yatağa gitti beni terk devam ederken Bazvm Taymaz aldı.
تایماز بلافاصله از روم بلند شد بازوم و گرفت همین طور که به حرف زدن ادامه میداد منو کشوند سمت چپ تخت هلم داد رفتم نزدیک دیوار واستادم.





تایماز- میدونی دخترت برام حکم چی و داشت؟ یه عروسک خوشگل ناز ، که جز یه هرزه کوچولو نقش هیچ چیز دیگه رو نمیتونست بازی کنه
البته بدونه اینکه بفهمه باباش به بازیش گرفت، حتی وقتی بهش گفتم بابات تورم بازی داده قبول نمیکرد تو همیشه تو گوشش در مورد من میگفتیی اونم از کارو زندگی انداختی.
این اخریا کار مدلینگ و کنار گذاشت، تمام قرارداداش و کنسل کرد، رو اورد به مصرف بیش از حد الکل و مواد مخدر، یادم رفت بگم چاقم شده بود
پیرمرد بیچاره پا سست کرده بود
رنگش حسابی پریده بود میترسیدم پس بیوفته
از دیوار فاصله گرفتم جلو اومدم تایماز عربده بلندی کشید و گفت : سر جات واستا
Dstmgzashtm Chsbydm arkasındaki duvara geri korkuyorlar.
با ترس دوباره به دیوار چسبیدم دستمگذاشتم پشت سرم




تایماز با خنده رو به مرده گفت :ببینـــم عباس بیک چرا متعجبی... ؟شایدم عصبانی ،
مهم نیست!



اونم یه آدم هرزه بود مثل دوست دخترای دیگه بود حتی بدتر از اونا برای رسیدن به من دست هر کاری زد، هرکاری جناب عباس بیک عثمانی دارای بزرگ ترین بارها در کل اروپا و ترکیه فروشنده ی بهترین مواد در بهترین لابراتوار هااا.



تو شک حرفاش بودم باورم نمیشد یه دختر که از هیچ لحاظ کم نداشت به خاطراین کچل! فکرشم چندش اور بود، خب کچل که نه خوش قیاف اس ، پول دارهم هست، خب خوش هیکل میزاریم کنارش ،هر کاری بکنه تایمازم آدم حسابش نکنه!
رئیسم مثل چوب واستاده بود فک کنم عذاب وجدان داشت کار خودش و میکرد.
Asla su sadece Drnyvmd Madlatm
هیچ وقت معادلاتم درست ازاب درنیومد
ولی خیلی ناگهانی عصای معروفش و بالا اورد زد تو کمر تایماز،جیغ خفیفی کشیدم ، تایماز با دهن افتاد زمین، دستاش و گذاشت رو پارکت،اخماش حسابی تو هم بود، رئیس موهاش و گرفت سرش و اورد بالا رو زمین زانو زد تایماز نیششو باز کرد خندید
رفتم رو تخت از پشت تخت رفتم روبه رو تکیه دادم به دیوار اورم به حرفای نامفهوم رئیس داشت با خودش حرف میزد گوش کردم.
Patron - Kızımın hayatı ve en önemlisi hayal kırıklığı Amydym Taymaz benim tek umut kahretsin sevdim ve bana hayat lanet var, ben istiyorum onsuz yaşamak istemiyorum




رئیس- من دختر و ،زندگی و بیشتر از همه دوست داشتم لعنت به تایماز زندگیم و تنها امید نا امیدیم و ازم گرفتی لعنت به این زندگی، من زندگی و بی اون نمیخوام.



اول زنم حالام دخترم .....خانوادت باعث و بانی بدبختی من هستن توام یکی مثل خانوادتی!
Ben kızı değildi, ve ben çok yalnız ne olduğunu az yakıt kaybetmişti




دلم براش سوخت کم چیزی نبود..دخترش و از دست داده بود الان خیلی تنها شده بود.



همینجوری به شدت تایماز به باد کتک گرفته بود یهو وحشی شد تایماز هل داد عقب گردنش و گرفت فشار داد کبود شده بود ،صدای خس خس گلوش کاملا واضح بود از زیر دندون های کلید شده گفت : انگار کتک کاری دیشب هنوز از پا نداختت..!
O beni ileriye itti ve ben Bkshtsh ... ikinize de ... benim rahatım bir adım Khfsh almak için yeterli dedi bir adım gittiğini şimdi anlıyorum!
منم هل کرد الانه که بکشتش یه قدم رفتم جلو من و دید گفت:کافیه یه قدم برداری خفش میکنم هم من راحت میشم... هم تو... هم این!



رفتم عقب سری دستش و برداشت با نگرانی بهش نگاه میکردم اگه دیر ول میکرد میمرد
تایماز چند بار سرفه کرد خم شد دستاشو زمین گذاشت
از استرس زیاد رنگم پرید پاهام بندری میزد نفسام خیلی تند شده بود، این یارو داره چی کار میکنه؟میخواد زجرکشش کنه؟وای خدای من دیدن این صحنه ها برام دردناکه ،حتی اگر اون ادم هرکی میخواد باشه حتی ، کثافت ترین ادم روی زمین من طاقتش و نداشتم .





مشاجرشون تمومی نداشت تا این میومد اروم بگیره تایماز یه چیزی میگفت یارو دوباره سگ میشد بیوفتاد به جونش،ادمای رئیسم هیچکدوم جلو نمیومدن.



عباس بیک-همش تقصیر اون مادر بزرگ کثافتته من باید انتقام خون زنم و از اون عوضی میگرفتم باید نباید میذاشتم کار بیخ پیدا کنه .



تایماز غرق خودن بود رئیس کشید کنار، براش یه صندلی اوردن نشست روش ،اب دهن و قورت دادم ،تایماز از جاش بلند شد، لبخندش و حفظ کرده بود، خیلی قوی استوار با این که معلوم بود درد میکشه واستاد دستشو کیشد .. به گوشه لب خونیش.



تایماز- خنک شدی ؟یا داغی هنوز از غذابت کم شد؟ نـــچ نشد جناب رئیس نشد خون زمین رختیه آزاد با مردن من و مادر بزرگمم نمیشه برگردوند ، با مردنه ما داستان بازم ادامه داره تو بیشتر ازمن مقصری میدونی چرا؟چون!
تو به عنوان پدر از سوءاستفاده کردی ،وقتی پی به اصل موضوع بردی باید جلوش و میگرفتی نباید میذاشتی بیشتر از این بهم نزدیک شه منم با خودم گفتم :طرف خوشگل که هست، هم تراز من نباشه پایین تر من ام نیست، مدلم که هست، پس چرا من انگشت تو این عسل نکنم بزارم بیوفته تو دست یکی دیگه ها؟



رئیس ازجاش پرید جوری که صندلی به اون سنگینی از پشت افتاد اومد جلو با پشت دست زد تو دهن تایمازو گفت: اون دهن نجستو ببند اشغال
به تایماز نزدیک شدم کتفش و گرفتم با نگرانی بهش خیره شدم خیلی خون از دست داده بود ولی بازم سرکشی میکرد و چرت و پرت میگفت انگار واقعا قصد جون خودش و داشت
عباس بیک با چشمای سرخ زل زد به من به یکی از بادیگارد هاش گفت من و بگیرن تایماز خواست تکونی بخوره سریع مانعش شدن چسبیدنش عقب عقب رفتم یکشون بازوم و گرفت برد سمت عباس بیک رو زمین نشوند در برابر قدت اون نمیتونستم کاری بکنم سرم و پایین نگه داشتم نشست رو صندلی اروم دست کشید رو سرم و با داد گفت : دوستش داری ...؟
با ترس سرم و تکون دادم
Jvnh Aşağıda aralık başımı aldı: Duydum
دست برد زیر جونه ام و سرم بالا گرفت : نشنیدم...!
با ترس و لرز گفتم : بلــه دارم
چونم و به شدت ول کرد عربده کشید: هــی .. !تنه لشا بیاین این عوضیو ببرین بیرون تا حالیش کنم من کیم...!




دستش و رو سینش قرار داد، افرادش اومدن سمت تایماز که الان رو زمین افتاده بود.



تایمازم باصدای گوش خراشی گفت:



ولم کنین عوضیا رئیس ابلهتون نگفته خوش ندارم هر کسی، به من دست بزنن چه رئسیستون باشه چه شما یا...
Ye Dişi ne kızını gülümsedi ve devam etti




یه نیش خنده زد و ادامه داد:چه دخترش!



باز کند زد... نادون
انگار حال میکنه بهش مشت و مال بدن، رئیس روانی شد تایماز و به مشتو لکد گرفت از پلیورش گرفت با شدت از درانداختش بیرون ،منم دست و پاهام یخ کرده بود بدنم به شدت میلرزید ولی تمام اینا باعث نمیشه این صحنه رو از دست بدم...

تو جام راست شدم، بهشون نگاه کردم.... لحظه اخر نگاه غم زده عباس بیک و دیدم! یعنی چه بر سرخوانوادش اومده؟








ادامه دارد................












اینجا نشسته ام بر لبهء پرتگاه

مرگ را احساس می کنم

تمام خاطره ها را یک به یک از یاد می گذرانم

نه جراتی برای پریدن دارم

و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه

نمی دانم چه خواهد شد

بودنم را که کسی یاد نکرد

شاید این بار رفتنم را همگی یاد کنند




***



چقدرسخته که باشم تو نباشی/چقدر سخته ببینم رفته باشی/همیشه با من و با من تو بودی/

همیشه همدم غم هام تو بودی/ دیگه باکی بگم باکی بخندم؟/دیگه باکی بگم از غم و دردم/ یادت

هست اون عهدی که من با تو بستم؟/بمونم در کنارت تا زنده هستم .


صد افسوس

della.nik
1391,10,02, ساعت : 22:51
***



چند دقیقه نگذشته بود، درباز شد، بلافاصله ام بسته شد، خدای خیلی ترسیدم با خودم گفتم: نوبتی م باشه نوبته منه
Ama karışıklık görünce ben üzerinden rahat bir nefes aldı




اما با دیدن ظرف غذا نفسی از سر آسودگی کشیدم.



چشمم به ظرف بود فک کن کی بعد این خون خون ریزی حال داره!
Ben küçük gözleri var ve ben adamın yüzüne baktı
چشمام و ریز کردم به مرد روبه روم نگاه کردم




زکی تو اینجا چی کار میکنی؟ من یه تسویه حساب اساسی دارم باهات نسناس!



رفتم جلو با لبخند سینی و گرفتم ،محتویات توش و گذاشتم رو تخت سینی و برداشتم لبخندم و حفظ کردم جلو رفتم
هیکل تمام مدت با تعجب نگام میکرد رفتم سمتش با صدای بلندی گفتم: منو میپچونی عوضی؟....سینی محکم زدم به کتفش اصلا انتظار همچین برخوری نداشت گپ کرد بربر منو نگاه کرد
دوباره زدمش و گفتم:محض رضای خدا بهم میگفتی این قبرستون تخت داره میدونی تا صبح کجا خوابیدم کیسه زباله؟



سینی سفت گرفت که برا بار سومم نتونستم بزنم با حالتی پر سوال گفت:



من از کجا باید بدونم تو کجا خوابیدی؟
Hala dönüyordu zaman Bout onu aldım, ama şimdi ben Synyv karmaşa .. ben odanın ortasında sıkışmış oldu




درحال تقلا بودیم ،اون سینیو میکشید.. منم چسبیده بودم بهش ول کن نبودم وسط اتاق درحال چرخیدن بودیم.



یه ان از حرکت واستادم راست میگفتا این ننه مرده از کجا میدونست..؟!
تا دید تو عالم خودمم سریع سینی و کشید رفت سمت در چند ضربه دروا شد، اومد به خودم بجنبم پرید بیرون دروبست.



چند بار با مشت کوبیدم به در و داد زدم : تو باز میای اینجا؟ اون موقع حالیت میکنم !



اونم کم نیاورد داد زد:دختر خیلی دیوانه ای.. خدا تو رو نصیب گرگ بیابون نکنه!جقجقه، اون تایماز بیچاره از دست تو اون تو چی میکشه؟



پام و کوبیدم به در که آخم دراومد، با جیغ گفتم:هوئین میکشه...... توام میکشی ؟تقدیم کنم!
تازه ،تایماز خودش با سردسته ی گرگا میپلکه!



هیکل-نه بده اون بکشه.



این روزا همه برام اسم گذاشتن ...به نظرم این باحال تر بود خندیدم و گوش واستادم!



دیگه صدایی ازش نیومد، خیلی گرسنه بودم.......... رفتم که دلی از عزا دربیارم.








***




از صبح زود نارین بر سر اوکتای نزل شده بود و با پس گردنی از خواب بیدارش کرده بود
اوکتای با تعجب به داد و بیداد های بی وقفه نارین نگاه کرد و گفت : نارین جان عزیزم صدات و بیار پایین این ادنان ننه مرده از دست تو چی میکشه..؟
Avktay başını sallamak ve bana kendisi söyledi ve ben o daha garip gösterinin onun kristal sesini öpmek Zvtr boğazını bulabilirsiniz.
اوکتای سر تکون داد و با خود گفت : برم الی و زوتر پیدا کنم گلوی بلورین شو ماچ کنم این دختر صداش از اونم ناجور تره
به سمت دستشویی رفتم همین طور که کارم و انجام میدادم برای بار دهم گوش هام و با دست گرفتم با صدای بلندی گفتم:




بابا نارین نیا تو.... تو دستشوییم ارامش ندارم؟جون ادنان برو یونی منم میام ،نارین نکن درو کندی!



نارین-خوب کاری میکنم بیا برام تعریف کن وگرنه بس میشینم اینجا جیغ میکشم تا حرف میزنی



سریع از دستشویی پریدم بیرون اروم گفتم:نه جون الی جونت ...بیا اومدم الان خودم میگم فقط جیغ نکش سر درد گرفتم.



نارین-خیلی بیشعوری اوکتای بزار دوستم پیدا بشه حیف حال ندارم وگرنه میپردم دست ادنان تمرینات و اضافه کنه وقت خواب پیدا نکنی گربه بی احساس سرد.



اوکتای-گربه رو از کجات دراوردی؟ اسمشم چندشه !من بهش الرژی دارم.



نارین-حرف مــــیزنی یا نه ..میخوای با وجون گربه حرف بزنی؟



من نمیدونم خدا نارینو واسه چی افریده؟.. ملکه عذابه!
اوکتای-خیله خب این که داد و بیداد نداره میگم ، بعد از ظهر بود که یه ماشینه کادیلاک دو تا بنز مشکوک از در ورودی پارکینگ ورزشگاه وارد میشن ، به مدت نیم ساعت معطل میشن میان در سمت دریاچه دوربین امنیتی اون قسمت کار گذاشته نشده چون اونجا اصلا رفت و اومدی نبوده نگهبانه پارکینگم نفله کرده بودن!
Büyük gözler ve ayrıntılı rapor yazdı dedi Kshtnsh




نارین چشماش و درشت کردو گفت:کشتنش؟!
اوکتای اخمی کرد و گفت : نارین چشمات و اینجوری نکن زشت میشی!.........نه خوشبختانه شوک دادن، بی هوش شدن!



نارین لبخند غمگینی زد و گفت :میدونم الی بهم گفته، برعکس اون قیافه من ضایع میشه!



اوکتای-قصدم ناراحت کردنت نبود نارین جان!



نارین-میدونم!



اوکتای- به وکیل تایماز خبر دادیم ... گفته بود که به دادگاه نرسید ولی تبرعه شد،از روی گوشی چکش کردیم معلوم شد دست جنابالیه هر جفتش .



یه نگاه تاسف بار بهش اندختم و اروم گفتم :توام به ما نگفتی!



نارین-گوشیه تایمازو هاکان داد!



اوکتای-بله بعدا هاکان گفت هیچ گونه وسیله ای برا دسترسی بهشون نداریم اصلا نمیدونم توسط کی دزدیده شدن ، احتمالا مخالفای ما ولی معلوم نیست کی؟...........میتونه کار هر کسی باشه مثل کسانی که تایماز بهشون ضربه زده ،یا از نظر سیاسی ، یا اینکه میخوان اخازی کنن، واقعا نمیدونم.



نارین کلافه از جاش بلند شد رفت سمت پنجره دستاش و حایل بدنش کرد گفت:



بع زحمت کشیدین! چی کار کردین؟هیچی
منم میتونستم این کارارو بکنم!



اوکتای-نارین ایجوری بیشتر کلافه میشی مطمئن باش اتفاقی برای دوستت نیوفتاده تایماز مراقبشه!



پوزخند زد وگفت:تایــــــماز...اون یکی و میخواد ازخودش مراقبت کنه،خوبه خودت میدونی به خون الی تشنه اس!
نارین به چهره سرو خشک پسر خاله اش لبخند میزنه و با گفتن : بی خیال تو نمیتونی منو اروم کنی میرم خونه عصاب ندارم
قبل از اینکه نارین بیرون بره اوکتای صداش میکنه : نارین...؟
نارین با ناراحتی به سمت اوکتای برمیگره و اروم میگه :




ملوک داره میاد ترکیه!



نارین-اون بیاد بهتره مشکلات حل میشه.
Başımı taşındı ve Khdafzy ayrıntılı rapor yazdı geri gitti




سرم و تکون دادم دوباره خدافظی کردو رفت .



امشب باید میرفت فرودگاه استقباله ملوک کسی از ورودش خبر نداشت وگـــــرنه عکاسا و اپاراچیا ولمون نمیکردن به اندازه کافی رفت و اومدمون و مختل کردن به خاطر این شازده پسر




پرده رو زد کنار تو خیابون پر ادم بود اگه نگهباناو بادیگاردا نبود از درو دیوار میرختن تو این نارین بلا گرفته چطوری اومد معلوم نبود
اوکتای میتونست از در شرقی بدون دیده شدن خارج بشه









ادامه دارد................











منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم...دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....




از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم



منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

della.nik
1391,10,03, ساعت : 21:55
***





ساعت نزدیک دو رو نشون میداد اوکتای حاضر اماده رفت پشت پنجره که به قول یاکان بلکم فرجی شد ،اینجا شرشون و کم کردن.



اوکتای-نخیر اینا ول کن نیستن تو خیابون چادر زدن ،شیطونه میگه :زنگ بزن بیان جمشون کنن
اوکتای به سمت کمدش رفت کاپشن چرم و خوش دوخت امریکایش و تن کرد کلاهی به دست گرفت رو سرش گذاشت با خود زمزمه کرد: احیانا اگر دیدنم نباید شناسایی بشم




اوکتای قبلا دستور داده بود ماشین و براش روشن کنن تا جلو در ببرن وسط راه باز به مستخدمین سپردم اتاقی در شان مهمون عزیزش در نظر بگیرن تا تو یه فرصت مناسب ملوک به خونه اش برگرده
به سمت پارکینگ رفت ،به فِراریم نزدیک شدم، راننده پیاده شد،بهش اشاره کردم کنار وایسته اورم رو صندلی راننده نشستم گفت: در و باز کن
Avktay Jane bu araba gibi olmadığını biliyordu, ama Yine Fzvlaha olabilir başka bir araba almak değil Doğu Pakyng araba koymak için ama hiçbir seçenek yoktu




اوکتای میدونست ملوک از این ماشین خوشش نمیاد ولی چاره ای نبود جز این ماشینه دیگه ای تو پاکینگ شرق نبود با وجود این فضولاها نمیتونست ماشینه دیگه ای برداره.



تا در باز شد پاش و گذاشتم رو گاز یه نگاه کوتاه به خیابون انداخت تا مطمئن بشه کسی اونجا نیست همین طور که حدس زده بود کسی از این در اونم چند تا خیابون پایین تر از خونه اطلاعی نداشت
با اخرین سرعت به سمت فرودگاه را افتاد .





اوکتای مثل همیشه خوابش گرفته بود ، از جا پاشد قدمی بزنه شاید خوابش بپره
پروازشون یک ساعت و نیم تاخیر داشت
با بی حوصلگی همیشگی رفت سمت تنها کافی تریای فرودگاه یه کاپوچینوی بی شکر گرفت
پول و حساب کرد بقیش و از مرده گرفت سکه ها ریخت رو زمین خم شد جمشون کنه یکی از سکه ها رفته بود زیرپای یه اقایی ،
اوکتای زیر لب گفت :منم گیر دادم به چند تا سکه
سرش و بالا اورد طرف خواب بود: خوش به حالش چه راحت خوابیده کاش منم میتونستم بچرتم



اروم لیوان و گذاشت بغل دسته یارو رفت رو صندلی افتاد چشماش و بست .



چشماش بسته بود هنوز تمرکز نکرده بود
یکی در کمال بی رحمی پس گردنی محکمی زد




سری نشست تو جاش چشماشو تا اخرین حد باز کرد به پشت سرش نگاه کرد کسی پشت سرش نبود یعنی خواب دیده بود ...؟
با دست گردنش رو لمس کرد نه خواب الودگی نبود گردنش درد میکرد
Hey! Siz veya bir başkası Fkrv fantezi Drbyay verecek misin




--هـــــــی؟! میخوای از فکرو خیال دربیای یا یکی دیگه بزنم؟؟



سرمش چرخندم
بله ملوکه کسی جزاون جرات نداشت تو خراب منو بزنه البته اگر پس گردنی نارین و فاکتور بگیریم!



-ملوک کی اومدی؟



یکی دیگه زد تو سرم تقریبا خم شدم سری تو جام واستادم رفتم سمتش بغل کنم که یکی دیگه زد تو سرمو گفت:



ببین کی و خبر کردم منو ببره خونه . . گرفتی خوابیدی ؟گم شو اون ور از این لوس بازیا خوشم نمییاد !در ضمن من مامام ملوکم نه ملوک ......



با دست زدم رو سرم و گفتم :شرمنده مامام ملوک به خاطر گیرو گرفتاری این بچه حواس برا نمونده!



ملوک-تو کی حواس داشتی؟میخواستی بخوابی پسره نفهم؟ همه نوه دارم مام نوه داریم والا!



-نه نه داشتم چیز میکردم . . . .اصلا ولش کنین چرخه چمدونا کو؟ بریم خونه با هم صحبت کنیم!



ملوک –چرخ ایناهاش؟



چرخ و نشون داد . . . خودش به سمت درخروجی راه افتاد.



بگشت با صدای خیلی زیباش گفت:بپا ندازیشون بی مصرف.



چشمام از تعجب 6تا شده بود دوتا چرخ پر از چمدون بود با حالی زار گفتم: وای من چجوری اینارو بیارم؟



پشت یکی از چرخا واستادم هر کاری کردم جلو نرفت منم که جسته ام ریزه چطوری اینارو ببرم ؟اصلا تو ماشین جا مییشه؟ اینو دیگه کجای دلم برازم . . . .



یه اقایی که تو قسمت حمل بار سنگین بود صدا کردم اومد چمدونارو ماهرانه چید رو چرخ خودش نشست پشت فرمون و گفت:بپربالا برین جون . . . .



منم همین کارو کردم تا پارکینگ اومد مامان ملوک دم پارکینگ منتظر بود پیاده شدم باهاش بیرم سمت ماشین




با بدبختی چمدونا رو تو ماشین جا کردم
رفتیم خونه تو راه تمام جریان و بدونه کم و کاس تعریف کردم از در شرقی وارد امارت شدیم، این دفعه حمل وسایلو سپردم به مستخدما مامان ملوک و به اتاقش راهنمایی کردم رفتم تو اتاق رو کاناپه ولو شدم به یه ثانیه نکشید که به خواب رفتم




***






اخرین لقمه کبابیو چپوندم تو دهنم وسایل و یکی یکی گذاشتم پایین تخت ، اتاق به نسبت دیروز گرم تر بود ،امروز افتاب بیشتری به داخل میومد از اون موقعه ای که تایمازو بدن یه دو ساعتی میگذره دلم گواهی بد میده . . . .



افتاب داشت غروب میکرد کاری جز دراز کشیدن رو تخت نمیتونستم انجام بدم دلم لک زده بود برای طبیعت بی نقص یونیمون تنها خوبی که داشت این بود اینجا غذا حاضرو اماده ، دراختیارت بود بقیش به درد نمیخود،ولی نمی شد تنها بدون دوستام باشم نکته جالب اینه برای غرغرای پینار خیلی دلتنگ بودم.



نمیدونم ساعت چند بود اینو خوب میدونم هوا تاریک تاریک بود هنوز دلم مثل سیرو سرکه میجوشید نمیدونم اون بیرون چه خبره





اما بالاخره این در لعنتی باز شد از رو تخت بلند شدم دیوارو درو زدم رفتم اون سمت تاریک بود، ولی چشمام عادت داشت به رو به روم نگاه کردم یه نفر داخل اتاق شد حواسش به من بود بعدم دونفر که انگار جنازه میکشیدن دستای تایمازو گرفته بودن میکشیدن بدنش عین یه تیکه گوشت بود ،لباساش پاره پوره . ، پاهاش انگار فلج شده ،رو زمین کشیده میشد دستم و جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نکشم از جلوم رد شدن تایمازو انداختم رو تخت سمت من رو زمین رد خون باقی مونده بود حالت تهوع بهم دست داد، به سمت دستشویی اتاق دوییدم دروباز کردم تموم محتویاته معده امو تو توالت فرنگی خالی کردم حالم که جااومد شیر اب و باز کردم چند مشت اب پی در پی به صورتم زدم از دیدن خون حالم دگرگون بود

به اینه نگاه کردم رنگم به شدت پرید عین جنازه شدم اروم دستم و گرفتم به دیوار کناری گرفتم، اولین بار بود این تو میومد خیلی سردتر ازاون تو بود بدنم داشت به لرزه میوفتاد درو باز کردم با حالی خراب به سمت تخت نزدیک شدم تایماز غرق خون رو تخت بدون حرکت خوابیده بود .












ادامه دارد................












شاید برای تو،
فراوان باشند کسانی که اندازه من دوستت دارند
اما برای من ...
کم که هیچ !
وجود ندارد کسی که اندازه تو دوستش داشته باشم

والا
1391,10,04, ساعت : 13:36
با نگرانی کنار تخت نشستم خوب به صورتش دقیق شدم انگار درد داشت چون صورتش جمع شده بود دستی روی پیشونیش کشیدم انگار تب هم داشت چون پیشونیش داغ بود
حالا من با این چیکار کنم نامردا زدن و ولش کردن
داشت میلرزید پتو روش انداختم ولی بازم میلرزید ((ای خدا حالا چیکار کنم)) چند ضربه از کلم زدم تا مغزم کار کنه
اهان فهمیدم دنبال یه پارچه گشتم ولی چیزی ندیدم داشتم نا امید میشدم که پایین تخت چیزی توجه همو جلب کرد یه پیراهن مردانه اون پایین بود
سریع برش داشتم و به چند تیکه ش کردم یه تیکه شو برداشتم و رفتم خیسش کردم سریع اومدم گذاشتمش روی پیشونیش تیکه بعدی پارچهرو هم روی پاهاش گذاشتم چند بار این کار رو تکرار کردم دیگه خسته شده بودم هی میرفتم و می اومدم از لرش کم شده بود خدا رو شکر
نزدیک صبح دیگه نتونستم جلو خوابمو بگیرم همونجا کنار تخت به خواب رفتم
نمیدونم ساعت چند بود که با صدای در از جا پریدم یکی از اون کله گنده ها بود سینی محتوای صبحانه رو گذاشت و رفت بیرون حتی فرصت نداد تا حرف بزنم باهاش بی شعور
یه نگاه به ضرف صبحانه کردم
-نه خدا رو شکر امروز ولخرجی کردن یکم صبحانه پر و پیمانی گذاشتن
اول رفتم به طرف تایماز با پشت دست پیشونیش رو لمس کردم
-خدا رو شکر تبش پایین اومده
تو یه تصمیم انی سرمو گذاشتم رو سینه سمت چپش قلبش با ریتم منظمی میزد
-نه انگار از منم سالمتره
-خوبه جات نه!!!!!
با ترس از جا پریدم دستمو روی قلبم گذاشتم(وای خدا این که خواب بود)
-چیه ترسیدی؟
نمیدونم چرا از دهنم در رفت این حرف
-تو هنوز زنده ای؟
-پ ن انتظار داری بمیرم
-با اون تبی که داشتی گفتم شاید
نگاهش سخت شد
-انتظار داری که بمیرم نه
-من همچین حرفی زدم؟!!!!
-نه ولی منظورت همین بود!!!
-وقتی چیزی نمیدونی از سر خود حرف نزن
از جام بلند شدم و رفتم به طرف سینی صبحانه سریع مشغول خوردن شدم بدون اینکه نیم نگاهی به سمتش بندازم
-یکم تعارف هم بلد نیستی بگی
-کور که نیستی دست و پا هم که خدا رو شکر داری پس خودت بیا بخور
با حرص گفت
-میبینی که بدنم کوفته س
ساکت نگاهش کردم یکم دلم براش سوخت سینی صبحانه رو به طرف تخت بردم جوری که بتونه صبحانه ش رو بخوره
دوباره شروع کردم به خوردن یه نگاه دوباره به تایماز انداختم به زور کمرشو بلند میکرد تا صبحانه ش زو بخوره دلم براش سوخت یه لقمه گرفتم براش و دادم دستش با تعجب نگاهم کرد
-چیه ادم ندیدی؟
-هان!!!!
-هیچی صبحانه تو بخور
یواش یواش میخورد بر عکس من که مثل قحطی زده ها به جونش افتاده بودم تو اینجا هم دست از کلاس بر نداشته بود......







ادامه دارد.......

della.nik
1391,10,04, ساعت : 17:39
***


صبحانه رو با این تایماز خیر ندیده گوزیلا تموم کردیم .
Ben süt son bit var ve onun önünde ellerini koymak ve bir sürpriz ile onu getirdi
اخرین لقمه رو گرفتم دادم دستش شیر و گذاشتم جلوش که با تعجب سرش و اورد بالا



-چیه چرا این جوری نگاه میکنم؟ .. بخور.



تایماز- از تو بعیده این نا پرهیزی ، چشماش و ریز کرد ادامه داد : ببینم نکنه دوست نداری؟



-خیلی م دارم انگار به تو خوبی نیومده. .



دستم و داز کردم شیر بردارم
سریع لیوان و برداشت یه نفس سر کشید
Ben dinlenme bölgesi ile kahvaltı Trkvndh bakıyordu sadece birkaç dakika ona doğru çekildi, gözleri kapalı ve döndü




چند دقیقه همینجوری زل زده بودم به صبحانه ی ترکونده شده توسط به سمتش چرخیدم ریلکس داز کشیده بود چشماش و بسته بود
پام و رو تخت دراز کردم کفشم و از پام دراوردم این چند روزه اصلا حال دراوردنش و نداشتم داشتم پام و ماشاژمیدادم که شازده نتق باز شد:



بپوش دختر بو گند اش خف م کرد!



زکی مگه نخوابیده.



-پای من بو نمیده شازده مشکل از بینیته!
Taymaz - kafası .. Ben koku Pat ile hiçbir sorun bakın




تایماز-نچ .. بینی من مشکلی نداره پات بو میده!



یعنی انقدر حس شامش قوی بود.. ؟سرم و خم کردم بو کشیدم ترسم از این بود نکنه بینیم تعطیل شده یه مدته بوی چوبم درست تشخیص نمیدادم .



با حالتی طلبکارانه نگاهش کردم
ساعدش و از رو سرش برداشت و یه لبخند گله گشاد تحویل داد.



-منو دست میدازی تایماز خان؟



تایماز- من نخوامم سربه سرت بزارم تو از مخ تعطیلی


سرم و تکون دادم با پوزخندی گفتم : انگار هوا خوری که عباس واست در نطر گرفته بود زیادی کار ساز بوده هم رو مخت تاثیر گذاشته هم رو حس بویاییت


بایاداوری اتفاقات پایین یه جوری شد اخماش رفت تو هم زل زد تو صورتم بعد چند ثانیه مکث زد زیر خنده
با بهت به حرکات عجیب غریبش خیره شدم... دِ بیا اینو کجای دلم بزارم اینم تعطیله
Onun dudakları dudakları açmak için ben beklemeye devam
منتظر موندم خودش لب از لب باز کنه




نه انگار نه انگار الی خانوم منتظره : ببینم میشه بپرسم ضربه به کدام نواحی بیشتر بود ...؟ گیج گاهت تخریب شده خفن




تو جاش نیم خیزشد انگار میخواست بلند شه ولی نمیتونست.



تایماز- میدونم داری از فوضولیی میمیری قیافت تابلوه




راس میگفت ولی خودمو نباختم زمزمه وار گفتم: نخیرم هیچم این طور نیست
دست به سینه شدم صورتو برگردوندم
Şimdi benim için bir şey yapmanı söylesem Khylh




تایماز-خیله خوب حالا اگه یه کاری واسم بکنی بهت میگم!



به سرعت چرخیدم سمتش پای چپم وکردم زیر پای راستم بی اراده گفتم:



-چی چی . .؟بگو؟ ببینم چیه! الان انجام میدم .



دست و گذاشت جلو دهنش تا خندش و نبینم با صدایی که رگه های خنده پیدا بود گفت:



دیدی فضولی!حالا پاشو بیا بهم کمک کن برم دست شویی دارم میترکم میدونی جوجه ضربه ها به نواحی پااایین خیلی زیاد بوده برای همین الان داره فشار میاره ناجور!



پسره ابله منو مسخره میکنی...؟ احمق نمیده باید برای انجام کارایی که وظیفه طرف نیست خواهش کنه پام و از تخت اویزون کردم همین طور که کفش و تو پام فرو میبردم برگشتم سمتش گفتم:
ببینم من از تو حقوق میگیرم؟



لباش و رو هم فشار دادو گفت:نـــــــه..!



-پس وقتی از کسی چیزی میخوای واست انجام بده باید چی بگی؟



سرش و اورد پایین گفت :چی بگم؟
Sizi araması veya isteyiniz




-میگی لطفا ، یا خواهش میکنی!



یهو کشید عقب اگه خودش و نگه نداشه بود افتاده بود پایین



تایماز-چی؟زده به سرت؟من . به تو بگم لطفا؟ بگم خواهش میکنم ؟ عمرا . . .برو بابا دیوانه من به خانوادم برای انجام کارام نمیگم لطفا ..حالا بیام به یه دختر بچه بگم لطفا؟بمیرمم این کارو نمیکنم.
- خب میل خودته پس بمیر
نگاه عضب آلودی انداخت ، از جاش با بدبختی بلند شد لنگان لنگان راه میرفت و پهلوی سمت چپ اش رو سفت چسبیده بود از شدت درد صورتش در هم رفت ، وضعیتش داغون بود
خیر ندیده ها ببین چه بلایی سرش اوردن..! بماند اگر جلوی زبونش و بگیره کمتر کتک میخوره





با کمک دستش تخت و دور زد
سرم و با تاسف تکون دادم یه مسافت یه ثانی و چند بار مونده بود بخوره زمین اگر دستش و به تخت نگرفته بود با دهن میخور زمین پاش گیر کرد به پارکت شکسته ای که ازش بی خبر بود چون من یه بار افتاده بودم زمین میدونستم اون پارکت مشکل داره
Oradan, ona doğru atlama, Got arkasından atladı var
از جا پریدم به سمتش خیز برداشتم از پشت سر گرفتمش دیگه نمیتونست راه بره بدجوری عرق کرده بود
به کمرش فشار اوردم تو جاش واستاد جام و عوض کردم دستش و گرفتم با حالت تمسخر گفتم:ببینم دستو بگیرم چندشت نمیشه..؟



اجازه حرف زدن ندادم سریع دستش و کشیدم
Ben burada dev çöl nerede benim kilo aldım çünkü o kilo korkaklık değildi ve yağsız vücut beni attı
اونم نامردی نکرد وزنش و انداخت رو بدن نحیف من اخه وزن من کجا این غول بیابونی کجا..!




یه 5 دیقه گذشت دیدم صداش نمیاد درو زدم گفت هنوز کارشتموم نشده ،حقم داشت چند روزه دستشویی نرفته البته چیزیم نخورده دشتم زیر لب اهنگ جدید تارکانو زمزمه میکرد که دراهنی باز شد فک کنم تعداد دفعات این درو بشماری میشه یک کیلو کم تر از وزن من



نگههبان-دوستت کجاست؟



با دست به در بغل دستیم اشاره کردم.



اومد جلو من زد کنار در دستشوییو باز کرد رفت تو فوری بست. . . . تایماز عربده کشید برو بیرون یارو اهمیتی نداد



وای نگیره اون توبزنه همه جا رو به گند بکشه . . .داشت باهاش حرف میزد گوشامو تیز کردم چشبوندم به در. .



نگهبان-رئیس گفت از وضعیتت مطلع بشم . . .تو چه سگ جونی!هنوز زنده ای ؟این خوبه !رئیسم زجر کشیدنتو میخواد



تایماز-من حالا حالاها نمیمیردم تا زمانی که اون کفتار زندش دستو از رو گردنم بر دار کبود شد بعدام بزن به چاک.



نگهبان-حیف دستور ندارم لتوپارت کنم وگرنه بهت میگفتم



-بزن گاراژ،مال این حرفا نیستی



اوه اوه اوضاع قمر درغربه باید یه کاری میکردم



زدم به با صدای بلندی گفتم:بیا بیرون رفیقات صدات میکنن.










ادامه دارد...........











رفت با کوله باری از غم و حسرت دیدار
رفت و نگفته هایش هنوز برایم معماست
اینبار سکوت کرد در برابر حرف هایم
خدای من سکوتش مرا عذاب میداد چه بی رحمانه رفت
کاش گفته بودم منتظرت می مانم
کاش گفته بودم نرو
باز معمای سکوت تو و حرف های نگفته
دلتنگم از رفتنت که غریبانه رفتی

della.nik
1391,10,04, ساعت : 21:31
***


درو باز کرد ازخشم قرمز شده بود پره های بینیش زیاد از حد باز بود یه نفس عمیق کشید یه نگاه غضب الود انداخت ،سینو که جلو در گذاشتم برداشت گفت:به این تنه لش ندادی که؟



با ترس گفتم:نه به جون خودم ،وقتی من خوردم خواب بود اصلا مهلت ندادم.



با گفتن : خوبه زد بیرون



برگشتم سمت در تایماز دستشو گذاشت رو چار چوب در خودش و کشید بیرون سریع دستش و چسبیم با خودم کشوندمش دور گردنش قرمز شده بود یابو جدی جدی میخواست خفش کنه.



تایماز-باید یه راه فرار پیدا کنیم اینجا بمونیم هم منو میکشن هم تورو ..!
با خودم گفتم : تو رو بکشن حقته م چه گناهی کردم..!




بهش نگاه کردم 10 سانتی ازم بلندتر بود بالبخند محزونی گفتم:خر ما از کُره گی دم نداشت.



تایماز- چی؟



-ول کن معنیشم بگم نمیفهمی ، یه مثله!



تایماز-خوبه یادم انداختی این مثل رو از کجات درمیاری؟



-ازمامانم یاد گرفتم، مثل مال ترکیه نیست!



تایماز-پس مال کجاست؟



-بگم نمیشناسی پس بیخیال!



تایماز-تو بگو شاید بشناسم.



گیرداده خفن نفله از درد رو پاش بند نیست دنبال اصلیته منه




-ایران،
یه نگاه انداختم بهش، اروم روتخت نشوندمش رفتم زیر پنجره نشستم زمین.
تنها جای دنج و پر نور
بی هوا شروع به حرف زدن کرد




تایماز- میشناسم برای تجارت به عنوان نماینده رفتم، شهره زیباییه درست مثل ترکیه ولی متفاوت تر.



خیلی ذوق کردم دستام و به هم کوبید و گفتم:اره من عاشق اونجام خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش



تایماز-کار خوبی میکنی ،شاید از اینجا خلاص شدی رفتی دیدی.



-اره شاید اگه خلاص شدم ، چشمم که اب نمیخوره



تایماز-باید جیم شیم وگرنه کلامون پس معرک اس



-توام بلدیااااا



تایماز-فقط فک کردی خودت بلدی؟ بگذریم ،راه فرار از این درغیر ممکنه ،این پایین یه 60نفری بادیگارو نگهبان خوابیده با چوب و چماق تکون بخوریم شصتشون خبر دار میشه ،سگام درست روبه روی در ورودی بسته شدن یه چهار تایی میشن،اصلا فکر اونجارواز سرمون بیرون کنیم من شناسایی کردم شانس صفره صفره، باید یه نقشه دیگه بکشیم جواب بده بی جواب نمیشه.




سرم و گرفتم بالا نور مستقیم خورد تو چشمام این دفعه برام لذت بخش بود ،دستمو گذاشتم رو زمین پشت کمرم، فشارو انداختم روش به بالا زل زدم تو حال و حس خودم بودم تایماز داد زد: یافتم
با ترس بهش خیره شدم داشت به پنجره نگاه میکرد یعنی چیو یافته؟ اون بالا نورو



-چته سکتم دادی خب اروم بیاب نور و یکی دیگه کشف کرده تو خوشحالی..؟!
بی توجه به حرفم گفت: به نظرت زمین تا پنجره چند متره؟



سرمو خاروندوم بالارو نگا کردم




-نمیدونم!



تایماز-این که کاری نداره قدت چنده؟



-میخوای چیکار؟



خب اونجوری نگاه نکن172



چشماش و ریز کرد بعد سرشو تکون داد بی خیال گفت :این خیلی عالیه ، چرا از اول که شل نبودم حالیم نشد؟



-قد من عالیه خب خودمم میدونم خیلی خوش قد و بالام تورو سَنَنَ..؟ اصلا چه ربطی به شل بودن تو داره؟



فک کنم ازحرفام کلافه شد پوفی کشید گفت: ای بابا دختر جون تو مطمئنی دانشجوی بورسیه هستی؟



-اره



سرشو خاروند دستشو گذاشت روسرش گفت:از اینجا تعطیلی ،میتونیم از پنجره فرار کنیم!



الان گرفتم این شازده چی میگه، یه بشکن واسه خالی نبودن عریضه زدم و گفتم:ایول اگه تو قلاب بگیری من میتونم برم بالا.



تایماز-بله خانموم مخ.. حالا پاشو واستا ببینم چه جوریاس قدت.



پاشدم واستادم تایماز نگاه کارشناسانه انداخت هیز کل هیگل منو ورنداز کرد انگشت اشارش و چند باز زد رو لبشو گفت:باید بهتر بشم.
به همین خیال باش بهتر میشی اینا میزارن




-این همه فکر کردی حالا اینو میگی..
دهنم و کج کردم اداشو دراوردم : باید بهتر بشم
-مگه نمیبینی هر روز مثل معتادا یه ساعت مشخص میان مشتو مالت میدن؟



تایماز-اینم هست،اما تو تنهایی نمیتونی فرار کنی!



فهمیداااا



دستم و زدم به کمرم و گفتم:اهان پام شله یا بدنم داغون؟؟



تایماز-نه جریان اینطور که فک میکینی نیست فک میکنن تو . . .!



-اه چرا حرف نمیزنی؟



تایماز-فک میکنن تو دوست دختر منی واست برنامه دارن.



دهنم از تعجب افتاد کف پام همینجوری میرفتم سمت تایماز که رو تخت بشینم دهنمم رو زمین کشیده میشد
بس دهن گشادی!



-ببین دقیق بگو جریان چیه!
دارم از فضولی میمیرم











ادامه دارد........







تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !! من باختــــــــــــــــــــم ... من پذيرفتم شكست خويش را پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را امروز فهمیدم که زندگی خراب است آروز سراب است امروز فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند وشمع ها هم می توانند بال و پر پروانه ها را در خود بسوزانند اره همه میتونند اینطوری باشن حتی عزیز ترین ...........! دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی..

della.nik
1391,10,05, ساعت : 22:14
***


تایماز-دقیق دقیق نمیدونم چه خبره ، از گذشته هاست همش در مورد مامان ملوک حرف میزد، منم درست سر در نیاوردم!
در جون بکن به من چه ربطی داره..!




-پس جریان چیه؟



تایماز-با کدوم قسمتش مشکل داری؟



-سرتاپاش! نمیدونم اینجا چه خبره ؟
چه اتفاقی قراره بیوفته..1!
من کجای این ماجرام؟



تایماز-ایرادش زیاده زیادم قابل حل نیست ،دقیق بخوام برات بگم این اتفاقات زمانی افتاد که منو آزاد تصمیم گرفتیم با هم دوست شیم.
اوووف چه عجب تصمیم گرفت توضیح بده




میدونی که با بابای آزاد تجارت کلون داریم




با بهت بهش زل زدم وگفتم:نه من از کجا بدونم!



تایماز-مطلب خیلی مهم نیست ،اره داشتم میگفتم . . . . تو یه مهمونی دیدمش اخه زیاد مهمونی های کاری شرکت نمیکنم، ولی این یکی رو با گیرای مامانم قبول کرد
اوو سرورم قبول زحمت فرمودید




لبشو کج کرد مکث کوتاهی کرد ادامه دارد : خوشگل بود همین،چیز خواصی نداشت، اما با استایل های من نمیخورد ، یه جورایی به درد وقت گذرونی میخورد کل مهمونی بی تفاوت بودم چند بار خیلی اتفاقی باهاش هم کلام شدم ،بیشتر طرف اوکتای می چرخید یادمه خیلی کلافش کرد اخرم طاقت نیاورد رفت تو اتاقم خوابید دختر خیلی سیریشیه دیده بودیش نه ...؟
غمگین انگشت های دستم و شکوندم گفتم :اره ،خیلی ناز بود ،عمرش به دنیا نبود.



تایماز-بود خودش نخواست
چشماش و ریز کرد گفت : همچین نازم که میگی نبود یه چیز معمولی بود میدونی چقدر میمالید و از بهترین مارک های لوازم ارایش استفاده میکرد..؟ اگر بدون آرایش میدیدی تو صورتش تفم نمیداختی
واه واه چ پر توقع میدم یکی خوشگلش و بسازن برات چه کلاسی ام میزاره فکر کرده خودش الهه هندوستانه
از گوشه چشم نگاهش کردم : میخواستم بگم اگر انقدر زشت بود تو چرا عین کنه بهش چسبیدی هر کاری دوست داشتی باهاش کردی حالا فرستادی تو تابوت سرد




تایماز- اونطوری نگاه نکن به قول تو خوشگل بود ولی یه تبصره میزاریم با آرایش خوشگل بود خوب بلد بود خودشو لوند و تو دل برو کنه ،چشم هر بیننده ای رو به خودش معطوف میکرد کارش همین بود، مثلا دماغ عملی، گونه های کاشته شده،لبای پرتز شده،تنها چیزی که مال خودش بود . . .هیکل بی نقصش بود اینو نمیشه توش حرفی اورد میدونی که ....؟
خوبه والا
چشم غره ای بهش رفتم گفتم: یه جوری حرف میزنی انگار دوست دختر من بود من باهاش رابطه داشتم.



تایماز-توام میخوای مچ بگیریااا ،منکر دوست شدن رابطم نمیشم اما واسه کارم دلیل داشتم وفک میکنم تا الان فهمیده باشی




اسگل من از کجا بدونم؟انگار کف دست بو داره




-من نمیدونم!



یه نفس عمیق کشیدو گفت: پس تو چی میدونی جوجه؟



-من اسم دارمااااخوشم نمیاد از این الغاب استفاده میکنی!
ادبیاتت تو حلقم



روم و ازش گرفتم که گفت:اول اینکه جوجو بهت میاد، دوم اینکه من اسمت و نمیدونم جوجه



سومم اینکه جوجه بهت میاد!



مردمک چشمم و گرفتم بالا چند تا پلک زدم گفتم:اما این مورد یک وسه یکی بود!



تایماز-نبود لحنم فرق میکرد .



-بهم بگو الی نگو جوجه!



تایماز-باشه الی جوجه . . .



-اِ نگو دیگه!
تایماز- چه فرقی میکنه..؟
راست میگفت میخواستم باهاش مخالفت کنم گیر دادم شونمو بالا انداختم




باز داشت منو اسگل میکرد شرط میبندم اسمم و میدونست!



-بقیشو بگو..!




روی تخت دراز کشید



-چرا چیزی نمیگی؟



تایماز-خود درگیری داری دختر؟خودت گفتی نگو!



- نه اونو نگو . . . . اینو بگو!



تایماز-من که نگرفتم چته ! ولی داستان و میگم



بیا ببین دوست داره بزنم شلش کنم.



تایماز-قرار شد دلیل کارام و بگم اره؟



-اهوم!



یه مدتی بود خیلی موس موس میکرد چپ میرفت خونه ما ولو بود .راست میرفت خونه مون ول بود. خلاصه بد پیله شده بود حسابی کلافه کرده بود نمیدونی الی جوجه توبیست و چهار ساعت بیست وشش ساعت فکش میجنبید اعصاب و روان برام نذاشته بود ،مخم وگرفته بود به فک جارو برقیش. . . .خوبه از نزدیک ندیدیش ،دیدی؟



-نچ؟!



یه روز از این روزای چتریش ، سر میز گوشیش زد خورد. . . اول یه نگاه به من بعدام اعضای خانواده انداخت با یه ببخشید رفت بیرون.
یهو حرفش و قطع کرد به من نگاه کرد زد رو کمرم گفت : بهت یاد ندادن جلوی پسر اینجوری نخوابی..؟
مثل لحن خودش گفتم : حالا چه فرقی میکنه ..؟
شونشو به تقلید از من بالا انداخت و ادامه داد




راستش حرکتش واسم غریب بود بلند شدم دنبالش راه افتادم میدونی با کی داشت حرف میزد . . .؟



خیلی هیجانی تعریف میکرد سرم و بهش نزدیک کردم با لحن پر رمز و راز گفتم :کــــــــی؟



یه کوچولو جابه جاشد یه دفعه گفت:یه مرد خیکی!



داشتم به این موضوع فکرد میکردم یه مرد خیکی کی میتونه باشه . . .صدای خندش بلند شد!



-منو گرفتی؟خیلی بی ادبی منو باش دارم به حرفات گوش میکرد! پسر بد.
بلند شدم صاف نشستم زانو هام و کردم تو شکمم دستمو دورش حلقه کردم چونم و گذاشتم روش
لبم و باد کردم به روبه روم خیره شدم.
تایماز- این حرف من باعث شد درست بشینی
بدون اینکه نگاهش کنم با خودم گفتم:یعنی تا الان خالی بست.



تایماز-نه خیرخالی نبستم!



لبم و گاز گرفتم چرخیدم سمتش باز بلند فکر کردم



تایماز-دوست داری بقیش و گوش کنی یا بخوابم!



سرمو براش تکون دادم ،ادامه داد:



با باباش درمورد من حرف میزد چه میدونم میگفت هنوز رام نشده،سرش و برام خم نکردم هنوزدارم روش کار میکنم ،خیلی سرسخته ، از این حرفا. .
تایماز- جوجه حس نمیکنی خاله زنک شدیم
سرم بالا دادم
خندید و ادامه داد:اول خواستم برم بزنم تو دهنش ولی گفتم بزار یه کامی ازش بگیرم بعد مثل دستمال کاغذی انداختمش بیرون اون موقعه میفهمه ، من که عشق و عاشــقی حالیم نیست اون بابای لندهورشم به فکرجوش دادن رابطه منو اون نبوفته حالگیری اساسی
اخه میدونی باباش کلی تو گوش آزاد نفوذ کرد ،تادخترش شیدای من بشه ،از طریق اون به من. . از من به مامان ملوک ضربه بزنن.



-یعنی. . . داری میگی، دخترش نمیدونسته دارن سرش شیره میمالن؟



تایماز-نه نمیدونست، وقتی ام کارم تموم شد بهش که گفتم باورش نمیشد..



از زندگیش برید بهتر از اون خیلی رو رابطمون حساب کرده بود من از مدلینگ خوشم نمیومد به خاط من بی خیال کارش شد.



-همه جوره باهات کنار اومد تا تورو نگه داره؟



تایماز- دقیقا!



-موفقم نشد؟



تایماز-نه، چون من حسی بهش نداشتم، از طرف من هیچ وقت قول قراری نشنید همیشه یه طرفه فکر تصمیم میگرفت ، رویا پردازی میکرد ، از اولم میخواستم حال باباش جا بیاد منو خر فرض نکنه!این برام سنگین بود وگرنه انقدم نامرد نیستم از کسی که خوشم نمیاد بازیش بدم همش تقصیر اون عوضی شد وگرنه من هرچی بگم هرکاری بخوام بکنم میکنم. .واسم مهم نیست کی چی میگه سرم بره از حرفم بر نمیگردم.



-اما توام بی تقصیر نیستی!



تایماز-میدونم، منم زندگیشو نابود کردم.باعث خودکشیش بیشتر من بودم.



یهو ساکت شد رفت تو فکربی هوا گفت:ولی قبول داری ادمای ضعیف این کارو میکنن!



-اره شاید. . .ولی دارم به این فک میکنم که واقعا بریده از این که باباشم ازش سواستفاده کرده . .الان ، بیشتر فک میکنم به این نتیجه میرسم به خاطر تو نبود.



تایماز-منظورت چیه؟



-ببین یکی میشنه تو گوشت میکنه فلانی عاشقته، شیداته، با تمام وجود میخوادت. . .توچی فکر می کنی؟به این که این بابامه داره راست میگه یه چیزی و حس کرده یه چیزی دیده تجروبش ازمن بیشتره ،اینو میگه. .



اونم طرفت میپلکه ، میوفته دنبالت. . . تا تو نخ رو بگیری،



تو چی کار میکنی با شنیدن صحبت های تلفنیش این کارو میکنی حالا معلوم نبوده باباهه ان ورخط چی میگفته. . .شاید میگفته عادی از این حرفا تاآزاد شک نکنه، نقش اش نقش بر اب بشه.



با چندتا رفت امد میفهمه تو تکی پس بیشتر باهات معاشرت میکنه وبدبخت میشه چون رو اب خونه ساخته. . .. .حسابی زده به کاه دون.



تو بعد عمل خبیثانت ولش میکنی. . !.پته باباهه رو میریزی رو اب .. ..اونم میشنه فک میکنه وقتی بابام همچین کاری کرده ،چه انتظاری از تایماز میره؟



بهت حق میده، سعی میکه یه بار دیگه به دستت بیاره وقتی به نتیجه نمیرسه به این فک میکنه نه دوستشو داره نه خانواده ای براش مونده . . . .باباش تو ضرب از اب دراومده ،میخواد از این بازی بیاد بیرون تو یه تصمیم آنی خودکشی میکنه و خلاص قبلشم یه نامه مینویسه تا به تو عذاب وجدان منتقل کنه. . . توام ناراحت شدی،شایدم عذاب وجدان گرفتی! دقیقا چیزی که آزاد میخواست .



تایماز تمام مدت اروم به حرفام گوش میکرد انگار باب طبع اش بود اینجوری ساکت بود، ولی یهو توجاش نشست که باعث شد پهلوش درد بگیره خم شد پهلو گرفت گفت: نــــه باریکلا، دختر باهوشی . . . ایول چه خوب حرف زدی، تجزیه تحلیل کردی



-چون از تو خوب گفتم



تایماز-نه چون دیدم و باز کردی



دوباره خواست صاف بشینه که اخش درومد منم هل کردم یه جهش زدم سمتش که حالا رو تخت خوابیده بود، گفتم:تایماز چی شد؟



تایماز-نمیدونم خیلی درد میکنه میترسم خون ریزی داخلی داشته باشه!



-الهی بگردم،به خاطر ضربه ای زدنه



تایماز –نه نیست،نذاشتم به این ورم ضربه بزنن!



-مطمئی شاید زدن؟؟



تایماز-نزدن حواسم بود کلیه سمت چپم مشکل داره به خاطر همین حواسم بود!



-یعنی چی مشکل داره ؟من میگم زدن بگو اره!



تایماز-این دقیقا از زمان بهوش اومدنم درد میکنه مال قبل اورده شدن به اینجا یا شاید وقتی بیهوش گذاشتنم رو تخت. . .



-عیبی نداره من سر صدا نمیکنم بگیر بخواب.



با گفتن باشه چشماشو بست به ثانیه نکشید خوابش برد، میترسم با کمبود خواب روبه رو شه! بعد اینجا یه دکتر ببرمش . . . خوبه درد داشت.



ولی غیر ممکنه ،من دیدمش جز ضربه به سرش و کبودی رو صورتش دیگه جایی نزدن. .



شاید اون مردک خرفت بلایی سرش اورده




وای خدای من نکنه ..؟
خاک برسرت الی زدی جون مردم و ناکوت کردی ،دستم و گذاشتم تو دهنم اروم از جام پاشدم یه دونه، از اون محکما زدم به پیشونیم . . .اون روز که عصبی بودم به جای پتو زدم به کلیه این بدبخت،



لبم و اورم گاز گرفتم لب و لوچم و کج کردم کمرم و خم کردم اروم رفتم سمت دستشویی
شایدم کار من نبود
نه بود بود من زدم یادمه کجا کوبیدم وااای











ادامه دارد............











ازآتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من سوزانتر

است از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من زيباتر

است از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من

عاشق تر است. از خودش پرسيدم تو کيستي؟ گفت

نگاهي بيش نيستم.


دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است

و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و

توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگاه کنیم

والا
1391,10,06, ساعت : 17:32
[QUOTE=والا;8175085]از بس که چند روز حمام نرفته بودیم بو گند گرفته بودیم تایماز هم که بدتر از من چون خون لکه شده روی تنش بیشتر ادمو اذیت میکرد شبا هم که سردتر میشد همه چیز دست رو دست هم داده بود تا اعصابم بهم بریزه اوف ای خدا دارم تقاص چه کاری رو انجام میدم که الان اینجام خودت کمکمون کن یعنی شدنیه که از بالا فرار کنیم
تایماز روی تخت خوابیده بود منم یه گوشه کنار دیوار نشسته بودم و پاهامو توی خودم جمع کرده بودم از سرما سرمو گذاشتم رو پاهام از سرما دست و پاهام یخ بسته بود
کشون کشون خودمو رسوندم به تخت زیر تخت رو نگاه کردم شاید یه پتویی چیزی باشه ولی دریغ یه پتو بیشتر نبود که اونم روی تایماز بود به ناچار رفتم خودمو به زور کنار تایماز جا دادم و نصف پتو رو دور خودم پیچیدم تایمازم که غرق خواب متوجه چیزی نشد اون خوابیده بود منم کنارش نشسته بودم تا حد ممکن سعی میکردم که بدنم بهش نخوره
چشمام کم کم گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد
با تکون دادن کسی از خواب پریدم
-بلند شو دیگه
چشمام بسته بود به زور بازشون کردم که دوتا چشمای ابی خوشگل جلو چشمامو گرفت با تعجب زل زدم به اونا گیچ و منگ بودم
-الهه با توام بلند شو شونم درد گرفت
این دیگه کیه که اسممو کامل گفت به جز مامان دیگه کسی بهم الهه نگفته
با تکونایی که دوباره به من داد هوشیار شدم
-اااا این که تایمازه یعنی اینقدر چشماش و صداش خوشگله پس چرا تا حالا متوجه نشدم من
بی حواس گفتم:
-هان چته چرا اینجوری میکنی تو
-حواست هس کجا خوابیدی
با تعجب گفتم:
-خواب خب اره این....
یه نگاه به خودم یه نگاه به تایماز کردم من چرا تو بغل اینم
یه هو هوشیار شدم و از جام پریدم که باعث شد دادش به هوا بره
-ایییی کشتی منو حواست کجاس دختر
از تخت پایین اومدم
-من چرا تو بغل تو بودم هان
با تعجب گفت:
-من چه بدونم بیدار شدم دیدم اینجا بودی
-دروغ میگی؟
-برو بابا دروغم چیه همچین تحفه ای هم نیستی
-از خداتم باشه
وای من چی گفتم.....





ادامه دارد.....


شرمنده بچه که کم بود ویرایشش کردم

della.nik
1391,10,06, ساعت : 20:05
***


فکر کن من تو بغل این..! این تو بغل من ، نمیدونم کی به کیه؟ چی به چیه ؟یعنی چی شد ؟.وااای خدا لعنتت کنه مرتیکه شاسگول من چه به کارت میومدم منو بلند کردی آوردی تو این خراب شده.



تایماز دستش و چندبار تکون داد و گفت: چیه دختر..؟میخوای بزنم تو گوشت بفهمی بیداری؟ بهتر چشمای بابا قووریت و درست کنی از رویا دربیای منو با دوست پسرت اشتباه گرفتی ..نگرفتی.
چپ چپ نگاهش کردم گفتم: نخیر عمرا اشتباه بگیرم اونم با کی با تو!
اخم کرد صورتمو برگردوندسمت خودش




تایماز-مشگلت با من چیه بچه..؟دلتم بخواد دوست پسر به این خوشگلی داشته باشی!اصلا گیرت میاد؟



دستمو تکون دادم با لحن بدی گفت:اوه اوه جم کن بابا دلم اصلا نمیخواد،اونم چیزی از تو کم نداره



اووووخی به فکر اراز افتادم تا الان موهاش مثل دندوناش سفید شده ،از افکارم خندم گرفت تایماز با تعجب نگام میکرد اونم یه نیش خند زدو گفت:چیه جوجو خوشت اومد؟یا یاد دوست پسرت افتادی.؟



با صدای بلندی جیغ زدم: افتادم که افتادم به چه ربطی داره ..؟
پتو رو به شدت پرت کردم از جام پاشدم ،راه افتادم سمت دستشویی اینا بهمون شام ندادن صبونه ام قرار نیست بدن مرگ کنیم..؟ !



چند مشت آب سرد حالم و جا اورد درو باز کردم رفتم سمت تخت تنها جایی که گرم تر از جاهای دیگه بود.
تایماز همچنان رو تخت لم داده بود خودشو ساندویچ پیچ کرده بود.
ویی ساندویچ دلم کره مربا میخواد مربای گیلاس مامانی جونم
با لحن طلبکاری گفتم : من گرسنمه، به ما شام دادن؟
دستشو تکون داد با پوزخند گفت: کجای کاری ناهارم ندادن.



-مگه قراره به تو بدن تو سهمیه منو میخوری!



تایماز- خوب میکنم میتونم میخورم.



بی خواصیت و ببین همیشه حرف واسه گفتن داره تقصیر تو نیست تقصیر این دل صاحب مرده اس که از تک خوری خوشش نمیاد.





تا نزدیکای ساعت سه صبر کردیم انگار نه انگار قصد کرده بودن هم منو هم این بدبخت و بکشن، دلم یه سینی پر غذا میخواست
دلم بدجوری به قارو قور افتاد پاهام و جمع کردم سعی کردم ذهنمو با وجود شازده تایماز منحرف کنم.
اینم که تعطیلهنیم ساعته دور خودش میچرخه




چشم هام و ریز کردم پرسیدم :چی کار میکنی؟



تایماز –دارم فکر میکنم..!



این بار ابرهام و بالاا دادم گفتم: تو اینطوری فکر میکنی..؟



تایماز-اره مشکلی داری؟

با گفتن نه به فکرو خیال خودم پرداختم

تایماز-میگم الهه. . یه ضربه میخوات تا شیشه بشکنه ، ظاهر امر پیداست خیلی کلفت نیست.



-یعنی به یه تیکه چوبی چیزی کارت راه میوفته؟



تایماز-اره کارم را میوفته فقط یه چیز سخت میخوام!



خیلی ذوق کردم در پوست نازنینم نمیگنجید با صدای ارومی که بیرون نره گفتم:یعنی امشب رفتنیم؟



تایماز-اره اگه همه چی جور بشه اول باید بهم بگی ساعت غذا اوردنشون کیه؟بعدم یه سرصدایی چیزی باید دربیاریم تا صدای شکستن شیشه بیرون نره




داشتم با خودم 2 ،2تا 4تا میکردم خو صبونه رو ساعت 10،11 میارن ،ناهارو 2:30 شامو7



-اگه اشتباه نکنم ساعت 7



تایماز-من خودمو میزنم به خواب بعد غذا عملیات شروع میشه.



-یه مشکلیم هست!



تایماز-چی؟



اب دهنمو قورت دادم با صدای محزونی گفتم:اخه میدونی مکه نمیدونیم تو کدوم منطقه هستیم چه طوری جیم شیم؟



دستی به سرش کشید لنگون لنگون گوشه تخت نشست و گفت:خودمم بهش فکر کرده بودم ولی خب نمیدونم حالا از اینجا خلاص شیم بقیش و یه کاری میکنیم!



-اره تا از اینجا خلاص نشیم نمیشه!



با لحن امیدوارانه ای گفتم:اصلا شاید تو اینجاهارو بشناسی اوردنی بیهوش بودی!



یه لبخند مزخرف تحویلم داد گفت :اره امیدوارم



تااوردن شام نقشمن و چند بار تکرار کردیم



وقتی درباز شد تایماز خودشو به خواب زد مردی که وارد شد چیزی جز اب دستش نبود اورد با لبخند چندش اوری گفت:امروز باید سبک بخوابی فردا سورپرایزای خوبی واستون داریم.



اب و گذاشت رو میز رفت. . . چه خبره ..؟ پس غذا چی میشه..؟چرخیدم سمت تایماز تکونش دادم هم زمان به اسم صداش کرم
حالا اینم تو نقشش فرو رفته



-تایماز پاشو ببینم اگه نریم روزگارمون سیاهه



بلند شد نشست معلوم بود استرس داره چند بار سرش و تکون دادو گفت: اره میدونم پاشو همنجور که گفتم کارتو بکن



-باشه



اروم پاشدم رفتم سمت دستشویی شروع کردم به اهنگ خوندن . . . خوندن که چه عرض کنم جیغ کشیدن یکی در دستشویی و محکم میکوبید رفتم پشت در وانمود کردم نمیدونم کیه !با صدای زشتی گفتم :چیه نمیزاری دو دیقه تو حال خودمون اواز بخونیم دیدی نگهبان چی گفت: فردا روز اخر میخوام نهایت استفاده رو ببرم به تو ربطی داره؟



تایماز-دختره نفهم نمیتونی تو اون شکم صاحب مردت بخونی مام باید فیض ببریم؟



-معلومه که باید فیض ببرید! میخوام بخونم به تو ربطی نداره ،به زن به چاک



دوباره شروع کردم به هنرنمایی با اون صدای کریهم



محکم به در زد راش و کشید رفت تازه برنامم داشت اوج میگرفت از دستشویی دراومدم رفتم سمت درفلزی شروع کردم به خوندن اهنگ اِبرو. . . . صدای خنده تایماز میومد واستاده بود زیر پنجره تیکه چوبی از تخت دراومده بودو قبل رفتن به دستشویی دادم دستش اونم زیر پتو قایم کرده بود



من اواز میخوندم تایماز به ظاهر میگفت بسته تمومش کن ،منم جریح تر میشدم بلندتر میخوندم تازه حرکات موزونم زدم تنگش ، اوه اوه این کمر یا شاه فنره نمیدونی چی شده بود.طرفدارام ومیدیدم برام دست میزنن وهمراهیم میکنن منم ازشون تشکر میکرد ،با تک تکشون دست میدام حسابی رفتم تو رویا یکی یه گل بزرگ رو پرت کرد سمتم با صدای شکستن شیشه گل رزم غیب شد تا دیدم عملیات اغاز شده ولوم وبردم بالا،تایماز اشاره زد برم سمتش با خوندن اهنگ میرفتم سمتش براش حرکات مایکل جکشونی میومدم ،الان وقت نقشه ی ب بود.



دستشو گذاشت جلو دهنم با صدای خیلی خیلی بلند گفت :خفه میشی یا خفت کنم کدوم خری بهت گفته خوش صدایی ؟

منم به ظاهر دستو پا میزدم پام و محکم میکوبیدم زمین با صدای جیغ جیغویی داد زدم :به توچه حوصلم سر رفته اگه به خاطر تو نبود الان اینجا نبودیم.








ادامه دارد............








کار هر شبمه...

اسمشو مینویسم ، با یه علامت سوال...

ولی تا میام ارسال کنم ، حرفش یادم میاد..

della.nik
1391,10,08, ساعت : 16:49
***


تایماز بلند داد زد خفه شو میزنم له ات میکنم.
منم بتقابلا داد زدم : خیله خب خیله خب
خوشبختانه صدای شکستن شیشه به گوششون نرسید ،تایماز قلاب گرفت بهم اشاره کرد برم بالا، سری جستم زیر تخت نونام و برداشتم تا تو راه بخوریم
پای چپم و گذاشتم رو دستش دستم و گذاشتم رو کتفش یه فشار کوچولو دادم ، خودم و کشیدم بالا صورتش حسابی عرق کرده بود سعی کردم زودتر کارم و تموم کنم ضجر نکشه
دستمو انداختم به گوشه پنجره سریع گرفتمش سعی کردم نگرش دارم کمی مکث کردم ببینم چه جوری برم بالا که تایماز کارم و راحت کرد به ارومی گفت : الهی خدا لعنتت کنه داغون شدم ،دستت و سفت بگیر سنگینیت و بنداز رو دستت پات و بلند کن بزار رو کتفم تا بالا تر بری هر کاری میکنی فقط زودباش.




همین کارو کردم خوشبختانه قد هرجفتمون بلند بود کارو آسون کرد سرم که بالا تر رفت سرمای بدی زد تو صورتم ،بیخیال شدم کارو ادامه دادم ،شیشه هارو شیکوندم که بدنمون و داغون نکنه، با یکم دقت جا پا پیدا کردم پام و از رو کتفش برداشتم گذاشتم لای پنجره فشاراوردم به پام ودستم سری اومدم بالا چهار چنگوی زمین و چسبیدم به ارتفاع نگاه کردم حالت بدی بهم دست داد.
الان وقت ترسیدن نبود برگشت سمت تایماز تا کمکش کنم وقت تنگ بود، تیشرتش خاکسریش خاکی شد، خندیدم و با صدای ارومی گفتم:اوه این همون تایماز اتو کشید اس؟



تایماز-الهه به جان خودم که میدونی چقدر مهم و حیاتیه برسیم خونمون تیکه تیکت میکنم ، باهات کار دارم خونم و کردی تو شیشه هیکلت و نکنم تو شیشه ولت نمیکنم . .دستمو بگیر ببینم نیشتم ببند تا نبستمش!



-خیله خوب حالا بده من دستت و. . .شاخ و شونه میکشه،مرد عمل باش.



دستم وگرفت یه پرش خیلی بلند زد اون یکی دستش و گرفت به همون جایی که من گرفتم وزنشوانداخت رو بازواش خودشو تو یه ثانیه کشید بیرون بهم اشاره کرد برم عقبم همین کارو کردم گفت:راه بیوفت تا دیرنشده باید در بریم.



-ببینم تو چطوری پریدی ؟خیلی بلند بود. . . شرط میبنم اگه نمی پریدی نمیتونستی بیار بالا!



تایماز-ببین میتونی به کشتنمون بدی؟ . . .سرت و بگیر پایین دختر،منو دست کم گرفتی من کاپیتان بسگتماااا!



- اوو اره راس میگی!



سطح شیرونی به خاطر برف فوق العاده سر بودو شیب تندی داشت با احتیاط قدم برمیداشتم مبادا سر بخورم زحمتامون به هدر بره،خیلی ام سرد بود باوجود یه پلیور و یه پالتو داشتم میلرزید . . .چرخیدم سمت تایماز ببینم اون درچه حاله هیچی تنش نبود سرش اون ور بود رفتم تو بحراش یه دفعه یکی ازکاشی های شیرونی از زیر پام در رفت یه هی بلندی کشیدم چسبیدم به لوله شومینه تایماز کاشی و رو هواگرفت با نگاه غضب الودی گفت:انگار هوس تعطیلات کردی..؟چرا زل زدی به من..؟اگه افتاده بودی چه میکردیم؟



نیشم باز شد توعالم خرکیفی سیر میکردم ،وااای عزیزم نگران منه.



تایماز-نه یه تخته ات کمه به چی میخندی به ریش نداشتم..؟اگه میخوای لومون بدی تو اینجا باش تا من برم؟!



سریع نیشم و جم کردم به فکر خودشه . . .چپ چپ نگاش کردم که باز اشاره کرد جلو برم



تایماز-الهه واستا، جلو نرو . . . اونجا دوربینه واستا ازرو دیوار باید بریم دوباره برگشت این دفعه تایماز جلوم بود رفت کنار دیواره شیرونی نشست خودشو سر داد یه پاشو گذاشت رو دیوار ولی بالافاصله کشید بالا جمش کرد سریع چرخید سمتم انگشت اشارش و گذاشت روبینیش بعدبه پایین اشاره کرد دستم و گرفتم به میله که اون طرف بودخم شدم ببینم پایین چه خبر! اما هیچی ندیدم دستم از میله ول شد نمیتونستم و خودم و کنترل کنم پام در رفت با کله پرت شدم سمت تایماز



اونم رو دیوار واستاده بود وقتی دید شیرجه زدم طرف اش ، خودشو کشید کنار فاتحم خونده بی برو برگرد مخم رو زمین نقاشی میکشید.
اخرین لحظه دستم و سفت چسبید، کشید سمت خودش چشماش و بسته بود درد شدیدی داشت
اون یکی دستش و دورکمرم حلقه کرد سفت به خودش چسبوند من یه پام و گذاشتم رو دیوار ،یه صدایی توجه همون و جلب کرد ،دوربین به سمت ما تعقیر مسیر داد . . .یه نگاه به پایی انداخت یا میگرفتمون یا میمردیم در هر صورت میمیرم باید شانس مون رو امتحان کنیم خودم و کشیدم عقب پامو اوریزون کردم تایماز سعی داشت نگه هم داره ولی چون یه پاش داغون بود منم خیلی سبک نبودم پاش ول شد من افتادم زمین اونم دشتش دورکمرم بود افتاد روم.



همین که افتادیم ارنجش خورد به قفسه سینم نفسم برید برایچند ثانیه بالا نمیومد، نمیدونم چطوری فهمید سری از روم بلند شد بای یه دستش کمرم و بالا گرفت با دست دیگه اش قفسه سینه ام و اروم با حالت چرخشی ماساژ داد هی تو صورتم فوت کرد حالم که بهتر شد، متوجه موقیعتم شدم زانوهاش رو زمین دوطرف بدنم قرار داشت ،درسته تکیش به پاش بود ولی خود با بدنم فاصله چندانی نداشت . .میخورد به بدنم خیلی سریع گر گرفتم نفشم به شماره افتاد فک کرد حالم باز خراب شد این بارم خم شد روم کارشو تکرار کرد ،تماس دستش رو قفسه سینم بیشتر باعث داغ کردنم شد اروم بهش فهموندم خوبم تا بیخیال بشه دستش و از رو سینم برداشت بی حرکت روم خم بودزل زده بود به لبم به سختی اب دهنم و قورت دادم تایماز سرشو اورد پایین درست کنار گوشم واستاد چشمامو درشت کردم زل زدم بهش ولی چشمای اون بسته بود اروم کنار گوشم گفت: اگه میمردی خودم خفت میکردم، دختر نفهم. . بار اخرت باشه برای نجات جونمون درست به کار مزخرف تر میزنی فهمیدی؟



سرم و عین گوساله تکون دادم



اونم با یه حرکت بلند شد دست منم کشید بالا. . روبه روش ایستادم اگه بگم نصف بدنم فلج شد باور نمیکنین !



اون موقع داغ کردم حالیم نشد ولی حالا که خوشی از مغزم پریده فهمیدم چه خبره داشتم میمردم

مدام این ور اون ورو نگاه میکرد ازاونجایی که افتادیم پشت شمشادا ،پس کسی مارو نمیدید شمشادا تقریبا هم قدم بودن.
واای عجب رشدی



تمام مدت تایماز بود که منو میکشید بی هوا و سردرگم راه میرفتم منتظر یه فرصت بود تا بریم سمت جنگل بعد بپیچیم تو جاده نقشه بی نقصی بود مگه نه ...!هر سرش و بالا پایین میاورد معلوم بود حیاط شلوغه نمیتونیم فلنگ ببیندیم ،رهایی از اینجا کار ما نبود.



کلافه به تایماز نگاه کردم داشت باخودش حرف میزد نقششو با خودش درمیون میذاشت اونم عین من گیج بود با این تفاوت که من حرف نمیزدم اون مدام غرغر میکرد شاکی بود چرا اوردنش اینجا!



-انتظار داشتی ببرنت هتل پنج ستاره...؟



تایماز-من کم کسی هستم..؟ معلومه که انتظار داشتم من تاحالا اینجارو ندیدم و نمیشناسم مشکل من الان اینه، اگه اشتباه نکنم خیلی از شهر دوریم!
بعد این همه کلنجار رفتن الان فهمیده




-اونوقت از کجا فهمیدی؟



تایماز –از طبیعت واب وهوای، سوز گدا کُشش.



به اینم میگن بشر ..؟ گوساله سر برده از این بیشتر میفهمه سرو تش و بزنن ادم نمیشه.



اخم کردم کنار گوشش گفتم : گدا عمه تایماز خان باید بگم این گدا لباساش الان از شما بهتر.



تایماز-اون که صددرصد اما من با تو نبودم خودمو میگم دارم میمیرم.



-تو گدایی؟



کلافه چرخید سمتم دستش و اوردبالا گفت:میشه خواهش کنم رو عصابم یوتمه نری؟



با صدا بلندتر اون گفتم:مگه من اسبم؟



اخم کردو گفت:حالا من هرچی بگم تو از گوشش یه چی درمیاری . . .با کلمه ساکت باش غریبه که نیستی؟ میخوای آشنات کنم.




-نه. .
تایماز- پس لطف کن هیچی نگو.



سرش و چرخوند به کارش ادامه دادپام و ضرب درروبرفا میکشیم وبا نوک کفش میکنمش خیلی برف اومده بود به قول تایماز اینجا باید خیلی دور از شهر باشه



داشتم به کارم ادامه میدادم پشتم به تایمازبود به یه حرکت سریع منو کشید سمت خودش از پشت افتادم تو بغلش تا خواستم اعتراض کنم دستش و گذاشت رو دهنم فشار داد.



درست از بغل شمشادا صدا میومد.



--تاکی قرار اینارو اینجا نگه داریم؟



---منم مثل تو چی میدونم مگه ندیدی دیشب رئیس یه سکته رو رد کرد؟



--اره دیدم ولی ماام کارو زندگی داریم میخوام انتقام بگیریم قرارنیست تو این خراب شده بمونیم.



---میدونم چاره ای نیست تا خوب شدن حالش باید صبر کنیم نباید بی گدال به اب بزنیم رئیس خیلی زحمت کشیده کسی از موضوع خبر دار نشه، به وقتش حال اون بچه سوسول و میگیریم.



--ببینم دیروز این پیری زنگ زد چی میگفت؟



---درست نشنیدم ولی نگران شازده نوه اش بود از عباس بیک خواهش کرد بیان خونه شون تا با هم فکری راهی جلو پاش بزارن.



--این پیری خبر نداره همش زیر سر عباس بیکه!



---من باید برم پست و تحویل بگیرم بعدا میبینمت



--یه سریع ام به اون دوتا بزن
بدون در نظر گرفتم موقعیت گفتم : وای تایماز بدبخت شدیم!



تایماز-هیششششششش



---نه نمیخواد تازه بچه ها از دست جیغ جیغای دختره راحت شدم میترسم برم تو منو بخوره!



الهه-من اشغال خود نیستم.



تایماز دستشو دوباره گذاشت تو دهنم ولی این دفعه بینیمم گرفت



شروع کرد به خندیدن اون یکی گفت: برای چی تورو بخوره؟تا اون پسره هست تو میخواد چی کار؟



---از صبح به دستور رئیس چیزی نخورده برا اون میگم.



اون دوتا رفتن پی کارشون اما تایماز دستش و از بینی ودهنم بر نمیداشت نمیدونم به چی فکر میکرد نفس کم اوردم شروع به تقلا کردم.



کمرم تو بازوش اسیر بود چند بار تکون داد گفت:الهه اروم بگیر ببینم چه خاکی بر سرمون شده




شوخی شوخی میخواستم تشریف میبرم اون دنیا دستش و با بدبختی پس زدم نفس عمیق و صدا داری کشیدم برگشتم سمتش زل زدم به چشمای عصبیش.




تایماز-چیه اینجوری نگاه نکن یاد حیاط وحش شیرها میوفتم.



-بیشعور داشتی خفم میکردی هم بینیمو گرفتی هم دهنمو



کمرم و هل داد تو جاش واستاد وگفت:خیله خب حالا نمردی که پاشو دارن پشت عوض میکنن باید بریم اون جا
-کجا..؟!
تایماز یهو به سمتم برگشت نزدیک صورتم شد عصبی غرید: سر قبر من صداتو بیار پاایین
-خیله خب












ادامه دارد............














گرگها همیشه زوزه نمیکشند ! گاهی میگویند:











دوستت دارم

della.nik
1391,10,09, ساعت : 16:27
***


بادیگاردا رفتن داخل خونه ، از فرصت پیش اومده نهایت استفاده کردیم از پشته یه انباری که بوی گند و غیر قابل تحمل میداد ،دویدیم سمت شمال البته به گفته تایماز تا تونستیم میدوییدیم انگار پنج تا شیر دنبالمون کرده بودن.



بین درختا تند میدویدیم چند بار پام گیر کرد به ریشه ی درخت کم مونده بود بیوفتم ،چند باریم کم مونده بود شوت شم زمین ، من هیچ وقت دونده خوبی نبودم.



با نفسای به شماره افتاده گفتم:ت ا ی م ا ز.. ج و ن .. ع م ه ا ت ..واستا



-چی میگی ؟راه بیا اگه بفهمن نیستیم با وجون سگ ها سه سوت پیدامون میکنن وضعت بدتر از من که نیست . . . .هست؟



تو جام واستادم . .سینم خس خس میکرد چه جور بدی تیر میکشید آب دهنم و نمیتونستم درست قورت بدم.
دست رو سینه ام گذاشتم مالیدمش




تایماز-تو چرا واستادی؟



راه رفته رو برگشت واستاد جلوم که حالا خم شده بودم،



-خیلی دوییدیم، من نمیتونم کم اوردم.



تایماز-چند دیقه بشین بعد میریم



-باشه.



اروم نشستم رو تخت سنگ بی صدا گفتم: حالا چی؟



تایماز-چی؟



-میگم حالا باید چی کار کنیم؟



تایماز- میمیری کامل بگی؟ . . . هیچی تا زمانی که شما نشستی!



ازجام پاشدم گفتم :حالا چی؟



تایماز-باید بریم سمت شمال.



-خب شمال کدوم وره؟



تایماز-واستا بهت بگم!



-خب واستادم!



تایماز-تمرکزم و بهم نزن بچه
بازوم و کشید گفت : بیا مستقیم میریم . . . نه نه سمت چپ مون شماله اه همش وراجی میکنی سمت راست مونه



-اصلا حرف زدم؟



تایماز-ببین ،ببین داری حواسم و پرت میکنی!



دستم و کشیدم عقب رفتم صدام و انداختم رو سرم ،با دست به جاهایی که تایماز اشاره میزد اشاره کردم بلند گفتم:تو یک ساعته چپ وراست بالا پایین میکنی اصلا میخوای راه اومده رو برگردیم شمال اون وره!



با گیجی گفت:شاید اخ الهه دیدی چه شد؟ اومدیم سمت جنوب باید برگردیم،



-بیا جم کن بساطت و پسر برگردیم چه کوفته..؟ من اینجا بمیرمم حاضر نیستم اون اتاق تاریک نَمور تحمل کنم.



تایماز-خیله خوب صداشو برا من بلند میکنه . . . باز جیغ جیغات شروع شد؟



-خفه شو رفیق خوبه والا یه چیزی ام بدهکار شدیم..!



تایماز- خودت خفه شو میخواستی نیای کسی مجبورت نکرد




-تو حق نداری به من توهین کنی کسی مجبورم نکرده فکر کردی عاشــقت شدم افتادم دنبالت..؟به خودم اشاره رکدم گفتم : منو به زور اوردن اینجا میفهمی...؟!



تایماز-صدات و بیار پایین کسی جرات نداره نه صداش و برای من بلند کنه نه به من توهین کنه تو توهین کنی مشکلی نیست اره ..؟به من چه ربطی داره من کشــوندمت اینجا..؟اومدم تعطیلات دنبال خودم دختر راه بندازم..؟
چند تا نفس عمیق کشیدم




-اول خود شروع کردی تقصیر من نیست!
تایماز سعی کرد لحنش و اروم کنه دلجویانه گفت : توام حرف گوش کن، اروم باش خب..؟




-معلومه که میگم خوش ندارم کسی حقم و بخوره!
بُل گرفت گفت: حقت مال خودت، کی حق تورو میخواد؟



-برو بابا
عقب عقب رفتم میخواستم یه جا دیگه برم تایماز با پرویی گفت: تو رفتی!
ببنید خودش شروع میکنه من کاریش ندارم




تا دهن باز کردم چیزی بگم با چند تا قدم بلند خودشو بهم رسوند فک کردم میخواد بزنه از این بعید نبود خواستم چشمام و تا اخرین حد گشاد کردم منتظر عکس العملش شدم، سریع پالتوم و چسبید کشید سمت خودش دستش و گذاشت تو دهنم.



این امروز لب و لوچه منو نکنه ول نمیکنه!



کنار گوشم زمزمه کرد:داره صدا میاد میشنوی؟



اروم رفت عقب تکیه داد به یه درخت بزرگ دوباره گفت:الهه با توام مردی؟



دستش و با خشونت پس زدم اروم گفت :دسته کب گیریت و گذاشتی تو دهنم انتظار چهچه داری؟



-نه جون مادرت با اون صدات حرف نزن ببینم صدا از کجاست.




ادم انقدر پرو؟دلم میخواست قدرت شو داشتم خفش میکردم، اما چه کنم قدرت شم داشتم حالا حالا ها لازمش دارم.
از اون حرفا بود



سرم و پایین گرفتم تایماز مدام هیس هیس میکرد و میگفت صدا داره نزدیک میشه سرم و پایین بود یه خرگوش توجه هم و جلب کرد گیر کرده بود لای بوته ها،میگم مشگل شنوایی داره شما بگین نه!



با ارج زدم به پهلوش اخی کردو گفت: چته اروم.
گفتم:منظورت از صدا این نبود که؟به خرگوش اشاره کردم.



سرش و گرفت پایین بازم گوش داد گفت:انگار خودشه ،منو زد کنار خم شد خرگوش و ازاد کردن اونم با تمام سرعت جیم شد.



-ادم تانکر دوبار از روش رد شه ضایع نشه!



تایماز-حرف زدی نزدیاااا؟راه بیوفت تا دیر نشده!



-نه نمیشه،شما جهت یابی درست کن راه بیوفتیم!



تایماز-میریم سمت شمال!



خودش راه مستقیم و در پیش گرفت منم دنبالش.



جنگل تو سکوت و تاریکی فرو رفته بود ، سوز از یک طرف ترس از یک طرفه دیگه
به اسمون نگاه کردم هوا گرگ میش بود خدا کنه برف نگیره دستام و به هم مالیدم و ها کردم اروم با خودم گفتم: نچ گرم نمیشه لامصب،گوشه پالت و گرفتم بیشتر جم کردم ، تقریبا با کمر خمیده راه میرفتم ،درختا خیلی شبیه هم بودن احساس کردم اینجارو خیلی دیدم با صدایی که از سرما میلرزید تایمازو صدا کردم ، سرش و چرخوند بینیش قرمز شده بود



تایماز-دارم میمیرم . . .چیه؟



-به نظرم اینجا اشناست!



تایماز-اشناست؟اره خب خونه خالته!



اخر من اینو خفه میکنم.



-نمیشه یه بار بی منظورحرف بزنی؟دارم میگم نزدیک پنج شش باره از این درخته رد شدیم ببین!



یه درخت خیلی بزرگ بود با ریشه های خیلی قوی فک کنم خیلی از عمرش میگذشت اولین بار یک ساعت پیش دیدمش الانم پنجمین بار مین بود .
تایماز بی توجه به حرفم که انگار پشکل لگد کردم همین طور میرفت جلو با صدای بلندی داد زدم:تایماز محض رضای خدا یه دقیقه واستا بیا اینو ببین دفعه بعد از اینجا رد نشیم.



دوباره زد جاده خاکی عین طلب کارا اومد سمتم



تایماز-کو ؟اینجا اونجا نیست. . . .من راه و بلدم فقط کافیه حرف نزنی به جای زبونت از پاهات کار بکشی.



-با حرف نزدنم مشکل حل نمیشه, میگم این دفعه ی5 توام باید بگی . . .چشم!



تایماز-من به مامانم نمیگم چشم به تو بگم؟کم حرف بزن بیا بریم.



راه افتاد، منم عین گوساله پشتش اطراف وبادقت بیشتری نگاه کردم بیشترجاهارو مه گرفته بود اگه اشتباه میرفتیم . . .جای شکرش بود که حداقل خیلی از اونجا دور بودیم



بازم اطرافمون اشنا بود وای بازم همون بوته ها بازم همون درخت ایندفعه ولش نمیکنم قدم هام و سریع کردم رسیدم بهش، دستش و گرفتم کشیدم سمت درخت.



-به جون مامانم که خیلی برام تو این دنیا عزیزه بخوای نق بزنی با چوب میزنمت بیا ببین این درخت واموندرو. . . بلد نیستی بگو نیستم برادر من !چرا هی مارو اعلاف میکنی؟ نگاه کن!



چپ چپ نگام کرد ،صورتش و گرفتم چرخوندم سمت درخت با صدای نازم گفتم:نگفتم منو بخور اینو نگاه کن!



درخت و که خوب بازدید کرد خیلی ریلکس گفت :نخیر ،این اون نیست چند دفعه بگم از اینا اینجا زیاده!



لعنت به گور پدرت پسره مزخرف.



-این همونه!



یه عربده بلند کشید گفت:میگم نیست بگو نیست.



راهش کشید رفت خاستم برم . . گفتم بزار هرجا دلش میخواد بره بالا تر از سیاهی رنگی نیست ،فوق اش خوراک گرگها میشم، ما که داریم با گرگها می پلکیم.



5دقیقه نگذشته بود صدای پا اومد بله حالا حالت و میگریم بچه سوسول.



-به به جناب تایماز!



با تعجب به پشتش نگاه کردو گفت:تو پشت سرم بودی . . .الهه چطوری اومدی اینجا؟



-من اصلا همراهت نیومدم همینجا نشستم تا بیای ببینی اینجا رو100 بار رد کردیم!



قیافش و درست کرد یه سرفه مصلحتی کرد گفت:گیرم اینطور باشه تو به حقی نشستی؟ نگفتی گرگ ها خفت میکنن؟



بع یه چیزیم بدهکار شدیم



-اولا به تو چه؟دوما گرگ خفه نمیکنه تیکه پاره میکنه!



تایماز-حالا هر چی.



اومد نشست رو تخت سنگ وگفت: مغزم یخ زده ،از کارم افتاده !با اینجا نشستنم مشکل حل نمیشه گرگ ها حمله نکنن از سرما من یکی یخ میزنم،ببین یکی از زخمامم باز شده نریم من یکی مردم اون وقت تنها تو جنگل سکته میکنی میمیری.



تا زخمشو دیدم دلم ریش شد, صورتمو جم کردم گفتم:



- مغز منم قفله ،بیا یه پناهگاهی چیزی پیدا کنیم، حداقل جلو سرما رو بگیره منم سردمه،زخمتم یه کاری میکنیم حالا...



بی هیچ حرفی سرش و تکون داد معلوم بود داره میلرزه ولی کاری ازم برنمیومد با هم بلند شدیم این دفعه رفتیم سمت راست مون یک کمی که رفتیم کوهای بلند و درختای سر به فلک کشیده کم تر مانع سوز میشدن ولی بازم سرد بود یکی که پیش رفتیم برف گرفت



اروم گفتم:همینو کم داشتیم!



تایماز با گفتن این حرف سرشو گرفت بالا به برف خیره شد،دلم براش سوخت با اون دبدبه کب کبه وضعیت اش این بود دست به سینه بود صورتش از سرما قرمز شد بود مه خیلی پایین اومده، مخصوصا کنار کوه هم قدم میزدیم.



بی هوا مثل همیشه راه میرفتم یهو زیر پام خالی شد فرو رفتم تو گودال تا توان داشتم جیغ میکشیدم مرتب به درو دیواره ی گودال میخوردم .













ادامه دارد.............











من بد نبودم شدم اگر پشت شمشادها ، گذاشتم مرا ببوسی




خواستم بداني آنقدر حس دوست داشتنت قوي بودکه ...




از تمام اعتقاداتم گذشتم




و تو پشت سرم به همه گفتي :




چقدر بد بود ، تنش مي خاريد .




ديگر با هيچ بره اي دوست نخواهم شد ،



همه ي بره ها روزي گرگ مي شوند

della.nik
1391,10,11, ساعت : 15:29
***


سرم و تکون دادم بوی خاک خیس مشامم و پر کرد،لای چشمامو باز کردم به اطراف نگاه کردم یه جای تاریک بودم چشمام تار میدید، دستام و کنار بدنم گذاشتم از جام پاشدم ولی نمیشد، به سختی تو جام نشستم ستون فقراتم مطمئنا خورد شده بود دستی به کمرم کشیدم حضور ذهن نداشتم با خودم گفتم:من اینجای کار میکنم؟



یه تیکه از خاک و تو مشتم گرفتم جلوی صورتم قرار دادم گیج گیج بودم نکنه مردم نمیفهمم به بالای سرم نگاه کردم هیچ نوری، روزنه ای نبود ،از جام پاشدم سرم به شدت گیج رفت دستم و به دیواره گودال گرفتم چشمام دیگه تار نمیدید ستون فقراتم در نمیکرد فقط یه کلمه تو ذهنم بود اینجا کجاست؟
کم کم هشیار تر شدم یادم اومد چی شده با صدای بلند داد زدم:



-اهای کسی بیرون هست ؟تایماز. . . .اون بیرونی؟
باید کاری میکردم با اینجا واستادن مشکم حل نمیشد مطمئنا زنده به گور میشدم
صدای شنیده نشد با بغض گفتم: لعنتی کجایی؟



بازم جوابی نیومد به سمت چپم نگاه کردم یه چیزی اون ور بود یه در مانند. . . اره درسته تونله دوست داشتم به اون سمتش پرواز کنم ولی تاریک بود بی خیال جوگیریم شدم بنابرین اهسته رفتم سمت تونل



زیرش راه رفتن کمی خطرناک بود چاره ای نداشتم .



معلوم بود فرسود اس چوب ایی که بالای تونل کار گذاشتن هر از یک بار تکونی میخورد تقریبا مقدار بسیار زیادی خاک میریخت تو سرم هر بارم شک میشدم سرم و میگرفتم پایین ،مبادا چوبا در بره بخوره تو مغز پوکم.



-یعنی خاک بر سرت الی عین گراز را میری مگه کوری؟ ببین اگه اینا بخوره تو سرت چه غلطی میخوای بکنی ؟اینجا انقدر میمونی تا میپکی ،تایماز خیر ندیده خدا نشناسم منو پیچوند الان نمیگه این رفیق ما چی شد؟ اصلا رفیق اش نیستیم باشه . . .درستمون تو یه کاسه بود که ،پسر بیشعور!



تو تاریکی صدایی اومد چرخیدم در کمال تعجب با تایماز روبه رو شدم: تو همیشه عادت داری چیزی و که نمیدونی در موردش نظر میدی حقت بود نمیومدم اینجا مومیایی میشدی 100 سال دیگه پیدات میکردن میزاشتن تو موزه!



داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ناباورانه به سایه چشم دوختم که هر لحظه بهم نزدیک تر میشد،درست چند قدمیم ایستاد



با قیافه کلافه و هیجان زده به سمتش رفتم لبو لوچم و اویزون کردم خودم و تو بغلش جادادم جالب اینجاس همین جوری واستاده بود، حتی حرفم نمیزد.



از خوشحالی زبونم بند اومده بود با این حال شروع به حرف زدن کردم



-من واقعا معذرت میخوام اخه خیلی ترسیدم
دستمو جابه جا کردم گفتم: مرسی اومدی ..مرسی تنهام نذاشتی




بغضمو خوردم باصدای بغض الود گفتم :یه لحظه فکر کردم ولم کردی!



منو از خودش جدا کرد گفت: منو چطوری شناختی؟ درسته کسی جز خودم برام مهم نیست انقدر عوضی نیستم یه دختر بی پناهو تو جنگل که معلوم نیست چی توش پیدا میشه تنها بزارم.



لبمو جم کرد باصدای ارومی گفتم:ببخشید!



تایماز اخم کردو گفت:



-میدونی چقدر نگران شدم؟چرا حواست و جمع نمیکنی؟



با قیافه نادم و پشیمان زل زدم بهش اروم گفت:خیله خوب اینجوری نگام نکن یه جوری میشم!



دستم و گرفت دنبال خودش کشید



تایماز-این حواس پرتی تو یه مزیت ام داشت حداقل از سرما بیرون اینجا درامانیم تا فردام خدا بزرگه.



یه لبخند واسه قوت قلب بهم زد دوباره چرخید و راه و ادامه داد تقریبا به دهنه ی تونل رسیدیم تایماز تا تعجبم و دید گفت:



از همینجا پیدات کردم احتمال دادم از اینجا راه داشته باشه



با تردید گفتم :چرا اونجا نموندیم؟گرم تر بود!



نفسش رها کرد وگفت:



امکان داشت اونجا از کمبود اکسیژن بمیریم به خاط همین شب و اینجا میمونیم !



خودش اول از من ول و شد زمین بهم اشاره کرد منم ولو شم اروم رفتم سمت دیگه تونل نشستم از سرما پاهام و جم کردم تو شیکمم انقدر طی این چند روز گرفتاریمون این کارو کردم اخر از چسبندگی روده میمیرم. . . یه چیزی از بغل دستش برداشت گرفت بالا با لبخند گله گشادی که انگار زیر خاکی کشف کرده گفت:الهه ببین . .اینو اینجا پیدا کردم حتما مال کارگرا بوده،کثیفه ولی قابل استفادس تمام پشمه.



خندیدم و به شوخی گفتم :جنسشم دراوردی؟



سینش و صاف داد جلو یه ژست مزخرف گرفت ،اصلا به اون لباسای خاکیش نمیومد.



اونم خندید وگفت :اگه من نشناسم کی باید بشناسم خیر سرمون بزرگ ترین تولیدیه لباس تو ترکیه واسه شرکتمونه که به خیلی از کشورها همین طور ایران عزیز شما صادر میشه!



تا اسم ایران اومد بازم هیجال تمام بدنمو گرفت با شادی گفتم:ایول پس به اونجام صادر میکنین؟ چه عالی!



تایماز-برای ما عالیه نه برای اونا!



-با ابروهای بالا داده گفتم:چرا برای اونام خوب میشه از محصولات ترکیه استفاده میکنن!



تایماز-اره ولی برای بازای داخلیشون که پوشاک تولید میکنن ما یه تحدیدم باعث ضعیف شدن اقتصادشون میشه.



-اهان حالا گرفتم، خب صددر صد پوشاک داخلی بهتر!



تایماز-به چسب ول نشه ..اره دقیقا!



چشم از برف بیرون گرفت چرخید سمتم دید مچاله شدم تو خودم.



تایماز- سردته؟



سرمو تکون دادم



-چرا نشستی اونجا ؟پاشو بیا اینو بکشم روت.



-پس خودت چی؟



-منم زیرشم ،بیا تا نمردی!



رفتم سمتش با فاصله نشستم سمت راستش ،هیچ حرکتی نکرد درعوض با دلخوری بهم خیره شد.



با لحن جدی گفت: ببینم الهه تو این مدت تو پیشم می خوابیدی من تورو خوردم؟یا بلایی سرت اوردم؟



با تعجب سرم و دادم بالا




تایماز-پس چرا فاصله میگیری میدونی کاریت ندارم، بیا نزدیک اینجوری هوابینمون رفت و امد نمیکنه زود گرممون میشه.



سرم و براش تکون دادم ،خودمو بیشتر بهش چسبوندم بازم سرد بود پاهام و فرو کردم تو شیکمم چونم و گذاشتم روش دستام و دور خودم گذاشت پالتو سفت چسبیدم نیم ساعتی بی صدا گذاشت مدام ورجه ورجه میکردم عادت نداشت یه جابی صدا بی حرکت بشینم حسابی کلافه شدم خم شدم سمت تایماز سرش سمت در بود ولی صداش درنمیومد صورتشم نمیدیدم بیشتر خم شد دستم یه خیسیو لمس کرد اب از کجا میومد؟ پتو رو اروم کنار زدم ریخته بود زمین دست خونیم و اوردم بالا چند بار مالیدم به پتو ما این وسط مریضی نگیریم خوبه.
یه لحظه از حرکت واستادم دوباره به خون نگاه کردم زمزمه کردم:




-این خون من نیست!



پتورو بیشتر زدم کنار گوشه لباسشو گرفتم دادم بالا خون به شدت از لای زخمش بیرون میزد،چندشم شد صورتم و جمع کردم اورم لباسشو دادمم پایین به سمتش چرخیدم چند بار پی در پی صدا کردم ولی جوابم سکوت بود



با دیدین خون حالت تهوع ام شروع شد بوی خون تو مشامم و پر کرده بود .



دوباره صداش کردم جواب نداد ترس تمام وجودم و پر کرد با دستایی لرزون بیشتر به سمتش خم شدم حالا باید چی کار میکردم ...؟چه کاری ازم بر میومد ..؟تو این قبرستون از خون ریزی نمیره...! وای خدا چرا منو تو این موقعیت قرار میدی؟

چند بار هیستیریکی دستمام و تکون دادم به امید اینکه متوجه من نشده تکونش دادم گفتم: تایماز داره ازت خون میره نگاه کن!



یه بار دیگه به شدت تکون دادم ،بلکم یه بار شانسم قوزمیت نباشه اما بازم بی حرکت یه گوشی ای افتاده بود سرم و گذاشتم رو قلبش میزد یه نفس از سر اسودگی کشیدم بازوش و گرفتم به سمت خودم کج کردم از جا پاشدم خوابوندم لباسش و زدم بالا نگام به زخمش افتاد گوشه لبم و گاز گرفتم من با این زخمش چه کنم..؟



یه فکری به ذهنم رسید سریع ایستادم ،پالتم و دراوردم یه سوز بد از بدنم رد شد بهش توجه نکردم سریع دکمه های بلیزمم باز کردم یه نگاه به تایماز انداختم دیدم نخیر بیهوشه اونم از تنم خارج کرد گذاشتم رو پالتوم زیر پیرنم و که همیشه تو زمستون میپوشیدم دراوردم گذاشتم کنارش همیشه رو لباس زیرم نخ و سوزن داشتم اونو ازش جدا کردم بدون اینکه زیر پیرنیم و بپوشم تنم کردم.



کنارش زانو زدم. . . . .













ادامه دارد. . . . . . .













http://upcity.ir/images2/63934818327414516645.gif

della.nik
1391,10,12, ساعت : 17:27
***








سرم به شدت درد میکرد حسابی هل کرده بودم من میخواستم چی کار کنم؟مگه من میتونم؟

-احمق مگه تو دکتری..؟

کاری نداره من میتونم من میتونم



چند بار سرم و به شدت تکون دادم این افکار مزخرف و دور ریختم.



سر دردم کم بود لرزش دستم ام بهش اضافه شد با بی حالی آب دهنمو قورت دادم پیراهنش و بیشتر زدم بالا خون کنارش و با گوشه لباسم پاک کردم بیشتر خم شدم تا ببینم چطوری بخیه میکنن . . .



با صدای نرم و ارومی با خودم زمزمه کردم:



-الی کاری نداره انگار داری پارچه میدوزی! تنها کاری که باید بکنی تمرکزه. . . .اگه نتونم چی؟



خیله خوب آیه یاس نشو نجنبی مرده !. . . . . . دستمو به هم مالیم و ها کردم تا گرم شه کارم و شروع کنم.



خدایی خیلی استرس داشتم من تو عمرا از این کارا نکردم،با دیدن خون فقط بی حالی نصیبم شده.



یه نگاه به صورت اخم آلود تایماز انداختم،



هوا تاریک بود این طوری نمیتونستم با دقت کارم و بکنم از جام پاشدم به دنبال چراغ قوه نورافکنی چیزی از جام پا شدم.



یکمی که از در فاصله کردم چشمم به یه جعبه ابزار افتاد خم شدم بازش کردم با کمی دقت یه چراغ قوه پیدا کردم یه لبخند کله گشاد زدم دگمه شو فشار دادم روشن شد با خوشحالی چند بار پریدم بالا جیغ کشیدم سریع برگشتم سمت تایماز تا نگام به زخم افتاد قالب تهی کردم.

رفتم کنارش این بدبخت داشت میمیرد من دلقک بازیم گرفته، تویه تصمیم انی سوزنو برداشتم نخ کردم!



چتریای مزاحم و زدم کنار تا بهتر ببینم ،یه نفس عمیق کشیدم از استرسم کم بشه چراغ قوه رو بین لبم قرار دادم،نورش و تنظیم کردم رو زخم چشمام و ریز کردم زل زدم به زخم

دوباره زخمو پاک کردم بایه بسم ا... دو وَر پوستش و گرفتم به هم نزدیک کردم تا خواستم سوزن و فرو کنم. . تایماز یه تکون خفیف خود باعث شد دستمو بکشم وحشتم کردم چراغ قوه افتاد زمین ، مضطرب زل زدم بهش چشماش بسته بود باریتم نفس میکشید دوباره دست به کار شدم قبل از این که پشیمون بشم.



چراغ قوه رو برداشتم، کارمو تکرار کردم دست راستم سوزن و گرفتم با احتیاط فرو کردم تو گوشت اش خون زد بیرون ،چندشم شد ولی باعث نشد دستمو ول کنم .



یه نگاه کوتاه پر استرس بهش کردم سوزن واین بار با اعتماد به نفس بیشتری نزدیک اون یکی بخیه داخل پوستش کردم نخ کشیدم بالا این کارم باعث شد پوسشش بیاد بالا ،مطمئن شدم کارم و درست انجام دادم خون از بینش بیرون نزد ،همین کارو تا اخر ادامه دارم



فک کنم نزدیک دوازده تا بخیه شد ، با گره ی اخر کارمو تموم کردم .



ناخداگاه زانوام شل شد از پشت افتادم زمین به شاهگارم زل زدم وحشتناک بود خوب شد من یکی با این بخیه عتیقه ام تصمیم نگرفتم پزشک شم وگرنه جامعه پزشکی از دم خودکشی میکردن ، انگار الان به عمق قضیه پی برده بودم دستم و به پیشونیم کشید خیس عرق بود موهام چسیده بود به پیشونیم



نمیدونم ازسرما بود یا استرس بدنم اشکارا شروع به لرزیدن کرد سرم و بین دستام گرفتم پی در پی نفس کشیدم ، تا عمر دارم دیگه از غلط ها نمیکنم.



با ناله تایماز سرم و گرفتم بالا دستش وگذاشته بود رو زخم ممکن بود دوباره پاره بشه دارم دربیاد،دستش و با دست مهار کردم زیر پیرنم و برداشتم پاره اش کردم طوری که حداقل یه دور دورکمرش بچرخه.



کارم به کل تموم شد از خستگی نای فکر کردن نداشتم خودتو کشیدم سمت پتو. . . گوشه شو دادم بالا خزیدم تو ، تا سرم به زمین نرسیده بی هوش شدم.















ادامه دارد..........























قصه از حنجره ایست ،كه گره خورده به بغض ،

یك طرف خاطره ها ، یك طرف فاصله ها ،

درهمه حرفها ، حرف اخر زیباست ، آخرین حرف

تو چیست ، تا به آن تكیه كنم ،

حرف من

دیدن پرواز تو در فرداهاست

***

می نویسم از تو...

از تو ای شادترین...

تازه ترین نغمه ی عشق...

تو كه سرسبزترین منظره ای

تو كه سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا كردم

و تو كه سنگ صبورم بودی

در تمامی لحظاتی كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود

به تو می اندیشم...

به تو می بالم و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم


***

خــدایا ؟











کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . .

مــی خــواهـــم در گوشــت چــیــزی بــگــویم . . . !

ایـن یـک اعــتـراف اســت . . .

مــن ..

بــی تو..

دوام نــمی آورم

della.nik
1391,10,12, ساعت : 19:50
***










با صدای قاروقورشکم ام از خواب پریدم، خواب آلود کس و قوصی به بدنم دادم خیلی اروم توجام نشستم دستم و گذاشتم رو شکم ام با خودم گفتم:بیچاره حق داره از دیروز هیچی نخورده !



یاد تایماز افتادم چرخیدم سمتش ،تو خواب ناز بود پتورو براش مرتب کردم ازش فاصله گرفتم درست روبه روش نشستم زل زدم بهش، هوام روشن شده بود وخوشبختانه از برف خبری نبود



نگاهم واز بیرون گرفتم ، نون های دزدیم و از مخفیگاه دراوردم بازش کردم همینطور که سعی میکردم اروم میبجویدم نپره تو گلوم ،خم شدم زخم تایمازو چک کردم خوشبختانه مشکلی نداشت ،



یا داشت نمیدونم من که از شاهکارم راضی بودم.



-نه تو عادت داری همه رو توخواب دید بزنی..!



هی بلندی کشیدم پریدم عقب کمرم محکم به ستون برخود کرد صدام تو تونل پیچید دوبرابر صدا داد باعث شد بیشتر بترسم چشمام از ترس گشاد شد.



تایماز خیلی ریلکس تو جاش با احتیاط نشست زل زد به من صورتش رنگ پریده بود به سفیدی میزد زیر چشمم گود رفته بود جای چند زخم عمیق رو صورتش خودنمایی میکرد.

-چیه؟ترسیدم اروم تر نمیتونی بگی؟ حداقل یه ندا میدادی!



سرم و چرخوندم سمت در تونل



همیشه همین طوره یهو فکش میجنبه من تا مرزه سکته می بره ،دستمو گذاشتم رو کمرم با صدای محزونی گفتم:از جونیت خیر نبینی!



تایماز-دست پیش گرفتی پس نیوفتی الهه خانوم؟حواسم هست علاوه بر دید زدن یه خاصیت بدم داری!



-چشممو براش گرد کردم با سر بهش اشاره زدم بناله:نکن اینجوری شبیه ترشیده های قرن 16 میشی!



-خودتی!



سرشو نزدیک کردو اروم گفت:تک خوری!



-چی؟



تایماز-میگم خاصیت دیگه ات تکه خوریته!



-تو خواب بودی منم گرسنه. . . . . . حالا که این جور شد بهت نمیدم!



اونم سرشو چرخوند مثل پسر بچه تخسا گفت:نده...!بیریخت.



یه گاز دیگه به نون سبوس ام زدم ، بهش چشم دوختم مظلوم نشسته بود ،دل رحمم دیگه به سبوس ام نگاه کردم ،اونم هیچی نخوره بود کلی ام خون از دست داده دستم و کردم تو مخفیگاه یکی دیگه دراوردم صداش کردم: تایماز!



چرخید سمتم. . . خیلی بی شخصیتانه نون و شوت کردم سمتش روهوا گرفت و با خنده بازش کرد خیلی مودبانه گفت:میدونستم طاقت نمیاری!



اخم کردم یه گازدیگه زدم با دهن پر گفتم:از کجا میدونستی؟ شاید خر میشدم نمیدادم؟



تایماز-میدونستم،حالا ام خر شدی دادی!



-تقصیر خودت نیست پرویی!



دوباره خندید منم همراهیش کردم بعد تموم کردم نون اش، با یه مکث کوتاه با صدای پر رمزو راز گفت :راستی الهه دیشب یه خواب خیلی خیلی بد دیدم!



با ارامش ظاهری توام با فضولی پرسیدم :چرا چی دیدی؟



خیلی بی تفاوت گفت:خواب تو رو!



اول نگرفتم چی میگه بعد با اخم اشغال نون و پرت کردم سمتش رو هوا گرفت گذاشت پیش مال خودش با صدایی که هرآن ممکن بود بزنه زیر خنده گفت:حال چرا بهت بر میخوره ؟جدی خوابت و دیدم . . . .داشتی پزشکی میکردی اونم کی شده بود موش آزمایشگاهیت

خودش اشاره کردو ادامه داد: منه بدبخت میبینی تو خوابم شانس نداریم یه خوش سیما و خوش برخورد عملمون کنه.



این دفعه بدون رودروایسی شروع به خندیدن کردم.



یه پوزخند زدم سرم و گرفتم پایین باقاطعیت گفتم: شیطونه میگه. . با که برو تو پهلوش بخیه هاش بترکه ،منتظر بمون ببین دختر خوشگله میاد یا نه؟!



خندشو خورد با تردید چشم دوخت به لبام منم بیرحمانه خندیدم چند بار ابروهام و بالا انداختم با لحن تمسخرامیزی گفتم:لیاقت نداری!



این کلمه درست از دهنم خارج نشده بود که پیراهنش و زد بالا متوجه پارچه شد دوباره سرشو گرفت سمتم ام انگار منتظر یه اشاره بود با ابرو بهش اشاره کردم.



پارچه رو باز کرد خون اش خشک شده بود ولی بخیه های کذایی قابل دید بود که با نخ قرمز دوخته شده ،وای خدا خیلی باحال بود دیشب تاریک بود متوجه رنگ و بی ریختیش نشدم حالا نور بالا میزد ریز ریز شروع به خندیدن کردم ،چشم ام به بخیه خوشگل بود که صدا عربده تایماز تنم و لرزوند. . . .



-الهه خفت میکنیم . .این چه طرز بخیه کردنه؟ حالا چرا این رنگ؟ رنگ دیگه نداشتی؟



صداشو اورد پایین وگفت:جاش بمونه . . .!پوستت و میکنم گاه پر میکنم!



با صراحت تمام گفتم:تو نمیتونی منو خفه کنی،مامانم دکتر بوده یا بابام؟



مگه اینجا خیاطیه رنگ و برنگ داشته باشم؟ از سرت زیادیه . . . . اینو واست نمیدوختم الان باید تو تشریح جنازت شرکت میکردم .



-دختره لجبازخیرندیده. . . نخیر خوبشم داشتی میخواستی حرص منو دربیاری!



نگاه عصبیش بین من بخیه قرمزه نازم در حرکت بود

ارامش گفتم:



-من یه چیزیو نمیفهمم، چرا ازعالم و ادم طلب کاری ؟من بهت لطف کردم عوضش توباید سرم عربده بکشی یا تشکر؟



تایماز-این چیزا تو کَتم نمیره فقط میدونم از اینجا خلاص شم حالتو جا میارم!



با صدای بلندو جدی داد زدم.



-ایشا...هیچ وقت از اینجا خلاص نشی! نمک نشناس.



تایماز-میشم خوبم میشم، شده حال تو یکی بگیرم میشم!



جفتمون پشتمون و کردیم به هم با صدای ارومی گفتم: پسره ابله فکر کرده وظیفه امه خوبه حالا هرکاری به درنخوری واسم کرده حتی خیلی کوچیک ازش ممنون بودم ، ولی این بیشعور گرگ تشکر نمیکنه هیچ! طرز برخورد با یه دخترو نمیدونه.



تایماز-شنیدماااااااااااا!



رومو کردم سمتش گفتم:منم گفتم بشنوی!



-میام میزنم لهت میکنماااا!



-منم چلاقم وایمیستم بر بر نگات میکنم!



تایماز-مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟



-غلط و عمه ات کرده ،بی هوا بدون اینکه به جمله فک کنم گفتم:اصلا نخ ام و بده!

مات نگاهم کرد بلند زد زیر خنده وگفت :شرمنده خونی شده ،من که نمیتونم شما جرات داری بیا بکن بمیرم بیوفتم رو دستت.



اینم خوب نقطه ضعفی از ما گرفته ها بچه پرو دست به سینه زل زدم بهش که دوباره خندید منم این دفعه خندم گرفت بین خنده بریده بریده گفت:درهر صورت چون این دفعه جونم و نجات داری تشکر میکنم!



خندم و خوردم با تاسف سرمو تکون دادم لبم و دادم پایین گفتم: یعنی من به تو چی بگم؟ این چه طرز تشکر؟اخرم تشکر نکردی!



انگشتاش و شیکوند گفت: این جوری بلدم!



زمزمه وار گفتم: چند بار جونت و نجات دادم



ابروهاش و انداخت بالا تا اومد از خودش دفاع کنه صدای پارس سگ توجه همون و جلب کرد یه متر پریدم.









ادامه دارد...........












سهراب مگر نگفته بودی قایقی خواهم ساخت ....
خواهم انداخت به آب.....
دور خواهم شد از این خاک غریب....
صبر کن....!!!!
قایقت جا دارد....!؟
من هم از همهمه ی خلق جهان بیزارم...

della.nik
1391,10,13, ساعت : 12:47
***





به سختی از برخاست پتو رو گرفت تو بغلش من چراغ قوه رو برداشتم واستادم بهم اشاره کرد بریم تو تونل سرم و براش تکون دادم راه افتادیم.



من جلوتر با احتیاط قدم بر میداشتم تایماز با فاصله پشت سرم همین طورکه دستش رو زخمش بود میومد با صدای کنترل شده گفت:



وای الهه اشغال نون هارو برنداشتم حالای کار کنیم؟ این طوری راحت پیدامون میکنن!



خواست برگرده پریدم چسبیدمش اروم گفتم: تورو خدا نرو تایماز من میترسم گرگا میخورنت!



خنده کوتاهی کردوگفت: واستا اومدم.



دستشو گشید دستمو جدا کرد رفت ،اروم صداش کردم :تایماز واستا . . . . نرو احمق دیونه، نرو تایماز حالتو میگیرم! نرو پسره ابله منو تنها نذار اه



همون جا لنگ در هوا واستادم تا بیاد خیلی طول کشید تونقطه دیدم نبود هی خودم به چپ و راست تکون میدادم تو نوک پا وایمستادم سعی میکردم نقطه تاریکی اصلا قابل دید نبود نگاه کنم،از ترس کم مونده بود خودم و خیس کنم ، یه گوشه پشت به انتهای تونل منتظر موندم .



یکی زد به شونم برگشت به هوای اینکه تایماز برگشته با لبخند چرخیدم،محکم کوبید به چونم سرم خورد زمین از حال رفتم دیگه هیچی نفهمیدم.


***

چشم مو باز کردم تو جنگل سردو تاریک گیر کرده بودم تنهای تنها بی کسه بی کس همه جا رو مه گرفته بود هر چقدر تایمازو صدا میکردم جواب نمیداد


با صدای بلندی داد زدم:



-تـایماز کدوم گوری هستی؟ دست هام و به هم مالیدم داد زدم :لعنتی بیااا خبری نیست داره هوا سر میشه من نمیتونم واستم



-اهای کسی اینجااا نیست؟



-کسی صدام و میشنوه؟



-به کمک احتیاج دادم!



یه ور صورت میسوخت ،نمیدونم چرا. .پشت گردنمم درد میکرد.



تو جنگل سر گردون بودم . .گیج گیج از هر طرف صدا سرم به هر طرف میخرخوندم منو به نام صدا میزدن ..!



گلوم به خس خس افتاده بود ولی من کم نمیارم، دوباره داد زدم: اهـــــــ ـــــــــــــای تایماز این شوخی و تموم کن. . من می ترسم.



خیلی تلاش کردم جلوی ریزش اشکام و که چشمام و میسوزوند بگیرم، اما نشد لجوجانه راهشو رو صورت باز میکرد یه جیغ بنفش کشیدم با دادی بلند گفتم:من از هیچی نمیترسم . . .لعنتیا بس کنیم ،من از شما نمیترسم.



دورغ میگفت دروغ محض داشتم از ترس می مردم این واسه قوت قلبم بود ولی بی فایده .دوباره صدا بلند شد همه اسم مو صدا میکردن کاملا گیج شدم چوبی که کنار پام بود برداشتم دور خودم چرخیدم صدا از چهار طرف به گوش میرسید ،منم همش درحال چرخیدن اطراف و نگاه کردن هر آن انتظار داشتم یه چیزی از لای درختا بیاد بیرون آماده چوب و تو دستم فشار میدادم با ترس جیغ زدم:بیان جلو چرا واستادین؟ میبینین ازتون نمیترسم د یالا جرات دارین بیان جلو تا نشونتون بدم ،چیه ازم میترسین بیان جلـــــو!



صدای حیوانا بود نمیدونم چه خبره ؟با ابله ی تمام با تنها سلاحم چوب دستیم به سمت صدا حرکت کردم ،یه سنگ روبه روم بود به سختی ازش بالا رفتم چوبا به حالت دفاعی دراوردم هی با دو دست به چپ وراست هدایتش میکردم، همین طور به همون سختی پایین اومدم.



اخر کار به خاطر کفشم پام لیزخورد پام رفت بالا کلم پا شدم، سرم از پشت خورد به تخته سنگ از حال رفتم



نمیدونم چقدر گذشت . .با افتادن چند قطره رو صورتم چشم باز کردم وسریع نشستم خم شدم چوب و برداشتم ،دستمو گشیدم رو صورتم وسریع نگاش کردم همون چند قطره خون بود چشممو تا حدی که جا داشت گشاد شد مدام به خون نگاه میکردم، این چند روز انقدر خون دیده بودم فک میکردم عادت شده ، دستم شروع به لرزیدن کرد با احتیاط سرم و گرفتم بالا دست بالای سرم یه درخت بزرگ و تنومند بود برگشتم انقدر سرم و گرفتم بالا تا اینکه نوک درخت قابل دید شد .



درست اون بالا یه چیزی بود مثل یه ادم که . . . . که



خدای من تایماز با طناب حلق اویزش کرده بودن از همون جا که من بخیه کرده بودم خون میزد بیرون یه بار دیگه خون چکید رو صورتم منو از حالت بهت وناباوری اورد بیرون، تمام قوام و جمع کردم شروع کردم به جیغ کشیدن همینجور نشسته رفتم عقب انقدر رفتم که از تپه افتادم .

















ادامه دارد...........










http://facenama.com/i/tmp/1401365230667233_large.jpg

della.nik
1391,10,14, ساعت : 16:19
***





یهو پریدم



چشمام و تا اخرین حد ممکن باز کردم سعی کردم تکون بخورم دستم از پشت بسته بود به میله ای نسشته تکیه داده بودم .

هوای اطراف سرد بود این بیشتر منو میترسوند

با خودم نالیدم:



خدایا دیگه این کدوم بدبختیه؟چی کار کنم ؟خسته شدم از این زندگی پر فرا زو نشیب،کی راحت میشم؟



تایماز-الهه نترسیا منم بیدار شدی...؟ حالت خوبه...؟ چرا جیغ میزدی؟



داشتی خواب میدیدی؟



با صدایی پر استرس پرسیدم: تو دیگه کی هستی ؟چی میخوای جونم؟ چرا ولم نمیکنی؟ راحتم بزارید.



-مگه من چسبیدمت ...؟یه ساعته داری جیغ میزنی ،هی صدات کردم جواب ندادی !نشسته خواب میبینی؟ فکر گوش منم بکن.



صدا از پشتم میومد دستام بسته بود یه یه چیزه سرد که به پوستم میخورد . صورتم خیس از اشک بود تا صداش وتشخیص دادم دوباره تمام توانم و جمع کردم با صدای بلند با دهنی باز شروع به زار زدن کردم.



- باز چی شد؟ کسی چشم بازم گریه میگنه؟ نکنه هنوز خوابی الهه؟

با گریه گفتم:هاااااااا!؟



زهر مار و هاا ،اه چته الهه...؟اه دختر بسه.



من بدم میاد دختر جلوم زار بزنه همه رقمشم موجوده ،میگم بسه! چرا اینجوری میکنی؟



تایماز-مگه چیزی شده؟



-توکه مرده بودی!



تایماز- بـــع !حالا زنده ام مشکلیه؟ خواب دیدی. . . الهه جان گریه نکن اعصابم ضعیف شده. . سرم و میکوبم به میله هااا !

-من دیدم مرده بودی ازت خون میرفت

تایماز- خیله خب اروم باش



دهنم و بستم جلوی ریزش اشکام و نمیتونستم بگیرم با این حال کنجکاویم تجدید شد، تا خواستم سوال پیچش کنم گفت: بگو چه خوابی دیدی ، اینطوری بی تابی میکنی.



با بغض ناشی از گریه وبا فین فین ،همه خوابم و تعریف کردم بعد تموم شدنش اهی کشیدو گفت:شاید خوابت درست از آب درآد، دیگه راه برگشتی نیست ،این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست.



-اینجا کجاست؟



تایماز-زیر زمین خونه عباس بیک با این تفاوت بی پنجره بی درو پیکر فکر فرارو به کل بیرون کن!



با تعجب ابروهام و دادم بالا وگفتم:پس خودشون چطوری میرن . . . .میان؟



سرم و خم کردم پایین با گوشه ی پالتوم صورته خیسم و پاک کردم به اونجایی که تایماز گفت نگاه کردم!



-اون درکنار دیوار روی زمین میبینی؟



با سرتائید کردم.



-از اونجا رفت امد میکنن!



-اوکی!



تازه یاد یه چیزی افتادم با کنجکاوی پرسیدم:ببینم ما که تو تونل بودیم پس چی شد؟



تایماز-خدایا کی من از دست این راحت میشم؟



چه میدونم رفتم اشغالارو جمع کنم یکی از پشت زد تو ملاجم، فهمیدم یکی از افراد عباس افتاده توگودالی که تو افتادی از اون طرف راشو پیدا کرده،



بقیه ام از این ور اومدن البته این سگای عوضی با بوی خون من تا اینجا رسیدن اونی که تو گودال افتاده تو رو ناکُت میکنه ، با جیپ میارنمون اینجا.



دید ساکتم چیزی نمیگم با ارامش گفت:چیه سوالات تموم شد!؟



بازم چیزی نگفتم خوب من که بی هوش بودم چه میدونستم چی شده خاک بر سر من خر به خاطر کی گریه کردم !



تایماز-الهه خوابت برد؟



خوشم نمیاد وقتی بیدارم کسی بخوابه پاشو ...الهه؟؟!



چند بار صدام کرد دید جوابشو نمیدم ساکت شد.



یاد دستم افتادم. . دستم و چند بارتکون دادم ،باعث شد اون چیز سرد و سخت سفت تر بشه داشت امونمو میبرید خیلی درد داشت فکر کنم دستم خراش برداشته بود.



تایماز-هی الهه نکن دستم درد گرفت ،طناب نیست ،دستبنده ،



هر چقدر تکون بدی سفت تر میشه نکن دستامون به هم وصله مال منم سفت شد.



انگار راست میگفت هر چقدر تکون میدام بدتر بود بابیحالی و شونه های افتاده محکم تکیه دادم به میله

- حالم داره بهم میخوره

با مسخرگی گفت: دهنت و ببندی حالت بهم نمیخوره

-بی مزه

به قفسه های پر از لباس نگاه میکردم اینجا سالن مد یا زیر زمین؟



چهار زانو نشستم بیشتر دید زدن چه خبره اینجا جدی انگار سالن مده نه شایدم مال این دختره اسمش چی بود هان آزاد! مرده ارودنش اینجا.



پــــف تو جام شروع به ول زدن کردم اول چهار زانو بودم، بعد پریدم یه پام و گذاشتم زیرم،اثر نکرد. بعدش دوتا پام و گذاشتم زیرش تو جام چپ وراست شدم.



تایماز محکم چند بار دستم و کشید وگفت:اروم بگیرم ،دید تاثیر نداره داد زد:



میشینی سر جات یا بگم بیان با طناب ببندنت؟



درست عین خودش داد زدم:



-به تو چه؟من چی کار به تو دارم؟



چند بار دستبندارو تکون داد گفت:این لعنتیا تو دستای منم هست. . نصف شد دستام!



-خوب کاری میکنم .



تایماز-بیخود میکنی دختر سق سیا!



سرمو چرخوندم تا بهتر ببینمش با صدای بلندی گفت:دختر، چی چی؟



تایماز-سق سیاه. . . .یعنی تو.



اگه تو تونل قد قد نمیکردی وضعمون این نبود!



با دستبند محکم زدم تو کمرش اخش دراومد لبخند زدم ،با صدای حرص دراری گفتم: تونستم گفتم حقت بود به پا ناله نفرین نکنم . . .میدونی میگیره،



یکی دیگه زدمش وگفتم:حالا ام به جای عربده کشیدن سر من نگهبانو صدا کن!



تایماز-نمیخوام!



بازم زدمش که گفت : خیله خب!کمرم درگرفت.



با اون صدای نکرش نگهبان و صدا کرد اونم سه سوت از پله ها بالا اومد دریچه رو داد بالا گفت:چه خبره؟ترسیدم از خواب پریدم!



خنده ریزی کردم گفتم:شرمنده مزاحم خواب مخملیتون شدیم ،حالا که از خواب پریدی بپر بیا اینارو باز کن دارم میترکم!



دوراز جونتون عین گاگولا منو نگاه میکرد ،حتما منتظر بود بترکم دل رو رودم به پاچه به درو دیوار.



با چشم به دستبند اشاره کردم و گفتم:



-هــــــوی عمو با توام میگم بیا اینو باز کنن، برم دستی تو اب بچرخونم!



بازم زل زد بهم انگار نمیفهمه منظورم چیه!



-بابا بیا باز کن برم دستشویی. . .انقدر فس زدی راه میریزه بیا جون جده خلت.



با لبخند اومد سمتم نیشم بیشتر باز شد. . . . کلیدارو دراورد خم شد یکی از دست بندارو باز کرد دست ازادم و اوردم جلو نگاش کردم با صدای پر بغض گفتم:این دست براما دست نمیشه هی!



بازم خندیدوگفت:تو خیلی بانمکی برعکس این دوستت!



با ناراحتی زل زدم تو چشماش با جسارت گفتم: این دوست من نیست!



تازه تایمازو دیدم صورتش داغون شده بود گوشه لبش جر خورده بودو خون خشک شده بود پس یه مشت و مال اساسی داده بودن



با نگرانی نگاش میکردم تا نگاه عصبانیش و دیدم خودم و جمع و جور کردم، با نگاهی غضبناک به مرد زل زده بود، اگر دستش می رسید ،با دست ازادش یقه مرده رو می چسبید خرخرشو میجوئید،در عوض گوشه پالتوی منو گرفت کشید سمت خودش

نمیدونم چرا معادلاتم درست در نمیاد

از زیر دندون های کلید شده اش گفت:اون نیشت و ببند تا با یه مشت نزدمش! ببین چطوری داره نگات میکنه !به چشم یه. . . کالا.



با دست ازادم زدم به بازوش وگفتم: تو از کجا میدونی ؟کافر همه را به دین خویش پندارد.ایـــــش!



رومو به سمت نگهبان کردم.



اون یکی دستم و با دست تایمازو اوردم بالا به نگهبان نگاه کردم اونم با کمال بی رحمی شونشو انداخت بالا گفت:من دستور دارم یکیشو باز کنم، باید کنار هم باشید . . . .اگه دستشویی داری باید با هم برید.



برای چند ثانیه ناقابل مغزم قفل کرد چشممو دادم بالاچند تا پلک زدم داشتم حلاجی میکردم که تایماز از جاش بلند شد.



با تعجب زل زدم بهش:تو کجا؟



تایماز-مگه نشنیدی چی گفت: باید باهم بریم پاشو. . . . .دستشو کشید بالا باعث شد من کشیده شم با درد از جام بلند شدم با عصبانیت زل زدم بهش اول ما بعد نگهبان ،از پله ها به سمت پایین حرکت کردیم.



واستا ببینم یعنی دوتایی بریم تو؟به افکارم لبخند زدم با خودم گفتم:نه بابا خل شدی؟ الی جلو دستشویی این یکی و باز میکنه!



به سمت حیاط راه افتادیم همه جا پر نگهبان بود حتی دوبرابر ، سگ ها تا مارو دیدین شروع به پارس کردن ،از وسط حیاط به سمت همون انباری که از پشتش در رفتیم،رفتیم نگهبانی که مارو دراورد . .. مدام منو به بقیه نشون میداد.



با تعجب به همه نگاه کردم، با خودم گفتم:وا اینا چشونه؟چرا همچین نگاه میکنن؟



تایمازسرعتشو کم کرد شونه به شونه من اومد گفت:نگفتم به چشم یه کالایی !



دستاشو از هم باز کرد با حالت مسخره ای ادامه داد:تو یه جنگل سردو تاریک میون یه مش اشغاله دختره ندیده چه انتظاری داری؟



چیه الهه خانوم بخند عزیزم تا نگهبانا بهت بخندن زود باش، ببین چقدر از تایماز مهربون تر نگات میکنن حالا من گرگم یا اینا؟



تمام بدنم یخ کرد اگه بگم دستشویی بند شدم. .. دروغ نگفتم با استرس واضطراب به سمت تایماز رفتم با دست راستم بازوش چسبیدم، با ترس به بقیه چشم دوختم هر لطظه ممکن بود پس بیوفتم.



جلوی در منتظرشدم بیاد بازش کنه اما واستاد کنارانباری گفت:زودبیاین!



باتعجب نگاش کردموگفتم:زود بیایم؟بیا اینو باز کن برم تو من که نمیتونم با این برم تو



قهقه ی بلندی زد مو به تنم سیخ شد .



با صدای بلندی گفت:نه نمک خانوم نمیشه باید باهم برین.



صورتم از خشم قرمز شد تایماز با بیخیالی واستاده بود با دست به خودم اشاره کردم گفتم:من چطوری با این برم اونجا اخه نمیشه که!



نگهبان-این که کاری نداره ،دوراه بیشتر نداری. . . .اولی با این شازده بری!



دوم درو باز بزاری و تنها بری.



دوباره همه زدن زیر خنده مسخره ها انگار من مترسگم انداختنم وسط هرهر میکنن.



تایماز با صدای بلند عربده کشید وگفت:خفه شین، این مسخره بازی تموم کنین خوش ندارم کسی به الهه چپ نگاه کنه برین رد کارتون.



نگهبانه با نیش بازو لبخندی چندش اور اومد سمت من وگفت:مثلا نریم رد کارمون چی میشه؟



بد اروم دست کشید رو صورتم سریع خودمو عقب کشیدم با لحن چندش اوری گفت:حالا اگه این دوست دختره ناناست یه شب به ما سرویس بده چه انقاقی میوفته؟



چون بغل دست تایماز بودم تمام مدت داشت حرف میزد نفسای کلافشو میشنیدم ،رفت جلوی نگهبان واستاد، منم باهاش کشیده شدم ، با صدای که از خشم دورگه شده بود، گفت:این جوری میشه!



یه کله زد تو بینی نگهبان اونم از پشت افتاد زمین از تعجب دوتا شاخ دراوردم به این گندگی . . .بعد مکث تقریبا بلندی تیز تو جاش واستاد با صدای خشم الودی گفت:چه غلطی کردی؟









ادامه دارد..............










تنهــــایـی یعنی یه وقتهایی هست میبینی فقط خودتی و خودت !رفیق داری…همــــــــدرد نداری!

خانواده داری… حمــــــــایت نداری!

عشق داری…تکیـــــــــه گاه نداری!

مثل همیــــشه….همه چــــــی داری و …

هیچی نداری

della.nik
1391,10,14, ساعت : 17:46
***











تایماز-غلط وتو کردی مرتیکه!



رخ به رخ هم وایستاده بودن ،بقیه نگهبانا اسلحه هاشونو نشونه گرفته سمت ما!



قطعا منتظره یه اشاره بودن تا سوراخ سوراخمون کنن.



نگهبان-حرف دهنت و بفهم میدم اب کشت کنن!



-جراتشو نداری جوجه نگهبان!



جرات و خب اومد،تایماز دوبرابر نگهبان بود عمرا میتونست از پسش بربیاد.



هی به هم تنه میزدن منتظر بودن اون یکی شروع ،یهو یکی عربده کشید:



این جا چه خبره تنه لشا؟



همه مون به لااستثنا بالا . . .درست روی بالکن و نگاه کردیم!



عباس بیک با اقتدار همیشگی،صورتی قرمز منتظر توضیح بود، یکی از نگهبانا پرید زیر بالکن جریان چیه گفت!



عباس بیک:هنوز وقتش نرسیده اصغر بزار به موقعش شماهام اسلحتون و بزارین کنار ،یه خش بدون اطلاع من بیوفته رو صورتتون روزگارتون سیاهه ، برین سرکارتون



بعد رو به نگهبانی که فهمیدیم اصغر گفت: اینجا من دستور میدم شماها دستور میگیرین خلافش مجازات داره ، به کسی که پیشش بود چیزی گفت ویه نگاه پر حسرت تو چشمام کرد با صدای گرفته به بغل دستیش اشاره کرد رفت .



نگهبانم روشو کرد سمت منو گفت: بپر تو !



این دفعه بدون حرف درو باز کردم تو دستشویی جا گرفتم، بادستی بسته برگشتم به تایماز چشم دوختم اونم پاشو گذاشت تو دستشویی پشت به من شد ،درو بست.



تایماز-دستشویی تو بگن پشتم به توه مطمئن باش نگاهت نمیکنم زود تموم کن بریم!



هیچ حرکتی نکردم،میترسیدم نگاه کنه خیلی بد میشد ابرو برام نمی موند.



تایماز-هنوز واستادی ؟میگم نگاه نمیکنم کارتو بکن.



بازم بدون هیچ عکس العملی.



چرخید سمتم تو چشمام نگاه کردو گفت:مگه دستشویی نداشتی؟با سرجوابشو دادم

داشتم داشتم ناجورم داشتمم روم نمیشد خب



تایماز-خیله خب کارتو بکن من بگم نگاه نمیکنم واقعا نمیکنم.



با تردید رفتم سمت دستشویی فرنگی تایمازام پشت به من کمی باهام کشید شد درست یه ذره جلوتر من ایستاد



با یه دست کار انجام دادم سخت بود بادست ازادم اول لباسو پالتومو دادم بالا نیم نگاه به تایماز انداختم همچنان پشتش به بود و دستش کج شده بود، دگمه های شلوارمو باز کردم یه نگاه دیگه انداختم ،سعی کردم شلوارم و بدم پایین سریع نشستم پام و دادم بالا شروع کردم به تخلیه..



حالا خوبه بند اومده بود وگرنه چه میکردم ؟فک کنم چاه و حسابی پر کردم ! لبم و به دندون گرفتم گاز اساسی گرفتم دردم اومد دستی بهش کشیدم متوجه شدم به مال منم رحم نکردن زدن پکوندنش



هم من هم تایماز بینیمون و گرفته بودیم مدام چشمم بهش بود یه موقع منو دید نزنه ولی اون طبق حرفش یه بارم برنگشت.



تایماز-ادکلون خوردی؟ چه بوی راه انداختی. .خوبه فقط نون سبوس خوردی وگرنه من بدبخت با این بوی شیمیایی تا الان فاتحم خونده میشد.

خندم گرفت



تو این موقعیت دردناکم دست از ازار بر نمیداشت.



-فک میکنی من خیلی راحت و ریلکسم تایماز خان؟



شروع به خندیدن کردوگفت:عزیز دلم راحت و ریلکس نیستی این جوری داری تخلیه میکنی سرشو تکون داد ادامه داد: اگه نبودی ،چه میکردی؟



با حال زار به خودم نگاه کردم اوه کارم دراومده بود .



تایماز-تموم نشد؟



با لحن پرسوالی گفتم:تایماز حالا من چطوری خودمو بشورم؟؟



با تعجب گفت:مگه اب نیست؟!



-نه دستمال کاغذیه!



تایاز-پاک اش کن!



-نمیتونم. . . چندشم میشه!



تایماز-چاره ای نیست،خودتو پاک کن!



تقه ای به در خورد یکی از پشت در گفت:کارتون تموم نشد؟



تایماز سریع جواب داد:از بوش معلوم نیست ؟تموم نشـــده!



نگهبان و تایمازبا هم زدن زیر خنده با عصبانیت با جلوی پامحکم زدن تو رون پاش.



تایماز-اخ اخ خدا کی تو رو زمین برت میداره الهه اینو بگو..!؟ پام فلج شد، حیف قول دادم برنگردم وگرنه. . . .



با جیغ گفتم: برگردی من میدونم و تو.



تایماز-تمومش کن دارم بی هوش میشم.

دستمال از رول کندم مچاله اش کردم سریع پاکش کردم بدون اینکه نگاهی بهش بندازم انداختم تو مشنبای زباله



با ناراحتی از جا پاشدم طبق گفته تایماز عمل کردم این دیگه اخرش بود از این بدترم میشه...؟ سریع شلوارم و کشیدم بالا به سمت رو شویی رفتم ودستم و زیر اب گرفتم.



تایماز-براوووخانوم بالاخره تموم کردی؟ چی خوردی تنها تنها. . این بو راه افتاد؟



میدونستم پاستریزه اس برای اینکه حرسش و در بیارم ، یه نفس عمیق کشیدم و گفت:بو به این ملســـی بو بکش تایماز جان! ادم روحش تازه میشه. . .



زدم تو هدف چندشش شد بالحن تندی گفت: تو روحت ،حالمو بهم زدی انتر!

تا خواست بره بیرون کشیدمش برگشت سمتم گفت: برید دستم انقدر تکون دادی چیه...؟

-تو نمیکنی..؟

با بهت بهم نگاه کرد

برای رفع سوء تفاهم دستپاچه دستشویی نشون دادم

تایماز- نه .. اگر کار داشتم منتظر اجازه تو نبودم



جلو تر دروباز کردم رفتم بیرون.



تا اومدیم بیرون یارو قلچماقه که پیش رئیس واستاده بود به یکی از نگهبانا اشاره کرد اونم سریع دستبندو باز کرد با عصبانیت جیغ زدم:اخه کره خر نمیتونستی اینو زودتر باز میکردی منو با این انداختین اون تو. . . .



بادیگارده انگار نه انگارگذاشته بود سر پشگل لگد کردن من.



بازومو گرفت کشید سمت خودش دستبندو زدن به دست تایماز کشیدن تا ببرنش بلند گفتم:اینو کجا میبرین منم میخوام برم .

دست تایماز و چسبیدم گفتم: من جایی نمیام

هنوز قدم برنداشته بودم که بادیگارد گرفت کشید هرچقدر منو تایماز دادو بیداد کردیم اِفاقه نکرد که نکرد.


















ادامه دارد...........













خدایا
اینکه میگن از رگ گردن نزدیکتری
این حرفا در سطح درک و فهم من نیست. . .

دلم گرفته :-(:'(

یه دقیقه بیا پایین و بغلم کن . .

della.nik
1391,10,15, ساعت : 16:51
***





تایماز بردن ، پسره ابله انگار نه انگار خوبه والا

محکم به بازوش ضربه زدم و گفتم: هی کنده بک دستم شکست ول کنم!



بیشتر بازوم و فشار داد صد رحمت به تایماز زبون نفهمم این دیگه کی بود؟



درست یه متر مونده به درورودی دستمو ول کرد یه نفس راحت کشیدم استینم و زدم بالا تا ببینم چه به روزه بازوم اورده اینجوری گزگز میکنه.



-بر پدر لعنت بادیگارد کی تو استخدام کرده؟ ببین چی کار کردی ؟. . .کبود شده



،یه دونه دیگه زدمش همینجوری که پشتش راه میرفتم پام به سنگی گیر کرد با دهن افتادم زمین داشتم از جداباد بادیگارو خاندان عباس بیک پذیرایی میکردم که یه چیزی زیر پله توجه ام رو جلب کرد



اول نفهمیدم چیه چشمام برق زد از فرصت استفاده کردم ، شیرجه زدم سریع برداشتم گذاشتم سر جاش اروم با خودم زمزمه کردم: این کی افتاد؟چرا یادم نبود؟



-دست و پاچلفتی بلند شو،حرفم نزن!



دست انداخت یقه ام وگرفت با یه حرکت از رو زمین کند انگار بچه پنج ساله رو بلند میکرد ,انداخت زیر بغلش راه افتاد



موندم تو کف اینااین هیکل و از کجا درستو پا میکنن؟



-اروم تر. . . . دلم رودم پیچید به هم ،بزارم زمین خودم میام . .هی با توام بادیگارد بزارم زمین معد ام اومد جلو دهنم . . . .



کفرم بالا اومد با جیغ گفتم:هی مردک با توام الان که بالا اوردم روت اون موقعه میفهمی..؟ میزاری پایین یا . . .نه؟



با تذکر گفت:میگم ساکت باش.



دم اش گرم حداقل حرف زد، فکر میکردم غول بچه لاله. . .



بی صدا تو دستاش از پله ها بالا رفتین دوسه بار نزدیک بود مخم با میله ها یکسان بشه !



داشتم از پشت این همه جارو دیدمیزدم. . . پله های مارپیچ به سمت بالا با فرش های قرمز ویه مجستمه ی طلایی خانوم دیزاین شده بود.



وقتی به بالای پله ها رسیدیم پیچید سمت چپ منو انداخت رو یه کاناپه قرمز رنگ



مرتب رو مبل نشستم بازم شروع به دید زدن کردم



این قسمت خونه با مبل های و پرده های مختلف به رنگ قرمز مشکی تزئین شده بود



پشت من بازم یه پله عظیم و جسته بود که معلوم نبودبه کدوم قبرستونی راه داشت!



من نمیدونم اینا زانو درد نمیگیرن پله بالا پایین میکنن؟

الی به توچه؟

پالتوم و از تنم در اوردم انداخت رو کاناپه



برگشتم از رو میوه خوری یه دونه موز برداشتم فرستادم تو معده ام،پامو اوردم بالا زل زدم به پنجره چهارمتری سمت راست ام که منتظره باغ و به خوبی نمایش میداد



محوزیبایی درخت ها بودم که صدایی توجه ام جلب کرد



-چشمات داره برق میزنه مطمئنا از زیبایی باغ و ترکیب رنگ اینجا داری لذت میبری!



ناخداگاه گفتم :اینجا خیلی زیباست. .



سریع برگشتم رئیس و رو همین پله ها یافتم داشت با ابهت به سمت من میومد روی اولی مبل رو به پنجره درست کنار من جای گفت درعرض سه سوت خودمو جمع جور کردم زل زدم بهش. . . .



زندگی با دخترم بد تا کرد به قول تایماز منم بی تقصیر نبودم اون عاشق ترکیب این رنگ بود،همه جای خونه ترکیب همین رنگاست به عشق اون عوض اش نکردم.



خیلی ناگهانی چرخید سمتم باعث شد موزی که تو دهنم بود بپره تو گلوم به سرفه بیوفتم



همینجوری سرفه میکردم به بادیگارد اشاره کرد بیاد سمتم چند باز محکم کوبید تو کمرم دستمو اوردم بالا با صدای عصبی گفتم:بوزینه اگه خفه نمیشدم حتما ستون فقراتم نصف میشد چه خبرته؟



با گفتن ببخشید کشید کنار



تو بهت ببخشیدش بودم این کی معدب شد من نفهمیدم



-حالت خوبه ؟بگم برات اب بیارن؟



با گفتن نه اونم ادامه حرفاش و گفت:این باغ و که میبینی مال آزاد بود خودش بعد کلی گشتن پیداش کرد وخرید. . .



داشتم بهش نگاه میکردم سرم و براش تکون میدادم نگاهش به چشمام بود بعد مکث بلندی یهو از جاش پرید و به سمت پنجره حرکت کرد پشت به من گفت: قیافت و نمیگم ولی نوع حرف زدنت یا نوع برخوردت بی شباهت به نازنین ترین گل من نیست باید اینم اضافه کنم آزادم رنگ چشمای تورو داشت وحشی و بدون حد و مرز سرش و چرخوند و به جایی نگاه کرد متقابلا منم برگشتم به تابلوی بالای سالن نگاه کردم آزاد با لباسی قرمز مشکی به دیوار تکیه داده بود و از نگاهش سراسر غرور هویدا بود .

اینم روان پریشه این همه قرمز برای چیشه..!

با احتیاط گفت: وقتی داشتی برای تایماز گریه میکنی احساس میکردم آزاره داره روبه روم برای عشقی که من عوضی به جونش انداختم زار میزنه به خاطر همینم اون روز سرت داد زدم تا ساکت شی.

لبخند مهربونی زد باعث شد نظرم کمی نسبت به این پدر داغ دیده عوض بشه



عباس بیک-وقتی تایماز درمورد آزادم میگفت دوست داشتم الان کنارم بود هرآن نگاهم به نگاه نگران تو میخود بیشتر عصبی میشدم.



بازم ساکت شد



دوباره جنی شد پشتشو کرد به منو گفت: حرف زدنت،بی حواس راه رفتنت،پرخاش کردنت،اندامت. . . . کاملا به اون شبیه ،نمی دونم شایدم خیالاتی شدم.



با صدای ارومی گفتم:صددرصد من کجا و آزاد شما کجا!



نمیدونستم چرا اینجام داشتم به حرفای بی سرته اش گوش میکردم.

انگار نه انگار یه روز پیش ازش عین چی میترسید و حساب میبرم

منو چه دلداری دادن.









ادامه دارد.........


















دختـــرک رفت
دختـــرک رفت ولی زیر لـــب این را میگفـــت:

او یقینـــا پی معشـــوق خـــودش می آیـــد !!!

پســـرک ماند ولی روی لبـــش زمزمـــه بـــود:

مطمئنـــاً کـــه پشیمـــان شـــده بر میـــگردد !!!

عشـــق قربانی مظلوم غـــرور است هنـــوز ...

della.nik
1391,10,17, ساعت : 19:37
***

عباس بیک-من نمیدونم چرا برای درد دل کردن تو رو اوردم اینجا شاید به خاط این که شباهت زیادی با آزادم داری،اینا مهم نیست دقیق بخوام بگم ازت میخوام از جبهه ی تایماز بیای بیرون نمیخوام اتفاقی که برای ازاد افتاد دوباره تکرارشه. .مطمئنم مادرت دوست نداره اتفاقی برات بیوفته وتو سر یه عشق وعاشقی ببازی.



با قیافه متعجب همین طور که حرفاش گوش میکردم خشکم زده بود این از کجا میدونست اصلا من مادر دارم شاید کسی رو نداشته باشم.



خیلی صادقانه سوالی و که ذهنمو درگیر خودش کرده بود پرسیدم



یه لبخند مهربون زد وگفت:از روز اولی که تو اون خراب شده زندانیتون کردم در موردت تحقیق کردم.



یه مکث نسبتا طولانی کرد من کلافه و فضول با خوردم گفتم: اه جون بکن دیگه،برای من فکر کردنش گرفته.



با همون لبخند خرکنندش گفت:میدونم تو یک از شهرستانای ترکیه زندگی میکنیم پدر از خودراضی و خسیسی داری ومادر مهربون و دلسوز پنج الی شیش سال پیش به خاطر ازدواج زروکی وتحمیلی از خونه به کمک مادرو تنها خواهرت فرار کردی دوستان زیادی نداری ولی اوناییم که داری خیلی دوست دارن الان شدیدا نگرانتن ، تو که نمیخوای تو نگرانی باقی بگذاریشون هاا...؟



تو بهت حرفاش بودم این دیگه کیه حتی جزئیاتم میدونست من خودم یادم رفته بود بچه کجام !اون وقت این خدای من از کجا میدونست..؟ اون حتی از کوچیک ترین مسائل خصوصی زندگیم خبر داشت ، یا این کارش درسته یا من تابلو فرارکردم.



با ابهت چند قدم بهم نزدیک شد درست یک قدیمم واستاد خم شدو گفت:واما تو کارت موندم تا دیروز تو دانشگاه کم منده بود سایه همو خفه کنین اما حالا دستتون و گردین تو یه کاسه میدونم دوستش داری سعی میکنی بروز ندی

من غلط کردم با هفت جد ام من از این غلط ها نمیکنم



پوزخندی زدم وجای زخم و رو صورتم نشون دادم با غیظ کفتم:از مهمون نوازی شما یاد گرفتم،وقتی شما همچین برخوردی میکنین دست وپای مارو میبندین هی از مرگ و انتقام حرف میزنین. . .بنظرتون این وسط باید به تایماز اعتماد میکردم یا شما من هنوزم باهاش مشکل دارم،اگه شماها با کتک زدنتون نکشینش باهاش تصفیه حساب میکنم.



عباس بیک-قبول داری هرکی کار اشتباهی میکنه باید تاوان بده؟



با سر بهش فهمندم اره



-پس قبول داری؟تایمازم داره تاوان پس میده!



با لحن طبکارانه ای گفتم:خب شما روش خوبی انتخاب نکردین شما هم اشتباه کردین و دارین میکنین تقصیر جفتون بوده نه فقط تایماز .

دست هام و تکون دادم گفتم : نتیجه میگیریم شماام توان پس میدید در جریان نیستم کی توان کار اشتباهی و که با من انجام دادید پس میدید



با صدای بلندو لحن عصبی فریاد زد:تو چی میدونی از زندگیم؟ این خانواده زندگی من و زن و بچه ام و به گند کشیدن از توان حرف میزنی..؟



باارامش وشمرده گفتم:اشتباهتون درست همین جاست اگه خانوادش زندگیتون و به اتیش کشیدن، شما با وارد کردن دخترت بدتر تو آتیش که خودتون روشن کردین سوختین.



یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:آزاد با طناب شما خودشو بدبخت کرد تایمازم کمک اش کرد.



با صدای بلند داد زدو یه چیزای نامفهومی زیر لب گفت که من اصلا سردر نیاوردم بعد روبه من گفت:میخواستم ازادت کنم به خاطر دخترم اما تو لیاقت نداری توام لنگه همون عوضی ،با تموم شدن شیشه عمر ازاد توام مجازاتت مرگه . . .



یه خنده عصبی کردو مرتب دورخودش تو سالن میگشت یهو واستادو با چشمای به خون نشسته گفت:اره. . . .توام میکشم تا هیچی باقی نمونه تا هیچ کس نفهمه اره..



دیگه واقعا داشتم ازش میترسیدم یه جوری شده بود چرت و پرت زیاد میگفت باعث میشد ته دلم نااروم بشه.



عباس بیک-میدونی چیه؟ مادر چشم انتظارتو بیشتر این به انتظار نمیزارم با فراستادن تابوتت تازه باهم هم درد میشیم.



تا اسم مامانمو به زبون اورد تکون خفیفی تو جام خوردم سریع تو جام واستادم به شدت عصبی شدم, این روانی میخواد مامانم و بکشه اون اگه جنازه منو ببینه دوُم نمیاره.



هنوز داشت میخندید دورخودش میچرخید یهو از حرکت واستاد و صدای خندش قط شد دستشو گذاشت رو قلبش قبل از این که رو زمین ولو شه بادیگارد رو هوا گرفتش چند نفر دیگه رو صدا زدن با نگاه پر کینه زل زد بهم بادیگاردا سریع بردنش طبقه بالا از نقطه دیدم خارج شد.



یکی از نگهبانا منو به سمت همون زیر زمین برد تا از پله ها بالا رفتم تایماز منو دید گفت:چی کارت کردن الهه؟چرا رنگت پریده؟بعد روبه نگهبان گفت:اشغالا بردین چی کارش کردین نای راه رفتن نداره؟چرا رنگش پریده؟



نگهبان نیش خند بدی زد گفت:شلوغ اش نکن. . .فعلا هیچی ولی بعدا یه اتفاقایی میوفته که اصلا نمیتونه تکون بخوره.

نمیخواستم گوش کنم نمیخواستم بشنوم برای اولین بار تو زندگیم دوست داشتم کر باشم



سریع بازوم و گرفت نشوند روبه روی تایماز پاهامو با طناب بست و دوباره دستبدواز پشت به میله زد ورفت.



تایمازهنوز سوال پیچم میکردوهی حالمو میپرسید ولی من فقط به فکر مامانم بودم همین



یعنی الان کجاست امکان داره تو ترکیه باشه نمیدونم



باصدای عصبی تایماز چشم از رو زمین برداشتم ز زدم بهش



تایماز-کثافت عوضی یه ساعته دارم حرف میزنم اشغال چرا جوابمو نمیدی؟میگم چی به روزت اوردن انقدر اروم شدی؟ اذیتت کردن اره ازت زهر چشم گرفتن..؟ لعنتی بگو چی شده من مسئولم



با جمله اخرش راه اشکام باز شدومثل دریای پرخروش ریخت بیرون با گریه گفتم:میخوای چی بشه خیلی حال مامانم خوبه میخوان جنازه کادوپیچیمو تحویل اش بدن.



ساکت شده بود هیچی نمیگفت کاش یکی اینا بود بهم دلداری میداد اما تنها جمله ای گفت:من واقعا متاسف ام


ادامه دارد.............



سلامتی خودم.


چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


چون با همه خندیدم....


http://gazo.emoji7.jp/img/05558_757952/%E8%A8%98%E5%8F%B7_m.gifهمه رو دلداری دادم....


نگران همه شدم... به همه اهمیت دادم.....http://gazo.emoji7.jp/img/05558_757952/%E8%A8%98%E5%8F%B7_m.gif


بغض های خیلیارو به خنده تبدیل کردم!!!!!!!


ولی هیچکس حتی نفهمید تو دلم چی میگذره هیچ کس نفهمید.....

della.nik
1391,10,18, ساعت : 18:17
***





دلم میخواست یکی باهام حرف بزنه، ازاین لندهوربخاری در نمیاد . .تو حال خودش بود یه جوری نشسته بود که من نمیتونستم انقدر راحت بشینم مارمورکیه واسه خودش، نفس تنگی گرفتم دستام حسابی یخ کرده بود.



باید به فکر راه حلی برای فرار پیدا میکردم وگرنه بدبخت بودم تا دیروز فکر میکردم فقط با تایماز کار داره اما امروز گیرش به من سرایت کرده .



یه اه سوزناک کشیدم. . . . چرا مثل احمقا ازش طرفداری کردم جنگ این دوتا به من مربوط نبود. سرم وبا غصه تکون دادم اروم زمزمه کردم:الی باختی.



سرم پایین بود توحال خودم بودم ،داشتم به خودم دلداری میدادم ،تایماز با پا اروم زد به پام توجه ام بهش جلب شد.



با نگاه بی تفاوت زل زدم بهش.



-اینجوری اه نکش الهه دلم یه جوری شد.



-چه جوری شد؟اصلا مگه مهمه؟



اخم ریزی کردو گفت:



تایماز- نمیدونم دلم ریش شد.

ابروهام و بالا دادم تایمازو این حرفااااا!



ازین حرفا نزن من باعث اش بودم به هر قیمتی که شده از اینجا صحیح وسالم درت میارم



-اره مگه تو خواب ببینیم.



یهو چراغای زیر زمین خاموش شد، این یعنی ؟. . . . .بکپین!



سرم و تکیه دادم به میله پام و دراز کردم چشمام و بستم تا یه کوچولو از تشنج ام کم بشه.



یه ثانیه ازخاموشی نگذشته بود که تایماز شروع کرد به خرناس کشیدن. . با تعجب چشمام و باز کردم زل زدم بهش با حرص با صدای ارومی گفتم:این دیگه کیه؟ادم انقدر بیخیال؟



تو خودت وناراحت نکن گلم پوستت خراب میشه



سری با تاسف تکون دادم دوباره به حالت قبل برگشتم.



هی ول خودم سعی کرد افکار مزاحم و از مغزم دورکنم ،فایده ای نداشت یه چیزی اذیت ام میکرد مانع از خوابم میشد.



سرم و محکم از پشت کوبیدم به میله با صدای بلندی داد زدم: یافـــــــــتم!



تایماز با دادم یه متر از جاش پریدبا اخم گفت:چه خبرته دختر؟ خب اروم بیاب! تمرکزم واز بین بردی!



منم اخم کردم با صراحت تمام گفتم:کـــــه . . .تمرکز؟



با قاطیت با سینه سپر گفت :بله داشتم دنبال راه نجات میگشتم.



با نیم نگاه گذرا با اخم گفتم:ماام که دم داریم ودراز گوشیم؟!الان کی خرناس میکشید؟



اخمش و بیشتر کردو گفت:بی ادب خرناس و خرس میکشه!



-از این همه حرفه من خرناس و فهمیدی؟



تا خواست حرف بزنه سریع با صدای ارومی که جوری خودم و خودش بشنوه گفتم:بیخیال



من راه فرارو یافتم.



یه نگاه به سرتا پام انداخت نچ نچی کردو گفت:یعنی اگر به خاطر هیچی منو از خواب. من میدونم و توو جوجه



چشمامو ریز کردم،سریع حرفش و اصلاح کردو ادامه داد:از تمرکز پرونده باشی من میدونمو تو جوجه

به سمتم متمایل شد گفت: حالا نقشت چیه؟















ادامه دارد...............













بهلول سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی می کرد .

مرد شیادی که شنیده بود بهلول دیوانه است ، جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی ، در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو می دهم .

بهلول چون سکه های او را دید ، دانست که سکه های او مسی است و ارزشی ندارد .

بهلول گفت :

به یک شرط قبول می کنم .

بشرط آنکه سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی .

مرد شیاد قبول کرد و شروع به عرعر کرد .

بهلول به او گفت :

تو که خر هستی فهمیدی سکه های من طلاست و مال تو از مس ! چگونه می خواهی ، من که انسان هستم ، این مطلب را ندانم .

مرد شیاد ، پا به فرار گذاشت

della.nik
1391,10,18, ساعت : 18:56
***

با شادی پام و تکون دادم تو گوشش گفتم:گوشیتو پیدا کردم!



سریع رفت عقب کتفش و کشید به کوشش گفت:جق جقه . . . .کر شدم یکمی اروم تر. . .



با اخم ریزی گفت:مگه گوشی ایم گم شده بود از اول پیش بچه ها، تو یونی جا گذاشتم!



کلافه نگاهی بهش انداختم و گفتم:به خاطرهمین گیج بازیاته الان وضعت اینه . .خنگه خدا.



تایماز-یه جوری بگو مغزاکبند بگیره چی میگی. . .چیه چرا اون جوری نگاه میکنی؟

ببین اصلا حرفت درسته یا نه خودت قضاوت کن میگی: گوشیتو پیدا کرد!



یه نفس عمیق کشید قبل از اینکه چیزی بگم گفت:میدونم تو وضعیت مناسبی نیستی ولی با این گیج بازیات بدترداغون میشی حالا بزار من تمرکز کنم را چاره بیندیشم. . اوکی؟



چشمای ابی مزخرفش و بست سرشو گذاشت رو میله ،عصبی دندونامو به هم ساییدم وبا پام محکم کوبیدم به پهلوش اخ اش بلند شد و متقابلامنو زد، سر رو کم کنی یکی اون میزد یکی من تا اینکه پاهامون نا نداشت بلند شه خواست دوباره بزنه که گفتم:نه نه تایماز بزار واست بگم.



اروم پاشو اورد پایین و سرشو تکون داد، بی کم کاس با سانسور این که گوشی و کجا جاسازی کرده بودم و کردم همه رو گفتم.



تایماز-من به تو چی بگم ؟کی انداختیش؟



-اول اینکه چیزی نمی تونی بگی ،دوم نمیدونم فقط زمانی که میخواستم برم دستشویی پام و تو امارت گذاشتم اون موقع افتاده ولی نمیدونم چه جوری سر از اون زیر دراورده.



-چرا چیزی نگفتی؟



شونه هامو بالا انداختم و گفتم:اصلا یادم نبود تا دیدم یادم افتاد.



اینا مهم نیست این خوبه که پیدا کردی حالا بده تا زنگ بزنن از این بدبختی دربیایم



-مشکل دقیقا اینجاست. . . .نمیتونم!



با یه نگاه عصبی گفت: منظورتو نمیفهمم الهه بدش به من!



درکمال تعجب دستشو اورد جلوم تکون داد



با چشمایی گرد شده گفتم:این چیه؟



اول به من بعد به دستاش نگاه کردو گفت:دستمه خب!



دهنو کج کردمو گفتم: نه بابا من فکر کردم پاته. . . .میگم چرا بازه؟



-اهان خب درست بگو من با زبون تو اشنا نیستم.



یه نگاه عمیق به دستم بندازی که میفهمی دورش بانده ، دستبند اندازه نبود.



-باندشو میبینم حضرت اقا. . . حرف ام سره اینه چرا اون عقب نگه داشتی؟



تایماز-اهان بعد این همه حرف تو. . . . این چیه؟ نهفته بود؟



با بیخیالی گفتم:جواب!



اونم به تقلید از لحن من گفت:وظیفه ندارم بگم، خوش ندارم کسی بهم دستور بده.



-اهان اون وقت شما باید دستور بدی؟



با پرویی تمام گفت:اره دستور دادن تو، خون منه ..حالا بگو اون گوشی اشغال من کدوم گوریه؟



الان وقت به رخ کشیدن حرفاش بود به من میگن الی من کم نمیارم



-نمیدم،میدونی چرا؟ با اخم سرش و به علامت نه تکون داد.



با لحنی که بوی تمسخر میداد گفتم:شما به چیزی که کسی دست زده باشه دست نمیزنی پس. . . . بشین سر جات.



یه لبخند پیروزانه به قیافه شکست خورد اش تحویل دادم،باعث تحریک شد با کمی مکث گفت:با اعصاب من بازی نکن اون لعنتی و بده !میدونی سیم ام رو هم بیافته دربه داغونت میکنم الان وقت تفریح نیست پای جونمون وسطه. . .



تو زندگی نکبتی اش تنها حرف درستی که زد همین بود



نگاه ارومم و که دیدبا صدای نرمی که تا حالا ازش سراغ ندارم ضربه اخرو زدوگفت:نمیخوای مامانت دق کنه که مگه نه؟



همین یه جمله کافی بود تا یاد بدبختیم بیوفتم بغض کردم مستقیم بهش خیره شدم.



با صدای بغض داری گفتم :اگه منم بگم کجاست تو نمیتونی برش داری!



با کنجکاوی پرسید:مگه کجاست؟عیبی نداره من میتونم تو فقط بگو نکنه بیرونی جایی گذاشتی ها؟



با خجالت گفتم:نه اتفاقا همین جاست تو همین نزدیکی!



با کلافگی دست بانپیچی شدشو کشید رو صورتش و گفت:الهه انگارعمق ماجرارو نگرفتی . . .فردا کارمون تموم ،البته اول تو چون به گفته خودش میخواد منو زجرکش کنه ،به خاطرهمین هی میریزن سرم بعد دوا درمونم میکنن .



با این اوصاف بازم میخوای بازی کنی ؟



-نه چرا این فکرو میکنی؟اخه نمیتونم بگم.



عصبی شدو گفت:چرا اون وقت؟



با صدای دادش هول شدم و سریع گفتم:اخه تو لباس زیرمه!



سریع از گندی که زدم لبام و رو هم فشار دادم سرم و گرفتم پایین



یه چند ثانیه نگذشته بود صدای خندش تو گوشم پیچید از خجالت سرم و پایین نگه داشتم ولی دوست داشتم بزنم لهش کنم.



همینجوری داشت میخندید درسته ادم چشم و گوش بسته نبودم، خب دلیل نمیشه اینجوری کنه، انقدرام با پسرا راحت نبودم اون حق نداشت بهم بخنده.



سرمو گرفتم بالا با صدای خشمگینی یا به قول نارین خشم اژدها گفتم:ببخشید دیگه مثل شما از صدقه سر دوست دختراتون لارج نیستم انشااللا گروگانکیری بعدی!



برخلاف تصورم دوباره زد زیر خنده و گفت:بیخیال الهه اگه نمیگفتی فکر جاهای دیگیه میرفت.



صورت این بارم از خجالت قرمز شد، این پسرخجالت و بوسیده گذاشته کنار.



با ته خنده ای سعی داشت کنترل کنه اما موفق نبود گفت:حالا تکلیف چیه؟خودت که نمیتونی من وارد عمل بشم یا نه؟



با اخرین جمله اش انچنان جیغی کشیدم گوش خودم داغون شد چه برسه به این ننه مرده!



-میخوای چه غلطی بکنی؟ مگه من میزارم دست بکنی اونجا. . . .



پوفی کردو گفت:الهه روانیم نکنا دیونه میشم میزنه به سرم این کارو میکنم دستتم که بست اس هیچ غلطی نمی تونی بکنی. . . . فهمیدی؟



با لحن لرزون اما محکمی و بلند گفتم:پست فطرت اشغال . . .دست به من بزنی چشمتو درمیارم ، جیغ میکشم .



یه خنده کوتاه کردو گفت: اول از همه خودت داغون میشی میل خودته در ضمن مگه میخوام دید بزنم؟سه سوت برات درمیارم قول میدم خودتم نفهمی.



بازقرمز شدم و گفتم:دست به من زدی نزدیااااا



دوباره خندیدو گفت:دست بهت نمیزنم ببین دستمو باند داره اصلا نمیخوره بهش انقدر گندش نکن.



-نمیخوام خودم یه جوری در میارم.



تایماز-باز داری میری رو اعصابم. . . .تو با کجات میخوای دربیاری با پات؟



با پرویی با این که میدونستم غیر ممکنه ولی کم نیاردم و با تحکیم گفتم:بله شده با پام درش بیارم نمیدم دست تو. . .



سرشو خاروند با خنده گفت:ببین خودت داری سر شوخی و باز میکنی بعد قرمزنشی!



سرشو به دوطرف تکون دادو تقریبا با صدای بلندی خیلی جدی گفت: مگه میخوام دستم بگیرم.



نه این پسر حیا نداره ابرو منم سر ساعت نه گذاشته جلو در. . . .



نمیدونم قیافم چطوری شده بود که خیلی بلند خندیدو از چشماش اشک اومدو با خنده روبه من گفت:الهه توبه جون هرکی دوست داری اونجوری نگاه نکن خندم میگیره.



بازم خندید ازجام بلند شدم با تعجب خندشو خوردو گفت:چیه چرا جبهه گرفتی ؟اخه خودت کمی فکر کن ببین تو این یه هفته من بلایی سرت اوردم؟ تازه دستو پامم باز بود حال با یه دست میخوام چی کار کنم؟



با اعتماد به نفس کاذب شروع کردم به بالا پایین پریدن ، چشمای تایماز دیدنی شده بود ولی استرس نمی ذاشت اگه با بالا پایین پریدن نیوفته چاره ای نبود جز. . . .سرم و به شدت تکون دادم و تمرکز کردم تا ببینم جابه جاشد یا نه که دیدم از بخت سیاه من محض رضای خدا تکون نخورد بیشتر باعث عرق کردنم شد.



تایمازسرش پایین بود هیچ کاری نمیکرد از لرزش شونه هاش فهمیدم داره میخنده بی اختیار منم زدم زیر خند اگه دستم باز بود به عادت همیشه میزدم رو پیشونیم ولی حالا باید زحمتشو تایماز میکشید.



با بی حالی نشستم سرجام به بختم لعنت فرستادم به تایمز نگاه کردم برق پیروزی تو چشماش هویدا بود.


ادامه دارد...................







براى همه خوب باش

اون که فهمید همیشه کنارته و به یادت

اون که نفهمید یه روز میفهمه که دیره و فقط دلش واسه همه خوبیات تنگ میشه

والا
1391,10,21, ساعت : 02:32
سلام بچه ها خوبین خوشین:-2-40-:



-
-چیه چرا اینجوری داری نگام میکنی
-چه جوری
-خودت میدونی چه جوری پس الکی نگو چه جوری در ضمن عمرا اگه اجازه بدم تو گوشی رو در بیاری
با بی حوصله گی گفت:
-جون مادرت بزار درش بیارم
با لجبازی سرمو تکون دادم
-نوچ
-باشه نده وقتی خبر مرگت به مامانت رسید اون وقت بگو نوچ
با عصبانیت به طرفش برگشتم
-بدون چی داری میگی اولا که خدا نکنه دومندس هم الی نبستم اگه نتونم از این خراب شده برم بیرون اینو تو کلت فرو کن
-خب دیگه منم به خاطر همین میگم بزار گوشی رو بیارم بیرون
-نههه صد دفعه گفتم
-باشه به درک هر کار دوس داری بکن به من چه اصلا
چندبار خودمو تکون دادم شاید این گوشی بیفته پایین ولی دریغ از یه حرکت اعصابم به شدت خورد شده بود چاره ای نبود جز اینکه تایماز بیاره بیرون ولی هم خجالت میکشیدم هم غرورم اجازه این کار رو نمیداد زمان هم به سرعت داشت میگذشت باید سریعتر دست به کار میشدیم وگرنه میکشتن ما رو
عرق سرد از ستون فقراتم به پایین سر خورد
یه نگاه به تایماز انداختم صورتش را پایین گرفته بود انگار فکری ذهنش رو مشغول کرده بود چقد خنگم خب معلومه دیگه داره به چی فکر میکنه
اهسته صداش زدم
-تایماز
-هوم
-میگم چیزه....
-چیزه؟
-اه اذیت نکن بزار بگم دیگه
-خب بگو
-میگم راه دیگه ای جز این نداریم؟
-نه تنها راه نجاتمون همینه
-خب به چند شرط میزارم
-اوف چه خبره انگار تحفه س حالا
-اصلا ولش کن نمیزارم
-ای بابا قهر کرد باشه ببخشید بگو شرط
-اول اینکه دستت اصلا به بدنم نخوره
-یعنی چی مگه میشه
-همینه که هس شرط بعدم اینکه موقعی که می خوای بیرون بیاری چشماتو ببند
-دیگه چی؟
-بس همین
-باشه
-خب حالا اجازه میدی
اول یه نفس عمیق کشیدم بعد رو بهش کردم
-اره
اومد روبه روم نزدیک به من نشست
خواست دستشو جلو بیاره که ناخواسته دستمو به حالت ضربه دری روی سینم گذاشتم
-یعنی چی منو مسخره کردی یا خودتو
-نه بخدا یه لحظه ای شد باشه بیا دوباره
نفسشو فوت کرد و دوباره دستشو اورد جلو یقه لباسم
حواسم بهش بود که دست از پا خطا نکنه نگام به صورتش بود حواسم نبود که یه لحظه یقه لباسم رو جلو کشید و دستشو داخل یقم کرد و سریع گوشی رو از توی لباس زیرم بیرون کشید......




ادامه دارد ......

della.nik
1391,10,23, ساعت : 12:16
***


تا خواست دستشو از بلوزم جدا کنه ،به بانداژ گیر کردباعث شد حسابی هل کنه و قرمز بشه مکث نسبتا طولانیش باعث خراب تر شدن وضع بود.


با نگاه کلافه نگاش کردم ،میخ سینه ام شده بودم بود،منم قرمز شدم



با صدای لرزان و مرتعشی اب دهنمو قورت دادم بلافاصله قبل کار خرابی گفتم:تایماز نمیخوای دست واموندتو بکشی بیرون؟



جوری به خودش لرزید که حس کردم از یه حالت بهت خارج شده باشه.



سریع دستشو عقب کشید ،متوجه دستای لرزونش بودم،گوشی با صدای بدی افتاد زمین باعث شد تایماز به خودش بیاد خودش و به شدت به عقب پرت کنه ،یه نگاه کوتاه خیلی عصبی و اخم و بهم انداخت با تعجب به رفتار ضدو نقض اش نگاه میکردم.



اینم دست پیشیو گرفته پس نیوفته به جای این که من عصبی باشم این قاطی کرده



صدای نفس های عمیقش و به وضوح میشنیدم کاملا مشخص بود کلافه اس،هنوزم دستاش میلرزید و بهم نگاه نمیکرد.



سرم و گرفتم پایین ، صدای روشن شدن گوشی و شنیدم هنوزم صدای نفساش هنوز تو گوشم بود هم من هم اون معذب بودیم تو فکر رفتار تایماز بودم که صدای کلافه و عصبیشو از زیر دندون های کلید شده اش شنیدم. . . .



-این چی میگه ؟. . . .چند بار رمزو زد با صدای بلندی تکرار کرد:این لعنتی رمزش چنده؟



ناخداگاه اخمام رفت توهم خدایا دفعه پیش رمزو با نارین باز کردیم . . . چی بود؟



اهان یادم اومد



با صدای بلندی بالبخند تقریبا تو گوشش داد زدم :12345



قافل گیر شد تو جاش پرید یه نگاه خیره بهم کردوسریع اخماشو توهم کرد به گوشی اشاره زد. . . یعنی بازم بنال یادم رفته



دوباره تکرار کردم که گفت:خیله خب!



-مگه من مثل تو خنگم؟



با صدای کنترل شده ای گفتم : حواست به حرف زدن باشه دوباره شروع نکن قاطی میکنما! !



درحال ور رفتن گوشی بودن اینکه نیم نگاهی بهم بندازه گفت:



-تو مادر زادی قاطی بودی نندازگردن من!



نفس حبث شدم و با شدت تو صورتش فوت کردم تا اومدم حرف بزنم دستشو گذاشت جلو دهنم . . . .



گوشی و گذاشته بود رو کتفش و چسبونه بود به گوشش!



تایماز-معلومه منم کی میخواستی باشه؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .



تایماز-داستان اش طولانیه من وقت ندارم بعدا سر فرصت حرف میزنیم ،نمیدونم تو کدوم قبرستونی هستیم ولی امشب باید پیدامون کنین فردا کارمون تمومه.



یه نگاه بیتفاوت وخالی از احساس بهم کردو گفت:اونم حال خوبه تو نگرانه دوستت باش



. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .



تایماز-با من کل کل نکن یعنی انقدر احمق شدی؟ چجوریش و تو باید پیدا کنی ااوکتای





چند بار بدنم وسرم وبه طرفین تکون دادم ،تا دستش و برداره داشت خفم میکرد ،اما اون نفهم تر از این حرفا بود هی با دستش مانع میشد،



اگه دستم باز بود حالت میکردم با یه کمربند مشکی تکواندو اینوری برخورد نمیکنن

خالی نبند الی هر کی ندونه فکر میکنه مدال داری



صورتمو جمع کردم به حرفاش گوش دادم



تایماز-اه صدات نمیاد اوکتای گوشی و روشن میزارم ردیابیش کن!



. . . . . . . . . . .. . . . . . . . .



من چه میدونم از اشناهامون کمک بگیر همین امشب باید خلاص شیم باشه؟



. . . . . . . . .. . . . .. . . . .



باشه من منتظرم ، مراقبشم چرا گیر دادی به این ؟خدافظ!



. . . . . . . . . . . . . . .



برو با کارا برس به تو ربطی نداره



کتفشو داد پایین گوشی افتاد تو بغلش



با صدای عصبی و دستی که هنوز رو دهنم جا خوش کرده بود گفت: چه مرگته دو دقیقه نمیتونی ول نزنی؟



انگار که داشت با خودش حرف میزد با صدای ارومی گفت:این دخترا شانسو از کجا میارن نمیدونم!



طرف دوست منه. . . . با نگاه عصبیش داشت منو میخورد با چشم بهم اشاره کردو ادامه داد:حال اینو میپرسه. . .



داشت زیادی ور میزد ،به دسته بانپیچیش اشاره زدم بازم نفهمید.



سرم و به سمت بالا دادم دستش افتاد با عصبانیت غرید ام:اخه بدترکیب من با تو چی کار کنم؟دسته کب گیرتو گذاشت و رو دهنم یه چیزم طلب کاری داشتم خفه میشدم!



این همه مثل اسفند رو اتیش بالا پایین پریدم اون وقت این خیلی بی تفاوت گفت:ما از این شانسا نداریم.



سرم وبا تاسف تکون دادم به خودم دلداری دادم ..تنها کاری که ازم برمیومد سکوت بود.



اروم چشمام و بستم با هم چشم تو چشم نشیم به هیچ عنوان حوصله کل کل نداشتم مخصوصا که بالاخره این بچه سوسول به یه دردی خورد، ما از این مخمصه خلاص میشدیم.



ساکت به چشمام استراحت میدادم که تایماز نتونست دندون رو جیگر بزاره هی صدام میکرد اونم با چه القابی. . . .



تایماز-هی وروجک؟



سنگینی نگاهشو حس میکردو ولی جواب ندادم بزار فک کنه خوابیدم ول کنه



تایماز-هی جیغ جیغ و؟



میتونم بگم تقریبا به چرت و پرت اش عادت کردم



تایماز-هی مارمولک؟



ول کن نیستااا شیطونه میگه با کله یدونه بزن به اون بینی قلمی و خوش فرمش بعدا چشمای دریایشو دربیار بنداز جلو سگا. . .



همینجوری میگفت و میگفت داشت یوتمه میرفت رو اعصابم،سعی میکردم بیتفاوت باشم ولی خب بلد بود رو اعصاب رژه بره.



تایماز-هی جق جیقه؟هی اسکلت برقی؟

اسکلت؟لاغر بودم ولی نه دیگه انقدر اونم چی؟از نوع برقیش!



چشمامو به سختی باز کردم با اخم زل زدم بهش با خستگی و لحن اعتراض آمیز گفتم:



چیه ؟چی میگی؟ نمیزاری یه ثانیه بخوابم یا نه؟



به جای جواب به سوالم گفت:دیدی خودتم قبول داری؟



با کنجکاوی گفتم :چیو؟



خندید و با لحنی که بوی تمسخر میداد گفت:این که اسکلت برقی هستی خانوم. . .با پرویی تمام ادامه داد:دستم و که اون تو کردم نفهمیدماااااااااااا



نه کلا بالا خونه رو داده اجاره.



خنده ریزی کردو گفت:تجربه ثابت کرده



میخواست منو تحریک کنه کل کل کنم



با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم رومو ازش گرفتم دوباره چشمامو بستم درهمین حال با صراحت تمام گفتم:اون که صد در صد از صدقه ی دوست دخترای رنگیه !



با گفتن حسود دیگه چیزی نگفت منم سعی کردم کمی استراحت کنم



تو خواب بیداری بودم که صدای تایماز به گوشم اشنا اومد با صدای ارومی با یکی صحبت میکرد.



-اه ایکبیری چیه؟چرا اون جوری زل زدی به من؟ برو ردکارت تا الهه رو صدا نکردم.



کم میاره از من مایه میزاره.



-اینو میبینی. . . . . داشت به من اشاره میکرد



تایماز- 10تای تورو حریفه میخوردت تفت میکنه.



من کی ادم خوردم تف کردم این بار دوما باشه؟



تایماز-حالا خود دانی یه قدم دیگه برداری جیغ میکشم تا الهه جون سیخت کنه،بخورتت.



حالا شدم الهه جون تا یه ساعت پیش اسکلت برقی بود.



تایماز-عوضی نیا بهت میگم . . . .نیا بیدار میکنماااااااااا؟



وای خدا جون توبه باکی داشت حرف میزد؟ صدای اون درنمیومد.



تایماز-میگم نیا چندش. . .



دیگه طاقت نیوردم اروم گوشه چشممو بدون جلب توجه باز کردم،از منظره ای که روبه روم بود کف ام برید.





ادامه دارد..............









[SIZE="2"][دلـــت که تــنگِ یکــ نفــر باشــد …
خودِ خــــدا هـــم بیـــاید تا خــوش بگــذرد و لحــظه ای فرامــوش کنی !
فایــــده نــدارد …
تو دلــت تنـــــگ اســــت …
دلــت برای همــان یک نفــر تــنگ است …
تا نیــاید … تا نبــاـشد …
هیــچ چــیز درســت نمیـــشود …/SIZE]

della.nik
1391,10,23, ساعت : 17:20
***




اگه گفته باشم چشمم افتاد کف پام دورغ نگفتم. . . زل زده بود به نقطه ای نامعلوم و دری وری میگفت تو خودش جمع شده بود با حالت دفاعی که تا حالا ازش سراغ نداشتم نگاه میکردو،حرف میزد.

چشمام و تا اخرین حد باز کردم دوباره زل زدم به تایماز تقریبا اماده بلتد شدن بود

حتما یه چیزی میبینه که من نمیتونم ببینم.

-داری چی کار میکنی؟زده به سرت ؟ از مخ تعطیلی ها!

تایماز-مگه نمیبینی با اون چشمای لوچ اش منو نگاه میکنه؟

به جای که اشاره کرد نگاه کردم ،حالا فهمیدم جریان چیه؟

-چرا میبینم. . . اما اخه این حالیش میشه تو یه ساعته واسش فیگور میای؟

-الهه میزنم تو سرت با من کل کل نکن اگه بیاد گازم بگیره چی ؟تو جواب میدی؟

خنده ریزی کردم و گفتم:نکنه از موش میترسی؟

رنگش پریده بود، بیشتر پرید سعی بر انکار موضوع داشت با لحن تندی گفت:نخیر کی گفته مـــــــــ ـــــن تایماز از چیزی نمیترسم . . . .این زبون نفهم باید ازم بترسه!

-اون که 100% تا مینتت باید دمبشو بزار رو کول اش دربره!

-داری مسخره میکنی؟

با خنده کوتاهی گفتم:

-نه عزیزم دارم روحیه میدم.

با پوزخند گفت:

-تو که گند زدی به روحیم دختره خنگ، حالایه کاری کن این چندش سمتم نیاد.

مثلا با اون چشمای ورقلمبیده ات زل بزن بهش بترسه بره رد کارش!

-من باهاش مشکلی ندارم. . . .یه خنده کت و پهن بهش تحویل دادم و گفتم:ببین چه نازه تایماز؟

چشماش گشاد کردو زل زد به موشه با صدای لرزونی گفت:این نکبیت کجاش نازه ؟

دوباره چشماشو ریز کرد و گفت:به جون تو اگه مطمئن نبود بهت شک میکردم دختری

با انگشت بهم اشاره کردو ادامه داد:دخترا. . . . یعنی تو باید ازش بترسید!

با خنده شونه هام و بالا انداختم و گفتم:اما من نمیترسم خیلی ام دوستشون دارم.

پوف بلندی کردو گفت:هیچیت به ادمی زاد نرفته!

یه نگاه طلب کارانه انداخت گفت: بخواب صدات نمیاد بهتره!

با عصانیت غریدم :اخه بیشعور من که خواب بودم تو داشتی با خودن حال میکردی!

با انگشت به سینه اش زدو گفت:

من من. . . . غلط کردم من کی با خودم حال کردم این موشه روانیم کرد.

یه نگاه کوتاه به موش کردم با ناز مژهامو تکون دادم گفتم:

بیاد انقدر داد زدی داره میاد طرفت.

با داد گفت :کو کو وای الهه جلوش و بگیر چندش ترین موجود روی زمین این موشه مرگ من نزار بیاد سمتم.

سعی داشت با اون پای چلاقش از جا بلند شه واقعا قیافه مضحکی به خودش گرفته بود

با ناله به دستام اشاره کردم و گفتم:میشه بگی با این دستا چی کار میتونم بکنم؟

تو جاش بلند میشد می شست به حالت کلافه سرم و تکون دادم و گفتم:

چرا همچین میکنی؟با لحن اروم تری گفتم: پسر خجالت بکش موشم ترس داره؟

بلند شد واستاد زل زدم بهش این بار با لحن تندی گفتم:

بشین رو زمین خجالت بکش!

-نمیخوام بکشم.

دوباره خندم گرفت

-پس چی میکشی؟!

تایماز-ولم کن الهه . . . .وقت گیر اوردی؟

با خنده گفتم :مگه من گرفتمت بیا داره میره!

تایماز-نمیره چندش. . . بکش کنار.

در حال بگو مگو بودیم در زیر زمینی به شدت باز شد







ادامه دارد..................









[/URL] (javascript:;) (javascript:;)[URL="javascript:;"] (javascript:;)


از جنس کدام نور بودی الهه من؟


که جسارت با تو بودن در من جنبید؟



و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم



و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی



و این شد



عاشقانه ی آرام “من و تو”

della.nik
1391,10,25, ساعت : 20:35
***

تو اون تاریکی منو تایماز همو به زور میدیدیم چه برسه به یارو وحشت تمام وجودم و گرفت به اندازه موهای سرم تو این چند روز ترسیدم درسته آدم پر دل و جراتی بود ولی در هر صورت دختر بودم یا نه؟



اصلا قیاش معلوم نبود کلاه نقاب دار جلوی صورتش و پوشنده بود نمیدونم چی تنش بود یعنی معلوم نبود احساس کردم بلوز استین کوتاه به تن داره یعنی سردش نبود..؟ وای الی اومده بکشتت تو به فکر سرما خوردن جلادی ..!با قدم های منظم بهمون نزدیک میشد.

همین طور که حدس زده بودم بلوز استین کوتاه سفید با شلوار چرم مشکی فکر کنم کلاهشم چرم بود



درست چند قدم مونده ایستاد یه نگاه به سر تا پاش کردم ابروهام و با تعجب دادم بالا زمزمه وار طوری که خودمو تایماز بشنویم گفتم: برای اینجا زیادی شیک بود.





اونم سرشو تکون داد و مشکوک زیر نظر گرفت.



هنوزتونخ تیپ مکش مرگمای رفیقمو بودم که با صدای خش داری گفت:



-اومدم ماموریتم و انجام بدم شماها خیلی چیزا دید ومیدونین . . .



چشماش از زیر کلاه مشخص نبود سنگینی نگاهش و رو خودم حس میکردم دوباره به سمت تایماز چرخید گفت :اول از کی شروع کنم؟



منو تایماز با چشمای گشاد شده بهش زل زده بودم هرجور مردنی و تصورکرده بودم الا این یکی. . . نفس نمی کشیدیم چه برسه به جیک زدن.



انگشت اشارش و گرفتم سمتم با لحن کشداری گفت:اول تورو خلاص کنم یا؟



دوباره حالتش و تکرار کرد گرفت سمت تایماز:یا تورو. . .



عکس العمل تایماز خیلی عجیب بود بلافاصله از سمت مخالف نگهبان چرخید با روی پاش ، تو یه حرکت زد پشت زانوهای طرف اونم قافل گیر شد اصلا معلوم بود توقع همچین حرکتی و نداشت با زانو خورد زمین کلاه از سرش افتاد موهاش ریخت رو صورتش تا اومد تکون بخوره تایماز با دستش یه پس گردنی به مرده زد اونم عربده بلندی کشید و با صدای ارومی گفت:یعنی من دوست خل و چلمو نمیشناسم؟ حداقل صدات و عوض کن.



تو شک کارو حرف اش بودم که یه پس کردنی دیگه نثارش بنده خدا کرد این بار پسر شروع به خندیدن کردو گفت:کثافت عوضی دستت سنگینه ،قطع نخاع شدم.



سرش و بالاجلوی نور قرار گرفت، تازه تونستم تشخیص بدم داشتم انالیزش میکردم این قیافه رو کجا دیدم که یاد اون روز تو یونی افتادم با صدای خیلی اروم گفتم: این یکی ازدوقلوهاس

بی توجه به جرو بحث اونا لبخند بزرگی روی صورتم نقش بست یه جیغ بنفش بلندی کشیدم:واااااااای خدا جون ممنون منو از دست این نجات دادی!



جفتشون بیخیال جرو بحث شدن با تعجب بهم چشم دوختن اخر اون دوست گفت:خاک بر سرت تایماز چه بلایی سرش اوردی میخواد فرار کنه؟



کلیدی که تو دستش خودنمایی میکردو گرفت سمت دستبند تایمازو بازش کرد خواست بیاد سمت من که تایماز مانع شد



-اینو خودم ترتیبش و میدم . . . .











ادامه دارد....................









چـــرا دلت گرفتــــه؟اونم آدمهاگر دوستت دارم هاتو نشنیــده گرفتغصـــه نـخـــوراگه رفت ، گریــه نکـنیک روز چشمهای یک نفر عاشقش میکنــهیک روز معنی کم مـحــلـی رو میفهمـــهیک روز شکستـن رو درک میکنــهاون روز میفهمــه آه هایی که کشیــدی از تــه قلبت بودهمیفهمــه شکستــن یک آدم تاوان سنگینــی داره ...

della.nik
1391,10,27, ساعت : 20:26
***





خم شد کلاهش و از رو زمین برداشت همین طور که میتکوند عقب عقب به سمت در حرکت کرد با نگاه رفتش و دنبال میکردم بعد این که کاملا از پله ها پایین رفت سرم و چرخوندم سمت تایمازروبه روم ، زانو زد با اعصانیت گفت :پشت کن ببنم!



تو دلم گفتم:الی فاتحه ات خونده اس طرف شده میرغضب تکون بخوری نفستو میبرم.



خودم و به سمت مخالف تایماز چرخوندم دستبد وبین دو انگشتش گرفت بازش کردم تا دستم از حصار دستبند خارج شد سریع نگاش کردم دور تا دور دست چپ و راستم به شدت قرمزو زخمی بود بعضی جاهاش خون مرده شده بود حالت زشت تو کریهی به دستای سفیدم داده بود و با نفرت به دستام نگاه کردم



تو عالم خودم سیری میکردم که توسط تایماز کشیده شدم زیر بازوم و گرفت وبی صدا به سمت در حرکت کردیم



با تعجب زل زده بودم به دست تایماز این غیر ممکن بود من مطمئن بودم به خاطر اون حرف قاعدتا باید حالمو جا میاورد اما حالا بی صدا یه قدم جلو تراز من حرکت میکرد.



وارد حیاط شدیم این باربه جای بادیگارو نگهبانا بالباس فرم. . . . با پلیس مواجه شدیم که سعی بر مهار کردن عکاسا و اپاراچیا بودن اونم با زورو باتون جلوشون و میگرفتن تا از این نزدیک تر نشین به جمعت انبوه درحال عکس گرفتن وفلش های دوربین هی به صورت و چشمامون میخورد باعث ازار میشد دستم و جلوی چشمام گذاشتم تا مانع از نور مستقیم به چشمم باشم که توسط تایماز کشیده و پرت شدم تو ماشین. . .



با صدای ارومی گفتم:وحشی. . . .خدارو شکر نفهمید وگرنه چپم میکرد.



از همون ماشینی بود که دفعه پیش اومدیم . .روبه روی ما چند نفر گردن کلفت نشسته بودن که تایمازو قربان اخطاب میکردن.



چند ساعتی رو راه بودیم تمام مدت تایماز سرش به سمت پنجره سمت خودش بود حس کرده بودم ازم دلخوره ولی خوب نمیتونستم الان دلجویی بکنم مرتب فکش و منقبض میشد.



بیخیال نشستم تا ببینم چی میشه. . .



با ایستادن ماشین از چرت پریدم اب دهنم و که از گوشه لبم اویزون بود با پالتوم پاک کردم به اطراف نگاه کردم پشتم به راننده بود برای همین باید برمیگشتم تا خواستم برگردم تایماز با اخم غلیظی وادار به درست نشستنم کرد

اه فک کرده ازش میترسم



سرم و به سمت تایماز چرخوندم صورتشو جمع کرده بود حتما شاکارم و دیده بود با گفتن :بهتره پیاده شی پریدیم پایین. . . .



اوووووووه اینجارو ببین عجب جایه ایول داره ها



از در ورودی که اومدیم تو درختای سربه فلک کشیده که نوکاشون به هم میخود باعث تاریک شدن فضا تر شده بود دیده میشد.



همینجا که واستاده بودم یه خونه . . . .خونه که چی عرض کنم . . . .



یه قصر بزرگ حتی بزرگ تر از خونه ی عباس بیک پیش روم بود



یه حوض خیلی بزرگ با فواره سنگی به شکل فرشته کوچولو خیلی ناز، دور تا دور فواره یه سری مجستمه هایی به شکل های مختلف بود



همین طور که به سمت این عمارت در حرکت بودیم من در حال تجزیه تحلیل سبزه هایی سربه فلک کشیده ،به شکل مختلف حیوانات در اورده بودن نگاه میکردم که صدای جیغ اژیر خیلی اشنایی رو درست یک متریم حس کردم تا سرم و چرخوندم نارین تمام قد با اون هیکل افتاد تو بغلم منو سفت فشار داد دقیقا یاد پاستیلایی افتادم که با نارین فشار میدادیم ، خنده ریزی کردم این بلا به جون گرفته رو از خودم جدا کردم تا اومدم حرف بزنم داد زد.



نارین- نمیدونی کی اینجاست الی از تعجب شاخ در میاری در حین وراجی دستم و به شدت کشید بدو بدون توجه به دیگران مثل تاپاله میدویدیم هر دو وارد عمارت شدیم از جلوی چند نفر با لباس فرم پوشیده بودن گذشتیم چند بارم حین دویدن کم مونده بود به خدمه محترم اصابت کنیم اعلامیه بشیم کف زمین اما با تدبیراین جانب این اتفاق نیوفتاد.



همین طور که نفس نفس میزدم نارین و صدا زدم گفتم:



-کجا منو میبری ؟احمق اینجا مگه تویله اس اینجا ایستاد، از پشت خوردم بهش دماغ خوش فرمم شبیه دماغ گراز شد.

تو این مدت برام قیافه نمونده بود با این حرکت نارین دیگه کلا از ریخت افتادم.






ادامه دارد...............








وقتی نای رفتن نداری... ؛
چمدان قرمزت هم کودک لجبازی می شود !
که وسط خیابان می ایستد... ،
و پایش را به زمین میکوبد...!

della.nik
1391,10,30, ساعت : 21:39
***


قبل از ورود به سالن با خنده چرخید سمتم یه قدم بهم نزدیک شد،محکم بغلم کرد به خودش فشار داد.



به جان الی صدای شکستن استخونام و به وضوح شنیدم،همین جوری تو بغلش بودم با صدای لرزونی گفت: وای الی نمیدونی. . دلم واسه چرت و پرتات تنگ شده بود.


با اخم ظاهری از خودم جداش کردم زل زدم تو چشماش وگفتم:یعنی فقط برای چرت و پرتام؟


اونم متقابلا اخمی کرد و با لحن به ظاهر تندی گفت:اره پس چی فکر کردی؟


درحال مشاجره با هم بودیم، یکی از خدمه به سمتمون اومد گفت:خانوم همه منتظرن نمیخواین تشریف بیارید؟


نارین با گفتن باشه، دولا شد دوتا دستام وگرفت اورد بالا تک خنده مشکوکی زد و گفت:بیا میخوام سورپرازت کنم.


با چشم های ریز شده نگاش کردم با خنده گفتم:چرا اینجوری نگاه میکنی؟


با تموم شدن حرفم منو به سمت سالن برد خیلی تو نرفته بودیم که توجهم به رو به روم جلب شد


چند نفری اونجا بودم،ولی چشمای من فقط روی یه نفر ثابت مونده بود



یه صورت اشنا پر از چین چروک ..یه نگاه پر مهر دوست داشتنی اشنا به رنگ آبی ،یه لب خنده بی ریا وپاک. . مثل همیشه مرتب و منظم.


بینی ام به شدت شروع به سوختن کرد وقتی دیدمش احساس کردم یه بیست سالی میشه ندیدمش..


یه بیست سالی میشه صداش و نشنیدم دلم برای اغوش گرم و پر مهرش برای اون نگاهش تنگ شده بود به اندازه تک تک تنهای هام میخواستمش.


پام قدرت نگه داشتنم و نداشت از چیزی میدیدم به شدت تعجب کرده بودم عین یک تیکه چوب بی مصرف واستاده بودم بربر نگاش میکردم هنوزم باور نداشتم فکرشم نمیکردم بابام اجازه بده بعد چند سال پاش و اینجا بزاره اونم تو این موقعیت!


تا دستاش و به دوطرف باز کرد از شوک خارج شدم با تمام قوایی که برام مونده بود به سمتش پرواز کردم.


با شدت تو بغلش جا گرفتم یه قدم به عقب رفت دستاش و دور کمرم حلقه کرد با لذت عطر تنش و بلعیدم دلم برای اغوش گرمش بال بال میزد.


حالا که اینا بودم دلم نمیخواست هیچ وقت اینجا رو ترک کنم مثل همیشه بوی خواصی میداد یه بوی که اصلا متوجه نمیشدم چیه ؟اما میدونستم فقط مختص مامان منه ...مال منه.



بدون هیچ حرفی صبورانه اجازه داد تا از لحظه لحظه بودن در کنارش لذت ببرم انقدرغرق خودمون شدم اصلا حواسم به اطراف نبود


به فشار دستی که مامان به پشتم اورد فهمیدم باید ازش فاصله بگیرم.


تا ازش جدا شدم به پشتم اشاره کرد متوجه خانومی نسبتا مسن بایه لبخند خاص نگاهمون میکرد شدم.


با حواس پرتی با لحنی که همیشه برای نارین به کار میبردم گفتم:من به شما سلام کردم؟


خندش و خورد و با تعجب و ابرویی بالا رفته منو نگاه کرد بعد با صدای بلندی دوبارخندید



با تعجب تو دلم گفتم:این ازمن تعطیل تره بلا به دور.



وقتی فهمیدم که خیلی دیر بود با شرمندگی سرم و پایین انداختم


با اثاری از خنده بهمون اشاره زد بشینن دست مامان و گرفتم با فاصله از هم رو مبل سه نفر با این خانوم نشستیم دوباره خندید و ادامه داد:


همیشه این نارین شیطون، پسرام هاکان یاکان باعث خندم میشدن اما برای اولی بار توام منو خندوندی ازت خوشم اومد.


کسی وارد سالن شد با طرز حرف زدنش فهمیدم مشاوری چیزی باید باشه حواسش به اون بود سری چرخوندم


به اطراف نگاه کردم یه خانومی که مجله دستش بود و اصلا از اولم تو باغ نبود دورتر از ما نشسته بود به نارین که بهم اشاره میکرد نگاه کردم که زیر لب گفت: مامانمه


به اون یکی خانوم که داشت با تلفن جرف میزد اشاره زدم سریع گرفت و گفت: مامان تایمازه
دهنش و کج کرد گفت : و خاله من



سرم و تکون دادم سعی کردم نخندم به اون گوشه از سالن نگاه کردم


یه اقایی ام اونجا داشت به یکی از خدمه که لباس متفاوتی داشت حرف میزد اونم بی حوصله بود جواب مثبت و منفی میداد ، دوباره به همون مرد اشاره کردم ولی نارین خنده ریزی کردو گفت: بعدا


حرف زدن خانومه تموم شد تا اومد چیزی بگه ،صدای قدم هایی یکی که از قصد با پاشنه پا به زمین میکوبید توجهمون جلب شد سه تایی هم زمان به عقب برگشتم.


اوکتای مثل همیشه خیلی شیک دست راستش تو جیبش کرده بود پاش به شدت لنگ میزد ولی این باعث نمیشد کج و کوله راه بره کبودی رو صورتش خیلی تو چشم میزد بیخیال گوشه کتش تو دستش بود وارد شد رو به زنی که با مامان حرف میزد گفت:مامان ملوک . . .اگه با الی کاری ندارین بره حمام... براش اماده کرددن.


ملوک خنده بلندی کرد که توجه مامان نارین به سمتمون جلب شد.
چه عجب مگه این که با خنده اینا برگردی



ملوک-اوکتای عزیز از کی جزو خدمه اینجا شدی؟


با خودم فکر کردم الان بهش بر میخوره و قاطی کنه با تعجب بهش نگاه کردم،


با ارامش همیشگی و رفتار سرد و خشک گفت:از زمانی که شما قدم به اینجا گذاشتین منم تصمیم گرفتم جزو خدمه باشم همیشه درکنار شما باشم در خدمت شما باشم از نظر شما ایرادی که نداره؟


بازم خندید به من اشاره کرد و گفت:پس خودت راهنمایش کن!


با گفتن چشم منتظر به من خیره شد.


با کسب اجازه مامان از جام پاشدم تا خواست نارینم بیاد ملوک گفت : کارت دارم بشین
وا با نارین چی کار داری ایش



به سمت اوکتای حرکت کردم اخرین نگاه به مامانم انداختم بهم اشاره کرد برم


من جلوی اوکتای میرفتم پشته من میومد و راهنمایی میکرد به سمت پله ها اشاره کرد با هم پله ها رو بالا رفتیم ,هنوز کامل بالا نرفته بود که اوکتای کد اتاقی باید میرفتم داد وگفت :باید بره. .


بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم جیم شد...


پله های باقی مونده رودوتا یکی طی کردم به عقب نگاه کردم گفتم:همه رو برق میگیره مارو. . .ای بابا


با بیخیالی به سمت راهروی طول درازی که روبه روم بودو پر از اتاق بود نگاه کردم مکث کوتاهی کردم گفتم:گفت کدوم اتاق؟









ادامه دارد..........







بـعــضـی ها ...

.
.
.

بـَعـضـی اوقـــات مـَـحـــــــرم نـیـسـتـنــــــد
ولــی مـَــرهَـــم کــــه هـسـتـنــــــــــد ... !

della.nik
1391,11,04, ساعت : 11:16
***



فرش بزرگ و باریک مشکی با خطوط طلایی سرتا سر راهرو رو پوشونده بود




سمت راست راهرو پنجره های قدی با پرده های مشکی طلایی خوش رنگ و خوش دوختی خود نماایی میکرد سمت چپم پر اتاق بود در اتاقا به رنگ نباتی بود
- خوبه اینم مشکی نذاشتن این چند روزه انقدر مشکی دیدم خودم سیاه شدم
اون از کثیفی الی
زیر بغلم و بلند کردم بو کردم بوی بدی نمیاد ولی خب من حمام نکرده بودم.




به سمت جلو در حرکت بودم تا حالا جز تو هتل این همه اتاق تو یه خونه ندیده بودم رو در هر اتاق شماره نوشته شده دقیقا مثل هتل پنج شش ستاره




تو کف اتاقا بود که یادم افتاد باید میرفتم تو یکی از این خراب شده ها دوش میگرفتم به پشت سرم نگاه کردم کسی ام اینجا نبود بپرسم باید وارد کدوم یکی بشم؟



پوف زیر لبی کردم ، به سمت جلو به حرکت در اومدم



دستمام و به طرز مسخره ای تکون دادم به ارومی گفتم:



ای داد بی داد این پسره گفتا من خنگ همیشه باید گند بزنم



با دست راست مجکم زدم به پیشونیم



با خستگی از فکر کردن به سمت یکی از اتاقا که درش فرق داشت حرکت کردم بازش کردم و مثل عادت همیشه سرم و تا گردن بردم تو دهنم از تعجب باز موند.



کاملا داخل اتاق شدم قسمت ورودی دوطرف پر کتاب بود حالا درسی یا غیر درسی هوش و حواسم واسم نذاشت.



به سمت کتاب خونه رفتم تا سقف کتاب مرتب چیده شده بود



درست انداختم یکی از کتابارو برداشتم ..اوه اینو نخوندم حتما جدیده یادم باشه از کتابخونه نزدیک خونمون که یکی دوسالی میشد عضو شده بودم بپرسم ببینم اینو داره یا نه همیشه کتابای مراد الماسیان خیلی دوس داشتم.



با برداشتن کتاب بینش یه فضای باز به وجود اومد رو پنجه پا واستادم تا اون طرف و بهتر ببینم درست اون ور کتاب خونه یه اکواریوم خیلی بزرگ بود کتاب و با بی احتیاطی داخل کتاب خونه کردم به سمت جلو حرکت کردم میخواستم دور بزنم ببینم چه خبره فقط نگران بودم با اوران گوتان مواجه نشم..



به اون ور کتابخونه که رسیدم دیگه واقعا نزدیک بود کپ کنم



یه اکواریوم تمام شیشه به دیوار وصل شده بود به جرات میتونم بگم سه الی چهار مترطولش بود و عرضشم به هفت ،هشت متر میرسید.



-حالا اون ول کن واااای ماهیا..



پر ماهی ها و مارماهی های رنگی خیلی خوشگل بود غلط نکنم ماهی اب شور بودن.



خم شدم با اشتیاق به ستاره های دریایی زل زدم



با اشتیاق به سمت دیگه اکواریوم کشیده شدم رو شیشه پایین اکواریوم چند تا ستاره دریایی چسبیده بودن خیلی ناز بودن هیچی وقت انقدر نزدیک ستاره دریایی ندیده بودم همیشه از تلویزون نگاه میکردم.



رو زانو نشستم و به تجزیه تحلیل ماهی ها ادامه دادم بلند بلند حرف میزدم برای خودم ذوق میکردم.



احساس کردم یکی از ماهی ها گوش خواره بعد محکم زدم پیشونم و با خنده گفتم: اخه منگل اینجوری که همه رو میخورد.یه پوزخند غلیظی زدم، یاد ماهی افتادم که پینار خریده بود سه تا ماهی خیلی ناز بودم که توتنگ بزرگ انداختیمشون..چند روزی از خریدنش نگذشته بود که یکی از ماهی ها غیب شد ،به پینار که گفتم ماهیه نیست گفت شاید زیر سنگا باشه ولی من مطمن بود نیست اخه یک ساعت تموم جلوی تنگ نشسته بودم داشتم داخل و نگاه میکردم اثری ازش نبود.



اون موقعه با بیخیالی به کارم ادامه دادم بعد اون روز دوباره یکی دیگه از ماهی ها غیب شد این بار ایتای ام شک کرد و به پینار گفت: منو پینار تنک و تو یه جا دیگه خالی کردیم ولی اثری از اونا نبود جز یکی پینار خیلی ناراحت شد رفت ماهی برداشت و برد مغازه



چند ساعت بعدبا ظاهری اویزون برگشت خونه ،درس اون موقعه بود فهمیدیم این ماهی گوشت خوار بوده.



اون دوتا خورده از اون موقعه به بعد دیگه رنگ ماهی تو خونه ندیدم اما حالا...



مدام از این ور اکواریوم دستم و میزاشتم اون ور اکواریوم خوشحالی بودم واسه خودم



با سرخوشی داشتم میخندیدم که صدای گفت:میشه اون دست کثیفت و از شیشه اکواریومم برداری داره چندشم میشه مکافات داره تمیز کاریش.



با چشمای از حدقه در اومده بلافاصله برگشت به وضوح صدای ستون فقراتم و شنیدم


















ادامه دارد........








بــایــد مــخــدری


بــه نــام خــجــالت وارد بــازار کــنــن
بــعــضــیـا بـکــشــن
شــــایـــد مــــعـــتـــادش شـــدن

della.nik
1391,11,07, ساعت : 21:34
***


با اخم به تایماز نگاه کردم همون طور نشسته دستی به گردنم کشیدم و شروع کردم به ماساژ داد



به بالا تنه لخت این بی حیا نگاه کرده



هع فکر کرده منم دوست دخترشم روبه روم واستاده بود انگار نه انگار من اونجام با تاسفم سرم و تکون دادم خیلی سریع گفت:



-چیه نگاه میکنی؟مشکلی پیش اومده؟یا شایدم زبونت و موش نوش جان کرده!



دستم و برداشتم رو زانو بلند شدم با حالتی پرخاش گفتم:



-خدا اون روزو نیاره زبونم مشکلی داشته باشه مخصوصا جلوی تو .



خنده عصبی کرد و گفت:میدونی چیه؟...هر وقت تو رو میبینم کلا روزم خراب میشه!



خیلی پرو بود بلند شدم واستادم با اخم گفتم:سعــــی میکنم. . . همیشه جلو چشمت باشم روزو شبت خراب شه.



به بینیش چینی انداخت صورتش و اورد پایین درست هم قدم شد با لحن کش داری گفت:انگار واقعا دنبال دردســــری؟



با این که از اون نگاه نافذ و زشتش ترسیدم کم نیاوردم و با سربه معنی اره سرم و تکون دادم.



یه نفس عمیق کشید و سرشو کشید عقب دستش و رو هوا تکون داد وگفت:با من بازی نکن خوک کوچولو اینجا مقر منه...گرفتی؟



بهم چی گفت: خوک . . .تا خواستم حرفی بزنم دستشو اورد بالا



به سمت دیگه اتاق حرکت کردو دستشو برد بالا نشونم دادو ادامه داد:اینجا دستامم بسته نیست میدونی که چی میگم گوشی و اینا



خنده ریزی کرد و به سمت گوشیش رفت برداشت



سری سرخ شدم پسره عوضی نقطه ضعف دادیم دستش خفن تو دهنی میخواد اساسی




خیلی خب الی خوب گوش کن اروم باش نفس عمیق بکش با اینم کار نداشته باش



با کمی مکث به سمت در اتاق حرکت کردم که صدای تایماز متوقف ام کرد



تایماز- کجا؟!



سریع برگشتم با بد خلقی گفتم:خونه. . . اقا شجاع میای؟



اول با تعجب بعد خیلی عادی نگاه کردو گفت:جایی که دعوت نباشم نمیام!



پسره ابله فکر کردم دعوت کردم پارتی عمه اش هع. . . دعوتم میکنم . . بیا



دید ساکت با تمسخر نگاهش میکنم سریع گفت:اول باید بری حمام اون چرکایی که یک هفته تو بدنت لونه کرده رو پاک کنی بعد بری پیش دوست پسرت اینجوری بدبخبت با یه خوک طرف میشه



دیدی دیدی دوباره گفت با صدای بلند گفتم :چرا گیر دادی به من ؟خوک چه ربطی داره ... باز شروع کردی..؟میام میزنمت هاااااا ...روانی بدم میاد منو به یه حیون نسبت میدی ..دوست داری از این به بعد گراز صدات کنم؟



اخماش و کرد تو همو گفت:تو بیخود میکنی من دلیل دارم!



دست به سینه شدم و گفتم :میشه بفرمایید ماام از اطلاعاتتون فیض ببریم استاد؟!



با ارامش گفت: به درد تو نمیخوره !



دوباره با خنده زل زد تو چشمام



امپرچسبوندم اومدم سمتش دیدم هنوز بهش نرسیده بودم که گوشیشو برداشت بلافاصله شروع کرد به صحبت با اعصابی داغون افتادم به جون پام



نوک پام و بلند میکردم میکوبیدم زمین



تایماز-تو چرا گوشی و برداشتی؟



. . . . . . . . . . . . . . . . . .



خیله خب حوصله ندارم دوتا خدمت کار بفرست بالا



. . . . . . . . . . . . . . . . .



از کی تا حالا باید به جنابالی جواب پس بدم ؟گفتم بفرست بالا!



. . . . . . . . . . . . . . . . .



چی میگی ادنان ؟مشکلی نیست الان خدمتکار میخوام همین حالا



منتظرم تا دو ثانیه دیگه



نمیشه که نمیشه نیان اخراجن



تماس و قط کرد گوشی و پرت کرد رو تخت به سمت دیگه اتاق در حرکت بود که انگار یاد من افتاد با غیظ برگشت گفت:میخوای واستی منو دید بزنی؟ اینجا دید خوبی نداره بیا اون ور بهتر ببینی



تو دلم گفتم:خانوادگی کم داردن



به سمت دراتاق رفتم که دوباره داد زد



تایماز-کجاااا..؟!



دوباره برگشتم داد زدن:گیر داریا مگه نمیخوای لباس بکنی تو تن قناصت؟



نگاه عصبیش اروم شد و دستاش و به حالت تسلیم اورد بالا و گفت:بیا بزن الهه خانوم چوب دارماااا



خیله خب اینجوری نگاه نکن برو تا تو با ماهی ها حال کنی خدمتکارا میان راهنمایت میکنم



ذوق زده به سمت ماهی ها حرکت کردم



از پشت صداش و شنیدم که گفت:ماهی هامو نخوری؟



برگشت جوابش و بدم دیدم نیست خودمم به سمت اکواریوم حرکت کردم



چند دقیقه نگذشته بود خدمتکارا اومدن در زدن کسی اطراف نبود من بفرمایید زدن تا منو دیدن قیافه هاشون دیدنی شده بود کم مونده بود فک هاشون بیوفته رو زمین انقدر با تعجب زل زدن به من متوجه اومدم تایماز نشدن



تایماز-دارین کجا رو نگاه میکنین؟



با بخشید و خیلی سریع چرخیدن سمت تایمازو شروع کردن به تعظیم کردن



-تمومش کنین ...یکتون اکواریوم و تمیز کنه کثیف شده یکیتونم این خانوم و به اتاقشون راهنمایی کنه میخوان اماده شن.



-اماده شن مگه قراره کجا برم؟



نگاه عمیقی بهم انداخت و با مکث نسبتا طولانی با داد گفت:نشنیدین چی گفتم؟؟؟



با ترس زل زدم بهش این مدت به تنها چیزی که عادت نکرده بودم داد زدن یهویش بود خیلی بد قاطی میکرد



با یکی از خدمتکارا به سمت اتاقی رفتیم



تو راهم هرچقدر سوال پیچش کردم جواب نداد



بی صدا قدم برمیداشت داشتم به لال بودنش مطمئن میشدم که گفت :این اتاق شماست خانوم بفرمایید...



دروباز کرد اول من بعد خودش وارد شد



با ورودم تمام چراغ ها خود به خود روشن شد ،اتاق فوق العاده ای بود.. برعکس اون بیرون اتاق سفید ابی مشکی بود ترکیب جالبی داشت خیلی خوشم اومد داشتم اطرافو نگاه میکرد که خدمتکار اومد سمتم دستشو دراز کرد با تعجب نگاه کردم سریع گفت:پالتتون لطفا



سریع در اوردم دادم دستش همین طوری به سمت دری تو اتاق حرکت کردو گفت:اینجا باید استحمام کنید



اوووه چه ادبی با باشه ای به سمت در حرکت کردم.










ادامه دارد.......








در دستــــــرس بودنــــــت ديــــــگر بــــــرايم ارزش نــــــدارد ….

اکــــــنون نــــــه مـــشـــتـــرک هســـــــــتي ؛

نــــــه مــــــورد نظــــــر … !!!

della.nik
1391,11,11, ساعت : 15:39
***


دمپایی کنار دیوارو پام کردم خدمتکار به سمت رختکن اشاره کرد و اهسته درو بست.



خوبه رفت . .



داخل رختکن شدن لباسام و یکی پس از دیگری دراوردم انداختم تو یه سبد گنده
انگار خونه خالمه!
از بریدگی دراومدم به سمت دیگه حمام حرکت کردم.



تمام مدت که لباسام و از توتنم خارج میکردم به یه چیز فکر میکردم!



به یه باور خیلی بزرگ رسیدم. . .دستم و رو پهلوم گذاشتم به دورو ورم با دقت نگاه کردم با خودم زمزمه کردم:



-واقعا ماام داریم زندگی میکنیم؟



- به ماام میگن ادم؟



-مردم چه زندگی دارن. . یکی اون بیرون از گرسنگی میمیره اینا حمامشون اندازه کل خونه ماست خداروشکر خونه شهرستانمون درندشت بود ولی ترکیه لونه سوسکه.



حالا زندگی ما خوبه. . .ای داریم میگذرونیم و سر گرسنه رو زمین نذاشتیم



یه جوری شده بودم حسرت اینا رو نمیکشیدم. . ولی خب واقعا انصاف این نبود، رسم زندگی یه چیزه دیگه.



با خارج شدن از اونجا یه قسمت دیگه رو دیدم



اوه تازه اون رختکن بود



یکمی جلوتر کف زمین چند تا پله میخورد به سمت پایین یه وان خیلی گنده پر از گل و یه مایع خوش بو داخلش بود.
به اینه تمام قد نگاه کردم به سمش رفتم با دست بخارش و گرفتم شروع کردم به شمردن سم چند تا جای خراش سطحی بود بالای ابروم عمیق تر بود زخم بازوم خون مرده شده بود پهلومم کبود کبود بود
-خوبه والا یکی دیگه رو زدن من داغون شدم
شونه ای بالا انداختم بی خیال آینه شدم




برگشتم سمت وان به گل یاسی نگاه کردم لبخند زدم رنگ آب و به کل تعقیر داده بود، به رنگ صورتی خوش رنگ.



درست سمت راست وان یه حمام شیشه ای بود با دوش و دم و دستگاه



موندم سردوراهی



با درموندگی گفتم :حالا من کجا دوش بگیرم؟



هنوزحرفم به کل از حلقم نزده بود بیرون یکی چند تقه به در زد



با هول و ولا گفتم:کیه . . .چی شده؟ یعنی بله؟



سرم و تکون دادم. . همیشه گند میزنم



از اون ور در،همون خدمتکاره بدونه اینکه درو باز کنه گفت: خانوم لباساتنو اویزون کردم تو کمد. . تا تشریف بیارین میدم خدمتتون.



گزارش روزانه باید بدی حالا؟!



خدمتکار -حوله حمامم داخل رختکن هست هروقت خواستین دربیایین زنگ کنار روشویی رو بزنین بنده براتون میارم.



به جایی که گفته بود نگاه کردم درست کمی اون ورتر از دوش اب بود نزدیک روشویی



دوباره با یه مکث خیلی کوتاه شروع به صحبت کردن کرد



الانم اگه میخواین از حمام ایستاده استفاده کنین بیام اب و براتون باز کنم.



حمام ایستاده دیگه چیه؟ ها اینو میگه. . .وا مگه چلاقم؟



با صدای بلندی که تو حمام دران دشت انعکاس خوبی پیدا میکرد بلند گفتم:نه خیلی ممنون خودم ترتیبش و میدم. . . . تو یه وقت نیای تو ؟!



-اگه اجازه بدید خودم انجام بدم اقا دستور فرمودن. .!



با خودم گفتم :حتما تایمازو میگه.






ادامه دارد..........








می دانی از هم دوریم...روز به روز دورتر می شویم...تقصیر من و تو نیست...جبر زمانه است
اما دلم می خواهد سال ها بعد این را بگویی...
" یک نفر هر روز
در میان خاطراتم قدم می زند.
سال هاست که از من دور است.خیلی دور...
اما هرگز فراموشش نخواهم کرد،
اولین معلم درسِ دلدادگیم را! "

della.nik
1391,11,11, ساعت : 16:11
***


همین طور که چرک و چیله روی بدنم دست میکشیدم دوباره با همون تن صدا ولی بلندترگفتم:نه نیازی نیست اقا رو ول کن .. والا دستور کیلو چنده؟



از پشت در با صدای اروم و ظریفی گفت:ولی خانوم این وظیفه منه. . .



ای بابا عجب سیریشه ها نمیزاره کارم و بکنم.



وقتی یکی سیرش میشد عصبی میشدم با صدای بلندی رو بهش گفتم:ول کن دیگه نمیخوام.



با گفتن اینجا ایستادم اگه کمکی خواستین صدام کنین حرفی نزد.
آآ الی بد حرف زدیاااا گناه داشت
بیخیال چه کنم گیر داده بود




با بی تفاوتی دمپایی هام و هر کدوم و به سمتی پرت کردم با چند قدم به داخل وان رفتم



خودم و به گرمای دلپذیر وان سپردم



دراز کشیدم پاهام و دادم بالا احساس ارامش دلپذیری پیدا کردم برای چند دقیقه چشمامو بستم تا گردن زیر اب رفتم شروع کردم به بو کشیدن توی وان تعداد کمی گل که روی سطح اب شناور بود و با دست جمع کردم یه دسته ده تایی درست کردم به سمت بینیم نزدیک کردم بو کشیدم بوی خاصی نمیادحتما این مایعه باعثشه ولی از نظر من بوی زندگی میاد .



گل هارو بالای وان سمت چپم گذاشتم



بیشتر توی اب فرو رفت انقدر رفتم که سرم کاملا توی اب قرار گرفتو پاهام از اون ور زد بیرون ..اول حس خیلی باحالی داشت ولی بعد نفس کم اوردم با شدت خودم و کشیدم بالا به نفس عمیقی کشیدم با اضطراب ناشی از کم بود اکسیژن گفتم: خفه شدنم بد چیزه ها



به بالای وان نگاه کردم با صدای بلندی گفتم:این که دوش ندار. . .



خدمتکار-خانوم اتفاقی افتاده؟



از ترس اینکه نیاد تو بلند گفتم :نه نه با خودم بودم
الان میگه دیوانه اس.



شونه ام و انداختم بالا و برای رفع ابهام گفتم:

با تو کاری ندارم.



از پله های وان دراومد خواستم به سمت حمام شیشه ای برم



پام به خاطر اون مایع صورتی رنگ به شدت لیز شده بود



قدم اول نه دوم گذاشتنی. . .



پام در رفت .. خودم و وسط اسمون و زمین دیدم ،سریع چشمام و با دست پوشوندم



به طرز وحشتناکی پام رفت بالا با کمر خوردم زمین اخ ام دراومد.
نفسم بند اومد دستم و رو قفسه سینه ام گذاشتم اروم نفس کشیدم
کمرم ناجور تیر میکشید اشک تو چشمام جمع شد
خواستم بلند شم توان همچین کاری تو خودم ندیدم با صدای ارومی شروع کردم به ناله
صدام و بالا بردم خدمتکار و صدا زدم
-نه انگار نه انگار دو دقیقه پیش سیریش شده بود الان رفته الواتی
پاهام و جمع کردم باید یه وری برمیگشتم بدون اینکه به کمرم فشار بیاد بلند شم
کمی که به راست متمایل شدم دردم بیشتر شد گوشه لبم و گاز گرفتم اروم زمزمه کردم: دست و پاچلفتی
همین طوری بی هدف رو زمین سرد داز کشید هر از گاهی اب وان و رو بدنم میریختم یخ نکنم ناامید از اومدن خدمتکار صبر کردم دردش اروم بشه




صدای کوبیده شدن در منو از جا پروند دوباره درد پیچید تو کمرم




توجهی نکردم . . .یعنی نمیتونستم بکنم کمرم به طرز وحشتناک تیر میکشید و قفسه سینه امم درد میکرد حس ادمی داشتم که چند ساعتی آب نخورده و دویده
صدای تایماز و تشخیص دادم حرفی نزدم نپره تو بی حیثیت شم
تایماز یکی و به باد فحش گرفته بود دری وری میگفت
عربده بلندی کشید چیزی گفت که تشخیص ندادم









ادامه دارد.............










از عـــشــق زیــاد شــنـیـدم




امـــا طــعـم عـشق را زمــانی چـشـیـدم کـه در




چـشـمـان " او "








اشــکـــ هـایـی را دیـــدم کـه بــرای پـاکـــ شــدن ،




بـه جــز دســتـان " مـــن " بــه هـیـچ دســتـی اعــتـمــاد نـکـــرد . . .

della.nik
1391,11,11, ساعت : 16:46
***



از بیرون صداهای درهم برهم میومد یکی ..یکی دیگه رو صدا میزد.



داشتم داغون میشدم خواستم تو جام بشینم نتونستم دستم و گرفتم به شیشه هنوز صدا از بیرون میومد تا صدای نارین و تشخیص دادم سریع گفتم :وای نارین نمیتونم پاشم.



از بیرون صداش اومد با صدای پریشونی گفت:چی شده الی این در چرا باز نمیشه ؟چرا جواب بچه ها رو ندادی؟ حالت خوبه جاییت نشکسته؟ چرا حرف نمیزنی؟ ببینم خون ازت نمیره. . .با مشت به در زد و گفت:الی جون مادرت حرف بزن، داری نگرانم میکنی الی؟!



-نارین امون بده یه بند سوال میکنی بزار اول ببینم چرا این در باز نمیشه



تایماز-اشرف تو مگه اینجا نبودی؟ درو چرا قفل کرده؟



-اقا من نمیدونم نبسته بودن نمیدونم چی شده!



دستگیری درهی بالا پایین میشد صدای منم درنمیومد بگم خوبم نفسم خیلی سنگین بود این وسط در چه مشکل داشت نمیدونم ،من قفلش نکرده بودم اشرف راست میگفت



تو جام کمی نیم خیز شدم درد سینم اروم شد اوناام به جای باز کردن داشتن کل کل میکردن صدای بغض کردن نارین و از این فاصله تشخیص دادم باید چیزی میگفتم. .



درد امونم و برید دوبار دراز کشیدم سرم و گذاشتم رو زمین با صدای ضعیفی به بحثشون خاتمه دادم و گفتم:من خوبم نفسم بالا نمیومد



خیالشون راحت شد و با پیچ گوشی به جون در افتادن




پشتم به سمت دربود ندیدم کی وارد شد با این حال خطاب به نارین گفتم:



نارین اول حوله بده لباس ندارم لختم



تایمازبا لودگی خواص خودش که صداش به خوبی شنیده میشد گفت:نه پس میخواستی تو حمام با لباس باشی
نارین- خفه شو تایماز چرا مراقبش نبودی..؟
تایماز- خفه رو بابات بشه تو مجلس تز بی خود میده درضمن انتظار داشتی باهاش راه بوفتم برم حمام کیسه بکشمش..؟
لبم و گاز گرفتم
نارین- من همچین حرفی زدم..؟
تایماز- من همچین برداشتی کردم
نارین - تو بی خود کردی چرا در خراب بهش انداختی
تایماز کمی ساکت شد گفت : درست حرف بزن نارین با پشت درست همچین میزنمت یادت بره من چه نسبتی باهات دارم
مشتی به در زد ترسیدم چرخیدم سمت در با صدای غیر قابل کنترلی گفت: در خراب انداختم ؟..مگه سازنده اش منم..؟ چه میدونستم گیر میکنه
دوستت دست و پا چلوفتی به من ربطی نداره
نارین دیگه چیزی نگفت
در با صدای بدی باز شد




ترسیدم مبادا اون اومده باشه تو دستمو گذاشتم رو سینه ام بعد یادم افتاد کل و هم بی لباسمم هول کردم نمیدونستم کجا رو بگیرم سرم و چرخوندم غیر از نارین کس دیگه ای نبود



نارین پرید پیشم حوله رو انداخت روم با چشمام ازش تشکر کردم



اومد زیر بازوم و بگیره بلند کنه نتونست منم مرتب اه اوه میکردم، دلش نمیومد با باز شدن در بخار حموم از بین رفته بود سرما به داخل میومد تن منم حسابی خیس بود با زدن سرما بیشتر سردم میشد داشتم میلرزیدم.



نارین با گفتم: اینجوری نمیشه. . . منو به حال خودم رها کرد و رفت.



صدای قدم های چند نفر میومد نکنه رفته لشکر اورده مگه من چند کیلوام نمیتونه بلندم کنه ؟



سرم و چرخوندم سه نفر بدون در نظر گرفتن نارین بود حالا خدا رو شکر شعورش رسید زن اورد



همشون خم شدن کمک کردن پاشم به سمت در در حرکت بود که تایماز عین چغندر جلومون سبز شد



تا دودقیقه پیش نفسم نمیکشید حالا عین عجل معلق ظاهر شده



دست به سینه جلومون بود یه مانع به بیرون رفتن محسوب میشد



تایماز -واستین ببینم . . . چشماش و ریز کرد رو به من ادامه داد:تو خودت و شستی داره میای بیرون؟



قبل از اینکه حرفی بزنم به خودم نگاه کردم



جای از بدنم به جز رون پام و سرشون هام جایی از بدنم بیرون نبود.



البته این بنده خداام اصلا نگاه نمیکرد باید اینو ضمیمه کرد از صدقه سر دوست دخترای رنگیشه



نارین با غیظ گفت:الان وقت این حرفا نیست. . برو کنار بزار بزارنش رو تخت نمیبینی درد داره؟



تایماز دستشو گرفت به دیوار و گفت:بس که دست و پا چلوفتی معلوم نیست اون تو چه غلطی میکرد. ،پس چرا من نمیوفتم؟



چینی به بینیم انداختم با خودم گفتم:اینو راست میگه



بعد یه مکث سرش و عینهو یابو داد بالا و گفت:نچ نشد. . نارین خانوم نمیزارم قبل از اینکه تمیز بشه، پاشو از اونجا بزاره بیرون الان کثیفه با اومدنش بیرون باعث کثیف شدن اتاقم میشه، تازه الان شماهاهم بهش دست زدین زمین ام که میکروب همتون باید دوش بگیرن.



با تعجب نگاش میکردم من افتاده بودم زمین به این بدبختااا چه؟



با این فکر که این عقده ای نمیزاره ازاین در تا تمیز شدن رد شیم بیام بیرون اینجا تا دو دقیقه دیگه حمام زنونه میشه با صدای بلند زدم زیر خنده. . .



همشون با تعجب منو نگاه میکردن



تایمازیه نگاه کوتاه به من انداخت و بی رودرباسی گفت: مغزشم از بچگی تعطیله
دستشو اورد بالا چهار انگشتش و به جلو و عقب تکون داد اشاره میکرد بریم تو خودشم شخصا زحمت بستن در کشید.



تا اومدم تو حمام نارین خواست پس گردنی بزنه که جلوشو گرفتم وبا نگاه مظلومی گفتم: خنگه من الان ستون فقراتم اسیب دیدس میخوای بزنی؟



نارین چشماشو لوچ کرد گفت-نه مگه دلم میاد.



نیشم و باز کردم خندیدم ، اونم همراهیم کرد



با صدای بلند رو به اون سه تا گفت: اول برین یه صندلی برای این چلاق گردن شکسته بیارین بتمرکه روش



بعدم لباساتنو در بیارین میخوای اواز بخونیم بزن و برقص راه بندازیم ، همدیگرو کیسه بکشیم.



از هفت دولت ازاد روی صندلی که زحمت کشیده بودن اوردن نشستم با گفتن مرسی به نارین که با بیخیالی لباساشو درمیاورد نگاه کردم.



تا نگاه ما چهار نفر دید گفت: نه نشد شماها منو دید بزنین من نه ؟!



بعد انگار ادای کسی و دربیاره غبغبشو دادجلو انگشت اشارشو اورد بالا جلوی ما تکون داد و گفت: حالا لباساتن و دربیارید این یه دستوره بعد قاه قاه شروع به خندیدن کرد.



دلم واسه خل بازی هاش تنگ شده بود
با کیسه زدین تو سر و کله هم منو و نارین از ته دل جیغ میکشیدیم و سربه سر بدبختا میذاشتیم
خدمتکارا با کارای ما به وجد میومدن اروم میخندیدن، یه فضای شاد باحال درست کرده بودیم کلی اب بازی کرد و دوش گرفتین چند باریم صدای عصبی تایماز که سعی به خفه کردن ما رو داشت شنیدیم



خدمتکارای بدبخت از ترسشون بلند نمی خندیدن با عربده اقا خندشونو میخوردن ولی منو نارین بی دغدغه قهقه میزدیم و تو سرو کله هم میکوبیدیم



اون روز بعد صرف شام والبته دراوردن ته توی این که اون اقا خوش تیب بد اخلاقه کسی نیست جز دوست پسر نارین و البته فامیلشون که قبل از گروگان گیری میخواست معرفی کنه به سمت خونه رفتین.





با دیدن ایتای پینار کلی ذوق کردم و تو بغلشون فرو رفتم .



برای اولین بار تو زندیگیم پینار از دلتنگی خله وجود من حرف میزد




درسته شروع خوبه ولی من که گول نمیخورم میدونم از فردا همون پیناره



تو اتاق خودم برای مامان جا انداختم مامان درمورد الهام بچه ناناسش کلی تعریف کرد تصمیم جدی گرفتم برای دیدنش هم شده یه روز برم و برگردم، حتما یه سری باید بهشون بزنم



بعد مدت ها به یه خواب عمیق و بی دغدغه به دور از شلوغی تشنج رفتم وو خدا رو شکر کردم که فردا روز تعطیله میتونم تا لنگ ظهر بخوابم











ادامه دارد..........












مــرا http://gazo.emoji7.jp/img/052mi_737120/%E9%A1%94%E6%96%87%E5%AD%97_m.gifدختـــرخ نـــومhttp://gazo.emoji7.jp/img/052mi_737120/%E9%A1%94%E6%96%87%E5%AD%97_m.gif مے نـامــند

غرورے دارم

كـه براے تنها نبودن ، لـه نمـﮯ شود

احساسـﮯ دارم

كـه با منطق ِ گدايان نمـﮯ سازد

قلبــﮯ دارم

كـه هنوز تیزے خنجر نامردے را نخوردهـ استـــ

و زيـبايــﮯ هايـﮯ دارم

كـه حراج چشم هاے بيگانـه نخواهد شد!

اينگونه است مشق شب هاي دختـــرانه من...

della.nik
1391,11,16, ساعت : 11:12
***



مامان یک هفته خونه مون بود نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنیم خودش کارها رو مثل یه کدبانو انجام میداد.
سه تامون لنگمون مینداختیم رو هم کیف میکردیم، این مدت خیلی بهش عادت کرده بودیم مخصوصا ایتای و پینار، رفتار پینارم خیلی بهتر از قبل بود البته خودم میدوم به خاطر وجود مامانمه این مارموکل هفت رنگ و من میشناسم
تو راه ترمینال بودیم وقت برگشت مامان رسیده بود خیلی غصه دار بودم فرجه ای که بابا به مامان داره بود تموم شده بود. ،یه یک ساعتی میشه تو ترفیک وقت ظهر اتوبان گیر کردیم جدیدن خیلی شلوغ شده



ملت گواهی نامه میگیرن میریزن تو خیابونا وسیله نقیله عمومی و برای چی گذاشتن؟



تو حال خودمم هر کاری میکنم بتونم دو کلوم با مامان حرف بزنم نمیشه بغض بجوری به دلم چنگ میزنه...



بهش نگاه کردن مثل همیشه اروم و تودار سرش و به شیشه چسبونده بود با سنگینی نگاهم به سمتم چرخیدو لبخند زد



به روش خندیدم ... خنده که اصلا شبیه خندهام نبود خودشم خوب فهمید.



بی اراده دستای چروک و سفیدش و تو دست گرفتم به سمت لبم نزدیک کردم بوسه نرم و ملایم بهش زد یه نفس عمیق کشیدو منو به خودش نزدیک کرد سفت بغلم کرد دستای پر مهرش و به سرم میکشید و موهام و میبوسید.



میدونستم بره دلم براش یه ذره میشه دلم برای بوی عطرتنش تنگ میشه، با رفتنش دوباره تنها و بی کس میشم مثل همیشه،از تو بغلش در اومدم خیره نگاهش کردم
دیگه به مقصد نزدیک تر شده بودم دستم و تو کیفم کردم پول راننده رو حساب کردم بعد چند دقیقه با یه چمدون و یه بلیت تو دستم روبه روی بهترین و دوستاشتنی ترین کسم زندگیم بودم سختم بود به این زودی ازش جدا بشم.




نگاهی به تک تک اعضای صورت کردم، نفس عمیق کشیدم بوی تنش و با لذت بلعیدم چشمام و تا اخرین حد باز کردم تا از ریزش اشک جلو گیری کنم.



بی حرف و بی حرکت ایستاده بود



خم شدم چمدون و برداشتم به کمک راننده سپردم دوباره برگشتم بلیت و دادم دستش و پریدم تو بغلش سرو صورتش و ماچ کردم.



خودش وازم جدا کردو گفت:الهه خیسم کردی چته دخترم قرار نیست دیگه همو نبینیم!



راست میگفت همیشه حق با مامانم بود همیشه...



با اعتراض راننده ،مامان اشکش و با دستمال خشک کرد موهام و پشت گوشم زد ، به سمت پله های اتوبوس رفت دراخرین لحظه برگشت و گفت:من منتظرتم برای عید خونه باشی ..



یادت باشه الهه ی من تا روز اول عید...مکث نسبتا بلندی کردم



سرم و براش به معنای اره تکون دادم با خیال که راحت شد ،به سمت بالا حرکت کردو رو صندلیش جا گرفت باهام بای بای کرد و از اتوبوس فاصله گرفتم.



سریع به حرکت در اومد، تا دور شدن کامل اونجا واستادم انقدر که با بوق اتوبوسی یه متر پریدم بالا با شوک به سمت در خروجی حرکت کردم .
سریع سوار تاکسی شدم ادرس خونه رو دادم حالم اصلا خوب نبود رو صندلی عقب دراز کشیدم چشمام و بستم.



با خودم زمزمه کردم با امید فردای بهتر...



با تکون های شدیدی از خواب پاشدم این دیگه کی بود اسکل مگه نمیبینه من خوابم؟



با غضب به دستو که هنوز درحال تکون دادنم بود چرخیدیم.



راننده بدبخت بخت برگشته کپ کردو با من و من گفت:خانوم رسیدیم



خندم گرفت بنده خدا ترسید



بلند شدم نشستم با دقت به بیرون از ماشین نگاه کردم من اینجا چی کار میکنم ؟چه زود رسیدیم...



مردی که جلو نشسته بود و مثلا حکم راننده رو داشت از شانس بدش به تور من افتاده بود دستشو با تعجب و تردید جلوم تکون داد تا منو از هپروت در بیاره.



بهش که نگاه کردم پی به موقعیت ام بردم سریع دستم و کردم تو کیفم و پول و حساب کردم و مرتب عرض خواهی میکردم.



بازم تعجب تو نگاش دیدم



از ماشین پریدم پایین اونم گازش و گرفت رفت



به خیابون نگاه کردم اه بلندی کشیدم از سرکوچه به سمت خونه راه افتادم.
مردک حداقل جلو در پیاده نکرد یه عالمه ام پول مفت گرفت









ادامه دارد.....








این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد...♥

della.nik
1391,11,21, ساعت : 19:01
***


تمام روز بی حوصله زل زده بودم به تلویزیون، اگه بگم نفهمیدم چه برنامه ای ازش پخش میشد باور نمیکنید.


با غرغر ها ایتای سرم و چرخوندم سمت آشپز خونه،داشت به سمت گوشیم که برای بار صدم زنگ میزد میرفت.



نمیدونم طرف کی بود حتی حس جواب دادن اونم نداشتم دوباره سرم و به حالت قبل چرخوندم.



گوشی و برداشت اومد سمتم گوشی و گرفت جلوی صورتم و چد بار تکون داد وقتی دید هیچ عکس العملی از خودم نشون نمیدم گفت:



ایتای-این گوشیه وامونده خودشو کشت... بیا ببین کیه!



شونه ای بالا انداختمو گفتم: ولم کن ایتای حال ندارم خودت جواب بده!



همین طور که با ایتای حرف میزدم پشتم و به ایتای کردم پام و گذاشتم رو کاناپه رویش دراز کشیدم و این بار به ترک های دیوار زل زدم
مفید تر زل زدن به تی وی بود حداقل چشم درد نمیگرفتم




ایتای پوووفی کرد و دکمه اتصال زد و چشبوند به گوشش



-بله بفرمایید...بله خودم حال شما خوبه ؟ بله ای میگذره ،همین جاست. . یعنی این دوروراست



نمیدونم حتما نشنیده منم داشتم میرفتم اشپز خونه دیدم چراغش روشن خاموش میشه.



اجازه بدید پیداش کنم بهش میگم زنگ بزنه...نه نه چه اتفاقی شما خودت و نگران نکن حالش از منو تو بهتره...گفتم چشم خبرش میکنم.. میگم طوریش نیست دیگه کاری نداری؟؟؟



ایتای حسابی جوش اورده بود حدس میزدم سیریش خان باشه فقط اونه که اینجوری پیله میکنه پدر و جد اباد طرف و میاره جلو چشمش... خنده ی ریزی کردم و سرم و تکون دادم



، دادم دوباره به دیوار زل زدم



مکالمه ایتای با قاطی کردنش تموم شد بعد تموم شدنش حرفی نزد ،باعث تعجب بیش از حدم شد.



تا سرم و گرفتم بالا بهش نگاه کردم به عادت همیشه یکی محکم زد رو پیشونیم



بی حرف پیشونیم و مالش دادم با اخم زل زدم بهش ،دید ساکتم و هیچی نمیگم ابروهاشو انداخت بالا وگفت:مردم دوست دارن توام دوست داری ...من نمیدونم این عتیقه چرا اومده افتاده دنبال تو؟!



یکی نیست بهش بگه بالاسر این قبری که داری زار میزنی میت توش سقت نشده




اخم جای خودشو به یه لبخند کت و پهن دادو با خنده گفتم: ببینم این مثل رو از من یاد گرفتی ؟؟؟



تو همون حال سرش و تکون داد



از جام پاشدم نشستم دستم و دور پام حلقه کردم گفتم:من غلط کردم مثل به این نازنینیو این جوری بیان کردم...



لبو لوچشو واسم کجو کوله کرد و گفت:اون صددر صد



-منظور جنابالی این قبری که بالاش نشستی گریه میکنی ...مرده توش نیسته!



با بی خیالی دستشو رو هوا تکون داد و گفت:حالا چه فرقی میکنه هر زهر ماری منم همینو گفتم



محکم زدم تو دستش و گفتم :بیخود عین ادم بگو.




دستشو کشید رو اون دستشو گفت: باز تو وحشی شدی؟ کبود شد ..خب کردم



زبونش و برام دراورد



قبل از ورود به اشپز خونه گوشیم و به سمتم پرت کرد



از جام پریدم عین فشنگ پریدم گرفتمش منتها وسط موفقیعت با دهن خوردم زمین



ایتای شروع به خندیدن کردو گفت:حقته تا تو باشی منو نزنی دختره جلف



همین طور دراز کشیده گفتم:چه ربطی داشت؟



رفت تو اشپزخونه اما سوالم و بی جواب نذاشت خیلی سریع گفت:حتما داشته که گفتم.



حالا پاشو به جای وراجی وقت منو تلف کردن به آراز بخت برگشته بزنگ که خفم کرد



با گفتن باشه به سمت اتاق حرکت کردم
نارین -هووی کجا..؟
بی حال نگاهش کردم
- میرم دوش بگیرم
خندید و گفت : دوشه اتاقت خراب نیست نمیخواد بگیری
سرم و تکون دادم گفتم : مسخره







ادامه دارد...........










همه گفتند:"او"که رفت زندگی کن

ولی.....کسی درک نکرد که "او"

خود زندگی ام بود...

della.nik
1391,11,21, ساعت : 19:28
***






بعد یه دوش سر حال اومدن همین طور که موهام و خشک میکردم دنبال دمپاییم دور تا دور اتاق و نگاه میکردم گوشیم و از رو تخت برداشتم، تا برداشتم



آراز داشت زنگ میزد . . .پوفی کردم کلافه گفتم:بله بفرمایید؟!



اراز – این همه مدت دارم زنگ میزنم تازه میگی؟بله بفرمایید؟



-بی خیال حوصله ندارم حرفتو بزن..



اراز-اول بگو کجا بودی؟؟؟



با خشم گفتم:به تو ربطی نداره ...با کمی مکث این دفعه اروم تر گفتم :حالا سوال بعدی. .



صدای نفس های عصبیش اومد، خیلی اروم اما با لحن تند که سعی برکنترلش داشت گفت:



الی من نگرانت بودم با جواب ندادنت عصبی شدم،باید منو ببخشی.



با لحن غضبناکی گفتم: باید؟!



خودمم میدونم دنبال بهانه بودم تا سر یکی خالی کنم



خیلی سریع گفت: نه نه منظورم این نبود یعنی چیز بود...ای بابا الی ول کن این حرفارو زنگ زدم یاد اوردی کنم



دستی به موهای خیسم کشیدم و دستم و به کمر زدم گفتم:یاداوردی...چه یاداوری ؟!جریان چیه؟



این دفعه با خیال راحتی گفت:یعنی یادت رفته؟؟؟یه ماه پیش چه قراری داشتیم؟



با کلافگی گفتم:چه قراری؟؟ من یادم نمیاد بهت قولی داشته باشم ببین اراز من حال...



وسط حرفم پرید وگفت:تو اصلا نمیزاری من توضیح بدم...این بار من وسط حرفش پریدم گفتم:خیله خب بگو ولی سریع باید لباس بپوشم



با کنجکاوی پرسید:لباس بپوشی؟؟



خودم و انداختم روی تخت و گفتم تازه از حمام دراومدم



با خنده گفت:ای جانم عزیزم سرما میخوای خوشگلم برو لباس بپوش بعدا زنگ میزنم.



اصلا حوصله نداشتم دوباره صداش و بشنوم خیلی سریع گفتم:نه الان بگو بعد میپوشم



آراز-اخه نازنینم سرما میخوریاااااا



-نمیخورم بگو منتظرم. .



آراز-جریان مهمونی که دعوتم کرده بود به عنوان همراه همراهش برم بیان کرد تازه دوزاریم افتاد چه خبر شده مثل این خنکا باید همیشه گیج بازی بیارم.
دست تو موهام کردم ملیح خندیدم




بعد تموم شدن حرفاش درمورد اینکه یه روز با هم بریم خرید و این حرفا خیلی سریع گفتم :قراره با یکی از دوستای صمیمیم برم



خیلی ناراحت شد خواستم از دلش دربیارم بالاخره داشت دعوتم میکرد برای همین گفتم:میخوام یه لباس شیک مجلسی بگیرم بعدا نشونت بدن سورپراز بشی



منو از این جفنگ بازیاااا بعیده واقعا



کلی ذوق کرد و گفت:چه عالی الی پس پنجشنبه نزدیک ساعت 8:30 ، میام دنبالت



با گفتم :باشه تلفنو قطع کرد با استرس به سمت کمد لباسام حرکت کردم
بلوز شلوار سبز خونگیم و پوشیدم رفتم بیرون
اتی و به اسم صدا کرد بلند گفت آشپزخونه ام
دستمو تکون دادم رفتم اونجا گفتم: اتی فکر کنم بخوای شوهر کنی از صب تا شب از شب تا صب توآشپز خونه باید جلون بدی بابا چه خبره این تویی
اخم کرد خواست کوجه ای که تو دستش بود پرت کنه سمتم سریع داد زدم: وویی غلط کردم ناری تازه حمام بودم
با همون اخم گفت : بیا بشین
مثل بچه های خوب کنارش نشتم سرش و انداخت پایین گوجه رو خورد کرد یهو سرش و گرفت بالا داد زد: ای کارت بخوره تو شکمت هی
خندیدم گفتم: ناری شبیه فاطمه خانوم گفتی
متقابلا خندید گفت : لحنش شبیه بود نه
سرم و تکون دادم سعی کردم نخندم ولی نمیشد
از جاش پاشد دستشو به کمر زد شکمش و داد جلو گفت : دختـــرته خیر ندیده دربه در چرا ازدواج نمیکنی بری گم شی من یه نفس راحت بکشم خسته شدم بس شستم پختم ریختم جلو شکم بی درو پیکرت
محکم به صندلی تکیه دادم ستون فقراتم خورد به صندلی دادم دراودم این باعث نشد از خنده دست بردارم
یهو اتی ماتش برد
-وای اتی خدا خفت نکنه خیلی خوب ادای فاطی دهن گشاد و در میاری بازم بگو
اتی برای اینکه منو متوجه کنه گفت: سلام فطمه خانوم
چرخیدم سمت در آشپزخونه تا فاطمه خانوم و دیدم پشت سرش پینار بلند تر زدم زیر خنده همون ژستو که اتی گرفته بود واستاده بود
اتی- زهر مار الی پاش و نون و ازشون بگیر
از جام پاشدم سرم و انداختم پایین بالاخره به حرف اومد گفت: چشمم روشن چشمم روشن کارتون به جای رسیده ادای منو درمیارید..؟
نون و از دستش کشیدم ول نکرد
خودشو تکون داد گفت:ای کارت بخوره تو شکمتون هی من نون بخرم شماها بلومبونید..؟
این بار سه تایمون خندیدم برای رفع و رجوع گفتم: فاطمه خانوم شما بزرگ ما هستید ما ادای شمارو در نمیاریم ما یکی دیگه رو میگفتم اصلا مگه شما ادا دارید..؟
با شک بهم نگاه کرد گفت: دروغ که نمیگی..؟
سر وبردم بالا
فاطمه خانوم -خیله خب بیا اینارو بگیر
نون مچاله شده رو ازش گرفتم تشکر کردم عقب گرد کرد بدون خدافظی رفت بیرون درو کوبید
ایتای بالاخره گوجه داغونش و پرت کرد سمت پینار و گفت : درد گرفته حنداق گرفته این ولوه رو واسه چی دنبال خودت راه انداختی..؟
پینار کلاسورش و کوبید رو اپن و گفت : ایتای بعضی وقتا غیر قابل تحمل میشی ببین لباس نازنیمم و چی کار کردی
ایتای با اخم گفت : خوب کردم
بلند تر داد زد :جــــواب منو بده این اینجا چه غلطی میکرد
پینار ایشی گفت راشو کشید رفت بلند گفت: خودش اومد
-ول کن بابا چه فرقی میکنه
ایتای رفت سر غذا واستاد گفت: ترسیدم جان تو
-منم همین طور ولی اگر پرتمون میکرد بیرون می ارزید یه عالمه خندیدیم
ایتای سرش و تکون داد گفت : اره خیلی
پینار با یه سال لباس اومد جلوی آشپزخونه گفت : چند روزی میرم خونه حوصله هیچ کدومتون و ندارم دنبالم نیاید میخوام راحت باشم
بی تفاوت گفتم: با همین لباس های تنت میری...؟
پینار اخم کرد گفت: خوبه حداقل معرفتت از اون بیشتر بود
ساک و برداشت رفت بیرون و سرک کشیدم رو به ایتای گفتم: رفتاا هوی کجایی تو..؟
ایتای- رفت که رفت بزار یکمی ادم بشه خودش برمیگرده
خندیدم گفتم: مگه زنته..؟
ایتای خندید گفت : چه میدونم
-او مشکوک بر انگیز شد
ایتای ملاقه رو انداخت تو سینک با خنده گفت : تو خیلی باحال گفتی نزدیک بود بزنم زیر خنده پتی عصبی تر بشه
ول و شدم رو صندلی گفتم: از دهنم پرید.
اتیای- تازه میگه دنبالم نیاید ..حوصلتون و ندارم
سرم و تکون دادم
ایتای کنارم لم داد گفت: ولش آراز چی گفت








ادامه دارد..........









آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند
همدیگر را می کشند
لذت می برند
دود می کنند
تمام می کنند
و بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگر !

della.nik
1391,11,21, ساعت : 19:32
***






روزهای پاییزی و سرد از هم میگذشت من در آرزوی رفتن به مهمونی از ما بهترین روز شماری میکردم از ذوق و شوق زیاد روز چهارشنبه با نارین به سمت یکی از مرکز خریدای خوشگل ترکیه که تا حالا کشف اش نکرده بودم رفتیم


نارین خیلی خوشحال بود مدام ذوق زده به من نگاه میکرد این از من بدتر ندید پدید نمیدونم چه مرگش بود


زیادی از اومدم به هتل استانبول خوشحال به نظر میرسید دقیقا نتونستن این بچه رو با کودک درونش کشف کنم آدم کاراش و میبینه فکر میکنه از قشر ضعیف جامعه اس..






***





امروز پنجشنبه بود و من کاملا هنگ بودم مدام دور خودم میچرخیدم دلشوره ناشناختــه داشتم از صبح رستوران نرفتم تا راحت اماده شم نارین بهم پیشنهاد داده بود برم خونشون اماده شم اگه آراز دنبالم نمیومد حتما قبول میکردم چون حداقل اون از این جور مهمونی ها سر درمیاورو سرشته داشت اگه دیروز نبود نمیتونستم یه لباس مناسب بخرم


ایتای بهم قول کمک داده بود


پینار از اون روز به بد خونه نیومد بدجوری با من و ایتای قهر کرده بود



با دلهوره صبونه خورددم ،با کمی ول زدن و سرگرم کردن خودم و برعهده گرفتم یه ناهار جم و جور دونفری به سمت حمام راه افتادم


خیلی سری دوش گرفتم این سریعی که دارم میگم یعنی سه بار شامپو کردن مو و سابیدن بدنم خودم و بیشتر از معمول سابیدم نکن دختره کثیفه


با در زدن های ممتد ایتای حوله ام و پوشیدم اومدم بیرون ایتای درست کنار در واستاده بود مرتب انگشت های دستش و به حالتی عصبی میشکوند با تعجب بهش نگاه کردو گفتم:چی کار میکنی به جای اروم کردن من داری بهم استرس میدی


دستاش و سریع مش کرد گوشه حولمو رفت کشید سمت میز ارایشم نشوند رو صندلی با کلافگی گفت:استرس واسه چی؟ مگه میخوای چی کار کنی؟


غیر از اینه داری میری یه مهمونی که کمتر از مهمونی های سلطنتی نیست غیر از اینه میخوای با یه مش فیس و افاده ای طرف بشی قرار نیست کاری بکنی مهمونی دیگه مثل همه یکمی فرق دار



با ابرو های بالا رفته و چشمای درشت شده از اینه نگاش میکردم که گفت:ها چیه چرا اینجوری نگاه میکنی غیر اینه بیا به این بزن تو دهنم


داشت به برس اشاره میکرد که تقریبا تمام موهام و باهاش کند


روم و ازش گرفتم چرخیدم به پشت مستقیم نگاش کردم و گفتم:مگه من چیزی گفتم؟


با خنده گفت نه تورو خدا یه چیزم بگو ...دستشو گذاشت رو کتفم مجبورم کرد به حالت قبل بشینم


همین کارم کردم که دوباره شروع کرد به چرت و پرت گفتم


بعد شونه زدن موهام ، رفت تو اتاقش ساکت به رفت و آمد اش نگاه میکرد با یه عالمه وسایل برگشت خواستم پاشم خیلی سریع گفت: تو بشین خسته میشی


بلند شروع به خندیدن کرد و گفتم:وای ایتای مگه قراره تو بخش خدمه اونجا باشم برای شب نیرو داشته باشم


اونم خندید ، اومد وسایل و با وسواس چید رو میز و گفت:پشت کن ببینم..
ایتای- الی حواست باشه بلند نخندی ، لیدی وار راه برو ، از همه با متنت تشکر کن ..قرو فر بیا خودت و یه بچه لوس پول دار نشون بده.. همه رو از پایین به بالا نگاه کن خلاصه که هم رنگ جماعت شو فکر نکن چیزی حالیت نیست
با دهنی باز خیره نگاهش کردم
کوبید به شونه ام گفت: چه مرگته بپا سکته نکنی همین که گفتم
-وا مگه روانیم
جایی که زده بود و دست کشید گفت: الی یه وقت کبود نشه بده..!
-نه بابا بیخیال
ایتای- ساده نگیر دختر
-میخوام چه کنم ایتای مسخره بازیا چیه من همینم که هستم میدونی که نه تظاهر بلدم نه خوشم میاد بزار بهم بگن امل و عقب افتاده مگه اونا چشونه..؟
ایتای- حالا هر چی من بگم یه تفسیر ازش درمیاری خوددانی ولی همین هایی که گفتم حداقل نصفش و به کار بگیر بد نمیبینی









ادامه دارد.........








عاشق هر کی شدم


فکر میکردم تنهاست

فکر میکردم خوبه


فکر میکردم با ماست


کی از ادم عشق خواست


کی از ادم دل خواست


عاشق هر کی شدم


شارژ ایرانسل خواست

della.nik
1391,11,26, ساعت : 16:59
***


قبل از اینکه کارش و شروع کنه آینه رو پوشوند با تعجب بهش نگاه کردم ،با خنده گفت: اون جوری نگاه نکن بمیری ام نمیزارم خودت و ببینی که دقیقا چی کار میخوام بکنم... منم به نفع ام بود خفه خون بگیرم تا ریچارد بارم نکنه



همینجوری که داشت درمورد نوع برخود و طرز حرف زدن تو مهمونی ها میگفت از درد بیش از حد نمیتونستم تمرکز کنم ببینم چی میگه شونه به دست موهای بلند و نازنینم و بین دنده های شونه قرار میداد و میکشید تا صافشه



از فرط درد چشمام و بسته بودم نمیدونم چطوری شونه میزد ولی تا سرم و بلند میکرد با شونه میکوبید رو سرم ، منم دوباره سرم و با درد مینداختم پایین و لبام و به شدت به هم فشار میدادم تا جیغ بنفش نکشم




بی حرکت زیر دستش نشستم تا ناکام نشم , موهام فرق کج باز کرد چتری هایی که تا حدودی بلند شده بود و از سمت راست به سمت چپ صورتم ریخت با دقت موهام و دسته دسته کرد و یه قسمت هایی رو بالا میبرد و با گیره هایی که به دست من داده بود اون بالا جم میکرد ومحکم میکرد همین طور که دستی به کمر میکشید صاف شد و با لذت بهم خیره شد.
حال میکنه با خودش




بهش لبخند زدم که سریع اخم کرد و گفت: چیه بیریختک من میخندم دلیل نمیشه توام نیشت و باز کنی هر هر کنی



دستم و رو هوا تکون دادم و گفتم:به هوای خنده ی تو خندم گرفت



ایتای- من دلیل دارم واسه خندیدنم . . .به کمی مکث با دست به من اشاره کردو گفت:ولی تو کلا از از مخ تعطیلی الی خانوم...



بلند بلند شروع به خندیدن کرد
دلیل اش منو کشته مرده کرده




با پوزخند گفتم:یه رفیق درست حسابی داشتیم اینم روانی شد



حالا من بودم بلند میخندیدم و اون ماتش برد شونه رو برداشت بکوبه تو سرم ..ولی وسط کار نگه داشت با حرص گفت حیف الی حیف میخوای بری صفا و گرنه یه کله کدو برات رو سرت میکاشتم



با خشونت هلهم داد به پشتی صندلی چسبیدم



بدون اینکه بزاره نگاهی به موهام بندازم شروع کرد به ارایش صورتم مطمئن بودم نصف موهام ریخته شده بود دورم
کشف بزرگی بود باریکلا هوش




با یک ساعت ور رفتن با صورتم و گهگاهیم با خودش حرف زدن و خودش نظر پرسیدن کارش تموم کرد



کشید عقب یه لبخند رضایت بخش نثار صورتم کرد و چونم و گرفت تو دستش و چند بار به چت و راست چرخوندم با دقت بعضی جاها رو درست میکرد تمام مدت بی حرف زل زده بودم بهش، حرف نمیزدم واقعا خسته شده بودم من عادت نداشتم بی صدا یه گوشه بشینم



ایتای-ولی جون مادرت بیا دیگه موهات و چتری کوتاه نکن. . اینجوری بهتر میشی.



بی توجه به نظرش دادنش نفس و پر صدا فوت کردم و گفتم:اخیش داشتم میمردم خدارو شکر تموم شد نصفه جون شدم بس حرف نزدم



ایتای خنده سرخوشی کرد و گفت:مگه جلاد بالا سرت واسه بود این جوری میکنی؟



خنده ریزی کردم و گفتم:از جلادم بدتری. . ایتای موقع کارت همچین اخم کرده بودی گفتم حرف بزنم سرم و میزاری زیر گیوتین



ایتای- عجب ادمی هستی... دستش و گذاشت زیر بازم و از رو صندلی بلند کرد با یه حرکت پارچه ی روی آینه رو کنار زد دستش و گذشت دو طرف بازم ون هلم داد سمت آینه و گفت:اینا رو ول کن ببین ایتی چه کرده ، جون تو اگه درسم و ول کنم بیوفتم دنبال ارایشگری به یه سال نکشیده کارم میگیره



روبه روی اینه قرار گرفتم با دقت خودم و برناز کردم ایتای راست میگفت کارش حرف نداره



موهام وجمع باز کرده بود ،همین جوری که حدس زده بودم نصف موهام و فر کرده بودو بالا جمع کرده بود بقیه رو لخت به حال خودش ول کرده بود



ارایشم خیلی ملیح در عین حال زیبا بود زیاد عجق و جق نبود



با لبخند به خودم نگاه میکردم کلی خوشم اومدم رفتم سمت ایتای خواستم ببوسمش اجازه ندادو گفت:دیونه میدونی خوشم نمیاد یکی ماچم کنه برو اون ور. . .



بعد با خنده به سمت کمدم رفت و لباسو از تو کاور دراورد و داد دستم و گفت: زود باش بپوش دل تو دلم نیست ببینم تو اندامت چه طوری وای می استه تا الان تو خماری گذاشتیمون بدو الی منو به سمت رخ کن حمام هل داد خودشو پرت کرد رو تخت وکش و قوس به بدنش داد به من زل زد.



دمپایی های صورتیم و پام کردم رفتم تو رخ کن خیلی سریع حوله رو در اوردم لباس مجلسیم و تن کردم



با کمی مکث از رختکن در اومدم به سمت ایتای حرکت کردم ایتای از رو تخت پرید اومد سمتم کفشمام و برداشت و جلوم جفت کرد خواستم مانع بشم اجازه ندادو گفت:اوووه خانوم شما پرنسی شدی واسه خودت بیا ببین از قورباغه قو ساختم بیا... بدون اینکه اجازه بده کفشام و بپوشم منو به سمت اینه کشوند جلوی اینه دوباره قرار گرفتم و گفتم:ولی خودمون با این رنگ که تنمه بازم همون قورباغه ام با هم شروع به خندیدن کردیم



ولی واقعا زیبا شده بودم یه لباسه دلکته سبز کله غازی ماکسی بلند ، روی یکی از سینه هاش منجوق دوزی شده بود اون یکی ساده بود تا پایین با کفشای ستش



با وسواس دستی روش کشیدم که نگاهم به نارین افتاد هنوز از بهت درنیومه بود داشتم درسته قورتم میداد
چشمام و ریز کردم با لحن شیطونی گفتم : اتی قو ساز بپا واسه شام منو نوش جان نکنی
سرخوش خندید




یهو ساکت شد بی حرکت موند دستم و جلوی صورتش تکون دادم که دیدم انگار نه انگار بعد چند ثانیه به سمت در اتاق دوید به شدت بازش کرد و پرید بیرون با تعجب به کارش نگاه میکرد زیاد منتظرم نذاشت باز پرید تو اتاق تو دستش مثل یه جعبه جواهر بود تا بازش کرد چشمام چهار تا شد داشتم نگاه میکردم که خنده تلخی کردو گفت:مال مامانمه تنها دارایی که بعد فوتش تونستم نگه دارم بقیه چیزا حتی عکسا یه روز که اومدم خونه دیگه نبود اون زنیکه عفریته انداخته بود بیرون تو دلیل جدایی ما رو درست نمیدونستی بیشتر به خاطر همین زدم بیرون از اونه نکبتی که جای مامانم و یه عوضی پر کرده بود فرار کردم



با چشای اشکی بهم زل زد حسابی بغض کرده بودم اومد سمتم و سفت بغلم کرد بین گریه گفت :جون من گریه نکنیا ارایشت بهم میریزه. . حال ندارم دوباره با وسواس درستش کنم



-اوکی توام خودت و ناراحت نکن حالا نمیخوای بگی چرا اینو اوردی؟



ایتای- هع عرق شدم تو خاطرت . . .چرا میگم الی خانوم برای تو اوردمش



با چشمایی درشت شده بهش نگاه کردم و گفتم:من..!؟



ایتای- اره رنگ جواهرش خیلی به لباست میاد



بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده رفت بالای صندلی و از پشت گردنبند و برام بست به آینه نگاه کردم یه مدال به رنگ سبز درست هم رنگ لباسم که با نگین طراحی شده بود.













ادامه دارد.......










زمانی هست که خود را گم میکنم

کاش پیدایم نکند منه من

من بی تو

در لیست اگهیه گمشدگان باشم بهتر است







طرف ﻗﻴﺁﻓَﺶ ﺩﻭ ﺭﯾﺎﻝ ﺏ ...ﻮﺯ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﻩ

ﺑَﻌﺪ ﭘُﺴﺖ ﮔﺬﺁﺷﺘِﻪ ﻣَﻦ ﺍﻭﻣَﺪَﻡ، ﻣُﻮﺍﻇِﺐ ﻗَﻠﺒﺁﺗﻮﻥ

ﺑﺁﺷﻴﻦ !!http://facenama.com/i/icons/s31.gif

della.nik
1391,11,28, ساعت : 15:03
***


زنگ گوشیم برای چندمین بار به صدا دراومد همین طور که پالتوی مشکیه خز دارم و تنم میکردم به سمتش رفتم سریع دگمه اتصال و زدم چسبوندم به گوشم...



-بله بفرمایید؟!



آراز-کجایی دختر یک ربعه پایینم... بدو بیا



-الان میام اراز یه چند لحظه صبر کن.



دست راستم نمیرفت تو پالتو با یه دست نمیتونستم بپوشم ارازم ول نمیکرد مرتب داشت یاد اوردی میکرد چیزی و جا نذارم



کلافه درحال تلاش بودم که ایتای نجاتم داد گوشه پالتو رو گرفت منم سریع تنم کردم



کیف دستیم و داد دستم به سمت دراتاق حرکت کردم وسط را یادم افتاد کفش پام نیست



دوباره به سمت ایتای برگشتم اونم دست به سینه با یه نیم خنده داشت نگاهم میکرد



سریع تلفن و قطع کردم پوفی کردم و گفتم:مرتیکه فکر کرده من خنگم هی میگه اینو برداشتی اونو برداشتی اینو پوشیدی بدم میاد... به جووون الی اگه عشق دیدن این مهمونی کلاس بالا و این هتل وامونده نبود باهاش هم کلام نمیشدم چه برسه به... هم راه ایشششششش.



دستمو رو هوا تکون دادم کفشم و از جلوی حمام برداشتم گذاشتم جلوم گفتم: به من میگه شوت بازی در نیار



سرم و بلند کردم به چشمای ایتای زل زدم گفتم: جون من ایتای من شوتم؟؟؟



خنده اش به قهقه تبدیل شد بریده بریده گفت:خودت چی فکر میکنی؟؟؟



منم خندم گرفت ولی سریع دهنم و کچ و کوله کردم و گفتم:خوبه خوبه دوست منه یا اون دراز؟



خنده ریزی کردو گفت:فعلا که اون درازو پایین کاشتی .. الی کاش یه بزم میاورد!



با تعجب بیخیال کفشم شدم به هیچ وجه تو پام نمیرفت و برگشتم سمتش و پرسیدم: بز واسه چی؟!



ایتای-برای اینکه علف های سبز شده جلو خونمون و بخوره...



با خنده سری تکون دادم و گفتم:تا خودش هست.. نیازی به بز نیست.



سریع کفش و پام کردم دیگه وقت تلف کردن جایز نبود ،به سمت در رفتم با یه خداحافظی کوتاه از پله ها سرازیر شدم.



تا در ورودی باز کردم آرازو تمام قد جلوم ظاهر شد با یه اخه غلیظ ، وقتی تیپم و کامل برنداز کرد اخمش تبدیل به یه لبخند بزرگ شد.



خودشم خیلی خوش تیپ شده بود یه کت شلوار سرمه ای خوش دوخت پوشیده بود زل زده بود به من



،بوی عطرشم نگوووو که در باز نکرده مشام و پر کرده بود.



موهایی که از دویدن جلوی صورتم ریخته بود با ناز کنار زدم و گفتم:نمیخوام بریم آراز قراره تاصبح جلوم واستی؟؟



با دستپاچگی که سعی داشت کنترل کنه گفت:اره بیا تو... چرا که نه اونجوری خسته میشی



با کلافگی نگاش کردم و گفتم: چرا چرت میگی کدوم تو برم؟؟؟



اراز – برو تو دیگه



نخیر آقا کنار برو نیست



چشمام و درشت کردم با دست ارازو که تو هپروت بود کنار زدم خواستم پله هارو طی کنم به سمت ماشین برم



یه لحظه غفلت کردم جلو پام و نگاه نکردم لباس بلندم از پشت گیر کرد به پاشنه ی کفشم پام نزدیک بود با مخ رو آسفال خیابون شنا کنم



اراز دست انداخت بازم و تو مشتش گرفت با یه حرکت و چرخوند سمت خودش باهاش کاملا رخ به رخ شدم.



سعی کردم پام صاف کنم از تو بغلش در بیام اما غیر ممکن بود آراز کاملا منو به خودش چسبونده بود و هیچ عجله ای برای ول کردن من نداشت ،چشمام و باز و بسته کردم نفسم و به شدت فوت کردم و گفتم:اراز نمیخوای ولم کنی؟ دستم درد گرفت!



نه تنها این کارو نکرد تازه دستش و انداخت دور کمرم دیگه داشت کفرم و بالا میاورد



خواستم اعتراض کنم ولی کاملا از رو زمین بلندم کرد گذاشت رو به روی خودش با تعجب نگاهش کردم کاراش و درک نمی کردم کمی خودم و به عقب کشیدم وبا حرص گفتم:داری عصبانیم میکنی!



سرش و اورد جلو نزدیک گوشم قرار داد کمی خودم و عقب کشید بهم نزدیک شد وبازمزمه گفت:این همه زیبایی و از کجا اوردی؟



بهش خیره موندم دوباره ادامه داد ..تا حالا این همه خوشگل و دلبر ندیده بودمت ..با یه مکث خیلی کوتاه یه نفس عمیق کشید.



درسته شک شدم اما نه انقدر که نتونم کاری بکنم



با این کارش مورمورم شد به شدت پسش زدم انتظار این حرکت و نداشت همین جور که بازوم تو دستش اسیر بود، رفت عقب بازوش محکم با میله کنار دربرخورد کرد منم افسار پاره کردم وداد زدم:ببین شـــ ـــــازده الانم دیر نشده اگه بخوای چرت و پرت بگی..مسخره بازی دربیاری من میدونم و تو الی و خب میشناسی؟از همین الان برمیگردم میرم خونه ..فهمیدی یا تکرار کنم؟



انگار تازه فهمیده بود چه کرده سریع خودش و جمع و جور کرد دستش و از رو بازوم برداشت خیلی تند گفت:ببخشید دست خودم نبود ..اخه خیلی زیبا شدی دل ادم و میبری



با اخم به در خونه اشاره کردم دستاش و به حالت تسلیم بالا بردو گفت: من خلع صلاح جلو شما نمیشه جلون داد، بشین بریم الی خانوم بشید.



با دلخوری نگاش کردم هیچ وقت از زمان راهنمایی کاراش و یا حرفاشو تعریف تمجید کردناش و درک نکردم



هنوز هنوزه بازم همون مدلی بود غیر قابل تحمل و اطمینان... حیف حیف که نارین چشم انتظارمه و منم دلم یه مهمونی میخواد وگرنه من میدونستم و این اقا پسر



درماشین و با عزت و احترام باز کرد تا کمر خم شد و یه خنده مکش مرگ ما تحویلم داد سریع اخم کردم حساب کار دستش بیاد، با مکث رو صندلی جلو جا گرفتم درماشین و بست عین جت در طرف خودش و باز کرد بعد صاف کردن کتشو بستن کمربند چرخید سمت من خیلی سریع کمربندو بستم صاف نشستم ، با یه نیم نگاه سویچ و چرخوند پاش و گذاشت رو گاز به سمت اتوبان به راه افتاد.



هنوز پنج دقیقه از رفتنمون نگذشته بود که ایتای اس ام اس داد هر وقت رسیدی اس بزن



جواب اون و دادم گوشی و تو کیف کوچیکم قرار دادم گوشه پالتوم و صاف کردم چشم به اتوبان دوختم.












ادامه دارد...........












گـاهـﮯ ...

http://gazo.emoji7.jp/img/055gz_759847/%E3%83%A9%E3%83%96%E3%83%A9%E3%83%96_m.gif (http://emoji7.jp/055gz_759847/%E3%83%A9%E3%83%96%E3%83%A9%E3%83%96/)یـڪ پـیـراهـטּ چـهـارخـانـﮧ ﮮ مـرבانـﮧ هـґ حـتـﮯ

مـﮯ تـوانـב خـانـﮧ ﮮ آבґ بـاشـدhttp://gazo.emoji7.jp/img/03std_237058/%E7%AC%91%E3%81%84_m.gif (http://emoji7.jp/03std_237058/%E7%AC%91%E3%81%84/)

http://gazo.emoji7.jp/img/04ctj_566605/%E7%AC%91%E3%81%84_m.gif (http://emoji7.jp/04ctj_566605/%E7%AC%91%E3%81%84/)ڪـﮧ בلـتـنـگـﮯ هـایـت را בر جـیـبـش بـریـزﮮ ...

و בگـمـﮧ هـایـش را بـراﮮ هـمـیـشـﮧ بـبـنـבﮮ ...http://gazo.emoji7.jp/img/0579t_769242/%E3%82%A6%E3%82%B5%E3%82%AE%2B%E3%83%8F%E3%83%BC%E 3%83%88_m.gif (http://emoji7.jp/0579t_769242/%E3%82%A6%E3%82%B5%E3%82%AE%2B%E3%83%8F%E3%83%BC%E 3%83%88/)



http://gazo.emoji7.jp/img/052vt_759841/%E3%83%8F%E3%83%BC%E3%83%88_m.gif (http://emoji7.jp/052vt_759841/%E3%83%8F%E3%83%BC%E3%83%88/)〤تـمـاґ اسپـنـבهـاﮮ جـهـاטּ را بـر آتـش مـﮯ پـاشـґ . . .

ڪـﮧ چشــــґ نـخـورב مـهـرت בر בلــــــ♥ــґ !http://gazo.emoji7.jp/img/052vt_768371/%E3%83%8F%E3%83%BC%E3%83%88_m.gif (http://emoji7.jp/052vt_768371/%E3%83%8F%E3%83%BC%E3%83%88/)

della.nik
1391,11,30, ساعت : 20:19
***


اتوبان خیلی خلوت بود ،یک ربعم نگذشته بود که جلوی هتل بودیم خود به خود لبخند جای اخم و پر کرد با دقت هر چه تمام تر زل زدم به هتل ...یه شیک و مدرن وفوق العاده زیبا ، اینم نباید فراموش کرد که فوق العاده گرون...




با راهنمایی تیم نگهبانی به سمت درب اصلی هتل هدایت شدیم ،الکی استرس گرفتم حس میکردم قراره یه اتفاقی بیوفته ..کف دستم عرق کرده بود چند بار به طور غیر ارادی دستم و به پالتوم کشیدم آراز متوجه شد، یه برگ دستمال گرفت جلوم ،از دستش قاپیدم شروع کردم به خشک کردم .

خواستم حرفی بزنم در سمتم باز شد



یکی از نگهبانا تعظیم کرد و کمی اومد جلو اشاره کرد پیاده شم به آزار نگاه کردم دیدم اونم داره پیاده میشه به تبعیت از اون با یه ژست شیک و مجلسی اومدم پایین...



به سمت فرش قرمز جلو در رفتم واستادم آرازم بیاد



خیلی سریع کنارم قرار گرفت دستم و به دست گرفت خودش دور بازوم حلقه کرد با دلخوری نگاش کردم لبنخد پشیمونی زد و به راه افتاد.



مطیع کنارش به راه افتادم در ورودی باز شد به داخل هدایت شدیم به سمت لابی که فضای گردی داشت، یه حوض خیلی بزرگ وسط لابی، یه مجسمه از فرشته وسطش قرار داشت رفتیم یکی از خدمت کارا کارتی و از مسئولش گرفت جلو تر از ما به سمت پله ها حرکت کرد



ماام پشت سرش قرار گرفتیم با شک به آراز نگاه کردم
خیلی صاف و اتو کشیده راه میرفت منم سریع کردم کمرم و صاف کنم و مثل اون قدم بردارم
بازم نگاهش کردم اونم بهم خیره شد و گفت: باید لباسامون وعوض کنیم ویه ساعت مشخص پایین باشیم الانم داریم میریم تو یکی از اتاقاااا...
دست آزادم و تو هوا تکون دادم گفتم:




-وا خب میشد همین بغل مغلم در اورد واسه یه پالتو دراوردن این همه تشریفات نمی خواد



خنده ای کردو گفت: از نظر تو اره ولی از نظر اینا لازمه. . .




سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم دستم و از بازوی آراز جدا کردم کیف دستیم و باز کردم موبایلم و از توش دراوردم به ایتای اس زدم ...من رسیدم خیالت راحت.



بعد گوشی و انداختم تو کیف ،خدمتکار در یه ااتاقو با کارتی که دستش بود باز کرد اشاره کرد بریم تو اول من بعد آراز بعد دادن انعام به داخل اومد درو پشت سرش بست
بهش نگاه کردم و گفتم: درو چرا میبندی؟...اخمی کردم با تحکیم ادامه دادم :بازش کن..



به سمتم اومد دستش و پشتم قرار دادوگفت:دخترخوب.. دره اتاقو باز نمیزارن ، بیا اینجا لباسات و عوض کن 8:30 پایین باشیم بدووو. . بعد به ساعت نگاه کرد و گفت:کم مونده به 8:30




با لجبازی تو جام واستادم و گفتم:نمیخوام قرار نبود بیایم اینجا..
آراز-پس قرار بود کجا باشیم؟؟؟




منو به حال خودم رها کرد به سمت یکی از درهای اتاق رفت و باز کرد رفت توش



اگه اشتباه نکنم رفت دستشویی..



چند دقیقه بعد اومد بیرون با تعجب به من که هنوز پالتوم و در نیاورده بودم نگاه کرد وگفت:پاشو لجباز خانوم باید بریم رئیسم ببینه پایین نیستم اخراجم...پاشو جوجو
دید حرکتی نمیکنم،اومد سمتم و بازوم و گرفت و ادامه داد:بلند شو دیر میشه باید بریم اون ور هتل . .مهمونی تو قسمت باز برگزار میشه




با شنیدن اون ور هتل وقسمت باز . . .دل و دینم و از دست دادم تو جام پریدم .
یادمه وقتی خواستیم بیام هتل و دید بزنیم نذاشتن بریم اون ور .. اون قسمت،قسمته ممنوعه برای بازدید کننده گان بود عادی یعنی ما محسوب میشد.


آراز با چشمای ورقلمبیده ، قدم به عقب گذاشت با تعجب بهم زل زد.
با ارامش خم شدم کیفم و گذاشتم رو تخت پشت به آراز پالتو از تن خارج کردم تو دستم بی هدف نگه داشتم
رفتم سمت آینه، میخواستم موهام و درست کنم پالتوم مزاحم بود به این ور اون ور نگاه کردم با لبخند شیطانی به سمت آراز رفتم




پالتو انداختم رو دستش از بهت در اوردمش بلافاصله با خنده گفت:خیلی رو داری الی . .خیلی



برگشتم سمتش ابروهام و بالا دادم وبا ناز گفتم:کاری میتونی بکنی؟



خندید و یه تعظیم کوتاه کرد دستمو گرفت بوسه بهش زد و گفت:نه لیدی فعلا داره سمت شما میچرخه
متوجه منظورش نشدم، چرخیدم سمت اینه موهام و مرتب کردم از تو اینه دیدم آراز پالتوی خودمو خودش و به چوب رختی داخل کمد اویزون کرد.



از تو کیفم دستبند و گوشواره ی ایتای دراوردم.



به دستو گوشم اویزون کردم



به سمت آراز که با محبت و تحسین نگاه میکرد چرخیدم.











ادامه دارد.........












بعضی چیزها را " باید " بنویسم ..

نه برای اینكه همه " بخونن " و بگن " عالیه " ..

برای اینكه " خفه نشم " ..

همیـــــــن ...

della.nik
1391,12,01, ساعت : 20:13
***





چند دقیقه تو همون حال موندیم... خیره خیره نگاش کردنش کلافه کرد.



یواش یواش خنده از رو لبام کنار رفت با جدیت زل زدم بهش..متوجه تعقیر قیافم شد



خنده تقریبا بلند و مصلحتی کرد و گفت:اگر کاری نداری بریم؟



با خودم گفتم:امشب خدا به خیر بگذرونه این بد میخ شده.



با این شرایط تو اتاق موندن جایز نبود شال حریرم و برداشتم خیلی شل انداختم دور گردنم طوری که قفسه سینه ام پیدا نشه کیفمو برداشتم به سمت بیرون حرکت کردم خودمو انداختم تو راهرو و منتظر بهش نگاه کردم



کارت و تو دستگاه کشید، دستگاه خیلی بامزه صدا داد و قرمز شد.



باخنده نگاش کردم آرازم لبخندی بهم زد اومد کنارم ایستاد و دستشو اماده واسم نگه داشت



چاره ای نبود دستم و به دوربازوش حلقه کردم سعی کردن با فاصله در کنارقدم بردارم و زیادی بهش نچسبم، میدونستم جنبه نداره، یه حرکت های ناشایست ازش سر میزنه



از راهروی طولانی و کسل کننده رد شدیم به سمت همون لابی رفتیم



آراز شروع کرد به صبحت کردن در مورد مهمونی منم سعی کردم با دقت به حرفاش گوش بدم.



آراز-دلیل این مهمونی کاملا کاریه از وزیرو کبیر بگیر تا سرمایه دار و مدیر با زن و بچه هاشون اینجان



مکثی کرد و دست آزادش و تو موهاش فرو برد و ادامه داد:



اینجا بیشتر برای عقد قرار داد یا فسخ و حالگیری هم پیداشون میشه یه جوریای با هم کل کل میکنن , دقیقا کار من همینه برای همینم اینجام



وقتی دید حسابی پکر شدم با انگشت اشاره به نوک بینیم زدو با خنده گفت:



این وسط نباید منکر مهمونی و تفریحاش شد اینجا همه چی عالیه و کسب تجربه های خب و برفکت. .



با گنگی نگاش کردم با کلافکی گفت: یعنی کار جای خودش. . . تفریح جای خودش اوکی؟



پیشونیم و خاروندم سرم و به نشونه فهمیدن تکون دادم.



ازلابی به سمت دری رفتیم خانومی کلید و فشار داد دری باز شد، که درست پشت سر پذیرش بود حرکت کردیم به سمتش من راه و بلد نبودم آراز با دقت به سمت جایی که باید میرفتیم حرکت میکرد و من به وسیله اون هدایت میشدم.



به درب شیشه روبه رومون هر چقدر به درب شیشه ای نزدیک میشدیم من کنجکاوتر میشدم دوتا گردن کلفت ایستاده بودن جلوی در با نگاه ترسناکی به ما خیره شده بودن



به آراز نگاه کردم خیلی آروم بود و آثار استرسی که من داشتم تو صورت استخونی و سبزش دیده نمیشده..



آراز گوشه کتش و گرفت دستشو به داخل کت برد و یه برگه مثل دعوت نامه بیرون اورد مرد اسم ارازو تو تبلتش چک کردو گفت: ایشون؟!



آراز سریع اسمو فامیلی منو گفت: اسمم و وارد لیست کردن و چند بار نگاهم کردن تبلتو به سمتم گرفت عکس گرفت جا خوردم مطمئنم مزخرف ترین عکس تو عمرم بود رو هم رفته طول کشید تا ولمون کنن.



مرد دومی که تا اون موقعه همین طوری ایستاده بود دست تو کتش کرد کارت و تو دستگاه کشید در از دو طرف باز شد بهمون گفت: هرچه زودتر بریم داخل
انگار اومدیدم سازمان مافیا



به سمت آراز چرخیدم و گفتم :مگه زندانه...؟!چرا اینجوری رفتار میکردن..؟ یکمی خوش برخورد باشن یه جایی از دنیا برنمیخوره.



ابروهش و انداخت بالا با خنده گفت:دخترخوب برا قصه شب نخوندمااا میگم سران دولت ترکیه میان اینجا تو میگی مگه زندانه..؟ خنده بلندی کرد و دوباره گفت:از این گردن کلفتا انتظاره برخورد عالی داری؟ اینا مگه چیزیم میفهمن؟!



دوباره خندیدو گفت:میخوای باهات رو بوسی ام بکنن؟؟؟



از تصور این که اینا با اون قدو هیکل باهامون روبوسی کنن بلند خندیدم. .یهو یاد چیزی افتادم سریع گفتم:



-ببینم چرا اسم منو گرفت پس؟ عکسم به چه دردش میخوره




آراز-درسته همراه منی ولی سوابقت و چک کردن.



با کنجکاوی پرسیدم:سوابقم؟!



-اره عزیزم سوابق. . . ببین مشکلی از نظر امنیتی نداشته باشی.



اهانی کردم و گفتم:اگه داشتم رام نمیدادن؟



آراز-راه نمیدادن هیچ. . . کت بسته میگرفتن میبردنت خانوم.



حالا اینا رو ول کن اینجا رو داشته باش



با سر خوشی سر مستی به منظره پیش روم زل زدم



یه دیزان فوق العاده عالی تو محوطه باز هتل ،جون میداد ساعت ها بی دغدغه لابه لای این گل و گیاها راه بری و اهنگ گوش کنی.








***







مهمونی تو فضای باز ندیده بودیم که حالا دیدیم از حق نگذریم خیلی زیبا شده بود خب معلومه از بهترین و کار بلدترین طراحای ترکیه یا شایدم اروپایی کمک گرفته بودن



ترکیب رنگ مشکی قرمز چونمو تو دست گرفتم به فکر فرو رفتم، این رنگ خیلی برام آشنا بود ،دستم و از رو چونم برداشتم حال فکر کردن نداشتم جووون مهمونی بچسب



مهمون های خیلی زیادی اومده بودن اصلا نمیدونستم کی به کیه. . .اووه اوه اونجا رو یه پیست رقص به همون رنگ روی سکو تقریبا بلندی قرار داشت یه دی جی ام داشت خودش و خفه میکرد عرق از سرو روش میریخت



این ور تر میزهای گرد پنج الی شش نفره ای جلب توجه میکرد



از دید زدن فراق شدم به اراز که تو چند قدمی من با خانومی خوش و بش میکرد افتاد



خنده ریزی کردم و گفتم:ای ول هوش این کی رفت اون ور ؟؟چه گرم صحبتم هستن. . .ولش کن بهتراز اینه پیله کنه به من.



بی هدف به همه جارو زیر نظر گذروندم یه جا سوت کور یه سری پیر مرد پیر زن نشسته بودم زیر پارچه حریر مشکی قرمز صحبت میکردن.



صحبت اراز تموم شد اومد سمتم با شرمندگی گفت:ببخشید الی بیا یه جا پیدا کنیم واسه نشستم من برم پیش رئیسم اوکی؟



سرم و تکون دادم جلوتر اون به سمت یکی از میزا به دور از جمعیت رفتم آراز دستم و به نرمی کشیدو گفت:ناراحت شدی عزیز؟



نه بابا ناراحت کجا بود بنده خدا با خنده گفتم:نه نه تو به کارت برس من خودم از خودم پزیرایی میکنم تا برگردی!



چشمکی زدو گفت:مراقب خودت باش تا بیام شیطونیم نکن تا خودم بیام نبینم به دور چشمم بری این ور اون!



خم شد گونم و به ارومی بوسید منو تو شک گذاشت ورفت.



داشتم برای خودم میوه پوس میکندم چند تا پسر از کنار میزم رد شدن یکیشون ان چنان برگشت نزدیک بود ستون فقراتش در بره با تعجب سلام و احوال پرسی کرد منم که نمیشناختمش منم همین کارو کردم هر کدوم اومدن باهام دست دادن با تعجب فقط نگاهم میکردن و یکیشونم حال خانوادم و پرسیدن منم با تعجب فقط جواب میدادم.



اونا که رفتن خوم و پرت کردم رو صندلی دستام حسابی یخ کرد استرس گرفتم اینا مو از کجا میشناسن..؟؟؟



اب دهنو قورت دادم ابی که رو میز بود یک نفس سر کشیدم



هنوز از رفتنشون نگذشته بود خانوم سن بالایی به سمتم اومد باهام روبوسی کردو منو با خودش کشون کشون برد منم هرکاری کردم در برم نشد



-ببخشید منو کجا میبرید؟



بیا بریم خانومی اصلا فکر نمی اینجا باشی!



ای بابا در مورد کی صحبت میکرد به ناچار دنبالش رفتم تا ببینم چی میشه



هر چی پیش آید خوش آید...












ادامه دارد.....









رفت
به سلامت
من خدا نیستم بگویم:
صد بار اگرتو به شکستی باز ا
انکه رفت به حرمت انچه با خود برد حق دارد باز گردد.
امدنت که ..... بود
لا اقل مردانه باز گرد.
خط زدنت بر من پایان من نیست
اغاز انچه لیاقت میخواندماست

della.nik
1391,12,06, ساعت : 12:02
***






تا به خودم اومدم دیدم بین یه خربارجمعیت نشستم همه یاهم سنم بودن یا از من بزرگتر حسابی گیج گیج بودم.
تو همیشه گیجی در این تعجبی نیست...



با سوالاتشون سردرگم بودم.



یکی از مد امسال میپرسید، یکی از مارک لباسام میپرسید، یکی از آرایشگر مخصوصم، یکی از سفرام ،تا میومدم بگم اشتباه گرفتین. . سوالاشون بیشتر میشد میزاشتنم تو منگنه.



اصلا اجازه نمیدادن به هموناام جواب بدم چه برسه به این که بگم اشتباه گرفتین. . دختری که منو اینجا اورده بود از برنامه م های نداشتم میپرسید میگفت: مایلم به کارم تو ترکیه ادامه بدم یا برمیگردم؟



با تعجب نگاه کردم همه منتظر جواب من بودن چشمشون تو دهن من بود ببین چی میگم!



یعنی انقدر محبوم بودم و خودم خبر نداشتم؟!



خنده ی ملیحی کردم و به جونی که ساکتی نشسته بود و از اول اروم نگاه میکرد



نگاه کردم عجیب منو یاد کسی مینداخت که الان حضور ذهن ندارم یه نگاه سرد اما آروم و مخملی داشت ،خنده نصفه نیمه ای زده خیلی بلند جوری که همه بشنون گفت: کلافه کردین بدبختو بزارید یکی یکی جواب میده الانم گلوش خشک شده... اب میوه ای که دستش بود و به سمتم دراز کرد





دختری که چشبیده بود بهش گهگاهیم دستش و تو موهای پسره فرو میبرد چشم غره اساسی تحویلم داد زیر پوستی برام خط نشون میکشید...ای بابا نیومده دشمن پیدا کردم!



نمیخواستم بگیرم از اولم قستم همین بود خواستم از گرفتن امتنا کنم گفت:معلومه اب دههنت خشک شده بخور تا بتونی جواب بدی اینا ولت نمیکنن



با این حرفش درسته چیز خواصی نگفت اما اینا ترکیدن از خنده



دختره با نازو چشم نازک کردن گفت :آرتی جان حتما نمیخواد تو چرا اسرار داری؟





پسر بی توجه به دوست دخترش گفت:دستم افتاد نمی خوای بگیریش؟



بی ادبی بود نمیگرفتم لیوان و ازش گرفتم یه تشکر اروم کردم، اونم سرش و تکون داد و با همون دختر سیریش شده بود هی میگفت: من دلم رقص میخواد



پسره که اسمش ارتی بود با عصابنیت از جاش بلند شد دختره اویزون بازوش باهاش رفت تو پیست رقص کنار رقصنده های دیگه قرار گرفتن



با مکث لیوان و به لبم نزدیک کردم جرعه ای ازش نوشیدم،طعم خوبی میداد مخلوطی از البالو لیمو بود





به پشت سرم نگاه کردم ساعت نزدیک نه بود وو من فقط بین اینا نیشم باز بود میخندیدم کاری جزاین نمیتونستم بکنم.











ادامه دارد...........










حـکـــــــایــــت مـــا،

حکـــــایــــت آن گنـدمــــــزاری ســـــــت

که ســـر بـــــر شانه آسیــابــان گذاشـــت؛

برای گفتـــن دردهایــــش ...

della.nik
1391,12,06, ساعت : 12:38
***







بی صبرانه منتظر نارین بودم. . بیاد منو از دست اینا خلاص کنه هر کی یه چیز میگفت و نظریه درمورد منه بدبخت میداد.. غلط نکنم منو با یه مدل دورگه ترکیه ای امریکایی اشتباه گرفته بودن..حرفاشون نشونه همین بود.



یکی نیست بگه منه چه به امریکا. . . . والا



من تو شهرخودم موندم همینم مونده برم امریکارو آباد کنم



به کسانی که پیشم بودن با لبخند نگاهم میکردن لبخند زدم.



انگار ملکه رو دیدن از خود بیخود شده بودن هـــــی با تعریف تمجیداشون منو عصبی میکردن.



دستش درد نکنه واقعا از بی آبی داشتم هلاک میشدم



باید حرفی میزدم وگرنه هم برای خودم بد میشد هم برای اون مد



گلوم و صاف کردو گفتم:اول اجازه بدید خودم و معرفی کنم . .من الهه آلپی هستم دانشجوی طبیعت سبز ترکیه تو رشتــه حسابداری متولد همین کشـــور هستم .. حیرت و تو نگاه تک تکشون میتونستم بخونم نفس عمیق کشیدم ادامه دادم : این شخصی که شما میگید و نمیشناسم تا حالاام تو کار مد بودن نبودم حتی اگه اشتباه نکنم کوچیک تراز اون خانوم هستم.



با کمی مکث دوباره ادامه دادم:



هی میخواستم بهتون بگم اما اجازه نمیدادین
نفسی راحت کشیدم از اون حالت معذب دراومدم



یکی خندید و با ژست مزخرفی گفت: یه کوچولو شبیه اما ایزل خوشگل تره



بهشون لبخند زدن خوو همه نباید خوشگل باشن



خانومی که منو با اینجا با خودش کشید بود بلند شد تو فاصله چند سانتی از من ایستادو گفت:



یعنی تو ایزل نیستی؟



-نه خانوم محترم من ایزل نیستم خودم و معرفی کردم که..



بازم دهنشو باز کرد و با نگاه مشکافانه گفت:خیلی شبیهی . . اما باید متوجه میشدم رنگ چشمات آبی ایزل چشماش رنگی نیست قهوه ای فکر کردم لنز گذاشتی حالا که دقت میکنم میبینم اصلا شبیه نیستی صورت پر آرایش اون کجا مال تو کجا از دور آدم اشتباه میکنه، سرش و به سمت همون خانوم چرخوند و گفت : این از ایزل جذاب تره



خانومه به دفاعیه از ایزل گفت: وااا میشل جوون این اصلا جذاب نیست ایزل کجا این کجاا



بازم رفتن تو پوسته خودشون جا گرفتن به کسی که نمیدونن کیه وچیه نظر میدن ای بابا



میشل ابروهاش و داد بالا گفت:خانوم محترم من چند سال با ایزل کار کردم من به عنوان طراح مد میگم الهه جذابه..اگه شما باهاش در ارتباط بودید ، پس حرفی توش نیست



زنه خیلی بهش برخورد ایش غلیط گفت از جاش بلند شد چند نفر از دخترای جووونم دنبالش راه افتادن جمع و ترک کردن.



یه خانوم مسنی گفت:شماها خودتنو ناراحت نکنین این دوست داره همه چی باب میل خودش و زیر نظر خودش باشه چیزیم حالیش نیست.



همه خندیدن و به کارشون ادامه دادن



با خودم گفتم: نمیدونم چرا این روزا من شبیه فک فامیل اینا درمیام شبیهه همه هستم الا خودم وااالا تازه میگه تو گیراتری.



اومد با فاصله کنارم نشست و گفت:امیدوارم ناراحت نشده باشی!



با خنده گفتم :نه به هیچ وج



اونم خندیدو گفت:میشه شمارت و داشته باشم؟



خواستم بگم به چه منظور ..اما چیزی نگفتم دیگه بی ادبی محسوب میشد.



شمارم و بهش دادم تشکر کرد و اونم به اب میوه خورد ادامه داد.



به ادم های که داشتن با سوالاشون خفه ام میکردم نگاه کردم انگار نه انگار دو دقیقه پیش همون ادمی بودم که مجال حرف زدن بهم نمیدادن



لیوان خالی از شربت و گذاشتم رو میز ازجام پاشدم به اون خانوم گفتم:خیلی خوشحال شدم اما باید برم اگر دوستم برگرده ببینه نیستم نگرانم میشه.



اونم متقابلا واستاد و با ادب بهم دست داد و گفت :من میشل هستم بازم ازت معذت میخوام اشتباه گرفتمت خنگ بازی دراوردم و نفهمیدم تو با اون مغرور از دماغ فیل افتاده چه از نظراخلاق چه از نظر قیافه فرق داری رنگ لباست بیشتر به اشتباه انداخت.



-نیازی به عذرخواهی نیست من میتونم درک کنم.



میشل-ممنون



چرخیدم سمت دوستان دیگه سری به نشونه ادب تکون دادم از جمعشون دور شدم



نفس پرصدای و اسوده ای کشید و گفتم:اینا دیگه کی بودن با خودشونم درگیربودن.



حرفم از دهنم کامل بیرون نیومده بود باکسی برخورد کردم اونم سریع دستمو چسبید نیوفته



دستم حسابی درد گرفت با عصبانیت گفتم:چی کار میکنی ..؟ولم کن دستم کنده شد.



دستشو سریع کشید و سعی کرد تو جاش وایسته



سرش و اورد بالا جفت ابروهام و دادم بالا خندهام گرفت این کسی نبود جز پته روزم خراب شد ...اه الان گیر و گوراش شروع میشه.



خنده منو دید برخلاف تصورم با لحن پشیمونی گفت:شرمنده ببخشید خانوم پام به این سبزه های لعنتی گیر کرد نزدیک بود با این کفش پاشنه بلند بیوفتم زمین اگر شما رو نمیگرفتم الان مغز نداشتم.



تو دلم گفتم: تو هیچ وقت مغز نداشتی.



از قرار معلوم منو نشناخته بود با لحن تندی گفتم:چرا حواست و جمع نمیکنی اگه منو انداختی بودی، چی؟؟؟



انگار زیادی تند رفتم حتما زیادی چشمام برزخی شده بود با تته پته گفت:من که عذرخواهی کردم!



دلم براش سوخت، امون از دست این دل بهش گفتم :عیبی نداره حالا برووو...



عین بچه ادم رفت خیلی حال کردم با خنده به جای قبلم برگشت و چشم دوختم به در ورودی



یک ربع گذشته بود ولی نه خبری از نارین بود نه آراز...



آراز و به خوبی میدیم که بغل دست رئیسش بود



پته بعد برداشتم نوشیدنی سری به من تکون داد و به سمت آراز رفت اونم عین فشگ از جاش پرید و تعظیم کوتاهی کرد.



با صدای نسبتا بلندی گفتم: خاک بر سره بدبختت کننن دختره ندیده..



انگار سنگینی نگاهم و حس کرده بود سرش و به سمتم چرخوند میخواستم سرم و برگردونم اما دیر شده بود تا نگاهمو دید بهم اشاره کرد برم اونجا



اصلا از دعوتش خوشم نیومد اما مجبور بودم



بلند شدم به اون سمت رفتم اونا بلند شدن واستادن آزار دستم و گرفتو گفت: عزیزم ایشون رئیسم که خیلی ازشون تعریف کره بودم هستن به سمت پته اشاره کرد ادامه داد: ایشون دختر فوق العاد زیباشون پته هستن.



اوه اوه. . زیبا تا اینو گفت: زیبا یه جوری شدم پته جلف بود تا زیبا این بار بهتر میتونستم ببینمش و انالیز کنم



یه ارایش غلیظ وحشتناک و فوق العاده جلف کرده بود یه لباس دکلته صورتی که اصلا با رنگ پوست برنز شدن نمیومد پوشیده بود کفششم که نگو انقدر بلند بود که نگو ولی با این حال به من نرسیده بود.
(جو گیر!)



اراز خواست منو معرفی کنه اما پته گفت :ایشون و میشناسم.



با تعجب نگاش کردم ولی اون ظاهرش مثل همیشه بود



خسته شدم سه تا صندلی بیشتر نبود به صندلی نگاهی کردم با کمال تعجب پته از جاش بلند شد و گفت :شما بفرمایید من میخوام یه قری به خودم بدم بعدم به سمت پیست رقص که اهنگ ابراهیم تاتلیس پخش میشد رفت.



اروم رو صندلی جا گرفتم جناب ریئس به فکش روغن زیتون زده بود و یه بند بی ملاحظه حرف میزد گهکاهی ام نیم نگاهی به من مینداخت



به سرو وضم نگاه کردم مبادا چیزی بیرون باشه . . .این کفتار اینجوری دید میزنه خیالم راحت شد با حریرم بیشتر روی سینم و چاکش و پوشندم.



مرتیکه با اون چشمای ورقلمبده ی چشم شتریش خجالت نمیکشه سن بابا بزرگم و داره میخ تن و بدن من شده



به چشماش نگاه کردم یاد حرفم افتادم این بیچاره اصلا چشماش شتری نبود



با این فکر نیشم باز شد



نیش باز شدن همانا جلب توجه هماناااا











ادامه دارد.........










زخم های درون مـرا هیـچ کـس نمـی توانـد ببینـد ،حتـی نزدیـک تریـن کسـانِ مـن ،
تـازه چـه مـی تـوانند بـکنند ؟در نهـایت احسـاس همـدردی ...

della.nik
1391,12,07, ساعت : 17:13
***


پیرخرفت بدجوری نظرش بهم جلب شده بود، با اون نگاه هیز و به دردنخورش زل زد بهم



زیر نگاهش معذب بودم خوش نداشتم کسی نگاه خریدارنه بهم بندازه... شاید اصلا نباید میومد.



کمی به آراز که اصلا حواسش به رئیس محترمه نبود نزدیک شدم



دستم و انداختم به بازوش با این کار چرخید سمتم با کلافگی نگاهش کردم



خندید و گفت:حوصله ات سررفته؟؟؟



اروم سرم و به گوشش نزدیک کردم...با لبو لوچه اویزون سرم و تکون دادم با خنده گفت :الان میرم میرقصیم خوبه؟



بهتر از این کفتار بود با خنده سرم و تکون دادم از جام پاشودم



باصدای پرسوالی گفت:



الان بریم؟من دارم حرف میزنم الی جان اجازه بده. . .



پاشو دیگه



دستم و گرفت نشوند



رئیس نتقش باز شدو گفت:



ولی باید بگم علاوه بر چهره زیبایی که دارید این لباس نه تنها به رنگ پوستتون میاد بلکه به زیبایی شما افزوده



اوه اوه اگه نارین اینجا بود میگفت ادبیاتت تو حلقــــم من یکی تا حالا ندیدم کسی لفظ قلم زر بزنه.



با بی تفاوتی خشک خالی تشکر کردم ،ولی اون ول کن نبود مدام ازم تعریف میکردو از زیبایی های نداشتم میگفت مرتیکه خجالت نمیکشه هم سن بابا بزرگمه اه لعنت بهت بیریخت




رئیس خیلی ریلکس بدون اینکه متوجه باشه دلم میخواد با پشت دست طوری بزنم تو حلقش فرصت نفس کشیدن نداشته با چه برسه به مخ زدن



داشت مخمون و میخورد



خدا شکر گوشیش صداش بلند شد رفت کمی اون ور تر اراز با خنده نگاهش میکرد از فرصت استفاده کردم با ارنج کوبیدم به پهلوی اراز با دردچرخید سمتم با صدای نسبتا بلند گفت:چه مرگته؟؟؟



بهش اخم کردم و با لحن مسخره گفتم:
اول باید عرض کنم از اینکه نیشت بسته شده خوشحالم



دوم کلوم خشک شد نوشیدنی میخوام



سوم اصلا با رئیست حال نکردم



همینا کافیه یا بازم بگم؟



آراز- خیله خب میدونم حوصله ات سر رفته دو دقیقه دندون رو جیگر نداشتت بزار میریم خوبه



با صدای بلندی عین دختر بچه های تخس گفتم:نــــــچ



گفت: باشه دیگه ...ببینم دوست داری منو اخراج کنه..؟؟ بزار کارم تموم شه



این بار شونه هام و انداختم بالا گفتم:به من ربطی نداره!



با عصبانیت گفت: رئیسمه هاااااااا؟!ا



بی اراده گفتم:اوه چه رئیس هیزی



با تحکیمی که تو صداش بود گفت:الـــــــی؟!



تا واستم یه چیزی دیگه بگم پیر کفتار اومد معذرت خواهی کرد نشست رو صندلی



یه نگاه کوتاهی بهم کردو گفت :اتفاقی افتاده؟



با بدخلقی قبل از اراز گفتم : حوصله ام سر رفته میخوام برم برقصم اراز نمیادهی رئیسم رئیسم راه انداختـــه من اومدم بهم خوش بگذره نه اینجا بشینم




آراز دهن باز کردد چیزی بگه، کفتار گفت:مگه نمیبینی منتظره بعدانم میتونیم حرف بزنیم میدونم کارت درسته احتیاجی به توضیح نیست میتونی بری



سرطان فقط منتظر نظر شما بودیم.



آراز به ناچار اما با بدخلقی از جاش بلند شد.



بازوم و گرفت دم گوشم بد و بیراه میگفت منم خیلی شیک به حرفاش گوش میدادم و میخندیدم این باعث شد بیشتر عصبی شه منو به سمت بار هدایت کرد دو تا ویسکی سفارش داد



با خودم گفتم: به درک مرتیکه روان پریش



لیوان و داد دستم نگاهی به محتوای لیوان انداختم من اگه اینو میخوردم ...چپه بودم اینجا وسط جمعیت خوابم میگرفت تا خود صبح... برگشت لیوان و گذاشتم رو میز به جاش اب میوه خواستم.



با عصبانیتی که سعی داشت کنترل کنه گفت:الی میدونم میخوای حرص منو در بیاری اما این روش درستی نیست و جاشم نیست



-من نمیخوام حرص در بیارم الانم اینو نخور هنوز سر شبه



با صدای بلند تقریبا داد زد: تو مگه اعصاب میزاری..؟؟



با پرویی گفتم: خب میکنم



خندید و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد دست انداخت دور شونم و گفت: وروجک بودی امشب بدتر داری تو دل جا وا میکنی..!



به سمش چرخیدم و گفتم:من کاری نکردم مشکل از خودته!



آراز-شاید ولی امشب چشم خیلیا رو به خودت لب کردی ...با مکثی خیلی کوتاه گفت:پس مشکل از من نیست!



به سمتی که داشت نگاه میکرد چرخیدم...
دندون هام و رو هم فشار دادم گفتم : جنستون خرابه
خنده بلندی کرد به عقب اشاره کرد











ادامه دارد.........















قهر کردن چیه ؟


قهر کردن ، رو راست بودنه !
بچگونست واسه همین خیلی ساده و بی آلایشه
دروغ نیست توش
قهر کردن ، تورو دوستت دارمه !
بیخیال نشدنه ...
از دستت عصبانیم ولی هنوز نمیتونم دل بکنم ازته
نمیرمه ، نمیتونم برمه
قهر کردن ، ناز و ناز کشیه
از دور یواشکی حواسم بهته گفتنه
واسم مهمیه
قهر کردن ، میخوام که بگی دوسم داریه
درکم کن گفتنه
قهر کردن ، امید به بیخیال شدنه همه ی کاشها و شایدهاست ...
قهرم باهات ،.. حرف بزن با من ، گفتنه !
قهر کردن دوس داشتنیه ،
ترشح ادرنالینو میبره بالا و هیجان انگیزه ...

della.nik
1391,12,10, ساعت : 23:10
***



به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم قامت بلند و کشیده اوکتای چند متر اون ورتر جلب توجه میکرد



بهم خیره شده بود، با یه اخم غلیظ نگاه میکرد با خودم گفتم: این اینجا چی کار میکنه؟



بعدا یه دونه خیالی زدم رو پیشونیم و با خودم گفتم:معلومه خنگ خدا . .اون باید اینجاها باشه نه تویِ چلغوز..تازه طلب کارم هستی؟



رفته بودم تو بحر اوکتای حواسم اصلا به اطراف نبود یکی محکم کوبید رو شونه سمت راستم ..خوشبختانه لیوان شربت ازم فاصله داشت وگرنه میریخت رو لباس نازنینم . .لیوان تو دستم لرزید کمی از محتویانش بیرون ریخت



با عصبانیت چرخیدم تا حال طرف و جا بیارم،اما..



-سلام چطوری الی خره؟دلم برات تنگ شده بود.



تا نارین و دیدم نگاه برزخیم ،اروم گرفت.. بهش خیره موندم که سریع با لیوان تو دستم بغلم کرد.



سعی کردم از حصار دستاش بیرون بیام ولی فایده ای نداشت کنار گوشم زمزمه کرد: وای الی ببخشید دیر کردم میدونم الان چقدر ازم دلخوری میخوای شل و پلم کنی!


منم به طبعیت از خودش کنار گوشش گفتم:ببخشم؟! ..محاله ممکنه از پوستت پالتو درست نکنم ..ولت نمیکنم بیچاره.


خندید و ازم فاصله گرفت انگار تازه متوجه آراز شده بود



لیوان و رو میز قرار دادم زل زدم به نارین



با اعتماد به نفس خیلی زیاد به سمت اراز اومد و باهاش خیلی محترمانه دست داد و احوال پرسی کرد اصلا با نارینه چند دقیقه پیش یه دنیا فرق داشت،از قرار معلوم اراز به خوبی نارین و میشناخت اما نارین نه ...



بی اراده به سمتی که اوکتای ایستاده بود زیر چشمی نگاهی کردم،بدون اینکه دست خودم باشه اخم غلیطی کردم



تیکه داده بودم به بار و به اون دوتا که حسابی گرم صحبت بودن نگاه کردم



حس کردم کسی اروم ولی پی در پی به شونم زد



چرخیدم و اقایی رو دیدم که خیلی شیک و اتو کشیده تر از اراز جلوم ایستاده بود با لبخند خیلی شیک گفت: نارین اخلاق عجیبی داره وقتی کنجکاو میشه زمان و مکان فراموشش میشه..به کسی توجه نمیکنه تا کنجکاویش بر طرف شه.



لبخندی عین خودش تحویل دادم و سرم و عینهو...تکون دادم



بعد مکثی طولانی با خنده گفت:حالا که نارین این افتخار نصیبش نمیشه ما رو بهم معرفی کنه من خودم قبول زحمت میکنم.



تمام مدتی که حرف میزد با تعجب به اجزای صورتش نگاه میکردم تا چهره اشنایی ازش بیابم این بار برعکس سری های پیش سریع فهمیدم این همون مربی بسکتبال دانشگاه و صد البته دوست پسر نارینه
(خسته نباشی)



افکارو با ناشی گردی به زبون اوردم اونم خندیدو گفت:حافظه خوبی دارین ولی اصل کاری یادتون رفت



من فامیل تایماز ام و اون روز بعد گروگان گیری خونه اونا بودم



با خوشحالی انگار که کشف و یافته های کسه دیگه ای رو به سرقت برده باشم با دست محکم زدم به بازوش وگفتم:ایول اره راس میگی . . من اصلا یادم نبود!



اول با تعجب منو بعدام به بازوش نگاه کرد دستی بهش کشید و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد



با کنجکاوی نگاهش کردم که گفت:خیلی باحالی دختر پس بگو چرا نارین این مدت انقدر عوض شده




لبخند شرمنده زدم و گفتم:ببخشید حواسم نبود



با ته خنده ای گفت:مهم نیست خودت و ناراحت نکن



با صدای خنده این پسره نارین و ازار به سمتمون اومدن نارین با تعجب گفت:ادنان چی شده ؟چرااین جوری قهقه میزنی؟ با دوستم اشنا شدی؟..به طرفم اومد بازم و گرفت وادامه داد:دیدی چه رفیق ماهی دارم؟



ادنان-اره عزیزم یکی یکی بپرسم ...بله باهاش اشنا بودم اشناتر شدم ..یه نگاه کوتاه به من انداخت گفت: از اول گفتم خیلی ازش خوشم اومده. .کارش درسته



بعدام دستی به بازوش کشید و دوباره خندید



چرخید رفت سمت اراز باهم شروع به حرف زدن کردن



با صدای اروم و لبو لوچه اویزون گفتم: نارین گند زدم ..فک کنم دست دوست پسرتو داغون کردم



با خنده گفت :اخ اخ نکنه با دست فولادیت ضربه فولادی زدی؟



با هم خندیدم به سمت بچه ها رفتیم، ادنان گفت:نارین جان عزیزم ما هنوز مامان ملوک و ندیدم.



نارین اروم برعکس من زد رو پیشونیش و گفت:واای اصلا حواسم نبود



برگشت بهم گفت بیا بریم اونجاااا پیش مامان ملوک



بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده دستمو گرفت و کشید...













ادامه دارد........














مـےڪنـﮧ






ڪـﮧ بـﮧ یـﮧ בوپــا زیاבے جَـو بـבیـב





یا بـﮧ یـﮧ چـهار پـا زیاבے جـُو بـבیـב





بـﮧ هر פـال از هر בوشــوלּ






جفتـڪـ مـے פֿـوریـלּ(!)







بعد از تو، یاد گرفتم که دیگه به هیــــچ نگاهی اعتماد نکنم ...
به هیــــچ لبخندی دل خوش نکنم ...

بعد از تو، هیــــچ دوست داشتَنی رو باور نکردم ...!



ازَت ممنـــــــــــــونم ...!







✗سـہـمـ مـטּ از בنیـا
نـבاشتـטּ اسـت...

della.nik
1391,12,13, ساعت : 20:27
***


توسط نارین کشیده شدم فقط فرصت کردم دستی برا اراز تکون بدم اونم با خنده سرش و تکون داد



یعنی خاک بر سر این رفیق ما این آزار خنگم فهمید این یه تختش کمه



من چه صنمی با خانواده این دارم؟؟؟خدا عالمه



به قسمتی که از قرار معلوم و ظاهر امر پیدا بود جای بزرگان مجلسه رفیتم



یه جایی وسیع گوشه سالن سمت راست که به راحتی میشد همه جا رو زیر نطر گرفت قرارا داشت که به صورت مبله وبه شکل دایره بود طوری بود همه راحت هم و میدیدیم میز خیلی بزرگ پر از میوه و انواع دسرقرار داشت،



ابروهامو هم زمان اخداختم بالا به شیرینی هایی که بهم چشمک میزد خیره شدم



نارین مرتب حرف میزد و منو به همه معرفی میکرد منم عین جوجه اردک زشت دنبالش حرکت میکرد و با لبخند سرمو گاهی ام به دوستان دست میدادم



اخر به خانوم ملوک رسیدم نشسته و پر ابهت بهم دست داد و حال مادر و جویا شد خیلی محترم جوابشو دادم ازمون خواست رو یکی از مبل ها بشنیم ماام اطاعت کردیم و نشستیم



ملوک گلویی صاف کردو شروع به صحبت کرد منم هیچی از حرفاش نفهیمدم شروع کردم به دید زدن ادمایی که افتخارشون پولشون کردم



همه ساکت چشم به ملوک دوخته بودن تنها کسی که اطراف و نگاه میکرد من بودم



همین طور که چشم میچرخوندم نگاهم با دوتا چشم آبی اشنا افتاد که با تعجب نگاه میکرد



سریع نگاهم و دزدیدم و متوجه پشت سریاش کردم



با صدای ارومی که تنها خودمو و نارین بشنوه گفتم:خوشم میاد ارازلی با هم میرن میان..ببینم تو دستشوییم با همن؟



خنده ریزی کردو با مشت کوبید به پام گفت:زهر مار الی ببینم میتونی سر ما رو ببری بالای دار؟؟!



با کمی مکث گفتم:حالا که چی فوقش این مهمونی اخرمون میشه



این دفعه کنترلی رو صداش نداشت بلند شروع به خندیدن کرد اما وسط کار سرفه کرد



همه به ما نگاه کرد نارین سریع گفت :معذرت میخوام شربت پرید تو گلوم شما ادامه بدید ملوک بانو



همه سرها به جای اول برگشت ولی این بار تایماز با اخم جلومون ایستاده بود و صدای ارومی که مزاحم ملوک نباشه گفت:خوشم نمیاد کسی که اصلا نمیشناسم جامو اشغال کنه



وای خدا یعنی میگی جنگ اعصاب با این خان ترکیه شروع شد..؟من چی گناهی کردم این چپ بره راست بیاد خِر منو بگیره..!



سرم و تکون دادم نارین سریع گفت :تایماز بشین دیگه جا هست مامان ملوک گفت : اینجا بشینیم



تا خواست حرفی بزنه اوکتای به بازوش زد و با فاصله نسبتا زیادی کنار من نشست



تایماز هم بغل دست اوکتای جای گرفت نمیدونم چی تو گوشش گفت که اوکتای با اخم نگاش کرد



خدمتکارا میزای گرد بزرگی جلومون قرار دادن و سر سه سوت میزو پر ازشیرینی های رنگی رنگی کردن و با تکون دست تایماز ازمون فاصله گرفتن



به نارین نگاه کردم با دقت به حرفای مامان ملوکش گوش میداد



نگاهی به شیرینی های داخل ظرف کردم دلم میخواست اونا رو بخورم دلم داشت براشون ضعف میرفت



اوکتای تکیه شو از مبل برداشت به سمت من متمایل شد سریع خودم و کشیدم سمت نارین و زل زدم تو چشماش



خیلی نرم بازوم و گرفت کشید سمت خودش بازم میخواستم ازش دور شدم نذاشت تو همون حال نگه داشت و گفت: هیچ کس تا زمانی که صحبت های مامان ملوک تموم نشه اجازه خودن چیزی نداره



با خودم گفت :پس به خاطر همین نارین گفت شربت پرید تو گلوم همه با غضب نگاهش کردن



این مارموک ام خوب ذهن ادم میخونه هااااااا



اره اره معلومه هر کی اینجوری زل میزد به شیرینی ها همین میشد



ملوک به اوکتای و صدا کرد اونم بازوم و ول کرد رفت سمت ملوک با تعجب نگاهش میکردم



اون خم شد وگوشش و به دهن ملوک چسبوندم بعدم سرشو تکون دادو رفت



به تایماز نگاه کردم اصلا حواسش نبود ظاهرا به شیرنی نگاه میکرد ولی معلوم بود اصلا تو باغ نیست



یکمی لاغرتر شده بود تو این چند هفته ای ما امتحان میدادیم اون پی شکایتو گرفت ولی چون مدرکی نداشتن نشد ثابت کنن ما یه مدت خونه عباس بیک زندانی بودیم همه بادیگارد هاای عباس بیک به نعف عباس شهادت داده بودن و گفته بودن خودشون مارو دزدین تا انتقام بگیرن به قول اوکتای همشون جنشون و گذاشتن کف دستشون فقط به خاطر رئیسشون، اون ادا کرد خونه خیلی وقته خالی بوده از هیچی خبر نداشته




سنگینی نگاهم و حس کرد سرشو اورد بالا وبا لحن خواص خودش گفت: به چی زل زدی؟ بهتره نگاهتو جای دیگه جلب کنی..من خوش ندارم کسی اینجوری بره تو نخم



اینو باش تو نخش منو تو نخ؟؟



چشمامو ریز کردمو گفتم:تو باز شروع کردی؟



ابروهاش و با تعجب داد بالا و گفت :من شروع کنم؟ من اصلا شمارو میشناسم که بخوام شروع کنم؟



نکنه منو نشناخته یعنی انقدر تعقیر کردم ؟؟...نه بابا دیگه اینجوریام نیست حتما حواسش



نیست



خواستم بگم کی ام خیلی سریع گفت:مهم نیست بعدم از جاش بلند شد و رفت



ملوک حرفاش چند دقیقه ای تموم شده بود به همه تعارف کردو گفت:میتونین از خودتون پذیرایی بکنید.



یکی از اهنگ های ابرو پخش میشد نارین عین فشنگ از جاش پرید منو که خم شده بودم شیرینی بردارم کشید و بلند کردو با هیجان گفت:پاشو الی بریم برقصیم
برگشتم به شیرینی های خوشگلم نگاه کردم بیچاره ها تو ظرف بالا پایین میپریدن میگفتن بیا منو بخور




با ادامه این حرف منو به سمت پیست کشید..














ادامه دارد.......


















اینکه دوستَم داشته باشی،

مثل این است

که عابری در پیاده رو،

ناگهان در آغوشَم بگیرد ...!

همین قدر بعـــــــــید ...

همین قدر ناممکـــــن ...!

della.nik
1391,12,17, ساعت : 19:22
***





کنار درختی واستادم به نارین و ادنان خیره شدم



صدای کسی توجهمو جلب کرد چرخیدم ببینم کیه..با اوکتای روبه رو شدم کناره تایماز ایستاده بود و با هم حرف میزدن
چشمام و ریز کردم فکر شیطانیی به سرم زد لباسم و جمع کردم آوردمش بالا اروم به سمتی که واستاده بودن رفتم پشت درخت بزرگ قرار گرفتم فاصله ام زیاد بود نمیشد بیشتر نزدیک بشم ممکن بود منو ببینن یا خراب کاری بکنم منم که استــاد تو این رشتــه

هر دو کنار هم واستاده بودن نه اوکتای و نه تایماز حوصله این مهمانی و نداشتن کاش میتونستن این مهمونی نه چندان خوش آیند و از سرشون باز کنن
تایماز نه تنها حوصله نداشت بلکه به خاطر املاک پدری با مادرش مشاجره وحشتناکی پیش از ورود به اینجا رو داشت هر چند تلفنی جادوگر بد ذات تعصیر خودش و گذاشته بود تایماز و به مرز جنون کشیده بود
اوکتای تکیه به درخت داد گفت: تو چه کردی..؟
تایماز- میخواستی چه کنم با هم دعوامون شد اخرم کار به بد و بیراه گفتن کشــید
اوکتای- نمیتونی یه بار درست حرف بزنی
تایماز- اخه با اونم میشه حرف زد..؟
اوکتای- مامان توهه
تایماز- فامیل توام هست
اوکتای- هست که هست
تایماز تو جاش چرخید و گفت : تو چی..؟
اوکتای- گیر منو تو یکیه تو گیر یه زبون نفهم افتادی من گیر عمه بابا هر کاریش میکنم نمیکنه از اونجا نمیدونم با چه زبونی باهاش حرف بزنم حتی نمیخواد بیاد پیش من بمونه هر کاریش کردم بیا با من زندگی کن اینجارو بفروشیم تو کتش نرفت که نرفت میگه اگر مشکل پوله اینجارو میخرم ولی نمیزارم باغ زیبای بردارم و داغون کنی
تایماز- دیگه اون محله به درد یه زن تنها پیر نمیخوره
اوکتای- تنها که نیست
تایماز- جوری حرف میزنی انگار نمیرم اونجا نخوام برمم با پس گردنی میارتم
اوکتای- اره زن خوبیه دوست داشتم پیشش باشم
تایماز- اون خاطرات مزخرف و از ذهنت پاک کن برو پیشش
اوکتای صورت غمگین و ناراحتی به خودش گرفت گفت: تایماز یا نمیفهمی یا خودتی به نفهمی میزنی چطوری..؟
تایماز سرش و انداخت پایین گفت: متاسفم حرف بی خود زدم
اوکتای دستی به صورتش کشید گفت: ولش کن دیدیش چقدر تعقیر کرده..؟
تایماز اخم کرد گفت: کی این سایه شوم دوست دخترام ول میکنن کدومشون و میگی..؟




اوکتای با مسخرگی خطاب به تایماز گفت:یعنی میگی این دختره رو نشناختی؟؟



تایماز دستش و از جیبش دراورد و تو هوا تکون داد و گفت: حالا چرا این دختره انقدر مهم شده؟ از سر شب داری میگی زیبا شده..




اوکتای-تعجبم تو اینه تو با این همه ادعات به باهوشی حافظ خوب طرفو نشناختی





انگار خیلی برا تایماز سنگین شد این حرف اوکتای با عصبانیت و اخم غلیظ گفت:شما که باهوشی حافظت عین ساعته ..بفرما ایشون که امشب چشمت و گرفته کیه؟





اوکتای با اون قیافه داغونه اعصاب خورد کنش خیلی خونسرد گفت:الی دوست صمیمیه نارین..



چشمای تایماز گشاد شد با تعجب زل زد به دهن اوکتای گفت: این همون دختره الهه اس؟ این که فرق پارتی مهمونی نمیفهمید..اینجا چه میکنه؟




اوکتای-حالا هر چی من چه میدونم فقط فهمیدم با یه پسرجونی اومده




تایماز که اصلا تو باغ نبود گفت:میگم اشنا میزنه پس بگو الهه اس به قول تو خیلی فرق کرده
نه بابا چه فرقی چون انتظاره دیدنش و تو همچین جایی نداشتم همچین فکری کردم اره اره



بدون توجه به اوکتای به راه افتاد و بلند طوری که اوکتای بفهمه گفت:بهتره برم یه دور دیگه نگاش کنم ببینم فرق کرده یا نه..!
خنده بلندی سر داد




به خودم اومدم خیلی شیک خم شده بودم از لای درخت به اونا نگاه میکردم سریع تو جام صاف شدم اطراف و نگاه کردم ببینم کسی متوجه فضولیم شده یا نه..!



خدارو شکر کسی متوجه من نبود




خواستم از اونجا دور شدم که باز تایماز گفت:راستی جریانه این پسری گفتی چیه؟



اوکتای با ارامش همیشگی شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم تا همین جا فهمیدم بقیش و از سرویس خبری خودت بدست بیار سرویس من نقص فنی داره



بعد این حرف به سمت جایی که من ایستاده بودم حرکت کرد




سر سه سوت بدون خرابکاری جیم زدم برگشتم جای اولم که نشسته بودم نشستم



خدمتکاری و دیدم که تو دستش یه سینه ی خیلی بزرگ پر از نوشیدنی دلخواهم بود بهش اشاره کردم سری تعظیم کرد سینی مقابلم گرفت.




لبم و غنچه کردم سینی و به سمت خودم کشیدم یکی از لیوانارو جلو کشیدم بو کردم بوی تندش اذیتم کرد



خدمتکار خواست بره که سری لیوان و تو سینی گذاشتم یکی دیگه برداشتم دوباره میخواست بره که با صدای تایماز متوقف شد :این به درد خانوم نمیخوره عوضش کن




وااا به این چه چی به دردم نمیخوره منم با پرویی لیوان و تو دستم و بدون اینکه توجه کنم شاید واقعا به دردم نمیخوره سر کشیدم



به مرده اشاره کرد بره سری با تاسف برام تکون داد
صندلی کشید عقب عمیق بدون هیچ حرفی بهم زل زد
بدون رودبایسی نگاهش کردم
چی باعث شده بود لحن اوکتای ناراحت و غمگین باشه ..؟ یعنی انقدر املاک پدرش یا به گفته عمه اش یادگاری برادرش براش بی ارزش بود میخواست از شرش راحت شه..!
گردنم و کج کردم
تایماز چرا باید به مادرش جادوگر بگه یعنی انقدر بده..؟ نه به احتمال زیاد نامادری چیزی باید باشه وگرنه که ..وگرنه که..









ادامه دارد...............












بیگناه پای دار رفت و خندید،
نمیدانست بالای دار هم خواهد رفت.
چاقو دستهی خود را برید
و محبت خارها را گل نکرد
همانگونه که دوری، دوستی نیاورد
و اتفاقا پول خوشبختی آورد
انگار دورهی ضرب المثلها به پایان رسیده است...

della.nik
1391,12,18, ساعت : 15:32
احساس میکردم تایمازو دوتا میبینم سرم گیری ویری میرفت،با این حال با لجبازی سعی بر نگه داشتن خودم رو صندلی بودم.
چشمام میسوخت حی میکردم یک هفته ای بدون استراحت کار کردم
موهای پیشونیم و کمی کنار زدم سرم صاف کردم
تایماز همین طوری بدون هیچ حرکتی نگاهم میکرد احساس گرما کردم این باغ چش شده بود چرا کولر و نمیزنن.. من گرممه .دستمالی از جا دستمالی بیرون کشیدم جعبه کج شد خورد به شیشه صدای بدی ازش دراومد
تایماز همین طور که به من نگاه میکرد صافش کرد زمزه وار گفت: دوست دارم بهم بگی جریان اومدت اینجا چیه؟؟



با سرخوشی خنده ای کردم و گفتم:به تو چه بچه..
کنترلی رو رفتارم نداشتم اینو قبول داشتم




اول با تعجب بعدا باخشم بهم نگاه کردو سریع از جاش پرید.. صندلی بغل دستی منو بیرون کشید نشست روش چشمام و چند بار باز بسته کردم که از تار دیدن جلو گیری کنم




جفت شونه هامو تو دستش گرفت منو به سمت خودش چرخودنو گفت:وقتی ازت سوال میپرسم جواب منو بده.. میدونی خوشم نمیاد سوالم بی جواب بمونه.



احساس کردم بدنم تو این هوای ملس داغ تر شد نسیم ملایم به سرو صورتم میخورد اما باعث کم شدن گرمای بدنم نشد شونه هام تو دست های مردونه تایماز در حال له شدن بود



بی توجه به این حالت سعی کردم خودم وعقب بکشم اما نشد.





منو سفت تر چسبید با حال خرابم خودم و نباختم بهش توپیدم:ولم کن پسره ابله... خوشم میاد خودت چندشت میشه کسی بهت بدون اجازه دست بزنه، حالا که به ما رسید بز اورد؟ ولم کن دردم گرفت .. با اخم ادامه دادم: اصلا داری حالمو بهم میزنی.



فهمیدم زیاده روی کردم ،مثل همیشه کم نیاوردم زل زدم به چشماش صدای کشیده شدن دندون هاش به خوبی شنیده میشد





صداشو برد بالا با خشم گفت:



تایماز-الهه با من بازی نکن بهت میگم اینجا چه غلطی میکنی جواب منو بده فهمیدی؟



-ای بابا ولم کن بگم اینجوری معذبم..



انگشت اشارش و چند بار تهدید وار جلوی صورتم تکون داد زل زدم به دستش، حس میکردم انگشت اشاراش دوتا شده بی مقدمه گفت:حالا شد ..بعدا حسابتو میرسم...خودش و کشید عقب به صندلی تکیه داد



خیلی خونسرد گفت:منتظرم



خواستم ته لیوانو بخورم تایماز لیوانو از دستم قاپید گذاشت اون ورتر وگفت:چرا لج میکنی؟ میگم مرگ نکن سر میکشی تا الان معدت سوراخ نشده باشه خوبه ببینم چیزی خوردی اومدی اینجاا..؟ بهت گفتم به دردت نمیخوره همشوخوردی الانم به ته موندش رحم نمیکنی؟



کمی بهش نگاه کردم اینم این وسط برای ما شده لَلــــــه ، با لبو لوچه اویزون بهش گفتم:خب حالا چقدر دعوا میکنی؟؟نمیخورم
لیوان و تقریبا پرت کرد اون ور میز جلو اومد گفت : من از انتظار هیچ خوشم نمیاد















ادامه دارد........









بیگناه پای دار رفت و خندید،
نمیدانست بالای دار هم خواهد رفت.
چاقو دستهی خود را برید
و محبت خارها را گل نکرد
همانگونه که دوری، دوستی نیاورد
و اتفاقا پول خوشبختی آورد
انگار دورهی ضرب المثلها به پایان رسیده است...


***

آرامــش ظـاهــرم گـمــراهـت نکنــــد؛

آشفتــه تـر از این حـرف ها هســـتم !

عاشقی می کنم!

لج می کنم!

بد اخلاق می شوم!

دست خودم نیست …

ساعت و زمان هم ندارد!

تــو که نباشی …

زندگی باید به کام من تلخ شود !!!

della.nik
1391,12,18, ساعت : 15:44
شل وول که تو جام نشسته بودم سریع سیخ شدم گفتم:سوالت یادم رفت دوباره بپرس تابهت بگم!



بابدخلقی جواب داد:اینجا چه میکنی؟



-هاااا راست میگی اینجا چه میکنم...اها اومدم مهمونی



دست به سینه شدو گفت:زحمت کشیدی خودمم میدونم بگو با کی اومدی..؟چرا اومدی..؟
تایماز- من باید یکی یکی سوال کنم همشو بگو ..



-وا تو از من سوال داری خب باید بپرسی تا بدونم چی میگم



دستی به لبش کشید انگار حرفم منطقی بود به ارومی سرشو تکون داد



با یه نفس عمیق گفتم:با دوستم اراز اومدم ...همینجوری اومدم ببین مهمونی های شما چه فرقی با مهمونی معمولی داره!
سرش و تکون دادو گفت:حدس میزدم... اوکی حالا بگو ببینم این پسره...اسمش چی بود؟ اهان اراز چی کارته میدونی یعنــــــی چطوری بگم کی هست اصلا؟



-این همه فکر کردن نمیخواست میپرسیدی دوستیت با اراز چجوریه؟!



تایماز- اره همین بگو



-باید از اول بگم راستش منو اراز از دبیرستان با هم همکلاسی بودم بعد اینکه درسمون تموم شد اون رفت یه دانشگاه دیگه منم این دانشگاه بعد یک سال اومدم الانم تو یه شرکت کار میکنه که از همون جا دعوت شده منم به عنوان همراه بعد اینکه شنید عاشق نما و داخل این هتلم اورده



سرشو به نشونه فهمیدن چند بار تکون داد و انگار که چیزی ذهنشو درگیر خودش کرده باشه گفت:ببینم الانم درهمون حدیی یعنی باهم هم کلاسی بودیم






با مسخرگی ابروهامو انداختم بالاو خنده کوتاهی کردم گفتم:بع جناب تایماز خان من خوردم تو مست کردی؟ دارم میگم از دبیرستان به بعد راهمون از هم جدا شده تو میگی همکلاسی؟



دستشو تکون دادو گفت:نه نه منظورمو نگرفتی..میگم الان چه نوع دوستی دارید



-اهان خو اینو بگو دوستیم دیگه یه دوستی معمولی



نفس حبس شدشو رها کرد یا شایدم نه من اینجوری حس کردم



به رومیزی زل زده بود ولی شرط میبندم حواسش جای دیگه ای بود



با صدای اراز چشم از تایماز برداشتم و به اراز نگاه کردم



اراز-الی جان پاشو بیا بریم وسط یه دانسی بکنیم



سرو صورتش عرقی بود داشت با دست خودش و باد میزد



اول متوجه تایماز نبود بعد کاملا چرخید سمتشو گفت:جناب تایماز... شماهم اینجا تشریف دارید باعث سعادت و خرسندیه شما رو در کنار الی میبینم



تایماز یه نگاه کوتاهی به من انداخت دوباره با اون نگاه نافذش زل زد به اراز





دستشو به سمت تایماز گرفت ابروهامو دادم بالا موشکافانه به تایماز چشم دوختم بعید میدونستم بهش دست بده ولی از اون جایی که معادلاتم اصلا داغون از اب درمیاد تایماز به احترامش از رو صندلی بلند شد کتشو با ارامش صاف کرد یه سری برای من تکون داد از اونجا بدون کوچیک ترین توجه به گِل لگد کردن های اراز ترک کرد



از حدسی که زدم خنده مستانه سر دادم میدونستم اون کوه غرور و اعتماد به نفس هیچ وقت کم نمیاره



به دست خشکیده اراز نگاه کردم بازوشو گرفتم فشار دادم به سمت پاییمن به خودش اومد و جای تایمازو اشغال کرد با قیافه داغون از برخورد تایماز بهم گفت:شنیده بودم ادم عوضیه اما فکر نمیکردم انقدر عوضی باشه



بهش به من توپید و گفت:اصلا چرا تو داشتی باهاش گل میگفتی گل میشنفتی؟



با داد درست مثل لحن خودش گفتم:من هر کاری دوست دارم میکنم به کسی ام مخصوصا تو ربطی نداره



قیافه خشمگینش اروم شد خیلی ملیح گفت:اصلا تقصیر این مرتیکه اس پاشو بریم یه قری باهم بدیم که بدجوری حوس کردم با تو برقصم..


















ادامه دارد........











تـــنـهــــایی یعنــــی :

نــــــــــه خــــــودش هست کــــه از تنهایــــــی درت بیـــــاره،

نــــــه فـــــــکرش اجـــــــازه میــده

کــه تنهـــــاییــــــت رو با کسی پــــــــــرکنــــی

والا
1391,12,18, ساعت : 16:57
با لحن شل و ولی گفتم :
-من نمی رقصم خودت برو برقص
یه چشم غره ای زد و از جاش بلند شد بی توجه به او از جام بلند شدم
گلوم حسابی خشک شده بود به خدمتکار اشاره کردم که یکی از لیوان های ابی که داخل سینی بود رو بیاره نزدیکتر
بدون توجه به محتویات داخل لیوان یکجا سر کشیدم
-اه لعنتی مشروب بود توش
از جام بلند شدم باید نارین رو پیدا کنم
یه لحظه سرم تیر کشید
با دوتا از انگشتام گیچگاهم رو فشار دادم
دستم کشیده شد توسط کسی
به عقب برگشتم اراز بود
-ولم کن چیکار میکنی دستم کنده شد
با تعجب گفت:
-تو مست کردی
-مست چیه ؟من فقط سرم درد میکنه نارین رو ندیدی؟میخوام برم پیشش
-باشه بیا دنبالم
از پله ها بالا رفت به زور خودمو سرپا نگه داشته بودم گرمم شده بود و دست وهمه بدنم شل شده بود ولی هنوز هوشیار بودم
میخواست بره سمت اتاقی
-چراااا ایننجاا اومدددیمم
-تو بیا کاری نداشته باش
دستمو کشید به زور خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون اما تو بغلش افتادم
-چیکار میکنی اشغال مگه نگفتم خوشم نمی یاد از این کارات
تقلا کردم که از بغلش بیرون بیام ولی جونی توی بدنم نمونده بود
رر اتاق رو باز کرد و داخل رفتم
-من با توووو هییچ جا نمی یام ولم کن
-اینجا چه خبره؟
به پشت سرم نگاه کردم

della.nik
1391,12,20, ساعت : 17:42
***



اراز-هیچی شمااا بفرما به کارت برس...
اخه اقا این خانوم خیلی دارن جیغ میزنن
اراز این خانوم مسته نمیفهمه چه میکنه شما بفرماااا
اصلا اینا مهلت حرف زدن به من نمیدادن با ترس رو به خدمتکار گفتم:نه تو رو خدا اقا کجا میخوای بری؟ منو پیش این تنها نزار...

مرد نگاهش تعقیر کرد مدام نگاهش بین منو اراز میچرخید میخواست صحت قضیه واسش روشن شده
اراز با تلخ مزاجی داد زد :مرده حسابی باید به تو نیم وجبی توضیح بدم ؟برو رد کارت تو زندگی ملت دخالت نکن
خواستم به سمت مرد حرکت کنم اراز دستم و گرفت بعد کشیدن کارت تو دستگاه منو هل داد تو درو بست
با مشت لگد افتادم به جوون در شروع کردم به گریه کردن اصلا دوست نداشتم یه دقیقه ام تو اتاق بمونم
با یه تصمیم انی گریه هامو پاک کردم به سمت پنجره حرکت کردم
با خودم زمزمه کردم به من میگن الی نه یه دختر بی بته
باید یه کاری بکنم
پرده رو به شدت پس زدم با میله های بزرگ و قطور روبه رو شدم یکی یدونه اندازه کل هیکل من دوباره اشک تو چشمام جمع شد یه نفس عمیق کشیدم از ریزشش جلو گیری کنم
حالاچی؟چه خالی برسر پوکم بریزم؟
پرده افتاده رو دوباره بالا زدم هنوز امیدی بود..اره بود باید یکی رو باید صدا میکردم به دادم برسه
به دنبال در پنجره شروع به گشتن کردم نبود که نبود
با صدای بلندی گفتم:یعنی این خراب شده پنجرش در نداره؟؟؟
سعی کردم به اعصابمو اروم کنم دوباره شروع به گشتن کردم دقیقا پشت تخت در قرارا داشت حالا من اینو چطوری باز کنم؟
با حالی زار خودم و انداختم روی تخت بدنم گُر گرفته بود به شدت عرق از سرو صورتم جاری بود
از ترس بود یا اضطراب...نمیدونم چی بود دوستم نداشتم بدونم ولی بدنم به شدت میلرزید با صدای زنگ در لرزشش بیشتر شد
چرخیدم سمت در اراز با یه لبخند با بشکن زدن درو قفل کردو چند دقیقه ای جلوی در ایستاد بعد با لبخند پر رنگ تری به سمت تخت حرکت کرد.


خندشو دوست نداشتم یه جورایی هشدار محسوب میشد



به سمتم اومد،کنارم روی تخت جا گرفت سریع از رو تخت اومدم پایین به سمت در حرکت کردم،نگاه کوتاه و شلی بهش کردم خیلی ریلکس با لبخند بهم زل زده بود



این کاراش بیشتر اعصانیم میگرد ولی چیزی نمیگفتم





به سمت در رفتم دستگیره درو چند بار بالا پایین کردم میدونستم باز نمیشه ولی ول کن نبودم




اراز با خنده گفت:سعی بیخود نکن..به سمتش برگشتم دوباره با لحنی که رگه های خنده توش پیدا بود گفت:تا این کارت نباشه و رمز عبور نباشه تو نمیتونی بری بیرون



با اعصابی داغون تلو تلو به سمتش رفتم و تقریبا داد زدم: مرتیکه این ادا اطفالا چیه من نیفهمم؟!چرا منو به بازی گرفتی؟
دست به سینه شدم و ادامه دادم:دلیل این کارات چیه؟



داشت برُبر منو نگاه میکرد کارش عصبی ترم کرد با صدای ارومی که خودم نشنیدم گفتم: گرفتار شدم من..





با خنده از جاش بلند شد به سمتم اومد یه چند سانتیم که رسید واستاد



اخم جاش و به ترس و دلهوره داد دستام به شدت یخ کرده بود انقدر که بی حس شد بود حسی بهم میگفت دیگه جفت انداختن تموم شد اماده باش که امروز روز بدبختیته



تو همین چند ثانیه فهمیدم بزرگترین بدبختی زندگیم همین جاست تو همین لحظه تو همین اتاق اتفاق میوفته





اراز خیلی اروم گفت:چرا ازم فرار میکنی..؟همیشه بیشتر از هر کسی تو زندگیم دوست داشتم و دارم اما تو همش سعی میکنی ازم فاصله بگیری

از دوران دبیرستان تنها کسی که واقعا دوست داشت و حاضر بود واست هر کاری کنه من بودم من... نه کسه دیگه حتی پدرتم حاضر نبود مراقبت باشه اما من بودم.
به بابام چی کار داری
- تو چه به درد من میخوری..؟
اخم وحشتناکی کرد خم شد
اراز- میدونی که اینجور موقعه ها نباید یتمه بری مثل بچه ادم باش سختــه..؟
سرم و تکون دادم
اراز- لجباز کوچولوی من چرا مثل بقیه نیستی چرا ذهن کوچیکت انقدر محدوده..؟ بازش کن رها کن هر چی پیش اید خوش اید الی خانومی من.
نه اینکه حرف تو استینم نباشه قدرت جواب دادن به خزعبل های ذهن خرابش و نداشتم
-این رسمش نیست اراز ..این درست نیست .. من نمیخوام مگه زوره..؟






ادامه دارد......










من و تیر چراغ برقدردمان یکی است
شب که میشود
سرمان تاریک
دلمان پرنور
صبح که میشود
سرمان سنگین
دلمان خاموش ...

della.nik
1391,12,25, ساعت : 18:00
***







عقب عقب رفتم روی مبل سطلنتی جای گرفتم پام تحمل وزنم و نداشتم خم شدم کفشای مزاحم و از پام دراوردم صدای از اراز در نمیومد سرم و گرفتم بالا دیدم مقابل ویترین بار ایستاده و داخلش و نگاه میکنه.
سرخوش خان و ببین فکر کرده کنار اومدم حالیت میکنم




برگشت سمتم و گفت:تنها کسی که بیشتر از بقیه میدونم چه مشروبی دوست داری چیرو دوست نداری منم چرا نمیزاری باهم بودن و تجربه کنیم؟



اگه بگم از حرفاش چیزی نفهمیدم دروغ نگفتم


فقط اینو میدونستم باید جلوی زبون مو بگیرم تا از این بدبختی خلاص شم منو اراز سهم هم از زندگی نبودیم



همیشه یه جورایی از سیریش بازیاش بدم میومد الانم واقعا منکر کمکاش نمیشم



ولی نمیفهمم چرا از بین این همه دختر چرا من...



در ویترین و باز کرد دوتا لیوان کریستال پایه بلند برداشت



دست انداخت یه شیشه شراب بیرون اورد و به سمت من اومد



یا خدا من دیونه ی شرابم این چرا با قلب من بازی میکنه؟





میز کوچکیو گذاشت جلوی من پام و زیرم جمع کرده بودم بساطو خیلی با دقت روی میز قرار داد صندلیه دیگه ای رو جلوی میز قرار داد بعد دراوردن کت و پاپیونش رو صندلی جا گرفت



یه لیوان برام ریخت یه لیوان سر پر واسه خودش





شراب اعلای قرمز بدجوری چشمک میزن بره تو حلقم نتونستم با وسوسه کنار بیام خم شدم لیوان و تو دستم جا دادم بعد چند دقیقه به لبم نزدیک کردم جرعه جرعه نوشیدم



اراز یک نفس لیوان و سر کشید من با اولی درگیر بودم که دومی تموم کرد رفت سراغ سومی




بی اراده با خنده گفتم:وااای مسابقه گذاشتی اراز..؟اینجوری که باید تا خونتون کولت کنم دوباره با صدای بلند خندیدم



اونم خندیدو گفت:من با این دو تا سه تا چیزیم نمیشه



دستش و اورد جلو لپمو کشیدو گفت:عاشق این خنده های نازت شدم



کارام دست خودم نبود باز زده بودم جاده خاکی بلند بلند شروع به خندیدم کردم و چرت پرت گفتم



اراز از جاش بلند شد و گفت:تو اینو بخور من برم یه چی توپ تر بیارم اثر نمیکنه لامصب



کماکان داشتم میخندیدم و بیخیال نمیشدم گرما کلافم کرد شالی که با مهارت و دقت دور خودم پیچیده بودم تا بدنم کمتر در معرض دید قرار بگیره رو باز کردم انداختم اون ور



خودم برا خودم شراب ریخختم به لیوان خالی اراز زدم و گفتم به سلامتی کچلااااااا




دوباره قهقه ای سر دادم اراز که به صندلی نزدیک شده بود با خنده گفت:خوشم میاد خودت با خودت حال میکنی

بازم زدم زیر خندو گفتم:من همیشه با خودم حال میکنم کور شه هر کی نمیتونه ببینه
لیوان دیگه ای ریختم بازم به لیوان زدم گفتم: به سلامتی هر چی خره


وقتی به خودم اومدم که اسمم یادم نمی یومد



اراز داغون تر از من رو صنذلی نشسته بود و بکشن میزد



با خنده بهش زل زدم



از جاش پاشدو گفت:الی امشب باهام نرقصی عقده ای میشم میوفتم تا جامعه خر دخترارو میگیرم میرقصم حالا خود دانی



همین طور که خودشو تکون میداد به سمت دستگاه پخش رفت و دگمه پلیییی و زد



اومد سمتم و دستمو کشید پام به میز گیر کرد متحویاتش ریخت رو زمین با ترس نگاه به شیشه های شکسته کردم از بچگی از شیشه شکسته میترسیدم




اراز با بیخیالی سرخشی و گفت :ولش کن خودم و خودتو عشقه



با هم هر عمل قبحی که دوست داشتیم در اوردیم
پایین لباسم اذیت میکرد زیرش و جمع کردم از پشت کردم تو دکلتم آراز عرق بدی کرده بود جلوی من خودشو تکون میداد دست به بدن من میکشید منم اصلا تو باغ نبودم تو حال خودم چرخ میزدم مسخره بازی در میاردم
خیس عرق خودم و ول کردم رو تختو گفتم:وای دارم میمیرم از گرمااااا




ارازم به تبعت از من دراز کشید و تخت تا این جمله از دهن من در اومد نیم خیز شدو گفت:میخوای کمکت کنم لباساتو در بیاری از گرما خفه نشی عزیزم



این جمله رو با لحن مست و کشیداری گفت



از طرز بیانش ترسید و با تته پته گفتم:اراز شوخی نکن خوبم




اراز انگار نه انگار حرفی از دهن من در اومده باشه به سمتم متمایل شد رو رخ به رخ هم قرار گرفتیم



فک کردم بازم شوخیش گرفته دستم و دو ور سینه هاش قرار دا م و گفتم:شوخی بسته پاش و برو اونور منو معذب نکن



اما اون ول کن ماجرا نبود مرتب دستش و رو رون پام میکشید
حس بدی بهم دست دادم تمام تنم به لرزه افتاد مورمور شد رون پام و گرفت بیشتر کشید پایین خیلی به اندامش نزدیک بود بدجوری گر گرفته بودم این وضع و دوست نداشتم
کارام همش حماقت بود




اگه زیر دستش اروم میموندم مطمئنا کار میداد دستم



خواستم از زیر دستش در برم سر گرفت خوابوند رو تخت و کنار گوشم گفت:نه نشد الی خانوم مارو شیدای خودت کردی حالا میخوای در بری؟




با بغض گفتم:نکن اراز نمیهوام چرا همچین میکنی؟داری ازارم میدی



بی توجه به لحنم گفت:چی کار میکنم عزیزم؟ من یه عمره منتظر این موقعه ام نمیزارم همینجوری از دستم خلاص شدی اهویی من



دستش و که مرتب به صورت میکشید پس زدم و با داد گفتم:نمیخوام به من دست نزن اصلا اصلا ازت بدم میاد کثافت پس تمام این کارا نقشه بود اره خیلی عوضیی اراز ولم کن میخوام برم بیرون
وای اراز نکن بزار برم چرا همچین میکنی..؟




از زیر دستش در رفتم به سمت در دویدم ازار از پشت لباسم و گرفت به خاطر چاک لباس پایین لباسم با صدای بدی جر خورد و تا بالای رونم اومد تمام پام پیدا بود





با همون دست لباس و سفت چسبیده بود منو کشید سمت خودش



افتادم تو بغلش از رو زمین بلندم کرد انداخت رو دوشش به سمت تخت کذایی حرکت کرد



تا اخرین نفسی که داشت جیغ میزدم و به خاندانش فحش میدادم اون بالا دست و پا میزدم منو بزاره زمین اما دریغ...
با لگد زدم تو شکمش خم شد گفت: الی عاشق وحشی بازیتم ولی بپا صدمه وارد نکنی
بازم لگد پرونی کردم با مشت به کمرش ضربه میزدم کنار گوشش جیغ هیا نفش و گوش خراش میکشیدم
انگار نه انگار مثل روبات منو حمل میکرد
تو این خراب شده کسی نبود بیاد در و باز کنه بگه خفه شو
خدای من چی کار کنم میخوام برم آقا اصلا غلط کردم
-واااای چندش من نمیخوام ولم کن زوری نیست زوری نیست
هر چقدر جیغ میکشیدم اون بلند تر میخندید انگرا از کارم لذت میبرد




به تخت نزدیک شد سریع گردنش و چسبیدم جیغ کشیدم کلافه شد دستمو با قدرت باز کرد منو با یه حرکت پرت کرد رو تخت سرم به پشتیه تخت برخورد کرد و از حال رفتم.










ادامه دارد.........












اصلا زن باید ترسو باشه
هی تقی به توقی خورد بدوئه بیااااااد

بغل آقاش!!!!!!


مگه نــــه؟؟؟؟؟؟
:-2-35-:

della.nik
1392,01,10, ساعت : 16:12
***



پام انداختـــه بودم رو پام به دختر وراج بغل دستم نگاه میکردم سرو صدای اطراف خفم میکرد سردرد عجیبو بی سابقه ی داشتم به چشمام فشار میاورد فقط اینو فهمیدم دوست دخترم بوده حالا نمیدونم کی و کجا باهاش اشنا شدم در چه حد باهاش دوست بودم بهش که نمیاد پاستوریزه باشه همین جا کنار من که نسشته زیر چشمی با پسرای دیگه تیک میزنه برای اینو اون چشم و ابرو میاد
خم شدم سمتش گفتم: حالا اینایی که گفتی چه به درد من میخوره
دختره کمی بغ کرد سریع روحیشو به دست اورد گفت : او تو که خنگ نبودی دوست دارم بازم باهم باشیم
بی تفاوت گفتم: من نمیخوام درضمن دفعه اخرت باشه به من میگی خنگ میدم از انگشت کوچیکه پا از برج وات اوریزونت کنن
چشماش رنگ ترس گرفت خنده مصلحتی کرد گفت: میتونی عادی بگی نمیخوام
- من که گفتم تو مخ معیوب تو فرو نرفت
از جاش بلند شد گفت: خیلی غیر قابل تحمل شدی
خواست از کنارم رد شه گوشه تکلته گل گلیش و گرفتم
برگشت با ناز نگاهم کرد
لبخند زدم نیشش تا بنا گوش باز شد با دست پایین لباسش و صاف کردم دستم و کشیدم به رون پای برنز شده اش بیشتر بهم نزدیک شد
به اطراف نگاه کردم مامان ملوک حواسش نبود این خوب بود بقیه مهم نبودن اروم کشیدمش از خدا خواسته کنارم ولو شد دستم و دور کمرش حلقه کردم کشیدم سمت خودم همین طوری خم شدم لیوان خالی و به سمتش گرفتم
با خنده ازم گرفت گفت: چی کارش کنم ببرم اتاق 101 ..؟
نچی کش دار گفتم: نه عزیزم برنزی خودم
خنده مستانه کرد صورتش و نزدیکم اورد
اروم زمزمه کردم : ببر اشپزخونه بشورش یه لیوان اب بیار سرم درد میکنه
یه جور عجیبی نگاهم کرد
ادامه دادم: میخوام بکنمت ارشد خدمتکارای منزل پدیم
بلند شروع به خندیدن کردم به طوری که چند نفر نگاه بدی بهم انداخت
دختری که نفهمیدم اسمش چیه سری بلند شد تکیه دادم به صندلیم گفتم: خر خونمونم نیستی زغال
لیوان و پرت کرد رو زمین صدای شکستنشو شنیدم با صدای بلندی گفتم: از حقوقت کم میکنم




انگشت اشارم به شقیقم فشار دادم




روی صندلی نشستم به میز شام چشم دوختم خدمه درتکاپوی چیدمان میز مجلل مهمونی عباس بیک بودن




این پیرخرفت اعصابمو خورد میکرد اگه به خاطر ملوک نبود پام و اینجا نمیزاشتم



به اوکتای نگاه کردم با کلافگی به این ور اون ور نگاه میکرد به سمت میزم اومد
سرشو خم کرد گفت:الی و ندیدی؟



دستمو از رو سرم برداشتم و گفتم:الی کی هست ...که منم بشناسمش..؟



اخمی کردو گفت:الی و نمیشناسی ؟؟؟سری به نشونه نه تکون دادم با کلافگی گفت:دوست نارینو میگم




تازه فهمیدم چی میگه دنباله الهه بود



-نه من اینجا مشاوره شخصی و بادیکارد شخصی الی خانوم نیستم



اوکتای-چرا بدعنق شدی؟بگو ندیدمش دیگه خودم پیداش میکنم
-اصلا تو چرا پیله کردی به این الی؟



اوکتای-دوست دارم



با اخم گفتم:این جواب من نشد ..از جام پاشدم واستادم جلوش ادامه دادم:انگار زیادی تو عقل روحت جا باز کرده تا حالا ندیدم دنباله دخترا موس موس کنی این یکی خیلی برات مهمه



اونم اخمی کردو با خونسردی همیشگیش که حالمو بهم میزد گفت:من هر کاری دوست دارم میکنم به کسی ام ربطی نداره میتونم موس موس میکنم تو به دوست دخترای رنگیت و تیتیشت برس



حرفش به مزاجم خوش نیومد زغال لعنتی اگر نمیومدی چرت و پرت نیمگفتی این برای ن شاخ بازی در نمیاورد





به بد اخلاقی به شونش و پس زدم به سمت در ورودی هتل حرکت کردم قبل از اینکه برم بیرون گفتم:حیف که حال ندارم وگرنه حالتو میگرفتم بهتر مراقب حرف زدنت باشی انگار یادت رفته با کی طرفی



دیگه منتظر نشد حرف بزنه ز در خارج شدم





بادیگار مخصوصم کنارم قرار گرفت با تندخویی گفتم:دنبال من راه نیوفت اعصاب ندارم تو رو ناکار میکنم برو رد کارت به سمت راهروی لابی حرکت کردم





بادیگارد به سمت اومدو گفت:قربان اگه سراغتون و گرفتن چی بگم؟



همین طور که داشتم میرفتم پشت به بادیگار گفتم:چه میدونم بگو مرده



بادیگارد- چشم قربان




با غضب به سمتش چرخیدم وبا عربده داد زدم و گفتم: زهر مارو چشم مرتیکه ابله مراقب حرف زدنت باش برو گمشو تا ندادم از سقف اویزونت کنن
چه اویزون اویزون راه انداختم




به قدم های تند به سمت اسانسور رفتم کلید فشار دادم منتظر موندم



متصدی به سمتم اومد و با عشوه کارت و به سمتم گرفت




به شدت کارت و از دستش کشیدم داخل اسانسور شدم
به پیر مردی که روی مبل قرمز لم داده بود نگاه کردم اگر اشتباه نکنم تاجر فرش بود با اخمی ناجوری گفتم: چیه ادم جون ندیدی..؟
چشماش و درشت کرد نگاهم کرد
-چهار تا تیکه فرش به درد نخور با خودت کول میکنی فکر کردی در برابر من کسی هستی..؟
با تته پته گفت: من نمیشناسمتون
بدجوری دست گذاشت تو نقطه ضعفم از صبح اعصابم داغون بود این بدترش کرد رفتم جلو گفتم : که منو نمیشناسی..؟
بیشتر دقت کرد سریع گفت: چشمام درست نمیبینه میشه خواهش کنم خودتون و معرفی کنید
خوب میشناختمش امارش و داشتم
پوزخندی زدم گفتم: وقتی هر ماه یک بار به مدت یک هفته تو ترکیه تلپی و همیشه تو اتاق 1000 میمونی و با دخترهای زیبای ما این ور اون ور پلاس میشی کور نیستی حالا منو نمیشناسی
با بهت گفت : تایماز خان
بلند داد زدم : زهر مار صدات در نیاد
پشتم و کردم بهش
روی کارت و نگاه کردم




طبقه سوم اتاق 1456 نزدیک بود کپ کنم این دیگه کدوم قبرستونیه ؟من باید تو بهترین اتاق باشم بهترینه حال شماهام جا میارم اگر در اینجارو تخته نکردم




با مشت کوبیدم به به دیواره اسانسور بلند داد زدم :حیف واقعا حیف وگرنه برمیگشتم حال اینا رو میگرفتم



اتاق وامونده پیدا نمیشد کلی راه رفتم تا پیداش کردم




کارتو کشیدم تو دستگاهو درباز کرد بلافاصله کتو از تو تنم خارج کردم روی مبل پرت کردم با بی حالی تمام دگمه های پپیرهنم و باز کردم پاپیون مسخره مشکی و باز کردم پرت کردم روی تخت افتادم چشمام و بستم دستم و رو پیشونیم قرار دادم .









ادامه دارد......














گفتی معنی عشق رو بگو و وقتی نوشتی ،خبرم کن :

برای تو بهتره عشق رو معنی نکنم ، وقتی می دونم می دونی عشق یعنی چی

وقتی می دونم تجربه کردی ، وقتی می دونم هنوز عاشقانه یادش می کنی

چطور برات از عشق بنویسم ؟؟؟... برای تو فقط می تونم بنویسم

عشق یعنی سوختن یک قلب

و برای دیگران بنویسم :

عشق حتی زمانی كه آسیب ببیند نمیتواند آسیب برساند

عشق صبور ، بخشاینده و وفادار است

عشق اعتماد میكند و میبخشد



بیآن كه به فكر گرفتن باشد ...

della.nik
1392,01,15, ساعت : 15:32
***



توحالت خواب و بیداری به سر میبردم کم کم چشمام گرم میشد که یه دفعه کسی با صدای بلند شروع به جیغ کشیدن بود انقدر غیر منتظره بود نزدیک بود سکته کنم تا حالا تو عمر وقت خواب همچین اتفاقی نیوفتاده بود.



از جام پریدم سیخ و بدون زاویه رو تخت نشستم



بار دیگه صدا بلند شد ومن چشم دوختم به در اتاق سری تکون دادم ابروهام و صاف کردم این دفعه به پهلو رو تخت دراز کشیدم دستم و زیر سرم قرار دادم چشم دوختم به پرده



ناخودآگاه فکر به سمت اوکتای کشیده شد



تا اونجایی که می دونستم و میشناختمش آدم سرد بی احساسی بود که هیچ یک از دخترای اطرافش براش مهم نبودن و نسبت به همه ی دخترا بی توجه...بعضی وقتا فکر می کنم اصلا مرد نیست




همیشه درست مثل یه گربه سرد و خواب الود بود



اصلا متوجه نمیشم چرا این دختره این همه مهم شده چپ میره راست میره اسمشو میاره این همه دخترو خوشگل و خوش استیل تو ترکیه هست چرا الهه...؟؟



خوب البته از حق نگذریم... هم از خوشگلی و خوش هیکلی چیزی کم نداره بماند یه اخلاق گند و مزخرف داره اونم اینه با همه رفیق فابریک میشه مثل همین دوست بی رختش با اون هیکل قناصش...داشتم الهه رو تجزیه تحلیل میکردم که باز صدای جیغ بلند شد عصبی شدم تو جام نشستم بلند گفتم:اه چه خبره اینجاا مثلا اومدم کپم و بزارم سردردم اروم بگیره این بیشعوراااا نمیتونن اروم تر باشن برن یه جا دیگه..اسایش واسم نذاشتن.



از جام پاشدم لباسمو مرتب کردم باید قبل از اینکه مغزم به طور کامل متلاشی میشد کاری میکردم، درو به شدت باز کردم اقایی تو راهرو جلوی در اتاقم بود و داشت مثلا دیوار تمیز میکرد اما شیش دنگ حواسش به جای دیگه بود با باز شدن در اتاق سه متر پرید بالا که باعث نیش خندی گوشه لبم شد



رو به مرد که الان دست از کار کشیده بود کردم و با فیگوری که مخصوص خودم بود گفتم:اینجا چه خبره ؟میخوام بدونم اینجا هتل یا طویله؟؟ میخوام خیلی زود بدون معطلی بری و مسئول اینجا رو بیاری من استراحت میخوام اما صدای اینا مورد ازارمه



درست عین مخ سر جاش بود انگار با چکش رو زمین وصل شده بود



با خشم بهش زل زدم با تحکیم گفتم: چرا هنوز ایستادی؟برو تا ندادم اینجااا رو با خاک یکسان کنم



تردید و نگرانی تو چشماش دو دو میزد نیاز به تلنگر داشت بلند داد زدم:مرتیکه از دستورات من سرپرچی میکنی ؟میری مسئول این خراب شده رو بیاری یا کاری کنم تا اخر عمرت ور دل خانوادت باشی؟! از رئیس جمهور ترکیه فحش دادم تا اومد رسید به خودش ،سری دستمال و شوت کرد رو میز به سمت اسانسور رفت.



صدای جیغ این بار متوالی بود دستمو بهه سرم گرفتم خیلی تیر میکشید به دری که حس کردم صدا از اونجا میاد نگاه کرد تا چند قدمی در حرکت کردم و ایستادم



یه چیزی جوور در نمیومد این چرا عین روانیااا داد میزنه و التماس میکرد درسته نامفهوم بود منم فالکوش وای نه ایستاده بود ولی کر که نبودم مگه خودش نخواسته بره اون تو؟؟پس چه مرگشه؟



اصلا به من چه غرض من فقط فقط خفه کردنشون و نشون دادن قدرتم بود همین حالا هر کاری که میخوان بکنن ولی اروم و بی صدااا



با باشدن در اسانسور صدای دختر به طور کل قطع شد، اخم غلیظی کردم به مرد کوتاه قد و خپل نگاه کردم که به همراه همون خدمتکار به سمتم میومد



مسئول بخش نگاه عصبی به خدمتکار انداخت و با لحن بدی گفت :برو درکارت تا اخراجت نکردم



سریع بهم نگاه کرد و درست عین ماشین تایپ پشت سر هم گفت:تایماز بیک چه اتفاقی افتاده..؟چی شما رو ازورده خاطر کرده..؟همین الان دستور میدم اتاقتن و عوض کنن اشتباهی صورت گرفته که جبران میکنم.
مردک خودشم میدونه چه گندی زده ولی مشکل من الان اتاقم نبود اتاق بغلیم بود




اگر ساکت میموندم تا صبح لنگ درهوا باید به صحبت های این دراز گوش پاچه خوار گوش میکردم



دستم و به نشونه سکوت بالا گرفتم اونم بیخیال در وری اش شد و ساکت نگاهم کرد



با اخم گفتم:نمیخواد کاری برام بکنی فقط در اون اتاق و برام باز کن.














ادامه دارد...........














تنهــایـم ...

اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
خستــه ام ...
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...
ولــی رازی نـدارم...
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...
فقط خیلـی هـا را دوست دارم

della.nik
1392,01,17, ساعت : 17:27
***


کنجکاویم بدجوری تحریک میکرد درسته آدم فضولی نبودم ولی یه حسی مثل خوره افتاده بود به جوونم ولم نمیکرد دوست داشتم ببینم اونجا چه خبره البته ظاهر امر پیدا بود باید یکی میخوابوندم توو گوش اون دختره تا اروم میگرفتم اینجوری شو ندیده بودم.





مرد به حرف اومد با من من گفت: اخه میدونین جناب تایماز..چیزه من اجازه این کارو ندارم مورد بازخواست قرار میگیرم اینجا چیزاهای.. ما یعنی نه.. مسافران ما داره یه سری امکانات هستند که این امکانات.....



مردک واسه من داشت چرت پرت میگفت انگار یادش رفته من کیم و چه کارایی میتونم بکنم



سرم و خم کردم تا با قد کوتاه اش یکسان باشم صورتم و جلوی صورتش قرار دادم و خیلی اروم و خون سرد گفتم:منو که خوب میشناسی جلال ؟



سری به نشونه بله تکون داد دوباره ادامه دادم:میدونی مخالف با من چه عواقب جبران ناپذیری داره؟



بازم سرش و تکون داد تا ترس تو نگاه اش دیدم از فرصت استفاده کردم تیر خلاصی زدم و گفتم:کسی جرات مخالفت با منو نداره ...داره؟



زودتر از اون چیزی که فکر میکردم ترفندم جواب داد



دست کرد تو جیبش و کارتی قرمز بیرون اورد به سمت در حرکت کرد و گفت:جناب تایماز امر امر شماست ما همه ، مطیع شما هستیم خواهش میکنم بفرمایید
به همین راحتی




نیش خندی زدم و جلوتراز خپل به سمت اتاق رفتم وارد شدم شیشه خورده کف سالن ریخته شده بود موقعه راه رفتن صدای بدی میداد پشت سرم داخل شد و واستاد .




از اون چیزی که میدیدم تو بهت وناباوری بودم



فکر هر کسی ومیکردم الا الهه باورم نمیشد فکر میکردم اشتباه میبینم،چشمام و درشت تر کردم یه قدم بلند برداشتم درست روبه روی تخت با فاصله نسبتا زیاد قرار گرفتم
دست انداختم بازوی پسره رو کشیدم کنار به صورت دختره نگاه کردم ، نه چشمام درست میدید اون کسی که بی حال روی تخت افتاده بود الهه بود کسی ام که بالا سرش بود اراز رفیق صمیمیش بود



باورنکردی بود این همون دوستی بود که دم از یه رابطه دوستانه رو صمیمی میزد یعنی این...پسره احمق لباس های الهه رو تیکه پاره کرده بود در حال در اوردن شلوارش بود.




رفیقش اصلا متوجه حضورمون نبود به سختی به کارش ادامه میداد مرتیکه مست لاابالی داره چه غلطی میکنه...؟
شاید ..شاید خود الهه..نه نه باورش سخته پس اون جیغ هاا برای گول زدن من نبود




مسئول بخش بازم و گرفت
از شک بیرون اومدم بهش خیره شدم
می خواست وادارم کنه با هم بریم بی سر صدا بریم بیرون ولی من اصلا قسط همچین کاری رو نداشتم نمیخواستم اونجا رو ترک کنم مخصوصا که میدونستم الهه داره مورد آزار قرار میگیره و میل باتنی وجود نداره
من از این کار متنفر بودم




بازم و از دستش کشیدم بیرون همون طور که به سمت اراز میرفتم بهش گفتم بادیگار منو خبر کنه



اراز کاملا به سمتم برگشت خواست حرفی بزنه با مشت کوبیدم زیر چونش به علت مصرف بیش از حد مشروب کاملا مست بود تلو تلو خورد و به سمت عقب رفت از پشت به ویترین بار خورد و افتاد زمین تو حال خودش نبود یه ریز بهم فحش میداد صداش رفت رو اعصابم با نوک پام زدم به رون پاش
انگشتم و بالا گرفتم گفتم : میخوای به زر زدن ادامه بدی ..؟
خیلی سریع خفه شد زل زد بهم



به الهه نگاه کردم بدن برهنش حسابی قرمز شده بود بعضی از جاهاش آثار کبودی و خون مردگی دیده میشد.
انگار تو پزشک قانونی کار میکنم
لبم و گاز گرفتم خم شدم سمت الهه ، حسابی داغ کردم همیشه از وحشی بازی بدم میومد درسته خودم از قماش آراز بودم شایدم برتر ولی هیچ وقت کسی و مجبور نکردم مرتیکه حیون با نفرت به اراز نگاه کردم به سمتش رفتم تا دوباره لهش کنم با وارد شدن بادیگارد بیخیال اون لش شدم تا به وقتش حسابش و برسم.








به بادیگاردم اشاره کردم همون جا واسته اونم اطاعت کرد به سمت الهه رفتم ملافه رو از گوشه های تخت بیرون کشیدم ، دور الهه پیچیدم خواستم بلندش کنم بادیگارد جلو اومدم ازمم بگیره رو بهش با اخم گفتم: خودم چلاق نشدم برو کت منو بیار از تو اتاقم.
سری تکون دادو رفت
الهه رو جابه جا کردم بیشتر به خودم فشارش دادم گوشه ملافه رفته بود کنار سینه ی زخمیش دیده میشد عصبی شدم با دندون ملافه رو مرتب کردم




منم به سمت در رفتم قبل از خروج رو به مسئول بخش کردم و گفتم: این اینجا میمونه تا من برگردم باهاش کار دارم فهمیدی؟؟



سری تکون داد و زودتر من کلید اسانسور زد سری توش قرار گرفتم قبل اینکه خپل بیاد تو دگمه لابی رو فشار دادم.

















ادامه دارد.............








اینجا سرزمین واژه های وارونه است :
جایی که " گنج " ," جنگ " می شود !
"درمان " , " نامرد"
و " قهقهه " , "هق هق !
اما " دزد " همان " دزد "
و " درد " همان " درد "
و " گرگ " همان " گرگ......! "
آری سرزمین واژه های وارونه , سرزمینی که "من" , "نم" زده است....
" یار " , " رای " عوض کرده است
"راه " گویی "هار" شده
و " روز" به " زور" میگذرد...
" آشنا " را جز در " انشا " نمی بینی
و چه... " سرد" است این " درس " زندگی !!!
اینجاست که "مرگ " برایم " گرم " میشود ...
چرا که "درد" همان "درد" است

della.nik
1392,01,21, ساعت : 22:23
***


وزنش به 60 کیلو به زور میرسید ، حسابی رو دستام سنگینی میکرد هر ان امکان انداختنش و داشتم



از تو هتل دراومدم خوش بختانه معطلی نداشتم ماشین جلوی در انتظارم و میکشید در ماشین باز بود الهه رو علانا شوت کردم تو ماشین اگر نمرده بود الان صددرصد به مردن نزدیک شده بود



لبم و جمع کردم روش خم شدم دستم و جلوی دهن نیمه بازش گرفتم نفش تند و سریعش به دستم خورد مطمئن شدم زندس ،نفسم و با شدت به بیرون هدایت کردم خودم و رو صندلی عقب کنار الهه انداختم به راننده که پشت فرمون بود دستور حرکت دادم.







خوش بختانه به دلیل دیر بودن خیلی سریع به عمارت رسیدم از ماشین پیاده شدم اولین کسی که جلوم خم شدم مشاوره اختصاصیم بود سری تکون دادم به الهه نگاه کردم



بادیگاردم به سمتم اومد تا کمک کنه مثل دفعه پیش گفتم :کنار وایستا خودم انجامش میدم



دوباره به الهه چشم دوختم خم شدم پاش و گرفتم به سمت بیرون ماشین کشیدم سریع چشم باز کرد و به من زل زد بهش نگاه کردم تو دلم گفتم: نه این سگ جووونه حالا حالاها دست از این دنیا نمیگشه تا منو خاندانم و زیر خروارها خاک نکنه پیش ما هست.
ملحفه که تا رون پاش بالا رفته بود مرتب کردم








ناخواسته لبخندی زدم



زل زدنش کلافم کرد چشمای ابی سرخش بی هیچ احساسی نگام میکرد همیشه نگاه وحشی و پرخواشگرش بهم زل میزد ولی الان خیلی مظلوم و ملوس بود



تو این هیری ویری گوشیم به صدا در اومد از جیب شلوارم برش داشتم به شماره نگاه کردم مامانم پشت خط بود



دگمه اتصال و زدم به گوشم نزدیک کردم وبی وقفه گفتم :بله؟!





منتظر یه داد و بیداد توپول بودم اما برعکس تصورم خیلی اروم گفت:تایماز جااان عزیزم ،کجایی پسرم قرارمون یادتت رفته میدونم زود برگرد هتل منم رسیدم میخوایم بریم ویلایی حوالی شمالی...پریدم وسط حرفش و گفتم:من نه ویلا میام نه حوصله بحث کردن با تو رو دارم نه معاشرت با یه مش ادم تازه به دوران رسیده رو...



مطمن بودم کسی کنارشه که انقدر ملوس حرف میزنه وگرنه مامانه منو این برنامه ها عمرا..تا حالا به یاد ندارم با جیغ حرفش و نزنه البته بیشتر به من ارادت داشت.





سکوتش و دیدم فرصت و غنیمت شمردم و خیلی اروم و شمرده که لحنش مخصوص خودم بود در مواقعه استراری ازش استفاده میکردم گفتم:این اداها رو برای شوهرت دربیار برو برا اون لوس شووو به اونی که بغل دستته بگو خیلی خری شروع کردم به خندیدم یهو خندم و خوردم و گفتم:درضمن من قولی ندادم پس نمیام میخوام عشق و حال کنم یه روز تو نیستی قوانین مزخرفه خونت و دربه داغون کنم،پس شب خوش بااانو.



با اینکه گوشی و قطع کرده بودن ولی صدای نفس های عصبیش هنوز تو گوشم بود





خب کجا بودیم ؟خم شدم الهه رو کشیدم بیرون چشماش نیمه باز بود این یعنی هنوز زندس،تو جاش نگهش داشتم میخواستم بغلش کنم ولی خدایی کمر برام نمونده بود تصمیم گرفتم بندازم رو شونم



خم شدم انداختمش رو شونه سمت راستم اون بالا بی هیچ حرفی اویزون موند



به سمت در اصلی حرکت کردم قبلش بادیگارد چراغ ها و درها رو باز کرده بود





میخواستم داخل عمارت شم که مشاورم جمال بیک صدام کرد به تندی به سمتش چرخیدم و با اخم زل زدم بهش



تنها صدایی که اومد صدای اخ گفتن الهه بود و برخورد چیزی که تخ صدا داد



به الهه نگاه کردم موقع چرخیدم بدون درنظر گرفته اینکه الهه رو کتفمه سرش به دیواری بغلی خوردو بیهوش شد اینو از شلی بدنش فهمیدم





چشمامو درشت کردم و رو به جمال بیک گفتم:اینو من امشب نکشم شبم روز نمیشه ریز شروع به خندیدن کردم



مشاوره سختی بود از اینشم خوشم اومد که الان روبه روم واستاده بودو جرات کرده بود منو لنگ درهوا نگه داره
بدون اینکه لبخندی بزنه با جدیت گفت:قربان اوردن این دختر خانوم به عمارت اصلی اونم این وقت شب نه تنها درست نیست بلکه جنبه خوبی نداره



بهش زل زدم سری براش تکون دادم با لبخند گفتم: پس دختر وقت روز میارن خونه؟



با ناباوری بهم نگاه کردو گفت:جناب تایماز از شما بعیده این رفتار ، از بدر وردتون تمامی بادیگاردا تعجب کردن از تعقیر رفتار شما خدارو شکر تمامی خدمه تو مرخصی هستم وگرنه کی دهن این هارو میتونست جمع کنه؟وجه خوبی نداره من ازتون خواهش میکنم ایشون و حداقل به عمارت خودتون ببرید






با اعتماد به نفس مخصوص خودم گفتم:هر کی زر زد اخراج کن تمام اون یکی دیگه جرات نداره حالا اجازهه میفرمایید؟



سریع گفت:اصلا شما باید الان تو راه ویلای شمالی باشید نه اینجا با این خانومه ملافه پیچ شده اگر بانو ملوک بفهمن



خوبه تو دلم ازش تعریف کردم اون موقعه تا صبح منو با این دختر به قول خودش ملافه پیچ شده رو اینجا نگه میداشت.





با بی حوصلگی گفتم:توی زندگی من هیچ بایدی وجود نداره اینو تو گوشت فرو کن پس جلال بیک با یک مشت قوانین چرت و پرت مخ منو نزار لای در ماشین من کاری صلاح بدونم انجام میدم پس به کارات برس.



درسته خونه ی من نیست اما اون اتاقی بالاس مال منه هر کی و که دوست دارم وارد یا خارجش میکنم



چشماش قد دمپایی رو فرشیای اوکتای شد با تعجب دهنی باز گفت:قربان من خواهش میکنم من همین الان دستور یک اتاق شیک برای ایشون میدم ولی به اتاق خودتون نبرید





خدمتکار نداریم توام فک نکم یونیفرم خدمتکارای خانوم و بپوشی ...تا اینو گفتم به خودش نگاه کردو سرشو انداخت پایین تو ادامه حرفم گفتم:ترجیح میدم تو اتاق شخصی خودم باشه دیگه ام چیزی نمیشنوم



وارد شدم درو با پا بستم با دقت از پله ها و بعد وارد اتاق شدم





خواستم دوباره بندازمش رو تخت اما این کارو نکردم خیلی اروم خوابوندمش و صاف ایستادم دستی به کمرم کشیدو گفتم:چی خوردی این شدی؟ نگاه به هیگل ظریفت نباید کرد به جای استخون گوشت پرورش داده
وای کمرم......


تو جام صاف وایستادم درد وحشتناکی داشت
به الهه عرق خواب نگاه کردم لبخند زدم: تنها کار مفیدت این بود سردردم خوب شد
جلو رفتم به پیشونیش نگاه کردم
فقط قرمز شده بود برای اطمینان زنگ زدم پایین یخ خشک بیارن.

لباس هام و دراوردم به سمت تخت رفتم خودم و انداختم روش تا خواست چشمم گرم بشه عذاب وجدان گرفتم بلند شدم ملحفه رو از تنش جدا کردم روش مقدار کمی خونی بود نمیدونم کجاش زخم بود مهم نیست یه امشب و بی خیال پاستوریزه بازی ملحفه رو شوت کردم زمین بدون اینکه اندامش و نگاه کنم صافش کردم پتوی فرانسویم و روش مرتب کردم.

















ادامه دارد................










آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام

كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو , خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور مي کنم

تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

مهربان ياور زندگي ام

مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم

اما نه . . . مي دانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود

پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم

از صميم قلبي كه به راهت باختم

دوستت دارم

della.nik
1392,01,28, ساعت : 23:34
***




نوربه مردمک چشمم میخورد و باعث ازارم میشد
سرم و به سمت مخلف نور چرخوندم دوباره خوابیدم چشمام داشت گرم میشد که انتفاقات دیشب به ذهنم هجووم اورد عین جن زده ها روی تخت سیخ نشستم.
فضا برام ناآشنا بود
بدن درد شدید به همراه سرگیجه طاقت فرسا دستی به کمرم کشید لختی کمر ،به خودم نگاه کردم نزدیک بود جفت چشمام از کاسه در بیا بیوفته رو پتو

تن لختم خبر از اتفاقات بده شب گذشته میداد از لباس خوشگل فیروزه ای خبری نبود جاش و به تن لخت داده


با بهت و ناباوری به اتاق نگاه کردم اتاقم تعقیر کرده بود

پتورو زدم بیشتر به خودم نگاه کردم روی سینه هام زیر دنده راستم کبودی و خون مردگی بود شکمم جای زخم ریز و درشت یه چیز مثل چنگ بود
اشکم به راحتی راه خودش و باز کرد دستم و جلوی صورتم گرفتم اروم شروع به گیه کردن کردم
ای پست فطرت
سرصدا باعث شد سرم بالا بگیرم


از اون چیزی که میدیدم نزدیک بود کپ کنم تایماز با حوله حمام از رخ کن بیرون اومد باا یه حوله کوچیک موهای سرشو خشک میکرد اصلا حواسش به من نبود سریع تنها جونی که برام مونده بود پتو رو رو خودم بالا کشیدم



باورم نمیشه من اینجا چی کار میکنم.. من من فک کردم تا الان باید اراز دخلمو اورده باشه ..یعنی میگی تایماز؟......نــــــــه!
چشمام باز بارونی شد : نه این امکان نداره تایماز..خدای من.

همینجوری تو هپروت بودم داشتم به مغزم فشار میاوردم اینجا بودم و تو خونه تایماز تو تخت تایماز بودمو تجزیه تحلیل میکردم

اما کم به نتیجه میرسیدم اصلا چیزی از حضور تایماز به خاطر نداشتم این تنم و به لرزه مینخداخت


تو فکرم غوغا بود با صدای تایماز که خطالب به من حرف میزد از فکرای درهم برهم بیرون اومدم

-الهه کلا فکر ناقصتو به کار نگیر داغون تر از این حرفاست که یادت بیاد چه خبره..!
بدنم شروع به لرزیدن کرد دستام حسابی یخ کرد پتو رو تو مشتم گرفتم و با من من گفتم:یعنی چی یعنی نمیخوای بگی چی شده..؟منو چرا اوردی اینجا..؟چرا لباس تنم نیست..؟


یعنی منو تو چیزه .....عمیق بهش نگاه کردم


حرفمو قطع کردو گفت:میخوای تاشب اون تو بمونی..؟پاشو باید حمام کنی.
همین باید حمام کنم..؟

تو جواب سوال منو ندادی

بی اهمیت به حرفم دوباره گفت:هنوز که نشستی




منم بی توجه به حرفش با صدای خیلی اروم که بی شباهت به زمزمه نبود گفتم: اره خب باید اینجوری بگی هرکسی جای تو بود حتی اجازه نمیداد تو تختش بمونم و جلون بدم چه برسه به حرف زدن...اشکام شروع به ریزش کرد پتو رو بیشتر به چنگ گرفتم و صاف نشستم سعی کردم اروم باشم اما اصلا راه نداشت خیلی واسم سنگین بود اینجوری یه تیکه اشغال باشم


نفس عمیقی کشید و دوباره ادامه دادم: یه ادمی که از عشق و احساس هیچی نمیفهمه و همه دخترا براش چرک روی لباسن این طرز حرف زدن بعید نیست استفادتو کردی نیازی به من نیست خیلی پستی خیلی اصلا فکر نمیکردم همچین ادمی باشی اصلا مگه من چه بدی به تو کرده بودم؟ چی کارت کردم مستحقش بودم؟


داشت میومد سمتم خیلی سری با پتو از جام پاشودم خاستم به سمت در برم کمرم تیر کشید واستادم منو گرفت و گفت:چی کار میکنی الهه ؟

داد زدم: ولم کن میخوام برم خونمون حالم ازت بهم میخوره


یه نگاه بد انداخت و گفت:خو بروووو ولی سالم نمیرسی خونه
مگه سالمم سالم برم خونه خدای من جواب مامانم وچی بدم..؟


به خودم نگاه کردم راست میگفت دوباره جیغ زدم:لباسای من کو؟

-تو جیب من معلومه سطل زباله

با بهت بهش نگاه کردم با همون لحن گفتم: من با چی برم خونه؟

بی تفاوت نگاهم کردو گفت: با پتو

بعد شروع کرد به خندیدن

با غضب نگاه کردم گفتم:من باهات شوخی دارم من چی کار کنم؟

-گیرم لباسات بود با اون لباسای پاره کجا میخواستی بری ها؟

راست میگفت لباسام به لطف اراز تیکه پاره بود نه پاره

بهش نگاه کردم سرمو انداختم پایین بازومو گرفت برد سمت در شیشه ای درو باز کرد هلم داد داخل

گوشه پتو رو گرفت کشید سفت چسبیدم به پتو گفتم:چی کار میکنی؟

-ولش کن الهه با این که اون تو نمیتونی بری تمام خیسه سبدم اون تو نیست
دلم بغل میخواست دلم میخواست برم تو بغل یکی حس تحقیر شدن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن آزارم میداد
نفسم خیلی سنگین شده بود
تایماز اخمی کرد بیشتر پتو رو کشید









ادامه دارد...............










http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/34.gifحس بودنت قشنگ ترین حس دنیاست

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/34.gifتو که باشی ...

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/34.gifهر روز را ... نـه!

http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/34.gifهر ثانیه را ... عشق است !! ............................................


http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/34.gifحــــــــــالــــ کــــــــهـ در کــنــــــارمـــ هــســـتـــیـــ

حـــســـ مـــیـــ کـــنـــمـــ بـــودنــمـــــــــــ را ......

هیچــــــــــ چیز .......

معجزه دست هایـــــــــــ تـــــــ♥ـــــــو نمی شود!!!http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/34.gif

della.nik
1392,01,30, ساعت : 13:08
***



پسره چلغوز سرخشی رو گذاشته تو جیب چپ باباش ،منگول تا این حد ؟ من عمرا پتو رو جلوی چشمای این کپک در یبارم



با این که میدونستم جایی از بدنم از نظرش پنهان نمونده در هر حال دوست نداشتم ببینه



با انگشت اشاره ازش خواستم دور بزنه اونم همین کارو کرد اونم واسه من امروز خوش خنده شده را به را نیششو واسم باز میکنه



سریع بی معطلی پتو رو باز کردم انداختم رو شونه ی لختش پریدم تو در و کشیدم



از جلوی اینه با احتیاط رد شدم خواستم برم سمت دوش توجه ام به خودم و بدنم جلب شد کاملا چرخیدم سمت اینه با دقت به خودم زل زدم



پس بگو چرا انقدر درد داشتم ،پیشونی سمت راستم دوتا خط موازی خیلی نازک کنار هم قرار داشت خیلی ام میسوخت



سرم و به سمت راست کج کردم رو گونه سمت چپم جای کبودی خیلی بد رنگ بود



تمام جای جای بدنم یا چنگ بود یا خون مردگی و خراش های سطحی عوضیه رذل جای سالم نذاشته بود



دوباره بغض به گلوم چنگ میزد،تنها یک قطره از گونه ام چکید با دست پاکش کردم اه بلندی کشیدم که جیگر خودم کباب شد



نمیدونستم کدومشون این بلا رو سرم اوردن واقعا دلشون اومد؟ فکرم به تایماز نمیرفت چون عصبی بود وی وحشی نه..!



موهام و با احتیاط و دقت باز کردم ایتای نامردی نکرده بود تمام گیره ها و تافتای تو خونه رو رو سرم خالی کرده بود



به سمت وان رفتم اروم توش دراز کشیدم چشمامو بستم به اینه درهمم فکر کردم



دردبدنم به خاطر گرمی اب و لوسیون داخل وان اروم تر شده بود هنوز جای زخم ها تیر میکشید ولی از زخم قلبم دردناک تر نبود.



از جام پاشدم به سمت دوش سرپایی رفتم چند دور با وسواس خودم و با اب و صابون خوبه خوب شستم احساس کسی داشتم با سر افتاده تو فاضلاب فکر میکردم مو میدم و یه چیز اضافه بهم چسبیده



درسته دختره چشم و گوش بسته ای نبودم ولی خب مثل همه ادمااا حق انتخاب داشتم دوست نداشتم با هر کسی ارتباط داشته باشم که خودش معلوم نیست دل چند نفرو شکونده وداغون کرده اون هیچی نمیفهمید هیچی
اروم سر خوردم رو زمین نشستم دستم و به دیوار گرفتم چرا باید اینطوری مست میکردم...؟ حال خوشی نداشتم حس میکردم الانه بالا بیارم
تقه ای به در خورد از افکارم فاصله گرفتم به صدای تایماز که از اون ور در میومد گوش کردم





-الهه چرا صدات درنمیاد؟...نکنه افتادی؟...چرا چیزی نمیگی؟نمیخوای بیای بیرون مگه داری کیسه میکشی؟



با بعض گفتم: نه خیالت تخت هنوز زنده ام هر وقت خواستم بمیرم خبرت میکنم، بعد از مکثی کوتاه دوباره با کینه ادامه دادم:دارم خودمو خوبه خوب میشورم از این نجسی در بیام.





چند دقیقه چیزی نگفت ولی بعد امپر سوزوند با عربده گفت:منظورت از نجسی ارتباط با من که نیست؟



اب بینیمو بالا کشیدم با پرویی گفتم: اتفاقا منظورم خود تو بودی..خود خود تو فقط تو..





مطمئن بودم همینجااا نفسمو میبره اما برخلاف تصورم خیلی اروم با صدایی که سعی بر کنترلش داشت گفت: اصلا چرا من عصبی میشم؟...لیاقت تو همون دوست جون جونیت ارازه




وقتی حالمو گرفت از جلوی در ناپدید شد
با حالتی زار به همون حالت موندم نمیدونم چقدر گذشت دوباره صدای در زدن اومد
تایماز- الهه صدای اب میاد هنوز اونجااایی
بلند گریه کردم صداش کردم
-نمیتونم پاشم حالم بده
تایماز- خیله خب بلند نشو
به ابی که رو سرو صورتم میریخت نگاه کردم
-کاش اشتباهات به همین راحتی پاک میشد
در باز شد اون ور و نمیدیدم تایماز همین طور که پاچه شلوارش و بالا میزد گفت: عصبیم کردی یه چیزی گفتم حالت بد بود باید خودم میومدم کمک چرا تو وان نموندی..؟
نای حرف زدن نداشتم چه برسه به اعتراض جلو اومد شیر اب و بست دو طرف بازوم و از پشت گرفت بلند کرد
تایماز- برام از دیشب کمر نذاشتی دختر همین طور که بازوم و گرفته بود دوش و از بالا در اورد بازش کرد یه اب هل هولکی گرفت سر دوش و انداخت زمین منو برد بیرون حمام خودش برگشت.














ادامه دارد............







http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/35.gifتـــــــــ♥ــــــو بخنـــد ...http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/35.gif




http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/35.gifمنـــــــــــــ ؛ جـانــــــــــ می دهمـــ !!!!http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/35.gif

della.nik
1392,01,31, ساعت : 13:06
***







بادو سرو ملایمی به بدن خیسم خورد باعث لرزم شد خودمو جمع کردم به اتاق نگاه کردم ولی هیچ حرکتی از خودم نشون ندادن انگار همین حلا فهمیدم چه به روزم اومده




با شنیدن صدای باز و بسته شدن در به سمت صدا چرخیدم



تایماز-اونجوری اونجا واینستا سرما میخوری بیا حوله بپوش،سریع دستم و گرفت کشیدم پشت در شیشه کمدش تا کمر خم شد حوله ای بیرون اورد بدون اینکه نگاهی به بدنم بندازه سریع پیچید دوورم




من به سمت بالکن رفت درو بست



مرتیکه ابله ..میدونه من قراره از این خراب شده دربیامااا حوله برام نمیزاره یخ نکنم حیثیتم زیر سوال نره



حوله ام چهار وجب بیشتر نبود هی خدااا اگه خم شم همه جاام معلوم میشه



خب به درک مگه مهمه ؟اصلا چرا باید خم شم؟



-الهه و این همه فکر میکنی به جایی ام میرسی؟



انگشتم و گرفتم سمت خودم گفتم:با منی؟



سری به نشون تاسف تکون داد گفت:بیخیال برو رو تخت بشین



متفکرانه گفتم:چرا؟



-شد یه بار حرف گوش کنی دِ برو بشین



گیر کردیمااااا اومد دستم و گرفت کشید علنا انداخت رو تخت از در رفت بیرون و خیلی سریع برگشت ،تو دستش یه جعبه بزرگ بودو یه لباس



با فاصله کنارم جای گرفت و لباس و پرت کرد اون ور کیف و گذاشت رو پاش منم خم شدم سمتش ببینم چی توشه برگشت نگام کرد تو جام صاف شدم چند بار پشت هم پلک زدم



در کیف و باز کرد توش پره کرم و دارو بود پوفی کردم با خودم گفتم:حالا فکر کردم چی اورده شپش



یک ورق دارو رو برداشت یک دون ازش خارج کرد داد دستم لیوان ابم بهم داد منتظر نگاهم کرد.





با تردید به لیوان چشم دوختم با ارنج به پهلوم زد باعث شد دردم بگیر



تو جام پریدم اخ گفتم سریع گفت: چی شد ببینم؟



چشمام و درشت کردم گفتم:ها؟ اها ..نه نبین چیزی نیست



-باشه حالا قرصو بخور دردتو اروم میکنه



بی معطلی قرص رو با اب بلعیدم، لبمو جمع کردم منتظر نگاش کردم



با تردید کرمی برداشت با دقت رشو خوند بعد درش و باز کرد به سمتم چرخید میخواست به پیشونیم بزنه که سریع کشیدم عقب.. اخم غلیظی کردو گفت:صاف واستا وگرنه میبندمت به تخت همه جات و کرم میزنم اعتراضم کنی میزنمت.



هی وای گیر روانی هایی افتادما هم کتک بخور هم درد بکش صداتم درنیاد بازم کتک میخوری



فکم و سفت چسبید ،کرم و با دقت و احتیاط به جاهای زخمی مالید



کرم دیگه ای تو دست گرفت خواست به لبم بزنه بازم همون عکس العمل و نشون دادم این بار بیشتر شاکی شد و داد زد:انگار نمیفهمی چی میگم کلافه ام نکن روانی میشم پوستتو میکنم



بی توجه به ول زدن های من به کارش ادامه داد



با رضایت لبخندی زد و گفت:جاش زود خوب میشه
در بسته کوچیک و باز کرد لباس زیری دراورد داد دستم
تایماز- این و بپوش برات کرم بزنم
شل و ول پام کردم نگاهش کردم در کشوش و باز کرد حوله دست و صورت بیرون اورد داد دستم منتظر نگاهش کردم: بزرگه رو باز کن برای پوشش اینو بردار میخوام دنده تو ببینم
بی حال گفتم: چرا..؟!
تایماز- بد قرمز شده میترسم شکسته باشه
چشمام از اشک میسوخت
حالا چه فرقی میکرد اینو برای پوشش استفاده کنم تو که تمام دار و ندارم و دیدی
بلندی زد گفت: بغض نکن بچه من انقدر وحشی نیستم باور کن
باور میکردم نمیدونم جرا..!
با بسته که اورده بود ور رفت و گفت: میتونستم دکتر خبر کنم ولی برامون بد میشد دکترا دهنشون چفت و بست نداره سه سوت به گوش مادرم میرسوندن اونم عین عجل معلق ظاهر میشد بالا سرمون دودمانمون و به اتیش میکشید
اومد کنارم گوشه حوله رو کمی جابه جا کرد فشار کوچکی به دنده هام داد از درد صورتم جمع شد ارومتر رو دنده ها فشار اورد و گفت: نشکسته
-پزشکی که نخوندی..؟
تایماز- نه خداروشکر کم و بیش بلدم
سرم و تکون دادم هیچی نگفتم
خم شد رو تخت لباسه سانتو تو دست گرفت و گفت: اینم بپوش از هیچی بهتره بعدا یکی بهترش و پیدا میکنم



قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم پرید بیرون





با صدای ارومی که فقط خودم بشنوم گفتم:اینم روان پریشه هااا معلوم نیست چی میگه چی میخواد اصلا خدا واسه چی اینو افریده ؟



حاالا خوبه شعورش رسید نخواست جاهای دیگه رو کرم بزنه

چشم و مالیدم نتونستم با نخوابیدن مبارزه کنم سرم کج کردم سمت مخالف تخت چشمام و بستم.







ادامه دارد............















ادامه دارد.............














ماندن سنگ بودن است و رفتن رود بودن بنگر که سنگ بودن به کجا میزسد جز خاک شدن و رود بودن به



کجا میرسد جز دریا شدن...



"دکتر شریعتی"

della.nik
1392,02,05, ساعت : 17:44
***



اول سرم و از اتاق بیرون اوردم نچ کسی نبود اینجا عین قصر ارواح میمونه


کاملا اومدم بیرون به سمت راه پله رفتم پابه رهنه از پله ها سرازیر شدم حالا کجا باید برم بله صدای تایماز که طبق معمول با کسی جرو بحث میکرد پذیرایی رو پر کرده بود باز این زنجیر پاره کرده بود و داشت نعره میکشید.
لباس حریرم و صاف کردم کمربندش و محکم تر کردم



-مگه میشه جایی باز نباشه مشاور...؟ چرا همتون از دیشب رو اعصابم رژه میرید..؟ هوس اخراج زده به سرتون..؟


چرا واستادی منو نگاه میکنی؟ برو یه خراب شده ای پیدا کن هر جا باشه مشکلی نیست مارک هم نبود نبود فقط یه چیزی باشه این بکشه تو نتش نمیتونه با لباس خواب بگرده.


مشاور-اخه قربان شما دارید زور میگید نمیشه که امروز تعطیل رسمیه من لباس از کجا گیر بیارم؟


با دست کوبید رو میز منی که کلی فاصله داشتم یک متر پریدم بالا بیچاره اون مشاوره بخت برگشته


تایماز-همین که گفتم برو مشاور با اینجا واستادنت فقط منو عصبی میکنی


داشتم در مورد من صحبت میکردن چه خووو انقدر دوست دارم سر من دعوا بشه کار به بزن بزن بکشه


خنده ریزی کردم و به سالن نگاه کردم


مشاور عقب گرد زدو به سمت من اومد منم هول کردم بدونه اینکه سلام بدم گفتم:شما خوبی بچه هاتون خوبن؟




بیچاره کپ کرد هم خندش گرفته بود هم مات مونده بود


تایماز توجهش بهمون جلب شدو با خنده ای که اثاری از عصبانیت توش نبود گفت: تو به مشاور چی کار داری..؟ این زن نداره که بچه داشته باشه بیا اینجااا


سرم و انداختم پایین از کنار مشاور رد شدم تایماز به کنارش اشاره کرد و گفت : بشین


منم رفتم سمتش تا خواستم بشینم داد زد: تو چرا پابرهنه ای؟


ترسیدم و تو جام واستادم زانوهام محکم زد به میز و خم زانوهام و چسبیدم اخ اخ کردم


تایماز از پشت لباسم و گشید و گفت:خم نشو دختر بشین


سرخ شدم نشستم زیر چشمی به تایماز نگاه کردم اونم با پرویی گفت:تا الان دوتا سوتی دادی خدا سومی و بخیر کنه
شروع به خندیدن کرد


از خنده اش منم خندم گرفت اروم خندیدم


با ته خنده گفت :پات و بیار بالا اینجا با کفش راه میریم پات کثیف میشه



تو سکوت بهش زل زدم اونم سرش پایین بود با گوشش ور میرفت بی هوا سرشو بالا اورد گفت:به خونتون زنگ زدیم اطلاع دادیم چند روزی نمیری خونه


قیافم و جمع کردم گفتم:اِ پس من کجااا بمونم؟؟


چرخید سمت ابروهاش و داد بالا گفت:قراره اینجا بمونی تا خوب شی...با کمی مکث با تردید گفت: ببینم الهه ..مطمئنی دانشجوی بورسیه ای هستی؟


سرم و تکون دادم




با وارد شدن مشاور حرفش و خورد


-ببخشید قربان مزونه بهار پشت خطه بدم خدمتتون؟


دستش و برای گرفتم گوشی دراز کرد


بدون هیچ سلام عیلکی خیلی سریع شروع به صحبت کرد
تایماز- لباس خونگی سایز 40 ..نمیدونم رنگش فرق نمیکنه سفید یا صورتی بفرست ..اره شلوار..
نگاهی به من انداخت گفت 30 کوچیک جین باشه بهتره ...چرا اتفاقا پیرهنم همون سازی که گفتم بده بییاد یه چند تاام لباس گرم خودت میدونی من زیاد سرشته ندارم نه پس پسرونه میخوام نمیدونم صبر کن.. تقریبا دقیق سایزم و داد برای لباس زیر بهم نگاه کرد و گفت:الهه سایرت و بگووو


مثل خنگا نگاش کردم گفتم:سایز کجا رو؟


-خب لباس زیری که میپوشی چه سایزیه؟


با حواس پرتی گفتم:هاااا میخوای چی کار؟


دستی به ریش نداشتش کشیدو گفت:خانوم من با شما تماس میگیرم اره اونارو اماده کن زنگ میزنم در دسترس باش خوشم نمیاد منتظر بمونم



رو به من کرد و با عصبانیت گفت:من سایز تو رو میخوام چی کار به نظرت ..؟چرا کفریم میکنی ؟
شونه هامو انداختم بالا این باعث شد عصبی تر شه داد زد:میخوام از سایز شما استفاده کنم برای مشاور لباس زیر بخرممم




با تعجب به مشاور نگاه کردم با دلخوری گفتم:منو مسخره نکن این که مرده بی مزه


تایمازو مشاور طاقت نیاوردم شروع کردن به خندیدن.
تایماز با خنده سرش و تکون داد گفت: تو بگو باهاش چه کنم..!
مشاور- چی بگم قربان
تایماز- منم تو همین موندم
نگاهم و بین جنتشون در حرکت بود اینا در مورد کی حرف میزدن..؟














ادامه دارد.............










گاهی گمان نمیکنی

ولی میشود!

گاهی نمیشود ک نمیشود . .

گاهی هزار دوره دعا

بی اجابتست . . .

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود!

گاهی گدای گدایی

و بخت نیست

گاهی تمام شهر . . .

گدای تو می شود

della.nik
1392,02,22, ساعت : 13:51
***


دستی به لباسه تازم کشیدم، بی حوصله به تایماز که مقابلم نشسته بود و ورق هایی رو با حرص جابه جا میکرد نگاه کردم.
این عصبی بودن تایماز از یک طرف قاراقور شکمم از سمت دیگه امونم و بریده بود، روده کوچیکم به روده بزرگه رحم نمیکرد
با کلافگی ناشی از گرسنگی تو این فکر بودم بگم؟ نگم؟ بگم؟ نگم؟
تا اینکه مشاوره چشم دراومده ی ور پریده به حالت دو خودش و انداخت وسط سالن و عین گاگول هاا به دنبال چیزی میگشت
به تایماز نگاه کردم اونم با کنجکای به مشاوره خل و چلش چشم دوخته بودو حرفی نمیزد
مشاوره ریموت کنترل رو از کنار کاناپه بیرون اورد تلویزیون رو روشن کرد بالافاصله گذاشت رو شبکه خبر..
خانوم گزارشگر که جایزه بهترین فک زن رو گرفته بود و من فوق العاده از این ادم بدم میومد بعد سلام و علیک بی وقفه و با هیجاان شروع به حرف زدن کرد:
با سلام خدمتت ببیندگان شبکه خبر من نارنا لو نا هستم امروز صبح خبر مهمی از یکی از تروتمند ترین پسر ترکیه که همه به خوبی اونو میشناسن و خیلی ام دوستش دارن بهمون رسیده از همکارانم خواهش میکنم تصاویرو به ما و بنندگان محترم نشون بدن
تصویر اون گزارشگر کنار رفت و تصویر بعدی اومد گزارشگرم شروع به حرف زدن کرد
این تصویر ها صبح روز جمعه ساعت چهار به دست رسیده
تایماز یاکتیان در حالی که از درب خروجی پارکینک به مقصد منزلشون البته به همراهه خانومی که در اغوششون بود خارج میشدن گرفته شده که الان به دست ما رسیده
گزارشگر با لبخند مکش مرگ ما گفت:
شما چی فکر میکنید ؟..دوست دختر تایماز یاکتیان کی میتونه باشه؟ ایا اون دوست دخترشو به رسانه های ملی معرفی میکنه؟
دختران ترکیه شما چی فکر میکنید ..؟شاید این دختر الان بین یکی از شمااا ها باشه مااا هم در صدد کشف این رازیم لطفا برنامه ما رو دنبال کنید بالاخره میفهمیم اون دختر زیبا که در آغوش مطرح ترین پسر ترکیه اس کی میتونه باشه پس با ما همراه باشید تا حقایق رو برای شما عزیزان نشان بدیم.
چشمم بین تایماز و تلویزیون در حال گردش بود
تا به اخر خبر رسید تایماز گلدون کرستال روی میزو به سمت تلویزیون پرت کرد ..گلدون دقیقا به وسطش خوردو شکست جز صفحه سیاه چیزی پیدا نبود
با ترس به تایماز نگاه کردم بلند عربده کشید: لعنتیااا لعنتیاااا
بعد چند دور دور خودش چرخید به سمت مشاور چرخیدو گفت:متنفر این امنیت مزخرفتون هستم اون عوضیا اون جا چه غلطی میکردن اینا کی تونستن فیلم منو بگیرن..؟ کدوم اشغالی جرات کرده فیلمو بگیره ؟ همین حالا زنگ بزن این شبکه وامده رو برای همیشه خفه کنن وگرنه وگرنه... دوباره دور خودش چرخید و باز یه گلون برداشت کوبید به دیوار و گفت:میرم اونجا خودم اونجا رو برا همیشه خفه میکنم
مشاور برعکس من که نزدیک بود از ترس جیم بشم با ثبات ایستاده بودو به حرفای تایماز گوش میکرد
تایماز روی میز خم شده بودو دستاشو حایل بدنش کرده بود نفش های بلند عمیقی میکشید
مشاور بدون تو جه به حال خراب تایماز خیلی شمرده و اروم گفت: قربان من به شما گفته بودم با اوردن این خانوم به این خونه مشکل پیش میاد، نه تنها به حرفم گوش نکردید و قوانینو زیر پا گذاشتید بلکه ایشونو شب اینجا نگه داشتید
شما شخصا به این شایعات دامن زدید و کسی هیچ کاری نمتونه بکنه یا باید تکذیب کنیم که صد درصد امکانش نیست یا باید معرفی بشه که من واقعا نمیدونم عواقبی که به همراهش هست چی میتونه باشه قربان بهتر نیست....تایماز حرفشو قطع کرد و با ظاهری اروم اما توفانی گفت: تو برای من تعیین تکلیف نمیکنی مشاور...مراقب رفتارت باش.

پریز تلفن رو از برق بکش نمیخوام روانم و بهم بزنن دست با کار جبران ناپذیری بزنم گوشیمم خاموش کن خودتم دست به گوشیت نمیزنی من با کسی حرفی نمیزنم
حوصله مزاحم های واحد خبریو ندارم خودت حواست به اونا باشه نمیخوام این خبر گسترش پیدا کنه تا میتونی جلوش و بگیر تا مغزم به کار بیوفته ببینم چه باید بکنم.
هنوز تو هپروت بود با صدای تایماز که منو به اسم صدا میکرد بهش نگاه کردم
-تو چرا بغ کردی نشستی پاشو بریم اشپزخونه ببینم چیزی پیدا میشه بخوریم
با گفتن این حرف خودش جلو راه افتاد منم با تردید به دنبال
رفتارش یهو تعقیر کرد نمی دونم تو اون مغزش چی میگذشت که یهوو مثل اب و رو اتیش خاموش شد و بالا پایین نمیپرید.








ادامه دارد...............











یك لحظه سكوت برای لحظه هایی که هستیم اما خودمان نیستیم
لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا........
بی هیاهو.......
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم/آقا
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ براى بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم که رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و .........
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم
و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم
یك لحظه سكوت

della.nik
1392,02,22, ساعت : 19:39
***



تایماز با خشم در یخچال و باز کرد کیکی بیرون اورد با اب میوه گذاشت رو میز بزرگ اشپزخونه
برای اولین بار بود توی زندگیم جای ناهار کیک میخوردم با وجود خامه ی بیش از حدش اما اصلا دلم و نزد تا تهش خوردم ولی تایماز تا نصفه خورد و با بقیه اش بازی میکرد
داشتم خامه های باقی مونده رو با دست از رو ظرف جدا میکرم میذاشتم تو دهنم تایماز با لحن پرسشی گفت: الهه به نظرت باید چه کنم؟
انگشت به دهن گفتم:چیو چیکار کنی؟
سرشو بالا اورد با ابرو های بالا رفته گفت:تا دلت خواسته از دیشب گیج زدی نمیخوای گیج بازیت و تموم کنی..؟!

با یاید دیشب دستم و از دهنم خارج کردم اب دهنم و قورت دادم غمگین گفتم:ببخشید اصولا همیشه گیج نیستم نمیدونم چم شده
پوزخندی زدو گفت:من که چیزی ندیدم هر وقت به ما رسیدی گیج میزدی
سرم و اوردم بالا براق شدم سمش و گفت: میتونم گیج بازی درمیارم حرف حسابت چیه؟
بی توجه به من ،از جاش بلند شد به سمت یخجال رفت درش و باز کردو گفت: اگه اون جادوگر برگرده انقدر حرف میزنه و چرا چرا میکنه عصابمون و بهم میریزه از کجا معلوم تو راه خونه باشه
بی اراده اخمی کردو گفتم:همیشه به زن بابات نسبت جادوگر میچسبونی..!؟

سرش و از داخل یخچال بیرون اورد و گفت: زن بابام نیست مادر خودمه

با بهت گفتم:به مامانت میگی جادوگر..؟ یعنی مادر خودت واقعی..؟
سرشو تکون داد در یخچال و بست با دوتا لیوان و یک پارچ اومد سمتم پارچ و گذاشت رو میزو گفت: اره ، تو مشکلی داری؟
اروم زمزمه وار طوری که خودم بشنوم گفتم :نه تو مشکل داری..
تلفن خونه به صدا دراومد
تایماز با خشم از جاش پرید لیوان و محکم کوبید روی میز به سمت تلفن رفت ، با بی خیالی لیوان و از رو میز برداشتم به لبم نزدیک کردم یک جرعه خوردم , گذاشتمش رو میز به سمت تایماز برگشتم اوف اوف چه طعمی میداد
تایماز گوشی تلفن از پی ریز کشید کند بلندش کرد کوبید رو زمین
با تعجب نگاهش کردم این سومین چیزی بوود که میشکست خدا به داد بقیه وسایل باشه
با ارامش ععجاب انگیز به جای اولش برگشت صندلی افتاده شد رو زمین و بلند کرد روش جای گرفت
نه خدایی این روانی از اینجا تعطیله خدا به داد برسه واقعا
چشماش و بست روش و ماساژ داد گفت : برای منم بریز
-از کدومش
تایماز- همین که از یخچال در اوردم اناناس
چشمی کش دار گفتم رو صندلی بلند شدم براش ریختم گذاشتم جلوی دستش گفتم: بالا غیرتن اینو نشکونی اعصاب برامون نمونده
تایماز- لاجرعه اب میوه اش و خورد گفت: مصبیت و جنگ اعصاب واقعی تو راهه ..باورت نمیشه چقدر خستم گاهی دوست دارم جایی برم از این جنگ روانی نجات پیدا کنم کاش زندگی اروم و بی دغدغه شماها رو داشتم کلافه شدم هر ساعت یه خری بهم گیر بده برام تعیین تکلیف کنه
دهنم باز موند این یعنی الان برای من درد دل کرد
-زندگی ماها نقطه کوره جای جالبی نداره همچین بی دغدغه ام نیست پر از هیجان مزخرف مثل الان که گیر کردم توش پس دنبال چیزی که به درد نمیخوره نباش.
انگشتم و فرو کردم تو کیک گفتم: در ضمن اگر واسه خودت هدف داشته باشی کسی برات تعیین تکلبف نمیکنه
ابروش و انداخت بالا به لیوانش نگاه کرد
اخه یی نیست بگه الی به خر آواز خوندن یاد میدی..این یابو حالشه زندگی یعنی چی..این اگه حالیش بود تو رو به این روز نمیداخت به جای دلجویی و عذرخواهی داد و بیداد راه نمیداخت و قهقه ی نمیزد سباط نداره این بشر زور نیست.






ادامه دارد...............













ازلابه لای دفتر خاطراتم
روزهای خوش را بیرون میکشم
همه را دوباره مرورمیکنم
لبخند رضایت برلبانم نقش می بندد
حال من مانده ام وهمین چندبرگ
دلخوشم به بودنشان

della.nik
1392,02,24, ساعت : 16:09
***


مامان تایماز رسیده نرسیده کیفش و زمین نذاشته شروع به جیغ کشیدن کردن الحق که صدای ضایعی داشت تایماز راست میگفت
ناخونه ها ی بلند و کشید و که جلوی تایماز بالا پااایین میکردی شباهت به جادوگرای فیلم و کارتون نبود
از نگاه تایماز میخودم هر ان امکان انفجارش هست ولی سعی در کتنرل روانش داره جلوی جیغ جیغ های مامانش سکوت کرده بود

تایماز با کلافگی مخصوص خودش دستی به ته ریشش کشیدو با جفت دستاش محکم کوبید رو میز عربده جانانه ای کشید و گفت : خفــه شو
سه تایمون تو جامون پریدم منه بدبخت که درست کنار تایماز ایستاده بودم و بلیزشوو تو چنگ گرفته بودم نزدیک بود سکته کنم
دستم و رو قلبم گذاشتم با خودم گفتم:جوونم حنجره...
مامانش ساکت شد اما چشمای قرمزش نشونه از خشم پایان ناپذیر بود
تایماز ناگهان به سمتم چرخید از ترس بلوزش و رها کردم یه قدم عقب گذاشتم..اصولا ادم جون دوستی بودم دوست نداشتم این وسط من کتک بخورم

دستم و گرفت کشید سمت خودش از زیر دندون های کلید شدش گفت: مثل همیشه با کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن ، کلا به زندگی خودت برس با منو زندگیم و دوستام کار نداشته باش وگرنه بد میبینی..خودت میدونی دخالت تو زندگی من مساوی با بدبخت کردن خودت کاری نکن باهات چپ بیوفتم دودمانتو به اتش بکشم.
پوزخندی تحویل مامانش داد و به سمت پله ها حرکت کرد، هنوز پا رو پله ها نگذاشته بودیم که با صدای جیغ مادرش از حرکت ایستاد
مادر تایماز-کدوم گوری داری میری پسره احمق..؟ هی من هیچی نمیگم فک کردی چه خبره دور ورت داشته..فک میکنی کی هستی..؟ با زحمت های منو پدرت تو الان این ادمی که هستی شدی واسه من صدات و بلند نکن اشاره کنم همچیتو که متعلق به منه ازت میگیرن اون موقعه گدای کارتون خوابم باور نمیکنه تو همون تایماز یاکیتان مغرور هستی
کلافه به سمت راست چپ سالن قدم میزد و نفس عمیق میکشید چند دقیقه نگذشته بود از حرکت واستادوو با غضب فریاد زد: این حرکات چه معنی میده ..؟تو به چه جراتی منو تحقیر میکنی و جلوی چشم این دختر منو کوچیک و بی ارزش نشون میدی..؟من مادرت هستم نفهم ..بفهم..اصلا چی شد اینجوری شد ؟کجای کار ایراد داشت ..تو رو اینجوری گستاخ شدی تو روی من وای میستی؟ هان جواب بده چرا ساکتی..؟
آب دهنم خشک شده بود نیاز به یک بُطر آب فرد علا داشـــتم
یکی دیگه عربده میکشه من آب دهنم تموم میشه
بدجوری جوش اورده بود تایماز کاملا خون سرد بود و با بی تفاوتی به چهره قرمز شده مامانش چشم دوخته بود.

مامانش اول خب بود اما تا زمانی که تایماز از دوستی منو خودش حرف نزده بود بعد شنیدن این موضوع بد جوری قاطی کرد هر لحظه صداشو بالا تر میبرد
از حرف تایماز منم تو شوک 220 بودم باور نمیشد همچین چیزی و بگه
رو به مادرش گفت:من حرف و زدم هر کاری دوست داری بکنم منم هر کاری عشقم میکشه میکنم ببینیم کی کم میاره
خیلی سریح اعلام جنگ کرد و از پله ها بالا رفت منم عین جوجه اردک زشت با خودش کشید
مامانش همین طوری تو بهت حرفاش موند
خواستم حرفی بزنم تایماز مجال نداد باید بهش میگفتم اشتباه میکنه ..اصلا ه اشتباهی بهتر که چیزی نگفتم مگه چرک کف دستم با یه آب و صابون رفع بشه تایماز بای تقاص کاری و که با من کرده بود میداد من نمیخواستم باهاش باشم





ادامه دارد.....................










قـــــابــــــــــل تــــوجـــــــــه بـعـضـیـــــا :
فــقــطــ خـــــــدا میـتـونــــــه دربـــــاره مـــن قضـــاوتــــ کنـــه
پــــس خواهشـــا ...!!!!

della.nik
1392,02,26, ساعت : 16:21
***


سر دو راهی گیر کردم نمیدونم چه خبره اینو جدی میگم
حرفاش عجیب بود نفهمیدم چرا انکارش نکرد مطمئن بودم برام ارزش قائل نیست و با مادرش هم عقیده اس اون میتونست منو انکار کنه و نادیده بگیره پس چرا نکرد ..و سر حرفش موند با توجه به اینکه مامانش تهدیدش کرد
یعنی واسش مهم بودم ..؟ برای خود من ارزش قائل بود..؟
نمیتونستم بفهمم گیج گیج بودم شاید اینم بازیه جدیدشه چرا ادمی مثل اوون باید این کارو بکنه..!
دیگ بعد این مدت اخلاقش دستم اومده بود ،تایماز هیچ کس جز خودش واسش مهم نبوده و نیست عین یک تیکه اشغال با دخترا برخورد میکنه مگه ازاد نبود؟
چرا منم دور نداخت اون که به قول خودش خوشیشو کرده بود پس چرا اینجااام چرا دستم تو دستای پر حرارتش قرار داشت
مغزم در حال انفجار بود من تحمل این همه تشویشو نداشتم هر چقدر مادله رو تو ذهنم راست و ریس میکردم یه جاش میلنگید،خدا به دادم برسه ..این تازه اول ماجرااا بود
تایماز دست های یخ زده از استرسم و ول کرد در اتاق و باز کرد و با چشم اشاره کرد برو تووو سرم و انداختم پایین درو کامل باز کردم شدتش زیاد بود از در خورد به دیوار تایماز اروم گفت:یواش شکست
زیر لب گفتم: ببخشید..
تایماز-باشه برو تو...اروم به کمرم فشار اورد هلم داد تو
درو پشت سرش بست داشتم نگاش میکردم تو تردید بودم بگمم ...؟نگممم ...؟بگممم .....؟نگممم...؟
نگاهم کرد و با لبخند گفت: چی میخوای بگی بگووو قیافت بی ریخت شده میشنوم.
با تردید گفتمم:عصبانی نیستی؟
پوزخندی زدو گفت: نه برای تو...
با تردید به تایماز چشم دوختمم این چی میگفت برا خودش جان تو بدجوری مخش پار سنگ برداشته بود امروز یه چیزیش شده
سرم و تکون داد و نفس عمیقی کشیدم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: میخواستم بگمم منو اگه ممکنه بفرسید خونه درست نیست با این شرایط اینجا بمونم مامانتون خیلی از دست شما ناراحته راستم میگه میشه برام ماشین بگیرید من برم خونه؟
ابروهاشو داده بود بالا به تعجب به من نگاه میگرد

اومد جلو دستاش و گذاشت رو شونه هام نصفه وزنشو انداخت رو شونه هااامم با مکث نسبتا طولانی گفت: چه لفظ قلم..تو به این کارا کار نداشته باش این مشکله منه منم حلش میکنم تو به فکر خودت باش، اون اصولا به تو کارای من دخالت نمیکنه کنجکاوی اون و تا اینجا کشونده زود برمیگرده مهمون های عزیزش منتظرش و اینو یادت بمونه مهموناش از تنها پسرش مهم ترن ....انگشت دست راستش و اورد بالا چند بار به پیشونیم زد و ادامه داد: پس مغز نداشتت و برای این جور چیزااا به کار ننداز، بلافاصله ازم فاصله گرفت و به سمت اکواریومش رفت و گفت: اینجوریم حرف نزن بهت نمیاد.
پسره الدنگ هر چی دوست داره میگه مرده شوره ریخت نحست و ببرن یه بار خواستم باهاش مثل ادمی زاد حرف بزنم خودش نخواست پسره چنار انگار خودش عقل درست حسابی داره..یکی نیست بهش بگه اخه مشنگ تو اگه عقل داشتی خودمو خودت و تو این منجلاب نمیکردی و با زندگی این الی بخت برگشته بازی نمیکردی.
تو افکارم قورباغه شنا میکردم که یهو شروع کرد به حرف زدن
تایماز-حالا چیه اونجا واستادی بیا اینجاااا کارت دارم
رو پاشنه پا چرخیدم اصولا عادت به پوشیدن کفش پاشنه دار نداشتم نتونستم کامل بچرخم نزدیک بود با دهن بیوفتم رو سرامیک کف اتاق اگر تایماز نگرفته بود الان باید شکل تابوتم و انتخاب میکردم
همین طور که بازوهام تو دستش بود و من وسط اسم ون و زمین نگه داشته بود گفت:
تایماز- الهه یه ثانیه میتونی ، مثل ادم راه بری.. ؟ نفس بکشی ..؟ فکر کنی ..؟ من به تو چی بگم..؟
دختره خنگ اگه نگرفته بودمت که تمام ریختت عوض میشد میدونی این سرامیکاا چقدر محکمن..؟
سرم و براش تکون دادم
تایماز-نه دیگه نمیتونی تو این یک روزه دوسه کیلو وزن کم کردم بس حرص بی احتیاطی تو رو خوردمم
من تا حالا تو عمر شریفم انقدر حرصه یکی نزده بودم که الان دارم میزنم
تو دلم گفتم پشرفت خوبیه
همین طور که بازوم تو دستاش بود به عقب هلم داد تا صاف به ایستم وقتی صاف شدم زیر لب اروم گفتم : ببخشید
نفس عصبیش و فوت کرد تو صورتم گفت: ولش کن بیا بریم به ماهیا غذا بدیممم
با خوشحالی پریدم بالا گفتم : من خیلی دوست دارم بریم بریم
دوباره بازمو گرفت گفت:خیله خب یواش باز میوفتاااا
ذوق و شوق ام پرید با لب و لو چه اویزون نگاش کردم تو دلم گفتم: اه زده حااااااااال
بی توجه به قیافه داغون من به سمت درب چوبی نزدیک اکواریوم رفت دروباز کرد،داخل در پله های کوچیکی بود که به سمت بالای اکواریوم هدایت میشد
دوباره لبخند به لبام برگشت پشت سر تایماز به سمت پله ها رفتم قبل از ورود من به داخل ایماز چرخیدو با دست مانع ام شد
لبخندم و جمع کردم و با حسرت گفتم: یعنی نمیزاری من بیام بالا؟
خنده ریزی کردو گفت: چرا میزارم اون کشفای دردسر سازت و در بیار بعد بیا
دوباره خندیم و خم شدم جفتشن و در اوردم پرت کردم اون ور
بالای پله ها تایماز سرشو خم کرد و چهار زانو داخل رفت منم به تبعیت از اون چهار زانو شدم والبته محو زیبای دم و دستگاه اکواریوم شدم ،اصلا حواسم به کل پرید با خم نکردن سرمم ، سرم محکم به طاق بالایی اکواریوم ،که یه باده خونکی ازش بیرون میزد خورد
دستم و سری به سرم گرفت و شروع به مالشش دادم
تایماز سری به تاسف بران تکون دادو خیلی بی رحمانه گفت: امیداوارمم .. نه نه برات ارزو میکنم که ای کاش با این ضربه کاری به سرت اون مغز معیوبت به کار بیوفته خم شو بیا اینجا بعد میتونی مثل من واستی بجنب الهه شب شد نجنبی تو رو غذای ماهی ها میکنم
همین کاری و که گفت انجام دادم رفتم کنارش ایستادممم خم شد در شیشه ای رو برداشت یک قوطی پره ماهی کیلکا داد دستم گفت :یکی یکی بدون اینکه خودت بیوفتی تو یا خیس بشی بنداز

همین کاری و که گفت کردم تعجبم از شکل ماهی ها بود اینا نباید ماهی میخوردن نکنه گوشت خار ان
تایماز که انگار فکرم و خونده بود گفت:اره گوشت خار هستن برا همین میگم نیوفتی توش
لبم و گاز گرفتم با دقت بهشون نگاه کردم که چه بی رحمانه ماهی هارو میبلعیدن.

تایماز رو زمین نشست و چشم دوخت به اکواریم منم به تبعیت از اون کنارش نشستم به ماهی ها یا همون بچه کوسه ها نگاه کردم.










ادامه دارد................










سوسک بهانه بود ، دلش بغل می خواست . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
ما هم که تو باغ نبودیم ، زودتر از اون فرار کردیم

della.nik
1392,03,03, ساعت : 16:07
چند روزی میشد خونه تایماز بودم حوصله ام سر رفته بود ولی در کل خوب بود، زخمام در حال خوب شدن بود و کبودی ها و خون مردگی ها از بین رفته بود از تایماز سراغ ارازو گرفت که بد جوری عصبی شد و تا چند ساعت رفت بیرون از خونه ..کجااا خودشو خدا میدونن
از ایتای و پینار خبر داشتم یعنی امروز خبر دار شدم و شخصا بهشون زنگ زدم ایتای با محبت همیشگیش گفت که مشتاق دیداره منن اما من که میدونستمم پینار چشم دیدنمو نداره چه برسه به مشاق بودنو از این مزخرفات
دلم برای زینت خیلی تنگ شده بود مدتی بود بی خبر بودم ازش گوشیشو جواب نمیاد
نمیدونم بعد ترک اینجااا میتونستم برگردم سراغ کار قبلیم پیش دوستام و اقای شبااا یا کارمو از دست داده بودم؟

تا یک هفته دیگه شروع ترم جدید بود و من... اینجا گرفتار
باید دنبال یه شغل مناسب میگشتمم تا بتونم خرج خودمو مثل سابق در بیارم اما قبل باسد به رستوران میرفتمم
به تایماز نگاه کردم با بالاتنه لخت رو تخت دمر افتاده بود و اروم نفس میکشید
از این نارین بیعشورم اصلا خبرر نداشتم اصلا به فکر من هست؟ میگه الی مرده یا زنده اس از روز مهمونی به این ور ازش خبر نداشتم تایمازم اصلا بروز نمیداد ناکس

فکرم حسابی درهم برهم بود به همه چی پراکنده فکر میکردم نفس عمیقی کشیدم تا اکسیژن بیشتری از بادی که تو بالکن می وزید وارد مغزم بشه لباس بلندم تکون خورد بالا رفت با لذت وصف ناپذیری تکون میخورم پیرهنم تو جریان باد بلند شه
هنوز سرگرم تفکراتم بودم که صدای تایماز به گوشم رسید
تایماز-الهه خانوم میشه یه لطفی درحقم بکنی اون..... سریع گفتم: چی چی کار کنم سردت شده در بالکن و ببندم..؟
تایماز-نه میخواستم بگمم بهم ل ...... دوباره وسط حرفش پردم گفتم: چی کار کنم..؟ اب بیارم برات چیزی لازم داری؟
تایماز- نه من چیز .... بگوو چرا نمیگی چی بیارم برات تعارف میکنی؟
صاف رو تخت خوابید چند ثانیه زل زد به من و اروم گفت: الهه جان اگر که اون زبوننت این همه کار نکشی و تند تند نچرخه منم میگممم... خوو بگو من منتظرممم
سرش و تکون دادو گفت: دوست داری فکر کنی..؟ خب بکن به من چه منه بدبخت چه گناهی کردم باید به صدای غاز تو گوش کنم؟ادم وقتی فکر میکنه تو دلش فکر میکنه یا نه تو مغزش تو چرا برعکش همه ادماایی ..؟اون از دیشبت تا اومدیم بخوابیم چک و لگد زدی خوابمون پرید تا اومدیم به اون عادت کنیم خرناس کشیدنت گرفت تو با این هیکل و چه به خرناس کشیدن؟
دست به سینه شدم و گفتم: اول که خودتی غاز من کجام غازه؟ دوم اینکه من خرناس نمیکشمم خرناسو خرس میکشه بی ادب من اصلا خرووپف ام نمیکنم.. چه برسه به این وحشی بازی هاااا... هع خرناس !
سوم اینکه میخواستی بزاری برم سرخونه زندگیم یا یه اتاق دیگه بهم میدادی اینجوری چک و لقد نمیخوردی من که بهت گفتم من نااروم میخوابممم خودت قبول نکردی اینم اولین شب نیست باید عادت میکردی مشکل من نیست مال توهه
-الهه خیلی پرویی یعنی خرناس نمیکشی؟

با اینه میدونستم حق با اونه ولی به هر حال دیوار حاشااا بلند بود منم داشتم ازش بالا میرفتم حرفه ای دست و از هم باز کردم گفتم: باز گفت باز گفت من کی خرناس کشیدم من خیلی اروم نفس میگشمم.
تو جاش نشستو قیافه مسخره گرفت گفت: ارررررره اگه اون نفس باشه پس نفس چیه؟
خنده ریزی کردم گفتم : نفس همینه
-باشه پس تو خرناس نمیکشی؟ با سر بهش جواب دادم نفس و فوت کرد گفت :خواهیم دید
دوباره افتاد رو تخت چشماشو بست.

به سمتش رفتم گوشه ملافه رو به دست گرفتم چند بار بالا پایین کردم گفتم: تایماز نخواب پاااشو من گرسنمه اخه من چیزی نخوردم دارم میمیرممم پایین پرنده پرنمیزنه چه برسه به یه یالغوزی که به داد این معده من برسه ،پاااشو نخواب بیا بریمم پایین حوصله ام سر رفت بدون تو که نمیشه پاشو دیگه تایماز میمیرم میوفتم رو دستت اون موقعه شب کی چک و لگد بزنه بهت البته گفته باشم این لگد نیستاااا ماساژه یا نوازشه تو نمیفهمی من دارم ماساژت میدمم و برات با خروپووف اهنگ ملایممم و لایت میزنم خوابت و راحت میکنم تا بدنت ریلکس شه راحت بخوابی خواب های خوشگل خوشگل ببینی ،ببینم دلت میاد من بمیرم اینارو نداشته باشی؟ تایماز بلند ش و من تو خونه پوکیدم اینن بادیگاردای گردن کلفتت نمی زارن من برم قدم بزنن اصلا پاشو بریم باغ از هوا لذت ببریم منو تو خونه حبص کردی بدون اب و غذا گذاشتی گوشه اتاقت؟ مگه من مترسگ توااااممم؟

چشماش و باز کرد خمار و قرمز نگاه کرد نیشم و باز کردم لبخند کت و پهنی تحویلش دادم فقط برای چند ثانیه دلم براش سوخت چشماش و باز بسته کرد و اروم گفت: نمیخوای بیخیال بشی؟
با سر به نشونه نه جواب دادم
بزار 10 دقیقه بخوابم میبرمت بیرون یه چیزی بخوری به قول خودت...بازم سرمو تکون دادم گفتم: خه دل من الان یه چیزی میخواد نه 10 دقیقه دیگه تو که نمیخوای اتفاقات قبلو تکرار کنم؟
خنده ای کرد و گفت: نه قربون دستت مغزمو متلاشی کردی نمیخواد بزار فقط یه چرت بزنم بریم
نه نه الان پاشوو
تایماز ابروهاش و داد بالا گفت:ول نمیکنی دیگه..؟
با بدجنسی تمام گفتم : نچ
تایماز-باشه خودت خواستی
-اره من خواستم ..من چی خواستم؟ اهان غذا خواستم پاشو تحمل ندارم
دستم و گرفت خیلی ناگهانی غیر منتظره کشید منم اصلا توقع همچین حرکتی و نداشتم افتادم تو بغلش
تو شوک بودم که از کمر گرفت از رو خودش رد کرد منو خوابوند کنار خودش دستاشو دورم پیچید
کاملا شوک شدم هیچی عکس العملی از خودتم نتونستم نشون بدمم.
همین طوری با بهت تو بغلش باقی موندم







ادامه دارد................












ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل

زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

della.nik
1392,03,12, ساعت : 15:50
***



ده دقیقه ای میشد تو همون حال بود انگار خوشم اومده بود که وول نمیزدم توی بازوهای مردونش اسیر بودم چند تا نفس عمیق کشیدم بوی عطر خوش بوش مشام و پر کرده بود ، لبم و غنچه کردم با دقت به بدنش نگاه کردم عضله های مردونش کاملا تو چشمای باباقورقوریم میزد نشونه از ورزشکار بودنش بود ، پهلویش یه زخم باریکه اندازه یک بند انگشت به وضوح خود نمیایی میکرد اروم دستم و به اون قسمت کشیدم تایماز تکون خفیفی خورد دستم و سریع عقب کشید.
سرم و بالا گرفتم بهش نگاه کردم با چشمای بازو شیطون بهم زل زده بود و لبخند رو لباش بود
هول کردم دستم و رو سینش گذاشتم خواشتم بلند شم یه سوراخ پیدا کنم جیم شم اون تو ، تایماز از قصدم با خبر شد دستم و گرفت کشید کله ام محکم خورد به سینش دستش و گذاشت رو سرم و موهام و به دست گرفت و گفت : نه نشد که بشه ..کجا داشتی جیم میزدی ؟
با پرویی بی سابقه ای گفتم: هیچ جا جام نامیزون بود داشتم خودم و ردیف میکردم
خنده ای ریزی کرد و گفت : اره خب تو راست میگی!
بی هوا گفت: راستی زخمی که دست کشیدی یادگاری جنابالیه
سرم و با قدرت از زیر دستش کشیدم بیرون چرخیدم سمش انگشت اشاره م و گرفتم سمت خودم گفتم: من؟!...به من چه ربطی داره شازده پسر؟ چرا تمام تقصیر هارو میندازی گردن من بچه پرو دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردی..؟
ابروهاش و رقصون تکون داد گفت :اوو واستا بابا این کولی بازی ها چیه در میاری در شان نیست دختر جون ، الهه بانو یعنی یادت نیست چه بلایی سرم اوردی؟

با چشمای ورقلمبیده گفتم : بفرما یه چیزیم بدهکار اقا شدیم میگن پولدارا یه چیزشون میشه من باور نکردم ... من کی بلا ملا سرت اوردم؟

با انگشتش زد رو بینیم و گفت: یادت نیست گرفتار عباس عوضی شده بودیم پهلوم اسیب دیده بود؟
سرم و تکون دادممم
خداروشکر یادته ..با نخ کیسه برنج شکم منه بدبخت و بخیه کردی وقتی دکتر معاینه کرد و نخ عوض کرد گفت گوشت اضافه میاره دست پنجول جنابالی از این بیشتر انتظار نیمیره.
کفری شدم با دست زدم به پهلوش گفتم: حقت بود میذاشتم خون ریزی کنی بمیری ..اینم عوض دستت در نکنه اس ؟ اینم عوض جبرانه لطفیه که برات انجام دادمه ؟ خیلی ممنون واقعا که بعضی ادما یه کارایی میکنن ادم از کردش پشیمون میشه میگه بشکنه این دست که نمک نداره
اخم هاش رفت تو هم از جاش بلند شد بلوزشو تن کرد و گفت : قطعا منم لطفی کردم که بعد ها میفهمی ، دیگه ام حرف نباشه حوصلم و سر بردی
راه افتاد از در بیرون رفت.

اینم دست پیشو گرفته پس نیوفته بله چه لطفی ام کرده بهم با اینده من بازی کرده لطفم میدونه حتما فکر کرده لطفه دیگه پسره بیشعور نفهمم
چشم ها م و بستم جیغ بلند و خشداری کشیدم خودم و انداختم رو تخت با مشت و لگد افتادم به جون تشک
در باز شد تایمازه اومد تو باشت و از زیر سرم بیرون کشیدم محکم پرت کردم سمت در و داد زدم کاش به جای دوخت و دوز شکمت کلیه هاتو بهم میدوختم یا یا اون دهنه بی مصرفت و پسره احمق اصلا گم شو برو بیرون.

در کمال تعجب صدایی از اون داز بد قواره نیومد لای چشممو باز کردم با تعجب به قامت بلند کشیده جمال بیک مشاور تایماز نگاه کردم
گوشه ی لباسم تا رون بالا رفته بود اروم کشیدم پایین زل زدم به مشاور که لبخند دلنشنی به من خیره شده بود ، خیلی عادی انگار که اتفاقی نیوفتاده باشه لبخندی زد پدرانه بالحن صمیمی گفت : دخترم باید گرسنه باشی نمیخوای تشریف بیاری پایین صبحانه ای با ارباب بخورید..؟
راستش خیلی خجالت کشیدم سرم و انداختم پاایین لبم و به سمت تو جمع کردم سرم و تکون دادم
خندید و گفت : بیرون منتظرم






ادامه دارد............









http://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gif
http://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/7.gifhttp://facenama.com/i/icons/new/6.gif
میترسم از بعضی آدم ها
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧد
ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ
ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ
ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ و نامهربانیﺷﺎﻥ را !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ !
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ
ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ

della.nik
1392,03,17, ساعت : 13:31
***



به لطف تایماز از اخبار و اتفاقات بیرون از عمارت بی خبر بود مشاور بعضی خبر هارو یواشکی به تایماز میرسوند
حالا انگار من میخوام چی کار کنم در کل روزه خوبی بود قرار بود بعد از یک هفته خونه نشینی دید زدن مانکن های پر پربازوی بادیگارد ها و دیدن قیافه نحس تایماز معاشرت با مشاوره کپک زده زمان عثمانی بریم دانشگاه تایماز قصد تکون خوردن نداشت به من لقب خرس میداد و خودش دست یه گله رو از پشت بســته بود
صبح با هزار و یک بدبختی ترفنتد از خواب بیدارش کردم عین خیالش نبود انگار خونه خاله مامانشه برعکس من که عین فشنگ اماده شدهم اون خیلی اروم و ریلکس به کاراش میرسید به غر غر های منم توجه نمیکرد هیچ کلی ام حرصم داد جان شما یه ده کیلویی از دست کاراش وزن کم کردم.

جلوی کمد بزرگ لباساش که میتونم شرط ببندم حدود صد هزار تا لباس رنگ و وارنگ با طرح ها و مدل های مختلف داشت کیج واستاده بود هی دست واموندش و به چونش میکشید صدای های عجیب غریب از خودش درمیاورد شاید باورتون نشه من تا حالا از این چیزا از یه آدمی زاد نشنیده بودم خودشم مونده بود چی بپوشه
با اعصابی داغون به سمتش رفتم چشمام و ریز کردم گفتم : نمیخوای بری دانشگاه نرو من چیزی نمیگم من حرفی ندارم..البته بعد این حرف یه اربا عمه ات تو دلم برای خودم گفتم
- من دوست دارم برم دلم برای دوستام و و دانشگاه تنگ شده میخوام برم میفهمی ..؟ برات قابل درکه ...؟
بی تفاوت نگاهش و ازم گرفت و گفت: من هنوز اماده نیستم درضمن از الان میخوای بری سر کلاس که چی بشه..؟ تازه اول صبحه بزار نزدیک ظهر میریم من سابقه ندارم از 2 تا 2:30 زودتر اونجا بوده باشم.
-اخه من کلاس دارم!
شونه ای بالا انداخت و گفت: خب منم دارم
-یعنی چی تایماز لباس بپوش بریم دیگه.
تایماز-خب چی بپوشمم؟
رفتم جلوی تایماز واستادم یه بلوز سبز کاهویی با خط های سفید بیرون کشیدم دادم دستش بعدم یه شلوار سفید از کشو برداشم انداختم طرفش بهشون نگاه کرد و گفت: چی کار کنم؟!
تو دلم گفتم لباس های منو در بیار برای من بپوشون کی جرات داشت بلند بگه..!
چشمام و درشت کردم با مسخرگی گفتم : خب ..بپوش.
با لحن سرد و خشنی گفت : که چی بشه؟
- که بریمم دانشگاه
لباسارو گذاشت رو مبل و گفت : من که گفتم کی میریم
منم درست مثل لحن خودش گفتم: منم که گفتم میخام برم واسه چی! ببینم اصلا گیرم نخوایم بریم که میریم تو قراره لخت تو خونتون جلون بدی..؟
بینیم و کشید گفت :گیر دادیااااا..!اره دقیقا همچین قصدی دارم
-میدونم، من میخوام برم
تایماز-باشه الهه با مته رو اعصابم نرووو برو بیرون تا بیام
با لبخند پیروزمندانه ای از اتاق بیرون رفتم از میله ها سر خوردم پااینن مشاور پایین پله ها پشت به من ، ایستاده بود من متوجه حضورش نبودم وقتی دیدمش که دیر شده بود ، شوت شدم سمتشو زانوم به کمرش خورد اونم اصلا تو باغ نبود با دهن خورد زمین و اخش دراومد
سریع رو دوتا پام پریدم اون ورتر که نیوفتم رو کمرش دیسکش بزنه بیرون بدبخت شیم حالا نه اینکه کمرش مهم بودااا دانشگاه واجب بود
خم شدم بازوش و بگیرم دست انداخت به کمرش و گفت : خانوم اجازه بدید خودم وایمیستم شما زحمت نکشید
صداش یجوری بود انگاری یه ساعت خر حمالی کرده بود بعدش کتک خورده بود
بنده خدا با اخ و اوخ واستاد و کمرش و صاف کرد ، همین طور که دست به کمرش میکشید گفت : خانوم یک لیدی نه لیدی نه.. همون یک خانوم محترم هیچ وقت از میله ها سر نمیخوره اصلا جدای از قوانین در شان شما نیست از میله اویزون بشید

لبمو اویزون کردم گفت: من کی اویزون شدم.. مگه میمونم؟
بیچاره مشاور هول کرد و گفت : نه نه خانوم منظورم اویزون نبود نه شما که شبیه میمون نیستید شما چیزید یعنی منظورم همون اویزون شدن نه .... باز اومد حرفی بزنه سریع گفتم : این که همون شد
بازم هول کرد رنگش پرید و خواست حرفی بزنه که تایماز کنار من ایستادو گفت : مشاور ول کن با این حرف زدنت خراب کردی که الهه خانوم بهش برخورد
بلند شروع به خندیدن کرد و ادامه داد : باور کن این الهه شبیه همه چی هست جز میمون ...رو به مشاور گفت : نبینم به الهه بگی میمونااااا
مشاور خواست حرفی بزنه تایماز شروع به قهقه زدن کرد حالا نخند کی بخند
دستت به سینه با اخم بهش نگاه کردم با تته خنده ای گفت : چیه الهه زدی ستون فقرات مشاوره بدبختو مو اوردی پایین یه چیزیم طلب کاری..؟ ببین نمیتونه راست واسته!
به مشاور نگاه کردم راست میگفت بنده خدا داغون بود صداش درنیومد لبخند کمرنگی زدم تایماز دوبار گفت : حالا یه هفته بی مشاور میشیم باید بهش مرخصی بدم دوباره خندید

مشاورم خودشو برای تایماز لوس کرد و گفت : من چیزیم نشد به قول یاکتیان بیک ضربه کاری نبود
جنفشون منو مسخره میکردن با بی تفاوتی و بدون معذرت خواهی به سمت در خروجی رفتم.





ادامه دارد.............





تـمـام ایـن شـب هـا
یـکـی یـکـی
گـوسـفـنـد هـای شـهـرم را شـمـرده ام
جـای مـن بـودی
تـو هـم خـوابـت نـمـی بـرد
اگـر بـا هـر گـوسـفـنـد
چـهـار گـرگ مـی شـمـردی

della.nik
1392,03,28, ساعت : 12:15
***



پامونو از در خونه که گذاشتیم بیرون خبرنگارا که بیکار و بی عار پشت در نشسته بودن هجوم اوردن به سمت ماشین از ترس زهر ترک شدم از پنجره فاصله گرفتم
انچنان وحشیانه به سمت ماشین حمله ور شدم حس کردم الان در ماشین و از جا میکنن تایماز اهمیتی بهشون نداد و گازشو گرفت از اونجا جیم شد

اصلا حواسم نبود سرم و پایین بگیرم تا چهرم تو فیلم و عکس هایی که گرفته میشد مشخص نباشه به تایماز نیم نگاهی انداختم خیلی بی تفاوت و خونسرد با ظاهر مزخرف همیشگی لم داده بود و ریلکس رانندگی میکرد،شونه هام و بالا انداختم به مسیر چشم دوختم


***


همه یه جور عجیبی تو پارکنیک دانشگاه نگاه میکردن انگار که یه موجود فضایی بی خاصیت از فضا اومده جا اینارو تنگ کرده
معلومه جاشون و تنگ کردم اینا ارزوشون بود به جای من بغل دست تایماز میشستن
با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختمممم و با ناز از ماشین پیاده شدمم با ژست خاصی که تا ده دقیقه پیش کشف کرده بودممم ژست گرفتم اروم درو بستم پشت چشمی برای پته نازک کردم
شرط میبندم چشماش داشت میوفتاد تو دستاش خیلی خودشو کنترل کرده بود نیاد موهامو بکشه تیکه تیکه ام کنه

حقشه دختره عوضی فک کرده کیه
با حرص به سمتمون اومد پاشنه کفششو محکم میکوبید زمین یک راست به سمتم اومد میخواست بهم تنه بزنه باعث افتادنم بشه تایماز سریع بازم و کشید سمت خودش و یه نگاه جدی به پته انداخت
پته که موفق نشده بود راشو کشید با حرص از پارکینگ رفت بیرون
یک راست به دفتر مدیرت رفتیم مدیر از جاش پاشد و گفت : جناب تایماز مارو مفتخر کردید چی باعث شده تشریف بیارید اینجاااا؟
تایماز با غرور گفت: من هر جا دوست دارم میرم و هر کسی و دوست دارم مفتخر میکنم
میخوام ببینم کلاسای دوست عزیز من ایشون چه ساعت هااییه
مدیر که بدجوری کنف شده بود با حرص گفت : این از وظایف من نیست جناب تایماز خودتونم خوب میدونید
تایماز- اره میدونم ولی اینبار به وظایفت اضافه کن
نشست رو مبل چرم اتاق و به منم اشاره کرد بشینم
اروم گوشه مبل نشستم مدیر نفسش و فوت کردو گفت : چون شما امر کردید انجام میدم
مدیر پرید پشت سیستم و اسم و فامیلی منو پرسید زد تو دستگاه بعدم ابروهاشووو داد بالا و گفت: اوه دانشجوی بورسیه ای و با نمره های افتضاح بله خوب سیستم قفله البته که نمیتونید ثبت نام کنید
نزدیک بود سکته کنم من نمره هام عالی بود این مردک خرفت و کچل چی میگفت برا خودش یعنی از دانشگاه مینداختنم بیرون..؟

تایماز با خونسردی گفت: نگفتم میتونه ثبت نام کنه یا نه گفت ساعت کلاسهای ترم بعد و بده
دستی به سر کچلش کشید و گفت: جناب تایماز قوانین.... تایماز پرید وسط حرفشو محکم کوبید رو میز و گفت : حالم از این قوانین بهم میخوره کارتو بکن و گرنه گزارش میکنم با تیپاااا پرتت کنن بیرون و کسیو بیارم که حرف گوش کن باشه یا نه میخوای کاری کنم دخترت نتونه دیگه دانشگاه بیاد؟

مدیر رنگ از رخسارش پرید و با تته پته گفت : نه نه این چه حرفیه من الان درستش میکنم من این دانشگاه و دوست دارم.
به قیافه سرخ و سفیدش نگاه کردمم هم حرص میخورد هم ترسیده بود این دیگه چه مدلشه همه جورش و دیده بودم الا این سکه نکنه خوبه







ادامه دارد.............














چــ " تلــخ " است:

"علـآقه" ای کـ "عاנت" شوנ. . .!


"عـآנتی" کـ "باور" شـوנ. . .!


"باوری" کـ "خـاطره" شـوנ . . .
!
و "خـآطره" ای کـ "נرנ" شـوـנ . .!!!!!

della.nik
1392,04,11, ساعت : 17:03
***


بدون اینکه ککش بگذه برگه انتخاب واحد و گرفت اومد بیرون همین طور داشت زیر روش میکرد منم طبق معمول مثل جوجه اردک زشت دنبالش راه افتاده بود
اه بلندی کشید بی هوا واستاد منم که پشتش میومد با سر رفتم تو نخاش
سرم و با دست گرفتمو گفتم: حالا نمیتونی یه خبری راهنمایی چیزی بزنی .. مخم ترکید
دستو تو هوا تکون داد و گفت: تترکیده بود الکی به ریش من نبند
خنده ریزی کردم گفتم: منظورت ته ریشه؟
خنده کوتاهی کرد و برگه رو گرفت سمتم و با حالتی پریشون گفت: من ازش سر در نیاوردم مال من این شکلی نیست
با خون سردی هر چه تمام تر برگه رو گرفتمو گفتم: اصلا تو به من بگو ببینم کلاسات تعقیر میکنه خب یه جا نشستی با سه تا دانشجو سه چهار نفر میام همون جا درس میدن میرن عین ما که الاخون بالخون این کلاس و اون کلاس این مجتمع و اون مجتمع نیستی من....
تا خواستم بازمم اظهار نظر کنم پرید وسط حرف و گفت : من فقط یک سوال ازت کردم چرا این همه صفحه میزاری دختر ببین حالیت میشه یا بریم از رو برد چک کنیم
پشت چشمی نازک کردمو گفتم: همه مثل تو نیستن
برگه و جلوی چشمام گرفت تا سه نشده فهمیدم باید بریم اون مجتمع همونجایی که خودش کلاس داشت
باسر بهش اشاره کردم بزنیم به چاک نه یعنی به چاک که نه بیرون


***


این مدت پشتم بد باد خورده بود تنبل تنبل شده بودم مرتب خمیازه میکشید و چرت میزدم چند باری استادمون بهم تذکر داد درست بشینم ولی گوش خواب الودگی من بدهکار نبودو مرتب میچرتید

بچه های کلاس یه جور متفاوت نگاه میکردن انگار یه ادم تازه وارده نه اون الی همیشگی ، حتما به طرز لباس پوشیدنم شک کردنه بودن اینا همه یه مش ادعا بودن که صد فرسخی مارک لباستو تشخیص میدادن ولی خو اگه بد سلیقگی نباشه من لباسای خودم الهه قبلو با ظاهری معمولی رو بیشتر میپسندیدمم عقل و شعور به لباس نیست که هست؟ به هر حال شاعر میگه این نیز بگذرد ،خوبی دانشگاهمون این بود که خبرااا از خودت زودتر میرسید منم از دانشجو همین جام دیگه.

با صدای استاد که یاد اور شد کلاس تمومه از جام پاشدم به یه لبخند مکش مرگمار خواستم از در بیرون برم که استاد صدام کرد الهه آلپی؟
-بله استاد؟
نفسشو فوت کرد و گفت: جلسه بعدی مبحث بعدی و شما کنفرانس میدید با محمد پازوک
نیش بازم خود به خود بسته شد اخمام تو هم رفت و دنبال مِحمد پازوک گشتم اونم کارم و راحت کرد و با گفتن باعث افتخاره اعلام وجود کرد
نمیدونم چرا ازش خوشم نیومد ولی خو یه هم کلاسیه دیگه باید تحملش میکردم تا بعد

پام و تو راهرو نذاشته بودم که پچ پچ هاایی درمورد من میشد و صدای هایی مثل ویز ویز که اسم منو صدا میکردن

با ناراحتی بهشون که نزدیک بود درسته قورتم بدم نگاه کردم
داشتم از پله ها پایین میرفتم به جرات میتونم بگم چشمای بچه ها میخ من شده بود این باعث عصبی شدنم میشد دهنمو باز کردم بگم به کارتون برسید چرا همچین میکنید که دو نفر از پشت دستشون و انداختن دور گردنمم و یکیشون داد زدو همینو گفت: به طرز عجیبی همه به کار خودشون رسیدن و پراکنده شدن انگار نه انگار همین الان خر خره من اماده جوئیده شدن این جماعت بی کار بود والا
سرم و گرفتم بالا







ادامه دارد..............















خوشــــــــــبختیداشتن کســـــی است




که بیشـــتر از خـــودش





تــ ــ ــ ــ ــو را بــخواهد



و



بیشـــتر از تــ ـ ـ ـ ـــو









هیـــــ♥ــــــچنخواهد



و









تــــــ♥ــــو ...









برایش تـــ ــ ــ ــمام زندگی باشی ...




کـــارم از یکـ ـــی بــــود یکـ ـــی نبــــود ,گذشتـ ـــه اســــت...


مـ ـــن در اوج قصـ ـــه گــــم شــــدم ....


عشـ ♥ـــق یعنــــی


یکـ ـــی بــــود و یکـ ـــی " نـ ـــآبـ ـــود " ...




بدترین قسمت زندگی؛ انتظار کشیدن است

اما ... بهترین قسمت زندگی

داشتن کسی است که

ارزش انتظار کشیدن داشته باشد

della.nik
1392,04,16, ساعت : 01:09
***


با دیدن تو دوتا وروجک دانشگاه لبخند خونه ی لبام شد با خنده به جفتشون نگاه کردم اوناام با مهربونی مختص خودشو لبشون به خنده باز شد و با محبت بهم نگاه کردن.
یاکان درست سمت راستم ایستاده بود هاکانم با لبخند و ژست مودبانه تر از یاکان سمت چپم بود ، یاکان سرش و خم کرد تو گوشم جوری که خودمون بشنویم گفت: الی خانوم گل دانشگاه شده سوژه بچه هااا و همه ازش تعریف میکنن جوری درموردت حرف میزنن که تایماز به کل جزو لیست سیاه دانشگاه رفته اخ اخ بله دیگه خانوم شدن دوست دختر خوشگل ترین ..پول دار ترین ...خوش هیگل ترین... پسر دانشگاه بایدمم درموردش حرف بزنن ، دیدی چی شد داداش؟... اگه میدونستم الی انقدر خوشگله و اینجوری میشه سوژه رسانه های داخلی و خارجی که همه دربه در دنبال این باشن این دختر شکلات پیچ شده با ملافه سفید تو اغوش گرم نرم تایماز کچل لا لا کرده کیه خودم زودتر اقدام میکردم میزدم زیر گوش این دختر مو طلایی لا پتو سلطنتی میپیچدمش تا یه مدت عکسم بره صفحه اول روزنامه همیشه دیر میرسم
خیلی بامزه داشت تعریف میکردو دستشو تکون میداد
یاکان-دختر ورپریده نمیدونی چه کردی داری میخندی؟..یه دانشکاه و یه ترکیه و بدبخت کردی البته غیر از متاهل ها یه عالمه کشه مرده دادیم که تو سردخونه آشپزخونه دانشگاه ازشون پذیرایی میشه تا وقت ناهار به عنوان استک از گوشتشون استفاده بشه خب چیه داداش اونجوری نگاه نکن ما وقت نداریم واسه ناهار واسه چهار تا تیکه گوشت راهیه فروشگاه پروتئنی بشیم از همین گوشت های یخ زده استفاده میکنیم

از حرفش چندشم شد ، مو به تنم راست شد فکرشم حال به هم زن بود صورتمو جمع کردم و گفتم : اه یاکان حالمو بهم زدی من چرا باید یاعث بانیش باشم به من چه...؟

هاکان چشماشو درشت کرد سفت منو چسبید مانع پایین رفتن از پله ها شد و گفت : درست شما درد نکنه الی خانوم بعد این همه مدت فرق منو با این خل و چل نمیدونی بهش میگی یاکان؟

با دقت به حرفش فک کردم یعنی این یاکان بود ؟ مگه میشد ؟ بیشتر پرحرفی ها و بی تجربه حرف زدن ها مختص یاکان بود هاکان بیشتر شنونده بود یعنی اشتباه کردم یا منو دست انداختن؟ این بدبخت ها که اصلا اسمی از خودشون نبردن من خنگ بازیم گل کرده بود ای بابا
با شرمندگی بهش چشم دوختمو گفتم : ببخشید یاکان من حواس ندارم که کاش زودتر میگفتید خب اصلا به من چه تقصیر کسیه که شمارو شبیه به هم افریده

یاکان پوفی کرد و گفت : ای بابا بدتر شد که یعنی از صدامونم نفهمیدی؟ این هاکان صداش شبیه خروسه من.. خوش صدا و خوش سیما تر از این کچلممم

با شرمندگی گفتم: اخه من شمارو چند وقته میشناسم از کجا باید تشخیص بدم خب؟

-یاکان ولش کن راست میگه خب این یه ترمه اومده اینجا تازه این ترمم جزو اخراجی ها بوود میخوای ادرس هیکلمونم بگووو حالا تا شب براش بگی ...هاکان صداشو نازک کرد و با عشوه ادامه داد : بازم میگه، نمیدونستم اخه

اره هاکان تو راست میگی...خواست حرفی بزنه در سالن به شدت باز شد چند مرد با ظاهر مرتب و اتو کشیده به ردیف قسمت راست و چت در سالن واستادن...سکوت سالن و فرا گرفت جیک کسی درنمیومد میتونم شرط ببندم بچه هااا نفس کشیدنم یادشون رفته بود چه برسه به حرف زدن و رژه رفتن به دوقلوها نگاه کردم اونام ساکت شده بودن رنگ پوستشون به رنگ پریدگی میزد یا نمیدونم شاید من اینطور حس میکردم
تنها صدا ، صدای پاشنه کفشه پاشنه بلند بود که روز زمین کوبیده میشد و نشونه عصبی بودن شخصی بود

با کنگی نگاه کردم اون شخص کسی نبود جز بانو مامان تایماز ..عجب عزمتی همه گپ کردن، درست وسط سالن ایستاد اول به سمت چت سالن به پله ها نگاه کرد بعد به سمت راست نگاهی انداختت تو این فاصله یاکان به خودش اومد دست منو گرفت کشید پشت خودش منو کاملا از دید بانو مخفی کرد

انقدر از کارش تعجب کردم که بی حرکت عین مجرم فراری پشت یاکان پنهان شدم هیچ حرکت غیر عادی نشونه از مخفی شدن من باشه از خودم نشون ندادم
مامان تایماز صدای صاف کرد با صدای بلند و رسایی رو به یاکان کرد و گفت : یاکان خب میدونم تو میدونی تایماز کجاست یا منو پیش اون میبری یا میدونی که عواقب خوبی در انتظارت نیست

یاکان تکون خفیفی خود خودمو پشت یاکان تموم شده فرض کردم، یاکان باعث شد یکمی به خودم مسلط بشم اروم پشت پیرهنشو گرفتم تو مشتم نفسمو حبس کردم


یاکان اخر به حرف اومد و گفت : بانو من یاکان نیستم نمیدونم تایماز کجاست یاکان شمارو میبره بانو...بعد با دست به شونه هاکان زد و هاکان ناجور خشکش زده بود از بهت در اومد

اونم بی معطلی به سمت بانو رفت و با همراهان بانو به بیرونه هدایت شدن
همه نفسشنو با شدت بیرون دادن هوا تو سالن دوباره به گردش افتاد همین طور که از پشت کمین گاهم بیرون میومدم رو بهش کردمو گفتم : یعنی انقدر ترسناک بود؟
یاکان به سمتم اومدو دستمو گرفت کشید و گفت : ترسناک تر از اون چیزی که فکرشو بکنی ... سری از تاسف تکون دادو ادامه داد: تایماز با لج بازیش هم تو رو به دردسر انداخت هم خودشو نمیدونم چه مرگشه چرا راسشو نمیگه ، میدونم ولتون نمیکنه

تو دلم گفتم :راست چیو؟چرا ولمون نکنه مگه چی شده؟
انگار حضور منو حس کرده باشه به عقب برگشت با تعجب به صورت رنگ پریده ام نگاه کردو گفت : برای چیزی که اتفاق نیوفتاده نگران نشوو درست میشه بعد بینمو کشید و گفت : تو که ضرب شصت داری چی میگی؟

حرفشو از ضرب شصت گرفتم منظورش اون روز تو اتاق مخصوصشون بود
به یاد اون روز لبخندی زدم دنبال یاکان به راه افتام تا رسیدم به پارکینگ ماشینا

تایماز با دیدنمون از ماشین بیرون پرید و بی معطلی گفت : اه هاکان احمق کدوم گوری بودی؟ چقدر لفت میدید بیاد دیگه...
با تعجب وسط حرفش پریدمو گفتم: ها هاکان ؟ بعد رو بهش کردم گفتم مگه تو یاکان نبودی پس چی شد؟
خنده کردو منو به سمت در شاگرد برد دروباز کردو گفت : معلومه که نیستم انتظار نداشتی جلووو تو برم کنار ؟ داشتیم سربه سرت میزاشتیممم ناراحت نشو
با دهانی نیمه باز به هاکان زل زدم نامرداا منو سرکار گذاشته بودم حداقل از این خوشحال شدم درست تشخیص داده بودم
هاکان درماشینو بست با پروویی چشمکی تحویلم داد و برای تایماز دستی تکون داد

تایماز عینکشو به چشم زد سریع دنده عقب گرفت و از دانشگاه بیرون رفت ب سمتم برگشت و گفت : ببند دهنتو پشه زیاد شده بعد بلند خندید دوباره قهقه ای زد و گفت : هنوز مونده این دوتا جونورو بشناسی الان جادوگر تور رایگان یاکان گشت با بازدید عمومی و اختصاصی برای شخص بانو داخل دانشگاه راه انداخته قیافه جادگر دیدینه بعد اینکه بفهمه تایمازی تو دانشگاه وجود نداره
مثل کسی که با خودش حرف میزنه متفکرانه گفت: چرا ول کن نیست..؟ نکنه بخواد بمونه تو این خراب شده..؟





ادامه دارد...............










ایـــن روزهــا ...


هــمــه نـــاقــص الــخلــقــه هــستــنــد



هــیـچ کــسی دل و دمـــاغ نـــدارد !!

della.nik
1392,04,16, ساعت : 17:42
***


چندروزی بود کارمون شده بود جیم شدن از دست بانو خبرنگارا اعصاب واسمون نمونده بود البته بیشتر تایماز بی اعصاب بود به من خوش میگذشت همچی برام تازگی داشت از ته دل میخندیدم خوشحالی میکردم
دیگه مثل سابق تو پله ها و سلف پرسه نمیزدم تو اتاق مخصوص گرگ های جوان بودم میشستم پادشاهی میکردم کسی جرات نداشت چرت و پرت بهم بگه یا تیکه بپرونه خیلی ها ناجور رفته بود هر وقت ساعت کلاسم میشد یا یاکان میبرد دم در کلاس یا هاکان میترسیدن بچه ها وحشی بازی در بیارن بلایی سرم بیارن من موتقد بودم بچه ها تو لک خودشون اتفاقا شدیدا نگران روحیه خرابشون بودم

برای بار چندمم باربرای نارین پیغام گذاشتم گوشی تو دستم عرق کرد بس زنگ زدم تایماز میگفت برای مسافرت کاری پدرش رفتن در صورتی که مطمئنم نارین با باباش جایی نمیره یعنی اشتی کردن؟ راستش به ظاهر قبول میکردم ولی باطنن نه میخواستم مطمئن بشم حالش خوبه ..اگر عوضی جوابم و بده

با کوبیده شدن کوشی توسط تایماز روی میز وسط اتاق سه متر از جام پریدم دستمو به قلبم گرفتم اخم کردم و گفتم :چته باز..؟ترسیدم.
تایماز اصلا به حرفم توجه نکرد مرتب یه چیزو برای خودش تجزیه تحلیل میکردو نظر میداد چندبار طول اتاق و طی کرد
ای بابا با این قرص لازم شده
احساس درد تو پام حس کردم دست بهش زدم متوجه نشدم دستم و کشیدم بیخیالش شدم عوضش به ایتای پیام دادم اونم از من بیکار تر سریع گفت "سلام چطوری اشغال نمیخوای بیای خونه ..؟ "
به یاکان نگاه کردم

یاکان- اه چته درد گرفته ترسیدم چشماتو باز کن ببین داریم بازی میکنیم دستم خورد رفت اون ور اگه ببازم تو میخوای پول شرط بندیو بدی به هاکان مف خور؟
همین طور که نگاهم به بچه ها بود جواب دادم: " اره خوبم تو و پتی چطورید ، نه نمیام خونه هنوز گیرم"

تایماز از اون نگاه های خشم اژدههایی انداختو داد زد: اره من میدم ببند فقط
هاکان خنده ای کرد و گفت : داداش دمت گرم تو که داری پول باخت