PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان صدای پای آشنا | مهلا-مونا-زهره-رویا-نیلوفر- حوریه.ا کاربران انجمن



×mahla.r:.:
1391،05،20, ساعت : 12:14 قبل از ظهر
سلام:-2-25-:امیدوارم خوب باشین همتون:-2-14-:.ما5تا2ستیم برای اولین بارمیخواهیم ی رومان بنویسیم.میدونم خیلی کتاب زیاده
اسمشم بالانوشته ولی من یه باردیگه هم میگم صدای پای اشنا .چه چیز ها باموضوعی متفاوت چه حرف ها:-2-06-:ولی خداییش باحاله

شماهم کمکمون کنین جایی ایراد داشت بگید
خب سرتون درداوردم اینم خلاصشه
خلاصه داستان:-2-41-::ی دختری تواین شهر بزرگ پدرش وازدست میده و با مادرش زندگی میکنه.
چون تنهافرزند خونواده بود شروع ب مسافرکشی میکنه...اما طی ی اتفاق
...
اینم خلاصش خواهش همراهیمون کنین:-2-40-:
اینم جلدش

ب شمااحتیاج داریم
اینم لینک نقدش وعزیزان
http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163

Farnaz
1391،05،20, ساعت : 12:25 قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

mona-95
1391،05،20, ساعت : 01:03 بعد از ظهر
سلام به همه ی دوستای خوشگلم...:-2-25-:نماز روزه ها قبول...تبریک برای کسب مدال نقره ی آقای باقری:-2-16-::-2-16-:
بچه ها همونطور که دوست عزیزم مهلا گفت ما ی کار گروهی رو شروع کردیم که خیلی دوس داریم شما همراهیمون کنید...
راستش من ایده ی این رمان رو وقتی گرفتم که ی فیلم مستند از ی خانم مسافرکش دیدم...
توجه:همه ی شخصیت های این رمان زاده ی تخیل من و دوستای عزیزم هستش...
آله:دختر مو بور
هیما:اشاره
مقدمه:

ازچهره طبیعت افسون کار
بربسته ام 2چشم پرازغم را
تاننگردنگاه تب الودم
این جلوه های حسرت وماتم
پاییزی مسافرت خاک الود
دردامنت چه چیز نهان کرده ای
جزبرگ های مرده وخشکید
دیگر چه ثروتی ب جهان داری؟


سرمو از شیشه ی ماشین کردم بیرون و مثل این لاتا داد زدم:
-هوووووووووووووووی یارو چه غلطی میکنی؟؟مثل آدم برون...
مرده که عصبی شده بود،بلند تر از من داد زد:
-خفه شو ضعیفه...من نمیدونم زن جماعتو چه به مسافرکشی؟؟!!!گمشو برو کهنه بچه بشور...
-غلط کردی مردک کچل...کهنه بچه رو باید بکنم تو اون حلق تو...
این حرفا رو همونجور که نصف بدنم از شیشه بیرون بود میگفتم...خودم از دست خودم خندم گرفته بود...
مرده-عوضی چه زری زدی؟؟نزار بیام پایین چپ و راستت کنما...!!!
-مال این حرفا نیستی ایکبیری...
خودمم میدونستم زر اضافه زدم...
یکی از مسافرا که ی آقا بود و معلوم بود اعصاب مصاب نداره،گفت:
-چه غلطی کردیما سوار ماشین زن جماعت شدیم...نخواستیم خواهر من اجازه بده پیاده شیم...بقیه ی مسافرام شروع کردن غر غر کردن...یهو نگام افتاد سمت اون مرده که باهاش دعوام شده بود...دیدم میخواد بیاد پایین که مثلا منو بزنه ولی مسافراش گرفته بودنش...سرم رو از روی تاسف چند بار تکون دادم و با ی پوزخند که تا فیها خالدون آدم رو میسوزوند گاز دادم و ازش رد شدم...
دیگه حالم داشت از این زندگی بهم میخورد...زندگی ای که من محکوم به تحمل کردنش بودم...
روزی هزار بار حرفای ناجور از مردای اطرافم میشنیدم اما دم نمیزدم...مسافرا رو پیاده کردم...امروز دیگه بیشتر از این کشش نداشتم پس به سمت خونه روندم...
در حیاط کوچیکمون رو باز کردم و پیکان قراضم رو تو حیاط پارک کردم...عاشق این خونه بودم...
قبل از اینکه من در رو بزنم مامی جونم در رو باز کرد...آخ که من چقدر این بشر رو دوس دارم...مامی با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
-آله...مامان چیزی شده؟؟چرا انقدر زود اومدی؟؟تصادف کردی؟؟چی شده؟؟
-ای بابا پری جون مجال بده من ی سلام کنم بد انقدر سوال بپرس...
مامان-درد بگو دیگه...
-مامان جونم امروز بیشتر از این حوصله ی کار نداشتم...
مامان با ی نگاه توی چشمام فهمید بازم توسط مردای اطرافم اذیت شدم...ولی هیچی نگفت...چون میدونست من گوش شنوا ندارم...
مامان-باشه برو لباست رو عوض کن بیا ناهار بخوریم...
-اوکی عسلم...
سریع پریدم تو اتاقو لباسام رو عوض کردم...دست و صورتم رو نشستم چون حالم از این سوسول بازیا بهم میخورد...(کم داشتم دیگه)
بعد ناهار ظرفا رو شستم و رفتم ی کم استراحت کنم...هنوز روی تختم دراز نکشیده بودم که گوشیم زنگید...هیما بود...
سریع جواب دادم...
-بنال نفله...
صدای جیغ جیغش تو گوشم پیچید...
هیما-نفله ننته...توله سگ...
-گمشو دفعه ی آخرت باشه به مامی جونم توهین میکنی...
هیما-زرتو کم کن بابا...میای بریم فرحزاد از اونجا بریم خرید؟؟
-مهمون تو دیگه؟؟
هیما-باشه دیگه...چه کنیم که خراب رفیقیم...ساعت 5 آماده باش که میخوام امشب آتیش بزنم به مالم...
-اوکی 5 اینجا باش..بابای..
هیما-باااااااااای جیگر...
گوشی رو قطع کردم...به هیما فکر کردم...خیلی دوسش داشتم...خیلیییییییی...تو سخت ترین روزای زنگیم پیشم بود...
از دبستان تا الآن دوستیمون ادامه داشت...من تو 8 سالگی بابام رو از دست دادم...بابام داشت از خیابون رد میشد که ی ماشین که خیلی سرعت بالایی داشته بهش میزنه و بابام در جا تموم میکنه...آخ که چه روزای سختی بود...بعد 11 سال هنوز داغش تازست...
بابا از ی خونواده ی خیلی ثروتمند بود...ولی مامان از ی خونواده ی تقریبا ضیف بود...واسه همین خونواده ی بابا با ازدواجش با مامان مخالفت میکنن و تهدیدش میکنن که از ارث محرومش میکنن...ولی بابا عاشق مامانم شده بود و نمیتونست ولش کنه...
پس با مامان ازدواج میکنه...با ی ذره پس اندازی که داشته همین خونه ای که توش زندگی میکنیم رو میخره که توی ی منطقه متوسط نشین تهرانه...بابا توی ی شرکت کارمند معمولی بود...الآنم با حقوق بابا خرج زندگیه ما تامین نمیشه چون خیلی کمه...
من بعد از گرفتن دیپلم دیگه درسم رو ادامه ندادم و دانشگاه نرفتم...مامان میخواست بره تو خونه ی مردم کار کنه...
انقدر منو با این کارش عصبی کرد که حد نداشت...یعنی من انقدر نامرد بودم که اجازه بدم مامانم بره خونه ی مردم کار کنه و من بخورم و بخوابم؟؟
با ی تصمیم جدی این پیکان قصدی رو گرفتم و با وجود مخالفت های مامان شروع کردم به مسافرکشی...
عیبش چی بود؟؟منم مثل اون هزار تا مردی که هر روز همین کار رو میکنن...اما این فقط فکرای من بود...
مردم نظرشون این نبود و هر روز من باید نگاه های تحقیر آمیز رو تحمل میکردم...اما دیگه کم کم پوستم داشت کلفت میشد...
با ی نگاه به ساعت دیواری فهمیدم ساعت 4 شده...
سریع از تخت پریدم پایین و خودم رو انداختم تو حموم...

×mahla.r:.:
1391،05،20, ساعت : 05:48 بعد از ظهر
سلام:-2-25-:خوبم خوبی:-2-16-:اولین پستمه امیدوارم بدوستین خب دیگه بریم سراصل مطلب اینم پست من عاشقتونم

این حموم ماهم یایه روز اب نداره یاوقتی داره اب سردوبازمیکنی اب گرمه وبرعکس موندم این مردم چجوری زندگی می کنن.سریع السیربیرون پریدم.

یه مانتوقهوای رنگ رورفته بلند بایه کفش طبی شال کرم که ازبس سرش کرده بودم به زرد بیشترشبیه بودکنار گذاشتم.دستی توموهام کشیدم که مثل سیم ظرف شویی که اب میخوره بهش کرخت شده بود.باشونه افتادم به جون موهام اخ اخم بلند شد.مامان پری تواتاق اومد
مامان-دخترچیکارمیکنی صدات کل محله روبرداشته
-مامان دارم موهام وشونه میکنم
مامان-اه نمیگفتی فکر میکردم داری فیلم رومئو ژولیت میبینی گریت اومده
-نه فعلا دارم گزارش تیم شونه وموهام و میدم
مامان-یه بلندگودستت بگیر تاببینم چندچندتموم میشه
-الان وقت اضافه تموم شد نیم دوم خبرت میکنم
مامان-توادم بشونیستی
-چاکریم
همونطور که می خندید دروبست وبیرون رفت.منم سریع اماده شدم به هیما تک زدم حالا ما بزرو ایرانسلش و گرفتیم پول مفت نداریم که هی شارژبگیرم دمدش نرم هرکی دعوت میکنه پول زنگیدن هم خودش حساب کنه صدای میومیو گوشیم بلندشد
-سلام اول خوش اومدي 1اگه قصداشنايي داري كليد2اگه قصدچت كردن داري3اگه قصدداري كسي بحرفات گوش بده4اگه قصدداري من ودعوت كني به بیرون 5اگه قصدمزاحمت داري6 مگه تومرض داري مگه خودت ناموس نداري مگه خودت خونه زندگي نداري كه مزاحم مردم شدي مردي وايسا حاليت كنم
هیما-اوه اوه این چیه بلغورمیکنی من 7
-الان حوصله داستان تصمیمممممم کبری روداری تابگم
هیما-ای توروحت میای یابیام
-نه بیاماشین توهای کلاس تره
هیما-معلومه پرایدتودنیاتکه یکدونه ازچرخش به صدتالامبورگینی می ارزه
-اره فک کنم اگه شاهنامه روبازنویسی کنن جای رخش رستم وبگیره
هیما-زت زیاد
گوشی وقطع کردم وپریدم بیرون به مامان گفتم شام نمیام
مامان-اله عزیز خوش بگذره باپسری چیزی دعوا نکنی ها
-باش مامان
نگاهش کردم بعدازمردن بابام خیلی پیرشد .صورتش پرازدردبود.
اومدم بیرون دروباصدابستم دراین مواقع همسایه هاسرشان رامثل بزازپنجره به پایین میاندازندتاببینن چه خبره دوباره صدای پچ پچ شان بلندمن موندم این ها کاروزندگی ندارندکه نشستن زاغ سیاه مردم وچوب می زنن(این چه حرفیه خو اگه داشتن که نمینشستن اینجا عجب حرفی)
صدای سوت بلبلی هیمابلند شد.
-لامصب عجب تیپی زدی
هیما-الان داری اعتراف میکنی من ازقشنگ ترم
-ازهمین الان بهت ندامیدم تومسابقه دخترای شایسته اولی
هیما-جدی یعنی برم شرکت کنم
چه ذوقی کرد ولی بایدذوقشو خاموش کنم.
-نه بابا گفتم دلت بخوشه خودکشی نکنی
بعدهرهرخندیم
هیما-دردبیابتمرگ بریم ببینم امشب زهرمیکنی یا نه
-اونکه استادشم توهم خیلی حرص نخورچین وچروکت زیاد میشه کرم سی گل هم دیگه گرون شده
سوارشدم چون خسته بودم سرم وگذاشتم روصندلی درجارفتم تورویا
-اه برادربراد پیت تویی
تام کروز-نه اجی من داداششم تام کروز
یدفعه باحرکت دستی ک روبدنم کشیده شد ازرویا پریدم
-لعنت بر...(حرف های چیزدار)کسی که اسایش واسه مردم نمیذاره
همونطور که هیمامیخندید گفت:بلندشو که رسیدیم
سرم وبلندکردم وگفتم: اه راست میگی کی رسیدیم چه زود
هیما-چون توداشتی تورویاباتام کروز لاس میزدی گفتم به کیتی هومز خیانت نشه زودی خودم رسوندم
یکی زدم پشت گردنش که دادش دراومد فهمیدم وایسم بدترش ومیخورم منم که گشنم بودزیاد میخوردم
دروبازکردم ده برو که رفتیم
رفتم جای همیشگی که هیمااومد .دهنش وباادا چرخوندوگفت:وایساچلغوز بگیرمت پدرت ودرمیارم
-پدرم توقبر ادرس بدم بری درش بیاری
هیما-من ومسخره میکنی میمون
اومد نشست پیشم دستشم گذاشت روکتفم:حیف که مثل خواهرمی وگرنه یکی میزدمت که ابااجدادت بیان جلوچشمت فینال مسابقات المپیک وببینن
-اقااین هندی بازی هاروتموم کن.اهل این حرفا نیستی
تامیخواست دهن بازکنه مردسیبیلو اومد مثل همیشه جفتک انداخت توبحث شیرین مون
-چی میل دارین

لینک نقده بچه هاسربزنین
http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163

Niloofar89
1391،05،21, ساعت : 09:23 بعد از ظهر
سلام بروبچ :-2-25-:خوفین؟؟؟منم بسی خوفم :-2-16-:این اولین پستمه امیدوارم خوب شده باشه:-2-35-:

غذارو سفارش دادیمو شروع کردیم چرتوپرت گفتنو مزه پرونی
داشتم قضیه ی دعوای امروزمو واسش تعریف میکردم
یه دفعه اخم کردم هیما داشت با تعجب نگاهم میکرد
حسابی شاکی شدم احمق شیکم گنده فک کرده ما گلابی تشریف داریم هر غلطی خواست میتونه بکنه...اگه گذاشتن دو دقیقه با مرد جماعت در نیفتیم ای بابا...
دادزدم:آیییییییییی گارسون...داری چیکار میکنی؟؟شیش ساعته ما داریم اینجا یابو آب میدیم؟؟
-چی شده مگه خانوم ؟؟؟اینجارو گذاشتی روسرت؟؟
نیم ساعته ما اینجا علافیم زودتر از این آقا اومدیم که الان داری واسشون غذا میبری غذای ما چی شد پس؟؟
هیما-آله بشین خبرت آبرو واسمون نذاشتی
به عجب سه شد همه داشتن با تعجبوپوزخند نگاهمون میکردن...دختر کارد بخوره تو اون شیکمت میمردی دو دقیقه دندون رو اون جیگرت بزاری...وللش بابا گوربابای مردم بالاخره باید حقمو بگیرم یا نه...کوتاه میایم بهمون میگن ضعیفه دیگه
هیما-آلههههههه جون مادرت بشین...دختر نمیشه تو یه جایی بری گند نزنی
یه نشگون محکم از پهلوش گرفتم که دهن گشادشو گل بگیره
دوباره یه چشم غره به گارسونه رفتم بدبخت مونده بود چیکارکنه
-از این جماعت بیشتر از اینم نمیشه انتظار داشت...دریغ از یه جو فرهنگ
برگشتم دیدم یه پسرجوون خوشتیپ از همون تختی که گارسون داشت واسشون غذا میبرد با یه پوزخند تحقیرآمیز داشت به من نگاه میکرد...لامصب عجب قیافه ای داشت...دهنم شیش متر باز مونده بود زل زده بودم به پسره...خدا نصیب کنه...
-چیه آدم ندیدی؟؟
با صدای پسره به خودم اومدم...حیف اینه قیافه که واسه ی این هدر رفته
-چرا میمون ندیدم
پسره-نه بابا اونو که هرروز تو آینه میبینی میمون خانوم
دستمو مشت کردموبا حرص بهش نگاه کردم...پسره ی پررو
-شماروچه به اومدن به اینجورجاها...نگاه توروخدا سرجمع لباساش دو زار نمی ارزه
-مهم اینه که اون دوزارو از تو جیب بابا جونمون بر نمیداریم...هرچی باشه سگش می ارزه به اون گونیایی که شما میپوشین
یه پوزخند مسخره بهم زدو بلند شد رفت...
یه نگاهی به هیما انداختم قیافش عین ماست وارفته بود
-چته بابا جمع کن خودتو...من دعوا میکنم تو عین میت رنگت میپره
- ای آله به زمین گرم بخوری دختر سکته کردم...
-به به ،به سلامتی سکته کردی خداروشکر...ای بابا چی میشد درجا سنکوب میکردی از شرت راحت میشدیم
- نترس من تا تورو کفن نکنم بله به عزرائیل نمیگم
- من خودم شخصا حاضرم این فداکاریو درحق جامعه ی بشریت بکنم خودمو کفن کنم یه ایلیو از شر تو خلاص کنم
-ای کوفتتت بیمزه
-به به گارسون جونم بالاخره بعد از ده قرن تشریف فرما شدن...ای بابا خبر میدادین یه گاوی گوسفندی چیزی سر میبریدیم...راستی جیگرم امشب بیخیال خرید مرید شو دیروقته پری جون تو ی خونه تنهاس
-اه گندت بزنن...پس بهت زنگ میزنم یه قراره دیگه رو اوکی کنیم
-باشه بزنگ
بعد از خوردن غذا رفتیم سوار ماشین آنتیک هیما شدیمو به سمت خونه راه افتادیم
رسیدیم سر کوچه از هیما خدافظی کردمو به طرف خونه راه افتادم با کلید درو باز کردم..مامی جونم خواب بود...رفتم به سمت اتاقمو لباسمو عوض کردمو پریدم توی تخت...آخ که چه حالی داد حال این پسره ی فوفولو گرفتم...بدبخت دماغشم نمیتونست بالا بکشه...شانس بیاره دیگه چشمم به چشمش نیفته وگرنه حالشو میگیرم...داشتم به پسره فک میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد

:-2-08-:

mona-95
1391،05،22, ساعت : 12:07 بعد از ظهر
سلام به همه ی دوستای خوشگلم...نماز روزه ها قبول:-2-40-:
تبریک برای کسب 2 مدال برنز کشتی...:-2-16-::-2-16-:
بچه ها حتما همتون خبر زلزله ای که نزدیکای شهر تبریز اومده رو شنیدید...:-2-39-:
بچه ها خواهشا واسه همشون دعا کنید وبرای خانواده هایی که عزیزشون رو از دست دادن از خدا صبر بخواید:-2-30-:

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...هر چی فحش بلد بودم نثار گوشیه بدبخت کردم...
سریع رفتم ی دوش 10 دقیقه ی گرفتم یا به قول مامان خودمو گربه شور کردم و اومدم بیرون...
همونجوری که ی پام تو شلوارم بود،لی لی کنان از اتاق اومدم بیرون...فکر کنم پری خواب بود چون صدایی نمیومد...
رفتم آشپزخونه...در یخچال رو باز کردم،پنیر رو درآوردم...هرچی گشتم نون پیدا نکردم...آخر سر بی خیال صبحونه شدم و رفتم مانتوم رو بپوشم...بعد از پوشیدن مانتو و شال از خونه زدم بیرون...
سواره ماشین شدم و راه افتادم...کنار خیابون چندتا مسافر بود...سریع زدم رو ترمز...ی خانم گفت:صادقیه میرید...دربست...
نیشم باز شد...
-بله آبجی بپر بالا...
بعد از سوار و پیاده کردن چندتا مسافر تصمیم گرفتم برم خونه گشنگی خیلی داشت بهم فشار وارد میکرد...
پشت چراغ قرمز وایستاده بودم و داشتم آهنگ مهستی گوش میدادم...صداش رو بردم بالا...شروع کردم به صورت ریز و نامحسوس جوادی رقصیدن...همینجور غرق آهنگ و رقصم بودم که صدای خنده ی چند نفر رو شنیدم...برگشتم سمت صدا...
اوق...چند تا از این پسرای اوسکول...سرشون رو مثل بز از شیشه کرده بودن بیرون و به من میخندیدن...
یکیشون با ی صدای فوق چندش گفت:عزیزم مهستی خیلی دوس داری نه؟؟
-آخه به تو چه فکول؟؟
همون لحظه یکی در ماشین رو باز کرد و پرید تو ماشین...نگاهم از پسرا به سمت اون چرخید...
اوووووووووووووف...عجب تیکه ای بود...اجازه ی فکر بیشتر بهم نداد...همونجور که با گوشیش ور میرفت...گفت:
-آقا راه بیفت چراغ سبز شد...
میخواستم بهش ی چیزی بگم که صدای بوق ماشینای عقب نذاشت...ناچار راه افتادم...بهش گفتم:
-آقای محترم اولا که من خانم هستم...تا اینو گفتم اینهو این جن زده ها سرش رو آورد بالا و زل زد به من...
خندم گرفته بود شدید...ی مرد تقریبا میانسال بود حدود 50 اینا...ولی فوق العاده شیک و خوشگل...آی آله خانم چشاتو درویش کن...
مرده-ببخشید...من عذر میخوام...
-خواهش میشه... دوم اینکه من ساعت کاریم تموم شده بود داشتم بر می گشتم خونه...
مرده-خانم خواهش میکنم من عجله دارم...ماشینم تو راه خراب شد...اگه میشه من رو برسونید...باور کنید ضرر نمی کنید...
-اوکی حالا کجا باید برم؟؟
مرده-فعلا برید سمت الهیه...
زرشک...کی میخواد این همه راه رو بره؟؟ناچار سمت الهیه روندم...گرمای تیر ماه حالم رو خراب کرده بود...کمرم خیسه عرق بود و مانتوم چسبیده بود به بدنم...یهو صدای مرده بلند شد...
-خانم شما برای چی مسافرکشی میکنید؟؟
واااااااااااای مردم چقدر بامزن...گفتم:
-واسه تفریح...این تابستون رو خواستم اینجوری حال کنم...
مرده-ببخشید متوجه شدم سوال بی موردی پرسیدم...خب کاره بهتری نبود واستون؟؟
-نه حاجی چه کاری؟؟من تا دیپلم بیشتر نخوندم...الآن واسه لیسانسشم کار نی...چه برسه به ما...
یارو همونجور که آدرس میداد باهام حرفم میزد...
مرده-بله بد دورانی شده...شما چرا دانشگاه نرفتی؟؟
-ای بابا...حاجی حرفایی میزنیا...کی پول دانشگاه رو میخواست بده؟؟
نمیدونم چرا این داشتم جواب سوالاش رو میدادم...ولی ازش خوشم اومده بود...ی حس اعتماد خوب بهم میداد...
مرده-بله درسته...دست راست لطفا...همینجا لطف کنید نگه دارید...
زدم کنار...دور و برم رو ی نگاه انداختم...ی برج شیشه ای خوشگل...هنگ کرده بودم...یارو دست کرد تو کیف پولش و ی پول تپل به ما داد...تشکر کرد و رفت پایین...اومدم از کنارش رد شم که یهو برگشت و گفت:
-من خسروی هستم...این شرکت مال منه...اگه کاری از دستم بر بیاد خوشحال میشم کمکتون کنم...
ابروهام از زور تعجب پرید بالا... تشکر کردم...
اونم با تکون سر به سمت در برج حرکت کرد...
با همون گیجی به سمت خونه روندم...وقتی رسیدم خونه...مامی داشت بازم از این سریالای حال بهم زن ایرانی نگاه میکرد...
-سلام بر جیگر ترین مادر این کره ی خاکی...ناهار چی داریم؟؟
مامان-سلام خوشگلم...کوکو سیب زمینی داریم مامانی...
ازشدت گشنگی داشتم میمردم...از صبح هیچی نخورده بودم...سریع لباسام رو عوض کردم و پریدم تو آشپزخونه...

Farnaz
1391،05،22, ساعت : 05:00 بعد از ظهر
میشه بگین چند صفحه است؟
اینجا نباید پست بدین

×mahla.r:.:
1391،05،22, ساعت : 10:34 بعد از ظهر
پخیییییی:-2-06-:نترس بابامنم خوبین خوشین سلامتین میدونم همتون مثل من ماتم مردم بی گناهی ک مردن
اینم ازپست راستی سری ب نقدبزنین خواهش
پریدم تواشپزخونه تابه که روی گاز بودبرداشتم ونشستم روزمین تاجون داشتم خوردم ماماپری اومدداخل اشپزخونه
ماما-اه دخترروزمین چراگذاشتی سفره مگه نداریم
-مامان توروجدت ول کن
مامان ی چشم غره ای بهم رفت.وقتی اعصابش خوردمیشه یعنی قرص هاش ونخورده بعدازبابامریضی قلبی گرفت دکترا میگفتن شوک سنگینی بهش واردشده
-مامان قرصات وخوردی
یه ذره غمگین شدمعلوم بود بغض باگلویش درحال نبردبوداب دهنش روقورت داد
-ن عزیزم تموم شده
فهمیدم .چون میفهمید به زورباپول مسافرکشی خرج شکممون درمیارم چ برسه ب اینکه ۱۰۰تومن درهفته قرص بگیرم
-الهی قربونت برم اگه خدابخواد فردابرات میگیرم دیگه غصه نداره
پیشونیم وبوسیدوزیرلب گفت:الهی سفیدبخت بشی دخترم
تابه روگذاشتم روگاز سریع پریدم تواتاق گوشیموبرداشتم وزنگیدم به هیما عجب اهنگ پیشوازهم گذاشته بدتردلم ادم میگیره
دلم گرفته (بی خودکرده دلت گرفته)
دوباره دل هوای باتوبودن کرده(غلط کردی مردک هیز)
دوباره جفتک انداخت توتحلیلم
-ب سلام دخمل باباش چ عجب
-سلام مارمولک خاله
-بی مزه جون بکن کاردارم
-هیماااامیدونی چقدردوست دارم
-میخوای رنگمون کنی رنگ شدیم چیه
-مامان قرص هاش تموم شده داره ۱۰۰تومن داری اهداکنی ب عنوان قرض
-عزیز من بیشتراز۳۰تومن ندارم میتونی صبر کنی
-ن فوریه نداری اشکال نداره من برم مسافرکشی
-باش اگه تونستم گیرمیارم
-قربون مرامت فعلا
-بای
سوئیچ برداشتم یه اب به دست وبالم زدم وماشین وراه انداختم نزدیک های غروب بود.چندنفری سوارکردم دیدم ی دختره داره بدومیاد سراغ ماشین
دختره-خانم خانم
-بله چیه
دختر- پرسی گاز میری
-ن دوره
-۲برابرحساب میکنم
۲برابریعنی میتونم بیشتردربیارم چ اشکالی داره
-باش سوارشو
سوارش کردم دیدم داره گریه میکنه
-چیزی شده
-هیچی
-اصرارنمیکنم خواستی بگو
-ی ماشین پژواومدجلووبوق زدخانم بزن کنارکاردارم
شیشه کشیدم پایین
-بامن
-ن بااون خانوم واسه خودت شردرست نکن
توایینه نگاه کردچشماش ابری بودباالتماس نگاهم میکرد منم ک اخرلوتی بازی نمیتونستم ی دختروبدم دست چندتا پسردختروتورسوندم ولی اوناول کن نبودن
-پلنگ صورتی بزن کنار
نفهمیدم چی شد ک ب فحش کشیدمش پسره چاقومیزدی خونش درنمی اومد
-....(حرف بد)بزن کنارتابیام حالیت کنم
نمیدونستم کجامیرم جاش اشنانبودفقط میدونستم ک جوجه هم پرنمیزد فقط میخواستم کم نیارم
-زرنزن یابو
سرنشینان ماشین ۳تابودندراننده ویکی دیگه ک نمیشناختمشون ولی اون پسری ک عقب بودچهرش اشنابنظرمیرسیداومدجلو وایستاد چون جاده باریک بودنتونستم ا زاون ورردشوم هواتاریک بود صدای الله اکبرپسره بایک چماق اومداون یکیشم بایه قمه هواگرم بود عرق کرده بودم صدای فحش هاش بلندشدخدای چیکارکنم دستم عرق کرده بوددرهای ماشین وقفل کردم هنوزصدامی گفت الله اکبر گوشیم داشت میومیومی کرد هیمابود پسرباپاش میزدتودرماشین فقط میگفتم خدا اشک اولم افتادباردوم گوشیم زنگ خورد.پسره باچماق زدتوشیشه ۱بار۲بار۳بارشیشه ماشین خوردشده بود تکه های شیشه افتاد روصورتم پسره درکاپوت وبالازد تمام چیزهایی ک توش بود باچاقوپاره کردو بیرون ریخت اشک دومم سرخورد خدایامن یتیمم
اذون تموم شده بود گوشیم دیگه زنگ نمیخورد چشمام اشکش خشک شده بود پسرارفته بودند اب دهانم خشک شده بود گوشیم وبرداشتم زنگیدم ب هیما صداش وشنیدم زدم زیرگریه
-چی شده عزیزم
-هیما...بیا
-کجایی
ادرس وگفتم داشتم ب چنددقیقه پیش فک میکردم ک گوشیم زنگ خوردشماره خونه فرنازبودفرنازهمسایه دیوارب دیوارمون بود بابغض گفتم
-بله
-سلام عزیزخوبی
سلام چیزی شده
-هیچی
بگودیگه
-مامانت
مامانم چی
-مامانت عصررفته بودسرقبر بابات حالش بدشده اوردیمش بیمارستان
قلبم وایستاد پیشونیم سردشد دستم سست شد میدونستم مامانم هروقت میره بیمارستان برگشتنش باخداست
-کدوم بیمارستان
-بیمارستان امام خمینی
صدای بوق ماشین هیمااومد گوشی قطع کردم دروبازکردم وپیردم توماشین هیما
هیما-چی شده دخترصورتت چراخونیه شیشه ماشین چی شده
نذاشتم حرفش تموم شه
-هیمابروبیمارستان مامانم حالش بده
-باشه عزیز الان میریم
تواخرین توانی ک ماشین داشت رفت هیماهم دیگه چیزی نپرسید فقط دعامیکردم ک یه ضعف ساده باشه بیمارستان غلغله بود سریع ازبخش پرسیدم
-ببخشیدخانم افروخته...
هنوزحرفم تموم نشده بود ک فرناز اومدباگریه گفت بریم بالا هیماهم بدو اومد باهم رفتیم بالا دکتراونجابودمامان فرنازمن ونشونش داد دکتراومدجلو گفت:شما دخترخانم افروخته هستید
-بله چطور
-شمامیدونید حال مادرتون بده پس چرامراقبش نبودید تایه شوک دیگه بهش واردنشه
-الان چیزی شده
-بایدعمل شه هزینه اش هم ۱۵میلیونه چون دفترچه ندارید میشه ۱۷میلیون مبلغ وبریزید بصندوق وبعدفرم وپرکنید تا پیوندقلب انجام شه
همانطورک دکترصدای قدم های دکتر کمترمیشد قلب من نیز ازتپش می ایستاد این چ بالایی بودخدا
نشستم روزمین دیگه اشکام مهلت ندادند...

ashk eshgh
1391،05،23, ساعت : 02:06 بعد از ظهر
سلام سلام من اومدم. با یه پست تپل مپل.خب این اولین پستمه.امیدوارم راضیتون کنه.بزن دست قشنگ رو به افتخار ورودم.:-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-:
دوستان موس را به گردش در بیاورید و قبل از خواندن مطالب روی گزینه های زیر کلیک کنید:
1.http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gif
2.http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/post_thanks.gif
و گزینه اخر را بعد از اتمام این پست کلیک کنید.با تشکر از شما امیدوارم خوشتون بیاد.


اخه خدا جون این شانس بود من داشتم.خداجون من تنهام.بی کسم.جز مادرم کسی و ندارم اخه دلت میاد تو این دنیای کوفتی اینطور بدبخت شم من این همه پول نداشته رو از سر قبر بابام میاوردم. گریه هم ارومم نمیکرد به فرناز و هیما نگاه کردم که اونام بالا سرم وایستاده بودند واشک میریختن:
ـ من از کجا اینهمه پول و بیارم؟؟؟؟
هیما دستمو گرفت و از رو زمین بلند کرد و گفت:
_اله عزیزیم خدا بزرگه.بالاخره جور میشه.
با غصه بهش نگاه کردم و گفتم:
_اخه چه جوری؟؟؟؟
و بعد اشکم از رو گونم سر خورد.اخه مگه من چه قدر توان داشتم.صدای دکتر دوباره اومد:
_اااا شما که هنوز اینجایید و دارید ابغوره میگیرید.خانوم افروخته یکم سریع مادرتون به اون عمل نیاز داره به جای این اشک ها پاشید برید پول واریز کنید.و بعد سرش و به پرونده ای که دستش بود گرم کرد و از جلومون رفت.بهتر بود اول با دکتر مشورت میکردم واسه همین بلند صدا زدم:
_اقای دکتر
برگشت و ایستاد و نگاهم کرد سمتش رفتم و روبروش وایستادمو گفتم:
_هزینه این عمل واسم سنگین و سخته.
داشتم از بغضی که تو گلومه منفجر میشدم ولی تحمل میکردم.
_من جز مادرم کسی و ندارم.پول این عمل و خیلی بتونم جور کنم ۵۰۰ هزار تومانه....
دکترنزاشت ادامه بدم و گفت:
ـ دخترم من کاره ای نیستم تو این بیمارستان.عمل و شخص دیگه ای انجام میده و نصف اون هزینه رو هم بیمارستان میگیره.
تو چشمام زل زد و گفت:
_متاسفم دخترم.
و بعد از جلوم رفت بغضم ترکید.اخه خدا من چجوری جون مادرمو پا این پول بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا جون من و تنها نزار برگشتم که برم پیش هیما اینا اما بهتر دیدم اول برم مادرمو ببینم واسه همین رفتم از اتاق پرستاری شماره اتاق مامانمو پرسیدم که گفت:
ـ c.c.u بستری
و اصلا نمیتونم برم ببینمش.یکم گریه و زاری کردم اما فایده نداشت.مرغ خانوم یک پا داشت.دستی شونه هامو گرفت و منو برگردوند و بغلم کرد:
ـ اله عزیزم نبینم اشکت و دختر.محکم باش گلم.
از ارامش اغوش هیما استفاده کردم و توش قایم شدمو بیشتر گریه کردم و با صای نامفهومی گفتم:
_هیما....من دیگه این زندگی نکبتی رو نمیخوام.............خسته شدم..........اخه من این پول و از کجا بیارم؟؟؟
سرمو نوازش کرد و گفت:
_خدا بزرگه٬اگه ازش درخواست کنی کمکت میکنه.
منو برد روی صندلی نشوند.همون موقع چشمم به فرناز افتاد که از دور با دو تا کیسه داره میاد.تازه متوجه ادمای دور و برم شدم.وای خدا من جلو اون همه ادم بودم و هیچی نفهمیدم .فرناز به ما رسید و گفت:
_هیما خانوم این کیسه رو بگیرید توش ساندیسه بدید اله بخوره فشارش یه وقت نیافته.
با مهربونی بهش لبخند زدم و گفتم:
_مرسی فرناز جان اگه شما امروز نبودید معلوم نبود چه مشکلی پیش میومد.
با لبخند جوابمو داد که :
_نه گلم ما هم نبودیم خدا مواظبش میبود.
هیما گفت:
_بچه ها پول و باید تا ساعت ۶ عصر فردا برسونیم بیمارستان٬زمانمون خیلی کمه........... با ناراحتی ادامه داد:
_راستش من دو نفر و تو فامیل میشناسم که میتونن کمکمون کنن البته با یه مقدار خیلی کمی.........ولی خوب همون یه مقدار هم کار راه اندازه.
فرنازم پشت بند هیما گفت:
_اله جان من نمیدونم یا نه که میتونم واست پول جور کنم ولی مسجد وام میده ها؟؟؟؟؟
_هه وام.وام ضامن میخواد که من اگه ضامنمو باز کنم منفجر میشم.
یاد ماشینم افتادم با ناله گفتم:
_هیما
برگشت سمتم و گفت:
_جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با ناراحتی گفتم:
_ماشینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟فکر کنم الان لاشش مونده جای در و صندلی و چرخ و فرمونش
بلندم کرد وگفت:ـ اخ اخ........بلند شو دختر.تو این هیری ویری اصلا یاد ماشین لکنتت نبودم.پاشو که اگه یه دقیقه دیر برسیم واشراشم گیرمون نمیاد.خواستم برم ولی بعد یاد فرناز افتادم که بی تشکر دارم میرم.رو به فرناز با شرمندگی گفتم:
_فرناز جان؟؟؟؟؟؟
انگار خودش فهمید و گفت:
_برو خیلات راحت.مواظب خاله میمونم.
به گردنش اویزون شدم و گفتم:
_خیلی ماهی.ایشاالله جبران کنم.ممنون.
وسریع با هیما هم قدم شدم و از در بیمارستان خارج شدیم.

http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163

Niloofar89
1391،05،23, ساعت : 10:48 بعد از ظهر
سلااااااااااااااام بچه ها دومین پستمه امیدوارم خوشتون بیادhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif




سوار ماشین هیما شدیمو راه افتادیم حوصله ی دل داری دادناشو نداشتم چشمامو بستم سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین





...حوصله ی فکر کردن به بدبختیامم نداشتم ....یه بغض سنگین عین یه گردو تو گلوم گیر کرده بود...دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم..
.دلم میخواست از این دنیا و آدماش جدا بشم ...برم یه جای دور...تنها نقطه اتصالم به این دنیا مامانم بود اگه میمرد اگه اتفاقی واسش میفتاد منم دیگه امیدی واسه زندگی کردن نداشتم..
.زندگیم داشت جلوی چشمم رژه میرفت ...واقعا انگار روی پیشونی بعضیا نوشته محکوم به تحمل ..
.بعد از فوت بابام یه روز خوش تو زندگیم ندیدم همش بدهکاری...همش مریضی...همش بدبختی...بابا آخه منم آدمم مگه چقدر میتونم تحمل کنم تا کی؟؟...تا کجا؟؟؟...
با تکونای هیما به خودم اومدم
داشت گریه میکر د
-آله توروخدا بلندشو دنیا که به آخر نرسیده یه کاریش میکنیم دیگه مگه من مردم که تو اینجوری گریه میکنی؟؟
به اطرافم نگاه کردم...یه دستی به صورتم کشیدم خیس خیس بود.. ماشالله.به اقیانوس وصل بود لامصب...اشکامو پاک کردمو از ماشین پیاده شدم
هیچی از ماشینم نمونده بود...سرمو بالا گرفتمو یه نگاه به آسمون انداختم...خدایا شکرت همین لگنم از ما گرفتی حالا من چه جوری خرج خودمو مامانمو دربیارم..
.رفتم جلوترو نگاهش کردم...ماشین بهش نمیگفتی سنگین تر بود...یه طناب دراوردیمو بستیمش به پراید هیما..
.سوار شدیم...به چه ماشینیم بسته بودیمش...این آهن قراضه همینجوریم به زور راه میرفت...روی هرچی لاک پشتو تراکتوره سفید کرده...
داشتم فک میکردم از کدوم قبرستونی این پولو جورکنم که صدای الله اکبر اذان توی گوشم پیچید...چشمم به یه امامزاده افتاد...به هیما گفتم نگه داره پیاده شدم..
.بی توجه به بوق ماشینا از خیابون رد شدم...
یه چادر هفت رنگ برداشتم سرم کردمو وارد شدم دستامو تو ضریح قفل کردمو سرمو بهش تکیه دادم...
-خداجون منو میبینی؟؟یه راهی جلوی پام بزار...نکنه این بندتو یادت رفته...نمیدونم کجای زندگیمو اشتباه رفتم که به اینجا رسیدم...تو دستمو بگیر نجاتم بده...
حسابی گریه کردمو تخلیه شدم...
بلند شدمو رفتم بیرو ن از امامزاده سمت ماشین هیما...این بیچاره ام امشب به خاطر من علاف شده بود
توی ماشین خوابش برده بود چندبار محکم زدم به شیشه
یه دفعه از خواب پرید بلند شد محکم سرش خورد تو شیشه ی جلو...نشسته بود اطرافشو نگاه میکرد مونده بود ایتجا چیکار میکنه دوباره زدم به شیشه همونطور که روی سرش دست میکشید یه نگاهی به من انداخت عین منگلا داشت نگاهم میکرد تازه یادش اومد کجا نشسته
دروباز کرد نشستم توی ماشین
هیما-خدا لعنتت کنه بچه این چه طرز بیدارکردنه یه خانوم محترمه مغزم اومد تو دماغم؟؟
- حقته تا تو باشه منو پشت در منتظر نزاری راه بیفت حالا بابا یه بار از دست من کتک خوردی...شاعر میگه چوب آله گله هرکی نخوره خله ...حالا فعلا راه بیفت
داشتم چرت میزدم که یه دفعه هیما با آرنجش دوتا زد به پهلوم
-آله آله اینو نگاه ...مردم چه جاهایی کار میکنن...
-دا لعنتت کنه دختر پهلوم سوراخ شد چه خبرته؟؟
نگاه کردم دیدم یه برج شیشه ای خوشگل جلومونه...چقد آشنا بود...برج شیشه ای ...برج شیشه ای...مسافرکشی...اون مرد میانسال..
شرکت خسروی...خوشحال میشم کمکتون کنم....
آره خودشه...ولی آخه اینجوری که درست نبودم....
میرفتم میگفتم مامانم مریضه...خرج عملشو ندارم به من کمک کنید...این که میشد همون گدایی خودمون...
ولی آخه نمیتونستم دست رو دست بزارمو منتظر مرگ مامانم باشم
شکستن غرورم بهتر بود یا جون دادن مامانم...

ashk eshgh
1391،05،24, ساعت : 11:40 قبل از ظهر
سلام سلام من با دومین پست اومدم......:-2-16-:
ولی ازتون گله دارمhttp://www.kolobok.us/smiles/user/kez_13.gifبرید صفحه اول....http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_100.gifبرید دیگه چرا منو نگاه میکنید.....http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gifرفتید تعداد خواننده ها رو از تشکر و مثبتا میشه فهمید.....http://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_search-the-sky.gifمن نمیدوم شما زورتون میاد دکمه تشکر و مثبت و نقد بزنید یا کلا دکمه ها خرابه؟؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/5.gifدوستان گل ما ۵ نفریم...http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gif http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_blum.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_blum2.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gif
هممونم امید میخوایم تا بنویسیمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gifلطفا ما رو با مثبت و تشکر خر کیف کنید http://www.kolobok.us/smiles/standart/dance4.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_dance.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/standart/party.gifما هم قول میدیم زیاد زیاد پست بزاریم:-2-41-:
امیدوارم خوشتون بیاد.
***************************************
اگه مامانم میموند شاید میتونستم بازم غرورمو بدست بیارم ولی اگه مامانم......وای اصلا فکرشم ازارم میده
_الــــــــــه کجایی؟
به سمت هیما برگشتم و گفتم:
_چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_کجایی دو ساعته دارم باهات حرف میزنم؟؟؟؟؟؟؟
_ببخشید رفته بودم تو فکر
_وای نابغه من فکر کردم رفته بودی گل بچینی شهرداری گرفتتت
یه دونه خوابوندم پس گردنش و گفتم
_هه هه هه حالا بخندم یا سوت بزنم؟؟؟؟؟؟؟
دستشو گذاشت پشت گردنشو و جای پسیمو مالید و گفت:
_الهی دستات قلم شه کره خر گردنم کج شد خوب.....
_کره خر عمته نفله حالا چی میگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز داشت گردنشو میمالید.با اخم دور میدون دور زد و گفت:
_هیچی ازت پرسیدم حالا این ماشینو میخوای چه کار کنی؟هیچیش نمونده.....فقط میتونی ببریش بدی اوراقی....تازه بدبخت شدی بگو چرا؟؟؟؟؟؟؟
قلبم افتاد کف پام با ترس گفتم:
_دیگه واسه چی؟؟مگه چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
یه لبخند ژکوند زد وگفت:
_باندپیچی....خوب معلومه دیگه......مگه این ماشین و دیگه کسی ازت میخره؟؟؟؟؟؟؟نگو که نمیدونستی این اهن قراضه رو ازت میخرن که الان دلم میخواد سرتو بکنم واسه خونسردیت.
سرم سوت کشید واسه این همه بیخیالیم................وای خدا جون همه امیدم به این ابو قراضه بود....خدایا حالا این یکی وکجای دلم بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟......وای خدا جون مشکل که نبود بلای اسمونی بود که من بدبخت خاک برسر بد شانس گیرم اومده بود
_شانس که ندارم اگه داشتم اسمم شمبلیله بود
هیما بلند زد زیر خنده.
_مرض من دارم تو بدبختی هام غرق میشم تو به شانس خرکی من میخندی؟نمیدونم این شانس و از تو لپ لپ در اوردم که همیشه پوچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خندشو جمع کرد و با صدایی که هنوز اثار خنده توش بود گفت:
_ببخشید
رومو برگردوندم سمت پنجره و شیششه رو خواستم بکشم پایین که گفت:
_خرابه مگه یادت نیست ؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و به بدبختی هام فکر کردم....مریضی مامان....خرج دوا و درمونش.......پول عمل.....خرج ماشین..اثار باستانی شدن ماشین....وای خدا..... من چه جوری دووم بیارم.
هیما ماشینو جلو در خونمون پارک کرد.دو ساعت بود تو راه بودیم به خاطر اون لکنته.....از ماشین اومدم پایینو با لگد کوبوندم به در ماشین.....پای خودم بیشتر درد گرفت.در ماشین و بست.
با هم وارد خونه شدیم و تو حیاط وایستادیم گفت:
_میخوای پیشت بمونم؟؟؟؟؟؟
کمی فکر کردم و دیدم که از تنهایی نمیترسم...در ضمن کلی هم امروز هیما رو خسته کردم واسه همین با لحن داش مشتی گفتم:
_نه ممنونتم رفیق خیلی با مرامی.....
هیما هم داش مشتی تر از من گفت:
_ما بیشتر
و بعد جفتمون زدیم زیرخنده.
صورتشو بوسیدمو و گفتم:
_خیلی دوستت دارم خواهر گلم.خیلی دوست دارم تمام زحماتی که واسم انجام دادی و یه جور تلافی کنم ولی نمیدونم چه جوری.....
سفت تر بغلم کرد و گفت:
_همین که بهم گفتی خواهرتمام زحمتاتو جبران کردی.
_فدات که اینقدر ماهی هیما گلی....
باهم خدافظی کردیم و از در رفت بیرون.منم در و بستمو رفتم تو خونه.
خونه بدون پری جون اصلا سوت و کور بود.بی طاقت از دوریش بدون اینکه چراغی روشن کنم رو تختم دراز کشیدم.
خدایا یه راهی جلو پام بزار.....اخه من با بی کسی و تنهای چطوری قدم تو راه این جهنم بزارم؟؟؟
شکمم قارو قور میکرد....تشنمم بود...حال غذا خوردن و که اصلا نداشتم واسه همین با بیحالی وخستگی بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه.زورم اومد چراغ و بزنم.شیشه اب ازیخچال کشیدم بیرون و یه نفس محتوای شیشه رو سر کشیدم....
اگه الان ماما پری بود خفم میکرد که چرا به شیشه دهن زدم...
شیشه رو گذاشتم تو یخچال و درشو بستم.تلفن صداش در اومد.اینقدر خسته بودم که نفهمیدم تو اون تاریکی کجا میرم که سرم خورد تودیوار و پخش زمین شدم..پیشونیمو سفت گرفتم و بلند شدم چراغو زدم...
ای بابا یعنی من اینقدر کور بودم که اندازه ۵ وجب اونورترو نفهمیدم....زود رفتم سمت تلفن.....حالا مگه پیدا میشد.....
اخر سر زیر یه عالمه روزنامه پیداش کردم:
_الو....الو....مردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ال مردی؟؟؟؟
دو تا فحش چیز دار بارش کردمو اومدم که برم ولی چشمم به تیتر یکی از روزنامه ها افتاد: سالگرد مرحوم خسرو شکیبایی............دیگه هیچی نفهمیدم فقط اسم خسروی مدام تو گوشم زنگ میخورد......خدای یا یعنی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا من اینقدر حواس پرتم.....خوبه همین دوساعت پیش جلو شرکتش بودم....یعنی برم؟؟؟؟؟؟


http://www.forum.98ia.com/t611906.html

×mahla.r:.:
1391،05،24, ساعت : 03:43 بعد از ظهر
سلام علیک خوبین خوشین دماغاتون چاقه:-2-06-:اینم ازپست من خواهش سری ب نقدبزنین
عاشقتونم بوس بای قلب خوشمل بای
صبح ساعت ۸ بلند شدم بدون معطلی رفتم مانتو قهوه ای همیشگیمو پوشیدم با یه کفش طبی و ی شال ارغوانی سرم کردم دیشب کلی فکر کردمو اخر سرم با شیکم گرسنه خوابیدم
غرور کیلو چنده هان هی میگی غرور غرور این غرور میخواد پول عمل مامان و بده
سریع رفتم بیرون شکمم بدجور قاروقور میکرد رفتم توخیابون ازاینجا تا شرکت خیلی راه بود پولم نداشتم مجبورشدم پیاده راه برم
درسته ماشینم قراضه بود ولی راه ک می رفت و من هیچ وقت پیاده نمیرفتم البته روزهای اخرهفته که تو تعمیرگاه بود.سرعتم وبیشترکردم حالا این خورشیدم بندکرده بود ب من هی وایساده بود اون بالا و من و دید میزد خوب برو اونورتر ازگرما مردم.پس ازچندساعت رسیدم جلو ساختمون خداخیلی نازبود ولی ی ذره خجالت میکشیدم برم راست راست به مرده بگم بیا ۱۷میلیون بده مرده نمیگفت توکی هستی
چشمام بستم ی نفس عمیق کشیدم یاخدایی گفتم رفتم تو.عجب ساختمونی!!!!!!!!!!! داخلش مثل بهشت بود همه جاش پراز گل و گیاه ی نگهبانی وایساده بود اونجا
-خانم باکی کاداری سرت وانداختی وداری میری
-من ازتیمارستان اومدم چندتاشون فرارکردن اومدم ببینم اینجانیستن
چپ چپ نگاهم کرد فهمیددارم سرش وکلاه میذارم
-خانم ادب داری
-اره بخدا پارسالم لیسانسش وگرفتم
دیدم هرچی بیشتر بحرفم زودتربیرونم میکنه ی پسره داشت سواراسانسورمی شدتاجون داشتم دویدم سواراسانسورشدم نفسم برید مرده هم ازبیرون دادمیزد
خانم شماطبقه چندم میرین
عجب صدای جذابی صدای همون پسره بود ک پشتش بهم بود چ بی ادب خوب برگرد شایدگاوی چیزی پشت سرت باشه
وقتی جوابی نشنیدبرگشت هیییییییییییی خدای من این پسره رستورانی بود همون ک کل کل کردم باش
-فک نمیکنم جای گداگشنه هااینجاباشه
ای پسره صب کن یک جوابی بدمت اگه تاشب خودت کشی نکردی ب من بگوحالا ب من هیچی نگوولی حالت والان میگیرم تابااون چشمای ی وریت ب کسی نگی گداگشنه
-ن بابااعلامیه زده بوندخرشرک گمشده اومدم ببینم کیه این ک دیدم شمایی دیگه زیارتتون کردم
فکش منقبض شد چشماش سرخ سرخ حالابخورتادیگه ب کسی نگی گدا هههه نامرد چ جذابم میشد
حالا ن دراون حد ولی
-طبقه چندمیری
هی تووسط فکرم هم ولم نمیکنی عجب ادمی هستی خیرندیده
-میخوام برم دفتراقای خسروی
-بفرمایین
-چی چی وبفرمام درک بازنشده
دستش وتوموهاش کرد چه موهای ژولیده ای
-میگم شماک بقول خودتون پولدارین ی شونه نداشتی بزنی موهات
باورکنین اگه ی حرف دیگه میزدم فک کنم من زودترازمامانم میرفتم اون دنیا
-من اقاخسرویم بفرمایین
-ن بابااون ک من دیدم اندازه بابات بود
اسانسورایستاداول اون رفت بیرون بدون اینکه برگرده دستش اشاره کرد ب جایی اونجا دفتربابامه بعدم مثل یابو سرش وانداخت ورفت
جلل الخالق باباشه یعنی اون باباشه حالاچیکارکنم برگردم بهتره؟؟؟؟ مامان چی؟؟؟؟؟؟؟؟اگه گیریم پول داد زیر دین این پسره هم چشمام وبستم ودر زدم ی پیرمرداومد ودروبازکرد فک کنم ابدارچ بود پ ن پ مدیرعامل بود میخواست فروتنی شو نشون بده اینم حرفیه
-خانم باکی کاردارین
-اقای خسروی
-وقت قبلی دارین
-نه
-پس مزاحم نشید
من ک دیگه حوصله ن نداشتم ب اخررسیده بودم هرچی بلدبودم ونبودم گفتم بهش اصلانفهمیدم چی گفتم فقط فکم بازوبسته می شد
-خانم چیزی شده
برگشتم دیدم خودشه چه جوونم کرده خودش دیگه خودش اومد وقت نمیخواد تا چهره من ودید لبخندی دخترکش تحویل داد
-ببخشید باشم اکار داشتم
-بله باهام بیاید
نشستم روی صندلی واونم اومد روبروم خدا وکلیلی مهرش افتاد تودلم اگه ی ذره جوون تربودی میومدم با پری جونم خواستگاریت الانم ی بوتاکس کنی حله
-بله درخدمتم
هرچی تو دلم بود بهش گفتم اینکه مامانم داره بامرگ دست وپنجه نرم میکنه وچندساعت بیشترنمونده قضیه ماشین واون پسرا مخارجش اونم فقط گوش میداد گریم بند اومده بوداونم ی دستمال بهم دادعجب بویی داشت
-کاری ازدستم برمیاد
حالا من چی بگم بگم اومدم این همه پول وازت بگیرم چقدرخجالت کشید چقد ما فقیر گناه داریم
اگه میشه ی مقدارپول بهم قرض بدید ب خدابراتون کارمیکنم
ی ذره فک کرد
-بریم بیمارستان
فک میکرد دارم سرش کلاه میذارم بغضم گرفت بایدبهش حق میدادم
-باشه
همانطور کیفش برداشت و ب منشیش گفت تا ۱ ساعت دیگه برمیگرده
باهم رفتیم بیرون ک اون پسره دیدم همون پسره ک سوارماشین بود....

mona-95
1391،05،24, ساعت : 05:30 بعد از ظهر
سلام دوستای خوشگلم...خوبید ایشالا؟؟
من که زیاد خوب نیستم...خدا به هممون صبر بده تا این مصیبت بزرگ رو تحمل کنیم...
اینم ی پست دیگه...فقط دوستای خوشگلم حتما تو نقد شرکت کنید...
دیگه اینکه از فرشته ی عزیز و حوریه جون ممنونم به خاطره این جلد خوشگلی که درست کردن:-2-40-:

باهم رفتیم بیرون ک اون پسره دیدم همون پسره ک سوارماشین بود....

همینجوری داشتم خیره نگاش میکردم...
اون اینجا چیکار میکرد؟؟
با صدای آقای خسروی به خودم اومدم...
خسروی-سلام کامران...اومدی آران رو ببینی؟؟من که هنوز ندیدمش برو تو شاید اومده باشه...بعد رو به من گفت:
-بریم خانم...
-کیانی هستم...آله کیانی...
خسروی-بله خانم کیانی لطفا سوار شید...
به ماشینی که اشاره کرد نگاه کردم...
یعنی ای دووووووووووونم...ای دووووووووون...بی ام و...همیشه آرزوم بود ی روز سواره بی ام و بشم...
ای خاک عالم تو اون سرت آله که تو این وضع به آرزوهات فکر میکنی...خسروی در رو برام از کرد و من سوار شدم...
یعنی همچین با این حرکتش حال کردم که نگو...واقعا جنتلمن بود...
خسروی-خب خانم کیانی کدوم بیمارستان برم؟؟
-امام خمینی...
خسروی-چشم...
سرم رو تکیه دادم به شیشه و چشمام رو بستم...بوی عطر خنکش تو این هوای گرم بهم خیلی میچسبید...
خسروی-ببخشید خانم کیانی اگه موزیک بذارم اذیت میشید؟؟
-نه خواهش میکنم راحت باشید...
خسروی-پس خواهشا از تو داشبورت اون فلش رو بدید به من...
فلش رو برداشتم و دادم دستش...
-بفرمایید...
خسروی-ممنون...
فلش رو زد به ضبط...صدای امیر تتلو تو ماشین پخش شد...آهنگ الوش بود...یعنی من خندم گرفته بود در حد مرگ...
نیگا تروخدا من 19 سالمه هایده و مهستی گوش میدمٰ این 50 سالشه تتلو گوش میده...آخی یاد هیما افتادم...عاشق این آهنگه...
فکر کنم الآن هیما بیمارستان باشه...بیچاره هیما و فرناز دارن جور منو میکشن...ولی میدونم که منو درک میکنن...
خسروی-خانم کیانی رسیدیم...الآن اجازه ی ملاقات میدن؟؟
-بله...الآن وقت ملاقاته...
خسروی-باشه پس پیاده شید لطفا...
با هم از ماشین پیاده شدیم...رفتیم تو بیمارستان...با آسانسور رفتیم طبقه ی 3...هیما و فرناز رو دیدم که روی صندلی های سالن نشسته بودن و سرشون رو به دیواره پشت سرشون تکیه داده بودن و خواب بودن...
اگه الآن خودم تنها بودم ی پخی میکردم که از ترس سرشون بخوره به سقف و برگردن...ولی...
آروم صداشون زدم:
-فری...هیمااااا...
هیما با ی خمیازه که قشنگ تا ته نایش رو نشون میدادٰچشماش رو باز کرد...فرنازم بیدار شد...
هیما-کجایی تو پس عوضی؟؟
با چشم و ابرو به خسروی که پشت سرم بود اشاره کردم...هیما هم مثل من با چشم و ابرو گفت که این کیه؟؟
آروم بهش گفتم بعدا واست تعریف میکنم...
-آقای خسروی بریم تو؟؟
خسروی-بله بریم...
وارد اتاق آی سی یو شدیم به سمت تخت مامان حرکت کردم...اونم پشتم اومد...
الهی من فدای مامان خوشگلم بشم...خواب بود به صورت رنگ پریدش نگاه کردم...ی آه عمیق از گلوم خارج شد...صدای بیب بیب دستگاه ها رو روانم بود شدید...
سنگینیه نگاه خسروی رو رو خودم حس کردم...ولی نگاش نکردم...صداش تو گوشم پیچید:
-بریم بیرون؟؟
-بله بریم...
همین که از اتاق خارج شدیم دکتر رو دیدم که داشت با هیما حرف میزد...حتما درباره ی خرج عمل بود...
به سمتشون رفتم و گفتم:
-دکتر به من مهلت بدید...من این پول رو هر جوری شده جور میکنم...
دکتر-دخترم فقط زود تر حال مادرت خیلی وخیمه...
-چشم...
دکتر-چشمت بی بلا...
این و گفت و رفت...رو به هیما گفتم بچه ها شما برید...من اینجام...
هیما باشه ای گفت و همراه فرناز رفتن...
رفتم روی صندلی نشستم خسروی هم با فاصله ی 1 صندلی کنارم نشست...
خسروی-خانم کیانی چرا رنگتون انقدر پریده؟؟صبحونه نخوردید؟؟
-نه راستش وقت نکردم...
خسروی-نزدیک بیمارستان ی کافی شاپ دیدم بریم اونجا ی چیزی بخوریم...
منم که اصلا تعارف حالیم نبود ی کاره گفتم:
-باشه بریم...
با هم از بیمارستان خارج شدیم و قدم زنون رفتیم سمت کافی شاپ...
وقتی رسیدیم در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو...یعنی این ادبت تو حلقم...
روی 1 میز دو نفره نشستیم...
خسروی-چی میخورید؟؟
من که از تشنگی داشتم له له میزدم سریع گفتم:
-آب پرتقال خنک با کیک شکلاتی...
خسروی-چشم...
با اومدن گارسون سفارش رو داد...برای خودشم مثل من سفارش داد...
با رفتن گارسون کف دستهاش رو با ی ژست خاص گذاشت رو میز و گفت:
-خب خانم کیانی من حاضرم پول عمل مادرتون رو بدم...اما ی شرط داره...
-چه شرطی؟؟
خسروی-شما باید راننده ی من بشید................

Niloofar89
1391،05،24, ساعت : 10:49 بعد از ظهر
سلااااااااااااام من دوباره اومدم...:-2-16-:بچه ها اگه مشکلی داشت حتما توی تاپیک نقد بگین تا اصلاحش کنم ...:-2-41-:ممنونتون میشم...:-2-27-:


یه دفعه وسط کافی شاپ هوار زدم





-چیییییییییییی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!


من راننده ی این بشم؟؟!!!....مگه مغز خر خوردم...


نیم خیز شده بودم...دهنم شیش مترونیم باز بود ...بدبخت فکر کنم دو دور تا ته لوزالمعدمو رفتوبرگشت


چشامو از حالت وزغی دراوردمو آب دهنمو قورت دادم آروم نشستم رو صندلی


زل زدم تو چشماش


-گ...گفتین...من...چی...چیکارکنم؟ ؟!!!


سفارشامونو اوردن لیوانشو برداشتو یه کم از آب پرتقالشو مزه مزه کرد...


یه لبخند تحویلم داد


-به عنوان راننده ی من استخدام بشین


-آخه...


-ببین خانوم کیانی من با اینکه هیچ احتیاجی به راننده ندارم به خاطر این که شما زیر دین من نباشینو یه کمکی بهتون کرده باشم تصمیم گرفتم شمارو به عنوان راننده ی خودم استخدام کنم...فک نمیکنم نسبت به شغل قبلیتون خیلی پیشنهاد بدی باشه؟؟


راننده شدن واسه ی این پیرمرد...پیرمرد؟!این کجاش پیره آخه؟؟!! ده تا مثه تو و اون پسر خلوچلشو میزاره تو جیبش...


راننده شدن واسه این مرد 50ساله مساوی بود با تحمل کردن اون پسر احمقش با اون پوزخند مسخرش...اونم نه یکی دوروز...دو سه ماه شایدم بیشتر...خیلی سخت بود...


آله خانوم دوباره رفتی تو هپروت...حواست کجاست...تا دیروز داشتی فک میکردی دستتو جلوش دراز کنی حالا واسش طاقچه بالا میزاری...به خاطر یه بچه سوسول دماغو میخوای زندگی مامانتو معامله کنی؟؟!!...نه...آخه نمیدونم...


-یعنی اگه من پیشنهادتونو قبول کنم هزینه ی عمل مامانمو الان پرداخت میکنین؟؟


-بله صددرصد من فقط به خاطر نجات جون مادرتون این پیشنهادو بهتون دادم...


بیا مگه نمیخواستی جون مادرتو نجات بدی... د زودباش دیگه..جون بکن....بله رو بده تا پشیمون نشده...اوکی خسی جون چاکرتم هستم


-باشه آقای خسروی قبول میکنم...از کی باید مشغول به کار بشم؟؟


-امروز که دیگه تموم شد اگه مشکلی نداشته باشی از فردا...


یه کاغذ دراورد و یه چیزی روش نوشت کاغذو جلوی من گذاشت


-این آدرس خونه ی منه فردا راس ساعت هشت صبح منتظرتونم
-ممنونم از لطفتون...نمیدونم اگه شما نبودین باید چیکار میکردم


لبخندی زدو دست چکشو از توی کیفش دراورد بیست میلیون نوشت امضا کردو گذاشت جلوی من

-اینم حقوق یه سال آینده...


بلندشدو خدافظی کرد پول سفارشاتو حساب کردو رفت بیرون...


چه آدم باشخصیتی...چی میشد یه کم از شعورتو به اون پسرت قرض میدادی...بابا یه کم تربیتش میکردی...این همه وقت واسه تربیت کردن میمون گذاشته بودی بیشتر جواب میداد...والا


چنگالمو برداشتم تا ته کیکمو دراوردم کم مونده بود کف ظرفشم لیس بزنم...خب گشنم بود دیگه چیکار کنم...شیکم گشنه که آبرو مابرو حالیش نمیشه...آب پرتقالمم تا تهش خوردم


یه نگاه حسرت آلود به کیک خسی انداختم حیف جا نداشتم...هی

بلندشدم چکوکاغذو برداشتم ...پیش به سوی بیمارستان...مامان گلم اومدم نجاتت بدم...یوهوووووووووو...دوتا ماچ گنده زدم رو چکو پرتش کردم توکیفم...

یه دربست گرفتمرفتم سمت بانک چکمو نقد کردم..

به سمت بیمارستان را افتادم وارد بیمارستان شدم یه راست دویدم سمت صندوق پول عمل مامانو حساب کردم...خدایا کرمتو شکر

دلم واسه مامانم یه ریزه شده بود...رفتم سمت سی سی یو یه نگاه به چهره ی رنگ پریدش انداختمو اشکام روون شد...کاش حالش زودتر خوب بشه

یه دستی رو شونم حس کردم برگشتم دیدم هیماس لبخند تلخی زد

-دوباره من تورو دو دیقه ول کردم بندوبساط آبغوره گیریو راه انداختی

-من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟؟

-خودکشی عزیزم خودکشی...زندگی بی من مفهومی نداره

-گمشو...دوباره من دوباره به تو خندیدم پررو شدی بچه...من اگه تورو نداشتم یه نفس راحت میکشیدم زندگیمو میکردم جوجه

-خیلی خب بابا...قضیه ی این یارو چی بود؟؟

دستشو گرفتمو رفتیم روی صندلیای کنار راهرو نشستیم

یه قیافه ی خیلیییی غمگین به خودم گرفتمو گفتم

- هیچی ازم خواستگاری کرد...منم ...منم...مجبور شدم قبول کنم

چشماش از حدقه زد بیرون
سرمو بین دستام گرفتم خودمو ناراحت نشون دادم

-نه آله دروغ میگی...آخه مگه چقد ارزش داشت که خودتو بدبخت کردی...فقط به خاطر پول زنش شدی؟؟!!

داشتم منفجر میشدم نگاهش کردم


آخی داشت گریه میکرد...بسوزه پدر این دل با رحمو مروت

-خیلی خب بابا جمع کن خودتو...شوخی کردم

ashk eshgh
1391،05،25, ساعت : 01:56 قبل از ظهر
سرعت نت کمه دوستان.....راستی سلام سلام.خوب بریم با پست سومم همراه باشید.
*********************
_ای الهی ذلیل بمیری که همیشه مردم ازاری میکنی.به خدا حیف این مرواریدای گرانبهام که واسه تو چیلیک چیلیک هدرش میدم.خوب حالا بنال ببینم چی شد؟؟؟؟؟
میخواستم بازم اذیتش کنم ولی دلم نیومد.....با لبخند معمولی گفتم:
_ پول عمل جور شد ولی....
_ولی چی؟؟
_ولی..
_ای بمیری چرا قطع و وصل میگی بگو دیگه
_بهم پیشنهاد کار داده
چشمای هیما مثله وزغ شد و گفت:
_ جون من ؟؟؟؟؟چه کاری؟؟
با لبخند گفتم::
_جمع کن این چشمای بابا قوریتو ....بهم گفته باید رانندش شم....
زد زیر خنده
_چیه چرا میخندی؟؟؟کجاش خنده داشت؟؟؟
در حالی که هنوز میخندید گفت:
_اخه خره تو با کدوم ماشین میخوای رانندش شی؟؟؟
اااااه دیدم راست میگه.
_راس میگیا من فردا با کدوم ماشین برم دنبالش؟؟؟؟؟؟
کمی سرمو خاروندم و گفتم:
_کاشکی تو هم میومدی حالا فردا رو چه کار کنم؟؟؟؟
دستی به پیشونیه بلندش کشید و گفت:
_شماره ازش نداری؟؟
یاد کاغذ افتادم که توش ادرسش بود.از تو کیفم درش اوردم.....ادرس خونش بود....هیچ شماره ای هم نبود که نبود....
_نه...ندارم...
_بیخی بابا نرو فردا کلی معطل شه بهش میخندیم....
لبخندی زدم و گفتم:
_اخ گفتی دلم پر کشیده واسه سر کار گذاشتن این واون
و جفتمون خندیدیمو و با کف دست زدیم بهم دیگه
****************
ماما پری ساعت ۵ عمل داشت....
ساعتو نگاه کردم دیدم ۲.تمام تنم خشک شده بود.هیوا هم سرشو گذاشته بود رو شونمو خوابیده بود....پرتش کردم اونور و گفتم:
_پاشو من گشنمه....
با حرص از اینکه اینجوری بیدارش کردم خواست بزنه تو سرم که جا خالی دادم دستش محکم خورد به لبه صندلی.....
_اخ.............. اخ الهی فلج شی از این دنیا بری....وحشی امازونی این چه وضع بیدار کردنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_خوب چه کار کنم به ما یاد دادن برا بیدار کردن کنه هایی که خودشونو هی بهت میمالونن از این روش استفاده کنیم....
با حرص اومد دنبالم که فرار کردم. دنبالم میدوید ومنم میدویدم.اخر سر دیدم وایستاده ویه جا داره نفس نفس میزنه...
_مامان بزرگ سنی ازت گذشته....اخه ترو چه به دویدن و بعد زدم زیر خنده....
_مرگ...دعا کن گیرم نیافتی....زندت نمیزارم....که من....مامان بزرگم...هان....نشونت میدم کانگورو کوچولو......
رفت سمت ماشینش...اما قبل از اینکه من سوار ماشینش شم قفل در و زد.....
_اااا هیما باز کن خره...
سرشو به نشونه نه تکون داد
_میگم باز کن...
بازم سرشو تکون داد
_چیه مگه لالی مثل اردک سرتو تکون میدی...
با این حرفم ماشینشو روشن کرد و گفت:
_بای بای
و بعد گازشو گرفت و رفت.متعجب از این عمل هیما راه افتادم سمت محوطه بیمارستان....پولم نداشتم ناهار کوفت کنم....
اینم از روزی ظهر ما
ببخشید اگه بد بود....مثبتو نقد و تشکر یادتون نره....ممنونم...:-2-25-:

| Zahra.M |
1391،05،25, ساعت : 03:00 بعد از ظهر
سلام سلام :-2-16-: این اولین پستمه امیدوارم خوشتون بیاد :-2-16-: دوستون دارم خیلی زیاد هر چی بگم کمم میاد :-2-16-:


تو دلم چند تا فحش آبدار به هیما دادم که رفت و بعدش بی خیال ناهار شدم و پیاده رفتم سمت بیمارستان ...
به اونجا که رسیدم خسته شده بودم ...
نشستم رو یه صندلی و یه بار به ساعت نگاه کردم 3 بود ... تا عمل دو ساعت دیگه مونده بود ...
استرس داشتم ... خدا کنه این مورد هم به خیر بگذره ...
خدا یعنی میشه بدبختی های ما هم یه روز تموم شه ؟
اگه اینو بگذرونیم خیلی خوبه باز ...
یاد خسروی افتادم ... چقد آدم خوبیه ... اگه اون نبود چی کار می کردم ...
تو افکار خودم غرق بودم که ساعت 5 شد ...
وقت عملش بود ... مامانو بردن اتاق عمل ... منم پاشدم تا در اتاق عمل رفتم ... می خواستم برم تو که پرستاره نذاشت و گفت شما نمی تونین وارد این بخش بشین ... منم برگشتم تو راه رو ...
مسیر راه رو رو می رفتم و برمی گشتم ... تو دلم هر چی دعا بلد بودم برا مامی می خوندم ...
صدای شکمم در اومده بود ...
دیگه واقعا گشنم بود ... پولم که نداشتم ... تا خونه هم می رفتم طول می کشید ...
حالا عمل مامان جونم مهمتر از هر چیزی بود ...
گشنگی رو تحمل کردم و دوباره نشستم و سرمو به عقب صندلی تکیه دادم...
چشمامو بستم و از ته دلم از خدا خواستم که مامی خوب شه ...
آخه مامان همیشه می گفت وقتی یه چیزی رو از ته دلت از خدا بخوای حتما اگه صلاح باشه همون میشه ...
تو حال و هوای خودم بودم و متوجه گذشت زمان نشدم که در اتاق عمل باز شد و یه دکتر اومد بیرون.
سریع رفتم طرفش و پرسیدم :
-چی شد؟
دکتر-هیچی دیگه عمل موفقیت آمیز بود ... باید ببینیم بعدا چی میشه حال مادرتون هم بهتره ...
-خدا خیرت بده دکی ... این مامان ما کی کاملا سالم و مرخص میشه ؟
دکتر که از لحن من خندش گرفته بود ... خندشو قورت داد و یه لبخند زد و گفت:
-فعلا که بیهوشن ... بهوش که اومدن یه یکی دو روز می مونن بعدش مرخصن ...
-کی بهوش میاد ؟
دکتر-اگه خدا بخواد احتمالا تا فردا ...
باشه ای گفتم و رفتم سمت صندلی ...
خیلی خوشحال شده بودم ... سریع زنگ زدم به هیما و گفتم که بیاد ...
نشستم رو صندلی ...
چند دقیقه بعد هیما اومد تو و هراسون خودشو بهم رسوند...
هیما-چی شد؟
می خواستم یه خورده اذیتش کنم ...
سرمو گرفتم تو دستامو و گفتم :
-دیگه چی باس بشه ؟ دکترا گفتن امیدی نیس ... فقط باید دعا کونیم ... چند تا قطره اشک زورکی ریختم و بعدش به این فک کردم که اگه واقعا زبونم لال اینجوری بود چی می شد ... فک کردن بهش باعث شد اشکام روون بشه ...
هیما زد زیر گریه گفت :
-وای آله واقعا متاسفم ... چقد بد ... ایشالا خوب میشه ... خدا مهربونه ...
-چی چی رو خوب میشه ... می گم قطع امید کردن ازش می گی خوب میشه ؟ خوب شدن رو که آره خوب شده ...
هیمابا تعجب چند لحظه منو نگاه کرد وقتی دوزاری کجش افتاد سر کاره اومد وسط حرفم :
-واستا بینم ... منو مسخره گیر آوردی ؟ نه نه می خوام ببینم تو با چه جراتی منو سرکار می ذاری ؟
-اییییییی .... خو مسخره که بودی ... سرکار گذاشتنت هم که جرات نمی خواد مامی بزرگ ... اینم تلافی صبح بود ... بعد ابروهامو انداختم بالا ...
ادامه دادم:
-حالا اینا رو وللش ... گشنمه در حد المپیک ... بیا بریم یه چی کوفت کنیم که پول نداشتم ناهار بخوررم تا الان گشنگی کشیدم ...

×mahla.r:.:
1391،05،25, ساعت : 09:44 بعد از ظهر
سلوم:-2-25-: خوبید :-2-16-:اینم ازپست من :-2-27-:امیدوارم خوشتون بیاد بوس :-11-:بایه قلبه :-8-:خوشمل بای

قبل ازاینکه بریم بیرون ازپشت در نگاه کردم مامانم ته سالن خوابیده بود اروم معصوم چقدردلم برای سربه سرگذاشتنش تنگ شده بود یعنی الان اونم داره به من فکر میکنه
هیماهم انگاررفته بود توفکرمیدونستم داره به من فکر میکنه رفتم پشتش یه لگد زدم ب پشتش ک اخش دروامد حالا بدوکه رفتیم پرستارهاهم هی داد میزدن مگه اینجا پیست دو مریض داریم پسراهم هرهر رومون میخندید
هیماهم تهدیدمیکرداگه وایسم پدرمودربیاره ازبیمارستان اومدم بیرون داشتم نگاه میکردم کجابرم که چشمم افتاد به اقای خسروی که تکیه داده بود به ماشینش وفکرمیکرد عجب تیپی زده بودموندم این ب این خوشتیپی پسرش چرامثل کروکدیل برده
هیماهم پشت سرم اومدم نامرد نمیدونم باچی زدم که فقط تونستم بگم اخ پشتم می سوخت انگار مارکبری بهم حمله کرده
-صبرکن الان زنگ بزنم شهرداری بگم بیااین حیونا ازوسط شهربردارن
هیما-به من میگی حیوون توخودت سردستشونی
دیگه جوابش وندادم سرم ومثل خانوم های متشخص انداختم پایین رفتم پیش اقای خسری
دیدم توفک نفهمیده رفتم پشتش وگفتم :پخخخخخخخخخخخخخخخ
2متربیچاره پریدتوهوا اخ چراگفتم ابروم رفت دخترمگه توشخصیت نداری هیماهم اونجا داشت هرهرکرکر میخندید
یه پرستاری هم اونجا وایستاده بود سرش و باتاسف تکون میداد حالا خوردی دختر خسروی هم به خودش اومد وگفت :سلام خانوم کیانی
بابااین چقدرمردبود اصلا به روی خودش نیاوردمنم خودم زدم به کوچه علی چپ
-سلام اقای خسروی
-خوب هستیدمامانتون خوبه
-دمتون گرم پرسیدید دکی هم گفت حالش روب راهه
بیچاره مونده بود این چجور حرف زدنی بود دختر5دقیقه زبون به دهن نمیتونی بگیری من چی بهت بگم خواستم حرفمو جمع کنم
-بله خوبن دست بوستونن
یه ذره حالتت چهرش فرق کرد سرش وبالا گرفت تا خیره نگاهش کردم نمیدونم چی شد سرش وانداخت پایین چه خجالتی بوداین بااینکه 50سالش بودموهاش سیاه سیاه بود
-خوب خداروشکر من اومدم که بگم این سوییچ وبگیرید فردابااین ماشین بیاید
این ازکجا فهمیده من ماشین ندارم حالا اگه هم نمیفهمید بایه پیکان قراضه میبردم همه جاابروش میرفت
قبل ازاینکه بره برگشت وخیره نگاهم کرد حرف نمیزد ولی چشماش یه چیزهایی میگفت که من نمیتونستم حدس بزنم
-ببخشید من چندپرس غذاگرفتم گفتم شاید نتونید بریدغذابگیرید
باباایول این ازکجااومده بودچراالان اومدی نمیشد زودترمی اومدید نمیدونستم چی بگم این اولین کسی بودتوزندگیم که براش مهم بودم
زیرلب گفتم ممنون سرم انداختم پایین انگاراونم فهمیده بودازش خجالت کشید که سریع یه تاکسی گرفت ورفت

Niloofar89
1391،05،26, ساعت : 06:44 بعد از ظهر
سلااااااااااااااام دوستای خپل خودم شه طولین؟؟خوفین همگی؟؟؟http://www.kolobok.us/smiles/artists/mini/Laie_22mini.gif
اینم فک کنم چهارمین پستمهhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gif
اشکالی توش بود خیلییییییییی خوشحال میشم تو تاپیک نقد بهم بگین ممنونhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif



آخرشم نفهمیدم چی تو نگاهش بود...یه چیز عجیب...
تو افکار خودم غرق بودم که دیدم صدای قور قور میاد
هیما-بیا انقد اینجا وایسادی که صدای معده ی بدبختتم دراومد...
کیسه ی غذاهارو از دستم کشیدو یه نگاهی توی ظرفا کرد
-به به جوجوئه...مگه اینکه این صاحب کارت به فکر ما باشه از تو که بخاری بلند نمیشه..
دستمو گرفتو کشیدبه سمت یکی از نیمکتای حیاط بیمارستان
نشستیمو شروع کردیم به خوردن
هیما-فردا کی میری؟؟
-کجا؟؟

هیما-قبرستون...خب سرکارت دیگه...دنبال این یارو خسروی
-نمیدونم هفت... هشت... این حدودا
هیما-وای ماشینشو دیدی؟؟!!عجب ماشین جیگری بود...عروسکی بود واسه خودش
-آره مردم چی سوار میشن...با یه لاستیکش می تونه ده تا مثه منو تورو بخره و آزادکنه...دلت جزغاله...از فردا این ماشینه زیر پای خودمه شما بشین اینجا بسوز
-مال منو تو نداره که عزیزم... تازشم آله میدونی که من چقد تورو دوست دارم...
-باشه بابا خر شدم...میزارم یه بار توشو نگاه کنی
-ای درد...الهی با ماشینت بری زیر تریلی بی جنبه...میگن خدا خرو شناخت بهش شاخ ندادا حکایت توئه
-خیلی خب بابا میدم یه گاز بهش بدی عقده ای نشی
-زحمت میکشی عزیزم
-دیگه چه میشه کرد خراب رفیقم...
-خیلی خب بابا غذاتو بخور خفمون کردی
جفتمون ساکت شدیم
هیمارو زیر چشمی نگاه کردم دیدم حسابی تو فکره
جون میداد واسه خندیدن...نوشابمو برداشتم حسابی تکونش دادم
-هیماااااااا این درش باز نمیشه ببین میتونی بازش کنی
نوشابه رو از دستم گرفتو درشو باز کرد یه دفعه نوشابه ها پاشید تو صورتشو لباساش از نوک دماغشو مژه هاش نوشابه میچکید
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
-قیافشو
غش غش زدم زیر خنده
بیچاره مونده بود یه دفعه چی شد
یه نگاه به خودش انداخت یه نگاه به من...اوه اوه هوا حسابی ابری بود...آروم بلند شدم کیفمو برداشتمو زدم به چاک
هیماام دنبالم
-وایسا دختره ی ورپریده...اگه من آخرش حال تورو نگرفتم...نگاه چه بلایی به سر مانتوی نازنینم اورد
سریع پریدم تو ماشینو گازشو گرفتم..
چه قیافه ای پیدا کرده بود...دوباره زدم زیر خنده
یه نگاهی به ماشین انداختم عجب چیزی بود...
به این میگن ماشین...به لگن منم میگن ماشین...
میبینی توروخدا فرمون اینو یه فوت بکنی ده دور دور خودش میچرخه فرمون اونو باید ده میلیون آدم جمع کنی صددور بپیچوننش با هزار زور والتماس شاید یه سانتی متر تکون بخوره ...اونم شاید
بالاخره رسیدم خونه...
سریع پریدم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم گرفتم خوابیدم تا واسه اولین روز کاری آماده بشم...
به زور لای یه چشممو باز کردم یه نگاهی به ساعت انداختم پنج دیقه به هشت بود دوباره چشممو بستم یه خمیازه ی بلندبالا کشیدم روی پهلو چرخیدم تا ادامه ی خواب خوشگلمو ببینم...
یه حسی بهم میگفت امروز یه کاری دارم...یه کاری داشتم...
هی وای برمن ...خسروی...راس ساعت هشت...

| Zahra.M |
1391،05،26, ساعت : 09:29 بعد از ظهر
سی لام :-2-37-:

یهو سیخ نشستم
واییییی حالا چه غلطی بکنم ؟
سریع بلند شدم بدون انجام هیچ کاری مانتو و شلوار و شالمو پوشیدم و سویچ رو بر داشتم و زدم بیرون ...
سوار ماشین شدم و روشنش کردم ...
با تموم سرعت می روندم ...
وقتی رسیدم در خونش آروم آروم سرعتمو کم کردم ... دم در واستاده بود سرشو انداخته بود پایین ...
اوخی چه سر به زیر ...
سریع یه بوق زدم ... سرشو آورد بالا و به اطراف نگاه کرد ... وقتی دید منم اومد طرف ماشین و در عقبو باز کرد و نشست ...
راه افتادم ...
ساعت رو نگاه کردم 8:10 دقیقه بود...وای برا روز اول 10 دقیقه تاخیر ؟ خاک تو سرم ...
خسروی - سلام خانمِ ...
-علیک کیانی ام ...
خسروی-بله ... ببخشید خانم کیانی ... برای امروز 10 دقیقه تاخیر داشتید ... سعی کنید دیگه پیش نیاد ...
-ببخشید دیگه تکرار نمیشه آق خسروی ...
یه لبخند کوچولو زد ... وگفت:
-بله امیدوارم ...
وقتی رسیدیم ... گفت:
-ممنون...فقط یه چیزی این که موقع برگشتن هم بیاید دنبالم ...
دود از کلم بلند شد ... چه رویی داشت این بشر ... یکم مکث کردم و گفتم :
-باشه ...چه ساعتی ؟
خسروی-3 بعد از ظهر...
-اوهوم ...
خسروی-پس خداحافظتون تا ظهر ...
-به سلامت عزت زیاد ...
خودشو کنترل کرد نخنده و باز یه لبخند کوچولو زد و از ماشین پیاده شد و به سمت شرکت رفت ...
-یه مشت رو پام زدم ...
-اییی لعنتی حالا ظهر هم باید بیام دنبال آقا ...هههه
خو شایدم حق داره اون همه پول داده ...
در هر صورت بی خیال شدم و به سمت خونه رفتم ...
ماشینو دم در پارک کردم و رفتم بالا ... مانتو و شلوارمو در آوردم و تو رخت خوابم دراز کشیدم ...
چشمامو بستم تا ادامه خوابمو ببینم ...
نزدیکای ظهر بود که بیدار شدم ...
ساعت 12 بود...
شکمم سر و صداش در اومده بود .... گشنم بود ...
بلند شدم یه فکری برا این شکم بیچارم بکنم ...
رفتم دم یخچال ...
چیزی واس خوردن پیدا نکردم ...
ناچار گرسنه برگشتم سمت اتاقم ...
می خواستم برم بیمارستان ... لباسامو پوشیدم و زدم بیرون ...

ادامه دارد ...

ashk eshgh
1391،05،27, ساعت : 02:39 قبل از ظهر
بچه ها سلام.خوبید؟ممنونم که رمانمونو دنبال میکنید.ولی ترو خدا تشکر که میکنید بی زحمت کمی چرخونک موس و ببرید بالا و مثبتم بفشارید.نقدم منتظرتونیم.تشکر.:-2-40-:
****************************
دیدم چند تا از این بچه های کوچه دور ماشین جمع شدن.اره خوب من که تو این سن بودم وقتی پشتش نشستم از این همه نرمی و رندی خر کیف شدم دیگه اینا که بچه بودن و پشتشم نشسته بودن و ظاهر و میدیدن.یه بسم الله گفتم و سوار ماشین شدم.۷ ۸ تا نیش گاز زدم که دیدم بچه ها خوششون اومد و کیف کردن.از خیابونمون زدم بیرونو وارد اتوبان شدم.دلم بد هوس اهنگ کرده بود.داشبرت و باز کردم اما توش هیچی نبود.اخه مگه میشه ماشین به این باحالی یه سی دی توش پیدا نشه؟
دکمه ON پخشو زدم.بعد چند دقیقه صدای فرزاد فرزین تو ماشین پیچید.


باز واسه تو میخونم واسه من
تو که جون دادی به احساس من
میدونی که قدرتو میدونم
هر جا باشی با تو میمونم
تو فرشته ی رویاها ی من
تو که شدی همه دنیای من
پیش من باشو هیچ جا نرو
من فقط میخوام عشق ترو


جلو در بیمارستان رسیدم و صدای فرزینو خفه کردم وماشینو گوشه خیابون پارک کردم.از ماشین اومدم پایین و رفتم تو بخش.مامانو هنوز نیاورده بودن تو بخش.واسه همین با کلی التماس از پرستاراجازه گرفتم برم ببینمش رفتم پیش مامان.مامان تو تختش خوابیده بود.رفتم بالا سرش.
_سلام پری جون.
چشماشو باز کرد وگفت:
_سلام به روی ماهت خوبی؟؟؟؟
اخم کردموگفتم:
_تو خوب نباشی منم خوب نیستم
_الهی بمیرم...میدونم این چند وقته رو خیلی سخت گذروندی
بعد سرم و رو پاهاش گذاشتم.
_مامان پری مگه قول ندادی به خودت فشار نیاری
دستشو گذاشت رو سرمو گفت:
_نمیدونم اونروز چی شد فقط خیلی دلم واسه بابات تنگ شد.بعد نمیدونم چیشد چشم باز کردم دیدم بیمارستانم و تو این اتاقم.
_پری جون دیگه سعی کن دلت واسه بابا این قدرغلیظ تنگ نشه.من مردم و زنده شدم.
یه دفعه دستش رو سرم خشک شد و گفت:
_ورپریده راستشو بگو این پول و از کجا اوردی؟؟؟؟؟
زرشک....حالا خر بیارو باقالی بار کن....میترسیدم به پری جون بگم اب دهنمو قورت دادمو گفتم:
_جریانش مفصله.حالت که بهتر شد بعدا برات میگم.
_خانوم بسه زودتر تموم کنید بیاین بیرون
ای قربونت بشم پرستار .
_چشم چشم
_مواظب خودت باشی پری جونم.من باید دیگه برم.
_برو دخترم.خیلی مواظب خودت باش
پیشونیه مامانو بوسیدمو ازش خداحافظی کردم.
ساعت و نگاه کردم دیدم ۱ ساعت وقت دارم.با خوشحالی رفتم سمت پرستاری از پرستاره تشکر کردم و از بیمارستان خارج شدم و وسوار ماشین شدم.خودمو تو اینه نگاه کردم.چشمام خسته بود.
بیخیال بابا خسی رو عشقه.واقعا نمیدونم چرا احساس خوبی بهش پیدا کرده بودم.حیف که سنش کم نبود وگرنه کاری میکردم کارستون.به خیالای خام خودم خندیدمو ضبط و روشن کردمو زدم اهنگ بعدی.صدای شهاب تیام فضای ماشینو پر کرد.ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت شرکت.

برای عاشقی دیره
ولی باز دست تقدیره
تا دستامون نره بالا
جایی بارون نمیگیره
دلی که دادمش دستت
دیگه از زندگی سیره
نیومد وقتیم اومد
گفت فقط داره میره
فقط گفت داره میره


رو فرمون ضرب گرفته بودم درست و غلط با شهاب میخوندم که تو ترافیک افتادم.



بد یا خوب لطفا ببخشید.اگه جایی هم باب میلتون نبود نقدم کنید.هر جا هم ایراد داشت بهم بگید:-2-41-:

×mahla.r:.:
1391،05،27, ساعت : 05:34 بعد از ظهر
یوهوووووو من اومدم سلام :-2-25-:میدونم رمانمو ن کندپیش میره ولی الان داریم هلش میریم بره جلواصلا نترسید خیلییییییییییی میدوستمتون بوس بایه قلب خوشمل:-2-27-:

وقتی رسیدم دیدم خسروی هنوزنیومده ومجبوربودم منتظراقامون بمونم10دقیقه ای گذشت ولی نیومدهواگرم بودولی چون کولرماشین روشن بود خیلی گرمااذیت نمی کرددلم میخواست پیاده شم دونفرمن وببینن بااین ماشین باکلاسه حسودیشون شه بااین فکر اومدم بیرون چشمام که پنج هیچی ده سانتی متری ازجاش پرید یعنی توتموم این موقع ای که توماشین بودم این پسره زاده خسروی اینجاکشیک مارومیداد وقتی متوجه نگاهم شد یه پوزخندگذاشت کنج لبش واومدجلو برعکس چندباری که دیده بودمش موهاش وشونه کرده بود چه عجب حالا این هاهیچی حتمامیگه این چراتوماشین بابامه خدا چیکارکنم این وچطورازسرم واکنم ازچشماش هیچی نمیخوندم مثل باباش مرموز بود تیپ کارگاره گجت هم زده بود عجب بهش میومد بااون چشم های ورقلمبیدش ادم ومیخورد ن باباادم چیه کروکدیل هم بودمیخورد
-سلام
یکی ازابروهام وانداختم بالا که چی حالا مثلا خودت وجدی گرفتی
-چی شده باگداگشنه ها می پرین
انگاربهش برخورده بود ن پ تازه خوشش هم اومده بود
-فکر کردم ادمی نی نی
-خب معلومه من ادم نیستم فرشتم نی نی هم جدآبادته
پوزخندی زد وادامه داد
-بااینکه هم گدایی هم هار ولی من ب راهت میارم قول میدم
یعنی چی کدوم راه پسره ی ...
-منظور.فکرکردی چون پولداری میتونی بهم دستوربدی نه اقا جون

-اه بچه هاشمااینجایید
برگشتم دیدم خسروی جونممممم لبخندی زدم که ازچشمای اق زادشون دورنموند بانفرت نگاهم کرد
-بله من منتظرتون بودم که..
نذاشت حرفم تموم شه
-خانم کیانی اران ومیشناسی
ای پدرسوخته اسمش چه باکلاس بوداران باچه ادایی هم گفت حالا هرکی ببینه فکرمیکنه پسرپرزیدنته
-نه اقاخسروی من اینجاوایستاده بودم ک اق زادتون اومد پاچم وگرفت
اران رنگش پرید
-خانم کیانی منظورتون چیه
توچشماش خواهش ومیدیدم نه اقااران این توبه بمیری ازاون توبمیری هانیست منم ازبس دیده بودم توهمه رمان ها دخترها لال مونی میگیرند باخودم عهد بستم که هرجابایدساکت باشم حرف بزنم اخه چه اشکالی داره
منم عین جمله خودش وگفتم کاردمیزدی خونش بات قایم موشک بازی میکرد اقای خسروی بایه حالت بدی به پسرش نگاه کرد منم اومدم هندی بازی دربیارم بلکه بزن توگوش پسرش دوتا اشک چاشنیشو کردم یعنی مثل همه زن ها که شکست میخورن خسروی جونم یه دستمال داد عجب بوییی میدادخدا وکیلی دیدم حیفه دستماله وگذاشتم توجیبم اشکام وبادستام پاک کرد
خسی جون هم روبه اران وگفت:امشب بیاخونه کارت دارم
همچین گفت که من نزدیک بود توخودم پی پی کنم وای به حال پسرش اران زیرلب بله ای گفت چندقدم رفت وبرگشت درست پشت خسی جون دستش وبه حالت تهدید تکون داد ای خدااین وکجای بدبختی هام بذارم
-ببخشید معطلتون کردم کاری پیش اومد ازرفتار اران هم معذرت میخوام
چیزی نگفتم فقط یه لبخندزدم باهم سوارماشین شدم نگاه خیرش اذیتم میکرد منم دوست داشتم خیره نگاهش کنم ولی نمیشد باعجله میروندم ای خدامیبینی یه برادر هم نداریم که اگه چیزی شد رگ غیرتش باد کنه وبیاددعوا کنه باطرف
رسیدیم خسروی وپیاده کردم میخواستم برم که گفت
-میشه بیایدتو
یعنی چیکارم داشت نکنه اغفالم کنه نه بابا مرد این حرف هانبود یه بسم الله ای گفتم واردشدم عجب خونه ای داشتند باغ بودنه باباجنگل خسروی بایه دستش جایی ونشونم دادوحرکت کرد هرچی جلوترمیرفتیم بوی گل ها بیشترمیشد بوی یاس که عاشقش بودم بوی وحشی رزدرخت های که تازه اب بهشون خورده بود چشمام بستم صدای گنجشک ها طنین بخش روحم بود هرچی جلوترمی رفتیم بوها شدت پیدامیکرد خسروی وایستاد خداجون چی میبینم توخونش و چشمه بودوالا چشمشون ازحموم مابزرگتربود
اروم گفت: زنم هروقت ناراحت میشد میومداینجا عاشق صدای اب بود
چه حرف ها شیراب هم بازمیکرد صدای اب بوددیگه این همه راه اومدنش چی بود
صدای دلنشین خسروی وچشمه باهم قاطی شده بود وچشمان قهوه ای تیرهش بهم دوخته بودکه یدفعه...

ashk eshgh
1391،05،28, ساعت : 02:45 قبل از ظهر
سلام سلام میبینم که تحویل نمیگیرین؟؟؟من هر دفعه باید واستون توضیح بدم که ما احتیاج به انرژی داریم؟؟؟؟؟؟
مثبت و تشکرم اگه نمیدونین کجاست بهم خبر بدید بهتون یاد بدم.....:-2-41-:
******************************
یک صدای ظریف و زنونه از پشت سرم گفت:
_سلام اقا.خسته نباشید.
برگشتم دیدم یه دختر جوون که فکر کنم ۱۸ ۱۹ رو داشت با چهره ای معمولی که لباس خدمه ها تنش بود لبخند به لب پشت سرمون وایستاده.
خسی گفت:
_سلام بی زحمت دو تا قهوه بی..........
وسط حرف خسی پریدمو گفتم:
_نه ممنونم من قهوه دوست ندارم
بعد رو به دختره گفتم
_دستت طلا یه لیوان چای بیار که بهمون بچسبه
دختره کمی با تعجب نگاهم کرد و بعدم چشمی گفت و رفت
خسی یه لبخند نمکی رو لباش جا خوش کرد و گفت:
_صحبت کردن شما خیلی جالبه
با لبخند گفتم:
_قربون شما.
لبخندش بیشتر شد.وای ناز بشی گل پسر تو چقدر ناز میخندی....
خوش به حال زنش چه شوهر مامانی داره با این فکر یه دفعه گفتم:
_ببخشید اقا خسی میگما.......
_لطفا با من راحت باش.اسم من بهرام.
نیشم تا بناگوشم در رفت و گفتم:
_بهرامی منم اله هستم
خندید و گفت:
_بهرامی نه بهرام....چه اسم قشنگی
پس کلمو خاروندم و گفتم:
_خودم میدونم
بعد با من من پرسیدم:
_البته ببخشیدا.... فضولیه ولی خانومتون مگه دیگه نمیان اینجا؟؟؟؟؟؟
اخم بزرگی رو پیشونیش نشست.یه اهی کشید و گفت:
_نه زیبا منو ترک کرده
_ای تو اون روحش....خوشی زده بود زیر دلش؟؟؟؟؟؟؟
اخماش رفت تو هم:
_نه اله خانوم این چه حرفیه.زیبا مریضی سختی گرفت و از پا در اومد.
ایــــــــــــــ الهی لال شی اله که همیشه خرابکاری....
سریع گفتم:
_اخ اخ بهرام جون ببخشید....خوب تقصیره خودته بد تعریف کردی...
بعد دست پیش و سریع گرفتم که کله ملق نشم:
_اخه این چه وضع تعریف کردن از اون مرحومه است بهرام جون...
تو همین لحظه اون دختره اومد و لیوانامون رو جلومون گذاشت از پیشمون رفت.جفتمون نشستیم لب ابنما و لیوانهامون برداشتیم.داشتیم تو سکوت محتویات لیوانامونو میخوردیم که یکی گفت:
_سلام
چای پرید تو گلوم .....در حالی که داشتم لوز المعدم و با سرفه هام بالا میاوردم تو دلم کلی فحش بار این کروکدیل کردم.میمرد یه اهنی اوهونی...مرتیکه ژولیده الهی لال بمیری
اران پرید پشتمو با یه دستش گردنمو گرفت و با اون یکی دستش چند بار زد تو کمرم.ولی از اونورم فشار دستشو رو گردنم زیاد میکرد اشک تو چشمام جمع شد...میدونستم داره تلافی میکنه.....

| Zahra.M |
1391،05،28, ساعت : 03:58 قبل از ظهر
سلام شبتون خوش :-2-40-:

دستشو پس زدم و یکم دیگه سرفه کردم بهی جون گفت برام آب بیارن ...
چشمامو فشار دادم تا اشکایی که توش جمع شده بودن بیان بیرون ...
آب رو آوردن خوردم ...
چند لحظه بعد ...
اران-خوبی ؟
-ممنون شما لازم نکرده نگران من باشی...
بهی جون یه دور چپ چپ به اران نگاه کرد و بهش گفت:
-چیکار داشتی ؟
اران-هیچی ... گفته بودین بیام کارم دارین ...
بهی-من گفتم شب بیا ...
اران-باشه پس من می رم مزاحمتون نمی شم ... تا شب ... خوش باشین ...
بعد یه نگاه پر از نفرت بهم کرد و و راهشو کشید و رفت...
بهی-ببخش اگه ناراحت شدی ... اران قصدی نداشت ...
-بله معلومه ...
بهی-خب بگذریم ... میشه از خوت برام بگی ؟
نیشم شل شد ...
-چرا که نه ... والا من تک فرزندم یه خونه تو منطقه متوسط نشین داریم و من و مامان جونم با هم توش زندگی می کنیم ... پدرم هم تصادف کرد و عمرشو داد به شما ...
بهی-آه خیلی ناراحت شدم ... پس حسابی سختی کشیدی !
-آره دیگه ... حالا تو از خودت بگو ...
بهی-والا من هم که زندگیم معلومه ... این خونمه ... اونم که دیدی شرکتمه ... فقط یه پسر دارم که همون ارانه ... زیبا هم از پیشم رفت و تنهام گذاشت ...
ادامه داد:
-خب حالا اینا رو ولش کن گذشته ها گذشته ... امشب وقت داری ؟
-برای چی ؟
بهی-اگه میشه می خواستم شام دعوتت کنم رستوران ...
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ... یه لبخند ژکوند زدم و گفتم :
-حتما چرا که نه ...
تو دلم گفتم کاشکی می شد تورش کنم خدایی همه چیز تمومه ... تو هیچی کم نداره ... یهو یاد اران افتادم که بهش گفته بود شب بیا خونه کارت دارم ...
-خوب بعد آق اران چی میشه ؟ بهش گفتی که شب بیاد می خوای باهاش کار دارم!
بهی-اونو ولش کن بعدا بهش زنگ می زنم خبر می دم ... خب موافقی ؟
-آره دیگه حرفی ندارم ...
بهی-خب پس باشه حرفی نیس ...
-اجازه مرخص شدن می دی ؟
بهی-اجازه ما هم دست شماس آله جان ...
-پس من برم بیمارستان عزت زیاد ...
لبخندی زد و گفت:
-خداحافظ مواظب خودت باش ...
از خونه بهی جونم زدم بیرون و رفتم نشستم تو ماشین ... یه آهنگ در آوردم گذاشتم بخونه ... همین طور که باهاش همراهی می کردم از خوشحال با یه دست فرمونو داشتم و می روندم با یه دست هم بشکن می زدم ...
آخی ... شد یه بار شانس بهمون رو کنه ... خدایا شکرت دارم از خوشحالی ذوق مرگ می شم ...
به بیمارستان که رسیدم ماشینو پارک کردم یه گوشه و رفتم تو ...

Niloofar89
1391،05،28, ساعت : 12:19 بعد از ظهر
سلااااااااام بروبچ گرامی من دوباره تشریفمو اوردم...http://www.millan.net/minimations/smileys/dog.gifشه طولین؟؟http://pic4ever.com/images/meatballs.gifمنو نمیبینین خوش میگذره؟؟http://www.millan.net/minimations/smileys/lotsocoffee.gif



یه راست رفتم سمت اتاقی که مامانم توش بستری بود...
-سلام بر جیگر ترین مامی دنیاااا خوبی؟؟مارو نمیبینی خوش میگذره؟؟
-سلام دخترم مگه میشه تورو نبینم بهم خوش بگذره؟؟
-بله خب حقم دارین مگه میشه کسی دلش واسه ی من تنگ نشه
-آله مادر تو این همه اعتماد به نفسو از کجا میاری؟؟
مامان ماام راه افتاده ...خندیدمو گونشو بوسیدم
-پری جون داشتیم
رفتم جلوی پنجره ی اتاق داشتم به امشب فکر میکردم استرس داشتم یه دلهره ی عجیب...
-امروز دکتر اینجا بود ازش هزینه ی عملمو پرسیدم تو این همه پولو از کجا آوردی؟؟
هی وای...آخه مادر من تو چیکار به هزینه ی عمل داری...حالا من چه جوری واست توضیح بدم...همش تقصیر این دکی فوضوله...اگه حسابشو نذاشتم کف دستش...
-اگه بهت بگم قول میدی ناراحت نشی؟؟
ترسو توی چشماش دیدم...مادرمونم به ما اعتماد نداره...معلوم نیس فکرش تا کجاها رفته...
-مگه چیکار کردی آله؟؟نکنه...
-هیچی...کاری نکردم مادرمن فقط...فقط مجبور شدم راننده ی یه مرد پنجاه ساله بشم اونم در ازای این کار خرج عمل شمارو داد...
احساس کردم یه نفس آسوده کشیدو زیرلب یه چیزی گفتو اشکاش جاری شد
رفتم جلوتر واشکاشو پاک کردم
-پری جون چرا گریه میکنی آخه؟از شغل قبلیم که بهتره...حداقل الان فقط با یه مرد سروکار دارم
البته اگه بخوایم اون گودزیلارو فاکتور بگیریم...ماشالله باغ وحشیم هست واسه خودش
یه لبخند تلخ زد
-خدا خیرت بده مادر...خیلی به خاطر من تو زندگیت سختی کشیدی
-این چه حرفیه...توام واسه ی من زحمت کشیدی...منم بشینم واست آبغوره بگیرم ؟؟
همون موقع پرستار با یه سینی غذا وارد شد سینیو گذاشتم جلوی مامان پریو باهم مشغول خوردن شدیم...ظرفای کثیفو به پرستار تحویل دادمو رفتم توی حیاط یه کم قدم بزنم که استرسم فروکش کنه
قبول کردن درخواستش کار درستی بود؟؟...نبود؟؟...نمیدونم بالاخره که قبول کردم نمیتونم بزنم زیرش...
برگشتم توی اتاق دیدم مامان پری خوابیده آروم کیفمو برداشتم از بیمارستان زدم بیرون سوار ماشین شدمو رفتم به سمت خونه...
یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون صدای زنگ گوشیم بلند شد...یعنی کی میتونه باشه این موقع روز؟...
صفحه ی گوشیو نگاه کردم...به به آق بهی از اینورا...
-بله
-سلام آله چه طوری؟؟
-علیک...خوبم شما چه طوری؟؟
-ممنون زنگ زدم بگم امشب ساعت هشت میتونی بیای دنبال من؟؟
جونمممممممم؟؟؟!!!واه...واه چه پررو...والا همیشه آقایون میرن دنبال خانوما... شانس مارو میبینی ما باید بریم دنبال آقا...توام بابای همون پسری دیگه...
-ببخشید میدونی که من ماشین ندارم
-هان خب باشه هشت اونجام فعلا کاری باری؟؟
-بازم ممنون فعلا خدافظ
-بای
با حرص به گوشیم نگاه کردم شیطونه میگه نرم دنبالش حالشو بگیرما...
لباسامو پوشیدم ...نشستم به فیلم دیدن
یه دفعه نگاه کردم دیدم ساعت هفته از جا پریدم
تند تند لباسامو پوشیدم سوئیچو کیفمو برداشتم سوار ماشین شدم سریع راه افتادم...
خدایا امشب هوامو داشته باش گند نزنم...توکه میدونی من تو این کار استادم...بعدم دوسه تا آیه الکرسی خوندم فوت کردم به خودم...
رسیدم هنوز نیومده بود پیاده شدم زنگو زدم
-کیه؟؟
-به آقای خسروی بگین آله دم دره
- بله چشم
آیفونو گذاشت
الانم که اومدم دنبالش باید شیش ساعت بیام زنگو بزنم تا شاید آقا منت بزارن تشریف فرما بشن خبرمرگشون...خدایا وقتی شانسو تقسیم میکردی من کجا بودم آخه؟؟
تو همین فکرا بودم که در باز شد...چه عجب میگفتین یه فرش قرمزی چیزی زیر پاتون پهن میکردیم...آخه اینجوری که نمیشه
برگشتم سلام کنم که...
فک کنم یه سکته ی خفیفو رد کردم...آخه گودزیلا تو چرا اینجوری ظاهر میشی...بچه ی مردمو سکته دادی بااون قیافت...یه بیقی بوقی عین خر سرشو میندازه زیر درو باز میکنه...

×mahla.r:.:
1391،05،28, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
پخییییییییییییییی:-2-06-:گفتم نترسین منم اهان این ازپست من امیدوارم خوشتون بیاد مثل همیشه بوس بایه قلب خوشمل بای
اول خواستم محلش نذارم اما اون پروتر بود اومدجلوخندیدصدای خندش بلندشدازش ترسیده بودم بااینکه شب بودولی همه جاروشن بود من میتونستم تنفروتوچشمهاش ببینم یعنی بهرام چی بهش گفته بود که اینجوری شده بود
-انگار برای بهرام جونت خیلی مهمی
این چی میگفت منظورش چیه منم برای دراوردن لجش گفتم
-اون هم برام خیلی مهمه
بعدم یکی ازابروهامو بالابردم یه لبخندی زد دستش وگذاشت روماشین نفسم بنداومده بود گرمای نفسش بهم میخورد عجب ادم هیزی بود
-میدونی همه دخترا فقط یک شب برام مهم هستندمطمئن باش تواون شب هم تودختر بودنت وازدست میدی هم من ازدستت راحت میشم
ای خبیث ای بدذات این دیگه چقدرکثیف بود اصلا نگران نباش اق اران جون همین فردا یک تلافی سرت دربیارم تاازاین لبخند های مزخرف نزنی
--اندازه این حرفا نیستی هروقت تونستی دماغت وبالا بکشی اون موقع میفهمی دنیادسته کیه
-حیف که باباالان میاد وگرنه حسابت ومیرسیدم
بدون درنگ رفت نکنه بلایی سرم بیاره نه باباقداین حرفانبود بهرام اومد مثل همیشه شیک وجنتلمن وبالبخندهمیشگی منم طبق معمول یه لبخندگشاد تحویلش دادم
-ببخشید معطلت شدید
-نه بابااین چه حرفیه
-اجازه میدین من رانندگی کنم
-ماشین مال خودتونه اختیارش باخودتونه
درماشین بازکرد نشستم خدایااین توادم بودنش من شک کردم بیشتربهش میومد وردست عزرائیلی چیزی باشه اصلا تورانندگی مثل من نبود مانند یک اقای متشخص نشسته بود هرازگاهی هم نگاه بهم میکردبوی عطرش ادم ومیکشت بهی دیدی اخرپیریت قاتل هم شدی
-رسیدیم
جونم عجب جایی بود توفیلم که هیچی توکارتون هم ندیده بودم پیاده شددروبرام بازکرد
- ای قربون دستت
سرش باخجالت انداخت پایین رفتیم روزمینش چمن بود باگل ادمک درست کرده بودند بوی گل محمدی و یاس وشب بو بود که من وخل کرده بود
ادم چجوری دلش میاد روی این ها پابذار یک ابشار بزرگ بود که ماهی زیادی توش شنا میکردند یهحوض بزرگ بود ویک مجمسه زیبا بینش دیوارکه نداشت بجاش باگل دیوار درست کردن بفرمایید دیدم بهی جون برام صندلی زده عقب منم نشستم زیرلب گفتم ممنون
خدایا این چقدرخجالت می کشه الان دیگه نوبت منه خجالت بکشم نه اون بایه مانتو اومدم که رنگش رفته ودادمیزنه ازبچگی داشتمش

ashk eshgh
1391،05،29, ساعت : 02:58 قبل از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا اااام سلاااااااااااااااام باز من اومدم خدمتتون دوستان گل و گلاب....بریم که داشته باشی:-2-38-:
*****************************
البته این که چیزی نبود من سنگ پا رو گذاشته بودم تو جیبم از بس پر رو بودم.با هم رفتیم پشت یه میز نشستیم.یکم دور و برم و دید زدم دیدم دو تا میز بغلی دارن نگاهمون میکنن.نگاهشون اینجوری بود که انگار بهی با کارگرش اومده بیرون...
منم اصلا بروی خودم نیاوردم و زل زدم به بهی که داشت منو نگاه میکرد.با نگاه من که مثل دیوونه ها بهش زل زده بودم یه لبخند زد و گفت:
_اله میدونستی چشمای خیلی زیبای داری؟؟؟؟؟؟
عادی گفتم:
_اره میدونم این چشما رو بابا ی خدا بیامرزم واسم یادگاری گذاشته...
بعد دستم و زدم زیر چونم و مثل ندید بدیدا در و دیوار رستوران و نگاه کردم.دمش گرم خیلی رستوران توپی بود.
_اله؟؟؟؟
برگشتم نگاهش کنم که دیدم یکی مثله ستون بغل میزمون وایستاده و یه کاغذ دستشه نگامو کشوندم سمته بهی که ببینم چی میگه
بله؟؟؟
_چی میخوری؟؟؟
مثل منگا نگاش کردمو گفتم:
نمیدونم خودت چی میخوری؟؟
_من کباب سلطانی .تو چی؟؟
کمی فکرکردم و گفتم:
_ منم کباب برگ میخورم.
بهی لبخندی زدو روش کرد به گارسون و چند تا سفارش کرد.گارسونم رفت.
_اق بهی؟؟؟؟
_بله؟؟؟؟؟؟؟؟
میگما چرا این پسرت مثل خودت نیس؟؟؟؟؟
کمی اخم کرد و گفت:
مگه چجوریه؟؟؟؟؟؟؟
سرمو خاروندم و به این فکر کردم من که تازه حمام بودم پس چرا خارشک گرفتم؟؟؟
گفتم:
نمیدونم یه جورای......ببخشیدا ولی منگل میزنه
دستشو گذاشت جلو دهنشوزد زیر خنده....
بعد از این که تونست خندشو کنترل کنه منو نگاه کرد و گفت:
_وای اله خیلی با نمکی دختر.
نیم لبخند زدم و گفتم:
_قابل شمارو ندارم.
یکم نگام کرد و گفت:
_نمیدونم.این پسر از همون بچگیش شر بوده تا همین الان که ۲۹ سالشه...
_چه جالب بهش نمیخوره ۲۹ سالش باشه
_چطور؟؟؟؟؟
گارسون غذامونو اورد و جلومون گذاشت.همونطور سرم پایین بود و هول میزدم تا غذا بخورم و گشنگیم بر طرف شه گفتم:
اخه تو خیلی جوون تر به نظر میای بهی....من فکر میکردم بچه باشه....مثلا...یه قاشق گذاشتم تو دهنم و با دهن پر گفتم:
۲۰ بهش میومد....باورکن نمیشناختمتش...یه قاشق دیگه گذاشتم تو دهنم و گفتم:
_فکر میکردم داری قپی میای...
سرمو اوردم بالا دیدم بنده خدا زل زده به من....لقممو با صدا قورت دادموگفتم:
_چیزی شده بهی جون؟؟
مثلا خواست لبخند بزنه ولی نتونست سرشو اورد جلو و گفت:
_دختر تو چقدر هولی تو خوردن بزار اون یکی بره پایین بعد بعدی رو بکن تو دهنت و بعد لبخند زد و سرشو کشید عقب
با بی تفاوتی بهش گفتم:
_ببخشید بهی جون ولی من این چند وقته خوراک دورست و حسابی نداشتم....از وقتی مامان پری تو بیمارستانه درست و حسابی به این بی ابرو
و در حالی که شیکممو نشون میدادم گفتم:
_خوب نرسیدم
و بعد قاشقمو دوباره پر کردمو گذاشتم دهنم..

| Zahra.M |
1391،05،29, ساعت : 03:58 قبل از ظهر
سلام سلام ... :-2-16-:

بهی- خب من واسه خودت گفتم دختر جون ...
-نه بهی جون نگران نباش من بادی نیسم که به این بیدا بلرزم ...
بهی همونجوری که شروع به خوردن می کرد گفت:
-لابد منظورت همون ضرب المثل بیدی نیستم که این بادا بلرزمه نه گل دختر ؟
-حالا همون چه فرقی فوکوله ...
بعد دیگه حرفی نزدیم و غذامونو تو سکوت خوردیم ... چقد قشنگ غذا می خورد لامصب آدم فقط دلش می خواست بشینه غذا خوردنشو نگاه کنه ...
خجالت بکش آله نگاه کن یاد بگیر ... تو چجوری می خوری اون چجوری می خوره ...
دید که دارم نگاش می کنم سرشو آورد بالا و تو چشمام زل زد ... منم زل زدم تو چشاش بعد از چند لحظه که همدیگه رو خیره خیره نگاه کردیم ... مثل این که خجالت کشید و سرسشو انداخت پایین ...
آخی بچم چه خجالتیه ...
غذا مونو که خوردیم ... پا شد بره حساب کنه منم پاشدم رفتم کنار در رستوران منتظرش موندم ...
همون موقع یه پسر مو فشن داشت از جلوم رد می شد که گفت :
جیگرتو ...
جوابشو ندادم شاید ساکت شه ...
چیه خوشگله ؟ ناز می کنی ؟
دهنمو بازکردم یه چی بگم که با صدای بهی جونم بسته شد ...
بهی-مشکلی پیش اومده ؟
پسره دید یه مرد همراهمه گفت:
-نه نه ... خوش باشین بای ... بعد یه چشمک زد و راهشو کشید و رفت ...
بهی عصبانی شد و خواست بره دنبالش که گوشه کتش رو گرفتم و گفتم :
-بیخیال بهی ... نذار شبمون خراب شه ...
یه نفس عمیق کشید و به سمت ماشین رفت منم رفتم دنبالش در راننده رو باز کرد و نشست و ماشینو روشن کرد ... منم در رو باز کردم و کنارش نشستم ...
یه آهنگ گذاشت بخونه ...
بی توجه به آهنگ گفتم :
-از دستم ناراحتی ؟ به خدا کاری نکردم ...
بهی-می دونم تقصیر اون پسره موزمار بود ... بی خیال آله ... امشب بعد از مدتها بهم خوش گذشت ... شب خوبی بود ... تو چی بهت خوش گذشت ؟
-خیلی ...
بعدش نگاش کردم و نیشمو شل کردم ...
یه لبخند زد و به رانندگیش ادامه داد...
وقتی رسید دم خونش رو کرد به من و با لحن دلنشینی گفت:
-خب دیگه من برم مواظب خودت باش ... شبت خوش بای ...
-باشه تو هم مواظب خودت باش ... عزت زیاد ...
خندید و سرشو تکون داد و از ماشین پیاده شد و به سمت خونه رفت ...
در خونه رو باز کرد قبل از این که بره تو برگشت و واسم دست تکون داد منم باش دست تکون دادم رفت تو و در رو بست ...
پیاده شدم و نشستم رو صندلی راننده و حرکت کردم ...
یهو یه فکری به ذهنم رسید ... من این اران موذی رو ادب نکردم ... دور زدم و برگشتم جلو خونه بهی جونم ...
پیاده شدم ..
حالا چجوری برم تو ... دیوار که خیلی بلند بود ... باید از در می رفتم ... یه فکری به ذهنم رسید ...
چند تا زدم رو در خونه ... که اگه شانس داشته باشم و اران تو حیاط باشه بیاد ببینه کیه کارمو بکنم ... دست از در زدن کشیدم و کنار در وایستادم ... در رو که باز کرد منو ندید خواست بیاد بیرونو ببینه کیه پامو گرفتم جلوش و پاهاش گیر کرد تو پام و با مخ رفت تو زمین ...
دیدم دیگه تکون نمی خوره ...
آروم گفتم :
زنده ای ؟
چیزی نشنیدم ... خم شدم تکونش دادم باز هیچی نگفت ... برگردوندمش دیدم داره از کلش خون میاد ... واییی چه غلطی کردم من ... حالا چه خاکی بکنم تو سرم ... بهی بفهمه ناراحت میشه ... بی سر و صدا بلندش کردم و با زحمت بردمش گذاشتمش صندلی عقب ماشین .... درو بستم و سوار ماشین شدم ... با سرعت رانندگی می کردم ...

ادامه دارد ...

Niloofar89
1391،05،29, ساعت : 03:16 بعد از ظهر
یوهوووووووو سلاااااااام من دوباره اومدم http://www.millan.net/minimations/smileys/yattasmiley.gifبچه ها اگه جاییش مشکل داشت حتما بهم بگینhttp://www.kolobok.us/smiles/big_standart/morning2.gif ممنونhttp://www.millan.net/minimations/smileys/loveboat.gif



آخه این چه غلطی بود کردی تو دختر...این شلوارشم به زور میتونه بکشه بالا بعدتو واسش لنگ میگیری...

آله الهی ذلیل بمیری...الهی سنگ قبرتو بشورم...تو با این فوفول چیکار داشتی...حالا نکنه ضربه مغزی شده باشه...نکنه بمیره...مادر کجایی ببینی دخترت قاتل شد...
گودزیلاجون غلط کردم جون اون بابای جنتلمنت پاشو...حالا اگه بابات بفهمه من قاتل پسرشم چه خاکی تو سرم بریزم...آخه توکه انقد شلی واسه چی منو تهدید میکنی که منم بخوام حالتو بگیرم...ولی خودمونیم خیلی قشنگ حالتو گرفتما...دیگه جرات نمیکنی سربه سر من بزاری...
آبروی هرچی پسر بود بردی...آخه پسرم انقد مردنی...پس فردا تو حوادث مینویسن پسری به علت لنگ گرفتن یه دختر بامخ رفت تو زمین درجا مرد...


رسیدم به بیمارستان پیاده شدم رفتم توی بیمارستان...
اولین پرستاری که دیدم دویدم سمتش
-خانوم دستم به دامنت...پسر مردم تو ماشین من داره جون میده...
دویدم سمت ماشین چندتا پرستارم دنبالم
به بیمارستان منتقلش کردن...کل صورتشو خون پوشونده بود...خدایا نمیره...
بردنش تو یه اتاقی...منم نشستم رو صندلیای کنار راهرو...انگار تو دلم رخت میشستن...یه دل پیچه ی خفنی اومده بود سراغم...
خدایا اگه به هوش بیاد قول میدم دیگه واسش لنگ نگیرم...هزار تا صلوات نذر میکنم...آخه تو ارزش هزارتا صلوات داری میمون...خدایا همون صدتا ازسرشم زیاده... صدتا صلوات نذر میکنم به هوش بیاد...

خداجون دلت میاد من تو این سن قاتل بشم...من هنوز هزارتا آرزو دارم...
یه نگاهی به ساعت انداختم...ساعت دوئه به سلامتی...خوابم از سرم پریده...ساعت هشتم باید برم دنبال بهی...کاش نفهمه...یعنی الان فهمیده پسرش غیب شده...نکنه به من شک کرده باشه...نه بابا آخه از کجا میخواد بفهمه...
نیم ساعتی اونجا نشسته بودم با خودم درگیر بودم که یه پرستار از همون اتاقه اومد بیرون...بلند شدم دویدم سمتش...
-خانم چی شد؟؟مرد؟؟
-نه دخترجون مگه الکیه؟؟یه ضربه ی کوچیک بوده فقط سرش شکسته...نگران نباش...
پریدم بالا داد زدم
-یوهوووووو خدایا شکرت
-خانوم چه خبره؟؟اینجا بیمارستانه
سرمو انداختم پایین گوشه ی لبمو گاز گرفتم
-ببخشید
خندیدو از کنارم رد شد
خدایا شکرت...واه...واه حالا کی حال داره واسه این تحفه صدتا صلوات بفرسته...
از بیمارستان اومدم بیرون سوار ماشین شدمو رفتم خونه یه چرتی بزنم
صبح با صدای ساعت از خواب بیدارشدم...صبحانه خوردم...لباسامو عوض کردمو از خونه زدم بیرون...سوار ماشین شدم...پیش به سوی بهی جون...
یه دلشوره ی عجیبی داشتم...انگار بهرام میدونست من چیکار کردم...نمیدونم این چه حسی بود اومده بود سراغم...
رسیدم بهی وایساده بود جلوی در...مشخص بود حالش روبه راه نیست...رنگش پریده بود...تا منو دید یه لبخند تحویلم دادو اومد در عقبو باز کرد
-سلام خوبی؟؟
-سلام ممنون تو چه طوری؟؟اتفاقی افتاده؟؟
-آره از دیشب معلوم نیست این پسره کجا غیبش زده!بی خبر گذاشته رفته
اومد بشینه رو صندلی
-آلهههههه این خونا چیه رو صندلی عقب؟؟
وای خو..خون...خون کجا بود تو این هیری ویری...
برگشتم دیدم یه لکه ی بزرگ خون رو صندلی عقبه...خاک تو سرت کنن با اون چشمای باباقوریت...کور بودی اینو ندیدی؟؟...حالا جواب اینو چی بدم...
آب دهنمو قورت دادم سعی کردم به چشماش نگاه نکنم.
-امممم...چیزه...میدونی...دیشب...

ashk eshgh
1391،05،29, ساعت : 05:37 بعد از ظهر
سلام بچه ها اینم از پست امروزم
*****************************
نفسم و با فوت دادم بیرون و گفتم:
_دیرت نشه؟؟؟بیا بالا واست توضیح میدم.
با استرس درعقب و بست اومد جلو نشست.تعجب کردم چرا اومده جلو نشسته که انگار خودش فهمید و گفت:
_نمیتونم رو صندلی خونی بشینم که؟
اوه اوه چه لوس گفتم:
_اینور خونی بود اونور که نبود.بعد دنده رو جا زدم و گفتم:
_بیخیال بابا.
و بعد واسه منحرف کردن ذهنش دکمه پخش و زدم و صداشم یکم بردم بالا.اما اون تیز تر از این حرفا بود.صدارو کم کرد و گفت:
_نگفتی اله؟جونم به لبم رسید.این خون ها واسه چیه؟؟؟؟
بعد کمی منو نگاه کرد و گفت:
_خودت....واسهخودت اتفاقی افتاده؟؟؟؟
نمیدونستم چی بهش بگم.یه دفعه مغزم شروع کرد به جرقه زدن.رومو کردم سمتشو گفتم:
_وای بهی جون چرا با ریتم ضربان قلبت بازی میکی.دنیا دو روزه دل....
_اله بگو چی شده؟؟
گفتم:
_هیچی بابا دیشب تو راه برگشت دیدم یه بنده خدایی وسط خیابون ولو شده بغلش کردم و با خودم بردمش درمانگاه.
کمی موشکافانه نگاهم کرد و گفت:
_بغلش کردی؟؟؟
غش غش زدم زیر خنده و گفتم:
_چه زود باوری بهی جون....
بعد در حالی که تو دلم به اون تمساح فحش های چیز دار میگفتم گفتم:
_نه بابا سگ جون بود خودش با پای خودش سوار ماشین شد.چیزی نبود.
و بعد در حالی که ماشین و جلو شرکت پارک کردم رومو کردم سمتشو گفتم:
_ببخشید روکش ماشین اینجوری شد.امروز که رفتم درمونگاه ازش پول این خسارتو میگیرم.
بهی گفت:
_نمیخواد.تو فقط مواظب خودت باش اله.امروزم ساعت ۶ بیا میخوام بیام ملاقات مادرت.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_چشم امر دیگه ای نیست؟؟
کمی نگاهم کرد و گفت:
_برو دختر شیطون به سلامت.
در و بست.خواست بره تو شرکت که برگشت و رفت جلو ماشینو نگاه کرد.فکر کنم دیوونه شده بود.وقتی دید ماشین سالمه لبخندی بروم زد و رفت سمت شرکت کوفتیش.خدایا اینا کی بودن من به پستم خوردن.ماشین و راه انداختم سمت خونه هیما اینا

×mahla.r:.:
1391،05،29, ساعت : 11:54 بعد از ظهر
سلام بچه ها این پست منه خواهشاسری به نقدبزنین

دیدم ضایعست پس اول برم ماشین وتمیزکنم بعد برم پیش مامانم جلوی بیمارستان شلوغ بود بزور خودم وچپوندم تو مامانم توبخش بود تامن ودید لبخندی زد
-کجایی دختر
-ببخش مامان دیربه دیرمیام
یدفعه یکی زد پس کلم بگشتم دیدم تاجن خودمونه
-هیما تویی
-پ ن پ روحشم دلش برات تنگیده بود اومدم ببینمت
دلم براش تنگیده بوداما دلم شوره اران ومیزد نکنه به بهی گفته باشه کارمن بوده
-من یه جایی کاردارم زودی میام
پیشونی مامان وبوسیدم به هیماهم گفتم وایسا تامن بیام
سریع خودم رسوندم واردشدم
;حالا این ادمه که من ببینم زنده است یانه وقتی رسیدم پرستاره دنبالم اومد
-هی خانوم شما دیشب کجارفتید مریضتون وگذاشتید رفتی
-هیچی دیشب فینال بازی المان ایتالیا بود گفتم برم ببینم وبیام
چپ چپ نگاهم کرد
-حالا کجاهستند
-امروزصبح مرخص شدند یکی ازدوستانش اومد دنبالش
-بله ممنون دست شماهم دردنکنه
بعدم بدوازاونجااومدم بیرون هنوزنیومده بودم بیرون که تلفنم زنگ خورد شمارهش نااشنابود معمولا شماره غریبه جواب نمیدادم پس بهترین کار این بود که قطعش کنم دوباره زنگید جواب دادم
-بله
-حالا من ومیزنی ودرمیری بلایی سرت درمیارم که یاد بگیری دیگه ازاین کارانکنی
تلفن وقطع کردهنوزتو فکربودم که یک ماشین اومدجلو ماشین اران بود بااخرین سرعت اومد میخواستم برم اونطرف که فقط فهمیدم روی زمین ولو شدم دیگه هیچی نفهمیدم تااینکه چشم هامو بازکه پرستاردادزد خون بیارین حالش بده

pardisa 1
1391،05،30, ساعت : 08:35 بعد از ظهر
سلام به دوستان گلم اینم یه کمک کوچولو اولین پست من در امروز تقدیم به نویسنده های رمان وخواننده ها خسته نباشد
**************************************
تااینکه چشم هامو بازکه پرستاردادزد خون بیارین حالش بده
چشام سیاه رفت دیگه هیچی نفهمیدم
چشام واکردم یه خمیازه کشیدم دو تا دستمام به بالا حرکت دادم که دیدم واویلا من چی شدم یه پام یه دستم شکسته هه چه باحال همیشه دوست داشتم دست یا پام گچ بگیرن با هیما روش نقاشی بکشیموخاطره بنویسیم یوهووووووووو حرکت به بالا وای وای دستم وای وای پام اه لاقر یکی شون میشکست خداجونم واقعا به یکی راضی بودم یا پا یا دست نشکست نشکست دو تا شکست به خوشکی شانس صدای در اومد
_سلام خانمی خوبی
_به سلام پری جون چه خفرررر
_پری پری کی من که اسمم پری نیستم
_خو مگه تو پرستار نیستی مخفف پرستارم میشی پری افتاددددد
-اهان
_راستی پری جون من چرا اوردن اینجا چی شده
_تصادف کردی که یه اقا اورده تو رو اینجا
ای ای فکر کنم کار اران ای ای عجب ادمی هسته اگه اون کرده اما خو دیروز بچه زدی بیهوش کردی میخواد چیکار کنه اما به من چه میخواد اینقدر نانازی نباشه با یه پا گیری پحش شه ادم اینقدر شولللللللللللل
منو ببین تصادف کردم فقط دست پام شکست ههههههه
_عزیزم شماره میدی به خانوادت زنگ بزنم
تا میخواستم شماره هیما بدم دیدم در باز شد اران با یه لبخند مکش مراااا وارد شد
_خوب پس نیاز به شماره نسیت شوهرتون اومدم
تا میخواستم به پرستاره بتوپم بگم این چلغوزشوهر من نیست دیدم رفته
هه چه نیشخندی هم زدیییییییییییی وای کاش به جای این برج بهی جونم بودددد
_حال داد پا دستت شکسته فکر کنم حال داد چون دل من بد جور خنک شدددد
-بخند خندق تو نخندی کی بخند اما بدون کارت بی جواب نیست جوجه خاش خاشی
خندید _ادم این حرفا نیستی مخصوصا با این وضع به دست پام اشاره کرد
یه خنده شیطانی کردم گفتم- کاری می کنم به چیز خوردن بیفتی منتظر اون روزم اق پسررررررر
-بلند شد گفت عددی نیستی
_منتظر باش
میخواست حرف بزنه که در باز شد پرستار گفت وقت ملاقت تمامشد اران هم یه نگاه منو کرد بدون حرف رفت پرستار میخواست در ببنده که صداش کردم
_بله
-پری جون میتونی به این شماره زنگ بزنی بگی من اینجام
_باشه گلم بگو
_09.........
_باشه گلم
بعد از 1 ساعت دیدم هیما وارد شد تا منو دید اشکش در اومدی
_اله چی شده
_تو چجوری اومدی وقت ملاقت تمام شده که
_با اشک اه موری زاکی کشیدن
_حالا بگو چی شدهههه
_هیچی تصادف کردم
_یا ابالفضل تصادف اگه مامانت بفهمه وای وایییی
_وا هیما خره چیزی بهش نیگی هااااا
_باشه اله جوننن
_اخه دست پاش شکسته نازی
_همیااااا خودکار داری یا ماژیک
_اره ماژیک دارم برا چییی
_هیه برا یادگاریییییییییی به پا دستم اشاره کردم پایه اثار هنری خلق کردن هستی
_هستم اساسیییییی
_پس بزن قدش دستمامون میخواستیم بزنیم به هم که من حواسم نبود دست گچ داشت بالا اوردم که اهم دراومدددددد
__________
نقد یادتون نره

ashk eshgh
1391،05،31, ساعت : 10:05 قبل از ظهر
سلام بچه ها اینم از پست امروزم
*****************************
با صدای اخم پرستار زود اومد تو اتاق و گفت:
_خانوم من گفتم مزاحم بیمارا نشین.....نگفتم؟؟؟؟
منم همونجور که ناله میکردم گفتم
_پری جون چرا بچه مردمو میزنی گناه داره...اخخخخخخ اخخخخخ بچه که زدن نداره......واییی خدا جونمممممممممم مردم از درد....این بنده خدا کاری نکرد من یهو دردم گرفت.
هیما با این حرفم هرهر زد زیر خنده.
پرستاره اومد سمت تختم و تو سرمم با سرنگ یه چیزی ریخت و با عصبانیت رو به هیما گفت:
_خانوم بفرمایید بیرون...زودتر و با دستش در خروجی رو نشون داد.
هیما هم اومد سمت منو گفت
_اله به مامانت چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟اگه بگم که اینجوری شدی مامانت این بار مجبورت میکنه بری شرکت خدماتی و اونجا به اضافه راننده شدن کلفتی و پرستاری از سالمند و کهنه کودک و نظافت هم به کارات اضافه کنی تا بتونی پول عملشو بدی...
_ای الهی لال از این دنیا بری دختره چشم سفید...میمیری یه زبونم لال بگی ورپریده؟؟؟؟
_خانوم مگه با شما نیستم...بفرمایید....
دست هیما رو گرقتم و به پرستاره گفتم:
_پری جون یه لحظه وبعد رو به هیما گفتم:
_هیما جون من نگی بهش کار دست خودش بده....من همینجوری زیر بار قرضم...نگی بهش تا بیچاره شمو مجبور باشم تا اخرین نبیره خسی براش کار کنم
هیما ریز خندید و گفت
_دیووونه مگه خر سرمو گاز گرفته که برم به مامانت بگم....ولی نمیدونم چی بگم تا باور کنه...تو چی میگی؟؟؟؟
_نمیدونم....بهش بگو رفتم تو یه شرکت استخدام شدم و چند روز نمیتونم برم پیشش چون همون ساعت ملاقاتو نمیتونم برم پیشش.چه میدونم یه چیزی بهش بگو که بعدا فهمید بدتر از اینم نکنه.
پرستاره دست هیما رو گرفت و کشون کشون از اتاقم انداخت بیرون...نمیدونم چی شد که دیدم چشمامو نمیتونم باز نگه دارم و خوابم برد.
چشمامو که باز کردم دیدم همه جا نورانیه.اشهدم و گفتم...ابدهنمو قورت دادمو گفتم وای یعنی من مردم......ولی یکم با دقت نگاه کردم و دیدم یه پری بغل دستمه
_ااااه شما همون حوری بهشتی نیستی که وقتی یکی میمیره میری استقبالش؟؟؟؟؟

ashk eshgh
1391،05،31, ساعت : 10:09 قبل از ظهر
سلام بچه ها اینم از دومین پست امروزم:mrgreen:
*****************************


با تعجب زل زد به من.فکر کنم با خودش میگفت چه مرده باحالی که تمام بهشت و حوری هاشو میشناسه....
با یه لهجه خیلی خوشگل گفت:
_حالت خوبه خانومی؟؟؟
چه بامزه...حوری های بهشت لهجه دار صحبت میکنن
_من؟مگه میشه بد باشم؟؟؟؟اصلا مگه میشه کسی بره بهشت و حالش بد باشه؟؟؟؟؟؟؟تازه یه حوری هم کنارش وایستاده باشه؟؟؟؟
زل زد بهم و گفت:
_بهشت چیه؟؟؟؟حوری چیه؟؟؟؟؟؟؟
_مگه من نمردم؟؟
چشمای پرستاره دو متر از صورتش فاصله گرفت و گرد شد
_مگه قرار بود بمیری؟؟؟؟؟؟؟
_نه
_پس چی؟؟؟؟
_هیچی دیدم کل اتاق پر از نوره فکر کردم مردم.....راستی ساعت چنده؟؟؟؟
با همون چشمای بادکنکیش زل زد بهم و گفت
8_
از جام پریدم که صدای اخم در اومد
8_؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پرستاره که از داد . پرشم ترسیده بود گفت:
_یا مریم مقدس....چی شدی؟؟؟؟؟؟
اها پس واسه همین لهجه داشتی....
_واییییییی حوری جون کمک .....دارم از درد میمیرم.....
با این حرفش یه سرنگ و از جیبش در اورد و زد تو رگ دستم....
_اخخخخخ چته حوری جون....سوراخم کردی....مگه دعوا داری؟؟؟؟؟؟یکم یواش تر خوب
_ببخشید ببخشید...دختر تو چقدر به ادم استرس میدی.....
ساکت شدم ورو تخت ولو شدم...
_گفتی ساعت 8؟؟؟؟؟
داشت رو دستم پنبه الکل دار میزد و گفت:
_اره
وای بدبخت شدم.من که به بهی زنگ نزدم خبر بدم.....اون کروکدیلم که مطئنا نمیره بگه...الان میره پیش مامانم....وای خدا دیگه رسما بدبخت شدم
حالا چرا قیافت شبیه چک برگشتی شد اله؟؟؟؟؟؟تو باید الان کیف کنی که صبح کله سحر از خواب بیدار نشدی بری دنبال بهرام....اخه دلم واسش تنگ شده....چی؟؟؟دلت؟؟؟؟؟شوخی میکنی؟؟؟؟نه باور کن...یه جورایی ازش خوشم میاد...دقیقا چه جوریا؟؟؟؟اه تو هم منو گیر اوردیا سرمو برگردوندم دیدم پرستاره نیست.

ashk eshgh
1391،05،31, ساعت : 04:21 بعد از ظهر
سلام بچه ها اخه این انصافه دارید؟؟؟؟؟؟۱۱ نفر تشکر میکنن ۵ تا مثبت باید داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم از پست سومم
****************************
به تخت بغلیم نگاه کردم دیدم یه پیرزنه و هی هم داره دهنشو بالا پایین میکنه.تا دید دارم نگاهش میکنم زل زد بهم.
_چی شدی؟؟؟؟؟؟؟
خندم گرفت گفتم:
_هیچی پشه لگدم زده
_ماشاالله چه زوری داشته
_نه اتفاقا دماغشو میگرفتم جونش در میرفت
سرشو چند بار برد بالا و پایین و گفت:
_شوهرت کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_من شوهر ندارم مادر جون
هوم پس ترشیدی یا پیردختری ؟؟؟؟؟؟؟؟
زرشک.....یکی بیاد اینو بگیره...
مادر جون به من میاد پیر دختر باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ترشیده چطور؟؟؟؟؟
یکم نگاهم کرد و گفت:
_نه
_تعارف نکن مادر جون اگه هست بگو
_نه بابا خواستم یه دستی بزنم
چشمام گرد شد بابا این دیگه کیه.سرمو برگردوندم و به دستم خیره شدم....یه نفس صدا دار کشیدم و با خودم فکر کردم....
من چرا اینجوری شدم...اله نگو که دوستش داری؟؟؟؟؟نمیدونم به خدا نمیدونم.....اخه بچه مگه تو چند روزه دیدیش؟نمیدونم تو همین ۲ و ۳ روزه فکر کنم همش ۵ بار شایدم کمتر....اله خودت میفهمی چی میگی؟؟؟؟؟میخوای بگی دوسش داری؟؟؟؟؟دیوونه اون سن باباتو داره...یه پسر داره که از تو ۹ سال بزرگتره....خب داشته باشه....ولی اون خیلی از حسن های دیگه هم داره که کمتر کسی داره....چی؟چه حسنی؟؟؟؟؟نکنه پول و ثروتشو میگی؟؟؟؟مگه نمیبینی پسر کفتار صفتش مثل عقاب از مال و اموال باباهه نگه داری میکنه....من کی گفتم پولشو میخوام من گفتم چند تا اخلاق داره که بقیه ندارن....
خل شده بودم داشتم با خودم حرف میزدم که دیدم در اتاق باز شد و واسمون غذا اوردن.خیلی گشنم بود با اشتها ی تمام غذارو خوردم و بعد از خدا رو شکر خواستم بخوابم که دیدم تلفن بالا سرمون زنگ میزنه تعجب کرد.پیرزنه برداشت:
_خامه؟؟؟
.........
_ما اینجا خامه نداریم؟؟؟
.................
_خانوم کیانی؟؟؟

.........
_وایسا بپرسم
تا اسم فامیلم شنیدم سرمو برگردوندم دیدم پیرزنه داره نگاهم میکنه بعد گوشی و دوباره چسبوند به گوشش و گفت:
شما کیشون میشی؟؟؟؟
...............
_شوهرش؟؟؟
جااااان؟؟؟شوهررررررررررر؟ ؟؟؟بسم الله شاید یکی دیگه رو میگه...شاید شماره اتاق و اشتباه دادن

ashk eshgh
1391،05،31, ساعت : 09:46 بعد از ظهر
اینم از پست چهارمم!!!!!!!!!بچه ها خواهش میکنم با دادن مثبت و تشکر به ما روحیه بدین...بابا بخدا نیرومون تموم شد:-2-39-:
**************************
من که شوهر ندارم تا خواستم دوباره چشمامو ببندم پیرزنه زد بهم و گفت:
_با تو کار دارن؟
_من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شما از کجا میدونی؟؟؟؟؟؟؟
_حالا دیگه
بابا دمه این پیرزنه گرم چه باحاله گوشی رو گرفتم تو دستم گفتم
_الو؟؟؟
_سلام خامه خانوم
ای تو اون روحت.....صلوات پسره ی کروکدیل
_سلام و درد...فرمایش؟؟؟؟؟؟
_وای وای چه بی ادب.....اصلا این جور صحبت کردن در حد شما نیست....بگو ببینم مسواکتو زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دندونامو رو هم فشردمو گفتم:
_تورو سننه مگه تو دندونپزشکی؟؟؟؟؟؟؟
_تو چی؟؟؟؟؟تو مگه مامور نظام پزشکی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟
با حرص گفتم:
_اره تو مگه مفتشی؟؟؟؟
نفسشو داد بیرون و گفت:
ببی...
_من نمیتونم شما رو ببینم یعنی اصلا ریز میبینمت
_خب این که مسلمه دیدن من چشم بصیرت میخواد نه چشم بابا قوری....گوش بده خامه شکلاتی بابا داره میاد بیمارستان از اون دوست خل و چل تر از خودت پرسیده واونم بهش گفته تو بیمارستانی ...وای به حالت اگه بهش بگی که من این بلا رو سرت اوردم .....
_مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟؟؟؟؟؟؟
_اخی کوچولو....خودتو این دوروز تو اینه نگاه نکردی؟؟؟؟؟؟؟و بعد خیلی ترسناک زد زیر خنده
_مرض دهنتو ببند توش مگس میره
_تو نگران من نباش پوستت چروک میشه
_عمت پوستش چروک میشه کودن
_با منی؟؟؟؟
_نه پ با عمتم
_من عمه ندارم.....حواستو جمع کن خامه شکلاتی...
و بعد با خنده قطع کرد....
من باید حال این پسره ی الاغ و میگرفتم وگرنه دلم خنک نمیشد منم باد میکردم.
_تو که گفتی شوهر نداری؟؟؟؟؟؟؟؟
این پیرزنه هم مارو گیر اورده ها تلفن گذاشتم سر جاش و گفتم:
_مادر جون مارو گیر اوردیا...میگم شوهر ندارم....
_دروغ اصلا خوب نیس مگه شوهر چیه که از همه پنهانش میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

×mahla.r:.:
1391،05،31, ساعت : 11:26 بعد از ظهر
سلام دوستان گلم
حوصله غر غر پیر زنه نداشتم گرفتم خوابیدم که بعد چند دقیقه دیدم کسی داره حرف میزنه چشام وا کردم که دیدم بهی خودم
_سلام اله چی شده
_هیچی تصادف کردم
_اخه
بعد دیدم تو چشام نگاه میکنه که خیلی غیر منتظره گفت
_اله من رفتم پیش مامانت
انتظارش ونداشتم یعنی رفته چی بهش گفته مامانم نگفته این کیه وای اگه گفته باشه من تصادف کردم چی سریع ازش پرسیدم
-بهش نگفتی که من تصادف کردم
-نه نگفتم دوستت بهم گفت نگم
نفس راحتی کشیدم خوب که هیما هم اونجا بود وبیچاره ازکاروزندگیش افتاده بخاطر من
دیدم بهی داره زل زل نگاهم میکنه هول شدم چه قشنگ نگاه میکرد چشماش باهام حرف میزد محو لبخندش شدم
یعنی ازکجافهمیده
-بهی ازکجافهمیدی من تصادف کردم
-ازگوشیت بهمزنگ زدن
-اهان
دیدم این پیرزنه فضول این بهی ودیده اب از لب ولوچش داره میا پایین چه پیرزن هیزی چشمات ودرویش کن خانوم
خدایی میگه بلندشوبزن چیه پزن پیره ها منظورم پرده روبزن چراتوکلا منحرفی

چشم غره ای ب پیرزنه رفتم که فهمید
-مادرجون حالت خوبه الان کم وکسری نداری
این چرایهو مهربون شد
-نه مامان جون
مامان جون وباغیظ گفتم دیدم بلندشداومدپیشم این چه پروبخدا رو که نیست سنگ پای قزوینه
-داداشته به سلامتی
این فکرکنم خاطرخواه بهی شده غلط میکنه عشق مردم وچاک میزنه
-نه مادربزرگ جون ازاشناهامونه
اخمی کردوگفت
-من مامان بزرگتم من ازتوهم جوون ترم
حالاخربیارباقالی بارکن این کجای دلم بذارم حالا دیدم داره عشوه خرکی میاد برای بهی یک اخمی کردم بهش نمیدونم چی شد که پرسید
-شماازدواج کردید
نگاه به بهرام کردم دیدم یه لبخندزده چشماش دوخته به موزاییک کف اتاق
قربون اون خجالتی شدنت برم اگه دختربودی دیگه چی میشدی
-نه خانمم عمرش وداده به شما

×mahla.r:.:
1391،05،31, ساعت : 11:56 بعد از ظهر
اینم ازپست من


پیرزنه انگار بهش بهشت دادن الان ضرب المثل سر پیری ومعرکه گیری بکارمیره توتاچنددقیقه پیش داشتی باعزرائیل بازی میکردی همسن نوحی چشمت دنبال اینه که همسن بچته گرفته
-خوب خانم بزرگ برو سرجات میترسم ازخوشی ذوق مرگ بشی خونت بیفته پای ما
اخمی کرد هیچی نگفت ورفتی بهی هم داشت میخندید زنیکه...
-راستی اله کی بهت زد
یعنی راستش وبگم نه اگه بگم بهی جونم ناراحت میشه خب الان نگم بهتره دیگه خودم حاله این پسره شیربرنج ومیگرم
-نمیدونم کی بودنشناختم
-راستی اران هم پشت دره منتظره بگم بیادتو
ای پسره ...عجب الان بازیگربود اسکارم گرفته بود خدایا من چه کردم که گیر این پسره خل وضع افتادم
-اره بگوبیاد
-اران پسر م بیاتو
دربازشد وچهره نحسش پدیدارشد خدایا این چه اعتمادبه سقفی داره که این همه به خودش میرسه بعدم میگه من خوشگلم
میمون پیشش سرتربخدا
من موندم جای عقل چی توکلش
-سلام خانوم کیانی
باخشم نگاهش کردم موندم این باکدوم رو اومده
-سلام اقای خسروی
یک پوزخندی گذاشت کنارلبش وگفت
-امیدوارم بهترشده باشید
چنان دندونام کوبوندم بهم که فکم خورد شد
-بله خوبم
گلی که دستش بوداومد گذاشت کنارتختم عجب تیپی هم زده بود موندم پولای مفت وازکجامیاره خرج خودش میکنه حیف اون پول ها
اومدم چندتا فحش بهش بدم تانرفته
-امیدوارم اون که زده باهمون ماشین زیرپاش بره زیرتریلی درنیاد باجرثقیل درش بیارن
الهی امین
دیدم چشماش وحشتناک شد حقته

Niloofar89
1391،06،01, ساعت : 08:13 بعد از ظهر
سلام بچه ها ممنون از همراهیتون :-2-41-:

حقته...خوردی...تاتو باشی دخترمردمو زیرنگیری دربری...
همون موقع زنگ گوشی بهرام بلند شد...یه نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت از اتاق رفت بیرون...
چشمم روشن...مشکوک میزنی...یعنی کی بود...نکنه یه زن دیگه گرفتی...شایدم دوست دختری چیزی...پیرمرد خجالت نمیکشه با این سنش...همنسن پدربزرگ منه...آله یه چیزی بگو خودت باورت شه...اگه پیر بود چرا دعوتشو قبول کردی...چرا وقتی نمیبینیش دلت واسش قیلی ویلی میره؟؟...چرا خودتو گول میزنی؟...حسودی میکنی به طرف؟...به من چه اصلا بروبابا واسه خودت میبریو میدوزی...بره با هر خری دلش میخواد رفیق شه...مبارک صاحابش...منو سننه...سرمو تکون دادم این فکرای مزخرفو بریزم بیرون...
نگاه کردم ببینم آران کجاست
یه گوشه ایستاده بود یه پاشو تکیه داده بود به دیوارو زل زده بود به من...البته زل زدن که چه عرض کنم داشت تقریبا قورتم میداد...مردک هیز...
یه لبخند که بهش میخورد موذی باشه رو لبش بود...
دو سه دقیقه زل زدم بهش از رو نمیرفت که...اصلا تو این دنیا نبود...گورباباش...انقد نگاه کن تا جفت چشمات درآد...
خیلی تشنم بود...زبونم خشک شده بود...به این گودزیلام که نمیشه رو بندازی...بمیرم بهتر از اینه که از دست این آب بخورم...
اون طرفمو نگاه کردم ببینم پیرزنه درچه حاله...
ماشالا معلوم نبود چی بهش دادن عین خرس قطبی خودشو پهن کرده بود رو تخت...عین خر خروپف میکرد...چه شکمیم داره بزنم به تخته...یکی ندونه فک میکنه نه ماهه حاملس...میمون واسه بهی تور پهن میکنه...شیطونه میگه یه جوری بزنمش بچش سقط شه ها...گامبو...
عشوه شتری میاد واسه من...
دو سه دقیقه بود داشتم مگس میپروندم...
این آران خلم زل زده بود به من تکون نمیخورد...پلکم نمیزد لامصب بفهمیم زندس...
نکنه نفرینام گرفت...جوون مرگ شدی...خدایا کاش یه چیز دیگه ازت خواسته بودم...
بهرامم که معلوم نبود کدوم قبرستونی گیر کرده...
هی...خدایا آخه انصافه اونا اون بیرون دارن دل میدن قلوه میگیرن من اینجا دارم تلف میشم...
حسابی کلافه شده بودم...آخه خدا الان چه وقت تشنگی بود...
دوباره زیرچشمی یه نگاهی به آران کردم...
فوقش میگم ضایع میشم دیگه...حداقل قبل از نفله شدن یه تلاشی کرده باشم...
آب دهن نداشتمو قورت دادم...تمام مظلومیتو معصومیتمو ریختم تو چشمام عین کتک خورده ها زل زدم بهش...

Niloofar89
1391،06،01, ساعت : 10:18 بعد از ظهر
اینم دومین پستم :-2-08-:

-میگم که...چیزه...یعنی...میشه...یه لیوان آب به من بدی؟؟
یه تکونی به خودش دادو یه لبخند ژکوند تحویلم داد
به به مثه اینکه نفرینام کارساز نشد بازم داری نفس میکشی...هرچند اگه نفرینای من کارساز بود تو الان هفت کفنم پوسونده بودی...
-چیزی گفتی؟؟
بی شعور میخواست منو حرص بده...الهی نمیری با این پسر بزرگ کردنت...
دوباره خودمو مثل ننه مرده ها کردم زل زدم تو چشماش...
یعنی هرکی منو تو اون وضعیت میدید یاد بدهکاریای زندگیش میفتاد...
-میشه یه کم آب به من بدی؟؟
خودم سنگ قبرتو بشورم
یه لبخند خیلی ملیح زد
-آره عزیزم تو جون بخواه کیه که بده
بعدم هرهر زد زیرخنده
رفت سمت یخچال اتاق
هه هه هندونه...مزخرف ایکبیری...آدم خوف میکنه میبینتش...
سرشو شکوندم گفتم شاید فرجی بشه مخش جابه جاشه بشه تحملش کرد ...بدتر شد...حیف گودزیلا که به این نسبتش میدم...
پارچو از یخچال دراورد یه لیوان برداشت پرش کرد اومد سمت من لیوانو گرفت سمتم
-بگیر خوشگله
خوشگل ننته هیز
لیوانو از دستش کشیدم
آبو پاشیدم تو صورتش
یه نگاه بهش انداختمو غش غش خندیدم
آخیش تا تو باشی سربه سر دختر مردم نزاری...
سرم پایین بود داشتم میخندیدم که یه دفعه خنک شدم...البته خنک که چه عرض کنم قندیل بستم...
وای ننه...آخه کی به تو میگه با این کل بندازی...دو دقیقه نمیزاره آدم با احساس پیروزیش حال کنه
آروم سرمو اوردم بالا
عوصی پارچ آبو خالی کرده بود تو یقه ی لباسم...
همون موقع در اتاق باز شد ذوق کردم حالا بهی حالتو میگیره...
-حال خانوم خوشگل ما چه طوره؟؟
واه واه چقد امروز اعتماد به نفس کاذب تزریق کردن به من اینا...
خب از حقم نگذریم راست میگن...
این که پری خودمونه بابا...شانسم نداریم...
اومد جلو یه نگاهی به قیافه من کرد...
یه نگاه موذی به آران انداختم...یه قیافه ی مظلوم به خودم گرفتم...
-چیکار کردین با مریض ما؟؟
-هی...می بینین...میدونه من نمیتونم تکون بخورم
بعدم کلی زور زدم دوتا قطره اشک اومد پایین...
عجب فیلمی بودما...دوتا نشگون از پام گرفتم که بیشتر گریم بگیره...
آران دهنش شیش متر کش اومده بود...
پرستار یه نگاهی بهش انداخت که یعنی بروبمیر
-واقعا که...

Niloofar89
1391،06،02, ساعت : 12:16 قبل از ظهر
اینم سومی:-2-31-:

اومد منو بغل کرد...این همه اشکو از کجا میارم من...
یوهووووو الان فکر کنم از عصبانیت کبود شده...قشنگ حالتو گرفتم...
تو دلم داشت قند آب میشد...میخوام ببینم تو دیگه جرات میکنی به من بگی بالای چشمت ابرو....
پرستاره فشارموگرفتو یه چیزایی توی یه برگه یادداشت کرد...
آران یه لبخند بهش زد
-میشه بگین کی مرخص میشه؟؟
پری یه چشم غره بهش رفت که تا لایه ی زیری شلوارشو خیس کردبعدم از اتاق رفت بیرون...
تا درو بست من دلمو گرفتم ترکیدم از خنده
زیرچشمی یه نگاهی بهش انداختم
اوه اوه...اوضاع بدجور وخیم بود...خندمو به زور قورت دادمو دراز کشیدم...
خدا به دادم برسه با این دیوونه تو یه اتاق تنها موندم...
اه خاک تو سرم یادم رفت به پری بگم یه لیوان آب بهم بده...بدجور تشنم بود...
این پیرزنه ام که هنوز خواب بود
معلوم نیست چه کوفتی بهش دادن بااین همه سروصدا یه میلی مترم تکون نخورده...
در زدند درباز شد بهی خان تشریف فرما شدن...
فرشته ی نجات منی اصلا تو...قربونت برم...بپر یه لیوان آب بهم بده تا از دست نرفتم...
-سلام بابا کجا بودین؟؟دیر کردین؟؟
-ببخشید یه سر رفتم پیش دکتر آله
کاش میشد ازش بپرسم کی بهش زنگ زده بود؟؟...هی...بسوزه پدر این فوضولی...
-نگفت کی مرخص میشم؟؟
-چرا گفت احتمالا فردا مرخصت میکنن...به مامانت چی میخوای بگی با این پای شکسته؟؟
راست میگه ها...گند پشت گند...حالا اینو چیکارش کنم؟؟...
-نمیدونم...یه خاکی تو سرم میریزم دیگه
صدای جیر جیرتخت بغلی بلند شد برگشتم دیدم پیرزنه بلند شده زل زده به بهی...
ای بر خر مگس معرکه لعنت...آخه کی به تو میگه الان بلند شی ننه بزرگ؟؟
لامصب انگار بو میکشه تا بهی میاد تو سروکلش پیدا میشه...
-سلام مادربزرگ شما کی بیدار شدین؟؟چی بهتون داده بودن انقد تو خواب خروپف میکردین؟؟ماشالا دو دقیقه نذاشتین ما چشم روی هم بزاریم
یه چشم غره بهم رفت که رسما خودم گل گرفتم
رو کرد به بهی
-شما هنوز اینجایین؟؟
بهرام صورتش لبو شده بود مشخص بود داره میترکه
-بله اگه مزاحمیم بریم
نه بابا تو بری کی بیاد این ترشیده رو بگیره...تشریف داشته باشین حالا...
-نه..نه اختیاردارین...میشه اسمتونو بدونم؟؟
ای بابا...روکه نیست...اینو ولش کنی تا ته شماره شناسنامه ی طرفو درمیاره...
-بله خسروی هستم
قیافه ی زنه آویزون شد
آخیش جیگرم خنک شد
-بهی دکتر نگفت کی از شر این گچ پاو دستم خلاص میشم؟؟
-چرا تا یک ماه دیگه حدودا تمومه
-مرسی شرمنده ی توام شدم...
خیره شدم تو چشماش...چقدر این نگاهو دوست داشتم
-خواهش میکنم وظیفه بود...

Niloofar89
1391،06،02, ساعت : 12:04 بعد از ظهر
بچه ها پست قبلیو ویرایش کردم یه چیزایی بهش اضافه شد دوباره بخونینش ممنون:-2-16-:
نقدم فراموش نشه بازم ممنون:-2-16-:
--------------------------------------------------------------------------------
از بیمارستان خارج شدم
هوا بدجور سرد بود پالتو رو بیشتر به خودم پیچیدم
یه ماه از روز آخری که توی این بیمارستان بودم میگذره امروز اومدم گچ پامو باز کردم...دیگه بهش عادت کرده بودم...ولی اینجوری راحت ترم...احساس سبکی میکنم...
یه نفس عمیق کشیدم...اشک از چشمام جاری شد...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم...بهرام داشت جلوی چشمام جون میداد...هیچکاری نمیتونستم واسش بکنم...
خدایا آخه چرا؟؟من بی اون چیکار کنم؟؟...
زندگی واسم بی مفهوم بود...نمیدونم آخرش میخواد به کجا برسه؟...تا کی باید این زندگی کوفتیو تحمل کنم؟؟...کاش حداقل جرات خودکشی داشتم...
از توی پیاده رو میرفتم...خیابونا خلوت بود...دیشب برف سنگینی بارید...برفارو زیر پاهام له میکردمو جلو میرفتم...
نمیدونم از کی شکایت کنم...از زندگی...از آدماش...از کی...
از روبروی کافیشاپ همیشگی رد شدم...هوس کردم برم تو...
درو فشار دادم باز شد...خدارو شکر خیلی شلوغ نبود...
رفتم سر میز همیشگی به بیرون نگاهی انداختم...این یه ماه واسم مثل یه سال گذشت...
- خانوم چی میل دارین؟؟
بغض گلومو گرفته بود...اگه یه کلمه حرف میزدم اشکام دوباره روون میشد...
-یه لیوان آب لطفا
سریع سرمو چرخوندم تا اشکامو نبینه
سرمو گذاشتم روی میز
اون روز وقتی از بیمارستان اومدم بیرون چون نمیتونستم به پری جون بگم تصادف کردم با اصرارای بهرام رفتم خونه ی اونا...
روزای خیلی خوبی بود...هرروز میتونستم ببینمش...دیدنش واسم یه عادت شده بود...اگه یه روز نمیدیدمش دلم واسش پرپر میزد...از اونجا بود که فهمیدم بدجور تو دام عشقش اسیر شدم...
هرروز علاقم نسبت بهش بیشتر میشد...میدونستم اگه حتی یه سرسوزنم حسی نسبت به من داشته باشه بروز نمیده...بالاخره درسته قیافش خیلی جوون میزد ولی سی سال اختلاف سنی الکی نبود...
این شد که یه روز که باهم توی همین کافیشاپ قرار گذاشته بودیم تصمیم گرفتم...تصمیم گرفتم ازش خواستگاری کنم...
-بهرام یه... یه چیزی میخواستم بهت بگم میشنوی؟؟
-آره بگو میشنوم
-میخواستم بگم...میخواستم بگم...که...ببین قول بده روش فکرکنی...خواهش میکنم ازت...
من...من...یه چندوقتیه بهت علاقه مند شدم...
چشماش از تعجب گرد شد
-می...میشه...که...که با من ازدواج کنی؟؟
یه نفس راحت کشیدم بالاخره حرف دلمو زدم...
پنج دقیقه فقط سکوت کرده بود زل زده بود تو چشمام...منم که عاشق...از فرصت استفاده میکردم
-آله میدونی منو تو سی سال اختلاف سنی داریم...این خیلی زیاده...تو باید با یه نفر همسن پسر من آران ازدواج کنی؟؟میدونی شاید اینجوری زندگیت فنا بشه؟؟ممکنه افراد بهتری تو زندگیت پیدا بشن...مطمئنی پشیمون نمیشی؟؟
-آره...من تموم این حرفارو بارهاوبارها واسه خودم تکرار کردم ولی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...سنت اصلا واسم مهم نیست
اون شب خیلی باهاش حرف زدم سعی کردم قانعش کنم...خیلی سخت قبول کرد...
از اون روز رابطمون نزدیک تر شده بود قرار گذاشته بودیم که تا پنج شیش ماه آینده ازدواج کنیم
این خبرو به مامان پری دادم...اولش خیلی عصبانی شد...کلی گریه کرد...جوری که تا یه هفته تو بیمارستان بستری بود...خیلی اعصابم داغون بود...نمیتونستم از بهرام بگذرم...پری جون بعد از یکی دوتا برخورد با بهرام وقتی دیدمن کوتاه نمیام به این ازدواج رضایت داد...
روزای خوبی بود...بهترین روزای زندگیم...
هر روز بیرون بودیم...خرید...گردش...پارک...رس توران
تا اون روز نحس...یادآوریش دیوونم میکنه...بدترین روز زندگیم...
چند وقتی بود سر دردای بدی سراغش اومده بود...عصبی میشد...پرخاش میکرد...داد میکشید
تا اینکه تصمیم گرفتیم بریم سراغ دکترا...

| Zahra.M |
1391،06،02, ساعت : 10:08 بعد از ظهر
سلام :-2-16-:خواهشا اول اون دکمه مثبت را بفشارید بعد که رسیدین ته صفحه دکمه تشکر را هم بفشارید :-2-37-:

صبح یه روز بارونی بود که قرار بود بریم دکتر ...
برای ساعت 1 ظهر نوبت داشتیم ...
10 ظهر بود که بیدار شدم ... رفتم یه آبی به دست صورتم زدم ...
صبحونه یه نیمرو درست کردم زدم تو رگ ... حدودای ساعت 11:30 بود آماده شدم ...
زنگ زدم بهی بیاد دنبالم ... از خونه اومدم بیرون جلو در منتظرش موندم ...
ماشینشو دیدم که اومد تو کوچه چراغ زد برام ...
رفتم سمت ماشین در جلو رو باز کردم و سوار شدم...
دیگه نمی رفتم دنبالش ببرمش سر کار ... خودش گفت دیگه لازم نیس ...
زل زدم تو چشمای خوشگلش و گفتم :
-خوبی بهی جونم ؟
بهی-نه زیاد.
-چرا خو ؟
بهی-با این اوضاع ترافیک مگه میشه خوب باشم ؟ بعدش یه آهگ گذاشت و دیگه حرفی نزد ...
منم ساکت شدم معلوم بود اعصابش از دست ترافیک خورده ...
کلی تو ترافیک موندیم تا بالاخره ساعت 12:15 دقیقه رسیدیم ...
ماشینو یه گوشه پارک کرد ... در رو باز کردم و پیاده شدم ... اونم پیاده شد و ماشینو قفل کرد و راه افتاد ... منم رفتم دنبالش ...
رفتیم تو نوبتمون یه ربع دیگه بود ...
نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد و منشی گفت که بریم تو ...
رفتیم تو ... دکیه وسط سرش مو نداشت و موهای دو طرف سرش سفید بود یه عینک بزرگ ته استکانی هم زده بود به چشماش ...
با دیدن قیافه بامزش خندم گرفت ... خودمو نگه داشتم نخندم که خندم تبدیل به یه لبخند شد ...
بهی هم با دیدن لبخندم ... فکر کرد که دارم برای دکتره لبخند می زنم ... صورتش منقبض شد و دندوناشو رو هم سایید جوری که فک کردم الانه که فکش از جا دربیاد ...
ترسیدم و خندمو سریع تبدیل به یه اخم کوچولو کردم ...
نشستیم ... دکی گفت:
-خب چی شده ؟
خواستم ماجرا رو بگم که بهی زودتر از من گفت:
-چند وقتیه که بعضی اوقات احساس درد توی قفسه سینم می کنم ... سردردهای شدید می گیرم زود عصبی می شم و از این جور چیزا ... کلا کم طاقت شدم ...
دهنمو که باز مونده بود رو بستم ...
دکی-خب من یه نوبت می دم بهتون برا گرفتن نوار قلب ... شاید مشکل قلبی داشته باشین ... سابقه بیماری قلبی هم دارین؟
بهی-بله دوران کودکیم یکم بیماری قلبی اذیتم می کرد ...
-خب پس انشاءال... چیزی نیس خوب میشین ...دخترتونم باید بدونن هیجان براتون سمه پس باید مراعاتتونو بکنن ...
بهی با لحن تندی گفت:
-نامزدمه ...
دکتر یکم تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد و گفت :
-در هر صورت ...
بهی بلند شد ... منم بلند شدم ...
بهی-پس ما دیگه رفع زحمت می کنیم تا نوبتمون ... کی هست ؟
دکی-هفته دیگه همین موقع ...
بهی-باشه پس خداحافظ ...
دکی-خداحافظ ...
منم زیر لب گفتم عزت زیاد ...
از اونجا که اومدیم بیرون دلم می خواست گریه کنم ... اگه بهی من بیماریش برگشته باشه چی ؟ من طاقت ندارم ... ای خدا چرا من اینقد بد شانسم آخه ...

| Zahra.M |
1391،06،02, ساعت : 10:11 بعد از ظهر
اینم دومیش :-2-16-:

سوار شدیم ...
یکم ناراحت به نظر می رسید ...
-بریم یه گشتی بزنیم ؟
بی حوصله گفت:
-الان ؟
-اوهوم ...
یکم فک کرد و گفت :
-باشه ... کجا بریم ؟
-فرقی نمی کنه ... بریم پارک ؟
بهی-باشه ...
به سمت یه پارک که نزدیک اونجا بود می روند ... منم سرمو تکیه دادمو چشمامو بستم تا برسیم ...
وقتی رسیدیم ... بهی منو صدا کرد ... پیاده شدیم رفتیم تو پارک یه نیمکت خالی پیدا کردیم ... نشستیم روش ...
یکم که گذشت نگامو دوختم بهش و گفتم :
-چرا این روزا یه جوری شدی بهی ؟
بهی-چجوری ؟
-یه جوری دیگه ... مثل قبل نیسی ...
بهی-خودمم نمی دونم ... حس می کنم لایق تو نیستم آله ... تو خیلی جوونی ... خیلی خوشگلی ...
-اِ بهی این چه حرفیه می زنی ... خودتم خیلی خوشگلی ... جوون بودن به سن نیس که ... مهم قلبته که جوون باشه بهی جون ...
یه آهی کشید که تموم وجودمو سوزوند ... گفتم :
-برم یه چیزی بخرم بزنیم تو رگ ؟ موافقی ؟ چی می خوری ؟
بهی-من که بستنی می خورم ... تو رو نمی دونم ...
-اِ خو پس منم بستنی می خورم ... چه مدلی ؟
بهی-لیوانی ... قهوه ...
-اومممم چه تفاهمی منم همین رو می خورم ... پس تو همینجا بشین سریع برم بخرم برگردم ...
رفتم سوپری دو تا بستنی خریدم و برگشتم پارک ...
دادم دستش و شروع به خوردن کردیم ... بعدشم قدم زدیم و منو رسوند خونه و خودش هم رفت ...
خلاصه اون شب خیلی بهمون خوش گذشت ...
یه هفته مثل برق و باد گذشت اون روز که رفتیم برا نوار قلب خیلی استرس داشتم ...نشسته بودم بیرون و منتظر بودم ببینم چی میشه ...
بالاخره بهی از اونجا اومد بیرون ... پرسیدم:
-چی شد بهی ؟
بهی-هیچی فعلا نتایج معلوم نیس ... باید ببیتیم خدا چی می خواد ...
-ایشالا هیچی نیس ...
بهی-ایشالا ...
اون روزم گذشت تا این که فردا جواب نوار قلبش اومد ...
اون روز وقتی دکتر جواب رو گفت ...

| Zahra.M |
1391،06،02, ساعت : 10:17 بعد از ظهر
اینم سومیش :-2-35-:

می خواستم خفش کنم ...
بهی من بیماری قلبی داشت ... خیلی هم خطرناک بود ...
اما برا من که تا حد مرگ دوسش داشتم مهم نبود ... پاش می موندم ...
با کلی خواهش و گریه و زاری تونستم بهی رو راضی کنم که باز هم با این شرایط با هم ازدواج کنیم ...
اون چند ماه همگذشت و بهی هم اخلاقش همونجوری بود ... تا این که اون ماجرای نحس شب عقد و عروسی من اتفاق افتاد ...
همه چی آماده بود ... قرار شده بود که عقد و عروسی یه روز باشه ...
منم از صبحش رفته بودم آرایشگاه که تا نزدیکای عصر بود که کار آرایشگر تموم شده بود ... قرار بود بهی بیاد دنبالم بریم آتیله و از اون ور بریم تالار...
هر چی موندم نیومد ... دلم شور می زد ...
هر چی آرایشگر می گفت چیزی نیس ممکنه ترافیک بوده باشه ... الان میرسه تو گوشم نمی رفت ...
زنگ زدم به موبایلم ... جستی پریدم گوشی رو برداشتم ... اران بود ...
صداش گرفته بود بدجور ... ترس تموم وجودمو فراگرفت ...
-چی شده اران ؟
اران-دیگه چی می خواستی بشه ؟ ها ؟ بابا مرد ... می فهمی چی می گم ؟ بابا مرد !
گوشی موبایل از دستم افتاد و افتادم رو زمین دیگه هیچی نفهمیدم ...
با درد چشمامو باز می کنم ... از درد شدید چشمم دوباره پلکام رو هم افتادن ...
به زحمت بازشون می کنم ... دهنم خشک بود ...
به زحمت گفتم :
-آب ... آب ...
یه پرستار که داشت سرم تخت بغلی رو تنظیم می کرد گفت:
نمی تونی الان آب بخوری ...
بعد دستمالی رو نم دار کرد و اومد بالاسرم و رو لبام کشید و لبامو تر کرد ...
یکم بهتر شده بودم ...
کم کم یادم اومد چی شده بود...

| Zahra.M |
1391،06،02, ساعت : 10:52 بعد از ظهر
اینم چهارمی ... :-2-16-: سرعت نتم افت کرده در حد المپیک :-2-31-:

کم کم داشت یادم میومد چی شده ... بهی ... اون شب ... وای خدای من ... یهو رو به پرستار بلند گفتم:
-پری جون بهی من کو ؟ کجاس ؟ ها ؟
پری-بهی ؟
-شوورم ... پاره تنم ... بعد زدم زیر گریه ...
پری-شوهرتون ؟ اسمشون چیه ؟
فین فین کردم و بینی مو کشیدم بالا و با صدای گرفتم گفتم :
-بهرام خسروی ...
پری-آقای خسروی رو می گین ؟ ایشون که فوت کردن ... تو همین بیمارستان هم آورده بودنشون ... شما نزدیک یه هفته ای هست که بیهوشین ...
وای ... یا خدا ! این چی می گفت ؟ بهی من ؟ مرده ؟ نه خدا ! من دیگه طاقت این همه بدبختی رو ندارم ...
بعد با صدای بلند زدم زیر گریه و هق هقم اتاق تزریقات رو فرا گرفت ...
اونقد گریه کردم که باز از حال رفتم ...
با احساس سوزش تو دستم چشمامو باز کردم ...
پرستار رو دیدم که داره سرم رو فرو می کنه تو دستم ...
پری-معلوم هست داری با خودت چیکار می کنی دختر ؟ از اون روزی که آوردنت اینجا تا حالا نزدیک یه ماه گذشته ... همش بیهوشی ... پا شی خودتو تو آینه نگاه کنی نمی شناسی ... بسته دیگه ... اگه اینجوری پیش بری دیگه دووم نمیاری ...
-بهتر ... بدون بهی من هیچم ... دنیا برام ارزش نداره ! می خوام بمیرم ! برم پیش بهی خودم ... باز زدم زیر گریه ...
اون روزا واسم مث زهر مار بود تا این که اران یه روز اومد بیمارستان و برگه ترخیص رو امضا کرد و من مرخص شدم ...
وقتی رفتم خونه اولین کاری که کردم لباس مشکی هامو پوشیدم و تاکسی گرفتم و رفتم سر قبر بهی ...
نشستم کنار قبرش ...
-بهی ! چجوری دلت اومد منو تنها بذاری ؟ ها ؟! من بدون تو چیکار کنم بهی من ... دوس دارم بیام پیشت ... دیگه دنیا برام معنی نداره ... تو برام زندگی بودی ... رفتی ... زندگیم از دستم رفت ... چرا بهی ؟ چرا ؟! من نمیتونم طاقت بیارم !
بعد تو ادامه حرفام داد زدم :
خداااااااا منو بکش راحتم کن ! ... از این عذاب ! از این زندگی نکبت بار ! خسته شدم ... راحتم کن !
اینقد گریه کردم که کم کم داشتم باز از حال می رفتم که دستی رو شونم قرار گرفت ...
برگشتم ببینم کیه ...
تعجب کردم ...

| Zahra.M |
1391،06،02, ساعت : 11:58 بعد از ظهر
اینم پنجمی :-2-31-:

اران بود ...
دستشو پس زدم و رومو برگردوندم ...
صداشو شنیدم که گفت:
-لعنتی داری خودتو میکشی می فهمی ؟! ... بابا هم دلش نمی خواد تو اینقد خودتو آزار بدی ! تو با این کارات روحشو عذاب می دی!تو رو خدا بس کن !
-نمی خوام می خوام بمیرم ... زندگی بدون بهی برام بی ارزشه دست از سرم بردار بذار به حال خودم باشم ...
اران-نمیذارم خودتو از بین ببری! پاشو ! یکم معقولانه تر فک کن آله ! ... این طرز فکرت شبیه بچه هاست ...
بیراه هم نمی گفت ... اما من نمی خواستم قبول کنم بهی مرده ...
آروم روی قبرشو بوسیدم و با گلاب سشتمش ... دست گلی رو هم که موقع اومدن خریده بودم رو پر پر کردم و ریختم رو قبرش ... بعد دستمو گذاشتم و یه فاتحه خوندم و بلند شدم ...
به سمت خیابون رفتم ... برا اولین تاکسی دست تکون دادم که همون موقع اران اومد جلوم ...
اران-کجا ؟
-به تو چه ... مگه کی هسی ؟
اران-بیا سوار شو برسونمت ...
-به تو اعتماد ندارم !
اران-اونقدرا هم که فک می کنی کثافت نیستم ... بیا بشین می رسونمت ...
با کلی اصرار تونست راضیم کنه برسونتم ...
وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تو اتاقم و با همون لباسا دراز کشیدم و خوابیدم ...
خواب بهی رو دیدم ... نمی دونم مثل این که با نگاهش می خواست یه چیزی رو بهم بفهمونه ... ولی من نفهمیدم چی می خواست بگه ... چهرش راضی بود ... مثل این که از مردنش خوشحال بود ...
همین که دیدم تو خوابم لبخند رو لباشه اینگار یه دنیا رو بهم دادن ...
ولی هنوز نگاهش برام گنگ بود ...
بیدار که شدم پاشدم رفتم دستشویی یه آبی به سر و صورتم زدم و یه نگاه تو آینه به خودم کردم ... گونه هام زده بود بیرون و چشمام هم بی روح و بی حالت بود ... لباسامم برام گشاد شده بود ... یه دوش گرفتم و اومدم بیرون ...
لباسامو سرتا پا مشکی پوشیدم و موهامو خشک کردم ...
رفتم تو اتاق مامان ...
مثل فرشته ها خوابیده بود
آروم رفتم کنارش گونشو بوسیدم ... و صورتشو با دستام نوازش کردم ... چند دقیقه خیره نگاهش کردم و بعدش بلند شدم رفتم بیرون تا راحت بخوابه

×mahla.r:.:
1391،06،03, ساعت : 06:01 بعد از ظهر
دوست داشتم برم بیرون یه جایی که به جزخودم وخدام هیشکی نباشه یایقول سهراب بارخودرابستم رفتم ازشهرخیالات سبک بیرون
دلم ازغربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیارفتم
من به دشت اندوه
به باغ عرفان رفتم مثل همیشه مانتوبلندسیاهم بایه شال سیاه کفش کتونی سیاه صورتم پف کرده بود زیرچشمام سیاه بود خدایا من چم شده یعنی من اون کسی هستم که وقتی یکی ومیدیم ازرنج عشق حرف میزد تا 10سال که میدیدمش مسخرش میکردم.روی یه تکه کاغذ نوشتم:مامان من رفتم بیرون کارداشتم زود میام بوس بای.کاغذ وگذاشتم پیش بالشتش درواهسته بستم واومدم بیرون یه پارک بودنزدیک خونمون که بابابام میرفتیم اونجا
قدم هامو تند ترکردم حس میکردم بوی بابام هنوز دست نخورده باهامه تواین یه ماه ازهمه غافل بودم ازتنهادوستم هیما تنهاامیدم مامانم وبابای مهربونم واردپارک که شدم رفتم جای همیشگی چشمامو بستم دستم بالا گرفتم وبه بهرام فکرکردم
اخه بابام گفته بود اگه کسی وکه خیلی دوست داری بمیره دلت براش تنگ شد چشماتو ببند دستات وبگیربالا وباتمام عشقت بهش فکر کن تادستات وبگیره اماهیچی جز حرکت باد وحس نکردم خدایایعنی من بایه تابستون تاپاییز عاشق شدم مدت خوشبختی من اینقدرکم بود چه فاصله کوتاهی ازخوشبختی وبدبختی هست
گوشیم زنگ خورد چون بهرام بهم گفته بود زنگ گوشی شخصیت ادم ونشون میده ومجبورم کرد زنگ وعوض کنم منم بیشترموقع میذاشتمش روسایلنت یاویبره
هیمابودچه به موقع خیلی دوست داشتم الان بایکی دردودل کنم کسی که من ومیفهمید
-سلام
-سلام عزیزم
-خوبی
-نه خیلی
-تودیگه چرا
-اخه مگه میشه دوستت ناراحت باشه توخوشحال الان کجایی
-من پارک نزدیک خونمون
-همون جاباش تابیام
باشه فعلا
-بای
گوشی وقطع کردم رفتم دمه پارک وایستادم تا هیمابیاداما
این ارا سرتق بوداون اینجا چی میخواست همن لبخند مرموزش وبه لب داشت
-سلام مادمازل
حوصلشو نداشتم رفتم طرف دیگه مگه این ازرو بروبود
-فکر نکن عاشق قیافه سه درچهارتم اومدم یه سوال بکنم
فکم وتکون دادم هرچی باشه ازتوایکبیری خوشگل ترم حوصله موندن تویه جاهو باهاش نداشتم
-هرچی میخوای زودتربنال
پوزخندی زد وگفت:
-همه چیزبرام یه معماست توچجوری بابام اشناشدی چجوری عاشقت شد هان نکنه همش نقشه بوده
ای خدامن این کجای دلم بزارم امابهتربود همه چی بهش بگم تازودتر شرش وکم کنه
-باشه بهت میگم اما بعدش دیگه نمیخوام ریختت وببینم
لبخندی زد
-نه که من کشته مرده قیافه نچسبتم
دماغمو کشید بالا نشستم رواولین نیمکت
-درست همون روز که دیدمت روز قبلش بابات مسافرم بود بهم گفت کاری داشتی بهم بگو بعدش رفت همون روزچندتاپسربهم حمله کردن وماشینم سلاخی کردن
بعدم مامانم حمله قلبی بهش دست دادوبایدعملش میکردیم ولی کی این همه پول داشت
دیدم حرفی نمیزنه سرم وبالا کردم دیدم چشماشو بسته وداره گوش میده منم ادامه دادم
-همون روز که دیدمت توشرکت رفتم به بابات گفتم بهم پول قرض بده اونم که خیلی مهربون بود بیشتبرازاونچه که میخواستم بهم داد وقرارشد براش کارکنم اما وقتی دیدم 1ماه دست وپام شکسته بود وهیچ کاری براش نکردم
خودم ومدیونش میدیم گفتم اگه زنش بشم هم میتونم همه کاراش وجبران کنم هم منم دوستش داشتم
یه دفعه صورتم گرم شد ازلبم خون اومد مزه شورش تودهنم بود
-پس بگو فقط بخاطرپول میخواستیش
اشکم به سرعت اومد پایین
همانطورکه اومی رفت قلبم داشت تاریک می شد

ashk eshgh
1391،06،03, ساعت : 08:09 بعد از ظهر
سلام بچه ها....من دارم با پستای اخر میام....به احتمال زیاد یا فردا صبح تموم میشه یا فردا شب!!!!!!!!!!!!خوشحال میشم تو این پستای اخر مارو بیشتر همراهی کنید!!!!!!با سپاس از همه شما دوستان عزیز...این اولین پست امشب...اگه امشب نزاشتم فردا صبح که بیاین سایت ادامه داستانو میتونین بخونین!!!نقد مثبت و تشکر یادتون نره دوزتان!!!!! :-2-38-:
************************************************** ***********
اون چه میفهمید که من واقعا به خاطر عذاب وجدانم اومدم جلو و خواستم زیر دین کسی نمونم و بعد کم کم عاشق بهی شدم......حقا که کروکدیلی.........
_احمق....
_پست فطرت داغون
فحشا رو بلند بلند میدادم....مردمی که از بغلم رد میشدن با چشمایی نگاه میکردنم که از صورتشون دو متر فاصله داشت....
دستی اومد رو شونم با عصبانیت دستشو پس زدم و بدون اینکه نگاهش کنم با داد گفتم:
_چیه ناراحت شدی اومدی ببینی من چرا بهت فحش دادم؟؟؟؟؟هان....میخوای منو بزنی؟؟؟بزن....
صورتمو بردم جلوشو گفتم:
_بیا بزن بزن لعنتی.........
_ اله خواهری چی شدی...
چشمامو باز کردم دیدم هیما روبرومه و داره مثل ابر بهار گریه میکنه.....تعداد زیادی ادم دور و برمون وایستاده بودن
_چیه چرا وایستادید نگاه میکنین بدبخت ندیدین؟؟؟؟؟؟؟؟
و بعد با دست مانتو هیما رو کشوندم و از پارک زدم بیرون گریه میکردم و تند تند راه میرفتم جوری که اون یکی پام پیچید بین اون یکی پامو ولو شدم رو زمین.هیما بیچاره هم مثل من واژگون شد رو زمین.با گریه دستمو گرفت و گفت:
_دختر چرا جفتک میندازی؟؟؟؟؟معلمومه تو چته؟؟؟؟؟؟بعد چند وقت نگرانی که نمیدونستم کدوم قبرستونی...بعد شوکه شدن از خبر ازدواج نا موفق تو با اون....
اسمشو یادش رفته بود...گریم شدت گرفت با گریه گفتم:
_بهی
_اره همون بهی....خبر مرگش....نبود تو ....گریه های مامانت از دوری تو....حالا هم که صورت خونیت....و گریه های دلخراش و اون فریادا...اخه چی شده؟؟؟؟چرا واسم توضیح نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با دستام اشکامو پاک کردم و گفتم:
_الان نه...بیا بریم یه جایی که بتونم داد بزنم....بیا بریم یه جایی که صدامو فقط تو و خدا بشنوید..........
_باشه,پاشواول برو صورتتو بشور...پاشو که قیافت مثل این تصادفیا شده...هر کی رد شه فکر بد میکنه.
با انزجار گفتم:
_به درک...چکار کنم بزار فکرای بد بکنند تا بحثشون ته نگیره
بسختی بلند شدم و رفتم تو دستشویی زنونه و جلو اینه وایستدم....
_حمال...ببین چجوری زده که صورتم به این روز افتاده....
_کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_محمد اقا پیکنیکی...
با تعجب زل زد و به من گت:
_خره دعوا کردی؟؟؟؟؟؟با پسر؟؟؟؟؟؟
با عصبانیت گفتم:
_ نه په با یه دختر داشتم شوخی شهرستانی میکردم گیسمو کشید منم دستاشو گاز گرفتم منتها به دستش حساسیت داشتم پوستم داغون شده....خب معلومه دیگه با یه پسر
زد تو سرشو گفت:
_خاک تو سرت....با کی؟؟؟؟؟؟؟؟
در حالی که داشتم با دستمال نمناک خونه صورتمو پاک میکردم گفتم:
_بالاخره تو سر من یا تو سر تو؟؟؟؟؟؟؟
با تعجب گفت:
_چی؟؟؟؟؟؟؟
_بابا تو گفتی خاک ب سر من ولی زدی تو سر خودت....حالا میشه بگی دقیقا خاک تو سر کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تروخدا بیاین نقد حدس بزنید بگید اخرش چی میشه!!!!!!!!!!!ولی بیشتر بیاین نقد کنید...نیاید پست اسپم بزارینا!!!!!!!!!!ممنونم

ashk eshgh
1391،06،04, ساعت : 06:43 بعد از ظهر
سلام دوستان مهربون عزیز دل خودم!!!!!!!!!!!!راستش میخواستم رمان و امشب تموم کنم البته با اجازه شما ولی اومدین تو نقد و گفتید تموم نشه منم نشستم داستان و دوباره باز نویسی کردم که حداقل تا چند وقت دیگه در خدمتتون باشیم!!!!!!!!!!!از همتون خواهشمندم مثل همیشه با ما همراه باشید و مثبت و تشکر و نقد رو فراموش نکنید و تو نظر سنجی بالای صفحه هم شرکت کنین!!!در ضمن توی تاپیک نقد پست اسپم ندید و نقد کنید و یه خواهش کوچولو ی دیگه هم دارم....تونقد بگید که دوست دارید اخر داستان رو کدوم یکی از ما نویسنده ی این رمان تموم کنه!!!!!!!!ولی نیاین فقط اسمو بگید ها با نقد بگید و دلیلشم بگید.ممنونم:-2-16-:
++++++++++++++++++++++++++++++++
هیما اومد سمت منو خواست بزنتم که پریدم سمت در که یکدفعه در باز شد و سرم خورد تو در
اخخخخخخخخخخخخخ
یه خانوم در حالی که یه پسر بچه رو تو بغلش گرفته بود داشت با وحشت منو نگاه میکرد
دستم و گذاشتم رو پیشونیم.دیدم زنه همونجور داره نگاهم میکنه همونجوری که از درد به خودم میپیچیدم با داد به زنه گفتم:
ترو خدا ببخشید من کور بودم در و ندیدم
و از دستشویی اومدم بیرون...صدای هیما میومد که مدام میگفت:
الهی بمیرم.......... الهی بمیرم.
با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
زودتر ایشاالله.
دردت گرفت؟؟؟
با اخم گفتم:
نه په دارم از خوشحالی میمیرم نمیدوم چکار کنم
زد زیر خنده و گفت:
_ایول داری به خدا من اگه جای تو بودم تا این زنرو نمیبردم زیر گیوتین ول کن نبودم ولی خوشم اومد که اینقدر صبوری...
بعد دو تا پشت هم زد رو بازوم منم نامردی نکردم کوبوندم پس گردنش
دستشو گذاشت رو گردنشو گفت:
_اوووووی وحشی چرا رم میکنی؟؟؟؟؟؟باز من ازت تعریف کردم جو گرفتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_هیما اصلا حال ندارم.....اگه تنت خیلی میخاره به پرو پام نپیچ خودت بیا راست و حسینی بهم بگو تا خودم بخارونمش
_گم شو.......تن خودت میخاره....مثل اینکه شپش کرده تنت....خب روزی ده بار برو حموم...مشکل تو که با یه بار حموم حل نمیشه...
جلو ماشینش رسیدم و گفتم:
_باز خوبه مال من با ده بار حموم حل میشه...تو اگه تو دریا هم بری مثل ماهی ها هم زندگی کنی شپشات نمیرن و مشکلت حل نمیشه
بعد دستگیره در و کشیدم دیدم قفله گفتم:
_در و بزن خستم
با چشم غره در و باز کرد و خودشم اومد سوار شد.
ماشینو روشن کرد و گفت:
_کجا برم؟؟؟؟؟
سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و گفتم:
_قبرستون
سرشو تکون داد و به سمت بهشت زهرا به راه افتاد

********************************
اهای خانوم و اقا یخواننده مثبت و اگه نزدی برو بزن و تشکرم که همینجاست!!!!!!!!!!!خوشحال شدیم منتظر پست بعدی من باشید.شب میزارم:-2-14-:

ashk eshgh
1391،06،04, ساعت : 11:07 بعد از ظهر
نزنید منو به خدا دارم پست میزارم....یکم بهم فرصت بدید بابا جون...در ضمن خیلی ممنونم که نیومدید نقد و تو نظر سنجی رای ندادید و تشکر و مثبتاتون با هم نمیخونه!!!!!!!!!!!!!!
+++++++++++++++++++++++++++
صدای مهدی احمدوند تو ماشین پیچید:


میگن هیچ عشقی تودنیا
مثل عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما
از خیالت رفتنی نیست
داغ عشق هیشکی مثله
اونکه ....


اهنگ و قطع کردم و زدم بعدی


من نمیتونم بخندم
دست خودم نیست
واسه دیدنت یه لحظه
دل تو دلم نیس
آآآآآآآآآآ
هنوز از یادم نرفته
مهربونیا و کارات
مگه تو به من نگفتی
که میخوامت با نگاهات
آآآآآآآآآآآآآ
باورش برام عجیبه
که شنیدم تنها نیستی
داری از اون ور دنیا موج منفی میفرستی
....


زدم اهنگ بعدی


اون که یکوقتی
تنها کسم بود
تنها پناه
دل بیکسم بود
تنهام گذاشتو
رفت از کنارم
از درد دوریش
من بیقرارم
خیال میکردم
پیشم میمونه
ترانه عشق
برام میخونه
خیال میکردم
یه همزبونه
....


دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با لگد کوبوندم تو ضبط و زدم زیر گریه و با داد رو به هیما گفتم:
_الهی بمیری اخه این سی دی ها چیه گوش میدی

| Zahra.M |
1391،06،05, ساعت : 12:29 قبل از ظهر
سلام :-2-27-:

هیما-اِ وا چرا مثل حیوون جفتک می ندازی آخه ...
-خفه شو ... خفه ... هیچی نگو ...
رسیدیم پیاده شدم رفتم تو قبرستون ...
رفتم سمت قبر بهی ... آروم کنارش نشستم ...
اول یه فاتحه خوندم ... بعدش هم از پسرش پیشش شکایت کردم ... خلاصه وقتی که سبک شدم پاشدم از قبرستون اومدم بیرون ...
نشستم تو ماشین ...
هیما هم اومد نشست ...
آروم می روند ...
پرسید:
-خو حالا کجا بریم ؟
تو رو نمی دونم منو برسون خونه می خوام بخوابم.
هیما-باشه...
بعد دیگه حرفی نزدیم تا رسیدیم خونه و نگه داشت ...
-نمیای بالا ؟
هیما-نه تو برو ...
دیگه حوصله نداشتم اصرار کنم ... باشه ای گفتم و در خونه رو باز کردم و رفتم تو .
مانتمو در آوردم و دراز کشیدم ...
چشمامو بستم و به روز اولی که بهی رو دیده بودم فکر کردم ...
به خوبی هاش ... چقد مهربون بود ...
گریم گرفت ... سرمو فرو کردم تو بالشت و زار زدم ...
اونقدر که خوابم برد...
چشمامو باز کردم ... صبح شده بود ...
چقد خوابیدم من ...
بلند شدم و یه آبی به سر و صورتم زدم ...
صبحانمو خوردم و نشستم یه گوشه ...
داشتم به بهی فک می کردم که پری جون اومد گفت:
-بسه دیگه دختر این قد تو این خونه نشین آخر افسرده می شی می مونی رو دستمون ، پاشو برو بیرون یکم دور بزن حال و هوات عوض شه ...
دیدم بد نمی گه دلم هوای تازه می خواست ...
هوای خونه برام گرفته بود ... نمی تونستم راحت نفس بکشم ...
بلند شدم لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون ...
کلید رو تو دستم می چرخوندم و بی هدف برا خودم قدم می زدم ...
به بهی فک می کردم ...
صدای بوق ماشینی افکارمو بهم ریخت ...
بی توجه بهش راهمو ادامه دادم ...
نه مثل این که ول کن نبود...
برگشتم که دیدم ...

بابای :mrgreen:

×mahla.r:.:
1391،06،05, ساعت : 02:53 بعد از ظهر
بچه ها سری به نقدبزنین
دیدم ارانه خدایا این چی میخوادازمن یه سیلی که حوالمون کرد دلش خنک نشده اومد برای دومی
ایششش پسره چلغوز ... همینو کم داشتم که این بیفته دنبالم ...
بی توجه بهش به راهم ادامه دادم ... مثل مارمولک بومی کشه
اون که سگ بود نه این ادبیشه اهان بیامنم دیونه کرد که دارم باخودم حرف میزنم
اران-آله ؟
اصلا لایق جواب دادن نبودپس اینجانتیجه میگیرم که نبایدجوابشو بدم ...
اران-آله به خدا نمی خواستم اونجوری بشه ... دست خودم نبود ...میخوای بیاتوهم بزن
اران-نمی بخشی ؟
اران-اَه لعنتی دِ یه چیزی بگو دیگه ...
یهو داد زد :
-آلــــــــه !!!
یدفعه وایستادم خوبه گفت بیابزن چرامن نزنم چراهمیشه زنا ضعیف لبخندشیطانی زدم وبرگشتم
درد ... بمیری ایشالا من از دستت راحت شم ...
دستمو بردم کنارهنم دوتاها کردم بایه لبخندملیح رفتم جلواونم بیچاره فکر کرده بوداتش بس لبخندگشادی تحویل داد وایستادم
باغیظ گفتم
-جاییت دردنمیکنه عزیزززز
-نه گلی شرمنده...
هنوزحرفش تموم نشده بود که یک سیلی ابداری نثارش کردم
ای خدا اگه بیادتلافی کنه چی
باتمام سرعتی که داشتم حرکت کردم دلم اشوب بود گام هامو بیشترمیکردم
به سمت خونه هیما اینا رفتم ... اران هم پشت سر من میومد و همش حرف می زد ... منم محلش نمی دادم...
رسیدم خونشون ... زنگ در رو زدم ... منتظر موندم ...
هیما در رو باز کرد ... پشت سرمو نگاه کرد دید ارانه ... گفت :
-چیه؟ ها ؟ زدی دهن دوستمو سرویس کردی بس نبود ؟ دیگه چی می خوای از جونش ؟ ها ؟!
اران-خودشم الانیکی حواله ماکرد
هیمابابهت نگاهم کردم
هیما رو هل دادم فرستادمش تو خونشون
اران هم بدون هیچ حرفی رفت
... خودمم رفتم تو ... در رو هم پشت سرم بستم ...
هیما-راست می گفت ...
-اره خودش گفت بیابزن منم دیدم صورت مفته چرانزنم
هیما-اگه اونجابودم فیلم میگرفتم پخش میکردم...
-نمیدونم توچراهمش دنبال پخش کردنی...
نیشگونی ازبازوم گرفت میخواستم بزنم که سارا خانوم اومد مامان هیما خیلی زن خوبی وفهمیده ای بود همیشه به من می گفت درس بخون
وقتی دانشگاه نرفتم باهام تایع مدت قهربود اگه اون نبود همین دیپلم که باناپلئونی قبول شدم ونداشتم
ساراخانوم -سلام دخترعزیزم خوبی
-ممنون بادعاهای شما
اومد پیشونی موبوسیدگریم گرفته بود اماجلوخودم وگرفتم
هیما-خوب بریم تودیگه نکنه میخوای وایسین زمین چمن درست کنین
ساراخانوم خندید ودست مو گرفت رفتیم توخونه

| Zahra.M |
1391،06،06, ساعت : 01:43 قبل از ظهر
سلام :-2-16-:

نقد + تشکر یادتون نره :mrgreen:


رفتیم نشستیم ...
سارا خانوم رفت تو آشپزخونه ...
هیما-خب ... خوبی ؟
-دکتری ؟
هیما-بیشور ... منو بگو که دارم حال تو رو می پرسم ... ایششش ... حالا چرا اومدی ؟
-همینجوری حوصلم سر رفته بود اومدم بودم یه سر بزنم ...
هیما-اومممم ... خو بعد من چی کار کنم حوصله جنابالی سر نره ؟
-وایییی هیما !
هیما-درد هیما !
سارا خانوم با یه سینی شربت اومد تو سالن و گذاشت جلومون و باز رفت تو آشپزخونه ...
-خب ؟
هیما-خب به جمال بی نقطت ...
-هیما! ضد حال نشو دیگه ... مثلا اومدم اینجا حوصلم سر نره ...
هیما-راسی یه چیزی ... میای بریم شمال ؟
-حوصله داری ها... بی خیال الان موقع شمال نیس که ...
هیما-پس کی موقعشه ؟
-من اعصاب ندارم خودت برو ...
هیما-اِ اصلا به خاطر تو می خوایم بریم دیگه ... حال و هوات عوض شه ...
-نخواستم بابا ... پا شو لباس بپوش بریم بیرون یه دوری بزنیم با هم ...
هیما-خو باشه فعلا بی خیال ...
بعد رفت تو اتاق و لباساشو پوشید و اومد بیرون ...
هیما-بریم ...
رفتیم بیرون یه گشتی زدیم شب هر کدوم بر گشتیم خونمون ...
تا اومدم خونه گرفتم خوابیدم ... خیلی خسته بودم ...
با صدای خش خش چیزی بیدار میشم ...
تو جام نیم خیز شدم ...
نکنه دزد باشه ...
آروم از جام پاشدم و از اتاق بیرون اومدم...
ای بابا این اینجا چیکار می کنه ؟!
چجوری اومده تو ...
-هیما؟! تو اینجا چیکار می کنی ؟
هیما-نمی بینی ؟ دارم چمدوناتو می بندم بریم ...
-کجا بریم ؟
هیما-شمال دیگه ...
-مگه من به تو نگفتم نمیام ؟
هیما-خو اشکال نداره ... بیا بریم دیگه ... به خدا واسه خودت میگم ... داری از بین میری... یه نگا تو آینه به خودت بنداز ...
دیدم بد هم نمی گه ...
یکم فکر کردم و گفتم :
- خو بعد پری جونمو چیکار کنم ؟
هیما-اون با من ... تو فقط اوکی بده ...


خدافظ :-2-16-::-2-35-:

ashk eshgh
1391،06،06, ساعت : 02:24 بعد از ظهر
سلام سلام :-2-16-:
نقد + تشکر یادتون نره

_اوکی بابا اوکی....
_زهرمار عمتو مسخره کن.
در حالی که داشتم از سر جام بلند میشدم گفتم:
_من عمه ندارم ای کیو
رفتم تو دستشویی و صورتمو شستم و داشتم با حوله خشکش میکردم که دیدم هیما اماده با ساک من دم در وایستاده داره با مامانم حرف میزنه
اوی کجا با این عجله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشماشو بهم دوخت و گفت:
_اااا تو که هنوز لباس نپوشیدی دختر یالا بدو برو لباس بپوش که داره دیر میشه زود باش....
_ای بابا کجا.من هنوز صبحونه نخوردم دارم از گشنگی میمیرم.....
بعد دستم و انداختم رو شونشو کشوندمش تو خونه همونجور که اخ اخ میکرد میگفت:
دستم از جا دراومد روانی
بیخیال از اه و دادش رو به پری جون
گفتم:
پری جون من چطوره؟؟؟
مامانم خندید و گفت:
_خوبم دختره دیوونه دستشو کندی
هیما رو ول کردم گوشه اتاق و گفتم:
وای می ایستی من حاضر شم بعد صبحونه میخوریم بعد اگه پری جون امری نداشت میریم....
هیما داشت شونشو مالش میداد و همونجوری گفت:
دختره دیوونه دیر میشه لباستو بپوش بریم تو راه صبحونه کوفت کن.تو هوای ازاد بیشتر میچسبه ...
یکم به مامانم نگاه کرد و بعد زیر لبی گفت:
_وحشی
لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
خجالت نکش عزیزم لقبتو بلند به مامانم بگو مامانم هم تو رو بشناسه. بد فکری هم نیست هم فال هم تماشا.من کیف میکنم تو پولشو میدی من سیر میشم بازم تو پولشو میدی و بعد پریدم تو اتاقم و سریع لباس پوشیدم تا خواستم از اتاق برم بیرون یاد اهنگای داغون هیما افتادم و اعصابم خورد شد.سریع از تو کشوی میزم سی دی اهنگمو در اوردم و رفتم بیرون
_خب بریم من حاضرم.
هیما منو یه نگاه کرد و گفت:
_خسته نباشی...
خندیدم و گفتم:
_سلامت باشی
و بعد رفتم سمت پری جون که دیدم اونم لباس پوشیده.
_اه شما هم میای پری جون؟؟؟؟؟

ashk eshgh
1391،06،06, ساعت : 04:00 بعد از ظهر
_میخوای نیام؟؟؟؟؟
_نه بابا این چه حرفیه شما هم بیاین بیشتر خوش میگذره.
پری جون هر جفتمونو به سمت در هول داد و گفت:
_نه مادر شما دو تا برید و خوش باشید.
سر جام وایستادم و گفتم:
_نه پری جون باور کن تا ندونم تو کجا هستی و تنها تو خونه ای غیر ممکنه با این دیوونه پامو از در خونه بیرون بزارم.
ارنج هیما تو پهلوم فرود اومد.
_هووووی چته وحشی؟
_من دیوونه ام؟؟
_نه پ لباس ادما رو پوشیدی میخواستی ریا نشه که تو ماموریتی.
پری جون بلند زد زیر خنده و گفت:
_خدایا این دو تا رو به تو سپردم خدا کنه تا اخر سفرتون سالم برگردین...
_قربون خنده هات برم پری جون ولی من نمیرم تو تنها خونه باشی من حواسم همش اینجاست.
هیما زد بهم و گفت:
_ای بابا برو دیگه مامانت میره خونه ما.
خیالم راحت شد و از در خونه زدیم بیرون در جلو ماشین و باز کرد و گفتم:
_پری جون بشین که من دارم از گشنگی میمیرم.
هی نه و نو اورد که جلو نمیشینه و عقب راحت تره اخر سر جونه بابام و قسم خوردم تا جلو نشست.تو کل راه تا دم در خونه هیما اینا مدام نصیحتمون میکرد.دم در خونه هیما اینا من و مامان پیاده شدیم.مامان و بوسیدم که دوباره گفت:
_دیگه سفارشتون نکنم.هوای همو داشته باشید.هر چیزی رو نخورید.به هرکسی اطمینان نکنید.شبا موقع خواب در وببندید...
دستمو گذاشتم رو دهنش و گفتم:
_باشه باشه شبا وقت خواب اول میریم جیش میکنیم بعد همو میبوسیم بعدم میریم لالا...برو پری جون دارم از گشنگی خود خوری میکنم...بعد خدافظی طولانی با پری جون سوار ماشین شدم و رو به هیما گفتم:
_با سرعت حرکت کن که الان از گشنگی میتونم تو یا یه گورخرو بخورم
چشمامو بستم و گرفتم خوابیدم.
**********
با صدای اهنگ بلند شدم....



بی معرفت
دلم برات تنگ شده
بی معرفت
تو نیستی
و گریه شده یه عادت
دلم برات تنگ شده
خیلی زیاد
دلم به جز تو
هیچ....




با اشفتگی سی دی رو از تو ضبط در اوردم و بدون نگاه کردن به هیما از تو کیفم سی دی رو در اورد و گذاشتم تو پخش...چند تا اهنگ جلو و عقب کردم تا به اهنگ مورد علاقه ام رسیدم به جاده نگاه کرد و بعدم نگاهم به ساعت افتاد ساعت ۱۰ بود چه سرعتی رسیدیم و منم چقدر خواب بودم.تو جاده بودیم خواننده خوند منم باهاش بشکن میزدم:




الو اره تو جاده ی شمالم


میدونی الان کجایم
میدونی تو ی چه حالم
تو جاده شمالم
با این دوست
با اون دوست
توی جاده چالوس
داریم بوق میزنیم
کورس میزاریم
با یه اتوبوس...




با خواننده میخوندم و بشکن میزدم هیما هم با هام همراه شده بود و با صدای بلند اوه اوه میکرد

×mahla.r:.:
1391،06،07, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
یهو یه ماشین بوق ممتد زد ...
-هوییییی تو نمی خواد اوه اوه کنی هواست به جاده باشه ما رو به کشتن ندی یه وقتی ..
هیما-هواسم هس ... اَه ... بی ذوق ...
-هیچی آوردی تو راه کوفت کنیم شارژ شیم ؟
هیما-اومممم آره دیگه .. ببین چی هس .
یکی از ساکا رو باز کردم ... توش لباس بود ...
یکی دیگه از ساکارو باز کردم ... بازم لباس بود ...
-اَه اینا که همش لباسن !
هیما-خو همه رو نگاه کن دیگه ... ایشششش چقد بی حوصله ای تو ...
یکی دیگه رو باز کردم توش یه سری خوراکی بود ... داشتم از تشنگی می مردم ...
اول دو تا آبمیوه در آوردم یکی خودم خوردم دیدم هیمامنتظره دومی وبهش بدم اومدم بازش کردم بردم نزدیک ده هیما دهنش وکه باز کرد فوری بردم گذاشتم تودهنم میدونستم هیما دهنی هیچ وقت نمیخوره یکی زد رودستم ...
-چته وحشی دوباره رم کردی.به احترام دوستیمون زنگ نمیزنم شهرداری بیان جمعت کنن ببرنت باغ وحش.
سرش وبرگردوند هیچی نگفت
بعدشم یه مشت تخمه برداشتم ...
پنجره رو کشیدم پایین و پوست تخمه ها رو که میشکوندم می ریختم بیرون ...
هیما-خجالت نکشی یه وقت ها ! شهر ما خانه ما نه ؟!
-شهرداری نوکرما(ولی شمادخترهای خوبی هستین نریزین)ایییی خو به تو چه ... شهرداری جمع می کنه ... تو ناراحت نباش ...
هیما-بی فرهنگ !
-بابا فرهنگ تومن وکشته !
از همون موقع تا رسیدنمون آهنگ گوش دادم و تخمه شکوندم ...
واردشهر که شدیم هیماازچندنفر سوال کردتاادرس وپیداکرد
-میگم هیما تومگه پول داشتی ویلا کرایه کنی؟.
اخمی کردو جواب نداد.
جلویه دربزرگ وایستاد .وبوق زد .یه پیرمرد دروبازکرد .باباایول عجب ویلاییی یعنی پول اجارش وازکجااورده نکنه گنجی چیزی پیداکرده بیشترشبیه زمین چمن بود .روبروش به دریا ختم مشد. پرازدرخت واسه خودش یه پاجنگلی بود.
-هیما اینجاچجوری کرایه کردی.
-اینجامال عمومه.
-مگه عمو خرپولم داری؟
-هی من به تورومیدم این چه طرز حرف زدنه.
-خوب ببخشید .
توجهم جلب شدبه یه ماشین اخرین مدل سیاه که ته باغ بود.
عجب پولداری بودن .

| Zahra.M |
1391،06،07, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
سلام :-2-37-: انرژی یادتون نره :-2-35-:


ماشینو پارک کرد ... بعدش پیاده شدیم ...
من چجوری روی این چمن هاراه برم یعنی خراب نمیشه ؟!
این هیماهم خیلی مشکوک میزنه یعنی همچین عموی پولداری داشته وماخبرنداشتیم...
سرایدارشون اومد ... یه پیرمرد خیلی شکسته بود صورتشو دوست داشتم مهربون بود ...
-سلام خوش اومدین
هیما-ممنون ساکامون وکجاببریم
زودی ازدستمون گرفت ولی من احساس بدی داشتم نمیدونم همه چی مشکوک بود...
پیرمرده مارو راهی داخل کرد یک سوت بلندی کشیدم...
-اولالا
سرم وچندبارتکون دادم هیماتوگوشم گفت:
-ابرومونو نبرالان فکرمیکنن ندیدبدیدیم
-خداوکیلی کی دیدیم که الان باردوممون باشه خب ندیدیم دیگه .
و واوووو چه خوشکله توش ...
فکم افتاد ...
این هیما چه عموی پولداری داشت و تا حالا رو نکرده بود ...
کلا رو هم فکر کنم 1000 متری می شد ...
تو سالنش که یه شومینه خاموش کنار دیوار داشت و مبلهای چرم کرم رنگ تقریبا به حالت گرد چیده شده بودن و یه تلوزیون بزرگ هم رو به روش بود ...
تو آشپزخونش هم یه میز بزرگ 12 نفره با یه سفره خیلی خوشکل داشت که آدم می دیدش اشتهاش باز می شد ...
7تا اتاق داشت تک تک اتاقاشو رفتم دیدم ... از دکور یکیش خیلی خوشم اومد ...
دیوارای کرم رنگ و دراور قهوه ای تیره و تخت چوبی قهوه ای تیره با تشک کرم رنگ و پرده های شکلاتی ...
کلا خوشگل بودش ...
وسایلامو برداشتم آوردم تو اتاق ...
لباسای بیرونمو در آوردم و آویزانشون کردم رو چوب لباسی ...
بعدش وسایلامو چیدمشون ...
کارا که تموم شد ... خسته شده بودم ...
دراز کشیدم رو تخت و خوابیدم ...
احساس کردم داره زلزله میاد ... تو سر جای خودم تکون می خوردم ...
چشمامو باز کردم دیدم هیمائه که داره تکونم میده ...
-درد ! فک کردم زلزله اومده ... این چه وضع از خواب بیدار کردنه آخه ؟!
هیما-بی ادب !
-تو با ادب باش !
هیما-اِ این روزا چرا اینقد پاچه می گیری ؟!
-چرا غیر مستقیم می گی خو ... یه دفعه بگو سگ شدی دیگه !
هیما با خنده گفت:
-خو حالا همون !
-من سگ شدم ؟ واستا نشونت بدم ...
بعد پاشدم دنبالش کردم ... اینقد دنبال هم دویدیم که هر دو رو مبل ولو شدیم ...
-خب حالا بگو ببینم چی می خواستی بگی ؟

ashk eshgh
1391،06،07, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
داشت نفس نفس میزد و گفت:
_من؟؟؟؟؟؟؟من چیزی نمیخواستم بگم.
یه سیب قرمز گنده از تو ظرف میوه رو میز برداشتم و گفتم:
_خب تو نگو من میگم.....
یه گاز از سیب زدم که شیرینی سیب رفت تو رگم...
_جونم چه سیب خوشمزه ایه
تا خواست دست دراز کنه برداره محکم زدم رو دستش که دستشو پس کشید و گفت:
_اله چرا وحشی شدی؟؟؟؟؟
_واسه اینکه زیرا....
بعد مثل این بازجو ها گفتم:
_راستشو بگو هیما...خیلی مشکوکی...این ویلای کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه به تو چه؟؟؟تو خوشیتو بکن.
چشمامو ریز کردم و گفتم:
_که نمیگی؟؟؟؟؟؟باشه اشکال نداره....
و بعد از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.یه دست از لباسای راحتی و گشادم و برداشتم و تنم کردم و روسری هم برداشتم و مثل شمالی ها بستم به سرم.هیما سریع پرید تو اتاق و گفت:
_کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاه به لباسم کردم که ببینم واقعا یعنی هیما نفهمیده من با این لباس گشاد میخوام کجا برم
_نه تو واقعا نفهمیدی یا خودتو زدی به نفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_گزینه سوم هیچکدوم!!!!!!!!!
روسری رو سرم محکم کردم و خواستم از در برم بیرون که دادش بلند شد:
_کجااااااااااااااااا؟
قلبم وایستاد با حرص برگشتم سمتش و گفتم:
_هوی مگه سر جالیز داری بابات و صدا میکنی؟؟؟؟؟؟؟
روسریه هی رو سرم لیز میخورد دوباره محکمش کردم و گفتم
_دارم میرم لب دریا
تا گفتم دریا گفت:
_خیلی خب پس وایسا منم بیام.
نیشخندی زدم و گفتم:
_منتظرم
و بعد از در زدم بیرون.هوا خنک بود و نسیم گردنمو قلقلک میداد.روسری لیز میخورد و مدام میرفت عقب و موهای طلایی رنگ میومد بیرون


تروخدا بیاین نقد :-2-41-:

ashk eshgh
1391،06،07, ساعت : 10:30 بعد از ظهر
سلام دوباره.یعنی چی؟؟؟؟؟این پستای اخر چرا اینقدر سوت و کوره؟؟؟؟؟؟؟؟چرا بعضیا میان میخونن و تشکر و مثبتشونو قورت میدن؟؟؟؟؟؟:-119-:
************************************
بی توجه به روسری دمپایی هام و در اوردم و پامو روی شن های گرم و داغ گذاشتم و و به سمت دریا رفتم.وای خدا جون چه ارامشی چه صدایی چه بوی ماهی ای.نزدیک خط اب روی شن ها شدم....تا اب می رفت عقب میرفتم سمتش اما تا میومد جلو جیغ میزدم و میدوئیدم عقب....یاد بچگیام بخیر که همیشه حسرت به دلم مونده بود یه بار برم لب اب و از ته دل جیغ بزنم....اینم ارزوهای خرکی من بود دیگه
جیغ بعدی رو که زدم از خوشحالی خودم و انداختم تو اب و جیغ میزدم و میخندیدم.....میپریدم بالا و پایین هی میخندیدم به سمت ویلا نگاه کردم دیدم که هیما داره میاد و مدام یه چیزی رو با دست نشون میده بیخیالش شدم و رفتم جلو ترهی یه قدم یه قدم میرفتم جلو.کم کم اب رسید به زیر چونم با موج های تند اب خودمو تکون میدادم و جیغ میزدم.بعضی از موج ها اروم بود و بعضی ها تند و وحشتناک. بیخیال داشتم میرفتم جلو.پامو گذاشتم جلو که احساس کردم رو دو تا سنگ گذاشتم ....برگشتم سمت هیما که ببینم کجاس که دیدم یه مرد قد بلند و هیکلی کنارش وایستاده و داره با هیما حرف میزنه...بیشتر که دقت کردم دیدم اران کروکدیله
میخواستم داد بزنم که این احمق اینجا چکار میکنه که اب رفت تو دهنم منم هول شدم و سنگا از زیر پام رفت کنار و رفتم تو اب....دست و پا میزدم که یه جوری خودم بیارم بالای اب تا نفس بکشم اما هرچی بیشتر تلاش میکردم کمتر نتیجه میدیدم از ترس اینکه اب بره تو چشمم چشمامو بسته بودم و با دست و پا تقلا میکردم و نفس کم میاوردمکم کم دهنم پر از اب شد و دیگه نتونستم نفس بکشم و چشمامو بستم.
************************************************** ****
تا چشم کار میکرد دود بود و گرما احساس میکردم روی یه بلندی وایستادم و میخوام پرت شم پایین....
_تو هم مثل من این دود و دمو دوست نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برگشتم دیدم بهی باشوق برگشتم سمتش و گفتم:
_بهی جونم سلام تو اینجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر دلم برات تنگ شده بود
اخماشو کرد تو هم و گفت:
_اله من نگرانتم.....اینجا راحت نیستم.....
_چرا بهی جون؟؟؟؟؟؟؟؟
خنده ام گرفت و گفتم:
_ای بابا بهی جونم حوری ها که به تو محرمن....
نخندید و بهم گفت:
_اونجا رو ببین.
دستشو به سمت پایین بلندی نشونه گرفته بود.کمی دقت کردم دیدم اران اونجا وایستاده....
_ای بابا بهی جون این پسرت چرا مثل کنه میمونه چرا من هرجا میام اونم میاد
بهی گفت:
_اله اران نگران تو.اون از بیتابیش مدام داره تو اون پایین راه میره برو پیش پسرم و دریابش
_من دریابمش؟؟؟؟؟؟؟نگو تروخدا بهی...اون نمیدونه من تورو دوست دارم و هر جوری که دلش میخواد با من رفتار میکنه.....حتی دست رومنم بلند کرده....
_اله خواهش میکنم بری پیشش و کمکش کن و درکش کنی...
اخم کردم و با داد گفتم:
_بهی میفهمی چی میگی من عاشق تو ام نمیتونم با یکی دیگه باشم وقتی تو نیستی....
اخماش بیشتر شد و گفت:
_تو عاشق من نیستی تو فقط من و دوست داری.......همین اما میتونی عاشق اون شی.....اله برو اونو تنها نزار....برو...
_اخه چی داری میگی بهی من و اون مثل کارد و پنیریم و نمیتونیم باهم باشیم....در ضمن اون حرفی نزده تا من برم.....بفهم اینو بهی میفهمی؟؟؟
_تو برو اون هم میاد و میگه...برو
برو اله
برو نزار دیر شه
و بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بده منو از بلندی پرت کرد پایین ...........

| Zahra.M |
1391،06،12, ساعت : 11:03 بعد از ظهر
سلام علیکم :-2-27-:
نقد کنین خوشحال میشیم :-2-38-:
شما که زحمت می کشین اون دکمه تشکر رو فشار می دین ... مثبته رو هم بفشارید دیگه ... ممنون :-2-41-:


با احساس اینکه صدای اران تو گوشم پیچید از خواب بیدار میشم ...
اروم سرمو برگردوندم دیدم اران گیتار بدست نگاهش به بیرونه و داره میخونه...
نامرد عجب صدایی داشت ...
ایشششششش ... آله تو هم بد سلیقه شدی ها ... آخه صدای این یالغوز کجاش قشنگه ...
حرفی نزدم ... صداش پیچیده بود ... اوخی چه غمگین می خونه ...


من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم

دوتامون خسته ی دردیم، رو قلبامون ترک داریم

من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم

تمومه زندگیمون سوخت، تمومه لحظه هامون مرد

هوای عاشقیمونو هوای بی کسیمون برد

من و تو مال هم بودیم، من و تو جون هم بودیم

خوره افتاد به جونمون، تمومه جونمونو خورد

من و تو توی این دنیا اسیر دست تقدیریم

همش دلهره داریمو با این زندگی درگیریم

نفس که میکشیم انگار دارن شکنجمون میدن

داریم آهسته آهسته تو این تنهایی میمیریم

شدیم مثله یه دیواری که کم کم داره میریزه

هوای خونمون سرده مثل غروبه پاییزه

تقاص چیو ما داریم به کی واسه چی پس میدیم

آخه واسه ما این روزا چرا اینقدر غم انگیزه

من و تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم

دوتامون خسته ی دردیم، رو قلبامون ترک داریم

من و تو کوه دردیم و یه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم


الهی چه دل پری داره این پسر مامان زیبات فدات شه ...
ای بابا پشت سر مرده نباید حرف زد ...
آره خب ولی اون به چه جرتی بهی منو عاشق خودش کرده بود؟!
مرده که دیگه حسودی کردن نداره ...
آره خو ...
بهی دیگه مرده قرار نیس که با خاطرات اون زندگی کنم ... من هنوز جوونم حق زندگی دارم ...
آخه بخوام هم نمی تونم ... من خیلی دوسش داشتم ...
وای من چرا خود درگیری پیدا کردم اصلا ...
خدا بگم چیکارش کنه که با آهنگاش هی بهی جونمو یادم میاره...
یهو دوزاری کجم افتاد ...
اینجا که ویلاس ... اران اینجا چی کار می کنه پس ...
آروم تو جام نیم خیز شدم ...

ashk eshgh
1391،06،13, ساعت : 10:22 قبل از ظهر
خب سلام سلام من اومدم دوستان عزیز مهربون که رمان مارو قابل دونستید و در موردش نقد کردید.خب بهتره که من توضیحات لازم و بهتون بدم.ابتدا باید بگم که دوستان عزیزم بهی عاشق اله نبود مگه متن و کامل نخوندید؟؟؟؟؟؟؟؟:-119-:
بهی به اله گفت که من و تو همو فقط دوست داشتیم و این حس و با عاشقی اشتباه گرفته بودیم.این از این....:-2-38-:
دومین مسئله اینکه رویای اله رو دوست داشتین من چجوری مینوشتم؟؟؟؟لابد بهتر بود مینوشتم که بهی و همسرش داشتن تو بهشت کنار درخت سیب با هم میخندیدن؟؟؟؟:-2-06-:درک کنین که بعضی از مسايل و نمیشه با واقعیت مواجهش کرد...من این پست و نوشتم چون میدونستم صد سال سیاه اران اگه بیاد سراغ اله اله محل سگ هم بهش نمیده چون هنوزم عاشق بهیه:-2-42-:....همینا بود دیگه اما اگه بازم قانع نشدید بهم بگید یه جور دیه قانعتون میکنم :mrgreen:ممنونم :-2-40-:
****************************************
با نیم خیز شدنم دستای اران وایستاد و صداش رفت رو Mute بلند شد وایستاد و گفت:
_تو خوبی؟؟؟؟؟؟
یکم نگاهش کردم و گفتم:
_من که اره ولی تو رو فکر نکنم...به نظر میاد تو یکم داغون باشی..زیاد ناراحت نباش بالاخره یا خودش میاد یا نامه اش یا هم جنازه اش
خندش گرفت ولی مهارش کرد و گفت:
_اینجوری که تو گفتی تو الان باید بلند شی و من جای تو بخوابم...
خواستم از جام بلند شم که اومد رو تخت نشست و گفت:
_اما خب به نظر من جای تو روی تخت مناسب تره
و یه لبخند شیطانی زد....پوزخندی زدم و گفتم:
_نظر؟؟؟؟؟اونم نظر تو؟؟؟تو مگه نظری هم داری؟؟؟؟اصلا مگه تو با اون عقل فندوقیت میتونی درک کنی که نظر چیه؟؟؟؟
صورتش منقبض شد و گفت:
_مشکل اینجاست که من اگه به قول تو درک نظر دادن ندارم تو هم درک از شعور و ادب نداری و گستاخیت بی حد و مرزه
لبامو غنچه کردم و گفتم:
_تروخدا ببخشید اعلا حضرت یادم نبود که مقابل شما باید رو رون پام خم بشم ....
بعد دهنم و ۲ متر باز کردم و با فریاد گفتم:
_برو بمیر بابا..... تو یا کم داری یا یکی از بیمارای امین اباد بودی و از اونجا فرار کردی
_دیوونه منم یا تو دختره احمق....اصلا معلوم هست وسط دریا چکار میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_خب معلومه دیوونه تویی که همچین سوالی رو میپرسی....لابد فکر کردی داشتم وسط دریا تانگو میرقصیدم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اقای ای کیو نظری در این مورد نداری که کلا دیووونه مادر زاد هستی...
تو دلم گفتم خدا نکنه...والا اونجور که بهی تعریف میکرد فکر کنم پسرش به خودش رفته بود
اران بهم نزدیک تر شد و گفت:
_اره من یه دیوونه مادر زادم....که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟مشکلی داری؟؟؟؟؟
_بله که دارم اونم نه با دیوونگیت چون میتونم بگم دو تا سوسیس بیارن تا رامت کنم...اما من کلا با تو و قیافت و صدات و هیکلت و........... نه بزاراینجوری بگم کلا ازت بیزارم میفهمی بیزاررررررررررررر
ضربه محکمی که خورد رو گونم حرفررو تو دهنم اکو دار کرد طوری که فکر کنم تا دوسال هر چی بخوام بگم اولش ر رو تلفظ کنم......دستم و گذاشتم رو گوشم و گفتم:
_تو چه غلطی کردی هان؟؟؟؟؟
جفتمون نفس نفس میزدیم...من از حرص اون و نمیدونم از چی ولی حدس زدم که شاید خر دنبالش کرده باشه...از این حرفم خنده ام گرفت و نیشمو باز کردم.اران هم تا نیش باز منو دید لبخند زد...لبخندمو عمیق تر کردم...اونم لبخندشو بیشتر کرد...همین که خواست بیشتر بخنده که فریاد زدم:
_زهر مار نیشتو ببند پسره ی ایکبیری....میگم به چه حقی دستتو رو من بلند کردی؟؟؟؟
صاف و صامت منو نگاه میکرد که هیما از طاق افتاد:
_چیه چتونه؟؟؟؟؟چرا پاچه همو گرفتید ول نمیکنید و واق واق میکنید....ول کنید همو
بهش نگاه کردم تو دستش سینی غذا بود و داشت منو اران و نگاه میکرد.با چشم غره بهش زل زدم.صداش در اومد:
_چیه چرا منو اینجوری نگاه میکنی؟؟؟؟؟
با حرص یکی از بالشای زیر سرمو برداشتم که پرت کنم سمتش که گفت:
_مرگ من نزنیا حالا من هیچی ولی غذایی که با هزار بدبختی درست کردم حیف و میل میشه
وای خدا این دو تا دیوونه چی بود کنار من افریده بودی؟؟؟؟؟اصلا رو مغز ادم اسکی میرن....اه اه شانس هم نداشتم دو تا دیوونه باحال گیرم میافتاد کلی روز و شب بهشون میخندیدم...


ادامه دارد...:-2-25-:
پست بعدی رو هم من مینویسم:-2-16-:

ashk eshgh
1391،06،13, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
پست دوم که قولشو داده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!با ما همرا ه باشید که داستان داره جذاب تر از قبل میشه!!!!!!!!!!!!!!میگما!!!میشه اون مثبت و تشکر و فشار بدید لطفا؟؟؟؟؟؟؟:-2-14-:
****************************
بالش و انداختم رو تخت و گفتم:
_خدایا این دو تا دیوونه اینجا چکار میکنن؟؟؟
هیما اومد جلو با سینی اران و که مثل مجسمه ابول هول وایستاده بود و منو نگاه میکرد هول داد و و نشست رو تخت کنارم و گفت:
_خدایا به حرفش گوش نده این خودش از من ضعش بدتره داره خالی میبنده

بهش نگاه کردم و گفتم:
_هیما چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکم با نگاه عاقل اندر سفیه منو نگاه کرد و گفت:
_چی چرا؟؟؟؟؟؟
زل زدم بهش و گفتم:
_خودت بگو چرا؟؟؟؟؟؟؟
دوباره زل زد به منو گفت:
_خودم بگم چرا چی؟؟؟؟؟؟؟؟
اران زد زیر خنده و گفت:
_وای خدا...
بهش نگاه کردم و گفتم:
_زهرمار به چی میخندی؟؟؟؟
هیما گفت:
اِِه اله جان چرا اینجوری صحبت میکنی با اقا اران....گناه دارن...
زدم پس کلش و گفتم:
تو شریک دزدی یا رفیق قافله؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟
لبخندشو قورت داد و گفت:
دستت زیادی هرز شده ها....
با داد گفتم:
جواب منو بده این کروکدیل اینجا چکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟
_من چه میدونم لابد اومده تو خشکی غذا بخوره
اران گفت:
_پس باید کجا باشم؟؟؟؟؟
_تو یکی ساکت کسی از تو نظر نخواست
هیما دوباره گفت:
_اِه چرا اینقدر بیتربیت شدی اله...میگم زشته با اقا اران اینجوری صحبت نکن....
بالشو برداشتم و گفتم:
_هیما به خدا خفت میکنما...مگه تو نگفتی اینجا ویلای عموی نداشتته...پس این اینجا چکار میکنه؟؟؟
و با چشم و ابرو به اران اشاره کردم
هیما اول به اران و بعد به من نگاه کرد و گفت:
_این؟؟؟اینو میگی؟؟ایشون یکی از دوستای کاظم اقان.
_کاظم اقا؟؟؟؟؟؟
_دربون باغ و میگم


منتظر نقداتون هستم!!!!!!!!!!!!!تشکر و مثبت هم فراموش نشه!!!!!!ممنونم:-2-40-:

Niloofar89
1391،06،14, ساعت : 06:11 بعد از ظهر
سلام بروبچ احوالاتتون؟؟:-2-25-:
-آره جون تو... جدیدا پشت گوشام مخملی چیزی دراومده؟
پشت سرمو نگاه کرد
-نمیدونم بزار ببینم
بعدشم خودشو آران هرهر زدن زیر خنده
با حرص نگاهشون کردم
-ببند نیشتو گفتم این اینجا چه غلطی میکنه؟؟
خندشو به زور قورت داد...
-خیلی خب بابا خون کثیفتو آلوده نکن...یه کم ادب داشته باش این به درخت میگن...ایشون به ما لطف کردن پیشنهاد دادن که واسه اینکه روحیه ی جنابعالی بهتر بشه من شمارو بیارم شمالو از ویلاشون استفاده کنیم...
-ایشون بیخود کردن با شما...من نخوام روحیم بهتر بشه باید کیو ببینم؟؟
از اتاق زدم بیرونو آروم رفتم سمت ساحل...حالم خوش نبود...
روی شنا دراز کشیدم دستمو گذاشتم زیر سرمو زل زدم به آسمون...
خدایا آخه چرا من هرجا میرم این گودزیلای احمق جلوم ظاهر میشه؟نمیشد به جای باباش اینو ببری...
بهرام دلم واست تنگ شده...چی میشد انقدر زود نمیرفتی...بابا تو که میرفتی این پسرتم سرراه با خودت میبردی...این میمونو گذاشتی اینجا من چیکارش کنم آخه...هرجا میرم عین جن همون جا ظاهر میشه...این تا توی گورم میخواد با من بیاد...اینم شانسه من دارم؟؟...
این باغ وحش متحرکم آدم بود قسمت ما کردی؟؟...
یعنی بهی منظورش از اون حرفی که تو خواب زد چی بود؟؟واسه چی باید دریابمش؟؟...
جدی اگه من با بهی ازدواج می کردم این کرگدن باید به من میگفت مامان... فکرشم خنده داره...


کمرم درد گرفت بلند شدم نشستمتو افکار خودم غرق بودم که احساس کردم یه دستی اومد رو شونم...
برگشتم ببینم کیه...به چه حلال زاده ام هست...
شونمو از زیر دستش کشیدم دستش بین زمینو هوا موند...
یه پوزخند تلخ زدونشست کنارم دقیقا چسبیده بود بهم...یه نگاه پر از نفرت بهش انداختمو خودمو کشیدم کنار...
آران-یعنی انقدر از من بیزاری؟؟
جوابشو ندادم
آران-آله... نمیخوای جواب بدی؟...بابا من یه غلطی کردم...زود قضاوت کردم...آخه چیکار کنم منو ببخشی...اگه بازم دلت خنک میشه منو بزنی بیا بزن...چرا اینجوری میکنی؟؟...چرا انقدر از من متنفری...د لامصب حرف بزن...یه چیزی بگو...لال شدی لعنتی...
نگاهش کردم صورتش قرمز شده بود نفس نفس میزد...چشماش یه جور خاصی بود یه حسی داشت...

Niloofar89
1391،06،14, ساعت : 07:27 بعد از ظهر
نقد یادتون نره:-2-25-:
یه کم رنجیدگی ته چشماش بود...با یه حسی که واسم آشنا بود...هیچی نگفتم...یعنی چیزی واسه ی گفتن نداشتم...آران واقعا شبیه بهرام بود...آرانو دریاب
سرمو انداختم پایین...
نمیدونم چرا از وجودش اینجا توی ساحل یه آرامشی بهم دست داد...
آران-بلندشو بریم هیما منتظرمونه...منو فرستاد بیام دنبالت بریم شام بخوریم...
اومد جلو دستشو دراز کرد که کمکم کنه بلند شم...اوهو چایی نخورده پسرخاله شدی...
توجهی بهش نکردم خودم بلند شدمو به سمت ویلا راه افتادم...
پشت سرم میومد...صدای قدماشو میشنیدم
یه لحظه احساس کردم بهرام پشت سرمه...شنیدن صدای قدماش بهم آرامش میداد...دوباره فقط واسه ی یه لحظه فک کردم تو زندگیم یه تکیه گاه دارم ...کسی که پیشش احساس امنیت کنم...
داخل ویلا شدیم..
به هیما از این هنرام داشتو ما خبر نداشتیم...چه بویی راه انداخته...گشنم شد...
هیما-چه عجب...حتما باید یه نفر بیاد دنبالتون تا تشریفتونو بیارین؟؟...فکر معده ی خودت نیستی به فکر معده ی ما بدبختا باش...
نشستم سر میزو شروع کردم به خوردن
-همونجا وایسا انقدر غر بزن تا جونت دربیاد...
یه چشم غره بهم رفتو با آران اومدن نشستن سر میز
وقتی تموم شد بلند شدم رفتم به طرف اتاقم...
هیما-دستم دردنکنه...خیلی غذای خوشمزه ای بود...
-برو بابا وظیفت بود...خیلیم بد مزه بود به زور آب قورتش دادم...
در اتاقو بستم که صداشو نشنوم
حقته...تا تو باشی منو اینجوری نیاری شمال...همین که غذاتو خوردم از سرتم زیاده...
نوچ نوچ با آران تنهاش گذاشتم...حالا بچمونو از راه به در میکنه...
لباسامو عوض کردم...دراز کشیدم....خوابم میومد
داشتم به آران فکر میکردم که خوابم برد...
---------------------------------------------

صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم...عجیب سرم گیج میرفت...
بلند شدم یه دفعه پام توی ملافه گیر کرد با مخ رفتم رو زمین...
آی خدا ناقص شدم...وای سرم...فکر کنم جمجمم به بیستوچهار قسمت مساوی تقسیم شد...
دستمو گرفتم به دیوار آروم بلند شدم...از اتاق اومدم بیرون...
آخ سرم...نکنه ضربه مغزی شدم...مادر کجایی ببینی دخترت داره جوون مرگ میشه...
دوباره سرم گیج رفت...داشتم ولو میشدم که دیدم بین زمینو هوا معلقم...
مردنمونم به آدمیزاد نرفته...یه چیزی کنارم بود دست بهش زدم...چقدر نرم بود...بازم دست کشیدم بهش...آروم لای یکی از چشمامو باز کردم ببینم تو کدوم دنیا به سر می برم...
ای بابا تو اون دنیام دست از سر ما برنمیداری تو؟؟...
یه نگاهی به صورتش انداختم یه لبخند رو لبش بود...نگاه کردم ببینم دستم کجا بود...
یا خدا...دستم رو سینه ی آران بود...
لبو شدم...چی میشد من الان محو بشم...
زد زیر خنده...رو آب بخندی گامبو...
-منو بزار زمین...
رفت به سمت یه کاناپه منو آروم گذاشت روشو نشست کنارم...
-دخترخوب وقتی میبینی حالت بده مجبوری از تختت بیای بیرون...حداقل نمیتونستی به من یا هیما بگی بیایم کمکت؟؟...
جانم؟؟!!!آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی...از اون طرف آدمو کتک میزنه از این طرف یه دفعه مهربون میشه...من به کدوم ساز تو برقصم آخرش...تکلیفتو مشخص کن...

Niloofar89
1391،06،15, ساعت : 07:47 بعد از ظهر
بچه ها اگه مشکلی داشت خوشحال میشم بهم بگین:-2-25-:
همینجور هاجوواج داشتم نگاهش میکردم که رفت توی آشپزخونه با یه لیوان آبو قرص برگشت
قرصو گذاشت کف دستمو آبو گرفت طرفم خوردمشونو دراز کشیدم
آرانم روبه روی من نشست
بهش نگاه کردم...به چشماش...یه برق عجیبی داشت منو یاد بهرام مینداخت...یاد مهربونیاش...محبتاش...دوست داشتناش...حمایتاش...یاد تموم روزای شیرینی که باهاش گذروندم...روزایی که هنوزم با یادشون زندم..نفس میکشم...قشنگ ترین خاطرات زندگیم...یاد عشقی که حالا باید توی دلم خاکش میکردم...
تک تک حرکاتش شبیه بهرام بود...حتی حرف زدنش...ومن روز به روز بیشتر این واقعیتو درک میکردم...واقعیت قابل لمسی که تا حالا ندیده بودمش والان با تک تک سلولای بدنم حسش میکنم...
خودم میدونستم دیگه مثل قبل از آران متنفر نیستم...احساسم نسبت بهش عوض شده بود...شاید چون شبیه بهرام بود...شاید چون نگاه کردن بهش خاطرات قشنگیو واسم زنده میکرد...
همونطور که بهش خیره بودم چشمام سنگین شد و خوابم برد....
-----------------------------------------------------
چشمامو آروم آروم باز کردم
بلند شدم همه جا تاریک بود...کسی تو ویلا نبود....مثلا مریض بودما اینجوری پرستاری میکنن خیرسرشون...
چراغارو روشن کردم
یه نگاهی به ساعت انداختم.....فکم چسبید به زمین...ساعت هفت بود...این همه خوابیده بودم...چه خرسی بودمو خودم خبر نداشتم...
صدای قورقور شکمم بلند شد...بدبخت داشت سوراخ میشد...
رفتم تو آشپزخونه یه چیزی بریزم تو این خندق بلا...در یخچالو باز کردم...به اینجام که شپش بالانس میزنه...نخواستیم بابا همون نون و پنیر خودمونو میخوریم...با نون پنیر مشغول شدم
وقتی سیر شدم لباسامو عوض کردمو از ویلا رفتم بیرون
خیلی ریلکس قدم برمیداشتمو نفس عمیق میکشیدم...بوی دریا میومد...منو چه به این کارای شاعرانه
داشتم کنار دریا قدم میزدم که صدای خنده ی یه دختر توجهمو جلب کرد...نگاه کردم یه دختر پسر کنار هم نشسته بودن میگفتنو میخندیدن...
وایسا ببینم چقدر شبیه...رفتم جلوتر...بله آرانو هیما بودن...چسبیده بهم نشسته بودن آران یه چیزایی در گوش هیما میگفت اونم قاه قاه میخندید...چشمو دلم روشن دودقیقه ام نمیشه تنهاشون گذاشت
خیلی جوش اوردم...دلم میخواست جفتشونو خفه کنم...اصلا به چه حقی انقدر نزدیک بهم نشستن؟؟...کی به اینا میگه تنها برن بیرون...
آله خانوم داری چیکار میکنی؟؟!!...حسودی؟...اونم به دوست صمیمیت...به خاطر کی؟...یه احمق که تا دیروز ازش متنفر بودی...
اصلا حسودی نمیکنم...من نگران هیماام ...خیلی زود با این صمیمی شده...مامانش هیمارو به من سپرده...دوستمه باید مراقبش باشم...
کیو داری گول میزنی؟؟...احمق یه نگاه به خودت بنداز...
یه سنگ از روی زمین برداشتمو پرتش کردم تو دریا با تمام وجودم داد زدم
-لعنت به تووووووو............
دویدم به سمت ویلا رفتم تو اتاقمو دروقفل کردم
دستی به صورتم کشیدم خیس خیس بود...آخه این لعنتی ارزش گریه کردن داره...
خودمو پرت کردم رو تختمو از ته دل زار زدم....
دلم تکیه گاه میخواست...یکی که سنگ صبورم باشه...به دردودلام گوش کنه...بتونم غمو شادیامو باهاش تقسیم کنم...پشتم باشه...دیگه دارم کم میارم
-آله آله چرا گریه میکنی؟؟درو باز کن عزیزم چی شده؟؟...
هیما بود...همش تقصیر اونه...حق نداشت تو عالم رفاقت این کارو باهام بکنه...جوابشو ندادم
-آله توروخدا دروباز کن
انقدر پشت در اصرار کرد که خسته شدورفت
برو پیش آران جونت بهتون خوش بگذره به من چیکار داری؟؟
انقدر گریه کردم که بالاخره خسته شدمو خوابم برد...
----------------------------
یه لباس نازک پوشیدمو از ویلا رفتم بیرون به طرف جنگل
تمام لباسام به تنم آویزون بود تو این دوسه ماه خیلی لاغر شده بودم
تو جنگل قدم میزدمو به آیندم فک میکردم به این که ادامه ی تحصیل بدم...تا اینجوری بتونم گذشتمو فراموش کنم میخواستم یه جوری خودمو توی درس غرق کنم که دیگه وقتی واسه فک کردن به گذشته نداشته باشم
یه نگاهی به ساعتم انداختم دوساعتی بود داشتم راه میرفتم...گشنم بود تصمیم گرفتم برگردم
راهی که اومده بودمو برگشتم بعد از دوسه ساعت راه رفتن نگاهی به اظرافم انداختم انگار داشتم یه مسیرو دور میزدم...خسته شده بودم
یه تخته سنگ پیدا کردمو نشستم روش...خیلی گشنم بود...هوا کم کم داشت تاریک میشد...احساس کردم یه قطره رو دماغم چکید...به بالا سرم نگاه کردم آسمون ابری بود...به فقط همینو کم داشتم...

×mahla.r:.:
1391،06،16, ساعت : 11:34 بعد از ظهر
سلام
خدابگم این بهاروچیکارکنه من ومجبورمیکن:-2-30-:ن ازاین حرف های خاک برسری بنویسم
اگه خوب نبود شرمنده:-2-30-:
فقط همین وکم داشتم بارون ازبچگی عاشق بارون بودم وقتی توراه مدرسه همه قایم می شدند بارون بهشون نخوره امامن همیشه توبارون قدم میزدم وهمه میگفتند دیوانه وقتی میرفتم خونه مریض میشدم تادوساعت کتک نوش جان میکردیم چون بابا کارمندبود پول زیادی واسه سه نفرادم نمیموند که بمونه واسه خرج ومخارج بلندشدم ازسکو چندقدم رفتم بارون شدیدترشده بود بوی خاک نم گرفته گل های تازه باز شده
همیشه رمان میخوندم توواقعیت که مابه یه پسر پولدار خوشتیپ وخوشگل برنمی خوردیم ولی تادلت بخواد تورمان هابودچون کلا بابام نمیذاشت رمان بخونم میگفت تخیلی میشی دزدکی میرفتم ازکتابخونه میگرفتم.
الان خیس خیس بودم ازاب چقدرحال میداد نیشم بازشدطبق معمول همیشه دستام وبردم بالا تا اگرشده چندتا قطره اب بارون بیفته تودستم
دیگه نمیخوام به هیشکی فکر کنم نه اران نه بهرام نه مامان نه هیما
فقط خودم.
ااگه اران عاشق هیما من نمیخوام جلوی خوشبختی تنهادوستم روبگیرم اگه وقتی که بابام مرد خانواده مامانم مارو تحویلمون نگرفتن وبه ماپشت کردن هیمانبودچی
اگه وقتی اثاثامون توکوچه افتاده بود همه به چشم ترحم زیرلب میگفتند:بیچاره ها بعدبایه پوزخندرد می شدند هیمانبود چی
اگه وقتی بچه ها بخاطر لباس های وصله دارم مسخرم میکردند بادست نشونم میدادند هیمانبود چی
چندقدم اومدم جلو بارون بیشتر بیشترشده بود راست میگن ادم بایدتوبارون گریه کنه
حداقل نمیفهمن اون بیچاره چه دل تنگی داره
معلومه من نباید هیماوبااران عوض کنم تواون مدت این پسره کجابود اونم مثل همه بود اونم مثل همه پسرهای خوشتیپ خوشگل وپولدارمغرور یه روز تموم می شداونم باترحم نگاهم می کرد اونم شخصیتم وخورد کرد ولی هیما همیشه پشتم بود
-دیوونه توبارون به این تندی چیکارمیکنی نکنه اومدی هوابخوری راهتو گم کردی
برگشتم ای خدا این مشامش ازسگ هم قوی تره
-پس توهم همزادمی
یه لبخندکوچیک تحویلم داد اومد جلو خیس خیس بوداین من الان نه اون پولدارنه من فقیر نه اون شاهزاده سواربراسب خیال دخترهاست نه من اون گدا منتظربه راه.
اومدروبروم وایساد زل زدم توچشم های میشیش چه خوشحالت بودبازم یک لبخند
-چرافکرکردی بین من وهیماچیزیه
اخمی کرد
-رابطه تو هیمابه من ربطی نداره توازادی مگه من چیکارت میشم که بخوام توهمه چیت سرک بکشم.
چشماشو ریزکردبایه حالت بامزه گفت
-وای خانومی توهم حسودی بلدی
سرم وتکون دادم دست مو اوردم جلوی دهنم
-واواوا چه پرو تواصلا وجود داری که حسودی هم داشته باشی
بعدشم یه لبخند گشاد تحویل دادم
یه خنده بلندی کرد واومدجلو
خدایا من چم شده چشماش زل زدتوچشمام دیگه نه سرمابود نه قرمزی بینیم نه بارون که داشت نهیب می زد بهم نه فکر های الکی هیچی فقط داشتم توچشماش وجودمو خلاصه می شد دستاش وروکتفم گذاشت
هنوزاون لبخندتونگاهش بودصورتش داشت میوورد نزدیک نفس هاش داغ بودتواون سرما بهم ارامش میداد تنهاچیزی که بین ماوایساده بود بارون بود چشمام ونمیتونستم بردارم نفسم بزوربالا میومد فقط گرمای وجوداوکه خون توبدنم حرکت میداد زیرلب گفت:میدونی زیربارون قشنگ تری
اجازه حرف زدن وبهم نداد تنهاچیزی که فهمیدم لبام مهمون لب هاش شده بودشرینی عشق بود که قلبم فشارمیداددنیای من خلاصه شده بودتوهمین دقیقه
فقط من بودم وعشقم وبارون لب هاش داغه داغ بود من اولین بارم بودکسی ومیبوسیدم چشامو بازکردم اون چشماش بسته بود
قلبم تندتند میزد خیلی تند ضربان قلبم انگارباهم مسابقه دوگذاشته بودندبدنم داغ شده انگارنهیب ای بارون هم نمیتونست کاری کنه
لبش وازلبم جداکرد

×mahla.r:.:
1391،06،17, ساعت : 12:15 قبل از ظهر
سلام خوبین خوشین؟
اره بزن بزن توسرش لهش کن نگاه اونجاداره بهت میخنده+روبزنش
سری به نقدبزنین بچه ها
http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163
خجالت می کشیدم. نگاهش کنم چرامن عصبی نیستم .چراداد نمیزنم چرا یه سیلی نمی خوابونم توگوشش چرابدنم بجای نفرت پرازعشقه.
چرامن خجالت می کشیدم .چشمام باز کردم. هنوز داشت بااون چشم های خیس من ومی پایید.
دستم وگرفت بدون هیچ حرفی حرکت کرد.
دستاش چه قوی بود .چنان دستم وفشارمیداد که انگار فکر کرد خمیربازیشه .منم که الان تریپ دخترخانم های مودب برداشته بودم حرفی نمیزدم .
فقط دوست داشتم سریع برسیم .ولی نمیخواستم دستام وازدستاش دربیارم.
اون قدرسریع می رفت که نزدیک بود چندبار بیفتم .
دیگه نزدیک های ویلا بودیم که هیما زیرالاچیق منتظرمون بود یه لحظه اران وایساد.
برگشت چشماش خیس بود صورتش قرمزشده بودانگارگریه کرده بود.
اخه واسه چی ؟چه دلیل داشته که عشق من بخاطرش چشم هاشوبارونی کرده؟
یه لبخندتلخ زد ونزدیکم شد اروم دمه گوش گفت:
-شرمنده عشقم نمیخواستم این کاروکنم
بعددستم وول کرد ورفت...
بارون کم شده بود منم دیگه نمی لرزیدم ولی هنوز داغ بود سریع رفتم پیش هیما.
اونم دستم وگرفت ورفتیم داخل .
دیگه مثل بچگی هام مریض نمی شدم بقول مامانم پوستت کلفت شده بعدازقرصی که هیماداد رفتم خوابیدم.
------------------------
باصدای هیما بلندشدم.
بهت زده بلندشدم.یه ذره توتختم نشستم تواین چندروز که اومده بودم چرااصلا سراغ مادرم ونگرفتم الان نمیگه چه دختره بی وفایی گوشی وبرداشتم وشماره خونه هیما وگرفتم مامانش گوشی برداشت
-الوساراخانم
-اه تویی اله جون چه عجب یادی کردی ؟
-ببخشید وقت نکردم خوب هستیدمامانم هست.
-ممنون توخوبی اره هست الان صداش میزنم
-مرسی .ممنون میشم
بعدازچندثانیه صدای پرمهرم توگوشی پیچید
-الواله عزیزم
-سلام مامانم خوبی عزیزدلم
-بدنیستم نمیگی یه مامانی دارم حالش وبپرسم
-شرمنده پری جون قرصات ومیخوری
-اره گلم خوش میگذره
-بدنمیگذرونیم شماهم استراحت کنین چیزی خواستی بهم بگو
-نه عزیزدلم توخوش بگذرونی من چیزی نمیخوام
-مواظب خودت باش مامانی کاری باری
-توهمینطور.شیطونی نکنی دختر
-باشه مامانم
-خداپشت پناهت عزیزم
-خداحافظ گوشی وگذاشتم



کسی نبود پس چراصدا میومد گلوم کمی دردداشت اما نه خیلی
رفتم دمه اتا هیما زشته درنزده وارد شم چندبارزدم به دمه اتاق
-هوی کسی نیست
نه انگارکسی نمی خواد جواب بده دروویواش بازکردم نکنه این هادارن ازاون کارای
+18سال میکنن یاخدا بذارقبلش اشهد وبخون چشام اروم بازکردم
زکی کسی نیست که من دارم برای کی اشهدوخوندم دویدم طرف اتاق اران
اینم که نیست یعنی کجارفتن اصلا واسه چی رفتن؟ من چراادم حساب نکردن نگفتن
این دختره مریضه .ا ی روزگارفانی تودوست هم شانس نیوردیم بدجورگشنم شده بود
این ویلا به این باکلاسی هیچی توش پیدانمیشه کلا ازعجایب هفتگانه بشمارمیره
دویخچال بازکردم نه خوبه دوتاتخم مرغ وجود دارد.
بعدازاینکه ناهارم وخوردم سریع اومدم بیرون .ای جان عجب هوای این شمالی ها عجب کیفی میکنن
یکی زدم توسرم چرازودتراین فکربه سرم نزده بود اره اقاکاظم باید بفهمه اونا کجارفتن
خوب به توچه اله اونا هرجابرن به توربطی نداره.چراربط نداره خیلی هم ربط داره.
گام هامو بیشتربرداشتم دقیقا اقاکاظم پیش دروایساده بود وبابیل افتاده بود به جون باغچه
-سلام اقاکاظم خسته نباشی.
-سلام دخترم درمونده نباشی.
اگه یه راست بگم این هاکجارفتند خوب شک میکنه دیگه.یه لبخندملیح زدم
-ببخشید اقا کاظم داشتم بادوستم قایم موشک بازی می کردم الان هرچی می گردم نیست
شماندیدی.
این چراشکلش مثل دیونه هاشده اوخ پیش اینم ابروم رفت الان میگه این دخترهاازچه تیمارستانی فرار کرده
-والله بااقااران رفتند بیرون.
فکم افتاد بااران اخه واسه چی بااران چه دلیلی داشت برن بیرون چرامن ونبردن خوب خره حتما حرف های خصوصی داشتند دیگه به پاکه نمیخواستند
بدجورخوردتوملاجم سرم وتکون دادم بایه لبخند ازش جداشدم انگار سرم داشت سنگینی می کرد
اصلا من چرابایدناراحت شم اون اران دیوانه اصلا لیاقت هیمانداره.نه په لیاقت توروداره اینم حرفیه
الان هیج جا مثل دریابهم ارامش نمیده قدم هامو تندتر کردم اون اله شیطون وشوخ کجارفته انگار دیگه
نمیتونم خودم وگول بزنم نزدیک دریا وایستاده بودم چندباردورخودم چرخیدم اره من فقط یه ادم تنهام که همه من وبابرچسب خنده می شناسن
نه من بایدباخودم روراست باشم مگه عاشقی جرمه مگه دست خودم بود که عاشق اون دیوانه زنجیری شدم.
همونطورنشستم رو شن ها وقت همنطورداشت میگذشت.
همونطور که دستم وگذاشته بودم روچونهم یدفعه یکی بادستش زد توسرم
برگشتم دیدم این اران ودیوانه است
باخشم نگاهش کردم داشت می خندید
-اه الان شهردارگیلان اس داد گاومشهدی حسن گم شده ندیدیش صبرکن جوابشوبدم که اومدی اینجا
روسرت جایزه هم گذاشتن
یه اخمی کردونشست.
-باتو نمیشه شوخی کرد
-الان که فهمیدی دیگه شوخی نکن افرین بچه خوب
-کلا دخترابی جنبه هستند
-اصلاتوچرااومدی اینجا یالابروگم شوهمونجا که داشتی خوش میگذروندی
خنده ای بلندکردوگفت
-ببخشیدبایدبرای بیرون رفتن ازتواجازه می گرفتم
-فکر نکنم برام مهم باشه که بدونم کجارفتی
چنددقیقه ای سکوت بینمون حکم فرمابود یهو اران برگشت به طرفم صورتش مهربون شده بود چشماش هنوزهم زیبا بود
یدفعه گفت:
-اله پرنسس قلب من
یدفعه سکوت کرد امانذاشت طولانی بشه ومن به افکارم برسم
-بامن ازدواج می کنی
چی اون میخواست بامن ازدواج کنه این اصلاممکن نیست اون چراهمچین فکری کرده اگه هیمادوستش داشته باشه چی نه من نمیتونم
-نمیخوام الان جواب بدی فکرکن دوازهمه چی قهرها تهمت ها اتفاقاتی که افتاده فکرکن وببین دلت چی میگه
بلندشد میخواست بره من من باید چیزی بگم نه من نمیتونستم به دوستم خیانت کنم
-من فکرام وکردم
وایساد وزل زدتوچشمام چی بگم ولی من دوسش دارم..
-من...
من بدونم اون نمیتونم
-من تصمیم وگرفتم
اره بایدبگذرم
-نه نمیتونم باهات ازدواج کنم
گلوم خیلی دردمی کرد هواسرد شده بود دیگه فروغی از زردی خورشیدنبود اران هاج وواج داشت نگاهم می کرد رو نگاه کردن بهش ونداشتم
بلندشدم ودویدم نمیدوستم کجابرم فقط دویدم
تازه عادت کرده بودم ، که تو تنهایی بمونم


ولی وقتی تو رو دیدم ، دیگه گفتم نمیتونم



تازه عادت کرده بودم ، که باشم تنهای تنها



تا که دیدمت دلم گفت ، تویی اون عشق تو رویا



تازه عادت کرده بودم ، تازه عادت کرده بودم

ashk eshgh
1391،06،17, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
سلام بچه ها من عاشق این پستم.کلی سر این پست ب مهلای عزیز مشورت کردم و بالاخره تصمیم بر این شد که اینجوری بشه..

*************************

اران دستشو گذاشت رو بوق و به شکل ممتد روش فشار داد.خودشم همراه بوق میگفت:

_بیب بیب بیببیب ببب......... بیب بیب بیببیب ببب

شیشه ماشین داد پایین و و صدای ضبط و زیاد کرد.همونطور که رانندگی میکرد دست من و هم گرفت و گذاشت زیر دستش رو فرمون همونجوری دستمو نوازش کرد و گفت:

_باورم نمیشه ....

خندیدم و گفتم:

_پیش من نشستی....

هر دومون بهم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.....دوباره دستشو گذاشت رو بوق و بیب بیب کرد که ماشین هیما کنارمون اومد

_میگما....اله این شوهر و مدیونه منی خره....

اران گفت:

_برو خانوم برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه...

با ماشین ما حرکت میکرد سرعتشو زیاد تر کرد و گفت:

_برید بمیرید جفتتون با اون غرور تخیلی تر از خودتون...

نتونستم زبونمو نگه دارم و گفتم:

_هیما شپشات باز خودنمایی دارن میکنن.میخوای به اران بگم نگه داره بیام کمک؟؟؟؟

خندید و گفت:

_از امشب باید شپش های اران جونتو تحمل کنی...نه چرا تحمل باید باهاشون زندگی کنی چون اران و شپش های تنش یه جورایی واست مثله هووان

و بعد بلند زد زیر خنده

کفشمواز پام در اوردم و گفتم:

_شپش؟؟؟؟؟؟؟اونم اران که روزی 14 بار حمومه به نیت 14 معصوم؟؟؟؟؟؟

خندید و گفت:

_سرتو بدزد با اران کار دارم.

_اووووووووووووووووی اقا اران

_خیلی خب بابا همون اران خره...

دیگه جایز ندونستم که نگاهش کنم کفشو پرت کردم سمتش که دقیق خورد تو دهنش....

چشمو ابرویی انداختم بالا و گفتم:

حقته دختره چشم سفید

و بعد شیشه ماشین و دادم بالا و به روبه رو خیره شدم.اران هم در حالی که میخندید پاشو گذاشت رو گاز و از بقیه جلو زد.سرمو به شونه های اران تکیه دادم و گقتم:

_اران؟؟؟؟؟؟

با دستت چپش صورتمو نوازش کرد و گفت:

_جون اران؟؟؟؟؟؟؟

_یه چیزی بگم؟؟؟

سرمو بوسید و گفت:

_شما هزار تا چیز بگو....کیه که قبول کنه

وبعد زد زیر خنده.سرمو از رو بازوش برداشتم و گفتم:

_هه هه هه نگفتم که بخندی گفتم نیشتو ببندی و بعد رومو کردم اونور...

دستشو به صورتم کشید و گفت:

_بابا بزار یه ساعت از تموم شدن عروسیمون بگزره بعد بساط قهر کردن و پهن کن خانومی...

دید جوابشو نمیدم گفت:

_اله بهم بگو چی میخواستی بگی ؟؟؟؟؟

جوابشو ندادم.اخه خدایا چرا من همیشه این راه وبرم تا این شوهر من بفهمه که بابا منم ادمم ....شیطونه میگه حرفی رو که نباید بزنم و همین حالا بگم...

اران کمی عصبی شد و گفت:

_اله لال شدی؟؟؟خب بهم بگو دیگه؟؟؟؟؟؟؟

بیا خیر سرم شوهر کردم که به من بگه عزیزم .......به من میگه لال شدی...بدبختی من از هیچی هم شانس نیاوردم اخه دلم خوش باشه به همون یه ذره شانس....

_اله؟؟؟؟

_هوم

_دختر چرا حرف نمیزنی میگم بگو چی میخواستی بگی

_هیچی

_بگو لطفا

_نچ

_میگم بگو

_نچ نمیشه

_چرا؟؟

_چون چ چسبیده به چهار راه

_مرض میگم بگو چی میخواستی بگی؟؟؟؟

بیا همین کم مونده بود به من به جای عزیزم بگه مرض

ashk eshgh
1391،06،18, ساعت : 08:32 بعد از ظهر
سلام عرض شد خدمت دوستان گل و گلاب خودمون..میریم که بریم....همه با هم هول بدید..
۱
۲
۳

شروع شد
************************************
بهت میگم بگو چی میخواستی بگی....


سکوت کرده بودم و جوابشو نمیدادم


_اله داری عصبیم میکنی.


نگاهش کردم و گفتم:


_تو حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟مثل اینکه این هیما شپشارو به جونت انداخت و رفت.اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


یکم نگاهم کرد و بعد رفت گوشه خیابون و گفت:


_اله.


بهش زل زدم و گفت:


_چیه هی میگی اله.....فهمیدم بلدی اسم منو تلفظ کنی.


میخواست بخنده اینو از لبخند قورت دادش فهمیدم.


_راحت باش بخند.تعارف نکن.


اران با صدایی که رگه های خنده توش بود گفت:


_اله جون بابا بگو چی میخواستی بگی...


قلبم هری ریخت...زد به هدف.رو بهش گفتم:


_قول میدی قبول کنی؟؟؟؟؟؟


یکم نگاهم کردو گفت:


_اخه...


رومو کردم اونور و گفتم:


_میشه راه بیافتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الان هیما میاد سین جیممون میکنه.حوصلشو ندارم.


صورتمو برگردوند و گفت:


_تا نگی حرکت نمیکنم.


همونجوری که نگاهش میکردم گفتم


بریم خونه بعد بهت میگم


مطمئن باشم؟؟؟؟؟؟؟؟


سرمو تکون دادم و گفتم


اره مطمئن باش....


ماشین حرکت کرد و به سمت خونمون که در واقع خونه مجردی اران بود رفت.خونه بهی همون جوری دست نخورده باقی مونده بود.ماشین جلو در خونه وایستاد.اران نگاهم کرد و بعد از ماشین پیاده شد و اومد سمت در من.در ماشین و باز کرد.تا خواستم پامو بزارم زمین دیدم پام بدون کفشه.


_وای اران حالا من چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟


خندید و گفت:


_هیچی منتظر میمونیم تا هیما بیاد و کفش سیندرلای منو پس بده.


و بعد خندید.


_اران تو امشب چت شده؟؟؟؟؟؟؟اب شنگولی خوردی مدام میخندی؟؟؟


دستمو گرفت و منوبغل کرد.البته مثل گونی برنج و گفت:


_قربونت برم اب شنگولی چیه.تو خودت یه دنیا انرژی من تو رو که میبینم کلا شاد میشم.مست میشم....


_اران منو بزار زمین زشت.


گردنمو بوسید و گفت:


_زشت هیما که دوستی به خوشگلی تو داره...

ashk eshgh
1391،06،18, ساعت : 08:34 بعد از ظهر
خندیدمو گفتم:


_جرئتشو داری جلو خودش بگو ببین چکارت میکنه.


از در ورودی رفت داخل و اسانسورو زد.همونجوری توبغلش بودم و نگاهش میکردم.وای خدا حالا میفهمم چقدر دوستش دارم


وارد اسانسور شد و در دکمه رو زد تا به طبقه ۷ بره....هنوز نگاهم بهش بود....محوش شده بودم که دیدم داره بهم نگاه میکنه و میگه:


_چیه خوشگل ندیدی؟؟؟؟؟


خندیدمو گفتم:


_چرا دارم تو اینه میبینم


و بعد به اینه پشتش اشاره کردم


خندید و گفت:




خالی نبند تو داشتی منو نگاه میکردی؟؟؟؟


با پررویی گفتم


_کی ؟؟؟؟؟؟من؟؟؟؟؟؟نکنه فکر کردی چشمای من لوچه هان؟؟؟؟؟؟؟


با بهت منو نگاه کرد و گفت:


اما من خودم دیدم که تو داشتی منو نگاه میکردی


اشتباه میکنی اران جان


و بعد خودم و از بغلش کشیدم بیرون و با یه پای برهنه تو اسانسور وایستادم و تو اینه خودم و نگاه کردم


.یه لباس دکلته که رو قسمت سینش پر از مروارید های سفید کار شده بود و از پشت روخط کمرم سه ردیف بند بود که واسه پوشیدن و در اوردن لباس کافی بود اون بندارو باز میکردم.دو تا دستکش هم که تا نصف بازو هام میومد زینت بخش لباسم بود.به صورتم نگاه کردم.ارایش ساده و ملیحی صورتمو زینت داده بود.موهامو تمام فر کرده بودند و دورم ریخته بودن.خدایی هم که رنگ شده بود دیگه خدا کارمو اسون کرده بود.تنها چیزی که بیشتر از همه خودنمای میکرد چشمای ابیم بود که به خاطر خط مشکی که دورش کشیده بودن بینهایت جلب توجه میکرد..


_اوه اینه شکست بیا بریم تو خونه که داره دیر میشه

×mahla.r:.:
1391،06،19, ساعت : 03:20 بعد از ظهر
سلام بچه هاسری به نقدبزنین
برگشتم طرفش چه چهرش دوست اشتنی شده بود در وبازکردو رفت.باصدای بلند گفتم:
-خجالت نمیکشی یه تعارف بلدنیستی.
صدایی نیومد رفتم دروبازکنم دیدم قفل یعنی چی این بازشروع کرد
-اران خان تاسه میشمارم اومدی دروبازکنی که هیچی وگرنه درومیشکنم میام اونجا حالیت میکنم
عجب قپی اومدم نه این نمیخواد دروبازکنم چندبار باپام زدم به
-اران عزیزدلم کجایی مردی به سلامتی
-اران میام خفت میکنم هااااااااااااااا اران اون روحم وبالا نیار
یکی زدم توسرم اهان اران گفته بود طبقه پایینی یه پیرزنی هست که کلیدزاپاس داره باشه اقااران بچرخ تابچرخیم
ولی بااین لباسا که نمیشه باید یه نقشه بکشم ضایع نشم.
بادو رفتم طرف خونه پیرزنه یک بار دوبار اوخ بالاخره دوبازکرد
-سلام دخترم اینجاچیکارمیکنی بااین لباس
دوتااشک چکوندم
-خانم شوهرم ازدست رفت داشتیم میومدیم بایه کامیون تصادف کردیم الان من کلیدندارم میشه لطف کنین بدین
-الان شوهرت حالش خوبه
-بله به سلامتی داره میمیره
-جدی .راننده کامیونه زنده است یامرده
-خانم من ازکجابدونم.
-راننده خودش تنهابوده یاباکسی دیگه شماچی پلیس هاهم اومدن.
-خانم جون جدت ولمون کن.
-بگودیگه نصف عمرم کردی.
-خانم توروخدابرواون کلیده بیار کلافم کردی بعداصول ودین بپرس.
زودازسرجاش بلندشد وکلیدداددستم منم بدو رفتم بالا پیرزنه هاج واج داشت نگاهم میکرد.
اقااران منتظرباش که اومدم حالت وبگیرم.
-اران جون دروبازنمیکنی.
صدایی نیومداروم دروبازکردم دیدم اران داره لباس هاروجمع میکنه.
بالشت واروم برداشتم وزدم توسرش برگشت وهرهرخندید
-اقااران میگم خلی همینه دیگه الان باید زاربزنی نه هرهرمیخندی .
-الان تازه فهمیدی من خلم من خیلی وقت پیش این موضوع ودریافت کردم.
-جدی پس میگفتی من وقت گران بهامو صرف پیداکردن این معمانمی کردم.
-اله بدو دیرشده برو دوش بگیر لباس تو عوض کن
اخمم توهم رفت حوصله هیچی ونداشتم ولی باید میرفتیم.
بدورفتم حموم چنددقیقه ای طول نکشیده بود که اران اومد ودرزد
-اله زندهای
- ن پ مردم روحم اومده خودشو بشور تاتو به ارزوت برسی.
-جدی پس بهش بگو خودت خوب بشور گربه شورنکنی
-اران خیلی پروییی.
سریع اومدم بیرون لباسام وپوشیدم اران هم بیرون منتظربود الان ساعت هفت صبح بود چه زود روزاول عروسیمون گذشت.سریدارتامن ودیداومدجلو
-تبریک میگم خانم مهندس امیدوارم خوشبخت شید.
-ممنون
ویک لبخندگشادتحویلش دادم دیدم اران اونجا وایساده وداره چشم غره بهم میره اینم غریتش زده بالا
صبرکن الان تلافی دیشب وسرت درمیارم.
-خانم بچه هاخوبن
-بله دعاگوی شماومهندس هم هستند
اران داشت اشاره می کردبیادیگه
-خدانگهشون داره واستون
اران ازماشین اومده بودبیرون این دیگه کیه سرایدارهم که اسمش اقای رمضانی بودپشت اران وایستاده بودونمیدیدش همینطورحرف میزد.
-ممنون خانم مهندس


دیدم بیشتر وایسم اران اون روحش بالامیاد بایه خداحافظی ازش عبور کردم عجب کوچه دلبازی بود.
اران تامن ودید سوارماشین شددروکه میخواستم بازکنم قفل کرده بود.
بازاین بازیش گرفت زدم توشیشه
-اران باز جنت اومدسراغت دروبازکن دیگه.
اهان الان منم نشونت میدم به اولین ماشینی که اومددست تکون دادم وایستاد تا میخواستم سوارشم اران دروبست
-چیه هان خودت دروقفل میکنی. انتظارداری چی کارکنم.
عینکش وبرداشت اخمی کرد.
دستمو گرفت ونهادم توماشین حرکت کرد خدا یه ادم توتورمانیومدهرچی ناقص العقل بود به ماانداختی.
-اران یادته یه چیزی ازت میخواستم.
-چیه
-بریم سرقبر بابات
دنده روعوض کرد.
-اره بریم
-پس سرراه وایسا تا گل وگلاب بگیریم
سرش وتکون داد.
-زبونت وموش خورده.
جواب نداد جعبه دستمال کاغذی وبرداشتم زدم توسرش ازدستم برداشت انداخت سرجاش نه این بازرفت تو توهماتش

×mahla.r:.:
1391،06،19, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
سلام بچه ها
مایه رمان دیگه هم داریم درجستجوی شوهر سراسرطنزه موضوعش جدیده زودقضاوت نکنین ماجراجویی نخونین ازدستتون رفته

دیگه چیزی نگفتم چون دیشب نخوابیده بودم اروم سرم وگذاشتم وخوابیدم.
باحرکت دسته اران بیدارشدم.
-عزیزم بیدارشو
بعدم یه لبخند زدوپیاده شدمنم همراهش اومدم پایین.اران رفت گل هاروگذاشت روقبر ورفت جایی که چشمام نمیدید.
نگاهم به سمت قبربهرامم لغزیدروزهایی بودکه فقط بایادش اروم می شدم روزهایی بود که فقط نگاهش ومی طلبیدم ولی اون پیشم نبود درست تعدادروزای باهم بودن مون به اندازه یه زندگی عاشقانه خلاصه نمیشد .ولی دوست داشتن که به زمان نیست به نگاه به دله به عزیزم گفتن های اون بود دستم وگذاشتم روقلبم وتلوتلورفتم جلو دستم وگذاشتم روقبرش گل های یاس وبرداشتم.اروم برگ هاش وتیکه تیکه کردم یادروزی افتادم که بابهرامم اومده بودم سرقبربابام یه خونواده اون وربودن که تودوران نامزدای هردوشون تصادف کرده بودندوراهی اون جهان شده بودند
بهرام اهی کشیدوگفت:
-اگه من یه روزنباشم چیکارمیکنی
داشت دیونهم میکرد به یه روزنبودنش چه برسه به یه عمر
-بهرام بس کن نمیخوام حرفش وبزنی
نگاهم کرد.
-خواهش میکنم
منم اومدم جووعوض کنم گفتم :
-انقدرسرقبرت میشینم تاموهام همرنگ دندونام شیری شن
بعدم خندیدم سرم وکج کردم وگفتم:
-بهرام توچی
نگاهم کردوگفت
-بایه دست گل یاس سفیدمیام سرقبرت چون عاشق قرمزی باخونم تک تک برگاشون قرمزمیکنم
ولی من چرابه قولم عمل نکردم همون جانشستم وزارزدم به حال خودم .
یه مرداومدپیشم
-خانم قران بخونم؟
-اره بخون
سرم وبلندکردم دیدم اران وایساده اونم انگارگریه کرده بود دست کردتوجیبش وپولی دراوردودادبه مردودستم وبازورگرفت وباخودش برد.
امامن نمیخواستم برم میخواستم بمونم هنوزحرف داشتم هنوزدلم بارونی بودهنوز چشمام تشنه بوداون جسمم رابرد ولی روح اونجاجاموند.
سوارماشین که شدیم هیشکی حرف نمیزدخودمم داشت حالم بهم میخورد ازسکوت اومدم کارکنم ضبط وروشن کردم که صدای اهنگ ماشین وبرداشت
تورو دوست دارم (http://iraniha.persianblog.ir/)


تورو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب


تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه های سیب


تورو دوست دارم عجیب تورو دوست دارم زیاد


چطور پس دلت میاد من رو تنهام بگذاری


تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها


تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها


تورو دوست دارم عجیب تورو دوست دارم زیاد


نگو پس دلت میاد من رو تنهام بگذاری


توی آخرین وداع وقتی دورم از همه


چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه


تو رو میسپارم به خاک تورو میسپارم به عشق برو با ستاره ها


تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت


تور دوست دارم وقتی میگذری همیشه از خودت


تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگی


بغلت میگیرم و میرم به سادگی


تورو دوست دارم مثل دلتنگی های وقت سفر


تورو دوست دارم مثل حس لطیف وقت سحر


مثل کودکی تورو بغلت میگرم و این دل غریبم رو با تو میسپارم به خاک


توی آخرین وداع وقتی دورم از همه


چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه


تورو میسپارم به خاک تورو میسپارم به عشق


برو با ستاره ها (http://iraniha.persianblog.ir/)
اومدی اوضاع درست کنیم بدترشد.کاشکی سی دی مو اورده بودم .شکمم به قاروقور افتاده بود.
-اله وایسم چیزی بخوریم
-نه دقیقا میخواهم ببینم اینم سوال کردن داره میخوای وایسی ازگشنگی تلف شدم وایسی.
اران نیشخندی زد جلوی قهوه خونه ستی وایساد که بوی کله پاچش ادم حالش بهم میخورد ازکله پاچه متنفربودم
-اران
انگشتش وگذاشت رودهنم دستم کشید وباهم رفتیم بیرون.مرده بالهجه شیرین گیلانی ازمون استقبال کرد.هوای خنک صورتم ونوازش می کرد گل های باز شده دیگه داشت کم کم بهارمیومد.
-خانم دیدزدنتون تموم شد.
چشم غره ای به اران رفتم همونطورکه کنارش روتخت مینشستم دستمو گرفتش.این یعنی به اون مردهای هیزبگه این صاحب داره
یه سره موبورچشم ابی روبرومون نشسته بود منم اومدم حرص اران دربیارم
-داداش من کله پاچه نمیخورم
نگاه به پسره کردم که داشت لبخند میزداران رنگش عوض شد این باز سگ شددستمو گرفت وبلندم کرد درماشین بازکرد ومن هل دادتو خودشم سریع سوارشد
-خوبی به تونیومده
من موندم مابااین همه علاقه ماتاچندروزدیگه مزدوج میمونیم.خیلی گشنم شده بود باخواهش چشم دوختم به اران.
-نخیر اونجوری چشمات ومثل گربه نکن .
دیگه چیزی نگتم خدا نگاه چه حکمتیه دوماه پیش باهیما مثل اسب جفتک مینداختیم توماشین واین بچه ننه هم نبود منم مجردبودم
دوباره این خونه تمام خاطرات خوب وبد وحرص خوردن های من .
اقا کاظم دروبازکرد...

ashk eshgh
1391،06،19, ساعت : 09:03 بعد از ظهر
سلام دوزتان......ما داریم با نهایت سرعت واستون پست میزاریم...البته با اجازه شما این دو تا پستا ی من بالای +۱۸ هستش....عذر میخوام......همتونو دوست دارم در حد بندسلیگا..:-2-06-:
***************************


تا دیدمش لبخند محوی زدم و به اران گفتم:

میگما نظرت چیه؟؟؟؟

جلو ساختمون پارک کرد و گفت:

در مورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای اقا کاظم مزاحم اختلاط ما شد وگفت:

اقا سلام

اران از در ماشین پیاده شد و گفت:

سلام خسته نباشی کاظم خوبی؟؟؟؟؟؟

الحمد الله اقا....

اقا کاظم بیا این چمدونا رو ببر بزار تو خونه ...

چشم اقا الساعه...

کاظم؟؟؟؟

داشت میرفت چمدونا رو بیاره که دوباره برگشت و رو به اران گفت:

جانم اقا؟؟؟؟؟

یه صبحونه مشتی هم واسمون درست کن

چشم همین الان...

و بعد رفت...اران دستاشو زد به شیشه ماشینو گفت:

شما جات خوبه؟؟؟

سرمو تکون داد و گفتم:

اره خیلی....

در ماشینو باز کرد و گفت:

بیا بیرون دیگه....

نچ...نمیشه نمیام...

زل زد بهم و گفت:

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

تو امروز قرص چرا خوردی؟؟؟خب من جون ندارم بلند شم...خسته و گشنه ام....

که اینطور...

منو رو دستاش بلند کرد و گفت:

اله این دفعه اخره که بلندت میکنما...خیلی سنگینی دختر....کمرم شکست...

دوباره حرص منو داره در میاره...

اخه کجای 54 کیلو سنگینه هان؟؟؟؟؟؟؟؟

خب سنگینی دیگه...

خیلی هم دلت بخواد منو بغل کنی.....

پیشونیمو بوس کرد و گفت:

دلم خواسته که الان تو بغلمی.....

نخیر فقط الان نباید دلت بخواد....همیشه...

منو انداخت رو کاناده و گفت:

دیگه پررو نشو دیگه.....

اوی له شدم....نمیتونی با ملایمت منو بزاری رو مبل؟؟؟؟

و بعد بی توجه بهش بلند شدم رفتم تو اتاقی که قبلا مال منو هیما بود....یاد مامان اینا افتادم...سریع رفتم سمت مبایلی که هدیه روز تولدم از طرف اران بود و شماره خونه رو گرفتم و روی تخت نشستم.بعد دو تا بوق صدای مهربونش پیچید تو گوشی

بله بفرمایید

سلام وعلیکم و رحمه و الله و برکاته...

زد زیر خنده و گفت:

تکبیر...

بلند خندیدم و گفتم:

ای قربونت برم پری جون...خدایی یه دونه باشی.....

ای پدر صلواتی زبون باز حالت خوبه؟؟اران خوبه مادر؟؟؟؟؟

اره پری جون اونم خوبه...

اله اون چیه...اران ......

خندیدمو گفتم:

اران؟؟؟؟؟؟اره همون دیگه....

ای بیشرف باز داری اتیش میسوزونی؟؟؟؟؟؟

قهقهه زدم و گفتم:

ashk eshgh
1391،06،19, ساعت : 09:08 بعد از ظهر
خانوما و اقایون این هم از رمان جدیدمون از گروهمون.......در جستجوی شوهر (http://www.forum.98ia.com/t629229.htmlhttp://)..:-2-38-:.بینهایت خنده توش هست....و تمام اتفاقاش واقعیت هست....همهی شخصیتاش واقعین.....بدو که حراجش کردیم...منتظرتونیم:-2-16-:
دوستان باز هم این پست +۱۸ هستش.....بازم عذر میخوام شرمنده:-2-14-:
**************************************


یه چیزی تو همون مایه ها پری جونم...


اران اومد جلو در اتاق و گفت:


اله بیا صبحونه حاضر شده.....


وبعد روبروم وایستاد و با چشم و ابرو از من پرسید کیه؟؟؟


با لبخندواشاره گفتم:


پری جون


رو تخت کنارم نشست و شروع کرد با موهام بازی کردن و گفت:


به مامان از طرف من سلام برسون


پری جون اران سلام میرسونه و میگه دست بوسه شماست....


پری جون گفت:


اله مادر به اران سلام برسون و برو صبحونتو بخور...در ضمن کم اتیش بسوزون


سعیمو میکنم پری جون...تو غصه نخور پسته برات میخرم اونا رو بخور....


برو ولوله....برو...مواظب خودتون باشید.خداحافط اله


چشم میرم به ادامه کارم برسم.خداحافظ.


تلفن و قطع کردم...


خواستم بلندشم که دستمو کشید...افتادم تو بغلش. گفت:


کجا؟؟؟؟؟؟


صبحونه


گردنمو بوسید و گفت:


وایسا من یکم روحمو تغذیه کنم بعد....


دستمو گذاشتم رو سینشو هولش دادم عقب که یکم هم تکون نخورد گفتم:


اران به خدا گشنمه ولم کن وقت زیاده


صداش یه جوری شده بود گفت:


باشه بریم و بعد لبامو بوسید و گفت:


اخی....چقدر چسبید پاشو بریم خانومی...و بعد دستمو گرفت و منو کشید سمت میز ناهار خوری و صندلی رو برام عقب کشید....


داشتم واسه خودم لقمه میگرفتم که از دستم قاپید و گذاشت تو دهن خودش و گفت:


وای خدا چه مزه ای داره.....


بی خیال بهش خواستم لیوان شیرمو بردارم که از دستم گرفت و گفت:


وای خدا جون اله دستت درد نکنه....


و یه نفس سر کشید....


یه لقمه دیگه گرفتم و سریع قبل از اینکه اران از دستم بگیره گذاشتم تو دهنم....


یکم نگاهم کرد و گفت:


پس من چی؟؟؟؟؟؟؟


زل زدم بهش و گفتم:


اران مگه تو خودت اینجوریی؟؟؟؟


و بعد دستم و مثل افلیجا کردم و بهش نشون دادم...


لباشو غنچه کرد و گفت:


اخه از دست تو بیشتر بهم میچسبه....از جام بلند شدم و رفتم رو پاش نشستم و گفتم:


داری لوس میشیا...


اله فقط تو این یه ماه که مثلا اسمش ماه عسله....لطفا.....


لپشو بوس کردم و گفتم:


به یه شرط


ارانم منو بوس کرد و گفت:


چه شرطی؟؟؟؟؟؟


یه لقمه واسش درست کردم گذاشتم تو دهنشو گفتم:


به شرطی که تو هم منو تا اخرین روزی که اینجاییم مدام کول کنی...حتی نصفه شب واسه دستشویی....


لقمه تو گلوش پرید و به سرفه افتاد....زدم پشتش و گفتم:


چی شدی؟؟؟؟؟مگه چی ازت خواستم مگه گفتم این ویلا رو بزن به نامم که اینجوری لقمه پرید تو گلوت؟؟؟؟؟


لیوان شیر خودشو که دست نخورده بود و بردم سمت لبش یه قلپ خورد.بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:


نصفه شب؟؟؟؟؟؟


نه په نصفه روز.....


باشه فکرامو میکنم بهت میگم


منو از رو پاش بلند کرد و رفت سمت در که ب سرعت واسش یه لقمه درست کردم و گفتم:


حالا تا فکر میکنی اینم بگیر بخور تا رفع گشنگی بشه...


لقمه رو از دستم گرفت و منو بغل کرد وگفت:


ممنونم خانومی...من برم یکم خرید کنم.....یه مقدار وسیله میخوایم که تو باغ نیست....تو هم خواستی یکم استراحت کن عشقم... و بعد گونم و بوس کرد و رفت....

ashk eshgh
1391،06،21, ساعت : 09:51 قبل از ظهر
تا اران رفت لباسامو عوض کردم و رفتم جلو اینه و خواستم موهامو شونه بزنم که نگاهم به صورتم افتاد....باورم نمیشد امروز اولین روز ازدواج من و اران باشه...از اون روز که بهش جواب منفی دادم دو ماه داره میگذره....با یاد اون روز لبخند محوی زدم و از در رفتم بیرون و به سمت دریا قدم زدم.....


بعد از اینکه به اران جواب نه دادم با سرعت از اونجا دور شدم...یه وقت به خودم اومدم دیدم که من کجام؟؟؟؟؟تو جاده بودم و داشتم میدویدم...هوا داشت تاریک میشد...سر جام نشستم...کنار جاده...مثل این دیوونه ها سرمو گذاشتم رو پامو زدم زیر گریه....اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟اله دیوونه چرا گریه میکنی؟؟؟؟مگه تو اونو دوست داریش؟؟؟دماغمو کشیدم بالا و گفتم:من؟؟؟؟؟؟نه من اصلا هم دوسش ندارم فقط....فقط چی؟؟؟؟؟؟نمیدونم ولی اون داشت به جفتمون یانت میکرد هم با هیما بود و هم با من....خب تو که جوابشوو دادی حال اینجا چه کار میکنی؟؟؟؟؟؟چرا اینجا نشستی مثل این دیوونه ها داری و گریه میکنی؟؟؟؟؟؟با دستم اشکامو پاک کردم و از سر جام بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم و مسیری که اومده بودم و برگشتم...جواب منو بده.....چرا گریه میکنی؟؟؟خب ....نمیدونم...اران...نمیدونم که جواب نشد اله....راستشو بگو....نمیخوای بگی که دوستش داری؟؟؟؟؟؟خب دوسش که دارم...بله بله نفهمیدم...چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟خب من دوسش دارم...ولی....نه اونجوری...پس چه جوری؟؟نکنه میخوای بگی عاشقش شدی؟؟؟؟سرجام مثل بهت زده ها وایستادم و به حرفی که درونم گفته بود فکر کردم....عااااااااااااااشق؟؟ ؟؟زدم تو گوشم و گفتم:چی میگی اله....تو و عشق دوباره...مگه میشه ادم دوباره عاشق شه؟؟؟چرا نشه؟؟؟؟؟؟تو که خودت بودی..مگه ندیدی خود بهی گفت که من و اون فقط همو خیلی دوست داشتیم؟؟؟؟؟پس یعنی من هنوز عاشق نشدم؟؟؟؟


رسیدم جلو در باغ.....وای خدا در بازه.......من کی در و باز کردم وخودم نفهمیدم....رفتم سمت در و وارد باغ شدم.....نگاهم به چراغای روشن تراس افتاد.مسیر باغ تا خود خونه رو طی کردمو دوباره با خودم فکر کردم...تو دوستش داری؟؟نه....روراست باش اله...کسی اینجا نیست....خب....خب نداره دختر تو مطمئنی دوسش داری...یکم فکر کردم و گفتم....نه.....نه یعنی چی؟؟؟؟یعنی که میدونم این حسی که دارم دوست داشتن نیس....وای اله پس چیه؟؟؟؟خدا میدونه و خودم...خب احمق منم خودتم دیگه...خب اگه تو خودمی پس چرا میپرسی خودت که باید بدونی....شوخی میکنی؟؟؟؟من باورم نمیشه...تو دشمن خونی اران داری میگی دوستش داری...نه من دوسش ندارم ولی نمیخوام که اران به هیما خیانت کنه....به تو چه؟؟؟؟؟تو سر پیازی یا ته پیاز؟؟؟؟ من؟؟؟نه پس من.....ای وای من قاطی کردم..خب تو که منی...در هر صورت داری خودتو میگی....من خوبم اما تو خبیثی...من؟؟....نه په من....ای بابا خدای بیا منو نجات بده....بیخود صداتو سر خدا بالا نبر جواب منو بده ره یا نه؟؟؟؟؟یا نه....مرض خودتو مسخره کن...میگم اره یا نه؟؟؟چی اره یا نه؟؟؟؟عاشقشی یا نه؟؟؟


رسیدم جلوی باغ...تو تراس وایستاده بود و داشت سیگار میکشید و با یه ژست خیلی تخیلی دودشو میداد بیرون...


الهی معتاد شی بیان از تو گوچه جمعت کنن...صدای درونم باز گفت:تو که عاشقش بودی....نگاهم و باز هم بهش دوختم....من عاشقش نیستم...با این حرفم با انزجار بهش چشمامو دوختم و اومدم تو خونه....نه امشب باید از اینجا بریم...با این تصمیم فریاد زدم:


هیما؟؟؟؟؟؟هیما؟؟؟


جوابی نیومد....


هیمممممممممممممممممممما؟؟ ؟


صداش نمیومد...خواستم دوباره صداش کنم که یه چیزی خورد تو سرم...برگشتم دیدم هیما با دهنی پر از کف که تا دوره دهنشم کف ها جمع شده بود و دستش هم به مسواکه تو دهنشه وایستاده و داره بر و بر نگاهم میکنه....


کوسنی که سمتم پرت کرده بود برداشتم و گفتم:


کدوم گوری بودی؟؟


سرشو به چپ و راست تکون داد و مسواکشو کمی تو دهنش تکون داد و همونجوری حرف زد....


اه اه ببند اون دهنو....


همون جور که مسواکشو ار تو دهنش در میاود دندوناش و بهم نشون داد...داشت حالم بهم میخورد کوسن و پرت کردم سمتش و داد زدم:


هیما....ببند اون گالتو....


خندید و رفت تو دستشویی.همون موقع اران از تراس اوند داخل خونه و رو به من گفت:


ال


نزاشتم تا ته اسممو صدا کنه و گفتم:


هیس...هیس هیچی نگو...نمیخوام صداتو بشنوم....


هیما اومد سمتمو گفت:


چته چرا داد و بیداد میکنی؟؟؟؟؟شپشات باز میخارن؟؟؟؟


تو تنت بیشتر میخاره.....سریع میری چمدونتو جمع میکنی باید بریم...


اااه کجا اله؟تازه داره به من خوش میگذره...


اره این هیما داشت راست میگفت.....تازه داشت بهش خوش میگذشت...من نباید خوشیش و ذایل کنم...


باشه تو بمون ولی من دیگه یه دقیقه دیگه اینجا نمیمونم و بعد هم به سمت اتاق خواستم برم که یکی از پشت بازوم و گرفت و منو برگردوند سمت خودش و گفت:


چی میگی واسه خودت...


به چشمای اران نگاه کردم و گفتم:


ولم کن پسره ی روانی....


خواستم بازوم و از دستش بکشم بیرون که ماشاالله به زور خر....اران به خر گفته بود نیا که من یه دهکده رو حریفم....


اخ دستم شکست ولم کن وحشی امازونی...


کجا میخوای بری؟؟؟


به تو چه مگه تو پلیس راهی؟؟


اله با من لج نکن....بهت میگم کجا میخوای بری؟؟؟؟؟


قبرستون میای؟؟؟


هیما گفت:


اه اله این جوابت خز شده...اون دفعه هم من اینو ازت پرسیدم همینو گفتی....


ای خدا اخه من از دست این دو تا روانی کجا برم خودمو دار بزنم؟؟؟با خشم به اران نگاه کردم و گفتم:

میشه 5 دقیقه ادم باشی و دستمو ول کنی؟؟؟؟

ashk eshgh
1391،06،21, ساعت : 09:52 قبل از ظهر
دستمو ول کرد و گفت:



چی شده چرا حرف رفتن میزنی؟؟؟؟؟



داشتم با دستم بازوم و رو ماساژ میدادم بهش یه نگاه کردم و گفتم:



رفتنی باید بره دیگه...منم دارم میرم...



تو میری ولی نه اونجا که خودت میخوای...



پس کجا؟؟؟؟؟؟لابد اونجا که دل خوش است...



پوزخندی زد و گفت:



تو دل من.....به خونه بخت....



بلند زدم زیر خنده و گفتم:



تو دل تو؟؟؟؟؟



بعد عصبی شدم و با فریاد گفتم:



اسکل گیر توردی؟؟؟برو عمو برو این حرفارو واسه کسی بگو که ندیده باشه تو چه کارایی کردی....



دستشو زد به کمرشو گفت:



اا جدا؟؟؟؟؟میتونی بگی من چکار کردم؟؟؟



اره منم دوست دارم بدونم چکار کرده....



بی خیال از دامه بحث که بی فایده بود خواستم برم تو اتاق که اران بازوهامو گرفت و گفت:



حرفتو میزنی بعد میری تو اتاقت....



با داد گفتم:



دستتو به من نزن....



دستاشو از رو بازو هام برداشت



نخوام بگم چی؟؟؟؟



تو میگی چون من میخوام....



به چشمای هم زل زده بودیم که یه برقی اومد و قطع شد.به جایی که نور ازش اومده بودم نگاه کردم که دیدم هیما با دوربین داره از ما دو تا عکس میگیره....دیوونه به همچین ادمی میگن....



با حرص گفتم:



هیما واست خیلی قشنگه که من و اران داریم دعوا میکنیم؟؟؟؟؟؟؟تتو داری از ما دو تا عکس میگیری؟؟؟



اخه یادگاری میشه قشنگه.....



یادگاری؟؟؟؟از اران و من عکس گرفتی و تو اصلا نارحت نیستی؟؟؟؟؟



ناراحت؟؟واسه چی؟؟؟؟؟



واسه چی؟؟؟؟؟مگه اران به تو قول ازدواج نداده؟؟؟؟؟؟؟؟



چشماش دو متر از صورتش فاصله گرفت و گفت:



قول ازدواج؟؟؟؟؟اونم اران به من؟؟؟



اران خواست حرف بزنه که گفتم:



اره چیز عجیبی گفتم؟؟؟؟؟



عجیب واسه یک دقیقشه....اصلا بین من و اران از این حرفا نیست...



پس لابد من کور بودم و ندیدم...هان؟؟؟؟؟



بستگی داره تو چی دیده باشی...



صمیمیت شما دو تا.....خوش و بش کردنتون....نگید که دروغه چون باورم نمیشه...



جفتشون بهم نگاه کردن و زدن زیر خنده....



با حرص گفتم:



چیه خنده داره؟؟؟؟



هیما افتاد رو زمین و به خندیدنش ادامه داد ولی اران بعد از کمی خندید ن جدی شد و به من زل زد و گفت:



بهت نمیاد حسود باشی....



تو دلم گفتم:کودن....فکر کردی...عمرا نمیزارم بفهمی که تو رو دوست دارم....



من؟؟؟منو حسودی؟؟؟؟؟نه خیرم خبال کردی اقا....لابد حسودی به خاطر توی تحفه اره؟؟؟؟



نزاشتم حرف بزنه...نشستم رو کاناپه و ادامه دادم:



نه خیر...شتر که چه عرض کنم....فیل در خواب بیند پنبه دانه....من و حسادت؟؟؟؟؟



خیلی خب بابا چرا داغ میکنی.....



هیما بلند شد و گفت:



پس اگه حسادت نبود چی بود اله؟؟؟؟



زدم زیر گوشش و گفتم:



از تو یکی توقع نداشتم هیما.....تو هم فکر میکنی من حسودم؟؟؟دستت درد نکنه...اما اشتباه کردی...من فقط...فقط...



دستشو بدون اینکه بزاره رو گونش منو بغل کرد وگفت:

ashk eshgh
1391،06،21, ساعت : 09:54 قبل از ظهر
تو فقط عاشق شدی...مگه نه؟؟؟؟؟؟



نه



مطمئنی؟؟؟؟



اره من فقط دلم نمیخواست اران سرتو کلاه بزاره...



ولی اون همچین قصدی نداشته اله...



پس چرا هم به من هم به تو علاقه داره...دوباره خندید.داشت منو مسخره میکرد.خواستم از بغلش بیام بیرون ولی محکم منو گرفت و با صدای مرتعش حاصل از خنده گفت:



ببخشید....اخه اله جان کی گفته اران به من علاقه داره؟؟؟؟



اران که تا اون موقع سکوت کرده بود گفت:



اله جواب هیما رو بده...نکنه بابت امروز که ما دو تا رفتیم بیون با هم و تورو نبردیم اره؟؟؟؟؟؟



اران تو برو بیرون تا من با اله حرف بزنم.....



نمیدونستم چی بگم....هیما همچین میگفت اران که انگار زن و شوهر بودن....هیما گفت:



بیا بشین من برات همه چی و میگم...



منو نشوند رو کاناپه و خودش هم کنارم نشست و گفت:



ببین اله تو اشتباه اران و محکوم کردی...راستش همه چی از روزی که تو توی ارایشگاه بودی و بهرام قرار بود بیاد دنبالت شروع شد...من تو سالن عقد منتظر بودم که دیدم اران با یه سرو وضع ژولیده اومد وجلوم وایستاده و با استرس گفت:



....اینجا چه خبره؟؟



گیج نگاهش کردم و گفتم:



عروسی ننه منه...خب معلومه دیگه شب دامادی باباته...



تا اینو گفتم کف زمین مثل ماست وا رفت...شربت قند اوردم واسش تا این هیکل نره غولش قوت گرفت گفت:



بابام با کی میخواد ازدواج کنه با اله؟؟؟؟



نه په با من...خب با اله دیگه...شما چرا بیخبری؟؟؟



نگاهم کرد وگفت:



بیخبر نبودم ولی باورم نمیشد....بعد امپرش چسبید به سقف و فریاد زد:



من که میدونم اون دوستت واسه خاطر پول بابام اومده جلو ولی من نمیزارم یه قرونش بره تو جیب دوست خل وضع تر از خودت....



اران رفت و رفت تا اینکه بهرام مرد.....بعد اون تو توی بیمارستان بودی ولی اران مدام میومد ملاقاتت و میخواست باهات حرف بزنه...میگفت میخود ازت عذر بخواد...ولی تو محلش نمیزاشتی تا اینکه رفتید تو پارک و اران زد تو گوشت....میدونی چرا ؟؟؟؟؟؟دید من ساکت دارم نگاهش میکنم واسه همین منتظر جوابم نشد و گفت:



زد چون میخواست مطمئن شه تو واسه پول اینکارو نکردی...اون میخواست ازت اعتراف داشته باشه....مطمئن شه که تو واقعا به خاطر علاقه رفتی جلو...واران عاشق شد...همون شب که تو هم تو پارک زدیش...تو بهش فهموندی...حتی با همه ی تهمتاش باز هم حاضر نیستی که در موردت بد قضاوت کنند....همون شب اخری که تو از خونه ما رفتی اران اومد خونمون و گفت که اشکاتو دیده سر قبر بهرام...دیده که تو چقدر دوستش داشتی و میخواد واسه جبران این ناراحتی ها تورو بفرسته شمال...وقتی وضعیت مالیتو گفتم و گفتم ما تو شمال جایی رو نداریم که بریم یپشنهاد اینجارو داد...تو اینجا هم که تو اولین روزو اران و سکته دادی...بدبخت اومده بود به من بگه اگه خواستیم تلفن به جایی بزنیم تو اتاق اقا کاظم تلفن هست که نگاهش به تو افتاد...تو داشتی خفه میشدی..اگه بدونی چه جوری خودشو زد به اب اونم فقط به خاطر تو...خلاصه با هزار مشقت تو رو از تو اب پیدات کرد و گذاشتت رو ماسه ها و دو سه بار به قفسه سینت فشار اورد ولی نفس نمیکشیدی....اخر سر لباشو گذاشت رو لبات و نفسشو تو دهنت دمید تا اینکه نفست برگشت سر جاشو تو رو بردیم تو اتاق....تو مدت بیهوشی کلی بالاسرت گیتار زد تا تو خوب شی...اشک میریخت...من و اران مثل یه خواهر و برادر شدیم...بهم گفت عاشقته و تو سر سختی...منم کلی راه گذاشتم جلو پاش که یکی همین بیرون رفتنمون بود تا تو بسوزی که اران بهت توجه نکرده تا تو هم توجه بهش نشون بدی...یکی هم...صدای خنده های بلندمون و شوخی کردنمون....ولی اله میخوام اینو بهت بگم....اران خیلی خوبه خیلی...اونقدر که تو میتونی واسه ایندت روش حساب کنی....



صدای چرخای ماشین منو از گذشته کشوند بیرون....به ماشین اران نگاه کردمو و بدو خودمو بهش رسوندم

| Zahra.M |
1391،06،21, ساعت : 10:31 بعد از ظهر
سلاممممم ... اون مثبته رو بفشارید جون من :-2-30-: بعد بخونید ... :-2-31-:


برگشتم طرف در دیدم ارانه اخمو ازماشین اومد بیرون نصف عمرش درحال اخم کردن بود.بعد به اقاکاظم گفت :
خریداروببرتو.
هروقت اقاکاظم ومیبینم یاده هیمامیفتادم چقدر دوستش داشت گفته بود یاکاظم یاهیچکی
البته واسه مزاح بود.
-به سلام خانومم چه استقبال گرمی نه بشین این همه من وخجالت نده.
-نترس من اهل خجالت دادن کسی نیستم.
-اززبون کم نیاری.
-فعلا که زیاد اوردم خواستی بگو رودروایسی نکن.
-نه دستت دردنکنه همین قدر که خودم دارم بسه .الان بلندشو بریم تو ازگشنگی هلاک نشم.
-این وراست گفتن مرداکه گشنشون میشه عقلشون کار نمیکنه
بعدم زدم زیرخنده اران هم پوزخندی زدوگفت:
-الان من میرم نوش جان میفرمایم توهم اینجا بشین به ساحل دیدنت ادامه بده ببینم کی گشنش میشه چرت وپرت میگه
-هان نه من فقط محض خنده گفتم
یعدم یه لبخند گشاد تحویلش دادم اران بلند شدو رفت
دیدم داره میره داد زدم و گفتم:
کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برگشت و بهم نگاه کرد و گفت:
_ناهار
-اومممممم فکراتو کردی ؟
اران-درمورد چی ؟
-یادت رفته ؟
بعد دستامو زدم به کمرم ... و ادامه دادم :
-یادت میارما !
اران-ها قضیه کول کردن رو می گی لابد ؟
-این است معجزه تهدید .. بله همون ...
اران-خب با این که دلم ...
چپ نگاش کردم که ادامه داد :
با این که دلم می خواد باشه چشم ...
خودشم فهمید جملش بهم ریخت ... زد زیر خنده ...
اران-اصلا من نوکر خانومم هم هستم ... جای شما رو سر بندس ...
-واقعا ؟
بعد ابروهامو دادم بالا و گفتم :
-پس خم شو بشینم رو سرت ...
زد زیر خنده ...
اران-بابا من اصلا غلط کردم ... حرف نزنم بهتره ...
-خوبه فهمیدی ... خب دیگه حرف اضافه موقوف ... کولم کن تا آشپزخونه ... زود تند سریع ...
پوفی کشید و گفت :
-اصلا من غلط کردم زن گرفتم ...
-آره خب غلط کردی ...
اران-ولی خب با همه اینا خیلی می خوامت عزیزم ...
تا آشپزخونه کولم کرد و بعد نشوندم رو صندلی ...
-نهار هم گرفتی دیگه ؟
اران-آره خب... اگه نگیرم باید دست پخت خانومو میل کنیم و بعد بریم بیمارستان دیگه ...
-گم شو ... دستپخت من به این خوبی ... خیلی دلت بخواد ...
اران-بله بله شما درست می فرمایی ...
رفت از تو پلاستیک خریدا یه رف غذا آورد گذاشت رو میز ... بعد نشست کنارم ...
-این چرا یدونس ؟
اران-با هم می خوریم ...
-برو یه بشقاب سوا بیار واسم اران ...
اران-نخیر هر چی تو گفتی من گفتم باشه حالا تو هم باید بگی چشم ...
شروع کرد به خوردن ...
این شکم لامصبی هم که کنسرتش تمومی نداشت ...
مجبوری رفتم جلو تر ... یه نگا انداختم به ظرف ...
جوجه بود ...
اران-چرا نگا می کنی بیا دیگه ...
بعد با یه حرکت منو نشوند رو پاش ...
یه قاشق خودش می خورد یه قاشق می داد به من ...
دیدم همچین بد هم نیستا ...

اون تشکر رو هم بفشارید بعد:-2-27-:
نقد هم بکنید خوشحال می شیم :-2-41-:

×mahla.r:.:
1391،06،21, ساعت : 11:16 بعد از ظهر
سلام بچه ها فردارمان تموم میشه ممنون میشیم همراهیمون کنین
بعدازصرف ناهار اران رفت تواتاق خواب

-اران خجالت بکش چراهمش توخوابی یادرحال دیدزدن دخترا هان
چه غلطی کردم به تو جواب مثبت دادم .
-عزیز من الان خستم بعد میریم بیرون باشه
-ببخشید دقیقا چیکارکردی که خسته شدید؟
-خریدکردن هم جزکارکردنه.
-پس تمام کارات وبده من انجام بدم .دیدم مرغ اران یه پاداره ازخونه اومدم پایین بازم این نسیم که من دیونش بودم .
صدای موج دریا که من ودیونه می کرد .دوباره خاطراتم تداعی شد...
-هیما من سوغاتی نخریدم که فردازوده بریم
-اون موقع که هول هولکی جواب مثبت دادی وزن این پسره شدی باید فکراینجاشم می کردی
-خب یدفعه جو گرفتم یه همچین غلطی کردم توچرا مثل ماست وایسادی هیچ کاری نکردی.
-این همه ور نزن بیا وسایل تو جمع کن
-من حوصله ندارم خودت جمع کن من برم لالا
-تویه دختره لوس وننر ازخودراضی....
-اه هیمازشته معایبت وجلو من میگی یدفعه دیدی هیچکی نگرفتت همین اقاکاظم اومدگرفتت هیما بالشت وپرت کرد روم
خسته ترازاونی بودم که بخوام به چیزی فکرکتنم تا سرم وگذاشتم روبالشت رفتم اون دنیا .
صبح زودتراز همه بیدار شدم عجب چیزشگفت انگیزی
رفتم یه صبحانه همه چی تموم درست کردم تااران نگه این وانداختن بهم
اران-اوه ببین عروس خانومم چیکارکرده
-هی جو نگیرتت من هنوز زن اونجوریت نشدم
-اونجوری چه صیغه ای
-خجالت بکش توروز روشن پیشنهاد صیغه میدی به دختره مردم
اران باچشم های گرد شده نگاهم کرد.
-هان چیه جای غلط گفتنته چه پروهی
هیمادرحالیکه چشماش ومیمالیدگفت:
-اله چرامیخوای خودت وغالب کنی به مردم.
ارانم تااین حرف وشنیدخنده ای کرد لجم گرفت ازدست هیما
-من اخرنفهمیدم تو رفیق قافله ای یاشریک دزد.
-هرکدوم که سود برسونه.
بعدازصبحونه راه افتادیم به سوی تهران .من وهیماباهم اران هم خودش تنها
اران-من میترسم اله بیاخودم برسونمت
هیما-هی رانندگی زن ها بهترازمردهاست ها
-بقول بزرگتران پشت هر تصادفی یا زنی هست یامردی باافکارزنانه
هیما هلویی که دستش بود پرت کر د به طرف من.
-توچته لال مونی گرفتی نکنه الان شوهرپیداکردی ادم شدی.
یه لبخندملیح زدم وگفتم :
-هیما مگه نمیدونی فرشته هاادم نمیشن هان
-چقدرتوخودت تحویل میگیری.
اران-خوب راست میگه زنم
چشم غره ای رفتم بهش .
-من هنوز زنت نشدم.
-توهم هی ازمن نکته بگیر خوب توزبونم نمیچرخه
-برادربسیجی روز مرتبه باخودت بگو اله خانوم افرین
توراه ساکت بودیم نه من حوصله دلقک بازی داشتم نه هیما ارانم پشت سرمون بود .
من به این فکرمی کردم که برای باروم قرارلباس عروس بپوشم هیماهم نمیدونم شایدناراحته چون من عروسی مخوام بکنم اون میمونه باترشیدگیش .
بعدش باید براش یه فکربکنم میترسم رودستم بمونه.
وای خدایا اگه مامانم بفهمه چی اگه قبول نکنه چی.چرامن سرخود رفتم گفتم بله
تو رسیدن به همین فکرمیکردم هیما اول من ورسوند ارانم ته کوچه وایساد بعدازخداحافظی باهیما من وموندم بااین رازی که تودلم بود
بعدازمدت هاکه مامانم ومیدیدم وای چه ماه شدی مامانم
-سلام دخترم
-سلام مامانم
-چه لاغرشدی .
-ازبس اونجا به من گشنگی دادن
-اه دخترم این چه حرفیه میزنی
بعدازیه هفته یه روزبه هیمازنگ زدم وگفتم بیاخونمون تاکم کم به مامانم بگم
هیماکه اومد مامانم وصدازدم
چه استرسی داشتم داشتم میمردم
-دخترخودت وجم کن.توخودت یه ادم بالغی میدونی چی به صلاحته
جواب ندادم مامانم که اومد ساکت نشستم اشاره به هیما کردم وگفتم اون بگو.
هیما-میخواستم یه طلبی وبگم پری جون
-بفرمادخترم
-شما البته بهترصلاح میدونین اینم فقط گفته منه.میدونید که ازدواج حقه مسلمه هرفردیه
وچه بهترکه بارضایت دوطرف انجام بگیره
مامانم سزش وتکون دادو لبخند زد من یه نفس راحت کشیدم
-پس دیگه مبارکه اله به ارانه بله گفت.
من مات نگاهش کردم مامانم وگیج بود این یعنی اروم اروم گفتنش بود سریعش چی بود پس
مامانم یه نگاهی بهم کرد وبعد اومد جلود یاخدا کتک نزنه من تاحالا ازدستش کتک نخوردم
اومد جلووای خداچهرهش چه وحشتناک شده یکی ازچشمام وبستم دیدم مامانم پیشونی و بوسید
پس به سلامتی به خیرگذشت

ashk eshgh
1391،06،22, ساعت : 12:18 قبل از ظهر
سلام دوستان..:-2-25-:.بابا بیاین نقد بیاین یکم فداکار باشین:-2-09-:...بیاین برین این تشکر و مثبتو بزنین..:-2-41-:.رمانمون در حال تموم شدنه بزارین خوشحال باشیم:-2-16-:...دنیا دوروزه دلم میسوزه....:-2-06-:.شب خوش
*********************



منم متقابل صورت مامان و بوسیدمو گفتم:



الان شما رضایت دادی دیگه؟؟؟؟؟



به صورتم نگاه کرد و گفت:



اره...الان از ته دلم....



با ناراحتی گرسیدم:



دفعه قبل چی؟؟؟؟



اخماش کمی رفت تو هم و گفت:



راستشو بخوای زیاد راضی نبودم چون نمیخواستم اول زندگی کور باشی و وقتی جشمات خوب شد وسط زندگی ببینی که یه ادم پیرو نگهداری می کنی...



مامان بهی پیر نبود...



رفت سرجاش نشست و گفت:



اره بابابزرگت نبود ولی سن باباتو که داشت...



هیما هر هر خندید.بهش چشم غره رفتم که لبخندشو جمع کرد و گفت:



ببخشیدا ولی فکر کنم من دیگه بهتره برم...مامان منتطرمه....



بدون معطلی از سر جام بلند شدم و گفتم:



خب...



با تعجب بهم زل زد و گفت:



خب؟



مگه نگفتی میخوای بری؟؟خب برو دیگه وایستادم بدرقت کنم...



پری جون معترض گفت:



اله این رفتار خیلی زشته...بشین سر جاتو از هیما عذر خواهی کن....هیما امشب اینجا میمونه و شام میخوره و پیشت هم میخوابه...



پری جون میخوای برم چمدونشو ببندم بیاد خونمون کلا با ما زندگی کنه؟؟؟؟



بلند شد رفت تو اشپزخونه و گفت:



در مورد این هم فکر میکنم...پیشنهاد به جایی بود عزیزم...



با حرص رو به هیما کردم که دیدم داره واسم ادا در میاره و زبونش بیرونه..



زهرمار بکن تو اون زبون بیرختتو....نشنیدی میگن زبون سرخ سر سبز را میدهد بر باد



و بعد بلند شدم و رفتم تو اتاقم و رو تخت نشستم



هیما هم اومد تو اتاق و رفت سمت ضبط و ضبط و روشن کرد.



صدای هایده فضای اتاق و پر کرد




یه امشب شب عشقه



همین امشب و داریم




مانتوشو در اورد و با ادا رفت جلوی اینه شکسته اتاقم و خوند




چرا قصه ی درد و




چیز عجیبی نبود...هیما همیشه دیوونه بود...




واسه فردا نزاریم



عزیزان همه باهم بخونین




هیما صداشو نازک کرد و مثل هایده شروع کرد به قر دادن و گفت:




یه امشب شب عشقه



که امشب شب عشقه

ashk eshgh
1391،06،22, ساعت : 12:21 قبل از ظهر
اینم پست دوم امشبم...البته ناگفته نمونه که ۴ پست امشبمونه...خیلی بدین اگه نیاین نقد...همتونو دوس دارم....این اخرین پست من بود...تو کل رمان از اینکه همراهم بودین ممنونم...همتونو به خدا میسپارم وبراتون ارزوی موفقیت میکنم...امیدوارم تو رمان در جست و جوی شوهر همراهمون باشید.بوس بای.:-2-25-:
************************
از این دیوونه بازیاش خسته شده بودم....رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم....خدایا حالا که دارم فکر میکنم نصف مشکلا حل شده بود...تنها چیزی که مونده بود جهیزیه بود که میدونستم اونقدرا پول ندارم که بتونم باهاش جهیزیه بخرم...یعنی همون 3 میلیونی بود که از پول بهی مونده بود ...اوونم مگه چی میشد باهاش خرید؟؟؟؟؟؟ای خدا حالا چکار کنم...یهو مخم جرقه زد..اره فکر خوبیه...بهتره برم با این 3 میلیون یه ماشین قسطی بگیرم و بتونم کار کنم....اما مگه من چقدر مهلت داشتم....گیج شده بودم...صدای اهنگ قطع شد چشمامو باز کردم ببینم هیما داره چکار میکنه که دیدم دستاش رو شونه منه...



اله؟؟؟؟



هوم؟؟



نشست بغلم رو تخت و گفت:



چیزی شده؟؟



نه



کلشو خاروند و گفت:



پس چرا تو فکری؟؟؟



یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:



هیما تو که غریبه نیستی...به جهیزیم فکر میکنم....



دیوونه...



اره به خدا دیوونه شدم...نمیدونم باید چکار کنم



خدا شفات میده..



نه فکر کنم دیگه امیدی بهم نیست...



یعنی تو نشستی اینجا داری به این مسائل احمقانه فکر میکنی؟؟؟؟؟



اره....بعد دستامو گذاشتم رو چشمامو گفتم:



البته فکرام به همین جا ختم نشد...داشتم به این فکر میکردم برم با 3 ملیون یه ماشین بگیرم و برم تاکسی شم....ولی مگه چقدر فرصت دارم....نمیدونم...



هیما صورتمو برگردوند سمت خودش .چشمامو باز کردم.خندید و گفت:



خودم نوکرتم.....نبینم اله به این چیزا فکر کنه ها...



دستمو گذاشتم رو صورتش و گفتم



هیما خانوم یه دونه باشه...



خندید و گفت:



جورابای پاش خال خال پشمی باشه...



اروم زدم تو سرشو گفتم:



خدایی خیلی خری...



تو بیشتر....



و بعد هردو زدیم زیر خنده....



چند روز بعد قول هیما به من تو کمک کردن وسه تهیه جهاز بهم زنگ زد و گفت



اله اماده شو میام دنبالت...پولتو هم بیار...میخوایم بریم جهاز بخریم...



باشه



ده دقیقه بعد هیما بوق ماشین و به صدا در اورد...از پری جون خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین هیما شدم... جلو بهترین پاساژ و پارک کرد و گفت:



هر چی خواستی از بهترین مارک و نوعش میخری....



خیره نگاهش کردم و گفتم:



اما پولش؟؟؟



تو به اونش کار نداشته باش هرچی دوست داری با بهترین مارک بخر و کیفشو ببر....اصلا هم به پولش فکر نکن

×mahla.r:.:
1391،06،22, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
یعنی این همه پول وازکجااورده.حالامال هرکی هست دیگه خرج شدرفت.
هرجامیرفتیم ازجای قبلی بهتربودتمام چیزهایی که نیازداشتم ونداشتم وخریدیم .شایدهیماوامی چیزی گرفته.
دشتم به تلوزیون بزرگی که روبروم بود نگاه می کردم هیماهم داشت بامرده چونه میزد چقدرتواین مدت کمک کرده بود رفتم ازپشت بغلش کردم.
-گرفتمت دیگه نمیتونی دربری.
-این شانس که من دارم فکرکدم پسری چیزی .
یه نیشگون گرفتم ازبازوش.
-جمع کن خودت
تواین هفته کارمون شده بود خریدجهازمن مامانم همبه کمک هیما وسایل ومی بردن خونه اران اخه مارسم داشتیم عروس نبایدقبل ازازدواج خونه اینده را ملاقات کنه.
یه روزکه خودم تنهابودم وهیماتنهایی رفته بودخونه رو اماده کنه.چرامن نرم پیشش مامان هم که نیست سریع اماده شدم .چون خونه اران تاخونه ماخیلی راه بود من نرفته بودم ادرسش وهیمابهم داده بود.
خودم ورسوندم عجب جایی ازسرخیابون تاانتهاش فقط کاج بود که من عاشق این درختم.
ساختمون بزرگ وشیکی که روبروم قرارداشت.دراینده نه چندان دور مال من وشوهرم می شد.
وقتی میرفتم تو راه رواپارتمان صدای اران وشنیدم که داشت باهیماحرف می زد.
-شک که نکرد پول وازکجااوردی
-نه چراشک کنه
یعنی پول ماله اران بوده نه این امکان نداره باسرعت رفتم جلوش ون اران وهیما خشکشون زد ازتعجب.
باصدای بلندی گفتم:
-چیه الان خوشحالی سراین قضیه میتونی منت بذاری سرم
روبه هیماکردم
-واقعاکه باوجودتو نیاز به دشمن ندارم یه ذره فکرغرورمن نکردی
اران اومد جلو
-نگاه اله پول من وتوکه فرق نداره نهایتش هردومون ازش استفاده می کنیم دیگه
-توفکرنکردی بعد مادرشوهرم چقدرتیکه میندازه بهم
هیماهمنطورکه میخندیدگفت:
-خنگه خداتوکه مادرشوهرنداری
-هی یه ذره نمیذاری کلاس بذاریم.مثلا قهرکردیم این بیاد منتم وبکشه
همانطورکه اونا هامیخندیدند اومدیم بیرون
*******
خانم خوشگله نگاه تواینه بکن
وای چه ماه شدم حالا من ازخودم تعریف نکنم کی میاد ازم تعریف میکنه.
پری جون-وای الهی عزیزم چه نازشدی بیابغلم
همونطورکه داشتم مامان وبغل میکردم اران وهیما اومدن پشتشونم چندتا فیلم برداربود
هیما-عروس خانوم یه دوربزن ببینم سردوماد کلاه نرفته باشه
یه چشم غره ای بهش رفتم.
-اینطوری که بوش میاد سرمن بیشترکلاه رفته تاداماد
همونطورکه داشتیم سوارماشین می شدیم.اران دستم وگرفتم .یه لبخندعریضی بهم زد
هیما-هی کجامیرین عروسی اون وره
اران-شمابریدعروسی خوش بگذرونین جای ما
هیما-مگه عروسی بدون عروس ودامادم میشه
-شمامیرین امتحان می کنین میبینین میشه یانه
هیما-خب صبرکن اون دست وگل وپرت کن ببینم کی میگرتش
فقط چندتااز ارایشگرابودند چون من کلا فامیلی نداشتم جز هیما ارانم خیلی بافامیلاشون راحت نبود ترجیح دادیم فقط دروهمسایه هارودعوت کنیم همانطور که دست گل وپرت کردم ویهدختره ریزو میزه اون وگرفت ازخوشحالی داشت پرواز می کرد.
هیما-نه تواین هم شانس نیووردیم
سوارماشین شدیم وهیماومامان وبقیه پشت سرمون اومدند

×mahla.r:.:
1391،06،22, ساعت : 01:24 بعد از ظهر
سلام
سلام به تمام بچه های مهربون سایت که باپیام های خوبشون به من ودوستام کمک کردن بهتربشیم .این اولین تجربه من توعرصه نویسندگی بود .خیلی اشکال داشتیم ولی بازم ممنون که می خندید.
ازتمام بچه ها مدیرا تشکرمی کنم.
امیدوارم تورمان جدیدمون
http://www.forum.98ia.com/t629229.html (http://www.forum.98ia.com/t629229.html)
درجستجو شوهر همراهیمون کنین
بوس بایه قلب خوشگل


اله عزیز اینجانشستی.برگشتم دیدم اران وایساده پشتم
-اران توکه محل نمیذاری خودم اومدم ساحل
-ببخشید.حالا ببین چی اوردم
سرمو کج کردم دستش جمع کرد پشتش
-اذیت نکن دیگه چیه یالا اعتراف کن.
وای دوتا گل رز قرمز که من عاشقش بودم
-واسه من
-نه
-پس کی
همونطورکه می اومد جلودرگوشم گفت:
-اله شنیدم که اگه بری تودریا چیزی بندازی ونیت کنی به اون کسی که میخوای میرسه حتی اگه مرده باشه
-جدی
سرش وتکون داد
-یه نیشگون ازبازوش گرفتم مگه زبونت موش خورده
خندیددود ستم وگرفت یکی ازگل هاروداد به اون یکی دستم که ازاده اروم رفتیم تواب خنکی اب قلقلکم میداد
شن های ریزی که زیر پام لیزمیخوردند
بهرام جونم.تودوستداشتن روبهم نشون دادی مطمئن باش روزی که به یادت نباشم اون روز روزه من نیست
اروم گل وپرت کردیم تواب.
آهای تو که عشق منی
به فکر من باش یکمی
به فکر من که عاشقم ولی تو بیخیالمی
به فکر من که بعد تو خسته و بی طاقت شدم
آهای به فکرتم هنوز به فکر من باش یکمی
آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم
آهای تموم زندگیم رو به غروبــه زندگیم
آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه می کشیم
آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم
آهای تموم زندگیم رو به غروبه زندگیم
آهای تموم دلخوشیم داری تــو غصه می کشیم



پایان.

~sky angel~
1391،06،22, ساعت : 01:38 بعد از ظهر
خسته نباشید همگی:-2-37-:
ممنون:-118-:

یـاس
1391،06،22, ساعت : 01:41 بعد از ظهر
ممنون و خسته نباشین:-2-40-:

Honey.R
1391،06،22, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
دوستای گلم خسته نباشین.... :-2-40-:

aygeen
1391،06،22, ساعت : 01:48 بعد از ظهر
خسته نباشی و ممنون

Farnaz
1391،06،22, ساعت : 01:49 بعد از ظهر
خسته نباشین

~mehrnaz~
1391،06،22, ساعت : 01:50 بعد از ظهر
وای چه زود خسته نباشین دخترا

neg neg
1391،06،22, ساعت : 02:00 بعد از ظهر
خسته نباشی..ممنون

mahya1995
1391،06،22, ساعت : 02:08 بعد از ظهر
خسته نباشی :-2-40-:

nasrin22
1391،06،22, ساعت : 02:27 بعد از ظهر
خسته نباشی غزیزم وموفق باشی............

Farnaz
1391،06،22, ساعت : 02:38 بعد از ظهر
ممنون
قفل:-2-40-: