توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : عشق به توان 6 | غزل + مینا + نگین کاربران انجمن
*~MoonGirl~*
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۶ قبل از ظهر
به امید حق!:-2-40-:
عکس جلد ویرایش شد!! خلاف مقررات انجمن!
سلام به برو بچه های نودهشتی!!!ا
من (مینا) با دوستای گلم غزل(غزل 91) و نگین(negin kh5) اومدیم تا برای اولین بار، سه نفره.... اولین رمانمون رو بنویسیم.... اسم این رمان عشق به توان6 هستش.
اینم خلاصه:
يه اكيپ 3 نفره دختر که برای دانشگاه تو شیراز قبول شدن اما خوابگاها همه پر بوده بعد مي گردن دنبال خونه كه به يه اكيپ 3 پسر برميخورن كه اونام همين مشكلو داشتن ولي با اين تفاوت كه خونه پيدا كرده بودن ولي شرط صابخونه كه يه پيرمردمردیه که راحته اروپایی رفتار میکنه یکم شوخه و فضول در عین حال زنها رو هم آدم حساب نمیکنه و پی عشق و حالشه بوده، متاهل بودن اوناس.....
از الان بگم این رمان همخونه ای هستش ولی حالا برای اولین کار بدک نیست...
درضمن من یه تشکر ویژه از دوست گلم غزل91 (http://www.forum.98ia.com/member197566.html)بکنم که جلد کتاب رو برامون درست کرد واقعا دستش درد نکنه...:-2-16-: و همینطور avazkhamoosh (http://www.forum.98ia.com/member24379.html)و
~ MisS Fati ~ که خیلی کمک کردن واقعا دم همشون جیییز!!!!:-2-06-:
ژانرمون هم عشقی، اجتماعی و کلکلیه....تعداد فصل ها و اینا هم با خداست!.... سعی میکنیم متفاوت باشه.امیدوارم که همراهیمون کنید و چون برای اولین بار داریم می نویسیم مطمئناً انتظار نداشته باشید که عالی باشه ولی ما سعی خودمون رو خواهیم کرد... و امیدوارم با نقدای طلائیتون به ما کمک کنید....
اولین پست رو غزل جون میذاره تا ببینیم چی میشه... البته فردا صبح فکر کنم نمیدونم دقیقاً.
لطفاً خساست به خرج ندید و اون دکمه تشکر رو هم فشار بدید تا روحیه بگیریم و بتونیم عالی کار کنیم... مثبت هم که خودتون میدونید دیگه شعار من چیه؟! حالا اگه هم نمیدونید اشکال نداره دوباره میگم... مثبت نشه فراموش .... لامپ اضافی خاموش(پول برقتون زیاد میاد)...
خب شر و ور زیاد گفتم... خب دیگه تشکرارو بزنید تا فردا هرچی تشکر و مثبتا زیاد تر پستا هم بیشتر... البته شاید امشب بذاره که به احتمال زیاد میذاره... اگه نذاشت فردا دیگه...:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
پس منتظر باشید....
farnaz58
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۷ قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:
غزل91
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ قبل از ظهر
سلام:-2-25-: بچه ها من غزلم عاشق نوشتنم :-2-38-:اين رمانم با دوستام مينويسيم كه قلممون رومحك بزنيم اميدوارم شما عزيزان هم با دستايه حمايتگرتون بهمون روحيه بديد راستي + با تشكر يادتون نره:-2-40-:-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------اه ميشا اينقدرابغوره نگير اعصابم خورد شد دختر
ميشا با يه صداي حرصي زنگدار در حالي كه داشت اشكاشو با كلنكس پاك ميكرد روبه من گفت
- تو برو سرتو بزار بمير همش تقصيرتوشد
شقايق در حالي كه دست كمي از ميشا نداشت واماده بود كلمو بكنه گفت
- ننه ي مارو بگونميدونم تو اين چي ديدن كه بهش مثل چشماش اعتماد داره
- هوي مراقب حرف زدنتون باشيدا گفته باشم منم از كجا بدونم پذيرش خابگاها پر شده؟
ميشا دوباره حالت تحاجمي به خودش گرفت
- نه مثل اينكه براي اوارگيمون توي غربت بدهكارم شديم
-اولا تو گريه تو با اب بيني تو جمع كن صداش رو نرومه بعدشم اين هزاربار من از.....
شقايق پابرهنه و جفت پا و نميدونم شيش پل پريدبين نطق بلند من
- بله بله مادمازل شما از كجا بايد ميدونستين پذيرش خوابگاها پر شده؟ اخه ادم حسابي پس چرا به ننه بابايه ما گفتي خوابگاه گرفتم
نخير نميشه مثل اينكه بايد دوباره امپربچسبونم
- به خاطر اينكه شما تا فهميديد من براي ليسانس دارم ميرم شيراز مثل كنه بهم اويزون شديد ( اينا رو تقريبا كه چه عرض كنم كاملا داد زدم و گفتم)
يه نگاه بهشون كردم ديدم لال شدن ميشا هم گريه اش بند اومده بودو هي سكسكه ميكرد يه اههههههههههه صدا دار كردم ورو به ميشا گفتم
- دايه فين فين كردنت تموم شد اي شروع شد
ميشا همچين مظلوم نگاه ميكرد بهم كه يه لحظه دلم براش سوخت كه فكر كرده ميتونه خرم كنه !!!!
ميشا با همون نگاش يواش گفت
- ببخشيد
بعد اروم زير لب جوري كه من نشنوم گفت
-دوباره مثل سگ پاچه گرفت دلم خوش بود اومده اينجا ديگه پاچه نميگيره واقعا تا الانم نگرفته بودا
با صداي بلند رو كردم بهش گفتم
- د اخه لياقت
ندارين مثل ادم باهاتون حرف بزنم مدام روعصاب من فوتبال بازي ميكنين
شقايقم مثل خودم طلبكارجواب داد
- خوبه يه متر پيش ما زبون داره ولي جلويه دختر پسرايه ديگه ومامان باباها انقدر خانوم و باكلاس و عشوه ايه كه شك ميكنم دوستم باشي بابا به دلم صابون زدم ديگه سگ اخلاقي نميكني و ...
مثل خودش پريدم وسط حرفش وگفتم
_اخه شما مگه اعصاب ميزارين برا من زود باشيدبريم هتل كه امروز حسابي حرسم دادين
بعدم رامو كشيدم و رفتم سمت ماشين حوصله رانندگي نداشتم به خاطر همين بدون حرف سوئيچ رو گرفتم سمت شقايق توسكوت صندلي عقب نشسته بودم و داشتم خيابونا رو ديد مي زدم از دست خودمم شاكي بودم كه با بچه ها اون طوري حرف زدم
- بچه ها معذرت مي خوام اونطوري باهاتون حرف زدم اعصابم خورد بود
ميشا با مهربوني نگام كرد وگفت
-اشكال نداره
شقايقم مثل اون
تويه راه به روزي فكر ميكردم كه بالاخره بابا رضايت داد براي تحصيل برم شيراز.......
--------------------------------------------------------------
اگه تشكرا زياد باشه همچنين+ فردا چندتا پست باحال ميزارم :-2-38-:تا بعد باي:-2-25-:
غزل91
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۴۷ بعد از ظهر
يه دونه ديگه هم هست :-2-41-: ------------------------------------------------------------------------- تازه نتايج كنكور براي ارشد اومده بود از شانس بد من و دوستام افتاده بوديم شيراز الانم تو محوطه داشتيم در مورد همين موضوع بحث ميكرديم شقايق كه از همون اول گفت من نميام عمرا مامانم بزاره ميشا هم كه گفت بايد با مامان باباش حرف بزنه كه تازه بعيد ميدونه بزارن منم كه ميگفتن عمرا بابات بزاره ولي من اونقدر يه دنده و لجباز بودم كه تا يه چيزي رو ميخواستم بايد حتما انجامش ميدادم شقايق با لحني كه انگار شوهرش مرده رو به من كرد وگفت
شقايق- نفس من كه ميدونم نميزارن بريم جلويه گروه اين سارا اينا ضايع ميشيم
ميشا هم با لحني كه به شدت مضطرب بود ادامه حرف شفايق رو گرفت
ميشا-اينم شانسه ما داريم تو دانشگاه انگار فقط ما چند نفر جا رو تو كلاس پر كرديم
من- يه جوري حرف ميزني كه انگار فقط ما چند نفر يه جا ديگه قبول شديم اصلا شايد بهمون انتقالي بدن
شقايق با حرص گفت
شقايق- د اخه مگه اتقالي ميدن الان بريم تو ميگن عرضه داشتيد بيشتر مي خوندين اينجا قبول ميشدين
ميشا هم با همون لحن گفت
ميشا- تازه به تو كه بابات خير دانشگاست كه هيچي نميگن بعدشم شقايق خودت ميدوني اين راحت ميتونه انتقالي بگيره بياد اينجا
من- ميشه بپرسم چجوري؟
ميشا – مگه چجوري داره معلومه به ضرب پول و پارتي هاي كلفت ددي جونت راحت ميتوني انتقالي بگيري
شقايقم حرفشو كامل تر كرد
شقايق- راست ميگه ديگه چرا انتقالي نميگيري؟
من- اگه قرار باشه به پول و پارتي بابام اميدوار باشم هيچي نميشم هميشه بايد متكي به بابام باشم و هيچ وقت مستقل نميشم تازه حرف من اينه كه مگه من خونم از شما رنگي تره كه من اينجا درس بخونم اونموقع كسايي كه بيشتر از من تلاش كردنم اينجا درس بخونن؟ خودتون ميدونين تو خط پارتي بازي و اين چيزا نيستم و گرنه خيلي راحت همون موقع كه دوست بابام گفت بيا دانشگاتو چهار ساله كنم ميتونستم اينكارو كنم ولي من اعتقاد دارم تو هر كار خدا حكمتي هست
همين موقع گروه رز اينا كه دختراي جلفي بودن و هميشه هم با گروه ما كل مينداختن با هروكر اومدن كنار ما واستادن رز با صدايي كه هنوز توش ته رگايي از خنده مشخص بود رو به من كرد و گفت
رز- به به نفس جون ما هم الان رفتيم ديديم شيراز قبول شديم شما هم مياييد ديگه البته بعيد ميدونم اقايه فروزان اجازه بدن
به دنبال حرفش با دوستاش زد زير خنده كه مثلا تو بچه ننه اي منظورش از اقاي فروزان بابام بود با پوز خند رو كردم بهش و گفتم
من – رز عزيزم اين كه بابام نگرانه يه كي يدونه اش باشه خيلي بهتر از اينه كه اصلا ادم حسابش نكنه و هر شب بياد پاسگاه براي گند كاريايه بچه اش در ضمن من نيام شيراز كي بياد ؟ اها راستي بهتره از اين به بعدكه با دوست پسرات به بهونه ي جزوه گرفتن ميايي كه پز خونه ي ما رو بهش بدي و بگي كه خونه ي خودتونه و من اومدم با اجيت درس بخونم تو گفتي جزوه ها رو من بيارم ديگه اون شلوار نارنجي ات رو نپوشي چون دوستم فكر كرد سوپور محلي نكه اونا هم نارنجي ميپوشن
بعد با بچه ها زديم زير خنده و رز و با دوستاش كه از حرص قرمز شد بودنو تنها گذاشتيم رفتيم سمت ماشين من سوار 206 سفيدم شدم و به بچه ها هم گفتم بپرن بالا اول بچه ها رو رسوندم بعدش رفتم خونه با ريموت درو باز كردم و ماشين رو بردم تو پاركينگ خونه ي ما يه خونه ي250 متري تو يه برج بود كه ما طبقه ي19 ميشستيم ماشينو پارك كردم و براي نگهباني سرتكون دادم و رفتم تو آسانسور..........---------------------------------------------------------------------------------------------
+ با تشكرا خيلي كمه :-2-37-:
*~MoonGirl~*
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
سلامی دوباره به شما من مینا هستم....... خب دیگه الان نوبت منه بچه ها تشکر و مثبت یادتون نره که خیلی تو کارمون تاثیر داره ها... خب دِ برو که رفتیم!!!!!:-2-06-:
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ×××××××
نفس سوییچ ماشین رو به سمت من گرفت و خودش و میشا پشت نشستن.... با اعصابی داغون رانندگی کردم...
نفس که به وضوح تو فکر بود و میشا هم همینطور.... من هم سعی کردم حواسم رو به رانندگیم جمع کنم اما مگه میشد؟!
با این همه مشغله که رو سرم ریخته دیگه اعصابی هم واسم نمیمونه...
حالا که خانواده ها موافقت کردن که بریم شیراز خوابگاها پر شده....
میخواستم آهنگ بذارم که یکم جو عوض شه اما حوصله نداشتم...
زودتر از اونی که فکر میکردم به هتل رسیدیم .... ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم و همگی سلامی به نگهبان و اینا کردیم و رفتیم تو اتاق... چند روزی بود که تو این هتل بودیم...
وقتی رسیدیم تو اتاق سریع شال و مانتوم رو در آوردم و با تاپ و شلوارجین خودم رو انداختم رو مبل و گفتم:
شقایق:آخیشششش! چقدر گرمم شده بود....
میشا و نفس هرکدومشون یه جا افتادن و نفس رفت دوش بگیره و میشا هم لباساش رو عوض میکرد......
منم همینطور شل و ول رو مبل بودم.... همینطور که داشتم به سقف نگاه میکردم رفتم تو فکر....
وقتی نفس من رو رسوند دم خونمون ازش تشکر کردم و کلیدم رو درآوردم و رفتم تو ساختمون....
نگهبانمون هم که طبق معمول نبود یا تو دستشویی یا خواب یا تو یخچال!!!
دکمه ی آسانسور رو زدم اما چون عجله داشتم از پله ها رفتم بالا....
از بس هول بودم پله هارو دوتا یکی میکردم و میخواستم هرچه زودتر به مامانم بگم که تو شیراز قبول شدم....
البته به امید اینکه قبول کنه و بذاره برم!!!
خونه ما طبقه سوم بود و من نزدیک بود برم طبقه چهارم اصلا معلوم نبود حواسم کجاست!
وقتی پشت در رسیدم کمی مکث کردم تا نفسم جا بیاد...
تند تند نفس میکشیدم و هن و هن میکردم....
بعد چند دقیقه که حالم جا اومد در رو باکلید باز کردم و رفتم تو......
طبق معمول همه خواب بودند... سریع کفش هام رو تو جا کفشی گذاشتم و در رو قفل کردم و رفتم تو اتاق و لباسام رو عوض کردم و حوله مخصوصم رو برداشتم و رفتم حموم.....
مطمئناً یه دوش آب گرم خستگی رو از تن آدم میبره....
همینطور هم شد آب گرم خستگی رو از تنم خارج کرد....
از حموم بیرون اومدم و موهای بلند و آبشاریم رو خشک کردم و بلوز آبی با شلوار لی ام رو پوشیدم.......
هنوز هم بقیه خواب بودند... دایی که سرکار بود و زن دایی هم خونه خواهرش.... سحرم که نمیدونم دوباره با کدوم bf اش بیرون بود!
مادرم هم که خواب بود اشکان پسر دایی ام هم حتما خواب بود دیگه... بیکار تر از اون تو این خونه نداریم.....
همینطور داشتم فکر میکردم که چطوری این موضوع رو به مادرم بگم که راضی شه ...
در همین افکار بودم که صدای میشا من رو از گذشته بیرون آورد....
میشا: شقایق بیا بخواب دیگه عین جنازه رو مبل ولویی!
خنده ای کردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم تو رخت خواب و خزیدم زیر پتو....
پتوم سرد شده بود و منم عشق میکردم.......
دوباره رفتم تو فکر.....
اون موقع داشتم فکر میکردم چطوری به مامانم بگم که ناراحت نشه و دعوام نکنه ......
پاشدم رفتم سر یخچال و به نتیجه ای نرسیدم و در یخچال رو بستم! مادرم همیشه میگفت:
مامان: این یخچاله یا کاروانسرا؟!
خب راست هم میگفت. دوباره نشستم رو مبل و غرق در افکارم بودم که یکی دو دستی شونه ام رو فشار داد و من هم از حرص جیغ کشیدم........
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××××××××××××××× ×
اینم از پست اولم بعد کلی ویرایش!!!!!:-2-06-: خب دیگه مثبت و تشکر هم بزنید که دیگه خستگی در ره.....
غزل91
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۵۹ بعد از ظهر
بازم سلام :-2-25-:---------------------------------------------------------------------------------------------- با صداي شقايق كه بهم ميگفت رسيديم از فكر اينكه به چه سختي بابا رو راضي كردم در اومدم با هم رفتيم تو هتل ولي من انقدر اعصابم خراب بود اصلا نفهميدم كي رفتيم تو هتل كي سوار آسانسور شديم يا كي رفتيم تو اتاقمون وقتي به خودم اومدم كه بچه ها خابيده بودن خودمم تو تختخواب بودم دوباره به گذشته فكر ميكنم به گريه مامان گلم موقع رفتن به بغض بابا به اينكه مامان شقايق رو چقدر سخت راضي كردم مامان ميشا تا فهميد ميشا با ما قبول شده مخالفتي براي اومدنش نكرد ولي مامان شقايق مگه راضي ميشد البته حق داشت تودار دنيا فقط شقايقو داشت با راننده شركت بابا اومديم تويه راه بوديم كه كسي كه بهش گفته بودم دنبال خوابگام بهم زنگ زد و گفت خوابگاها همه پر شده اونموقع چقدر به شانس بدم لعنت فرستادم ولي صدامو در نيومد چون ميدونستم اگه برگرديم ديگه عمرا راضي بشن پس به دوستم كه بهم زنگ زده بود گفتم ادرس يه خوابگاهو بهم بگه عاشق رشتم بودم ودلم نميخواست به هيچ وجه حتي شده يه سال از درسمو جا بمونم به راننده ادرس رو گفتمو اونم رفت سمت خوابگا بابام به يكي از دوستاش كه نمايشگاه ماشين داشت سفارش يه پرشيا داده بود كه اونم تو راه ادرس خوابگاه تقلبي رو بهش داده بودم ماشين رو اورده بود اونجا تا راننده ما رو رسوند زود رفت اونور خيابون يه پرشيا سفيد بهم چشمك ميزد رفتم جلو و بعد از معرفي خودم كليدو از اون مردي كه ماشينو اورده بود گرفتم بعدشم رفتيم هتل بماند كه اينا چقدر منو تو راه هتل فوش دادن و لعنت كردن از اونروز به بعدم كه تا امروز همش در به دري بود و لعنت كردن منو دنبال خوابگاه گشتنو به خانواده ها دروغ گفتن كه همه چي خوبه يه هفته بيشتر به باز شدن دانشگاها نمونده بود و اعصاب منم خراب اينا هم همه چي رو گردن من انداخته بودن تا كه بالاخره امپر چسبوندم بابا حالا خوبه من به خاطر خودشون اينكارو كردم اگه برميگشتيم عمرا ديگه ميزاشتن بياييم تو جام يه غلت زدم تخت من وسط بود با غلتي كه زدم روبه رويه ميشا در اومدم اونم بيدار بود
ميشا- چرا نمي خوابي چشم عسلي؟
عادت ميشا بود بعضي وقتا چشم عسلي صدام ميكرد
من- خودت چرا نمي خوابي؟
ميشا – نميدونم ميدوني نفس من ميگم ما كه به همه خوابگاها سر زديم بريم خونه ها رو هم ببينيم شايد يه خونه دانشجويي گيرمون اومد خدا رو چه ديدي بد ميگم؟
يه ذره فكر كردم بد فكري هم نبود
من- بد فكري هم نيست؟
با صداي شقايق رو مو اون سمت كردم
شقايق – چي ميگيد نيم ساعته؟...........................---------------------------------------------------------------------------------
+با تشكرا خيلي كمه روحيه بديد ديگه:-2-41-:
*~MoonGirl~*
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر
ادامه اون خاطره که دودستی رفت رو شونه!:-2-06-:
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××
آخه میدونید من خیلی به شونه هام حساسم اگه دست کسی بهش بخوره جیغم در میاد...
با حرص و ترس بلند شدم و برگشتم ببینم کدوم دیوونه ای اینکارو کرده که دیدم بعله.....
آقا اشکان باز کرمش گرفته....
تقصیر خودمه خب نقطه ضعف نشونش دادم!
همونطور که شونه ام رو میمالیدم گفتم
شقایق:د آخه مرتیکه خر!!! این چه کاریه بیشعور!!!
خنده شیطانی سر داد و گفت
اشکان: چقدر تو بی ادبی شقایق!
شقایق: خب تقصیر توئه دیگه اگه از حال برم چی؟! نمیگی ناکار میشم بی دختر عمه میشی؟!
اشکان: نترس بادمجون بم آفت نداره!
خندیدم و با حرص کوسن رو مبل رو برداشتم و کوبیدم رو سرش و تو همین حین صدای مادرم هم دراومد
مادر: ای بابا باز شما دوتا مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟!
خندیدم و گفتم
شقایق: اون اول افتاد به جون من....
مادر بحث بین مارو تموم کرد و من هم که فرصت رو مناسب میدیدم جفت پا اشکان رو انداختم تو اتاقش و گفتم که مزاحم خلوت من و مامانم نشه....
خیلی آروم و شمرده به مامانم گفتم
شقایق: مامان.... من و میشا و نفس.... قبول شدیم...
مادرم با خوشحالی گفت
مامان: وای چه خوب تو تهران قبول شدی....
سرم رو انداختم پایین و گفتم
شقایق: نه ... تو ... تو شیراز..
مامانم کپ کرد. منم هی واسش توضیح میدادم که نفس و میشا هم قبول شدن و کلی دلیل آوردم ولی گوش مادرم بدهکار نبود.... مرغش یه پا داشت...
هی میگفت نمیتونی بری اگه بلایی سرت بیاد چی؟ از ما دوری اجازه نمیدم از من دور باشی و از این نگرانی هایی که هرمادری داره..... ولی تا شب هرکاری کردم راضی نشد.... بالاخره به نفس زنگ زدم و گفتم که به هیچ وجه مادرم راضی نمیشه..... اونم باهام قرار گذاشت و قرار شد همو ببینیم.....
فرداش با سرعت جت آماده شدم و تیپ پسر کش(ارواح عمت) زدم و رفتم بیرون!
وقتی موضوع رو با میشا و نفس در میون گذاشتم قرار شد بیان و با طرفندهای خودشون مادرم رو راضی کنند....
فردای اون روز نفس و میشا اومدن خونه ی ما تا مادرم رو با داییم رو راضی کنن..... البته به مادرم حق میدادم از دار دنیا فقط منو داشت و پدرم هم که خیلی زود دار فانی رو وداع گفت....
بگذریم فقط باید اونجا بودید و میدید که نفس چطوری مادرم رو راضی کرد اینقدر تعریف کرد و اطمینان به مامان و دایی داد که دوتاییشون بالاخره راضی شدن..... مادرم کلا خیلی به میشا و نفس اطمینان داشت به خاطر همین با اومدن اونا خیالش راحت شد....
ولی از شانس بد ما وقتی رفتیم شیراز تمام خوابگاها پر بود و به همین دلیل ما مجبور شدیم برای چند روز بریم هتل تا ببینیم چی میشه....
تو همین افکار بودم که صدای پچ پچ که چه عرض کنم حرف زدن میشا و نفس رو شنیدم و من رو از افکارم بیرون کشید...
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××××××
ادامه دارد......... مثبت و تشکر رو هم بزنید دیگه!!!!!!!!!
negin kh5
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
سلام منم نگینم..:-2-25-:خیلی استرس دارم امیدوارم بامثبت هاوتشکراتون ازاسترسم کم کنیدو بهم روحیه بدید.. بریم داشته باشیم پست اول:-2-27-:
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@
داشتم با نفس حرف میزدم وبه این نتیجه رسیدیم که ازفردابریم دنبال خونه..راستش ازدست نفس هم من هم شقایق خیلی عصبی بودیم ولی خب دیگه اونم صلاح ما رو میخواد دیگه اگه برمیگشتیم تایک سال دانشگاه بی دانشگاه....یکهو صدای شقایق پارازیت اداخت:
شقایق:چی میگیدنیم ساعته؟
من:هیچی توبگیربکپ پارازیت.
شقایق:میشااینجوری مثل این مادراحرف نزن که بازوربچه رو میفرستن داخل تخت خواب..
خنده ام گرفت چون مادرخودمم بچه بودم منو همین جوری میفرستادتورخت خواب گفتم
من:باباهیچی میخوایم ازفردا بریم دنبال خونه..
شقایق:چی؟؟میدونید قیمت خونه اجاره کردن باخوابگاه چه قدرفرق داره؟؟پولشو ازسرقبرمن میارید.
نفس:خفه بمیری.مثل این پیرزنای هشتادساله یکدم غرمیزنه..بابامگه من این گندو نزدم؟خودمم درستش میکنم.پولش بامن شماهرچقدرداریدبدید..
من:اخ قربون دوست گلم برم.بیابغلم یک ماچ بلبلی کنمت..
نفس درحالی که میرفت زیرپتو گفت:
نفس:برواونور الان ابیاریم میکنی.نه به اون موقع که میخواسی بزنی نه الان.
شقایق:بگیریدبخوابیدفردا رو که ازتون نگرفتن.
من:چشب خانم معلم الان میخوابیم
بعدم یک شکلک دراوردم که شقایق متکاشو پرت کرد سمتم
شقایق:میشایامیخوابی یا میام اون متکاتومیکنم توحلقت.
من:باشه منو باش میخواستم نصف شبی یکم بخندونمتون که شب خوابای خوب ببینید.
شقایق:ازاین لطفا به مانکن توبکپ..
بالاخره خوابیدیم ومن رفتم به زمانی که من به مامان بابام گفتم توشیرازقبول شدم
رفتم داخل خونه یک اپارتمان معمولی که ماطبقه ی دومش میشستیم.میدونستم الان باباومامان خونه هستند..کلیدوانداختم واردشدم باباداشت جلوی تلویزیون تخمه میشکست وفیلم میدید.تودلم گفتم:
من:پدر من اخه این همه تخمه شکستی وفیلم دیدی چی شده؟؟ اصغرفرهادی شدی؟؟منو دریاب..الان همه دارن ازاسترس میمیرن که دخترشون قبول شده یا نه بابای ماداره فیلم میبینه..
رفتم جلو یکم خودشیرینی کنم بلکه حداقل سرزنش نشم رفتم پریدم بقل بابام گفتم:
من:چاکربابای خودم...
بابام:دختر سکده ام دادی که..
من:ای بابا.اگه منم همینجوری میرفتم توفیلم سکده میکردم دیگه..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@
مثبت وتشکریادتون نره میدونم خیلی خوب نشده ولی شما به بزرگیه خودتون ببخشید:-2-14-:
negin kh5
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۴۵ بعد از ظهر
دومین پست.مثبت وتشکر یادتون نره لفطا:-2-27-:
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بابام:دختر حالابلبل زبونی نکن...بگو کجاقبول شدی؟؟تهران نیست نه؟
من:بابا تو ازکجا فهمیدی؟
بابام:از اون جایی که اینجوری به من لم دادی خودشیرین..حالا کجاقبول شدی بگو مامانتو اماده کنم..
من:بابامگه تنوره میخوای اماده کنیش؟باباجای دوری نیست همین بغله شیراز..
بابام:رو روبرم هی..شیراز همین بغله دیگه؟
من:اره دیگه خانم شیرازی این بغله دیگه..
بابام خندید نوک بینیمو فشار داد گفن:
بابام:خوشم میاد از زبون کم نمیاری..
من:دختر بابامم دیگه..
داشتیم خرف میزدیم که یکهو مامانم درحالی که چاقو دستش بود اومد از اشپزخونه بیرون وگفت:
مامانم:سلام خانوم خانوما..چی شد کجا قبول شدی؟؟
تودلم گفتم:
من:اوه اوه باصلاح سرد اومد..جون من اول برواون چاقو رو بذار زمین که منو با اون شقه نکنی..
بابام به دادم رسیدو گفت:
بابام:خانم اول برو اون چاقو روبذار زمین دستتاتم بشور بیابعدباز جویی کن..
من:بابامگه میخواین منو بکشین بخورین میگی برو دستتاتو بشوربیا..
بابام اروم جوری که خودم بشنوم گفت:
بابام:بچه زبون به کام بگیر مامانتو دارم میفرستم پی نخودسیاه..
مامانم رفت داخل اشپزخونه بعد اومد بیرون من چسبیده بودم به بابام یکهو بلندشدم و درحالی که میگفتم:
مامان من و نفس وشقایق شیراز قبو ل شدیم
دویدم داخل اتاق و دروقفل کردم..مامانم یکجوری دادمیزد که دلم واسه بابای بیچاره ام سوخت که الا بدبخت گوشش کرشده.
مامانم می گفت: اخه بچه چه قدربهت گفتم بشین بخون هی گفتی مخم باز دهی نداره.ای اون باز دهیت بخوره توسرت..میدونستم هیچی نمی شی..
داد زدم:ا مامان شیراز قبول شدم دیگه..تازه نفسم برامون میخواد خوابگاه بگیره..
مامانم:حالا رفتی اون تو بلبل شدی باشه چون نفس باهات هست و من بهش اطمینان دارم میذارم بری..
تودلم گفتم:دکی مامان مارو باش به بچه ی مردم به جای بچه ی خودش اطمینان داره...
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
امیدوارم خوشتون بیاد:-2-35-:
غزل91
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
اگه + وتشكرا زياد باشه امشب ميتركونيم ---------------------------------------------------------------من- ببخشيد اقا ما ميخواستيم چندتا خونه دانشجويي بهمون معرفي كنيد
فكر كنم اين اخرين بنگاهي باشه كه تو شيراز هست از ساعت 9 صبح تا الان كه ساعت نه شبه دنبال خونه بوديم مگه پيدا ميشد ديگه كل خيابونا رو متر كرده بوديم همه بنگاهيا رو هم رفته بوديم اين فكر كنم اخريش بود مرد بنگاهيه كه يه مرد شكم گنده قد كوتوله بود و حدود40 يا45 ميزد سرش رو از رو ميزش بلند كرد و يه نگاه به ما كرد و با صداي كلفتي گفت
مرد- اول رضايتنامه پدر يا مادر يا قيم داري؟
اههههههه ديگه از اين سوال خسته شدم همهي بنگاهيا همين رو ميپرسيدن وبا جواب منفي ما ميگفتن خونه نداريم دست بچه ها رو گرفتم و از بنگاه كشيدم بيرون
شقايق با لحني حرسي كه معلوم بود اگه ميتونست منو ميكشت دستشو از دستم بيرون كشيد و گفت
شقايق- چته تو چرا همچين ميكني چرا جواب ندادي؟
من- چون اول يه نگا بهمون ميكرد بعد تا ميفهميد تنهاييم چشماش ستاره پرت ميكرد مثل بقيه بنگاهيا
شقايق ديگه هيچي نگفت ماشينو نيو ورده بوديم و بايد پياده ميرفتيم داشتيم ميرفتيم سمت هتل كه با صداي قاروقور شكم ميشا چشمامون از حدقه در اومد اخه همين الان يه پيراشكي خورده بود ميشا يه نگا به منو شقايق كرد بعد دستشو گذاشت رو شكمش و گفت
ميشا- الهي مامان فدات شه اروم باش ابرومون رفت
اينا رو همچين مظلوم گفت منو شقايق غش كرديم
من- كي مياد بريم فست فود مهمون من
ميشا اگه مهمون تو باشيم كه اره مياييم ولي اگه نه من بچمو راضي ميكنم ساكت شه كه خرج نندازه رو دستم
يه خنده كردم و دست دوتاشون رو گرفتم رفتم سمت فست فود اونور خيابون رفتيم تو. يه فست فود بود بادكور نارنجي و طوسي كه دوطبقه بود با بچه ها رفتيم طبقه دوم پشت ميز نشستيمو گارسون اومد سفارشا رو گرفتو رفت همه پيتزا مخصوص سفارش داديم
شقايق- نفس بيا از خر شيطون پايين بزار برگرديم سال بعد دوباره كنكور ميديم قبول ميشي باشه بيا برگرديم تاكي ميخواييم دروغ بگيمو پنهون كاري كنيم؟
ميشا- راست ميگه ديگه به هر دري زديم نشد ديگه
ميخواستم بگم باشه برگرديم كه توجه هم به حرفايه سه تا پسر كه ميز بقليمون نشسته بودن جلب شد
من – بچه ها يه دقيقه خفه
يه پسر خوش هيكل كه پشتش به من بود و موهاي بلوطي خرمايي داشت كه بقلاش كوتاه بود و بالاش نسبت به بقلاش بلندتر بود داشت به پسر روبرويي ميگفت
پسر-اخه اتردين ما يه هفته اي چه جوري ازدواج كنيم؟
اتردين-ساميار جان من ميگم صوري ازدواج كنيم نميگم كه واقعي
پسر سوميه-مگه كشكه يا دوغ يا رمان عاشقونه كه صوري ازدواج كنيم؟
ساميار-خودت ديدي كه صابخونه شرطش رو متاهل بودن ما گذاست تا بهمون خونه بده
اتردين- اخه دانشگاه كم بود ما براي تخصص شيراز قبول شيم؟
باورم نميشد مشكل مارو داشتن ولي متفاوت
من – بچه ها شنيديد؟
ميشا- اره چه جيگرايي
همون موقعه ساميار از جاش بلند شد چه قدي چه هيكلي واي چه صورتي
شقايق- نفس چه تيپه اين سامياره با تو ست شده
يه نگا به لباسم كردم يه مانتويه كوتاه كه تازه مد شده بود به رنگ عسلي همرنگ چشمام پوشيده بودم با شلوار قهوه اي و شال قهوه اي با كيف و كفش عروسكي عسلي تيپم اس بود (من نگم كي بگه؟:-2-41-:) يه نگام به لباساي ساميار كردم كپي من بود در حال اناليز كردن تيپ خودمو ساميار بودم كه جيغ كوتايه ميشا منو پروند
ميشا- نفس چشماش كپي رنگ چشمايه تو ا وايييييييي
من چشمام عسلي روشن بود با رگه هاي طوسي كه اگه لباسم طوسي ميشد رنگش طوسي ميشد چشمام تيله اي نبود چون فقط تويه همين دو رنگ در تغير بود بيشترم عسلي بود تا طوسي
ساميار دوباره برگشت نشست سرجاش منم در يه تصميم اني گوشيمو در اوردم و الكي گذاشتم در گوشم و بلند طوري كه پسرا صدام رو بشنون شروع كردم به صحبت
من- اقاي كاشاني ما اينجا نه خوابگا پيدا كرديم نه خونه دانشجويي چون همشون يا بايد متاهل ميبودي يا به درد نميخوردن ما برميگرديم تهران
ميشا با تعجب طبق معمول با صدايه بلند
ميشا- با كي حرف ميزني؟ من با صدايه بلند – وكيل بابام
تو همين هيري ويري باصدايه اتردين سرمو بلند كردم و الكي با شخص خيالي پشت تلفن خداحافظي كردم
من- بله بفرماييد
اتردين – ببخشيد ميتونم بشينم
من- به چه دليل؟
به جاي اتردين ساميار جواب داد
ساميار- يه كار مهم ......................-----------------------------------------------------------------------------------------
+وتشكر يادتون نره:-2-41-: بچه ها يه سرم به نقد بزنينhttp://www.forum.98ia.com/t557190.html (http://www.forum.98ia.com/t557190.html):-2-37-:
*~MoonGirl~*
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۰۴ قبل از ظهر
بچه ها اینم از پست سومم.... مثبت و تشکر یادتون نره ها جون شقایق!!!!
:-2-06-::-2-06-:
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××
دیشب نفس و میشا قرار گذاشتن که صبح باهم بریم بنگاه ها رو بگردیم تا شاید یه جایی پیدا کردیم... به قول معلم شیمیمون آما..... هیچ جایی رو پیدا نکردیم به قول نفس همه شون تا میفهمیدن که ما تنهاییم چشاشون ستاره پرت میکرد! آخه نه این که ما خیلی خوشگلیم!(خب هستیم دیه).... بگذریم از ساعت نه صبح تا نه شب داشتیم میگشتیم ولی هیچی به هیچی بالاخره آخرین بنگاه رو هم که رفتیم نفس اعصابش از این ستاره های توی چشم آقاهه خرد شد و و دست من و میشا رو گرفت و کشید بیرون..... چون میشا گشنه اش شده بود رفتیم فست فود و مهمون نفس جونم بودیم!:-2-06-:
خیلی کلافه شده بودم و اگه دست خودم بود شالم رو از سرم درمیاوردم اما نمیشد من و میشا داشتیم با هم اصرار میکردیم که برگردیم تهران چون دیگه کلافه شده بودیم..نفس میخواست حرف بزنه که یهو گفت
ـ بچه ها یه دقیقه خفه!
و گوشاش رو تیز کرد..داشتم فکر میکردم که به چی گوش میده که تو همین حین صدای دو پسر رو شنیدم
پسر-اخه اتردين ما يه هفته اي چه جوري ازدواج كنيم؟
اتردين-ساميار جان من ميگم صوري ازدواج كنيم نميگم كه واقعي
پسر سوميه-مگه كشكه يا دوغ يا رمان عاشقونه كه صوري ازدواج كنيم؟
ساميار-خودت ديدي كه صابخونه شرطش رو متاهل بودن ما گذاست تا بهمون خونه بده
اتردين- اخه دانشگاه كم بود ما براي تخصص شيراز قبول شيم؟
چشمام شد اندازه نعلبکی! چی میشنیدم؟! اونا هم مثل ما بودن... به میشا و نفس نگاه کردم.... هردوشون شوکه بودن مثل من و مطمئنم توجهشون به حرفای اون سه پسره جلب شده بود.... ماشالا هرسه شون هم خوشتیپ بودن.... نگاهم افتاد به پسر سومیه که اسمش رو نمیدونستم..... بی نهایت کنجکاو بودم بفهمم اسمش چیه میدونید آخه من کلا از بچگیم دختر فعالی بودم و در زمینه فضولی تبحر داشتم!!!
تو همین لحظه همون پسر خوشتیپه که فکر کنم اسمش سامیار بود بلند شد...
به نفس گفتم
شقایق ـ نفس چه تيپه اين سامياره با تو ست شده
نفس به لباسش نگاه کرد و خودش رو با اون مقایسه کرد خنده ام گرفته بود اما هیچی نگفتم... که یهو جیغ میشا من و نفس رو پروند....
ميشا- نفس چشماش كپي رنگ چشمايه تو ا واييييييی
این میشا از بس بلند حرف میزد فکر کنم پسرا فهمیدن ولی تو همین لحظه نفس موبایلش رو درآورد و الکی شروع کرد به حرف زدن.....
نفس-اقاي كاشاني ما اينجا نه خوابگا پيدا كرديم نه خونه دانشجويي چون همشون يا بايد متاهل ميبودي يا به درد نميخوردن ما برميگرديم تهران
ميشا با تعجب طبق معمول با صدايه بلندی پرسید
ميشا- با كي حرف ميزني؟
نفس هم با صدايه بلند – وكيل بابام
از کارش خنده ام گرفته بود شدیدا واقعا از مخ آکبندش خوب استفاده کرده بود.....
همون موقع اتردین اومد اونجا خواست بشینه و نفس با یه لحن باحال گفت
نفس- به چه دلیل؟!
به جای اتردین سامیار جواب داد
سامیار- یه کار مهم....
روش رو برم.... اون پسر خوشتیپه هم که چشم من رو گرفته بود اومد کنارشون نشست....
ماشالا ، ماشالا خیلی جیگر بود..... ولی من و سحر(دختر داییم) به الاغ میگفتیم جیگر و به همین دلیل خنده ام گرفت و اتردین و اون پسره یا به قولی شهید گمنام(!) نگاهم کردن و از خنده ام برداشت بدی کردن یا بهتره بگم فکر کردن که دارم به قیافه خوشگلشون لبخند ژکوند میزنم....
به خاطر همین با خجالت سرم رو انداختم پایین و شال یاسی ام روی موهای کهربایی ام جابه جا کردم....
××××××××××××××××××××××××× ×××××××
خب اینم از این مثبت و تشکر هم یادتون نره دوستان:-2-28-:
*~MoonGirl~*
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ قبل از ظهر
اینم پست چهارمم.... اگه مثبتاتون زیاد بشه تندتند میذاریم...تشکر هم که جای خود دارد
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××
تاحالا هیچ وقت اینطوری ضایع نشده بودم.... اصلا میمردم اون لبخند مسخره رو نمیزدم؟!
بیا اینم نتیجه اش حالا اون خوشتیپه(همون که چشممو گرفته!:-2-06-:) داره بهم پوزخند میزنه....
اه اه اه مرتیکه خودشیفته اصلا غلط کردم چشمم تورو گرفت....
همینطور که با انگشتای بلند و کشیده ام بازی میکردم داشتم فکر میکردم که این آقا سامیار چی میخواد بگه....
البته حدس میزدم چی میخوادبگه ولی خب من از نتیجه اش میترسم.....
تو عمراً اینطوری پنهون کاری نکرده بودم....
من؟ شقایق فروزان فر و دروغ؟! اونم به مادرش؟! عمراً....
اما چیکار میتونستم بکنم؟ این رازی بود بین ما سه تا پس اگه من میگفتم اون دوتاهم به دردسر میوفتادن اما حالا که شده دیگه کاریشم نمیشه کرد......
زیر چشمی به میشا نگاه کردم....
اونم عین من استرس داشت.....
شاید همه داشتیم به این فکر میکردیم که نتیجه این کار چیه؟!
دیگه حوصله ام سر رفته بود میشا و نفس هم سکوت کرده بودن به امید این که این پسرا یه چیزی بلغور کنن اما پسرا هم بد تر از ما!
خودم سکوت رو شکستم
شقایق: ببخشید آقا گفتید یه کار مهم دارید میشه زودتر بگید؟!
سامیار یه دور هر سه ی مارو از نظر گذروند....
خواست لب باز کنه که غذاهارو آوردن و آتردین گفت که غذای اونارو هم بیارن رو میز ما بذارن....
سامیار تشکر کرد و شروع کرد به زر.... ببخشید سخن گفتن(!)
اول از وضعیتشون گفت و بهمون گفت که اونا هم وضعیت مارو دارن....
بعد از کلی مقدمه چیدن بالاخره رفت سر اصل مطلب
سامیار: خب حالا ما از شما میخوایم که با ما ازدواج کنید....
اون پسری که چشممو گرفته بود(ای بابا بسه دیگه توهم!) گفت:
پسره: البته صوری!
پ ن پ واقعی خو معلومه دیگه.....
نفس هم لبخند محوی رو صورتش بود انگار که به همون چیزی که تو فکرش بود رسیده بود....
تو همین حین اتردین لبخندی زد و گفت:
اتردین: حالا غذاهارو بخورید از دهن افتاد....
به میشا نگاه کردم فکر کنم تا الان خیلی زور زده بود تا صدای شکمش درنیاد....
من با این اتفاقایی که افتاد دیگه میل نداشتم اما یکم خوردم تا پول نفس حیف و میل نشه....
ولی تا یه گاز از پیتزا زدم اشتهام باز شد و شروع به خوردن کردم....
تو همین حین سامیار رو به پسری که من چشمم گرفته بودش گفت:
سامیار: میلاد اون سس رو بده به من....
یعنی نمیدونید از این که فضولیم ارضا شده بود خیلی خوشحال شدم ....
اوومممم.... پس اسم آقا، میلاد بود...
با خوشحالی بقیه پیتزام رو خوردم و با دستمال کاغذی اول دستامو تمیز کردم بعد بلند شدم ....
نفس و میشا هم غذاشون تموم شده بود و با من بلند شدن تا به سمت دستشویی بریم....
وقتی پامون رو گذاشتیم تو دستشویی میشا گفت:
میشا: بیا شدیم مثل رمانا خواستیم یکم متفاوت باشیما....
رو بهش گفتم:
شقایق: تو که بدتم نیومده...
میشا دور از چشم نفس چشمکی بهم زد و دوتایی ریز ریز خندیدیم...
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××
خب اینم تموم شد مثبت و تشکر یادتون نره
farnaz58
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۴۰ قبل از ظهر
خب منم عکس شقایق و میلاد رو میذار
البته شقایق چشاش آبیه
و چشای میلاد (همون که چشمم رو گرفته!!!!!!!) هم سبزه
مثبت و تشکر رو هم که فراموش نمیکنید دیگه!!!!!
بچه ها اين عكس نفس با سامياره اگه تشكرا و+ و نقدا زياد باشه ما فردا از ساعت 12 پست گزاشتنو شروع ميكنيم و زياد زياد ميزاريم اگه نه كه رفت ساعت 12 شب يا ديرتر حالا خود دانيد اينم لينك نقد بياييد ديگه جون من بياييد روحيه بديدhttp://www.forum.98ia.com/t557190.html (http://www.forum.98ia.com/t557190.html)منه+و نقد و تشكر نشه فراموش:-2-41-:
عکس گذاشتن خلاف قوانین هست
فقط میتونین لینک آپلود عکس رو بزارین زیر پستای تایپتون
غزل91
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر
بچه ها + و تشكرا هي داره آب ميره مخصوصا پست اخر من اگه + از 20تا رد بشه امشب 6 تا يا بيشتر پست داريم از ساعت 5 شروع ميكنيم شايد زيادترم شد راستي اگه نقدا هم برسه به هفتا يا بيشتر عكس شخصيتا رو هم ميزاريم ولي اگه +تا و تشكرا زياد نباشه امشب از پست خبري نيست-------------------------------------------------------------------- اصلا باورم نميشد نقشم بگيره ولي مثل اينكه خدا دلش به حالمون سوخت گفت گناه دارن بزار يه حالي بهشون بدم ولي خودمونيم عجب پسرايي بودن ميشا كه اصلا اينا رو ديد گشنگيش يادش رفت اون شقايقم كه نيشش شل شد نزديك بود ابرومون بره رو كردم سمتشون
من – بچه ها همين اول كاري نگيد باشه ها يه ذره ناز كنيد بعد
رفتم جلويه اينه ي روشويي موهامو مرتب كردم و شال عسلي قهوه ايم رو مرتب كردم عاشق موهام بودم خودشون خدادادي رنگ شده بودن موهام تا وسطاش قهوه اي بلوطي بود بعد قهوه اي روشن وآخرم عسلي نسكافه اي رگه هاي طلايي هم داشت و تا روي باسنم ميرسيد و خيلي لخت بود با صدايه ميشا دست از سر يرسي موهام برداشتم
ميشا- حالا اگه ما ناز كرديم و اونا هم پشيمون شدن؟
نه مثل اينكه اينا زيادم بدشون نيومده بود
من- زيادم بدت نيومده ها
ميشا هول شد و رو كرد به سمت شقايق
ميشا- من بد ميگم شقايق ؟
شقايقم سرشو به نشونه ي منفي تكون دادو دوباره نيششو باز كرد چشمم روشن اين مثبتمون بود كه راه افتاد
من- شقايق خجالب بكش
شقايق_ حالا خوبه خودت فيلم بازي كردي خرشون كرديااا خودت اول خجالت بكش
من- خوب بابا دو دقيقه ساكت باشيد جلوشون من خودم همه چي رو درست كردم بعد شما حرف بزنيد
بعدم خرمان خرمان راه افتادم سمت در دستشويي و به سمته ميز رفتم از دور ميديدم نگاه هر سه شون رويه ما سه نفره همون جور با ناز رفتم سمت ميز ناز كردن و با عشوه حرف زدن با بزرگ ترها و كسايي كه زياد نميشناختمشون عادتم بود همه ميگفتن به خالم كه الان امريكا بود و سالي يه بار ميومد ايران رفتم پشت ميز نشستم تو دستشويي موقع اي كه بچه حرف ميزن آلارم گوشيم رو رويه ساعت 10/10 تنظيم كرده بودمو زنگشو اهنگ زنگ گوشيم گذاشته بودم ساعت مچيم رو نگا كردم9/10دفيقه تو دلم شموردم 1.2.3 حالا و گوشيم زنگ خورد همه سرا كه پايين بودنو تو فكر با صداي زنگ گوشيم كه لاواستوري بود به طرف من برگشتن خيلي اروم گوشيم رو از كيفم در اوردم و زنگشو قطع كردم گزاشتم در گوشم
من- بله
-...........
من- بله بله متوجم بليتا مون رو حاضر كرديد براي برگشت
با اين حرفم تو چشمايه هر سه تا پسر پر از اضطراب شد بي اختبار زل زدم تو چشمايه هم رنگ خودم با نگاش داشت ازم مي خواست در خواست مثبت بدم بهشون
-......
من- راستش يكي از دوستام گفته خوابگاشون براي سه نفر جا داره
-.......
من-قطعي نيست ولي فردا قراره با دوستام برم اونجا رو ببينيم اگه از اونجا خوشمون اومد كه موندگاريم اگه نه كه من به شما خبرش رو ميدم
-........
من- خدانگهدار
به شقايق نگاه كردم چشماش داشت غش غش ميخنديد ميشا هم دست كمي از اون نداشت حتما داشت تو دلشون ميگفتن عجب فيلميه اين نفس رو كردم سمت پسرا كه يكمي از اضطرا تو نگاشون كم شده بود ولي كامل از بين نرفته بود
من- خب شما شرايط خودتون رو گفتيد اگه ميشه خودتون رو معرفي كنيد
ساميار – چي بگيم؟
من- همه چي
ساميار يه نفس بلند كشيد و با اعتماد به نفس شروع كرد
ساميار- خب ساميارم 27 سالمه و غير ازخودم يه خواهر19 ساله كه مشغول تحصيله و برادر25 ساله كه امريكا زندگي ميكنه و همون جا هم تشكيل خانواده داده دارم وضعيت ماليمون هم....
اتردين پريد وسط حرفش
اتردين- وضعيت ماليشون هم توپه توپه
ساميار هم يه چشم غره بهش رفت و ادامه داد
ساميار- خب الانم براي فوق تخصص قلب و عروق قبول شدم شيراز و هيچ جوره هم نميتونم انتقالي بگيرم براي تهران و درسمم حاضر نيستم حتي يه سالم ترك كنم خوابگاها هم پره خونه ها هم پره يا كوچيكه يا همسايه درست حسابي نداره يا فقط براي متاهلاست..................------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اينم لينك نقذ +و تشكر يادتون نره:-2-41-:http://www.forum.98ia.com/t557190.html (http://www.forum.98ia.com/t557190.html)
*~MoonGirl~*
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
سلام و صد سلام!!!!!من دوباره با یه پست پربار دیگه اومدم البته این یکی رو سعی میکنم پربار تر بشه.... خب بریم که داشته باشیم....
الان از زبون شقایقه!
××××××××××××××××××××××××× ××××
سامیار: ولی... ما یه خونه پیدا کردیم که از هر لحاظ خوبه فقط....
میشا پرید وسط حرفش:
ـ ولی چی؟!
سامیار نگاهی کلافه بهش انداخت و گفت:
ـ ولی باید متاهل باشیم که اون خونه رو بهمون بدن......
من: وا چه مسخره حالا که چی؟!(این سوالم یعنی اینکه زودتر زرتو بزن میخوایم بریم!)
سامیار: حالا یعنی اینکه شما باید....(نفس عمیقی کشید و ادامه داد) شما باید با ما ازدواج کنید.... چون.... صاحب خونه اونجا یه پیرمرد تعصبیه و تنها شرطش اینه که ما متاهل باشیم....
من و میشا به نفس نگاه کردیم و اون با چشم و ابرو اومدن بهمون یادآوری کرد که باید ناز کنیم.... من و میشا هم که آخر این کار بودیم!!!
نفس با چشمانی که برق پیروزمندی در اون پیدا بود به سامیار نگاه کرد و گفت:
ـ یعنی تنها راهش اینه که ما با شما ازدواج کنیم؟!
میلاد با کلافگی گفت:
ـ بله باید شما با ما ازدواج کنید دیگه مگه نشنیدین حرفاشو؟!
اوه اوه این از دم اعصاب نداره....
نفس مغرورانه گفت:
ـ بله که شنیدیم اما ما باید فکر کنیم و شرایط رو بسنجیم.... راستی فقط آقا سامیار خودش رو معرفی کرد میشه لطفاً بقیه هم خودشون رو معرفی کنن؟!
و با نگاهش همه ی پسرا رو یه دور از نظر گذروند....
سامیار که مشخص شد وضعش میمونه میلاد و اتردین.....
اتردین با یه صدای رسا و قشنگ(جون شوما نباشه جون خودم خیلی صداش توپ بود!) اول از همه شروع کرد:
ـ خب منم اتردین هستم و 27 سالمه و یه برادر دیگه هم دارم که 18 سالشه.... وضع مالیم هم خوبه میشه گفت پولدار تقریباً (وبا خنده ی شیطنت آمیزی به سامیار نگاه کرد و گفت) اما نه به اندازه آقا سامیار.....
سامیار یه چشم غره ای بهش رفت که من به جای اتردین خودم رو نزدیک بود خیس کنم.....
اتردین خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
ـ همین دیگه.....
بعدش نوبت میلاد رسید.....
ـ منم میلاد هستم 27 سالمه و تک فرزند هستم(پ بگو چرا اینقدر لوسی!بدبخت خودشیفته اس لوس نیست!) ..... وضع مالیم هم متوسطه دیگه روبه بالا.......( ای بابا فهمیدیم حالا توهم پولداری فقط من متوسط روبه پایینم مثل اینکه!)....
حرفای میلادم تموم شد......
سامیار به ما نگاه کرد و ماهم خودمون رو معرفی کردیم....
نفس: من نفس هستم 20 سالمه و هم رشته ی شما هستم..... تک فرزندم و وضع مالیه خوبی داریم...... یعنی عالی میشه گفت....
میشا: منم میشا هستم 20 سالمه و یه خواهر دارم که 30 سالشه و پنج ساله که ازدواج کرده .......
من: منم شقایق هستم 20 سالمه و تک فرزندم و با داییم زندگی میکنیم من و مامانم چون پدرم 10 ساله که عمرش رو داده به شما........
همه تسلیت گفتن و حالا رسیدیم به قسمت مورد علاقه ی من که اونا التماس کنن که ما باهاشون ازدواج کنیم..... ولی بر خلاف فکرم اینطوری نشد!
اتردین: خب حالا نظرتون چیه با ما ازدواج صوری میکنید تا همخونه شیم؟!
نفس: خب..... ما باید فکر کنیم......
معلوم بود سامیار عصبانی شده ولی من دعا میکردم که پا نشن برن چون من که دیگه روم نمیشد برگردم تهران.....
سامیار پاشد و به دنبالش میلاد و اتردین هم بلند شدن به نفس نگاه کردم که بیخیال نشسته بود..... ای خدا حتی تو اون هیری ویری هم غرورش رو نگه داشته بود دمش گرم اما الان وضع فرق میکرد.... میشا هم به من نگاه میکرد.... حالا نفس هم به من نگاه میکرد همشون از من میخواستن تا برم بهشون بگم برگردن.... نامردا آخه چرا منو تو این موقعیت قرار میدید؟!
سامیار و بقیه داشتن میرفتن که من بلند شدم و گفتم:
ـ آقا سامیار صبر کنید لطفاً!
با چشای آبی و مظلومم(آخیی!) زل زدم تو چشای هرسه شون و مثل این دخترای معصوم و بیگناه گفتم:
ـ حالا بشینید بیشتر راجع بهش حرف میزنیم......
لبخند محوی روی لب سامیار پدیدار شد..... نشستم و با چشم غره به میشا و نفس نگاه کردم........
میشا: ببخشید میشه....... میشه شماره تون رو به ما بدید تا فردا باهم بریم خونه رو ببینیم؟! تا اگه مناسب بود بگیم بهتون جوابمون مثبته یا نه........
میلاد: نمیشه اگه شما پاتون رو بذارید تو اون خونه رسماً زن ما به حساب میاید از نظر صاحب خونه پس یا الان جوابتون رو بدید یا هیچ وقت.....
نفس دست از ناز کردن برداشت و گفت:
ـ قبوله جواب ما مثبته!
(حالا دست دست!!! بالاخره خانوم رضایت داد!:-2-06-:)
سامیار گفت:
ـ خیلی خب پس یکیتون شماره من رو سیو کنه........
(لامصب اینا فکر همه جاشو کردن فقط یه نفر برای سه نفر؟!:-2-06-: آخه این انصافه؟!)
خنده ام گرفته بود ولی به میشا اشاره کردم که موبایلش رو دربیاره.....
بالاخره میشا شماره آقا سامیار رو سیو کرد...
کار ما هم تقریباً تموم بود دیگه و قرار گذاشتیم که فردا باهم بریم تا خونه رو ببینیم.....
پول رو حساب کردیم.... البته جداگانه حساب کردیما!!!!! که مثلا ماهم وضعمون خوبه!!! البته با وجود نفس معلومه که خوبه!
از رستوران بیرون اومدیم و از اونا خداحافظی کردیم و یه تاکسی گرفتیم و به سمت هتل راه افتادیم.....
تو راه من و میشا هم شوخی میکردیم...
میشا: شقی دیدی ماشینشون رو؟! عجب ماشینی بود معلومه مال سامیار بود این فراریه!
من: وایی قیافه هاشون رو دیدی؟! عجب این سامیاره خوب با نفس خانوم ست کرده بودا....
نفس درحالی که خنده اش گرفته بود چشم و ابرویی اومد که یعنی جلوی راننده زشته:
ـ دِ آخه ندید بدیدا پولداری همینه دیگه!!!!! حالا شما چرا گیر دادید به تیپ اون؟!
من با یه شیطنت خاصی گفتم:
ـ اووووو! معلومه رو آقا سامیار هم غیرت داره!!!
و با این حرف خنده ی من و میشا فضای ماشین رو پر کرد و نفس هم با کیفش زد تو سر من و میشا!
وقتی برگشتیم هتل من یه دوش گرفتم و از شدت خستگی رو رخت خواب ولو شدم.....
به بغلم نگاه کردم که دیدم میشا و نفس هم گرفتن خوابیدن و از هفت دولت آزادن!
منم چشام رو بستم و گوسفندارو شمردم:
ـ یه گوس ، دو گوس، سه گوس!!!!(خمیازه ای کشیدم و خواب چشمام رو ربود!)..............
××××××××××××××××××××××××× ×××××××
خب اینم از این امیدوارم خوشتون بیاد!:-2-16-:
غزل91
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
پست اول ...از زبون نفس-------------------------------------------------------------------------------من- اه چرا پيدا نميشه خسته شدم از بس گشتم
ميشا در حالي كه رويه ميز توالت (ميز ارايشي) خم شده بود وداشت خط چشم ميكشيد گفت
-دنبال چي ميگردي؟
من- رژ عروسكيه هرچي ميگردم پيداش نميكنم انگار جن بردتش
شقايقم داشت تويه اينه كوچيكش رژش رو تجديد ميكرد گفت
-فكر كنم تويه جيب كوچيكه كيفت باشه
سريع جيب كوچيكه كيفم رو چك كردم راست ميگفت همونجا بود با تعجب رومو كردم سمتش
- تو از كجا فهميدي
شقايق- آخه ديروز كه سوئيچ رو گذاشتم تو جيب كوچيكه ي كيفت اونجا ديدمش
من-آها!
بعد پريدم سمت اينه خط چشمم رو كه كشيده بودم ريملم زده بودم به مژه هاي بلندوپر فر مشكيم كه نمايه چشمام رو دوبرابر كرده بود يه رژ گونه صورتي عروسكي هم زده بودم فقط مونده بود رژ عروسكي كه اونم الان زدم يه مانتويه مشكي جذب كوتاه با جين طوسي و شال طوسي پوشيده بودم با صندلايه بندبندي مشكي وكيف مشكي موهام روهم يه وري ريخته بودم تو صورتم تحت تاثير لباسو شالم چشمام طوسي شده بود
شقايق-بسه بابا فهميديم خوشگلي خوردي خودتو
من- نكه خودت نيستي با اون چشمايه درياييت
شقايق- واي حالا هندونه هامو كجابزارم؟
ميشا-بابا كم از خودتون تعريف كنيد اينا الان ميانا
من – بچه ها يه چيز بگم ؟
شقايق وميشا همزمان-چي؟
من- زنگ زدم به بابام گفتم بابا من دلم يه جنيسيس قرمز ميخواد اونم گفت چطور شد دلت جنيسيس خواست؟منم گفتم يكي از دوستام داره همش بهم پز ميده اونم كه قضيه رو اينجوري ديد زنگ زد به دوستش گفت يه دونه بفرسته برام الانم تو پاركينگ پارك شده
بعد سوئيچ رو در اوردم وتودستم تكونش دادم
ميشا- نه امكان نداره يعني اين دروغي كه ميگي راسته؟
شقايق- اصلا كي اين كارو كردي و چرا كردي؟
من- بايد به اطلاعتون برسونم كه الان ساعت 4 هستش و ميشا كه تا2 خواب بود تو هم وقتي ميشا خواب بود رفتي حموم منم از ساعت 11 بيدار بودم يه ساعت قبل تو بيدار شدم اونموقع زنگ زدم كه ساعت 2 سوئيچ رو اوردن و حالا چرا اينكارو كردم به خاطر اينكه جلويه اين ساميار بيشعور كه ديشب نزاشت ناز كنيم كم نياريم و فكر نكنن ما آويزونشون شديم
ميشا-بابا ايول داري تو دختر
شقايق-دمت جيز بابا
يه تعظيم كردم جلوشون و گفتم
- چاكر شما
كه همونموقع تلف اتاق زنگ خورد شقايق رفت برداشت
-بله
-......
-لطفا بهشون بگيد الان مياييم
بعد گوشي رو قطع كردو روبه ماگفت
-ساميارينان پايين منتظرن
يه بار ديگه شالمو روي سرم مرتب كردمو با بچه ها رفتيم پايين----------------------------------------------------------------------------------
بازم پست داريم+يادتون نره
*~MoonGirl~*
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
پست بعدی از زبون شقایق!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net)
با نفس و میشا رفتیم پایین و شوورای صوری آیندمون رو دیدیم که پایین وایسادن منتظر سه تا دختر مامان!!!!
ماشالا هرسه دختر کش به تمام معنا!
اتردینو که دیگه نگو.... تیپ سبز خیلی بهش میومد....
سامیارم آقایی بود واسه خودش تیپ سورمه ای زده بود....
به میلاد نگاه کردم ولی بیشتر بهش دقت کردم(بالاخره چشممو گرفته بود دیه!)؛موهای قهوه ایش رو داده بود بالا و فشن درست کرده بود هیکلشم ورزش کاری، تیریپ خفن برداشته بود..... چشاشم قهوه ای بود زیاد یا تو همین مایه ها، دقت نکردم. لباشم قلوه ای بود و بینیش هم خوش فرم بود....... بد نبود!(چه رویی داری تو شقایق!)
وقتی اونا مارو دیدن سلام و احوال پرسی سردی کردیم و اونا سوار ماشین سامیار شدن و من و میشا هم سوار جنسیس خوش رنگ نفس...
بی فرهنگای بی ادب حتی یه تعارف خشک و خالی هم نزدن که بیاین با ماشین ما بریم، فقط هیکل بزرگ کردن!:-2-42-:
سامیار اینا جلوی ماشین ما حرکت میکردن چون راه خونه رو بلد بودن و ماهم پشت سرشون.....
سامیار که انگار رفته پیست مسابقه از بس تند میرفت مثلا میخواست بگه آره منم فراری دارم....
نفس هم که انگار فکر من رو خونده بود گازشو گرفت و دِ برو که رفتیم......
میشا هم جلو نشسته بود و سیستم رو روشن کرد و صدای آهنگ رو تا آخر زیاد کرد....
منم کر شدم ولی هیچی نگفتم....
واقعا به تمام معنا دلم میخواست حال اون پسرارو بگیرم......
وقتی به خونه رسیدیم چشام چهارتا شد....
مثل قصر میموند.......
خب حالا چه بهتر که شیش نفر از این قصر رویایی نگه داری کنن....
البته به نظر من قصر میومد چون نفس و میشا از اینا زیاد دیدن اما من......
بگذریم رفتیم تو خونه و توش صدبرابر زیبا تر بود........
اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی یعنی اینقدر خفن بود.......
وقتی بیشتر جلو رفتیم میلاد داد زد:
ـ یالا! مهمون نمیخواید؟!
خنده ام گرفت ولی کسی از پسرا حتی نیم میلیمتر حالت صورتش تغییر نکرد....
با دیدن پیرمرد اخمویی که جلومون اومد قلبم اومد تو شرتم!!!!!
عجب پیرمردی بود...... اصلا آیا میشه بهش گفت پیرمرد؟!
ماشالا خیلی جوون بود.....
ولی..... از همون اول اخماش تو هم بود.......
جذبه خاصی داشت که دوست داشتم ولی یکم ترسناک به نظر میومد.....
از پله های روبه روی ما پایین اومد و دستاش رو از هم باز کرد و گفت:
ـ به به! با خانوماتون تشریف آوردید!
میشا یه لبخند کم جون زد....
فکر کنم اونم مثل من قلبش تو شرتش بود!:-2-06-:
نفس هم گفت:
ـ از دیدنتون خوشبختم.... من...
آقاهه حرفش رو قطع کرد و رو کرد به پسرا....
واقعا از این کارش لجم گرفت....
اصلا مارو ادم حساب نکرد مرتیکه بد اخلاق!گند دماغ! پیر...(بسته دیگه شقایق ولت کنن تا صبح فحش میدی!)
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net)
خب اینم تموم شد امیدوارم لذت برده باشید
مثبت هم بدید دیگه!!!! راستی این شکلکه به جای ضبدر خوشگله!
*~MoonGirl~*
۱۵ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۱۵ قبل از ظهر
خب بازم این پست از زبون شقایقه! بخونید و لذت ببرید!:-2-40-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net)
به نفس و میشا نگاه کردم اوناهم معلوم بود از این که این آقاهه بهمون محل نذاشته عصبانی ان اما به روی خودشون نمیارن....
پیرمرده همینطور که با سامیار حرف میزد گفت:
ـ خب معرفی نمیکنید که خانوم کیه؟!(مرتیکه ما که داشتیم معرفی میکردیم مگه گذاشتی؟!)
پسرا هول شدن.... خب حق هم داشتن هنوز معلوم نبود کی با کی قراره ازدواج کنه!!!!
سامیار اومد جلو و به من نگاه کرد.... آب دهنم رو قورت دادم.... فکر کردم میخواد من رو انتخاب کنه اما با لبخند رو به پیرمرد گفت:
ـ آقای تفضلی ایشون همسر آینده من نفس خانوم هستن!
نفسم رو با خوشحالی دادم بیرون و به نفس نگاه کردم......
با اشاره سامیار نفس جلو اومد و لبخندی زد و گفت:
ـ خوشبختم آقای تفضلی امیدوارم همسایه های خوبی برای هم باشیم!
تفضلی با خشکی گفت:
ـ منم همینطور خانم جوان....
(اییییش قربونم بری پ میخواستی پیر باشه؟!)
بعد از اون سامیار اومد جلو تا بقیه رو معرفی کنه که تفضلی گفت:
ـ آقا سامیار بذار هر خانوم و آقا خودشون با هم خودشون رو معرفی کنن.
بعد به من اشاره کرد....
تفضلی: خب خانم جوان شوهر شما کدومه......
خاک به سرم شد......
میخواستم یه اسم از خودم در کنم اما اون لحظه هنگ کرده بودم ......
میلاد اومد جلو و گفت:
ـ ایشون شقایق جون ، خانوم بنده اس!
آی قلبم!!! نزدیک بود همونجا سکته کنم......
تفضلی با شک به من و آقامون اینا(میلاد) نگاه کرد(!!!) و میشا و اتردین هم که کارشون راحته!
اتردین: و ایشون هم میشا خانوم هستن دیگه!
آقای تفضلی بدون هیچ حرف اضافه ای مارو راهنمایی کرد تا طبقه های بالا رو هم ببینیم....... دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا(!!).... اینطوری داشتیم میرفتیم بالا که آقای تفضلی گفت:
ـ ببینم! مگه شما به هم محرم نیستید؟!(جووونم؟! محرم کیلو چنده؟!)
سامیار با من و من گفت:
ـ اممم... چرا هستیم چطور؟!
تفضلی: اگه هستید پس چرا جدا جدا میرید؟!
همه با ترس نگاش کردیم.....
لبخند مرموزی زد و گفت:
ـ خب برید دیگه زنم زنای قدیم......
هرکدوم رفتیم پیش شوورای آیندمون!!!!!.....
سامیار گفت:
ـ شما جلوتر برید ماهم پشتتون میایم.... میدونید میخوایم با زنامون اختلاد کنیم حالا که اجازه دادید کنار ما باشن!
تفی(همون تفضلی!) خنده ای کرد و گفت:
ـ شما جوونا چقدر فرصت طلبید! پس زودتر که کلی کار داریم .........
همونطور که اون جلو افتاده بود ماهم داشتیم پشتش میرفتیم.....
واقعا حوصله نقش بازی کردن نداشتم .......
حس میکردم صورتم داره داد میزنه که دارم پنهون کاری میکنم......
داشتم کنار میلاد راه میرفتم......
اصلا حواسش نبود...
به کفش نو و اسپرتش نگاه کردم......
و یهو..... یه لبخند شیطنت آمیز روی لبم نقش بست.........
سرعتم رو کم کردم و پشت میلاد به راه افتادم .....
بازم حواسش نبود........
همینطور که غرق تو فکر داشت پله هارو بالا میرفت یه زیر پا براش گرفتم که با صورت رفت تو پله ها ولی خدا رحمش کرد که چیزیش نشد!!!!
عجب غلطی کردما!!! همین اول زندگی پسر مردمو زدم ناکار کردم!!!!
سعی کردم نقش بازی کنم:
ـ ای وای چی شد عزیزم؟!
رفتم کنارش و نگاش کردم......
سعی کردم خنده ام نگیره اما نمیشد و یه لبخند محو رو صورتم بود....
میلاد از عصبانیت سرخ شده بود.......
ولش میکردی میومد با جفت پا جای دماغم رو با دهنم عوض میکرد!
همچین چشم غره ای بهم رفت که از به دنیا اومدنم پشیمون شدم اصلا!!!!
میلاد به بقیه که با کنجکاوی نگامون میکردن گفت:
ـ چیزی نشده فقط پام گیر کرد به پله ها....
ویه لبخند مکش مرگ ماهم بهشون زد که خیالشون راحت باشه....
من جلوش حرکت کردم ولی تا خواستم برم بالا مانتوم رو کشید و در گوشم گفت:
ـ دارم برات!!!!
منم یکم ترسیدم و سرعتم رو زیاد تر کردم....
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net)
خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه!:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
*~MoonGirl~*
۱۵ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۴۵ قبل از ظهر
یه پست دیگه هم میذارم که شب بتونید راحت بخوابید ذهنتون درگیر نشه!!!! خب از زبون شقی دیگه........
راستی گوگولی مگولیا! این عکس میلاده شوور شقایق
http://up.98ia.com/images/zlt8vv4votju1238l0tp.jpg
اینم خود شقایقه اما فقط چشاش آبیه و موهاش کهرباییه گرفتید؟!
http://up.98ia.com/images/650p4ywp0go8jbpluybb.jpg
اینم یکی دیگه
http://up.98ia.com/images/ar4su9b93ptce5221.jpg
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net)
وقتی رسیدیم به طبقه دوم ، بازم من کف کردم آخه کلی مجسمه داشت راهروهه بعد سه تا اتاق تو طبقه دوم بود که فکر کنم برامون بس باشه....
خیلی زیبا بود.......
پله هاش سفید بود و روی پله فرش قرمز داشت و کلا عالی بود دیه! رفتیم یه سر اتاقارو هم دیدیم که یکیشون کلا از دم همه چیش آبی بود و بقیه به ترتیپ بنفش و صورتی خیلی باحال بود حموم و سرویس بهداشتی هم تو اتاقا بود.......
میخواستم طبقه سوم رو هم ببینم اما تفضلی گفت که دیگه اونجا به ما مربوط نمیشه..... تو ذوقم خورد اما همینجاشم خیلی عالی بود!!!
فقط یه مشکلی داشت....
این که توی اتاقا تخت یه نفره نداشت و همش دو نفره بود!
آقای تفضلی بعد از اینکه همه جا رو نشونمون داد گفت:
ـ خب فردا دوباره تشریف بیارید البته با کاغذاتون.....
سامیار و اتردین باهم گفتن:
ـ کاغذامون؟!
تفضلی: بله کاغذای مخصوص ازدواجتون!!!!! همون کاغذایی که با عشق امضا شدن!!!!!!!!!!
یا امامزاده بیژن! این که فکر همه جاشو کرده بود!!!!! فردا خیلی زوده اما مجبوریم دیگه........
بعد از تعیین اجاره و اینا خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشینمون........
نفس و میشا و من با حالی خیلی بد سوار ماشین شدیم و نفس گازشو گرفت و از سامیار اینا جلو زد.........
دیگه حال آهنگ هم نداشتم اعصابم خرد بود......
خدارو شکر شیک و پیک کردیم رفتیم اینجا با این وضعی که این پیرمرده داشت تازه الان هم میخوایم بریم دفتر ازدواج پس خدارو شکر که خوشگل کردیم...
سامیار اینا ازمون سبقت گرفتن و بوق زدن...
نفس هم تمام عصبانیتش رو روی پدال گاز خالوند!
من و میشا سفت صندلیامون رو چسبیده بودیم..........
نفس زیر لب هی غر غر میکرد و دوباره ازشون جلو افتادیم و نفس یه دفتر ازدواج پیدا کرد و ماشین رو پارک کرد همونجا.......
سامیار اینا هم از ماشین پیاده شدن و همه به دفتر ازدواج خیره شدیم......
هممون رفتیم تو و تو نوبت ایستادیم....
ماشالا چه خبره انگار قحطی شوور اومده اینا اینطوری حمله کردن اینجا.....
خب قحطی شوور که اومده اما نه اینقدر دیگه......
همه شور و شوق خاصی داشتن اما ما..... اصلا اینطور نبود....
هممون مثل ماست وایستاده بودیم با قیافه های وارفته....
فکر کن شیش تا ماست رو ذاری کنار هم چه شود!!!!
اینقدر غرق تو فکر بودم که نفهمیدم نوبتمون شد....
نفس بازوم رو کشید و گفت:
ـ حواست کجاس دختر؟! تو آسمونا سیر میکنی؟!
خنده ای کردم و رفتم تو!!!!
وقتی رفتم تو با خودم گفتم: خداحافظ مجردی!!!!
البته صوری بود اما بازم مجردیت تا یه مدت میپره!
اول نوبت نفس و سامیار بود......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net)
اینم از این دیگه تموم شد ... مثبت و تشکر یادتون نره!
غزل91
۱۵ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۳۲ قبل از ظهر
بچه ها عكس نفس و با ساميار تو گروه گزاشته شده بريد ببينيد و نظرتون رو بگيد اسم گروه هم بحث در مورد رمان عشق به توان 6 هستش تويه پروفايل خودم ميتونيد پيداش كنيد--------------------------------------------------------------------------------------------------------------اي خدا ديدي چي شد زوري دارن ما رو پرت ميكنن قاطي مرغا همشم منو ساميار بايد اول باشيم هم تو معرفي كردن هم تو عقد كردن خدا ميدونه اينا چند ميليون به اين عاقده دادن تا بدون اجازه ي پدر مادر عقد كنيم اصلا باورم نميشد من نفس فروزان تك دختر امير فروزان يه روزي به خاطر درس همچين ازدواجي داشته باشم وقتي كه رويه صندلي كنار ساميار نشستمو از تو اينه نگاش كردم هيچي از صورتش پيدا نبود اخه خدا منو كه ميخواستي شوهر بدي لاقل به ميلاد يا اتردين ميدادي نه به اين هركول يخي مغرور داشتم از تو اينه نگاش ميكردم كه با نگاش غافلگيرم كرد سرمو از اينه بلند كردمو رخ به رخ يا همون فيس توفيس نگاش كردم اونم زل زد تو چشمامو گفت
-براي مهريه چي ميخواي؟
همچين اين جمله رو گفت مثل اين بود كه به يه گدا ميگي چقدر پول بدم حرسم گرفت
-اونقدري داريم كه چشمم به پول تويه تازه به دوران رسيده نباشه
قشنگ رنگش قرمز شد حال كردم خوب قهوه اي شد
ساميار- من تازه به دوران رسيدم؟
همچين اين جمله رو با حرص گفت كه يه لحظه فكر كردم يه وقت نزنه تو گوشم جوابش رو ندادمو با يه چشم غره رومو كردم اونور با صداي اتردين رومو كردم سمتش
-شما دوتا چشماتون چقدر شبيه همه اصلا خيلي بهم شباهت داريد
ميشا- شباهت كه دارن ولي فرم چشمايه نفس گربه ايه درشته بينيشم سربالا و قلميه يه فرق اساسي هم دارن
بعد رو كرد سمت منو گفت
-نفس يه لبخند بزن
يه لبخند زدمو با اين كارم دوطرف گونم چال افتاد
ميشا – ملاحظه فرموديد
اتردين از حاضر جوابي ميشا خندش گرفتو سرشو تكون داد تو يه همين هيري ويري ساميارو ديدم كه رفت به عاقد يه چيزي گفت و اومد نشست سرجاش همه ساكت شديمو عاقد شروعكرد
-دوشيزه محترمه خانم نفس فروزان
باهركلمه كه عاقد ميخوند بيشتر ذهنم درگير اين ميشد كه كار درستي ميكنم يانه خنده دار بود ميلادو شقايق پارچه رو تگه داشته بودنو ميشا قند ميسابيد
دوباره صدايه عاقد
- ايا وكيلم شمارو به عقدونكاح دائم اقايه ساميار مهرارا با مهريه معلومه
انگار تازه داشتم به عواقب كارم فكر ميكردم در يه تصميم اني از جام بلند شدمو رفتم تو راهروساميارم دنبالم وسطايه راه ساميار بازومو گرفت گفت
- ببين دختر جون منم مثل توام ناز كشيدنم بلد نيستم خوشگلي قبول پولداري قبول تحصيل كرده اي قبول ولي وقتي يه چيزي گفتي تا تهش وايسا حالا هم مثل يه دختر خوب مياي بله رو ميگي و اين بازي رو تموم ميكني
با حرفايه ساميار انگار دوباره پرده ي سياه كشيده شد رو واقعيت رفتم نشستم سر سفره عاقدم چشمش ترسيده بود تند تند شوع كرد به خوندن
-دوشيزه محترمه خانم نفس فروزان ايا وكيلم شمارو به عقدونكاح دائم اقايه ساميار مهرارا با مهريه معلومه 4000 سكه بهار ازادي و يك جفت اينه وشمدان و4000 شاخه گل رز سياه در اورم وكيلم؟
خواستم در مورد مهريه اعتراض كنم كه ياد حرف مامان بزرگم افتادم مهريه پشتوانه يه زنه پس بيخيال شدم نزاشتم خطبه دوباره خونده بشه و همون اول بله رو دادمو شناسناممو سياه كردم---------------------------------------------------------------------------------------------
+ يادتون نره
غزل91
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
سلام بچه ها بابت تاخير عذر ميخوام عكس ساميارم عوض كردم امشب زياد پست ميزاريم وجبران اينم لينك عكس ساميار ونفس اينم پست اول از زبون نفسhttp://www.forum.98ia.com/group1622-discussion15292.html (http://www.forum.98ia.com/group1622-discussion15292.html)--------------------------------------------------------------------------------------------------------قبل از اينكه خطبه دوباره توسط عاقد خونده بشه رو كردم سمت ساميار
من-حق طلاق بايد با من باشه كه يه وقت زير قولت نزني
ساميار- فكر كردي عاشق چشم ابروتم بايد به عرضتون به رسونم دختر براي من ريخته اونقدر دورو برم دختر هست كه اصلا به تو فكرم نميكنم ولي از نظر من هيچ دختري ارزش دوست داشته شدن رو نداره قبل از اينكه تو بگي هم خودم به عاقد گفتم حق طلاق رو به تو بده
با اين كه يه جورايي بهم توهين شده بود ولي بازم خودم رو از تكوتا ننداختم
من- خوب كاري كردي در ضمن از نظر منم پسرا اصلاارزش فكر كردنم ندارن چه برسه به دوست داشته شدن
ديگه تا اخر خوندن خطبه و بله دادن ساميار حرف نزدم بعد از بله دادن ساميار يه دفتر جلومون گاشتن گفتن امضاء كن حالا مگه تموم ميشد تا دفتر رو از جلومون برداشتن ميشا يه ظرف پر از عسل جلومون گرفت
من-ميشا اين مسخره بازي ها چيه راه انداختين اخه
ميشا- ا نفس مسخره بازي چيه رسمه خوب
ساميار-نفس نزار عاقده بيشتر از اين شك كنه الانم كه انقدر پول گرفته به شرطي راضي شده كه اره ما همديگرو دوست داريم خانوادمون نميزارن با هم ازدواج كنيم اينم مثلا جون خودش ميخواد ثواب كنه
جمله اخرو با حرص گفت احساسش رو درك ميكردم خودمم به ضرب پول تو هتل اتاق گرفتم اونا هم ميخواستن به ما جايه خواب بدن و نزارن چندتا جوون به راه منفي و كج كشيده بشن اي زور داره پول زور دادن به اين جورآدما براي اينكه جلويه اين عاقده كارمون بيشتر از اين سه نشه و اونم يشتر پسرارو تلكه نكنه دستمو فرو كردم تو ظرف عسلو بي تفاوت انگشت عسليم رو گرفتم سمت دهنش اونم نامردي نكرد همچين گازي ازم گرفت كه پيش خودم گفتم هار كه هست هركول كه هست كوه يخي و از خود متشكر كه هست پس چي نيست وبراي هزارمين بار فكر كردم كه چقدر من گند شانسم مطمئن بودم جايه دندوناش تا دوروز رو دستم ميمونه لبم رو گاز گرفتمو از جيغ كشيدن احتمالي خودم در برابر درددستم جلو گيريكردم ساميار سرش رو اورد نزديك گوشمو گفت
- اينم براي اينكه ديگه به من نگي تازه به دوران رسيده
من- نميدونستم وحشي هم هستي
ساميار – تو هيچي راجب من نميدوني
با حرفش موهاي تنم همه سيخ شد و دوباره پرده هاي سياه عقب كشيده شدن و واقعيت اينكه من رو هيچ شناختي به ساميار بله دادم دوباره ديده شد هنوز داشتم فكر ميكردم كه انگشت مردونه عسلي ساميار لو جلويه خودم ديدم بايد از اين به بعد سگ محلش ميكردم بهترين كار همين بود بي تفاوت انگشتش رو گرفتمو گذاشتم تو دهنمو ميك زدم و بعد انگشتش رو با زبونم دادم بيرون اگه بگم چشماش شد اندازه كاسه دروغ نگفتم حتما فكر ميكرد همچين گازش ميگيرم كه نعرش تو كل ساختمون بپيچه با اينن حال من ذهنم اين قدر درگير بود كه اصلا وقت فكر كردن به چشمايه از حدقه در اومدش رو نداشتم فكرم حول وهوش اين ميچرخيد كه اگه اشتباه كرده باشم غير از زندگي خودم زندگي ميشاوشقايقم خراب كردم گناه اونا با خانوادشون اعتماد به من بود دستم بي اختيار كشيده شد سمت گردنم مامان بزرگم بهم سه تا زنجير خيلي نازك با سه تا پلاك خيلي كوچيك به نام خدا داده بود كه سه تا زنجيرو پلا رويه گردنم تازه مثل يه گردنبد بود نه سه تا خيلي برام عزيز بود و با فوت مامانبزرگم تو سه سال پيش برام عزيز ترم شد تصميم گرفتم به ميشا و شقايق هركدوم يه دونه از گردنبندارو بدم كم تر كاري بود كه ميتونستم بكنم ...........---------------------------------------------------------------------------------------------
+نشه فراموش لينك عكس ساميار ونفس http://www.forum.98ia.com/group1622-discussion15292.html (http://www.forum.98ia.com/group1622-discussion15292.html)
*~MoonGirl~*
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر
شروع میکنیم...... این پست از زبون شقایق! بچه ها یه چی بگم؟!
لطفا وقتی نقد میکنید اول نکات مثبت رو بگید بعد برید سراغ نکات منفی که ما امیدمون رو از دست ندیم.......:-2-15-:
××××××××××××××××××××××××× ×××××××
وای باورم نمیشه.... نفس هم قاطی مرغا شد.... بدبخت نفس کی رو باید تحمل کنه این کوه یخی رو!!!
الان نوبت من و میلاد بود که روی صندلی های مخصوص عقد بشینیم......
شاید هزاران عاشق آرزوی این لحظه رو داشته باشن اما من؟! عمراًناش!!!!
وقتی نشستم نفس و اتردین اومدن پارچه رو نگه داشتن و میشا هم باید قند میسابید.....
این سامیار هم که عین خیالش نبود......
وقتی نشستیم انگار که میلاد یه چیزی یادش افتاده باشه پاشد رفت پیش عاقد و درگوشی یه چیزی گفت و اومد نشست....(هویی آقا درگوشی نداشتیما!)
دوباره صدای عاقد سکوت اتاق رو شکست.....
ـ دوشيزه محترمه خانم شقایق فروزان ايا وكيلم شمارو به عقدونكاح دائم اقايه میلاد ملکان با مهريه معلومه 3000 سكه بهار ازادي و يك جفت اينه وشمدان و 3000شاخه گل رز سفید و 300 گل شقایق در اورم آیا وكيلم؟
تازه چشام باز شد....
چقدر زیاد..... فکر کنم میخواسته مثلا بگه آره داداش! ما پولداریم......
اینقدر تو فکر بودم که یادم رفت بله بگم که میلاد یه جوری نگام کرد که...خودتون بقیش رو میدونید دیگه؟!
میشا به پشتم زد و گفت:
ـ حالا نمیخواد ناز کنی بله رو بگو اینا زیر لفظی ندارن....
خنده ام گرفت و عاقد بار دیگه خطبه رو تکرار کرد.....
ایندفعه بله رو گفتم و خلاص!
عاقد لبخندی زد و یه چیزایی داد امضا کنیم که راستش من فقط امضا میکردم حسش نبود بخونم ولی هیچ آدم عاقلی نمیخونه.... اینقدر امضا کردم که دیگه دستم تاول زد!!!!!
بگذریم..... دعا کردم میشا عسل رو نگیره جلومون چون میدونید که من خجالتی ام!!!!!:-2-14-:
ولی از شانس قهوه ای رنگ من(!) عسل رو آورد جلوی من و من هم رفتم عقب!
میلاد و میشا از این کار من خندشون گرفت و میشا نگاهی بهم انداخت و مجبورم کرد دست کنم تو کاسه عسل و با انگشتم بکنم تو دهن میلاد.......
انگشت کوچیکم رو عسلی کردم و کردم تو دهن آقامون اینا!!!:-2-06-:
اونم هیچکاری نکرد... نه گازی نه (هیچی ولش کن!)
دستم رو با دستمال پاک کردم که میلاد تعجب کرد و یکم بگی نگی بهش بر خورد اما من کلا عادتم بود....
بعدشم نوبت اون بود....
منم عسل رو خوردم و بعد پاشدم....
یهو نفس جلوی من سبز شد و گردنبند خوشگلش رو که خیلی باحال بود و نام خدا روش بود رو انداخت گردن من و بغلم کرد و گفت:
ـ این تنها کاری بود که میتونستم برات بکنم که اشتباهاتم جبران بشه....
ازش تشکر کردم و میشا جفت پا پرید وسط هندی بازیمون:
ـ نفس! تنها تنها؟! فقط به اون هدیه میدی؟!
نفس خنده ای کرد و گفت:
ـ بینیم بابا!!!!!! وقتی تو هم عقد کردی اونوقت به تو هم میدم.....
میشا خندید و با ترس نگاهی به جایگاه(همون صندلی اینا) انداخت و آب دهنش رو قورت داد....
از حرکتش خنده ام گرفت اما حق داشت........
واقعا نمیدونم چرا با یه مردی که حتی یه بار درست حسابی باهاش حرف نزدم و نمیشناسمش ازدواج کردم!
واقعا من جز دوستای فداکار به حساب میومدم که به خاطر اینکه نفس مجازات نشه با این گولاخ(!) ازدواج کردم.... البته میلاد خوشگل بود خیلی اما من از حرصم اینطوری بهش میگم چون خیلی خودشیفته اس دیگه....
ولی من تنها اینکارو نکردم نفس و میشا هم به مشکل من دچار شدن واقعا ما سه تا افسانه ای هستیم!!! البته رمانا از رو ما تقلید کردن!(چه رویی داری تو شقی!)....
واییییی خیلی هیجان داشتم چون بعدش نوبت میشا بود....
××××××××××××××××××××××××× ××××××
خب اینم تموم شد حالا با مثبتاتون بهم آفرین بگید و با تشکراتون خوشحالم کنید!
*~MoonGirl~*
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۹ قبل از ظهر
تشکر و مثبت یادتون نره پیریز!:-2-15-:
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××
میشا باید میرفت تو جایگاه اما یهو گفت:
ـ راستی نفس این گردنبندرو مادر بزرگت مگه بهت نداده بود؟!
منم با این سوال میشا بهش نگاه کردم.....
راست میگفت نفس عاشق گردنبنداش بود و هیچوقت درش نمیاورد چون مادربزرگش بهش داده بود دیه!!!
نفس: چرا ولی دلم میخواد این گردنبندارو بدم به شما که یادتون باشه نفسی هم وجود داره و ازتون هم تشکر کنم هم معذرت بخوام به خاطر اتفاقات اخیر...
اتردین میشا رو صدا زد و دوتایی نشستن پای سفره عقد....
سامیار بازم بی تفاوت با موبایلش ور میرفت ولی من خواستم یکم رو اعصابش ویبره برم:
ـ آقا سامیار نمیاین پارچه رو بگیرید با نفس جون؟! عقد دوستتونه ها!!
سامیار گفت:
ـ وقتی آقا میلاد هست چرا من بیام؟!
ـ آخه شما تو هیچ کدوم از عقد دوستاتون پارچه رو نگه نداشتید...
بهش نگاه کردم حرصش گرفته بود دندوناشو بهم فشار میداد......
منم هی میخواستم اصرار کنم تا حرصش بگیره........
من: حالا بیاین دیگه چقدر خشکید شما!!!!!
نفس با این حرفم نگام کرد و با چشاش بهم گفت که خفه شو وگرنه سامیار جفت پا میاد تو صورتتا!!
راست میگفت چون قرمز کرده بود، معلوم بود از اصرار خوشش نمیاد....
اتردین هم واسه این که از منفجر شدن صورت سامیار جلو گیری کنه گفت:
ـ حالا بیا دیگه مثل اینکه عقد منه ها!!!
و با چشم به عاقد اشاره کرد که یعنی طبیعی جلوه کن!
سامیار اومد اون طرف پارچه رو گرفت و زیر لب گفت:
ـ اصلا از این لوس بازیا خوشم نمیاد......(اییییییییش! قربونم بری...... میخوام که نخوای.... بیچاره نفس با چه کسی باید سر کنه!)
خب منم رفتم قند رو گرفتم و عاقد شروع کرد به خوندن و وقتی تموم شد خوندنش میشا گفت:
ـ با اجازه مادرم و پدرم و دوستام و شاه قلبم(و به اتردین نگاه کرد) بعععععلههه!!!
اتردین خنده اش گرفته بود و من به پشت میشا زدم و گفتم:
ـ الان شاه قلبت غش میکنه از این همه ابراز علاقه و معلوم نیست شب....
یهو میشا با ترس برگشت طرفم و نگام کرد...........
با این نگاش غش کردم از خنده و در حالی که هنوز میخندیدم گفتم:
ـ شوخی کردم زود باور!!!!(بعد در گوش میشا گفتم) ببین حالش رو بگیر که از عرش سقوط کنه به فرش!
لبخند گله گشادی تحویلم داد.....
بعد از امضای برگه ها عسل رو گرفتم جلوشون....
و وقتی عسل رو گرفتم جلوشون گفت:
ـ شاه قلبم رو با یکی دیگه بودما جدی نگیر.... کی از تو هرکول خوشش میاد؟!
زیر زیرکی خندیدم و اتردین محکم خورد تو ذوقش! حال کردم بالاخره باید یه جوری حال این مردا رو گرفت!!!!
میشا اول انگشتش رو عسلی کرد و کرد دهن اتردین....
صورت میشا رفت توهم....
فهمیدم اتردین از حرص انگشتشو گاز گرفته ولی مگه ول میکرد؟!
من و نفس خندمون گرفته بود و میشا زیر لب گفت:
ـ ول کن لامصب کندیش!!!!
با این حرفش منو نفس غش کردیم و اتردین هم بالاخره رضایت داد ول کنه....
بعد اتردین انگشتش عسلیش رو کرد تو دهن میشا و میشا به جای این که گاز بگیره با کفش پاش محکم کوبید رو پای اتردین و آخ از نهاد اتردین بلند شد...
من و میشا دستامون رو بهم کوبیدیم یا همون بزن قدش خودمون!!!!
بعد اتردین مثل جت از صندلی بلند شد و رفت....
نفس اون یکی گردنبندش رو هم داد به میشا و کلی میشا ذوق کرد و بغلش کردو بوس های تفیش کرد!...
نفس هم گفت:
ـ بسه دیگه آبیاری شدم!!!!
میشا : اصلا ابراز علاقه بلد نیستی!
نفس: خب تو بلدی با اون شاه قلبت ...... آخه ازگل پس فردا درگیری عاطفی پیش میاد از دوریت خودکشی میکنه اون وقت تو باید دیه اتردین جونتو بدی!
میشا قهقهه ای زد و گفت:
ـ عمراً!
عاقد که کارش تموم شد از اتاق بیرون رفت و ماهم پشت سرش رفتیم بیرون....
هرکی با جفت خودش.... ببخشید منظورم با همسر صوری خودش رفت بیرون.....
باید خودمون رو شاد نشون میدادیم اما...........
بگذریم.....
وقتی از اونجابیرون اومدیم هرکدوم سوار ماشین خودمون شدیم و رفتیم.....
××××××××××××××××××××××××× ××××××
خب اینم تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد و با مثبتاتون سوپرایزم کنید.....:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
غزل91
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۵۵ قبل از ظهر
اينم يه پست تپل ديگه از زبون نفس +يادتون نره جون غزل ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------از محضر بيرون اومديم و من به طرف ماشينم رفتم ميشا و شقايقم نشستن ماشين رو روشن كردم ميخواستم راه بيافتم كه تقه اي به پنجره ماشين خورد شيشه رو دادم پايين و پرسيدم
-چي ميخواي؟
ساميار-پياده شو
وا پسره پاك خل شده براي چي پياده شم؟فكرم رو به زبون اوردم البته با سانسور
-براي چي پياده شم؟
ساميار-ميگم پياده شو
-نميشم
ساميار كه ديد بحث با من فايده نداره در ماشين رو باز كردو خم شد سوئيچ رو دراورد و بازويه منو به زور كشيد بيرون پسرا هنوز سوار نشده بودن سوئيچ رو پرت كرد سمت ميلادو منو برد انداخت تو ماشين هنوز تو شوك بودم
من – چته رواني منو پياده كن ببينم
ولي دير شده بود چون ماشين راه افتاده بود
ساميار-بدم مياد به حرفم گوش نكنن
من- منم بدم مياد بدون توضيح طرف درخواست كننده اون حرفو گوش كنم
ساميار-با من يكي به دو نكن حتما يه دليلي دارم ديگه
من-خب اون دليل چيه؟
ساميار كه معلوم بود كلافه شده گفت
-براي اينكه اون پيرمرد بهمون شك نكنه گفتم ما خودمون بريم اونا هم يه ده پونزده دقيقه ديگه بيان
تويه دلم گفتم خب ميمردي زود تر ميگفتي
ساميار- حالا فهميدي؟
من- خب چرا مثل بچه ي ادم اينو از اول نميگي؟
ساميار – اونموقع عشقم نكشيد
من- پس اونموقع عشق منم نكشيد حرفتو گوش كنم
ساميار – با من كلكل نكنا
من-اگه بكنم؟
ساميار-خيلي بد ميبيني
همونموقع رسيديم ساميار با ريموت درو باز كردو از جاده شني گذشت و ماشين رو پارك كرد سريع درو باز كردم ساعت حدود 8 يا30/8 بود برقايه خونه هم همه خاموش بود پس صابخونه نبود چه بهتر رو كردم سمت ساميار و اداشو در اوردم
-خيلي بد ميبيني هه هه ترسيدم
يه ثانيه از حرفم نگذشته بود كه بازوم له شد فكر كنم كبود شد ساميار دستمو گرفته بودو فشار ميداد از لايه دندوناش غريد
-ادايه منو در مياري
دوست نداشتم گريه كنم يعني اصلا بلد نبودم به خاطر همين دستمو محكم از دستش كشيدم بيرونو گفتم
-ولم كن وحشي امازوني
كه اين حرفم همزمان شد با اومدن شقايقينا تا ماشين واستاد دويدم سمتشو در عقبو باز كردم و بي توجه به نگا متعجب بچه ها ويالونم رو برداشتمو از كنار ساميار با سرعت دور شدمو دويدم سمت ساختمون رفتم سمت پنجره ي بزرگ سالن پذيرايي ويالونم رو در اوردمو شروع كردم به كشيدن عارشه رويه سيم ها اهنگ سلطان قلبها چقدر دوستش داشتم ميدونستم ميشا وشقايق ميدونن من بي خود سمت ويالون نميرم در كل در سال 5 بار ميالون ميزدم 4بارش روز پدرومادرو روز تولدشون 1بارشم سالگرد مرگ مادر بزرگم همينو بس از 8سالگي ويالون كار ميكردم عاشقش بودم و خيلي هم توش ماهر ولي كم دست به ساز ميشدم با هر نتي كه ميزدم بيشتر تو فكر فرو ميرفتم بابا كجايي كه ببيني دخترت كه مثل چشماش بهش اعتماد داشتي چيكار كرده مامان گلم كجايي كه دم از نجابت دخترت بزني دم از اهل بودنش بزني خاله ها (منظورم مامان ميشاو شقايق بود)كجاييد كه ببينيد دختراي دست گلتون رو دختري كه مثل چشماتون بهش مطمئن بوديد بدبخت كرده وقتي به خودم اومدم كه دست شقايق رو شونم بود با توده ي تويه گلوم گفتم
-ببخشيد شقايق فقط ميتونم همينو بگم
*~MoonGirl~*
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۴۴ قبل از ظهر
خب اینم پست بعدی از زبون شقی جون یکی یدونه مامانش.....
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××
ماداشتیم راه میوفتادیم که یهو سامیار مثل این روانیا اومد به نفس گفت پیاده شو ولی نفس حرفش رو گوش نداد و سامیار به زور شترق، اونو از ماشین کشید بیرون و سیویچ(همون سویئچ) رو شوتید به سمت میلاد....
میلاد سوار شد تا رانندگی کنه......
اتردین هم اومد عقب....
میشا جلو نشسته بود و من عقب....
به وضوح معلوم بود میشا معذبه منم دست کمی از اون نداشتم اما دیگه چه میشه کرد......
دلم میخواست یکم آهنگ بذارم تا جو عوض شه اما جلو اینا که نمیشه قر داد!(آخه من و میشا وقتی پای آهنگ وسط باشه کسی جلو دارمون نیست دیگه!!!)
هیشکی حرف نمیزد و تا خونه ساکت بودیم......
این میلادم که اصلا حرف زدن بلد نبود همش ساکت....!
وقتی رسیدیم نفس و سامیار داشتن دعوا میکردن مثل همیشه که یهو نفس اومد در صندوق عقبش رو باز کرد و رفت ....
یکم که دقت کردم دیدم ویالونش رو برداشته.....
اون ویالون زنه ماهریه ولی خیلی کم میزنه فقط پنج بار در سال!:-2-27-:
ولی الان مطمئناً ناراحتیشو داره اینطوری خالی میکنه......
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم دنبالش و به سامیارم محل سگ نذاشتم....
مرتیکه از خود راضی چطور تونسته دوست جون جونیه منو ناراحت کنه.....
بهت نشون میدم حالا!!!!!
وقتی رسیدم دیدم نفس وایساده و داره آهنگ سلطان قلب هارو میزنه.......
خدایی خیلی قشنگ میزنه.....
رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم رو شونه اش.....
نفس: فقط میتونم بگم متاسفم!
بغلش کردم و گفتم:
ـ بابا بیخیال نفس حالا چیزیه که شده ....
ببین من میگم تا اینا نیومدن یه آهنگ از اون قریا بزن تا من یکم قر بدم شاد شی.......
خندید و گفت:
ـ نه بابا الان میان زشته......
من: اوا واقعا؟!!!!!!!!!! راس میگیا باشه پس باشه واسه بعدا حالا بیا بریم. راستی این آقاتون دیوونه اس ها!!!!!!!
خندید و گفت:
ـ وحشی آمازونی هم هست......
من: اون که صد البته.....
با هم اومدیم بیرون و دیدیم که همه وایسادن و کمی که دقت کردم دیدم پیرمرده اومده.......
چشام گرد شد و اومدم سلام کنم که با داد گفت:
ـ شما چیکار میکنید اینجا مگه نباید پیش شوهراتون باشید؟ زنم زنای قدیم والا!!!! رفتن به جای اینکه با شوهراشون باشن دارن باهم هرهر کرکر میکنن...
دهنم باز موند از این همه بداخلاقی.....
نفس اومد حالگیری کنه که من بازوش رو فشار دادم تا حرف نزنه وگرنه پیرمرده اعصاب نداره با اردنگی پرتمون میکنه بیرون.........
من رفتم پیش میلاد و نفس هم پیش سامیار........
تفضلی: خب دیگه برید بالا و تو اتاقاتون دیگه به توافق برسید........
همه مثل جت رفتیم بالا..........
سه تا اتاق بود یکی آبی ، یکی بنفش و یکی هم صورتی........
من تا رنگ آبی رو دیدم چشام درخشید.........
همه میدونن من عاشق آبی هستم حتی تیم مورد علاقه ام استقلال هم آبیه!!!!!!!(اصلا به خاطر رنگش استقلالی شدم!!!!)
نفس و سامیار رفتن تو اتاق صورتی و من و میلادم رفتیم تو آبی و میشا و اتردین هم بنفش!!!!!!
یهو یادم افتاد چمدونامون تو صندوق عقب ماشین نفسه.......
به نفس گفتم و خواستیم بریم بیاریم که میشا یه نظر توپ داد......
یهو داد زد:
ـ عزیییییییززززززززم!!!!!!!! اتردین جون؟!!!!!!
من و نفس خنده هامون رو کنترل کردیم....
اتردین و میلاد و سامیار با تعجب اومدن بیرون و میشا خندید و گفت:
ـ ببین عزیزم میتونی بری چمدونای مارو از تو ماشین نفس بیاری؟!
نفس هم چشمکی به من و میشا زد و سویئچ رو داد به اتردین و اتردین همونطور که داشت میرفت زیر لب غر زد:
ـ زنا همینطورن کارشون که به مردا گیر میکنه عزیزم گفتناشون شروع میشه!!!!!
و با عصبانیت به میلاد و سامیار نگاه کرد و اوناهم باهاش رفتن!!!!
وقتی رفتن پایین ماسه تایی پقی زدیم زیر خنده......
من: میشا خیلی باحال بود کارت.......
نفس: حالشون رو گرفتی!!
و دوباره سه تایی خندیدیم........
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××
اینم از این امیدوارم خوشتون بیاد.......:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
مثبت نشه فراموش...... لامپ اضافه خاموش!!!!!!!!
negin kh5
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۴۷ بعد از ظهر
سلام دوستای خوبم:-2-25-:ممنون از نقدهای مثبتتون واقعا خوشحال شدم..اومدم جبران کنم.پست اول.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بعد از این که یکم بابچه ها خندیدیم واتردین چمدون هارا اورد هرکی رفت تو اتاقش تالباساشو جابه جا کنه..
داشتم لباسامو میذاشتم تو کمد که اتردین اومد بالا سرموگفت
اتردین:ببین من اتردین نیستم اگه کار امروزتو تلافی کنم.توی جوجه میخوای حال منو بگیری!!
خیلی لجم گرفت به خاطرهمینم سریع پاشدمو دقیقا روبه روش وایسادم گفتم
من:ههه.ببین اگه من جوجه باشم تو خروس لاریی پس حرف نزن..فقط هیکل گنده کرده.درضمن حواست به خودت خیلی باشه تا زمین نخوری
اینو گفتموسریع از اتاق اومدم بیرون.نفس و شقایقم تو پذیرایی بودن.رفتم پیششون گفتم.
من:بچه ها پاشید یک چیزی درست کنیم بخوریم.معده ام افتاد رو فرش!!
نفس:باشه بریم
باهم رفتیم تو اشپزخونه یک نگاه تو یخچال کردم همه چی داشت الهی شکر..تصمیم گرفتیم لازانیا درست کنیم..داشتیم موادو درست میکردیم که یک فکرشیطانی به ذهنم رسید.نفس از قیافه ام فهمید
نفس:میشا چیکار میخوای کنی؟؟
من:بچه ها هستید یکم حال اینارو بگیریم.
شقایق:من هستم.
نفس:منم هستم.
سریع رفتم سمت یخچال درشو بازکردم یک قرص حالت تهوع دراوردم.باگوشکوب پودرشون کردم ریختم تو مواد..نفس وشقایق که داشتن هرهر میخندیدن.یک ظرف جدابرای پسرا درست کردیم باهمون مواده..یکدونه هم جدا برای خودمون..ماچه قدر زرنگیم..:mrgreen:
ساعت 9ونیم بود که غذا حاضر شد رفتیم پسرارو صدا کردیم اومدن نشستن شروع کردن غذا خوردن..ماهم میخوردیمو ریز ریز میخندیدیم..خیلی خوردن شکم پرستا!!حقتون یکم ادب شید.بعداز خوردن غذاپاشدن باهم رفتن جلوی تلویزیون.ماهم ظرف هارو داشتیم میشستیم که یکهو دیدم سامیار بدو بدو رفت سمت دستشویی.منو نفس دستامونو زدیم بهم..بعد از سامیار اتردین بعدشم میلاد.همین که میشستن دوباره میدویدن دستشویی.چون دستشویی پربود اتردین رفت پیش اقای تفضلی..:-2-06-: خلاصه بعد از 2ساعت حالشون خوب شد..
ساعت 12بود که اتردین اومد تو اتاق درو همچین کوبوند به هم که حد نداره..اومد سمتم بازومو گرفت کوبوندتم به دیوار جوری که نفسم بالا نمیاومد. یک عربده ای زد که.
اتردین:دختره ی احمق نگفتی یک وقت حالمون بدبشه چه غلطی میکنید؟؟تاحالا بهت هیچی نگفتم گفتم دختری عیبی نداره ولی فقط یک دفعه فقط یکدفعه ی دیگه بخوای به پروپام بپیچی به همونی که اون بالاست قسم که پشیمون میشی..
اصلا نفهمیدم چه جوری اشکام صورتمو خیس کرد اتردین وقتی اشکامو دیدیکم ناراحت شد بعد زد از خونه بیرون...نفهمیدم کجا رفت.فقط دعا میکردم که بلایی سرش نیاد
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
امیدوارم خوشتون اومده باشه...+وتشکر یادتون نره..:-2-35-:
negin kh5
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر
اینم از پست دوم.از زبون میشا
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
فرداصبح باصدای دربیدار شدم..لای چشم هامو یکمی بازکردم اتردین بود.خداراشکرسالمه.وقتی منو روتخت دید یک م وایساد نگاهم کرد بعد رفت تو حمام..منم از فرصت استفاده کردم و بلندشدم بعداز مرتب کردن تخت رفتم بیرون..نفس لباس بیرون تنش بود.
من:سلام مادمازل کجاتشریف میبرید.
نفس:سلام عزیزم خرید حالت خوبه؟
من:اره چرابدباشه؟
نفس:دیشب همچین عربده ای اتردین زد که سامیارم ترسید بعدم باهم رفتن بیرون..
من:نه بابا.بیخیال.صبرکن منم باهات میام
نفس:باشه بدو.
رفتم تو اتاق اتردین هنوزم تو حمام بودسرع یک مانتوی ابی کاربنی خوشگل بایک شال ابی یکم کمرنگ تر از اون سر کردم ویک ارایش ملایم کردمو باکیف و کفش ستش تیپم کامل شد..اومدم برم بیرون که در خمام باز شدو اتردین با یک حوله تنش اومد بیرون.وقتی موهاش خیس میشه خیلی خوشگل ترمیشها..یک نگاه بهم کردو گفت
اتردین:کجابه سلامتی؟؟
من:به شما مربوت نیست.
-گفتم کجا میری؟؟
-ای بابا بانفس میرم خرید..
-صبرکن منم باهات میام..
-چی چی منم میام!!چه خودشودعوت میکنه میخوام برم اونجا ازدستت راحت باشم بعد تومیکی منم میام.
-منم میخوام تو راحت نباشی..
-روموخ.
-به هر حال یامن باهات میام.یانمیذارم بری.
-چرا؟؟؟
-چون شوهرتم..
-نه تو میخوای کار دیشبمو تلافی کنی.
-یکجورایی...
میخواستم حرصش بدم به خاطر همین گفتم
من:خب بیا به جهنم.فوقش بهش زنگ میزنم میگم یک روز دیگه بیاد..
اتردین یکهو پریدسمتمو گفت
-کی؟
-روانپریش چته ترسیدم.
-گفتم به کی زنگ میزنی بعدا بیاد.
-ا گفتم که..همون تکشاه قلبم..
یکهو قرمز شد داد زد:
اتردین:غلط کردی.الان تو دیگه شوهر داری میفهمی!!
من:چرا داد میزنی.نه نمیفهمم مثل این که باورت شده جدی جدی شوهرمی؟خوب گوش کن توفقط یک اسمی تو شناسنامه ام میفهمی؟
فقط فهمیدم که صورتم سوخت..اتردین زد تو صورتم به چه حقی هان؟؟
از اتاق در اومدم رفتم بیرون از خونه بانفس نشستیم تو ماشینش..
نفس:میشایی عزیز دلم چی شده؟
من: هیچی.
نفس:هیچی نشده بعد از لبت داره خون میاد هان..
یک دستمال داد بهم.کثافت خیلی بد زده بود.
گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود!!
من:بله.
-کجایی؟
اتردین بود.
من:به تو مربوط نیست.
بعدم گوشیو خاموش کردم.
*************************
ساعت 2بعدازظهربودکه رسیدیم خونه.بانفس رفتیم تو خونه.دروکه بازکردم سامیارواتردین ومیلادو شقایق روی مبلا نشسته بودن.به محض این که پامو گذاشتم داخل اتردین پرید طرف منو نفس.من پشت نفس قایم شدم.اتردین گفت
اتردین:بیا بیرون کاریت ندارم.
خداییش خیلی ازش ترسیده بودم بایک لحن بچه گانه ای گفتم
من:دروغ میگی تومیخوای منو بزنی.
بااین حرفم همه خندیدن.بانفس رفتیم تو اتاقامون...
یکم بعد اتردین اومد تو انگار نه انگار که اتفاقی افتاده اومد روتخت خوابید.یک نگاه بهش کردم گفتم:
من:چرا اینجا میخوابی برو رومبل بخواب من اینجوری نمیتونم بخوابم.
یک لبخنده شیطنت باری زدو گفت:
اتردین:چیه میترسی نتونی خودتو کنترل کنی شب بیا یسراغم با متکا زدم توسرش گفتم:
من:عمرااااااااا.
اتردین:باشه بابا برو رو مبل بخواب.
-رو رو برم من.
-چرا؟
-توباید بری اونجا بخوابی..
-امان از دست شما خانم ها باشه..
پاشد رفت رو مبل خوابید..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکر یادتون نرها..:-2-27-:با این که امروز امتحان زبان داشتم ولی اومدم پست گذاشتم پس لطف میکنید با+وتشکراتون خوشحالم کنید.پستای بعدی رو دوستانم میذارن.بای.
*~MoonGirl~*
۱۷ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
سلام..... اینم از پست امشب..... مثبت و تشکر روهم اگه خواستید بزنید....... این پست از زبون شقایق......
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××××
یادم افتاد که دیشب که خوابیدیم یادم رفت به مامانم زنگ بزنم....
گوشی رو برداشتم و رو تخت نشستم و شماره خونه دایی اینارو گرفتم......
بعد از چند بوق صدای اشکان تو گوشی پیچید....
ـ بله.....
ـ سلام اشی خوبی؟!
ـ اشی و درد چند دفعه گفتم به من نگو اشی.......
ـ دلم میخواد ،دلم میخواد، دلم میخواد ،میخوام ببینم فضولم کیه.......
ـ خوب چیکار داشتی؟ دلت برام تنگ شده بود؟ میدونم بهم دلبستی شقی اشکال نداره درکت میکنم بالاخره تو هم دل داری کی از من بهتر؟!.......
ـ اشکان خفه شو و گوشی رو بده به مامانم، چند دفعه گفتم به من نگو شقی؟!.......
ـ دلم میخواد، دلم میخواد ، دلم میخواد!!!!!!
ـ اشکانننننننن........ فقط بذار بیام به دایی میگم چی کارا که نمیکنی .... عسل رو هنوز یادم نرفته.....
به تته پته افتاد و گفت:
ـ خب حالا چرا پاچه میگیری......... عمه بیا ببین این دختر لوست چی میگه اعصاب نداره!!!!!
مادر: وایی شقایق تویی؟!
من: وای سلاملیکم!!!!!(با لهجه شیرازی گفتم!)
صدای خنده شیرینش توی گوشی پیچید...
مادر: هنوز دو روز نیست اومدی اونجا اونوقت ادای شیرازیارو در میاری؟!
خندیدم و گفتم:
ـ آخه نمیدونی که خیلی باحال حرف میزنن.... مامان.... خیلی دلم براتون تنگ شده.... دایی، سحر ، زن دایی خوبن؟!
ـ آره عزیزم خوبن ، منم دلم برات تنگ شده گلم.... راستی چرا حال اشکان رو نپرسیدی؟!
ـ چون میدونم از من و توهم خوب تره........ راستی مامان به سحر بگو به رمانای من دست نزنه که میزنم لهش میکنم!!!!!
مادر: اوا زودتر میگفتی خب!!!
من: ماماننننننن!!!!!!
خندید و گفت:
ـ باشه عزیزم گوشی رو بدم به داییت صحبت کنی؟!
من: اممم... نه مامان هم اتاقیم مریم داره صدام میکنه من باید برم بعدا زنگ میزنم با دایی هم صحبت میکنم کاری نداری؟
مادر: نه گلم برو به کارت برس......
من : دوست دارم خداحافظ!
مادر: خداحافظ شقایق ، گل عاشق!
و گوشی رو قطع کرد....
بعد از شنیدن صداش عذاب وجدانم صدبرابر شد......
واقعا دلم براشون تنگ شده بود....
با داییم صحبت نکردم چون واقعا نمیتونستم بیشتر از این نقش بازی کنم......
پاشدم که برم پیش نفس که دیدم میلاد رو مبل نشسته و داره نگام میکنه......
از ترس رنگم سفید شد و زبونم بند اومد خیلی ترسیدم آخه....
میلاد: مامان اینا خوب بودن؟
با سر جواب مثبت دادم......
میلاد: راستی مریم صدات میزدا!!!!!!!!
ای لامصب همه رو گوش داده فکر کنم....
اخم کردم و گفتم:
ـ خب مریم جون کاری داشتی؟!
اخم کرد و گفت:
ـ با من بودی؟!
من: پ ن پ با دیوار بودم با تو بودم دیگه مریمی!!!!!
همچین اعصبانی شد که کف کردنم....
خندیدم و خواستم برم بیرون که برام زیرپا گرفت و با کله افتادم زمین....
من: آیییی ..... ای تو روحت میلاد......
اینو بلند گفتم که خنده اش گرفت و گفت:
ـ ای وای چی شد عزیزم؟! بالاخره باید تلافی می کردم یا نه؟!
آخ آخ چه یادشم هست........
خدا نکشتت میلاد زانوم داغون شد........
یه نگاه خبیثانه بهش کردم و رفتم بیرون.....
پشت در وایسادم و استخاره کردم که برم تو اتاق کدومشون!!
انگشتام رو از هم دور کردم و چشام رو بستم و انگشتام رو میخواستم برسونم به هم....
من: نفس، میشا، نفس، میشا ، نفس ، میشا.........
انگشتام سر اسم میشا بهم رسیدن.......
رفتم تو اتاق میشا و دیدم بعله نفس و میشا دارن باهم حرف میزنن......
من: هوییی ، بی معرفت بازی نداشتیما!!!!! میشا خانوم تنها تنها؟!
میشا: اِ....... میخواستم بگم بیایی ولی میلاد اومد تو اتاق و نشد بیام ولی خودت که اومدی........
نفس: راستی شقایق شلوارت سر زانوش پاره شده ها....
نگاش کردم آره پاره شده بود اما خون نمیومد.....
من: آره بابا تقصیر میلاد بود به تلافی اون روز تو راه پله ها برام زیر پا گرفت با مخ افتادم زمین....
نفس: این مردا هم وحشی انا.... اصلا اعصاب ندارن......
میشا: آره بابا بیچاره زنای آیندشون .....
با این حرف سه تایی خندیدیم........
راستی دیشب شووراتون کجا خوابیدن؟!
نفس و میشا باهم گفتن:
ـ رو مبل!!!!
من: آره اونم رو مبل خوابید.....
نفس:پ ن پ میخواستی رو تخت پیشت بخوابه؟!
میشا: شقایق که از خداشه!!!!!
با بالش رو تختش زدم پس کله اش و گفتم:
ـ بچه ها من دیگه برم بخوابم ....... خوابم میاد شما هم دیگه برید بکپید دیگه عین این خاله زنکا هی غیبت میکنید!!!!!
دوتایی خندیدن و گفتن:
ـ نه که تو نمیکنی؟!
خندیدم و سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاق....
اِ اِ اِ!!!!!! میلاد رو تخت خوابید مرتیکه چلغوز!!!!!
بالش کنارش رو برداشتم و کوبیدم رو سرش......
همچین از خواب پرید که من نیم متر پریدم هوا.....
میلاد: ضیفه کوری نمیبینی من کپه مرگم رو گذاشتم؟!!!!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ البته رو تخت من!
میلاد: این تخت هردومونه!!!!!!
من: خفه بابا پاشو بینم میخوام بخوابم....
میلاد: اگه پا نشم؟!
من: اونوقت دیگه باید از فن مخصوصم استفاده کنم!!!!!!!
رفتم اونور تخت خوابیدم و میلاد هم اونور بود....
فکر کرد میخوام پیشش بخوام اما با جفت پام هلش دادم که از تخت پرت شد پایین!!!!!صدای تق افتادنش رو شنیدم.....
اینقدر خندیدم که نگو....
میلاد با عصبانیت پتوی رو تخت رو برداشت با بالشش و رفت رو مبل بخوابه.....
منم با یه لبخند پیروزمندانه پتوی مسافرتیم رو انداختم روم و خوابیدم......
××××××××××××××××××××××××× ××××××××
اینم از این منتظر یه پست دیگه هم باشید برای امشب....
و این که خواهشا اگه خوشتون اومد مثبت بزنید اگه هم نیومد اصلا نزنید خب؟!
*~MoonGirl~*
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
این پست رو تقدیم میکنم به همه ی کسایی که رمان رو میخونن.....:-2-16-::-2-16-::-2-16-: دم همتون گرم!!!!! اینم که از زبون شقایقه!
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××
صبح با نور آفتاب بیدار شدم و هنوز کامل از تخت پایین نیومده بودم که یه بالش محکم خورد تو صورتم.......
من: آخ..... دماغم مادر!!!!!! دماغ نازنینم.....
دستم رو روی بینی ام کشیدم که ببینم خون میاد یا نه......
خوشبختانه خون نمیومد.......
مثل اینکه اصلا خون تو بدن من نیست ..........
به دور و برم نگاه کردم ببینم کی اینکار ناجوان زنانه رو انجام داده که دیدم میلاد با یه پوزخند جلو صورتم ظاهر شد........
ایندفعه دیگه یک جیغی زدم که میلاد با ترس پرید رو تخت و جلو دهنم رو گرفت......
دستش رو گاز گرفتم و گفتم:
ـ مرتیکه سانسور.... نمیگی دماغ خوش تراشم میشکنه باید دیه بدی؟!
میلاد: آخ یادم نبود دماغتو بگیرن جونت درمیاد ریقو......
من در حالی که بینی ام رو میمالیدم گفتم:
ـ ترجیح میدم بگی باربی!.... البته به خوش هیکلم راضی ام!!!!
میلاد نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
ـ اوممممم همچین بدکم نیستی!!!!
از اونجایی که من دستم دست خودم نیست و خودبه خود کار میکنه آروم زدم تو گوشش و گفتم:
ـ از تو بهترم خودشیفته روانی........
همچین برم گردوند که گفتم یا خدا الان میزنه لهم میکنه!!!!!
خواست بزنه تو گوشم که در باز شد و میلاد از ترسش دستش رو انداخت دور گردنم و الکی ژست بوسیدن گرفت!!!!!
به در نگاه کردم با ترس که دیدم آقای تفضلیه.......
خیالم راحت شد و میلاد خوشو زد به اون راه و گفت:
ـ ببخشید آقای تفضلی........
تفضلی خنده ای کرد و گفت:
ـ چه پسر گلی صبح همسرش رو با بوسه بیدار میکنه!!!!
لبخند زورکی زدم و بازم قلبم اومد تو شرتم و دوباره برگشت!!!
آقای تفضلی: میخواستم بگم که بیاید پایین میخوام یه چیزی بگم بهتون!!!!
و رفت بیرون......
من میلاد رو سریع پس زدم و اونم سریع رفت بیرون تا من لباسم رو عوض کنم و بیام.....
میخواستم یه تیپ پسر کش بزنم که حز کنه!!!!
موهای کهرباییم رو به طرز خیره کننده ای بالای سرم جمع کردم و جلوی موهامم ریختم تو صورتم و روش شال سفیدمو انداختم با این که تفضلی موهام رو دیده بود اما بقیه که ندیده بودن!!!!!
شال رو انداختم که وقتی تفضلی رفت جلوی میلاد درش بیارم که دیگه نگه اییی بدکم نیستی!!!!!
بلوز آبی پوشیده بودم که اکلیلای نقره ای روش بود و خیلی خوشگل بود و لاغری و باریکی کمرم رو به خوبی مشخص میکرد، با یه شلوار جین مشکی.....
یادم افتاد مسواک نزدم سریع شالم رو درآوردم و مسواک زدم و دوباره شال رو سرم کردم و رفتم پایین....
همه پایین بودن و فقط سامیار و میشا نیومده بودن که اومدن اونا هم با من هم زمان شد......
رفتم کنار میلاد و ایستادم و به تفضلی نگاه کردم........
تفضلی: صبح همتون به خیر.... میخواستم به عرضتون برسونم که من از امشب تا یه هفته دیگه میرم خارج پیش نوه هام..........
ازتون میخوام مثل چشمتون از این خونه مراقبت کنید..........
به وسایلش دست نزنید و .........
و اینکه به کارایی که به شما مربوط نمیشه دخالت نکنید.....
به طبقه بالا هم نرید چون به شما ربطی نداره......
خب دیگه موفق باشید حرفام تموم شد برید سرکارتون.......
اوفففففف نمیدونید چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم .......
همه یه طورایی خوشحال شدن.......
رفتم بالا و شالم رو در آوردم و یکم آرایش کردم تا از کسلی درآم.........
سریع از اتاق رفتم بیرون تو اتاق نفس......
سامیار نبود نفس هم داشت با موبایلش ور میرفت....
میشا هم اومد و جمعمون جمع شد.......
میشا:اومممممم...... شقایق چه تیپ میلاد کشی زدی!!!
خندیدم و گفتم:
ـ میخوام حال گیری کنم تا خودشیفتگی یادش بره.......
بعد یهو یادم اومد واسه چی اومد اینجا و یه قر دادم و گفتم:
ـ هووووووراااااااا،،،، بچه ها پیرمرده داره میره منم کلی خوشحالم!!!!!
نفس و میشا هم از حرکتم خندیدن و میشا گفت:
ـ خاک تو سرت خودت رو کنترل کن.......
من: راستی بچه ها دیشب میلاد رو تخت خوابیده بود شوتش کردم پایین!!!!
نفس گفت:
ـ آورین آورین کارت عالیه میگم دیشب یه صدایی اومد!!!
هرسه غش کردیم از خنده .........
سامیار اومد تو اتاق و من و میشا دست از خندیدن برداشتیم و رفتیم بیرون.....
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××××××××
اینم از این امیدوارم لذت برده باشید..... ببینید چه پر بار نوشتم؟!!!!!:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
غزل91
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
سلام من بازم اومدم با يه پست ديگه از زبون نفس -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------با اومدن ساميار ميشا با شقايق رفتن بي توجه بهش نشستم رويه كاناپه و شروع كردم به گيم بازي كردن با گوشيم مرحله اخر بازي بودم از اونجايي كه وقتي من هيجان زده بشم مكانو زمانو فراموش ميكنم با بردنم تويه بازي با هيجان شروع كردم رويه كاناپه بالا و پايين پريدن با هيجان گفتن
- اوه yesهمينه خودشه ايول
ولي يه هو يادم اومد ساميار تو اتاقه مثل جت يه هو سيخ نشستم و با سرعت سرمو به اينطرفو اونطرف چرخوندم كه با اين كارم موهامو كه باز گذاشته بودمشون به دو طرف صورتم سيلي زدن وقتي دو طرفو خوب نگاه كردمو ديدم نيست گفتم
-آييييييييييييي اي تو روحت دردم اومد
كه با شنيدن صدايي كه توش ته رگه هاي خنده معلوم بود ده متر پريدم هوا و زود با سقف سكسك كردمو برگشتم سريع سرمو چرخوندم لعنتي پشت سرم بود
ساميار-عادت داري به خودت فوش بدي؟
نه مثل اينكه يخش داره باز ميشه پس خنديدنم بلده ولي با ياداوري سوتي كه پيشش دادم از فكر لبخني كه گوشه ي لبش بود دراومدم
من-تو هم عادت داري مردمو ديد بزني يا مثل جن بوداده يه هو ظاهر بشي؟
سريع لبخندش تبديل شد به يه اخم كوچيك رو پيشونيش
ساميار- فكر نميكنم اومدن تويه اتاق خودمو با صدايه يه دختر جيغ جيغو ده متر پريدن بالا بشه فضولي
من-اولا اتاقت بود اينجا تا يه هفته اتاق منو ميشا يا منو شقايق شما هم تشريف ميبريد پيش دوستان گرامتون دوما جيغ جيغو ننه ي غضنفر بود كه فوت كرد
ساميار- من عمرا اگه از اين اتاق جم بخورم اگه مشكلي داري خودت برو
يه تيكه از موهامو كه افتاده بود رويه چشو چالم فوت كردم كه دوباره برگشت سر جاش تو صورتم اينبار يه فوت محكم كردم كه رفت بالايه سرم يه نگا به ساميار كردم كه چشماش داشت ميخنديد ولي هنوز اون خم كمرنگ رو پيشونيش بود به درك انقدر اخم كن كه پيشونيت چين بيوفته
من-خوبم جم ميخوري ميري بيرون من عمرااين اتاقو بدم به تو و رفيقات
ساميار-ميل خودته من از اتاق تكون نميخورم
وسط كلكل بودم كه گوشيم زنگ خورد با نگا كردن به شماره رنگم شد گچ بابام بود تويه اين چند روز فقط يه بار بهش اس داده بوم كه خوابگا پيدا كرديم نگران نباشيد سرمو شلوغه سرمون خلوت شد زنگ ميزنيم گوشيرو گذاشتم در گوشمو سعي كردم صدام تا حد ممكن شاد باشه
-بهبه اقا امير خودم
بابا-سلام دختر معلومه تو كجايي نه زنگي نه چيزي تا ما باهات تماس نگيريم تو ياد ما نميوفتي رفتي حاجي حاجي مكه؟
-اوه عجب دل پري داريد شما راستش ..
ميخواستم بقيه حرفمو بزنم كه دهن ساميار باز شد
ساميار- كيه پشت....
سريع پريدم طرفشو دهنشو گرفتم
بابا-دخترم صدايه چي بود؟
من-داداش دوستم بود دلش براي اجيش تنگ شده بود 5سالشه مسئول خابگا اجازه داده بياد اجيشو ببينه انقدرم جيغ جيغو هست كه نگو
بابا در حالي كه پشت خط ميخنديد
بابا-امان از دست تو دختر ميخواستم بگم با مادرت هفته ديگه مياييم ببينيمت مادرت خيلي بي تابي ميكنه
با حرف بابا نزديكبود غش كنم فكر اينجاشو نكرده بودم
من-بابا بزاري من يكم اينجا جا بيوفتم بعد بياييد اخه الان بياييد خودتون هم اسير ميشيدا
بابا-تو نگران ما نباش
سعي كردم صدامو عادي جلوه بدم
من-باشه هرجور راحتيد ولي از من گفتن بود
بابا-حلا كه اينطوره يه دوسه هفته ديگه مياييم كاري نداري دختر
من-نه بابا مامان نيست؟
بابا-نه دخترم رفته با دوستاش استخر
من- اوكي باي ددي
بابا هم خداحافظي كردو من تازه فهميدم دستم هنوز رو دهن ساميار مونده يه نگا بهش كردم كه.......------------------------------------------------------------------------------------
بازم هست منتظر بعديش باشيد+نشه فراموش دوستايه خوبم
غزل91
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۵۲ قبل از ظهر
اينم اخريش بقيه واسه فردا راستي رفتيم صفحه ي 4 اخ جون + يادتون نره-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يه نگا بهش كردم كه رخ به رخش شدم نفس گرمش ميخورد به موهامو بالا پايينشون ميكرد سريع دستمو از رو دهنش ور داشتم كه يه نفس عميق كشيد
من-زنده اي ؟
يه نگا بهم كرد از اون نگاها كه توش په نه په داره انگار با نگاش بهم ميگفت په نه په مردم الان روحم داره نفس ميكشه
ساميار-چه عجب يادت افتاد دستت رو از رويه دهنم برداري
با حرفايه بابا ديگه حال كلكل نداشتم دوسه هفته ديگه كه بيان من چه خاكي تو سرم بريزم دانشگاها رو بگو دوسه روز ديگه باز ميشه
ساميار- چرا تو فكري؟
ميخواستم بهش بگم به تو چه كه ديدم حالا كه اون مثل آدم حرف ميزنه من چرا نزنم نشستم رويه تختو سرمو گرفتم تو دستامو چنگ زدم تو موهامو دستامو توشون نگه داشتم با اين كارم موهاي لختو بلندم ريخت دوطرف صورتمو قابش كرد
من-بابامو مامانم تادوسه هفته ديگه ميان شيراز كه از جام مطمئن بشن
ساميار-ميترسي؟
دروغ چرا خيلي ميترسيدم ولي هيچي نگفتم ساميار يه نفس عميق كشيدو اومد با فاصله كنارم رو تخت نشست سرمو بلند نكردم
ساميار- هر وقت خواستن بيان بگو دانشگاه كار عملي گذاشته ميخوان يه هفته ببرنمون اصفهان تا با بيماراستاناش اشنا بشيم
من-دفعه هاي بعدو چيكار كنم؟
ساميار- حالا تا دفعه هاي بعد
بدون حرف از كنارم بلند شدو رفت بيرون اون قدرا هم كه فكر ميكردم پسر بدي نبود الان هر كي جاش بود ...... بي خي بابا خيلي گشنم بود لباسامو عوض كردمو يه تيشرت سرمه اي با جين يخي پوشيدم موهامم همونجوري ازاد گذاشتم رفتم پايين ميشا قيمه گذاشته بود دور هم قيمه رو خورديم پسرا رفتن سالن TVما هم ظرفا رو شستيمو رفتيم تو سالن نشيمن به ميشا گفتم بره از كيفم ورق بياره حكم بازي كنيم ميشا ورقا رو اوردو قرار شد منو شقايق بازي كنيم بعد برندمون با شقايق بازي كنه خلاصه شروع كرديم من دستو بر زدمو قرار شد كم حاكم بياريم ورق من 3دل بود واز شانس شكلاتي رنگم ورق شقايق2پيك پس اون حاكم شد با اين حال دست خوبي داشتم يه دقيقه سرمو برگردوندم سمت ميشا كه تا برگردم زمين عوض شد شروع كردم با صدايه بلند كولي بازي در اوردن
-قبول نيست داري جر زني ميكني
شقايقم مثل خودم با صدايه بلند
-نخيرم من تقلب نميكنم
با صداي ما پسرا اومدن نشيمن
اتردين-چه خبرتونه شما دوتا
شروع كردم با غر غر تعريف كردن
-خانم وسط بازي تا من سرمو بردم سمت ميشا زمينو عوض كرده بعد ميگه من تقلب نميكنم
يه نگا بهشون كردم كه ديدم الانه كه منفجر بشن زود گفتم
-خنديديد نخنديديدا
با اين حرفم هر سه تاشون زدن زير خنده
ميلا-خب با ما بازي كنيد
ساميار-راست ميگه منو نفس با هم ميلادو شقايقم باهم
ميشا-ماهم كه برگ چقندر
اتردين-نه اصلا ما هم هويج
همه خنديديمومو قرارشد برنده با ميشا و اتردين بازي كنه
negin kh5
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۴۵ قبل از ظهر
سلام برهمه ی دوستای خودم:-2-25-:ببخشیدمن دیشب نتونستم بیام پست بذارم تا4صبح فرودگاه بودیم:-2-39-:راستی اون پست قبلیم اگه دیدیدکه اتردین بامیشادعواش شد به خاطراین نبودکه غیرتی شده.نه این که این اقامون یکم لوس تشریف دارن بابت غضیه تومحضرهنوزم یکم عصبی بودبه خاطرهمون..بابااین دوستای منم این میشای بدبختو خیلی میبرن زیرسئوالا:-2-22-:خب دیگه زیادی فک زدم بریم داشته باشیم پست اول.از زبون میشا
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بازی شروع شد.بچه هاشرط بستن هرکی باخت بایدهمه رو توی بهترین رستوران شیراز غذابده.هرکی واسه اون یکی خط ونشون میکشیدمن واتردینم میخندیدیم..یکربعی گذشت من اصلاحوصله ام نمیگیره بشینم یک گوشه یکیو نگاه کنم..به خاطرهمین پاشدم برم اشپزخونه میوه بیارم بخور.سامیارکه دید دارم میرم اشپزخونه رو کرد سمتمو گفت
سامیار:میشاچندتالیوان قهوه بیار برامون.
ازاونجایی که اگه یکی به من دستوربده خیلی بدم میادوحرصم میگیره تازه سامیارم انقدرخودمونی حرف زد بدم اومد خواستم ضایعش کنم گفتم
من:ببین کیشمیش که ازمشهد میاد بادم میاد میشاخانم..
سامیارکه انتظارهمچین جوابی ازمن نداشت کپ کرد.نفس وشقایقم غش کرده بودن.یکهوصدای اتردین اومد.
اتردین:داداش غصه نخور این میشاهمینجوری ماشاالله زبونشون دراز
من:البته برخلاف بعضی هاکه قدشون درازه.
وبه قدش اشاره کردم..
اتردین:نه مثل این که بایدیک حالی ازت بگیرم.
من:ارزوبرجوانان عیب نیست.
اینوگفتمو رفتم تواتاق اصلا حس بازی کردنو نداشتم..ساعت طرفای1بودکه صدای میلادوشقی که داشتن ایول ایول میکردن اومد.فهمیدم اونابردن.گوشیمو برداشتم زنگ بزنم به مامانم که ارش زنگ زد!!ارش یکی ازهمسایه هامون بودکه گیرداده بودبهمن.من نمیدونم شماره امو ازکجا اورده..ریجکتش کردم ولی دوباره زنگ زد..تصمیم گرفتم به اتردین بگم جوابشوبده بلکه ولم کنه..برای همین بلند دادزدم.اتردین...اتردین..
یکهو دراتاق باز شدو اتردین سراسیمه وارداتاق شدمنو که روتخت درازکشیدمو دیدگفت.
اتردین:مرض داری اینجوری ادموصدامیکنی ترسیدم..
من:شرمنده..اتردین توکه خوبی توکه مهربونی.
-باشه گوشام درازشدچی میخوای؟
خندیدم گفتم
من:اون که بود.
چپ چپ نگاهم کرد گفتم
من:نبوود؟
خندیدگفت
اتردین:د بگودیگه چیکارم داری؟
من:ببین یک پسره هست هی زنگ میزنه به گوشیم مزاحمم میشه.میشه توجواب بدی که دیگه زنگ نزنه؟
اتردین یکم فکرکردوگفت:
-به جاش چی کارمیکنی؟
-تادوروزمیذارم روتخت بخوابی..
-اوکی ردکن بیاد.
اپلموگرفتم سمتش.ازدستم گرفت.
یک پنج دقیقه بعد دوباره زنگ خورداتردین گوشیوگذاشت رواسپیکر.
اتردین:بله؟
-سلام ببخشیدمن به گوشیه خانم اسایش تماس گرفتم.شما؟
-من بایدبپرسم شماکی هستیدکه به گوشیه دوست دخترمن تماس گرفتید
تودلم گفتم:
اوه دوست دختر.من واتردین.واییییییی.هرچندالا ن یکچیزفراتراز این حرفاییم.زن وشوهر.چه واژهی غریبی..
ارش:دوست دخترتون؟؟؟:-2-19-::-2-19-:
اتردین.بله.
-امکان نداره میشابایکی دوست باشه.
-فعلاکه هست.پس لطف کنید دیگه تماس نگیرید.
بعدم گوشیو قطع کردوداددستم.
اتردین:فکرکنم دیگه زنگ نزنه..
من:ممنونم.خیلی حال کردم.
اتردین:چی ازاین که گفتم دوست دخترمی؟؟خوشحال نباش من اگه بخوام باکسی دوست بشم بایکی میشم که مثل تونباشه.
متکارو زدم توسرش گفتم:
من:ازخداتم باشه..درضمن خیلی حرف میزنی این متکارو میکنم توحلقتا...
اتردین:باشه باباتسلیم حالاهم حاضرشوسامیارقراره بهمون ناهاربده.
بعدم خندیدوازاتاق رفت بیرون.
ازاخراین بازی خیلی میترسم..
به این میگن قمارسرنوشت...تازه معنیشومیفهمم...
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بچه هاتمام سعیمو کردم خوب بشه.+وتشکریادتون نره..:-2-27-:
negin kh5
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۵۶ بعد از ظهر
اینم پست دوم:-2-27-:
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
حاضرکه شدم اتردین اومد داخل اتاق تالباسشو بپوشه.منم رفتم اتاق نفسدر زدم رفتم تو.سامیار داشت بانفس حرف میزدتامنو دیدهمچین نگام کرد مه انگار ازم طلب داره.به سامیارنگاه کردم زدم به پیشونیم گفتم
من:ایوای دیدی چی شد یادم رفت بیارمش.شرمنده.
سامیار متعجب پرسید چیو؟
من:ارث باباتودیگه..
فس پقی زد زیرخنده.سامیاربهم نگاه کرد گفت:
-ا.اینجوریه باشه..
بعدم از کنارم ردشد رفت بیرون نفس گفت
نفس:ایول میشا..پسره ی پروو.
یک نگاه به تیپش کردم اس بود گفتم
من:اوه به کجا چنین شتابان؟؟چه هلویی شدی تو..
-بودم عزیزم.بریم..
رفتیم همه توپذیرایی منتظرمون بودن.یک نگاه به تیپ اترین کردم بدنبود.یک جین مشکی بایک بلوزخاکستری جذب یعقه هفت پوشیدهبود...تودلم گفتم
-یاهیکل..
همه راه افتادیم.ماچشم تفضلی رودور دیدیم دخترا با ماشین نفس وپسرا باماشین شویمان.امدند(اره خیر سرم یک شویی دام من):-2-06-:کوپه اس ماشینش..
دم یک رستوران شیک پیاده شدیم..یک میزشش نفره پیداکردیم نشستیم.من وشقایق ونفس میگوسفارش دادیم.پسراهم کباب.همبن که پسراگفتن کباب نفس گفت:
-جون به جونتون کنن شکم پرستید..
سامیارم کم نیاورد گفت:
-ادم بخوره وبمیره خیلی بهتره تانخوره وبمیره..
نفس اومدجواب بده من نذاشتم گفتم:
-نفس جان بعداجواب بده الان ایشون بایدپول غذاهارو بده..
سامیار:افرین نگاه کن این بااین مغزنخودیش فهمیدتونفهمیدی..
یکهو اتردین گفت:
اتردین:هوی سامیاربامیشادرست حرف بزن.
همه باچشمای گردشده نگاهش کردیم که گفت:
-باباچیه من سریک قضیه ای باید به این میشاحداقل یک تشکرمیکردم.حالاتشکرم اینجوری شد.
سامیار:»چه قضیه ای شیطون.
من:اقاسامیار چیز خاصی نیست شاخکاتو خسته نکن..اتردین زحمت کشیدشرمزاحممو کم کرد منم بهش اجازه دادم 2شب جای من بخوابه.
-اهان.گفتم داداشموچیزخورکردی..
-نه نترس.داداشت مال خودت..
************************
خواستم برم بخوابم که بایاداین که بایدرومبل بخوابم اه ازنهادم بلندشد..
رومبل درازکشیده بودم که اتردین اومد منو که رومبل دید گفت:
-پاشو.پاشوبرورو تخت بخواب.
من:چیی؟؟
-میگم برو برو روتخت بخواب..
-اخه مگه قرارنیست تو.....
پریدوسط حرفمو گفت:
-واقعافکرکردی من میتونم روتخت بخوابم درحالی که تورو مبل خوابیدی؟؟تازه بدنتم دردمیگیره..تومثل خواهرم میمونی دختر پاشو..
منم ازخداخواسته..انقدرخوشحال شدم که حواسم نبودبغلش کردم وگفتم
-توخیلی خوبی.
-میدونم..حالامیشه منو ول کنی بری بخوابی خواهرکوچولو.
تازه حواسم اومد سرجاش سریع خودمو جمع کردم گفتم:
-من کوچولونیستم فهمیدی؟؟
-بله.ببخشید ازاین به بعد بهت میگم فسیل..
-اترینننن.
-خب باشه ...
-شب بخیر.
-شب بخیر فسیل..
-بدجنس..
رفتم خوابیدم..اصلا من اترینو یک چیز دیگه تصور میکردم..این خیلی با اون اترین فرق داره
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بچه ها+وتشکریادتون نره..من احتمالاشب نمیام چون یک ابجی دارم گیرینوف نمیذاره زیاد بیام پای کامپیوتر:-2-09-:فعلا
*~MoonGirl~*
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۱۹ بعد از ظهر
سلام گلا!!!! خب من بازم اومدم...... این پست از زبون شقایق.....
××××××××××××××××××××××××× ××××××××××
دیروز با بچه ها نشستیم حکم بازی کردیم و من و آقامون میلاد بردیم و سامیار ناهار مهمونمون کرد.......
بعد از اینکه از رستوران برگشتیم، بعد از کلی بیکاری و حرفیدن با نفس و میشا بالاخره رفتم تو اتاقم و لباس خواب پوشیدم و ولو شدم رو تخت.....
اینقدر خسته بودم که حسش نبود پتو رو بکشم کنار و برم زیرش....
همینطوری رو تخت خوابیدم که صدای زنگ موبایلم در اومد و باعث شد هرچی فوش ناجور بلد بودم بهش بدم............
یهو میلاد اومد تو اتاق و من رو که ولو دید رو تخت در حال فوش دادن خندید و گفت:
ـ تنبل خانوم گوشیت اونوره خب یه لحظه پاشو ورش دار دیگه.........
ناله ای کردم و سعی کردم از در مظلوم نمایی وارد شم:
ـ میلادی!!!!!(چشاش شد اندازه نعلبکی!) میشه موبایلم رو برام بیارِی؟! جون شقایق...........
میلاد همچین نگام کرد که گفتم:
ـ باشه بابا....... اصلا ولش کن قطع شد.......
روم رو برگردوندم و همینطوری خوابم برد و نفهمیدم میلاد چیکار کرد و کجا خوابید.........
صبح که بیدار شدم دیدم میلاد لخت رو مبل خوابیده و پتوش از روش کنار رفته......
لامصب سنگ دل دیشب ورنداشت یه پتو بندازه رو من نگفت یه وقت میچام؟!
رفتم دستشویی و صورتم رو درست کردم و مسواک زدم و ترگل ورگل شدم و دوباره با لباس خواب نشستم رو تخت و به میلاد نگاه کردم........
به هیکلش زل زده بودم عین چی!
یعنی جونم هیکلا!!!!!!! قدم که ماشالا قد نیست تیرچراغه!!!!هرکولیه واسه خودش!!!!!
از این فکرای چرت و پرتم خنده ام گرفت و یهو صدای میلاد من رو نیم متر از جا پروند:
ـ دید زدنت تموم شد؟!
من: ای تو روحت میلاد نمیگی من سکته میکنم؟ هی تو بیا من رو بترسون.....
من قلبم ضعیفه مرتیکه........ دستت درد نکنه دیشب پتو انداختی روم......
میلاد: آخه تو شبا پتو روت نمیندازی منم گفتم الان اگه پتو روت بندازم دوباره میزنیش کنار........
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
ـ از کجا میدونی من شبا پتو نمیندازم؟!
از جاش بلند شد و اومد نزدیکم....... حرم نفساش به صورتم میخورد و حالی به حولی میشدم!!!!!!
انگشتش رو نزدیک سرم آورد و بعد..........(جو نگیرتتون!) چندتا ضربه بهش زد و با خنده گفت:
ـ خنگول مثله اینکه شبا میبینمت که چطوری میخوابیا! مثله اینکه هم اتاقی هستیما!!!!
قهقهه ای زدم و گفتم:
ـ خب حالا تو هم..........
میلاد ازم دور شد و یه چرخی زد و گفت:
ـ چطوره؟!
با تعجب گفتم:
ـ چی چطوره؟!
میلاد: بچمون چطوره!!!!! هیکلم چطوره دیگه این همه دید زدی به نتیجه ای هم رسیدی؟!
من با پرویی: بله به این نتیجه رسیدم که تو گولاخی بیش نیستی........
و با این حرفم فرار کردم که میلاد میخواست دوباره زیر پا بگیره که من از رو پاش پریدم و سریع رفتم بیرون.........
نفس و سامیار و میشا تو راه رو بودن و با دیدن قیافه وحشت کرده من و لباس خوابم تعجب کردن و من سریع رفتم تو اتاقم و یه چرخ زدم که برم دستشویی و لباس عوض کنم که خوردم به میلاد.........
من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!
میلاد: دختره ی سربه هوا.....
من: ضیفه!!!!!!!
میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خیلی شمرده گفت:
ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!
من: ضیفه!!!!!
میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار داد........
من: آی ننه....... میلاد چه مرگته آروم تر.........
میلاد: با کی بودی ضیفه؟!
من: با عمه ام ..... با تو بودم دیگه.......
میلاد محکم تر فشار داد به طوری که جیغم رفت هوا و یه لگد زدم به شکمش.......
ولی انگار به دیوار ضربه زدم!!!!!
من: میلاد غلط کردم......
میلاد: با کی بودی گفتی ضیفه؟!
من: به شوهرم!!!!!!
میلاد بیشتر فشار داد که دیگه اشکم در اومد.......
میلاد دلش سوخت و دستم رو ول کرد و گفت:
ـ تو که اینقدر نازک نارنجی هستی واسه چی کل کل میکنی؟!
من به دستم نگاه کردم.......
واییییی کبود شده بود......
دستم رو نشونش دادم و یکی هم زدم تو گوشش و رفتم دستشویی و لباسم رو عوض کردم ویه نمه هم آرایش کردم و به حالت قهر رفتم بیرون.....
مرتیکه هرکول هیکل خودش رو با من مقایسه میکنه!!
رفتم پایین و با بچه ها سلام علیک کردم و میشا مچ دستم رو گرفت تا ببرتم سمت تلویزیون که جیغم رفت هوا....
من: آییییییی........ دردم گرفت نامرد.....
میشا با تعجب گفت:
ـ وا من مثل همیشه گرفتمت .... نازک نارنجی...... میخواستم بگم بازیگر مورد علاقه ات داره مصاحبه میکنه....... شهاب حسینی رو میگم..........
عاشق شهاب حسینی بودم با شنیدنش دردمو فراموش کردم و رفتم پای تلویزیون......
میشا اومد بغلم نشست و مچ دستم رو گرفت و فشار داد و وارسیش کرد......
اینقدر دردم گرفت که نگو.......
میشا با داد: وایییی شقایق دستت کبود شده........
من: اه واقعا؟ فکر کنم به جایی خورده........
میلاد و سامیار و اتردین و نفس هم اومدن بالا سرم که دستم رو ببینن و میلاد واقعا اون لحظه خجالت زده شد........
من: اشکال نداره میشا پیش میاد دیگه حتما دستم خورده به یه جای محکم و آهنی!
××××××××××××××××××××××××× ×××××××××
اخ اخ اخ آقا میلاد چه بلایی سر شقایق من آوردی؟!:-2-30-:
خب اینم از این مثبت و تشکرا زیاد باشن تند تند میزارم........
negin kh5
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۲۱ بعد از ظهر
اینم یک پست دیگه خیلی شرمنده ام که شب نمیتونم بیام.:-2-14-:
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
وقتی دسته شقایق ودیدم بااون حرکت شرمنده ای میلاد همه چیوفهمیدم.تمام حرص ونفرتمو ریختم تونگاهم وبه میلادنگاه کردم.فکرکنم بدبخت ترسید.اتردینم چون تیزبود همه چیو فهمیدمیلاد وصدا کرد باهم رفتن تواتاق یکربعی که گذشت باهم اومدن بیرون..میلادکه قشنگ تابلوناراحت بودولی اتردین لبخند زده بود.رفتم کناراتردین واروم گفتم
من:درس اخلاق دادی؟
اتردین:اره چه جورم..بابامیشاجان خودتوکنترل کن بدبختو همچین نگاه کردی که سکده کرده بود..
-به من چه غولتشن به چه حقی دست دوستمو کبودکرده ؟؟؟
-حالابیچاره یک کاری کرده دیگه.ولش کن.
-خب من برم پیش شقی رفت تواتاقش.
-برو.
بانفس رفتیم تواتاق شقایق میلادکنارش روتخت نشسته بود دستشوگرفته بودداشتن حرف میزدن.ماکه اومدیم اون رفت بیرون که ماراحت باشیم...
من:شقی دستت خوبه؟
شقایق:اره باباعیبی نداره خودم کرم ریخت.
نفس:اون که کارته..
شقایق:اخ زدی توهدف...
یکم که باهم حرف زدیم نفس گفت
نفس:بچه هاواسه ناهار چی درست کنیم.
من اعتراض کردم.
من:چه معنی داره فقط ماغذادرست کنیم؟؟؟
نفس:وجود داری بروبه اقایون بگو.
من:هه.مگه کیان الان میرم میگم.
از اتاق رفتم بیرون پسرا داشتن tvمیدیدن رفتم خاموشش کردم که صدای اعتراضشون بلندشد
من:یک دقیقه زبون به کام بگیرید.کارتون دارم
سامیار:بروبگو بزرگترت بیاد..
من:اه تازه یادم اومد.میگم چرابار اول که دیدمت انقدر اشنا اومدیا..بگوتو رازبقا دیدمت..:-2-06-::-2-06-:
اومد بلندشه که اتردین دستشوکشید یعنی که بشین.منم گفتم
من:ببین یکی گفتی یکی شنیدی...پس حرف نزن..
گفتم:ببینیدنمیشه که یکسره ماغذادرست کنیم شما هم از فردا یکروزدرمیون غذادرست میکنید.
سامیار یک لبخندیی که من منظورشو نفهمیدم زدوگفت:
سامیار.باکمال میل...
من:پس الانم پاشیدبریدناهار درست کنید.
سامیار: باشه..
*****************************
ساعت 1بودکه صدای اتردین اومد
-خانما غذا..
سه نفری رفتیم نشستیم سرمیز.ماکارانی بود نفس گفت:
نفس:خدابه دادبرسه.بچه هاوسیت نامه نوشتید؟؟
میلاد:نفس خانم میخواین نخورید نون خشک داریما....بعد سه نفری خندیدن شقی گفت:
-نخندیدبابا واسه دندوناتون خواستگار پیدانیشه(ایول شقی:-2-06-:)
با این حرف دیگه کسی حرفی نزد غذاروخوردیم خداروشکرچیزی توش نریخته بودن.عجیب!!!!
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکریادتون نره.:mrgreen:امیدوارم خوشتون اومده باشه.
negin kh5
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
خب من اومدم بایک پست جدید.:-2-27-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-12.gif (http://www.pichak.net/)
بعدازناهار بابچه هاتصمیم گرفتیم بریم خرید.البته اول یکم استراحت کنیم بعد.منم چون که قشنگ ازموهام یک کیلوچربیو میتونستی بگیری(ببخشیداگه حالتون بهم خورد)رفتم حموم..خیلی دوست داشتم دوش اب سردبکیرم ولی ازبچه گی همینجوری بودم یعنی نمیتونستم دوش سردبگیرم...:-2-15-:
دوشمو گرفتم داشتم حوله امو میپوشیدم که صدای نگران اتردین اوم که میشا.میشامیکرد..اروم درحمامو بازکردم اتردین پشتش به من بود هیچی نگفتم ببینم میفهمه یانه که دیدم نه بابا اوشگول تراز این حرفاست داشت میرفت بیرون ومیشا میشا میکرد صداشم ماشا...زیاد یکهو دادزدم.
من:هوی دادنزن شنیدم.من اینجام.
شش مترپریدهوا برگشت منو دیدگفت
-تواینجایی من دارم دنبالت میگردم..
-میبینی که حمام بودم..چیکارم داری؟
-نفس کارت داره.
بعدم دستشوبه نشونه ی تهدیداوردبالاوگفت
اتردین:وای به حالتون اگه بخواین برای مانقشه بکشید
-شما کی هستیدکه مابخوایم براتون نقشه بکشیم!!بروبیرون من لباسمو عوض کنم..
شونه هاشو انداخت بالاونشست روتختو گفت:
اتردین:به من چه.من کاردارم..
من:ااا..پروپاشوبروبیرون نمیمیری بعداکارتو انجام بدی برو دیگه وگرنه میندازمت بیرونا..
اتردین:میتونی بیرونم کنی..
عجبا این تادیشب میگفت جای ابجیما..منو باش گفتم این ادمه..
رفتم از پشت هولش دادم ولی یک میلی مترم تکون نخوردد اونم هرهر میخندید..یکدونه محکم زدم پشتش گفتم:
من:هرکول گفتی زکی..
اتردین درحالی که میخندید گفت:
اتردین:دیدی گفتم جوجه ای..جوجو.
من:عمه اته.
اتردین:شرمنده عمه ندارم...
-ببخ..
اومدجوابمو بده که گوشیم زنگ خورد..مامانم بود..
من:یاخودخدا.
اتردین:کیه؟؟
-مامانم..
گوشیو جواب دادم سعی کردم عادی باشم.
من:سلام برملکه ی عذابه پدرجانم (_تیکه کلامه بابام بود:-2-06-:)
بابام بود!!! میخندید گفت:
بابام:شانس اوردی مامانت نشنیدوگرنه میکشتت.
من:سلام بابایی چه طوری؟دلم برات تنگ شده بود...
اتردین داشت به حرکات بچه گانه ی من میخندید به بابام گفتم
من:بابایی یک لحظه صبرکن من یک مگس مزاحمو ازاینجا بیرون کنم..
رفتم سمت اتردین دمپاییمو دراوردم گفتم
-بروبیرون.صحبت خانوادگیه..
دم گوشم برای این که بابام نشنوه گفت:
اتردین:خب منم شوهرتم دیگه..
میدونستم میخوادحرصم بده وموفقم شدگفتم:
-بروبیرون وگرنه میزنمت..
-به قول تفضلی زنم زنای قدیم.
--بروبیرون..
درحالی که میخندیدرفت بیرون.گوشیمو گذاشتم دم گوشمو گفتم:
من:ببخشیدبابایی بگو.
بابام:کی بود؟
-دخترباباش..بی خی.احوالات.
یک اهی کشید که دلم اتیش کرفت گفت:
بابام:وقتی پاره ی تنت چندین کیلومتر ازت دوره چه حالی برات میمونه؟
بغضم گرفت
من:باباجون من زنگ زدی گریه امو دربیاری.
-ببخشید عزیزم.دست خودم نبود..
-بابا من نمیتونم حرف بزنم خداحافظ مراقب خودتون باشید.بعدا زنگ میزنم.
گوشیمو که قطع کردم شروع کردم به گریه کردن.دراتاق بازشد اتردین اومد تواتاق وقتی دیدمش گریه ام تبدیل به هق هق شد..اونم که ترسیده بود اومد کنارم نشست باصدای نگران گفت:
اتردین:میشا چت شده چرا گریه میکنی؟اتفاقی افتاده..
بریده بریده گفتم:
من:اتردین...من..من چیکار کردم؟؟چرا..به بابام...دروغ گفتم..
سرمو بغل کرد گذاشت روسینه اشو بایک لحنی که تابه حال ازش نشنیده بودم گفت:
اتردین:عیبی نداره گریه نکن..همه چی درست میشه..همه میدونیم اشتباه کردیم ولی دیگه نمیشه کاریش کرد..
من:اخه.اخه.
اتردین انگشت اشاره شو گذاشت رولبمو گفت:
-هیششششش.عیبی ندار..یکم استراحت کنی خوب میشی میخوای دوستاتو بگم بیان..
-اره اگه ممکنه.
-چه مهربون شدی..از این به بعد به بابات میگم زنگ بزنه بلکه تواینطوری مهربون شی..
خنددم گفتم:
من:برو دیگه..نگاه کن جنبه نداری..
درحالی که میخندید رفت بیرون.چند دقیقه بعد نفس وشقی اومدن..شقی که انگارمن الان سرطان دارم همچین گفت
شقایق:الهییییی بمیرم برات.
نفس یکی زدپس کله اشو گفت
نفس:بیابرو اونورفیلم هندیش نکن..
یکم باهم حرف زدیم ونفسم بعد از کلی معذرت خواهی که من این کاروکردمو شرمنده ام..گفت:
نفس:خب دیگه بسته بدوحاضرشو بریم..
خنده ام گرفت گفتم:
-بیادوستای مارو ببین..الان حاضرمیشم..
هنوزحوله امم درنیاورده بودم.رفتن بیرون منم حاضرشدم..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-12.gif (http://www.pichak.net/)
بچه هایک گله نقداخیلی کمه ها...قبول نیست ما این همه خودمونو بکشیم شما نذارید..:-2-28-:دلتون میاد.من گناه دارم:-2-30-:
پست بعئیو دوستم غزل میذاره..قربون همه..:-2-27-:
غزل91
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۰۶ بعد از ظهر
سلام سلام به دوستايه گل خودم امروز مي خوام به جايه ديشب كه نبودم امروز نزديك 4تا يا بيشتر قبل از10 بزارم 2تا ديگه هم شايد 12شب به بعد گذاشتم پست اول از زبون نفس......... ssssssssssssssssssssssssss از اتاق ميشا يه راست رفتم سمت اتاق خودم (چشم ساميار روشن اتاق خودم!!!) يه مانتوي سورمه اي سير تنگ كه كمر باريكمو خوب نشون ميداد با جين ابي يخي پوشيدم شالمم ابي يخي بود كيف و كفشمم سرمه اي موهامو كج ريختم رو صورتمو يه ارايش مختصرم كردم دلم نمي خواست زياد خودمو نقاشي كنم رفتم بيرون از اتاق همزمان با من ميشا هم اومد بيرون
شقايق رويه مبل نشسته بود با ديدن ما گفت
-به كجا چنين شتابان تنها تنها كجا ميريد؟
من-راستش براي اتاق خواب رنگ صورتي رو دوست ندارم داشتم ميرفتم پرده با روتختي بگيرم كه گفتم ميشا رو هم ببرم حالو هواش عوض بشه
شقايق-پس من چي؟
ميشا-خب اگه تو بيايي كي غذايه اين پسرا رو چك كنه كه توش سم نباشه؟
قرار گذاشته بوديم كه هر دفعه كه اين پسرا غذا درست ميكنن بريم غذا هارو چك كنيم والا از اينا بعيد نبود بزنن ما رو ناكار كنن
من-يا اگه يه وقت چيزي ريختن توش كه ما بهش حساسيت داشتيم لاقل بفهميم نخوريم
شقايق-جمع نبند تو ما فقط تو به بادوم زميني حساسيت داري منو ميشا به چيزي حساسيت نداريم
من-حالا هرچي
با صدايه ميلاد سرمون رو كرديم سمت پسرا اينا ديگه كي اومدن
ميلاد-ما غذا رو مسموم ميكنيم؟
ميشا-گوش واستاده بودي ميلاد؟
ميلاد-به قول خودت اقا ميلاد
مي خواست تلافي حرف ميشا رو دربياره حالا كه اون از دوستش طرفداري ميكنه من چرا نكنم
من_اولا از شما پسرا هيچي بعيد نيست دوما مامانتون بهتون ادب ياد نداده نگفته گوش واستادن كار بچه هاي بي ادبه
از قصد فعل جمع رو بكار بردم
ميلاد-كه من ادب ندارم ديگه ؟
من-ظواهر امر كه اينطوري نشون ميده
ميلاد دهنشو باز كرد كه چيزي بگه كه حرفشو خوردو به جاش يه لبخند شيطاني زد و رفت تو آشپزخونه
به ساميار نگاه كردم كه داشت اسكنم ميكرد وقتي قشنگ تيپمو نگا كرد زل زد تو چشمم بي تفاوت بود ولي با نگاش ميپرسيد كجا ميري از نگاه كنجكاو و در عين حال بي تفاوت ساميار فهميدم كه تازه اومده بودنو از اول به مكالمه ي ما گوش ندادن منم بي تفاوت تر از خودش نگاش كردمو يه خدافظي سرد با اونو اتردين كردم اونام جواب دادن دست ميشا رو گرفتمو با هم از شقايق خدافظي كرديم و به سمت ماشين رفتيم پشت رل نشستمو درو با ريموت باز كردم يكم از مسير كه دور شديم ميشا سكوتو شكست
ميشا- البوم انريكه البوم چنده؟
من-دوتا البوم كه رد كني اهنگاش شروع ميشه
تو سكوت داشتيم اهنگ گوش ميكرديم كه ميشا دوباره به حرف اومد
-حالا كجا ميري؟ مگه جايي رو بلدي؟ اتاق به اون خوشگلي
من-راستش از همون اول از رنگ صورتي بدم ميومد البته براي اتاق خوابا نه چيزايه ديگه ولي تا رفتم پايين كه چمدونم رو بيارم بالا ديدم بعله اي دل غافل شما اتاقا رو رو هوا زده بوديد از چن شب پيش ادرس يه فروشگاه كه يه طبقه اش فقط سرويس خوابو رو تختي با حوله اينا داره و طبقه هاي ديگشم ارايشي بهداشتيه يه طبقشم تمام كيف و كفشو لباس ايناس يه طبقشم پارچه فروشيه از اينترنت گرفتم
ميشا تا اسم لباسو كيفو كفش اومد همچين چشماش شهاب سنگ پرت كرد كه نگو مثل خودم بود عاشق لباسو خريد شقايقم كه كپي ما تا فروشگاه حرفي زده نشد چون ادرس سرراست بود راحت فروشگاه رو پيدا كرديم ميشا با ديدن فروشگاه كه انصافا خيلي لوكس و شيك بود سوتي كشيد كه خندم گرفت
ميشا-بابا ايول نفس تو هميشه چيزايه تك رو انتخاب ميكني ادم با تو بيرون بياد هيچ وقت ضرر نميكنه
من با خنده-بريم تو دختر اينجوري پيش بريم تا نصفه شبم نميرسيم خونه
ميشا-من كه از خدامه تا فردا اين تو بمونم
من-بريم تو بابا الان ساعت30/5 تا ساعت 9 بايد خونه باشيم اون بيچاره ها گشنه نمونن به خاطر ما ميشا-نترس اگه اون پسران كه تا ما بريم خونه شامشون هم خوردن يه ابم روش عين خيالشون هم نيست كه ما بيرون گشنه تشنه ايم
من-پسرارو ول كن بابا ولي شقايق عمرا بزاره اونا غذا بخورن خودشم صبر ميكنه تا ما بياييم
ميشا ديگه حرفي نزدم با هم رفتيم تو...... ssssssssssssssssssss
+با تشكر نشه فراموش همه تون رو دوست دارم منتظر پستايه بعدي باشيد
غزل91
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
پست دوم از زبون نفس.........
ssssssssssssssssssss
ميشا-خب بريم اول لباس بخريم
من-نخير اول رو تختي با پرده
خلاصه انقدر من گفتم اون گفت اخرم قول دادم زود كارامو بكنم ولي از حرفم پشيمون شدم اصلا حوصله نداشت انقدر غر غر كرد كه اعصابم خط خطي شد
من-اه ميشا اصلا تو برو طبقه ي بالا كه لباس اينا داره منم اينجا كارم تموم شد ميام فقط گوشيت در دسترس باشه
ميشا با خوشحالي گفت
-الهي خير از جوونيت ببيني دختر خب زود تر ميگفتي حوصلم پوكيد
بعدم مثل يه زنداني كه از زندان ازاد شده باشه مثل جت رفت سمت اسانسور با حال و هواي صبحش زمين تا اسمون فرق داشت همونطور كه داشتم رو تختي هارو ميديدم فكر ميكردم چه رنگي به اتاق مياد خب تخت با عسلي هاي كنارش و ميز تولت سفيد بود تكه گاه پشت تختم چرم سفيد بود با نگين هاي مشكي صندلي ميز توالتمم همين جوري بود داشتم اتاقمو تصور ميكردم كه چشمم به يه روتختي افتاد هموني بود كه دنبالش ميگشتم عالي بود يه روتختي با زمينه ي مشكي كه سه تا خط نقره اي با اندازه هاي مختلف روش بود بالاي خطاي نقره اي هم سه تا دايره سفيد يه اندازه بود كه تويه اونم نقره اي كار شده بود خيلي به تركيب رنگ اتاق ميومد چون كاغذ ديواري اتاقم سفيد مشكي بود با گلايه نقره اي خوشگل اصلا همه چيه اتاقم عالي بودا ولي نميدونم اون روتختي صورتي بد رنگ با پرده چي بود توش اصلا انگار اضافي بود رو كردم سمت فروشنده من-اقا اون روتختيتون كه تركيب رنگ مشكي وسفيده با خطايه نقره اي رو ميشه برام حساب كنيد؟
اقا-قابل نداره چشم همين الان
بعد رو كرد سمت يه پسرو بهش گفت يه نمونه برام بياره وقتي روتختي رو اورد و از رنگش مطمئن شدم ومطمئن شدم اشتباهي نداده رو كردم سمت فروشنده كه همش داشت از جنسش تعريف ميكرد
اقا-بله خانوم اين يكي از بهترين جنساي ماست اصل تركيه است
من-بله بله متوجه شدم ميشه قيمت رو بگين؟
اقا-بازم ميگم قابل شما رو نداره ميشه هفتصدوپنجاه تومن
با اين كه يكم گرون بود ولي چشمم بدجوري گرفته بودش پس بي چك و چونه پولو حساب كردم وقتي رسيدو گرفتم گفتم
- ببخشيد من يه يكي دوساعت ديگه ميام جنسمو ميبرم فقط شما نميدونيد كجا ميشه يه پرده با اين ست كنم
اقا-چرا كه نه اتفاقا من ست اين رو تختي رو تازه اوردم بفرماييد اينم ژورنالش
ژورال و گرفتم نه مثل اين كه شانس شكلاتي من اين دفعه طلايي شده چون پرده اي كه مرده ميگفت كاملا ست رو تختي بود از كناره هاي پرده هم نگيناي اشكي اويزون بود كه قشنگيش رو صد برابر ميكرد ابعاد پرده اي كه مي خواستم رو گفتمو پولش رو هم حساب كردموقرار شد چند ساعت ديگه بيام ببرمش ساعتمو نگا كردم12 بود پس هنوز وقت داشتم رفتم طبقه اي كه ارايشي بهداشتي بوداونجا هم يه سري عطر ادكلن گرفتم با رژوريمل وكرم گريم وسايه و...... خلاصه كلي خرج براي خودم تراشيدم ساعت نزيك30/7بود كه ميشا زنگ زد
ميشا-الو نفس پس تو كجا موندي ؟ من همه خريدامو كردم
من-منم همين الان كارام تموم شد الان ميام پيشت فقط دم در اسانسور واستا كه پيدات كنم من ازاون اسانسور شيشه ايه ميام باي
ميشا-باشه منتظرم باي
با اسانسور رفتم پيش ميشا طق معمول يه مشما اين دستش بود يكي اون دستش ولي بازم زياد خريد نكرده بود خداروشكر هميشه ميگفت من ملاحظه مامان بابام رو ميكنم زياد خرج نميكنم ولي وقت لباس خريدن كه ميشد همه ي حرفاش يادش ميرفت
من-عمه ي من صرفه جويي ميكنه و مراعات جيب باباش رو داره ديگه
يه لبخند زدو گفت
-نميدونم شايد
من-خيلي رو داري به خدا
ميشا-دست پروردتونم چاكرتون
خنديدمو گفتم
-جمع كن خودتو بيا بريم منم يه سري لباس مباس بگيرم 1 ساعت بعد در حالي كه به خريداي من يه تاپ و شلوارك ست سفيد كه تاپه پاره پاره بودو زيرش يه نيمتنه ي طلايي داشت كه پارگي ها رو بپوشونه و يه شلوارك كوتاه سفيد جين كه اونم پاره بود و زيرش استر طلايي ميخورد اضافه شده بود به سمت ماشين ميرفتتيم شاگرد مغزه روتختي فروشي هم پشت سرمون روتختي و پرده ها رو مياورد بعد از اينكه انعام شاگرد مغازه رو دادم با ميشا سوار ماشين ماشين شديمو رفتيم خونه ساعت 30/9 خونه بوديم .......
ssssssssssssssssssss
+با تشكر نشه فراموش بچه ها يه سرم به نقد بزنيد
غزل91
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
پست سوم از زبون نفس.... ssssssssssssssssssss
درو با ريموت باز كردمو رفتيم تو با بدبختي هر كدوممون چندتا مشما گرفتيم دستمونو با فلاكت برديم تو با وارد شدن ما تو خونه همه نگاها برگشت سمت ما
اتردين-چه عجب تشريف اوردين
ميلاد-بلاخره اومديد مادمازلا
نخير اين ميلاد امروز رو نرو من كم بود اتردينم بهش اضافه شد
من-په نه په هنوز تو راهيم
ميشا-ممنون از استقبال گرمتون
من-تو رو خدا يه وقت زحمت نكشيدا ما راضي نيستيم شما اين مشما هاي سنگينو بگيريد
ساميار اومد مشما هاي دست منو گرفت برد بالا بدون حرف نگاش هنوزم مغرور و سردبود
ميشا هم خريداشو انداخت رو زمين و رفت سمت كاناپه
اتردين- بابا شما كجا بوديد؟ دوساعته داريم از گشنگي ميميريم بابا
ميشا-خب غذاتون رو ميخورديد به ماچه؟ راستي شقايق كو؟
اتردين-واستاده تو اشپزخونه ميگه تا اينا نيان غذا بي غذا ببين تو رو خدا غذايي كه خودمون ميپزيم هم حق نداريم بخوريم
ميلاد-بعضي ها هم كه ميخوان پولشون رو به رخ بكشن
من-بعضيا هم شعورشون نميرسه پز دادن با سليقه داشتن فرق داره
ميلاد-شعور من نميرسه؟
من-مگه من با شما بودم؟
ميلاد-په نه په با بقال سر كوچه بودي
من- ا تو دهات شما به مغازه دار ميگن بقال الهي اونجا انقدر كلاسش پايينه در ضمن حرف من جريان به درميگن دروازه بشنوه بود تقصير من چيه كه شما فكر ميكني دروازه اي؟
ميشا با شقايق كه تازه از اشپزخونه در اومده بود ريزريز مي خنديدن ميلادم از حرس قرمز شده بود حقش بود تا اون باشه انقدر منو حرص نده ساميار كه تازه اومده بود
ساميار-خب ديگه بريم شام رو بخوريم كه همه گشنه ايم شما هم كه خريد بوديد حتما حسابي گشنه ايد
با ميشا رفتيم بالا تو اتاقامونو لباسامون رو عوض كرديمو با هم رفتيم سر ميز نشستيم در تمام مدت غذا خوردنم نگاه ميلادو روي خودم حس ميكردم غذام تموم شد ظرف سالاد رو برداشتمو براي خودم ريختم عادت به سس خوردن نداشتم ولي انقدر گشنم بود كه مثلا خواستم با اون مايع پر كلسترول خودمو سير كنم پس يه كمي هم براي خودم از ظرف سس خوري سس ريختم كه اي كاش نميريختم به محض خوردن چنگال سوم احساس كردم گلوم ميسوزه و بازو هام ميخاره از فكري كه تو سرم بود موهاي بدنم سيخ شد
من-كي سالادو درست كرده؟
ساميار-ميلاد درست كرده
من –سس رو كي درست كرده؟ ساميار-سس رو هم ميلاد درست كرده رو كردم سمت ميلاد كه با بدجنسي نگام ميكرد من – چي توش ريختي؟منظورم سس سالاده
ميلاد-خب خود سس سفيدو با ابليمو و يه ذره بادوم زميني قاطي كردم
ميشا با شقايق كه تازه دوزاري هاشون افتاده بود يه هههيييييييي بلند گفتن رو كردم سمت سامياركه با تعجب داشت به بحث ما گوش ميداد كه اگه يه وقت غير عمد ميلاد اونكارو كرده بود تهمت بهش نزنم
من- بعد از ظهر تو واتردين بعد از ميلاد اومديد تو سالن؟
ساميار- آره چطور مگه؟
ميشا –نفس به بادوم زميني حساسيت داره بعد از ظهرم اولاي مكالممون در مورد اين موضوع حرف ميزديم
ساميار-يعني...
ولي حرفشو ادامه ندادو نگاه خشمگيني به سمت ميلاد پرت كرد
غزل91
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
پست چهارم از زبون نفس.....
sssssssssssssssssssssssssssssss من -يعني ميكشمت من تو رو
ولي يه لحظه احساس كردم نفسم ديگه در نمياد هي نفس ميكشيدم ولي مثل اين بود كه يه غده تو گلوم گذاشته بودنو نميزاشت اكسيژن به بدنم برسه يكي از روي صندلي بلندم كرد صداي نگران شقايق و بچه ها تو سرم ميپيچيد
شقايق-نمييييييتوننه نفسسس بكشه
ميشا-ميلاددددددد اگه يه چيزيش بشه ميكشمتتتت
ميلاد-به خدا فقط مي خواستم يكم اذيتش كنمممممممممممم نمي خواستمممم اينطوري بشششههه
صدايه داد ساميار ساميار-تو غلط ميكني اخه مگه تو نفهمي وقتي ميگه حساسيت داره لابد يه چيزي هست كه ميگه
حس ميكردم كه دقايق اخر عمرمه خنده دار بود كه يه نفس با كم بود نفس بميره خداياااااا كمكم كن ولي در لحظه هاي اخر كه فكر ميكردم مرگم حتميه سرم خيس شدو با خيس شدنش يه شوك بهم وارد شد كه راه تنفسمو باز كرد
ساميار-نفس بكش نفس تو ميتوني تو خود نفسي پس بايد نفس بكشي نفس بكش
سرمو از زير شير اب در اوردم ودستمو براش بلند كردم وقتي خيالش از من راحت شد منو سپرد دست شقايقو رفت سمت ميلاد و دادو هوارشو شروع كرد
ساميار-همينو مي خواستي لعنتي مگه تو بچه اي نفس زبوني تلافي ميكنه تو عملي تلافي ميكني مي خواي كله خرابي تو به كي نشون بدي د مگه بچه اي اخه اگه يه چيزيش ميشد چه غلطي ميكردي مگه همون شب كه رفتيم هتل نگفتم اين دخترارو مثل خواهرتون مثل دوستتون بدونيد مگه نگفتم بايد حمايتشون كنيد د مگه من نگفتم اينا امانتن دست ما اين بود نتيجه حرفاي من اين بود ساميار ديگه حرف نميزد فقط نگام ميكرد هنوزم تو تنفس مشكل داشتم گلوم خس خس ميكرد نفساي بلندو عميق مي كشيدم انگار مي خواستم كل هواي اشپزخونه رو تموم كنم
ساميار رو كرد سمت بچه ها
ساميار-شما ببرينش تو اتاق يه ليوان ابم بديد بخوره من زود ميام
بعدم از خونه زد بيرون تا اخرين لحظه ميلادو نگاه كردو براش خط و نشون كشيد با تكه كردن به ميشا و شقايق رفتم تو اتاق بعدم شقايق يه ليوان اب داد دستم بيچاره ها هنوز تو شوك بودن با گرفتن دوباره نفسم زدن زير گريه هي نسم ميگرفت و هي ازاد ميشد شقايق كه اصلا حرف نميزد ميشا رفت سمت تلفنش
ميشا-اقا ساميار كجاييد شما؟ -............................ -نفس دوباره نفسش گرفته منم هل كردم هيچي يادم نمياد نمي دونم چي كار كنم ؟
-............................
ميشا-باشه باشه
بعدم گوشي رو قطع كرد
ميشا- الان مياد گفت سر كوچه است
فكر كنم به دو دقيقه نكشيد كه ساميار اومد دستش يه پلاستيك بود كه توش فكر كنم اسپره ي آسم بود براي تنگي نفسي سريع اسپره رو در اورد وسرمو گرفت بلند كرد اسپره رو گذاشت تو دهنم با اولين پيسي كه اسپره كرد دوباره زنده شدم
ساميار-خوبي ؟
با سر جواب مثبت دادم با دادن جواب مثبتم از اتاق رفت بيرون با رفتن ساميار شقايق كه ديگه گريه نميكرد اومد پيشم
شقايق-نفس حتما دو دقيقه اي كه رفتم دستشويي اينكارو كرده همش تقصير من بود.......
ssssssssssssssssssss
بچه ها امشب ديگه پست نداريم ولي فردا حدود 10 تا پست يا بيشتر داريم كه مينا و نگينو من مينويسيم تا فردا باي:-2-37-:
negin kh5
۲۰ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم:-2-25-:اینم پست اول.از زبون میشا.
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
یعنی من که از دست میلاد عصبی بودم شدید...سامیارم مثل من عصبی بود ازاتاق نفس رفتم بیرون میلاد روی کاناپه نشسته بود تامنو دیدپریدجلوم گفت:
میلاد:میشا حالش خوبه؟؟
من درحالی که قرمزشده بودم بهش گفت:
من:تویکی خفه شو وگرنه میزنم دندونات بریزن باهاش یکقول دوقول بازی کنیا..
میلاد:به خدا من فقط میخواستم..
یکدونه محکم زدم دم گوشش گفتم
من:اره فقط میخواستی تلافی کنی...خاک توسر احمقت که نمیدونی حساسیت داشتن شوخی نیست..
اتردین پرید سمتم منو بلندکرد ببره تواتاق.منم هی میگفتم
من:ولم کن بذارمن حساب اینو برسم..میلاد به خداقسم اگه تافرداحال نفس خوب نشه قول میدم زنده ات نذارم..
اتردین منو بردتو اتاقوپرتم کرد روتخت وگفت
اتردین:دخترمگه دیونه شدی این چه کاری بودکه کردی؟؟
من:من.من دیونه شدم یااون دوست..
پریدوسط حرفمو گفت:
اتردین:میدونم اونم خریت کرد خودم بعدامیدونم چی کارش کنم تودیگه ولش کن..
به گریه افتادمو گفتم:
من:اخه توکه نمیدونی من جونم به جون نفس بسته اس.من بدون نفس میمیرم.اون برام مثل خواهرنداشته ام میمونه..
دیگه هق هقم اوج گرفت جوری که سامیار پریدتو اتاقمون گفت:
سامیار:چی شده؟؟اتردین؟؟
اتردین:به خدا من کاری نکردم..بابت نفس ناراحته..
سامیارم که مغرور هیچی نگفت ورفت بیرون..به اتردین گفتم:
من:بین خودمون بمونه ولی این دوستت نرمال نیست..
اتردین باصدای بلندخندیدویکدونه اروم زدپشتمو گفت:
اتردین:هی بچه پشت داداش بلیط نفروشا..
من:همینه که هست..
اتردین:نه مثل این که حالت خوب شده راستی توبه چی حساسیت داری؟؟بگوبریزم توغذات بلکه این زبونت تاول بزنه نتونی حرف بزنی..
من:راستش من نمیدونم چرا اسم شخصی به اسم اتردین میاد کهیر میزنم..:-2-06-:
اینوگفتم ودرحالی که میخندیدم بدورفتم سمت در..
اتردین اومدبیادبگیرتم که جیغ زدمو دررفتم ..
رفتم تواتاق نفس ببینم حالش خوبه که نفس تامنو دیدگفت:دخترتوچت شده بود؟؟همچین سراین میلاد دادزدی من به جاش ترسیدم..
من:حقش بود پسره ی...استغفر الله من هی میخوام دهنمو به ناسزا وانکنم اینا نمیذارن..
نفس:اون که واهست.
-پروو..حالت خوبه؟؟
-اره بابا..بادمجون بم افت نداره..
-اخه توبادمجونه ولنجکیی..
-راستی هفته دیگه این دانشگاه هاشروع میشه ااا..شمابرید وسایلتونو بیاریدتو اتاق من تا موقعیی که این تفضلی بیاد..
-ا.چشم تفضلی ودوردیدی..
-بروگمشو..بروبذارمن استراحت کنم..
خندیدم وگفتم:
من:میخوای اقاتونم صداکنم قشنگ استراحت کنی..انقدر حال میده جون میشا..
نفس یک جیغ بنفش کشید
نفس:میشااااا.میکشمت..
منم درحالی که میخندیدم از اتاق اومدم بیرون که سامیارمثل میرغضب پریدجلومو گفت:
-چی کارش کردی جیغ کشید؟
-هوی ترسیدم روانپریش...زنونه بود..
-روانپریشم کردید شما دخترا..
-خب دیگه پروشدی بروکنار..
رفتم توپذیرایی که اتردین اومدگفت:
اتردین:چی کار کردی دختر مردمو زلزله..
من:خصوصی بود..
-اهان باشه..من رفتم بخوابم..
-انقدرنخواب..ازبس خوابیدی شبیه بوفالوشدی دیگه..
دیدم رفت سمت کابینتا گفتم:دنبال چی میگردی؟؟
درحالی که داشت کابینتارومیگشت گفت:
اتردین:دنبال فلفل بریزم روزبونت نتونی حرف بزنی..
من:بیشعور..بروبخواب چیکار کنم..
رفت تواتاق منم رفتم اتاق شقی بهش بگم فردااسباب کشی دایم به اتاق نفسینا!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
امیدوارم خوشتون اومده باشه..+وتشکر فراموش نشه:-2-27-:
negin kh5
۲۰ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
پست دوم:-2-27-:این اخرین پسته...
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
داخل اتاق شقی که شدم شقی دراز کشیده بودو به سقف زل زده بودوتوفکربود.رفتم کنارش درازکشیدم برگشت سمتم وبغلم کردوگفت
شقایق:میشانفس حالش خوب میشه؟؟
من:اره بابانگران نباش..
دستمو گذاشتم روگردنبندی که نفس بهم داده بودوازته دلم ازخداخواستم حال نفس خوب بشه..
بعداز این که به شقی گفتم فردامیریم تواتاق نفس ازاتاقشون اومدم بیرونو رفتم تواتاق خودمون..اترین مثل چی خوابیده بود..تودلم گفتم:یک روزغذاپختنا..انگارچیکارکرد ن..
دلم نیومدشبه به این قشنگیواتردین ازدست بده رفتم ازیخچال یک لیوان شربت ابلیموبرداشتم که هم دج بشه مجبورشه بره حمام هم این که بو بگیره..:mrgreen:
رفتم بالا سراتردین شربتوریختم روش که یکهومثل چی پریدبالا..دستمو گذاشتم رودلمو شروع کردم خندیدن.اتردین اومدبالاسرمو باصدای عصبی گفت:
اتردین:میشاچیکارکردی؟؟
من:من؟؟اهان دلم نیومد شبه به این قشنگیوازدست بدی هم این که میخواستم بهت شب بخیربگم..
-باشه خودت خواستی..
یکهواتردین پریدرومو شروع کردبه قلقلک دادنم..منم که قلقکیه شدید درحالی که ازخنده دلم دردگرفته بود گفتم:
من:اتردین شکرخوردم ببخشید.ولم کن..اصلاکاربدی کردم که نذاشتم شبه به این قشنگیوازدست بدی؟؟
اتردین:ازهمین زبون درازیته که خوشم میاد..
بعدم ازروم بلندشدوگفت:
-سرتق...
-همینه که هست..بدوبروحمام من بگیرم بخوابم..
-ا زرنگی منوبلندکردی توبری اونوقت بخوابی؟؟
-اره دیگه..
یکهو دستمو گرفت بردبیرونو گفت شما همینجامیشینیدمن برم حمام بیام بعد..
-اتردین نامردی نکن دیگه..
بدون توجه به من رفت تو اتاق درم پشتش قفل کرد..
همه خواب بودن..منم تصمیم گرفتم روهمین مبلا بخوابم!!
***************
صبح بانوری که افتاده بودتو صورتم بلند شدم..تواتاق بودم!!!
من کی اومدم اتاق؟؟
اتردین رومبل خواب بود.رفتم زدم پس کله اشو گفتم:
من:پاشودیگه..منو کی اوردتو اتاق؟؟
-اه توهم که الارم سرخودی..اگه گذاشتی من مثل ادم بکپم..اقاتفضلی اوردتت.خب من اوردمت دیگه نابغه..
-توبه چه حقی منو اوردی اتاق؟؟
-ببخشیدولی صدات کردم بلندنشدی مجبورشدم بغلمت کنم بیارم تواتاق..
-خب باشه..من رفتم بیرون..
زیرلب شنیدم که میگفت:
اتردین:پادگانه اینجا.کله ی صبح بیداریه..ادمو بیدارمیکنه خودش میره بیرون..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
+وتشکرفراموشتون نشه..:-2-27-:
negin kh5
۲۱ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
سلام بچه ها..شرمنده بابت بدقولیمون.اینترنت غزل که قطع شده خیلی ناراحت بودمنم که خونه نبودم..بازم شرمنده:-2-14-:پست اول..از زبون میشا
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-15.gif (http://www.pichak.net/)http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-15.gif (http://www.pichak.net/)
از اتاق که اومدم بیرون سامیارم هم زمان بامن ازاتاق اومدبیرون..سریع رفتم سمتش وگفتم:
من:سلام اقاسامیار.نفس حالش خوبه؟؟
سامیارکه چهره ی نگران منو دیدگفت:
سامیار:اره باباازتوهم سالم تره فقط دیشب دوبار نزدیک بود بمیره..
بعدم خندید..
من:یک خدانکنه ای.زبونم لالی کوفتی بذارتنگش..
سامیار انگارنه انگار باکی هستم راهشو کشیدورفت..
رفتم تواتاق نفس خواب بود رفتم بالاسرش با ریش ریشای شالمدماغشو قلقلک دادم که یک عدسه کرد بلند شد.منو دید همچین کشیدتوبغلم که کپ کردم.
من:نفس جان حالت خوبه؟
نفس:اره عزیزم تورودیدم خوب شدم.
دستموگذاشتم روپیشونیش گفتم
من:میگم تب داری..
نفس:اره تا تورودیدم تبم رفت بالا..
چسمامو ریزکردم گفتم
من:حالافهمیدم.گوشام دراز شد چی میخوای؟؟
نفس: اخ قربونت میشه بعدازظهرکه اومدیدتواتاق پرده روباشقی وصل کنی؟؟
من:سرما میخوری اخه گناه داری..
نفس:جون من..
من:چیکارت کنم دیگه..باشه..
نفس:قربونت برم..
نفس لباساشوعوض کردوباهم رفتیم تواشپزخونه..همه داشتن صبحانه میخوردن شقی تانفسو دیدپرید ابیاریش کرد بعدم باهم نشستیم سرمیز..
موقع صبحانه سنگینیه نگاه میلادو حس میکردم..فکرکنم میگفت:وحشی تراز من دیگه ندیده..
صبحانه روکه باهم خوردیم..یکم بالب تاب نفس ور رفتیم..انقدر توفیس بوک بالاپایین رفتیم دیگه فیس بوک گفت:یاگم میشیدبیرون یاپرتتون میکنم:-2-22-:
خلاصه ساعت 12تصمیم گرفتیم که ناهار ناگت مرغ درست کنیم.با بچه ها ازبس تواشپزخونه مسغره بازی دراوردیم که حدنداره..خلاصه ساعت1:30بودکه غذا حاضرشد پسرا روصداکردیم دم در اشپزخونه وایساده بودم اتردین وسامیار اومدن میلاد اومدبیاد تواشپزخونه بایک دستم جلوشو گرفتم گفتم:
من:کجا؟؟؟؟؟
همه داشتن نگام میکردن میلادم گفت
میلاد:ناهار دیگه..
یک نوچ نوچی کردمو گفتم.
من:خوشتیپ شرمنده که امروزناهار بی ناهار..بابت حرکت دیشبت.:-2-06-:
میلاد که کپ کرده بود ولی یکم بعد به خودش اومدورفت تواتاق.بیچاره هیچی هم نگفت دلم براش سوخت..گناه داشت..نفسو شقی هم ریز ریزمیخندیدن..یکم باغذام بازی کردم دیدم نه ازگلوم پایین نمیره قاشقو پرت کردم رفتم سمت اتاق شقینا..در زدم
میلاد:بیاتو..
رفتم تو اتاق دیدم بیچاره روتخت دراز کشیده تامنو دید ازجاش پرید گفت:
میلاد:بله؟کاری داشتی؟؟حتما بایداز خونه هم برم بیرون؟؟
انقدر بامزه گفت که دلم براش سوخت گفتم:
من:ببخشید یکم تندرفتم ولی
یکهو جفت پاپرید وسط نطقم
میلاد:نه من نباید این کاریو میکردم..
من:نه من تند رفتم شرمنده بیا غذاتو بخور من حوصله ی جیغ جیغای شقیو ندارما..
خندیدو گفت:
میلاد:توهم به جیغ جیغوییش پی بردی؟
من:خیلی وقته..حالادیگه کم فک بزن بریم..
باهم رفتیم پای میز..نگاه رضایتمندانه ی اتردینو حس کردم وکلی خرکیف شدم.
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-15.gif (http://www.pichak.net/)http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-15.gif (http://www.pichak.net/)
من فردا میام دوتا پست دیگه هم میذارم...:-2-27-:
غزل91
۲۲ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۱۶ قبل از ظهر
سلام بچه ها بابت تاخيرم معذرت راستش اينترنتم خراب شده الانم شانسي اومدم هروقت درست شد جبران ميكنم ==================================
اصلا اين ميشا بدجور داره مشكوك ميزنه سر ميز همچين از نگاه اتردين خركيف شد كه ميخواستم از خنده بميرم ناهارو خورديمو ما دخترا ظرفا رو شستيم اصلا اين شستناي ماشين ظرف شويي به دلمون نمي چسبيد به خاطر همين هميشه خودمون ميشستيم بعد از جمعو جور كردن اشپزخونه قرار شد بريم استراحت كنيم بعد بياييم چشمك بازي كنيم داشتم ميرفتم تو اتاقم كه ميلاد صدام كرد
-نفس؟
جواب ندادم پسره ي بوزينه همچين زد ناكارم كرد كه نزديك بود بميرم ببين حالم چه طوري بوده كه اين كوه يخي(ساميار بدبخت )دلش به حالم سوخته ولي از اون موقع كه جونمو نجات داده يه حس قشنگي نسبت بهش پيدا كردم حس كسي رو بهش دارم كه يه حامي قوي داره بي توجه به صدا كردن ميلاد رفتم تو اتاق اي بابا پختم از گرما نميدونم اين دريچه ي اتاق ما چش شده كه باد كولر ازش نمياد اصلا شانس نداريم كه رفتم از لباسام يه استين حلقه اي سفيد با شلوارك قرمز درا وردم پوشيدم و خودمو انداختم رو تخت لب تاپمو روشن كردمو رفتم يكم وب گردي كنم
ساميار-حالت خوب شده ديگه مشكل تنفسي نداري؟
لب تاپمو بستم وش بعدا ميرم وب گردي من-ا تو كي اومدي اره بابا تنفسم خوب شده در ضمن بادمجون بم افت نداره
ساميار در حالي كه يه لبخند خوشگل تو صورتش بود جواب داد خداييش ميخنده چه ناز ميشه
-اولا خودت ميگي بامجون بم اخه دختر شما بادمجون تهراني يكي يه دونه هم هستي ظريفي جريان يكي يه دونه ها رو هم كه ميدوني؟
در حالي كه يكي يكي كوسناي تختو به طرفش پرت ميكردم گفتم
-خل ديونه خودتي
ساميار كه سعي داشت جاخالي بده تا كوسنا بهش نخوره گفت
-ااااا من كي گفتم خل ديونه حرف تو دهن من نزار راستي چيا خريدي؟
با هيجان شروع كردم به تعريف كردن از چيزايي كه خريدم ولي وسطاي حرفم ياد حرف ميشا و شقايق بيشعور افتادم ساميار كه ديد من پنچر شدم گفت
-خب بقيش چرا يهو استپ كردي؟
با لبو لو چه يه اويزون رو كردم سمتش كه خندش گرفت لب ورچيدمو مثل اين بچه هاي سرتق گفتم - نخند ميشا وشقايق گفتن كار دارن نميتونن پرده ها رو برام عوض كنن اونايي كه خريدم به جاش وصل كنن اصلا نميتونم يه دقيقه ديگه اين پرده با روتختي هاي زشتو تحمل كنم خودمم تنهايي اصلا دستو بالم به كار كردن نميره
يه لحظه نگام كرد بعد بلند زد زير خنده
ساميار-اخه دختر خوب اين كه ناراحتي نداره پاشو با هم هم رو تختي رو عوض ميكنيم هم پرده ها رو با ذوق دستامو كوبيدم به هم من- راست ميگي؟
ساميار در حالي كه زير لب ميگفت ني ني كو چولو دستمو گرفت بلندم كرد
ساميار- دروغ واسه چي؟
من-خب پس من رو تختي رو عوض ميكنم تو هم پرده رو بزن
با موافقت ساميار كارمون رو شروع كرديم مشغول كار خوم بودم كه ساميار گفت
-راستي روزي كه خودتون رومعرفي كرديد گفتي رشتت مثل منه ولي مركتو نگفتي فكر كردم مثل رمانا از دختر خرخونايي كه چند سال جهشي خوندن من-خب راستش من از همون سالي كه پزشكي قبول شدم همه تو خاندان بهم ميگن خانم دكتر مغزواعصاب براي همين ديگه خودمم باورم شده مغزواعصاب تخصص دارم تو دهن خودمو دوستامو بعضي از استادامم افتاده وگرنه من تازه 4سال ديگه پزشك عمومي ميشم
ساميار-ميگم شك كردم خودم ولي گفتم شايد جهشي اينا خوندي حالا بگزريم چرا جواب ميلاد رو ندادي
با حرص دست از كار كشيدم
من-ديگه چي همينم مونده جوابشو بدم
ساميار-خب خودش فهميده اشتباه كرد توام ببخشش ولي تلافيشو سرش در بيار نه مثل اونا يه وقت نري تو غذاش سم بريزي بي خطر تلافي كن
من- اقا يعني شما ما رو مثل ميلاد دعوامون نميكني اگه اينكارو بكنيم؟
اينا رو با لحن بچه مدرسه اي ها گفتم كه باعث شد ساميار با خنده جوابموبده
ساميار-نه دعوات نميكنم راستي كارم تموم شد
من-ا چه زود منم كارمو كردم حالا ديزاينشو بعدا ميكنم ببينم چه جوري نسب كردي خيلي قشنگ پرده ها رونسب كرده بود واي اتاقم چه ناز شد ولي يه گوشه پرده تا خورده بود زياد معلوم نبود چون بالايه بالا بود ولي من حساسم رو كار پس بايد كار بي نقص باشه
من-ساميار ؟
ساميار-راحت باش بگو سامي
من-اوكي سامي اون گوشش تا خورده
وبا دستم اونجاشو نشون دادم ولي هر كاري كردم نفهميد
من-اصلا از روي اون صندلي بيا پايين بزارخودم درستش ميكنم
سامي از روي صندي اومد پايينو من رفتم بالا ولي حالا مگه قدم ميرسه
سامي-بيخود تلاش نكن قدت نميرسه همه كه مثل من قد بلند نيستن اصلا قدت چنده؟
با حرص از روي صندلي اومدم پايين
من-نخيرم من قد كوتاه نيستم شما زيادي هركولي مگه167 كوتوله بودنه
سامي در حالي كه خندش گرفته بود( اي خدا اين اصلا نميخنده ها امروز نميدونم چي شده)
سامي-در هر حال ازت 30 سانت بلند ترم برو كنار بزار كارمو بكنم
ولي بدتر زد دوجاي ديگه رو هم خراب كرد چشمامو بسته بودمو غرر ميكردم كه ديدم رو هوام با دوتا دستش كمرمو گرفته بودو مثل پر قو بلندم كرده بود بي خود نيست بهش ميگم هركول ديگه!!
من-منو بزار زمين
سامي-نچ نچ مغزمو خوردي كارتو بكن كه خيال خودتو اعصاب منو راحت كني
يه كم ديگه غر غر كردمو بعد شروع كردم به درست كردن پرده كارم تموم شده بود كه در اتاق باز شد شقايقو ميشا هم كه درو باز كرده بودن حرف تو دهنشون ماسيد
شقايق-نفس اومديم كمكت ......
سريع يه نگاه به خودمو سامي كردم بيچاره ها حق داشتن تاپم به خاطر ورجه ورجه اي كه كرده بودم رفته بود بالا و موهامم پريشون دورم دستاي سامي هم دور كمرم بدبخت شدم الان چه فكرا كه نميكنن
من-سامي لطفا بزارم زمين ممنون كه كمكم كردي
سامي هم سريع منو گذاشت زمينو يه خواهش ميكنم سرد گفتو سريع رفت بيرون نميدونم چراجلوي ميشاو شقايق يخي وسرد ميشه؟!!! با رفتن سامي بچه ها ريختن سرم...........
negin kh5
۲۲ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
سلام یک پست جدید:-2-27-:عکس اتردینو دیدید گذاشتم؟؟؟ از زبون میشا
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
رفتیم تواتاق نفس یکهو دیدیم اوهههه صحنه عشقولانه است..دستگیرشون کردیم....سامیار که تامارودیدپریدازاتاق بیرون ماهم ریختیم سرنفس.
من:بیشعورباسامیارم اره؟؟خجالت نمیکشی؟
شقی:نفس قرارمون این نبودا..
یکهو نفس خروش کرد.
نفس:اهه ولم کنید..هول برتون نداره سامی فقط داشت کمکم میکرد..
من:اوه سامی؟؟ماکه باورکردیم.
نفس:میشاتویکی حرف نزن که اتردین وقتی نگات کرد خرکیف شدی...نذار دهنمو وا کنم..
یکهو کپ کردم..نفس چی فکرمیکرد؟؟که من اتردینو....نه بابا..اخه من اونو مثل یک دوست میدونم حالا درسته یکم بالاتر ولی..
من:باشه بابا حالا سگ نشو..
وسایلمو پرت کردم روتختو نشستم..نفسم داشت وسایله سامیو جمع میکرد(اوه چه سریع...بیاتو دم دربده)بهش گفتم
من:نفس بذار خودش بیادجمع کنه..
نفس:نه بابانمیدونه..اخه گفت من از این اتاق برم بیرون حالا میخوام بهش حالی کنم..
شقی:اهان حال گیریه
بعداز جمع کردن وسایل سامی.نفس ساکو برداشت گذاشت بیرون در درم ازتو قفل کرد...
یکربع بعد صدای سامیاربلندشد صدای خنده ی اتردینم میاومد..
سامیار:نفس دروبازکن ببینم.این مسغره بازیاچیه؟؟
نفس رفت پشت درو گفت
نفس:کدوم مسغره بازی؟؟؟من بادوستام اومدم تواین اتاق شماهم میرید اون یکی اتاق..
سامیار:دروبازکن وگرنه میشکونمش..
نفس:خرکی باشی؟
سامیارکه تابلو عصبی شده گفت
سامیار:ا اینجوریه؟؟
نفس:ا عربیه او..
سامیار:باشه..نفس خودت خواستیا..
بعدم ازصدای پاش فهمیدم رفته..ساعت5بودکه تصمیم گرفتیم بریم قیمه درست کنیم...ساعت8بودکه منو نفس رفتیم تواتاق که....
نفس جیغ کشید:سامیاررررررمیکشمتتتت! !!!
اقابرداشته بود تمام لباسای نفسوباقیچی پاره پاره کرده بود..
گوشیم زنگ خورد خود ناکشس بود..نفس گوشیمو گرفت جواب داد
نفس:سامیارررررر میکشمت
------------------
نفس:نخندباباشهید دادیم..
-------------------
نفس:خیلی بیشعوری..
نفس گوشیوقطع کردونشست روزمین باصدای بلند دادو بیداد.منم هی سعی میکردم ارومش کنم..
میدونستم به خاطر4تاتیکه لباس نیست به خاطر اینه که سامیارحرصشوناجور دراورده.دیگه مثل خودم...منم همون جابه خودم قول دادم اگه1روزبه عمرمم مونده باشه این کارشوتلافی کنم...میدونستم نفس خودش تلافی میکنه ولی من بایدتلافی میکردم..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
امیدوارم خوشتون اومده باشه..+وتشکریادتون نره..
این پست ویرایش شد..
غزل91
۲۲ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
بچه ها يه سري عكس ديگه هم از سامي و نفس گذاشتم كه هر شكلي خواستين تصورشون كنين http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif منو بگو فكر ميكردم اين سامي پسر خوبيه اي خدا ببين سر لباساي نازنينم چه بلايي اورد من اگه پدرتو در نيووردم من اگه بيچارت نكردم مجبورت ميكنم دوبرابر اين لباسايي رو كه پاره كردي برام بخري پسره ي هركول ميشا كه فقط داشت از حرصش پوست لب بيچاره شو ميكند اصلا فكر كنم هيچي از اون لب نموند با حرص دست نفسو گرفتم بردمش پايين ساميار اشغال همچين كيفش كوك بود كه هر كي ندونه فكر ميكرد اپولو هوا كرده پسره ي چلغوز(بسه ديگه ولت كنم تا فردا مي خواي به اين سامي بدبخت فوش بدي) مثل يه پلنگ اماده شكار با چشمام كه حالا از عصبانيت زياد عسلي تيره شده بود زل زدم تو چشماي اون كه از خوشحالي عسلي روشن شده بود اونم با چشماش كه توش پر از شيطنت بود زل زد تو چشماي من خيز گرفتم سمتش دنبالش كردم اول از حركتم شوك زده شد ولي بعد از چند ثانيه به خودش اومده شروع كرد فرار كردن در هين دزدو پليس بازيمون داد زدم
-سامييييييييييييي ميكشمت زندت نميزارم دونه دونه موهاتو ميكنم
سامي در حالي كه ميخنديد بلند بلند جوابمو داد
-نفس در خواب بيند پنبه دانه
من-خيليييييييييي بيشعوريييييييييي
سامي-ميدونم
-همچين تلافي ميكنم كه مرغاي اسمونو زمين به حالت زار بزنن
حالا هردومون دور ميز ناهار خوري توي سالن ميچرخيديم سامي اون سرش واستاد منم اين سر هردومون نفس نفس ميزديم
سامي-انقدر حرص نخور عزيزم موهات ميريزه ميخواستي منو از اتاق بيرون نندازي خودت بازي رو شروع كردي
با حرف سامي يه جرقه تو ذهنم زده شد بازي ايول سر بازي چشمك تلافي ميكنم هم پدر تورو در ميارم هم اون ميلادو يه لبخند ژكون براي سامي زدمو گفتم
-راس ميگي سامي همش تقصير من بود ببخشيد حالا بيا بريم شام بخوريم
بدبخت سامي هنگيد فكركنم اصلا باورش نميشد من به اين زودي كم بيارم هه به همين خيال باش يه پدري ازت درارم ولي همچين با شك به لبخند من نگا ميكرد كه نگو
ميلادو اتردينو شقايقو ميشا هم كه داشتن به كار ما ميخنديدن همين جور مونده بودن بي توجه به اونا رفتم تو اشپزخنه شقايق ضرفارو چيده بود نشستم پشت ميزو منتظرشون موندم يه چند دقيقه گذشت ولي انگار قصد اومدن نداشتن داد زدم
-بچه ها بياييد ديگه غذا يخ كرد
با حرفم همه اومدن سر ميز منم سرخوش از نقشه هايي كه تو ذهنم ميكشيدم غذامو ب اشتها خوردمو تا اخر غذا نگاهاي متعجب بچه ها رو به جون خريدم داشتم از سر ميز بلند ميشدم كه ميلاد به حرف اومد
ميلاد-بچه ها بعد از ناهار كه وقت نشد چشمك بازي كنيم لاقل الان بازي كنيم شما دخترا هم بعدا ظرفا رو بشوريد
فكر كنم تنها حرف حسابي كه اين ميلاد تو عمرش زده باشه همينه براي اينكه بچه ها بيشتر شك نكنن اصلا حرف نزدم ولي همه موافقت كردن منم نشون دادم كه به اجبار قبول كردم رفتيم نشستيم تو سالن TVروزمين ورقا رو شقايق بر زدو پخش كرد اروم ورقمو نگا كردم ايول آس دست من بود به ميشا و شقايقو اتردين چشمك زدمو موندن ساميو ميلاد خب اول حال ميلادو بگيرم بعدش سامي رو پس به اون چشمك زدم همه كارتا شونو انداخته بودم وسط غير از ميلاد حالا نوبت اون بود كه حدث بزنه آس دست كيه واگه اشتباه بگه بايد هر كاري رو كه من بگم انجام بده خدا خدا ميكردم غلط بگه
ميلاد-دست شقايق
اخ جون غلط گفت خدا جون نوكرتم
من-غلط گفتي دست من بود
يه لبخند شيطاني هم زدم كه حساب كار دستش اومد
ميلاد-نفس ب خدا از قصد اون كارو نكردم نميدونستم تنفست مشكل پيدا ميكنه
من-به من چه اصلا اون قضيه رو فاموش كن من بخشيدمت
ميشا-اينا رو ول كنيد نفس بگو بايد چيكار كنه
من-يه كار خيلي راحت مثل اب خوردنه
سامي هم كه ديگه چشمش ترسيده بود گفت
-عزيزم زود بگو همه رو راحت كن
منم مثل خودش با يه لبند جوابشو دادم
-گلم چرا عجله داري نوبت تو هم ميرسه قول ميدم براي تو از ميلادم راحت تر باشه و حالا كاري رو كه بايد بكني ميلاد بلند شو با باسنت رو هوا بنويس قسطنطنيه
با اين حرفم همه بچه ها تركيدن از خندهhttp://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif + با تشكر يادتون نره بچه ها تو رو خدا يه سر به نقد بزنين خيلي سوتو كوره
*~MoonGirl~*
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
(به قول مادر بزرگ شیرازی گلم) وایییی سلام ملیکم!!!!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بچه ها ببخشید این چند روز نیومدم چون قاطی داشتم بعد به همین علت ولی الان اومدم تا واسه شما جیگرا پستای پر بار بذارم...... پس بزن اون کف گشنگرو!!!!!:-2-06-: این پست از زبون شقایق!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
راستش با اون اتفاقی که برای نفس افتاد خیلی از دست میلاد عصبانی بودم اما نه زیاد!!!!!!:-2-06-: خب چیکار کنم اتفاق دیگه پیش میاد... بعدشم حالا شکر خورده بدبخت ولی الان که داریم چشمک بازی میکنیم شاید بشه تلافی کرد!:mrgreen: چون میلاد باخت و اشتباه حدس زد قرار شد با باسنش(!) بنویسه قسطنطنیه....
اینقدر از این کار نفس خنده ام گرفت که اشکم دراومد میلادم با پررویی تمام پاشد این کارو کرد البته جزئیاتش رو نمیگم دیگه!!!!!:-2-06-:
ولی اینقدر خندیدیم که دیگه دل درد گرفتیم میلادم خودش خنده اش گرفته بود و نفس و میلاد دوباره آشتی کردن......
دست بعد که میشا بر زد و بازی ادامه داشت ....
همه ورقاشون رو نگاه میکردن و حالا آس دست من بود!
یکی یکی به همه چشمک زدم جز......(اگه گفتید؟!) سامیار!!!!!
همه ورقاشون رو انداختن غیر از آقا سامیار!!!
من: خب حدس بزنید؟!
سامیار: دست میشا؟!
من که سعی میکردم نخندم تا نقشه ام لو نره گفتم:
ـ نه خیر! دست منه...... خب حالا یه کار میگم که سخت نباشه......
لبخندی روی لبم نشست و نگاهش کردم......
سامیار: چیه؟! بگو دیگه دختر جوون مرگ شدم!
خندیدم و گفتم: باید پاشی آرایش کنی......
میشا و نفس و میلاد و اتردین اولش شوکه شدن نفهمیدن چی گفتم بعد یه بار دیگه تکرار کردم:
ـ سامیار باید بری آرایش کنی ازت عکس بگیرم!
میشا و نفس پقی زدن زیر خنده و میلاد اتردین هم با خنده نگاهش میکردن....
سامیار زد تو سرش و گفت:
ـ ای خدا آخه اینم شانسه ما داریم؟!
بعد نفس رفت لوازم آرایشش رو درآورد و شروع کرد به آرایش کردن سامیار!
ما که غش کرده بودیم از خنده و میلاد و اتردین هم نمیدونستن بخندن یا گریه کنن!
قیافه سامیار دیدنی شده بود......
با اون رژ قرمز و خط چشم و سایه بی نظیر شده بود!:-2-06-:
من سریع رفتم دوربین آوردم و نفس و میشا هم سامیار رو نگه داشتن و من ازشون عکس گرفتم........
سامیار با عصبانیت دنبالم کرد و میخواست دوربین رو بگیره اما من با خنده دوربین رو انداختم تو لباسمو نفس و میشا دیگه مردن از خنده.........
میلاد آب دهنش رو قورت داد و سامیار گفت:
ـ شقایق مثل بچه ادم دوربین رو بده به من!
من: خب اگه ندم؟!
سامیار: خودم برمیدارم!!!!!!
من چشام چهارتا شد و گفتم:
ـ خاک تو سرت جرعتشو نداری آخه!
بعدشم سریع در رفتم تو اتاقم تا دوربین رو قایم کنم.......
بعد که برگشتم با یه لبخند گشاد نگاش کردم و نشستیم به بقیه بازی رسیدیم.......
دست بعد هم باز میشا برد و شرط گذاشت که اتردین بره بستنی بخره......
واقعا این میشا چقدر دل رحم بود!!!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
بچه ها ی گوگول مگولی من امیدوارم خوشتون اومده باشه ..... پس لفطا تشکر و مثبت هم فراموش نگردد!:-2-27-:
*~MoonGirl~*
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۵۸ بعد از ظهر
خب اینم یه پست دیگه!!!! از زبون شقایق جونتون!!!!!:-2-22-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
اتردین رفت بیرون تا بستنی بخره و سامیار رو دیدم که داشت پشت اتاق ما پرسه میزد.......
خیلی خوشحال بودم که حالش رو گرفتم....
داشتم میرفتم تو اتاقم که بازوم رو گرفت و میخواست به زور بیاد تو ولی من یقه لباسش رو گرفتم و مانعش شدم.....
تمام بدنم رو انداختم روش و هولش دادم اما فقط دو سه سانتی متر تکون خورد که همون هم کافی بود.........
سریع رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و عکس رو ریختم رو لبتابم و لبتاب رو بستم و خیلی عادی دوباره دوربین رو قایم کردم با تمام تجهیزاتش تا اگه از دوربین پاک کرد داشته باشم........
سریع اومدم بیرون و رفتم که سامیار موهام رو کشید......
واییییی لامصب اینقدر دردم گرفت که منم موهاش رو کشیدم و از دستش فرار کردم و نفس و میشا با چشای گشاده شده مارو نگاه می کردن!
من: نفس! جلوی این هرکول رو بگیر الان میاد منو محو میکنه!
نفس خندید و گفت:
ـ سامی اذیتش نکن دیگه بازیه دیگه تازه ما بردیم پس هرچی که ما بگیم!
سامیار: به من گفتی هرکول شقایق؟!
من: پ ن پ به عمه ام گفتم!
سامیار سریع دوید سمتم و من یه جیغ کشیدم و رفتم پشت میلاد.........
سامیار: بگیرش میلاد!
میلاد لبش رو گزید و یه نگاه به چشای آبی ام کرد و گفت:
ـ گناه داره بابا ولش کن.......
سامیار که از حرص داشت میمرد گفت:
ـ ای بپوکی میلاد!!!!!
خندیدم و واسه سامیار یه چشمک زدم و رفتم تو اتاقم.........
نفس و میشا اومدن تو اتاقم و میشا گفت:
ـ وای نمیری شقایق بدبخت سامیار!
نفس: دمت گرم خوب حالش رو گرفتی!
من : خواهش میکنم آبجی!
رفتم سر میز آرایشیم و یکم عطر به خودم زدم و گفتم:
ـ راستی وسایلم رو الان باید ببریم تو اتاق تو نفس؟!
نفس:امممم! آره.......
وسایلم رو با کمک میشا بردیم تو اتاق نفس......
میشا هم از قبل وسایلش رو آورده بود......
حوصلم خیلی سر رفته بود و پیشنهاد کردم بریم تو سالن و فیلم بذاریم....
رفتیم دیدیم همشون خوابن!
من: خوب پاشو یه فیلم ترسناک بذار ببینیم!
نفس: باوشه!
یه فیلم ترسناک محشر گذاشت که من خیلی دوست داشتم از اونایی که زهره آدم رو آب می کنن!
اوایل فیلم خیلی چرت بود اما وسطاش تازه قشنگ شده بود.....
همه ساکت بودیم و به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودیم که یهو یه صحنه ترسناک جلومون ظاهر شد که سه تایی جیغ کشیدیم و هرسه پسرا از خواب پریدن!
اتردین: ای مرگ!!!!!!!
میشا: بی تربیت!
اتردین: مارو از خواب نازمون بیدار کردین طلبکارم هستید؟!
من: اییی! توووو حلقمی هرگز!
اتردین: جونم؟!
نفس دستش رو گذاشت رو بینیش به علامت سکوت و به ادامه فیلم نگاه کرد.......
باز رفتیم تو حس فیلم و بادقت نگاه میکردیم که یهو یکی شونم رو فشار داد و داد و گفت: پخخخخخخ!!!!!!!
من که خیلی دردم گرفته بود گفتم:
ـ خفه بمیری شونم منفجر شد لامصب!
سامیار خندید و گفت:
ـ حقته!
نفس گفت:
ـ احمق شقایق به شونش حساسه میزنه لهت میکنه ها!
سامیار: ایول پس از این به بعد تو منو اذیت کن شقی من میدونم و تو!
من: هوییی! چه زود پسر خاله شدی... شقی چیه شقایق!
میشا: اه بس کنید دیگه نمیذارن بفهمیم فیلم چی شد!
و اینبار شیش نفره بقیه فیلم رو دیدیم......
وسط فیلم همش این پسرا سوال میکردن که چی شد و این کیه و اینا که نفس اعصابش خرد شد و گفت:
ـ ای بابا خب از اول بذارید.......
اتردین: خب بذار حالا که میخوای بذاری.......
نفس: مشکل من نیست.....
اتردین: خب خودم میذارم.......
و رفت دوباره از اول فیلم رو گذاشت!!!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
اینم از این!!!!!! مثبت نشه فراموش لامپ اضافه خاموش!:-2-16-:(نمیدونم چرا وقتی این جمله رو میگم ذوق مرگ میشم!):-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
غزل91
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۱۴ بعد از ظهر
سلام سلام به دوستاي گلم اين پستم تقديم به شما از زبون نفس.................................... http://up.98ia.com/images/n2ld6rwe6cjgbf9hf9xp.gif اه اگه اينا گذاشتن يه فيلمودرستو حسابي ببينيم اتردين رفت فيلمو از اول گذاشتو شروع كرديم به ديدن ولي واقعا بعضي از جاهاش زرد ميكردم نگا تورو خدا همين مونده جلوي اين پسرا بترسيم كه از فردا شهره ي شهر بشيم فيلم كه تموم شد سامي رو كرد سمت ما
سامي-راستي دخترا اين صابخونه كه نيست ما پسرا ميخواييم يه سر بريم شمال كه ديگه دانشگاها باز بشه نميتونيم بريم
من-از شيراز ميخواييد بزنيد بريد شمال مگه ديونه ايد؟
ميلاد-اين اتردين يكم خل ميزنه منم بهش گفتم ولي اقا دلش دريا ميخواد
شقايق-ويار دريا كردي اتردين؟
زديم زير خنده
ميشا-حالا كي ميريد؟
ميلاد-همين امشب ساعت دو راه ميوفتيم
من-به سلامت ايول بچه ها ازادي حالا چند روزه ميريد
سامي-زياد نميمونيم يه روز رفت يه روز برگشت دوروزم اونجا بمونيم 4روزه برميگرديم
ميشا-همون 4 روزم غنيمته
رفتم تو اشپزخونه داد زدم
-بچه ها چاي نسكافه يا قهوه
ميلاد-افتاب از كدوم طرف دراومده نفس خانوم ميخوان از ماها پزيرايي كنن
زبونمو در اوردمو گفتم
-از خوشحاي اينكه 4 روز از دستتون راحت ميشيمه اقا پس استفاده كن
سامي-من نسكافه ميخوام
بچه ها هم همه موافقت كردنو من يه سيني نسكافه بردم و نشستم رو يكي از راحتي ها داشتم به بخاري كه از نسكافه بلند ميشد نگا ميكردم كه با صداي سامي سرمو بلند كردم
سامي-ميگم نفس ميخواييد نريم شما اينجا تنها ميمونيد هيچكسم نيست امنيت نداره
ميلاد-منم همينو ميگم ما كه نيستيم اين پير اخمو هم كه نيست يه وقت يه بلايي سرتون مياد
شقايق-شما نگران ماها نباشيد ازهمون دبيرستان كاراته كار ميكرديم مشكلي پيش نمياد
اتردين-الان اينو ميگيد ولي وقتي چهار تا قلچوماق ريختن سرتون هيچ كاري نميتونيد بكنين تازه شايد روح يا ادم خوار........ هيچي ولش
خلاصه با كلي اطمينان بخشي بهشون اينا اماده شدنو رفتن لحظه اخر سامي گفت
-نميگم دستم امانتي چون به هيچكس در مقابل محافظت ازت قولي ندادم ولي نسبت بهت احساس مسئوليت ميكنم اگه بگي نريد نميريم چون واقعا اينجا 3 تا دختر تكو تنها تو اين خونه بزرگ امنيت ندارن ميدوني اين خونه قدمتش نزديك 70 سال يا بيشتره خونه هاي بالاي50سال جن دارن
من-برو سامي بريد خوش بگزرونيد كه 4 روز ازتون راحت ميشيم در ضمن همونقدر كه لباسامو پاره كردي همونقدرم برام بايد لباس بخري گفته باشم
سامي-باشه جوجه برات ميگيرم همون موقع كه پاشونو از در گزاشتن بيرون شيطوني ما ها هم شروع شد انگار نه انگار كه دو نصفه شبه ميشا رفت اهنگ گذاشت صداشم تا ته زياد كرد منم زود رفتم تنها تاب شلواركي رو كه برام سالم مونده بودو هموني كه از اون مركز خريده با ميشا خريده بودمو با تيشرتو شلوار ليم عوض كردم موهامو هم باز كردم يه رژ طلايي يه خط چشم خوشگل حالابريم بزن برقص و عشقو حال انقدر با بچه ها زديمو رقصيديم كه ديگه داشتيم جون ميداديم ميشا با شقايقم هر كدوم يه ور پلاس شده بودن ديونه بوديما نصفه شبي كلي به خودمون رسيده بوديم بزن برقصم ميكرديم
من-شقي برو يه فيلم ترسناك بزار كه اين پسرا نزاشتن درست حسابي اون فيلم قبليه رو ببينم
با موافقت ميشا يه فيلم گذاشتيم كه اي كاش نميزاشتيم موضوش درمورد سه تا دختر بود كه تو جنگل گم شدن ميرن تو يه قصر تاريك پناه بگيرن كه صدا هاي عجيبي ميشنون يا حس ميكنن تو اينه روح ميبينن ديگه داشتم قبضه روح ميكردم با به ياد اوردن حرفاي اتردينم بدتر شدم اخه يكي نبود بگه ادم عاقل تو شهر ادم خوار يا روحو جن چيكار ميكنن ولي ادمي كه بترسه اين چيزا حاليش نميشه كه
ميشا-نفس من من ميترسم
صداي خش خش درختا هم بيشتر شده بود
شقايق-نفس من حس ميكنم تو اينه يكي داره نگامون ميكنه
همونموقع برقا رفت كه باهاش جيغ ما سه نفرم رفت هوا سايه سه تا ادم هيكلي هم هي از اين ور پرده ميرفت اونور پرده پنجره ها تكون ميخورد همش يكي ميزد به در ديگه سكته ناقصه رو زديم.........http://up.98ia.com/images/n2ld6rwe6cjgbf9hf9xp.gif
+با تشكر نشه فراموش
*~MoonGirl~*
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
ووووییییییی! بچه ها مژده مژده! داریم به جاهای چیز دار(!) ببخشید منظورم خوبش میرسیم!!!!!! این پست از زبون شقایق!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
بعد از اینکه بزن و بکوب کردیم رفتیم فیلم ترسناک دیدیدم دوباره که ای کاش ندیده بودیم.......
من که رنگ به رخ نداشتم میشا هم میلرزید و نفسم دیگه وای وای وای!!!!
داشتیم چرت و پرت میگفتیم که یهو....
برقا رفت و من با تمام قدرت جیغ زدم و سایه ی سه تا مرد هیکلی ظاهر شد و انگار که به پنجره میکوبیدن و هی صدا در میاوردن و من که دیگه نزدیک بود غش بکنم.......
یهو برقا اومد و خنده ی سه تا پسر اومد که وقتی بیشتر نگاه کردم دیدم بله!
آقا میلاد و سامیار و اتردین دارن هر هر میخندن!
با عصبانیت رفتم جلوشون و داد زدم:
ـ عوضیا مگه شما نرفتید شمال؟!
داشتم میلرزیدم که یهو جدی شدن و اتردین گفت:
ـ ما ... ما...
من: تو یکی خفه شو که داشتی سکته مون میدادی!
دیگه اشکم داشت در میومد نفس و میشا هم اومدن کنارم و نفس از ترسش پرید بغل یه آغوش امن به نام سامیار البته ناگفته نمونه که کلی فوحش بارش کرد!!!!!
نفس: خیلی آشغالی!
سامیار: عزیزم معذرت میخوام قربونت برم! من فقط میخواستم یکم شوخی کنم.... چیزی نیست آروم باش خانومم!
و منم دستام میلرزید و سریع رفتم تو آشپزخونه که یکم آب بخورم تا حالم جا بیاد........
بعد سریع رفتم تو اتاق و به خودم نگاه کردم............
من: خاک بر سرم این چه لباسیه که پوشیدم؟!همش که لختیه!
یهو میلاد پشتم ظاهر شد و جیغ من رفت هوا و اون خندید و گفت:
ـ اتفاقاً لباست خیلی قشنگه!
رفتم سمتش و گفتم:
ـ نامرد اگه سکته میکردم چی؟
میلاد: بهتر یه نون خور کم تر!
زدم رو سینه اش و گفتم:
ـ خیلی بدجنسی میلاد.......
با پام پاشو محکم له کردم که خندید و بغلم کرد و انداختم رو تخت!
من: میلاد خر چه غلطی داری میکنی؟!
میلاد: به من میگی بدجنس؟!
من: پ ن پ!
میلاد شروع کرد به قلقلک دادن من و منم از خنده غش کرده بودم......
من: میلاد بس کن!الان یکی میاد خوبیت نداره!
میلاد: خب بیاد تو زنمی دیگه......
میخواستم بزنمش که بدتر قلقلک داد به شکر خوردن افتاده بودم.....
میلاد: بگو غلط کردم!
من: تو باید بگی من هنوزم ازت ناراحتم.......(و یه اخم کوچیک کردم!)
میلاد دست از قلقلک دادن کشید و نشست نگام کرد......
من: چیه دختر به این خوشگلی ندیدی؟!
جوابی نداد و گونم رو بوسید و گفت:
ـ معذرت میخوام باشه؟!
شوکه شده بودم از کارش ولی وقتی بهش نگاه کردم که چه مظلوم داره نگاهم میکنه خنده ام گرفت و گفتم:
ـ میلاد چشاتو اونجوری نکن خر نمیشم!
میلاد خندید و گفت:
ـ جون من!
من: باشه چون اصرار میکنی می بخشمت اما باید بریم شهربازی!!!!!
میلاد قهقهه ای زد و گفت:
ـ خیلی بچه ای شقایق!
من: تو بیشتر!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
خب امیدوارم لذت برده باشید.... مثبت و تشکر یادتون نره! راستی این پست همین الان ویرایش شد! راستی اگه مثبت ندید آهم دامنتون رو میگیره ها!!!!! نه جدی مثبت بدید و منو یکم خوشحال کنید شبه شنبه ای!
غزل91
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر
اين پستم از زبون نفس بچه ها از اونجايي كه اينا يكم سخت به هم ميرسنو بدبختي زياد دارن قدر اين پستاي خوبو بدونين ================================================ تو بقل سامي بودمو هرچي از دهنم درميومد بهش ميگفتم اونم فقط موهامو ناز ميكردو هيچي نميگفت هنوز داشتم ميلرزيدم من-سامي خيلي بيشعوري يه بار جونمو نجات ميدي يه بارم تا مرز مردن منو ميبري تعادل رواني نداري
سامي منو همونجور كه تو بقلش بودم برد تو اتاق منو گذاشت رو تختو خودشم كنارم دراز كشيدو دوباره كشيدتم تو بقلش با اينكه اغوششش گرم بود با اينكه حرفاش ذوبم ميكرد با اينكه بوسه هاش رو موهام مثل اين بود كه مهر داغ ميزارن رو موهام ولي هنوز ميلرزيدم ميترسيدمو ميلرزيدم حتي بيشتر از قبل حالا ديگه دندونامم بهم ميخورد
سامي-نفسم خوبي؟
-سامي سردمه
منو بيشتر به خودش فشار داد
سامي-خانومي توكه انقدر ضعيف نبودي
من-از صدقه سر تو ودوستات ببين به چه روزي افتادم
ديدم هيچي نميگه سرما بلند كردمو چشمام تو چشماش قفل شد نميدونم تو چشماش چي بود كه يه باره كل لرز بدنم از بين رفت ديگه سردم نبود گرم بودم گرم گرم از بيرونو داخل بدنم گر گرفتم هر كاري كردم نگامو ازش بگيرم نشد كه نشد كليد قفلش دست ساميار بود كه اونم حالا حالا ها نميخواست اين قفلو باز كنه يه چيزي رو با چشماش بهم هديه داد كه يه حسي از درونم گفت اين هديه رو هيچ وقت نميتوني پس بدي هيچ وقت با صداي در سامير نگاشو ازم گرفتو با كيلدش قفلو باز كرد
سامي-بله؟
شقايق-ساميار نفس حالش خوبه
من-اره خوبم
شقايق-پس بياييد پايين
من-باشه
از تو بقل سامي در اومدمو گفتم
-بيا بريم پايين سامي
داشتم ميرفتم سمت در كه دستمو گرفت
سامي-با اين وضع
وبا دستش به لباسام اشاره كرد خاك عالم من يه ساعت با اين لباسا تو بقل اين بودم گونه هام داغ شد صد در صد قرمز شد
سامي-حالا نميخواد خجالت بكشي بجاش بيا برو از تو كمدت يه لباس بردار بپوش اين كه نيم مترم پارچه نبرده همشم پاره پوره است
بعدم زير لب گفت فسقلي يه اخم بهش ردمو دستمو زدم به كمرم اصلا خجالت نداره كه سامي شوهرمه شوهرمه دوباره گر گرفتم
سامي-حالا چرا اخم ميكني
من-ميشه بگي من چه جوري جلوي تو لباس عوض كنم
سامي-اها يعني من اصلا تو رو نديدم پس شبا عمه ي منو نصفه شبي ميره تاب شلوارك ميپوشه
اخه با تيشرتو شلوار راحتي خوابم نميبرد شبا كه مطمئن ميشدم سامي خوابه ميرفتم تاپ شلوارك ميپوشيدم بعدشم پتو رو تا سرم ميكشيدم بالا كه نصفه شبي بلند شد نبينتم صبح هم زودتر ازش بلند ميشدم
من- واقعا كه بي ادبي اصلا تو از كجا ميفهمي؟
سامي-به من چه تو توخواب شلنگ تخته هوا ميكني اخه بدبخت اگه من به عادتم شبا بلند نشم برم اب بخورم كي دوباره روت پتو بندازه تا سرما نخوري؟
من-خجالت بكش يكم
ساميار-شرمنده مداد رنگي ندارم وگرنه برات ميكشيدم
من-لاقل رو تو اونور كن
سامي روشو اونور كردو منم يه شلوار جين ليمويي با تيشرت سفيد پوشيدمو با هم رفتيم پيش بچه ها....
===================================== +وتشكر بزنين لطفا
*~MoonGirl~*
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
این پست از زبون شقایق!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
نفس و سامیار هم اومدن پایین .....
اوووف فکر کنم یه چیزایی بینشون رخ داده چون نفس سرخه و سامیارم لبخند رو لبشه!(چقدر تو منحرفی شقایق!) خو راست میگم دیگه!!!
به میلاد نگاه کردم و رفتم پیشش و دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم:
ـ تو بگو!!!!
میلاد خندید و گفت:
ـ دخترا به پینشهاد شقایق برای اینکه از دلتون درآریم میخوایم ببریمتون!!!
میشا با شوق گفت:
ـ شهربازی!
با این حرفش از خنده غش کردیم!!!
من: خب پس زود بخوابید فردا میریم!!!!
سریع رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم و دستشویی هم رفتم و با کله رفتم تو اتاق نفس اینا .........
میشا تو رخت خواب بود و داشت چرت و پرت میگفت نفسم کنارش و یه جاهم برای من پهن کرده بودن....
پریدم رو رخت خواب و بالش رو پرت کردم سمت نفس و گفتم:
ـ خب اول تو بگو چه غلطی کردی تو اتاق بعدشم میشا بگه!
میشا: خودت چی؟!
من: بینیم بابا! از این میلاد هیچ بخاری بلند نمیشه!
و هرسه زدیم زیر خنده........
نفس تعریف کرد که چه کارای چیزداری کرده بعد نوبت میشا رسید......
میشا: ببین.... اصن نمیدونی که! اولش بغلم کرد بعد.........
بعد یهو میشا سرخ شد!
من زدم تو سرش و گفتم:
ـ تو حلقمی هیچ وقت خب بقیه اش!
میشا: خیلی خب بابا! داشتیم از اون کارا میکردیم که تو اون فیلمه بود که صدای نحس تو همه چیرو خراب کرد شقی!!!!
خنده ای کردم و گفتم:
ـ حقته .... میبینی چه بی چشم و روئه نفس؟! بدشم نمیومد!
نفس خندید و گفت:
ـ خب حالا! بکپید دیگه بقیش واسه فردا!
**********************************
صبح که بیدار شدم دیدم هنوز نفس و میشا خوابن و میشا دستش تو حلق نفسه!!!!!:-2-06-:
خندیدم و رفتم یه دوش گرفتم و رژ نفس رو برداشتم و زدم اما پشیمون شدم!
از بس قرمز بود شبیه دلقک شده بودم!
سریع یه حوله که دمه دستم بود رو برداشتم و باهاش لبم رو پاک کردم!
به حولهه که نگاه کردم تازه فهمیدم چه گندی زدم!!!!!
وایی حولهه ماله میشا بود!
سریع حوله هرو پرت کردم یه گوشه و لباس مرتب پوشیدم و یه رژ کمرنگ تر زدم و موهامو خشکیدم و نشستم رو تخت و یکی از کوسنارو برداشتم و باهاش زدم تو سر نفس و نفس پرید و گفت:
ـ چیکار میکنی دیوونه؟!
من: نفس مختو زدم شماره تو رد کن بیاد!:-2-06-:
نفس خندید و گفت:
ـ دیوونه....
میشا: چتونه شما دوتا؟!
من: وایی عامو چرا ایقد غر میزنی؟!(به لهجه شیرازی!!!!)
نفس: چیه کبکت خروس میخونه؟!
من: خب معلومه میخوایم بریم شهربازی!!!:-2-22-:
نفس: شقایق؟!
من: جونم؟!
نفس: حالت خوبه؟ تب نداری؟!
من: چرا خب چیکار کنم کسل شدم بس که خونه موندم!!
میشا: راس میگه دیگه من برم حموم....
رفت حموم و نفس هم رفت دستشویی پایین....
من داشتم به ناخنام لاک میزدم که میشا اومد بیرون و من بادیدن عصبانیتش و حوله ای که دستش بود چشام چهارتا شد و گفتم:
ـ میشووری؟!!!!!!!!
میشا با تعجب گفت:
ـ چییی؟!
من: اممم! منظورم اینه که میشا چطوری؟ این دوتا کلمه رو باهم ترکیب کردم میشا و چطوری! میشه میشووری!!!!!
خندید و گفت:
ـ کم فک بزن اینو تو اینطوری کردی؟!
من با من و من:
ـ کی من؟! با مویی؟!
میشا: میکشمت شقایق، میکشمت!!!
من: خودت رو کنترل کن عزیزم...
میشا: عزیزم و درد!!!!!
من خندیدم و گفتم:
ـ بیخیال چیزی که زیاده حوله!
میشا: خب پس خودت واسم میخری عین همین!
من: باشه بابا حالا جوش نیار پوستت خراب میشه!
میشا(با داد): شقایق!
نفس: چتونه شما دوتا؟
میشا همه چیرو توضیح داد و نفس هم به زور مارو آماده کرد و خودشم آماده شد....
من تیپ کرم و قهوه ای زده بودم و خیلی جیگر شده بودم!!!!! نفس هم تیپ آبی زده دیگه بدتر یه جیگر دیگه هم اضافه شد.... میشا هم تیپ یاسی زده بود کلا میشه جیگر به توان 3!!!!
هرسه رفتیم پایین و من تازه یه چیزی یادم اومد و گفتم:
ـ ایی یادم رفت عطر بزنم!!!
نفس و میشا صداشون دراومد اما من توجهی نکردم و رفتم با عطر مورد علاقه ام دوش گرفتم!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif
مثبت و تشکر رو هم بزنید لفطا من نفتم(مجید جان نفتم نه رفتم!)
negin kh5
۲۴ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۵۵ بعد از ظهر
سلام.من اومدم:-2-25-:پست اول..اززبون میشا.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
شقایق رفت عطربزنه منونفسم موندیم پایین..هنوزپسرانیومده بودن.بعدازده دقیقه پسراهم اومدن..اولین چیزی که توجهمو جلب کردهیکل اتردین تواون لباسه جذبی که پوشیده بود اونم داشت باتحسین منو نگاه میکرد ولی چون که هنوزم بابت دیشب ازش ناراحت بودم پشت چشمی براش نازک کردم که بفهمه وهمینطورم شد..ساعت10بودکه ازخونه زدیم بیرون مادختراباماشین نفس وپسراهم یباماشین اتردین..داشتم سوارماشین میشدم که اتردین صدام کردولی محلش ندادمو سوارشدم..مثل همیشه شقی دوش گرفته بود..باغرغرای من شیشه رودادن پایین که بو بره بیرون که من سردردگرفته بودم..توراه کلی ازدست این شقی خندیدیم..وقتی رسیدیم شهربازی رفتیم توپارکینگ ماشینارو کنارهم پارک کردیم وپیاده شدیم...ازپارکینگ که اومدیم بیرون به هرحال 3تادخترجیگربودیمو همه نگامون میکردن پسراهم عصبی شدن هرکی رفت پیش مثلازنش وایسادودستشوگرفت تودستش..اتردین اومددستمو بگیره که نذاشتم اونم به زوردستمومحکم گرفت وازلای دندوناش گفت:
اتردین:میشالجبازی نکن میبینی که همه چه جوری نگات میکنن..
من:نه نمیبینم گفتم ولم کن..
بعدم دستموازدستش دراوردمو سریع رفتم کنارمیلادوشقی اون یکی دسته میلادومن گرفتم که میلادخنده اش گرفتوگفت:
میلاد:میشامگه خودت شوهرنداری اینجوری من شبیه این ماماناکه دست بچه هاشونومیگیرن شدم...
بعدم باصدای بلندی خندید.منم یکدونه زدم به بازوشوگفتم:
من:اول این که نیشتوببندازخداتم باشه..دوم این که شوی من بیشترشبیه زبل خانه تا شوهر...
راستش من بامیلادبیشترازسامیارهال میکردم اخه مثل سامیاریک کوه یخ نبود..
داشتم همینجوری میخندیدم که سک اس از اتردین اومد که نوشته بود:میشااگه بابت دیشب ناراحتی ببخشیداخه من که عذرخواهی کردم...
ازاونجایی که منم یکم زیادی دلرحمم دست میلادو ول کردم دویدم پیش اتردینو دستشوگرفتم که باعث شد میلادوشقی بهم بخندن..بالاخره رسیدیم به شهربازیوخیلی اس بود..همه وایساده بودیم که من رو به نفس وشقی گفتم:
من:بچه هایادتونه یک زمانی چهقدرمیرفتیم پارک ارم..
نفسوشقی باهم گفتن:اره یادش بهخیر
من:یک زمانی مثل دلار رو بورس بودیم الان روپیه هم نیستیم..
بااین حرفم همه خندیدن..اول رفتیم سوارترن شیم..رفتیم 6تابلیط گرفتیم سوارشدیم...
منو اتردین جلوبودیم بعدمیلادوشقی بعدم نفسوسامی...من که گرخیده بودماجیغ میکشیدم درحدبنز..این سرپایینیاروهمچین جیغ میکشیدم که نگو..بعدکه اومدیم پایین من که گیجی ویجی میرفتم شقایقو نفسم همینجوری بودن..میلادبه مامیخندیدومیگفت:
میلاد:اخه شماکه جنبه نداریدچراسوارمیشید..
من:نه خیرم ماواسه پارک ارموسوارشدیم این که دیگه چیزی نیست..
میلاد:بله کاملامشخصه..
بعدازسوارشدن نصفه وسایل بالاخره قصدرفتن کردیم..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
مثبت وتشکر فراموش نشه..:-2-27-:
negin kh5
۲۴ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا:-2-27-:بچه هاعکس اتردینومیبینیدنظرم بدیدلفطا...
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
برگشتنی هم نفسو سامیارباماشین نفس رفتن ما4نفرم باماشین اتردین..توراه برگشت سامی خیلی تندمیرفت اتردینم هی میگفت
اتردین:این چرا انقدرتندمیره؟
من:اخه عجله داره میخواد زودبرسه خونه..شقایق ای کاش مابانفس میرفتیم نکنه نفسوبدزده..
بعدم خندیدم.اتردینم یدونه زدنوک بینیموگفت
اتردین:هی خانم داداشه ماروایستگاه نکن..
من:ایستگاه هست..
اتردین:ا.باشه..
میلادوشقی هم ازدست حرف من خنده اشون گرفته بودمیخندیدن..وسط راه نفس اس داد:میشامنوسامی میریم لباس بخریم شمابریدخونه.
به محض این که اینوخوندم یکدونه زدم رولپم گفتم
من:وای بچه ام ازدست رفت..
اتردین:کی؟؟چی شده؟؟
من:دیدی گفتم.مخ دوستموزدبرن خریدکنن بعدم ازاونجا میدزدتش.
یهوهمه خندیدن..اتردین درحالی که میخندیدگفت:
اتردین:میشاخیلی دیونه ای..فکرکنم تاثیرفیلم دیشبه..چراانقدرگانگستری فکرمیکنی؟؟
من:خب چیکارکنم.من به این سامیاراعتمادندارم..
تاخونه دیگه کسی حرفی نزد.وقتی رفتیم توخونه اتردین رفت تواتاقو صدام کرد..
رفتم تواتاق
من:بله؟
اتردین دستاشوبرام بازکردو گفت:
اتردین:بیاببینم کوچولو
من که خیلی بدم میادبهم بگن کوچولوگفتم
من:قربون توبابابزرگ..
اتردین اومدبغلم کردگفت
اتردین:خانم کوچولوی من هنوز ازدستم ناراحته؟؟
من که دوست داشتم خودمو براش لوس کنم گفتم
من:ارهههه
اتردین موهاموبوس کردورفت ازتوکمدیک جعبه ی خوشگل دراورد داددستمو گفت
اتردین:حالامیبخشی؟؟
من کپ کرده بودم
من:واسه منه؟؟
اتردین:پ ن پ برای دخترهمسایه اس..
پریدم بغلش گفتم:
من:خیلی باحالی اتردین...
اونم منو بغل کردو گفت:مثل این بچه هاکه بهشون اب نبات میدی خوشحال میشن شدی..
من:خب مگه چیه..
بعدم جعبه روبازکردم یک عطرچنل بود!!کلی ذوق مرگ شدم..
اتردین:دیدم هرروزدوش میگیری باعطرگفت برات یکدونه بگیرم..
من:وای مرسی..اینو کی گرفتی؟؟
اتردین:دیگه.دیگه..
گونه اشوبوس کردم گفتم
من:ممنون..اگه دیگه کاری نداری من برم.
اتردین:نه فقط بخشیدی دیگه؟
من:روش فکرمیکنم..
اتردین خندیدومن ازاتاق اومدم بیرون خیلی جالب بود که باکوچیک ترین توجه ای ازش بال درمیاوردم...تاحالابه کسی این حسونداشتم.ولی نمیخواستم حالا حالاها این حسمو روکنم اول اون باید پاپیش میذاشت..
داشتم همینجوری فکرمیکردم که شقی گفت
شقی:اوه عطرچی میگه؟؟
من:میگه فضولی موقوف..
باهم رفتیم تواتاقو داشتیم باهم حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد
من:واییییی
شقی:کیه..
من:ارش..
بدوازاتاق رفتم بیرون واتردینو صداکردم اونم بدو بدواومد
اتردین:بله؟
من:اتردین دوباره این ارش زنگ زد..
اتردین که تابلوعصبی شده گفت:
اتردین:بده من درستش میکنم..
گوشیوجواب داد.
اتردین:بله؟؟
-----------
-فکرکنم گفتم دیگه تماس نگرفتیدنه؟؟
-------------
-گفتم که دوست پسرشم دیگه زنگ نزن..
-------------
-ههه توکی هستی که من بخوام تورورنگ کنم؟
------------
یکهو نمیدونم چی گفت که رنگ اتردین پریدوبه من خیلی بدنگاه کرد..سریع گوشیوقطع کردو سریع گوشیودادبهمو رفت هرچی هم صداش کردم جواب نداد.
باحالی خراب رفتم تواتاقوافتادم روتخت..خدامیدونه چه دروغی ارش به اتردین گفته..بااین فکرفقط اشک بودکه نصیبم شد...دیگه اعصابم خوردشدزنگ زدم به ارش.
ارش:بله؟؟
من:تو چی به اتردین گفتی عوضی؟؟
خندیدوگفت
-عزیزم جوش نخورفقط ازشیطنتامون گفتم..
من:عوضی اشغال چرادروغ میگی من باتوچیکاردارم اخه؟؟
گوشیوقطع کردم وشروع کردم به گریه باصدای بلند...دیگه طاقت نداشتم دادزدم
من:خداااااا..اخه من اصلادستم به اون کثافت نخورده..خداخودت کمکم کن..
شقی پریدتواتاق.
شقی:میشاچی شده؟؟چه خبره؟؟
من که فقط گریه میکردم..سامیونفسم همون موقع رسیدن ونفس بدوبدو اومدطرفم..
نفس:میشایی چی شده؟؟
شقی:منم پرسیدم جواب نداد.
نفس دویدبیرون..چندلحظه بعدصدای دادوفریاد اتردین بلندشد
اتردین:دیگه نمیخوام اسم اون کثافتوبشنوم..شایدچون لورفته داره گریه میکنه
نفس:چی لورفته اتردین؟؟درست حرف بزن..
دیگه صدایی نمیشنیدم.خیلی سخته به خاطر کاری که نکردی تنبیه بشی.مخصوصابرای من که اتردینو دوست دارم..خداخودت کمکم کن..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
امیدوارم خوشتون اومده باشه..+وتشکریادتون نره..میدونم شماهم مثل من دلتون برای میشاسوخت..:-2-34-::-2-34-:خب دیگه تونقدنظرتونوبگید:-2-03-:
negin kh5
۲۵ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
سلام:-2-25-:من اومدم بایک پست دیگه..بچه هازبونم مودراوردازبس گفتم عکس اتردینوببینیدنظربدید.:-2-36-:این لینکشه تروخداببینیدhttp://up.98ia.com/images/uxwx3b6few492t0qk04t.jpg (http://up.98ia.com/images/uxwx3b6few492t0qk04t.jpg)
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
وقتی چشمامو بازکردم همه بالاسرم بودن به جز اتردین..دلم گرفت خیلی زیاد.خیلی سخته همه نگرانت باشن به جزکسی که دوستش داری.البته هنوزم مطمئن نیستم این حس دوست داشتنه یاعادت به هرحال من حمایت اونومیخوام..نفس که چشمای پرازاشک منودیدگفت
نفس:میشایی عزیزم چراگریه میکنی؟؟به خاطریک حرف که همه میدونیم دروغه؟
من:چه فایده داره اصل کاری که باورکرده..
میلاد:اصل کاری منظورت اتردینه شیطون؟؟
بااین حرفه میلاددیگه نتونستم جلوی خودموبگیرمواشکام شروع کردن به باریدن.سامیارونفسوشقی باغرغرمیلادوازاتاق انداختن بیرون.میدونستم به خاطراین که مابخندیم این حرفوزده.شایداگه وقت دیگه ای بود میخندیدم ولی الان فقط اشکه که نصیبم میشه..
سامیار:میشامیخوای بگم پدره یارو دربیارن؟؟
ازسامیار این حرفابعیدبود!!عجیب!!!!شایدچون میدونست این یک تهمته خیلی بزرگه دلش برام سوخته..
من:ممنون نمیخوادمهم نیست..
بعدم بلندشدمازاتاق برم بیرون.من بیشتربه خاطراین ناراحت بودم که بهم تهمت زدنو اون اتردینی که میگفت من مثل خواهرش میمونم باورکرده..خیلی بی معرفته..ازاتاق رفتم بیرون که دیدم اتردین رومبل نشسته دارهtvنگاه میکنه..میخواستم بهش نشون بدم اگه من برای اون مهم نیستم اونم برای من مهم نیست.به خاطرهمین خودمو زدم به بی خیالیو بدون این که بهش نگاه کنم رفتم تواشپزخونه.. شیرداغ کردم ویکمم توش عسل ریختم همیشه مامانم برام شیرعسل درست میکرد..یهویادمامان بابام افتادم زنگ زدم خونه..بعداز4تابوق برداشت.صدای مامانم توگوشی پیچید.
مامانم:بله؟
من:الهی قربونه اون صدات بشم سلام مامانی.
مامانم یک جیغ کشیدوگفت
مامانم:سلام عزیزم چه طوری؟؟یک وقت به مازنگ نزنیا...
-ا مامان باورکن کارداشتم وگرنه حتمازنگ میزدم...
-خب حالابگوببینم جات خوبه راحتی؟؟
تودلم گفتم اره انقدرخوبم که نگو ولی نخواستم نگرانش کنم گفتم
-اره باباخونه است؟
-نه سرکاره.زنگ بزن به گوشیش..
بعدازیکربع فک زدن بامامی قطع کردم.حالابعدابه باباحرف میزنم..
شیرمو داشتم میخوردم که اتردین اومدتو اشپزخونه منم سریع شیرمو خوردم پاشدم ازاشپزخونه برم بیرون که صدای اتردین اومد که گفت:
اتردین:راستشوبگودیگه باهاش چیکارا کردی؟؟
من که حرصم گرفته بود میخواستم حرص اونم دربیارم گفتم:
من:کار که زیادکردیم کدومشو بگم؟؟
اتردین یکهو قرمزشدگفت
اتردین:خیلی پروترازاونی هستی که فکرشومیکردم..
من:هه ببین کی داره ازپرو بودن حرف میزنه.کسی که حرف یک یالغوزتراز خودشو باورکرده تواگه یکم عقل داشتی حرف اون مردتیکه روباورنمیکردی...
اتردین:اون داره دروغ میگه؟؟پس اون چه طوری جای زخم پشتتم میدونه؟؟میگه که یادگاریه منه..هان د بگودیگه لعنتی؟؟
من که مات مونده بودم فکرنمیکردم ارش انقدروقیح باشه..اون زخم وقتی بچه بودم باشیشه بریده..اونم حتماوقتی باهم یک عروسی قاطی رفته بودم چون بالای سرشونمه لباسمم یکمی بازبوده دیده..خدانگاه کن بعضیا ازچه چیزایی استفاده میکنن..اخه اون عروسیه داداشش بود ای کاش هیچوقت نمیرفتم چون ازهمون جاهم بودکه ارش گیردادبهم..من درحالی که اشک توچشمام جمع شده بود رفتم تواتاق..وای خدای من..ارش خدابگم چیکارت کنه که بازندگیه من به همین راحتی بازی میکنی..تواگه عاشقم بودی همچین کاریونمیکردی..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
امیدوارم خوشتون اومده باشه..:-2-27-:خب دیگه +وتشکرفراموش نشه..
negin kh5
۲۵ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا.:-2-27-:
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
یکم که گریه کردم اروم شدم.نفسوشقایقم اومدن تواتاق میخواستن دلداریم بدن ولی گفتم
من:بچه هانیازی به دلداری نیست حالم خوبه تازه اگه هم اتردین باورکرده برام مهم نیست..
نفسوشقی هم کلی خوشحال شدن ولی اوناکه ازدل من خبرندارشتن..
شقی:حالابگوببینم چی بوددادبیدادمیکردید؟
منم کل ماجراروبراشون گفتم نفسوشقی عصبی شدنا.
نفس:مرتیکه ببین به چه چیزایی توجه میکنه..
شقایق:من شقی نیستم اگه حالشونگیرم..
من:باباجوش نخورید..
یکم بالب تابم وررفتم تاموقعی ناهار که پسراصدامون کردن.خداییش این پسرااشپزیشون خوبه ها...رفتیم دیدیم یک غذایه عجق وجق درست کردن..تومایه های سالادماکارانی بود ولی یکم ازاون فراتر..میلادکه دیدمن دارم باتعجب نگاه میکنم گفت
میلاد:بچه هااین یک غذای من دراوردیه..
من:پس خدابه خیرکنه..
موقعی غذاخوردن سنگینیه نگاه یک نفروحس میکردم ولی هروقت سرموبالامی اوردم تاببینم کیه همه داشتن غذاشونو میخوردن!!! غذاموکه خوردم بانفس داشتیم درباره ی این حرف میزدیم که یکدور بریم خریدمن کفش بگیرم که گوشیم زنگ خورد ارش بود.خواستم برم بدم به اتردین که یادم اومد دیگه حمایت اونم ندارم..فقط میموندیک نفر......بدورفتم سمت اتاق میلاد در زدم پریدم تو میلاد بدبخت کپ کرده بودا
من:داداش میلاد بیااینو جواب بده..
میلاد:اوه حالاشدیم داداش میلاد؟
من:ا مسخره حالا بیااینو جواب بده ارشه..
اخماش رفت توهم جواب داد..
میلاد:بله؟
- ----------
-فرمایش؟به من بگید؟من برادرشونم..
- ------------------
-فعلاکه داره.دیگه نبینم زنگ بزنی.یکبار زندگیشوداغون کردی..
بعدم قطع کرد.میلادگوشیوگرفت سمتم گفت
میلاد:بیا.مطمئن باش اتردین خودش میاد ازت عذرخواهی میکنه..
من:برام مهم نیست.اتردین دیگه برای من مرد حتی به عنوان یک برادر..
میلاد:ازحرفی که میزنی مطمئنی؟
من:اره مطمئنم..
میلاد:ولی من مطمئن نیستم چون چشمات اینو نمیگن..
من:بی خی بابامن میرم خرید
میلاد:اوه میشاشماچقدرمیریدخرید...
من:دوست دارم به توچه؟؟
میلاد:خب بروچی کارکنم..
بامیلاد ازاتاق رفتیم بیرون قراربود فرداتفضلی بیادو ما دوباره بختبر<بدبخت>بشیم..البته من برای اتاقمون یک نقشه هایی دارم..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکرفراموش نشه..شرمنده که یکم دیرگذاشتم..
غزل91
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
بچه ها من واقعا ازتون ممنونم كه انقدر مياييد نقد خجالت زدم ميكنيد نقدا به كنار چرا تشكرا با + داره اب ميره صفحه ي اولو ميبينم از ادامه دادن رمان منصرف ميشم بچه ها حالا اگه دلتون ميخواد + نديد نديد ولي ديگه منفي چرا ميديد واقعا وقتي ديدم منفي داديد كلي ناراحت شدم كلي پست ميخواستم بزارم كه روحيم خراب شد ديگه ميخواستم اصلا نزارم كه گفتم بازم بعضيا هستن كه داستانو ميخوننو همراهيم ميكنن اين پستم تقديم ميكنم به همه ي اون گلا پست اول از زبون نفس بازم هست منتظر باشيد-------------------داشتم با شقايق حرف ميزدم كه ميشا گفت بريم اماده بشيم براي خريد
من-اوكي پس من برم اماده بشم
ميشا-تو رو خدا لفتش نديا زود اماده شو
در حالي كه سر تكون ميدادم رفتم تو اتاق سامي تكيه داده بود به پشتي تختو لب تابشم رو پاش بود خدا اين چرا انقدر جذابه خاك تو سرت نفس چشماتو درويش كن تو كه انقدر بي جنبه نبودي با يه بار بقل كردنو دو كلمه حرف انقدر نظرت راجبش عوض بشه رفتم سمت كمد كه لباسامو بردارم
من-چرا اومدي اينجا؟
سامي-اه نفس انقدر ضد حال نشو ديگه اون همه لباس برات گرفتم براي جبران تفضلي هم كه داره مياد منم خوشم نمياد تو اتاق ديگه اي بخوابم اصلا ميدوني چيه من به اين كاناپه عادت كردم رو تخت نمينوتم بخوابم
خندم گرفت
من-خب اجال نداره من دارم ميرم با دخترا خريد
سامي-شوخي ميكني تازه اون همه لباس خريديم با هم درضمن چه معني ميده دختر اين وقت شب بره خريد
من-به قول خودت ضد حال نشو ديگه خريد شب مزه ميده حال ميشا هم كه ديدي تعريفي نداره من نميدونم اين اتردين چرا انقدر عجوله خب ميومد ميگفت چي شنيده اين ميشا هم جواب ميداد ديگه
سامي-در هر صورت به ما ربطي نداره مشكل خودشونه دوست ندارم تو هم دخالت كني ولي من به بچه ها ميسپرم حال اين ارش رو بگيرن ميتوني شمارشو از ميشا بگيري؟
من-اره ولي سامي تو چرا اينجوريي حمايتات پنهانيه كمك كردنت حساسيتت راستش شخصيتت يكم برام گنگه
سامي-ما اينيم ديگه خوشم نمياد جار بزم آهايييييييي مردم من فلان كارو كردم بچه زرنگ بحثو عوض نكن شما اجازه نداري بري خريد
اه چه زود فهميد دارم بحثو عوض ميكنم
من-ميرم خوبشم ميرم
سام-با اجازه كي؟
من-خودم اجازه كسي رو احتياج ندارم
سامي بلند شد همچين با خونسردي رفت سمت در كه گفتم ميخواد ازش بره بيرون ولي به جاش درو قفل كرد كليدشم برداشت با همون خونسردي برگشت سرجاش
سامي-حالا اگه ميتوني برو كسي جلوتو نگرفته
من-با اجازه كي درو قفل كردي باز كن ببينم اين درو
سامي-نياز به اجازه كسي ندارم
لعنتي حرف خودمو به خودم پس ميده
من-حرف خودمو به خودم پس نده
سامي بي تفاوت نسبت به حضورم توي اتاق با لبتابش ور ميرفت
رفتم سمت درو دسگيرهرو چند بار بالا پايين كردم اه چرا باز نميشه
سامي-نشكنس قفله تا من نخوامم باز نميشه
من-خودم ميدونم قفله تو هم همين الان خيلي شيك ميايي اين درو باز ميكني تا صدامو بلند نكردم
سامي-اخه نه كه هي دسگيره رو ميكشيدي گفتم نديدي قفلش كردم من اون درو باز نميكنم حالا هر چقدر دلت ميخواد جيغ جيغ كن
هنوزم لحنش خونسرد بودو همين منو عصبي تر ميكرد به خاطر همين صدامو انداختم سرمو بلند بلند بچه ها رو صدا كردم يا به قول سامي شروع كردم به جيغ جيغ كردن
من-ميشاااااااااااااا شقاااااااااااااااااايق ميلااااااااااااد اترديييييييييين بيايد منو نجاااااااااااااات بدييييييييييد
همزمان با دادو فريادم مشتمو هم ميكوبيدم به در به دقيقه نكشيد كه صداشون از پشت در بلند شدو ين ساميار بيشعورم (نگا تو رو خدا تكليفم باخودمم مشخص نيست يه دقيقه ميگم بيشعور يه دقيقه ميگم جذاب به درك تقصير خودشه)همچين نگام ميكرد انگار داره فيلم سينمايي ميبينه
ميشا-نفس خوبي چيزي شده؟
شقايق- در چرا قفله؟
اتردين- سامي درو چرا قفل كردي پسر؟
ميلاد- نفس سامي چرا حرف نميزنيد؟
من-مگه شما محلت ميديد ادم حرف بزنه
صداي منو كه شنيدن انگار خيالشون راحت شد چيزي نيست
ميلاد-نفس سامي رو كشدي چرا صداش در نمياد؟
غزل91
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس ........بچه ها اگه نقدو تشكرا زياد باشه يه دونه ديگه هم ميزارم----- اتردين-ديدي بي داداش شديم ميلاد شقايق- حالا اگه كشديش بيا بيرون نترس به پليس لوت نميديم
ميشا- نفس تو كه انقدر پول داشتي ديگه چرا براي پولاي اين بدبخت نقشه كشيدي پس راسته كه ميگن اين پولدارا هر چي بيشتر داشته باشن بيشتر حرص مال ميزنن
هم خندم گرفته بود هم بيشتر عصبي شده بودم ساميارم چشماش ميخنديد از حرصم داد زدم
من-دو دقيقه حرف نزنيد نميگن لاليد بابا اين درو بسته نميزاره من بيام بيرون
ديدم نه صداشون در نمياد
من-چرا جواب نميديد بابا اين درو باز كنيد بيام بيرون
شقايق- خودت گفتي دو دقيقه حرف نزنيد
من-ما رو باش رو ديوار كي داريم يادگاري مينويسيم
سامي خنديدو گفت
-تا من نخوام تو از اينجا بيرون نميري
ديدم راهي نداره پس يه راه ديگه وارد شدم اخه ديگه صداي بچه ها هم نميومد خيلي نامردن بيشعورا فقط صداي اتردين اومد كه گفت بدبخت شديم بعدم كه ديگه اصلا صداشون نميومد رفتم سمت سامي شدم همون نفسي كه هيچ كس نميتونست در برارش مقاومت بكنه خم شدم روشو يكم لوندي و عشوه قاطي حركاتم كردم بيچاره كپ كرده بود و شوكش وقتي بيشتر شد كه دستمو ارومو نوازش گونه كشيدم رو گونش ببين تو رو خدا به خاطر بيرون رفتن از در چه كارا كه نبايد ميكردم ولي دست خودم نبود اگر اون افتاده بود رو لجو ميخواست حرفشو به كرسي بشونه چرا من نبايد اين كارو نكنم ميخواستم من برنده باشم نه اون خيره شدم تو چشماش كه حالا جاي خنديدن تو شوك بودن سعي كردم اون برقي رو كه همه ميگفتن چشماتو مثل يه گربه ميكنه تو چشمام بيارم فكر كنم موفق بودم چون ديگه حتي پلكم نميزد اروم سرمو نزديك تر بردمو گفتم
من-دلت مياد درو باز نكني؟
اب دهنشو قورت دادو هيچي نگفت فقط نگا كرد
با دستم همچنان گونشو نوازش ميكردم دست ازادمو بردم گذاشتم رويكي از دستاش كه رو لب تاب بودو لبتابشو بستم و با يه دست گذاشتمش كنار هنوز نگام تو نگاش بود بيشتر بهش نزديك شدم با نبودن لب تاب بهش نزديك تر ميشدم طوري كه حالا فاصله چشمامون اندازه چهار انگشت بود صدامو اروم تر كردمو كلماتو يكم كشيدم
من-ازت خواهش ميكنم درو باز كن
دونه هاي عرقو رو پيشونيش به وضوح ميديدم دوباره اب دهنشو قورت داد
سامي-اگه نري بيرون همين الان ميبرمت يه جايي كه از صدتا خريد كردن بهتر باشه
من-بعدش بهم بستني ميدي
لحنم شوخ بود و پر از شيطنت خوشم ميومد كه ضعف نشون داده
همون موقع صداي چرخش كليد اومدو در باز شد تا سرمو برگردوندم تفضلي رو ديدم خاك عالم ابروم رفت كه جلو اين از تفضلي بدتر بچه ها بودن كه چشمشون شده بود توپ تنيس
تفضلي-ببين نيومده چه منو ترسونديد كه قفل درشون خيلي وقته خراب ميخوان بيان بيرون به اينا كه داشته خوش ميگذشته
negin kh5
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
سلام بچه هامن اومدم بایک پست دیگه:-2-25-:بچه هایک سئوال کسی میدونه نام کاربریه کسی که جلد رمان جدال پرتمناوطراحی کرده چیه؟؟لطفااگه میدونید پ.خ کنیدبرام.یک نقشه هایی برای جلد رمان دارم..ممنون:-11-::-11-:..پست اول اززبون میشا.
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
داشتیم بادر اتاق ورمیرفتیم که صدای ماشین اومد اتردین رفت دم پنجره گفت:
اتردین:بدبخت شدیم..
رفتیم دیدیم یاخودخدا تفضلی اومد..منو اتردین رفتیم پایین تاتفضلیو دیدیم بدوبدوگفتیم
منواتردین:سلام..میشه بیاین دراتاقوبازکنیدقفلش خرابه بچه ها موندن تواتاق..
تفضلی:سلام..ممنون منم خوبم.اره سفره خوبی بود..
اه مرتیکه خرفت حالا بازیش گرفته ولی مجبورشدیم عذرخواهی کنیمو بدوبدو به همراه تفضلی بریم بالا..شقایقو میلادتاتفضلیودیدن سلام کردنو رفتن کنار..
تفضلی هم درو بازکرد که ماچشماموتوپ تنیس شده بود..
تفضلی:بببين نيومده چه منو ترسونديد كه قفل درشون خيلي وقته خراب ميخوان بيان يرون به اينا كه داشته خوش ميگذشته..
اتردین که به من من افتاده بود مجبورسدم بگم
من:خب اقای تفضلی ماچه میدونستیم اینادارن حال میکنن تا2دقیقه پیش داشتن میگفتن میخوان بیان بیرون...
تفضلی خندیدوروبه من گفت:
تفضلی:امان ازشما جوونا...هی جونی.
بعدم روکردسمته اتردینو گفت:
اتردین:پسرم برو واسه زنت اسپند دودکن.ماشالله خیلی حاضرجوابه..
اتردین یک نگاه به من کردکه معنیشونفهمیدم بعدم گفت:"چشم حتما..
پیرخرفت به من میگه حاضرجواب همینه که هست..پرووو.همینجوری تودلم داشتم فحش بارونش میکردم که خودش پارازیت انداخت..
تفضلی:خب دیگه بیاین پایین کارتون دارم..
بعدمخودش رفت پایین من یکی کوبوندم توسرم گفتم
من:وای احضارشدیم..
نفس که بیچاره هول کرده بود من که می دونستم نفس برای این که کلیدو ازسامیه بدبخت بگیره داشته خرش میکرده ولی خب بقیه که نمیدونستن!!
هرکی بازوجش رفت پایین ومن هم مجبوربودم با اتردین برم.(چهقدرهم که بدم میاد)اتردین دستمو گرفتو سرشو اوردبغل گوشم گفت:
اتردین:یادم باشه برات اسپندو دودکنم...
یکهو برگشتم به صورتش نگاه کردم که ببینم منظورش ازاین حرف چیه که فقط بهم یک لبخند کوچولو زد..این حرفش برا خیلی معنی ها داشت..
تفضلی نشسته بود زیر لب گفتم
من:بفرما بشین تروخدا خسته نشی یک وقت..چه سریع نشست.
نمیدونم اتردین گوش داره یارادار گفت
اتردین:مثلا خونه خودشه ها..بیچاره نشسته دیگه..
من:خب چیکارکنم..نمیدونم چرا حسه مبهمی بهش ندارم..
اتردین:میشه بگی توبه کی حس مبهمی داری؟
من:خودم..
تفضلی شروع کرد:
تفضلی:خب بچه هامیخوام بگم که همینطورکه میدونید نوه های من خارجن..حالا قراره هفته ی دیگه بیان یک سرایرانو یک چند هفته ای بمونن بعدم برن.منم برای خوش امدگویی یک مهمونی گرفتم که شماها هم دعوتید!!دم گوش اتردین یواش گفتم:ایول توبالاخره یک کاره مفیدانجام دادی..
اتردین خنده اش گرفت ولی خودشوکنترل کرد...
تفضلی ادامه داد:منم اومدم کارارو انجام بدمودوباره برگردم پیششونو بااونا برگردم.فقط شماباید زحمت بکشیدو کارایی مثل گرفتن کیکو تزئیین خونه روانجام بدید..
بعدم پاشد بره...
اتردین:کجا تشریف میبرید؟حالا واسه ناهار میموندید..
ای خفه بمیری تو اتردین این همینجوری چتر هست تو یکی دیگه خفه..یکدونه محکم باپام زدم به زانوش که بفهمه ولی اوشگولیست برای خود شایدم میخواست حرص منو دربیاره چون گفت
اتردین:ا چرامیزنی؟اقای تفضلی میموندیددیگه..
نفهم به دنیا اومدی نفهمم هم از دنیامیری...خداروشکر تفضلی شعورش رسید رفت..همین که درو بست من جیغ زدم
من:اترددددیینننن میکشمممتتت
بعدم افتادم دنبالش..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-29.gif (http://www.pichak.net/)
+وتشکر..:-2-27-:یک پست دیگه هم میخوام بذارما.
negin kh5
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۳ بعد از ظهر
پست دوم:-2-27-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-23.gif (http://www.pichak.net/)
اتردین میخندیدو من جیغ میزدم..بدو رفت تو اتاق یابهتره بگم اتاقمون درم پشتش بست ولی قفل نکرد چون سرعتم زیادبود رفتم تو در..
من:اخ توروحت اتردین بی دماغ شدم..
اتردین سریع دروباز کرد تامنو دیدتو اون حالت کپ کرد اومد طرفم یک نگاه کرد گفت چیزی نیست..دستمو برداشتم دیدم یکم داره خون میاد با دادگفتم
من:هییی داره خون میاد بعدمیگی چیزی نیست؟
اتردین:نترس زیادنیست شهید نمیشی..بیابوسش کنم خوب میشه.
من:لازم نکرد..
بدورفتم تو w.cاتاقمون بینیمو شستم خداییش خیلی کم بود ولی خب من جون عزیز بودم دیگه..
ازدشستشویی که اومدم بیرون یکهو اتردین منوکشیدبغلش.بچه کلا روانی بود تا دیروز داشت کت شلوار قهوه ایم میکردا..
من:ولم کن روانی...تو تعادل روانی نداری تا دیروز داشتی سرم دادمیزدیا..
اتردین:ببخشید میشایی میدونم بد حرف زدم باهات شرمنده..توهم اگه جای من بودی ناراحت مشدی..خیلی سخته بفهمی ابجی کوچولوت بایک اشغال....
بقیه ی حرفشو خورد..گفت:حالا میبخشی؟
راستش ته دلم یکم ناراخت شدم که گفت ابجی..به خاطرهمینم خودمو از بغلش کشیدم بیرونو گفتم:
من:برای چی باید ببخشمت؟؟توفقط یک اسمی توشناسنامه ی من همینهو بس..پس دلیلی نمیبینم که ازت ناراحت باشم که حالا ببخشمت..
منتظرجوابش نشدمو ازاتاق رفتم بیرون.شقی داشت ازسروکوله نفسه بدبخت بالا میرفت رفتم یکدونه زدم پس کله ی شقیو گفتم:
من:هوی ولش کن بدبختو خودت که میدونی نفس به خاطرچی داشته از کله ی سامی بالا میرفته..
شقی:هوی چته بیشعور..بله میدونم.حالا اگه گذاشتی یکم اذیتش کنم..
نفس که اصلا تو این باغ نبود گفت:
راستش از چندوقت پیش یک فکری افتاده بود تو جونم به نفس گفتم:
من:نفس میای بریم اتلیه؟
نفس:وا برای چی؟؟؟
من:یک فکری دارم..ببین بیچاره پسرا کناه دارن رو مبل میخوابن.میخوام دوتا تخت تکی بگیرم بعدم بریم اتلیه عکس بندازیم بکوبونیم به دیوار...
نفس:برو بابا دیونه.
من:ضدحال..میخوام یکدونه عکس تکی بندازم یکی دوتاهم با اتردین..
شقی:هوی بیشعور.چشما درویش.
من:مسخره میخوام اگه یک وقت تفضلی اومد تواتاق شک نکنه..
شقی:اها بعد تختارو که ببینه اصلا شک نمیکنه.
من:واسه اونم نقشه دارم...میخوام هروقت تفضلی اومد تختارو بچسبونیم به هم دیگه..
شقی غش کرد گفت:خوشم میاد فکر همه جارو میکنی..
من:پس که چی.
نفس:باشه میام..
من:ایول..
بدو رفتم تو اتاق تاجریانو به اتردین بگم..وقتی جریانو گفتم گفت:
اتردین:باشه فکر خوبیه..
من:خیلی باحالی من برم یک اتلیه خوب گیر اوردم زنگ بزنم وقت بگیرم..
اتردین:حالا نخوری زمین..
زنگ زدم به اتلیه قرار شد ساعت 5اونجاباشیم..همه چی درست شده بود..بعداز خوردن ناهار بانفس افتادیم به جون مو هامون..
نفس موهاشو لخت شلاقی کرد منم موهامو فر خیلی درشت کردم..یکجورایی پیچ پیچی کردم..چندتا لباس برداشتیم.من دوتا لباس مجلسی که تا بالای زانوم بود برداشتم رنگاشم کرمی وطلایی بود..یک لباسه اسپرته یقه شل برداشتم..یک رژ بژ با رژگونه ی اجری زدم کفش پاشنه بلندم برداشتم ..
نفسم یک تاپ جذب سفیدبا شلوارجین پاره پاره یابی روشنباکفشای پاشنه بلندسفید پيراهن تنگ ماكسي دكلته كه يه چاك بلند تا روي رونم داره رنگشم طلايي به پيراهن جذب كه جلوش كوتاهه پشتش دنباله ميخوره رنگشم مشكش باشه دكلته و روي سينشم پولك كاري شده باشه كفشاشم هم رنگ لباسش بود..جیگری شده بودیم یک ارایشه ساده هم کردو ساعت 4حاضربودیم پسراهم حاضربودن..شقی نیومد گفت:نمیخوام..یکهو یک تی بی تی جمع کن ببر دیگه!!1
منم کلی حرص خوردم..صدای اتردین میاومد که داشت صدامون میکرد.بانفس رفتیم پایین.وای اتردینو ببین..یکدونه زدم پس کله ام گفتم:میشا دوباره بهت خندید..ول کن بابا برو..سامی هم باحال شده بود..ساعت4:30 زدیم بیرون..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-23.gif
امیدوارم خوشتون اومده باشه..:-2-27-:شلید یک پست دیگه هم بذارم قول نمیدم که یکوقت بدقول بشم..
این پست ویرایش شد
غزل91
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
سلام به دوستاي گل خودم اينم يه پست تپل تقديم به شما فعلا اينو داشته باشيد تا بقيه اش حاضر بشه پست اول از زبون نفس.......=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
داشتم با ميشا ميرفتم سمت ماشين اتردين كه سامي صدام كرد خاك عالم انقدر ازش خجالت ميكشيدم حالا نه خيليا خب چيكار كنم زياد بلد نيستم خجالت بكشم كه نگو ولي خودمونيم چه تيپي زده بود پيراهن جذب سفيد كه استيناشو تا ارنج تا زده بودو تمام عضله هاشو به خوبي نشون ميداد با شلوار جين روشن پوشيده بود اخ جون تيپش با تيپ اسپرته ي من ست شده بود يه ساكم به علاوه ي ساك لباساي من دستش بود كه فكر كنم بقيه لباساش توش بود واي خدا اصلا من عاشق مدل موي اينم بقلا كوتاه ميليمتري بالاها بلند سه چهار سانتي چقدر اين بشر جيگر بود اخه
سامي-نفس بيا كارت دارم
من-بله كارتو بگو
سامي-بيا با ماشين من برم كه بعدش هم تو بري خريد هم اونجاي خوبي رو كه بهت گفتم نشونت بدم
منم كه فضول گفتم باشه رو كردم سمت ميشا كه با اتردين منتظر ما بودن
من-ميشا من با سامي ميام كه از اونور برم به كارام برسم يه سرويس خدماتي هم با سامي براي مهموني تفضلي بگيريم كه خودمونو خسته نكنيم
ميشا-باشه برو
بعد رو كرد سمت اتردينو يه دونه زد رو لپش نميدونم چي گفت كه اتردين بلند خنديدو گفت كه سوار شه
منم با سامي سوار شدمو باهاش راه افتاديم سمت اتليه معلوم بود اين ميشا هم خودش درست حسابي ادرسو بلد نيست چون دوسه بار دور خودمون چرخيديم تا رسيديم اتليه يه نگا به درش انداختم از توشم كه قشنگ معلوم بود يه اتليه مدرنو كار بلده خلاصه با يكم حرف زدنو گفتن اين كه وقت قبلي داريم رفتيم از چندتا پله پايين كه يه زير زمين خيلي بزرگو شيك بود مخصوص عكس گرفتن گفتن اول بريم لباسامون رو عوض كنيم و عكساي تكيمون رو بگيريم بعد بريم سراغ عكسايي كه ميخواستيم با هم بگيريم اول لباس اسپرتامون رو پوشيديم ميشا رفت تو يه اتاق ديگه كه عكساشو بگيره يه عكاس ديگه هم اومد يه سري ژست برام توضيح داد كه هر كدومو دوست دارم انتخاب كنم ولي از هيچ كدوم خوشم نيومد از اونجايي كه دختر عموم هنر خونده بود اونم عكاسي يه سري چيزا حاليم ميشد چون اكثر وقتا منو مدل ميكرد براي تجربه اش يه نگا به لوكيشن كردم گفتم
من-لطفا صفحه ي پشتمو سفيد كنيد
دختره كه يه من ارايش جلفم رو صورتش بود معلوم بود از اينكه از ژستاش خوشم نيومده ناراحت شده با حرص رفت پشت صحنه يعني همون ديوارو سفيد كرد ترجيح دادم ديگه چيزي بهش نگمو خودم كارامو بكنم رفتم يه صندلي ناز سفيد مشكي رو اوردمو گذاشتم وسط لوكيشن نشستم روش يكم مايل شدم سمت پايين ولي سرمو صاف نگه داشتم به جاي اينكه پاهامو جمع كنم جفتشو باز كردم ارنجو تكيه دادم به رون پامو دستامو بهم قفل كردم
من-لطفا پنكه رو بياريد تنظيم كنيد پايين پام كه موهامو پريشون كنه
اون دختره هم با هزار افاده رفت پنكه رو اورد تنظيم كرد چشمامو گربه اي تر كردمو گوشه لبمو به دندون گرفتم ميدونستم عالي ميشه زنه شروع كرد به عكس گرفتن چهرش باز شده بود انگار از عكسا خوشش اومده بود عكس بعدي رو هم ژستشو خودم گفتم يه عكس تمام قد كه پاهام به عرض شونم باز بودو پشتم به دوربين از كمر برگشته بودم سمت دوربينو يه لبخند همراه باشيطنت داشتم يه چشمكم چاشنس كارم بود دو سه تا ژسته ديگه هم گفتم ازم گرفتو بهش گفتم بره به سامي بگه بياد عكس اسپرتامون رو بگيريم داشتم موهام رو مرتب ميكردم كه سامي اومد
سامي-بفرماييد بنده دربست در اختيار شمام
من-مزه نريز بيا كه كلي بايد عكس بگيريم
رفتم سمتش دست بردم سمت دكمه هاي پيرهنشو يكم بيشتر بازش كردم براي عكس اسپرت قشنگ ميشد يقشو مرتب كردمو گفتم
من-بريم عكس بگيريم اقاي خوشتيپ
خنديدو موهامو به هم ريخت
من-اااا نكن سامي ببين چيكار كردي دو ساعت بود داشتم درستش ميكردم
سامي-اين كه غصه خورد نداره بيا خودم برات درست ميكنم
دختره كه از اول معلوم بود چشمش سامي رو گرفته گفت
-خواهر برادريد؟
غزل91
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۵۷ بعد از ظهر
سلام به دوست جوني هاي خودم پست دوم از زبون نفس....... =-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= سامي-چطور مگه؟
دختره ي جلف شيطونه ميگه برم بزنم بكشمشا
دختر-اخه رنگ چشماتون خيلي شبيه همه اسماتونم خب يكم شبيه
سامي-دليل نميشه براي خواهر برادري
دختره كه معلوم بود از جواب سامي زياد خوشش نيومده گفت
-پس حتما دختر خاله پسر خاله ايد
سامي-خانوم شما چه اسراري داري عشق منو بكني فاميلم بابا پدرم درومده تا پيداش كردم اگه با هم فاميل بوديم كه تا الان بچه دوممون هم تو بقلمون بود
از جواب سامي همچين ذوق كردم كه نگو به قول ميشا نيشم شل شد ولي قبل اينكه سامي ببينه جمعش كردم
من- سامي جان عزيزم بيا عكسامون رو بگيريم كه كلي كار داريم
سامي هم سرشو تكون دادو موافقتشو اعلام كرد تا دختره خواست حرف بزنه گفتم اين ژستا هم خودم ميگم
سامي-خانمي مگه قبليا رو خودت گفتي
من-اره زياد از ژستي ايشون خوشم نيومد
سامي-پس حتما واجب شد اون عكسارو ببينم
دختره هم كه حسابي حرصي شده بود گفت
-من منتظرما
من-ببخشيد بخشيد خب شروع ميكنيم
با اين حرفم شروع كردم به گفتن ژستا كه خودم عاشقشون بودم تو يكيش سامي بايد ميشست رو زمين پاشم باز ميكرد من ميرفتم بين پاش ميشستمو تكيه ميدادم به سينش سرمو هم برميگردوندم سمتشو بيني هامون ميخورد به هم يكي ديگه هم واستاده بودم پاها به عرض شونه باز ساميارم بايد از پشت بقلم ميكردو سرشو ميكرد تو كردنمو چشماشو ميبست منم بايد يكي از دستامو ميزاشتم كنار صورتش با اون يكي دستمم دستاشو كه قلاب كرده بود دور كمرم ميگرفتم يكي ديگه هم بايد جفتمون ايستاده پشت به پشت تكيه ميداديم به هم هر كدومم يه چشمكو يه خنده ي شيطنت اميز به دور بين ميزديم
عكس بعدي رو ميخواستم برگ كنم بزنم به ديوار روبه روي تخت عاشق عكسش بودم فقط از دوتا چشمامون گرفته بود دو تا چشم عسلي شبيه هم يكي مردونه يكي زنونه و درشت تر عكسامون تموم شده بود بيچاره دختره رو چقدر حرص داديم
دختر- تموم شد؟
همچين با حرص گفت كه خندم گرفت
سامي-بله تموم شد ممنون
بعدم روي موهام بوسه زد
دختره هم كه حسابي قاطي كرده بود از اتاق پريد بيرون با رفتنش منو سامي زديم زير خنده
من-بيچاره دختره عقش گرفت از اين همه عشقولانه بازي
سامي –تا اون باشه به مرد زن دار خيابون و جاده و راه نده
از بقلش اومدم بيرونو گفتم
من-بهتره بريم ببينيم اين اتردين با ميشا چيكار كردن
سامي-باشه بريم
اين پست ويرايش شد
negin kh5
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۱۴ بعد از ظهر
دوباره من اومدم بایک پست تپل مپل...
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
نفسو سامیار که رفتن تویکی دیگه از اتاقا منو اتردینم رفتیم تو اتاقه بغلی..
من:اتردین من میدونم اگه این سامی این نفسو بدبختو اخر چیزخورنکرد..
اتردین به حرفای من میخندید ازاول که راه افتادیم تا اینجا یک سره اینو میگم..
من:خب دیگه بریم عکس بگیریم..این عکاس باشی چرا نیماد؟؟
اتردین بلند خندیدگفت
اتردین:می.میشا یک باردیگه بگو کی نمیاد؟؟
خندیدمو گفتم:عکاس باشی دیگه..والازیرپامو نگاه سبزشد..
اتردین:امان ازدست تو برو لباس عو ض کن..بدو بدو رفتم لباس اسپرتمو پوشیدم بعد عکاسم اومد..اول عکاس که یک دخترجوون بود یک تیپه خزی هم زده بود فکرمیکرد کیه بهم یکی دوتاژست داد یکدونه گفت که من وایساده بودم کفشمو یک لنگه اشو دراوردم ازپشتم انداختم پایین که تو اون حالت ازم عکس انداخت.یکدونه دیگه هم نیم تنه که ساعدمو گذاشتم روپیشونیم وسرمو بالا گرفتم..ازاین خیلی خوشم نیومد..یکدونه هم تمام قد خم شدم وموهامو یک طرفم ریختم انگشتمم به نشونه ی سکوت روی بینیم گذاشتم لبامم به قول مامانم غنچه کردم...عکس تکی هام تموم شد حالا نوبته عکس با شوییمان بود اتردین که نمیدونم کی رفت بیرونو صداکردم اومدتو.وای دختره همچین چشماش برق زد که نگو..اتردین اومدجلو گفت:عکس تکیتو انداختی؟
من بدون توجه به سئوالش گفتم:
من:فکرکنم برق ازنیروگاهه دختره قطع شد..
اتردین ریز ریز خندید..بعدم رفت لباسشو پوشید منم رفتم اون لباس طلایی خوجله رو بپوشم...لباسمو پوشیدم اومدم بیرون یک لحظه موندم ولی سریع خودمو جمع کردم.اتردین یک تيشرت مشكي جذب يقه گرد كه سرشونه اش سه تا دكمه طلايي ميخوره و هيكلشو خوب نشون میداد پوشیده بود..یک نگا به عکاسه کردم مات مونده بود روی اتردین.میخواستم بزنم فکشو بیارم پایینا..با اتردین رفتیم عکسامونو بگیریم .اینارو دیگه خودم گفتم..یکدونه تمام قدانداختیم که نیم رخ وایساده بودیمو اتردین منو زیر زانومو گرفته بود بلند کرده بودو سرش نزدیک لبام بود من داشتم به دوربین نگاه میکردم...اومدیم یکی دیگه بندازیم نفسو سامی اومدن تو..اتردین داشت باسامی حرف میزد مه من یک حالت کمد دیواری که فکرکنم برای عکس بود نظرمو جلب کرد..یکهو مغزم گفت:دینگ!!!بدو رفتم پیش عکاسه گفتم:ببخشید اون کمدم میشه باهاش عکس انداخت؟
دختره متعجب گفت:اره اگه بخواین چرا که نه فقط چه مدلی میخواین اون تو..تکی دیگه؟
من:نه باهمسرم..
اول رفتم دوباره لباس اسپرتمو پوشیدم رفتم دسته اتردینو کشیدم باخودم بردم که تردین به سامی گفت:
اتردین:شرمنده داداش من برم ببینم این میخواد چه بلایی سرم بیاره..
من:ساکت شوبیاببینم..
رفتم درکمدو باز کردم خداروشکرهمونجورکه فکرمیکردم میله داشت..
اتردین متعجب گفت:میشامیخوای چی کار کنی دیوونه؟
من:بیا بهت میگم.
اتردینو هول دادم تو کمد گفت:
اتردین:دیوونه این تو می خوای چیکار کنی؟
من:وای چقدرفک میزنی..نگاه کن بشین این تو پاهاتم تقریبا جمع کن تو شیکمت دستتم به طوری که داری به یک نفر میگی بشین بگیر بالا..
اتردین:دیوونه شدی به خدا..
اتردین همون کاری که من گفتمو کردعکاسم اومد جلومون اونم فکرکنم گیج شده بود..خودمم میله ی بالا سرمم گرفتم ازش اویزون شدم..قرارشدازاین یک عکس سیاه سفیدبندازه..نفسو سامی اون پشت غش کرده بودن ار ژست من..توعکس انگار اتردین داشت به من میگفت:بتمرگ..
خیلی عکسه باحالی شد..همین که عکسو انداختن اتردین منفجرشد.منم خیلی شیک میله رو ول کردم اومدم پایین.
نفس:میشا خیلی دیوونه ای..بااین ژستتات..
سامی که قرمزشده بود.بالاخره بعدازکلی خندیدن قرارشد فردابییایم عکسارو بگیریم..از اتلیه که اومدیم بیرون نفسو سامی رفتن خریدماهم رفتیم خونه
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکریادتون نره..خیلی ژستمون باحال شدنه؟:-2-27-::-2-27-:امیدوارم ازپستم خوشتون بیاد
غزل91
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۱۴ بعد از ظهر
پست سوم از زبون نفس ............................http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/68669386437097217420.gif با سامي رفتيم سوار ماسين شديم دستامو محكم كوبوندم بهم گفتم
-يالا زود باش بگو منو مي خواي كجا ببري؟
سامي-اول بريم خريدتو بكن بعد بريم خدمات سرويس دهي پيدا كنيم بعد بريم اونجا
من-سامي اذيت نكن ديگه يعني چي اخه من كه از فضولي ميميرم تا اونموقع
سامي-پس خودتم اعتراف ميكني فضولي
دستامو بقل كردمو به حالت قهر رومو كردم سمت پنجره وگفتم
-خيلي بدي باهات قهرم
سامي-اي بابا چه زودم قهرم ميكنه باشه اول بريم اونجا
با خوشحالي پريدم گونشو بوسيدم بعدش تازه فهميدم چه غلطي كردم سامي دستشو گذاشت رو گونشو نگام كرد
سامي- چه مهربون شدي
خودمو زدم به كوچه ننه ي علي چپ و گفتم
-خب حالا چه جور جايي هست اينجا
يه لبخند زدو رفت تو فكر انگار وافعا اونجا بود
سامي-تو تهران اولين بار بابام بردم اونجا بعدش خودم عادت كردم در هفته حداقل يه بار برم اونجا از وقتي هم كه اومدم اينجا گشتم باز همچين جايي رو پيدا كردمو هر هفته اومدم
من-اي بابا بدتر دلمو اب انداختي نميخواد بگي يعني نگي بهتره
خنديدو ماشينو جلوي يه اسباب بازي فروشي بزرگ نگه داشت
سامي-پياده شو
با تعجب پياده شدم
من-نگو كه منظورت اسباب بازي فروشيه
سامي-نه بابا تو كاريت نباشه فقط بيا
رفتيم تو يه لحظه با ديدن عروسكا دلم براي اتاقمو مامانمينا تنگ شد
من-سامي صبر كن اول يه زنگ به مامانمينا بزنم
سامي-باشه
گوشيمو دراوردم و زنگ زدم يه بوق جواب ندادن دو بوق جواب ندادن ديگه ميخواستم قطع كنم كه برداشتن
مامان-الو
انگار با شنيدن صداش تازه يادم افتاد چقدر دلم براش تنگ شده تو اين چند روز اصلا بهشون زنگ نزدم چون از شنيدن صداشونو كاري كه در حقشون كردم خجالت ميكشيدم
مامان-الو بله بفرماييد
من-سلام ماماني الهي من قوربونتون برم
مامان-نفس تويي مادر نميگي من اينجا يه مامان بابا دارم كه تموم اميدشون منم چرا زنگ نميزني؟
صداش با بغض بود
من-ببخشيد مامان سرم شلوغ بود بابا خوبه خودتون خوبيد؟
مامان-ما همه خوبيم تو خوبي خوابگاهتون راحته
جوابشو ندادم نمبتونستم يه دروغ به اين بزرگي بگم مامان-دلم برات تنگ شده نفس مادر نگفتي خوابگا خوبه
من-الو مامان صدات نمياد الو الو
بعدم ترجيح دادم قطع كنم اين كه خودمو بزنم به كوچه علي چپ بهتر از گفتن اون دروغ شاخ دار بود مامانم دوسه بار زنگ زد كه رد تماس زدم
سامي-بريم نفسي؟
من-بريم
من –خب حالا چيكار كنيم
سامي-هرچقدر دلت ميخواد عروسك بردار
من-هان ؟
سامي-براي خودت نيست كه اونجايي كه ميريم بايد اينا رو ببريم
من-باشه باشه
شروع كرديم خريد كردن هر چيزي كه به نظرم خوشگل بود برداشتم از ماشين گرفته تا عروسك باربي سامي هم پشت سرم بودو خريدارو مياورد بعد اينكه كل مغازه رو خالي كرديم سامي پولشو حساب كردو با عروسكا رفتيم سوار ماشيم شديم تو تعجب بودم كه گفت پياده شو با ديدن تابلوي جايي كه اومده بوديم چشمام چهارتا شد
غزل91
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر
پست چهارم از زبون نفس .....http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/86483902106145017167.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/86483902106145017167.gif بيمارستان براي چي اومديم بيمارستان با باتعجب برگشتم سمت سامي كه با لبخند داشت به بيمارستان نگا ميكرد
من-سامي مسخره كردي منو چرا اومديم اينجا دستمو گرفتو با عروسكا رفتيم تو يكي از پلاستيك هاي پر از عروسك هم داد دستمو بردم تو همه ميشناختنش هركي رد ميشد ميگفت
-سلام اقاي مهرارا
تا رسيد به يه مرد كه پيشش واستاد
سامي-سلام جناب خوب هستين شما نامزدم نفس فروزان نفس جان ايشون رئيس اين بيمارستان اقاي خطيبي هستن
من-سلام از اشناييتون خوشبختم
خطيبي-منم همينطور پس با جفتت اومدي ساميار ايشالا خوشبخت بشيد برو كه بچه ها منتظرن
از خطيبي خداحافظي كرديمو رفتيم سمت بخشي كه اصلا فكرشو نميكردم سامي اروم گفت
- نفسي مهربون باشو محبت كن تا تو محبت غرق بشي دليل انتخاب رشته ي من اين بچه هان شاد باشو بهشون انرژي بده غمگين نباش دلم ميخواد اون نفس شيطون باشي كه همه ازش اميد ميگيرن نه نا اميدي
يه بار ديگه اسم بخشو خوندم بخش بيماران سرطاني(اطفال پزشك مخصوص اقاي نيكنام) يه نفس عميق كشيدمو لبخند بزرگي زدم بدون توجه به سامي رفتم تو سامي هم پشت سرم اومد و گفت
-دو دقيقه پيشم واستا بعد جيم بشو
الهي چقدر بچه اينجاس يكي از يكي ناز تر و معصوم تر چقدر پاكن چقدر بي گناه اسير اين بيماري شدن ساميار چه روح بزرگي داره من براي چي اين رشته رو انتخاب كردم اون براي چي از خودم خجالت ميكشم من براي كلاسش اون براي اين بچه ها به ثانيه نكشيد كه دروبرمون پر از بچه شد و عمو ساميار گفتنشونم همه جارو پر كرد
-عمو ساميار چرا دير اومدي؟
-عمو ساميار اين خانوم خوشگله كيه؟
-عمو ساميار دلم برات تنگ شده بود
خندم گرفته بود داشتم نگاشون ميكردم كه توجهم به سمت دختري كه گوشه اي واستاده بودو فقط داشت نگا ميكرد جلب شد چقدر خوشگل بود لباي عنابي پوست به رنگ برف چشماي مشكي رنگ شب مژه هاي برگشته بلند كه زير چشماشو سايه انداخته بود بي اختيار از پيش ساميارينا رفتم كنارو اروم رفتم سمت دخترك معلوم بود كه تازه متوجه بيماريش شدن چون هنوز روسرش موهاي پر كلاغي خوشگلي وجود داشت رفتم دو زانو نشستم روبه روش مهم نبود شلوارم كثيف ميشد مهم نبود كلاس نداشت مهم نبود كه .....
من-اسمت چيه خانوم خوشگله؟
با چشماي خمارو درشتش خيره شد تو چشمام چقدر قشنگ نگا ميكرد نگاش مثل اب مثل شيشه صاف بود وبرق ميزد
دخترك- ستاره اسمم ستارس اسم شما چيه؟
دستمو اوردم جلو بازدممو فوت كردم توش و گفتم
-من نفسم ميايي با من دوست بشي
چشماش برق زد واقعا اين اسم برازندش بود چشماش ستاره داشت
ستاره-باشه نفس جون
يه عروسك خوشگل گرفتم سمتشو گفتم
-اينم براي دوست خوشگل من
با صداي سامي سرمو برگردوندم ولي از رو زانوم بلند نشدم
سامي-به به ستاره خانوم خوب نامزده منو ميدزديا
ستاره خنديدو با اين كارش دو طرف صورتش چال درومد منم لبخند بزرگي زدمو دستمو كردم توي چال گونش اونم دستاي كوچولوشو كرد تو چال گونه ي من عجيب مهر اين دختر افتاده بود به دلم
اين پست ويرايش شد
غزل91
۲۷ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر
سلام به دوستاي گلم اين تن بميره جون من جون نفس با سامي بياييد نقد ديگه تو رو خدا پست اول از زبون نفس...http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/40158117458639105841.gif
داشتم با ستاره صحبت ميكردم كه يه دختر بچه ي خوشگل ديگه هم اومد پيشم
دختر- خانوم به منم از اون عروسكا ميدي؟
من-چرا ندم گلم ولي اول بايد بگي اسم قشنگت چيه؟
دختر- اسمم مريم
من-به به چه اسم قشنگي منم نفسم
بعدش يه عروسك خوشگل ديگه دراوردم دادم بهش الهي اينا چقدر نازن سرمو اوردم بالا ديدم بله يه سري بچه ديگه هم زل زدن به عروسكايي كه تو دستمه خندم گرفت بلند شدم دست مريمو با ستاره گرفتم گفتم
-هر كي با من دوست بشه بهش عروسك ميدم
يكي از يكي ناز تر تو عمرم با اين همه بچه يه جا دوست نشده بودم به هر كي يه عروسك ميدادمو چند دقيقه بقلش ميكردم اصلا نفهميدم ساميار كجا رفت عروسكام تموم شده بود ولي يه دخترو يه پسر مونده بودن همچين نگام ميكردن كه دلم كباب شدش گوشيمو دراوردم زنگ زدم سامي
سامي-جانم نفس
من-كجايي تو؟
سامي-والا ديدم تو سرت با بچه ها گرم شده منم يادت رفته گفتم برم به يكي از بچه ها كه امروز عمل داره سر بزنم يه عروسكم برام مونده بود برم بدم بهش كارم كردم الان دارم ميام پيشت
من- داري ميايي برو تو ماشين اون ماشين كنتروليه با اون عروسك باربيه كه من چشمم گرفته بودش برام گرفتيرو بيار
سامي-مي خواي باهاشون عروسك بازي كني؟
من- تو كاريت نباشه برو بيار
سامي-اوه اوه چه خشن الان ميرم ميارم
من-زود باش
سامي-باشه بابا
من-خدافظ
سامي هم خداحافظي كردو گفتش زود مياد
من-خب تا هديه هاي شما تو دوتا خوشگلا بياد بياييد با هم دوست بشيم من نفسم
پسر-منم محمدم
دختر-منم ترنمم راسته كه شما با عمو سامي عروسي كردي
پسر-يعني الان شما زن عموي مايي؟
اومدم جواب بدم كه صداي سامي اومد
سامي-بابا انقدر از زن من حرف نكشيد
اسباب بازي ها رو از دستش گرفتمو گفتم
-تو منو اذيت نكني اينا منو اذيت نميكنن
بعدم عروسكا رو دادم به بچه ها و صورتشون رو بوس كردم اونا هم تشكر كردنو رفتن پيش بقيه تا با اونا عروسك بازي كنن
سامي-ااا اينا رو دادي به اينا پس خودت چي؟
من-مگه من بچم به درد من كه نميخوره عروسكا هم تموم شده بود گفتم بياريش براي اينا
سامي-بريم بقيه كارارو بكنيم ساعت 30/8 دير ميشه
من-باشه بريم
سامي-بچه ها خدافظ
حالا مگه ميزاشتن بريم
-عمو نفس جون نريد ديگه
-نفس جون بازم ميايي؟
-عمو بازم نفسو مياري با خودت
-عمو نميشه اگه ميخواي بري نفس جونو نبري
ساميار-نخير نفس با من مياد ديگه چي زنمم ميخواييد ازم بگيريد
من-بچه ها من قول ميدم زود تر از ساميار بيام اينجا
ستاره-نفس جون قول ميدي؟
من-اره گلم قول ميدم
بعدش خم شدم گونشو بوسيدمو با ساميار از بيمارستان رفتيم بيرون
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/40158117458639105841.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/13174946572945856006.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/13174946572945856006.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/13174946572945856006.gif+ با تشكر يادتون نره
غزل91
۲۷ تير ۱۳۹۱, ۰۴:۰۶ بعد از ظهر
دستتون درد نكنه كه اومديد نقد بچه ها من با شما بودما بياييد نقد ديگه زود پاشيد بياييد پست دوم از زبون نفس ... http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/80173321191738458660.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/80173321191738458660.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/80173321191738458660.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/80173321191738458660.gif سامي-تو كه سرت شلوغ بود زنگ زدم از تفضلي پرسيدم دو سه جا رو معرفي كرد خودم زنگ زدم هماهنگ كردم فقط ما بايد بريم كيك و ميوه با شيريني و غذا سفارش بديم كه اونم تفضلي گفت از كجا سفارش بديم
من-انگار ما نوكرشيم دستور ميده
سامي- فعلا كه دور دور اونه فعلا بزار سواري كنه تا اين دوسال بگزره
من-راست ميگي بعد اين دوسال راحت ميشيم از دستش
ديگه تا رسيدن به شيريني فروشي حرف نزديم دو سه ساعتم سفارش دادن كيك و شيريني و ميوه با غذا ها طول كشيد
سامي در حالي كه در ماشينو ميبست گفت
-اينم از اين تموم شد خريد ميري
من-نه ديگه لباس دارم تو هم خسته اي خودمم خستم بريم خونه فقط بخوابيم
سامي-چه عجب تو از لباس خريدن خسته شدي پس دودقيقه صبر كن من الان ميام
تا سامي بياد سرمو تكيه دادم به پشتي صندلي ماشينو چشمامو بستم واي خدا امروز چقدر خسته شدم با صداي بازو بست شدن در ماشين چشمامو باز كردم سامي در حالي كه تو دستش دو تا ساندويج با نوشابه بود اومد نشست تو ماشين و گفت
- ميخواستم ببرمت رستوران ديدم خيلي خسته اي گفتم يه چيزي بگيرمتو ماشين بخوريم كه رفتيم خونه سر بي شام نزاري رو تخت اين خستگي و خوابي كه از چشمات ميباره نشون ميده كه نرسيده به خونه بيهوش ميشي بيا اينو بخور گشنه نموني
در حالي كه دستامو به جلو كش ميدادم تا خستگيم در بره گفتم
-اي دست درد نكنه انقدر گشنم بود كه نگو
بعدش سانديجو از دستش گرفتمو شروع كردم به خوردن چه قدر چسبيد تند تند نوشابمم خوردمو گفتم
-سامي تا برسيم من يه چرت بزنم
خنديدو گفت
-باشه بخواب جوجه من كه......
ولي ديگه بقيه حرفاشو نشنيدم چون غش خواب بودمو خواب هفت پادشاهو ميديدم
سامي-نفس نفس بيدار شو نفسي
من-سامي جون من بزار 5 دقيقه ديگه بخوابم
ديگه صدايي نيومد تازه داشتم به جاهاي حساس خوابم ميرسيدم كه اين سامي دوباره پارازيت انداخت
سامي-خب 5دقيقه ات تموم شد بيدار شو بريم رو تختت بخواب
من-مگه رسيديم؟
سامي پوفي كرد گفت
- نه هنوز تو راهيم رسيديم ديگه بلند ميشي يا نه
من-الان بلند ميشم
بعدش به زور لاي يكي از چشمامو باز كردمو سامي رو ديدم
سامي –نخير اينجوري نميشه
بعدش از ماشين پياده شدو اومد در طرف منو باز كرد
سامي-پياده شو ديگه
من-سامي به خدا نميتونم هنوز خوابم مياد
يكي از دستامو گرفتو منو از ماشين پياده كرد درو بستو ماشينو قفل كردمنم تكيه داده بهش خودمو ميكشيدم يكي از دستاشو حلقه كرد دورمو منو با خودش ميبرد رسيديم تو پذيرايي سامي به بچه ها سلام كرد اونا هم جوابشو دادن ميشا با ديدن من يدونه زد رو لپشو گفت
-ديديد من نگفتم اين ساميار اخر اين نفسو چيز خور ميكنه ببين تو رو خدا الانم خمار برداشته اوردتش
ساميار-چيز خور چيه خوابش مياد خستس كلي كار كرديم شما ها هم كه فقط خورديد خوابيديد
ميشا در حالي كه ميومد سمتم گفت
-بدش ببرمش رو تختش بخوابه
سامي-لازم نكرده شما برو پيش اتردين من خودم زنمو ميبرم بخوابه
منم كه بيهوش مست خواب ديگه بقيه حرفاشون رو نشنيدم
غزل91
۲۷ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۵۴ بعد از ظهر
بچه ها بياييد نقد بازم پست ميزارم نياييد ميره واسه فردا پست سوم از زبون نفس ....http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/26215472191994433424.gif
با سرو صدايي كه از بيرون ميومد به زور لاي چشمامو باز كردم اه لعنتي من هنوز خوابم ميومد دستامو باز كردمو يه چرخ زدمو دمر خوابيدم سرمم كردم تو بالشت كه شاپالاق دستم خورد به يه چيزي وصدا داد زود سرمو از رو بالشت بلند كردم اين اينجا چي كار ميكنه ساميار نشسته بود رو تخت چشماشم بسته بود يه دستشم رو لپش بود اوه اوه پس دستم خورده بود به صورت اين وا يعني اين من اورد بالا يه نگا به لباسام كردم با همو تيشرتي كه زير مانتوم پوشيده بودم و شلوار جينم خوابيده بودم خدارو شكر فقط مانتو شالمو دراورده بود همونجور چشم بسته شروع كرد داد زدن
سامي- د اخه مگه تو اختيار اين دستو پاتو نداري تا صبح زير مشتو لگد له شدم تازه دودقيقه ازت درامان بودم كه يه سيلي هم نوش جان كردم
منم مثل خودش صدامو انداختم رو سرم
من- مگه من گفتم بيا رو تخت بخواب اصلا تو به چه حقي اومدي رو تخت خوابيدي هان مگه خودت نميگي تو خواب شلنگ تخته ميندازم
ساميار-اخه مگه زوره بابا من رو اون كاناپه ديسك كمر ميگيرم اخر تو عمرم رو كاناپه نخوابيدم كه لان بخوابم اون چند روزم اجباري خوابيدم
من-خب ميرفتي پيش ميلادو اتردين ميخوابيدي
سامي –مگه من خودم اتاق ندارم
بحث كردن با اين كلا بيفايده است بدتر خوابم ميپره دوباره خودمو پرت كردم رو بالشتمو سرمو فرو كردم توش اومد بخوابه كه گفتم
-بيخود ميكني اينجا بخوابي بلند شو برو رو كاناپه
سامي-خودت برو اگه راست ميگي
من-تو برو
سامي-تو برو
من-تو برو
سامي-تو برو
من-اه اصلا خودم ميرم
سامي-بهتر
بلند شدم بالشتمم برداشتم رفتم رو كاناپه خوابيدم بي فرهنگ بي ادب نگفت بيا رو تخت بخواب من ميرم رو كاناپه نيم ساعت گذشت ديدم نخير اين بلند بشو نيست پس سعي كردم بخوابم يه كم اين پهلو به اون پهلو شدم ديدم نخير خوابم نميبره پا شدم رفتم يه تاپ با شلوارك از تو كمد برداشتم رفتم تو سرويس بهداشتي اتاق با لباساي تنم عوض كردم بعدش دوباره رفتم رو كاناپه دراز كشيدمو انقدر با خودم كلنجار رفتم تا خوابم برد ولي اي كاش نمي برد داشتم خواب هشتا پادشاهو به جاي هفتا ميديدم كه يه هو گرومپ از تخت افتادم پايين تنها چيزي كه تونستم بگم اين بود
من-آييييييي مامان مردم
زود چشمامو باز كردم كه برم رو كاناپه تا سامي اين سوتي منو نديده تا بهم بگه مثل بچه ها كه از تختشون مي افتني ولي تا چشمامو باز كردم چشماي پف كرده ي سامي به خاطر خواب رو ديدم كه توش هم خنده بود هم نگراني
سامي-خوبي نفس؟
دستمو گذاشتم رو كمرم كه بد جوري درد ميكرد و گفتم
من- واي سامي همش تقصير تو شد كه من دارم الان از كمر درد ميميرم
ساميار كمكم كرد بلند بشم بعد گفت ميره يه پماد پيروكسيكام بياره كه درد رو ميندازه منم تا سامي بياد رفتم w.cدستو رومو بشورم دستو صورتمو شستم ولي تا خواستم برم بيرون ........ نه مگه امروز چندمه اي خاك تو سرت نفس امروز وقتشه حالا پد از كجا بيارم ميشا هميشه يه بسته اضافه داره بهش ميگم بياره بزار سامي بياد ميگم صداش كنه درد كمرم كم بود دلدردم بهش اضافه شد هميشه همينطور بودم اخه چه وقتي بود اين صداي سامي اومد كه به در ميزد
سامي-نفس بيا حالا كه اون تويي اين پمادو بزن بچه ها برامون ياداشت گزاشتن كه رفتن كله پاچه بگيرن يكم دير ميان
واي خدا بدشانسي از اين بيشتر من چقدر شانسم بده اخه چقدر بزنم اين ميشا رو بكشم الان چه وقت كله پاچه خوردنه شلواركمم كه سفيده نميتونم برم بيرون
سامي-چرا جواب نميدي نفس؟
من-مگه ساعت چنده؟
سامي- 8 چطور مگه؟
غزل91
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر
سلام سلام به دوستاي گل خودم امروزم چندتا پست تپل براتون داريم راستي تو رو خدا اگه به پست بالايي ها + نداديد بريد بديد جون من من كه انقدر شما رو دوست دارم همش براتون پست ميزارم شما هم منو با+شاد كنين ديگه http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/68669386437097217420.gif http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/68669386437097217420.gif http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/13174946572945856006.gif سامي- 8 چطور مگه؟؟
من-هيچي همينجوري
بعد در w.cرو باز كردمو دستمو ازش بردم بيرون
من-پمادو ميدي سامي؟
سامي-بيا
پمادو گرفتم فقط ميخواستم وقت كشي كنم كه ميشا اينا برسن وگرنه كي حال داره پماد بزنه ده دقيقه اي بود كه اون تو بودم
سامي-نفس نميخواي بياي بيرون؟
من-نه هان يعني چيزه هنوز كار دارم پامم درد ميكنه به اونم بزار بزنم
يه ده دقيقه هم براي اون وقت تلف كردم اه اين چرا نميره بيرون از اتاق يه ذره ديگه صبر كردم كه صداي زنگ گوشيم اومد به ساميار گفتم
-سامي شماره كي افتاده؟
سامي-مامانت
من- اومدم بيرون بهش زنگ ميزنم
سامي-اوكي
يه ذره ديگه زنگ خورد بعدش قطع شد
سامي-برات رو پيغام گير پيام گذاشته فكر كنم كارش واجب بوده
مطمئن بودم مامانم كار زياد مهمي نداره چون هر وقت جواب نميدادم برام پيام ميزاشت عادتش بود
من- خب بزار رو اسپيكر بشنوم چون هنوز كار دارم
چند ثانيه بعد صداي مامان تو اتاق پيچيد
مامان- سلام نفس جان خوبي مادر زنگ زدم جواب ندادي گفتم برات پيام بزارم تو كه هيچ وقت روز و وقتشو يادت نميمونه ....
واي نكنه نكنه بخواد..... اومدم بگم قطعش كن ولي دير شده بود
مامان- جلوي دوستات ابرو داري كن مثل تو خونه كولي بازي در نيار يه قرص بخور با چاي نبات يا گلگاوزبون هم دلدرت تموم ميشه اعصابتم اروم ميشه كمرتم گرم نگه دار استراحت كن زياد اينور اونور نرو زياد با دوستات يكي به دو نكن اينجور مواقع عصبي ميشي يه وقت يه چيزي ميگي ناراحت ميشن كره با عسل نخور تو اين دوره اگه اين دوتا رو بخوري جوش ميزني به جاي اينكه تو وان دراز بكشي زير دوش دوش بگير خب ديگه قربانت خدافظ
واي مامان يهو ميومدي شجره نامم جلوي اين ساميار باز ميكردي فقط زنگ زده بودي ابرومو ببري انگار من بچم هر دفعه اينارو به من ميگه ديگه حتي نفسم نميكشيدم حالا چه جوري تو روي سامي نگا كنم يه چند دقيقه كه براي من يه قرن گذشت صداي بازو بسته شدن در اومد زود پريدم رفتم حموم توي اتاق عادتم بود هميشه بعد از بيدار شدنم برم تو وان اب گرم دراز بكشم ولي تو اين دوره دوش ميگرفتم دو ساعت زير دوش بودم تا دوشو بستم صداي ساميار اومد
سامي-برات حوله گذاشتم
بعدم صداي بازو بسته شدن در بيچاره معلومه جون كند تا اين دوتا كلمه رو بگه زود رفتم بيرون حوله تنم رو برام گذاشته بود اونو پوشيدم كه توجم به يه ليوان گلگاوزبون و يه قرصو يه پد رو عسلي كنار تخت جلب شد سريع لباسمو پوشيدمو هجوم بردم سمت قرصو گلگاوزبون انقدر دلدرد داشتم كه به هيچي جز دلدرم فكر نميكردم گلگاوزبون رو خوردمو پد رو برداشتمو پريدم تو w.c كه صداي در پايين اومد فكر كنم شقايقينا بودن ميمردن زودتر بيان حالا من چجوري برم پايين پيش سامياراينا واي خدا
negin kh5
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
پست اول اززبونه میشا..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
داخل خونه که شدیم من که به شدت ازکله پاچه بدم میاد بدورفتم سمته اشپزخونه..یکم بعدنفس اومد ولی لپاش قرمزبودسامی هم یکم نگاش کردیکجورایی خندیدبعدم به نفس گفت:
سامی:حالت خوبه؟قرصاروخوردی؟
بااین حرف نفس لپاش بیشتررنگ گرفت سرشوانداخت پایینو گفت:
نفس:اره ممنون..
بعدم اومدسمته من..
ها این جاچه خبره بوی خوبی نمیادا..
نفس اومدپیشم وایساد من که دیگه حسه فضولی نداشتم رفتم تواشپزخونه..اتردین دستمو کشیدوگفت:بیابشین یکم بخور.
من:نه بدم میادنمیخورم..
اتردین:بایدبخوری بیاببینم..
من:اتردین ولم کن نمیخورم بدم میادباباجون چندشم میشه...
اتردین:بخوریی خوشت میاد..
من:اییی.اتردین ولم کن جون من..حالم بدمیشه..
میلاد:بابااتردین ولش کن بدبختودوست نداره دیگه..
نفس:نه اتردین راحت باش..
من:نفس تویکی دیگه خفه شواعصاب ندارم..
اتردین منو گذاشت روپاشو یک لقمه برداشت داد بهم گفت بخور..
من:نه اترد...
اتردین ازفرصت استفاده کردولقمه روگذاشت دهنم..ایییییی.
من:توباید ماموره ساواک میشدی..غولتشن.
اتردین:عموجون ادم بادهنه پر حرف نمیزنه..
من:اتردن ولم کن برم..
اتردین:اول قشنگ لقمه روقورت میدی بعد میذارم بری...
منم باهر جون کندنی بودلقمه رو قورت دادمو اتردین اجازه داد من برم
من:اتردین من یک حالی ازت بگیرم صبرکن...
بعدم باحالته قهررفتم تواتاق..پسره ی روانپریش....
من:اوه قراره امروز بریم عکسارو ازاتلیه بگیریم...
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکریادتون نره..
negin kh5
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا:-2-27-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-60.gif (http://www.pichak.net/)
رفتم تواتاق روتخت درازکشیدم هنوز مزه ی مزخرفه اون لقمه تودهنم بود..ساعت10بود گوشیمو برداشتم به بابام زنگ زدم.بعداز2تابوق جواب دا.
من:سلام بابایی.
همین که اینو گفتم گوشی قطع شد...فهمیدم بابام ازدستم ناراحته دلم گرفت زل زدم به صفحه ی گوشی که دربازشد اتردین اومدتو.ازبوی عطرش فهمیدم یعنی حتی یک نگاه هم بهش نکردم..اومدکنارم نشتو گفت:
اتردین:خوشمزه بود؟
تمام عصبانیتمو سراون خالی کردم..باداد گفتم:
من:ارههههههه خیلی.ممنون ازاین که به زوربهم صبحونه دادی.الان احساسه پیروزی میکنی؟اخه مگه من چی کارت کردم که هی به پروپام میپیچی.ولم کن دیگه خسته شدم.خسته شدم ازاین زندگی از تو ازخودم ازهمه چیز..ولممم کنن.میفهمی...
اینو گفتمو شروع کردم به گریه کردن اونم یک چندلحظه بعدازاتاق رفت بیرون..رفتم دراتاقوقفل کردم حوصله ی هیچکسونداشتم..صدای بچه هااومد:
نفس:میشادروبازکن دیوونه..چت شده تو؟
من:نفس تنهام بذارید میخوام تنهاباشم..
نفس :باشه عزیزم برای ناهار بیا..
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
ساعت دوبودکه باصدای شکمم ازخواب بیدارشدم..دره اتاقو بازکردم ازپله هارفتم پایین..همه داشتنtvمیدیدن..
نفس:بالاخره اومدی بیرون..
من:گشنمه غذاداریم..
میلاد:اره بابامگه این اتردین گذاشت مادرست غذابخوریم هی میگفت واسه میشاهم نگه دارید..
بانگاهم ازاتردین تشکرکردمو رفتم تواشپزخونه غذاخوردم..یکهونفس شیرژه زدرومو گفت:
نفس:بیا عکسات اون عکسه توکمد خیلی باحال شده..
من:کی گرفتی؟
نفس:ساعت11بود رفتیم باسامی گرفتیم...
یک نگاه به عکسا کردم خیلی قشنگ شده بودن مخصوصاعکس تکی هام با اون عکسه توکمد..اونو شاستی کرده بودن به اندازه ی50در70 سیاه سفید..رفتم رومبلا نشستم که اتردین پاشد رفت تواتاق فهمیدم ازدستم ناراحته خداییش خیلی بدباهاش حرف زدم ولی خب غرورم نمیذاشت برم منت کشی به خاطرهمینم بیخیال شدم..قرارشدبانفسوسامیو اتردین غروب بریم برای خریدتخت و.....
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-60.gif (http://www.pichak.net/)
+وتشکر فراموش نشه ها..:-2-27-:
غزل91
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۰ بعد از ظهر
پست دوم از زبون نفس ... اينم لينك عكساي تكي سامي جون http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/97102306896229454311.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/97102306896229454311.jpg) http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/40826796127072137717.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/40826796127072137717.jpg) http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/28340951004808766625.gif ميشا-پس مياييد ديگه؟
من-اره حتما
ساميار كه با اتردين روي مبل نشسته بودو درباره ي عكسا حرف ميزد ساكت شد خداوكيلي من عكس تكي هاي اينو ديدم كفم بريد چه هيكلي داشت بيشعور همشم توش نيم تنش لخت بود از خود راضي!
ساميار-كجا ميخواييم بريم؟
من كه اصلا روم نميشد تو چشماش نگا كنم ولي اگه تابلو بازي درميوردم خيلي سه ميشد بچه ها هم ميفهميدن
من- ميشا اينا ميخوان برن تخت خواب بگيرن گفتن ماهم بريم
ميشا-اره اخه سليقه نفس خوبه ميخواستم ازش كمك بگيرم
سامي-نفس يه دقيقه بيا
اتردين از روي مبل بلند شدو من جاشو پيش ساميار گرفتم
من-ميشنوم
سامي دوباره اون لبخند كزاييش رو كه از وقتي بچه ها اومده بودن هي ميزرو تكرار كرد
سامي-مگه مامانت نگفت زياد اينور اونور نري
همچين عصبي نگاش كردم كه لبخندشو جمع كرد
سامي-يادم نبود كه گفتش عصبي هم ميشي نبايد دوروبرت بپلكم
من-به تو چه من با ميشا ميرم
سامي-خودت ميدوني اصلا به من چه برو بعدش بيا از كمر دردو دلدرد بمير
بعدش خيلي ريلكس بلند شد رفت تو اشپزخونه اين چرا يهو اينقدر بي تفاوت شدش به من چه يه ساعت با بچه ها گفتيمو خنديديم بعدش ميشا گفت بريم اماده بشيم
سامي-ميشا من نميام نفسو اگه دوست داري بردار ببر
ميشا هم يه ايشي گفتو رفت از رفتارش خندم گرفت اومد پيشم واستاد گفت
-عجب شوهر بيشعوري داريا
من-خفه شو شوهر خودت بيشعوره
ميشا-نخير مال تو بيشعوره
من-ميگم ميشا توهم شوهر واقعي داشتن به سرمون زده
با اين حرفمدوتايي زديم زير خنده
شقايق- به چي ميخنديد بگيد منم بخندم
موضوع ر براي شقايقم تعريف كرديمو اونم كلي خنديد
من-شقي بريد لباس بپوشيد تو با ميلادم بياييد
شقايقم موافقت كردو رفتيم اماده بشيم رفتم تو اتاقمو كلي به خودم رسيدم ولي تا خواستم در اتاقو باز كنم قفل بود چند بار دستگيره رو تكون دادم كه صداي سامي از پشت در بلند شد
سامي-بابا پدرشو در اوردي قفله زياد به خودتو در فشار وارد نكن
من-باز كن درو ببينم الان بچه ها ميرن
سامي-من نميرم تو هم لازم نكرده با اين وضعيت بري
با عصبانيت گفتم
-كدوم وضعيت؟
اخ اخ سوتي دادم از همين پشت درم ميتونم لبخند كذاييش رو حس كنم
سامي-خودت بهتر ميدوني الانم برو مثل يه دختر خوب استراحت كن
من-درو باز كن سامي
ديگه جواب نداد
شقايق-اا ساميار پس چرا نفس نيومد
من-شقايق اين منو دوباره اين تو زنداني كرده
ميلاد-داداش چرا اينو اين تو زنداني كردي اخه
سامي-ضررش رو كه نميخوام درضمن خودش بهتر ميدونه شما بريد من ميدونم اين اگه بياد برگرده تو خونه پدرمون رو درمياره شما بريد من پيشش ميمونم
من-چي چيو شما بريد من اماده شدم
غزل91
۲۹ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۰۵ بعد از ظهر
من-چي چي رو بريد من اماده شدم
سامي-تقصير خودته ميخواستي اماده نشي
ديگه امپر چسبوندم تقصير خودمه كه بهش رو دادم واقعا من چرا باهاش اينطوري رفتار ميكنم مگه دوست پسرمه يا شوهرو نامزدمه يا باباو دادشمه كه انقدر باهاش صميمي برخورد ميكنم اون يه پسر غريبه اس كه دوسال با من همخونه اس نه اون موندنيه نه من با صداي بلند تقريبا دادزدم
من-تو چيكاره ي مني كه بهم ميگي كجا برم كجا نرم نامزدمي شوهرمي بابامي دادشمي دوست پسرمي كه بهم دستور ميدي باز كن اين در لعنتي رو مگه من عاشق سينه چاكتم كه هر چي بگي گوش كنم خوب گوش كن اقاي ساميار مهرارا شما فقط باعث خطخطي كردن شناسنامم شدي نه چيز ديگه شنيدي؟
يه هو در محكم باز شد
ساميار-بهت رو دادم پرو شدي اصلا برو به جهنم برو بعدش بيا از درد بمير فكر كردي عاشق چشمو ابروتم بهت ميگم نرو نخير حوصله اينكه يه جنازه رو دوشم بكشمو ندارم
من-درست حرف بزنا
ساميار-برو كنار بزار باد بياد من هرجور دوست داشته باشم حرف ميزنم
من-از بس كه بي فرهنگي
ساميار-پس بچرخ تا بچرخيم
من-خوش گذشت فقط مراقب باش از سرگيجه پرت نشي ته دره
بعدم رفتم بيرون سمت ماشينمو به نگاهاي متعجب بچه ها توجهي نكردمو داد زدم
من-ميشا من ميرم همون مركز خريده كه با هم رفتيم رو تختي گرفتيم مي خواي بياي سريع پشت سرم راه
بيوفتيد
سوار ماشين شدمو راه افتادم ميشا با اتردين پشت سرم راه افتادن ولي شقايقو ميلاد نيومدن فكر كنم موندن پيش ساميار پسره ي هركول اخيش خيلي وقت بود بهش نميگفتم هركولااا دلم خنك شد اون سري زندانيم كرد بس بود گوشيم زنگ خورد ميشا بود
من-بله
ميشا-ديونه اون چه كاري بود كردي؟
بي توجه به سوالش گفتم
من-من ميرم جايي شما اين چهار راهو بپيچيد سمت راست مستقيم بريد ميرسيد به فروشگاه خواهشا دنبالمم نياييد
بعدم قطع كردمو رفتم سمت عروسك فروشي .....
بچه ها خواهش ميكنم به اين سوالم تو نقد جواب بديد چون واقعا گيج شدم سوالتون تو روند داستان كلي تاثير داره شما دوست داريد نفس با ساميار جدي باشه يا خودموني و راحت؟
negin kh5
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر
سلام بچه هامن اومدم...بچه هامعده ام داره میپره بیرون اگه بدونیدچه قدرگرسنهمه...:-2-30-:پست اول اززبون میشا..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
من نمیدونم نفس چرا یهوقاطی کرد...امروزچندومه؟
من:اتردین امروزچندومه؟
اتردین:27م.چه طورمگه...
من:هیچی..
خاکتوسرم حالافهمیدم چراهی این سامی به نفس میخندیدونمیذاشت بیادبیرون..نفس خاک عالم توسرت بندواب دادی....اخه نفس دقیقابعدازمن بودبه خاطره همین روزشومیدونم...بیچاره نفس چه قدر زجرکشیده..سامی میکشمت پسره ی پرووو...داشتم همینجوری تودلم به سامی فحش میدادم که اتردین گفت
اتردین:میشارسیدیم نمیخوای پیاده شی؟
من:ا.چه سریع.بریم.
بااتردین پیاده شدیم داشتم واسه خودم جلوجلومیرفتم که اتردین دستموگرفت یعنی که وایساباهم بریم...این عادتمو ازبابام به ارث بردم.اخه هروقت میرفتیم خریدبابام واسه خودش جلوجلومیرفت مامانمم غرمیزد..
اتردین:خانم وایساباهم بریم..
شونه هاموانداختم بالاوراه افتادیم..همه به منواتردین همچین نگاه میکردن که نگو..
من:اتردین لباسم بده؟
اتردین متعجب گفت
اتردین:نه چه طور؟
من:اخه همه ادمویکجوری نگاه میکنن..
اتردین خندیدوگفت
اتردین:مگه هرکی بدنگاهت کردیعنی بدشدی؟شایدچون خوب شدی دارن نگاهت میکنن..عشقممم
من موندم ازاین عشقم اتردین که یک گروه دختر که داشتن بانگاهشون اتردینو میخوردن ازکنارمون ردشدن..اهان تازه فهمیدم.ای اتردینه زرنگ...
داشتیم همینجوری ازکناره مغازه هاردمیشدیم که یک روتختیه اس نظرمو جلب کرد..دسته اتردنوکشیدم
من:اتردین بیابریم اینجاببینیم غضیه چندچنده..
یک روتختیه قرمزمشکی بودکه یک طرحم روش داشت..باحال بود.اتردینم تاییدش کرد وگرفتیم..600تومانی اب خورد البته اتردین میخواست حساب کنه که من نذاشتم ..دوست نداشتم اون حساب کنه..
یکم که گشتیم اتردینم یک روتختیه سفیدمشکیه ساده گرفت..به پای روتختیه من که نمیرسید..بعدازگرفتنه روتختی ها قرارشدبریم خونه بعدابانفس وسامی بریم تخت ببینیم....توراه اتردین نمیدونم چرااروم میرفت.
من:اتردین باواژه ای به اسمه گازاشنایی داری؟بابادهنم بوجوراب گرفت!گرسنه امه..
اتردین بدون حرف سرعتشوزیادکردساعت8بودکه رسیدیم خونه..همین که دروبازکردم سامی گفت:نفس کو؟
من:مگه نیومده؟گفت میره یکجایی.نگفن کجا..
سامی گوشیشوبرداشت ورفت تواتاق...
شقی پرید روم تاببینه چی خریدم..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکریادتون نره..عکسه روتختیومی ذارم توگروه..تولباسای میشا.:-2-27-:نظربدیدا
غزل91
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۴۹ بعد از ظهر
سلام سلام به دوستاي گلم ماه رمضون همگيتون مبارك راستش ما پست نذاشتيم كه اين مينا لبتابش درست بشه كه نشده پس فعلا منو نگين ميزاريم تا ببينيم چي ميشه شما هم اين ماه رمضوني دل مارو شاد كنين اون دكمه تشكر با مثبت رو فشار بديد ديگه نقدم نذاريد خاك بخوره راستي بچه ها يه سريتو بهم پ.خداديد كه عكس سامي بهش نميادو اينا منم موافقم چون اصلا سامي ذهنم يه شكل ديگه اس اون عكسو براي اونايي گذاشتم كه هي ميگفتن عكس ميخواييم ولي خواهشا هركي عكسي داره كه فكر ميكنه به سامي مياد بهم پ.خ كنه حتما اونو عوض ميكنم پست اول از زبون نفس... http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/49643174664737180010.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/49643174664737180010.gif از بيمارستان اومدم بيرون واقعا روحيه ام عوض شد اين بچه ها رو ديدم سوار ماشين شدمو رفتم سمت خونه ساعت ماشينو نگا كردم 10 بود گشنم بود مسيرمو عوض كردمو اولين فست فودي رو كه ديدم نگه داشتم رفتم تو يه ساندويج با نوشابه سفارش دادم تا غذامو بيارن يه نگا به گوشيم كه رو سايلنت بود كردم اوه اوه 30 تا ميس كال از يه شماره ناشناس10 بيستايي هم از شقايقو ميشا داشتم رفتم تو اس ام اسا كه اونا هم دسته كمي از ميس كالا نداشتن اول اس ام اس اون شماره ناشناس رو باز كردم نوشته بود(نفس كجايي؟)بعدي(نفس منم سامي دختر گوشيتو جواب بده) بعدي(بهت ميگم گوشيتو جواب بده) كم كم اس ام اساش بوي تهديد ميگرفت (يا همين الان گوشيتو جواب ميدي يا فاتحه ي خودتو ميخوني چون اگه گيرت بيارم ميكشمت) بعدي(اگه گيرت بيارم پدرتو در ميارم پس مثل بچه ادم جواب بده اون لامصبو) يه سري ديگه هم بود كه از خوندنش پشيمون شدم با اين حساب فكر كنم برم خونه حسابم با نكيرو منكر باشه همون موقع گوشيم تو دستم ويبره رفت يا به قول ميشا بندري زد از همون شمار ناشناسه يا همون ساميار بود ( براي بار اخر ميگم اگه اون ماسماسكتو جواب دادي كه هيچ وگرنه اگه پيدات كنم كاري ميكنم از زندگي كردن سير بشي تو بالاخره ميايي خونه ديگه) همون لحظه گوشيم زنگ خورد ساميار بود خدايا جواب بدم ندم ولش كن جواب بدم فكر ميكنه ازش ترسيدم بيخيال گوشيمو پرت كردم تو كيفم صبر كردم تا سفارشم اماده بشه بعد اوردن سفارشم ريلكس شروع كردم به خوردن خوردنم كه تموم شد رفتم پول غذاهامو حساب كردمو مثل يه بچه ي خوب راه افتادم سمت خونه تا برسم ساعت يازدهو نيم شده بود يه لحظه ترسيدم نكنه واقعا بلايي سرم بياره اگه خونه رام نده يه چي ميگي نفسا غلط ميكنه رات نده پسره ي هركول در حياطو با كليد باز كردمو ماشينو اروم بردم بعدم اروم درخونه رو بازكردمو رفتم تو با صداي در همه برگشتن سمت من منم پرو يه سلام گفتمو اصلا به يه جفت چشم خاكستري تيره كه مثل يه شير اماده حمله بهم خيره شده بود توجهي نكردم خواستم برم تو اتاق كه شيره غرش كرد
سامي-تا حالا كدوم گوري بودي؟ اون لامصبو چرا جواب ندادي ؟
همچين دادزد كه تمام شيشه هاي خونه فكر كنم لرزيد پسره ي بيشعور به چه حقي با من اونطوري حرف ميزنه صدامو بردم بالا
من-حواست به حرف زدنت باشه ها
ساميار-ميبينم دير اومدي خونه زبونتم دومتر درازه اگه حواسم به حرف زدنم نباشه چي ميشه اونوقت؟
من-دير اومدم كه دير اومدم زبونمم درازه كه درازه ميخوام ببينم فضولوش كيه درضمن اگه حواست به حرف زدنت نباشه ميشه اون كه نبايد بشه
سامي اومد نزديك تر يه قدم ناخدا گاه گذاشتم عقب چشماشوقفل كرد تو چشمام مثل شير نر با شير ماده بوديم چشما همرنگ قفل شده رو هم صداي نفسا بلند قدما هماهنگ يكي اون ميومد جلو يكي من ميرفتم عقب
سامي- تا حالا كجا بودي؟
لحنش از قبل بهتر شده بود ولي هنوزم خشن بود
من-به تو مربوط نيست
سامي-كدوم گوري بودي كه اون ماسماسكو جواب نميدادي
من-يه جاي خوب.رفته بودم...
ميخواستم بگم رفته بودم بيمارستان كه سامي دوباره قاطي كردو پريد وسط حرفم
سامي-كه يه جاي خوب اره بقل كدوم اشغالي بودي كه اون هه ميس با اسو نديدي هان چشم مامان باباتو دور ديدي بيچاره اونا كه به تو اعتماد كردن نميدونن .....
پيش خودش چه فكري ميكرد اصلا به چه حقي همچين فكري ميكرد بقيه حرفش با سيلي كه خوابوندم تو صورتش ناتموم موند داد زدم با تموم وجودم داد زدم
من-فقط دهنتو ببند فهميدي اون ذهن منحرفتو درست كن متاسفم متاسفم بابت اين فكراي مسمومت اخه لعنتي تو مگه گذاشتي حرف بزنم رفته بودم بيمارستان پيش بچه ها گوشيم سايلنت بود نفهميدم بعدم گوشيمو در اوردمو پرت كردم جلوي پاش
من-بيا ببين يه شماره غريبه اين تو پيدا ميكني اخه بدبخت همه رو سر من قسم ميخورن (با يه لحن اروم تر ادامه دادم) ولي نميدونن همين من (با دست اشاره كردم به خودمو دوباره صدامو بردم بالا و به ساميار كه هنوز دستش رو گونش بود توجهي نكردم حتي به هشتا چشمي كه بهم زل زده بودن هم توجهي نكردم هشتا چشم نگران مضطرب) انقدر كور شدم كه تصميم گرفتم با توي لعنتي همخونه بشم تويي كه فكرت ذهنت همه چيت منحرفه نسبت به دير اومدن يه دختر به خونه بعم رفتم تو اتاقمو درو محكم كوبوندم به هم سريع رفتم تو حمو واقعا به يه وان اب گرم احتياج داشتم
negin kh5
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۰ قبل از ظهر
سلام پست اول..بچه هااومدم بعدازسحری بذارم که مخم کارکنه..:-2-06-::-2-06-:خب این پست اززبونه میشا..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-10.gif (http://www.pichak.net/).http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-10.gif
خداییش حال کردم نفس خوب باسامی حرف زد پسره پروو..چه طوربه خودش اجازه داده فکرکنه که نفس بایکی دیگه باشه...درسته سطح طبقاتیه خانواده ی نفسیناخیلی بالاست ولی مامان بابای نفس.نفسوخیلی خوب ازاین لحاظ تربیت کردن...یکم باخودم فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم که من بااتردین خیلی بیشترازاونی که بایدوشایدراحتم ونباید این وضع ادامه پیداکنه پس ازالان دیگه ازاون میشاقبلی خبری نیست!!!رفتم تواتاق که برم خموم ازبس هواگرمه بااین که دیروزحموم بودم ولی بازم چسب شدم!حوله اموبرداشتمو رفتم حموم..یکم که تو وان درازکشیدموحال ازحموم اومدم بیرون اول سرموکردم بیرون تامطمئن بشم که اتردین نیست بعدازاین که مطمئن شدم بدورفتم دراتاقوقفل کردم یک بلوزشلواره سرخابی هم پوشیدم رفتم بیرون اتردین طبق معمول داشتtvنگاه میکردمنم بدونه توجه بهش رفتم تواشپزخونه قهوه درست کردم.داشتم قهوه میریختم که صداش اومدگفت
اتردین:میشایک فنجونم برای من بریز..
من:چلاق که نیستی خودتم میتونی بریزی.منم مستخدمه شمانیستم...
اینوگفتموازاشپزخونه اومدم بیرون..ایول میشاهمینجوری بایدادامه بدی..رفتم دراتاقه نفسوزدم که کفت بیاتو.رفتم تودیدم داره موهاشوبااتوموصاف میکنه.
من:نفس جریانه این بیمارستانه چی بود؟
نفس:نمیشه بگم قول دادم..
من:بگودیگه.بگووووو
نفس:باباجای خاصی نیست..
من:خب پس بگو.
نفس:فقط بگم که اونجاخوراکه خودته پوره بچه است.توهم که عشق بچه..
من:دروغ نگو..منم ببرجونه میشا..
نفس:نه نمیشه...
من:چراببردیگه..
نفس:پس اول بایدازسامی اجازه بگیرم فقط چون بهم گفته به کسی نگم وگرنه باهاش هیچ کاری ندارم...
من:خب باشه..
من:راستی نفس پس فردا دانشگاه هاشروع میشه...
نفس:میدونم..
من:مهمونیه تفضلی هم که این شنبه نه دوشنبه ی دیگه اس..
نفس بامتکاش زدتوسرموباخنده گفت:
نفس:خاک توسرت یعنی چی؟؟این شنبه نه دوشنبه ی بعد؟؟اصلالالی...
من:کم رودختره مردم عیب بذارشب بخیر..
نفس:شببخیر...
برقای پایین خاموش بودپس اتردین رفته تواتاق..رفتم دیدم رومبل درازکشیده..بدونه توجه به اون رفتم زیرپتوکه صداش اومد..
اتردین:یک شببخیربگی هم بدنیست...
اززیرپتواومدم بیرون یک نگاه بهش کردم گفتم
من:شبت پرازشهاب سنگ یکیشم بخوره توسرت.شببخیر..
اخیششش دلم خنک شد غولتشن..
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-10.gif (http://www.pichak.net/)http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-10.gif
امیدوارم خوشتون اومده باشه..بچه هابه نظرتون میشابااتردین اینجوری باشه خوبه؟+وتشکرفراموش نشه ها..:-2-27-::-2-27-:
negin kh5
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۷ قبل از ظهر
پست دوم...بچه هانمیدونم چرانگارجوابمو نمیده بابامن کاره فوری باهاش دارم...اززبونه میشا:-2-27-:
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@
صبح باحسه این که گرمم شده بود بیدارشدم اتردین هنوزم خواب بود من نمیدونم این چراانقدرمیخوابه؟ ساعت10بود.رفتم تواشپزخونه که صبحونه بخورم که دهنم بوجوراب نده اول صبحی(!) (باعرض معذرت ازدوستان)نفسو شقی هم داشتن صبحونه میخوردن.
من:تنها تنها حال میکنید..
شقی:ای بابا نبودی تازه داشتیم فیض میبردیم.
من:ازخداتم باشه درکناره من باشی.
نفس:بازاوله صبحی شماشروع کردید؟
دیگه هردومون خفه شدیمو صبحونه روخوردیم..ساعت 11بودکه سامی ومیلادواتردین اومدن..
شقی دم گوشم گفت:
شقی:سه تفنگداربه اینامیگن
من:اخه سه تفنگدارا یک کاره مفیدانجام میدن اینافقط هیکل گنده کردن...
بااین حرفم شقی یکهومنفجرشدوهمه بهمون نگاه کردن
من:چته موجیی؟یکهومیترکه دیوانه..
شقی که فقط بال بال میزد
من:اوهههههه نمیری باباحالاانگارچی گفتم...
شقی دمه گوشم اروم بریده بریده گفت
شقی:به حرفت نمیخندم که اونجارونگاه کن..
ردنگاهشوگرفتم که به شلواره میلادوصل میشد..وایییی شرتش ازشلوارش زده بودبیرون..یکدونه زدم توسره شقی
من:خاک توسرت کنن ببین به کجاهاکه دقت نمیکنه..ولی خیلی سوژه است...
شقی:سوژه برای یک ثانیه اشه..منگولیسم...
بعددوباره هر دو تامون غش کردیم.نفسم که اصلاتواین باغ نبود..خلاصه بعدازاین که کلی خندیدیم من دلمو گرفتم رفتم تو اتاق..قراربود بعد ازناهاربریم تخت ببینیم..پسراغذادرست کردنو بعدازخوردنه غذامن گوله کردم تواتاق تالباس بپوشم یک مانتوی توسی باجینه یخیو شاله توسی ابی سرم کردم کفشای ال استار توسیمم پوشیدم..یک ارایش ملایمم کردمو زدم بیرون..اتردینم حاظرشدوباسامیونفس راه افتادیم.همه باماشینه اتردین رفتیم منو نفس پشت نشسته بودیمو میخندیدیم..اتردینم هی ازاینه به مانگاه میکردیعنی که کم بخندید...ولی ماپروترازاین حرفابودیم..اتردین دمم یک دربزرگ ترمز زدکه توش پره تختای خوجل بود..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @
+وتشکرفراموش نشه عزیزانه دل:-2-27-:
غزل91
۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر
سلام به دوستاي گل خودم پست اول از زبون نفس اينو داشته باشيد بازم ميزارم...... http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/49643174664737180010.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/49643174664737180010.gifاصلا حالو حوصله خريد كردن نداشتم فقط براي اينكه ميشا ناراحت نشه باهاش اومدم ميشا هم كه شلوغ و شيطون يه ريزم حرف زد تو هر كدوم از مغازه ها هم 1 ساعت وقت تلف ميكرد اخرم هيچي ازش نميخريد ديگه داشتم ميمردم از پادردو كمر دردو دلدرد از ديشبم با ساميار اصلا حرف نزده بودم شب كه از حموم در اومدم اونم اومد تو اتاق بدون حرف رفت رو كاناپه خوابيد منم رو تخت خوابيدم امروزم سر صبحونه بابام بهم اس داده بود كه دوهفته ديگه ميان ديگه همبه حرف من گوش نميكنن به خاطر همين اصلا حواسم به چيزي نبود با صداي جيغ ميشا نزديك بود سكته كنم
ميشا-واي نفس اون تخته چه خوشگله
اين جمله رو توي هر مغازه ميگفت ولي بازم هيچي ازش نميخريد ديگه واقعا حالم خوب نبود فكر كنم بيشتر از 4 ساعت بود دنبال دوتا تختخواب يه نفره بوديم بايد اينجا خرش ميكردم همينجا خريدشو ميكرد انصافا تختخواباش خوب بود ولي اين ميشا يكم نگا ميكرد بعد ميگفت خوشم نيومد از بيرون قشنگ بود با اشاره به يه تخت چوبي مشكي كه به روتختيش ميومد گفتم
- ميشا ببين اين چقدر قشنگه به رنگ روتختيت هم مياد دوتا از همين بگير
ميشا يه نگا به تخت كردو گفت
-راست ميگي واقعا خوشگله؟
من-دروغم چيه
خلاصه ميشا با اتردين دوتا تخت از همون مدل گرفتنو اومديم خونه ديگه از درد نزديك بود اشكم دربياد سرمو فرو كردم تو باشتو نفساي بلند ميكشيدم اي بگم اين ميشا چي نشه اصلا براي چي منو بلند كرد برد همونجور كه سرم تو بالشت بود شالو مانتومو دراوردم واي حالا قرص از كجا بيارم صداي بازو بسته شدن در اومد اه همين مونده بود منو تو اين وضعيت ببينه دوباره صداي در اومد فكر كنم رفت بيرون بعد دودقيقه دوباره صداي در اومد صداي قدماشو ميشنيدم كه مياد نزديكم بوي ادكلن خنكش زودتر از خودش رسيد بهم صداي برخورد چيزي با عسلي تخت اومدو بعدش دوباره صداي بسته شدن در اه خسته نشد انقدر رفت اومد سرمو از رو بالشت بلند كردم ديدم اخي بچم برام يه مسكنو يه ليوان اب اورده تا جونش دربياد حالا حالا ها بايد منتمو بكشي كه باهات حرف بزنم مسكنو ابو خوردمو رفتم لباس راحتي پوشيدمو افتادم رو تختو به فردا كه بايد برم دانشگاه فكر كردم انقدر فكر كردم كه خوابم برد با احساس اينكه يكي موهامو ناز ميكنه چشمامو باز كردم شقايق بود
شقايق-پاشو نفس اقاتون منو فرستادن صداتون كنم بياييد شام ميل كنيد
دستامو از دوطرف كشيدم و يه اخيش بلند گفتمو بلند شدم خيلي گشنم بود وگرنه عمرا اين تختخواب گرمو نرمو ول ميكردم
من-بريم ببينم چي پختين با ميشا
شقايق-اخ نفس نميدوني كه بعد چند روز اشپزي نكردن چقدر زور داره غذا درست كردن
من-چن وقت اين پسرا اشپزي كردن تنبل شديد
با شقايق رفتيم سر ميز نشستيم مندقيقا كنار سامي افتادم بدون اين كه بهم نگا هم بكنيم غذامون رو خورديم بعد غذا يه راست رفتم تو اتاق تا بگيرم بخوابم براي فردا سر حال باشم سر ميز به ميشا با شقايق گفته بودم 9 اماده باشن الارم گوشيمو روي 8 نتظيم كردمو خوابيدم با صداي يه قطعه ويالون از باخ چشمامو باز كردم ميخواستم دوباره لالا كنم كه ياد دانشگاه افتادم جلدي پاشدم مييخواستم برم دستشويي كه سامي رو ديدم بيچاره با اين هيكلش رو اين كاناپه مچاله شده بود روي دوزانو نشستم پايين كاناپه نگاش كردم از چشماي خوشحالتش با ابرو هاي مردونش گذشتم از بيني مردونه خوش فرمش گذشتمو رو لباي خوش حالتش ايست كردم دستمو بردم جلو موهاي پخش شده رو پيشونيش رو كنار زدم بعدش بلند شدمو ملافشو كه از روش افتاده بود پايينو انداختم روشو زود رفتم دستشويي دستو صورتمو شستمو اومدم بيرون خب حالا چي بپوشم كه اين حراست دانشگاه بهم گير نده يه مانتوي بلند كه تازه مد شده بود و مدل پروانه اي بود پوشيدم به رنگ سورمه اي با كمر زنجير دار طلايي و شلوار تنگ لوله تفنگي سورمه اي و كفش عروسكي طلايي كيم كه كلا براي دانشگا باهاش ميونه خوبي نداشتم پس يه كلاسور جاش ورداشتمو مقنعه ي سورمه اي هم سر كردم ارايشم فقط يه رژ لب مات و ريمل زدم كه يه وقت بهم گير ندن سوئيچ ماشينو برداشتمو نگاه اخرو به سامي كه غرق خواب بود كردمو رفتم از اتاق بيرون ميشا با شقايقم اماده بودن
من-بريم بچه ها
با بچه ها سوار ماشين شديمو رفتيم به سمت دانشگاهي كه اين بلا رو سرمون اورده بود پشت چراغ قرمز واستاده بودم كه شقايق گفت
شقايق- راستي بچه ها دانشگاه ميلادينا با ما يكيه اونا هم امروز ساعت12 ميان براي ثبت نام
ميشا-خود ميلاد بهت گفت؟
شقايق-اره ديشب پرسيد دانشگاتون كجاست منم تا اسم دانشگا رو گفتم گفتش كه پس هم دانشگاهي هستيم ما هم فردا ساعت 12 مياييم براي ثبت نام
negin kh5
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
سلام دوستان:-2-25-:پست اول اززبون میشا..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
وقتی شقی گفت هم دانشگاهی هستیم زدم توسرمو روبه اسمون گفتم:
من:خداجون دوست داری مارو زایع کنی؟؟نشستی اون بالاماروزایع میکنی بهمون میخندی..اخه توخونه کم میکشیم ازدسته ایناتودانشگاه هم بایدتحملشون کنیم...
نفس:اه میشاخفه شودیگه..
بعدم سرعتشوزیادکرد..تابرسیم من به اتردینو کنکورو..بدوبیراه میگفتم..وقتی رسیدیم پیاده که شدم من دهنم واموند
من:معععع..دانشگاه روببین.
شقی:فکرکنم ازدانشگاه تهرانم بهترباشه..
نفس:نه دیگه تااون حد جو ندید..
رفتیم داخل همه بهمون نگاه میکردن به هرحال هم قیافه هم تیپمون خوب بود..بدونه این که توجهی کنیم رفتیم تو حیاط دانشگاه وایسادیم..من که داشتم باگوشیم ورمیرفتم نفسو شقی هم حرف میزدن که ازپشتمون یک صدای گوشخراش اشنایی اومد:به چشم خوشگلا.
درحالی که سه تایی کپ کرده بودیم برگشتیم طرف صداو باهم گفتیم:سارااا!!
سارا:اصلافکرنمیکردم هم دانشگاهیی شیم.
من:به هرحال به لطف پول پدرجان خیلی کارا میشه کرد نه؟
سارا:توهنوزم زبونت درازه ارش نتونست کوتاهش کنه؟؟
من:اون کوتوله میخواد زبونمو هم قدخودش کنه؟؟
ساراکه دیدمن کم نمیارم گفت:
-خونه گرفتید؟
نفس:اره.
سارا:پس واجب شدبیام ببینم..
من:شنیده بودم مثل دماغ اویزونی ولی فکرنمیکردم تااین حد باشه..
ساراقرمز شدگفت:ببین سعی نکن پارودمم بذاری که برات گرون تموم میشه..
پاشدم جلوش وایسادم وانگشتمو بهصورته تحدیدجلوش گرفتمو گفتم:
من:نه توببین اینجاتهران نیست که قلدورای باباجونت به دادت برسن اینجاشیراز.دوستاتم پیشت نیستن الان تویک نفریو ماسه نفرپس سعی نکن دوروبرمون بپلکی که بدمیشه..
بعدم بابچه هارفتیم سمت کلاس.
شقایق:اه همینمون مونده بودبااین هم دانشگاهیی بشیم..
نفس:بیخیال اینطورکه میشاشستتش فکرنکنم از2کیلومتریمون ردبشه..
رفتیم توکلاس سه تاصندلی کنار هم نشستیم که استاد امدوبعدازکلی مقدمه چینی بانام خداکلاسو شروع کرد..
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
من:وای بچه هامخم سوت کشید.چقدرحرف زد
شقی:اره من جای اون فکم دردگرفت..
ازدورپسرارو دیدیم که داشتن میومدن تو
شقی:بچه هاصاحباتونم اومدن..
من:شقی خفه شو.بچه هانمیخوام اینجاکسی ازاین که ماازدواج کردیم باخبر بشه.
نفس:خوب شدگفتی وگرنه میرفتم به همه میگفتم.اول ازهمه هم به سارا..
درحالی که میخندیدیم ازکنارپسراردشدیم که اتردین ازقصد یک تنه بهم زدکه ازکتفم برام هیچی نموند..توروحت عوضی اشغال..غولتشن..
رفتیم سوار ماشین شدیمو پیش به سوی خونه..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکریادتون نره.:-2-27-::-2-27-:
*~MoonGirl~*
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم..... من دیگه اومدم طاقت نیاوردم صبر کنم تا لبتابم درست شه به خاطر همین دیگه اومدم بذارم...... ببخشیدم اگه دیر پست گذاشتم میدونید خودتون دیگه لبتابم خراب شده بود....... خب بریم که داشته باشیم....................:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
نفس اصلا حوصله نداشت و تو ماشین ساکت بود و میشا هم که رفته بود تو فکر........
دانشگاه امروز بدک نبود فقط حیف که این ساراهه هست.......
وقتی رسیدیم به خونه من سریع مقنعه سورمه ایم رو درآوردم و دکمه های اول مانتوم رو هم باز کردم و خودم رو پرت کردم رو مبل!
پسرا هنوز نیومده بودن......
میشا اومد پیشم و گفت:
ـ پاشو ، پاشو برو لباست رو عوض کن باید تو غذا درست کنی!
من: وایییی هولیا میشا..... این پسرا که از گرسنگی نمیمیرن!
ولی با این حال رفتم بالا و لباسم رو عوض کردم و دست و صورتم رو شستم و موهام رو بالای سرم جمع کردم و رفتم پایین.....
به وسایل نگاه کردم.........
بله مثله اینکه امروز قسمت اینه که ماکارونی درست کنیم!!!!
با میشا دست به کار شدیم و نفسم که باز مثله این افسرده ها رفته بود تو اتاق.......
غذا که اماده شد رفتم بالا یه سر به موبایلم بزنم دیدم هی وای من!
سحر داره میزنگه!
سریع گوشی رو برداشتم تا قطع نشده......
من: بله؟!
سحر: سلام ..... چه عجب دیگه ناامید شده بودم شقایق!
من: سلام سحر خوبی؟ چه خبر؟ دایی خوبه، مامان ، اشکان همه خوبن؟!
سحر: آره یکی یکی بپرس!!!!!
من: خب بگو چیکار داشتی؟!
سحر: مگه باید کاری داشته باشم که زنگ زدم؟!
من: اه سحر ضد حال نشو دیگه من که میدونم تو یا چیزی از من میخوای یا بازم چیزی از من میخوای!!!!!
سحر: نه ایندفعه میخوام یه خبر خوب بهت بدم!
من: چی؟!!!
سحر: بابام و مامانت میخوان بیان شیراز تورو ببینن!
چشمام گرد شد و تقریبا داد زدم:
ـ چیییی؟؟؟؟؟؟
سحر: زهر مار آخه این چه طرز خوشحالیه؟!
(خوشحالی چیه دلت خوشه الان اینا میان دهن مارو اسفالت میکنن!)
من:نه! یعنی چیزه..... چه خوب قدمشون رو چشم حالا کی میان!؟
سحر: انشالا دوهفته دیگه!
من: هوووووم! خوبه باشه اگه خواستن بیان بهم بزنگ تا ادرس رو بدم بهشون!
سحر: باشه... خداحافظ شقایق.....
من: خداحافظ!
با ناراحتی نشستم رو تخت و گوشی رو گرفتم بین دو دستام و به فکر فرو رفتم........
اگه اینا بخوان بیان من میلاد رو چیکار کنم؟! حالا به نفس میگم شاید یه نقشه ای داشته باشه.......
تو همین حین میلاد اومد و نشست کنارم.........
من: چه عجب تو مثل آدم وارد شدی!
میلاد: سلام عرض شد!
من: ببخشید سلام......
میلاد: چیه چرا تو فکری؟!
من: بابا مامان و داییم میخوان دوهفته دیگه بیان من چه خاکی باید تو سرم بریزم آخه........
میلادم رفت تو فکر.......
حالا دوتاییمون رفتیم تو فکر و من گفتم:
ـ میگما اگه بیان تو کجا میری؟ چیکار کنیم؟
میلاد: بیخیال حالا یه فکری به حالش میکنیم......
من: توچقدر بیخیالی.......
میلاد شونه ای بالا انداخت و رفت سر موبایلش......
منم رفتم بیرون پیش میشا و نفس و ماجرارو بهشون گفتم........
مثل اینکه خانواده نفس هم دوهفته دیگه میخوان بیان پس خدارو شکر!!!!!
سه تایی رفتیم سر میز و ناهارمون رو خوردیم.........
نفس با غذاش بازی بازی میکرد و میشا هم مشغول بود.......
بعد از ناهار قرار شد با بچه ها بریم بیرون تا یه سری کتاب درسی بخریم........
سریع آماده شدم و یه آرایش مختصر هم کردم و راه افتادم.....
میخواستم از در برم بیرون که میلاد گفت:
ـ کجا؟!
من: خونه آقا شجاع! میخوام برم کتاب درسی بخرم........
میلاد: منم میام......
من: چی؟ نمیخواد بابا بذار سه تایی بریم دیگه اذیت نکن جون شقی......
میلاد: به جون شقی نمیشه!
من: اه میلاد جون من چغندره!؟
میلاد خنده ای کرد و هیچی نگفت و رفت و با یه تیپ دختر کش برگشت.......
من: میلاد میخوایم بریم خرید نمیخوایم بریم مخ زنی که!
میلاد: خب من کلا تیپم اینطوریه!
من با یه لحن مسخره ای گفتم:
ـ تو حلقمی..... خودشیفته!
رفتیم تو سالن دیدم بچه ها آماده ان ....... اتردین بود ولی سامیار نبود......... حتما رفته بیرون.......
میشا: میلادم میاد؟
من: آره.......
دیگه کسی چیزی نگفت و راه افتادیم........
اتردین: میلاد مراقب میشا باش!
میشا حرصش گرفت و گفت:
ـ من خودم بلدم مراقب خودم باشم و نیاز به مواظبت کسی ندارم.... درضمن تو بابامم نیستی که دستور بدی........
و هر چهارتاییمون سریع تر از در رفتیم بیرون تا این اتردین بیشتر از این گیر نداده!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه وبخشیده باشینم.....
چندتا پست دیگه هم میذارم!:-2-41-: راستی تشکر و مثبت هم بدینا! ولی منفی ندید لفطا!!!!!!!
*~MoonGirl~*
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
خب اینم پست بعدی..... راستی به خاطر اینکه چشای خوشگلتون درد نگیره پررنگش کردم خوبه؟! دوستتون دارم!:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
همگی سوار ماشین نفس شدیم راه افتادیم به سمت کتاب فروشی.....
وقتی رسیدیم نفس و میشا باهم رفتن و منو جا گذاشتن ......
میخواستم برم پیششون که میلاد بازوم رو گرفت و گفت:
ـ نرو بذار منم باهات بیام یهو دیدی این دخترا مخم رو زدن اونوقت بی شوهر میشیا.......
خندیدم و گفتم:
ـ بهتر!!!!!
ولی با این حال دستم رو دور بازوی میلاد حلقه کردم و رفتیم که مغازه هارو ببینیم........
همش کتاب درسی و رمان بود ........
رفتیم تو یکی از کتاب فروشیا که کتاب درسی هم میفروخت.....
نفس و میشا و من رفتیم تو و به فروشنده اسم کتاب رو گفتیم و اون هم رفت که بگرده.......
همینطوری داشتم اینور اونور رو نگاه میکردم که چشمم به میلاد افتاد که بیرون وایساده و چندتا دختر هم دارن با نگاهاشون قورتش میدن و در گوشی باهم پچ پچ میکنن و میخندن......
میلاد بهم نگاه کرد و رد نگاهم رو دنبال کرد و خودش فهمید و اومد تو........
از این تیزبینیش خوشم اومد و دوباره اطراف رو برسی کردم که حس کردم یکی پشتمه و دستاش رو دور کمرم انداخت... با تعجب برگشتم دیدم میلاده خیالم راحت شد........
دخترا رو دیدم که فکشون افتاد رو آسفالت و با چشمای از حدقه دراومده من و میلاد رو میبینن..... راستیتش من ادم بدجنسی نیستم ولی خدایی دلم خیلی خنک شد!!!
خنده ام گرفت و از بغل میلاد بیرون اومدم و دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت قفسه کتاب های رمان.......
میلاد: رمان هم میخونی؟!
من: بعضی وقتا.......
یکی رو از قفسه بیرون کشیدم و صفحه هاش رو ورق زدم و گفتم:
ـ این به نظرت قشنگه؟!
میلاد: نمیدونم نخوندم که.......
من: وللش کی وقت داره رمان بخونه......
و کتاب رو گذاشتم سر جاش.......
وقتی برگشتیم کتاب ها آماده بود......
پولش رو حساب کردیم و من از میلاد پرسیدم:
ـ تو چیزی نمیخوای؟
میلاد: نه هنوز........
از مغازه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم..........
من و میلاد عقب نشسته بودیم و میشا هم جلو.......
وقتی رسیدیم خونه سامیار هم اومده بود وبا اتردین داشتند tv میدیدن.........
میشا به من و نفس چشمکی زد که یعنی پاشیم بریم تواتاقش جلسه داریم!!!!:-2-22-:
وقتی رسیدیم میشا گفت:
ـ بچه ها این پسرا دارن یکم پررو میشن نظرتون چیه؟!
نفس یهو پرید و گفت:
ـ بله من کاملا موافقم!!!!!
من خنده ای کردم و گفتم:
ـ باشه نفس حالا چرا میپری؟!
میشا: خب راس میگه نفس دیگه اینا دارن زیادی گیر میدن!
رفتم تو فکر! میلاد گیر میداد؟ آره یکم گیر میداد!
من: خب حالا حرف اصلیت چیه؟!
میشا: دیگه محلشون ندیم!
من: آره فکر خوبیه.....
نفس: آره بابا یعنی چی اینا دیگه شورشو درآوردن جدی جدی باورشون شده که ما همسراشونیم!
میشا: منم همینو میگم مثلا این اتردین دیگه واقعا داره غیرتی بازی درمیاره....... نظر تو چیه شقایق.....
من: اوممممم نمیدونم ولی اگه شما میخواین بی محلی کنید باشه پس .... ولی پا رو دمشون نذاریم که یهو روانی شن! سه تاشون خلن آخه!
هر سه خندیدیم و از اتاق رفتیم بیرون.......
من رو به پسرا کردم و با لحن سردی گفتم:
ـ امشب از شام خبری نیست یا خودتون درس کنید یا زنگ بزنید از بیرون بیارن من که شام درس نمیکنم.......
نفس و میشا دهنشون باز موند و خنده اشونم گرفته بود اما چیزی نگفتن......
سامیار همچین بلند شد که من نیم متر پریدم عقب!
سامی: خب باشه بیا منو بزن.....
من زیر لب گفتم:
ـ مرتیکه روانی!
سامی: چی گفتی؟
من: من چیزی نگفتم!!!!!
سامی تلفن رو برداشت و از بیرون غذا سفارش داد!
میشا و نفس لبخندی به نشانه پیروزی زدن و رفتن نشستن رو مبل........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
اینم از این بازم میذارما ....... مثبت و تشکر هم بدید اگه دوست دارید .......... بچه ها امیدوارم خوشتون اومده باشه.........بوووووووس!:-2-40-:
*~MoonGirl~*
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۲۴ بعد از ظهر
بفرمایید گلا..... اینم پست بعدی........ فقط به عشق شما!!!!!:-8-::-8-::-8-::-6-::-6-::-6-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
منم رفتم کنار میشا و نفس نشستم و شروع کردیم به هرهر و کرکر که اتردین اومد و گفت:
ـ به چی میخندین؟!
نفس: فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه......
و سه تاییمون از اون نگاه سگیامون رو تحویلش دادیم و اتردین با تعجب از پیشمون رفت.........
میشا که غش کرده بود از خنده........
واقعا ایده جالبی بود!!!!!! میلاد و سامیار هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن....... من موبایلم تو جیبم بود که زنگ خورد..........
شماره اش ناشناس بود پس بیخیال شدم.....
بازم زنگ خورد که ایندفعه اعصابم خورد شد و گوشی رو دادم به میلاد تا جواب بده......
میلاد: بله؟
.........
میلاد: شما؟
.........
میلاد: خب من شوهرش هستم ولی شما؟
..........
میلاد گوشی رو قطع کرد و گفت:
ـ مزاحم بود.........
و گوشی رو داد به من و نگاهم کرد....... میخواستم ازش تشکر کنم اما یاد حرف میشا افتادم و فقط نگاهی تشکر آمیز کردم!!!!!(نگات تو حلقم!)
بعد چند دقیقه زنگ در رو زدن و سامیار رفت پایین تا غذاهارو بگیره.....
ماهم رفتیم میز رو چیدیدم و نشستیم پشت میز........
من کنار سامیار افتاده بودم و میلاد هم اونور من .......
یعنی من بینشون گیر افتاده بودم اساسی حالا مگه میشد غذا کوفت کرد؟!!!!!؟؟
آروم غذام رو میخوردم ولی حس کردم این سامیار داره لقمه های من رو میشماره به خاطر همین زود سیر شدم......
میلاد: چرا نمیخوری؟!
من: سیر شدم!
میلاد: بخور خب لاغر مردنی!
من: لاغر مردنی تویی من باربیم!!!!!
خندید و هیچی نگفت....... میشا هم نتونسته بود خوب غذا بخوره معلومه چون این اتردین هی نگاش میکرد....... نفس هم که کلا از دیروز تا حالا با غذاش بازی بازی میکرد.........
وقتی همه غذاشون تموم شد بالاخره ازاد شدم و رفتم بالا..........
بعد از این که مسواک و اینام رو زدم دیدم دوباره موبایلم داره زنگ میخوره........دوباره همون شماره ناشناس بود....... موبایلم رو خاموش کردم و رفتم پایین.....
رفتم پیش نفس و گفتم:
ـ نفسی...... فردا بامن میای خرید؟ بریم واسه مهمونی لباس بخرم؟!
نفس: نه بابا حوصله ندارم........ خودم جایی کار دارم......
من: باشه دیگه نفس خانوم.....
و به حالت قهر رفتم پیش میشا......
من: میشایی.......
میشا: زهر مارو میشایی.......
من: تو لیاقت نداری اصلا برو گمشو اونور گند اخلاق!
میشا: حالا چی میخوای؟!
من: بریم خرید......
میشا: برو بابا من دیگه حوصله خرید ندارم از بس این روزا رفتم بیرون.......
من: خب لامصبا منم میبردید ازتون کم میشد؟!
به بقیه نگاه کردم کسی پایه نبود! به میلاد نگاه کردم...... تنها چشم امیدم به میلاد بود!!! تازه اگه هم با اون برم از جیب اون خرج میشه!!!!!
(عجب افکار شیطانی داری شقایق!) لبخندی زدم و رفتم بالا و منتظر شدم تا بیاد تو اتاق...... اخه نمیخواستم جلوی سامیار و اتردین ازش اینو بخوام..........
بعد چند دقیقه اومد بالا و رفت دستشویی.........
اه لامصب خب یه دقیقه بیا پیش من دیگه!!!!!!
بعد که از دستشویی اومد میخواست بره بیرون که جفت پا پریدم جلوش و دستش رو گرفتم و انداختمش رو تخت!
با تعجب به من خیره شده بود و گفت:
ـ چیکار میکنی دیوونه؟!
منم رفتم نشستم کنارش و با عشوه گفتم:
ـ میلاد جونم؟!
میلاد: هان؟!
من: میلاد جونم؟!
میلاد: بله؟!
(ای درد بگیری خوب بگو جونم!!!!!:-2-06-:) بازم سعی کردم:
ـ میلاد جونم؟!!!!!!!
دیگه ایندفعه گفت:
ـ جونمم؟!!!!!
من: آهان حالا شد.... ببین..... میخوام فردا برم برا مهمونی تفضلی لباس بخرم ....... باهام میای؟!
میلاد: ای ای ای ای!!!!! پس بگو چرا یهو محبتت قلنبه شد!!!!!
من: تورو خدا کسی باهام نمیاد .........
میلاد: حالا تا ببینم!
من: اصلا نخواستم تنهایی میرم!
و بلند شدم و رفتم بیرون که میلاد گفت:
ـ باشه کوچولو حالا قهر نکن...... فردا میبرمت!
خوشحال شدم اما خوشحالیم رو نشون ندادم و همینطور که پشتم بهش بود شونه ام رو بالا انداختم و رفتم بیرون!!!!!
بعد از یکم tv دیدن دیگه رفتم تو اتاقم و خزیدم زیر پتو و سریع خوابم برد!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
امیدوارم خوشتون اومده باشه...... مثبت و تشکر دستتون رو میبوسن!:-2-06-::-2-40-:
*~MoonGirl~*
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۲۱ بعد از ظهر
امیدوارم خوشتون بیاد و استقبال کنید بچه ها........ اینم پست بعدی.......:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
صبح وقتی بیدار شدم میلاد نبود فکر کنم رفته بود صبحونه بخوره.......
منم سریع یه لباس راحتی قشنگ پوشیدم و صورتمو شستم و رفتم پایین و سلام کردم و صبحونه ام رو خوردم........
وقتی داشتم صبحونه میخوردم میلاد یهو چشمکی بهم زد که میشا چایی پرید تو گلوش سامیارم چشاش گرد شد منم همینطور مونده بودم که ای خدا منظور این چیه؟!:mrgreen:
بعد از صبحونه سریع رفتم بالا و مسواک زدم و یه دوش آب سرد گرفتم و موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم تا بریم خرید با میلاد......
تصمیم گرفتم تیپ سفید بزنم.......
شلوار سفید جین پوشیدم که یکم پاره پوره بود با یه مانتو سفید خوشگل و شال سفید با اکلیل های آبی....
یه نگاه تو آینه به خودم کردم....... خیلی خوشم اومد از تیپم...... یه رژ قرمز مایع برداشتم چون قرمز با رنگ پوستم تضاد میشد قشنگ ترم میکرد...... البته زیاد نمالیدم که تو ذوق نزنه......
یکمم عطر زدم(چه عجب یکم!) و در اتاق رو باز کردم تا برم بیرون که خوردم به میلاد.........
رنگ لباسش روشن بود به خاطر همین یقه اش رژ لبی شد!!!!!
من: آخ ببخشید میلاد!
میلاد: اشکال نداره الان میخواستم برم لباسمو عوض کنم.........
رفت تو اتاق تا لباسش رو عوض کنه منم رفتم پیش نفس و میشا......
نفس: اولالا....... این چه تیپیه؟ میلاد گیر نده بهت؟!
من: اووووووف توهم ، میلاد مگه مثه اتردین گشت ارشاده؟!
میشا: درست حرف بزنا!
من: ببخشید نمیدونستم به اقاتون اینا بر میخوره!
میشا: لامصب جریان اون چشمکه چی بود سر میز؟!
من: والا نمیدونم منم همینطور مونده ام شاید تیک داره!:-2-06-:
نفس: دلتون خوشه ها!
من: راستی نفس سوئیچ ماشین رو میدی؟
نفس سوئیچ رو پرت کرد و من صدای میلاد رو شنیدم که داشت با سامی و اتردین حرف میزد پس سریع از نفس و میشا خداحافظی کردم و رفتم بیرون......
اتردین همچین نگاه میکرد که نگو بازم میخواست گشت ارشاد بازی درآره.........
اتردین: شقایق.... ببخشید فضولی میکنما ولی این لباست مناسب نیستا!
من: ای بابا اتردین وقتی میلاد هس که دیگه کسی نمیتونه بهم گیر بده بعدشم شما به زنت برس به من کاری نداشته باش:-2-42-:.......... مگه نه میلاد.....
میلاد لبخندی بهم زد و گفت:
ـ بله چون خودم هستم میذارم اینو بپوشی وگرنه......
من :باشه بابا بریم دیگه.....
خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون.....
نشستم پشت فرمون اما میلاد بازوم رو گرفت و گفت:
ـ من رانندگی میکنم!
من: میلاد نمیکشمت به خدا!!!!!
میلاد: میدونم!
بالاخره خودش نشست پشت فرمون و من هم کنارش نشستم.......
رفتیم تو فروشگاه.....شنیده بودم لباساش خوبه........
وقتی پیاده شدم تازه تیپ میلاد رو دیدم......
تیپش از اون دختر کشا بودا!!!
بلوز مشکی جذب پوشیده بود که اگه نمیپوشیدش سنگین تر بود چون هیکلش معلوم بود!!!!!! یه شلوار جین خوشگلم پوشیده بود وایییییی مادر هیکلش از همه چی بیشتر تو چش بود....... جذبه هم داشت با یه غرور خاص که چهره اش رو خیلی خوشگل تر میکرد......
(چشاتو درویش کن ابله!!!!!! یعنی چی؟!) میلاد اومد کنارم و من هم بازوش رو گرفتم..... کلا من عادتم بود هرکی که کنارم بود بازوش رو میگرفتم مثلا مامانم، داییم، سحر! کلا عادتم بود دیگه..... ولی هیچی بیشتر از اینکه بازوی شوهرت رو بگیری و باهاش به دخترایی که چشمشون شوهر تورو گرفته پز بدی!وایییی اگه الان سارا اینجا بود چشش درمیومد! یعنی ولی حیف که نمیشه..... همینطور لباسا رو میدیدیدم با میلاد و میلاد هم نظر میداد....... ولی هرچی جلو ترمیرفتیم یکی از یکی خوشگل تر بودن! به خاطر همین اول کل فروشگاه رو گشتیم....... ولی یه لباس چشمم رو گرفته بود که خیلی خوشگل بود..... رفتیم تو تا لباسای دیگه اش رو هم ببینیم
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بازم پست میذارم...... امیدوارم خوشتون بیاد:-2-16-:
*~MoonGirl~*
۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
اینم پست بعدی لباسی هم که شقایق دیده اینه!
http://img4up.com/up2/99993442039522949309.jpg
اگه خوشگل نبود خودتون بیان تو گروه لباس بذارید بنویسید لباس برای شقایق تا برم انتخاب کنم البته اگه قشنگ نیست چون هول هلکی انتخابیدمش!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی رفتیم تو لباسای قشنگی دیدم اما فقط یکیشون چشمم رو گرفت
صورتی بود و پایینش پفی بود ما بالاتنه اش منجوق دوزی بود و خوشگل و یه بند از سمت راست روی شونه میخورد که روش گل داشت.... خیلی خوشگل بود...... میلاد به فروشندهه گفت که لباس رو بیاره و من رفتم تو اتاق پروش تا لباس رو پرو کنم....... اتاقش خیلی بزرگ بود و قشنگ میتونستم توش ملق بزنم!!!!!:-2-06-:
لباسم رو عوض کردم و این رو پوشیدم......
یکم زیادی گشاد بود به خاطر همین به میلاد گفتم که به آقاهه بگه یه سایز کوچیکترش روبیاره..........
دومی دیگه قشنگ اندازه ام بود کیپ تنم..........
داشتم خودم رو تو اینه نگاه میکردم که در باز شد و من چسبیدم به آینه........
خدارو شکر میلاد بود.......
من: اه ترسوندیم.... خب یه اهنی یه اوهونی میکردی اگه لخت بودم چی؟ دیوونه!
میلاد: خب حالا که نیستی!!!!!(رو رو برم من!)
میلاد: تو تنت خیلی خوشگله فکر نمیکردم به این قشنگی باشه......
من: خب من اینم دیگه......
میلاد: خب حالا خودت رو نگیر با لباس بودم!(ای ضد حال!)
من: خب این هیکل منه دیگه!
میلاد: باشه عزیزم همین خوبه دیگه؟!
من: آره عالیه..... حالا برو بیرون میخوام لباسم رو عوض کنم......
میلاد: من جام خوبه!
من: اه میلاد الان فروشندهه فکر بد میکنه برو بیرون.....
میلاد: اگه فروشندهه نبود میذاشتی بمونم؟!
من: برو بیروووووووووووووووووون!
میلاد با خنده رفت بیرون و منم لباسم رو عوض کردم و اومدم بیرون.....
میلاد وقتی داشت حساب میکرد فروشندهه هی به من نگاه میکرد......
فروشنده: خواهرتونه؟!
میلاد: باید توضیح بدم براتون؟!
من: میلاد عزیزم بریم دیگه بچمون خونه تنهاس!
فروشندهه کپ کرد بدبخت! میلادم لباس رو گرفت و رفتیم بیرون......
وقتی اومدیم بیرون دوتاییمون خندیدیم و لباس رو گذاشتیم تو ماشین و دوباره رفتیم تو پاساژ تا الکی بچرخیم!!!!!
وقتی مردم مادوتارو میدیدن که باهم داریم راه میایم و دست هم رو گرفتیم برخی با حسرت و بعضی دیگه با یه حس خوب نگاهمون میکردن و من غرق لذت و غرور میشدم...........
چون من و میلاد یه جوری تضاد هم بودیم من لاغر وبا قدمتوسط بودم و میلاد هیکلی و قد بلند و این یه ترکیب جالبی به وجود آورده بود.....
تو یکی از مغازه ها بغلش یه سی دی فروشی بود که من با هیجان دست میلاد رو گرفتم رفتیم تو و چندتا فیلم ترسناک و کمدی خریدیم.... میلاد با خنده پولشون رو حساب کرد و به من گفت:
ـ مثه این که یادت رفته اون موقع داشتی از ترس سکته میکردیا...... بازم رفتی فیلم ترسناک گرفتی دختر؟
خندیدم و گفتم:
ـ آخه دوس دارم ........
بعد از اون من دوباره رفتم تو فروشگاهای دیگه و لباسای دیگه هم خریدم و حسابی چشمتون روز بد نبینه پول میلاد رو انداختم تو چاه از بس چرت و پرت خریدم ولی خب سوغاتی بود برای مامان و سحر.....
برای داییم هم پیرهن خریدم به سلیقه میلاد و برای اشکان هم یه بلوز آستین کوتاه بازم به سلیقه میلاد!!!!! آخه سلیقه اش حرف نداره لامصب!
از فروشگاه بیرون اومدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه رستوران شیک و زیبا اما سنتی!:mrgreen:
رفتیم نشستیم و میلاد جوجه سفارش داد منم به تقلید از اون جوجه سفارشیدم!
میلاد: خوب خرج گذاشتی رو دستمونا!!!!!
من: ما اینیم دیگه!
میلاد: آخه اینم افتخار داره؟!
من: آره ......
میلاد: خدا شفا بده!
من: عمتو شفا بده بیشعور!
میلاد: با منی؟!؟ اگه من دیگه با تو جایی اومدم...... عوض تشکرته؟!
من: ببخشید خب...... دستت درد نکنه همخونه!
میلاد لبخندی زد و من یه چیزی یادم اومد:
ـ راستی میلاد جریان چشمک صبح چی بود؟
میلاد: نمیگم!
من: بگو دیگه!
میلاد:نمیگم کنه نشو!
من: خیلی نامردی!
میلاد: واقعا میخوای بدونی؟!
من: اره.......
میلاد: آخه صبح سوژه شده بودی!
من: وایییی چه سوژه ای!؟
میلاد سرش رو آورد دم گوشم و گفت:
ـ یه جات معلوم بود!
من سرفه ام گرفت شدید و با چشمای از حدقه دراومده گفتم:
ـ خیلی هیزی!
میلاد: آخه ناجور بود میخواستم بهت بفهمونم ولی مثل اینکه برداشت دیگه ای کردی..... چون بااخم چشمک زدم ......
من: واییییی حالا کجا بود؟
میلاد: شکمت!
من: ای بمیری خوب دودقیقه میگفتی پیرنتو بکش پایین ...... عجبا......
میلاد: ضد حال خوردی؟!
من: نه خیرم!!!!
غذارو اوردن و بحث کردن مارو تموم کردن.....
بعد از خوردن غذا به سمت خونه راه افتادیم با کلی خرید!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
ایشالا که پسندیده باشید!:-2-16-: مثبت و تشکر فراموش نشه.....
غزل91
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۴ قبل از ظهر
سلام سلام به دوستاي گلم نماز روزه هاي همه تون قبول باشه اميدوارم مارو سر سفره افتار يادتون نره خب من ديشب نشستم كه براتون تايپ كنم كه يهو دينگ دينگ برامون مهمون اومد خالم اينا بودن يكم دير رفتن اين پسر خالمم اسمش ارتين 3 سالشه هي گفت كارتون بزار بازي بزار نذاشت من بشينم تايپ كنم امروزم مامان بزرگم زنگ زده بود خونمون گفته بود بايد برم خونشون بابامينا هم منو برداشتن زوري بردن اونجا اين شد كه دير شدش مينا جونيم هم كه اومد حالا سه تايي با هم ميتركونيم پست اول از زبون نفس....http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif
داشتيم با ميشا سر اينكه اين سارا چقدر پرو وهيزه حرف ميزديم كه زنگ درو زدن من-ميشا بپر برو درو باز كن فكر كنم شقايقينان
ميشا رفت پايين در خونه رو باز كرد تو فكر اين بودم كه عجب روز مزخرفي بود امروز هم با اين هركول هم دانشگاهي شدم هم با اون ساراي ادا اوصولي شقايق اومد بعد از نشون دادن لباسش كه خيلي هم ناز بود گفت
شقايق-نفس خودمونيم اون لحظه كه پسرا اومدن تو ديدي همه زل زدن بهشون
ميشا درهمون حالي كه داشت موهاشو مرتب ميكرد گفت
ميشا-اره بيشعور اون سارا هم زوم كرده بود روشون داشت با چشماش ساميارو ميخورد
من-مباركش باشه والا ما كه از اين سامي خيري نديديم شايد اين ببينه
بعد از اينكه كلي با بچه ها خنديديم
رفتم تو اتاقمو پريدم تو حموم چقدر امروز خسته كننده بود بعد از حموم يه چرت گرفتم خوابيدمو بعدشم تا بيدار بشم موقع شام بود ناهار كه والا درست حسابي نخورده بودم پس يكم بيشتر از هميشه شام خوردمو بعدش جيش بوس لالا انقدر خسته بودم كه اصلا نفهميدم اون شب چيكار كردمو چي گفتم صبح با دوباره با صداي يه قطعه از ويلن بيدار شدم
من-اه اه خدا امروزو به خير كنه
ميخواستم برم حموم كه ديدم از توش صداي شير اب مياد فكر كه نه مطمئنم سامي بود پس رفتم دستشويي بعدشم رفتم سراغ لباسام كه همون موقع صداي شير قطع شدش و پشت سرش سامي اومد بيرون بي توجه به بالاتنه خوشفرم پر عضله اش مشغول انتخاب لباس شدم يه مانتوي يخي با جين يخي و صندل مشكي با مقنعه ي مشكي برداشتمو رفتم تو رختكن حموم عوض كردم وقتي اومدم بيرون سامي هم اماده بود
سامي-سلام عرض شد
من-سلام
بعدش اروم از اتاق رفتم بيرونو با بچه ها سوار ماشين شديمو پيش به سوي دانشگاه
ميشا-ميگم نفس به نظرت استاد خلفي هم اومده شيراز؟
من-والا چي بگم خودش كه ميگفت انتقالي گرفته براي شيراز
شقايق-خدا وكيلي چه استاد باحاليه خوشگل نيست كه هست جوون نيست كه هست خوشتيپو خوش هيكل نيست كه هست فقط حيف كه چشمش اين نفس بچه مثبتو گرفته
من-همين بچه + الان همخونه ي سه تا پسره در ضمن همه رو گفتي جز اصل كاري تدريسشم خوبه
ميشا- حالا اون زياد مهم نيست
من-بدبختاي ظاهر بين
ماشينو توي محوطه دانشگاه نگه داشتم به جرعت ميتونم بگم كه همه چشما برگشت روي ما البته حق هم داشتن يه ماشين مامانو عروسك سه تا دختر ترگل ورگل با اون حال گيري ميشا از سارا هم كه فكر كنم همه شناختنمون از بس اين ميشا بلند دادو بيداد كرد ولي با كارش خداوكيلي خيلي حال كردم از ماشين پياده شدمو دزد گيرو زدم با بچه ها داشتيم ميرفتيم سمت ساختمون اصلي كه صداي جيغ لاستيكاي يه ماشين اومد خيلي اروم سرم رو برگردوندم ديدم به به سه تفنگ دار تا پياده شدن دخترا بازار عشوه و دلبريشون رو صد برابر كردن اين سارا هم كه كلا رو نرو من رفت سمت سامي نميدونم چي بهش گفت كه سامي يه لبخند زدو مچ دستشو نگا كرد فكر كنم ساعت پرسيد از همين جا هم عشوه شتري هاي سارا حال بهم زن بود بي توجه بهشون به راهمون ادامه داديم ساعت اول با يه استاد كه اصلا نميدونم اسمش چي بود كلاس داشتيم خدا خدا ميكردم از اين استاد پرحرفا نباشه رفتيم سر كلاس نشستيم كه ديديم بعله سه تفنگ دار هم اومدن نشستن پشت ما عجبا امروز از اسمونو زمين برامون ميباره
سامي-به به نفس خانوم ميبينم اين واحدمون مشابه بوده
كه همون موقع استاد اومد ايول اين كه خلفي خودمونه تا منو بچه ها رو ديد گفت خلفي-به به خانوم فروزان و دوستانشون اميدوارم اينجا رو ديگه به اتيش نكشونين
من-سلام استاد نه خيالتون راحت اينجارو ديگه خاكستر ميكنيم
ميشا-سلام استاد فكر نميكردم با انتقاليتون موافقت بشه
شقايق-سلام استاد اره من هم اصلا فكر نميكردم كه موافقت بشه تازه چي تو يه دانشگاهم بيوفتيم
استاد جواب سلاممون رو دادو گفت كه با درخواست اونم خوشبختانه موافقت شده
استاد-سالام بچه ها من خلفي هستم مسعود خلفي 34 ساله قانون كارمم اينه حق غيبت تو كلاساي من 2 جلسه بيشتر نيست بيشتر بشه اين درسو افتاديد شلوغ كاري هم(يه لبخند زدو به ما سه تا اشاره كرد) فقط اين سه تا وروجك تونستن تو كلاسم اتيش به پا كنن اونم چون به جا بوده چيزي نگفتم وگرنه بايد بگم كه 4 جلسه از كلاس اومدن محروميد 4 نمره هم از امتحانتون كم ميكنم خب اسامي رو تو اين برگه وارد كنيد
بعدم برگه دست به دست چرخيدو اونم اسمارو خوندو برامون حاضري زد
استاد-خب بريم سراغ درسمون اين تو ضيحات براي كساني كه امسال مدرك عموميشون رو دريافت ميكنن - نظام آموزش پزشکی عمومی شامل ۵ دوره است:
۱- علوم پايه
۲- فيزيوپاتولوژی
۳- کارآموزی بالينی
۴- کارورزی بالينی
۵- کارورزی
دوره آموزش دكتراي حرفهاي پزشكي شامل مراحل زير است:
الف ) علوم پايه: اين دوره ضمن آشنانمودن دانشجويان با مباحث پايه، آمادگی لازم را برای يادگيری علوم بالينی در آنان بوجود می آورد.
طول اين دوره ۲ سال است كه در پايان اين دوره دانشجو در آزموني شامل كليه دروس اين دوره شركت ميكند و در صورت موفقيت به دوره بعدي راه مييابد. هر دانشجو حداكثر دوبار ميتواند در اين آزمون شركت كند.
ب) فيزيوپاتولوژي : آگاهی از مبانی فيزيولوژيک، شناخت مکانيزم بيماريها و عوامل موثر در آنها نشانه های بيماريها و تشخيص و درمان آنها مطالبی است که شما می توانيد آنها را فرا بگيريد.
طول اين دوره ۶ ماه است و طي آن دانشجو ضمن آگاهي از مباني فيزيولوژيك ، با مكانيزم بيماريها و عوامل موثر در آنها به طريق تحليل گرانه آشنا ميشود و نشانههاي بيماريها و تشخيص و درمان آنها را ياد ميگيرد.
ج ) كارآموزي باليني : شناخت آثار و علائم بيماريها از ديدگاه بالينی و آزمايشگاهی و بدست آوردن توانائی های لازم در به کار بردن انديشه، استدلال و نتيجه گيری سريع در طراحی عمليات پيشگيری و درمان است.
طول اين دوره ۲۰ ماه است و هدف شناخت آثار و علائم بيماريها از ديدگاه باليني و آزمايشگاهي به دست آوردن تواناييهاي لازم در به كاربردن انديشه ، استدلال و نتيجهگيري سريع، به منظور برخورد منطقي و صحيح با بيمار و طراحي عمليات پيشگيري درماني است. .........
يهو حرفشو قطع كردو گفت
-فروزان چه عجب وسط حرف من نميپري
من-استاد ببينين تورو خدا شما خودتون اون همه تهديد كرديد بعد اينجوري ميگيد اگه من شلوغ كنم تقصير شماست
خلفي-در هر موردي استثنا وجود داره حالا اون ميشا رو يه تكون بده خوابش بپره
ميشا كه با حرف استاد خميازه اي كه داشت ميكشيد نصفه مون گفت
ميشا-استاد داشتيم. شلوغ ميكنيم ميگيد نكنيد اروميم ميگيد نباشيد تازه ما هم بخواييم شلوغ كنيم تنها كسي كه دعوا نميشه اين نفسه وگرنه ما همون تهرانم تنبيه ميشديم والا.......
همزمان با بشگون گرفتن بازوي ميشا صداي سامي از پشت سر بلند شد ........ http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif + با تشكر يادتون نره
*~MoonGirl~*
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ قبل از ظهر
خب اینم یه پست دیگه!!!!!راستی بچه ها لباس عوض شدا برید تونقد ببینید.........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خیلی خوشحال بودم که این استاده اومده چون خیلی خوب درس میداد و ماهم باهاش خودمونی تر بودیم!
میشا داشت با خلفی بحث میکرد که صدای سامیار دراومد:
ـ این خلفی چی هی زر زر میکنه نفس؟!
خنده ام گرفت و نفس گفت:
ـ حسووووووووود! دلش میخواد به تو چه استاد به این خوبی!
سامی: نفس خانوم میریم خونه دیگه!!!!
نفس بالحن مسخره ای اداش رو درآورد:
ـ میریم خونه دیگه ...... هه هه هه! ترسیدم.....
خلفی: هی اون پشت........ آقا پسرا قصد مخ زنی دارن؟! برین بعد کلاس به کارتون برسید!!!!!!
من که هنگ کردم از دست این استاده! غیرتش تو حلقم حالا!!!!!
ایندفعه دیگه توبه کرده بودم که کرم نریزم با میشا سر کلاس پس مثه یه دخی آروم و سر به زیر نشستم و به درسم گوش دادم....
بعد ازاین که کلاس تموم شد سریع از میز اومدم بیرون با میشا افتادیم به سر و کول هم و کلی خوش میگذروندیم که یهو یه صدایی منو میخکوب کرد:
ـ سلام شقایق.......
من با چشای از حدقه دراومده و وحشتناک نگاش کردم......
هی وای من اینکه ......... اینکه پرهامه!!!!
من: سلام اقای محبی!
پرهام: ا سلام خوبید چه خوب که هم دانشگاهی شدیم!
من: بله ..... من دیگه برم.......
دست میشا رو گرفتم و رفتیم یه جا دیگه......
میشا: وای باز این سیریشه اومد......
من: آره بابا تقصیر این اشکانه ها!!!!!
میشا: چرا؟
من: باز حتما دهن لقی کرده که رفتم شیراز این دوستشم فهمیده اومده اینجا...... ول کن نیس که......
میشا: شماره ات رو داره؟
من: نه بابا بهش ندادم.......
میشا: خوب کردی!
من: میدونم!
رفتیم سمت بوفه تا یه چایی کوفت کنیم که میلاد رو دیدم که چندتا دختر دورشن و داره عشوه خرکی میان!!!!!
من: این دخترا ول کن نیستن؟!
میشا: اوا شقایق غیرتت قلنبه شد؟!
من: آره یعنی چی آخه!
میشا: خاک به سرم شقی عاشق شدی رفت!
من: خفه شوبابا!!!!!!! تو که زودتر جنبیدی!
میشا: شقایق ، پرهام اومد بازم.......
من: ای بره گورشو گم کنه لامصب!
میشا: میدونی خدارو شکر ارش اینجا نیستا........
من: نگو سقت سیاهه الان اونم پیداش میشه ها!
میشا: خدا نکنه زبونتو بگاز!
پرهام اومد و روی صندلی کنار من نشست و گفت:
ـ اجازه هست!؟
من: به! زحمت کشیدی تو که نشستی پس اجازت دیگه چیه آقا!؟
پرهام: ببخشیددیگه..... میشا خانوم میشه من با شقایق تنها باشم.......
میشا: نه نمیشه..... (و یه لبخند گل و گشاد تحویلش داد!:-2-27-:)
به میلاد نگاه کردم و بعد به میشا...... نمیدونم چرا دلم میخواست حرصش رو درآرم!
میشا انگار فکرم رو خوند و لبخند زد و رو به پرهام گفت:
ـ حالا که فکر میکنم میبینم میشه شمادوتارو تنها بذارم!
آخ دمت گرم میشا!
من: خب امرتون آقای محبی؟!
پرهام: ببخشید اشکان گفت که اومدید شیراز...
من: بله کور که نیستید!
پرهام: امم بله اگه دنبال خونه میگردید من درخدمتما!!!!!
من: مسلما وقتی اشکان گفته اومدم شیراز پس باید گفته باشه که خوابگاه هم پیدا کردم!
پرهام یکم سرش رو آورد جلو و نزدیکم شد و گفت:
ـ منو خر نکن ! میدونم خونه گیرتون نیومده! من خونه دارم میتونیم همخونه باشیم اما فقط من و شما!
من بلند شدم و با کیفم دستمال کاغذی رو میز زدم تو سرش و گفتم:
ـ خفه شو مرتیکه اشغال .......... واقعا اشکان تو دوست یابی نمره اش صفره!
و پاشدم و رفتم پیش نفس اینا........
نفس: چی میگفت بهت؟!
من همه چیو واسش تعریف کردم و اوناهم شروع کردن به بد و بیرا گفتن......
به میلاد نگاه کردم که با عصبانیت به من چشم دوخته بود...... با نگاهش میگفت میریم خونه دیگه !!!!! هی وای من نمیرم خیلیه!!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب اینم از این امیدوارم لذت برده باشید!:-2-40-: مثبت یادتون نره
negin kh5
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۷ بعد از ظهر
سلام پست اول اززبون میشا..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
یکم که بابچه هاتوبوفه چایی کوفت کردیم و اون عشوه های خرکیه دختراروبرای پسرادیدیم که اصلا برام مهم نبودرفتیم سرکلاس بعدی که تا3بود..
رفتیم ردیف اول بابچه نشستیم که پسراهم اومدن پشتمون نشستن..فکرکنم اینامیخوان تااخرش گیربدن به مانفس وشقی هم معلوم بودعصبی شدن..تااخرکلاس که بازم اون استادفک بزنه بودهیچکدوممون حرفی نزدیم...وقتی خواستیم بریم سوارماشین بشیم دیدم سارا داره صدام میکنه .میاد سمتم.
من:وای این چه اویزونیه..
سارا:سلام بچه ها..ببخشیدمیخواستم یک کمک ازتون بخوام..
من:بفرمایید..
سارا:راستش این پسره هست اسمشم سامیاره میخواستم مخشوبزنم میخواستم ببینم میتونیدکمکم کنید؟!!
یک نگاه ه نفس کردم که قرمزشده بودمنم گفتم
من:ساراجان فکرنکنم من دفترازدواج داشته باشم..خودت برومخ بزن..
بعدم راه افتادیم بریم..
نفس:واییییییییی یکروزبه عمرم که مونده باشه من این سارارو میکشم..
من:حالاجوش نخوراینو که خوب میشناسی چه پروییه..
شقایق بایک صدایی که ازچاه درمیاومد گفت:
شقی:می..میشا اونجارو.
ردنگاهشوگرفتم که...زدم توسرم
من:خاک توسرشدم..اخه این اینجاچیکارمیکنه؟
نفس:میشاغصه نخورعادی باش عزیزم...
ارش:به سلام بر بانوی بنده...
من:!!!!جان!!!!چه سریع صاحبم شدی..
ارش:هستم مگه نه؟
من:نه نیستی..لطف کن جلوم پیدات نشه وگرنه بدبختت میکنم..
بعدم بابچه هاگازشوگرفتیمو رفتیم..
توراه من فقط میزدم توسرم..یکربع بعدپسراهم اومدن ولی اتردین انگارکه بایکی دعواکرده..محل ندادم رفتم تواتاقمیخواستم لباسامو دربیارم که اتردین اومدتو اتاق
من:هوی چته روانی ترسیدم...
اتردین:میشابشین کارت دارم..
من:من باشماکاری ندارم..
دستمو گرفت انداختتم روتخت گفت:
اتردین:وقتی بهت میگم بشین یعنی بشین..
من:خب بگوچیکارم داری؟
اتردین:اون پسره مزاحمته؟
من:کی؟
اتردین:همونی که داشتی باهاش حرف میزدی..
من:اهان..اره..
اتردین:نترس دیگه مزاحمت نمیشه چون حالشوگرفتم..
من:چی؟؟؟
-دیگه مزاحمت نمیشه..
-اتردین چیکارکردی؟
-هیچی..
-ممنون بابت کمکت..
-خواهش میکنم.این کاروچون بهت مدیون بودم انجام دادم..
-مدیون بودی؟؟
-چون یکدفعه سرهمین یاروبهت تهمت زدم..
-گفتم که مهم نبود.ولی ممنون ازکمکت..
بعدم ازاتاق رفتم بیرون.خداروشکرکه اتردین کمکم کرد..یکم بابچه هاtvدیدیم که پسرا اومدن جلومون نشستن.سامیارگفت:
سامی:به نظرتون بااین استادخلفی یکم زیادی گرم نبودید؟
من:به نظرتون شماهم یکم توکارایی که بهتون ربط نداره دخالت نمیکنید؟؟
سامی:وقتی 4تابزرگتردارن حرف میزنن شماساکت باش...
من:اگه اون بزرگتراشمایید که بایدبگم واقعابراتون متاسفم..مابااستادخلفی فقط چون چدترم باهاش داشتیم ویکم شلوغ کاری کردیم انقدرصمیمی هستیم همینو بس..
بعدم پاشدم رفتم تواتاق.زنگ زدم به خونه به مامانینام زنگ زدم گفتم که اوناهم 2هفته ی دیگه بیان.چون همه باهم بیان بهتره.حداقل پسرارویکموقع مشخصی بیرون میکنیم..
روتخت درازکشیدم که یاد مهمونیه تفضلی افتادم یک لباس داشتم خیلی قشنگ بودولی یک ازپشت بازبود.همونو تصمیم گرفتم بپوشم..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکرفراموش نشه..اینم عکس لباسه میشا http://up.vatandownload.com/images/jfy05ek5qcs6e27ckzea.jpg (http://up.vatandownload.com/images/jfy05ek5qcs6e27ckzea.jpg)
negin kh5
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۰۲ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
ساعت7بودکه بیدارشدم نفهمیدم کی خوابم برد..رفتم کتابی که خریده بودیمو تااونجایی که استاد خلفی درس داده بودروبخونم..نمیدونم چرا ولی دوست اشتم درس این استادوبخونم.استاده خیلی باحالی بود.من که باهاش حال میکردم..یک ساعتی بودکه داشتم میخوندم که دراتاق بازشدوشقی اومدتو.
شقی:چیکار داری میکنی؟
من:دارم درس میخونم.نمیخوام روهم تلنبارشه..
شقی:بابابچه درس خون..
من:بروبابا..
شقی:حالاکی تموم میشه؟
من:تموم شد..
شقی:خب میشا توچی میخوای واسه مهمونی بپوشی؟؟
لباسمو بهش نشون دادم که گفت:میشااتردین گیرمیده ها..پشتش بازه..
من:غلط کرده..چی کارمه که میخوادبهم گیربده..بعدشم مهمونیه که مشکلی نیست توش بپوشم.همه ازخارج اومدنو از این بازتراشم اونجا دیدن..
شقی:خب اینوکه راست میگی..
من:شام چیه؟
شقی:کوفت.
من:یعنی چی؟
شقی:یعنی نداریم..
من:ای بابا.من گرسنمه..
شقی:عیبی نداره برات میوه بیارم..
من:نه باباخودم میرم برمیدارم..
باهم رفتیم تواشپزخونه که من یک سیب برداشتم گاززدم ورفتیم باهم فیلم ترسناکیوکه شقی خریده بودوببینیم..
*********************
اخرفیلم که من گرخیده بودم خیلی باحال بود.نفسو شقی هم ازمن بدتربودن..ساعت11بودکه رفتیم بخوابیم..من رفتم زیرپتو گوشیمم گذاشتم ساعته7.فردادوباره بااستادخلفی کلاس داشتیم...جونمی جون.(چشمادرویش میشاپروو)
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
یک پست دیگه هم هست:-2-27-:
negin kh5
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
پست سوم
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
باصدای انریکه ازخواب بیدارشدم..دستوصورتمو شستم رفتم پایین بقیه هم بیدارشده بودن صبحون روخوردم.رفتم بالایک مانتو خاکستری بایک جین زردکثیف پوشیدم یک مقنعه ی زغالی سرکردم.رژگونهی اجری خیلی کم رنگ بابرق لب وپنکیکو...تکمیل شد..راه افتادم.نفس توراه هی تذکرمیداد که سرکلاس شیطونی نکنیم ولی من وشقی به هم چشمک میزدیمو میگفتیم باشه...ساعت 8بودکه رسیدیم.مستقیم رفتیم سرکلاس استادم اومد..داشت اسامی که اومده بودنو تیک میزدکه میشااسایش وخوند بعدم گفت:بایدفامیلیتو میذاشتن زلزله نه اسایش..
من:ا.استاد دختربه این گلی..گناه دارم..
استادخندیدوسری تکون دادوبقیه اسامیوخوند..
میخواست درس جلسه یپیشو دوره کنه که چون من خونده بودبلدبودم..دستمو بردم بالا.باسراجازه دادصحبت کنم.
من:استادمیشه من توضیح بدم؟
چشماش گردشدوگفت:
خلفی:تو!!؟؟چه اتیشی میخوای بسوزونی زلزله..
من:ا استاد هیچکار بخداخوندم میخوام بیام توضیح بدم..
خلفی:خب بیا.اگه اتیش سوزونی به قول خودت فلکت میکنم:-2-06-:
من:باشه.اصلاخودم دستگاهشو اوردم..
رفتم دم تخته وایتبرد وایسادم شروع کردم به توضیح دادن..چشمای استادکه گردشده بود دیدمش خنده ام گرفت رفتم جلوش دستامو به حالته گرد کرده گرفتم جلوش گفتم:نیفته...
ازشک اومدبیرون گفت چی؟
من:چشماتون..بابانگاه کنیدیک بارم که مثل ادم دارم توضیح میدم نمیذارید...
کلاس منفجرشد.خلفی باخط کشی که دستش بودزدبه کمرم گفت:بروبرو زلزله کم نمک بریز..
من:گناه دارم.تهشه...
رفتم وایسادم توضیح بدم که یک اصتلاح که سخت بودرسیدم دیدم نگم 3میشه یک چیزازخودم درکردم که مچمو گرفت نامرد.باخنده گفت
خلفی:اسایش یک باردیگه تکرارکن چی؟؟؟
من:دهلیز..
ازخنده ترکید گفت:اسایش بلدنیستی خب بگوکمکت کنم اخه دهلیز چه ربطی به تومر داره؟
کم نیاوردم گفتم:منضورم دهلیزتومربود..
خلفی:بیابرو ابروی هرچی دکتره بردی..
من:حداقل یک تشکری یک ابی چیزی بدید این همه اینجا فک زدم..
خلفی:بروبشین اسایش تادونمره کم نکردم..
بدورفتم نشستم سرجام که نفس ازم نیشگون گرفت:قراربود اتیش نسوزونی...
من:ای دردم گرفت.خب چیکارکنم بخدافقط میخواستم توضیح بدم..
نفس:باشه..اتردینو خودت جمع کن..
من:بروبابا..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
+وتشکرفراموش نشه...راستی یک سربه گروه بزنید لباس میذارم
negin kh5
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
پست اول
##############################################
تااخر کلاس دیگه هیچ حرفی نزدم..اخه مگه بیکاربود..وقتی کلاس تموم شد بابچه هارفتیم رستوران اخه ساعت12بود.یک میز3نفره گوشه ی رستوران پیداکردیم ونشستیم من وشقی ماهی سفارش دادم نفسم کباب.
شقی:میشاخیلی دیونه ای داشتی باخلفی شوخی میکردی صدای نفسای عصبیه اتردینو من میشنیدم..
من:غلط کرده.مگه دخترابهش گیرمیدن من چیزی میگم؟
شقی:به هرحال امروزکفن میشی..
غذارواوردن ماهم شروع کردیم به خوردن...وسطای غذامن که دیگه ترکیدم بقیه هم مثل من نفس حساب کردو باهم رفتیم خونه...
وقتی رسیدیم اتردین نبود رفتم تواتاق که دیدم روتخت نشسته.تامنو دیدگفت:کجابودی؟
من:چی؟
اتردین:گفتم کجابودی؟
من:ربطی داره؟
اتردین:نه.فقط یک چیزی زیادبااین خلفی گرم نگیر چون برات بدمیشه.
من امپرچسبوندم گفتم:اخه توکیمی که اینجوری بهم گیرمیدی؟دوست دارم میکنم.به توهم هیچ ربطی نداره..
یکهوبازوموگرفت.کشیدتم جلو دادزد:روابط توباهرکسی به خودت ربط داره اگه هم دیدی بهت چیزی گفتم چون تورودست خودم امنت میدونم نمیخوام باکله بری تودیوار.اگه هم بهت تاحالاگیردادم فقط دلیلش همین بود ولی حالاکه خودت دوست داری بروهرغلطی میخوای بکنی بکن برای من یکی که مهم نیست..
من:به جهنم.
اتردین ازاتاق رفت بیرون.یکم فکرکه کردم دیدم اون داره راست میگه ولی من دوست ندارم کسی بهم دستوربده..به هرحال برام مهم نیست بره به درک....
***************************
ازاون اتفاق4روزی میگذشتو نه من بااتردین حرف میزدم نه اتردین بامن کاری داشت .اتردین خودشوباکتاب سرگرم کرده بودمنم همینطور...داشتم باگوشیم ورمیرفتم که شقی مثل چی پریدتو.
من:هوی موجی چته؟؟
شقی:دیونه اومدم یاداوری کنم فردامهمونیه تفضلیه.میخوای کاری کنی بکن..
من:وای یادم رفته بود.
شقی:اها حالاکی موجیه؟
من:تو.
شقی:پروو..
من:خب ازساعت 7شروع میشه؟
شقی:اره..
من:خب باشه شب بخیر..
شقی.این یعنی این که برم بیرون.
من:عاشق همین هوشتم..
شقی:خب باشه شب بخیر..
روتختم که همون روزی که دعواشده بود اورده بودن درازکشیدم وبه عکسم بااتردین که روبه روی تختازده بودیم نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد..
##########################################
+وتشکرفراموش نشه ها..:-2-27-::-2-27-:میخوام تومهمونی شک بهتون بدم..
غزل91
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
سلام به دوستاي نازنينم امروز پست بارونه پست اول از زبون نفس.. http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif ..................................... -اي خدا ببين اين يه روزم كه دانشگاه نداريم بايد براي اماده شدن مهموني تفضلي از خواب نازمون بزنيم
با غر غر از تخت خواب بلند شدم
-اين سرو صداها كه از طبقيه پايين مياد چيه ديگه
تاپمو كه تا زير سينم اومده بود بالا رو كشيدم پايين و رفتم حموم بعد از حموم حوله تنمو پوشيدمو حوله مو هم پيچيدم دور سرمو رفتم پايين واااا انگار ميدون جنگه سامي مبلا رو جا به جا ميكرد ميلادو اتردينم كمكش ميكردن از همون بالاي پله ها داد زدم
من-پس دخترا كوشن
سامي-رفتن وقت ارايشگاه بگيرن
من-پس من چي؟
سامي يه لبخند ژكوند زدشو شونشو انداخت بالا
من-شونه بالا انداختنو درد گوشيم داغون شده اصلا نميدونم كجاست گوشيتو بده ببينم
سامي-به من چه مشكل خودته هي بهت ميگم با اين خلفي انقدر گرم نگير كو گوش شنوا
من-تو رو سننه دوست دارم گرم بگيرم ميلاد تو گوشيتو بده
ميلادم خيلي شيك گوشيشو دراورد داد بهم اي اين ساميار دماغش سوخت حال كردم پسره ي هركول
دستمو گذاشتم رو بينيمو گفتم
- اه اه چه بوي راه افتاد
پسرا هم يكم بو كشيدنو گفتن چه بويي با خنده حرص دربياري گفتم
من-بوي دماغ سوخته ساميار خان اقا پسر من لنگ تو يكي نميمونم دستت طلا ميلاد
ساميارم كه معلوم بود داره خودشو كنترل ميكنه نياد بزنه منو لتو پار كنه رفت تو اشپزخونه بعدشم زد از خونه بيرون لحظه اخر داد زدم
من-ساميار خان حرص نخور چاق ميشي
كه بعدش در كوبيده شد بهم
اتردين-بابا كمتر اين داداش ما رو حرص بده
من-تو هم كمتر اين خواهر منو حرص بده
اتردين-زبون نيست كه ماشالا اندازه فرش قرمز طول و عرض داره
من-ميخوام ببينم فضولش كيه
اتردين- شما از اين تيكه قديمي هنوز دست برنداشتين بابا قديمي شد
من-بهتر از اون په نه په شما پسراس كه
اترديم ديگه حرفي نزد منم زنگ زدم به ميشا اينا اونا هم گفتن براي منم نوبت گرفتن
من-ميشا ميگفتي سه تا ارايشگر بفرسته خونه يه وقت كارش طول ميكشه تفضلي اينا ميان زشته ما نباشيم اين پسرا تنها باشن
ميشا-بزار بپرسم ميان خونه
من-ميشا حواستو جمع كن قيمتش زياد نشه انقدر از عابربانكم استفاده كردم ميترسم بابااينا برن موجوديمو چك كنن اونوقت شك ميكنن
ميشا-نه بابا حواسم هست
من-قربانت باي
ميشا-خدا سعدي
گوشيرو قطع كردم دادم دست ميلاد
من-دستت درد نكنه
ميلاد-خواهش
من-راستي اين ميزو صندلي كه براي حياط سفارش داديمو كي ميارن؟
ميلاد-تا دوساعت ديگه با ميوه و كيكو شيريني و گلا ميرسه
اتردين-تازه كارگرم گرفتيم بيان بچينن خودمون بريم به خودمون برسيم
ميلاد-اره دختراي خوشگل امشب زياده
من-خجالت بكشيد امشب شما مرداي زن داريد بايد مثل عاشق پيشه ها رفتار كنيد
تردين- اخه زياديتون ميشه
من-حالا كه اينطوريه من زنگ ميزنم به خلفي يه سر بياد اينجا ماشلا تو دانشگا پسراي خوشگل زياده
ميلاد-اگه به ساميار نگفتم
من-يه اشي برات نپختم
غزل91
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۵۲ بعد از ظهر
پست دوم از زبون نفس..http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif ...... همه با هم زديم زير خنده داشتم ميرفتم تو اتاقم كه ميلاد گفت ميشا اس داده كه ساعت4 با ارايشگر اينجاست ساعتو نگاه كردم 1 بود اين دخترا هم كه معلوم نبود بيرون چيكار دارن پشيمون شدمو رفتم تو اشپزخونه تا يه چيزي درست كنم خب ببينم چي داريم يه نگاه كلي به اشپزخونه كردم ديدم بعله يخچال خالي شده يادم باشه به اين پسرا بگم برن براي خونه خريد كنن از تو اشپزخونه دادزدم
من-ميلاد يه زنگ به شويه فراري ما بزن بگو يه بسته همبرگر بگيره سرخ كنيم وگرنه گشنه ميمونيم
ميلاد اروم طوري كه من نشنوم ولي چون گوشم تيز بود شنيدم گفت
-تا كارشون گير ميكنه شوهر شوهر ميكنن
من-شنيدما ميلاد
ميلاد-با تو نبودم كه
بعدش صداي مكالمش با سامي اومد منم نشستم به گوجه و كاهو با خيار شور خورد كردن تا همبرگرا بياد رفتم لباس راحتي پوشيدم موهامم همونجور خيس دم اسبس محكم بستم و رفتم پايين داشتم اخرين گوجه رو خورد ميكردم كه صداي در اومد بچم چه موقعيت شناسه بعد ده دقيقه با دوبسته همبرگر و نون باگت اومد تو اشپزخونه اا خوب شد نون گرفتا وگرنه من اصلا يادم نشد بشون بگم
سامي- كمك نميخواي؟
من-نچ نميخوام شما برو كمك اتردينينا
سامي-خب من اومدم به خانومم كمك كنم
اي بابا اين چرا اينطوري ميكنه اخه جريان نزده ميرقصه مال اين ساميه ها
من-پس برو اون همبرگرا رو سرخ كن من تازه حموم بودم بوي سرخ كردني ميگيرم
خلاصه تا ساعت 3 اون سرخ كردو من با مخلفات گذاشتم تو نون
من-خب دستت درد نكنه پسرا رو صدا كن بيان براي غذا
ساميار-چشم
فكر كنم سرش خورده به سنگ انقدر حرف گوش كن شده از پا قدم خوب اين خلفي بايد باشه
ميشا-به به بدون ما غذا ميخوريد چشمم روشن
من-شما كي اومديد مگه نگتيد 4 با ارايشگر مياييد گفتم بيرون غذا ميخوريد ديگه
ميشا-نه بابا كي حال داره تو اين گرما بره دور دور تازه بعدشم بره دنبال ارايشگر ادرس داديم گفت خودش مياد غذا هم ماشالا براي يه ايل درست كردي چه خبره
من-گفتم اين پسرا شايد زياد بخورن مگه يه نفر مياد
ميشا-اره بابا سرشون شلوغ بود اينم به زور قبول كردن بياد خلاصه غذا ها رو خورديم كه اين ارايشگره اومد ظرفا رو سپرديم دست پسرا و پريديم بالا تو اتاق شقايق
من-بابا تو رو خدا اول منو درست كنين كه هنوز لباسم انتخاب نكردم
ميشا-جدي نفس از تو بعيده تو از يه هفته قبل براي مهموني لباس انتخاب ميكردي
من- حالشو نداشتم
ارايشگر-خب گلم چه جوري موهاتو درست كنم
من-موهام فر كركره اي بشه مدلش جمعو باز ارايشمم مشكي نقره اي كه چشمم رنگش نقره اي طوسي بشه
ارايشگر-باشه گلم بيا بشين ببينم قبلش برو يه ربدوشام بپوش كه لباستو ميخواي در بياري موهات خراب نشه
رفتم يه ربدوشام نقره اي پوشيدم اومدم نشستم زير دست اين ارايشگر دستش انقدر فرض بود كه حال ردم معلوم بود كار بلده دستاشو از دوطرف كشيد و گفت
-بلند شو عروسك
ميشا-واي دستتون درد نكنه خانم رفيع(ارايشگر) نشناختم گفتم جادو كرديدي اين رفيق بيريخت ما سيندرلا شد
من-خفه ميشا برو از جلوي اينه كنا بزار خودمو ببينم
ميشا از جلوي اينه رفت كنارو من از ديدن خودم كيف كردم زير چشممو خط چشم نقره اي و بالاي چشممو خط چشم مشكي تقريبا كلفت كشيده بود پشت پلكمو نقره اي با مشكي كار كردن بود زير ابروم هم يه كم سايه نقره اي زده بود كه پشت پلكمو كشيده تر ميكرد با رژگونه ي صورتي و رژ لب صورتي موهامم عالي شده بود سمت راست روي موهام سه تا مربع 6 در6 تمام نگين زده بود صداي شقايق در گوشم نزاشت بيشتر فكر كنم
شقايق-بيچاره سامي
خنديدمو گفتم
-خفه
از ارايشگر تشكر كردمو پولشو حساب كردم بعدشم رفتم تو اتاقم تا يه لباس و كفش انتخاب كنم لاكامم ميخواستم مشكي با طرح هاي نقره اي بزنم در كمدمو باز كردم يكم زيرو روش كردم كه ياد يه لباس افتادم
غزل91
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
پست سوم از زبون نفس.... عكس لباس(مشكي نگين دار) با كفش نفس=http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/10179577076285771433.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/10179577076285771433.jpg) http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76843998375687044387.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76843998375687044387.jpg) http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif كه بابام از تركيه برام اورده بودو از ترس اينكه طناز دختر عموم وقتي نباشم برش داره با خودم اورده بودمش يه لباس كوتا بالاي زانوكه دامنش يكم پرنسسي بود يه يقيه پر نگين ميخورد كه دور گردن حلقه ميشد روي سينشم يه اشك پر نگين بود كه وسطش خالي بود با كفش ستش كه پر از نگين بود پشتم به در بودشو داشتم ربدوشام رو در ميوودم كه صداي در اومد زود روبدوشام رو پوشيدمو برگشتم سامي بود كه تكيه داده بود به درو زل زده بود به من
سامي-ببخشيد
بعدشم زود رفت بيرون پسرهي بيشعور يه اهمي يه اوهومي بعد بيا سريع لباسرو پوشيدمو كفشامم پام كردم رفتم جلوي ميز ارايشي يا همون توالتو با يه ادكلن خنك و شيرين يه چيزي بين اين دوتا كه خودم عاشقش بودمو فقط تو مهموني هاي مهم ميزدم چون داييم برام از فرانسه فرستاده بود اصل بودو ميگفتن برندش ديگه از اين ادكلن نميزنه خلاصه با اين ادكلن كم ياب دوش گرفتمو لاكامم زدم كه صداي در اومدو پشتش صداي سامي
سامي-نفس لباستو پوشيدي بيام تو
من-اره بيا
ساميار اومد تو اخي بچم هنوز موهاش خيس بود فكر كنم تازه از حموم اومده بود يه راست بدون اينكه به من نگاه كنه رفت سمت كمد لباساش يكم زيرو روش كرد بعدش كلافه دستشو كرد تو موهاش رفتم پشتش واستدمو دستمو گذاشتم روشونش
من-كمك نميخواي
مثل كسي كه بهش شوك الكتريكي داده باشن برگشت و زل زد بهم زل زدم به يه جفت چشم عسلس كه توش يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد
من-ميخواي برات لباس انتخاب كنم؟
بدون حرف سرشو تكون دادو رفت نشست روي تخت از پشت سنگيني نگاشو حس ميكردم احساس ميكردم مثل يه ادم برفي شدم كه با اشعه هاي يه نگاه عسلس داره ذوب ميشه يه نفس عميق كشيدمو موهامو يه تكون دادم كه بوش توي اتاق پيچيد صداي نفس عميق ميومد كه عطرو بو ميكشه سعي كردم به نگاه عسليش كه تمام وجودمو شيرين ميكرد توجهي نكنم ولي به خدا اگه من بزارم سارا به اين نزديك بشه نفس نيستم يه كتو شلوار مشكي با پيراهن نقره اي و كروات نقره اي مشكي انخاب كردم با يه كفش مجلسي ورني مشكي كه باخودم ست بشه كتو شلوار به دست برگشتم سمتش همچين زل زده بود بهم گفتم شايد يه ايرادي چيزي تو لباسم هستش
من-بيا اينا رو بپوش با اون كفش ورني مشكيه
بدون حرف اومد كتوشلوارو گرفت و رو بهروم واستاد با اون كفشاي بلندم بازم تاروي شونش بودم نميدونم از قصد بود يا همينجوري ولي نزديك تر اومدو از كنار شونه ي راستم خم سد طرف كمدو با يه نفس عميق كنار گودي شونم كه مور مورم كرد گفت
سامي-اون مجلسيه رو ميگي؟
سريع ومدم كنارو گفتم
من-اره
كفشو كتو شلوارو برداشت رفت تو رختكن يه يه ربع بعد اومد بيرون واي خدا كمك كن غش نكنم كتو شلوار فيت فيت تنش بود موهاي نم دارش ريخته بود روي پيشونيشو ازش يه مجسمه زيبايي ساخته بود كروات به دست اومد پيشم
سامي-برام ميبندي؟
من-اره بده برات ببندم سه گره ببندم يا دوگره
سامي - مامانم هميشه سه گره ميبست
بعدش يه اه كشيد اخي دلش براي مامانش تنگ شده
رفتم يكم نزديك تر يقه ي كتشو گرفتم كشيدم پايين تر تا قدم برسه براش ببندم صورتش دقيقا روبه روي صورتم بود فيس تو فيس بوديم نگاهش رو تمام عجزاي صورتم ميچرخيد كرواتو انداختم دور گردنش سرش اومد نزديك تر يه چرخو يه گره به كروات دادم سرش اومد نزديك تر گره ي اخر يكم كرواتو محكم تر كردم سرش اومد نزديك تر........http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif
+ با تشكر زياد باشه بازم ميزارم
غزل91
۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۵۸ بعد از ظهر
پست چهارم از زبون نفس http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif دستامو از روي كروات برداشتم ولي بازم سرش اومد نزديك تر زمزمه كرد
سامي-نفس
چشمامو بازو بسته كردمو مثل خودش زمزمه كردم چشماش جادو ميكرد توي چشماي عسليش انعكاس يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد كه باعث ميشد مسخ چشماش بشم
من-بله
سرش رو اورد نزديك تر كه صداي در اومدو پشت بندش صداي اتردين
-ساميار نفس زود باشيد بياييد پايين مهمونا الان ميرسن
ساميار رفت عقبو دستشو كلافه كرد تو موهاش يه چيزي زير لبي گفت بعدش با صداي بلند گفت
ساميار-الان مياييم
بعد رو كرد به من
ساميار-بريم
من-موهاتو درست نميكني؟
ساميار-برام درست ميكني
با سر به صندلي ميز توالت اشاره كردم رفت روش نشست دوتا پا از دوطرف باز دستاشم گره كرد بهمو گذاشت بين پاش اخي چقدر امروز اين حرف گوش كن شده
رفتم روبه روش واستادم تقريبا بين پاهاش بودم سرشو گرفتم تو دستم يكم اينور اونور كردم اونم هيچي نميگفت براي امشب نبايد زياد فشنش ميكردم سرشو صاف كردم مستقيم روي خودم و سشوارو برداشتم اول موهاشو خشك كنم اخي چه موهاي نرمي داشت دستمو ميكردم توشو در ميووردم بعد از اينكه موهاش خشك شد با ژل افتادم به جون موهاش اخي بچم كلافه شده نفساش تند شده بود مثل خودمه نميتونه يه جا بشينه دست اخرم به شاهكارم خيره شدم بدبخت سيخ نشسته بود اصلا سرشو تكون نداد دوباره سرشو تو دستام گرفتمو قشنگ اينور اونور كردم كه ببينم كمو كسري نداشته باشه چشماش مست خواب بود
من-خوابت مياد سامي؟
سامي-نه چطور
بعدش از جاش بلند شدو خودشو تو اينه نگاه كرد
من-اخه چشمات خمار خماره
ساميار-دستت درد نكنه خيلي خوب شد
بعدش رفت از تو كمدش يه جعبه اورد داد دستم
ساميار-اينم براي كرواتو موهامو معذرت خواهي براي گوشيت
جعبه رو گرفتمو گفتم
من-خوبه ديگه با يه تير چند نشون زدي
ساميار-ما اينيم ديگه
جعبه رو باز كردم يه گوشي اپل بود كه از براي خودم چند مدل بالا تر بود
من-دستت دردنكنه ولي وظيفه ات بود
اومد جلو گفت
سامي-ميبخشيم؟
من-بايد در موردش فكر كنم
تا به خودم بيام تو بقلش بودم دستامو گذاشتم رو سينشو خواستم از بقلش بيام بيرون كه گفت
سامي-بابا جون من انقدر تكون نخور ديگه ميدوني تا نخوام نميتوني بيرون بيايي از اين زندون
چه تشبيه خوبي كرد زندون زندوني كه كيليد قفلش دست سامي بود هميشه كيليد قفلا دست سامي بود حتي كيليد اين نگاهي كه الان قفل شده بود تو نگامم دست سامي بود چشماشو بستو يه نفس كشيد بي اراده سرمو گذاشتم رو سينه اش چقدر لذت بخش بود كه يه تكيه گاه داشته باشي يه نفر كه هر وقت بخواي بتوني بهش تكيه كني سامي تكيه گاه خوبي بود سرشو كرده بود تو موهامو نفس ميكشيد
سامي-نفس به خدا اون روز نگرانت شدم كه اون حرفا رو زدم ميبخشيم
من-گفتم كه بايد فكر كنم
ريز خنديدو گفت
سامي-خيلي نامردي تو عمرم از كسي عذر خواهي نكرده بودم چه برسه به اينكه التماسش كنم ببخشتم
اين حرفا كه ميزد چه معني داشت يعني ميخواست بگه با همه براش فرق داشتم نخير نفس اينو يادت باشه تو براش فقط يه همخونه اي كه تاريخش دوسال بيشتر نيست
ساميار-نفس چه بوي خوبي ميدي
از بقلش اومدم بيرونو گفتم من-ميدونم بريم پايين
ساميار-نفس اين لباست خيلي كوتاستا يقشم كه وسط اون اشكه خيلي بازه نميشه عوضش كني
بعله ديگه منو بگو گفتم حرف گوش كن شده سرشو تكون نميده نگو اقا زوم كرده تو يقه ي من قرمز شدم گرمم شد من-نچ نميشه
ساميار-پس از پيش من جم نميخوري
من-ببينم چي ميشه
دستمو گرفت حلقه كرد دور بازوي از اتاق كشيدم بيرون و سرشو كرد تو گودي شونمو زمزمه كرد
ساميار-ببينم چي ميشه نداريم امشب ميخوام به گروه موسيقي بگم اهنگ لايت بزاره دوتايي تنها تانگو برقصيم استعداد همسرم رو ببينم
من-دوتايي تنها
ساميار-اره فقط منو تو روي پيست
*~MoonGirl~*
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
سلام بچه ها:-2-25-: اینم از پست امشب..... البته حالا حالا ها مزاحمتون هستم و باید این بنده حقیر رو تحمل کنید چون امشب میخوام زیاد پست بذارم...... خب بریم که داشته باشیم!:-2-16-:http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بعد از این که کار نفس تموم شد نوبت من شد که بشینم و آرایش کنم.....
ولی معلوم بود آرایشگره از اون کار بلدا بود چون نفس محشر شده بود.....
من خیلی سریع نشستم و خودم رو سپردم به دست آرایشگره......
خیلی تند و فرز کار میکرد اما با دقت..... یکمم موهام رو میکشید که دردم میومد اما اشکال نداره می ارزه!
موهای کهربایی رنگم رو باز گذاشت اول و چون موهای من تاب داره اون رو صاف کرد و دوباره فرهای درشت کرد و به طرز زیبایی از وسط بستش که خیلی تو چشم و قشنگ بود.........
بعد از اون نوبت آرایشم شده بود......
با مهارت خاصی خط چشم برام کشید که چشام رو درشت تر کرده بود و ریمل زده بود برام اما هرچند واقعا نیازی نبود همینطوری بلند هستن اما خب حجیم ترش کرد....
رژ گونه صورتی هم برام زد و یه رژ لب خوش رنگ صورتی _ قرمز توهمین مایه ها برام زد و بعد از اتمام کارش گفت:
ـ پاشو خوشگله... ماشالا یکی ازیکی خوشگل تر! پس سومیه چی بشه!!!!!:-2-22-:
تشکر کردم ازش و خودم رو تو آینه دیدم......
بععععععععله! کارش رو کرده بود عالی توووووپ!:-2-06-:(خودشیفته)
میشا یکی زد تو پشتم و گفت:
ـ لامصب شما دوتارو خوشگل کرد الان انرژیش تحلیل میره گند میزنه به من!
من: نه بابا کارش خوبه توهم خوب میشی.....
چشمکی به میشا زدم و رفتم تو اتاقم تا لباسم رو عوض کنم........
یه لباس صورتی خریده بودم با میلاد اما اون زیادی مجلسی بود ولی یه لباس دیگه هم داشتم که میلاد انتخابش کرده بود تنهایی که سوپرایز شم و خیلی هم این لباس رو دوس داشتم...
رنگش نقره ای بود برق میزد از اون مونجوقیا کوتاه بود سرشونه هامم معلوم بود و تنگ هم بود که قشنگ هیکلم رو به نمایش میذاشت.......
لباسم رو درآوردم و نقره ایه رو پوشیدم و خودم رو نگاه کردم.......
لباسه قشنگ باریکی کمرم رو نشون میداد قدم رو هم بلند تر کرده بود......
خیلی خوشم اومد به به به شوورم با این سلیقه اش ولی حالا من اینو جلوی اینا بپوشم زشت نیست؟!؟؟!
نه بابا زشت کجا بود همه از اینا میپوشن امشب!(چه خوب خودمه توجیح میکنم!)
یه کفش پاشنه بلند و نقره ای هم پوشیدم که دیگه تکمیل بشم........ یکمم عطر به خودم زدم و یه چشمک نثار خودم کردم و میخواستم برم بیرون که همون موقع میلاد هم اومد و چشاش رو لباسم زوم شد.....
یه لبخند محوی زد ولی زود خوردش......
اییییییییش پسره مغرور نمیذاره یکم من خر کیف شم!
میلاد: به به چه لباس خوشگلی!
من: آره دیگه خیلی بهم میاد مگه نه؟!
میلاد: خب معلومه چون من انتخابش کردم!
من: خب ولی تو تن من خوشگل میشه!!!!!!
میلاد: نه بابا؟!
من: آره باور کن!
میلاد قشنگ حموم رفته بود حاضر و اماده شده بود......
وای هنوز موهاش نم داشت...... چقدر این بشر جیگر بود!
من : میلادی؟!
میلاد: بله؟!
من: میشه امشب به سلیقه من موهات رو بدرستی؟!
میلاد: باشه ولی امیدوارم سلیقه ات بد نباشه......
من: خیلی هم دلت بخواد به این خوبی!
میلاد: آخ راس میگی ها یادم نبود اگه سلیقه ات بد بود که منو انتخاب نمیکردی!
من: عجب رویی داری تو خوبه اون روز تو اومدی گفتی اقای تفضلی اینم شقایق همسر من!
میلاد یکم سرخ شد اما به رو خودش نیاورد........
یه کت و شلوار در آورد میخواست بپوشه.....
تا حالا با کت شلوار ندیده بودمش.......
میلاد لباسش رو در آورد و من تن لختش رو دیدم اما سرم رو اونور کردم که راحت باشه.........
وقتی برگشتم دهنم باز موند! ماماننننن!!!!! عجب چیزی آفریدی خدا خیلی خوشگل شده لامصب با اون چشاش.....
رفتم سمت عطراش و اونی که همیشه بوش مستم میکرد رو برداشتم و زدم به گردنش.......
بعد هم یقه اش رو گرفتم و نزدیک خودم کردمش و مشامم رو پر کردم از عطرش ........ وایییییی یکی منو بگیره الان غش میرم ........
مثل اینکه فکرم رو خوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو نگه داشت....
میلاد سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت:
ـ شوخی کردم خانومی خیلی خوشگل شدی!
من: توهم همینطور......:-2-14-: موهات رو خشک نمیکنی؟
میلاد: نه خودش خشک میشه!
من: موهات رو فشن مجلسی درست کن!
میلاد خنده ای کرد و گفت:
ـ فشن مجلسی دیگه چه صیغه ایه؟!
من: نمیدونم!
دستاش داشت روی کمرم میلغزید و من یه حس خوبی داشتم ...... داشتم داغ میکرد ..... عطر تنش دیوونه ام کرده بود..... چشاشم که دیگه نگو حتی یه ثانیه هم نمیتونستم نگاهشون کنم چون تو عمق وجودم نفوذ میکرد و من رو میسوزوند.........
با صدای در لبخندی زدم و ازش فاصله گرفتم و رفتم بیرون تا کاراش رو بکنه..........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه...... بازم هست!
*~MoonGirl~*
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر
خب بچه ها اینم پست دوم!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی از اتاق اومدم بیرون میشا رو دیدم..... واییی اولالا!
رفتم زدم تو بازوش و گفتم:
ـ هی ورپریده چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب!:-2-06-:
میشا: شقی نمیری الهی ، شقی نمیری الهی!
من: امروز همه رفتیم تو فاز شعر و ورا!:-2-06-:
میشا: آره دیگه وقتی دوستم تو باشی بایدم خل شم.....
من: اییییییش دختره پررو دلتم بخواد........
میلاد از اتاق اومد بیرون ...... مثه اینکه به موهاشم رسیده بود......
میشا: اوه اوه این میلادم خوب تیپی زده لامصب.....
من: چشاتو درویش کن دختر به شوهر من چیکار داری تو؟
میشا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ بابا غیرت!
من: بابا.......
با اومدن نفس و سامیار حرفمون قطع شد......
ماشالا سامی هم خوب شده بود بزنم به تخته پس فردا اینا چشم میخورن میندازن گردن منه بدبخت میگن چشات شوره!
نفس و سامیار همچین مثه این عاشقا دست همو گرفته بودن که من با خودم گفتم:
ـ واویلا فکر کنم معجزه شده...... البته امشب خیلی معجزات زیاد بود این از من و میلاد این از نفس و سامی ، حتما دو دقیقه دیگه هم میشا و اتردین میخوان یه دست گلی به آب بدن!
میلاد اومد سمت من و دستم رو گرفت و در گوشم گفت:
ـ نبینم بری با پسرای دیگه ها...... باید پیش خودم بمونی مخصوصا با این لباست فقط باید پیش خودم باشی کسی تورت نکنه!!!!!!!
خندیدم و اتردین هم اومد و گفت:
ـ به به! جمعتون جمعه گلتون کمه که من اومدم!
میشا: خوش اومدی!
به بیا اینم از این! نگفتم !؟من علم غیب دارم اصلا!
میشا و اتردین هم دست هم رو گرفتن و باهم رفتیم پایین اول نفس و سامیار دوتایی اومدن پایین که من و میشا کلی سر این دوتا خندیدیم انگار دارن رو فرش قرمز راه میرن مثه این هالیوودی ها! البته کمم نداشتن از اونا چون خیلی بهم میومدن........
بعدش هم من و میلاد اومدیم پایین و بعدش اتردین اینا........
به ترتیب بغل هم وایستادیم تا آقای تفضلی رو مرحمت کنیم!
چی گفتم! بذگریم! آقای تفضلی قشنگ که مارو از نظر گذروند گفت:
ـ تا چند دقیقه دیگه نوه های من میان لطفا خوب ازشون استقبال کنید من از شما تعریف کردم!
ماهم سری تکون دادیم که یعنی باشه...... حتما تو گفتی و ماهم گوش خواهیم کرد! جون عمه امان!!!!!
یکم اطراف رو دید زدم کلا دکوراسیون فرق کرده بود و خیلی قشنگ تر شده بود و خونه رو هم یه جور زیبایی تزئین کرده بودن...... روی میز ناهار خوری انواع نوشیدنی ها و وسایل پذیرایی بود از قبیل میوه و شیرینی..........
دستای میلاد تو دستم بود و با ورود مهمونا میلاد فشاری به دستم آورد و دستم رو از دستش جدا کرد و دوباره دستش رو انداخت دور کمرم و من رو به خودش چسبوند!
از این کارش تعجب کردم اما حرفی نزدم......
وقتی دستاش کمرم رو لمس میکرد حالی به حولی میشدم ....کلا قشنگ ترین احساس ممکن بود........
چون تا حالا اینکارو نکرده بود سرخ شده بودم و یکم خجالت میکشیدم.........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب بازم مونده..........:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
*~MoonGirl~*
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
بچه ها خواهشاً روحیه بدید حالمم خرابه ولی دارم به عشق شماها میذارم پس خواهشاً روحیه بدید!:-2-39-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی مهموناش وارد شدن دخترا به ما دست دادن ولی به مردامون نه اما یکی از اونا به میلاد دست داد..........
یعنی من یه تکونی خوردم که میلاد موند تو کار من!!!!
دوتا دختر دیگه هم همینطور انگار خواهراش بودن مثه اینکه قصد تور کردن شوهرای مارو دارن ...... فکر کردن اینجاهم خارجه میلاد اینا زود خر میشن اما نه جونم اینطور نیست!!!!!
یه پسر هم بود که از همون اول گیر داده بود به نفس و این سامی هم هی حرص میخورد هی حرص میخورد و من خنده ام میگرفت........ واقعا اینا باخودشون چه فکری کرده بودن؟!؟
ماشالا گله ای هم اومده بودن...... مگه تموم میشدن؟ من که دیگه خسته شده بودم عین ماست وایساده بودیم احوال پرسی میکردیم هی خوشبختم شقایق هستم ، باز دوباره! هی دیالوگا تکرار میشد و خیلی مسخره شده بود..... مهمونی هم اینقدر خسته کننده؟!
بالاخره تموم شد و هرکی رفت یه گوشه ای با یکی صحبت کنه...... من و میشا رفتیم یه گوشه تا باهم حرف بزنیم.....
میشا: وای دیدی اون دختررو؟ چه گیری داده بود به میلاد......
بدم اومد ازش اون دوتای دیگه هم که نگو اون یارو که سامی رو دید برق از سه فازش پرید ..........
من: آره اون دختره لباس سبزه که عین خیاره! اونم گیری داده بود به اتردینا..... حواست باشه!
میشا چشمکی بهم زد و گفت:
ـ خیالت تخت نمیذارم نزدیک اتی بشه!
من: نزدیک چی بشه؟!
میشا: چی نه کی اتی همون اتردینه دیگه!
من: آهان پس منم میخوای میلاد رو مخفف کنم یهو بگم میلی نظرت چیه؟!:-2-06-:
دوتاییمون خنده ای کردیم و من چشمم به نفس افتاد که داشت باهمون دختر ایکبیریا به زور حرف میزد قشنگ معلوم بود پیله شدن.......
چشمام داشت بین افراد میچرخید که یهو چشمم خورد به میلاد که داشت با دختره که لباس صورتیه که صدمن ارایش کرده حرف میزنه و دختره نیشش تا بنا گوش بازه.......
ای میلاد موذی معلوم نیست چی بهش گفته که این نیشش باز شده...... لامصب دختره هم تیکه ای بودا!!!!!!!:-2-28-:
میشا رد نگاهم رو دنبال کرد و فکرم رو خوند و گفت:
ـ حرص نخور شقی توهم تلافی کن..........
من: آخه تو یه پسر گیر بیار بیاد پیش من چشم من تلافی میکنم!
میشا: ای ای ای ای! دختره موزمار تو که بدتر از میلاد بدبختی! توهم تنت میخاره ها!
من: گمشو!!!!!!
چند دقیقه ای گذشت کسی نیومد مثه اینکه جدی جدی داریم میترشیما!!!! بوش داره میاد.......
میشا: خو دختر بیا یکم بریم وسط یه قری بدیم بلکه مردا ببیننمون بعد تلافی کنیم.......
من یه پس گردنی به میشا زدم و گفتم:
ـ خععععععاکککک بر سرت میشا آخه مگه ما ازاون دختر خراباییم که بریم وسط ....... استغفرالله ببین حرف تو دهن من میذاریا!!!!!
میشا خنده ی ریزی کرد و دست منو گرفت و کشید وسط سالن ولی نه برای رقص برای این که تو دید باشیم......
یهو نمیدونم چی شد که دوتا پسر چشممشون جمال من و میشا رو گرفت اومدن سمتمون! خدایی چشاشون برق زد مثه اینکه اونا وضعشون از ماهم بدتر بود!:-2-06-:
میشا نیشش وا رفت که من گفتم:
ـ نیشتو ببند دختر عادی باش و سر و سنگین.......
میشا: اوکی باشه!
خودمون رو به حرف زدن باهم زدیم و وقتی صدای یکیشون در اومد به سمتشون برگشتیم......
ـ سلام جیگرا!
جوووونم؟! چه زود خودمونی شد هنوز یه سلامم نکردیم که!
ـ خاک بر سرت مهران که بلد نیستی با یه خانوم خوشگل چطور باید معاشرت کنی! سلام من امید هستم افتخار میدید و خودتون رو معرفی کنید؟
من: من شقایق هستم!
میشا: منم میشا هستم!
مهران: خوشبختم میشا خانوم!
میشا: همچنین......
امید: افتخار میدید شقایق خانوم؟!
به میشا نگاه کردم که با چشم و ابرو اجازه رو صادر کرد و من هم رفتم تو جمع رقصنده ها........
همینطور که داشتم با امید میرقصیدم یک چیزایی میگفت که خنده ام گرفته بود....... امید یکم بیشتر به من نزدیک شد ولی یهو حس کردم یه دست قدرتمند و داغ بازوم رو گرفت و با فشار به سمت خودش کشید......
امید: آقا شما چیکاره ی خانومید؟!
میلاد: به شما ربطی داره؟!
امید: بله خیلی ربط داره من نامزدشم!
یعنی امید خاک تو سرت دودستی.......... اشهدمو باید بخونم!
میلاد: اه اگه شما نامزدشی منم شوهرشم......
امید: کم زر بزن چش قشنگ....... شقایق این پسره چی میگه؟!
من: امید این شوهرمه یادم رفت معرفیش کنم ......
میلاد امید..... امید میلاد!(آه ، آه! مختصر مفید!)
میلاد دستم رو کشید و با اجازه ای گفت و منو برد سمت بالکن................
میلاد: چه غلطی داشتی میکردی؟
من: همون غلطی که تو میکردی؟!
میلاد: منظورت چیه؟
من: خودت بهتر میدونی!
میلاد: درست حرف بزن بگو چی شده؟!
من: هیچی شما به دوست دخترتون برسید........
میلاد قهقهه ای زد و با نوک انگشت زد رو بینی ام و گفت:
ـ ای حسود خانوم....... اون داشت با من حرف میزد منم دکش کردم حالا به خاطر این داشتی تلافی میکردی؟
من خنده ای کردم و هیچی نگفتم.......
میلاد یه قدم نزدیکم شد و من هم یه قدم رفتم عقب و چسبیدم بیخ دیوار!!!!
میلاد هم اومد جلو و دستش رو گذاشت دو طرف صورتم......
مخم داشت سوت میکشید و داغ کرده بودم شدید.......
میلاد سرش رو اورد پایین و یه بوسه روی گونه ام زد........
رفت عقب و یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زد که خیلی برام شیرین بود و صورتش رو خیلی خوشگل تر میکرد.......
باهم رفتیم بیرون و میلاد دستم رو سفت چسبیده بود تا جایی نرم تا یه تکون هم میخوردم بهم اخم میکرد........
رفتیم پیش سامی اینا ولی نفس نبود.......
سامی قرمز کرده بود و حرص میخورد.....
من: اقا سامیار میخواستی بیشتر مراقب زنت باشی!:mrgreen:
سامیار اخمی کرد و گفت:
ـ من تو یکی رو میکشم شقی.......
من: شقی عمه اته سامی من شقایقم!:-2-06-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب اینم از این بازم هست!!!!!!:-2-06-:گفتم که حالا حالا ها باید تحملم کنید!
*~MoonGirl~*
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۵ قبل از ظهر
بچه ها اینجاها باحال میشه ها.... روحیه بدید روحیه.... یعنی همون مثبت و تشکر خودمون!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
سامیار: این نفس همش از تو یاد گرفته ها.......
من: اه میلاد....... اذیتم میکنه....
میلاد: اینقدر این شقایق مارو اذیت نکن!
من: راس میگه وگرنه بد میبینی!
سامی : بچرخ تا بچرخیم!
دست میلاد رو گرفتم و بردم یه گوشه خلوت در گوشش گفتم:
ـ میخوام سامیو حرص بدم!
میلاد: نکن بابا این قلبش ضعیفه میوفته ها!
من: اه میلاد کمکم کن دیه!
میلاد : چشم خوب حالا چه نقشه ای داری؟!
من: یه پسری رو به من معرفی کن تا معرفیش کنم به نفس که تو توخطر نیوفتی فقط من مجازات شم چون نمیخوام تو درگیر شی!
میلاد: باشه قبوله!
من: ای نامرد حالا من یه چی گفتم تو چرا زود قبول کردی؟
میلاد: نه دیگه من تو این شرایط قبول میکنم.......
من: باشه حالا!
میلاد من رو برد پیش یکی از پسرایی که تازه باهاش اشنا شده بود و من یکم باهاش گپ زدم و بردمش پیش نفس!
من: نفس جون ایشون آقا عرشیاس میخوام باهم آشناتون کنم!
چشمکی به نفس زدم که تا عمق ماجرارو پی برد....
بعد نگاهی به سامیار کردم که دیگه ولش میکردی گریه اش در میومد.......
من و میلاد زیر زیرکی میخندیدیم و رفتیم وسط یکم برقصیم....
من خیلی دلم میخواست به اون دختر ایکبیریه حالی کنم میلاد مال منه......
پس تو اون وسط همچین واسه میلاد دلبری میکردم که بدبخت کپ کرده بود...... اون دختره هم حرص میخورد......
میلاد که دید من دارم دختررو نگاه میکنم خودش فهمیدم و بیشتر خودش رو میچسبوند به من........
منم با اینکه خجالت میکشیدم ام به قول معروف لذتی که توی ببخشش هست تو انتقامم هست!!!!!:-2-06-: پس به خاطر همین بدتر میخواستم از دختره انتقام بگیرم........
میشا و اتردین هم اومدن وسط و این اتردین هی یه چیزی در گوش میشا میگفت که میشا نیشش باز میشد!!!!!:-2-27-:
وقتی که کامل رقصمون رو کردیم قرا خشک شد و انتقام هم تموم شد رفتیم پیش سامی تا نتیجه کار رو ببینیم......
من: چه خبر اقا سامیار!
سامیار: میلاد منو بگیر وگرنه جفت پا میرم تو صورت خوشگل زنتا!!!!!!
من: شما بی جا میکنی......
نفس با خوشحالی اومد پیشمون و من گفتم:
ـ به نفس خانوم... ببین میگم اون پسره خیلی خوشتیپه میگم شمارشو بگیرم برات!؟
نفس: نه عزیزم خودم گرفتم!
سامیار دیگه کنترلش رو از دست داد پرید سمت نفس و بازوش رو گرفت و بردش یه جای خلوت......
نفس از اینکه سامیار داشت منفجر میشد حسابی خرکیف شده بود!
من و میشا هم ریز ریز هی مخندیدیم و این اتردین هم به من و میشا چشم غره میرفت!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب بازم هست ...... چی فکر کردین؟ امشب نشد فردا میذارم!
*~MoonGirl~*
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۰ قبل از ظهر
خب اینم آخریشه برا امشب بسه فردا بازم میذارم......:-2-06-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی نفس و سامیار از بالکن اومدن بیرون نفس سرخ شده بود و سامیارم خوشحال بود...... مثه این که عرشیا واقعا باورش شده بود که قراره با نفس دوست شه...... وقتی عرشیا با اون چهره شاد و بشاش اومد سامیار کاملا زد تو ذوقش که من حض کردم......
سامیار: ببین جوجه فوکولی! اگه یه بار دیگه دور و بر همسر من بپلکی فکتو میارم پایین فهمیدی فینگیل؟!
عرشیا ی بدبخت فقط سر تکون داد از ترس!
من و میشا هم وقتی عرشیا رفت زدیم زیر خنده........
نفس هم خیلی خوشحال بود معلوم بود اون سامی.......(ای منحرف!)
در همین لحظه آقای تفضلی اومد پیش ما و البته ما دخترا رو اصلا آدم حساب نکرد و رفت چسبید به پسرا......... نمیدونم چرا این اینقدر از ما بدش میاد.........خب بهتر ماهم از این بدمون میاد..........
نفس: ایول شقایق دستت طلا خدایی حرصش گرفته بود شدید!
میشا: هی نکبت رفتین اون تو چیکار کردین اون نیشش باز بود توهم سرخ بودی هان؟!
نفس: واییییی نمیدونید که!!!!!
من و میشا: چیو؟!
نفس: ببین وقتی رفتیم تو بالکن کلی سرم داد زد که مگه قرار نبود از پیش من جم نخوری پس چرا رفتی با پسرای دیگه نمیگی من دق میکنم؟!
من و میشا دهنماون رو زمین بود!
من: ایول، پس این سامی هم یه چیزی حالیشه!
میشا: اه راستی بچه ها پیست خالی شد!
نفس: راستی سامیار بهم گفت امروز میخواد با من برقصه ، دوتایی تنها اونجا........
من: وایییییییی ایول!پس پاشو برو دیگه!
ولی تا خواست نفس بره پیش سامیار، خود سامیار اومد و دستش رو گرفت و رفتن اون وسط..........
چراغ هارو خاموش کردن و فقط یه نور افکن سفید انداختن اونجا و نفس و سامیار دست تو دست، فیس تو فیس شروع به رقص کردن با یه آهنگ آروم و ملایم.........
نور وقتی روی اون دوتا میوفتاد چهره هاشون نورانی تر میشد و رقصشون جلوه ی زیبا تری گرفت......
دستای سامیار با حرارت روی کمر باریک نفس تکون میخورد و نفس و سامیار مثه دوتا ادم عاشق توچشمای همرنگ هم نگاه کردن و سامیار هم در گوش نفس پچ پچ میکرد و نفس هم لبخند های قشنگش رو به رخ میکشید.......
تمام حضار داشتن با دقت به اون زوج زیبا و رویایی نگاه میکردن...... واقعا هم رویایی بودن خیلی قشنگ میرقصیدن و خیلی هم بهم میومدن.......
به اون دختری که چشمم سامی رو گرفته بود خیره شدم......
یعنی بگم داشت منفجر میشد کم گفتم!
تو همین لحظه سامیار نفس رو یه دور چرخوند و خمش کرد و آروم روش خم شد و آروم و باحرارت بوسه ای داغ رو گردن نفس زد و در این لحظه اهنگ هم تموم شد و کل مهمونا دست زدن........
با دیدن این صحنه نیش من که شل شد خدایی! نفس هم خجالت زده دست سامیار رو گرفت و تعظیمی کردن و اومدن تو جمعمون.........
من یه دونه به بازوی نفس زدم و گفتم:
ـ جییگر ، رقصت تو حلقم!:mrgreen:
ابروهام رو انداختم بالا که نفس گفت:
ـ هان چیه؟ شوهرمه خو!
من غش کردم از خنده بعد از این حرفش و میشا هم کلی دور نفس رو گرفت........
من هم میخواستم برم پیش میلاد که دیدم بازم اون دختر ایکبیریه داره خودش رو میچسبونه به بیخ ریش میلاد........
چشمامو تنگ کردم و لبخندی زدم و رفتم پیش میلاد و بازوش رو گرفتم و گفتم:
ـ سلام خوب هستید؟!
دختره: بله خوبم...... من نازنین هستم!(همین ناز باشی الهی! اییییییش!)
من: خوشبختم منم شقایق هستم......
میلاد: ایشون همسر بنده اس........
دختره لبخندش وا رفت و یه لبخند مصنوعی زد و گفت:
ـ به هر حال خوشبختم ببخشید من باید برم!
وقتی رفت پقی زدم زیر خنده و گفتم:
ـ ببین حالا من حسودم یا اون؟!
میلاد: تو.....
اخمی بهش کردم و دوباره رفتیم پیش نفس اینا.....
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها این پست کامل نشده پس لطفا نگین و غزل پست نذارید تا کامل شه چون دیگه نمیتونم بیدار بمونم مامانم اومد!:-2-06-: خب این پست ویرایش شد پاشین بیاین بخونید...........
negin kh5
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
سلام پست اول اززبون میشا..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
تومهمونی این دختره به قول شقی خیاره رومخم رژه می رفت.بیشتربه خاطراین که اتردینم باهاش گرم گرفته بود.عوضی میخواست مثلاتلافی کنه صبرکن دارم برات..موقعی که منو دیدهمچین چشماش پراژکتور روشن شدابعدکه لباسمو دیداخم کردگفت ازپیشم جم نخورچون لباست یکم زیادی ازپشت بازه تودلم گفتم اخ جون ولم نمیکنه تااخرمهمونی.(میشادوباره ندیدپدیدشدیا)دیدم گرم صحبته گفتم منم یکم برم حال کنم رفتم پیش نفس که بغله سامیاروایساده بود تودلم فقط فحشش میدادم.خیلی بهم میان هردوتاشون جیگرن.البته سامی به چشم برادریا.رفتم دم گوشش گفتم
من:نفسی میری ویلونتوبیاری باهم بزنیم..
نفس:هستم.. الان می ارم..
بدورفت توخونه که سازشو بیاره منم رفتم پیش صاحبه ارکس گفتم
من:ببخشیداقامیشه من یک دور پیانوبزنم؟دوستمم میخوادویالون بزنه..
پسره که ازشانسه منم یک پسره هلو شفتالوبود یک نگاه خریدارانه بهم کردکه چندشم شدولی به روم نیاوردم.
پسر:بلدید؟
من:بله اگه بلدنبودم که نمی گفتم بزنم ضایع شم بچسبم به سقف..
پسره خندیدوگفت:حتماعزیزم بفرما..
جان؟؟؟؟عزیزم!!!!چه سریع..همون موقع نفسم باویالونش اومد هیچکس حواسش به مانبودحتی سامی وشقی.بانفس یک اهنگو که بانفس زیادتمرین میکردیم وشروع کردیم به زدن.پسره هم بهمون حال داد یک نورروی منو نفس انداخت که من خرکیف شدم نزدیک بودیک نتو نزنم....یکهوهمه ساکت شدن وفقط صدای پیانو و ویالون نفس بود که شنیده میشد.چون پشتم به جمع بودنمیتونستم قیافه ی سامی واتردینو ببینم ولی میتونستم تصورشون کنم.اخرین نتو من محکم زدم که صداش خیلی بلندشدوبعدش صدای کرکننده ی دست بودکه می اومد.خداییش خیلی عالی ترازچیزی که فکرشو میکردم شد..یکهو یکدست دورکمرم حلقه شدکه وقتی برگشتم دوتاچشم ابی که توش تحسین موج میزد داشت بهم نگاه میکرد.دم گوشم اروم گفت:نگفته بودی پیانوزدنم بلدی عسل.
اصلا امروزاین اتردین فکرکنم قرصاشو پشتو روخورده بود.دیگه داشتم اب میشدم ازحرارت بدنش که اروم گفتم:بحثش پیش نیومده بودکه بگم..اتردین ولم کن جلوی مردم زشته..
اتردین:چی زشته؟این که زنموبغل کردم؟؟
من:اتردین بخداتوامشب یکچیزیت شده ولم کن..
بعدم اروم خودمو ازدستش دراوردم رفتم پیش نفس...
نفس:هوی چی داشت بهت میگفت؟
من:هیچی بابااین امشب یکچیزیش شده..
شقی:به این میگن عاشقی عزیزم..
بعدم بانفس بلندخندیدن.
من:خفه شیدبیشعورا..اره عاشقیه میره بایکی دیگه گرم میگیره.وایسامن یک حالی ازش اگه نگرفتم..
شقی:اوه اوه خشم اژده هاواردمیشود..
من:شقییییییی..
یکهوشقی راست شدن برگشتم که یک پسرقدبلندچشم ابرومشکی رودیدم..
-سلام واقعاعالی پیانو زدید.افتخار اشنایی میدید.بعدم دستشو اوردجلو گفت:امیر هستم وشما؟
دیدم اتردین داره به من نگاه میکنه برای این که حرصش بدم دست پسروگرفتم گفتم:ممنون شمالطف دارید منم میشاهستم..
امیر:خوشبختم.افتخاریکدور رقصومیدید؟
به اتردین نگاه کردم که دیدم دست دختر رو گرفته..اتیشش گرفتم روبه امیر گفتم:بله البته..
رفتیم باهم برقصیم یکم که رقصیدیم دیدم امیرداره زیادی تندمیره الکی پاموگرفتم دستم گفتم:اییی پامممم.
امیر:چی شدمیشامیخوای کمکت کنم؟
همون موقع صدای اتردین ازژشتم اومدکه گفت:لازم نکرده خودش شوهرداره..
بعدم بغلم کردبردتم گذاشت روی یکی ازصندلی ها تابلوعصبیه ولی به روش نیاورد.گفت:پاتوبیارجلوببین م چی شده..
من:نمیخواد پام که چیزیش نشده امیرداشت یکم تندمیرفت خودمو زدم به کوچه ننه علی چپ.
اتردین:ا شعورت به این چیزا هم میرسه؟
من:هی درست صحبت کن خودت چی که کم مونده بوددختررو بغل کنی..
خندیدوگفت:ا پس اعتراف میکنی که حسودیت شد؟
من:کی من؟؟!!عمرا.اتردین بیند درخواب پنبه دانه..
اتردین:اصلامگه من بهت نگفتم ازبغلم جم نخور؟؟
من:شرمنده سرتون دیدم شلوغه گفتم تنهاتون بذارم..
اومدجوابمو بده که نفسو سامی اومدن.ای خداایناچرا انقدربهم میان؟:-2-36-:
نفس:میشاچی شدی؟
من:هیچی بابافیلم هندی بود.
اهان ازاون لحاظ...سامی یکهو دستشو دورکمرنفس حلقه کردکه هم چشمای من هم چشمای نفس اندازه نلبکی شد..من یرمو چرخوندم که دیدم نه خبری ازتفضلی هست نه دخترکه سامی بخوادبراش نقش بازی کنه پس احتمالااینم حالش مثل اتردین خرابه..همه روبایدباهم بفرستیم تعمیرگاه..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
یک پست دیگه هم هست:-2-27-:
negin kh5
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر
پست دوم
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
سامیار داشت بااتردین حرف میزدرفتم کنارنفس
من:نفس این سامیار امشب حالش خرابه ها..
نفس:اره باباتوخونه هم چسبیده بودبهم دیونه شده..
من:راستی شقی کجاست.
نفس خندیدوباچشمش یک جارونشون دادکه دیدم درحاته انفجاره مثل این زودپزاهستن که یکهومنفجر میشان(تشبیه وحال کردی)
دنبال میلادگشتم که دیدم دوتادختربغلش نشتن که دارن براش عشوه الاقی میان میلادم داره باهاشون حرف میزنه.رفتم ژیشه اتردینو سامی گفتم:پسراه جای حرف زدن بهتره بریددوستتونو ازدسته اون جادوگرانجات بدید..
اتردین:کی میلاد؟کجاس مگه؟
میلادوبهشون نشون دادم که اتردین خندیدزدرو شونه ی سامی گفت:داداش پاشو پاشوتادوباره این میلادازدست نرفته.
بعدم باهم رفتن پیش میلادوبه دخترایکچیزی گفتن که دخترانیشاشون جمع شدژاشدن رفتن..3تایی اومدن ژیش ما..اتردین درحالی که میخندیدگغت
اتردین:داداش قرص سردرد بدم؟
میلاد:ای گفتی اتردین..
همه خندیدیم که شقی اومدژیشمون نشست.
من:ابجی حرص نخور.
شقی:ولش کن دیگه برام مهم نیست..
من:خداکنه این دروغ راست باشه..
3نفری پاشدیم بریم قربدیم..ساعت تازه9:30بود..
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بچه هااحتمالامن فردانذارم چون اینترنتمون قطع میشه فعلابای.:-2-25-:
غزل91
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۸ قبل از ظهر
سلام به دوستاي گل خودم من امشب تا سحر بيدارم تا براتون پست بزارم پست اول از زبون نفس..............................http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif داشتم با ميشا اينا ميرفتم وسط كه قر بدم كه صداي سامي دراومد
سامي-كجا ميبريد زن منو شماها؟نفس خانوم از پيش من جم نميخوري
من-سامي جون من دودقيقه ولم كن بزار برم با دوستام برقصم
اتردين-بيخود يعني چي شما بري ميشا حق نداره بره بريد اون وسط اين پسراي اشغال خودشونو بمالونن به شما
ساميار- خانومي شما از پيش من جم نميخوري
اين ساميار كلا امروز شيش ميزد نميدونم چرا دوست داشتم رفتاراش واقعي باشه نه تظاهر هرچند انقدر حرفه اي عمل ميكرد كه ادم شك ميكرد تظاهر ميكنه راستش نه تنها سامي ميلاد با اتردينم شيش ميزدن اين ميلادم كپي اتردين غيرت خركي پيدا كرده بود انصافا اين شقايقم خيلي آس شده بودش خيلي بهم ميومدن انگار خدا اينا رو براي هم افريده ولي اگه من اين جريانارو نميدونستمو ظواهر عمرو نگاه ميكردم فكر ميكردم واي اين ميلاد چقدر عاشقه چون واقعا يه جور خاصي به شقايق نگاه ميكرد كه ادم كيف ميكرد اتردينم كه اولش شمشيرو از رو بست رفت دختر بازي بعد ديد فايده نداره دودستي چسبيد به زن خوشگلش
ساميار-نفس خانوم كجايي نيم ساعته دارم صدات ميكنم
من-همينجا من ميخوام برقصم فكر نميكنمم به شما مربوط باشه
بعدم با بچه ها رفتيم وسط نميدونم چرا انقدر از توجه ساميار خوشم ميومدو دوست داشتم از ته دل باشه نه مصنوعي ولي اون وسط خيلي وضعش بد بود به قول اتردين پر بود از اين پسراي اشغال با ريتم رقص يه چرخ زدم كه صاف رفتم تو يه اغوش اشنا يه تكيه گاه امن يه بوي مست كننده يه پسر چشم عسلي كه كم كم داشت برام مهم ميشد سامي دستشو انداخت دور كمرمو منو چسبوند به خودش نميدونم چرا اصلا از اين كارش خوشم نيومد يعني دروغه كه بگم خوشم نيومدا اتفاقا خركيف شدم ولي نميدونم چرا حس اينكه دارن ازم استفاده ميكنن بهم دست دادو يكم خودمو ازش دور كردمو دستمو گذاشتم رو شونه هاي پهنو مردونه اش كه يه اهنگ ملايم زدن ولي اون دوباره فاصله ها رو از بين بردو سرشو كرد تو گودي شونمو يه نفس عميق كشيد كه مور مورم شد دهنشو چسبوند به گوشمو گفت سامي-ميبينم خانومم استعداد خوبي تو رقص داره
اه لعنتي اينطوري نكن من بايد فقط به درسم فكر كنم نه چيز ديگه نه به اين پسري كه نسبت بهش يه حس عجيب داشتم نه به نگاه عسلي كه تموم وجودمو چسبونكي و شيرين ميكرد نه به اين شونه هاي پهنو مردونه كه برام بعد از پدرم بهترين تكيه گاه بود بيتوجه به حرفش سرمو چرخوندم ببينم شقايق رو پيدا ميكنم يا نه كه ديدم جاش بقل اقاشون خوبه كمر باريكش اسير حصار دستي بود كه توي نگاهش مثل سامي و اتردين هزار تا حرف بود
سامي-نفس اسم عطرتو نگفتي
بعد دوباره توي گردنم يه نفس كشيدو فشار دستاشو دور كمرم بيشتر كرد احساس ميكردم روي كمرم دوتا تيكه اهن داغ گذاشتن سرشو يكم اورد بالاو لاله گوشمو بوسيد لعنتي انگار هر تماسي كه باهام داشت همونجارو اهن داغ ميزاشتن سعي كردم دوباره بيتفاوت باشم سرمو چرخوندمو اتردين با ميشا رو ديدم اتردين همچين نگاش ميكرد كه منم شك كردم كه ميشا ميخواد فرار كنه ايا؟ كه ايشون اينطوري زل زدن بهش
من-تبريك ميگم بازيگراي خوبي هستين
سامي سرشو از تو گردنم در اوردو پيشونيشو چسبوند به پيشونيمو دوباره نگاشو قفل كرد تو نگام كمرم زنداني دستاي قوي و مردونش بود با يه حالت سوالي نگام كرد بعد انگار جمله رو براي خودش باز كرد نگاش فقط يك ثانيه يك ثانيه رنگ ناراحتي غم رنجيدگي پيدا كرد طوري كه شك كردم اصلا درست ديدم يا نه چون بعد يك ثانيه نگاش شيطون شدو گفت
سامي-مااينيم ديگه بعد يه چشمك بهم زد كه ته دلم هري ريختپيشونيشو از پيشونيم جدا كردو چونه اشو گذاشت روي سرم سرم دقيقا روبه روي گردنشو زير گلوش بود نفس كشيدم سعي كردم عميق ترين نفسي كه توي اين 20 سال كشيدمو بكشم كه بوي عطر تنش ادكلن خنكش داغي حرارتي كه از گلوش ميزدو باعث ميشد نفسم گرم بشه همه و همه توي ذهنم هك بشه ساميار داري باهام چيكار ميكني با تموم شدن اهنگ چونه اشو از سرم جدا كردو روي چشمامو بوسيد
غزل91
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۱ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس..............................http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif پيش خودم گفتم خيلي نامردي ساميار همه ي وجودمو اتيش زدي ديگه چه كاري با چشمام داشتي كه اونارو هم بوسيدي ساميار - به نفعته از پيش من جم نخوري اگه دوست داري دعوا نشه
اخه لعنتي تو اگه منو دوست نداري اين توجهت بهم ديگه چيه چرا انقدر روم حساسي
من-يعني انقدر كله شقي كه دعوا راه بندازي
زل زد تو چشمامو جوابي داد بهم داد كه هستيمم اتيش زد
سامي-به خاطر يه نفس به خاطر تو هر كاري ميكنم دعوا كه سهله
با صداي تفضلي سرمو برگردوندم يعني تازه اومده يا از اولم بودو ساميار به خاطر اون اون حرفارو زد سامي دستشو حلقه كرد دور كمرمو منو چسبوند به خودش خدا صدامو ميشنوي ازت يه سوال دارم اين اسمش دوريه يا نزديكي؟ بدجور تو جوابش موندم تو بهم بگو
تفضلي-به به زوج جوان و عاشق اتيش شما از اون يكي ها تند تر ها
من كه اصلا پيش اين تفضلي حرف نميزدم پس هيچي نگفتموسرمو تكيه دادم به سينه امن سامي
سامي-چطور اقاي تفضلي؟
تفضلي-عاشقيا جوون اون سري در اتاق
من كه ديگه سرمم انداختم پايين ولي صداي قهقه ي سامي بلند شدش
ساميار-در اينكه عاشقم كه هيچ شكي نيست وي اينكه اتيش ما تند تره يا بقيه والا من نميدونم
خيلي بيشعوري سامي خجالتم خوب چيزيه تفضلي يه خنده كردو رفت
سامي-نفسي چشم عسلي نقره اي شما چرا جلوي اين تفضلي ساكت ميشي
من-تو به جاي من حرف ميزني ديگه ولي دوسه بار اين ميشا رو ضايع كرده منم طاقت اينكه يكي ضايعم كنه جوابشو ندم ندارم ميترسم جوابشو بدم از خونه بيرونمون كنه
دستاش دور كمرمو شكمم محكم تر شدو سرشو از سرشونم خم كرد روم
سامي-نفرماييد مگه بنده ميزارم كسي شما رو ضايع كنه با اين حرفش فكر كردم خوشبحال زن سامي براي بار صدم فكرم رفت وقتي كه كشيدم توي بالكن فكرم پر كشيد سمت حرفاي داغش فكرم پرواز كرد سمت گرمي دستاي قفل شده تو دستام فكرم اوج گرفت سمت بوسه اي كه روي موهامو زير گلوم زده شدو فكرم سقوط كرد به زمان حال كه به اين فك ميكردم همه ي اينا يه خوشي2 ساله زود گزره كه نبايد بهش دل خوش كنم
با سامي دست تو دست رفتيم سمت ميلاد با شقايق كه دستاشون تو هم بودو صداي خندشون هوا يه نگاه به دوربرم انداختم چقدر حسرت تو چشماشون بود به حسرت بيموردشون پوزخند زدم ولي دوباره از فكر اينكه شقايق و ميلاد چقدر بهم ميان لبخند نشست رو لبم رفتيم كنارشون نشستيمو ماهم تو خندشون سهيم شديم بعد چند دقيقه ميشا با اتردينم بهمون اضافه شدن صدداي پچ پچاي دورو اطرافمون خيلي شده بود
-ماشالا چقدر بهم ميان
-خدا خنده رو ايشلا هميشه مهمون صورتاشون كنه و غمو غصه بهشون نده
-اي جووني كجايي
تعريفارو ميشنيدمو ميخنديدم خنده اي كه شايد در ظاهر شاد ترين خنده بود اما از درون پوزخندي بود تلخ به تلخي يك فنجون اسپرسو يا شكلات تلخ به همه اين افكار اشتباه يادمه يه جا خونده بودم خنده هايم شكلاتي شده اند به همون اندازه خالص وبه همون اندازه تلخ من چه مرگم شده بود هنوز دوماه از درسم نگذشته بود دل داده بودم دل داده بودم به مردي كه اصلا نميدونستم كسش كيه كارش چيه نامزد داره زن داره خانواده داره
غزل91
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۷ قبل از ظهر
پست سوم از زبون نفس ............................http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifمن فقط با يه مشت حرف كه خودش براي اشناييي گفت دل باختم يه مشت حرفي كه دروغ يا راست بودنش معلوم نبود
گرمي دستاشو حس كردم نگامو چرخوندم روي دستامونو بعدش سر دادم سمت بالا و ميخ چشماش شدم
سامي-تو فكري
من-خسته شدم شامو كي سرو ميكنن اينا برن بريم بخوابيم
دستمو اورد بالاوبرد سمت لباش با نگام ازش خواهش ميكردم كه يه جاي ديگمو اهن داغ نزاره ولي اون نديدو يه جاي ديگمو هم اتيش زد
سامي-خسته شدي خانومي چند دقيقه ديگه سرو ميشه
ديگه تا اخر مهموني از پيش سامي تكون نخوردم بهتر بگم نزاشت كه بخورم بعد شامم اين مهمونا نرفتن كه نرفتن ديگه ساعت 3 چهار بود كه كم كم رفع زحمت كردن تفضلي با مهموناشم از ما تشكر كردنو(چه عجب) رفتن طبقه ي دوم بعد از حموم پريدم رو تختمو تخت خوابيدم فردا كلاس نداشتيم من خوابيدمو هيچ وقت فكر نكردم ممكنه يه جفت چشم تا خود صبح بيدار بمونه
از دل ساميار
يه ساعتي ميشد زل زده بودم به صورت فرشته كوچولويي كه روي تخت خوابيده بود فرشته كوچوليي كه نميخواستم دست هيچ احدي بهش بخوره فرشته اي كه بهش احساس مالكيت داشتم فرشته كوچولويي كه زيباييش حتي از فرشته هاي اسموني هم بيشتر بود موهاش نرم مثل ابريشم قلبش پاك مثل بارون بهاري مظلوميتش توي خواب مثل بچه ي چند ماهه كه من مظلوميتش رو فقط توي خواب ديدم چون موقع بيداري مثل يه گربه ملوس چنگول ميكشيد دستمو كشيدم روي گونش پوستش مثل برگ گل بود نرمو لطيف از جام بلند شدمو گوشي با هندزفري رو برداشتمو رفتم تو حياط نفس نفس به نفسم بند بود يه اهنگ پلي كردم اهنگي كه يه هفته بود همدم شبام شده بود
هواي امشبم با فكرت خرابه
بدون تو خورشيد محاله بتابه
تو فانوس شبهاي بيداري ام باش نجاتم بده
واسه گريه كردن به پاي تو ديره
يه جوري شكستم كه گريه ات بگيره همين امشب از حال من باخبر باش نجاتم بده صداش از جنس باروناي هر روزه
دلش وقتي كه دلتنگم نميسوزه
چرا بي طاقتي هامو نميبينه....
كسي كه تو چشمام چشماشو ميدوزه
بازم پست ميخواييد بياييد نقد
غزل91
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
سلام به دوستای گل خودم پست اول از زبون سامی...============ هندزفری رو از تو گوشم دراوردم. یه نگاه به پنجره اتاق خودمو نفس انداختمو برای هزارمین بار فکر کردم قرار نبود اینطوری بشه قرار نبود دل ببازم نباید اینجوری میشد نباید نفسمو وصل میکردم به نفسش نفس دختر کله شقو مغروری که به وقتش غمگینو احساساتی بود به وقتش شیطونو پر سروصدا چرا دلمو دادم بهش؟ چرا دل بستم به یه میوه ممنوعه؟ چرا سهمم از این دل بستن شب تا صبح بیدار موندنه و خیره شدن پنهانی بهش؟چرا فکر میکنم میوه ممنوعه اس وقتی که صبحا که فکر میکنه خوابم میاد زل میزنه به صورتم؟ چرا انقدر مغرورم که بهش نمیگم؟چرا بهش نمیگم دوست دارم عاشقتم دیونه اتم ؟ برای هزارمین بار به خودم تشر زدم سامیار نه تو حق نداری بهش ابراز علاقه کنی تو حق نداری اونم درگیر مشکلاتت کنی نباید با احساسش بازی کنی نباید مشکلی که... رفتم توی خونه رفتم به جایی که روحم سمتش پرواز میکرد جایی که قلبم اونجا بود. جایی که نفسم اونجا بود نشستم پایین تختو برای صدمین بار خیره شدم به صورتش به مژه های بلندو سیاهش که چتر انداخته بود روی چشمای به رنگ عسلش به بینی سربالا خوشفرمش به لبای قلوه ایش به گونه با چونه ی خوشتراشش به موهای مثل ابریشمش نمیدونم تو خواب چی دید که خندید دستمو کردم تو چال روی گونه اش خدا چرا نیمه ی منو برام ممنوعه کردی چرا؟ خم شدم روشو لبامو چسبوندم روی پیشونیش از پیشش بلند شدمو رفتم دراز کشیدم روی کاناپه با خودم فکر کردم سامیار الان پیشته ارومی بعد دوسال چه غلطی میکنی چشمامو بستم به امید اینکه وقتی نفس بیدار شدش صورتم نوازش دستای نوازش گرشو حس کنه نفس با من چيكار ميكني دختر.......................................... .http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif از زبون نفس............................................ ............... یه خمیازه کشیدمو از روی تخت بلند شدمو نگاهی به دورتا دور اتاق انداختم. چشمام روی سامیار ثابت موند یه نگاه به ساعت انداختم12 بود پس چرا بیدار نشده بود لابد خسته بود شونه ای بالا انداختمو بعد از شستن دستو صورتم رفتم نشستم روبه روش دستمو بردم جلو مردد بودم که دستمو بکشم رو گونه اش یا نه که با دیدن نفسای منظمش دستمو کشیدم روی گونه اش یه نفس عمیق کشیدو یه لبخند زد معلوم نیست تو خواب چه بلایی سرم اورده که انقدر خوشحاله
*~MoonGirl~*
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
نماز روزه همتون قبول باشه:-2-16-:.... این پست از زبون شقایق!http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
دیشب خیلی خوب خوابیدم چون مهمونی بهم ساخته بود و شبش با یاد میلاد به خواب رفتم!:-2-06-:
بعد از اینکه رفتم دستشویی و مسواک زدم یه سویی شرت پوشیدم ولی زیرش هیچی نپوشیدم!
رفتم بیرون سامی رو دیدم که بیدار شده بود و اهنگ گوش میداد .... رفتم پیش میشا و اتردین و سلام کردم و یه صبحونه مختصر خوردم و بعد دوباره رفتم بالا پیش نفس چون تنها بود....
به قول میشا مثه خر درو باز کردم رفتم تو که با کمال تعجب دیدم سامیار خوابه رو کاناپه و یه لبخند رو لبشه و نفس هم دست به روی گونه اش میکشه......
یعنی من کپ کرده بودم و با دهن باز شده از تعجب و چشای از حدقه دراومده گفتم:
ـ نفس!!!! مگه، مگه سامیار همین الان بیرون نبود؟!؟!؟
نفس: خل شدی باز شقایق من همین الان بیدار شدم دیدم این هنوز خوابه!
من: یا قمر بنی هاشم حتما روح سامی بوده.....
با عصبانیت رفتم بغل سامی و یه تکونی دادمش که بدبخت کپ کرد!
با خنده گفتم:
ـ پاشو موزمار ، پاشو! من که میدونم واسه چی دوباره گرفتی خوابیدی! که نفس جونت بیاد نوازشت کنه!
با این حرفم سامی مثه جت بلند شد و من هم فرار کردم و اون هم اومد دنبالم و منو گرفت و شروع کرد به کتک زدن من!:-2-06-:
من خودم تنم خیلی میخارید با خنده گفتم:
ـ سامیار حقیقت تلخه نزن منو........ آبجی نفس این شوهرت رو بگیر الان من رو به فنا میده!
نفس با خنده گفت:
ـ سامی ولش کن!
سامی: چشم هرچی خانومم بگه!
من یه لحظه دست از خندیدن برداشتم نفسم شبیه علامت سوال شد!
سامی هم منو ول کرد و رفت بیرون!
من: نفس خوش به حالت نمیری الهی اینم عاشقت شد رفت!
نفس: میدونم!:-2-06-:
من چشامو نازک کردم و گفتم:
ـ اییییییییش خود شیفته!
نفس خندید و باهم رفتیم دنبال میشا و اتردین.......
من: سلام میشا خانوم چه خبرا؟!؟!؟
میشا: باز من خواستم تنها باشم که تو اومدی ای بابا!
من: اصلا من باهات گهرم!
میشا: مجید جان گهرم نه قهرم!
من: دلم میخواد بگم قهرم به تو چه!
نفس: بس کنید دیگه نی نی کوچولو ها!
تو همین لحظه میلاد هم اومد تو آشپز خونه......
کلا من هروقت اینو میدیدم چشام برق میزد اما امروز اولین روزی بود که تو این 20 سال زندگیم احساس کردم یه حس خوب و غریب تو قلبم لونه کرده......
یه لبخند ملیح زدم و به میلاد سلام گرمی کردم اما با جواب دادن میلاد تمام وجودم منجمد شد...
میلاد با سردی تمام سری تکون داد و حتی بهم نگاه هم نکرد....
میشا و نفس با تعجب بهش نگاه کردن و بعدشم به من.....
من مثه یه لاستیک پنچر شدم و وا رفتم......
بغضی به گلوم راه یافت.....
یعنی، یعنی اون کارای دیشب....... یعنی اون کارا همش نقش بازی کردن جلوی تفضلی بود؟!
یعنی من الکی به خودم امید دادم؟!
رفتم بالا و یکم رو تخت نشستم...... بعداز چند دقیقه میلادم اومد و گفت:
ـ خانوم کوچولو چرا اینقدر به خودت امیدواری میدی که همچین سلامی کردی؟!
واقعا کارای دیشبو جدی گرفتی؟! تو برو به دوست پسرت برس......
من که کپ کرده بودم........ میلاد رفت بیرون و درو محکم بست...... منظورشو نمیفهمیدم از این کارا این چرا اینطوری شد؟! مگه چیکار کرده بودم؟!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و با سرعت رفتم تو حموم و لباسام رو درآوردم و رفتم زیر دوش آب یخ..........
به اشکام اجازه فرود دادم.......
یعنی میلاد منو دوس نداره؟!
واییی شقایق چقدر تو ساده ای اخه ادم با یه شب عاشق میشه؟! بله که میشه بعدشم من از همون اولشم به میلاد نظر داشتم....... پس کارای دیشبش؟! یعنی همش الکی بود؟! وایی من چقدر ساده ام خدا!:-2-30-: دیگه داشتم زیر دوش زار میزدم خوبیش این بود که کسی صدام رو نمیشنید......
خدایا برای چی؟! آخه چرا من باید عاشق بشم و گول بخورم درحالی که عشقم عاشقم نیست؟ آخه چرا خدا؟ مگه من چیکار کردم!؟ چرا با من اینکارو میکنی خداجونم؟! مگه من چیم از بقیه دخترا کمتره؟ چرا باید به خاطر یتیم بودنم مسخره بشم پیش دوستام ؟ چرا باید مثه بقیه مرفح نباشم؟ اینا به کنار چرا باید تو روز اول عاشقیم شکست بخورم؟! خدا اگه میدونستی که این عشق سرانجامی نداره پس برای چی من رو عاشقش کردی؟! چرا؟؟؟؟؟؟!! حداقل اگه سایه پدری بالا سرم بود الان میتونستم باهاش درد و دل کنم یا خودش کمکم میکرد که همخونه کسی نشم.....
هق هقم شدت یافت و به سکسکه تبدیل شد..... دیگه نمیتونستم تحمل کنم به قدری ناراحت شده بودم که دیگه حس کردم دنیا برام معنی نداره........ خدا آخه چرا یه کاری کردی گول اون لبخند شیرینش رو بخورم، چرا؟!:-2-30-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب اینم از این با مثبت و تشکر روحیه بدید مرسییییییییییییی!:-2-40-: فقط نا امید نشینا شقایق تازه عاشق شده هنوز مونده...... مامانی شقایق جونم گریه نکن .......:-2-30-:
*~MoonGirl~*
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
بچه ها این پسته خوب نشد الان درستش میکنم تو پست بعدی میگم چرا...... نزنید منو!:-2-06-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خودم رو تو اینه نگاه کردم..... چشام یکم اشکی بود دوباره رفتم زیر دوش تا از بین بره...... باشه دیگه اقا میلاد اینه ؟ باشه هرجور خودت میخوای....... فکر کردی الان گریه کردم حالا پس فردا میوفتم یه گوشه؟! نه منم تلافی میکنم..... بهت میفهمونم وقتی بی دلیل حرف میزنی و دل منو میشکونی نتیجه اش چیه.... پسره ی عوضی!(دلت میاد؟!) آره میاد...... چطور اون دلش اومد با احساسات من بازی کنه؟! من از همون اولش دوسش داشتم و با اینکاراش امیدوارم کرد ولی الان؟!!؟؟! دارم برات میلاد......
وقتی موهام رو کامل خشک کردم ولباس پوشیدم رفتم سمت موبایلم و هیچی ندیدم........ خب چقدر همه منو دوس دارن واقعا!!!
رفتم بیرون و خیلی مغرورانه از کنار میلاد رد شدم و رفتم پیش دوستام........
میلاد خیلی قیافه اش تو هم بود.......
من با همه حرف میزدم به غیر از میلاد ...... دلم میخواست محل سگ بهش نذارم مرتیکه رو........ من یه ادم حساسم نباید اینکارو با من میکرد........
اگه دیگه اسمتو اوردم اسمم شقایق نیست..... میذارمش رویا!:-2-06-:
عصبانی بودم از دستش برای اینکه بی دلیل تهمت زده بود....
عشقم به من تهمت زده بود این یعنی فاجعه!!!
موبایلم تو جیبم بود و صدای زنگش توی حال پیچید و میلاد به طعنه گفت:
ـ بردار شقایق خانوم شاید پرهام جونت باشه حتما نگرانت شده......
چشای هر پنج نفرمون گرد شد! پس مرتیکه ازگل مشکلت اینه؟!
پاشدم وایسادم و بازوی میلاد رو گرفتم و به زور بردمش بالا!!!
رفتیم تو اتاق و من گفتم:
ـ چته؟! چرا اینطوری میکنی؟! مثه ادم بگو چته اینقدر ابروی منو نبر........
میلاد: من چمه؟! تو چته! فکر کردی میتونی خرم کنی؟! نه خیر شما به عشقت برس کاری به من نداشته باش....
من سرش داد زدم:
ـ میلاد عین ادم بگو مشکلت چیه؟!
میلاد یه دادی زد که بدنم به لرزه افتاد:
ـ تو دوست پسر داری و به من نگفتی؟! این پرهام کیه!؟
انگشتم رو کردم تو گوشم و گفتم:
ـ یواششششش چته کر شدم!
میلاد: با تواما!
من: نه خیر من دوس پسر ندارم .... چرا الکی تهمت میزنی؟
میلاد: پس اون پسره کی بود زنگ زد گفت من دوست پسر شقایقم!؟
من: خفه شو تو واقعا خیلی زود باوری که حرفش رو باور کردی...... مگه همه مثه تو هستن؟!
سریع از اتاقم زدم بیرون و رفتم تو اتاق نفس......
نفس و میشا هم سریع اومدن تو اتاق......
میشا: چت شده شقایق؟!
من: من چم شده!؟ میلاد چش شده الکی بهم تهمت میزنه همش تقصیر این پرهامه حالا صبر کنید ببینم میتونه رابطه منو میلادو بهم بزنه یا نه!
نفس: شقایق حالت خوبه؟!
من: بله خوبم اینقدر این سوال رو از من نپرس!
میشا: به به چشمم روشن شقایقم عاشق شد رفت!
من: شدم که شدم همینه که هست........
نفس: ای جونم عزیزم ناراحت نشو...... من خودم حال میلاد رو جا میارم که دوس جونم رو ناراحت کرده..... صبح هم صداتون رو تو اتاق شنیدم......
من: من واقعا خیلی ساده ام که گول رفتار دیشبش رو خوردم....... آخه فکر کردم واقعا داره از ته دل عاشقونه رفتار میکنه اما نگو که فقط جلوی تفضلی اینطوری بوده...
میشا: دختر اگه جلو تفضلی بوده پس چرا تو بالکن اون کارارو کرده که تو دید نباشین؟!
من: نمیدونم باووو! چه سوالایی میکنی!
میشا: اه صد دفعه گفتم اینطوری نگو بابا حرصم میگیره!
من: میخوام که حرصت بگیره دیگه......
میشا: ببین شقی اصلا بهش محل نذاریا ........ اصلا نگاش نکن بذار خودش بیاد معذرت خواهی!
من: پس چی فکر کردی... هنوز اینقدرکله شق نشدم...........
ولی خیلی دلم رو بد شکوند بچه ها من تازه اول راه بودم.....
نباید اینطوری بهم تهمت میزد....... همش تقصیر پرهامه ایشالا بمیره!ایششش
نفس و میشا خندیدن و باهم رفتیم بیرون......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها تموم شد امیدوارم خوشتون بیاد اگه خوشتون نیومد بگید بعوضمش!:-2-06-:
*~MoonGirl~*
۵ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
خب اینم پست بعدی...از زبون شقایق!http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی رفتم بیرون یه پشت چشمی واسه میلاد نازک کردم و رفتم پیش سامیار نشستم........
سامیار در گوشم گفت:
ـ آخه دختر چرا اعصاب این داداش مارو میریزی بهم؟! نمیگی غیرتش قلنبه میشه!؟
من: من ؟ من اعصابشو ریختم بهم ؟ به من چه اون حتی دلیل دعواش رو هم نگفت.......
سامیار: خب معلومه چون اون پسره تو دانشگاه که سیریشت شده بود زنگ زده وقتی پایین بودی میلاد برداشته بعد پرهامم گفته دوست پسرته....... حالا راسته یا نه!؟
من: برو بابا! من دوست پسرم کجا بود؟!!
سامیار یه نگاه به میلاد کرد و گفت:
ـ خب میلاد خیلی ناراحت شد چون تو اون روز هم باهاش حرف زدی.......
من: بابا من اصلا شماره ام رو ندادم بهش........ نمیدونم از کدوم جهنمی شماره ام رو گرفته.........
یهو یه اسمی جلو چشمم ظاهر شد"اشکان" وایییییی اگه پرهام به اشکان گفته باشه من شوهر دارم چی؟!
نه بابا میلاد نگفته اینو........واییییییی بدبخت شدم........ شقایق اینقدر بد به خودت راه نده دختر.... (بیا دیوونه شدم با خودم حرف میزنم)
وللش بابا شقایق حساس نشو!!!!!
من: راستی سامی خودت بهش بگو..... من باهاش قهرم......
یهو سامیار قهقهه ای زد که همه برگشتن سمتش......
من: زهر مار چرا اینطوری میخندی زهرم پکید!
سامیار: خیلی کله شقی.....
من: به تو رفتم
سامیار: اگه به من رفته بودی که الان میرفتی ازش معذرت میخواستی!
من: عمرا!!!!!! تو بگو من یه درصد برم معذرت خواهی اون شروع کرد خودشم باید معذرت بخواد اگه تقصیر من بود شاید معذرت میخواستم اما الان اون منو ناراحت کرده پس فکرشم نکن.........
سرم رو نزدیک گوش سامیار بردم و با شیطنت گفتم:
ـ راستی کلک!!!!! راستش رو بگو امروز صبح چرا دوباره رفتی خوابیدی؟!
سامیار: پاشو برو بچه دیگه داری پررو میشی!
من: اگه نگی به نفس میگما!
سامیار: اه؟!؟!
من: بله همینه که هست!
سامیار: خو خوابم میومد چقدر تو فضولی.......
من: به تو چه اخه موزمار!
سامیار: کله شق......
من: غولتشن......
یهو اتردین اومد و به بحث ما خاتمه داد:
ـ بس کنید دیگه ای بابا سرم رفت!
میشا: اتردین باید عادت کنی!
من رفتم پیش میشا تا نفس بیاد پیش سامیار......
به نفس چشمکی زدم که یعنی برو ...... نفس هم رفت....
باز این نفس و سامی افتادن بهم و یه پچ پچایی میکردن.....
کلا خیلی خوش به حال نفس بودا!!!!!!! واییییی خوش به حالش قشنگ معلومه سامیار دوسش داره ولی از بس مغروره نمیگه........ امان از غرور! (شقایق چرا شعار میدی؟!)
اتردین که دید میلاد تنها نشسته رفت پیشش و یکم باهاش حرف زد.........
میشا: ای بابا این میلاد از تو بدتره که....... اگه نرید معذرت خواهی جفتتون فنا میشیدا.......
من: برو بابا تو به فکر اتردینت باش...... من خودم حلش میکنم...... اصلا به درک!
میشا: اخ دارم میبینم چقدرم به درک!
از جر و بحث خسته شدم و رفتم بالا تا یکم بخوابم........
چون بعد از گریه و حموم خوابم گرفته بود!
تازه ساعت چهار و نیم بود ولی من میخواستم بخوابم.....
تخته به طرز فجیهی به من چشمک میزد!!!!!!
داشت باهام حرف میزد اصلا! میگفت بیا بپر رو من!!!!:-2-06-:
منم کودک درونم ذوق کرد پریدم رو تخت و بالا و پایین شدم!
اینقدر حال داد که قهقهه ای زدم و بعد رو تخت نشستم روبه روی در....... که با چهره ی حیرت زده ی میلاد رو دیدم.......
حسابی خجالت کشیدم و پاشدم و تخت رو مرتب کردم و رفتم تو دستشویی....... به خودم از تو آینه نگاه کردم...... گونه هام سرخ شده بود! خنده ام گرفته بود .... سریع از دستشویی بیرون اومدم اما با سر رفتم تو آغوش گرم میلاد.............
با اینکه باهاش قهر بودم اما نمیتونستم مقاومت کنم.... ولی وجدان مغرورم بلند شد و گفت:
ـ نکبت از بغلش بیا بیرون ابروم رو بردی!:-2-06-:
سریع از بغلش اومدم بیرون و رفتم زیر پتو بخوابم........
میلاد اومد و نشست رو تخت و منم پتو رو تا سرم کشیدم و چشمام رو روهم فشار دادم و دعا کردم که منت کشی کنه اما ......... اون رفته بود........
با ناراحتی سرم رو کردم زیر پتو و سعی کردم بخوابم........ باید ازش دل میکندم اینطوری نمیشد.........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بازم پست دارم که بذارم پس نمیگم بای! البته من نگفتم هیچ وقت بای! بگذریم مثبت اینا یادتون نره ......... آف لاف یو!!!!:-2-06-:
*~MoonGirl~*
۶ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
این پست از زبون شقایق........ بچه ها روحیه بدید.....من حالم خوب نیست روحیه بدید حداقل شاد شم........:-2-39-::-2-15-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
با شنیدن صدای پچ پچی بیدار شدم...... لای چشمم رو یکم باز کردم و میشا رو دیدم که وقتی منو دید جیغ کشید:
ـ نفس بیدار شد! بریم!؟
نفس: آره برو!
چشمام روکامل باز کردم که میشا پرید روم!
من یه جیغی کشیدم و گفت:
ـ پاشو از روم میشا له شدم!مامان!!!!!!
هلش دادم اونور تا از روم بره کنار.......
من: دیوونه موجی چرا همچین میکنی؟! نمیگی سکته ناقص رو میزنم؟
میشا: بهتر!
نفس: پاشو خوابالو ، پاشو میخوایم با اقامون اینا بریم خرید!
من: من نمیام حوصله ندارم.....
نفس: لوس نشو میخوایم بریم خرید مرید!
من: حالا چون اصرار میکنی باشه!
نفس و میشا دوتا دستم رو گرفتن و از رو تخت شوتم کردن پایین ........
منم رفتم تو دستشویی و تمام کارای لازم رو کردم و اومدم بیرون و شروع کردم به آرایش کردن.........
یکم رژ گونه نارنجی به گونه های برجسته ام زدم و یه رژ لب ملایم صورتی هم برداشتم زدم.......
چشمامم فقط خط چش کشیدم و حله حل بود!
یه نگاه از توی اینه قدی به خودم انداختم..............
شلوار جین چسبون با مانتوی لی که خیلی تنگ بود با یه شال چروکیه آبی ...... خوب بود....... مورد پسند واقع شدم!
یکمم عطر زدم و رفتم بیرون..........
نفس و میشا هم توووووپ! ماهههههه! نفس تیپ سفید زده بود که خیلی بهش میومد مانتو سفید با شلوار جین یخی و شال سفید........ میشا هم شلوار جین ابی پررنگ و مانتوی کرم و شال قهوه ای بهش میومد!
اتردینم یه بلوز جذب مشکی پوشیده بود بزنم به تخته...... (استغفرلله! چشمات رو درویش کن شقایق!)
سامیارم باز فضولی کرده بود و تیپش با نفس یکی شده بود!
اونم تیپ سفید زده بود لامصب.......
میلادم که اصلا ندیدم نمیدونم کجا بود........
از پله ها رفتیم پایین و میلاد رو دیدم که داره با تلفن حرف میزنه..... فکر کنم مادرش بود....... چون هی میگفت مادر من!!!:-2-06-:
وایییی هی من میخوام میلاد رو فراموش کنم اما مگه میشه!؟
یه پیرهن مردونه پوشیده بود چهارخونه بود به طرز فجیهی بهش میومد استیناشم کوتاه بود هیکل عضله ایش بیشتر تو چشم بود اصلا این سه تفنگ دار هیکلاشون حرف نداشت....
موهاشم مثه همیشه خوشگل درست کرده بود........
حواسم نبود از اون موقع تا حالا داشتم نگاهش میکردم که با ضربه نفس به بازوم به خودم اومدم و در اون غالب شقایق مغرور فرو رفتم............
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
امیدوارم لذت ببرید!مثتبم بدید دیگه........ :-2-39-:
غزل91
۶ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۷ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس پست بعد از زبون ساميار:mrgreen:بچه ها بياييد نقد نظرتون رو درباره ي اين عكس براي سامي بگيد اگه بده بازم بگردم دنبال عكس فقط چشماشو عسلي كنيد http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif يه نگاه به شقايق كردم اخي دوستي جونيم با اينكه تو غالب عاديش جا گرفته ولي از چشماش غم ميباره شايد بقيه نفهمن ولي من كه دوست چندينو چند سالش بودم ميفهمم كه دل كوچيكش پر غصه اس نميدونم چرا اين پسرا اينجوري زود قضتوت ميكنن قرار شد منو سامي با ماشين اون بياييم بقيه هم با ماشين ميلاد بيان توي اينه ماشين شالمو مرتب كردمو تكيه دادم به صندلي
من-سامي شما تو دانشگاه چيكار ميكرديد؟ مگه براي تخصص نميخونيد؟بايد دوره اتون رو تو بيمارستان بگزرونيد
سامي يه تك خنده اي كردو برگشت يه جور غريبي نگام كرد بعدش گفت
سامي-منتظر بودم اين سوالو بپرسي راستش اونروز ما بيكار بوديم گفتيم بياييم يه سر به دانشگاه جديد بزنيم بعدشم به عنوان مهمان اومديم سر كلاس شما تا يه وقت ..... هيچي ولش كن
از اونجايي كه من يكم كنجكاو هستم گفتم
من-تا يه وقت ما چي ساميار حرفتو ادامه بده
سامي انگشتشو اورد جلوي صورتمو بينيمو محكم كشيدو دوباره خيره شد به جاده بعد در همون حالتي كه فرمونو با كف دستش ميچرخوندو اونيكي دستشو از ارنج تا كرده بودو تكيه داده بود به لبه پنجره ماشين گفت
سامي- ميدونستي خيلي فضولي فسقلي
من-نخيرم خودت فضولي
سامي دستشو كه تكيه داده بود به پنجره برداشتو اشاره كرد به خودش
سامي-من من كجام فضوله اخه خانوم خانوما
من-معلوم ميشه در ضمن انقدر نپيچ تو كوچه ننه ي علي چپ به خدا بمبسته دنده عقب بگير بيا بيرون
خنديدو گفت
سامي-تسليم بابا اومديم ببينيم شما شيطوني ميكنيد يا نه كه از شانسمون اون استاد گند دماغ بيريخت اومد سر كلاس
خنديدمو گفتم
من-خلفي رو ميگي كجا بيچاره بدريخته اتفاقا از نظرم خيلي خوشتيپو خوش قيافه اس
سامي-ااااااااااااااا پس خوشقيافه اس
من-بعله همه دختراي دانشگاه قبليمونو جديدمون عاشقش ان
دوباره دستشو تكيه داد به پنجره با اين تفاوت كه انگشت اشاره اش رو به دندون گرفتو يه كو چولو اخماشو كرد تو هم بعد چند ثانيه گفت
سامي-از منم بيشتر؟
من-چي از تو هم بيشتر
انگشتشو از دهنش دراوردو گفت
سامي-تيپو قيافه
يه نگا بهش كردم خيلي بي انصافي بود اگه نميگفتم سامي از خلفي سرتره
من-خودت چي فكر ميكني؟
سامي-صد در صد من خوشگل ترمو خوشتيپ تر
من-خودشيفته ي
پريد وسط حرفم
سامي-بحث عوض
من-بابا ميخواستم بگم خودشيفته ي خوشگل خوشتيپ
اگه بگم تو كم تر از يك صدم ثانيه تغيير حالت داد دروغ نگفتم اخماش باز شدو يه لبخند خوشگل نشست رو صورتش
سامي-ديدي گفتم از اون سرم
من-بحث عوض راستي شما پسرا چرا اينطوري ميكنيد ؟اون از اتردين كه به ميشا شك كرد اين از ميلاد كه با اينكه اتردين رو ديد باز اشتباه اونو تكرار كردش
سامي-من كه اينكارا رو نكردم
من-خب تو استثنا هستي
سامي-جون من
من-خب حالا پرو نشو من بايد حال اين ميلاد رو بگيرم شما هم پشت مني فقط ببينم طرفداري ميلاد رو كردي شب كه رو كاناپه ميخوابي بدتر تو اتاق رات نميدم كه اون كاناپه رو هم از دست ميدي
سامي-چشم خانوم هر چي شما بگي چرا اذيت ميكني مظلوم گير اووردي
لينك عكس سامي http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/25810229608585767633.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/25810229608585767633.jpg) http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/22323647381277937050.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/22323647381277937050.jpg) http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/52106829112340663113.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/52106829112340663113.jpg) http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/98252374708282743346.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/98252374708282743346.jpg) تو نقد نظرتون رو درباره ي عكسا بگيد خواهشا:-2-41-: بچه ها تا الان نشستم تايپ كردم نزديك دو صفحه و نيم از زبون ساميار ولي كامپيوترم قاطي كرد همش پريد منم به قران خيلي ناراحت شدم خيلي هم عصباني شدم پس الان هر چي بنويسم گند ميشه از مينا با نگين ميخوام پست نزارن تا خودم فردا بزارم قول قول ميدم زياد بزارم جبران بشه باور كنيد خودمم خيلي ناراحت شدم چه پستاي باحالي شده بود:-2-30-::-2-30-:
غزل91
۶ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۵۵ بعد از ظهر
سلام بچه ها بابت ديشب شرمنده عوضش امروز اومدم با يه پست تپل بلند از زبون سامياركه تقديمش ميكنم به همه اونايي كه اومدن نقد وكسايي كه برام عكس فرستادن از جملهeli-nazعزيزم اين پستم خيلي وقته اماده بودا ولي سايت برام باز نميكرد اگه دير شد شرمنده http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif يه نگا به نفس كردم چشماش اندازه يه توپ فوتبال شده بود از حرفا با حركات من ببين ساميار اخلاقت چقدر گند بوده كه اين اينجوري تعجب كرده خواستم دستشو بگيرم كه دوباره ياد اون سد بزرگ افتادم ساميار نفس براي تو حيفه يعني براي تو كه نه براي خانواده ات حيفه براي كل خانواده ات نه براي اينكه عروس مادرت بشه حيفه يه مادر ايراد گير مغرور جدي خب دست نفسو ميگيري ميبري يه جا ديگه زندگي ميكني به خودم تشر زدم پس غيرتت كجاس سامي اون از اون يكيا كه فرار كردن خب خودتم كه اگه فرار كردي نخير من فرار نكردم من اون دوسالي كه مامان رفته خارجو اومدم اينجا خب وقتي برگشتم فكر كن خارجه تركش كن اونموقع قلبش طاقت نمياره اونموقع تو هم ميشي لنگه اون داداش عوضيت كه بابات رو به كشتن داد و الانم معلوم نيست كدوم گوريه زخمم خيلي عميق بود داغ پدر و يه برادر كه اگه گيرش بيارم گردنشو خورد ميكنم كم نبود هي هي سامي تو چقدر تند ميري مگه همين الان بعله رو بهت داده كه براي خودت ميبري و ميدوزي خب بعله رو كه داده با اون صداي لطيفو قشنگش يه بار بهم بله داده ولي از ته دل نه نداده خدا جون كمكم كن بدجور گير كردم دستمو دراز كردمو يه سي دي از داشبورد برداشتمو گذاشتم تو ضبطو تكيه دادم نفسم معلوم بود منتظر اهنگه
زندگيم رو لبه تيغه نميشه باتو بيام
زخم من خيلي عميقه نميشه با تو بيام
اخر قصه چي ميشه خودمم نميدونم
واسه اينكه با تو باشم ميخوامو نميتونم
خيلي حرفا رو نميشه با ترانه ها بگي
عمريه چمامو بستم رو تموم زندگي
وقتي ترسي تو دلم نيست واسه چي سكوت كنم
من به قله نرسيدم كه بخوام سقوط كنم
اما تو همه حتي اگه اسموني نيست
اگه افتادي به خاكم باز رو باورت بنويس
توي چشمامون با اينكه قطره هاي بارونه
تو نگاه كنو بخند كه اخرين خندمونه زندگيم رو لبه تيغه نميشه باتو بيام
زخم من خيلي عميقه نميشه با تو بيام
اخر قصه چي ميشه خودمم نميدونم
واسه اينكه با تو باشم ميخوامو نميتونم
(اهنگ لب تيغ فرزاد فرزين)
اين اهنگ چه به حالو روزم ميومد نفسو يه نگا كردم اصلا فكر كنم نفهميد رسيديم رو لبش يه لبخند بود معلوم نبود چه نقشه شيطاني براي ميلاد بدبخت كشيده از ماشين پياده شدمو رفتم در رو براش باز كردم تازه انگار به خودش اومد پياده شدو دستمو گرفت با هم رفتيم پيش بچه ها
نفس-بعضي ها ياد بگيرن
منظورش دقيقا ميلاد بودش چون اتردين اصلا معلوم نشد با ميشا كجا غيب شدن ميلادم هيچي نگفت فقط به سابيدن دندوناش بهم بسنده كرد با هم رفتيم توي پاساژ داشتيم همينجوري ميچرخيديم كه چشمم خورد به يه مانتو فروشي
من-نفس ببين اون مانتو بنفشه قشنگ نيست فكر كنم خيلي بهت بياد
نفسم كه تازه چشماش خورده بود به مانتو بنفشه برق زد اگه ميگن را قلب ما مردا شكمه براي زنا خريد كردنه به بچه ها گفتم ما ميريم مانتو فروشيه اونا هم همينجا ها باشن يه زنگم به اتردين بزنن بگن با ميشا بيان اينجا رفتيم تو مانتو فروشيه نفس سايزشو گفتو فروشنده براش مانتورو اورد با هم رفتيم سمت اتاق پرو نفس كيفشو دراورد داد بهمو يهو خم شد گونه امو بوس كرد هنوز تو شوك حركتش بودم كه صداش چسبيده به گوشم منو غرق لذت كرد پس خانوم حسودي كردنم بلده
نفس-واي به حالت سامي اگه به اين دختر ايكبيريه نگا كني جفت چشماي خوشرنگتو از كاسه درميارم
با شيطنت زل زدم تو چشماي خوشگلش من-والا من اصلا نفهميدم چه شكلي بود ولي براي اطمينان كه بهش نگا نكنم ميخواي منم باهات بيام تو اتاق
يه دونه زد به بازومو رفت تو اتاق وقتي در اتاقو باز كردش باورم نميشد ين مانتورو من براي عشقم انتخاب كردمو اون پوشيدتش تا حالا براي زني يا دختري لباس انتخاب نكرده بودم هرچند نفسم هركسي نبود چقدر مانتو بهش ميومد بماند مانتو رو با عابر بانكم حساب كردم داشتيم از در بوتيك ميومديم بيرون كه صداي دادو بيداد شنيديم
نفس-ا ا نگا كن سامي اون ميلاد نيست يقه اون پسره رو گرفته بدون اينكه جوابشو بدم دستشو گرفتم كشيدم اون سمتي كه دعوا شده بود ولي تا ما برسيم پسره كه يه پسر كم سنو سالم بود از اين جوجخ تيغي ها در رفت مردمم پخش شدن ميلاد نشسته بودو سرشو گرفته بود تو دستش شقايقم رنگ به رو نداشت
نفس يه شكلات از كيفش دراورد داد دست شقايق
نفس-شقايق جان اينو بخور رنگ به رو نداري چي شده ميلاد؟
من-ببين دودقيقه منو نفس رفتيم لباس بگيريم ازتون غافل شديم چيكار كرديد مگه بچه ايد
ميلاد-از اين خانوم بپرسيد كه گوشيشو گذاشته در گوشش باناز معلوم نيست با كدوم خري حرف ميزنه خنده هاشم كه ديگه نگو كل پاسژو گرفته براي جلب توجه بلند بلند ميخنده كه يه پسر كه فرق دست راستو چپشو نميدونه بياد بهش تيكه بندازه و شماره بده
شقايق-حرف دهنتو بفهما من داشتم با سحر حرف ميزدم كه اون پسر جوجه تيغيه اومد
نفس-تقصير توهم هستش براي چي دستشو ول ميكني ميري كنار مردمم فكر ميكنن دختر تنهاست لياقت نداري كه من اگه جات بودم يه ثانيه هم دستشو ول نميكردم
من-نفس راست ميگه ببين من مگه دست نفسو ول ميكنم ميرم دنبال كار خودم نخير ول نميكنم چون فكر اينجاهاشو كردم خودتم ميدوني من مثل تو كوتا نميام خون به پا ميكنم طرفو ميفرستم بره كره مريخ سك سك كنه برگرده همچين ميزنمش نتونه از جاش بلند بشه
نفس-اتردينو ميشا كجان؟
ميلاد-اوناهاشن
با اومدن اتردينيو ميشا قرار شد بريم يه فروشگاه موادغذايي اون يخچالو پركنيم ميشا مثل اين بچه ها يه چرخ گرفت دستشو از همون اول شروع كرد به پر كردنش منو نفسم يه چرخ برداشتيمو شروع كرديم
*~MoonGirl~*
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۴۶ بعد از ظهر
سلام دوستای گل جیگر طلای من! این پست از زبون شقایق...
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
همه یه چرخ برداشتیم و شروع کردیم به پر کردن چرخه! من چرخ رو گرفته بودم و میلاد انتخاب میکرد..... همینطور که به اطراف نگاه میکردم چرخ رو هم حرکت میدادم و میلاد هم از لجه من چرخ رو نگه میداشت و هی بی خود پرش میکرد و من میذاشتم سر جاش چون واقعا نیاز نبود........چرخه که نیمه پر شد من گفتم که بریم قسمت لوازم بهداشتی....
وقتی رفتیم اونجا از حرکات میلاد خنده ام گرفت اصلا حواسش نبود چی داره برمیداره.....
چرخ رو نگه داشتم و میلاد خورد به چرخ و با اخم نگاهم کرد و گفت:
ـ چته چرا اینطوری میکنی؟!
منم با اخم مصنوعی گفتم:
ـ تو حواست کجاست آقا پوشک بچه واسه چیه آخه؟!؟!؟
میلاد به توی چرخ نگاه کرد و قیافش متعجب شد.....
میلاد: من این رو گذاشتم این تو؟!
من: پ ن پ عمه ام انداخته ، آلزایمرم که گرفتی! معلوم نیست حواسش کجاس!
میلاد با اخم و دقت بیشتری دوباره شروع کرد...
خرید ها که تموم شد مردا رفتن که حساب کنن......
ماهم پلاستیکایی که پسرا میدادن رو میگرفتیم تا ببریم تو ماشین....
وقتی بردیمشون تو ماشین از اونور هم همه سوار ماشینای خودشون شدن و ما به دنبال سامیار اینا راه افتادیم.........
میلاد داشت رانندگی میکرد و کاملا تو فکر بود.......
به نیم رخ مردونه اش نگاه کردم..... هیییی ازقدیم گفتن خوشگل مال مردمه پس بیخیال!
شالم از سرم داشت میوفتاد که میشا با مسخره بازی گفت:
ـ شالت رو درست کن دختر نامحرم اینجاست!
و به اتردین اشاره کرد و من خنده ای کردم و گفتم:
ـ نه اینکه تو خونه نامحرم نیست!؟
و دوتاییمون خندیدیم........
دوباره ماشین ساکت شد و میشا هم نتونست جو رو عوض کنه.....
خودم دست به کار شدم و دستم رو بردم تا آهنگ رو روشن کنم....
وقتی پخش رو زدم یه آهنگ غمگین از 25 باند پخش شد.....
تو هستی تو رویام، تو هستی تو قلبم....
ولی رفتی و ندیدی حال خرابم...
توی این دنیا ، توی این عالم
زندگی بی تو برام معنا نداره......
حوصله آهنگ غمگین نداشتم مخصوصا از این گروه رو! واقعا میلادم افسرده اسا!:-2-06-:
سی دی رو درآوردم و در داشپرت رو باز کردم و دنبال اهنگ شاد گشتم......ولی هیچی نبود همش غمگین بود.......
میشا: شقایق من یه آهنگ تو کیفم دارم شاد جوگیریه!
خندیدم وگفتم:
ـ خب بده بابا همونم خوبه....... فقط میلاد جوگیر میشه ها!
من و میشا و اتردین خندیدیم اما میلاد حتی یه نیشخند هم نزد......
آهنگ رو که گذاشتم صداش رو تا آخر بلند کردم و میلاد کمش کرد..... حرصی شدم و دوباره تا اخر صداش رو بلند کردم.....
میلاد دوباره صداش رو کم کرد!!!!!
خنده ام گرفت و میخواستم دوباره زیادش کنم که هم زمان دست میلاد هم اومد روی دکمه و خورد به هم......
میلاد دستش رو کشید و منم صدای آهنگ رو زیاد کردم و من پیروز شدم!
نفس و سامیار نزدیک یه رستوران شیک پارک کردن و پیاده شدن و میلاد هم پشت سرشون.......
وقتی پیاده شدیم میشا و اتردین اول رفتن و من و میلاد اخر......
من جلو تر از میلاد بودم که یهو میلاد دستم رو گرفت و کشید سمت خودش و باهم حرکت کردیم.......
دستام که تو دستاش یه حس خوبی رو بهم اهدا میکرد......
واقعا دلم میخواست این احساس رو تا اخر عمرم داشته باشم اما میدونم که نمیشه چون عشق یه طرفه هیچ وقت دووم نداره......
الانم فقط از سر اجبار دستم رو گرفته ولی همینم کافیه..... حداقل این دوسال رو از بودن با عشقم لذت ببرم...........
وقتی پشت میز نشستیم گارسون سفارش هارو گرفت.... ما دخترا استیک سفارش دادیم و پسرا پیتزا......
حوصله ام سر رفته بود و مدام با انگشتام بازی میکردم...... دلم یه جورایی شور میزد و من وقتی نگرانم لب پایینم رو گاز میگرم.....
احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه........ سرم رو بالا آوردم و چشمای من تو چشمای قشنگ میلاد قفل شد اما من سریع سرم رو آوردم پایین و دوباره با انگشتام ور رفتم........
نفس به بازوم زد و گفت:
ـ چته نگرانی!
من: اوهوم! خیلی ..... دلم شور میزنه.....
میشا و نفس بهم نگاه کردن.......
تو همین حین غذاهارو اوردن........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها میشه روحیه بدید؟! من حالم خوش نیست حداقل شما روحیه بدید..... من حالم خوب نیست:-2-39-: فقط به عشق شما گذاشتم!:-2-40-:
*~MoonGirl~*
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
خب اینم پست بعدی...... از زبون شقایق دیگه تابلوئه!:-2-06-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی غذا رو آوردن من که اصلا اشتها نداشتم انگار تو دلم داشتن رخت میشستن. میلادم به کلافگی من پی برد اما به رو خودش نیاورد.نفس و سامیارم که غرق دنیای عشق بودن!از چشماشون به همه چی پی بردم. اتردین و میشا هم که داشتن غذاشونو میخوردن ولی من اصلا نمیتونستم. داشتم با غذام بازی بازی میکردم که موبایلم زنگ خورد.
به شماره دقت نکردم و با شنیدن صدای مادرم دلم هوری ریخت پایین.
مامان: سلام دخترم.
من: سلام مامان جونم خوبی؟!(تو همین حین به بقیه هم نگاه میکردم تا عکس العملشون رو ببینم.)
مامان: خوبم گلم. یه خبر خوب برات دارم.
من: چی؟!
مامان: فردا شب با داییت و سحر میایم خوابگاهتون و البته مامان نفس و میشا هم میان. باهم هماهنگ کردیم!
آب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم و چشمام هم از حدقه زده بود بیرون. میلاد یکم آب به خوردم داد دوباره صدای مادرم تو گوشی پیچید:
ـ چی شد شقایق؟!
من با لکنت گفتم:
ـ هیچ ... هیچی! ولی مگه قرار نبود دوهفته دیگه بیاید؟!
مامان: چرا اما میخواستیم سوپرایز شی!
من: چه سوپرایز غیر منتظره ای!
مامان: پس باشه گلم فعلا!
و قطع کرد. گوشی هنوز تو دستام بود و با شوک به بچه ها نگاه میکردم.
میشا: چی گفت؟!
من: فردا مامانای هممون باهم میان خونمون...
اتردینم از تعجب چشماش گرد شد و میلاد رنگش پرید و سامیارم اخماش رفت توهم.
نفس: حالا پسرارو چی کار کنیم؟!
من: راستش... نمیدونم خیلی یه هویی شد!
میشا: مگه قرار نبود دوهفته دیگه بیان؟!
من: چرا ولی نمیدونم از دس این مامانا! تازه داییمم میخواد بیاره...شاید سحرم بیاد دیگه بدتر....
میشا: آخ جون سحر!
زدم تو سر میشا و گفتم:
ـ اه؟! که تو و سحر باز بیوفتید به هم و شر به پا کنید!؟
میشا: آره از کجا فهمیدی؟!
من: از دست تو دختر!
پس بگو دلشوره ام برای چی بود. دیگه کسی لب به غذا نزد. فکر کنم این خبر خیلی دلهره آور بود چون همه رفته بودن تو فکر. وایی فکر کن دوهفته از عشقت دور بشی. وایی فاجعه اس. فکر کنم قیافه سامی هم بخاطر همین رفت تو هم. به نفس نگاه کردم.اگه لو بریم؟! نفس اگه مجازات شه؟! نه بابا من خودم پشت نفسم اگه نفس اشتباه کرده ماهم اشتباه کردیم. اصلا لو برای چی بریم؟! اونا شب میان تا فردا خدا بزرگه. نفس و میشا بلند شدن برن دستشویی و منم باهاشون رفتم. وقتی رفتیم تو دستشویی نفس لب باز کرد:
ـ وایی حالا چیکار کنیم؟!
من: نمیدونم... دلهره گرفتم نفس. پسرا کجا برن؟
سه تایی همینطور که داشتیم دستامون رو میشستیم نفس یهو یه لبخند شیطانی جلوی آینه زد و گفت:
ـ اهم اهم!!! مگه تفضلی قرار نیست فردا بره پیش نوه جونیاش تا دوماه بمونه؟!
میشا: ماشالا این چقدر میره سفر یه وقت خسته نشه؟! پوله دیگه از بیکاریه...
نفس دستاش رو خشک کرد و زد رو پیشونی میشا و گفت:
ـ نه بابا! منظورم اینه که پسرارو میفرستیم بالا بخوابن... یادتون رفته هنوز بالای خونه خالیه!
من: از فکرش بیا بیرون نفس که غیر ممکنه... اونجا قفله...
نفس: آخ راس میگی.....
من: خب حالا چیکار کنیم؟!
میشا: من که دیگه مخم قد نمیده!
من: مخ تو که هیچوقت قد نمیده!
میشا با خنده زد تو سرم گفت:
ـ خود خرت مخت قد نمیده!
و دوتایی خندیدیم. اما باید یه فکری میکردیم........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب اینم از این باز غزل جوووونتون(!:-2-28-:) براتون پست میذاره!(آخ شقایق چقدر حسودی تو!):-2-06-::-2-06-::-2-06-:
شوخی کردم غزلکم!آف لاف یو! (i love you):-2-41-::-2-40-:
غزل91
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
سلام به دوستاي گلم مينا گلي اف لاف يو تو بچه ها اولش ميخوام بگم فكر نكنيد حالا ساميار دوتا حركت زذ اينا بهم ميرسن اين حركات براي ادامه رمان لازم بود در چند پست بعدي سامي ميشه ادم سابق و نفس به عشقش شك ميكنه وهمين شك و سردرگمي باعث عوض شدن زندگي نفسو سامي با يه شخص ديگه ميشه كه اون شخص كسي نيست جز... زرنگيد نميگم بازم پست مينويسم ميزارم تا سحر ميشينم مينويسم بچه ها اگه حالتم رو ببينيد ميبينيد حالم زياد روبه راه نيست پس + نشه فراموش اگه به پست اول اين صفحه + نداديد خواهشا بريد بديد من روحيه بگيرم امشب زياد بزارم يه خبر بدم دارم نگين نتش تا يه هفته قطعه نمياد اميدوارم زودتر نتش درست بشه و برگرده پست اول از زبون نفس پست بعد سامي جون http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif توي راه برگشت بوديم اين ساميارم اصلا حرف نميزد.
من- ميگم سامي ميشه با پسرا اين دوهفته رو بريد هتل
سامي بدتر اخماش رو كشيد تو هم
ساميار-نه نميشه
انقدر محكم گفت كه من لال موني گرفتم يكم ديگه گذشت ديدم نخير اين زبون باز نميكنه اومدم حرف بزنم كه گفت
سامي- باشه ميريم
دستامو كوبوندم بهمو اومدم ازش تشكر كنم كه زودتر از من گفت
سامي-فقط دوهفته اتاقمم اومدم ندي به اون دوستات
من-خيلي گلي سامي
سايه يه لبخند زودگزر و تو صورتش ديدم لبخندي كه عمرش به دوثانيه هم نكشيد نكنه همه اينا براي اين باشه كه دلش تو اين دوهفته برام تنگ ميشه ازاين فكر ته دلم غنج رفت يه نگا به دستش انداختم چقدر دستاي بزرگو مردونه اي داشت يه رينگ ساده تو دستاي سامي چه خوشگل ميشد در تعجبم كه تفضلي چرا به اينكه ما حلقه دست نميكنيم گير نميده
من-ميگما ساميار اين تفضلي چرا به اينكه ما حلقه دست نميكنيم گير نميده؟
سامي-چه ميدونم ماهارو زياد نميبينه كه ولي بايد بريم حلقه هم بگيريم كه دوماه ديگه كه برگرده ابو هواي فرنگ بهش ميسازه چشماش قوي ميشه
من-سامي
خودمم از لحني كه صداش كردم تعجب كردم برگشت اينبار به جاي اينكه چشمامو قفل كنه تو چشماي خودش توي چشماش اهنربا گذاشته بود تو چشماي من اهن جذب نگاهش شده بودم كه صداش قلبمو نوازش كرد
سامي-جون سامي
واي خدا يكي منو بگيره غش نكنم كلمات از ذهنم پريده بود چي ميخواستم بگم اهان
من-خيلي گلي
نگاشو از نگام گرفت ولي با اهنرباش قلبمو با خودش كشيد برد دستشو گذاشت رو سينه شو خودشو به حالت نمايشي خم كرد
سامي- چاكرشوما
ماشينو پارك كرديمو رفتيم تو همه رو كاناپه هاي تو سالن ولو شده بوديم نا نداشتم تكون بخورم
سامي-پسرا ما از فردا غروب ميريم هتل تا خانواده دخترا بيانو برن
شقايق-خب شما لطف ميكني ولي خانواده شما اومدن بهتون سر بزنن ما چيكار كنيم
سامي-مادر من با ابجيم رفتن كانادا2 سال ديگه ميان اتردين با ميلادم بچه نيستن كه خانوادشون بياد دنبالشون شما دختريد ميان به شماها سر بزنن
ميشا-پس منظورتون اينه كه ما لوسيم نفس اينو نگا
من-ساميار شب تو اتاق رات نميدم همينجا رو مبل بخواب
ساميار-ا اينطوريه محص اطلاع تفضلي بالاست فردا ميره
من-خب حالا كه خيلي التماس ميكني رات ميدم
ساميار زير لب گفت
سامي-جوجه فسقلي
من-شنيدم
هر كدوم از بچه ها بلند شديم رفتيم تو اتاق لباسامو با تاپو شلوارك عوض كردمو پريدم زير پتو
من-دوهفته از دست منو اين كاناپه راحتي رو تخت ميخوابي
اومد بالا سرم يه لبخند زدو يه چي زير لب گفتو رفت رو كاناپه خوابيد منم خسته حال كنجكاوي نداشتم نفهميدم كي خوابم برد
غزل91
۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
سلام من بازم اومدم پست دوم... از زبون ساميار بابت + ممنونم عاشقتونم بچه ها فداي همتون راستي عكس سامي با نفس انتخاب شدش تو گروه هست بريد ببينيد نظرتون رو بگيد اگرم كسي نتونست بره تو گروه بحث درباره ي رمان عشق به توان6 كه تو گروهايي كه توش عضوم تو پروفايلم بهم پ.خ بده كه براش خصوصي بفرستم
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif+++++++-لعنتي حالا دلم طاقت نمياره دوهفته نمينمش وقتي گفت از دستم راحت ميشي گفتم من حاضرم با تو جهنمم بيام ولي نشنيد اي كاش ميشنيد نيم ساعت كه گذشتو مطمئن شدم خوابيده بلند شدمو رفتم بالا سرش نگامو دوختم به چشماي بستش مطمئن بودم نگام اونقدر ذوب كننده اسو گرما داره كه از خواب بيدارش كنه به خاطر همين نگامو ازشون گرفتم نگام روي سرشونه هاي لختش سر خورد رفتم كنارش با فاصله دراز كشيدمو زل زدم به صورتش زل زدم براي اين دوهفته كه ميدونستم مثل مرغ پر پر ميزنم نگا كن تورو خدا اومدم حرف هاي اتردينو درست كنم خودم دچارش شدم مثل مرغ پر پر ميزنم ديگه چه صيغه ايه يكم فاصله امو باهاش كمتر كردم سرمو توموهاش كه روي بالشت پخش شده بود فرو كردمو نفس كشيدم چه بويي بايد ببينم مارك شامپوش چيه وقتي پسراي دانشگاه بهش زل ميزدن نفسم تو سينه ميموندو ميخواستم بگم نفس من صاحاب داره صاحابش منم يه با ديگه نگاش كنين فكتونو خورد ميكنم لعنتي چطور دلتنگش نشم وقتي اسمش همه جا هست يادش تو دلو قلبم هست وجودش به نفسم بسته اس بدجور وسوسه شده بودم بقلش كنم يعني بيدار ميشه؟ نميدونم دستمو اروم كشيدم روي گونه اش به زور خودمو كنترل كردم كه بقلش نكنو تو خودم حلش نكنم اين دختر با كل دختراي اطرافم فرق داشت منو جذب ميكرد همه چيش برام جذابيت داشت غمش اخمش تخمش خوشحاليش شيطنتش مهربونيش تعجبش سردرگميش حاضر جوابيش سرتق بودنو از همه مهم تر غرورش هيچ وقت دوست نداشتم زنم اروم باشه دوست داشتم يه دختر شيطون باشه كه بتونه مامانمو به زندگي برگردونه يعني نفس ميتونست؟ اين دوهفته فرصت خوبي بودش تا با خودم خلوت كنمو ببينم حسم عشقه يا هوس سرمو تكون ادم نه ممكن نيست هوس باشه
از جام بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه تا با خوردن يه ليوان اب التهاب درونيم رو كم كنم يه ليوان خوردم بازم داشتم ميسوختم اره داشتم تو اتيش عشق نفس ميسوختم گر ميگرفتم ذوب ميشدم اب ميشدم ليوان دوم سوم چهارم بدتر بيشتر گرمم ميشد سرمو كردم زير اب بهتر شد كم كم داشتم به حالت عادي برميگشتم دستي سرشونه ام قرار گرفت برگشتم ميلاد بود
ميلاد-داغ كردي؟
من-بدجور تو چي داغ كردي
ميلاد-منم مثل تو با اين تفاوت كه همراه اين سوختن ترديدم از طرفي اتيشم ميزنه سوختن اولي رو دوست دارم ولي دومي عذابم ميده
يه لبخن به ميلاد زدم
من -اعتماد كن ميلاد اعتماد باهاش حرف بزن هم تو لياقتش رو داري م اون
هيچي نگفت منم تنهاش گذاشتمو برگشتم پيش نفسم مثل فرشته ها خوابيده بود يه اخمي هم رو پيشونيش بود با خنده با دستم كشيدم بين ابروهاشو اخمشو اروم باز كردم دستمو كشيدم رو لباشو به طرف بالا هدايتش كردم اينطوري بهتر بودد نفس من هميشه بايد بخنده اومدم دستمو از رو لباش بردارم ولي نميشد چه اشكالي داشت نفس كه خواب بود يه بوسه ايرادي نداشت روش خم شدم لباش يكم از هم باز شده بود فاصله لبمو با لباش كم كردمو نگامو دوختم به چشماي بستش كه يهو............عكساي جديد سامي و نفس انتخاب شدش http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/87165610719986987599.jpg
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/06926059939197524587.jpg
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/61217329202733408161.jpg
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/10307670233570279971.jpgاينجا چشماش طوسيه عكس بالا عسلي
غزل91
۸ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
سيلااااااااام پست سوم از زبون سامي بازم ميزارم امشب پست بارونهhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
خودمو كشيدم عقب نه من دارم عشقمو با هوس قاطي ميكنم نبايد عشقمو الوده هوس كنم اونموقع با اون برادر عوضيم فرقي ندارم هه برادر معلوم نيست كدوم گوريه مسير لبمو تغيير دادمو با لذت چونه اشو بوسيدم اين بوسه لذتش بيشتر بود خيلي بيشتر هندزفريم رو بداشتمو بر خلاف اين يه هفته نرفتم بيرونو زل زدم به صورتشو اهنگو گوش كردم يعني بعد دوسال از پيشم ميرفت ؟
درگير روياي توام
منو دوباره خواب كن
دنيا اگه تنهام گذاشت تو منو انتخاب كن
دلت از ارزوي من
انگار بيخبر نبود
حتي تو تصميماي من چشمات بي اثر نبود
خواستم بهت چيزي نگم
تا با چشمام خواهش كنم
درارو بستم روت تا احساس ارامش كنم
باور نميكنم ولي انگار غرورمن شكست
اگه دلت ميخواد بري اصرار من بيفايده است
هر كاري ميكنه دلم تا بغضمو پنهون كنه
چي ميتونه فكر تورو از سرمن بيرون كنه
يا داغ رو دلم بزار يا كه از عشقت كم نكن
تمام تو سهم منه يكم قانعم نكن
خواستم بهت چيزي نگم
تا با چشمام خواهش كنم
درارو بستم روت تا احساس ارامش كنم
باور نميكنم ولي انگار غرورمن شكست
اگه دلت ميخواد بري اصرار من بيفايده است
(اهنگ شادمهر عقيلي به اسم انتخاب حتما گوش كنيد عاليه)
نفس تو حق نداري بري اونم بعد از اينكه غرور من بعد از27 سال شكسته حالا نه پيش بقيه ولي پيش خودم چرا شكسته براي عشق تو چيني شكستني غرورمو شكوندم بلند شدمو رفتم رو كاناپه خوابيدم دوهفته وقت داشتم ببينم واقعا نفسو دوست دارم يا ... ترجيح دادم به بعد اون يا فكر نكنم صبح با صدا كردناي نفسم بلند شدم صورت خندونش روبه روم بودو ميگفت بيداربشم
نفس-پاشو تنبل خان پاشو بايد ساكتو جمع كني امكان داره مامانينا زودترم بيان
يكم دلخور شدم يعني از رفتن من انقدر خوشحال بود
من-انقدر خوشحالي كه دارم ميرم
نگاشو كه هميشه بسته بودو نميتونستي از توش چيزي بخوني رو برام باز كرد با نگاه پر رمزو رازش حالا خوندني شده بود نگاهش انگار ميگفت نه از خدامه بموني دستاشو كرد تو موهامو موهامو بهم ريخت
من-نفس كمكم مي كني وسايلمو بزارم توي چمدون
نفس – شما برو دستو صورتت رو بشور صبحانتو ميل كن من برات تا بيايي جمع ميكنم بقيه اشو خودت اومدي جمع كن
من-باشه شرمنده بچه ها امشب ديگه نميتونم بزارم سرم درد ميكنه پستا خراب ميشه فردا با مينا ميتركونيم قول الان اينطوري امhttp://www.pic4ever.com/images/putertired.gif
*~MoonGirl~*
۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر
سلام دوستان! من بازم اومدم... این پست از زبون شقایق... واییی من خیلی هیجان دارم رمان داره جالب تر میشه مگه نه؟!:-2-41-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
صبح با نور شدید آفتاب که به چشام میخورد بیدار شدم. اووف چشمام کور شد! از جام بلند شدم و تخت رو مرتب کردم و پرده رو کشیدم تا نور اذیت نکنه. همینطور که چشمام رو میمالیدم در دستشویی رو با شتاب باز کردم و با صحنه ی خیلی بدی مواجه شدم!:-2-14-:
وقتی اون صحنه رو دیدم چشمام از حدقه زد بیرون و کاملا خواب از سرم پرید.... سریع در رو بستم و رفتم تو اتاق نفس اینا تا برم دستشوییشون.... وقتی رفتم نفس با تعجب نگام میکرد و من با سر به دستشویی اشاره کردم و اونم گفت که خالیه و من سریع رفتم توش و شیر آب رو باز کردم و چندتا مشت آب سرد زدم به صورتم... رنگم خیلی پریده بود و قلبم داشت دیوانه وار ضربان میزد... قفسه سینه ام از ترس بالا و پایین میشد... سرم رو بین دستام گرفتم و دوباره صحنه چند دقیقه قبل جلوی چشمام زنده شد... یعنی خاک بر سرم با این بی حواسیم .... در رو همچین باز کردم و نپرسیدم کی توشه و از شانس گندم ..... وایییی نمیخوام یادم بیاد!
وقتی از دستشویی اومدم بیرون نفس با تعجب نگام کرد وگفت:
ـ شقایق چت شده بود؟!
من: هی... هیچی!
نفس بازوم رو گرفت و از رفتنم جلوگیری کرد و با چشای نافذش به چشمام نگاه کرد و یه لبخند پر اطمینان زد و من ناخداگاه بهش اعتماد کردم و شروع کردم به تعریف کردن......
من: ببین میدونی که من وقتی تازه از خواب پا میشم هیچی حالم نیس خب؟!
نفس: خب!
من: بعد صبح حواسم نبود مثه خر در دستشویی رو باز کردم...خب؟!
نفس: اه چقدر خب خب میکنی شقی!
نفسم رو حبس کردم و برای اینکه از شر خجالت خلاص بشم تند تند ادامه اش رو گفتم و چشمام رو بستم: بعد با یه صحنه ناهنجار مواجه شدم و میلاد رو لخت در حال حموم کردن دیدم!
و بعد از گفتن این حرف نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و چشمام رو باز کردم و نفس رو با یه دهن باز دیدم!
من: خو من که گفتم حواسم نبود!:-2-14-:
نفس نمیدونست چی بگه منم بدتر از اون بودم..... سر تعریف کردن صدبار سرخ و سفید شدم چون دویدن خون زیر پوستم رو حس کردم.
من: نفس به کسی نگیا..... تورو خدا حتی به میشا هم نگو من خیلی احساس خجالت میکنم....... حالا چطوری برم تو اتاق؟!
نفس خنده اش رو کنترل کرد و گفت:
ـ خب عین ادم برو تو اتاق مثه اون دفعه خر نشی مثه گاو بری توها!
از این جمله نفس خیلی خنده ام گرفت و خونسردی خودم رو حفظ کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و به سمت اتاق راه افتادم....
چندتا تقه به در زدم که جوابی نیومد..... خیلی راحت رفتم تو اتاق و نگام با اینه تلاقی کرد..... گونه های سرخ شدم خبر از شرم میداد.
واقعا خیلی ضایع شده بودم... یه دور دیگه رفتم دستشویی و راحت مسواکم رو زدم و دوباره اب به صورتم زدم و وقتی لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین... از ترس نمیدونستم چیکار کنم...اگه میلاد این کارمو به روم بیاره چی؟! نه خدا نکنه شقایق نفوذ بد نزن دختر!
وقتی رفتم پایین همه بیخیال مشغول خوردن صبحانه بودن.... سلام آرومی به جمع کردم و اصلا به میلاد نگاه نکردم... احساس میکردم داره نگام میکنه اما اصلا سرم رو نیاوردم بالا چون گونه هام سرخ میشد و میلاد از این نقطه ضعفم استفاده میکرد.........
سامیار و اتردین خیلی ناراحت بودن خب حق هم داشتن از زنای به این گلیشون دور باشن براشون خیلی سخته! حتی میشا و نفس هم مثه من حال خوشی نداشتن... ولی من نمیتونستم چیزی از چشای میلاد بفهمم چون نمیتونستم به چشماش نگاه کنم... اون چشمای خوش رنگ تمام وجودم رو به اتیش میکشید....
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب مثبت و تشکر یادتون نره خوشگلای من! منتظر پستای بعدی باشید! دیدی دیدینگ!:-2-06-:
بچه ها یه چی بگم؟! روحیه ام کامل خراب شد... تشکرا 12 تا بود مثبت 4 تا.........خب بابا دلم میشکنه دیگه تورو خدا بزنید اونارو دیگه.....:-2-39-: ولی باز مرسی....
*~MoonGirl~*
۹ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
وای سلام بچه ها؛ واقعا دستتون درد نکنه بابت مثبت و تشکر....... روحیه ام برگشت البته دوباره مثه اینکه یه قضیه ای داره تکرار میشه هم تو این رمان هم تو اون یکی رمانم فکر کنم یکی لجه بامن!:-2-43-:
خب عسلای من بریم که داشته باشیم پست بعدی رو مثبت و ایناهم یادتون نره!:-3-::-8-::-11-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
تو همین حین نفس هم از پله ها پایین اومد و چشمای منتظر سامیار رو غافل گیر کرد.... تو دلم به نفس حسودی کردم که سامیار اینقدر دوسش داره... صندلی کناریه سامیار خالی بود و نفس اومد و پیش شوهرش نشست و یه لبخند زد و گفت:
ـ عزیزم وسایلت رو جمع کردم دیگه بقیه اش با خودته!
سامیارم مثه این باباها که برای دختراشون لقمه میگیرن برای نفس لقمه های کوچیک میگرفت...
من و میشا به هم نگاه کردیم و میشا هم با یه نگاه طلبکارانه به اتردین نگاه کرد و اتردین هم یه اخم بامزه کرد و گفت:
ـ حتی فکرشم نکن میشا جان!
و با این حرفش همه پقی زدیم زیر خنده....
یکم استرس گرفته بودم و وقتی استرس دارم پاهام رو تند تند تکون میدم... همینطور که نگرانی مثه خوره افتاده بود تو جونم پام خورد به پای میلاد و میلاد هم که هنوز اتفاق صبح رو یادش نرفته بود بد برداشت کرد و یه جوری نگام کرد... منم با اخم نگاش کردم و یکم خودم رو کنترل کردم ولی استرسم هر لحظه بیشتر میشد ....
به ساعت نگاه کردم فقط 7 ساعت وقت داشتیم و هرچقدر هم که عقربه های ساعت به اومدن مامانم اینا نزدیک تر میشدن منم استرس و دلتنگیم برای میلاد بیشتر میشد... از سر میز بلند شدم و رفتم حموم و بعد از حموم نشستم رو تخت و به ساعت نگاه کردم...
از همین الان ماتم گرفته بودم که چی؟! بالاخره که باید بره.....
بر اثر این فکر بغضی به گلوم راه یافت... نمیخواستم گریه کنم... دلیلی نداشت گریه کنم... تقصیر خودم بود... من که آخر این داستان رو میدونستم پس برای چی خرابش کردم؟! بلند شدم و تو آینه به خودم نگاه کردم... این چشای آبی دیگه مثه قبل نبودن... دیگه شادابی قبل رو نداشتم... پس چرا این عشق با عشقای تو داستان فرق داره؟! آیا واقعا تمام عاشقای دنیا هم اینقدر سختی میکشن یا فقط منم؟! نمیدونم واقعا نمیدونم... عشق چیز پیچیده ایه... چشمام رو از آینه گرفتم و به کتابام دوختم... آره تنها راه حلش همینه. باید خودم رو سرگرم کنم. نباید مادرم رو برنجونم، نباید...
تو همین فکرا بودم که با صدای در رشته افکارم پاره شد و به خودم اومدم...
من: کیه؟!
میلاد: منم......
من: بیا تو...
اومد تو بدون هیچ حرفی رفت سمت چمدونش و شروع کرد به جمع کردن لباساش....
دلم میخواست یکی از لباساش رو داشته باشم اما خیلی بی فکریه!اگه مامانم اینا ببینن باید برم بمیرم! لبام رو جمع کردم و دوباره نشستم رو تخت و دستم رو کردم تو موهای کهرباییم و چشمام رو بستم تا اجازه ی پیش روی به افکار منفی رو به مغزم ندم...
صدای بسته شدن زیپ چمدون بهم باور داد که دیگه باید بره...
قلبم تیر کشید ولی نمیتونستم کاری کنم....
و بعد از اون با صدای بسته شدن در دلم فرو ریخت... دیگه تموم شد و حتی یه خداحافظی هم نکردم... اشکال نداره باید از الان عادت کنی....
چشمام رو باز و بسته کردم و اخمی کردم و به خودم تشر زدم... باید قوی باشی دختر... تو که اینقدر حساس نبودی شقایق... ادم باش دختر!!!!
رفتم پایین و پسرارو دیدم که همه اماده رفتن بودن... وقتی منم اومدم سامیار نفس رو بغل کرد و اتردینم همینطوربا حرارت میشا رو بغل کرد... منم با همشون خداحافظی کردم و با میلاد هم یه خداحافظی سرسری و در لحظه آخر خیلی غیر منتظره خودم رو تو آغوش میلاد پیدا کردم...
میلاد خداحافظی گرمی باهام کرد و من هم با شوک ازش خداحافظی کردم.... اصلا انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم... ولی هنوز هم گرمای آغوشش رو حس میکردم....
وقتی همه پسرا رفتن میشا یکی زد به بازوم و گفت:
ـ بفرما اینم از آقا میلادت حال کردی جون تو؟!
من: چی!؟ آهان آره....
و یه لبخند شیرین زدم.....
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب بچه ها بازم روحیه بدیدا...... منتظر پستای بعدی باشید.... بووووس!:-8-::-8-::-8-::-11-::-11-::-11-::-11-::-11-::-11-:
مثبت و تشکر رو هم بدید تا قیافه ام این شکلی شه::-2-32-:
*~MoonGirl~*
۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
اینم یه پست دیگه از زبون شقایق....
راستی بچه ها یه رمان گروهیه دیگه رو شروع کردیم با بچه های دیگه و اونجا خیلی سوتو کوره میشه برید یه حالی به اونجا بدید؟! ممنون میشم!:-2-40-::-2-39-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
میشا و نفس همزمان یه اهی کشیدن که دلم ریش شد... اوناهم به اندازه من دلشون برای شوهراشون تنگ میشد... واقعا سخته... البته شاید وابستگی باشه. نمیدونم... ولی اینو میدونم که دلم برای میلاد تنگ میشه. حتی برای اخماش و اخلاق خشن و تغصشم تنگ میشه!
ساعت یک ربع به دوازده بود... مادرم اینا ساعت 6 میومدن....
نفس: بچه ها بریم بالا هرکی تو اتاق خودش تا آثار جرم رو پاک کنیم!
خنده ام گرفت... هه! آثار جرم! میلاد که همه چیش رو برداشت و من هم نتونستم هیچیش رو کش برم...
رفتم بالا و به تخت دونفرمون نگاه کردم... منظورم تخت خودمه... میلاد که هیچوقت روش نخوابیده. شایدم خوابیده اما درغیاب من.
تخت رو مرتب کردم و رفتم سمت کمد... هیچی نبود... فقط... یکی از عطراش رو جا گذاشته بود... عطر رو کردمش اون گوشه کمد و دستم به یه چیز نرم خورد... بیرونش آوردم و نگاهش کردم... یکی از بلوزای میلاد بود... همونی که موقع عرض اندام میپوشتش.... تیشرتشو برداشتم و به بینی ام نزدیکش کردم... بوی میلاد رو میداد ... هنوزم بوی عطرش رو تیشرتش مونده... با یه نفس عمیق تمام مشامم رو از بوی عطر میلاد پر کردم... چندثانیه همونطوری ایستاده بودم و تیشرت دستم بود و با تقه ای که به در خورد هول کردم و لباس رو چپوندم تو گوشه ی کمد و عطر رو هم زیرش گذاشتم و در کمد رو بستم و قفلش کردم...
میشا وارد شد و گفت:
ـ اومدم کمک ، شقایق کمک نمیخوای؟!
من: اوووم... نه فکر نکنم.... دیگه هیچی نیست...
و یه نگاه کلی به اتاق کردم و هیچی ندیدم.... سرم رو از روی رضایت تکون دادم و با میشا رفتیم تو اتاق نفس...
نفس رو تخت ولو شده بود و به سقف خیره شده بود... با اومدن ما نگاهش رو از رو سقف گرفت و با لبخند نگاهمون کرد...
نفس: بچه ها این چندروز که نشد درس بخونیم الان کتاباتون رو بردارید بیارید اینجا مثه قدیم سه تایی باهم درس بخونیم...
من رفتم تو اتاقم و کتابام رو آوردم.... اینا تو این دوهفته بهترین وسیله برای سرگرم شدن و فراموشی هزار تا فکر و خیال بودن. همه رو بردم رو تخت گذاشتم و سه تایی مشغول شدیم... هر ده دقیقه یه پاراگراف میخوندیم و از هم میپرسیدیم... اینطوری همه مون عادت کرده بودیم و آمادگی لازم رو داشتیم... همینطور غرق کتاب بودیم که با صدای زنگ موبایل میشا سرمون رو از توی کتاب بالا آوردیم وچشمامون رو به دهن میشا دوختیم که ببینیم کیه!
میشا: اه سلام مامان!
ـ .................
میشا: باشه قدمتون رو چشم!
ـ .........
میشا: اوکی پس فعلا بای مامان گلم!
و قطع کرد....
من: مامانت چی گفت؟!
میشا: گفت تو راهن دو ساعت دیگه میرسن!
من با تعجب به ساعت نگاه کردم و دیدم بله ساعت 4! یعنی این همه غرق کتاب بودیم و از دنیا قافل بودیم..... از اینکه سحرم با مامانم میاد خیلی خوشحال شدم چون سحر بیشتر رازامو میدونه و با نفس و مخصوصا میشا خیلی جوره.... البته هنوز این راز رو بهش نگفتم چون خیلی میترسم!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب بچه ها اینم از این....... مثبت و تشکر رو هم بزنید.....:-2-15-: ممنون!:-2-40-:
*~MoonGirl~*
۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر
وایی بچه ها این پست رو بذارم میریم صفحه 13!!!!! راستی بعد از این تورو خدا یه سرهم به اون رمانم بزنید! پشیمون نمیشید...
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
دیگه از فاز درس خوندن اومده بودیم بیرون و من و نفس رفتیم تا ناهار مختصری درست کنیم و بخوریم... میشا هم میز رو میچید...
این اولین روزی بود که بدون پسرا ناهار میخوردیم... من و نفس غذارو آوردیم سر میز و سه تایی نشستیم و مشغول شدیم... میشا زیر چشمی به من و نفس که داشتیم با غذامون بازی میکردیم نگاه کرد و خواست جو رو عوض کنه اما نتونست.... اینقدر درگیر افکارمون بودیم که حوصله خندیدن هم نداشتیم... فعلا بزرگترین مشکل همین اومدن مامانامون بود... اگه یه درصد میفهمیدن که ما چه غلطی کردیم فکر کنم از کل زندگی محروم بشیم!من که از الان میدونم چی میشه... اینقدرکه زن دایی ام فکر آبروشه فکر من نیست...پس درنتیجه من و مامانم رو از خونشون بیرون میکنه و آبرومون رو میبره... مامانمم که باهام قهر میشه... داییمم که بگذریم، به اون ظاهر مظلومش نگاه نکنید ، کمربندش رو دریابید!:-2-06-: البته داییم تا حالا دست روم بلند نکرده چون میدونه که مامانم ناراحت میشه...
با صدای ساعت که تیک تاکش دوباره رفته بود رومخم از فکر بیرون اومدم و ظرفارو جمع کردم و با میشا شستیم ظرفارو... همیطور که من و میشا ظرف میشستیم و نفس لیوانارو جا به جا میکرد گفت:
ـ بچه ها میدونید اتردین اینا تو کلاسمون نیستن؟! اونا سطحشون بالا تر از مائه و اون دفعه به عنوان مهمان اومده بودن و الان شاید ساعتاشونم با ما فرق کنه.......با این حرف نفس بشقاب از دست میشا افتاد تو ظرف شویی اما چیزی نشد..... منم خیلی ناراحت شدم اما سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم... میشا آهی کشید و گفت:
ـ بیا از آسمون هی داره برامون میباره!
من: بیخیال بابا.... الان فامیلامون میان باید حواسمون جمع این باشه که سوتی ندیم.....
نفس: راس میگه مامان منم که همش سوتی میگیره!
میشا آب دهنش رو قورت داد و ظرفا رو خشک کرد و دستکش رو از دستش درآورد و رفت تو حال ........ منم دستام رو خشک کردم و رفتم پیشش.... میشا خیلی کلافه بود و همش به ساعتش نگاه میکرد... هر پنج دقیقه یه بار یه پووففف میگفت و به ساعت نگاه میکرد.... واسه بار آخر دیگه اعصابم خرد شد و گفتم:
ـ نکن دختر.چته؟!
میشا: کلافه ام! پس کی میان؟!
و در همین حین صدای زنگ در اومد و به دنبالش قلب منم شروع کرد به دیوانه وار تپیدن....
هر سه نفر به هم نگاه کردیم و من و میشا نفس رو هول دادیم سمت در که در رو باز کنه.... نفس با اعتماد به نفس کامل رفت سمت در و با خوش رویی و لبخند مصنوعی خوش آمد گفت و با همه دست داد و روبوسی کرد.....
همه به ترتیب میومدن و با همه دست میدادیم و احوال پرسی میکردیم و وقتی مامانم اومد پریدم بغلش و تو آغوشش آروم گرفتم...
سحر با یه حالت بامزه به من گفت:
ـ وااااا؟!!!! چندساله مامانتو ندیدی؟!
من: خیلی زیاد!
و بعدش هم رفتم تو بغل سحر........ سحر واقعا مثه خواهرم بود ولی از اینکه باهاش صادق نبودم خجالت میکشیدم....... از همه خجالت میکشیدم....نمیتونستم تو چشای هیچکدوم نگاه کنم چون فکر میکردم که الان چشمام همه چیز رو لو میده...
میشا رفت شربت بیاره و من هم بساط میوه رو آماده کردم....
نفس هم شیرین زبونی میکرد و بهشون اطمینان میداد که همه چی حل حله! واقعا اگه نفس نبود اینا شک میکردن!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب اینم از این بچه ها مثبت و تشکر بدیدا:-2-08-::-2-08-::-2-08-:..... روحیه ام رو خراب نکنیدا....... :-2-16-::-2-16-::-2-16-: تا بازم براتون بذاریم!
هییی! چرا مثبتا آب رفت؟!؟!:-2-15-:
غزل91
۱۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
سلام سلام به دوستاي گل خودم شرمنده بابت تاخيرم اينترنتم خراب بود تازه چند ساعته وصل شده بازم عذرميخوام پست اول از زبون نفس .........................http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif روي مبل روبه رويي مامانينا كنار شقايق نشسته بودمو سعي ميكردم با خونسردي باهاشون صحبت كنم شقايقم كه اصلا تو اين باغا نبود شربتي رو كه ميشا برامون اورده بودو برداشتمو يكم ازش خوردم
بابا- دخترم مگه قرار نبود بريد خوابگا پس چيشد؟
شقايقم كه داشت از شربتش ميخورد يهو شربت پريد گلوش اگه اخر سر اين مارو لو نداد بدون توجه به شقايقو ميشا كه ميزد پشتش با لحن بيتفاوتي گفتم
من-بابا نپرس كه دلم خونه رفتيم خوابگاه ديديم پر پر نگو ما با تاخير اومديم جامونو دادن به سه نفر ديگه ديگه ميخواستيم برگرديم كه همون دوستم كه برامون جا گرفته بود گفت دنبال خونه بگرديم كه از شانس خوبمون اينجا به پستمون خورد
مامان ميشا-خب نفس جان به ما هم ميگفتيد ميومديم با هم دنبال خونه ميگشتيم
باباي ميشا-اره دخترم لابد خيلي سختون بوده
اره خبر نداريد كه چقدرم سختمون بوده
دايي شقايق-خب حالا اين صابخونه كجاست ما زيارت كنيم
حالا ديگه منم هول كرده بودم به زور يه لبخند زدمو سعي كردم با اعتماد بنفس حرف بزنم
من-والا راستشو بخوايد دايي جون(به خاطر صميميتي كه بين خانواده ها بود و رفتامدي كه سه تا خاواده داشتن دايي شقايقو دايي جون صدا ميكردم) از شانس خوبمون صاحاب اينجا خارجه فقط ميخواست يكي باشه اينجا كه خيالش بابت اين ملكش راحت باشه خيلي هم باهامون راه اومد
مامان-نفس اصلا كار خوبي نكردي كه بدون اينكه به ما بگي رفتي خونه گرفتي دختر مگه ما بزرگ ترا نبوديم اين كارا مال بزرگتراست نه شما ها
بابا-ستاره جان چيكار داري دخترمو داره بزرگ ميشه
بله پدر من دارم بزرگ ميشم انقدر بزرگ و عاقل كه با چندتا پسر همخونه شدم شقايق اروم درگوشم طوري كه هيچكس نشنوه گفت
شقايق-بله انقدر بزرگ شده عمو جون ديدي فردا با بچه شو شوهرش اومد خونه تون گفت بابا دادادتون با نوه اتون رو اوردم
اروم با كتفم زدم تو پهلوش كه ديگه صداش درنياد
ميشا-خب فكر كنم همه الان خسته راه باشيد بريد تو اتاقا استراحت كنيد
با اين حرف ميشا اقايون رفتن اتاق ميشا اينا خانوما هم اتاق شقايق اينا سحرم با ما اومد اتاق من كه حالا مال دخترا بود سحر خودشو پرت كرد رو تختو گفت
سحر-خب چه خبر مخ چند نفرو تو اين دانشگاه زديد نفس تو هنوزم يخچال قطبي هستي بابا اين پسرا هيولا يا هركول نيستن كه
با هركول گفتنش ياد ساميار افتادم چقدر تو اين چند ساعته دلم براش تنگ شده بود
ميشا- نه از ما خبري نيست تو چي تو هم تكو تنهايي
سحر با هيجان دستاشو كوبوند بهمو گفت
سحر-اخ نميدوني يه پسره است تو دانشگامون يك پسر ماهيه قرار بياد خاستگاريم
شقايق كه تا الان ساكت بود گفت
شقايق-اخ جون پس يه عروسي افتاديم اسم اين دوماد خوشبخت چي هست
سحر- ساميه اسمش الهي فداش بشم
رنگ از روم پريد ميشا هم كه داشت ناخوناشو فرنچ ميكرد سريع سرشو چرخوند سمت من
شقايق-سامي؟
سحر-اره اسمش سامانه من سامي صداش ميكنم
يه نفس راحت كشيدم كه فكر كنم از چشم سحر دور نموند چون گفت
سحر-حالا چرا نفس اينجوري رنگش پريد
من- هيچي فردا امتحان داريم با يكي از استادامون كه خيلي هم سختگيره يادم نبود يهو يادم اومد من ميرم درس بخونم
ميشا-ا ا راست ميگه ها
با اين حرف همه جزوه به دست شروع كرديم به دوره كردن درسي كه فردا امتحانشو نداشتيم سحرم گفت يكم ميخوابه سرحال بشه
*~MoonGirl~*
۱۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۳ قبل از ظهر
سلام بچه ها این پست از زبون شقایق.......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
سحر رو تخت نفس خوابیده بود و ماهم داشتیم الکی جزوه هارو ورق میزدیم....راستش از وقتی که میلاد رفته بود حوصله هیچکاری رو نداشتم... همش به اون فکر میکردم... نمیخواستم به اون فکر کنم اما دست خودم نبود تمام ذهن و فکرم به سمتش پر میکشید... هرجایی از این خونه منو یاد میلاد می انداخت. یعنی اونم به اندازه من دلش برام تنگ شده؟! یعنی به من فکر میکنه یا اینکه داره بیخیالی طی میکنه؟! آه پر صدایی کشیدم که نفس و میشا با تعجب نگاهم کردن و من هم یکم هول کردم ولی خودم رو نباختم و دستام رو بهم قلاب کردم و از عقب کشیدم و گفتم:
ـ بچه ها من دیگه خسته شدم یکم استراحت کنیم! من حوصله ندارم بقیه اش رو بخونم...
نفس هم کش و قوصی به بدنش داد و رو زمین ولو شد...من هم رو زمین خوابیدم کنار نفس و به لوستر نگاه کردم... سعی کردم فکرم رو خالی از هرچیزی کنم اما عکس چشمای میلاد تو ذهنم ثبت شده بود و کنار نمی رفت... وقتی به میلاد فکر میکردم و به یاد حرکت اخرش قبل رفتن میوفتادم تمام بدنم مورمور میشد و دلم غنج میرفت! از نظر من عشق، شیرین ترین تلخی دنیاست... همونطور که شیرینه تلخ هم هست.... تلفیقی از این دوتا که حس خوبی به ادم میبخشه....
از این فکرام لبخندی به لبم نشست و میشا با آرنج زد به پهلوم و گفت:
ـ باز تو یاد میلاد افتادی نیشت باز شد؟!
خندیدم و گفتم:
ـ خفه! الان میشنون!
میشا و نفس هم خندیدن و نفس با لحن آروم اما غمگینی گفت:
ـ میدونی وقتی سحر گفت اسم خواستگارم سامیه قلبم فرو ریخت... فکر کردم سامیاره اسمش........
من: آره منم یه لحظه خشکم زد!
میشا به ناخناش نگاهی کرد و با لحن مسخره ای گفت:
ـ بپوکه این سحر با این خبر دادنش با شنیدن اسم سامی ریدم به ناخنم!:-2-06-:(با عرض پوزش!:-2-35-:)
من خنده ام گرفت و گفتم:
ـ نفس باید هول کنه تو هول کردی؟!
میشا: چیکار کنم شوهر خواهرمه دیگه و ....
و با شنیدن صدای سحر هرسه از روی زمین بلند شدیم و با چشمای گرد شده به تخت چشم دوختیم...
نفس با من و من گفت:
ـ تو... تو از کی بیدار بودی!؟
سحر هم با دهن باز به ما سه تا خیره شده بود و گفت:
ـ سامیار؟! میلاد؟!
میشا چشماش رو بست و با کف دستش زد تو پیشونیش و زیر لب گفت:
ـ بچه ها بدبخت شدیم ........ گاومون زایید!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه........ بچه ها یه سرم به گروه بزنید ...... جون هرکی هم دوس دارین مثبت و تشکر رو بزنید و روحیه بدید به من.... اینقدر عصبانی و ناراحتم که نگو!:-2-33-:
ای بابا چرا مثبتا آب رفته؟! ولی بچه ها امروز روز خوبی برام بود لطفا این حس و حال رو با مثبت ندادن ازم نگیرین...:-2-39-:
غزل91
۱۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
سلام بچه ها به خدا من شرمنده ام من رو سيام اصلا هرچي بگيد حق داريد ولي به خدا مخم هنگ كرده بود نميدونستم چي بنويسم جلد جديد رو ديديد؟ پست اول از زبون نفس. http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif ميشاـ بچه ها بدبخت شدیم ........ گاومون زایید!
اين خاك تو سرم به جاي اينكه ظاهر سازي كنه داره بند رو اب ميده
سحر-يكي به من بگه اينجا چه خبره
من-خب خب تو تازه از راه رسيدي وقت نشد برات تعريف كنيم
سحر-خب حالا تعريف كنيد
من-خب چيزه روز اول دانشگاه دوتا از پسر سوسولا همه اش برامون مزاحمت ايجاد ميكردن اسم يكيشون ساميار بود اون يكي ميلاد از اينايي بودن كه خلاف بودن از سرو رو شون ميريزه تو گفتي سامي گفتم شايد گير يكي از اين جوجه تيغيا افتادي
سحر كه معلوم بود اصلا قانع نشده گفت
سحر-پس ميشا چرا گفت شوهر خواهرم؟
اي ميشا اين دهنت رو گل بگيرم
ميشا-خب اخه سامياره گير داده بود به نفس ما هم به شوخي هر وقت ميبينيمش ميگيم شوهر خواهرمون اومد
با اين حرفش هرسه تامون به زور زديم زير خنده بريده بريده بين خنده هام گفتم
من-فكر كن اون لاقر مردني بشه شوهر من
سحر كه هنوزم يه كوچولو به موضوع شك داشت گفت
سحر-اميدوارم همينطور كه شما ميگيد باشه
شقايق-شك نكن كه همينطورم هست
ميشا-بيخي بچه ها بياييد اماده بشيم با مامانينا بريم حافظيه
سحر-باشه بزاريد من برم بهشون بگم
سحر كه از تاق رفت بيرون از ترسمون جيكم نزديم يكم كه گذشت ميشا اروم گفت
ميشا-بيچاره ساميار لات كه شد لاقر مردني كه شد خلاف كه شد جوجه تيغي كه شد چيموندش كه نشده باشه
شقايق-هيييييسسسسسسس حرف نزن يهو ديدي اومد ايندفعه ديگه نميتونيم جمعش كنيم
من-اين حرفا رو ول كنيد بياييد اماده بشيد
بعد اين حرفم سحرم اومدو چهارتايي مشغول اماده شدن شديم يه جين صورتي كثيف با مانتوي سفيدپوشيدمو يه شال صورتي كثيفم سرم كردم كتوني آل استارسفيدم پوشيدم يه رژ لب صورتي مات كه تقريبا همرنگ جينم بود زدم موهامم كج ريختم رو صورتم عطر موردعلاقمم زدم
من-خب من امادم بريم
بچه هاهم كه حسابي خوشتيپ كرده بودن با من از اتاق اومدن بيرون
قرار شدش دخترا با ماشن من بيان مادر پدرا هم با ماشين خودشون توي حياط بوديم كه ديدم بند كتونيم باز شده سوئيچ رو دادم به ميشا و گفتم
من-بچه ها شما بشينيد من الان ميام
خم شدمو بند كفشمو بستم ميخواستم برم بشينم تو ماشين كه تلفنم زنگ خورد به زور از جيب شلوارم درش اوردم بهتون گفته بودم كه از كيف زياد خوشم نميومد با ديدن شماره ضربان قلبم رفت رو هزار سيو كرده بود *ساميار* ببينا گوشي كه هديه ميده اول شماره خودشو سيو ميكنه
غزل91
۱۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۲۸ بعد از ظهر
دوباره سلام بچه ها تورو خدا اين دكمه + رو فشار بديد من روحيه بگيرم براتون بيشتر بنويسم نقدم بياييد ديگه دكمه تشكرم بفشاريد + نشه فراموش پست دوم از زبون ساميارhttp://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif
من-اه اتردين دودقيقه ساكت بشو يه زنگ بزنم به نفس
ميلاد-توجه فرمويدي ميخواد زنگ بزن به عيالش
خندم گرفت ببين كارم به كجا كشيده كه اينا منو دست ميندازن
من-خفه پس شوهر عمه ي من بود اونجوري شقايقو به خودش فشار ميداد
ميلا-عمه هم نداري كه بگيم شوهرش غلط ميكنه زن ما رو فشار بده
من-هيس جواب داد
اتردين-چشم ما خفه ميشيم
نفس-بله
اخه دختر بگي جانم چي ميشه؟
من-سلام
نفس-سلام
خندم گرفت چي ميخواستم بهش بگم اصلا براي چي زنگ زدم
نفسم كه از صداش معلوم بود خند اش گرفته گفت
نفس-زنگ زدي بگي سلام
من- مامانتينا اومدن
نفس-واي اره سامي اومدن اين ميشا يه سوتي داد دوساعت داشتيم سوتي اونو راستو ريس ميكرديم
دراز كشيدم رو تختو چشمامو بستم صورتش روبه روم بود كه با هيجان داشت برام درمورد سوتي ميشا حرف ميزد
من-حالا چه سوتي داد؟
نفس-اومدي بهت ميگم كار نداري داريم با مامانينا ميريم بيرون
زود بلند شدم نشستم رو تخت
من-كجا ميريد؟
نفس-جات خالي داريم ميريم حافظيه
من-پس ماهم مياييم
نفس-كجا اخه ميخواييد بياييد
من-ما نياييم كه شما شيطون گولتون ميزنه
نفس-اخه عزيزم پيش باباهامون باشيم شيطون از يه كيلومتريمونم رد نميشه
اخ فداي اون عزيزم گفتنت
من-ماهم مياييم خدافظ خانومي
خنديدو گفت
نفس-خدافظ
گوشيرو قطع كردمو روبه بچه ها گفتم
من-پاشيد پاشيد اينا دارن ميرن حافظيه اماده شيد ما هم بريم
غزل91
۱۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
پست سوم از زبون نفس بچه ها ببخشيد اگه توصيفه صحنه ها زياد جالب نشد چون من وقتي 7 هشت سالم بود رفتم شيراز الان چيز زيادي ازش يادم نمياد + يادتون نره +زياد=پست بعدي نقد=پست بعدي اين دوتا زياد باشه من بازم پست ميزارم عجيب حس نوشتنم اومده http://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif
با صداي ميشا نگامو از بيرون گرفتم
ميشا-خب اينم از اين رسيديم بپريد پايين
وقتي سحر رفت پيش مامانينا اروم گفتم
من-بچه ها ساميارينا هم ميان
شقايق با اين حرفم با ذق برگشت طرفم
شقايق-تو رو خدا راست ميگي؟
من-اره
ميشا-الهي شوي منم مياد؟
من-په نه په ميلاد با ساميار تنها ميان
شقايق-چشم خانواده هامون روشن فكر كن نفس بري جلو بگي بابا ساميار شوهرم ساميار بابام
شقايق-هييسس سحر اومد
من-بريم سحر جان
از دروازه گذشتيم چه فضاي قشنگي بود همه جا پر بود از شمشاداي سبزو گلاي پامچال بنفش با سفيد شيپوري هاي هفت رنگ به خاطر اينكه كم كم هوا داشت تاريك ميشد چراغاي پايه كوتاه با رنگاي مختلف روشن بود صداي چه چه طوطي هايي كه مال فال فروشا بودن بوي گلابي كه از همه جا به مشام ميرسيد همه و همه باعث ميشد يه ارامش عميقي تو روح و جسم ادم تزريق بشه رسيديم به ارامگاه گنبدي شكل روي هر پله يه گلدون پر از شمدوني هاي سرخ گذاشته بودن اروم از پله ها بالا رفتيمو كنار مزار نشستيم چشمامو بستمو شروع كردم به فاتحه خودن چشمامو كه باز كردم نگام قفل شد تو چشماش حتي تو اين فاصله هم ميتونست نگامو زنداني كنه به فاصله چند متري ما با ميلادينا واستاده بودن يه پيراهن مردونه سفيد پوشيده بود با جين مشكي استيناي پيراهنشم تا ارنج تا زده بود يقه پيراهنش بر خلاف هميشه بيشتر از دو سه تا دكمه باز نبود الهي نفس فداي تيپ دختر كشت بشه اروم لب زد سلام چون پيش مامانينا بوديم لب زدنمم خطرناك بود به خاطر همين يه لبخند زدم كه چال گونه هام معلوم بشه بعدشم سرمو انداختم پايين
من-بچه ها اومدن
شقايق زود نگاشو چرخوند اينور اونور
شقايق-كو كوشن؟
ميشا هم مثل اون شروع كرد به گشتن
ميشا-راست ميگه كوشن پس
من-بچه ها مامانينا شك ميكنن سرتون رو بندازين پايين
شقايق خيلي اروم سرش رو انداخت پايين ميشا هم سرشو انداخت پايين من-سر منو مستقيم بگيريد چند متر جلو ترن
شقايق-واي ديدمشون
ميشا-اي برم چشم اين دخترا رو كه زل زدن بهشون رو از كاسه دربيارم
سحر-چي پچ پچ ميكنين
من-هيچي به بچه ها ميگفتم يادم رفت ديوان حافظو بيارم
سحر-اشكال نداره من اوردم
ديوانو از سحر گرفتمو نگامو دوختم تو چشماي ساميار نور يكي از چراغاي پايه كوتاه افتاده بود رو صورتشو جذابيتشو چند برابر كرده بود فاتحه اي براي حافظ خوندم اي حافظ و كه از دل همه باخبري تو رو به شاخه نبادت قسمت ميدم كه جواب دل عاشقمو بدي اي حافظ تو رو به دل همه عاشقا قسمت ميدم قلب عاشقمو از اين دوراهي نجات بده كتابو باز كردم
سر سودا
هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد
پاي ازين دايره بيرون نهند تا باشد
من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم
داغ سوداي توام سر سويدا باشد
تو خود اي گوهر يكدانه كجايي اخر
كز غمت ديده مردم همه در يا باشد
از بن هر مژده ام اب روان است بيا
اگرت ميل لب جوي و تماسا باشد
چون گل و مي دمي از پرده برون آي ودرآي
كه دگر باره ملاقات نه پيدا باشد
ظل ممدودخم زلف توام بر سر باد
كاندراين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آري
سرگراني صفت نرگس رعنا باشد
(بچه ها اين جا معنيشو نوشتم هر كس نميدونه متوجه بشه عاشق شده اي وتنها سعادت خود را در رسيدن به وصال معشوق ميداني اگر ميخواهي به مراد دلت برسي بايد از دل وجان بگذري و خالصانه به درگاه خدا نيايش كني تا خدا به كمكت بيايد)
*~MoonGirl~*
۱۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
hello العلیکم!!!!! خوب هستید شما؟! مرسی منم خوبم...خب این پست از زبون شقایق!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
نفس داشت برای خودش فال میگرفت و تو عالم خودش بود... میشا هم هر از گاهی زیر چشمی به اتردین نگاه میکرد و من هم چون سحر پیشم بود مجبور بودم نگاهم رو از چهره زیبای عشقم بگیرم... فقط کافی بود سحر سرش رو برگردونه و من هم از فرصت استفاده میکردم و میلاد رو نگاه میکردم البته نه اونقدر ضایع که همه بفهمن حتی خود میلاد هم حواسش نبود... میلاد حواسش به مادرم بود.....
دلم میخواست بدونم تو فکرش چی میگذره اما نمیشد که! به مناظر اطرافم نگاه کردم بی نظیر بود و ارامش خاصی به روح ادم میبخشید... بوی گل های پامچال و شمشاد سرمستم میکرد و سرذوق می آوردم... وقتی هم بهشون نگاه میکردم غرق لذت میشدم... دلم میخواست بشینم و نگاشون کنم اما وظیفه مهم تری رو دوشم بود... دید زدن میلاد!!!!! داشتم به روبه روم که چراغای رنگی قرار داشت نگاه میکردم که سحر سقلمه ای به پهلوم زد که دردم اومد و اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم:
ـ چته دیوونه؟! سوراخ شد پهلوم!
سحر چونه ام رو گرفت و به سمت راست چرخوند و گفت:
ـ اون پسر خوشگله رو میبینی که سرش تو موبایلشه؟!
منظورش میلاد بود... اخمام رفت تو هم و با تشر به سحر گفتم:
ـ خب که چی؟!
سحر چندبار ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
ـ تو که حواست نبود داشت نگات میکرد...
با این حرف سحر دلم غنج رفت... لبخندی میخواست روی لبم بشینه که اجازه ندادم چون سه میشد و خودم رو زدم به اون راه و شونه ام رو بالا انداختم و گفتم:
ـ خب تو کارت به کار خودت باشه ... اصلا مگه شوور نداری پسرای مردمو دید میزنی؟!
سحر با تعجب گفت:
ـ روتو برم والا! نگاه چه خودشو هم میگیره!
من: عمه ات خودشو میگیره بیشعور!
سحر خنده ی مستانه ای کرد و با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده درش به گوش میخورد گفت:
ـ خاک تو سرت عمه ی من مامان تو میشه ها!
من: کثافت! خب شوهرت خودشو میگیره!
سحر یکی زد به بازوم و همون لحظه داییم با خنده به سمت ما اومد وگفت:
ـ باز شما دوتا به جون هم افتادید؟!
با خنده ای که سعی در کنترلش داشتم گفتم:
ـ دایی سحر اذیتم میکنه!
سحر دستش رو مشت جلوی دهنش گرفت و با چشمای متعجبش گفت:
ـ دروغ میگه بابا!
دایی با خنده به بحثمون خاتمه داد و با صدای مادرم که دایی رو فرا میخواند رفت... و من بار دیگه به میلاد نگاه کردم که چشاش تو چشام قفل شد و میلاد لبخند شقایق کشی زد و من با خجالت سرم رو پایین انداختم......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها مثبت یادتون نره ها....... تورو خدا روحیه بدیدا حالم بده... احوالم بده... ضایع شدم...... نه یادم نمیاد بقیه اش رو یه ساله گوش ندادم!:-2-06-:
غزل91
۱۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۵۷ بعد از ظهر
سلام بچه ها به خاطر تاخير معذرت ولي من دليل داشتم به خاطر تاخيرم كلاس موسيقي داشتم ساعتش بيشتر از هميشه بودش به خاطر غيبت سري پيشم استادمم انقدر ازم كار كشيد انگشتاي دست چپم كه روي سيما قرار ميگيره تاول تاول شده نميتونم زياد تايپ كنم ولي ديدم اينطوري شده گفتم اشكال نداره دستم به درك ولي به خدا اون + و فشار نديد حلالتون نميكنم چون با وضع دستم دارم مينويسم اونم به عشق شما اينم يه عكس از نفس (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/38724370265660155552.jpghttp://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif
مامان-نفس جان شما ميخواييد چقدر ديگه اينجا بمونيد؟
من-1 ساعت مامان جون چطور؟
مامان-پس ما ميريم يكي از اين چايخونه ها شما كارتون تموم شد زنگ بزنيد اسمشو بگيم بياييد
سحر-خيالتون راحت خاله
سحر مشغول حرف زدن بود كه ميشا در گوشم گفت
ميشا- نفس مامانينا رفتن اين سحرو به بهانه ابميوه اي چايي چه بدونم يه چيزي بفرست بره اين پسرا بيان اينجا
من-بسپار به خودم
مامانينا كه رفتن شروع كردم به عطسه كردن حالا عطسه نكن كي بكن
سحر-وا اين چش شدش؟
من-الرژي فصلي... هپيچ.... دارم الانم كه...هپيچ... وسطاي شهريوره فصل...هپيچ... الرژيمه به بوي خاك و گل حساسيت دارم...هپيچ
شقايق خواست يه چي بگه كه ميشا يه چشمك زد بهش به پيچوندنا ي من عادت داشت به خاطر همين زود قضيه رو گرفت و ساكت شد
من-سحر جون بي زحمت...هپيچ... برو تو ماشين يه قرص ستيريزين بيار...هپيچ...توي داشبورده..هپيچ.
خدا خدا ميكردم قبول بكنه اونم كه وضع منو ديد قبول كرد ريموت ماشين رو دادم بهش بلند شد بره براي اينكه يكم دير تر بياد گفتم
من-...هپيچ...سحر جان يه اب يا ابميوه هم بيزحمت...هپيچ...بگير
سرشو تكون دادو رفت وقتي از ديد ما خارج شدش سه تايي زديم زير خنده حالا نخند كي بخند طوري كه مردمي كه از كنارمون رد ميشدن بهمون چش غره ميرفتن ما هم يكم ساكت ميشديم بعد دوباره ميتركيديم با صدايي سر بلند كرديم
اتردين- ميشه بپرسم براي چي خندتون گوش فلكو كر كرده
با ديدنشون خندمونو به زور خورديم ولي صورتامون از فشار خنده قرمز شده بود چند ثانيه بعد دوباره به حالت عادي برگشتيم
پسرا نشستن رو به رومونون
ساميار-نفس اون ديوانو ميدي
ميلاد-داداش نيت كن كه ميگن اولين بار درستدرمياد اينجوري نيست كه هي فال بگيريا
اتردين-خودت تنهايي فكر كردي
ميلاد ب اتردين داشتن بحث ميكردن ساميارم زل زده بود به صورت من منم نگامو نميگرفتمو زل زده بودم بهش نميدونم تو نگام چي ديد كه گفت
ساميار-بياييد بابا من جوابمو گرفتم فال نميخوام
ميلاد-ااا اين مارو كچل كرد از بس گفت بريم فال بگيريم الان ميگه نميخوام
ساميار يه چشم غره بهش رفتو اتردين گفت
اتردين -حتما من بودم اولين نفر از ترس اينكه شوهر عمه ي ساميار زودتر برسه پريدم تو ماشين
ساميار با چشمش ما رو نشون داد اون دوتا هم ساكت شدن
من-بچه ها بلند شيد بريم الان سحر مياد خدافظ پسرا
بعدش خودم اولين نفر بلند شدم شقايقو ميشا هم بلند شدن و از پسرا خدافظي كردن
غزل91
۱۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر
بچه ها تشكر نكرديد اشكال نداره ولي مثبتو فشار بديد تشكرا دوبرابر مثبتاس انصاف داشته باشيد من ميگم مثبت بديد شما به پست قبليم منفي ميديد بچه ها ديگه دستم ياري نميكنه روحيه امم داغونه حالمم خوب نيست امروز ديگه نميزارم ولي نامرديه اگه مثبت نديد پست دوم از زبون نفسhttp://up.98ia.com/images/qi2fli8702q5klcxuygf.gif
روي تخت دراز كشيدمو ساعد دستمو گذاشتم رو پيشونيمو به اينكه اين يه هفته چقدر زود گذشت فكر ميكنم توي اين يه هفته با مامانينا همه جاي شيرازو گشتيم بماند كه هر وقت رفتيم دانشگاه هيچي از درس بلد نبوديم ميشا هم هي ميگفت:عيبي نداره مامانينا رفتن ميخونيم جبران ميكنيم . توي اين يه هفته بعد از حافظيه ديگه ساميارو نديده بودمو دلم حسابي براش تنگ شده بودو بالاخره امروز ميتونستم ببينمش هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال براي ديدن ساميار و ناراحت به خاطر رفتن بابا اينا با تقه اي كه به در خورد روي تخت نيمخيز شدم
شقايق-نفس بيا بيرون مامانينا دارن ميرن
من-اومدم
از روي تخت بلند شدمو دستي به لباسم كشيدم و از در رفتم بيرون همه چمدون به دست جلوي در بودن يه لحظه بغض كردم دلم براشون تنگ ميشد اروم پله ها رو اومدم پايينو رفتم تو بقل مامانم بدون حرف فقط بوش ميكردم ميخواستم عطر تنشو هميشه داشته باشم
بابا-حالا خوبه گفتم هر دوماه يا يه ماه يه بار بهشون سر ميزنيما ببين مادرو دختر چه ماتم گرفتن ولي من دلم شور ميزد خيلي هم شور ميزد اروم از اغوش گرم مامان اومدم بيرون اونم انگار مثل من يه دلشوره داشت مثل هميشه چشمامو بوسيد رفتم سمت بابا چند دقيقه هم توي بغل بابا موندم اغوش ساميار خيلي شبيه اغوش بابا بود هر دوشون مثل تكيه گاه بودنو بهم امنيت ميدادن بابا هم پيشونيمو بوسيدو در گوشم گفت
بابا-دختر خوبي باش
شرمم ميشد تو چشماش نگاه كنم فقط سرمو تكون دادمو رفتم قرانو با ابو بيارم
مامان-دختر اين كارا چيه ميكني اخه
هيچي نگفتم چون ميترسيدم بغضم بشكنه وقتي همه از زير قران رد شدن ابو دادم دست شقايقو يه خدافظي به جمع كردمو سريع رفتم تو اتاقم ديگه نميتونستم اون جو رو تحمل كنم وقتي صداي بسته شدن در حياط اومد اولين عارشه ام روي سيم دوم كشيده شدو صداي ساز همه جارو پر كرد سي سي سي لا دو سي لا سي سي اهنگي بود كه مامانم عاشقش بود الهه ناز زدم بدون ايراد بدون نقص زدم ضربا سرجاش چنگا سرجاش بازم دلم اروم نگرفت اين دلشوره لعنتي چر از بين نميرفت صداي بازو بسته شدن در اومد انگشتاي دست چپم از بس روي سيماي روي صفحه انگشت گذاري فشار داده بودم درد ميكرد بي توجه به سنگيني نگاهي كه روم بود به كارم ادامه دادم دوباره صداي در اومد بازم توجه نكردم نميدونم چقدر ديگه گذشته بود كه دوباره صداي بازو بسته شدن در اومد بازم توجه نكردم صداي باز كردن زيپ اومد بعدش صداي كليفون كشيدن به عارشه بعدش جا انداختن بالشتگ همه ي صدا هارو از بر بودم چيزي طول نكشيد كه صداي ويلن بلند شد دستم روي عارشه خشك شدش برگشتم امكان نداشت پس بلد بودو رو نميكرد
ساميار-منو نگا نكن بزن
شروع كردم به زدن نامردي بود اگه بگم بد ميزد كارش خيلي بهتر از من بود
ساميار-حواست رو جمع كن
*~MoonGirl~*
۱۶ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
سلام بچه ها.....خوبین خوشین سلامتین؟! دوستان بازم منفی دادناتون شروع شد؟! یعنی چی خو؟! مثبت نمیدید ندید ولی منفی ندید دیگه...مارو یکم درک کنید ماهم کار و زندگی داریم و مشغله های خودمون رو داریم..... ولی باز به عشق شماها براتون رمان رو میذاریم بعد شما اینطوری استقبال میکنید واقعا دل ادم میشکنه خب....:-2-39-::-2-39-::-2-39-: منظورمم با کساییه که منفی میدن.........:-2-43-:
این پست از زبون شقایق.........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
وقتی مامان اینا رفتن منم رفتم تو اتاقم و روی تخت نشستم تا با خودم خلوت کنم که صدای ویالون زدن نفس توجهم رو جلب کرد.... فکر کنم بازم دلش گرفته بود که داشت ویالون میزد که در کمال تعجب دیدم این صدا مال یه ویالون نیست بلکه دوتا ویالون داره نواخته میشه و ملودی زیبایی پدید میاره..... با کنجکاوی در رو نیمه باز گذاشتم که دیدم سامیار پست نفس وایساده و دونفری دارن ساز میزنن......... از دیدن این صحنه سر شوق اومدم و دستام رو بهم کوبیدم ولی با یاد آوری میلاد با تعجب به دور و برم نگاه کردم و با خودم زمزمه کردم:
ـ پس میلاد کوش؟!
که ناگهان دستی دور کمرم حلقه شد و شوکه ام کرد و من با ترس سرم رو چرخوندم که صورتم با کمی فاصله که حدود چهار انگشت هم نمیشد جلوی صورت میلاد قرار گرفت و نفسم حبس شد......
از بس این حرکت قافل گیر کننده بود که نفس کشیدن یادم رفته بود و با قطع شدن صدای ویالون به خودم اومدم و صورتم رو از صورت میلاد دور کردم و سرم رو پایین انداختم...........
میلاد که از این حرکت من خنده اش گرفت بود دهنش رو به گوشم چسبوند و گفت:
ـ سلام عرض شد خانومم!
منم با خجالت سلامی کردم(اوه اوه چه باحیا شدی تو!)و سعی میکردم خودم رو از حلقه دستاش دور بدنم خارج کنم که نذاشت و بیشتر به خودش فشارم داد و با لحنی که دلم رو آتیش میزد گفت:
ـ دلم برات تنگ شده بود بی معرفت! چرا هی فرار میکنی؟!
خنده ی ریزی کردم و گفتم:
ـ میلاد ولم کن الان نفس اینا میان زشته .........
میلادم اخم با نمکی کرد و گفت:
ـ خب نامرد دلم برات تنگ شده بود تو که اصلا تحویل نگرفتی! سلامتم اگه یاد آوری نمیکردم داشتی میخوردی!
باید سرم رو بالا میاوردم تا بتونم چشماش رو ببینم چون قدش خیلی بلند تر از من بود......
وقتی به چشماش نگاه کردم حس کردم پاک پاکه و داره راستشو میگه و از این فکر حس خیلی خوبی تو قلبم نشست........
در جوابش فقط لبخندی زدم و از بغلش جدا شدم که با صدای میشا نیم متر به هوا پریدم........
میشا: به به! چشمم روشن هنوز نرسیده؟!؟!!
خنده ای کردم و گفتم:
ـ چشم من روشن!!! معلوم نیست اون بیرون چه غلطی میکردی که چشات داره برق میزنه.....
میشا کمی سرخ شد و گلوش رو صاف کرد و گفت:
ـ حرف اضافی نباشه!
من: بیشین بینیم باوو!
و میشا رو هل دادم که بره پیش اتی جونش!!
منم رفتم تو اتاقم و رفتم تو دستشویی و در رو قفل کردم و به چهره ی خودم از تو آینه نگاه کردم........
گونه های برجسته ام سرخ شده بود و چشمای آبیم درخشش قبلیش رو بازیافته بود........ پس بگو این همه بی تابی فقط واسه دلتنگی بود......... با به یاد آوردن بازوهاش و اون آغوش گرمش تنم داغ شد و بی اراده لبخندی بر لبم نشست....... چقدر اون لحن قشنگش رو دوست داشتم که بهم میگفت خانومم...... پس اینقدر هاهم سنگ دل نیست!!!!:-2-41-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب بچه ها اینم از این یه پست دیگه هم دارم مثبت و تشکر یادتون نره لطفا حس و حالمون رو ازمون نگیرین!!!!!:-2-39-:
*~MoonGirl~*
۱۶ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
پست از زبون شقایق..........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
چند مشت آب سرد به صورت داغم زدم و از دستشویی بیرون اومدم و رفتم تو هال........ نفس و سامیار بغل هم نشسته بودن و میشا و اتردین هم کنار هم و داشتن کل کل میکردن.... فکر کنم ابراز عشق اونا باید جالب باشه چون کلا اهل کل کلن!!!!!!
به جمع نگاهی کردم و میلاد با لبخند به کنار دستش اشاره کرد و من هم رفتم پیشش بشینم..... وقتی نشستم به روبه روم که نفس و سامی قرار داشتن نگاه کردم و دیدم نفس با لبخند محوی داره با سامیار حرف میزنه و سامی هم موهاش رو نوازش میکنه........
با شیطنت رو به سامی گفتم:
ـ کلک نگفتی ویالون بلدی!!!!!!! ماشالا چه زوج خوبی هستین شما دوتا خیلی بهم میاینا.........
سامیار با لبخند و با شیفتگی به نفس نگاه کرد و نفس هم سرش رو پایین انداخت..... میشا به اون دوتا نگاه کرد و گفت:
ـ اه مگه بلدی سامی؟! بیار یه بار دیگه برامون بزن! البته با نفس دوتایی!
نفس لبخندی زد و رفت بالا تا وسایل لازم رو بیاره.......
تازه یادم افتاد از پسرا پذیرایی نکردیم این همه خسته و کوفته اومدن گرمشونم شده!!!!!!! بلند شدم و رفتم آشپزخونه و شربت درست کردم و به میشا و اتردین تعارف کردم و بعد هم به میلاد....... میلاد چشمکی بهم زد و لیوانش رو برداشت........ با تعجب به میلاد خیره شدم و سینی رو گذاشتم کنار تا نفس و سامی هم بعدا بیان فیض ببرن!!!!! به لباسم نگاهی انداختم که ناقص نباشه چون دفعه قبل....
بگذریم!!!!!
نفس و سامی اومدن و اول نفس شروع کرد و به دنبالش سامیار ...... میشا که محو تماشاشون شده بود و من هم به میلاد تکیه داده بودم و از موسیقی زنده لذت میبردم!(اومده بودیم کنسرت مگه؟!؟!؟)
میلاد دستاش رو دور کمرم انداخت و پهلوم رو نوازش میکرد.... واقعا از کاراش سر در نمیاوردم....... از عشق بود یا....... نه بابا از عشق بود!!! حالا از عشقم نه ولی خب از دوست داشتن بود اینو از چشماش خوندم راستش هنوز مطمئن نیستم که عاشقمه یا نه......
ولی من ترجیح میدادم به این چیزا فکرنکنم و از تک تک ثانیه هام برای بودن با میلاد استفاده کنم...... شاید اون عاشقم نبود(البته گفتم شاید!!!!!! اعتماد به سقفم تو حلقم!) ولی من که بودم....... تک تک سلولام اسم میلاد رو فریاد میزدن........ عشقه و دیوونگی دیگه چیکار کنم؟ از دست رفتممممممم!
زیر چشمی به اتردین و میشا نگاه کردم که دیدم میشا هم فارق از همه جا سرش رو گذاشته روشونه اتردین و داره از فرصت استفاده میکنه.....
با تموم شدن اهنگ همه به خودمون اومدیم و براشون دست زدیم!
سامیار هم گونه نفس رو بوسید و رفتن نشستن و من هم شربت تعارف کردم تا خستگیشون در بره.........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها اینم تموم شد مثبت و اینا یادتون نره ها....:-2-35-:
*~MoonGirl~*
۱۷ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
سلام ملیکم بچه های گل!!! خوبید؟نماز روزه هاتون قبول! بچه ها امشب شب قدره برام دعا کنید......:-2-39-: منم برای همتون دعا میکنم....
راستی مرسی از دوست خوبم shayesteh 96 (http://www.forum.98ia.com/member188584.html) که هرچی عکس خوشگل موشگل از شقایق پیدا میکنه برام میفرسته!:-2-40-:
اینم عکسش: http://www.up2.98ia.com/images/37243904240802454915.jpg
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بعد چند دقیقه که تو هال نشسته بودم خسته شدم و رفتم بالا.....
خودم رو پرت کردم رو تخت و چشمم رو میمالیدم..... با اینکه میلاد اومده بود اما خو ادمم دیگه حوصله ام سر میره!!!!!!!!
کتاب رمان جدیدی که سحر برام آورده بود رو برداشتم و رفتم صفحه اخرش!!!!! همیشه اول اخرش رو نگاه میکنم که اگه پایان داستان غمگین بود داستان رو نخونم اما اگه به خوبی و خوشی تموم شده بود تازه شروع میکنم به خوندن!!!!
چند صفحه اولش رو که خوندم خیلی مسخره بود اما کم کم داشت مهیج میشد که با باز شدن در از حالت خوابیده در اومدم و مثل آدم نشستم!
میلاد با یه لبخند نگاهم کرد و در رو بست و اومد کنارم روی تخت...
بهش لبخندی زدم و میلاد گفت:
ـ تو که گفتی رمان نمیخونی ، پس چی شد؟!
من: آخه اینو سحر داده بهم ولی قشنگه....
میلاد به کتاب نگاهی انداخت و گفت:
ـ منم میتونم بخونم؟!
با تعجب نگاهش کردم و رفتم صفحه اول و گفتم:
ـ باشه بیا از اول شروع کنیم........
میلاد کتاب رو از دستم قاپید و رو تخت دراز کشید و گفت:
ـ تو هم بیا کنارم بخواب بخونم برات!
دیگه چشمام داشت میزد بیرون! میلاد که اصلا اینطوری نبود!!!!!
خیلی آروم و با ناز کنارش خوابیدم و میلاد شروع کرد به خوندن.....
با شنیدن صدای مردونه و رساش آرامش میگرفتم....... چسبیده بودم به میلاد و سرم رو گذاشته بودم رو شونه اش و به داستان گوش میدادم....... این داستان با همه ی داستانایی که خوندم متفاوت تره...
چون میلاد داره میخونه و گوش دادن داستان با صدای عشقت یه لذت دیگه ای داره تا اینکه خودت تنها و تو دلت بخونی!
من غرق داستان بودم که میلاد دست از خوندن برداشت و گفت:
ـ من دیگه خسته شدم دهنم کف کرد یکمم تو بخون ببینم صدای تو چطوریه موقع خوندن!
خندیدم و کتاب رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن.......
سعی میکردم رو خوندن تمرکز کنم اما حرکت انگشتان میلاد روی کمرم مانع این میشد که تمرکز کنم و حواسم رو پرت میکرد......
ولی باز حواسم رو جمع کردم و داشتم میخوندم که حس کردم گوش نمیده........
برگشتم طرفش و دیدم داره همینطوری نگام میکنه......... قلبم هوری ریخت پایین و سرم رو انداختم پایین و گفتم:
ـ پس چرا گوش نمیدی واسه عمه ام دارم میخونم؟!
میلاد لبخندی زد که اگه دست خودم بود همونجا غش میکردم! لبخندش خیلی رویایی و شیرین بود.......
میلاد: میدونستی صدات خیلی قشنگه؟!
با تعجب گفتم:
ـ صدای من؟!
میلاد: آره خیلی قشنگه.......
لبخندی زدم و بلند شدم و کتاب رو بستم و گفتم:
ـ بسه دیگه بقیه اش برای فردا!!!!!
میلاد بلند شد و کش و قوصی به بدنش داد و گفت:
ـ چقدر حال داد!!!!تا حالا اینقدر رمان خوندن بهم مزه نداده بود!!!!
خندیدم و گفتم:
ـ خب معلومه چون من داشتم میخوندم!!!!!!
میلاد: نه خیرم چون من داشتم میخوندم و دیدم که چقدر قشنگ میخونم رمان خیلی بهم حال داد!!!!!!
پشت چشمی نازک کردم و با هم از اتاق رفتیم بیرون.....
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
مثبت نشه فراموووووووش! التماس دعا!!
غزل91
۱۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۷ قبل از ظهر
سلام سلام ميدنم ميدونم الان جلوتون بودم خفم ميكرديد به خدا مشكل داشتم تعداد پستام اومده بود پايين شماهم كه هي منفي ميديد روحيه ادمو خراب ميكنيد امشب شب قدره و من عاشق اين شبم چون تو اين شب خدا هرچي كه خواستم بهم داده و به افتخار اين شب امشب سه يا چهار پست ميزارم بچه ها يادتون نره مارو هم دعا كنيدا بريم كه داشته باشيم پست اول از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
روبه روي ميز توالت واستاده بودمو داشتم موهامو شونه ميكردم ساميارم رو زمين نشسته بودو پشتشو تكيه داده بود به تختو داشت با لب تابش ور ميرفت با صداي سامي سرمو چرخوندم طرفش
سامي- اصلا شبيه مامانت نيستي بيشتر شبيه باباتي
من-اره همه ميگن ولي مشيه بگي شما از كجا فهميدي مامان باباي من كدومن؟
لب تابش رو از روي پاش برداشتو گذاشت كنارش
سامي-بابات رو كه از روي رنگ چشمش راستش اولش كه اصلا نشناختم ولي وقتي داشتن از كنارمون رد ميشدن رنگ چشمشو كه ديدم گفتم باباي توا ديگه
من-و مادرم؟
سامي-خب فسقلي كنار بابات راه ميرفت ديگه
من-دليل نميشه
سامي-اينكه دست همو بگيرنو باباتم همش نگاه عاشقونه پرت كنه بهش دليل نميشه ؟
ساكت شدم حرف حساب جواب نداشت واقعا بابام و مامانم شيرينو فرهاد بودن دستامو كوبوندم بهم و گفتم
من-خب تو كه خانواده منو ديدي منم ميخوام خانواده تو ببينم
سامي با يه لحن شيطوني گفتش
سامي-كاري نداره كه همين الان زنگ ميزنم به مامانمينا ميگم بابا ول كنيد اون فرنگو بياد ببينيد براتون عروس اوردم اونم چه عروسي چنگول ميكشه مثل ببر زبونشم مثل زبون قورباغه دراز چشماشم مثل گربه وحشي ...
من-خوبه خوبه انواع اقسام حيونا رو به من نسبت دادي براي من باغه وحش را ميندازه اصلا كي باتو كه هيكلت مثل اين غوله بود تو شركت هيولا ها مثل اونه چشماتم متل اين خوناشامه ادوارد تو توايلايته زورتم مثل اين شرك ميمونه
بعد حرفم برس رو پرت كردم طرفش كه رو هوا گرفتش
سامي-فعلا كه شما با من مزدوج شديد بانو دور از شوخي بيا عكس خاندان مهرارا رو بهت نشون بدم چندتا ديگه خوناشام داريم تو خانوادمون
لبتابشو برداشت دوباره گذاشت روپاش منم رفتم پيشش نشستمو تكيه مو دادم به تخت رفت توپوشه عكساشو زد روي اسلايد شو اولاش عكساي خودشو با ميلادو اتردين بود يكم كه گذشت رسيد به عكساي خانوادگيشون از حالت اسلايد شو لب تابو دراوردو روي يه عكس نگه داشت
سامي-اين دختره رو ميبيني عشق منه ستاره
يه لحظه دلم هري ريخت اين مگه عشقم داشت ؟ دستام يخ شدشو موهاي نداشته ي روي بدنم سيخ يه دختر چشم طوسيه ناز بودش صورت كشيده اي داشت با لباي خوشفرم كه از پشت سامي رو بقل كرده بود اسمشم بهش ميومد چون چشماش مثل ستاره برق ميزد سنش حدود18 نوزده ميزد
سامي- عاشقشم يه روز صداشو نشنوم روزم شب نميشه
ميخواستم يه دونه باكله بزنم تو صورت سامي بعدش بگم تو غلط ميكني با اون دختره ي شوهر دزد يه هفته ازت غافل بودم ببين چه عشقم عشقمي را انداختي
سامي-وقتي ميگه داداشي دوست دارم انگار رو ابرام
با حرفش انگار يه سطل اب يخ ريختن رو اتيش دوباره به حالت عادي برگشتم
من-اجي خوشگلي داري
سامي-ميدوني هميشه دوست داشتم بچم چشماش رنگ چشماي ستاره بشه حالا بيخيال ستاره اين خانوم اتو كشيده اي رو كه ميبيني يه پسر گل پسر ماه به دنيا اورده به اسم ساميار البته در27 سال پيش ايشونم كه كنارشون ايستادن باباي گل بنده هستن كه همچين پسر ماهي تربيت كردن
بعدش بادستش خودش رو نشون داد
من-خودشيفته
ولي واقعا اتو كشيده بود يه كتو شلوار خوشدوخت سفيد پوشيده بود موهاي مشكيشو كه معلوم بود رنگه سشوار زيبايي كشيده بود چشماشم رنگ شب بود جديت از سر روش ميباريد معلوم بود از اون مادرشوهراست كه خدا نسيب هيچ كس نكنه برعكس مادر سامي پدرش قيافه مهربوني داشت با چشماي عسلي وموهاي جو گندمي قد بلند بودو چهارشونه يه كتو شلوار شكلاتي رنگم پوشيده بود
من-برعكس من تو خيلي شبيه مادرتي فقط رنگ چشمات رنگ چشماي باباته
غزل91
۱۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۵ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس...
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
سامي-ديگه ديگه خب ايشونم برادرم سعيد و خانومش مهتاب جيگر عمو فرشته هستن اين عكسه مال سال پيشه كه اومدن ايران
برادر سامي برخلاف ستاره و سامي چشمو ابرو مشكي بود همسرشم قيافه شرقي قشنگي داشت دخترشونو كه ديگه نگو ادم دوست داشت لپاشو گاز بگيره ميخورد 2 سه ساله باشه اونم قيافش شرقي شرقي بود با دستم به زني اشاره كردم كه سامي معرفيش نكرد
من-سامي اين خانوم كيه؟
سامي-شخص مهمي نيستش
من-اااا يعني چي خب بگو كيه اگه شخص مهمي نبود كه عكسش اينجا نبود اونم تو عكس خانوادگيتون
ساميار معلوم بود كلافه شده يه نگا بهم كرد بعدش دستشو فرو برد تو موهامو بهمشون ريخت
من-اااااا سامي همين الان شونه كردمشون
سامي-اينطوري نگام نكن تا منم موهاتو بهم نريزم
از قصد زل زدم تو چشماش چشمامو مظلوم كردم مثل اين پيشي كوچولوها بعدش با لحن بچه گونه گفتم
من-چشولي ندات نتنم؟
ساميار تا چند لحظه هيچي نگفتش ولي بعد چند ثانيه تا به خودم من بودمو ريتم بوم بوم بوم قلب سامي دستاشو كرد تو موهامو گفت
سامي- دختر تو چرا اصلا رحم نداري بابا رحم كن
سرمو از روسينش جدا كردمو گنگ نگاش كردم منظورش از بيرحمي من چي بود
سرشو چرخوند سمت مخالفم
سامي-اين طوري نگام نكن
بعدش دستشو از كمرم برداشت منم اروم از بقلش اومدم بيرون اوه عجب جو سنگيني شد سعي كردم جو رو عوض كنم
من-ساميار خان اين خانوم كي هستن كه كنار جنابعالي ايستادن؟
ساميارچشماشو بستو سرشو چسبوند به تختو زمزمه كرد
سامي-زنداداشمه
دستمو گرفتم جلوي دهنمو گفتم
من-ههههههههههههه اي واي من داداشت دوتا زن داره؟
سرشو از تخت بلند كرد
ساميار-ببين نفس من به شما گفتم يه خواهرو برادر دارم ولي ولي يه داداش ديگه هم دارم كه معلوم نيست كدوم گوريه اين زنه هم زن اون بي غيرته
جدي شدمو سيخ نشستم
من-درست توضيح بده ببينم
ساميار-نفس بشنوم اين حرفا جايي درز پيدا كرده من ميدونم باتو
لحنش جدي بود صورتشم بدتر از لحنش جدي بود دلخور شدم من مگه خبرچينم لب برچيدم
من-دستت دردنكنه ديگه مگه من خبر چينم
ساميارم كه معلوم بود پشيمون شده از حرفش دستشو كرد تو موهامو دراورد و بعدش دستشو چسبوند به گونم
ساميار-اخه ميدوني گفتم شيطون يه وقت گولت نزنه
بيشعور يه عذرخواهي هم نميكنه ميخواستم بگم من عذر خواهي غير مستقيم حاليم نيست ولي دلم براش سوخت
من-خب بشيدمت تعليف تن ببينيم اين داشي شوما چه چه كسلي هس؟
ساميارم منو كشوند توبقلشو شروع كرد
عكس نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/61217329202733408161.jpg
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/10307670233570279971.jpg
غزل91
۱۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۸ قبل از ظهر
پست سوم از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
ساميار- سانيار يه سال از من كوچيك تر بودو به قول بابام كلش بوي قورمه سبزي ميداد سرش دردميكرد واسه دعوا برعكس ماها شري بود واسه خودش هميشه تو كوچه ها پلاس بود يادمه من 20 سالم بود كه پاي كلانتري به خونه ما باز شدش براي اولين بار حكم جلب سانيار رو داشتن سانيارم پيش من نشسته بود اومدن كت بسته گرفتن بردنش ابرومون تو محل رفت ابروي چندينو چند ساله ي دكتر مهرارا رفت بابام جراح قلبه اعتبار بابا رو برد زير سوال اونم به چه جرمي قمه كشي سر نترسي داشت همينم براش دردسر شد تو پارك جلوي دبيرستان دخترونه به خاطر يه دختره قمه كشيده بود و با يه پسره درگير شده بود زده بود دست پسره رو داغون كرده بود دوستاي پسره هم سانيارو كه فرار كرده بوده رو تعقيب ميكنن خونشو پيدا كنن كه موفقم ميشن بابا كمرش شسكت سانيارم بردن تو بازداشتگاه بود چند روز با سند بابا اوردش بيرون و با صد جور مكافات خانواده پسره رو با پول راضي كرد دوسال گذشت سانيارم تو اين دوسال ادم شده بود هرچند خبرش ميومد گاهي يه زيرابي ميره ولي دعوا كردنش كم شده بود دوست دختر داشت فتو فراوون باباهم كاريش نداشت يعني بنده خدا درگير بيمارستان خودش بود و سانيارو سپرده بود دست مامان سانيارم سوگولي مامان بود مامانم كاريش نداشت ميگفت دوست دختر داشتن كه جرم نيست محدودش كنيم ميره سراغ موادو دعوا چه ميدونم عقايد خواص خودشو داشت تا زدو اقا عاشق شدش اونم چه عاشق شدني بابا ادماشو فرستاد تحقيق خودشم باهاشون رفت ولي وقتي اومدحرفش يه كلام بود نه هي سانيار ميگفت ميخوامش بابا ميگفت نه مامانم سفتو سخت پشت سانيار بود ميگفت زن ميگيره درست ميشه بابا خيلي تو فشار بود تا يه روز منفجر شد گفت گفت دختره دختره درستي نيست مامانش فلان كاره باباش هميشه خدا تو سفره از اينا غافله گفت داداشش معتاده مامان ك اينارو شنيد اونم گفت نه تا اينكه زدو سانيار خودكشي كرد پسره ي بي عقل بعد خودكشيش بابااينا از ترسشون موافقت كردن چون واقعا داشت ميميرد همچين عميق تيغو فرو كرده بود تو رگش كه خونريزيش بند نميومد بابا از نرس ابروش تو خونه خودش به دستش بخيه زد يه روز مامان اومد در اتاقم گفت ساميار بلند شو بريم ببينيم كسو كار اين دختره كي ان اونموقع24سالم بود با مامان رفيم خونشون وضع ماليشون خوب بود ولي دروهمسايه ها ميگفتن خانواده خوبي نيستن چند ساعت تو ماشين جلو خونشون بوديم مامانه رو ديديم دادشه رو هم ديديم ديديم نشون نميداد خلاف باشن ولي بودن سانيارم عاشق قيافه دختره شده بود رفتيم خاستگاري بعدم ازدواج همه چي خوب بود دختره دختر بدي به نظر نميومد يعني با ما كاري نداشت ولي عشق سانيار يه تب زودگذر بود يه روزديديم فرانك(زن سانيار)گريون اومد خونه گفت سانيار با يه دختره فرار كرده بابا همون موقع قلبش گرفت
به ساميار نگا كردم رگ گردنش زده بود بيرونو چشماش سرخ سرخ بود
ساميار-سكته كرد دووم نيوورد
من-متاسفم خدا رحمتشون كنه ميخواي ديگه ادامه ندي
ساميار-نه ديگه ميخوام بگم ميخوام بگمو سبك شم
غزل91
۱۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۲۸ قبل از ظهر
پست چهارم و اخر
از زبون نفس..
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
دستشو گرفتم تو دستم چه قدر يخ بود اونيكي دستمو گذاشتم رو گونه اش سرمو يه كوچولو خم كردم سمت چپ دلم به حالش ميسوخت اگه يه روز بابا نبود نه اصلا نميتونم فكرشو كنم چقدر سختي كشيده بود اين پسر
من-بسه ساميار حالت زياد خوب نيست
ولي ساميار اصلا انگار صدامو نمي شنيد
ساميار-يه نامه نوشته بود توش از باباو مامانو منو فرانك عذر خواهي كرده بود گفته بود كه فرانك هيچ ايرادي نداره ولي اون عاشقش نيستو عاشق دختر عمه ي فرانك شده بعدشم فرار بدبختي اينجا بود كه فرانك حامله بود در به در گشتم دنبالش نبود كه نبود ميخواستم گردنشو با دستاي خودم خورد كنم فرانك 7 هشت ماهي ميشه كه از پيش ما رفته اونم گمو گور شدش مامان كه از اولم جدي بود ولي بعد اون اتفاق بدتر شدش تبديل شد به يه زن عصبي كه به همه شك داره ستاره رو ديونه كرده بود به من زياد كار نداشت
من-پس بچه ي فرانك چي شد؟
ساميار-3 ماهش بود كه از خونه ما فرار كرد
من-يعني اين اتفاقات مال يكي دوسال پيشه؟
ساميار يه نگا بهم كرد كه ترجيخ دادم خفه شم دوباره به عكس نگاه كردم فرانك دختر زيبايي بود چشماي خاكي رنگ داشت با پوست برنزه دماغ عملي لباشم معلوم بود تزريقيه در كل با اون ارايشي كه داشت ميشد گفت خوشگله
من-داداشت چشماش چه رنگي بود؟
ساميار-به عموم رفت بود چشماي سبز تيره داشت
من-ازش متنفري؟
يه نگا بهم انداخت يه نگاه يخو بيروح انگار تو چشماش شيشه كار گزاشته بودن
ساميار-نه فقط ميخوام پيداش كنم بگم چرا؟
بعدش بلند شد درجالي كه ميرفت سمت حموم گفت
ساميار-ممنون كه به حرفام گوش دادي سبك شدم
منتظر جوابم نشدشو رفت تو حموم زير لب گفتم
من-خواهش ميشه
بعدش شرو كردم لب تابشو گشتن تو داشتم دنبال مدرك جرم ميگشتم ولي دريغ پيدا نميشد كه يه عكس از يه دختر ناشناس يه نوشته اي هيچ نيم ساعتي خودمو با لب تابش سرگرم كردم بعدشم ديدم خوابم گرفته لب تابو جمع كردمو رفتم يه تاپ شلوارك برداشتمو سر خوردم تو تختو د بخواب نميدونم چقدر گذشته بود كه بيدار شدم ولي بازم خوابم ميومد ميگم خواب خواب مياره راسته واقعا يه چرخ زدمو دمر شدم سرمم گذاشم رو بالشتم اخي چه نرمه از ترس اينكه خوابم بپره چشمامو باز نكردم دستامو از دوطرف باز كردمو انداختم دور بالشتمو بقلش كردم بالشتم چه طولش زياد شده يكم ديگه صبر كردم ديدم گرمم هست جللخالق نه نه امكان نداره اروم لايه چشممو باز كردم ديدم بله تو بقل ساميارم براي دومين بار تو عمرم خجالت كشيدم ببين چه سفتم بقلش كردم خاك تو سر بي حيام من كه با تاپو شلوارك اقا هم با شلوارك و بالاتنه لخت يعني خاك تو سرم چشماش چه شيطونه هان چشماش خاك برسرت نفس دوساعته زل زدي بهش اين بيداره
ساميار-اگه ميدونستم بقل كردن من ميبرتت فضا دوساعت زبونتو از كار ميندازه زود تر پيشت ميخوابيدم تا اينطوري بشه
من- ببين ساميار من ... من خب من
كه همون موقع درو زدن اخيش فرشته نجات من
شقايق-نفس نمياييد پايين
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/37586916354974758476.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/37586916354974758476.jpg)
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/26434036337887223954.jpg (http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/26434036337887223954.jpg)
عكس نفس
*~MoonGirl~*
۱۸ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر
سلام ملیکم خوب هستید؟! چرا پاپیون نبستید؟! (ببخشید اشتباه شد!) راستی خطمو عوض کردم!!!!!! خط نوشتنمو ها ، نه موبایلمو رها اینا نگران نباشید!:-2-06-::-2-06-::-2-06-: این تیکه اولی رو ندید بگیرید چون غزلی گفت خطا باید یه جور باشه! دلم نیومد پاکش کنم!:-2-06-::-2-06-:
خب قبلش یه تشکر جانانه از آرمینا جونم بکنم!!!! اونم عکسای شقایق رو برام فرستاد!
مرسییییی جییگر!!!!
http://www.up2.98ia.com/images/51005203350262741577.jpg
http://www.up2.98ia.com/images/23963605593580233180.jpg
http://www.up2.98ia.com/images/20140706650109438764.jpg
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم برم پیش نفس اینا....وقتی در زدم گفتم:
ـ نمیاید پایین؟!
که بعد چند ثانیه در باز شد و نفس سریع اومد بیرون اما سامیار نیمه لخت رو تخت نشسته بود و تو فکر بود... با تعجب در و بستم و ازش نپرسیدم میاد پایین یا نه!!!!!
میشا ورقا رو آورده بود تا بازی کنیم! به یاد اون روز که میلاد و سامیار چیکار کردن لبخندی زدم و میشا هم فکرم رو خوند و لبخند شیطانی زد!!!!!
قرار شد حکم بازی کنیم اما ایندفعه شرطی بازی نکردیم چون سامیار نبود و بنابراین پسرا قصر در رفتن!
بعد یه ساعت ، بازی کسل کننده شده بود..... میشا اعصابش خرد شد و بلند شد و هر چهارتامون با تعجب به کاراش نگاه کردیم!!!!
من: چته میشا؟!
میشا: میخوام آهنگ بذارم!
با تعجب بهش نگاه کردم که رفت سر ضبط و یه آهنگ ملایم گذاشت و اتردین رو بلند کرد! تازه منظورش رو گرفته بودم... اتردین هم لبخندی به روی میشا زد و دستش رو دور کمرش حلقه کرد و دست میشا رو گرفت و شروع به رقص کردن..... نفس هم رفت چراغ هارو خاموش کرد و من هم داشتم نگاهشون میکردم که میلاد بازوم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد.... با دست راستش کمرم رو گرفت و با دست چپش هم دست راست من..... من هم دست چپم رو روی شونه اش گذاشتم و شروع کردیم....
دست میلاد روی کمرم با ملایمت می لغزید..... پشت میلاد به پله ها بود ولی من دید کامل به پله ها داشتم و سامیار که با گیجی پایین می آمد رو دیدم و بعد نفس که بهش نزدیک میشد.........
نگاهم رو معطوف میلاد کردم و تو چشاش نگاه کردم.... چشمای قهوه ایش اینقدر جذاب بود که ناخداگاه درش غرق میشدی.... غرق چشماش بودم و حس میکردم فاصله اش داره باهام کم و کم تر میشه..... میلاد نگاهش رو از روی چشمام به پایین تر هدایت کرد و در اخر روی لبام ثابت موند....
دست از رقصیدن برداشت و ایستاد..........فاصله اش خیلی داشت کم میشد و حرارت بدن من هم خیلی داشت بالا میرفت... نفس های گرمش به صورتم میخورد و باعث میشد قلبم تند تند ضربان بزنه.... لباش از هم باز شد و چشمای منم خودکار بسته شد و نفسم رو تو سینه ام حبس کردم و حس کردم الانه که قلبم از سینه ام بزنه بیرون.... و درهمون لحظه............
چراغ ها روشن شد و میلاد سرش رو عقب برد و من هم نفس حبس شدم رو به بیرون فرستادم و چشمام رو باز کردم........ هنوزم قلبم داشت تند تند میزد و وجود خون زیر پوستم رو حس میکردم که ناشی از حرارت بالا و خجالت بود.........
از میلاد جدا شدم و نفس و میشا رو دیدم که دارن با شیطنت به من نگاه میکنن.......
من: هان چیه آدم ندید؟!؟!
میشا خندید و گفت:
ـ آقاتون اینا چه رمانتیکن!!!
خنده ای کردم و به میلاد نگاه کردم.....
میشا: البته دست کمی از این سامیار نداره ها این سامیارم که زرت و زرت نفسو بوس میکنه من که میگم....
و یه نگاه پرشیطنت به نفس انداخت که نفس چشمای خوشگلش رو درشت کرد که میشا غش غش از این حرکتش خندید!!!!
نفس: نه خیر یکی بیاد این اتردین رو جمع کنه همش داشت در گوش این حرف میزد.....تازه.....
و میشا زد تو بازوش و سرخ شد!
میشا رفت سمت ضبط و اون رو خاموش کرد و بعد با نفس و من رفتیم تو آشپزخونه تا چایی درست کنیم!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها مثبت و تشکر یادتون نره ها...... اگه مثبت و تشکر بدید منو شاد میکنید و ثواب داره و خدا ده برابر یا شاید صدبرابر این مثبت و تشکرا رو بهتون بده ها!!!!!! از من گفتن بود!:mrgreen::-2-40-:
ببخشید این پست دوبار ارسال شد خواهشا اون پست اولی که الان فرستادم رو بخونید دومیه رو نخونید!!! یعنی به این مثبت بدید به اون کاری نداشته باشید تا حذف شه!!!!!!!:-2-37-:
*~MoonGirl~*
۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۱ قبل از ظهر
بازم سلام پست دوم از زبون شقایق!!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
همینطور که لیوانا رو برمیداشتم از شدت هیجان دستام میلرزید و با یاد آوری اون لحظه سرخ میشدم و ته دلم غنج میرفت!!!!!
لیوان رو گذاشتم تو سینی و میشا توش چایی ریخت و نفس هم قندون و شکلات رو گذاشت تو سینی و میشا سینی رو برد پیش پسرا.......
من رفتم کنار میلاد و همینطور که لیوان چایی رو به لبام نزدیک میکردم به بالا نگاه میکردم که هنوز وقت نکرده بودیم کشفش کنیم!!! تفی(تفضلی) هم که سفر بود عمرا بفهمه ما سرک کشیدیم تو حریم خصوصیش....... یه لبخند شیطانی زدم و به میشا و نفس گفتم:
ـ این تفضلی کی برمیگرده!؟
نفس ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ چیه دلت براش تنگ شده؟
خنده ای کردم و گفتم:
ـ نه!!!! تو بگو حالا تا جریان رو بگم بهتون!
میشا: خب یه هفته دیگه چطور؟!
من: بچه ها اصلا به بالا فکر کردید؟!
نفس: آره چطور؟!
من: ای بابا یعنی میخواید بگید شما حس فضولی قلقلکتون نمیده؟!!؟
همه با تعجب نگاهم کردن و من هم با دستپاچگی گفتم:
ـ خب راست میگم دیگه من کنجکاو شدم ببینم تفی چی اون بالا قایم کرده که رفتن به اونجارو قدقن کرده!!!!!!
نفس هم سرش رو تکون داد و گفت:
ـ بععععععلهههه!!!!!!!
میشا هم که از فکر من بدش نیومده بود گفت:
ـ منم هستم!
لبخندی به روش زدم و با آرامش گفتم:
ـ حالا صبر کنید چاییم رو بخورم تا بهتون بگم!!!
و با خونسردی چاییم رو خوردم..... وقتی همه چاییاشون تموم شد به من نگاه کردن و من گفتم:
ـ هیچی دیگه!!! فقط سنجاق سر میخواد!!!!
نفس هم ادام رو دراورد:
ـ هیچی دیگه سنجاق سر میخواد!!!!! مگه تو بلدی چطور کار کنی؟!؟!
من با خنده گفتم: من بچه ی پایینم!:-2-06-: شوخی کردم از اشی یاد گرفتم!
میلاد همچین بهم نگاه کرد که آب دهنم پرید تو گلوم!!!!!
با من و من به میلاد نگاه کردم و گفتم:
ـ پسرداییم، همون اشکان از داداش دوست دخترش یاد گرفته!
و نفسم رو دادم بیرون که میلاد فکر بد نکنه که اشکان کیه!!!(خب شاید فکر کنه دیگه منم گفتم سوتفاهمات رو حل کنم!!!!!!)
بلند شدم و گفتم:
ـ پاشو دیگه نفس برو یه سنجاق سر بیار!!!!
نفس هم بلند شد و رفت سنجاق بیاره....
بقیه هم بلند شدن.... من هم با هیجان دستی به سرو روم کشیدم و دست میلاد رو گرفتم و رفتیم بالا...
نفس هم با یه سنجاق اومد بالا و با شک و تردید دادش به من......
میشا هم هیجان زده بود...... طبقه بالا یه جورایی مخوف بود و انگار سالهاست کسی توش نیومده..... تفضلی هم همیشه پایین میخوابه....
سنجاق رو تو دستم تکون دادم و رفتم سمت قفل در و سنجاق رو با ملایمت فرو کردم تو.... باهاش ور میرفتم و توی قفل تکونش میدادم و بعد چند حرکت در باز شد.....
من نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ عملیات با موفقیت انجام شد!!!:-2-06-: فقط باید یادمون بمونه جای هرچیزی که برمیداریم کجاست....
نفس و سامی و اتردین و میشا وارد شدن و بعدش منو میلاد... مثل همیشه بازوی میلاد رو گرفتم و رفتیم تو..... ولی به محض اینکه من وارد شدم در رو نگه نداشتم و در با صدای مهیبی محکم بسته شد!!!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها امیدوارم از این پست لذت ببرید و با مثبت و تشکراتون سوپرایزم کنید....... ILOVE U خیلی!!!!(تیکه جدیده؟!؟!؟!):-2-06-::-2-06-:
غزل91
۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۳ قبل از ظهر
سلام به دوستاي گلم امشبم هرچقدر بتونم تايپ ميكنم ولي سه تا رو حتما داريم
پست اول از زبون نفس...
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
داشتم فكر ميكردم اين شقايق عجب دختري بودا قفل باز كنم بودو ما خبر نداشتيم توي همين فكرا بودم كه يهو تققققققققققققققق سكته ناقصه رو زدم من فكر كنم رنگم شد مثل گچ ديوار دستمو گزاشتم رو قلبمو برگشتم شقايقو ميشا هم دست كمي از من نداشتن ولي پسرا عين خيالشونم نبود مثل هميشه كه عصباني ميشم عصابم قاطي ميكنه بازم امپر چسبوندم
من-اي غلط بكنيم بياييم فضولي اي بگم چي چي نشم من كه به حرف شما اومدم اين بالا بابا خونه اس ديگه مگه خونه نديد
ساميارم كه ديد رنگ من پريده قاطي هم كردم بهم نزديك تر شدشو دستمو گرفت اونيكي دستشم گذاشت پشتم كه يه كتابخونه ديواري بزرگ بود
سامي-حالت خوبه نفس؟
همين كه اينو گفت حس كردم ديوار پشتي چرخيد برگشتم پشتو ببينم كه ديديم بعله كتابخونه ديواري چرخيد ساميارم كه دستشو تكيه داده بود بهشو امادگي جابه جايي نداشت پرت شد رو من كه روبه روش بودم بعدم باهم تالاپ افتاديم زمين داشتم زيرش له ميشدم
بچه ها هم كه ديدن كتابخونه چرخيده دويدن سمت ما
شقايق-اين جارو نگا من يه چيزي ميدونم كه ميگم بياييد بالاديگه
اتردين-اه پسر مثل اين فيلما ديوار جابه جا شد
من-ساميار له شدم بلند شو ديگه
ميشا و شقايقم كه تازه نگاشون افتاده بود به ما زدن زير خنده
من-مرض درد ميلاد بيا اين داداشتو از روي من بلند كن پرس شدم اين زير
ميلادم كه معلوم بود به زور جلوي خودشو گرفته كه نخنده اومد كه سامي رو بلند كنه كه سامي خودش زودتر بلند شدو دست منم گرفت تا بلند بشم از كمر اينام فكر كنم خورد شد معلومه ديگه يه هركول بيوفته رو ادم همين ميشه بلند شدمو تازه نگام فتد به پشت سرم واو مثل زنداناي فيلم ترسناكا بود سه تا ديوارشو با اجراي سيماني مشكي پوشونده بودن تقريبا خالي بودش فقط يه صندوقچه و چند تا شمع نيمه سوخته توش بود با يه قابه عكس تقريبا بزرگ كه توش عكس يه زن خوشگل بود كه نصف صورتش سوخته بود
ساميار رفت جلوي صندوقچه نشست يكم نگاش كرد بعد برگشت سمت ما
ساميار-قفله شقايق بيا ببين ميتوني بازش كني
شقايقم اروم رفت يكم با قفله بازي بازي كرد و بازش كرد
شقايق-ديري ديدينگ باز شدش
ساميار اومد درشو باز كنه كه گفتم
من – سامي بيا عقب يه وقت حيووني سر بريده اي چيزي توش نباشه
شقايقم كه مثل من توهم فيلم ترسناك گرفته بودش اومد عقب ميشا هم كه پشت من خودشو قايم كرده بود
يه دفعه پسرا تركيدن از خنده اتردين بين خنده هاش گفت
اتردين-بابا تفضلي كه قاتل زنجيره اي نيست
ميلاد-توهم گرفته اينا رو
ساميار-نفس ميبينم تاثيرات اون دفعه كه ترسونديمتون هنوز روتون هست
با حرفش ياد اون فيلمه افتادمو ترسم دوبرابر شد
ساميارم بيتوجه به ما دخترا در صندوقچه رو باز كردو يهو نميدونم چي شد سرش فرو رفت تو صندوقچه و شروع كرد به داد زدن چون اتردين جلومون بود درست نميديدم چيشده ولي با دخترا شروع كرديم جيغ كشيدن يهو صداي دادش قطع شد خاك تو سرم شد يه وقت بلايي سرش نيومده باشه صداي ميلاد كه نزديكش بود بلند شد
ميلاد-سامي ساميار داداش چرا جواب نميدي
اتردينو كه جلوم بود زدم كنارو رفتم سمت سامي با ديدنش حس كرم خون تو رگام يخ بست رنگم شد رنگ ميت نفسام بريده بريده شده بود دستام يخ كرد سرش تو صنوقچه بودو پاهاش بيرون تكون نميخورد ميلادم چهره اش وحشت زده بودو هي تكونش ميداد براي اولين بار تو عمرم اشكم دراومد از اون موقع كه يادم مياد گريه نكرده بودم تا امروز ديگه نزديك بود غش كنم كه صداي خنده ميلادو اتردينو ساميار بلند شد منم همونجا تكيه دادم به ديوارو سر خوردم رو زمين
غزل91
۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۶ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس ....
مثبت نشه فراموش پست بعدي از زبون ساميار
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
يه نگا به شقايقو ميشا كردم كه از ترس مچاله شده بودن تو خودشون يه نفس عميق كشيدمو مثل اتشفشان منفجر شدم
من-فكر كرديد خيلي بامزه ايد؟هااااااااااااان جدا فكر كرديد اين شوخي هاي مسخره تون جالبه اون دفعه هيچي بهتون نگفتيم روتون باز شد شغورتون نميرسه كه اصلا عقل داريد
ميلرزيدمو داد ميزدم تمام دستام ميلرزيد يه لرزش هيستريك فكر كنم پلك سمت چپمم ميپريد اين چند وقته خيلي فشار روم بود منتظر يه جرقه بودم تا مثل انبار باروت بتركم كه اينا هم بهونه اش رو جور كردن ساميار اومد بقلم كنه كه يه قدم رفتم عقبو دستامو به حالت تهديدي گرفتم جلوشو داد زدم
من-به من دست زدي هرچي ديدي از چشم خودت ديدي
ساميارم سر جاش استپ كرد و سعي كرد منو اروم كنه
ساميار-خيلي خب خيلي خب اروم نفس اروم چيزي نشده كه
با حرفش بدتر عصابم خورد شد
من-چيزي نشده چيزي نشده ديگه ميخواستي چي بشه با اين شوخي هاي مسخره اتون مارو تا دم سكته برديد بعد ميگي چيزي نشده
بلند بلند نفس ميكشيدم همه انگار صندوقچه فراموششون شده بود
اي بگم اون صندوقچه بخوره تو سرمون شقايق كه از شوك دراومده بود يهو بلند زد زير گريه ميشا م چونه اش ميلرزيد ديگه واينستادم ببينم چيكار ميكنن اتردينو كه وسط راه واستاده بودو زدم كنارو از اون خونه ي لعنتي زدم بيرون و از پله ها رفتم پايين بعدش رفتم تو اتاقمو درو كوبيدم بهم جوري كه از صداش خودمم يه لحظه پريدم بالا سريع درو قفل كردمو رفتم تو حموم شير دوشو تا اخر باز كردم كه فكر كنن رفتم حموم
اين ساميار اصلا عقل نداشت اگه يه چيزيش ميشد من چه خاكي ميريختم تو سرم اه نفس توام حالا انگار ميمرد به درك اصلا اي كاش ميمرد از دستش خلاص ميشدم زبونمو لبمو با هم گاز گرفتم خفه شو نفس خدا نكنه اگه چيزيش ميشد منم ميمردم يه قطره اشك مزاحم ديگه هم روي گونه ام ريخت اه بسه ديگه لعنتي ها نريزيد ولي بدتر ريزششون سرعت گرفت انگار از اينكه چند سال زندوني چشسمام بودن خسته شده بودنو ازادي ميخواستن
صداي درزدن بلند شد پشبندشم صداي ساميار
ساميار-نفس نفس جان مادرت درو باز كن
اهان اقا ادم وقتي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه حالا التماس كن شبم درو باز نميكنم همون پايين رو مبلا بخواب
ساميار-نفس بهت ميگم اين درو باز كن
چند ثانيه بعد صداي اس ام اس گوشيم بلند شد
ساميار بود نوشته بود(نفس اصلا غلط كردم باز كن اين درو)
ببين انقدر مغروره پيش شقايقينا نميگه غلط كردم اصلا زبوني نميگه كه نوشتنم به درد عمه اش ميخوره من اين درو باز نميكنم
غزل91
۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۹ قبل از ظهر
پست سوم و اخر امشب از زبون ساميار
بچه ميشه بپرسم چرا تشكرا10تابيشتر از مثبتاس؟تورو خدا اون مثبته رو فشار بديد ما روحيه بگيريم
اخه اگه روحيه نگيريم انرژي نگيريم چجوري پست بزاريم؟ اونموقع تعداد پستا مياد پايين بعد شما
ميگيد سرعتتون چقدر كم شده تند تر بزاريد شما مثبتو بزنيد تعداد پستا زياد بشه به پستاي قبلم مثبت بديد
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
عجب غلطي كردما حالا بيا درستش كن از يه طرف صداي گريه اين دخترا رو نروم بود از يه طرف ديگه داشتم فكر ميكردم چجوري نفسو راضي كنم درو باز كنه ساميار با اين غلطي كه كردي عمرا ديگه تو صورتت نگا كنه چقدر موقعي كه ديدم اونقدر ترسيده خودمو لعنت كردم خدا ميدونه
اينبار محكم تر زدم به در
من-نفس جان عزيزم باز كن اين درو
نخير جواب نميده
من-نفس به خدا گيتارم خونه مون تهرانه نميتونم برات بزنم بخونم پنجره اتاقتم كه ارتفاش تا حياط زياده صدام بهت نميرسه نماي خونه هم اجري نيست كه از ديوار بيام بالا منت كشي اگرم شرايط منت كشيدن فراهم بود بازم اين كارو نميكردم چون اصلا بلد نيستمو تو خونم نيست پس باز كن اين درو
اره جون خودم منت كشي تو خونم نيست پس الان چه غلطي ميكنم
دستمو بردم بالا كه دوباره در بزنم كه يهو در باز شدوصورت عصبانيو چشماي قرمز نفس تو چارچوب در پديدار شد دست منم تو هوا خشك شد
نفس-چته تو درو شكستي عمرا اگه تو اتاق رات بدم
عصبانيتشم دوست داشتم اگه دست خودم بود محكم بقلش ميكردم ولي اين كار من مساوي بود با فوران كردن عصبانيت نفس همون موقع اتردينو ميشا از پله ها اومدن پايين ببين تورو خدا فقط زن ما انقدر ناز داره اين ميشا اصلا فكر كنم يادش رفت داشته از ترس سكته ميكرده اتردين كه قيافه نفس رو ديدي گفت
اتردين-يا علي خدا به دادت برسه داداش خشم اژدها
نفسم طبق پيشبيني قبلي من تركيد
نفس-اتردين يه كاري نكن ..... ميشا اين شوهرتو ور دار ببير
ميشا هم وقتي داشت رد ميشد اروم گفت
ميشا-ساميار مواظب پاچه شلوارت باش در اين موارد خوب پاچه ميگيره
بعدم زود با اتردين جيم شدن
نفسم درو محكم روي من كوبيد به درك اصلا اين درو باز نكن هي من هيچي نميگم دوبار تو روش خنديدم فكر كرد خبريه وقتي چند روز شدم همون ساميار روزاي اول حساب كار دستت مياد بيخيال رفتم پايين نشستم رو مبلو با گوشيم ور رفتم
شقايق-چي شد خانومت تحويلت نگرفت؟پنچر شدي اومدي اينجا
يه نگاه سرد معمولي جدي بهش انداختم كه بيچاره كپ كرد از اين به بعد همينه بدون جواب سرمو گرم گوشيم كردم بعد چند دقيقه نفسم اومد پايين اصلا نگا هم بهش ننداختمو بيخيالي طي كردم چند روز اينجوري ميشم خوب تنبيه كه شدي قدر اين روزا رو ميدوني
ميشا-نفس چي كار كردي با اين ساميار كه اين ريختي شده؟
نفس-همون كاري رو كه بايد ميكردم
بعدش رو كرد سمت من
نفس-عبرت شد اقا ساميار ؟
بي توجه به حرفش رفتم تو اتاق و لباس پوشيدمو سوئيچمو برداشتمو راه افتادم سمت در خروجي
من-دير ميام جايي كار دارم
نفس-كجا؟
جوابشو ندادمو از در زدم بيرون فكر كنم خيلي براش گرون تموم شد چون لحظه اخر كه صورتشو ديديم قرمز شده بود خودمم ناراحت ميشدم از اينكه حرصش بدم ولي لازمه گوشيم زنگ خورد
من-بله
صداي زنونه ي اشنايي تو گوشم پيچيد
صدا-ساميار؟
من- فرانك تويي؟
فرانك-اره بايد ببينمت
*~MoonGirl~*
۱۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۴۰ بعد از ظهر
سلام بچه ها... خیلی ناراحتم خیلی...... شماهم با مثبت ندادناتون بدترش میکنید.... طبق گفته ی غزل و تجربه خودم تشکرا دوبرابر مثبتاس........ خدایی فقط یه دکمه اس دیگه....... شاید با خودتون بگید یه دکمه اس بزنمش که چی بشه؟! شاید برای شما این یه دکمه بی ارزشه اما برای ما روحیه و انگیزه اس...... میدونید وقتی این دکمه هارو میزنید چقدر تو کار ما و سرعتمووون تاثیر داره؟! خیلی زیاد!
این پست از زبون شقایق.......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
با بسته شدن در من و میشا به نفس که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود نگاه کردیم........ واقعا که این پسرا شورشو در آوردن.... همیشه بهترین موقعیت ها و بهترین لحظات رو خراب میکنن و تبدیلش میکنن به یه خاطره بد.... واسه چی؟ واسه خنده!!! با عصبانیت رو به اتردین و میلاد نگاه کردم و گفتم:
ـ نقشه کی بود اینکار زشت؟!
اتردین با ترس نگاهی به چهره بر افروخته من انداخت و گفت:
ـ سامیار......
من: اهههههههه! از بس کلش بو قورمه سبزی میده!!شما چرا انجامش دادید؟! نگفتین سکته ناقص میزنیم؟! کارتون واقعا زشت بود..... واقعا که ..... اتردین از تو دیگه انتظار نداشتم........
میلاد با حالت بامزه ای گفت:
ـ یعنی از من انتظار داشتی؟!
حتی اون حالتش هم نتونست تغییری در من ایجاد کنه و گفتم:
ـ بله با اونکاری که.....
و بقیه حرفم رو خوردم ......... نمیخواستم اشتباهاتش رو به روش بیارم.........
دستم رو تو موهام فرو بردم و به سمت مخالف پسرها نگاه کردم.......میشا روی مبل نشسته بود و تو شوک بود و پوست لبش رو میکند و نفس هم به دیوار زل زده بود و معلوم نبود داره به چی فکر میکنه.........
سامیار خیلی بد رفتار کرده بود......... حس کردم غرور نفس جریحه دار شده اما من نمیذارم دوست جون جونیم ناراحت بشه، این سامیار فکر کرده کیه؟! مرتیکه از خودراضی!!!!
سرم رو تکون دادم تا از شر فکرای ناجور خلاص شم و سریع به طبقه بالا رفتم و خودم رو ولو کردم رو تخت و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم...... به ساعت کنار عسلی نگاه کردم....
ساعت 6 بود.... حوصله ام سر رفته بود این پسرا اگه اینکارو نمیکردن میتونستیم کلی خوش بگذرونیم اما.....
همیشه وقتی اساسی میرم تو فکر گوشه لبم رو گاز میگیرم و الان هم همین کارو کردم...... باید حال سامی رو بگیریم......این نفس خودش بهتر میدونه چطوری اینکارو کنه و طبق مشاهدات و تحقیقات شبانه روزی منو میشا(!) سامیار عاشق نفس شده......
پس باید یه جوری عشقولانه تحریکش کنیم!!!!
از این فکرای مسخره ام خنده ام گرفت ولی بد هم نمیگفتم....ولی باید با میشا و نفس بیشتر بشینیم و مخای اکبندمون رو کار بندازیم....
با صدای زنگ گوشیم دست از فکر کردن برداشتم و بدون نگاه کردن به صفحه گوشی با بی حوصلگی جواب دادم:
ـ بله بفرمایید؟!
صدای اشکان با عصبانیت توی گوشی پیچید:
ـ بله و درد ، مرض ، کوفت!!!
من: هوی هوی هوی چته تو ؟!؟! زنگ زدی فوحش بدی یا کار داری!؟ اگه میخوای تا فردا فوحش بدی قطع کنم؟!
با فریاد اشکان توی جام سیخ نشستم:
ـ این پسره کیه گوشیت رو جواب میده؟!
یه لحظه رنگم پرید و با من و من گفتم:
ـ ک.. کدوم.. کدوم پسره ، درباره چی حرف میزنی؟!
اشکان: خودت رو به اون راه نزن... همون که میگه شوهرتم!
با شنیدن این حرف نفسم بند اومد و یاد عصبانیت میلاد افتادم........
من: شوهرم؟! حالت بده ها!(و یه خنده عصبی کردم!)
اشکان: دروغ نگو پرهام میگفت یه پسره گوشیت رو جواب میده میگه من شوهرتم!
چشمام چهارتا شد و با تعجب و عصبانیت پرسیدم:
ـ مگه پرهام شماره ام رو داره!؟ کدوم بیشعور ابلهی شماره ام رو بهش داده!؟
اشکان: من دادم !!!! دلم خواست دادم بهش و میبینم که دست گل به اب دادی دختر عمه ی عزیزم!
دیگه کنترلم رو داشتم از دست میدادم:
ـ خفه شو بیشعور آشغال!!!
اشکان خنده ای کرد و گفت:
ـ میبینم که کم آوردی!!!!
با عصبانیت گفتم:
ـ خفه شو پرهام آشغاله واسه رسیدن به هدفش دست به هرکاری میزنه و هی دروغ میگه...... تو حرف دوستت رو بیشتر از حرف دختر عمه ات باور داری؟!
اشکان با عصبانیت داد زد:
ـ بله که حرف دوستم رو بیشتر قبول دارم!!!! بهم ثابت کرده..... اسم آقاتون هم میلاده مگه نه؟!
دیگه اشکم دراومده بود........ با تعجب گفتم:
ـ میلاد؟! کسی به این اسم... نمیشناسم...... من شوهر ندارم عوضی!
اشکان: من ازتون عکس دارم جوجه!!!!
قلبم شروع کرد به تند تند زدن....... باورم نمیشد پرهام اینقدر پست باشه..... این همه مدت زیر نظر داشت منو؟! واییییییی فکر کنم همون روز که با میلاد دوتایی رفتیم بیرون این دنبالمون اومده!!!!
من: دروغ میگی!!! اگه راست میگی عکسارو برام بفرست!!!
یه لحظه اشکان صداش قطع شد و فهمیدم که داره دروغ میگه و عکسی نداره و اینا همش باد هواس!!!!!
خنده ای کردم و گفتم:
ـ بدرود!!!!
و گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت!!!
از شدت عصبانیت داشتم میلرزیدم و اشکام بی وقفه از چشمام به روی تخت میریخت و ردی روی گونه ام به جا میذاشت.....
باورم نمیشه اشکان و پرهام اینقدر پست باشن...... در همین حین میلاد اومد تو و با دیدن من کمی هول کرد و با شتاب اومد پیشم و بغلم کرد و گفت:
ـ چی شده خانومم؟! چرا گریه میکنی عزیزم ؟! چیزی شده؟!
سرم رو گذاشتم رو سینه اش و اشکام رو با لباسش پاک کردم و با اخم گفتم:
ـ میلاد اشکان فهمیده که من ازدواج کردم! البته فعلا مدرکی نداره اما من میترسم میلاد...... میترسم!
میلاد من رو بیشتر به خودش فشار داد و روی موهام بوسه میزد و زیر لب میگفت:
ـ نترس، من باهاتم تا من باهاتم کسی حق نداره اذیتت کنه خانوم کوچولو!
با خنده نگاهش کردم و گفتم:
ـ من کوشولو ام!؟
میلاد از این لحنم خنده اش گرفت و قطره اشکی که روی گونه بود رو با نوک انگشتاش پاک کرد..... دستم رو تو دستش گرفت و بر انگشتام بوسه زد و گفت:
ـ اره تو کوشولوی منی!
و من رو خوابوند رو تخت و شروع به قلقلک دادنم کرد!!!
من هم غش کرده بودم از خنده....... به میلاد التماس میکردم تمومش کنه اما اون دست بردار نبود!!!!!
بالاخره بعد چند دقیقه من رو ول کرد و بهم لبخندی زد و دستم رو گرفت و گفت:
ـ راستی معذرت میخوام که تا مرز سکته کشوندیمت!!!!!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ اینو به نفس بگو!!!!!!!
و با خنده ازش جدا شدم و رفتم بیرون...........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
اوه اوه چه طولانی شد این پسته!!!! بچه ها نیام ببینم مثبتا بیس تاس تشکرا سی تاها!!!!! نیام حالم گرفته شه ها!؟!!! مراعات کنید لطفا!!!!!! پس فعلا باییی عسلکای من!:-2-25-:
غزل91
۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۸ قبل از ظهر
سلام بچه احساس ميكنم داستان خيلي داره روندش تكراري ميشه و كليشه اي ميشه و داره جذابيتش رو از دست ميده پس يكم روندش رو سريع تر ميكنم تا برسه به اون جاهايي كه ميخوامو پر هيجانه پس لطفا نگيد چرا يهو انقدر رفت جلو داستان يا سر سري رد شديد صبر داشته باشيد و مارو همراهي كنيد بريم كه داشته باشيم
پست اول امشب از زبون نفس ...
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
دوماهي ميشد كه با ساميار سرو سنگين بودم يعني جفتمون شده بوديم همون ساميارو نفس سابق بچه ها اصلا باور نميكردن ما يهو اينجوري بشيم راستش خودمم باور نميكردم ميخواستم چند روز باهاش سر سنگين بشم حساب كار دستش بياد ولي اون چند روز با غد بازياي ما و بچه بازي هاي منو بي محلياي سامي تبديل شد به دوماه هر چقدرم اين شقايق با نفس گفتن تحريكش كنيم بياد معذرت خواهي كنه گفتم بره به درك حرف زدنمون شده بود سلام خدافظ شب بخير صبحا هم كه بيدار ميشدم نبود كه بهش بگم صبح بخير گاهي شك ميكردم كه شبا مياد خونه يا نه مامانينا هم هر ماه بهمون سر ميزدن و تو اون يه هفته كه پيش ما بودن پسرا ميرفتن هتل تا اينكه امروز گفتن تفضلي ميخواد بيادشو از ما خواسته بريم فرودگا دنبالش توي اين دوماه حسرت اون موقع ها كه باهام مهربون بودو ميخوردم بعد اون روز كذايي كه گفت دير مياد خونه يه غمو دردو رنجو بي تابي و درموندگي تو چشماش بود كه ادمو ديوونه ميكرد و بدتر ازهمه زنگ خوردن زياد گوشيش بود سامياري كه بدون ما هيچ جا نميرفت هفته اي دوشب دير برميگشت خونه منم غرورم اجازه نميداد بپرسم چشه ولي نگاش بهم هنوز مثل قبل بود گرم و داغ با يه راز رازي كه تو نگاه خودمم بود هر چقدرم كه مي خواست پنهون كنه نميشد هر چقدرم كه سردو جدي رفتار ميكرد اون نگاهه سر جاش بود با صداي در سرمو چرخوندم
شقايق-نفس زود باش اماده شو ديگه منو ميلاد با ماشين اتردينينا ميريم گل بگيريمو بريم فرودگا يه وقت دير نشه تو با ساميارم اماده شيد بياييد
صداشو اروم تر كردو ادامه داد
شقايق-يكم از اون غرورت بزني بد نيستا بابا پسر مردم روز به روز داره لاقر تر ميشه داره از بين ميره بيچاره اون مغرور تو مغرور با يكم باهاش حرف بزن ببين دردش چيه
سرمو تكون دادم اونم رفت بيرون رفتم سمت كمد لباسامو يه مانتوي مشكي با شال مشكي برداشتم يه كت جين كوتا تنگ سورمه اي با شلوار جين لوله تفنگي ستش انتخاب كردمو پوشيدم و دكمه هاي كتمو باز گذاشتم كفشاي نيم بوت جلو باز مشكي 12 سانتي هم پوشيدم سريع بالاي موهامو پوش دادمو جلوشو يه ور ريختم اونقدر پوش ندادم كه پشه تپه چون خودمم اونجوري بدم ميومد شالمو هم با دقت سرم كردم كه پوش موهام نخوابه كرم پودر برنزمو برداشتمو خالي كردم تو صورتم يه رژ لب ماتم زدم با يه مداد مشكي و ريمل و در اخر به شاهكارم تو اينه خيره شدم پوست برنزه به چشماي عسليم خيلي ميومد يه نگا ديگه به خودم كردمو رفتم سمت كمد ساميار معلوم نبود و حموم چيكار ميكنه كه دوساعته درنيومده امروز هرجوري كه شده بايد روابطمون رو مثل قبل كنم به قول شقايق چه ايرادي داره يه بارم من غرورمو ناديده بگيرم ولي نه كه برم بگم واي ساميار تو رو خدا منو ببخشو باهام مثل سابق شو من كم بود محبت تو رو دارم اينجوري نه از راه درستش كه غرورمم از بين نره فقط پيش قدم ميشم يه شلوار جين سورمه اي با يه پيراهن مشكي استين بلند مردونه براش انتخاب كردمو گذاشتم رو تخت خودمم رفتم يه عطر خوشبو به خودم زدم همزمان ك صداي شير اب قطع شد منم از اتاق رفتم بيرون
نزديك به يه ربع خودمو مشغول كردمو بعدش رفتم تو اتاق پشتش به من بودو داشت با موهاش ور ميرفت لباسايي رو كه براش گذاشته بودم پوشيده بود الهي اين نفس ديونه فدات بشه تو چرا انقدر با من سرد شدي يهو درو كه بستم سرشو چرخوند سمتمو با ديدنم چشماش برق زد
من-افيت باشه
ساميار-مرسي
بعدش دوباره مشغول ور رفتن با موهاش شد هي ميزد بالا بعد دوباره موها ميريخت رو صورتش ديگه كلافه شده بود كه رفتم جلو و با دستم فشاري رو شونش وارد كردمو مجبورش كردم بشينه بعدش خودم شروع كردم با ژل موهاشو درست كردن اخر كار از ترس اينكه موهاش خراب نشه سشوارو زدم به برقو شروع كردم به سشوار گرفتن موهاش همين باعث ميشد كه حالت موهاش عوض نشه موهاشم خشك ميشد هوا يكم سوز داشت ميترسيدم سرما بخوره ساميارم بدون حرف كاراي منو نگا ميكرد
من-خب تموم شدش
غزل91
۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۳ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس...
خانوم يا اقايي كه داري منفي ميدي نده اين منفيه رو با عصاب من بازي نكن
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
ساميار-دستت دردنكنه
من-خواهش ميشه
نخير اين جز دوكلمه با من حرف نميزنه رفتم تو دستشويي دستامو كه ژلي شده بود شستمو بعدش با سامي رفتيم پايين چند قدم مونده به ماشين گفتش
ساميار-پوست برنزه هم بهت مياد
با پروگري جواب دادم
-خودم ميدونم
خندش گرفت نه ميشه بهش اميدوار شد باهم سوار ماشين شديم يكم كه راهو طي كرديم گفتم
من-ساميار
ساميار-جانم
احساس كردم قلبم اومد دهنم از هيجان
من-چته؟چند وقته ناراحتي پريشوني اضظراب داري شب دير مياي چند روز هفته رو صبح تا شب بيروني چيزي شده؟
ساميار يه پوزخند زدو گفت
ساميار-مگه برات مهمه؟اصلا ساميار بره بميره تو ككتم نميگزه انقدر اداي مادربزرگايي رو كه نگران نوه اشونن در نيار
من-اين چه حرفيه ساميار لابد مهمه كه ميپرسم دوست ندارم همخونه ايم انقدر ناراحت باشه
ساميار يه نگاه از روي عجز بم انداخت بعدش گفت
ساميار-چيز مهمي نيست خبر رسيده مامانينا ميخوان بعد عيد بيان ايران قرار بود اين ماه برگردن ولي اينطوري كه بوش مياد موندگارن نگران ستاره بودم امروز زنگ زد گفت حال مامان بهتر شده ديگه مثل قبل شكاك نيستش خيالم ديگه راحته
من-مطمئن؟
ساميار-اره مطمئن خانوم بد اخلاق پياده شو رسيديم فسقلي
دوباره شده بود همون ساميار سابق ولي يه حسي بهم ميگفت اين جريان سر دراز داره و فقط مربوط به نگراني براي ستاره نيست از ماشين پياده شديمو كنار هم سمت ورودي فرودگا رفتيم بعد ورودمون احساس كردم دستم داغ شد يه نگا به ساميار كردم كه بهم يه چشمك زد و دستمو كه تو دستش گرفته بود يه فشار خفيف داد چشمي دور تا دور سالن چرخوندم تا بچه هارو پيدا كنم ميشا اولين نفري بود كه مارو ديدو برامون دست تكون داد همشون با ديدن دستاي ما وبخند ساميارو من تعجب كردن
ساميار-اين پيري هنوز نيومده؟
من-سامي يعني چي بنده خدا رو پيري صدا ميكني زشته
ساميار-چشم نفس خانوم پيري صداشون نميكنم اين اقاي تفضلي كي تشريف ميارن؟
بچه ها كه ديدن لحن ما مثل دوماه پيش شده زود گرفتن كه اوضاع سفيد شده
اتردين-پروازش نيم ساعت ديگه ميشينه گويا با ارشيا خان تشريف ميارن
ساميار-با اون پسره ي سوسول پس بگو چرا گفته ما بياييم
براي اذيت كردن سامي گفتم
من- اااااا سامي كجا بيچاره سوسول بود اون ديگه...
پريد وسط حرفم
ساميار-كه سوسول نبود
من-نچ نبود
بچه ها كه ميترسيدن بين ما دوباره شكراب بشه گفتن
ميلاد-حالا سوسول بود يا نبود زياد مهم نيست
شقايق-اره بابا بيخيالش
من-اي بابا نميزاريد ادم حرفشو كامل كنه ميخواستم بگم سوسول نبود كه از سوسولم گذشته بود پسره ي..
ولي حرفم با ديدن تفضلي و ارشيا ناتموم موند
غزل91
۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۲ قبل از ظهر
پست سوم از زبون نفس...
هي چرا مثبتا اب رفته؟بزنيد اين مثبته رو به خدا گناه نميشه فقط دل ما شاد ميشه
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
من-اومدن
ساميار در گوشم گفت
ساميار-نفس لجبازي نكنو از پيش من جم نخور باشه؟
من-باشه
تفضلي اومدنزديكو بعد سلامو عليك قرار شد با ماشين ما بياد اتردين اروم جوري كه فقط خودمون بشنويم با اشاره به ساميار گفت
اتردين-مار از پونه بدش مياد در خونش سبز ميشه
ساميار حرص ميخوردو ما ميخنديديم
بعد از اينكه رسيديم خونه تفضلي و ارشيا رفتن طبقه بالا و ماها هم بعد از خوردن شاممون كه نيمرو بود رفتيم بخوابيم
نصفه شب از صداي ناله هاي ساميار بلند شدم
رفتم روبه روش پايين كاناپه نشستم و دستمو كشيدم رو صورتش داشت تو تب ميسوخت اروم صداش كردم
من- سامي . ساميار
جواب نميداد فقط يه چيزايي زير لب ميگفت كه متوجه نميشدم
تكونش دادم اولش اروم بعد رفته رفته محكم تر ولي انقدر شدت تبش بالا بو كه متوجه نميشد بدنش مثل يه كوره اتيش شده بود اولش خواستم برم ميلادو يا اتردينو بيدار كنم ببريمش بيمارستان بعد پيش خودم گفتم خوب خودمم دكترم ديگه (اعتماد به سقفو ميبينيد) اون بيچاره ها هم خسته ان خوابيدن پس اروم رفتم تو اشپزخونه چند روز پيش توي يكي از كابينتا يه كاسه بزرگ ديده بودم كه الان به دردم ميخورد كاسه رو برداشتم گنجايشش زياد بود زود رفتم تو اتاق گذاشتمش زير اب سرد تا پر بشه يكي از شال نخي هاي سفيدمو كه اصلا فرصت نكرده بودم استفاش كنمو برداشتم ديگه اخراي عمرش بود ببينا يه بارم سرش نكردم فداي سر ساميار اصلا من كل شالام رو حاضرم به خاطرش بدم به رفتگر محل باز تو جو گير شدي نفس پسر مردم مرد تو فكر شالتي زود نشستم پيشش يه بار ديگه دست گزاشتم رو پيشونيش اوف داشت اتيش ميگرفت دستم سوخت تمام بدنش خيس اب بود و موهاي شقيقه اش چسبيده بود به سرش خب اين كه هميشه بالا تنه اش لخته پس كارم راحت شد ملافه رو از روش زدم كنار اوه چه بدني به زور نگامو از استيل قشنگ هيكلش گرفتمو دستمالمو با اب سرد خيس كردم و گذاشتم رو شكمش بعد گردنش بعد پيشونيش داشت كم كم دماي بدنش اون حرارت اوليه رو از دست ميداد ولي هنوزم گرم بود يكم ديگه كه گذشت شروع كرد به لرزيدن بفرما نفس خانوم اومدي ابروشو درست كني زدي چشمشم كور كردي ترسيدم راستش تا حالا تو همچين موقعيتي قرار نگرفته بودم سريع دستمال خيسو ار رو سينه اش برداشتمو ملافه رو كشيدم روش بازم ميلرزيد ديگه نزديك بود سكته كنم رفتم پتوي تخت رو هم اوردم انداختم روش كه به حالت عادي برگشت نفسمو با صدا فوت كردم بيرون وقتي مطمئن شدم دماي بدنش طبيعي شده رفتم پايين يه ليوان اب اوردم بالاو از تو كيفم يه قرص برداشتمو پايين كاناپه نشستم
من-سامي سامي
دستمو اروم كشيدم تو موهاش
من-اقا ساميار بلند شو اين قرصو بخور بعد دوباره بگير بخواب
ساميار با گيجي چشماشو باز كرد و يا صداي گرفته اي گفتش
ساميار-ساعت چنده؟
اوه اوه چه صداش خش دار شده بود ساعت كنار عسلي تختو نگا كردم 4 صبح بود
من-4 صبحه
ساميار-تو از كي بيداري؟
من-از كي رو نميدونم ولي اونقدري بودم كه بگم داشتي تو تب ميسوختي حالا هم حرف نزن اين قرصو بخور بگير بخواب
ساميارم كه معلوم بود هنوز گيجه قرصو خوردو سه نشده خوابش برد منم انقدر خسته بودم نفهميدم كي همونجا سرمو گذاشتم رو كاناپه و خوابم برد
خانوم يا اقايي كه باز منفي دادي من به ادمين خان گزارش كردم ميان برسي ميكنن و اگه ببينن به پستاي قبلم شما منفي دادي بن ميشيد پس لطفا ديگه تكرار نكنيد هرچند كه من گزارش كردم
غزل91
۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۶ قبل از ظهر
پست چهارم از زبون ساميار
لطفا به پستاي قبلي هم اگر مثبت نداديد بديد ممنون
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
با احساس سردرد شديدي چشمامو باز كردمو تو جام نيم خيز شدم كه ديدم يه فرشته كوچولو سرشو گذاشته رو كاناپه اي كه من روش خوابيدمو همون جوري نشسته خوابش برده
با ديدن دستمال خيسو اون كاسه پر ابو وضعيت خودم تا ته قضيه رو خوندم از ديشب هيچي يادم نميومد ساعتو نگا كردم يازده بود اروم بلند شدم نفسو بقل كردمو بردم سمت تخت اونم غش خواب دستشو انداخت دور گردنم اول فكر كردم بيداره ولي ديدم نخير داره خواب هفت پادشاهو ميبينه خم شدمو گذاشتمش روي تخت ولي تا خواستم بلند بشم كه ديدم نفس گردنمو ول نميكنه دستاشو گرفتم كه از خودم جداش كنم ولي محكمتر گرفتم پيش خودم گفتم خب تقصير من نيست كه خودش ول نميكنه دستمو دور كمرش حلقه كردمو كنارش دراز كشيدم يكي از دستامو از دور كمرش باز كردمو گذاشتم زير سرش
ببين تورو خدا اين فرانك عوضي با عصاب من چيكار كرده كه از فرشتم غافل شدم خم شدم روي موهاشو بوسيدمو با لذت بو كشيدم اين دوماه از ترس اينكه بيدار بشه فقط نگاش كرده بودم اي بگم چي بشي فرانك كه انقدر رو عصاب من فشار وارد ميكني ديگه ستاره هم از صدام فهميده بود يه چيزيم هست
نفس تو بقلم يه تكون خوردو سرشو گذاشت رو سينه ام دستمو كردم تو موهاش چه نرمه تازه داشتم از بودنش تو بقلم لذت ميبردم كه يهو در باز شدو شقايق اومد تو
شقايق-اه نفس پاشو چقدر....
با ديدن ما حرف تو دهنش ماسيد
من-هيس خوابيده بيدار ميشه
بعدم اروم سر نفسو از روي سينه ام بلند كردمو گذاشتم روي بالشت و از روي تخت بلند شدم به شقايق كه هنوز مات بود رو ما اشاره كردم بره بيرون خودمم چنگ زدم يه تيشرت از تو كمد برداشتم تنم كردمو رفتم بيرون شقايق هنوزم تو بهت بودو برو بر منو نگا ميكرد
من- د اين بي صاحاب شده مگه در نداره همينجوري سرتو ميندازي پايين ميايي تو
شقايق-شما داشتيد چي كار ميكرديد ؟
از فكرايي كه پيش خودش ميكرد خندم گرفت فكر كن نفس ميفهميد زندش نميزاشت
من-والا مثل اينكه بنده ديشب حالم بد شده نفس تا دير وقت بيدار بود صبح پاشدم ديدم پايين كاناپه خوابش برده گذاشتمش رو تخت دستش دور گردنم بود ترسيدم بيدار بشه پيشش خوابيدم
شقايق-تو گفتي و منم باور كردم
من-با اينكه چه باور بكني چه نكني برام اهميتي نداره ولي بيا برو كاسه و شال و ببين صداي بنده هم شاهد
شقايقم رفت تو رو يه بازرسي كرد اومد بيرون با يه لحن طلبكارانه اي روبه من گفت
شقايق-حيف نفس واسه تو لياقت نداري كه
بعدم يه راست رفت پايين از كاراش خندم ميگرفت رفتم تو اتاقو يه ملافه رو نفس كشيدم خودمم لباسامو عوض كردمو رفتم پايين
*~MoonGirl~*
۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۵۷ بعد از ظهر
سلام العیکم!!!! میدونم چرت و پرته اما بقیه اش رو بلد نبودم.....
دختر نودهشتی که ناز و دلبری این حرف منو ،تو...... گووووش کن!!!
منننننننننننننففففففففییی یییییییییی نددددددددددههههههههه!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ضدحال بود!:-2-09-:
این پست از زبون شقایق........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
با ترس از اتاق نفس بیرون اومدم با خودم گفتم الانه که سامیار لهم کنه اون همه شجاعت رو والا نمیدونم از کجا اوردم!!!!!
رفتم پشت میز صبحونه نشستم و به دیوار روبه روم زل زدم و رفتم تو فکر..........
دوماهی بود که از ماجرای اشکان میگذشت و دقیقا همون شبش اشکان به من زنگ زد و بازم تهدید کرد اما من با خیال راحت بهش گفتم اون همکلاسیم بوده و الکی اینو گفته که از شر مزاحمم خلاص شم و خیلی هم بهش مدیونم و به عنوان برادر دوسش دارم. اشکان هم ازم معذرت خواهی جانانه ای کرد که حز کردم!!!!!(البته بماند که کلی هم چاخان دیگه سر هم کردم تا باور کنه، تازه یه مدت هم باهاش قهر کردم که حساب کار دستش بیاد!تازه بعدشم گفتم اگه سحرم بود همین کارو میکرد اگه تو جای من بودی همین کارو میکردی! کلا کلی چرت و پرت تحویلش دادم تا باور کرد!!!)
موضوع اشکان رو به همه گفتم و تصمیم گرفتیم که شناسنامه جدید بگیرم. با دخترا هر سمون شناسناممون رو عوض کردیم تا مشکلی برامون پیش نیاد اگه اطرافیان متوجه گندکاریمون شدن!!!! البته با کلی دنگ و فنگ و اینور اونور رفتن! جون کندیم به مولا!:-2-06-:
رابطه ام با میلاد هم روز به روز بهتر میشد و باهم حسابی صمیمی شده بودیم......
حالا تمام خانواده اش رو میشناختم از مامان و بابا گرفته تا عمو و خاله!!!!!!!
اون تمام رازاش رو به من میگفت و من هم متقابلا رازامو بهش میگفتم! (البته به جز قضیه عشقم!)
شده بودیم مثل دوتا دوست صمیمی..... البته فرقش این بود که من عاشقش بودم و مطمئن نبودم که اونم عاشقمه یا نه.......
وقتی هم مامانم اینا میومدن اینجا تلفنی باهم حرف میزدیم یا تو دانشگاه هم میتونستیم همو ببینیم البته قایمکی!!!!!!!
من اصلا پشیمون نیستم چون میلاد خیلی کمکم میکنه و خیلی هوام رو داره...... بهش خیلی اعتماد دارم، میلاد خیلی مرده!
ولی هنوز هم کل کلامون رو داریم اما اخرش به شوخی و خنده ختم میشه ، نه به دعوا و قهر!!!
نفس و سامیارم که امروز دیگه........(از سقف برو بالا(استغفرالله) بی جنبه!)
با حرکت دستی جلوی چشمم از فکر بیرون اومدم و میلاد با خنده گفت:
ـ به چی فکر میکردی کلک؟!
من: هیچی!!!:-2-27-:
میلاد مشکوک نگاهم کرد که از طرز نگاه کردنش خنده ام گرفت و سامیار هم از اتاق اومد بیرون که با اخم من مواجه شد و در کمال تعجب دیدم قهقهه ای زد که من و میشا تو کف این خندهه موندیم!!!!!!!!
من: هر هر!!!!!! به چی میخندی؟!
سامیار: به تو خیلی بامزه اخم کردی!
اخم بدتری کردم که گفت:
ـ حالا چه خودشو میگیره!
با این حرفش خنده ای کردم و گفتم:
ـ نه خیر اخمم دلیل داره!!!!!!
که نفس هم اومد پایین و به بحث ما خاتمه داد!!!!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها اگه خیلی خوب نشد ببخشیدا عجله ای نوشتم اگه بد بود بیاین نقد اشکالا رو بگید برم ویرایش کنم بهتر بشه باشه؟!؟! یادتون نره ها!
این پست ویرایش شد! خوب شد یا نه؟!
*~MoonGirl~*
۲۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
اینم پست دوم از زبون شقایق...... یه سوال داشتم یعنی پست قبلم بد نشده بود که نیومدید نقد؟!؟!!!:mrgreen: خب حالا بگذریم راستی یه تشکر باید از renia11 بکنم اونم عکس شقایق رو بهم داد ولی فعلا این آپلوده کار نمیکنه نتونستم عکسش رو بذارم!!!! ولی دست همتون درد نکنه خیلی مرسییییییییی!!!!!:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
مثبت و تشکر هم یادتون نره ها!:-2-14-: کلا امروز قیافه من اینطوریه(:-2-16-: و :-2-14-:)
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
نفس دستش رو تو هوا تکون میداد و مثله پیرزنا اما با لحن بامزه ای هی غر میزد و باعث شده بود اول صبحی از خنده روده بر بشیم!!!
بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم ، میشا گفتش که شیش تایی باهم درس بخونیم!! همه با این پیشنهاد موافقت کردن..........رفتیم تو اتاق اتردین اینا و کتابامون رو آوردیم و شروع کردیم...... میشا ساعت رو کوک کرد که بعد از 4ساعت زنگ بزنه....... بی حوصله کتابم رو باز کردم و شروع کردم درسای جدید رو خوندن......... ولی سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میکردم و سرم رو که میاوردم بالا هیچی کسی رو نمیدیدم همه داشتن درسشون رو میخوندن.........
بعد چند دقیقه باز همین ماجرا تکرار شد که اعصبام خرد شد و محل نذاشتم ولی در یه حرکت سرم رو آوردم بالا و با چشمای قهوه ای میلاد رو به رو شدم......... زیر چشمی به بقیه نگاه کردم که غرق بودن و بعد زیر چشمی به میلاد نگاهی کردم که دیدم اونم داره منو می پاد! لبخندی بهش زدم و دوباره مشغول شدم..... ای خدا بگم چیکارت کنه میشا مگه تو این موقعیت میشه تمرکز کرد؟؟؟؟!!!!
سرم رو چندبار تکون دادم و تمرکز کردم و با دقت بیشتری جمله های مهم رو تو مغزم فرو میکردم و با خودم تکرارشون میکردم......
دیگه سر یه مطلب هنگ کرده بودم که صدای زنگ ساعت نجاتم داد!!!
کش و قوسی به بدنم دادم و یکی دستام رو گرفت و کشید و من از پشت افتادم ........... چشمای پر شیطنت میشا رو که دیدم چندتا فحش نثار خودش و خودم کردم و بلند شدم....... کمرم از کار میشا درد گرفته بود...... کتاب رو بردم گذاشتم تو اتاق....... حوله ام رو برداشتم تا برم سمت حموم.به گفته میلاد چون هوا سرد شده بود نمیتونستم تند تند برم حموم چون میترسید که سرما بخورم به خاطر همین یه روز درمیون میرفتم و امروز هم روز حمومم بود......
وارد حموم شدم و درش رو قفل کردم.شیر آب رو باز کردم تا وان پر از آب شه و وقتی پر شد شامپو بدنم رو توش خالی کردم!!!! امروز میخواستم حسابی به خودم برسم نمیدونم چرا!!!!!!! تمام حموم بو گل رز گرفته بود؛عاشق این بو بودم.لباسام رو درآوردم و انداختم تو سبد رخت چرکا و رفتم تو وان و ولو شدم تو کفا.حسابی خودم رو تمیز کردم و همونجا چشام رو بستم. با صدای کوبیده شدن در و تکون خوردن دستگیره بلند شدم و گفتم:
ـ میلاد من توام نیا تو!!!!!!!!!!
میلاد هم دست از در زدن برداشت و من خودم رو سریع شستم و اومدم بیرون. حوله رو محکم دورم پیچیدم و در و باز کردم که خوردم به میلاد. ببخشیدی گفتم و رفتم اونور تر تا بره دستشویی. لباس جدیدی که میلاد برام خریده بود رو پوشیدم. رنگش سفید بود. با یه شلوار جین ساده پوشیدمش و موهام رو خشک کردم. موهام حالت گرفته بودن به جای اینکه آبشاری حلقه ای شده بودن! چون امروز نبافته بودمش مثله دفعات قبل. اما همینم قشنگه. یه رژ صورتی هم زدم که تکمیل شم!
میلاد هم فکر کنم رفت حموم چون صدای آب میومد. چند دقیقه رو تخت نشستم منتظر میلاد. میلاد از حموم بیرون اومد و من خیره خیره نگاهش کردم. به به!(خعااااااک برسرت!!!!!)
میلاد لبخند زیر زیرکی زد و رفت سمت کمد. سرم اونور بود ولی با شنیدن صدای در کمد گفتم:
ـ اون لباسی که برات خریدم رو بپوش!
خواستم از اتاق برم بیرون که میلاد بازوم رو کشید به سمت خودش و من افتادم تو بغلش. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
ـ چرا اینطوری کردی؟!
میلاد گفت:
ـ ببین الان نرو بیرون!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
ـ چرا؟!
میلاد: از این یارو ارشیائه خوشم نمیاد!
از اون خنده پسر کشا کردم که بدبخت میلاد نزدیک بود پس بیوفته و گفتم:
ـ نه بابا خیالت راحت اون چشش نفسو گرفته!
میلاد با اخم نگاهم کرد و گفت:
ـ نه خیرم اینطوری نیست امروز دیدم دور و بر میشا میپلکید.این نفس محلش نذاشته رفت پیش میشا...
من با تعجب نگاهش کردم و اخمام تو هم گره خورد و رفتم تو فکر.
پسره کثافت! معلومه از این خارجیا غیر از اینم نمیشه انتظار داشت!
با حس کردن گرمی روی گونه ام فهمیدم میلاد گونه ام رو بوسیده تا از فکر بیام بیرون! با تعجب نگاهش کردم و میلاد گفت:
ـ رفتی تو فکر خب!!!! حالا اونورو نگاه کن من لباسم رو عوض کنم باهم بریم بیرون!
من تازه فهمیدم میلاد هنوز لخته که یه نگاه به نیم تنه اش کردم که از چشمای تیزبینش دور نموند و با خجالت تو چشاش نگاه کردم و سرم رو انداختم پایین و لب زیرینم رو گاز گرفتم!(خاک بر سرم داداش سیا ضایع شد!!!!!:-2-35-:) میلاد از این حرکتم خنده اش گرفت اما به رو خودش نیاورد!از بغلش بیرون اومدم و به سمت مخالف اون نشستم رو تخت. خواستم یکم دید بزنمش که با خودم گفتم(دوست داری اونم تورو دید بزنه؟!) با این فکرم خون با سرعت به زیر پوستم دوید و گونه هام از شرم سرخ شد.خاک بر سرم با این ذهن منحرفم ، تقصیر این دوتا دوست نابابه دیگه!!! امان از دوستای ناباب!:-2-06-:
بعد از این که کارش تموم شد بهش گفتم که موهاش رو خشک نکنه چون موهای خیس بیشتر بهش میاد.(نگران نباشید سرما هم نمیخوره کولر که روشن نیست!)
بلند شدم و دستش رو گرفتم و رفتیم بیرون. وقتی رفتیم تو هال ارشیا رو دیدیم که اونجاست و داره با میشا حرف میزنه البته چشم اتردین رو دور دیده!!!!!! وقتی من اومدم خواستم برم پیش نفس اینا که میلاد بازوم رو گرفت و منو به خودش تکیه داد و مشغول صحبت با سامیار شد. اتردین هم اومد تو جمع پسرا ولی دخترا اونور بودن و پسرا اینور اما من پیش پسرا بودم! به میلاد گفتم که خطری نداره و ارشیا رو تو جمعتون راه بدید تا من برم اونور و اون هم همینکارو کرد. وقتی داشتم میرفتم از کنار ارشیا رد شدم که دیدم ارشیا با اون چشای هیزش کل هیکل منو از نظر گذروند و در حالی که به طرز فجیحی ادمسش رو تو دهنش میچرخوند لبخندی به من زد که حالم رو به هم زد و با خجالت سریع رفتم پیش دخترا.
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها مثبت و اینا یادتون نره ها.:mrgreen: پست بازم میذارم امروز ازادم خوشحالم که هستم اصلا یه وضعیه!:-2-06-:
به قران الان از دست شما سرم رو میکوبم به دیوار!:-2-36-::-2-36-: بابا شما که تشکر رو میزنید مثبت رو هم پشتش بزنید دیگه! مثه این میمونه که... مثه این میمونه که.... صبر کنید یه مثال یادم بیاد!!! آهان مثه این میمونه که مثلا شما شام بی دسر بخورید!(عجب مثال جالبی!):-2-06-:
ای بابا کار سختی که نیستا! بزنید تورو خدا بزنید!:-2-30-:
غزل جان لطفا پست نذار تا ساعت سه من پست دارم ، باید یکم هماهنگی کنم که طول داره با اجازه! راستی تشکرا چهل تا مثبت سی تا!:-2-28-::-2-28-::-2-28-:
*~MoonGirl~*
۲۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ قبل از ظهر
این پست سومه از زبون شقایق و یکم طولانی و شاید تو یه پست جا نشه ......... و مخصوص طرفدارای میلاد و شقایقه! پس مثبت و تشکر رو بزنید چه طرفدار میلاد و شقایق چه طرفدار خواهریام!:-2-27-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
همینطور تو فکر بودم و به صورت میشا نگاه میکردم. حواسش نبود و داشت درباره کلاساش با نفس حرف میزد. با دقت به صورت میشا نگاه کردم(خب بهتر از بیکاریه) به به!!!!!! خوشگله.آره دماغ کوچولو پوست برنزه تقریبا بینی و لب خوش فرم گونه برجسته ابروهای خوشگل روی هم رفته خیلی خوشگل بود! با بلند شدن ارشیا نگاهم رو از صورت میشا گرفتم و با تیزبینی به ارشیا نگاه کردم که رفت اشپزخونه و دوباره برگشت اما اینبار اومد دقیقا بغل من نشست. خودم رو جمع و جور کردم یکی زدم به بازوی میشا که هوامو داشته باشه. ارشیا یه دور به هرسمون نگاه کرد و بعد یه نگاه به پسرا کرد و وقتی دید حواسشون نیست شروع کرد اروم آروم با من لاس زدن. خبرش چقدر فک میزد! میدید من جوابش رو نمیدم اما بازم فک میزد در حین حرف زدن با من با نفس و میشا هم گرم میگرفت و کلا با سه تاییمون داشت حرف میزد که من با بی حوصلگی خواستم بلند شدم که ارشیا دستش رو گذاشت روی رونه ام و دستش رو حرکت داد به سمت بالا که این حرکاتش مساوی شد با سیلی زدن من به صورتش. با عصبانیت از جام بلند شدم و دخترا و پسرا هم همینطور. میلاد با عصبانیت به من و ارشیا خیره شد و خواست به سمت ارشیا هجوم بیاره که اتردین بازوش رو گرفت و نگه داشت تا خودشو کنترل کنه نره بچه مردمو ناقص کنه و ارشیا هم با ترس عقب رفت و دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
ـ آیم ساری!(ای تو روحت با این حرف زدن.(میخواستم یه فحشم بدم که... بیخیال!)) من فقط میخواستم شقایق رو دعوت به نشستن بکنم!
میلاد با عصبانیت جلو اومد که اینبار سامیار هم به کمک اتردین اومد و نذاشت تکون بخوره:
ـ اسم خانوم منو با اون دهن کثیفت نیار!
نفس هم با عصبانیت افزود:
ـ مرتیکه بی ناموس میخواستی دعوت به نشستن کنی یا دستمالی؟!(خدارو شکر تفضلی الان اینجا نبود و بیرون بود وگرنه.....)
ارشیا پوزخندی زد و با پررویی گفت:
ـ حالا که چیزی نشده!!!!
من سریع از اون محل دور شدم چون هرآن ممکن بود فک این پسره ی سانسور رو بیارم پایین. رفتم تو آشپز خونه و یه لیوان آب برداشتم آوردم و دادم به میلاد که یکم عصبانیتش فرو کش کنه و خودمم رفتم کنار نشستم. سامیار با عصبانیت ارشیا رو بیرون کرد تا میلاد ناکارش نکنه. همه بچه ها با ناراحتی و اعصابی داغون رفتن تو اتاق خودشون و من میلاد موندیم تو هال. دستش رو گرفتم و گفتم:
ـ خودتو ناراحت نکن. به تفضلی هم چیزی نگو میدونی که پسرش بیشتر به چشمش میاد تا ماها.
میلاد هنوز هم تو خودش بود و اخماش تو هم بود. چونه اش رو گرفتم و به سمت خودم برش گردوندم و تو چشای نافذش نگاه کردم و گفتم:
ـ بهش فکر نکن بیا بریم بالا.
میلاد دستش رو تو موهای پرپشت و خوشگلش فرو برد و با کلافگی از جاش بلند شد. دستای گرمش رو گرفتم و باهم رفتیم بالا....
وقتی میلاد وارد اتاق شد تازه دیدم که لباسی که براش خریده بودم رو نپوشیده. با اخم نگاهش کردم که با تعجب پرسید:
ـ چیه چرا اینطوری نگاهم میکنی؟!
من: چرا لباسی که من بهت دادم رو نپوشیدی!؟
میلاد با خنده اومد پیشم و گفت:
ـ چون اون خیلی خوش قیافم میکرد واسه دیدن یه همچین اشغالی به درد نمیخورد! اینو باید تو مهمونیا پوشید!
با خنده گفتم:
ـ که دخترا بیان نخ بدن!
میلاد :
ـ تا وقتی تو زنمی از این شانسا نداریم بیان بهمون نخ بدن!
با اخم کوسن روی تختو پرت کردم طرف سرش که تو هوا گرفتش و خندید و گفت:
ـ شتابش کم بود!
و با شتاب زیاد پرت کرد طرف شکمم که محکم خورد به دلم و پرت شدم رو تخت البته نصف تنم رو تخت بود پاهام رو زمین!!!!!!
من: وحشی بچم افتاد!!!!!
یهو فهمیدم چه حرف بدی زدم دستم رو گذاشتم رو دهنم و با چشای گرد شده به میلاد که حالا اونم دولا شده بود رو من نگاه کردم و گفتم:
ـ بچه ی مجازیم البته!
میلاد لبخند شیطنت امیزی بهم زد و داشت فاصله اش رو باهام کم میکرد... فاصله صورتش با صورت من یکم شده بود و داشت قسمتای حساس میرسید و نفسای جفتمون حبس شده بود. دیگه نفس های داغش رو روی صورتم حس میکردم و موهام تکون میخورد. صورتش رو آورد پایین تر و دقیقا لباش با لبام اندازه دو بند انگشت فاصله داشت که بازم سرش رو نزدیک تر آورد و من چشمام رو بستم ولی با صدای در میلاد سریع از روم پاشد و دکمه پیرهنش رو یکم باز کرد. مثل اینکه اونم گرمش شده بود و کمبود هوا داشت! من هم سریع پاشدم و یه نگاه از تو آینه به خودم و گونه های قرمزم انداختم و موهام رو با دست عجولانه درست کردم و رفتم بیرون و محکم خوردم به میشا.....
میشا با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
ـ چته چرا اینقدر هولی دختر؟؟!!!
با من و من گفتم:
ـ ه.. هیی... هیچیی! هویجوری!!!!!
و با سرعت از کنارش رد شدم تا سوال پیچم نکنه!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
بچه ها هنوز پست دارما!!!! گفتم که جا نمیشه!!!!:-2-06-:
*~MoonGirl~*
۲۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۴ بعد از ظهر
پست چهارم از زبون شقایق......
و یه تشکر حسابی دیگه از رنیای گلم این دفعه عکس آقا میلاد رو فرستاده برام!http://www.forum.iranibax.com/images/smilies/sigpic4611_5.gif آف لاف یو خییییییییییییییللللللللیی یییییی!!!!:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-16-::-2-16-:
اینم عکسای میلاد:
http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:A...JHwH_k7DTGmuow (http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTvecGvoRzrN-rGrmnXY48lyjRxjSEISZgwZjWjJHwH_k7DTGmuow)
http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:A...Ih2hiWzAnltuiQ (http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcT8azThkqdtA4hKHxV3ZL1WkxuPwc1AD SkWx5zTIh2hiWzAnltuiQ)
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:A...5Nswa57jQIIwzg (http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQQba8JKFPW9D_tkcipGuJnOFzH8f5-gdWDbjC_5Nswa57jQIIwzg)
http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:A...q4x7YPZQd-uKqA (http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRm_e1BNKZBDapCt3Soi0XfF6ZfEb0am HyvvLImq4x7YPZQd-uKqA)
http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:A...PJ1GDEoWwrsZgw (http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTss3i3Z-CegMbH5oXrn_4sfLKIVRzem2ih1SELPJ1GDEoWwrsZgw)
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
یه هفته از ماجرای ارشیا میگذره و میلادم درگیر کاراش شده و اینطوری خیلی حوصلم سر میره. میلاد وقت نمیکنه مثل قبل با من باشه و بهم کم توجهی میکنه و من از این مسئله زیاد راضی نیستم اما خب اونم درگیر کارای خودشه.بهش حق میدم اما من خیلی کسل شدم. حوصلم سر رفته حتی نفس و میشا هم همینطور اوناهم کسل شدن. هیچکی پایه نیست بریم ددر!
دست از زل زدن به دیوار سیاه و سفید اتاق نفس برداشتم و نفسم رو با بی حوصلگی بیرون دادم که موهای جلوی صورتم هم با نفسم تکون خورد. دوباره موهام رو فوت کردم تا از جلوی صورتم بره کنار. اما نمیرفت کنار! دوباره فوت کردم و دوباره و دوباره که نفس حرصش گرفت و اومد کنارم و موهام رو زد پشت گوشم! لبخند کم جونی بهش زدم و دوباره زانوهم رو بغل کردم و به دیوار خیره شدم.
من: نفس حوصلم سریده!!!!!
نفس: برو پیش میلاد!
من: میلاد کار داره!
نفس: خب برو شاید کارش رو به خاطر تو ول کرد!
با خوشحالی گونه نفس رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم. میلاد روی تخت دراز کشیده بود و ساعدش رو پیشونیش بود. لبم رو گاز گرفتم و پریدم رو تخت،کنار میلاد!
میلاد چشماش از حدقه زد بیرون و گفت:
ـ به به !!! ترسیدم دختر!
بی توجه به حرفش غلتی زدم و وقتی به صورت دمر قرار گرفتم دستم رو گذاشتم رو بازوش و همینطور که با انگشتام با بازوش ور میرفتم گفتم:
ـ حوصلم سر رفته!!!
میلاد قهقهه ای زد که با اخم گفتم:
ـ زهر انار!!! خب حوصلم سر رفته دیگه ببرم بیرون!
میلاد یه دقیقه رفت تو فکر و به پنجره نگاه کرد و بعد به من وگفت:
ـ پاشو بپوش بریم البته چمدونت رو هم ببند چون میخوام ببرمت یه جای دور! با تعجب و هیجان گفتم:
ـ کجا؟
میلاد: خودت میفهمی!
و از تخت اومد پایین و چمدون خودش رو اورد و لباسای خودمو خودش رو چپوند توش و چندتا لباس گرمم گذاشت توش....
با هیجان شلوار جین سفیدم و مانتوی مشکی کوتاهم رو برداشتم که روش یه کمر کلفت میخورد که کمرم رو باریک تر نشون میداد و یه شال سفید چروکی براق هم گذاشتم رو تخت و به میلاد نگاه کردم که رفت حموم تا لباس بپوشه منم تو اون فرصت لباسام رو پوشیدم. نیازی نبود حموم برم چون صبح حموم بودم دیگه! میلاد وقتی اومد بیرون لبخندی بهم زد و عطری که من از بوش خوشم میومد رو برداشت زد و منم یکم آرایش کردم و عطر زدم اما یه لحظه وایسادم و گفتم:
ـ حالا چرا با این عجله؟!
میلاد: چون امروز چهارشنبه اس و میخوام جمعه برگردیم!
یه لحظه با خودم فکر کردم. منو میلاد... تنها... تو یه ویلا... بدون هیچکی... یه جای دور دور!!!!
چشمام رنگ ترس به خودشون گرفتن و با من و من رو به میلاد گفتم:
ـ من... من نمیام!!!!
میلاد از این لحن و حرفم تعجب کرد و گفت:
ـ واسه چی؟!
گونه هام سرخ شد و تا خواستم حرف بزنم میلاد اخمی کرد و گفت:
ـ یعنی به من اعتماد نداری؟!
با من و من گفتم:
ـ چرا ولی.....
میلاد: شقایق من قول میدم کاریت نداشته باشم به خدا راست میگم..... من سر حرف و قولم وای میستم.... شقایق؟!
دستای سردم رو تو دستای گرمش گرفت و دوباره تکرار کرد:
ـ شقایق؟!هوم؟!
من: اوهوم!!! میلاد پس از هم جدا میخوابیما........
میلاد قهقهه ای زد و گفت:
ـ چطور شبای دیگه پیش هم میخوابیم؟!
من: خب ما با فاصله میخوابیم تازه نفس اینا هم هستن نمیتونی کاری کنی!
میلاد با اخم گفت:
ـ باشه بابا!!!!!! حالا بیا بریم دیگه!!!!
از در که خارج شدیم سامیار ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ کجا؟!
میلاد: داداش خانومم حوصلش سر رفته میخوام ببرمش یه جایی!
سامیار: ماهم بیایم؟!
میلاد: نه خیر! دوتایی!
سامیار: باشه دیگه!
میلاد: مگه من چیزی میگم وقتی تو و نفس دوتایی میرید بیرون؟!
سامیار لبخندی زد و گفت:
ـ قانع شدم!!!!!:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
با هم رفتیم پایین و بقیه بچه ها هم از چمدون ما و لباسای بیرونمون تعجب کردن و میلاد گفت:
ـ بچه ها ماداریم میریم سفر!!! البته جمعه صبح بر میگردیم! میخوام شقی از کسلی دراد! (و رو به من گفت) بریم؟!
من با لبخند: بریم!
و از بچه ها خداحافظی کردیم و میشا در گوشم گفت:
ـ مراقب خودت باش!:mrgreen:
با ترس نگاهش کردم که خنده ای کرد و گفت:
ـ شوخی کردم برو به سلامت!!!!!
با لبخند از در خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و چمدون رو گذاشتم تو صندلی عقب. و میلاد ماشین رو روشن کرد و د برو که رفتیم!:-2-06-:
توی راه هی از میلاد میپرسیدم کجا میریم اما اون جوابی بهم نمیداد!
هی هم اذیتش میکردم و میگفتم: رسیدیم؟! اونم میگفت: نه نرسیدیم!
بدبخت رو عاصی کردم! ولی خودش میدونست کرم ریزیه!!!(اگه من کرمم رو به این میلاد نریزم کی بریزه؟! حتما هووم بریزه!:-2-06-:)
توی راه هی میخواستم بخوابم اما دوست داشتم از بودن با میلاد لذت ببرم و نهایت استفاده رو از بودن باهاش بکنم بدون هیچ دغدقه ای!!!
بعد از چند ساعت انتظار و کنجکاوی رسیدیم به یه جای آروم و کلی ویلا اطرافش و میلاد یکی از اون خونه هارو اجاره کرد برای دو شب.
خوشحال بودم که تنها نیستم چون یه پیرزن اونجا زندگی میکرد تو ویلای روبه رویی یه جورایی همسایه ما میشد. بعد از اینکه وسایل رو گذاشتیم تو ویلا بیرون اومدم و به اطراف نگاه کردم. سرسبز بود و هوا هم ابری بود... یه بوی خاصی میداد هوای بیرون و لذت بخش بود و سرد! درختا همه پشت سر هم و یه پارک هم بغل ویلای کناری بود. راستش به غیر از سرسبزیش بقیه اش دلگیر بود...چون خیلی خلوت بود. اما میلاد میگفت هنوز اصل کاری مونده که فردا نشونم میده. با سوز سردی که اومد به خودم اومدم و رفتم تو خونه و میلاد رو دیدم که روی کاناپه لم داده.اینجا فقط یه خوابه بود. رفتم لباسم رو عوض کنم. اتاقش تقریبا بزرگ بود میشد میلاد مثلا رو زمین بخوابه!
یه لباس استین بلند با یه شلوار ورزشی که بیشتر تو خونه میپوشیدمش و مشکی بود رو گذاشتم رو تخت تا بعد از حموم بپوشمشون و حوله رو برداشتم رو رفتم حموم. بعد از حموم موهام رو خشک نکردم و بافتمش و قیافه ام با اون لباسا و موها خیلی با نمک و قشنگ شده بود. شده بودم مثه بچه ها!!! سریع از اتاق بیرون رفتم و به میلاد گفتم:
ـ شام نیمرو یا املت!؟؟
میلاد: املت!
و من دست به کار شدم و گوجه و تخم مرغ رو اوردم و میلاد هم اومد کمکم و دوتایی باهم یه املت خوشمزه درست کردیم که با کلی شوخی و خنده خوردیمش!
بعد از اینکه شاممون رو خوردیم میلاد سفررو جمع کرد و من ظرفارو شستم. میلاد بعد مسواک رفت تو اتاق. با یادآوری مسواک حالم گرفته شد چون خمیردندون مورد علاقه ام رونیاوردم!:-2-06-::-2-06-::-2-06-: ولی به هرحال مسواکم رو زدم و رفتم رو تخت کنار میلاد و طلبکارانه نگاهش کردم که با تعجب گفت:
ـ چیه؟!
من: برو پایین!
میلاد: اوا شقی؟!
من: شقی نداریم دیگه میلاد حداقل امروز رو برو پایین فردا میتونی بیای البته اگه اصرار کنی!
میلاد با خنده زد رو نوک بینی ام و گفت:
ـ چشم هرچی خانوم خوشگلم بگه ولی بدون اهم شلوارتو میگیره ها!!!!!
با خنده نگاهش کردم و رفتم زیر پتو و بدون جواب به میلاد خوابم برد.
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
آخ بچه ها اینترنتم قطع شد این ادامه اش بود اما الان میذارم اینترنته اعصابمو ریخت بهم! ببخشید تورو خدا ..........:-2-30-: دیشب همه ی اینارو نوشته بودم تا اومدم دکمه ارسال پاسخ رو بزنم اینترنته قطع شد! چون با مال خونه میام تلق تولوق میکنه!!!! بعد اگه میخواستم دوباره وصل شم مامانم اینا بیدار میشدن بعد با موبایل اومدم با اونم نشد ویرایش کنم.... درهر صورت شرمنده ام خیلی ببخشید.....:-2-39-:
ویرایش شد!
*~MoonGirl~*
۲۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر
سلام بچه ها!!!!! بخشیدید دیگه؟! برای اینکه ببخشید دوتا پست دیگه هم میذارم!
پس چی شد؟! این پست از زبون شقایق!
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
صبح با نور چراغ قوه که میلاد تو چشمم مینداخت بیدار شدم!
دستی به چشمام کشیدم و دوباره بستمشون و هی باز و بسته اش کردم تا خوب شه. با غر غر رو به میلاد گفتم:
ـ بمیری با این بیدار کردن محبت امیزت میلاد!!!
و از رو تخت پاشدم و رفتم سمت دستشویی و سرم رو کامل گرفتم زیر شیر آب و بیرون آوردم. چشام پف کرده بود قیافه ام فجیح شده بود. دوباره سرم رو کردم زیر شیر اب و ایندفعه یکم پف چشمام کمتر شد. مسواکم رو که زدم اومدم بیرون و با حوله سر ، موهام رو خشک کردم.میلاد آماده آماده بود. با تعجب به میلاد و ساعت نگاه کردم. ساعت یک و نیم بود؟!!؟! میلاد از قیافه متعجب من خنده اش گرفت و گفت:
ـ خب هرچی صدات کردم بیدار نشدی مجبور شدم با چراغ قوه بیدارت کنم اونم این ساعت تقصیر خودته!!!
من: حالا کجا میخوای بری؟!
میلاد: جایی نمیخوام برم میخوام باهم بریم همونجایی که قولشو بهت دادم.
با خوشحالی دستامو بهم کوبیدم و رفتم تا حاضر بشم اما میلاد کمرم رو گرفت و به سمت خودش برم گردوند و گفت:
ـ اول برو تو اشپزخونه یه چیزی بخور بعد بیا.
با بی میلی رفتم تو اشپزخونه و از بین آب پرتقال و قهوه ، آب پرتقال رو ترجیح دادم و یکم از میوه هایی که تو بشقاب بود رو خوردم و سریع رفتم تو اتاق و مانتوی سفیدم رو پوشیدم و جین یخی و شال به همون رنگ هم سرم کردم و یه آرایش مختصر هم کردم و از اتاق زدم بیرون. میلاد یه نگاه به تیپم کرد و گفت:
ـ سویی شرت که یادت رفت!
من: بیخیال بابا مگه هوا چقدر سرده؟!
میلاد: اونجا خیلی سرده!
رفتم سویی شرتم رو آوردم و با هم رفتیم سوار ماشین شدیم.
میلاد گفت که راهش یکم دوره از اینجا و من تا وقتی که رسیدیم با آهنگ ملایم توی ماشین چشمام رو بستم تا بازم بخوابم!!!!
.................................................. ......................
وقتی بیدار شدم دیگه دلم نمیخواست بخوابم و به منظره سر سبز بیرون چشم دوختم.
میلاد: دیگه چیزی نمونده الان میرسیم!
با خنده نگاهش کردم و گفتم:
ـ از کجا فهمیدی من بیدارم؟!
میلاد: تو هر کاری کنی من میفهمم!!!!!
شونه ای بالا انداختم و بازم به بیرون خیره شدم که درهمین لحظه ماشین وایساد. میلاد پیاده شد و من هم پیاده شدم. اونجایی که ما بودیم سنگی بود و دور و اطرافش تماماً درخت و سبزه... همونطور ایستاده بودم و داشتم با شگفتی به منظره زیبای روبه روم نگاه میکردم که میلاد بازومو گرفت و گفت:
ـ این چیزی نیست، باید بریم جلو تر این روستائه چیزای قشنگ تری هم هست!
با ذوق باهاش همراه شدم و هرچی جلو تر میرفتیم راه شنی میشد و بوی سبزه و خاک بیشتر میشد و لذتی غیر قابل وصف به ادم میبخشید. علف های هرز اطراف درختا منظره رو جالب کرده بودن و چمنای اطراف شن تقریبا خیس بودن. بعد از یه ربع راه رفتن در گوشه روستا در سمت راستش یه چشمه بزرگ بود که آبش آبی و زلال و و دور این چشمه سنگای بزرگ و لغزنده و یه دیوار سنگی سمت راست چشمه قرار داشت و دور تا دور چشمه درخت بود که سرشون بهم نزدیک بود و شکل قلب رو درست کرده بود. دستم رو از بازوی میلاد بیرون کشیدم و به چشمه چشم دوختم و خواستم برم جلو تر که پام روی سنگ لغزنده نزدیک چشمه لیز خورد و نزدیک بود بیوفتم که میلاد زیر بغلم رو گرفت و نذاشت برم گلی بشم!!!
بازوی میلاد رو محکم گرفتم تا ایندفعه مثل دفعه قبل نشه و با احتیاط روی شن ها قدم برمیداشتیم چون بارون اومده بود خیس شده بودن و گلی شده بودن... پایین درختا گلای خیلی خوشگلی بودن که تو عمرم ندیده بودم! اسمشون رو نمیدونم اما بوش که مست کننده بود. میلاد با دیدن ذوق و شوق من بهم لبخندی زد و من برای تشکر ازش گونه اش رو بوسیدم و آروم رفتم سمت چشمه و طوری نشستم که شلوارم کثیف نشه و دستم رو توی آب خنک و زلال چشمه فرو میکردم و در میاوردم. موبایلم رو از کیفم در آوردم و رفتم عقب وعقب تر و به میلاد که خوردم دیگه وایسادم تا عکس بگیرم از اون منظره ی قشنگ تا به نفس و میشا هم نشون بدم. چندتا عکس گرفتم و دوباره موبایلم رو گذاشتم تو کیفم.
میلاد رفت تا صندلی مسافرتی ها رو از تو ماشین بیاره. وقتی اومد دوتایی نشستیم کنار چشمه و من چند شاخه از اون گلای صورتی رو برداشتم و بوییدمشون ..... اینقدر بوش خوب بود که دلم میخواست تا اخر عمرم این بو همراهم باشه.
من: میلاد واقعا ممنونم اینجا خیلی خوشگله واقعا که من رو سوپرایز کردی!
میلاد با خنده گفت:
ـ خواهش میشه خانوم! به خوشگلی شما که نیست! تازه هنوزم سوپرایزا مونده!
با چشمای گرد شده گفتم:
ـ میلاد تو محشری!
میلاد با خنده گفت:
ـ خودم میدونم!
من: حالا یه چی گفتم نمیخواد خودتو بگیری!
ساعت چهار که شد میلاد میخواست برگردیم تا به بقیه برنامه ها هم برسیم اما من دلم نمیومد از اونجا جم بخورم اما با هر بدبختی بود میلاد من رو از اونجا کشوند بیرون!!!!!
سوار ماشین که شدیم گفتم:
ـ خب!؟؟ الان کجا میریم؟!
میلاد: الان میریم ناهار بخوریم!
با خنده گفتم: ایول من خیلی گشنمه!
میلاد با خنده گفت:
ـ خب زودتر میگفتی!
و ماشین رو روشن کرد و رفتیم سمت یه رستوران نزدیک ویلا! شاید برنامه اش تو رستوران بود!:-2-31-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب دیگه دستم درد گرفت یه بیست دقیقه دیگه هم ادامه این رو میذارم!مثبت اینا هم یادتون نره ها!!!!! آف لاف یو بچه های گل نودهشتی!:-2-16-::-2-16-::-2-16-:
*~MoonGirl~*
۲۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۲۱ بعد از ظهر
خب این پست از زبون شقایق....
مثبت و تشکر رو هم بزنید دیگه!!! اهان راستی از رها (raha-)جونمم باید تشکر کنم هی کمک میکنه ایده خلق شه!:-2-06-: مکان ها و اینا همه پیشنهاد رها بود! دمش گرم از اون یکی رها (rahaiii)هم تشکر میکنم واسه نقدای سازنده اش!:-2-40-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
رستورانی که مارفتیم یه جای خیلی شیک و تمیز بود... دو طبقه داشت که ما همون طبقه اول نشستیم...طبق مشاهدات مخفیانه من برنامه بعدی میلاد اینجا نبود چون هیچ اتفاق سوپرایز کننده ای جز آوردن غذاهامون در کار نبود!!!!! میلاد جوجه سفارش داد و من هم زرشک پلو با مرغ سفارشیدم! بعد از اینکه غذامون رو خیلی آهسته و پیوسته میل کردیم(!) من بلند شدم رفتم دستشویی میلادم رفت حساب کنه. تو دستشویی عملیات آرایش کردن رو راه انداختم و دوباره اومدم بیرون... با میلاد رفتیم سوار ماشین شدیم. یه بسته ادامس از کیفم دراوردم و یکی به میلاد تعارف کردم و یکی هم خودم انداختم بالا!!!!!:-2-22-:
بعد از اون رفتیم لب ساحل جایی که من عاشقش بودم... من به تنهایی رفتم تا یه جای باحال واسه خودمون پیدا کنم اونم رفت یه چیزی از تو ماشین بیاره که به من نگفت چیه!
نیم ساعت دیگه دقیقا غروب میشد و من این منظره دریا با غروب آفتاب رو خیلی دوست داشتم. تو دلم میلاد رو تحسین کردم. واقعا که خیلی مهربون و دوست داشتنیه!
برگشتن میلاد پنج دقیقه طول کشید. به دستش که نگاه کردم دیدم با خودش گیتارش رو اورده!
با خوشحالی گفتم:
ـ تو بلد بودی بزنی و به من نگفتی؟؟!
میلاد: آره میخواستم غافل گیر بشی!
خندیدم و گفتم:
ـ وایییییی میلاد خیلی گلی!
میلاد: شما بیشتر!
به گیتارش اشاره ای کردم و گفتم:
ـ حالا نمیخوای برام بزنی؟!
میلاد: چرا عزیزم صبر کن!
پنج دقیقه داشتم سوال پیچش میکردم که بالاخره خورشید کم کم اماده غروب کردن بود و میلاد گیتارش رو برداشت و شروع کرد... با شنیدن صدای گیتار لبخندی روی لبم اومد و بعدش صدای میلاد که همراه گیتار آواز میخوند دلم رو هوری ریخت پایین... صداش به قدری جذاب و گیرا بود که همه داشتن به سمت ما نگاه میکردن و حسابی جلب توجه کرده بود و جالب تر از اون اهنگی بود که میخوند... صداش گوش ادم رو نوازش میکرد...:
(بچه ها من خودم این اهنگ رو گوش نکردما!:-2-06-:)
خنده هامو با تو تقسیم می کنم زندگیمو به تو تقدیم می کنم
مگه نمی بینی غرق خواهشم من کنار تو پر از آرامشم
بدون تو بودن سهم من نیست منی که به تو دلخوشم
کنار تو چشمام رنگ غم نیست با تو غمامو می کشم
نمی تونم از تو دور بمونم آخه به تو دل بستمو
تو نباشی تنها نیمه جونم بگو می گیری دستمو
زنده موندن بی تو خنده داره تویی که دنیای منی
حرفای تو قلب عاشقت رو بگو که به من می زنی
عزیز من بگو همیشه با منی بدون تو بودن سهم من نیست
منی که به تو دلخوشم (http://www.mhe-lyrics.com/1390/06/%d9%85%d8%aa%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%af%d9%84%d8%ae%d9%88%d8%b4%d9%85-%d9%86%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%85%d9%87/)کنار تو چشمام رنگ غم نیست
با تو غمامو می کشم نمی تونم از تو دور بمونم
آخه به تو دل بستمو تو نباشی تنها نیمه جونم
بگو می گیری دستمو زنده موندن بی تو خنده داره
تویی که دنیای منی حرفای تو قلب عاشقت رو
بگو که به من می زنی عزیز من بگو همیشه با منی
(نیما علامه به تو دلخوشم)
با تموم شدن آهنگ لبخندی روی لبم نشست و صدای دست زدن مردم بلند شد و در اخر میلاد کمی جلو اومد و گونه ام رو بوسید که با لبخند جوابشو دادم. میلاد گیتارش رو گذاشت تو جاش و انداخت رو شونه اش و من پیشنهاد دادم که باهم بریم قدم بزنیم... پاچه های شلوار خودمو دادم بالا و میلاد هم به تقلید از من همین کارو کرد و من بازوی میلاد رو گرفتم و همینطور که کفشامون دستمون بود روی شنا قدم میزدیم... امواج ملایم آب که به پاهام میخورد حس خوبی در من ایجاد کرده بود... میلاد کنارم ، اون شعر قشنگش ، لب دریا! منو این همه خوشبختی محاله!:-2-06-:
وقتی که هوا تاریک تر شد پاهامون رو با دستمال(!) خشک کردیم و کفشامون رو پوشیدیم و رفتیم تو ماشین.... تو ماشین همش به این فکر میکردم که میلادم منو دوس داره... امکان نداره غیر از این باشه با اتفاقای امروز.... تو حال خودم بودم که میلاد گفت:
ـ پیاده شو!
کنار یه ساندویچ فروشی پارک کرده بود از اون ساندویچ کثیفا چرکیا!:-2-06-::-2-06-::-2-06-: اینقدر دوس دارم اینجاهارو!
میلاد دوتا ساندویچ کالباس خرید و سقف ماشین رو باز کرد و همینطور که ستاره هارو نگاه میکردیم و حدس میزدیم که کدوم ستاره مال کیه، ساندویچامون رو هم میخوردیم.....
من: اون ستارهه که خیلی پرنوره مال منه!!!
میلاد: اونی که خیلی بزرگه هم پس مال منه!!!
من: قبول نیست همه خوشگلاشو تو برمیداری!!
و بعد از کلی شوخی و خنده به سمت ویلا راه افتادیم......
وقتی رسیدیم سریع به سرعت جت لباسم رو عوض کردم و رفتم تو حموم و پاهام رو شستم چون داشت اذیتم میکرد!!!!! بعد از من هم میلاد رفت و من رفتم رو تخت و دراز کشیدم و به با یاد آوری شعری که واسم خوند یه لبخند گل گشاد زدم و زود جمعش کردم! نشستم رو تخت و خمیازه ای کشیدم و بعد چند دقیقه میلاد هم اومد و وقتی دید من نشستم سریع سرش رو گذاشت رو پام و دراز کشید..... با تعجب گفتم:
ـ چیکار میکنی پاشو میخوام بخوابم باوو!
میلاد گفت:
ـ راحتم!
من: ولی من ناراحتم پاشو دیگه!
و با یه حرکت سریع پاهام رو از زیر سرش کشیدم بیرون و رفتم زیر پتو... میلاد هم اومد زیر پتو و چون پشت من بهش بود بغلم کرد و گفت:
ـ خیلی نامردی! میخواستم بخوابم!
من: خب بخواب کسی جلوت رو نگرفته... حالا هم برو اونور تر...
میلاد رفت اونور تر اما کمرم رو گرفت و به سمت خودش چرخوند.
یکم نگاهش کردم و چشام رو بستم تا بیخیال شه و بخوابه... اما حس کردم داره صورتش بهم نزدیک تر میشه. نفساش رو حس میکردم... نخواستم چشام رو باز کنم... خودمو زدم به نفهمی!
قلبم دوباره شروع کرد به تند تند زدن و حرارتم زد بالا.....
حس کردم بازم نزدیک تر شد که تا خواستم حرفی بزنم...........
نرمی لباش رو روی لبم حس کردم و دلم هوری ریخت پایین..... هنوز چشام بسته بود و هیچکاری نمیتونستم بکنم.... نفسم رو حبس کرده بودم که با خودم گفتم الانه که خفه شم که بعد چندثانیه لباش رو از رو لبام برداشت...
اولین بوسه ام چقدر شیرین بود درحالی که خودم هیچ کاری نکردم!:-2-06-::-2-06-::-2-06-: (شما فکر کنید تو شوک بودم!)
آروم چشمام رو باز کردم و بدنم رو تکونی دادم که میلاد تو جاش نیم خیز شد و من سریع روم رو برگردوندم تا نگاهش نکنم خو خجالت میکشیدم!!!!(بابا با حیا!:-2-14-:)
وقتی کامل رفتم زیر پتو با به یاد اوری اون صحنه دوباره یه لبخند زدم که وجدانم بهم اخم کرد و ضدحال زد بهم! و بعد چندثانیه خواب چشمام رو ربود........
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
یعنی سخت تر از نوشتن این صحنه ها کار دیگه ای هم هست؟!:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
تورو خدا مثبت و تشکر رو بزنیدا!!! فعلا دیگه بسته بقیه اش شب با غزل! بابای دوست جونیام!:-2-25-:
دمتون گرمه دیگه؟!!؟!! اخه چرا منفی میدید؟!:-2-30-:
یکم ویرایش شد!:-2-06-:
غزل91
۲۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۱ قبل از ظهر
سلام من اومدم با پستاي امشب
پست اول از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
از ميشا و شقايق خدافظي كردمو رفتم سمت ماشينم دستم به دستگيره ماشين بود كه گوشيم زنگ خورد شماره رو نگا كردم ناشناس بود بيخيال جواب دادن شدمو سوار ماشين شدم ولي بيخيال نميشد انقدر زنگ زد كه اخر مجبور شدم جواب بدم
من-بله بفرماييد
ناشناس-سلام
من-سلام امرتون رو بفرماييد خانوم
صداش همراه باشك و ترديد شد
ناشناس-نفس شمايي؟
من-بله خودم هستم
يه نفس عميق كشيدو بعدش صداش تو گوشي پيچيد
ناشناس-من فرانكم
هيچي نگفتم صداش دوباره تو گوشي پيچيد
فرانك-بايد ببينمت
من-ببنيد خانوم من نه شمارو به جا ميارم نه دليلي ميبينم كه ملاقاتتون كنم
فرانك-ميدونم كه خوب منو ميشناسي دليلم چه دليلي مهم تر از اينكه تو مزاحم زندگي منو بچمو ساميار شدي
من-منظورتون رو نميفهمم زندگي شما چه ربطي به منو ساميارداره؟
فرانك-بيا به اين ادرسي كه ميگم متوجه ربطش ميشي ياداش كن(...)منتظرتم
بعدم بدون حرف گوشي رو قطع كرد دختره ي بي ادب همون حقته سانيار ولت كرده ببين تو رو خدا شوهرش ولش كرده براي شوهر من نقشه ميكشه چه ساميار ساميارم ميكرد شيطونه ميگفت بگم تو غلط ميكني اصلا اسم ساميارو بياري ادرسو يه بار ديگه نگا كردم سر راست بود تقريبا توي اين يه سال تمام سوراخ سمبه هاي شيرازو بلد شده بودم رفتم به ادرسي كه داده بود بعد ربع ساعت رسيدمو ماشينو پارك كردمو رفتم تو يه كافي شاپ خلوت دنج بود كه با نوراي نارنجي روشن بود ديوارا هم همه مشكي يه پله مارپيچي هم گوشه ترين ضلع شمالي ديوار قرار داشت هر چقدر بالا شلوغ بود پايين خلوت بود چون به غير از خانومي كه حدس ميزدم فرانك باشه كه پشتش به من بود و يه دختر بچه كه فكر كنم 2 سه سالي داشت كسي پايين نبود رفتم سمت ميزشون و محكمو جدي در عين حال مغرور گفتم
من-فرانك خانوم؟
با صداي من سرشو برگردوند اولين چيزي كه تو صورتش جلب توجه ميكرد لباي تزريقيش بود كه اصلا به صورتش نميومد و بعد لباش بيني عمليش كه انقدر سربالا بود ادمو ياد بيني خوك مينداخت ارايش زيادش با ابروهاي تتو شده اش سنشو خيلي بيشتر از اوني كه بايد نشون ميداد اون عكسي كه من تو لب تاب سامي ديدم با اين چهره زمين تا اسمون فرق داشت فكر كنم بينيشو يه ترميم رفته بود چون تو عكس خوكي نبود لبشم فكر كنم دوباره پروتز كرده بود در كل و عكسي كه من ديدم خوشگل بود ولي الان... با ديدن من يه تا ابروشو برد بالا و دستشو كرد تو موهاي بلوندش و اونارو با يه عشوه شتري زد كنار خندم گرفت همه چيز اين زن آريه بود يه لبخند زدش كه نگين كاشته شده روي دندون نيشش نشون داده شد
فرانك-بله خودم هستم و تو هم بايد نفس باشي بشين
بدون حرف صندلي رو به روايش رو كشيدم بيرونو نشستم و تازه دختر كوچولوي نازي رو كه نشسته بود ديدم چقدر بامزه بود موهاشو خرگوشي بسته بودو يه پيراهن زخيم سبز تيره همرنگ چشماش با جوراب شلواري و كت كوتاه مشكي زخيمم پوشيده بود يه كلاه سبز تيره هم روي پاش بود پوتينايي هم كه پوشيده بود همرنگ موهاش مشكي بود با تعجب داشت به من نگا ميكرد
يه لبخند كوچولو بهش زدم از اون لبخندا كه چال گونمو به خوبي نشون ميده نميدونم چرا ولي دوست داشتم هر جوري كه شده به فرانك نشون بدم كه از اون سرم
من-سلام خانوم كوچولو
يه سلام اروم گفتو سرشو انداخت پايين
تكيه دادم به صندلي و يكي از پاهاي بلند و خوش تراشمو انداختم رو اون يكي
من-امرتون فرانك خانوم
فرانك حالا چه عجله اي داري اول يه چيزي سفارش بديم بعد صحبت ميكنيم
ميخواستم بگم اي من كوفت بخورم تو بنال جون به لبم كردي فرانك با اشاره دستش خواست كه منو براش بيارن
فرانك-چي سفارش بدم؟
من-يه فنجون اسپرسو بدون شيرو شكر
فرانك-خيلي تلخ ميشه ها
غزل91
۲۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۲ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
من-عادت دارم
يه 6 هفت دقيقه اي تو سكوت گذشت ديگه داشتم كلافه ميشدم كه گوشيم زنگ خورد ساميار بود با ديدن اسمش بي اختيار لبخند رو لبم نشست همزمان با زنگ خوردن گوشيم سفارشامونو هم اوردن
من-جانم
ساميار-جانت بي بلا خانومم
من-خوبي عشقم؟
ساميار-شما خوب باشه بنده هم خوبم
من-كجايي؟
ساميار-يه جاي خوب اصلا نميدوني كه پر دختر جات خالي
من-ساااااااميار
ساميار-به فدات
من- خدانكنه
ساميار- زنگ زدم بگم قرارمون يادت نره
من-نه مواظب خودت باش خدافظ
ساميار-تو هم همينطور خدافظ اهان راستي نفس يادت نره به بابات زنگ بزني خودت گفتي فردا كه ميشه امروز باي
بعدم گوشي رو قطع كرد با لبخند سرمو اوردم بالا كه با چشماي عصباني فرانك رو به رو شدم موبايلمو گزاشتم تو كيفمو بدون توجه به نگاه عصباني فرانك خودمو با قهوام سرگرم كردم
من-اگه نميخواييد چيزي بگيد من برم
فرانك-خب حالا كه خودت ميخاي مقدمه چيني رو ميزارم كنار الان شيش ماهه كه منو بچه ام منتظر اينيم كه ساميار از تو جدا بشه ميپرسي چرا پس خوب گوش كن شيش ماه پيش با هزار جور بدبختي شماره ساميارو پيدا كردمو فهميدم كه جايي كه من زندگي ميكنم يعني شيراز زندگي ميكنه باهاش قرار ملاقات گذاشتم
با هر حرفش دلم هري ميريخت پس چرا ساميار بهم چيزي نگفت احساس ميكردم سردي اسفند ماه تو كل استخوناي بدنم ميپيچه
فرانك-باهاش قرار گذاشتمو ديدمش بهش از علاقه اي كه بهش دارم گفتم اونم گفت كه منو دوست داره و فقط يه مانع سر راهه اونم زنشه كه مجبوري عقدش كرده هر چقدر گفتم طلاقش بده گفت درسمو ميخوام بخونم گفتم خدا رو خوش نمياد با احساسات يه دختر20 بيستو يك ساله بازي كني گفت مجبورم اومدم بهت بگم ساميار هنرپيشه خوبيه تو رو هم دوست نداره و عاشق منو بچه من يا به قول خودش بچمونه پاتو از زندگي من بكش بيرون يه كلام اقا تو مزاحم زندگي مني من دلم نميخواد ساميارو با تو شريك بشم
حرفاش مثل پتك تو سرم فرود ميومد مزاحم بچه مون عاشق منه ساميار تو رو دوست نداره امكان نداشت ولي دير اومدن سامي تو اون دوماه كذايي كه باهم قهر بوديم كلافه بودنش ولي ولي حرفاي ديشبش چي پس همش دروغ بود نه امكان نداشت ببين دختره چه نقشه اي كشيده پوزخند صدا داري زدمو نگاش كردم
من-نمايش تموم شد ميتونم برم
ادب و احترامو فراموش كردم
من-اخه زنيكه تو تو زندگي ما مزاحمي اضافه اي نه من. بدبخت من زنشم و عاشق منه دستت به هيچ جا بند نيست اومدي سراغ من گفتي شايد دختره خر شد(صدام داشت تقريبا بلند ميشد)ساميار به تو و امثال تو نگا هم نميكنه منو چي فرض كردي فكر كردي اين چرندياتي كه ميبافي اعتمادو عشق منو به ساميار كم ميكنه
كيفمو از رو ميز برداشتمو يه تراول 50 جايي گذاشتم رو ميزو به طرف در خروجي راه افتادم ولي صداش از پشت سر لرزه انداخت تو جونم درسته ريلكس بودمو اضطرابمو نشون نميدادم ولي از درون ميترسيدم مثل بيد
فرانك-خواهيم ديد كه حرفه يا واقعيت شوهرتو دودستي بچسب چون انقدر عاشقم هست كه بگم يا من يا درست بگه من
يه نفس عميق كشيدمو بدون توجه به حرفش در كافي شاپو بستمو رفتم سمت ماشين با ساميار قرار داشتم همينجور كه داشتم رانندگي ميكردم فكرم رفت به چهار ماه پيش توي اين چهار ماه اتفاق خواستي نيوفتاد بعد از برگشت شقايقينا همه فكرو ذهنم شده بود درسم ساميارم ديگه كمتر دير ميكرد عشقم بهش روز به روز بيشتر ميشد ولي نه من حرفي ميزدم نه اون حداقل نه تا ديشب يه هفته پيشو دقيق يادمه مو به مو برگشتم به يه هفته پيشو با خودم اتفاقاتو مورور كردم با اومدن مامانينا ساميارو پسرا رفتن هتل داشتم با سحر حرف ميزدم كه بابام منو مخاطب قرار داد
بابا-نفس برات يه خبر خوب دارم
غزل91
۲۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۴ قبل از ظهر
پست سوم از زبون نفس بازم هست بازم هست:-2-16-:
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
با ذوق رومو كردم سمتش كه با حرفش پنچر شدم شايد اگه قبل اومدنم به شيراز اين خبرو بهم ميدادن روي عرش سير ميكردم ولي الان
بابا-يادته عشق اينو داشتي بري فرانسه پيش عمو امين براي ادامه تحصيل ولي با اقامتت موافقت نشد؟امين كاراتو درست كرده برات دعوتنامه هم فرستاده فقط منتظر جواب مثبت تو كه برات يه اتاق اماده كنه البته ما بهش گفتيم كه جواب تو صددرصد مثبته
ترجيح دادم اصلا حرف نزنم مامان كه از اولم مخالف رفتنم بود گفت
مامان-حالا امير شايد جوابش منفي بود
بابا-دخترم نظرت چيه؟
سحر-من كه جاي تو بودم نه نمي گفتم بابا تو عجب شانسي داري خداي من پاريس فكرشو بكن
توي دلم گفتم تو كه جاي من نيستي
سعي كردم ناراحتيم رو نشون ندم
من-راستش بابا اين يكي از ارزوهامه يعني بود تا قبل اينكه بيام اينجا ولي الان كه ديگه 8 ماهه دارم درسمو ادامه ميدم نميتونم ولش كنم كه بايد فكر كنم
سحر- عمو اين داره ناز ميكنه وگرنه از خداشم هست
با خنديدن به حرفش يكم رنگو بوي حقيقت دادم كه بابا شك نكنه بعد 8 ماه يهو نظرم صدوهشتاد درجه اونم براي8 ماه درس خوندن كه به راحتي جبران ميشد عوض شده
فرداش كه منو ميشاو شقايق زودتر بيدار شده بوديمو داشتيم ميز صبحونه رو ميچيديم ميشا گفت
ميشا-نظرت چيه نفس ميري يا موندني هستي؟
در حالي كه ابميوه رو ميزاشتم روي ميز جواب دادم
من-ميرم
خودمم نميدونم از كجا اين صداي قاطع اومدو گفت ميرم
شقايق كه داشت ظرفاي مربا و عسل رو ميچيد رو ميز دستش رو هوا موند
شقايق-شوخي ميكني پس ساميار چي؟
من-ديشب تا صبح به همين موضوع فكر ميكردم اگه علاقه اي بهم داشت توي اين هشت ماه زبون باز ميكرد
ميشا-ديوونه ساميار كه بيشتر از اين ميلادو اتردين شيش ميزنه
من-كجا تو هم دلت خوشه دوتا حركت ازش ديديم مگه اون حركتا دال بر عشقش ميشه
شقايق- باوو بابا لفظ قلم دال پايين ديپلمه حرف بزن ما هم بفهميم
من- وقت گير اورديا تو هم
شقايق-بي شوخي خلي اگه بري مگه اين خواستمم خيلي زياده عمرا اون ساميار كوه غرور بياد زل بزنه تو چشماتو بگه نفس من عاشقتم
من-مگر اينكه هلش بديم
ميشا-درست حرف بزن ببينم
من-وقتي مامانينا رفتن واونا اودن شما هي ميگيد خوش به حالتو فلانو به سار بعدش يواش يواش ميگيد نفس داره ميره رفتنيه
شقايق بقيه حرفمو ادمه داد
شقايق-اونموقع ساميار اگه بهت علاقه اي داشته باشه كه صدرصد داره جلوتو ميگيره
ميشا-خداوكيلي نفس چقدر فسور از ديشب سوزوندي كه اين نقشه دربياد
سيبي به طرفش پرت كردم كه رو هوا گرفت
توي اون به هفته كلي رو نقشمون با ميشا اينا كار كرديم تا ديروز كه مامانينا رفتن و اتردينينا اومدن پيش ساميار نشسته بودمو داشتم ميوه پوست ميكندم
ميشا با يه حسرت خاصي تو صداش گفت
ميشا-خوش به حالت نفس كارات راستو ريس شد براي ما هم دعوتنامه بفرست باشه؟
من-حالا نه به داره نه به باره ولي چشم جا كه اقتادم شمارم دستتون رو بند ميكنم
شقايقم با لحني مثل لحن ميشا گفت
شقايق-اتفاقا هم به داره هم به باره بيليتت كه اومده اقامتت كه درست شده اوكي هم كه دادي يه هفته ديگه هم ويژژ با طياره رفتي فرنگ
بعدش با دستش اداي هواپيما رو دراورد
صداي گيج سامي بلند شد
سامي-بيليت اقامت هواپيما خارج درست بگيد ببينم چي شده؟
نكته مهم:مثبت بديد نبينم تشكرا دوبرابر مثبتاسا اون موقع دلم ميگيره
ميگم فرانك نفس يا ساميارو بكشه
غزل91
۲۲ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۵۳ قبل از ظهر
پست چهارم از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
ميشا از كنار شقايق بلند شدو رفت سمت اتردين در همون حال گفت
ميشا- گربه سوار خر شده اقا لپ كلام اينكه فرشته پر نفس پر زن پر مهربون پر همخونه بودن با نفس پر
شقايق-بهت گفتم لياقت نداري
ساميار تو جاش تكوني خوردو رو به من گفت
ساميار-اينا چي ميگن نفس؟
با لحن پر هيجانو شادي با ذوق گفتم
من-كاراي اقامت پاريسم جور شده يه ساله پي گيرشم قراره برم پيش عموم
به خدا كه غم تو چشماش داد ميزد لرزش دستاش با اين كه كم بود ولي نشون از عصبي بودنش داشت
اتردين-به سلامتي دقيق كي ميشه؟
كه با نگاه وحشتناكي كه ساميار بهش انداخت ساكت شد
ساميار-با اجازه كي؟
من-بابام و مامانم
ساميار-منم برگ چغندرم
صداش رفته بود بالا فكر كرده ازش ميترسم
سامي بلند شد واستاد
سامي-شما هيچ جا نميري
بلند شدم روبه روش واستادمو چشمامو كوبوندم تو چشماشو صدامو مثل خودش بلند كردم
من-ميرم خوبشم ميرم
سامي-ولي من نميزارم
من-مگه به گذاشتن يا نزاشتن توا
هنوزم حرفم تموم نشده بود كه ديدم رو هوام جلوي همه انداخته بودم رو كولش ولي من برعكي شقايق كه رنگش سرخ ميشد در اين مواقع خجالتي نبودم عين خيالمم نبود ولي براي بهتر اجرا كردن نقشه شروع كردم دادو بيدا
من-منو بزار زمين هركول ميشنوي (از شانس خوبمون تفضلي خونه نبود)منو بزار زمين عجب غلطي كردم من به تو جواب + دادما من مگه كيسه برنجم كه اينجوري انداختيم رو كولت
بچه ها ميخنديدن و من غر ميزدم قبل اينكه از ديدم خارج بشن ميشا و شقايق برام يه بوس فرستادن به معني عالي بود منم بهشون يه چشمك زدم كه باعث شد اتردين گيج به شقايقو ميشا نگا كنه ميلادم كه كلا نبودش رفته بود خريد توي اتاق پرتم كرد رو كاناپه
من-نه مثل اينكه بورت شد همن كيسه برنجم
روبه روم رو صندلي نشسته بود و فقط نگام ميكرد منم ترجيح دادم سكوت اختيار كنم بعد چند دقيقه دستشو چند بار كلافه فرو كرد تو موهاشو رفت دراز كشيد رو تخت و دستشو دراز كرد سمتم
ساميار-واقعا ميخواي بري؟
من-بلي اين تنها اررزوي اينجانب نفس فروزان است
نشست روي تخت
ساميار-ميشه جدي باشي؟
سرمو تكون دادم كه گفت
ساميار-من نميزارم بري
از روي كاناپه بلند شدمو رفتم سمت در
من-برو بابا من بخوام برم ميرم كسي هم جلو دارم نيست
دستم روي دستگيره در بود كه اون يكي بازوم كشيده شد چسبوندم به ديوار با اون يكي دستم كه ازاد بود سعي كردم دستمو كه با دستش محكم چسبونده بود به ديوار جدا كنم ولي اون يكي دستمم گرفت تو دستش و گذاشت رو قلبش با دستم كوبيده شدن ديوانه بار قلبش به قفسه سينه اش رو حس ميكردم از بين دندوناي كليد شدش گفت
ساميار-لعنتي من نميزارم بري نه حالا نه هيچ وقت ديگه فهميدي؟
فهميدي رو همچين بلند گفت كه پرده ي گوشم پاره شد ولي لذتي كه از حرفش بهم دست داد به كر شدنم ميچربيد
از ديوار جدام كرد و سرمو چسبوند به قلبش خداي من چه ملودي قلبم ارامشو مثل خون تو بدنم پمپاژ كرد
ساميار-ميشنوي اره خب پس خوب گوش كن اين قلب براي تو ميزنه ميفهمي درك ميكني اونموقع تو ميگي ميخوام برم
ديگه چي ميخواستم اگه خدا همون لحظه جونمو ازم ميگرفت راضي بودم
بچه ها قدر اين پستارو بدونيد ولي تورو خدا از دوسه پست بعدي فوشم نديد فقط به خدا كاري كه در دوسه پست بعدي ميكنم واجبه خودمم راضي نيستم ولي
جون عزيزتون اون + رو بفشاريد :-2-30-:مردم از بست گفتمو گوش نكرديد
از غزل به مينا و نگين از غزل به مينا و نگين شما پست نزاريد تا من قصه اينا رو سروسامون بدم الان مخم نميكشه صحنه رمانتيك بنويسم:-2-06-:
غزل91
۲۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۹ قبل از ظهر
سلام دوستان گل شرمنده بابت تاخير هر سال اين موقع باغ مامان بزرگميم اونم ايلي جاتون خالي كلي خوش گذشت يكو نيم گذشته بود اومديم خونه نشستم براتون نوشتم مديرا گفتن اواتارمو عوض كنم دلم براي نفس تنگ ميشه:-2-30-: پست اول از زبون نفس..
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
انگار زمان متوقف شده بودو من بودمو ساميار ساميار بودو من لبشو چسبوند به گوشم ناخداگاه سرمو چسبوندم به گردنم كه سرش بين سرمو گردنم حبس شد يه نفس عميق توي گودي گردنم كشيد كه مور مورم شد
ساميار- د لامصب ميفهمي دوست دارم حالا بازم ميخواي بري ؟
هيچي نگفتم يعني زبونم ياري نميكرد انگار قفل شده بود يادم رفته بود چطوري ميشه حرف زد فقط مغزم بهم فرمان داد كه دستمو دور كمرش حلقه كنمو سرمو از گردنم جدا كنمو بزارم رو سينه اش يه نفس عميق ديگه تو گردنم كشيدو بعدش چونش رو گذاشت رو موهام
ساميار-اخرم نگفتي اسم عطرت چيه
نخودي خنديدمو سرمو اوردم بالا چشمامو گرد كردمو نگامو دوختم به مردمك لرزون نگاش ديگه لرزش عصبي نداشت حتي عصباني هم نبود تو نگاش فقطو فقط ارامش بودو ارامش كه اين ارامشو با نگاش به منم تزريق ميكرد
من- اسم عطر منو ميخواي چيكار
سرش رو خم كرد پايينو پيشونيش رو چسبوند به پيشونيم نفساي داغو پر حرارتش صورتمو نوازش ميكرد نفساشم بوي عطر سردو خنكش رو ميداد
ساميار- دوست دارم بدونم خانومم از چه عطري استفاده ميكنه
لبامو غنچه كردمو گفتم
من- نميخوام بگم
سريع پيشونيش رو از پيشونيم جدا كردو يكي ازدستاشو گذاشت پشت گردنمو اون يكي رو گذاشت رو كمرم سرش فرو كرد تو موهام يه نفس كشدار كشيد صداش ايندفعه خش دار بود دستش كوره اتيش گردنمو كمرم ميسوزوند فشار دستش رو كمرم زياد شده بود
ساميار-نفس موهات چه بوي خوبي ميده
مثل بچه هاي تخس جواب دادم
من-ميدونم
ساميار-شما چيزي نميخواي بگي؟
صدام رنگ شيطنت به خودش گرفت
من-نه
ساميار-مطمئن؟
من-اره مگه بايد چيزي بگم؟
ساميار-يكم فكر كن يادت مياد
با يكم بجنسي گفتم
من-اهان بايد به بابام بگم ساعت قطعي پروازمو بهم بگه
ديگه داشت حرص ميخورد تابلو اهان ساميار خان بكش گهي زين به پشت گهي پشت به زين فعلا نوبت منه به تازونم
ساميار-جوجو منظورم اينه كه به من نميخواي چيزي بگي
من-صبر كن صبر كن يادم اومد بايد ازت خدافظي كنم
دستشو از گردنو كمرم برداشتو گذاشت رو دوتا بازوهام سرشو يكم اورد پايين تا صورتش رو به روي صورتم قرار بگيره
وقتي نگاه كلافش رو ديدم سرمو يكم خاروندم بعدش مثل بچه ها گردنم رو خم كردم كه موهام به خاطر لخت بودنش همش ريخت سمتي كه سرم خم بودو يه طرف گردنم لخت شد
من-خب يكم راهنمايي كن
ساميار-اولش /د/ داره
خودمو زدم به خريت بزار يكم ديگه اذيتش كنم
من-فهميدم خب چرا زودتر نگفتي بهت بگم
نگاش مشتاق شد
من-دستت درد نكنه منو تا بالا اوردي چمدونم رو جمع كنم
ساميار فقط نگام ميكرد بعدش خيلي يهويي گفت
ساميار-عاشق همين ديونه بازيات شدم
بعدش به ثانيه نكشيد كه روهوا بودم انقدر چرخوندم كه سرگيجه گرفته بودم بي اختيار ميخنديدم بلند بلند قهقه ميزدم از ته ته دل ميونه زمينو هوا گفتم
من-منم فكر كنم عاشق همين ابراز محبت خركيتو قلدر بازايت شدم
نميدونم پاش به جايي گير كرد يا از قصد سكندري خوردو افتاد رو تخت منم روش ......
بچه ها به نظرتون اگه اينا قبل اون جدايي كه بينشون ميوفته با هم رابطه داشته باشن بد ميشه ايا؟ سريع بيايين نقد نظرتون رو بگيد كه من با توجه به نظرتون پست بعد رو بنويسم اگه نظر نديد منم نميدونم چي بنويسم ميره براي فردا شب حتي شده تو خصوصي يا پروفايلم نظرتون رو بگيد چون من ميترسم اگه رابطه داشته باشن بعضيا خوششون نياد منتظرم
گلايي كه ادرس گروه رو ميپرسيدن اينم ادرسش
گروه بحث درباره ي رمان عشق به توان 6 (http://www.forum.98ia.com/group1622.html)
غزل91
۲۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۲۳ قبل از ظهر
پست دوم از زبون نفس ممنون از همه اونايي كه از دودلي نجاتم دادن چه اونايي كه بهم خصوصي دادن يا تو پروفايلم بهم پيام دادن چه اونايي كه تو نقد نظرشون رو گفتن ببخشيد اگه جواب ندادم اينجا ازتون تشكر ميكنم راستي من قول ندادم داستان نفسو ساميار به خوبي تموم بشه دوتاپايان تو ذهنم دارم كه دوتاشم دوست دارم احتمالش پنجاه پنجاست دوستان پدرم دراومد تو اين پست از بس ويرايش كردم مخم هنگ كرده
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/76023941872855562811.gif
دستامو گذاشتم رو سينه اشو بالاتنه امو از بالا تنش جدا كردم ولي دستاش كه دور كمرم بود مانعي بود براي بلند شدن از روش سرشو از رو تخت جدا كردو به صورتم نزديك كرد هرچقدر اون صورتش رو ميوود نزديك تر من ميبردم عقب تر يكي از دستاشو از كمرم جدا كردو گذاشت پشت گردنم و نزاشت سرم رو عقب ببرم و سرشو انقدر نزديك صورتم كرد كه پيشونيش چسبيد به پيشونيمو بينيش چسبيد به بينيم زمزمه كرد
ساميار-ازم فاصله نگير باشه حالا دوباره اون جمله رو بگو
من-كدوم جمله رو؟
ساميار-اذيت نكن هموني كه اولش/ع/داشت
سرمو فرو كردم تو گوششو لبمو چسبوندم بهشو زمزمه كردم
من-عاشقتم هركول خان
اونم لبشو چسبوند به لاله ي گوشمو صداش پرتمنا بلند شد
ساميار-دوباره بگو
دستشو از گردنم برداشتو چسبوند پشتم يه دستش رو كمرم نوازش گونه تكون ميخورد اون يكي دستش پشتمو با خوشونت فشار ميداد طوري كه دستامو از روي شو نه اش برداشتمو حلقه كردم دور گردنش فاصله ها برداشته شد دستامو فرو كردم تو موهاش
من-عاشقتم ساميار
يه غلط زد كه جاهامون عوض شد دستاشو گذاشت كنار صورتم رو تخت هنوز دستم حلقه بود دور گردنش
ساميار- نه بيشتر از من نفسم به نفست بستس نفس اگه ازم جدا بشي نفسمو بريدي زنده نميمونم
هر كلم هاي كه ميگفت فاصله اش با صورتم كمتر ميشد چقدر بوي نفسشو دوست دارم
من-چقدر بوي نفستو دوست دارم
ساميار-منم عاشق نفسمم
من-خودشيفته
ساميار-وا اينكه تو رو دوست دارمم خودشيفتگيه
هيچي نگفتم فقط نگاش كردم با تمام عشقي كه بهش داشتم نگاش كردم تا يه دقيقه فقط بهم نگاه كرديم نياز نبود حرف بزنيم چشمامون خودشون كارشون رو بلد بودن مست نگاهاي عاشقونه اش بودم كه لبام سوخت نرم از گوشه ي لبمو به دندون گرفت نفساش تد شده بود طعم بوسه اي رو چشيدم كه شيرينيش مثل چشماي عسليش بود
ساميار-زنگ بزن به بابات بگو نميري نفس بگو پيش من ميموني
من-كجا برم وقتي قلبم روحم هستيم تمام وجودم اينجاست
ساميار-عاشقتم نفس تو فقط نرو به ده روز نكشيده من با گلو شيريني در خونتونم
پامو يه دور دور پاش پيچوندمو همونجا حلقه كردم
من-نه به اون هشت ماه عصا به دستيت نه به اين هول بودن ده روزت
جوابمو با بوسه پر عشقي كه زير گلوم زد داد
در حالي كه از روش بلند ميشدم گفتم
من-بلند شو بريم پايين پيش بچه ها
وقتي رفتيم پايين بدون هيچ حرفي فقط يه چشمك به ميشا وشقايق زدمو با ساميار غذامون رو خورديمو اقا رفتن بيمارستان در حال تعريف قضيه با سانسور براي ميشا وشقايق بودم كه گوشيم زنگ خوردو ساميار گفت ساعت8 برم رستوران(....)كارم داره جلدي پريدم تو اتاقمو يه طوسي با پالتوي مشكي و نيم بوت همرنگ پالتوم با يه شال طوسي سر كردمو از ميشا اينا خدافظي كردم كه گوشيم زنگ خورد شماره نااشنا بود بعدشم كه ديدن فرانكو حرفاي چرتش ساعت ماشينو نگا كردم به موقع رسيدم ترجيح دادم هر وقت از جانب ساميار مطمئن شدم به بابا زنگ بزنم ماشينو پارك كردمو رفتم سمت رستوران چشم چرخوندم تا ساميارو پيدا كنم گارسون كه چشمش به من افتاده بود گفت
-خانوم فروزان
من-خودم هستم
-اقاي مهرارا بالا منتظرتون هستن
من-هميشه رستورانتون اينقدر خلوته
-اقاي مهرارا همه ميزاي رستوران رو رزرو كردن بفرماييد طبقه بالا
پست بعدي از زبون ساميار :mrgreen:
(رابطه داشتنم گفتم بزارم براي پستاي بعدي الان يكم عجله اي ميشد)
به دليل نبودن نگين سرعت پست گذاري مياد پايين تا نگين بياد مينا پست بعدم خودم ساعت 2 شب ميزارم بعدش ديگه هرچقدر خواستي شما پست بزار
غزل91
۲۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۰ قبل از ظهر
سلام به دوستاي گلم به خدا مهمونامون كه رفتن منم خسته وكوفته اومدم به عشق شما پست گذاشتم پس شما هم لطف كنيد اون مثبتو بفشاريد راستي پستاي امشب هم از زبون نفسه هم ساميار خودم كه خيلي اين پستارو دوست دارم دليل اينكه از زبون هردوشون نوشتم اين بود كه احساس هردوشون رو به شما برسونم اميدوارم شما هم خوشتون بياد اينجا هم يه سر بزنيد
( نقد رمان عشق به توان 6) (http://www.forum.98ia.com/t557190.html)
نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
اروم به سمت پله ها رفتمو دستمو گرفتم به نرده اش اهنگ Love storyشمعاي كوچيك قرمز كنار پله ها نور ضعيف قمز رنگ خلوتي رستوران همه و همه باعث ميشد يه حس قشنگي به نام عشق به ساميار بهم دست بده عشقي كه ناب بود خالص بود و باعث شد تموم حرفاي فرانك از ذهنم پاك بشه از چيزي كه ميديدم نزديك بود از هيجان جيغ بزنم طبقه بالاي رستوران به كلي عوض شده بود يه ميز دونفره با روميزي قرمز وسط بسالن بودو به غير از اون ميز ميز ديگه ي نبود زمينو پر از گل رز قرمزو سفيد كرده بودن با شمعايي كه همه جا ديده ميشد و تنها تامين كننده نور بود از همه مهتر يه پسر چشم عسلي بود كه به ميز تكيه داده بودو با لبخند نگام ميكرد
ساميار
از نگاه كردن بهش سير نميشدم هر چقدر كه بيشتر نگاش ميكردم بيشتر تشنه و بي قرار لباش عطر تنش دستاش نفساش دوست دارم گفتناش ميشدم تو وجودش يه جاذبه اي بود كه تميتونستمدربرابرش مقاومت كنم مخصوصا حالا كه ميدونستم مال منه مال خود خودمه
دستامو از هم باز كردمو تكيه امو از ميز گرفتم انگار كه منتظر همين حركتم بود كه قدماشو سريع كردو خودشو انداخت تو بقلم با لذت بقلش كردم مثل يه پيشي ملوس خودشو فشار ميداد به سينه ام گونه اشو چسبوند به گردنم بعدش زير گلومو بوسيد اخ كه اين دختر با قلب من چيكارا كه نميكرد با اين كاراش بيشتر ديونه اش ميشدم
من-عاشقتم دختر ديوونه اتم
نفس
بوسه سريعي كه نشوندم رو گونش جواب حرفش بود زود از بقلش اومدم بيرونو رفتم پشت ميز نشستم اونم بعد من اومد نشست دستامو قلاب كردم توهمو گذاشتم روي ميز اين پسر چه ميدونست با اين كاراش چه بلايي سر من مياره
من-ساميار واقعا نمي دونم چي بگم اخه اين كارا لازم بود
دستاشو دراز كردو با يه دستش دستامو گرفت با اونيكي هم گونه امو نوازش كرد بعدش دستاشو برداشتو تكيه داد به صندليش لبامو غنچه كردم
ساميار-لابد لازم بود كه اين كارو كردم عزيزم شما هم خانومي كن به اين دل عاشق بنده رحم كن لباتو اينجوري نكن
لب زدم عاشقتم گفتش
ساميار-ما بيشتر
لب زدم ديوونه اتم
ساميار-من از اين مرز ديوونگي گذشتم مجنونم عزيزم مجنون ليلي خوشگل خودم
با عصبانيت ساختگي گفتم
من-چشمم روشن اين ليلي خانوم كي باشن هنوز8 ماه نگذشته سرم هوو اوردي
ساميار-من فداي اين عصبانيت ساختگي
بعد شروع كرد به خنديدن منم با لحن بچه مدرسه ايا گفتم
من-اقا اجازه يعني اينقده تابلو بود؟
بعدم لبامو غنچه كردم
از روي صندلي نيم خيز شد طرفم
ساميار-بهت نگفتم لباتو اين جوري نكن
بيشتر لبامو غنچه كردمو گفتم
من-دوست دارم
ساميار-منم خيلي چيزا رو دوست دارم
من-مثلا چيا رو؟
ساميار-تو رو
من-خب دوست داشته باش
ساميار- ا اينجوريه خودت خواستي
غزل91
۲۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
پست دوم
ساميار
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
چند سانتي متر با لباش فاصله داشتم كه صداي پاي گارسون رفت توي عصابم اخه اينا نميتونن دير تر بيان دست بردم شالشو يه كم اينور اونور كردم كه گارسونه شك نكنه
من-عزيزم بالاي شالت بد واستاده بود درستش كردم
گارسون-چي ميل ميفرماييد؟
ميخواستم بگم درد مرض اخه اين چه موقع اومدن بود اي كارد بخوره به شكم من اگه تو اين موقعيت بخوام چيزي بخورم
نفسم كه از اين ضد حال خوردن من خندش گرفته بود با يه لبخند گوشه لبش گفت
نفس-من كوبيده ميخورم
گارسونه همچين زل زده بود به نفس كه شيطونه ميگفت بزنم دكوراسيون صورتشو بارم پايين
من-براي منم كوبيده بياريد
گارسون-نوشابه يا دوغ؟
اي بابا اين كلا قصد رفتن نداره اخه پسر خوب لاقل تو صورت من نگا كن حرف بزن نه نفس
من-دوتا كوكا كولا با بقيه مخلفاتتون
پسره هم كه احساس كرد مزاحمه شرشو كم كرد
نفس-مگه با يارو دعوا داري بيچاره نزديك بود بي خيال ابرو بشه خوشو خيس كنه
خنديدم
من-به اين نتيجه ميرسيم كه بهتره شما يه روبند بزنيد كه جلوگيري بشه از اب ورداشتن جهان
نفس-ساميار تو منو اينجا نييوردي كه اين حرفا رو بهم بزني اين همه تشريفات رزرو كردن رستوران
من-درست حدس زدي يكم صبر كن خودت ميفهمي
نفس
كنجكاو زل زده بودم به صورتش يه تك خنده اي به قيافم كه ميدونستم شبيه علامت سوال شده كردو از جاش بلند شد
من-هي هي اقا كجا؟
ساميار-زود ميام خانوم علامت سوال
من-خب به جايي اينكه بري بشين بگو چيكارم داري اين قيافه علامت سوالي از بين بره
ساميار –منم به خاطر اينكه علامت سواله از بين بره ميخوام برم و بيام
بعدش با پرستيژ خاص خودش كه ادمو ديونه ميكنه رفت سمت پله ها اخ نفس قربون اون قدو هيكل ورزشكاريت بشه من فداي اون تيپتو چشماي به رنگ عسلت بشم فداي اون دوست دارم گفتنات قربون اون اخلاق دختر كشت همينجوري داشتم قربون صدقش ميرفتم كه برگشت يه چشمك بهم زدو رفت پايين اخ قلبم خدا رحم كن غش نكنم يه وقت منو اين همه خوشبختي محاله چند دقيقه بعد درحالي كه دستش يه دسته گل خوشگل پر از رزاي سفيد كه وسطش يه گل رز قرمز قرار داشت برگشت نيشم شل شد و دوتا چال گونه هام معلوم شد روبه روم واستاده بود منم با همون لبخند نگاش ميكردم كه خم شد رو صورتمو دوتا چال گونه هامو بوسيد
ساميار-نميگي اين جوري ميخندي ساميارت تو دلشو قلبش زلزله ميشه دختر رحم كن
ساميارم ساميارم اره ساميار مال منه با هر جمله اي كه بهم ميگفت احساس ميكردم روحم داره به روحش پيوند ميخوره يه پيوندي كه جدانشدنيه با صداي بمو مردونه اش كه عاشقش بودم از فكر اومدم بيرون جلوي صندلي زانو زده بود نوراي شمع تو صورت جذابو خوشگلش انعكاس پيدا كرده بود چشماي عسليش برق ميزد
ساميار-نفس
انقدر پرتمناو قشنگ اسممو صدا كرد كه يه لحظه قلبم واستاد
من-جان نفس
ساميار-جانت بي بلا خانومم
بهش لبخند زدم كه دست گلو گرفت سمتمو گفت
ساميار-گل وسطيه رو بردار
اروم گل رز قرمزو كشيدم بيرون به ساقه اش يه جعبه مكعبي شكل كوچيك قرمز وصل بود نگاش كردم كه با اشاره سر ازم خواست جعبرو باز كنم هنوزم روبه روم زانو زده بود جعبه رو باز كردم توش يه حلقه پر نگين خوشگل بود حلقه رو از جعبه دراوردمو گرفتم جلوي چشمام منظورش چي بود سرمو اوردم بالاو گنگ نگاش كردم
غزل91
۲۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۸ قبل از ظهر
پست سوم و اخر امشب عاشق اين پستم مخصوصا ديالوگ اخر سامي
ساميار
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
واي كه وقتي اينجوري نگام ميكرد دوست داشتم بخورمش گوشه لبمو به دندون گرفتم الان وقت اين فكرا نبود
با يه دستم انگشترو از دستش گرفتمو با اون يكي دستم دست چپشو گرفتم تو دستم حلقه رو كردم تو دستش
من-اينجوري خيالم راحت تره
نگاش اول سر خورد رو انگشتر بعدش دست چپ من از توي جيب كتم يه بسته دراوردم دادم بهش انقدر تو شوك بود كه بدون اينكه چيزي بگه بازش كرد و با ديدن رينگ ساده و مردونه اي كه توي جعبه بود سرشو كرد سمت من
من-گربهه زبون جوجوي منو خورده يه چيزي بگو ديگه عزيزم
اب دهنشو قورت داد
نفس-چي بگم؟
من-مثلا بگو ساميار عزيزم ممنون كه اين همه زحمت كشيدي
زود حالت تهاجمي به خودش گرفت
نفس-وظيفه ات بود
من-خيالم راحت شد كه هنوزم اون زبون 14 متري سرجاشه حالا كه حالت خوب شده لطف كن اون حلقه رو بكن تو دست من كه خيال تو هم راحت بشه كه يه وقت دخترا پوهر دختر كشت رو قر نزنن
نفس-اون دخترا غلط ميكنن
دستشو گرفتم تو دستمو روي حلقه اشو بوسيدم
رينگو گرفت بين انگشتاي كشيده اشو اروم كرد تو دستم يه حس قشنگ بهم دست داد اگه تا الان يكم نگران بودم همون يكم نگراني هم از بين رفت نفس زن خودم بود خانومي خودم كسي جرئت نداشت بهش نگاه چپ بكنه وگرنه با من طرف بود نگام افتاد تو نگاش كه حالا با يكم دقت ميتونستي رنگ نگراني رو توش ببيني
نفس-ساميار تو چيزي رو كه ازم پنهون نكردي دوست دارم همين الان هرچي كه فكر ميكني تو زندگيمون مهمه و تو بهم نگفتي رو بشنوم
يه لحظه فكرم رفت سمت فرانك عوضي ولي اگه چيزي ميگفتم ممكن بود همه چي خراب بشه
من-نه چيز مهمي نيست تو زندگي من فقط تو مهمي يه سري مسائل بي ارزشو كوچيك هست كه بعدا بهت ميگم
نفس
از حرفش دلم گرم شد وقتي ميگه بي ارزشو كوچيك يعني فرانك بي ارزشه كوچيكه مهم نيست پس جاي نگراني نيست شامو اوردن بين غذا با لحن بي تفاوتي گفتم
من- احساست نسبت به خانوادت چيه؟
ساميار-خوبه يعني عاشقشونم البته اگه فرانكو با سانيار و فاكتور بگيري
من-چطور مگه احساست نسبت به اونا چيه؟
ساميار-اولش بي تفاوت بودم ولي الان تنفر بي خيال اين بحثا غذاتو بخور
با جوابي كه بهم داد خيالم از هفتاد دولت ازاد شدش ديگه تا اخر شب كه برگشتيم خونه اتفاق خاصي نيوفتاد لامپا همه خاموش بود در حالي كه اروم با ساميار از پله ها بالا رفتيمو وارد اتاق خودمون شديم رفتم دستشويي سرو صورتمو شستمو ارايشمو پاك كردم بعدش گفتم
من-اينا چه زود خوابيدن
ساميار يه نگا به ساعتش انداختو گفت
ساميار-همچين زودم نيست ساعت يكه لابد خسته بودن
بعدم رفت رو تخت نشست شونه اي بالا انداختمو مانتومو از تنم دراوردمو رفتم سمت كمدم كه روبه روي تخت بود هوس يكم شيطوني كردم پشتم بهش بود پس اشكالي نداشت اول خواستم يه لباس خواب بردارم بعدش بي خيالش شدم يه تاپو شلوارك خيلي كوتاه نازك قرمز برداشتم اينم خوب بود براي شيطنت كردن فقط ميخواستم يكم اذيتش كنم همونطور كه پشتم بهش بود تيشرتمو از تنم درووردم و تاپو پوشيدم از قصد يكم طولش دادم بعدم خيلي اروم شلوارمو دراوردمو شلواركو پوشيدم البته سريع تر از پوشيدن تاپم دستمو بردم سمت موهامو كليپسمو باز كردم ابشار موهام تا روي گودي كمرمو پوشوند چند بار دستمو كردم توشونو دراوردم بعدش اروم چرخيدمو بي توجه به ساميار كه خشك شده بود رو تخت رفتم اون سمت تختو خزيدم زير پتو از صداهايي كه ميومد فهميدم داره لباس عوض ميكنه چند دقيقه بعد گرمي دستاي داغش بود كه مهمون بازوهاي برهنه ام بود يكم خودمو تو بقلش جابه جا كردمو با لحني كه نهايت سعيمو كردم كه توش كلافگي باشه گفتم
من-اه ساميار انقدر بهم نچسب يكم برو اونور تر گرمم شد
حلقه دستاش تنگ تر شد با پاهاش پاهامو قفل كرد دهنشو چسبوند به گوشمو گفت
سامي-من جام راحته شما هم راحت باشو بخواب همينه كه هست
بعدش گردنمو بوسيد ووي مور مورم شد و با حس ارامش به خواب رفتم صبح از گرمي لباي مردي كه عاشقش بودم بيدار شدم لبخندي بهش زدمو با دستم هولش دادم كنار البته اون يه ميليمترم از جاش تكون نخورد
سامي-سلام به خانومي خوشگلو خوابالوي خودم
در حالي كه به زور يه چشممو باز نگه داشته بودم گفتم
من-سلام به اقايي سحر خيز خودم
بعدش از تخت بلند شدمو به زور راه دستشويي رو پيش گرفتم
من-اه اه من نميدونم چرا اين اتاق انقدر بزرگه كه بايد ده متر بري تا برسي به دستشويي
ساميارم ميخنديدو هيچي نميگفت از ديدن خودم تو اينه دستشويي وحشت كردم موها ژوليده تاپم رفته بود بالا زير سينه ام شلواركم يه پاچش بالا بود يه پاچه اش پايين زود كارمو كردمو خودمو يكم مرتب كردم كه البته فرقي هم با قبل نكردم بعدش رفتم بيرون
من-ساميار به نظرت من الان خيلي خوشگلم كه ميگي خانومي خوشگلم
خنديدو اومد بقلم كرد سفت محكم گرم پر حرارت بعدش گفت
ساميار- عشق من که اول صبح به زور از خواب بلند میشه،هپلی و ژولیده،با لباسای نازک و به هر طرف کش اومده،با چشمای نیمه باز و نیمه بسته،با پاهای برهنه روی سرامیک،که داره میگرده دنبال دستشویی و زیر لب غر میزنه...بغل کردنی ترین موجود دنیاس من كه براي اين نفس جون ميدم
مينا جون نوبت شماس
negin kh5
۲۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
سلامممممممممممممممممممممم ممممممممممممممممممممممممم ممم برهلوهای گلم:-2-25-::-2-25-:وای که چقدردلم براتون تنگیده بود.:-2-34-::-2-34-:بچه هاانقدر تواین چندوقت که نبودم نقشه کشیدم که نگونپرس!!!اخرداستانم تعیین کردم!!:-2-22-:خلاصه دلم خیلی براتون تنگ شده بودمخصوصابرای شویمان اتردین:-2-22-:
خب کم فک میزنم بریم داشته باشیم پست اول.اززبون میشا
************************************************** ********
باصدای اتردین ازخواب بیدارشدم.
اتردین:میشاخانمی نمیخوای بیدارشی؟
من:چرابیدارشدم..
توجام نیم خیزشدم یک کش وقوسی به بدنم دادم که دیدم اتردین زل زده به من ورنگشم رنگ لبو..به خودم یک نگاه کردم که دیدم.....
وای خاک عالم توسرم من کی تاپمو دراوردم؟؟سریع رفتم زیرپتوگفتم:اتردین بروبیروون..
اتردین درحالی که میخندیدرفت بیرون.باصدای بسته شدن درفهمیدم رفته وازجام بلندشدم سریع پریدم توw.c.چندمشت اب زدم به صورتم که شایداینجوری ازحرارت درونم کم بشه ولی نشد..توایینه به خودم نگاه کردم گونه هام سرخ شده بودمثل لبو...همون موقع تقه ای به درخوردباصدای لرزون گفتم:بله؟
شقی:میشایی منم.
باشنیدن صداش یک نفس راحت کشیدموگفتم:شقی یک لباس ازتوکمدم بهم میدی..
شقی:الان گلم...
یکم بعدیک سارفن سبزفسفری جذب بایک زیرسارفنی سفیدداد.سریع پوشیدم.موهامم شونه کردم اومدم بیرون..
شقی قیافه اش پکربود.
من:شقی عزیزم چیزی شده؟
شقی:نه.میشابه نظرت نفس بازم میره؟؟
من:نمیدونم من که فکرنمیکنم.احتمالاچندوقت دیگه هم سه نفره ازاتاق میان بیرون..
اینوگفتمو خندیدم.شقی هم خنیدومتکاروزدتوسرم
شقی:خاک توسرمنحرفت کنن.این اتردینم...
همون موقع دربازشدواتردین توچهارچوب درضاحرشد:پشت من بلیط میفروختید؟
شقی:نه داشتم میگفتم توهم نتونستی اینوادم کنی..
اتردین خندیدوگفت:اولا همچین میگه نتونستی ادم کنی انگارمن باکمربندمی افتم به جون میشا..دوما شقایق مگه تونمیدونی این تغییرناپذیره..
من:اتردینننننننننن...
اتردین:دخترگوشم دردگرفت اروم.شقایق توهم بروپایین میلادکارت داشت...
شقی رفت پایین اتردین اومدتواتاق گفت:میشاپاشوبریم پایین صبحونه بخوریم..
من:حال ندارم...
پاشداومدسمتم گفت:یعنی چی حال ندارم پاشوببینم.
من:بروباباحال ندارم.
قبل ازاین که بفهمم زیررانوموگرفت بلندم کردبردتم پایین..
من:ا دیونه بذارتم پایین.خودم میام...
هیچی نگفتم بادادگفتم:هویی پهلون پنبه باتوام...
اتردین:برو روسایلنت که خیلی جیغ جیغ میکنی...
من:بیشعور...
اتردین:ممنون
وارداشپزخونه شدیم همه سرمیزبودن منوگذاشت زمین باپرویی کامل گفتم:شرمنده پول خوردندارم.الانم مرخصی..
خیزبرداشت که بگیرتم ولی جیغ زدم ودررفتم
اتردین:تاحالاکسی بهت گفته خیلی پرویی؟
درحالی که یک تیکه نون میذاشتم دهنم گفتم:امم..نه تواولین نفری.
سری تکون دادونشست کنارمیلادورو به سامی گفت:اوهههه داداش خوردیش..بسه دیگه.صبحونه اتوبخورنه دخترمردمو...
سامی:اتردین اگه توحرف نزنی کسی نمیگه لالی...
من به طرف داری از اتردین گفتم:حرف حق تلخه عزیزم...خب دوستم که اینجوری پیشه تویک هفته هم دووم نمیاره...
میلاد:میشاببند..
من:میلادتویکی حرف نزن که دهنتومصادف بااتوبان تهران کرج میکنما..
میلاد:ا چرا؟
من:همینجوری....
بعدرو به جمع گفتم:اهان بچه هایک فکربکر هستیدفردا بریم سپیدان؟
سامیار:میشه بپرسم سپیدان کجاست؟
باحالت مسخره ای گفتم
من:بله فرزندم....جونم براتون بگه که سپیدان من یکدفعه بادایینام رفتم پرکوه وبرف الانم که اسفندماه اونجاحال میده..هستید؟
همه موافقت کردن وقرارشدفرداساعت7حرکت کنیم..
**************************************************
بچه هابخدامیدونم خوب نشدولی چون ازکیه ننوشتم هنوزمثل قدیم نیست...خواهشا یکم مداراکنیددرست میشه...:-2-27-:قربون همه اتون
negin kh5
۲۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر
پست دوم:-2-27-:
************************************************** **
بعدازخوردن صبحونه خواستم بلندبشم میزوجمع بکنم که چون عادت ماهانه بودم زیردلم تیرکشید..چون هیچکس تو اشپزخونه نبوددستموگذاشتم رودلم ویک ناله ی اروم کردم که همزمان شدبااومدن اتردین..اتردین که منوتواون حالت دیداومدبغلم کردوگفت:خانومی چیزی شده؟دلت دردمیکنه؟
سرموبه نشونه ی +تکون دادم که گفت:الهیی...مشکلی داری؟
منظورشوفهمیدم ولی روم نشدبگم به جاش سرخ شدم که گونموبوسیدوگفت:اخ اتردین قربون اون سرخ وسفیدشدنت بره...
من:خدانکنه.
خواستم برم میزوجمع کنم که بازوموگرفت گفت:بیابریم تواتاق استراحت کن به شقی ونفس میگم جمع کنن..
بعدم باهم رفتیم تواتاق.منوخوابوندروتخت وخودش رفت بیرون چندلحظه بعدبایک لیوان چایی دارچین وچندتاقرص اومدتواتاق..بلندم کردوگفت:بیااین قرص وبخور.سرموانداختم پایین که دستشواوردزیرچونمو سرمو اوردبالاوگفت:ادم که ازشوهرخودش خجالت نمیکشه...
به جون بابام قلبم داشت میافتادتوجورابم...قرص دادبهم وچایم به زورکردتوحلقومم بعدم دوباره منوخوابوندوگفت:استراحت کن.فرداهم بااین حالت نمیخوادبریم سپیدان..
من:اترذددددیننننننن؟!
اتردین:جان اتردین؟
من:بابامن خوب میشم تافرداجون من؟
خندیدوگفت:باشه..حالا بخواب.
بعدم دلاشدورولبام یک بوسه زدوازاتاق رفت بیرون...
من هنوزتوشک کارش بودم.این چراهمچین کرد؟یعنی منو دوست داره؟یعنی همون طورکه من دوستش دارم اونم منودوستداره؟؟نمیتونم به خودم دروغ بگم که من عاشق اتردین شدم عاشق دوتاچشم ابی که حالاحکم اب حیاتو برام داره...ازاونی که میترسیدم سرم اومد...ازفکراین که اون اغوش گرم برای یکی دیگه بشه موبه تنم راست میشد.یک قطره ازچشمم چکید..خدایایعنی تاوان عاشقی اینه؟؟اخه من دارم به جرم کدوم گناهم تبیه میشم؟خدایاخودت کمکم کن که اخراین بازی ونبازم...خواهش میکنم.بااین فکرگریه ام شدت گرفت رفتم زیرپپوتاصدای گریه ام به جایی نرسه..چنددقیقه ای داشتم اون زیرگریه میکردم که یکهوپتوکناررفت وصورت اتردین جلوم نقش بست.دیگه برام مهم نبود که ازحال درونیم باخبربشه برام مهم نبودغرورموبایدحفظ کنم پاشدم رفتم بغلشو سرموگذاشتم روسینه ی مردونه اش...اونم بادستش موهامونازمیکرد..
اتردین:عزیزم برای چی گریه میکنی؟
من:دلم گرفته...
اتردین:میخوای سرحالش بیارم؟؟
من:اتردین اذییت نکن دیگه..
اتردین:باشه خانومی...
نمیدونم چی شدکه تواغوش عشقم مرد رویاهام خوابم برد..
************************************************** **
+وتشکریادتون نره..سرافطاربرام دعاکنید..التماس دعا:-2-27-:
غزل91
۲۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۴۱ قبل از ظهر
سلام شرمنده پست امشبو دير گذاشتم دوساعت هي ميگفتم بزارم نزارم اخرم دلم طاقت نيوورد اومدم گزاشتم با اينكه ميدونم نگين كلمو ميكنه راستي دمت گرم نگين بريم سپيدان اسكي بازي حال ميده ولي يه چيزي بگم من ميدونم سپيدان كجاست اونموقع ساميار با 27 سال سن ندونه اونم با اين دوستاش اونجارو يكم ويرايش كني بهتر ميشه
پست امشب از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
ساميار-نفس اون چيه پوشيدي اخه دختر اونجا سرده سرما ميخوري
بعدم رفت سمت كمدمو شروع كرد زيرو رو كردنش از ديروز كه ميشا گفت بريم سپيدان كلي فكر كرده بودم چي بپوشم كه هم خوشگل باشه هم بشه باهاش اسكي كرد ولي اين اقا ببيناچقدر طولش ميده بعد چند دقيقه كه كمدمو زيرو رو كرد با يه حالت ناراضي گفت
ساميار-تو اصلا يه مانتو بلند نداري نه؟
من-ااا سامي گير نده ديگه
يه پالتوي كرم عسلي كه كلاهشو جيباش بافت عسلي تيره داشت بهم داد
ساميار-اينو بپوش لاقل از بقيه كلفت تره
يه جين شكلاتي لوله تفنگي داشتم اونم برداشتم يه شال عسلي هم ستش كردم ساميارم سرش تو كمد خودش بود شلوارو با پالتو رو پوشيدم شالمم سركردم رفتم سمت كلا هامو يه كلاه كج بافت شكلاتي قهوه اي روي شال سرم كردم اين كلاهاو عموم از فرانسه برام فرستاده بود عاشقش بودم يه پوتين پاشنه تخت عسلي هم تيپمو كامل كرد ساميار همچنان داشت ميگشت
با خنده رو كردم سمتش
من-سامي دو ساعته دنبال چي ميگردي
سرشو يكم خاروندو گفت
ساميار-هيچي منتظر بودم كارت تموم بشه بيايي برام پالتو انتخاب كني
درحالي كه ميرفتم سمت كمد گفتم
من-خب عزيزم زودتر ميگفتي
هيچي نگفت يه كت شكلاتي قهوه اي دادم دستش يه پليور قهوه اي روشن تو مايه هاي عسلي هم با يه جين همرنگ كتش بهش دادم و رفتم سمت ميز ارايشي پوستمو كه برنز با كرم پودر از قبل برنز كرده بودم اماده اماده بودم فقط رفتم يه مداد قهوه اي كشيدم تو چشممو ريمل زدم رژ صورتيمم پاك كردمو جاش يه رژ عسلي زدم عطرمم كه زده بودم دستكشاي چرم شكلاتيمو دستم كردمو برگشتم اولالا چه كرده بود اين سليقه من با سامي عينك افتابيشو كه مدل پليسي بود گزاشته بود رو موهاشو با اون تيپش هزار برابر دختر كش تر شده بود اخ من فداي اين جنتلمن خودم بشم
سامي-من نميدونم تو چه اصراري داري تيپتو با من ست كني
پشت چشمي نازك كردمو گفتم
من- از خداتم باشه
خنديدو دستشو گرفت سمتم درحالي كه كيف ست كفشمو برميداشتم دستمو گزاشتم تو دستش با اونيكي دستمم عينك مدل پليسيمو كه فريم عسلي داشت گذاشتم رو موهام
ساميار-اي تقليد كار
من-بده دوست داريم با اقاييمون ست بشيم
دستشو گاشت رو قلبش
سامي-اي قلبم مگه نگفتم مراعات كن
خنديمو دستشو كشيدم سمت در همه اماده منتظر ما بودن
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
مثبت نشه فراموش نقدم يه سر بزنيد لطفا دوستتون دارم شبتون خوش
عشق (http://www.forum.98ia.com/t557190.html) به توان6|غزل+مینا+نگین|معرفی ونقدکتاب (http://www.forum.98ia.com/t557190.html)
من به خدا حلالتون نميكنم اگه + نديد ميدونم وظيفمه پست بزارم ولي ببينيد از خوابم ميزنم به عشق شما شما هم لطف كنيد اون مربع كوچيك سبزو فشار بديد خستگيم دربره يه مثبت دادن انقدر سخته؟
negin kh5
۲۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
سلامم:-2-25-:اخه غزل مگه من مثل توخروس لاری ام بپرم بهت یاکله اتوبکنم!!!بعدم من گفتم اگه بعضی ازبچه هانمیدونن بفهمن...نزن ادمو....خب بریم پست اول اززبون میشا.
************************************************** ************
ساعت 6بودکه ازخواب بیدارشدم دیدم دکی اقای ما روباش گرفته مثل خرس خوابیده..رفتم w.cصورتمو شستم اومدم بیرون رفتم بالاسر اتردین که بیدارش کنم..دستموبردم جلو که یکهودستموتوهواگرفت منو کشیدجلوکه پرت شدم توبغلش..ازترس یک جیغ کوچیک زدم..
اتردین:میخواستی کرم بریزی رو دست خوردی اره؟؟
من:نه بخدا...دیوونه ازترس سکده کردم خب بیدارمیشی بگودیگه.. ای قلبم..
اتردین منوبیشتربه خودش فشارداد بعدم باخنده دم گوشم گفت:
اتردین:الهی داری میمیری؟؟خب زودتردیگه..
حیف دستاموگرفته بودنمیتونستم بااونابزنم توسرش..یکم بعدمنو ازخودش جداکردوگفت:
اتردین:راستی همخونه مریض من حالش خوب شد؟؟
نمیدونم چرادوست داره کرم بریزه.گونه هام رنگ گرفت وسرمو به نشونه ی+تکون دادم که اومدازکنارم رد شدوگفت:جوجوی خجالتی.
اوا این چرا این شکلی میکنه امروز؟حالش بده..یعنی منو دوست داره؟یکدونه زدم توسرخودم گفتم:هوی میشادوباره بهت خندیدپروشدی؟چنبه نداری دیگه..خب به خاطراین که مریض بودی داره باهات مدارامیکنه...
سرموتکون دادم تاهمه ی فکرارو دوربریزم..رفتم یکم ارایش کردم یک پالتوی کرم خوجل که تازه خریده بودمو بابوتای بلندقهوه ای سوخته ام که تازانوم می اومدو پوشیدم یک شال کرم قهوه ای هم سرم کردم درکل اس شدم...اتردین که ازw.cاومدبیرون موهاشویکمشو ریخته بودتوصورتشوبقیه به سمت بالاژل زده بود.منو که دیدچشماش برق زدولی هیچی نگفت...ای بمیری خب میمیری بگی چقدرخوشگل شدی؟والامن اگه شانس داشتم که الان ایجانبودم...
اونم سریع یک کت توسی تک باشلوارجین مشکی بایک سوئی شرت جذب مشکی پوشیدعینک دودیشم برداشت...رفتم ازتوکمدم شال وکلاه توسی برداشتم راه افتادیم....
بااتردین رفتیم پایین که دیدم همه حاضر پایین وایسادن.یکی ازیکی هم خوشگل تر.سامی همچین باعشق به نفس نگاه میکردکه حسودیم میشد..تودلم گفتم:میشاخاک توسرت سامی بااون غرورش جلوی نفس زانوزده بعدتو....بیخی..
نفس:بابامیشاتیپ زدی اونجا خبری از توتو نیستا...
من:مرده فلوت زد...نفس ساکت شو دیگه این اتردین الان میگه ازپیش من جم نخور وال...
اتردین:میشابهت بگم اونجاازپیشم جم نمیخوریا..
بااین حرفش بانفس زدیم زیرخنده...
************************************************** **
+وتشکربدید...خواهشا..:-2-27-::-2-27-:
negin kh5
۲۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا.
************************************************** **********
نفس وسامی طبق معمول باهم اومدنو ما4نفرم باماشین اتردین..توراه اهنگو تاته زیاد کردم enriqueبود منم جوگرفته بود شدید..یکم بعد رسیدیم بادیدن اون همه دخترپسری که دارن اسکی میکنن ذوق زده شدم منم که جوگیرررر..به محض این که اتردین زدرو ترمزازماشین پریدم پایین دویدم..
اتردین:هیی میشاوایسادختر...
من:خب توهم بدوو..
اتردین:میگن جو ادمو بگیره پرپر میکنه حکایته تو...
وایسادم اونم اومدکنارم دستمو گرفت گفت:تنها نروجایی به هرحال تویک دخترخوشگلی گرگم زیاده...
یعنی خرکیف واسه یک ثانیه ام بود اتردین به من گفن خوشگل؟؟وای خدا..
اتردین:بریم...
باهم راه افتادیم بقیه ام پشت سرمون میاومدن..
من:اتردین؟
اتردین:بله؟
من:یکم تند راه بیادیگه اه..
اتردین:دیرنمیشه نترس..
همون موقع میلاد صداش کرد.
کرمم گرفته بود اذییتش کنم دلاشدم سریع یک گوله برف درست کردم پرت کردم سمتش.مستقیم خورد به گردنش...برگشت سمتم از اون نگاه ترسناکاش بهم کردو افتاد دنبالم منم دویدم.....
وسط راه یکهو زیرپام خالی شدتا زانو رفتم توبرف..اتردین اومدسمتم دستموگرفت به کمکش اومدم بیرون بعد اومد قلقلکم بده که سریع گفتم:
من:دست به من زدی نزدی...دستت بهم بخوره من میدونمو نو.
اتردین:ریزمیبینمت!!
من:ریزمیبینی ذره بین بدم...
خندیدوگفت:باشه بریم....
باهم رفتیم بالامن بعداز گرفتن وسایل موردنیاز برای اسکی سریع رفتم بیرون که حال کنم...
سراشیبیه کوه خیلی زیادبودمنم خودمو به زورنگه داشتم..یکم مونده بودکه برسم پایین کوه که نمیدونم کدوم گاویی اومدبهم تنه زد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم کله ملق خوردم رفتم پایین...........
*~MoonGirl~*
۲۵ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۴ بعد از ظهر
سلام! خوبید؟:-2-08-:
بچه ها بازم ممنونم از همه اونایی که عکس میلاد اینارو میفرستن برام.... ولی الان نمیتونم آپلودش کنم سرعتم پایینه...:-2-30-: بچه ها با مثبتا و تشکراتون بهم روحیه بدید خواهشا... رمان داره تموم میشه ولی هنوزم باید یادآوری کنم که مثبت و تشکر بدید..... چرا اخه؟ خوشتون میاد نویسنده ها روحیه شونو از دست بدن با دیدن رقم مثبتا؟! تشکرا دوبرابر مثبته ، اینطوری دل آدم میگیره..... پست گذاشتن با این سرعت پایین البته برای من خیلی کار سختیه..... ولی وقتی میبینم مثبتا زیاده روحیه میگیرم میگم بیخیال! یه پست دیگه هم میذارم!!!! پس خواهشا مثبت و تشکر یادتون نره.......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
با دیدن میشا که از سراشیبی کوه داشت میوفتاد جیغی کشیدم:
ـ مییییییییییییییییییششاااا اااااااااااااااااا!!!!!!!!
اتردین سریع خودش رو رسوند کنارم با دیدن میشا دودستی کوبوند روسرش و رفت پیش میشا..... منم سریع خودمو رسوندم پیشش....
همه درحال پچ پچ بودن و با نگرانی به پایین نگاه میکردم.... نفس هم تو بغل سامیار بود و چشماش رو بسته بود و سامیار دلداریش میداد.... رفتم بالا سر میشا و با عصبانیت به پسری که بالا سرش بود و نگران بهش خیره شده بود نگاه کردم و داد زدم:
ـ مرتیکه حواست کجاست؟ چرا به دختر مردم تنه میزنی!
پسر به تته پته افتاد و اتردین با عصبانیت بلند شد و یقه پسره رو گرفت و یه مشت حوالی صورتش کرد و با اینکار نصف پسرا اتردین رو گرفتن تا از پسرک جداش کنن و نصف دیگه هم اون پسررو گرفتن تا از ضربات دست اتردین نجاتش بدن....... میشا با بی حالی به من نگاه میکرد و با عصبانیت به پسره و با خنده گفت:
ـ حقشه!
و باهم زدیم زیر خنده..... سعی کردم میشا رو بلند کنم اما زورم نرسید و اتردین بعد از اینکه حال پسررو مفصل جا اورد و بادمجونارو تو صورتش کاشت اومد طرف میشا و بغلش کرد و بردش سمت ماشین... من و نفس هم دنبالش رفتیم... از بوفه نزدیک اونجا یه آب قند برای میشا گرفتم و درحالی که هم میزدم بردم بهش دادم تایکم حالش جا بیاد..... اتردینم مدام قربون صدقه اش میرفت!
با خنده گفتم:
ـ ایییییش! زن ذلیل حالا که چیزی نشده اینطوری میکنی!
و نفس هم با من خندید که گفتم:
ـ زهر انار! سامیار که زن ذلیل تره هی دم به دقیقه ماچ ماچ!
که با این حرف من نفس سرخ شد و با عصبانیت نگام کرد و اتردین و میشا هم خندیدن.... نفس هم برای دفاع از خودش گفت:
ـ اه اونشبو یادت رفته با میلاد.........
دستمو گذاشتم رو دهنشو گفتم:
ـ خواهر، داشتیم!؟؟!؟؟!
که نفس خندید و گفت:
ـ شوخی کردم بابا.....
من:حالا میشا حالت خوبه؟! بهتری؟
میشا: آره چیزی نیست...
اتردین: مگه نگفتم از پیش من جم نخور هان؟!
من: اه اتردین الان وقت دعوا نیست به جاش پاشو برو با خانومت خوش باش دیگه نیومدیم اینجا که هی دعوا مرافه کنیم اتفاقه دیگه پیش میاد!
اتردین دست میشا رو گرفت و میشا هم که دوباره مثه اول شده بود با اتردین راه افتادن بالا که وسایلشونو وردارن.....
نفس و سامیارم رفتن و پشت سرش من..... یه نگاه به دور و برم کردم و میلاد رو دیدم که داره با تلفن حرف میزنه.....
کارش که تموم شد اومد سمتم و با لبخند همراهیم کرد......
همینطور که دستم رو گرفته بود گفت:
ـ کی بیام خواستگاری؟
من: هنوز زوده میلاد.... باید یه جوری رفتار کنم که اشکان شک نکنه...
میلاد: ای بابا تو که همش میگی زوده.....
من: همینه که هس! مشکلیه!؟
میلاد: نه مشکلی نیست فقط من یکم عجولم خب! تا کی باید مخفی کاری کنیم؟ این مامان منم میخواد دختر خالمو برام بگیره...
اخمام رفت تو هم و هیچی نگفتم....
میلاد خندید و گفت:
ـ الان قهر کردی؟
.........
میلاد: ای بابا مامانم میخواد دخترخالمو بگیره من که نمیخوام بگیرم!
با این حرفش خنده ام گرفت ولی بازم هیچی نگفتم و وقتی رسیدیدم بالا وسایلمون رو برداشتیم و راه افتادیم..... میلاد اومد پشتم و زیر گوشم گفت:
ـ مواظب خودت باش جیگرم......
و من هم جلوتر رفتم و ازش جدا شدم....
(http://www.pichak.net/)
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
میدونم پستم کم بود اما خب دیگه مخم قد نمیده صبر میکنم غزل بیاد یکی دوتا پست بده بعدش من بدم...... الان میزون نیستم حالم خرابه..... پس فعلا بای.... غزلی توهم زیاد پست نده واسه منم نگه دار..... مثبت و تشکر هم یادتون نره.....:-2-28-:
negin kh5
۲۶ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
سلام برگلای من:-2-25-:دمتون گرم کلی حال دادید102تا+:-2-19-::-2-16-:مرسی....میناجون ببخشید من پست گذاشتم ولی دیگه چون الان اومدم دیگه نمیتونم شب بیام پست بذارم:-2-14-:.پست اول اززبون میشا..بچه هااین پستای سپیدانه پست غزل برگشته عقب شب قبل ازسپیدان..پس این ازپست اول توی سپیدان..روخدانیایدتونقدبگی دچرااین شکلیه ها....این غزل خنگ بازی دراورده!!!
************************************************** *********
خداییش خیلی حال کردم اتردین حال اون یارو گرفت.پسره ی پرووبگیرم بکوبونمش!!به کمک اتردین وشقی ازماشین اومدم پایین شقی که رفت پیشه میلاد جونش!منم موندم پیشه اتردین.خواستم یکم تندراه برم که این اتردین برام دست نگیره بگه ریقویی(!).بااین که پام خیلی دردمیکرد ولی تندمی رفتم بازومو ازپشت کشید گفت:
اتردین:هی خانوم وایساببینم.عمرا دیگه بذارم ازبغلم جم بخوری بعدم الان من که میدونم پات دردمیکنه بیاتکیه بده به من راه برو..
بااین که ازخدام بود ماسک بی تفاوتی به صورتم زدم گفتم:
من:توهم که چایی معتل قندیاا..
خندیدوگفت:یعنی چی؟
من:یعنی این که تادیدی من پام دردگرفته میگی بیابه من تکیه کن.میخوای فیض ببری..
اتردین:ایشش.ازخداتم باشه به من تکیه بدی ماروباش فکر کی هستیم..
بعدم بازومو ول کرد رفت جلو.میخواستم بهش تکیه کنم ولی گندزدم دیگه.به خاطراین که هم غرورم نشکنه هم طبیعی جلوه کنه یکم راه رفتم یکهوسکندری خوردم خودمو انداختم زمین(جدیدا بلاشدی!!)یک جیغ کوتاهم زدم که برگرده منو ببینه که موفقم شدم..
سریع دویدسمتم زیربازومو گرفت بلندم کردوگفت:
اتردین:لجبازی دیگه وقتی بهت میگم بهم تکیه بده راه برو به خاطر همین چیزاشه..
منم که موفق شده بودم خوشحال بودم سرمو گذاشتم روسینه اش اونم دستشو انداخت دورکمرم وباهم رفتیم..موقعیی که ازبغل دخترای جوون ردمیشدیم متوجه نگاه پرحسرتشون میشدم..ای منم کرمم گرفته بود زبون درازی کنم ولی خب زشت بود دیگه...ولی یک دختره که یک عالمه ارایشم داشت همچین به اتردین نگاه میکرد که میخواستم بالابیارم دیگه طاقت نیاوردم زبونمو یکم اوردم بیرون براش زبون درازی کردم..که از چشمای اتردین دورنموند.
اتردین:میشا؟؟!
من:بله؟
اتردین:این چه کاری بود؟
من:هان؟اهان خب چیکارکنم بدنگاه میکرد اعصابم تعطیل شد..
اتردین:پس اعتراف میکنی حسودیت شد.
من:ایشش.اتردین بینددرخواب بیندپنبه دانه..
اتردین :توکه راست میگی باشه...
************************************************** *********
+وتشکریادتون نره..بچه هایک پست بیشترنمیذارم که برای میناهم بمونه...میناجان نوبته تو..:-2-27-:
غزل91
۲۷ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
نگين خانوم من گيج بازي دراوردم يا تو كه بي خبر پست گذاشتي؟ اخه نفس با اين حالش چجوري فردا پاشه بره سپيدان بچه ها اون پستو حذف كردم اينو جاش فرستادم كه بعد اينه كه از سپيدان اومدن همونه فقط جاهاي قرمز اضافه شده كه شما كاملا متوجه قضيه بشيد خواهشا مثل پست قبليه مثبت بزنيد من نگم اي كاش پاك نميكردمش خواهش خواهش مثبتو بفشاريد پستاي بعدم دارم مينويسم بزارم پست اول از زبون نفس
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
لباسامو عوض كردمو پريدم رو تخت ساميارم كه زودتراز من خوابيده بود اصلا خوابم نميومد با اينكه امروز كلي تحرك داشتم ولي اصلا خواب به چشمام نميومد انقدر اين دنده اون دنده شدم كه ساميار صداش درومد
ساميار-نفس انقدر وول نخور بزار بخوابيم
با ترش رويي گفتم
من-مي خواي بخواه نميخواي نخواه اصلا كي گفته تو رو تخت بخوابي چند شبه پرو شدي اين جا ميخوابي
ساميار بلند شد نشست روتخت
ساميار-نه مثل اينكه امشب تو يه چيزيت ميشه چرا اينجوري ميكني اخه عزيز من
سرمو گذاشتم رو پاشو مثل بچه هاي تخس گفتم
من-خافم ني ياد ؟ تو هم ته همس ميخافي نميگي نفسم خافش ني ياد
درحالي كه موهامو نوازش ميكرد لپمو كشيدو گفت
ساميار-خب نفس بنده عمر كنند ساميارشون چيكار كنن اينوقت شب
درسته كه يكم بي فكري بود ولي گفتم
من-يه اهنگ برام بزار كه هر وقت گوش ميكني ياد من ميوفتي
دستشو دراز كردو گوشيشو برداشت بعد چند دقيقه صداي موزيك ارومي توي اتاق پيچيد
نميدوني شبا تا صبح تو خواب بوديو من محو چشات بودم
نميدوني ولي اروم همش از ناز چشماي تو ميخوندم
هستيمو دنيامو پاي توميزارم
اين بهترين دل خوشيمه كه تورو دارم
قسم خوردم براي عشق پاكت
بشم اوني كه ميبيني توخوابت
فقط ميخوام تو باشي تواين دنيا كنارم
اين بهترين دلخوشيمه كه تورو دارم
(بلند شدم نشستم روبه روش دستشو گذاشت رو گونم دستمو گذاشتم رو دستش با اهنگ زمزمه كرد زمزمه اي كه مثل روز برام روشن بود هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه)
تو ميدوني چه حالي ام از اينكه توي اين دنيا تورو دارم
تا وقتي كه نفس دارم واست چيزي از اين عشق كم نميزارم
) دستشو گذاشت پشت گردنم دستمو حلقه كردم دور گردنش(
يه لحظه ام سخته بدون تو بودن
)فاصله صورتشو با صورتم كم كرد لبامون تو هم قفل شد لباش سر خورد روگردنم(
اين بهترين دل خوشيمه كه تورو دارم
قسم خوردم براي عشق پاكت
)دستش رفت زير لباس خوابم نميدونم نخواستم يا مي خواستم نتونستم يا ميتونستم ولي مانع نشدم ما همو دوست داشتيم ساميار بهم ثابت كرده بود وقتي ساميار بود ديگه فرانك مهم نبود نميخواستم به بعدش فكر كنم به بابام مامانم يه چيزي مانع فكر كردنم ميشد اونم عشق بود عشق هردو به يه چيزي فكر ميكرديم وصال . عشق بودو من عشق بودو ساميار ساميار بودو زمزمه هاي عاشقونه اش زير گوشم من بودمو بوسه هاي داغش من بودمو گرمي تن ساميار من بودمو يه اينده نا معلوم(بشم اوني كه ميبيني توخوابت(زمزمه اش زير گوشم بلند شد ميدونم خودخواهيه ولي نفس دلم اشوبه ميترسم نظرت عوض بشه ميترسم از دست بدمت اين جوري خيالم راحت تره چنگ زدم تو موهاشو سرشو اوردم روبه روي صورتم و نگاش كردم نگاش كردمو نگام كرد چشمام فرياد عشق ميزد چشماش فرياد مجنون بودن ميزد چشماش التماس ميكرد خواهش ميكرد توش خواستن موج ميزد با زدن مهر لبام به لباش رضايتمو اعلام كردمو با دنياي دخترونم وداع)
فقط ميخوام تو باشي تواين دنيا كنارم
اين بهترين دلخوشيمه كه تورو دارم
قسم خوردم براي عشق پاكت
بشم اوني كه ميبيني تو خوابت
فقط ميخوام توباشي تو اين دنيا كنارم
اين بهترين دل خوشيمه كه تورو دارم
)اهنگ دلخوشي از علي رضا نياك(
مشكلي ديد تو اين پست بهم بگيد ويرايش كنم يا اضافه كنم
يعني بچه ها از دست شماهايي كه تشكر ميكنيد مثبت نميزنيد ريزش مو پيدا كردم فشار بديد اينو http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gifخواهشا
غزل91
۲۷ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۸ قبل از ظهر
شرمنده بچه ها دير شد قرار بود مينا بزاره لب تابش هنگيد هرچي نوشته بود پريد به اين علت بنده امدم براتون پست بزارم فردا مينا ميزاره شما هم اول اينو بزنيد http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gifدستتون طلا حالا بريد بقيه رمانو بخونيد راستي بچه ها اهنگ قشنگ پيدا كرديد به حالو هواي اين دوتا بخوره متنشو برام خصوصي كنيد
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
ساميار
من-خانومي خانومم نفس عزيزم بيدارشو ديگه
بدون اينكه چشماشو باز كنه يا حرفي بزنه يه غلت زد كه از بغلم اومد بيرونو دمر شد پتو هم از روش رفت كنارو پوست خوشرنگش پيدا شد دلم ضعف رفتم نزديكشو سرشونه شو با لذت بوسيدم بعدم پتو رو انداختم روش سرمو فرو كردم تو گردنش حساسيتاش دستم اومده بود بلافاصله سرشو با گردنش جمع كرد
من-نفسي نفسم بلند شو ديگه الان شقايق يا ميشا ميانا
با اين حرفم مثل جت بلند شد نشست سرجاش هر كاري كردم خدنمو بخورم نشد و اخرم يه لبخند نشست رو لبم
تا به خودش اومدو موقعيتو اناليز كرد اشك تو چشماي نازش حلقه بست حس كردم يكي خنجر زد به قلبم پتو رو كه جلوي خودش گرفته بود تو مشتش فشار دادو با صداي لرزوني گفت
نفس-واي ساميار
بقلش كردم با تمام عشقم
من-جان ساميار
سرشو فشار داد به سينه ي برهنه ام
نفس-چي كار كرديم؟ بابام بفهمه منو ميكشه
جدي شدم
من-مگه من ميزارم
نفس-بالاخره كه چي بابام بفهمه بيچارم ميكنه اون به كنار من از اعتمادش اعتمادش سوستفاده كردم
روي موهاشو بوسيدم
من-كسي نميفهمه نفس تا ما خودمون به كسي چيزي نگيم نميفهمن
چند ثانيه هيچي نگفت بعدش سرشو از تو سينه ام بلند كردو نگاه عسليشو انداخت تو چشمام بازم هيچي نگفت انگار براش سخت بود دوباره نگاش دريايي شد
من-بگو نفس ساميار بگو چي ميخواي بگي به ساميارت
يه قطره اشك ريخت روي گونه خوش تراشش با ديدن اشكش انگار يكي قلبمو تو مشتش فشار داد خم شدم اشكشو بوسيدم
من-گريه نكن عمر ساميار گريه نكن زندگي ساميار نريز اين اشكارو نفس ساميار نريز اينا رو جون ساميار
بلاخره حرف زد
نفس-ساميار به خدا من از اون دخترا نيستم تورو خدا ازم بدت نياد....من دوست دارم...كه....
ديگه نتونست ادامه بده اشكاش بي صدا ميريخت رو صورتشو منو مجنون تر ميكرد صورتمو كشيدم به صورتش
من-نفس اين چه حرفيه اخه دختر تو ميزني عزيز دل ساميار ساميار برات جون ميده تو فقط بخواه حلا بلند شو برو يه دوش بگير الان بچه ها بلند ميشن
پتو رو پيچيد دورشو بلند شد ولي از درد چهرش تو هم شد بغلش كردمو بردمش سمت حموم
نفس-ساميار بزارم زمين خودم ميرم
يه بوسه كوتاه نشوندم رو لبشو با هاش دراز كشيدم تو وان اب گرمي كه قبل بلند شدنش پر كرده بودم
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
خب ديگه مثبت فراموش نشه خدافظ تا فردا شبو شروع پستاي بدبخت بيچارگي
negin kh5
۲۷ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر
سلام..غزل جان توبیخبرپست گذاشتی نه من!:-2-42-:شوخی کردم..خب ببخشیددیگه:-2-14-:پست اول اززبون میشا..
************************************************** *********
صبح باصدای اهنگ ازخواب بیدارشدم.چشماموی کوچولوبازکردم که درکمال تعجب دیدم اتردین روتختش نشسته وزل زده به من وداره همراه بااهنگ زمزمه میکنه
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده
ازون وقت که تو بامنی، حاله من / میبینی خودت ، خیلی بهتر شده
علاقم (http://www.mhe-lyrics.com/1390/10/%d9%85%d8%aa%d9%86-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af-%d8%b9%d9%84%d8%a7%d9%82%d9%87-%d8%b9%d9%85%d8%a7%d8%af-%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%a8-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/) به تو خیلی بیشتر شده / میدونم نمیتونی درکم کنی
ولی اینو یادت نره، عشق من / میمیرم اگه روزی ترکم کنی
میخوام لحظه لحظه به تو فکر کنم / نمیخوام کسی سده راهم بشه
نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد / به جز تو کسی ، تکیه گاهم بشه
میخوام لحظه لحظه ،به تو فکر کنم / نمیخوام کسی سده راهم بشه
نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد / به جز تو، کسی تکیه گاهم بشه
منم که میمیرم برای چشات / منم که میمیرم واسه خنده هات
میخوام بیشتر از این هم عاشق بشم / کمک کن بتونم بمونم باهات
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده
ازون وقت که تو بامنی، حاله من / میبینی خودت ، خیلی بهتر شده
علاقم به تو خیلی بیشتر شده …
علاقم به تو خیلی بیشتر شده
چشمامو بستم که خودمو به خواب بزنم وکلی فکرای دخترونه بودکه به سمتم هجوم میاورد....اگه اتردین منو دوست داره..اگه اتردین این اهنگ وبه یادمن گوش میده..اگه..اگه..اگه...اعصابم خوردشد.سریع چشمامو بازکردم وتوجام نیم خیزشدم..
اتردین:سلام بیدارشدی؟
حالت طلبکارانه ای دستموزدم به کمرمو گفتم:صدای اهنگ وتاته زیادکردی بعد انتظارداری بیدارنشم؟!
خندیدوگفت:ببخشید.حالاچرادس تتو مثل این خاله خام باجیازدی به کمرت..
خندیدموگفتم:حس گرفته بودم..
بعدم پاشدم رفتم تودستشویی..چندمشت اب به صورتم زدمو تواینه به خودم یک نگاه انداختم یک پوزخندزدم وگفتم:میشاتوچرااین شکلی شدی؟چرامثل دخترای دبیرستانی فکرمیکنی؟خب فقط یک اهنگ گوش داددیگه.مگه هرکی اهنگ عاشقانه گوش دادیعنی عاشقه؟
همه ی افکارو ازذهنم دورکردم ورفتم بیرون..
من:اتردین صبحونه خوردی؟
اتردین:نه وایسادم توبیدارشی تاباهم بخوریم..
دوباره افکاردخترونه به ذهنم هجوم اورد..
من:خب پس پاشوبریم.خیلی گرسنه امه..
اهنگ وپاز کردو بلندشد باهم رفتیم بیرون..وارد اشپزخونه که شدیم میلاد یک لقمه بزرگ گرفته بودسمت شقی.شقی هم که روابرا!!
من:به به جمعتون جمعه گلاتون کمه که اونهم اومدن..
میلاد:البته گل خرزهره..
من:لال بابا..
بااتردین نشستیمسر میز..داشتم کره مربا میخوردم که سامی ونفسم اومدن..ولی انگارحال نفس زیادخوب نبود..دم گوش اتردین گفتم:حالاببین من کی گفتم اگه این سامی اخراین این دوست منو بدبخت نکرد...
اتردین:نترس بادجون بم افت نداره..
دیگه ساکت شدمو صبحونه امو خوردم....
بعدازجمع کردن میزرفتم پیشه اتردین نشستم اونم منوچسبوندبه خودش!!کلا این امروزحالش بدبود..
شقی که کنارم بوداروم گفت:میشا انگارحال نفس خوب نیست.مگه نه؟یامن اینجوری فکرمیکنم..
من:اره شاید داره سرمامیخوره بااون گوله برفی که سامی زدتودماغش سرماخوردگیش حتمیه...
شقی:اره والا..ایناکه فقط قدبلندکردن یکم شعور ندارن..
من:بابابیچاره حواسش نبود..
نفس وسامی رفتن تواتاق منم رفتم تواتاقم تایکمی درس بخونم
************************************************** **
+یادتون نره...یک پست دیگه هم تواهه..
negin kh5
۲۷ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا.
************************************************** **********
داشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ خورد..شماره ناشناس بود!!برداشتم
من:بله؟
-بله بلا.کوفت درد..
سهیل بود پسرعموم!!من وسهیل مثل یک خواهربرادریم..خیلی دوستش دارم.
من:هوی یک دست اندازی کوفتی بذار وسطش..کبودشدی..
سهیل:خفه شو 8ماه رفته اونجایک زنگ به ادم نمیزنه.
من:اخ من شرمنده داداشی بخدااصلا حواسم نبود..
سهیل:صبرکن من یک حالی ازت بگیرم..
من:ای باباسهیل اگه زنگ زدی فحش بدی قطع کنم..
همون موقع دربازشدواتردین اومدتو.رفت روتختش درازکشیدساعدشو گذاشت روچشماش.
سهیل:باشه قطع نکن..چه خطر؟
من:هیچی خرخونی چی میخوای باشه(ارواح خیکت خرخونی؟!بگوشوهربازی.)
سهیل:اوه توکه همینجوریش کرم کتاب بودی ببین الان چیشدی؟
من:سهـــــــــــــیــــل!!!
بااین حرفم یکهواتردین ازجاش پرید.وباکنجکاوی به من نگاه کرد..
سهیل:خب بابااروم گوشم کرشد..
من:ایشاالله زودتر..خب دیگه من برم به مامان باباتم سلام برسون..خداسعدی.
سهیل:خداشاملو..
نمیدونم چرانگفتم عموزنعمو..همین که گوشیوگذاشتم زمین اتردین شیرجه زدسمتم وگفت:این کی بودداشتی باهاش حرف میزدی؟
ازعصبانیت چشماش سرخ شده بود من که ترسیدم.ولی گفتم:به توچه..
اتردین:بهت گفتم کی بود؟
من:سهیل.
اتردین:سهیل کدوم خریه؟؟
ناراحت شدم ازیک طرفم عصبی بادادگفتم:هان برای چی میپرسی دوست پسرم بودبه توچه؟
اتردین:به من خیلی ربط داره چون شوهرتم..
من:انقدرشوهرشوهرنکن.من تورو پیازم فرض نمیکنم چه برسه شوهر..بعدم اقاپسر مواظب دلت باش بدجوری داره لوت میده..
ازاین حرفم یکه ای خوردوگفت:منظور؟
من:منظوراین که هول برت نداره اینجاخبری نیست...لازم نیست مجنون بشی..
خنده ی بلندی کردوگفت:مجنون؟!ههه.میگن دخترابچه ان همینه دیگه چیه نکنه فکرکردی عاشق سینه چاکتم؟نه ازاین خبرانیست اگه میبینی میپرسم کی بودچون میدونم تواین زمونه گرگ زیادشده..ازاین به بعدم دیگه کاریت ندارم تابرای خودت رویاپردازی نکنی..
بعدم ازجاش پاشد رفت درم همچین به هم کوبید که پریدم هوا..بغض راه گلومو بسته بود خیلی حرفاش برام گرون تموم شده بود..ولی دیگه اهمییتی نداره منم خوب بلدم سگ بشم...
زمزمه بارگفتم:قانون بازی تموم شد اقااتردین..ازاین به بعد دیگه ازاین میشامهربون خبری نیست..ویک لبخند روی لبم نقش بست..
وبااین کارم یک سرنوشت جدیدی برام رقم خورد
************************************************** *********
+وتشکرفراموش نشه...اگه دوست دارید اززبون اتردین ومیلادم نوشته بشه لطفا تونقدبگید.:-2-27-:
*~MoonGirl~*
۲۷ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر
سلام بچه های گل نودهشتیا خوبید؟!
این پست از زبون شقایقه و یه چیزی بگم دیشب داشتم مینوشتم یهو خانوم گل(لبتاب گرامی) هنگ کرد هرچی نوشته بودم پرید! اینقدر خورد تو ذوقم که نگو.... حالمم خراب بود با اینکار بدتر شد! حالا شما لطف کنید مثبت و تشکر رو بزنید تا روحیه از دست رفته ام رو بازیابم! منفی هم ندید تورو خدا خوشتون میاد با روح و روان یه دختر چهارده ساله بازی کنید؟!:-2-30-:
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
با صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم و دست از فکر کردن راجع به مامانم و دایی برداشتم و رفتم بیرون که با دیدن صورت بر افروخته اتردین رفتم پیش میشا و در اتاقشو باز کردم و گفتم:
ـ باز با این شوهرت چی کار کردی؟!
میشا تمام ماجرارو بهم گفت و من با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم:
ـ نه خدایی خوشت میاد هی اینو عصبانی کنی؟! چه چیزی به تو میرسه اخه دختر!
میشا: به خدا عمدی نبود! از دهنم پرید!
من: بیخیال حالا کاریه که شده فعلا دور و برش نپلک باشه؟
میشا بی حوصله فقط سرش رو تکون داد و باز رفت تو فکر.... منم رفتم تو اتاقم و یکم رو تخت دراز کشیدم... این چندروزه خیلی دلم هوای مامانمو کرده بود اما میترسیدم باهاش رو به رو بشم... شاید اشکان یه چیزایی تو گوشش خونده باشه... از این پسر بعید نیست!
تو فکرای خودم غرق بودم که میلاد اروم اومد تو و کنارم رو تخت دراز کشید... اونم بدون هیچ حرفی به سقف خیره بود... انگار میخواست فکرای سیاهش رو توی سفیدی سقف غرق کنه تا از شرشون خلاص شه... با لبخند به سقف نگاه کردم و به میلاد گفتم:
ـ به چی فکر میکنی؟
میلاد دست از نگاه کردن به سقف برداشت و گفت:
ـ به خودم و خودت.... من حال این اشکانو میگیرم!
با خنده گفتم:
ـ حالا به چیا فکر میکردی راجع به خودم و خودت؟!
میلاد دستم رو تو دستش گرفت و بوسه ای روی اون زد و گفت:
ـ به اینکه یه روزی بابا میشم!!!
با خنده گفتم:
ـ جان؟؟؟؟؟؟؟!
میلاد: اینقدر عجیبه؟!
من: نه ولی خب... حالا اسم بچمون رو چی بذاریم؟!
میلاد: من از دختر اسم ساغر رو دوس دارم... از پسرم پارسا....
من: ساغر و پارسا که به هم نمیان!
میلاد: مگه حتما باید بیان؟!
من: خب نه!!!
میلاد: فکر کن بچمون خیلی خوشگل میشه ها!
من: آره البته اگه به من بره خیلی خوشگل میشه!
میلاد یه ابروش رو بالا انداخت و گفت:
ـ دستت درد نکنه واقعا!
من: خواهش میکنم!
میلاد: شقایق.....
من: بله؟
میلاد: خیلی دوستت دارم....
میخواستم یکم اذیتش کنم... هیچی نگفتم که گفت:
ـ تو چی؟
من: نمیدونم باید فکر کنم....
میلاد: خیلی نامردی!
و غلتی زد و پشتش رو کرد به من.....
با لبخند بغلش کردم و گفتم:
ـ شوخی کردم میلاد .... منم دوستت دارم....
میلاد بغلم کرد و گفت:
ـ میدونم!
من: ایشش خود شیفته!
*************************************
سر میز شام نگاهم به میشا و اتردین بود که عین برج زهرمار بودن! سامیار هم که فکر نکنم خودش چیزی از طعم غذا فهمیده باشه همش به نفس میرسید....اتردین همش تو فکر بود و اخماش تو هم گره خورده بود و با حرفای من و نفس هم باز نمیشد که نمیشد..... میشا هم هراز گاهی لبخندی به بحثای ما میزد اما بیشتر حواسش جای دیگه ای بود...... شونه ای بالا انداختم و بیخیال مشغول خوردن
شدم
*************************************
لباس خواب نازکی برداشتم و پوشیدم و بعد از مسواک زدن اومدم رو تخت و کنار میلاد خوابیدم..... بعد چند دقیقه میلاد بغلم کرد و من بدون حرفی سرم رو روسینه اش گذاشتم خوابیدم......
http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi/06/image/pichak.net-39.gif (http://www.pichak.net/)
خب فعلا اینو داشته باشید یه پست دیگه هم هست که شب میذارمش الان نمیشه اگه وقت کردم الان میذارم غزل و نگین پست نذاریدا!:-2-40-: مثبت و تشکر رو هم بزنید... با اجازه عزت زیاد!!!:-2-06-:
نگین و غزل شما بذارید من حالم خوش نیست نمیتونم بذارم دارم جون میدم!:-2-39-:
غزل91
۲۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۶ قبل از ظهر
سلام بچه هاي گل اول اينو فشار بديد http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gif قربون دسستتون به خدا اومدم دهنم اندازه غار نميدونمم چي چي باز موند از بست بهم خصوصي داده بوديد من ميخواستم برم سريع سر اصل مطلب و پستاي بدبختي ولي مثل اينكه به شماها اين چندتا پست قبلي خيلي ساخته كه گفتيد فعلا تو فاز شادي باشن منم يكم اينارو زيادي خوشبخت ميكنم بعد يهو زيادي بدبخت ميكنم چه خبيث شدم :-2-31-:بچه ها پست 168 سري پيش بيشتر + گرفته بود ترو خدا بريد بهش مثبت بديد من يكم بيشتر از الان درمورد +تام قر بدم اهان راستي نگبن مينا ميشا با شقايق نفهمن نفسو ساميار باهم رابطه داشتنااااا در مورد خواننده هاي عزيزم بايد بگم خيالتو تخت هيچ كس جز دو شخص خيلي مهربون از اين قضيه خبردار نميشن كه اونا هم دراينده باهاشون اشنا ميشيد نگين هر وقت اين پستو خوندي يه زنگ بهم بزن بهت بگم چي بنويسي روند داستانو كلا عوض كردم اينم يه توصيه بچه ها من اون اوايل هر نقدي ميشد ميگفتم خب ما 14 سالمونه توقع نداشته باشيد ولي تو نقداي اول الان شده يه پستو ده بار عوض كنم اين حرفو نميزنم من يه نيمچه نويسنده ام كه به عشق طرفدارام مينويسم پس به عشق اونا يه پستو هزار بارم كه شده ويرايش ميكنم خمم به ابرو نميارم خودتونم كه ديدي هر كاري خواستم بكنم اولش از شما پرسيدم دوست داريد يا نه بعدش انجامش دادم نگين خانوم ديگه نشنوم بنويسي ما 14 سالمونه توقع نداشته باشيد مگه يه دختر14 ساله پر استعداد مثل تو نميتونه نويسنده باشه؟به جاي اين حرفا به نقدا عمل كن اينم تو گوشت فرو كن من از تو سر تر نيستم منم مثل تو يه نفر عاشق نوشتنم كه مينويسم انقدرم نااميد نباش خواهري ديگه از اين حرفا نزن كه دوبار مثل دوران مدرسه قاطي ميكنما:-2-33-: خودت كه منو ميشناسي:mrgreen: چقدر حرف زدم بريد بخونيد حالشو ببريد مخم ديگه صحنه رمانتيك توليد نميكنه بايد يكم استراحت بهش بدم:-2-06-:
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
نفس
سرمو رو سينه ي ساميار جابه جا كردم به حركت دستم كه مثل خط راست از زير گلوش تا روي شكمش ميكشيدم ادامه دادم خب حالا كه اون درمورد فرانك حرف نميزد خودم بايد يكم هولش بدم تن صدامو اوردم پايين اسمشو يكم كشيدم
من-ساميار
همونطور كه موهامو دور انگشتش ميپيچوند گفت
ساميار-به فدات
حركت دستمو وسط سينه اش متوقف كردم
من-خدا نكنه يه چيزي بگم
ساميار-شما دوتا چيز بگو
پيش خودم گفتم حركت اول
من-تو چرا بعضي وقتا دير ميومدي خونه
دستش روي موهام ايست كرد ولي خيلي كوتاه دوباره مشغول شد و در همون حال كه با موهام بازي ميكرد گفت
ساميار-ميشه جواب سوالاتو بعد اينكه كل سوالات تموم شد بدم؟
جمله اش بيشتر عمري بود تا سوالي پس هيچي نگفتم
حركت دوم
من-چرا حس ميكنم بعضي وقتا بوي عطر زنونه ميدي (اوايل متوجه نميشدم يعني واقعا بو نميداد ولي بعد قراري كه با فرانك داشتم هروقت ساميار دير ميومد بوي ادكلن شيرين يه زن ميومد اوايل بهش بي توجه بودم ولي الان...)
چند ثانيه هيچي نگفت بعدش تركيد از خنده دستمو روي شكمش مشت كردمو اروم كوبوندم روش
من-كوفت جواب بده بينم
وقتي ديدم جواب نميده نيم خيز شدم روش با اينكارم تموم موهام ريخت تو صورتش صداي خندش قطع شد يه نفس عميق تو موهام كشيدو گفت
ساميار-نفس موهات چقدر بوي خوبي ميده يه بوي خاصي ميده
من-اقاي عقل كل حموم بودم بوي شامپو ميده
سرشو اورد نزديكو با لحن شيطوني گفت
ساميار-اونم چه حمومي خدا دوباره نصيب منه
خندم گرفت اين چقدر بي حيا شده بود با دستم پيشونيشو هل دادم عقبو با خنده گفتم
من-هيز چشم چرون فرصت طلب
شونه هامو گرفت منو خابوند رو تخت تا اومدم بلند بشم خيمه زد روم سرشو چسبوند به گوشمو لاله گوشمو يه گاز كوچولو گرفت موهاي نداشته روي بدنم سيخ شدن در گوشم گفت
ساميار- من من بدبخت كجا چشم چرونم كجام هيزه اخه من غير خانوممم كي رو بايد ببينم
واقعا راست ميگفت اگه اتردين يا ميلاد براي حسادت شقايقو ميشا با دختري گرم گرفته بودن اين ساميار نگرفته بود
من-عاشق اين بچه مثبتيت شدم كه كلا نور بالا ميزنه
دوباره شيطون شد
ساميار-نه ديگه دراون حدم مثبت نيستم
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gifنشه فراموش
غزل91
۲۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۴ قبل از ظهر
پست دوم خدافظ تا فردا شب اينم بي زحمت فشار بديدhttp://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gif
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
نفس
يه اخم الكي كردمو گفتم
من-چشمم روشن حرفاي جديد ميشنوم فردا كه رفتي بيمارستان با ميشا اينا ميگرديم نامه هاي دختر همسايتونو كه عشق اولت بودو پيدا ميكنيم گوشيتم فعلا دست من ميمونه
با همون لحن شيطونش گفت
ساميار-نه ديگه اشتباه كردي عشق اولم تو پنج سالگي بود
من-به به خانوم كي بودن
ساميار-مربي مهدمون بود
يكم نگاش كردم براي اينكه نخندم لبمو دندون گرفتم سرشو اورد جلو چند ميليمتر مونده به لبام يه صدايي از حياط اومد ساميار سريع بلند شد رفت لب پنجره منم پتو رو كشيدم رومو مخالف جهتش خوابيدم يه لحظه فكر كردم بحثمون اول سر چي بود؟
ساميار-گربه بود
من-شب بخير سامي
سامياراومد رو تخت هر چي صدام كرد جواب ندادم مي خواستم يكم اذيتش كنم
ساميار-لعنت به اين شانس نگا كنا
لحنشو يكم مظلوم كرد
ساميار-حالا من كيو تو بقلم بگيرم
من-معلم مهدتو عزيزم
ساميار-نفس بيداري اذيت ميكني
من-سامي خستم شب بخير
سامي-لاقر شب بخيرتو درست حسابي بگو
من-تو مگه جواب سوالامو دادي
ساميار-نفس به خدا الان وقتش نيست ميگم بهت ديگه
با ترش رويي گفتم
من-پس كي وقتشه ساميار داري مشكوك ميزني
اروم اومد بغلم كردو سرمو بوسيد لعنتي نزديكم ميشد همه چي رو يادم ميرفت زمان پيشش معني نداشت چه برسه به فرانك
ساميار-درموردش حرف ميزنيم قول ميدم اصلا همين فردا باشه
چيزي نگفتمو سعي كردم بخوابم
صبح با صداي زنگ گوشي ساميار بلند شدم خودش كه غش خواب بود دستشو از دورم باز كردم يه غلت زد تلفونو جواب دادم
من-بله
با شنيدن صدا سنگ كوپ كردم
فرانك-ساميار سامي عزيزم چرا جواي نميدي
من-شما(مي خواستم مطمئن شم خودشه)
فرانك- ا نفس تويي فرانكم
قطع كردم ساعتو نگا كردم حدود11 بود پلكامو رو هم فشار دادمو يه نفس عميق كشيدم كافي نبود يكي ديگه بازم كافي نبود منفجر شدم
من-ساميار
بيچاره يهو مثل شوك زده ها از خواب پريد دلم به حالش سوخت با اينكه سرش داد زدم ولي مثل هميشه جوابمو داد
ساميار-جانم جان ساميار چيزي شده؟
با همون تن صداي بلند گفتم
من-چي ميخواستي بشه اين زنيكه كيه اين وقت زنگ ميزنه ساميار جان ساميار جان ميكنه تازه اسمشم فرانكه خانومه (صدامو بلند تر كردم ) هان ساميار حرف بزن تا ديوونه تر از اين نشدم
دستاشو اورد تا بازومو بگيره و ارومم كنه
من-دست به من زدي نزدي ها من توضيح ميخوام اونم همين حالا
ميترسيدم دستش بهم بخوره دوباره همه چي يادم بره
ساميار-باشه باشه برات توضيخ ميدم عزيزم اخه تو چرا اينجوري ميكني؟
من-پس چجوري كنم يه زن زني كه اسمش برام خيلي اشناست زنگ زده به شوهرم
ساميار-خودت ميگي شوهرم نه شوهر اون به من اعتماد نداري؟
من-دارم ولي حرفايي كه اين خانوم ميزنه مال الان نيست مال چند وقت پيشه كه تهديدم كرد از زندگي ساميارو من برو بيرون
انگار ساميارم قاطي كرده بود
ساميار-غلط كرد گفت خيلي بيجا كرد گفت گنده تر از دهنش حرف زده چرا به من نگفتي اخه
من-بهت صد دفعه فرصت توضيح دادم گفتي نه نگفتي ديگه ميخواستم از زبون خودت بشنوم ميفهمي از زبون خودت
ديگه داشتم ميلرزيدم
ساميار-قول ميدم نفس قول كه همين امشب برات تعريف كنم فقط به من اعتماد داشته باش باشه
من-همين الان ميخوام بشنوم
يه نفس عميق كشيد
ساميار-فرانك هموني هست كه حدس زدي پيدا شده با دخترش ولي اونقدر عض شده كه لحظه اول كه ديدمش نشناختمش بچه رو هم نميخواد
من-بقيه اش
ساميار-بقيه اش باشه واسه ي شب الان بگم بايد چند ساعت اين تو بموني اين ميشا هم تيكه پرونياش شروع ميشه
تا حدي اروم شده بودم
من-شما دوتا چه پدر كشتگي باهم داريد اخه
ساميار-بحث پدر كشتگي رو ول كن منو بچسب كه معده درد گرفتم از گشنگي
من-از بس ديشب هرچي گفتم من خوبم خودم غذامو ميخورم گوش ندادي نفهميدي چي خوردي
ساميار-يه خانوم كه بيشتر نداريم
من-اا نه تورو خدا داشته باش
ساميار-پشت دستمو داغ كرد همون يدونه اشم ديوونگي بود گرفتم
محدثه خانوم گل شمايي كه توي سايت رمان عشقولانه رمان منو دوستامو ميزاري به دوستاني كه توسايتت رمان مارو ميخونن لطفا بگو حق بي احترامي ندارن شما هم اگه نميتوني جلوي دوستات رو بگيري لطفا اين رمانو توي سايتت نزار انصافا بچه ها بريد اين لينك قسمت 26 نظر دوم رو ببينيد شما باشيد ناراحت نميشيد؟http://roooman.blogfa.com/category/58
negin kh5
۲۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
سلام بچه ها.ببخشیدگفتم اززبون اتردین مینویسم ولی غزل گفت بذاریم واسه بعد الان زوده!بعدم غزل جان توخودتوناراحت نکن من خودم اون مهسارو قهوه ای کردم!!!پست اول اززبون میشا.
************************************************** *******
صبح بانورافتابی که میخوردتوصورتم بیدارشدم.یک کش وقوسی به بدنم دادم وبلندشدم رفتم دست وصورتمو شستم اومدم بیرون..اتردین هنوزخواب بود..شیطونه میگفت برم بزنم سیستمشو بیارم پایینا..بیخیال پاشدم رفتم صبحونه بخورم.طبق معمول میلادوشقی داشتن صبحونه میخوردن
من:باباچه خبره شماهمیه اولید؟
میلاد:اول سلام دوم کلام..
من:علیک..
میلاد:چیه اعصاب نداری؟
من:هیچی..
میلاد:اقاجون توچراانقدراین داداشه منو اذییت میکنی؟بخداگناه داره نکن این کارارو..
من:من باهاش کاری ندارم بعدم ازاین به بعد میخوام یک حالی ازش بگیرم که واسه من قلدوربازی درنیاره و...
دیدم میلاد باابرو داره میگه نه نه که برگشتم دیدم دکی زبل خان اینجاس که دست به سینه وایسادوگفت..
اتردین:خب میگفتی؟
من:به شمایادندادن سلام بدید؟
اتردین:به شماچی به شمایادندادن به بزرگترت بایدسلام کنی..
من:بزرگی به قدوقواره نیست به اینجاس..
بادستم به مغزم اشاره کردم..که خندیدوگفت:از اون لحاظ بازم من بزرگترم...
من:ارزوبرجوانان عیب نیست..بعدم بدون حرف شروع کردم به صبحونه خوردن.یعنی صبحونه کوفتم شدا همه اش سنگینیه نگاه این اتردینو روخودم حس میکردم.فکرکنم داشت نقشه قتلمو میکشید!!!
داشتم چای میخوردم که گوشیه اتردین زنگ خوردبادیدن صفحه گوشیش یک لبخندزدو برداشت:جانم؟
-............................
اتردین:سلام عزیزم..صبح توهم به خیر...
بااین حرفش چایی پریدگلوم.یعنی اتردین داره بایک زن حرف میزنه؟نه خداجونم.طاقتشو ندارم.نگاه میلادروی اتردین بودکه داشت حرف میزد ولی من هیچی ازحرفاش نمیشنیدم.نگاه نگران شقی هم روی من.بدون توجه به این چیزا پاشدم رفتم دم دراتاق سامی ونفس درزدم.
سامی:بله؟
من:سامی میشام میشه بیام تو..
صداش که باتعجب گفت بیاتو اومد..حقم داشت چون همیشه مثل گاو میپریدم تو..
رفتم تو که دیدم نفس ازدستشویی اومدبیرون.روبه سامی گفتم:
-سامی میشه منو نفس باهم بریم بیرون یک دوربزنیم؟البته باماشین تو.
سامی:باشه مشکلی نیست.بعدم سویچوپرت کردسمتم که توهواگرفتمش
سامی:بروحاضرشوالان نفسم میاد..
من:مرسی..
رفتم تواتاق یک تیپه درهم زدم اومدبیرون.نفس اومدسمتم.
نفس:میشایی چیزی شده..
من:نه بریم توراه بهت میگم..
باهم رفتیم پایین داشتیم ازجلوی اشپزخونه ردمیشدم که اتردین گفت:
اتردین:چی شدخانوم سوسکه شالو کلاه کرده؟
امپرچسبوندم رفتم دقیقا روبه روش وایسادم دستموبردم بالایکدونه خوابودنم توگوشش وگفتم:دفعه ی اخری باشه که به من توهین میکنی.شایدسوسک باشم ولی اگه دفعه ی دیگه بهم تیکه بندازی قسم میخورم همین سوسکه بشه کابوسه شبات..
یک قطره اشک مزاحم ازچشمم چکیدپایین که با پشت دستم پاکش کردمو ازجلوی اتردین که هنوزمات به من بودردشدم..ازکنارنفسم به سرعت ردشدمو ازدرزدم بیرون درم محکم کوبیدم به هم..صدای نفس میاومد ولی من توجه ای نمیکردم فقط میخواستم تنهاباشم..ازخونه که خارج شدم به اشکام اجازه ی ریختن دادم..گریه میکردمو به تمام دنیابدبیراه میگفتم...گوشیم زنگ خورداتردین بود ریجکت کردمو به راهم ادامه دادم...
************************************************** **
+وتشکریادتون نره..یک پست دیگه هم هست:-2-27-:
negin kh5
۲۸ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا..
************************************************** **
به خودم که اومدم هواکمکم داشت تاریک میشدبه ساعتم نگاه کردم 7بود!!من تاالان دارم بیرون برای چی میگردم؟نوک انگشتام سرشده بودصورتم یخ بسته بود..همون راهی که اومدموبرگشتم.....
ساعت9بودکه رسیدم خونه همه داشتن tv میدیدن..باصدای بسته شدن درهمه به طرفم برگشتن..شقی ازجاش بلندشداومدکنارم منو بغلش گرفتو گفت:میشادیوونه کجابودی؟چراگوشیتوجواب نمیدی؟
من:شقایق خسته ام.میرم تواتاقم بخوابم..فعلا.
شقی:بروعزیزم اگه چیزی خواستی صدام کن..
مستقیم رفتم زیرپتو..نفهمیدم کی خوابم برد..
****************************************
نصفه شب باکابوسی که دیدم ازخواب پریدم ویک جیغ کشیدم که اتردین ازجاش پریداومد سمتم..
اتردین:چته میشاچراجیغ میزنی؟
فقط نفس نفس میزدمو صورتم خیس بود یکهو اتردین بغلم کردوگفت:
اتردین:چیه خانومی کابوس دیدی؟اروم باش من اینجام
سرموگذاشتم روسینه اشو شروع کردم به گریه کردن.الان فقط به گرمای اغوشش نیازداشتم به این که بدونم کنارمه..یکم که اروم شدم سرموازسینه اش جداکردم که یک نگاه بهم کردوگفت:
اتردین:بابت امروزببخشید.نمیخواستم ناراحتت کنم...
بعدم گونه امو بوسیدوخوابوندتم روتخت پتورو کشیدروم.اومدبره که دستشو گرفتم که برگشت نگاهم کرد واقعا میترسیدم ازتنهایی.گفتم
من:می..میشه پیشم بخوابی؟میترسم..
لبخندی زدوگفت:ازچی میترسی؟
من:ازتنهایی..خواهش میکنم..
انقدراین حرفومظلومانه گفتم که خودمم دلم برای خودم سوخت..
پتو روکشیدکنارکنارم خوابیدودستشو دورکمرم حلقه کردو منو کشیدسمت خودشو زیرگوشم اروم گفت:حالااروم چشماتوببندوبخواب من پیشتم نترس..
من:مرسی..ببخشیدکه اویزون...
انگشتشوگذاشت رولبموگفت:هیسسس.هیچ حرفی نزن فقط بخواب..
سرموگذاشتم روسینه اشوبه صدای اروم قلبش گوش دادم.برای یک لحظه به نفس حسودیم شدکه به راحتی بغل سامی میخوابه ولی من بایدبرای خوابیدن بغل اتردین یک بهونه داشته باشم...ازتنهاچیزی که میترسیدم این بودکه کابوسم حقیقت پیداکنه این که یک روزی اتردین واسه کسه دیگه ای بشه.یادمکالمه ی صبحش افتادم به خاطرهمین اروم گفتم:اتردین؟
اتردین:جانم؟
من:یک سئوال میشه بپرسم؟
اتردین:بپرس.
من:فضولیه ها.
خندیدوگفت:میدونم مگه توجز فضولی کاردیگه ای بلدی..
زدم به سینه اشو گفتم:
من:ا بدنشو دیگه.
اتردین:باشه بگو..
من:اون کی بودداشتی باهاش امروزصبح حرف میزدی؟
خندیدوگفت اتردین:اهان خانوم میخوادبفهمه من دوست دختردارم یانه..
من:ا.بگودیگه..بگوبگوبگو..
اتردین:خب باباباشه..خواهرم بود..
اههه.چی فکرمیکردم چیشد!اصلایادم نبودیک ابجی هم داره..ای بابا خواهرشوهردارشدیم که بختبرشدیم..:-2-06-:یکی زدم پس کله ی خودم اخه نه این که الان اتردین اومده خواستگاریت!
دیگه هیچی برام مهم نبودبغل اتردین به نیم ساعت نرسیده خوابم برد...
****************************
صبح باصدای اتردین چشمامو بازکردم..
اتردین:میشانمیخوای پاشی..
سرم خیلی دردمیکرد
من:چرا الان پامیشم..
ازجام بلندشدم که برم دستشویی قدم اولمو که برداشتم یکم چشمام سیاهی رفت قدم دوم وکه بداشتم همه جاسیاه شدوپخش زمین شدم.
*************************************************
+وتشکریادتون نره ها..بچه هافکرای بد بدنکنیدا.خبری نیستا بگم:-2-06-:
غزل91
۲۸ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۵ بعد از ظهر
سلام بچه ها متاسفانه من سرم خيلي شلوغه خيلي كه ميگم خيليه واقعا از اون نگينش بپرسيد بهتون ميگه زبانم ترمش رفته بالا سنگين شده استاد موسيقيم بهم فشار مياره معلم هندبالم(زندايييمه)اخر هفته ها خيلي باهام فشرده كار ميكنه هممون درگير اومدن خاله ي بابام از فرانسه ايم كلا وضعمون قمر در عقربه اين نقدا و نظراي منفي هم از يه طرف بهم فشار مياره پيش خودم ميگم توي اين اوضاع ميام پست ميزارم ببين جوابش چيه نميگم روحيه ام ضعيفه ولي موقعيتم طوريه كه امپر بچسبونم حالمم خرابه پس پست بعدي با خداست هرشب به سايت سرميزنم جواباتونو تا جايي كه بتونم ميدم شايد فردا حالم خوب شد شايد 3روز ديگه شايدم به يه هفته برسه نميدونم ولي نياز به يكم فكر كردن دارم باور كنيد چون يكاري رو نصفه نيمه ول نميكنم ادامه دارم ميدم وگرنه ولش ميكردم با اين حال ميگم شايد به سرم زد كلا رمانو بيخيال بشم خيلي ببخشيد داغونم به معناي واقعيه كلمه با اين حال دوسه تا ميزارم كه نگين بتونه كاري رو كه ميخواد كنه
خدافظ تا وقتي حالم رو به راه شد
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
نفس
از صداي افتادن چيزي سريع از اتاق پريدم بيرون
من-خاك عالم چي شده؟
اتردينم كه معلوم بود خيلي هل كرده گفت
اتردين-نميدونم يهو سرش گيج رفت افتاد
بعدش ميشا رو كه توبغلش بود گذاشت رو تخت
ميشا-نفس
زود رفتم كنارش نشستم
من-جانم بگو
ميشا-سرم درد ميكنه
رفتم مانتو شالشو اوردم روي همون شلوار راحتيش تنش كردم
من-اتردين بايد ببريمش دكتر
اتردين-نه نه شما نياييد خودم ميبرمش
من-ولي
ساميار-نفس راست ميگه تنها كجا ميخواي بري
اتردين-تنها راحت ترم
بعدشم مثل نور ميشا رو بغل كرد برد رو كردم سمت ساميار
من-اين يه چيزيش ميشه ها؟
چند ساعت بعدش ميشا و اتردين اومدن ميشا ميگفت دكتر گفته چيز مهمي نيستو يه فشار عصبي بوده ميشا خيلي بيشتر از منو شقايق تحت فشار بود دركش ميكردم بين برزخ بود تا شب ديگه اتفاق خاصي نيوفتاد منم درگير توضيحاي ساميار بودمو گزر زمانو حس نكردم
من-منتظرم
مثل بچه هاي تخس سرتق دستامو زده بودم زير بقلمو روي تخت نشسته بودمو منتظر توضيح ساميار بودم
دستاشو از هم باز كردو گفت
ساميار-بدو بيا بغل عمو برات قصيه شبتو بگه بخوابي
من-نميخوام همينجوري بگو
ساميارم ديگه اصراري نكردو جدي شد
ساميار-گفتي چند ماه پيش ديديش چي بهت گفت
تند تند شروع كردم به تعريف كردن از همون اول و به و براش گفتم
من-خب حالا بگو چه توضيحي داري
يه نفس عميق كشيدو گفت
ساميار-مامانم با ستاره اومده ايران
ضربان قلبم رفت بالا اب دهنمو قورت دادم
من- و؟
ساميار-يه ماهي ميشه اومدن خودم گفتم بيان چون فرانكو چندماه قبل پيدا كرده بودم
من-خب؟
ساميار-ميشه انقدر وسط حرفم نپريو فقط گوش كني
من-بد اخلاق
بدون توجه به حرفم ادامه داد
ساميار-داشتم ميگفتم فرانكو با دختر سانيار پيدا كردم انقدر بدبخت شده بود كه به نون شبش محتاج بود ازم خواست كمكش كنم همون روز به مامانينا هم گفتم اونا هم تا كاراشونو بكنن بيان شد يه ماه پيش بگزريم براي فراكو بردم تهران خونه خودمون برام عجيبه كه از اونجا كوبيده اومده اينجا اين حرفارو بهت بزنه خب ديگه همين چيز ديگه اي هم نيست
وا رفتم يعني چي من هنوزم نفهميدم كجاي اين ماجرا بودم
من-درست حسابي توضيح بده ببينم من اين وسط چيكارم شماره منو از كجا اورده چرا به تو ميگه عزيزم اگه منو بشناسه كه خانواده ي تو هم ميفهمن
ساميار- نترس چيزي نميگه ولي ستاره ميدونه
من-ساميار منو نپيچون منو سياه نكن من خودم ذغال فروشم چرا جواب سوالامو سربالا ميدي بهت گفتم چرا اومده سراغ من شمارمو از كجا اورده اخه؟
ساميار-شماره تو از گوشيم كش رفته
من-سامي همه چي رو ميگي غير از اون اصل كاريه بابا اين دختر چرا اومده سراغ من
ساميار-به خاطر اينكه به خاطر اينكه نفس ولش كن چيز مهمي نيست
من-ميگي يا نه؟بگو ديگه
ساميار-يكي از پسر عموهاي فرانك ازش خاستگاري كرده و خب خب مامانمم گفته دلم نميخواد نوم زير دست اونا بزرگ بشه و و نفس به خدا من اصلا اين كارو نميكنم
من-بگو ساميار ديگه جون به لب شدم پسر
ساميار-گفته ساميار ازش خاستگاري كرده فرانكم جوابش مثبته عموي فرانكم لج كرده گفته بايد يه عروسي بگيريمو چه ميدونم اين حرفو ثابت كنيم منم كه تحت فشارم نفس درك كن به ولاي علي عمرا من با اون عفريته ازدواج كنم حتي سوري
يه لحظه مثل ميت سفيد ميشدم يه لحظه از عصبانيت قرمز يه لحظه داغ بودم مثل اتيش يه لحظه سرد بودم مثل يخ يه لحظه از گوشام دود ميزد بيرون لحظه ديگه دستام شروع ميكرد لرزيدن ساميار حق داشت نميدونم ولي ولي بايد بهم ميگفت قبل قبل اون اتفاقي كه بينمون افتاد بايد ميگفت سعي كردم اروم باشم به غير حودش كسي نبود كه بهش تكيه كنم اصلا نفهميدم كي بغلم كردو من توي اغوش گرمش مثل ي نوزاد خوابم برد
غزل91
۲۸ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
پست دوم
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
نفس
شقايق-خب نفس ما ميريم رستوران اتردينم به ساميار گفته كه بياد اونجا يادت نره بري كيكي رو كه براي جشن دونفره تون ترتيب دادي بگيري
من-باشه شما بريد خدافظ
از ديروز براي امروز نقشه مي كشيدم 11 اسفند تولد ساميار ولي با حرفاي ديشبش همه ي ذوقو شوقم خوابيد يه رستوران رزرو كرده بوديم براي تولدش ولي قبل اينكه بره رستوران همون موقعي كه مياد لباس عوض كنه ترتيب يه تولد دونفره رو داده بودم كه بعدش باهم بريم رستوران همه چيز اماده بود ده دقيقه بعد از اينكه بچه ها رفتن منم رفتم كه كيكو بگيرم جلوي شيريني فروشي بودم كه گوشيم زنگ خورد بازم اين شماره نحس
عفت مفت كلامو گذاشتم كنار
من-ببين ديگه به من زنگ نزن ساميار همه چي رو برام تعريف كرد بدبخت كم اوردي چسبيدي به من شايد يه فرجي شد سامي رو ول كردم عمرا ميشنوي عمرا
فرانك-ترمز كن باهم بريم مطمئن باش ساميار بهت دروغ گفته اگه ميخواي بهت ثابت بشه بيا پارك(...)
بعدم قطع كرد زنكيه رواني فرمونو چرخوندم سمت ادرسي كه بهم داده بود جلوي پارك واستادم خب يه نفس عميق اروم نفس اروم ماشينو پارك كردمو شمارشو گرفتم
من-كجا بيام؟
فرانك-قسمتي گه وسايل بازي براي بچه ها گذاشتن
اين بار نوبت من بود كه بدون حرفي قطع كنم هر قدم كه جلو تر ميرفتم لرزش دستم با پاهام بيشتر ميشد از چيزي كه ديدم نزديك بود شاخ دربيارم ساميار دست يه دختر بچه رو گرفته بود فرانكم اونيكي دست بچه رو گرفته بود رو لباي ساميار خنده بود حتي بعضي وقتا اون لبخند تبديل به خنده ي پر سرو صدا ميشد نشست رو به روي دختر فرانكو گفت
ساميار-دختر بابا چطوره؟
خون تو رگام يخ بست فاصله ام باهاشون زياد بود ولي صداشو شنيدم حرف فرانك تو گوشم ميپيچيد دخترمون دختر منو ساميار ساميار بچه ي منو بچه ي خودش ميدونه عشق ديگه نتونستم بيشتر بمونم رفتم تو ماشين با خودم ميگفتم اروم باش نفس اروم برو كيكو كه اين زنيكه نزاشت بگيري بگيرو برو خونه ساميار برات توضيح داره قوي باش بعد گرفتن شيريني رفتيم خونه ماشين ساميار پارك بود جلوي در سعي كردم لبخند بزنم از پله ها رفتم طبقه ي بالا جعبه كيكو دراوردم شمعارو گذاشتم روش و در باز كردمو بلند گفتم
من-سوپريز
ولي از چيزي كه ميديدم خودم سوپريز شدم
من-فرا فرانك تو اين جا چيكار ميكني
زل زدم به صورت ساميار
ساميار-توضيح ميدم نفس
كيك از دستم افتاد تازه داشتم ميفهميدم چه كلكي خوردم بدون توجه به ساميار كه پشت سر هم صدام ميكر با تمام سعت رفتم سمت ماشينو سوار شدم جاي من ديگه اينجا نبود ساميار بازيم دادي به خواستت رسيدي بهت مثل يه اشغال بازيم دادي واقعا هنر پيشه ي خوبي هستي ازت ازت بدبختي اينجا بود كه هنوزم ديوونه اش بودم گوشيم مدام زنگ ميخورد ولي من تمام هواسم پيش اهنگي بود كه از ماشين پخش ميشد چقدر به حالو هوام ميومد
پشت تو بدو بدتري شنيدمو باور نكردم و باورش عجيبه كه همش درست بودو درست ميگفتن من ساده به همه
ميگفتم نجيبه نجيب نبوديو دست تورو خوندمو عمري بيخودي به عشق تو خوندمو پست تر از اوني بودي كه فكر ميكردمو دلت يه جاي ديگه بود حس ميكردمو به روت نزدم نميخواستم بري نميخواستم بشيني به ما هي بد بگيو ميگم برات مهم نيست چي سرم ميادميگي بزار سياه بشه روزگارش ميگي بزار نباشه و فقط بره اصلابزار بميره بيخيالش گول چهره پاكتو خوردمو تو هم درست هموني بودي كه همه ميگفتن انقدر قشنگي كه منم نباشم خيليا واسه داشتنت به پات بيوفتن تازه دارم ميفهمم منو واسه چي ميخواستي با همه دورو برياته نه ما روراستي برات ميمردم روت قسم
ميخوردم انقدر عوض شدي كه يهو جا خوردم پشت تو بدو بدتري شنيدمو باور نكردم و باورش عجيبه كه همش درست بودو درست ميگفتن من سادهبه همه ميگفتم نجيبه نجيب نبوديو دست تورو خوندمويه عمر آزگاروكنار تو موندمو حيف كه عمرمو تلف ميكردمويه عمري بيخودي به عشق تو خوندمو پست تر از اوني بودي كه فكر ميكردمودلت يه جاي ديگه بودحس ميكردموبه روت نزدم نميخواستم بري نميخواستم بشيني به ما هي بد بگيو ميگم برات مهم نيست چي سرم مياد ميگي بزارسياه بشه روزگارش ميگي بزار نباشه و فقط بره اصلا بزار بميره بيخيالش گول چهره پاكتو خوردمو تو هم درست هموني بودي كه همه مي گفتن انقدر قشنگي كه منم نباشم خيلياواسه داشتنت به پات بيوفتن تازه دارم ميفهمم منو واسه چي ميخواستي با همه دورو برياته نه ما روراستي برات ميمردم روت قسم ميخوردم انقدر عوض شدي كه يهو جا خوردم
(اهنگ بيخيال مهدي احمدوند حتما گوش كنيد قشنگه)
گوشيمو برداشتم بهترين كار زنگ زدن به بابا بود
من-الو بابا
بابا-جانم نفس بابا
من-بيلتام براي پاريس هنوز اعتبار داره؟
خدافظ بچه ها سعي ميكنم زود برگردم
negin kh5
۲۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۸ قبل از ظهر
سلام بچه ها عیدهمه اتون مبارک:-2-27-:بچه هااین پست اززبون اتردینه..پست اول
************************************************** **********
تورستوران نشسته بودیم منتظرنفس وسامی این میشاهم شیطونیش گل کرده بودهی یامیلادوسرکارمیذاشت یاشقی بدبخت..تقریبایک ساعتی بوداینجابودیم ولی هیچ خبری نشده بود روبه میشاکه داشت باشقی حرف میزد نمیدونم به بیچاره چی میگفت که بیچاره شقی لبوشده بود..
من:میشاجان زنگ بزن ببین نفس چرانمی اد..
باتعجب برگشت نگاهم کردگفت:مگراین که روبه موت بشیم اقامهربون شن..
من:خدانکنه..حالازنگ میزنی یانه..
گوشیشوبرداشت وشماره نفسوگرفت..
میشا:سلام نفسی..
-....................
میشایکهوهول کرد:هی نفس چراگریه میکنی برای سامی اتفاقی افتاده؟
بانگرانی بهش نگاه کردم..
-........................
میشا:نفش چراحرف رایگان (ضرمفت)میزنی؟برای چی نمیاین؟
-.....................
میشانفسشوباصدادادبیرونو گفت:من که ازکارای شماسردرنمیارم..یکروزلیلی مجنونید یکروزم دشمنای خونی...
-...................
میشا:باشه باباخداحافظ...
وباعصبانیت قطع کرد.
من:میشاچیشده؟
میشا:من چه بدونم میگه تولدبهم خورد!!میگم این دوست توچیزخورش کرده واسه همین چیزاست..
خنده ام گرفت کلااین دخترشیطون بود..همین شیطنتشم منو به دام انداخت..
میشا:خب عزیزان به علت نبودعابربانک یاهمون سامی بایددنگاتونو بیاین بالا تاغذابخوریمدوبعدم به سلامت......نامرداچه رستورانی هم اوردن همه ی غذاهاش گرونه..
همه خندیدیم.من گفتم:خب عیبی نداره پول غذاروبنده تقبل میکنم..
میشا:تونمیخواد.پولاتوجمع کن واسه زنوبچه ات..
بعدم خندید...دوستداشتم بهش بگم زن من تویی.ولی اگه اون منودوست نداشته باشه چی؟!اگه بهم بگه عاشق همون سهیل پسرعموشه چی؟
بیخیال شدمو هرکی برای خودش یک غذاسفارش داد.من که ازطعم غذاهیچی نفهمیدم..
******************
ساعت9بودکه رسیدیم خونه.چراغای خونه خاموش بودنه سامی بودنه نفس..میشا اومدبغل دستم باصدای ارومی گفت.
میشا:خب بگردیددنبال سرنخ..قاتل زده کشته جسدوبرداشته برده سربنیست کنه..
خندیدمویکی زدم پس کله اش گفتم:گانگستری فکرمیکنیا..بابادوست من مگه قاتله؟
میشا:ازاین سامی هیچی بعیدنیست...
سری تکون دادمو رفتم تواتاق..میشاهم اومد خواستم برم حموم که اون سریع پریدتوحموم گفت:قربونت من برم بیام بعدتوبرو...
من:ای بابامیشابیابیرون توشش ساعت طول میکشه تابیای بیرون..
میشا:نه به جون اتردین.شش ساعت من بمونم این توکه بخار حموم میگیرتم..
زودمیام..
من:میشابذارمن 5دیقه ای برمو برگردم.افرین..
میشا:من موندم توهمین دیروزحمومبودی چرادوباره داری میری؟
من:چسب شدم.موهامم چرب شده!
میشا:اره ارواح خیکت...چهرتاشیویدداره هی میدو میره حموم..
من:چی گفتی نشنیدم..
میشا:میخواستی بشنوی..
بعدم رفت توحموم..
وای میشاازدست تو..دخترداری چی به روزم میاری؟؟
رفتم روتختم درازکشیدموبه خودم به خودش فکرمیکردم..به این که اخراین بازی چی میشه..
************************************************** ********
بچهها این دوروزازپست خبری نیست..البته میناشایدبذاره ولی من نمیتونم..
یک پست دیگه هم هست..
negin kh5
۲۹ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۱۷ قبل از ظهر
پست دوم اززبون میشا..بچه هااماده ی یک شک عظیم باشید.
************************************************** ********
ازحموم که دراومدم اتردین خوابیده بودرفتم سمت کمدم لباس برداشتم رفتم تو دستشویی عوضشون کردم.اومدم اتردینو بیدارکنم که دلم نیومد.همون موقع صدای دراومد رفتم دیدم نفس باچشمای قرزرفت اتاق.باشقی رفتیم تواتاق بیچاره نفسی حال نداشت.
من:نفس عزیزم چت شده؟توکه انقدرخوشحال بودی چی شد؟
نفس:باختم میشا.باختم!!گول خوردم..
من:نفس چی میگی درست حرف بزن ببینم..
نفس برامون همه چیوتعریف کردومن هرلحظه بیشترحالم ازسامی بهم میخورد باخودم میگفتم که نکنه اتردین مثل این بشه؟خدایاکمکم کن..
شقی:خب حالامیخوای چی کارکنی..
نفس:به بابازنگ زدم پرواز فردا ساعت 1.
من:نفس میخوای بری؟
نفس:مگه راه دیگه ای هم دارم..
شقی:بیخیال نفس..
نفس:نه بچه هایخوام برم..
بعدم ماروبغل کردوتوبغل هرکدوممون یکم گریه کردمن که دیگه هق هق میکردم..هرچی بلدبودم نثاراون سامی میکردم که داره دوستموازم میگیره..
*****************************************
ساعت 12بودونفس باهواپیمااول میرفت تهران بعدازاونجا هم دقیقا نمیدونم کجامیرفت..نفس بامنو شقی خداحافظی کردوگفت که بهم ایمیل میده تلفنشو میگه فقط قول گرفت که تهت هیچ شرایطی به سامی چیزی نگم ورفت..
باورم نمیشه نفس ازپیشمون رفته.من بدون اون چیکارکنم؟
***********************
ساعت چندبودنمیدونم باتکونای اتردین بیدارشدم..
اتردین::میشاپاشو..نفس کجارفته؟این سامی دیونه شده.
من:نمیدونم..
اتردین:این نفس تاسامیونکشه ول کن نیست..
بعدم رفت بیرون.من موندم خدااین همه روبرای چی میده به اینا..
تاشب دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد...
ساعت 1بودالان پروازنفسه..خداچراانقدردلم گرفته.مخواستم برم پیش اتردین بخوابم ولی هم روم نمیشدهم بهونه ای نذاشتم..
خلاصه به هربدبختی بودخوابیدم........
**********************
یک هفته ای ازرفتن نفس گذشته بودولی هیچ خبری ازش نشده بود..
ساعت11بودکه ازخواب بیدارشدم واولین کاری که کردم ایمیلموچک کردم ویک ایمیل ازنفس داشتم..کلی خرکیف شدموبازکردمش یک شماره بود.خداروشکراتردین نبود.سریع شماره روگرفتم که صدای نفس توگوشی پیچید..
نفس:heloo
من:سلام نفسی منم میشا..
نفس:سلامممممممم میشادلم برات تنگ شده بود.
یکم باهم حرف زدیم چون میخواستم لباسامو عوض کنم گوشیوگذاشتم رواسپیکر..
من:خب چه خبر..
نفس:هیچی یک خبرخوب..
من:چی؟
همون موقع دربازشدوسامی اومدتو!!
نفس:داری خاله میشی دیوونه..من حامله ام..
سامی به من ومن به سامی زل زده بودیم.
من:ن.ن.ن ..ن.ن.نف.ف.ف.فس.س.س
نفس:چیه پس افتادی؟دیوونه داری خاله میشی..
اینوکه گفت سامی منفجرشد.
سامی:نـــــــفــــــــس احمق بگوببینم کدوم گوری رفتی..
نفس که تعجب کرده بودباصدای بغض داری گفت:برات مهمه؟توبروپیش فرانک.لیاقتت همونان..
سامی:نفس گفتم بگوکدوم قبرستونی رفتی؟
نفس:نمیخوام..
سامی قرمزشد:مهم نیست توچی میخوای همه اینه که اون بچه بابامیخواد.اونم منم.بفهم نفهم..
نفس:اره من نفهمم.اره من نفهمم چون اگه نفم نبودم اون غلطوباتونمیکردم..
بعدم قطع کرد..
سامی:میشاشماره اشوبده..
من:شرمنده دوستم اجازه نداده..
سامی:دوستت غلط کرده باتوگفتم شماره اش..
من:منم گفتم نمیدم..
دستشواوردبالاکه دربازشدواتردین اومدتو..
اتردین:سامی داری چه غلطی میکنی؟روزن من دست بلندکردی نکردی..
منم خودموانداختم توبغلش..سامی هم که قرمزشده بودرفت بیرون...
من توشک بودم.نفس وسامیار باهم بودن؟؟!!پس اون روز...وای خدا.
اتردین روی موهام بوسه میزدولی جای هیچ لذتی نداشتم..
************************************************** *
+یادتون بره حلالتون نمیکنم بخدا..بابابزنیددیگه..فعلا بابای:-2-27-:
غزل91
۲۹ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
سلام سلام ببينين چه دختر خوبيم زود خوب شدم فقط و فقطم به خاطر پياماي شما تو خصوصي و پروفايلمه عاشق همتونم ولي خدا وكيلي ميخواستم يكي دوهفته نزارم كه ديگه به عشق شما كه گفتيد از زبون نفس بنويس جاي حساسه منم اومدم نوشتم راستي ايول نگين صحنه هموني بود كه ميخواستم
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
نفس
گوشي رو كه قطع كردم هنوز تو شوك بودم چشمام ابري شد دلم هواي باريدن گرفت ساميار سرم داد زد؟وجودم شكست خورد شدم باورم نميشد اين نفسي كه جلوي اينه نشسته و توي چشماش شيشه ويخ كار گذاشتن همون نفس يه سال پيشه يه سال رفت اي كاش به حرف بابا گوش ميدادمو وقتي شيراز قبول شدم نميرفتم اي كاش وقتي دانشگاها پر بود بر ميگشتم اي كاش انقدر زود اعتماد نميكردم اي كاش انقدر زود دلم اسير نميشد اي كاش اين اي كاشا كه وجودمو از هم ميپاشيدن نبودن دلم براش تنگ بود براش پر ميكشيد براي صداش اغوشش چشماي عسليش به خودم تشر زدم نفس تو از ساميار متنفري بفهم نيستم خدا نيستم نمستونم باشم صداي فرشته از پشت در ميومد
فرشته-ميشه بيام تو
من-بيا تو فرشته
فرشته26 سالش بودو وقتي 3 سالش بود عموم از پرورشگاه اوردش تا از تنهايي دربياد درست همون سالي كه زنش فوت شد ولي هيچ كدوم از خانواده ها فرشته رو قبول نكردن فرشته مثل اسمش واقعا فرشته بود
فرشته-فكر خودت نيستي فكر اوني باش كه كه همه اميدش به توا كه مامانشي
هق هق گريم اوج گرفت
من-فرشته دلم تنگه براش
اومد بغلم كرد به خودش فشارم داد ولي بغل ساميار كجا بغل فرشته كجا
فرشته-ديونه چرا بهش فرصت ندادي توضيح بده
من-تو هم كه داري حرف عمو رو ميزني وايميستادم تا بيشتر از اين خورد شم وايمستادم كه چي رو بشنوم بشنوم عشقم عاشق يكي ديگه است فرشته تو رو خدا دركم كن من فرانكو تو خونه تو اتاق خودمو ساميار ديدم
فرشته ومد حرف ديگه اي بزنه كه رفتم سمت حموم
من-فرشته نياز به تنهايي دارم
اونم بدون حرف از اتاق رفت بيرون لباسمو دراوردمو وانو پر اب كردم دراز كشيدم توش يه لحظه دستم رفت سمت تيغو گفتم خودمو خلاص كنم بدون ساميار نميخواستم اين جونو نفس لعنتي رو نميخواستم ولي لحظه بعد دستمو گذاشتم روي شكمم نه اگه ساميار نبود يه تيكه از وجودشو داشتم فكرم پر كشيد سمت حرفش كه گفته بود دوست دارم بچم چشماش طوسي بشه چقدر اون روزا دور به نظر ميرسيد روزايي كه براي من عشقو اعتماد بود براي ساميار پوچ بود زود خودمو شستم رفتم بيرون روي تخت دراز كشيدم دوباره مثل اين يه هفته هق هقم رفت هوا و با بچم حرف ميزدم راستي دختر ميشد يا پسر؟ ني ني مامان يه وقت ناراحت نشي ماماني بابايي رو تنها گذاشتا اخه تو يه چيزايي رو خوب درك نميكني دنياي اما خيلي كثيفه پر دورنگيو خيانته پر بي وفايي پر نامردي منم نميدونستم ولي فهميدم وقتي شكستم فهميدم يه روز كه بزرگ شدي بهت ميگم از اولش از باباييت از نامردياش از بدقولياش يهو در اتاق باز شد مردي با موهاي جوگندمي قدي متوسط ولي هيكلي چهارشونه با قيافه جذابو مردونه اومد تو
من-عمو نميتونم نميكشم
نشست كنارم رو تخت
عمو-اين اون نفسي نيست كه من ميشناختم اوني كه كل فاميل يه قطره اشكشو نديدن اوني كه همه به خاطر غرورشش به خاطر سرسختيش تحسينش ميكردن
من-مرد عمو اون نفس مرد شكستم عمو روزگار خيلي بد باهام تا كرد خيلي بد بهم فهموند نفس خانوم همه چي اونجور نيست كه فكر ميكني عمو بهاي دل بستن من دل شكستن نبود
عمو-ميگذره نفس عمو ميگذره روزگار باهمه از اين بازيا داره مهم اينه كه خورد شدنت رو بهش نشون ندي مهم اينه كه نفهمه كم اوردي بايد بشي مثل قبل
من-نميتونم عمو
عمو-ميتوني خودم كمكت ميكنم
من-عمو خيلي تنهام
عمو-پس اوني كه اون بالاست چي
من-منو يادش رفته
عمو-تو اونو يادت رفته يا اون تورو
من-عمو خيلي بد بهم گفت منو يادت نره
تازه فهميدم چقدر از خدام دورم چقدر از خودم دورم چقدر خوشبخت بودمو چقدر بدبخت شدم خدا ميشنوي صدامو من بنده خطاكارت ميگم اشتباه كردم ميگم اين نفسو ببخش ميگم خدايا كمكم كن غير تو هيچ كسو ندارم
غزل91
۲۹ مرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر
سلاممممممممم حالتون چطوره خوبيد؟ خب خب ببينيد چي دارم يه پست از زبون ساميار كه همه منتظرش بوديد من كه خودم حسابي از اين پست خوشم مياد و اما درمورد سوالتون كه خانواده نفس فهميدن يا نه بايد بگم نه فقط عموش با فرشته فهميدن حالا در ادامه متوجه ميشيد به من اعتماد داشته باشيد يه جوري جمش ميكنم كه مامانشينا نفهمن ماجراي حاملگي هم يه ماجراي جديد داره كه توي هيچ رماني نبوده خيالتون راحت مينا نگين من گفتم هي بگيد ساميار پرشون بوده بگيد ديونه بازياشم بگيد ولي ديگه خاهشا گريه نكنه تو پستاتون من بدم مياد مرد گريه كنه زياده روي نكنيد توي پستاتون راستي اول اينو بفشاريد http://www.forum.98ia.com/cb/misc/postrank_up_voted.gif دسستتون درد نكنه حالا بريد حالشو ببريد (اين پستو مخصوص اونايي كه مي خواستن فرانكو بكشن نوشتم)
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
ساميار
با همون لباس خونه چنگ زدم سوئيچ ماشينو برداشتم سوار شدم يه مشت محكم خوابوندم روي فرمون ماشين
من-لعنتي به خاك سياه ميشونمت
سرعتم هر لحظه ميرفت بالا تر يه لحظه خوشحال بودم يه لحظه عصباني يه لحظه داغون اره اين بهتر بود داغون بودم پشت چراغ قرمز يه ترمز وحشتناك كردم كه مطمئن بودم رد لاستيكاي ماشين روي اسفالت افتاد 1.2.3.4.5 لعنتي چرا سبز نميشد دستمو گذاشته بودم روي بوقو برنميداشتم مدام از خودم ميپرسيدم چرا خدا چرا من خوشبختي من توي اين دنيا جاگير بود ؟ عشق من اضافي بود ؟ بابا شدن من عيب بود؟يه لبخند ناخداگاه نشست روي لبم دارم بابا ميشم چشماش طوسي ميشد داشتم به ارزوم ميرسيدم نفس كجايي اخه طاقت نيووردم پامو گذاشتم روي گازو چراغ قرمزو رد كردم صداي بوق ماشينا بلند شد اهميت نداشت الان فقط خورد كردن گردن يه نفر مهم بود جلوي هتل پارك كردم و پياده شدم سوئيچو دادم نگهبانو رفتم سمت مدرييتو گفتم به فرانك بگن ساميار اومده بعد اينكه گفتن ميتونم برم بالا بدون منتظر موندن براي اسانسور پله ها رو رفتم بالا جلوي در اتاقش با يه لبخند منتظرم بود
فرانك-سلام ساميار جان
گردنشو چسبيدمو كوبوندمش به ديوار صدام اوج گرفت خش دار شد
من-ساميار جانو كوفت درد زهرمارو ساميار جان به زنم چي گفتي
گردنشو فشار نميدادم ولي سفت چسبيده بودم
فرانك-من من چيزي نگفتم
دست كردم گوشي نفسو كه توي اتاق جا گذاشته بود گرفتم جلوش
من-لابد عمه ي من بهش زنگ زده
فرانك-هيچي بهش نگفتم
گردنشو محكم چسبيدم ديونه شده بودم براي خاطر اين خانوم معلوم نبود زنو بچم كجان
من-فرانك زر بزن بگو بهش چي گفتي وگرنه گردنتو خورد ميكنم
رنگش داشت كبود ميشد به دستم چنگ زد ولي برام مهم نبود
فرانك-باشه باشه ميگم
فشار دستمو كم كردم
من-بنال
فرانك-بهش گفتم بهش گفتم كه دوسش نداريو عاشق مني بچه ي منو بچه ي خودت ميدوني روز اخرم درس پاركو بهش دادم بعدشم كه اومد خونه
دستم رفت بالا خابوندم توي صورتش خنك نشدم بدتر جري تر شدم يه دونه ديگه زدم
فرانك-نزن نزن غلط كردم
من-غلط كردن تو زنو بچه ي منو بهم بر نميگردونه
فرانك-ب ب بچه؟
من-رواني نفس حامله بود اخه منو چه به تو مگه خودت نگفتي پسرعموت بهت شك كرده بيام پارك فيلم بازي كنيم هان اخه بيشعور من داشتم بهت لطف ميكردم ميفهمي
دستمو به نشونه تهديد گرفتم سمتش
من-يه بار ديگه فقط يه بار ديگه دورو بر من بپلكي جونت حلاله هر چند كه زهرتو ريختي
نفهميدم چطور سوار ماشين شدم اون روزي رو كه فرانك بهم زنگ زد براي بر طرف شدن شك پسر عموش بريم پارك بعدشم براي اينكه شكش كاملا برطرف بشه ببرمش توي خونه پارك كردم كنار خيابون سرمو گذاشتم روي فرمون چقدر دوست داشتم شماره نفسو داشتم نفس چرا خودتو ازم دريغ كردي چرا توضيح نخواسي
روي زمين نشسته بودم دور تا دورم عكس نفس بودولباساش بوي عطرش كه اخرم اسمشو بهم نگفت ديگه توي اتاق نبود چند روز بدون نفسم گذشت؟دوهفته اي شده بود دوهفته بدون اكسيژن بودم حالم خراب بود چقدر با اتردينو ميلاد اينور اونور زدم كه فهميدم رفته فرانسه چقدر ميشا و شقايق گريه كردن كه نفس خطشو عوض كرده بودو همون شماره قبلي هم نداشتن چقدر داغون شديم وقتي فهميديم مامانشينا خونشونو عوض كردن شقايق و ميشا چقدر عذاب وجدان گرفتن وقتي فهميدن فرانك همه رو بازي داده و من چقدر خوردو داغون شدم كه نميدونستم بچم چند ماهشه عشقم زن زندگيم كجاست محال بود توي فرانسه بتونم پيداش كنم يعني خودم كه عقل نداشتم داشتم ميرفتم ولي اتردينو ميلاد نزاشتن
صداي اهنگ كل اتاقو پر كرده بود
الو چرا قطع کردی
چرا دوباره قهر کردی
یه چیز می پرسم
بعد دیگه کاریت ندارم
الو می شه برگردی
الو می شه برگردی
الو خوب گوشاتو وا کن
به نگاه به قبلا کن
حرفمو می زنم بعدشم گوشی رو می زارم
خودت اگه خواستی صدام کن
الو سلام نمی تونم از فکرت درام
من هنوزم مثل قبلام
هنوز مثل نفسی برام
الو سلام نمی تونم از فکرت درام
من هنوزم مثل قبلام
هنوز مثل نفسی برام
اصلا نداشتم روز خوبی
دیگه بوی اون نیست
فکر کردم خونه موندی
ولی رفتی واسه من چیزنمونده
مگه می شه نباشیو
دور بر من شلوغ باشه
یه دیونه که دوست داره
صبح بخوابه و غروب پاشه
تو از من یه عصبی ساختی
که هی داد بزنه تو روت وایسه
تو معلوم نبود حرفات کدومش
دروغه کدومش راسته
تو با نگات می چزونی
اصلا بعید نیست بتونی بدون من
بتونی بمونی و بری با اونا که دوستشونی
الو ندیدی چه سرده خونه
پاشو بیا این به نفع هر دومونه
اخه دیونه جز تو کی گرمه دستاش
دیگه نرو یکم فکر منم باش
الو چرا قطع کردی
چرا دوباره قهر کردی
یه چیز می پرسم
بعد دیگه کاریت ندارم
الو می شه برگردی
الو می شه برگردی
الو سلام نمی تونم از فکرت درام
من هنوزم مثل قبلام
هنوز مثل نفسی برام
(اهنگ الو2 از اميرتتلو من كه عاشق اين اهنگم)
صداي در زدن بلند شد
من-ولم كنيد ميخوام تنها باشم
ميلاد-باز كن اين درو ببينم
من-ميلاد نفسمو ميخوام
اتردين-ساميار بچه بازي درنيار باز كن درو
خودم از صدام كه بلندوخش دار شده بود ترسيدم چه برسه به اتردين
من-تو نميفهمي وقتي عشق ادم ازش دور باشه چي ميشه درك نميكني بابا شدن يعني چي زنت كنارت سرومرو گندست ولي نفس زندگي من اونور ابه با يه سو تفاهم بزرگ كه شايد باعث تنفر بشه ميفهمي اتردين د نميفهمي ديگه اون موقع ميگي بچه بازي من خرابم داغونم زنمو ميخوام بابا زنو بچمو ميخوام
negin kh5
۳۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۹ بعد از ظهر
سلام بچه ها.:-2-25-:خداییش من که نویسنده ام اشکم توپست قبلی دراومد:-2-22-:خداییش دیگه قول میدم هوای سامیوداشته باشم..:-2-22-:خب بریم داشته باشیم پست اول اززبون اتردین.
************************************************** ***
ازهمه طرف روم فشاربود.ازیک طرف میشاگوشه گیرشده بودوکارش شده بودگریه کردن ازیک طرفم که سامیار حالش بدبود..هرکاری هم که میکردم یکم این میشاروبخندونم نمیشدکه نمیشد..دیگه اعصاب برام نمونده بود.میلادم دست کمی ازمن نداشت..البته به سامی حق میدم برای یک لحظه که خودموگذاشتم جای سامی بدون میشادیدم نمیتونم!حتی شایدحالم بدترازسامی هم میشد!رفتم تواتاق دیدم میشاکزکرده گوشه ی تختشو لب تابش جلوش بازه.داره به مانیتورش نگاه میکنه وگریه میکنه.رفتم کنارش دیدم عکسایی که بانفس انداختنوگذاشته داره میبینه بغلش کردم ولب تاب وبسته ام.
من:میشاجان خودتوانقدرعذاب نده.نابودمیشیا..
میشا:اتردین من باعث شدم سامی انقدرحالش بدبشه اگه اونروز گوشیمورواسپیکرنمیذاشتم سامی نمی شنیدوانقدرداغون نمیشد..
سرشوبوسیدمو گفتم:خانمی لازم نیست توانقدرخودتوعذاب بدی.سامی بالاخره که بایدمیفهمید!
بلندشد داشت میرفت سمت درکه گفتم:کجا؟
میشا:باسامی کار دارم..
رفت دراتاق سامی روزدو گفت:سامی میشام یک لحظه دروبازکن کارت دارم..
سامی:گفتم کسیونمیخوام ببینم..
ازاونجایی که میشاقاطی کنه قاطی کرده بایک تن صدایی که ازش بعیدبودداد زد وگفت:بهت میگم دروبازکن یعنی بازکن.بااین کارات میخوای مثلاثابت کنی که عتشق نفسی!!اره؟واسه اثبات این حرف خیلی دیره اقاسامیار..حالاحالاها بایدبدویی...دروبازکن.
همون موقع سامی دروبازکردومیشارفت تو..
************************************************** *
یک پست دیگه هم هست:-2-27-:
negin kh5
۳۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۲ بعد از ظهر
پست دوم اززبون میشا
************************************************** **********
درکه بازشدباورم نمیشداین همون سامی باشه که من بهش میگفتم کوه یخ.نفس بااین بدبخت چیکارکردی دختر؟اتاق پرلباسای نفسوعکساش بودبادیدن این همه عکس ازنفس یک قطره اشک ازچشمم چکید.نفرتموریختم تونگاهم و روبه سامی گفتم:
من:سامی این کارایعنی چی؟توکه الان بایدخوشحال باشی؟ازشریک مزاحم راحت شدی.فقط دوست منه که داره تاوان پس میده..پاشوبروپیش فرانک جونت دیگه..اون بچه هم نگران نباش نفس خودش میدونه چیکارش کنه..
سامی قرمزشدباصدای بلندکه موهای من سیخ شدگفت:
سامی:میشاخوب گوش کن ببین چی میگم اولااین که همه چی یک سو تفاهمه.دوما اون بچه بچه ی منه.بفهم!نمیذارم واسه کسه دیگه ای باشه همین جورکه نمیذارم نفس مال کسه دیگه ای باشه..مطمئن باش نمیذارم دست هیچ ادم دیگه ای به زنوبچه ام بخوره..
من:پس اون روزتو اتاق.بافرانک چه غلطی میکردید..
سامی:نفس خیلی راحت میتونست ازم بپرسه..
من:ولی فکرکنم اگه یکم دیرترمیاومد اونوقت هم تصویر بدون شرح میشدهم میتونست ازدوتاییتون بپرسه..
دستشواوردبالابزنه توصورتم که توهوامشتش کردگفت:حیف که یادگرفتم روزن جماعت دست بلندنکنم وگرنه...
بعدم شروع کردبه توضیحه همه ی ماجرای فرانک ازاول تااخر..
بعدازاین که تموم شد من که توبهت بودم.
من:یعنی.یعنی نفس به خاطر هیچ وپوچ رفته؟یعنی به خاطریک نقشه ی ابلهانه یک زن؟اخه نفس این وسط چه گناهی داشته؟
سامی:منم موندم.میشاتوهیچ نشونی که منوبه نفس برسونه نداری؟
من:نه!ایمیلشوکه عوض کرده تلفنشم که خاموشه.ادرس خونه اشونم که عوض شده..
سامی پاشدیکدونه مشت محکم زدتوایینه که دستش خون اومد :لعنت به این شانس!!
ترسیدم سریع رفتم بیرون باندوبتادین اوردم دستشوبستم بعدم گفتم:سامی واقعامتاسفم.اگه ادرسی ازنفس پیداکردم حتمابهت خبرمیدم.
نگاه غمگینی بهم کردکه غم توش موج میزدوباعث شداشک توچشمام جمع بشه گفت:ممنون.
ازاتاق که اومدم بیرون هم به نفس حسودیم میشدکه حداقل سامی دوستش داره هم دلم میسوخت که الکی الکی زندگیش داره نابودمیشه..
شنلموبرداشتم رفتم پشت ساختمون که استخرداشت وبغلشم صندلی های بزرگ تاشو داشت.درازکشیدم روصندلی وبه اسمون پرستاره ی شهر..
یک قطره اشک ریخت روگونه ام.باتن صدای معمولی گفتم:
من:خدایاچرابایدزندگیه مااینجوری میشد؟چرامن بایدعاشق همخونه ام که قراره 7ماه دیگه ازش جداشم بشم؟؟چرابایدهمیشه به پایان این عشق فکرکنم؟چرابایدعاشق کسی بشم که حتی مطمئن نیستم اونم منودوست داره یانه؟چرابایدالان که به گرمای اغوشش نیازدارم پیشم نباشه؟چرا...
باصدایی که ازپشتم اومدسکده روزدم..
-یک شب پرستاره ی قشنگ یک دخترقشنگ یک اعتراف عاشقانه ی قشنگ!
************************************************** *******
+وتشکریادتون نره..یک پست دیگه هم هست:-2-27-:
negin kh5
۳۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر
پست سوم اززبون اتردین
************************************************** ***********
باچیزایی که میشنیدم به گوش خودمم اعتمادنداشتم یک نیشگون ازپام گرفتم که دیدم نه رویانیست حقیقته!!میشای من!عشق من!داره میگه منو دوست داره؟داشتم بال درمیاوردم.رفتم پشت سرش وایسادم دست به سینه وایسادم گفتم:یک شب پرستاره ی قشنگ یک دخترقشنگ یک اعتراف عاشقانه ی قشنگ!
درحالی که هول کرده بودوبه تده پده افتاده بودسریع ارجاش بلندشدوگفت:م..م..من...من..نمیخ واس....نمیخواستم....
رفتم جلوتروانگشتموگذاشتم رولبشوگفتم:هیشششش.ادم یک حرفوکه میزنه بایدتاتهش بره.چراداری حرفی که زدیوانکارمیکنی؟
سرموخم کردمو روی لبشویک بوسه زدموبغلش کردم.بیچاره انقدرتوشک بودکه اصلانمیتونست حرفی بزنه.
گفتم:گفتی به گرمای اغوشم نیازداری درسته؟حالاتاصبح باگرمای این اغوش گرم شو..
بالاخره به حرف اومد:ا..ات..اتردین چی میگی؟یعنی تو هم...
پریدم وسط حرفشوگفتم:اره منم دوست دارم عشق من..
یک قطره اشک ازچشمش چکیدکه باسرانگشتم پاکش کردموگفتم:چیه ازاین که دوستدارم نارحتی؟؟
میشا:نه نه.فقط فقط باورم نمیشه..
لبخندی زدموگفتم:چرا؟
هیچی نگفت ومن بیشتربه خودم فشلرش دادمو روبه اسمون گفتم:
من:خدایااین حال رو ازمانگیر.الهی عامین..
خندیدم اونم خندیدویکدونه زد به پهلوموگفت:دیوونه ی خول وچل..
من:خول وچلم کردی دختر..
میشا:اعتراف کن ازکی چشمت ناپاک شد؟
خندیدموگفتم:نه این که واسه شماپاک بوده.بعدم خانوما مقدمان.
میشا:نه دیگه به هرحال مردی گفتن زنی گفتن..
من:ا نه بابا..
میشا:اره بـــابــا.
دستشو کشیدم نشستم روی همون صندلی که درازکشیده بودواونم گذاشتم روپاموگفتم:درست نمیدونم ولی اگه بخوام بگم یادته روزاول تورستوران؟
خندیدوگفت:اره..
من:اون روزمنو سامی ومیلاد روی شما زوم کرده بودیم و داشتیم درباره ی خونه حرف میزدیم که فهمیدیم شماهم مشکل مارودارید.
بعدم که....
میشا:خب بقیه اش...
من:خب هیچی دیگه باراولی که روت غیرتی شدم سرکلاس اون استادخلفی بود.که اونجوری باهات حرف میزدمیخواستم بیام گردنشوبشکنم..
میشا:خشم اژده ها وارد میشود..
بینیشوگازگرفتمو گفتم:شیطونی نکن..
جیغ زدوگفت:ای خالا این یک ذره بینی هم که داریم ما بزن منهدمش کن..
خندیدمو گفتم:هیچی دیگه شب مهمونیه تفضلی که بایدبگم دیووانه کننده شده بودی..
پشت چشمی نازک کردوگفت:اره مشخص بود رفته بودی چسبیده بودی به اون خیار..
من:درسته پیشه اون بودم ولی تمام حواسم پیش توبود...ازاون به بعد دیگه رفتارام دست خودم نبود مثل اون روزی که توسپیدان افتادی داشتم سکده میکردم....
صدای میلاد پارازت انداخت:به به ایناوچه حالی دارن میکنن..
میشا:هان چیه حسودیت میشه؟؟توهم بروبچسب به شقی جونت..بعدم زبونشودراورد..
میلاد:ههه.شقی که الان داره خواب هفت پادشاهو میبینه..
میشا بلندشدوگفت:صبرکن داداش جان خودم الان میرم به شیوه ی میشایی بیدارش میکنم..
میلاد:چه شکلی؟
میشا:ازاتردین بپرس.یک بارنصف شب اونجوری بیدارش کردم..
من:هییی میشادیونه نکن بیچاره سنگ کوب میکنه..
میشا:نه بابانترس خواهرانه بیدارش میکنم..
بعدم دویید توساختمون منم بانگاهم دنبالش کردم وناخوداگاه یک لبخندروی لبم نقش بست..
خدایا میشارو برام نگه دار
**************************************************
+وتشکریادتون نره.بای:-2-27-:
غزل91
۳۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
سلام بچه ها نگين من گفتم بزن ساميارو ديوانه رواني كن اين جايي كه نوشتي يه لبخند زدو گفت ممنون اصلا خوشم نيومد به جاش بنويس فقط يه نگاه غمگين بهم كرد كه غمش تمام تنم رو به رعشه انداخت يادت نره درستش كن بابا ساميار اصلا يه لبخندم نزنه گرفته غمگين داغون اين جوري باشه لاقرمردني هم نشه خواهشا فقط ته ريش دربياره و يه پرده لاقر بشه بهش برسيد حالا كه نفس نيست سوتغذيه نگيره نفس بدون شوهر بشه يادتون نره هواشو داشته باشيد ولي غرورشو نشكنيد مغرور باشه ولي داغون اينا رو تو پستاتون رعايت كنيد
راستي بچه ها من كي گفتم نفسو از داستان حذف ميكنم پستاي نفس سرجاشه خيالتون تخت خواب
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gifhttp://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/93250291673781439764.gif
نفس
من-جانم مامان
مامان-سلام دخترم خوبي اونجا راحتي؟
من-مادر من اخه فدات بشم تو هرروز هرروز كه زنگ ميزني اين سوالو ميپرسي من جام راحته خيالتون راحت شما چي پيش مارجون راحت هستيد
مامان-اره عزيزم
من-بابا توي بيمارستان جديد جا افتاده؟
مامان-اره گلم يكي از سهام داراشم شده
من-خب مامان كاري نداريد؟
مامان-نه دخترم ديگه سفارش نكنما مواظب خودت باش
من-قربان شما چشم خدافظ
گوشي رو قطع كردم توي صداي مامان فقطو فقط نگراني و دلهره با ترسو حس ميكردم و يه جور پنهان كاري داييم كه با زنش خونه ي مادرجونم زندگي ميكرد براي يه ماموريت كاري رفته بود بوشهر مامانينا هم چون مادرجون تنها بود رفته بودن پيش اون باباهم چون يكم از محل كارش دور ميوفتاد به پيشنهاد دوستش رفت تو بيمارستاني كه دوستش يكي از سهامداراش بود همه چي دست به دست هم داده بود تا كسي از من خبري نداشته باشه تصميم گرفتم با ميشا هم فقط گهگداري با ايميل قديميم ارتباط داشته باشم فرشته رفته بود دانشگاهش تصميم گرفته بودم درساي دانشگاهمو غير حضوري پاس كنم تا خرخره واحد برداشته بودم عمو چون خودش استاد دانشگاه بودخرش خيلي ميرفت با پارتي بازي سزيع كارامو جور كرد هرچند كه مخالف اين بود كه غير حضوري درس يخونم معتقد بود بايد برم تو اجتماع ولي نميدونست من از همين اجتماع بيزار بودم و فراري رفتم كنار عمو كه با روبدوشام روي مبل نشسته بودو يه دستش كافي بودو با اون يكي دستش روزنامه رو گرفته بودو مطالعه ميكرد نشستم
من-عمويي
عينكشو از روي چشماش برداشتو روزنامه رو گزاشت روي ميز شيشه اي
عمو-جانم
برام سخت بود گفتنش ولي بالاخره كه چي تمام اين دوهفته رو بهش فكر كرده بودم
من-عمو مامانينا بالاخره قضيه بچه رو ميفهمن
عمو-ميگيم يكي از استاداي دانشگاه ازت خاستگاري