PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان خانوم بادیگارد | صحرا71 کاربر انجمن


صحرا71
۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
سلام....:-118-: خوبید؟من دوباره اومدم با یه رمان جدید این دومین رمانیه که دارم تو سایت میذارم.قصد گذاشتن این رمان و نداشتم اما خب مسائلی پیش اومد که مجبور شدم این رمانمو بذارم.:-2-27-: بخونیدش خیلی قشنگه....:-2-40-: اگر نخونید مجبور می شم به زور متوسل شم:-2-33-:

خلاصه:
داستان درباره دختر فقیریه به اسم ماهان که پدر مادر نداره.بخاطر اینکه اجاره خونه اشو نداده از خونه اش میندازنش بیرون چون رزمی کاره بادیگارد یه نفر به اسم رهام می شه.البته خودشو مثل مردا در میاره.خواهر رهام می فهمه ماهان دختره .وایییی من اصلا خلاصه کردن بلد نیستم بخونیدش...:-45-:
همه دوستام می گن قشنگه.:-113-:

این لینک نقدمه:
http://www.forum.98ia.com/t562289.html

یه کوچولو اسمش ناقصه .:-2-27-:
چون ...ولش کن حوصله تو ضیح ندارم.نقد کنید.هر چقدر خواستید انتقاد کنید.من ناراحت نمی شم.:-2-:
دروغ گفتم ناراحت می شم یه کوچولو...فقط به دلبرم(منظورم داستانمه)توهین نکنید....توروخدا:-45-::-102-:

صحرا71
۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۸ بعد از ظهر
http://up.vatandownload.com/images/8cdvo1mhu61693rgkpe.jpg
در دوچشمش گناه می خندید.
بر رخش نور ماه می خندید.
در گذرگاه ان لبان خموش.
شعله ای بی پناه می خندید.
شرمناک و پراز نیازی گنگ.
با نگاهی که رنگ مستی داشت.
در دوچشمش نگاه کرد و گفت.
باید از عشق حاصلی برداشت.
سایه ای روی سایه ای خم شد.
در نهان گاه راز پرور شب.
نفسی روی گونه ای لغزید.
بوسه ای شعله زد میان دولب
*****
فصل اول
__ای بر ابا و اجدادت صلوات اخه مشهدی رضا من از کجا وسط زمستون خونه پیدا کنم؟کسی این موقع سال به یه دختر تنها که خونه نمی ده.بیا وبزرگواری کن به من بدبخت لطف کن.قول می دم تا عید یه خونه پیدا کنم.
_نچ.نمی شه.تا اخر هفته بیشتر وقت نداری.
ای توروح ننه ات که تو رو زایید.همه مارو بدبخت کرد.ای تو روح اقات که ننه ات و گرفت. ای تو روح کسی که ننه ات و برای اقات گرفت.سرم وانداختم پایین رفتم تو اتاق.اسمم ماهانه.مادرم این اسم و برام انتخاب کرد.می گفت اسمه هم پسرونه اس هم دخترونه برای یه دختر تو این دنیا خوبه.از بچه گی پسر بار اومدم.مادرم 5سال پیش مرد.بابام هم یک ماه قبل از تولد من کشته شد.پلیس بود.ما هم اواره شدیم.مادرم سخت کار می کرد.اما دکتر گفت بخاطر سرطان سینه جونش و از دست داد.دیپلمم و گرفتم اما کسی بامدرک دیپلم بهم کار نمی داد.مجبور شدم کار های دیگه انجام بدم.یک سال تعمیرگاه موتور و ماشین
کار می کردم.یک سال بعد و کارگری می کردم.کارگری ساختمون باغ و..گچ کاری.در کنار کارم انواع ورزش های رزمی و انجام می دادم . تکواندو کاراته جوجیدسوو...الانم اموزش می دم.تو یه اتاق نه متری زندگی می کنم که البته شاهد بودید تا اخر هفته بیشتر وقت ندارم باید شرو کم کنم.صدای در اومد.رضا بود اومد داخل.رضا همسایه مه که از بچگی ورزش های رزمی بهم اموزش می داد:
__ماهان؟
__چی شده باز ؟بهش بگو می رم دیگه.
__یه کار برات پیدا کردم.
بد جور ذوق زده شدم.گفتم:
__ناموساَ؟
__اره ولی..
زکی به ما که کار می رسه ولی واماو اگر داره:
__ولی چی؟
__خب راستش این کار و به من پیشنهاد دادند منم گفتم این کار به درد شاگردم ماهان می خوره.
__خب؟
__اونا دنبال یه بادیگارد مردن؟اونا بادیگارد زن نمی خوان.
__بیخیال ایشالله یه کار دیگه.
__نه ماهان منظور من این نبود.تو شناسنامه ات اسمت ماهانه می تونم دستکاریش کنم جنسیتت و مرد کنم ماهان اون کار فقط به درد تو می خوره.تو خونه اشون بهت اتاق می دن.هر ماه یه عالمه پول می دن این شانس بزرگیه.
__بی خی دادا من می ترسم.
__مگه اون مسابقات و یادت نیس که به عنوان مرد رفته بودی مالزی و سنگاپور مگه کسی فهمیده بود؟
__رضا بی خیال شو یه گندی می زنم خیط می شه ها؟تازه صدا مو چی کارکنم؟
__ببین هیکلت که ریزه.سینه هم که نداری خدا رو شکر موهاتم که متوسطه.فقط می مونه صدات که می گم لاله.
__ننه ات لاله.
__خب بابا حالا واقعا که لال نشدی.
راست می گه.هیکلم اصلا به دخترا نمی خوره.سایز سینه امم که کوچیکه 22 سالمه اما 48 کیلو بیشتر نیستم.فقط موهام که همرنگ چشمامه.عسلی.موهام تا زیر گوشامه اغلب با یه کلاه و کافشن و شلوار می رم بیرون کسی هم نمی فمه که دخترم.الان 5 ساله اینجوری بزرگ
شدم حتی چند بار به جای مسابقات زنانه تو مسابقات مردان شرکت کردم.البته همه اشون وهم بردم.لبخندی زدم و روبه رضا گفتم:
__به شرط اینکه هوامو داشته باشی.
__من نوکر شمام.
__خب باید چیکار کنم؟لباسام و اینارو می گم.
__هیچی با همین تیپ می ریم.البته قبلش باید بهشون خبر بدم.
__باشه.
وسایل خونه رو جمع کردم.زیاد نباید رو حرف رضا حساب باز کنم.از کجا معلوم یارو قبلا یه محاظ نگرفته باشه؟نه بابا تو حلبی اباد هم نمی تونم خونه کرایه کنم.تو خیابون ها دور می زدم.از این دکه به اون دکه وارد یه رستوران شدم که روش نوشته بود:
به یه کارگر خانوم نیازمندیم.
رفتم جلو. مرد پشت میزش نشسته بود گفتم:
__سلام اقا شما یه اگهی برای استخدام داده بودید؟
__بله اما این کار به درد شما نمی خوره.
بعد از سرتا پام یه نگاه ترحم امیز انداخت و گفت:
__برو دخترم خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه.
__شما به یه کارگر احتیاج دارین به یه مدل احتیاج ندارین که.
__خانوم گفتم کار نداریم.
__به سق سیاه.اشغال.
__هی..
__هی تو کلات.
اومدم بر گردم که خوردم به یه غول تشن اهو یارو کوره سرمو انداختم پایین و رفتم.خدایا من الان اواره خیابون ها نشم خوبه.من نمی فهمم بعضی ها چند تا خونه دارن سال در دوازده ماه به اون خونه سر نمی زنن بعضی ها هم مثل من بدبخت یه اتاق ندارن که توش احساس امنیت کنند. تا شب فقط دنبال خونه وکار گشتم انگار نه انگار خدایا خودت این پایین و نگاه کن اون پولدارا و بیخیال شو یه نگاه به ما فقیر فقرا بنداز.
*****
داشتم رو پیک نیک تخم مرغ درست می کردم در طول روز فقط صبحونه می خورم. با ناهار و شام میونه خوبی ندارم .باید برم سراغ کار دیروز که چیزی عایدم نشد.غرق در افکارم بودم که صدای در اتاق منو از افکارم خارج کرد .رضا یالله ای گفت و اومد داخل:
__ماهان کوچولو مژده گونی بده.
__چی شده؟داری سر کارم می ذاری؟
__نچ.این دفعه دیگه کارت راه افتاد یارو قبول کرد.اما بهش نگفتم دختری.ببین یه خواهر داره.خواهره خودش بادیگارد داره.برادره بادیگارد نمی خواست خواهره مجبورش کرده بادیگارد بگیره.الان همه فکر می کنند تو پسری کافیه یه دست کت و شلوار بپوشی که اون هو خودمچاکرتم کت و شلوار عروسی حسین هست.
__رضا شر نشه؟
__نه کافیه حرف نزنی.

Farnaz
۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۳۲ بعد از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

صحرا71
۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۳۶ بعد از ظهر
__اگه این طوره پایه ام.تا ته خط.
__ایول الان می رم کت و شلوار حسین و میارم.
چند دقیقه بعد با کت وشلوار داداشش حسین برگشت حسین یک سال از رضابزرگ تره اما هیکلش ریزه.کت و شلوارش و پوشیدم یه کم رنگ و رو رفته اس اما همین هم غنیمته.با وسایل فرشته زن حسین قیافه امو پسرونه کردم.تو اینه به خودم نگاه کردم خودمم خودمو نشناختم.چه برسه به کسایی که تا الان منو ندیدن.رضاو حسین و فرشته با تحسین به من نگاه می کردن.با موتور رضا به سمت خونه اون یارو صاحبکار جدیدم راه افتادیم.تا الان همچین محله ای نیومده
بلودم اصلا نمی دونستم یه همچین محله ای هم وجود داره.حتی اسم این محله رو هم نمی دونم.خونه های خیلی بزرگی داره.یه ماشین هم تو کوچه نبود لابد ماشین ها تو پارکینگ خونه اند.وایییییی عجببببببببببب خونه ایه.....خدایا یک درصد این خونه رو به من می دادی چی می شد؟وارد حیاط خونه شدیم محو خونه بودیم که نفهمیدم کی وارد سالن شدیم چند تا از مستخدم ها زل زده بودن به من و هی دم گوش هم یه حرفایی می زدن.نشستیم روی کاناپه ها یکی از مستخدم ها که دختر جوونی بود دوتا لیوان شربت اورد منم تا ته سر کشیدم.دختر لبخندی زد و گفت نوش جان و رفت.رضا دم گوشم گفت:
__دختره ازت خوشش اومد حالا نمی دونه که تو دختری.
خواستم چند تا فحش بدم که یه مرد و یه زن اومدن پایین.ومقابل من روی کاناپه نشستن دختره
جوون بود پسره هم می خورد 30 سالش باشه.هیکلی بزرگ داشت موهای مشکی وطلایی قاطی موهای دختره یه دست طلایی بود.به دختره می خورد چند سال از من بزرگ تر باشه.پسره گفت:
__اقا رضا این و برای حفاظت از من اوردید؟این که مردنیه.غذا خورده؟
خونم جوش اومد بی خیال لال بازی شدم صدامو کلفت کردم و گفتم:
__به امتهانش می ارزه.با یه مبارزه چطورید؟
قاه قاه خندید.دختره هم زد زیر خنده پسره گفت:
__نه می بینم پسر شجاعی هستی.نه ممنون.
__باشه.هرطور مایلید.به هر حال اگرم می خواستم با شما مبارزه کنم.رعایت سنتون و می کردم.
اخم هاش رفت تو هم.بلند شد و گفت:
__بیاید تو حیاط.اونجا مبارزه بیشتر می چسبه.
هیچی الانه که دهنم اسفالت شه.نکنه واقعا یارو از من قوی تر باشه؟خدایا من شخصا غلط کردم.من به ریش ابا اجدادم خندیدم.
****
وارد حیاط شدیم.کلاه و کتم و در اوردم.رضا و دختره توی الاچیق نشسته بودن و به ما نگاه می کردند.رضا حرص می خورد می ترسید مرده بفهمه من دخترم.مقابل هم وایستاده بودیم.دست دادیم موهام پخش صورتم بود.داد زد:
__چون بچه ای می ذارم تو اول شروع کنی.
به سمتش حمله ور شدم یه پامو اوردم بالا تا بزنم تو سرش که پامو تو هوا گرفت یه چرخ رو هوا زدم نشستم روزمین اومد سمتم که زیر پاش و خالی کردم خورد زمین از جاش بلند شد یه پوزخند بهش زدم.دستام و از پشت گرفت با ارنجم زدم تو شکمش اعصابش خورد شد بالگد زد تو پهلوم دستش و پیچوندم خواستم بالگد بزن لای پاش که زود تر از من یه لگد به پای راستم زد.داشتم میوفتادم که زیر کمرم و گرفت در همون هین که روی هوا معلق بودم گفت:
__هنوز بچه ای.
پاشو لگد کردم هم خودم افتادم رو زمین هم اون افتاد رو من . سرشو اورد بالا خندید و گفت:
__حرفم و پس می گیرم.
به سختی از روم بلند شد.دستشو دراز کرد بلندم کنه.فکرد کردم می خواد کمکم کنه که دستم وپیچوند از پشت دستم و گرفته بود نفس هاش به گوشم می خورد گفت:
__عالی بود.
دستم و ول کرد پشتش و بهم کرد ورفت پیش رضا تو الاچیق نشست.منم دنبالش راه افتادم.کناردختره نشستم.داشتم ابمیوه امو میخوردم که خندید و گفت:
__خیلی خوب بود تا الان هیچکدوم از محافظا جرئت نکرده بودن با رهام بجنگند .
عجب اسمی داشت رهام...گفتم:
__شاید می ترسیدن اخراج شن.
خنده دختره بیشتر شد:
__خوشم میاد حرفات و رک می زنی.
__خب چیکارمی کنید.ماهان و استخدام می کنید؟
این رضا بود که داشت قضیه اصلی و به همه یاد اوری می کرد.رهام یه نگاه به من انداخت و گفت:
__راستش ...بدم نمیاد اقا ماهان محافظم باشه وقتی من بهش باختم یعنی اینکه لیاقت کای و که می خواهم بهش بدم و داره.نه رها؟
پس اسم خواهرش رهاست گفت:
__اره منکه خیلی از ماهان خوشم اومده.
__پس امروز وسایلتو ن و بیارید این جا.
من ذوق زده گفتم:
__ممنون نمی دونم چطور تشکر کنم.
****
با رضا اومدم خونه چند دست لباس از حسین گرفتم چند دست لباس بچگی رضاو گرفتم البته خودمم چند دست لباس پسرونه داشتم.لباسا زیر و نوارد بهداشتی و وسایل دخترونه امو هم تو ساکم قایم کردم.فرشته کنار اتاقم قمبرک زده بودبا بغض پرسید:
__دیگه بر نمی گردی؟
__معلومه که بر می گردم.حتما بهتون سر می زنم.غمت نباشه.
__ماهان دلم برات تنگ می شه من که جز تو دوست دیگه ای ندارم.
فرشته دختر بزگ یه خونواده ثروتمند بود که بعد از ازدواج با حسین از خانواده اش طرد شد.اون درست حرف زدن دخترونه رفتار کردن و به من یاد داد تا تو یه مهمونی ابروم نره.البته هنوز به دردم نخورده اخه من مهمونی های انچنانی برم که چی بشه؟ با حسین و رضا و هم سایه ها خدا حافظی کردم.همه اشون از رفتنم ناراحت شده بودن.مشهدی رضا اومد جلو گفت:
__دخترم این کار ونکن خطر ناکه.بیا ونرو اصلا این اتاق مال تو.
__ممنون مشهدی رضا.اما نمی خوام مزاحمتون باشم.شماهم بهتره این خونه رو بدید اجاره.
__دخترم منو خجالت نده.من یه چیز گفتم.
__دست و پنجه ات درد نکنه.
راننده اون یارو رهام اومده بود.ساک و برداشتم و گذاشتم صندوق عقب ماشین.دل کندن از محله امو ن برام سخت بود گرچه زندگی کردن تو این محله هم برام سخت بود یه دختر تنها معلومه تو محله فقیر فقرا اذیت می شه.محله ای که توش هرنوع خلافی انجام می شه.راننده از تو اینه نگاهی بهم مینداخت و سرشو تکون می داد لابد می گفت این پسره چرا داره اشک می ریزه؟مردم مگه گریه می کنه؟رسیدیم.کنار در خونه نگهداشت با هزار زحمت ساک و بردم داخل .رها داشت تلویزیون نگاه می کرد.تا منو دید دوید سمتم گفت:
__ اومدی؟وسایلت همین قدر بود؟بیا اتاقت و نشون بدم.
اصلا نذاشت حرف بزنم به سمت اتاقی ته راه رو اتاق طبقه بالا رفت.گفت:
__این اتاق توئه کنار اتاق داداشمه.
رفتم داخل وایییییی عجب اتاق توپیه چه منظره ای داره.یه تخت بزرگ صورتی پرده ها و مبل هاهم صورتیه.کمدو میز کامپیوتر ابی بود رها دست منو گرفت رو تخت نشوند و گفت:
__ماهان جون به کسی نمی گم تو دختری.
چشام 4 تا که سهله 8 تاهم کمه نمی دونم چند تا شد.گفتم:
__شما دارید اشتباه می کنید.
__با من راحت باش بلاخره یه دختر اومد تو این خونه که من باهاش درد دل کنم.این محافظ من که خیلی عنقه اصلا با ادم حرف نمی زنه.
خندیدم.دختر خون گرم و بامزه ایه.پرسید:
__از خودت بگو...
__ماهان احمدی.22 ساله.دیپلمه.پدر مادرم فوت شدن.منم اواره خیابون ها.
__خوشبختم.منم رها راد.یه برادر دارم.پدر مادر منم چند سال پیش به رحمت خدا
رفتند.24سالمه.هیچ دوستی ندارم.تنها و گوشه گیر لیسانس معماری. داداشمم که دیدی رهام29 سالشه.چند تا شرکت ساختمون سازس داره.کارخونه رنگ سازی و مصالح ساختمون سازی.زن نداره.اما خاطر خواه زیاد داره.هه هه هه من برم الانه که داداشم بیاد.
رفت.اخیش یه بند حرف زد سر درد گرفتم.

صحرا71
۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر
دو روزی می شه که من به خونه رهام نقل مکان کردم ازهمون روز هم رفته وین برای کار. یعنی به عبارت دیگه من حکم شلغم و دارم تو این خونه..نمی گه من بادیگاردمم با خودم ببرم بیچاره یه فیضی از خارج کشور ببره.هیییییی باز مرام رها خیلی با هم صمیمی شدیم.از اینجا خیلی
راضی ام غذا های خوشمزه می خورم.لباسام و می شورن. اها یادم رفت بگم.این خونه سه تا مستخدم داره بی بی .دخترش ستاره و نوه اش سمانه..باورتون نمی شه سمانه عاشق من شده همش به من می رسه.من موندم اگر بفهمه دخترم چه عکس العملی نشون می ده .و فرهاد بادیگارد رها که اون هم عاشق سمانه اس.چه باحال.داشتم رمانی و که رها بهم داد و می خوندم اسمش (تا ته دنیاست) خیلی رمان قشنگیه.صدای در باعث شد سرم و بالا بگیرم.رها اومد کنارم روتخت نشست و گفت:
__ماهان جونم؟یه چیز بگم قبول می کنی؟
__چی؟
باز می خواد چه بلایی سرمن بدبخت بیاره.؟اخرین باری که کلمه ماهان جونم و به کاربرد انگشت کوچیکه ام شکست.کمی به سمتم خم شد و گفت:
__میای بریم مهمونی؟تورو خدا.ماهان جوننننننن؟
__رها بیخیال شو. حال ندارم ادای پسرارو دربیارم.
__بابا کی گفت ادای پسراو دربیاری؟می تونی دختر باشی.
__با همین لباسا که نمی تونم برم.تازه اگر کسی من و اونجاببینه بشناسه چی؟بادیگاردت فرهاد چی؟
__لباس ها با من تازه مهمونی اشنا نیس.فرهاد و هم می پیچونیم.باشه؟
اخ جون من که از خدام بود ذوق زده گفتم:
__باشه.بریم.
پرید بغلم کرد.رفتیم تو اتاقش کمد لباساش و باز کرد و انتخاب و به عهده خودم گذاشت اینقدر لباس تو کمد بود که گیج شده بودم نمی دونستم کدوم و انتخاب کنم.از انواع رنگ ها و مدل ها تو کمدش بود ابی قرمز صورتی. یه پیراهن سفید و که تا بالای زانو هام بود و انتخاب کردم باصندل های سفید یه کیف کوچولو هم محض خنده برداشتم وسایل و تو کیف رها گذاشتیم و از در پشتی الفرار.بعد از چند دقیقه وارد یه ارایشگاه شدیم که البته به گفته رها بزرگترین ارایشگاه
شهره.خدا عالمه.ناگفته نمونه من اولین باره که وارد یه ارایشگاه می شم.کار من بیشتر طول کشید. موهام چون کوتاه بود نتونستم جمع کنم برای همین موهام ولخت کردند و لبه موهام و به سمت بالا فر کردن.چتری موهام و هم به صورت کج روی چشمام ریخت.ارایش ملایمی هم کردم.سایه طلایی و سفید رژ مایع قرمز که لبام حسابی تو چش بود.تازه فهمیدم لبای برجسته ای دارم.موژه هام هم که با ریمل حسابی برجسته شده بود. چند دقیقه ای گذشت نه بابا این
رها ول کن نیس زل زده به من بی خیال نمی شه:
__هوییی چشات و درویش کن.
__ماهان داری وسوسه ام می کنی.
__ما رو باش باکی اومدیم سیزده بدر.بابا تو خودت و تو اینه دیدی؟من مقابل تو هیچم.
__هه هه تواضعت منو کشته.
با اژانس راه افتادیم عجب ادم هیزیه این مردتیکه. زل زدم تو اینه وگفتم:
__چشات و درویش می کنی یا از تو کاسه درشون بیارم برات؟برای من فرقی نداره چجوری راحتی؟
__ابجی چرا ناراحت می شی؟
مردتیکه نفهم بر وبر زل زده به من می گه چرا ناراحت می شی پ ن پ باید به خودم ببالم که تو یال قوز زل زدی به من.رها دم گوشم گفت:
__من که زنم دوس دارم بخورمت وای به حال این بدبخت.
همچین نگاهی بهش انداختم که خودمم گرخیدم چه برسه به این دختر مظلوم.مقابل یه باغ بزرگ نگهداشت هوا تاریک بود رها چسبیده به من حرکت می کرد.اما من نمی ترسیدم. به در سالن که رسیدیم برگه دعوت نامه رو به یه مرد که مقابل در ورودی وایساده بود داد. مردم بادست به داخل سالن اشاره کرد. وارد یه اتاق شدیم.زنها ی تو اتاق مشغول عوض کردن لباسا بودن.ما هم لباسامون و عوض کردیم.جلوی اینه قدی به خودم نگاه می کردم که از تو اینه زنای پشتم و دیدم.همه زل زده بودن به من چون ورزشکارم اندامم لاغر و رو فرمه.برگشتم پرسید:
__چیزی شده؟
رها گفت:
__ولشون کن حسودیشون شده.
دستم و کشید و رفتیم تو سالن.رها یه لباس زرد و نارنجی پوشیده بود موهاش وهم شینیون کرده بود.در کل خیلی خوشگل شده بود.سالن با نور های رنگی تزیین شده بود.مبل های زیادی تو سالن قرار داشت که با دکوراسیون مشکی سالن هم خونی داشت.روی مبل نشستیم یه اهنگ شاد گذاشته بودن.که البته من از شنیده اهنگ خنده ام گرفته بود کفش های پاشنه ده سانتی هم که رها داده بود شده قوز بالا قوز.مچ پام درد گرفته بود. رها هم هی اصرار می کرد
برقصیم حالا نمی گه من بدبخت اولین باره همچین کفشی پوشیدم چجوری برقصم ؟توجه بیشتر افراد سالن به من بود که نشسته بودم واز اول مهمونی نرقصیدم.یه پسر که خیلی هم خوشگل بود.مادرت به قوربونت بره. رفت و میکروفون و از خواننده گرفت و گفت:
__یه عضو جدید تو مهمونی می بینم برعکس زیبایی فوق العاده اش خیلی خجالتی به نظر می رسه.از اول مهمونی تاالان افتخار رقص و به کسی نداده.
دِ بیا....حالا من اینو کدوم قسمت دلم قرار بدم خدا داند.دیدم هوا پسه خواستم جیم شم که نچ من لو رفتم همه دارن به من نگاه می کنند.یه لبخند مکش مرگ ما ...یا شایدم مکش مرگ شوما زدم. راه افتادم وسط سالن و منور کنم.اه هه هه هه اینجا خودش لامپ داره احتیاج به منور نداره.مقابلش ایستادم یه لبخند مزخرفی روی لبای شتریش(حالا از حق نگذرم لباش شتری نبود)بود.منم جوابشو دادم به این صورت:
__اخه ندیدم کسی و که در حد من باشه تا باهاش برقصم.
همه این کلمه مستهجن و با صدای بلند گفتن(هووووووووو).یه قدم به سمتم برداشت حالا چند سانت باهام فاصله داشت قدش ازم بلند تر بود گردنم شکست این ادمه یا زرافه اس؟در پاسخ
این چنین فرمود:
__منکه فکر می کنم رقصیدن بلد نیستی.
__تو فکر نکن.بذار اون مخت اکبند بمونه.گناه داری کالری می سوزونی لاغر می شی.
رقص های مختلف و از فرشته یاد گرفته بودم.سالسا.فلامینگو.ترکی. عربی...ادامه دادم:
__با یه مسابقه چطوری؟
خندید.زل زد تو چشام و گفت:
__من هستم.با هر اهنگی که میذارن باید برقصیم.
__باشه.
کفشامو در اوردم.با کفشای پاشنه بلند راحت نمی رقصم.اولین اهنگ که گذاشتن اهنگ عربی از نانسی بود که خوراک خودمه.همه دور ما دایره زده بودن.اونم وایساده بود و نگاه میکرد.دومین اهنگ از ارمین نصرتی بود.اهنگ بعدی باباکرم. دیگه بریده بودم. اهنگ بعدی سالسا بود که به یه همراه احتیاج داشتم که باهاش برقصم. نه مثل اینکه هیچکس تو این سالن سالسا بلد نیست همون پسره اومد جلو تا باهم برقصیم.مشغول رقصیدن بودم که متوجه یه مرد گنده
شدم.همون بود که چند وقت پیش تو رستوران باهاش برخورد کرده بودم.حواسش به من نبود یه لحظه کتش رفت کنار اسلحه ای که توی شلوارش بود و دیدم.نگاهش و دنبال کردم.داشت به رها نگاه می کرد.نکنه بخواد بلایی سر رها بیاره.پسره و هل دادم عقب.دست رها و گرفتم. با سرعت از سالن خارج شدم اصلا نمی دونم پالتوی کدوم سیه بختی و برداشتم.رهانفس نفس می زد کنار وایساد و ازم پرسید:
__چ . ..را فرار ...می کنی ؟؟چیزی ...شده؟؟
__ب بین .یه ...مرده..اسلحه داشت فکر کنم دنبال تو بود.
__چی؟اره باید بریم.
درحال تو ضیح دادن ماجرا برای رها بودم که دستی از پشت دهنم و گرفت. دستشو گاز گرفتم.بالگد زدم لای پای مرده.به رها گفتم:
__رها فرار کن سوار ماشین شو منم برو خونه.منم میام.
__نه .من بدون تو نمی رم.
__رها یالله برو.
از دادم خودمم ترسیدم چه برسه به رهای بدبخت فورا دوید.مرده دستش بین پاهاش بود از روزمین بلند شد و پرسید:
__تو دیگه کی هستی از کجا اومدی؟
می خواستم سرش و گرم کنم تا رها فرار کنه.یالله دیگه. اها یاد دیالوگ های فیلم رییس مزرعه رو یادم اومد.خندیدم و گفتم:
__اتل متل تلمبه بکش کنار قلمبه.
__جواب منو بده تو کی هستی؟چند نفر دیگه همراهت اند؟
__من بودم و جوجه خروس فردی و مرغ ملوس کله شدیم تو مرغ دونی یهو دیدیم شدیم عروس حالا بیا منو ببوس. هیف که فقط ماها بودیم تک و تنها بودیم بدون شوماها بودیم.اگه شوما اونجابودین الان روی ابرا بودین یاقاطی نفت ها بودین. هه هه هه
در حالی که به سمتم میومد گفت:
__نه مثل اینکه زبون ادمیزاد حالیت نمی شه.الان درستت می کنم.
منم درحالی که مسخره بازی در میاوردم گارد گرفتم.
پیش به سوی کتک کاری.

صحرا71
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ قبل از ظهر
غول تشن تو موبایلش و نگاه کرد اروم خندید یه قدم بهم نزدیک شد و اسلحه اش و در اورد.گفت:
__به نفعته با من بیای.یه نفر منتظرته.
خونسردی مو حفظ کردم.دست هامو بردم بالا و گفتم:
__او او او.دادا من که کاره ای نیستم برای چی اسلحه رو به طرف من گرفتی؟تازه کی می خواد من و ببینه؟
__اتفاقا همه کاره توئی.خودت نمی دونی.تو برای دشمنای ما مثل یه برگ برنده ای.
من برای دشمناش مثل برگ برنده ام؟این کیه؟چرا می خواد باهاش برم؟منظورشو از حرفاش نمی فهمیدم .برای چی من همه کاره ام؟مگه اینا از من چی می خوان؟یه قدم بهش نزدیک شدم.فاصله امون کم شد.دست هام هنوز بالا بود.با یه لگد به دستش زدم اسلحه افتاد جلو پام زودتر از اون خم شدم اسلحه و برداشتم.یه گلوله نثار پاش کردم .اخش رفت هوا.یکی دیگه از دوستاش اومد خواستم به اون هم تیر اندازی کنم که متوجه شدم اسلحه گلوله نداره.پرتابش کردم .دامنم و زدم بالایه لگد گردشی حواله دهنش کردم.بایه لگد بین پاش افتاد رو زمین.خم شده بود ارنج دستم و محکم زدم روی ستون فقراتش نفسش بالا نمی اومد.فرار کردم هوا تا ریک بود هیچ جایی و نمی شد دید.رسیدم کنار جاده دویدم برم اونطرف که شیش متر به عقب پرتاب شدم.صداهای نا مفهومی و می شنیدم:
__خانوم.خانوم.حالتون خوبه؟

****
باز همون کابوس های همیشگی بدون محتوا اومد سراغم.خواب بد دیدم.خواب دیدم تو کمد قایم شدم یه نفر به دنبال من می گشت داد می زد :
__تو رو می کشم داغتو به دل پدرت می ذارم.
اخه پدر من که خیلی وقت پیش مرد پس این مرد چی میگفت.تقریبا هرشب این خواب و می بینم.از خواب بیدار شدم اما حال نداشتم چشمامو باز کنم داشتم گوش میدادم دونفر یه مرد یه زن درحال صحبت کردن بودن زنه به مرده گفت:
__سعید خیلی خوشگله.چرا داشت فرار می کرد؟
__چه می دونم؟لابد عروسیش بوده داشته فرار می کرده.
__حالا از کجامعلوم عروسیش بوده؟
__چون لباس سفید پوشیده بود ارایشم که کرده بود.
از تعبیراتشون خنده ام گرفته بود.مگه هرکس سبیل داشت باباته؟یاهرکی لباس سفید بپوشه فرار کنه عروس فراریه؟یا مثلا هرکی شلوار کردی پوشیده از کردستان اومده؟ هه هه هه تکون
خوردم با صدای که از ته چاه در می اومد گفتم:
__اب.
دختره یه لیوان اب بهم داد.چشمام تار می دید اما خب از هیچی بهتر بود به اطرافم نگاه کردم.یه اتاق بزرگ با دکور قرمز و مشکی.دختره کنارم روی تخت نشسته بود.موهای بلند مشکی اش روشونه هاش پخش بود.یه لبخند امیدوار کننده زد. پسره هم روی مبل همچین لم داده بود واخم کرده بود که انگار ارث بابای خدابیامرزش و می خواد.همون لباسا تنم بود با یه کت یه شالم روی سرم بود. از جام بلند شدم حتما رها نگرانم شده باید برم پیش رضا یه دست لباس مردونه بگیرم عوض کنم بعد برم خونه رها.دختر پرسید:
_چرا بلند شدی تو باید استراحت کنی.
__نه ممنون.حتما نگرانم شدن من باید برم.
شال روی سرم و سفت کردم از اتاق اومدم بیرون .یه دربزرگ ته سالن بود فکر کنم اون در ورودی.به سمت در رفتم و از خونه خارج شدم.اخ چه بی هواسی ام من دیگه اصلا ازشون تشکر نکردم.تو خیابون ها قدم می زدم.کل راه و تا خونه رضا پیاده رفتم.ساعت3 بعد از ظهر بود. به خونه اشون که رسیدم فرشته کلی از دیدنم خوشحال شد.ماجرا و براشون تعریف کردم.هرسه تاشون تعجب کرده بودند.یه کاپشن و یه شلوار جین از رضا گرفتم.کلاه کاپشن و گذاشتم روی
سرم.با تاکسی تا خونه رها رفتم.ایفون و فشاردادم ستاره خانوم در وباز کرد.پام و که داخل سالن گذاشتم رها با تمام قدرتش بغلم کرد.خدمه هم از دیدنم خوشحال شده بودن.صدای داد رهام منو شیش متر از جام پروند.پرسید:
__تا الان کجا بودی؟
__ بعد از رفتن رها من با دوتا از اونایی که به ما حمله کرده بودن درگیر شدم.یکی شون و زخمی کردم اون یکی وهم یه کتک مفصل زدم داشتم فرار می کردم که تصادف کردم.تا الانم خونه اونی بودم که با ماشین به من زد.همین.
عوضی به جای تشکر از اینکه جون خواهرشو نجات دادم داره دعوام می کنه.یارو از همه دنیا طلبکاره.اومد جلو زل زد تو چشام منم سرم و بالا گرفتم زل زدم تو چشاش گفت:
__از این به بعد هرجا من می رم تو هم میای همونجا.یه قدمم از من دور نمی شی.مفهوم بود؟
__بله به هر حال من بادی....
ایشش اصلا به حرفم گوش نکرد مثل گاو کله کرد رفت.رها پشیمون اومد جلو.حالا مگه پشیمونی این به درد من می خوره؟داداشش هرچی از دهنش اومد نثار گل دختر که خودم باشم کرد.فکر کنم پسره از دارالمجانین فلنگو بسته.رها پرسید:
__حالت خوبه؟اذیتت نکردن که.
__راستش دونفرشون دوتا دستام و گرفته بودند اون یکی با شلاق افتاده بود به جونم.بعداز یکی ساعت داغ گذاشتن رو کمرم.میله داغ فرو کردن تو پوستم.اخه ای کیو اگر حالم خوب نبود که الان سر و مُرو گنده اینجانبودم.
_ببخشید که رهام دعوات کرد.
__بی خیال.من عادت دارم.بچه که بودم.کفش های مردم و واکس می زدم.یه بار بخاطر اینکه
می خواستم پولم و از مرده بگیرم یه کتک جانانه خوردم.من به بدبختی عادت دارم.
****
برف دونه دونه روی زمین می نشست داشتم اهنگ غریبه رو گوش می دادم که اهنگ قطع
شد.روی صفحه گوشیم یه شماره افتاده بود:
__بفرمایید؟
__سلام.ببخشید خانوم من همونی هستم که چند روز پیش باهاش تصادف کرده بودید.سعید
حسینی.
__بله.بله.ببخشید توروخدا اقای حسینی من اونروز اینقدر عجله داشتم که حتی یادم رفت ازتون تشکر کنم.
__این چه حرفیه من به شما زدم.همین که شکایت نکردین جای لطفش باقیه.می خواستم
بدونم حالتون خوبه که خداروشکر اینطور به نظر می رسه.
__بله ممنون.
گوشی و که قطع کردم به سمت حمام حمله ور شدم.حوله دور خودم پیچیدم.در حال خشک کردن موهام بودم که بازوم کشیده شد عقب.وایییییی ننه.این که رهامه.تو اتق من چیکار می کنه؟عصبانی بود از سرتا پام و یه نگاهی انداخت.یه سیلی زد تو گوشم.منم مثل این ادمای کرولال بدون اینکه حرفی بزنم وایستاده بودم داشتم نگاه می کردم.داد زد:
__تو کلاه بردا چطور جرئت کردی سر من کلاه بذاری؟منو باش دلم به حالت سوخت.گفتم بدبختی خونه نداری.
رها اومد تو اتاق.از صحنه ای که می دید شک شده بود گفت:
__داداش من می دونستم که ماهان دختره.
رهام از اتاق رفت بیرون رها هم رفت دنبالش.لباسام و پوشیدم.وسایلمو جمع کردم.برگشتم دیدم در و بسته تکیه داده به در.پرسید:
__هدفت از این کار چی بود؟
__به خدا فقط یه خونه می خواستم.بایه کار همین الان از این جا میرم.
__مگه قراردادت تموم شده که میخوای بری؟دومیلیون هزینه فسخ قرار داد و داری؟
__نه به خدا من یه قرون هم ندارم.
__پس تا پایان قرار داد باید به کارت ادامه بدی .در ضمن ما امشب یه مهمونی داریم خوش ندارم با لباسای پسرونه بیای پایین.فهمیدی؟
__بله.
به محض اینکه پاش واز اتاق گذاشت بیرون جیغ و داد کردم اینور اونور پریدم.خدایاشکرت اگر اخراجم می کرد من بدبخت تو چله زمستون چی کار می کردم بدون خونه؟چند ساعتی گذشت صدای در اومد:
_بفرمایید.
یه خانوم مسن داخل شد.با یه ساک بزرگ که تو دستش بود.نــــــــــه.چه لباسیه؟یه لباس شب دکولته که از زانو به پاینش با تور پوشیده شده به رنگ طلایی...پشتم به اینه بود نمی تونستم خودمو ببینم بعد از سی دقیقه کارش تموم شد خودمو تو اینه دیدم.خدایااااااا.خودمو نشناختم.یعنی این منم؟موهامو فر کرد و به وسیله یه تل مخصوص بالای سرم جمع کرده بود چشمام کشیده شده بود ارایش چشمام طلایی و رژم قرمز براق بود .وای اسفند بیارید.الانه که چشم بخورم.

صحرا71
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۴۲ بعد از ظهر
نرگس خانوم (همون ارایشگره)با تحسین به من نگاه می کرد.رها وارد اتاق شد .چند لحظه ای خیره مونده بود.یه لبخند روی لبش نشست و به نرگس خانوم گفت:
__نرگس خانوم شما ماهان و ندید؟
__چرا دخترم همین خانوم زیبایی که کنارته ماهانه.
__اااااا؟پس چرا من نشناختمش؟واقعا ممنون نرگس خانوم.ماهان خیلی خوشگل شده.
دستم و گرفت وبه اتاقش برد.یه گردنبند انداخت گردنم.گردنبند خیلی خوشگلی بود از بلریان که تمامش و نگین های ریز پوشانده بودن.به پوست سفیدم میومد.از پله ها اومدیم پایین. دِ بیا چقدر مهمون دارن اینا.مهمونی هاشونم عجیب غریبه.ما کل عروسی هامون وبا هم جمع کنیم مهموناش نصف مهمونای اینا نمی شه.چه لباسای عجیب غریبی هم پوشیدن.اروم اروم ازپله ها اومدیم پایین.با رها پیش دوتا از فامیل هاشون رفتیم که گویا دوقلو بودن.مو نمی زدن.شیرین و سیمین.چشم و ابرو وموهای مشکی داشتند رها گفت:
__بچه ها.ماهان بهترین دوستم.والبته ...
دستمو دراز کردم سمتشون و حرف رها و نصفه گذاشتم:
__ماهان هستم بادیگارد اقای راد.
سیمین زودتر دستش و دراز کرد وپرسید:
__جدا تو بادیگارد رهامی؟فکر نمی کردم هیچ وقت بادیگاردی بگیره.
شیرین دم گوشم گفت:
__نقطه ضعف رهام و می دونی؟
__نه.
__یعنی نمی دونی رهام از اینکه یه نفر و ببوسه متنفره؟
__اما من باهاش روبوسی کردم.عادی بود.
__نه عزیزم بوسه معمولی نه.
__اها؟اونوقت چرا؟
__یه نوع وسواسه.لابد بدش میاد.چه می دونم.
هه هه هه.یادم باشه از این نقطه ضعفش استفاده کنم.دستی رو چشمام قرار گرفت یعنی کی می تونه باشه؟برگشتم که بادوتا چشم ابی برخورد کردم.زل زده بودم تو چشماش که یادم بیاد این کیه.اها فهمیدم.سعیدِ.لبخندی زدم.پرسید:
__پس بادیگارد جدید رهام تویی؟فکر می کردم بادیگاردش مرد باشه.
هنوز نگاهش می کردم.قدرت حرف زدن نداشتم.ادامه داد:
__زبونتو موش خورده؟من هنوز اسمت و نمی دونم.چرا اون شب با اون لباسا تو خیابون می دویدی؟
__ام.خــب.راستش.مفصله.
یکی از پشت بغلم کرد.دستش روی شکمم بود.صورتمو برگردوندم که ببینمش.اااا؟این که رهامه چرا اینجوری بغلم کرده؟خواست دستش و باز کنم که محکم تر فشار داد.و رو به سعید گفت:
__با ماهان اشنا شدی؟زیبا ترین دختریه که تو عمرم دیدم.
__شنیدم بادی گاردته.
__اره.البته بیشتر من باید مراقبش باشم.همین الانش هم بیشتر از صد نفر قصد دارن از من بدزدنش.
مردشورتو ببرن مردتیکه جلو بقیه خوب باهام رفتار می کنه تنها که می شیم جوری باهام رفتار می کنه که انگار جزام دارم.سعید رو به رهام گفت:
__چند وقت پیش تو خیابون با ماهان جان(جانم؟ماهان جان؟چایی نخورده پسر خاله شد) تصادف کردم.دوروزی خونه ما بود البته شهین زن فرید خیلی ازش مراقبت کرد.خوشحالم براش اتفاقی نیوفتاد.
رو به من کردو گفت:
__می تونم تنها باهات حرف بزنم؟
__بله حتما.
به سختی دستای رهام و از دورم باز کردم.یه چشم قره رفت که چهار ستون بدنم رفت رو ویبره.
گوشه ای ایستادیم.تو چشمام خیره شد و گفت:
__اهل هاشیه نیستم.ازت خوشم اومده باهام دوست می شی؟
منو می گی؟تو دلم عروسی برپاشد.بندری می رقصیدم.(اها بیا...بیا وسط...)بلاخره یکی از این پولدارا از من خوششون اومد.یه کم عشوه خرکی اومدم:
__خب راستش....نمی دونم.
__برای یه مدت کوتاه چطوره؟قبول.
__باشه حالا که التماس می کنی...اما گفته باشم من فقیرم.پول مول ندارم.اداب پولدارا و هم بلد نیستم.عادت دارم کوچه بازاری حرف میزنم.
__از همین ِت خوشم اومده.
داشتم می رفتم پیش رها که رهام دستم و کشید و منو برد تو اشپز خونه.پرسید:
__سعید چی بهت گفت؟
__هیچی فقط ازم خواست باهاش دوست بشم.
__توچی؟قبول کردی؟
__چرانباید قبول می کردم؟
__چون من می گم.
__چرا چون تو می گی نباید قبول می کردم؟اها.لابد چون بادیگارد توم نباید قبول می کردم.باشه پس من از اینجا می رم.
__اولا که بله چون تو زیر دست منی نباید قبول می کردی دوما اگرم می خوای بری برو ولی کجا؟تا اونجایی که من می دونم تو خونه ای نداری.سوما2میلیون پول فسخ قرار داد و بده وبرو.
اه اه اه اه راس می گه.اولا من خونه ای ندارم.دوما پول فسخ قرار داد و از کجا بیارم؟داشتم فکر می کردم که دیدم رها با چشم گریون از اشپزخونه رفت بیرون.وا؟این چرا گریه کرد؟اونی که باید گریه کنه منم.دنبالش دویدم.رفتم تو اتاقش روی تخت دراز کشیده بود گریه می کرد.ازش پرسیدم:
__چیزی شده؟چرا داری گریه می کنی؟
__سعید از تو خواست تا باهاش دوست شی؟
__اره.اما چرا این برای همتون مهمه؟مگه چه اتفاق خاص...
نـــــــــه؟؟؟؟؟نکنه؟؟؟اه ا.فهمیدم.با صدای بلند زدم زیر خنده:
__پس تو از سعید خوشت میاد؟اونوقت چرا زودتر نگفتی خب؟ایول من باهاش حرف می زنم.می گم پشیمون شدم.
رها پرید بغلم و تا تونست منو بوسید.از اتاقش اومدم بیرون.تو اتاقم نشسته بودم که صدای رها و رهام میومد.گوش دادم.رها گفت:
__چاره دیگه ای نداشتم باید به ماهان دروغ می گفتم که عاشق سعیدم.واگر نه همینجوری با سعید دوست می موند.
__درسته باید بیشتر مراقب اطرافم باشم .همه چیز داره خطر ناک می شه.
اینا دارن چی می گن؟یعنی رها به من دروغ گفت؟کسی که ادعا می کرد خیلی منو دوست داره که من بهترین دوستشم به من دروغ گفت؟منظور رهام از اینکه باید بیشتر مراقب اطرافم باشم همه چیز داره خطر ناک می شه چی بود؟حرف اون شب مرد که گفت همه کاره منم چی بود؟ که اگر بیوفتم دست دشمناش می شم برگ برنده؟دارم گیج می شم.مگه من چی دارم؟اون کابوس ها که توش یه نفر می خواد بخاطر انتقام از پدرم منو بکشه؟چرا؟ بعضی ها می خوان من و بکشن بعضی هام می خوان منو باخودشون ببرن؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
باید همه چیز و بفهمم.سریع در وباز کردم با این حرکتم هر دوتاشون غافل گیر شدن.پرسیدم:
__رها تو دیگه چرا؟تو چرا به من دروغ گفتی؟مگه من با سعید دوست بمونم چی می شه؟
اومد جلوگفت:
__ماهان گوش کن.اصلا چیز خاصی نیس فقط سعید ادم خوبی نیست.یه کم هوس رانه.
باورم نمی شه. نمی تونم حرفاشون و باور کنم.دیگه حرفای رها و هم قبول ندارم.باید چیکار کنم؟سکوت؟سرمو مثل کبک بکنم زیربرف و بگم اتفاقات این اخیر همه اش توهمات ذهن مغشوشمه؟یا بهشون اعتماد کنم؟شایدم باید به قضیه پی ببرم؟هعی نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم.اصلا چرا رهام یه جور رفتار می کنه که انگار ازم متنفره؟اره؟چرا نفهمیده بودم.از روز اول از من بدش میومد.از روزی که من اومدم تو این خونه یا مسافرت بود یا سر کار من بادیگاردشم اما منو هیچ جا نمی برد.دارم به این خانواده شک می کنم.یه چیز این خانواده می لنگه.بدون توجه به اون دوتا سرمو انداختم پایین ورفتم تو اتاقم.لباسمو دراوردم وپرتاب کردم به طرف لباس راحتی مو پوشیدم.پریدم روتخت.
ساعت از دو گذشته بود.اروم اروم رفتم تو کتابخونه.باید یه چیزایی بفهمم.دوری تو کتابخونه زدم.بزرگ بود دور تا دور اتاق قفسه هایی بود که تا سقف کتابخونه کشیده شده بود.میز بزرگی وسط کتابخونه قرار داشت که بیشتر از 10 تا صندلی اطرافش چیده شده بود.عکس یه زن روی دیوار توجه امو جلب کرد.زن زیبایی بود که لباس بلند سفید پوشیده بود و یه تور روی صورتش قرار داشت به قفسه کنار تابلو نگاه کردم یه کتاب از بقیه کتاب ها جلو تر قرار گرفته بود . کتاب و برداشتم...
پشتش یه دکمه بود .دکمه بمب که نمی تونه باشه(هه هه هه قابلا توجه بعضی ها)دکمه رو فشار دادم.قفسه کتاب خونه شروع به تکون خوردن کرد.یکدفعه قفسه تا نیمه باز شد.رفتم داخل یه اتاق کوچیکی قرار داشت .تار عنکبوت همه جاش و پوشونده بود.تعجب برانگیز تر از اتاق مخفی چیز هایی بود که توش قرار داشت...

صحرا71
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۲۵ بعد از ظهر
با دقت راه می رفتم.اتاق خیلی تاریک بود.علاوه بر اون بوی نم.تخت پوسیده.شیشه مشروب میوه گندیده علاوه بر اون سقف و هم تارعنکبوت پوشونده بود.حیونای موزیهم این نور اونور رژه می رفتن...
همه وهمه دست به دست هم داده بودند تا حالم بد شه.با نور موبایلم اطراف و نگاه می کردم.تابلو ها وعکس های متعددی از یه زن به دیوار اویزون شده بود.اما اگر این مادر رهاست
چرا هیچ شباهتی بهش نداره؟مثل گوجه ای اند که از وسط له شده باشه.زنه واقعادرمعنای واقعی کلمه ... زیباییه.موهای بلند قهوه ای باچشمای قهوه ای روشن تقریبا مثل چشمای منه.قد کشیده و هیکل لاغر تحسین برانگیزه.ولی چرا عکسی که توی کتابخونه است با این عکسا یکی نیست اونجا یه نفر دیگه بود.اونجا عکس یه زن دیگه بود.
__اخخخ.بر پدرت.
خردم به میز.چقدر خاک گرفته و کثیفه.حالم دگرگون شد.(اع.دارم بالا میارم.)
میز چوبی پوسیده که صدای موریانه ها هم از داخلش به گوش می رسه.چند تا عکس و یه
دفتر روی میز بود با اینکه خیلی قدیمی وداغون بود باز می شد دختر بچه ای که تو عکس بود
و تشخیص داد... این... اینکه منم. عکس بچگی هامه.این گردنبندم هم هست.
همون که مامانم موقع تولدم بهم داد.دفتر و عکس و برداشتم.ازاتاق خارج شدم...
قفسه و هل دادم تابسته بشه. وارد اتاق خودم شدم...
چرا؟عکس بچگی های من تو خونه اینا چیکار می کنه؟اینا کی اند؟خوابم نم برد دفتر و برداشتم برم تو باغ تا زیر نور مهتاب بشینم و بخونمش.اروم اروم پله ها رو طی کردم.
توی الاچیق نشستم ساعت4 بود.نور مهتاب روی اب استخر منعکس شده بود.بوی شب
بو هاهم پیچیده شده بود.یه صدای اومد دفتر و کردم تو کاپشنم.از جام بلند شدم که یه
دستمال نم ناک روی دهنم قرار گرفت و...
(فصل دوم)
تا الان شده حس سردرد و دلدرد و حالت تهوع و سرگیجه و ضعف و با هم داشته باشین؟
منم نداشتم.هه هه هه اما الان سردرد وسرگیجه و با هم دارم.
چشمام و باز کردم.نورخورشید وادارم کرد دوباره چشمام و ببندم.چند لحظسه بعد وقتی چشمام خودشون و با نور محیط وفق دادن.بازشون کردم.اولین چیزی که دیدم یه عکس بزرگ از منه که
به سقف اویزون شده بود.عکس خیلی قشنگیه. نیم خیز شدم.
خدای من... دیوار مقابلم فوق العاده زیباست .روی دیوار عکسی از من که لب حوض خونه قدیمی مون نشسته بودم نقاشی شده بود. فکر کنم اون موقع 4 یا 5 سالم بوده باشه.
موهام بلند بود .یه پیراهن بلند قرمز هم تنم بود.
اتاق دکور بنفش و صورتی داشت.یکی از دیوارا بنفش بود ویکی دیگه از دیوارا صورتی کمد
و تخت و مبل صورتی بود میز کامپیوتر ومیز تلویزیون بنفش...
با حالت گیجی از جام بلند شدم و کنار پنجره وایسادم.به بیرون خیره شدم.موج های دریا
یکی بعد از دیگری میومدن و میرفتن...
وایساببینم؟دریا؟یعنی من الان شمالم؟ما تهران نیستیم؟خدایا یعنی منو دزدیدن؟(منو با این هوشم ترور نکنن خوبه.)خب معلومه منو دزدین.
در باز شد و یه زن اومد تو اتاق.قد متوسط وزیبا با یه کت و دامن ابی .من این و یه جا دیدم...
اره همونه که عکسش تو کتابخونه اویزون شده بود.سینی غذا تو دستش بود روی تخت نشست و پرسید:
__چه عجب بیدار شدی الان دوروزه خوابیدی.
__شما.مادر رهام اید؟
__درباره من بهت گفته؟راستی اون دفتر خاطرات که همراهت بود کنارتخته.بهش دست نزدم ترسیدم خصوصی باشه.
__ممنون.
رفت بیرون.صبحانه وکه شامل شیرو اب میوه و نون و کره و پنیر بود و خوردم.حالا که می دونم خونه مادر رهامم خیالم راحت شده.دفتر وبرداشتم.
صفحه اول نوشته بود:
(عشق یا نفرت.)
شروع کردم به خوندن:
الان که دارم این و می نویسم...یه بچه تو بغلمه.این بچه امید منه.تنها یادگار عشقمه...
سرم تو کارای خودم بود...تازه شرکت مهندسی و راه انداخته بودم که دیدمش.
مهندس تازه وارد بود .چند وقتی می شد که به استخدام شرکت در اومده بوداما من به
دلیل مشغله نتونستم ببینمش.اسمم و که می دونید.کاوه راد تنها پسر خانواده راد.
وارد ابدار خونه شرکت شدم یه چایی بریزم.داشت با یکی از ابدارچی ها حرف می زد.محوش شده بودم که برگشت زل زد تو چشام و گفت:
__چیه؟ادم ندیدی؟یا اینقدر خوشگل ندیدی؟
خندیدم.اعتماد به نفس اش منو کشته جواب دادم:
__سنگ پا قزوین ندیدم.
__خب حالا دیدی؟چطور بود؟
__ یکی شو الان دیدم که پوست سفید وچشمای عسلی و لبای صورتی اش همه رو دیوونه می کنه.
__پ بپا نسری دیوونه شی.
واقعا بامزه بود.یعنی داشت تهدیدم می کرد؟رفتم جلو قدم ازش بلند تر بود سرم و پایین گرفتم تا بتونم تو چشماش زل بزنم.گفتم:
__منکه پام همین الان سر خورد.شانس بیارم نخورم زمین.
عصبانی شد لیوان ابی و که تو دستش بود و خالی کرد روم.لبخندی زد و خیلی عادی از ابدار خونه رفت بیرون.
تو دفترم نشسته بودم که منشی وارد شد:
__رییس. خانوم دریا باکری مهندس جدید نقشه ها رو اورده.بگم بیاد تو.
__بله.
اومد داخل چند لحظه نگاهم کرد.فکر کنم انتظارش و نداشت که من رییسش باشم.خودشو زد به بی خیالی .نقشه ها رو گذاشت جلوم وگفت:
__نقشه های برج شمیران.
__ممنون اسمتون چی بود؟رودخونه؟
__اسم شما چی بود؟اقا گاوه.
قاه قاه زدم زیر خنده.خیلی بامزه بود.اون اما به یه لبخند اکتفا کرد:
__خانوم بامزه.اینقدر بامزه ای اینجا حروم نشی؟
__راست می گید.خب باشه قرار دادم که تموم شد می رم.
__نه نه من...منظور من این بود که.
__بااجازه.من باید برم.
رفت.اما دلمم با خودش برد...
یک ماهی می شه که با هم کار می کنیم هر روز بیشتر عاشقش می شم.اما اون اصلا بهم رو نمی ده. بهم توجه نمی کنه.بیشتر به کارش می رسه.دیگه اعصابم خرد شده.اومد داخل:
__ببخشید رییس من تو یه قسمت از نقشه ها مشکل دارم می تونید کمک کنید؟
__بله.حتما
نقشه رو مقابلم گذاشت تمام و کمال بهش توضیح دادم.اون نشسته بودد روی صندلی و من خم شده بودم تا بهش توضیح بدم بعد از پایان توضیح پرسیدم:
__متوجه شدی؟
روشو برگردون وگفت :
__بله.
همونطور بهش خیره شده بودم که بدون فکر بوسیدمش. از جاش بلند شد و یه سیلی تو گوشم زد:
__مردتیکه بی شعور.به چه جرئتی به من دست زدی؟ شما همه اتون همینید.
از دفترم رفت.حرفش برام سنگین بود نمی تونستم درک کنم.دیگه نیومد شرکت.نمی دیدمش چند بار رفتم خونه اشون.اما کسی جواب درست حسابی بهم نمی داد.روز به روز بیشتر دلم براش تنگ می شد... نمی دونستم چی کار کنم.
یه روز کسل کننده تو دفترم نشسته بودم که نیما دوستم اومد.نیما هم دوست دوران بچگیمه.هم شریکم تو شرکت نشست رو مبل وگفت:
__کاوه باورت نمی شه بلاخره راضی شد باهام ازدواج کنه.
__کی؟
__دریا.بلاخره قبول کرد.خب من برم به بقیه خبر بدم.
دنیا رو سرم خراب شد...تو این دنیا نبودم.یه چیزی بود ...یه چیز بین مرگ و زندگی.خوب وبد.دیدن وندیدن.نمی دونم.خوشحال باشم از اینکه دوستم داره ازدواج می کنه؟یا ناراحت باشم
از اینکه عشقم داره ازدواج می کنه؟نیما...تو من و خرد کردی.دریا تو که می دونستی عاشقتم. مگه نیومدم سراغت؟مگه نگفتم با تمام وجودم می خوامت؟مگه نگفتم بدون تو من یه جنازه ام؟ اما تو قبول نکردی.تو نخواستی.
الان تو مراسم عروسی عشقم با دوستم نشسته ام .دارم می بینم که چقدر خوشحالن.خوبه اگر تو خوشحال باشی منم خوشحالم.حتی نمی تونم تصورش و بکنم امشب اون مال یکی دیگه می شه...
نه من می میرم. من بدون دریا می میرم.ازمجلس زدم بیرون.بدن مقصد تو خیابون راه می رفتم داشتم دیوونه می شدم.یه شیشه نوشابه افتاده بود کنار خیابون شکوندمش و محکم رو رگم فشار دادم کم کم احساس ضعف کردم.چشمام سنگین شده بود.اروم خوابیدم.
چشمامو که باز کردم تو بیمارستان بودم:
__نه نه نه نه چرا منو نجات داید.من می خوام بمیرم. من میخوام بمیرم.
گریه می کردم اشکام می ریخت:
__مامان بابا من می خوام بمیرم.
مامانم درحالی که اشک می ریخت گفت:
__این چه حرفیه پسرم؟ دشمنات بمیرن.دریا نشد یکی دیگه.تو جوونی خوشتیپی .پولداری...
عاشق نشده که بدونه.من فقط عشقم و می خوام.از اون روز بیخیال شرکت شدم.تو خونه می موندم یه اتاق مخفی درست کردم به اسم( اتاق دریا).عکساشو تو اون اتاق اویزون می کردم. همیشه تو اون اتاقم.بااون اتاق انس می گیرم.
دوماه از عروسیم می گذره.انا زنم دوماهه بارداره.اما من هیچ توجهی بهش نمی کنم.بیشتر اوقات تو اتاق دریام و به عکساش نگاه می کنم.هروقت تو این اتاقم اینقدر مشروب می خورم تا خودمو هم فراموش کنم.اتاق دریا دکور سفید و کرم داره. یه تخت سلطنتی بزرگ تو ضلع شمالی اتاق و یه میز مطالعه کنارش.سرتاسر دیوار عکس هاش اویزون شده.
****
امروز دختر نیما و دریا به دنیا اومد اسمش و ماهان گذاشتن.منم دوتا به دارم به اسم رهام ورها ولی هیچکدومشون و به اندازه ماهان دوست ندارم.دریا بعد از به دنیا اومدن ماهان طاقت نیاورد و فوت کرد.کمرم خرد شد.من به دوری از دریا عادت داشتم اما نیماچی؟اون طاقت نیاورد و ماهان و داد پرورشکاه.فکر می کرد ماهان باعث مرگ دریا شده.ماهان و از پرورشگاه اوردم خونه.اما کسی تو خونه ماهان و نمی پذیره بچه ها و انا.مامان وبابا هیچکدوم راضی نشدم ماهان وتو خونه نگهداریم.اما منم تهدیدشون کردم.اگر ماهان وقبول نکنند .از خونه میرم.

صحرا71
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۲۱ قبل از ظهر
****
چند وقتی می شد که انا به بچه ها و مامان توجهی نمی کرد بیشتر بادوستاش می رفت بیرون بیرون بیش از حد ارایش می کرد.تلفن های یواشکی و نامه های عجیب.تو رستوران با یکی از وکلام قرار داشتم که انا رو با نیما دست تو دست دیدم.نیما دست انا رو بوسید. می خندیدن. باورم نمی شه.یه کاراگاه استخدام کردم تا مراقب انا باشه.از گفتن یه همچین چیزی خجالت می کشم امامن و انا یک سالی بود که با هم رابطه نداشتیم که یه روز به مادر گفت بارداره منفجر شدم.مخصوصا که کاراگاه عکس های از انا و نیما تو مهمونی های مختلف اورده بود تویکی از مهمونی ها انا بالباس ناجور درحال بوسیدن نیما بود تو چند تا عکس دیگه یا همدیگه رو می بوسیدن یا تو بغل هم بودن.
یه روز نیما و انا رو به همون رستورانی دعوت کردم که انا و نیما به اونجا می رفتند. رستوران نقلی و قشنگی بود.رقص نور و محیط عاشقانه اش موزیک ملایمش به ادم ارامش می داد.به هردوتاشون نگاه کردم وگفتم:
__یه سوپراز دارم براتون.
هر دوتاشون خوشحال شدن.دریغ از اینکه این خوشحالی کم دوامه.عکس ها رو انداختم روی میز بعد از دیدنش انا گفت:
__اینا ساختگی(اره لابد 20 سال پیش فتو شاپ می کردن).
نیما سرش و انداخته بود پایین گفتم:
__برام مهم نیست که بهترین دوستم با زنم بهم خیانت کرده.برام مهم نیست که زنم به شوهرش و بچه هاش خیانت کرده.برام مهم نیست که این کار شما زنا محسوب می شه.برام مهم نیست که سنگسار داره. هیچ چیز شما برام مهم نیست .اما برام مهمه که تو...نیما...تو به زنت دریا به دخترت ماهان خیانت کردی...بخاطر همینم نمی بخشمتون.باید تاوان کارتون وپس بدید.
__توروخدا کامران تو رو به جون بچه ها قسمت می دم.التماست می کنم به جون رها به جون رهام.
برام فرقی نمی کردکه جون بچه هارو قسم بخوره اما چیزی گفت که کنترلم و از دست دادم.
__کاوه تو به جون ماهان.
چنان سیلی تو گوشش زدم که تا الان به احدی نزده بودم.نباید جون ماهان و قسم می خورد. می دونم خود خواهیه که بچه هام و حتی یک چهارم ماهان دوست ندارم.اما من فقط وفقط ماهان ودوست دارم.نیما گفت:
__اگرشکایت کنی ماهان و ازت می گیرم.حتی نمی ذارم برای یه لحظه ببینیش.می دونی که من پدرشم.
حتی نمی تونستم یه لحظه دوری از ماهان و تحمل کنم فورا گفتم:
__به یه شرط شکایت نمی کنم...اول ماهان و می دی به من دوم ماهان و رهام به عقد هم دربیان واگرنه شرمنده ام.
نیما بدون یه لحظه تامل گفت:
__باشه.
****
تموم شد؟پس بقیه اش کجاست؟چرا ادامه نداد؟صفحه اخر دفتر یه عکس بود.
نــــــــــه ؟؟؟؟ چشمام 4تا نمی دونم 6 تا شایدم8 تاشد....اینکه ...اینکه مشهدی رضاست.... صاحب خونه من...پس ماجرا این بود.تموم این سالها که کنارم بود از بچه هاش گذشت.روز های که بهم محبت می کرد محبتش و بخاطر من از بچه هاش دریغ می کرد.برای همین رهام از من متنفره؟فکر می کنه من بابا شو ازش گرفتم؟یعنی بابام اینقدر ادم رذل و پستی بود که بخاطر مادر ماهان از من گذشت؟از پاره تنش گذشت؟ از یادگار زنش؟عصبانی بودم.
در اتاق وباز کردم خونه سه طبقه بود که به وسیله پله های مارپیچ به سالن های پایین وصل می شه.دکور همه سالن ها چوبی و به سبک قدیمی بود.با دقت به اطراف نگاه کردم. اتاقی
که من توش بودم طبقه دوم بود.مجسمه های بزگ کنار هر در روی میز قرار داشت فرش قرمزی که روی پله ها پهن شده.نرده های چوپی پله ها که طرح مار پیچیده و داشتند.همه و همه این خونه رو فوق العاده کرده بودند پله هارو طی کردم اومدم پایین.سالن پایین دوقسمت داشت
یک قسمت که با مبل سلطنتی طلایی تزیین شده بود...قسمت مدرن تر که کاناپه های
چرم مشکی داشت.مادر رهام با یه مردی که تاالان ندیده بودمش داشت تو ماهواره یه
فیلم عشقی(عق)نگاه می کرد.مبلشون ایستادم طوری که مانع فیلم دیدنشون می شدم. مرده از جاش بلند شد و درحالی که میومد به سمتم گفت:
__ماهان جان بابا ...چقدر بزرگ شدی.خانومی شدی برای خودت.
__جان؟؟؟؟؟ماهان جان؟؟؟؟بابا؟؟؟؟ببخشید من شمارو می شناسم؟
(این جمله رو با تمسخر گفتم)
__ماهان .می دونم در حقت بد کردم.می دونم برات پدر نبودم.اما الان پشیمونم .می خوام برات پدری کنم .
_واو....تو چقدر بزرگواری؟پتروس فداکار.نه نانا اگر می خواستی برام پدری کنی تو ای22سال به اندازه کافی وقت داشتی.تازه من یه پدر بالهوس نمی خوام.کسی که بخاطر هوسرانیش به زنش و بچه اش و بهترین دوستش خیانت کرد.
بایه سیلی تو گوشم جوابمو داد.منم حرمت پدر بودنش و گذاشتم کنار یه سیلی زدم:
__این بخاطر مادرم بود.
دومی و هم زدم:
__اینم بخاطر خودم بود.
واکنشی نشون نداد سرش و پایین انداخته بود ادامه دادم:
__تو تمام این 22سال به خودم افتخار می کردم.به پدرم که شجاعانه کشته شد.مادر خونده ام بهم گفته بود پدرم پلیس بوده که تو یکی از ماموریت ها کشته شد.اما حالا فهمیدم پدرم یه ادم رذل بود که بخاطر هوسرانی اش حاضر شد بچه اش و از خودش جدا کنه.حاضر شد دخترش و بفروشه.
مکثی کردم.برگشتم تو چهره و بدن انا دقیق شدم:
__چرا؟می خواستی جسمش و به دست بیاری؟من که بعید می دونم فکر کنم حتی قبل از ازدواجتون جسمش و به دست اورده بودی...
نه؟انا جون؟؟راستی انا جون رها و رهام و دیدی؟ یادمه اولین روزی که به عنوان بادیگارد پامو تو خونه اشون گذاشتم بهم گفت پدر مادرم مرده.
اون عکس خاک گرفته تو کتابخونه مال توئه؟اخی یه دستمالم بهش نکشیدن که؟
داشت اشک می ریخت نقطه ضعف هر دوتاشون و پیدا کردم سر نیما(خوشم نمیادبهش بگم بابا)پایین بود اما انا به من نگاه می کرد اشک می ریخت :
__ماهان جون منو ببخش.من بد کردم درحق همه اتون.
__اون که بلـــــــه...اما دارم فکر می کنم با بخشیدنتون چطور 22 سال به خودم برگردونم؟28 سال و به رهام و 24 سال و به رها پس بدم.به نظرت این عمر تلف شده بر می گرده؟...
شما چقدر بدبختین...بچه ندارین؟
__نه.
__اوخی.پس تو این خونه به این بزرگی چیکار می کنید؟بهتر نبود خونه کوچیکتر بگیری؟اخ باز یادم رفت تو بخاطر پول با نیما ازدواج کردی.باشه الان که رفتم خونه ام به رهام و رها می گم مامانشون هنوز داره نفس می کشه.داره هوای این جامعه رو با نفس های سمی اش الوده می کنه.
به سمت در ورودی رفتم که با دوتا غول برخورد کردم.ای بر ارواح عمه ات درود...
داد زدم:
__گم شید کنار.
تعظیم کوچیکی کردن و گفتن خانوم کوچیک شما نمی تونید از عمارت خارج شید.
دوباره داد زدم:
__گفتم گشو می خوام رد شم.
با دستم هلش دادم اما از جاش تکون نخورد.کتکش می زدم اما فقط وایساده بود و تحمل می کرد .رو زمین زانو زدم و گریه می کردم اخه این بدبخت چه گناهی داشت؟
وایسا ببینم.با دقت بهش نگاه کردم:
__تو.تو همون نبودی که تو همونی می خواستی منو با اسلحه بکشی؟
__خانوم کوچیک من همچین جسارتی نکردم.من می خواستم جونتون وحفظ کنم.چند نفر می خواستن مزاحمتون بشن.
از کار اون شبم پشیمون شدم.پرسیدم:
__حالت که بد نشد؟پات خوبه؟زیاد خون از دست داد؟ راستی اسمت چیه؟
__نه خانوم.حالم خوبه.اسمم محمد رضاست.محمد صدام می کنن.
__به هر حال بابت اون کارم متاسفم. اقا محمد.
داشتم می رفتم داخل که صدام کرد:
__خانوم کوچیک؟شما ادم خوبی هستید.من متاسفم که مجبور شدم رو به زور بیارمتون تو این جهنم.
با بغض جواب دادم:
__ممنون.تو خونه یه دوری زدم هر سالن 5 تا اتاق خواب داشت که هر اتاق مجهز به سرویس بهداشتی بود.دوتا اشپز خونه داره(دوتا اشپزخونه رو می خوان چیکار؟)
وارد یکی از اتاقا شدم. نمای فوق العاده زیبایی داشت .یه تراس که از روی اون کاملا می شد دریا رو دید.چون طبقه پایین دوم بود فاصله زیادی با زمین نداشت.لباسمو درست کردم.دفتر کامران برداشتم و با یه ملافه که از نرده اویزون کرده بودم رفتم پایین.
__اخخ.مچ پام خرد به یه تخته سنگ.
وایی درد می کنه.خدا کنه چیزی نشه من بتونم فرار کنم.داشتم می دویدم که یکی محکم دستم و گرفت.برگشتم.خدایا این دیگه کیه؟چه قیافه اشنایی داره:
__تو کی هستی؟ولم کن میخوام برم.
__منو یادت نمیاد؟اون شب تو مهمونی.مسابقه رقص...چیزی یادت نیومد؟
__اها اره.خب خوشحالم دوباره دیدمت.من دیگه باید برم.
دستمو محکم گرفت و منو به سمت ماشینی که پارک شده بود برد:
__نچ نچ تو برگ برنده منی.تو بامن میای.
چی ؟برگ برنده؟پس منظور محمد از برگ برنده دشمنا این پسره بود؟ دستم تو دستش بود. دستش و پیچوندم.از درد زانو زده بود. با زا نوم کوبیدم تو سرش با حالت منگی از جاش بلند شد بیاد سمتم.مشتشو حواله صورتم کرد.فکر کنم چشم باد کنه. دوباره بازانوم زدم تو شکمش.بعد یه لگد بین پاهاش زدم.اون یه لگد به کمرم زد افتادم رو زمین خواست بیاد سمتم که یه مشت شن و ریختم تو چشاش.دوتا مشت تو دماغش زدم و فلنگو بستم. داشتم می دویدم.
که دست یکی حلقه شد دور کمرم وای.خدا رو شکر محمد بود. پسر که از اونجا رفت محمد هم منو به زور برد خونه و پرسید:
__مگه بهتون نگفتم حق ندارید از خونه برید؟اگر دست اون شاهین میوفتادید الان زنده نبودید.
__شاهین دیگه کدوم خریه؟
__محمد تو می تونی بری من برای ماهان توضیح می دم.
این صدای نحس نیما بود.اومد سمتم خواست دستمو بگیره که دستمو کضشیدم عقب روی مبل نشست من همونطور که وایساده بودم منتظر موندم تا توضیح بده.....
__شاهین برادرته.
__چی؟؟؟؟؟؟؟
الان موی بدنم سیخ شد....
__اون میخواد با جدا کردن تو از من انتقام بگیره.
__معلوم شد پسرتونه.دقیقا مثل خودت احمق ونادونه.اگر من برای شما اهمیت داشتم که تو این 22 سال ازتون دور بودم.پدر وپسر مثل همن.
عصبانی از جاش بلند شد و گفت:
__تو حق نداری با پدرت اینطوری حرف بزنی...
__بزن کنار باد بیاد.پدر.تو نام پدر و الوده کردی.

صحرا71
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
__نمی دونم؟شاید حقمه.شاید باید تحمل کنم.تو هم دقیقا مثل مامانتی.اونم همین رفتار و باهام داشت.
قلبش و فشار داد. افتاده بود روزمین قلبش و فشار می داد انا سراسیمه رفت سراغ نیما و یه قرصی و بهش داد.حالش بهتر شد.رفت تو اتاقش.انا یه نگاه سر زنش گر بهم انداخت و دنبال شوهر جونش رفت.باید یه نقشه بکشم از این خونه برم.از پنجره که دیگه نم تونم برم.خب وقتی داشتم فرار می کردم.یه ویلای دیگه رو چسبیده به این ویلا دیدم.اگر بتونم از سقف ویلا بپرم تو ویلای همسایه می تونم از اینجا فرار کنم. در اتاق به صدا در اومد.انا بود یه سینی غذا تو دستش بود گذاشت رو تخت.ازش پرسیدم:
__از اینجا راحت می شه ستاره هر رو دید.چطور میتونم برم روی سقف؟می خوام شب روی پشت بوم بخوابم.
__اخه شبا اینجا پر از جک و جونور خطرناکه.دخترم تو...
__به من نگو دخترم.من دختر تو نیستم.حالا هم برو بیرون.
ناراحت شد.از اتاق رفت بیرون.به درک.به سق سیا.بذار اینقدر ناراحت شه که از غصه دق کنه. از اتاقم اومدم بیرون تا یه راه حل برای فرار پیدا کنم که حرفاشون وشنیدم...
__چرا بهش نمیگی نیما اون دخترته باید حقیقت و بدونه.
__چی بگم؟اینکه مادرش منو دوست نداشت؟اینکه مادرشو مجبور کردم باهام از دواج کنه.
اینا دارن چی می گن؟درباره مادر من دارن حرف می زدن؟ در وباز کردم رفتم داخل:
__من میخوام همه چیزو بشنوم. باید به من بگی.یالله.
__اما دخترم...
__همین الان.
__من و مادرت دختر عمو پسر عمو بودیم. از بچگی اسممون روی هم بود .من دوسش داشتم اما اون هیچ علاقه ای به من نداشت به هر حال هر طور شد باهم ازدواج کردیم.8 سال از ازدواجمون گذشت اما اون حتی یه بارم نذاشت بهش نزدیک شم.دیگه خسته شده بودم.یه شب...یه شب بهش تجاوز کردم...
اهی کشید و ادمه داد:
__این شد که تو به دنیا اومدی...اما هیچوقت بی محبتی های مادرت و فراموش نکردم.همه این بی محبتی ها بخاطر کاوه بود.اون با من سرد بود همه اش از طلاق حرف می زد.همه اش می گفت کاوه و دوست داره.برای یه مرد خیلی سخته که نه جسم زنش نه روح زنش براش نباشه. ماهان بابا تو متوجه نمی شی.
بعد از مرگ دریا مادرت متوجه شدم انا هم مثل خودم داغ دیده اس تصمیم گرفتیم انتقاممون و از کاوه بگیرم.اما اون از ما مدرک داشت.تهدیدم کرد که ازمون شکایت نمی کنه مگر تو رو به عقد رهام دربیارم و سرپرستیت و بهش بدم.اون موقع تازه عاشق انا شده بودم.مادرت بخاطر تو مرده بود.برای همین هیچ علاقه ای بهت نداشتم.اما بعد از این کارم پشیمون شدم.دنبالت گشتم اما مثل یه سوزن شده بودی تو انبار کاه.ماهان بابا منو ببخش.
گیج شده بودم.بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون.تو حموم زیر دوش نشسته بودم و داشتم زندگی مو تحلیل می کردم.کسی که من بادیگاردشم شوهرمه.که از قضا پسر عاشق مادرمه.مادرشم زن بابامه.نیما و مامانش به باباش خیانت می کنن.کاوه منو از نیمای رذل می گیره و22 سال دور از بچه هاش بزرگم می کنه.به من محبت می کنه اما محبتش و از بچه هاش دریغ می کنه.
__دیگه نمی خوام. دیگه نمی خوام تو این دنیای نحس باشم.مامان چرا داشتی می رفتی منم با خودت نبردی چرا 3 تابچه این وسط تباه شدن؟چرا کاری کردی رها و رهام از من متنفر شن؟چرا پاتو تو اون شرکت لعنتی گذاشتی.تیغ و گذاشتم روی رگم. باید همه چیز و درست کنم.با مرگ من رهام و رها راحت می شن.نیما وانا تقاص پس می دن.کاوه هم بر می گرده پیش بچه هاش.کلید این قفل منم.
فشارش دادم اول کمی سوخت دارم احساس ضعف می کنم.ته دلم داره خالی می شه. دستم یخ کرده.زیر دوش اب گرمم اما داره سردم می شه.مامان کاوه دوستون دارم.
****
__دکتر شهلا مهدوی به بخش اورژانس.
این صدا همه اش تو گوشم می پیچید.پس الان تو بیمارستانم.چشمام و باز کردم.انا کنارم روی صندلی نشسته بود سرش رو تخت بود.مثل اینکه خوابه.دلم به حالش سوخت:
__تو تقصیری نداری. تو هم یه قربانی.مقصر پدرمه .باوجود اینکه می دونست مادرم دوستش نداره مجبورش کرد باهاش ازدواج کنه.
سرش تکون خورد.بلند شد گردنشو تکون داد.یه نگاه به اتق کردم.تخت های دیگه پر از بیمار بود.انا لبخندی زد و گفت:
__بیدار شدی؟حالت خوبه؟
چشمام پر از اشک شده بود.بغض تو گلوم گیر کرده بود.چرا این با اینهمه توهینی که من بهش کردم اینقدر بهم محبت می کنه؟ اشک هام ریخت گفتم:
__نمیدونم چرا کاوه دوست نداشت؟ولی من...خیلی دوست دارم.تو می تونستی مثل مادر نداشته ام باشی.می تونستی مادر بچه هات باشی.در هر صورت .ببخشید که بهت توهین کردم.
هیچی نگفت.از جاش بلند شد و از اتاق رفت.من انا رو بخشیدم.اما پدرم.به هیچ وجه نمی تونم ببخشمش اون قابل بخشش نیست.از تخت اومدم پایین با همین لباسای بیمارستاران رفتم تو خیابون مردم چپ چپ نگاه می کردن.داشتم طول خیابون و طی می کردم که یه ماشین وایساد:
__خانوم جنگجو سوار شو ببرمت یه جایی.
شاهین بود.یعنی الان میخواد منو بدزده؟
__چی از جونم می خوای دس از سرم بردار.هرچی می خوای و از بابات بگیر.
__ماهان سوار شو باید یه چیزی و بهت بگم.
سوارد ماشینش شدم.حرکت کرد یه دستش رو دنده بود با اهنگ ضرب می گردفت.پرسیدم:
__می خواستی یه چیز بگی.زود بگو من کار دارم.
__دندون رو جیگر بذار می گم.
کنار یه رستوران سنتی وایساد در ودیوار رستوران پر بود از عکس های رستم و سهراب و کلا قهرمانای شاهنامه.روی یکی از صندلی ها نشستم.گفت:
__می دونم با بابا خوب نیستی. اینو هم می دونم که ازش بدت میاد.
__خب؟
__من تازه فهمیدم تو وجود داری.می خوام از بابا انتقام بگیرم.کمکم می کنی؟
__نه.
__چرا؟
__اون هر چقدرم در حقم نامردی کرده باشه.من حاضر نیستم ازش انتقام بگیرم.تو می تونی هرکاری دلت خواست بکنی.
__مطمئنی؟
__کاملا.
عین گاو کله اش و انداخت و رفت.این بوزینه خداحافظی کردن بلد نیست؟ایشالله یارتاقان بزنی.
هه هه هه مردم دارن منو نگاه می کنن می خندن.حق هم دارن من با لباس بیمارستان تو همچین رستورانی نشسته ام الان حال می ده یه دیزی بزنم.
از رستوران اومدم بیرون.تا خونه رضا و پیاده رفتم.بی پولی بد دردیه.کوچه هنوز همونجوریه
تنگ و باریک زنا صبح کوچه رو اب پاشی می کنند. بوی نم بارون با خاک خدایا هوای عالیه.رسیدم مقابل در کوچیک خونه وایسادم زنگ در و فشار دادم. بعد از چند دقیقه مشهدی رضا(کاوه خودمون)در و بازه کرد با دیدن من برقی تو چشاش زد.پریدم بغلش. داشتم بوش می کردم.چقدر دلم براش تنگ شده.ازش جدا شدم پرسید:
__ماهان بابا حالت خوبه؟رضا گفت از خونه اون مرده که بادیگاردش بودی رفتی.
__بابا کاوه.دلم برات تنگ شده بود.
متعجب نگاهم می کرد.یه لبخندی گوشه لبش نشست و گفت:
__چی گفتی؟
__بابا کاوه دلم برات تنگ شده بود.
داشت گریه می کرد:
__22سال منتظر موندم تا این جمله رو از زبونت بشنوم.حالا کی اسمم و بهت گفت؟
__این دفتر.
دفتر واز دستم گرفت دوباره چهره متعجب به خودش گرفت:
__تو اتاق دریا و پیدا کردی؟
سرمو چند بارتکون دادم.
__تو این دفتر و خوندی؟
دوباره سرمو تکون دادم.
__تو می تونی اون سر نیم کیلویی و تکون بدی ولی زبون یه مثقالی ونمی تونی تکون بدی؟
__بابا کاوه.مامانم عاشقت بود.این و نیما بهم گفت.
__تو نیما و دیدی؟
__اره.اون منو دزدیده بود.اما من فرار کردم.اون گفت مامانم هیچوقت دوسش نداشت.همونطور که تو انا رو دوس نداشتی.گفت مامانم 8سال عاشقت بود.اون می خواست از نیما جداشه با تو ازدواج کنه.
__دخترم.منوببخش که 22سال این حقیقت و ازت پنهون کردم.
__چرا؟تو می تونستی تو این 22 سال بچه هاتو بزرگ کنی.چرا با من اومدی اینجا؟
__اونا رو پدرم بزرگ کرد.پدرم برای اونا از من دلسوز تر بود.من بدون اونا می تونستم زندگی کنم اما بدون تو نه.
__مامانم چی؟اونی که منو بزرگ کرد.اون کی بود؟
__اون مامانم بود.یکسال جدا زندگی کردم.فهمید نمی تونه بدون من که تنها پسرشم زندگی کنه .قبول کرد نقش مادرتو بازی کنه.اون خیلی دوست داشت حتی از منم بیشتر دوست داشت

صحرا71
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
با کاوه وارد اتاق شدم.اتاق کوچیکی که دور تا دورش با پشتی تزیین شده بود یه فرش دستبافم روی زمینش پهن شده بود.تنها چیزی و که تو این خونه دوست داشتم یه تابلو بود که روش نوشته بود:
به سراغ من اگر می ایید
نرم واهسته بیاید.
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.(از سهراب)
بعد از ریختن یه لیوان چایی به پشتی لم داد.منم کنارش نشستم چند تا سوال ذهنم و در گیر کرده بود که نمی تونستم جوابش و پیدا کنم. ازش پرسیدم:
__چند تا سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟
__بگو دخترم.هرچی دوست داشتی بپرس...
کمی جابه جا شدم.ودر حالی که با انگشتر تو دستم بازی می کردم پرسیدم:
__اول اینکه مگه شما چند تا شرکت نداشتید؟اونا چی شد؟
__اونا رو بابام ازم گرفت.
__چرا؟
__خب چون من بخاطر تو از بچه هام گذشتم.اونم همه اموالم و ازم گرفت.
__شما که مهندس بودید چرا نرفتید تو شرکت های مختلف کار پیدا کنی؟
__هرشرکتی که می رفتم پدرم از قبل باهاشون صحبت کرده بود بهم کار ندن.خدابیامرزتش. خونه هایی و که داشتم ماشینم و پولام و همه چیزم و ازم گرفت.به خیال خودش داره تحریمم می کنه.اما من یه مقدار پول از مامانم گرفتم و این خونه رو خریدم.اتاقاش و دادم اجاره با پول اجاره زندگی مو می گذروندم.تو فکر می کردی مامان روزا میره سر کار اما بیچاره روزا می رفت خونه بابام تا به بچه ها برسه.بابام حتی به مامانمم پول نمی داد.
__پس اگر از پول اجاره خونه زندگی مون و می گذروندیم چرا من مجبور بودم کار کنم؟
__خب زندگی خرج داره.پول زندگی سه نفر ادم مخصوصا که تو مدرسه هم می رفتی. با اجاره دادن سه تا اتاق که تامین نمی شه.اون موقع منم کار می کردم اما بعد از اینکه از طبقه چهارم ساختمون نیمه کاره افتادم دیگه نتونستم کار کنم.تازه من راضی نبودم مامان می گفت کار عار نیست بچه باید کارکنه تا سر رشته زندگی بیاد دستش.الان اگر منم بمیرم تو می تونی زندگی تو بچرخونی.
__ بابا بزرگ.پدرتون حتی پول عمل مامان و که از سرطان سینه فوت شد وهم نداد؟
__چرا.اون زنش و خیلی دوست داشت.مادرم سه بار عمل کرد اما زیر عمل سوم طاقت نیاوردو...
دیگه اشکش در اومده بود.مامان خیلی مهربون بود.بااینکه یه سری اعتقادات داشت اما چیزی برام کم نذاشت.
ادامه داد:
__بعد از مرگ مادرم پدرم چند ماهی بیشتر زنده نبود.اما تو اون چند ماه از تو حرف می زد.می گفت ماهان خیلی خوش شانس بود که مادرم دوسش داشت.مادرم هر روز تو خونه درباره تو با پدرم حرف می زد.از شیرین زبونیات از گریه کردن هات.حتی از اینکه پسرای همسایه و کتک می زدی.بابام می گفت هرچقدر نیما ماهان ونخواست ده برابر اون اطرافیان اش اون و خواستن.
__ یه سوال دیگه. بابا چرا از نیما خواستید بین من و رهام عقد خونده بشه؟
__نمی دونم.دخترم منو ببخش.من تو اون لحظه به تنها چیزی که فکر کردم این بود که اگر
من دریا رو از دست دادم حداقل بچه هامون با هم باشن.
__این چه حرفیه؟من کی ام که شمارو ببخشم؟
بابا چرا اون روز شما خواستید منو از خونه بیرون کنید؟
__ چون رضا گفته بود که یه کار برای تو پیدا کرده.اونم پیش پسرم.منم خواستم تو مجبور شی بری خونه رهام.تصمیم گرفتم بیرونت کنم.اما اخر بهت گفتم که اتاقت محفوظه.
داشتم فکر می کردم حتی بابا کاوه هم که خیلی بهم لطف داشت بعضی جاها خودخواهانه برخورد می کرد مثلا شاید منو رهام هیچ علاقه ای به هم نداشته باشیم چرا اون تصمیم گرفت ماباهم عقد کنیم؟یا مثلا من برای کار کردنم خیلی زجر کشیدم.خیلی اذیت شدم. حتی اگر پیش نیما زندگی می کردم باز زندگی مرفه تری داشتم.اما باز خوشحالم که دوسم داره.تنها کسی که بعد از مامان(مادرخونده ام)واقعا دوستم داره.اون حاضر شد بخاطر من از اموالش دارایی هاش و...بگذره. به دیوار اتاق که رنگ وروش رفته بود نگاه کردم.یادش بخیر دوسال پیش خودم رنگش کردم .دیوارا و ابی زدم.
غرق در افکارم بودم که بابا گفت:
__ماهان بابا یه خواهشی بکنم؟
__شما امر کن من خودم چاکرتم.
خندید.یه حلقه ای و که با نخ دور گردنش اویزون کرده بود و داد بهم حلقه کلفت زرد بود که نقش و نگارای زیادی روش داشت اما قشنگتر از همه مرواریدی بود که وسط حلقه قرار داشت تو نور می درخشید. گفت:
__پسرم رهام ودخترم رها محبت مادر ندیدن.پدر بالای سرشون نبوده.می دونم کوتاهی از خودم بود.بر گرد پیششون.بذار حداقل از محبت تو بهره مند شن.پسرم 20سال همسر کسی بوده که حتی نمی دونسته شوهر داره.دخترم برو به رها و رهام محبت کن. محبت های که منو مادرم درحق کردیم و تو هم درحق بچه هام بکن.کاری کن منو ببخشن.
یه قطره اشک از چشماش افتاد از جاش بلند شدو رفت تو حیاط کنار حوض نشست شروع کرد به سیگار کشیدن .پشت پنجره وایستادم ونگاهش کردم.چقدر پیر شده.بخاطر من و مامانم اینطور شد.به خاطر مامانم به زنش کمترین توجهی نکرد.بخاطر من به بچه هاش توجه نکرد.
فرشته رو دیدم که داشت می رفت تو اتاقشون.ذوق زده از اتاق اومدم بیرون و دویدم سمتش لگن لباسارو گذاشت زمین و بغلم کرد.پرسید:
__این مدت کجا بودی خیلی نگرانت شدیم.
__اینا چیه داری میشوری؟
به لباسا اشاره کردم.جواب داد:
__برای اجاره خونه کم اوردیم.7ماهه اجاره خونه ندادیم.دارم لباسای مردم و می شورم.تا پول اجره خونه رو بدیم.اخه یک ماه .دوماه .نه 7ماه
استنای لباس بیمارستانم و زدم بالا ...گفتم:
__منم کمکت می کنم.باهم همه اش و امشب تموم می کنیم.
دستاش باد کرده بود یه کم هم لاغر شده بود. به این چیزا عادت نداشت اما بخاطر شوهرش دم نمیزد.لباسای رنگی و سفید ومشکی وجدا کردیم تو سه تا لگن مختلف انداختیم و شروع به شستن کردیم.ازش پرسیدم:
__مامان باباتو ندیدی؟
__چرا.گفتن می خوان کمکمون کنن اما حسین قبول نمی کنه.میگه از خانوده ات پول نمی گیرم.
__خب یواشکی پول و بگیر.
__اونوقت حس میکنم به شوهرم خیانت کردم.
اورین.اورین.خوشم اومد.به این می گن یه زن نمونه.بعد از اتمام لباس ها وارد اتاقم شدم.هنوز همونجوری بوددیوارا سبز بود. پرده ساده سبز فرش کهنه کف اتاق کمد پوسیده.و کمد لاهافت ها.هنوز بوی مامان و می ده.جانمازش و برداشتم شروع کردم دعا کردن:
__خدایا.همه رو به راه راست هدایت کن.منو رها ورهام وهمه مردم و به راه راست هدایت کن.همه مردگان وبیامرز به خصوص مامانم.مامان کاوه.بابای کاوه.به کاوه صبر بده.خدایا منوببخش که دیشب مرتکب گناه خود کشی شدم اما درک تمام مسایلی که اخیرا تو زندگیم افتاده برام خیلی سنگین بود.
به مچ دستم نگاه کردم.وای نه خونریزیش شروع شده.نباید با فرشته لباس می شستم. خونریزیش خیلی شدیده.حالم داشت بد می شد.یه پارچه از تو کمد برداشتم و محکم روی زخمم بستم.حالم خونریزی تقریبا بند اومده بوداما حالم خوب نشد هنوز احساس ضعف دارم..راستی من تو شمال خود کشی کردم.چرا امروز که از خواب بیدار شدم تهران بودم؟؟؟اصلا امروز چند شنبه است؟من چند روز بیمارستان بودم.چشمام سنگین شد...
دیگه چیزی یادم نیست...
****
صدای جیک جیک گنجشک هارو می شنیدم.یه رطوبتی وهم حس کردم مثل قطره های اب که روصورتم ریخته بشه.بوی گل های مختلف و هم می شد حس کرد.لاله.رز .ارغوان.نیلوفر انگار همه گل ها باهم یه جا کاشته شدن.
چشمامو باز کردم.اسمون ابی.پرنده های که کنار هم دارن پرواز می کنن.نیم خیز شدم. وااااااایییییی چه جای قشنگیه. یه دشت پر از گله که من بین گل هاش دراز کشیدم.گلهایی از همه رنگ قرمز ابی بنفش .دستم و گذاشتم رو زمین از جام بلند شدم.تاچشم می دید گل بود وگل.اون دور دست یه ابشار خیلی بزرگ هم قرار داشت.
به بدنم نگاه کردم.دستم زخم نبود .یه لباس بلند سفید تنم بود.دامنش و زدم بالا و دویدم بو می کردم.با تمام وجودم گلها رو بو می کردم.که...
یه زنی و دیدم.اخم کرده بود و داشت منو نگاه می کرد...
رفتم جلو پرسیدم:
__خانوم چیزی شده؟(اخمش بیشتر شد.)
__من مادرتم.یعنی مادرت و هم نشناختی؟
__مادرم؟
__ماهان.این چه کاری بود کردی؟هرچقدرم مسایل برات سخته نباید دست به این گناه کبیره می زدی.خدا گناه کبیره وخیلی سخت می بخشه.
خیلی خوشگل بود.چشماو موهای عسلی مثل خودم باد موهاشو روهوا تکون می داد.قد بلند و خوش هیکل .یه لباس سبزم تنش بود. دستم و بردم جلو تا لمسش کنم.عقب رفت.گفت:
__باید جبران کنی.خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن باید جبران کنی.جبران کن.جبران کن.
همینطور که عقب عقب می رفت این جمله و تکرار می کرد رفتم دنبالش اما ناپدید شد.همه جا و گشتم نبود.منظورش از اینکه خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن چی بود؟خیلی ها یعنی کی؟رهام و رها؟یا مادرشون یا پدرم؟منظورش و متوجه نشدم. بیخیال شدم دوباره نگاهی پر از لذت به دشت انداختم.تو دشت دور می زدم که هوا تاریک شد.
رعد وبرق زد. همه گلهایی که بودن پوسیدن دیگه صدای پرنده ای نمی اومد.پاهام شل شد و افتادم روی زمین.

صحرا71
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر
(فصل سوم)
بوی خوبی و حس کردم.(عق حالم بد شد)بله می گفتم.بوی الکل و چند تا مواد ضد عفونی کننده. خب خدا رو شکر معلوم می شه هنوز زنده ام.فعلا جای شکرش باقیه.اروم اروم چشمام و باز کردم.که با دوتا چشم ابی برخورد کردم.لبخندی زد و گفت:
__به به بالاخره بیدار شدی؟اخه در اون لحظه چه فکری کردی که داشتی خود کشی می کردی؟
__من کی اومدم اینجا؟کی منو اورد؟
__دیروز.حالت بد شده بود همسایه ات اوردت اینجا بعد هم به من خبر دادن.خون زیادی از دست دادی مجبور شدیم خون بهت تزریق کنیم.
یه نگاه اجمالی به اطرافم انداختم.به به ننه ات میخواد پول اتاق خصوصی و بده؟لابد بیمارستان خصوصی هم هست.چندتا دستگاه که نمیدونم برای چیه کنارم بود که صدای بوق(بیب بیب بیب)یکی شون بدجور رو مخم رژه می رفت.از رها پرسیدم:
__چرا به شما خبر دادن؟
__چون وسایلت خونه ما بود.باید چند دست لباس میاوردم.
__رها .من هنوزخم بادیگارد برادرتم؟
__معلومه.قرار داد شما یک ساله اس الان سه هفته هم از قرار دادتون نگذشته.
ای خدا خودت شاهدی به جون گربه حسین که همیشه غذا هامو می دزدید من دارم تمام تلاشمو مبنی بر رفع عقده های ایجاد شده درقلب رهام ورها انجام می دم.خودت یه کمک غیبی برسون.این تن بمیره.جون من.
اخه من نمی فهمم یکی دیگه منو به دنیا اورده.یکی دیکه منو بزرگ کرده.یکی دیگه به بچه هاش محبت نکرده.من این وسط چیکاره ام؟
اما نه چون به مادرم قول دادم باید تا ته اش پابند قولم باشم.یه نگاه به رها انداختم پرسیدم:
__راستش من فکر می کنم رهام از من بدش میاد.
__عزیزم رهام هم براثی خودش دلایلی داره.
اره من ندونم کی میدونه دلیلش چیه؟(همه)مادرم زندگی مادرشو خراب کرد.منم زندگی خودشو خراب کردم.
__نیومد ملاقاتم؟ناسلامتی من بادیگاردشم.خیر سرم.
__خب...
___بی خی دادا.
بعد از کمی مکث بی هوده.گفتم:
__رها.اگر خواسته یا ناخواسته کاری کردم که ناراحت شدی.متاسفم.
__این چه حرفیه.تو که کاری نکردی.
از جاش بلند شد که بره بیرون دستش و گرفتم و گفتم:
__دیگه نمی تونم.
__چی و نمی تونی؟
__من همه چیز و میدونم.می دونم چرا رهام از من متنفره.
بغض تو گلوم و قورت دادم.حرفم وادامه دادم:
__رها من زندگی شما رو خراب نکردم.به اون خدای که می پرستی قسم من حتی شما رو نمی شناختم از وجود شما بی اطلاع بودم.من کلا دو سه بار باهاش حرف زدم.قیافه اش و یادم نیست.اما اون از من متنفره.
__ماهان جان خودتو ناراحت نکن.اگر کسی باید ناراحت باشه اون خانواده هامون اند. من از بچگی بدون پدر مادر بزرگ شدم.ندیده بودمشون اما رهام اونارو دیده بود.اون می گه بعد از به دنیا اومدن تو زندگی مون نابود شد.این ذهنیت باید تقیر کنه. می دونم می تونی تقیرش بدی.
__کمک می کنی؟
__معلومه .من هرکاری بهترین دوستم بگه انجام می دم.تو اولین و بهترین کسی هستی که حاضر شد باهام دوست شه.تا قبل از تو من خیلی افسرده و تنها بودم.
خب من دیگه برم کارای ترخیصت و انجام بدم.
یه لبخند زدم.از اتاق خارج شد.لباسام و پوشیدم یه مانتو قهوه ای و یه شال بنفش و یه شلوار جین ابی نفتی.کنار پنجره وایسادم تا رها بیاد.
__ پنجره ام به تهی بازشد.
ومن ویران شدم.
دیوار قیر اندون.
از میان بر خیز.
پایان تلخ صداهای هوش ربا.
فرو ریز.
لذت خوابم می فشارد.
فراموشی می بارد.
پرده نفس می کشد.
__شعر قشنگی بود.
__یه موقعی عاشق این شعر بودم.مفهوم قشنگی داره.
__خب مثل اینکه اماده شدی.
پ ن پ این لباساو پوشیدم کسی شک نکنه.
داشتیم تو خیابون قدم می زدیم.زمین وتا چند سانت برف پوشونده.درختا هم که از فرط بیچارگی لباس ندارن.لختن.خودمو فشاردادم کتو محکم پیچیدم دورم تا گرمم شه.اها یه سوال کلیدی به ذهنم رسید:
__توکه گفتی اق داداشت زند نداره.
__ببخشید خانوم باهوش چی باید می گفتم؟که داداشم 20 ساله زنه داره اما زنش نمیدونه شوهر داره از قضا اون زنه خود جنابه.
__اها اینم حرفیه می شه روش فکر کرد.
سر جام وایسادم.برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.دستم و کردم تو شالم سرم و خاروندم و پرسیدم:
__اگر بخواد منو طلاق بده چی؟
__اولا که اگر می خواست طلاقت بده تو این 20 سال می داد.دوما اگر بده بدبخت می شه چون نصف اموالش مال توئه.
__چی؟
__بله.مهریه ات نصف اموالشه.
__این تن بمیره.اقا بریم محضر من همین الان طلاق میخوام.
__هی هی هی .گفته باشم بخوای داداشمو اذیت کنی خونت حلاله.
__اوه اوه گرخیدم.بزن کنار هوا بخوریم.
****
خودمو تو اینه قدی نگاه کردم ماهان کم دلبر نیستی ها...لباس سفیدی که یقه اش کمی بازه و شلوار جین مشکی چسبون پوشیدم.مثل این اوا خواهری ها با عفه اومدم پایین هر دوتا شون روکاناپه درحال تماشای یه سریال بودن.که من ازش هیچی سر در نم اوردم چون به زبون ترکی حرف می زدن.کلا سواد مواد یخدی.رها با دیدنم لبخندی زد به کاناپه کنارش اشره کرد و گفت:
__بیا فیلم قشنگیه.
همونجا که اشاره کرده بود نشستم.مثل گوسفند مطیعم دیگه.مثل میمون بامزه.مثل گربه وحشی مثل گاو نفهم.مثل خر پروفسور(اینا رو با خودم نبودم ها ....با پسر همسایه بودم)
اخمای رهام توهم بود.هیکل درشت. و قد بلند(بلند که چه عرض کنم.چناره)لباس مشکی که روش طرح یه اژدها بودو یه شلوار گرمکن.استین هاش و زده بود بالادستش زیر چونه اش بود و به تلویزیون نگاه می کرد...
حالا می ریم تو کف ترسیم چهره:
ابروهای پرپشت هشت.چشماش که همرگ چشمای کاوه است.ابی خیلی تیره.فکش چند تیکه است چونه کشیده که یه چاله کوچولو روش داره.بالای لبش بزرگتر و قرمز تره.
خدا مرگم بده الان ده دقیقه اس زل زدم بهش.اونم یه نگاه عصبی کرد وگفت:
__چیه شاخ دراوردم؟
__مگه باید شاخ دربیاری که نگاهت کنم.خوشگلی چشم افتاد بهت دیگه نتونستم چشم ازت بردارم.
__یادم باشه به بی بی بگم یه اسفند برام دود کنه.
__اره در اولین فرصت ایجاد شده یه همچین امر مهمی و انجام بده که ممکنه چشت بزنم زشت شی.
__تا چشت دراد.
__چش عمه ات دراد.(این و اروم گفتم).
رها نگاهی به من انداخت و خندید.خب حالا می ریم تو نخ ترسیم چهره رها:
موهای طلایی موج دار.چشمای روشن. بینی کوچیک لبای نازک و صورتی.گونه های برجسته.
غرق در افکارم بودم که سمانه گوشی مو اورد:
__خانوم گوشی تون چند باره زنگ می خوره.
__ممنون.
ازم خجالت می کشه لابد چون عاشق یه دختر پسر نما شده خجالت کشیده.گوشی و گرفتم و جواب دادم:
__بله؟
__سلام...خاونم خانوما...چطوری؟
__شاهین توئی؟
__خوب منو شناختی.بگو ببینم به پیشنهادم فکر کردی؟
هر دوتا شون به من نگاه می کردن.کمی خجالت کشیدم و گفتم:
__منکه جوابتو دادم.
__خب باشه اون و بی خیال می شیم بیا یه کاری کنیم.
__چی کار؟
__مطالبه ارثمونو می کنیم.
__تو هرکاری دوس داری بکن.من هیچکاری نمی کنم.
__یادت باشه خودت نخواستی.چون خواهرمی خواستم کمکت کنم.
__قربونت تو زحمت نکش بچه ات میوفته.
گوشی و قطع کردنم رها پرسید:
__کی بود؟
__یکی از دوستام.ازم یه چیزی خواست که درتوانم نبود.
رهام از جاش بلند شد رو به رها گفت:
__من میرم بخوابم فردا صبح کار دارم.رها جون شب بخیر.
__باشه داداش .برو بخواب.
منم که کشک.انگار نه انگار منم هستم.کلا این بشر چشم دیدن منو نداره..منم که همجوره مث4ل کنه اویزونش میشم..صبر کن اق رهام از فردا میضشم سایه ات هرجابری میام دنبالت همچین بهت می چسبم که نتونی ازم جداشی.رها دستمو گرفت و پرسید:
__به چی فکر می کنی.
__اینکه من چقدر ضایع ام.
__چرا؟
__هیچی فقط مثل کنه می چسبم به داداشت.اونم ادم حسابم نمی کنه.

صحرا71
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
****
با صدای الارم گوشی ام بیدار شدم....یه خمیازه ای کشیدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم.اه من ساعت 6 صبح بلند شدم که چی بشه.ای بر پدر اونی که ساعت و اختراع کرد.من می خوام بخوابم.
ایشش باید اماده شم تا دنبال این اعصاب قورت داده بیوفتم.خدایا به جای این همه زیبایی که به من دادی یه جو شانس می دادی گیر این ادم تخس روانی نمی افتادم.
با اکراه از جام بلند شدم.دست و صورتمو شستم یه مسواک زدم. ولباسامو پوشیدم.چه زور ساعت 7 شد .خب عرضم به حضورتون یه شلوار شیش جیب ...یه مانتو ارتشی.با یه شال سفید و یه کفش اسپرت.خب بریم به جنگ دشمنا.زرشک.
از نرده پله ها سرازیر شدم.رهام داشت صبحونه می خورد.رها هم هنوز بیدار نشده بود. رفتم تو اشپزخونه داد زدم:
__سلاممم.وصبح بخیر بر اهل منزل.
همه داشتند چپ چپ نگاه می کردند.بی بی ازهمه زودتر جوابمو داد:
__صبح توام بخیر.هزار ماشالله.چقدرم سحر خیزی دخترم.
لیوان ابمیوه رهام و سر کشیدم چشاش 4 تا شده بود گفتم:
__بی بی جون چه می شه کرد.باید صبح زود بیدار شیم بریم سر کار.
__کجا؟مگه کار داری؟
_بــه.بله بی بی با اقا رهام میرم.
رهام متعجب بود متعجب تر پرسید:
__با من کجا میای؟
__ببخشیدا.من نیومدم اینجا تربچه خورد کنم.من بادیگارد شمام هرجا شما برین میام نه بی بی؟
__خب اره دخترم.
__دیدی؟
با ابرو به بی بی اشاره کردم.از جاش بلند شد منم دنبالش بلند شدم.یه کت اسپرت و یه شلوار جین پوشیده بود.یه پالتوی مشکی بلندم از روی کتش پوشیده بود. دید نه کنه تر از این حرفام در ماشین و باز کرد سوارد شد.وای عجب ماشین توپی داره.پریدم تو ماشین صندلی هاش هم خیلی نرمه.لم دادم.ازم پرسید:
__راحتی؟
__اره خیلی باحاله اسمش چیه؟
__جنسیس کوپه.
__لا مذهب رنگ قشنگی هم داره.رزد خیلی بهش میاد رنگ های دیگه نداشتن؟
__پیاده شو من کار دارم.
__خب منم کار دارم.کار من توئی تا موقعی هم که قرار داد تموم نشه هرجا بری میام.
ماشین و روشن کرد هرکاری کردم نتونستم کمربندشو ببندم.
__یعنی تو واقعا اینقدر دهاتی؟یه کمربندم نمی تونی ببندی؟
دوباره اون بغض اومد سراغم.اره من دهاتی ام چون بابات منو بزرگ کرد.اقا چرا حق انتخاب با خودم نبود چرا ؟من اگر پیش پدر خودم بزرگ می شدم خیلی برام بهتر بود.اینقدر زجر نمی کشیدم.هعیییی.
کمربند و برام بست وم راه افتاد یه اهنگم گذاشت:
خیره شدم، به اون روزا /به خاطراتِ خوب و بد
غصّه نخور ، دلم آخه / از تو خطایی سر نزد
آهای غریبِ بی وفا / ببین چی آوردی سرم
چطور میتونم عشقتُ / این روزا از ، یاد ببرم!
نگفتی از چی دلخوری / دلت بهونه گیر شده
نگفتی با کی دمخوری / چشمِ تو از من سیر شده!
شبا خیالِ عشقی پاک / رفیقِ رویای منِ
یه ذرّه شبیه تو نیست / اون همه دنیای منه
یبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی
چی دارم از تو جز جدایی
دیگه نمی شناسی منو / قلبِ تو مالِ مردمِ
اینکه می گم عاشقتم / برای بار چندمِ
دوست نداری دعا کنم / یه روز به بن بست بخوری
از یکی از بدتر از خودت / یه روزی رودست بخوری
راهتُ کج کردی برو / بی مهری علاجِ توئه
هرکی که مهربونی کرد / فکر نکن محتاجِ توئه!
گوشه ی خاطراتتم / یادی ازم نکن برو
میری تو از شرم چشام / سرتو خم نکن برو
غریبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی
چی دارم از تو جز جدایی
به مردم تو خیابون نگاه می کردم هرکدوم از اینا یه زندگی برا خودشون دارن.شاید زندگی یکیشون مثل من باشه.
اخخ سوراخ شدم.با انگشتش زد تو بازوم وگفت:
__هی تو؟کجایی؟پیاده شو.
__هی تو کلات.من اسم دارم.
از ماشین پیاده شده.فکر کنم اینجا کارخونه اشونه. به اطراف نگاه کردم حیاط خیلی بزرگی داشت.در بزرگ نرده ای که از اینورش اونورش پیداست..
یه عالمه قوطی رنگ و باماشین های خاصی می بردن داخل یه ساختمون که بازم فکر می کنم انبارشون باشه. وارد ساختمون بزرگی شدم که تو ضلع غربی کارخونه قرار داشت.
چند تا اتاق تو ساختمون بود.منشی از جاش بلند شدو به رهام سلام کرد.رهام هم جوابشو داد و بدون توجه به من وارد اتاقش شد منم این وسط کنف شدم.
رفتم جلو به منشی که زن جونی بود دست دادم و گفتم:
__ماهان هستم.بادیگارد اقای راد.
__خوشبختم.منم فرنوشم.
به صندلی اشاره کرد که بشینم.مشغول کاراش بود منم داشتم تماشا می کردم.که تلفنش زنگ خورد.:
__خانوم به اقا کریم بگو برام یه چای بیاره.
__نیستن امروز نیومد یخواین براتون بیارم.
__نه شما کارتون و انجام بدید به خانوم احمدی بگید بیاره.
مرض و خانوم احمدی .یارتاقان بزنی.جیز جیگر بزنی.من نمیارم.نمیار.نمیارم.عقده ای.
با اکراه ازجام بلند شدم رفتم تو ابدار خونه.یه اتاق کوچیک که یه میز دراز و چند تا صندلی پشتش قرار داشت با یه سماور گنده و یه سبد لیوان.از قدیم گفتن :
__زپلشک اید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در اید.
این شر حال من در این موقعیته.باید چایی دم کنم.سماور و پر از اب کردم. و روشنش کردم تا جوش بیاد.رهام عصبانی اومد داخل پرسید:
__اومدی چای بسازی؟
__بله.
__چی؟
__خب چای باید دم کنم دیگه از اسمون که چای نمی باره.
یه چای براش ریختم و بردم دادم کوفت کنه کمتر جوش بزنه.خودمم پشت میز خوابم برد.چشمامو که باز کردم یه نفر و دیدم که کنارم نشسته بود.فکر کردم خواب می بینم خمیازه کشیدم و چشمامو بستم دوباره باز کردم.داشت می خندید .نه مثل اینکه واقعیته.از جام بلند شدم و با یه ببخشید رفتم کنار فرنوش نشستم.دوباره خوابم گرفته بود که صدای گوشی خواب و از سرم پروند:
__الو؟
__شاهینم.ماهان یه لحظه گوش کن چی میگم.
خمیازه ای کشیدمو گفتم :
__بگو کاکو می شنوم
__من بیخیال پولا و انتقام می شم.اما از خونه اون پسره بیابیرون.من به اون مشکوکم.از کجا معلوم نخواد ازت انتقام بگیره.
__شاهین خان عزیز.زندگی من به خودم مربوطه تو نگران زندگی خودت باش.
__ماهان بیا من خودم قول می دم نذارم کسی بهت اسیبی برسونه.
__تنها کسی که می خواد به من اسیب برسونه توئی.چرا دست از سرم بر نمی داری؟ولم کن دیگه.من هیچی از تو نمی خوام.
دوباره اون صفت گاوی اش و بروز داد و بدون خداحافظی قطع کرد داشتم با خودم حرف می زدم:
__اخه تو که بلانسبت خودم.هفت پشتت گاوه.بوزینه می خوای از من مراقبت کنی؟

صحرا71
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۳۳ بعد از ظهر
تا سر فرنوش گرمه چهره اش و ترسیم کنم.خب اول از همه تپله صورت تپلی هم داره.ابروهای تتو شده.ارایش غلیظ.موهاش و بالا بسته بود مقنعه مشکی هم روش گذاشته.باچشمای درشت. داشتم به چهره فرنوش دقت می کردم که یکی کنارم نشست و پرسید:
__دوست پسرت بود؟دوسش داری؟
جـــــــان؟برگشتم به یارو نگاه کردم.همون بود که تو ابدارخونه من و به تمسخر گرفته بودو بهم می خندید.یه اخمام و تو هم کردم.
اصلا باشه تو رو سننه؟بچه پرو منم پرسیدم:
__چرا نکنه شما بنگاه عشق و علاقه دارید؟یا دلال محبتید.
کمی جا به جا شد فکر کنم انتظارشو نداشت. موهای بلندی داشت یه بافت طوسی هم پوشیده بود که بهش میومد.چشماش هم رنگ چشمای من بود .لبخند کجی زد و گفـت:
__نه.
__به فرز باشه.چه فرقی به حال شما داره؟
__فرقی نداره.
دستشو دراز کرد سمتم.وگفت:
__پارسا بهرام پور هستم.شریک رهام و مدیر کل کارخونه.
بهش دست ندادم.(کنف شو)حالش گرفته شد.جواب دادم:
__به سلامتی.
__سلامت باشی.
__پاینده باشی.
رهام از اتاق اومد بیرون با پارسا دست دادوگفت:
__طرح ها رو اماده کردی؟
__اره.راستی .تو این چند دقیقه با این خانوم بد اخلاق اشنا شدم.
رهام به من نگاه کرد و گفت:
دوتا چایی بیار اتاقم نشستم سر جام وگفتم:
__مگه من ابدارچی ات ام؟خودت بریز.
بهم برخورد.هرچقدرم ازم متنفر باشه نباید جلوی دوستش کنفم کنه.دستم و زیر سینه ام گذاشتم هنزفری گذاشتم تو گوشم و بیخیال حضورش شدم.عصبانی بود اما جلوی دوستش کاری نکرد.بعد از چند دقیقه از اتاقشون خارج شدن داشتند می رفتند بیرون که منم دنبالش رفتم.برگشت به پشتش که من بودم نگاه کرد و گفت:
__داری کجا میای؟
__هرجابری منم میام.
دود از سرش بلند شده بود پارسا می خندید.دستشو به سمتم دراز کردو گفت:
__به من افتخار می دید همراهی ام کنید؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
__مگه بالماسکه است که همراهیتون کنم.
راه افتادم و در چند قدمی رهام حرکت می کردم هرجا می رفت منم دنبالش میرفتم ... با پارسا سوار ماشین شدن.منم پشت نشستم مقابل رستوران اردک ابی تو تجریش وایسادن چقدر بزرگه.تا الان وارد یه همچین رستورانی نشده بودم.چند باری فرشته درباره اش بهم گفته بود.رفتن داخل منم همراهشون وارد شدم.داشتم کنارشون می نشستم که رهام گفت:
__ما حرفای خصوصی داریم.تو رو اون میز بشین.
به یه میز چند قدم دورتر اشاره کرد.رستوران بزرگی بود که دکور خیلی قشنگی داشت.روی میز 4نفره ای نشستم گارسون منو رو دادمنم تا تونستم سفارش دادم:
__سوپ جو با خامه.میرزا قاسمی.برنج سفید زعفرانی.فسنجون.گوشت بره.کباب کوبیده.برای دسرم بستنی میوه لطفا.
فک یارو با زمین برخورد کرد.الان می گه این دیگه کیه یه تنه می خواد همه رو بخوره.همه غذا هارو اوردن وگذاشتن رو میز پارسا می خندید و رهام متعجب نگاه می کرد خدایا به امید خودت. خواستم شروع کنم که دیدم چند تا بچه پشت در دارن به داخل نگاه می کنند.
با دست اشاره کردم که بیان.فورا دویدن داخل و کنارم نشستن سه تا بودن یه دختر دوتا پسر می خورد 5 یا6 سالشون باشه.غذا کوفتم شد وقتی می بینم این همه بچه گرسنه تو دنیا وجود داره غذا از گلوم پایین نمی ره.به صندلی لم دادم.و تماشا کردم.گارسون صورت حساب و داد بهم منم به میز رهام اشاره کردم:
__ایشون صورت حساب منو پرداخت می کنند.
__بله.
رفت سمت رهام اونم یه چشم غره ای به من رفت و پول وبه صندوق داد با بچه ها اومدم بیرون هر سه تاشون صورتمو بوسید و رفتن:
__خدایا همین که وسیله قرار گرفتم تا سه نفر و سیر کنم ازت ممنونم.
__تحت تاثیر واقع شدم.
این و پارسا گفت.منم درحالی که تو ماشین می نشستم گفتم:
__منکه فکر نمی کنم.
تو ماشین نشسته بودم که پارسا گفت:
__ما فردا می ریم کوه.ماهان تو هم میای؟؟؟
جونم؟؟؟؟این چه زود دختر خاله می شه(پسر خاله).
__هرجا اقای راد برن منم همونجا میرم.اگر ایشون فردا بیان منم میام.
__اره.اونم میاد .چهارنفری میریم.
****
مانتو کوتا و شلوار جین پوشیدم .موهام وبالا بستم ویه سروسری صورتی بلندم رو سرم گذاشتم کافشن ام و هم برداشتم.وسایل کوه نوردی و هم برداشتم و رفتم پایین.رها و رهام منتظر من بودن.از ره پرسید:
__ماشینشو عوض کرده؟
__نه این و داشت.
ماشینش یه سانتافه نقره ای خیلی خوشگل بود سوار شدم.رها هم مثل من لباس پوشیده بود.اما رهام و پارسا لباس کوهنوردی پوشیده بودن انگار حالا میخوان برن هیمالیا و فتح کنن.
ماشین وتا یه قسمت های بیشتر نتونستیم ببریم. اخه کدوم خری وسط زمستون میاد کوهنوردی؟ زمین یکدست سفید شده بود.ادم می ترسید راه بره.
داشتم می دویدم سمت رها که زیر پام لیز خورد داشتم میوفتادم که یکی از پشت منو گرفت.پارسا و رهام ورها جلو بودن.پس این کیه؟برگشتم به پشتم نگاه کردم.
یه پسر جوونی بود البته چهره اش به ایرانی ها نمی خورد.خیره شده بودم بهش بالهجه با مزه ای گفت:
__خانوم زیبا.مقاقب خودت باش.بخوقی زمین اسیب می بینی.
زدم زیر خنده .اونم خندید پس یارو فرانسوی چه لهجه ای هم داره.(مقاقب خودت باش)
جواب دادم:
__چشم.بیشتق مقاقب خودم هستم تا نخوقم زمین.
__تو چقدق با مزه ای.
خنده ام تبدیل به قه قه شده بود.
__شما با مزه تقی.به هر حال ممنوم که کمک کردی واگرنه الان دهنم اسفالت شده بود.
__چی شده بود؟
__اسفالت.تنهایی؟کسی باهات نیست؟
__نه من کسی و تو ایقان نمیشناسم.تنها اومدم کوه.
__خوشبختم .ماهان هستم.میخوای با ما بیای؟(برا خودم مهمون دعوت میکنم.)
__بله ممنون.منم شارل هستم.
به سمت بچه ها که یه گوشه وایساده بودن وبه ما نگاه می کردن رفتیم و گفتم:
__بچه ها ایشون شارل هستند الان باهاشون اشنا شدم. سرعت دوست یابی حال می کنید؟تنهاست با ما بیاد؟هاهاهاها؟؟؟؟؟
رها رفت جلو دست داد و گفت:
__من رها هستم.(به رهام اشاره کرد)برادرم رهام وایشونم دوستمون پارسا.
__خوشبختم.
در طول راه منو رها با شارل حرف می زدیم.پارسا و رهام هم جلوتر راه می رفتند.تقریبا به بالای کوه رسیده بودیم همه گی روی پارچه ای که رها پهن کرد نشستیم.پارسا پرسید:
__شنیدم خوب می جنگی.
__اشتباه شنیدی .من عالی می جنگم.
__یه کم خودتو تحویل بگیر.
__باشه چون تو گفتی.
__بایه مسابقه سه نفره چطوری؟
__با رهام و هستم ولی با تو نه ناکار میشی منو میبرن هلفدونی.
__تو نگران اون نباش.
این رهام چلغوز بود که پرید وسط حرفم.ور پریده.تورو چه به این کارا.زل زدم تو چشاش و گفتم:
__من پایه ام.قرعه کشی میکنیم دونفر اول با قرعه کشی می جنگند برنده با باقی مونده بازی می کنه.
شارل هیجان زده پرسید:
__ماهان تو می تونی بجنگی؟
__داداشت و دست کم گرفتی
قرعه کشی و انجام دادیم.دونفر اول پارساو من افتادیم. بعد از مسابقه ما هرکس که پیروز بشه با رهام می جنگه.من از همین الان می دونم پیروزی از ان من است.هاهاهاهاها....
مسابقه رو داشته باشید.

صحرا71
۲۰ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۸ بعد از ظهر
به سخره تکیه داده بودم.پارسا در حال گرم کردن خودش بود.الهی چقدر داره تلاش می کنه.حالا مگه این مسابقه چقدر براش ارزش داره.حتما می ترسه به من بباز ابروش بره.همینطور خیره نگاهش می کردم که دستشو زد زیر سینه اش و گفت:
__اگر پشیمون شدی بگو.
__شتر درخواب بیند پنبه دانه.
رها درحال تشویق کردن من بود.رهام بی تفاوت نگاه می کرد. چند نفری دورمون جمع شده بودند.روسری مو محکم پشت سرم بستم.پارسا این طرف اونطرف می رفت. خندیدم.
حتی رهام هم خنده اش گرفته بود. اولین بار بود می دیدم از ته دل می خنده.. لبخند قشنگی داشت کاش بتونم همیشه بخندونمش.کاش همیشه خندون باشه.
داشتم به رهام نگاه می کردم که
پار سا نامردی کردو زیر پامو خالی کرد.پخش زمین شدم.جمعیت اطرافمون بیشتر شدند.
خم شد و پرسید:
__چیزیت شد؟
یه مشت نثار فکش کردم. دهنش و گرفت. پاشنه پامو محکم روی پاش گذاشتم.پاش و با دستش گرفت ارنجم و رو کمرش فرود اوردم.جلوم زانو زد. دوید سمتم مشتش و اورد بالا از زیر دستش فرار کردم یه لگد به کمرش زدم.دوباره برگشت که با زانوم زدم تو شکمش.افتاد زمین به سخره تکیه دادم.و گفتم:
__منکه گفتم با بچه ها نمی جنگم.
رهام رفت سمتش و با کمک اون از جاش بلند شه لبخندی زد اومد جلو تا دست بده. دستمو گرفت هلم داد که افتادم تو بغل رهام. چشماش عصبانی نشون میداد لابد براش سخت تموم شد که به یه دختر ببازه.خو جنبه نداری نمی جنگیدی.
پرسیدم:
__تو که جنبه باختن نداری چرا منو به مبارزه دعوت کردی؟
بی عرضه الکی ادعا می کنه.پهلوون پنبه.داشتم می رفتم پیش رها که پارسا پرسید:
__چرا داری می ری ؟خانوم برنده؟مگه نباید با رهام بجنگی؟
__اخرین باری که با یکی جنگیدم بی جنبه بازی در اورد.یادته که؟
__ولی من می خوام مبارزه کنم.نکنه ترسیدی؟
رهام بود که داشت تحریکم می کرد.برگشتم یه لگد به کمرش زدم که پام و گرفت.
منو یه دور تو هوا چرخوند و محکم زدم زمین.اخخخ دردم گرفت.پارسا می خندید.بخند عقده ای خودت که نتونستی کاری بکنی . از زمین بلند شدم خواستم با مشت بزنم تو دهنش که دستم و گرفت و پیچوند.اینقدر درد داشتم که نشستم روزمین:
__اخخخ اخخ دستم.دستم.
دستم و ول کرد رفت عقب داشت می خندید.می خندی؟ باشه... زیر پاش و خالی کردم خورد زمین یه پام روی زمین بود یه پام روی گلوش بود. دستش و به علامت تسلیم به هوا برد همه اطرافیانمون مخصوصا دخترا جیغ و هورا می کشیدن. اومدم از روش بلند شم که بازو هام و گرفت من و انداخت رو زمین و خودش روم نشست.{
بهم گفـت:
__خب حالا داد بزن بگو من باختم....طوری که همه بشنون.
__عمرا.
یه مشت خاک از روی زمین برداشت و گفت:
__یا همین الان می گی.من ماهان احمدی اعلام باخت می کنم یا این خاک و می ریزم تو دهنت...
داشت جدی نگاهم می کرد.یعنی واقعا می ریزه؟اینقدر ازمن متنفر هست که بخواد بریزه تو دهنم یه نگاه به اون انداختم یه نگاه به مردم.ارزشش ونداره دهنم خاکی بشه.
هعیییی.دادزدم:
__من ماهان احمدی اعلام باخت می کنم.خوب شد؟
با انگشتش زد رو نوک بینی ام و از روم بلند شد.نامرد حتی کمکم نکرد از جام بلند شم.مردم داشتند متفرق می شدند.
پیش شارل نشستم گفت:
__مسابقه عالی بود.
__ممنون.اما اگر یه نفر جر زنی نمی کرد الان من برده بودم.
رهام چپ چپ نگاهم کرد .پارسا هم که معلومه تو دلش عروسی برپا کرده. رها دستش و به شونه ام زد و گفت:
__بی خیال این رهام همیشه جرزنی می کنه.
رهام به من نزدیک تر شد دستش و انداخت دورم یه تای ابروش و انداخت بالا تو چشمام نگاه کرد و گفت:
__خودش که اینطور فکر نمی کنه.نه خانوم بادیگارد؟
__انچه عیان است چه حاجت به بیان است؟من برنده بودم.
یه سوسک و انداخت روی پام با جیغ بلندی از جام بلند شدم و شلوارم و تکون دادم.
همیشه از سوسک ها و موش ها بدم میومد.ایشش.سوسکش اسباب بازی بو می گم...
این بچه سوسول سوسک واقعی تو دستش نمی گیره.ادمت می کنم . اب معدنی و روسرش خالی کردم.
از جاش بلند شد و پرسید:
__چه غلطی کردی؟
__از بس حموم نمی ری بوی گند گرفتی گفتم یه حمومی بکنی خوبه برات.
__وایستا الان درستت می کنم.
افتاد دنبالم داشتم می دویدم که با یه دستش کمرم و گرفت اماسنگ زیر پام لیز خورد و افتادم زمین.پام بد جوری درد می کرد مچ پام و ماساژ دادم.شارل پام و گرفت بعد از معاینه گفت:
__چیزی نیست.خوب می شه.
رهام خم شد و پرسید:
__حالت خوبه نمی خوای بریم بیمارستان؟
__نه حالش خوبه.
این شارل بود که به جای من جواب داد .از جام بلند شدم دستم و انداختم روی شونه شارل .گفتم الان رهام می گه من خودم می برمت اما سب زمینی تر از این حرفا بودبه شخصیت اقا برنخورد که دارم از شارل کمک می گیرم؟این اصلا شخصیت داره؟ درخواستم نکرد که کمکم کنه. هر چی نباشه من زنشم باید یه غیرتی چیزی داشته باشه اما حتی ناراحتم نشد. کنار رها نشستم پارسا اشاره ای به مچ پام کرد
و گفت:
__می بینم خانوم بادیگارد مجروح شدن.
__من عادت دارم.همیشه تو باشگاه پام در میرفت چند بار مچ پام شکست اما من قوی تر از این حرفام تا فردا خوب میشم.
__بر منکرش لعنت.(منظورش خودشه.)
شارل سرش و انداخته بود پایین و داشت فکر می کرد نمی دونم داره به چی فکر می کنه.کمی جابه جا شدم و ازش پرسیدم:
__شارل شغلت چیه؟
__بیزینس فعلا. اما شغل اصلی م دکتق زنانه.
__چجوری به این خوبی فارسی حرف می زنی؟
__چون مادقم ایقانیه.
رها ذوق زده شد.دستاش و به هم زد و پرسید:
__زن چی؟زن نداری؟
عجب بابا رو رو برم الان می گه دختره برای شوهر هل هل میزنه.شارل جواب داد:
__نه هنوز.ولی می خوام همسقم ایقانی باشه.مثل مادقم کدبانو باشه.
اوخی...می خواد مثل مادرش باشه.اخه مادرت که مال احد دقیانوسه الان کی مثل مادرت پیدا می شه؟اینجوری امثال من باید یه دبه برا خودشون دست وپاکنند.
ساعت 1 شده.همه رفتند سمت ماشین من موندم و این وسایل شارل کمکم کرد تا وسایل و جمع کنم.الهی خوبه مهمون ما بود...تازه من خودمم مهمون بودم.حالا مارو گذاشتند تا وسایلشون و جمع کنیم.شارل کیف من و سبد و کیف خودش و برداشت.منم زیر انداز مون و برداشتم....
به نظرم ادم خیلی خوبی اومد.مهربون.هم ونوع دوست و خیلی بامزه.قیافه و هیکل خوبی داشت البته هیکلش مثل رهام نبود ولی به قیافه اش می خورد.کنار ماشین وایسادیم وسایل و گذاشتم رو زمین شماره ام و به شارل دادم.با بقیه خداحافظی کرد و به سمت بی ام و مشکی رفت راننده در و براش باز کرد.عجب دکو پزی داشت؟ کلاس و برم. داشتم سوار ماشین می شدم که پارسا با کنایه گفت:
__خیلی به دلت نشست نه؟از رفتنش ناراحت شدی؟
اخه چقدر این بشر می تونه پررو باشه. این سیب زمینی هم که شوهرمه کاری به کار من نداره.تو چرا ور ور می کنی؟باید حسابش و بذارم کف دستش.جواب دادم:
__پارسا خان.هیچ خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت کنه.حد خودت و بدون.دفع بعد اینطوری باهات حرف نمی زنم.منو که می شناسی میزنم کتلتت می کنم.یهو چش باز می کنی می بینی کتلت شدی.
پارسا کمی من من کرد معلوم بود انتظار همچین چیزی و نداشت. گفت:
__چرا ناراحت شدی من...
__پارسا ول کن...
این صدای رهام بود که داشت با پارسا حرف می زد. بازو ش و کشید و باخودش سوار ماشین شد.فکر کرده منم مثل بقیه ام که وایسام و بر و بر نگاش کنم. هرکس با من در افتاد ور افتاد.

صحرا71
۲۱ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
****
تو اشپزخونه درحال صبحونه خوردن بودم.بی بی هم که همش غذا به ناف من می بست حالا نمی گه من چاق شم رهام می ره عاشق یکی دیگه می شه.نه که همین الانش هم عاشق منه؟.دهنم پر از غذا بود داشتم افکار واهی وکه تو ذهنم بود و سروسامون می دادم که رهام وارد شد.ماشالله هزار ماشالله عجب شوهر خوش قد و قامتی دارم.باید برم پیش جادو گر یه وردی چیزی بخونه این عاشق من شه.
یه لیوان ابمیوه رو سر کشید.یه شلوار و لباس سفید پوشیده ساک ورزشی هم دستش بود.هنزفری هم روی دوشش قرار داشت.
بهم گفت:
__امروز نمی خواد بیای نمی رم کارخونه.می رم باشگاه.
ای ول.پس منم برم .از جام بلند شدم درحالی که می دویدم به سمت اتاقم گفتم:
__دو دقیقه صبر کن.الان میام.
تند تند لباسام و عوض کردم.یه گرمگن و لباس مشکی با مارک ادیداس(از این قلابی ها)پوشیدم ساکمم برداشتم.از روی نرده ها قل خوردم.اخخ.نزدیک بود بخورم زمین.کلاه و گذاشتم سرم و گفتم.بریم.دهنش باز موند.دهنش و جمع کرد وپرسید:
__کجا بریم؟(با دست به لباسام اشاره کرد)اینا چیه؟
__منم میام خیلی وقته باشگاه نرفتم.اینا هم لباسه.حالا بریم؟
__مگه تو قبلاهم باشگاه مردونه رفتی؟
__د بیا؟خب معلومه.البته قدیما. استتار می کردم با رضا می رفتیم خیلی حال می داد.
__نه خیر اینجا مثل اونجا نیست.رییسش بفهمه تو دختری پدرمون و درمیاره.تو بمون خونه من خودم می رم.
__اگر من و نبری خودم می رم.
__گفتم که نه.به خرم می گفتم تا الان فهمیده بود..
به حرفش توجهی نکردم ساکم و از رو مبل برداشتم به سمت در رفتم واز سالن خارج شدم.حالا می میره من و ببره.عقده ای چی می شه مگه؟داشتم از پله ها می رفتم پایین که دستم و کشید.برگشتم تو چشماش نگاه کردم.هاله ای از اشک روی چشمم و پوشونده بود.گفت:
__گفته باشم حق نداری دنبال من بیای ها...
__دنبال تو نمیام. می رم همون باشگاه قدیمی که می رفتم.
لپش و باد کرد و نفسش و محکم داد بیرون.فشار دستش روی بازوم بیشتر شد. به سمت ماشین هلم داد و گفت:
__تا پشیمون نشدم سوار شو.
__اخ جون.
باید تا پشیمون نشده سوار شم .دستش و محکم روی فرمون گذاشته بود با حرص دنده عوض می کرد.بیخیال اون شدم و به بیرون نگاه کردم.برف میومد بدجورالبته بارون هم میومد..اوخی برف ها که به زمین می رسیدن اب می شدن.تو خیابون ملا صدرا وایساد باشگاه...هیربد...میربد...یه چیز تو این مایه ها.
واییییی که چقدر بزرگه.کف کردم.الانه که فکم بخوره زمین.باشگاهی که من قبلا می رفتم
نصفه این باشگاه هم نمی شد.هر دستگاهی که فکرش و بکنی داشت محو سالن شده بودم که یه نفر نزدیک شد:
__سلام رهام خان چه عجب از این ورا؟؟؟؟
یکی بیاد فک من و از رو زمین جمع کنه...هیکل و برم.بالا تنه اش از پایین تنه اش گنده تر بود. بازو داشت اندازه کله من. لباس هم تنش نبود.استغفرالله این دوجنسه است؟چه سینه های ...خدایا توبه...داشتم هر هر می خندیدم که رهام پام و لگد کرد.خودم و جمع و جور کردم.به مرد لبخندی زدم.رهام
جوابش و داد:
__راستش این مدت درگیر بودم.
__این اقاکوچولو معرفی نمی کنی؟
__چرا چرا.اسمش ماهانه.لاله نمی تونه حرف بزنه.پسر عمومه.
لال هفت جد و ابادته.لال عموته.لال عمه اته.اورانگوتان زبون دارم قد هیکلم اونوقت می گه لاله.
هیف که نمی تونم کاری باهات داشته باشم واگرنه ادمت می کردم.
مرده غول پیکر دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
__امین هستم.
منم مآمون هستم برادرت همون که می کشتت.به طرز فجیعی.بهش دست دادم.اخخخ جون مادرت دستم شکست عجب زوری داره یارو.
ادامه داد:
__اشکال نداره.غصه نخور برادر منم نمی تونست حرف بزنه الان مثل بلبل حرف می زنه.با یه مقدار تمرین الان خوب می تونه حرف بزنه.
خو من و سننه؟به من چه داداشت لال از دنیا نمی ره؟ ولی از حق نگذرم مرد خوبیه.
دادا هیکلت من و سقط کرده.
لپم و کشید. رو به رهام گفت:
__چه ریزه میزه و با مزه اس مثل دختراست.نکنه دختری کلک؟
هیچی لو رفتیم.الانه که بریم دادگاه محاکمه بعد هم اعدام به جرم تغییر چهره.البته تغییر چهره اعدام نداره.رهام هم نگاه نگرانش و به من دوخت. قبلا هم تو این موقعیت گیر کرده بودم اما مثل الان استرس نداشتم. لبخندی زدم که اگر نمی زدم سنگین تر بودم.رهام تشکر کرد ودستم و گرفت به سمت ترد میل برد.چند دقیقه ای رو ترد میل می دویدم.بعد از ترد میل روی دوچرخه ثابت نشستم.به به چه راحت و باحاله. چند لحظه استراحت کردم. دیدی چی شد اب نیاوردم.
با اشاره یه چیزایی به رهام گفتم که نفهمید.
پرسید:
__چی می گی نمی فهمم؟
داشتم پانتومیم بازی می کردم.دستم و مثل شیشه اب درست کردم جوری نقش بازی کردم که دارم اب می خورم. اما خنگ تر از این حرفا بود.امین بایه شیشه اب اومد سمتم وگفت:
__خب تشنه اشه منم فهمیدم دیگه.
نگاه تشکر امیزم و بهش دوختم اب و سر کشیدم.سلام بر شهید کربلا.بیا این کاکو ما هم فهمید من تشنه ام تو اسگل متوجه نشدی.یه دفعه از دهنم در اومد:
__دمت گرم دادا.
خاک عالم تو سر من نه تو سر رهام که به این گفت من لالم اخه کجای من لاله؟ نه شانس اوردم خدا رو هزران مرتبه شکر که هنزفری تو گوشش بود و اهنگ گوش می داد واگر نه الان خونم حلال بود. رهام نفس راحتی کشیداومد جلو بازوم وگرفت تو دستش و فشار داد:
__یعنی تو نمی تونی یک ساعت لال مونی بگیری؟
سرم و تکون دادم به علامت (می تونم).ولم کرد و به سمت دوچرخه خودش رفت.من هم سوار دوچرخه شدم و شروع به پا زدن کردم.عرق از سرو کولم می ریخت باید یه دوش بگیرم اینطوری نمی شه. رهام دوشش و گرفت و اومد.
رو یه برگه که از امین گرفته بودم نوشتم:
__من که نمی تونم اینطور بیام باید دوش بگیرم.
__حالا دوش و بی خیال شو بیا بریم.
__نه من باید دوش بگیرم.
__ماهان اونقدرا هم بد نیست.
__ای بابا من دوش نگیرم کهیر می زنم(خالی بستم کهیر کیلو چند؟)
__تو من و کشتی .باشه برو دوش بگیر من دم درمراقبم کسی نیاد تو.
__باشه.
در عرض چند ثانیه پریدم تو حموم. شیردوش و باز کردم و رفتم زیر دوش صدای رهام اومد:
__چی کار می کنی؟بیا دیگه.
__وایسا دودقیقه نمی شه. اومدم این تو.
__نمی خوای غسل کنی که لابد شامپو هم می خوای بزنی؟
__چقدر نق نق می کنی.دارم میام.حوله و بده.
حوله رو از بالای در انداخت داخل .خودم و خشک کردم.و گفتم:
__حالا لباسام و بده.
__بیا بیرون بپوش.
__دیوونه شدی.اگر من و اینجوری ببینن کارم ساخته است بدو.
لباسام و تک تک از بالای در حموم انداخت داخل.زمین خیس بود نمی تونستم لباسام و درست بپوشم. اخیش بالاخره لباسام و پوشیدم.یه شلوار پارچه ای مشکی.یه لباس سفید.و یه جلیقه هم از روش پوشیدم.
از تو حموم اومدم بیرون رو به رهام گفتم:
__کلاهم.کلاهم کجاست؟
__حالا بی خیال کلاه شو بیا بریم.
__نه نمی شه.من باید کلاه بذارم.
دستم و کشید و درحالی که می برد داخل سالن گفت:
__حوصله لوس بازی هات و ندارم.
موهام خیس بودوبه هم چسبیده.یه مقدارشم ریخته بود روی چشمم. وارد سالن که شدیم همه چپ چپ نگاه می کردند.رهام کلاهم و از رو صندلی برداشت گذاشت روسرم.
نــــه...شاهین اینجا چی کار می کنه؟نکنه چیزی به امین بگه؟از این بشر هر کاری بر میاد.بد جور بدی بهم نگاه می کرد.غلط نکنم یه اتیشی سوزونده که داره اینجوری نگاهم می کنه.امین خیلی عصبانی بود .
دوید دنبالمون داد زد:
__مگر دستم بهتون نرسه.
رهام دستم و محکم گرفت و به سمت در ورودی دوید داشتیم فرار می کردیم.یعنی امین اینقدر ناراحت شد که داره میاد دنبالمون؟؟نفس بریده بودم.چرا دست بردار نیستند. با رهام وارد کوچه تنگی شدم.تو روزنه ای بین در یه خونه دیوار خونه پنهون شدیم.نفس نفس می زدم.چسبیده بودم به در رهامم به من چسبیده بود.
گفتم:
__اونا...
داشتم حرف می زدم که رهام دستش و رو دهنم گذاشت خودش و بیشتر بهم چسبوند.سرش به گوشم چسبیده بود منم حساس نفساش به گوشم می خورد ققلکم میومد.یه کم سرمو چرخوندم.دستش هنوز روی دهنم بود اما به چشمام نگاه می کرد.
صدای امین اومد:
__اشغالا.بالاخره گیرتون میارم.
این چی می گفت مگه ما چیکار کردیم که داشت فحش می داد.همچین رفتار می کنه انگار ننه اش و به قتل رسوندیم. بعد از رفتن امین رهام دستش و از رو دهنم برداشت.یه نفس عمیق کشیدم و پرسیدم:
__این چرا اینقدر عصبانی بود؟
__نمی دونم یه پسره که کنارش وایساده بود گفت تو دختری بعدم این نقشه من بوده تا باشگاهش و جلوی بقیه بد جلوه بدیم.
شاهین مگر دستم بهت نرسه.معلومه شیر حلال نخورده. راستی اونکه از من بزرگتره اما مامانم قبل از من بچه ای نداشته.بچه انا هم که نیست چون اناخودش گفت بچه دار نمی شه.پس یا مادرش یه زن دیگه نیما(بابام)بوده.یا استغفرلله ولش کن بهش فکر نکنم بهتره.
روهام با انگشتش زد رو پیشونیم گفت:
__کجایی ازت یه سوال پرسیدم.
__چی؟
__حالا ماشین و چیکار کنیم؟ فکر کنم اون ورا ببیننمون پدرمون و در میارن.
یه نگاه به مغازه لباس فروشی انداختم.یه نگاهم به رهام انداختم.یه لبخندی زدم.اما رهام گیج شده بود ازم پرسید:
__چیه؟؟؟
__پول همراهته؟؟
__پولا تو ماشینه.
__ای بترکی.
وارد لباس فروشی شدم.مقابل فروشنده مغازه که خانوم مسنی بود وایسادم رهام هم به دنبالم وارد مغازه شد.داشت حساب کتاباش و انجام می داد.

صحرا71
۲۱ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر
رو به فروشنده گفتم:
__سلام خانوم یه خواهشی ازتون داشتم.
__چی شده پسرم.
زرشک.حالا که باید دختر باشم پسرم.یه قطره اش از گوشه چشمم جاری شد(اشک تمساح ریختم)جواب دادم:
__چند نفر دنبالمونن.می خوان گروگان بگیرنمون.از حرف هاشون فهمیدم.باید از دستشون فرار کنیم اما ماشینمون بد جایی پارک شده.
__من چیکار باید انجام بدم.
__5 دقیقه چادرتون و بهم قرض بدید.
__همین؟
__بله.
از روی صندلی کنارش یه چادر برداشت و به سمتم گرفت.چادر مشکی کلفتی که نقش گل چهار برگ روش داشت.لبخندی زدم و چادر و از از دستش گرفتم.
گفت:
__چادر خودمه.
__واقعا ممنونم.
چادر و به سمت رهام گرفتم چند لحظه ای بهم نگاه کرد.گردنش و کج کرد و پرسید:
__چرا داری می دی به من؟یعنی من باید چادر بذارم؟
__پ ن پ بیست سوالیه میخوام اسم این چادر و بدونم...خوب معلومه تو باید چادر بذاری من که رانندگی بلد نیستم تو برو ماشین و بیار.
چند لحظه ای مکث کرد بعد که دید چاره ای نداره با حرص چادر و از تو دستم کشید. انداخت رو سرش و جلوی صورتش و پوشوند.خیلی با مزه شده بود قدش هم که بلند چادر براش کوتاه شده بود.پاهاش از زیر چادر زده بود بیرون.من و فروشنده بهش می خندیدیم و مسخره اش می کردیم. از مغازه که خارج شد خانوم فروشنده ازم پرسید:
__می دونه که دختری؟
چشام 4 تا شد.فهمید دخترم؟مگه این به من نگفت پسرم؟چرا الان می گه من دخترم؟ تو چشماش نگاه نکردم سرم و انداخته ام پایین جواب دادم:
__ می دونه.
__پس چرا خودت و مثل پسرا در اوردی؟
__چون چند نفر می خوان گروگانم بگیرن منم تغییر چهره دادم منو نشناسن.
ایول...عجب خالی بستم.. .خب چی می گفتم؟که می خواستم برم باشگاه ورزشی مردونه برای همین تغییر چهره دادم که جنسیتم رویت نشه...سرش و تکون داد. دوباره مشغول رسیدگی به حساب هاش شد.چند دقیقه ای گذشت که رهام وارد مغازه شد درحالی که ادای زن ها رو درمیاورد دستاشم تکون می داد گفت:
__خانوم خیر از جوونی ات ببینی که زندگی من و این بچه رو نجات دادی؟ایشالله هرچی از خدا می خوای بهت بده.ایشالله پیر شی ننه.حجاب چه چیز خوبیه از این به بعد چادر می ذارم.صد درصد...
فروشنده بلند بلند می خندید. رهام چادر و از سرش بردشت تا کرد و رو به فروشنده گرفت و گفت:
__ممنون بابت لطفتون.
فروشنده چادر و از رهام گرفت. داد دستم و گفت:
__بیا دخترم.خوب نیست بدون روسری بری خونه این چادر و بذار سرت برو خونه.
دستم و به سرم کشیدم.پس کلاهم کجاست؟من مطمئنم کلاه رو سرم بود.خود رهام کلاه و بهم داده بود... چادر و ازش گرفتم و انداختم روی سرم جلوی اینه قدی خودم و دیدم خیلی بهم میومد.چادر قشنگی بود.فروشنده یه روسری هم بهم داد روسری وهم گذاشتم ...
روسری نارنجی بود چادرم و درست کردم. رهام از تو اینه بهم نگاه می کرد وقتی دید دارم بهش نگاه می کنم روش و برگردوند وبه خانوم فروشنده گفت:
__بازم ممنون بابت لطفتون.ماهان من تو ماشینم.
از مغازه خارج شد.فروشنده نگاه خاصی بهم انداخت لبخند معنا داری زد و پرسید:
__این پسره چرا اینطوری کرد؟
__نمی دونم شاید ازم بدش میاد.
__من که فکر نمی کنم.بیشتر داره ازت فرار می کنه.
__شاید...خانوم واقعا ممنونم.این روسری و چادر خیلی قشنگن.
__قابل تو رو نداشت.
از مغازه اومدم بیرون. رهام تو ماشین جلوی کوچه نشسته بود.رفتم به سمتش و سوار شدم هنوز درو نبستم راه افتاد.منگول وای می ایستادی بشینم بعد راه بیوفتی.کلا می خواد کنفم کنه.عقده ای.کنار خیابون نگه داشت روش و کرد سمتم و پرسید:
__اون پسره از کجا می دونست تو دختری؟
__من چه می دونم؟
__ می دونی...یا همین الان واقعیت و می گی یا دیگه پات تو خونه من نمی ذاری.زود باش.
__خب...اها اره... یکی از دوستای قدیمم بود که ازم کینه به دل داشت.
__دوست پسرت بود؟الان هم رابطه ای باهم دارید؟
__نه دوست پسرم که نیست .رابطه امون یه جور خاصیه که توضیحش سخته.
__می شنوم.
__ول کن دیگه.
__هر جور راحتی...اصلا به من ربطی نداره هرغلطی دلت خواست می تونی انجام بدی.
ایشش.مردشور ریختت و ببره.یابو.بی غیرت.سیب زمینی.دریغ از یه جو غیرت.مردتیکه انگار نه انگار من زنشم.مرد هم مردای قدیم حداقل غیرت داشتند این چی؟حتی براش مهم نیست زنش چی کار می کنه. باکی حرف می زنه؟باکی می گه؟باکی می خنده؟
هنزفری و گذاشتم تو گوشم و چشمامو بستم.به اهنگ امین حبیبی گوش دادم.
اهنگش قدیمیه ولی خیلی دوسش دارم.
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دل بستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دل بستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم
****
__هی تو بلند شو دیرمون شده.
__هی تو کلات... بذار بخوابم.
دیشب سردرد داشتم تا ساعت 3 بیدار بودم.به زور خوابم برد. حالا که یه روز می خوام استراحت کنم نمی ذاره.نه به روز های قبل که می گفت نمی خواد باهام بیای نه به امروز که کله سحری اومده تو اتاقم داره من و بیدار می کنه.داشت سوراخم می کرد انگشتش و فرو کرد تو بازوم با عصبانیت تو جام نیم خیز شدم و چشمام و مالیدم سرش داد زدم:
__چه مرگته بذار بخوابم.
__من به تو پول نمی دم که بخوابی. زود اماده شو امروز یه عالمه کار داریم.
__اگر نیام چی؟
__میای.
__نمیام.
یه نگاه به تنم انداخت یه لبخند زشتم زد دوباره به چشمام نگاه کرد و گفت:
__چه لباس خواب قشنگی داری؟
لباسم و نگاه کردم بعدیه نگاه به نیم تنه بالا انداختم.ای خاک عالم که همه دنیام ریخته بیرون.داشت می خندید.با بالشت زدم تو سرش بالشت و از دستم گرفت از رو تخت بلند شد همینطور که داشت می رفت بالشت و پرتاب کرد سمتم. الاغ کله سحری بیدارم کرده هیز بازی هم در میاره. خودمونیم ها عجب خوش هیکلی ام من.هه هه هه.
همین که از اتاق رفت بیرون پریم در و قفل کردم و کلید و گذاشتم رو میز کنار تختم.دوباره دراز کشیدم.بیخیال یه امروز و تنها بره من می خوام بخوابم.چشام گرم شده بود یه بالشت گذاشتم رو صورتم که نور خورشید نخوره به چشمم.صدای اب میومد. نــــــــــــــــــه.
__بذارم زمین.من و بذار زمین.
از روتخت بلندم کرده بود داشت می برد حموم با همون لباس خواب من و انداخت تو وان حموم خیس شده بودم از همه بدتر اینکه همیشه از خیس شدن بالباس بدم میومد اشکم در اومده
بود خندید و گفت:
__خواب از سرت پرید یاهنوز خوابت میاد می خوای خودم خوب بشورمت؟
__خیلی.خیلی....
تو اون لحظه زبونم بند اومده بود نامرد شبیخونه زده بود منم نمی دونستم باید چیکار کنم.

صحرا71
۲۱ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر
شبیخونم که نه بیشتر صبحیخونه زده بود.از تو وان بلند شدم.شیر هنوز باز بود .الان ادمت می کنم.داشت می خندید .بخند گریه اتم می بینم.شیر و کشیدم شلنگ فلزی اش بیرون اومد گرفتم سمت رهام تا خواست حرکتی کنه خیس شده بود.به جای اینکه عصبانی بشه داشت از ته دل می خندید .صورتش و اونطرف گرفت خیس نشه بهم نزدیک شد تا شیر و از دستم بگیره.که شیر و فرو کردم تو لباسش موهاش و لباساش خیس شده بود.پرتابم کرد تو وان حموم .سرم بیرون از اب بود با یه دستش نگهم داشت تا بیرون نیام بایه دست شامپو گرفت جلوم گفت:
__بگو غلط کردم تا با شامپو نشستمت.
__خیسم که کردی اینم روش.
موهام و شامپویی کرد. سرم و با دستش ماساژ می داد همه لباسا و موهام کفی شده بود بلند جیغ زدم:
__ولم کن.رهام به خدا می کشمت.
همه کنار در حموم وایساده بودن و به من می خندیدن.اعصابم خورد شد چرا کسی نمیاد جلو کمکم کنه؟رها و سمانه که از خنده قش کردن. منم یه شامپو دیگه رو برداشتم تا بزنم به موهاش که از دستم کشید و گفت:
__هی هی ...این و من باید به موهات بزنم.موهات نرم کننده لازم داره چه موهای زبری داری.
حرصم دراومده بود زدم زیر گریه. اشکام می ریخت. اول فکر کرد دارم فیلم بازی می کنم بعد که دید قرمز شدم. دستم و گرفت بلندم کنه که با مشت زدم تو بازوش و داد زدم:
__گمشو بیرون.
از حموم رفت بیرون.سمانه یه دست لباس و حوله حموم وبرام اماده کرد.هنوزم اثار خنده تو چهره اش پیدا بود. یه دوش گرفتم. با حوله پریدم رو تخت.نامرد وایسا ادمت می کنم. چطور جرئت کردی همچین کاری و انجام بدی.
صدای در اومد. رهام تو چارچوب در وایساد و پرسید:
__هنوز که اماده نشدی.لابد بازم می خوای بشورمت.
__الان اماده می شم...
.موهام وپشت سرم جمع کردم.یه مانتوی سفید پوشیدم که استینهاش نقش ونگار کرم رنگ داشتند یه شلوار سفید با یه شال کرم. الان من عروسی عمه ام دعوتم. رژ لب قرمز زدم خدای لبام خیلی قشنگ شده بود. یه خط چشم کشیدم .و چند تار موم وبه صورت چتری روی پیشونی ام ریختم.ماشالله.یه اسفند برا خودم دود کنم.یه کفش پاشنه سه سانتی هم پوشیدم.دست بندی و که فرشته بهم داده بود و گذاشتم .دستبند فیروزه که بند چرم داشت.
از پله ها اومدم پایین رها یه سوتی کشید و گفت:
__داری می ری از کی دلبری کنی؟
__خب دیگه...
بی بی از تو اشپز خونه گفت:
__ماهان جان مادر بیا صبحونه بخور گشنه نری.ضعف می کنی.
__ای منکه از خدامه.تو این حندق بلا هرچی بریزم پر نمی شه.
وارد اشپز خونه شدم بی بی و سمانه زود تر متوجه من شدن.زل زده بودن به من که رهام هم رد نگاهشون و گرفت .خیره شد به من.داشت صبحونه می خورد دست از خوردن برداشت. ای بابا من فقط یه رژ لب و یه خط چش کشیدم این که نگاه کردن نداره. ستاره خانوم که با سبد میوه میومد تو راه به من خیره شد من هم خجالتی .اب شدم.نشستم رو به روی رهام و شروع کردم به خوردن.اول یه لیوان شیر خوردم بعد چند تا لقمه نون و پنیر. نه این ها دست از خیره شده به من بر نمی دارن. زل زدم تو چشای رهام پرسیدم:
__چیزی شده؟چرا همه اتون به من نگاه می کنید؟
__داری می ری عروسی؟
__مگه هر کس ارایش کنه باید بره عروسی؟
نفسش و مکحم داد بیرون داشت از جاش بلند می شد که گفت:
__من می رم ماشین و روشن کنم تو هم برو ارایشت و پاک کن.
رفت.منم به خوردن ادامه دام.سیر شدم ها... از بی بی و ستاره و سمانه کلا از همه تشکر کردم داشتم می رفتم که بی بی پرسید:
__ارایشتو پاک نمی کنی؟
__چرا باید پاک کنم؟
__چون رهام خوشش نمیاد ارایش کنی.
__اون حق داره به خواهرش گیر بده نه من.
__دخترم باهاش لج بازی نکن.
__باشه.از سالن خارج شدم تو ماشین نشسته بود .نشستم .داشتم کمربندم و می بستم که روش و کرد طرفم پرسید:
__چرا ارایشتو پاک نکردی.
__چون دوست نداشتم.
__ماهان با من لج بازی نکن.برو ارایشت و پاک کن بیا.
__این توئی که داری با من لج بازی می کنی.من ارایشم و پاک نمی کنم اصلا به تو ربطی نداره.
چونم و گرفت تو دستش و گفت:
__پاک نمی کنی؟
__نچ.
چونه ام وفشار داد.چند تابرگ دستمال کاغذی از تو جاش در اورد و کشید رو لبم. چقدرم محکم فشار می داد مچ دستشو گرفتم هل دادم عق و داد زدم:
__تو حق نداری این کارو بکنی اصلا به تو ربطی نداره.
از تو ماشین پیاده شدم داشتم می رفتم سمت در حیاط تا درو باز کنم و برم بیرون که اومد سمت. مچ دستم و محکم گرفت داشت استخون دستم و می شکست:
__اخخ دستم ...دستم و شکستی...
فشار دستش و کمتر کرد. چشماش و از رو زمین برداشت و انداخت رو چشمام و گفت:
__متاسفم.رژتو دوباره بزن ولی کمرنگ تر بزن.باشه؟خیلی تو چشم بود.ببخشید.
اشک از چشمام ریخت دستم و دور کمرش حلقه کردم.مگه من چه گناهی کردم که باید...
که باید عاشق کسی بشم که ازم متنفره؟چرا وقتی یه حرف محبت امیز می زنه خوشحال می شم؟حتی وقتی بغلش کردم بغلم که نکرد هیچی منو از تو بغلش کشید بیرون. و رفت تو ماشین نشست.نباید این کار و انجام می دادم خودم و سبک کردم.اخه بابا کاوه این چه کاری بود؟چرا منو فرستادی پیش این برج زهر مار من که داشتم زندگی مو می کردم.من که هیچ توقعی از کسی نداشتم.حالا اگر منو نخواد چی؟
توماشین نشستم .تو راه یه کلمه هم حرف نزدیم. از زیر چشمم یه نگاهی بهش انداختم نه عصبانی بود نه خوشحال چهره بی تفاوتی داشت. موهاش ریخته شده بود روی صورتش.معلوم بود خشکش نکرده.
ساعت 10 بود.مقابل کارخونه وایساد از ماشین پیاده شد و گفت:
__تو تو ماشین بمون من الان میام.
ای بمیری الان 10 دقیقه گذشته هنوز نیومد بچه چه وقت شناسم هست. صدای ضربه ای که به پنجره خورد باعث شد چشمام و باز کنم.یه پسر جوونی بود پنجره و کشیدم پایین ومنتظر نگاهش کردم:
__سلام خانوم.
__سلام.
__شهرام نبوی هستم وکیل پایه یک دادگستری الان نمیتونم حرف بزنم بعدا باهاتون تماس می گیرم.
کارت شو داد بهم و گفت:
__این کارتمه.اقای راد داره میاد بهتره من و اینجا نبینه.فعلا.
رفت.رهام سوار ماشین شد و پرسید:
__کی بود؟
__نمی دونم.
__چی گفت؟
__ادرس می پرسید منم گفتم اینجاها رو بلد نیستم.
__اها.
حرکت کرد.داشتم به این مرده شهرام نبوی فکر می کردم.من که وکیل نخواسته بودم پس...
نکنه رهام وکیل خواسته؟نه بابا اگر می خواست طلاق بگیره بهم می گفت.تو افکارم غرق بودم که رهام گفت:
__پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم.مقابل پاساژ پارک کرده بود.دنبالش راه می رفتم .وارد یه بوتیک شد.با فروشنده اش دست داد.فروشنده یه دختر جوون بود.اصلا چرا باید با این دست می داد؟من نمیخوام تازه این دختره که این همه ارایش کرده مشکل نداره ارایش من مشکل داره.رهام به دختره گفت:
__یه لباس شب براش می خواستم.
__تو چه مایه هایی.
__نمی دونم بهش بیاد.قشنگم باشه.
دختر بایه لبخند که معلوم هم هست داره به زور می زنه چند تا لباس بهم داد. وارد اتاق پرو شدم.لباس اولی و که پوشیدم یه پیراهن بلند بود که دوتا بند نازک داشت.شده بودم مثل بچه گدا ها تو لباسه گم شدم. لباس بعدی یه لباس سفید کشی بود که می چسبید به بدنم.اونم مدلش دکولته بود ولی دوتا بند محض خنده گذاشته بودن.رهام در وباز کرد و اومد داخل :
__یه هی ؟هوی؟چیزی.فکر کردی اینجا سالن تعویض لباسه یه اتاقک کوچیکه برو بیرون.
__بسه اینقدر حرف نزن.این لباس خوب نیست.
__چرا قشنگه که.
__کجاش قشنگه؟یه پارچه گرفتن این ورش و به اونورش دوختن.من خوشم نیومد.
__مگه تو باید خوشت بیاد؟
__بله.حرف اضافی هم نزن.
__زورگو.
__همینه که هست.
از اتاق رفت بیرون.لباس ها رو پشت سر هم امتهان می کردم اما از هیچکدوم خوشم نمی اومد.اخرین لباسم امتهان کردم واقعا قشنگ بود.لباس لباس نارنجی پر رنگ بود که روش خط های رنگی مختلف داشت تاروی زانو هام تنگ بود اما از روی زانو هام به پایین با تور نارنجی دوخته شده بود یه طرف لباس استین داشت یه طرفش نداشت.رهام و فروشنده یه نگاه به لباس تو تنم انداختن فروشنده اخماش برفت تو هم وگفت:
__به نظر من بد نیست.
رهام اما گفت:
__به نظر من که عالیه.خیلی قشنگه.
لبخندی زد و ادامه داد:
__مبارکت باشه.
__ممنون.
لباس و گرفتیم داشتیم تو پاساژ دور می زدیم که از رهام پرسیدم:
__برای چی داریم خرید می کنیم.
__رها نگفت؟
__نه.
__امشب مهمونی یکی از دوستامه.رها لباس داشت گفت تو نداری منم گفتم امروز که بیکارم یه کم خرید کنم.خوشم نمیاد بادیگاردم مثل بچه گدا ها بگرده.
با بغض تو گلوم جواب دادم:
__ممنون.

صحرا71
۲۲ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر
پاساژ و اباد کردیم .از مغازه ای به مغازه دیگه.ولی خیلی قیمت های اینجا بالاست .قیمت خون باباشون وحساب می کنند.
وارد بوتیک کفش فروشی بزرگی شدیم که یه پسر جون که یه کم هم اوا خواهری می زد به استقبالمون اومد.با کمکش یه کفش نارنجی و یه کیف کوچیک منجق دوزی شده که ست همون کفش بود و انتخاب کردم.
از مغازه بیرون اومدیم.داشتم از پا می وفتادم الان چند ساعته که داریم کل پاساژ و زیر و رو می کنیم.هر چیز که لازم داشتم و خریدم.
رهام وارد کافی شاپ شد منم دنبالش وارد کافی شاپی شدم .حتی یادم نیست اسم کافی شاپ چی بود... وسایل و گذاشتم روی صندلی کنارم و سرم وگذاشتم روی میز رهام پرسید:
__چی می خوری؟
__نمی دونم.
خودش سفارش داد کیک کاکائویی با شیر داغ.همونطور که سرم روی میز بود بهش نگاه کردم.
دیگه خسته ام.تحمل هیچ چیزی وندارم.تو این مدت اینقدر شوک بهم وارد شده که دیگه تحمل شوک های بیشتر وندارم.
یعنی من واقعا این زندگی فلاکت بار و می خوام؟من نخواستم 20سال زنش باشم.من نخواستم پدر مادرش و ازش جدا کنم...
گناه من چیه که خانواده هامون هرکاری خواستن کردن. چرا من باید تاوان گناه اونا رو پس بدم؟ چرا من باید کاراشون وجبران کنم؟من نمی خواستم کاوه من و بزرگ کنه .من پدر خودم و می خواستم.من زندگی خودم و می خواستم. نمی خوام دیگه مثل مردا باشم.من می خوام زن باشم.من می خوام موهام بلند باشه.ناخونای قشنگ داشته باشم.مثل خانوما بگردم.سخته خودت نباشی وانمود کنی چیزی هستی که واقعا نیستی.من من می خوام شوهرم...
شوهرم به جای اینکه ازم متنفر باشه دوستم داشته باشه...
__به چی فکر می کنی؟
رهام بود که ازم سوال می پرسید.سرم و از روی میز بلند کردم.با لبخندتلخی جواب دادم:
__به سختی هایی که کشیدم.به ظلم هایی که درحقم شد. به گناه نکرده محکوم شدن.
__مگه تو هم سختی کشیدی؟
__مشکل ما همینه. فکر می کنیم فقط خودمون مشکل داریم...مشکل دیگران ونمی بینیم.درکشون نمی کنیم.
__خب بگو بشنوم.باید جالب باشه.
__شاید بعدا.یه روز دیگه.
مشغول خوردن کیکم شدم اما رهام همینطور زل زده بود بهم.سرم و اوردم بالا نه این دست بردار نیست.پرسیدم:
__چیزی شده؟
__نه.مگه باید چیزی بشه تا نگات کنم؟
الان بهترین وقته برای اینکه سوالی و که یه مدت طولانی ذهنم ومشغول کرده رو ازش بپرسم:
__تا الان شده از کسی متنفر باشی؟
ریلکس و بدون هیچ معطلی جواب داد.:
__اره.
__واقعا؟زنه یا مرد؟
__زن.
حرصم در اومده بود.داره غیر مستقیم می گه ازم متنفره. به جهنم که ازم متنفری.من احمق و باش که...
که چی؟چه حسی بهش دارم؟عذاب وجدان؟مسئولیت؟علاقه؟عشق؟ت رحم؟چی؟
وای گیج شدم.من چه حسی بهش دارم؟هرچی هست ازش متنفر نیستم.این و خوب می دونم.
__به رضا علاقه داری؟
__ای .یه جورای راستی چطور رضا و می شناسی؟
__خب ...پدرم اون و بهم معرفی کرد.
__رها که گفته بود پدرتون فوت کرده.
__مفصله ماجراش.شاید یه روز بهت گفتم.
__نگفتی هم نگفتی از خودش می پرسم.
__حق نداری ازش سوالی کنی تا بهت نگفتم.فهمیدی؟
__حالا چرا می زنی باشه.
از جاش بلند شد بدون اینکه وسایل و برداره از کافی شاپ خارج شد.پول کافی شاپ وهم حساب نکرد من بدبخت مجبور شدم 20تو من پیاده شم.همه وسایل و برداشتم.واییی.دوقدم نرفتم خسته شدم.
یه پسر جوونی که حسابی هم لاغر مردنی بود اومد سمتم.فکرکنم اشتباهی دستش و کرده تو پریز برق که موهاش روها سیخ وایساده پرسید:
__کمک نمی خواید خانوم؟
__نه ممنون.
به حرفم توجهی نکرد وسایل و از تو دستم گرفت.اخه تو با این جسم نحیفت می میری که اینو بلند کنی. راه افتاد و پرسید:
__از کدوم طرف برم؟
راه ونشون دادم. جلوتر از من حرکت می کرد.منم با فاصله ازش راه می رفتم گفت:
__راستی اسمتون ونپرسیدم اسمتون چیه؟
__کبری.
__چه اسم قشنگی دارین.
__شماهم لطف دارین.
رهام که از دیدن پسره کنار من و وسایل تو دستش تعجب کرده بود از اشین پیاده شدو اومد سمتم گفت:
__کمک می خواستی چرا به خودم نگفتی؟
تو که اینقدر ادعات می شه چرا تو همون کافی شاپ کمک نکردی؟ایششش. اینقدر منم منم می کنه یک منم نیست.خرید هارو از دست پسره گرفت و گفت:
__ممنون.تو زحمت افتادی.
به من اشاره کرد که سوار ماشین شم.چند دقیقه ای با پسره حرف زد و بعد سوار ماشین شد گفت:
__خب کبری خانوم.بریم خونه یا ارایشگاه؟
__خونه.خیلی خسته ام.
چشمام سنگین شده بود.سرم و به شیشه ماشین چسبوندم و خوابیدم. احساس کردم دارم تکون می خورم چشمام و کمی باز کردم رو هوا معلق بودم.چی؟؟؟اول ترسیدم بعد دیدم تو بغل رهامم داره من و می بره تو اتاق یه ارامش خواصی داشت دوباره چشمام وبستم اما نه برای اینکه بخوابم برا اینکه کنف نشم...
من و روتخت گذاشت و گفت:
__می دونم بیداری بلند شو...
__ولم کن.
__بلند شو ساعت چهاره.
__چهار؟تا الان کجا بودیم؟
__خوابیده بودی نخواستم بیدار شی.وایسادم تا خوب بخوابی بعد اومدم خونه.
لبخندی زدم و تو دلم گفتم(اگر اینقدر گند دماغ و اعصاب قورت داده و شیزو نباشی ها قول می دم خودم عاشقت شم.)از جام بلند شدم.تو دستشویی یه ابی به صورتم زدم.اومدم بیرون که دیدم رهام روتخت من خوابیده.
اها اقا رهام الان ادمت می کنم یادته صبح چه بلایی سرم اوردی؟ کنارش روی تخت نشستم سنجاق سرم و در اوردم و از بیرون به گوشه دماغش کشیدم.اول با دستش سنجاق و کنار زد.دوباره همون کارو تکرار کردم. بازو هام و گرفت انداختم رو تخت در حالی که زل زده بود تو چشام گفت:
__بذار 10 دقیقه بخوابم این اولین باره که دارم به طور طبیعی می خوابم.
__چی؟چرا اولین باره؟یعنی هیچوقت نمی خوابی؟
__می خوابم ولی بادارو.
__چرا؟
__نمی دونم یه خاطره بد از بچگیم.
داشتم گریه می کردم.به خاطر منه ؟یعنی من باعث شدم هیچ وقت نخوابه؟ دوباره چشماش و بست و خوابید.منم کنارش دراز کشیدم و بهش زل زدم.
باید یه کاری بکنم از این به بعد بدون قرص یا دارو بخوابه. یادمه مامانم هر وقت خوابم نمی برد برام قصه می گفت.
نیم ساعتی گذشت و من همینجور بهش زل زده بودم. چشماش و باز کرد چند دقیقه ای بهم نگاه کرد وگفت:
__خانوم بادیگارد خوردی من و از بس نگاهم کردی.
__از بس خوشگلی.خوب خوابیدی؟
__بهترین خواب عمرم بود.
__خوبه.
همون ارایشگری که اون دفعه اومده بود اومد.زن خونگرم و مهربونیه. روی صندلی نشسته بودم تا کارش و شروع کنه.
ارایش رها که تموم شد کنارم وایساد تا ببینه چجوری می شم .حالا انگار اینجا حلوا پخش می کنن همه از بی بی گرفته تا سمانه و ستاره و رها وایسادن به من نگاه می کنن.رها هم که داشت مسخره بازی در میاورد رو به ارایشگر گفت:
__جون من خوشگلش نکنی ها امشب بازارم و کساد می کنه.
__من کاری هم نکنم باز خوشگله.
لبخندی زدم که سرم داد زد :
__تکون نخور.
خب گرخیدم اروم ترم می گفتی هم می فهمیدم. گردنم خشک شده بود نمی ذاشت تکون بخورم.هعیییی کمر درد گرفتم.معدمم که شروع کرده بود.
دوتا قرص معده خوردم اما هنوز دردش کم نشده.انواع بیماری ها در من شیوع پیدا کرده.
بالاخره بعد از چند ساعت خانوم ارایشگر رخصت تکون خوردن دادن. نذاشتن تو اینه نگاه کنم لباسم و تنم کردن. رها که می گفت:
__ایشش چقدر بی ریخت شدی.امشب با ما نیا ابرومون می ره.
منم استرس گرفته بودم در حد لالیگا.پارچه رو از روی اینه برداشتند و خودم و تو اینه قدی برانداز کرده.
خدایـــــــا..باورمممم نمی شه...این منم؟؟؟وای خودم و نشناختم...
موهام بالای سرم شینیون شده بود رگه های طلایی هم بین موهای عسلی ام دیده می شد..چشماو ابرو هام کشیده شده . ارایش صورتی و نارنجی.لبام با رژ کمرنگ براق شده بود. زیر چشمم با مداد پر رنگ کرده بود.باورم نمی شد این من باشم.
لباسمم که نگو تا زانو هام کیپ بدنم بود. یه دستم استین داشت یه دستمم نداشت. صندل ها هم قدم و بلند تر کرده بود.
ستاره خانوم اسفند دود می کرد که چشم نخورم. بی بی و سمانه و رها هم زل زده بودن به من. چشم از خودم بر نمی داشتم.
سمانه:خیلی خوشگل شدید خانوم.
بی بی :ماشالله امشب چشم نخوری خوبه.
رها: من دارم حسادت می کنم.
بی بی :تو هم خوشگل شدی.مادر.
رهام به در زد و گفت :
__بیام تو یا همین جا وایسم تا علف زیر پام سبز شه؟
رها چشمای رهام و گرفت اروم اروم اوردش داخل دستش و از روی چشمای رهام برداشت و گفت:
__این هم ماهان خانوم ما.
هیچی نگفت.ماتش برده بود. یه نگاه به اینور اونور انداختم تاببینم چشم ازم بر می داره یا نه...بعد از چند دقیقه چشمای ابیش و ازم برداشت و گفت:
__خوبه.قشنگ شده.
بهم برخورد.ننه ات خوبه.من عالی ام من بهترینم.چه اعتماد به نفسی هم داره.
رها زد به بازوی داداشش و گفت:
__نه خیرم ...تو حسودیت شده واگرنه ماهان خیلی خیلی خوشگل شده

صحرا71
۲۴ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر
تقریبا همه از اتاق خارج شدند. روی تخت نشستم. از الان پا درد گرفتم. وای به حال اینکه بخوام با اینا راه برم.رهام رو به رها در حالی که سعی می کرد به من نگاه نکنه.گفت:
__خب دیگه اماده شید بریم.
رها هم چشمکی به من زد و جواب داد:
__من که با پارسا می رم.شماها برید اونم الانها ست که بیاد دنبالم.
رهام نگاهی به من انداخت یه کم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.بعد از رفتنش رها کنارم روی تخت نشست و گفت:
__از شوخی گذشته خیلی خوشگل شدی مراقب باش ندزدنت...
__یکی باید مراقب تو باشه من می تونم از خودم دفاع کنم.
__ولی ماهان ...می گم امشب داداشم یه لحظه هم تنهات نمی ذاره.
__من که اینطور فکر نمی کنم.
__وا؟مگه داداشم عقلش و از دست داده که زن خوشگلش و دودستی تقدیم مردم کنه.
من که فکر می کنم داداشش اصلا عقل نداره.وای.اینقدر این لباس تنگه که نمی تونم توش تکون بخورم.با کمک رها از جام بلند شدم. دوباره صندل هارو پام کردم. پالتویی که صبح خریده بودم و پوشیدم و پیش به سوی ماشین.
نه خیر...
این رهام تمام مسیر زل زده بود به من دیگه واقعا حس کردم جون هر دوتامون درخطره.پرسیدم:
__چیزی شده؟جلو رو نگاه کن الان تصادف می کنیم ها...
کنار خیابون توقف کرد.کاملا برگشت سمتم. نگاهش یه چیز بود بین دیدن و ندیدن.هم نگاهم می کرد هم نگاهم نمی کرد.پرسید:
__خسته نیستی؟اگر خسته ای می تونیم بر گردیم.من ناراحت نمی شم.
__نه.من عالی ام.یادته که استراحت کردم.
بعد از چند ثانیه گفت:
__می گم یه کم ارایشت غلیظ نیست؟
نفسم و محکم دادم بیرون.مثل خودش برگشتم و زل زدم تو چشماش جواب دادم:
__تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟بابا یه مهمونی دیگه.
__برای منم فرقی نداره گفتم شاید سختت باشه که مردا تو مهمونی بهت نگاه کنن.
__من عالی ام همه چیز خوبه همه جا امن و امانه کافیه تو به من گیر ندی. باشه؟؟؟؟
__هر طور مایلی....
تا مقصدمون دیگه حرفی نزد. بعد از چند دقیقه رسیدیم یه باغ بزرگ بود پر از درخت و بوته. ورودی خیلی قشنگی داشت. برف رو درختها نشسته بود.بعضی از درختا برگ داشتند بعضی هاشون هم لخت بودن.به علت تنگ بودن مسیر باغ ماهم مجبور بودیم تمام مسیر وبدون ماشین تا سالن طی کنیم. جدا از تاریکی و مسئله گرخیدن من صدای زوزه سگ و گرگه و هر جک جونوری که بخوای میومد...
رهام کارت و به مستخدم داد مستخدم هم پالتوی من و گرفت البته شالم و بهش ندادم.وارد سالن شدیم.نــــه؟؟ اینجا قصره؟؟؟
خونه تا 3یا4 طبقه با پله از داخل به طبقه های بالا متصل می شد از دوبلکس و سوبلکس و ... هم گذشته بود.
دکوراسیون چوبی...و مدل جنگل هل به گمونم امازون...
بالای شومینه هم سر یه یه گوزن بیچاره اویزون شده بود.
سادیسمی ها هفت .هشت .ده.تخته اشون کمه.اخه اون گوزن بیچاره چه گناهی کرده که باید سرش در معرض دید عموم قرار بگیره؟
__از اینور.
این صدای رهام بود که داشت جلوی کنف شدنم و می گرفت.پشت یه میز چهار نفره نشستیم. که رهام پرسید:
__راحتی؟
__اره.ولی فکر کنم تو ناراحتی.
حرفی نزد.معلوم بود که ناراحته. شالم هنوز روی سرم بود رهام هم به همین خاطر لبخندی زد شاید خوشحال شده بود که حداقل موهام معلوم نیست.
اما به گمونم.در این مکان سالن فشن راه انداختند. هرکس یه مدل لباس پوشیده.بعضی لباسا استین ندارن.بعضی لباسا نیم تنه بالا رو ندارن بعی لباسا هم نیم تنه پایین و ندارن.بعضی ها هم لباس ندارن.هه هه هه شوخی کردم....
دوباره حس فضولی ام گل کرد و کمی به اطراف سرک کشیدم.یه میز طویل سمت چپ سالن بود که انواع میوه ها و نوشیدنی ها روش قرار داشت.رهام یه کت اسپرت با یه شلوار جین ابی پوشیده بود استین کتش مدل تا خورده. و یقه لباسش باز بود.کتش مشکی و لباسش هم ابی تیره.موهاشم لخت ریخته بود روی چشمش.
همه یه جور خاصی به من نگاه می کردند. زنا که بهم چشم غره می رفتند. مردا هم داشتند باچشماشون من و درسته می خوردند.بالاخره پارسا خان و رها هم اومدند.با پارسا دست دادم.نسبت به قبل خیلی مودب شده بود. رها پرسید:
__چیزی هم خوردی؟
__نه مثلا چی؟
__نوشیدنی دیگه.می خوری برات بیارم؟
__نه برای ماهان نیار.
این رهام بود که داشت از طرف من سفارش می داد اخه توروسننه؟رها جواب داد:
__ویسکی که نمیارم.اب میوه ای چیزی...
کمی به سمت رهام خم شدم وزل زدم تو چشماش و پرسیدم:
__تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟باباخواهر داری که به اون گیر بده.
یه چشم غره ای رفت که چهار ستون بدنم لرزید.
یه دختر خیلی خیلی خوشگل اومدسمتمون اینقدر خوش قیافه و جذاب بود که خودمم نگاهش می کردم جذبش می شدم.چقدر هم عشوه می ریخت.
یه لباس مشکی دکولته که با چشم وابرو وموهای بلند مشکی اش هم خونی داشت پوشیده بود.رو دسته صندلی رهام نشست لپش و بوسید و گفت:
__تو خیلی بی معرفتی.قبلا سراغی از من می گرفتی.اما الان اصلا به فکر من نیستی.
__نرگس جون داداشم اینقدر ها هم بی کار نیست که بیاد سراغت تو رو بگیره.خودش کار های مهمتری داره.
این و رها به اون ادختره که به نظرم اسمش نرگسه گفت...
حال کردم ایش چه پرو اومده رو دسته صندلی کنار رهام نشسته.من که زنشم این کارو نمی کنم.رهام هم خندید و گفت:
__رها درست می گه.ولی بعدا حتما باهم می ریم بیرون.
رها هم مثل من اخمی کرد و مشغول حرف زدن با پارسا شد دختره بلند بلند خندید رو به من پرسید:
__شما بادیگارد جدید رهام هستید؟چراروسری گذاشتی نکنه کچلی گرفتی؟از بس این رهام به ادم گیر می ده موهاش ریزش پیدا می کنه.
رهام:نه اتفاقا ماهان موهای خیلی قشنگی داره ولی من دوست ندارم هرکس بهش زل بزنه.
نرگس:قبلا که غیرتی نبودی.
رهام:ماهان فرق داره.
رومو کردم اونطرف اما گوشام و تیز کردم بشنوم رهام و این دختره چی می گن.نرگس شروع کرد به چاپلوسی:
__رهام جون این چرت و پرتا رو بیخیال شو ولی خیلی خوشگل شدیا...
__ خوشگل بودم.
دیگه دارم غیرتی می شم.با عصبانیت از جام بلند شدم طوری که هر دوتاشون تعجب کردند. به سمت میز رفتم و یه لیوان اب پرتقال خوردم یه کم تند بود نه دقیقا تند جوری که ته گلوم و می سوزوند.سر گیجه گرفته بودم. چند بار سرم و تکون دادم از سالن خارج شدم تا حال و هوام عوض شه.شدیدا برف میو مد و دونه هاش پوستم و می سوزوندن. هوا هم که سرد. داشتم منجمد می شدم.. حس کردم بدنم گرم شده .برگشتم کت رهام روی شونه ام بود. دستام و کردم تو کتش داشتم گرم می شدم که کنارم روی پله ها نشست و پرسید:
__گرم شدی؟
__اره خوبه.
__چرا اومدی بیرون؟اینجا سرده.بریم داخل؟
__نمیام.تو برو پیش نرگس جونت.
خندید.دستش و دورم حلقه کرد و من و کشید سمتش. داشتیم به دونه های برف نگاه می کردیم.که گفت:
__بابت... رفتار بدی که تو این مدت باهات داشتم متاسفم.
روم و برگردوندم. زل زدم بهش و گفتم:
__شاید برای خودت دلیلی داشتی...
__نه ...نداشتم.
__خب بگو چرا باهام رفتار بدی داشتی.
__بعد از مهمونی می گم.حالا بریم داخل که یخ زدم.
وارد سالن شدیم..دست رهام دور کمرم بود... نرگس داشت چپ چپ نگاهم می کرد منم چشام و براش چپ کردم...حقته...
__میای برقصیم؟؟؟
این و رهام به من نگفت بلکه نرگس به رهام گفت.اونم که تو رو در وایسی گیر کرده بود قبول کرد.بترکی مرد که ثبات اختیار نداری.
یه جوجه تیغی اومد سمتم و پرسید:
__افتخار رقص می دید؟
__افتخار می دی گمشی؟
__چه خشن.
دور شد.داشتم بر می گشتم برم سمت رها که خوردم به یه نفر دستش دور کمرم حلقه شد.زل زده بودم بهش. یه چیزی بودکه البته درحد وصف نبود.چشمای عسلی موهای بلند که با تل عقب جمع شده بود.لبای قلوه ای قرمز بینی کشیده و نوک تیز.ابروهای مرتب و کشیده. قدشم که ماشالله چند وجبی از من بلند تر بود.چند دقیقه ای گذشت همونجور بودم که متوجه موقعیتم شدم و گفتم:
__ببخشید من.هواسم نبود.
هلش دادم عقب از کنارش رد شدم.اما اون از جاش تکون نخورد همونجور مونده بود کنار رها نشستم...پرسید:
__خوش گذشت تو بغل باربد؟
__اسمش باربده؟
__ببین چه حلال زاده اس داره میاد پیشمون.
__کی هست؟
__این مهمونی مال اونه.
باربد اومد سمتم.پارسا و رها با تعجب نگاه می کردند.رهام هم از دور داشت به ما نگاه می کرد.باربد پرسید:
__می تونم ازتون درخواست رقص کنم ؟
مردونگی اش منو کشته.منم از خداخواسته گفتم:
__البته.
دستش و گرفتم و از جام بلند شدم.اهنگ ملایمی بود فقط ماچهار نفر وسط بودیم.من و باربد . نرگس و رهام.همه مهمون ها مارو تماشا می کردند. البته رهام هم هواسش به من بود.باربد اروم پرسید:
__همیشه روسری می ذاری؟دوس داری روسری بذاری؟
__خودم که برام فرقی نداره ولی رهام...خوشش نمیاد بدون روسری باشم...
__پس برای همین چشم از ما برنمی داره؟دوستید.
__ نه دقیقا.
__شنیدم بادیگاردشی.برای همین اینقدر خوش هیکلی؟
ذوق شدم.بالاخره یه نفر از من تعریف کرد.ادامه داد:
__می خوای یه کاری کنیم حسودیش بشه؟
این چی می گفت؟چراباید یه کاری کنم که حسودیش بشه؟ سرم و اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم. یه چشمکی زد . داشت صورتش و میاورد جلو که دستم به عقب کشیده شد و به دنبالش از سالن رقص خارج شدیم. رهام دستم و گرفته بود ومن و می کشید.اخم هاش تو هم بود.
پشت میزمون نشستیم.سرم پایین بود .جرئت نداشتم نگاهش کنم رها و پارسا هم ساکت بودند.
__خب بریم دیگه دیر شده.رها تو هم با من میای.
رهام این حرف و زد از جاش بلند شد.و از خونه خارج شد.
__ماهان خانوم بابت رفتار اون روزم تو کوه متاسفم نمی خواستم ناراحتتون کنم.
پارسا بود که داشت عذر خواهی می کرد لبخندی زدم و گفتم:
__این چه حرفیه؟ من باید عذر خواهی کنم که باهاتون دعوا کردم. خب خداحافظ.
با رها از خونه خارج شدیم رها جلو نشست و منم پشت.

صحرا71
۲۴ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۰۷ بعد از ظهر
****
دو تا تقه به در زدم و وارد اتاق خوابش شدم. از صدای شیر اب معلومه توی حموم داره دوش می گیره.از فرصت استفاده کردم و نگاهی به اتاقش انداختم.یه تخت دونفره بزرگ با ملافه مخمل مشکی.دکوراسیون مشکی و ابی...
دیوارای ابی. پرده ابی پر رنگ.کمد مشکی.میز کامپیوتر مشکی.مبلای مشکی وابی.چرا این اتاق اینقدر بی روحه؟
از حموم اومد بیرون.حوله بدن پوشیده بود و داشت با کلاهش موهاش و خشک می کرد. منو ندید اخخ. خورد بهم دادم رفت هوا .زیر کمرم و نگه داشت تا نخورم زمین. رو هوا معلق بودم اونم زل زده بود به من. بعد از چند ثانیه من و کشید بالا.
خیلی عادی مشغول خشک کردن موهاش شد و پرسید:
__کاری داشتی؟
__اره خودت می خواستی بگی چرا اینقدر با من بدی.
__فعلا حوصله ندارم.باشه برای بعد.
__باشه.هرطور دوست داری...راستی تو قرص خواب اور خوردی؟
__نه هنوز الان می خورم.
__می شه یه امشب و نخوری؟قول می دم یه کاری کنم درعرض دودقیقه بخوابی.
__اگر نشد چی؟
__اونوقت هرچی تو بگی.
__باشه.
موهاش و خشک کرد.لباس و شلوار خوابش و گرفت تو دستش وگفت:
__روت و بکن اون طرف.
__چی؟
__می خوام لباسم و عوض کنم. روت و برگردون.
__اها.هه هه هه
بعد از چند ثانیه لباسش و عوض کرد و روی تخت خوابید.منم پریدم رو تخت گرم و نرمش.با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
__می خوای روتخت بخوابی؟
__پ ن پ دارم پانتو میم خوابیدن رو تخت و اجرا می کنم.کنس.تخت به این بزرگی خب منم این گوشه اش بخوابم... نترس نمی خورمت.
یه لنگه ابروش و انداخت بالا روش و کرد سمتم روی پهلوش دراز کشید دستشم زیر سرش گذاشت وپرسید:
__خب چجوری می خوای بدون قرص خواب من و بخوابونی؟
__با یه داستان.
__داستان؟مسخره ام کردی؟مگه من بچه ام؟
__ دیگه.حرف اضافی بسه می خوام شروع کنم.
پتو وکشیدم روی رهام چراغ خواب و خاموش کردم.خودمم کامل روتخت دراز کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن:
__خلیفه دوران لیلی و مجنون وقتی حکایت عشق مجنون به لیلی و شنید تصمیم گرفت لیلی و به سراغ خودش بیاره تا ببینه اون زیبارویی که مجنون دیوانه
بار عاشقش شده کیه.به سربازاش امر می کنه تا لیلی و بیارند.سربازاش هم امرش و اطاعت می کنند.بعد از مدتی بهش خبر می دند که لیلی و اوردند.
خلیفه از اینکه تا دقایقی دیگه اون زیبا روی افسانه ای و می بینه.خوشحاله.وارد سالن قصر می شه اما دختر زیبایی و نمی بینه فقط یه دختر معمولی و
می بینه.اول فکر می کنه که اون و اشتباه اوردند.
اما از لیلی می پرسه که:
واقعا تو لیلی هستی؟
لیلی هم جواب می ده:
بله من لیلی هستم.
خلیفه میگه:
اما تو که افزون نیستی.
لیلی جواب می ده:
خاموش چون تو مجنون نیستی.
گفت ليلي را خليفه كان تويي/ كز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
از دگر خوبان تو افزون نيستي/ گفت خامش، چون تو مجنون نيستي
هعیییی.برگشتم سمتش.نفس هاش منظم بود...یعنی خوابیده؟یا خودش و به خواب زده؟شاید داره فیلم بازی می کنه؟
چرا باید خودش و به خواب بزنه؟حتما خوابش برده دیگه.چند ساعتی بیدار موندم تا مطمئن شم خوابیده.که دیگه یادم نیست چی شده.
نور خورشید مستقیما می خورد تو چشمم.چشمام و باز کردم دست رهام دور کمرم بود.هنوز خوابیده.فکر کنم دیشب خیلی خسته بود که خوابش برد.
داشتم تکون می خوردم که دستش و محکم تر دورم حلقه کرد با صدای گرفته ای گفت:
__نرو...
__گشنمه دیشب شام نخوردم تو بخواب.
تو جاش نیم خیز شد. یه جور مظلومی بهم زل زد و گفت:
__ده دقیقه.
نفس بلندی کشیدم دوباره لالا.اینبار محکم من و گرفته بود تو بغلش مبادا فرار کنم.نفسم بند اومده بود.دیگه خوابم هم نمیومد.فقط نگاهش می کردم اما
اون راحت خوابید.کم کم دستش از دور کمرم شل شد.نیم ساعت گذشت اما بیدار نشد.
اروم از جام بلندشدم. و رفتم تو اشپز خونه.رها در حال صبحانه خوردن بود.
سمانه هم ظرفا رو می شست با دیدنم سلام کرد:
__سلام خانوم...
__سلام سمانه جون...خوبی؟
__به لطف شما.
کنار رها نشستم.چشمکی زد و پرسید:
__دیشب خوش گذشت؟تو اتاقت نبودی؟
__تو می دونستی داداشت با قرص خواب می خوابه؟
__اره همه می دونن.
__چرا براش کاری نمی کنید؟روانپزشکی چیزی؟
__تاثیر نداشت.
__دیشب که بدون قرص خواب خوابید.
چشاش زده بود بیرون سمانه هم متعجب نگاه می کرد:
__واقعا؟
سرم و تکون دادم و مشغول خوردن شدم.شیرو ابمیوه و نون و پنیر و کره و تخم مرغ حالم دیگه بد شد.... ولی خیلی گشنه ام بود ها...چقدر غذا خوردم.
نترکم خوبه... ااا رهام کی اومد هر سه تاشون زل زده بودن به من می خندیدن.
لقمه تو دهنم و قورت دادم پرسیدم:
__تو کی اومدی؟چرا می خندید؟؟؟
__اگر اروم تر غذا می خوردی متوجه اومدن منم می شدی.
__مثلا می خواستی ده دقیقه بخوابی؟
__تو از صد تا قرص خواب اورم خواب اور تری.
__یعنی من اینقدر کسل کننده ام؟
__دقیقا...
رها چاقو رو به سمت داداشش گرفت و گفت:
__مظلوم گیر اوردی؟
__تو نمی خواستی امروز با پارسا بری سینما؟
__من چاکر داداشمم هستم.
__ای نامرد...
این و من گفتم.ادم فروش من و که 20ساله زن داداششم به اون پارسای بی ریخت فروخت.چشم غره ای رفتم که از اشپزخونه فرار کرد.
دوباره مشغول خوردن شدم این حندق بلا هم پر بشو نیست که...
نه مثل اینکه این مرده دست بردار نیست.همینطور زل زده بود به من و می خندید.سمانه کی رفت بیرون؟؟تو اشپز خونه تنها بودیم...
اصلا متوجه نشدم.رهام گفت:
__می دونستی شب خرو پف می کنی؟؟؟
__چرا دروغ می گی؟من اصلا هم خروپف نمی کنم.
__من کنارت خوابیده بودم من بهتر می دونم.
__تو که لگد می زدی چی؟تازه دیشب موهامم کشیدی...
__بسه اینقدر خالی نبند.زود اماده شو ساعت 12 شد.
__کجابریم؟
__شرکت یه مقدار کار دارم.
لباسام و پوشیدم و اماده به خدمت جلوی در سالن ایستادم یه مانتوی چرم سفید خیلی ناز که رهام برام گرفته بود.طبق معمول شلوار جین.یه شال کرم قهوه ای یه خط چشمم محض خنده کشیدم. که البته چشمامو درشت تر کرده بود. بالاخره بعد از چند سال اقارهام هم تشریف فرماشدند.یه لباس کرم.کت و شلوار اسپرت طوسی و یه پالتوی مشکی بلند با شال گردن کلفت توراه بهش گفتم:
__نچای یه وقت...
شال و انداخت دور گردنم و گفت:
__برای تو اوردم می دونستم لباس گرم نمی پوشی.
از سر ذوقم لبخند گشادی زدم که کنفم کرد:
__بسه اینقدر ذوق نکن برای تو این کارو نکردم چند روز دیگه مسافرت دارم نمی خوام عقب بیوفته.
__کجا؟چند وقت؟
__کیش.چند ماه.
مثل بادکنک خالی شدم.یعنی میخواد منو تنها بذاره؟؟؟حالا که بهش عادت کردم؟حالا که دلم براش تنگ می شه؟
خیلی نامردی.خیلی.خیلی.خیلی.
__ناراحت شدی؟
__نه چرا باید ناراحت شم اصلا برام فرقی نداره.
__یعنی نمی خوای بیای؟
__مگه منم باید بیام؟؟؟
__هرطور دوست داری.

صحرا71
۲۵ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر
__اره....
جیغ کشیدم.پاهام و می کوبیدم به زمین.جفتک می نداختم.خیلی خوشحال شدم تاالان کیش نرفته بودم...
رهام از جیغ بنفشی که من کشیده بودم مجبور شد گوشش و بگیره یه چشمش و بست. پریدم بغلش و پاهام و بردم هوا کمرم و نگهداشت واگرنه فاصله ای بابرخورد به زمین واسفالت شدن نداشتم.
بهش عادت کردم شاید الان متوجه شدم این به هیچ وجه عشق نیست.هر روز صبح تا شب می بینمش برای همین وقتی ازم دور می شه انگار یه جای کار ایراد داره. هنوز تو بغلش بودم.شالم افتاده بودروی شونه هام.هلم داد عقب.
گوشم و کشید و گفت:
__هی هی من خوشم نمیاد مثل کنه بهم بچسبی.
__اولا که کنه خودتی.سخره ی جلبک زده بی احساس...دوما کی بود امروز صبح به من چسبیده بود نمی ذاشت بلند شم؟؟؟...کنه خودتی.
__این و به کس دیگه ای بگی باید خودت و مرده حساب کنی.مفهوم بود؟
__نمنه؟؟؟درست حرف بزن بابامن سبک شما نمی تونم بحرفم...
در ضمن همین الان می رم همه جارو پرمی کنم که اقا تو خواب لگد می پرونن.یه کم عر عر کن...
من و چسبوند به ماشین. بدنه ماشین خیلی سرد بود.شانس اوردم که گوشیش به صدا دراومد و اگرنه درجا خفه ام می کرد.یه دستش رو گلوم بود بایه دستش هم گوشی و جواب داد:
__نرگسی کاری داشتی؟
ای نامرد می خواد حرص من و دربیاره بااین دختره نرگس گرم گرفته... اشغال...لبخند مرموزی رولبش بود.
ادامه داد:
__اره عزیزم هروقت خواستی...
گوشی واز تو دستش قاپیدم...در معنایی واقعی کلمه زپلشک...پارسا بود.رهام بلند زد زیر خنده کنف شده بودپارسا گفت:
__رهام نرگس دیگه کدوم خریه...چی چی و هروقت خواستم...درست حرف بزن بفهمم.
گوشی و دادم به رهام همینطور که بهش می خندیدم زبونمم براش در اوردم.که گوشی و گرفت وبه پارسا جواب داد:
__ناپدید شی از رو این کره. پارسا داشتم یه سوسک و له می کردم.
بی شعور به من می گه سوسک . پاش و لگد کردم.دادش رفت هوا . موهاش وهم کشیدم و پریدم تو ماشین در ها رو قفل کردم و بهش می خندیدم.ضبط و هم روشن کردم هرچی داد می زد بی خیال بودم می خواستم حرصش دربیاد .
دادمی زد:
__ماهان دعا کن در باز نشه ...به خدا می کشمت... نمیای؟من با اون یکی ماشین می رم ها؟؟؟؟
واقعا رفت. از ماشین پریدم پایین که از پشت محکم من و گرفت دم گوشم گفت:
__گفتم که ...دعا کن درباز نشه واگرنه می کشمت.
__ای ای ای
شونه ام و گرفته بود و فشار می داد...از سرما دستاش و لپ هاش قرمز شده بود. یه لگد به شکمش زدم تا ولم کنه که افتاد تو استخر اب استخر یخ زده بود نمی تونست شنا کنه.دست وپا می زد.گیج شده بودم مانتوم و در اوردم پریدم تو اب .نفس نمی کشید...اوردمش بالای اب ...
صورتش سرد شده بود.چند تا سیلی بهش زدم.قبلا دوره کمک های اولیه رو دیده بودم اما الان که باید ازشون استفاده کنم چیزی
یادم نمیاد.
خدایا رنگش شده بود مثل گچ چشاش ولباش و زیر ناخوناش کبود شده بود. پالتوش و در اوردم.مانتوم وتنش کردم.نفس نمی کشه.
فکش قفل شده بود بینی اش و گرفتم دهنش و باز کردم و تا می تونستم هوا وارد دهانش کردم دوباره و دوباره این کارو تکرار کردم.
با مشت می زدم روقفسه سینه اش. برش گردوندم و چند تا مشت به پشتش زدم...
اخیش اب هایی که رفته بود تو حلقش و پس داد. نفس عمیقی کشید. ستاره خانوم با یه پتو سر رسید...
بابا همه کارا رو که خودم کردم.رهام بد نگاه می کرد.اقا مهدی نگهبان خونه اومد کمک و رهام وبردن تو اتاقش .من مثل این بچه مظلوما یه طرف اتاق مظلوم نمایی می کردم.گاهی هم زیر چشمی بهش نگاه می کردم که البته اخم هاش و می دیدم.رها گریه می کرد.الان این رها خانوم مارو به کتک خوردن نده شانس اوردیم...
همه از اتاق رفتند بیرون قهوه داغ تو دستش بود حرفی نمی زد.
رفتم جلو گفتم:
__خب...خب یه دفعه حمله کردی منم هول شدم .من به جون خودم نباشه به جون دشمنم همچین قصدی ونداشتم...نه شاید قصد زدنت و داشتم ولی قصد یخ زدنت و نه.نداشتم.
دیدم چیزی نمی گه...سکوتش از صد تا فحش بدتره...ادامه دادم:
__زبونت و موش خورده؟؟؟نخورده؟؟؟مورد سوم؟؟؟هیچکدام؟؟؟
__نباید بهم تنفس مصنوعی می دادی...
__پس بخاطر اون ناراحتی؟؟هه هه هه یکی از فامیلاتون گفت بدت میاد یکی و ببوسی من باور نکرد...زیاد خودتو ناراحت نکن همچین تهفه ای هم نبود.طعم زهر مار مخلوط با زهر عقرب ومی داد.
یه چشمک طولانی زدم گفتم:
__ اقا خوشگله لبای قرمز وقلوه ای ات و که طعم عسل میده و برام بلوتوث می کنی؟؟؟
خندید...ادامه دادم:
__نخند نخند.من همینجوریش هم حالم بده...
__خیلی پرو شدی ها باید له ات کنم خانوم سوسکه؟؟؟
__در حدش نیستی...بوزینه...
اخرین کلمه ام و اروم تر گفتم تا نشنوه.از جاش بلند شد پیراهنش و در اورد.اول بهش نگاه نکردم. خب چرا؟مگه چیه؟حس خواصی که بهش ندارم شاید یه وابستگی کوچولو.شاید عادت. تکلیفم با خودمم مشخص نبود.
یه قدم رفتم جلو انگشت سبابه دستم و زدم به بدنش داشت متعجب نگاه می کرد.
گفتم:
__جیگرتو بچسبم...دادا عجب هیکلی داری؟؟؟
داشت می خندید دستم و کشید عقب و گفت:
__ جدیدا دخترا از این حرفا می زنن؟ برو خجالت بکش...
__چشم... چند کیلو برات بکشم؟
__برو تو ماشین تا من بیام.
بی ذوق حالا یه روز من بامزه بودم ها...بدو بدو رفتم تو ماشین صندلی و دادم پایین و خوابیدم.اقا بعد از نیم ساعت تشریف فرما شدن تازه طلبکارم هست:
__کجا بودی تمام خونه رو گشتم.
__تو ماشین بودم.
__از دست تو...
دوباره چشمام و بستم که حس کردم بازوم داره سوراخ می شه...
باز رهام برای بیدار کردن من از این شیوه مزخرف استفاده کرد.با حرص برگشتم سمتش که دیدم رهام تو ماشین نیست.اما یه جوجه تیغی کنارم نشسته و یه دونه از اون لبخند های ترسناک زد.حالا چرا داشت منو سوراخ می کرد.خیلی ترسیدم.نکنه دزدی قاتلی جانی چیزی باشه.نکنه رهام و کشته می خواد بلایی سر ن بیاره؟خدا نکنه...
از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم.هنوز تو ماشین بودم هواتاریک شده بود.غلط نکنم تو تو جوردن بودیم...
پسره گفت:
__ بالاخره بیدار شدی ؟خانوم خوش خواب.
__تودیگه کی هستی؟
__اینجانب دست راست اقا رهام .شاهین هستم. رهام خان نگران بود نکنه بادیگاردش و بدزدن من و فرستاد مراقبت باشم.
__یکی باید مراقب خودت باشه.(این واروم گفتم)
رهام از یه ساختمون خیلی بزرگ خارج شد.چند تا کاغذ هم تو دستش بود.به دنبال اون شاهین هم از ماشین پیاده شد.بعد از اینکه دست دادن خداحافظی کرد:
__ماهان خانوم شب بخیر.
یه لبخندی بهش زدم.اونقدرا هم ادم بدی نبود از قدیم گفتن نباید از ظاهر کسی قضاوت کرد...از روهام پرسیدم:
__کجابودی؟
__کار داشتم.
هیچ وقت جواب درست حسابی به ادم نمی ده مردتیکه جعلق...
خب بگو چی کار می کردی خیال مارو هم راحت کن.
برگشت سمتم و گفت:
__داریم می ریم نمایشگاه دوستم.زیاد حرف نزن که خراب کنی.بعدم همه فکر می کنند نامزدمی نه بادیگاردم.متوجه شدی؟
سرم و تکون دادم که بلند تر گفت:
__اون سر یک کیلویی و می تونی تکون بدی زبون یه مثقالی و نمی تونی؟
چرا زبونم لال شده بود؟جدیدا این مدلی شدم.کمتر حرف می زنم کمتر متلک می ندازم.از عیش و نوش افتادم.
جواب دادم:
__بله.فهمیدم.
حرکت کرد.یه نمایشگاه خصوصی نقاشی تو ولیعصر...
که روی در بزرگش زده بود اختتامیه نمایشگاه...در ورودی کوچیک بود اما وارد سالن که می شدی جو می گرفتت.همه جا باسرامیک های براق سفید پوشونده شده بود.لامپ های سفید هم درخشش و بیشتر می کرد.روی دیوارا بافاصله عکس های نامفهومی قرار داشت.
همیشه از کتابای فرشته که هنر می خوند خوشم میومد.وبادقت هرصفحه اش و چند بار می خوندم.خیلی از هنر می فهمیدم اما هیچ وقت دوست نداشتم نقاشی بکشم.
سمت چپ سالن یه اکیپ از این بچه مایه دارا تشکیل شده بود.رهام دستم وگرفت تو دستش که مثلا ما عاشق همیم.عق.به سمت اون اکیپ رفتیم.سه تا پسر بودن چهار تا دختر.
جلوتر رفتم رهام سلام کرد:
__سلام به همگی.اینم خانوم خوشگلم ماهان.
اول یه پسر که هیکل ریزی داشت اومد جلو چشمای قهوه ای ابرو های متوسط و پر:
__سلام ماهان جان.شایان هستم.
چه زود پسر خاله می شه حالا شاید من دوست نداشتم بااسم کوچیک صدام کنه.
سرد جواب دادم:
__سلام.(با یه لبخند گشاد رو لبم.)
یه کم بهش برخورد.البته رهام هم اخم هاش و تو هم کرد شاید دوست داشت با دوستاش گرم تر بخورد کنم.یه دختر دیگه که حسابی هم خوش تیپ بود اومد جلو...
دستشو مقابلم دراز کرد.
موهای بلوند شده اش چتری روچشماش ریخته بودیه سایه سبز زده بود که حسابی تو چشم بود:
__منم ترنم.نامزد شایان.
دست رهام روی شونه ام بود.باز یه لبخند.نمی دونم ولی با این پولدارا احساس خوبی بهم دست نمی ده حس می کنم از اونا نیستم.رهام کنار گوشم گفت:
__زبونت فقط برای من درازه یه چیز بگو...
با خشم تو چشماش نگاه کردم که اونم کم نذاشت یه دختر دیگه که کم سن وسالتر از بقیه نشون می داد گفت:
__چه عاشقانه بهم نگاه می کنید...مثل نگاه های رهام به دوست دخترای قبلیش نیست....
چشام چهار تا شد...مگه اون دوست دختر داشت؟رها که گفته بود از زنا خوشش نمیاد چه می دونم نه زن داره نه دوست دختر.
متعجب پرسیدم:
__تو قبلا دوست دختر داشتی؟
اکیپ از خنده منفجر شد...ولی من متعجب بودم.حتی خود رهام هم می خندید.داد زدم:
__مگه چیز خنده داری گفتم؟پرسیدم قبلا دوست دختر داشتی.
لجم گرفته بود.داشتند دستم می نداختند.
همون دختره گفت:
__عزیزم خیلی شوتی.رهام به اندازه موهای سرش دوست دختر داره.
یکی دستش و پشتم گذاشت و کنار گوشم گفت:
__شنیدم بادیگارد یه بچه پولدار شدی...خانوم کوچولو...
برگشتم.فرشـــــاد؟؟؟؟اها اره اونم نقاشه فکر کنم اومده اینجا تابلو هاروببینه.فرشاد برادر بزرگتر فرشته اس که برخلاف خانواده اش خیلی به فرشته کمک می کنه.
هنوز خیره بودم...زل زده بودم به چشماش پرسیدم:
__فرشاد...تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟
دوباره بچه ها زدند زیر خنده...فرشاد گوشه شالم و صاف کرد و گفت:
__عزیزم این نمایشگاه منه.
__واقعا؟؟؟بهت تبریک می گم...
از زیر چشمم یه نگاه به رهام انداختم.چهره اش که چیزی و نشون نمی ده. ولی حداقل در این جور مواقع باید به اندازه سر انگشت غیرتی شه که این از سیب زمینی هم بدتره.
فرشاد:رهام جون بااجازه ات من با ماهان کار دارم.
رهام دستم و گرفت و گفت:
__فرشاد جان ایشالله یه موقع دیگه ما دیرمون شده باید بریم...
__دودقیقه.
رهام نگاهشو به طرف دیگه سالن انداخت و نفسش و محکم داد بیرون.پس اونقدرا هم که فکر می کردم سیب زمینی نیست...

صحرا71
۲۵ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۴۵ بعد از ظهر
فرشاد با یه لیوان ابمیوه به سمتم اومد و بهم داد کمی از اب میوه رو خوردم گفت:
__فرشته موضوع و برام تعریف کرده.نیازی نیست جر خانوادت و تو بکشی. ولشون کن.مگه تو چه گناهی کردی؟؟؟
__راست می گی ولی این راهیه که اومدم.فرشاد باورت نمی شه زندگی ام به گند کشیده شده.روال عادی نداره.محافظ کسی ام که ازم متنفره.تازه فهمیدم 20ساله زن کسی ام که نمی خواد قیافه ام و ببینه.
دستاش و دورم حلقه کرد.به این ارامش نیاز داشتم من هم تو اغوشش فرو رفتم.مثل یه تکیه گاه بود برام. بعد از فوت مادرم...تنها کسی بود که باهاش حسابی صمیمی شده بودم.چشمای رهام داشت از خشم منفجر می شد حسابی قرمز شده بود.سوال فرشاد باعث شد.
چشم از رهام بردارم:
__چرا ولش نمی کنی؟خودم طلاقت و ازش می گیرم.خودم باهات...
بین حرفش پریدم...نمی خواستم ادمه بده:
__می دونی چقدر سخته؟یه دختر 22 ساله مطلقه تو این جامعه زندگی کنه؟؟؟
__خودم ازت مراقبت می کنم.
__مگه شوهرش مرده که تو ازش مراقبت کنی؟
صدای رهام بود که تقریبا داد می زد...مچ دستم ومحکم گرفت. روبه فرشاد گفت:
__من شوهرشم.حتی اگر به زور زنمه اگر به زور واجبار ما با هم هستیم باز اون زن منه.پس دور عشق جوونی تو خط بکش...
چــــی؟؟؟عشق جوونی؟متعجب به فرشاد نگاه کردم.به حضور رهام توجهی نکرد.گفت:
__ماهان عاشقتم...
مشت رهام رفت تو دهنش. گیج بودم.تمام این سال ها اون من و دوست داشت؟چرا بهم نگفت؟چرا من اینقدر زجر کشیدم؟چرا با اینم که می دونست عاشقشم بهم توجهی نکرد؟
بیخیال رهام شدم دست فرشاد و گرفتم واز سالن خارج شدیم. لبش پاره شده بود واز گوشه اش خون می ریخت. کنار یه درخت وایسادم دلم برای لبش سوخت اما مهم تر از اون حرفی بود که گفت:
__توضیح می دم برات...
__خب؟
__ماهان نمی گم از همون روز اولی که دیدمت عاشقت شدم...اما بهت جذب شدم...من فقط به خاطر وجود تو پام و تو اون اشغال دونی می ذاشتم... هیچ وقت بهت نگفتم چون می ترسیدم با ازدواج من و تو حال مادرم بدتر شه.می دونی که از ازدواج فرشته راضی نبود.
__تو تو این همه سال ازارم دادی.من دوست داشتم اما تو با این و اون می گشتی...هر روز با یه دختر بودی.دخترای خوشگل...پولدار.
__ماهان به خدا دوست دارم.تو از رهام طلاق بگیر من چاکرتم.مامانم ماجرای تورو می دونه.اون با تو مخالفتی نداره.
__باید از رو جنازه من ردبش که ماهان و طلاق بدم...ماهان تو خونه من می پوسه ولی باتو ازدواج نمی کنه.
دوباره رهام اومده بود وسط حرفمون. یه موقعی دیوانه وار عاشق فرشاد بودم وقتی فهمیدم بهم علاقه ای نداره. خودم و با ورزش سرگرم کردم. اما ازوقتی که بادیگارد رهام شدم یک ماهی می شه دیگه ورزش نمی کنم.روز به روز دارم ضعیف تر می شم و رهام از من قوی تر...
به ساعت دستم نگاه کردم 9 بود.دیگه داشتم از این بحث خسته می شدم.فرشاد به رهام گفت:
__تو چه بخوای چه نخوای ماهان عاشق منه.
__اره ماهان؟
این سوال و رهام از من پرسید.تو بد موقعیتی گیر کرده بودم.لای منگنه بودم و بهم فشار می اوردند.نمی دونستم چی بگم.باید واقعیت و بگم؟ دروغ بگم؟جواب دادم:
__فرشاد من یه موقعی دوست داشتم...اماتو چیکار کردی؟ترکم کردی...متاسفم من نمی تونم.
رهام دستش و حایل صورتم کرد تا فرشاد دید خوبی نداشته باشه...
یک سانتی متری لبم و بوسید.جز من و خودش...هر کس اون صحنه رو می دید فکر می کرد لبم و بوسیده. فرشاد عصبانی بود اما من ...زل زدم تو چشمای رهام...چشمای ابیش بد جور می درخشید داشتم گول می خوردم که اون از من خوشش میاد اما خودم و متقاعد کردم...
اون بخاطر اینکه لج فرشاد ودربیاره این کار وکرد.
ذهنم داره منحرف می شه.نه نه نه من هیچ حسی بهش ندارم.اون از من متنفره پس من نباید حسی بهش پیدا کنم.فرشاد رفت تو نمایشگاه. با چشمام دنبالش کردم.رهام دستم و کشید و من و پرتاپ کرد تو ماشین...
توراه با خودش حرف می زد:
__اااااا دیدی؟صاف زل زده تو چشام به زنم می گه من عاشقتم...شیطونه گفت فکش وبیارم پایین.
ناگهان مثل برق گرفته ها زد کنار...برگشت سمتم و پرسید:
__تو از کجا فهمیدی که زن منی؟
ماجرای دفتر و دزدیده شدنم و بابا کاوه رو براش تعریف کردم. با دقت گوش می کرد یه بار هم وسط حرفم نپرید.صبر کرد تا حرفم تموم بشه.
پرسید:
__خب حالا چی کار می کنی؟
__اول باید کل ماجرا رو بشنوم بعد تصمیم می گیرم.
از ماشین پیاده شد.پرسیدم:
__کجا می ری؟
__تو پارک راحت تر می شه حرف زد.
از ماشین پیاده شدم پارک شلوغ بود بیشتر زوج های جوون اومده بودند.هرچقدر اونا عاشقونه راه می رفتند ما مثل دوتا غریبه کنار هم راه می رفتیم.روی چمن ها نشست زل زده بود به ماه شروع کرد:
__از وقتی به دنیا اومدم.یه چیزی کم داشتم.عشق...مامانم وبابام هیچ علاقه ای که بهم دیگه نداشتند هیچ به منم علاقه ای نداشتند.هرکدوم کار خودشون و می کردند.هرروز دعوا.هرروز جنگ. بابابزرگم تنها کسی بود که باتمام وجودش بهم محبت می کرد.رها هم به دنیا اومد واونا رویه شون و تغییر ندادن.حسرت شنیدن پسرم از زبون پدر مادرم به دلم موند.اون موقع از دعوا های مامان وبابام فهمید بابا یه زن دیگه رو دوست داره که یه دختر به دنیا اورده.خوشحال شدم گفتم شاید با به دنیا اوردن دختره دست از سر پدرم وزندگی ما برداره.از متاسفانه فوت کرد.اون موقع بچه بودم وخودخواه...از مرگش خوشحال شدم.
ادامه داد:
با وجود فوت مادرت پدرم تورو از من و رها بیشتر دوست داشت.همیشه می گفت ماهان مثل دریاست...چشماو ابروها و موهاش با دریا مو نمی زنه.بهت حسادت می کردم.بابام برات وسیله می خرید.می بردت پارک.رستوران درحالی که اسم پسرشم نمی دونست.
(نفس عمیقی کشید)یه شب که با مامان رفته بودم که مهمونی دیدم بابات داره مامانم و می بوس...
از اون موقع دیگه حالم از هرچی زنه بهم می خورد 9سالم بود اما همه چیز و می فهمیدم. از بوسیدن کسی حالم بهم می خورد.مامانم وبابام جداشدن.باباتورو اورده بود خونه ما و فقسط به تو محبت می کرد.حسرت موقعیت تورو می خوردم.تو همه چیزم وپدرم و مادرم و عشق وعلاقه اشون به من و ازم گرفتی.بابابزرگ رو حرف من حرف نمی زد ازش خواستم تورو بفرسته بری اما بابا ولت نمی کرد اون پشتت بود...حتی حاضر شد بخاطرت از خونه و زندگی و اموالش بگذره.
پرسیدم:
__تو من و تا قبل از اینکه بادیگاردت شم دیده بودی؟
__اره.حالا می ذاری ادمه اش و بگم؟
__اره.
__بابا از خونه رفت.من موندم وبابا بزرگ ومامان بزرگ که عاشق بابا بود و رها.مامان بزرگم رفت.البته روزا میومد سراغمون.اماشبا پیش تو بود. اینقدر ازتو پیش بابابزرگ ورها تعریف کرده بود که همه عاشق تو شدن جز من.انتظار نداشته باش ببخشمت...هیچ وقت.
از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت وسوار شد.باشه.انتظار بخشش و ازت ندارم.
چند تا دختر زل زده بودن به رهام یه جوری شدم احساس مالکیت کردم بهش. سوار ماشین شدم دخترا پکر شدن.حقشونه تا برای شوهر مردم تور پهن نکنن.چه شوهر شوهرم می کنم..
دوباره سوالش و تکرار کرد:
__حالا می خوای چیکار کنی؟
__هیچی طلاق می گیرم...
عصبانی شد با مشتش زد رو فرمون و گفت:
__طلاقت بدم که بری بشی زن اون فرشاد عوضی به ریشم بخندی؟
می خواستم لجش و دربیارم گفتم:
__من که مثل مادر تو نیستم.
چونه امو گرفت تو دستش وفشار داد. شستش تو گودی زیرلبم فرو رفت. خیلی درد داشتم محکم دستش و پس زدم.
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
__ببین خانوم بادیگارد هرچند خیری از پدر مادرم ندیدم ولی اجزه نمی دم درموردشون بد حرف بزنی.
__اینقدر گدای محبتی؟
__اخخ.
یه سیلی نثار گوش چپم کرد. دومی و هم پشتش زد اشکام روانه شدن نمی تونستم حرف بزنم فقط بابهت بهش نگاه می کردم.گفت:
__اولی زدم بدونی با شوهرت چطور حرف بزنی.دومی هم زدم تا اینقدر زبون درازی نکنی واگرنه خودم زبونت و کوتاه می کنم.بادیگارد کوچولو.
منم کم نیاوردم و دوتا سیلی زدم تو گوشش مات مبهوت نگاه می کرد منفجر شد داد زد:
__تو چه غلطی کردی؟
خیلی ترسیده بودم.الانه که پدرم و دربیاره.یه مشت نثار دهنم کرد...
اخخ لبم پاره شد.از ماشین پریدم بیرون.اومد دنبالم .
هی سرم داد می زد:
__ماهان مسخره بازی درنیار تا اون روی سگم بالا نیومده گمشو تو ماشین.
__خفه شو.
بازو هام و گرفت وسط خیابون مردم به ما زل زده بودن یکی اومد جلو.هیکل درشتی داشت گفت:
__شما برو سوار تاکسی شو ابجی.
سوار تاکسی شدم.پشتم و نگاه کردم رهام داشت با مرده کتک کاری می کرد.جلوی خونه باباکاوه پیاده شدم.زنگ در و زدم.بعد از چند دقیقه در وباز کرد.از دیدنم تعجب کرد.نگاهش رولبم ثابت موند اخماش تو هم رفت و منو کشید داخل در و بست. کنار حوض نشستم و لبم و پاک کردم.با الکل و پنبه اومد پیشم. ولبم و شستشو داد تا اون موقع حرف نزدیم که زدم زیر گریه:
__بابا کاوه...رهام از من متنفره.از هر فرصتی استفاده می کنه تا خوردم کنه.
__ازش متنفرم.ازت متنفر از مادرم پدرم زنت از همه اتون متنفرم.
بغضی که این مدت تو گلوم سنگینی می کرد وشکستم:
__مگه من ازت خواستم ازم مراقبت کنی؟مگه من گفتم منو بزرگ کنی؟مگه من خواستم تو فلاکت بزرگ بشم. مگه من خواستم به بچه هات محبت نکنی؟جوابمو بده.
__تو درست می گی دخترم.من اشتباه کردم.
سرم روی سینه اش بود.موهام و نوازش می کرد.احساس امنیت داشتم.حس می کردم تو این موقعیت حتی رهام هم نمی تونه من و از اون جدا کنه:
__دخترم من تورو وارد زندگی رهام کردم خودمم خارجت می کنم...
من که از خدام بود.از خدام بود از کسی که تحمل دیدنمم نداشت جدا شم.غرورمو دوباره به دست بیارم. مثل ادم زندگی کنم.تحقیر نشم. حسرت زندگی معمولی نخورم.
فرشته بادیدن لبم جیغی کشید و اومد کنارم :
__دختر تو چی کار کردی با خودت؟
__سلام عرض شد.
__سلام به روی ماهت.نگفتی چه بلایی سرت اومد؟
__صورتم اشتباهی رفت تو مشت رهام.
فرشته برای اینکه منو از اون حال و هوا دربیاره طبق معمول شروع کرد به تعریف کردن جک ها مسخره والبته جز خودش کسی نمی خندید.
رضا و شوهر فرشته هم برای مسابقات تیمی رفته بودند مشهد.ما سه نفر بیشتر تو خونه نبودیم که صدای در اومد یکی با لگد به در می زد.ترسیدم ا
ین چه وحشیه؟باباکاوه رفت تا در و باز کنه.

صحرا71
۲۵ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر
بابا کاوه در وباز کرد. رهام با عصبانیت اومد داخل ودر و محکم کوبید.بابا کاوه که از دیدن پسرش تو این قد وقواره و هیکل ذوق زده شدسلام بلند وبالایی به پسرش کرد.رهام هم اونقدر مرد بود که پدرش و ببوسه وبهش سلام کنه:
__سلام.بابا.خوبید؟
__پسرم.بالاخره بهم گفتی بابا.قبلا همیشه به اسم صدام می کردی.
مثل من که پدرم و به اسم صدا می کردم یعنی الان وقتش نبود که بهش بگم بابا؟
رهام جواب داد:
__خودتون هیچ وقت نخواستید این کلمه رو از دهنم بشنوید.اومدم دنبال زنم.ماهان بلند شو باید بریم.
بابا کاوه یه کم ناراحت شد اما زود خودش و جمع وجور کرد.لب رهام خونی بودفکر کنم اون مرده زدش.
صداش با تحکم بود. اما از جام تکون نخوردم .شاید می ترسیدم باهاش تنهاشم.
داشت میومد سمتم که باباکاوه گفت:
__حق نداری به دختر من دست بزنی.
رهام عصبانی شد برگشت سمت پدرش با دست اشاره ای به من کرد و گفت:
__دیدی؟باز تبعیض.بابا من پسرتم..من از تنتم...من از خونتم.
__اگر از خون من بودی هیچ وقت دست رو زنت بلند نمی کردی.
محکم نفسش و داد بیرون.بخار دهنش پخش هوا شد.بابا کاوه رو زد کنار اومد دستم بگیره که دوباره بابا کاوه نذاشت.
رهام داد زد:
__اییییییی ایهاالناس من می خوام زنم و ببرم این مرد نمی ذاره.اقاجون زنمه می خوام هر بلایی که دوست دارم سرش بیارم.
__تو غلط می کنی.
__ماهان بلند شوتا این خونه و رو سرت خراب نکردم.
خواستم برم سمتش که بابا کاوه جلوم و گرفت .
گفت:
__ماهان پاش و از این خونه بیرون نمی ذاره.من سرپرستش هستم من اختیار دارشم. من می گم کجا بره.
__پدر جون احترامتون واجب اما ماهان زن منه من می گم کجا بره .یادتونه که من 20 ساله شوهر ماهانم.
__پس ازش بخاطر اینکه زدیش عذر خواهی کن.
فکش قفل شده بود مشتش و محکم زد به دیوار .
گفت:
__متاسفم که پرنسس ازرده خاطر شدن اینبار من و مورد عفو خود قرار دهید تا دفعه بعد یک خاکی بر سر کنم.
بابا کاوه لبخندی زد و پیشونی ام و بوسید فرشته که تا اون لحظه از ترس زبونش بند اومده بود .
گفت:
__مراقب خودت باش این سادیسم داره.
خندیدم...اره واقعا که چقدر می تونم از خودم مراقبت کنم.همه اش داره به من زور می گه.بازو م و گرفت و محکم فشار داد بازوم داشت له می شد. سوار ماشین شدم.اما سرم و زیر انداخته بودم تا بهونه کتک دوباره و دستش ندم.دستش و به پشت صندلی ام تکیه دادو گفت:
__ چیه؟فکر کردی می ذارم خونه بابا جون کاوه ات بمونی؟کور خوندی.زبونتو گربه کوره خورده؟؟؟چرا لال مونی گرفتی؟زر بزن دیگه.
تصمیم گرفتم تا چند وقت باهاش حرف نزنم.شاید که ادم بشه یه کم به من بدبخت رحم کنه. لبم و می جویدم.
لبخند کجی زد و گفت:
__کمک نمی خوای؟
یه نفس عیق کشیدم و روم و برگردوندم که محکم با دستش چونه ام و گرفت وصورتم و برگردوند سمت خودش.
گفت:
__از این به بعد خوش ندارم وقتی دارم باهات حرف می زنم صورتت و برگردونی.مفهوم بود؟
سکوت.
دوباره سوالش و تکرار کرد. اما بازم جواب ندادم.لجش در اومده بود.فشار دستش روی چونه ام بیشتر می شد و طاقت من کمتر .اما باز تحمل کردم.دستم و به دستگیره در فشار می دادم تا درد توی چونه ام اونجوری تخلیه کنم.
چشماش و باز و بسته کرد و گفت:
__خودت می خوای با زور حالیت کنم.
دیگه جون برام نمونده بود همین جوری چونه ام و فشار می داد بی حال گفتم:
__اره.فهمیدم.
لبخند پیروز مندانه ای زد و چونه ام و ول کرد.اشغال عوضی ازت متنفرم.
به اندازه یه دنیا ازت متنفرم.عقده ای داری عقده هات و سرمن خالی می کنی.
جلوی خونه نگهداشت سوئیچ و به نگهبان داد و به من گفت:
__ما تصادف کردیم برای همین زخمی شدیم.
__دروغ دروغ دروغ.زندگیت و دروغ گرفته خسته نشدی از بس مرموز و تو دار بودی؟(این ها رو اروم گفتم اما فکر کنم شنید)
__مثل اینکه چونه ات هوس نوازشا ی من و کرده.
__خفه شو.
محکم بازوم و گرفت و چسبوندم به دیوار:
__چه غلطی کردی الان؟
__همین که شنیدی.
خواست بزنه تو گوشم که رها سر رسید:
__اومدین؟؟
بازوهام و ازاد کردم و رفتم سمت رها.با دیدن صورتم ترسید و پرسید:
__داداشم باهات این کارو کرده؟
__نه تصادف کردیم.
__دروغ نگو جای 5تا انگشتش روی صورت خوشگلته.
بغضم ترکید.سریع وارد اتاقم شدم پریدم روتخت و خودم و خالی کردم.
هق هق گریه هام بلند شده بود. داشتم گریه می کردم که رها وارد اتاقم شد.واقعا دوست خوبی بود دوست به درد همین مواقع می خوره.
هرچی تو دلم بود وخالی کردم وبهش گفتم.هرچیزی که رودلم سنگینی
می کرد.
گفت:
__ماهان...تو چه دل پری داشتی از این دنیا.
خیلی سبک شده بودم.
رها ادامه داد:
__راستی می دونستی خواهر شوهرت داره متاهل می شه؟
__چـــــــــــــــی؟؟؟
داد زدم.پس چرا من متوجه نشدم؟پرسیدم:
__چطور یه دفعه ای تصمیم گرفتی؟حالا کی هست این مرد خوشبخت؟
__خب پارساست.راستش چند وقتی می شه از من خواستگاری کرده. شما هم که دارید می رید کیش.من تنها می مونم تو این مدت می خوایم نامزد شیم...
__رها نرم برگردم ببینم یه بچه تو بغلته داری کهنه می شوری؟
__ماهان خفه می شی یا خفه ات کنم؟
__اخه تو اینقدر خوشگلی که می ترسم یه شب این پارس...
رها افتاد دنبالم نذاشت حرفم و کامل کنم .فرار کردم ستاره خانوم و سمانه تو حال بودن من پشت ستاره خانوم قایم شدم.
رها داد زد:
__بگیرمت مردی.
رو به ستاره خانوم گفتم:
__ستاره خانوم شما بگو بده یه زوج بچه دار بشن؟
__نه مادر خیلی هم خوبه بچه خواسته خدا از زوج های متاهله.
به ستاره خانوم اشاره کردم و گفتم:
__بیا ستاره خانومم موافقه.
رها که عصبانی تر شده بود دوید سمتم منم الفرار که تق.خوردم به یه مجسمه.خوب که دقت کردم دیدم مجسمه نیست رهامه. یه لبخند ملیح زدم خواستم از تو بغلش بیام بیرون که ولم نکرد.جلوی همه اب شدم. اینم دست بر دار نبودمحکم تر بغلم کرد...
با عصبانیت داد زدم:
__ولم کن عوضی.خفه ام کردی.
رها وستاره خانوم از رفتار من متعجب بودند.رهام دستش و برد بالا که بزنه تو صورتم اما صدای یه نفر مانعش شد:
__ روش دست بلند کردی نکردی...
یه پیره مرد قد کوتاه خمیده با یه عصا تو دستش. رها دوید سمتش و بغلش کرد...
__بابابزرگ کی اومدی؟
اینا که گفتن بابابزرگشون مرده...خدایا دارم دیوونه می شم این خانومده چقدر خالی بندن؟کت شیطون و از پشت بستن اجازه خودنمایی هم بهش نمی دن.
پیره مرده دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
__ماهان جان بابا پدر بزرگ شوهرت و بغل نمی کنی؟
بدون هیچ اراده ای حرفی که تودهنم بود و پرتاب کردم بیرون
__مگه شما نمرده بودین؟
ستاره خانوم زد پشت دستش.رها لبش و گاز گرفت.پدر بزرگ رهام بلند خندیدوگفت:
__هنوز که ازرائیل نیومده سراغم.
رهام پرسید:
__اتفاقی افتاده.خیلی کم میومدید تهران.
__نه پسرم برای نامزدی رها اومدم.تازه شما هم باید یه مراسم بگیرید بعد برید کیش.من دوست ندارم حسرت یه عروسی به دل نوه خوشگلم بمونه.
من و کنار خوش روی مبل نشوند.
و گفت:
__به همون زیبایی که زنم ازت تعریف می کرد...همه چیزتو می دونم.تیکه کلامت.لبخندت گریه ات دعوات. زنم شیفته ات شد و حتی منم بخاطرت ول کرد.اگر راضی می شد یک ماه ولت کنه بریم انگلیس تا عملش کنن الان زنده بود.
دوباره یاد مامان افتادم.هر حرفش برام مثل طلا بود.هیچی برام کم نذاشت. اما خودش و ازم دریغ کرد.منو تو اوج جوونی تنها گذاشت.نفس عمیقی کشیدم.بابابزرگ ادامه داد:
__5 شنبه عقد رهاست.کوچیک وخودمونی می گیریم.جمعه هم عروسی شماست.
جاااااااان؟؟؟؟خودشون می برن وخودشونم می دوزن و خودشونم می پوشن.
گفتم:
__ببخشید ولی من ورهام می خوایم از هم جداشیم.
__اره رهام؟
رهام با جدیت جواب داد:
__نه من سرم بالای چوبه دارم بره زنم و طلاق نمی دم.
بالجاجت از جام بلند شدم. رفتم سمت رهام زل زدم تو چشمش و گفتم:
__خوشت میاد یه عمر باکسی زندگی کنی که نه اون تورو دوست داره نه تو اونو؟
__برام مهم نیست.
بدون توجه به هیچ کدومشون وارد اتاقم شدم ودرو محکم بستم.

صحرا71
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۳۲ بعد از ظهر
****
تو اتاق جلوی کامپیوتر رمان الکترونیکی چشمهایی به رنگ عسل و می خوندم....رمان قشنگی بود.
کار کردن درحد معمولی با کامپیوتر و رها بهم اموزش داد.غرق در ماجرا های پیچ درپیچ رمان بودم که صدای در اومد...
به دنبالش هیکل درشت فرهاد بادیگارد رها تو در ظاهر شد...
گفتم:
__بیاتو.
به مبل اشاره کردم.روی مبل نشست .منم از پای کامپیوتربلند شدم وجلوش نشستم.
پرسیدم:
__خوبی اقا فرهاد؟؟چیکار می کنی؟
__ از رها خانوم محافظت می کنم.
__یه سوال؟وقتی من به عنوان بادیگارد وارد این خونه شدم...تو می دونستی من دخترم؟
__نه.
__به من دروغ نگو می دونم که می دونستی.از قبلش من و می شناختی؟
__نه خانوم.
نه بابا این زبون ادمیزاد حالیش نی...
با ملاطفت وارد می شویم:
__فرهاد خان تو حقیقت وبه من بگو من قول می دمبه کسی نگم ...در ضمن به سمانه هم می گم دوسش داری مطمئنم خوشحال می شه.کی بهتر از تو.
داشتم خرش می کردم...برق شادی و تو چشماش دیدم اما به روی خودم نیاوردم.
ادامه دادم:
__حالا راضی شدی.
لبخندی زد سرش و انداخت زیر وگفت:
__هرچی می خواین بپرسین.من جواب می دم.
__خوبه.اول اینکه من و از کی می شناسی؟
__از وقتی بادیگارد خانوم شدم.تقریبا 8سال می شه که شما رو می شناسم.
__خب.از 8سال پیش که بادیگارد رها بودی.حالا برای چی 8 سال من و می شناسی مگه تو این مدت چیکار می کردی؟
__نه نه .من بادیگارد رها خانوم نبودم بادیگارد شما بودم.همه اهل خونه البته جز مستخدم ها شما رو می شناختن.
__یعنی چی بادیگارد رها نبودی؟من که به بادیگارد احتیاج نداشتم...اصلا نمی فهمم تو تو اون مدت چی کار می کردی؟
__ازتون محافظت می کردم.خانوم این چیزایی که می گم قول بدید به کسی نگین.
__باشه.قول می دم.
__اقا رضا و برادرش و رییس اورد خونه اتون تا به شما اموزش بده.وقتی کفش های مردم و واکس می زدین اقا چند نفرو می فرستاد کفشاشون و واکس بزنید تا مخارجتون دربیاد.اونایی و که 6سال پیش مزاحمتون شده بودن و یادتونه اقا پدرشون و دراورد و بعد فرستادشون زندان.من مثل سایه مراقبتون بودم تا کسی بلایی سرتون نیاره.
تعجب کرده بودم.یعنی رهام این همه زحمت برای من کشیده بود؟ولی خوب این لطف هایی که اخیرا کرده و هرگز نمی تونم فراموش کنم.بابا کاوه هم یه بار دست رون بلند نکرد چه برسه به این...
پرسیدم:
__واقعا؟؟؟حالا برای چی رهام این کارا و می کرد؟
__چون پدر بزرگتون (پدر بزرگ رهام)دستور داده بود...
__اها.مرسی.من در اولین فرصت با سمانه درباره تو حرف می زنم.
گل از گلش شکفت یه کوچولو سرخ شد.با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون.همه این کارها رو پدر بزرگش بهش دستور داده بود واگرنه من براش اهمیتی نداشتم.پس پدر بزرگش اینقدر به من لطف کرده بود من نمی دونستم؟
دوباره پشت کامپیوتر نشستم.به قسمت های حساس داستان رسیده بودم که رها مثل عجل معلق پرید داخل ...
قلبم و گرفتم و داد زدم:
__روانی...در زدن بلد نیستی؟؟
__ببین از الان می خوای خواهرشوهر بازی دربیارم ها...
__بمیر بابا.این کار هم از دستت بر نمیاد.
__از بس ادم خوبیم.
__خب چیکار داشتی؟
__اماده شو بریم وسایل عقد و عروسی و بگیریم...
__شما برید من نمیام.وسایل منم تو به سلیقه خودت بخر.
__دیوونه شدی ماهان؟بلند شو .رهام بفهمه نمیای عصبانی می شه.
__رها حوصله ندارم.بی خیال من شو.
__هرطور راحتی ولی گفته باشم رهام عصبانی می شه...
از جاش بلند شو اتاق و ترک کرد.من هم بیخیال رمان شدم و روتخت دراز کشیدم. به صفحه موبایلم نگاه کردم. 3تا میسد کال از فرشاد داشتم یه دونه هم برای اون داداش خول و چلمه .
تازه چشام داشت سنگین می شد که صدای نهیبی مجبورم کرد تو جام سیخ شم. دیوانه زنجیری.رهام بود که داشت عصبانی نگاهم می کرد.فکر کنم شلوارم و خیس کردم.
با ابرو های گره خورده اومد جلو گفت:
__لباسات و می پوشی . اماده می شی بریم خرید.
__من خسته ام نمیام.
__چند تا شکم زاییدی که خسته ای؟؟؟یالله.اون روی سگ من و بالا نیار.زود اماده شو.
پتو رو کشیدم روم و خوابیدم. پرید روتخت و دستم و گرفت.مجبورم کرد از جام بلند شم.با عصبانیت زل زدم تو چشش و گفتم:
__من عروسی نخوام باید کی وببینم.بابا به کی بگم من از تو خوشم نمیاد.
__حالانه اینکه من عاشقتم.مجبورم.واگرنه من به تهفه ای مثل تو نگاهم نمی کنم.چه برسه به این که باهات ازدواج کنم.
__چرا مجبوری؟
__اونش دیگه به تو ربطی نداره.لباسات و عوض می کنی یاعوض کنم برات؟
خدایا من دودقیقه هم نمی تونم با این سرکنم چه برسه به یه عمر.
از تو کمدم یه مانتو خفاشی قهوه ای رنگ کوتاه و یه شلوار چسبون.با یه شال کرم برداشتم.رهام که مطمئن شد دارم اماده می شم از اتاق رفت بیرون.
موهام و که حالا تا سرشونه هام می رسید و جمع کردم. چتری موهام و پخش صورتم کردم.یه رژ صورتی پررنگ زدم وزیر چشمام و با سرمه پررنگ کردم موژه های کشیده ام و هم با ریمل مرتب کردم.
حسابی پسر کش شده بودم.خودم و تو اینه نگاه کردم وحسابی قربون صدقه خودم رفتم.
پارسا و رها و رهام تو حیاط منتظر من بودند.پارسا بادیدن من سوتی زد وگفت:
__می خوایم بریم خرید عروسی نمی خوایم کشت و کشتار راه بندازیم که...
__چرا؟
رهام در حالی که سوار ماشین می شد داد زد:
__بسه اینقدر حرف نزن بیا سوار شو...
حرصم و دراورد اخه چرا جلوی خواهرش و دوستش اینطور با من حرف می زنه؟رهاسوار ماشین پارسا شد.ورفتند.
ماشین رهام عوض شده بود. یه ماشین خیلی قشنگ بود به رنگ نارنجی که حتی اسمش وهم نمی دونستم.خواستم سوار ماشین بشم اما هرچقدر درش و می کشیدم باز نمی شد.
رهام گفت:
__تو واقعا عرضه باز کردن در و هم نداری؟
خودش در و برام باز کرد.فکم خورد زمین چرا درش به سمت بالا باز می شه؟ چه باحاله؟نشستم تو ماشین عجب دکوری داره داخلش همه چیز انگار چوبیه.صندلی ها چرم قهوه ای بود .سیستم صوتی شو که دیدم اب از دهنم راه افتاد...
رهام چطور یه همچین چیزایی می خره؟واقعا خوش سلیقه است.
رها و پارسا خودشون تنها برای خرید رفتن ماهم یه جای دیگه رفتیم.اول برای خرید حلقه وارد یه طلا فروشی شدیم.
از بچگی علاقه ای به طلا نداشتم. کم استفاده می کردم.
رهام بافروشنده که یه مرد و پسرش بود سلام علیک کرد.
پسره پرسید:
__بالاخره می خوای دم به تله بدی؟دوست دخترات وچیکار کردی؟؟؟
__هیچی ...ناصر...قشنگترین حلقه هات و بیار.
ناصرم یه ردیف حلقه رو از تو جعبه اش در اورد و گذشت مقابل من.منم که می خواستم حرص رهام ودربیارم هلش ون دادم عقب
رهام پرسید:
__کدوم ومی پسندی؟
__هیچکدوم.
پسره چپ چپ نگاه کرد و گفت:
__این بهترین حلقه های سال2012 است.
رهام جواب ناصر وداد:
__خودم یکی وانتخاب می کنم.
پسره سرشو به علامت تاسف تکون داد.
رهام یه حلقه ساده انتخاب کرد که از طلا سفید و یه نگین ساده روش داشت.به دست سفیدم میومد از ته دلم خوشم اومد اما بروز ندادم.
رهام از ناصر پرسید:
__چقدر میشه؟
__قابل نداره؟
__بگو بابا.
__دوتومن.
مگه اینا قلابیه؟چرا دوهزار تومن؟رهام دسته چکشو از تو جیبش در اورد و نوشت...نـــــه؟؟؟دومیلیون تومن؟؟؟؟یه حلقه ساده؟؟؟
عجب زمونه ای شده مردم هی همدیگر و تیغ می زنن...به دنبال رهام ازجواهر فروشی خارج شدم.من تو پاساژ به بوتیک های
مختلف سر می زدم رهام هم بدون اینکه با من حرف بزنه مشغول خرید بود.مثلا می خواستیم باهم خرید کنیم.
اینه شمعدون و چند تا وسیله دیگه رو خودش تنهایی خرید .

صحرا71
۲۷ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۷ بعد از ظهر
خرید ها که تموم شد وسایل و روی صندلی عقب گذاشت و مجددا به سمت پاشاژ رفت ...
دویدم سمتش و پرسیدم:
__کجا می ری؟
__می خوام لباس عروس و بگیرم.
مقابلش ایستادم دستم و زدم به سینه اش و گفتم:
__لباس عروس و که من خودم باید بخرم.
__اااا؟چرا اونوقت؟چطوره که خرحمالی و بردن اوردن و خریدن وسایل دیگه وپرداخت پولش با منه ؟؟؟
نچ خودم به سلیقه خودم می خرم تا بفهمی دیگه با من لج نکنی...
__من هم اینقدر کولی بازی در میارم تا ابروت پیش فروشنده بره...
__جرئت داری جیک بزن...زبونت و از تو حلقومت می کشم بیرون.
دوباره راهش وادمه داد .بغض بد جور تو گلوم فشار میاورد.چرا این اینقدر زور می گه؟نفس عمیقی کشیدم و به دنبالش راه افتادم.وارد مغازه بزرگی شدیم.تا چشم می دید لباس عروس بود....
از هر رنگ لباس عقد و عروسی و تاج و...
چند تا لباس عروس اینجاست؟؟؟فروشنده یه خانوم تقریبا میانسالی بود با موهای مش کرده و چشای درشت مشکی.در کل قیافه اش خوب بود.
با دیدن ما لبخندی زد و پرسید:
__می تونم کمک کنم؟؟؟
__بله یه لباس عروس ساده وقشنگ می خواستم.
__نظر خانومتونم همینه؟
__بله.
چند تا لباس اورد که هیچ کدوم و نپسندید اقا. من هم که از ترسش لال شده بودم.حرفی نمی زدم.انتخاب لباس و گذاشتم به عهده خودش.
و بی خیال لباس شدم.صدای گوشی ام تو کیفم پیچید از تو کیفم درش اوردم.شماره فرشاد بود.فروشنده و رهام چپ چپ نگاهم می کردند .از مغازه خارج شدم.
جواب دادم:
__سلاممم...
با صدای لرزون پرسید:
__سلام.ماهان چطوری؟شنیدم جمعه عروسیته؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
__اره.درست شنیدی.
__خوبه.خوشبخت شید....
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
__می تونی یه لطفی درحقم بکنی؟
__چی؟
__یه روز قبل از عروسیت می تونی با من بیای گردش؟می خوام اون روز فقط برای ما دوتا باشه...
__اما روز قبلش عقد رهاست...
__باشه بی خیال...
دلم براش سوخت. یه روز که صد روز نمی شه.
جواب دادم:
__باشه ولی دوروز قبلش.
خوشحال شد داد زد:
__واقعا قبول کردی؟
__اره...فرشاد جان من باید برم کاری نداری؟
__نه عزیزم...برو.مراقب خوتم باش.خداحافظ.
تماس وقطع کردم.برگشتم که دیدم رهام دست به سینه پشتم به دیوار تکیه داده...اخم هاشم تو هم بود.
یه نگاه بهش انداختم خواستم از کنارش رد شم که بازوم وگرفت.
با حرص درحالی که فکش قفل شده بودپرسید:
__ به فرشادجونت چی گفتی؟
__به تو ربطی نداره.
مردمی که از کنارمون رد می شدند جور بدی نگاه می کردند.فشار دست رهامم رو بازوم زیاد و زیاد تر می شد.طاقتم و از دست دادم.
جواب دادم:
__گفت شنیدم دارید عروسی می کنید گفتم اره گفت خوشبخت شید منم گفتم ممنون.
لبخندی زد دستش و از با زوم جدا کرد. گذاشت تو جیب شلوارش .
و گفت:
_خب می مردی از اول می گفتی؟دستتم داغون شد...
از کنارش ردشدم.روانی.دوید سمتم و دستم و گرفت تو دستش و کرد تو جیبش .برگشتم تو چشماش نگاه کردم.حس خوبی داشت که دستم تو دستش بود.
لبخندی زد و به سمت بوتیک لباس خواب رفت.
پرو به من می گه:
__خب بریم چند تا لباس انتخاب کنیم.
__جـــــــــــان؟؟؟من به اندازه کافی لباس خواب دارم از این لباس خواب جلفا هم خوشم نمیاد.
__ببین ماهان دودقیقه می خوام باهات خوب باشم خودت نمی زاری.تازه من از اون لباس خواب هایی که تو می پوشی خوشم نمیاد...
__مگه توباید از لباس خواب من خوشت بیاد؟من که نمی فهمم بعد از عروسی رابطه ما درهمین حدی که الانه می مونه پس چرا باید لباس خوابم هماهنگ با سلیقه توباشه؟
این دفعه اون گفت:
__جـــــان؟؟ببخشیدا.تو الانم زن منی.اما اینکه من به تو احترام گذاشتم خلاف میلم بهت نزدیک نشدم بزرگواریم و می رسونه....
__نه دادا اشتباه به عرضت رسوندن.من تورو به عنوان شوهرم قبول نداشتم و ندارم.اگرهم بخوای من نمی ذارم بهم دست بزنی؟
__حالا اون موقع می فهمیم.
نه دعوای من با این انتها نداره.خواستم برم سمت ماشین که دستم و کشید من وبرد داخل بوتیک و به فروشنده که یه دختر جون بود .
سایزم داد و گفت:
__چند دست لباس خواب برای همسرم می خواستم.
فروشنده چشاش در اومده بود.خودش وجمع وجور کرد درحالی که با عشوه حرف می زد گفت:
__چجور لباس خوابی مدنظرتونه.پیراهن یا ...
رهام حرفشو نصفه گذاشت.
__پیراهن باشه.
منم که اونجا بوغ.دستم و زدم زیر سینه ام به پیراهن های که رهام انتخاب می کرد نگاه می کردم. خوبه سلیقه خوبی داره.واقعا از لباسای که انتخاب کرده بود خوشم اومد.
فروشنده گفت:
__خانومتون خودشون انتخاب نمی کنند؟؟؟
جواب دادم:
__شوهرم تو این چیزا وارد تره.به اندازه موهای سرش تجربه داره.
فروشنده یه لبخند مرموزی زد و رهام هم چنان چشم غره ای رفت که من یه سکته ناقص زدم.
تو ماشین منتظرش نشسته بودم که بالاخره تشریف اورد وسایل و کنار باقی خرید ها گذاشت پشت. ارنجش و گذاشت پشت صندلی ام زل زد تو چشام. توجهی بهش نکردم.
نه این دست بردار نیست برگشتم مثل خودم زل زدم تو چشاش...
اما حرفی و که می خواستم بهش بگم ویادم رفت پلکام هم تکون نمی خوردن تازه متوجه شدم چه چشمای قشنگی داره بین رنگ ابی اش رگه های مشکی دیده می شد.
همونجوری به هم زل زده بودیم که گفت:
__من نمی فهمم تو نه خوشگلی نه جذابی تو هیچ چیز قشنگی نداری.چرا فرشاد از تو خوشش اومده؟
گند زد تو حال خوبی که داشتم جواب دادم:
__عاشق نشدی بفهمی.
رگه های خشم تو چشماش دیده می سد پرسید:
__تو که عاشق شدی بگو چه حسی داره؟
فاصله صورتمون خیلی کم بود.اروم لبام و گذاشتم رولباش.چند ثانیه بعد اومدم عقب شوکه شده بود.هیچی نگفت.اما دل من لرزید.قلبم تند تند می زد عرق سردی روی پیشونی ام نشست نفسم بند اومده بود.کف دستم عرق کرده بود.دستم می لرزید.روم و برگردوندم از تو شیشه به بیرون نگاه کردم. یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد.
جواب دادم:
__وقتی نمی بینیش بی تابش می شی.وقتی می بینیش قلبت تند تند می زنه.اون و از خودت بیشتر می خوای.هرکاری می کنی تابهش برسی. اما وقتی می فهمی دلش پیشت نیست هرکاری می کنی تا خوشحال باشه. ناراحتی اش ناراحتی توئه.بدون اون زندگی برات معنایی نداره.همه چیز و با اون می خوای...
با حرص پرید وسط حرفام و گفت:
__مطمئن باش داغ فرشاد جون وبه دلت می ذارم.
خنده ام گرفته بود اون چه فکری می کرد من چه فکری می کردم.
تا تونست پاش و روی گاز فشار داد ماشین از روی زمین کنده شد.
لایی می کشید داد راننده های دیگه در اومد.
اما حواس من جای دیگه بود.انگار دارم تو اسم ون ها سیر می کنم. هعییی.دلم بدجور گرفته مثل حسیه که غروب جمعه وقتی بارون نم نم روی خاک می باره به ادم دست می ده.نباید اون کار و می کردم.بدتر خودم و اسیر کردم.

صحرا71
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
****
با صدای زنگ گوشی ام از خواب بیدار شدم.تماس از طرف فرشاد بود.
اصلا یادم نبود امروز وبا فرشاد قرار دارم.ساعت 12 است تند تند یه شنل
و یه شال زرد برداشتم و شلوار جین چسبون هم و پوشیدم.اروم اروم از
پله ها اومدم پایین.کسی تو حال نبود.رها که امروز وقت ارایشگاه داشت.رهام هم که کارای عقد و عروسی وانجام می ده.
بابا بزرگشونم
که تا لنگ ظهر لالا می کنه.
از حیاط خارج شدم شانس اوردم نگهبان نبود واگرنه فورا به رهام خبر می داد.فرشاد تو مزدا 3 ابی اش منتظر من بود.چه تیپی هم زده کت وشلوار اسپرت سفید یه لباس مشکی ام از زیرش. کروباتشم نیمه باز بود خندید
و گفت:
__دید زدن من تموم شد می تونیم بریم؟
__کجا می خوایم بریم؟
__دیگه دیگه.
ذوق زده بودم.کمربند و بستم.فرشادم اهنگ سلناگومز و گذاشت:
It’s been said and done
Every beautiful thought’s been already sung
And I guess right now here’s another one
So your melody will play on and on, with best we own
You are beautiful, like a dream come alive, incredible
A center full of miracle, lyrical
You’ve saved my life again
And I want you to know baby

I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby

And I keep it in re-pe-pe-peat

I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby

And I keep it in re-pe-pe-peat

Constantly, boy you played through my mind like a symphony
There’s no way to describe what you do to me
You just do to me, what you do
And it feels like I’ve been rescued
I’ve been set free
I am hyptonized by your destiny
You are magical, lyrical, beautiful
You are…I want you to know baby

I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby
اهنگ قشنگی بود با اینکه چیزی از محتواش متوجه نمی شدم با این حال خیلی ازش خوشم اومد بود و با اهنگ می خوندم.از سلناگومز زیاد خوشم نمیاد اینم اولین اهنگ بود که ازش شنیدم و به دلم نشست.
غرق اهنگ بودم که گفت:
__رسیدیم .
روی تابلو نوشته بود سالن اسکیت...
برگشتم تو چشماش نگاه کردم و
پرسیدم:
__اینجا ؟من که اسکیت بلد نیستم...جلوی بقیه خیطه بابا...
__مگه همه از شکم مادر بلدن که تو بلد نیستی خودم یادت میدم.
اخ جون از پله ها رفتیم پایین چه جای بزرگیه.هیچکس تو سالن نبود
متعجب پرسیدم:
__چرا کسی اینجا نیست؟
__چون امروز و بخاطر تو اجاره اش کردم.
__یعنی کل این سالن وبرای من اجاره کردی؟
__اهوم.حالا بیا اسکیت هاتو بپوش.
با تردید به سمتی که اشاره می کرد رفتم.یعنی چقدر پول اجاره این سالنه؟
کفشای اسکیت و که به رنگ سفید و مشکی بود و پوشیدم.وایی اصلا نمی شد باهاش راه رفت چند باری که خواستم از جام بلند شم خوردم زمین.
فرشاد دستم و گرفت و وارد پیست شدیم.
اون راحت با اسکیت هاش راه می رفت ولی من از ترس اینکه بخورم زمین میله های کنار پیست و می گرفتم.
فرشاد گفت:
__دستتو بده من ..اها
دستام و گرفت ومن و به وسط پیست کشوند یه اهنگ خارجی ملایم هم گذاشته بود کم کم داشتم یاد می گرفتم.
دستام و گرفته بود و وسط سالن می رقصیدیم.
پرسید:
__شنیدم بعد از عروسی می خواین برین کیش؟
__اوهوم.
__منم تصمیم دارم بیام.
چشام چهارتا شد..
پرسیدم:
__بیای؟اخه چرا؟کارو زندگی تو ول می کنی بیای کیش؟
__کار و زندگی من تویی.
ازش جدا شدم.نمی تونستم بذارم اینجوری حرف بزنه حس می کردم دارم به رهام خیانت می کنم.
روم و برگردوندم که دیدم رهام به در پیست لم داده وداره مارو تماشا می کنه.باید اضافه کنم که اخم هاش بدجور تو هم بود...
ترسیدم نکنه الان بلایی سر من بیاره؟اصلا این از کجا می دونست ما اینجایی ام؟
خواستم برم سمتش که پام لیز خورد. داشتم با کف پیست یکی می شدم که فرشاد جونم ونجات داد و نذاشت بخورم زمین .
رهام که داشت اتیش می گرفت اومد سمتمون و یه مشت جانانه تو دهن فرشاد فرو اورد منم خوردم زمین.
مشت بعدی وزد و گفت:
__مردتیکه حرومزاده زل زدی تو چشای من به زنم می گی کار و زندگی من تویی؟اشغال من تورو مثل برادرم می دونستم.این بود جواب محبت هام؟تو که از اول می دونستی ماهان زن منه.
__برای همین هم زود تر بهش نگفتم دوستش دارم.برای دوستی مون.اما حالا دیگه ساکت نمی شینم.ماهان من و دوست داره. خودش باید بگه کی و بیشتر دوست داره.ماهان بگو.
تا خواستم حرف بزنم رهام من و از روی زمین بلند کرد و از سالن برد بیرون پرتابم کرد تو ماشین.بااخرین سرعت حرکت کرد.بعد از ده دقیقه رانندگی یه گوشه پارک کرد.
یه شیشه از تو داشبورد ماشین دراورد. وشروع کرد به خوردن.
نکنه مشروب باشه. اینجا دیگه کدوم قبرستونیه.منم که رانندگی بلد نیستم اگر مست کنه دیگه نمی تونه برونه.
شیشه رو از تو دستش گرفتم .
گفتم:
__دیوونه شدی؟این دیگه چیه که داری می خوری.
داخلش و بو کردم چه بوی تندی هم داشت.خواست شیشه رو ازم بگیره که پرتابش کردم تو خیابون.
دوباره پرسیدم:
__پرسیدم این چی بود؟
حرفی نمی زد. لال مونی گرفته بود.برگشت و زل زد تو چشام.طاقت نگاهش و نداشتم.
سرم و انداختم پایین و گفتم:
__ازم خواست حالا که دارم ازدواج می کنم.یه روز وباهاش سپری کنم.من نمی خواستم قبول کنم.ولی دلم براش سوخت.
هنوز داشت نگاهم می کرد.سرم و اوردم بالا.یه لبخند گوشه لبش بود.
چند تا پلک به علامت تعجب زدم.
پرسیدم:
__خوبی؟مستی؟می خوای زنگ بزنم راننده بیاد؟
هنوز هم می خندید. دستش و به شونه ام تکیه داد وگفت:
__ظرفیت من بیشتر از اونیه که فکر می کنی .با یه شیشه مست نمی شم.
__یعنی اینقدر مشروب خوردی؟از الان گفته باشم...من از سه دسته ادم متنفرم...اول.ادمای خائن. دوم ادمای سیگاری. سوم ادمای مشروبی ودائم الخمر.
__این طوری که کار من سخت شد.چون من هم سیگار می کشم هم مشروب می خورم.ولی خوب اصلا به تو ربطی نداره چون تو من و به عنوان شوهرت قبول نداری درسته؟
__این هم یه حرفیه.
نه مثل اینکه ما دودقیقه با هم کنار نمیام .چه برسه به اینکه یه عمر باهم زندگی کنیم.دوباره ماشین و روشن کرد که راه بیفته این بار جلوی یه عمارت توقف کرد.و گفت:
__پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم.عمارت خیلی بزرگی بود احتمالا دویا سه طبقه است. وارد که شدیم یه مستخدم با خوشحالی اومد جلو و
گفت:
__سلام خانوم کوچیک بفرمایید تو.
خانوم کوچیک دیگه چه صیغه ایه؟به سمت مبل ها رفتیم.مادر رهام رومبل ها نشسته بود.از دیدن پسرش خیلی خوشحال شده بود اما رهام بدون اینکه نگاهش کنه روی مبل نشست.
بهش سلام کردم:
__سلام.
__سلام دخترم.خوب شد اومدی حال پدرت خوب نیست. ثریا بیا خانوم کوچیک و به اتاق پدرش راهنمایی کن.
ثریا چشمی گفت و منو به طبقه بالا انتهای راهرو راهنمایی کرد.

صحرا71
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
وارد اتاق شدم.اتاق خیلی بزرگی بود که رو دیور مقابلش عکس من چسبونده شده بود.
اشکم دراومد.یعنی اون اینقدر من و دوست داره که عکس من و چسبونده ؟ کنارش روی تخت نشستم.وبا اضطراب دستش و گرفتم تو دستم.
یه تکون خفیف خورد.اروم اروم چشماش و باز کرد .چند بار دیگه پلک زد.شاید باورش نمی شد که من کنارش باشم.دستش و بالا اورد تاصورتم و نوازش کنه.
با صدای خیلی ارومی گفت:
__ماهان بابا تویی؟
پ ن پ روحمه اومده انتقام کودکی مو ازت بگیره.
__بله.
__ماهان بابا من و ببخش.من بد کردم در حقت.من پدر خوبی برات نبودم.
داشت هق هق گریه می کرد.اروم دست شو بوسیدم.
حالا دیگه چشاش چهارتا شده بود.
گفتم:
__شما من و ببخشید.من نباید اون روز بهتون سیلی می زدم.
چه با کلاس دارم حرف می زنم.خودم تعجب کردم چه لفظ قلم...
نیما پرسید:
__هنوزم بهم بابا نمی گی؟ارزوی بابا گفتنت به دلم مونده نذار این دم اخری ارزو به دل بمیرم.
__این چه حرفی شما باید برای عروسی من رهام که جمعه اس بیاید.
خیلی خوشحال شد لبخندی زد ...
پرسید:
__جدا من و دعوت می کنی؟
__بله بالاخره شما پدرمن هستید باید تو مراسم عروسی ام باشید.
یه کم پیاز داغش و زیاد کردم ...
پرسیدم:
__بابا میاید؟
__دیگه داشت بال در میاورد.
__معلومه که میام تو تنها دختر منی.
__بابا یه سوال...شاهین برادر تنی منه یا از یه زن دیگه است؟
__ماهان جان...قول می دی ناراحت نشی؟
__اره.بابا
__راستش.تو اون مدتی که مادرت ومن رابطه خوبی نداشتیم...
__ولش کن فهمیدم.
دستام و گرفت تو دستش.
دستاش می لرزید گفت:
__ماهان بابا اگر رهام و دوست نداری ...من می تونم طلاقت و بگیرم.تو و برادرت شاهین وارث تمام این اموالی البته تو اموال مادرت وهم به ارث می بری. دخترم انا...مادر رهام می گه شما همدیگه رو دوست ندارید...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
__راستش من...چطور بگم...
بغض تو گلوم گیر کرده بود نمی دونستم چه حسی به رهام دارم دوسش دارم؟ندارم؟چرا ناراحت می شه منم ناراحت می شم؟چرا خوشحاله منم خوشحالم؟چرا وقتی نیست دلم می گیره؟نفسم و محکم دادم بیرون...
لبخندی زد و گفت:
__دوسش داری؟
__نه نه نه
__همه اول انکار می کنند...خوشبخت شی یه دونه من.
با این اخرین جمله اخرش بغضم ترکید تو بغلش فرو رفتم ...
گفتم:
__بابا اون من و دوست نداره. اون از من متنفره.همیشه باهام بد رفتار می کنه.
تو بغلش دراز کشیده بودم وگریه می کردم.دستش و اروم رو سرم می کشید .این اولین باره دارم اغوش پدرم و تجربه می کنم.با همه حس های دیگه متفاوته.ارامش بخشه.
چشماش داشت سنگین می شد فکر کنم بخاطر قرصاشه.
چند دقیقه ای صبر کردم تا بخوابه بعد برم پایین.
اروم خوابید.منم یواش از اتاق اومدم بیرون داشتم می رفتم سمت پله هاکه صدای مادر رهام توجه ام و به خودش جلب کرد.
از رهام پرسید:
__می خوای با ماهان ازدواج کنی؟
__اون الانم زن منه.
__طلاقش بده.من از ون دختره خوشم نمیاد.مادر اون دختره شوهرم و ازم جدا کردخودش هم تورو داره از من جدا می کنه.
واقعا تعجب کرده بودم...واقعا انا از من بدش میاد؟پس چرا جلوی خودم یا بابا خوب باهام رفتار می کنه؟
رهام کنار انا نشست و پرسید:
__خیلی دوست داری طلاقش بدم؟
__اره.
__کور خوندی.اون زن منه.منم طلاقش نمی دم. نه اینکه نخوام طلاقش بدم ها برام فرقی نداره ...اما از لج تو هم که شده طلاقش نمی دم.
جلوی دهنم و گرفتم.من تو زندگی ام از هیچکس شانس نیاوردم.تو این دنیا اضافی ام...
کسی هم هست که واقعا دوستم داشته باشه؟
به زور جلوی اشکام و گرفتم. اروم اروم پله ها رو طی کردم وسطای پله ها بودم که صدای فریادم مجبورشون کرد به سمتم برگردن.
داد زدم:
__نه از پدر.نه از مادر نه از پدر شوهر و نه از مادر شوهر...
بعد از کمی مکث...
ادامه دادم:
__نه حتی از شوهرم...من از هیچکدوم اینا شانس نیاوردم.اما تو انا...اینقدر
تقریبا رسیده بودم بهشون:
__رزل و خواری که ...
سیلی رهام جلوی ادامه حرفم وگرفت با تنفر تو چشماش نگاه کردم انا پوزخندی رولبش بود...
درحالی که ابرو هام و انداخته بودم بالا...
گفتم:
__این طوریه؟
برگشتم سمت انا محکم ترین سیلی عمرم و بهش زدم.اشک از چشماش سرازیر شده بود.معلوم بود اشک تمساحه می خواد بین منو رهام وبهم بزنه..
حقش بود اشغال.رهام هنوز تو بهت بود.
دوباره خواست با سیلی بزنه تو گوشم ...
که داد بابام جلوش و گرفت:
__مردتیکه جعلق تو خونه من داری رو دخترم دست دراز می کنی؟داغ دخترم و به دلت می ذارم.
ادامه داد:
__.انا تو هم گوش کن.حالا شناختمت...
اینجا خونه منه بعد از مرگم این خونه می رسه به دخترم.
پس اون از این به بعد این جا زندگی می کنه.
حالا رهام خان از خونه من گمشو بیرون.
رهام هم کم نیاورد اونم داد زد:
__ماهان زن منه. 20ساله که زن منه.من درباره اش تصمیم می گیرم.نه شما نه هیچکس دیگه اومد دستم و بگیره که دستم و کشیدم عقب.با صدای دادشت ستون خونه لرزید:
__ماهان گمشو تو ماشین.
بابام دستم و کشید ...
گفت:
__همین شنبه طلاقش و ازت می گیرم.دیگه پشت گوشت و دیدی دختر منم دیدی...
انا از اینکه پدرم می خواد طلاقم و از رهام بگیره خوشحال بود رفتم سمت بابام گونه تپلش و بوسیدم وبا ملایمت ...
گفتم:
__بابا خودتو عصبانی نکن برات خوب نیست.یادته بالا چی بهم گفتی؟
بابا لبخندی زد و اروم دم گوشم.
گفت:
__پس حدسم درست بود؟
یه کوچولو خجالت کشیدم.پیشونی م و بوسید و گفت:
__برو دخترم اما اگر اذیتت کرد بدون یه بابایی هم داری...
__چشم.
دوباره لپش و بوسیدم و به سمت رهام رفتم...
بد جور عصبانی بود کارد می زدی خونش در نمیومد.مچ دستم و گرفت و به سمت ماشین رفتیم تا می تونست فشار میاورد.
دست راستم که ازاد بود و به سمت مچ دست چپم بردم خواستم ازدش کنم که برگشت سمتم شالم افتاده بود .
تو چشماش نگاه کردم.دیگه عصبانی نبود. مچم و اروم ول کرد ...اما محکم تر بغلم کرد صورتشو کرده بود تو گودی گردنم.تند تند نفس می کشید...
نفساش که به گردن لختم می خورد بدتر هوایی می شدم.
هم متعجب بودم هم یه حس خوبی داشتم.
قلبم تند تند می زد...صدای تالاپ تالاپ قلب اونو هم می شنیدم...
خواستم مثل خودش دستام و دورش حلقه کنم که هلم داد عقب وسوار ماشین شد.
منم ازش پیروی کردم وسوار شدم.
چند دقیقه ای تو ماشین بودیم که
پرسیدم:
__نمی ری؟
__تو چی نمی خوای شالت و درست کنی؟
یعنی براش مهمه؟خواستم ببینم چقدر براش اهمیت داره
گفتم:
__نه بابا ولش کن.
برگشت سمتم معلوم بود داره حرص می خوره در حالی که فکش قفل بود گفت:
__ازت خواهش نمی کنم درستش کنی بهت دستور می دم درستش کنی...
خندیدم و گفتم:
__دوست ندارم.
دیگه داشت دندوناش و رو هم می سابیدخودش و به سمتم کشید ترسیدم...
شالم و از روی دوشم برداشت.وای نــــــه...
یقه مانتوم باز بود همه جام معلوم می شد.دستش و اورد سمت مانتوم چشماش هنوز روی سینه هام بود با یه سنجاق که معلوم نبود تو اون هیری ویری از کجا اورده یقه مانتوم و چفت کرد درحالی که با یقه ام ور می رفت گفت:
__حالا من شوهرتم ولی اگر یه نفر دیگه یا همون فرشاد تو رو تو این وضعیت می دید چی؟خوشت میو مد زل بزنه به سینه هات؟
اولین بار بود با زبون ادمیزاد باهام حرف می زد قبلا با زور حرفش و به کرسی می نشوند.
اروم مثل بچه ادم نشسته بودم وبه حرکاتش دقت می کردم.شالم و از روی پاهاش برداشت و بیشتر به سمتم متمایل شد.چند سانت بیشتر فاصله نداشتیم.
شال و خیلی ماهرانه دور سرم می پیچید. به سمت اینه جلو خم شدم الان دیگه کاملا تو بغل رهام بودم.خودم و تو اینه نگاه کردم حتی یه تار موم هم معلوم نبود.
گفتم:
__ اه این چه وضعشه دیگه...
چونه ام و اروم گرفت وبه سمت خودش برگردوند...
اروم پرسید:
__دلت می خواد مردم به موهات نگاه کنن؟می دونی گناه داره؟
__مشروب خوردن گناه نداره؟
__تو از این به بعد موهات وبزن تو منم مشروب نمی خورم...چطوره؟
__جدا؟چرا؟
__چراش دیگه به تو ربطی نداره.حالا برو انور می خوام راه بیافتام...
راه افتاد...
ای بابا نشد این یه روز با من خوب رفتار کنه همیشه می زنه توذوقم...
بی ذوق...
ایکبیری...
یعنی برای چی گفت اگر موهات بیرون نباشه منم مشروب نمی خورم؟ یعنی من براش مهمم؟اینقدر براش ارزش دارم که مشروب وترک کنه؟
چرا با بابام به خاطر من دعوا کرد؟
حتما به خاطر اینه که لج انا رو دربیاره.
هعــی.اینم تقدیر مائه.
دوست داشتن کسی که دوستم نداره.

صحرا71
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
****
__اینقدر تکون نخور...
__بابا پدرم در اومد پوستم و کندی...
تو ارایشگاه مشغول اماده سازی خودم برای جشن عقد رها بودم.
ارایشگر با مومک موهای صورتم و بر می داشت.منم این وسط زجر می کشیدم.
رها این طرف از خنده قش کرده بود....
حالا یه چیز می گم بین خودمون باشه سالن ارایشگاه اینقدر بزرگه که 5دقیقه ای طول می کشه از این ورش برسی اون ورش....
سالن سراسر اینه پوشونده بود ادم هرطرف که نگاه می کرد خودش و می دید.
بالاخره کار موهای صورتم هم ساخته شد.تو اینه نگاه کردم.
چقدر پوستم سفید تر و خوشگل شده... البته کمی هم قرمز شده بود...
ارایشگر یه دستگاه بخور اورد تا صورتم و بخور بدم به به چه بوی داره بوی گل سرخ و می ده...
بعد از بخور یه ماسک سبز رنگ که نمی دونم برای چیه روی صورتم گذاشت...
فقط می دونستم اگر صورتم و تکون بدم کارش ساخته است....
یه ارایشگر دیگه درحال مانیکور کردن ناخونام بود...
یکی دیگه هم موهام و اکستنشن می کرد...
الان دیگه تقریبا موهام تا کمرم می رسید.موها به رنگ موهای خودم عسلی بود...
برای عقد رها یه پیراهن دکولته بلند ابی که روش دونه های ریز منجق قرار داشت و دور از چشم رهام انتخاب کردم چون می دونستم نمی ذاره این و بپوشم....
البته لباسم یه کت توری هم داشت(خسته نباشی).
کفشام و پام کردم.ماسک و پاک کردن.کار موهام هم که تموم شده بود...
تو اینه قدی روبه روم به خودم نگاه می کردم...قشنگ شده بودم...
ارایشگرم که خیلی راضی بود...
اما من... قلبم گرفت.نمی دونم یه حس بدی بهم دست داد...
چرا دارم خودم و خوشگل می کنم؟که بقیه خوششون بیاد؟رهام خوشش بیا؟اون که از منم خوشش نمیاد چه برسه به چهره ام.
ارایشم هم رنگ لباسم ابی بود.چشمام کشیده ترشده بود...لبام صورتی کمرنگ...
ابروهامم چون برداشته بودم نازک تر و کمونی شده بود....
مثل این غم زده ها نشستم سر جام..
ارایشگر پرسید:
__از ارایشت خوشت نیومد؟می خوای عوضش کنم؟
لبخند تلخی زدم و جواب دادم:
__نه.ممنون.خیلی قشنگ شده.
__پس چرا ناراحتی؟ارایشت که خوبه...
__تو مومی بینی ومن پیچش مو...
__می خوای موهاتو بپیچونم؟
به زدن یه لبخند بسنده کردم.اونم بی خیال شد.رها که کارش تموم شد اومد سمتم...خیلی خوشگل شده بود.موهای طلایی شو جمع کرده بود بالای سرش و ارایش غلیظ صورتی همرنگ لباس عقدش داشت...چشمای ابیش هم می درخشید...
یه لحظه...فقط برای یه لحظه بهش حسادت کردم که پارسا دوسش داره اما رهام هیچ علاقه ای به من نداره.
رها سوتی کشید و گفت:
__دختر خودتی؟ چه تیکه ای شدی لامصب(درستش لامذهبه...محض اطلاع)...
__تو که خوشگلتر شدی...
__بروبابا داری اعتماد به نفس بهم می دی من چون قبلا موهای صورتم و بر می داشتم زیاد تغییر نکردم ولی تو جیگری شدی ها.امشب پسرا نخورنت تا فردا دووم بیاری شانس اوردیم.
پالتوم و پوشیدم.شالم هم سرم گذاشتم.البته موهای اکستنشن شده ام چون بلند بود از زیر شال زده بود بیرون.
پارسا اومد دنبال رها من هم خواستم سوار اژانس بشم که صدای بوغ ماشینی مجبورم کرد روم و برگردونم....
فراری رهام بود.چند تا پسرم اون طرف خیابون به من نگاه می کردن ...
اگر الان سوار ماشین رهام شم فکر بد می کنن...
چند دقیقه ای فکر می کردم چیکارکنم که دستم کشیده شد...
پس اون پسرا کجان؟رفتن؟کی دستم و کشید؟
رهام بود پرسید:
__این چه وضعیه که داری تو خیابون می گردی؟
به خودم نگاه کردم همه جام پوشیده بود...
کتش و دراورد انداخت رو دوشم.
گفت:
__همه موهات از پشت معلومه.لال مونی گرفتی ؟چرا حرف نمی زنی...
دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و به سمت ماشین رفتم.
حوصله دعوا ونداشتم...
کتش و انداختم پشت.سرم و به شیشه تکیه دادم هوا تاریک شده بود...
رهام یه کت اسپرت مشکی و یه پیراهن سورمه ای و یه کروبات نیمه باز پوشیده بود...
داشت لجم در میومد همیشه از این که کروبات نیمه باز باشه حرصم می گرفت...
بهش گفتم:
__بزن کنار.
__چرا؟
__بزن تا بگم...
کنار خیابون توقف کرد برگشت سمتم تا بفهمه می خوام چی کارکنم.
رفتم جلو تر ...
بدبخت تعجب کرده بود.دستم و بردم سمت کروباتش الان دیگه از تعجب گذشته...
کروباتش و سفت کردم...مشغول بودم که دستش و گذاشت رو گونه ام و گفت:
__خوشگل شدی...
نه نه نه نه نیاد بذارم...نباید بهش وابسته شم...
چشمام و بستم وباز کردم دستش و از روی صورتم پس زدم...
نفسش ومحکم دا بیرون بدون اینکه حرفی بزنه حرکت کرد.منم حرفی نزدم مقابل خونه نگهداشت من زودتر پیاده شدم...
وارد سالن که شدم همه برگشتند سمتم...یه لحظه خجالت کشیدم...
رها اومد به سمتم ومن و به فامیل هاش معرفی می کرد اینقدر زیاد بودن که اسم دوتاشونم یادم نیست...
به سمت یه خانوم مسن رفتیم رها گفت:
__عمه جون بهترین دوستم والبته زن داداشم ماهان...
عمه اش روی ویلچر نشسته بود...
دستم و گرفت و گفت:
__خوشگل تر از اونی هستی که زن داداشم می گفت...خدابیامرزه...
دست رهام دورم حلقه شد و رو به عمه اش
گفت:
__مگه می شه من زن زشت بگیرم...
__به تو باشه اصلا زن نمی گیری...تو به دوست دختر داشتن اکتفا می کنی.
رهام خندید برگشتم تو چشماش نگاه کردم.
می خنده چه خوشگل می شه...اونم زل زده بود تو چشام که دخترعمه اش نزدیک شد...
چشم وابروی قهوه ای تیره موهای متوسط پوست برنزه اصلا قیافه جالبی نداشت من که خوشم نیومد...
گونه رهام و بوسید حرصم در اومد..
گفت:
__از دوست دخترات چه خبر؟چند تا بچه ازشونه داری؟
اشغال همین اول بسم الله داره درباره دوست دخترای رهام حرف می زد...
رهام اخم کرد و گفت:
__با همه اشون بهم زدم...
دختر عمه اش دستش و به سمتم دراز کرد
و گفت:
__خوشبختم..اسم من یسنا ست...واقعا هیف شدی دختر تو هم خوشگلی هم خوشتیپ با این اقا رهام ما هیف می شی...
__چرا؟به نظر من که رهام هم خوشگله هم خوش تیپ.
رهام لبخندی زد که یسنا و جوشی تر کرد.
یسنا گفت:
__اخه این پسر دایی من خیلی تجربه داره...یکی اش خودم...
__حالا نیست که خودم از این تجربیات ندارم؟؟؟
یسنا خندید و گفت:
__اااا؟پس در و تخته با هم جورن...اقا رهام خانوم با تجربه گرفتی به دردت بخوره...
فشار دست رهام روی کمرم زیاد شد...
پارسا با....نـــه پارسا شاهین و از کجا می شناسه؟
دوتایی اومدن جلو یسنا هی برای شاهین و رهام عشوه خرکی میومد منم می خندیدم...
پارسا روبه من و رهام گفت:
__هم دانشگاهی ام شاهین خان...
رهام دستش و به سمت شاهین درازکرد
و گفت:
__خوشحال شدم...
__همینطور...
شاهین به سمتم اومد
و گفت:
__ماهان جان میای کارت دارم...
پارسا و رهام و یسنا از این حرکت شاهین جا خوردن ...
الان فکر های بی خود می کنند...شاهیندستم و گرفت .
رفتیم وسط سالن داشتیم می رقصیدیم رهام هم بخاطر اینکه لجمو دربیاره با یسنا اومد وسط ...
تمام حواس رهام پیش من بود...
شاهین پرسید:
__اولین برخوردمون ویادته؟مسابقه رقص؟
خندیدم. دستم و گذاشتم روشونه اش
و گفتم:
__اره...تو اون لحظه به غلط کردن افتاده بودم...
__من بدتر از تو..ولی تو خیلی قشنگ می رقصیدی..
لبش و به گوشم نزدیک کرد و گفت:
__ارث و از بابا گرفتم...
تعجب کردم سرم و اوردم عقب نگاهش کردم:
__جدا؟
رهام قرمز شده بود...
شاهین جواب داد:
__اره بهش گفتم بده اونم نصف اموالش وبهم داد...
__خوشحال شدم...
__الان می دونی باید چیکار کنیم؟
__نه...
__باید اون یسنای کنه رو از شوهرت جدا کنیم...یه خواهر که بیشترندارم باید مرقبت باشم...
لبخندی زدم...ازم جدا شد وچند لحظه ای بارهام حرف زد..
یسنا براش فرقی نکرد که الان داره با شاهین می رقصه یا رها یا کس دیگه ای...
رهام اومدبه سمتم و کمرم و گرفت...قشنگ چسبیده بودم بهش...
پرسید:
__شاهین واز کجا می شناسی؟
__چه فرقی برای تو داره؟
__برای من که مهم نیست...همینطوری پرسیدم...
__منم همینطوری جواب نمی دم...
گوشه لبش و می جوید...

صحرا71
۲۹ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ قبل از ظهر
یه مستخدم از کنارمون رد شد. رهام هم یه لیوان شامپاین برداشت...
لیوان و از دستش گرفتم.
و پرسیدم:
_مگه نگفتی دیگه مشروب نمی خوری؟
_گفتم در صورتی مشروب نمی خورم که
تو هم موهات و نشون مردم ندی...خب؟
_خب چی؟
_من هنوز لب به گیلاسم نزدم.اگر یه روسری بذاری سرت من هم این و نمی خورم.
نفسم ومحکم دادم بیرون. یه لبخند گوشه لبش بود.
زل زدم توی چشماش.
تا خواستم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم فرهاد اومد و کنار گوشش یه چیز گفت و رفت...
هنوز تو بغل رهام در حال رقصیدن بودم. لبخندی زد.
سرش و کرد تو گردنم و اروم بوسید.
من و می گی هم قلقلکم میو مد هم گر گرفته بودم.در حال گرم شدن بودم که سرش و برد عقب...
و پرسید:
_چرا بهم نگفتی که شاهین داداشته؟
چشام هزار تا شد...
این فرهاد و فرستاده بود تا درباره شاهین تحقیق کنه؟
بفهمه شاهین کیه؟
پرسیدم:
_تو فرهاد وفرستادی تا درباره شاهین تحقیق کنه؟
_خب باید بدونم زنم با کی رفت و امد داره.
_تو که گفتی برات اهمیتی نداره...
دوباره اخمو شد...
_ماهان اینقدر با من کل کل نکن ...
دستم و کشید و من و به سمت پله ها برد تو راه
پرسیدم:
_کجا داریم می ریم؟
_مگه نمی خواستی شال بذاری ؟
تقریبا رسیدیم.
رفتیم توی اتاقم...
گفتم:
__ولش کن من روسری نمی ذارم.بابا یه شبه دیگه.
اومد جلو گفت:
__منم هروقت رفتم مهمونی یا جشنی تا می تونم مشروب می خورم می گم بابا یه شبه دیگه...
_اصلا به درک اینقدر بخور تا مست شی.
خواستم از اتاق برم بیرون که دستم و محکم گرفت
و گفت:
_ماهان سر به سر من نذار.یه روسری انتخاب کن قال قضیه رو بکن .
_من روسری نمی ذارم.لابد فردا هم که عروسی مونه می خوای مجبورم کنی روسری بذارم.
رفت سمت در . در وقفل کرد کلیدش و گذاشت تو جیبش .پرید رو تخت و گفت:
_اگر می خوای بری پایین باید روسری بذاری.
_ای خدا من چقدر از این بشر متنفرم...
(به این می گن احساسات ضد و نقیض)
داشت می خندید.اره به خند به جون خودم نباشه.به جون خودت پدرتو درمیارم.
از تو کشو یه شال ابی نازک و برداشتم.جلوی اینه قدی به صورت شل انداختم روی سرم.
و گفتم:
_خوبه؟حالا دروباز کن.
از تخت پرید پایین پشتم وایساد درحالی که تو اینه به من نگاه می کرد.سرش و چند بار به اطراف تکون داد.
یه شال ابی بلند تر از تو کمدم در اورد این شال و از روی سرم برداشت و اونی و که تو دستش بود و انداخت روی سرم.
ادامه شال و انداخت روی دوشم تا شونه هام معلوم نشه.
شال روی سرم و بوسید.
و گفت:
_حالا خوب شد.. بریم.
درد وحالا خوب شد.از پله ها رفتیم پایین .من رفتم به سمت رها بادیدنم اخم هاش رفت تو هم .
و پرسید:
_این چیه انداختی روی سرت ؟
_داداشت مجبورم کرد بذارمش.
رها با یه حرکت شال وبرداشت.رهام درحال حرف زدن با یه دختر بود.
اما با خشم به من نگاه می کرد.پرو با دخترا حرف می زنه تازه عصبانی به من هم نگاه می کنه.یه پسر جوون اومد به سمتم لبخند زد
و پرسید:
_پس اون بادیگارد اسرار امیزشمایید؟
خنده ام گرفته بود.اینجا چقدر من و تحویل می گیرن.پسر یه شلوار جین کت چرم مشکی پوشیده بود.
یقه اش باز بود.موهاشم تا شونه هاش می رسید.
ذوق زده جواب دادم:
_زدی تو خال.
__من سیاوش پسر خاله پارسا ام.
شنیده بودم خیلی زیبایید اما نه تا این حد.رها گفت فردا عروسی شما و رهامه؟
_بله.درسته.
دستی روی شونه ام قرار گرفت...
شاهین بود گفت:
_ببخشید می شه خواهرم و قرض بگیرم؟
سیاوش لبخندی زدو رفت ...
شاهین چونه ام و گرفته بود صورتم و این ور اونور تکون می داد
و گفت:
_من نمی دونم اینا از چیه تو خوششون اومده؟
_درد.
_راستی شوهرت چقدر عصبانی بود؟باز چی کار کردی؟
_هیچی به خدا ...اخه داشت مجبورم می کرد روسری بذارم.
شاهین پقی زد زیر خنده.
و گفت:
_بدبخت شدی شوهر غیرتی هم نوبره والله.
رهام اومد به سمت ما دستش و دور کمرم حلقه کرد.
یه گیلاس شامپاین نیمه کاره هم دستش بود...پس روحرفش نبود.
نیست که من روحرفم بودم و روسری گذاشتم...
شاهین پرسید:
_چرا اینقدر خواهر من و اذیت می کنی ؟ تو برو به خواهر خودت گیر بده.
اون که از ماهان بدتره...
ماهان بیابریم...
__جان؟خواهر من خودش شوهر داره اگر شوهرش بخواد بهش گیر می ده نه من. تو هم بهتره به زنت گیر بدی نه زن من. ماهان هیچ جا نمی ری.
به حرف رهام توجه نکردم خواستم همراه شاهین برم که حلقه دستش محکم تر کرد.
دم گوشم گفت:
_روز اولی که اومدی خونه امون یادته؟اون مسابقه؟از قصد بهت باختم تا اینجا بمونی .اما الان راحت می تونم استخونات و خورد کنم.پس بهتر دختر کوچولوی حرف گوش کنی باشی.
گوشه لبم و گاز می گرفتم...
دستاش و با تمام زورم از دور کمرم باز کردم.و دویدم به سمت حیاط پشت....
کنار یه درخت نشستم و پاهام و تو بغلم گرفتم.
_اشغال ازت متنفرم.از کل خاندانتون متنفرم.عوضی خودش هر غلطی می خواد می کنه.با دخترا می گرده.مشروب می خوره.یکی نیست بگه وضع خواهرت قبل از ازدواجشم همینطور بوده چرا به اون گیر نمی دی...
_اونش به تو ربطی نداره.
رهام بود که به درخت کاری تکیه داده بود.دست به سینه به من نگاه می کرد خواستم از کنارش رد شم که بازوم و گرفت ..
و گفت:
_ببخشید خب من...
حرفش و نصفه گذاشتم...
_اره تو از من بدت میاد از همون بچگی.چون فکر می کنی دلیل عقده ای شدنتون.کمبود محبتتون.خیانت مادرتون.ول کردن پدرتون مردن خر غضنفر تو روستا همه اش تقصیر منه.
یه قدم اومد سمتم.منم یه قدم ازش دور شدم...
_اما...
_چون مادرت به پدرت خیانت کرده فکر می کنی همه زنای دنیا خائن اند.
مادر تو یه...
داد زد:
_خفه شو هرزه...
چی گفت؟هرزه؟با دوتا دستم جلوی دهنم و گرفتم.هنگ کرده بودم.خواست من و بگیره تو بغلش اما مثل جن زده ها هلش دادم عقب.
تند تند دویدم سمت اتاقم.و در واز پشت قفل کردم.
هنزفری و گذاشتم تو گوشم و صداش وتا اخر زیاد کردم تا صدای هیچی و نشنوم.
اون چطور جرئت کرد به من بگه هرزه؟مگه من تا الان هرزگی کردم؟
به اون که شوهرم بوداجازه ندادم بهم دست بزنه چه برسه به مردای غریبه؟
ماهان نیستم اگر اون و ادم نکنم.
زار زار گریه می کردم. ارایشم پخش شده بود تو اینه نگاه کردم.
خودم و نشناختم چقدر ترسناک شده بودم.با شیر پاک کن ارایشم و پاک کردم. و تو وان حموم نشستم.وان پر از اب بود دوش هم باز بود.
وضعیت اسفناکی داشتم.رهام چند باری به در زد اما من درو بازنکردم.
با حوله تو تخت دراز کشیدم.

صحرا71
۲۹ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر
احساس کردم یه چیز نرم داره روی صورتم کشیده می شه.حس خوبی بود.
چشمام و باز کردم...
رهام؟دوباره بستم وباز کردم...دارم درست می بینم؟
این رهامه که کنار من روی تخت نشسته؟لبخندی زد.هنوز صورتم و نوازش می کرد.با عصبانیت دستش و پس زدم.
از تخت پریدم پایین.در که قفله این چجوری اومد داخل...
اها پنجره بازه.در وباز کردم .
داد زدم:
_بیرون.
اومد سمتم.چشماش قرمز بود معلومه نخوابیده.در و بست.
و گفت:
_بابت دیشب...
_تو راست گفتی من یه هرزه ام.هر شب وبا یه مرد می گذروندم. چند تا بچه سقط...
سیلی اش مانع شد تا حرفم و کامل کنم.دیگه به کتک خوردن از این عادت کرده بودم البته مشکل از رهام نیست از منه ...
بس که تو مسابقات مختلف کتک خوردم کتک خورم ملسه.حرصم واقعا در اومده بود الان یه چیز می گم که ادم شه...
جای سیلی اش و لمس کردم ...
و گفتم:
_نه.من اشتباه کردم.به نظر من هرزه مادرته.اونه که...
گفتم الانه که سیلی بعدی و بخورم.اما پشت دستش و اروم ونرم کشید رو جایی که چند دقیقه پیش زده بود.انگار به خودش اومده باشه. یه مشت نثار دیوار کرد و از اتاق رفت بیرون.
این چش شده؟وقتی به خودم فحش دادم من و زد وقتی به مادرش فحش دادم دیوار و زد؟
ابروهام و انداختم بالا.ساعت 11 بود....
من ساعت 12 وقت ارایشگاه داشتم.
تو اشپز خونه مشغول صبحانه خوردن بودم .
کسی تو اشپز خونه نبود فرهاد با اجازه ای گفت و کنارم نشست..
پرسید:
_خانوم؟
_بله؟
_می شه با سمانه حرف بزنید؟
_اخ ببخشید باید زودتر از اینا باهاش حرف می زدم.ولی باشه اگر صداش کنی بهش می گم...
خوشحال شد از اشپزخونه دوید بیرون چند دقیقه بعد سمانه وارد شد.
به صندلی کنارم اشاره کردم و گفتم:
_بشین.
کنارم نشست . شروع کردم به حرف زدن:
_راستش چطور بگم یکی از دوستام از فرهاد خوشش اومده به نظرت چطور ادمیه؟
یه کم ناراحت شد با صدای لرزون گفت:
_خوبه.
_به نظرت به دختره بگم که فرهاد هم ازش خوشش میاد...
سراسیمه پرید وسط حرفم و گفت:
_فرهاد از اون دختره خوشش نمیاد.
_ولی من مطمئنم.
_من مطمئن ترم.فرهاد از من خوشش میاد.
زدم زیر خنده. دست می زدم. سمانه متعجب بود.
گفتم:
_دختر خوب منظورم از اون دختر خودت بودی.
سرخ شد با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون...
فرهاد من و به اریشگاه رسوند تو راه بهش گفتم که اگر واقعا سمانه رو دوست داره بره خاستگاریش.اونم حرفم و تصدیق کرد.
وارد ارایشگاه که شدم خانوم مسنی به اسم صادقی من و راهنمایی کرد.
رو یه صندلی که دراز می شد نشستم یکی از ارایشگر ها ناخونام و درست می کرد یکی هم مشغول ارایش کردنم بود .
از همون اول گفتم که از ارایش غلیظ خوشم نمیاد.موهامو هم نمی خوام اکستنشن کنم.همینطوری ساده بهتره.
ارایشگر با این حرف من اخمی کرد...
خوبه من مشتری ام من باید بگم چیکار بکنن.تازه خانوم برام نازم می کنه.
وسط های ارایشم بودم که رها هم رسید.
از ساعت 12 تا ساعت5 بعد از ظهر زیر دست ارایشگر له و لورده شدم.
ده دفعه ارایشم کرد دوباره ارایش و پاک کرد . باباجان بلد نیستی کاری انجام نده.
اخرای ارایش بود که رها دست از حرف زدن بر داشت و مات من شده بود بود حرفی نمی زد . فقط نگاه می کرد.
کار ارایشم که تموم شد موقع درست کردن موهام فرا رسید.
موهام و فر کردن بعد با یه نوع تل مخصوص بالای سرم جمع کردن.
هر کاری کردن تور عروس و بذارم رو سرم قبول نکردم.شاید از معدود عروس هایی باشم که تور عروس و نمی ذاره.
رها هم که مدام نق نق می کرد.
لباس عروسم فوق العاده زیبا بود یعنی باید به سلیقه رهام افرین گفت.
لباس عروس پشت گردنی که پف کمی داشت و پشتش کمی باز بود .
ساده و قشنگ .
تو اینه خودم و دیدم.واقعا راضی بودم.چهره الانم با یک ماه پیشم زمین تا اسمون فرق می کرد.
ارایش چشمم از سایه سبز وزرد کمرنگ استفاده شده بود ساده وخیلی قشنگ ...
تو اینه به خودم زل زده بودم...و قربون صدقه خودم می رفتم.
ماهان تو داری هیف می شی....این یارو که می خواد شوهرت بشه تعادل روانی نداره...
رها زد پشتم و گفت:
_ماهان.چی شدی؟خدایا من که دخترم می خوام درسته قورتت بدم.
_بروبابا حوصله ندارم.
مثل باد کنک خالی شد و گفت:
_عروس بی ذوق.
خنده ام گرفت هر دختر دیگه ای جای من بود از اینکه داره زن رهام می شه ذوق می کرد.
اون خوشتیپ و پولدار و...
البته اخلاق مخلاق که نداره.مهربونم که نیست و گدا و بخیل وغیرتی و...
من باید به چی این دل خوش کنم؟
ارایشگر ها هل هله می کشیدن.اینا دیگه چی می خوان باید جیغ بکشن... چون من دارم خودم و دستی دستی بد بخت می کنم.
رهام هم لطف کرد و ساعت 7 تشریف اورد.
اصلا یه نگاهم به من نکرد ...حتی یه کلمه حرف ...
من هم باهاش حرف نزدم ارایشگرا و رها از کار ما دوتا متعجب بودن.
رهام یه کت و شلوار اسپرت مشکی که تو نور شب برق می زد و یه پیرهن سفید از زیرش پوشیده بود کروباتم که نزده بود .
لابد ترسید مثل دیروز بخوام کروباتش و درست کنم.شایدم می خواست تو بدترین وضع ممکن تو جشنمون شرکت کنه.
انگار نه انگار که امشب مراسم عروسی مونه.
هر دوتامون عزا گرفته بودیم.
من با ناخونام با زی می کردم.تقریبا مانیکور ناخونام خراب شده بود از بس جویدمشون.استرس چه به سر ادم میاره.
دیگه از این سکوت خسته شده بودم.
پرسیدم:
_از من ناراحتی؟
جواب نداد.به درک من و باش که دارم خودم و کوچیک می کنم. تا ماجرای صبح و فیصله بدم.
مقابل اتلیه نگه داشت. از ماشین پیاده شد اما در و برای من باز نکرد.
من هم مثل این سرخورده ها اومدم پایین.دو تا عکاس داشتند یه مرد یه زن.
عکاس مرد اومد به سمتم درحالی که مثل این اواخواهری ها حرف می زد گفت:
_وای دختر تو چقدر نازی؟موش بخورتت.
ترکیدم از خنده اما رهام جدی بود.چرا موش بخورتم رهام هست بسه.
ادمه داد:
__چه چشای نازی ؟عجب هیکلی هم داری؟یه چرخ بزن ببینم .
رهام دیگه داشت جوش میاورد دست مرده و گرفت رفتند تا عکس بندازن.
عکاس زنم از من عکس گرفت چه مسخره از گرفتن فیگور های مختلف بدم میومد با اکراه فیگور می گرفتم.
حالا نوبت عکسای دونفری مون رسید که رهام گفت دوتا بسه.
ایش به این می گن ضد حال .عکس اول من روی کانا په نشسته بودم رهامم روی دسته کاناپه نشسته بود.عکس دومم همونطور روی کاناپه نشسته بودیم اما مثلا درحال بوسیدن...
این اقا رهامم مشکل داره و نمی تونه کسی و ببوسه.اون بار اولم من بوسیدمش.بدبخت تا یه هفته تو هنگ بود.
همیشه از اینکه اولین بوسه از طرف زن باشه بدم میومد اما الان خودم دچارش شدم.
عکاس مرد اومد به سمتم.
از رهام پرسید:
__اقا داماد اجازه می دی با عروس خانوم یه عکس بندازم؟
بعد یه چشمکی به من زد.
رهام بدجور قاط زده بود
گفت:
_دیگه چی نمی خوای با ننه ام عکس بندازی؟خجالت بکش.
من و عکاس زن داشتیم قش می کردیم از خنده ...
رهام با عصبانیت اومد جلو دستم و گرفت و از اتلیه رفت بیرون.
دامن لباسم و بالا گرفته بودم. چند تا خبرنگار دورمون جمع شده بودن و عکس می نداختن.
مردم هم ازمون فیلم می گرفتن که البته با کمک فرهاد همه اشون متفرق شدن.
اما من از اینکه معروف می شم ذوق کرده بودم و برای مردم ژست می گرفتم.دیگه عکسام رو مجله ها می ره.
جشن عروسی تو باغ لواسون رهام بود.همه جا چراغونی شده بود .
و میز ها هم به طرز فوق العاده ای زیبا بود.
همه مهمان ها به خصوص پدرم و بابا کاوه به استقبالمون اومدن. بی بی هم اسفند دود می کرد. با کمک رهام از ماشین پیاده شدم.
البته می دونم جلوی مردم داره جنتل من بازی در میاره. واگرنه برای من تره هم خورد نمی کنه.
بابام پیشونی مو بوسید .چشماش قرمز بود نمی دونم گریه کرده بود یا ناراحت بود.
بابا کاوه هم بعد از بوسیدن رهام من و بوسید .انا که اصلا به سمت من نیومد فقط رهام و بوسید.عقده ای بسوز دارم پسرت و ازت جدا می کنم.
مهمون ها خیلی زیاد بودن منم فقط چند نفرشون و می شناختم.
چون قبلا خطبه عقد خونده شده بود این خطبه ای که قرار بود خونده شه یه جورایی صوری بود.

صحرا71
۳۰ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
وارد اتاق عقد شدیم...من که چشام چهارتا شد.سقف اتاق که با تور های صورتی پوشانده شده بود.سفره ی عقد روی حوض کوچیکی
که تو اتاق قرار داشت چیده شده بود ماهی های قرمز تقریبا بزرگ هم زیر شیشه ای که روی حوض قرار داشت اینور اونور می رفتند...
به جای صندلی برای نشستن ما یه تاب اهنی سفید وصل شده بود که میله های اهنی اش با تور های رنگی پیچیده شده بود.
ما باید اونجا روی تاب می نشستیم.
اشک ذوق تو چشمام جمع شده بود.باورم نمی شه این اتاق عقد برای منه.این مجلس عروسی منه.
و البته این منظره ای که می بینم فوق العاده زیباست ...
به رهام نگاه کردم اونم شگفت زده شده بود.وبا حیرت به اطراف نگاه می کرد.
اگر رهام اینجا رو درست نکرده پس این کار رهاست.روی تاب نشستم...
رها کنار گوشم پرسید:
_چطوره؟اتاق عقدت و می پسندی؟
دوباره ذوق زده شدم و پرسیدم:
_تو درست کردی؟
_ببخشید که خوب نشد.
_دیوونه شدی این قشنگ ترین اتاق عقدیه که تو عمرم دیدم.
با صدای یالله ی عاقد همه ساکت شدند.
رهام دم گوشم گفت:
_همون بار اول بله رو ندی ها فکر می کنند هولی.
_چطوره اصلا بله رو ندم؟
_جرئتش و داری؟فکر بعدش و کردی؟
_منظورت چیه؟
جوابم و نداد فقط یه لبخند مرموز زد که معنی اش و نفهمیدم.
قران و گرفته بودم تو دستم و داشتم سوره اش و می خوندم همون بار اول تموم شد اما داشتم کشش می دادم.تا به بار سوم برسه بعد بله روبگم.
تا دوباره رهام مسخره ام نکنه.
قران و بستم.
هر دفعه که عاقد می گفت:
_وکیلم؟
رها در جواب یه چیز می گفت.
عاقد گفت:
_برای بار سوم می پرسم...ایا وکیلم؟
همه به من نگاه می کردند.پدر بزرگ رهام با تحسین به من نگاه می کرد.چشمای انامثل گلوله اتیش بود. بابا و بابا کاوه هم منتظر چشم به من دوخته بودند.
منم برای اینکه رهام جلوی مهمونا کنف شه
گفتم:
_نه جاج اقا من زیر لفظی می خوام.
مجلس ترکید حتی عاقد ورهام هم می خندیدن...
فکر کنم بجای اینکه رهام کنف شه خودم کنف شدم.رهام یه گردنبند به من داد که به شکل یه قلب برجسته بود.ای بی احساس ...
فکر کردم الان یه چیز می ده که روش نوشته باشه دوستت دارم.
یا عاشقتم چه می دونم از این چیزا دیگه.
عاقد برای بار چهارم پرسید:
_وکیلم؟
_با اجازه پدرم.روح مادرم و مادر بزرگم.بله.
زنها شروع کردن به هلهله و شادی .بیشتر به شیه اسب شبیه بود تا هلهله. تور واز بالای سرمون برداشتند.
رهام حلقه رو گذاشت تو دستم.من هم بعد از اون حلقه رو گذاشتم تو دستش البته تو دست چپش نذاشتم گذاشتم تو دست راستش معلوم بود به زور خودش و نگه داشته واگر نه تا الان هزار بار خفه ام کرده بود.
اولین کسی که به سمتم اومد بابام بود تا تونست من و بوسید.
و گفت:
_ایشالله خوشبخت شی...ایشالله عاشق هم بشید.
رهام گنگ نگاهم کرد امامن فقط یه لبخند تلخ زدم.
بابا کاوه پیشونی مو بوسید رهامو هم بوسید.یه جفت گردنبند بهمون داد
و گفت:
_این و 20 سال پیش وقتی عقد کردید براتون گرفتم....ولی فرصت نشد بهتون بدم.
روی گردنبند من نوشته بود رهام.روی گردنبند رهام هم نوشته بود ماهان
.گفتم:
_ممنون بابا کاوه چرا زحمت کشیدی؟
با بغض گفت:
_منو ببخشید.هردوتاتون منو ببخشید.
چطور ببخشمت.من و از پدرم جدا کردی.زندگی فقیرانه رو بهم تحمیل کردی.
20سال مجبورم کردی زن کسی باشم که نمی شناسمش.چطور ببخشمت؟
(این هارو تو دلم گفتم)
جواب دادم:
_بابا کاوه خودتون و ناراحت نکنید.
رهام گفت:
_اما من نمیتونم ببخشمتون.از من نخواه.
واقعا رهام اینوگفت؟چطور تونست یه همچین چیزی و به باباش بگه؟بابا کاوه خیلی ناراحت شد دستش و روی قلبش گذاشت ورفت.برگشتم سمت رهام
و پرسیدم:
_چرا اینطور باهاش حرف زدی؟
_حداقل مثل تو ادعای بخشیدن نکردم.
این از کجا فهمید؟
فرشته و شوهرش به سمت ما اومدن.رهام با دیدن فرشته دوباره اخم کرد.
فرشته گفت:
_ماهان خیلی خوشگل شدی...
ارومتر کنار گوشم گفت:
_هیف که نصیب داداشم نشدی؟
_الان کجاست.
_شمال دیروز رفت...
رهام با اخم از جاش بلند شد.ورفت.فرشته کنارم نشست یه نگاه به گردن بندم انداخت و پرسید:
_توش چی نوشته؟
_نمی دونم.مگه باید چیزی نوشته باشه؟
_تو این جور گردنبند ها یه چیز می نویسن.
گردنبند و از گردنم باز کرد دکمه کنارش و فشار داد قلب گردنبند دوتا شد وسطش نوشته بود...
__بادیگارد محبوب من...
حسابی ذوق زده شدم.فرشته گفت:
_معلومه دوست داره ها.
منم حسابی خودمو گرفتم.
پدر بزرگ رهام اومد به سمتم فرشته بادیدنش با اجازه ای گفت و رفت
پدر بزرگش انگشتری و که روش یه نگین بزرگ زمرد داشت و گذاشت تو انگشت وسط دست راستم و گفت:
_این و مادرم به مادر بزرگت داده بود.مادر بزرگت نتونست این و بده بهت.الان من از طرفش می دم بهت.توهم باید این و بدی به عروست.
نفس عمیقی کشید.یه لبخند زد و ادمه داد:
_بیا اینم سوییچ یه ماشین لوکس و خوشگل.برای یه تازه عروس خوشگل.
_اما من که رانندگی بلد نیستم.
_پس اون شوهر بی عرضه ات چی کارست؟چشمش کور دندش نرم بهت یاد می ده.
خندیدم.لپمو کشید و رفت.رها به سمتم اومد
و پرسید:
__عروس خانوم افتخار می دی من و مزین کنی یه قری باهام بدی؟
_افتخار و خیلی وقت پیش شوهر دادم رفت.
_بیا لوس نشو.
از اتاق عقد خارج شدیم و وارد سالن شدیم.اکثریت مهمون ها جوون بودند.همه محو تماشای من شده بودن.رهام درحال رقصیدن با یه دختر بود که منم بادیدنش کیفور می شدم چه برسه به رهام...
با رها رفتم وسط اهنگ ناری ناری و گذاشته بودن شروع کردم به قر دادن...
ناری ناری ناری ناری ناری ناری
تو مگه ! اناری داری
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
تو که تك گل تو گلدونای بهاری
ناری ناری
تو که فرشته ای و ماه اسمونی
ناری ناری
تو که قشنگ تر از رنگین كمونی
ناری ناری
توکه مثل ستاره های بی نشونی
ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری

ناری ناری ناری یه گوله اناری ناری
با ما نامهربونی ما رو كشتی عیونی
ببین با خنده هات دلو میتپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری

صحرا71
۳۰ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۳۹ بعد از ظهر
زمان ومکان وفراموش کرده بودم...خیلی خوشحال بودم فقط می رقصیدم.بالاخره روز عروسی خودم نرقصم روز عروسی کی برقصم؟
هرکس پیشنهاد رقص می داد با کمال میل قبول می کردم .
رهام بدبخت که همه اش در حال حرص خوردن بود.
رها بعد از دومین اهنگ خسته شدو رفت تا استراحت کنه..
اهنگ بعدی اهنگ حنا از اندی بود...
من که دیوانه وار عاشق این اهنگم. ولی پاهام حسابی داغون شده بود رهام اومد سمتم ...
ترسید باز تقاضای رقص یه پسر دیگه رو قبول کنم.
من و کشید وسط ...
خودم و از بین دستاش ازاد کردم وسط سالن خم شدم و کفشام و در اوردم. پاهای لختم با سرامیک های سالن که بر خورد می کرد سوزشش کمتر می شد.
دوباره برگشتم سمت رهام. لبخندی زد.پریدم تو بغلش و شروع کردم به رقصیدن.همه دورمون جمع شده بودن وبا حسرت بهمون نگاه می کردند.
حنا اینجوری به من نگا نکن
با چشات قلب منو صدا نکن
حنا بسه منو دیوونه نکن
موهاتو تو دست باد شونه نکن
پری پریا
وای حنا
گل پریا
وای حنا
تاج سریا
وای حنا
دلبریا
وای حنا
تورو دیدنا دل تپیدنا ناز کشیدنا
وای حنا
روز روشنا توی چمنا بوسه زدنا
وای حنا
دل بره بلا اون قد بالا جیگر طلا
وای حنا
پناه بخدا بده یه ندا تابشم فدات
وای حنا
*******
ناز نکن فقط تو مال منی
ناز نکن که وصله ی جونمی
نه دلت نمیاد دلمو بشکنی
ناز نکن تو تنها عشق منی
پری پریا
وای حنا
گل پریا
وای حنا
تاج سریا
وای حنا
دلبریا
وای حنا
تورو دیدنا دل تپیدنا ناز کشیدنا
وای حنا
روز روشنا توی چمنا بوسه زدنا
وای حنا
دل بره بلا اون قد بالا جیگر طلا
وای حنا
پناه بخدا بده یه ندا تابشم فدات
وای حنا
اهنگ که تموم شد .
رها داد زد:
_بوسه.بوسه.
بقیه هم پشتش تکرار کردن.
دبیا...همین مونده بود بقیه بفهمن شوهرم مشکل داره نمی تونه من و ببوسه.
هیچی دیگه این بارم باید خودم دست به کارشم...
غرق در افکارم بودم که... انگار برق 1000ولت بهم وصل کردن.
این.این؟ واقعا من و بوسید؟ هنوز تو شوک بودم که
گفت:
_زیاد ذوق زده نشو برات خوب نیست.درضمن اولین واخرین بارم بود که بهت دست می زدم .
دیگه چیزی و نمی شنیدم...
بغض راه گلوم و بسته بود...من احمق وباش با یه بوسه کوچولو چه خوشحال شدم.
حالا نمی شد تو روز عروسیم نمی زد تو ذوقم؟
بدجور حالم و گرفت.
یه لبخند مصنوعی به بقیه زدم.کفشام وبرداشتم و رفتم توباغ.
لباسم باز بود وسط زمستون باد سردی هم میزد.
شاهین کتش و انداخت روی شونه ام
و گفت:
_شنیده بودم این اقا داماد خوشش نمیاد کسی و ببوسه.پس چطور شد؟
نفس عمیقی کشیدم ولی جواب ندادم.رضا اومد به سمتمون خیلی وقت بود ندیده بودمش.
کنارم نشست و پرسید:
_چه خبر عروس خانوم؟
شاهین با اجازه ای گفت و از جاش بلند شد.
رفتنش وبا چشمام دنبال کردم
به رضا جواب دادم:
_هیچی.راستی خیلی وقته ندیدمت.
_اره.یه مدت مسابقات کشوری شروع شده بود نتونستم ببینمت.
خوشگل شدی...
_مگه زشت بودم؟
_نه خوشگل بودی خوشگل تر شدی.مثل...
صدای باعث شد حرفش ناقص بمونه.صدای رهام بود که
گفت:
_خانومم هوا سرده نمیای داخل؟
درد وخانومم.تو راست می گی وقتی تنهایی ام اینجوری حرف بزن.با لبخند از جام بلند شدم نخواستم جلوی رضا دعوا راه بندازم.
گفتم:
__نه از بس گرم صحبت با رضا بودم سرما و فراموش کردم.
اخم بدی کرد دستش و پشتم انداخت و من و به زور تا داخل سالن کشید.
دم گوشم گفت:
_بیرون خوش می گذشت؟
برگشتم تو چشماش نگاه کردم.
و گفتم:
__رهام؟بیا یه امشب و باهم خوب باشیم...من کاری و که تو بخوای می کنم تو هم گیر نده باشه؟
انگار رام شده بود...
گفت:
_ این حرف و جدی می زنی؟
لبخند عمیقی زدم و سرم و چند بار تکون دادم.اونم خندید.دستش و محکم تر دورم حلقه کرد.
بهش گفتم:
_بابت گردنبند ممنون.خیلی قشنگ بود.از نوشته توش هم خیلی خوشم اومد.
_کدوم نوشته؟
اهی کشیدم.دوباره زد تو ذوقم.نمی شه این هی ضد حال نزنه؟
در کمال ارامش شامم و کوفت کردم.
بابا این فیلم برداره فکر می کنه می خواد برای اسکار فیلم بگیره خب یه فیلم عروسیه دیگه.
کم کم مهمون ها داشتند رفع زحمت می کردند.فقط خانواده درجه یک همون فک فامیل نزدیکمون مونده بودند.
با ماشین تو خیابون یه دور زدیم.این بی ذوق رهام هم اصلا حوصله گردش تو خیابون ها رو نداشت.
مستقیما رفتیم هتل.تا فردا با هواپیما بریم کیش...
هتل پدر بزرگ رهام خیلی بزرگ بود. بزرگترین سوییت هتل و رزرو کرده بودند.
سوییتش خیلی خیلی بزرگ و زیبا بود یعنی هتل خونه به این بزرگی داره؟دوتا اتاق داشت ...
اتاقی که تخت دونفره داشت توشط یه پرده بزرگ خیلی قشنگ از حال جدا شده بود.
روی تختم با گلبرگ های گل سرخ به صورت قلب تزیین شده بود.
یه اتاق دیگه هم تخت یک نفره داشت.
هر اتاق هم یه سرویس بهداشتی داشت.
تند تند لباسم و دراوردم موهامم که شینیون نشده بود.
ارایشم و پاک کردم و پریدم تو تخت دونفره.رهام هنوز از حموم بیرون نیومده بود.
یه تاپ و سلوارک خیلی کوتاه پوشیده بودم.از این لباس خواب زنونه ها که زنا برای شووراشون می پوشن متنفرم.
چیه لباسه همه جای اد مو نشون می ده تازه مورد پسند اقا واقع بشه یا نشه.
از حموم اومد بیرون موهاش و خشک می کرد که متعجب به من نگاه کرد و پرسید:
_تو چرا اینجا خوابیدی؟
_پس کجا بخوابم؟
_اون یکی اتاق من خوشم نمیاد بایه نفر دیگه تو تختم بخوابم.
_تو مشکل داری به من چه؟
_مشکل دار خودتی.
_نه من که از این مشکل ها ندارم.
_منم ندارم.
_خب پس چرا می ترسی با من تو یه تخت بخوابی؟اها لابد می ترسی شب بی عفتت کنم.
_دختر پر رو...
_خودتی.
رفتم زیر پتو اونم رغبت نکرد پیش من بخوابه.تو یه اتاق دیگه خوابید.
به درک ...انگار من از خدا خواسته ام.

صحرا71
۳۰ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
(فصل چهارم)
از خواب که بیدار شدم کش و قوسی به بدن خوش فرمم دادم. تار می دیدم چشمام و مالیدم. موهام و مرتب کردم.اخه صبح ها که از خواب بیدار
می شم موهام دقیقا شبیه جنگل های امازون می شه.
. چشمم به ساعت افتاد....
ساعت12چـــــی؟؟؟ساعت 12؟ساعت 12.30 پرواز داریم.
الان این هواپیمائه راه میافته ما هنوز اینجا ایم.
سریع پریدم تو اتاق رهام نیم تنه بالاش لخت بود .
چشمام روی هیکلش ثابت موند موهای کمی داشت اون تک توک
موهاشم طلایی بود.
عادت داره شبا بدون لباس می خوابه.
سعی کردم به هیکلش نگاه نکنم.
چند بار تکونش دادم.
نه بابا بیدار بشو نیست.روش خم شدم تا از رو میز اونطرف تختش اب و بردارم با اب بیدارش کنم که افتادم روش.
بد جور ترسید با حالت گنگی از خواب بیدار شدو به اطرافش نگاه کرد.
من و که دید خیالش راحت شد.
پتو رو کشید روم من و محکم بغل کرد و دوباره خوابید.
دلم می گفت همینوری بمونم گور پدر هواپیما اما عقلم می گفت از هواپیما عقب بمونیم هم پول بلیط ها می سوزه هم یه روز دیگه باید تهران بمونیم.دستم و به زور بیرون اوردم دوباره تکونش دادم
گفتم:
_رهام.رهام...ساعت دوازده بیدار نمی شی.
_دو دقیقه اروم بگیر دختر چقدر حرف می زنی...
نه این داره گیج می زنه .دوباره تکونش دادم این بار حرصش دراومد نیم خیز شد روم و زل زد تو چشام.
چشاش پف کرده بود.معلومه دیشب نخوابیده.
با جدیت گفت:
_می خوابی یا بخوابونمت؟
مضلوم نمایی کردم.با لحن بچه گانه ای گفتم:
_خب هواپیما میره...
_خانومم هواپیما ساعت 12.30شب پر واز داره.بخواب.
یه حس خوبی بهم دست داد.نه از اینکه گفت هواپیما ساعت 12.30 شبه از اینکه من و خانوم خودش می دونست.
خب حالا که خیالم راحت شد برم تو اتاقم با خیال تخت و اسوده لالا کنم. داشتم از جام بلند می شدم که محکم تر بغلم کرد
و پرسید:
_کجا می ری؟
_می رم بخوابم دیگه خودت گفتی بخواب.
_نگفتم اونجا بخواب که.گفتم اینجا بخواب.
گیج شده بودم .
پرسیدم:
_تو که دیشب گفتی خوشت نمیادبا کسی تو تختت بخوابی.
دوباره عمیق نگاهم کرد جوری که قلبم لرزید .
گفت:
__اولا تو که هرکسی نیستی.ثانیا من دیشب یه غلطی کردم.حالا افتخار می دی بخوابی بذاری منم بخوابم؟
وصف حال الانم مثل وصف حال ماهی تنگیه که تو اقیانوس ازادش می کنی.
از یه طرف خوشحاله که دیگه ازاده وبه معشوقش که دریاست رسیده.
از یه طرف دریا ازبس بزرگه می ترسه توش گم شه.
از یه طرفم اقیانوس اینقدر خواستنیه که می ترسه مال کس دیگه ای بشه.
دوباره تو تخت دراز کشیدم اما از بس این رهام گنده بود هر لحظه احتمال سقوط ازاد به پایین تخت و داشتم.
ما نخواستیم پیش این بخوابیم خواستم از تخت بیام پایین که از جاش بلند شدو
پرسید :
_دیگه چی شده؟
_تخت کوچیکه تو گنده ای من میوفتم.
غش غش زد زیر خنده دستاش وباز کرد ...
گیج نگاهش کردم
گفت:
_بیا تو بغلم.اونوقت نمی افتی.
_نه ممن...
نذاشت حرفم و ادامه بدم بغلم کرد و خودمون وانداخت تو تخت.
پتو رو هم کشید بالا.ضربان قلبم رفته بود روی 1000حالا هی
می خواستم دستم به بدنش نخوره نمی شد.
نفسش وبا حرص داد بیرون
وپرسید:
_چرا نمی ذاری بخوابم؟
_به خدا من کاری نکردم.
_ هر اتفاقی که تو زندگی من میوفته مسببش تویی.
بهم برخورد خواستم از توبغلش بیام بیرون که بی فایده بود ...
گفت:
_ببخشید اشتباه کردم.
بعد از مکثی ادامه داد:
_تو بری من خوابم نمی بره.
مثل بچه ها شده بود.
پرسیدم:
_چی؟تو که تا الان خواب بودی...
_10 دقیقه بیشتر نخوابیدم.
_مگه قرص خواب...
_نه ...چند وقته نمی خورم.
دلم براش سوخت.چرا این نمی تونه بخوابه.بخاطر مامانش بود؟باباش؟یا من؟
چشام داشت سنگین می شد.سرم و اوردم پایین گذاشتم کنار گلوش و خوابیدم.
قفسه سینه اش بالا پایین می رفت.نفس هاش هم به گوشم می خورد.
دیگه چیزی یادم نیست.
بهترین خواب عمرم بود.چشمام و اروم باز کردم.که با دوتا چشم بسته برخورد کرد.پس خوابیده بود.
دستاش دورم حلقه شده بود به سختی تکون خوردم و ساعتش و نگاه کردم.ساعت6 بعد از ظهر بود.هنوز وقت داشتیم.
چند دقیقه ای گذشت ... دیگه حوصله ام داره سر می ره.
به صورتش دقت کردم.پشت چشماش یه کوچولو صورتیه.موژه هاش هم پر پشت و مشکیه . موهاش هم روی چشماش ریخته.
بینی شو که از نزدیک می بینی نوک تیزو کشیده اس.
لباشم که الان خشک شده. معلومه از دیشب تا الان اب نخورده . دو تا دستم و گذاشتم زیر سرم و همینطور بهش خیره شدم.
که چشماش و باز کرد.
مردمک چشمش ابیه اطراف چشماشم قرمز شده بود خیلی باحال شده.
یه لبخند زدم.اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد.
فقط بهم نگاه می کرد.در حالی که موهام از روی گردنم می زد کنار
پرسید:
_چیزی خوردی؟
_نه.
_پس برو بخور من صبح صبحونه سفارش دادم تو یخچاله.
ذوق زده شده بودم از اینکه به فکرمه بعد یه دفعه ضد حال زد...
ادامه داد:
_اینقدرم سعی نکن تحریکم کنی من گول بخور نیستم.
اول تعجب کردم بعد پرسیدم:
_جـــــــان؟
پوزخندی زدم اما بعد تبدیل به خنده عصبی شد...
از عصبی و هیستیریک میستیریک هم گذشت...
واقعا که این پرروئه خودش گفت بدون تو خوابم نمی بره روانی الان می گه من و تحریک نکن من گول نمی خورم.
تو جام نیم خیز شدم.یه لبخند رو لبش بود.
روی کمرش دراز کشید
و پرسید :
_چیه ناراحت شدی از اینکه ذهنت و خوندم...اینقدر ابتدایی فکر می کنی که هر خری می تونه بفهمه به چی فکر می کنی.
_اخه ...الاغ من اگر بخوام تحریکت کنم که برام مثل اب خوردنه.
حالا اون عصبی می خندید.
با حرص از جام بلند شدم .پریدم تو حموم.یه دوش اب یخ حالم و جا میاره...
دوش گرفتم ولی حال نداشتم از تو حموم بیام بیرون.
وان و پر کردم و توش دراز کشیدم.
بعد از ده دقیقه داد رهام در اومد:
_مردی بیا بیرون دیگه...
_برو تو اون یکی حموم.
_فشار اب کمه.
_درد.
حوله بدنم و پوشیدم.کلاهش و گذاشتم روسرم و اومدم بیرون.
ساعت 6.45 دقیقه.بود.یه فکر شیطانی به سرم زد.
رهام تو حموم بود پریدم تو اون یکی حموم و شیر اب گرمش و باز کردم.
شیر اب گرم دستشویی ها رو هم باز کردم.
رهام داد زد:
_ماهان چرا اب سرد شده؟
جوابش و ندادم.مشغول خوردن عصرونه شدم.هنوز نق نق می کرد.
ده دقیقه که گذشت همه شیر هارو بستم.رهام هم شاکی اومد بیرون و گفت:
_اب گرم نمی اومد.مجبور شدم با اب سرد دوش بگیرم...
_اخی سرما نخوری خوبه.
_بسه فیلم بازی نکن می دونم کار توئه.
_نه به جون تو.
_به جون عمه ات.میز و جمع نکن منم می خوام غذا بخورم.
_اخیییی.زود تر می گفتی من همه اشو خوردم.
اهی کشید و تلفن و برداشت.سفارش چند نوع کباب و داد.مثلا می خواست دل من و اب کنه.
منم که انگار نه انگار...از بچگی عادت داشتیم تو هر هفته یه بار بیایم این ساندویچ کثیف ها یه ساندویچ بخوریم.
سالی در دوازده ماه یه کباب کوبیده بخوریم که از اشغال گوشت درست شده.

صحرا71
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر
رهام همچنان درحال غذا خوردن بود.من هم پریدم از تو کیفم سریال کره ای تو زیبایی و دراوردم.
زندگی شخصیت اصلی فیلم گومی نام دقیقا مثل زندگی منه.
ده باری می شه این فیلم و دیدم اما هر دفعه می بینم یه جذابیتی برام داره.
دیسک چهارمش و گذاشتم تو دستگاه که رهام دستگاه و خاموش کرد و تلویزیون و روشن کرد.
شاکی شدم پریدم روش و کنترل تلویزیون و گرفتم و دوباره دستگاه دی وی دی و روشن کردم.
گفت:
_ماهان کنترل و بده الان پرسپولیس بازی داره.
_خب به من چه...من می خوام فیلم کره ای ببینم.
خواست به زور کنترل و ازم بگیره که با پام هلش دادم عقب.نمی دونست بخنده یا عصبانی باشه .
مثل دوتا بچه بخاطر تلویزیون دعوا می کردیم.
اون پام و که گذاشته بودم روی قفسه سینه اش تا نتونه به من نزدیک شه و با دستش گرفت و من و کشید سمت خودش.
نه مثل اینکه داره کنترل و از چنگم در میاره.باید یه کلکی بزنم...
(دوباره افکار شیطانی)
گفتم:
_اصلا بیا سنگ کاغذ قیچی کنیم هرکی برد تلویزیون و کنترل مال اون می شه.
_خوبه.
چهار زانو رومبل نشستم خودم و کمی جابه جا کردم رهام هم مقابلم نشست درحالی که یه پاش روی مبل و یه پاشم روی زمین بود.
دست هامون و بردیم پشتمون.با یه لبخند مرموز به هم نگاه کردیم.
من بلند و کشیده
گفتم:
_سنگ ...کاغذ...قیچی
(قیچی اخرش و تند گفتم)
اه رهام سنگ اورد من قیچی.
دوباره گفتم:
_سنگ ...کاغذ ...قیچی.
ایشش دوباره اون برد من کاغذ اوردم اون قیچی.
_تو داری جر زنی می کنی...من قبول ندارم.
_به من چه تو بازی بلد نیستی؟
حرصم در اومده بود برای بار اخر
گفتم:
_سنگ...کاغذ...قیچی...
ایولللللل.من سنگ اوردم رهام قیچی.
_سنگ کاغذ قیچی.
نـــــــــــــــــه....رهام کاغذ اورد من سنگ...
داشت می خندید.
اروم با نوک انگشتش زد روی بینی ام .من که رفته بودم تو هنگ...
گفت:
_تو درمقابل من سوسک م نیستی کوچولوی ناز نازی...از مادر زاییده نشده بتونه رهام و توسنگ کاغذ قیچی ببره.
مثل لاستیک پنچر شده از جام بلند شدم.یه مقدار میوه گرفتم و تو ظرف گذاشتم.
و کنار رهام نشستم .میوه پوست می کندم.
و به صورت اجباری مشغول تماشای فوتبال شدم...
من خودم طرفدار استقلالم.ولی مواقعی که پرسپولیس بازی داره طرفدار پرسپولیسم.
زیاد فوتبالی نیستم اما از حرص خوردن های رهام معلومه از اون پرسپولیسی های ده اتیشه اس...
داشتم سیب می خوردم.که مظلومانه بهم نگاه کرد.عمرا بهت بدم.
پرسیدم:
_تو هم می خوای؟
_می دی؟
_اگر بذاری فیلم کره ای موببینم بهت می دم.
_ابدا.
_به سق سیا.
داشتم سیب و می ذاشتم تو دهنم که مچ دستم و گرفت به سمت دهنش برد و چنگال و کرد تو دهنش.
_اه ه ه.حالم بد شد.چنگال و چرا دهنی کردی...
_تا توباشی دیگه تک خوری نکنی.
بشقاب و محکم گذاشتم رو پاش اونم پرو پرو شروع کرد به خوردن میوه های نازنینی که پوست کنده بودم...
اتیشی شدم.خواستم بشقاب و بگیرم که نداد.
یه دفعه ساکت شد بشقاب و گذاشت رو میز .
صدای تلویزیونه و زیاد کرد.
وگفت:
__برو برو.برو....
داد زد :
_ارهههههه.
پرید و من و بغل کرد و رو هوا چرخوند.
_ایول...ما می بریم.
تو همون لحظه تیم مقابلش که دقیق یادم نیست کجا بود یه گل زد رهام هم مثل بادکنک خالی شد و نشست سر جاش...
هعیییی ای کاش همیشه پرسپولیس گل بزنه...
بازی تا اخر مساوی موند.من نمی دونم اینا چرا به مساوی قانع نیستن؟ رهام هنوز ناراحته...
دوباره دی وی دی و روشن کردم ...
مشغول تماشای فیلم بودم که رهامم کنارم نشست .
پرسید:
_موضوعش چیه...
_زیر 18به درد تو نمی خوره.
می خواست تلافی کنه کنترل و از تو دستم کشید.
گفت:
_می گی یا خاموشش کنم؟
_خب بابا...
کنترل و از تو دستش گرفتم.زدم رو استپ:
_داستان زندگی یه دختر راهبه به اسم گومی نیو که برادرش خواننده اس اما عمل جراحی داره.برای همین یه مدت خارجه.
گومی نیو به جای برادرش گومی نام وارد گروه اون (ای ان جل)می شه...
اما این وسط یکی از اعضای گروه به نام تاکیونگ که من عاشقشم می فهمه اون دختره...کم کم عاشق هم می شن...
همین.
_مزخرفه.خاموشش کن.
_ااااا؟چرا؟
_من از این تاکیونگ خوشم نمیاد.
یه کوچولو ذوق کردم.اما به روم نیاوردم...
گفتم:
_ولی من ازش خوشم میاد خیلی خوشگل وبا مزه اس.
_اصلا هم خوشگل نیست.چشماش و که مداد کشیده.تازه هیکلشم که خوب نیست.خاموشش کن.
_مسخرعه بازی درنیار می خوام ببینم.
_من نمی خوام ببینی...
_توروخدا؟
خدایا خودت ببخش.نمیخواستم.اسمتو بیارم.ولی تا گفتم توروخدا کم اورد.چیزی نگفت.
هر دوتامون مشغول تماشای فیلم شده بودیم
که گفت:
_چقدر این گومی نام خوشگله؟چند سالشه؟
محکم چشمام وباز و بسته کردم...جوابش و ندادم.
ادامه داد:
_لبای خیلی خوشگلی هم داره.با اینکه ارایش نمی کنه خیلی خوشگله.
برگشتم سمتش و تو چشماش زل زدم.
پرسیدم:
_خب که چی؟
_هیچی.من تو یکی از شرکت های ساختمون سازی کره ای سهام دارم یادم باشه امار دختره و دربیارم.
نمی دونم می خواست حرص من و دربیاره یا واقعی می گفت. ولی باز ناراحت شدم ...
داد زدم:
__تو خجالت نمی کشی؟خودت زن داری ولی چشمت دنبال زنهای دیگه اس؟
_حالا چرا ناراحت می شی؟
_نه...اصلا هم ناراحت نشدم تو ارزش ناراحت شدن و نداری.
داشتم بلند می شدم که مچ دستم و کشید .تعادلم و از دست دادم افتادم کنارش. دستش و گذاشت رو پهلوم .
گفت:
_شوخی کردم...تو خیلی خوشگل تری...
_بسه دیگه...عادت داری مردم وناراحت کنی بعد بگی شوخی کردم؟
_خب ببخشید دیگه.داشتم شوخی می کردم من که اصلا از کره ای ها خوشم نمیاد همه اشون ناقص اند...
دیگه هیچکدوم مون حرفی نزدیم.چهار قسمت اخر و پشت سر هم دیدیم البته رهام زیاد از فیلمه خوشش نیومد مجبور بود ببینه.
یه خمیازه کشید...به ساعت مچی ام نگاه کردم.چشام داشت درمیومد:
_رها.رهام..
_چیه؟
_ساعت 11.20دقیقه اس.
_چی؟
_مگه دواز ده ونیم پرواز نداریم.
_چرا برو وسایلتو جمع کن.
تند تند وسایلم و جع کردم به ده دقیقه نکشید اما رهام ریلکس نشسته بود سرجاش.
متعجب پرسیدم:
_چرا بلند نمی شی؟می ره ها؟
_کی میره؟
_هواپیما.
_اون بدون ما کجا می خواد بره؟
_چی؟
_تنها مسافرای هواپیما ماییم.بدون ما کجا می خواد بره.
_یعنی چی تنها مسافرای هواپیما ماییم.
_ای کیو هواپیما خصوصی مال پدر بزرگه.بدون ما پرواز نمی کنه.
جـــــــــــــــان؟هواپیم ا خصوصی؟من هواپیما عمومی اش و هم سوار نشدم چه برسه به خصوصی ....
بابا پولدارا...
با اژانس تا فرود گاه رفتیم...از قسمت های مخصوص که عبور کردیم.به هواپیما رسیدیم.نسبت به هواپیما های دیگه کوچیک تر بود.
با پله های مخصوص وارد شدم.
نـــــــه؟؟؟؟هواپیماش چهار تا صندلی بیشتر نداشت.دوتا سمت راست.دوتا سمت چپ.شیشه هاش هم خیلی گنده تر بود.
مثل این ندید بدید ها به این ور اونور نگاه می کردم که مهمون دار اومد.
یه سینی اب میوه دستش بود خواستم بلند شم کمکش کنم که رهام چشم غره رفت.
دختره چهره معمولی داشت بهم که رسید
گفت:
_بفرمایید عروس خانوم...
جــــــــان؟اینم فهمید دیشب عروسی ام بود؟چه زود اطلاعات به همه می رسه به رهام که رسید گفت:
_رهام خان بفرمایید.سفارشیه...
_رهام هم لبخندی زد
و گفت:
_شیرین ...جلوی زنم ابرو داری کن.
ابمیوه پرید تو گلوم رها خواست بزنه پشتم که
گفتم:
_بهم دست نزن.
اخم هاش و کرد تو هم.وسرجاش نشست.هنوز سرفه ام بند نیومده بود که از دیدن منظره پایین چشام چهارتا شد...
کوهستان های تهران معلوم بود.
مگه می شه ادم یه همچین منظره ای وببینه و شکر خدا رو نکنه؟
با اینکه شب بود ولی برف های قله دماوند خیلی خوب دیده می شد...
دستام و تو هم گره کردم و شروع کردم به شکر گذاری.
رهام جور خاصی بهم نگاه می کرد.
جوری که هیچ وقت اینطور نگاهم نکرده بود...چشمام و ازش گرفتم و مشغول تماشای بیرون شدم.

صحرا71
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
رهام خوابیده بود اما من همینطور به بیرون نگاه می کردم.می ترسیدم خوابم ببره نتونم این منظره ها رو ببینم...
چشام دیگه سنگین شده بود.به سختی باز نگهشون داشتم...
رهام از خواب بیدار شد...متعجب نگاهم کرد .
و پرسید:
_نخوابیدی؟
_نه.می خوام بیرون وببینم.
لبخند قشنگی زد
وگفت:
_بخواب سر درد می گیری ها...
از جاش بلند شد اومد کنارم نشست.
سرم و گذاشت روی شونه اش.
من هم مقاومت نکردم وخوابیدم.
چشمام و باز کردم اونم خوابیده بود....
.چی دارم می بینم؟نــــه....خدایا این الان من و می کشه...عادت بد من اینه که شب ها با دهن باز می خوابم.
الانم با دهن باز خوابیدم اب دهنم ریخته رولباسش...
چیکار کنم؟چیکار نکنم؟
الان من و می کشه.خونم دیگه حلال شده.یه دستمال از تو جیب مانتوم در اوردم و لباسش و تمیز کردم.
بیدار شد.یه نگاه به من کرد یه نگاه به لباسش کرد. در گاله رو باز کردم.تا بناگوشم لبخند زدم.
اول چهره اش عصبانی بود ...بعد مثل این سندرومی ها زد زیر خنده.
دستش و گذاشت رو سرم
و گفت:
_تو نمی تونی مثل ادم بخوابی؟
_من من...
_ولش کن ...رسیدیم؟
در همین حین شیرین همون مهمانداره اومد
و گفت:
_امیدوارم در طول راه بهتون خوش گذشته باشه.رسیدیم.
اروم گفتم:
_بدون تو بیشتر خوش می گذشت.
رهام زد زیر خنده.
وگفت:
_این از روی حسادت بود؟
_جــــــــانم؟حسادت؟هه...زی اد خودت و تحویل نگیر.
****
خونه ای که قرار بودچند ماه توش زندگی کنیم کنار دریا قرار داشت.
به صورت ویلایی بود.
از دوطبقه هم کف که ساختمون قرار داشت و طبقه پایین هم کف که استخر و جکوزی قرار داشت.
همین وارد خونه که شدم هیبتش من و گرفت...
خونه دکوراسیون چوبی و شیشه ای داشت.حال و اشپزخونه توسط نرده های چوبی با فاصله از هم جدا شده بودند.
دیوار پشت تلویزیون تو حال تماما شیشه ای بود که با یه پرده قهوه ای پوشانده شده بود.
لوستر های بزرگم که پر از کریستال بودن از سقف اویزون شده.
راه پله هایی هم که به طبقه بالا منتهی می شوند.
نرده های بلند شیشه ای داشتند.
دیوار طبقه بالا از سنگ های اخری استفاده شده.کلا طبقه بالا سه تا اتاق داره دوتا اتاق خواب.یک اتاق مطالعه.
رهام وارد اتاق خوابش شد.من م وارد یک اتاق خواب دیگه شدم.
ساکم و گذاشتم روی تخت و خودم هم نشستم روش که رهام اومد تو اتاق
وپرسید:
_چرا اومدی اینجا؟اتاق ما اون یکیه...
به دلم نبود باهاش تو یه اتاق باشم.
شاید هم می ترسم باهاش تو یه اتاق باشم...
هرچند و من اون ازدواج کردیم با این حال سخته ...
گفتم:
_رهام.گوش گن. می دونم طرز تفکرم اشتباهه.توروخدا ناراحت نشو ولی...
ولی فکرش وبکن.یه شبه یه نفر وارد زندگی ات بشه که بهت بگه 20سال شوهرت بوده.
حق انتخاب نداری مجبوری قبولش کنی.
اما من نه ذهنم.نه روحم تورو به عنوان شوهرم قبول نداره.
خواهش می کنم یه کم درکم کن.
لبخندی زد
و گفت:
_حق با توئه.منم همین نظرو دارم.ما فقط اسما زن و شوهریم.
رفت...
نمی خواستم ناراحتش کنم.فقط...
فقط اینکه سختمه شبا تو بغل کسی بخوابم که من و به چشم زنش نمی بینه.
28سال از من متنفر بود.
اولین چیزی که یاد گرفته تنفر از من بود.
نمی خوام وقتی صبح چشم باز می کنه بگه اه این همونه که20سال زندگی م و تباه کرده.
نمی خوام.
صدای اب میومد.حتما رفته دوش بگیره.
ساکم و باز کردم ویه نگاه به اتاق انداختم.
دوتا در تو اتاقه.یه درو باز کردم.سرویس بهداشتی بود.
یه در دیگه روباز کردم.اتاقک کوچیکی بود که
میله های اویز لباس و یه کمد برای وسایل دیگه توش قرار داشت.
وسایلم و تو کمد چیدم.
بدجور خوابم میومد. این دوساعتی که تو راه بودیم.سرهم نیم ساعت بیشتر نخوابیدم.
****
هنوز چشمام وباز نکرده بودم... ولی صدایی باعث شد که فکر کنم رو ابرام...
اولین چیزی که توجهم و به خودش جلب کرد صدای برخورد امواج دریا با صخره ها بود...
اروم اروم چشمام و باز کردم...اخخ دیشب با همون لباسایی که تنم بود خوابیدم الان همه جام درد می کنه...
یه تاب قرمز بندی و یه شلوار خونگی سفید پوشیدم...یه شالم انداختم روی شونه ام.
دست وصورتم و خوب شستم و از پله ها اومدم پایین.
هنوز خودم و با این خونه وفق ندادم.همه چیزش برام جالب وتازه است.
با اینکه زمستونه ولی اینجا هوا گرمه.
از دیوار شیشه ای به بیرون نگاه کردم.خونه ای این اطراف نیست ...
کسی هم دیده نمی شد.
در یخچال وباز کردم.
ایول...همه چیز توش هست.میز صبحونه رو اماده کردم.رفتم بالا تا رهام و هم بیدار کنم.
دوبار به در زدم ووراد شدم...اما کسی تو اتاق نبود...این کی رفت بیرون؟
تختش هم مرتب بود.
بیخیال رهام شدم رفتم ویه دل سیر صبحونه خوردم.که بالاخره اقا اومد.
یه شلوار ولباس گرمکن سفید پوشیده بود.کلاهم روی سرش بود.
شیشه خالی اب معدنی هم حاکی از این بود که ... که چی؟
لابد خیلی بیرون هوا گرمه.من که زیر کولرم گرممه.چه برسه به اون بیرون.
_دید زدنت تموم شد؟
_ها؟
_چیه؟خوشگل ندیدی؟
_چرا...خودم و تو اینه دیدم.
جوابم و نداد رفت طبقه بالا.بعد از ده دقیقه درحالی که لباساش و عوض کرده بود و موهاشم خیس بو اومد پایین.
فکر کنم حموم بود.چه شوور خوش قیافه ای دارم.
اقا من اشتباه کردم دیشب گفتم به عنوان شوهر قبولت ندارم.
نشست پشت صندلی و یه چایی ریخت خورد.
تازه متوجه یه چیز شدم اینکه ...چرا امروز اصلا به من نگاه نمی کنه؟؟؟
یعنی به خاطر دیشبه؟داشتم ظرفام و جمع می کردم
که گفت:
_بشین می خوام یه چیز بگم...
نشستم...
اونم ادامه داد:
_هرچند پیوند بین من وتو کامل نیست...
(قرمز شدم.)
__ولی چه بخوای چه نخوای من شوهر توم...از گشت وگذار با مردا واین جور کثافت کاری ها...
حرفش و نصفه گذاشتم.بدجور بهم برخورده بود.
می دونم بخاطر دیشبه داره عقده اش و سرم خالی می کنه.
داد زدم:
_خفه شو.کثافت کاری خودت راه می ندازی.عوضی.
خواستم از کنارش رد شم که بازوم و گرفت
گفت:
_حرفم تموم نشده...
بعد از مکثی
ادامه داد:
_من هر کاری بخوام می کنم ولی تو باید قبل از هرکاری از من اجازه بگیری...
_جانم؟ببوگلابی گیر اوردی؟
_همینه که هست...این توئی که افتخار نمی دی من و شوهرت بدونی.
هرچند شوهر تهفه ای مثل تو بدون بهتر از نبودنش نیست...
من خودمم تمایلی به تو ندارم.قبل از تو اینقدر ...
دوباره حرفش و قطع کردم
و پرسیدم:
_پس چرا قبول کردی باهام ازدواج کنی؟چرا طلاقت ونگرفتی؟
_یعنی باور کنم که بابا جون کاوه ات چیزی بهت نگفته؟
_بابا کاوه چی و بهم نگفته؟
_می خوای بدونی؟
_اره.
_مادر بزرگ من تو وصیت نا مه اش شرط گذاشت درصورتی اموالش به من وتو می رسه که تو20سالگی جناب مراسم عروسی بگیریم وباهم زندگی کنیم.
اما چون اموالش زیاد نبود من بی خیال اموال شدم مراسم عروسی و نگرفتم.
تا اینکه دوسال بعد هم پدر بزرگم شرط گذاشت اموال خودش و اموال پدرم و که قبلا ازش گرفته بود ودرصورتی بهم بده که ما ازدواج کنیم.وبا هم زندگی کنیم.
واگرنه همین اموالی و هم که دارم ازم می گیره..
منم مجبور شدم.
عاشق سینه چاکت هم نبودم.
ارث مادر بزرگ وپدر و پدربزرگ و که گرفتم حقت ومی دم .
شمارو به خیر و مارو به سلامت...
قلبم بدجور گرفت...اقا رهام خیلی نامردی...چرا هیچکس چیزی به من نگفت.حتما ارثیه اشون خیلی زیاده که ...
حتی نمی خوام بهش فکر کنم.
ادامه داد:
_در ضمن اگر از پدرت بپرسی شرط رسیدن اموالش به تو هم همینه...
البته تا موقعی که پدر بزرگم باهاش حرف نزده بود با ازدواج ما مخالف بود...
اما الان خیلی هم راضیه...فکر کنم همه می خواستن از دستت خلاص شن که تورو به زور به من انداختن...
دستم و بردم بالا تا بزنم تو دهنش...اما منصرف شدم
و گفتم:
_پست تر از تو توعمرم ندیدم.اینقدر بی ارزشی که لیاقت یه سیلی و هم نداری.
_چیه؟ناراحتی از اینکه عاشق وشیدات نیستم؟
_خواهش می کنم. خفه شو.
دویدم سمت اتاقم.بالشت و گذاشتم رو سرم و زار زدم.
من چرا اینقدر بدبختم؟چرا کسی منوبه خاطر خودم نمی خواد؟
چرا یکی من و می خوادتا یاد عشق قدیمی اش بیفته؟
یکی م نو به خاطر پول می خواد؟یکی من و به خاطر زن مرده اش
می خواد؟چرا؟چرا؟

صحرا71
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
چند روزی از اومدنمون به کیش می گذره.زیاد همدیگه رو نمی بینیم.
یعنی اون کمتر جلوم ظاهر می شه منم زیاد جلوش رژه نمی رم.
امروزم طبق معمول با کسالت وبی حوصلگی شروع شد.
رهام که خونه نبود.
من هم که اینجا هارونمی شناسم.
بیشتر با ماهواره و تلویزیون خودم و سرگرم می کنم.
یادم باشه امشب به رهام بگم اینترنت مون و وصل کنه.
حداقل تو اینترنت با چند نفر حرف می زنم دلم وا می شه ...
این رهام که به ادم نگاهم نمی کنه چه برسه به اینکه بخواد حرف بزنه.
ساعت 6بود که رهام اومد خونه .
جلل خالق....
جالبه همیشه ساعت 12 .1 شب به بعد میومد خونه.
نمی دونم افتاب از کدوم طرف دراومده که ساعت 6 بعد از ظهر خونه است.
برای خودم بستنی درست کرده بودم.
بستنی درست کردن و از مادرم یاد گرفتم
(مادر اصلیم نه مادر بزرگ رهام)
خیلی زن کدبانوی بود.انواع دسر ها و غذا هاو سوپ هارو بهم یاد داده بود.
هرشب یه نوع غذا می خوردیم.
بستنی کاکائویی و ریختم تو جای مخصوصش پریدم روی مبل.فیلم نور و می داد.
فیلم درباره دختریه به اسم نور که شوهرش به اجبار خانواده اش باهاش ازدواج کرده و ازش خوشش نمیاد.
اما کم کم عاشق هم می شن.
رهام هم کنارم نشست
و گفت:
_قدیما شوهرا که می اومدن خونه زنهاشون می رفتن به استقبالشون کیفشون و می گرفتن یه ابی هم جلوشون می ذاشتن.
با پوزخندی جواب دادم:
_منظورت از زنای قدیمی مادرته؟
_خوشم میاد زبونت هنوز درازه.این چند وقته کار داشتم وقت نکردم زبونت و کوتاه کنم.
ولی از این به بعد به اندازه کافی برای کوتاه کردنش وقت دارم.
_اگر کوتاه بشه که حوصله ات سر می ره...
اونوقت با کی کل کل می کنی؟
_اونوقت می رم سراغ یه نفر دیگه که زبونش و کوتاه کنم.
_خوبه.
دیگه به حرفاش توجه نکردم.چند دقیقه ای گذشت و رفت تو اشپزخونه و برگشت درحالی که یه گیلاش شراب قرمز ریخته بود.
داد زدم:
_ این چیه دیگه؟من تو این خونه نماز می خونم.
_اگر من راضی نباشم نماز بخونی چی؟اونوقت باطله؟
_اونوقت از این خونه می رم.
_خب برو...
داشتم از جام بلند می شدم که دستم و کشید ومجبورم کرد کنارش بشینم.
دستش و محکم دورم حلقه کرد گیلاس مشروبم به لبم چسبوند
و گفت:
_بخور اگر بد بود دیگه نخور.
گیلاس و هل دادم عقب افتاد رو زمین هزاران تیکه شد.
فریاد زدم:
__کافر.
بجای اینکه خودتو اصلاح کنی می خوای من و هم مثل خودت الکلی کنی؟
شنلم و گذاشتم شالمم انداختم رو سرم.
از خونه زدم بیرون.
نامرد نکرد بیاد بیرون دنبالم مبادا که زنش گم بشه.
روی صخره کنار ساحل نشسته بودم.هوا تاریک شده بود.
به انعکاس مهتاب روی دریا نگاه می کردم.خیلی زیباست...
حتی تو دل شب هم یه نوری هست.
یه امیدی هست که جلوی نا امیدی و بگیره.
شالم افتاده بود روی شونه ام.شبای اینجا خیلی سرد می شه.روز هاش هم خیلی گرم.
با زوهام و تو بغلم گرفته بودم.و کمی هم می لرزیدم.نفسم به صورت بخار بیرون میومد.
خودم از این حرکت بچه گانه ام خنده ام گرفته بود...
صدای رهام از پشت گوشم اومد.
گفت:
_ماهان هوا سرده بیا بریم داخل.
عجب رویی داره این مردک...یه عذر خواهی هم نکرد.
بهش توجهی نکردم و جوابش و ندادم.خوشم نمیاد بایه الکلی مرتد حرف بزنم.
دوباره گفت:
_ماهان جان بیا بریم داخل بارون گرفته...
باز جواب ندادم . این بار عصبانی شد.
بایه حرکت بازوم و گرفت من و چرخوند
و گفت:
_میای یا به زور ببرمت؟
سکوت...
نفسش ومحکم داد بیرون.دهنش بوی مشروب نمی داد.معلومه نخورده.
یه کوچولو خوشحال شدم.
ارومتر گفت:
_خانومی.ببخشید.می دونم حرکت زشتی وانجام دادم.قسم می خورم دیگه تکرار نکنم.
_جـــانم؟قسم می خوری؟تو قسم خوردنم بلدی.تو مرتد الکلی؟
_من مرتد نیستم.
_اااا؟اره؟پس چرا مشروب می خوری؟پس چرا نماز نمی خونی؟چرا روزه نمی گیری؟چرا تا الان ندیدم دعا کنی؟
_ماهان بس کن.
_حرف حق تلخه؟؟؟
_اره تلخه...کی بود که بهم یاد بده؟
پدرم؟اون که همیشه پیش تو بود.
مادرم؟اون و که بابات دزدید ازم.
مادربزرگم اون که همه فکر وذکرش تو بودی.غذا می خوردیم سر میز می گفت...
دخترم ماهان الان گشنه اس.یه کم غذا برای ماهان ببرم.
ماهان الان داره چی کار می کنه؟
ماهان.ماهان.ماهان.
خسته شدم...
خسته شدم ازبس همه توروخواستن .
خسته شدم.
توهیچ چیز جذابی نداری.
تو بهترین اخلاق دنیارونداری.
توبهترین چهره دنیارونداری.
خسته شدم از بس بهت حسادت کردم.
شب به امید اینکه فردا بابام ولت می کنه میادسراغ بچه هاش می خوابیدم.
اما نمی اومد.

اشک از چشماش می ریخت.اما صداش نمی لرزید با همون صلابت می گفت.باورم نمی شه الان داره گریه می کنه.
جلوی من اشک می ریزه.
دستم بردم جلو تا اشک هاش وپاک کنم اما دستم و پس زد
و گفت:
_می خواستی همین هارو بشنوی؟می خواستی ببینی چقدر حقیرم؟
دیدی؟راحت شدی؟
_من.من...
_بسه دیگه.
رفت.
من هم دویدم دنبالش .رفت تو اتاقش اما من تو حال موندم.
اینجا چرا اینطور شده؟
همه ی شیشه های مشروب و گیلاس ها رو شکسته بود.کف سالن پراز شیشه و شراب شده بود.
جارو اوردم و جمعشون کردم ویه دستمالم به سالن کشیدم تا لکه اش رو سرامیک های سفید سالن نمونه.
کارم که تموم شد رفتم بالا و در زدم.بعد از چند ثانیه که جوابی نداد وارد شدم.
جلوی کامپیوترش نشسته بودو با هدفون اهنگ گوش می داد.
هدفون واز تو گوشش دراوردم
و گفتم:
_هی پسره ی لوس.
پس چرا جا زدی؟چرا صبر نکردی تا حرفای من و هم بشنوی ؟
بچه پولدار عقده ای؟
فکر کردی تو کمبود محبت داری؟
فکر کردی بابات 24ساعته پیشم بود و بهم محبت می کرد؟
فکر کردی محبت های زن 50ساله ای که فکر می کردم مادرمه برام کافی بود.
لای پرقو بزرگ شدی خبر از دنیای مافقیر فقرا نداری.
از صبح تا بعد از ظهر با سرخوردگی تو مدرسه درس می خوندم.
دوستام همه بچه پولدار بودم.اونم به لطف یه بورسیه بود که وارد اون مدرسه شدم.
از بعد از ظهر تا شب هم کفش مردم و واکس می زدم.
از پسرای همسن خودم کتک می خوردم.
از سقف خونه امون اب میومد.
غذاهای اشرافی می خوردم نمی گم نمی خوردم ولی همه اش پس مونده تو بود.
تو چی؟همین هارو می خواستی بشنوی؟
می خواستی حقارتم وببینی؟راحت شدی؟
عقده هات بر طرف شد؟خوشحال شدی؟
پسر کوچولوی نانازی.
تو عقده هات وبا دوست شدن با دخترای رنگارنگ خالی کردی...اما من چی؟
از بچگی ماشین وخونه ولپ تاب و کامپیوتر و کار و پول و کوفت ودرد و زهر مار و همه چیز داشتی.اما من یه تلویزیون هم نداشتم.اخرم با پول کارگری یه تلویزیون سیاه وسفید گرفتم...
مگه کسی بود که به من نماز خوندن ویاد بده؟مگه تو مدرسه شما بهتون یاد ندادن؟
مات مونده بود.
فقط نگاهم می کرد.
خندیدو گفت:
__دختره نادون من تا 17سالگی مو تو لندن زندگی می کردم.مدرسه های اونجا به کسی نماز خوندن یاد نمی ده...

صحرا71
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ قبل از ظهر
ادامه داد:
_از 12 سالگی تا 17 سالگی م و لندن تحت نظر یه روانکاو بودم.
نــــــه؟؟؟این که حالش از منم بهتره پس روانکاو می خواست چی کار؟
پرسیدم:
_روانکاو؟
_بد جور افسرده و منزوی شده بودم.همیشه گوشه اتاقم به عکس چهارنفری مون نگاه می کردم.مادر بزرگ و پدرم پیش تو بودن .
مادرم هم پیش پدرت بود.من فقط خواهرم و پدر بزرگم و داشتم .
رها که بچه بود.
پدر بزرگمم همیشه درگیر کاراشه.
دوره ی ابتدایی و با پول قبول شدم.اما چه فایده ؟
روز به روز تنها تر می شدم.حوصله درس خوندن نداشتم.
با رها ارتباطی نداشتم.
غذا نمی خوردم.حرف نمی زدم.
اخیییی دلم ناجور براش سوخت.راست می گه خیلی سخته.
من مادر داشتم فکر می کردم پدرم مرده.این قدر برام سخت بود. ولی رهام بیچاره چی؟
ا اون که همه چیز و می دونست.میدونست برای چی پدر مادرش جدا شدن.مادربزرگش رفته.
مادرش به پدرش خیانت کرده.
با من من گفتم:
_من واقعا...
دستم و کشید و برد سمت تخت.نشست منم پیش خودش نشوند.
چقدر سختی کشیده اون وقت من فکر می کنم بدبخت ترین ادم دنیا خودمم.
_پدر بزرگم من و فرستاد لندن 5سال اونجا زندگی کردم.روانشناسم زن خیلی مهربونی بود.جای مادر م وبرام پر کرده بود.
اما هرچی باشه خودم مادر که نمی شه.
اون کمکم کرد تا به حالت عادی برگردم.زندگی مو دوباره شروع کنم.
17 سالگی ام برگشتم ایران...
بعد از 5سال من عوض شدم اما مادر بزرگم عوض نشد.
طبق معمول از تو حرف می زد. ماهان.ماهان.
خانوم خانوما تو خونه امون نبود اما همه چیز و تحت سلطه ی خودش داشت.
رها که ندیده دیوونه ات شده بود.همیشه به مامان بزرگ التماس می کرد یا تو رو بیاره خونه امون یا اون وبیاره پیش تو...
خندیدم.چه جالب.مامان هیچکدوم از اینا رو به من نگفته بود.
پرسیدم:
_من که یادم نمیاد شمارو دیده باشم.
_اون موقع خیلی کوچولو بودی...فکر کنم 8یا9سالت بوده باشه...
یه لباس زرد وشلوار مشکی پوشیده بودی.برف میومد کافشن هم نداشتی.
اومدم سمتت چند دقیقه نگاهم کردی و بعد اخم کردی گفتی...
اگر من و بزنی به مشهدی رضا می گم پدرتو دربیاره...
_اره یادمه...
تو همونی هستی که کافشن چرمش وبهم داد...
داخل کافشنت پشمی بود ادم و گرم نگه می داشت...
هنوزم دارمش.گذاشتی کفشات و واکس بزنم بعد یه عالمه پول بهم دادی...
بغضم گرفت.یادمه تا 7یا8سال بعدش هنوز قهرمان من بود.
همه چیز و یادم اومد با اون چشمای مظلوم و غمناکش موهای بلند تیره اش که ریخته بود روی چشماش یه لبخند تلخ زد کافشنش و در اورد و داد دستم.
اولین پسری که وارد زندگی ام شد.
ازم پرسید:
_یادته همین که کافشن وبهت دادم گریه کردی؟
یه کم فکر کردم بعدکه یادم اومد
گفتم:
_اها...اره چون تا اون موقع همه پسرای اطرافم بهم ظلم کرده بودن برای همین از محبتی که کردی بودی ذوق زده شدم گریه کردم.
_بعد از اون ماجرا مامان بزرگ تا یه هفته باهام صحبت نکرد.فکر می کرد اذیتت کردم.
_رهام؟؟
نفس عمیقی کشید
و گفت:
_دوست دارم نماز بخونم.
چشم به سقف دوخت
و ادامه داد:
_ ولی هیف که بلد نیستم.
برگشتم وزل زدم تو چشماش. لبخند عمیقی زدم.
از جام بلند شدم دستش و کشیدم و از پله ها پایین رفتیم.
تو راه پرسید:
_چیکار می کنی؟
پایین راه پله ها وایساده بود منم یه پله بالاتر وایساده بودم. اون یکی دستش و گرفتم
و گفتم:
_بیا از همین الان شروع کنیم...
_چی و؟
_نماز خوندن ودیگه.بهت یاد می دم.
_جدا؟
_اوهوم.
منتظر به من نگاه می کرد تقریبا هم قد شده بودیم.
ادامه دادم:
_ببین اول شیشه های مشروب و گیلاس های شراب و می ریزیم دور.
بعد تو یه دور توبه می کنی.(توبه دوری بود نمی دونستیم؟)
_چطور؟
_کافیه از کارت پشیمون باشی.
_خب؟
_بعد وضو گرفتن ونماز خوندن وبهت یاد می دم.
_باشه.
به کمک همدیگه هرچی شیشه مشروب و گیلاس شراب بود و ریختیم دور.خوبی اش اینه که رهام مصمم بود.
منم اشپزخونه که به گند کشیده شده بود و تمیز کردم.
کارا که تموم شد رهام
پرسید:
_خب استاد قدم بعدی چیه؟
_وضوئ گرفتن بلدی؟
_یه چیزایی.
_اول صورتت و می شوری .
همین طور که بهش می گفتم چطور وضوئ بگیره به صورت عملی انجام می دادم.
اونم بعد از من کاری و که انجام می دادم انجام می داد.واقعا خوشحال بودم.که اینقدر به نماز خوندن علاقه نشون داده.
خیلی سریع چیزایی که یاد می دادم و یاد می گرفت.خیلی هم با هوش بود.
بعد از وضوئ کار به مراحل سخت تر یعنی خود نماز رسید.
جانمازم و براش پهن کردم.اولین دور به صورت نمایشی بهش اموزش دادم.
بار دوم خودش نماز و می خوند من ایراداش و می گرفتم.خدا رو شکر عربی اش هم خوب بود.می تونست ایه هارو بخونه.نیاز به تکرار بیش از حد من نبود.
امشب فقط نماز صبح وبهش یاد دادم تا فردا ظهر نماز ظهر و عصر وبهش یاد بدم.
من خودمم شیش ماه طول کشید یادبگیرم...
از چهره اش معلوم بود خیلی خوشحاله که نماز خوندن و یاد می گیره.
جا نماز و جمع کردم گذاشتم تو اتاقم و دوتالیوان بزرگ چایی ریختم.
روی کاناپه نشسته بود. سینی چای و روی میز گذاشتم و
گفتم:
_خسته نباشی...
_پاینده باشی.
از لحن شوخش خوشم اومد.
لیوانم وبرداشتم و به دهنم نزدیک کردم.
داغ بود تو هوای سردم می چسبید.
جرعه جرعه خوردم. اما رهام یه نفس لیوانش و سر کشید ...
چند دقیقه نگاهش کردم.چطور تونست یه لیوان چای داغ و سر بکشه؟
رهامم که دید چایی مونمی خورم از دستم گرفت و اونم سر کشید...
گفتم:
_چیز دیگه ای نمی خوای؟خجالت نکش بگو...
_چراخانوم خوشگلم و می خوام.
برای یه لحظه گر گرفتم.
اما کم نیاوردم به این جماعت رو بدی پررو می شن حالا فکر کرده اگر نماز بخونه من حرفاش ویادم می ره .
همه اون توهین هایی که بهم کرد و هنوز یادمه.
دارم برات...
جواب دادم:
_لقمه گنده تر از دهنت برداشتی.من تو گلوت گیر می کنم.
_اتفاقا اندازه دهن خودمی.درسته قورتت می دم...
_هه. شتر درخواب بیند پنبه دانه.گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه.
_گفتم که تمایلی بهت ندارم.این حرفا روهم که می زنم محض خنده است.
به ننه ات بخند بچه پررو...
عصبانی گفتم:
_واییییی همون حرفای همیشگی...باشه.باشه.توراست می گی من هم خر بیا عرعر...اقا بادست پس می زنه با پا پیش می کشه.
از جام بلند شدم.
می گم به این جماعت روبدی پشتت سوار می شن کولی می خوان می گی نه...
بلند بلند می خندید.
رواب بخندی.رو یخ بخندی.
داد زد:
_فقط مراقب باش عاشقم نشی که من دم به تله نمی دم.
خدایا...
یه کاری کن من روی این مردک و کم کنم.30
سال سن داره ادم نشده.
به جون خودم نباشه به جون خودشم نه دلم نمیاد .
به جون.اسامه بن لادن که اصلا نمی دونم کیه فقط اسمش و شنیدم
خودم دیوونه اش می کنم.
به من می گن ماهان نه برگ هویج...

صحرا71
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
****
با صدای اذان گوشیم بیدار شدم.
دیشب اذان گوشی مو تنظیم کرده بودم تا صبح موقع اذان بیدار شم این گور به گوری رهامم بیدار کنم.
اخی حالا گور به گوری که نیست...
دلم به حالش سوخت.
شیش ماهی طول کشید تا از جام بلند شم . با اکراه دست و صورتم و شستم.
با حوله تو دستم رفتم اتاق رهام.
مثل بچه ها خوابیده بود.موهاش وکنار زدم و
صداش کردم:
_رهام بیدار شو نماز صبحت قضا می شه.
اول جواب نداد.دوباره صداش کردم
متعرض گفت:
_ماهان بی خیال شو.
_بی خیال شو چیه؟سست اراده.بلند شوببینم.
نیم خیز شدومظلومانه نگاهم کرد .
پرسید:
_می شه ده دقیقه بخوابم؟
منم ظالمانه جواب دادم:
_نه رهام بلند نشی واگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی ها...گفته باشم.
به زور از جاش بلند شد
و گفت:
_ای خدا؟من چه گناهی کردم که باید این جوری تقاص پس بدم؟اصلا این کیه که افتاده به جونم؟
_گناه که زیاد مرتکب شدی.منم ازرییل ام اومدم جونت و بگیرم.
_اومدی جونمو بگیری یا لبمو؟
_جــــــان؟؟؟
لیوان اب روی میز و برداشتم وتو صورتش خالی کردم اونم لجش گرفت و دوید دنبالم.
دیگه از نفس افتاده بودیم.سرجاش پشت تخت وایساد.
داد زد:
_ماهان بگیرمت خفه ات می کنم.
_منم برو بر نگات می کنم.حالا نمازتو بخون زود تند سریع...
سرش وچندبار تکون داد.من هم زبونم وبراش دراوردم.
چون یه جانماز بیشتر نداشتیم منتظرموندم تا نمازش تموم شه...
اقا هم انقدربادقت نماز می خوند که کفم برید...
بعد از رهام من نمازم وخوندم.همچین تند تند نمازم وخوندم که اصلا فکر نکنم قبول شده باشه.
رهام روی کاناپه نشسته بود و درحالی که دست راستشم زیر سرش قرار داشت به من خیره شد...
پرسیدم:
_چیه نماز خون خوشگل ندیدی؟
_نه مگه تو دیدی؟من که کسی وندیدم.
جانماز و جمع کردم گذاشتم روی میز ارایش.کنار رهام روی کانا په نشستم.
یه لبخند کش دار هم بهش زدم...
پرسید:
_چیه؟
دستاش و کشیدم و دور کمرم حلقه کردم.بهش نزدیک تر شدم .
نفساش به شمارش افتاده بود.
توجهی به نفسهای داغش که به صورت می خوردنکردم.
گفتم:
_رهام جونم؟
_چی می خوای؟
_ای قربون دهنت.می گم دوست داری زن خوشگلت و ببری بازاری جایی خرید کنه؟من هیچی ندارم.می خوام خرید کنم.
_باشه ولی کله سحر که نمی رن بازار برو یه صبحونه خوشمزه درست کن بعد از ظهر می ریم.
تا جمله اخرش و کامل کرد زیر گلوش و بوسیدم.
یه کم اومدم عقب مات مونده بود.
بعد از چند لحظه خندید
و گفت:
_دختر لوس.صد دفعه گفتم سعی نکن من و تحریک کنی من به تو...
_اره اره تمایلی نداری.فهمیدم.
بعد از مکثی
پرسیدم:
_دو هفته چطوره؟
_دوهفته؟ برای چی؟
_برای اینکه به زانو بیوفتی.
_زرشک...
دستش و گذاشت زیر چونه ام
و گفت:
_از تو خشگل تراش هم من و به زانو ننداختن تو که عددی نیستی...ولی با این حال قبول...
از رو کاناپه پریدم پایین چشمکی زدم و رفتم تو اتاقم...
وایسا اقا رهام ماهان نیستم اگر به زانو نندازمت.
هه تو هم مردی دیگه.مگه چه فرقی با بقیه داری؟
یه دامن کوتاه زرد ولباس دکولته اش وپوشیدم.موهامم با تل عقب زدم فقط چند تارش و گذاشتم روی پیشونی ام بمونه.
پشت چشمم و سایه سفید زدم و موژه ها م و هم با ریمل مرتب کردم یه رژ اتیشی هم زدم...
می خواستم از اتاقم خارج شم که صدای تلفنم دراومد.شماره اش اشنا نبود.
گوشی وبرداشتم
جواب دادم :
_بله؟
_ماهان خانوم؟
_شما؟
_سلام.من شارل ام.
_تویی شارل؟چطوری بابا فکر کردم مارو فراموش کردی...
_شنیدم ازدواج کردی؟
_اره.چند هفته ای می شه تو چطوری؟کجای؟
_کیش ام.
_کیش؟
_اقه.مگه قهام بهت نگت؟
_نه رهام چیزی نگفت...
گوشی تلفن تو دستم بود همینطور که حرف می زدم رفتم پایین ...
رهام روی مبل نشسته بود با دیدن من خشکش زد محو تماشای من بود که گفتم:
_بیا امروز همدیگه روببینیم.من و رهام امروز می ریم بازار تو هم بیا...
کنار رهام روی مبل نشستم هنوز به من خیره شده بود.
ازش پرسیدم:
_رهام کدوم بازار می ریم؟
جواب نداد.
دوباره سوالم و تکرار کردم
گفت:
_هان؟اهم پردیس2 .
_خب شارل امروز بعد از ظهر خواستیم راه بیفتیم بهت زنگ می زنم بیا پردیس 2.اوکی؟
_باشه.
_خداحافظ.
از جام بلند شدم .رفتم تو اشپزخونه و وسایل صبحانه رو روی میز چیدم.
چای وقهوه درست کردم.
پنیر و کره ومربا و عسل وشیر وهم روی میز گذاشتم.
صبحانه که درست شد رهام
وصدا زدم:
_رهام صبحونه نمی خوری؟بیا.
اومد.روی صندلی مقابل من نشست اینقدر گشنه بودم که بهش توجه نکنم.
سرم و اوردم بالا دیدم داره به من نگاه می کنه.
پرسیدم:
_دیگه چی شده؟
_ها؟هیچی...
صبحانه که تموم شد جلوی تلویزیون نشست منم ظرفا رو جمع کردم وشستم.
دست کش و از تو دستم دراوردم وکنارش نشستم بعد از چند دقیقه با کلافگی گفت:
_یقه ات و درست کن رو اعصابمه.
به یقه لباسم نگاه کردم.بــــــله.همه دار وندارم ریخته بیرون این رهام چشم چرونم چیزی نمی گه که بفهمم چی به چیه.
لباسمو درست کرد.نه این ادم بشو نیست دیدم چشمش هی به ساق پام میوفته.
تلویزیون به این گندگی و ول کرده من ودید می زنه.
برگشتم زل زدم تو چشمش
و گفتم:
_تو که ادعات... اسمون وپاره می کنه چرا اینجوری زل زدی به هیکل من؟
_من زل زدم به هیکل تو؟خواب دیدی خیر باشه.
_تو واقعیت دیدم.انشالله که خیره.
داشتم از جام بلند می شدم که دستم و گرفت پرتابم کرد کنارش روی مبل و پرسید:
_بودی حالا؟
_می ترسم ناخواسته به من تمایل پیدا کنی.نیست که زنتم اونوقت گناه کبیره می شه.
_اشکال نداره ما که این همه گناه کردیم تو هم روش.
دستش و محکم دورم حلقه کرد.دیگه خوابم گرفته بود از ساعت 5صبح بیدار بودم .
همونطور سرم و گذاشتم روی پای رهام خوابیدم.
خواب مادرم و دیدم.تو همون دشت پر از گل داشت می خندید معلوم بود خوشحاله.خیلی هم جونتر شده بود.
چشمامو که باز کردم توی تختم بودم پتو هم روم کشیده شده بود.
نیم خیز شدم و یه نگاه به ساعت انداختم8بود....

چرا رهام من و بیدار نکرد؟مگه نگفت می ریم بازار؟از پله ها پایین اومدم
داشت فیلم می دید.لبخندی زد
و گفت:
_بیدار شدی؟دختر مگه شاخ غول شکوندی؟هرچی صدات کردم بیدار نشدی.
-نمی دونم چرا این همه خوابیدم.

صحرا71
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۹ قبل از ظهر
حالا که دیر شده حتما نمی ریم دیگه...یه لیوان اب میوه ریختم روی اپن نشستم وابمیوه ام ودر کمال ارامش خوردم ...
رهام پرسید:
_اماده نمی شی؟ساعت 8.30 با شارل وزنش قرار داریم.
اخرین جرعه اخر ابمیوه پرید تو گلوم .به سرفه کردن افتاده بودم.
رهام بیچاره دست پاچه شده بود.نمی دونست چیکار کنه.
حالم که بهتر شد
پرسیدم:
_شارل وزنش؟
_اره یه هفته ای می شه ازدواج کردن.تواین پروژه جدید شارل هم یکی از سرمایه گذاراست...راستی این ویلای کناری و هم برای شارله.تا چند روز دیگه اثاث کشی می کنند.
یه کم متعجب شدم...طبق عادت همیشگی که بلند بلند فکر می کنم
گفتم:
_ایول پس همسایه دار شدیم.
_اوهم. زنش چند ماهی از تو بزرگتره.
_واقعا؟خوبه. بالاخره از تنهایی درمیام.راستی زنش ایرانیه؟
_اره.اسمش سایه است.
_اسمش هم قشنگه.
_خودشم خوشگله.
_هوووووووو...
از ته دلش خندید.دستش وانداخت دور کمرم
و پرسید:
_چیه حسودیت شد؟
_اره ...که چی؟
_جدا؟
روی انگشت های پام وایسادم گونه اش و بوسیدم.
اونم که هنوز تو هنگ بود.
رویه بی محلی و کلا بی خیال شدم.از الان از هربه ی زنونه استفاده می کنم.موثر تره.هه هه هه .
دستم و جلوی صورتش تکون دادم و
گفتم:
_کجایی؟من می رم لباسم و بپوشم.
دستش واز دور کمرم باز کرد و بی تفاوت روی مبل نشست...
این چشه؟خدایا یه شوهر ناقص العقل به من دادی که به هیچ صراطی مستقیم نیست.
بی محلی می کنی عنق بهش محل می ذاری عنق می خندی عنق گریه می کنی عنق کلا عنقه.
مانتوی سفید نازک وشلوار سفیدش و پوشیدم ...
شال سفیدم و هم به صورت اویزون روی سرم انداختم.
ارایش زیادی نکردم.فقط یه رژ صورتی زدم.
رهام پایین پله ها منتظر من بود.یه شلوار سفید و یه پیرهن کرم نازک که دو دکمه اولش باز بود وسینه اش معلوم می شد.
موهاش هم نمناک ریخته بود روی صورتش.دلم براش ضعف رفت.
ننه اش قربونش بره که من همچین شوهر خوش تیپی دارم.
اونم مشغول تماشای من بود
گفت:
_خوشگل شدی.
_خب معلومه.خدایکی ماهان یکی...
جواب نداد به سمت دررفت و زودتر از من تو ماشین نشست من هم به دنبالش سوار ماشین شدم.
همین جواب ندادنش از صدتا فحش خواهر ومادر هم بدتره.
مقابل هتل شایگان توقف کرد ماشین و پارک کرد و به سمت رستوران شانی راه افتاد منم که ماشالله با هیچ جا تو کیش اشنا نیستم مجبورم مثل بچه ای که به مادرش می چسبه به رهام بچسبم.
شارل وزنش هنوز نیومده بودند.سفارش یه بستنی دادم تا اونا میان بی نصیب نمونم.
چند تا دختر که پشت میز کناری نشسته بودن هی به رهام نگاه می کردند منم که غیرتی رگ غیرتم زدبالا.
اما رهام اصلا متوجه اونا نشده بود.
بستنی زهر مارم شد خاک توسرا نمی بینن با یه دختر اومده بیرون پس حتما یا زنشه یا دوست دخترشه.
دیگه بستنی م ونخوردم .اقا شوهرم ودارن جلوی چشم قورت می دن با خیال راحت بستنی بخورم؟
رهام متعجب نگاهم کرد
و پرسید:
_چرا نمی خوری؟
_دوست ندارم.
ابروهاش وانداخت بالا سرش و بر گردوند که اون چند تا دختر ودید زد زیر خنده
و گفت:
_حسود خانوم... پس بگو چرا ناراحتی...
_چی؟؟؟ نه من اصلا هم ناراحت نیستم...
_باشه.توراست می گی..
بستنی ام اب شده بود .نمی خوردمش فقط باهاش بازی می کردم که یه نفر نزدیک شد...
یه پسرجوون بود با موهای بلند و بینی کشیده.
تنها جذابیتش همین بود.لبخندی زد و روبه رهام
گفت:
_رستوران مارومنور کردی اقا رهام...دوست دختر جدید هستن خانوم؟
اخم هام رفت توهم.عجب ادم عوضی این مردتیکه.
رهام جواب داد:
_نه...
_پس خواهرته.بابا خواهرت وبرای اولین بار اوردی اینجا به من نگفتی؟
روش وکرد طرفم.دستش وبه سمتم دراز کرد.
نمی دونم چرا ولی ناخوداگاه ازش بدم اومد.دست ندادم .اونم به روی مبارک خودش نیاورد.
گفت:
_بچه ها می گفتن خواهر زیبایی داری ولی فکر نمی کردم تا این حد زیبا باشن.
الان ازش خوشم اومد.من اصولا از کسایی که ازم تعریف کنند خوشم میاد.
اما اخم های رهام رفت تو هم
وگفت:
_نه دوست دخترمه.نه خواهرمه.سبحان جان.ایشون ماهان همسرمه.
پسره قرمز شد...
با من من گفت:
_ببخشید.متاسفم.اخه من نمی دونستم ازدواج کردی...
جوابی ندادم.رهام هم جوابی نداد.سبحان هم موندن وجایز ندونست ورفت.
اماهنوز اخم های رهام تو هم بود.
شارل ویه دختر به سمتمون اومدن.
دختر موها و چشم وابروی مشکی داشت.پوست سفید موژه های کشیده و ابروهای کمونی پیوسته.
اصلا من یه چیز می گم شما یه چیز می شنوین.اینقدر این دختر زیبا بود که من نتونستم چشم ازش بردارم.
لبخندی زد
و گفت:
_شماباید ماهان خانوم باشید...
خندیدم دستش و گرم فشردم و
جواب دادم:
_بله.شماهم سایه خانوم.
رهام وشارل خیلی معمولی دست دادن ونشستن.اما حرفای من و سایه تازه شروع شده بود.
سایه گفت:
_ماهان جون باورت نمی شه تو خونه ما همیشه حرف تو اقا رهامه .
_واقعا.
یه نگاه به شارل ویه نگاه هم به رهام انداختم.لبخند روی لب رهام بود.
سایه جواب داد:
_اره.شارل همیشه از اون مسابقه اتون می گه.از جرزنی اقا رهام.از اینکه چند تا ورزش انجام می دی.من که شیفته ات شده ام.
رهام هم با من خندید.
شارل گفت:
_از قصد خونه امون و کناق خونه شما انتخاب کقدیم تا سایه وتو خونه تنها نباشید...
اخه نمی تونی حرف نزن من که به زور فهمیدم این چی می گه. فقط حرفش وتایید کردم:
_به نظر منم اینطور بهتره روز ها توخونه حوصله ام سر می ره.حداقل از این به بعد سایه هست...
چه صمیمی هم شدم... نظر رهام و پرسیدم اونم
جواب داد:
_به نظر من که سایه خانوم دوروز بیشتر دووم نمیاره.
_چرا؟
این وسایه پرسیدرهام
جواب داد:
_من که شوهرش ام از دستش عاصی ام وای به حال شما...
حالا نیست که من از دستش عاصی نیستم؟
شارل جواب داد:
_ااااا؟منم همین حس و دقباقه ی سایه داقم...
سایه با مشت زد به بازوی شارل که حرفش و پس گرفت...
شام وبا مسخره بازی های سایه وشارل خوردیم.
من و رهام خیلی اروم بودیم. برای یه لحظه بهشون حسودیم شد.
کجای کارم اشتباه بود که زندگی ام این شد؟بعد از شام به بازار پردیس 2 رفتیم.
منکه رسما فکم خورد کف بازار ...
عجب چیزیه این بازاره.سه طبق است ابشار و پله برقی و اسانسور های خیلی شیکی هم داشت.منم مثل ندید بدید ها به این ور اونور نگاه می کردم.
من و سایه جلوتر می رفتیم ورهام وشارل هم پشتمون میومدن.
سایه پرسید:
_چی می خوای بگیری؟
_چند دست لباس خواب.لباس خواب های خودم و از تهران نیاوردم...
دستم گرفت وبه سمت دیگه ای کشید
و گفت:
_بهترین لباس خواب های این بازار این جاست...لباس خواب هاشون خیلی قشنگه...
وارد مغازه شدیم خانوم میانسالی که عرب هم بود از ما اسقبال کرد.
من کم وبیش عربی می فهمیدم اما سایه خیلی سلیس عربی حرف می زد.
خانوم فروشنده چند تا لباس مقابلم گذاشت.منم گیج اصلا نمی دونستم کدوم وانتخاب کنم.
سایه چند تا لباس خواب ومقابلم گرفت
و گفت:
_به نظرم اینا خیلی قشنگن بهت هم میان...
یه لباس خواب بلند .به رنگ طوسی که دوتا بند نازک داشت پشتش هم تا وسطای کمر لخت بود.
لباس بعدی تا وسطای رون پام بود به رنگ جیگری .پشتش هم بند هایی داشت که به صورت ضربدر بسته می شد.
چند دست لباس خواب هم گرفتم اما ازاین دوتا بیشتر از همه خوشم اومده بود.سایه هم همین نظر و داشت.

صحرا71
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر
***
یک هفته ای می شه که شارل و سایه نقل مکان کردند.
معماری داخلی ویلای اون ها هم دقیقا شبیه به ویلای ماست فقط دکوراسیون ووسایلشون با وسایل ما فرق می کنه.
این طور که متوجه شدم سایه تک فرزنده.دختر یه خانواده متوسط پدرش استاد دانشگاهه مادرش هم باز نشسته اموزش پرورش.
خودش گریم خونده.اکثرا تا قبل از ازدواجش گریم بازیگرا رو به عهده داشت...
تو یه مهمونی با شارل اشنا شده وبعد هم ازدواج کردند.
دختر خون گرمیه فورا با بقیه می جوشه...
رهام وشارل برای کار شرکتشون دوروز به تهران رفتند.
من و سایه هم که تنها بودیم... برای همین قرار شد سایه این دوروز وخونه ما بمونه.
روی مبل مشغول تماشای ماهواره بود.با دوتا لیوان چای کنارش نشستم وسینی و روی میز گذاشتم.
یه لباس مردونه وشلوار خونگی پوشیده بودم.
سایه پرسید:
_جلوی رهام هم این طوری رژه میری؟
_اره.چطور؟
_اخه اینطوری نه تنها رهام بلکه هیچ کس دیگه ای رغبت نمی کنه بهت نگاه کنه ...
_خب نکنه.
_واقعا؟برات فرقی نداره رهام ازت خوشش بیاد؟
_لازم نیست ازم خوشش بیاد.
روی مبل جابه جا شد...نگاهم کرد
و پرسید:
-منظورت چیه؟
_هیچی ولش کن.
_بگو بگو بگو....اگر نگی مجبور می شم از راه دیگه ای وارد شم ها...
_بی خیال شو
نمی تونستم همه زندگی مو براش تعریف کنم.برام خیلی سخته.
گفت:
_حالا این موضوع و ولش کن من امشب کجا بخوابم؟
_تو تو اتاق من بخواب منم تو اتاق رهام می خوابم.
وایییی گند زدم...چشاش چهارتا شده بود
پرسید:
_مگه شما جدا می خوابید؟
_خب راستش اره...
_چرا؟
_ولش کن مفصله منم دوست ندارم توضیح بدم...
دوید تو اتاق من ودر قفل کرد از این کارش متعجب شدم...
بعد از نیم ساعت با چشمای قرمز اومد تو اشپز خونه داشتم سالاد درست می کردم
پرسیدم:
_چرا چشات قرمزه؟گریه کردی؟
من و محکم بغل کرد دوباره اشک ریخت...
این چش شد یهو؟دستم و زدم به کمرش و
گفتم:
_بگو دیگه چیزی شده؟
_تو چقدر سختی کشیدی ماهان...
_چی داری می گی؟
_من دفتر چه خاطراتتو خوندم...
_چی؟
مثل بمب ساعتی منفجر شدم...به چه حقی دفتر خاطرات من و خونده.
شاید من راضی نبودم.
شاید راز قتل یه نفرو توش نوشته بودم؟
من دوست ندارم کسی جز خودم اونو بخونه.
نمی دونم عصبانی باشم از این که به حریمم تجاوز کرده یا خوشحال باشم از این که حداقل این غصه ها تو دلم تل انبار نمی شه...
یکی هست که بخوام باهاش درد دل کنم.
لبخند تلخی زدم و دوباره مشغول پوست کندن خیار شدم.
سایه پرسید:
_ناراحت شدی که خوندمش؟به خدا اگر نمی فهمیدم از فضولی می ترکیدم...اونوقت باید تیکه هام و جمع می کردی.
خنده ام گرفت اونم خندید .
گفت:
_ولی زندگی خیلی سختی داشتی.من اگر جای تو بودم دووم نمیاوردم...
_حکایت من شده حکایت اون ادمی که زندگی اش با سختی عجین شده اگر یه روز سختی نکشه اون روز روز مرگشه.
_این چه حرفیه؟به نظر من که تو زندگی ات با رهام خودت یه جاهایی و اشتباه کردی که باید اصلاحش کنی...
_مثلا چی؟
_مثلا زبون درازیت.هیچ مردی خوشش نمیاد زنش باهاش هم جوابی کنه.
یا مبارزه ات با رهام مردا دوست دارن از زن هاشون قوی تر باشن.
دوست دارن زنشون نازک نارنجی باشه.
_خب مردا دوست داشته باشن من که دوست ندارم.
_مشکل تو همینه دیگه.تو می گی من.ولی زوج ها باید بگن ما.باید به خاطر کسی که دوسش داری از خود گذشتگی کنی.
نشستم پشت میز نهار خوری
و پرسیدم:
_چجوری؟
_شیوه لباس پوشیدنت وعوض کن.خونه ارایش کن.بگو بخند .یه کم عشوه بیا...
_این که عمرا...میگی محبت گدایی کنم؟
_ماهان اگر شوهرت ودوست داری این کارا رو انجام بده.
_چرا من خودمو تغییربدم چرا اون نده؟
_اگر نمی خوای مجبورت نمی کنم.
دوباره مشغول تماشای تلویزیون شد.رفتم تو حال
و گفتم:
_باشه.
جیغ زد:
_جدا؟؟؟؟
سرمو تکون دادم.
_ولی نمیدونم چطوری...
_اول باید از لباسات شروع کنی.این لباسای که می پوشی به درد نمی خوره.
بریم خرید...
_اما من این جاها رو نمیشناسم.
_تو بیا من که می شناسم.
به یه بازار به اسم.بازار مرجان رفتیم.مغازه های خیلی زیادی داشت.اصلا نمیدونستم وارد کدوم لباس فروشی بشم...
وارد یه لباس فروشی شدیم که فروشنده اش مرد بود.بین ایم همه لباس فروشی خانوم این وانتخاب کرده.
سایه و فروشنده مرد لباس هارو نشون می دادند ومقابلم می ذاشتند منم که وظیفه انتخاب کردن وداشتم لباسای که خوشم اومده بود وانتخاب می کردم.
اکثرا تاپ ودامن کوتاه ونشونم می دادندمنم اون هایی و که دوست داشتم و برمی داشتم.از هرکدوم چند دست به رنگ های مختلف .
یه تاپ پشت گردنی زرد و سه دست تاپ ودامن کوتاه به رنگ های سفید وزرد و نارنجی.
چند تا شلوارک کوتاه که تا وسط های رونم بود وانتخاب کردم.چند دست لباس مجلسی .
وارد مغازه لوازم ارایش فروشی شدیم با اینکه لوازم ارایش داشتم اما یه ست کامل لوازم ارایش و لاک و عطر های مختلف هم گرفتم.
بعد از لوازم ارایش کفش و صندل و لباس زیر وشال هم خریدم.
دیگه واقعا خسته شده بودیم بیچاره سایه که هلاک شد از بس من و از این مغازه به اون مغازه برد.
وسایل تو دستمون هم زیاد بود.
با ماشین سایه اومدیم بازار سایه وسایل و صندلی پشت گذاشت پشت فرمون نشست و راه افتاد
پرسید:
_راستی چرا نمی ری رانندگی یاد بگیری؟
_تو فکرش بودم ولی حوصله اش وندارم.
_بعدا که حوصله دار شدی برو یاد بگیر اینقدرم شوهر بدبختت وراننده ات نکن.
_حالا شد شوهر بدبختم؟
_بله.بیچاره رو که ادم حساب نمی کنی.تو یه اتاق نمی خوابید از دیدن هیکل خوشگلت هم که محرومش کردی دیگه چه انتظاری از بدبخت داری؟
_ می خواست زن نگیره.
_اخه مردا زن می گیرن یه چیز نصیبشون شه.تو که ماشالله انقدر گدایی نم پس نمی دی.
_هیف که پشت فرمونی واگرنه خفه ات می کردم.
_من که جای رهام بودم تیکه ای مثل تورو ...
_خفه شو به خدا می کشمت...
غش غش می خندید...منم خنده ام گرفته بود. هردوتامون از بس خندیدیم قرمز شدیم.
سایه همه وسایل و داد به من .
رفت خونه اشون چند تا چیز بیاره که به قول خودش من و از اساس و بنیان تغییر بده.
رفتم تو اتاقم وخریدهارو روی تخت گذاشتم.که سایه هم اومد.به دستش نگاه کردم یه کیف کوچیک تو دستش بود.مرموز می خندید.
متعجب نگاهش کردم.یعنی می خواد چیکار کنه؟
لباسام و دراوردم انداختم روی تخت.دستم و گرفت ومن و روی صندلی میز ارایش نشوند کیفش وهم گذاشت روی میز ارایش.
روسری اش وانداخت روی اینه تا نتونم خودم وتوش ببینم. کیفش و باز کرد و سایلش وریخت روی میز...
چند تا موچین وقیچی ومومک وسایل گریم بود.

صحرا71
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر
با مومک موهای صورتم وبرداشت.از وقتی که اومدم کیش وقت نکردم برم ارایشگاه.
پوستم خیلی صافو سفید شده بود.
با موچین شروع کرد به گرفتن موهای ابروم .هرچقدر التماس کردم بذاره خودم و تواینه ببینم بی فایده بود.
بعد از یک ربع روسری شو از روی اینه برداشت.و اجازه داد تا خودمو تو اینه ببینم. مات خودم موندم.
زل زده بودم به خودم ابروهام به صورت هشت ونازک گرفته بود.خیلی قشنگ شده بود.از دیدن خودم تو اون وضعیت لذت بردم.
سایه زل زد بهم
وگفت:
_بیا چند تا تار از موهاتم مش کنم خیلی بهت میاد.
من هم که از خدا خواسته قبول کردم. رفتیم تو حموم وسایل و اماده کرد کلاه مخصوص مش مو رو گذاشت روی سرم و چند تا از دسته های موهام مش کرد موهام تقریباهای لایت شده بود.
عسلی که هست تار های استخونی هم بینش قرار گرفت بعد از ده دقیقه موهام وشستم...
سایه با سشوار موهام وخشک کرد.با بابلیس هم موهام وفر کرد
یه از دست تاپ ودامنی که امروز گرفته بودم و پوشیدم.یه ارایش ملایمم کردم.
سایه چشمکی زد
و گفت:
_می گم بیا شوهرامون وول کنیم باهم فرار کنیم...
_که چی بشه.
_ببین خنگول (درحالی که ادای مردای هیز ودر میاورد گفت)عشقم تو کم تیکه ای نیستی بیا ومال من شو.
غش غش خندیدم.کاش رهام اینجوری از من خوشش بیاد.
ساعت 9شده بود که تلفن سایه زنگ خورد
جواب داد:
_جون دلم؟
_باشه چشممممم.
گوشی و قطع کرد
گفتم:
_ای خاک عالم.چند ساعت پیش به من نگفتی من و می خوای؟اییییی نفس کش این داره رومن هوو میاره.
خندید و گفت:
_تا شوهر خوشگلم ودارم تورو می خوام چیکار؟
_کوفت.حالا چی گفت؟
_دارن میان گفت برم خونه بزک دوزک کنم.برای استقبال....
دلم گرفت...
چرارهام زنگ نزد به من بگه داره میاد؟اصلا رهامم میاد؟ دلم براش تنگ شده.وقتی اومدباید چیکار کنم؟بگم دلم براش تنگ شده یا نگم...
این دو روزاگر سایه نبود من دق می کردم.
اومد جلو زد به شونه ام
و گفت:
_من دیگه برم.تو هم یه کم برای شوهرت قر و قمیش بیا...
_تا نکشتمت و شوهرت وبیوه نکردم برو.
_اونوقت میره یه زن دیگه می گیره....دلت میاد؟
_حق داره.
خواست بزنتم که از زیر دستش در رفتم.
_خب دیگه از شوخی گذشته من باید برم.خداحافظ دلداده ی افسانه ای...
_خداحافظ کاری داشتی بهم بگو.
_چشم...
رفت...
منم مشغول درست کردن شام شدم...
قورمه سبزی و قیمه سالاد درست کردم.ساعت 11 شده بود این رهامم نیومد من هم که گشنه دیگه صبر نکردم.
برای خودم کشیدم ومشغول خوردن شدم.بعد از شام ظرف هارو شستم.
داشتم می رفتم بالا که صدای دراومد.
یعنی رهامه؟نکنه دزد باشه؟اگر دزد باشه چیکار کنم؟
دسته جارو برقی وگرفتم تو دستم تا اگر دزد بود بزنم تو سرش چراغا رو خاموش کرده بودم.
دسته جارو برقی و گرفتم بالا صدای پاهاش رسا تر می شد.
نزدیک که شد لامپ و روشن کرد .وقتی فهمیدم رهامه دسته رو اندختم زمین.افتادن دسته همانا وپیچیدن صداش تو خونه همانا.
دیدم داره به من نگاه می کنه لبخند گشادی زدم
و گفتم:
_فکر کردم دزد اومده.
با دقت از نوک پام تا فرق سرم و نگاه کرد.
گفتم الانه که بپره ماچو بوسه بعد هم ...دیدم لحظه به لحظه عصبانی تر می شه.اب گلوم وقورت دادم
وگفتم:
_چیزی شده؟
دوتا قدم بلند به سمتم برداشت
وگفت:
_موهات وچرا اینجوری کردی؟
_بد شده؟
_نه ولی من دوست نداشتم موهاتو اینطور کنی.
_ولی من دوست داشتم موهام واینطور کنم.اصلا موهام مال خودمه.هرکاری بخوام باهاش می کنم.
دستش و کرد تو موهاش
وگفت:
_چی گفتی؟
بامن من جواب دادم:
_موها مال خودمه. هرکاری بخوام باهاش می کنم.
_تو هم مال منی پس من هر کاری بخوام می تونم باهات بکنم.
یه لحظه ترسیدم اومدم از کنارش رد شم که
داد زد:
_وایسا به حرفام گوش کن بعد برو.گفتم چرا موهات واینجوری کردی.
منم مثل خودش داد زدم.
_چون دوست داشتم...حرفی داری؟
دستش و برد بالا تا یه سیلی بهم بزنه پرده اشکم پاره شد.با زوم وگرفت و گفت:
_ببخشید...
اومدم دستم و از تو دستش بکشم بیرون که دوباره از سرتاپام و نگاه کرد.
دستش شل شد.
از کنارش رد شدم که دوباره بازوم و گرفت ومن وچرخوند سمت خودش تو یه حرکت لباش وگذاشت روی لبام.
دستش و تکون داد از روی بازوم اوردبالا و گذاشت روی صورتم .مسخ شده بودم.قدرت تکون خوردن هم نداشتم.
دستش چون بزرگ بود کل صورتم و گوشم و گرفته بود. اون یکی دستش هم پشت سرم برد و سرم ومحکم نگهداشته بود.
خواستم سرم و بکشم عقب که دستاش و دور کمرم حلقه کرد دستام و اوردم بالا سرم و بردم عقب و
پرسیدم:
_داری چیکار می کنی؟
_خواستم از لب های خوشگلت بی نصیب نمونم.
دستاش و از دور کمرم باز کردوازم جدا شد.درحالی که از پله ها می رفت بالا
گفت:
_شب بخیر خوشگلم...
جــــــان؟خوشگلم این تا دوروز پیش به من نگاهم نمی کرد...
سایه من قربون دست پنجه ات برم...این سخره جلبک زده هم تحت تاثیر واقع شد...

صحرا71
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
****
تو اتاقم مشغول اماده شدن بودم.
که داد رهام دراومد:
_بیا دیگه...
_ای بابا اومدم.
امشب خونه شارل دعوتیم.راستی شارل چون اسلام اورده.اسمش و عوض کرده و به اسم محمد تغییر داده.
امشب به غیر از ما برادر ناتنی شارل هم دعوته.اسمش انجل که اونم به لطف برادرش قراره مسلمون شه ولی هنوز نشده.
یه دست کت ودامن فیروزه ای و یه شال ابی اسمونی گذاشتم.
رهام اما یه تیپ معمولی زده بود.
اومدم پایین
گفت:
_تو چرا اینقدر به خودت رسیدی؟مگه داری میری عروسی؟
چپ چپ نگاش کردم.از کنارش رد شدم. خودش ورسوند بهم ودست راستش و پشتم گذاشت.
لبخند روی لبم نشست دست راستم و گذاشتم روی دستش...
با هم در همین وضعیت تا جلوی درخونه محمد رفتیم.
صدای خنده های محمد ویه نفر دیگه که فکر کنم برادرشه میومد...و البته من این طرف در با اخم وتخم اقا رهام مواجه بودم.
سایه دروباز کرد .
یه کت و شلوار طوسی پوشیده بود.شال سفید هم گذاشته بود.
سایه:سلام ودرود بر همسایه های عزیز.
من:سلام .
رهام:سلام سایه خانوم.
محمد(شارل خودمون)با برادرش انجل روی مبل نشسته بودن.با ورود ما از جاشون بلند شدن.رهام با انجل ومحمد دست داد اما من فقط سلام کردم.
انجل که اون وسط بوغ تشریف داشت و فارسی نمی فهمید.
ولی از حق نگذشته به چشم خواهری خیلی ناز بود.بینی کوچیک.چشمای درشت سبز (انگار دماغشو کشیده بالا...اه اه حالم بد شد)
موهای بور ابروهای قهوه ای و...
نگاه انجل به من بود به انگلیسی یه چیز گفت...ریا نشه نخواستم جواب بدم واگر نه مسئله زبون غریبه ونفهمیدن نبود....من خیلی خوب انگلیسی و می فهمم.(اره جون عمه ام).
سایه کنار گوشم
گفت:
_انجل می گه چند سالتونه.رهام به جای تو جواب داد22
الان سایه حکم مترجم وبرای من پیدا کرده.
سایه:انجل گفت 3سال ازت بزرگتره.
منم دم گوش سایه
گفتم:
_خب باشه چیکار کنم بکوبم تو فرق سرم؟
سایه ریز ریز می خندید.دیگه انجل با من حرفی نزد اکثر حرف هاشون دررابطه با کارشون بود.
من وسایه به اشپزخونه اشون رفتیم تا در درست کردن غذا بهش کمک کنم.
از سایه
پرسیدم:
_انجل ازدواج کرده؟
_نه اینا به ازدواج اعتقادی ندارن.همینجوری باهم زندگی می کنند.
_مگه می شه؟
_اره.تازه مثلا سه یا چهار تا بچه هم به دنیا میارن...
_نــــــــه؟؟؟؟اگر مامانم این جابود انجل وتیکه تیکه می کرد.
عجب فرهنگی دارن.ایشش خیلی بدم اومد.من که حاضر نیستم اینطور زندگی کنم.
غذا ها وظرفا رو روی میز چیدیم.
پشت یکی از صندلی ها نشستم.ماشالله چه غذا های رنگ وبارنگی .
چند نوع غذا هم درست کرده.یعنی همه اینا خورده می شه؟
تو فکر خورده شدن غذا بودم که متوجه شدم انجل کنارم نشسته. خون خون رهام و می خورد .با عصبانیت نگاه می کرد.
نتونستنم از جام بلند شم الان بلند می شدم انجل با خودش چه فکری می کرد؟می گفت شوهره به زنش شک داره.یا مثلا زنه مثل سگ از شوهره می ترسه.
انجل سمت راستم بود.رهام مقابلم.سایه چپم محمد هم کنار رهام بود.
محمد بد جور به برادرش نگاه می کرد اما انجل به روی مبارکش نیاورد.
مشغول خوردن سالاد بودم.
طبق معمول دهنم و پر پر کرده بودم.رهام چیزی نمی گه ولی سایه از این طرز غذا خوردن من متنفر ه حالش بد می شه.
غذام و قورت دادم رهام با ارامش و کم کم غذا می خورد.
انجل روبه من یه چیزی گفت که اخم های رهام رفت تو هم سایه کنار گوشم
گفت:
_می گه شما چه باحال غذا می خوری بدون افاده وکلاس گذاشتن..
انجل به حرفش ادامه داد .
سایه هم ترجمه کرد:
_از اول مجلس محسور زیباییتون شده بودم.
زیاد از اینکه داره جلوی شوهرم از من تعریف می کنه خوشم نیومد .رهام قاشق تو دستش و فشار می داد.
قرمز شده بود.دیگه لب به غذا نزد که انجل به من نگاه کرد واز ته دلش خندید.
این داره به چی می خنده؟ هنوز تو شوک بودم که با دستش گوشه لبم و که سسی شده بود و پاک کرد.
یه چیزی گفت که سایه جرئت نکرد ترجمه اش کنه.
رهام قاشق چنگال تو دستش و پرتاب کرد روی میز با عصبانیت به انگلیسی یه چیز گفت.انجل مات مونده بود.
رهام دستم و گرفت روبه سایه
گفت:
_ممنون سایه خانوم خیلی غذای خوشمزه ای بود.با اجازه.
از خونه اشون خارج شدیم.
جرئت نداشتم باهاش حرف بزنم.مگه انجل چی گفت که اینقدر عصبانی شد؟
رهام روی مبل نشست و یه سیگار روشن کرد.یادم نمیاد دستش سیگار دیده باشم.
یه پوک زد دیدم نه داره محیط خونه رو به گند می کشه طاقت نیا وردم. سیگار واز بین انگشت هاش گرفتم.
باید یه درس درست حسابی بهش بدم.گذاشتم تو دهنم.
رهام داشت با تعجب نگاه می کرد. یه پوک زدم دودش و پخش صورت رهام کردم....
همچین ماهرانه هم نمی کشیدم.به سرفه افتاده بودم. سیگار و از تو دستم کشید
و گفت:
_داری چه غلطی می کنی؟
_می خوام ببینم این سیگار چی داره که همه می کشن؟خوب بود از این به بعد منم باهات ...
نذاشت حرفم و کامل کنم.انگار تو گوشم زنگ می زنن یا مثلا یه چیز مثل صدای ناقوس .البته تا الان صدای ناقوس و از نزدیک نشنیدم.
نفسم و با حرص دادم بیرون روم وبرگردوندم سمتش.دستم و گذاشتم روی جای سیلی اش
گفت:
_قسم خورده بودم که دیگه روت دست بلند نکنم.اما خودت نمی خوای...
_من لیاقت این سیلی و داشتم؟ تو نداری؟تا اون جایی که می دونم خطای هردومون یکی بود.
_باشه توهم بزن.
لبخند تلخی زدم
و گفتم:
_تقاوت بین من وتو همینه...تو بازور حرفت وبه کرسی می نشونی. خیلی سنگدلی.معیار ها وارزش های زندگی ات با دوتا چیز محاسبه می شه اول پول دوم زور.
حرفی نزد... دوباره نشست سرجاش و با دوتا انگشت سبابه گیجگاهش و مالش داد.
رفتم بالا پریدم روتخت و هدفون و گذاشتم تو گوشم.اه خدایا اینم زندگیه که من دارم؟همش جنگ همه اش دعوا همه اش کتک کاری و زد وخورد...
احساس کردم یه چیز روی صورتم کشیده میشه.قلبم مثل قلب گنجیشک می زد ناجور ترسیدم.
فلفو تند وسریع تو جام نیم خیز شدم.دیدم رهامه...چشماش قرمز شده بود.کنارم روی تخت نشست....
و گفت:
_ماهان؟ به اعتقاداتت به خداوندی خدا دست خودم نبود.نمی تونم ببینم داری دستی دستی خودت و نابود می کنی.ماهان؟
جوابش وندادم.دوباره دراز کشیدم و پشتم و کردم بهش.چند ثانیه ای گذشت صدای در اومد...
رفت؟بی معرفت...یه کم دیگه ناز می کشیدی قبول می کردم.
برگشتم پشتم ونگاه کنم ببینم رفته که دیدم به در تکیه داده وداره بهم می خنده.
دوباره نقاب بی تفاوتی وبه خودم زدم و خوابیدم.که حس کردم تخت داره تکون می خوره.
از پشت بغلم کرده بود.
برگشتم سمتش
و گفتم:
_توچرا این جا خوابیدی؟بروتو اتاق خودت.
_من هرجا زنم بخوابه می خوابم مشکلی داری؟
_اره...من مش...
نذاشت جمله ام و کامل کنم.انگشت اشاره اش و گذاشت روی لب
و گفت:
_با یه دوئل چطوری؟
خودت خواستی؟خودت پیشنهاد دادی وایسا پدرت و در میارم.
_پایه ام.کی؟کجا؟سر چی؟
_الان. پایین تو حیاط.سر هرچی برنده از بازنده بخواد...
_ایول.قبول.
از تخت پریدم پایین تا لباسام و عوض کنم که دیدم پرو پرو داره نگام می کنه گفتم:
_برو بیرون می خوام لباسام وعوض کنم...
به زور داشت از جاش بلند می شد.
گفت:
_نیست که تا الان بدنش و ندیدم ...
دویدم سمتش و
پرسیدم:
_چی گفتی؟تو بدن من و دیدی؟
_اوهوم.
_دوروغ می گی.اصلا کی چرا من یادم نیست؟
_دوبار.یه بار با اجازه ات خودم لباسات و برات عوض کردم.
چهار سال پیش بود مصموم شده بودی بابام بردت بیمارستان به من خبر داند.
منم که رفتم اونجا گفتن باید لباسات و عوض کنم.
_من که باور نمی کنم.
_نشون به اون نشون که یه وجب زیر گلوت روی سینه مبارک یه خال کوچولو به شکل خورشید داری...
چشمکی زد و
ادامه داد:
_لا مذهب عجب هیکلی هم داری...هیچکدوم از دوست دخترای قدیمم مثل تو نبودن.
داشتم از خشم منفجر می شدم ....اون چطور جرئت کرد بدن من و دید بزنه.
اگر دو دقیقه دیرتر می رفت بیرون خفه اش می کردم.

صحرا71
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۴ بعد از ظهر
از اتاق که رفت بیرون لباسای ورزشی مو از تو کمد دراوردم.یه شلوار گرمکن مشکی و لباسش و که مارک ادیداس بود و پوشیدم.کفش ورزشی مو هم که همون مارک بود و پوشیدم.
زیپ گرمکنم و تا روی سینه ام بالا زده بودم.قسمتی از گلو وسینه ام پیدا بود.منو باش همچین تیپ زدم که انگار می خوایم بریم لاوبترکونیم خوبه دوئل گذاشتیم.نه مسابقه زیبایی.
حیاط روشن بود رهام همه لامپ های حیاط وروشن کرده بود.خوبه تو تاریکی گم نمی شیم.
باد عجیبی می زد موهای من هم پخش هوا بود . داشتم گرم می کردم که دیدم زل زده به من ومی خنده.
پرسیدم:
_چته؟به چی می خندی؟
_داشتم فکر می کردم کو چولو ی ناز نازی مثل تو چطور می خواد من و ببره...
_حالا که بردم می فهمی...
مقابل هم وایسادیم.دبیا این همینطوری هم شیش متر از من بلند تره.
می خندید لابد فکر می کنه من عددی نیستم.
گفتم:
_هی .اق روهامممم می خوای کوتلت نشی بوگو...
مثل این لات ولوت های بی سروپا حرف زدم. دوید سمتم و گلوم و گرفت بین بازوی دست راستش
و گفت:
_اتفاقا می خوام کتلتت کنم بخورمت...
پاشو لگد کردم ولم کرد خواستم با لگد بزنم تو سرش که جاخالی داد و پام و گرفت.تقی خوردم زمین .
کمرم درد گرفته بود اما به روی خودم نیاوردم.
از جام بلند شدم. یه مشت خاک تو دستم بود ریختم تو چشش .چشمش و گرفت
و گفت:
_نامرد ...ماهان به خدا بگیرمت می کشمت.
دوید سمتم فرار کردم اما از پشت من و گرفت خوردم زمین .
روم نشست دستش و گذاشت روی گلوم خم شد و زل زد تو چشام خدایا به امید خودت.
سرم و کوبیدم به سرش که افتاد روی زمین البته خودمم دردم گرفت.
از جام بلند شدم بعد از چند ثانیه اون هم بلند شد معلومه دیگه مبارزه رو جدی گرفته
گفت:
_ خودت خواستی.
از پشت من و گرفت وبلندم کرد روی هوا بودم
جیغ زدم:
_ ولم کن روانی.
_ولت کنم؟
_اره.
از همون بالا من و انداخت زمین.با عصبانیت از جام بلند شدم.اونم مقابلم وایساد اومدم زیر پاش و خالی کنم که لیز خوردم.
از کمرم نگهم داشت.روی هوا معلق بودم.الان بهترین موقعه.دستام و دور گردنش انداختم.هنوز تو همون حالت بودیم.عجیب نگاهم می کرد.فکر کنم می دونه می خوام چی کار کنم.
خودم و کشیدم بالا ولبام چسبوندم به لباش.
تکون نمی خورد دیگه از خود بی خود شده بودکه ولم کرد و با هم افتادیم روی زمین اونم روی من افتاده بود.
به سختی تکونش دادم و برش گردوندم. روش نشستم.
یه جوری نگاهم می کرد.نمی فهمیدم داره به چی فکر می کنه. .
یه مشت خاک برداشتم
تهدیدش کردم:
_بگو باختی... واگرنه خاک و می ریزم تو دهنت.
دوباره شیطنتش گل کرد
و گفت:
_خاک وبخیال شو یه جور دیگه تهدیدم کن...
_چجوری؟
_بگو...بگو باختی واگرنه باز هم می بوسمت.
نه مثل اینکه خیلی پررو شده خاک ومالیدم به دهنش .حسابی جوش اورد از روش بلند شدم و فرار کردم.
داد زد:
_ماهان بگیرمت تیکه بزرگه ات گوشته...
همینطور می دوید دنبالم منم از دستش فرار می کردم .
دیگه واقعا خسته شده بودم. به دریا رسیده بودیم.تا زانو هام غرق در اب بود اومد سمتم .
و گفت:
_ماهان یابازبون خوش میای بیرون یا میام میارمت.
_اگر می تونی بیا...
سر جام وایساده بودم.تکون نمی خوردم.
ای وای عجب غلطی کردم داره میاد.دوباره خواستم فرار کنم که من و از پشت گرفت
و گفت:
_کجا تازه گیرت اوردم.
برگشتم سمتش چشاش یه درخشش خواصی داشت لبخندی زدم
و گفتم:
_چشات سگ داره ها...
پقی زد زیر خنده ...
دستش از دور کمرم باز شد دوباره فرار کردم دوقدم نگذشته بودم که از پشت گرفتم با هم افتادیم تو اب.
چهره اش واضح نبود ولی معلوم بود خیلی خوشحاله.از اون رهام اخموی همیشگی دیگه خبری نبود.یقه لباسم دیگه کاملا پایین بود.
از یقه لباسش گرفتم و کشیدمش جلو اما درلحظه اخر پشیمون شدم...
چرا همیشه من اول می بوسمش؟چرا اون هیچوقت من و نمی بوسه البته جز چند شب پیش که فکر کنم خرگازش گرفته بود...
ولش کردم که دستش و گذاشت پشت گردنم و لبام و بوسید...
لباش و حرکت می داد .
از یه طرف موج دریا از طرف دیگه بوسه رهام باعث شد نفسم بند بیاد هلش دادم عقب و یه نفس عمیق کشیدم.
بریده بریده
گفتم:
_چه ته؟مثل ...این ...قحطی زده ها ...رفتار می کنی؟...بابا نفسم بند اومد.
می خندید از ته دلش می خندیدشستش و گذاشت زیر چونه ام با انگشت سبابه اش گونه ام و نوازش کرد.
سرش و اورد کنار گوشم
و گفت:
_خیلی می خوامت...
از جام بلند شدم
و گفتم:
_برو بابا خیسم کردی.
داشتم می رفتم سمت خونه که دوید سمتم ومن و از رو زمین کند.مثل پر گرفته بود تو بغلش و می رفت سمت خونه.
خیلی خسته شده بودم.جلوی در اتاقم من و روزمین گذاشت
وبا اه گفت:
_شبت بخیر.خوب بخوابی...
_مرسی...
رفت تو اتاقش .منم بعد از یه دوش درست حسابی با موها خیس پریدم رو تخت ولالا...

صحرا71
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر
سلام::-2-40-:
دوستای عزیز نودوهشتی سلام.:-2-40-:
عادت به حرافی ندارم.ولی دو تا موضوع مهم بود که لازم دونستم بگم...:-2-28-:
1-اول واقعا ممنونم از اون هایی که تو لینک نقدم انتقادات وپیشنهاد هاشون و گذاشتن.خیلی مفیدبود.:-118-:
2-(شیطونه می گه لبای قلوه ای مو از هم باز کنم یه چیز بگم.)اخه خداوکیلی این انصافه که من تو ماه رمضون چله تابستون با زبون روزه تو این گرما پای کامپیوتر بشینم رمان تایپ کنم.شما تشکر ها و مثبت هاتون واز من دریغ کنید؟نه انصافه؟
***
تازه چشام داشت سنگین می شد که از اتاق رهام صدای اومد...
یعنی چی شده؟نکنه اتفاقی افتاده؟دزد نیومده باشه؟دودل بودم.
برم ؟نرم؟
از تخت اومدم پایین دمپای راحتی ام و پوشیدم و اروم در وباز کردم.
با پشت دستم به در زدم و وارد اتاقش شدم.صدای هواکش دستشویی میومد.حتما رهامه که تو دست شویی.
داشت عق می زد.فکر کنم حالش بده.اخه چرا حالش بد شده.
با انگشت اشاره ام ضربه ای به در دستشویی زدم
و گفتم:
_رهام؟حالت خوبه؟
از دستشویی اومد بیرون.یه حوله دستش بود و صورتش و با اون خشک می کرد.
زد به شونه ام
و گفت:
_هنوز بیداری؟برو بخواب کوچولو...
داره هزیون می گه؟
دستم و گذاشتم روی پیشونی اش. داشت تو تب می سوخت.بغضم ترکید.
این چرا اینقدر تبش بالاست؟
_چرا اینقدر تب داری؟
_چیزی نیست...سینوزیته.خوب می شه تا فردا.
اشک هام رو گونه ام جاری شده بود.اتاق سرد بود اشکام گونه ام و می سوزوند.دستش و گرفتم و ورتخت خوابوندمش.
از تو اشپزخونه کیسه اب سرد و اوردم و گذاشتم روسرش تا تبش بیاد پایین
تبش بالاتر می رفت ولی پایین نمی اومد.
به خونه سایه زنگ زدم.اما کسی به تلفن جواب نمی داد...
الان همه مردن.فورا با اورژانس تماس گرفتم.
اقایی جواب داد:
_بفرمایید.
_اقا توروخدا کمکم کنید شوهرم داره تو تب می سوزه.حالش داره بدتر وبدتر می شه...
_ادرستون وبدید ما یه امبولانس می فرستیم.
ادرس و دادم. خودمم رفتم سراغ رهام.گونه هاش و لباش رنگ پریده شده بود.زیر چشماش هم کبود و بنفش.
زار زار اشک می ریختم.اصلا نمی دونستم دارم برای چی اشک می ریزم.
رو به قبله نشستم
و گفتم:
_خدایا.پروردگارا.خودت کمکش کن.کمکش کن حالش خوب شه من بدون اون می میرم. قسم می خورم اگر فردا رو روزه بگیرم.فقط حالش خوب شه.
صدای زنگ در اومد.مثل برق و باد رفتم در خونه رو باز کردم.دوتا مرد سفید پوش وارد خونه شدن
وپرسیدن:
_بیمار کجاست؟
_دنبال من بیاید.
پشت من حرکت می کردن به اتاق رهام راهنمایی شون کردم.
یه امپول مسکن بهش زدند. من که نگاه نکردم.از بچگی از امپول می ترسیدم.
پرستار گفت:
_ایشالله تا صبح حالش بهتر می شه.اگر باز تب داشت این قرص هارو بهشون بدید.احتمال داره هزیون هم بگه...
_ممنون.اقای دکتر...
_من پرستارم.
_بله...واقعا ممنونم.برای یه لحظه ترسیدم از دست بره...
پرستار لبخند شیرینی زد
و گفت:
_امید وارم دیگه به دکتر و امبولانس نیاز نداشته باشید....
_مرسی.
هر دوتا پرستار وسایلشون وجمع کردن و بعد از خداحافظی از خونه رفتند بیرون.ادمای خوبی بودن...
برگشتم تو اتاق رهام.تو خواب وبیداری بود.کنارش روی تخت دراز کشیدم و با انگشت سبابه ام گونه اش ونوازش کردم.دستم و گرفت تو دستش خیلی داغ بود.داشت تو گرما می سوخت.
گفت:
_ماهان...
_جونم؟
_دوست دارم...
یهو زیر دلم خالی شد.انگار یه سنگ ده کیلوی و گذاشته باشن روی قفسه سینه ام که مانع نفس کشیدنم می شه.
دستم و گذاشتم روی قبلم.محکم به دیواره قلبم می کوبید...
نمی خواستم رهام صداش و بشنوه.باورم نمی شه.شنیدنش حتی موقعی هم که هزیون می گه لذت بخشه.
بهترین حس دنیا الان به من دست داد...
جواب دادم:
_منم دوست دارم...
خندید و بی حال
پرسید:
_دارم خواب می بینم یا بادیگار بد اخلاق من این حرف و زد؟
انگشت سبابه ام و گذاشتم روی لبش
و گفتم:
_هیشش.بخواب تا زود حالت خوب شه.
_باشه.عشقم...
نه این واقعا داره هزیون می گه...
تا ساعت 3.30 کنارش بودم.تا تبش نره بالا خداروشکر تبش اومده بود پایین تب ولرزش از بین رفته بود.اروم مثل یه پسرکوچولو خوابیده.
از تخت اومدم پایین باید روزه ام وبگیرم. مشغول درست کردن سحری شدم یه کم کتلت درست کردم.با ماست واب خوردم.
بعد از خوردن سحری نمازم وخوندم.سر نماز دعا کردم تا امروز حال رهام خوب شه.اگرنه من دیگه طاقت نمیارم.
تو شهر غریب شوهرم مریضه.کنار رهام روی تخت نشستم.مبادا که خوابم ببره.اما امون از خستگی از دیروز صبح تا الان نخوابیدم.
چشمام و که باز کردم دیدم تو بغل رهامم سرم روی سینه اش بود. با دوتا دستاش سرم و گرفته بود تو بغلش.
دوباره تپش قلب اومده بود به سراغم.سرم و اوردم بالا تا ببینم بیداره یا خوابیده.چشماش بسته بود.معلوم می شه خوابیده.
از تو بغلش اومدم بیرون ساعت 12 بود.از من بعیده تا این موقع بخوابم.
رفتم تو اشپرخونه ومشغول درست کردن یه سوپ خوشمزه شدم. که دستی دور کمرم حلقه شد.
کنار گوشم گفت:
_خوشگل من چطوره؟
تعجب زده برگشتم سمتش یعنی هنوز حالش بده که داره هزیون می گه؟دستم و گذاشتم روی پیشونی اش اما داغ نبود.لبخندی زد و دستم و گرفت و بوسید...
گفت:
_چیه از من بعیده ؟من اصولا حقیقت گرام یکی خوشگل باشه بهش می گم خوشگله...
_اون که بله...حالا بشین می خوام برات سوپ بیارم.
پشت میز نشست.سوپ وبراش تو ظرف ریختم و بایه لیوان اب گذاشتم جلوش.
با ولع می خورد...همینطور که بهش زل زده بودم
تو دلم گفتم:
_اگر اسمون به زمین بیاد.اگر هیچکس نخواد.اگر دریا خشک بشه.اگر خورشید بی نور بشه...بازم دوست دارم.با تمام وجودم دوست دارم.به اندازه سال های عمرم دوست دارم...
سرش واوردبالا لبخندی زد
و گفت:
_به چی فکر می کنی؟
_به چی نه.به کی؟
_خب به کی فکر می کنی؟
_به تو...
لبخندش عمیق تر شده بود...
گفت:
_راستی نمی دونم خواب بود یا بیداری؟دروغ بود یا واقعیت ولی حس می کنم دیشب یه نفر بهم گفت دوستم داره...
مرموز نگاه می کرد.خودم و به اون راه زدم
و گفتم:
_من که یادم نیست.
_ای بی چشم ورو من خودم شنیدم.
_بروبابا.تازه تو اول بهم گفتی...
_من هزیون گفتم ولی تو که هزیون نگفتی...
_جواب ابلهان خاموشی است...
_جواب ابلهان یک بوسه است.
_می زنمت ها...دیشب و یادت رفته؟
_کدوم قسمتش همون قسمت که چسبیده بودی بهم ولم نمی کردی؟
حرصم دراومده بود.نفسم و محکم از بینی ام دادم بیرون و جوابش وندادم...

صحرا71
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر
بابا با این استقبال شما ادم رغبت نمی کنه باقی داستان و بذاره...
روی اون مثبت و تشکر خوشگله کلیک کنید...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
چند دقیقه ای گذشت که رهام قاشق و گذاشت تو ظرفش
پرسید:
_نمی خوری؟از دیشب تا الان چیزی خوردی؟
_اره خوردم...
_اها...
از جاش بلند شدو گفت:
_دست خانوم خوشگلم درد نکنه خیلی خوشمزه شده بود...
لبخند گل گشادی زدم ...ظرفا رو جمع کردم و مشغول شستن ظرفا شدم که دیدم لباساش و داره عوض می کنه بره بیرون.رفتم جلوش وایسادم.ژست حق به جانبی گرفتم
و گفتم:
_می خوای بری بیرون؟دکتر گفت باید استراحت کنی.
_اون برای بیمارایی گفته که یه پرستار خوشگل مثل تو ندارن.
سرخ شدم.دیگه نتونستم مانعش شم.اوصولا با حرفاش ادم وتحت تاثیر قرار می ده...
رفت.
من هم مشغول تماشای ماهواره شدم که صدای تلفن اومد.گوشی وبرداشتم
و گفتم:
_بفرمایید؟
_سلام ماهان جون خوبی؟
_شما؟
_ای خاک تو سر معرفتت.که من و نشناختی
_ببند گاله رو مگه می شه نشناسمت... رهاجان چطوری؟اقاتون چطوره؟بچه مچه خبری نیست؟
_خیلی بی شعوری مگه ما ازدواج کردیم که بچه دار شیم.
_اخه اتش عشقتون فوران کرده بود...
_تو چی نی نی می نی خبری نیست؟
_اگر از این داداش تو بخاری بلند می شد الان اینجا سونا بود...
_هی پشت داداش من صفحه نذار.
_داداشت هم یه شاسگول مثل خودت.
_ای بی تربیت.راستی من و پارسا امشب میام کیش...
_جدا؟چه خوب سایه که رفته تهران بی خبر.من بدبختم تنها شده بودم.
_سایه کیه؟
_بی خیال .بیای تعریف می کنم.
_باشه ماهان جان من باید برم کاری نداری؟
_چرا..
_چی؟
_خواهشا با بچه نیاید اینجا ما دوتا اتاق بیشتر نداریم اونوقته که بچه اتون و می ندازیم تو کوچه...
_کوفت...
بعد از قطع کردن تلفن افطار درست کردم.چقدر هم خودم و تحویل می گیرم...
فرنی و لرزونک و شیر و چای و میوه و زولبیا بامیه.
اوصولا زولبیا بامیه رو خودم درست می کنم.یادمه مامانم اصلا زولبیا بامیه شیرینی فروشی هارو دوست نداشت.برای همین خودش درست می کرد به منم یاد داد...
سفره و که چیدم پریدم تو حموم اتاق رهام .چند روزی می شه که شیر اب سرد حموم اتاقم خراب شده.مجبورم از حموم اتاق رهام استفاده کنم...
رفتم زیر شیر اب یخ اول که اب خورد به تنم شیش متر از جام پرتاپ شدم به سمت دیگه.اما کم کم بدنم خودش و با سردی اب وفق داد...
وقتی میام حموم موهام تا زیر شونه هام می رسه.
حوله رو پیچیدم دورم موهامو هم ریختم پشتم و از حموم اومدم بیرون که دیدم رهام از پشت کامپیوترش زل زده به من.
خشکم زد این کی اومد من نفهمیدم؟پلک هم نمی زد... سلامی کردم و رفتم تو اتاقم. در واز داخل قفل کردم.قلبم تندتند می زد.چرا من اینقدر هولم؟مگه اون شوهرم نیست؟چرا ازش می ترسم؟
سرمو چند بار تکون دادم تا این افکار واهی از سرم بپره...
روی پیشونی ام عرق سردی نشسته بود.
لباسام وعوض کردم یه تاپ قرمز چسبون پوشیدم بایه شلوار مشکی چسبون.
ساعت 6شده بود الاناست که اذان بگه رفتم تو اشپزخونه که دیدم رهام کنار میز وایساده
پرسید:
_این چیه؟
_افطار...
_افطار برای چی؟مگه روزه ای؟
سرم و انداختم پایین نمی خواستم اعتراف کنم که برای سلامتی اون روزه گرفتم.
نشستم پشت میز .
اما رهام عجیب نگاه می کرد.یه نگاه شماتت بار همرای با قدر دانی...
بی خیال من شدو روی کاناپه نشست و شبکه ها رو عوض می کرد منم منتظر اذان موندم.
اذان که گفت یه لیوان اب خوردم و یه قاشق از سوپی که برای رهام درست کردم وگذاشتم تو دهنم...
یه لحظه انگار تو دلم اشوب شده همه محتویات دهانم تو سینک دستشویی خالی کردم. رهام دوید سمتم دهنم وبا اب شستم یه لیوان اب خوردم .
رهام کنارم وایساده بود
پرسیدم:
_تو چرا نگفتی این سوپ اینقدر شور شده؟
ابروهاش وانداخت بالا و گفت:
_به نظر من که خوب بود.
_ولی این سوپ شوره...
_اتفاقا خوشمزه ترین سوپی بود که تو عمرم خوردم.
بغض تو گلوم گیر کرده بود.تو چقدر مهربونی... روی پاشنه پام وایسادم و با تمام وجودم بوسیدمش کمرم و با دستاش قفل کرد.
طولانی ترین بوسه عمرم بود. صورتم و که عقب اوردم نفس عمیقی کشیدم
و گفتم:
_دوست دارم...
_می دونم.
باز خودخواه شد.خودم و ازش جدا کردم از کنارش رد شدم وخواستم از اشپزخونه بیام بیرون که از پشت بغلم کرد .شونه لختم وبوسید و کنار گوشم
گفت:
_امروز وقتی داشتم سوپ ومی خوردم وقتی گفتی شنیدم...
داشتی بلند بلند فکر می کردی.از این عادتت خوشم میاد ادم از هرچی تو ذهنته باخبر می شه...
گفتی اگر اسمون به زمین بیاد.اگر هیچکس نخواد.اگر دریا خشک بشه.اگر خورشید بی نور بشه...بازم دوست دارم.با تمام وجودم دوست دارم.به اندازه سال های عمرم دوست دارم. همه اش ویادمه...
محکم تر بغلم کرد من سکوت کرده بودم.
ادامه داد:
_از 17 سالگی ام ...
وقتی اولین بار بعد از 5سال دیدمت که گوشه خیابون با اون دکه واکس زنی ات نشسته بودی و از سرما می لرزیدی .از همون موقع که کاپشنم و بهت دادم.دوست داشتم.
لبخندات و گریه هات و چشمات و همه چیزت و می پرستم.
داشتم وا می دادم...برگشتم سمتش و
گفتم:
_حالم بد شد از این حرفا نزن.
خندید.
_از این اخلاق گندت هم که به ادم ضد حال می زنی خوشم میاد...
زل زدم تو چشماش
وپرسیدم:
_واقعا از 17 سالگی ات دوستم داشتی؟
جوابی نداد سرش و اورد نزدیک تا ببوستم که صدای زنگ در اومد...
با حرص گفت:
_ای برخرمگس معرکه لعنت.خدایا؟داشتیم؟من به زور از زنم اعتراف گرفته بودم.
دستش و از دورم باز کرد و رفت سمت در
قبل از اینکه در وباز کنه
گفت:
_برو لباسات و عوض کن.
عجب بابا تو این موقعیت هم غیرتی می شه...

صحرا71
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر
تند تند لباسام و عوض کردم.یه سارافون سفید و یه لباس مشکی هم از زیرش پوشیدم.با یه شلوار جین.
یه شال مشکی هم برداشتم.اما در دوراهی گذاشتن و نذاشتن شال گیر کرده بودم که رهام اومد داخل
و پرسید:
_نمیای پایین؟
_نمی دونم شال بذارم یا نذارم؟
_دوست داری پارسا موهات و ببینه؟
_نه برای من فرقی نداره...
دستاش و دور کمرم حلقه کرد گرنم و بوسید و همونجا کنار گوشم...
گفت:
_ولی برای من مهمه.یکی دیگه موهات و ببینه ناراحت می شم.حس می کنم دارم از دستت می دم.
چه راحت احساساتش وبروز می ده.ولی از یه طرفم خیلی خوشم اومد.شال و گذاشتم سرم البته
مجبور شدم شالم و بذارم سرم.لبخند قشنگی زد.همینطور که زل زده بودم تو چشای ابیش...
گفت:
_بریم پایین که منتظرن...
یه دستش و انداخت روی شونه ام وبا هم رفتیم پایین.
رها بادیدن من دوید سمتم و بغلم کرد . تا می تونست من و می بوسید.پارسا به علامت تاسف چند بار سرش و تکون داد ولی رهام با حسرت نگاه می کرد.
لابد می گه اگر الان من جای رها بودم چی می شد...
رهام که دیگه صبرش تموم شده بود من و عقب کشید ...
و گفت:
_زنم تموم شد دیگه چیزی برای من نمی مونه.
پارسا اومد سمتم...
و گفت:
_اینقدر که امروز رها شما رو بوسید تا الان من و نبوسیده.
رهام پرید وسط حرفش
و گفت:
_هویییییی جلوی من خجالت بکش.
_بر وبابا.
پارسا دستش و به سمتم دراز کرد.اما رهام دستش و پس زد
و گفت:
_ماهان بهش دست نده.
پارسا دوباره دستش و جلوم گرفت درحالی که سعی می کرد رهام دستش و نگیره.
حالا که رهام بی خیال شد پارسا با خیال اسوده دستش و اورد جلو.یه نگاه به رهام یه نگاهم به پارسا انداختم.
اما دست ندادم حسابی کنف شد.
گفتم:
_اگر رهام راضی باشه دست می دم.
رها ابرویی اندخت بالا و کنار پارسا روی مبل نشست.منم از اشپزخونه چهار تا لیوان شربت خنک اوردم.کنار رهام نشستم دستش و انداخت دور کمرم و من و به خودش فشرد.
پارسا پرسید:
_قدیم ها اینقدر عاشق و معشوق نبودین.
رها جواب داد:
_تا چشم حسود کور شه...
رهام کوسن بالشت به سمت پارسا پرتاب کرد
و گفت:
_می خوای بین من و زنم و بهم بزنی؟من از اول دیوونه زنم بودم...
از این حرف رهام خوشم اومد.وبا ذوق به بحثشون گوش می کردم ولی دخالتی تو بحثشون نمی کردم. حوصله اش و هم نداشتم.
برای شام ماکارانی درست کرده بودم.
بعد از صرف شام تا ساعت 12 بیدار بودیم.
گفتم:
_خب.چون دوتا اتاق بیشتر نداریم من و رها پیش هم می خوابیم.رهام وپارسا هم پیش هم می خوابن.
پارسا ورهام هم زمان اعتراض کردن.
رهام گفت:
_من پیش پارسا نمی خوابم.
پارسا هم گفت:
_منم کنار رهام نمی خوابم.
رها پرسید:
_پس چی کار کنیم.
پارسا:من پیش زنم می خوابم.رهام هم پیش زنش بخوابه...
رها:پررویی ها رها هنوز زنت نشده.
دیگه حال گوش دادن به حرفاشون ونداشتم همونجا روی مبل خوابیدم.
که حس کردم دارم تکون می خورم.یه نمه چشمام وباز کردم دیدم تو بغل رهام داریم می ریم تو اتاقمون.
پس پارسا و رها تو یه اتاقن؟اروم من و گذاشت روی تخت خودشم کنارم دراز کشید.دستم توی دستش بود.دوباره خوابیدیم...اما اینبار راحت تر خوابیدم.
****
چشمام و که باز کردم رها کنارم روی تخت نشسته بود و به من نگاه می کرد.
پرسیدم:
_چیزی شده؟ساعت چنده؟
_ساعت 10.ماهان؟
_جونم؟
_از زندگی ات راضی؟
_معلومه.من خیلی خوشحالم.تو پارسا چی؟
_اره ولی.حس می کنم چون ازدواج شما اجباری بوده تو راضی نیستی...
_شاید اولش راضی نبودم ولی الان خیلی خوشحالم.رهام ادم خوبیه...
_منم خیلی خوشحال شدم از اینکه این و از زبونت شنیدم.راستش من بخاطر همین اومده بودم اینجا...
_بخاطر چی؟
_این مدت عذاب وجدان داشتم...هی حس می کردم باید جلوی اون عروسی کذایی می گرفتم... ولی خب جرئت نکردم.می خواستم ببینم زندگی خوبی دارید یا نه.
_زندگی من عالیه.
لبخندی زد و من و گرفت توی بغلش.
و گفت:
_پارسا ورهام رفتن بیرون بیا یه چیزی بخور.
_رها صبحانه رو اماده کرده بود.
چند لقمه ای بیشتر نخوردم.و میز صبحانه رو جمع کردم که پارسا ورهام اومدند.
پرسا گفت:
_بچه ها با شهر بازی چطورین؟امشب بریم؟
رها ذوق زده گفت:
_اره اره چون فر دا بر می گردیم تهران بهتره امروز و خوش بگذرونیم.
متعجب پرسیدم:
-فردا بر می گردید تهران؟
_اره دیگه.نیومدیم موندگارشیم که اومدیم یه سر بزنیم برگردیم...
_اما...
بی خیال حرفی شدم که می خواستم بزنم.رها که انگار چیزی یادش اومده گفت:
_راستی می دونستید فرشاد داره از دواج می کنه؟
اخم های رهام رفت تو هم
و پرسید:
_با کی؟
_دختر خاله اشه.ازدواجشون مثل ازدواج شما اجباریه دختره رو دوست نداره...
رهام اخمو تر شد.سرم و پایین انداخته بودم و با انگشت های دستم بازی می کردم.رهام دستش و از پشت کمرم برداشت.این کارش خیلی معنا داشت برای من.
تا شب که می خواستیم بریم شهربازی کیش رهام اخم کرده بود واصلا با من حرفی نزد.
اخه رها نونت کم بود ابت کم بود فرشاد گفتنت چی بود؟
این برج زهرمارم که اصلا با ادم حرف نمی زنه بفهمم دردش چیه...
یه مانتوی کوتاه طوسی و یه شال خاکستری با یه شلوار جین خاکستری پوشیدم.ارایش کمی هم کردم واومدم پایین.
رهام و پارسا باهم پچ پچ می کردند که البته نفهمیدم چی می گن فقط اسم فرشاد و شنیدم.
من و رها پشت نشسته بودیم پارسا هم جلو کنار رهان نشسته بود.
اینقدر فکرم درگیر رهام و فرشاد بود که نفهمیدم کی رسیدیم. سرم پایین بود من و رها جلوتر از بقیه راه می رفتیم.که حس کردم به چیزی خوردم.سرم و اوردم بالا دیدم یه پسر جون تقریبا 19یا20 ساله با دوست دخترش بود.
گیج شده بودم.رها که فقط می خندید.اما رهام عصبانی دستم و کشید و من و از توبغل پسره دراورد هنوز هم گیج بودم.یه گوشه رفتیم.
پرسید:
_عادت داری بری تو بغل مردای مختلف...
جوابش و ندادم.می دونستم این عصبانیتش از کجا اب می خوره. خواستم برم که بازوم و گرفت و با تحکم
گفت:
_مگه با تونیستم؟جوابمو بده.
_دست از سرم بردار...

صحرا71
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
خنده هیستیریکی کرد
و گفت:
_باید می فهمیدم بخاطر ازدواج فرشاد ناراحتی.من احمق وباش که فکر می کردم دوستم داری...
_داری اشتباه می کنی...
از کنارم رد شد.دویدم سمتش و کف دستم و زدم به سینه اش و
گفتم:
_همونطور که انتظار داری به حرفات گوش کنم منم انتظار دارم به حرفام گوش کنی...
_بگو.
_به خدا من هیچ علاقه ای به فرشاد ندارم.می خوای باور کن می خوای باور نکن.مطمئن باش اگر دوسش داشتم نمی ذاشتم حتی بهم نگاه کنی...چه برسه به اینکه بهم دست بزنی...
یه قدم به سمتم برداشت.سرم و بردم بالا اونم سرش و اورد پایین
چونه ام گرفت تو دستش
و گفت:
_هه .نمی ذاشتی بهت دست بزنم؟فکر کردی من منتظر اجازه تو می مونم؟
اب گلوم و به سختی قورت دادم
و گفتم:
_می دونی چیه؟ اب من و تو باهم تو یه جوب نمی ره.
ازش فاصله گرفتم و به سمت رها و پارسا رفتم ولی حرفی نزدم.
رها کنار گوشم
گفت:
_نباید درباره فرشاد حرفی می زدم.ببخشید...
جواب ندادم.دل و دماغ جواب دادن ونداشتم.رها و رهام وپارسا به سمت وسایل بازی شهر بازی رفتند... اما من تنها توی کافی شاپ مشغول خوردن بستنی شدم.
_چرا رهام اینقدر شکاکه؟بخاطر مادرش؟من که مثل مادر رها نیستم.من رهام و دوست دارم.اخه چجوری بهش بفهمونم که دوسش دارم.هییی خدایا منو باش عاشق کی شدم..
بستنی ام دیگه اب شده بود.یه دستم روی میز بود یه دستمم زیر سرم بود.
غرق فکر بودم که دستی اومد جلو بستنی مو برداشت.
سرم و اوردم بالا رهام بود.داشت بستنی مو می خورد. هم شوکه بودم هم خوشحال بودم.
گفت:
_ای کاش همه مثل تو بلند بلند فکر کنن تا همه مشکلات دنیا سریع حل شه...
دوباره گیج شدم ...
پرسیدم:
_از چی حرف می زنی؟
دستم و گرفت و گفت:
_الان که داشتی بلند بلند فکر می کردی شنیدم.
بعد از مکثی ادامه داد:
_ماهان من و ببخش.می ترسم.
تو..تو خوشگلی مهربونی جذابی کدبانویی.ولی من چی؟من فقط پولدارم.می ترسم از دستت بدم..
از دستش ناراحت بودم.ولی بیشتر از دست خودم ناراحت بودم که چرا در مقابل رهام اینقدر ضعیفم.
شاید چون می ترسم کاری انجام بدم که از دستش بدم...شایدم می ترسم هنوزم ازم متنفر باشه؟شاید هم خودمو مسئول خراب شدن زندگی اش می دونم.
اما من این وسط یه قربانی ام...من هیچ کاره ام.
دستم و کشید ومن و از جام بلند کرد
و گفت:
_بیا دیگه من که معذرت خواهی کردم.غلط کردم خوب شد؟بیا بریم یه کم خوش بگذرونیم.
لبخندی زدم.باز شد همون رهامی که دیوانه وار دوسش دارم.همونی که با تمام وجودم می خوامش
گفتم:
_می خوام دلفین هارو ببینم.
_چشم.هرچی خانوم خوشگلم امر کنه.
_رهام؟
_جونم؟
_مطمئنی حالت خوبه؟
_چرا؟
_اخه دو دقیقه پیش می خواستی سر به تنم نباشه....
اخم هاش رفت تو هم
گفت:
_من غلط بکنم بخوام سر به تنت نباشه.
سرم و انداختم پایین.خجالت کشیدم...دوست نداشتم به خودش فحش بده.
به سمت استخر دلفین ها رفتیم.زیاد از دلفین ها خوشم نمیاد ولی تو تلویزیون کیش چند تا برنامه ازشون دیده بودم.
براشون غذا پرتاب می کردیم اون ها هم می پریدن و می خوردن.خیلی ازشون خوشم اومده بود.حیوون های با هوشی ان.به کلی نظرم درباره دلفین ها عوض شد.
بعد از دلفین ها به سمت ترن رفتیم.ردیف اول ترن نشستیم البته به اجبار رهام واگرنه من تا الان سوار این ترن ها نشده بود. سرعتش خیلی زیاد بودروسری ام افتاده بود روی شونه ام.
رهامم که غیرتی با هزار و یک دردسر روسری مو کشید روی سرم .ترن که وایساد خشک شده بودم نمی تونستم از جام تکون بخورم.دست وپاهام می لرزیدو گونه هام می سوخت.
رهام زیر بازوم و گرفت و از ترن پایین اومدم.
به نرده های محافظ تکیه دادم که رهام با یه لیوان اب قند اومد سمتم تا اخرین جرعه اش و نوشیدم.
رها وپارسا هم به سمتمون اومدند.
رهام پرسید:
_حالت خوبه می تونی راه بری یا بلندت کنم؟
_خودم میام.
زیر بازوم و گرفت کمکم کرد تا رستوران بریم.پشت یه میز چهار نفره نشستیم .دوتا دختری که روی میز کناری مون نشسته بودن درحال قورت دادن رهام وپارسا بودن.البته جز من کس دیگه ای متوجه نشد.
رهام که رد نگاهم و گرفت خندید و کنار گوشم
گفت:
_چقدر حسود شدی جدیدا؟
خواستم روی اون دخترا و کم کنم.خندیدم و گونه رها و بوسیدم.از حرکتم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد.
ادامه داد:
_ای کاش همیشه حسودیت شه.
هلش دادم عقب لبخندی زد و مشغول خوردن شامش شد...
بعد از اتمام شام از جام بلند شدم وبه همراه رها رفتم تا دستم و بشورم.من زود تر از رها اومدم بیرون.منتظر بودم که مرد میانسالی یه سبد گل و بهم داد
و گفت:
_این و یه اقایی دادن بهتون بدم...
_کی؟
_نمی دونم اسمشون ونگفتن .با اجازه.
سبد و گذاشتم روی میز یه نوشته توش بود...
عشق یعنی استخوان ویک پلاک
عشق یعنی سالها تنهای تنها زیر خاک.
سلام:
ماهان جان عزیزم می دونم شعرش ربطی به وضعیت الانمون نداشت.نداشت ولی فقط همین یه بیت شعر و حفظ بودم.
ما مهندسا بخش ادبی مخمون ایراد داره...دیگه به بزرگواری خودت ببخش.
این گل هم برای عذر خواهی از رفتار زشت امروزم برات گرفتم...
دوست دارم.
رهام.
یعنی تو این لحظه اگر همه گلهای دنیارو هم بهم می دادن اینقدر خوش حال نمی شدم که از گرفتن این سبد گل خوشحال شدم.
رها که از توالت بیرون اومد
پرسید:
_این و کی داد چقدر قشنگه...چقدر رز هاش قرمزه...
کارت و از تو دستم گرفت سوتی زد
و گفت:
_بابا لیلی مجنون.علاقتون تو حلقم.
خنده ام گرفته بود.رهام وپارسا تو ماشین نشسته بودن رهام با دیدن گل تو دستم خنده اش عمیق تر شد...

صحرا71
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۸ بعد از ظهر
سلام...
مثبت ها وتشکرا یادتون نره..:-2-27-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ
(فصل پنجم.فصل اخر)
ساعت 7.30دقیقه بود.چون رها وپارسا پرواز داشتند شام و زود تر درست کردم.
فسنجون با سالاد شیرازی.که البته خودم زیاد از سالاد شیرازی خوشم نمیاد چون رهام دوست داره درستش کردم.
بعد از صرف غذا.به کمک رها ظرفا رو شستم.و رفتم بالا تا اماده شم.
داشتم اماده می شدم تا برای بدرقه ی رها و پارسا به فرودگاه بریم.که رها اومد تو اتاق
و گفت:
_ماهان؟
_جونم؟
_می شه یه خواهشی بکنم؟
_اره بگو...
_داداشم.اون محبت پدر ومادرو ندیده.بهش محبت کن.
لبخندی زدم و گونه اش وبوسیدم
گفتم:
_حتما...دلم براتون تنگ می شه.
_منم.
از اینکه می رفتند دلم گرفت.حداقل می تونستند چند روز بیشتر بمونن.
هوا هم که فوق العاده گرمه تو این مدتی که این جا زندگی می کنم
اینقدر هوا گرم بوده که کم کم دارم برنزه می شم.
پارسا ساک هاشون برداشت وبه سمت ماشین برد.
رهام پشت فرمون نشسته بود.تا فرودگاه کسی حرفی نزد.تو ماشین سکوت مطلق حکم فرما بود.رها وپارسا برای ساعت 9 پرواز داشتند.
پارسا بلیط ها رو گرفت و اومد سمت ما رها محکم بغلم کرد
و گفت:
_دلم برات تنگ می شه.زود بیاید تهران.
بعد از من رهام و بغل کرد.رهامم سرش و بوسید.با پارسا دست دادم که البته از چشم رهام دور نموند.
پارسا گفت:
_ماهان خانوم این رهام ما یه کوچولو حسوده.سعی کن تا می تونی لجش و دربیاری ما کیف کنیم.
رهام زد به شونه پارسا
و گفت:
_ای بی معرفت داشتیم؟
_اوخی دلم برات سوخت.
دوباره رها و بغل کردم.
رفتند.
چند دقیقه ای همونجا وایساده بودم که رهام دستم و گرفت وبه سمت پارکینگ فرودگاه رفتیم.پارکینگ خلوت بود.مگس هم اونجا رویت نمی شد.داشتم در جلو باز می کردم سوار شم که لبخند مرموزی زد اومد به سمتم.رو به روم وایساد .
فاصله اش باهام میلی متری بود اروم هلم داد چسبیدم به ماشین دستاش و دوطرفم گذاشت.در حالی که یه تای ابروش و انداخته بود بالا
گفت:
_خب کوچولو که می خوای لج منو در بیاری؟
منم مثل خودش خندیدم
و گفتم:
_شما؟تو کی باشی که بخوام لجشو دربیارم؟
_می خوای نشونت بدم کی ام؟
_رهام زشته تو...
نذاشت حرفم تموم شه.لباش و گذاشت رولبام.دستام و دور کمرش گذاشتم که صدای پیره زنی اومد:
_خجالت هم خوب چیزیه جوون های امروز تو پارکینگ هم عشق بازی می کنن.
عجب پیره زن پرروییه ولی پرو تر از اون رهام بود که هنوز منو ول نکرده بود.لباش و محکم تر چسبوند به لبام.حرکتم وباهاش هماهنگ کردم..دستاش و گذاشت روی پهلوهام...
من که داشتم از خجالت اب می شدم.
پیره زنه سوار ماشینش شد و رفت.همین که از پارکینگ خارج شد رهام سرش و عقب بردلبش رژی شده بود.بادستمال پاک کرد
وگفت:
_خب دیدی من اگر بخوام زنم و ببوسم از هیچکس نمی ترسم...
سرم وانداختم پایین.روی حرف زدن ونداشتم...سوار ماشین شدم.تو ی راه همه اش می خندید.
دیگه لجم دراومد پرسیدم:
_داری به چی می خندی؟
_به چی نه به کی ؟
_خب به کی؟
_به تو.
_چرا؟
_چون خجالت می کشی بامزه می شی...
تو دلم گفتم مرض مگه کرم داری کاری کنی که خجالت بکشم...
به خونه که رسیدیم فورا پریدم تو حموم از بس هوا گرم بود پدرم دراومد.فکر کنم ده کیلویی اب از دست دادم. یه دوش اب یخ گرفتم.لباس خواب جیگی مو همون که پشتش به با نخ به صورت ضربدری بسته می شه.
موهام و همونجوری ول کردم.حوصله خشک کردن نداشتم.
یه شال انداختم روی شونه ام. و رفتم توی اشپزخونه.رهام مشغول تماشای فیلم ماورائ طبیعه بود.البته همه حواسش سمت من بود تا الان با لباس خواب جلوش ویراژنرفته بودم. از زیر چشمش به من نگاه می کرد شونه هام خیس شده بود.
یه شیشه اب معدنی وبرداشتم و سر کشیدم که رهام
داد زد:
_اون ونخور.
اما دیر شده بود.
داشتم گرم می شدم...گلوم می سوخت...فکر کنم مشروب بود ولی چرا سفید بود.رهام اومد سمتم شالم افتاده بود روی زمین سعی کرد به بدنم نگاه نکنه تو چشمام زل زده بود ولی نگاهش می افتاد به بدنم.نفسش وبا حرص بیرون داد و
پرسید:
_خوبی؟ماهان صدامو می شنوی.اخه چرا یه چیزی و که نمی دونی چیه و می خوری؟
تو حال خودم نبودم انگار دارم تو ابرا سیر می کنم.
من و از زمین بلندم کرد که ببرتم تو اتاقم اما نذاشتم دست و پازدم .
دستش با پام تماس داشت خودم سرد بودم دستاش گرم به حس خاصی داشت...
گفتم:
_بریم اتاق خودمون.
_اما...
_بریم بریم بریم.
_باشه.
لامپ اتاق و روشن کرد.من و گذاشت روی تخت و یه لیوان اب داد دستم.
به چشماش که نگاه می کردم حالی به هولی می شدم.
خنده مستانه ای کردم
وبا عشوه گفتم:
_بابا من هی می گم چشات سگ داره اونوقت تو به من زل می زنی.
می خندید.از یقه اش کشیدم مجبور شد دراز بکشه. داشت از جاش بلند می شد جدی شده بود
گفت:
_بخواب اینقدرم سر به سر من نذار.
_نه ...من خوابم نمیاد.
_دختر دیوونه شدی؟الان تو حال خودت نیستی...
یقه اش و کشیدم و لباش و بوسیدم.خودش وازم جدا کرد
و گفت:
_ماهان بخواب.فردا صبح بیدار شی پدر هر دوتامون ودر میاری.
_در نمیارم.
بی طاقت شده بود.دوباره یقه اش وکشیدم و لبام وگذاشتم رولباش هیچ کاری نمی کرد.حرصم دراومده بود.دستام و دور گردنش انداختم و لبام تکون دادم...
اونم تسلیم شد و حرکاتش وبا من هماهنگ کرد...

pegah.a
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۴۲ بعد از ظهر
اشتب شد
تو تاپیک تایپ نباید پست بدین، تکرار نکنید لطفا!!

صحرا71
۶ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۶ بعد از ظهر
با سردرد بدی چشمام وباز کردم.علاوه بر سردرد کمر درد و دلدردم داشتم.یه نگاه به اطراف انداختم با دیدن رهام همه اتفاقات دیشب و یادم اومد.نا خود اگاه خجالت کشیدم..پتو رو تا گلوم کشیدم بالا.رهام اروم خوابیده بود.اخی لباش پف کرده بود.نوک انگشتم و بوسیدم و گذاشتم روی لبش.چشماش و نم نم باز کرد اما من سریع چشمام و بستم خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم.صدای خنده اش اومد.
گونه ام ونوازش کردو گفت:
_تا تو دوش بگیری من صبحونه رو درست می کنم.
از اتاق رفت بیرون.چشمام وباز کردم تو اتاق نبود.اروم از جام بلند شدم که سرم تیر کشید.راستی مشروب تو خونه ما چیکار می کرد ؟ماکه همه مشروب هارو ریختیم دور...یه دوش گرفتم و رفتم تو اشپزخونه.
میز و خیلی با سلیقه چیده بود.چقدرم که غذا مذا توش بود.پشت میز نشستم...پرسید:
_خوبی؟درد نداری.
_نه.خوب خوبم.
یه لیوان چای ریختم خوردم تا خواستم یه لقمه پنیر درست کنم بخورم یه لقمه نون و عسل بهم داد.لبخندی زدم وازش گفتم.دوباره یه لقمه نون وپنیر و گردو داد ...همینطور برام لقمه درست می کرد دیگه اعصابم خورد شده بود.با دهن پر گفتم:
_اهههه بسه دیگه...مگه چقدر می خوام بخورم؟
_تا می تونی بخور خیلی ضعیفی.
_من اصلا هم ضعیف نیستم.
_من بهتر می دونم بچه.به حرفم گوش کن.
_بچه ننه اته.
_چی گفتی...
وای از جاش بلند شد اومد سمتم منم از جام بلند شدم و فرار کردم که ناگهان افتادم روی مبل کنارم نشست و گفت:
_ماهان ...باید از اول برات تعریف کنم...
_چی و ؟
_زندگی مو.زندگی تو..همه چیز و ...
_اما من که همه چیز و می دونم.
_نه نمی دونی...خواهش می کنم فقط گوش کن و حرف اضافی هم نزن.باشه؟
سرم و تکون دادم...ادامه داد:
_در مورد پدر مادرم که می دونی ترکم کرده بودن...مادربزرگمم بخاطرتو رفته بود.روز به روز منزوی تر می شدم.گوشه گیر و کم حرف سالی در دوازده ماه لبخند روی لبم نمی نشست.تا اینکه برای مداوا رفتم لندن.تا 17 سالگی پیش یه روانشناس زندگی می کردم. شوهرش هم روانشناس بود.ادمای خوبی بودن.اما بچه دار نمی شدن.من و مثل پسرنداشته اشون می دونستن.17 سالم که شد برگشتم ایران.مادر بزرگ وپدر بزرگ و رها خیلی از اومدن من خوش حال بودن. دیگه اون پسر منزوی نبودم .می گفتم می خندیدم.اما همیشه تو خونه حرف تو بود...مامان بزرگ همیشه ازت حرف می زد.هر اتفاقی که میوفتاد با اب و تاب تعریف می کرد.
از دسته گلایی که به اب می دادی حرف می زد. دعوات با پسرای دیگه.
تا اینکه بالاخره دیدمت بارون میومد تو دکه واکس زنی ات بودی داشتی از سرما می لرزیدی کاپشنم و بهت دادم ...از اون اتفاق هرروز بعد از مدرسه میومدم و نگاهت می کردم.
پول کتاب ها و درس و مدرسه خوراک و پوشاک و هر چیزی که فکر کنی می دادم به مامان بزرگ تا بهت بده.حتی رضا رو اوردم همسایه اتون شه تا بهت ورزش های مختلف و یاد بده.نمی خواستم از پسرای دیگه کتک خوری.
تا 20 سالگی ام به همین منوال گذشت اما...
سکوت کرد و به سقف چشم دوخت...از این حرفایی که می زد کمی شوکه بودم.نمی دونستم این همه اتفاق براش افتاده...یا اون از لحاظ مالی کمکم می کرد...پرسیدم:
_اما چی؟
_از 20سالگی به بعدم حسم درموردت عوض شد...ازت متنفر شدم..
_اااا چرا؟
_نپر وسط حرفم...
چون تو اصلا من و نمی شناختی مثل بابا لنگ دراز بودم برات.تو حتی نمی دونستی کسی وجود داره که همیشه مراقبته...ناراحت بودم از اینکه من اسیرتم ولی تو نه...
سعی کردم فراموشت کنم.بیشتر از 100 تا دوست دختر عوض کردم ولی همه اشون وباتو مقایسه می کردم.تو سرتر بودی.تو پاک وساده وزیبا و همه چیز تموم بودی.
نمی خوام بگم خیلی عاشقت بودم ولی چون زنم بودی احساس مالکیت می کردم.فکر می کردم فقط مال منی.چند سالی گذشت که بابام زنگ زد و گفت بیمارستانی.البته می دونم بخاطر مخارج بیمارستان بهم زنگ زد چون پولی نداشت که بخواد بده.وقتی بوسیدمت تازه فهمیدم که چقدر دوست دارم.
_خیلی نامردی تو خواب منو بوسیدی؟
-نچ توبیدار بودی.
_دروغ گو.
_دارم راستش و می گم...نیمه هوشیار بودی.
یکی دو سالی طول کشید تا بابام وراضی کنم بذاره بیارمت پیش خودم...
بابام می ترسید بخوام ازت انتقام بگیرم...من به چی فکر می کردم اون به چی فکر می کرد...تصمیم گرفتیم بابام تورو از خونه بندازه بیرون منم تورو به عنوان بادیگاردم قبول کنم.
تو اولین مبارزه امون باورم نمی شد دارم با کسی که دوسش دارم مبارزه می کنم.ولی از زبونت خوشم نمی ومد حرصم ودر میاوردی.
نمی دونم چجوری ولی پدرت فهمید که اومدی خونه من برای همین چند نفر عجیر کرد تا تورو بدوزدن دوروز رفته بودم پیش پدرت شمال تا باهاش حرف بزنم.تهدیدش کردم اما قبول نکرد اون تورو می خواست...
وقتی برگشتم رها گفت که با چند نفر دعوا کردی...اون روز بدترین روز عمرم بود نمی دونستم چه اتفاقی برات افتاده پدرتم گفت ازت خبر نداره.فرداش که اومدی خوشحال شدم ولی نتونستم به روم بیارم.
داشت می خندید ادامه داد:
_وقتی با حوله حموم دیدمت می خواستم درجا قورتت بدم.امابرای اینکه جلوی خودم و بگیرم با سیلی زدم تو گوشت می ترسیدم شک کنی...
با مشت زدم به سینه اش و گفتم:
_خیلی بیشعوری رهام...یعنی من الکی الکی کتک خوردم؟؟
_گفتم وسط حرفم نپرکوچولو.گفتی می خوای بری منم تهدیدت کردم که اگر بری باید پول فسخ قرار داد و بدی.
تو مهمونی سعید زل زده بود بهت منم که لجم دراو.مده بود بغلت کردم طوری نشون دادم که عاشقتم.وقتی گفتی می خوای باسعید دوست شی باید جلوت و می گرفتم برای همین رها یه جوری نشون داد که عاشق سعیده.بعد از دعوای اون شب غیبت زد.می دونستم که کار پدرته با پلیس رفتم سراغش گفت خودکشی کردی فرستادنت تهران.به بیمارستان که رفتم گفتن فرار کردی.رضا خبر داد که رفتی خونه اتون منم اومدم دنبالت اما رگت خون ریزی کرده بود فورا به بیمارستان رسوندمت دو روز پیشت بودم اما روز که به هوش اومدی شمال پیش پدرت بودم.خودش هم ناراحت بود...قول داد دیگه کاری به کارت نداشته باشه.
منکه روز به روز عاشق تر می شدم اما خوشم میومد اذیتت کنم.حرص می خوردی با مزه می شدی...وقتی تو کوه با شارل حرف می زدی می خواستم سر به تنت نباشه...البته بعد نظرم عوض شد.یکی از بهترین روزای عمرم روزی بود که رفتیم باشگاه.هیچ وقت هیجان توزندگی ام نبود.
وقتی پسرا دور وبرت بودن می خواستم درجا خفه اشون کنم.یا وقتی که تو مهمونی ها با پسرا می رقصیدی...خودمم از رفتارم خنده ام مگرفت.عاشق کسی شده بودم که یه عمر ازش متنفرم.خلاصه دوباره از اون حربه خودکشی استفاده کردم تا پدربزرگم وراضی کنم مجبورت کنه باهام ازدواج کنی وبیای کیش.که البته موفق هم شدم.
_پس قضیه ارث و میراث؟
_پدر بزرگ من هیچ وقت اموالش و از نوهاش دریغ نمی کنه.
_خیلی نامردی رهام.تو کلا مسیر زندگی منو تغییر دادی...
_اگر ناراضی بگو؟؟؟
داشت از جاش بلند می شد که دستش و کشیدم و گفتم:
_ بقیه اش و بگو..
خندیدوادامه داد:
_می خواستم بیشتر بهت نزدیک شم برای همین دروغ گفتم که نمی تونم بخوابم.روز ی که رفتیم مهمونی دیوونه شده بودم هرکسی و که بهت بد نگاه می کرد دعوا می کردم...اون بدبختا هم راهشون ومی کشیدن و می رفتن.اون شب که داستان لیلی و خلیفه رو تعریف کردی تا نصفه شب بیدار بودم وبهت نگاه می کردم برای همین صبح دیر بیدار شدم.فرشاد دوست قدیمی ام بود اون از ماجرای زندگی من با خبر بود برای همین وقتی بهت گفت دوست داره خیلی بیشتر ناراحت شدم.تصمیم گرفتم ازدواجمون زود تر سربگیره.فرشادبهم گفته بود ماهان من و دوست داره اگر باورت نمی شه بیا و تو پیست اسکیت ببینش.وقتی تورو اونجا دیدم باورم نشد.از اون روز قسم خوردم بی تفاوت باشم.اما نمی شد. هرچی بیشتر سعی می کردم بی تفاوت باشم بدتر می شد.هیچ وقت دوست نداشتم روت دست بلند کنم اما خوب توهم زبون دراز بودی لجم و درمیاوردی.شب عروسی مون می ترسیدم باهات یه جا بخوابم مبادا که به زور بهت دست درازی کنم...خودم و گول می زدم که ازت خوشم نمیاداین تویی که داری تحریکم می کنی.
وقتی فهمیدم که از ازدواج با من راضی نبودی مجبور شدم دروغ بگم که بخاطر اموال باهات از دواج می کنم نه بخاطر اینکه دوست دارم.
وقتی نماز خوندن وبهم یاد دادی نمی دونم چه حسی داشتم ولی می دونم حاضرم همه چیزم و بدم ولی تورو از دست ندم.تازه با شارل شریک شده بودم که گفتم بهتره همسایه ما شن چون هم تو تنهای هم زنش سایه.
وقتی از تهران برگشتم اون شب از دیدنت تو اون وضع شوکه شده بودم هم خوشگل شده بودی هم مثل خانوما...اما من از رنگ طبیعی موهات بیشتر خوشم میومد...از طرز حرف زدنت ناراحت شدم.وقتی بوسیدمت سعی کردم از این به بعد کاری کنم که دوستم داشته باشی...
فرداش وقتی خونه شارل رفته بودیم.برادرش رو اعصابم بود هی از تو تعریف می کرد چشم هیزشم که فقط تورو می دید.حالا منم هی حرص میخوردم.شارل بهش گفت حدش و بدونه ولی کوگوش شنوا...
من و به خودش فشار داد و گفت:
_خلاصه من روز به روز عاشق تر می شدم تو هم روز به روز بیشتر کلاس می ذاشتی ومن و تو خماری نگه می داشتی.
شبی که دوئل کردیم و یادته؟نمی خواستم بذارم تنها بخوابی ولی فکر کردم باید به نظرت احترام بذارم تو هیچوقت من و به چشم شوهرت نمی بینی.تا دیشب که خانوم من و از راه به در کرد...
_من تورواز راه به در کردم؟خیلی رو داری..اصلا مشروب تو خونه ما چیکار می کرد؟
_به جون خودم برای من نبود برای پارسا بود.ولی خوب شد مشروب وخوردی ها..
_درد...راستی مگه تو نگفتی نمی تونی کسی و ببوسی؟
غش غش زد زیر خنده و گفت:
_من گفتم تو هم باور کردی؟
_من دارم متوجه می شم تو واقعا مرض داری.
پرسید:
_تو نمی خوای بری کلاس رانندگی؟اون ماشین داره بیرون خاک می خوره.
_نمی دونم.
_دیروز.ثبت نامت کردم از هفته دیگه باید بری.
جیغی زدم پریدم بغلش دراز کشید روی مبل منم روش فاصله صورتمون خیلی کم بود بهش گفتم:
_دوست دارم.
_من بیشتر دوست دارم.
_نه خیر من...
نذاشت حرفم و کامل کنم لبام وبا لبش قفل کرد...

صحرا71
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۵ قبل از ظهر
سلام.:-2-40-:
ممنون از همه تون که تا اینجا همراهی ام کردید:-2-40-:
این لینک رمان جدیدمه بخونید واگرنه مجبورتون می کنم:-2-22-: http://www.forum.98ia.com/t590383.html
پست اخر
****
امروز اولین جلسه کلاس اموزش رانندگی م بود.داشتم با اژانس میومدم خونه.روز خوبی بود کسی که بهم اموزش می داد دختر جوونی بودکه چون هم سن خودم بود بیشتر با هم صمیمی شدیم.البته امروزم بیشتر محض اشنایی بود تا اموزش .
غرق درافکارم بودم که صدای گوشی موبایلم از تو کیفم دراومد.همه کیفم وزیر ورو کردم تا گوشی موپیدا کنم.
جواب دادم:
_بله بفرمایید؟
_ماهان؟
_شما؟
_فرشادم .ماهان بایدببینمت.
اخه فرشاد با من چی کار داشت؟
جواب دادم:
_فرشاد خان .من نمی تونم ...
دلم نمی خواست ببینمش از یه طرف ازش بدم اومده بوداز یه طرف می ترسیدم با بی گدار به اب زدن زندگی مونابود کنم.
پرید وسط حرفم وملتمسانه
گفت:
_ماهان خواهش می کنم.به این ادرسی که الان برات می فرستم بیا یه کافی شاپه ...
دلم نیومد روش وبندازم زمین. ده دقیقه ای می رم ببینم چی می گه بعد بر می گردم.ادرسی و که فرشاد بهم اس ام اس داده بود و به راننده دادم.مقابل کافی شاپ بزرگی نگه داشت.
فرشاد یه گوشه نشسته بود وضعش هم خیلی خراب بود لباسای چروک صورتش هم که پر از پشم وپیلی پشده بود.از اون جذابیت قبل چیزی نمونده بود.
با دیدن من انگار دنیارو بهش داده باشن ذوق زده شده بود از جاش بلند شد و سلام کرد لبخند عمیقی روی لبش بود.جوابش و دادم .نشستم اونم نشست.
پرسیدم:
_خب؟چی کار داشتی...
_چقدر عوض شدی؟
_فرشاد من باید برم الان رهام می ره خونه من نیستم.
_خوش به حال رهام...
_نمی گی چیکار داری؟
_ماهان بیا..بیا...
_بیا چی؟
_بیا فرار کنیم.
الان بالای سرم یه شاخ گاو در سایز بزرگ ایجاد شد
داد زدم:
_جـــــــان؟چیز دیگه ای نمی خوای؟
همه برگشتند وبه ما نگاه کردن واقعا هم تعجب داشت.به یه زن شوهر دار گفت بیا فرار کنیم...
_ماهان...
_فرشاد تو دیوونه شدی من شوهر دارم شوهرم و هم دوست دارم.تو هم داری زن می گیری.پس کلا دست از سر من بردار و من وبی خیال شو..
_ماهان من بدون تو می میرم.خواهش می کنم.التماست و می کنم.
دیگه داره عصبانی ام می کنه.خب به من چه بدون من می میری.مشتم وکوبیدم به میز و با جدیتی که از خودم بعید می دونستم
از جام بلند شدم خواستم برم سمت در خروجی که دیدم رهام با عصبانیت اومد طرفمون .رفت سمت فرشاد خواست یه مشت نثار دهنش کنه که بینشون وایسادم و دستم و گذاشتم روسینه اش و
گفتم:
_رهام توروخدا قسمت می دم.
رو به فرشاد
گفت:
_برو خداتو شکر کن.که زنم قسمم داد.واگرنه همچین بلایی سرت میاوردم که مادرتم نشناستت.
حرفش که تموم شد دستم و محکم گرفت واز کافی شاپ خارج شدیم.
توراه اصلا حرفی نمی زد.ولی از فشار دستش روی فرمون معلوم بود که حسابی جوشیه.من هم که اصلا جرئت نمی کردم حرفی بزنم می ترسیدم دهنم واسفالت کنه.به خونه که رسیدیم خواستم پیاده شم اما با ملایمت گفت:
_صبر کن باهات کار دارم.
برگشتم ونگاهش کردم .
گفت:
_نمی خوام دعوات کنم.حق تصمیم گیری داری.اما قبلش دوتا سوال دارم.
ادامه داد :
_امروز با فرشاد تو کافی شاپ چی کار داشتی؟
_هیچی به خدا گفت کار مهمی داره .
سوال بعدیش و با من من
پرسید:
_تو...هنوزم.فرشاد و دوست داری؟
_نه نه نه من من.
چرا زبونم بند اومده؟من که فرشاد و دوست نداشتم.من رهام ودوست دارم.
گفت:
_خوبه دیگه.می تونی بری.
سرخورده از ماشین پیاده شدم اما اون نیومد داخل.چند دقیقه ای هم روی مبل نشسته بودم خبری ازش نشد.
وقتی مطمئن شدم نمیاد رفتم بالا لباسام وعوض کردم.از شیشه پنجره به بیرون نگاه کردم روی صخره ای نشسته بود که از ساحل دور تر بود و تقریبا تو قسمت های عمیقی دریا قرار داشت. دستش هم داشت تکون می خورد .فکر کنم داره سیگار می کشه.
البته خب چون فاصله پنجره تا صخره زیاده نمی شه تشخیص داد.
یعنی برم سراغش؟نرم سراغش؟
یه شال انداختم روی شونه ام از خونه خارج شدم به سمتش رفتم.هر چقدر فاصله ام باهاش کتر می شد قلبم تند تر می زد.استرس گرفته بودم.
سیگارش و که کشید پرتاب کرد تو اب.رفتم بالا روی صخره پشت به دریا مقابل رهام وایسادم.تو چشمای ابیش زل زدم اونم همین کار و کرد
بهش گفتم:
_بی فرهنگ چرا سیگار می ندازی تو اب؟
جوابی نداد.
ادامه دادم:
_رهام به جون خودم قسم می خورم تو داری اشتباه می کنی.
وقتی دیدم داره مشتاق به من نگاه می کنه
ادامه دادم:
_رهام من هیچ علاقه ای به فرشاد ندارم.من. من.
بازم بی جوابم گذاشت عصبانی شدم
گفتم:
_اصلا به جهنم.
برگشتم خواستم از صخره بیام پایین که پام لیز خورد داشتم میوفتادم تو اب که رهام اسمم و صدا کرد خواست من و بگیره که اونم با من افتاد تو اب
داشتم دست وپا می زدم.پس رهام کجاست؟
_رهام؟رهام؟
اسمش و صدا می زدم اما جوابی نمی داد.دستم به یه چیز نرم خورد بازوش بود.محکم تر بازوش وگرفتم وتا ساحل کشیدمش.
چرا نفس نمی کشه؟چرا سینه اش تکون نمی خوره؟نکنه؟
چند بار صداش کردم:
_رهام؟خوبی؟
جوابم ونداد نفس نمی کشید .اشک هام پشت سر هم می ریخت گونه سردم می سوخت.نفس نفس می زدم.چند تا مشت زدم به سینه اش تا اب های که تو شش هاش جمع شده رو تخلیه کنه.اما فایده ای نداشت.
هرچقدر جیغ می زدم جواب نمی داد. دهنم و پراز هوا کردم و گذاشتم روی دهنش.لباش خیلی سرد بود.لبای من از اون بدتر.
یک بار...دوبار...سه بار...بهش تنفس مصنوعی دادم اما باز هم فایده ای نداشت.
_خدایا کمک کن.خدایا اون و بهم برگردون .
چند بار با مشت زدم تو سینه اش که همه اب هارو بالا اورد و نفس عمیقی کشید.منم مثل اون نفس عمیقی کشیدم.اما نفس من از روی اسودگی بود.
خدایا شکرت.ممنونم که اون وبهم برگردوندی.
می خندیدم.از تمام وجودم می خندیدم.پریدم بغلش دستش و دور کمرم حلقه کرد کل صورتش و بوسیدم.
سرم وبرد عقب .زل زد تو چشمام.منم همین کار و کردم.
گفت:
_این دومین باریه که داری جونم ونجات می دی...
_چون بدون تو می میرم.
_دوتا طلبت.
_عاشقتم به خدا...
_من بیشتر ...
_نه من...
دوباره حرفم قطع کرد.
پایان

مادام
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۶ قبل از ظهر
خسته نباشی:-118-::-118-:

لیلا931
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۸ قبل از ظهر
خسته نباشی
ممنون:-2-40-:

Anolin
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۸ قبل از ظهر
خيلي زيبا بود ممنون خسته نباشي عزيزم:-2-40-:

saghi.m
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
مرسی خیلی باحال بوددددددددددددددد:-2-16-::-2-14-::-2-25-:

eglantine-m96
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
خسته نباشی
مرسی:-118-:

honey_x
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
ممنونم عزیزم..:-2-40-:
خسته نباشید

FiFi joon
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
خسته نباشیییییییییییییییییی:-2-16-:
مرسی گلم خیلی عالی بود که اونم معلومه همش به خاطر کمک ها ونقدای من بود!!!:-2-27-:
منتظر رمان دومتییمممممممممم:-2-37-:

noshfar
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۱ قبل از ظهر
خسته نباشی گلم :-2-40-:

tono
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر
خسته نباشیی ممنون عالی بود:-118-:

سانجانا
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۴ قبل از ظهر
مرسی گلم خسته نباشی :-2-40-:

PAEEZ70
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
ممنون عزیزم خسته نباشی...

...eli...
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
خیلی زیبا بود . خسته نباشی

$~SARA88~$
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۷ قبل از ظهر
خسته نباشی عزیزم:-2-40-:

mahsamoon
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر
خسته نباشی...:-2-40-:

mahsaok
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ قبل از ظهر
عالی بود مرسی

hediyeh_b
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۹ قبل از ظهر
خسته نباشی. ممنون :-2-40-:

sun-banoo
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۹ قبل از ظهر
مرسی خسته نباشی:-2-40-:

عمه خانم
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۰ قبل از ظهر
مرسی خسته نباشی:-2-40-:

aygeen
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۱ قبل از ظهر
مرسی و خسته نباشی

nairika
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
تشکر خسته نباشید:-118-:

liuana
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
خسته نباشی.

betoche**
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
خسته نباشید :-2-40-:

SANIA-23
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
:-2-40-:ممنون .خسته نباشی:-2-40-:

sama sh
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۴ قبل از ظهر
اااااااا کی تمموم شد من فکر کردم بچه ها اسپم دادن عصبانی شدم
واقعا خسته نباشی کتاب زیبایی بود

ارنیکا
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
خسته نباشی مثل همیشه عالی بود.:-41-::-41-::-41-::-2-40-:

tina 1989
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۵ قبل از ظهر
خسته نباشی :-2-40-:

ساکتین
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۶ قبل از ظهر
خسته نباشی

rana_raha
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر
مرسی ی ی ی ی ی ی :-118-::-118-:

Archi
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
مرسي....خسته نباشي:-118-:

حاجی بلا
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
خسته نباشید

Patient.Stone
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
عالي بود
خسته نباشيد

تهمتن
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۳ قبل از ظهر
مرسی
خسته نباشی

Star8
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ قبل از ظهر
خسته نباشید ...

$ ساجده$
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۱ قبل از ظهر
ممنون عالی بود:-2-40-:

Farnaz
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
ممنون
قفل:-2-40-: