PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان صدای پای آشنا | مهلا-مونا-زهره-رویا-نیلوفر- حوریه.ا کاربران انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5

×mahla.r:.:
1391,05,20, ساعت : 01:14
سلام:-2-25-:امیدوارم خوب باشین همتون:-2-14-:.ما5تا2ستیم برای اولین بارمیخواهیم ی رومان بنویسیم.میدونم خیلی کتاب زیاده
اسمشم بالانوشته ولی من یه باردیگه هم میگم صدای پای اشنا .چه چیز ها باموضوعی متفاوت چه حرف ها:-2-06-:ولی خداییش باحاله

شماهم کمکمون کنین جایی ایراد داشت بگید
خب سرتون درداوردم اینم خلاصشه
خلاصه داستان:-2-41-::ی دختری تواین شهر بزرگ پدرش وازدست میده و با مادرش زندگی میکنه.
چون تنهافرزند خونواده بود شروع ب مسافرکشی میکنه...اما طی ی اتفاق
...
اینم خلاصش خواهش همراهیمون کنین:-2-40-:
اینم جلدش

ب شمااحتیاج داریم
اینم لینک نقدش وعزیزان
http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163

Farnaz
1391,05,20, ساعت : 01:25
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

mona-95
1391,05,20, ساعت : 14:03
سلام به همه ی دوستای خوشگلم...:-2-25-:نماز روزه ها قبول...تبریک برای کسب مدال نقره ی آقای باقری:-2-16-::-2-16-:
بچه ها همونطور که دوست عزیزم مهلا گفت ما ی کار گروهی رو شروع کردیم که خیلی دوس داریم شما همراهیمون کنید...
راستش من ایده ی این رمان رو وقتی گرفتم که ی فیلم مستند از ی خانم مسافرکش دیدم...
توجه:همه ی شخصیت های این رمان زاده ی تخیل من و دوستای عزیزم هستش...
آله:دختر مو بور
هیما:اشاره
مقدمه:

ازچهره طبیعت افسون کار
بربسته ام 2چشم پرازغم را
تاننگردنگاه تب الودم
این جلوه های حسرت وماتم
پاییزی مسافرت خاک الود
دردامنت چه چیز نهان کرده ای
جزبرگ های مرده وخشکید
دیگر چه ثروتی ب جهان داری؟


سرمو از شیشه ی ماشین کردم بیرون و مثل این لاتا داد زدم:
-هوووووووووووووووی یارو چه غلطی میکنی؟؟مثل آدم برون...
مرده که عصبی شده بود،بلند تر از من داد زد:
-خفه شو ضعیفه...من نمیدونم زن جماعتو چه به مسافرکشی؟؟!!!گمشو برو کهنه بچه بشور...
-غلط کردی مردک کچل...کهنه بچه رو باید بکنم تو اون حلق تو...
این حرفا رو همونجور که نصف بدنم از شیشه بیرون بود میگفتم...خودم از دست خودم خندم گرفته بود...
مرده-عوضی چه زری زدی؟؟نزار بیام پایین چپ و راستت کنما...!!!
-مال این حرفا نیستی ایکبیری...
خودمم میدونستم زر اضافه زدم...
یکی از مسافرا که ی آقا بود و معلوم بود اعصاب مصاب نداره،گفت:
-چه غلطی کردیما سوار ماشین زن جماعت شدیم...نخواستیم خواهر من اجازه بده پیاده شیم...بقیه ی مسافرام شروع کردن غر غر کردن...یهو نگام افتاد سمت اون مرده که باهاش دعوام شده بود...دیدم میخواد بیاد پایین که مثلا منو بزنه ولی مسافراش گرفته بودنش...سرم رو از روی تاسف چند بار تکون دادم و با ی پوزخند که تا فیها خالدون آدم رو میسوزوند گاز دادم و ازش رد شدم...
دیگه حالم داشت از این زندگی بهم میخورد...زندگی ای که من محکوم به تحمل کردنش بودم...
روزی هزار بار حرفای ناجور از مردای اطرافم میشنیدم اما دم نمیزدم...مسافرا رو پیاده کردم...امروز دیگه بیشتر از این کشش نداشتم پس به سمت خونه روندم...
در حیاط کوچیکمون رو باز کردم و پیکان قراضم رو تو حیاط پارک کردم...عاشق این خونه بودم...
قبل از اینکه من در رو بزنم مامی جونم در رو باز کرد...آخ که من چقدر این بشر رو دوس دارم...مامی با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
-آله...مامان چیزی شده؟؟چرا انقدر زود اومدی؟؟تصادف کردی؟؟چی شده؟؟
-ای بابا پری جون مجال بده من ی سلام کنم بد انقدر سوال بپرس...
مامان-درد بگو دیگه...
-مامان جونم امروز بیشتر از این حوصله ی کار نداشتم...
مامان با ی نگاه توی چشمام فهمید بازم توسط مردای اطرافم اذیت شدم...ولی هیچی نگفت...چون میدونست من گوش شنوا ندارم...
مامان-باشه برو لباست رو عوض کن بیا ناهار بخوریم...
-اوکی عسلم...
سریع پریدم تو اتاقو لباسام رو عوض کردم...دست و صورتم رو نشستم چون حالم از این سوسول بازیا بهم میخورد...(کم داشتم دیگه)
بعد ناهار ظرفا رو شستم و رفتم ی کم استراحت کنم...هنوز روی تختم دراز نکشیده بودم که گوشیم زنگید...هیما بود...
سریع جواب دادم...
-بنال نفله...
صدای جیغ جیغش تو گوشم پیچید...
هیما-نفله ننته...توله سگ...
-گمشو دفعه ی آخرت باشه به مامی جونم توهین میکنی...
هیما-زرتو کم کن بابا...میای بریم فرحزاد از اونجا بریم خرید؟؟
-مهمون تو دیگه؟؟
هیما-باشه دیگه...چه کنیم که خراب رفیقیم...ساعت 5 آماده باش که میخوام امشب آتیش بزنم به مالم...
-اوکی 5 اینجا باش..بابای..
هیما-باااااااااای جیگر...
گوشی رو قطع کردم...به هیما فکر کردم...خیلی دوسش داشتم...خیلیییییییی...تو سخت ترین روزای زنگیم پیشم بود...
از دبستان تا الآن دوستیمون ادامه داشت...من تو 8 سالگی بابام رو از دست دادم...بابام داشت از خیابون رد میشد که ی ماشین که خیلی سرعت بالایی داشته بهش میزنه و بابام در جا تموم میکنه...آخ که چه روزای سختی بود...بعد 11 سال هنوز داغش تازست...
بابا از ی خونواده ی خیلی ثروتمند بود...ولی مامان از ی خونواده ی تقریبا ضیف بود...واسه همین خونواده ی بابا با ازدواجش با مامان مخالفت میکنن و تهدیدش میکنن که از ارث محرومش میکنن...ولی بابا عاشق مامانم شده بود و نمیتونست ولش کنه...
پس با مامان ازدواج میکنه...با ی ذره پس اندازی که داشته همین خونه ای که توش زندگی میکنیم رو میخره که توی ی منطقه متوسط نشین تهرانه...بابا توی ی شرکت کارمند معمولی بود...الآنم با حقوق بابا خرج زندگیه ما تامین نمیشه چون خیلی کمه...
من بعد از گرفتن دیپلم دیگه درسم رو ادامه ندادم و دانشگاه نرفتم...مامان میخواست بره تو خونه ی مردم کار کنه...
انقدر منو با این کارش عصبی کرد که حد نداشت...یعنی من انقدر نامرد بودم که اجازه بدم مامانم بره خونه ی مردم کار کنه و من بخورم و بخوابم؟؟
با ی تصمیم جدی این پیکان قصدی رو گرفتم و با وجود مخالفت های مامان شروع کردم به مسافرکشی...
عیبش چی بود؟؟منم مثل اون هزار تا مردی که هر روز همین کار رو میکنن...اما این فقط فکرای من بود...
مردم نظرشون این نبود و هر روز من باید نگاه های تحقیر آمیز رو تحمل میکردم...اما دیگه کم کم پوستم داشت کلفت میشد...
با ی نگاه به ساعت دیواری فهمیدم ساعت 4 شده...
سریع از تخت پریدم پایین و خودم رو انداختم تو حموم...

×mahla.r:.:
1391,05,20, ساعت : 18:48
سلام:-2-25-:خوبم خوبی:-2-16-:اولین پستمه امیدوارم بدوستین خب دیگه بریم سراصل مطلب اینم پست من عاشقتونم

این حموم ماهم یایه روز اب نداره یاوقتی داره اب سردوبازمیکنی اب گرمه وبرعکس موندم این مردم چجوری زندگی می کنن.سریع السیربیرون پریدم.

یه مانتوقهوای رنگ رورفته بلند بایه کفش طبی شال کرم که ازبس سرش کرده بودم به زرد بیشترشبیه بودکنار گذاشتم.دستی توموهام کشیدم که مثل سیم ظرف شویی که اب میخوره بهش کرخت شده بود.باشونه افتادم به جون موهام اخ اخم بلند شد.مامان پری تواتاق اومد
مامان-دخترچیکارمیکنی صدات کل محله روبرداشته
-مامان دارم موهام وشونه میکنم
مامان-اه نمیگفتی فکر میکردم داری فیلم رومئو ژولیت میبینی گریت اومده
-نه فعلا دارم گزارش تیم شونه وموهام و میدم
مامان-یه بلندگودستت بگیر تاببینم چندچندتموم میشه
-الان وقت اضافه تموم شد نیم دوم خبرت میکنم
مامان-توادم بشونیستی
-چاکریم
همونطور که می خندید دروبست وبیرون رفت.منم سریع اماده شدم به هیما تک زدم حالا ما بزرو ایرانسلش و گرفتیم پول مفت نداریم که هی شارژبگیرم دمدش نرم هرکی دعوت میکنه پول زنگیدن هم خودش حساب کنه صدای میومیو گوشیم بلندشد
-سلام اول خوش اومدي 1اگه قصداشنايي داري كليد2اگه قصدچت كردن داري3اگه قصدداري كسي بحرفات گوش بده4اگه قصدداري من ودعوت كني به بیرون 5اگه قصدمزاحمت داري6 مگه تومرض داري مگه خودت ناموس نداري مگه خودت خونه زندگي نداري كه مزاحم مردم شدي مردي وايسا حاليت كنم
هیما-اوه اوه این چیه بلغورمیکنی من 7
-الان حوصله داستان تصمیمممممم کبری روداری تابگم
هیما-ای توروحت میای یابیام
-نه بیاماشین توهای کلاس تره
هیما-معلومه پرایدتودنیاتکه یکدونه ازچرخش به صدتالامبورگینی می ارزه
-اره فک کنم اگه شاهنامه روبازنویسی کنن جای رخش رستم وبگیره
هیما-زت زیاد
گوشی وقطع کردم وپریدم بیرون به مامان گفتم شام نمیام
مامان-اله عزیز خوش بگذره باپسری چیزی دعوا نکنی ها
-باش مامان
نگاهش کردم بعدازمردن بابام خیلی پیرشد .صورتش پرازدردبود.
اومدم بیرون دروباصدابستم دراین مواقع همسایه هاسرشان رامثل بزازپنجره به پایین میاندازندتاببینن چه خبره دوباره صدای پچ پچ شان بلندمن موندم این ها کاروزندگی ندارندکه نشستن زاغ سیاه مردم وچوب می زنن(این چه حرفیه خو اگه داشتن که نمینشستن اینجا عجب حرفی)
صدای سوت بلبلی هیمابلند شد.
-لامصب عجب تیپی زدی
هیما-الان داری اعتراف میکنی من ازقشنگ ترم
-ازهمین الان بهت ندامیدم تومسابقه دخترای شایسته اولی
هیما-جدی یعنی برم شرکت کنم
چه ذوقی کرد ولی بایدذوقشو خاموش کنم.
-نه بابا گفتم دلت بخوشه خودکشی نکنی
بعدهرهرخندیم
هیما-دردبیابتمرگ بریم ببینم امشب زهرمیکنی یا نه
-اونکه استادشم توهم خیلی حرص نخورچین وچروکت زیاد میشه کرم سی گل هم دیگه گرون شده
سوارشدم چون خسته بودم سرم وگذاشتم روصندلی درجارفتم تورویا
-اه برادربراد پیت تویی
تام کروز-نه اجی من داداششم تام کروز
یدفعه باحرکت دستی ک روبدنم کشیده شد ازرویا پریدم
-لعنت بر...(حرف های چیزدار)کسی که اسایش واسه مردم نمیذاره
همونطور که هیمامیخندید گفت:بلندشو که رسیدیم
سرم وبلندکردم وگفتم: اه راست میگی کی رسیدیم چه زود
هیما-چون توداشتی تورویاباتام کروز لاس میزدی گفتم به کیتی هومز خیانت نشه زودی خودم رسوندم
یکی زدم پشت گردنش که دادش دراومد فهمیدم وایسم بدترش ومیخورم منم که گشنم بودزیاد میخوردم
دروبازکردم ده برو که رفتیم
رفتم جای همیشگی که هیمااومد .دهنش وباادا چرخوندوگفت:وایساچلغوز بگیرمت پدرت ودرمیارم
-پدرم توقبر ادرس بدم بری درش بیاری
هیما-من ومسخره میکنی میمون
اومد نشست پیشم دستشم گذاشت روکتفم:حیف که مثل خواهرمی وگرنه یکی میزدمت که ابااجدادت بیان جلوچشمت فینال مسابقات المپیک وببینن
-اقااین هندی بازی هاروتموم کن.اهل این حرفا نیستی
تامیخواست دهن بازکنه مردسیبیلو اومد مثل همیشه جفتک انداخت توبحث شیرین مون
-چی میل دارین

لینک نقده بچه هاسربزنین
http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163

Niloofar89
1391,05,21, ساعت : 22:23
سلام بروبچ :-2-25-:خوفین؟؟؟منم بسی خوفم :-2-16-:این اولین پستمه امیدوارم خوب شده باشه:-2-35-:

غذارو سفارش دادیمو شروع کردیم چرتوپرت گفتنو مزه پرونی
داشتم قضیه ی دعوای امروزمو واسش تعریف میکردم
یه دفعه اخم کردم هیما داشت با تعجب نگاهم میکرد
حسابی شاکی شدم احمق شیکم گنده فک کرده ما گلابی تشریف داریم هر غلطی خواست میتونه بکنه...اگه گذاشتن دو دقیقه با مرد جماعت در نیفتیم ای بابا...
دادزدم:آیییییییییی گارسون...داری چیکار میکنی؟؟شیش ساعته ما داریم اینجا یابو آب میدیم؟؟
-چی شده مگه خانوم ؟؟؟اینجارو گذاشتی روسرت؟؟
نیم ساعته ما اینجا علافیم زودتر از این آقا اومدیم که الان داری واسشون غذا میبری غذای ما چی شد پس؟؟
هیما-آله بشین خبرت آبرو واسمون نذاشتی
به عجب سه شد همه داشتن با تعجبوپوزخند نگاهمون میکردن...دختر کارد بخوره تو اون شیکمت میمردی دو دقیقه دندون رو اون جیگرت بزاری...وللش بابا گوربابای مردم بالاخره باید حقمو بگیرم یا نه...کوتاه میایم بهمون میگن ضعیفه دیگه
هیما-آلههههههه جون مادرت بشین...دختر نمیشه تو یه جایی بری گند نزنی
یه نشگون محکم از پهلوش گرفتم که دهن گشادشو گل بگیره
دوباره یه چشم غره به گارسونه رفتم بدبخت مونده بود چیکارکنه
-از این جماعت بیشتر از اینم نمیشه انتظار داشت...دریغ از یه جو فرهنگ
برگشتم دیدم یه پسرجوون خوشتیپ از همون تختی که گارسون داشت واسشون غذا میبرد با یه پوزخند تحقیرآمیز داشت به من نگاه میکرد...لامصب عجب قیافه ای داشت...دهنم شیش متر باز مونده بود زل زده بودم به پسره...خدا نصیب کنه...
-چیه آدم ندیدی؟؟
با صدای پسره به خودم اومدم...حیف اینه قیافه که واسه ی این هدر رفته
-چرا میمون ندیدم
پسره-نه بابا اونو که هرروز تو آینه میبینی میمون خانوم
دستمو مشت کردموبا حرص بهش نگاه کردم...پسره ی پررو
-شماروچه به اومدن به اینجورجاها...نگاه توروخدا سرجمع لباساش دو زار نمی ارزه
-مهم اینه که اون دوزارو از تو جیب بابا جونمون بر نمیداریم...هرچی باشه سگش می ارزه به اون گونیایی که شما میپوشین
یه پوزخند مسخره بهم زدو بلند شد رفت...
یه نگاهی به هیما انداختم قیافش عین ماست وارفته بود
-چته بابا جمع کن خودتو...من دعوا میکنم تو عین میت رنگت میپره
- ای آله به زمین گرم بخوری دختر سکته کردم...
-به به ،به سلامتی سکته کردی خداروشکر...ای بابا چی میشد درجا سنکوب میکردی از شرت راحت میشدیم
- نترس من تا تورو کفن نکنم بله به عزرائیل نمیگم
- من خودم شخصا حاضرم این فداکاریو درحق جامعه ی بشریت بکنم خودمو کفن کنم یه ایلیو از شر تو خلاص کنم
-ای کوفتتت بیمزه
-به به گارسون جونم بالاخره بعد از ده قرن تشریف فرما شدن...ای بابا خبر میدادین یه گاوی گوسفندی چیزی سر میبریدیم...راستی جیگرم امشب بیخیال خرید مرید شو دیروقته پری جون تو ی خونه تنهاس
-اه گندت بزنن...پس بهت زنگ میزنم یه قراره دیگه رو اوکی کنیم
-باشه بزنگ
بعد از خوردن غذا رفتیم سوار ماشین آنتیک هیما شدیمو به سمت خونه راه افتادیم
رسیدیم سر کوچه از هیما خدافظی کردمو به طرف خونه راه افتادم با کلید درو باز کردم..مامی جونم خواب بود...رفتم به سمت اتاقمو لباسمو عوض کردمو پریدم توی تخت...آخ که چه حالی داد حال این پسره ی فوفولو گرفتم...بدبخت دماغشم نمیتونست بالا بکشه...شانس بیاره دیگه چشمم به چشمش نیفته وگرنه حالشو میگیرم...داشتم به پسره فک میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد

:-2-08-:

mona-95
1391,05,22, ساعت : 13:07
سلام به همه ی دوستای خوشگلم...نماز روزه ها قبول:-2-40-:
تبریک برای کسب 2 مدال برنز کشتی...:-2-16-::-2-16-:
بچه ها حتما همتون خبر زلزله ای که نزدیکای شهر تبریز اومده رو شنیدید...:-2-39-:
بچه ها خواهشا واسه همشون دعا کنید وبرای خانواده هایی که عزیزشون رو از دست دادن از خدا صبر بخواید:-2-30-:

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...هر چی فحش بلد بودم نثار گوشیه بدبخت کردم...
سریع رفتم ی دوش 10 دقیقه ی گرفتم یا به قول مامان خودمو گربه شور کردم و اومدم بیرون...
همونجوری که ی پام تو شلوارم بود،لی لی کنان از اتاق اومدم بیرون...فکر کنم پری خواب بود چون صدایی نمیومد...
رفتم آشپزخونه...در یخچال رو باز کردم،پنیر رو درآوردم...هرچی گشتم نون پیدا نکردم...آخر سر بی خیال صبحونه شدم و رفتم مانتوم رو بپوشم...بعد از پوشیدن مانتو و شال از خونه زدم بیرون...
سواره ماشین شدم و راه افتادم...کنار خیابون چندتا مسافر بود...سریع زدم رو ترمز...ی خانم گفت:صادقیه میرید...دربست...
نیشم باز شد...
-بله آبجی بپر بالا...
بعد از سوار و پیاده کردن چندتا مسافر تصمیم گرفتم برم خونه گشنگی خیلی داشت بهم فشار وارد میکرد...
پشت چراغ قرمز وایستاده بودم و داشتم آهنگ مهستی گوش میدادم...صداش رو بردم بالا...شروع کردم به صورت ریز و نامحسوس جوادی رقصیدن...همینجور غرق آهنگ و رقصم بودم که صدای خنده ی چند نفر رو شنیدم...برگشتم سمت صدا...
اوق...چند تا از این پسرای اوسکول...سرشون رو مثل بز از شیشه کرده بودن بیرون و به من میخندیدن...
یکیشون با ی صدای فوق چندش گفت:عزیزم مهستی خیلی دوس داری نه؟؟
-آخه به تو چه فکول؟؟
همون لحظه یکی در ماشین رو باز کرد و پرید تو ماشین...نگاهم از پسرا به سمت اون چرخید...
اوووووووووووووف...عجب تیکه ای بود...اجازه ی فکر بیشتر بهم نداد...همونجور که با گوشیش ور میرفت...گفت:
-آقا راه بیفت چراغ سبز شد...
میخواستم بهش ی چیزی بگم که صدای بوق ماشینای عقب نذاشت...ناچار راه افتادم...بهش گفتم:
-آقای محترم اولا که من خانم هستم...تا اینو گفتم اینهو این جن زده ها سرش رو آورد بالا و زل زد به من...
خندم گرفته بود شدید...ی مرد تقریبا میانسال بود حدود 50 اینا...ولی فوق العاده شیک و خوشگل...آی آله خانم چشاتو درویش کن...
مرده-ببخشید...من عذر میخوام...
-خواهش میشه... دوم اینکه من ساعت کاریم تموم شده بود داشتم بر می گشتم خونه...
مرده-خانم خواهش میکنم من عجله دارم...ماشینم تو راه خراب شد...اگه میشه من رو برسونید...باور کنید ضرر نمی کنید...
-اوکی حالا کجا باید برم؟؟
مرده-فعلا برید سمت الهیه...
زرشک...کی میخواد این همه راه رو بره؟؟ناچار سمت الهیه روندم...گرمای تیر ماه حالم رو خراب کرده بود...کمرم خیسه عرق بود و مانتوم چسبیده بود به بدنم...یهو صدای مرده بلند شد...
-خانم شما برای چی مسافرکشی میکنید؟؟
واااااااااااای مردم چقدر بامزن...گفتم:
-واسه تفریح...این تابستون رو خواستم اینجوری حال کنم...
مرده-ببخشید متوجه شدم سوال بی موردی پرسیدم...خب کاره بهتری نبود واستون؟؟
-نه حاجی چه کاری؟؟من تا دیپلم بیشتر نخوندم...الآن واسه لیسانسشم کار نی...چه برسه به ما...
یارو همونجور که آدرس میداد باهام حرفم میزد...
مرده-بله بد دورانی شده...شما چرا دانشگاه نرفتی؟؟
-ای بابا...حاجی حرفایی میزنیا...کی پول دانشگاه رو میخواست بده؟؟
نمیدونم چرا این داشتم جواب سوالاش رو میدادم...ولی ازش خوشم اومده بود...ی حس اعتماد خوب بهم میداد...
مرده-بله درسته...دست راست لطفا...همینجا لطف کنید نگه دارید...
زدم کنار...دور و برم رو ی نگاه انداختم...ی برج شیشه ای خوشگل...هنگ کرده بودم...یارو دست کرد تو کیف پولش و ی پول تپل به ما داد...تشکر کرد و رفت پایین...اومدم از کنارش رد شم که یهو برگشت و گفت:
-من خسروی هستم...این شرکت مال منه...اگه کاری از دستم بر بیاد خوشحال میشم کمکتون کنم...
ابروهام از زور تعجب پرید بالا... تشکر کردم...
اونم با تکون سر به سمت در برج حرکت کرد...
با همون گیجی به سمت خونه روندم...وقتی رسیدم خونه...مامی داشت بازم از این سریالای حال بهم زن ایرانی نگاه میکرد...
-سلام بر جیگر ترین مادر این کره ی خاکی...ناهار چی داریم؟؟
مامان-سلام خوشگلم...کوکو سیب زمینی داریم مامانی...
ازشدت گشنگی داشتم میمردم...از صبح هیچی نخورده بودم...سریع لباسام رو عوض کردم و پریدم تو آشپزخونه...

Farnaz
1391,05,22, ساعت : 18:00
میشه بگین چند صفحه است؟
اینجا نباید پست بدین

×mahla.r:.:
1391,05,22, ساعت : 23:34
پخیییییی:-2-06-:نترس بابامنم خوبین خوشین سلامتین میدونم همتون مثل من ماتم مردم بی گناهی ک مردن
اینم ازپست راستی سری ب نقدبزنین خواهش
پریدم تواشپزخونه تابه که روی گاز بودبرداشتم ونشستم روزمین تاجون داشتم خوردم ماماپری اومدداخل اشپزخونه
ماما-اه دخترروزمین چراگذاشتی سفره مگه نداریم
-مامان توروجدت ول کن
مامان ی چشم غره ای بهم رفت.وقتی اعصابش خوردمیشه یعنی قرص هاش ونخورده بعدازبابامریضی قلبی گرفت دکترا میگفتن شوک سنگینی بهش واردشده
-مامان قرصات وخوردی
یه ذره غمگین شدمعلوم بود بغض باگلویش درحال نبردبوداب دهنش روقورت داد
-ن عزیزم تموم شده
فهمیدم .چون میفهمید به زورباپول مسافرکشی خرج شکممون درمیارم چ برسه ب اینکه ۱۰۰تومن درهفته قرص بگیرم
-الهی قربونت برم اگه خدابخواد فردابرات میگیرم دیگه غصه نداره
پیشونیم وبوسیدوزیرلب گفت:الهی سفیدبخت بشی دخترم
تابه روگذاشتم روگاز سریع پریدم تواتاق گوشیموبرداشتم وزنگیدم به هیما عجب اهنگ پیشوازهم گذاشته بدتردلم ادم میگیره
دلم گرفته (بی خودکرده دلت گرفته)
دوباره دل هوای باتوبودن کرده(غلط کردی مردک هیز)
دوباره جفتک انداخت توتحلیلم
-ب سلام دخمل باباش چ عجب
-سلام مارمولک خاله
-بی مزه جون بکن کاردارم
-هیماااامیدونی چقدردوست دارم
-میخوای رنگمون کنی رنگ شدیم چیه
-مامان قرص هاش تموم شده داره ۱۰۰تومن داری اهداکنی ب عنوان قرض
-عزیز من بیشتراز۳۰تومن ندارم میتونی صبر کنی
-ن فوریه نداری اشکال نداره من برم مسافرکشی
-باش اگه تونستم گیرمیارم
-قربون مرامت فعلا
-بای
سوئیچ برداشتم یه اب به دست وبالم زدم وماشین وراه انداختم نزدیک های غروب بود.چندنفری سوارکردم دیدم ی دختره داره بدومیاد سراغ ماشین
دختره-خانم خانم
-بله چیه
دختر- پرسی گاز میری
-ن دوره
-۲برابرحساب میکنم
۲برابریعنی میتونم بیشتردربیارم چ اشکالی داره
-باش سوارشو
سوارش کردم دیدم داره گریه میکنه
-چیزی شده
-هیچی
-اصرارنمیکنم خواستی بگو
-ی ماشین پژواومدجلووبوق زدخانم بزن کنارکاردارم
شیشه کشیدم پایین
-بامن
-ن بااون خانوم واسه خودت شردرست نکن
توایینه نگاه کردچشماش ابری بودباالتماس نگاهم میکرد منم ک اخرلوتی بازی نمیتونستم ی دختروبدم دست چندتا پسردختروتورسوندم ولی اوناول کن نبودن
-پلنگ صورتی بزن کنار
نفهمیدم چی شد ک ب فحش کشیدمش پسره چاقومیزدی خونش درنمی اومد
-....(حرف بد)بزن کنارتابیام حالیت کنم
نمیدونستم کجامیرم جاش اشنانبودفقط میدونستم ک جوجه هم پرنمیزد فقط میخواستم کم نیارم
-زرنزن یابو
سرنشینان ماشین ۳تابودندراننده ویکی دیگه ک نمیشناختمشون ولی اون پسری ک عقب بودچهرش اشنابنظرمیرسیداومدجلو وایستاد چون جاده باریک بودنتونستم ا زاون ورردشوم هواتاریک بود صدای الله اکبرپسره بایک چماق اومداون یکیشم بایه قمه هواگرم بود عرق کرده بودم صدای فحش هاش بلندشدخدای چیکارکنم دستم عرق کرده بوددرهای ماشین وقفل کردم هنوزصدامی گفت الله اکبر گوشیم داشت میومیومی کرد هیمابود پسرباپاش میزدتودرماشین فقط میگفتم خدا اشک اولم افتادباردوم گوشیم زنگ خورد.پسره باچماق زدتوشیشه ۱بار۲بار۳بارشیشه ماشین خوردشده بود تکه های شیشه افتاد روصورتم پسره درکاپوت وبالازد تمام چیزهایی ک توش بود باچاقوپاره کردو بیرون ریخت اشک دومم سرخورد خدایامن یتیمم
اذون تموم شده بود گوشیم دیگه زنگ نمیخورد چشمام اشکش خشک شده بود پسرارفته بودند اب دهانم خشک شده بود گوشیم وبرداشتم زنگیدم ب هیما صداش وشنیدم زدم زیرگریه
-چی شده عزیزم
-هیما...بیا
-کجایی
ادرس وگفتم داشتم ب چنددقیقه پیش فک میکردم ک گوشیم زنگ خوردشماره خونه فرنازبودفرنازهمسایه دیوارب دیوارمون بود بابغض گفتم
-بله
-سلام عزیزخوبی
سلام چیزی شده
-هیچی
بگودیگه
-مامانت
مامانم چی
-مامانت عصررفته بودسرقبر بابات حالش بدشده اوردیمش بیمارستان
قلبم وایستاد پیشونیم سردشد دستم سست شد میدونستم مامانم هروقت میره بیمارستان برگشتنش باخداست
-کدوم بیمارستان
-بیمارستان امام خمینی
صدای بوق ماشین هیمااومد گوشی قطع کردم دروبازکردم وپیردم توماشین هیما
هیما-چی شده دخترصورتت چراخونیه شیشه ماشین چی شده
نذاشتم حرفش تموم شه
-هیمابروبیمارستان مامانم حالش بده
-باشه عزیز الان میریم
تواخرین توانی ک ماشین داشت رفت هیماهم دیگه چیزی نپرسید فقط دعامیکردم ک یه ضعف ساده باشه بیمارستان غلغله بود سریع ازبخش پرسیدم
-ببخشیدخانم افروخته...
هنوزحرفم تموم نشده بود ک فرناز اومدباگریه گفت بریم بالا هیماهم بدو اومد باهم رفتیم بالا دکتراونجابودمامان فرنازمن ونشونش داد دکتراومدجلو گفت:شما دخترخانم افروخته هستید
-بله چطور
-شمامیدونید حال مادرتون بده پس چرامراقبش نبودید تایه شوک دیگه بهش واردنشه
-الان چیزی شده
-بایدعمل شه هزینه اش هم ۱۵میلیونه چون دفترچه ندارید میشه ۱۷میلیون مبلغ وبریزید بصندوق وبعدفرم وپرکنید تا پیوندقلب انجام شه
همانطورک دکترصدای قدم های دکتر کمترمیشد قلب من نیز ازتپش می ایستاد این چ بالایی بودخدا
نشستم روزمین دیگه اشکام مهلت ندادند...

ashk eshgh
1391,05,23, ساعت : 15:06
سلام سلام من اومدم. با یه پست تپل مپل.خب این اولین پستمه.امیدوارم راضیتون کنه.بزن دست قشنگ رو به افتخار ورودم.:-41-::-41-::-41-::-41-::-41-::-41-:
دوستان موس را به گردش در بیاورید و قبل از خواندن مطالب روی گزینه های زیر کلیک کنید:
1.http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gif
2.http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/post_thanks.gif
و گزینه اخر را بعد از اتمام این پست کلیک کنید.با تشکر از شما امیدوارم خوشتون بیاد.


اخه خدا جون این شانس بود من داشتم.خداجون من تنهام.بی کسم.جز مادرم کسی و ندارم اخه دلت میاد تو این دنیای کوفتی اینطور بدبخت شم من این همه پول نداشته رو از سر قبر بابام میاوردم. گریه هم ارومم نمیکرد به فرناز و هیما نگاه کردم که اونام بالا سرم وایستاده بودند واشک میریختن:
ـ من از کجا اینهمه پول و بیارم؟؟؟؟
هیما دستمو گرفت و از رو زمین بلند کرد و گفت:
_اله عزیزیم خدا بزرگه.بالاخره جور میشه.
با غصه بهش نگاه کردم و گفتم:
_اخه چه جوری؟؟؟؟
و بعد اشکم از رو گونم سر خورد.اخه مگه من چه قدر توان داشتم.صدای دکتر دوباره اومد:
_اااا شما که هنوز اینجایید و دارید ابغوره میگیرید.خانوم افروخته یکم سریع مادرتون به اون عمل نیاز داره به جای این اشک ها پاشید برید پول واریز کنید.و بعد سرش و به پرونده ای که دستش بود گرم کرد و از جلومون رفت.بهتر بود اول با دکتر مشورت میکردم واسه همین بلند صدا زدم:
_اقای دکتر
برگشت و ایستاد و نگاهم کرد سمتش رفتم و روبروش وایستادمو گفتم:
_هزینه این عمل واسم سنگین و سخته.
داشتم از بغضی که تو گلومه منفجر میشدم ولی تحمل میکردم.
_من جز مادرم کسی و ندارم.پول این عمل و خیلی بتونم جور کنم ۵۰۰ هزار تومانه....
دکترنزاشت ادامه بدم و گفت:
ـ دخترم من کاره ای نیستم تو این بیمارستان.عمل و شخص دیگه ای انجام میده و نصف اون هزینه رو هم بیمارستان میگیره.
تو چشمام زل زد و گفت:
_متاسفم دخترم.
و بعد از جلوم رفت بغضم ترکید.اخه خدا من چجوری جون مادرمو پا این پول بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا جون من و تنها نزار برگشتم که برم پیش هیما اینا اما بهتر دیدم اول برم مادرمو ببینم واسه همین رفتم از اتاق پرستاری شماره اتاق مامانمو پرسیدم که گفت:
ـ c.c.u بستری
و اصلا نمیتونم برم ببینمش.یکم گریه و زاری کردم اما فایده نداشت.مرغ خانوم یک پا داشت.دستی شونه هامو گرفت و منو برگردوند و بغلم کرد:
ـ اله عزیزم نبینم اشکت و دختر.محکم باش گلم.
از ارامش اغوش هیما استفاده کردم و توش قایم شدمو بیشتر گریه کردم و با صای نامفهومی گفتم:
_هیما....من دیگه این زندگی نکبتی رو نمیخوام.............خسته شدم..........اخه من این پول و از کجا بیارم؟؟؟
سرمو نوازش کرد و گفت:
_خدا بزرگه٬اگه ازش درخواست کنی کمکت میکنه.
منو برد روی صندلی نشوند.همون موقع چشمم به فرناز افتاد که از دور با دو تا کیسه داره میاد.تازه متوجه ادمای دور و برم شدم.وای خدا من جلو اون همه ادم بودم و هیچی نفهمیدم .فرناز به ما رسید و گفت:
_هیما خانوم این کیسه رو بگیرید توش ساندیسه بدید اله بخوره فشارش یه وقت نیافته.
با مهربونی بهش لبخند زدم و گفتم:
_مرسی فرناز جان اگه شما امروز نبودید معلوم نبود چه مشکلی پیش میومد.
با لبخند جوابمو داد که :
_نه گلم ما هم نبودیم خدا مواظبش میبود.
هیما گفت:
_بچه ها پول و باید تا ساعت ۶ عصر فردا برسونیم بیمارستان٬زمانمون خیلی کمه........... با ناراحتی ادامه داد:
_راستش من دو نفر و تو فامیل میشناسم که میتونن کمکمون کنن البته با یه مقدار خیلی کمی.........ولی خوب همون یه مقدار هم کار راه اندازه.
فرنازم پشت بند هیما گفت:
_اله جان من نمیدونم یا نه که میتونم واست پول جور کنم ولی مسجد وام میده ها؟؟؟؟؟
_هه وام.وام ضامن میخواد که من اگه ضامنمو باز کنم منفجر میشم.
یاد ماشینم افتادم با ناله گفتم:
_هیما
برگشت سمتم و گفت:
_جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با ناراحتی گفتم:
_ماشینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟فکر کنم الان لاشش مونده جای در و صندلی و چرخ و فرمونش
بلندم کرد وگفت:ـ اخ اخ........بلند شو دختر.تو این هیری ویری اصلا یاد ماشین لکنتت نبودم.پاشو که اگه یه دقیقه دیر برسیم واشراشم گیرمون نمیاد.خواستم برم ولی بعد یاد فرناز افتادم که بی تشکر دارم میرم.رو به فرناز با شرمندگی گفتم:
_فرناز جان؟؟؟؟؟؟
انگار خودش فهمید و گفت:
_برو خیلات راحت.مواظب خاله میمونم.
به گردنش اویزون شدم و گفتم:
_خیلی ماهی.ایشاالله جبران کنم.ممنون.
وسریع با هیما هم قدم شدم و از در بیمارستان خارج شدیم.

http://www.forum.98ia.com/t613015.html#post6351163

Niloofar89
1391,05,23, ساعت : 23:48
سلااااااااااااااام بچه ها دومین پستمه امیدوارم خوشتون بیادhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_babyboo.gif




سوار ماشین هیما شدیمو راه افتادیم حوصله ی دل داری دادناشو نداشتم چشمامو بستم سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین





...حوصله ی فکر کردن به بدبختیامم نداشتم ....یه بغض سنگین عین یه گردو تو گلوم گیر کرده بود...دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم..
.دلم میخواست از این دنیا و آدماش جدا بشم ...برم یه جای دور...تنها نقطه اتصالم به این دنیا مامانم بود اگه میمرد اگه اتفاقی واسش میفتاد منم دیگه امیدی واسه زندگی کردن نداشتم..
.زندگیم داشت جلوی چشمم رژه میرفت ...واقعا انگار روی پیشونی بعضیا نوشته محکوم به تحمل ..
.بعد از فوت بابام یه روز خوش تو زندگیم ندیدم همش بدهکاری...همش مریضی...همش بدبختی...بابا آخه منم آدمم مگه چقدر میتونم تحمل کنم تا کی؟؟...تا کجا؟؟؟...
با تکونای هیما به خودم اومدم
داشت گریه میکر د
-آله توروخدا بلندشو دنیا که به آخر نرسیده یه کاریش میکنیم دیگه مگه من مردم که تو اینجوری گریه میکنی؟؟
به اطرافم نگاه کردم...یه دستی به صورتم کشیدم خیس خیس بود.. ماشالله.به اقیانوس وصل بود لامصب...اشکامو پاک کردمو از ماشین پیاده شدم
هیچی از ماشینم نمونده بود...سرمو بالا گرفتمو یه نگاه به آسمون انداختم...خدایا شکرت همین لگنم از ما گرفتی حالا من چه جوری خرج خودمو مامانمو دربیارم..
.رفتم جلوترو نگاهش کردم...ماشین بهش نمیگفتی سنگین تر بود...یه طناب دراوردیمو بستیمش به پراید هیما..
.سوار شدیم...به چه ماشینیم بسته بودیمش...این آهن قراضه همینجوریم به زور راه میرفت...روی هرچی لاک پشتو تراکتوره سفید کرده...
داشتم فک میکردم از کدوم قبرستونی این پولو جورکنم که صدای الله اکبر اذان توی گوشم پیچید...چشمم به یه امامزاده افتاد...به هیما گفتم نگه داره پیاده شدم..
.بی توجه به بوق ماشینا از خیابون رد شدم...
یه چادر هفت رنگ برداشتم سرم کردمو وارد شدم دستامو تو ضریح قفل کردمو سرمو بهش تکیه دادم...
-خداجون منو میبینی؟؟یه راهی جلوی پام بزار...نکنه این بندتو یادت رفته...نمیدونم کجای زندگیمو اشتباه رفتم که به اینجا رسیدم...تو دستمو بگیر نجاتم بده...
حسابی گریه کردمو تخلیه شدم...
بلند شدمو رفتم بیرو ن از امامزاده سمت ماشین هیما...این بیچاره ام امشب به خاطر من علاف شده بود
توی ماشین خوابش برده بود چندبار محکم زدم به شیشه
یه دفعه از خواب پرید بلند شد محکم سرش خورد تو شیشه ی جلو...نشسته بود اطرافشو نگاه میکرد مونده بود ایتجا چیکار میکنه دوباره زدم به شیشه همونطور که روی سرش دست میکشید یه نگاهی به من انداخت عین منگلا داشت نگاهم میکرد تازه یادش اومد کجا نشسته
دروباز کرد نشستم توی ماشین
هیما-خدا لعنتت کنه بچه این چه طرز بیدارکردنه یه خانوم محترمه مغزم اومد تو دماغم؟؟
- حقته تا تو باشه منو پشت در منتظر نزاری راه بیفت حالا بابا یه بار از دست من کتک خوردی...شاعر میگه چوب آله گله هرکی نخوره خله ...حالا فعلا راه بیفت
داشتم چرت میزدم که یه دفعه هیما با آرنجش دوتا زد به پهلوم
-آله آله اینو نگاه ...مردم چه جاهایی کار میکنن...
-دا لعنتت کنه دختر پهلوم سوراخ شد چه خبرته؟؟
نگاه کردم دیدم یه برج شیشه ای خوشگل جلومونه...چقد آشنا بود...برج شیشه ای ...برج شیشه ای...مسافرکشی...اون مرد میانسال..
شرکت خسروی...خوشحال میشم کمکتون کنم....
آره خودشه...ولی آخه اینجوری که درست نبودم....
میرفتم میگفتم مامانم مریضه...خرج عملشو ندارم به من کمک کنید...این که میشد همون گدایی خودمون...
ولی آخه نمیتونستم دست رو دست بزارمو منتظر مرگ مامانم باشم
شکستن غرورم بهتر بود یا جون دادن مامانم...

ashk eshgh
1391,05,24, ساعت : 12:40
سلام سلام من با دومین پست اومدم......:-2-16-:
ولی ازتون گله دارمhttp://www.kolobok.us/smiles/user/kez_13.gifبرید صفحه اول....http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_100.gifبرید دیگه چرا منو نگاه میکنید.....http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/dash2.gifرفتید تعداد خواننده ها رو از تشکر و مثبتا میشه فهمید.....http://www.kolobok.us/smiles/artists/big/Connie_search-the-sky.gifمن نمیدوم شما زورتون میاد دکمه تشکر و مثبت و نقد بزنید یا کلا دکمه ها خرابه؟؟؟؟http://www.pic4ever.com/images/5.gifدوستان گل ما ۵ نفریم...http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gif http://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_blum.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_blum2.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_smile.gif
هممونم امید میخوایم تا بنویسیمhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_cray2.gifلطفا ما رو با مثبت و تشکر خر کیف کنید http://www.kolobok.us/smiles/standart/dance4.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/he_and_she/girl_dance.gifhttp://www.kolobok.us/smiles/standart/party.gifما هم قول میدیم زیاد زیاد پست بزاریم:-2-41-:
امیدوارم خوشتون بیاد.
***************************************
اگه مامانم میموند شاید میتونستم بازم غرورمو بدست بیارم ولی اگه مامانم......وای اصلا فکرشم ازارم میده
_الــــــــــه کجایی؟
به سمت هیما برگشتم و گفتم:
_چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_کجایی دو ساعته دارم باهات حرف میزنم؟؟؟؟؟؟؟
_ببخشید رفته بودم تو فکر
_وای نابغه من فکر کردم رفته بودی گل بچینی شهرداری گرفتتت
یه دونه خوابوندم پس گردنش و گفتم
_هه هه هه حالا بخندم یا سوت بزنم؟؟؟؟؟؟؟
دستشو گذاشت پشت گردنشو و جای پسیمو مالید و گفت:
_الهی دستات قلم شه کره خر گردنم کج شد خوب.....
_کره خر عمته نفله حالا چی میگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز داشت گردنشو میمالید.با اخم دور میدون دور زد و گفت:
_هیچی ازت پرسیدم حالا این ماشینو میخوای چه کار کنی؟هیچیش نمونده.....فقط میتونی ببریش بدی اوراقی....تازه بدبخت شدی بگو چرا؟؟؟؟؟؟؟
قلبم افتاد کف پام با ترس گفتم:
_دیگه واسه چی؟؟مگه چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
یه لبخند ژکوند زد وگفت:
_باندپیچی....خوب معلومه دیگه......مگه این ماشین و دیگه کسی ازت میخره؟؟؟؟؟؟؟نگو که نمیدونستی این اهن قراضه رو ازت میخرن که الان دلم میخواد سرتو بکنم واسه خونسردیت.
سرم سوت کشید واسه این همه بیخیالیم................وای خدا جون همه امیدم به این ابو قراضه بود....خدایا حالا این یکی وکجای دلم بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟......وای خدا جون مشکل که نبود بلای اسمونی بود که من بدبخت خاک برسر بد شانس گیرم اومده بود
_شانس که ندارم اگه داشتم اسمم شمبلیله بود
هیما بلند زد زیر خنده.
_مرض من دارم تو بدبختی هام غرق میشم تو به شانس خرکی من میخندی؟نمیدونم این شانس و از تو لپ لپ در اوردم که همیشه پوچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خندشو جمع کرد و با صدایی که هنوز اثار خنده توش بود گفت:
_ببخشید
رومو برگردوندم سمت پنجره و شیششه رو خواستم بکشم پایین که گفت:
_خرابه مگه یادت نیست ؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و به بدبختی هام فکر کردم....مریضی مامان....خرج دوا و درمونش.......پول عمل.....خرج ماشین..اثار باستانی شدن ماشین....وای خدا..... من چه جوری دووم بیارم.
هیما ماشینو جلو در خونمون پارک کرد.دو ساعت بود تو راه بودیم به خاطر اون لکنته.....از ماشین اومدم پایینو با لگد کوبوندم به در ماشین.....پای خودم بیشتر درد گرفت.در ماشین و بست.
با هم وارد خونه شدیم و تو حیاط وایستادیم گفت:
_میخوای پیشت بمونم؟؟؟؟؟؟
کمی فکر کردم و دیدم که از تنهایی نمیترسم...در ضمن کلی هم امروز هیما رو خسته کردم واسه همین با لحن داش مشتی گفتم:
_نه ممنونتم رفیق خیلی با مرامی.....
هیما هم داش مشتی تر از من گفت:
_ما بیشتر
و بعد جفتمون زدیم زیرخنده.
صورتشو بوسیدمو و گفتم:
_خیلی دوستت دارم خواهر گلم.خیلی دوست دارم تمام زحماتی که واسم انجام دادی و یه جور تلافی کنم ولی نمیدونم چه جوری.....
سفت تر بغلم کرد و گفت:
_همین که بهم گفتی خواهرتمام زحمتاتو جبران کردی.
_فدات که اینقدر ماهی هیما گلی....
باهم خدافظی کردیم و از در رفت بیرون.منم در و بستمو رفتم تو خونه.
خونه بدون پری جون اصلا سوت و کور بود.بی طاقت از دوریش بدون اینکه چراغی روشن کنم رو تختم دراز کشیدم.
خدایا یه راهی جلو پام بزار.....اخه من با بی کسی و تنهای چطوری قدم تو راه این جهنم بزارم؟؟؟
شکمم قارو قور میکرد....تشنمم بود...حال غذا خوردن و که اصلا نداشتم واسه همین با بیحالی وخستگی بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه.زورم اومد چراغ و بزنم.شیشه اب ازیخچال کشیدم بیرون و یه نفس محتوای شیشه رو سر کشیدم....
اگه الان ماما پری بود خفم میکرد که چرا به شیشه دهن زدم...
شیشه رو گذاشتم تو یخچال و درشو بستم.تلفن صداش در اومد.اینقدر خسته بودم که نفهمیدم تو اون تاریکی کجا میرم که سرم خورد تودیوار و پخش زمین شدم..پیشونیمو سفت گرفتم و بلند شدم چراغو زدم...
ای بابا یعنی من اینقدر کور بودم که اندازه ۵ وجب اونورترو نفهمیدم....زود رفتم سمت تلفن.....حالا مگه پیدا میشد.....
اخر سر زیر یه عالمه روزنامه پیداش کردم:
_الو....الو....مردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ال مردی؟؟؟؟
دو تا فحش چیز دار بارش کردمو اومدم که برم ولی چشمم به تیتر یکی از روزنامه ها افتاد: سالگرد مرحوم خسرو شکیبایی............دیگه هیچی نفهمیدم فقط اسم خسروی مدام تو گوشم زنگ میخورد......خدای یا یعنی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا من اینقدر حواس پرتم.....خوبه همین دوساعت پیش جلو شرکتش بودم....یعنی برم؟؟؟؟؟؟


http://www.forum.98ia.com/t611906.html

×mahla.r:.:
1391,05,24, ساعت : 16:43
سلام علیک خوبین خوشین دماغاتون چاقه:-2-06-:اینم ازپست من خواهش سری ب نقدبزنین
عاشقتونم بوس بای قلب خوشمل بای
صبح ساعت ۸ بلند شدم بدون معطلی رفتم مانتو قهوه ای همیشگیمو پوشیدم با یه کفش طبی و ی شال ارغوانی سرم کردم دیشب کلی فکر کردمو اخر سرم با شیکم گرسنه خوابیدم
غرور کیلو چنده هان هی میگی غرور غرور این غرور میخواد پول عمل مامان و بده
سریع رفتم بیرون شکمم بدجور قاروقور میکرد رفتم توخیابون ازاینجا تا شرکت خیلی راه بود پولم نداشتم مجبورشدم پیاده راه برم
درسته ماشینم قراضه بود ولی راه ک می رفت و من هیچ وقت پیاده نمیرفتم البته روزهای اخرهفته که تو تعمیرگاه بود.سرعتم وبیشترکردم حالا این خورشیدم بندکرده بود ب من هی وایساده بود اون بالا و من و دید میزد خوب برو اونورتر ازگرما مردم.پس ازچندساعت رسیدم جلو ساختمون خداخیلی نازبود ولی ی ذره خجالت میکشیدم برم راست راست به مرده بگم بیا ۱۷میلیون بده مرده نمیگفت توکی هستی
چشمام بستم ی نفس عمیق کشیدم یاخدایی گفتم رفتم تو.عجب ساختمونی!!!!!!!!!!! داخلش مثل بهشت بود همه جاش پراز گل و گیاه ی نگهبانی وایساده بود اونجا
-خانم باکی کاداری سرت وانداختی وداری میری
-من ازتیمارستان اومدم چندتاشون فرارکردن اومدم ببینم اینجانیستن
چپ چپ نگاهم کرد فهمیددارم سرش وکلاه میذارم
-خانم ادب داری
-اره بخدا پارسالم لیسانسش وگرفتم
دیدم هرچی بیشتر بحرفم زودتربیرونم میکنه ی پسره داشت سواراسانسورمی شدتاجون داشتم دویدم سواراسانسورشدم نفسم برید مرده هم ازبیرون دادمیزد
خانم شماطبقه چندم میرین
عجب صدای جذابی صدای همون پسره بود ک پشتش بهم بود چ بی ادب خوب برگرد شایدگاوی چیزی پشت سرت باشه
وقتی جوابی نشنیدبرگشت هیییییییییییی خدای من این پسره رستورانی بود همون ک کل کل کردم باش
-فک نمیکنم جای گداگشنه هااینجاباشه
ای پسره صب کن یک جوابی بدمت اگه تاشب خودت کشی نکردی ب من بگوحالا ب من هیچی نگوولی حالت والان میگیرم تابااون چشمای ی وریت ب کسی نگی گداگشنه
-ن بابااعلامیه زده بوندخرشرک گمشده اومدم ببینم کیه این ک دیدم شمایی دیگه زیارتتون کردم
فکش منقبض شد چشماش سرخ سرخ حالابخورتادیگه ب کسی نگی گدا هههه نامرد چ جذابم میشد
حالا ن دراون حد ولی
-طبقه چندمیری
هی تووسط فکرم هم ولم نمیکنی عجب ادمی هستی خیرندیده
-میخوام برم دفتراقای خسروی
-بفرمایین
-چی چی وبفرمام درک بازنشده
دستش وتوموهاش کرد چه موهای ژولیده ای
-میگم شماک بقول خودتون پولدارین ی شونه نداشتی بزنی موهات
باورکنین اگه ی حرف دیگه میزدم فک کنم من زودترازمامانم میرفتم اون دنیا
-من اقاخسرویم بفرمایین
-ن بابااون ک من دیدم اندازه بابات بود
اسانسورایستاداول اون رفت بیرون بدون اینکه برگرده دستش اشاره کرد ب جایی اونجا دفتربابامه بعدم مثل یابو سرش وانداخت ورفت
جلل الخالق باباشه یعنی اون باباشه حالاچیکارکنم برگردم بهتره؟؟؟؟ مامان چی؟؟؟؟؟؟؟؟اگه گیریم پول داد زیر دین این پسره هم چشمام وبستم ودر زدم ی پیرمرداومد ودروبازکرد فک کنم ابدارچ بود پ ن پ مدیرعامل بود میخواست فروتنی شو نشون بده اینم حرفیه
-خانم باکی کاردارین
-اقای خسروی
-وقت قبلی دارین
-نه
-پس مزاحم نشید
من ک دیگه حوصله ن نداشتم ب اخررسیده بودم هرچی بلدبودم ونبودم گفتم بهش اصلانفهمیدم چی گفتم فقط فکم بازوبسته می شد
-خانم چیزی شده
برگشتم دیدم خودشه چه جوونم کرده خودش دیگه خودش اومد وقت نمیخواد تا چهره من ودید لبخندی دخترکش تحویل داد
-ببخشید باشم اکار داشتم
-بله باهام بیاید
نشستم روی صندلی واونم اومد روبروم خدا وکلیلی مهرش افتاد تودلم اگه ی ذره جوون تربودی میومدم با پری جونم خواستگاریت الانم ی بوتاکس کنی حله
-بله درخدمتم
هرچی تو دلم بود بهش گفتم اینکه مامانم داره بامرگ دست وپنجه نرم میکنه وچندساعت بیشترنمونده قضیه ماشین واون پسرا مخارجش اونم فقط گوش میداد گریم بند اومده بوداونم ی دستمال بهم دادعجب بویی داشت
-کاری ازدستم برمیاد
حالا من چی بگم بگم اومدم این همه پول وازت بگیرم چقدرخجالت کشید چقد ما فقیر گناه داریم
اگه میشه ی مقدارپول بهم قرض بدید ب خدابراتون کارمیکنم
ی ذره فک کرد
-بریم بیمارستان
فک میکرد دارم سرش کلاه میذارم بغضم گرفت بایدبهش حق میدادم
-باشه
همانطور کیفش برداشت و ب منشیش گفت تا ۱ ساعت دیگه برمیگرده
باهم رفتیم بیرون ک اون پسره دیدم همون پسره ک سوارماشین بود....

mona-95
1391,05,24, ساعت : 18:30
سلام دوستای خوشگلم...خوبید ایشالا؟؟
من که زیاد خوب نیستم...خدا به هممون صبر بده تا این مصیبت بزرگ رو تحمل کنیم...
اینم ی پست دیگه...فقط دوستای خوشگلم حتما تو نقد شرکت کنید...
دیگه اینکه از فرشته ی عزیز و حوریه جون ممنونم به خاطره این جلد خوشگلی که درست کردن:-2-40-:

باهم رفتیم بیرون ک اون پسره دیدم همون پسره ک سوارماشین بود....

همینجوری داشتم خیره نگاش میکردم...
اون اینجا چیکار میکرد؟؟
با صدای آقای خسروی به خودم اومدم...
خسروی-سلام کامران...اومدی آران رو ببینی؟؟من که هنوز ندیدمش برو تو شاید اومده باشه...بعد رو به من گفت:
-بریم خانم...
-کیانی هستم...آله کیانی...
خسروی-بله خانم کیانی لطفا سوار شید...
به ماشینی که اشاره کرد نگاه کردم...
یعنی ای دووووووووووونم...ای دووووووووون...بی ام و...همیشه آرزوم بود ی روز سواره بی ام و بشم...
ای خاک عالم تو اون سرت آله که تو این وضع به آرزوهات فکر میکنی...خسروی در رو برام از کرد و من سوار شدم...
یعنی همچین با این حرکتش حال کردم که نگو...واقعا جنتلمن بود...
خسروی-خب خانم کیانی کدوم بیمارستان برم؟؟
-امام خمینی...
خسروی-چشم...
سرم رو تکیه دادم به شیشه و چشمام رو بستم...بوی عطر خنکش تو این هوای گرم بهم خیلی میچسبید...
خسروی-ببخشید خانم کیانی اگه موزیک بذارم اذیت میشید؟؟
-نه خواهش میکنم راحت باشید...
خسروی-پس خواهشا از تو داشبورت اون فلش رو بدید به من...
فلش رو برداشتم و دادم دستش...
-بفرمایید...
خسروی-ممنون...
فلش رو زد به ضبط...صدای امیر تتلو تو ماشین پخش شد...آهنگ الوش بود...یعنی من خندم گرفته بود در حد مرگ...
نیگا تروخدا من 19 سالمه هایده و مهستی گوش میدمٰ این 50 سالشه تتلو گوش میده...آخی یاد هیما افتادم...عاشق این آهنگه...
فکر کنم الآن هیما بیمارستان باشه...بیچاره هیما و فرناز دارن جور منو میکشن...ولی میدونم که منو درک میکنن...
خسروی-خانم کیانی رسیدیم...الآن اجازه ی ملاقات میدن؟؟
-بله...الآن وقت ملاقاته...
خسروی-باشه پس پیاده شید لطفا...
با هم از ماشین پیاده شدیم...رفتیم تو بیمارستان...با آسانسور رفتیم طبقه ی 3...هیما و فرناز رو دیدم که روی صندلی های سالن نشسته بودن و سرشون رو به دیواره پشت سرشون تکیه داده بودن و خواب بودن...
اگه الآن خودم تنها بودم ی پخی میکردم که از ترس سرشون بخوره به سقف و برگردن...ولی...
آروم صداشون زدم:
-فری...هیمااااا...
هیما با ی خمیازه که قشنگ تا ته نایش رو نشون میدادٰچشماش رو باز کرد...فرنازم بیدار شد...
هیما-کجایی تو پس عوضی؟؟
با چشم و ابرو به خسروی که پشت سرم بود اشاره کردم...هیما هم مثل من با چشم و ابرو گفت که این کیه؟؟
آروم بهش گفتم بعدا واست تعریف میکنم...
-آقای خسروی بریم تو؟؟
خسروی-بله بریم...
وارد اتاق آی سی یو شدیم به سمت تخت مامان حرکت کردم...اونم پشتم اومد...
الهی من فدای مامان خوشگلم بشم...خواب بود به صورت رنگ پریدش نگاه کردم...ی آه عمیق از گلوم خارج شد...صدای بیب بیب دستگاه ها رو روانم بود شدید...
سنگینیه نگاه خسروی رو رو خودم حس کردم...ولی نگاش نکردم...صداش تو گوشم پیچید:
-بریم بیرون؟؟
-بله بریم...
همین که از اتاق خارج شدیم دکتر رو دیدم که داشت با هیما حرف میزد...حتما درباره ی خرج عمل بود...
به سمتشون رفتم و گفتم:
-دکتر به من مهلت بدید...من این پول رو هر جوری شده جور میکنم...
دکتر-دخترم فقط زود تر حال مادرت خیلی وخیمه...
-چشم...
دکتر-چشمت بی بلا...
این و گفت و رفت...رو به هیما گفتم بچه ها شما برید...من اینجام...
هیما باشه ای گفت و همراه فرناز رفتن...
رفتم روی صندلی نشستم خسروی هم با فاصله ی 1 صندلی کنارم نشست...
خسروی-خانم کیانی چرا رنگتون انقدر پریده؟؟صبحونه نخوردید؟؟
-نه راستش وقت نکردم...
خسروی-نزدیک بیمارستان ی کافی شاپ دیدم بریم اونجا ی چیزی بخوریم...
منم که اصلا تعارف حالیم نبود ی کاره گفتم:
-باشه بریم...
با هم از بیمارستان خارج شدیم و قدم زنون رفتیم سمت کافی شاپ...
وقتی رسیدیم در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو...یعنی این ادبت تو حلقم...
روی 1 میز دو نفره نشستیم...
خسروی-چی میخورید؟؟
من که از تشنگی داشتم له له میزدم سریع گفتم:
-آب پرتقال خنک با کیک شکلاتی...
خسروی-چشم...
با اومدن گارسون سفارش رو داد...برای خودشم مثل من سفارش داد...
با رفتن گارسون کف دستهاش رو با ی ژست خاص گذاشت رو میز و گفت:
-خب خانم کیانی من حاضرم پول عمل مادرتون رو بدم...اما ی شرط داره...
-چه شرطی؟؟
خسروی-شما باید راننده ی من بشید................

Niloofar89
1391,05,24, ساعت : 23:49
سلااااااااااااام من دوباره اومدم...:-2-16-:بچه ها اگه مشکلی داشت حتما توی تاپیک نقد بگین تا اصلاحش کنم ...:-2-41-:ممنونتون میشم...:-2-27-:


یه دفعه وسط کافی شاپ هوار زدم





-چیییییییییییی؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!


من راننده ی این بشم؟؟!!!....مگه مغز خر خوردم...


نیم خیز شده بودم...دهنم شیش مترونیم باز بود ...بدبخت فکر کنم دو دور تا ته لوزالمعدمو رفتوبرگشت


چشامو از حالت وزغی دراوردمو آب دهنمو قورت دادم آروم نشستم رو صندلی


زل زدم تو چشماش


-گ...گفتین...من...چی...چیکارکنم؟ ؟!!!


سفارشامونو اوردن لیوانشو برداشتو یه کم از آب پرتقالشو مزه مزه کرد...


یه لبخند تحویلم داد


-به عنوان راننده ی من استخدام بشین


-آخه...


-ببین خانوم کیانی من با اینکه هیچ احتیاجی به راننده ندارم به خاطر این که شما زیر دین من نباشینو یه کمکی بهتون کرده باشم تصمیم گرفتم شمارو به عنوان راننده ی خودم استخدام کنم...فک نمیکنم نسبت به شغل قبلیتون خیلی پیشنهاد بدی باشه؟؟


راننده شدن واسه ی این پیرمرد...پیرمرد؟!این کجاش پیره آخه؟؟!! ده تا مثه تو و اون پسر خلوچلشو میزاره تو جیبش...


راننده شدن واسه این مرد 50ساله مساوی بود با تحمل کردن اون پسر احمقش با اون پوزخند مسخرش...اونم نه یکی دوروز...دو سه ماه شایدم بیشتر...خیلی سخت بود...


آله خانوم دوباره رفتی تو هپروت...حواست کجاست...تا دیروز داشتی فک میکردی دستتو جلوش دراز کنی حالا واسش طاقچه بالا میزاری...به خاطر یه بچه سوسول دماغو میخوای زندگی مامانتو معامله کنی؟؟!!...نه...آخه نمیدونم...


-یعنی اگه من پیشنهادتونو قبول کنم هزینه ی عمل مامانمو الان پرداخت میکنین؟؟


-بله صددرصد من فقط به خاطر نجات جون مادرتون این پیشنهادو بهتون دادم...


بیا مگه نمیخواستی جون مادرتو نجات بدی... د زودباش دیگه..جون بکن....بله رو بده تا پشیمون نشده...اوکی خسی جون چاکرتم هستم


-باشه آقای خسروی قبول میکنم...از کی باید مشغول به کار بشم؟؟


-امروز که دیگه تموم شد اگه مشکلی نداشته باشی از فردا...


یه کاغذ دراورد و یه چیزی روش نوشت کاغذو جلوی من گذاشت


-این آدرس خونه ی منه فردا راس ساعت هشت صبح منتظرتونم
-ممنونم از لطفتون...نمیدونم اگه شما نبودین باید چیکار میکردم


لبخندی زدو دست چکشو از توی کیفش دراورد بیست میلیون نوشت امضا کردو گذاشت جلوی من

-اینم حقوق یه سال آینده...


بلندشدو خدافظی کرد پول سفارشاتو حساب کردو رفت بیرون...


چه آدم باشخصیتی...چی میشد یه کم از شعورتو به اون پسرت قرض میدادی...بابا یه کم تربیتش میکردی...این همه وقت واسه تربیت کردن میمون گذاشته بودی بیشتر جواب میداد...والا


چنگالمو برداشتم تا ته کیکمو دراوردم کم مونده بود کف ظرفشم لیس بزنم...خب گشنم بود دیگه چیکار کنم...شیکم گشنه که آبرو مابرو حالیش نمیشه...آب پرتقالمم تا تهش خوردم


یه نگاه حسرت آلود به کیک خسی انداختم حیف جا نداشتم...هی

بلندشدم چکوکاغذو برداشتم ...پیش به سوی بیمارستان...مامان گلم اومدم نجاتت بدم...یوهوووووووووو...دوتا ماچ گنده زدم رو چکو پرتش کردم توکیفم...

یه دربست گرفتمرفتم سمت بانک چکمو نقد کردم..

به سمت بیمارستان را افتادم وارد بیمارستان شدم یه راست دویدم سمت صندوق پول عمل مامانو حساب کردم...خدایا کرمتو شکر

دلم واسه مامانم یه ریزه شده بود...رفتم سمت سی سی یو یه نگاه به چهره ی رنگ پریدش انداختمو اشکام روون شد...کاش حالش زودتر خوب بشه

یه دستی رو شونم حس کردم برگشتم دیدم هیماس لبخند تلخی زد

-دوباره من تورو دو دیقه ول کردم بندوبساط آبغوره گیریو راه انداختی

-من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟؟

-خودکشی عزیزم خودکشی...زندگی بی من مفهومی نداره

-گمشو...دوباره من دوباره به تو خندیدم پررو شدی بچه...من اگه تورو نداشتم یه نفس راحت میکشیدم زندگیمو میکردم جوجه

-خیلی خب بابا...قضیه ی این یارو چی بود؟؟

دستشو گرفتمو رفتیم روی صندلیای کنار راهرو نشستیم

یه قیافه ی خیلیییی غمگین به خودم گرفتمو گفتم

- هیچی ازم خواستگاری کرد...منم ...منم...مجبور شدم قبول کنم

چشماش از حدقه زد بیرون
سرمو بین دستام گرفتم خودمو ناراحت نشون دادم

-نه آله دروغ میگی...آخه مگه چقد ارزش داشت که خودتو بدبخت کردی...فقط به خاطر پول زنش شدی؟؟!!

داشتم منفجر میشدم نگاهش کردم


آخی داشت گریه میکرد...بسوزه پدر این دل با رحمو مروت

-خیلی خب بابا جمع کن خودتو...شوخی کردم

ashk eshgh
1391,05,25, ساعت : 02:56
سرعت نت کمه دوستان.....راستی سلام سلام.خوب بریم با پست سومم همراه باشید.
*********************
_ای الهی ذلیل بمیری که همیشه مردم ازاری میکنی.به خدا حیف این مرواریدای گرانبهام که واسه تو چیلیک چیلیک هدرش میدم.خوب حالا بنال ببینم چی شد؟؟؟؟؟
میخواستم بازم اذیتش کنم ولی دلم نیومد.....با لبخند معمولی گفتم:
_ پول عمل جور شد ولی....
_ولی چی؟؟
_ولی..
_ای بمیری چرا قطع و وصل میگی بگو دیگه
_بهم پیشنهاد کار داده
چشمای هیما مثله وزغ شد و گفت:
_ جون من ؟؟؟؟؟چه کاری؟؟
با لبخند گفتم::
_جمع کن این چشمای بابا قوریتو ....بهم گفته باید رانندش شم....
زد زیر خنده
_چیه چرا میخندی؟؟؟کجاش خنده داشت؟؟؟
در حالی که هنوز میخندید گفت:
_اخه خره تو با کدوم ماشین میخوای رانندش شی؟؟؟
اااااه دیدم راست میگه.
_راس میگیا من فردا با کدوم ماشین برم دنبالش؟؟؟؟؟؟
کمی سرمو خاروندم و گفتم:
_کاشکی تو هم میومدی حالا فردا رو چه کار کنم؟؟؟؟
دستی به پیشونیه بلندش کشید و گفت:
_شماره ازش نداری؟؟
یاد کاغذ افتادم که توش ادرسش بود.از تو کیفم درش اوردم.....ادرس خونش بود....هیچ شماره ای هم نبود که نبود....
_نه...ندارم...
_بیخی بابا نرو فردا کلی معطل شه بهش میخندیم....
لبخندی زدم و گفتم:
_اخ گفتی دلم پر کشیده واسه سر کار گذاشتن این واون
و جفتمون خندیدیمو و با کف دست زدیم بهم دیگه
****************
ماما پری ساعت ۵ عمل داشت....
ساعتو نگاه کردم دیدم ۲.تمام تنم خشک شده بود.هیوا هم سرشو گذاشته بود رو شونمو خوابیده بود....پرتش کردم اونور و گفتم:
_پاشو من گشنمه....
با حرص از اینکه اینجوری بیدارش کردم خواست بزنه تو سرم که جا خالی دادم دستش محکم خورد به لبه صندلی.....
_اخ.............. اخ الهی فلج شی از این دنیا بری....وحشی امازونی این چه وضع بیدار کردنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_خوب چه کار کنم به ما یاد دادن برا بیدار کردن کنه هایی که خودشونو هی بهت میمالونن از این روش استفاده کنیم....
با حرص اومد دنبالم که فرار کردم. دنبالم میدوید ومنم میدویدم.اخر سر دیدم وایستاده ویه جا داره نفس نفس میزنه...
_مامان بزرگ سنی ازت گذشته....اخه ترو چه به دویدن و بعد زدم زیر خنده....
_مرگ...دعا کن گیرم نیافتی....زندت نمیزارم....که من....مامان بزرگم...هان....نشونت میدم کانگورو کوچولو......
رفت سمت ماشینش...اما قبل از اینکه من سوار ماشینش شم قفل در و زد.....
_اااا هیما باز کن خره...
سرشو به نشونه نه تکون داد
_میگم باز کن...
بازم سرشو تکون داد
_چیه مگه لالی مثل اردک سرتو تکون میدی...
با این حرفم ماشینشو روشن کرد و گفت:
_بای بای
و بعد گازشو گرفت و رفت.متعجب از این عمل هیما راه افتادم سمت محوطه بیمارستان....پولم نداشتم ناهار کوفت کنم....
اینم از روزی ظهر ما
ببخشید اگه بد بود....مثبتو نقد و تشکر یادتون نره....ممنونم...:-2-25-:

| Zahra.M |
1391,05,25, ساعت : 16:00
سلام سلام :-2-16-: این اولین پستمه امیدوارم خوشتون بیاد :-2-16-: دوستون دارم خیلی زیاد هر چی بگم کمم میاد :-2-16-:


تو دلم چند تا فحش آبدار به هیما دادم که رفت و بعدش بی خیال ناهار شدم و پیاده رفتم سمت بیمارستان ...
به اونجا که رسیدم خسته شده بودم ...
نشستم رو یه صندلی و یه بار به ساعت نگاه کردم 3 بود ... تا عمل دو ساعت دیگه مونده بود ...
استرس داشتم ... خدا کنه این مورد هم به خیر بگذره ...
خدا یعنی میشه بدبختی های ما هم یه روز تموم شه ؟
اگه اینو بگذرونیم خیلی خوبه باز ...
یاد خسروی افتادم ... چقد آدم خوبیه ... اگه اون نبود چی کار می کردم ...
تو افکار خودم غرق بودم که ساعت 5 شد ...
وقت عملش بود ... مامانو بردن اتاق عمل ... منم پاشدم تا در اتاق عمل رفتم ... می خواستم برم تو که پرستاره نذاشت و گفت شما نمی تونین وارد این بخش بشین ... منم برگشتم تو راه رو ...
مسیر راه رو رو می رفتم و برمی گشتم ... تو دلم هر چی دعا بلد بودم برا مامی می خوندم ...
صدای شکمم در اومده بود ...
دیگه واقعا گشنم بود ... پولم که نداشتم ... تا خونه هم می رفتم طول می کشید ...
حالا عمل مامان جونم مهمتر از هر چیزی بود ...
گشنگی رو تحمل کردم و دوباره نشستم و سرمو به عقب صندلی تکیه دادم...
چشمامو بستم و از ته دلم از خدا خواستم که مامی خوب شه ...
آخه مامان همیشه می گفت وقتی یه چیزی رو از ته دلت از خدا بخوای حتما اگه صلاح باشه همون میشه ...
تو حال و هوای خودم بودم و متوجه گذشت زمان نشدم که در اتاق عمل باز شد و یه دکتر اومد بیرون.
سریع رفتم طرفش و پرسیدم :
-چی شد؟
دکتر-هیچی دیگه عمل موفقیت آمیز بود ... باید ببینیم بعدا چی میشه حال مادرتون هم بهتره ...
-خدا خیرت بده دکی ... این مامان ما کی کاملا سالم و مرخص میشه ؟
دکتر که از لحن من خندش گرفته بود ... خندشو قورت داد و یه لبخند زد و گفت:
-فعلا که بیهوشن ... بهوش که اومدن یه یکی دو روز می مونن بعدش مرخصن ...
-کی بهوش میاد ؟
دکتر-اگه خدا بخواد احتمالا تا فردا ...
باشه ای گفتم و رفتم سمت صندلی ...
خیلی خوشحال شده بودم ... سریع زنگ زدم به هیما و گفتم که بیاد ...
نشستم رو صندلی ...
چند دقیقه بعد هیما اومد تو و هراسون خودشو بهم رسوند...
هیما-چی شد؟
می خواستم یه خورده اذیتش کنم ...
سرمو گرفتم تو دستامو و گفتم :
-دیگه چی باس بشه ؟ دکترا گفتن امیدی نیس ... فقط باید دعا کونیم ... چند تا قطره اشک زورکی ریختم و بعدش به این فک کردم که اگه واقعا زبونم لال اینجوری بود چی می شد ... فک کردن بهش باعث شد اشکام روون بشه ...
هیما زد زیر گریه گفت :
-وای آله واقعا متاسفم ... چقد بد ... ایشالا خوب میشه ... خدا مهربونه ...
-چی چی رو خوب میشه ... می گم قطع امید کردن ازش می گی خوب میشه ؟ خوب شدن رو که آره خوب شده ...
هیمابا تعجب چند لحظه منو نگاه کرد وقتی دوزاری کجش افتاد سر کاره اومد وسط حرفم :
-واستا بینم ... منو مسخره گیر آوردی ؟ نه نه می خوام ببینم تو با چه جراتی منو سرکار می ذاری ؟
-اییییییی .... خو مسخره که بودی ... سرکار گذاشتنت هم که جرات نمی خواد مامی بزرگ ... اینم تلافی صبح بود ... بعد ابروهامو انداختم بالا ...
ادامه دادم:
-حالا اینا رو وللش ... گشنمه در حد المپیک ... بیا بریم یه چی کوفت کنیم که پول نداشتم ناهار بخوررم تا الان گشنگی کشیدم ...

×mahla.r:.:
1391,05,25, ساعت : 22:44
سلوم:-2-25-: خوبید :-2-16-:اینم ازپست من :-2-27-:امیدوارم خوشتون بیاد بوس :-11-:بایه قلبه :-8-:خوشمل بای

قبل ازاینکه بریم بیرون ازپشت در نگاه کردم مامانم ته سالن خوابیده بود اروم معصوم چقدردلم برای سربه سرگذاشتنش تنگ شده بود یعنی الان اونم داره به من فکر میکنه
هیماهم انگاررفته بود توفکرمیدونستم داره به من فکر میکنه رفتم پشتش یه لگد زدم ب پشتش ک اخش دروامد حالا بدوکه رفتیم پرستارهاهم هی داد میزدن مگه اینجا پیست دو مریض داریم پسراهم هرهر رومون میخندید
هیماهم تهدیدمیکرداگه وایسم پدرمودربیاره ازبیمارستان اومدم بیرون داشتم نگاه میکردم کجابرم که چشمم افتاد به اقای خسروی که تکیه داده بود به ماشینش وفکرمیکرد عجب تیپی زده بودموندم این ب این خوشتیپی پسرش چرامثل کروکدیل برده
هیماهم پشت سرم اومدم نامرد نمیدونم باچی زدم که فقط تونستم بگم اخ پشتم می سوخت انگار مارکبری بهم حمله کرده
-صبرکن الان زنگ بزنم شهرداری بگم بیااین حیونا ازوسط شهربردارن
هیما-به من میگی حیوون توخودت سردستشونی
دیگه جوابش وندادم سرم ومثل خانوم های متشخص انداختم پایین رفتم پیش اقای خسری
دیدم توفک نفهمیده رفتم پشتش وگفتم :پخخخخخخخخخخخخخخخ
2متربیچاره پریدتوهوا اخ چراگفتم ابروم رفت دخترمگه توشخصیت نداری هیماهم اونجا داشت هرهرکرکر میخندید
یه پرستاری هم اونجا وایستاده بود سرش و باتاسف تکون میداد حالا خوردی دختر خسروی هم به خودش اومد وگفت :سلام خانوم کیانی
بابااین چقدرمردبود اصلا به روی خودش نیاوردمنم خودم زدم به کوچه علی چپ
-سلام اقای خسروی
-خوب هستیدمامانتون خوبه
-دمتون گرم پرسیدید دکی هم گفت حالش روب راهه
بیچاره مونده بود این چجور حرف زدنی بود دختر5دقیقه زبون به دهن نمیتونی بگیری من چی بهت بگم خواستم حرفمو جمع کنم
-بله خوبن دست بوستونن
یه ذره حالتت چهرش فرق کرد سرش وبالا گرفت تا خیره نگاهش کردم نمیدونم چی شد سرش وانداخت پایین چه خجالتی بوداین بااینکه 50سالش بودموهاش سیاه سیاه بود
-خوب خداروشکر من اومدم که بگم این سوییچ وبگیرید فردابااین ماشین بیاید
این ازکجا فهمیده من ماشین ندارم حالا اگه هم نمیفهمید بایه پیکان قراضه میبردم همه جاابروش میرفت
قبل ازاینکه بره برگشت وخیره نگاهم کرد حرف نمیزد ولی چشماش یه چیزهایی میگفت که من نمیتونستم حدس بزنم
-ببخشید من چندپرس غذاگرفتم گفتم شاید نتونید بریدغذابگیرید
باباایول این ازکجااومده بودچراالان اومدی نمیشد زودترمی اومدید نمیدونستم چی بگم این اولین کسی بودتوزندگیم که براش مهم بودم
زیرلب گفتم ممنون سرم انداختم پایین انگاراونم فهمیده بودازش خجالت کشید که سریع یه تاکسی گرفت ورفت

Niloofar89
1391,05,26, ساعت : 19:44
سلااااااااااااااام دوستای خپل خودم شه طولین؟؟خوفین همگی؟؟؟http://www.kolobok.us/smiles/artists/mini/Laie_22mini.gif
اینم فک کنم چهارمین پستمهhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gif
اشکالی توش بود خیلییییییییی خوشحال میشم تو تاپیک نقد بهم بگین ممنونhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif



آخرشم نفهمیدم چی تو نگاهش بود...یه چیز عجیب...
تو افکار خودم غرق بودم که دیدم صدای قور قور میاد
هیما-بیا انقد اینجا وایسادی که صدای معده ی بدبختتم دراومد...
کیسه ی غذاهارو از دستم کشیدو یه نگاهی توی ظرفا کرد
-به به جوجوئه...مگه اینکه این صاحب کارت به فکر ما باشه از تو که بخاری بلند نمیشه..
دستمو گرفتو کشیدبه سمت یکی از نیمکتای حیاط بیمارستان
نشستیمو شروع کردیم به خوردن
هیما-فردا کی میری؟؟
-کجا؟؟

هیما-قبرستون...خب سرکارت دیگه...دنبال این یارو خسروی
-نمیدونم هفت... هشت... این حدودا
هیما-وای ماشینشو دیدی؟؟!!عجب ماشین جیگری بود...عروسکی بود واسه خودش
-آره مردم چی سوار میشن...با یه لاستیکش می تونه ده تا مثه منو تورو بخره و آزادکنه...دلت جزغاله...از فردا این ماشینه زیر پای خودمه شما بشین اینجا بسوز
-مال منو تو نداره که عزیزم... تازشم آله میدونی که من چقد تورو دوست دارم...
-باشه بابا خر شدم...میزارم یه بار توشو نگاه کنی
-ای درد...الهی با ماشینت بری زیر تریلی بی جنبه...میگن خدا خرو شناخت بهش شاخ ندادا حکایت توئه
-خیلی خب بابا میدم یه گاز بهش بدی عقده ای نشی
-زحمت میکشی عزیزم
-دیگه چه میشه کرد خراب رفیقم...
-خیلی خب بابا غذاتو بخور خفمون کردی
جفتمون ساکت شدیم
هیمارو زیر چشمی نگاه کردم دیدم حسابی تو فکره
جون میداد واسه خندیدن...نوشابمو برداشتم حسابی تکونش دادم
-هیماااااااا این درش باز نمیشه ببین میتونی بازش کنی
نوشابه رو از دستم گرفتو درشو باز کرد یه دفعه نوشابه ها پاشید تو صورتشو لباساش از نوک دماغشو مژه هاش نوشابه میچکید
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
-قیافشو
غش غش زدم زیر خنده
بیچاره مونده بود یه دفعه چی شد
یه نگاه به خودش انداخت یه نگاه به من...اوه اوه هوا حسابی ابری بود...آروم بلند شدم کیفمو برداشتمو زدم به چاک
هیماام دنبالم
-وایسا دختره ی ورپریده...اگه من آخرش حال تورو نگرفتم...نگاه چه بلایی به سر مانتوی نازنینم اورد
سریع پریدم تو ماشینو گازشو گرفتم..
چه قیافه ای پیدا کرده بود...دوباره زدم زیر خنده
یه نگاهی به ماشین انداختم عجب چیزی بود...
به این میگن ماشین...به لگن منم میگن ماشین...
میبینی توروخدا فرمون اینو یه فوت بکنی ده دور دور خودش میچرخه فرمون اونو باید ده میلیون آدم جمع کنی صددور بپیچوننش با هزار زور والتماس شاید یه سانتی متر تکون بخوره ...اونم شاید
بالاخره رسیدم خونه...
سریع پریدم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم گرفتم خوابیدم تا واسه اولین روز کاری آماده بشم...
به زور لای یه چشممو باز کردم یه نگاهی به ساعت انداختم پنج دیقه به هشت بود دوباره چشممو بستم یه خمیازه ی بلندبالا کشیدم روی پهلو چرخیدم تا ادامه ی خواب خوشگلمو ببینم...
یه حسی بهم میگفت امروز یه کاری دارم...یه کاری داشتم...
هی وای برمن ...خسروی...راس ساعت هشت...

| Zahra.M |
1391,05,26, ساعت : 22:29
سی لام :-2-37-:

یهو سیخ نشستم
واییییی حالا چه غلطی بکنم ؟
سریع بلند شدم بدون انجام هیچ کاری مانتو و شلوار و شالمو پوشیدم و سویچ رو بر داشتم و زدم بیرون ...
سوار ماشین شدم و روشنش کردم ...
با تموم سرعت می روندم ...
وقتی رسیدم در خونش آروم آروم سرعتمو کم کردم ... دم در واستاده بود سرشو انداخته بود پایین ...
اوخی چه سر به زیر ...
سریع یه بوق زدم ... سرشو آورد بالا و به اطراف نگاه کرد ... وقتی دید منم اومد طرف ماشین و در عقبو باز کرد و نشست ...
راه افتادم ...
ساعت رو نگاه کردم 8:10 دقیقه بود...وای برا روز اول 10 دقیقه تاخیر ؟ خاک تو سرم ...
خسروی - سلام خانمِ ...
-علیک کیانی ام ...
خسروی-بله ... ببخشید خانم کیانی ... برای امروز 10 دقیقه تاخیر داشتید ... سعی کنید دیگه پیش نیاد ...
-ببخشید دیگه تکرار نمیشه آق خسروی ...
یه لبخند کوچولو زد ... وگفت:
-بله امیدوارم ...
وقتی رسیدیم ... گفت:
-ممنون...فقط یه چیزی این که موقع برگشتن هم بیاید دنبالم ...
دود از کلم بلند شد ... چه رویی داشت این بشر ... یکم مکث کردم و گفتم :
-باشه ...چه ساعتی ؟
خسروی-3 بعد از ظهر...
-اوهوم ...
خسروی-پس خداحافظتون تا ظهر ...
-به سلامت عزت زیاد ...
خودشو کنترل کرد نخنده و باز یه لبخند کوچولو زد و از ماشین پیاده شد و به سمت شرکت رفت ...
-یه مشت رو پام زدم ...
-اییی لعنتی حالا ظهر هم باید بیام دنبال آقا ...هههه
خو شایدم حق داره اون همه پول داده ...
در هر صورت بی خیال شدم و به سمت خونه رفتم ...
ماشینو دم در پارک کردم و رفتم بالا ... مانتو و شلوارمو در آوردم و تو رخت خوابم دراز کشیدم ...
چشمامو بستم تا ادامه خوابمو ببینم ...
نزدیکای ظهر بود که بیدار شدم ...
ساعت 12 بود...
شکمم سر و صداش در اومده بود .... گشنم بود ...
بلند شدم یه فکری برا این شکم بیچارم بکنم ...
رفتم دم یخچال ...
چیزی واس خوردن پیدا نکردم ...
ناچار گرسنه برگشتم سمت اتاقم ...
می خواستم برم بیمارستان ... لباسامو پوشیدم و زدم بیرون ...

ادامه دارد ...

ashk eshgh
1391,05,27, ساعت : 03:39
بچه ها سلام.خوبید؟ممنونم که رمانمونو دنبال میکنید.ولی ترو خدا تشکر که میکنید بی زحمت کمی چرخونک موس و ببرید بالا و مثبتم بفشارید.نقدم منتظرتونیم.تشکر.:-2-40-:
****************************
دیدم چند تا از این بچه های کوچه دور ماشین جمع شدن.اره خوب من که تو این سن بودم وقتی پشتش نشستم از این همه نرمی و رندی خر کیف شدم دیگه اینا که بچه بودن و پشتشم نشسته بودن و ظاهر و میدیدن.یه بسم الله گفتم و سوار ماشین شدم.۷ ۸ تا نیش گاز زدم که دیدم بچه ها خوششون اومد و کیف کردن.از خیابونمون زدم بیرونو وارد اتوبان شدم.دلم بد هوس اهنگ کرده بود.داشبرت و باز کردم اما توش هیچی نبود.اخه مگه میشه ماشین به این باحالی یه سی دی توش پیدا نشه؟
دکمه ON پخشو زدم.بعد چند دقیقه صدای فرزاد فرزین تو ماشین پیچید.


باز واسه تو میخونم واسه من
تو که جون دادی به احساس من
میدونی که قدرتو میدونم
هر جا باشی با تو میمونم
تو فرشته ی رویاها ی من
تو که شدی همه دنیای من
پیش من باشو هیچ جا نرو
من فقط میخوام عشق ترو


جلو در بیمارستان رسیدم و صدای فرزینو خفه کردم وماشینو گوشه خیابون پارک کردم.از ماشین اومدم پایین و رفتم تو بخش.مامانو هنوز نیاورده بودن تو بخش.واسه همین با کلی التماس از پرستاراجازه گرفتم برم ببینمش رفتم پیش مامان.مامان تو تختش خوابیده بود.رفتم بالا سرش.
_سلام پری جون.
چشماشو باز کرد وگفت:
_سلام به روی ماهت خوبی؟؟؟؟
اخم کردموگفتم:
_تو خوب نباشی منم خوب نیستم
_الهی بمیرم...میدونم این چند وقته رو خیلی سخت گذروندی
بعد سرم و رو پاهاش گذاشتم.
_مامان پری مگه قول ندادی به خودت فشار نیاری
دستشو گذاشت رو سرمو گفت:
_نمیدونم اونروز چی شد فقط خیلی دلم واسه بابات تنگ شد.بعد نمیدونم چیشد چشم باز کردم دیدم بیمارستانم و تو این اتاقم.
_پری جون دیگه سعی کن دلت واسه بابا این قدرغلیظ تنگ نشه.من مردم و زنده شدم.
یه دفعه دستش رو سرم خشک شد و گفت:
_ورپریده راستشو بگو این پول و از کجا اوردی؟؟؟؟؟
زرشک....حالا خر بیارو باقالی بار کن....میترسیدم به پری جون بگم اب دهنمو قورت دادمو گفتم:
_جریانش مفصله.حالت که بهتر شد بعدا برات میگم.
_خانوم بسه زودتر تموم کنید بیاین بیرون
ای قربونت بشم پرستار .
_چشم چشم
_مواظب خودت باشی پری جونم.من باید دیگه برم.
_برو دخترم.خیلی مواظب خودت باش
پیشونیه مامانو بوسیدمو ازش خداحافظی کردم.
ساعت و نگاه کردم دیدم ۱ ساعت وقت دارم.با خوشحالی رفتم سمت پرستاری از پرستاره تشکر کردم و از بیمارستان خارج شدم و وسوار ماشین شدم.خودمو تو اینه نگاه کردم.چشمام خسته بود.
بیخیال بابا خسی رو عشقه.واقعا نمیدونم چرا احساس خوبی بهش پیدا کرده بودم.حیف که سنش کم نبود وگرنه کاری میکردم کارستون.به خیالای خام خودم خندیدمو ضبط و روشن کردمو زدم اهنگ بعدی.صدای شهاب تیام فضای ماشینو پر کرد.ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت شرکت.

برای عاشقی دیره
ولی باز دست تقدیره
تا دستامون نره بالا
جایی بارون نمیگیره
دلی که دادمش دستت
دیگه از زندگی سیره
نیومد وقتیم اومد
گفت فقط داره میره
فقط گفت داره میره


رو فرمون ضرب گرفته بودم درست و غلط با شهاب میخوندم که تو ترافیک افتادم.



بد یا خوب لطفا ببخشید.اگه جایی هم باب میلتون نبود نقدم کنید.هر جا هم ایراد داشت بهم بگید:-2-41-: