PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان آرزوي سياه | دنيا كاربر انجمن



donya_sn2006
1389,04,20, ساعت : 05:34 بعد از ظهر
سلام دوستان خوبم، اين اولين رمان منه اميدوارم خوشتون بياد نظر و تشكر يادتون نره هرچه تشكر بيشتر تايپ بيشتر
اميدوارم راضي باشيد:-2-25-:

صداي ضربان قلبم را ميشنيدم. چرا اين كار را ميكردم؟ نميدانم. هدفم چه بود؟ نميدانم.با چه كسي لج ميكردم؟ نميدانم. فقط تنها چيزي كه ميدانستم اين بود كه آب هر
لحظه بالاتر مي آمد. حالا روي چانه ام قرار گرفت. كمي جلوتر اب داخل دهانم شد جلوتر سرم را نيز فرا گرفت.سكوت. چقدر ارامبخش. چقدر زيبا .حركت موج هاي
خشمگين را از بالاي سرم حس ميكنم. زير پاهايم ديگر سنگ حس نميكنم. فاصله ي زيادي از ساحل گرفتم. با خود گفتم ايا مرگ براي ديگران هم اينقدر لذت بخشه؟
صدايي را از دور دست شنيدم:الي...الي.صداي پارس سگ مي آمد. چرا من هنوز نمردم؟ صداي پارس سگ خيلي بلند بود حالا صداها دوتا شده بود. با وجود صداي
امواج و من كه سرم در آب بود هنوز صداها را ميشنيدم. كاملا در اب فرو رفته بودم به اعماق ان سكوت در ان ارامش ابي بي حركت...وقتي برخلاف قانون جاذبه
معلقي .ناگهان دستي دست يخ مرا گرفت و بالا كشيد..........آخرين چيز:جيغ يك زن و بعد خاموشي
.
چشمانم را باز كردم.در اتاق قديميم در ويلا بودم.چرا هنوز زنده بودم؟ آن طرف تينا روي يك مبل نشسته بود و داشت دعا ميخواند.در اين 5سال تينا چقدر تغيير كرده
بود. وقتي ديد چشمان من باز است.اشكهايش سرازير شد. نگراني در چشمهاي دريايي خواهرم موج ميزد. اشكهايش را كناري زد و از اتاق خارج شد فرياد زد:
يوسف...يوسف بيدار شد.الي بيدار شد. يوسف همسر تينا و پسرعموي ما بود. يوسف بالا آمد وقتي مرا ديد گفت:من كه بهت گفتم تا يه ساعت ديگه از خواب پا ميشه
تو باور نكردي. آخه الي دختر خوب تو اين هوا وقت شنا كردن بود؟ خدارا شكر از هدفم با خبر نبودند وگرنه كي ديگر مرا تنها ميگذاشت.كمي بعد اميد برادر يوسف
هم بالا آمد. با ديدن من هرسه كلي خوشحال شدند. ولي تينا هنوز گريه ميكرد . با صدايي كه هنوز خس خس ميكرد به تينا گفتم:نكنه انتظار داشتي من بميرم كه حالا
نشستي ور دل من آبغوره ميگيري؟
تينا با گريه خنديد و با بغض گفت: اين حرفو نزن الي من كه جز تو كسي رو ندارم . همش تقصيره من بود كه حواسم به تو نبود اگه يه چيزيت ميشد من هيچ وقت
خودم را نميبخشيدم.و دوباره صداي هق هقش بلند شد. رو به يوسف گفتم: يوسف تورو خدا بيا اين زنتو جمع كن اعصاب برام نذاشته يوسف دستانش را دور تينا حلقه
كرد وگفت:عزيزم گريه نكن چيزيش نيست فقط بايد استراحت بكنه رو به من چشمكي زد وتينا را بيرون برد. بعد از رفتن آنها اميد لبه تختم نشست و گفت: ميبينم كه
هنوز زنده اي .با طعنه گفتم:ببخشيد كه نا اميدت كردم . اميد گفت:من راضي به مرگه هيچ كس نيستم. با كنايه گفتم: ولي من هستم. اميد گفت: الي اين تو نيستي تو هيچ
وقت اين جوري نبودي. گفتم:زمانه منو اين جوري كرده. اميد گفت:الي...تو بايد اونو ببخشي به خاطر خودت. با خشم گفتم: اميد خواهش ميكنم براي من اداي
روانشناسارو در نيار. اميد گفت:هنوز هم كله شقي. گفتم: همين كله شقي باعث شد بعد از رفتنش خودمو نبازم و قنبرك نگيرم حداقل جلوي نگاه با شفقت بعضيهارمو
بگيره. اميد گفت:بعضي ها يعني مادر من نه؟ گفتم: مگه به مادرت شك داري؟ گفت: تو هيچ وقت ادم نميشي. گفتم:هيچ ادمي تو اين جامعه زنده نميمونه.
ناراحت بودم توي ويلايي كه روزي در اون احساس آرامش ميكردم حالا برايم حكم زندان را داشت. قرار بود يك هفته اي كه تينا آمده بود شمال من پيش آ ن ها زندگي
كنم ولي احساس خفقان ميكردم دلم براي خانه ي خودم با حوض پر ماهي و بوي سبزي تازه تنگ شده بود. بعد از خوردن چند قاشق از مثلا ماهي كبابي اي كه مستخدم
برايمان درست كرده بود. كنار كشيدم. بقيه آن چنان با اشتها ميخوردند انگار خوشمزه تر از ان را تا به حال نخورده بودند. من كه حالم بهم خورد اگه ماهي كبابي گلي
خانم را ميخوردند چه كار ميكردند؟ دلم براي خانه ام لك زده بود. بعد از ناهار اهسته به تينا گفتم: تينا من ميخوام برگردم خونه تينا كه داشت آب ميخورد با شنيدن اين
حرف ليوان از دستش روي قالي افتاد در حالي كه اشك توي چشم هايش جمع شده بود گفت: اين قدر اينجا بهت بد گذشت؟ اين قدر از من بدت مي ياد كه حتي يه روز
هم تحملم نميكني؟ اين عادت تينا بود نميتونست خودش را كنترل كنه وقتي ناراحته و زود ميزنه زير گريه. منم گريه ام گرفت ولي از بچگي ياد گرفته بودم خودم را
كنترل كنم براي همين تينا از كودكي به من بي احساس ميگفت. اورا بغل كردم و گفتم: ديوونه آخه من كي همچين حرفي زدم آخه من تو دنيا چندتا تينا گريو دارم كه دم
به دقيقه اشكش دم مشكشه؟ها؟ تينا ميان گريه گفت: داري مسخرم ميكني نه هميشه اين كارو ميكني اصلا هم برات مهم نيست طرف مقابل چه احساسي داره. ميگم بي
احساسي ميگي نه. تينا محكم در بغل فشردم و گفتم: تو تنها خانواده ي مني تو اين دنياي خاكي من هيچ وقت نميتونم ازت متنفر باشم ولي من بايد برم خونه مگه تو
هميشه نميگفتي دوست داري من راحت باشم؟ من خونه ي خودم راحتم قول ميدم تو اين چند روز بيام پيشت ولي دوست دارم خونه ي خودم باشم.تينا اشك هايش را
پاك كرد و گفت: حداقل ادرسشو بده تا... حرفش را قطع كردم و گفتم: ما تا حالا در اين مورد صحبت كرده بوديم از من نخواه تا تنها جايي كه احساس امنيت را به تو
نشان دهم.
-ولي من خواهرتم حق دارم بدونم خواهر كوچيكم كجا زندگي ميكنه نه؟ گفتم: تو راست ميگي ولي حالا نه....بزار يه مدت بگذره ...بزار تينا باشه؟
تينا با سر جواب داد كه قبول كرده. گفت: حداقل تا شب بعد از شام برو. تا خواستم جواب بدم يوسف وارد شد وبا خنده گفت: شما دوتا خواهر چي يه ساعت باهم خلوت
كرديد؟ گفتم: خصوصي بود و گرنه به تو هم ميگفتيم. يوسف خنده كنان نگاهش را به تينا دوخت و گفت: اين زن ما كه دوباره دماغش قرمزه اصلا من ميگم الي نفرين
داره هرموقع اين زن ماره ميبينه گريه ميندازتش. گفتم: اتفاقا همين الان داشت دردل ميكرد و به خاطر بلاهايي كه سرش اوردي گريه ميكرد.
ادامه دارد...

donya_sn2006
1389,04,21, ساعت : 03:13 بعد از ظهر
فصل دوم:
با كلي اصرار تينا را راضى كردم كه اجازه بده برگردم خونه. وقتى با تاكسى سر كوچه رسيدم . خورشيد هنوز در آسمان بود طلا خروس مهتاب، همسايه روبه رويمان را كه مثل هميشه داشت به آشغالا نوك ميزد را ديدم. خداوندا اين جا تنها جايى بود كه در طول اين چند سال احساس امنيت ميكردم . زن هاى همسايه دم در خانه هايشان با چادرهاى گل گلى نشسته بودند و مثل هميشه غيبت ميكردند. دم خانه ى همسايه مان رسيدم انتظار داشتم گلى خانم را هم بينشون ببينم ولي او نبود از يكي از ان ها پرسيدم: منير خانم ،گلي خانم كجاست؟ منير با لهجه ى شمالى خود گفت: داخل خونست مثل اينكه مهمون داره. تشكر كردم و به طرف خانه به راه افتادم. با دست بر در خانه كوبيدم. بعد از چند دقيقه گلى در حال سر كردن چادرش در را باز كرد با ديدن من گفت: ا...الى خانم اومديد؟ مهمونتون خيلى وقته منتظرتونن.ديگه داشتن نا اميد ميشدن. با تعجب گفتم: مهمونه من ولي كسي ادرسه اين جارو نداره. با ترس و لرز وارد خانه شدم . گلي خانم گفت: الى جون من ديگه رفتم. با سر جوابش را دادم. و در خانه را فشردم در با صداى جيرجيرى باز شد ومن وارد شدم. خداي من! خودش بود با همان چشمان مشكى زيبايى كه مرا گرفتار كرده بود با همان موهاى خوش حالت مشكى مثل هميشه خوشتيپ و با وقار روى مبل نشسته بود و ليوان چايى اش را در دست تكان ميداد. انگار وجود مرا حس كرده بود زيرا سرش را بالا آورد مرا نگاه كرد. ديگر مثل گذشته خجالت زده نشدم، اولش دلم لرزيد ولى بعد با بي تفاوتي نگاهش كردم. آرام ليوان را روي ميز گذاشت. با صداي زيبايش كه تن خاصى داشت گفت: سلام. با سردي تمام گفتم: سلام. كاملا وارد خانه شدم.با نگاهش مرا دنبال ميكرد. گفتم:اين جا چي كار ميكنى؟ همه توى ويلا بزرگن.
گفت: من...اومدم تو رو ببينم. پوزخندى زدم و با سردى گفتم: خوب ديدي... كه چى؟ گفت : ميخوام باهات حرف بزنم. همانطور كه وارد آشپزخونه ميشدم گفتم: خوب داريم حرف ميزنيم. دنبالم وارد آشپزخونه شد. گفت:الى...تو چرا اين جورى شدى؟ با پوزخندى گفتم: چجورى شدم؟ گفت:فرق كردى. گفتم: چجورى فرق كردم چون با ديدنت از خوش حالى جيغ نكشيدم يا با ديدنت از ناراحتى گريه نكردم؟ كدوم؟ با ناراحتى گفت: الى منظور من اين نبود. با طعنه گفتم: پس منظورت چى بود؟ واضح تر بگو منم متوجه بشم.
با لحن جدى گفت: الى بچه نشو بشين ميخوام باهات حرف بزنم. با عصبانيت گفتم: كدوم حرف؟ حرفى واسه گفتن نمونده. تو همه حرفارو كه زدى يادته دقيقا يك هفته قبل از عروسيمون. رنگش پريد انگار فهميد حق با منه. به سرعت به خودش مسلط شد گفت: من توضيح ميدم. با خونسردى گفتم: توضيحتو واسه خودت نگه دار. گفت: تينا راست ميگفت تو واقعا بى احساسى. پوزخند بلندى زدم وگفتم: تينا؟ ميدونستم كار خواهر عزيزمه كه به قول خودش نگران حال منه. گفت: تقصيره اون نبود من خودم اين جاروپيدا كردم. گفتم: پيدا كردى ولى حيف كه خيلى زود بايد تركش كنى.
-الى....
حرفش را بريدم و گفتم: بهتره كه برى وقتى كه حرفى براي گفتن نمونده. با لحن غمگينى گفت: يعنى ديگه هيچ حسى به من ندارى؟ گفتم: من ديگه قلبى ندارم كه حسى داشته باشه يك بار پدرم شكوندش يكبارهم تو پس بهتره كه برى.
سرش را پايين انداخت وگفت: ميدونم بد كردم ولى كاش تو گوش ميدادى خداحافظ الى من
باز لحن كلامش، تن صدايش قلبم را لرزاند. هرچقدر هم كه سعى كردم نتوانستم جلوى يك قطره، فقط يك قطره از اشكم را بگيرم.
دو ساعتى سر جايم بي حركت ماندم. فكر ميكردم. چه بودم چه شدم. با صداى گلى خانم به خودم آمدم.
-واى خاك عالم الى خانم شما اينجا روى زمين چي كار ميكنيد؟
از جايم بلند شدم. زوركى لبخندى زدم كه فكر ميكنم به دهن كجى بيشتر شبيه بود تا لبخند. گفتم: هيچى نيست گلى خانم داشتم فكر ميكردم گذر زمان يادم رفت. اخمى كرد و گفت: وا...آدم تو تاريكى فكر ميكنه؟ شونه هايم را بالا دادم و گفتم: گلي خانم بى زحمت براى شام صدام نكنيد خيلي خوابم مياد .از پله ها بالا رفتم تا به اتاق زيباى خودم كه بوى گل محمدى زير پنجره ام را ميداد.
پرده ها را كنار كشيدم هوا ابرى بود و باران نم نم ميباريد. بوى گل محمدى و شببو و خاك و رطوبت وجنگل با هم قاطى شده بود و حس خوبى را در من به وجود آورد. احساسى مانند پرواز احساسى مانند آن كه ميتوانم هر كارى دوست دارم انجام دهم . تك تك سلول هاى بدنم اورا ميخواست كه صداى زيبايش مرا الى من صدا كند و من چقدر شاد ميشوم. هنوز بوى عطر سكر آورش در مشامم بود عطرها يش كه فقط روى او آن بو را ميداد. آه امير... اگر واقعا عاشقم بودى ميدانستى كه خانواده ى خوشبختى ميشديم؟ خانواده اى كه هزاران...نه ميليون ها نفر حسرت آن را در دل داشتند؟
ياد گذشته ها افتادم ، آن روزهايى كه خودم را خوشبخت ترين حس ميكردم...
من خيلي زيبا بودم. به دليل دورگه بودنم زيبايى غيرقابل وصفى داشتم وهمين زيبايى باعث مغرور شدنم بود. پدرم يك تاجر بسيار معروف و ثروتمند بود كه فكر ميكرد ثروت و پول همه چيز را حل ميكند. در طى يكى از سفرها يش به ايتاليا از يك زنى خوشش ميايد كه اين خوش آمدن منجر به ازدواج شد. فرزند اول آن ها تينا بود دخترى با چشم هاى آبي . دومين فرزند آن ها من بودم دخترى با چشم هاى خاكسترى . مادرم از ته دل به ما عشق ميورزيد به خاطر ما بود كه براى 21 سال بى مهرى پدرم را تحمل ميكرد و دم نميزد. پدرم آدم بى مهرى نبود ولى دوست داشت جلوى ديگران خود را بى احساس جلوه كند تا به قول خودش نقطه ضعف دست كسى ندهد. با اينكه او ايرانى اصيلى بود ولى زرق و برق خارج او را كور كرد ولى ما درم كه به خاطر علاقه اش به پدرم مسلمان شده بود هرگز دست از پا خطا نميكرد. مادرم به ما ياد ميداد كه به همه عشق بورزيم به زمين ،به آسمان، به خدا . تينا ياد ميگرفت ولى فقط شنيدن يك كلمه از پدرم لازم بود تا همه را فراموش ميكرد ولي من محكم سر جايم مي ايستادم و مخالفت ميكردم .
و به خاطر آن هرگونه حرفى را متحمل ميشدم. و هر دفعه مادرم جلوى مرا ميگرفت. آخرش بعد از21 سال با يك سكته ناگهانى از اين دنيا رفت. بعد از آن من ديگر دليلى براى ماندن در آن جا نداشتم و چون از سن قانونى گذشته بودم با كلى اصرار به ايران آمدم. پدرم برايم يك خا نه بسيار بزرگ خريد و حساب بانكيم را هر ماه پر ميكرد. خانواده ى عمويم در آن زمان بسيار كمكم كردند. زبان فارسي يادم دادند، كمكم كردند تا زمانى كه درسم را تمام كرده و آن موقع بود كه تينا نيز پيش من آمد.
من و عمويم هرمز و زن عمويم و پسر عمويم اميد براى استقبالش رفتيم. با ديدن تينا انگار دنيا را به من دادند. اشك از چشم هاى هردويمان سرازير شده بود.
ديگر همه چيز داشتم. عمويم دو پسر داشت. اولى يوسف بود كه در لندن مشغول ادامه تحصيل بود و ديگرى اميد بود كه روانشناسى ميخواند. ديگر هيچ غمى نداشتم. خواهر عزيزم هميشه پيشم بود و ديگر پدري وجود نداشت كه به ما زور بگويد.
ادامه دارد...
-----------------------------------------------------------------
دوستان عزيز تشكر يادتون تره

donya_sn2006
1389,04,22, ساعت : 01:49 بعد از ظهر
فصل سوم
اوضاع بر وفق مراد ما بود تا اينكه روزى رسيد كه يوسف به ايران بازگشت. عمو هرمز بالا ميرفت ميگفت يوسف، پايين مي آمد ميگفت يوسف. تينا از صبح با دوستاش بيرون رفته بود و براى جشن برگشت يوسف لباس ميخريد.
من و اميد از صبح روى كاناپه ولو بوديم و به حركات پراسترس عمو و زن عمو ميخنديديم. آن موقع من و اميد رابطه خيلى صميمى داشتيم درست مثل خواهر برادرها ولى بعضى وقت ها اميد با ابراز علاقه هاى علنى كه ميكرد منو از خودش متنفر ميكرد واين باعث ميشد چند روزى از او فاصله بگيرم
و او با كلي منت كشى منو با خودش آشتى ميداد. اميد پسر خوش قيافه اى بود واين باعث ميشد خودش را خيلى دست بالا بگيرد. مغرور و خودخواه نبود ولى خيال ميكرد همه دخترها برايش ميميرند. البته درست هم بود . قد بلند، موهاى خرمايى، چشمايى عسلى ولى كمى لاغر بود و فوق العاده خوشتيپ. تينا ميدونست من خونه ى عموهستم يكراست از خريد اومد خونه ى عمو
با ديدن من گفت: الي ...تو كه هنوز اينجا نشستى
گفتم: بايد بايستم؟ اميد پوزخندى زد ولى وقتى نگاه غضبناك مرا ديد آن را به سرفه اى تغيير داد تينا گفت: انگار نه انگار امشب مهمونيه تو همين جا با اميد نشستى به اندازه اى كه اميد كه پسره به سروضعش اهميت ميده تو كه دخترى اهميت نميدى.
گفتم: خواهر عزيزم به من بگو چى كاركنم كه راضى باشى؟
- اول برو يه دوش بگير بعد اين لبا سايي كه برات گرفتم بپوش تا زهرا خانم يه كارى با موهاى كوتاه تو بكنه.
- خوبه خودتم داري ميگي كوتاه ،آرايشگر چى كار ميتونه بكنه؟
- اگه نميتونست كارى بكنه اسمش آرايشگر نميشد به جاى بهانه تراشى برو آماده شو
به تينا گفتم: تينا بريم خونه خودمون آماده بشيم
تينا گفت: منم اومدم دنبالت براى همين ديگه
زودى آماده شدم از زن عمو و عمو خداحافظى كرديم و قول داديم كه دير نكنيم
سوار ماشين جديد تينا شديم. من و تينا دوقطب كاملا متفاوت بوديم . تينا هر دو ماه ماشينشو عوض ميكرد در صورتى كه من اصلا حوصله گرفتن گواهينامه را نداشتم. تينا به سر وضعش ميرسيد و با هر تغيير فصل لباس هايش را عوض ميكرد در صورتى كه من به همون پيراهن شلوار قناعت ميكردم و اين كارهاى من باعث حرص تينا ميشد. وقتي رسيديم خونه گفتم: تينا تو چرا اين قدر حرص و جوش ميخورى؟ اين مهمونى هم مثل بقيست ديگه سر بقيه اين قدر حرص و جوش نخوردى
تينا همانطور كه لباس هارو از كيسه در مي آورد گفت: نه اِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِلى اين مثل اون مهمونى هايى كه قبلا ميرفتيم نيست. با كنجكاوى گفتم: مگه اين چه جوريه؟
اول تينا يه جورى نگاهم كرد و بعد گفت: الى اگه دوست داشتى ميتونى نياى آخه...
با عصبانيت گفتم: تينا حرف بزن !!!
گفت: الى...يادته وقتى ايتاليا بوديم پدر براى كريسمس چه مهمانى هايى ميگرفت؟
با ياد آن خاطره عضلاتم خشك شد روى مبل ولو شدم وگفتم: آره....يادمه
تينا ناگهان آمد كنارم و با نگراني گفت: الى .... حالت خوبه عزيزم؟ ببخشيد.... ديگه ساكت ميشم به زن عمو هم ميگم دلت درد گرفت و نيومدى باشه؟ الهى من فدات شم ببخشيد.
با او مخالفت كردم و گفتم: مهم نيست ، مدت ها از اون اتفاق ميگذره من گذشته رو فراموش كردم پس بهتره اينم فراموش كنم. من باهات ميام ولى خواهش ميكنم مثل اوندفعه منو فراموش نكن
تينا لبخندي زد وگفت: به قول مامان اگر اينقدر زيبا نبودى اين مشكلات به وجود نمي آمد
به تلخي لبخندى زدم وبه اتاقم پناه بردم ياد يكى از جشن هاى پدر افتادم. مادر حالش خوب نبود ودر اتاقش استراحت ميكرد.من هم دوست نداشتم در اين جشن شركت كنم ولى پدر مارا مجبور كرد مثل هميشه تينا بى چون و چرا قبول كرد ولى من مخالفت كردم ولى وقتى مادر باهام صحبت كرد قبول كردم به اصرار تينا يك لباس بدن نماى تنگ پوشيدم كه مثل كفن خفقان آور بود و بعد بر عكس قولى كه تينا كه به من داده بود در جشن كنارم نماند و به پذيرايى مشغول بود كه در اين موقع....
مايكل پسر يكى از شركاى پدرم به طرفم آمد از مايكل هيچ وقت خوشم نمى آمد آدم سالمى نبود و همه اين را ميدانستند ولي با اين حساب دخترها هميشه طرفدارش بودند . به محض ديدنش ترس برم داشت پدر مشغول همكارانش بود مادر در اتاقش استراحت ميكرد و تينا مشغول پذيرايى بود از ترس دستانم يخ كرده بود مايكل موهاى بورى داشت كه كه به قهوه اى ميزد ولى او هميشه موهاى خود را رنگ ميزد كه بلوند به نظر بيايد و هميشه آن ها را روي صورتش ميريخت كه جذابتر به نظر بيايد. چشمانش آبي بود و در اثر مصرف بيش از حد مشروب به قرمزى ميزد لبخند شرارت بارى بر لب داشت و هر قدم كه بر ميداشت انگار با پا برروى قلبم لگد ميزد. به من رسيد عطر تندش احساس خفقان در من به وجود آورد گفت: سلام اِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِلِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِِِِِِِِنا .
با لكنت جواب دادم: س...سلا....م مايكل.
دستش را بالا آورد و بر روى بازويم كشيد و آرام در گوشم گفت: امشب...عالى شدى من مدت ها منتظر اين فرصت بودم...............
.
.
.
.
.
با صداي تينا كه بر در ميزد به خود آمدم
- الى.... آماده شدى؟
با صداى بلندى گفتم: آره ...چند لحظه صبر كن

ادامه دارد....

donya_sn2006
1389,04,24, ساعت : 03:02 بعد از ظهر
فصل چهارم
سريع يك دوش گرفتم و لباسى را كه تينا برايم خريده بود را پوشيدم. زهرا خانم كه آرايشگر مخصوص تينا بود بالاى سرم حاضر شد، من موهايم جمعا روى شانه هايم ميرسيد چون اصلا حوصله ى نگه دارى موى بلند را نداشتم. آرايشگربا ديدنم در آن لباس گفت: الى جون ميتونم به بچه هام قسم بخورم كه خوشكل تر از شما توى اين دنيا وجود نداره .
من هميشه ميدونستم كه زيبا هستم ولى نه ديگر به شدتى كه زهرا خانم ميگفت. در هر صورت لبخندى زدم كه شبيه پوزخند بود زهرا خانم موهايم را صاف كرد و موهي جلويم را نيز كمى پف داد و بالا جمع كرد. آرايش ملايمى هم روى صورت انجام داد.
وقتي گفت: تمام شد به زور لاى چشم هايم را باز كردم .آن قدر طول داده بود در حال چرت زدن بودم.
وقتي چشم هايم را باز كردم با ديدن خودم در آينه تعجب كردم
دخترى باچشما نى خاكسترى خمار در لباس طلايى بلند كه ادامه اش روى زمين كشيده ميشد. موهاى لخت كه جلويشان به صورت پف بالاى سرم بسته شده بود. زهرا خانم با ديدنم كل بلندى كشيد و گفت: ماشاا... هزار ماشاا....مثل شاهزاده ها شدى سپس به سرعت برق رفت بيرون و فرياد زد: تينا خانم ! تينا خانم ! تينا در حالى كه آماده بود تند وارد اتاقم شد با ديدنم گفت: واى...خداى من ، من كه دخترم و خواهرت هستم دلم آب افتاد چه برسه به بقيه . سپس شروع كرد به گريه كردن . با كلافگى گفتم: واى ...پناه بر خدا از دست اين، مثل ماشين فقط اشك ميريزه بدون توقف .
تينا گفت: اگه مامان الآن اين جا بود ... چقدر بهت افتخار ميكرد .
- قيافه كه ديگه افتخار نداره پاشو اين اشك تمساحو قطع كن كه الان آرايشت پاك ميشه اونموقع ما مجبوريم قيافه ى زشت تورو تحمل كنيم پاشو
ميان گريه خنديد وگفت: مسخره ى بي ادب .
با كمي تاخير به مهموني رسيديم . وقتي وارد كوچه شديم از ازدحام اون همه ماشين مدل بالا دهانم باز مونده بود آب دهانم را جمع كردم وگفتم: تينا... اين ماشينا رو نگاه كن . تينا گفت: حالا خوبه ماشين ما هم دست كمى از اين ها نداره . وقتى ماشين رو پارك كرديم كفش هايم را پاكردم
تينا با ديدنم گفت: دارى چي كار ميكنى؟
با دستپاچگى گفتم: ها...هيچي ميدوني كه من همش اسپورت ميپوشم پاشنه بلند برام سخته . تينا نوچ نوچى كرد و به طرف در خونه عمو به راه افتاد. زنگ در را زد.
سميه پيشخدمت عمو در را برايمان باز كرد .
خونه ى عمو يك خونه ى ويلايى خيلى بزرگ بود كه جون ميداد براى مهمونى هاى بزرگ. وقتى وارد شديم به حرف تينا رسيدم همه لباس هايى گرون قيمت و شيك و رسمى بر تن داشتند با خود گفتم مگه مجلس عروسيه؟ يه آدم از خارج برگشته خوب يه مهمونى معمولى هم كفا ف ميداد، اميد را در كت و شلوار ديدم كه در كنار دختر دوست پدرش ايستاده بود با ديدن ما با لبخندى به طرفمان آمد وقتى منو با اون لباس ديد چند لحظه مبهوت نگاهم كرد با خنده گفتم: اميد جان تا حالا آدم نديدى؟ گفت:آخه اين شكلى تا حالا نديده بودمت خيلى خوشكل شدى الي.
با اخم نگاهش كردم انگار نفهميده بود چه گفته بود زيرا با صدا تينا دست از نگاه كردن به من برداشت .
اميد جان برادرت هنوز نيومده؟ -
اميد انگار از بهت در اومده بود سرش رو تكون داد وگفت: چرا اومده ولي تنها نيومده.
تينا با تعجب پرسيد : پس با كى اومده؟
اميد گفت: با يكي از دوستان صميميش، اسمش اميره اصليتش ايرانيه ولى خانوادش فرانسه هستن خودش هم براى درس ميره لندن كه با يوسف همخونه ميشه و با هم دوست صميمى ميشن حالا هم به اصرار يوسف اومده ايران براى فراموش كردن گذشتش .
گفتم: مگه گذشتش چى داشت كه براى فراموش كردنش به اينجا اومد؟
گفت: نميدونم اين ها روهم زوركى از زير زبون يوسف كشيدم بيرون . حالا هم بريم. پسراى اين جا جنبه ى دختراى خوشكلو ندارن نگاه كن چه طورى دارن الى رو نگاه ميكنن.
تينا لبخندي زد ولي من به وضوح نگاه هاى هرزيشان را ميديدم. نگاه هايشان مرا ياد مايكل مي انداخت از اين فكر رعشه اى به اندامم وارد شد. پالتويم را محكمتر دور خودم پيچوندم . با اين حركت اميد گفت: الى سردته؟
تينا كه دليل آن را فهميد گفت: اميد جان مشكلى نيست حالش خوبه فقط يه قرص آرامبخش بيار.
اميد باشه اى گفت و از ما جدا شد.
دخترها را ميديدم با لباس هايى تنگ و كوتاه و بدن نما.
پسرها را ميديم با مدل موهاى عجيب غريب.
مادر پدرها با افتخار به دختر پسرهايشان نگاه ميكردند كه چگونه در هم ميلوليدند..
لبخند تلخى زدم پدرم اين چنين فرزندانى ميخواست فرزندانى كه به وسيله ى آن ها به چيزى كه ميخواست برسد.
صداى تينا را ميشنيدم كه ميگفت: الى... حالت خوبه؟ رنگت پريده.
مرا به اتاق اميد برد . روى تخت دراز كشيدم. من در هيچ شرايطى در هيچ موقعيتتى اجازه آمدن اشك هايم را نداده بودم. بعد از دقايقى اميد در زد و وارد شد با ديدن رنگ پريده من با نگراني گفت: الى ...تينا، اين چرا اين جورى شده؟ تينا سرش را پاين انداخت. با بغض گفت: همش تقصيره منه اگه من از كنارش دور نميشدم اون اتفاق نمي افتاد.
اميد كلافه دست در موهايش كشيد وگفت: بى زحمت يكي هم به من بگه اين جا چه خبره.
تينا نشست روى صندلى كنار ديوار خواست چيزى بگويد كه من پيش قدم شدم و گفتم: حالا نه. امشب برادرت از سفر برگشته حق دارى شاد باشى نميخوام با ياد آورى گذشته هم خودم هم تو وهم تينا را عذاب بدم.
اميد خواست حرفى بزند كه آن را قطع كردم وگفتم: حالا نه ولى يه روزيى بهت ميگم .
اميد مرا ميشناخت هرچقدر هم اگر اصرار كند حرف حرف خودم است . سرش را تكان داد وگفت: بيا اين قرصو بخور بعد بيا بريم يوسف خيلى دوست داره شما رو ببينه . در دستانش دوتا قرص ديده ميشد
با تعجب گفتم: اميد كس ديگه اى هم قرص ميخواست؟ آخه دو تا دستت بود .
انگار كه تازه چيزى يادش آمده باشه با دست به سرش كوبيد وگفت: آخ...خوب شد يادم انداختى امير هم قرص خواست سرش درد ميكرد
قرص را خوردم و كنجكاو از اين امير مرموز به همراه تينا و اميد به طرف پايين به راه افتادم....
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ادامه دارد....
از اين همه تشكرى كه كردين ممنون ...خجالت زدم كردين ....اشكمو در آوردين .....يادم باشه اگه داستانى،چيزى نوشتين يه صد صدو پنجايي تشكرو امتياز بدم تا از خجالتتون در بيام :-2-28-:

donya_sn2006
1389,04,25, ساعت : 07:26 بعد از ظهر
فصل پنجم


همونطور كه از پله ها پايين مي اومديم حس كردم كه قرصه داره كاره خودشو ميكنه سرگيجه داشتم و حس ميكردم هر لحظه است كه روى پله ها ولو شم .
دوست نداشتم كه در اولين ملاقاتم با يوسف و دوستش دخترى ضعيف جلوه كنم. اميد مارا به پذيرايى كوچكى كه در كنار آشپزخونه بود هدايت كرد.
صداى خنده و قهقهه مي آمد . وقتى وارد آن جا شديم اولين چيزى كه به چشمم آمد يك پسر با دهان پر شيرينى بود كه با لذت داشت از شيرينى ايرانى تعريف ميكرد.
اميد با ديدنش با خنده گفت: بيا نگاه كن دندانپزشك مملكت ما رو داشته باش به قدرى شيرينى تو دهنش چپونده داره خفه ميشه، با اين حرفش منو تينا شروع كرديم به خنديدن .
با صداى خنده ما يوسف شيريني هارو قورت داد وگفت: اميد!!! ...اى بى تربيت چى پشت سر من گفتى كه دختر عمو هاى خوشكل من دارن قهقهه ميزنن.
اميد گفت: چيز خاصى نميگفتم فقط داشتم ميگفتم كه تو تا ده سالگى جاتو خيس ميكردى.
يوسف با شنيدن اين حرف گفت: آره؟ داشتيم آقاى روانشناس پس بايد منم بگم كه تا همين ديروز بود كه پيش مامان بابا ميخوابيدى نه؟
اميد سرخ شد وگفت: دارم برات، نذار تمام پتتو بريزم رو آب هر كى ندونه من كه ميدونم تو لندن...
يوسف با يك حركت خودش را به اميد رساند و دستش را روى دهان او گذاشت و گفت: دور داداش كوچولوى خودم بگردم كه ميدونه چجورى رو اعصاب ديگران پياده روى كنه، سپس دستش را از روى دهان اميد برداشت و رو به منو تينا كه از خنده دل درد گرفته بوديم كرد وگفت: سلام من يوسفم و هرچى كه اميد در مورد من گفته دروغه
اميد با خنده گفت: من كه چيزى بهشون نگفته بودم آها نگاه كن خودت، خودتو لو دادى.
يوسف خنديد و گفت: شما بايد تينا خانم دختر بزرگه ى عمو فريدون باشيد . سپس با تينا دست داد سپس رو كرد به من وگفت: تعريف زيباييتونو از اميدو مامان بابا زياد شنيده بودم ولى باورم نميشه خلقت خدارو ...شما بايد النا باشى كه الى صدات ميكنن درسته ؟ با لبخندى گفتم: بله درسته . با من هم دست داد و سپس رو به زن عمو گفت: مامان شما دلتون واسه من نميسوزه كه تاحالا شام نميدين؟ اون جا كه بودم يا بايد نيمرو ميخوردم يا دستپخت سوخته ى اميرو... راستى! امير كو؟
صدايى زيبا ، رسا ، دلنواز از پشت سرم با آرامش و با پايين ترين تنى كه امكان داشت گفت: من اينجام .
يوسف با خنده گفت: ا...از كى اونجا ايستاده بودى؟ امير با صدايى آرام گفت: از وقتى شروع كردى به فك زدن سرم درد گرفت به اميد گفتم برام قرص بياره ولى انگار سرش يه جاى ديگه گرم شد يادش رفت.
طعنه در جمله ى آخرش معلوم بود . اميد با خونسردى انگار كه متوجه نشده گفت: آخه الى هم سرش درد ميكرد اول ما ل اونو دادم بعد اصلا تورو يادم رفت.
امير با لحنى كه كمى طنز در آن آميخته شده بود گفت: از بسكه به من لطف دارى سپس جلو آمد و من براى اولين بار در چشمانى سياه افسون شدم....
من وتينا با ديدن امير نفس در سينه هايمان حبس شد. قد بلند چهار شانه موهاى مشكى كوتاه. و چشمانى سياه كه من در آن ها حل شدم . اولين با بود كه پسرى نگاه من را به خود جذب كرده بود در چشمانش چيزى بود يك نوع بى تفاوتى . اولين بار بود كه يك پسر به قيافه ى من واكنش نشون نداده بود
امير بسيار مؤدبانه با تينا احوال پرسى ولى وقتى رسيد به من جرقه اى از خشم در چشمان سياهش ديدم ولى بعد از چند لحظه به خود مسلط شد زوركى احوالم را پرسيد وبعد لبخندى مصنوعى زد و عذر خواهي كرد و از جمع خارج شد
يوسف گفت: نميدونم چرا يهو اين جورى شد سپس او نيز معذرت خواهى كرد و به دنبال امير به راه افتاد.
رفتن اضطارى امير و يوسف باعث شد كه كسى به من كه حالم دگرگون شده بود توجهي نكند.
بعد از دقايقى يوسف پايين آمد ولي از امير خبرى نبود.
كم كم قرص ها اثر خود را گذاشتند ومن به زور چشمان قرمز خودم را باز نگه داشتم و خميازه هاى پي در پى ام اين را نشان ميداد. ولى برعكس به تينا حسابى خوش گذشت . يوسف به قدرى به او توجه ميكرد كه همه متوجه شده بودند.
ولى به خاطر من از جايش بلند نميشد و مجبور بود در كنار من بماند.
ديگر به قدرى خوابم مي آمد كه جلويم را تار ميدادم و تلو تلو ميخوردم.
در گوش تينا گفتم: تينا من خوابم مي ياد من ميرم خونه
تينا گفت: پس وايسا برسونمت يا برو تو اتاق اميد بخواب موقع رفتن بيدارت ميكنم
مخالفت كردم وگفتم: نه نميخواد...ميگم اميد برسونتم
گفت: حداقل برو بهش بگو تا من مطمئن شم . سرم را تكون دادم و به طرف اميد به راه افتادم
او را ديدم در حالى كه كه كنار دختر دوست پدرش نشسته بود و ميخنديد من كه سال ها در ايتاليا و با پدرى آن چنانى زندگى كرده بودم اين چيزها برايم معمولى بود، با صدايى كه از شدت خواب آرام شده بود گفتم: اميد جان، اميد كه مرا ديد رنگش پريد و به طرز آشكارى هول شده بود ليوانى را كه در دستش بود را كنارى گذاشت و از كنار آن دختر بلند شد وگفت: جانم . دوباره شروع كرده بود .
گفتم: اگه زحمتت نميشه ميتونى منو برسونى خونه دارم از شدت خواب ميميرم
اميد لبخندى زد و گفت: چرا رو تخت من نميخوابى؟
حس كردم اميد حالت عادى نداره گفتم: دستت درد نكنه ميگم تينا ببرتم گفت: نه... نه خودم ميبرمت برو لباستو بپوش.
سريع لباس هايم را پوشيدم و پالتو را محكم دورم پيچوندم از خدا خواستم حالا كه تينا و يوسف كنارم نيستند اميد زودتر بياد.
ناگهان صدايى از پشت سرم گفت: بلاخره بادى گارداتو ول كردى ولى كجا به اين زودى؟ تازه سر شبه.
از ترس تمام بدنم يخ كرد توان حركت نداشتم و بدنم منقبض شد. مطمئن بودم كه رنگم هم پريده.
آن شخص جلوتر آمد.حالا از نزديك ديدمش دوست اميد بود . كت اسپرت و شلوار لى بد ريختى پوشيده بود كه با تيغ روى زانوهايش را بريده بود. حالم ازش بهم خورد. گفت: من مدت ها منتظر اين فرصت بودم...
من مدت ها منتظر اين فرصت بودم....
ياد مايكل افتادم صدايش، قيافش، اگر همان موقع اميد مرا نميگرفت بيهوش روى پله ها مى افتادم
اميد با عصبانيت داد زد: مگه من بهت نگفته بودم دوره اين يكى رو خط بكش هومن!!! ،ها؟؟ نگفتم؟ اين با بقيه فرق ميكنه؟ هومن كه معلوم بود هول كرده زود در رفت.
چشمانم را باز كرد و با صدايى كه فقط به گوش اميد رسيد گفتم: اميد...خواهش ميكنم منو از اين جا دور كن.
سوار ماشين شديم. اميد گفت: الى...تورو خدا منو ببخش ...رفتم سويچو بيارم دير شد با دست ساكتش كردم و گفتم : تقصير تو نبود ....فقط منو زودتر برسون خونه.
در راه بوديم كه گفت: الى ...تو چه حسى بهت دست داد وقتى منو با آزيتا ديدي؟
خميازه اى كشيدم و گفتم: آزيتا ديگه كيه؟
گفت: همون دختره كه كنارش نشسته بودم
-آها ...خوب هيچ حسى بهم دست نداد
اميد عصبى گفت: هيچ حسى؟ سرم را تكون دادم
گفت: يا خيلى بى احساسى يا خيلى خوب اونو قايم ميكنى
گفتم: منظورت چيه؟ گفت: الى تو ديگه بيست سالته ديگه بچه نيستى و بايد براى زندگيت تصميم جدى بگيرى
اخم كردم وگفتم: واضح حرف بزن منم بفهمم
گفت: حالا نه خوابت مياد برو ولي الي....
-بله؟
گفت: ميخوام تو اين روزايى كه امير خونه ى ماست زياد دوربرش نباشى اون آدم سالمى نيست
با عصبا نيت در ماشينو به هم كوبيدم وگفتم: مرسى از اخطارت ولى همونطور كه خودت گفتى من ديگه بچه نيستم
ادامه دارد...
------------------------------------------------------------------------
اميدوارم خوشتون اومده باشه دوستان اگه نظري داشتيد پ.خ بديد خوشحال ميشم نظراتتونو بدونم

donya_sn2006
1389,04,26, ساعت : 06:55 بعد از ظهر
فصل شش

روز بعد با سر درد بيدار شدم و اين سردرد افزايش يافت وقتى فهميدم كه تينا ميخواد با دوستاش براي يك هفته به دبى ميخواهند بروند وقتى اعتراض كردم گفت: آخه الى الان فصل حراجه و كلى لباس قشنگ اونجا ريخته .
از من اصرار از تينا انكار آخر هم كار خودش را كرد و من را نيز مجبور كرد در اين چند روز به خانه ى عمو هرمز بروم. اولش با اين نظر مخالف بودم زيرا دوست نداشتم تا وقتى امير آن جا بود به آن جا بروم ولى با تهديد تينا كه من را هم با خود ميبرد آن جا قبول كردم كه در اين يك هفته پيش آن ها بروم.
وسايل زيادى نبردم فقط يك دست لباس بردم و حوله و وسايل شخصي . خودم هم يك پيراهن چارخونه پوشيدم و شلوار لى يك مانتو معمولى مشكى هم پوشيدم. با آژانس به خونه ى عمو رفتم ميدانستم اين وقت روز عمو بيرون است
زنگ در را زدم
كس جواب نداد دوباره زنگ زدم ولى ايندفعه دستمو بيشتر رو زنگ نگه داشتم ، مثل اينكه كسي نبود، وقتى ديدم كسى نبود دستهايم را دور در گذاشتم و از در بالا رفتم. افتادم تو حياط و اروم رفتم تو خونه داشتم به سمت اتاق ميرفتم كه يه دفعه اميرو ديدم كه حوله دورش از تو حموم در اومد ... جيغ زدمو دوتا دستمو رو چشمام فشار دادم ...اونم هول كردو سريع رفت تو اتاق...
ديدم صدايى نمياد لاى درز انگشتامو باز كردم ديدم نيستش..نفس راحتى كشيدمو به سمت اتاق راه افتادم.. بعد نيم ساعت از اتاق اومدم بيرون صدا زدم آقا امير.. آقا امير؟؟
صداش از پايين اومد..
من اينجام
سر به زير رفتم پايين ... بعد از ديدنش در آن حالت كمى ازش خجالت ميكشيدم.
سلام كردم. به قدرى آرام و بي تفاوت جوابمو داد كه فكر كردم صدايم را نشنيده براى اين كه فكر نكند بى ادب هستم دو باره با صداى بلندترى سلام كردم
نگاهى بهم كرد و گفت: عرض كردم عليك سلام.
صدايش خيلى سرد بود انگار برايم پشيزى اهميت قائل نبود و داشت راز بقاء نگاه ميكرد در هر صورت من هم بى اهميت گفتم: ببخشيد مزاحم وقت با ارزشتون ميشم ولى ميشه بگيد اميد كجاست؟
نميدونم چرا بين اين همه آدم در اين خونه اميد به ذهنم آمد.
دوباره نگاهى بمن كرد انگار اولين بار است مرا ميبيند. گفت: ببخشيد شما؟
در دل گفتم: اميد راست ميگفت اين يارو واقعا قاطي داره.
نگاهي به چشمان مشكى و صورت زيبايش انداختم درحالى كه به شدت در حال كنترل خنده ام بودم كه با شكست روبه رو شد با نيشى باز گفتم: من الى هستم دختر عموى يوسف و اميد ديشب كه با هم آشنا شديم
انگار به مغزش فشار آورد زيرا گفت: آها.. يادم آمد راستش بدون اون لباس نشناختم ولى...من كه حمام بودم صداى زنگو نشنيدم و ميدونم شما كليد ندارى پس چطورى وارد شديد؟
با پررويى تمام گفتم: از اونجايى كه زير پام علف سبز شد از ديوار بالا اومدم
با تعجب گفت: از ديوار؟ آخه...ديوار خيلى بلنده...
با بى خيالى گفتم : من كه عادت دارم
چشمانش از تعجب باز شد خودم هم فهميدم كه چه سوتى دادم گفتم: نه...
من آخه دوسه بارى كليدمو گم كردم .واسه همون...
نميدانستم چى بگم همانطور كه با چشمانش با تعجب نگاهم ميكرد گفتم: من برم زنگ بزنم اميد...
همانطور كه عقب عقب ميرفتم پايم به مبل گير كرد و جابه جا شد من كه حسابى هول كرده بودم مبل را سر جايش گذاشتم و به اتاقم فرار كردم



ادامه دارد...
----------------------------------------------------------------
دوستان اميدوارم خوشتون اومده باشه (واى به حالتون بدتون بياد) ببخشيد كم بود:-2-25-:

donya_sn2006
1389,05,16, ساعت : 07:30 بعد از ظهر
سلام بچه ها به علت کم بودن تشکرها گفتم شاید شما خوشتون نیومده برای همین دیگه نمینویسم از اینکه تا حالا با من بودید ممنون دوستای گلم :-2-05-::-2-27-:

asal_cheshmak
1389,05,16, ساعت : 08:21 بعد از ظهر
مسخره...................

اولا نباید در تایپیک های تایپ کتاب پست بدید در ثانی حق توهین ندارید

از تایپیست عزیز هم خواهش میکنم اگر براش مقدوره ادامه ی رمان رو به احترام کسانی که میخونند بذاره ... :-2-15-:

و یه عده ای هم میخونند اما در زدن دکمه ی تشکر کوتاهی میکنند:-2-15-::-2-28-:

donya_sn2006
1389,05,20, ساعت : 07:26 بعد از ظهر
سلام بچه ها خوبید میخواستم بگم من واقعا به یادتون هستم . بنا بر مشکلاتی نتونستم تایپ کنم ولی سعی میکنم زوووووود تایپ کنم:-1-:

donya_sn2006
1389,05,23, ساعت : 11:34 قبل از ظهر
فصل هفتم



تا ناهار از اتاقم خارج نشدم مطمئن بودم كه امير حتی برايش مهم نبود

اين بي اعتنايی منو ديوانه ميكرد كمتر پسری را ديده بودم كه در مقابل من تاب و توان مقاومت را داشته باشه ولی او همانند يك كوه يخ برخورد ميكرد.

از طرفي از خودم بدم اومد كه چقدر زود هول كردم و خودم را باختم ولی نميدانستم در عمق آن دو چشم سياه چه بود كه مرا اين قدر به خود مشغول كرده بود.

هرقدر ميخواستم كه نسبت به او و حركاتش بی تفاوت باشم نميشد ، ولی اين طور نميشد من در زندگيم هرچه خواستم به دست آوردم ولی آيا او را ميخواستم يا فقط ميخواستم به خود ثابت كنم كه ميتوانم هر مردی را از پا بيندازم؟

نميدانم با خودم هم مشكل داشتم، نميدانستم وقتی نگاهم به نگاه گمشده اش می افتد حس ميكنم بايد كمكش كنم تا از اين منجلابی كه در آن گرفتار شده نجاتش دهم ولي آيا من ناجی او بودم و يا او ناجی اش را مدت ها قبل يافته بود؟ اصلا به من چه؟ هميشه در مبارزه های بين عقل و احساسم ، احساسم بازنده بود باز آن بي تفاوتي هميشگي سراغم آمد همان بي تفاوتي كه تينا به آن بي احساسي ميگفت شايد هم من واقعا بي احساس بودم و خودم نميدانستم نه من بي احساس نيستم چون اگر بودم گير آن درياي سياه نمي افتادم و يا بعد از اين همه ظلمی كه پدرم در حق من كرده بود باز هم دلم برايش تنگ نميشد نه تينا در اشتباه بود من بی احساس نبودم فقط طوری روی احساساتم سرپوش ميگذاشتم كه خودم هم فراموش ميكردم همچنين چيزی هم بوده.

صدايی شلوغ از پايين مي آمد صد درصد امير نبود زيرا از ديوار صدا در می آمد از امير صدا در نمی آمد اميد هم نبود زيرا در اين چند روزه كه امير اينجا بود خودش را سخت گرفته بود پس يوسف بود همان پسرعموی شوخ و جذاب من كه با اين كه در آستانه ی بيست و هفت سالگيش است همانند پسر هفده ساله شلوغ بود.

يوسف را دوست داشتم او حتی در بدترين شرايط نيز جانب طنز را فراموش نميكرد از هر چيزی برای خودش سوژه ای تازه ميساخت و بقيه را نيز به خنده مي انداخت.

صدای زن عمو را شنيدم كه با خنده فرياد ميزد : وای يوسف از دست تو از وقتی اومدی يكراست داری حرف ميزنی يه ذره مراعات اين امير بی چاره رو هم بكن به جای حرافی برو الی رو صدا كن از صبحه كه چيزی نخورده..

يوسف كمی زن عمو را اذيت كرد و صدا زد:الی...الی جون

يكی از خصوصيت عالی يوسف اين بود كه با هيچ كس رودر وايسی نداره و زود خودمونی ميشد

خودم را جمع و جور كردمو در اتاق را باز گذاشتمو و گفتم: بله يوسف؟؟؟

گفت: پاشو بيا بريم ناهار بخوريم كه عصری كه اميد اومد چهار نفری بريم ولگردی؟

با خنده به يوسف گفتم: نفر چهارم كيه؟ نكنه خودتو دوبار ميخوای بياری؟

كمی خنديد يه دفعه جدی شد وگفت: هه هه و هندونه اصلا هم خنده دار نبود

همانطور كه ميخنديدم گفتم: نظر تو اصلا مهم نيست مهم منم كه فكر ميكنم خيلی خنده دار بود

با خنده گفت: تا خودت بگی

گفتم : من نگم كی بگه؟ تو كه اين قدر حسودی جوك سال هم باشه واسه ضايع نشدنت نميخندی دوستت هم مثله مجسمه ابوالهول ميمونه از صبح تا شب، شب تا صبح بی حركت نشسته، ميمونه اميد كه در پی علم و دانشه.

يوسف همانطور كه قهقهه ميزد گفت: بميری دختر با اين زبونت مردم وقتی ميزنن تو ذوقشون از خجالت سرخ ميشن تو دوتا ميزاری روش به من ميگی؟

با بی خيالی گفتم: خوبه خودت ميگی مردم نه من!

كمی اضطراب داشتم بعد از اون اتفاق سخت بود كه او راببينم وقتی پايين رفتيم او را ديدم كه بی خيال روی مبل نشسته و به صفحه تلويزيون خيره شده ولی معلوم بود كه حواسش جايی ديگر بود

به آشپزخانه رفتم و با سر و صدا گفتم: زن عمو كمك نميخوای؟

زن عمو گفت: نه عزيزم تو برو تا من غذا رو بكشم

از خدا خواسته به سالن برگشتم چون تو خونه خودمون هم من كاری نميكردم و خدمتكار خونمون كار ميكرد.

داشتم آرام آرام راه ميرفتم كه صدای يوسف و امير را شنيدم، اصولا اصلا از كار فالگوش ايستادن خوشم نمی امد ولي خوب همه چيز استثنا داره...

به حرف هايشان گوش دادم :

امير گفت: يوسف اين دختر عموی تو الی...جدی از ايتاليا اومده؟

يوسف همانطور كه يك سيب گاز ميزد گفت: خوب آره چطور مگه؟

-آخه خيلي عجيبه

يوسف سيب نصفه اش را توی ظرف انداخت وگفت: چی عجيبه؟

امير گفت: آخه صبح من حمام بودم كه يكی زنگ خونه رو زد ولی من نتونستم جواب بدم

وقتي از حموم بيرون اومدم ديدم يكی داره بر و بر منو نگاه ميكنه همين الی جونه شما بود كه از در بالا اومده بود.

يوسف با شگفتی پرسيد : چی الی از در بالا اومده بود؟

امير سرش را تكون داد

يوسف گفت: اميد ميگفت اين الی با بقيه فرق داره، راست ميگفت...

يوسف در ادامه با شيطنت پرسيد :خوب چی شده تو كه اين قدر خودتو ميگيری و به هيچ جنس مخالفی رو نميدی و به مرغ ميگی اه.. اه، به اين دختر عموی خوشكل ما توجه كردی؟

صدای امير دوباره سفت و سخت شد، سرد به طوریکه سرمای آن به عمق استخوان هايم رسيد گفت: يوسف..خیلی شوخی بی مزه ای بود نذار دوستی اين چند سالمون از بين بره. سپس زل زد به صفحه تلويزيون..

يوسف با خنده گفت: خيلی خب بابا.. بی جنبه اصلا الی راست ميگفت تو واقعا مثل مجسمه ابوالهول هستی.

ناگهان يخ كردم چرا يوسف جلوی دهانش را نگرفت رنگم حسا بی پريده بود

صدای امير مرا به خود آورد: چی؟؟...الی به من چی گفته ؟

يوسف گفت : خوب بیچاره راست ميگه از صبح جلوی اين تلويزيون نشستی تكون نميخوری، انگار حالا چی پخش میکنن!

ديگه به بحثشون پايان دادن چون زن عمو ناهار را آورد. سر ناهار يوسف روبه روی من، و امير كنارش نشسته بود

امير سرش پايين بود ولی زير چشمی مرا مي پاييد. با اينكه خيلی گشنه بودم زود از جايم پاشدم تشكری كردم و در مقابل نگاه حيرت زده ی زن عمو به اتاقم گريختم.

چند دقيقه ای ميشد كه در اتاقم بودم و به صدای تالاپ تولوپ غير عادی قلبم گوش ميدادم كه زن عمو صدايم كرد.

تلفن در دست منتظر بود، امير به اصطلاح مشغول خواندن روزنامه بود ولی داشت به در و ديوار نگاه ميكرد و تو فكر بود، يوسف با شوقی وصف نشدنی داشت به گوشی در دست من نگاه ميكرد گوشی را برداشتم وگفتم: الو

تينا با صدای جيغ مانندی فرياد زد: الی خودتی دلم برات قد دنيا تنگ شده.. الهی قربونت برم

گوشی را بلافاصله دور كردمو گفتم: تينا گوشم رفت چرا داد ميزنی

كمی ارومتر گفت:اخه دلم برات تنگ شده، آخ نميدونی اين جا چقدر گرمه انگار نه انگار اخرای اسفنده نميدونی چقدر چيز ميز برات گرفتم هرچيزی كه برای خودم گرفتم برای تو يه رنگ ديگشو گرفتم ..

تشكری كردم كه فهميد وگفت: آها نميتونی حرف بزنی ؟

گفتم: آره ولی اين جا يكی نشسته كه داره واسه شنيدن صدای تو خودشو به آب و اتيش ميزنه..

يوسف با حرف من سرخ شد و سرشو انداخت پائين . خنديدمو گفتم: نميدونی چه قده قرمز شده فعلا برم آبی چيزی براش بيارم رنگش درست شه..

تینا با خجالت و آروم كه انگار صدايش را ميشنيدند گفت: يوسفه ؟

گفتم: به به خود تون هم كه آشنايی كا ملو داريد

تينا گفت: ای ی ی... الی بزار فقط بيام پوستت رو ميكنم

با خنده خداحافظی كردم و و تلفنو گذاشتم كه ناگهان ديدم يوسف داره كوسنو آماده پرتاب به سوی من كرده .

زود سرمو دزديد مو با خنده از جا پاشدم .

يوسف گفت: ای دختره ی فلان فلان شده نميشد جلوی زبونتو ميگرفتي؟

با خنده گفتم: آخه دلم برات سوخت ديدم اندازه جعبه مدادرنگي 48 رنگه، رنگ عوض كردی گفتم ثواب كنم

گفت: ثواب داره ؟ پس حتما ثواب داره كه من هم مامان بابامو بفرستم واسه خواستگاری برای اميد نه ؟

خنده روی لبهايم خشك شد. يوسف با ديدنم گفت: الی...چرا رنگت پريده؟

تورو خدا يه چيزی بگو...

با صدايی كه به زور در می آمد گفتم: از اين شوخی ها با من نكن

زود از پله ها بالا رفتم و خودم را در اتاقم حبس كردم

بعد از گذر دو ساعت گشنم شد

آرام در اتاقم را باز كردم و پاورچين پاورچين پائين رفتم .

زن عمو اين وقت ظهر استراحت ميكرد و نبود با خيال راحت وارد آشپزخونه شدم

ظرف غذا را برداشتم در همين حين صدايی از پشت سرم گفت: بهتر نبود سر ميز با بقيه ميخورديد ؟

اين صدا را می شناختم چند روزی بود كه با اون انس گرفته بودم .

سرم را با ترس برگرداندم با ديدن امير كه در چارچوب ايستاده بود ترسيدم ولی زود خودم را جمع جور كردمو گفتم: از بچگی عادت داشتم وقتی موقع غذا خوردن يكی نگام كنه سير ميشم

پوزخندی زد وگفت: خيلی بد شد چون حالا هم بايد منو نگاه كنی و غذا بخوری چون من همين جا ميخوام بشينم سپس روی يك صندلی نشست

با دهانی باز به او نگاه ميكردم كه با بی خيالی روی صندلی نشسته بود و منو نگاه ميكرد...

نه به آن روزش كه با ديدن من خودش را زود به اتاقش رساند نه به حالا كه انتظار داشت من جلوی او غذا بخورم

فكر ميكرد با اين كار ميتواند مرا بشكند ولی كور خوانده بود زيرا او پررو بود ولی من پررو تر

قابلمه غذا را برداشتم درست روبه روی اونشستم واز حرصش يك قاشق بزرگ پر كردم ودر دهان گذاشتم او هنوز برو بر مرا نگاه ميكرد چشم غره ای رفتم و برای كل كل هم شده نصف قابلمه را خالی كردم

از دل درد در حال مرگ بودم ميخواستم همه اش را بالا بياورم ولی نه بايد او را شكست ميدادم

كسی كه در اين دو روز به قدری در ذهنم بود كه ملكه ذهنم شده بود و انگار سالهاست او را ميشناختم

وقتی حس كردم چيز زيادی از غذا باقی نمانده از جايم بلند شدم او هم از جايش بلند شد و گفت: نه...پس ميشه بعضی عادت هارو عوض كرد جلو من كه خوب غذا خوردی

با عصبانيت گفتم: آدم بعضی وقت ها بعضی چيزارو ناديده میگيره

گفت:من نميدونم اميد عاشقه چيه تو شده؟

ناباورانه نگاهش كردم كه گفت: فكر كنم فقط قيافه داشته باشی

خواستم با عصبانيت جوابش را بدهم كه نميدانم چرا بی تفاوت گفتم: همين قيافه هم كلی طرفدار داره

گفت: بی ادب هم كه هستی

با اخم شدید گفتم: احترام خودتون رو نگه داريد آقا. شما اين جا مهمون هستيد و احترام مهمان هم واجبه پس كاری نكنيد كه رومون تو رو هم باز بشه چون فكر ميكنم به ضرر جفتمون باشه

خواستم از در بيرون بروم با خشمی غيرقابل وصف بازويم را گرفت. با تعجب نگاهش كردم گفت:اين قدر ادای دخترای خوبو بازی نكن اين قدر هم مردم را بازی نده

گفتم: ولم كن

گفت: اصلا شما خانم ها همتون همين جوريد از قيا فه هم برای سوء استفاده از مردها به كار ميبريد و آن هارو كه عاشق كرديد مثل دستمال دور می اندازيد .

با بهت نگاهش ميكردم او داشت با من در مورد چی آن قدر با كينه حرف ميزد !!

به چشمانش نگاه كردم

پسر گم شده ای را ديدم كه به دنبال راه خانه اش نا اميدانه در دنيا آواره بود

نميدانم در چشمانم چه ديد كه ناگاه دستم را ول كرد

سرش را پائين انداخت و بدون هيچ حرفی آن جا را ترك كرد ....





ادامه دارد...

donya_sn2006
1389,05,28, ساعت : 11:25 قبل از ظهر
فصل هشتم
ساعت طرفاي هفت شب بود كه با صداي در به خود آمدم.
از همان موقع تا الآن به حالت اوليه روي تختم دراز كشيده بودم و به سقف نگاه ميكردم
يوسف صدايم زد: الي پاشو اماده شو تا يه ربع ديگه ميريم
با صدايي كه خودم زوركي شنيدم گفتم: كجا؟ ولي انتظار جواب هم نداشتم
نميدانم چرا اين قدر بي حال بودم.مانتو مشكي ساده پوشيدم با شلوار جين روشن يك كفش اسپورت سفيد هم پوشيدم يك سوئي شرت زرد هم پوشيدم به قدري ساده بودم براي خودم هم تعجب آور بود
بي حال از در بيرون آمدم. اميد دم در اتاقم منتظرم بود با ديدنش لبخند زوركي زدم و گفتم: تو كي اومدي؟
لبخند قشنگي زد و گفت: ساعت 5 اومدم خيلي گشنم بود و به خودم گفتم رسيدم قابلمه غذا رو تا ته ميخورم ولي بهم خبر دادن يكي ديگه اين كارو انجام داده
با خجالت سرم را پائين آوردم كه اميد گفت: اه...خجالت نكش كه اصلا بهت نمياد
با خنده به او گفتم: باز من بهت خنديدم تو پررو شدي؟
با خنده جوابمو داد : اختيار داريد پررويي از خودتونه در ضمن زود باش بريم كه يوسف و امير خيلي وقته منتظرن
با شنيدن اسم امير يخ كردم. دوستش داشتم ولي در همان حين ازش ميترسيدم همنوز دليل رفتار ظهرش برايم نا معلوم بود با دلهوره گفتم: اميد دلم درد ميكنه ميشه شما بريد من نيام؟
اميد گفت: چرا مگه چي خوردي دلت درد ميكنه؟
گفتم: چيزه ...آها ناهار خيلي زياد خوردم واسه همينه
گفت: من بدون تو نميرم
ميدونستم جدي ميگه پس براي درست نكردن اوقات تلخي قبول كردم
وقتي پائين رفتيم ياد حرف امير افتادم كه گفت: اميد عاشق تو شده
بايد با اميد صحبت ميكردم دوست نداشتم كه آينده اش را به خاطر من خراب كند بنابراين گفتم: اميد جان
گفت: جانم
-(ايشششششششش)
گفتم: وقتي رسيديم بايد در مورد يه چيز خيلي مهم باهات حرف بزنم
با خوشحالي گفت: اين موضوع در مورد منه؟
گفتم: اره
گفت: در مورد تو هم هست؟
گفتم: اره
باصدايي لرزان كه سعي داشت هيجان ان را پنهان كنه گفت: پس من براي رسيدن به پارك ثانيه شماري ميكنم
با خود گفتم: پارك؟
وقتي به دم در رسيديم نگاه كسي را حس كردم امير بود كه داشت مرا نگاه ميكرد ولي وقتي ديد سرش پائين انداخت و به حرف زدن به يوسف مشغول شد
عقب سوار شديم من پشت سر امير نشستم و اميد پشت سر برادرش
يوسف گفت: الي...تينا خانم نگفت كي از سفر برميگرده؟
باز شيطنتم گل كرد آه الكي كشيدم و با ناراحتي گفتم: خيلي بهش خوش گذشته فكر ميكنم كه يه دو هفته ديگه برميگرده
با خود تكرار كرد : دو هفته و به رانندگي ادامه داد
گفتم: براي چي پرسيدي؟
گفت: همينجوري


گفتم:همينجوري يا به همن دليلي كه به من ميگي الي به اون ميگي تينا خانم؟
امير به طور ناگهاني شروع كرد به قهقهه زدن همه با تعجب به او نگاه كرديم از


خنده قرمز شده بود اميد هم بدون اينكه موضوع را بداند به خاطر خنده ي امير زد زير خنده
كمي بعد هرچهارتا زديم زير خنده
وقتي خنده هايمان تمام شد يوسف گفت: اي بميري دختر كه با حرفهات اين امير عبوث رو هم به خنده انداختي
حس كردم چيزي دور كمرم را گرفته سرم را چرخاندم ديم اميد دور كمرم را گرفته و مرا به خود نزديك ميكند
احساس بدي داشتم براي در آمدن از آن وضع رو خودم را بين صندلي امير و يوسف انداختم وگفتم: اين جايي كه قرار بود بريم هنوز نرسيديم
يوسف گفت: گر صبر كني ز غوره حلوا سازي
گفتم : آفرين ميبينم كه يه دو تا ضرب المثل بلدي يادم باشه به تينا حتما بگم
يوسف با خنده گفت: اي دختره ي بي جنبه سپس لنگ ماشين را روم پرت كرد
وقتي رسيديم پارك من دست به سينه ايستاده بودم و داشتم به اونا نگاه ميكرد كه داشتند زير انداز پهن ميكردند يوسف با ديدنم گفت: يه وقت كمك نكني النگوهات ميشكنه
گفتم: به خاطر همينه كه النگو نميزنم كه نشكنه
وقتي وسايلو پهن كردند و نشستند يوسف گفت: الي مياي بريم يه دوري بزنيم؟
اميد گفت:فقط الي؟
يوسف گفت: حسوديت ميشه؟
سپس دست مرا گرفت و شروع كرد در پياده رو راه رفتن ناگهان يك دفعه گفت: الي من ميخوام با تينا ازدواج كنم
با تعجب نگاهش كردم كه گفت: اين جوري نگام نكن خيلي وقته دارم بهش فكر ميكردم تقريبا از يك سال بعد از اومدن شما از ايتاليا مامان بابا برام عكسي از شما دوتا بفرستاد همون جا هم ميتونستم بگم به زيبايي تو وجود نداره ولي در چشمان تينا يك صداقت يك مهرباني و عطوفت و جود داشت كه به دل من نشست از اون موقع از اميد يواشكي در مورد شماها ميپرسيدم كه خودش هم اعتراف كرد كه به تو علاقه منده حالا اميد رو بي خيال من ميخوام وقتي تينا از مسافرت برگشت با عمو فريدون صحبت كنم من تينا رو خيلي دوست دارم الي خيلي زياد نظرت چيه؟
باورم نميشد كه يوسف اين حرفارو زده باشه لبخندي از اطمينان زدم و مطمئن بودم كه تينا هم از يوسف بدش نمياد
گفتم: نظر خاصي ندارم فقط مباركه
يوسف دستم را فشرد و لبخندي از اطمينان زد
وقتي منو يوسف برگشتيم امير با طعنه گفت: خوش گذشت؟
منم نامردي نكردم و گفتم: جاي شما خالي
اميد شاد از اين كه جواب امير را دادم گفت: الي يادته ميخواستي درمورد خودمون باهام حرف بزني؟
يادم افتاد حرفي رو كه ميخواستم بهش بگم اميدوارمننده نيست و ان را واگذار كردم براي وقت ديگر و رو به اميد گفتم: الان وقتش نيست بزار بعدا
شام رو يوسف برامون پيتزا گرفت بعد از خوردن شام يه دفعه گفتم: بچه ها من دلم چرخ و فلك ميخواد كي مياد با من؟
يوسف وسايل ها را در ماين جا داد و سپس هرسه به هم به طرف بازي ها به راه افتاديم
من و اميد جلو راه ميرفتيم و يوسف و امير عقب ميرفتند اميد در حال حرف زدن بود و لي من در حال گوش دادن به حرفهاي امير و يوسف بودم
يوسف ميگفت: ببين تا وقتي اين جا هستي سعي كن از همين دخترهاي دور و برت يكي رو براي ازدواج انتخواب كني
-يوسف تو ديگه این حرفو نزن
یوسف با عصبانیت گفت: یعنی چی چرا مثله این بچه ها به خاطر همچین موضوعه پیش پا افتاده ای تارک دنیا شدی
امیر با خشم گفت: از هرچی دختر خوشکله بدم میاد اصلا از هرچی دختر و زنه متنفرم چه زشتش چه خوشکلش اون جونورا فقط بلدن با احساسات ما بازی کنن
یوسف گفت: همه که مثله هم نیستن در مورد آنا هم خودت مقصر بودی همه درموردش بهت اخطار دادن ولی تو مثله کبک سرتو کرده بودی تو برف احساس تو به آنا عشق نبود هوس بود
تمام بدنم یخ کرده بود یعنی امیر عاشق یک دختر بود به اسم آنا که بهش نارو زده بود یعنی کسی در این دنیا بود که عاشق این دو چشم سیاه نباشه و آن را اذیت کنه آنا...آنا...اسم قشنگی هم داره یعنی صورت قشنگی هم داشت که امیررو این چنین مجنون خودش کنه؟
دیگه از حرفاشون چیزی نفهمیدم
روی یک نیمکت توی پارک نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم خدایا دوباره این سردرد سراغم اومد امید با نگرانب کنارم نشست و دستاشو دورم حلقه کرد و گفت: الی حالت خوبه؟
کمی جابه جا شدم تا از از زیر دستش بیرون بیام نگاهم به امیر افتاد که داشت نگاهم میکرد و با بی تفاوتی پوزخندی بهم میزد ناگهان عصبانی شدم نمیدونم چرا این بشر این قدر از من بدش میاد این طوری به من خیره نگاه میکرد یه دفه دلم خواست یوسف و امید نبودن با بد حالش رو میگرفتم
نگاهی به امید کردم و گفتم: امید میتونی برام یه آب میوه بگیری؟
سرش را تکون داد و رفت کمی بعد یوسف هم برای خریدن بلید رفت و من و امیر تنها شدیم یه دفه از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم به طور واضحی جا خورد گفتم: میشه بگی مشکلت با من چیه؟ اون از امروز ظهر که نزدیک بود دستم رو بشکونی این از حالا که دارم از سردرد میمیرم داری پوزخند میزنی من موندم شما چرا این جوری رفتار میکنی
اون که کاملا جا خورده بود خودش را یافت و با سردی گفت: میدونی مشکل من چیه؟ مشکل من اینه که من از ادمای دورو خوشم نمیاد ادمایی که با احساسات دیگران بازی میکنند بدم میاد
با طعنه گفتم: ببخشید اونوقت من چه دورویی کردم که شما این جوری از من بدت میاد؟
گفت: این که با احساسات دوبرادر فقط به خاطر این که خوشکلی بازی میکنی
با تعجب گفتم: ببخشید کدوم دوبرادر؟
گفت: یوسف و امید
قهقهه ای زدم و گفتم: اونوقت شما کی وقت کردی به این موضوع فکرکنی؟
گفت: وقتی که با امیدی اونو خوشحال میکنی و در همان حال با یوسف حرف خصوصی میزنی
از خشم به خودم میپیچیدم این در مورد من چه فکری میکرد حالا وقتش بود که حال این بچه پررو رو بگیرم گفتم: امید هرکاری میکنه به خودش مربوطه من کاری بهش ندارم ولی درمورد یوسف اون نظر من رو در مورد ازدواج خوش و خواهرم تینا روپرسید که وقتی من رضایت دادم خوشحال شد هرچند دلیلی نداره این حرف رو به شما بگم ولی اصلا دوست ندارم هر آدم از راه اومده ای در مورد من قضاوت بی جا کنه وقتی یک زن اشتباه میکنه دلیلی نمیشه دیگران هم همون طوری اند
چشماش از خشم دو کاسه خون شده بود معلومه منظورمو خوب فهمیده سرم را تکونی دادم و از ان جا دور شدم
به اصرار یوسف فقط سوار چرخ فلک شدم هنوز سردرد داشتم زود به خانه برگشتیم و هریک یکراست به اتاق هایمان رفتیم
تا صبح هرکس به چیزی فکر میکرد یکی به آینده ی درخشانی که دارد
یکی به گذشته ی دردناکی که دارد
یکی به حال
و شاید یکی به ابدیت فکر میکرد
آرزوها برآورده میشود اگر واقعا به آن ها بیندیشیم و آن هارا باور داشته باشیم

ادامه دارد



فصل نهم

من و امیر شده بودیم دشمن خونی حتی یوسف هم فهمیده بود که ما باهم سر جنگ داریم دیگه واقعا مفهوم اینکه فاصله عشق و نفرت اندازه یه تاره مو هست رو فهمیدم .
من وقتی از اتاق خارج میشدم که او یا بیرونه یا تو اتاقشه و اون وقتی بیرن میاد که من نباشم و سر غذا هم که باید همدیگرو تحمل کنیم نگاه های خصمانه ترک نمیشد.
با اینکه روزبه روز علاقه ام شدت میگرفت ولی قصد کوتاه اومدن نداشتم
روزها به کندی میگذ شت ثانیه شماری میکردم تا تینا به خانه برگردد... ارزویم به تحقق پیوست وقتی فهمیدم که تینا جمعه برمیگردد
به قدری خوشحال شدم که حد نداشت یوسف هم دست کمی از من نداشت
وقتی خواهر عزیزم را در فرودگاه دیدم به قدری تند به طرفش دویدم که نزدیک بود دوبار روی سطح سر و لیز فرودگاه لیز بخورم و در آخر خودم را در اغوش تینا انداختم ، ناگهان احساس امنیت کردم و تینا هم مثل همیشه با گریه احساساتشو نشون داد با اینکه تینا فقط دو سال از من بزرگتر بود ولی برای من حکم مادر و خواهر و حتی پدر را داشت .
آن شب همه دور هم در خانه ی عمو جمع بودیم میگفتیم و میخندیدیم به قدری که انگار در این دنیا غمی نداریم ، حتی امیر عبوس هم میخندید .. همه چیز با یک تلفن خراب شد البته برای من.
عمو گوشی را برداشت وگفت:بله
- .........
-چطوری مرد کم پیدا شدی
- ......
-آره همه این جا جمعیم و حسابی جاتو خالی کردیم
-....
- بله هردوشون هستن
و سپس نگاهش روی من و تینا که کنار هم نشسته بودیم ثابت ماند، من و تینا نگاهی با هم ردوبدل کردیم که عمو بعد از کمی فکر گفت: تینا جان بیا تلفن با تو کار داره...
همه ساکت شده بودند
تینا گوشی را گرفت و گفت: بله؟
سپس با خوشحالی گفت: سلامم.. چطوری بابا ؟ حالت خوبه؟
-.....
-آره الی هم خوبه
سپس نگاهی به من کرد و گفت: بابا جون فکر نکنم بخواد که...
-باشه ....باشه....گوشی سپس گوشی را به سمت من گرفت و گفت: باباست
من با شنیدن اسم بابا بدنم جمع شد و احساس سرما کردم با این که هوا گرم بود ولی شدید احساس سرما کردم با قاطعیت گفتم: بهش بگو من نمیخوام باهاش حرف بزنم.
همه به ما با تعجب و کنجکاوی نگاه میکردند تینا گفت: کار مهمی داره
با طعنه گفتم: اگه کار مهمی نداشت زحمت زنگ زدن به خودش نمیداد
از جایم بلند شدم و گوشی را دست گرفتم و با صدای سردی گفتم: بله؟
- سلام الی خوبی ؟
- ممنون، کار واجبتون احوال پرسی از من بود؟
پدرم گفت: تو هنوز به خاطر قضیه مایکل ناراحتی؟
خشم فرو خورده ام را بیرون دادم و تقریبا فریاد زدم: هیچ وقت مربوط به مایکل نبوده، مربوط به تو میشه که دیدی که ...که چه بلایی سرم آورد و کاری نکردی
بعد از سه سال اشک هایم سرازیر شد با گریه گفتم: تو با چشم های خودت دیدی اون عوضی با من چه کار کرد و تو حتی به خودت زحمت ندادی که به من کمک کنی نه...نه نخواستم کاری با مایکل کنی اون ذاتش وحشی بود و از تو کاری ساخته نبود ولی ازت خواستم که از من حمایت کنی ولی تو چی کار کردی، همون جا پیش دوستان بدتر از خودت موندی و به پدر اون عوضی گفتی که مثل اینکه مایکل النا را دوست دارد و زدید زیر خنده تا این که مامان کمکم کرد
-الی من...
حرفش را قطع کردم و گفتم: هیچی نگو و لطف کن اگه این جا زنگ میزنی فقط برای صحبت با تینا باشه نه من چون وقتی صداتو میشنوم از خودم متنفر میشم که دختر تو ام پس دست از سرم بردار و راحتم بزار تا من هم مثل مامان نکشتی و گوشی را گذاشتم.
سپس از جا پا شدم و نگاهم در آن چشمان سیاه گره خورد برای یک لحظه...فقط یک لحظه برایم رنگ باخت ......

ادامه دارد...

donya_sn2006
1389,05,30, ساعت : 05:35 بعد از ظهر
فصل دهم



من بچه نبودم و یا شاید خودم را بزرگ حس میکردم ولی آن قدر عقل دارم که وقتی بی تفاوتی کسی را که دوست دارم را میبینم کنار بکشم

امیر هیچ به من امید نداده بود نه به من نگاه میکرد و نه حرفی میزد

بعد از اون تلفن اشکهایم نمی ایستاد منی که سه سال تمام اشکی نریختم ناگهان همه را یک جا خالی کردم . هیچ کس از جریان مایکل و من با خبر نبود جز من و تینا و این باعث شده بود که همه با دیده ی تعجب به ما نگاه کنند و اولین نفر امید بود که بالاخره فوضولی ذاتیش که به زن عمو رفته لب باز کرد و گفت: این مایکل کیه ؟ ولی نه من و تینا در وضعیتی نبودیم که به این سوال پاسخ بدیم .

وقتی شربت گل گاو زبون زن عمو رو خوردم حالم بهتر شد، وسایل هایم را برداشتم و همراه تینا به خانه ی خودمان رفتیم .

وقتی سوار آسانسور شدیم برای اولین بار از خونمون بدم آمد که طبقه ی آخر بود

به قدری حالم بد بود که روی زمین آسانسور نشستم و پاهامو بغل گرفتم و سرم را روی آن ها گذاشتم وسط های راه بودیم که ناگهان تینا گفت: وای یادم رفت کیفمو خونه ی عمو جا گذاشتم .

با صدای بمی گفتم: یکی حافظه ی تو قویه یکی جلبک .

تینا گفت: منظورت چیه؟

با کلافگی گفتم: منظوری نداشتم راحت باش

تینا دکمه ی آسانسور رو برای پارکینگ زد

گفتم: تو که نمیخوای دوباره برگردی کیفتو بیاری؟

گفت: بله که برمیگردم کل زندگیم تو اون کیفه، زود برمیگردم سپس از آسانسور خارج شد تو دلم گفتم دختره ی دیوونه . سپس تا خواستم درآسانسور رو ببندم یه دفعه حمید پسر همسایمون مثل جن بو داده ظاهر شد خیلی ازش خوشم میومد حالا هم خیلی حالم خوبه این پیداش شد...

لبخندی روی صورت هیزش اومد و گفت: به به الی خانم مهم شدی با از ما بهترون میپلکی !

از اون جایی که از این بشر متنفر بودم جلوی خودم رو برای جواب دادن نمیگرفتم و گفتم: من از اول هم مهم بودم و باید عرض کنم همه از شما بهترن

نیشش تا بناگوش باز شد انگار قربون صدقش رفتم بدون کنترل گفتم: اییییییییییش ببند نیشتو مسواک گرون میشه

گفت: الهی من بمیرم واسه حرف زدت

گفتم: زودتر تا، ریخت نحستو کمتر ببینم

با کمال پررویی گفت: آخه چرا؟ اونوقت دخترای مردم بی صاحاب میشن

منم نامردی نکردم و گفتم: دخترایی که تو صاحابشون بشی همون بهتر بی صاحاب بشن الان هم زودتر برو خونتون حالم بده تو رو هم میبینم بدتر میشم

گفت: چرا؟ میخوای حالتو جا بیارم؟

گفتم: لازم نکرده همون که نبینمت قد یه دنیا دوا درمون جواب میده

همونطور که بیرون میرفت گفت: چرا این جوری میگی تو که اول آخرش مال خودمی عروسک پس مقاومت نکن

همانطور که در آسانسور را میبستم گفتم : شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه، شب خوش ، ایشاالله خوابای بدبد ببینی تا دوباره مزاحم دختر مردم نشی

تا خواست جواب بده آسانسور حرکت کرد خدایا چقدر از این موجود بدم میاد فقط پولداره و خوشقیافست ، بویی از انسانیت نبرده اصلا به نظر من جزء آدما حساب نیست هر دفعه میبینمش حا لمو از چرت و پرتاش بد میکنه حداقل دو کلمه حرف حساب نمیزنه فقط مزخرفات بلغور میکنه. خودش هم نمیفهمه چی میگه چند باری به این فکر کردم که امیدو بندازم به جونش ... مطمئنم که امید حالشو میگیره چون امید در رابطه با من خیلی غیرتیه ولی به خاطر مادرش کاری نمیکردم.....



ادامه دارد....

Farnaz
1389,05,30, ساعت : 06:08 بعد از ظهر
این که به اندازه دو صفحه هم نیست بعد از این همه تاخیر به نظر شما کم نیست

عزیزم تو تاپیک کتاب پست ندین خلافه قوانینه

donya_sn2006
1389,06,03, ساعت : 11:19 قبل از ظهر
فصل یازدهم



یک هفته از آخرین باری که امیرو دیده بودم میگذشت با این که چشم دیدنم را نداشت ولی دل من خیلی برایش تنگ شده بود هی به خودم لعن و نفرین میفرستادم که خره این گلوش پیش یکی دیگه گیر کرده اونوقت تو داری مثله مرغ سر کنده بال بال میزنی بی لیاقت اصلا لیاقت تو حمید هیزست که فقط به مامانش نظر نداره ولی باز هم با فکر به اون ضربان قلبم بالا میره خدایا چرا شانس من این قدر نحسه که عاشق نمیشم نمیشم وقتی میشم هم عاشق یه دیوونه از زن ها متنفر میشم

با یاد آخرین لبخندش دلم لرزید چقدر وقتی میخندید تو دل برو میشد با یاد اون خاطره که با تماس پدر گرامی خراب شده بود لبخندی رو لبم پدیدار شد

امید انگار با وجود امیر احساسا خطر میکرد که مثلا من را از دست ندهد ثانیه ای مرا تنها نمیگذاشت بی خبر از اینکه من خودم قبلا قلبمو به اون دو چشم سیاه هدیه داده بودم

کمابیش از امید شنیده بودم که بعد از رفتم من امیر هم به خونه ی مادربزرگش تو کرج رفته چون آب و هوای کرج تمیزتر از تهرانه و این چنین آخرین تیر من به خطا رفت دیگه حتی برای بهونه دیدن عمو هم نمیتونستم اونو ببینم و در این لحظات بود که به خودم لعنت فرستادم که چرا اون چند روز آخری باهاش لج کردم و از اتاقم خارج نشدم

به طرز چشم گیری گوشه گیر شدم از صبح تا شب تو اتاقم و زیر لحافم میچپیدم و به امیر و کارهاش فکر میکردم تا بلکه از اون ها برای خودم داستان خیالی بسازم یعنی وقتی میخندید برای من میخندید یا وقتی اخم میکرد واسه امید بود که مثله کنه به من چسبیده بود

کم کم زمزمه خاستگاری یوسف از تینا به گوشم رسید اینو امید که حرفی تو دهنش بند نمیشد بهم گفت واقعا خوشحال بودم چون میدونستم یوسف خیلی تینا رو دوست داره و میتونه خوشبختش کنه و تینا هم نسبت یه یوسف بی میلی نیست

برای همین عمو زنگ زد به پدرم و از او اجازه گرفت و به سرعت باد مراسم بله برون تموم شد برای اولین روز بهار یعنی عید نوروز مراسم نامزدی را گذاشتند که بعد از آن هم همگی به شمال برویم

خیلی وقت بود که دیگر از بیرون رفتن و مسافرت بدم می آمد اگر اجازه میدادند مراسم تینا تنها خواهرم را هم نمیرفتم ولی چون خواهرم جز من کسی را ندارد باید حضور داشته باشم

بلاخره مراسم نامزدی فرا رسید قرار بود خونه ی عمو برگزار بشه تینا از صبح بعد از دادن لباس من به منزل عمو رفت و قرار بود ساعت هفت امید به دنبالم بیاد

تا ساعت شش بعد از ظهر خواب بودم و با صدای کر کنندهی زنگ بیدار شدم با بداخلاقی گوشی را برداشتم و گفتم: بله؟

سکوت. صدایی به گوش نرسید

با عصبانیت از اینکه مزاحم تلفنیه داد زدم: مرتیکه عوضی مورد داری مزاحم میشی بعد لالمونی میگیری شمارتو بدم مخابرات تا دیگه هوس نکنی سربه سر من بزاری که ناگهان صدایی گفت: تموم شد؟

با خودم گفتم چقدر این صدا آشناست ولی بی توجه گفتم: ها چیه زبونت باز ش......

حرف تو دهنم ماسید انگار یه سطل آب یخ روم خالی کردن هول گفتم: ش...شما؟

با خشم گفت: من امیر هستم چون فکر کنم اگه یکی دیگه بود با لطافت باهاش حرف میزدید

تند گفتم: نه بخدا چون من خواب بودم فکر کردم مزاحم تلفنیه وای...ببخشید

و لبم را گاز گرفتم

گفت: خواب بودی؟

انگار با ملایمت حرف زدم آروم شد و از اون حالت رسمی بیرون اومد گفتم: بله سرم درد میکرد قرص خوردم و خوابیدم

با شیطنتی که از آن بسسسسسیار تعجب کردم گفت: میدونید امروز چند شنبست ها؟

با کلافگی گفتم: منو از خواب بلند کردید که بپرسید امروز چند شنبست؟ خوب امروز پنج شنبست

دوباره با شیطنت گفت: یعنی...

گفتم: خوب امشب عیده....خوب عیدتون مبارک

خندید باورم نمیشد که خودشه که داره به حرف من میخنده خدایا من چم شده یعنی این قدر دوستش دارم که که این قدر دلتنگش بودم؟

با عصبانیت گفتم: چی خنده داره ؟ بگید من هم بخندم

با خنده ای که سعی در خوردن اون داشت گفت: یعنی نمیدونی امروز روز نامزدی خواهرته؟

تقریبا فریاد زدم: چی؟؟؟ یادم رفت وای خداجون تینا منو میکشه

ساعتو نگاه کردمو گفتم: نیم ساعت دیگه امید میاد دنبالم من برم آماده بشم

با خنده گفت: من برای همین زنگ زدم که بگم امید نمیتونه بیاد من جاش میام

به سختی جلوی خودمو گرفتم که داد نزنم جدیییییییی؟ چه خوب

بسیار بی تفاوت گفتم: بسیار خوب پس من هفت منتظر شما هستم

دوباره خراب کردم .داشت کم کم یخش آب میشد که گند زدم

انگار که انتظار این جواب منو نداشت دوباره زد تو فاز رسمی وسرد گفت: خوب من سر ساعت هفت اون جا هستم . و بدون خداحافظی قطع کرد

برای اولین بار موهامو درست و تمیز حالت دادم و از پشت یه گیر پروانه زدم

لباسی که تینا بهم داد رو پوشیدم یه پیراهن بلن صورتی کمرنگ که از پشت ادامه داشت و یک کفش پاشنه بلند صورتی

دور چشمامو سیاه کردم و سایه آبی کمرنگ زدم که چشمام جلوه بیشتری کنه و لب هامو براق کردم و گردنبندی رو که برای تولدم امید بهم دادر و زدم که بعد درش آوردم با خودم گفتم: که کم مونده فکر کنه به خاطر اون زدم

سر ساعت هفت زنگ در به صدا در اومد آیفون را برداشتم و به چهره ی قشنگش رو صفحه خیره شدم گفتم: بله؟

بسیار رسمی گفت: الی خانم من امیر هستم

کل ذوقم پر کشید از دست خودم ناراحت شدم گفتم: بفرمایید بالا و در را باز کردم

رفتم تو اتاقم و از اون عطر جدید فرانسوی که تینا برام آورده بود را روی خودم خالی کردم

کمی بعد مانتو و شالم را پوشیدم که زنگ در به صدا در اومد

در را باز کردم و مشتاقانه در صورت جذابش که مرا نگاه میکرد غرق شدم





ادامه دارد....

donya_sn2006
1389,06,06, ساعت : 07:22 بعد از ظهر
فصل دوازدهم





نه اون حرف میزد و نه من ولی خوب بود همون که در یک ماشین در کنارش باشم هنوز نگاه تعجب آمیزش را هنگام دیدن من در آن لباس را به یاد دارم انگار چیزی را که میدید باور نداشت و در آخر لبخندی زد که من دیوونه آن بودم و سپس کناری رفت تا من از در خارج بشم ولی همین که در کل راه منو زیر چشمی نگاه میکرد به اضافه ی این که معذب بودن داشتم ولی همین که به من توجه داشت خودش کلی بود

بوی عطر خوشبویش در فضای ماشین پیچیده بود بخاری را روشن کرده بود که با وجود سرمای بیرون فضای دلچسبی را به وجود آورده بود

به دلیل عصر جمعه بودن ترافیک سنگینی بود حوصلم حسابی سر رفته بود و میخواستم یه جوری سر صحبت را باز کنم و گفتم: دراین چند هفته ی اخیر شما نبودید

انگار حواسش جایی دیگر بود چون سرش را تکان داد و گفت: بله؟آها من خونه ی مادربزرگم بودم

سرش را به طرف من برگرداند نتوانستم تحمل کنم و سرم را به طرف پنجره برگرداندم

سکوت سنگینی بینمان را گرفته بود که این دفعه او شروع کرد: چند وقته به ایران برگشتی؟

خدا را شکر دوباره رسمی حرف نزد

گفتم: سه سالی میشه

گفت: و پدرت ....اون چرا اون جا موند؟

انگار به طریقی میخواست سر از موضوع گریه ی من در بیاره نمیدونم چرا ولی خودمم دوست داشتم در مورد گذشتم باهاش حرف بزنم

نگاهمو به روبرو انداختم ودر حالی که سنگینی نگاهشو حس کردم گفتم: قضیه ما خیلی پیچیدست

لبخندی زد و گفت: خب دوست دارم بشنوم

نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم و دوباره نگاهم را به روبه رو دوختم و گفتم: پدرم از اول از ایران خوشش نمی اومد میگفت: هه جای پیشرفت دارند و ایران مانع پیشرفته اون فکر میکرد پیشرفت توی بی حجابی و آزاد بودنه اون...اون آدم بدی نیست فقط کوتاه فکره خودشو تو زندگی اوروپایی غرق کرده به قدری که هرچقدر ما صداش میزدیم نمیشنید اون آدم بی احساسی نبود ولی دوست داشت این جوری نشون بده برای زندگی که همیشه دوست داشت ایتالیا رو انتخاب کرد و همونجا بین تموم دخترهای چشم مشکی او از یک چشم آبی خوشش آمد و یا عاشق شد چه کسی میداند؟ مادرم تو همه چیز تک بود تو وقار ، تو زیبایی، تو نجابت و توی انسانیت پدرم اون رو برای ازدواج انتخاب کرد ولی هیچ کس نمیداند که آیا پدرم مادرم را دوست داشت یا نه؟ ولی مادرم عشق و شیدای پدرم شد به قدری که به خاطر پدرم از خانواده و دین و همه چیزش گذشت مادرم مسلمان شد یک مسلمان واقعی بود نه مثله حالا که اگه از کسی بپرسی چند تا پیامبر داریم میگه یازده تا چون یکیش نیست

با گفتن این حرف امیر زد زیر خنده و کمی گاز داد چون ماشین جلویی حرکت کرد

گفت: میدونستی خیلی با نمک حرف میزنی؟

از خجالت سرم را پائین انداختم

خندید و گفت: خوب بقیش؟

با خنده گفتم: خسته نشدی؟

ماشین را خاموش کرد و گفت: حالا حالا ها که توی این ترافیک موندیم پاریس یکی از شهرهای شلوغه ولی تا حالا من همچین ترافیکی توی اون ندیدم

گفتم:این یکی ا ز خصوصیت های شهر ماست

گفت: اگه راحتی میشه بقیشو هم بگی؟

بعد به حالت با مزه ای اضافه کرد: آخه حسابی کنجکاویم گل کرد

خندیدمو گفت: باشه خلاصه ماجرا بعد از چند سال تینا به دنیا اومد اجزای صورتش به پدر رففته ولی چشم های آبی اش به مادرم و دوسال بعد من به دنیا اومدم اجزای صورتم به زیبایی مادرم رفته و چشمانم...

امیر گفت: حتما به پدرت رفته؟

با خنده گفتم: نه...چشمانم تک بود نه به خانواده ی پدری نه به خانواده ی مادری

ما کم کم بزرگتر شدیم خیلی جالب بود مادرم مسلمان شده بود ولی پدرم سعی میکرد خودش را مسیحی نشون بده گردنبند صلیب برای ما میخرید جشن های کریسمس میگرفت و وقتی بچه بودیم مارو برای جشن های هالووین آماده میکرد و در این حال مادرم قران میخواند و نمازمیخواند و ما نمیدونستیم که این مذهبی باشیم یا اون مذهبی من از همون کودکی کارهای پدرمو قبول نداشتم و طرف مادرم میرفتم خوب تینا هم این طور بود ولی تینا را به راحتی میتونی راضی کنی کافی بود یه کلمه از پدرم میشنید تا به طرف اون بره و کارهای اونو انجام بده

کارهای پدرم به قدری برای من شکنجه آور بود که بیشتر وقتم را بیرون و با دوستانم میگذراندم تا این که جشن کریسمس شد و پدرم مثله هر سال یک مهمونی بزرگ گرفت مادرم حالش بد بود و در اتاقش استراحت میکرد. من از مهمونی های پدرم خوشم نمی اومد همه ی آدم های در اون قصد سوء استفاده دارند

در همه ی مهمونی های پدرم یکی از دوستانش همیشه شرکت داشت اون یه پسر داشت اسمش...اسمش مایکل بود و همیشه در همه ی مهمونی ها دنبال من بود ، دنبال یه فرصتی که...

نگاهم رو به امیر انداختم که کمی قرمز شده بود و دندان هایش را به هم میفشرد وقتی دید نگاهش میکنم گفت: فهمیدم منظورت چیه خوب بقیش؟

گفتم: تو یه مهمونی تینا مشغول پذیرائی از مهمون ها بود ومن را تنها گذاشت و مایکل از فرصت استفاده کرد یه جای تنها منو گیر آورد و...

امیر ناگهان داد زد: چی؟

تند گفتم: نه...نه اتفاقی نیفتاد به قدری جیغ و داد کردم که مادرم و تینا به دادم رسیدن

خنده ی تلخی کردم و گفتم: فکرشو بکن پدرم که توی اون مهمونی بود برایش پشیزی اهمیت نداشت که چه بلایی سر دختر کوچکش می آید و مادرم که اتاقش طبقه ی آخر بود صدای جیغ مرا شنید اون موقع من هجده سالم بود

سکوت کردم که امیر گفت:اگه ناراحتت میکنه دیگه نگو

آب دهانم را غورت دادم و گفتم: نه مشکلی نیست تقریبا بعد از اون دیگر پایم را در هیچ مهمونی نگذاشتم و نفرتم از پدرم شدت گرفت تا او موقع غفط به خاطر مادرم اون جارو تحمل کردم ولی بعد از مرگ پدرم اون جارو ترک کردم و به ایران اومدم

-اونوقت پدرت مخالفت نکرد؟

گفتم: نه زیاد ...اون خودش هم راضی بود که از دست من خلاص بشه

شونه هام بالا انداختم و ادامه دادم : الان هم از زندگیم به شدت راضی هستم

همانطر که دنده را عوض میکرد تا بیش از این دیر نکرده باشیم گفت: تو واقعا با همه ی دخترا فرق داری شاید هم یه روز من داستان زندگی خودم را برات تعریف کنم

گفتم: مگه تو زندگی شما هم اتفاقی افتاده؟

لبخندی زد و گفت: زیاد

و دیگر هیچی نگفت



ادامه دارد.....

donya_sn2006
1389,06,11, ساعت : 07:40 بعد از ظهر
فصل سیزدهم



چیز زیادی از اونشب به یاد ندارم و فقط میدونم تینا مثل یک فرشته آسمونی برق میزد و مطمئن بودم که آن ها با هم خوشبخت میشن ...

صبح روز بعد تینا صدام کردو گفت که آماده شم برای رفتن به شمال

شمال و دوست داشتم ولی هوای شرجی اون اعصابمو خورد میکرد واسه همین بیشتر وقتا تو جنگل بودم .

آماده شدم و چشمامو که از خواب بسته بودن رو زورکی باز کردم اصلا نفهمیدم چی با خودم بردم ،تو آسانسور بودیم که من چشمامو بستمو به شونه ی تینا تکیه کردم که خرمگس همیشگی حمید پیداش شد با دیدن چمدونامون گفت: به سلامتی جایی تشریف میبرید؟

من که خواب بودم با صدای نکرش چشمامو باز کردم و زورکی گفتم: نه بستیم ببینیم فضولش کیه

تینا با آرنج کوبید تو پهلوم آخم رفت بالا و تو دلم گفتم: ببین خواهرم واسه کی منو میزنه،

حمید که میخواست حرفی بزنه گفت: با ماشین میرید مسافرت

باز نتونستم حرفی نزنم گفتم: نه با پای پیاده میریم

تینا محکمتر زد به پهلوم دبگه نتونستم ساکت باشم و گفتم: بابا کبود شد این قدر نزن...

تا رسیدن به پارکینگ دیگه حرفی نزدیم من تا سوار ماشین شدم چشمامو بستم

وقتی چشمامو باز کردم دیدم رو پاهای یکی خوابیدم فکر کردم پاهای امیده واسه همین گفتم: بد نگذره ...

وقتی نگاهم کرد از خجالت آب شدم امیر بود داشت نگاهم میکرد که زود پا شدم و گفتم: ببخشید فکر کردم امیده

گفت: امید از این کارا زیاد میکنه؟

گفتم : نه........

و راننده رو نگاه کردم و شخص کناریش ، راننده یه پسر جوون بود یه قیافه ی معصومی داشت و در کنارش یه دختر خانم بود در گوش امیر گفتم: اینا کین؟

اون هم در گوشم گفت: راننده پسر عمم عرفان و کناریش دختر عمم عاطفه ،نفس هاش که به گوشم میخورد تنم لرزید و ضربان قلبم رفت بالا سرمو به شیشه برگردوندم که تغییر رنگمو نبینه...

برای عوض کردن جو گفتم: بقیه کجان؟ من چرا تو ماشین شمام؟

گفت: عمو و زن عمو و امید و آزیتا خانم با ماشین عموتون اومدن و یوسف و خواهرتون هم با هم اومدن و شما هم با ما و عمه و شوهر عمه ی من هم با ماشین خودشون اومدن

درهمان وقت عاطفه برگشت و گفت: به به الی خانم هم بیدار شد!

بعد دستشو دراز کردو گفت: من عاطفم و این هم برادرم عرفان

عرفان از تو آینه نگاهم کرد و گفت: خوش بختم

منم دست عاطفه رو گرفتمو گفتم: منم همینطور

بقیه راه به سکوت گذشت، همین که در کنار امیر بودم و عطرخوش بویش را حس میکردم خیلی بود .

وقتی رسیدیم من زود پریدم تو اتاق خودم و تینا که همیشه با هم استفاده میکردیم و کولر را روشن کردم و خودمو جلوی باد کولر انداختم که در باز شدو امید اومد داخل و گفت: سرما میخوری اینطوری که دختر!!

گفتم: به تو چه، تو برو با آزیتا جونت

اخماش رفت تو هم و گفت: به خدا من تقصیری ندارم بابا مجبور شد به اونا بگه اونا هم خودشونو دعوت کردن آزیتا رو فرستادن تا خودشون فردا بیان.

با اکراه گفتم: یعنی من باید امشب آزیتارو تحمل کنم؟

سرشو تکون داد و از در رفت بیرون...

دوباره در باز شد و تینا اومد داخل، کوبوندم رو بازوش و گفتم: نامرد چرا منو با سه تا غریبه تنها گذاشتی؟

گفت: خوب امیر اصرار کرد و ما هم از خدا خواسته قبول کردیم

خییییییلی سعی کردم ذوقمو کنترل کنم ولی نتونستم و با تعجب گفتم: امیر اصرار کرد؟

سرشو تکون داد و گفت: الی من مطمئنم این امیر گلوش پیش تو گیر کرده آخه چند روز پیش هم از یوسف در مورد تو میپرسید!

خدا خدا میکردم که راست باشه ولی به بی خیالی گفتم: که چی؟

با شیطنت گفت: آها... یعنی برای تو اصلا مهم نیست نه؟

گفتم: منظور؟

گفت: هیچی .........مگه باید حتما منظوری داشته باشم؟

بعد از ناهار از خستگی خوابم برد وقتی از خواب پا شدم دیدم هیچکس تو ویلا نیست

رفتم پائین دیدم عمو و شوهر عمه ی امیر دارن تخته بازی میکنن گفتم: سلام، بقیه کجان؟

عمو گفت: رفتن لب دریا

از ویلا تا لب دریا دور نبود برای همین آروم از در خارج شدم و به سوی دریا حرکت کردم ...



ادامه دارد..

donya_sn2006
1389,06,17, ساعت : 07:12 بعد از ظهر
فصل چهاردهم



آروم داشتم واسه خودم یه شعری رو زمزمه میکردم که از دور آن هارو دیدیم همه واسه خودشون یه جفت پیدا کرده بودن جز عرفان

تینا با یوسف آزیتا با امید و امیرو عاطفه با هم بودن

یه دفعه حس حسادتم گل کرد از خشم صورتم داغ شد و در اون هوای شرجی احساس خفگی کردم، یه دفعه از امیر بدم اومد. اون که ادعا میکرد از جنس مؤنث بدش میاد چرا الان با دختر عمش گرم گرفته؟ اصلا کی اینارو دعوت کرده پاشدن امدن این جا ور دل من عذابم بدن؟ نکنه میخواد با این دختره عروسی کنه؟

نکنه بهش علاقه مند شده؟ ای امیر من بیست چهار ساعته جلو چشماتم منوندیدی، اونوقت .......،.اگر خبری بهم رسید اول شما دوتارو میکشم بعد خودمو!

با اخم سلام کردم، رفتم کنار تینا نشستم امید با دیدنم خودشو جمع و جور کرد بیچاره فکر میکنه واسه خاطر اون اخموم، بزار فکر کنه.. نگاهم تو نگاه امیر گره خورد که داشت نگاهم میکرد با اخم سرمو برگردوندم به طرف عرفان که کنارم نشسته بود برگشتم واسه حال گیری هم که شده باهاش گرم میگیرم

با لبخند گفتم: خوب خوش میگذره؟

بیچاره از این بچه مثبتا بود با این حرف من سرخ وسفید شد با خجالت گفت: به لطف شما بله ..

نگاهی به طرف امیر انداختم که تمام حواسش پیش ما بود ولی به ظاهر در حال گوش دادن به صحبت های عاطفه بود

رو به عرفان کردم گفتم: شما چه رشته ای میخونید؟

گفت: مهندسی صنعتی

گفتم : چه جالب ! در صورتی که اصلا نمیدانستم مهندسی صنعتی چیه

چند تا سوال مسخره هم از او پرسیدم که جواب های عجیب غریب شنیدم کمی بعد با باد شدیدی که گرفت همه از جا پاشدند و به سمت ویلا حرکت کردند جز من و امیر دوست نداشتم در کنارش بمونم حالا فکر میکنه چه تحفه ای هست! داشتم به راه می افتادم که با عصبانیت دستمو گرفت و گفت: فکر کنم تو کلا دوست داری حرص منو در بیاری نه؟

با قیافه ی معصومانه ای گفتم: وا؟ مگه مرض دارم ؟ من که کاری به کار شما که سرگرم بودید نداشتم !!

متوجه کنایه ام شد چشماشو برای لحظاتی بست، گفت: تو با عرفان داشتی در چه مورد صحبت میکردی؟

گفتم: هیچی هرچی میپرسیدم بیچاره زور میزد جوابمو بده از بس با حیاست

گفت: ا....؟؟؟ با حیا بودنش رو هم کشف کردی؟

با پررویی تمام سرمو تکون دادم ، گفتم :که چقدر برادر و خواهر با هم متفاوتن یکی انگار نه انگار داره لاو میترکونه ،یکی هزار جور رنگ عوض میکنه تاجواب دوتا سوالو بده

گفت: منظورت از اولی عاطفست؟

همونطور که زور میزدم دستمو از دستش خارج کنم گفت: من منظور خاصی نداشتم حالا هم میشه دستمو ول کنی هم داره میشکنه هم نگران کسی در مورد منو شما فکر بدی کنه دوست ندارم روز اولی واسه خودم دشمن بتراشم

با ان حرف دستمو ول کرد منم با دوی سرعت خودمو به ویلا رسوندم تا از در وارد شدم امید عصبانی پیشم اومد و با خشم گفت: مگه من نگفته بودم به امیر نزدیک نشو مریضه؟

گفتم: بروبابا !

وارد اتاقم شدم و با خودم گفتم: بابا همه یه جورایی قاطی دارن

واسه شام پایین نرفتم تو تختم چپیدم... الان پایین هرکی یکی را دارد که خانواده ی او باشد تینا یوسف را دارد امید پدر مادر ش و یوسف امیرهم عمه و خانواده عمه اش رو داره فقط من تنها بودم

صبح که بیدار شدم دیدم هیچ کسی تو ویلا نیست از مستخدم پرسیدم گفت: همه جز آقا امیر رفتن بازار

از خوشحالی نزدیک بود پرواز کنم ولی جلوی خودمو گرفتم و ماسک بی تفاوتی به صورتم زدم

داشتم صبحانه میخوردم،در حینی که داشتم چایم رو سر میکشیدم ،امیر گفت:میای بریم لب دریا؟

از ذوقم یه دفعه چای پرید تو گلوم و به سرفه افتادم، امیر با ضربات ارام شروع کرد روی کمرم زدن تا نفسم بالا اومد، اروم اروم سرمو بالا اوردم تو چشمای قشنگش نکاه کردم و سرمو به نشانه اره تکون دادم...

در کنار هم شروع کردیم به راه افتادن ،به خاطر افتابی که به صورتم میخورد دستمو به شکل سایه بون روی پیشونیم گذاشته بودم که یه دفعه امیر برگشت سمت من، به قدری نزدیکم بود که نفساش به صورتم میخورد، کلاه لبه داری که روی سرش بود و گذاشت روی سرم..

با خجالت نگاهش کردم و گفتم: مرسی پس خودتون؟

به عینکش اشاره کرد و گفت: من با همینم راحتم ،در ضمن پوست خانما ظریفتر از پوست کرگدنی اقایون! با گفتن این جملش یاد مایکل افتادم که یه ثانیه هم کرم نرم کننده و رنگ مو از دستش نمی افتاد.

لبخند زدم ...اونم همینطور..(نمیدونست با این خنده قند که سهله کله قند تو دل من اب میشه)

بالاخره حرفای بی ربط و چگونگی وضع اب و هوا که تمام شد امیر گفت: یادته یه بار بهت گفتم شید یه روزی از زندگیم برات بگم؟ سرمو به نشونه آره تکون دادم از ائن لبخندای قشنگش زد و شروع کرد به حرف زدندر باره ی گذشتش...

تمام وجود من گوش شده بود وداشتم به حرفاش گوش میدادم تا معمای این سردی امیرو کشف کنم....



ادامه دارد.....

donya_sn2006
1389,06,20, ساعت : 07:35 بعد از ظهر
فصل پانزدهم

- همیشه دوست داشتم چیزهایی که دوست دارمو خودم بسازم مثلا کاردستی هام ، بازی هام و کلی چیزهای دیگه، وقتی بزرگتر شدم دلم خواست خونه ای که قرار توش زندگی کنم هم خودم بسازم برای همین خوب خوب درس خوندم تا دانشگاه انگلیس قبول شم مامان و بابام ایرانی اصل بودن ولی به دلیل موقعیت شغلی بابام به فرانسه مهاجرت کردند مامانم تک فرزند بود و بابام فقط یه خواهر داشت برای همین زیاد کسی نبود که به خاطرش به ایران برگردیم ، ولی بابام دوست داشت ما یعنی من و خواهرم فارسی بلد باشیم شاید تعجب کرده باشی ولی من یه خواهر کوچیکتر از خودم داشتم الناز ، خیلی هم دوسش داشتم.
دانشگاه انگلیش معماری قبول شدم، دوست داشتم نقشه برج هایی که میخواستم و خودم بکشم وقتی به انگلیس رفتم . خیلی بچه بودم نه از نظر سنی از نظر عقلی برای همین راحت گیر آنا افتادم میدونی پزشکی اون جا مثل این جا هفت سال نیست پنج ساله برای همین وقتی من اونجا رسیدم سال اول یوسف بود .
وقتی فهمیدم یوسف هم ایرانیه و دنبال همخونه میگرده با خودم گفتم بهتر از این نمیشه با یوسف طرح دوستی ریختم و دیدم اون هم بی میل نیست ، با هم همخونه شدیم و کمی بعد دوست صمیمی ... بدبختی من از وقتی شروع شد که از طرف یکی از دوستان به یه پارتی دعوت شدیم
برای یوسف و من یه ذره عجیب بود با این که من تو فرانسه زندگی میکردم ولی خیلی چشم و گوش بسته بودم خلاصه آنا اونجا بود ، یک دختر ایرانی با خصوصیات آمریکایی خوشکل بود ولی مهمتر از اون زبونی داشت که شاهزاده انگلیس هم خر میکرد وقتی فهمید من چه درسی میخونم و بابام چه کارست و فهمید که من ثروتمندم سعی کرد بهم نزدیک بشه ولی من هر چه قدر هم که ساده بودم فهمیدم که این منظورش گول زدن منه و خامش نشدم تا اون اتفاق افتاد...
الناز داشت رو پشت بوم بازی میکرد ولی حواسش پرت میشه واز یه برج پنجاه طبقه ای پایین میوفته و.......
امیر سرشو انداخت پایین و لب دریا نشست انگار دیگه تحمل پاهاشو نداشت
ادمه داد: من النازو تو دنیا از همه بیشتر دوست داشتم ......ولی.....دیگه درس خوندن برام سخت بود منی که با تمام وجودم میخواستم مهندس بشم و خونه ی خودمو، خودم بسازم دیگه دست از درس خوندن برداشتم شاید اگه یوسف نبود جسد منو تو یکی از کاوارهای انگلیس پیدا میکردن ،من زندگیمو مدیون یوسف بودم
آنا از داغون بودن من سوء استفاده کرد و کم کم خودشو به من نزدیک و نزدیک تر کرد و منم چون همه رو خواهر کوچولوم میدیدم به اون اجازه پیشروی میدادم تا این که دیدم به قدری به اون وابسته شدم و خودم خبر نداشتم... دوستش نداشتم ، ولی به شدت بهش عادت کردم. عادت کردم که تو بغلش برای الناز گریه کنم اون هم بدش نمیومد و همینطوری از من پول میگرفت و خرج مهمونی و قر و فرش میکرد و منم که انگار تو این دنیا نیستم کاری به کارش نداشتم ... یادمه یه روزآنا سرخوش از خونمون رفته بود بیرون که یوسف عصبانی وارد شد و با دیدن من تو اون وضیعت رقت بار در حالی ریش در آورده بودم و یه هفته ای میشد که حموم نرفته بودم ، وقتی منو در اون حالت دید منو از جا بلند کرد و در کمال دوستی یه مشت جانانه تو صورتم خوابوند به قدری مشتش جانانه بود که از گوشه لبم که شکافته بود و از بینیم خون میومد ، ولی تا آخر عمر از یوسف به خاطر اون مشت ممنون بودم همونطور که از دهنم خون میومد یوسف سرم داد زد: تو خجالت نمیکشی فکر میکنی با این کارا اون دختر بی چاره از قبر بلند میشه؟ یا با این کارا میخوای به خودت ثابت کنی که بربدخت تر از خودت خودتی ؟ اگه میخوای این طوری ادامه بدی از خونه من گمشو برو بیرون که نه دوست دارم تو رو ببینم نه اون دختره ی هرزه رو.......
این حرفش برام عجیب بود عصبانی شدم نه از این که به من مشت زد از این که به آنا توهین کرد اون موقع بود که فهمیدم نه تنها به آنا عادت نکردم بلکه دوستش هم داشتم. این حرف یوسف برام مثل یه تلنگر بود، با اون مشت انگار حواسم اومد سر جاش ولی نه کاملا..
دوباره شروع کردم به درس خوندن و رابطمو با آنا بیشتر کردم هر چقدر هم یوسف بهم میگفت از آنا دوری کن به خرجم نمیرفت ، عاشقش شده بودم و داد و فریاد ها و قهرهاشو به جون میخریدم وقتی حرفی از ازدواج میزدم یا بحثو عرض میکرد یا میگفت : مگه رابطه ما چه مشکلی داره ما الان هم مثل یه زوج میمونیم ولی من میخواستم انا با من باشه مال من باشه تا آخر
آنا شده بود مثل مایه ی حیات واسه من ، مثل اکسیژن ... ولی من برای اون فقط یه بانک بدون رمز بودم جالب هم این جاست که وقتی فهمیدم منو به خاطر پول میخواد باز هم دوستش داشتم، چی کار میکردم عشقه و حماقت
خلاصه دیوونه ی آنا شده بودم هر جا میرفتم آنا رو به چشمم میدیدم تا این که .....
سال سوم دانشگاه بودم که به یه پارتی دعوت شده بودیم منو یوسف به آنا گفتم بیاد که گفت مریضه و نمیتونه بیاد منم هم خر خر باور کردم
وقتی به پارتی رفتیم آنا رو دیدم تو بغل یه پسر پولدار به اسم دنیل که یکی از دوستای صاحب پارتی بود.... منو که دید خشکش زد زود اومد طرفم ولی من دیگه چیزی نمیدیدم بی هوش شده بودم
وقتی چشمامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کلی دم و دستگاه بهم وصل بود
باورت میشه چیزی از اون روزها یادم نمیاد ....یا دوست ندارم یادم باشه
به سختی گفتم: هنوز هم .....آنارو دوست داری؟
نگاهی بهم انداخت و گفت: نه .....راستش الان که به اون فکر میکنم میفهمم چقدر بچه بودم بعد از اون اتفاق دیگه از زن ها مخصوصا زن های زیبا متنفر شدم
راستش حالا میبینم که آنا مریض بود ....اون با استفاده از زیبایی و زبونش برای پول داشتن استفاده میکرد از آنا متنفر نیستم ولی نسبت بهش بی تفاوتم دیگه برام مهم نیست هرکاری کنه من علاقه ای به اون ندارم
دیگه از همه ی زن ها زده شده بودم . ولی درسمو ادامه دادم میخواستم بیام در سرزمین اجدادم زنگی کنم یه زندگی ساده برای همین با یوسف به ایران اومدم تا دنیای خودمو این جا بسازم، وقتی تو رو دیدم....
از پشت عینک سنگینی نگاهشو حس میکردم ادامه داد: وقتی تو رو دیدم باورم نمیشد از آنا هم خوشکل تر بشه در این دنیا پیدا کرد ولی تو رو باور نکردم فکر کردم از زیباییت سوء استفاده میکنی، ولی اشتباه میکردم نه به پسرهای اطرافت توجه میکردی نه به امید که پسر عموته و میدونم چقدر دوست داره
سعی کردم خریت نکنم و دریچه قلبمو بسته نگه دارم ولی نشد .....نا خواسته دل به تو بستم روزایی که تو خونه عموت بودی به خاطر تو اونجا موندم میدونستم از اخلاق گند من متنفر بودی ولی حتی برای لحظه ای هم دیدن تو برام حکم کیمیا داشت اون موقع بود که فهمیدم بدجور دلبستت شدم ولی دیر شد و تو به خونه ی خودتون رفتی و من هم به امید زندگی تازه ام راهی کرج شدم تا با عمه ام در مورد تو صحبت کنم
یه دفعه به طرف من چرخید ،نفس عمیقی کشید و گفت: خسته شدم از بس فک زدم حالا تو بگو تو هم منو دوست داری؟
نمیدانستم چی بگم زبونم لای دندونام گیر کرده بود و سنگین حرکت میکرد فقط روبه رو رو نگاه میکردم درست شنیدم؟؟ عزیز دل من هم منو دوست داره ؟ افسون سیاه من هم منودوست داره؟ یعنی میتونستم با او همیشه و تا آخر بمونم؟
بدون جواب دادن از جام پاشدم قبل از این که حرکتی کنم دستمو گرفت و گفت: کجا؟ اول جوابمو بده برو
تو چشماش نگاه کردم و سخت ترین جواب عمرمو دادم... گفتم: من ایرانی هستم درسته ؟
سرشو تکون داد انگار اون هم فهمید چه سؤال بی خودی پرسیدم دوباره گفتم: و شما هم ایرانی هستی درسته؟
دوباره سرش رو تکون داد
سرم رو پایین بردم و گفتم: و ما ایرانی ها برای همچین مواقعی چی کار میکنیم؟
گفت: با پدر و مادر خدمت......
حرفش رو نصفه رها کرد لبخندی با آرامش زد دستمو آزاد و گفت: بعدا میبینمت
با لبخنید آسوده بی خیال عالم شدم و به سوی ویلا پرواز کردم......


ادامه دارد...


فصل پانزدهم

- همیشه دوست داشتم چیزهایی که دوست دارمو خودم بسازم مثلا کاردستی هام ، بازی هام و کلی چیزهای دیگه، وقتی بزرگتر شدم دلم خواست خونه ای که قرار توش زندگی کنم هم خودم بسازم برای همین خوب خوب درس خوندم تا دانشگاه انگلیس قبول شم مامان و بابام ایرانی اصل بودن ولی به دلیل موقعیت شغلی بابام به فرانسه مهاجرت کردند مامانم تک فرزند بود و بابام فقط یه خواهر داشت برای همین زیاد کسی نبود که به خاطرش به ایران برگردیم ، ولی بابام دوست داشت ما یعنی من و خواهرم فارسی بلد باشیم شاید تعجب کرده باشی ولی من یه خواهر کوچیکتر از خودم داشتم الناز ، خیلی هم دوسش داشتم.
دانشگاه انگلیش معماری قبول شدم، دوست داشتم نقشه برج هایی که میخواستم و خودم بکشم وقتی به انگلیس رفتم . خیلی بچه بودم نه از نظر سنی از نظر عقلی برای همین راحت گیر آنا افتادم میدونی پزشکی اون جا مثل این جا هفت سال نیست پنج ساله برای همین وقتی من اونجا رسیدم سال اول یوسف بود .
وقتی فهمیدم یوسف هم ایرانیه و دنبال همخونه میگرده با خودم گفتم بهتر از این نمیشه با یوسف طرح دوستی ریختم و دیدم اون هم بی میل نیست ، با هم همخونه شدیم و کمی بعد دوست صمیمی ... بدبختی من از وقتی شروع شد که از طرف یکی از دوستان به یه پارتی دعوت شدیم
برای یوسف و من یه ذره عجیب بود با این که من تو فرانسه زندگی میکردم ولی خیلی چشم و گوش بسته بودم خلاصه آنا اونجا بود ، یک دختر ایرانی با خصوصیات آمریکایی خوشکل بود ولی مهمتر از اون زبونی داشت که شاهزاده انگلیس هم خر میکرد وقتی فهمید من چه درسی میخونم و بابام چه کارست و فهمید که من ثروتمندم سعی کرد بهم نزدیک بشه ولی من هر چه قدر هم که ساده بودم فهمیدم که این منظورش گول زدن منه و خامش نشدم تا اون اتفاق افتاد...
الناز داشت رو پشت بوم بازی میکرد ولی حواسش پرت میشه واز یه برج پنجاه طبقه ای پایین میوفته و.......
امیر سرشو انداخت پایین و لب دریا نشست انگار دیگه تحمل پاهاشو نداشت
ادمه داد: من النازو تو دنیا از همه بیشتر دوست داشتم ......ولی.....دیگه درس خوندن برام سخت بود منی که با تمام وجودم میخواستم مهندس بشم و خونه ی خودمو، خودم بسازم دیگه دست از درس خوندن برداشتم شاید اگه یوسف نبود جسد منو تو یکی از کاوارهای انگلیس پیدا میکردن ،من زندگیمو مدیون یوسف بودم
آنا از داغون بودن من سوء استفاده کرد و کم کم خودشو به من نزدیک و نزدیک تر کرد و منم چون همه رو خواهر کوچولوم میدیدم به اون اجازه پیشروی میدادم تا این که دیدم به قدری به اون وابسته شدم و خودم خبر نداشتم... دوستش نداشتم ، ولی به شدت بهش عادت کردم. عادت کردم که تو بغلش برای الناز گریه کنم اون هم بدش نمیومد و همینطوری از من پول میگرفت و خرج مهمونی و قر و فرش میکرد و منم که انگار تو این دنیا نیستم کاری به کارش نداشتم ... یادمه یه روزآنا سرخوش از خونمون رفته بود بیرون که یوسف عصبانی وارد شد و با دیدن من تو اون وضیعت رقت بار در حالی ریش در آورده بودم و یه هفته ای میشد که حموم نرفته بودم ، وقتی منو در اون حالت دید منو از جا بلند کرد و در کمال دوستی یه مشت جانانه تو صورتم خوابوند به قدری مشتش جانانه بود که از گوشه لبم که شکافته بود و از بینیم خون میومد ، ولی تا آخر عمر از یوسف به خاطر اون مشت ممنون بودم همونطور که از دهنم خون میومد یوسف سرم داد زد: تو خجالت نمیکشی فکر میکنی با این کارا اون دختر بی چاره از قبر بلند میشه؟ یا با این کارا میخوای به خودت ثابت کنی که بربدخت تر از خودت خودتی ؟ اگه میخوای این طوری ادامه بدی از خونه من گمشو برو بیرون که نه دوست دارم تو رو ببینم نه اون دختره ی هرزه رو.......
این حرفش برام عجیب بود عصبانی شدم نه از این که به من مشت زد از این که به آنا توهین کرد اون موقع بود که فهمیدم نه تنها به آنا عادت نکردم بلکه دوستش هم داشتم. این حرف یوسف برام مثل یه تلنگر بود، با اون مشت انگار حواسم اومد سر جاش ولی نه کاملا..
دوباره شروع کردم به درس خوندن و رابطمو با آنا بیشتر کردم هر چقدر هم یوسف بهم میگفت از آنا دوری کن به خرجم نمیرفت ، عاشقش شده بودم و داد و فریاد ها و قهرهاشو به جون میخریدم وقتی حرفی از ازدواج میزدم یا بحثو عرض میکرد یا میگفت : مگه رابطه ما چه مشکلی داره ما الان هم مثل یه زوج میمونیم ولی من میخواستم انا با من باشه مال من باشه تا آخر
آنا شده بود مثل مایه ی حیات واسه من ، مثل اکسیژن ... ولی من برای اون فقط یه بانک بدون رمز بودم جالب هم این جاست که وقتی فهمیدم منو به خاطر پول میخواد باز هم دوستش داشتم، چی کار میکردم عشقه و حماقت
خلاصه دیوونه ی آنا شده بودم هر جا میرفتم آنا رو به چشمم میدیدم تا این که .....
سال سوم دانشگاه بودم که به یه پارتی دعوت شده بودیم منو یوسف به آنا گفتم بیاد که گفت مریضه و نمیتونه بیاد منم هم خر خر باور کردم
وقتی به پارتی رفتیم آنا رو دیدم تو بغل یه پسر پولدار به اسم دنیل که یکی از دوستای صاحب پارتی بود.... منو که دید خشکش زد زود اومد طرفم ولی من دیگه چیزی نمیدیدم بی هوش شده بودم
وقتی چشمامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کلی دم و دستگاه بهم وصل بود
باورت میشه چیزی از اون روزها یادم نمیاد ....یا دوست ندارم یادم باشه
به سختی گفتم: هنوز هم .....آنارو دوست داری؟
نگاهی بهم انداخت و گفت: نه .....راستش الان که به اون فکر میکنم میفهمم چقدر بچه بودم بعد از اون اتفاق دیگه از زن ها مخصوصا زن های زیبا متنفر شدم
راستش حالا میبینم که آنا مریض بود ....اون با استفاده از زیبایی و زبونش برای پول داشتن استفاده میکرد از آنا متنفر نیستم ولی نسبت بهش بی تفاوتم دیگه برام مهم نیست هرکاری کنه من علاقه ای به اون ندارم
دیگه از همه ی زن ها زده شده بودم . ولی درسمو ادامه دادم میخواستم بیام در سرزمین اجدادم زنگی کنم یه زندگی ساده برای همین با یوسف به ایران اومدم تا دنیای خودمو این جا بسازم، وقتی تو رو دیدم....
از پشت عینک سنگینی نگاهشو حس میکردم ادامه داد: وقتی تو رو دیدم باورم نمیشد از آنا هم خوشکل تر بشه در این دنیا پیدا کرد ولی تو رو باور نکردم فکر کردم از زیباییت سوء استفاده میکنی، ولی اشتباه میکردم نه به پسرهای اطرافت توجه میکردی نه به امید که پسر عموته و میدونم چقدر دوست داره
سعی کردم خریت نکنم و دریچه قلبمو بسته نگه دارم ولی نشد .....نا خواسته دل به تو بستم روزایی که تو خونه عموت بودی به خاطر تو اونجا موندم میدونستم از اخلاق گند من متنفر بودی ولی حتی برای لحظه ای هم دیدن تو برام حکم کیمیا داشت اون موقع بود که فهمیدم بدجور دلبستت شدم ولی دیر شد و تو به خونه ی خودتون رفتی و من هم به امید زندگی تازه ام راهی کرج شدم تا با عمه ام در مورد تو صحبت کنم
یه دفعه به طرف من چرخید ،نفس عمیقی کشید و گفت: خسته شدم از بس فک زدم حالا تو بگو تو هم منو دوست داری؟
نمیدانستم چی بگم زبونم لای دندونام گیر کرده بود و سنگین حرکت میکرد فقط روبه رو رو نگاه میکردم درست شنیدم؟؟ عزیز دل من هم منو دوست داره ؟ افسون سیاه من هم منودوست داره؟ یعنی میتونستم با او همیشه و تا آخر بمونم؟
بدون جواب دادن از جام پاشدم قبل از این که حرکتی کنم دستمو گرفت و گفت: کجا؟ اول جوابمو بده برو
تو چشماش نگاه کردم و سخت ترین جواب عمرمو دادم... گفتم: من ایرانی هستم درسته ؟
سرشو تکون داد انگار اون هم فهمید چه سؤال بی خودی پرسیدم دوباره گفتم: و شما هم ایرانی هستی درسته؟
دوباره سرش رو تکون داد
سرم رو پایین بردم و گفتم: و ما ایرانی ها برای همچین مواقعی چی کار میکنیم؟
گفت: با پدر و مادر خدمت......
حرفش رو نصفه رها کرد لبخندی با آرامش زد دستمو آزاد و گفت: بعدا میبینمت
با لبخنید آسوده بی خیال عالم شدم و به سوی ویلا پرواز کردم......


ادامه دارد...

donya_sn2006
1389,06,24, ساعت : 06:15 بعد از ظهر
فصل شانزدهم

بعضی وقتا آدم وقتی خیلی خوشحاله کارهایی میکنه که بعد ها که به اون فکر میکنه میگه من چقدر احمق بودم مثل من که بعد از شنیدن اون حرفا بی اختیار زن سرایدارو یه ماچ آبدار کردم

روی تختم خزیدم و در حالی که خنده از صورتم پاک نمیشد به رویاها و آرزوهایم فکر کردم که در همه ی آن ها امیر نقش اول رو داشت

وقتی بقیه از خرید برگشتند بدون اتلاف وقت پیش تینا رفتم و همه چیزو براش توضیح دادم

تینا با خنده گفت: پس بگو چرا هر دفعه اونو میدیدی رنگ به رنگ میشدی نمیدونم چه جوری این خبر به گوش امید رسید که اون هم بعد از کلی داد و بیداد به مادرش گفت و همون شب از من خواستگاری کردند، منم با پررویی تمام تو صورت زن عمو نگاه کردم و گفتم: معذرت میخوام ولی جواب من منفیه چون من به کس دیگه ای علاقه مندم

با این حرف، امید که داشت آب میخورد آب به گلویش پرید و شروع کرد به سرفه کردن... عاطفه از خشم قرمز شد و آزیتا لبخند پیروزمندانه ای به لب اورد

وقتی شب رفتم لب دریا امید سرو کلش پیدا شد، گفت: من صد دفعه به تو گفتم: امیر مریضه ، خطرناکه ولی کو گوش شنوا خانم رفته دل داده و قلوه گرفته

صدایی از تاریکی اومد : من مریضم؟ من خطرناکم ؟ آره راست میگی من خطرناکم

و یه مشت حواله ی صورت امید کرد امید پخش زمین شد لبش پاره شده بود و داشت خون میومد امیر میخواست با پا روی شکمش بزند که جلوشو گرفتم و با ترس گفتم: امیر تو رو خدا ....ولش کن

چشمان قرمز امیر را از تاریکی هم میدیدم کشون کشون اونو با خودم بردم که از همون جا داد زد به خاطر یوسف نکشتمت ولی اگه بشنوم پشت سرم چی میگی خونت حلاله فهمیدی؟

دست امیرو گرفتمو از اون جا دورش کردم وقتی به ویلا برگشتیم زن عمو صدام کرد از قیافش معلوم بود چیزی که میخواد بگه خبر خوبی نیست گفت: تو با ازدواج با امید مخالف بودی چرا؟

آب دهانمو قورت دادمو گفتم: زن عمو من امیدو خیلی دوست دارم همیشه اونو مثل برادر نداشتم یه پشتیبان، یه حامی میدیدم پس چطور انتظار دارید یه دفعه شروع کنم به اون به چشم همسرنگاه کنم ؟ من نمیتونم ولی همیشه آرزوی خوشبختی امیدو داشتم و دارم....

زن عمو خودشو جمع وجور کردو گفت: دلایلت شاید واسه خودت خیلی منطقی باشه ولی برای امید اصلا این طور نیست امید تورو واقعا دوست داره و تو هم خوب میدونی امید پسریه که دخترا براش دست و پا میشکونن و چشم خیلی ها دنبالشه پس نباید شانس به این خوبی رو ازدست بدی

باورم نمیشه که این قدر راحت داره به من توهین میکنه

بدون این که متوجه بشم از جام پاشدمو گفتم: پس بهتره از همون خاطرخواه ها برای پسرتون یکی رو جور کنید چون من به هیچ وجهی با امید ازدواج نمیکنم

داشتم میرفتم که با صداش متوقفم کردو گفت: امیر آدم زندگی نیست اگه فکر کردی امیر اون دختررو فراموش کرده باید بگم سخت در اشتباهی برای اون تو یه اسباب بازی خوشکل هستی تا وقتشو سرهم بیاره . اگه نمیدونی بدون که اون هنوز هم منتظره اون دخترست

حرفاش روم اثر گذاشت اگه راست میگفت چی؟ اگه امیر واقعا هنوز منتظر آناست من چی کار کنم؟سرمو تکون دادم محاله اون صداقتی که تو صدای امیر شنیدم واسه اعتماد من کافی بود

به زن عمو گفتم: من وقتی به یکی علاقه نشون میدم که از اون مطمئن باشم

- پس مطمئنی.......پشیمون نمیشی از این که امیدو از دست دادی؟

با اعتماد بنفس گفتم: هرگز









تا وقتی به تهران رسیدیم امیر از ترس امید منو یه ثانیه هم ترک نمیکرد

وقتی دم مجتمعمون ایستادیم آروم گفت: باید یه مدت صبر کنی تا من خودم جمع و جور کنم امشب با عمه صحبت میکنم تا با پدر مادرم صحبت کنه و یه مدت نامزد میشیم تا مطمئن بشم مال خودمی و بعد ......

سرمو تکون دادم ولی حرفی نزدم از سکوتم همه چیزو فهمید



ادامه دارد......

donya_sn2006
1389,06,29, ساعت : 07:13 بعد از ظهر
آرزوی سیاه ------ فصل آخر
زودتر از آنچه فکرش را میکردم مراسم عقد من و عشقم فرا رسید دقیقا فردای جشن عروسی تینا و یوسف بود و عروسی ماه بعد از اون
برای جشن عروسی تینا و یوسف پدرم هم آمد تینا و امیر مرا زور کردند که برای استقبال با آن ها به فرودگاه بروم
با این که هیچ علاقه ای به دیدنش نداشتم ولی ته دلم برایش یک ذره شده بود
وقتی پا به فرودگاه گذاشتم به یاد آخرین باری که به این جا آمده بودم افتادم شب امدن تینا بود تینایی که هیچی از فارسی نمیدانست ولی برایش مهم بود که خواهرش را جایی تنها نگذارد به خواهر عزیزم نگاهی انداختم که چشمان زیبایش از خوش حالی آمدن پدر برق میزد منم خوشحال بودم ولی مثل همیشه بی تفاوت نشون میدادم
امیر لبخند میزد مشتاق بود تا پدر مرا ببیند چند باری تلفنی با او صحبت کرده بود و حالا مشتاق دیدن او این جا آمده بود یوسف هم دست کمی از او نداشت و عمو ......عمو برای دیدن برادر کوچکش لحظه شماری میکرد زن عمو بعد از اون اتفاق از هرچی الی و النا و پدر النا متنفر شده بود و امید هم به خاطر مادرش خونه مانده بود نگران بودم نکنه به خاطر من ازدواج تینا و یوسف و خراب کنه ولی نه مثل این که فقط تنفرش از منه
بلاخره پرواز ایتالیا ایران به زمین نشست از استرس دستهام سرد شده بود امیر وقتی دست هامو به دست گرفت تند گفت: چته؟ چرا این قدر یخی؟ حالت خوبه؟
- هیچی نیست حالم خوبه
- اره از این صورت رنگ پریدت معلومه
سکوت
- الی؟؟؟
- بله؟
- پدرته ....هیولا که نیست
به لبخندی کفاف دادم
نگاهم در چشمانش گره خورد موهایش سفید شده بود و مثل همیشه رسمی پوشیده بود صورتی بی تفاوت و یخ که عینک زیبایش که چشمایشو قاب گرفته کتشو تو یه دست و سامسونتشو تو یه دست دیگه
همه با یه احترامی نگاش میکردند انگار همه میدانستند کیست تینا نتوست خود دار باشه و مثل همیشه زد زیر گریه و به طرفش دوید
بدون معطلی در بغلش پرید باورم نمیشد او هم تینا رو در بغل گرفت و صورتشو بوسه باران کرد خندید فکر کنم این اولین باری بود که برای ما میخندید
از هم جدا شدند و دست در شانه ی همدیگه به طرف ما به حرکت در اومدند فشار دست امیرو در دست یخم حس کردم خودم رو پشت امیر قایم کردم نمیخواستم منو ببینه صدای امیرو شنیم که گفت: الی داره دنبالت میگرده صدای خنده هاشونو میشنیدم یوسف با خوشحالی به بغلش رفتو گفت: رسیدن بخیر عمو جون صداش مثل همیشه قدرتشو نشون میداد
با امیر هم دست داد خدارو شکر که امیر به قدری قد بلند و من به قدری لاغر بودم که متوجه من نشد
صدایش را شنیدم که یه دفعه غمیگن شدو گفت: تینا .....النا نیومده نه؟
- چرا پدر جون این جا بود
حس کردم امیر حرکت کرد و کنار رفت چشمانم در چشمانش گره بست تمام زورم را جمع کردم و با حد اکثر صدا گفتم: سلام
و به زور دستمو بالا بردم تا با او دست بدهم
لبخندی روی صورتش نقش بست دستمو با دستانش گرفت و گفت: سلام بابا جون گوشه چشمانش قطره اشکی اماده فرو ریختن بود
در ماشین ما من کنار امیر نشستم و در ماشین یوسف تینا کنار پدر که کنار عمو نشسته بود
وقتی تنها شدیم امیر گفت: الی اصلا کار درستی نکردی
- کدوم کار؟
- همین که به بابات که چهار ساله ندیده بودیش دست دادی یه بغل نصفو نیمه هم نکردی
سرمو به طرف شیشه برگردوندمو گفتم: نمیتونم
گفت: نمیتونم یعنی چی؟ مگه بچه ای ؟
- بچه نیستم ولی بغل برام زیاد بود .....حالا نه .....شاید بعدا.....ولی حالا نه
اونشب پدر تینا تا نیمه های شب با هم حرف میزدد و دردل میکردن ولی من مثه کبک سرمو کرده بودم تو برف و نزدیک اونا نمیشدم
صبح روز بعد یوسف دنبال منو تینا اومدو مارو به آرایشگاه برد و قرار شد بعد از اون امیر به دنبال من بیاد
تینا با اون چشمان آسمانی اش در ان لباس سفید مانند فرشته ها شده بود صورتم قرمز شده بود
دلتنگش میشدم ولی در همان حال دوست داشتم و میدانستم با یوسف خوشبخت میشه
وقتی از تینا خداحافظی کردم امیر به دنبالم اومد با دیدنش انگار جون تازه ای گرفتم
وقتی منو دید از ته دل خندید گفتم: چیه؟ میخندی؟
گفت: نبینمت قرمز شدی پس فردا که نوبت خودت میشه میخوای چی کار کن؟
با خنده گفتم: حالا تا اون موقع .....
تو ماشین گفت: الی ؟
- بله؟
- یه کاری به خاطر من میکنی؟
- تا چی باشه
- ا....مگه تو نمیگفتی منو دوست داری؟
- خوب دوست داشتن چه ربطی به این داره؟
- خوب اگه تو بخوای من خودمو از این پنجره بندازم بیرون چی؟
و با خنده نگاش کردم که گفت: خیلی بی مزه ای
گفتم: حالا قهر نکن بگو
- اگه من بخوام تو این شب عزیز که عروسی خواهرته و خودمون هم فردا میریم عقد کنیم ، با پدرت آشتی کنی قبول میکنی؟
- نمیدونم، من از اون متنفرم تو نمیدونی چه بلا هایی که سرمن و تینا نیاورده بود که
- ولی حالا میبینی که تینا خانم با چه علاقه ای به بغل اون رفته ؟ دبدب نه؟ اونو ببخش الی اون پدرته
تا رسیدن به سالن هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد
آن روز را به خوبی به یاد دارم روزی که خودم هم نمیدانم چگونه ولی وقتی دیدم در بغل پدرم هستم را به خوبی به یاد دارم روزی که حس میکردم خوشبخت ترین دختر زمین هستم امیر را در کنارم میدیدم که میخندید چشمهایش برق میزد و میخندید پدرم میخندید و گریه میکرد تینا خوشحال بود تمام ارزو های من در همان شب براورده شد
فردای اون روز از خوشحالی روی پا بند نبودم امروز من و امیر برای همیشه مال هم میشدیم
حمام رفتم و آماده شدم تا امیر به دنبالم بیاد بریم محضر تینا صبح زود به خونه اومد گفتم: تو اول صبحی این جا چی کار میکنی؟
گفت: خیر سرت امروز عقدته ها
آرایش قشنگی کردمو و یه مانتو سفید پوشیدم و به محضر رفتیم
این همه ودت صبر کردم و همش پنج دقیقه طول کشید که من زن امیر شدم بعد از اون هم به رستوران رفتیم و کلی خوش گذشت
از اون بعد کار امیر این بود به شرکتی که با دوستش راه انداخته بره و بعد یکراست به خونه ی ما بیاد شب روز و روز شب در کنار هم بودیم وقتی خونه ای رو که خریده بود نشونم داد دهنم از تعجب باز مونده بود به قدری زیبا آن را درست کرده بود
رو کرد به منو گفت: تا یه ماه دیگه منو تو تا ابد با هم این جا زندگی میکنیم
و من رو با این وریاها خوش کرد
طبق معمول در حالا آماده شدن بودم تا امیر به دنبالم بیاد و با هم به خرید عروسی برویم دقیقا یک هفته به عروسیمان باقی مانده بود که زنگ در به صدا در اومد در را باز کردم و با دیدن یه دختر خوشکل با سرووضعی ناجور جا خوردم زیر چشماش سیاه بود وصورتش سفید معلوم بود مواد میکشه
گفتم: فرمایش
پوزخندی زدو گفت: نه....سلیقش که خوبه
- میشه واضح حرف بزنید منم بفهمم ؟
بدون در خواست داخل شدو گفت: خونه ی قشنگی داری با امیر قراره این جا زندگی کنی؟
تنم یخ کرد این منو امیرو از کجا میشناسه؟
ادامه داد: الی......النا.....اسم جالبیه تا اونجایی که یادمه مال ایتالیا بودی نه؟
با لکنت گفتم: شما.....شما.....اینارو از کجا میدونی؟
نگاهش را به من دوخت چشمانی سبز داشت همرنگ گربه و این مرا میترساند
خیلی زیبا بود و جذاب انگار میدانست توانته جوی را که میخواست به وجود اورده جو ترس
چشمانش را ریز کردو گفت: امیر.....در مورد من به تو چیزی نگفته؟
- خوب شما کی هستی؟
گفت: من آنا هستم .....من کسی هستم که شوهرت، کسی که از خودت بیشتر دوسش داری حاضره همین الان به خاطر من همه چیزو با تو به هم بزنه
با پوزخندی نا مطمئن گفتم: خیال کردی
ولی خودم هم شک داشتم یعنی ممکنه؟......نه .....اون منو دوست داره
چشمانش رو تنگ کرد گفت: از خودت و اون مطمئنی این حرفو میزینی؟
سرمو تکون دادم پوزخند زدو گفت: خودت هم مطمئن نیستی از سر تکون دادنت معلومه تقریبا مطمئن بودم امیر همه چیزو به تو میگه بچه صادقیه برای همین هم ازش خوشم میاد
گفتم: واسه چی این جا اومدی؟
گفت: این سؤال خوبی بود اومدم بهت بگم زندگیتو برای کسی که هیچ علاقه ای بهت نداره حروم نکن اون تورو دوست نداره اون عاشق منه فکر کنم تو رمانا خوندی که عشق فقط یه بار به زندگی ادم میاد عشق امیر هم به منه این داستان عاشقونه نیست که فکر کنی امیر به خاطرت منو پس میفرسته ....اشتباه نکن
داد زدم : تو اشتباه کردی به ای جا برگشتی وقتی میدونی امیر ازدواج کرده ما همدیگرو دوست داریم و مطمئن باش اون به آدم های ولگرد علاقه نشون نمیده
خندید این دیگه کی بود میون خنده گفت: خیلی با نمکی اول فکر میکردم از این تو سری خورها هستی چون اصلا جواب درست حسابی به ادم نمیدی من تا حالا توهین نکردم ولی اگه بخوای توهین کنی من هم ساکت نمیشینم نگات کنم
خودم رو پیدا کردم اول از دیدنش هول شده بودم ولی حالا فهمیدم چه جور ادمیه مثل خودش حرف میزنم گفتم: دارم با آرامش بهت میگم برو بیرون وقتی میدونی تو دل امیر عیچ جایی نداری چرا برگشتی میموندی تو همون خراب شده ای که بودی
گفت: خوشم اومد بگو کلا امیر نسبت به این جور دخترا علاقه نشون میده
با طعنه گفتم: منو مثل خودت ندون من بمیرم هم مثل تو هرزه نمیشم
نزدیکم شد نیشخندی هم گوشه ی لبش داشت گفت: میبینی با این که هرزه هم بودم بازم امیر از جونش منو بیشتر دوست داشت و داره
بی اختیار یک سیلی به او زدم با دستش جای سیلی را گرفت و پوزخندی زدو گفت: برای عروسیمون حتما دعوتت میکنم میخوام خورد شدنتو با چشمای خودم ببینم
و از در خارج شد
************************************************** ***************
صدای گلی خانم را شنیدم که داد زد : ای خدا....الی خانم داری چی کار میکنی تو این سرما؟
بدنم خشک خشک شده بود زورکی لبخندی زدمو گفت: عیب نداره گلی خانم عادت کردم تازه هوای شمال به این شرجی و گرما کجاش سرده؟
چپ چپ نگاهم کردو گفت: اون پایینا نزدیک دریا گرمه نه این جا تو کوه
از پشت بغلش کردمو گفتم:گلی خانم دوستت دارم میدونستی؟
لبش را به دندان گرفتو با خجالت گفت: الی خانم این چه حرفیه؟
خندیدمو گفتم: جدی میگم شما بوی و گرمای مادرمو میدی دلم نمیخواد هیچ وقت از دستت بدم
خندیدو گفت: من رفتم براتون صبحانه آماده کنم زود بیا پایین
خندیدم. دوباره یاد خاطراتم افتادم آنا راست میگفت امیر من رو دوست نداشت و فقط وسیله ای بودم تا نبود آنا جبران بشه یه هفته مونده به عروسیمون امیر رفت اینو از عاطفه دختر عمش شنیدم و بعد داغون شدم خدا میدونه تینا چند بار منو از تو حموم با تیغ پیدا کرد واقعا احمق بودم . احمق بودم که دوباره داشتم تو دریا خودکشی میکردم؟
بعد از رفتن امیر طاقت نگاه های وحشتناک زن عمو رو نداشتم که فاتحانه به من نگاه میکرد و به رخم میکشید که: دیدی گفتم این مرد زنگی نیست ؟
تینا با شوهرش یوسف زندگی خوبی داشت و دوست نداشتم نگران زندگی من باشه خونه رو فروختم و یه روز بی خبر به شمال رفتم از شمال بدم میومد چون جایی بود که امیر ابراز عشقشو به من اون جا کرد ولی در همان حین تنها جایی بود که احساس آرامش میکردم نمیدونم چرا ؟
یه خونه ی روستایی گرفتم تو یکی از روستاهای تو کوه خریدم آب و هوا عالی و آرامش داشتم ولی یک روز نبود که آرزوی آن دوچشم سیاه را نداشته باشم با یاد آن ها میخوابیدم و با یاد آن ها از خواب بیدار میشدم
با پول هایی که داشتم تونستم یه مغازه ی گل فروشی بخرم گل های زیبایی که هر کدام یک رنگ و بویی خاص داشتند زندگیم را دوست داشتم
بماند وقتی که تینا فهیمد من چه کار کردم چه قشقرقی به پا کرد ولی من آدرس بهشت کوچکم رو به هیچ کس ندادم
امیر چند بار با من تماس گرفت انگار میخواست معذرت خواهی کنه دفعه اول نتوانستم جوب بدهم دوستش داشتم خیلی زیاد ولی توانایی بخشیدنش خیلی از حد من بیشتر بود دفعه سوم جواب دادم از خوشحالی داشت گریه میکرد ولی من باورم نمیشد .بی احساس بودم . انگار تینا راست میگفت من واقعا بی احساس بودم
میدانم چه جوری خانه ی من رو پیدا کرده بود با دیدن دوباره اش انگار به قلبم خنجر زده باشند ولی به قدری به خوردم قبولونده بودم من او را دوست ندارم انگار باورم شده بود میمردم برایش حتی حالا هم حاضر بودم زندگیم را بدهم تا دوباره عشقش مال خودم باشد ولی نمیتوانستم سخت بود خیلی سخت..........
از پله ها رفتم پایین بوی تخم مرغ به مشامم رسید دلم ضعف رفت
در حال خوردن صبحانه بودم که موبایلم زنگ زد شماره تینا بود
- الو بفرمایید؟
تینا گفت: سلام خواهر جون واسه ناهار بیا این جا به قدری دلم برات تنگیده نگو و نپرس
گفتم: تینا؟
سرحال جواب داد: جانم؟
- میدونستی امیر اومده این جا؟
خودشو به بدترین شکل ممکن به اون راه زدو گفت:ا.....؟ یوسف که چیزی نگفت
گفتم: تینا من خرم؟
با خنده گفت: مگه به خودت شک داری؟
- نه میبینم که شمال بهت ساخته شوخی میکنی ، میخندی
- الی تو رو ارواح خاک مامان ناهار بیا این جا
گفتم: تینا به قران اگه تو و اون شوهرت برام برنامه گذاشته باشید تا عمر دارم اسمتو نمیارم
- باشه بابا خوب ساعت دوازده میبینمت بای
یه دوش گرفتم موهامو زورکی تو شالم جا دادم چون وقتی از حموم بیرون میام پف میکنه یه مانتو رنگ رو رفته قهوه ی ای گله گشاد پوشیدم ویه شلوار جین درب و داغون با خودم گفتم: شاید دوباره برام خاستگار پیدا کرده این جوری برم بهتره
یه کفش اسپورت هم پوشیدم و به آژانس زنگ زدم بعد از نیم ساعت به ویلا رسیدم زنگ درو زدم مستخدم گوشی را برداشت و کمی بعد من داخل شدم کل ویلا در سکوت بود یه ذره ترسیدم ای خدا.....تینا بگم خدا الهی چیکارت کنه دم در اصلا کفشی نبود از ترس غالب تهی کردم این خواهر من چی کار کرده؟ از یه طرف نگران هم شدم گفتم شاید یه بلایی سرشون اوده باشه
رفتم داخل ویلا در سکوت کامل به سر میبورد داد زدم: تینا؟.....تینا؟ یوسف......امید.............کسی خونه نیست؟
صدایی گفت: کسی خونه نیست
تا صدا رو شناختم تند رفتم سمت در ولی پشت در سایه ای دیدم که داره تند درو قفل میکنه داشت اشکم در میومد داد زدم : درو باز کنید .....تو رو خدا .........من دارم میمیرم درو باز کنید
امیر گفت: نه اونا درو باز میکنن نه من اجازه میدم اونا درو باز کنن
گفتم: تو بی خود میکنی واسه من تعیین تکلیف میکنی ....مگه تو کیه من هستی واسم رئیس بازی در میاری؟
بی خیال با خونسردی گفت: رییست نیستم ولی شوهرت که هستم
بی اختیار پوزخندی روی لبهام اومد داد زدم: شوهر؟ شوهر دیگه کدوم خریه؟ وقتی داشتی با آنا جونت خوش میگذروندی فکر این بود ی که شوهر منی؟
بروبابا تو هم خوشی زده زیر دلت
گفت: به به حرفای جدید میشنوم داد میزنی فحش میدی مثل این که یادت رفته ما هنوز با هم عقدیم ها؟
گفتم: عقد؟ عقد بخوره تو سر تو و آنا جونت . عقدو بزار در کوزه و آبشو بخور دوباره رفتم سمت درو دستگیره رو محکم کشیدم و داد زدم: باز کن این بی صاحاب رو
امیر نزدیکم اومدو گفت: این بی صاحابو وقتی باز میکنن که تو به حرفای من گوش بدی
بی خیال گفتم: برو بابا
و دوباره به دستگیره گیر دادم انگار میخواد معجزه بشه در باز بشه
محکم دستامو کشیدو گفت: بیا ببینم
مقاومت میکردم و داد میزدم: ولم کن عوضی از جون من چی میخوای؟
همونطور که کشون کشون داشت منو میبرد گفت: جونتو کاری ندارم خودتو میخوام
داد زدم: بی خود کردی
گفت: الی زبون دراز شدی
منو نشوند وداد زد: به حرفام گوش بده بعد برو
انگار با دادش آدم شدم چون عین ادم نشستمو گفتم: بگو
کنارم نشستو گفت: آنا مریض بود
به طعنه گفتم: به سلامتی .....حالا خوب شد؟
با خشم گفت: ا.....یه لحظه ساکت شی نمیمیری
ادامه داد: آنا معتاد شده بود برای همین اختیار کارهاش دست خودش نبود اومده بود این جا از من کمک بخواد
با کنایه گفتم: چون لندن به کمبود انسان دچار شده بود هلک و هلک اومده بود این جا از تو طلب کمک کنه ؟
- نه....اومده بود پولهایی که همیشه ازم میگرفتو پس بده
یه دفعه وا رفتم ادامه داد: حق داری منم همین حالتو گرفتم وقتی بهم گفت. بهم گفت: سرطان گرفته ......بهم گفت معتاد شده و داره میمیره ازم میخواست ببخشمش ....ازم میخواست از تو به خاطر اون حرفایی که بهت زد معذرت خواهی کنم .........ازم میخواست ببخشمش چون لیستش خیلی درازه و کلی موندن و میخواست به خاطر قلب مهربونی که دارم ببخشمش .......
آروم پرسیدم: بخشیدیش؟
لبخندی زدو گفت: من از همون اول بخشیده بودمش چون اون اشتباه، اشتباه من بود نه اون ....من بچه بودم .....خواهرم مرده بود و نیازمند یکی بودم تا در آغوشش قایم بشم .....و اون از فرصت استفاده کرد و من بچه بودم که خام شدم
دلم براش سوخت الی اون این قدر لاغر نبود جالب بود برام وقتی میدیدم نسبت به کسی که روزی ندیدنش باعث مرگم میشد ، این قدر بی تفاوت نشستم من اونو کنار گذاشتم هیچ حسی بهش نداشتم شاید یه رووزی داشتم ولی حالا نه .....همه چیزتموم شد
نفس عمیقی کشید : تو رو دوست داشتم .....دنیای من تو بودی کسی که یه عشق پاک بهش داشتم کسی که روحشو بیشتر از خودش میخواستم کسی که با حرفاش ارامم میکنه .......کسی که خنده هاش منو خوشحال میکنه و انگار دنیارو بهم دادن و گریه هاش منو ناراحت کنه انگار دنیارو از من گرفتن.........نمیدونم چه جور شد عاشق تو شدم ولی وقتی فهمیدم .............
دلم براش سوخت الی ......یه هفته به ازدواجمون ....تند رفتم تا تند برگردم رفتم و تو یه بیمارستان بستریش کردم فقط به عاطفه گفتم که همه چیزو بهت بگه
گفتم: اون به من چیزی نگفت....اون به من گفت: تو با عشقت آنا برای همیشه به لندن رفتی ..........دروغ گفت؟
سرش رو تکون داد
سکوت
- الی......الی ناز من یه چیز بگو
به زحمت گفتم: تو حرفاتو زدی حالا هم بگو درو باز کنن میخوام برم
داشتم از جام پا میشدم که دستامو گرفتو گفت: دوستت دارم
سپس اون هم از جاش پا شدو یه کلید از تو جیبش در آورد و در رو باز کرد و کناری ایستادم
دیگر هیچ نفهمیدم جز قطرات اشکی که مثل آبشار از روی صورتم سرازیر میشد دویدم تا به سر خیابان رسیدم سوار تاکسی شدم و به طرف خونه حرکت کردم

یه روز؟ نه یه هفته؟ نه درست یه ماه تو خونه خودمو حبس کردم
در آرزوی سیاهی که خودمو توش غرق کرده بودم عشقم بی گناه بود .....اون هم فقط منو دوست داشت
خودمو دیدم که دارم تند وسایلامو جمع میکنم به گلی خانم گفتم: گلی خانم نمیدونم کی برمیگردم مراقب خودتون باشید باشه؟
گلی خانم گفت: نصفه شبی نرید
گفتم: دیر میشه
گونه اش را بوسیدمو گفتم: خداحافظ
وقتی وارد تهران شدم احساس کردم به خانه برگشتم
دیگه منتظر نشدم ساعت سه صبح بود یکراست به خونه ی امیر رفتم که قرار بود یه روزی خونه ی ما بشه
زنگ در را زدم صدای خواب آلودش را شنیدم: بله؟
گفتم: منم امیر الی
انگار هواسش برگشت یه دفع مثل برق گرفته ها گفت: بیا تو
در را باز کرد
وارد که شدم دیدم هیچ تغییری نکرده با یه پیراهن خاکستری و شلوار راحتی در حالی که موهای خوش حالتش نا مرتب بود و یه علامت سوال روی صورتش منتظرم بود
گفتم: سلام
- سلام
قبل از این که پشیمون بشم گفتم: ببین امیر من تو رو دوست داشتم خیلی زیاد ولی ضربه ای که خوردم خیلی فجیع بود به قدری به خودم گفتم: ازت بدم میاد من تو رو دوست ندارم باورم شد من احساسمو مدت ها پیش نسبت به تو ته دلم خاک کردم
- ولی من دوستت دارم ....باور کن
گفتم: باور میکنم .....برای همین میخوام یه فرصت دیگه بهت بدم ....من مدت های زیادی وقت صرف این کردم تا احساسم نسبت به تو رو ته دلم دفن کنم و دوبرابر همون مدت رو لازم دارم تا بتونم روباره تو رو دوست داشته باشم اگه واقعا منو دوست داری باید صبر کنی ....میتونی صبر کنی یا نه؟
تند گفت: معلومه میتونم صبر کنم تا قیامتم باشه صبر میکنم
تمام صورتش میخندید خوشحال بود ماسک بی تفاوتی به صورتم زدم و گفتم: خوبه پس به خوابت برس
میخواستم از در خارج بشم که از پشت بغلم کردو گفت: دوستت دارم تو رو خدا ....تو روبه هرکی دوست داری دیگه منو تنها نزار که بی تو میمیرم نمیشه امشب این جا بمونی؟
گفتم: نه .....فعلا خداحافظ
تا آخرین لحظه داشت منو نگاه میکرد
وقتی درو بستم لبخندی از سر آرامش زدم من خوشحال بودم اونی که دوستش داشتم دوستم داشت دروغ گفتم که توانستم احساسم نسبت به او را دفن کنم میخواستم بدونه من آسون به دستش نرسیدم خدایا شکرت
دوستت دارم

پایان
دوستان عزیزم از اینکه داستان رو خوندید ممنووووون.میخواستم تا قبل از مهر تموم بشه برای همین زیاد شد ...منتظر داستان های بعدی باشید بای ی ی

ELAHE
1389,06,29, ساعت : 07:17 بعد از ظهر
مرسی عزیزم واقعا خسته نباشی ...:-2-40-:

mahdieh67
1389,06,29, ساعت : 07:18 بعد از ظهر
مرسی عزیزم. ممکنه خلاصه اش رو هم بگذاری؟

Mina
1389,06,29, ساعت : 07:25 بعد از ظهر
مــــــــــــــــرسی...دست درد نکنه! خوندم نظرمو میگم..

harimeshgh
1389,06,29, ساعت : 07:31 بعد از ظهر
ممنون
دستت درد نکنه.

daneshmand
1389,06,29, ساعت : 08:19 بعد از ظهر
رمان قشنگي بود...مرسيhttp://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/00020143.gif (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=10)





http://content.sweetim.com/tbsig/sig.asp?img=ad1 (http://www.sweetim.com/s.asp?im=gen&lpver=3&ref=12)

بهارجون
1389,06,29, ساعت : 08:58 بعد از ظهر
ممنون عزیزم دستت درد نکنه

Niayesh- 74
1389,06,29, ساعت : 08:59 بعد از ظهر
ممنون رمان زیبایی بود:-2-41-::-2-40-:

atei_69
1389,06,29, ساعت : 09:01 بعد از ظهر
وای خیلی باحال بود

واقعا خسته نباشی عزیزم:-2-40-:

*~Faezeh~*
1389,06,29, ساعت : 09:24 بعد از ظهر
خسته نباشی خانومی.دست گلت درد نکنه.
قشنگ بود:-2-40-:

nargesashk
1389,06,29, ساعت : 11:12 بعد از ظهر
دمت گرم خیلی قشنگ بود
خسته نباشی:-2-32-:

Farnaz
1389,06,29, ساعت : 11:13 بعد از ظهر
مرسی گلی خسته نباشی بوسسس

تهمتن
1389,06,29, ساعت : 11:20 بعد از ظهر
مرسی خسته نباشی

Jane X
1389,06,29, ساعت : 11:21 بعد از ظهر
مرسی
خسته نباشی عزیز:-2-40-:

mtbhrsh
1389,06,29, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
خسته نباشی
دست گلت درد نکنه.
:-2-40-:

-دایان-
1389,06,29, ساعت : 11:25 بعد از ظهر
مرسی عزیزم خسته نباشی :-2-40-:

م.م.ر
1389,06,29, ساعت : 11:27 بعد از ظهر
خسته نباشی و خیلی مرسی

asal_cheshmak
1389,06,29, ساعت : 11:29 بعد از ظهر
با تشکر

قفل