PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان دو روی سکه | مامان نخودچی کاربر انجمن



مامان نخودچی
1391،05،03, ساعت : 01:08 بعد از ظهر
به نام خدا

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید!



فصل اول

-بله؟
-سلام سهیلا جان ،کجایی ؟
سلام زن دایی جون، ببخشید کلاسم کمی طول کشید الان راه می افتم،گفتین؛ میدان بهارستان کوچه میخک، پلاک 35؟
- آره عزیزم، الان دانشگاهی؟
-بله
-به علیرضا میگم بیاد دنبالت .
با دستپاچگی گفتم :نه ، نه، اصلا، زحمتشون میشه ،خودم میام.
-با ماشین می آد سهیلا جون ،پیاده که نمی خواد بیاد !قرار شد تعارف با هم نداشته باشیم ها!
از اصرارزن دایی کفری شدم و زیرلب غر زدم :أه ،این زن دایی هم چقدر گیره!
-چیزی گفتی سهیلا جون ؟
وای چه گوشهای تیزی داشت!
-من؟! نه ! راستش من هنوز یه کم دیگه کار دارم معلوم نیست کی تموم بشه ،برای همین نمی خوام مزاحم پسردایی بشم !
-باشه هر طورمایلی ،پس منتظرت هستیم فعلا خداحافظ.
-خداحافظ.
نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به نیمکت ،با خودم گفتم : فرمانیه کجا بهارستان کجا! نگاهی به اطراف کردم وجود دختر وپسر جوان بروی
یکی از نیمکتهای پارک توجهم را جلب کرد! ظاهرا در همین چند دقیقه ای که با زن دایی مشغول صحبت بودم آمده بودند. دراحوالشون کنجکاو
شدم ،هراز گاهی پسر حرفی می زد ودختر از خنده ریسه می رفت.
درست شبیه من و بهزاد! آن روزها خودم راجزء خوشبخترین آدمهای روی زمین می دانستم،اما صد حیف که تمام آن خاطرات شیرین به یکباره تبدیل به کابوس سیاهی شد که هنوز هم رهایم نمیکند.


***


روبروی در سفید رنگی یک ساختمان شمالی ایستادم . دوطبقه وتقریبا نو ساز با نمای آجرسفال ،ناگهان با خانه قبلی خودمان مقایسه کردم . اصلا قابل قیاس نبود ،اینجا نهایتا 200 متردرجنوب تهران اما خونه ما 1200متر دریکی از بهترین مناطق تهران! ازظاهرخانه برمی آمد وضع اقتصادی دایی متوسط رو به پایین باشد .
یه لنگه ابرویم را بالا دادم وبا غرور ونخوت خانه دایی ورانداز کردم .اما یادآوری اوضاع کنونی ام تلنگری شد که باعث خالی شدن باد آن همه فیس وافاده شد .سرخورده تر از همیشه زنگ در را زدم .

-بله؟

با صدای مرد جوان درپشت آیفون دچار استرس شدم .احتمالا پسر دایی ام بود ،آب دهانم را قورت دادم ،هرچی به مغزم فشار آوردم فامیلی
مادرم یادم نمی آمد با صدای عصبی مرد به خودم آمدم ...

-پس چرا جواب نمی دیدن ؟

وبعد هم محکم گوشی را گذاشت.وا رفتم .اینکه گوشی را گذاشت؟! از کم حوصلگیش حرصم گرفت ،توی هوای سرد مرا پشت در کاشته بود! حداقل کمی تحمل می کرد! پشتم را به درکردم وبا عصبانیت زیر لب چند تا فحش نثارش کردم "گند دماغ ،بد اخلاق ،عنق عوضی ، عجب مهمون داری میکنن!"

-با کی هستین خانم؟!من عوضیم؟!

برگشتم بطرفش وبدون اینکه به خودم بیام گفتم: -پس چی، من ؟! بی شعور نمی دونی تو هوای سرد منو پشت در....
تازه به خودم آمدم خراب کاری کرده بودم اساسی !کی اینجا آمده بود ؟چرا من نفهمیدم؟
مردی حدود 30 ساله با بلوز وشلوار گرمکن سفید وسیاه ،قدی متوسط در مقایسه با من که قدم168بودچندان بلند به نظر نمی رسید ،بینی سر بالا وکوچکش با صورت استخوانی ولبش کاملا همخوانی داشت چشمانی مشکی با ابروهای گره خورده...در ذهنم جرقه ای زد علیرضا بود ،چقدرعوض شده بود نه شبیه دایی بود نه زن دایی!ظاهرا همان لحظه این جرقه در ذهن پسردایی من هم زده شد چون همزمان با هم گفتیم :-سلام پسردایی...... سلام سهیلا خانم ! من خندیدم واو به لبخندی محجوبانه اکتفاء کرد.
سکوت بینمان برقرارشد گویی ذهن هردوی ما به گذشته ها پرکشید .ده سالی میشد که یکدیگررا ندیده بودیم .بلاخره سکوت کوتاه ما توسط او شکسته شد .

-ببخشید دیر شما را شناختم .

-شما هم منو ببخشید ،چهره تون خیلی عوض شده اصلا بجا نیاوردم ،راستش فکر کردم که اشتباه اومدم !

-حالا خواهش می کنم بفرمایین داخل !

-متشکرم .

وارد حیاطی کوچک و تمیزی شدیم ، دوتا باغچه کوچک با درختانی لخت و بی برگ که موسم زمستان را یاد آوری میکردند در وسط حیاط نگاه هربیننده ای را بسوی خودش میکشد! ساختمان آجرسفالی که دیوارهای آن به طرز جالبی با برگهای چسب که پوشیده شده بود ند زیبایی خاصی به حیاط داده بود.

-بفرمایین دختر عمه خیلی خوش آمدین.

-ممنون ببخشید بد موقع اومدم.

-خواهش می کنم این چه حرفیه.

-زن دایی نیستن؟

-نه، مراسم ختم یکی از دوستاش رفته ، تا نیم ساعت دیگه برمی گرده .شما بفرمایین بشینین ،من الان برمی گردم !

روی مبل نشستم وبا سرعت ،تمام خانه را از نظر گذراندم !پذیرای دو قالی دوازده متری کرم و یک نه متری قهوه ای رنگ خورده بود .دوتا اتاق خواب،یکی در نزدیکی آشپزخونه ودیگری در کنار پله های باریکی که به طبقه دوم راه داشت و یکدست مبل راحتی معمولی قهوه ای رنگ با پرده ها نباتی ،در عین سادگی وارزانی جلوه ای زیبا به خانه داده بود. کمی روی مبل جا به جا شدم .خانه گرمشان کلافه ام کرده بود برای رهایی از گرما روسری و پالتویم را درآوردم. علیرضا کمی طول داد، سرم رو انداختم پایین وانگشتم رو دورحلقه نامزدیم که خیلی دوستش داشتم ، چرخاندم ومنتظر شدم تا پسر دایی عزیز از آشپزخانه دل بکند و بیاد.به گمانم کمی خجالتی بود.

-خیلی خوش......

سرم رو بالا کردم وعلیرضا را سینی به دست درحالیکه هاج و واج نگاهم می کرد دیدم!

Farnaz
1391،05،03, ساعت : 01:11 بعد از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

مامان نخودچی
1391،05،04, ساعت : 01:07 بعد از ظهر
بی اختیار نگاهم به روسری روی پایم افتاد ، تازه علت تعجب پسردایی رافهمیدم. بستگان مامان همه مذهبی بودن وهیچگاه بدون پوشش جلوی نامحرم ظاهر نمی شدند. البته مادرم به لطف وصلت با خاندان حامی از این قاعده مسثنی بود. خجالت زده و با سرعت روسریم را سرم کردم .
- ببخشیدحواسم نبود!
علیرضابدون حرفی سینی چای را روی میز جلوی من گذاشت وگفت: - عذر میخوام تنهاتون می زارم ،باید برم جایی کار دارم ، شما راحت باشی
رفت ومن به چای خوش رنگی که در سینی نقره ای زن دایی جای گرفته بود خیره ماندم .
بدنم را کشیدم وبا رخوت از تخت بلند شدم .با گیجی نگاهی به اتاق انداختم.هرچه میگذشت هوشیارتر میشدم و عمق فاجعه را بیشتر درک میکردم . باکف دست راستم روی گونه ام زدم .
بلند به خودم نهیب زدم :- خاک تو سرت کنن سهیلا ،ازهمه جا باید توی اتاق این پسره از هوش می رفتی !!
وقتی علیرضا رفت ،از آنجایی که فضولیم گل کرده بود تمام خانه ی را که باید چند صباحی در آن زندگی می کردم را جستجو کرده بودم والبته مهترین قسمت فضولیم اتاق پسردایی دکترم
بود.وبعد از زور خستگی همینجا خوابم برده بود!از خودم عصبانی شدم ،از وقتی آمده بود خرابکاری پشت خرابکاری !.حتما فکر می کرد دخترعمه اش یه تخته اش کمه است !!با باز شدن آهسته در، افکارم بهم خورد.
زن دایی نرگس به آرامی سرش را از لای در وارد اتاق کرد. با دیدن من که مثل تندیس اسکار سیخ وسط اتاق ایستاده بودم ، متعجب لبخندی زد وگفت : -سلام عزیزم بلاخره بیدار شدی؟!
شرمگین لبخندی زدم وگفتم:- بله همین الان !
زن دایی کاملا وارد اتاق شد دستانش را برای به آغوش کشیدنم ازهم باز کرد وبا لحن شوخی گفت:بپر اینجا!
بطرفش رفتم ودم را درآغوش گرمش انداختم.سالها بود دلتنگ یک آغوش گرم بودم .حس خوبی داشتم که قابل توصیف نبود.آن لحظه دلم برای دیدن مادرم پر می کشید .با آنکه مادرم همیشه
حریمی بین من وخودش برقرارکرده بود ومن هیچگاه نتوانستم ازمرزهای آن عبور کنم اما دلم برای آن قانون های نانوشته وسختگیرانه که بین مادر ودختر بسته شده بود تنگ بود. .یاآوریش بهانه ی برای سرازیر شدن اشکهایم شد.
- گریه می کنی؟
- یاد مامانم افتادم همیشه می گفت ؛ شما بهترین دوستش بودین.
- خدا رحمتش کنه ، راست میگفت دوستی من والهام از نوجوانی بود.
- دلم براش تنگ شده زن دایی
- الهی قربونت برم تو اولین فرصت باهم میریم سرخاکش .
خودم را از آغوشش جدا کردم با انگشتانم اشکهایم را پاک کردم وگفتم : - شرمنده ،ناراحت شدین؟
لبخند کم رنگی زد وگفت:بی قراری تو ناراحتم می کنه، طاقت دلتنگی هاتو ندارم .برو صورتت رو بشور،شام حاضره راستیمانتو وشالتم گذاشتم روی صندلی !
بوسه ی بروی گونه ام زد ورفت .
زن دایی را چند ماه پیش با دایی سر خاک مامان منیره ،مادر پدر، دیده بودم البته بدون علیرضا، برعکس آخرین باری که علیرضا رادیدم دقیقا10سال پیش توی جشن تولدم بود .طبیعی بود چون بعد از اتفاقاتی که توی تولدم افتاد. مادرم با بستگانش قطع رابطه کرد . مادرم زن کم حرف وتو داری بود وازگذشته ها چیزی بروز نمی داد.در مورد فامیل واقوامش هم چیزی نمی گفت فقط
گاهگداری ازخاطرات دوران نوجوانی وجوانی که با نرگس خانم داشتی حرف می زد .زن دایی نرگس زن مهربان ودوست داشتنی بود. سرخاک مامان منیرآنقدر دلداریم داد وغرق درمحبتم کرده بود که بجرأت می تونم بگم هیچ یک از بستگانم اینگونه بودند البته به استثنای عمه فروغ مهربانم که حال خودش خیلی بدتر از من بود ویکی را می خواست که اورا دلداری دهد!
دایی وخانمش سرخاک از من قول گرفتند که مدتی کنار آنها زندگی کنم .
با یادآوری قیافه زن دایی بارقه از امید در دلم نشست .نگاهم را بسوی شال ومانتویم که روی صندلیبود انداختم ، اززیرکیش خندم گرفت ، با آوردن لباسهایم با زبان بی زبانی بمن فهمانده بود که اینجا نامحرم است ویه وقت بی حجاب نیایی !
سرسفره زیرچشمی علیرضا را می پاییدم .نمی دانم چرا ازش خجالت می کشیدم ؟! با مردای دور وبرم خیلی فرق داشت .اصلا نمی دانستم چه جوری درمقابلش رفتار کنم .نفهمیدم از اینکه
بی اجازه توی اتاقش رفته بودم عصبانی بود یا نه !ظاهرش که اینطور نشان نمی داد ،چهره کاملا خونسرد وعادی ! البته اتاقش چیزه بخصوصی نداشت جز یه عالمه کتاب ویه تخت ویه میز تحریر و یه قاب خاتم کاری که با خط زیبای نوشته شده بود( یا علی )وبه دیوار زده شده بود .اما این توجیه خوبی برای فضولیم نبود اگه نادر بود من را می کشت .
- پس چرا نمی خوری دایی جان؟
با صدای دایی افکارم خط خطی شد.
- دوست نداری سهیلا جان؟
- چرا اتفاقا عالی شده ،منتها من زیاد اشتها ندارم !
- اگه نخوری به این دکترمون میگم آمپولت بزنه ها!بعدهم با چشم اشاره ی به علیرضا کرد و ریز ریزخندید.
حرکات زن دایی خیلی دلنشین بود .
بیچاره علیرضا سرش پایین بود و با دلخوری گفت :مامان!
دوباره توی نخ پسردایی رفتم .با تحسین نگاهش کردم با همین امکانات معمولی توانسته بود مدراج عالی علم را طی کنه وباعث افتخار پدرومادرش شود.یاد پدرم افتادم چه آرزوهای برای
نادرداشت ،چقدرخرجش کرد ،اما صد حیف که همش بی نتیجه بود .نادرتنها توانست فوق دیپلم کامپیوترش رااز دانشگاه آزاد بعد از چهار سال بگیرد! مطمئنم اگرپدرم جای دایی بود چه کارها که برای تک دانه اش نمی کرد!
علیرضا خیلی ناگهانی سرش را بلند کرد وبا نگاهش غافلگیرم کرد.دستپاچه لبخندی ملیح زدم اما او بدون هیچ عکس العملی سرش را پایین انداخت .ازبی تفاوتی اش حرصم گرفت ،حداقل
میتوانست یه لبخند درجواب لبخندم بزند!تازه به حرفهای مامان رسیدم که می گفت "این مردای مذهبی آدمای بی احساسی هستند"
لابد لبخند به دخترعمه از گناهان کبیره بود که آقا اینجوری کرد!؟
تا پایان شام دیگر به پسر دایی سر به زیرم تو جهی نکردم .
- ظرفا دیگه با من؟
- حالا اونقدر ازت کار بکشم خودت بزاری بری، فکر کردی برای چی خواستم بیای خونه ما؟!برای کلفتی دیگه !
خندیدم درهمین حین صدای علیرضا بلند شد "مامان جوراب قهوه ای هام کجاست"؟
زن دایی با دلخوری گفت :- می بینی سهیلا 31،سالشه هنوز مثل یه بچه باید تروخشکش کنی ،نمی دونم کی می خواد زن بگیره و منو راحت کنه .،قربون دستت جوراباش روی شوفاژ آشپزخونه همین گوشه ی،خوشم نمی اد مردا بیان توی آشپزخونم .پیرشی مادر!
بهترین فرصت برای عذرخواهی بود ، دوست نداشتم فکر کنه دختر فضول و بی ادبی هستم !
- بفرمایین!
- إ...شما چرا زحمت کشیدین؟
دستش را دراز کرد تا آن ها را بگیرد اما وقتی تعللم را دید پرسشگرانه نگاهی گذری بمن کرد.با خجالت گفتم :- یه عذرخواهی بهتون بدهکارم .
با تعجب گفت:برای چی؟
نفسمو بیرون دادم وگفتم:به خاطر امروز!
- من که نمی فهمم شما چی میگین
- حرفای پشت در....واینکه من بدون شما رفتم روی تختون خوابیدم. می دونید من اصلاً آدم فضولی......ناگهان میان حرفهام با تعجب گفت:منظورتون چیه که بدون من رفتین توی تختم.....
متعجب نگاهش کردم تا گوشهایش سرخ شده بود .
بعد در حالی باصدایی که از فرط نخندیدن میلرزید گفت:بااجازه و باعجله به سمت اتاقش رفت و من را مات و مبهوت تنها گذاشت ؟!
اخمهام درهم شد .چرا اینطوری کرد؟ کجای حرفم خنده داربود ؟ اما ناگهان یه چیزی مثل برق توی ذهنم امد،ای وای من گفتم" بدون شما رفتم خوابیدم
"خدایا من چرا این قدر خرفت و کودن شدم ؟!
- سهیلا ! علیرضا کجا رفت ؟
- رفت اتاقش .
- وا، چه زود می خواد بخوابه ! توهم برو مادرطبقه بالا ،اتاقت آماده ،کم وکسر داشتی به خودم بگو.


فصل2

حدود یکماه از حضورم در خانه دایی اسد می گذشت ،هرچه بیشتر در کنار آنها بودم ،علاقه ام به آنها بیشتر می شد .از تعاریفی که پدرومادر ازروحیات و اخلاقیات آنها می کردند والبته برخورد آنها درشب پر ماجرا که بخوبی به یاد دارم،همیشه فکرمی کردم باآدمهای امل وخشک مذهب وبه قول پدرم خرافاتی طرف هستم .اما در این مدت کم متوجه چیزهای شده بودم که من را دچار شک بزرگی کرده بود .من نتها از نوع زندگی آنها بدم نمی آمد ،بلکه مدل زندگی آنها را به مدل زندگی خودمان ترجیح می دادم نوعی آرامش در زندگیشان بود که من قبلا تجربه نکرده بودم .
خانه دایی از دانشگاه دور بود ومن برای رسیدن بموقع به کلاسهایم، مجبور بودم صبح زود بیدار شوم. با دیدن ساعت 9:50 فهمیدم خیلی دیر کردم وباید خودم برای جواب دادن به غرغرهای المیرا آماده می کردم .صدای زنگ گوشی بلند شد با دیدن شماره المیرا تندتر قدم برداشتم .
- بله ؟
- بله وبلا ،کجایی؟
- سلامتو خوردی بی ادب؟....الان دقیقا تو دانشگاه ،کنار تریا ،روبروی یه دختر اخمو ودمغ ایستادم .سرتو بالا کن منو می بینی.
با دیدن من بسرعت مکالمه را تمام کرد .وای که این المیرا چقدر اقتصادی بود!وقتی کاملا نزدیکم شد بجای سلام واحوالپرسی گفت:- زودتر می گفتی پول موبایلم زیاد میشه!
- چطوری اقتصاد؟کله سحر اومدی دانشگاه چه غلطی بکنی ؟منم از خواب ناز انداختی؟
- سلام !ببخشید که انتخاب واحد داریم ها!
- باشه تسلیم .
- حالا پاشو بریم انتخاب واحد کنیم ،بعد اینقدر با هم فک بزنیم که خودمون از نفس بیافتیم!
المیرا بهترین دوستم بود ،اگرچه از نظر تیپ و عقیده از زمین تا آسمون بینمان تفاوت بود ،اما مثل خواهر نداشتمه ام، دوستش داشتم ،یکسال از من بزرگتر بود،از ابتدای ورودمان به دانشگاه تا امروز که دومین ترم دوره فوق لیسانس ادبیات نمایشی را شروع می کردیم با یکدیگر دوست شده بودیم و همیشه وهمه جا با هم بودیم . پدرش جانباز شیمیایی بود و6سال پیش شهید شده بود ،المیرا با مادرش تنها زندگی می کرد ،یکبار از المیرا پرسیدم "چرا از وضعیت پدرت برای تحصیلت استفاده نکردی"؟ اخم می کرد و می گفت :" مگه بابایم بخاطر پیشرفت من تو درس ومدرسه رفت شهید بشه؟اینجوری خون پدرم بی ارزش میشه وفکر می کنم پدرم بخاطر هیچی جونشو از دست داده "آنها هیچگاه از امکانات بنیاد شهید وجانبازان استفاده نکرده بودند.کارای انتخاب واحد را با هزار مشقت انجام دادیم ویجای دنج را برای فک زدن انتخاب کردیم.
- چه خبر؟
- چی خبر؟
- مسخره! خواستگاری را می گم.
- آها ! هیچی جواب رد دادم.
- إ..چرا؟
- ول کن سهیلا !تو چیکار می کنی ؟خونه داییت چطور ؟چه جورین؟
- خیلی بهتر از اون چیزن که فکر می کردم،از همون اول اونقدر با هام صمیمی شدن که انگار چندسال داریم با هم زندگی می کنیم .خیلی بهشون علاقه پیدا کردم .
- توکه می گفتی نمی دونم چه جوری با اخلاقیاتشون کنار بیام.مدل زندگی ما با اونها خیلی فرق داره؟!
- خوب الانم میگم! منتها ،.....
- منتها چی؟ مدل زندگی اونا بهتره یا مال شما؟
با کلافگی گفتم:چه می دونم!
-می خوام نظرتو بدونم ،حالا که تو جمع یه خونواده مذهبی هستی دیدت چقدر نسبت به اونها عوض شده؟
با دلخوری گفتم :منظورت از پیش کشیدن این حرفا چیه ؟
- کنجکاوم فقط همین ،دوست نداری نگو!
- آره من اعتراف می کنم اونجوری که فکر می کردم نیست.اما بهت بگم موافق زندگی کردن اونهاهمبه این مدل نیستم. تمام درهای خوشی را به روی خودشون بستن،نه هیجانی نه لذتی... نه ماهواره ی،نه دوست پسری ،نه دوست دختری ،نه مهمونی درست حسابیه! مثلا همین پسر دایی توی این یه ماه دو کلمه نتونستم مثل آدم باهاش حرف بزنم . تمام جواباش کوتاه ومختصر !خیلی گرم نمی گیره توی همون مکالمه کوچیک تمام مدت چشماش همه جا هست الا به من !اصلا نیگام نمی کنه!
اینها حرفهای زبانم بود اما حرفهای دلم چیز دیگری بود :
آره جون خودت ،خودتم خوب می دونی آرامشی که توی زندگی اینا هست توی خونه ما نبود. اگه اینا یک خانواده بی بند بار بودن حتی یک لحظه هم نمی تونستم اونجا بمونم.در این یکماه که توی احوالات پسرداییم دقیق شدم حتی یکبار هم به من خیره نشده بود،مگر بطور اتفاقی نگاهمون باهم تلاقی میشد، زمانی که تنها بودیم هر جور شده می رفت بیرون،چقدر مودبانه وسنگین با من رفتار می کرد.رفتارش زمین تا آسمون با رفتار رهام پسرعموم که همیشه حرفها وشوخیهای مبتذل با من می کرد فرق داشت.
- کجا رفتی سهیلا؟
- داشتم به پسرداییم فکر می کردم .
با شیطنت لبخند زد وگفت:إ ...نکنه خبریه کلک؟
برای اینکه دستش بندازم با هیجان گفتم:- اتفاقا طرف دکتره،متخصص زنان وزایمان ،دیوونه ام کرده المیرا،قد 190 چهارشانه،سبزه نمکی،ابروهای مشکی با چشمای قهوه ای ،با یه ریش پرفسوری،اگه ببینی عاشقش میشی!
المیرا با ناباوری نگاهم کرد وگفت: تا اونجا که می دونم تخصص زنان وزایمان را به مردا نمی دن !
- چرا دوباره جدیدا میدن
- ولی من مطمئنم
ظاهرا گند زدم .باید سریع ماست مالی می کردم .
-آره اما علیرضا مدرکشو از سویس گرفته
المیرا چشمانش گرد شد وگفت:پس وضعشون خوبه؟
المیرا هم حسابی گیرداده بود!
ازحالاتش مشخص بود بد جوری شک کرده !آخه قبلا در مورد دایی با هم حرف زده بودیم.با لبخند تصنعی گفتم :بورسیه بود!
ظاهرا المیرا دست از کنجکاوی برداشته بود که ناگهان به صورتم براق شد ودرحالیکه چشمانش را ریز کرده بود پرسید:راست میگی؟
- آره بورسیه سویس بود.
به نظرم یه شوخی ارزش این همه دروغ را نداشت اما باید تا تهش می رفتم .خدایا علیرضای جنوب تهرانی کجا سویس کجا!
- اونو نمیگم ،واقعا علاقمند شدی؟
- آها ،آره بهش علاقه مند شدم.
- ولی تو ازنظر اعتقادی اصلا قبولش نداری اونم تو رو !
- ولی تیپش خیلی به دلم نشسته،خوشگله
با نگاه عاقل اندر سفیه گفت: چون خوشگله؟
- بی خیال
-اون چی؟چیزی گفته؟
کاملا حفظ ظاهر کردم وبا ناراحتی گفتم:- نه ، اون که پا جلو نمی زاره مجبورم خودم یه کاری بکنم .
المیرا که تا آن لحظه خودش را نگه داشته بود کاسه صبرش لبریز شد وجیغ زد:- چی.......؟
- همون که شنیدی می خوام خودم پاپیش بگذارم !
- غلط می کنی ابله بی آبرو!
خیلی جدی گفتم: خلاف شرع که نمی کنم می خوام ازدواج کنم .
-زده تو به سرت سهیلا ؟!
المیرای ساده کاملا باور کرده بود.خیلی عصبانی شده بود ،برای اینکه بیشتر عصبیش کنم ، گفتم:دوستش دارم .
تا المیرا خواست سیل نصیحتهایش به سویم روانه کند ،موبایلم زنگ خورد و بلاجبارساکت شد.
با لوندی جواب دادم :بله؟
نگاه غضبناک المیرا لحظه ی روی صورتم میخ شد .وسپس با چندش رویش را از من برگردانند.
-سلام دختر عمه
-سلام حالتون خوبه ؟
-متشکرم ،مزاحمتون شدم بگم من می آم دنبالتون دانشگاه !
-نه شما زحمت نکشین خودم میام.
- خواهش می کنم،تا چه ساعتی کار دارین؟
- کارای انتخاب واحدم تموم شده دیگه کاری ندارم.
- پس من تا یک ساعت دیگه جلوی دانشگاه منتظرتون هستم.
- باشه ممنون خداحافظ.
المیرا مشکوکانه نگاهم میکرد درآخر طاقت نیاورد ومثل مادرهایی که می خواهند مچ بچه شان را بگیرند.پرسید گفت: کی بود؟
- خودش بود علیرضا،می خواد بیاد دنبالم !
- نفسشو داد بیرون وبا تحکم گفت:این کارا آخرعاقبت نداره، اگه دوست داشته باشه که بلاخره خودش به حرف میاد اگه چیزی بروز نداد یعنی بهت علاقه نداره ،تو بشین سر جات یه خری پیدا میشه بیاد تو رو بگیره نگران نباش نمی ترشی!
-آخه...............
-آخه بی آخه همین که گفتم وگرنه دیگه اسم منو نبر!
-خیلی خب بابا!
-قول؟
-قول می دم !پاشو بریم یه چیزی بخوریم وقتی اومد دنبالم، تو روهم با خودمون می بریم.
-اتفاقا خیلی مشتاقم بدونم این آقا چه تیپی که این جور خل وچلت کرده!تو اصلا اهل این حرفا نبودی!
تو دلم بهش خندیدم وبا ناراحتی ساختگی گفتم:برام دعا کن المیرا !
المیرا نگاهی سرزنش بار به من کرد وگفت : خجالتم خوب چیزیه !
سپس نیم ساعت کامل، منو نصیحت کرد ومی گفت: مردا از زن سبک بدشون میاد،زن باید غرور داشته باشه ،با شخصیت باشه .......واز این قبیل نصیحتهای مادربزرگانه !هرچند قلبا بخشی ازحرفهای المیرا را قبول داشتم وشخصا خود را دختری سبک نمی دانستم .بطوریکه که همیشه بستگان پدر بخصوص رهام ونادر داداشم به من می گفنتد :ننه سهیلا!
بعد از خروج از دانشگاه بادیدن مزدای 3 سیاه رنگ علیرضا به المیرا اشاره کردم .
- اوناهاش اونجاست .
- مثل ماشین قبلی تویه،سهیلا !
راست می گفت ،جالب بود که خودم به این موضوع توجه نکرده بودم.سال اول ورودم به دانشگاه پدر برایم خریده بود تا سال سوم داشتمش، اما بعد از شکست مالی پدرم مجبوربه فروشش شدیم .هرچند پدرظاهرا راضی نبود اما می دانستم اوضاع آن قدروخیم است که دیر یا زود به پول ماشین من هم محتاج می شد.بعد از دیدن ماشین یک سوال بدجوری در ذهنم رژه می رفت "یعنی علیرضا از عمد همچین ماشینی خریده تا داغ منو تازه کنه ؟ اما اونکه اصلا با ما معاشرت نداشت ومطمئنن نمی دانست که ماشین قبلی من هم دقیقا همین مدل وهمین رنگ بود !
سعی کردم افکارم را دور بریزم وخوشبین باشم .دست المیرا را از زیر چادرش گرفتیم وبه سمت ماشین رفتیم .همزمان با نزدیک شدن ما ،علیرضا به رسم ادب از ماشینش پیاده شد .قیافه المیرا از فرط تعجب دیدنی بود.مردی که می دید مردی متوسط با استخوان بندی معمولی ،پوست روشن و چشمان سیاه بود وته ریش که چانه اش را پوشانده بود وخیلی با نمکش می کرد علیرضا هیچ وقت ریشش را با تیغ نمی زد اما مرتب با ماشین تراش کوتاه میکرد واجازه نمی داد بلند شود .برعکس نادرکه علاوه براینکه صورتش را شش تیغ میکرد ابروهاشم بر می داشت .
المیرا که متوجه شده بود چهره که من برایش شرح دادم 180 درجه با این چهره ی که مقابلش قرار گرفته فرق داره دستپاچه شد وآنقدر نآشیانه جواب سلام واحوالپرسی علیرضا را داد که اوهم متوجه حالت غیرعادیالمیرا شدوتعجب کرد.توی ماشین یا قیافه گل انداخته المیرا نتونستم خنده ام را نگه دارم وخندیدم .
المیرا بازویش رامحکم به پهلویم زد وخیلی آهسته والبته با حرص گفت: کوفت ،منو سرکار می گذاری؟!اون قصه پر سوز وگدازت همه کشک بود دیگه؟!
- به جان الی خیلی وقت بود اینجوری کسی رو سرکار نذاشته بودم خیلی حال داد.
- ازبس تعجب کردم مثل منگولا جوابشو دادم،الهی ذلیل شی سهیلا که آبرومو بردی.
تا مسیرخونه المیرا یکریز می خندیدم المیرا هم از خنده من بلاخره خندش گرفت ولی خیلی آهسته وریز وریز خندید. موقع خداحافظی خیلی مودبانه و معقول با علیرضا خداحافظی کرد تا جبران احوالپرسی مسخره نیم ساعت پیشش را کرده باشد وسپس روبمن آهسته گفت :خداحافظ روانپریش !
منم بلند با ادا گفتم: بی جنبه ،که دیدم علیرضا سرش را بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد.
توی ذهنم یک بیمارستان زنان وزایمان را مجسم کردم.
آقای دکتر علیرضا شهریاری در اتاق وضع حمل و مشغول بدنیا آوردن نی نی های یک زن !
یک ،دو،سه...................ده تا نی نی خوشگل ،وای خانم بهتون تبریک میگم شما ده قلو دارین !
متشکرم اقای دکتر ،همیشه می دونستم شوهرم مرد قویه!
یکی از نی نی ها را گرفته مشغول قربون صدقشه :گوگولی ،مگولی ، ناگهان یکی از نی نی ها روی دکتر خیس می کنه!
مامانه میگه :وای خدا مرگم
ودکترعلیرضا شهریاری با خنده میگه :آب روشنایی خانم
از فکر کردن به افکارم ناگهان با صدای بلند خندیدم وهیچ سعی هم برای کنترلش نداشتم ناگهان چشمم از آیینه به اخمهای گره خورده وصورت عصبانیش افتاد .گویی متوجه سنگینی نگاهم شد وبرای لحظه ی چشمان پراز خشمش را به چشمانم دوخت .با دیدن قیافه ترسناکش لبخند روی لبم ماسید، سعی کردم با دیدن خیابانها دیگر چهره اخمالودش را نبینم .این چهره اش برایم تازگی داشت.
- ممنون پسردایی
با سنگینی فقط به تکان دادن سرش اکتفاء کرد .بدون هیچ حرفی!
ناراحت شدم وازماشین پیاده شدم انتظار این رفتارش را نداشتم که صدایم زد:سهیلا خانم چند لحظه ؟
بطرفش رفتم. کلافه توی ماشین نشسته بود سرم را بطرف شیشه ماشین خم کردم و منتظر شدم .همان طور که به جلو چشم دوخته بود با لحن سرد و آزار دهنده ای گفت: میشه خواهش کنم از این به بعد اگه خواستین با دوستاتون تفریح کنین ودیگران را دست بندازین روی من یکی حساب باز نکنین؟
کلماتش مانند پتکی سنگین روی سرم فرود آمد هنوز این حرفا را هضم نکرده بودم که ادامه داد: من آدم جدی هستم خانم به ظاهر محترم ،حوصله سبک بازیهای شما را ندارم. لطفا تا وقتی مهمان ما هستین مراعات حال بنده را بکنید.
بغض کردم ،نفسم در نمی امد، انگار تازه نقاب از چهرش انداخته بود، اون همه ادب واحترام کحا رفت؟ چرا این طوری شد؟ مگه من چیکار کردم ؟چرا فکر کرد داریم اونو مسخره می کنیم؟
با قدمهای لرزان به سمت مخالف خانه قدم برداشتم .احساس میکردم بیرونم کرد.. دیگرنمی توانستم به آنجا برگردم.بتی که از اخلاق وکردارش برای خودم ساخته بودم را شکستم ،خردم کرده بود،هنوز صداش توی گوشم بود خانم به ظاهر محترم!درموردم چه فکر می کرد من که همچون دختری سربزیر و آرام کنار آنها زندگی کرده بودم .هیچ سبکسری از خودم نشان نداده بودم !یعنی در نظر او چون بدون چادربیرون می رفتم یا چون نماز نمی خواندم به ظاهر محترم بودم!
-سهیلا جان !کجا می ری ؟
صدای زندایی در کوچه طنین انداز شد .باردیگر صدایم کرد .بناچار برگشتم. با چادرنمازش دم در حیاط ،ایستاده ونگران نگاهم می کرد.احساس می گفت :برو و نزار غرور وشخصیتت پایمال بشه " عقل نهیب می زد "سر ظهرکدوم گوری می خوای بری؟! " عقل پیروز شد .ازادامه راه منصرف شدم وبه سمت خانه برگشتم.
-سهیلا جان !کجا می رفتی ؟
با لبخند تصنعی گفتم: یه خرید جزئی داشتم .
با تعجب گفت:خوب به علیرضا میگم برات بخره.
- نه حالا بعدا می رم بریم تو!
خب حتما مهم بود که سرظهر می خواستی بری
- نه پشیمون شدم .حالا وقت زیاده!
زندایی مشکوکانه نگاهم کرد ،قانع نشده بود. با این حال چیز دیگری نپرسید ورفتیم داخل ،اصلا دلم نمی خواست درآن لحظه با علیرضا روبروبشم .اما بلاجبار سر سفره ناهار باید تحملش میکردم .با اخمهای درهم رفته ناهار را کوفت کردم .چندباری متوجه نگاهای کنجکاو زندایی که گاهی بمن وگاهی به پسرش می انداخت شدم اما به روی خودم نمی آوردم .
بعد از شستن ظرفا به طبقه بالا پناه بردم .در طبق بالا به جز اتاق من ،یه حمام و یه اتاق مخصوص میهمانها بود .طبق بالا یه جورایی در دست من بود .گاهی زن دایی بالا می آمد ولی دایی وپسرش اصلا !چیزی که رضایت منو خیلی جلب می کرد وجود حمام بود که مختص خودم شده بود .چند ماه پیش دایی خونه را بنایی کرده بود واین حمام جدید تاسیس بود اما با ورود من ،خانواده دایی از همان قدیمیه که طبقه پایین بود استفاده می کردند .
تصمیم داشتم قبل از خواب یه دوش اساسی بگیرم .با ورودم به حمام متوجه گفت وگو میان زندایی وپسرش شدم . برای اینکه صداها واضحتر بشنوم گوشم را نزدیک هواکش گذاشتم .
- تا نگی چی شده که من از اینجا نمی رم
- هیچی مادر من
- پس اخمهای تو وسهیلا بی دلیل بود؟!
علیرضا با کلافگی گفت: خانم تا بهش میگی بالای چشمت ابروی بهش برمی خوره ،این بچه پولدارا همشون لوس وننرن.
- چرا اینجوری حرف می زنی ؟مگه بهش چی گفتی؟
- گفتم یکم سنگینتر باشه ،از وقتی نشسته تو ماشین هرهر می خنده !
- زشت مادر ،مهمونه! اصلا به تو چه؟
- مامان ول کن تو رو خدا حوصله ندارم .امشبم کشیک دارم می خوام استراحت کنم
زندایی با دلخوری گفت:ببخشید مزاحمتون شدم .
بی خیال دوش شدم .چپیدم تو اتاق !از شنیدن این حرفا حس بدی بمن دست داد .از اینکه اینجوری دربارم فکر میکرد ،رنجیده شدم .یه دختر پولدار لوس وننر! اما این عادلانه نبود من دختر با وقاری بودم خندیدن با دوستم دلیل سبکی من بود؟ حرفهای علیرضا مداوم در گوشم زنگ می زد ازش بدم اومد .تا بعدازظهر سرم را به درس خواندن بند کردم .
روی تخت نشسته بودم که صدای در بلند شد.-بله ؟
در باز شد و زندایی وارد اتاق شد وگفت:هنوز حاضر نیستی؟ الان خواهرم اینا میان زود باش دیگه مادر.
کلافه گفتم:حتما باید باشم زندایی؟
باز که دختر بدی شدی !
اصرارم برای نیامدن بی فایده بود ،از وقتی آمده بودم اینجا زندایی مدام منو با خودش مهمانی و روضه وسفره و....می برد.می گفت برای روحیه ام مناسب است .در حالی که نمی دانست این قبیل مهمونی ها ی کسل کننده اصلا برایم جالب نیست اما بخاطر دلخوشیش تا جایکه می توانستم همراهیش می کردم!
- باشه الان حاضر میشم.
با گیجی نگاهی به لباسام کردم .یه دست کت ودامن سورمه ای بهترین انتخاب بود.
پوست سفید با موهای خرمایی ، لبه های نسبتا کلفت وصورتی، بارنگ چشمان قهوه ای روشن ،شبیه مادرم بودم با این تفاوت که مادرم سبزه بود ومن پوست سفیدم را از پدرم به ارث برده بودم !
کت ودامن سورمه ایم را با روسری ساتن سفید پوشیدم .اول می خواستم پای بدون جوراب برم ولی منصرف شدم ویه ساق کلفت مشکی پوشیدم. هرچند دامن خیلی بلند بود اما ابنطوری بهتر بود. هم ساده بود هم پوشیده !
مختصری هم آرایش کردم .دستبند دانه تسبیحی را هم دستم کردم حالا دیگه تکمیل بودم .
خوشگل شدی سهیلا خانم!
با ورودم به پذیرایی ودیدن دو خانم بسیارمحجبه بطوریکه که چهرشون زیاد قابل تشخیص نبود هول شدم وبسرعت موهایم را زیر روسری دادم .هردو بادیدنم بلند شدند وباهم روبوسی کردیم .
کنار زندایی جای گرفته بودم که تازه متوجه علیرضا و یه پسر جوان در مبلهای روبرویم شدم.
با دیدن آنها مثل برق گرفته ها ازجام بلند شدم درحالیکه لبخند بروی لبانم نشسته بود. بدون اینکه کوچکترین محلی به علیرضا بدم .خیلی صمیمانه با آن جوان احوالپرسی کردم .البته ظاهرا این صمیمت برای آن جوان عجیب بود وچهره اش رنگ تعجب به خود گرفت ومن خجالت زده سر جایم نشستم.
مهمانان زندایی ،مهری خانم خواهرش به اتفاق دخترش هانیه وپسرش حامد.بودند! شوهرش مهندس نفت بود و درجنوب زندگی می کردند بعد از فوت همسرش با بچه هایش حدود 2سالی میشد که به تهران آمده بودند .
زندایی و مهری خانم به بهانه خیاطی ما جوانها را تنها گذاشتند .مسلما اگر دربین اقوام پدرم بودم کلی بگو وبخند داشتم ولی نمی دانم میان سه تا ادم مذهبی چه کار باید می کردم ؟
میان افکارم گیر کرده بودم که هانیه گفت:- شما قبلا با حامد اشنا بودین؟
لبخند زدم وگفتم :نه دفعه اول می بینمشون.
- احوالپرسیتون که یه چیزه دیگه می گفت؟
تازه فهمیدم هانیه از حرفهایش منظور خاصی را پیگیری می کند .
با لحن سردی که از خوش رویی لحظات پیش خبری نبود گفتم : شما اشتباه برداشت کردید.
- که اینطور
آنچنان خصمانه این حرف را زد که مثل روز برام روشن بود که از من خوشش نمیاد.
دیگر هیچ حرفی بینمان رد وبدل نشد.حوصله ام داشت سر می رفت .هانیه همراه فوق العاده خسته کننده بود .بی اختیار آه بلندی کشیدم که حامد سرش را بلند کرد وبا لبخند نمکی گفت: فکر کنم سهیلاخانم خیلی حوصلشون سررفته؟
علیرضا نگاهی گذری بمن کرد که دوباره حامد گفت: هانیه چرا با سهیلا خانم حرف نمی زنی؟
هانیه هم با گستاخی تمام گفت: فکر نمی کنم بین من وسهیلا جون موضوع مشترکی برای حرف زدن وجود داشته باشه ؟
عصبانی شدم .پیام بخوبی دریافت شده بود لابد خودش مادرمقدس بود منم یه کافر بت پرست! دختره پررو از وقتی آمده بود شمشیرش را از رو بسته بود. چه زبان گزنده وتندی هم داشت .معلوم بود پسر خاله ودختر خاله هر دو توی کنایه زدن استادن.
درحالی که سعی می کردم خونسردیم را حفظ کنم روکردم به هانیه وگفتم:
- منظورتون چی بود؟
- هیچی فقط احساس میکنم من وشما از زمین تا آسمون باهم فرق داریم.
با حرص گفتم :
خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟!
دستپاچه گفت:اخه ظاهر من وشما.....
حق بجانب گفتم :ظاهر من چی ؟شما مقنعه سرت کردی موهات دیده نمیشه منم روسری سرم کردم حتی یه لاخ موم هم دیده نمیشه ،تو با چادر بدنت رو پوشاندی من با کت ودامن!
از جام بلند شدم وگفتم: با اجازه
حامد با ناراحتی گفت : سهیلا خانم ،هانیه منظوری نداشت ببخشینش!
درحالیکه سعی داشتم ناراحتیم را بروز ندهم.گفتم :من از دست کسی دلخور نیستم ببخشید اگه کمی صدام بالا رفت .متاسفانه ما عادت کردیم از روی ظاهرا ادما قضاوت کنیم .
- بهرحال ظاهرآدمها یه بخشی ازشخصیت آدمها را نشون میده ،شما موافق نیستین ؟!
باز علیرضا بود که اظهار فضل می کرد .نمی دانستم چطوری حالیش کنم که دست از موعظه من برداره. با عصبانیت بطرفش برگشتم.
در یک آن ،کار احمقانه به ذهنم خطورکرد.با خونسردی روسری را از سرم بازکردم وبا یک دستم گیره را از موهایم جدا کردم وموهایم پریشان به روی شانه هایم افتاد .
- من اینطوری بزرگ شدم نمی تونم جور دیگه ی باشم .با دست اشاره ی به خودم کردم وادامه دادم :ظاهر و باطنم همینجوریه اگه نمی تونین تحمل کنید از خونتون می رم بیرون !
هر سه درسکوت مرگبار با دهانی باز ازفرط تعجب، خیره نگاهم میکردند .
با گفتن ببخشید .به اتاقم پناه بردم ،خودم را روی تخت پرت کردم و بخشی از متکا را توی دهانم کردم .از کشف حجاب ناگهانیم بشدت خجل وپشیمان بودم .بجای این کار احمقانه باید جوابشان را می دادم .
المیرا هم دختر مومنی بود اما او کجا این دختره گستاخ وبی ادب کجا!
دیگر بیرون نیامدم؟ روی رفتن به داخل آن جمع را نداشتم .نمی دانم چرا تا این حد ناراحت بودم منکه قبلا خیلی راحت مقابل فامیل بی روسری و با لباسهای آستین کوتاه حاضر می شدم .اما اینبار ازخجالت تا حد مرگ پیش رفتم !
صبح زود از خانه زدم بیرون تا به دانشگاه بروم .،با دیدن ماشین، فهمیدم علیرضا از کشیک برگشته است .
باز آن حس سرکش شباهت ماشین قبلیم با ماشینش بر من غلبه کرد با کینه وحرص لگد محکمی به تایرماشینش زدم،امابا بلند شدن سر وصدای دزدگیرش از ترس اینکه اهالی خانه بیدارشوند ،هول شدم وبا سرعت بسمت در رفتم هنوز در را باز نکرده بودم که ، محکم به سینه علیرضا که نان بدست در آستانه ورود به خانه بود برخورد کردم.حاضرم قسم بخورم که ازمن بیشتر سرخ شد ،شده بود عین لبو ! مطمئنم اولین بار بود یه جنس مخالف نامحرم تو
بغلش جا خوش کرده بود .از قیافش خندم گرفته بود اما خودم راکنترل کردم که به آقا برنخورد. فقط با گفتن یه عذرخواهی کوچک بسنده کردم .

مامان نخودچی
1391،05،06, ساعت : 05:11 بعد از ظهر
المیرا محلم نمی داد. منتظر من بود اما بی حوصله تر از آن بودم که منت کشی کنم .
درآخر مطاقت نیاورد وکنار صندلیم نشست وبا دلخوری گفت:مثل اینکه تو باید منت کشی کنی ها؟
لبخند کم جونی زدم وگفتم : منت کشی برای چی؟
- روتو برم !
- حق با توئه ،شرمنده
المیرا مشکوک نگاهم کرد وگفت:اتفاقی افتاده ؟پکری!
- میخوام از خونه دایی برم .
المیرا متعجب گفت:چرا ؟چی شده ؟
- راحت نیستم ،افکارو اخلاقم به اونا نمی خوره.
- وا...... تو که دیروز مخ منو خوردی از بس ازشون تعریف کردی؟
- حالا قضیه فرق کرده .
- سهیلا بازی جدید که نیست؟
- نه به خدا راست میگم
- یه روزه عوض شدن ؟کاری کردن یا چیزی گفتن که بهت برخورده؟
تمام حرفهای دیروز علیرضا واستراق سمع در حمام و رفتارهای هانیه را برایش تعریف کردم .البته کشف حجاب خودم را سانسور کردم .چون اصلا حوصله سرزنشهایش را نداشتم .
- خدا یه عقل درست بهت بده سهیلا! حرفهای علیرضا خان همچین پر بیراهم نبوده اخه من وتو از وقتی نشستیم توی ماشینش، مدام مثل دخترای سبک مغز می خندیدیم .درضمن جنابعالی بدبختو توی ذهنت واقعا مسخره کردی ،خوب بابا به طرفم برخورده دیگه،بی انصافی نکن هرکی بود عصبانی میشد و همین برخورد رو می کرد. درمورد هانیه چیزی نمی تونم بگم چون اصلا رفتارش درست نبوده درضمن گوش وایستادنت توی حموم خیلی زشت بود.دیگه تکرارش نکن !
- اینا بکنار ،چرا جوابم رو اونجوری داد.
بعد هم ادای علیرضا را درآوردم "ظاهر آدما بخشی از شخصیت اونهاست.
- به عقیده من درست گفته
- یعنی اگه یه زن مانتوی وبی حجاب روزه بگیره ما باید تعجب کنیم ؟ چون ظاهرش نشون نمی ده آدم مومنی باشه ؟
- تعجب که نه ،ولی من از اون زن توقع دارم همین جور که توی روزه از خدا پیروی میکنه توی حجاب هم از خدا پیروی کنه .بلاخره مسلمون باید ظاهرا اسلامی هم داشته باشه !
- ولی هرکس اعتقادات خاص خودش را داره !
- اعتقادات خاص اصلا مفهوم نداره ما فقط باید از خدا پیروی کنیم وهرچی اون گفته انجام بدیم نه اونچه را خودم فکر میکنیم درسته انجام بدیم .
المیرا کلی فک زد نصیحتم کرد . از من خواست کمی منطقی باشم وبا هر حرفی اینقدر اعصابم را بهم نریزم. وموقع رفتن به خانه هم دسته گلی تهیه کرده و از دل زن دایی در بیاورم!
بعداز اتمام نصیحتاش رو بمن گفت: بلاخره نگفتی این کدورت داییت و مامانت سر چی بود که این همه سال طول کشید؟ مگه فامیلای پدرت خیلی با فامیلای مامانت فرق دارن؟اصلا کل این جشن تولد پرماجرا رو برام بگو!
-حوصله داری ؟
پدرم از خونواده پولداری بود ،همشون یه جورایی تاجرند .تو کار واردات وصادراتند از نمایشگاه ماشینهای خارجی گرفته تا واردات برنج و شکر و صادرات فرش و........ دوتا عمه ویک عمو دارم .عمه فرنگیس بزرگترین بچه مامان منیر ه ،شوهرش ملاک بود ،به قول پدرم زمین خوار! ،توی زمینهای که مفت بدست می آورد که البته بعضی هاشون اوقافی بود برج می ساخت .عمه ام دو تا بچه داره، پسرش فرزین ودخترش فتانه،هردوتاشون مثل عمه ام قیافه ای، ونفرت انگیز ،انگارازدماغ فیل افتادن !بعدازمرگ شوهر عمه ام ، فرزین بدتر از باباش برای پول جمع کردن حریص و طماع شده بود . دیپلم ردی بود ولی کلی کلاس می ذاشت .مامانم کلی تلاش کرد تا من به چشم فرزین بیام ،بلکه بشم عروس خانواده هاتفی ها!
آخه همون موقع عمه برای شازده پسرش دنبال زن می گشت .خوشبختانه این ازدواج صورت نگرفت.
- اون موقع فرزین چند سالش بود ؟
- من 15 بودم .فرزین 29!
- مامانت چه جوری راضی میشد دخترش را در اون سن در عین زیبایی وسرشار ازشور زندگی به عقد یه مرد29ساله در بیاره؟!
- خب به خاطر پول سرشاری که خدا می دونه از کجا می اومد.آقای هاتفی تبدیل به یه مولتی میلیونر شده بود.آپارتمان تو لندن ،ویلا تو استانبول ....... آخرین مدل ماشینی که برای فرزین از پاریس وارد گمرک ایران کردند300میلیون تومان قیمت داشت .دهن همه بازمونده بودخوب مامان من هم همین چیزا چشمشو گرفته بود دیگه!
-خوب بعد؟
اون شب خیلی زیبا شده بودم لباس آبی آسمونی وموهای قهوه ای که به کمرم رسیده بود ،لنزهای خاکستری که خوشگلترم کرده بود .هرازگاهی فرزین نگاهم می کرد اما فتانه و عمه مثل دوتا بادی گارد دورش رو گرفته بودند که یه وقت نزدیک من نشه! آخرم تیر مامانم به سنگ خورد و من عروسشون نشدم .
-ناراحت شدی؟
- اصلا .درسته پولدار بودن اما ما هم کم نبودیم شاید تو خارج خونه وویلا نداشتیم اما توهمین ایران خودمون پدرم واسه خودش سرمایه داری بود.تازه از خونواده اش متنفر بودم وهستم .
- فرزین چی شد؟
- چند وقت پیش ازدواج کرد.
-إ ......اونا که می خواستن10 سال پیش براش زن بگیرن ؟
-آره .اما منظورم سومین ازدواجشه !سرخاک مامان منیر از پاریس اومده بود دوتا پسرش هم متل طفلان مسلم کنارش بودن یکیش 6ساله مو مشکی از زن ایرونیش ،اون یکی هم 5ساله مو بور از زن فرانسویش، زن جدیدشم قهر کرده بود نیامده بود!
المیرا خندید وگفت: چه جوری دوتا بچه از دوتا زن با یک سال تفاوت سنی؟
-پسر عمه منو دست کم نگیر ! زمانی که این ایرونی هنوز زنش بوده ،اون فرانسویه حامله بود!
خنده های المیرا تبدیل به قهقهه شد واشک از چشماش روان شد با زور بین خندهاش گفت: میگم سهیلا خوب شد زنش نشدی وگرنه الان با یه بچه به بغل باید دو تا هوویه دیگه را هم تحمل می کردی!اون وقت می دونی هر سه روز یکبارنوبت تو میشد کنار شوهرت می خوابیدی!هنوزم وضع مالیش خوبه ؟
-نه مثل اون وقتا!دست وپای زمین خارا را خوب جمع کردن .تازه نصف مالشو بابت طلاق اون دوتا زنش داد.خداراشکر که من زنش نشدم .هرچند مامانم کلی بهم غر زد ومنو بی عرضه خوند!
عمه دومم اسمش فروغه ! دومین بچه مامان منیر، اونم دوتا بچه داره تورج و تهمینه برعکس عمه فرنگیسم اصلا اهل قیافه و پز دادن نیست .خانواده شوهرش برعکس خانواده پدریم که سوادشون به دیپلم میرسه ،ازخونوادهای استخواندار وبا تحصیلات عالی هستند شوهرش متخصص قلب و خود عمه هم دبیر فیزیکه ،تنها فرزند مامان منیر خدابیامرز ،که سنتها را شکست وتونست پا فراتر از دیپلم بزاره و از سد کنکور گذشت .اولین خواستگارم تورج بود من 16 سالم بود وتورج 20 سالش،مودب و متین بود مثل پدر و مادرش ،اما مامانم سنمو بهانه کرد وجواب رد بهشون داد.از تورج خوشم می اومد پسر آقایی بود . البته یکم حساس وبی دست وپا بود .اما پسربی آزاری بود که براحتی می تونستم یه عمر خوشبخت کنارش زندگی کنم.اما عاشقش نبودم .اگه جواب خواستگاری رو به عهده خودم می ذاشتن حتما جواب مثبت می دادم.اخه خیلی نازمو می خرید ومنم از اینکه اینقدر بهم بها می داد خوشم می اومد.حتی بعد ار فوت مامانم بازم خود عمه ازم خواستگاری کرد، میدونست توی جواب منفی من، مامانم هم دخالت داشته اما اینبار بابام آب پاکی را ریخت رو دستش! طفلک تا قبل نامزدی من ازدواج نکرد ولی وقتی فهمید نامزدیم با بهزاد علنی شد و جشن گرفتیم .اون هم با یکی از اقوام پدرش ازدواج کرد .عمه فروغ تو جشن نامزدیم خیلی ناراحت وگرفته بود.
عمو فرخم ، از پدرم کوچیکتر بود وآخرین فرزند خاندان حامی ها بود .مردی خسیس وناخن خشک ،مامان بزرگم عاشق عمو فرخ و رهام پسرش بود . بااینکه نادرما ،هم نوه پسریش بود اما علاقه ش به رهام یه چیزه دیگه بود، بی اخلاقترین اقوام بابام همین خانواده عمومند، زرین که فقط دنبال قرو فرخودشه !
پرمیس و رهام هم دنبال خوشگذرانی های خودشون ،باورت نمیشه اون چند ماهی که کنارمامان بزرگم زندگی می کردم .رهام به بهانه های مختلف می اومد اونجا ،بیچاره فکرمی کرد رهام بدیدن اون میاد برای همین کلی ذوق می کرد. خبر نداشت عزیزدردونه ش برای چشم چرونی میاد،نادر اونقدر از بی اخلاقی های رهام برام گفته بود که وقتی با لبخند نگاهم می کرد.چهار ستون بدنم می لرزید.
-اصلا ما از اصل مطلب دور شدیم ،تو تولدت چه اتفاقی افتاد؟
- اون شب مهمون زیادی دعوت کرده بودیم . آخه علاوه بر تولدم، پدرم یه سود کلان کرده بود وخیلی خوشحال بود می خواست یه سور درست حسابی بده با یه تیردوتا نشون زد .بنابراین اقوام نزدیک پدرو مادرم بعلاوه دوستان وشریکانهای پدر ودوستان مادرم هم بودند ،حدود 200نفر مهمون داشتیم!ازبستگان مامان فقط دایی اسدم وخانوادش ودخترخاله مامانم با دخترش گلنار،اومده بودند ،طبق معمول مهمونیمختلط بود وبساط آهنگ و رقص هم برپا بود و دخترو پسرا سعی می کردند تا جاییکه میشه بهشون خوش بگذره، از اونجاییکه دوربریایی پدرم اکثرا اهل خوردن مشروب بودند ونبودنش نشونه بی احترامی میزبان به مهموناش بود .پدرم بی توجه به حضور اقوام مامان ،آشکارا مشروب سرو میکرد ،اصلا عکس العمل دایی و خانواده اش یادم نیست.
منم تو حال خودم بودم از بس با پسرای مختلف آشنا می شدم هرازگاهی اسماشونو با هم قاطعی می کردم .باچندتاشونم رقصیدم .یکشون بهزاد بود!
سرتو درد نیارم، اون شب آقا نادر و رهام طبق معمول عنان از کف می دن وتا سر می خورن ، از بد حادثه، گلنار دختر دختر خاله مامانم برای رفتن به توالت میره به باغ. نادرم با اون حال خرابش دختره را می بینه وتو حالت مستی بغلش میکنه ومشغول بوسیدنش میشه .بیچاره دختره از ترس جیغ وداد میکنه .از صدای جیغ خیلی از مهمونها بطرف صدا می رن تا ببینن چه اتفاقی افتاده،هنوزم بگو مگوهای دایی ومامان توی گوشم زنگ میزنه! شب خیلی بدی بود.
- بفرما الهام خانم تحویل بگیر بچه هاتو، این پسرت که مست وپاتیل وسط باغ به دختر مردم دست درازی می کنه ،اونم از دخترت باون لباسش که وسط اون همه جوون جاخوش کرده ،این اون زندگی مدرنته؟
-احترام نگه دار داداش،دلم می خواد بچهامو این مدلی بزرگ کنم به کسی چه مربوط؟
- آخه خواهر من مسلمونیت کجا رفته ،والا به خدا آقاجون داره از دست این کارات تو گور می لرزه!
- مدل زندگی من همینه !هرکی ناراحت بفرما راه باز، جاده دراز!من می خوام بچه ام آزاد باشن.
- اسم این آزادی نیست ،بی بند وباریه ،بی ناموسیه ،بی غیرتیه!
- هرچی که هست ،از شما با ذهن بسته وسنتی انتظار بیشتری ندارم
- باشه الهام خانم دیگه روی من بعنوان داداش حساب باز نکن؟
- با این آبروریزی که امشب راه انداختی بازم می خوای خواهرت باشم،شب تولد بچمو خراب کردی.
-من آبروریزی کردم یا این پسره مست و ملنگت؟!
- تقصیر پسر من چیه ؟می خواد یه شب خوش باشه، تقصیر اون دختره سربه هوایه که تنها اومده ته باغ ؟اصلا اومده که چه غلطی بکنه ؟
-نخیر بدهکارم شدم !.من می رم اما تا وقتی که مدل زندگیت اینجوریه اسم منو نیار!
-بهتر! من از داشتن چنین بستگان املی راحت میشم!
اون شب مامان از سر درد تا صبح نخوابید ومدام به دایی بد وبیراه می گفت. ازاینکه حسابی آبرومون پبش فامیل ودوستاش رفته بود همه دمغ وعصبانی بودیم .هرچند من نادررومقصر می دونستم اما مامان حرفای داداشش روعامل بی آبرویمون می دونست!مامان می گفت: جلوی دوستاش وفامیلای شوهرش با وجود سر وشکل مذهبی وبا حجاب بستگانش سرافکنده شده!
-دختره چی شد؟
-بندهای خدا وبی سروصدا رفتند .
-پس قصه این جدایی این بود ! من میرم دوتا دلستر بگیرم دهنمون خشک شد از بس حرف زدیم .
المیرا رفت ومن بار دیگر در کوچه های خاطرات گذشته ام پیاده روی کردم .
زندگی بر وفق مرادم بود. 4ثروت و رفاه کامل !من مفهوم نیاز را نمی دانستم .هرچه اراده میکردم بی بروبرگرد فراهم میشد. اما از آنجا خداوند تقدیرم را طور دیگری رقم زد تمام آن خوشیهای کمتر از 4سال از بین رفت .ومن نتها ثروتم بلکه خانه وسرپناهم را نیز از دست دادم .دوهفته قبل ا زنتایج کنکورمادرم جلوی آرایشگاه تصادف کرد وفوت کرد !مادرم چنان زندگی می کرد وبه خودش می رسید که فکر می کرد عمر نوح دارد وبه این زودی ها قصد مردن ندارد.اما اجل مهلتش ندادودر سن 46 سالگی دختر 18 ساله وپسر 26ساله اش را تنها گذاشت ورفت.
درمراسم تدفینش هیچ یک از بستگانش جز دایی اسد وزن دایی نیامده بودند .ورودم در دانشگاه با مرگ مادرم آغاز شد.سال دوم دانشگاه که با بهزاد پسر دوست پدرم والبته دوست مشترک رهام ونادر نامزد شدم ،خوشتیپ و خوشگل وخوش مشرب بود ،یه جنتلمن واقعی ،هرکسی می دیدش به من تبریک می گفت خیلی زود جای خودش در دل همه باز کرده بود .روابط اجتماعیش عالی بود. شب نامزدی یکی از خاطر انگیزترین شبهای عمرم بود.لباسم پوست پیازی ودنباله اش روی زمین کشیده میشد ،آرایشم ملیح وصورتی کم حال بود . دستم را دور بازوی بهزاد حلقه کرده بودم .نادر از خوشحالی رو پاش بند نبود . چون بهزاد بهترین دوستش بود. رهام با لحن خاصی گفت: خب دختر عموی خوشگلم رو تور زدی ها!
بهزاد عاشقانه نگاهم کردوگفت:این سیندرلا از اولش هم مال خودم بود!
تورج دمغ بود ،فتانه حرص می خورد ،عمه فروغ وتهمینه بزور می خندیدند،مامان منیر هی چرت می زد ،عمه فرنگیس قیافه گرفته بود،زرین زن عمو وپرمیس دخترش هم ،هی دور و برخانم بهمنی همسایه کناریمان می پلکیدند. البته به خاطر اردشیر پسرش که تو امریکا دندانپزشک بود!
قراربود یکسال نامزد باشیم ،صیغه محرمیت بینمان جاری شده بودهرچند بهزاد و نادرموافق صیغه محرمیت نبودند و یک رسم بی خود می دونستند اما من چون نامحرم بودیم احساس بدی داشتم و راحت نبودم ،خلاصه قرار شد بعد از این یکسال جشن عروسی بگیریم وزندگی مشترکمان را آغاز کنیم اما هنوز 6 ماه از نامزیمون نگذشته بود که یه اتفاق هولناک تمام زندگم را زیر و رو کرد.
پدرم ورشکست شد . پدر بخش اعظم سرمایه اش صرف وارد کردن برنج خارجی کرد . تمام نقدینگیش وهرچه ملک و اموال داشت فروخت تا بیشترین سهم واردات برنج را به خودش اختصاص بدهد،هر چقدر نادرنصیحتش کرد وگفت:ریسک نکند وتمام ثروش را وارد این معامله نکند راضی نشد و می گفت:چندین برابرش را بدست میارم ،از آدمی با تجربه پدرم بعید بود همچین ریسکی انجام دهد . اما کرد وبا سختی ولجاجت به حرف هیچکس گوش نداد.فقط خونه وویلای شمال را نگه داشت والبته به پیشنهاد نادر به نام نادر زد تا اگر اتفاقی افتاد، طلبکارا نتونندادعایی بکنند و پدرم کاملا دست خالی نشود وپشتوانه ی داشته باشد ! اما ازآن جاییکه یکی ان بالاست وتمام کارها مطابق میلش انجام میشود وهرچقدرهم انسانها دقیق وحساب شده عمل کنند،تا نخواهد کاری درست نمیشود، سازمان بهداشت ایران برنجهای خارجی را سمی وغیربهداشتی اعلام کرد و ورودش ممنوع شد.همه برنجها روی دست پدرم ماند وتمام پولش رفت برای طلب کارها ، تمام امید پدرم به خانه 1200متری کامرانیه وویلای تو شمالش بود که نادر خان با فروش آنها و خروجش از ایران به یاس تبدیل شد .ظاهرا نادر خیلی وقت بود این نقشه را کشیده بود و روش کارکرده بود. چون خونه و ویلا را یکماه قبل ازاعلام ورشکستگی رسمی پدر، فروخته بود ودنبال برنامه هایش برای خروج از ایران بود . نادرچنان زیرکانه عمل کرده بود که اصلا من و پدر به ذهنمان هم خطور نمی کرد همچین کاری کرده است.
هنوزم خاطره وحشتناک را در گوشه ی از ذهنم نگه داشته ام .آن روز باران می آمد نادر گفته بود با دوستاش به شمال می رود وچند روزی غیبش زده بود.پدرم روی میز کارش مشغول حساب وکتاب بودواین جور که می گفت بافروش خانه می تواند بقیه بدهکاری هایش را صاف کندوبا فروش ویلا وگرفتن قرض از عمو فرخ وفرزین، تا حدی دوباره سروسامان گیرد.میان صحبتهایمان زنگ آیفون به صدا در آمد.
-سهیلا ببین کیه
-بله؟...... بفرمایین داخل....... الان بهشون میگم.
رو به پدرم که منتظر بمن نگاه می کرد گفتم :از بنگاه معاملات ملکی شریف اومدن.
پدر ابروهاشو بالا داد وبا تعجب گفت:منکه که هنوز برا ی فروش خونه به اونها چیزی نگفتم!
-حتما نادر بهشون گفته
-شاید! من می رم بیرون ببینم چی میگن!
آمدن پدرم تقریبا 1ساعت طول کشید خیلی نگران بودم دروجودم غوغایی غریب، خبرازاتفاقی بد می داد.بلاخره انتظار تمام شد وپدرم با رنگی پریده وحالی نزار که بیشتر شبیه مردها بود وارد خانه شد.
نگاهی درمانده به من که وحشتزده نگاهش می کردم کرد و زارید: سهیلا بدبخت شدیم .دستشو رو قلبش گذاشت و افتاد.از ترس جیغی کشیدم و با سرعت بطرفش رفتم با گریه صدایش می کردم .تمرکزم را ازدست داده بودم وتوانایی انجام هیچ کاری نداشتم .اول به بهزاد زنگ زدم اما گوشیش مثل یکهفته پیش خاموش بود .یک هفته ازش خبر نداشتم .اما فعلا جاش نبود به کارای بهزاد وبی محلیهاش فکر کنم .از بهزاد که نامید شدم به عمو زنگ زدم و پدر را بیمارستان بردیم.
توی بیمارستان دکتر نیازی شوهرعمه ام خیلی سرزنشم کرد که چرا آنقدر پدرم دیر به بیمارستان آوردم .معمولا تو این مواقع کاملا هول می کردم وقدرت تصمیم گیریم را از دست می دادم ومثل همیشه منتظر کمک دیگران می ماندم.
یکماهی که پدربستری بود همه ازسقوط کامل مالی بابا و فرار نادرمطلع شدن وکم کم دورمون خالی شد.شانس آوردیم آقای نیازی حتی یک ریال هم بابت خرج ومخارج بیمارستان نگرفت .حال عمومی پدر رو به بهبود بود که با فهمیدن بهم خوردن نامزدی من و بهزاد و پناهندگی سیاسی نادر به آمریکا برای گرفتن اقامت دایم، دومین شوک بهش وارد شد وبا سکته دوم تموم کرد!
هنوزم نمی دانم خبر بهم خوردن نامزدی را چه کسی بهش داد. شایدم خودش فهمید . بلاخره بچه که نبود چندبارمی توانستم درباره نیامدن بهزاد بهش دروغ بگم؟ !توی این یکماه حتی یکبارهم نه بهزاد ونه خونوادش به دیدنش نیامده بودند ،ناسلامتی قرار بود دامادش شود !بدبختی این جا بود که خودم هم خبری از بهزاد وعلت نیامدنش نداشتم .بهزادی که اگه یه روز منو نمی دید روزش شب نمی شد ،به زمین وزمان می زد تا منو ببینه ،حالا چی شده بود که تقریبا 40روز منو ندیده بود وحتی زنگ هم نزده بود؟ هرچند جواب سوالم را خیلی زود گرفتم !یک نامه بعلاوه حلقه ای که روزی با تمام عشقم خریده بودم را یک پستچی به در خونه مامان منیر آورده بود.
«سلام سهیلا جان،
ببین عزیزم می خوام خیلی منطقی رفتارکنی ،شرایط تو عوض شده ،ما دیگه بدرد هم نمی خوریم امیدوارم خوشبخت بشی!
بهزاد.»

مطمئنم تا حالا نامه ای به این تلخی کسی نخونده بود ! دهانم خشک شده بود مغزم از کار افتاده بود 10بار بلکه بیشتر آنرا خواندم ،نه این امکان نداشت ،اینا حرفای بهزاد من ،عشق من نیست .خودم را با این حرفا دلداری می دادم هنوز باور نمی کردم .بهزاد می آد ،فقط می خواد سربسرم بزاره مثل همیشه،اون عاشق منه ،خودش همیشه بمن می گفت:سیندرلایی من! اما نیامد ،دو روز بخاطر حال بد جسمی بستری شدم ،همه می گفتن از ضعفه ،آخه یکماه تو بیمارستان بالای سر پدرم بودم ،اما خودم میدونستم ازچیه ،این روح من بود که خنجر خورده بود وزخمی بود ،بیچاره المیرا مدام بالا ی سرم بود واز من پرستاری می کرد ،اگه المیرا وحرفاش نبود. من دیگه هیچ امیدی به زندگی پیدا نمی کردم ،المیرا از خدا برام گفت ،از آزمایش الهیش ،از الطاف بی نهایتش ،ازاینکه که هنوز تنها نیستم وحامی قدرتمندی بنام خدا دارم .المیرا اشک ریختن برای رفتن بهزاد را احمقانه می دانست ومعتقد بود همچین آدم پول پرستی همان بهتر که اصلا وارد زندگیت نشد ورفت، مردی که به این صورت جا بزنه واز تمام علاقش بخاطر پول بگذره اصلا لیاقت دوست داشتن رو نداره ، این آدم اگه الان نمی رفت چند صباح دیگه بخاطر یه موضوع دیگه پا پس میکشد و می رفت ،اون وقت یه زندگی مشترک وحتی وجود یه بچه شرایط را بدتر می کرد ومهر یه زن مطلقه به پیشونیت می خورد ومادری میشدی که خودت مجبور بودی به تنهایی مسولیت بچه را بدوش بکشی وعلاوه بر خودت یکی دیگه را هم بدبخت می کردی ،اونم تو این جامعه که زن اگه مطلقه بشه واویلاست .حرفاش تاثیر زیادی روم گذاشت واز ناراحتی هام تا حدی کاست.
با وجو درد خودم، باز به پدرم هیچی نگفتم اما بلاخره خودش فهمید وطاقت نیاورد .ومن در 21سالگی تموم خونوادم را ازدست دادم ویتیم شدم !
یکسال و7ماه پیش مادربزرگم زندگی کردم .خونه اش یک پیلوت کوچک در یک مجتمع 20 واحدی توی خیابون فرمانیه نزدیک به خونه عمو فرخ بود.
مامان منیر هم چشم از این دنیا بست ومن تنهای تنها شدم .تا چهلمش تنها توی خونه مامان ملک زندگی میکردم اما بعد ورثه بی طاقتش بدون توجه به وضعیت من برای بدست آوردن سهم الارث شون خونه را فروختند ! با اینکه هیچ نیازی به پول یه پیلوت کوچیک نداشتند اما امان ازاین حرص پول ! بمن که چیزی نرسید چون پدرم قبل ازمادرش فوت کرده بود ،فقط عمه فروغ با پول سهمش یه حساب برای من باز کرد ، هرچند سهم عمه تنها 40 میلیون بود ولی همون هم برای من غنیمت بود! طبق وصیت مادربزرگ بی انصافم نصف خونه را به رهام می رسید وباقی اون را بین عمه وعمو تقسیم میشد !
روز رفتن ازخونه مامان ملک یادمه رهام با حرفاش خیلی تحقیرم کرد.
-آخی سهیلا دیگه خونه نداری؟!
-تو لازم نیست برای من دل بسوزونی!
-اینقدر لجبازی نکن .با من راه بیا بد نمی بینی!
-خفه شو رهام !
-بیا شرعیش کنیم .
- من جنازمم روی دوشت نمی زارم .چه برسه زنت بشم .
- پیاده شو باهم بریم .منظورم موقت بود .
-خیلی بی شعوری
-چیه خیال کردی من می خوام توی گدا گشنه را بگیرم ؟! خواب دیدی خیر باشه تو دیگه هیچی نیستی!
دور گردی های به خونه فامیل شروع شد اما خونه هیچ کدام کمتراز یک هفته دوام نیاوردم !خونه عمو فرخ با وجود رهام حتی یک روز هم نرفتم! خونه فرنگیس هم ده روز طاقت آوردم ازبس عمه سرزنش می کرد وگوشه کنایه می زد. فتانه هم که دستکمی ازمادرش نداشت آنقدر قیافه ی بود که با من همکلام هم نمی شد !
یه بیست روزی خونه عمه فروغ ماندم اما با وجود تورج وعسل والبته دوران بارداری بد تهمینه که دائما خانه مادرش بود وشوهرش هم مدام در رفت وآمد بود اصلا برام راحت نبود این شد. که به دعوت زندایی نرگس به خونه دایی اسد رفتم ،انصافا توی این یکماه بسیارراحت و بدون مشکلی در کنارشان زندگی کردم خیلی راحتراز خونه عمو وعمه هام ،همیشه سعی می کردند.احساس غریبی نکنم ومحبتشان را بی هیچ دریغی بمن عرضه میکردند .هیچگاه دراین یکماه احساس بی پناهی و بی کسی نکرده بودم بجز دیروز که باردیگر خودم را بی کس و بی پناه دیدم .
- بیا بگیر! اگه بدونی تریا چقدر شلوغ بود نیم ساعت تو صف برای گرفتن چایی بودم!
- خب معلومه آی کییو ،هوایی به این سردی مردم چایی می خوان نه بستنی!
- به خدا من اصلا توقع احترام ازت ندارم !اینقدر منو شرمنده اخلاقیاتت نکن!
بهش لبخندی زدم همیشه شاد و سرحال بود در تمام مشکلاتم المیرا خواهرانه در کنارم بود
- پاشو بریم دیگه امروز کلاسی نداریم.
- نه ،هنوز زوده ساعت 11نشده !
- آخه من صبحانه نخوردم دلم داره ضعف میره.
- ولش کن با ناهار یکی کن.دوست نداری بری خونه داییت؟
- راستش نه ،نمی تونم با علیرضا روبروبشم .
- بخدا سخت میگری سهیلا!
- آخه ...ازش توقع نداشتم ،تو این چند هفته خیلی با ادب واحترام با من برخورد کرده بود.
- پاشو عزیزم! خدا خیلی دوست داشته که توی همچین خونواده قرارت داده.
- بله به حد کافی علاقشو توی این 3،4سال نشونم داده !
- سهیلا!هزار بار بدتر ازاین هم ممکن بود برات اتفاق بیافته ،آدم باید قوی باشه .کربن تحت فشار زیاد تبدیل به الماس میشه .
المیرا بلاخره منو راضی کرد که برم خونه دایی.سرراه هم مجبورم کرد برای زن دایی گل بگیرم.

Farnaz
1391،05،06, ساعت : 05:17 بعد از ظهر
تاپیکا ادغام شدن
برای هر پست تاپیک جدید نزنید
پاسخ به موضوع رو بزنید و متن رمان رو بزارین

مامان نخودچی
1391،05،06, ساعت : 10:12 بعد از ظهر
با ورودم به حیاط علیرضا را درحال شستن ماشینش دیدم . اصلا توجهی به ورودم نکرد از بی محلیش حرصم گرفت ومنم انگار نه انگار کسی را توی حیاط دیدم از کنارش گذشتم و بسمت پله ها رفتم .
- سلام عرض شد!
خندم گرفت ،سلامش بوی آشتی نه بهتر بگم بوی منت کشی می داد!
به سردی گفتم:سلام
- ظاهرا شما از من دلگیرید؟
پسره پر رو اون همه حرف بارم کرد حالا میگه ظاهرا شما ازم دلگیرید!
- من از طرف مامانم مامور شدم ازتون عذرخواهی کنم .
ازطرف مامانم یعنی خودش راغب نبوده!
- میشه کوتاه بیاین!
برگشتم ونگاهش کردم . یک لحظه متوجه نگاه زیرچشمیش به دسته گل توی دستانم شدم .اما بسرعت خودش را مشغول کارش نشون داد.خیلی حرف برای گفتن داشتم اما نتوستم چیزی بگم ودر عوض راهم را کشیدم و رفتم.
- این یعنی چی؟
- از روی پله ها بلند گفتم :یعنی صلح!
-زن دایی کجایین؟
- سلام ،تو آشپزخونه ،فکر کردم ناهار نمییای!
رفتم پیشش دست گل رز را از پشتم بیرون آوردم ومقابلش گرفتم با خجالت گفتم:بفرمایین مال شماست بابت رفتار دیشب منو ببخشین!
زندایی ذوق زده گفت:مرسی عزیزم خودت گلی.بعدهم جلوتر اومد ومنو بوسید.
الحق که المیرا خیلی فهمیده وزرنگ بود به عقل منکه نمی رسید همچین کاری بکنم !
با صدای یا الله علیرضا هردو متوجه اومدنش به خانه شدیم .
- مامان کجایی؟
- بیا آشپزخونه
همینکه علیرضا پاشو به آشپزخونه گذاشت .
زندایی خطاب به علیرضا با شیرینی خاصی گفت:ببین دخترم چه گلایی برام خریده، بعدهم با دلخوری ساختگی اضافه کرد :خداکنه بعضی هام یاد بگیرن !
علیرضا ظاهر دلخوری بخودش گرفت وگفت : از دست شما ،خدا وکیلی من تا حالا برات گل نگرفتم ؟!
زندایی گونه پسرش را بوسید وگفت : قربونت برم شوخی کردم .
از رابطه عاطفی بین مادر وپسر خیلی خوشم آمد .مثل دوتا دوست باهم رفتار می کردند .هیچگاه یادم نمیاد که مادرم دست در گردن پسرش انداخته
باشه وبوسش کنه !

فصل3
اسفند هم کم کم روزهای آخرش را می گذراند .وچیزی به عید نمانده بود. 3ماه از ورودم به خونه دایی اسد می گذشت .بارقه امید در تمامی رگهام جریان داشت وزندگی با دیگر بمن لبخند می زد .عاشق نرگس خانم شده بودم .زنی مومن معتقد ،شاد و سرزنده ،فعال وپر جنب و جوش، که زمین و زمان را بهم می دوخت.چقدر سربسر دایی وعلیرضا می گذاشت ومن را میخنداند. زندگیش خیلی با مادرم فرق داشت ،استرس لباس وتیپ وقیافه و...نداشت با آرامش خاصی به مهمانی می رفت ومن را در انتخاب لباس کاملا آزاد می گذاشت برعکس مادرم که موقع مهمونیها خونم را در شیشه می کرد ازبس دستور می داد و ایراد می گرفت.خلاصه رابطم با زندایی عالی بود.
با علیرضا تقریبا حرف خاصی نمی زدم .اواخر سال تقریبأ نمی دیدمش یا بیمارستان بود یا سرش توی کتابهایش،هنوز 2سال از تخصصش باقی مانده بود .اینطور که زندایی می گفت :بین مدرک عمومیش وتخصصش که اورولوژی بود فاصله زیادی افتاده بود. 2روز مونده به عید با زندایی و آقایون مشغول خانه تکانی که مراحل آخرش را می گذراند بودیم .من مشغول خشک کردن ظروف بوفه بودم ،پسردایی ودایی هم با کلی غر مشغول نصب کردن پرده ها بودند ، زندایی هم مشغول دوخت ودوز بود که تلفن زنگ زد.
-من بر می دارم
این صدای علیرضا بود که بلند شد والبته متعاقبا صدای غرغردایی که علیرضا را متهم به فرار از کار می کرد.
-بله؟....... شما....... چندلحظه گوشی!
-سهیلا خانم یه آقایی با شما کاردارن !
یه آقا؟ یعنی کی بود؟ اگه آشنا بود چرا به گوشیم زنگ نزده؟
بی اختیار نگاهی به اطراف کردم .دایی مشغول کلنجار زدن با نخ پرده بود وحواسش نبود. نرگس خانم در اتاق رفته بود.بطرف تلفن رفتم . دلم مثل سی رو سرکه می جوشید .بدتر از همه وجود علیرضا باعث افزایش استرسم شده بود تازه صلح برقرار بود دلم نمی خواست فکر بدی درموردم کند ،همان یک بار که رودر رویم آن حرفها را زده برایم کافی بود . هنوز گوشی دستش بود در دادنش کمی تعلل کرد گویی تردید داشت که آن را بمن بدهد یا نه!بلاخره رضایت داد و رفت .
-بله ؟
-سلام عزیزم،خوبی؟
-شما؟
-نشناختی عروسک؟
-اشتباه گرفتین. تا خواستم گوشیو قطع کنم صداش بلند شد.
-منم رهام .چقدر خنگی سهیلا!
- إ..... تویی؟ چرا صداتو اینجوری کردی؟ چرا خودتو معرفی نکردی؟
-این جوری حالش بیشتره !راستش می خواستم ببینم چندتا دوست پسر برا خودت دست وپا کردی؟
خیلی آهسته وبا عصبانیت گفتم: بس کن دیگه !تو منو نمی شناسی؟ منو با خواهرت اشتباه گرفتی!
خندید وگفت: معلومه تو کجا ،پرمیس ما کجا ؟ آبجی من زرنگه همین الان ده تا پسر زیر سرداره ،مثل تو نیست که بعد از دوسال از فرار نامزدش هنوز نتونسته کسی را برا ی خودش دست وپا کنه؟
پسره بی شعور، عوضی با چه وقاحتی از بی بند وباری خواهرش تعریف می کرد وکلی هم لذت می برد!
هنوز جوابشو نداده بودم که با لحنی که پراز ابتذال وشرارت بود گفت: می خوای خودم بیام بگیرمت عروسک؟
از عصبانیت دندانهامو بهم فشرد وبا صدای خفه ای گفتم:پستر از اون چیزی هستی که جوابتو بدم بی همه چیز! و با عصبانیت گوشی را گذاشتم.
به عقیده من رهام توی کوچه تربیت شده بود ومادر وپدرش هیچ تلاشی برای تربیتش نکرده بود.
- مزاحم بود
دستپاچه بطرف دایی که روی چهارپایه ایستاده بود ونگاهم میکرد. برگشتم .
- نه !
علیرضا زیرچشمی نگاهم کرد .فکر کنم پدر و پسر تمام مدت حواسشون به مکالمه من بود! قبل از اینکه سوال دیگه ی بپرسند خودم گفتم: پسر عموم بود. قطع شد الان دوباره زنگ می زنه !
دایی چیز دیگه ی نگفت اما مطمئن بودم فهمیده که این یه گفت وگوی معمولی نبوده که منو اینطور بهم ریخته بود!برای رهایی از جو آنجا به بهانه ی آب رفتم آشپزخونه !یه نیم ساعتی معطل کردم وقتی برگشتم زندایی را مشغول صحبت با تلفن دیدم .
- من خداحافظی می کنم سهیلا جان اومد گوشی خدمتتون
زندایی دستش را روی گوشی گذاشت و آهسته گفت :- زرین خانمه! میگه پسرش چند لحظه پیش زنگ زده اما تو قطع کردی!
با قیافه حق بجانبی گفتم:از اون ور قطع شد.
- خیلی خب بیا ببین چیکارت داره.
با اکراه گوشی را گرفتم والبته نگاه سرزنش بار زندایی را هم از نظرم دور نماند.
-سلام سهیلا جون
-سلام زن عمو
-یادی از ما نمی کنی!
-ببخشید خیلی درس دارم
-اون وری ها چطورن ؟
بعد با لحنی پراز تمسخر گفت حا.......ج خانم ،حا......ج آقا؟
ازهمچین مادری همچنین پسری بعید نبود!
منم خیلی سرد وخشک گفتم:خداراشکر خیلی خوبن
-سهیلا جون عید همه می خوایم بریم کیش ، زنگ زدم بگم :تو هم بیایی
-عمه فروغم میاد؟
-نه ،ما وفرنگیس اینا،فرزین هم هنوز ایرانه ،اونم میاد
به هیچ عنوان دلم نمی خواست با این قوم اجوج و ماجوج برم مسافرت! بدون معطلی گفتم:کاش زودتر می گفتین دایی برای مشهد بلیط گرفته!
-وا .......راست میگی؟ آخه مشهد که جایی برای تفریح نداره؟
-من نمی دونم! بلیط گرفتن دیگه!
-یعنی نمیای دیگه ؟!
-نه زرین جون شرمنده!
-باشه عزیزم مختاری،بای
قبل اینکه گوشی رو بگذاره بلند گفت: خلایق هرچه لایق!
بعد از اتمام مکالمه با دیدن دایی و زندایی و حتی علیرضا که با تعجب نگاهم می کردند، با خجالت در حالیکه سرخ شده بودم گفتم:ببخشید دروغ گفتم اما اصلا حوصلشونو نداشتم.
صدای زندایی بلند شد که گفت:دروغ نگفتی مادر ،بعدهم رو به دایی کرد وگفت:با یه مسافرت به مشهد چه طوری اسد آقا؟
دایی دستاشو بهم زد و گفت؟ چی از این بهتر نظر شما چیه آقای دکتر؟
علیرضا خندید و گفت:عالیه ،هم زیارت می کنیم هم یه سری میریم اصفهان و دیدن عاطفه و عاتکه!
-راست میگی دلم برای دخترام تنگ شده ،پاشم پیش دستی کنم زنگ بزنم بهشون تا اونا برنامه نریختن بیان اینجا ،ما بریم اونجا پیششون!

مامان نخودچی
1391،05،07, ساعت : 03:34 بعد از ظهر
روز دوم عید با ماشین علیرضا به سمت مشهد حرکت کردیم .مشهد خیلی شلوغ بود بخصوص حرم امام رضا (ع) که جای سوزن انداختن نبود.علیرضا هتلی لوکس رزرو کرده بود البته مدیرهتل عموی یکی از دوستانش بود وما با پارتی تونستیم اونجا اقامت کنیم.
من و زن دایی هم یا حرم بودیم یا بازار!این دو روز پسردایی حسابی تحویلمون گرفت وکلی ولخرجی کرد.بعد از مشهد به اصفهان رفتیم .هر دودختر دایی اصفهان زندگی می کردند . دختر دایی بزرگم عاطفه ، ازعلیرضا بزرگتر بود شوهرش کارمند بانک و پسر دوست دایی اسد بود.عاطفه سفید و تپل و فوق العاده خوش خنده وخوش اخلاق بود.دوتا دختر دوقلوهم بنام حدیثه وحنانه داشت .
عاتکه دوسال ازعلیرضا کوچکتر بود. خودش وشوهرش مهندس صنایع غذایی بودند .سبزه وبا نمک ، آرام و کم حرف، .پسرش امین هم مثل مادر وپدرش آرام و بی صدا بود .شوهر عاطفه وعاتکه با هم پسرعمو بودند.خیلی وقت بود دختردایی ها را ندیده بودیم .درسفری که چند سال پیش به اصفهان داشتیم به خانه آنها نرفته بودیم .به نظرم مادرم عمه دلسنگی بود که حاضر به دیدن برادرزاده هاش نشده بود .از اینکه احساس می کردم خانواده دایی موجب سرافکندگی مادرم درمقابل خانواده شوهرش بودند .حالت بدی بهم دست می داد.یعنی مادیات اینقدراز نگاه مادر اهمیت داشت؟
علاوه بر خانه دختردایی ها ،خانه آقای غفاری دوست دایی هم رفتیم .آقای غفاری یه دختر به نام مونا ویه پسر ده ساله بنام مجید داشت .مونا سال آخر پزشکی بود ، چشمان درشت عسلی با پوست سبزه داشت خیلی شبیه هندی ها بود قدش حدود 156و از من کوتاهتر بود کلاً ریزاندام بود.
تیپ ساده ای داشت رویش را خیلی معمولی می گرفت. چشم زن دایی را خیلی گرفته بود و زندایی با زیرکی تمام، مواظب حرکات مونا بود .از رفتارهای علیرضاچیزی سر درنمی آوردم .همانطور که با من رفتار می کرد با مونا هم ! اما حالات مونا فرق داشت .چند بار مچش را در حال دید زدن علیرضا گرفتم و البته یه جانماز پر از گل یاس که برای پسردایی پهن می کرد از نگاه من خبر از دل گرفتار می داد. دختربا سیاستی بود .بیچاره علیرضاهم کلی سرخ میشد و تشکر کوتاهی می کرد.از حرکات مونا خندم میگرفت.خیلی کنجکاو بودم ببینم قبلا چه جوری برخورد داشتند !وآیا چیزی بینشان بود یا نه؟
بلاًخره درچهارمین روز اقامت در اصفهان ،در خانه عاتکه، زن دایی سرصحبت با من ودخترانش باز کرد.
-بچها نظرتون راجع به مونا وعلیرضا چیه؟
-عاطفه گفت:به نظرمن خیلی بهم میان ،هردو شونم که پزشکن ،علیرضا هم وقتشه دیگه زن بگیره !
-توچی میگی عاتکه؟
-اصل اون دوتا هستن! باید ببینیم اونا چی میگن؟ اصلا مونا راضی هست یا نه ؟علیرضاهم همینطور؟
-مونا را که مطمئنم ! از حرکاتش فهمیدم،اما مزه دهن علیرضا را نمی دونم؟سهیلا تو چی فکرمی کنی ؟
خیلی دلم می خواست علیرضا ازدواج میکرد و آن وقت من راحت وتنها با دایی وزندایی زندگی می کردم ودیگر لزومی نداشت مراقب رفتارم باشم .تا به آقا برنخورد.درثانی از این همه حجاب داشتن خسته شده بودم.بنابراین گفتم:
-به نظر من خیلی بهم میان ،فکر کنم علیرضا خان هم خوشش اومده باشه!
زن دایی به فکر رفت وحرفی نزد.
آخر هفته تصمیم گرفتیم با خانواده غفاری برای تقریح به خارج شهر برویم .ما زودتر به محل مورد نظر رسیدیم .درهمین فرصت، زندایی موضوع خواستگاری را جلوی جمع با علیرضا مطرح کرد.
علیرضا درابتدا کمی سرخ شد اما خیلی زود به خودش مسلط شد وگفت:من هنوز قصد ازدواج ندارم!
-زن دایی با دلخوری گفت:پس کی قصد داری؟ وقتی من مردم !
علیرضا اخمی کرد وبا کلافگی گفت: إ...این حرفا چیه مامان ،خدا نکنه ! وقتش که شد خودم بهتون می گم .
-پس کی وقتشه؟
-الان نیست.
-دختر به این خوبی ، هم خانم ،هم زیبا ،مثل خودتم پزشکه !دیگه چی میخوای؟!
-ایشون هیچ مشکلی ندارن ،من هنوزآمادگی ازدواج ندارم !درثانی من به ایشون علاقه ی ندارم !
-باشه مونا هیچی ،میشه بفرمایین به کی علاقه دارین ؟ تا ما بریم خواستگاری؟
-نه !برای اینکه در حال حاضر هنوز به کسی علاقمند نشدم حالا میشه بی خیال بشین ؟!
صدای معترض دایی بلند شد .
-ولش کن نرگس خانم به زور که نمی شه دامادش کرد
-آخه سی دو سالشه تا کی میخواد مجرد بمونه ؟! منم آرزو دارم
علیرضا با عصبانیت صداشو بروی مادرش بلند کرد و گفت : بس کنید مامان جان، صبر منم حدی داره!
زن دایی که انتظار این برخورد پسرش را نداشت اشک درچشمانش حلقه زد .
دایی ناراحت شد وبه علیرضا اشاره کرد ؛که یعنی عذر خواهی کن!
علیرضا هم با لبخند تصنعی درصدد دلجویی از مادرش برآمد.
-ببخشید غلط کردم ، برگشتم تهران فکرامو می کنم باشه عزیزجون خوشگل خودم؟!
زن دایی با ناراحتی که در صداش موج می زد گفت:آخه مادر!منکه بد تورو نمی خوام ،میگم زوتر سر وسامون بگیری الهی قربونت بشم !
-چشم چشم، گفتم که فکرامو می کنم، حالا آشتی؟
-امان از دست تو !
مادر وپسر آشتی کردند.حالا اگر نادر ما بود چندتا فریاد دیگر هم می زد وا زخانه بیرون می رفت .


فصل 4
برای سیزده بدر،عمو فرخ زنگ زد و برای باغ دعوتم کرد.
اینبار نتوانستم بهانه ی بیاورم وقبول کردم .قرار شد رهام دنبالم بیاید. اصلا حوصله قیافه عمه فرنگیس و کنایه های زرین زن عمو و بچهاش رو نداشتم.قیافم حسابی دمغ وگرفته بود .
زن دایی با دیدن قیافه درهمم اخمی کرد وگفت:این چه قیافه ی سهیلا ؟مثلاً داری میری گردش ها!
-کاش شما هم می اومدین زندایی؟
-نمیشه مادر فقط تو دعوتی!در ثانی فامیلای باباتن عمری باهاشون سر کردی!
دلم می خواست بگم ؛عمری فقط تحملشون کردم اما چیزی نگفتم با لبخند تصنعی گفتم :به شما وخاله مهری اینا هم خوش بگذره !
همان لحظه صدای تک زنگ موبایلم خبراز آمدن رهام داد. با عجله با زندایی خداحافظی کردم .روبروی خانه سانتافه سیاه رهام پارک شده بود ، فرزین و رهام جلو نشسته بودند .ویک پسرجوان با موهای بلندعقب نشسته بود، موسیقی تند راک اندرول آنقدر بلند وگوش خراش بود، که تا ته کوچه هم براحتی شنیده می شد. رفتارهایشان غیر عادی بود. فقط می خندیدند! لحظه ی از اینکه باآنها تنها باشم ترسیدم . ازقهقه زدن هایشان حس بدی بمن دست می داد و رفتنم را غیرعقلانی می کرد! جلوی در مردد ایستاده بودم . که صدای بوغ ماشین بلند شد و رهام که بعداز5 دقیقه تازه متوجه من شده بود.از داخل ماشینش بمن اشاره کرد که چرا نمیای؟
ناچارا بسمت ماشین رفتم که با صدای علیرضا که مرا از پشت سر می خواند ایستادم وبسمتش برگشتم .علیرضا بسرعت از ماشینش پیاده شد و بطرفم آمد بدون مقدمه باخشونت به من توپید :شما می خواین با اینا برین ؟
از لحنش خشنش جا خوردم .با من من گفتم: عموم فرستادشون، اشکالی داره ؟
درحالیکه از عصبانیت صداش دورگه شده بود وسعی می کرد صداش بالا نره با عتاب گفت: -اینا تو عالم هپروت سیر می کنن ! یعنی شما متوجه نشدین؟
همون موقع صدای بوق یکسره ماشین رهام بلند شد .علیرضا سرش را به حالت تاسف تکان داد وسپس لحن دستوری گفت:برین تو ماشین من ،می برمتون .
گفتم :- آخه دیشب کشیک بودین
- من خسته نیستم برید تو ماشین
چنان قاطع و محکم حرف زد که جای هیچ اما و اگری بمن نداد.
علیرضا به طرف ماشین رفت و با رهام مشغول گفتگو شد. رهام با اخم نگاهی بمن کرد سپس بسرعت آنجا را ترک کرد .ظاهرا مردهای مذهبی بشدت به ناموسشان حساس بودند! ازنظر من؛ این حساسیت اگربه شکل افراطی نباشد بسیارخوب هم است .هرچند به اعتقاد بعضی از زنانیکه دراطرافم دیده بودم .این جور مردها را دست وپای زنانشان را می بستند ومثل سگه گله دورو برهمسرشان پارس می کنند،آزادی را ازاو سلب کرده و دوست دارند همسرشان درتمامی کارها محتاج او باشد و مرد نیز از این قدرت نمایی خود بی نهایت احساس رضایت دارد !اما ندایی در وجودم فریاد میزد :در اعماق وجود هرزنی این مراقبت یا غیرت دوست داشته میشود، شاید به ظاهر آنرا پس می زدند اما در باطن بنوعی طالب آن هم بودند زیرا درپس این غیرت نوعی توجه
وعلاقه نهفته است ،همانطورکه دراعماق وجود هرمردی هرچند به ظاهر متمدن وامروزی ،حیا ومتانت زن ستوده می شود.
بلاخره سوار برماشین علیرضا بسمت باغ حرکت کردیم .بعد ازآن برخورد موقعیتی پیش نیامده بود که با او تنها باشم . از این خلوت خجالت می کشیدم .
آب دهانم را قورت دادم وگفتم :ببخشید ،مزاحتون شدم .
-خواهش می کنم ،چه مزاحمتی.
-آدرسو بلدین دیگه ؟!
-بله به اندازه موهای سرم اونجا رفتم.
-هرسال می رین اونجا؟
-آره تمام سیزده بدرها ،خیلی تکراری شد
- فقط خاندان حامی اونجا جمعند؟
ازسوالش تعجب کردم وگفتم:- نه ، معمولا چندتا ازدوستان خانواده عموم یا گاهی خانواده زن عموهم می آن.
یادم آمد سیزده بدر چهار سال پیش خانواده بهزاد هم آنجا دعوت بودند ومن چقدر درکنار عشقم خوشحال بودم .
- ظاهرا از این باغ خاطرات زیادی دارین که این طور ذهنتون رو مشغول وشما رو وادار به سکوت کرده ؟
لبخند تلخی زدم وگفتم :عموم خیلی وقته این باغ رو داره منم کلی خاطره خوب وبد از بچگی باهاش دارم .
- فقط دوران بچگی؟
علاقه وافر علیرضا برای شنیدن خاطراتم تعجب مرا برانگیخته بود.مطمئن بودم پسردایی من بخاطرات کودکیم اهمیتی نمی دهد و قسمت اصلی کنجکاویش مربوط به دوران نامزدی من با بهزاد بود.
- یاد 4سال پیش افتادم که همراه نامزد سابقم اینجا بودیم و کلی خوش گذراندیم.
با سکوت علیرضا لحظه ی شک کردم که او اصلا از نامزدیم خبرداشته یا نه ! با تردید پرسیدم :شما از نامزدی من خبر نداشتین؟
نفسش را بیرون داد و گفت:خبر داشتم .
میلی به ادامه صحبت نداشتم اما پسردایی اشتیاق زیادی برای شنیدن داشت .
- چطور آدمی بود؟
صادقانه گفتم :
-بهزاد پسر خوبی بود .مهربون ، خنده رو ، مودب .. نمی ذاشت آب تو دلم تکون بخوره.ما خیلی خوشبخت بودیم . چشم حسرت خیلی ها بدنبالم بود .اگه بد بود و می رفت اینقدر بهم نمی ریختم . اما چون خوب بود رفتنش داغونم کرد! هنوزم رفتنش رو باور نکردم .باورم نشده اون بخاطر پول ترکم کرد.
علیرضا همانطور کلافه به روبرو زل زده بود پرسید؟
- دنبالش نرفتین؟
- خودم که نه ،اون موقع تمام وقتم رو بیماری پدرم پر کرده بود ومن وقتی برای بهزاد نداشتم .اما عمه فروغم یه چندباری در خونشون رفت اماظاهرا که اسباب کشی کرده بودند.
- بجز آدرس خونه ،آدرس جای دیگه ی را نداشتید؟
- نمی خواستیم خودمونو بیشتر از این کوچیک کنیم و گرنه آدرس شرکت پدرش را داشتم
- بلاخره یه توضیحی باید برای اینکارش می داد.
- تو یه نامه کوتاه نوشت بخاطر ورشکستگی بابات دیگه نمیشه باهم ازدواج کنیم .منم نمی خواستم خودمو تحمیل کنم .البته از نظر روحی داغون شدم .
- شاید مصلحت شما بوده که اصلا زیر یک سقف نرین .مطمئن باشین هیچ کار خدا بی حکمت نیست در ثانی از نظر من لیاقت شما خیلی بیشتر ازامثالی مثل آقا بهزاده، شما بدرد این مدل زندگی ها نمی خورین.
من هنوز بهزاد را دوست داشتم .از او دلگیر بودم اما آتش عشقش هنوز در وجودم شعله ور بود ازاینکه علیرضا اینگونه درباره اش حرف می زد رنجیده خاطر شدم با ناراحتی که در صدایم موج می زد وگفتم:
-شما درباره نامزد سابقم چی فکر می کنین؟
-ناراحت نشین ، منظورم اینکه ؛ با توجه به اخلاقیات شما این مدل زندگی ها با شما سازگارنیست
-من خودم توی همین مدل زندگی که شما گفتین بزرگ شدم مثل اینکه یادتون رفته ؟!
- درسته ،اما من فکر می کنم رفتار واعتقادات شما با اونا فرق داره
- اگه منظورتون ازنظر حجاب و پوششه ،من به خاطر زندگی در کنار شما فعلا مجبورم مثل خونواده شما رفتار کنم .امیدوارم شبی که خالتون مهمون ما بودند را فراموش نکرده باشین!
نمی دانم چرا کشف حجابم را به رخش کشیدم ؟ چرا ازاینکه او را از خودم مایوس کنم لذت می بردم ؟! فقط می دانستم هیچ کدام از حرفهایم از عمق دلم نبود.لحظه ی سکوت برقرار شد .
-اسم اون کار شما فقط لجبازی بود نه چیزه دیگه
حرف زدنش چنان صریح ومحکم بود که خودم هم باورم شد!
- اما من.....
- اجازه بدید حرفهامو کامل کنم وخواهش می کنم زود قضاوت نکنین! فکر کنم منظورم را خوب نرسوندم .ببین! درسته که توی همچین محیطی بزرگ شدی اما رفتارو اعتقادات کاملا با بقیه فرق داره . من توی این چندماهی که شما کنارمون زندگی کردین خیلی خوب شما را شناختم .شما آدم پیچیده ی نیستید و رفتاراتون خیلی صادقانه ست .من دلم نمی خواد از نوع زندگی خونواده عموت یا عمه ات ایراد بگیرم اما رک بگم اونا خیلی سطحی به زندگی نگاه می کنن.
- شما کاملا در اشتباهید اونا آدمای پُری هستن تمام اخبار سیاسی و اقتصادی رو از آنتن دنبال می کنن!
-ولی منظورم پیگیری اخبار اقتصادی وسیاسی وورزشی وبالا بردن اطلاعات عمومی نیست .زندگی فقط کار کردن و پول درآوردن ،مهمونی دادن ،گردش رفتن ،تحصیل کردن درمدارج عالیعلمی ، وچند صباح بعد هم اجلت اومدن ومردن ،نیست !پس اینکه میگن انسان اشرف مخلوقات یعنی چی؟اگه قرار بود ما اینقدربدرد نخور باشیم پس چرا خدا به ملائکه اش دستور سجده داد؟ آمیزش و تولید مثل وخوردن وخوابیدن کارحیوناست .آدمایی که اینجوری زندگی را می بینن هیچ فرقی با حیوون ندارن ! اینا اصلا فکرشونو بکار نمی بندن از خودشون نمی پرسن ازکجا آمدن ؟برای چیآمدن ؟کجا می خوان برن ؟تو این آدما همه اقشار جامعه از قبیل دکتر، مهندس ،پرفسورو کارگر و.... پیدا میشن ! ما باید علاوه بر کار،زاد و ولد ، تحصیل وخلاصه برآوردن سایر نیازهامون عقلهای دلمون را به کار ببندیم . به اسم تمدن وقرن 21 وعصر تکنولوژی و....دین رابه سخره میگیرن واسلام را دین 1400سال پیش ومتعلق به عربهای به اصطلاح سوسمارخور می دونن و برهنگی و بی بندباری را باعث پیشرفت و تمدن می دونن ،آخه نفهمی تا کجا؟والا به خدا اگه به تک تک دستورات احکام اسلام که همون دستورات خداوند عمل بشه همین ایران ما جزء پیشرفته ترین و ثروتنمدترین کشورهای دنیا میشه ! اگه هرکسی خمس بده ،زکات بده صدقه بده ، کفاره بده و....بخدا یکدونه فقیر تو ایران نمی مونه !سیاست اسلام هم بی نظیره ! میگه جلوی زورگویی وایستا، حقت رو بگیر،آلت دست نشو، هرکسی بهت تجاوز کرد مقابله کن ،این حرف بدیه ؟!از نظر پوشش هم به صلاح خانمها وآقایون وبخصوص جامعه سخن گفته !اما کو گوش شنوا ؟! من نمی دونم زن بدون روسری نمی تونه دکتروپرفسور بشه ؟! این همه تو بوق وکرنا می کنن ؛که اسلام جلوی پیشرفت زنان رو گرفته ،مگه روسری باعث میشه هوا به سر خانم نخوره وطرف مغزش کار نکنه ؟! بعضی ها هم مدعی هستند؛ که ما اختیار داربدنمون هستیم وخودممون هرجور بخوایم می پوشیم وراه می ریم . اولا مالک همه آدمها چه جسمشون چه روحشون فقط خداست .اون مارو بوجود آورده خودش میدونه چی به صلاح ماست وچی نیست . درثانی با بی بند وباریشون فقط به خودشون ضربه نمیزنن! بلکه کل جامعه رابه گند و فساد می کشن ! خیلی ازاین خانمها کلی ازجوونهای مردم را به تباهی می کشن .من واقعا متاسفم برای همچین خونوادهایی که توی چنین فضای ناپاکی بچه هاشون را به اسم آزادی و تمدن بزرگ می کنن! باور کنید اونقدر حرف توی دلم تلنبار شده که اگه بخوام بگم تا چند روز طول میکشه !
حرفهاش مثل خنجری به جگرم فرود آمد وپاره اش کرد .
ازفرط خشم نفسهایم تند شد و دستانم عرق کرد با عصبانیتی که در صدایم هویدا بود گفتم:شما خیلی بخودتون مطمئن هستید پسر دایی! شما که چیزی از زندگی ما نمی دونید برای چی یکطرفه به قاضی می رید؟ خیلی متشکرم ؛که خونواده منو حیوون می دونید؟ حالا دیگه خونواده من ترویج کننده فسادن؟ چرا تهمت می زنین؟ یعنی همه مردم اشتباه زندگی میکنن الا شما !
چشماش از تعجب از حدقه در آمد با بهت گفت :
-بخدا شما اشتباه می کنین من اصلا منظورم این نبود که خونواده شما......
-لطفا نگه دارید.
-اجازه بدید توضیح بدم
-به حد کافی شنیدم ،حداقل احترام عمه مرحومتون را داشتید ؟!
-عمه چیه ؟ من اصلا نمی فهمم شما چی میگن؟ من چیکار به اون خدابیامرزها دارم .
-شما همین الان تمام فامیل من رو مسخره کردین !
-من؟!
-آره شما!
-من چیکار به فامیلای شما دارم ؟
-تمام انتقادات شما از من وبستگانم بخاطر حسادته!
با نارحتی که در کلامش موج می زد گفت:
-حسادت به چی؟
-خب معلومه حسادت به ثروت وموقعیت اجتماعی اونها ،که شما ندارین !
با ایستادن ناگهانی ماشین متعجب شدم وبا نگرانی به علیرضا نگاه کردم .از فکر اینکه می خواهد مرا با لگد بیرون بی اندازد وحشتزده گفتم :
-چرا نگه داشتین ؟
سرد وخشک وبی روح گفت:رسیدیم .
با دلخوری از ماشین پیاده شدم وبطرف باغ رفتم .صدایش به من رسید که گفت :اگه فکر می کنید من به شما وخونوادتون توهین کردم ،همین جا ازتون عذرخواهی می کنم .من از بستگانت انتقاد کردم ولی قصدم توهین نبود.من کی باشم که بخوام راه ورسم زندگی کردن را به دیگران یاد بدم.
دیدم .شما خیلی بی انصافید!

مامان نخودچی
1391،05،08, ساعت : 01:53 بعد از ظهر
از برخوردم با علیرضا نادم وپشیمان بودم.احساس دختر بچه ی کله شق و لجبازی را داشتم که مدام پایش را بر زمین می کوبید و فقط حرف خودش را تکرار می کرد !
همه در آلاچیق جمع شده بودند. عمه فرنگیس و فتانه وپسرکوچک فرزین؛دانیال! زن جدید فرزین هم کماکان درفرانسه مانده و هنوز در قهر تشریف می برد!
عمه فروغ هم به اتفاق پسرو عروس و دخترش آمده بودند طبق معمول همسرش کاررا بهانه کرده و نیامده بود.
علاوه برآنها خواهر زرین خانم با دو دخترش نونا و آنا آمده بود. یک به یک احوالپرسی کردم و همان طور با مانتوی کتان زیتونی وشال مشکی ام درآلاچیق کنارعمه فروغ جای گرفتم .
-راستی چرا پسرها نیومدن ؟
قبل از اینکه جواب زن عمو را بدهم .صدای فرزین بلند شد!
- سهیلا با ما نیومد .رفتیم دنبالش، اما افتخار همراهی ندادن!
فرزین لبخند زنان بجمع ما پیوست .وخطاب بمن ادامه داد:- حالا دیگه ما غریبه شدیم جناب پسردایی فامیل!بعد هم دستش را بطرفم دراز کرد و با صمیمت گفت: خوبی ؟

با تردید به دستش که برای فشردن دستم درهوا معلق مانده بود وسپس به چشمانش نگاه کردم او هم گیج وحیرت زده با چشمانی پرازسوال نگاهم می کرد.
ازدست دادن منصرف شدم و فقط لبخند ملیحی زدم !فرزین متوجه نیتم شد .دستش را انداخت و ابروهایش را بالا برد وگفت:- اینجورایاست؟!
درزیر نگاه کنجکاوش درحال ذوب شدن بودم که خوشبختانه صدای سلام رهام ،فرزین را متوجه او کرد و مرا از آن برزخ نجات داد.
زن عمو با دیدن رهام که سوت زنان و سرخوش بطرفش می آمد چهره درهم کشید و با عتاب گفت :- کجا بودی؟
- رفتیم دنبال ننه سهیلا ، اما ایشون نیومدن بعد هم شروین را رسوندیم دیرشد!
- باز با این پسره معتاد گشتی؟
- معتاد چیه ؟اول صبح پاچه میگیری مامان!
- برو لباساتو عوض کن بوی سیگار میدی
- خیلی خب کمی استراحت کنم می رم .
رهام کنارم نشست و با طلبکاری گفت :چرا نیومدی؟
هنوز جوابش را نداده بودم که متوجه نیشخند فرزین شدم .نمی دانستم علیرضا به آنها چه گفته بود. برای همین یک چیزی پراندم :- جا نبود
- ماشین به اون بزرگی کجا جا نداشت؟
با طلبکاری گفتم :جلو که شماها بودین ،عقبم که اون پسره بود لابد توقع داشتی برم ور دل اون بشینم؟!
فرزین در حالیکه همان نیشخند مسخره اش را حفظ کرده بود به رهام کرد و گفت :سهیلا از دست رفت.
رهام متعجب گفت: چی؟
- حالا می فهمی!
رهام که ازحرفهای فرزین سردر نمی آورد رو بمن گفت: فرزین چی میگه؟
اینبار پرمیس مرا از شر آن دو نجات داد. ظاهرا این خواهر وبرادر برخلاف همیشه امروز ندانسته لطف بزرگی بمن کرده بودند.
- سهیلا برو تو عمارت لباساتو دربیار!
با سرخوشی از جام پریدم و ازآن مهلکه جان سالم بدر بردم وگرنه حالا حالاها باید سین جیم می شدم و کلی مورد تمسخر قرار می گرفتم .
مشغول در آوردن مانتو و شالم شدم .خودم هنوز از دست ندادن به فرزین متعجب بودم ! احساس پشت پرده بود که مرا ترغیب به اینکار کرده بود با رضایت از کارم لبخندی روی لبم جاخوش کرد. جلوی آیینه مشغول شانه کردن موهایم بودم که صدای احوالپرسی از باغ بلند شد !فکر نمی کردم بجزما عمو مهمان دیگری داشته باشد .اما صدای زن برایم بسیار آشنا بود .ناگهان چیزی مثل جرقه درذهنم زده شد.این صدا شبیه به صدای شهین مادر بهزاد بود. اما این ممکن نبود آنها اینجا چکار می کردند ؟ ازاینکه لحظه ی فکر کردم اینجا هستند خنده ام گرفت .اما لحظه ی بعد صدای بلند شدکه ماهها با بندبند وجودم عجین شده بود وسالها در حسرت شنیدنش بال بال می زدم . این صدای بهزاد من بود! بلافاصله به پشت پنجره رفتم . احساس می کردم قلبم هرلحظه از حرکت باز می ایستد. هرچه نگاه می کردم چیزی نمی دیدم گویی تمام حواس پنجگانه ام از کار افتاده بود.یک لحظه با دیدنش تمام وجودم خالی شد .باورم نمی شد خودش بود بهزاد من هم آنجا بود!چند لحظه مات ومبهوت نگاهش کردم . دلم برایش تنگ شده بود برای صدای گرمش برای خندهایش برای قربان صدقه گفتنهایش ،حتی برای سالک روی ابرویش! دهانم خشک شده بود.دلم می خواست کسی که روزی تمام هستی ام تمام قلبم تمام زندگیم بود را بی قرار خود ببینم اما راحت وخونسرد ،گرم صحبت با زن عمویم شده بود. بادین چهره عادیش یکباره تمام عشق وعلاقه چند لحظه ی پیشم که وجودم را آتش زده بود خاموش شد !
مطمئن بودم می دانست من اینجا هستم این بی تفاوتی اش از درون داغونم کرد .او خودش مرا پس زده بود دلیلی نداشت بی قرار دیدنم باشد .این دوری فقط برای من عذاب آور بود نه او! از خودم متنفرم شدم .از اینهمه شوری که سرپای وجودم را بخاطر دیدن دوباره اش فرا گرفته بود حالم به خورد.خودم را بخاطر حماقتم شماتت کردم .بلند بلند به خودم نهیب زدم :
آخه بدبخت ؛ به خاطر کی داری بال بال می زنی؟! کسیکه مثل یه آشغال تو رو از زندگیش پرت کرد بیرون؟ کوری ؟!نمی بینی بی خیال وخوشحال، داره خوش میگذرونه ؟ هرچی بسرت می آد حقته!
دست و پایم شل شد وگوشه دیوار چمباتمه زدم .ذهنم درگیر سوالات زیادی شده بود . اینجا چیکار می کردند ؟ آیا همه می دانستند که بهزاد قراربوده بیاید و مرا دعوت کرده بودند ؟ ازاین فکر که عمو با دانستن این موضوع مرا دعوت کرده بود خونم به جوش آمد .من احمق را بگو چقدر از این ها جلوی علیرضا پشتیبانی کرده بودم . آدم با داشتن چنین بستگانی نیاز به دشمن نداشت .
با عصبانیت بلند شدم و دوباره لباسم هایم را پوشیدم ومشغول جمع کردن کوله پشتی ام شدم .با صدای پرمیس بطرفش برگشتم .پرمیس در چهارچوب دراتاق ،ایستاده بود ومتعجب نگاهم می کرد .
-کجا داری میری سهیلا ؟
با عصبانیت گفتم :·هر قبرستونی جز اینجا،اینا رو کی دعوت کرده اینجا؟
-بابا! چطورمگه ؟
-خودتو زدی به نفهمی ؟!
پرمیس بی آنکه جوابم را دهد ازاتاق خارج شد ولحظه ی بعد به اتفاق عمو به اتاق برگشت! عمو خشمگین نگاهم کردو گفت : چی کار میکنی سهیلا؟
- می بینین که، دارم میرم !
- برای چی ؟
- چرا خودتون رو به اون راه می زنین ؟ یادتون نیست اینا با من چیکار کردن ؟بیچاره بابام از دست همینها سکته دوم رو زد ومرد!
-بی خود شلوغ نکن ! بابات از دست اون نادر بی همه چیز سکته کرد .بعدم فکر نمی کنم برای دعوت کردن از دوست و شریکم از تو اجازه بخوام؟ !افروز یه روز دوست بابات بود حالا دوست منه! پسرش هم یه روز نامزد تو بود حالا نیست !
-پس چرا منو دیگه دعوت کردین ؟!
-اصرارعمه هات وبچه ها بود وگرنه دعوتت نمی کردم .
-بهرحال من اینجا بمون نیستم .
عمو با عصبانیت کوله پشتی را گرفت و سرم داد زد: -توغلط می کنی بری،بشین سر جات آبروی منم نبر!
از فریادش بغضم ترکید واشکهام سرازیر شد .یتیم گیر آورده بود ،کاش می ُمردم ونمی آمدم. بادرماندگی روی تخت نشستم وگریه کردم ،عمه فروغ وتورج که درعمارت ویلا بودند ،با صدای فریاد عمو ،به داخل اتاق آمدند ،عمه با دیدن من به عمو گفت :چی شده فرخ ؟
- از این برادرزاده لوست بپرس ،می خواد بره !
- : دوست نداره بمونه تو که شرایطش رو می دونی داداش !
- همین تو آبجی لوسش کردی دیگه ! اصلا به درک برو ،منو بگو دلم به حال کی سوخته !
عمو اتاق را ترک کرد .عمه فروغ کنارم نشست وبا مهربونی گفت:می خوای تورج ببرت؟
تورج در ادامه حرف مادرش با صدایی گرفته گفت:سهیلا می خوای بریم؟
از حس ترحمی که مادروپسربه من داشتند متنفر بودم !خودم را جمع وجور کردم وگفتم:نه لازم نیست، کمی تنها باشم بهتر میشم .در واقع با زبان بی زبانی ازآنها خواستم تنهایم بگذارند!
مدام زیر لب تکرار می کردم؛ قوی باش دختر،چته ؟اونم یه آدمه مثل بقیه .
یاد حرف علیرضا افتادم .«ارزش شما بیشترسهیلا خانم ! شاید مصلحت بوده شما جداشین » یادآوریش قوت قلب گرفتم !چرا آن لحظه این حرفها به نظرم
بوی نیش وکنایه می داد .اما اکنون که بیشتر فکرمی کردم متوجه شدم که علیرضا یه جورای از من تعریف هم کرده بود.آن وقت من احمق ،چه برخورد
زشتی با اوداشتم .
تا حدی بر خودم مسلط شدم واز لرزش بدنم کاسته شد ،باردیگرخودم رادرآیینه نگاه کردم . قصد داشتم باحجاب ظاهرشوم .نیش وکنایه دیگران برایم اهمیتی نداشت .ودوست داشتم برای دهن کجی به بهزاد شال سرم کنم تا حسرت موهای خوشگلم که زمانی عاشقشون بود بر دلش بماند.دوباره مانتو وشالم را پوشیدم وبه داخل باغ رفتم .
سلام !
همه برگشتند وروی من میخ شده بودند.از از خجالت گونه هایم سرخ شده بود .زیرچشمی به اطراف نگاه کردم . تعجب درچهرهایشان دو دومی زد ! بین آن همه خانم بی حجاب با آن لباسهای تنگ وشلوارهای چسب وانواع و اقسام موهای رنگ شده وناخن های مانیکور شده ،دیدن من بامانتوی کتان وشلوار لی و شال مشکی بدجوری توی دید بود . هنوز نفهیمده بودم بهزاد کجا نشسته بود! برای اینکه از شر نگاهایشان راحت شوم بادیدن اولین جای خالی که از
شانس بد کنار رهام بود بسرعت کنارش جای گرفتم .
-لباس نیاوردی سهیلا جون؟
شروع شد!آنا دقیقا روبروی من نشسته بود سرمو بالا کردم تا جوابش ر بدهم که با نگاه آشنای دوچشم ماشی غافلگیر شدم .با چشمان به برق نشسته اش بمن خیره شده بود .از نگاه بی پروایش در جلوی جمع حرصم گرفت سعی کردم از بهزاد یه آدم نامرئی درست کنم کسیکه اصلا دیده نمی شود با همین فکرطوری به آنا نگاه کردم گویی مردی بنام بهزاد درکنارش وجود خارجی ندارد .
-لباسام همینه آنا جون !
آنا پوزخندی به نونا زد وابرو نازک کرد.همان لحظه هم متوجه اشاره فرزین به رهام شدم .کم کم تسلطم بیشتر شد درکنارعمو متوجه افروزها شدم وبا لبخند کم رنگی عرض ادب کردم، خانواده افروزهم لبخند زورکی تحویل من دادند . سکوت مرگبار کم کم شکسته شد وباب صحبت باز شد وخوشبختانه من دیگر کانون توجه جمع نبودم .تمام تلاشم رابرای نادیده گرفتن بهزاد بکار بردم
.تهمینه کنارم نشست وگفت:سهیلا تو که داری فوق ادبیات نمایشی میگیری بگو بیبنم لئون تولستوی میشناسی؟
- خب معلومه چطور؟
- واقعا مسلمون شد؟
جوابش را نداده بودم که بهزاد گفت: مگه تو داری فوق می خونی؟
او بدون هیچ پروایی مرا مخاطب قرار داده بود .از لحن صمیمانه اش جا خوردم .بی توجه به سوالش رو به تهمینه گفتم:
- یه کتاب درباره اسلام وحضرت محمد(ص) نوشته وظاهرا به اسلام علاقه داشته حالا معلوم نیست پذیرفته یا نه اونو دیگه خدا می دونه!
از اینکه ادم حسابش نکردم دلم خنک شد ولبخند کوچکی گوشه لبم خزید.
-وای سهیلا چیکار کردی؟
با صدای تهمینه به خودم آمدم .
-چی گفتی ؟
-پسره همچین سرخ شد که نگو ،یه قیافه برزخی به خودش گرفته ،خدایی منکه از قیافش می ترسم .
-غلط کرده !
-همه فهمیدن ،آنا هی خودش رو به بهزاد می چسبونه اما پسره محل نمی ده فقط داره تو رو نگاه میکنه .
-تهمینه میشه بس کنی ؟!
-نمی خوای حتی یه بارهم نگاش کنی؟
-نه!
تهمینه داشت روی اعصابم ژیمناستیک میکرد!

·کسی با من میاد بریم شهرکمی خرید کنیم ؟
بااین پیشنهاد فرزین، مثل فنرازجا پریدم وگفتم :آره من میام!
فرزین با تعجب نگاهم کرد ، باورش نشده بود که من بخواهم همراهیش کنم . با تردید گفت:واقعاً؟!
·البته !
به سرعت وبدون اینکه به اطرافم نگاه کنم با فرزین وپسرش دانیال به خرید رفتیم . فرزین دربین راه مدام خودشیرینی می کرد وازمزایای زندگی درفرانسه و
وضعیت خوب مالی اش و....می گفت.سرم راخورد ازبس حرف زد وازخودش تعریف کرد . خوشبختانه یادش رفت درباره حجابم کنجکاوی کند.علاوه بر خرید بعلت اصرار دانیال اورا به پارک بازی بردیم وحدود یکساعتی به این منوال وقت گذرانی کردم ،اما هررفتی یک برگشتی هم دارد!
فرزین خریدها را برد تا من هم بعد ازبستن درباغ بهمراه دانیال بیایم !اما پسرک مثل فرشته های کوچک در ماشین خوابیده بود .مطمئن بودم این پسر بشدت کمبود محبت دارد طوریکه فقط با یک لبخند من چنان درهمین زمان محدود وابسته ام شده بود .این طفلک هم گویی قربانی هوس پدروخودخواهی مادرش شده بود. دلم نمی آمد بیدارش کنم .تصمیم گرفتم پدرش را صدا بزنم .از ماشین پیاده شدم وبطرف آلاچیق که همه آنجا جمع بودند رفتم .اما هرچه
نگاه کردم فرزین را ندیدم .
·فتانه! فرزین کجاست ؟ پسرش توی ماشین خوابش برده من نمی تونم بیارمش!
·نمی دونم الان همین جا بود؟!
هنوزگفت وگویمان تمام نشده بود که صدای بهزاد که اصلا ندیدم کجانشسته بود بلندشد:من میارمش !
بازلرزش لعنتی بدنم را فرا گرفت ،دلم نمی خواست هم صحبتش شوم . کنارتهمینه نشستم .بعد ازچند لحظه دیدم بهزاد روبرویم ایستاده و دستانش رادرهم قلاب کرده ومنتظر نگاهم میکند.
دستپاچه شدم ومشغول بازی با موبایلم شدم .اما همچنان مصر ایستاده بود وقصد تکان خوردن هم نداشت.
عصبی شدم وبا حرص گفتم:·خب چرا نمی رین ؟
·منتظر توام !
تا آن لحظه که سعی داشتم خونسردی ام را حفظ کنم ازکوره دررفتم . از اینکه این طورجلوی دیگران با من رفتار میکرد کفری شده بودم تمام خشمم را درچشمانم ریختم و به چشمان ماشی اش زل شدم، اوهم بدترازمن خیره نگاهم می کرد هیچ یک قصد کوتاه آمدن نداشتیم .شمشیرها را از رو بسته بودیم . اعتراف می کنم کم آوردم! چشمانم خسته شد ونگاه برگرفتم
·من نمی دونم ماشین فرزین جون کدومه !
چه بهانه مسخره ای ! مطمئن شدم می خواهد با من خلوت کند! اما من به هیچ وجه دلم نمی خواست حتی برای لحظه ی کوتاه در کنارش باشم .
·همون bmv نقره ای .......
- ماشین بهونه بود با خودت کار دارم .
از رک گویش جا خوردم .
- من با شما...........
- ای بابا میگم کارت دارم .
تلافی بی محلی چند ساعت قبلم را با صدای بلندش جبران کرد.چنان امر و نهی می کرد که کفری شدم امابناچار بلند شدم وجلوتر ازاو به راه افتادم.بادیگر من کانون نگاههای کنجکاو دیگران شده بودم . خدا می داند بعد ازرفتنم چقدر پشت سرم صفحه میگذاشتند وتا چند لحظه موضوع خوبی برای تمسخر ودلسوزی پیدا می کردند!تمام اون حرفها را در ذهنم مجسم کردم .
شهین :به خدا ما تقصیر نداریم، خب بهزاد خودش نخواست!
زرین: می دونم شهین جون تقصیرشما چیه .
نونا:بهزاد جون لب تر کنه صدتا دختر براش می ریزن!
عمه فرنگیس: من برادرزادمو میشناسم ،ادعاش گوش فلک رو کر کرده !همین الان هم اگه دست غرورش برداره، فرزین را راضی می کنم که بگیردش!
عمه فروغ :وا ،آبجی فرزین که زن داره ؟ اونم نه یکی، بلکه سه تا! چه جوری دلت میاد؟!
عمه فرنگیس: اولا اون دوتا مادرمرده را طلاق داده ،فقط یکی داره، تازه داشتن هوو بهترازآوارگیه توکه اینقدر سنگ خانمو به سینه می زنی،یادت رفته چه جوری دست رد به سینه پسردسته گلت زد؟
از فکر این حرفها دلم آتش گرفت .تازه زندگیم روال عادیش را پیش گرفته بود .کاش پایم میشکست واینجا نمی آمدم .من درسکوت می رفتم وبهزاد پشت سرم می آمد.
·سهیلا !
بدون توجه وبا سرعت بیشتری به راه رفتنم ادامه دادم ،در واقع می دویدم !
صدایم می کرد اما من فقط می دویدم .ناگهان چنان فریادی زد که از ترس سرجایم ایستادم .صدای نفس نفس زدنش هرلحظه آشکارترمیشد کاملا نزدیکم
شده بود ،نفسی تازه کرد ، تپش قلبم بالا رفته بود ، دهانم خشک شده وبغضی گلویم را فشار می داد ، دستهایم را مشت کردم .گویی آماده نبردشده
بودم!
·با لحن عتاب آمیزی گفت: ·ببینم تو کرشدی؟چرا هرچی صدات کردم جوابم رو ندادی ؟بعدهم با لحن تمسخره آمیزی ادامه داد؛ حالا چرا فرارکردی؟
«مصلحت خدا بوده شما لیاقت بهتری دارین» این حرف علیرضا مدام تو گوشم بود چرا تو سهیلا ؟
تمام وجودم از درون فریاد می زد :اونکه باید فرار کنه واز خجالت آب بشه بره تو زمین اونه نه تو !ببین چه جوری دست پیش گرفته تا پس نیافته ، بگو !مرگ
یکبار شیون هم یکبار!بطرفش برگشتم وتو چشماش که زمانی از نگاه کردن به آنها سیر نمی شدم خیره شدم پوزخندی گوشه لبم نقش بست ، با صدایی
که سعی درآرامشش داشتم .گفتم: خیلی رو داری بهزاد ! تو راست میگی من چرا فرار کنم ؟اونیکه باید ازخجالتش بمیره تویه نه من ! خدا خیلی دوستم
داشت که قبل ازاینکه با تو برم زیریه سقف ،تورو از سر راهم برداشت.


- تند نرو سهیلا ،من باید باهات حرف بزنم .


-کمی دیر شده !باید 4سال پیش وقتی منو تو بدبختیم تنها ول کردی و...........
گریه امانم نداد.چنان از ته دل گریه می کردم که گویی دل اوهم به درد امده بود اووبا سکوتش اجازه داد بغضی که دوسال در گلویم گیر کرده بود سرباز
کرده وآرامم کند.
- سهیلا جون ،تو روخدا اول حرفامو گوش کن بعد هرچی خواستی بگو!
صدایش مثل گذشته گرم ودوست داشتنی بود ،اشکاهایم راپاک کردم وگفتم:من حرفی با تو ندارم.
بطرف ته باغ راه افتادم که ناگهان دستم راگرفت ، با تماس دستش معذب شدم اما شوقی عجیب سراسر وجودم را فرا می گرفت ! حالا می دیدم تمام
سعی ام برای فراموش کردنش بی فایده بود من هنوز اورا دوست داشتم.


- تو رو خدا فقط یه لحظه وایستا ! جان من ؟التماست می کنم !حاضرم همین جا به دست ووپات بیفتم تا فقط یه فرصت دیگه برای حرف زدن بمن بدی!
التماسم کرد ،تا حالا اینقدردرمانده ندیده بودمش ! بهزاد پسرمغروری بود وداغ عذرخواهی ومنت کشیدن را دردل آدم می گذاشت !
آتش کینه ونفرت که در وجودم تا چندی پیش زبانه می کشید وتا مغزسرم رامی سوزاند رفته رفته جا یخودش را به ترحم وگذشت داد.برگشتم ونگاهش
کردم .
لبخند ی زد وگفت :· همیشه معقول و فهمیده بودی ،تو این صبرومتانت را ازکی به ارث بردی ؟


-مشکلات زندگی منو صبور کرده ! میشه دستم رو ول کنی، مچم شکست !


-ببخشید عزیزم،ناچار بودم وگرنه بازم فرار می کردی،همونطور که تو این چند ساعت از نگاه کردن بمن فرار کردی!آخه بی انصاف حتی لیاقت یه نگاه رو نداشتم؟
-من چی بهزاد ؟لیاقت من چی بود؟ یه نامه ، یه حلقه ویه تاسف؟همین !؟


-میگم !همچی را میگم، اما اینجا نمیشه ، فردا یه قرارتوی همون کافی شاب همیشگی بزاریم ؟


- نمی تونستی این قرار را زودتر بگذاری؟



-نبودم که بخوام توضیح بدم !اصلا ایران نبودم بخدا تازه اومدم هنوزدوهفته نشده که برگشتم.


با تعجب گفتم :·یعنی چی ایران نبودی ؟


- گفتم که همچی را فردا می گم البته اگه قبول کنی بیای ؟
درمانده بودم .ایران نبود؟چرا رفته بود ؟کی رفته بود ؟ تا فردا من طاقت ندارم.صدای گریه دانیال حواسم را پرت کرد.
- وای دانیال بیدار شده ،حتما از تنهایی ترسیده !
بهزاد جلویم را گرفت وبا لحن تهدید آمیزی ساختگی گفت: اول اشکاتو پا کن ویه لبخند به بهزاد بزن ،بعد برو.


به تلخی گفتم:اگه اشکام برات مهم بود....... .


هنوز جمله ام تموم نشد که با دلخوری گفت:سهیلا بازم شروع کردی ؟


·بهم حق بده آخه.......
.
با کلافگی گفت: باشه باشه ،تو حق داری حالا برو، بچه مُرد ازبس گریه کرد !


به طرف ماشین رفتم ودانیال بدبخت را که دیگر به هق هق کردن افتاده بود بغل کردم وسعی کردم آرامش کنم ، بهزاد هم داخل ماشین آمد با شیرینی
بچگانه ی رو به دانیال کرد وگفت: اگه به با با فرزین نگی تو ماشین تنها بودی وترسیدی ،یه جایزه پیش عمو بهزاد داری؟
دانیال با ناباوری به بهزاد نگاه کرد ومظلومانه گفت:باشه قول می دم ، بریم الان بخریم ؟


-باشه الان می ریم، بشرطی که قولت یادت نره وگرنه جایزت رو ازت می گیرم !
ـ قول می دم هیچی به پاپا نگم، حالابریم توپ وبستنی وبادکنک بخریم .
بهزاد رو بمن کرد وبا خنده گفت:چه خوش اشتهاهم هست ،راست میگن اروپایی ها خیلی پررو هستن، ها! همین یه پسرو داره؟
یاد حرف المیرا درباره همسرهای فرزین افتادم ،خنده ام گرفت .گفتم:نه بابا،دانیال از زن دوم فرزینه،مادر دانیال یک فرانسوی دو رگه ،پدرش ایرانی ومادرش
فرانسوی .پسر بزرگ فرزین که اسمش مهبد ه ،امروزپیش مادرشه، برای همین نیست. زن سومش هم که الان 6ماه قهر کرده وفرانسه مونده !
بهزاد به قهقه افتاد.موقع خنده چقدر قیافه دلنشینی پیدا می کرد.ناخودگاه بهش زل زده بودم .دلم برایشتنگ شده بود واکنون اورا سیرمی دیدم . شادی
زایدالوصفی در وجودم احساس می کردم عجیب بود تمام دلخوریهایم را فراموش کرده بودم . واین ازنگاه من چیزی جزعشق نبود! بهزاد هم درنگاه من
غرق شده وبه فکرفرورفته است .گویی هردودرچشمان یکدیگر گذشته را مرور می کردیم . با صدایاعتراض دانیال هردو به خود آمدیم .
بهزاد چشمکی بمن زد وسپس با شیطنت گفت: من می رم این وروجک را که شاهد ماجرای عشق ما بوده را، سر یه نیست کنم .
بهزاد دست دانیال را گرفت وازمن دورشدند.رفتنشان را نظاره می کردم .
نگاهی به آسمان کردم و گفتم: خدایا یعنی میشه یه روزی بهزاد دست پسرخودمون رو بگیره ؟!یعنی میشه ما دوباره مال هم باشیم !
با یادآوری حرف علیرضا که می گفت؛ شاید دراین جدایی مصلحتی بوده لبخند فاتحانه ی زدم . گفتم: چه مصلحتی ازین بالاتر که خدا مارو ازهم جدا کرد تا
مزه تلخ جدایی را بکشیم وقدرهمدیگرروبیشتر بدونیم .آقای دکتر شهریاری !این دفعه با عرض شرمندگی، حرفاتون غلط از آب دراومد.هرچند حق داری
آخه تا حالا عاشق نبودی بفهمی من چی می گم!


از خوشحالی درپوست خودم نمی گنجیدم با لبخندی برلب به طرف آلاچیق راه افتادم . با دیدن رهام که چند متری جلوترازمن با دستهای قلاب شده به
درختی تکیه داده بود و مثل مجسمه به من خیره شده بود خشکم زد .نمی دانم چه مدتی آنجا بود؟ حرفاهی من وبهزاد را شنیده بود یا نه؟ از کارش
عصبانی شدم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم وبی توجه به حضورش رفتم .
- کبکت خروس می خونه دختر عمو!
رهام ول کن نبود باید جوابش را می دادم .با اخم بطرفش برگشتم.


-میشه یه خواهشی ازت کنم؟


·شما جون بخواه؟


·اینقدر زاغ سیاه منو چوب نزن لطفا!


بدون اینکه منتظر جوابش باشم از کنارش گذشتم که خیلی ناگهانی دستم را گرفت عصبانی شدم وبا خشم بهش توپیدم :چه غلطی می کنی؟
رهام با چشمای که کینه در آن شعله می کشید بمن خیره شد وگفت :فکر نمی کردم این قدر خر باشی که با یه اشاره دوباره به بهزاد برگردی؟!


با خشم دستم از دستش بیرون کشیدم وداد زدم بتو مربوط نیست وبه راهم ادامه دادم دوباره صداش بلند شد .



- بیچاره !پسره ولت کرد ومثل یه دستمال انداختت دور ،معلوم نیست تو این چهارسال چه غلطی می کرده واصلا یاد توهم نبوده، اون وقت توی بی
شعور دوباره خامش شدی، برات متاسفم سهیلا!تو دیگه اون دختر مغروری که من می شناختم نیستی ، تو یه موجود حقیر وبدبختی که نیاز به
ترحم داری، مثل سگی می مونی که هرکسی دست بروی سرت بکشه براش دم تکون می دی!
با دور شدنم بقیه حرفهایش را دیگرنمی شنیدم ،انصافا اینبارحق با رهام بود ،نباید به این زودی می پذیرفتم ،اما دیگر دیرشده بود .من به او قول داده بودم !
حرفای رهام دلگیرم کرده بود. از خودم عصبانی بودم. احساس می کردم خودم را جلوی بهزاد کوچک کرده ام .اگر مادر اینجا بود بخاطررفتارم سرزنشم می کرد.
با نزدیک شدن به آلاچیق فرزین نگران بطرفم اومد
- پس دانی کو؟
·من فقط ماشینتو به آقای افروز نشون دادم وخودم اونجا نموندم .


·نگران نباش فرزین جون، حتما با پسرم بهزاد رفته بیرون ! مادربهزاد بود که فرزین را دلداری می داد.
·میشه شمارش رو بدین مطمئن بشم!
ازچهره نگران فرزین خندم گرفت، به دانیال خیلی کم محلی می کرد بی خبری برایش لازم بود!
بلاخره با آمدن بهزاد ودانیال بساط ناهاررا چیدیم. بهزاد کاملا خونسرد وعادی بود درست عکس من ،خیلی معذب بودم برای همین به نگاهای وقت وبی وقت
بهزاد توجهی نمی کردم وتمام تلاشم را بکارمی گرفتم تا نگاهم به بهزاد نیفتد دیگر شورو هیجان چند لحظه قبل را نداشتم. نمی دانم چرا؟ به خاطر رهام
که ازقول وقرارما خبرداشت ؟یا ترس از رسوا شدن درجمع ؟وشاید تاثیرحرفهایرهام ؟هرچی بود از نگاه کردن به بهزاد فرارمی کردم !
بعد ازناهار رهام اعلام کرد که تعدادی ازدوستانش تا ساعتی دیگربرای برگزاری مهمانی به دعوت او به باغ می آیند. این برنامه هر سال رهام بود .بعدازظهر
سیزده بدر عده ای از دوستانش را به باغ دعوت میکرد وبساط موسیقی ورقص وکشیدن قلیان وتخته بازی راه می انداختند.
همیشه از این مهمانی ها گریزان بودم .یادم می آید ؛آن موقع هم به اصرارمادرم که میگفت:«تو جوانی وباید خوش باشی »دراین مهمانی ها شرکت می
کردم .دربعضی ازاین پارتی ها نادر سیگارمی کشید ومن را تهدید می کرد که به مادر وپدرچیزی نگویم ! بعد از کشیدن سیگار، نادررفتارهای عجیب
وغریب ازخودش نشان می داد،بی جهت می خندید وسرخوش بود. حرفهای بی سرو ته می زد .چنان رفتارهایش غیرمعمول بود که مرا به وحشت می
انداخت .هرچند بعدهاعلت رفتارهایش را متوجه شدم . نادر در سیگارش از حشیش استفاده می کرد. از آنجاییکه که از نادر خیلی حساب می بردم .جرات
نمی کردم چیزی دراین باره به پدر ومادرم بگویم .
مادرساده یمان هم فکرمی کرد یک جشن کوچک است که فقط چند تا جوان دورهم جمع شدند وخوش می گذرانند البته زیر نظر والدینشان !درحالیکه
دراکثرمهمانی ها، والدین میزبانان حضور نداشتند! من هم که دیگر یکسالی بود در این مهمانی ها شرکت نکرده بودم واصلا حوصله نمی کردم آنجا بمانم
وشاهد نگاههای خیره پسران وحرکات جلف دختران ودود قلیان وآهنگهای گوشخراش باشم وشاید دلیل اصلی بی رغبتی ام ،زندگی دردرکنارخانواده دایی
اسد بود که رفته رفته باعث شده بود بعضی از اخلاقهای آنها هم روی من تاثیر گذاشته وناخودگاه ازبعضی چیزها که قبلا راغب آن بودم گریزان وبه بعضی
چیزها علاقمند شوم،خستگی را بهانه کردم واز جمع بلند شدم که بروم، در آن حال نگاهم به صورت متعجب بهزاد افتاد، لبخند کوچکی تحویلش دادم که از
نگاه تیزبین رهام دور نماند وباتمسخر گفت :·بهزاد جون تعجب نکن سهیلای ما خیلی وقته قاطییه عده آدم متحجر شده وبه درگاه خدا توبه نموده!
با حرف رهام، بهزاد ومن سرخ شدیدم وبازهم نگاهای کنجکاو و پر سوال حاضرین و البته نگاه خصمانه آنا روی پوست صورتم جلولان داد.
با غیض نگاهی به رهام کردم ظاهرا از اینکه دیگران را متوجه ما ساخته بود خوشحال بود .سپس با عذرخواهی کوتاهی ازجمع جدا وبرای استراحت به
داخل یکی ازاتاقهای عمارت باغ رفتم .
.
هنوز کاملا وارد نشدم که صدای موزیک موبایلم خبراز یه پیامک می داد.


- چرا رفتی؟
متعجب به شماره نااشنا نگاه کردم .که دوباره پیامک اومد
- هنگ نکن بهزادم
با دیدن اسمش لبخند زدم وجواب دادم.
- از اینجور مهمونیا بدم میاد دوستای رهام خوب نیستن
- من کنارت بودم عزیزم
واژه عزیزم دلم را قلقک داد.هنوز جواب ندادم دوباره پیام داد.
- منم دارم می رم باغ بدون تو صفا نداره سیندرلا!مواظب خودت باش دوست دارم .
- منم دوست دارم بای!

در خلسه شیرین عشق غرق بودم .که تهمینه نجاتم داد.

·سهیلا توی اتاقی؟



- آره بیا تو


تهمینه باآن شکم گنده اش درحالیکه نفس نفس می زد وارد شد.


·رهام چی می گفت؟


·منظورت چیه؟


·خودتو به اون راه نزن ،بین تو وبهزاد هنوز خبریه؟


·نه



·دروغ نگو،پس چرا پسره تا فهمید تو توی مهمونی شرکت نمی کنی، بلندشد رفت ؟!



با تعجب ساختگی گفتم :واقعا؟



·آره بخدا ،همین الان از همه خداحافظی کرد ورفت .



- من چی می دونم می رفتی ا زخودش می پرسیدی؟


- نمی خوای نگی نگو،اما دستتون برای همه رو شد .


برای اینکه ذهن تهمینه را منحرف کنم گفتم:راستی این نی نی تو کی قراره بدنیا بیاد ؟



- بی خود حرفم عوض نکن
تهمینه چشماشو ریز کرده وبا شیطنت ادامه داد: تو باغ چیکارت کرد که از این روبه اون رو شدی کلک؟ نه به اون اول که محلش نمی دادی نه به الانت!
- صورتم گر گرفت وخندیدم .
تهمینه حندید وگفت: حال رخساره خبر می دهد از سر درون!
- نگفتی کی بدنیا میاد؟
·خدا بخواد یه ماه دیگه ،کاش منم با تورج وعسل می رفتم خونه


·مگه تورج وعسل رفتند


·آره


·عمه چی؟



·نه نرفته با بقیه بزرگترا رفتند بیرون تا جوونها راحت باشند !



·چرا آقای دکتر نیازی نیومد ؟



·توکه بابا ی منو می شناسی ازفامیلای مامانم خوشش نمی آد بویژه دایی فرخ!



·آقا هوشنگ چی؟



·بیچاره مادرش مریض بود کنارش موند من هم خواستم بمونم، نذاشت.حال مادرش اصلا خوب نیست ،خداکنه عمرش بدنیا باشه ونوه شو ببینه!
بعد دستشو رو شکمش گذاشت وآهی حسرتبار کشید.



هوشنگ رامین شوهر تهمینه دکتر ودانشجویی دکتر نیازی پدر تهمینه بود ،مادرش تک تنها پسرش را با سختی بزرگ کرده بود وبه اینجا رسانده بود ،وقتی
هوشنگ خواستگاری تهمینه آمد هیچکس فکرنمی کرد آقای نیازی با آن همه اعتبار، دخترش را به پسری بدون پدرباوضعیت مالی متوسط بدهد اما
دکترنیازی بدون توجه به حرف دیگران ،مادرهوشنگ را شیرزنی می دانست که بخوبی توانسته پسرش را با دست خالی وفقط با تلاش وتوکل به خدا به
اینجا برساند واین مهترین دلیل ازدواج هوشنگ وتهمینه بود بخاطرهمین افکاروعقاید دکتر بود که اورادوست داشتم وگاهی آرزو می کردم که کاش چنین
پدری داشتم!
صحبتون با تهمینه به درازا کشید وکم کم خواب مهیمان چشمانم شد .


وقتی از خواب بلند شدم دم غروب بود وهوا رو به تاریکی می رفت،با دیدن جای خالی تهمینه وسکوتی مرگباری که همه جا برقرار بود ترسی تمام وجودم را
فرا گرفت .با سرعت خودم را به طبقه پایین رساندم وشروع کردم به صدا زدن ولی کسی جوابم را نداد.آب دهانم را به سختی قورت دادم .وباترس ولرز به
جاهای دیگرسرک کشیدم .اکثر لوسرها روشن بود ! ازفکر اینکه مرا تنها گذاشته ورفته بودند به وحشت افتادم با صدای بلند داد زدم : تو روخدا شوخی
نکنید .دارم از ترس پس می افتم!
آنقدرترسیده بودم که جرات نداشتم به باغ بروم وآنجا را هم ببینم .ناگهان صدای بازشدن درورودی عمارت ومتعاقب آن قدمهای که بسمت پذیرایی گام برمی
داشتند را شنیدم ، دستم را روی قلبم گذاشتم ومثل مجسمه وسط پذیرایی ایستادم ومنتظربه درخیره شدم .دستگیره دربه آرامی پیچی خورد ودرباز شد.
با بازشدن در،چشمانم را بستم و جیغ هستریکی بلندی کشیدم !


-چته دختر ،چرا جیغ می کشی؟



با بلند شدن صدای رهام چشمانم را باز کردم ودیدم با چهره متعجب نگاهم می کند.نفسی از روی آسودگی خیال کشیدم .


صدای خنده رهام بلند شد میان خندهاش گفت:- قیافت مثل میت شده سهیلا!


وباز خندید.با خنده اش عصبانی شدم وگفتم:بس کن دیگه! بقیه کجان؟


·می بینی که همه رفتند ، می دونی ساعت چنده؟



·با تعجب به ساعتم که 7شب را نشان می داد نگاه کردم. حدود 4ساعت خوابیده بودم !



نگاهی به رهام کردم وگفتم :چرا بیدارم نکردین؟



رهام بدون اینکه جوابم را بدهد با کنجکاوی سرتا پایم را دید می زد !متوجه شدم علت کنجکاویش نداشتن شال روی سرم است، از ترسم نه مانتوبه تنم
کردم ونه شالی به سرم ، بلوزآستین کوتاه سفید باشلوارلی چسب وموهای مواج وبلندم ،باعث جلب توجه رهام بمن شده بود.


از نوع نگاهش خوشم نیامد .اخم هایم درهم رفت وبا سرزنش گفتم:چرا این جوری نگاه می کنی؟


پوزخندی زد وگفت:بعد ازیه مدتییه دل سیر دارم نگات می کنم ،آخه یه چند وقتی غیر قابل دسترس شدی ،حیفه این موها نیست که با کیسه گونی می پوشونی؟



دوباره رهام شروع کرده بود،باید ازتنها بودن با رهام بیشترازتنها بودن درباغ می ترسیدم ،همان دم یاد آیه آیت الکرسی که همیشه زندایی برای غلبه بر ترس ،
می خواند وبمن هم یاد داده بود افتادم .وزیر لب خواندمش.
رهام پوزخند شیطنت آمیزی زد ونزدیکم شد وبا تمسخر گفت: داری ورد می خونی سهیلا جون؟ حتما ازاون حاج آقا وحاجیه خانم یاد گرفتی؟



از اینکه آنقدر بمن نزدیک شده بود .منزجرشدم وگامی به عقب برداشتم . رهام پسر بی اخلاقی بود و این را ازهمان زمانی که من هشت ساله و رهام
چهارده ساله بود و دوراز چشم دیگران مرا بوسیده بود فهمیده بودم . رهام چند باری غیر مستقیم سعی کرده بود بمن نزدیک شود حتی یکبارپیشنهاد
ازدواج داده بود ولی با توجه به اخلاقیاتش این پیشنهاد آنقدرازدید من احمقانه بود که خودش هم فهمید ودیگرآن را مطرح نکرد. به قول نادر رهام مرد زندگی
نبود وهیچ گاه به یک زن در زندگی اش بسنده نمی کرد .نمی دانم عموی نادانم پسرش را نمی شناخت که او را مسئول بردن وآوردن من کرده بود! با رفتنم
به عقب لبخندی زد وگفت : می ترسی؟
من همیشه رهام را پسری احمق می دانستم وهیچ احترامی برایش قائل نبودم . از نظرمن رهام پسر عقده ای بود که با نیش وکنایه هایش همیشه
سعی داشت مرا خرد کند چون مثل دخترهای دیگر به او محل نمی دادم واین اخلاقم اورا کلافه می کرد .



با تحقیر نگاهش کردم وبا پوزخند گفتم :از تو؟!


·ولی تو می ترسی


·مزخرف نگو! من تو رو اصلا قاطی آدمها نمی دونم چه به اینکه ازت بترسم .


·می ترسی ،خب حق هم داری خونه خالی ،من وتو تنها!


·تو از اینکه منو آزار بدی لذت می بری نه؟!


·بدست آوردن تو برای من کاری نداره اما دلم میخواد با میل ورغبت خودت
باشه !


از کوره درفتم وبا خشم به او پریدم :بس کن دیگه هر چی من چیزی نمی گم پرروتر میشه.


با بلند شدن زنگ آیفون گفت وگویمان ناتمام ماند.رنگ رهام پرید ومتعجب با خودش زمزمه کرد : چقدر زود اومد!وبطرف آیفون رفت..........



مطمئن شدم منتظر کسی است وآن شخص زودترازموعد مقررآمده است ،ازفکراینکه مهمانش پسر باشد قلبم فروریخت ،اما بخودم دلداری دادم:

رهام همچین کاری را بامن نمی کنه هرچند آدم بی اخلاقیه اما بهر حال من ناموسش هستم !


·کیه؟ .................همین جاست!شما؟..............چندلحظه..... .....


رهام رو بمن کرد وبا تعجب گفت:پسرداییته!


سپس درحالی که عصبانی شده بودادامه داد:این پسرداییت آژانس شخصی تو شده ؟!قرار بود بیاد دنبالت؟ا



خشکم زد وباناوری گفتم:نه ،یعنی نمی دونم!


رهام با خشم نگاهم کرد وگفت: مسخره ،منو دست میندازی؟ بیا باهات کار داره!


هنوز باورم نمی شد. با برداشتن آیفون وشنیدن صدای علیرضا مطمئن شدم که خودش است !باور کردنی نبود او کجا اینجا کجا؟


با تنها بودن من ورهام به هیچ وجه صلاح نبودبه داخل باغ دعوتشان کنم . بنابراین حتی یه تعارف خشک وخالی هم نکردم .


بسرعت به بالا رفتم ولباسهایم را پوشیدم وبا خوشحالی پله ها را دوتا یکی پایین آمدم ،قیافه وارفته رهام که سردرگم و کلافه کنارآیفون ایستاده وبه فکر
فرورفته بود ،خنده دار بود .با دیدن من خودش راجمع وجور کرد.موقع خداحافظی ، فاتحانه گفتم:این همون وردی بود که زیر لب خوندم


رهام با حرص نگاهم کرد وبدون خداحافظی به طرف آشپزخانه رفت .


با دیدن ماشین علیرضا نفس راحتی کشیدم وبا خوشحالی سوار شدم.


·سلام شما این جا چیکار می کنین؟


زندایی با خوشرویی گفت: ·سلام ، ماهم اینجا اومدیم سیزده بدر! فکر کردی فقط خودت بلدی بری باغ ؟
با تعجب گفتم: واقعا!


دایی ازصندلی جلو برگشت بطرف عقب وگفت: بعد ازاینکه شما رفتین دوست علیرضا زنگ زد وما روبه باغشون که همین اطرافه دعوت کرد ماهم که نه باغ
داشتیم ونه ویلا ونه جایی مد نظرداشتیم ازخدا خواسته قبول کردیم .


·چه جوری شد اومدین دنبال من؟


·اونو دیگه ازدکترمون بپرس؟



علیرضا نگاهی گذرا ازآیینه بمن کرد وگفت:با خودم گفتم ؛شب که قراره بیاین خونه ما، بهتره شما هم مزاحم اقوام نشین ،وما خودمون بیایم دنبالتون !


دردلم خندیدم. منظورعلیرضا از این جمله که «مزاحم اقوام نشم »این بود که حق نداری با اون پسرای فامیلتون که تو عالم هپروت سیر می کن تنها بیای
خونه ،سرجات بشین حتی شده بوق سگ هم خودم میام دنبالت ومیارمت! از اینکه این قدر به فکر من بود.خوشحال شدم . حس برادربزگتری برایم داشت.



از فکر ملاقات فردا لبخندی گوشه لبم نقش بست که از چشم زندایی دور نماند.


به خانه که رسیدیم من درحیاط ماندم تا درآوردن وسایل به علیرضا کمک کنم .
·شما زحمت نکشین ،من خودم میارم.


·وسایل زیاده اگه باهم ببریم زودتر تموم میشه .


·متشکرم .ببخشید سهیلا خانم می تونم چند لحظه وقتتونو بگیرم ؟


·بله ،بفرمایین؟


·می دونم از حرفای امروزم توی ماشین ناراحت شدید . خواهرهای من خیلی وقته ازدواج کردند ورفتند .وچند سالی که من با هیچ زنی جزمادرم برخورد
نداشتم .تا اینکه شما اومدین.من اصلا از روحیات خانمها آگاهی ندارم .اگه حرفی زدم یا کاری کردم که باعث رنجش شما شده همین جا از شما
عذرخواهی می کنم وبه شمااطمینان می دم این بدلیل ناآگاهی منه ونه چیزه دیگه ! باور کنید من اصلا قصد توهین به شما را نداشتم حتی شما را
تحسین هم کردم .
چقدرمحترمانه با من صحبت کرد . در این مدتی که اینجا بودم تنها یکبار بامن برخورد تندی داشته بود که آن هم از دید المیرا مقصرش خودم بودم امروزهم
فقط بنوعی ازمن تعریف کرده بود.


حالا من هم باید خودم رانشان می دادم .باید به او ثابت می کردم با دختر لوس و زبان نفهمی طرف نیست .باید جبران رفتار زشت صبح را می کردم .


صادقانه گفتم:راستش من یه بخشی از حرفاتون قبول دارم وتمام مخالفتام از روی تعصب بود وشایدم به قول شما لجبازی !حرفهای شما به نوعی تعریف
ازخود من بود .منتها مغزمن کمی دیراطلاعات را پردازش می کنه وبازهم ازشماعذرخواهی می کنم ودر ضمن خیلی علاقه دارم با تفکرات شما بیشتر آشنا بشم !



چشمانش برقی از شوق زد ونگاهش رنگ دیگری گرفت .


- یعنی شما با عقاید من موافقین؟
- راستش تا اینجا که تاثیرات مثبتی روی کردارم گذاشته ،یه نمونه اش همین امروز بود.سخت بود اما شیرین !



گفت:- من کتابهای زیادی دارم خوشحال میشم ازاونها استفاده کنید.


با کمک علیرضا وسایل را جا بجا کردیم و به داخل خانه رفتیم .

مامان نخودچی
1391،05،09, ساعت : 01:04 بعد از ظهر
از ذوق دیدار بهزاد خوابم نمی برد .هرچقدرمن عجله داشتم ساعت بامن لج کرده بود وعقربه هایش کندتر ازمعمول حرکت می کردند .بلاخره شب هم تمام شد وآفتاب عالم تاب با طلوعش قرارعشق را بمن یادآوری کرد.
با عجله به دانشگاه رفتم . باید همه چیز را برای المیرا تعریف می کردم و با اومشورت می کردم
بلاخره استاد جلالی رضایت داد وکلاس را تعطیل کرد.
-از دست تو سهیلا! ازبس بال بال زدی از درس هیچی نفهمیدم !حالا بگو تا نمردم ازفضولی؟
بدون مقدمه گفتم:بهزاد برگشته !
چشمهای المیرا از تعجب دوتا شد وگفت : راست میگی؟ کجا دیدیش؟ چی گفت؟چرا رفت؟
-اوه چه خبره ؟تحمل کن برات همچی را می گم.
تمام جریانات باغ را مو به مو برایش تعریف کردم .
با اتمام حرفهایم، چهره المیرا درهم رفت وسرش را تکان داد و خیلی جدی گفت:میخوای چیکار کنی؟
-خوب می رم حرفهاشو گوش می کنم، باید یه فرصت دیگه بهش بدم .
-بهزاد را نمی گم، منظورم رهامه، این پسره برات دردسر میشه !
با سرخوشی گفتم :نه با با! رهام این جوری ها که فکرمی کنی نیست.
- سهیلا بچه نشو! بخدا دیروز معجزه بود سالم رسیدی خونه!
- من می خوام درباره بهزاد با تو مشورت کنم اون وقت تو گیر دادی به رهام !
-مشکل تو فعلا بهزاد نیست این پسره عوضیه می فهمی؟ !
با حرصی که درکلامم موج می زد گفتم:نه نمی فهمم !مگه رهام چیکار کرده؟
المیرا با تشر گفت:خودتو زدی به نفهمی؟ این پسره غیر مستقیم بهت پیشنهاد داده !
اخطارهای المیرا درباره رفتار رهام برایم احمقانه بود.
بی حوصله شدم وگفتم:خوب چیکار کنم به کی می گفتم؟ برم به پسرداییم بگم دیشب اگه نیومده بودی پسرعموم یه کاری دستم می داد؟
-نخیر خانم!به باباش بگو یا به عمه ات بگو چه می دونم ؟یعنییه نفر بزرگتر توفامیلتون پیدا نمیشه ؟
-المیرا تو زیادی جدی گرفتی ،من پسرعموم رو میشناسم اون اگه می خواست غلطی بکنه تا حالا کرده بود.
-خوب حتما تا حالا موقعیتش رو نداشته !
المیرا دیگر داشت کلافه ام می کرد .ازموضوع اصلی که بهزاد بود کاملا دور شده بودیم .با ناراحتی گفتم :باشه یه فکری می کنم، حالا میشه درباره بهزاد حرف بزنیم؟ نظرت چیه؟
المیرا نگاه عاقل اندرسفیه بمن کرد وگفت: نظر من برات مهمه؟
-البته که مهمه!
-پس فراموشش کن اصلا سر قرار نرو
جیغ زدم :چی......................؟
-نرو !بعد از این همه مدت یادش اومده پیدات کنه وبرات توضیح بده!
-ایران نبوده ،نمی تونسته !
-عصر ارتباطات عزیزم ! این همه راه برای برقراری ارتباط با تو وجود داشته !یعنی به هیچ
کدوم دسترسی نداشته ؟ پس یکباره بگو وسط یه جزیره تک وتنها گیر افتاده بوده !
- المیرا اون بخاطر من اومده ،حتما تا حالا نمی تونسته بیاد؟
-آخه تو چرا اینقدر ساده ای ؟ یادت رفته چقدر عذاب کشیدی ؟چه روزای ازسرگذروندی؟
اون لیاقت عشق تو رو نداره !
با خشم بهش توپیدم : درد تو حسادته ،عاشق نبودی ببینی من چی میگم!
با ناراحتی کیفم را برداشتم وقصد رفتن کردم که بند ش را گرفت وبا دلسوزی گفت:بخاطر خودت میگم خواهر گلم، کمی صبر کن !اول ببین چی می خواد بگه ،زود تصمیم نگیر!
بند را با حرص کشیدم وگفتم : من دوستش دارم دیگه نمی تونم بدون اون زندگی کنم با هر شرایطی می خوام کنارش بمونم. حرف دیگران هم اصلا برام مهم نیست .
دیگر اجازه صحبت به المیرا را ندادم وبا سرعت از کلاس بیرون آمدم .
مطمئن بودم بهزاد ازاینکه من را بخاطرورشکستگی پدرم رها کرده پشیمان شده وآمده بود تا باردیگرشانسش را امتحان کند،اولین قدم را گذاشته بود پس من هم با دادن فرصتی دوباره ، دومین قدم برای رسیدن به یکدیگر برمی داشتم .ما می توانستیم زوج خوشبختیشویم . چون عاشق هم بودیم وحتی جدایی هم نتوانسته بود بین دلهایمان فاصله ایجاد کند. پس اجازه نمی دادم المیرا و دیگران با حسادتشان کاخ آرزوهایم را خراب کنند.
با نزدیک شدن به کافی شاپ موردنظر استرس عجیبی وجود را فراگرفت .قبل از ورود چند نفس عمیق کشیدم.با اولین نگاه بهزاد را از پشت سرشناختم .فکر می کردم دیدنش آرامم کند اما اینگونه نبود.
به آهستگی رفتم ودستم راروی شانه اش گذاشتم با تعجب برگشت.
با دیدنم لبخندی دلنشین زد.
من هم لبخندی درجوابش زدم وروبرویش نشستم وبراندازش کردم ،کت وشلوارسرمه ی با پیراهن سفید ی که با خطهای آبی عمودی ست شده بود .کفشهایش مشکی اش آنچنان با واکس براق شده بود که انعکاس چهره ات را بروی آن می دیدی وعطر دل انگیزش که مشامه آدم را نوازش می داد.مثل همیشه شیک پوش وبرازنده بود .از اینکه اینقدر ساده دربرابرش حاضر شده بودم بشدت پشیمان بودم .
- اگه دید زدنت تموم شده یه سلامی عرض کنم !
صادقانه گفتم :دلم برات تنگ شده بود .خواستم یه دل سیر نگاهت کنم!
خجالتزده گفت:متاسفم!
- خوش تیپ کردی!
- بنده دوست دارم همیشه مقابل عشقم بهترین لباسم رو بپوشم برعکس بعضی ها!
باتعجب به سر وضعم اشاره کرد .از اینکه سادگیم را به رخم کشیده بود دلگیر شدم .
- این چه تیپی سهیلا ؟چقدرساده اومدی ؟چرامقنعه سرت کردی؟ اصلا تو عوض شدی ،دیروز تو باغ هم حجاب داشتی !
با دلخوری گفتم : دارم از دانشگاه می آم. اگه تیپم بده برم؟
- قربونت برم تو همین جوری هم خوشگلی ! اما راستش تیپ امروز ورفتارهای دیروزت برام تازگی داشت .چرا مهمونی نموندی بی انصاف؟
-خیلی وقته توی این مهمونی ها شرکت نکردم دیگه دل و دماغش رو ندارم ،زود خسته میشم.
-تو از اولش هم پایه مهمونی نبودی ،فکر می کنی نمی دونستم بزورمامانت میومدی !هیچ وقت هم که محل من نمی ذاشتی وسرت را با حرف زدن با دخترها بند می کردی!
-تو از کجا فهمیدی بزور مامانم می اومدم ؟
-از نادر!توی تولد پرمیس دخترعموت دیدم مثل همیشه بی حوصله ای،زیرکانه از نادر پرسیدم اونم گفت؛ سهیلا اهل مهمونی وبرو بیا نیست سرشو فقط مثل گاو می ندازه توی کتابهاش و اگه ازترس مامانم نباشه نمیاد!من از اولش هم تو رو زیر نظر داشتم خانمی!خوشحالم بلاخره خرخونی هات نتیجه داد راستی چی می خونی؟
- ادبیات نمایشی!
- اون وقت چیکاره میشی؟
- منو ول کن بهزاد !از خودت بگو،کجا بودی؟ چیکار می کردی؟
-گاماس گاماس لیدی ! شنیدم خونه داییت زندگی می کنی ؟ببینم این داییت همونی که ،توی تولدت آبروریزی راه انداخت نیست؟
- آبرو ریزی نبود دفاع از عقاید بود!
بهزاد طور خاصی نگاهم کرد وبه نشانه تعجب ابرویش را بالا داد.
- الهی بهزاد برات بمیره !پس بگو چرا مثل قبل به خودت نمی رسی ! بین یک عده آدم عقب افتاده و اُمل گیر کردی ،حتما مجبورت کردن این تیپی بشی . اذییت که نمی کنن؟ کمی تحمل کنی خودم ناجیت میشم واز دست این متعصبهای بی مغزنجاتت می دم !
از حرفهایش ناراحت شدم دلم نمی خواست درباره دایی اسد وخانواده اش اینگونه بی ادبانه اظهار نظر کند!آنها خانواده من بودند وباید احترامشان را نگه می داشت !
بادلخوری گفتم: اونا منو مجبوربه هیچ کاری نکردن ،خودم دلم خواست شال سرم کنم حس خوبی بمن دست میده ! .تواین مدتی که توی خونه فامیل آواره وسرگردان بودم تنها جاییکه احساس امنیت میکردم و راحت سرم رو روی بالشت می ذاشتم خونه دایی اسد بود ،آدمهای مهربون و دوست داشتنی هستند اتفاقا نه تنها عقب افتاده واُمل اند ،بلکه خیلی اهل کتاب و مطالعه یند ،روابط بین اعضای خانواده دوستانه وصمیمیه ،یه جورآرامش توی رفتار وکلامشون هست ،از گُل نازکتر بمن نگفتن ،در ضمن پسردایی من رزیدنت اورولوژی هست !
از قصد تحصیلات علیرضا را به رخ بهزاد کشیدم تا بی خودی به خانواده ثروتمندش که یک دانه لیسانسدانشگاه دولتی توی کل فامیلشان پیدا نمیشد نبالد!ملاک ارزش انسانها که به پول وثروتشان نبود.
بهزاد سرخ شد .عصبی وکلافه با قاشق درون بستنی اش بازی می کرد.ظاهرا ازاینکه حرفهایش را تایید نکرده و او را در تمسخر خانواده دایی همراهی نکردم دلخور بود!
زورکی لبخندی زد وگفت:
-اونا را ول کن، سیندرلای من چطوره ؟ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!
حرفش برایم گران در آمد .پوزخندی زدم وگفتم : برای همین دو سال ترکم کردی وهیچ خبری ازم نگرفتی؟
با عصبانیت گفت:سهیلا روز خوبمون رو با نیش وکنایهات خراب نکن !لطفا!
از عصبانیتش بی دلیلش جاخوردم وبا ناراحتی گفتم :حالامن یه چیزی گفتم چرا اینقدرزود بهت برمی خوره ؟
- برای اینکه اعصابم رابهم می ریزی، نیومده شمشیرت رو از رو بستی!
تن صدایش آنقدر بالا رفت که چند تا ازمشتری های آنجا با کنجکاوی بما نگاه کردند .
با صدای خفه ای گفتم : بهزاد چرا این جوری می کنی ؟ همه دارن نگاهمون می کنن!
-خب بذارنگاه کنن !
باورم نمی شد این بهزاد بود که این طور حرف می زد؟ بهزادی که جلوی دیگران آنقدر مراقب رفتارش بود و وسواس روی حرکاتش داشت که گاهی صدای من ودیگران را درمی آورد .حالا این گونه بی تفاوت صدایش را بدون ملاحظه دیگران بالا آورده بود،وعکس العمل اطرافیان برایش بیاهمیت بود.
با صدای آرام درحالیکه که حرصم گرفته بود .گفتم: مثل اینکه بدهکارم شدم .توحالت خوب نیست بذاریه روزدیگه با هم حرف بزنیم !
از جایم بلند شدم.دستپاچه شد .ملتمسانه نگاهم کرد وگفت: تو رو جون بهزاد نرو ، یه لحظه کنترلم را از دست دادم ،ببخشید گلم.
مغلوب سوز کلامش شدم وسرجایم نشستم ولیوانی آب بدستش دادم وآنرا یکسره سرکشید.
- بهتری؟
-آره .ممنون عزیزم !
نفسی تازه کرد ودستانم را بین دستان مردانه اش گرفت با حزن نگاهم کرد ولبخندی زد وگفت:
-قول می دم دیگه ترکت نکنم حالا مثل یه دختر خوب به حرفام گوش میدی؟
-من همیشه سنگ صبورت بودم یادت رفته؟
-نه! ولی این بارحرفام کمی فرق داره شاید کمی دلخور بشی اما قول بده تا آخرش گوش کنی و زود قضاوت نکنی!
دلم لرزید . چرا ازعکس العمل من می ترسید ؟حالا دیگر مطمئن بودم قضیه مهمتر از آنچیزیست که فکرش را می کردم .دستم رامحکمتر بین دستای مردانه اش فشار داد وشروع کرد:
-اولش همچی خوب پیش بود. تو همونی بودی که می خواستم تو دل برو وخوشگل ،خوش اخلاق ، مهربون ،می دونستم چشمایی زیادی دنبالت بودند اما تو دیگه مال من شده بودی. اگه هرروز نمی دیدمت آروم وقرار نداشتم . اما بعد از چند ماه از نامزدیمون مشکلات مالی پدرت بوجود اومد ورفته رفته روی تو هم اثر گذاشت دیگه سهیلای سابقم نبودی ،بی حوصله شده بودی ، موقعی هم که با هم بودیم بجای اینکه از خودمون بگی از مشکلات مالی پدرت میگفتی حوصله درد ودل های منو نداشتی ،بدتر ازهمه ،اینکه من وتو درسته موقتا محرم بودیم اما حلال هم بودیم ولی تو مدام بهانه می آوردیو اجازه ارتباط زناشویی را بمن نمی دادی.خوب منم مرد بودم ،تو هروز قشنگتر میشدی وسهم من از تو فقط هرازگاهییه بوسه بود !توروداشتم اما درواقع نداشتم .کم کم عرصه برام تنگ شد.یه روز که خیلی عصبی بودم به پیشنهاد یکی ازدوستانم کمی زهرماری خوردم تو حالت مستی همچی روبه دوستم گفتم ،اونم پیشنهاد یه سکس پارتی را بمن داد، قسم می خورم بعداز نامزدیمون دیگه به این مهمونی ها نرفته بودم ،اما حالم عادی نبود، توی اون مهمونی لعنتی با یه دختره همبسترشدم چندباریباهم بودیم یه جورایی می خواستم ازت انتقام بگیرم .تااینکه بعد از یه ماه دختره به شرکتم اومد وگفت؛
ازم باردار شده،می خواست درازای مبلغ هنگفتی جنین را سقط کنه، داغون شدم. به پدرم جریانو گفتم. پدرم آدم محتاطی بود. چون بعضی ازدوستاش سیاسی بودند همیشه حفظ ظاهرمی کرد اگه اینماجرا برملا می شد موقعیتش بخطر می افتاد وآبروش می رفت بناچار تصمیم گرفت منو بفرسته کانادا پیش عموم ویه مدتی اونجا بمونم تا آبها ازآسیاب بیفته ،باهاش مخالفت کردم گفتم ؛بدون سهیلا نمی رم اما تهدیدم کرد که درصورتی که نرم ، من را از تحت الحمایگی مالی وعاطفی خودش خارج می کنه.
ورشکستگی فریدون خان پدرت ، بهترین بهانه برای ترکت شد ،ومن اجبارا نامزدیم را با تو بهم زدم چاره ای نداشتم اگه می موندم همه چیز را از دست می دادم وزندان هم می رفتم ،پدرم هم یکسالی اون دختره را سر دوند ودست آخرهم یه پول سیاه بهش نداد منم چند ماهی کانادا بودم حالم خیلی خراب بود به پیشنهاد عموم رفتم آمریکا پیش یکی از دوستانش تا روحیه ام عوض بشه و از این حالت در بیام .تو امریکا اوضاع خیلی بهتر بود با کار سرم را بند کردم تا اینکه اتفاقی نادر را توییه جشن دیدم با دیدنش دلم هوایی شد ،فهمیدم هنوزنتونستم فراموشت کنم کنجکاو شدم برگردم ببینم در چه وضعی هستی تا اینکه با دعوت آقا فرخ اومدیم باغ و دیدمت ازاینکه فهمیدم ازدواج نکردی دنیا رو بهم دادن. اما مردد بودم نمی دونستم چه برخوردی با من می کنی؟! اما با دیدن حلقه که هنوز تو انگشتت بود فهمیدم هنوزبه یادم هستی .حالا اومدم اینبار برای همیشه اگه تو قبول کنی باهم ازدواج کنیم وچند صباح دیگه بریم انگلیس واونجا زندگی کنیم !
ناباورانه نگاهش کردم هضم حرفهایش برایم خیلی سخت بود. چقدر راحت روبروی عشقش نشسته و به خیانتش اعتراف کرده بود حالا دیگراین چهره دوست داشتنی با آن چشمهای میشی و لبهای خوش فرمش که موقع خندیدن حالت زیبای به خود می گرفت وموهای مجعد و مشکی اش که زمانی عاشقانه خواهانشان بودم نه تنها برایم جذاب نبود بلکه عذاب آور هم بود.نگاهی به دستانم که هنوزمحکم دربیندستانش قرار گرفته بود کردم .لحظه ی ازاینکه با همین دستها بدن زن دیگری را لمس کرده وهم آغوشش شده بود .چندشم شد وبا سرعت دستانم را بیرون کشیدم .
از حرکت ناگهانی ام جا خورد ومتعجب نگاهی به چهره درهم وناراحتم کرد.هردومدتی سکوت کرده بودیم که بهزاد آن راشکست .
-می دونم ناراحت شدی اما تو قول یه فرصت دیگه را بمن داده بودی یادته؟ بیا گذشته برای همیشه فراموش کنیم ویه زندگی تازه را شروع کنیم!
دلم می خواست فریاد بزنم وبگویم : آدم هوس باز، تو حاضر نشدی فقط بخاطر من چندماه پا روی اون غریزه لعنتیت بذاری وسرکوبش کنی ،رفتی دنبال هوس خودت .نبودی ببینی چه بلایی سرم اومد ،حالا ازمن توقع داری فراموش کنم ودوباره مثل روزهایاول نامزدیمان مثل دوتا گنجشگ عاشق بشیم! نه ،اگه تو اینقدر پست وبی رگی هستی من نیستم .حاضر نیستم با مردی که آغوشش را برای چندتا هرزه باز کرده زندگی کنم .من برای وجودم ارزش غائلم آقا!
اما دریغ از یک کلمه ! زبانم کار نمی کرد .اصولا آدم حاضر جوابی نبودم .اکثرا درمقابل متلک های دیگران خاموش بودم . مادرم همیشه این رفتارم را نوعی ضعف می دانست و شماتتم میکرد. مقابل بهزاد هم خاموش بودم شاید همین ویژگی من بود که اورا جری ترکرده بود وتوانسته بود براحتی به خیانتش اعتراف کند! به چهره سرخش نگاه کردم . نمی دانم سرخی صورتش ازخجالت بود یا نه؟ !
لیوان آبی پر کرد وبا دستان لرزان آن را نوشید از لرزش دستانش متعجب شدم وبا تعجب اشاره ی به آنها کردم .
-چی شده ؟ چرا دستات می لرزه ؟
لبخند تلخی زد وگفت: ارمغان آمریکاست هر وقت عصبی میشم اینجوری میشه!
ارمغان آمریکا؟! منظورش را متوجه نشدم .حالم مساعد نبود ماندن را جایز ندانستم ازجایم بلند شدم .
وعزم رفتن کردم .بهزاد که گویی منتظراین عکس العملم بود نفسش را بیرون داد وگفت:
-داری میری؟
-آره کلاس دارم
- بذار ببرمت
با دلخوری گفتم: نه تا دانشگاه راهی نیست خودم می رم .
- خوب حالا جوابت چیه؟
-باید فکر کنم .
نباید بی خودی امیدوارش می کردم .من دیگراورا نمی خواستم وقصدی برای شروع دوباره نداشتم. اما وقتی به چشماهای غمگینش نگاه کردم ودستان لرزانش را دیدم نتوانستم صراحتا جواب منفی امرا به صورتش بکوبم وخردش کنم .
چشمانش برقی زد.دلم می خواست هرچه زودتر از آن برزخ بیرون بیایم . بدون معطلی خداحافظی کردم وبیرون آمدم .آنقدرافکارم مشغول بود که ندانستم چه موقعی به دانشگاه رسیدم .
حوصله ی کلاس و درس را نداشتم .با گامهای بی رمق به سمت تریا رفتم . درگوشه دنجی درتریا جا گرفتم ومنتظر المیرا شدم . بغض گلویم را می سوزاند اما اشکم جاری نمی شد. با دیدن المیرا که بهمراه ساناز به طرف تریا می آمدند، بغضم ترکید. سرم را روی میزگذاشتم و گریه کردم .
المیرا با نگرانی صدایم می کرد سرم را بلند کردم. متعجب به صورتم نگاه کرد. به چشمهایم که ازفرط گریه سرخ شده بود اشاره کرد وسراسیمه گفت:چی شده؟
دوباره اشکهای گرمم پهنای صورتم را درنوردید وبروی گونه هایم سرخوردند.
المیرا با کلافگی گفت:به جای آبغورگرفتن ،بگو چی شده ؟
بریده بریده گفتم :بهزاد
-بهزاد چی؟
-المیرا بهزاد .......................
نتوانستم خودم را کنترل کنم ودوباره اشکم جاری شد المیرا اینبار با عصبانیت از من خواست ماجرا را برایش تعریف کنم وتهدیم کرد با گریه مجدد من ، تنهایم می گذارد .تهدیدش کارساز شد وخودم را کنترل کردم وتمام اعترافات بهزاد را برایش تعریف کردم . المیرا با هرحرف من چهره اش لحظه به لحظه بیشتردرهم می رفت وموجی ازخشم درچهره اش نمایان می شد . بعد از پایان صحبتهایم ؛ نفسش را بیرون داد وبا کلافگی گفت:چراهمونجا بهش جواب منفی ندادی؟
-نمی دونم ،مغزم کار نمی کرد،فقط خواستم یه چیزی بگم وبیام بیرون .
-با این جوابت ، پسره ولت نمی کنه ،باید هر جور شده آب پاکی را روی دستش می ریختی!
-می دونی المیرا یه جوری شده بود ، زود عصبی میشد واز کوره درمی رفت، دستاش می لرزید و پشت سرهم آب می خورد .
-لابد دلت براش سوخت؟
- اگه رک جواب منفی می دادم ،خیلی بهم می ریخت !تو میگی چیکار کنم؟
-تصمیمت حتمی دیگه؟ یعنی هیچ علاقه ای بهش نداری ؟
-مگه خرسرمو گاز زده که با اون کاراش بازم بهش علاقمند باشم!
-ولی چند ساعت قبل نظرت این نبود یه حرفای دیگه می زدی !حرف از فرصت دوباره میزدی!
- اشتباه کردم ،چنان وقیحانه اعتراف می کرد که هنوزم از یادآوریش تنم می لرزه !
-خب حالا که مطمئن شدم دیگه بهش علاقه نداری کمکت می کنم.اول خط موبایلتو عوض کن یه خط اعتباری بخر، شماره جدیدت راهم اصلا به فامیلای پدرت نده حتی تهمینه !بعد حلقه رابا یه نامه از یه آدرس سوری به آدرس خونشون پست می کنیم .ومنتظر عکس العملش میشیم، چطوره؟
-من از کجا بفهمم عکس العملش چیه ؟ منکه نمی خوام دوباره ببینمش ،شماره ای هم از من نداره ؟
-مطمئن باش بهر دری می زنه تا تورو یکباردیگه ببینه وتا اززبون خودت نشنوه کهدوستش نداری ونمی خوای باهاش ازدواج کنی راحتت نمی ذاره .
-محاله دیگه نمی خوام ببینمش .
-چه بخوای، چه نخوای ،اون سراغت میاد، حالا یا دانشگاه یا خونه داییت یا هر جای دیگه !
-وای........ خونه داییم نه !اونا اصلا خبر ندارن که من بهزاد رو دیدم ،دلم نمی خواد درگیر این موضوع بشن ،می خوام بی سرو صدا تموم بشه !
-آدرس خونه داییتو، بلده ؟
-نه ولی می تونه براحتی پیدا کنه !
- فکر نکنم اونجا بره احتمالا میاد دانشگاه!
-اما اون که نمی دونه من چه زمانهای کلاس دارم ؟
-بلاخره یه روز پیدات می کنه !
-خوب پس چیکار کنم؟
-چند روز تحمل کن ، ببینیم چه حرکتی می کنه.
-اگه بعد از چند روز تو دانشگاه جلوم سبز شد چه غلطی بکنم ؟
-منطقی باهاش حرف بزن مثل خودش!
-اگه قبول نکرد چی؟
-تو سعیت رو بکن اگه دیدی خیلی سمجه مجبوریم یه دروغی بسازیم !
-چه دروغی؟
-چه می دونم ؟بیست سوالی می پرسی؟
-جون المیرا فکرشو کردی مگه نه ؟
-آره
-خوب بگو دیگه؟
-میگی عروس شدم آقای داماد هم میشه همین دکتر علیرضای خودمون !
با دلخوری گفتم: چرا چرت وپرت میگی المیرا ؟! آخه بهزاد نمی گی اگه قرار بود ازدواج کنی پس چرا با من قرار گذاشتی ؟
-بگو علیرضا قبلا ازمن خواستگاری کرده بود قراربود همین روزا بهش جواب بدم که تو ناغافل اومدی ،بادیدن دوباره توتصمیم گرفتم یه فرصت به هردومون بدم اما نتونستم با اعترافاتت کنار بیام برای همین به علیرضا جواب مثبت دادم !
با خوشحالی گفتم:عالیه المیرا چه فکری کردی!
ناگهان المیرا خندید .فهمیدم تلافی شوخی چند وقت پیش من را کرده بود !
-المیرا من دارم ازنگرانی سکته می زنم ، توهم این وسط شوخیت گرفته؟
-بنظر منکه کیس خوبیه !جون سهیلا تو این چند وقت چیزی نگفته بهت؟
-من واون ؟خنده داره! پسره نماز اول وقتش ترک نشده ،هرروز صبح قرآن می خونه،من یه رکعت نمازهم تو خونشون نخوندم ،تازه خیلی تعصبیه اگه بدونی صبح زوز سیزده بدر با دیدن رهام و حرکاتش چه قیافه ای پیدا کرده بود، کارد میزدی خونش در نمی اومد حتی شب هم ازترس اینکه من بخوام با اونها بیام ،خودش اومده بود دنبالم .خونواده مذهبی هستند المیرا،من بدردشون نمیخورم، یه عروس مثل خودشون باید پیدا کنن، یکدونه مانتویی تو فامیلشون نیست. تازه من وعلیرضا اصلا بهم علاقه نداریم .
-اوه چه خبر! خوبه من یه سوال کردم ها !چقدر خانم جدی گرفت! والا اون بیچاره ها که اصلا روحشون هم خبر نداره ،من وتو پسرشون رو پای سفره عقدهم نشوندیم وبله روهم گرفتیم! تازه خیلی دلتم بخواد پسره مومنیه، آقا بهزاد که خونواده مدرن وامروزی بود دیدی چطوراز کار دراومد؟!
نه مثل بهزاد بی بند وبار نه مثل علیرضا خشک وتعصبی ،حد وسط خوبه!
-علیرضا حد وسطه ،تو آدم خشک ومذهبی وکله گچی را ندیدی اما من دیدم، در اقوام مادرم خانواده ای را میشناسم که دخترهاشون مجبورن جلوی برادرها و دیگرمحارمشون با حجاب کامل باشن ،کفش پاشنه بلند نپوشن، توی مهمونیهای زنانه با روسری ومانتو بشینن، حق کارکردن خارج از خونه را ندارن، بازم بگم؟
-واقعا؟
-بله عزیزم برای همین میگم خانواده داییت خیلی فهمیده وبا شعورن!حالا جدی جدی تواین چند ماه بهش علاقمند نشدی؟ اون چی،جور خاصی رفتار نکرده؟
-نه به جون المیرا، پسر خیلی خوبیه ازش خوشم می آد ولی علاقه ای بهش ندارم، تازه کلی برای ازدواجش هم بازار گرمی می کنم .شیطنتم گل کرد وگفتم :المیرا بنظر من، تو وعلیرضا خیلی بهم می خورین ، نظرت چیه؟
- مرض !من فعلا قصد ازدواج ندارم .
-اگه دوستش نداری پس چرا اینقدر ازش تعریف می کنی؟
المیرا سرخ شد وگفت:حالا من یه غلطی کردم توچرا یه جور دیگه برداشت می کنی ،بعد ملتمسانه نگاهم کرد وگفت: جون سهیلا، یه وقت پیشنهاد ندی ها؟
از لحنش خندیدم وگفتم :باشه بابا حالا چرا اینقدر ترسیدی ؟
خودشو جمع وجور کرد وگفت: اونیکه باید بترسه تویی که الان آقا بهزاد دم در دانشگاه منتظرته!
بی معرفت خوب به هدف زد .هول کردم وگفتم: دستم به دامنت بیا یه فکر درست حسابی بکنیم؟
با بدجنسی خندید وگفت: یک یک مساوی !پاشو بریم یه نامه مفصل براش بنویسیم .
-حتما پیش خودش فکر می کنه خواستم با این کارش تلافی نامه خودشو بکنم!خودت که دیدی رفته بودم براییه شروع دوباره!
- توکلت به خدا باشه انشاا... همه چی درست میشه.
- ممنون المیرا جون !اگه تو نبودی من چیکار می کردم
-پاشو خودته لوس نکن، منکه یکدونه آبجی سهیلا بیشتر ندارم!
دست به دست با المیرا بسوی سلف حرکت کردیم.

فصل7

سه هفته از پست کردن نامه می گذشت واز بهزاد خبری نبود. دیگر مطمئن شده بودیم که بهزاد به راحتی با مسئله کنارآمده ودیگر مزاحم من نخواهد شد!
- سهیلا !همه بچه ها تو آمفی تئاتر جمع شدن پاشو ما هم بریم .
-چه خبره ؟
-بچه ها با چندتا از مسئولان برای تغییر تاریخ امتحانات جلسه گذاشتند.
-باشه وسایلمو جمع کنم .
جلسه بدون نتیجه تمام شد. فقط تاریخ یکی ازامتحانات عوض شد.بعد ازجلسه ،بچه ها به اصرار ساناز که به مناسبت ازدواجش قصد داشت از بچه ها پذیرایی کند،درآمفی تئاتر ماندند . ساناز با خوشحالی به همه شیرینی تعارف می کرد .بعضی بچه ها سر به سر ساناز میگذاشتند و باعث خنده بقیه می شدند. جو خیلی شادی بود .المیرا که ازبس خندیده بود صورتش سرخ شده بود .همه مشغول گپ وگفت بودند که باصدایی بطرف انتهای سالن برگشتند!
-ببخشید که مزاحم محفل دوستانه شما شدم ،جا برای یک مهمون ناخوانده دارین؟
خشکم زد این صدای بهزاد بود .دریک لحظه من والمیرا بهم خیره شدیم درحالیکه موجی از نگرانی در چهره هردوی ما نمایان شده بود.هردو به یک چیز فکر می کردیم ،بهزاد عقب نشینی نکرده بود!
با صدای آقای اقدسی وبعضی ازبچه ها که او را تعارف به آمدن می کردند تمام وجودم را دلشوره گرفت ،دستانم یخ کرده بود نمی دانستم چه برخوردی خواهد داشت ؟ دست المیرا را گرفتم و فشار دادم ،المیرا نگاهی بمن کرد ولبخند کم رنگی زد حال اوهم بهترازمن نبود!
بهزاد خیلی زود به دعوت بچه ها جواب داد وبه ما ملحق شد سپس درحالیکه کاملا خونسرد بود . خودش را این طور معرفی کرد:
-من بهزاد افروز ،فوق دیپلم حسابداری ،عاشق بروبچه های هنرم ،اما هیچی ازهنرنمی فهمم!
سپس آشکارا به من خیره شد ودرحالیکه به شیرینی توی دستش اشاره می کرد ادامه داد :
-والبته هیچ چیزی رو هم توی دنیا مثل شیرینی عروسی دوست ندارم !نظرشما چیه خانم حامی ؟شما هم شیرینی،اون هم ازنوع عروسیش رو دوست دارین ؟
تمام نگاهای کنجکاو بچه ها روی من وبهزاد متمرکز شد؛ زیر نگاهشان ذوب شدم وسرم را پایین انداختم حرارت صورتم را بوضوح متوجه میشدم .بهزاد چه درسرداشت ؟ چرا اینجا؟ آن هم درحضور بیش ازپانزده تا ازهمکلاسی هایم ؟ این چه بازی بود که شروع کرده بود ؟
-دوستان عزیزم من امروز اومدم تو جمع شما برای اینکه به من کمک کنید ،نامزدم، سهیلا حامی مدتی با من قهر کرده وحاضر نیست منو بخاطراشتباهات گذشته ام ببخشه ،حالا ازشما خواهش میکنم تا با این نامزد مغرور ویک دنده من صحبت کنید وبهش بگید بهزاد بدون تو میمیره!
سکوت مرگ آوری برقرارشد. المیرا عصبانی شد وخواست چیزی بگوید اما با فشار دادن دستش ازاو خواستم آرام بگیرد .آبرویم درحال حاضرازهمه چیزبرایم بااهمیت تربود ،بهزاد می دانست اهل هوچی گری وداد وفریاد بخصوص درجمع نیستم، برای همین مسئله را این طور در جمع مطرح کرده بود.من سکوت کرده بودم که ناگهان صدای ساناز درآمد:
- سهیلا جون بذا رامروز برای هردومون ،خاطره خوبی بشه!
لیلی سلقمه ای به پهلویم زد وآرام گفت: پسره با این تیپ وقیافه، بلند شده جلوی این همه آدم ازت عذرخواهی کرده وغرورش را زیرپا گذاشته ،تو هم کوتاه بیا دیگه!
روشنک گفت: به خدا اگه شوهرمن ،حاضربود فقط نصف این آقا قدمی برای آشتی با من برداره ،من الان ده روزخونه مامانم به قهر نرفته بودم .
سپس آه حسرتباری کشید وساکت شد.
آقای افخمی گفت: همه آدمها توی زندگیشون اشتباه می کنن شما نباید سخت بگیرین!
مرجان گفت: زندگی ازاین قهروآشتی ها زیاد داره ،دعوا نمک زندگیه اما زیادش خوب نیست!
هرکس چیزی می گفت وسعی می کرد من رامتقاعد کند اما کسیاز دل من با خبر نبود .دلم می خواست فریاد می زدم و می گفتم : شما که ازماجرا چیزی نمی دونین بیخود برعلیه من حکم صادرنکنین.این آقای بظاهرمحترم ،که ادعا می کنه عاشق منه،تاحالا چندباربه نامزدش خیانت کرده ونتونسته فقط چند ماه بخاطرعشقش پا روی هوس سرکشش بذاره و رامش کنه !آخه چه طوری می تونم با مردیکه که وجودم اینقدربراش بی ارزشه زندگی کنم ؟همین روشنک ،مهوش ،لعیا ،زینب همه این خانم ها که حسرت همچین مردیرا می خورند ،آیا حاضر میشن با مردی که بارها آغوشش را برای زن یا زنان متعددی که فقط خدا تعدادشون را می دونه گشوده! حتی برای ثانیه ای کوتاه زندگی کنند ؟
حرفهای بچه ها تمامی نداشت ولحظه لحظه حال مرا بدترمی کرد تا اینکه المیرا اختیارش را ازدست داد وگفت: بس کنید بچه ها ! بهتره ما این دوتا را تنها بذاریم تا خودشون با هم حرف بزنند. من وشما که نمی دونیم موضوع دعوا ازچه قراره ومقصرکیه ؟
سپس نگاه سرزنش باری به بهزاد کرد وبا پوزخند گفت: هرچند بعضی اشتباه ها آنقدربزرگه که قابل بخشیدن نیست !
مرجان رو بمن کرد وگفت : موافقی به این آقای عاشق یه فرصت دیگه بدی؟
دروضعیت بدی قرار گرفته بودم .همه نگاها بسوی من بود .چاره ی نداشتم وبا خواسته بچه ها
موافقت کردم .
صدای سوت وکف زدن بچه ها بلند شد. پسرا رو به بهزاد می گفتند:موفق باشی !
دخترها هم از من می خواستند اینقدرنازنکنم !سپس همه با خوشحالی به خیال اینکه باعث وصال دوجوان عاشق شده اند ،سالن را ترک کردند. این وسط المیرا، تنها کسی بود که ازماجرا خبرداشت.
المیرا موقع ترک سالن درزیر گوشم نجوا کرد :کوتاه نیا !
پچ پچ درگوشی المیرا با من، از نگاه بهزاد دورنماند وبا خشم رفتن المیرا را نظاره کرد.سالن کاملا خالی شد وهیچ صدای جز صدای نفسهای من وبهزاد شنیده نمی شد مدتی گذشت. هردو ساکت بودیم .سکوتش کلافه ام کرد اما نمی خواستم شکستن سکوت از طرف من باشد، بهمین خاطر صبر کردم .با کلافگی ازجایش بلند شد وسیگاری روشن کرد وشروع به راه رفتن کرد. بالاخره طاقتش را ازدست داد وبرگشت با خشم به چشمان زل زد وگفت: معنی این مسخره بازی ها چیه ؟
خودم را برای هر سوالی آماده کرده بودم .
-معنیش خیلی واضح بود .
-نه برای من واضح نبود. می خوام از زبان خودت بشنوم ؟!
-من نمی خوام با تو ازدواج کنم .من به تو علاقه ندارم.
-دروغ میگی! تو ویلای عموت یادته ؟! با یک اشاره من، بطرفم پر کشیدی؟ یادته چه زود قرار ملاقاتمو قبول کردی ؟ .اگه بمن علاقه نداری معنی این کارات چی بود ؟معنی این حلقه توی انگشتت چیه؟
-تا اون روز نمی دونستم نامزدم یک مرد هوس باز وخائنه . اشتباه کردم ،غلط کردم ،حالا راضی شدی؟!
-اینا حرفای تو نیست فکر کردی نمی دونم اون دختره چادر چاقچولی توی گوشت وز وز می کنه؟
-به اون ربطی نداره ،من خودم عاقل وبالغ ام ،من با خیانت تو نمی تونم کنار بیام.
-خیانت،خیانت،کدوم خیانت؟ من یک غلطی کردم دو ساله که دارم تاوانش رو پس می دم.
-من دلم می خواد آغوش همسرم فقط برای من باز باشه نه برای هر زنی ،دستاش منو نوازش کنه فقط منو ،این خواسته زیادیه؟
-اون نوازشها از روی هوس بود نه عشق ،تو برای من با همه فرق داری!
-من اینقدربرات بی ارزش بودم که نتونستی فقط چند ماه روی اون غریزه لعنتیت پا بزاری.
- تو حال خودم نبودم ،نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم .
-اون شب مست بودی نفهمیدی چه غلطی می کنی، روزهای بعد چی؟ خودت گفتی چند بار دیگه هم ادامه اش دادی؟!
-اشتباه کردم .هرجور بخوای جبران می کنم .
-هرچی من بخوام ؟
-آره هر شرطی بذاری قبول می کنم .
-دست از سرم بردار، قصه من وتو همون زمان که منو تو بدبختی هام تنها گذاشتی ورفتی دنبال هوست تموم شد.
آماده حرکت شدم که با دستهای لرزانش بازویم راگرفت ومن را بسمت خودش کشید. خشمگین نگاهم کرد.از فرط عصبانیت سرخ شده بود ، با غیض گفت: آدمی که عاشقه ، معشوقش را همون جوری که هست قبول داره با هر عیب ونقصی!
بازویم را با خشم از دستش بیرون کشیدم وخیره نگاهش کردم ،پوزخند تمسخرآمیزی زدم وگفتم:
-توجیه خوبی برای کثافتکاری وهرزه گریه ،پس اگه منم هرشب برم بغل یه مرد شبم را صبح کنم تو نباید ایرادی بگیری ، چون عاشقمی وباید کارهای غلطم را بپذیری؟!
چنان سیلی محکمی به صورتم زد که پوستم گزگز کرد و اشکم سرازیرشد با کیفم به سینه اش کوبیدم .
-تو حق نداری روی من دست بلند کنی .دیگه نمی خوام ببینمت.
درحالی که دستم را روی گونه ام گذاشته بودم وگریه می کردم بسمت انتهای سالن رفتم که با صدای بلند داد زد: این یعنی جدایی دیگه ؟! آبروت پیش دوستات رفته بدبخت ،همه فکر می کنن ما باهم نامزدیم!
حرصم گرفت .از اولش هم حدس زدم نمایشی که جلوی بقیه راه انداخت فقط به این خاطربود که همکلاسیهایم فکرکنند من نامزد بهزاد هستم ومن نتوانم جلوی جمع زیرش بزنم .
با خشم گفتم: کدوم بی آبرویی ؟ما بدلیل عدم تفاهم ازهم جدا شدیم همین ،می خوام صدسال بی آبرو باشم اما یک ساعت هم با تو زندگی نکنم!
-نظرت در مورد خونواده داییتم همینه ؟اونجا که دیگه دانشگاه نیست ،هرروز چشمت به چشمشون می افته ،اون هم خونواده مذهبی وسنتی داییت که این مسائل براشون خیلی مهمه! می تونم یه روز خودم رو، خونه دایی جونت مهمون کنم ویه قصه پرسوز و گداز از بی وفایی وسنگدلی خواهرزادش ، براشون سرهم کنم ،مثلا بهشون بگم که تو دورازچشم اونا با من نامزد شده بودی اما بعداز یه مدتیاز من دل زده میشی ونامزدیت رو بهم می زنی !نگران مدرک وشاهدم نباش!همش با پول حل میشه، ورقه زیبای مالکیت صیغه را میشه تنها با صدهزارتومن کمی بالا وپایین جعل کرد! البته این بهترین وآبرودارترین راه ممکنه !
-بی خود زحمت نکش ،اونا می دونن تو سابقا نامزد من بودی!
-باشه قبول ، یه جوردیگه داستان رومی سازیم ،یه روز زنگ خونه داییت رو می زنن،پسر دایی میره دربازمی کنه یه پستچییک بسته مهروموم شده رو تحویل ایشون می ده ومی ره پسردایی با کنجکاوی بسته رو بازمی کنه ،قیافش با دیدن کلی عکس مبتذل دخترعمه اش و یک پسرغریبه باید خیلی دیدنی باشه ! بازم بگم سهیلا ؟تو می دونی این کارا از من بر میاد!
با ناباوری نگاهش کردم ،آب دهانم خشک شده بود مغزم از کارافتاده بود ،این مردی که روبرویم ایستاده بود واین حرفها را می زد آیا واقعا زمانی نامزد من بود ؟من عاشق او بودم؟!
نباید نشان می دادم تهدیدش کارساز شده ومرا ترسانده با شجاعت ساختگی گفتم :بهمین خیال باش اونا باور نمی کنن !
-از کجا می دونی ؟ با توجه به آزادی که توی خونه شما وجود داشته واونا هم ازش مطلع بودند باورش کار مشکلی نیست !
واقعا ترسیده بودم با استیصال گفتم : تو همچین کاری نمی کنی !
بهزاد با لحن آرامتری که از خباثت دقایق پیش خبری نبود گفت: من دوست دارم وبرای بدست آوردنت هر کاری می کنم !
نزدیکم شد وبه چشمانم خیره شد .نوع نگاهش رنگ دیگری گرفته بود..چشمانش غصه دارشده بود.
- باورم کن!
بغض کردم وبا صدایی لرزان گفتم: بهزاد این عشق یکطرفه راه بجایی نداره ما به بن بست میرسیم!
-یکطرفه نیست من می دونم تو هنوزم دوستم داری وگرنه تا حالا ازدواج می کردی؟!
نمی دانم چه کاری درست بود .ازطرفیخیانتی که بمن کرده بود و دربی خبری ترکم کرده بود را نمی تونستم به راحتی بپذیرم .ازطرفی وقتی می دیدم اینگونه عاجزانه به هر دری می زند تا رضایتم را برای ازدواج جلب کند وحاضربود به خاطرمن هرشرطی را قبول کند ،دلم برایش میسوخت .شاید با یه فرصت دوباره، زندگی روی خوشش را باردیگر بمن واو نشان می داد.دلم رابه دریا زدم دیدن اشکهای این مرد مغروربرایم خیلی سخت بود باید کنارش می ماندم.
-باشه ،یکبار دیگه بهت اعتماد می کنم .
با ذوقی کودکانه ای گفت: مرسی خانم خوشگل خودم .دیدی بلاخره دلت نرم شد. امشب به مامانم میگم زنگ بزنه با داییت هماهنگ کنه.
-چرا این همه عجله من هنوزآمادگی ندارم.به دایی هنوزچیزی نگفتم.
-خب امروز که رفتی خونه بهشون بگو.
-بهزاد من سهیلای 4سال پیش نیستم. هیچی ندارم جز یه حساب بانکی که اون هم از صدقه سر عمه فروغمه ،خودمو ولباس تنم ،دیگه هیچی ندارم.
-چرا خودتو لوس می کنی ،من ازتو جهزیه وحساب بانکی ،ملک واملاک خواستم؟بابام اینقدرداره تا آخرعمردررفاه کامل زندگی کنیم .من فقط از تو یک دل عاشق می خوام.خوب دیگه چه بهانه ای داری؟
-بهزاد قول می دی بمن وفادار باشی؟
به خدا همون دوسال پیش بهت وفادار بود اگه..............حرفهایش را ناتمام گذاشت .
-بریم شیرینی بخریم بین همکلاسی هات پخش کنیم !
-الان ؟!به چه مناسبت؟
-به مناسبت جواب مثبت سهیلا جون به آقا بهزاد افروز!
-نه بهزاد! من خجالت میکشم بذار بعد ازعقد مون ،هنوز که اتفاقی نیافتاده .
-عزیزم من وتو از الان زن وشوهریم ،حالا این ورا قنادی پیدا میشه؟
هرچه اصرار کردم بی فایده بود .بهزاد کار خودش را کرد وشیرینی گرفت وبا من بطرف کلاسراه افتاد. بچه ها با دیدن من وبهزاد وشیرینی دردستمان سروصدا کردند وبما تبریک گفتند.اما المیرا با دیدن ما وارفت وبهت زده بما نگاه کرد. لبخند کوچکی به او زدم اما اوسرش رابحالت تاسف تکان داد وازکلاس خارج شد؛ بدنبالش دویدم.
-المیرا ،المیرا جان کجا می ری؟
-می رم خونه.
-کلاس داریم .
-حالم خوب نیست تنهام بذار.
سرعتم را بیشتر کردم وراهش را سد کردم .
-از من ناراحتی؟
با دلخوری نگاهم کرد وگفت: تو منو مسخره کردی سهیلا؟
-می دونم از دستم ناراحتی ،اما بهزاد خیلی پشیمونه حاضره بخاطر من هر کاری بکنه .
-تو خودتم نمی دونی چی می خوایی.
-من نمی تونم اینقدر سنگدل باشم باید کنارش بمونم اون بمن نیاز داره!
-توچرا باید فداکاری کنی ؟ پس خودت چی میشی؟
-منم دوستش دارم این علاقه دوطرفه .ما می خوایم باهم ازدواج کنیم .
-ظاهرا همه حرفاتون را زدید و فقط اسم بچه تون را نذاشتین ؟!
-المیرا میشه اینقدر نیش وکنایه نزنی؟
-نه نمی تونم !چون دلم بدجوری سوخته.
-تو بهترین دوست منی ،باید ازازدواج من خیلی خوشحال باشی .
-دیگه نیستم .من نمی تونم با آدم دمدمی مزاجی مثل تو که هر لحظه یک تصمیم جدید میگیره دوست باشم .
-تو وضعیت منو درک نمی کنی.
-راست میگی یادم نبود عاشق نیستم ونمی تونم تو رو درک کنم .
-المیرا ،من............
-بسه سهیلا ،تو با من بازی کردی .
-نه به خدا! مگه نشنیدی میگن لذت ببخشش خیلی بیشتر از انتقامه .
چهره المیرا غمگین شد از عصبانیت چند لحظه قبل خبری نبود.با صدای گرفته ای گفت:سهیلا تو می خوایی یک عمر با این مرد زندگی کنی ؟!بهزاد یکبار امتحانش را پس داده ،این آدم مشکوکه تو حتی نمی دونی این مدت توی آمریکا چیکار می کرده! اگه واقعا این قدرعاشقته چرا زودتربرنگشته ودنبالت نیامده ؟
-تو که می دونی بخاطر اون رسوایی مجبورشده بمونه!
-اصلا من قبول کردم اون پشیمونه ومی خواد یک مرد خانواده دوست باشه .
- خب پس مشکل کجاست؟
-تو خیلی وقته که عوض شدی سهیلا، تو دیگه اون دختر سابق نیستی،زندگی در کنار خانواده داییت روی افکار وعقایدت تاثیر گذاشته ،مگه خودت نمی گفتی دیگه نمی تونی توی مهمونی ها مختلط حضور داشته باشی ،جلوی نامحرم باید حجاب کنی.به سرولباست نگاه کن . مانتوهای مناسب میپوشی موهات چتری روی پیشونیت نمی ریزی ،مدل زندگیت عوض شده، سهیلا دیگه نمی تونی با مردی با ویژگیهای بهزاد وخانوادش کنار بیای !
-بهزاد آدم متمدنیه به عقایدم احترام میذاره و آزادی کامل بمن می ده !
-مطمئنی؟
-البته!
مگه تو نمی خواییه زندگی پاک وسالم داشته باشی ؟همونطورکه خدا دوست داره!
-مسلما همین طوره ،تو که می دونی من مدتی سعی کردم بهمین شیوه زندگی کنم .
-بنظر تو،توی خونه ای که مشروب ،قمار،رسیور،اختلاط محرم ونامحرم وجود داره میشه این مدلی زندگی کرد؟
-به طور حتم رفتار من روی کارهای اونا هم تاثیر داره !
-وشاید هم بلعکس رفتار اونها روی تو تاثیر بگذاره ؟ فاصله تو وبهزاد آنقدر زیاده که با عشق وعلاقه این فاصله پر نمیشه مگر اینکه که تو هم بخواهی مدل اونها بشی!
-اما من زندگی جدیدم را همین جوری دوست دارم دیگه نمی خوام مثل گذشته زندگی کنم.
-با اتنخاب بهزاد نمیشه ،فکرات را خوب بکن وبهترین تصمیمت رو بگیر،خدانگهدار.
حرفهای المیرا افکارم را مغشوش کرده بود . واقعا خواسته من چه بود ؟مثل خانواده دایی اسد زندگیکنم یا مثل خانواده عمو فرخ وبقیه ؟ کدام زندگی بهتر بود ؟
- چه عجب این خانم دست ازموعظه برداشت .با صدای بهزاد به طرفش برگشتم .
-تو کی اومدی اینجا؟
-همین الان ،من دارم میرم سهیلا ،باید یک سربه شرکت پدرم بزنم با من کاری نداری؟
-نه ،همه پذیرایی شدن؟
-بله ،چقدرهم خوش خوراک بودن.تموم شد .من دیگه باید برم چند هفته ی که دنبال خانم بودم وحسابی از کار وزندگی افتادم .کارای شرکت عقب افتاده وبابا حسابی شاکی شده ! می خوای برسونمت؟
- نه کلاس دارم توبرو بسلامت.
·خیلی ماهی عزیزم .بای!
بهزاد رفت ومن که تا بعدازظهر کلاس داشتم مجبورشدم بدون حضورالمیرا به کنجکاوی بی پایان بچه ها در مورد بهزاد پاسخ بدهم.
در تمام مسیر دانشگاه تا خانه دایی باخودم فکرمی کردم .آیا من واقعا عوض شده بودم؟ نمازخواندنم یکی ازهمین تغییرات بود.
تنها 10 روزی بود که نمازمی خواندم. اوایل برایم سخت بود اما وقتی علیرضا کتاب فلسفه نماز را بمن داد علاقه ام بیشتر شده بود وسعی داشتم حتما نمازم را بجا بیاورم .
آشنایی با پیشوایان دینی هم نقطه عطفی درزندگی ام بود. که بازهم پسردایی با دادن چند کتاب بمن کمک شایانی به تغییرافکارم درمورد آنها کرد.از جمله این کتابها؛ نهج البلاغه که سخنان امام علیبود. وکتاب مغز متفکرشیعه که چندین دانشمند غربی درباره هوش سرشار امام جعفر(ع) تالیف کرده بودند .وقتی اولین بار کتاب نهج البلاغه امام علی را خواندم اززیبایی کلمات ایشان شگفت زده شدم وسخنان بسیاری از بزرگان ومتفکران غربی را کپی از سخنان آن امام دانستم .
در نظرخانوادهای مانند بهزاد هر چیز که مارک غرب روی آن می خورد نشانه انتهای تمدن وکلاس بود وهرچه که مربوط به دین اسلام ومسلمانان بود نشانه عقب ماندگی بود.در حالیکه در کتاب مغز متفکر شیعه بسیاری از نظریات امام صادق(ع) درباره نور، زمان، ستارهاوبسیاری از چیزها بعدها پایه گذار بسیاری ازاختراعات و ابداعات و نظریات شده بود .
وارد خانه شدم .زن دایی پکر و گرفته روی مبل نشسته وبه فکررفته بود. چنان درافکارش غرق بود که حتی متوجه حضورم نشد.
-سلام زندایی جون!
باصدای من ،زن دایی سرش را بلند کرد ونگاهی بمن انداخت .به تلخی لبخند زد وگفت: سلام دخترم !کی اومدی؟
-همین الان ،شما آنقدر تو فکربودی که متوجه من نشدی!
آهی کشید وگفت: ببخشید حواسم نبود.
ازرفتارزندایی نگران شدم تا کنون اورا تا این حد ناراحت ندیده بودم .
-چیزی شده زندایی جون!
-نه مادر کمی بی حوصله ام .
برای اینکه او را سرحال بیاورم بشوخی گفتم :چندتا؟
- چی چندتا؟
-چندتا از کشتیاتون غرق شده
- ولم کن سهیلا حوصله ندارم !
برای اینکه ازماجرا سر دربیاورم بدنبالش به آشپزخانه رفتم . اما او آنقدردمغ بود که پشیمان شدم وترجیح دادم تنهایش گذاشته وبه اتاقم بروم .تمام مدتی که دراتاقم به سرمی بردم به این فکر می کردم که چگونه مسئله خواستگاری بهزاد را باآنها درمیان بگذارم .
تصمیم گرفتم به بهانه کمک به زن دایی برای تهیه شام ابتدا با اوصحبت کنم. بهمین منظوراز
اتاقم خارج شدم هنوزبه پله ی اول نرسیده بودم که صدای دایی وعلیرضا و زن دایی را که آهسته با یکدیگرمشغول گفت وگو بودند را شنیدم .
زندایی : والا چی بگم آنقدر دست دست کردی که ازدواج کرد.
حدسم درست بود مونا ازدواج کرده بود.
صدای گرفته علیرضا بلند شد: کی زنگ زدند ؟
زندایی: بعدازظهر،قبل اینکه سهیلا بیاد!
علیرضا : یعنی تمومه ؟
زندایی: این جور که مادره می گفت ؛ پسرش با سهیلا چند ساعت قبل صحبت کرده ،سهیلا موافقه برای همین رضایت داده بیان خواستگاری!
با به اسم آوردن اسمم از زبان زن دایی خشکم زد .آنها درمورد من صحبت می کردند.
علیرضا: یه روزه راضی شده؟
زن دایی : نه، مثل اینکه خیلی وقته باهم حرف می زنن ،امروز راضی شده !
دایی: سهیلا کار خوبی نکرده که بما چیزی نگفته،حالا چرا اینقدر عجله دارن؟
زندایی: پسرش عجله داره ،دوسال قبل که نامزدیش با سهیلا بهم خورده ،ترسیده می خواد زودتر عقد کنن.
دایی با گله گفت: چندماه این دختره مثل دسته گل جلوی چشماته، می خواستی؛ زودتر می گفتی!
باورم نشد یعنی علیرضا از من خوشش می آمده ؟پس چرا رفتارهایش چیزی نشان نمی داد؟
علیرضا: من بهش علاقه دارم اما از احساس سهیلا هیچی نمی دونم .فکر........فکر نمی کردم این جوری بشه .اصلا این پسره چطور سروکله اش پیدا شد؟!
زن دایی: برم باهاش حرف بزنم ؟شاید اونم تو رو دوست داره ازحیا چیزی بروز نمی ده؟
دایی : قسمت نیست زن ، دل این دختر هنوزبا اون پسره بوده، دیدی حلقه اش هنوز تو انگشتش بود!
علیرضا: می دونستم فاصله من وسهیلا خیلی زیاده برای همین هیچ وقت پا پیش نذاشتم .صبر کردم ،می خواستم بدونم اخلاقیاتش چطوریه، ازنظر فکر و اعتقاد بهم می خوریم یا نه ،می تونیم بعدها با هم کنار بیایم یا نه ،درثانی دوست داشتم این علاقه دو طرفه باشه واون هم بمن علاقه پیدا کنه اما نشد یعنی من راهش رو بلد نبودم ،من مثل پسرای دیگه نمی تونستم ادای عاشق ها را بازی کنم بجایی اینکه اون رو بسمت خودم بکشونم با حرفام باعث دلخوریش میشدم می خواستم ابرو رادرست کنم چشم رو کورمی کردم البته کسی که با هیچ زنی جزمادرش برخورد نداشته باشه بهترازاین هم نمیشه، حالا که به اون پسرعلاقه داره من مزاحم خوشبختیش نمی شم امید..... امیدوارم .خوشبخت بشه شما هم هیچی بهش نگین من......من ......
علیرضا با صدای لرزانی .آشپزخانه را ترک کرد.
- اسد آقا برو با سهیلا حرف بزن !
دایی معترضانه گفت: برم چی بگم ؟بگم پسرمن با سی ودو سال سن خودش عرضه نداشت بیاد خواستگاری باباش را فرستاد !
زن دایی و دایی هنوز مشغول صحبت بودند.دیگرتحمل شنیدن حرفهایشان را نداشتم و به اتاقم پناه بردم .
هنوز در شوک بودم .باورنمی کردم چیزهای را که شنیده بودم. علیرضا واقعا بمن علاقه داشت؟ اگر علیرضا می فهمید از سردلسوزی با بهزاد ازدواج می کنم چه می کرد؟ این وسط تکلیف من چه بود؟ من با کدامیک خوشبخت می شدم؟ خواستگارانم ؛مردانی ازدو سنخ کاملا متفاوت باعقاید ورفتارهای متضاد بودند .بطوریکه ازدید من آن دو حتی سرسوزنی نمی توانستد درمسئله ی به توافق برسند وباهم کناربیایند . روحیات من به کدامیک نزدیکتر بود ؟
علیرضایی که برایش احترام قائل بودم ومی توانستم به راحتی به او تکیه کنم یا بهزادی که دوستش داشتم اما مورد اعتمادم نبود .
بهزادی که ثروتمند بود ومی توانست براحتی زندگی پر زرق وبرق گذشته ام را برایم فراهم کند؟ یا علیرضایی که با دست خالی خودش را به یکی از بهترین درجات علمی رسانده بود وآینده ی درخشان داشت اما درحال حاضر سرمایه ی نداشت.
سکوت بی سابقه ی در سر سفره شام بوجود آمده بود .علیرضا نبود ،دایی و زندایی هم کسل وبی حوصله تر از آن بودند که تمایلی به شکستن آن داشته باشند.
با بلند شدن ناگهانی صدای زنگ موبایلم هر دو نگاهشان بمن معطوف شد .شماره بهزاد روی صفحه مانیتور خودنمایی می کرد جرات نداشتم جواب بدهم .خجالت می کشیدم ،حس آدمی را داشتم که به عزیزانش خیانت کرده است .با قطع شدن صدای زنگ نفس راحتی کشیدم .
دایی لبخند کوچکی زد و گفت: چرا جوابش را ندادی ؟بنده خدا زنگ زده صدای تو رابشنوه!
موبایلم را خاموش کردم نمی دانم چرا درآن لحظه تمایلی نداشتم با بهزاد حرف بزنم!
از خواب بلند شدم ازتشنگی زیاد گلویم می سوخت .نگاهی به پارچ خالی کردم .با خستگی ازتخت پایین آمدم. با نبود علیرضا لزومی نمی دیدم .لباسهای خوابم را عوض کنم وبا همانها به طبقه پایین ویک راست به آشپزخانه رفتم. خانه درسکوت مطلق بود.آشپزخانه با لامپ هالوژنی سبزرنگی با نورضعیفی روشن بود. بطرف یخچال رفتم .اما احساس کردم فرد دیگری هم در آشپزخانه حضور دارد. آب دهانم را قورت دادم وبا ترس بطرف راهروی کوچکی که در انتهای آشپزخانه قرار داشت رفتم درکمال تعجب علیرضا را دیدم به شوفاژ لم داده و غرق در مطالعه بود.
نمی دانم کی به خانه بازگشته بود؟ ناگهان متوجه لباسهای ناجورم شدم .تاپ سفید با شلوارک قرمز که فقط قسمتهایی از رانهای سفیدم را پوشانده بود! لبم را گاز گرفتم وتصمیم گرفتم قبل از اینکه متوجه من شود آنجا را به آرامی ترک کنم .اما دیگر دیرشده بود چون خیلی ناگهانی سرش را بالا کرد ومتوجه حضورم شد دیگر کار از کار گذشته بود .جیغ کوچکی زدم و گفتم :
- تو رو خدا چشماتونو ببندین!
علیرضا که از این صحنه آنقدر گیج وشوکه شده بود دستپاچه گفت:چشم چشم چشم
-خب حالا برید بیرون دیگه !
با چشمان بسته بلند شد ودستش را به دیوار گرفت با من من گفت: نمی تونم اینجوری برم بیرون میشه راهنمایی کنید؟
- باشه من راهنمایتون میکنم!
-اول راست برید نه نه اونجا میز....... افتادن صندلی و متعاقب آن سرخوردن علیرضا و ولو شدنش کف آشپزخانه والبته شکستن گلدان کریستال روی میز صدای ناهنجاری را تولید کرد.
- آخ ........
با نگرانی گفتم : علیرضا خان طوریتون شد؟
بیچاره چشمانش هنوز بسته بود!هنوز جوابم را نداده بود که یکی از چراغ ها روشن شد وسپس زن دایی سراسیمه با چهره خواب آلود وچشمانی نیمه بازبه آشپزخانه آمد با دیدن علیرضا که کف اشپرخانه ولو شده بود چشمانش بازو هوشیار شد وبا تعجب گفت: وا،مادر چرا این جوری شدی ؟
قبل اینکه علیرضا توضیحی بدهد ،زندایی سرش را بالا آورد وتازه متوجه من با آن سر و وضع شد! چشمانش از تعجب ازحدقه بیرون زد با دستش روی گونه اش زد وگفت: خدا مرگم اینجا چه خبره ؟
از خجالت صورتم سرخ شد نصف شب، من نیمه برهنه با علیرضا طاق باز روی زمین!! بی اختیار جیغ زدم وبا سرعت ازآشپزخانه فرار کردم . خودم را انداختم توی اتاقم وهمان جا پشت در نشستم. ازبس دویده بودم نفسم بالا نمی آمد. کم کم تنفسم عادی شد دریک لحظه تمام اتفاقات ازجلوی چشمانم گذشت ازیادآوری چهره وحشتزده علیرضا وعکس العمل های خودش و خودم خندیدم. این دفعه سومی بود که بدبخت را با بی حجابیم غافلگیر کرده بودم .هرچند این بار اوضاع وخیمتر بود، من با لباسی ناجور جلوی پسری که درعمرش یک زن بی حجاب جز محارمش ندیده بود ایستاده بودم و خیره نگاهش کرده بودم .قسمت جالبش زمانی بود که وقتی هردو متوجه وضعیت قرمز اوضاع شدیم .من هالو ،بجای اینکه خودم ازآنجا فرارکنم او را مجبورکرده بودم که باچشمانی بسته آشپزخانه را ترک کند. اوهم مثل کودکی مطیع حرف احمقانه ام را قبول کرده سپس آن برخورد وبعد هم پخش شدن علیرضا روی زمین !
از یادآوری چهره با نمکش ،خنده ام گرفت وبعد از مدتها یک دل سیر خندیدم .با صدای اذان صبح دیگر نخوابیدم و نمازم را خواندم.

مامان نخودچی
1391،05،09, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
علیرضا زودتر از من از خانه خارج شده بود ومن دیگر نگران برخوردم با او به خاطر اتفاق دیشب نبودم .دانشگاه بدون المیرا برایم کسل کننده

بود .به هم صحبتی اش نیاز داشتم دلم می خواست ازاحساس علیرضا ،از تردید وحس ترحمم به بهزاد ،از چشمان غمگین بهزاد ، ازسکوت

علیرضا ، از همه چیز بگویم اما چه سود!المیراد حق داشت من دخترسست اراده ی بودم که نمی توانستم برای مهمترین مسئله زندگیم

درست تصمیم بگیرم وهر لحظه نظرم عوض میشد وتصمیمی جدید می گرفتم.


سر کلاس موبایلم پی در پی زنگ می خورد بی توجه به تماس گیرنده جوابش را ندادم.بعد از پایان درس بانگاهی به صفحه تماسهای ناموفق

متوجه شدم بهزاد 18 بار تماس گرفته بود .تصمیم گرفتم خودم تماس بگیرم .



بله ؟


- سلام بهزاد جان


- معلومه کدوم قبرستونی هستی ؟


- چه طرز حرف زدنه؟


-جواب من بده ،چرا گوشیتو برنمی داری؟


-سر کلاس بودم نمی تونستم.

-می مُردی یه لحظه از کلاس می زدی بیرون وجواب می دادی ؟


-چرا مثل طلبکارا حرف میزنی ؟


-تو هم اگه مثل من از دیشب چندبارتماس ناموفقی داشتی سگ میشدی!

- گفتم که اون موقع نمی شد بجاش حالا زنگ زدم .


- مرده شور تو واون دانشگاه مسخرتو ببره که حتی بخاطر من یک لحظه هم نمی تونی ازش بگذری!



- بسه بهزاد! ازوقتی زنگ زدی ،داری یکریز فحش می دی ،تحمل منم حدی داره.



با ناراحتی گوشی را قطع کردم .چند بار زنگ خورد اما جوابش را ندادم ..صدای مکرر زنگ عصبی ام کرد با حرص موبایلم را خاموش کردم

وهمانجا روی نیمکت نشستم ودرافکارم غرق شدم .هنوزهیچ نسبتی با من نداشت آن وقت این طورگستاخانه سرم داد وهوارمی کشید.نه به

رفتاردیروزش نه به امروز!


- سهیلا!



با صدای ساناز که روبرویم ایستاده بود وصدایم می کرد بخودم آمدم.


-کجایی دختر ؟چندبار صدات کردم .


-ببخشید .کارم داشتی؟


-آره نامزدت بمن زنگ زد ،نگرانت بود از من خواست بهت یه سر بزنم می گفت ؛گوشیت خاموشه!



با تعجب گفتم: بهزاد شماره تو را از کجا داره ؟



- دیروز از من گرفت، می گفت ؛سهیلا وقتی از من دلخوره جواب تلفن های منو نمی ده ،نگرانش میشم اگه شماره شما را داشته باشم

حداقل می تونم توی دانشگاه ازاحوالش باخبرباشم .حالا چرا جوابشو ندادی بازم باهاش قهری؟



- بد حرف زد ناراحت شدم .



-ببین سهیلا ! اگه واقعا با هم ناسازگارین همین الان جدا بشین ،بذاربقیه هرچی می خوان بگن،اما اگه این قهرکردنات ازسرلوس بازی وبچه

بازیه،بی خود اعصاب خودت واون بنده خدا راخراب نکن زندگی که بچه بازی نیست امروز دوست باشین فردا قهر!


با احساساتم ضد ونقیضی که دردرونم ریشه دوانده بود کلنجار می رفتم :همین الان زنگ می زنم وتمومش می کنم ،ولی.......... آبروشون

میره حتما تا حالا قضیه راتموم شده بین خودشون فرض کردند؟...........گوربابای آبروشون ،مگه وقتی منو ول کرد وسکه یه پولم بین تمام فامیلا

کرد بفکر آبروی من بود ؟! تا چند وقت زیرنگاههای ترحم برانگیز عمه فروغ وبچه هایش وکنایه های نیش دار زرین زن عمو وعمه فرنگیس خرد

شدم .اما اما از من بر نمیاد، من.........................خدایا چیکار کنم .



·ساناز!




·بله ؟




·اسم شوهرت چیه؟




·محمد!




·ازچیه محمد خوشت اومد که جواب مثبت دادی؟



·از خیلی ویژگی هاش ،چرا می پرسی؟




·همین جوری ،دوست نداری نگو!




·نه با با !میدونی اول از خانوادش خوشم اومد آدمای شریف ومودبی بودند.بعد هم که پسرشون را دیدم ظاهرش به دلم نشست .چهره اش

برعکس خانواده ما بود آخه می دونی همه خانواده ما شیربرنجی وسفید پوست هستند ازبس تمام پسرای فامیلمون سفید واستخوانی بودند

دلم می خواست شوهر من سبزه وتنومند باشه که محمد دقیقا همین تیپی بود.اما مهمترین دلیل من صداقتش بود همون روز اول گفت:

عاشق دختری میشه ومدتی هم نامزد میکنن اما بعد ازچند ماه می فهمه دخترخیلی سبک و ولخرجه و فقط اهل مهمونی وخوشگذرونیه وکلا

اهل زندگی نیست.خلاصه بعد ازچند ماه توافقی ازهم جدا میشن !راستش بعد ازحرفاش دلم خالی شد وتصمیم داشتم جواب منفی بدم

،خیلی با خودم کلنجاررفتم تا اینکه تصمیم گرفتم یک فرصت دیگه به اون وخودم بدم چون احساس کردم توی همون جلسه اول هردو از یکدیگر

خوشمون اومده بود.چندباری که با هم رفتیم بیرون فهمیدم مرد مهربونیه وازآن مرداست که همه جوره در خدمت خانوادشه ،خیلی حواسش

بمن بود وخیلی مودبانه وبامتانت بامن صحبت می کرد .دیدم انصاف نیست ویژگی های مثبتش را که کم هم نبود فداییک اشتباه کوچیک چند

سال پیشش بکنم. بنظرم محمد مردی که می تونه منو خوشبخت کنه والان هم از تصمیمی که گرفتم خیلی راضیم وخدا رو شکر می کنم .


لبخندی زدم وازته دل گفتم: امیدوارم همیشه احساس خوشبختی کنی .



ساناز لبخند دلنشینی زد وگفت:متشکرم تو هم همین طور.



با بلند شدن زنگ موبایل ساناز،ساناز چشمکی بمن زد وبا شیطنت گفت: خودشه ،چه حلال زادست.



با تمام احساس موبایلش راجواب داد وهمانطورکه دورمیشد با تکان دادن دستش ازمن خداحافظی کرد.


برای لحظه ای به ساناز که ازشنیدن صدای شوهرش درپشت تلفن بوجه آمده بود غبطه خوردم .چرا من از صدای بهزاد خوشحال نشدم؟.قراربود

به زودی به همسری بهزاد دربیایم. پس چراحتی حوصله شنیدن صدایش را نداشتم !



گوشی را روشن کردم. فقط یک پیامک از طرف بهزاد بود که خبرفوت ناگهانی پدربزرگش رابمن داده بود با خواندن پیام ازاینکه اجازه نداده بودم

حرفش را بزند وگوشی را قطع کرده بودم از خودم بدم آمد هرچند بهزاد هم بی تقصیر نبود اما بلاخره فوت پدربزرگش روی اخلاق اوهم تاثیر

گذاشته بود .درصدد دلجویی از بهزاد برآمدم وزنگ زدم.


·بله؟


سعی کردم تمام حسم را در صدایم بریزم.


·سلام بهزاد جونم



- سلام



لحن صدایش آنقدر سرد وخشک بود که دلسرد شدم .



- بهزاد جان تسلیت می گم کی فوت کردند؟


-·چه عجب بلاخره گوشی تو نگاه کردی!دیشب فوت کرد.




بی اعتنا به کنایه اش گفتم :خب چرا دیشب بمن نگفتی؟



داد زد وگفت:من خر،ازدیشب دارم بهت زنگ می زنم اما جنابعالی گوشی لعنتی تو برنمی داشتی،امروزم که اینجوری کردی!



تا حدی بهش حق می دادم ولی داد زدنش برایم غیرقابل تحمل بود ،با بغض گفتم: ببخشید حق با توئه.


- خیلی خب ،منم شرمنده ام که داد زدم


آرامتر شده بود .بهزاد مثل دریا بود گاهی مواج وخشمگین و گاهی آرام وساکت !


·صبح چیکارم داشتی؟


· با این اوضاع چند روزی تاریخ خواستگاری وعقد را باید عقب بندازیم نظرت چیه؟


·برای من فرقی نداره هرچی تو بگی .


·منکه از خدامه هرچه زودتر تکلیف من وتو معلوم بشه اما خانوادم راضی نیستند گفتند بهتره کمی صبر کنیم .


·من مشکلی ندارم .این جوری بیشتر فکر می کنم.


مشکوکانه پرسید :چه فکری؟



دستپاچه گفتم :هیچی ،فکر عقد ومراسم ولباس وازاین چیزا دیگه!



·آهان!تمام کارها را بسپار بمن ،کو تا عروسی وعقد ،حالا بگذار اول بیایم خواستگاری چقدرهولی سهیلا !



لجم گرفت دوست داشتم داد بزنم ؛نخیر آقا! فکر درباره تجدید نظر در ازدواج با شما!



·راستی زمان ومکان مراسم ختم را برام پیامک کن.



·اگه پیامکهای نامزدت برات مهمه، چشم!




·بهزاد!




·جان بهزاد




·منکه عذرخواهی کردم




·آخه جیگرم، تو نمی گی دل بهزاد برای صدای قشنگت یک ذره شده ؟




·پس اون 4سال چیکار می کردی بدون صدای من ؟




·باز شروع کردی سهیلا ،من وتو نمی تونیم یک گفتگوی بدون دعوا داشته باشیم؟!




حوصله جروبحث نداشتم بار دیگه من کوتاه آمدم وخداحافظی کردم.



یکماه از فوت پدربزرگ بهزاد می گذشت .اوضاع روحی ام اصلا تعریف نداشت .قرار شده بود خانواده بهزاد بعد از مراسم چهلم برای تعیین زمان

عقد به خانه دایی بیایند.دراین یکماه چند باری با بهزاد بیرون رفته بودم هر بار برسرمسئله کوچکی با هم جروبحث می کردیم وبا اوقات تلخی

ازهم جدا می شدیم. روحیات بهزاد نسبت به قبل خیلی عوض شده بود. کم حوصله شده بود وبا کوچکترین حرفی از کوره درمی رفت وپرخاش

می کرد . بهزادی که من می شناختم آرام وصبور بود اما این بهزاد چیزه دیگری بود ،از رفتارهایش سردر نمی آوردم بعضی مواقع مهربان

ودوست داشتنی وگاهی کلافه ،پریشان وعصبی !


رفتارعلیرضا هم بهتر نبود بعد ازآن شب با من سرسنگین شده بود، دایم سگرمه هایش درهم بود حتی جواب سلامم را بزور می داد ،وقتی

هم که با اوهمکلام می شدم آنقدرسربالا ومختصر جوابم را می داد که پشیمانم می کردکه اصلا چرا باب گفتگو را بازکرده ام .دانشگاه هم تنها

بودم المیرا با من قطع رابطه کرده بود. ومن روز به روز تنهاتر میشدم .


بلاخره روزموعد فرا رسید .اوایل تیرخانواده بهزاد به خواستگاری آمدند.برای آخرین بارخودم را درآینه براندازکردم ؛کت ودامن سفید مادرم ،که

پدرچند سال پیش ازآلمان خریده بود را باکمک زندایی تنگ کردم وبهمراه یک شال قهوه ای پوشیده بودم .آرایش ملایمی هم داشتم ،وبه چهره

ام خیره شدم .چرا امشب خوشحال نبودم ؟


چرانتونستم توی این مدت به بهزاد بگم نمیخوام باهات ازدواج کنم ،چرا گذاشتم کار به اینجا برسه ؟حالا برای پشیمونی خیلی دیره بیست نفر

اون پایین منتظرمند .با صدای در به خودم آمدم .



·بله ؟


تهمینه وارد شد و سرتا پایم را دید زد ونگاهی از روی تحسین بهم انداخت.



با لبخند کم حالی گفتم: ·چطور شدم ؟


·اگه یه لبخند مهمون لبت کنی ،بیست میشی ·از بس خوشگل شدی قیافه اون دوتا خواهرشوهرت دیدنیه ، با اون دماغهای عقابیشون!

تهمینه ادای بهنازوبهاره را درآورد وباعث خنده ام شد .با خروجمان از اتاق علیرضا نیز همزمان با ما درحالیکه چندتا بشقاب میوه خوری دستش

بود بیرون آمد با دیدن ما سلام مختصری کرد.


تهمینه که فهمید علیرضا ازآنها خجالت می کشد برای اینکه سربه سرش بگذارد گفت:انشاالله شیرینی عروسی شما آقای دکتر!

با خشکی گفت :خیلی ممنون .


وبه سرعت رفت ،تهمیینه ازرفتارعلیرضا جا خورد وگفت: این چرا این جوری کرد؟ همه مردها ازاسم عروسی لپاشون گل می اندازه ونیششون

تا بنا گوش بازمیشه،اینکه ناراحت شد.!


دلم برایش سوخت .چرا سکوت کردی؟شاید اگر تو ذره ای ازعلاقه ای که ادعایش را داری نشانم می دادی هرگز به بهزاد برنمی گشتم .اما

توفقط سکوت کردی اگر آن شب با گوشهای خودم نمی شنیدم ،اصلا علاقه ت را بخودم باور نمی کردم .اما هرچه هستی برای من محترم

وعزیزی امیدوارم خوشبخت باشی.


باید تمام افکارم را درباره علیرضا دورمی ریختم .اکنون می رفتم همسرمرد دیگری شوم وفکرکردن به علیرضا ازنظرمن خیانت به همسرم بود.


با ورودم به پذیرایی ،همه برایم کف زدند .لبخند ی مهمان لبم کردم وازهمه تشکر کردم وروبرویبهزاد کنارتهمینه نشستم .چشمان بهزاد برقی

زد ولبخندی زد .بجز خانواده بهزاد ،عمه فرنگیس وفتانه و خانواده عموفرخ بدون رهام وخانواده عمه فروغ بجز هوشنگ شوهرتهمینه که به اتفاق

مادرش بچه داری می کردند، بقیه آمده بودند.آقای دکتر نیازی همسرعمه فروغ فقط بخاطرمن دراین مراسم حضور پیدا کرده بود.عمو فرخ

کمی گرفته بود . احتمالا بخاطراین بود که به خواست من مراسم خانه دایی اسد برگزارشده بود نه خانه او!با این کارمی خواستم به نوعی

اززحمات دایی دراین چند ماه تشکری کرده باشم .مهمانها با غرور ونخوت روی مبل های زن دایی لمیده بودند و بیچاره دایی اسد وزن دایی

پذیراییمی کردند .چهره هردو خسته بود ازاینکه باعث زحمتشان شده بودم خیلی خجالت می کشیدم.

همه دخترها مثل ملکه ها نشسته بودند وحاضرنبودند کمکی به زن دایی من بکنند .ازبی ادبی شان حرصم گرفت ،قصد کردم خودم کمکش

کنم اما با اشاره عمه فروغ نشستم .عمه ازتهمینه خواست کرد که به زن دایی کمک کند.شعوردکتر نیازی وعمه فروغ تحسین برانگیز بود با

آنکه خودشان جزء تنها افراد تحصیلکرده آنجا بودند اما مثل بقیه مهمانها باد به غبغب ننداخته بودندوخیلی صمیمی وبی تکلف با دایی وزن

دایی برخورد می کردند این درحالی بود که بقیه حتی بهزاد چنان با تحقیر به سر وضع خانه نگاه می کردند مثلا اینکه به خونه کلفتشون تشریف

آوردند!رفتارشان چنان زننده بود که براحتی دلخوری را درچهره های میزبان مشاهد می کردی!


ازچشم نازک کردن ها وادا واصول ها ونگاهای تمسخرآمیز برخی از زنان که بگذرم .مراسم کسل کننده ای بود پراز تجملات وفخرفروشی ودروغ

ودرهم .بلاخره صحبت بر سر مراسم ومهریه و این چیزها بازشد .خانواده افروزآنچنان با تکبر صحبت می کردند گویی خیلی هم به سرمن منت

گذاشته وبه خواستگاریم آمده اند.ازلحن صحبت کردنشان مشخص بود خیلی مایل نیستند برای من هزینه کنند .اما با وجود عمه فرنگیس

وعمو فرخ که دائم وضعیت خانوادگی مان را به رخ خانواده افروزمی کشیدند ومهریه سنگین را عرف فامیل حامی می دانستند کاری از پیش

نبردند.


مبالغه عمه از ثروت بی حد وحصر فرزین وتعاریف عمو ازاوضاع مالی خودش ودرمقابل صحبت های آقای افروزاز بالا رفتن سهامش ،این جلسه را

بیشتر شبیه بازار بورس کرده بود تا خواستگاری.زن ها هم از فرصت استفاده کرده ازآخرین متد آرایش وسبک جدید مو ومدل جواهرات

وسریالهایجدید فارسی وان حرف می زدند .این وسط علیرضا که بدجوری چشم آقای نیازی را گرفته بود با او همکلام شده بود.حوصله ام

سررفت وبه بهزاد که با مادرش صحبت می کرد نگاه کردم .پسر مطیعانه نصیحتهای مادر را گوش می کرد وهرازگاهی سرش را به نشانه تایید

تکان می داد.
بعد از یک ساعت چک وچانه صدای بلند تبریک عمو وآقای افروزبلند شد ودیگران همه دست زدند .همان لحظه علیرضا بلند شد وبه آشپزخانه

رفت .بهزاد خوشحال ولبخند زنان نگاهم می کرد.نگاهش نگاه تبدار وعاشقانه ی بود که مرا می ترساند .

برخلاف بهزاد، من دل نگران بودم وتنها خواسته ام ازخداوند درآن لحظه عاقبت به خیری این وصلت بود! با صدای عمو رشته افکارم پاره شد.



·عمو جون نمی خوای چیزی برامون بیاری ؟! گلومون خشک شد از بس حرف زدیم .


·چشم ،با اجازه !


به آشپزخانه رفتم .علیرضا را دیدم که پشت میزنشسته سرش را میان دستانش گرفته وشقیق هایش راماساژمی دهد. ازاینکه به

خاطرمراسم من احساس خستگی وکلافگی می کرد شرمنده شدم ودرصدد عذرخواهی برآمدم .



·ببخشید .باعث خستگی شما هم شدم .


نگاه گذری بمن کرد وگفت: خستگی من بخاطر کشیک دیشبه نه مراسم شما.امیدوارم خوشبخت بشی!



- ممنون نمی دونم چطوری زحماتتون رو جبران کنم!



·با خبرگیری از حال ما بعد از ازدواجتون جبران کنید .مادر به شما خیلی وابسته شده!


·
مطمئن باشید .من تازه شماها را پیدا کردم ،به این زودی هم ولتون نمی کنم .


·شما آدم قدرشناسی هستید .ما رو خونواده خودتون بدونید.



چه دل پاکی داشت این مرد ،خودش رافقط بخاطر خوشبختی من کنار کشیده بود اما ای کاش تنها به قاضی نمی رفت وبرای خودش حکم

نمی برید.هم او باخته بود هم من ،او که خودش بریده و دوخته بود وهمچی را تمام شده می دید ومن که جرات نداشتم به او اعتراف کنم

احساس من به بهزاد آن چیزی نیست که او فکر می کند! شاید من عاشق علیرضا نبودم ولی او ازهر جهت نسبت به بهزاد برای من مناسبتر

بود. دیگرزمان این حرفها گذشته بود.


من هم سکوت کردم .همین که بطرف سینی شربت که روی کابینت قرارداشت رفتم .بهزاد رادیدم که درچهارچوب ورودی آشپزخانه ایستاده وبا

خشم نگاهم می کرد.نمی دانم ازچه موقع آنجا ایستاده بود؟

لبخندی برویش زدم اما او اخمهایش را درهم کشید وباغیض نگاهی به علیرضا کرد ورفت.از رفتارش متعجب شدم وباگیجی به علیرضا نگاه

کردم سرش را بحالت تاسف تکان داد ومرا گیج وسردرگم ازرفتاربهزاد تنها گذاشت وازآشپزخانه بیرون رفت .



درتمام مدتی که پذیرایی می کردم بهزاد با ابروهای گره خورده وچهره ی گرفته نشسته بود.سعی داشتم محلش نگذارم اما درآخربی طاقت

شدم .به کنارش رفتم تا علت ناراحتی اش را بپرسم .



·چیزی شده ؟



با اخم گفت:ابن چه لباسیه ؟چرا اینقدرخودتو پوشوندی؟

حرفش دلخورم کرد با حرص گفتم: توقع داشتی جلوی این همه نامحرم چطوری بیام ؟ لخت بودم خوب بود؟


· موقع گپ زدن با پسردایی جونت ایشون نامحرم بحساب نمیومدند؟



متعجب پرسیدم :منظورت چیه؟



·چی بهم می گفتید که هردواین قدر سرخ شده بودید؟



· ازش تشکر کردم همین!


·بابت؟


·مهمونی امشب. تودرمورد من چی فکر کردی؟


·هیچی ،دلم نمی خواد با این پسره گرم بگیری. تو جنس مردا رو نمی شناسی !


·علیرضا پسر مومنیی ،توی این چند ماه من ازچشمم بدی دیدم از اون ندیدم .


·بس کن دیگه، چیه هی علیرضا علیرضا می کنی!


با بالا رفتن تن صدایش فتانه متوجه ما شد ونگاهمان کرد. ازترس آبروریزی ،دربرابرحرف ناحق بهزاد کوتاه آمدم .وجوابش را ندادم .اما بهزاد ول کن نبود.



·دلم نمی خواد زنم با مردای غریبه بگو بخند کنه ،عیبی داره ؟




دیگرنمی توانستم خودم را کنترل کنم با عصبانیت با صدای خفه ای گفتم:آقای به اصطلاح متمدن ،تو که با این عقایدت ازهمه خشکه مذهبی

ها ومتحجرها بدتری!کدوم بگو بخند؟ یه تشکر این همه داد وبیداد داره؟!



·همین آدمای مذهبی که توسنگشون رو به سینه می زنی ،ازهمه هیزتروچشم چرون ترن !


·برات متاسفم با این طرز تفکرت !


· برای خودت با اون افکار پوسیده متاسف باش ! بیچاره بیا اروپا رو ببین اگه به حرف من نرسیدی هرچی میخوای بگو ! اونجا زنها نیمه برهنه

بیرون میان ،اما دریغ از یه نگاه ناجور مردابه اونها! چون براشون عادی شده .اما تو ایران ...................



·بی خود پزمسافرتهای اروپا تو بمن نده! خودم ازنزدیک کشورهای اون ور رو دیدم .اگه برهنگیعادی بود آمار تجاوز به عنف ودیگر انحرافات

اخلاقیشون سر به فلک نمی زد .



·فکر کردی اینجا نیست ؟


·هست ولی نه به وخامت اونجا .


·خوب روت کارشده سهیلا!


·کسی روی افکار من کار نکرده .لطفا بحث رو همینجا تموم کن !


جا زدی!



بهزاد با حرفهایش رسما داشت دیوانه ام می کرد.


با درماندگی گفتم:·ازاین همه کل کل خسته نشدی؟



·تا وقتی تو کوتاه نیای نه!



·پس درد تو کم آوردن منه؟



·آره


·درست مثل بچه ها شدی بهزاد !


با ناراحتی ازجایم بلند شدم وترجیح دادم تا آخر مراسم به کنارش نروم .


بلاخره هفته دیگرقرارعقد را گذاشتند ومهمانها علی رقم اصرارزن دایی ودایی بهانه دوری راه را گرفتندورفتند .موقع خداحافظی رهام که بدنبال

عمو فرخ آمده بود ازماشین پیاده شد وبطرف بهزاد رفت.بعدازسیزده به دردیگر اورا ندیده بودم رهام بعد ازبهزاد بطرف من آمد بلاجباربه او سلام

کردم، پوزخندی زد وگفت:·بخاطرخرشدن دوبارت، تبریکات گرم منو بپذیر!



باعصبانیت نگاهش کردم .


رهام نگاهی به اطراف کرد وبا دیدن بهزاد که با بهاره صحبت می کرد سرش را نزدیک صورتم آورد وآهسته وبا تمسخر گفت:امیدوارم این دفعه

غالت نذاره !



از حرفش مغزسرم تیرکشید وبا خشم گفتم : تومشکلت با من چیه ؟ بخدا این دفعه به من ازاین حرفا بزنی به بهزاد میگم .



رهام خندید وگفت :چه کسی بهزاد، ترسیدم !



رهام همچنان کنارم ایستاده بود وهرازگاهی مزه پرانی می کرد ،جالب این بود که بهزاد اصلا به وجود رهام درکنارم حساس نبود وتمام

حساسیت وغیرتش روی پسردایی بیچاره ام بود .علیرضا هم از ترس برخورد زشت ازطرف بهزاد اصلا بیرون نیامده بود.



موقع خداحافظی ،بهزاد خیلی طبیعی گونه ام را جلوی دایی وزن دایی بوسید ومن ازخجالت سرخ شدم .


دایی وزن دایی ،من وبهزاد را تنها گذاشتند وبه داخل خانه رفتند.


با تشربه بهزاد گفتم:·ما هنوزنامحرمیم.


بهزاد با شررارت گفت:این یک هفته خوب استراحت کن که ازهفته دیگه خواب بی خواب !یعنی من نمی ذارم که بخوابی!



تمام وجودم عرق شرم شد وبا دلخوری گفتم:بهزاد!




·جان دل بهزاد ! تقصیر خودته از بس خوشگلی آدم وسوسه میشه .




·شرمنده تا عروسی هیچ خبری نیست.




·عمرا این دفعه مثل دفعه پیش نیست ،پس فکر کردی برای چی می خوام عقد رسمی کنیم ؟!برای اینکه لیدی دیگه بهانه ی نداشته باشی!



·بعدا درموردش حرف می زنیم .اینجا جای این حرفا نیست با چی برمی گردی خونه ؟خونوادتکه رفتند.



·من خودم ماشین آوردم .



·خُب پس چرا نمی ری؟


·می خوام شب اینجا بخوابم!



·خجالت بکش!


·به یک شرط می رم ،یک بوس از لبات بگیرم !



·توی خیابون ؟


·آره



·بهزاد زشته !


·نوچ،تا ندی نمی رم.



·ما هنوز..................



با دلخوری گفت: ·اذیت نکن سهیلا!



خوشبختانه کوچه کاملا خلوت بود ،با خجالت لبم را جلو آوردم وبهزاد هم با ولع یک بوس طولانیازلبم گرفت که ناگهان صدای «آخ ببخشید »یک

نفررا شنیدیم .هردودستپاچه شدیم وبطرف صدابرگشتیم کسی نبود .



از ناراحتی لبم را گازگرفتم وباعتاب گفتم:همین را می خواستی؟



بهزاد با طلبکاری گفت:تقصیراون پسرداییت که بی موقع اومد آشغالا را بذاره بیرون !



آه از نهادم بلند شد وگفتم :آبروم رفت .



·من وتو زن وشوهریم ،به قول شما حلا.....لیم !



·اولا ما هنوزبهم حلال نیستم در ثانی جای این کارا توی خیابون ودرملاعام نیست !


·خیلی خب ،با من کار نداری؟



·نه مواظب خودت باش!بای !


با روی شرمگین وخجل به داخل خانه رفتم.با کمک دایی وزن دایی اوضاع خانه را تا حدی سروسامان دادیم .اقوام پولدارو شکم سیرمن، چنان

ته میوه ها وشیرینی ها را بالا آورده بودند گویییک عده قحطی زده به خانه حمله کرده اند .با چهره متعجب به بشقابهای پرازپوست میوه ونرمه

شیرینیو شکلات نگاه کردیم وناگهان زیرخنده زدیم .


·همیشه به خنده ،چی شده ؟



با صدای علیرضا به طرفش برگشتیم زندایی اشاره ی به بشقابها کرد قری به کمروسرش داد وبا لحن بامزه ای گفت:نه به اون همه افاضات

،نه به اینا،کدومش را باور کنیم ؟


دایی خندید وگفت:نوش جانشون ،مهمونای سهیلا برای ماهم عزیز هستند.


ازاین همه محبت آنها شرمگین شدم . با بغض گفتم: من......نمی دونم این همه خوبی شما را چطوری جبران کنم .به خدا ازاینکه این همه

سال از شما دور بودم خیلی حسرت می خورم .من دیگه احساس یتیمی نمی کنم چون یه پدردلسوزدارم یه مادر مهربون یه ...............برادر

خوب دارم !علیرضا برام از نادرهم عزیزتره خیلی دوستتون دارم من مدیون همه شما هستم من...........

گریه مجالی برای ادامه حرفم نگذاشت دست دایی رابوسیدم وبغلش کردم .


دایی با بغض گفت:بسه دایی جون، وظیفه مون بود .تو تنها یادگارالهامی .



از دایی جداشدم وزن دایی را که گریه می کرد درآغوش گرفتم وبوسیدم .زندایی با گریه گفت:الهی قربونت بشم .منکه آرزوم بود امشب مراسم تو وع...................



زن دایی حرفش را نیمه گذاشت وسکوت کرد ،می دانستم می خواهد چه بگویید، ازآغوشش جداشدم وبا چشمان خیس گفتم:ببخشید شما

رم به گریه انداختم .

بطرف علیرضا رفتم تا از او هم مثلا تشکر خواهرانه ی بکنم اما چهره مغمومش که به گلهای قالی زل زده وغرق فکر بود مرا از اینکار بازداشت .



دررختخوابم به سقف اتاق خیره شده بودم .به یاد آن روز افتادم که به دروغ به المیرا گفته بودم میخواهم ازعلیرضا خواستگاری کنم !اوهم با

جدیت من را نصیحت کرد وگفت؛ تا اون پاپیش نذاشته حق نداری کاری بکنی ،ببین المیرا !علیرضا هیچ وقت پا جلو نذاشت واون قدرسکوت کرد

که بلاخره بهزاد اومد !چشمانم کم کم گرم وآماده خواب شد که با بلند شدن زنگ موبایل خواب از سرم پرید.با گیجی نگاهی به ساعت کردم

ساعت 2نصف شب بود.

با دیدن شماره بهزاد ازبی فکریش حرصم گرفت


·بله ؟



·اوه اوه چه عصبانیه!


·یه نگاه به ساعت بنداز؟



·خواب بودی؟


·با اجازه شما،بله


·منکه اصلا خوابم نمیاد تو چه جوری خوابیدی؟


·برای چی خوابت نمی بره ؟


·به به ،زن منو باش ،مثل اینکه فردا قرارمهمترین اتفاق زندگیمون بیفته ها!


راست می گفت فردا قراره محضر داشتیم .


·زنگ زدی اینو یاد آوری کنی؟


·نه، راستش یه اتفاقی افتاده .


مضطرب پرسیدم :اتفاقی افتاده؟


·نه ،یعنی آره اما زیاد مهم نیست.


·بگو نصفه جون شدم !


·هرچی می گردم شناسنامه ام رو پیدا نمی کنم .


خدایا این دیگر چه ماجرایی شده بود شاید واقعا ما قسمت هم نبودیم!



·گوشت با منه سهیلا؟


·آره ،حالا چیکار کنیم ؟ می خوای قرار فردا رو کنسل کن تا شناسنامه ات پیدا بشه؟!


·نه اصلا، دوباره صیغه یک ماه می خونیم، بعد هم سوروسات عروسی می گیریم ومی ریم خونه خودمون .



·آخه .................


·آخه چی؟تا وقتی شناسنامه جدید برام صادر بشه، ممکنه چند هفته ای طول بکشه!


·خب صبر می کنیم ،اصلا شاید شناسنامه ات پیدا شد.


·یک هفته دارم می گردم می خواست پیدا بشه تا حالا پیدا شده بود.درثانی من دیگه طاقت ندارم دوست دارم هرچی زودتر به تو برسم مگه تو

هم همین رو نمی خوای؟



با من من گفتم :خب چرا ،ولی.....................



· فردا ساعت 8 میام دنبالت،اُکی؟



مردد بودم ،نمی دانستم خواسته اش را قبول کنم یا رد کنم .



·الو سهیلا خوابت برد؟



·نه.


·پس چرا جواب نمی دی ؟


·باشه .


·فردا می بینمت بای .


بعد از پایان مکالمه به طرف پنجره اتاقم رفتم وبه آسمان صاف وپرستاره نگاه کردم .آهی کشیدم وبا خودم رمزمه کردم :خدایا خودت آخرعاقبت

این ازدواج را به خیر کن!



با عجله صبحانه ام را خوردم تا اگربهزاد آمد زیاد معطل نماند. به حد کافی بی حوصله ودمغ بودم .غرزدنهای بهزاد خارج ازتحملم بود.



·کاش همه صبحانه ات را می خوردی مادر!



·دیگه سیر شدم .خیلی ممنون ،الان بهزاد میاد دنبالم .


· اگه شناسنامش رو پیدا می کرد ،بهترنبود؟

·منکه حرفی ندارم اون خیلی عجله داره.

- آخه این همه عجله لزومی نداره .



زن دایی ازگم شدن شناسنامه بهزاد و عقد موقت ما ناراضی ودلخوربود. با صدای زنگ در،آماده حرکت شدم .با زن دایی خداحافظی کردم

وبسمت درخروجی رفتم که زن دایی با سرعت خودش را بمن رساند .با تعجب به طرفش برگشتم .با چهره ای نگران بمن لبخند کم حالی زد

وگفت: تو منو جای مادرت قبول داری؟



- البته ، چیزی شده ؟


سرخ شد ،کمی این دست وآن دست کرد مانند کسی که می خواهد چیزی بگوید اما خجالت می کشد نفسی تازه کرد وگفت :دخترم

حواستو جمع کن ، تو وآقا بهزاد فقط باهم صیغه میشین یعنی عقد موقت نه عقد دائم !اینا خیلی با هم فرق دارن! توی صیغه زن دستش بجای

بند نیست، هیچ حق وحقوقی هم نداره وهیچی بهش تعلق نمی گیره ،تا وقتی عقد دائم نشدین وعروسی نگرفتین، ارتباط زناشویی با هم

نداشته باشین، حتی اگه بهزاد هم اصرارداشت قبول نکن راستش من ازاین خانواده کمی می ترسم جا پاتو محکم کن بعد.


انتظارهر حرفی را داشتم جز این حرف ! ازخجالت تمام بدنم گرگرفت وصورتم مثل لبو شد درجوابش فقط سکوت کردم .



·قربون شرم وحیات برم ! قبول دخترم؟



آب دهانم را قورت دادم وبا خجالت گفتم:مطمئن باشین.



زن دایی صورتم را بوسید واززیرآیینه وقرآن ردم کرد.


بهزاد بی حوصله در ماشینش منتظرمن نشسته بود وسیگارمی کشید با دیدن من اشاره ای به ساعتش کرد واخم کرد.



·سلام

- نیم ساعته منو منتظر کاشتی توی ماشین !

- سلامت کو؟

- خیلی خب سلام.

- زن دایی باهام کارداشت. چرا اینقدراخم کردی؟

- ازانتظارمتنفرم .

- این نیم ساعت نسبت به اون 4سال انتظاری که من کشیدم هیچی نیست!



از عصبانیت سرخ شد مثل آتشفشانی بود که هر آن فوران می کرد. خودم را برای هرگونه عکس العملی حاضرکرده بودم اما خودش را کنترل

کرد وبحث را عوض کرد.



·راستی شب خونوادم یه جشن کوچیک ترتیب دادن ،خونواده داییت هم دعوت هستند.



·همون جشن عروسی کافی بود.


·مثل اینکه یادت رفته تو دیگه عضوی از خانواده افروزهستی؟


باخودم گفتم ؛نه متاسفانه یادم نرفته که باید عروس خانواده ی بشم که جلوترازدماغشون چیزی نمی بینن!



با لبخند تصنعی به بهزاد گفتم : شهین جون وآقای افروزازاین به بعد جای پدرومادرم هستند .



بهزاد لبخند رضایت بخشی زد وبا سرخوشی گفت :تو هم برای اونها مثل بهاره وبهنازی!


از یادآوری بهاره حالم گرفته شد . بهاره عقده کنایه انداختن داشت وازهرفرصتی برای ضربه زدن استفاده می کرد .زبانش مثل مار ،زهرآگین

وتلخ بود .اما بهناز دختر خوبی بود کاری به کارم نداشت البته اگه تا حالا عوض نشده باشه!



·بهزاد اونا ازازدواج من وتو راضی بودند؟



بهزاد گلویش را صاف کرد وصراحتا گفت:نه به هیچ وجه .



این دیگر چه ازدواجی بود ؟!خانواده داماد ناراضی، خانواده عروس ناراضی،عروس مردد،فقط داماد راضی!


بهزاد زیرچشمی نگاهم کرد تاعکس العملم را درمقابل این سخنش ببیند.با سکوتم، خودش به حرف آمد وگفت:تعجب نکردی؟


- نه ،با شناختی که ازافروزها دارم حدس می زدم موافق نباشن ،چه جوری راضی شدن؟


- اونا عاشق پسریکی یکدونه شون هستن ،روی حرفش حرف نمی زنن!


خدا می داند چقدرپدرومادرش را اذیت کرده وخونشان را درشیشه کرده بود که بلاخره به این وصلت رضایت داده بودند!



·رسیدیم .



·حالا مجبوربودی یک محضرتوی شمال شهرپیدا کنی ،نزدیک خونه دایی اسدم یک محضرخونه بود.



·برای من اُف داره توی جنوب شهر،پیمان ازدواجم رو ببندم .



ساعت 9صبح من وبهزاد وعموفرخ که قیم من محسوب میشد درحضورمحضردار،صیغه یک ماه خواندیم .عموفرخ به محل کارش رفت وماهم

دست به دست هم بیرون رفتیم .


·حالا کجا بریم ؟


·من می رم خونه خودمون برای مهمونی امشب حاضر بشم .


·من چیکار کنم ؟


·فعلا برو خونه داییت تا ساعت 3بعدازظهر بیام دنبالت بریم آرایشگاه ،نگران لباسم نباشقبلا برات خریدیم !


·فکرکردم یک مهمونی ساده ی؟


·مثلا جشن نامزدیمونه ها!


دلم نمی خواست دوباره مراسم نامزدی داشته باشم .احساس می کردم مورد تمسخرمهمانان قرار خواهم گرفت .با ناراحتی گفتم :ما قبلا

جشن نامزدی داشتیم ،دلم نمی خواد سوژه خنده مهموناتون بشم !



بهزاد سرم دادکشید :·از صبح داری بهانه می گیری،اعصابم را خرد کردی بس کن دیگه!


·سرمن داد نزن!


لحظه ای سکوت بینمان برقرارشد. ناگهان بهزاد بی مقدمه با یک دست مرا به طرف خودش کشید ودرآغوشش جای داد وبا صدای گرفته ی

گفت:ببخشید عزیز دلم ،دست خودم نیست زود عصبانی میشم ،الهی قربونت بشم امروزمی خوام مثل یک الماس وسط مهمونی بدرخشی

باشه؟


دیگرباید قبول می کردم همسرمردی بد اخلاق وکم صبرشده ام .درمقابلش به لبخند کمرنگی بسنده کردم. درباقی زمانی که باهم گذراندیم

بهزاد حرف می زد ومن ترجیح دادم سکوت کنم .می ترسیدم با حرف زدنم دوباره کارمان به بحث وجدال بکشد ودلخوری وقهرنتیجه آن شود.بعد

از خوردن ناهارمن به خانه دایی بازگشتم وبهزاد به خانه خودشان رفت.

مامان نخودچی
1391،05،10, ساعت : 04:13 بعد از ظهر
با خستگی خودم را برای رفتن به آرایشگاه حاضر کردم .درطبق پایین دایی چرت می زد .زندایی هم گوشه ی دراز کشیده بود ودر حال ذکر گفتن باتسبیحش بود .علیرضا هم به مبل لم داده بود وبا لپ تابش مشغول بود.از خونسردیش حرصم گرفت . عجب عشاقی داشتم .بهزاد که مدعی بود بدون من نمی تونه زندگی کنه مدام سرم داد وهوار میکشید و دلم را می شکست، علیرضا هم چه زود عقب کشیده بود !
- زندایی من دارم می رم ،کاری نداری؟
- الان میخوای بری؟
- آره ،برام از ارایشگاه وقت گرفتن تازه دیرم شده راستی حتما با دایی ووپسردایی بیاین فعلا خداحافظ!
هنوز کاملا در را نبسته بودم که صدای علیرضا خطاب به مادرش آمد؛ روی من حساب باز نکن من امشب شیفتم!
جلوی خانه منتظر آمدن بهزاد شدم که با 10دقیقه تاخیر آمد.
صندلیهای عقب ماشین بهزاد با یک جعبه بزرگ سفید اشغال شده بود.
-بهزاد این جعبه سفیده چیه ؟
لبخندی زد وگفت :مال توئه
-لباس نامزدیمه ؟
بله کشیده ی گفت وادامه داد
-سلیقه خودمه!
-پس دیدنیه.
-تو اندام تو دیدنی تره!
دستم را گرفت و فشار داد و چشمکی زد.
به آرایشگاه مجللی درنزدیکی خانه افروزها رسیدیم .شهین خانم بدون هیچ اظهارنظری ازمن خودش اینجا را انتخاب کرده بود . شهین ازآن دسته مادرشوهرانی بود که دوست داشت اختیارعروس ودامادش را دردست بگیرد وحالا با یتیم شدن من این فرصت برایش بوجود آمده بود تا عنان زندگی من را با خیالی راحت دردستانش بگیرد!
آرایشگر زن میانسال ولاغری بود که مرجان صدایش می زدند . با دیدن من لبخندی زد وگفت :ماشالله شهین جون چه خوش سلیقه است با این عروس گرفتنش!
لبخندی زدم وتشکرکردم .
-بیا عروس خانم روی این صندلی بشین .
-اجازه بدین اول وضو بگیرم.
زن ابتدا متعجب شد ،سپس با طناری لبخندی زد وگفت:باشه عزیزم فقط زودتر،کلی کار داریم !
سه ساعت کامل روی صندلی نشسته بودم تا آرایشگر کارش را تمام کند .
-تموم شد عزیزم ،حالا می تونی خودتو توی آیینه ببینی!
چهره ام خیلی تغییر کرده بود ابروهای قهوه ای نازکم با آرایش لایت وکم حالتم کاملا هماهنگ بودند.موهای خرمایی وبلندم راتماما جمع کرده بود وچند گل شیشه ی بعنوان تاج برویش زده بود.لباسم راپوشیدم .بلند بود ودنباله اش روی زمین کشیده میشد .یقه اش فقط از دوبند بسیار نازک تشکیل شده بود وتا روی سینه ام کاملا لخت بود. .قیافه پخته تری نسبت به سه سال پیش پیدا کرده بودم درکل جذابترشده بودم !
آرایشگر با تحسین نگاهم کرد وگفت:دعا کن منم برای دادشم یک عروس خوشگل وخوش اخلاق مثل خودت پیدا کنم .
با صدای شاگرد آرایشگرکه خبر آمدن داماد را می داد دیگرصحبتمان را ادامه ندادیم .
موقع رفتن از آرایشگرخواستم شنلی را برای پوشیدن بمن بدهد با تعجب گفت:هیچ کدام ازعروسهام تاحالا شنل نخواستن!
ناامیدانه گفتم:یعنی هیچ چیزی ندارین ،خودم باهاش بپوشونم ؟
-چرا یه شنل کهنه دارم ولی .....
- ممنون میشم بمن بدید.
درمقابل چشمان متعجب حاضران درآرایشگاه با خوشحالی شنل کهنه و کثیف را پوشیدم و از آنجا خارج شدم .
بهزاد کلاه شنل را بالا زد وبا لحن شیرین کودکانه ی گفت:چه خوجل شدی سهیلا!
از مهربانیش دلم گرم شد دوباره بهزاد من شده بود!اما خوشحالیم چندان دوام نیاورد.
- شنلتو بنداز روی شانه هات ،اینطوری قشنگتره
فعلا جای لجبازی نبود به دروغ گفتم:نه دیگه می خوام سورپرایز بشی!
بهزاد با شیطنت گفت:حیف از این همه آرایش که امشب باید پاک بشه!
منظور بهزاد را متوجه شدم اوازمن توقع داشت امشب را درکنارش بمانم .باید هرطورشده زن دایی را واسطه قرار می دادم . هنوز اخطارش را فراموش نکرده بودم او زن زیرکی بود وتوانسته بود افروزها را دریک جلسه تاحدی بشناسد از نگاه او اعتماد به افروزها اشتباه غیر قابل برگشتی برای من بود .
به پیشنهاد بهزاد رفتیم آتلیه وچندتا عکس انداختیم خوشبختانه همه عواملش زن بودند .
با رسیدن به منزل افروز و دیدن ماشینهای پارک شده متوجه شدم اکثرمهمانها آمده اند .جشن ،خیلی مفصل ترازآن چیزی بود که فکرش را می کردم .ازدر دیگر خانه به اتاق بهزاد درطبقه بالارفتیم ،استرس زیادی داشتم وقلبم به شدت می زد .
بهزاد روبرویم ایستاد و شنل راازروی سرم برداشت وبا دیدن مدل موهایم با نارضایتی گفت:چقدر موهات بد درست کرده چرا گذاشتی همشو جمع کنه؟
با دلخوری گفتم :خیلی بد شدم ؟
- نه اما دوست داشتم موهات مثل دفعه قبل باز باشه !ولش کن دیگه ،جنب بریم دیر شد!
شنل را برداشتم که بپوشم ،بهزاد با عتاب گفت:چرا اینو بر می داری؟
ازدستم بیرون کشید وگوشه ای ازاتاق پرت کرد . هم ازواکنش بهزاد می ترسیدم هم ازاینکه این طوردرجلوی مهمانها ظاهرشوم شرم داشتم.
خیلی جدی گفتم: -بهزاد، من خجالت می کشم اینجوری بیام.
- منظورت چیه ؟توقبلا هم این طوری میومدی مهمونی ،یادت رفته ؟
- حالا فرق داره !
-مسخره بازی در نیار.
- بخدا دست خودم نیست یه جوری ام .احساس عذاب وجدان می کنم . نمی تونم!می فهمیدی؟
بهزاد از خشم سرخ شد و داد زد: نه نمی فهمم ؟
- بهرحال من اینجوری نمیام .
حالاهر دو داد می زدیم .
بدون اعتنا به حرف من گفت:عجله کن.
با خدای خودم عهد کرده بودم هیچ وقت بدون پوشش جلوی نامحرم ظاهر نشوم .بهزاد هم هرچقدر می خواست عصبانی شود وداد بزند،بلاخره باید یاد می گرفت که به عقاید من هم احترام بگذارد،اگرالان جلویش کوتاه می آمدم تا آخرعمرم باید آن طوریکه او دوست داشت و راضی بود زندگی میکردم اما رضایت خدا برایم مهترازرضایت همسرم بود.با عزم راسخ وگامهای محکم بطرف شنل رفتم دستم را جلو بردم تا آنرا بردارم که بهزاد با خشونت دستم را پس زد ،مچ دستم را محکم گرفت ازخشم دندانهایش بهم فشار داد وگفت:
- اون روی سگ منو بالا نیارسهیلا !نذاربهترین شب عمرم با این کارای احمقانت خراب بشه !
- متاسفم ،من همین مدلی هستم اگه نمی تونی منو این جوری قبول کنی همین الان بهمش بزن !
- شرمنده عزیزم !تورو می خوام ولی این شکلی نه !
-پس بهمش بزن!
-خیلی دوست داری امشب آبروی منو بریزی ؟می خوای تلافی کنی؟
-من آنقدر بچه نیستم که توی همچین موقعیتی تلافی کنم .اما نمی تونم روی اعتقاداتم پا بزارم .
- برای این حرفا دیره سهیلا.
وهمانطور دستم را محکم گرفت ومن را دنبال خودش کشید وبه خارج ازاتاق برد هرچه تقلا کردم نتوانستم دستم را بیرون بکشم تا اینکه وسط راهرو با خاله مادربهزاد که متعجب بما نگاه می کرد برخورد کردیم .بهزاد خیلی خونسرد ومسلط با لبخند گفت:· می بینی خاله جون ،خانم من بدون زیرلفظی پایین بیا نبود ! مجبورشدم بزور بیارمش !
خاله پیرش با چهره ی بشاشی که هیچ نشانی از تعجب چند لحظه پیش درآن نمانده بود لبخندی زدوگفت :زیرلفظی که وظیفه داماد نیست دخترم ،وظیفه پدرومادرداماده! درثانی زیرلفظی روجلوی مهمون می دن نه تو خلوت !
بیچاره پیرزن خوش خیال باورکرده بود وسعی داشت رسم ورسومات را بمن یاد بدهد ! لبخندیزدم وتشکر کردم وبناچار دستم را به دست بهزاد دادم وبسمت پله ها رفتیم .
بهزاد با لبخند گفت : هنوزخیلی مونده بهزاد را بشناسی سیندرلا!
- اشتباه نکن این دفعه آخره، بخاطرحفظ آبروت هیچی نگفتم.
-من کشته همین اخلاقتم .
- تو از این اخلاقم سو استفاده می کنی.
- بسه دیگه! فعلا بخند داریم به انتهای پله ها می رسیم .
همانطور لبخند زنان آرام به طبقه پایین که محل برگزاری جشن بود وارد شدیم .صدای کف وسوت بلند شد وآهنگ عروس وداماد هم چاشنیش شد.خدا می داند چه زوری می زدم تا بتوانم لبخند را روی لبانم نگاه دارم . هرچه به سالن نزدیکتر میشدیم حالم بدتر میشد از زور استرس دل درد گرفتم .احساس میکردم همه بمن طوری نگاه میکنن که گویی لخت هستم وهیچ لباسی ندارم .از شرم گونه هایم سرخ شد .
با عمه فروغ روبوسی کردم ،تهمینه توی گوشم گفت :-·سهیلا خیلی خوشگل شدی!ببینم تو احیانا تب نداری؟
بهزاد با دیدن رهام به طرفش رفت وهمدیگر را درآغوش گرفتند .رهام رو بهزاد گفت: چه ناز شده این دخترعموی ما!
بهزاد زورکی لبخندی زد .
رهام وحقیحانه به من زل زد وگفت :امیدوارم اینبار خوشبخت بشی!
بهزاد لبخندی زد وگفت :-تقدیررو می بینی رهام جون ، من وسهیلا دوباره مال هم شدیم .
رهام پوزخندی زد وگفت:-البته دارم می بینم .من عاشق پایان خوب داستانهای عاشقانه ام .
بهزاد واقعا رهام را دوست داشت اما من دررفتارهای رهام اثری از دوستی ورفاقت به بهزاد نمی دیدم !بهزاد از حرف رهام خندید اما من اصلا خوشم نیامد وبا اشاره به بهزاد فهماندم که بقیه مهمانها منتظرما هستند.
دست در دست بهزاد به طرف دیگررفتیم که با دیدن علیرضا که کنار پدرومادرش نشسته بود خشکم زد. باورم نمیشد علیرضا که گفته بود کشیک دارد!
بهزاد با دیدن آنها مسیرش را کج کرد وبسمتشان رفت .اما توان حرکت از من گرفته شده بود .سرجایم ایستادم وتکان نخوردم دست بهزاد که دردستم گره خورده بود با توقف من به عقب کشیده شد .
- چیکار میکنی؟
- من نمیام
نیخشندی زد وبا موذیگری گفت: برای چی نمیای میخوایم بریم پیش دایی جونت؟!
رفتار خصمانه بهزاد مرا رنجاند. فهمیدم از عمد به قصد خوش آمد گویی به سمت خانواده دایی می رود تا از عکس العمل آنها دربرابر پوششم لذت ببرد وبا افتخار خودرا پیروز این میدان بداند.
با نزدیک شدن به آنها ناگهان دستم را ازدستش بیرون کشید دستانم را بحالت که ضربدر جلوی سینه ام گرفتم.تا بتوانم جلوی چاک سینه ام را بپوشانم . اما با نگاه عتاب آمیز بهزاد منصرف شدم .ودوباره بحالت عادی برگشتم .
بهزاد با خوش رویی سلام کرد
- سلام دایی جان خیلی خوش آمدید. سلام خانم ،سلام آقای دکتر!
آنها مشغول تعارف بودند ومن درتمام مدت سرم پایین ونگاهم به پارکتهای کف سالن بود.
- عزیزم حواست کجاست
ناچار سرم رابلند کردم .فقط خدا می داند دلم می خواست آن لحظه می مردم ومجبور به نگاه کردن به چشمان دایی وهمسرش نمیشدم !
با لرزشی در صدایم آهسته سلام کردم .
چهره دایی سرخ شد وبا گرفتگی سرش را تکان داد.زندایی فقط به گفتن :خوشبخت باشی اکتفاء کرد وظاهرا میلی هم برای بوسیدن نداشت.
چهره علیرضا را ندیدم چون سرش را پایین انداخته بود .سر سری وبسرعت دست بهزاد را که گویی خیال آمدن نداشت کشیدم ودرحینی که از آنها دورمی شدم صدایش را شنیدم .
- برات متاسفم !خدارو شکر که قسمت من نبودی باورم نمیشد .علیرضا نیز در لحظه آخر ضربه خود را بمن زده بود .
چنان بغض کردم که با کوچکترین تلنگری می شکست .اینار او درباره من بی انصافی کرده بود .از دل پرخون من چه خبر داشت که اینگونه مرا سرزنش میکرد ؟مگر او از اتفاقات میان من وهمسرم که درخلوتمان روی داده بود باخبر بود ؟یاد حرفی که به المیرا زدم افتادم ؛
بهزاد مرد امروزی ومتمدنی است وبه عقاید من احترام می ذاره !چه ساده واحمق بودم .
علیرضا خیلی زود رفت .به اصرار بهزاد چند دوری رقصیدم .
دلم گرفته بود .جشن نامزدی قبلیمان از خوشحالی روی ابرها پروازمی کردم اماامروز جزخستگی وکسالت احساس دیگری نداشتم
- میشه خواهش کنم یه لبخند چاشنی قیافت کنی ؟خیرسرم امشب شب نامزدیمونه!
-چه عجب رضایت دادی کنارعروست بشینی!
-چیکار کنم ؟تو که مثل مجسمه ابوالهول نشستی وازجات تکون نمی خورییکی باید وسط باشه یا نه؟!
باخشم نگاهش کردم وگفتم:چرا نذاشتی شنل بپوشم .؟
-چون دلم نمی خواد مسخره عام وخاص بشم .
- من با بی وفایی تو کناراومدم تونمی خوای با حجاب من کنار بیایی؟
- نه نمی خوام !
-تو باید خوشحال باشی که من فقط زیبایی هام رو به تو عرضه کنم نه هرکسی!
- دلم میخواد امروزی باشی.
- میشه بگی معنی امروزی بودن یعنی چی؟
- مثل آدمای متمدن درمهمونی ها با بهترین لباست حاضربشی، خیلی صمیمی با همه برخورد کنی وآداب معاشرت را اون جوری که در شان خانواده منه به جا بیاری، نگاهت به همه باشه ،به همه لبخند بزنی اما قلبت فقط برای من بتپه .
- کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تو مشکل داری !توقع داری من با همه گرم بگیرم وبخندم اون وقت منو بخاطریک تشکر کوچیک از پسر داییم سرزنش می کنی !کدومش را باور کنم؟
با فک منقبض شده گفت:·از علیرضا خوشم نمیاد .
بعدهم لبخند پیروزمندانه ی زد وگفت: دیدی چه جوری حالشو گرفتم .
- چرا اینقدر باهاش دشمنی می کنی؟
به چشمام خیره شده وشمرده شمرده گفت:·چون اون ازتوخوشش میاد واین برای من غیرقابل تحمله!
- علیرضا برای زنایی مثل من تره هم خرد نمکنه درثانیاصلا اهل این حرفا نیست ،در تمام مجلس حتییکبارهم سرش روبلند نکرد تازه بعد از یک ربع هم مجلسو ترک کرد . بجای حساسیت بی خود به علیرضا ،چشمات رو بازمی کردی وبعضی ها را می دیدی که چطور با چشماشون ناموستو قورت می دادن !
-توهم زدی عزیز من !من هم جنسای خودم رو بهتر می شناسم !
- چشماتو بستی بهزاد جون .
- تمومش کن
- مثل همیشه، هر وقت کم میاری همینو میگی!
دایی وزن دایی بلافاصله بعد از شام بلند شدند وبرای خداحافظی بطرف من وبهزاد آمدند.
بهزاد تمسخرآمیز گفت:سهیلا این زندایت با چادرمشکیش بین این همه زن ودخترخیلی تابلویه حداقل یکدست کت ودامن می پوشید. اینجوری آبرومدانه تربود!
تیپش از تیپ زندایی تو با70سال سن خیلی بهتره،پیره زن خجالت نمی کشه پاش لب گوره ولیخودش رو مثل دخترهای 18ساله آوازه خوان کاوارهای اروپا درآورده، آدم عقش میگیره!
دایی وزن دایی نزدیک ما شدند چهره هردوی آنها گرفته ودلخور بود .نمی دانستم با چه روی از زن دایی خواهش کنم من را همراه خودشان ببرد،می دانستم بعد ازشام تازه مجلس اصلی بهزاد با مهمانهای خصوصیش شروع می شود وبساط میخوارگی بپا می شود.
ملتمسانه به زن دایی چشم دوختم و با نگاهم اشاره ی به بهزاد کردم.زندایی تیزهوش من ،بسرعت جریان را ازچشمای نگرانم گرفت وبه بطرف شهین خانم رفت وبا او گفتگو کرد .موقع گفتگو اخمهای شهین خانم درهم رفت وسری تکان داد وبا اکراه حرفهای زن دایی را قبول کرد.
لبخندی برلبم نشست .
مطمئن شدم راضیش کرده است ،مانده بود رضایت بهزاد ،منتظربدترین عکس العملش بودم شهین پسرش را صدا کرد وزن دایی با او مشغول حرف زدن شد قیافه بهزاد درهم رفت و بلافاصله ازهمان جا نگاه خشمگینی بسویم پرتاب کرد.از نگاهش ترسیدم گفتگویشان تمام شد وبهزاد بطرفم آمد .
- این خانم چی می گی؟
-نمی خوام شب بمونم .
- چرا نمی خوای قبول کنی من همسرتم !
- اما ما عقد موقتیم !
- بلاخره که میخوایم دائمش کنیم .
- فعلا که نیستیم .
-توشب بمون، قول می دم کاری به کارت نداشته باشم .
-متاسفم .هنوز مهمونی خصوصیت مونده ومن مطمئن نیستم حالت عادی داشته باشی
-باشه تسلیم .اعتراف می کنم که بخاطر تو نمی تونم قید مهمونی رو بزنم .حالا برو توی اتاق من آماده شو دایی اینات عجله دار

- فعلا که نیستیم .
-توشب بمون، قول می دم کاری به کارت نداشته باشم .
-متاسفم .هنوز مهمونی خصوصیت مونده ومن مطمئن نیستم حالت عادی داشته باشی
-باشه تسلیم .اعتراف می کنم که بخاطر تو نمی تونم قید مهمونی رو بزنم .حالا برو توی اتاق من آماده شو دایی اینات عجله دارن .
از اینکه آنقدر زود کوتاه آمده بود هم تعجب کردم هم خوشحال شدم .بسرعت به اتاق بهزاد رفتم تا لباسم را عوض کنم بیشتر ازاین نباید معطلشان می کردم .لباسم را در آوردم که درباز شد وبهزاد داخل اتاق آمد ،با دیدن بهزاد هول شدم ولباسم را جلوی بدنم گرفتم وگفتم:
- بهزاد میشه بری بیرون ،لباس ندارم اینجوری خجالت می کشم .
هیچ حرفی نزد متعجب سرم را ازپشت لباس بیرون آوردم که دیدم بهزاد با دستش لباس را گرفت وپرت کرد .بهت زده نگاهش کردم و گفتم:
-چی کار میکنی؟
- نمیخوای یه خداحافظی عاشقانه داشته باشیم !
مهلت نداد و مرا محکم به دیوار زد .کاملا بمن چسبیده بود آنقدر که نمی توانستم تکان بخورم بوسهای خشنش نه تنها حس خوشایندی بمن نداد بلکه حالم را بد میکرد.هرچی تقلا می کردم بی فایده بود. التماسش کردم اما گویی صدایم را نمی شنید .از سوزش لبم اشکم سرازیر شد. بلاخره رضایت داد و از من جدا شد .
اشکهایم را ازچشمانم پاک کردم فریاد زدم :-چرا اینجور کردی روانی؟
نفس نفس زد وگفت: حقت بود با تو باید اینجوری رفتار کنم .
نالیدم : مگه من چیکار کردم ؟
- فکر میکنی نمی فهمم که دیگه مثل سابق دوستم نداری؟! همش داری ازم فرار میکنی،
با تهدید اضافه کرد:-حتی به زورم شده مجبورت می کنم تا آخر عمرت کنارم زندگی کنی!
بدون آنکه ببیند چه بلایی برسرصورت ولبم آورده است ازاتاق خارج شد .با گریه لباسهایم را پوشیدم.تمام صورتم پراز لکه های سرخی شده بود که اثر لبهای بهزاد بود .لبم کمی پاره شده بود وخون می آمد .ازدرعقبی بیرون آمدم با دیدن ماشین علیرضا فهمیدم که به دنبال پدرومادرش آمده است.سرم را تا جاییکه می توانستم پایین انداختم وسوار شدم .چهره هرسه ازانتظار کلافه بود مختصرعذرخواهی کردم ودرسکوت به رفتارهای عجیب وغریب بهزاد فکر کردم .
دیگر مطمئن شدم دراین چند سال غیبتش اتفاقاتی در زندگیش افتاده که او را اینگونه کرده است. دلم برای خودم می سوخت زندگی که شروعش با دعوا وناسزا همراه باشد عاقبت خوشی نخواهد داشت، آنهاییکه با عشق شروع می کنند روزی به بن بست می رسند پس تکلیف ما چه بود؟
سکوت ماشین دیوانه ام می کرد . احساس می کردم دیگر بین این خانواده جایی ندارم وخودم را غریبه ای می دانستم که به زور وارد حریم خانواده ای شده وتمام تلاشش را به کارمی بندد تا عضوی از این خانواده شود اما آنها از ورود غریبه ناراضی هستند!
دلم گرفت با ازدواجم برای همیشه خانه پرازمحبت دایی را ازدست دادم .دوباره احساس یتیمی وبی سرپناهی می کردم .
حتی با وجود بهزاد هم تنها بودم تا چند هفته دیگر وارد خانه ی می شدم که کوچکترین علاقه ای به آن نداشتم .کاش هیچ وقت آن روز نمی آمد .کاش می مُردم وراحت میشدم.امشب یکی از بدترین شبهای عمرم بود که نامزدم بمن هدیه داده بود!

مامان نخودچی
1391،05،11, ساعت : 12:21 بعد از ظهر
با دیدن ساعت 12 آه از نهادم بلند شد.سرم درد می کرد و ناخوش احوال بودم اما با خواندن چندتا از پیامک های خوانده نشده گوشی همراهم که حامل خبرهای بدی بود حالم بدتر هم شد .عده ای ازهمکلاسی هایم خبر از مشروط شدن این ترمم داده بودند! این ترم بااین اوضاع روحی نامناسبی که داشتم .مطمئن بودم امتحاناتم را خراب کردم اما مشروط شدن در مخیله ام نمی گنجید!
بلاخره رضایت دادم وبا رخوت تختم را ترک کردم .نگاهی به آیینه کردم .با این صورت پر ازلک رویم نمی شد پایین بروم ! تا حالا جلوی این خانواده محترم چند بار بی آبرویی کرده بودم ،دیگر بس بود !اما با وجود گرسنگی چاره ی نداشتم.
زن دایی درآشپزخانه مشغول فراهم کردن ناهاربود ، از قرارمعلوم کسی خانه نبود با خجالت وارد آشپزخانه شدم و از پشت سر سلام کردم .
تکانی خورد به عقب برگشت.
با دیدن من گفت: مادر چه خبرته ،سکته کردم .
با بی حالی گفتم:ببخشید
-بشین برات یه چیزی بیارم بخوری .
لبخند کم رنگی زدم و پشت میز ناهارخوری نشستم وسرم را پایین انداختم . تند تند میز را چید ویه لیوان شیر داغ بدستم داد.به آرامی دستش را زیرچانه ام برد وسرم را بالا گرفت با دیدن صورت ولبم ، متعجب پرسید:
- سهیلا اذیتت می کنه؟
لبخند زدم وبا شرم گفتم: نه خیلی دوستم داره فقط خواست تلافی کنه!
زندایی با ملامت گفت:این چه مدل دوست داشتنه! بهش برخورد دیشب نموندی؟
-آره
-یعنی تا دو سه هفته دیگه طاقت نداشت که این جوری تلافی کرد ؟
-پسر خوبیه فقط کم حوصله اس.
-خداکنه همین جوری که میگی باشه ،از چشم من که افتاد.
می دانستم از اول هم ازبهزاد خوشش نمی آمد از اینکه بخاطر من ناراحت شده بود حس خوبی داشتم حس نگرانی مادر به دخترش!
ناهار را دو نفری باهم خوردیم.از زن دایی خواهش کردم کمی پماد برای کم شدن التهابات لک های صورتم بدهد تا با آمدن دایی و علیرضا خجالت نکشم.
خوشبختانه تا بعدازظهر هیچ کدام نیامدند.از بهزاد هم هیچ خبری نبود نه پیامی نه زنگی تا بعدازظهر حالم خیلی بهتر شد. زندایی مثل پروانه دورم می چرخید ازدلخوری شب پیش خبری درچهره اش نبود .
ساعت 6بعدازظهر،علیرضا بهمراه دایی آمدند در بدو ورودشان دایی خیلی صمیمانه با من برخورد کرد اما علیرضا با پوزخندی به شال روی سرم نگاه کرد.به روی خودم نیاوردم وبا او گرم گرفتم .اخمهایش را درهم کشید وبا لحن گزنده ی به گفتن یک سلام بسنده کرد.
آنچنان به من بی محلی می کرد که گویی من در آن خانه وجود خارجی ندارم .
هر4 نفرمان در پذیرایی نشسته بودیم وچای می نوشیدیم .آنچنان خوشنود از این محفل گرم بودم که حتی قیافه درهم پسردایی برایم بی اهمیت بود.
-کیه؟ ....... سلام ...... بفرمایین بالا.
زندایی دکمه آیفون را زد وبه طرف ما برگشت وگفت:سهیلا جان آقا بهزاد اومده.
باشنیدن نام بهزاد علیرضا به اتاقش رفت .آه از نهادم بلند شد تازه داشتم نفس راحتی می کشیدم .حتما آمده بود تا با هم بیرون برویم ، ترجیح می دادم همین جا کنارخانواده دایی چای بنوشم تا اینکه با بهزاد به یک رستوران شیک بروم وشام بخورم !
با اکراه ازروی مبل بلند شدم هنوز قدمی برنداشته بودم که بهزاد خیلی ناگهانی وبدون اینکه در بزند وارد خانه شد وبی آنکه به اهالی خانه عرض ادبی کند رو بمن کرد وگفت:برو وسایلتو جمع کن بریم .بهزاد چنان وجود دایی وخانمش را نادیده گرفته بود که انگار کسی جزمن درخانه نیست .
ازبرخورد زشت و دور از ادبش جا خوردم وبا ناراحتی گفتم :- چرا اینجوری اومدی تو؟یه وقت سلام نکنی ها!
بهزاد به روی خودش نیاورد وگفت :من پایین توی ماشین منتظرم !
دایی از روی مبل بلند شد و بطرف بهزاد که کناردرایستاده بود رفت و گفت :سلام آقای افروز دم در بده بفرمایین داخل .
بهزاد که شبیه به یک بشکه باروت شده بود عکس العمل دایی درمقابل گستاخیش کبریتی شد تا بشکه باروت را منفجر کند .فریاد زد:
-چه سلامی آقای شهریاری؟
دایی چهره اش درهم رفت وگفت :·چیزی شده؟
-دیگه چی می خواستین بشه ،چرا دست از سر سهیلا بر نمی دارین؟
-منکه نمی فهمم چی می گین ؟
-خودتونو به نفهمی نزنین آقا، برای چی دیشب نذاشتین سهیلا پیش من بمونه ،چرا اینقدر توی زندگی ما دخالت می کنین؟
-سهیلا خودش می خواست با ما بیاد.
-اصلا شما چیکاریه سهیلا هستین؟ جزء یه دایی که ده سال ازخواهرزادش خبرنداشت؟ بعداز ده سال تازه یادتون افتاده باید نقش پدر را برای خواهرزادتون بازی کنید ؟
دایی با این حرف بهزاد قرمز شد وگفت:این دیگه به شما ربطی نداره آقا،درحال حاضر قیم وسرپرست این دختر منم .
زندایی دخالت کردو گفت :سهیلا مثل دخترماست،ماحکم پدر ومادرش را داریم، حق داریم برای دخترمون تصمیم بگیریم ما دوست نداریم تا شما عقد رسمی نشدین سهیلا با شما باشه.
بهزاد فریاد وحشتناکی زد وگفت :شما خیلی بی جا می کنین؟
زندایی با فریاد بهزاد جا خورد وخاموش شد.
علیرضا در اتاقش را با شدت باز کرد وخشمگین به بهزاد توپید:حق نداری با مادر من اینجوری صحبت کنی؟
-من هر جور دلم بخواد حرف می زنم !
- تو بی جا می کنی ! اینجا چاله میدون نیست داد میزنی !ما آبرو داریم.
- اگه آبرو سرتون میشد زن مردم را توی خونتون قایم نمی کردین .
-مزخرف نگو،اینجا خونشه.
-کورخوندی !آقای دکتر!من هرچی می کشم ازدست توئه ،تو با افکار پوسیدت مغزسهیلا را شستشو دادی! بخاطر حرفهای توئه که اون اینقدر من باسرد شده!
- اگه مغز خانم شما را شستشو داده بودم دیشب اون جوری توی مجلسش ظاهر نمیشد ! سردی رفتارای خانمت بمن هیچ ربطی نداره!
- فکر کردی نمی دونم به سهیلا نظر داری؟
علیرضا کنترلش را از دست داد و بطرف بهزاد حمله ور شد و با بهزاد گلاویزشد .صدای جیغ زندایی وفریادهای عصبی دایی که سعی داشت آنها را از هم جدا کند توی گوشم زنگ می زد. قدرت هیچ کاری نداشتم .سرجایم ایستاده بودم وشاهد فریادهایشان بودم که ناگهان بهزاد با مشت به دهن علیرضا کوبید و روی زمین پرتش کرد .بهزاد قصد حمله مجدد داشت اما دایی دستانش را گرفته بود واجازه نمی داد .زندایی هم بکنار علیرضا رفته بود واز بلند شدنش برای ادامه درگیری ممانعت می کرد .
بی شک برنده این درگیری بهزاد بود که بسیارتنومندتر و درشتر از علیرضا بود .
من که تا آن لحظه سکوت کرده وفقط شاهد ماجرا بودم ودخالتی در آن نداشتم .دیگر تعلل را جایز ندانستم وبا قدمهای لرزان بسمت آنها که گویی وجود مرا فراموش کرده بودند رفتم .
با التماس دستش را گرفتم وگفتم : بهزاد جان برو توی ماشین َمنم الان چمدونمو می بندم و میام .تو رو خدا برو!
بهزاد نفس نفس زنان درحالیکه بین دستان دایی محاصره شده بود گفت:من باید روی اینو کم کنم.
نالیدم :تو رو جون من برو!
حتی اگر شده بود به دست وپایش می افتادم تا راضی به رفتنش کنم .
ظاهرا سوز کلامم در او اثر کرد وماجرا را خاتمه داد و رفت .
دایی علیرضا با دهان خونی ویقه پاره، درحالیکه تند تند نفس می کشید و روی مبل نشاند .زندایی هم با حالی نزار ورنگی پریده یک لیوان آب قند برایش درست کرد .
دایی کلافه وعصبانی دست به ریشش کشید وگفت :پسره بی ادب بی شعور، بزرگتر کوچیکترحالیش نمیشه. هرچی حرف زد لایق خودش بود همانجا ایستاده بودم وبه زن دایی و دایی که در دوطرف پسرشان نشسته وسعی درد آرام کردنش داشتند.نگاه می کردم با این اوضاع نگاه جرات نداشتم نزدیکشان بروم .به حد کافی به خاطرمن اذیت شده بودند ،با صدای خفه ای گفتم :من ....من شرمن......
هنوز باقی حرفم را نزده بودم که علیرضا با چشمانی بخون نشسته اش نگاهم کرد وفریاد کشید:تمام این اتفاقها تقصیرتوئه ،هنوز خودت هم نمی دونی چی از زندگیت می خوای ،مثل یک عروسک خیمه شب بازی می مونی که به دست هرکسی می افتی. یه نقش بازی می کنی!
دایی با عتاب گفت:بس کن علیرضا رفتار بهزاد به سهیلا مربوط نیست!
سکوت کرد وبا حرص آب قند را یکسره خورد.
حرفهاش تمام وجودمو لرزاند علیرضا من را شناخته بود.راست میگفت ؛خودم هم نمی دانستم چه می خواهم .بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم و چمدان کوچکم را بستم .کتابهای اهدایی علیرضا و چادرنماز که هدیه زن دایی بود را برداشتم و از اتاقم که بی نهایت دوستش داشتم خارج شدم .
با نگاه به دربسته اتاقم بغضم ترکید .ازالان دلم برایش تنگ شده بود .به پله های آخر رسیدم صدای چرخهای چمدانم باعث توجه هر سه شد.از نگاه کردن به آنها شرم داشتم با پشت دست اشکهایم را که پی درپی روی صورتم می لغزید پاک کردم با صدای لرزانی گفتم:
شرمنده نمی خواستم اینجوری بشه ،می دونم دختر خوبی براتون نبودم متاسفم که اینقدر دیر پیداتون کردم و اینقدر زود ترکتون می کنم .
روزهای خوبی رو توی این خونه ودر کنار شما سپری کردم ،خاطرات زیبایم را برای همیشه تو دل این خونه دفن می کنم .خداحافظ.
دایی وزن دایی هر دو بلند شدند و بطرفم آمدند .دایی چمدان را گرفت وگفت :دایی جون ازعلیرضا ناراحت نباش اون از دست بهزاد عصبانی شد، رو تو خالی کرد.
- نه دایی ناراحتم نیستم .
- پس چرا میخوای بری؟
- بهتره دیگه برم دایی
-اما ما دلمون نمیخواست اینجوری ترکمون کنی!
- چه فرقی داره چه امروز چه یه ماه دیگه!
زندایی با نگرانی گفت:سهیلا بنظرم این پسره کمی عصبیه!
- الان تحت فشاره وگرنه پسرخوبیه !
- من نگرانتم .
-بخاطر تنهایی کم حوصله شده فقط همین! به خاطررفتارش از شما عذرخواهی می کنم . انشالله عروسیم می بینمتون فعلا خداحافظ !
-متاسفم دختر عمه ما آدمای امل وعقب مونده ی هستیم که باعث سرشکستگیت توی مراسم عروسیت میشیم .همون بهتر که نیایم.
- علیرضا !
- اجازه بدین پدر! چندساله این حرفا عقده دلم شده .اگه شما حرفای خواهرتون یادت رفته من نه ، هنوزیادمه چطوری بین اون همه آدم تو روت ایستاد وگفت ؛شما امل ها باعث سرافندگی من هستین !اینم دختر همون مادره !چند صباح دیگه همین خانم اون همه محبتی که توی این خونه بپاش ریخته شده را فراموش می کنه وبا وقاحت تمام بهتون توهین می کنه !آخه برای ایشون افت داره ما رو به خونواده باکلاس شوهرشون نشون بدن،چرا نمی خواین قبول کنید بین ما و اینها هیچ وجه مشترکی نیست .
سپس برای اولین بار با چشمان سیاهش به چشمانم زل زد وگفت: لابد دیروز خیلی ذوق میکردی که اونجوری حال منو گرفتی و ریشخندم کردی؟ یادته چند وقت پیش گفتم ؛ تو ازنظر اعتقادی با فامیلات فرق داری ؟!حرفمو پس میگیرم تو هم عین همونایی، دیگه دلم نمی خواد تا وقتی زنده ام چشمم به چشمت بیفته!
علیرضا با خشم بلند شد وبه اتاقش رفت .او با نهایت ادب بیرونم کرده بود چرا اینقدر پست وسنگدل شده بود؟
مات ومبهوت به دایی وزن دایی که سرافکنده نگاهم می کردند خیره شدم باته مانده نیروی که در وجود تحلیل رفته ام هنوز باقی بود.
خداحافظی کردم و با گامهای سست به سمت حیاط رفتم ،صدای باز شدن درو متعاقبا صدای زندایی که مرا می خواند را می شنیدم اما بی انکه توجهی کنم بسرعت قدمهایم افزودم وخود رابه انتهای حیاط رساندم همان لحظه صدای وحشتناکی که حاکی از پرت شدن زندایی از پله ها بود درحیاط طنین انداز شد . بشدت ترسیدم اما جرات برنگشتن ونگاه کردن به آن صحنه را نداشتم .چند لحظه بعدصدای نگران دایی و علیرضا که وارد حیاط می شدند و زندایی را خطاب قرارداده وحالش را می پرسیدند به گوشم رسید. ظاهرا حالش خوب بود نفسی از سر اسودگی کشیدم وبرای همیشه خانه پلاک 35 کوچه میخک بهارستان را ترک کردم.

honey_x
1391،05،14, ساعت : 12:26 بعد از ظهر
با سلام خدمت دوستان عریز! متاسفانه من هرکاری کردم نتونستم پستهای خالی را کاملا حذف کنم !به خیلی ها هم پیام دادم اما نتیجه قابل قبولی نگرفتم ودرضمن پست 7 خیلی اشتباه داشت .به هر دری زدم نشد ویرایشش کنم ! کلا صفحه ویرایش باز نمی شد !همون پستی که در ابتدابا(از شوق دیدار بهزاد خوابم نمی برد) درنتیجه مجبور شدم توی یه پست جدید ویرایش شده اش رابنویسم که باعث شد رمان نامنظم شود .بهرجهت شرمنده!!!!!!!:-2-30-:

بجای اینهمه بی نظمی و آشفتگی به یکی از مدیران بخش اطلاع میدادید! پستای اضافتون حذف و جایگزین شد!
لطفا منبعد یا از دکمه http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/report.gif استفاده کنید یا بما پیام بدید! :-2-38-:

مامان نخودچی
1391،05،14, ساعت : 03:40 بعد از ظهر
غصه دارتر ازآن چیزی بودم که با گریه آرام شوم ،مثل کوهی از یخ بی احساس وتهی کناربهزاد سکوت کرده بودم . از سکوتم کلافه شد گفت :
·
-نمی خواستم اینجوری بشه،کنترلمو یه لحظه از دست دادم .
- تو با یان کارهای نسنجیده واحمقانت تمام غرور وعزتموبه لجن کشیدی!خیالت راحت باشه دیگه رشته ارتباطی من واین خونواده برای همیشه قطع شد.
- اونا با من مشکل دارن نه باتو
- با این آبرو ریزی که راه انداختی دیگه با چه روی باهاشون رفت وآمد کنم!
بهزاد نگاه گذری بمن کرد.
- چشمات سرخه ،گریه کردی؟
-چیزی نیست
- من نبودم اتفاقی افتاد؟
دلم نمی خواست از برخورد میان من وعلیرضا بویی ببرد ودوباره بی خودی حساس شود.
- باشه نگو بزار خودم حدس بزنم ؛ آها دایی جونت کرایه این چندماهو ازت طلب کرده حق داره بنده خدا با یه مغازه کوچیک خرازی که نمیشه
شکم چهارنفر رو سیر کرد!
خدایا نفهمی تا چقدر!
- حرفات اینقدر بچگانه ست که هیچ جوابی براش ندارم .درضمن تو مثل اینکه یادت رفته پسردایی من دکتره !
از اینکه از علیرضا تعریف کردم خودم را سرزنش کردم .اما چاره ی نبود.
- چه خبر اینقدر دکتردکتر می کنی!
-تو رو جون شهین جونت بی خیال من شو!
- نکنه سر جشن دیشب کلی سرکوفت وسرزنش شدی !
درست زد به هدف.یاد تمام حرفهای پسردایی بی انصافم بغضی بزرگ درگلویم بوجود آورد.
- چیه سرخ شدی؟اها پس جناب استاد شهریاری توبیخت کرد آره!خوشحالم فهمیدی آدمای متحجروعقب مانده ی هستن!
دیگر نتوانستم خونسردیم را حفظ کنم .کاسه صبرم لبریز شد وفریاد زدم :چی از جون اونا می خوای چرا ولشون نمی کنی؟ می خوای با
توهین وتحقیرخودتو آروم کنی؟خسته نشدی؟ دوست داری منم به خونوادت ناسزا بگم.
-توبیجا کردی!
-چطور تو می تونی به فامیل من گستاخی وهتاکی کنی من نمی تونم؟!
·-تو اونا را با خانواده من، با افروزها یکی می کنی؟
-خانواده دایی من کجا، خانواده افروز کجا؟یک صدم شعور وفهمی که خانواده دایی اسدم دارن ،افروزها ندارن !
- دیگه داری عصبیم می کنی!
-فقط تو حق داری عصبی بشی ؟من چی ؟منکه دارم از دست کارهای تو دیوونه میشم، بخاطرتوازعزیزانم بریدم ،بهترین دوستم بمن پشت کرد
اما الان می بینم هیچی گیرم نیومده .
-من هیچیم؟
- آره تو هیچی نیستی .من احمق نمی دونم چطوری با مرد بد دهن وبی ادب وروانپریشی مثل تو زیر یک سقف زندگی کنم .
بهزاد ماشین را متوقف کرد وقبل از انکه به خودم بیایم .سیلی محکمی صورتم را سوزاند ومزه شور خون دهانم را پر کرد.زخم دیشب لبم پاره
شده بود وخون می آمد.اشکهای گرمم روی لب پاره ام می ریخت وسوزشش را بیشتر می کرد اما دلم بیشتر سوخته بود!بهزاد دستمالی بسمتم گرفت.
- بیا بگیرش
دستش را پس زدم ورویم را برگرداندم.
- دستم خشک شد!
وقتی عکس العملی از جانب من ندید با شدت سرم را بطرف خودش چرخاند وبا حرص دستمال را روی لبم گذاشت .محکم روی دستش زدم
وخودم دستمال را گرفتم. سرش را روی فرمان گذاشت .
- بار اول وآخرم بود قول می دم .
- دفعه اولت نبود آمفی تئاترو یادت رفت؟
- ببخشین ولی توبا کارات وحرفات ناراحتم می کنی.
- بخدا دیگه نمی دونم چیکار کنم تا تو راضی باشی!
-می دونم آدم کم حوصله ای شدم اگه تو کمکم کنی بهتر میشم
-توعوض شدی.
-این توییکه عوض شدی.
·آره، اما تو یه جوردیگه عوض شدی دائم دنبال بهانه ای، اون بهزاد صبور وآروم نیستی .با کوچکترین حرف از کوره درمی ری وفحش وناسزا می دی
-دیگه نمی خوام درموردش حرف بزنم .
-اگه اون روز توی باغ دوباره قبولت کردم ونخواستم قصه عشقمون پایان بگیره فقط به خاطر این بود که فکر می کردم تو بهزاد خودمی ،همون
پسر مهربون وخوش اخلاق که نازمو می کشید واز گل نازکتر بمن نمی گفت .نه پسرعصبی وبد دهنی که دم به دقیقه توی صورت زنش می زنه !
سرش را بلند کردوباالتماس گفت:خواهش می کنم تمومش کن.
لرزش دستانش دوباره شروع شد و.قطرات درشت عرق روی پیشانی اش نشست ..دوباره به قول خودش دچار عارضه ی ارمغان آمریکا شده
بود. با دیدن حال ناخوشش بازهم بدون اینکه نتیجه ی از بحثمان بگیرم آن را خاتمه دادم .
- حالت بهتره؟می تونی رانندگی کنی؟
- خوبم
دوباره به سوی مقصد حرکت کردیم .
-کجا می ریم ؟
-خونه خودمون!توی برج آذرخش دریه منطقه فوق العاده توپ . دوهفته دیگه شناسنامم حاضره ،آپارتمان هم فقط یه نظافت اساسی می
خواد. بجای عروسی هم می ریم یه ماه عسل توپ هردو نیاز به تغییر آب وهوا داریم چطوره؟
با شنیدن کلمه عروسی بی اختیار دلم خالی شد .کابوسهایم کم کم رنگ واقعیت بخود می گرفت.
- منم حوصله جشن وریخت وپاشو ندارم موافقم .
جلوی مجتمع بسیار شیکی نگه داشت .من پیاده شدم اما بهزاد همچنان توی ماشین نشسته بود.
- چرا پیاده نمیشی؟
-توبرو، من الان برمی گردم.بیا کلیدها رو بگیر
-توبرو، من الان برمی گردم.بیا کلیدها رو بگیر .
-کجا می ری؟
- کار دارم الان میام
- وایستا منم باهات بیام .
بهزاد بی حوصله گفت: زود برگردم .
- باشه !راستی ،طبقه چندمه ؟
- طبقه 4 واحد 16
آپارتمانش شیک وبزرگ اما شلوغ ونامرتب بود ،روی تمام مبلها لباس افتاده بود ،آشپزخانه که ازبس کثیف ودرهم بود دل آدم از دیدنش
شورمیشد.سه تا اتاق داشت دوتای انها کاملا خالی بود وفقط یکی ازآنها با ست کامل خواب پر شده بود .روی یکی از
عسلی ها عکس نامزدی قبلی خودم را دیدم .چهره بچه سالی داشتم .لبخندی زدم .خاک را از رویش پاک کردم .نمازم را خواندم وساعتی
خوابیدم .با دیدن ساعت 9:10 وخانه ی تاریک که در سکوت غرق شده بود متوجه شدم بهزاد هنوز برنگشته است . از تنهایی ترسیدم اما
هرچه موبایلش رامی گرفتم جواب نمی داد .
بی حوصله جلوی تلویزیون نشسته بودم که دستگیره در چرخانده شد ودر باز شد.با دیدن رهام که زیر بغل بهزاد را گرفته بود جا خوردم .با
دستپاچگی روسری را از روی مبل برداشتم وسرم کردم .بلوز وشلوار پوشیده ی تنم بود اما بازهم ازاینکه بدون مانتو بودم معذب بودم ولی
وضعیت بهزاد نگرانم کرده بود بی خیال مانتو شدم وسراسیمه بسمتش رفتم وبا نگرانی اشاره ی به بهزاد کردم .
- چی شده؟
- از خوشحالیه
با عتاب گفتم :الان چه وقته شوخیه! میگم چی شده؟
- شوخی چیه؟از خوشحالی اختیارش از دست داد.
مشکوک دهان بهزاد را بو کردم بوی گند الکل تا مغز سرم نفوذ کرد.
اخمهایم را درهم کشیدم وگفتم :بهزاد کجا بود؟
- بیا کمک کن بزارمیش روی کاناپه بعد برات توضیح می دم .
با چندش طرف دیگرش را گرفتم .از خوردن زیاد بیهوش شده بود .وتمام سنگینی اش را روی من ورهام انداخته بود .بهرجان کندنی بود اورا روی کاناپه گذاشتیم .
- برو یه ملافه بیار روش بندازم.
همینکه ملافه را انداختم .روی مبل روبروی رهام نشستم وگفتم:خب؟
رهام متفکر بمن نگاه می کرد وسیگار می کشید .
- تو چطور زنی هستی که خبر نداری شوهرش معتاده؟
ناباورانه نگاهش کردم .منتظر ماندم که آثار خنده کم کم در چهره اش نمایان شود ومثل سابق بامن شوخی کند اما چهره جدی اش نامیدم
کرد.
نالیدم: رهام تو رو خدا شوخی نکن!
- خودش حی وحاضر نگاش کن !
بهزاد را که با دهانی باز خرناس می کشید از نظر گذراندم .
- باور نمی کنم !
- توی این چندماه به رفتاراش مشکوک نشدی!بی قراری .بد خلقی بهانه گیری بازم بگم؟
شقیقه هایم را مالیدم ودر ذهنم رفتارهای بهزاد را حلاجی کردم حق با رهام بود .گاهی مواقع سرخوش وخوشحال وخوش تیپ وگاهی عصبی
و کلافه بود وزیاد به سر وضعش نمی رسید!اما هیچگاه دلیل این رفتارها را نمی فهمیدم.آنقدر گیج بودم که حتی درست نمی توانستم حرف بزنم .
- من ................فکر.......نمی
- رهام توروخدا راست میگی؟
-همین ال

-همین الان چندتا شیشه زد بالا ،قبلش هم دوتا پک هروئین زد.
فریاد زدم :هروئین!
وحشت زده چندبار کلمه معتاد را تکرار کردم .خدایا چه می شنیدم بهزاد من یه هروئینی الکلی شده بود!
صدایی درونم برمن نهیب زد : بلند شو سهیلا تا دیر نشده از این جا برو! به جهنم که جشن گرفتن،با موندنت بدبخت میشی ،تا کی میخوای
لال مونی بگیری؟،این مرد الکلی تمام زندگیتو به فنا می ده.به چی دلتو خوش کردی؟ اگه امشب پیشش بمونی راه برگشت برات سختر
میشه!تو هنوز هیچ تعهدی به بهزاد نداری! تا اوضاع از این بدتر نشده ترکش کن .
با عزم جزم شده ام به اتاق رفتم ولباسم را پوشیدم وچمدان کوچک دست نخورده ام را که گوشه ی ازاتاق گذاشته بودم برداشتم وقصد ترک
اتاق را داشتم که رهام را دیدم به چهارچوب در اتاق، تکیه زده ونگاهم می کند.

مامان نخودچی
1391،05،16, ساعت : 02:00 بعد از ظهر
- داری ترکش می کنی؟

- با خیانتش ،با اخلاق بدش ساختم اما با اعتیادش نمی تونم .

- برای همیشه؟

- باید زودتر از اینها تمومش می کردم.

- یه نیم ساعت وقت داری؟

- برای چی؟

- یه چیزای هست که باید بدونی،خیلی وقته که می خوام بهت بگم اما وقتش پیش نیومده بود.
- اگه درباره بهزاده ،من همچی رو می دونم .

- مطمئنم همه را بهت نگفته .
- دیگه فرقی نمی کنه!می بینی که دارم ترکش می کنم .
- چه سخت می گیری! حالا نیم ساعت دیرتر بری، مثلا چی میشه!
- خیلی خب فقط زودتر،دیگه تحمل اینجا رو ندارم .
از اینکه قراربودبازهم قضایای پشت پردهی از زندگی بهزاد برایم آشکارشود مضطرب بودم.با ذهنی مشوش روی تخت نشستم وبی قرار منتظر آمدن رهام که برای آوردن صندلی از اتاق بیرون رفته بود شدم .طولی نکشید که صندلی بدست به اتاق آمد وروبریم نشست .پاهایش را روی هم انداخت وسیگار دیگری روشن کرد.هرچقدر من ناآرام بود او خونسرد وراحت لم داده وسیگار می کشید.
با حرص به حرکاتش نگاه کردم که ناگهان با تمام قدرت دودش را در صورتم رها کرد.از سرفه ام خندید.
- چیکار می کنی؟! حالمو بهم زدی!
رهام شروع کرد انگار با خودش حرف می زد:
- از همین پاستوریزه بودنت خوشم می اومد. تو رو برای خوشگلیت نمی خواستم . از تو خوشگلتر دوروبرم زیاد بود.ظاهرا اهل دوست پسر نبودی اما برای اینکه مطمئن بشم با چندتا از رفیقام امتحانت کردم .وقتی دوستام می گفتن چراغ سبز نشون نمی دی از خوشحالی بال در آوردم .دلم می خواست آیندمو با تو بسازم .تو زن زندگی بودی .آروز به دلم موند یه روز بوی غذا از خونمون بیاد وهمه دورهم سر یه میز غذا کوفت کنیم .اما مادرم زن زندگی نبود ونیست .دلم نمی خواست آیندم مثل بابام باشه دو را دور هواتو داشتم اما تا فهمیدم تورج اومده خواستگاریت احساس خطر کردم .نمی دونستم چیکار کنم وچطوری حرف دلمو بهت بگم .تصمیم گرفتم ازنادر کمک بخوام بهش گفتم عاشقت شدم خندیدومسخرم کرد .اما وقتی سماجتمو دید فهمید قضیه جدیه !می دونستم نادر توی خونوادت نفوذ داره وحرفش برو داره ومی تونه براحتی خونوادت وبخصوص تو رو راضی کنه ،اما بی وجدان در قبال تو یه شرط سنگین گذاشت .گفت؛یک چهارم سهم الارثت مال من! آدمای طماع وپولپرست وبی وجدان زیاد دیده بودم اما نادرشما یه چیزه دیگه بود.چاره ی نداشتم. تو روی بابام وایستادم وگفتم؛ سهم الارثمو بده !از ناراحتی دیوونه شد و زد توی گوشم . چندماه قهر وداد و فریاد و فرار از خونه فایده نکرد ویه پاپاسی هم گیرم نیومد .از اون طرف نادر هی تحت فشار قرارم می داد و می گفت ؛سهیلا خواستگار داره .تنها راهی که داشتم این بود که سندسازی کنم وبخشی از زمینای شمال بابامو بفروشم .اما برای اینکه شک نکن باید آهسته وبه مرور زمیناشو آب می کردم که خیلی وقت گیر بود .نادرم گیرداده بود که می خواد بره آمریکا و لنگ پوله! داغون بودم .برای رفیق فابریکم دردودل کردم .اونم یه پیشنهادبمن داد .گفت؛ برای اینکه سهیلارو از دست ندی باید بطور موقت بدست یه آدمی که خیلی قبولش داری بسپاری !اولش فکر کردم منظورش دزدیدن تویه، اما وقتی برام مطلب روشن کرد .مخالفت کردم .رفیق شفیق ما پیشنهاد یه نامزدی سوری کرده بود .یعنی یه مدت باهات نامزد میشه تا من کارمو راست وریست کنم وتوی اون برهه تو با کسی ازدواج نکنی بعدهم به یه بهانه ی بهمش می زنه!سخت بود اما بخاطر بدست آوردنت قبولش کردم .وبهترین دوست من آقا بهزاد با زیرکی دل سهیلا خانمو بدست آورد وشد شوهر موقتی عشق من! همچی خوب پیش می رفت .نادر از این تبانی خبر نداشت وفکر می کرد بیخیالت شدم .منم با خودم گفتم ؛دیگه لزومی نداره به نادر باج بدم! وقتی بهزاد ولت کرد ،خودم دست بکار میشم ونقش یه پسرعموی مهربونی برات بازی می کنم وکم کم دلتو بدست میارم. ازاینکه دیگه مجبور نبودم به داداشت پول بدم خیلی خوشحال بودم ومنتظر بودم تا بهزاد به یه بهانه ی رهات کنه ومن ناجیت بشم .اما انتظارم بی فایده بود .بهزاد کم کم دلباخت شد وهرروز برای بهم زدنش بهانه می تراشید .دست اخر یه روز توی روم وایستاد وگفت ؛عاشق سهیلا شده ونمی تونه ترکش کنه! تا جای که می خورد زدمش ولی به گریه افتاد وگفت ؛این عشق دو طرفه ست و اگه ازت جدا بشه تو نابود میشی !دلم برای خودم سوخت .بهزاد به هیچ وجه کوتاه نمیومد.کینه اش بدجوری به دل گرفتم.نامردی کرده بود وباید جوابشو می گرفت .شب وروزم شده نقشه کشیدن برای بهزاد!
.بلاخره فکری مثل جرقه به ذهنم زد .پیدا کردن معشوقه قبلی بهزاد که دختری بنام نیلوفر بود ،نیلوفر اولین عشق بهزاد بود.18سالش نشده بود که عاشق دختر همسایشون شد،اما نیلوفر رفت آمریکا وازدواج ناموفقی کرد بعد از7سال برگشته بود ایران.با نیلوفر حرف زدم .خیلی راحت قبول کرد اون بهزادو می خواست منم تو رو!
اون موقع بهزاد وتو شش ماهی باهم نامزد بودین وبهزاد عاشقانه دوست داشت .با وجود نیلوفرمیتونستم بهزاد رو ازت دورکنم هرچند کارخیلی سختی بود اما بلاخره موفق شدم .چندباری بهزاد و نیلوفررا باهم روبرو کردم .نیلوفربه بهزاد التماس می کرد اما بهزاد دیگه به اون علاقه ای نداشت .وتمام فکروذکرش سهیلا شده بود باید اعتراف کنم خیلی بهت وفاداربود ،عشق تو درتمام وجودش ذره ذره ریشه دوانده بود وبه سادگی حاضر نبود دست ازسرت برداره ،اخلاقهاش عوض شده بود .هیچ مهمونی بدون تو شرکت نمی کرد ولب به زهرماری نمی زد می گفت سهیلا بدش میاد ،ورد زبونش سهیلا بود .
نیلوفر کم کم خسته شد آخه از اینکه چندسال پیش به بهزاد دست رد زده بود خیلی پشیمون بود.آخرین نقشه مون راعملی کردیم.نیلوفر دختر اپنی بود وبرای ازدواج با بهزاد دست به هرکاری می زد .یه مهمونی سه نفره ترتیب دادیم و بهزاد با اصرارمن راضی شد کمی بخوره کم کم حالش خراب شد .
وبا نیلوفرهمبستر شد .بار اول بهزاد از فرط ناراحتی گریه می کرد واز اینکه بهت خیانت کرده بود بدجوری عذاب وجدان داشت .اما ما بی توجی تو به بهزاد را رخش می کشیدیم .آخه اون موقع درگیر ورشکستگی مالی عمو بودی وتمام وقتتو مشکلات بابات پر کرده بود و مثل قبل به بهزاد توجه نمی کردی .بهزاد هم از بی توجهیات پیش من گله می کرد .وسختگیرت توی اون مورد بخصوص هم بهزاد و بدجوری کلافه کرده بود.
نیلوفر ازاین موقعیت خوب استفاده کرد وهمجوره با بهزاد بود.هربارکه بهزاد نادم وپشیمون می شد نیلوفر دلداریش می داد ومی گفت زنی که همسرش را دوست داشته باشه تمام وجودش را به او تقدیم می کنه ،سهیلا بتو علاقه نداره ........از این جور چیزا!
بلاخره نیلوفر حامله شد وبهزاد روتهدید کرد اگه نگیردش همجا آبروشو می بره وازش شکایت می کنه ،چند هفته قبل اینکه پدرت سکته کنه با نیلوفرعقد کردن واز ایران رفتن !تنها کسی که تو فرودگاه بدرقه شون کرد من بودم، بیچاره بهزاد با رنگ وروی پریده وچشمان بارانی بمن گفت:
من لیاقت سهیلا را نداشتم امیدوارم خوشبخت بشه.
با رفتن بهزاد میدون برای من خالی شد نه برادری نه پدری تو هیچ کس نداشتی !از اینکه سر به سرت می ذاشتم خوشم می اومد اما تو اصلا محلم نمی ذاشتی .فرصت چهارساله من با اومدن دوباره بهزاد تموم شد .
بچه بهزاد ونیلوفر عقب مانده ذهنی شده بود با این حال بهزاد نیلوفر وبچه شو ترک نکرد .
تا اینکه یه روز بهزاد سر زده وارد خونه میشه وبدترین صحنه تمام زندگیش رو می بینه .همسرش درآغوش پسر همسایه ، درحالی که پسر عقب مانده ش هم شاهد اون صحنه بوده . کتکاری می کنه ونیلوفر را تا حد مرگ میزنه بخاطر همین یه سال می افته زندان، بخاطر فشارعصبی که بهش وارد میشه رو به الکل میاره وهراز گاهی هم هروئین می زده! نیلوفر و پسرشو ول می کنه و در اولین فرصت به ایران برمی گرده . توی باغ با دیدنت دوباره فیلش یاد هندستونه می کنه وتصمیم می گیره دوباره با توشروع کنه ،وتوی احمق هم باتمام بدی های که درحقت کرد بازم این فرصت رو بهش میدی .من جلوی چشمات بودم اما تو بازم بهزاد را انتخاب کردی،حماقت تا چقدر سهیلا؟ا
مات ومبهوت به چشمان قهوه ایش که اشک درآن حلقه زده بود نگاه کردم .باورم نمی شد رهام حامی عاشق دخترعمویش باشد! منکه از دید او یک احمق به تمام معنا ی بودم که از زندگیم لذت نمی بردم !یعنی تمام آن انتقادها بنوعی تحسین من بود! نادر،بهزاد،رهام ،کسانی که سرنوشت مرا رقم زده ومن را آلت دست دل خودشان کرده بودند! باورم نمی شد من بازیچه دست چند نفر شده بودم درآن لحظه از همه آنها به حد مرگ متنفر شدم .با تمام قدرت آب دهانم را بروی صورت رهام انداختم .جا خورد وچشمانش رابست .بسرعت از اتاق بیرون آمدم .
با چندش نگاهی به بهزاد با دهان باز روی مبل خوابیده بود و خرناس می کشید. کردم وسری از تاسف تکان دادم . ب
دستگیره در رافشارداد یکبار.....دوبار.....چرا باز نمی شد ؟
-زحمت نکش قفله
رهام وسط پذیرایی ایستاده بود وبه تلاش بی نتیجه ام برای بازکردن در خندید.از آنچه که تصورش را می کردم دلم فرو ریخت .دستانم شل شد وچمدان افتاد.خیس عرق شدم . لرزش بدنم آنقدر زیاد بود که احساس کردم دچارتشنج شدم .وحشتزده نگاهش کردم در نی نی چشمانش اثری از عشق نبود تنها کینه بود که شعله می زد .
چقدر المیرای بدبخت نصیحتم کرد اما من احمق همه چیز را شوخی گرفته بودم!همانطور که خیره به رهام نگاه می کردم .ناامیدانه بهزاد را صدا می زدم اما دریغ از یک پلک ز
دن !بیهوش بیهوش بود.
-زور نزن تا فردا ظهر هم صداش کنی بیدار نمیشه!
به آرامی بسمتم آمد از ترس کاملا به درچسبیده بودم ،نزدیکم شد گرمای بدنش را بخوبی حس میکردم .سرش را به گوشم چسباند ونجوا کرد:
- هنوز دیر نشده سهیلا!ما می تونیم باهم شروع کنیم!
بوی بدنش که با بوی ادکلنش درآمیخته شده بود حالم را بد کرد وعق زدم .
این کارم بهانه اش شد نعره زد:حالت از من بهم می خوره ؟!نشونت می دم.
از ترس لال شده بودم . طپش های قلبم از زیر تاروپود لباسم کاملا مشخص بود .نزدیکترشدبطوریکه بدنهایمان با یکدیگر تماس پیدا کرد.چشمانش را بست ولبانش را روی لبانم گذاشت .
نباید اجازه می دادم. با تمام نیروی که در بدن داشتم به عقب هلش دادم. تعادلشرا از دست داد پایش به میز خورد وروی پارکت افتاد.یکی ا زاتاقها رانشانه گرفتم و باسرعت
بسمتش دویدم اما قبلاز اینکه به آنجا برسم با دستانش یکی ازپاهایم را گرفت و محکم روی فرش افتادم .قبل از اینکه اجازه بلندشدن بمن بدهد بلند شد ورویم نشست.ودستانم را گرفت.
-کجا ؟من از عشق برات می گم تو توی صورتم آب دهنتو میندازی؟
زار زدم : تورو بهرکی می پرستی رهام بذار برم .
-این سیلی مال اون داداش پستت که همه چیزو پول می بینه !
سیلی دیگه ی بصورتم زد وگفت:این سهم اون نامزد نامردت
وسومین سیلی را چنان به گوشم نواخت که برای لحظه ی گوشم درد گرفت.
-اینم برای خودت که اونقدر کور بودی عشق منو ندیدی
-آشغال عوضی ،ولم کن .
-بی خود دست وپا نزن کسی اینجا صداتو نمی شنو!
هیستریکی جیغ زدم ، بهزاد..... بهزاد.......پاشو تورو خدا پاشو .
روسری را از سرم کشید ودکمه های مانتو را با سرعت باز کرد.تقلا می کردم جیغ می کشیدم فحش می دادم التماس می کردم اما رهام زخم خورده تنها به انتقام از دوستی که به او نارو زده بود فکر می کرد.
بعد ازچند لحظه صورتش را بلند کرد وخیره نگاهم کرد ودستشرا به آرامی به طرف پایین تنم برد .
- داغشو رو دل بهزاد می زارم
گریه می کردم والتماسش می کردم .
تورو خدا رهام با آبروم بازی نکن !
- حقته، اینقدر التماس کن تا از نفس بیفتی
- بخدا از بهزاد طلاق می گیرم باتو ازدواج می کنم
- دیگه خیلی دیره!
از ته دل نالیدم : خدایا کجایی؟
-ح..روم....زاده .......داااری....چ..ه غ....لطی میکنی ....با....با....زن.......من؟
دراوج نامیدی، بهزاد هوشیار شده بود ورهام با چشمان گرد شده با ناباوری گفت:امکان نداره تو باید تا فردا بیهوش باشی.
از دست وپای شل شده اش بیرون آمدم .
بهزاد که گویی با دیدن این صحنه مستی از سرش پریده بود .بطرف رهام حمله کرد وبا هم گلاویز شدند.
- نامرد به زن من دست درازی می کنی؟
- نامرد تویه که جلوی چشمام عشقمو ازچنگم درآوردی.
با عجله بدون توجه به درگیری آنهادرحالیکه هیچ کنترلی روی لرزش دست وپاهایم نداشتم بسمت در رفتم.نعرها وفریادهایشان مغزم را ازکارانداخته بود ونمی توانستم کلید را پیدا کنم .درمانده وناامید پشت درنشستم وبلند بلند زار زدم . ناگهان ازپس چشمان گریانم ،تصویرتاری ازیک شیء فلزی راروی یکی از مبلها دیدم که زیر نورلوسر برق می زد. بارقه امید در دلم بوجود آمد بطرفش رفتم با خوشحالی کلید را برداشتم واز خانه بیرون رفتم .

مامان نخودچی
1391،05،17, ساعت : 05:41 بعد از ظهر
صدای شکستن شیشه ها وفریادهایشان در راه پله ها شنیده می شد .از ترس کنجکاوی همسایه ها که بزودی به راه پله ها سرازیرمی شدند ، قبل از اینکه کسی مرا ببیند به سرعت سوار آسانسور شدم و واردپارکینگ شدم .در بدو وردم زن میانسالی که پاکتهای خرید رادر دستش گرفته بود و دو پسر نوجوانی که مشغول توپ بازی بودند با تعجب به من نگاه کردند .بدون اینکه توجهی ّبه آنها کنم آن خانه جهنمی را ترک کردم .
سراسیمه ماشینی را دربست کرایه کردم وراهی خانه المیرا شدم .درتمام طول مسیر اشک می ریختم .دست خودم نبود نمی توانستم جلوی ریزششان را بگیرم .از اینکه سالم بودم بی اختیار بلند گفتم :
- خیلی بزرگی خدا
راننده جوان متعجب نگاهم کرد وگفت: خواهرم چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
با صدای لرزانی گفتم : خدارو شکر نیفتاد.
مقابل منزل المیرا پیاده شدم وزنگ را فشار دادم .
-کیه؟
-المیرا! ........منم سهیلا!
بعد از مکث طولانی با ناباوری گفت:تو.....تویی سهیلا؟
-آره خودمم.
-بیا تو
در باز شد ومن منتظرجلوی در ایستادم .لحظه ای بعد صدای گامهای که بسرعت به طرف درمی آمد راشنیدم .المیرا با دیدن سرووضع من خشکش زد .حق داشت ساعت 10شب با صورت گریان بدون
کفش وبا مانتوی که دکمه هایش رااز ترس وعجله بالا وپایین بسته شده بود روبرویش ایستاده بودم .
مات ومبهوت با صدایی که گویی از ته چاه می آد گفت:چی شده سهیلا؟
بغضم ترکید وخودم را در آغوشش انداختم.سکوت کردواجازه داد سبک شوم سپس بدون اینکه سوالی بپرسد مرا بداخل برد.
خون .......خون....بهزاد ولش کن ......من نمی تونم............خواهش می کنم ..........نه
با وحشت از خواب پریدم .کابوسهایم تمامی نداشت .تمام تنم خیس عرق شده بود وسرم درد می کرد. بدنم مثل کوره داغی شده بود و گلویم می سوخت .به سختی بلند شدم اما هنوزچند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که تمام اتاق دورسرم چرخید وافتادم .
پلکهایم را به آرامی بازکردم با دیدن فضای ناآشنای اتاق لحظه ای متحیروگیج شدم اما خیلی زود به یادم آمد که دیشب به خانه المیرا آمده بودم .دوباره اتفاقات وحشتناک دیروز ازجلوی چشمانم گذشت .درگیری خانه دایی ،حرفهای رهام ،ویادآوری آن صحنات شرم آور ، کتکاری رهام وبهزاد،فرار من وپناه آوردنم به اینجا!
با ناله روی تخت نشستم متوجه صدای ناآشنای مردی شدم که با المیرا مشغول صحبت بود.صدای گفتگوی شان از پذیرای بوضوح شنیده میشد.
-از-کی این جوری شده؟
- دقیق که نمی دونم دیشب ساعت 10 اومد خونمون واز همون موقع هم حالش بده!
-از علایمش مشخصه که از یه اتفاق یا خبری شوکه شده یا یه جورایی ترسیده ،شما نمی دونید چه اتفاقی براش افتاده ؟
-نمی دونم چی بسرش اومده ، اما مطمئنم یه اتفاق بدی براش افتاده ،آخه دیشب یه جوری بود پریشون ،وحشتزده ،آشفته .سروضع لباسش هم عجیب بود نامرتب ،مثل کسی که
سراسیمه وبا عجله بدون هیچ دقتی لباسی پوشیده واز جایی با سرعت بیرون اومده باشه ،دیشب فقط گریه کرد وبعد هم خوابید .یکبار که بهش سر زدم دیدم داره توی خواب هذیون می گه الفاظی مثل
بهزاد،کمک،و.. را شنیدم از همونجا تبش بالا رفت .نوبتی چندباری با مامانم بهش سر می زدیم تا اینکه آخرین بار که مامانم بعد از نماز صبح بدیدنش رفت دید وسط اتاق بیهوش افتاده .اینجوری شد که ماهم مزاحم شما شدیم .
-نام بهزاد برای شما آشنا نیست ؟
-نامزدشه!
-شما با نامزدش تماس گرفتین ؟
-نه ما هیچ شماره ازش نداریم ،گوشی سهیلا هم همراهش نبود.
-اینجوری که نمیشه باید خبرش کرد هیچ آدرسی ،شماره ی ازبستگانش دیگرش چی؟
·-نه نداریم .راستش ترجیح می دیم خودش بهوش بیاد.
-بسیار خب احتمالا تا یکی دو ساعت دیگه بیدار میشه .
-حالش چطوره دکتر؟
-جای نگرانی نیست، نسبت به صبح خیلی بهتره ،تبش پایین اومده ،با مسکنهای قوی که صبح تزریق کردم احتمالا تا یه ساعت دیگه بهوش میاد ،اگه بیدار شد قطعا سر درد یا سرگیجه وشاید هم
کمی حالت تهوع داشته باشه که کاملا طبیعیه اگه مورد دیگه ی داشت با من تماس بگیرید.
-تشریف داشته باشین دکتر
-متشکرم .دیگه رفع زحمت می کنم .
-خیلی زحمت کشیدین
-کاری نکردم وظیفه همسایگی رو ادا کردم ،خداحافظ
·خداحافظ
از صحبتهای المیرا ودکتربغض کردم . از اینکه ازسربی پناهی وبی کسی به غریبه ها پناه آورده بودم داغون شدم .شخصیتم له شده بود با غیض به بالای سرم نگاه کردم با فریاد گفتم :
- خسته نشدی خدا؟بیشتر از این می خوای تحقیرم کنی؟ اصلا چیزی هم ازم مونده که بخوای بگیری؟از اینکه قدرتتو را به رخم کشیدی خیلی خوشحالی ؟اعتراف می کنم که توبردی !سهیلا حامی که
تا پنج ساله پیش پدر،مادر،برادر داشت وتوی ثروت وخوشی غرق بود .الان هیچی نیست .پوچ پوچه.........................................
المیرا سراسیمه به داخل اتاق آمد وهاج وواج بمن خیره شد.
با پرخاش گفتم: چیه بدبخت ندیدی؟
المیرا بدون هیچ حرفی جلو امد وروی تخت کنارم نشست سعی کرد درآغوشم بگیرد ، از احساس ترحمش خشمگین شدم وبا خشونت پسش زدم وبا فریاد وحشتناکی گفتم :بمن دست نزن ،از همتون بدم میاد برو گمشو بیرون .
اشک در چشمان سیاهش حلقه زد وبا استیصال نالید :سهیلا جون الهی قربونت برم ،چی شده ؟چرا اینجوری می کنی؟
مثل دیوونه ها داد زدم :ولم کن ،مرگ از این زندگی جهنمی بهتره خسته شدم ازاین همه مصیبتی که سرم آوارشده .
-سهیلا جان آسمون همیشه ابری نیست کمی صبرکن همچی درست میشه خدا الرحمن الراحمینه.
خنده ی عصبی کردم وگفتم :کدوم خدا ؟من دیگه به هیچی اعتقاد ندارم . اینا همش خرافاته !
با سیلی محکمش ساکت شدم . دستم را روی گونه ام گذاشتم وبا بهت به چهره برافروخته اش نگاه کردم .بغضم ترکید وخودم را به آغوشش انداختم .
المیرا مثل خواهری بزرگ نوازشم کرد وبا صدای گرفته ای گفت :خودتو خالی کن عزیزدلم نذارتو دلت تلمبار بشه .
بعداز اینکه آرام شدم .تمام اتفاقات دیروز را برایش تعریف کردم .بجز حرفهای و کارهای رهام .که تنهایی باید بار رسوایش را به دوش می کشیدم.
بیچاره المیرا ازفرط تعجب دهانش باز مونده بود وبا ناباوری نگاهم میکرد.
- یعنی واقعا معتاد شده؟
- آره ،به خاطرهمین اعتیادش اینقدرعصبی بود که هم با علیرضا دعواش شد هم با رهام .
- می خوای چیکار کنی؟
- می خوام جدا شم دیگه تحمل ندارم !
-زنگ بزن به خونواده داییت وهمه چیزو بگو!
- اصلا حرفشم نزن دیگه خونه اونا نمی رم .
-پس چی؟
- اول باید یه سر خونه بزنم ببینم اوضاع از چه قراره !
- بعدش؟
- نگران نباش من رو حرفم وایستادم .اگه بهزاد بود بهش می گم وخلاص!
- حتما کلی تا حالا دنبالت گشته!
- تا نرم از هیچی باخبر نمی شم ،المیرا این مسئله فقط بین خودمون دوتا می مونه ،باشه؟
-حتما مطمئن باش اما...............
-اماچی؟
- اگه بهزاد قبول نکرد چی؟
- می دونم مشکلات زیادی باید از سر بگذرونم پس بهتره خودمو قوی کنم .
المیرا لبخندی از سر رضایت زد وگفت: مطمئن باش از این تصمیمت پیشمون نمیشی !
بعد ازخوردن غذا با آنکه حالم چندان روبه راه نبود ترجیح دادم قبل ازآمدن مادرالمیر ازآ نجا خارج شوم .
-بازم میگم دوتایی بریم بهتره
-نه نگران نباش
-خیلی خب لجباز،حتما خبرم کن
-باشه
-راستی اگه احیانأ مشکلی پیش اومد بیا خونه ما !
- مطمئن باش فعلا جایی جزاینجا ندارم !
- به مامانم چی بگم ؟
-یه قصه هم براش سرهم کن !
-باشه، زود برگردد ،خداحافظ
·خداحافظ
همینکه به جلوی مجتمع رسیدم .ناگهان دلم خالی شد وتمام جراتم را به یکباره از دست دادم .بین رفتن وماندن تردید داشتم .از واکشن احتمالی بهزاد نسبت به حرکتی که رهام بروی من کرده بود مو به تنم سیخ شد،افکارم پریشان بود ودر ذهنم هزاربار ماجرا رابرای بهزاد شرح می دادم ! آنچنان درگیر افکارم بودم که متوجه نشدم چه موقع جلوی واحد بهزاد رسیده بودم .
دیگر راه برگشت نداشتم .نفسم را محکم بیرون دادم ودر زدم . تعلل در باز کردن در بازمرا بسوی افکارم پرتاب کرد .
اینبار نگران عکس العملش از خبر جدایمان بودم ! اما نه دیگرنمی گذاشتم کولی بازی هایش ، تهدیدهایش ونه التماسهایش تاثیری بر تصمیم بگذارد.
صدای باز شدن در واحد روبرویمان مرا به خود اورد!
خانم میانه سالی جلوی درظاهر شده بود وپرسید:
-شما با آقای افروز نسبتی دارین؟
- نامزدش هستم .
-
بی خود در نزن کسی خونه نیست.
- چطور؟شما از کجا می دونید؟
چهره اش کمی درهم رفت و گفت :عزیزم مثل اینکه شما ازچیزی خبر ندارین!
نگران پرسیدم:اتفاقی افتاده ؟
- شما متوجه پلمپ شدن خونه نشدین ؟
با گیجی نگاهی به نوار زردی که به در چسبانده بودند شدم !
-امروز صبح چندتا پلیس اینجا اومدن وازهمسایه ها سوالاتی کردند ،دیشب عده ای از ساکنان برج دختر خانمی را دیدن که سراسیمه ازاینجا فرار کرده پلیسها دنبال اون خانم میگردن وبه همه
سپردن که اگه اون خانم دیدن بهشون اطلاع بدن ،ظاهرا این خانم با اتفاق دیشب ربط داره !
-ببخشید میشه واضحتر بگین ؟ دیشب چه اتفاقی افتاده؟
-بهتره شما برین آگاهی اونجا همه چی را می فهمین.
-خانم خواهش می کنم بگین ، برای نامزدم اتفاقی افتاد ؟!
-آخه عزیزم تو چطورحالا میای ؟معلومه ازکارهای نامزدت خبر نداری؟
-چه کارهایی؟
-
نبودی ببینی چه خبر بود از صدای داد و فریادشون کل مجتمعو برداشته بود
·من خودم دیشب اینجا بودم .
چشمان زن از تعجب گرد شد وبا من من گفت:اون خانمی که فرار...........
·آره من بودم .حالا میگین چرا باید برم کلانتری؟
زن درحالیکه هول شده بود با دستپاچگی گفت :همین الان برین آگاهی همین منطقه ! تا بفهمین موضوع چیه خداحافظ!
با استیصال روی پلها ولو شدم وسرم را در میان دستهام گرفتم ،معلوم نبود چه بلایی سرم آمده بود؟چرا زندگی من مثل کلاف نخ سردرگم شده بود ؟ چرا هربار که گره ای باز میشد گره پیچیده تری
بوجود می آمد ؟.با صدای آشنای همان زن به خودم آمدم
-حالت خوبه عزیزم ؟
سرم را بلند کردم لیوان آبی بمن داد وگفت: نگران نباش حتما قسمت بوده !
-چی قسمت بوده؟
-هیچی فعلا اینو بخور و زودتر به کلانتری برو.
لیوان را گرفتم وجرعه ای سر کشیدم حالم کمی بهتر شد .تشکر کردم وبا گامهای بی رمق به راه افتادم.
آگاهی زعفرانیه شلوغ بود اصلا نمی دانستم کجا باید بروم گیج شده بودم بلاخره ازسربازی کمک گرفتم و او مرا به طرف اتاقی راهنمایی کرد.
·-فرمایین،
وارد اتاق شدم مردی درپشت میزش درحالی که سرش را روی تعدادی برگه خم کرده بود بدون آنکه نگاهی کند گفت:امرتون ؟
-سلام
با شنیدن صدای من سرش را بالا کرد وعینکش را برداشت وگفت:بفرمایین خانم کاری داشتی؟
مردی میانه سال حدودأ سی وپنج ساله با چهره جدی ،پرسشگرانه نگاهم کرد!
آب دهانم را بسختی قورت دادم وگفتم :من سهیلا حامی هستم .
لبخندی زد وگفت:اسم شما باید منو یاد چیزی بندازه؟
·من ........من نامزد بهزاد افروز هستم .
لحظه ای چهره متفکری به خود گرفت وبعد مثل اینکه چیزی بیاد بیاورد با تردید پرسید :همون آقای که ساکن مجتمع آذرخش در زعفرانیه بود؟
-بله
·لطفا دررا ببند وبیا داخل .
روی نزدیکترین صندلی که کنار میز کارش بود نشستم.
-تا حالا

-تا حالا کجا بودین؟
-خونه یکی از دوستانم .
دستی به صورت اصلاح شده اش کشید وگفت:شما از ماجرای دیشب خبر دارید؟
سعی کردم صدایم نلرزد اما بی فایده بود حسابی دست وپایم را گم کرده بودم .
-بله......یعنی من .......من دیشب اونجا بودم ...........ولی ......
با تعجب پرسید:شما همون خانمی هستید که ساکنین مجتمع دیشب در حال خروج از اونجا دیدنتون؟
-بله
-خب چه اتفاقی افتاد ؟
-وقتی با هم درگیر شدن ازترسم فرارکردم.
-دعوای اونها سر چی بود ؟
-بهتون میگم اما اول خواهش می کنم بگید دیشب چه اتفاقی افتاده من خیلی نگرانم از نامزدم هیچ خبری ندارم !
بازپرس جوان نفسی کشید وگفت :متاسفانه خبرای بدی براتون دارم !
نفس کشیدن برایم سخت شد با صدای مختصری نالیدم :خواهش می کنم ؟
دیشب بین نامزد شما ودوستش رهام حامی درگیری شدیدی رخ داده این طورکه ماموران ما تحقیق کردن.رهام حامی با یه مجسمه سنگی به سربهزاد می زنه وظاهرا بعلت ترس دستپاچه شده وازپله ها
بجای آسانسور برای خروج از مجتمع استفاده میکنه وکمی طول میکشه که به پارکینگ برسه ،قبل از اینکه بتونه سوار ماشینش بشه و فرار کنه بهزاد که ازطریق آسانسور زودتر به پارکینگ رسیده بود وتوی ماشینش به انتظاررهام نشسته بود با دیدنش چندین باربا ماشین بهش می کوبه واز روش رد میشه .افروز بعد از کشتن حامی با اتومیبلش فرار میکنه اما بخاطر نداشتن حالت عادی، تسلطی بر سرعت بالای اتومبیلش نداشته ،کنترل ماشین ازدستش خارج میشه و چپ می کنه !متاسفانه همسر شما دچار مرگ مغزی شده و وضعیت رضایت بخشی نداره.
دیگرچیزی نشنیدم ،سرم گیج رفت نفسم درنمی آمد ازمغز سرم تا نوک انگشتانم بی حس شده بود.نه این ممکن نبود؟ یعنی هر دومرد ه بودند ؟ آنهم بخاطر من ؟حماقت تا چقدر؟
- خانم حامی حالتون خوبه ؟
با گیجی به بازپرس خیره شدم باورم نمی شد پایان زندگی دوتا دوست به همین تلخی تمام شود؟کاش اصلا وجود نداشتم ؟ کاش می مُردم واین روزرا نمی دیدم ؟این چه تقدیری بود؟
-خانم حامی خواهش می کنم بگید چه اتفاقی بین اون دوتا افتاد؟
چه میگفتم ؟ میگفتم پسرعمویم قصد داشت جلوی چشمان نامزدم که بهترین دوستش بود بمن تجاوز کند؟ میگفتم ؛ پسرعمویم بخاطر ارضای کینه قدیمی اش با زندگی من ونامزدم بازی کرد؟
اما بی انصافی بود که همه چیز را به گردن رهام اندازم! رهام هم یک قربانی بود ،قربانی نارفیقی !کسی که عشق را در دلش کاشت اما بخاطر زخمی که خورد کینه درو کرد!
بدتر از رهام خانوادهایمان بودند. مادر روشنفکرمن،که دخترزیبایش رابه شکل پرنسس های درباریدرمی آورد وبا افتخاردرمجالس به دید همه پسرها می گذاشت . نگاههای تحسین برانگیزآنها گویی
بهترین دستمزد به مادرم بود .مادرم روی ابرها پرواز میکرد ومیتوانست پز دخترش را به همه دوستان وبستگان بدهد و با خواستگارهای دخترش فخربفروشد، خانواده بظاهر متمدن من دخترشان
را به بهترین شکل به نمایش می گذاشتند وبعد ازاینکه جوانی درخواست ازدواج میکرد، رو ترش میکردند وبادی به غبغب می انداختند ومیگفتند دخترما قصدازدواج نداره،!
مادرم .پدرم .اگه قصد عروس کردنم را نداشتید چرا جلوی پسرهای فامیل نمایشم می دادید ؟ مثلا میخواستید پوز عمه و زن عمو و یا خانم همسایه را بخاک بمالید؟!
به همه بگویید فلانی دخترم را خواستگاری کرد ما ندادیم ؟!بیچاره تورج، بیچاره رهام وجوانان دیگرکه قربانی بازی شما شدند.
خانواده متمدن من ،شما که رسیور را نهایت به روز بودن می دانستید وبه بهانه اخباربی سانسور آن طرفیها ،بچه هایتان را با انواع صحنات سکس ومبتذل آشنا میکردید و معتقد بودید اگربچه ها با یه
چیزها آشنا بشوند، دربزرگی عقده ای نمی شوند واین مسائل برایشان عادی میشود چرا هرگز عادینشد ؟ بلکه بنزینی شد روی آتش !
چرا رهام دلش مرا می خواست آنهم بهر قیمتی ؟ چون وقتی دخترعموی ترگلش روبرویش آزاد ورها با هر پوششی حاضر میشد دل او را می لرزاند وانچنان حسرت داشتنم را می کشید که حتی با وجود اینکه شوهر داشتم نتوانست روی هوای نفس پا بگذراد وازخیر من بگذرد. چون یاد نگرفته بود که باید خود دار باشد!
چرا پایه زندگی فرزین آنقدر سست است که در عرض 8سال سه ازدواج ناموفق داشته است ؟ چرا فتانه با سن 34اسال هنوز مرد دلخواهش را پیدا نکرده ؟ چرا نادر به بهای اندکی پول مملکتش را فروخت ؟تمام بدبختی های ما بخاطرهمین تمدن وروشنفکری شماست ؟عموفرخ ،عمه فرنگیس حالا با این وضعیت به چه افتخار میکنید ؟
شماها طبل توخالی هستید .
رهام وبهزاد دیگر مرده بودند و ریختن آبرویشان هیچ نفعی به حال من نداشت ،این ماجرا باید برای همیشه درصندوقچه دلم دفن میشد!
تصمیم گرفتم ماجرای دعوای آنها برسر مسئله مالی عنوان کنم .تمام ماجرا را همان طور که بود تعریف کردم بجز تهاجم رهام به من که اصلی ترین انگیزه دعوای آنها بود را فاکتورگرفتم ،با توجه
به عزم راسخم برای نگه داشتن آبرویشان چنان با تسلط ماجرا را برای بازپرس توضیح دادم که تقریبا قانع شد اما هنوزبه مشکل مالی آن دو مشکوک بود که خودم را بی اطلاع نشان دادم وگفتم؛ که
نامزدم درباره کارهایش با من حرفی نمی زد. تا حدی هم درست بود زیرا بهزاد ازمسائل مالی اش چیزی نمی گفت ومن هم کنجکاو نبودم فقط می دانستم درشرکت تبلیغاتی پدرش سمت مدیرعاملی دارد.
نامزدم درباره کارهایش با من حرفی نمی زد. تا حدی هم درست بود زیرا بهزاد ازمسائل مالی اش چیزی نمی گفت ومن هم کنجکاو نبودم فقط می دانستم درشرکت تبلیغاتی پدرش سمت مدیرعاملی دارد.
-چرا منزل رو ترک کردید وسعی نکردید اونا رو از هم جدا کنید؟
-اونا حالت عادی نداشتن ترسیدم!
- به نظر میاد مرگ نامزدتون شما رو ناراحت کرده اما من توقع داشتم شما رو بی قرارتر ببینم !
ا
- من زمانی عاشق بهزاد بودم حتی وقتی ترکم کرد .دردوران نامزدیم بهزاد مردی بود که هر زنی را می تونست خوشبخت کنه ،خوبی هاش اونقدر زیاد بود که حتی با وجوداینکه بی خبر گذاشت ورفت . هروقت یادش میکردم جز خوبهاش چیزی خاطرم نمی اومد برای همین هیچ وقت نتونستم ازش کینه ای به دلم بگیرم با برگشتنش دوباره بطرفش اومدم ،اما خیلی زود فهمیدم بهزاد خیلی عوض شده عصبی،
تند خو، شکاک ،اصلا نمی شناختمش ،گویی بهزاد من مرده بود ویه کس دیگه در قالب همون شکل و ظاهر اما با یه روح واخلاقیات دیگه بوجود اومده بود .البته منم عوض شده بودم وخیلی ازرفتارهای بهزاد رو دیگه قبول نداشتم .چندباری ازش خواستم رابطمونو کات کنیم اما زیربار نمی رفت .راستش یه جورایی دلم براش می سوخت .عشق بهزاد برای من خیلی وقته مرده جناب بازپرس،من فقط بخاطر ترحمی که نسبت به بهزاد پیدا کرده بودم قصد داشتم کنارش بمونم نه عشق! اما یه چیزای از زندگیش فهمیدم که دیگه نتونستم تحمل کنم وتصمیم جدایی گرفتم .
اشکهایم فروریخت دیگر نتوانستم ادامه دهم بازپرس جعبه دستمال کاغذی را بهطرفم گرفت دستم داد وگفت:
- تا دیر نشده برین ملاقاتش ،احتمالا این آخرین دیدارتونه
وقتی از اداره آگاهی بیرون آمدم، باران می آمد .دیدن مردمی که با شتاب به دنبال سرپناهی برای خیس نشدن بودند برایم جالب بود زیرا خودم بی محابا درزیر باران راه می رفتم واز خیس شدن ابایی نداشتم .باران مرا به یاد شعری انداخت که چهارسال قبل درست یک هفته بعد از نامزدیمان دست به دست بهزاد برایم خواند.

آره بارون میومد
آره بارون میومد خوب یادمه ...
مث آخرای قصه، که آدم می ره به رویا،
آره بارون میومد خوب یادمه...
زیر لب زمزمه کردم،
کی می تونه دل دیوونه رو از من بگیره؟
اون قَدَر باشه که من , دل و دستش بدم و چیزی نپرسم ،
دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،
آره بارون میومد خوب یادمه ,
آره بارون میومد خوب یادمه ...
یه غروب بود روی گونه هات، دو تا قطره...
که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات،
دیگه فرقی هم نداره،
کار از این حرفا گذشت و، دیگه قلبم سر جاش نیست،
آره بارون میومد خوب یادمه، آره بارون میومد خوب یادمه ...
خیلی سال پیش،
توی خوابم دیده بودم , تو رو با گونه ی خیست،
اونجا هم نشد بپرسم , بارونه یا اشک چشمات،
اونجا هم نشد بپرسم , بارونه یا اشک چشمات ...
آره بارون میومد خوب یادمه ....
من مطمئن بودم چشماهای ماشی بهزاد از اول هم رنگ عشق داشت .چیزی که من دیدم اما رهام ندیده بود وباورش نمی کرد !

مامان نخودچی
1391،05،20, ساعت : 01:57 بعد از ظهر
با راهنمایی یکی از پرستاران، به پشت اتاق شیشه ای که بهزاد درآن بستری بود رسیدم .آنها اجازه دادند تنها برای چند دقیقه ازپشت شیشه اورا را ببینم .


با دیدن بهزاد که در بین سیمهای مختلف احاطه شده بود شوکه شدم . پرستاری که همراهم بود گفت :قلب تا زمانی كه دارای اكسیژن رسانی باشه به ضربانش ادامه میده. ریه های


شوهرتون در حا حاضر توسط دستگاه تنفس مصنوعی ( ونتیلاتور ) اكسیژن لازم را برای ضربان قلبش فراهم میکنه و به محض جدا کردن دستگاه ،قلبش از کار می افته وتموم می کنه.


-یعنی دیگه امیدی نیست؟


- نه خانم همسرشما دچارمرگ مغزی شده تو کما که نرفته بهوش بیاد.اگه بتونی خونوادشو راضی به پیوند اعضا کنی خیلی عالی میشه .تو همین بیمارستان یه پسرجوونی نیاز فوری به قلب داره . پزشکان با


آزمایشهای که روی همسرت انجام دادن متوجه شدن که پیوند قلبش به این جوون امکان پذیره.خیلی خب بس دیگه خانم برای من مسئولیت داره .


ملتمسانه درخواست کردم :فقط یکمه دیگه بمونم واوبا بی رحمی مرا بیرون کرد.حرفهای پرستارمرا به فکر انداخته بود .باید برای بهزاد کاری می کردم ."سهیلا دیگه وقت نداری ،پاشو شانست امتحان کنه وبا


افروز صحبت کن !شاید تو وسیله ی برای به آرامش رسیدن بهزاد"


با ترس ولرزشماره پدربهزاد راگرفتم صدای زمختش در ابتدا منصرفم کرد اما بخاطر بهزاد نباید تسلیم می شدم.


-سلام آقای افروز


- سلام بفرمایین؟


·سهیلا هستم
با شنیدن نامم صدایش را بالا برد وبا عتاب گفت:تا حالا کجا بودی ؟ ازدیشب پسر دسته گلم ...................


هق هق گریه هایش در گوشی طنین انداز شد ونتوانست ادامه حرفش راکامل کند. بند بند وجودم لرزید راست می گفتند گریه مرد خیلی سخت تر از گریه زن بود.حالا هر دوباهم گریه می کردیم.بلاخره سکوت برقرار شد.


- آقای افروز من تازه بعدازظهر خبردارشدم از هیچی خبر نداشتم بهزاد اگه پسرشما بود نامزد منم بود خودتون که می دونین بهزاد تنها کسی بود که برام مونده بود .همه امید وارزوم بود.


اعتراف می کنم با او صادق نبودم .من هیچگاه نمی نوانستم به این بهزاد تکیه کنم .اما دلیلی نداشت آنها از اختلافات ما خبردار شوند .بگذار فکر کنند ما درکنار هم خوشبخت بودیم .


حرفهایم چنان پرسوز بود که مرد سکوت کرد وسپس با صدای گرفته ای گفت:-ببخشید دخترم این مصیبت کمرم رو شکست، خدا کنه بچه ام بهوش بیاد!


-اقای افروز من الان بیمارستانم متاسفانه .........راستش ....بهزاداز نظر پزشکی م......م


-مرده؟


-بمن فقط زنگ زدم بگم فقط تا چند ساعت دیگه میشه از اعضای بدن بهزاد استفاده کرد .


-آقای افروز تو رو خدا این شانس رو از بهزاد نگیرین ،دست بهزاد از دنیا کوتاه شده فقط با این کارمی تونیم روحش رو آروم کنیم !


-تواز من توقع داری بچمو با دستای خودم تو خاک کنم ؟!


-بهزاد همین الان هم زنده بحساب نمیاد مغزش ازبین رفته فقط قلبش میزنه که اونم تا چند ساعت دیگه ازحرکت می ایسته ،آقای افروز،یه جوون توی همین بیمارستان هست که اگه تا آخرهفته پیوند


قلب نشه میمیره ،فکر کنین اونم جای پسرتونه ،بخدا بهزاد بجای اینکه شما یه مراسم ختم با شکوه براش بگیرید به این کار نیازمند تره!


- هم توی این وضعیت وقت گیر آوردی ؟اصلا متوجه حال خراب ما هستی؟ بیچاره پسرم برای بدست آوردن چه کسی دست وپا می زد!


دلم شکست وخواستم مکالمه را قطع کنم اما منصرف شدم .شاید اصرار بیشترم دلش را نرم می کرد.


-التماستون میکنم بیاین اینجا این جوون را ببینین شاید نظرتون برگرده !


-به حد کافی شنیدم .


-خواهش میکنم به خاطر بهزاد !


صدای بوق ممتد نشان داد که تلفن قطع شده است.


ناامید روی یکی از صندلی های محوطه بیمارستان نشستم.با دیدن ساعت 7 شب متوجه شدم برخلاف قولی که به المیرا دادم او را از احوالات خودم باخبر نکرده ام ! اما بی خبری همیشه بهتر از خبر بد بود.


ترجیح دادم فعلا بی خبر باشد.تصمیم داشتم تا آخرین دقایق کناربهزاد بمانم .دوباره به داخل رفتم وباهر زحمتی بودرضایت پرستاران سختگیر رابرای دیدن دوباره بهزاد گرفتم . از پشت دیوار شیشه ای نگاهش


می کردم که با صدای قدم های تندی که روی سرامیکهای بیمارستان ضربه میزد وهرلحظه نزدیکتر میشد توجهم جلب شد . افروزها بودند که بسمت اتاق می آمدند .مادرش با دیدنم گریه هایش شدت


بیشتری گرفت ومرا محکم درآغوشش جای داد.


-دیدی سهیلا، آخربچه ام آرزوی عروسیشو به گور برد؟ !الهی براش بمیرم که پرپر شد.ا


از شهین خانم دل خوشی نداشتم بار اولی هم که عروسشان شدم درکارهای من دخالت می کرد. چون جرات فضولی در کارهای پسرش را نداشت تمام قدرتش را روی من بکار می برد .با دوم هم که اصلا


راضی به این وصلت نبود وفقط اصرار بهزاد باعث موافقتش شده بود !اما من آنقدرها بی انصاف نبودم او را در این شرایط تنها بگذارم .او داغدار پسر جوانش بود .شهین خانم می گفت وناله میکرد ومن بی صدا


گریه می کردم و به زجه هایش گوش می دادم .بلاخره بهنار مادرش را جدا کرد. همان لحظه پدرش بمن اشاره ی کرد ومرا بطرفش خواند.از عکس العملش می ترسیدم. گمان می کردم بخاطر پیشنهاد اهداء


اعضا سیلی محکمی نوش جان کنم.قبل از آنکه چیزی بگوید وتوبیخم کند .ترجیح دادم خودم عذرخواهی کنم .


- ببخشید پدرجوون ،منظوری نداشتم .


- اون پسری که میگی کدوم بخشه؟


ناباورانه نگاهش کردم ظاهرا راضی شده بود.


-نمی دونم !


- دکترا آب پاکی روی دستم ریختن ،دیگه امیدی بهش نیست .می خوام رضایت بدم !


- اینکه عالیه ولی شهین جون چی؟


- اون راضیم کرد.


از خودم شرمنده شدم اوراهمیشه زنی می دیدم که فقط به ظاهرش اهمیت می داد و دردهای مردم برایش بی اهمیت بود ولی اکنون بخاطر نجات جان هموطنی حاضر شده بود از جسم پسرش بگذرد.


پدربهزاد رفت ومن از اینکه توانستم برای همسرم کاری بکنم از خوشحالی روی پایم بند نبودم .همانجا نذر کردم اگر پیوند انجام شد به حرم امام رضا (ع) بروم ومقداری پول به آستانش تقدیم کنم .چندلحظه بعد


آقای افروز با چهره ی درهم برگشت .از اینکه دیر شده بود نگران شدم .


- آقای افروز چی شد؟


همانطور که به نقطه ی خیره شده بود گفت:- تو می دونستی بهزاد الکلیه؟


انتظار هر حرفی را داشتم الا این یکی!احتمالا دکترا گفته بودند.


به تلخی گفتم :آره


- توی خونش مقدار زیادی الکل پیدا کردن ، دکترش می گفت ؛خیلی وقته مصرف می کرده و یه جورایی معتاد الکلی محسوب میشده !


- یعنی دیگه کاری نمیشه کرد؟


- بهزاد از اون دسته بیمارانی بوده که به عقیده اونها رفتارای پرخطرداشته ولی خوشبختانه هیچ بیماری خاصی نداره ومیتونه اهداءکننده باشه!


- نفسی ازآسودگی کشیدم وخداراشکر کردم .


آقای افروزوخانمش که با دیدن حال نامساعد آن جوان منقلب شده بودند رضایتنامه را امضاء کردند.تمام پرسنل با سرعت مشغول آماده کردن اتاق عمل شدند .پزشکان اجازه دادند تا آخرین وداع را با بهزاد داشته


باشیم .تک تک به دیدارش رفتیم .من آخرین نفری بودم که به دیدنش رفتم .کنترلی روی اشکهایم که مثل باران پی در پی روی صورت رنگ پریده بهزاد می ریخت نداشتم . آخرین حرفهایم را زدم :


"بهزاد جونم ازمن دلگیرنباش اما خیلی وقته یه حرفای روی دلم تلنبار شده که می خوام برات بگم ،راستش جرات نمی کردم اما حالا..........................................


واقعیت اینه که من همون چهارسال پیش تو رو از دست دادم .کاش نمی اومدی وهمون بهزاد مهربونو گوشه دل خاک خورده ام جا می دادم، با همه خاطرات قشنگی که برام یادگار گذاشتی .اما بابرگشتنت


خیلی زود فهمیدم تو دیگه نامزد سابق من نیستی .بارها به خودم زمان دادم اما هرچی بیشتر میگذشت بیشتر نامید می شدم .ما اصلا تفاهم نداشتیم ونمی تونستم یه زندگی آروم وبی دغدغه داشته


باشیم .رهام بمن گفت؛توبهش نارو زدی وبا نقشه قبلی سرراهم قرار گرفتی اما من از چشمای تو عشق دیدم و حرفهای اونو باور ندارم .


بوسه ی روی پشانی اش زد م وگفتم:این بوسه مال بهزاد چهارسال پیشم بود !


آخرین نگاه را به اوانداختم و برای همیشه با او وداع کردم .با مردی که تمام سهمش از عشق من فقط دوبار جشن نامزدی بود!


حال افروزها اصلا تعریفی نداشت .صدای ناله وضجه بهاره وبهناز درگوشم زنگ می زد ،برای دومین بار بود که مرگ عزیزی را در بیمارستان می دیدم .پدرم،واینک نامزدم !تمام این صحنه ها دوباره برایم


تکرار شد اشکها ،ناله ها ،فریادها،غش کردنها همه وهمه را دیده بودم .ماندن را جایز ندانستم وخانواده افروز را به حال خودشان گذاشتم . با مرگ بهزاد ،من غریبه ای در میان آنها شده بودم !


دلم نمی خواست وارد حریم خصوصی شان بشوم .به آرامی ترکشان کردم و درحالیکه ازبیمارستان خارج می شدم ،ذهنم از این سوال پر شده بود که؛ آیا بهزاد واقعا هروئینی بوده یا نه !شاید آخرین حربه رهام


برای جداییم بود وشاید اقای افروز ترجیح داده که کسی از این موضوع اطلاع پیدا نکند ! وبیشتر از این بی ابرو نشود.

مامان نخودچی
1391،05،23, ساعت : 04:34 بعد از ظهر
بعد از ترک بیمارستان ترجیح دادم برای مدتی به خانه المیرا بروم در حال حاضر بهترین گزینه برای اقامتم آنجا بود.خانه دایی اسد با وجود آ ن حرمت شکنی ها دیگر جای من
نبود .ودرخانه خاندان حامی هم ،من نقش همسر قاتل رهام را داشتم !بجز چندبای که سرگرد مسئول پرونده برای تکمیل پرونده اش مرا فراخواند .روزهای آرام وبه دور از دغدغه ی را در آنجا سپری می کردم .در تمام این مدت از طریق عمه فروغ از وضعیت عمو وزنش اطلاعات می گرفتم .وقتی عمه خبر داد پرونده قتل ودرگیری بهزاد و رهام بسته شد وانگیزه این مشاجره بر طبق اطلاعات کسب شده اختلافات مالی گزارش شده از شدت خوشحالی سجده شکر کردم .باورم نمی شد دروغ ساختگیم رنگ حقیقت پیدا کرده بود واین معجزه از جانب خداوند برای حفظ آبرویم بود!درمراسم ختم رهام که کلا شرکت نکردم ولی در مراسمهای بهزاد دوررادور شرکت می کردم .درمدتی که با خیال نسبتا آسوده در خانه المیرا بودم . برای رهایی از این بلاتکلیفی ،تصمیم گرفتم تا ازعمه بخواهم با پولی که از فروش خانه مادربزرگم به او ارث رسیده بود وبرای من کنار گذاشته بود خانه ی برایم رهن کند ومن مستقل شوم .


- سلام عمه جون

- سلام سهیلا خوبی؟

- ممنون،شما چطورین؟


-بد نیستم .


-چه خبرازعمو فرخ ؟


-نپرس سهیلا، داغونن ،زرین قرص اعصاب میخوره ،فرخ هم کار رو تعطیل کرده نشسته توی خونش ،پرمیسم که به حال خودش رها شده، فرخ وزرین که اصلا کاری به کارش
ندارن ،ازمنم حساب نمی بره ،فرنگیسم که انگار نه انگار!


-با خونواده بهزاد درگیری نداشتند؟

-چرا !


-کی؟


-یه روز فرخ میره شرکت افروز واونجا رو بهم می ریزه ،شیشه ها را میشکنه وبا خود افروزدرگیر میشه ،کارمنداشم زنگ میزند 110 وکار به اداره آگاهی میکشه اما افروز رضایت
میده وفرخ آزاد میشه! رای دادگاه عصبانیش کرده بود.

- را ی دادگاه؟

- آره ،دادگاه رای به قاتل بودن بهزاد نداده!


- چطور؟


- درسته که بهزاد عمدا چندبار با ماشینش رهامو زیر گرفته ،ولی علت تصادف بهزاد هم گیجی به خاطر ضربه ی که رهام با مجسمه بهش زده بود تشخیص دادن!به قول تهمینه


یر به یر!


دلم می خواست فریاد بزنم وبه او بگویم نه عمه جان مقصر این اتفاق هولناک ،فقط رهام بود وبس!

- پس من دیگه همسر قاتل رهام نیستم .

- دعوای اونا به تو ربطی نداره ،هرکی بخواد چیزی بهت بگه با من طرفه!راستی کاری داشتی؟

- خوب شد یادم انداختی ،می خوام باهتون مشورت کنم !

- بگو


- اون پولی که توی حساب برام گذاش...................................


-چیزی لازم داری؟

- نه ،راستش می خواستم باهاش برام یه خونه نزدیک خونه خودتون رهن کنین!

- مگه تو خونه ندار......................................


حوصله نصیحتهایش را نداشتم بین حرفهایش پریدم .

- می دونم شما خیلی بمن محبت دارین، ولی از این بلاتکلیفی خسته شدم می خوام مستقل بشم وبرم سر یه کارو بتونم روی پای خودم وایستم!


- آخه مردم چی می گن؟!


- بی طاقت شدم وگفتم : مگه چیکار می خوام بکنم ؟!کارخلاف که نمیکنم!

- آخه اگه دوست وآشنا بفهمن با این همه فامیل ،رفتی تک وتنها توی یه خونه اجاره ی زندگی می کنی پشت سرمون هزارجور حرف می زنن!

- عمه جون حرف مردم همیشه هست چه خوب باشی چه بد!تورو خدا مخالفت نکنین!

- باشه ! ولی باید یه مدت صبر کنی آخه گذاشتم توی سود درازمدت ،باید موعدش سر برسه زودتر نمی تونم پولو بردارم .

- کی ؟

- سه ماه ونیم دیگه!


- ولی اینکه خیلی زیاده!


- چاره ی نیست قانونشه !

نامیدانه گفتم :منتظر می مونم

- تاکی می خوای اونجا بمونی؟


- تاوقتی که خونه دار بشم!


- خوب نسیت زیاد اونجا بمونی بیا اینجا!


- اصرار نکنین!خوشم نمیاد نقل مجلس فامیلا باشم ! ناراحت نشین اما بین غریبه ها راحتترم !


-آخه این چه سرنوشت سیاهی که مثل بختک افتاده روی زندگیت !


-گریه نکن عمه!



بینیش را بالا کشید وگفت :دست خودم نیست اگه الان زن...................صدای معترض آقای نیازی که از پشت گوشی شنیده شد عمه را وادار به سکوت کرد واو را از ادامه
حرفش منصرف کرد. هرچند می دانستم چه میخواهد بگوید!


درمراسم چهلم بهزاد من وبا المیرا به بهشت زهرا رفتیم .در کنار سنگ قبری دورتر از مزار بهزاد زیر تابش شدید خورشید منتظر شدیم تا مزارش خالی از جمعیت عزدار بشود .


- سوختم چقدر داغه!


- چقدر غر می زنی المیرا!



- حالا حالاها اینجا علافیم ،تازه داره مهموناشون میاد! ا....سهیلا،داییتو و پسرش هم اومدن!


با شنیدن نام علیرضا دچار استرس شدم .و تپشهای قلبم شدت یافت .سعی داشتم آرام باشم ولی دچاربی قراری عجیبی شدم با تعجب پرسیدم :مطمئنی؟



- آره خودشونن،روتو برگردون می بینی.



پشت به جمعیت حاضر در سر خاک، نشسته بودم و زوایه دیدی نسبت به آنجا نداشتم .کنجکاو بودم ببینمشان ،.اما از ترس دیده شدن ترجیح دادم از جایم تکان نخورم !


- نه ولش کن،می ترسم کسی منو ببینه!


- از دست این کارای تو،ناسلامتی جنابعالی نامزد اون بنده خدا بودی ، اون وقت باید یواشکی بیای سر مزارش!

- اینطوری راحتترم!زنداییمم هست؟

- نه ،یه چیزی کشف کردم ؟

- چی ؟

المیرا ساکت ماند ومن از کنجکاوی دل توی دلم نبود.

- بگو دیگه؟

- پسرداییت هرازگاهی جمعیتو با چشم از نظرش می گذرونه ،مطمئنم دنبال تو می گرده ، بیچاره ها معلوم نیست چند وقته درگیر پیدا کردن!



از اینکه با بی فکری ام اسباب نارحتی آنها را فراهم کرده بودم ازخودم بی زارشدم .




- کاش بهشون خبر می دادم ،عجب کار بچگانه ی کردم .




- حالا دیگه خیلی دیره! وای سهیلا فکر کنم علیرضا منو دید!




-عصبی گفتم : ببینم می تونی امروز آبروی منو ببری؟!




- بمن چه !یهوی سرشو بالا آورد ،غافلگیر شدم .



- به درک بزار ببینه! مثلا می خواد چه غلطی بکنه؟! پسره عوضی!



المیرا با سرزنش نگاهم کردوسرش را بحالت تاسف تکان داد.وگفت:واقعا که!


.دقایقی در سکوت زیر تابش مستقیم آفتاب نشسته بودیم .ظاهرا علیرضا متوجه ما نشده بود .بی حوصله گفتم:یه دید بزن ببین چه خبره!



المیرا با احتیاط با سرش را کج کرد و تا تنه من جلوی دیدش را نگیرد!


- فقط باباش وخواهراش موندن

- بقیه رفتن؟


- اگه منظورت داییته ،آره


- پاشو سهیلا اوناهم دارن میرن!

- بزار کاملا دور بشن بعد !

بلاخره مزار بهزاد از جمعیت خالی شد ومثل تمام اهالی قبور او هم تنها ماند. بسوی آرامگاه ابدیش رفتیم .مشغول شستن سنگ قبرش بودم که صدایی میخکوبم کرد.



- فکر نمی کردم اینقدر بی معرفت باشی!

باورم نمی شد صدای دایی اسد بود که از پشت سرم می شنیدم .پس علیرضا ما را دیده بود !.المیرا هراسان خبردار ایستاد اما من روی برگشتن ونگاه کردن به او را نداشتم .


- سلام افای شهریاری


- سلام خانم موسوی ،خیلی ازت گله دارم !


المیرا دستپاچه شدو گفت: خواست سهیلا بود وگرنه من.................


- خدا خیر مادرتون بده که مارو مطلع کرد!


المیرا با گونه های گل انداخته نگاهی بمن کرد وبا اشاره ازمن خواست از سرجایم بلند شوم وبیشتر از این دایی را معطل نکنم .دلم می خواست زمین دهن باز کند ومرا

درسته ببلعد!بلند شدم وروبرویش ایستادم اما سرم را پایین انداختم .


- حالا نمی خواد خجالت بکشی ،سرتو بالا کن بزار نگاهت کنم که دلم خیلی برات تنگ شده.


سرم را آهسته بلند کردم وبا شرمندگی نیم نگاهی به او کردم . لبخندی زد وگفت:امان از تو! سپس جلو آمد وپیشانی ام را بوسید .ومنهم متقابلا گونه اش را بوسیدم .


- آخه دختر خوب این چکاری بود کردی ؟42روزه رفتی پشت سرتم نگاه نکردی،لااقل یه خبری می دادی! ما هم به خیال اینکه خونه اون خدابیامرز داری زندگیتو می کنی دیگه


دنبالت نبودیم گفتیم ؛شاید شوهرت خوشش نیاد با ما رفت وآمد کنی،تا اینکه مادر خانم موسوی خبرمون کرد .حداقل ماروهم توی غمت شریک می کردی تا با این شونه های


شکننده بار غم به این بزرگی رو تنهایی به دوش نکشی !

دایی گلایه می کرد ومن ته دلم خوشحال، از اینکه آنها نگران حال من شده بودند!

نفسش را محکم بیرون دادوگفت: تنهات می زارم تا باهاش خلوت کنی ،زود بیا ،علیرضا تو ماشین منتظرمونه !


چنان با قاطعیت حرفش را زد که جرات مخالفتی را بمن نداد.هرچند از اعماق وجودم از پیشنهاد دایی خوشحال شدم با آنکه به هیچ وجه دلم نمی خواست با آن پسر ازخود


متشکرش روبه رو شوم زیرا هنوز هم حرفهای تلخ وگزنده اش روی دلم سنگینی می کرد ،اما دیگر روی بازگشت به خانه المیرایشان را نداشتم .درست نبود بیشتر ازاین مزاحم


آنها شوم واین بهترین موقعیت برای ترک آنها بود.اگر سه ماه درخانه دایی تحمل می کردم طبق گفته عمه می توانستم پولم را از سپرده سود طولانی مدت بانک خارج کنم


وخانه دار شوم ! این وسط فقط وجود علیرضا که برایم آزاردهنده بود .یاد نمی رود با چه وقاحتی بمن زل زد وگفت؛دیگر نمیخواهد چشمش به چشم من بیفتد!! باید تلافی تمام


آن حرفها وتحقیرها را بخوبی جبران می کردم !

مامان نخودچی
1391،05،30, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
با یک دنیا دلشوره از المیرا خداحافظی کردم وبه طرف ماشین حرکت کردم .دایی به ماشین تکیه داده بود و علیرضا هم با گوشی تلفن همراهش مشغول صحبت بود .با دیدنش رعشه ای از دلهره وجودم را می لرزاند تمام اعتماد به نفسی که دربرخورد با او جمع کرده بودم رفته رفته از بین رفت .نمی دانم چرا اینقدر جلوی او دست و پایم را گم کرده بودم ؟!دایی متوجه من شد ودستش را تکان داد و اشاره کرد که زودتر بیایم ،همان لحظه پسرش متوجه حرکت پدرش شد و بسوی من برگشت و مرا دید ومکالمه اش را تمام کرد.اعتراف می کنم قدرت رویاروی با او را نداشتم .شخصیتم را جلوی پدر ومادرش خرد کرده بود و مرا از درون شکسته بود .دائم خودم را دلداری می دادم .
چرا دستپاچه شدی دختر؟ خودتو جمع کن! همچین باهاش تا کن تا حالیش بشه سهیلا حامی کیه؟! اصلا محلش نزار انگار وجود خارجی نداره!
تا وقتی به پیش آنها برسم آنقدر این حرفها را با خودم تکرار کردم تا بتوانم اعتماد بنفسم را دوباره بدست بیاورم !.علیرغم استرس وحشتناک که داشت مرا از پا ی در می آورد اخمهایم را درهم کردم وبه نزدشان رسیدم .دایی که از گرمای هوای مرداد کلافه شده بود دیگر معطل نکرد و بسرعت سوار شد، اما علیرضا همچنان ایستاده بود هنوز با او فاصله داشتم علیرضا پیش دستی کرد وگفت:سلام


سرم را تکان دادم وزیر لب سلام آهسته ی کردم .


--تسلیت عرض می کنم.


- ممنون


با آن قیافه برزخی ام ،سرد وخشک جوابش را دادم و بی آنکه منتظر حرف دیگری از جانب او باشم ، با شدت در عقب ماشین را باز کردم ومثل طلبکارها نشستم .از اینکه موفق شده بودم با او رفتار خصمانه ی داشته باشم خوشحال بودم !لحظه ی بیرون مکث کرد، سپس برخلاف من آهسته در ماشینش را باز کرد ونشست .در طول راه دایی همان ابتدا خوابش برد ومیان ما چنان سکوتی برقرار بود که صدای نفسهایمان هم شنیده میشد.هر طور بود بلاخره آن جو وحشتناک تمام شد وما به منزل رسیدیم .با دیدن زندایی نرگس که پایش در گچ بود شوکه شدم . اشک در چشمانم حلقه زد وبا نگرانی بسویش رفتم .


- چی شده زندایی؟


زندایی ذوق زده در حالیکه با کمک یک عصا زیر بغلش ایستاده بود با محبت درآغوشش مرا جای داد.


- هیچی از پله ها افتادم.


دوباره خاطرات تلخ آن روز برایم تداعی شد.طوری وانمود کردم که از ماجرا بی اطلاع هستم .


- از کی اینطوری شدین؟


والحق که زندایی هم به روی خودش نیاورد .


- پامو ولش کن ،خیلی دلم برات تنگ شده بود خوبی؟


لبخند محزونی زدم وگفتم : زنده ام !


صدایش از بغض لرزید.


- الهی بمیرم چی کشیدی!


ترحم زندایی خارج از حوصله ام بود،این روزها آنقدر مردم برایم دل سوزانده بودند که از این همه محبت قلمبه شده حالت تهوع گرفته بودم . در ظاهر همیشه با صبر و محبت جواب دلسوزی هایشان را می دادم در حالی که از درون داغون بودم.خوب شد همان لحظه دایی حواس زندایی را با پرسشی از او، پرت کرد.


- نرگس خانم نمی خوایی بما ناهار بدی؟!


از این فرصت استفاده کردم ومسیر حرف را عوض کردم وگفتم : من می رم لباسامو عوض کنم بعد میام کمکتون می کنم !


زندایی غرولندی زد وگفت:امان از دست شکم این مردا!! برو مادر اتاقت دست نخورده همون جوری مونده !می دونستم بلاخره برمی گردی!


با دیدن دوباره اتاقم بیشتر ازآن که انتظارش را داشتم دلتنگش شده بودم . اتاق نه متری من با آن موکت سبز رنگ و پنچره رو به حیاطش مامنی بی نظیر برای من بشمار می آمد .تمام تدارکات غذا بعهده علیرضا بود. زندایی که با آن پای در گچ گرفته اش نمی توانست کار زیادی بکند من هم با پرویی تمام روی مبل لم داده بودم و رفت و آمدهای علیرضا بین آشپزخانه و پذیرایی را از نظرم می گذراندم ! انچنان با ظرافت و وسواس سفره را چید که مرا یاد دخترهای دم بخت می انداخت که بشدت مراقب کارهایشان بودند تا مبادا خرابکاری بکنند واز چشم داماد ومادر داماد بیفتند!!! البته با چپ شدن ظرف ماست روی فرش وغر غر وحشتناک زندایی وسرخ شدن علیرضا از دست گلی که به آب داده بود ،خیلی زود فهمیدم که چشمان شوری دارم وپسردایی ام را چشم زدم !بعداز ظهر که به صرف چای دور هم جمع شده بودیم .دایی باب صحبت را باز کرد.


-می خوام دیوارای خونه رو کاغذ دیواری کنم!


زندایی با خوشحالی استقبال کرد .


- چه خوب ،اتفاقا بعضی ازقسمتهای دیوارا رنگاش ریخته وخونه بد منظره شده !.


علیرضا همانطور که مشغول خواندن روزنامه بود گفت : - کاش همون یه سال پیش که بنایی داشتیم کاغذ دیواری می کردین !


- اون موقع دستم خالی بود علی جان،اما خداروشکر الان می تونم


-هر مدلی با هر قیمتی که خواستین بگیرین ، تمام مخارجش با من !


حالا جلوی من پطروس شده بود ! از چاپلوسیش لجم گرفت .زن دایی ودایی هر دوبا محبت به پسرش نگاه کردند .زندایی که از پیشنهاد سخاوتمندانه پسرش به وجد آمده بود ذوق زده خطاب بمن گفت: باورت نمیشه سهیلا اگه بگم این پسر تو عمر 32سالش ، یکبار منو یا باباشو اذیت کرده باشه ! از وقتی بچم دست چپ وراستشو یاد گرفت روی پای خودش ایستاد یکبار یادم نمیاد ازما پول خواسته باشه ،از وقتی هم که دستش توی جیب خودش رفته همیشه مارو شرمنده کرده!


سپس زندایی دستش را به حالت دعا بالا گرفت وبا صدای بلند گفت: ایشالله به حق فاطمه الزهرا عاقبت بخیر بشی مادر!
دایی هم با گفتن انشاالله ی بلند، حرف زنش را تایید کرد .ومن بازهم اورا با نادر خودمان مقایسه کردم .پدر ومادر ماهم برای راحتی ما از هیچ تلاشی فرو گذار نبودند هرچند کمبود محبت ،گاهگداری آن هم از جانب مادرم احساس میشد اما پدرهمیشه مهربان بود. نمی دانم چرا نادر به این همه محبت پشت پا زد وبا سنگدلی تمام من وپدرمان را به خاک سیاه نشاند ! !علیرضا که از تعاریف پدرومادرش گونه هایش سرخ شده بود ، سرش را در روزنامه مخفی کرد تا چهره خجالت زده اش در کانون توجه نباشد !


- راستی سهیلا جان تو میخوای کاغذ دیواری اتاقت چه طرحی باشه ؟


پرسش دایی بهترین زمان ممکن برای من بود تا اموضوع خانه را پیش بکشم بود.


-زحمت نکشین ،این دو سه ماه کرایه این همه هزینه نمی کنه!


زندایی ابروهایش را با تعجب بالا انداخت و پرسید: چرا دو سه ماه؟


- تصمیم دارم مستقل بشم .عمه فروغم دنبال یه جای رهنی نزدیک خونه خودشونه!


هرسه بمن با تعجب نگاه میکردند.سنگین نگاهشان معذبم کرد .وصورتم از حرارت داغ شد.


زن دایی با دلخوری گفت: چرا همچین کاری کردی مگه بیرون مونده بودی؟


آهسته وبا خجالت گفتم :-اینطوری راحت ترم .


دایی گفت:کنار ما بهت خوش نمی گذره؟


دستپاچه شدم وگفتم : چرا بخدا.ولی تنهای بهتره


دایی که چهره اش گرفته ودرهم بود گفت: از کی قراره بری؟


- تا وقتی پولمو بانک بده یه چندماهی کار داره


بیش از انچه فکر می کردم ناراحت شده بودند دیگر تحمل آنجا را نداشتم به بهانه شستن ظرفها راهی آشپزخانه شدم .هنوز زمان زیادی
نگذشته بود که متوجه ورود علیرضا به انجا شدم .از اینکه بامن خلوت کرده بود متعجب شدم، هیچگاه بدون حضور پدر یا مادرش تنها بامن در یک اتاق نمانده بود!حضورش فضای آشپزخانه را برایم سنگین کرده بود .


- میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟


با سردی گفتم :بفرمایین


- اگه لطف کنین وشستن ظرفها رو بزارین برای بعد بهتره .


با حرصی که تلاش در مخفی کردنش داشتم گفتم :من اینطوری راحت ترم !


- از سرخاک تا حالا منتظر یه فرصتم ازتون معذرت خواهی کنم اما شما همچین با من برخورد می کنین که .................
سکوت کرد ونفسش را محکم بیرون داد وادامه : بهتون حق می دم ،متاسفانه من میزبان خوبی نبودم ،الانم اگه بخاطر من نمی خواین اینجا بمونین من از اینجا میرم ،یکی از دوستانم خیلی وقته بهم پیشنهاد داده تا پایان درسمون هم خونش بشم، از تنهایی خسته شده ، من می رم اونجا ،شما هم دیگه لازم نیست خونه اجاره کنین ،بمون همینجا مامان وبابا ی منم تنها نمیشن !


شیر آب را بستم وبطرفش برگشتم بلافاصله چشمهایش را به کف سرامیکهای سفید آشپزخانه دوخت .دلم می خواست فریاد بزنم وبگم "آره
فقط بخاطر حضور توئه که دوست ندارم حتی یک لحظه هم اینجا بمونم "اما از آنجا که آدم بی ادبی نبودم وجز در موارد معدودی حاضرجوابی نکرده بودم و معمولا تمام ناراحتیم را با اخم وتخم وقیافه نشان می دادم گفتم :فقط دلم می خواد مستقل بشم همین !دلیل دیگه ی نداره


- شما اینجا هم مستقلین !کسی به شما کاری نداره ،درثانی یه خانم به سن شما اصلا درست نیست تنها زندگی کنه!


با این حرفش یاد آن روز افتادم که در حمام حرفهای او ومادرش را استراق سمع کرده بودم واو گفته بود" سهیلا در ماشین دائم هرهر وکرکر می کنه "اگر اسم این دخالت نبود پس چه بود؟! تمام قدرتم را جمع کردم وجوابش را داد.


- نه مستقل نیستم ،دلم نمی خواد بابت هر کاری سین جیم بشم !


متوجه شد طرف صحبتم خود اوست !


-مطمئن باشین من دیگه به کارای شما دخالت نمی کنم .


- شما بازم دارین توی کارهای من دخالت می کنین، نمونه اش همین حرفی که چند لحظه پیش گفتین "درست نیست تنها زندگی کنی" !


دستپاچه شد وبا لکنت گفت:خب ........چون..............حرفش را نا تمام گذاشت نوعی تردید در گفتن یا نگفتن ادامه حرفش داشت .


- شاید چون برای من مهم هستین، دارم ناخودگاه تو کارهاتون دخالت می کنم بدون اینکه متوجه باشم .


نمی توانم بگویم چه احساسی داشتم ،وجودم را گر گرفت وداغ شدم .آب در دهانم خشکید .بخوبی متوجه منظورش شده بودم! انتظار این
حرف آن هم بعداز مرگ بهزاد وآن همه ماجرا بسیاربرایم غیر منتظره بود!!.دلشوره واضطراب به وجودم چنگ زده بود وداشت از پای درم می آوردعلیرضا به نوعی به من ابراز علاقه کرده بود .لابد انتظار داشت بعداز ابراز علاقه اش من هم به او چراغ سبز نشان دهم !اما نمی توانستم علاقه مردی که در دادگاه خودش مرا محاکمه کرده وحکم به گناهکاریم داده واجازه دفاع را از من گرفته بود قبول کنم .
سکوت بینمان برقرار شد سعی داشتم صدایم نلرزد اما بی فایده بود با لرزش محسوسی که در صدایم موج می زد گفتم :ولی شما اصلا برای من مهم نیستین !


جا خورد و ابروهایش درهم شد .دستکشها را روی سینک گذاشتم واز جلوی او که داشت با حالت عصبی با نوک پایش به سرامیکها ضربه می زد رد شدم که یکدفعه با حرفش غافلگیرشدم .


-منظورم این بود که مثل یه خواهر کوچیک برام مهم هستی ،نمی دونم شما چه برداشتی کردین؟!


تمسخر کلامش عصبانی ام کرد با حرص گفتم :زحمت نکشین من خودم داداش دارم .شما رو نه بعنوان داداش نه پسردایی ونه هیچ کس دیگه قبول ندارم .لطف کنین این مدتی که مهمون شما شدم کاری به کار من نداشته باشین واجازه بدین بعد از این همه بدبختی که سرم اومد یه چندماه آب خوش از گلوم پایین بره با اجازه !


- معذرت می خوام اما نمی تونم سیب زمینی بی رگ باشم ! شماهم بهتر خودتونو با شرایط این خونه وفق بدیم !


پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم :همین الان گفتین دیگه به کارای من کاری ندارین!چه زود یادتون رفت؟


متوجه شد ریشخندش کردم ،سرخ شد ولحظه ی سکوت کرد سپس بارنجشی که در صدایش شکل گرفته بود: شما دارین دق ودلی اون روز سرم در میارین، اگه دوست دارین با بهم ریختن اعصاب من سبک بشین عیبی نداره، شما که می دونین من به مسایل دینی حساسم ،توی این خونه رعایت کنین هرجای بغیر از اینجا هر طور دلتون خواست رفتار کنین ، هرچند مطمئنم شما همجا همین طوری هستین !اما نمی دونم چه اصراری دارین خلاف اینو بمن ثابت کنین!


هاج وواج ماندم .کم کم رگه های از خشم درچشمانم پدید آمد و آنرا سرخ کرد گفتم :من اصرار دارم یا شما؟! مگه مرض دارم خودمو یه آدم بی دین وبی قید وبند نشون بدم ؟!من یه شب مسلمون نشدم که یه شبه هم بزارمش کنار!ذره ذره جلوی چشمات جلو رفتم ،کتاب خوندم تحقیق کردم تا شدم این !


با دست به مانتو ومقنعه روی سرم اشاره کردم ادامه دادم :
فکر کردی من با حرفهای تو با حجاب شدم وبا حرفهای بهزاد بی حجاب؟ً! هیچ وقت باورم نکردی ،همیشه ازم انتقاد کردی ،بهم تهمت زدی ،بخاطر تمام اون توهینها وافتراهایی که بارم کردی پیش خدا و پیغمبرش ازت شکایت کردم !


اشکهای گرمم ازپهنای صورت داغم سر می خورد وروی لب لرزانم می ریخت .


صدای لرزانش بلند شد.-وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ و خشم خود را فرو مى‏برند و از مردم در مى‏گذرند و خداوند نكوكاران را دوست دارد.صدها بار این آیه رو خوندم اما هیهات ،زمانی که باید ازش استفاده می کردم نکردم ومتاسفانه اون برخوردهای زشت وشرم آور پیش اومد ومتعاقبش اون حرفها که تماما از روی عصبانیت زیاد والبته تا حدی حسادت نشات گرفته بود ! اما نمی دونم چرا از
اون روز آروم وقرار نداشتم . من تو رو مقصر می دونستم فکر می کردم بخاطر چندماه زندگی در کنار ما جو گیر شدی و راه زندگیتو عوض کردی اما با دیدن دوباره بهزاد خدابیامرز ،بخاطر عشق به اون ،پشت پا زدی به همه عقایدتت و اون طوری که اون می خواست شدی ! خب لجم گرفت ،آخه آدم بخاطر یه عشق زمینی که به احکام خدا بی رحمتی نمی کنه ! خواستم خودمو خالی کنم احساس می کردم شما منو مسخره کردین وفقط قصد تفریح داشتین بهمین خاطر از کوره درفتم وهرچی به ذهنم اومد بهتون گفتم ولی از اون روز هرشب خوابای بدی می دیدم تا اینکه بلاخره ..................................................


علیرضا بغضش ترکید و با گریه ادامه داد:


- خواب پیامبر (ص)دیدم. روشو ازمن برگردون التماسش کردم ،گفت "من از کسی که دل یکی از مومنین امت منو بشکنه بیزارم !


گریه هایش شدت گرفت بطوریکه شانه هایش تکان می خورد .



- حلالم کن !

او رفت ومرا مات ومبهوت از آنچه شنیده بودم تنها گذاشت.

مامان نخودچی
1391،06،06, ساعت : 05:36 بعد از ظهر
فردای آن روز،علیرضا به مدت دوهفته به اردوی جهادی در یکی ازمناطق محروم کرمانشاه رفت. ترجیح دادم تا لحظه رفتنش جلویش آفتابی نشوم اینطوری برای هردویمان بهتر بود ، ظاهرا اوهم اصرای برا ی خداحافظی حضوری بامن نداشت وزن دایی را مامور خداحافظی کرده بود. بخشیدن علیرضا کار ساده ی بود اورا همان لحظه که شانه هایش لرزید وقلب مرانیزلرزاند بخشیدم. درمقابل بلاهایی که بهزاد ورهام ونادر بسرم آورده بودند کار او به حساب نمی آمد! تصمیم گرفته بودم عمیق تر به دین نگاه کنم .بعد از حرفهای علیرضا وخوابش ،کشش عجیبی به شخصیت پیامبر پیدا کرده بودم وشروع کرده بودم به مطالعه کتاب درباره شخصیت بزرگوارش وهمین طور ابعاد مختلف زندگیش !هرچه بیشتر می شناختمش بیشتر شیفته اش می شدم .برای خودم متاسف بودم از کسی که در خواب علیرضا ،اورا توبیخ کرده واز من دلجویی کرده بود ، تا چند وقت پیش فقط اسمش را می دانستم ویکسری اطلاعات سطحی وجزئی ازاو داشتم .
سه روز بعد ازاین رفتن پسردایی پیامکی ازطرف پسردایی ام آمد که بسیار متعجبم کرد.در این مدتی که اورا می شناختم مطمئن بودم او اهل پیامک بازی نیست و این اولین باری بود که برای من پیام فرستاده بود. اگر کاری هم داشت زنگ می زد ومختصر ومفید حرفش را می زد .از سر کنجکاوی شدید بی معطلی بازش کردم .

-(سلام .دیشب خواب خوبی دیدم واین برای من یک نشانه بود. ممنون دختر عمه خانم !)


بازهم کوتاه وگویا !!!جالب بود پیام بخشش من، از طریق خوابش به او القاء شده بود !از واژه رسمی دختر عمه خانم !خنده ام گرفت ، چهره اش با تمام زوایا در ذهنم شکل گرفت .از چشمهای محجوبش که دائم به در ودیوار وقالی و....دوخته شده بود تا تن گرم صدایش که تنها برتری ظاهری علیرضا نسبت به بهزاد بحساب می آمد.وسوسه شدم کمی سربه سرش بگذارم برای همین با شیطنت شماره اش را گرفتم .زمانی که تماس برقرارنشده بود خونسرد بودم اما با صدای اولین بوق دستگاه تلفنش دچار استرس شدم ودر حالیکه پشیمان شده بودم خواستم قطع کنم اما دیگر دیرشده بود.صدای آرامش در گوشی پیچید.


-سلام سهیلا خانم .


قلبم تند تند می زد با صدایی که از خجالت می لرزید گفتم :سلام


چقدر خودم را فحش دادم وبد بیراه نثارخودم کردم !آخه تو که عرضه ی این غلطا رو نداری ،بیخود می کنی زنگ می زنی!!


- خوبین؟


- خیلی ممنون


مدتی سکوت وحشتناک برقرارشد.علیرضا با تردید پرسید :کاری داشتین؟

دستپاچه شدم وپراندم : کی میاین؟


- خدا بخواد هفته دیگه برای چی؟

نمی دانستم مکالمه را چگونه پیش ببرم درحالیکه هیچ حرفی برای ادامه اش نداشتم .


- زندایی...................................... ......

مضطرب ونگران شده بودوا زخونسردی لحظات پیش در صدایش خبری نبود.


-مامانم چیزیش شده؟


-نه نه فقط.............................

- فقط چی؟ تو روخدا اگه چیزی شده بیام ؟!


-هیچی به خدا، فقط گفت "یه بسته از اون شیرینی کاکهای معروف کرمانشاه برام حتما بیاره !

-علیرضا مشکوک پرسید: زنگ زدین همینو بگین؟اصلا چرا به خودم چیزی نگفت!

فکری مثل جرقه در مغزم زده شد.تلفن منزل دایی اسد بخاطر یکسری حفاری در محله شان ، قطع شده بود.



- خب تلفنا قطع شده برای همین بمن گفت به شما بگم سوغاتیش یادش نره !


اما علیرضا با صدایی که معلوم بود خنده برلب دا رد گفت :چشم به حاج خانم بگید سوغاتی هر کسی رو فراموش کنم محاله مال اون یادم بره!


با دستپاچگی گفتم : خب دیگه خداحافظ

دیگر اجازه صحبت به او را ندادم وبدون آنکه منتظر جوابش شوم گوشی را قطع کردم وروی تخت ولو شدم .دائما آخرین حرفهایش که با خنده همراه بود روی ذهنم رژه می رفت .
حرفهایش طور خاصی ادا شد و،کنایه بخوبی در آن احساس میشد .لحن صحبتهایش به گونه ی بود که مطمئنم کرد متوجه بهانه بودن شیرینی کاک و سوغاتی و..شده است .
روبروی آیینه ایستادم وبروی گونه های سرخ وتبدارم دست کشیدم .آب دهانم قورت دادم ولبخند زدم .ااحساس عجیبی قلقلکم می داد .ااز اینکه مهمان جدیدی ذره ذره به قلبم ورود کرده ومرا به نوعی درگیر خودش کرده بود شوقی وصف ناشدنی تمام پیکره ام را در برگرفت .اما خوشحالیم با برق حلقه ساده ی روی انگشتم چندان دوام نیاورد.با دیدنش دلم ریخت ویاد نامزد سفرکرده ام افتادم مردی که بیش از 50روز برای ابد مرا ترک کرده بود .لحظه ی دچار عذاب وجدان شدم اما.من دیگر به او تعهد نداشتم ،پس چرا باید خودم را زنجیر مردی میکردم که دیگر نبود!حلقه را در آورم وتصمیم گرفتم دراولین فرصت آن را برای خانواده افروز بفرستم .



ده روز از رفتن علیرضا گذشته بود وآثار دلتنگی در صورتهای مغموم دایی وزندایی به خوبی نمایان بود .در بعدازظهر همان روز به کمک دایی مشغول هرس کردن درختان باغچه بودیم که زندایی من را صدا کرد.

-سهیلا جان بیا بالا موبایلت خودشو کشت.


- دایی جان،من برم ببینم کیه!

- برو دایی جان

پله ها را دوتا یکی طی کرد کردم ودرحالیکه نفس نفس می زدم رسیدم .

- کجاست زندایی؟

- بزار نفست جا بیاد ،مگه دنبالت کرده بودن که اینقدر دویدی؟ روی میز آشپزخونه!

با دیدن شماره طولانی ونا آشنا دلشوره تمام وجودم را چنگ می زد .وجود این شماره عجیب وغریب تنها می توانست برای من یک نشانه داشته باشد وآن هم نادر بود که از خارج کشور زنگ می زد !در همان لحظه دوباره صفحه مانیتور گوشی روشن وخاموش می شد وآن شماره با دیگر خودنمایی کرد .

در جواب دادنش تردید داشتم . بلاخره نفسم را محکم بیرون دادم وبا صدای لرزانم جواب دادم : بله ؟


با صدای مرد جوان به سرعت گوشی را قطع کردم .از اضطراب زیاد نفسهایم تند تر شده بود .نادر نامرد چطور توانسته بود زنگ بزند ؟.ازخشم تمام دندانهایم را بهم فشردم .دلم می خواست به او زنگ بزنم وهرچه فحش به ذهنم می رسد نثارش کنم .دوباره گوشی ام شروع به زنگ خوردن کرد با عصبانیت وبدون هیچ مکثی فریاد زدم :


- تو برای من مردی !می فهمی ؟ دیگه حق نداری زنگ بزنی!!!

- سهیلا خانم چیزی شده؟


با صدای نگران علیرضا به خودم امدم .اشتباه کرده بودم آنقدر فکرم را درگیر نادر کرده بودم که حتی متوجه تفاوت صدای او با علیرضا نشده بودم .تمام عصبانیت یکباره فرو کش کرد.با شرمندگی گفتم :ببخشید !چه شماره عجیب غریبی دارین !

- ازیه تلفن ویژه توی حرم زنگ می زنم .منو با کسی اشتباه گرفتین؟


از حساسیتش حس خوبی به من دست داد .گفتم :بله ، فکر کردم نادر از خارج تماس گرفته .اصلا به شمارها دقت نکردم .


-آها! منکه مردم وزنده شدم ،با خودم گفتم "باز چه مشکلی پیش اومده؟" - ازش خبری ندارین؟


ظاهرا خیالش آسوده شده بود وبا آرامش بیشتری حرف می زد !

بغضم گرفت وگفتم :اونقدر بی عاطفیه که حتی یکبار هم دراین مدت زنگ نزده ، اصلا نمی دونم کجاست وداره چیکار می کنه !

تا همین چند لحظه پیش دلم می خواست سر به تن نادر نباشد اما با یادآوری علیرضا ناگهان دلم برایش پر کشید.



- ناراحت نباشین انشالله هرچه زودتر خبری ازش میشه ،ببخشید مزاحم شما شدم ظاهرا تلفن خونه قطع شده بغیر شما دیگه کسی موبایل نداشت میشه مامانمو صدا کنین؟



- بله حتما!



زن دایی را صدا کردم واو مشغول گقتگو با پسرش شد .منهم برای اینکه راحت باشند بیرون آمدم طولی نکشید که زندایی موبایل به دست به پذیرایی آمد وبالحن خاصی گفت :سهیلا جان علیرضا با تو کار داره!



متعجب نگاهش کردم . گوشی را گرفتم با وجود زندایی که بالای سرم ایستاده بود بود بسیار معذب بودم باهرجان کندنی بود صدایم را از ته گلویم بیرون دادم وگفتم :- بفرمایین؟


- سلام مجدد ،مامانم اونجاست؟


جاخوردم .متوجه شدم می خواهد حرفی را که می زند در خلوت باشد .از آنچه تصورش را می کردم رنگ به رنگ شدم .وبا لکنت گفتم :بله...............چطور مگه؟


علیرضا آهسته گفت:میشه برین یه جای دیگه!


-آخه................


- قضیه مهمه

دربد مخمصه ی گیر کرده بودم از طرفی رویم نمی شد مخالفت کنم واز سوی دیگر وجود زندایی بسیار دست پاچه ام کرده بود .بهر زحمتی بود درمقابل چشمان متعجب زندایی بلند شدم وبه آشپزخانه برگشتم .


- من اومدم توی آشپزخونه میشه حرفتونو زودتر بگین!


-خب بهتر شد .اول خواستم نظر شمارو بدونم تا بعد دست به کار بشم .

حدسم درست درآمد. آب دهانم خشک شد وکف دستانم عرق کرد وصورتم داغ شد بطوریکه حرارتش را کاملا حس می کردم .باورم نمی شد خواستگاری آنهم به این سرعت؟؟؟


- نظر من؟



- بله !


- راستش غافلگیرم شدم !


با تعجب گفت :از چی غافلگیر شدین؟ منکه هنوز چیزی نگفتم !


- می دونم می خواین درباره چی صحبت کنین ،ولی من الان موقعیت مناسبی ندارم .لطفا بزارین برای بعد!


- من اصلا متوجه حرفاتونم نمیشم کادوی تولد مامانم چه ربطی به موقعیت شما داره؟


داد زدم :کادوی تولد؟


-با تردید گفت:آره شما چ...........................................

برای اینکه نتواند تمرکزی روی ادامه حرفش داشته باشدتندوسریع گفتم :-چه کاری ازدستم برمیاد؟



- هفته دیگه تولد مامانه ،ولی نمی دونم چی براش بگیرم فبهترین راه این بود که از شما نظر بخوام


- خواهراتون از من مقدم ترن ،بهتر نبود با اونها مشورت می کردین؟-


- نظر اونا رو هم می پرسم حالا شما بگین!

کمی فکر کردم وچیزهای زیادی در ذهنم شکل گرفت اما چرخ خیاطی کهنه زندایی پررنگتر ازبقیه بود .گفتم :چرخ خیاطی بهترین گزینه است.



- آخه...............................


-- می خواین یه چیز ارزونتر بخرین؟


- نه ، واجبه؟


- آره خیلی کهنه شده خیلی اذیتش می کنه،مامان شماهم که عاشق خیاطیه!


علیرضا با گرفتکی گفت : نمی دونم چرا ولش نمیکنه اما که دیگه نیازی نداریم !


با آوردن اسم چرخ خیاطی متوجه شدم خاطرات نه چندان جالبی برای علیرضا زنده شده واو را دلگیر کرده بود .از اینکه او را به یاد گذشته پر زحمت مادرش انداخته بودم شرمگین شدم .

- یه سفر زیارتی چطوره؟!


ظاهرا از این پیشنهادم خوشش آمد وفورا گفت : عالیه ،مکه رو چند وقت پیش براشون نوشتم ،برای آخر شهریور کربلا بنویسم ؟


- حتما این کارو بکنین!- راستی شما مشهد چیکار می کنین؟

با خوشحالی گفت: خادم افتخاری شدم هریه ماه باید بیام .توی اردو بهم زنگ زدن ومنم اومدم مشهد .الانم کشیک دارم .


خندیدم وگفتم:ای بابا شما نصف عمرتونو توی کشیک گذروندین!


اوهم خندید وگفت: درست می فرمایین،اما این کشیک با اون کشیکهای دیگه خیلی فرق داره!


- از طرف ماهم نایب الزیاره باشین !

- شب از روبروی ضریح زنگ می زنم تا خودتون سلام بدین !


ذوق زده گفتم : لحظه شماری می کنم تا شب !


- حتما راستی ممنون ا زراهنمایتون!


با خودم گفتم :تو که کادوی پیشنهادی منو رد کردی دیگه چرا فردین بازی در میاری!!مطمئنم از قبل هم خودت به فکر سفر بودی والکی به من گفتی!!


- خواهش م کنم خدا حافظ!


اوهم خداحافظی کرد .مطمئن بودم ا زقبل هم خودش برنامه سفر را ریخته بود وبرای احترام با من مشورت سوری کرده بود .اما از این مشورت ساختگی اش نه تنها ناراحتم نکرد بلکه از اینکه به این بهانه بمن زنگ زده بوداز اعماق قلبم خوشحال بودم .نمی دانم شاید اینها همه ساخته وپرداخته ذهن من بود!
.بعداز پایان مکالمه دستم را زیر چانه ام گذاشتم وبه فکر فرو رفتم .تا همین یکسال پیش از مردانی با خصوصیت علیرضا بدم می آمد اما ازوقتی از نزدیک با او ودایی آشنا شدم از خیلی از ویژگهایش را می پسندیدم .سنگینی ووقار در فتار با خانمها یکی از همین خصلتها بود .یا احترام به پدرو مادرش وکمک بی منت به آنها ،ویا همین اردوهای جهادی وتلاش برای سلامتی هموطنان محرومش مرا وادار به تحسین پنهانی اش می کرد . از اینکه حرف او را خواستگاری برداشت کردم خنده ام گرفت خدا را شکر کردم که متوجه سوتی ام نشد !شاید هم متوجه شد ولی به رویش نیاورد ؟!!!عزم رفتن کردم که با دیدن دایی وزندایی در چهارچوب که لبخند زنان به من نگاهای معنی داری می کردند از تعجب میخکوب شدم اصلا متوجه حضورشان نشدم .همانطور که نیم خیز از روری صندلی بلند شده بودم دوباره نشستم وبا تعجب نگاهشان کردم وگفتم :چیزی شده


- زندایی مرموز لبخندی زد وگفت:خدا بخواد داره میشه!


ا زخجالت آب دهانم را محکم قورت دادم بطوریکه فکر کنم صدایش را شنیدند بعد در حالیکه تا بناگوش سرخ شده بودم آنها را ترک کردم و به اتاق کوچک خودم پناه بردم .

مامان نخودچی
1391،06،08, ساعت : 06:29 بعد از ظهر
شب قبل از آمدن علیرضا خواهرانش هم برای تعطیلات آخر شهریور به تهران آمدند و جمع کوچک ما را صفا بخشیدند .
صبح زود ازخواب بیدار شدم آرام و وقرار نداشتم .امروز علیرضا بعد از دوهفته برمی گشت ومن بی صبرانه منتظرش بودم تا سیل سوالات گوناگونی را که ذهنم را درگیر خودش کرده بود بسویش روانه کنم .شوقی عجیب درخودم احساس می کردم .برای ناهار به زندایی ودخترانش کمک کردم وبسرعت خودم ار دراتاقم انداختم تا بتوانم بهترین تیپم را در جلوی پسردایی ام داشته باشم .نمی دانم چرا سعی داشتم جلوی او از همه بهتر به نظر بیایم !شاید بخاطر علاقه ی که در گذشته بمن داشت وشاید ..............................................
با احساسات گنگی مواجه بودم .احترام زیادی برایش قائل بودم واز اینکه مورد توجه اش باشم لذت می بردم . با وسواس لباسهایم را برانداز کردم .درنهایت مانتوی شنلی سبزوشال سفید رنگم بهترین اتنخاب بود.با صدای سلام واحوالپرسی که از پایین آمد . متوجه شدم آمده است از عمد کمی معطل کردم سپس نفسی تازه کردم وآهسته و خرامان خرامان با اعتماد به نفس زیادی که از خودم بعید می دیدم از پله ها پایین آمدم اما بادیدن صحنه ی که می دیدم خشکم زد .وجود مونا ومادرش که در کنار علیرضا ایستاده بودند برایم غیر قابل باور بود .تمام شوق وذوقم را از با دیدنشان یکباره ازدست دادم وهمچون مجسمه گچی ایستاده ونگاهشان می کردم !آنها اینجا چکار می کردند؟یعنی همراه علیرضا آمده بودند؟ هنوز در شوک دیدار آنها بودم که همان لحظه عاطفه با سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد وبا دیدن من که هنوز درپله ی آخر پله ها ایستاده بودم با لبخند گفت : سهیلا جون چرا اونجا وایستادی؟
با حرف عاطفه دیگران متوجه حضورم شدند وبطرفم برگشتند .اجبارا لبخندی زدم واز همان دور سرم را به نشانه سلام تکان دادم وبه آشپزخانه فرار کردم . .آنقدر سرعت العمل داشتم که هیچ یک ا زآنها را به درستی ندیدم .می برخوردم دور از ادب بود اما دیگر نمی توانستم آنجا را تحمل کنم .با چهره گرفته ومغموم به صندلیهای چوبی و کهنه میز تکیه دادم .

-سهیلا جون مارو نشناختی؟

با صدای ظریف وزیبای مونا هراسناک از روی صندلی بلند شد بطوریکه صندلی با شدت به زمین افتاد .مونای زیبا وباوقار که صورت گندمگونش در قالب چادری سیاه جای گرفته بود با لبخندی ملیح بمن نگاه می کرد .تمام اعتماد به نفسم را که لحظاتی پیش سر به کوه اورست می زد را بادیدنش از دست دادم .شاید من از او زیباتر بودم اما امتیازات او بسیار بیشتر از من بود .او دکتر بود وحجابش همانطور که علیرضا وخانواده اش می پسندیدند چادری بود والبته با کانون خانواده ی گرم وصمیمی ،ومهترین دلیل برتری اش گذشته پاکش بود .هرگز درگذشته اش مردی وجود نداشت .اما من با خانواده ی ازهم پاشیده واقوامی آشفته وحجابی که مورد تایید خانواده دایی نبود والبته گذشته دردناکم که حاصلش دوبار نامزدی بی سرانجام بود!
نمی دانم چه مدتی به او خیره شده بودم .از حالت صورتش مشخص بوداز نگاه خیره ام بسیار معذب شده است .با این وجود کماکان سعی می کرد همچنان لبخندش را هرچقدر شل و وارفته روی لبانش نگه دارد .در حالیکه بغض کرده بودم بزور لبخندی چاشنی لبم کردم .
وسر صحبت را با او باز کردم .

- چرا شناختم چطور مگه؟

- ای بی وفا حداقل اندازه یه بوس کوچولو هم نبودم ؟!

از خجالت سرخ شدم صندلی را از زمین بلند کردم وسر جایش گذاشتم وبطرف او که همچنان در نزدیکی خروجی آشپزخانه ایستاده بود رفتم اوهم اندکی جلو آمد وبا یکدیگر روبوسی کردیم .او با مهربانی مرا بوسید اما من با اکراه!انگار متوجه رفتار سردم شد وبا لبخند مصنوعی گفت : برم لباسامو عوض کنم الان میام توی آشپزخونه کمکت!
با تکان دادن سرم تاییدش کردم اورفت ومن از پشت سرنگاهش می کردم . از کنجکاوی دل توی دلم نبود تا بدانم چطور غفاری ها با علیرضا سر از اینجا درآورده اند ؟

با آمدن عاطفه به آشپزخانه فرصت را غنیمت شمردم وگفتم :عاطفه اینا اینجا چیکار می کنن؟

آنچنان خصمانه وبه دور از ادب درباره آنها حرف زدم که عاطفه متعجب نگاهم کرد سپس با سرزنش گفت :سهیلا !مهمون حبیب خداست !

زورکی لبخندی زدم وگفتم : می دونم .....حالا میشه بگی !

- مونا هم مثل علیرضا رفته بود اردوی جهادی.

باورم نمی شد،چی می شنیدم ؟ مونا با علیرضا دوهفته در یک اردوی جهادی !


- آخه مونا دانشجوی اصفهانه چه ربطی به تهران داره !


عاطفه مشکوک نگاهم کرد سپس گفت :منم نمی دونم حالا چه فرقی می کنه !؟



دست وپایم را جمع کردم وبا بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم .

- محض کنجکاوی !

خودم را مشغول درست کردن سالاد نشان دادم ،درحالیکه زیر نگاه عاطفه در حال ذوب شدن بودم .ظاهرا قانع نشده بود.همان زمان صدای علیرضا بلند شد .اخمهایم درهم رفت واز عصبانیت صورتم ملتهب شد لحظه ی روبروی میز ایستاد اما من همچنان سرم را به خردن کردن کاهوها بند کرده بودم .

- سلام سهیلا خانم

تپشهای بلند قلبم ،عصبیم کرده بود .تمام عصبانیتم را سر خرد کردن کاهوها درآوردم که ناگهان سوزشی در انگشتم احساس کردم .

- آخ.........................................

صدای نگران عاطفه وعلیرضا همزمان بلند شد:-چی شد؟


اشکم روی انگشتم چکید .سوزش انگشتم مهمتر از سوزش دلم نبود.علیرضا برای اوردن پانسمان بیرون رفت. عاطفه با محبت کنارم نشست با دیدن اشکهایم پرسید: چرا گریه می کنی دختر خوب!

ازاینهمه ضعفی که نشان داده بودم از خودم بیزار شدم .من که در گذاشته طعم تلخ ترد شدن را تجربه داشتم پس چرا اینچنین خودم را باخته بود.؟احساس شکست تمام قلبم را تکه تکه کرده بود .یاد می آید دقیقا همچین حالی را زمانی که د رکافی شاپ به بخشی ازاعترافات
بهزاد گوش می دادم داشتم ..4سال پیش بهزاد مرا به نیلوفر فروخت واکنون علیرضا مونا را بمن ترجیح داده بود وبازهم من کنار گذاشته شده بودم .
همه خانمها برای دیدن انگشت چاک خورده ام به آشپزخانه هجوم آورده بودند وهرکدام نظری می دادند اما من بی توجه به آنها تنها به یک چیز فکر می کردم "وداع دائمی با این خانواده".
دست آخر مونا آن را پانسمان کرد .دیگر نمی توانستم خویشتن داری کنم وهمه پی به چهره گرفته ونا راحتم برده بودند . .بلاخره آن ناهار جهنمی تمام شد .طبق روال به کمک خانمها سفره را جمع کردیم ووهر کس مسئول کاری شد .مونا وعاتکه ظرفها را می شستند ومن وعاطفه جمع وجور می کردیم .عاتکه پرسید:

- مونا جون نگفتی چطوری با علیرضای ما توی یه اردو بودین ؟

عاطفه زیر چشمی نگاهم کرد .تمام وجودم گوش شده بود .


-منم از طریق دانشگاه تهران اومدم .آخه کل سه ماه تابستونو پیش دختر خاله ام توی تهران بودم .اون دانشجوی ارشد پرستاریه وبرای راحتیش یه خونه اجاره کرده منم تابستونا می رم پیشش ،خیلی دختر خوبیه ،خلاصه پیشنهاد داد منم قبول کردم ودیدم توی اردومون آقای شهریاری هم هستن، البته ایشون یه دو روزی رفتن مشهد !خیلی خوش گذشت خدا قبول کنه بازم میرم .

حرصم گرفته بو چقدر آمار علیرضا راهم دقیق می دانست !

عاتکه گفت: مامانم میگه میخواین بیاین تهران زندگی کنین؟


- هنوز قطعی نیست من اصرار دارم اخه اینجا امکانات دانشگاهیش بهتره .

صدای یا (الله )علیرضا مار ا متوجه خود ساخت .مونا دست از کار کشید واز روی میز چادر سفیدش را پوشید .علیرضا خطاب به عاطفه گفت :

- عاطفه جان لطف کن بشقابهای میوه رو بده !

- باشه

- اقای شهریاری شما نمونه سوالات دستیاری پزشکی رو دارین بمن بدید؟

- قدیمیه ولی اگه بخوایین حتما می دم .چه رشته می خوایین تخصص بگیرین ؟


- توی اطفال و قلب موندم .


- رشته های سختی رو انتخاب کردین امیدوارم موفق باشین.



از گفتگوی میان علیرضا ومونا حسادتی تلخ به دلم چنگ زد .در آن لحظه از تمام کسانی که آنجا بودند متنفر شده بودم انگار همه دست به دست همه داده وقصد تخریب کردن مرا داشتند .آنقدر از حرص لبم را جوییدم که مزه بد خون را درون دهانم احساس کردم .
سردرد را بهانه کردم وتا شب از بودن در آن جمع خود داری کردم .تنهای را به بودن در آن جمع و صحبتهایی را که بین مونا وعلیرضا احیانا رد وبدل می شد را ترجیح می دادم.من حق حسادت نداشتم ،علیرضا هیچ تعهدی بمن نداشت ومی توانست آزادانه زندگی خودش را انتخاب کند پس چرا حالم دگرگون شده بود؟ حالا مطمئن بودم زمانی که بهزاد بمن خیانت کرد هم ، آنقدر بهم ریخته نشده بودم .تمام مدتی که دراتاق بودم افکار بهم ریخته ام در ذهنم جولان می دادند .



حالم بد بود اما با شنیدن خبر آمدن خاله مهری بدتر هم شد دیگر حوصله آنها خارج ازتوانم بود .زندایی چندباری به اتاقم آمدو در با آخر در حالیکه رنجیده خاطر بود بمن اصرار کرد که تنها نمانم وپایین بیایم .دلم نمی آمد ناراحتش کنم اما حال خرابم دست خودم نبود وهر کاری می کردم تا فکر مونا وعلیرضا را از سرم دور کنم بی فایده بود .بهرحال تسلیم اصرارش شدم وتصمیم گرفتم میان مهمانان برگردم .با باز کردن در کمد ودیدن مانتو وشلوار ساتنم ناگهان درصدد جبران برآمدم .بلافاصله فکرم را عملی کردم ومانتوی بسیار کوتاه وچسب ساتنم را با شلوار لوله تفنگی اش پوشیدم .وروسری زیتونی ام را عقب کشیدم تا موهایم در دید باشد .صورتم نیز از آرایش بی بهره نماند وبیش از معمول سرخاب سفیدآب مالیدم .تمام وجودم لبریزاز کینه شده بود وحسادت چشمم را کور کرده بود هر طور بود باید لج علیرضا را درمی آوردم
با همان تیپ پایین آمدم هنوز چندتای پله به انتها ورسیدن به پذیرایی مانده بود که علیرضا بهمراه مادرش از اتاقش بیرون آمدند وبادیدن تیپ من خشکشان زد ومات ومبهوت نگاهم می کردند .

اخمهای علیرضا درهم رفت وبا تحکم به مادرش گفت :مامان لطفا یه لحظه بیا تو اتاق کارت دارم .
زندایی ناگزیر به همراه پسرش به اتاق رفت .با سرعت دوباره به بالا برگشتم وخودم را درحمام انداختم تا حرفهایشان را که مطمئن بودم درباره من است را استراق سمع کنم .



- اگه برگشت توی صورت وگفت به تو چه ربطی داره چی؟

- سهیلا همچین کاری نمی کنه


- حرفای می زنی ها!یه کاربرم بهش بگم پسرم از تیپت خوشش نمی اد عوضش کن؟!


- اگه نگی خودم می رم بهش می گم .من خوشم نمیاد اینطوری جلوی حامد بیاد تمام اندامش معلوم بود !


- من اصلا نمی دونم این دختر امروز چش شده ؟! با کی دار ه لج میکنه؟به خدا همین چندوقت پیش که خاله مهریت و حامد اومده بودن اینجا یه مانتوی پوشیده تا کف پاش ،ساده وبی آلایش .ا...........علیرضا کجا؟.......................................... ..................


از حمام بیرون آمدم وبه اتاقم برگشتم .روبروی آیینه به صورت پر از آرایش وموهای چتری ریخته شده روی پیشانی سفیدم نگاه کردم .واقعا با چه کسی لج کرده بودم ؟ این لجبازی با علیرضا ومونا ویا هر کس دیگر نبود بلکه لجبازی با خدا بود. من دین را وسیله ی برای نیل به مقاصدم قرار داده بودم .آخر این چه دینداری بود که هر وقت از علیرضا دلخور بودم بی حجاب می شدم وهر گاه از او رضایت داشتم مطابق میل او پوشیده وبا حجاب می شدم ! مگر او خدای من بود ؟ تا کی باید نگاه اینچنینی به دین می داشتم ؟ من باید حجاب را فقط بخاطر رضایت خدا انجام می دادم نه خوشنودی این وآن !!!!
مانتوی مناسب وبلندتری پوشیدم .به جای آن روسری کوتاه شالی بلند سرم کردم .وتصمیم گرفتم همانطوری پایین بروم .چادر نپوشیدم در همان مدتی ک خانه المیرایشان بودم تجربه پوشیدنش را داشتم .همیشه خدا ،نصفش روی زمین بود وهرکاری می کردم نمی توانستم جمعش کنم ،با مانتو راحتتر بودم وتسلط بیشتری داشتم .باردیگر خودم را درآیینه برانداز کردم وبلند با خودم شروع به حرف زدن کردم انگار مقابل علیرضا بودم وداشتم با او اتمام حجت می کردم ":من سهیلا حامیم نه مادری نه پدری با یه داداش بی معرفت وکلاهبردار،بجز یه عمه مهربون هیچ فک وفامیلی هم ندارم .قبلا دوبار نامزد شدم ولی بهم نرسیدیم .یه قتل فامیلی هم توی خونوادمون داشتیم !در حال حاضر جایی رو ندارم، نمی تونمم چادری بشم آخه بی دست وپامم ونمی تونم خوب رو بگیرم اما تیپم ساده و قابل قبوله !حالا اگه جنابعالی می خوایین دختر دوست باباتونو بگیرین که ازقضا دکترم هست وخیلی قشنگ باب میل شما رو می گیره بسم الله!شمارو به خیر وما رو به سلامت !

سپس با صدای بلندتری گفتم : خدایا بودن با تو برام از هرچیزی مهمتره !
لبخند کوچکی کنج لبم نشت وگفتم : قسمتت نبود سهیلا غصه نخور دنیا که به آخر نرسیده !!
هرچند هنوزکمی ناراحت بودم اما احساس می کردم به اندازه یک پر سبک شده ام واستانه تحملم چند برابر شده است. با حال بهتری که پیدا کرده بودم در را باز کردم اما با دیدن علیرضا که پشت در ایستاده بود خشکم زد .از زور استرس نفس کشیدن برایم سخت شده بود .دستم را روی قلبم گذاشتم وبا صدای ضعیفی گفتم :شما.....اینجا.......
شروع کرد به خندیدن لحظه لحظه خندهایش شدت بیشتری پیدا می کرد ودر آخر تقربیا قهه قهه می زد. حرصم گرفت وگفتم: چه خبره ؟!
در حالیکه همچنان ته مایه هایی از خنده در صدایش مشخص بود اشک را از گوشه چشمش پاک می کرد گفت : ببخشید آخه خیلی خنده دار بود.

با عصبانیت گفتم :کجاش؟


- همین که داشتین با خودتون حرف می زندین دیگه


خودم هم خنده ام گرفته بود .نمی دانم چرا از فال گوش دادنش ناراحت نبودم .


- حرف دل منو زدی ،منم یه همچین خانمی می خوام دیگه ،یه خانم با کملات ومهربون که دلش مثل یه آیینه صافه !


- با ناباوری گفتم :مونا؟


- نخیر سهیلا !


بعدهم با گلایه گفت:برای خودت می بری ومی دوزی دیگه! امروزم که چنان نگاهای وحشتناکی بمن می کردی که جرات نداشتم طرفت بیام .پشت تلفن مهربونتر بودی؟انگشتت خوبه !

از ذوق زمان ومکان را فراموش کرده بودم ومحو حرفهایش شده بودم .هنوز هضم این صحنه واین حرفها برایم سخت بود .نگاهی به انگشت باند پیچی شده ام کردم وآرام گفتم :خوبه

با مهربانی گفت :خداروشکر

نگاهش کردم د رکمال تعجب دیگر نگاهش را جای دیگری معطوف نکرده بود وفقط بصورتم دوخته بود .با شیطنت گفتم : آقای دکتر رفتین اردو اخلاقیاتتون عوض شده ؟!

زرنگتر ازآن بود که متوجه منظورم نشود .با جدیت گفت : نگاه کردن به خانمم ایراد داره؟

دستپاچه شدم وگفتم : ولی من..............................................


- من 15سال پیش عشقم رو درچشمهای معصوم دختری نجیب و پاک پیدا کردم .دلم می خواست تموم اون نگاهای هوس آلودوپلیدی که به اون چشمهای معصوم خیره شده بودند رو ازکاسه دربیارم اما صد حیف که نشد .سهیلا من هنوزم اون پاکی ونجابتو توی چشمای معصومت می بینم .علاقه من بتو مال این چندماه نیست بلکه مال خیلی وقته پیشه !اون موقع فقط عشق بود اما الان هم عشق هم عقل ،با اون سهیلا نمی تونستم خوشبخت بشم اما با این سهیلا انشالله خوشبخت میشم .




حرفهایش آنچنان بی آلایش وصادقانه بود که باورش برایم کار سختی نبود .به درو از تملق وریاکاری مثل آبی زلال وروان !


- نظرت چیه؟


- من خلاصه شدم توی همون حرفهایی که توی اتاقم روبروی آیینه زدم والبته شما هم شنیدید!!


- من نه از تو چادر خواستم نه خونواده نه فامیل پولدار ونه پول.


اندکی مکث کرد وگفت :نامزدی تو هم ............................................


سکوت کرد .مطمئن بودم یا دآوریش معذبش کرده است ادامه داد: گذشته ها گذشته،باید به فکر آینده باشیم .


حق داشت به این چیزها حساس باشد هرمردی نسبت به این مسائل حساس بود .


دلم را به دریا زدم وگفتم : علیرضا من هیچ رابطه جدی با بهزاد نداشتم .
صورتم از حرارت داغ شد اما نمی دانم چه اصراری داشتم به او بقولانم که مسئله خاصی در نامزدیم رخ نداده است .به صورت تا بناگوش سرخ شده اش نگاه کردم .لبخندی زد وگفت: پس موافقی!


- من که هنوز جواب ندادم !


- چشم دریچه قلبه، خانم حامی!


- پس خودمو لو دادم!


-خیلی وقته خودتو لو دادی !،اخمهای امروزت وسوتی های پشت تلفن ، بازم بگم ؟!


پس متوجه شده بود!!


- من می رم پایین تو هم زود بیا


علیرضا رفت ومن از پشت سر نگاهش می کردم ناگهان یاد آمدن همزمان اوبا خانواده غفاری افتادم وبلند گفتم :علیرضا!


برگشت وپرسشگرانه نگاهم کرد.

- چطور با خانواده غفاری باهم اومدین ؟


- سر کوچه دیدمشون وسوارشون کردم .درضمن من اصلا خانم غفاری رو توی اردو ندیدم حالا برم ؟


لبخندزدم وبا خجالت اشاره ی به لباسهایم کردم وگفتم : لباسم خوبه؟


لبخندی با رضایت زد و گفت : آره خوبه اینقدر بهر بهانه ی منو نگه ندار!


معترض گفتم : ا.....علیرضا !!


انگشتش را به علامت سکوت روی لبش گذاشت ورفت .

با خوشحالی وصف ناشدنی کمی بعد از پسردایی به پایین آمدم والبته آمدن تقربیا همزمان من وعلیرضا از دید مونا پنهان نماند وبا حالت خاصی نگاهم می کرد .رفتارم 180 درجه با صبح فرق کرده بود .دیگر مونا را رقیب نمی دانستم چرا که پسردایی من بلاخره از مکنونات قلبیش در پیش من پرده برداشته بود .بنابراین آنقدر با مونا گرم گرفتم تا جبران رفتارسرد صبح را بدهم !بعد از اتمام کارها به اتفاق عاتکه و عاطفه بجمع پیوستیم. از همان سر شب نگاهای گاه بی گاه حامد کلافه هم می کرد .


-ببخشید حالا که همه جمع شدن می خوام مسئله ای را عنوان کنم !


با صدای بلند مهری خانم همه متعجب نگاهش کردند چیزی در دلم می گفت این حرفش بی ارتباط بمن نیست؟! دلم شور می زد!


-با اجازه آقا اسد وآبجی ،می خوام سهیلا را برای حامدم خواستگاری کنم .


همه متعجب به مهری خانم نگاه کردند. گیج شده بودم باورم نمیشد که مهری خانم بی مقدمه ازمن جلوی جمع برای حامد خواستگاری کرده باشد. بی اختیاربه علیرضا نگاه کردم صورتش سرخ شده بود وبا کلافگی به صورتش دست می کشید .با درماندگی به زندایی نگاه کردم اما او که ازماجرا ی بین ما باخبر نبود پس چگون می توانست کمکی بکند؟!دوباره نگاهم با نگاه علیرضا تلاقی شد بناچار اشاره ی به خاله اش کردم .


- ببخشید خاله جان مگه مامان بشما نگفتن من وسهیلا خانم باهم نامزد شدیم !


صدای محکم وقاطع علیرضا خیالم را راحت کرد ونفسی از آسودگی کشیدم .همه در سکوت به یکدیگر نگاه می کردند وتعجب از چهرهایشان می بارید ،بخصوص حامد که با ناباوری نگاهم می کرد .زندایی که بنظر، کمی برخودش مسلط شده بود ساختگی خندید وگفت : راستش این موضوع فقط بین ما بود حتی دخترهام هم خبر نداشتن !مگه اسد آقا؟


دایی با گیجی گفت:بله ببخشید دیگه!


عاطفه معترض گفت : مامان!


زندایی با دستش او را وادار به سکوت کرد وادامه داد : می خواستم همین امشب مطرح کنیم که اینطوری شد .


کم کم جو حالت عادی پیدا کرد وهمه بمن تبریک گفتند .مهری خانم خوشحال شده بود ظاهرا خواستگاری حامد از من را برخلاف میلش انجام داده بود ،حامد پکر بود وهانیه بی خیال مشغول پیامکبازی با شوهرش بود .عاطفه وعاتکه هردو خوشحال بودند وسربه سر من می گذاشتند ولقب آب زیرکاه را بمن داده بودند .آقا وخانم غفاری بی تفاوت بودند در میان فقط مونا گرفته و مغموم به نظر می رسید دقیقا همان حالتهای چند ساعت پیش من را داشت .دلم برایش سوخت دختر خوبی بود.وهمانجا از خدا خواستم تا او خوشبخت شود .آن شب یکی ازخاطرانگیزترین شبهای عمرم شد .علیرضا هربار با محبت بمن نگاه می کرد ولبخند می زد .دو روز بعد به طور رسمی عقد کردیم .



امتحانات ترم آخر را با موفقیت پشت سر گذاشتم .بعنوان پایانامه ارشد قرار شد بچه های کلاس سه گروه بشوند وهرگروه یه تئاتربا موضوع مذهبی اجرا کنند.آخرین بار نگاهی به گریمم در آیینه کردم ونفسی کشیدم وبروی پرده رفتم من نقش مریم مقدس رادرحالیکه که حضرت عیسی را باردار بود بازی میکردم قسمت جالبش این بود که خودم هم 5ماه باردار بودم .بین من وساناز وروشنک برسر این نقش دعوا بود آخه هرسه باردار بودیم!اما قرعه بنام من افتاد ونقش بمن رسید .نزدیک صحنه شدم دستم را روی شکمم گذاشتم وگفتم:مامان جون امیدوارم
خراب نکنی باشه پسرم !؟


خوشبختانه هیچ مشکلی پیش نیامد وهمچی به خوبی برگزار شد. در آخرهم مورد تشویق حضار که البته تعدادی استاد ودانشجو وهمسران ودوستان بعضی بچه ها بودند قرار گرفتیم .


علیرضای عزیزم با دسته گلی از گلهای رزبه طرفم آمد.


-حال مریم مقدس وعیسای ناصری من چطوره ؟


با خستگی گفتم:این پسرت که منو زله کرد ،بخدا ازوقتی رفتم تو سن همین جورلگد میزد تا همین الان


-غلط میکنه مامان خوشگلش رواذیت کنه بزار بدنیا بیاد خودم خدمتش می رسم!


علیرضا به پشت سرم اشاره کرد وگفت :دوتا خانم دارن میان طرفت، من دیگه میرم توی ماشین تا راحت باشین وباخیال راحت با دوستات خداحافظی کنی !


چشمکی زد وگفت:فعلا


با دیدن ساناز وروشنک که بطرفم می آمدند لبخند زدم ساناز تقریبا شبیه یه توپ گرد شده بود ولی روشنک هنوز تغییرچندانی نداشت !


سانازدر حالیکه یک لواشک با ولع می خورد گفت :سلام مریم مقدس !


آب دهنم آویزان شد وبا اعتراض گفتم :کوفت بخوری دلم آب افتاد به منم بده


روشنک گفت: راست میگه منم الان هوسم شد !


ساناز بی مقدمه شوهرش را صدا کردومارا متعجب کرد.


شوهرش سلامی کرد وگفت :چی شده ساناز جان ؟


-محمدجان بازم لواشک داری؟


شوهرش لبخندی زد وگفت :آره ولی زیادشم خوب نیست ها!


-برای خودم نمی خوام برای این دوتا دوستم میخوام آخه این دوتا هم دارن مامان میشن!


من وروشنک از خجالت سرخ شدیم .روشنک اخمی به ساناز کرد ومن چشم غره به او نگاه کردم .


شوهرساناز محجوبانه لبخندی زد و چند بسته لواشک به ساناز داد وباخداحافظی ازما جدا شد.


-دیوونه چرا اینجوری کردی؟


-راست میگه ساناز مُردم از خجالت !


-با این شکماتون به حد کافی تابلو هستین ،درثانی بیخود میکنین هوس لواشک کردین حالا بگیرن بخورین دیگه کار ازکار گذشته!


با دیدن لواشک چشمانمان برقی زد وخندیدیم وشروع کردیم بخوردن لواشک!


بعداز اینکه کارتهای عروسی المیرا را به بچه ها دادم برای همیشه ازدانشگاه خداحافظی کردم وبیرون آمدم .


-ببخشید دیر شد!


-چیکار میکردی؟


خداحافظی!


-خدا وکیلی باید توی رکوردهای گنیس خداحافظی زنای ایرانی را ثبت کنن!


-چرا از این ور می ری علیرضا!


-میخوام به افتخار موفقیت تئاتر شما ،شام مهمونت کنم !



آن شب به اتفاق همسرم شب به یاد ماندنی را درگنجینه خاطرات دلم برای همیشه ثبت کردم.


خانواده عمو فرخ با مرگ رهام کنارآمده بودند.زن عمو خیلی عوض شده بود دیگرمثل قبل به خودش نمی رسد ،بی حوصله وکم حرف شده بود بعداز طلاق پرمیس هم بدتر شده ودائم به دیگران پرخاش می کرد.عمو به روال عادی برگشت وتجارت می کر د،نمی دانم برای چه کسی این همه ثروت را جمع می کرد؟ برای پسری که مُرد؟ یا داماد شارلاتان وبداخلاقی که مدام مشغول کتکاری همسرش بود ؟پرمیس که بخاطرهیچ وپوچ ازهمسراولش که پسری خوب ومعقول بود طلاق گرفت .با مردی ازدواج کرد که روزی چندبارزیردستش کتک میخورد.


عمه فروغ زندگی آرام وبی دغدغه ی دارد. تهمینه و تورج هردویک پسردارند ،عمه ودکترنیازی هم سرشان با نوه هایشان بندبود!


فرزین هم بخاطروضعیت اقتصادی بد اروپا، با ورشکستگی ازاروپا راهی ایران شد وهمسرسومش همانجا طلاق گر فت،همسراولش خوشحال ازاینکه مهبُد پسرش را می توانست بیشتر ببیند هرهفته بدیدن پسرش می رفت دراین رفت وآمدها فرزین و سالومه مادرمهبُد، دوباره بهم علاقمند شدند وبا هم ازدواج کردند ، سالومه هم علاوه برپسرش سرپرستی دانیال راهم قبول کرد.فتانه که هرچی نشست تا بلکه خواستگار مورد پسندش پیدا شود ،نشد که نشد. بلاخره باهمان پسرعمه اش که ده سال پیش جواب منفی به او داده بود ازدواج کردعروس 33بود وداماد 42 ساله بود .
فقط از نادر برادرم بی خبر بودم اصلا نمی دانم کجاست وچه کارمیکند .خیلی وقت است که اورا بخشیده ام .هرچند دیگرامیدی به آمدنش ندارم اما امیدوارم هرجا هست خوشبخت باشد!


یادم می آید همیشه کتابهای سهراب سپهری را دوست داشتم .ولی همیشه این قطعه از یکی از شعرهایش مرا مشغول خود کرده بود.
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید ".

مامان نخودچی
1391،06،09, ساعت : 10:03 قبل از ظهر
با سلام خدمت همه دوستان عزیز که با وقت گذاشتن و خواندن این رمان والبته تشکرهایشان مرا شرمنده مهربانی های بی منتشان کردند .درضمن از58 farnazوhoney-xعزیز که کمکهای زیادی بمن کردند متشکرم درپناه حق.
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


پایان

برادپیت
1391،06،09, ساعت : 10:30 قبل از ظهر
مرسی گلم خسته نباشی عالی بود

asal_cheshmak
1391،06،09, ساعت : 10:36 قبل از ظهر
خسته نباشی...:-2-40-:

n.e.d.a
1391،06،09, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
قشنگ بود

mojgan.am
1391،06،09, ساعت : 10:39 قبل از ظهر
ممنون خسته نباشي:-118-:

n.e.d.a
1391،06،09, ساعت : 10:47 قبل از ظهر
ولی اخرش یه جوری بود

تهمتن
1391،06،09, ساعت : 10:51 قبل از ظهر
مرسی:-2-40-:

solia
1391،06،09, ساعت : 11:02 قبل از ظهر
ممنون خسته نباشي:-118-:

NiNa.S
1391،06،09, ساعت : 11:18 قبل از ظهر
ممنون،خسته نباشی!

Star8
1391،06،09, ساعت : 11:22 قبل از ظهر
خسته نباشي ...

asal_cheshmak
1391،06،09, ساعت : 12:09 بعد از ظهر
با تشکر

قفل