PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان درد عاشقی | tan tan16 کاربر انجمن



tan tan16
1391،04،07, ساعت : 03:45 بعد از ظهر
به نام خدا

سلام دوستاي گلم
بچه ها اين اولين باره كه من دست به قلم ميشم و ميخوام رمان بنويسم :-2-38-:اميدوارم كه همه دوست داشته باشيد و كمكم كنيد تا بتونم پيشرفت كنم
اين رمان همه جور چيزي توش داره ..:mrgreen:
از عشق و نفرت بگير :-2-09-:تا خنده و شوخي :-2-22-:سعي ميكنم زياد غير طبيعي نباشه و بصورت زندگي عادي از اب در بیاد.:-2-41-:.

و اما خلاصه:mrgreen:
.
.
.


طناز برای اينكه دل مامان باباش رو نشكنه و همینطور با اوني كه اونا ميگن ازدواج نكنه ميگه عاشق دوست برادرش پدرام شده كه از قبل با پدرام و داداشش طاها برنامه ريزي ميكنن تا پدر ومادرش متوجه چیزی نشن ولي .......:mrgreen::-2-27-:




خوب ميدونيد كه به شدت به نقداتون نياز دارم:-2-41-: بخاطر اينكه تازه كارمو
كلي هم استرس دارم ..:-2-15-:اميدوارم خوشتون بياد ..:-2-14-:




:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


"درد عشق و عاشقی درمان ندارد
راز عشق و عاشقی پایان ندارد "



:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
درد عاشقي|tan tan16|معرفي و نقد كتاب (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

http://www.up2.98ia.com/images/71743569575926610804.jpg (http://www.up2.98ia.com/)

Farnaz
1391،04،07, ساعت : 03:49 بعد از ظهر
وایی امیدوارم موفق باشی دوست عزیز!
تو تاپیک تایپ نباید پست بدین!

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

tan tan16
1391،04،07, ساعت : 04:20 بعد از ظهر
با خستگي تمام امدم توي خونه داشتم آتيش ميگرفتم همينجور كه حرص ميخوردم از دست هواي گرم تهران مقنعه ام را هم با
حرص تمام در آوردم كوله بدبختمو كه همون اول انداختم روي سراميكا كه به احتمال زياد صفحه گوشيم داغون شد امدم خودمو
انداختم روي كاناپه چرمي كه جلو كولر بود آخ چقدر از اين كاناپه متنفر بودم هر وقت آدم روش ميشست آبرو آدمو به باد ميداد بس كه صداي نا جور ميداد .همينجور داشتم تو دلم به اين هوا و كاناپه الكي بدو بيراه ميگفتم و دكمه هاي سريش مانتوم هم باز ميكردم كه صدا مامانمو شنيدم
_ يه موقع سلام نكنيا گناه ميشه
_شرمنده ماماي جونم سلااااااااااااااااااااااا ام
_سلام بروي ماهت پاشو تا بابات و طاها نيومدن برو يه دوش بگير
با اين حرف مامان از روي مبل پاشدم و ايستادم روي مبل كه دقيقا جلوي كولر باشم
_ااااااا طناز اين طوري كه سرما ميخوري زير مانتوتم كه چيزي نپوشيدي دختر مگه عقل نداري تو واي خدا زشته با اين لباسا اينطوري ايستادي برو لباستا عوض كن
خسته تر از اوني بودم كه باهاش دعوا كنم امدم پايين وسايلمو برداشتم رفتم بالا و به مامانم گفتم ميرم حمام بعد يك ساعت كه تو حمام بودم امدم بيرون اما هنوز خسته بودم تو پاهام داشت ضعف ميرفت لباسامو عوض كردم يه تاب كه كه نه تونيك آستين حلقه اي گشاده صورتي كه تا روي وسط رون پام بود پوشيدم و يه شلوارك كوتاه كه تا زير خوده لباسه بود كه اگه رفت كنار چيزي معلوم نباشه و رفتم پايين
آخي مامانم هميشه ميگفت جلو طاها از اين لباسا نپوش منم ميگفتم طاها داداشمه منو به چشم خواهرش ميبينه ولش كنه حال فكر كردن ندارم
_سلام باباي خوبي
بابا تازه رسيده بودو خستگي از سرو روش ميباريد رفتم سمتشو مثل هميشه پيشونيمو بوسيد
_سلام دختر بابا خوبي كلاس امروز خوب بود
با ياد آوري كلاسا بدبختي كه امروز كشيدم اخمام رفت توي هم با يه لحن حق به جانب گفتم
_واي نه بابا خيلي بد بود اعصابم خورد شد از بس گرم بود
_من كه گفتم با آژانس برو
_رفتنم با آژانس بود برگشتم با اتوبوس
_از فردا هر دو را با آژانس برو
_بابا نميشه يه ما...
بابا بين حرفم امدو گفت
_طناز حرف ماشينو نزن كه خيلي بچه اي
با حرص پاشدم گفتم من بچه ام كه صدا طاها امد
_پس عمه ي من بچه است تو جوجه اي ديگه
_برگشتم سمتشو گفتم اولا سلام دوما توي دعواي پدر دختري دخالت نكن
_ سلام بر طني خودم آخه تو هنوز بچه اي جوجو
ديگه خونم به جوش امد احساس كردم اگر بيشتر بمونم از سرم دود بلند ميشه براي همين رفتم توي آشپز خونه پيش مامانم ..

tan tan16
1391،04،07, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
بچه ها من امدم متاسفانه هنوز تايپيك نقد نزدم اگر نقدي چيزي بود بيايد بهم بگيد پ خ كنيد واسم ممنون ميشم قربون همتون :-2-40-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ
بعد از ناهار كمك مامان كردم و سريع رفتم توي اتاقم چون ديگه واقعا جوني توي بدنم نبود.
توي خواب ناز بودم كه صداي مزاحم مليكا را شنيدم كه داشت با جيغ داد منو صدا ميكرد
خدايي كه صداي بلندي داشت چون مني كه صدا بمب اتمم نميتونه بيدارم كنه وخوابم سنگينه فقط ملي ميتونست بيدار كنه.
با حرص روي تختم نشستم و برگشتم سمتش كه روي صندلي ميز آرايشم نشسته بود
وقتي منو ديد يه لبخندي زد كه تمام دندوناش هويدا شد و گفت:
_سلام طن طني جونم بدو كه كلي ديرمون شده
با گيجي گفتم
_كجا مگه بايد بريم؟؟؟؟!!!!
_هي واي من دوباره يادت رفت توي اين هفته صدبار يادت انداختم بازم يادت رفت
_خوب تو بگو تا يادم بياد
با اين حرف دوباره دراز كشيدم و پشتمو بهش كردم هنوز 2 ثانيه نگذشته بود كه احساس كردم كه ستون فقراتم از وسط نصف شد برگشتم سمتشو يه جيغ رنگين كموني سرش كشيدم و با حرص بهش گفتم
_ااااااااااااااوي چه خبرته؟؟
با اين حرفم با تمام قدرتم هلش دادم عقب
_طن طن پاشو ديگه امروز چند شنبه است
_واي ملي خوب معلومه سه شنبه
_ خوب و زهر مار ماسه شنبه قرار بود كجا بريم ؟؟؟؟
يكم فكر كردم كه يه چيزاي يادم امد به كل يادم رفته بود قرار بود بريم بام تهران .حق به جانب گفتم
_خوب كه چي
چپ چپ نگاهم كردو گفت
_تا3 ميشمارم آماده پاييني
و بعد اين حرف خودش بلندشد و رفت.منم بلند شدمو رفتم صمت دستشويي صورتمو شستم امدم توي اتاقمو رفتم سر كمدم يه مانتوي كرم با جين قهوه اي با يه شال كرم قهوه اي امدم گذاشتم روي تختمو شروع كردم به آماده شدن جينم لوله تفنگي بود با يه مانتوي كه تا وسط رون پام بودو يه كمر بند سر خود مانتو داشت يقه پهني داشت كه لبش نوار قهوه اي كار شده بود شالمم انداختم روي سرمو اصلا حس آرايش كردنم نداشتم كيف اسپرتمو با كتوني هاي قهوه ايم كه 3تا خط به صورت كج به رنگ زرد كنار كفشم بود برداشتمو رفتم بيرون ملي باز داشت مثل هميشه با طاها بحث ميكرد تا منو ديد امد سمتمو دستمو گرفت كشيد در همون حالت از طاها خداحافظي كرديمو رفتيم سمت در تا رسيدن آژانس يه كم معطل شديم توي اين فرصت يه نگاه بهش انداختم مثل هميشه بوي عطرش آدمو مست ميكرد يه مانتوي كوتاه سورمه اي با يه جين مشكي يه جفت كتوني مشكي و يه كيف مشكي با يه شال آبي آسموني پوشيده بود ميخ مليكا بودم كه صداي يه ماشين پارازيت انداخت توي برانداز ملي خانوم. توي راه ملي مدام حرف ميزدومن كه اصلا حوصله نداشتم الكي سرمو به نشانه تائيد تكون ميدادم تمام مدت بفكر اين بودم اگر نيومده بودم الان خواب بودمو لعنت فرستادم به خودمو مليكا كه يهو دستم كشيده شدو من پرت شدم سمت ملي كه دستمو ميكشيد رسيده بوديمو من نفهميده بودم.
چند وقتي بود كه نيومده بوديم اينجا هر دو مون عاشق بام تهران بوديم اينجا به زندگي مون فكر ميكرديم به همه آرزو هامون كه تا حالا داشتيم چه اوناي كه بهش رسيديمو چه اوناي كه نرسيديم....
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــ
منتظر ادامه اش باشيد هيجانش توي راه :mrgreen:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،04،07, ساعت : 11:55 بعد از ظهر
خووووووووووووووووب بچه ها اين پستا حتما بخونين قربان همه تون
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ
رفتم توي فكر دوست داشتم اين دفعه به مامان بابام و خودمو طاها فكر كنم به اون چيزاي كه داشتم فكر كنم دلم خواست به خانوادم فكر كنم
اسم مامانم شهرزاد بود دختر اوليه حاج كرباسي 2تا خاله ديگه دارم شيما و شيوا واما مامانم كه عاشقش بودم يه مامان نمونه ريزه ميزه و تپلي مپلي چشمو ابرو مشكي موهاش تاروي شونهاش بودابه رنگ فندقي بينيش يه كوچولو بزرگ بودو لباي قلوه اي داشت اما در كل دوست داشتني و مهربون بود بابام چهارشونه بود با موهاي كه هميشه يه طرف ريخته بود بيني متناسب بالباي كوچيك واما برادرم طاها يكي از جذاب ترين پسراي هست كه تا الان ديدم شايد چون برادرمه هيكلي به بابام رفته قد بلندو چهارشونه پوست سفيد مهتابي با چشمو ابروي مشكي موهاي مشكي ولباي صورتي كه تا گرمش ميشه قرمز ميشه 24 ساشه يه شركت مهندسي داره خودش عمران خونده
و اماخاله شيوام خاله وسطيم مامان ملي و كيميا ،مليكا يك سال از من بزرگتره داره دندون پزشكي ميخونه كيميا هم اول دبيرستان بود به مليكا نگاه ميكنم اونم غرق فكره از نظر قيافه هم پوسته سفيد داره موهاي رنگ شب و چشماي درشتو مشكي بينيشم متناسبه با صورتش لباي صورتي قلوه اي داره قدش بلنده هم قديم هيكليم خوبه اما يكم لاغره كه خوب طبيعيه به خالم رفته خالم كپي برابر اصل ميكاست يعني ملي كپي خالمه نمونه بارز از يه دختره شرقي تمام اما كيميا نه اون لاغرو قد بلنده قدش در سطح منو مليكاست با اينكه اول دبيرستانه موهاي قهوه اي داره بينيش باريكه وكشيده با لباي جمع و جور .
شوهر خالم موهاي جو گندمي داره با صورتي كه بخاطر ضربه بزرگي كه خور به خاطر ورشكستگي پيرو شكسته به نظر ميرسه يه بيني عقابي با لباي كه پشت كلي سيبيل قايم شده بودا من هنوز نديده بودم چه جوريه قدش زياد بلند نبود اما لاغر بود و مهربون بهش ميگفتم عمو فريبرز و
اما خاله آخريم خاله شيما با موهاي بلند و بلوند چشماي درشت عسلي بيني عروسكي بينيشو دوبار عمل كرده بود تا شده بود چيزي كه دوست داشت لباشم صورتي و كوچولو بود.هيكل تو پري داشت كه يكم چاق ميزد قدشم بد نبود 2تا بچه داشت يه دختر و يه پسر متين ونازنين متين بور بود به خالم رفته بود سفيد با موهاي خرمايي بيني قلمي لباي قلوه اي دوم دبيرستان بود رشته رياضي و نازي مشكي بود پوست سبزه چشما ابروي مشكي بيني كه 3بار شكسته بودو لباي قلوه اي ميرفت كلاس دوم راهنمايي واما عمو محمد موهاي مشكي داشت كه توش رگه هاي از سفيدي هم ديده ميشد چشما ابرو مشكي بيني معمولي لباي قلوه اي و پوست سبزه يكم چاق بود اما قد بلندش اونا ميپوشوند
واما نفر آخر خودم تك دختر جهانگير خان احتشام اولين چيزي كه توي صورتم خودنماي ميكنه چشماي درشتمه كه به رنگ قهوه اي سوخته است بينيمو خيلي دوس دارم همه فكر ميكنن عمليه اما خوب نيستو خداداديه لبام نه بزرگه و نه كوچيك معموليه اما خوش رنگه وقتي برق لب ميزنم از صدتا رژ لبم بهتر ميشه موهام بلنده تا پايين گوديه كمرم بلندو فر درشت داره و رنگشم خرمايه دقيقا برعكس طاها پوستمم سفيده خيلي سفيد نميدونم به كي رفتم اما خيلي سفيدم و اما از نظر هيكلي به لطف كلاس شنا كه از 9 سالگي تا الان ادامه دادم خوش هيكلم عضله هام سفته قدمم 168نه بلندم نه كوتاه اخلاقمم در برابر جنس مخالف اينطوره كه خيلي خيلي مغرورم ولي در كناره دوستام همون طناز شادو شيطونم
با صداي مليكا از فكر امدم بيرون
_طني بريم ديگه يك ساعته اينجاييم
_آره بريم منم كلي كار دارم
هر دو پاشديمو رفتيم سمت خونه
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ
ميدونم كمه اما خوب چيكار كنم در زود به زود ميزارم :-2-40-:
دوستون دارم منتظر باشيد باي
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،04،08, ساعت : 03:54 بعد از ظهر
سلام من امدم تايپيك نقد هم تا وقتي كه 7تا پست ندم نميزنن خوب اين پستا داشته باشيد عصرم يكي ديگه ميدم كه....:mrgreen:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
توي راه برگشت ملي ساكت نشسته بود حدس زدم به چي فكر ميكنه به حماقتي كه انجام داده بود به عشقي كه زود گذر بود كه چه زود گول حرفاي بي سروپاي شاهين را خورد.اما مليكا تقصير نداشت اگر منم بودم وسوسه حرفا و زيبايي شاهين ميشدم هيچ وقت يادم نميره روزي كه امد با شوق وذوق پيش منو گفت:
_طن طني واي دارم سكته ميكنم
_چي شده ملي ترسيدي؟؟؟؟؟
_نه ديونه بگو چي شده واي خدا عاااااااا ااااااشقتم
_داري منو ديونه ميكني ميگي يا نه ؟؟؟؟
_واي طني امروز رفتم دانشگاه خوب
_خوووووو وووووب بميري زود بگو
_يه پسري توي دانشگاه هست همه دخترا براش ميميرن خوب
_سر تخته بشورنت خووووو وووووب
_بگو چي شد ؟؟؟؟؟
_مرگ اگه ميخواسم خودم بگم كه اينقدر ناز تو را نميكشيدم بنال بينم
_باشه باشه امد بهم پيشنهاد داد
_واااااااااا اااااااي تو هم داري عروس ميشي آخ جون
_طناز !!!
_هااااااااا ااااااان
_پيشنهاد دوستي
_خوب اينو از اول بگو من دوساعت انرژي مصرف نكنم تو چي گفتي
_نميدونم يعني ميخوام قبول كنم
_چييييييي يييييي ييييييييييي؟؟؟؟؟؟
_هيس آروم تر همه ميفهمن
اون روز مليكا واقعا خوش حال بود ميرقصيد آهنگ ميخوند الكي ميخنديد معلوم بود خانوم در حسرت شاهين بوده الان داره پس ميفته خلاصه مليكا با شاهين دوست شدن رابطه اشون روز به روز بيشتر و بهتر ميشد تا اونجاي كه خانواده شاهين يه انگشتر به نشانه ي اينكه مليكا درآينده عروس اونا ميشه توي دستش كردن تا اينكه عمو فريبرز ورشكست شد شاهين تا اين خبرو فهميد نسبت به مليكا هر روز سرد تر ميشد توي روزاي كه مليكا بهش احتياج داشت به بهانه كار ميرفت با دوستاش بيرون اون قدر سرد شده بود كه هفته اي يه بار همو ميديدن بعد شد ماهي يك بار و يه روزم شاهين جلو دوستاي مشتركشون با بي رحمي تمام سر مليكا داد زد و گفت
_مليكا من ديگه تو را نميخوام ديگه احساسي بهت ندارم برام تكراري شدي دست از سرم بردار
مليكا شكست داغون شد شكستنشو خودم ديدم روح شو شاهين كشت تمام روياهاش به باد رفت از اون روز به بعد مليكا دور همه پسراي دانشگاه فاميل همه و همه جز طاها را خط كشيد هر پسري اومد خواستگاريش نديده ميگفت: نـــــــــــــه
هنوز سعي نكرده به هيچ پسري بعد از شاهين اعتماد كنه حق هم داره به هر حال بگذريم الان نبايد غمگين و ناراحت باشه بايد يه فكري به حالش بكنم اون هميشه بايد بخنده
با صداي راننده هر دو از فكر امديم بيرون رسيده بوديم پول ماشينا حساب كردمو رفتيم سمت خونه ماشين عمو فريبرزا كه ديدم فهميدم بايد امشب قيد زود خوابيدنو بزنم اما خيالي نيست داشتم از پله ها ميرفتم بالا كه يكي از پشت زد توي كمرم برگشتم عقبو نگاه كردم آخه ملي در حالي نبود كه بخواد خل بازي دربياره كه ديدم مليكا با نيش باز داره نگاهم ميكنه امدم بپرم بهش كه گفت
_ديدم قيافه اين مادر مرده ها را گرفتي گفتم بياي تو فاز خل بازي
_ملي من كي خل بودم ؟؟؟!!
_كي نيستي عزيــــــــزم
با اين حرف سريع رفت سمت در و بازش كرد كه من نتونم هيچ اقدامي انجام بدم اما من پرو تر از اين حرفا بودم دمپايي به دست گذاشتم دنبالشو ا ميخورد زدمش تو فاز كتك خوردن مليكا بودم كه يكي گوشما كرفتو پيچوند برگشتمو ديدم طاهاي خودمونه آروم آروم اخمام را كشيدم توي هم وبايه جيغ كه تمام شيشه هاي خونه را لرزوند گفتم طاها ميكشمت بعدم تا امد فرار كنه از پشت لباسشا گرفتمو چون كنار صندلي بوديم رفتم روش تا هم قدش بشمو تمام موهاي طاهارا كندم وااااااااااي كه چه حالي ميدادتمام سلولاي بدنم داشتن تكنو ميرفتن و اين بدبختم داشت اشكش در ميومد آخه تنها جاي كه طاها روش حساسيت داشت موهاش بودو منم كه خبيث
خلاصه با پادرميوني مامان بخيالش شدمو ولش كردم اون موقعه بود كه تازه خاله و عمو فريبرزا ديدم سلام كردمو براي تعويض لباس رفتم اتاقم يه جين صورتي كه ماه پيش خل شده بودمو خريده بودم ولي تا حالا نپوشيده بودم آخه خجالت ميكشيدم با يه تونيك سفيد پوشيدم موهامم همه را بردم بالا بستم رفتم پيش مهمونا
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــ
خوب اينم از اين پست بعدي را عصر براتون ميزارم باي:-2-40-:

tan tan16
1391،04،08, ساعت : 10:24 بعد از ظهر
سلام دوستان فكر نكنم ديگه امشب بزارم قراره واسمون مهمون بياد اما اين پستا تپل گذاشتم خوب اميدوارم كه خوش باشيد :-2-40-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
اون شب با خنده و شوخي گذشت و هرچي به ملي اصرار كردم بمون قبول نكردو گفت:بايد حتما روي تخت خودش بخوابه و رفت منم كه هم خوابم ميومد هم فردا كلاس داشتم بيشتر از خيلي بهش اصرار نكردمو رفت
صبح با صداي زنگ ساعت و گوشيم كه صداي جيغ يه زن بود پريدم بالا اول ساعتو خفه كردم و بعد گوشيمو پاشدمو امدم توي راهرو كه برم به سمت اتاق تفكراتم كه چشمم به جمال آق طاها روشن شد شيك داشت ميرفت پايين دلم نميخواست اذييتش كنم اما خوب كرمه ديگه يهوي مياد رفتم سمتشو گفتم
_سلام آق داداش مهندسم
_برو طني كه كار واجب دارم
با اين حرفش بيشتر تحريك شدم خودمو بيخيال نشون دادم تا به وقتش و آروم گفتم سر ميز حالتو ميگيرم رفتم به سمت اتاق مورد علاقم هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم كه با صداي دادش كه ميگفت وااااااااااااااااااااااي، 3متر پريدم بالا فكر كردم از نقشم خبر دار شده برگشتم سمتش سرش تا گردن توي كيفش بودو داشت ميرفت سمت اتاقش كه يه دفعه نميدونم چي شد چرا كنترل پامو از دستم خارج شد و پامو گذاشتم جلوي پاش طاها هم كه اصلا انتظارشو نداشت سنكندري خورد زمين بينيش خورد روي سراميك ها سرشو آروم آورد بالا چپ چپ به من نگاه كرد از اون نگاه ها كه به آدم ميگه زنده ات نميذارم سريع جيم زدم توي دستشويي و ا مطمئن نشدم كه رفته نرفتم بيرون وقتي امدم بيرون تازه فهميدم كه ديرم شده حسابي.روزاي زوج بايد ميرفتم استخرو به بچه ها كوچيك آموزش شنا ميدادم سريع آماده شدم مثل هميشه كه ميرم باشگاه يا استخر اسپرت شلوار گرمكنم با يه مانتوي يشميه اسپرت كفشو، مقنعه و ساكمم برداشتمو زدم بيرون از اتاقم توي راه پله بلند دادزدم كه مامانم به آژانس زنگ بزنه حودمم رفتم سراغ صبحونه تند تند يه چيزي خوردم و رفتم توي حياط تا امدم كفشمو بپوشمو بيام جلو در ماشين امد پريدم بالا بهش گفتم سريع بره سمت استخر اونم باگفتن چشم راه افتاد خداروشكر10دقيقه به كلاس مونده بود رسيدم سريع رفتم رختكن لباسمو عوض كردمو ودوش گرفتمو رفتم داخل استخر هنوز به ثانيه نكشيد كه بچه ها همه امدن تو هر كدوم رفتن سمت مربي خودشون بچه هاي منم امدن سمت من بهشون گفتم برن قسمت كم عمق و حركات جلسه قبلو كار كنن و نيم ساعت بعد بيان تا آموزش دچرخه را بهشون بدم
خودمم رفتم روي صندلي نزديك بهشون نشستم تا تسلط داشته باشم خداروشكر همه را بلد بودنو باصداي سوت من امدن بيرون درسشونا كه دادم خودم براشون رفتم تا ايرادي نداشته باشنو يكي يكي فرستادمشون توي آب همه با كمك من رفتن بايد بگم خيلي بد بودن اما براي جلسه اول بد نبود بايد بيشتر تمرين ميكردن با بلند شدن صداي سوت سر مربي ازشون خداحافظي كردمو رفتم سمت اتاق مربي ها كه گفتن كلاس بعديم ون خصوصي بوده و نمياد كنسله منم خوش حال رفتم لباس پوشيدمو رفتم خونه.عصر قرار بود با الهام بريم خريد واسه همين تصميم داشتم فقط بخوابم تا عصر....هميشه بابا بهم ميگفت چرا كار ميكنم منم ميگفتم بخاطر پيشرفتم اما خدايي عاشق اين بودم كه مربي شنا بشم خل بودم ديگه.ساعت 12:30 دقيقه بود ككه رسيدم رفتم توي خونه از در حياط كه رفتم تو ديدم يهو دلم خواست برم توي باغ آخه خيلي وقت بود كه به گلها و درختام نرسيده بودم عقب گرد كردمو رفتم از آيفون به مامان گفتم كه توي باغمو رفتم سمت باغ لباسامو توي آلاچيق در آوردمو رفتم سمت استخر خودمو توش ديدم يه تاب صورتي با گرمكن مشكي اون موهاي خرماه بلند و فر،يه نفس عميق كشيدمو به پاركينگ نگاه كردم طاها خونه بود نميدونم چي شده بود كه اين موقعه روز خونه بود اما من ترجيح دادم الان خونه نباشم چون نقشه قتلمو كشيده هم بخاطر صبح هم ديشب...
خونه ما جوري بود كه وقتي از در اصلي وارد ميشي سمت چپ يه راه پله است كه بالاي اون در وروديه،روبه روي در اصلي هم و موازي ساختمان پاركينگ بودو آخر پاركينگ انباري بود از قسمتي كه ساختمان تموم ميشد تا انباري ورودي باغ بود،توي باغ يه استخرو آلاچيق بود كه يه ميزو صندلي 4 نفره توش بود براي صبحانه روزاي جمعه،دورتادور باغ باغچه بود كه توش بابا براي من درختچه كاشته بود بين درخچه ها هم از گل رز استفاده كرده بود،اتاق من جوري بود كه يه پنجره به سمت باغ يكيم سمت پاركينگ داشت بخاطر همين هيچ وقت با طاها عوض نميكردم،يكم به گلها و درختا آب دادمو رفتم سمت خونه هوا خيلي گرم بودا داشتم كلافه ميشدم، وارد خونه كه شدم جلوي در يه جفت كفش ديدم كه از صاحبش متنفر بودم يعني هرچي غرور بود توي دنيا تو وجود اين بشر بود فكركنم خدا روزي كه داشت به همه غرور تقسيم ميكرد اين اولين نفر بود.با توپي پر رفتم سراغ مامان
_مامان مامان .....اين اينجا چيكار ميكنه
_اولا سلام دوما خوب معلومه چيكار داره تو از كجا فهميدي بدون ماشين بود كه؟؟؟
_اه ،ببخشيد سلام
_برو لباساتا عوض كنو سريع بيا پايين
با اين حرف مامان رفتم سمت اتاقمو آروم جوري كه مامان نشنوه گفتم عمرا تا اين هست بيام بيرون...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
دوستان فكر ميكنيد كيه....... ؟؟؟؟:mrgreen:
تا فردا ديگه نميذارم از فردا هيجانش شروع ميشه تشكر و +يادتون نره:-118-:

tan tan16
1391،04،09, ساعت : 07:32 بعد از ظهر
خوب بچه ها نميدونم تا چه حد رمانا پسنديدي اما اينا بودنيد كه من همه سعيمو براي بهتر شدن رمان ميكنم اميدوارم نتيجه داشته باشه:-2-14-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـ
تا رسيدم توي اتاقم در اتاقا با تمام قدرتم بستمو از پشت در بسته زبون در آوردم به كي را نميدونم فقط حرص ميخوردم . رفتم سمت تختمو روش نشستمو حسابي حرص خورمو پوست لباما كندم يكم كه حرص خوردمو خالي شدم پاشدم لباساي بيرنمو با يه دست بلوز شلوار سر هم صورتي عوض كردم ،بايه پرش نشستم روي تختمو تلفونا برداشتم و شماره الهام را گرفتم با3 بوق برداشت:
_بله بفرماييد
كرمم يهو امد كه اذيتش كنم صداما تغيير دادمو گفتم:
_سلام خانوم خوب هستيد؟؟؟
_ممنون بفرماييد امرتونا
_منزل نصيري؟؟؟
_بله شما؟؟؟
_براي امر خير مزاحم ميشم
_آهان بله مادرم نيستن بايد بعدا تماس بگيرين
_شما الهام جان هستيد؟؟؟
_بله خودم هستم
_ماشاالله دخترم از صدات معلومه كه چه خانومي هستي
_متشكرم،ميتونم فاميل شريفتونا بدونم
_نخير دخترم تا مامان امدن در اين باره صحبت ميكنيم
_بله،امر ديگه؟؟؟
_يه چيز ديگه دخترم
_بفرماييد
_قررررربونم بررررررررري
_چيييييييي؟؟؟؟
_چي و زهر مار دختره نديد بديد
_طنازي تو بودي ميكشمت
_اولا پ نه پ بابا بزرگم بود تو را براي خودش ميخواست و دوما مال اين حرفا نيستي
_مرض چطوري؟؟
_خووووووووووووب،الي خدايي قند داشت تو دلت كيلو كيلو آب ميشد؟مگه نه؟؟؟؟؟
_نه
_نه وحناق سر بالا،آره جون عمه ات
_خوب كه چي؟؟؟
_ميخواستم بفهمي ترشيده اي ،ديگه اينكه شماره ها را ببينو بردار باشه،زنگيدم واسه عصر
_راستي به ملي هم بگو بياد
_اون ديگه واسه چي؟؟؟
_واسه درس فضول شناسي، ملت فضول شدنا؟؟؟؟
_ملت آره اما من كه نه ،پس توهم تغيير رشته دادي؟؟؟؟
_نه
_ملي نمياد
_مياداون سري يادت نيست چقدر خنديديم
_اون سري بخاطر خل بازي هاي من بود
_اون بياد تو خل ميشي
_ممنون نظر لطفته
_خواهش بگيا
_باشه ميگم
يكم ديگه باهم صحبت كرديمو بعدم قطع كردم،الان حالم خيلي بهتر شده بود بلند شدمو لباسمو بايه دست بلوز شلواره پوشيده تر عوض كردم و يه شالم سرم كردم ورفتم به سمت سالن،پايين پله ها صداي خندشو شنيدم واي كه چقدر ازش بدم ميومد،راستي اين چند وقت كجا بوده يعني؟؟به من چه هر جا بوده اي كاش دوباره بره.رفتم سمت پذيرايي يه سلام بلند كردم همه برگشتن سمت من منظورم از همه طاها و مامان و ....حتي از اسمشم بدم ميومد.برگشت سمت منو با يه صداي بلندي كه سرتاسرش تمسخر بودگفت:
_سلام خانوم بد اخلاق
بيشتر حرصم گرفت اگر مامان نبود نشونش ميدادم ،رفتم روي مبل جلوي كولر نشستم كه صداي جيغ مامان بلند شد
_طناز با موهاي خيس جلو كولر نشين
_نترسيد مامان من
طاها دخالت كردو گفت:
_حداقل بيا اين طرف
حوصله بحث باهاشونا نداشتم رفتمو روي مبل 3نفره نشستمو همه موهامو از زير شال آوردم سمت راستم تا پشت لباسم خيس نشه و زود تر هم خشك بشه خيس نبود اما يكم نم داشت بوي شامپوم بلند شد البته فقط خودم فهميدمو لذت بردم ،داشتم به طاها نگاه ميكردم كه يهو مثل برق گرفته ها گفت:
_تو صبح چي كار كردي؟؟؟ديرم شده بود جوابتو ندادم امافكر نكن يادم رفته هااااااااا
هول شدم ،دست پاچه شدمو گفتم
_من ...من ......چيزه ،هيچي بخدا چند وقتي هست كنترل پاهام دست خودم نيست
_آره منم باورم شد به هر حال من تلافي ميكنم خاااااااانوم مهندس
مامان:واي بچه ها بس كنيد ديگه خير سرمون مهمون داريم
برگشتم سمت مامانو با حرصي كه فقط اون دوتا ازش خبر داشتن گفتم
_مامان جان آقا پدرام كه مهمون نيستن ايشون صاحب خونن
و برگشتمو زل زدم توي چشماي طوسي پدرام كه سريع روشو از من گرفتو به طاها چشم دوخت،ازش متنفر بودم از اون همه زيباي كه همه دخترا براش ميمردن بيزار بودم،بدبختي من اين بود كه خانواده ها باهم رابطه اي فراتر از دوستي داشتنو بيشتر ما با اونا بوديم تا خاله هاي اصليم اما من از پدرام بيزار بودم متنفر بودم نميدونم چرا يا سر چي فقط ميدونم ازش بدم ميومد....
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
خوب اينم از آقا پدرام كه وارد شدن:mrgreen:
اما خوب طناز زياد راضي نيست
فعلا تا پست بدي باي:-2-25-:

tan tan16
1391،04،09, ساعت : 09:32 بعد از ظهر
واي بچه ها دلم نيومد كه پست ندم بيايد اين يكيم داشته باشيد :-2-14-:
_________________________________________________
توي فكر بودم كه يه دستي رو روي شونم احساس كردم رگشتم ديدم باباست بهش لبخند زدمو سلام كردم بابام جوابمو با لبخند و بوسه اي بر روي پيشونيم داد نميدونم چقدر وقت توي فكر بودم كه باباهم امده،صداي مامان كه براي ناهار صدامون ميزد امد پاشدم رفتم سمت ناهار خوري چون تعداد ما وقتي از4نفر به5 نفر برسه بايد بريم قسمت ناهار خوري كه با دوتا پله از پذيرايي جدا ميشه،از معماري خونه مون خوشم ميومد جوري بود كه وقتي از در وارد ميشي يه پاگرد بود كه دستشويي و يه آينه توش بود با يه در از داخل خوده خونه جدا ميشد وقتي درو باز ميكردي سمت چپ نشيمن و آشپز خونه بود و پله هاي طبقه بالا زير پله ها حمام و يه اتاق ها نشيمن كه يه تلويزيون و مبلاي چرم كه من متنفر بودم ازشون و اما سمت راست ورودي كه با دوتا پله از نشيمن جدا ميشد پذيرايي بود كه با مبلاي سلطنتي پوشيده شده بود و از عتيقه هاي بابا يه گرامافو كه بابا عاشقش بود،پذيراييم با 2تا پله از ناهار خوري جدا ميشد كه يه ميز ناهار خوري و يه پيانو كه طاها بد بود بزنه بود همين طبقه بالا هم كه يه نشيمن كوچيك داشت با مبلاي كرم و يه تلويزيون 42 معمولي 3تا اتاق بالا بود كه يه حمام و يه دستشويي هم بالا بود اتاق منو طاها روبه روي هم بود.با صداي صحبت طاها و پدرام حواسمو رفت سمت اونا طاها گفت:
_حالا ميخواي چيكار كني برميگردي شمال يا همينجا ميموني
_نه بابا كجا برم اون پرژه مدير مسئول داره اما طاها اگر خوب از كار در بياد موفقيت خوبيه
_ايشالله خوب ميشه،حالا مامانتا چيكار ميكني به مامان منم گفته
_ميدونم روزي هزارتا دخت به منم نشون ميده نميدونم چه اصرار به ازدواج من داره تو هم بالاخره بايد بري نوبت تو هم ميرسه
_من مامانم تا طناز نره كاري به من نداره
_اونم بالاخره ميره طنازي كيسي نيست كه بشه راحت ازش گذشت اما توكه بزرگتري
_آره اما مامان منه ديگه ميگه اول دختر،دلم براي شوهرش ميسوزه هيچ كاري بلد نيست
_شوهرش بدبخته
داشتم آتيش ميگرفتم اونا دلشون واسه شوهر من ميسوخت حيف..حيف كه نميتونستم جوابشونا بدم و از خودم دفاع كنم اما ميترسيدم مثل سري قبل بهم بگن فضولم و ....
ناهارا كه كوفتم شد از بس حرص خوردمو، پوست لبامو كنندمو، پامو تكون دادم.تا ياد دارم هميشه با پدرام دعوام بود.باباش با بابام همكار بود هر دو كارخونه سنگ بري داشتن ولي وضعيت اونا بهتر از ما بود اونم بخاطر ارث كلاني كه پدر آقاي ضياي براش گذاشته بودو رفته بود باعث شده بود آقاي ضياي هم تو 5تا شهر بزرگ كارخونه ضياي را تاسيس كنه.پدرامم هم سن طاها بود 24ساله اش بود معماري خونده بود الان شركت مهر آفرين را تاسيس كرده بود. رفتم توي اتاقم به فكر فرو رفتم پدرام تك فرزند بود ولي تا دلت بخواد دختر و پسر خاله داشت.خدايي قشنگ بود اما نه به اندازه اي كه به محض ديدنش آدم مسخ بشه اما خوب بود ولي مهم اين بود كه من ازش متنفر بودم شايد دعوا ها و كل كل ما از همون اولين روز آشناي باشه بار اولي كه ديدمش حتي به من سلام هم نكرد من از بس ناراحت شده بودم چاي را ريختم روي پاش از اون روز شد كه هر سري يه بلاي سر هم مياوديمو ميگفتيم اينم تلافي فلان كارت اما از وقتي شركت زدو هم خودش و هم طاها رفتن سركار ديگه مثل قديم صبح تا شب اينجا نبودو تلافي هاي ماهم به آخرين باري كه به نفع من بود تموم شد هر سري كه بلاي سرم مياورد كينم نسبت بهش بيشترو عميق تر ميشد تا الان كه آرزوي مرگشو دارم.مامان من بر عكس من بود عاشق اين موجود عجيب بود نميدونم از چيش خوشش ميومد از نظر قيافه كه قد بلند بود و هيكلي نه مثل هركول در حدي بود كه بهش بگي خوش هيكل موهاي مشكي داشتو پوست گندمي امروزم يه ته ريش داشت بيني و لباشم متناسب باهم بود و اما چشماش طوسي بود چشماي قشنگي داشت چشماي كه هميشه با من سرد بود از نظر اخلاقيم كه با همه جز من در حد عالي بود اما با من سر لج بود فقط با من بد بود به جهنم كه با من بد بود بهتر ايششششششش.از فكر امدم بيرون به اتاق نازنينم نگاه كردم چقدر دوسش داشتم با كاغذ ديواري هاي قرمز و مشكي و سفيد تزئين شده بود از در كه ميومدي تو ديوار سمت راست كلا كمد ديواري بود ديوار كنارش مشكي بود با 3تا عكس قدي از من كه با لباساي قرمز مشكي گرفته بودم تزئين شده بود يه پنجره كه به روي پاركينگ بود به همين ديواربود و تختمم زير پنجره كه به قول الي يه نفرو نصفي بود آخه نه دونفره بود و از يه نفرم بزرگتر بود ديوار كنار تختم پنجره به روي باغ داشتو ميز كامپيوترم با كامپيوتر قرمزو مشكيم روش بود و روبه روي تختم ميز آرايشم با ميز مطالعه ام كه يه لپ تاب قرمز روش بود اتاقم بر عكس اتاق طاها كه از كرم قهوه اي پوشيده شده بود و ساده بود ازمن پراز شلوغي بود پر از عروسكاي رنگي بود روي صندلي ميز كامپيوترم هميشه پر لباس بود لباساي كه درطول هفته ميپوشيدمو عوض ميكردم همه روش بود و جمعه ها هاه را جمع ميكردم ،چقدر مامان با اين كارم حرص ميخورد اما كو گوش شنوا به قول خودش يه گوشم در بود اون يكي دروازه.
ساعت گوشيمو با ساعت روميزم كوك كردم ساعت5و خوابيدم.....
_______________________________
اينم از اين ايشاالله نقدم باز بشه ميتركونيد :mrgreen:
اوكي من كه زود زود ميزارم شماهم دل منو شاد كنيد :-2-14-:
خدا دل همتونا شاد كنه باااااااااااااااااااي:-118-:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،04،10, ساعت : 05:38 بعد از ظهر
سلام اينم اولين پست امروز اگر نقد كنيد منم واستون بيشتر ميزارم آفرين بچه هاي خوب:-2-40-:
_____________________________________
با صداي جيغ و ساعت3متر از جا پريدم اول موقعيتمو نميدونستم اما وقتي خوب به اطراف نگاه كردم ديدم نه خداروشكر توي اتاق خودمم دوباره دراز كشيدم همونجورهم ساعتو از روميز برداشتمو خاموشش كردم گوشيمم برداشتمو خاموش كردم كه ديدم واسم اس ام اس اميده باز كردم ديدم الهام بود نوشته بود با ماشين بيام يا ملي ماشين مياره منم جواب دادم بيار و خودم سريع زنگ زدم مليكا چون هنوز از ماجرا خبر نداشت ،با دومين بوق خاله جواب داد
_بله
_سلام خانوم خوشگله
_سلام عزيز دل خاله خوبي
_از احوال پرسي هاي شما بله
_من كه هميشه از مامانت حالتو ميپرسم خاله
_بله خبرها ميرسه خاله جوني ملي هست
_آره خاله جان صبر كن صداش كنم
صداي خاله كه توي گوشي مليكارا صدا ميكرد باعث شد 3متر بپرم بالا و به خاله بگم
_قربون اون صدا خوشگلت برم اون گوشي را بگير يكم اون طرف گوش واسم نموند
_ببخشيد خاله آخه اين دختره انگار اصلا نميشنوه
_خاله با اين دادي كه تو زدي خاله طورانم فهميد من با مليكا كار دارم
صداي خنده خاله باز تو گوشي بلند شد و گوش منو ناقص كرد و بين خنداش بريده بريده گفت:
_خدانكشتت دختر تو با اون پير زن چيكار داري خوبه ايران نيست مگر نه پدرشو درميوردي خاله بدبخت من آخه چه هيزم تري به تو فروخته
_وااااااااااااي خاله جان نگو اگر ايران بود ك من از دست طناز جان گفتناش خل ميشدم بعدشم اون پدر منو با اون گوشاي سنگينش در مياورد خوبه سمعك داره اينقدر بايد بلند صحبت كرد باهاش
_ماشالله چقدر خاله حرف ميزني،بيا اينقدر اون خاله بدبخت منو مسخره ميكني اين دختر خاله جنابعالي هنوز نفهميده
_بابا خاله ملي وضعيت از خاله طورانم خطري تره كه
_برم صداش كنم گوشي اتاق خودش درست شده من اين را ميزارم با اون جواب ميده باشه؟؟؟
_باشه بدو دخترم
خاله رفت ملي را صدا كنه منم داشتم به ناخنام نگاه ميكردمو هي قربون صدقه اشون ميرفتم كه دارن تند تند رشد ميكنن كه يهو صداي جيغ يكي از اون طرف خط امد من كه در جا كپ كردم صدا صداي كسي نبود جز مليكا
_واااااااااااااااااي طني جوني توي؟؟؟؟
_اولا طني و مرض كر شدم به ننه اش رفته دختره خل،دوما ميخواستي كي باشه همين يه طنازا داريد ديگه
_خل عمه اته
_هه هه هه عمه ندارم
_طني اگه زنگ زدي مسخره بازي قطع كنم
كه با يه جيغ بنفش گفتم:
_نــــــــــــه
_مرض ديونه
_حالا ديدي چه بده
_چي؟؟؟
_جيغ كشيدن ديگه
_آهان آره ،حالا چيكار داري وقت با ارزش منو گرفتي؟؟؟؟
_اي بي چشمو رو تقصير منه كه بفكر توئمو اوقات فراغتت،زنگيدم بهت كه بريم خريد
_وا من كه چيزي نميخوام تو هم كلي لباس داري مگه پولامون زيادي كرده
_همينوري براي خنكي هوا
_نه قربونت من يكي محتاج پولم ننه بابام دست به يكي كردن و منو تحريم اقتصادي كردن شديد
_از بس پولاي زبون بسه را ميدي ماتيك ميكني ميزني به اون لبات
_ااااااااااااااااااطني من كي آرايش كردم؟؟؟
_كي نكردي؟؟؟!!
_يه كوچولو كه طوري نيست
_حالا هرچي،مياي يا نه با الهام ميريم منم خريد ندارم براي متراژ كردن ميرم الهام خريد داره مياي؟؟؟؟؟؟؟
_تا يك ساعت ديگه ميتونم بيام
_چرا؟؟؟؟
_محيا داره مياد اينجا بعد كه رفت ميام
_محيا را هم بيار دخترم، زود، تند، سريع بيايد
_اما آخه....
_آخه چي؟؟؟
_محي معذب ميشه جلو الهام
_بابا يخمك كه نيستن يخشون آب ميشه
_بي سواد يخمكم آب ميشه
_خيلي خوب بابا تو هم بشين غلط املايي بگير از من
_عزيزم اينا غلط املايي نيست غلط تلفظ
_واااااااااااااااي مليكا اه،كاري باري تا راه افتادي اس بده باي
_باشه باي
به محض اينكه تلفونا قطع كردم در اتاق از جا كنده شد يه لحظه فكر كردم زلزله امده يا به احتمال زياد قوم تاتار حمله كردن كه ديدم الهام با يه نيش باز وارد شد و درو پشت سرش آروم بست به احتمال 100درصد دودي كه از سر من ميومده را ديده كه ساكت شده امد سمت منو گونه منو بوسيد و گفت:
ســـــــلام طناز جونم خوبي؟؟؟؟
_برو خودتو به كوچه علي اينا نزن اين چه طرز در باز كردن بود مگه داري درطويله باز ميكني؟؟؟
_ببخشيد خوب
يه چشم غره بهش رفتم كه سرشو انداخت پايين دلم براش سوخت گفتم:
_خوب حالا
نيشو تا آخر باز كردو گفت
_به ملي گفتي
_آره
_خوب كاري كردي
_ميدونم،دوستشم مياد
_طوري نيست،چيزه شام مهمون تو باشه
با يه لبخند خبيث گفتم
_بااااااااشه
تا امدن مليكا رفتيم يه سر توي سالن پيش مامان و بعد امديم بالا تا منم آماده بشم يه جين لوله تفنگي با يه مانتوي سورمه اي اسپرت با كيف كفش اسپرت مشكي و شال سورمه اي زرد پوشيدم موهامم همه را بالابستم آرايشمم مثل هميشه يه رژ و ريمل مليكا و محيا دوستش 5دقيقه بعد كه اس دادن رسيدن همه رفتن داخل حياط منم رفتم به مامان بگم كه يكم پول بده تا داشتم از در ميرفتم بيرون پدرام و طاها را ديدم ،اه اين پسره هنوز اينجاست نرفته چه سريش امدم برم بيرون كه صدا طاها امد
_كجا خانوم شالو كلاه كردين
_فضول شناسي ديرمه باي
امدم بيرون و رفتم سوار ماشين الهام شدم كه ديدم محيا و الهام همچين با هم دارن صحبت ميكنن هركي ندونه فكر ميكنه سالهاي ساله همو ميشناسن تو همين فكرا بودم كه ماشين ايستاد،همه امدن پياده بشن كه با جيغ من سر جاشون خشك شدن
_صبر كنيد يه دقيقه
برگشتن نگاهم كردن
_بچه ها الان داريم ميريم يه مكان عمومي با وقار راه ميريد سروسنگين اوكي شب خونه ما هركاري دوست داشتيد بكنيد باشه
همه سرشونا به نشنانه تاييد تكون دادن و پياده شدن
_____________________________________________
بفرماييد اينم از اين منتظر نقداتون هستم باي:-2-40-:

tan tan16
1391،04،12, ساعت : 02:19 بعد از ظهر
سلام من دوباره امدم اما شما نقد نميايد نميدونم داستانم بد مشكل داره يا شما عادت به نقد نداريد اما من ميام وميزارم واسه اون دوستاي كه نقدم ميان اين پستم تقديم به فرشته و باران90 و مهرناز جون كه نقد امدن و هم دل منو شاد كردن همم مشكلاي رمان را گفتن خوب ديگه بريم سر اصل كاري:-2-40-:
________________________________________
بعد از يك ساعت گشتن الهام لباس مورد نظرشو گرفت،يه لباس دكلته مشكي كوتاه كه با سنگ هاي سفيد تزئين شده بود برگشتيم داخل ماشين و كه الهام گفت:
_خوب طني كجا بريم واسه شام
_من چرا بگم از بچه ها بپرس
_خوب مهمون تويم ديگه تو هم بگو
تازه يادم افتاد كه چه قولي دادم و چه نقشه اي واسشون كشيده بودم اما الان براي عملي كردن نقشم دير بود ديگه واسه همين گفتم
_با شام خونه موافقيد
الهامم با اخم گفت:
_نشد كه نشد بايد از جيب مبارك خرج بشه
_خوب خونه هم از جيب مباركه
_نووووووچ بايد فست فود باشه
_برو زنگ ميزنم بيارن خونه
خلاصه با كلي خنده و شوخي بچه ها كل مسيرو طي كرديم
وقتي وارد خونه شديم ديدم همه چراغ هاي باغ و پاركينگ خاموشه و ماشين مامان هم نيست و نشونه اينه كه مامان خونه نيست بچه ها راحت ترن نه اينكه مامان باشه ناراحت باشنا ، آخه اگر بود آبروي خودشون ميرفت .
مليكا و الهام با هم شوخي ميكردن و با صدا بلند ميخنديدن منم چون توي خونه بوديم چيزي بهشون نميگفتم، توي همون حالت خنده و شوخي بودن كه در سالن را باز كردن و هردو سر جاهاشون خشك شدن و خنده هاشونا خوردن و زل زدن به روبه روشون، يه لحظه فكر كردم نكنه دزد امده و با اين فكر سريع رفتم سمت در اون دوتا را زدم كنار و به جاي كه اونا نگاه ميكردن نگاه كردم كه ديدم طاهاي بدبخت با يه شلوارك ايستاده بود جلو ما 4تا و اون هم با تعجب به ما نگاه ميكرد كه صداي پدرام از بالاي پله ها امد كه معلوم بود داره به ما نزديك ميشه
_پس كجا موندي طاها رفتي آب از آشپز خونه بياري يا سر چشمه....
به اينجاي حرفش كه رسيد حرفشو خورد و به جاش زل زد به ما چهارتا،با تعجب به طاها گفتم:
_طاها تو خونه بودي؟؟؟؟پس مايشينت كجاست؟؟؟؟
_خراب بود زنگ زدم امدن بردن.شما چرا اينقدر زود امدين؟؟؟
_كارمون زود خلاص شد
يه نگاه به طاها انداختم كه ديدم هي واي من طاها چه ريختي جلو اين دخترا ايستاده،با يه جيغ روبه طاها گفتم:
_بروووووووووو كنار آبرو مو بردي
طاها كه تازه فهميده بود توي چه وضعيتيه سريع گفت:
_باشه .....باشه
و رفت سمت آشپزخونه.بچه ها سريع رفتن سمت پله ها و منم رفتم سمت تلفن كه شماره اشتراك را بردارم و درهمون حالت با صداي بلند از طاها پرسيدم چيزي ميخوريد كه اونم پرو گفت:
_آره دوتا پيتزا مرغ و قارچ
داشتم توي دلم به طاها چيز ميگفتم كه آبرو براي من نزاشته بود كه با صداي زنگ تلفن 3متر پريدم بالا ،چون نزديك تلفن بودم خودم جواب دادم
_بله بفرماييد
_سلام دخترم خوبي عزيزم؟؟
_سلام بله بفرماييد
_طناز جان منم فتاحي
با حرص تمام گفتم:
_ببخشيد بجا نيوردم شما حالتون خوبه خانوم فتاحي؟؟؟
_آره عزيزم خوبم تو خوبي مامان ،بابا و طاها جان خوبن؟؟؟
_بله همه خوبن
_طناز جان مامان هستن
_خير خانوم فتاحي نيستن امري داشتيد بگيد من بهشون ميگم
_نه عزيزم فقط ميخواستم احوال پرسي كرده باشم خودم بعدا تماس ميگيرم
_هر جور مايليد
_فعلا خداحافظ
_خدانگهدار
گوشي را كه گذاشتم رفتم توي فكر اين خانوم فتاحي يكي از اون خانومابود كه ازشون هيچ خوشم نميومد ،علل بدبخت كردن بيشتر دختراي فاميل همين خانوم بود واقعا ازش ميترسيدم هر سري كه زنگ ميزد خونمون تا جاي كه ميتونستم به مامان چيزي نميگفتم .بابا يكي نيست بهش بگه اين همه شغل چرا اين شغل را انتخاب كردي آخه شوهر پيدا كردن و زن پيدا كردن واسه پسر، دختراي مردم هم شد شغل،معلوم نيست اين سري براي كي خواب ديده و كدوم بدبختي را تصميم گرفته بود بدبخت كنه.با فكري مشغول رفتم بالا و تلفن كردم واسمون غذا بيارن ديگه پيش بچه ها نبودم هيچ كدوم حرف ها و حركاتشون را نميديدم فكر و ذهنم همش پيش اين تلفن لعنتي بود تمام كاراهاي كه ميكرد تمام حرفاي كه واسه يه پسر يا دختر ميزد تا قبول كنه هر كاري كه كرده بود و من تا حالا ديده بودم توي ذهنم مثل فيلم ميگزشت و اضطراب منم بيشتر ميشدنميدونم چرا هر موقع اين خانوم به خونه ي ما زنگ ميزد من تا وقتي نميفهميدم اين سري نوبت كيه آروم نميگرفتم و مدام اضطراب داشتم اما اين سري خيلي بيشتر و قوي تر بود.نميدونم و نميخوام كه اين زنگ خطر واسه من به صدا در آمده باشه...

* * *

يك هفته از اون قضيه ميگذشت روال زندگي همون بود البته با اندكي تغيير صبحاي روزاي فرد بسكتبال و صبحهاي روزاي زوج شنا تنها تغييرش اين بود كه براي اولين بار يك هفته ملي و الي را نديده بودم اما بد شانسي اين بود كه اين پدرام را هر روز ميديدم ،باز خوبه قبل از غيبت يك ماهش سلام ميكرد جديدا كه ديگه سلام هم نميكنه ،توي اين يك هفته رفتو آمد اين دوتا پسر بشدت مشكوك ميزد طاها كه اصلا ديگه شركتو تعطيل كرد و تمام روز در اختيار پدرامه جالبيش اينه هر دو توي دنياي ديگه سير ميكنن و حوصله هم كه اصلا حرفشو نزدن طاها كه اگر من الان خونشو بريزمم ميگه طناز برو حوصله ندارم منم خبيث توي اين يه هفته حسابي اذيتش كردم ولي پدرام ته نگاه سردش يه رنگي گرفته رنگ غم ،نا اميدي نميدونم چرا اينقدر تو خودشه من كه ميگم پرژه جديدش با مشكل مواجه شده هرچي بابا بيخيال اون دوتا خودمو درياب كه مهم تراز اينا اينكه ديگه خبري از خانوم فتاحي نشد اون كه زنگ نزد منم به مامان چيزي نگفتم ضاهرا كيس مناسب تري براي بدبختي پيدا كرده با صداي زنگ تلفن از فكر ميام بيرون مامان تلفون را بر ميداره و بخاطر صداي تلويزيون ميره توي اتاق خودشون،به طاها كه روبه روي من نشسته نگاه ميكنم چقدر آروم شده همش توي خودشه شايد ديگه يزرگ شده يا شايدم عاشق شده كه اينقدر توي فكر بعد يك هفته خانواده دور هم جمع شديم به بابا نگاه ميكنم بيچاره همين جوري نشسته مدام چرت ميزنه تا سرش به سينش ميرسه ميپره بالا يكي نيست بگه آخه باباي من واجبه بيدار بموني پاشو برو بخواب خودم جواب خودمو ميدم آخه هنوز كه شام نخورده كه بره بخوابه،حوصلم سر رفته ميرم توي فكر اينكه فردا كلاس بسكتبال ندارم و هم پنجشنبه هم جمعه را با خيال آسوده ميخوابم توي همين فكرا بودم كه،دست مامان را روي دستم احساس كردم بهش نگاه كردمو يه لبخند زدم كه يه دفعه منو بغل كرد و اشك هاش خيلي آروم امد روي گونه هاش،يه لحظه كپ كردم وا مامان من اين چه طرز ابراز احساساته چرا اينقدر يهويي آدم سكته ميكنه،منو از توي بغلش كشيد بيرون و گفت:
_پاشو برو ميز را برا شام بچين بدو دختر
پاشدم اين يعني به معناي واقعي منو پيچوندن اما چراش را نميدونم هرچي هست مربوط به اين تلفن است....
____________________________
بچه ها بنظر شما چي شده ؟؟؟؟؟
:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
نقدم كه ايشالله يادتون نميره:-2-43-::-2-28-:

tan tan16
1391،04،12, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
خوب دوباره سلام
رسيديم به هيجان اصل داستان از اين جا شروع ميشه و ادامه پيدا ميكنه هيجانش از اينجا شروع ميشه نميگم همه هيجانش اينه اما قسمتي هم از همين جا هستش ي گفتم خودمم نميدونم به هر حال اين پست سر آغاز هيجانشه خودتون بخونيد :-2-40-:
______________________________________________
هرچي سعي كردم بفهمم چي ميگن نشد كه نشد دست آخر هم شكست خورده بيخيال شدم و سرم به ميز چيدن گرم كردم تا اين كرمه بيخيال بشه كه نشد،ميز كه آامده شد رفتم سمت سالن كه مامان وقتي منو ديدي حرفشو قطع كرد.با اين كارش كنجكاو كه بودم بدتر شد حالا تا وقتي مامانم بهم بگه صد دفعه ميميرم و زنده ميشم بهشون اطلاع دادم ميز آماده است و خودمم سريع رفتم وروي صندلي نشستم مامان كه امد اول يه نگاه به ميز و بعدم يه نگاه دقيق به من انداخت و نشست بابا هم با آرامش هميشگي نشست به ظرف سالاد خيره شد اما طاها كلافه بود نميدونم چي شده بود كه اين پسر اينقدر داغون شده بود منم كه جرأت نداشتم لب باز كنم خلاصه شام را كه خورديم مامان مجبورم كرد تمام ميز شام را خودم تكي تميز كنم و خودشم نشست روي صندلي و حركات منو زير نظر داشت منم بي چون و چرا مشغول شدم نوبت ظرف ها كه شد امدم بزارمشون داخل ماشين ظرفشويي كه جيغ مامان نزاشت
_خودت بشور 4تا ظرف كه ديگه ماشين نميخواد امديم و پس فردا شوهرت برات ماشين ظرفشويي نخريد ميخواي چيكار كني؟؟؟؟
_مامان من اولا اونا كه شما بايد روي جهيزيه بديد دوما كوتا من شوهر كنم
_يعني چي بشور ببينم اصلا از امروز همه كارهاي خونه پاي تو ناسلامتي20سالته
_جاااان همه كاراهاي خونه شوخي ميكني؟؟؟؟همچين مامان ميگي20 حالا انگاري 40 سالمه و به خاطر اينكه كاري بلد نيستم ترشيده ام
_همين كه گفتم ظرف ها را بشور
_مامان كوزت مجاني پيدا كردي؟؟؟
_نه دختري بايد ياد بگيري
_باشه چشم به وقتش ياد ميگيرم جون تك دخترت ول كن آخر شبي
خلاصه با هزار دوز و كلك اجازه صادر شد كه ماشين ظرف ها را بشوره.
مامان بابا كه حسابي خسته بودن رفتن واسه خواب طاها هم كه از بعد شام كجا رفت فكر كنم تو اتاقش بود آخي بچم عاشق شده،منم رفتم توي اتاقم نشستم كه با ملي توي ياهو صحبت كنم ،يه يك ساعتي بود داشتم به چرت و پرت هاي مليكا ميخنديدم تقريبا پهن شده بودم كه صداي گيتار امد صدا زياد واضح نبود اما معلوم بود مال كيه مال كسي نبود جز طاها روبه مانيتور گفتم:
_مليكا يه دقيقه ساكت
چي شده؟؟؟؟
_هييييييييييس
_خوب چي شده؟؟؟
_صداي گيتار طاها مياد
_طاها كه خيلي وقته دست به گيتارش نزده بود چي شده؟؟؟حالا چي ميزنه؟؟؟
_نميدونم چي شده يك هفته است توي خودشه الانم داره غمگين ميزنه برعكس هميشه ملي من برم پيشش
_طناز نرو اعصاب نداره دعواتون ميشه
_نترس ميشناسيش كه الان هرچي درد داره ميريزه تو خودش داغون ميشه
_باشه برو فقط خبرم كن
_باشه اس كه دادم وصل شو باي
_باشه باي
پاشدم از پنجره يه نگاه به بيرون انداختم زيرآلاچيق نشسته بود
رفتم پايين و رفتم كنارش نشستم معلوم بود توي اين دنيا نبود چون تا صداش كردم ترسيد
_طاها
_طناز تو كي امدي ترسيدم
_چي شده داداشي
جواب من سكوت بود سكوت و يك قطره اشك كه از چشم چپش ريخت پايين
قلبم تير كشيد اخم كردم وزل زدم به استخر كه روبه رومون بود آب بهم آرامش ميداد ادامه دادم
_نميخواي بگي چي شده؟؟؟......چي شده كه تو خودتي؟؟؟؟.....چرا ديگه شركت نميري؟؟؟
جواب بازم سكوت
طاها من اون طاهاي شادو سر زنده را ميخوام نه ايني كه تو الان هستي نه ايني كه الان كنارمه من اينا نميخوام
_نميدونم طناز ....نميدونم بهت بگم يا نه ..........سخته ......متاسفم فقط همينو ميتونم بگم
_آخه چي شده چرا داري ميريزي توي خودت بگو به من بگو طاها
_حدسشم نميتوني بزني داره داغونم ميكنه
_نكنه داداش من عاشق شده ؟؟؟؟
يه نگاه دقيق بهم كرد و باز به روبه رو چشم دوخت و بازم جوابم سكوت بود
بعد از چند دقيقه گيتارش را برداشت زد بازم غمگين زد اشك هاش راه خودشونا باز كردن و ريختن روي گونه هاش از اينكه جلوي من داشتن ميريختن ترس نداشت نميدونم چي شده كه اشك طاها در اومده نميدونم چرا تنها برادرم داشت جلوي من گريه ميكرد نميدونم چي روي قلبش سنگيني ميكرد كه نميدونست بگه يا نه فقط ميدونستم داره داغون ميشه داره نابود ميشه داره همه چي را توي خودش ميريزه،بي اختيار منم باهاش گريه كردم واسه اون چيزي كه طاها داشت تنها غصه ميخورد واسه اون چيزي كه اشك برادر منو در آورده بود واسه اون چيزي كه نميدونستم چيه؟؟؟؟يا حتي كيه؟؟؟ گريه كردم
با صداي طاها به خودم امدم
_يه روز بهت ميگم اما الان نه ازم نخواه كه الان بهت بگم
بعد از حرف اجازه نداد من جواب بهش بدم يا حتي كلمه اي حرف بزنم پاشد و باشونه هاي خميده رفت سمت سالن.بعد از چند دقيقه منم رفتم داخل رفتم توي اتاقم حوصله مليكارا نداشتم واسه همين دراز كشيدم روي تختم و با فكري مشغول خوابيدم.
صبح با صداي جيغ بيدارشدم تنها تفاوتش با روزاي ديگه اين بود امروز با جيغ مامان بيدار شدم با چشم هاي كه هم بخاطر گريه و هم خواب پف كرده بود نگاهش كردم كه گفت:
_پاشو طناز چقدر ميخوابي؟؟؟
_مامان،جان من بزار بخوابم
_اصلا، پاشو شب مهمون داريم
_باشه پا ميشم فقط 2دقيقه
بعدم باز خوابيدم .با صداي جيغ مليكا بيدارشدم و آروم گفتم واي خداي من اين اينجا چي ميخواد اه
كه مليكا با خنده و صداي بلند گفت:
عروس خانوم پاشو كه داماد رسيده تو هنوز توي رخت خوابي
_ملي حال شوخي ندارم
_به جان تو داري عروس ميشي
_مليكاااااااااااااا برو بيرون خوابم مياد
_برو ديونه يعني تو نميدوني شب خواستگار داري
با اين حرف 3متر پريدم بالا گفتم:
_چي داري ميگي تو عروس كيه داماد كيه
_خوب معلومه موش كثيف.......عروس توي دامادم شب مياد
_چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كي گفته ؟؟؟؟
_خاله،منم مأمور كردن تو را ترگل ورگل كنم ببرم پايين
خونم به جوش امد حالا دليل اون كارا و حرف هاي ديشب را ميفهميدم واسه همين بود كه اون طوري از منه بدبخت بيگاري كشيدن،پاشدم و با همون قيافه ضايع اول صبح رفتم پايين توي راه پله ها داد ميزدم
_ماااااماااااان...........ماااا مااااان اين مليكا چي ميگه؟؟كي شب قراره بياد؟؟؟؟
مامان سراسيمه اومد جلو را پله ها وگفت:
_چي شده؟؟؟چرا صدات را گاشتي روي سرت؟؟؟
_اينجا چه خبره؟؟
_خبري نيست قرار شب مهمون بياد
_كه مهمون خواشتگاريم در كار نيست
_بيان،حالا چي ميشه؟؟؟
_براي شما ،طاها ،بابا كه نميان واسه مني ميان كه تو اين خونه آدمم حساب نميشم زنگ بزنيد كنسل كنيد
_امشب هم اونا ميان هم تو پسره خوبيه منو باباتم قبولش كرديم كي گفته تو آدم نيستي
_به سلامتي شما كه قبولش كرديد خودتونم با هاش عروسي كنيد مگه دوره قاجاره كه براي من تعيين تكليف ميكنيد همين كه من نبايد بدونم امشب واسم خواستگار مياد يعني آدم نيستم ديگه
_به خدا ونديه خدا اگر امشب مثل خانوم اومدي توي مجلس كه هيچي اگر نه كه ديگه دختر من نيستي
_ميدونم ديگه همش زير سر اون فتاحيه ديگه زنگ زد منو بدبخت كرد
_به اون بدبخت چيكار داري ،همه دخترا آرزشونه اين پسره بره خواستگاريشون
_خوب من آرزوم نيست ،بره خواستگاريه اوناي كه آرزوشونه من نميخوام
_خيلي خوب تو امشب بيا بعدا صحبت ميكنيم
و بالاخره منو با هزار نقشه كه چه ميدونم قلب مامانم درد ميكنه سكته ميكنه و....مجبور به حضور در اون مجلس مزخزف كردن و ازم قول گرفتن كه ساعت8آماده پايين باشم
منم با حرص راهيه حمام شدم تا يه فكري واسه اين كاراي مامان بكنم
____________________________
خوب بچه ها اينم از اين
به نظر شما الان چي ميشه؟؟؟:mrgreen:
نـــــــــــــــــــقد يادتون نره

تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،04،13, ساعت : 05:14 بعد از ظهر
سلام :-2-25-:من امدم نميدونم امروز بازم ميزارم يا نه اما اين را داشته باشيد كه اساسي حال كنيد تو كف بمونيد:-2-27-:يكم حرص بخوريد:-119-: تا ببينيم چي ميشه :-2-14-:طناز چيكار ميكنه:mrgreen:
خوب از همه دوستاي كه ميان نقد صميمانه سپاسگزارم:-118-:
______________________________________________
براي شب يه كت و شلوار ياسي خوشگل با كفش مشكي و شال ياسي انتخاب كردم و رأس ساعت8آماده اومدم پايين همه آماده بودن طها كت وشلوار پوشيده روي مبل نشسته بود و غرق فكر بود بابا و عمو فريبرز هم آماده با كت شلوار هاي دودي نشسته بودن و حرف ميزدن مامان و خاله هم كتو دامن پوشيده داشتن برسي ميكردن چيزي كم نباشه مليكا هم با شلوار جين مشكي و تونيك سورمه اي نشسته بود كنار طاها همه منتظر بودن منتظر كسي كه من نديده ازش نفرت داشتم. رفتم پيش طاها نشستم همه نگاه ها چرخيد سمت من بدون هيچ عكس العملي نشستم و دستمو گذاشتم روي دست طاها كه باعث شد از فكر بياد بيرون به سمت من برگشت و گفت:
_داري عروس ميشي جوجوي من
_طاها تو ديگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟تو كه ميدوني از اين مسخره بازيا خوشم نمياد
_طني چه خوشت بياد چه نياد اين چيزا هست واقعيت زندگيت اينه كه يه روزي ازدواج كني
_آره بايد ازدواج كنم اما نه با زور مگه دوره قاجاره
_زوري در كار نيست دختر خوب اگر ميبيني مامان بابا اصرار به ازدواج تو دارن بخاطر خودته
بين حرفش پريدم و گفتم
_چيش بخاطر خودمه؟؟؟
_طناز اون ها از منو تو تجربشون بيشتره بهتر ميدونن تو با،بابا صحبت كن ببين اون چي بهت ميگه مطمئن باش به ضررت نيست
_آره ميدونم بابا منطقي تره و از روي احساس تصميم نميگيره اما مامان واي كه چقدر از دستش امروز حرص خودم. اگر با،بابا صحبت كنم ميتونم راضي اش كنم كه فعلا بي خيال ازدواج من بشه
_اينم ميشه ولي كارت سخته چون اين آقاي خواستگار دوست بابا ست
_يعني از طرف فتاحي نيست
_نه بابا فتاحي واسه پدرام زنگ زد
_وا مگه پدرام ميخواد شوهر كنه
با صداي كه تهش خنده موج ميزد گفت
_نه اونم ميخوان به زور زن بدن
_تا حالا نديده بودم
_حالا ببين
يه نفس عميق كشيدم و برگشتم سمت بابا و گفتم:
_بابا
همه برگشتن سمت من
_بله
_شما اين پسره را ميشناسيد؟؟؟
_آره چطور؟؟؟
_واسه چي به من نگفتيد امشب قراره خواستگار بياد؟؟؟
_واسه اينكه ما صلاح كار را بهتر ميدونيم
خون خونمو ميخورد عصبي گفتم:
_من دارم بدبخت ميشم و شما بهش ميگيد صلاح؟؟؟شما داريد چيكار ميكنيد يعني اينقدر توي اين خونه اضافه شدم
_طناز صداتو بيار پايين با منم درست صحبت كن
_خيلي معذرت ميخوام اما شما ميفهميد داريد چيكار ميكنيد شما داريد منو به اجبار شوه...
_بسه طناز ساكت شو من خودم ميدونم چيكار دارم انجام ميدم وصلاح كار شما در چيه
با بغض به بابام نگاه كردم به تنها حامي كه فكر ميكردم نميزاره اين بازي مسخره شروع بشه نگاه كردم كه صداي زنگ در خونه بلند شد بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه مليكا هم با من اومد پيشم و گفت:
_طناز آروم باش اين طوري كاري از پيش نميره
_چي ميگي تو اه دارن دستي دستي منو ميدن به اين پسره كه من اسمشم حتي نميدونم
_طناز عزيز من مادر پدراي ما هنوز افكارشون قديميه تو فكر كردي پدر مادراي ما با عشق باهم ازدواج كردن نه جونم ازدواجشون دقيقا مثل الان تو بوده به زور و بدون علاقه واسه همينه فكر ميكنن اين ازدواج ها الانم مثل قديمه الانم بعد ازدواج بهم علاقه پيدا ميكنن اونا هنوز توي اين فكرا هستن دليل اين ازدواجم همينه
_واسه چي اين چيزا واسه تو نيست
_اولا من خواستگار خوب اين طوري ندارم دوما باباي من الان توانايي اينكه منو شوهر بده نداره وسوما من از بعد شاهين تا الان به مامان وبابام گفتم بي خيال من بشن
_مليكا من نميخوام به زور ازدواج كنم شده خودمو ميكشم ولي با اين پسره نچسب ازدواج نميكنم
با ورود طاها حرف منم تموم شد طاها اعلام كرد كه بايد برم پيش مهمونا
بلند شدم سيني شربت را برداشتم و رفتم بيرون به همه تعارف كردم جز داماد وقتي بهش رسيدم يه نگاه بهش كردم با اينكه نشسته بود اما معلوم بود از اين پسر قد بلند هاست كه مثل تير برق قد داشتن اما دريغ از يك كيلو گوشت لاغر لاغر بود باچشماي سبز و بيني معمولي لبم كه قربون نداشتش دو تا خط باريك در كل يه قيافه داغوني داشت بعد از تعارف كردن رفتم كناره مامان نشستم مامان باباي پسرم لاغر بودن اما هر 3تا خواهرش چاق بودن معلوم بود كه هر 3تا توي رنج سنيه 30 سال هستن خوده پسره كه بيشتر از 26 نداشت مامان باباشم بهشون ميخورد 60ساله و 70ساله باشن باباش بهش ميومد مهربون باشه ولي مامانش معلوم بود از اون مادر شوهر بدجنس هاست بعد از يكم صحبت كه من هيچ كدوم را نفهميدم آقاي سادات پدر آقاي داماد رو به بابا گفت
_آقا احتشام اگر اجازه بديد طناز خانوم و نيما جان يه چند كلمه اي باهم تنها صحبت بكنن
بابا كه اجازه را صادر كردم منو نيما هم رفتيم سمت باغ زير آلاچيق نشستيم نيما هم سروع كرد از خودش گفتن كه تخصصش مغزو اعصابه و توي بهترين بيمارستان خصوصي كار ميكنه از اينكه از همسرش چه انتظاراتي داره و....گفت منم از رشته تحصيليم كه كامپيوتره و اينكه ترم سوم هستم و هيچ ميلي به ازدواج ندارم گفتم خلاصه بعد نيم ساعت سه ربع رفتم داخل بعد از يك ربع همه رفتن وقتي رفتن مامان كه نيما گفتن از دهنش نمي افتاد باباهم كه سرخوش از اينكه با اين ازدواج توي يك معامله حسابي شريك ميشه و كلي پول به جيب ميزنه. من فقط بهشون چشم دوخته بودم هيچ كدوم از من نظر نميخواستن همه كار را تموم شده ميدونستن منو ناديد گرفتن اصلا انگار نه انگار كه من قراره عروس بشم نه اونا،صبرم تموم شدبود بلند شدم رو به همشون گفتم شهرزاد خانوم آقاي احتشام من طناز احتشام اعلام ميكنم از اين پسره حالم بهم ميخوره ازش متنفرم ديگه هم اسمشو دوس ندارم بشنوم و سريع رفتم سمت اتاقمو با صداي بلند زدم زير گريه بين گريه هام بود كه در اتاق باز شود و مامان وارد شداومد كنارم نشست و سرمو گرفت توي بغلش و در گوشم گفت
_قربونت برم دختر گلم چرا اينقدر زود عصباني ميشي منو بابات صلاحتو ميخوايم پسره موقعيتش خوبه تو را هم كه دوست داره طنازم مادرم قربونت برم منو بابات كه معلوم نيست كه تا كي هستيم عزيزم وضعيت قلب من خوب نيست دوتا سكته كه كم نيست باباتم كه قند داره اذيتش ميكنه فدات بشم بزار تا نمردم عروسي شما دوتا را ببينم چرا لج ميكني دخترم طناز بعد كه برين سر زندگي تون به هم علاقه پيدا ميكنيد مطمئن باش بخدا پسر بدي نيست باباتم ميشناستش،خانواده خوبين بهش فكر كن منو باباتم حالمون روبه راه نيست نزار دستمون از قبر بيرون باشه وبا اين حرف پاشد و رفت. هنوز از توي شوك حرفاي مامان بيرون نيومده بودم كه طاها وارد شد اومد نشست جاي كه مامان چند دقيقه پيش نشسته بود و گفت
_جوجوي من چرا داره گريه ميكنه؟؟؟طنازي بالا بري پايين بياي امسال تو بايد بري اين نه يكي ديگه مامان تا الان خواستگارات را بدون اطلاع تو رد ميكرد اما خواهري دكتر به بابا گفته قندت خطر ناك شده وضعيت هيچ كدومشون خوب نيست قربونت برم ببين اگر ميتوني باهاش كنار بياي بگو باشه
_طاها من از اين پسره متنفرم حالم ازش بهم ميخوره اه پسره نچسب
_كسي را دوست داري؟؟؟
چپ چپ نگاهش كردمو گفتم:
_نه من نميخوام الان شوهر كنم همين
_كي ميخواي ازدواج كني گل دختر
_حداقل 7،8سال ديگه
_تا اون موقع كه نميشه صبر كرد و پدر مادر گرام را معطل كرد
_چيكار كنم خوب
_خوب اونا دوست دارن تو را توي لباس عروس ببينن
_خوب من نميخوام
يكم فكر كردو گفت
_يه راه بيشتر نداري طناز خانومي....
___________________________________
:mrgreen::mrgreen::mrgreen:حدس بزنيد اون يه راه چيه؟؟؟؟
نقد يادتون نره:-2-43-:
منتظرم:-2-28-:

tan tan16
1391،04،15, ساعت : 01:22 قبل از ظهر
سلام بچه ها من دوباره امدم مرسي از نقداي كه كرديد:-2-40-:
________________________________
_چه راهي؟؟؟؟
_يه راهي كه درصد نجاتي تو از اين بازي50درصد
_بعد 50 درصد ديگه اش چي؟؟؟؟
_آهان اون مال وقتي هست كه اصل قضيه خودنمايي كنه
_ا طاها حوصلم سر رفت بگو چه راهيه هر كاري باشه ميكنم فقط دل مامان بابا نشكنه
_دختر بد تو تا الانشم دلشون را شكوندي تازه ميخواي نشكوني
_خوب بيشتر از اين نميخوام بشكنه
_اگه ميخواي نشكنه (بله)رابگو ديگه
با حرص گفتم:
_راه حلت همين بود؟؟؟؟
_نوچ بگير بخواب فردا بهت ميگم
_طــاهـــا بگو ديگه، جون آجي ،خوب پسر من خوابم نميبره
_اي فضول نوچ نميشه،مزه اش به همينه ،بگير بخواب كه من فردا كلي كار دارم،بوس آجي جونم
ورفت از اتاق بيرون.دلم ميخواست خفه اش كنم،ببين با آدم چيكار ميكنه،خوب من الان خوابم نميبره.واي من حالا چيكار كنم؟؟؟
دراز كشيدم روي تخت و همنجوري به اينكه ممكنه چه راهي باشه فكر ميكردم.يعني بايد فرار كنم و طاها از دور مواظبم باشه،نه بابا اينكه خيلي ضايعه است،شايدم بايد بگم بله بعد سر سفره عقد بزنم زيرش نه واي اينطوري آبرو واسم نميمونه.نميدونم كي خوابم برد اما با صداي زنگ گوشيم بيدار شدم مليكا كه ميخواست احوال پرسي كنه بعد از تلفن مليكا پاشدم آماده شدم رفتم پايين كه مامان واسم صبحانه آماده كرد نشستم يه دل سير خوردم بعدم جمع كردم امدم از آشپز خونه بيام بيرون كه صداي مامان متوقفم كرد
_طناز كي بگم بيان؟؟؟
برگشتم سمت مامان
_كي مامان؟؟؟
_وا دختر معلومه خانواده آقاي سادات ديگه
با اين حرف مامان بيشتر به راهي كه طاها هنوز بهم نگفته بود مشتاق شدم و گفتم
_مامان من شما هنوز بيخيال نشدين؟؟؟
_بيخيال چي؟؟؟
_بيخيال همين آقاي سادات ديگه چند بار بگم نميخوام ازدواج كنم چرا ولم نميكنيد؟؟؟
_مگه مامان گرفتت كه ولت كنه،سلام آبجيه خوش خواب من
برگشتم سمتش كه ديدم با يه نيش باز داره نگاهم ميكنه.يه نگاه بهش انداختم و گفتم
_خوشمزه
_جان دلم
از كنارش كه رد ميشدم يه تنه بهش زدم و آروم بهش گفتم
_بدو بيا راه حلتو بگو
كه از خنده منفجر شد و گفت
_بايد تا عصر صبر كني
_بميري تو با اين كارات
رفتم توي اتاقمو تا ظهر سر خودمو با كامپيوتر و نت گرم كردم كه مامان اومد گفت برم ناهار تا داشت از در ميرفت بيرون گفت:
_طناز پدرامم پايين نشسته يه لباس خوب بپوش
_اين پسره خونه و زندگي نداره همش اينجا افتاده
_خجالت بكش كسي پشت سر مهمون حرف نميزنه داداشت دعوتش ميكنه اونم مياد.
يه نفس عميق كشيدم و رفتم يه تنيك و شلوار سفيد با يه شال سبز پوشيدم،رفتم پايين وقتي نشستم سر ميز طاها با آرنج زد به پهلوم وگفت
_ساعت 6 بيا توي آلاچيق
با سر بهش گفتم باشه،ناهارمو كه خوردم كمك مامان كردمو رفتم توي اتاقم و گوشي را براي5:30دقيقه كوك كردم و خوابيدم.باصداي گوشي از خواب بيدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم و چون نميدونستم آقاي سريش هستن يا نه ترجيح دادم پوشيده برم واسه همين لباس هاي ظهر را پوشيدم وراه افتادم سمت آشپزخونه يه چيزي خودم و رفتم سمت باغ كه ديدم پدرام و طاها دارن داخل آلاچيق با هم صحبت ميكنن پدرام تا منو ديد به طاها يه چيزي گفت كه طاها هم تاييد كرد و با لبخند سمت من برگشت.بهشون كه رسيدم صندلي بغل طاها را اشغال كردم كه طاها گفت:
_خوب عصر بخير خواهر گرامي
_طاها اصلا حوصله ندارم بعدم فكر كنم صحبت هاي ما كاملا خصوصي بود؟؟؟ نه؟؟!
_طناز خانوم فكر نكن منم مشتاق ديدن تو هستم خير اشتباه فهميدي حتي حاضر نيستم يك دقيقه هم تو را تحمل كنم
_پس لطفا پاشيد ومنو طاها را تنها بزاريد
_فكر نميكني اون شما هستيد كه مزاحم شديد
با صداي بلند گفتم
_تو هم فكر نميكني اينجا خونه ماست
_من به دعوت طاها اومدم
_پس به دعوت منم.دم رو كول بزن به چاك
_واي بس كنيد ديگه من به هر دوتون گفتم بيايد
_طاها تو كه ميدوني من از زن جماعت بيزارم
_چه جالب زن جماعتم از توي نچسب بيزاره خيلي ناراحتي بفرماييد آقاي پدرام خان
_طناز .....پدرام هرتا موقعه اي كه صحبت من تموم نشده ساكت باشيد دوتون ميدونيد كه من يه راه حل دارم كه فقط 50درصدش اوكي هست و تنها راه حلم هست ولي 50درصد ديگه اش بستگي به خودتون و خانواده هاتون داره.
شما هردوتون يه وضعيت مشترك داريد هر دو داريد به اجبار مجبور به ازدواج ميشيد حالا به هر دليلي شما يا بايد قبول كنيد يا با عذاب وجدان دست و پنجه نرم كنيد من يه فكري دارم طناز.....پدرام شما بايد به خانواده هاتون بگيد كه .........كه
_وااااااااي طاها كه چي برادرمن بگو ديگه
_كه اينكه عاشقيد
_______________________
خوش باشيد نقدم بيايد:-2-40-:

tan tan16
1391،04،16, ساعت : 02:29 بعد از ظهر
سلام بچه ها با اينكه نميايد نقد اما من بازم ميزارم:-2-40-:
بفرماييد:
_______________________________________
هردو با هم گفتيم
_چي؟؟؟؟
پدرام:بگيم عاشق كي؟؟؟
طاها: عاشق مامان من خوب معلومه
من: طاها قشنگ بگو ببينم
طاها: باباجان خيلي زيبا هر كدومتون ميريد به ننه باباهاتون ميگيد چي؟؟؟ما عاشق شديم
پدرام:كه چي بشه؟؟؟
طاها:چقدر خنگي خوب معلومه
پدرام:چي؟؟؟
طاها:تو بايد بگي عاشق يه دختر شدي طنازم بايد بگه عاشق يه پسر شده
من:برو بابا حالا گيرم كه گفتيم مامان بابا نميگن اين پسر كيه؟؟؟اون موقع من پسر از كجا جور كنم
طاها:بابا تو الان اينو بگو تا اون موقع يه فكري ميكنيم
پدرام:نميشه،بايد با نقشه پيش بريم اين طوري گاف ميديم
طاها:فوق خيلي بالا به يكي پول ميديم بياد نقشه معشوقه شما دوتارا بازي كنه
پدرام:بعد چي؟؟؟
طاها:دختره از تو بدش ميومد تو هم بخاطر شكست عشقي كه خوردي ديگه دور زن وازدواج رو خط ميكشي تو هم طناز همين طور
من:من در صورتي كه طاقتم تموم بشه و مامان خيلي بهم اصرار كنه اين پيشنهاد مسخره را قبول ميكنم در غير اين صورت منو چه به عاشق شدن
طاها:هر جور مايلي،پدرام تو چي؟؟؟
پدرام:من بايد همه جنبه هاي اين قضيه را بسنجم بعد تصميم بگيرم
طاها:ok
من:راهت همين بود
طاها:آره بد بود؟؟؟
من:براي من آره با اجازه من برم پيش الهام
وبا اين حرف بلند شدم و خداحافظي كردم رفتم سمت اتاقم لباس پوشيدم وزنگ زدم آژانس و رفتم بيرون ومنتظر شدم تا آژانس بياد همينطورهم به پيشنهاد طاها فكر ميكردم به اينكه چرا بايد اينقدر بدبخت باشم كه به يكي باج بدم تا بياد معشوقه من باشه،بابوق آژانس ازفكراومدم بيرون ورفتم داخل ماشين از اول تا آخر راه به پيشنهاد طاهافكرمي كردم به خونشون كه رسيدم پول آژانس راحساب كردم مورفتم داخل ويه دوساعتي راباالهام گذروندم وبعدبرگشتم خونه همه اومده بودند وقتي وارد سالن شدم صداي بابام ميومدكه به مامان و طاها مي گفت:
_اون نميدون كه چي خوبه چي بده،ما كه بزرگتريم بايد بهش بگيم،بابا من به كي بگم همه دوستاي من آرزوشونه نيما بره خواستگاري دخترشون اون موقع اين دختره
_آقا جهان،شماكه ميشناسيدش نگران نباشيد اون يكم مخالفت ميكنه بعد كه سر عقل اومد قبول ميكنه
_آخه تا كي ميخواد فكر كنه؟؟؟
_نميدونم،خوب اونم دختره ناز داره بايد يكم ناز كنه
واسه خودم متاسف شدم كه به مخالفت من ميگفتن ناز كردن واسه پسري كه ازش بيزار بودم،خدايا كاري كن كه راه درست را انتخاب كنم.
از اون روز كه طاها به من اون پيشنهاد مسخره را داد تا الان يك هفته ميگذره پدرام هر روز مياد خونه ما اما مثل قبل زياد نميمون طاها هم دوباره رفته توي جلد اون آدم ساكت قبل؛پدرام همون روز به خانوادش گفته كه يه نفرو دوست دارم والان مامان باباش ميخوان دختره را ببينن منم ديروز ازبس مامانم اصرار داشت با اون پسرك ازدواج كنم از دهنم پريد بيرون كه من يه نفرو دوست دارم و مامان ما هم اصرار كرد كه اون پسر،كه من بخاطرش حاضرم همچين كاري را بكنم كيه؟الانم منو،پدرام و طاها امديم بيرون از خونه ببينيم بايد چيكار كنيم طاها كه رفته اتاق فكر،فكر كنه
منو پدرام هم هر كدوم توي فكريم،درست روبه روي من نشسته،آخي اين فقط واسه من بلده شاخ و شونه بكشه باصداي پدرام 3متر پريدم بالا:
_تو ميخواي چيكار كني؟؟؟
_چي را؟؟؟
_بابا همين عاشق شدن دروغمون ديگه
_با تموم شدن صحبت پدرام،يه صداي از پشت سر من گفت:
_واي پدرام جان خوبي پسرم؟؟؟
پدرام اخم كرد و من هم برگشتم سمت صدا.صدا صداي كسي نبود جز خانم فتاحي
فتاحي :ا طناز توهم كه اينجاي
من: سلام خانوم فتاحي
پدرام: سلام عرض شد
فتاحي: اينجا چيكارداريد شما دوتا
پدرام(با دست پاچگي):راستش.......ما امده بوديم كه............كه ..،درباره كلاس هاي طناز خانم صحيت كنيم
خانم فتاحي يهو منفجر شدو با خنده گفت:
_بسه........بسه فهميدم از همون اول كه ديدم فهميدم،اي شيطون ها واسه همين اون دختر و پسراي خوب را هي رد كردين،شما كه همو ميخواستيد چرا ديگه كشش داديد،حالا هم دير نشده،خوشبخت باشيد،فعلا تا بعد بيام ببينم قضيه چيه
ومنتظر جواب ما نشد و از در كافه رفت بيرون
برگشتم به سمت پدرام كه ديدم با دوتا چشم تلسكوپي داره به درنگاه ميكنه بهش گفتم:
_تو نميتونستي دو دقيقه اون فكو ببندي؟؟؟
_وا،به من ربطي نداره من چيزي نگفتم.
كه طاها امد سر ميز
من:اي بميري طاها
طاها:در عوض به نتيجه هاي خوب خوب رسيدم
پدرام:چه نتيجه اي؟؟؟
طاها:بشينيد
وقتي نشستيم طاها هم شروع كرد به گفتن:
_خوب به نظر من شما بايد بريد معشوقه جور كنيد به يكي پول بديد بياد نقش بازي كنه وبعد بگه من شماهارا نميخواد و بره
من:همين بود نتيجه خوبت
طاها:به اين خوبي چشه؟؟؟حالا چي شده؟؟؟چرا شما دوتا اين قدر عصباني هستيد؟؟؟
پدرام:فتاحي منو با طناز ديد
طاها:خوب حالاانگاراعمال خاك برسري ديدتشون
من:خفه طاهاهرچي مي كشم از دست تو
پدرام:اقا طاها فكر كرده منو طناز همديگرو ميخوايم وواسه همينه كه خواستگاري نميريم يا رد ميكنيم
طاهارفت توي فكر كه پدرام گفت:
_طاها من نميتونم غرورمو بشكنم برم با يه دختر پيشنهاد بدم،در ضمن به كسي هم اعتماد ندارم كه بعد حتما ولم كنه
من:منم حاضر نيستم واسه همچين كاري باج بدم
_گفتيد اون فكر كرده شما باهميد؟؟؟
_آره
طاها يه نگاه به من يه نگاه به پدرام انداخت و گفت:
_ فهميدم
_چي را؟؟؟
_معلومه راه حله جديد را(وبايك لبخند خبيث به من گفت)تو حاضر نيستي باج بدي؟؟؟(روبه پدرام گفت)تو هم ميگي به كسي اعتماد نئاري و نميخواي غرورت بشكنه
هردو با هم گفتيم:
_آره
طاها:من يه پيشنهادي دارم
پدرام:چي؟؟؟
من:طاها بگو ديگه اينم مثل اون يكي مسخره است
طاها:بزاريد همه همين فكر را بكنند
من:چه فكري؟؟؟
طاها:بابا همين كه شما همديگرو دوست داريد
من:چي؟؟؟؟
پدرام:من حاضر نيستم ريخت خواهرتو ببينم حالا بيم بگم معشوقه ي منه
من:هي آقاهِ منم حاضر نيستم قيافه ي نكره ي تو را ببينم
طاها:بس كن پدرام هرچي بهتون چيزي نميگم طناز خواهر منه ها مواظب حرف زدنت باش تو هم همين طور طناز.اين طوري همه مشكلات حله اين طوري نه به كسي باج ميديم همم مطمئنيد از زندگي هم ميريد بيرون
بعد از يكم بحث حرف بر اين شد كه تا مجبور نشديم تحت فشار قرار نگرفتيم نگيم كي را دوست داريم
__________________________
خوب اينم از اين پست مهم:-118-:
نقد يادتون نره ها:-2-27-:

tan tan16
1391،04،17, ساعت : 10:07 بعد از ظهر
بچه ها بشتابيد پست جديدي:-2-40-:
همراه با نقد هاي سازنده
______________________________________
يك هفته گذشته بود و خداروشكر مامان بيخيال من شده بود.امروز از صبح حوصله نداشتم از اون روزاي بود كه بخاطر آسايشم هر كاري ميكردم تا فقط كسي بهم گير نده.از آب كه امدم بيرون سزيع حاضر شدم رفتم سمت خونه در را كه باز كردم باد سرد كولر به صورتم خورد يه لحظه تمام بدنم لرز كرد اما اهميت ندادم وارد شدم و يه سلام بلند به مامان كردم و رفتم سمت پله ها كه صداي مامان نزاشت ادامه بدم
_ سلام طناز فردا مهمون داريم خانواده آقاي سادات
_مامانم من چند بار بگم كه اونا دوست ندارم
_تو كه نميگي كي را دوست داري؟پس حتماً علاقت زياد نيست
حرف مامان را بدون جواب گذاشتمو رفتم بالا و زنگ زدم به طاها
_الو طاها
_سلام خواهري
_سلام خبري از پدرام نداري؟؟؟
_الان پيشمه چطور؟؟؟
_بهش بگو راجب اون قضيه فكرهاشو كرده؟؟؟
_الان داشت همينو ميگفت
_خوب تصميمش چي بود؟؟؟طاها خانواده اين پسره نيما قراره فرداشب بيان اينجا
_طني،پدرام امروز به مامانش گفته كه تو را دوست داره.الانم امده اينجا ميگه نميدونم چيكار كنم اگر تو نگي
_اوكي پس من به مامان بگم ديگه؟؟؟
_آره خواهري
_خوب كاري نداري؟؟؟
_نه قربونت
_خداحافظ
_خدانگهدار
تلفن را كه قطع كردم لباس هامو عوض كردمو رفتم با خيال راحت پايين و رفتم جلو مامان كه نشسته بود و دوتا ليوان شربت جلوش بود نشستم
كه همونطور كه ليوان شربت منو بهم ميداد گفت:
_طناز تكليف مارا روشن كن
_چه تكليفي؟؟؟
_اينكه ميخواي چيكار كني؟؟؟اگر كسي را زير سر داري به ما بگو.اگرم كه نه بگو تا به نيما بگم بياد
_مامان من ........راستش اون كسي كه من دوست دارم شما ميشناسي اون.....
_كيه طناز؟؟؟
_خوب نميتونم بگم قبول كنيد
_ميدونم خجالت ميكشي اما تو بايد به من بگي.قربونت برم بگو تا من ببينم اگر صلاح نيست بهت بگم كه بيشتر از اين بهش علاقه پيدا نكني
خداي من مادر ما ديگه كيه تازه ميخواد جلوي علاقهي مارا بگيره
_نميتونم ديگه خواهشاً بيخيالشيد
_نميگي نه باشه پس فردا شب منتظر نيما باش
يه لحظه دلمو زدم به دريا و گفتم:
_پدرام
_چي؟؟؟
_اون كسي كه من بهش علاقه دارم پدرامه
_اما آخه تو كه همش باهاش سر جنگ بودي؟؟؟چي شد كه...
_مامان اون طوري ميخواستم جلب توجه كنم فقط همين
_خوب پدرام كه پسر خوبيه اما اون چي؟؟؟ بهت علاقه داره؟؟؟
_نميدونم .....شايد نه ......شايدهم آره
_خيلي خوب حالا پاشو كاراي امروزتو بكن كه امشب بايد بريم خونشون
_چرا؟؟؟
_مهناز زنگ زد گفت امشب بيايد اينجا منم گفتم باشه.تو هم پاشو خوشگل كن كه ببينم پسره چيكار ميكنه
_اِي بابا مامان من دوست داشتن كه زوري نميشه
_كاري كنم به دست ها پات بيفته
يه نفس عميق كشيدم و رفتم سمت اتاقم تا ساعت6خودمو سرگرم كردم با صداي مامان كه ميگفت ديگه آماده بشيم بلند شدم كه آماده بشم.يه لباس مردونه البته از نوع دخترونش كه به رنگ ليمويي بود را با شلوار جين سفيد و روسري ليمويي و مانتوي ليمويي پوشيدم كيف كفش سفيدم را هم برداشتم و رفتم پايين با اومدن من همه راه افتاديم سمت ماشين.حدود نيم ساعت بعد رسيديم وبه محض داخل شدن من مهناز جون با لبخند امد سمت منو گفت:
_سلام عروس گلم
جااااااان نه به داره نه به باره عروسشونم شدم.
با لبخند جواب دادم:
_ممنون مهناز جون شما خوبيد؟؟؟
_ممنون عزيزم.مهناز چيه راحت باش گلم منم مثل مادرت بدون
چشمام داشتن درميومدن. يه لبخند بهشون زدم و رفتم سمت عمو محمود اونم به گرمي مهناز جون ازم استقبال كرد.حالا نوبت سخت ترين كار بودبايد جلوي5جفت چشم كه جمعاًروي هم ميشن10تاچشم منو پدرام با هم احوالپرسي كنيم.رسيدم بهش كه گفت:
_سلام خانومي
جـــــان يعني اينا همه جو زده شده بودن
باسري پايين گفتم
_سلام آقاپدرام
_خوبي تو؟
_ممنون شما خوبيد؟
_تو را كه ميبينم خوب ميشم.خوش امديد
_ممنون
بعد كه همه ديدن قرار نيست منو پدرام همديگه را قورت بديم رفتن سمت سالن منو پدرامم آخر ين نفر بوديم يكم آیوم رفتم كه فاصله بيفته بين ما و مامان اينا وقتي موقعيت جور شد با آرنجم زدم توي پهلوي پدرام كا آخش در اومد
_آخ چيكار ميكني ديونه
_ديونه عمه اته مثلا ما نميدونيم همديگه رو دوست داريم
_خوب حالا بايد اين طوري اطلاع بدي؟؟؟
حرفشو بي جواب گذاشتم و رفتم سمت سالن
خونه پدرام اينا دوطبقه بود و از پله هاي مارپيچ گوشه سالن راه داشت.خونه جالبي داشتن يه باغ بزرگ بود كه آدم توش گم ميشد و وسط اين باغ يه ساختمان بزرگ بودكه از درش كه وارد ميشي روبه روت نشيمن هست و كنارش آشپزخونه و بعدش هم پذيراي كه با3دست مبل استيل پوشيده شده بود از انواع عتيقه جات هم در تزيئن استفاده شده بود.طبقه ي بالا هم كه فقط اتاق ها بود سالن ورزشي .
نشستم روي يدونه از صندلي 3نفره ها كه پدرامم امد توي بغل من نشست برگشتم بهش نگاه كردم كه صداي مامانش بلند شد
_______________________________
باي باي:-2-25-:

tan tan16
1391،04،17, ساعت : 11:06 بعد از ظهر
بفرماييد بعد هم بگيد طني بده:-2-40-:
پست جديدي:
______________________________________
_پدرام مادر عروس گلمو چيكارداري؟؟؟يكم برو كنار تر پسرم.هنوز زوده .
يه لبخند به مهناز جون زدمو روم رو ازش گرفتمو به گلهاي فرش خيره شدم.خيلي ضايع بود اگر من جاي مامان بابا هامون بودم خيلي سريع همه چيز را ميفهميدم يا شك ميكردم كه چرا يهو من به پدرام علاقه مند شدم يا اينكه همزمان با من پدرامم اخلاقش عوض شد شايد چون داغ بودن نميفهميدن كه ما داريم سرشون كلاه ميزاريم.
تا ساعت 12خونه پدرام اينا مونديمو و خسته برگشتيم خونه خداروشكر فردا كلاس نداشتم و ميتونستم تا ظهر بخوابم.
صبح بود يا ظهر نميدونم فقط ميدونم مامان داشت صدام ميكرد
_طناز پاشو ديگه ساعت9صبح شده پاشو دختر
_مامان تروخدا
_بيدارشو خبر خوش دارم
_اِي خدا،مامان جان من بريد بزاريد بخوابم
_بيدار ميشي يا نه ميخوام خبرمو بگم
با بي حوصلگي بيدارشدم و گفتم:
_بفرماييد خبرتون را بگيد
_اين طوري نميشه پاشو كارات را بكن بعد ميگم
_مامان جون بچه هات ول كن
_اِ پاشو ديگه
_من الان بيشتر از هر چيزي به خواب نياز دارم
_باشه ميگم بلكه خواب از سرت بپره
_بفرماييد
_الان داشتم با مهناز صحبت ميكردم
_خوب
_پدرام بهشون گفته تو را دوست داره
يكم هيجان نشون دادم و با هيجان گفتم
_خوب
_ديدي ارزش بيدار شودن را داشت
_بقيه اش
_هيچي ديگه ميخوان امشب بيان خواستگاري
_چي؟؟؟
_ميدونستم ذوق ميكني
_آره خيلي خوشحال شدم
_ساعت8آماده باش
با اين حرف رفت بيرون و درو بست.مامان كه رفت شيرجه رفتم سمت گوشيم و شماره طاها را گرفتم كه گفت:چاره اي نيست پدرامم همين مشكلو داره فعلاًبايد هرچي ميگن قبول كنيد حتي اگر تا مرز عقد و عروسي هم برن بايد برين چون الان ديگه نميتونيد زيرش بزنيد.
حق با طاها بود اگر زيرش ميزدم مامان بابا ميفهميدن و خواستگار بعدي مساوي بود با جواب حتمي من كه بايد مثبت باشه مگر نه بابا به زور ازم مثبت ميگرفت.ديگه حاضر شده بودم تا مرز عروسي هم برم فوقش بعد يه مدت طلاق ميگيريم ديگه بالاتر از سياهي كه رنگي نيست.خلاصه تا ساعت7 نه مامان ديدم نه بابا ونه طاها هيچ كدوم را نديدم.مثلاً داشتم به خودم ميرسيدم اما همه مدت را جز موقع صرف ناهار داشتم توي تختم چرت ميزدم.ساعت7:30دقيقه بلند شدم يه دوش5دقيقه اي گرفتم ويه دست لت و شلوار سفيد با يه روسري آبي با صندل هاي آبي پوشيدم و رفتم پايين.هنوز پاهامو روي پله آخري نزاشته بودم كه صداي زنگ امد طاها رفت در را باز كنه منم رفتم سمت آشپزخونه و منتظر شدم .با صداي طاها كه ميگفت برم پيششون سيني به دست رفتم سمت سالن يه سلام بلند دادم شروع به پذيراي كردم.اول از همه به مهناز خانوم دادم يه زن فوق العاده مهربون با مو هاي نسافه اي و چشماي قهوه اي بعد از اون به عمو محمود دادم اونم مثل خانومش مهربون و با جذيه بود موهاي جو گندمي چشماي طوسي به خانواده خودم هم دادم و به پدرامم آخرين نفر دادم بعد از تعارف شربت چون جاي جز كنار پدرام نبود نشستم كنارش كه صداي مهناز خانوم بلند شد
_آقاي احتشام غرض از مزاحمت اينكه اين گل پسر ما يه دل نه صد دل عاشق دخترگل شما شده و خون ما را يك هفته است كرده تو شيشه كه چرا با شما صحبت نميكنيم نميريم خواستگاري....
همين طور كه مهناز جون داشت صحبت ميكرد من به دروغ هايي كه توي اين يه جمله گفته شده بود فكر ميكردم.اينكه پدرام يه دل نه صد دل عاشق منه يا اينكه ما تازه ديروز از تصميم هم با خبر شديم و به خانواده ها گفتيم كه...يه لحظه احساس كردم دارن بهم نگاه ميكنن سرمو كه بلند كردم متوجه نگاه هاي كه به من بود شدم همه مثل اينكه منتظر من بودن كه يه چيزي بگم يه نگاه به طاها كردم كه از خنده سرخ شده بود توي همين گير كرده بودم كه چي بگم كه بابا گفت:
_طناز بابا نظر تو چيه
بدون اينكه بدونم درباره چي يا كي حرف ميزنن از دهنم پريد كه :
_هرچي شما بگين من موافقم بابا
_يعني تو الان با نظري كه من دادم مشكلي نداري
_نه
كه يهو پدرام كنارم تركيد و تمام شربت توي دهنش پاشيد بيرون با يه نگاه پر از سوال بهش يه نگاه انداختم كه صداي مهناز جون بلند شد:
_بميرم پسرم هول شد فكرشم نميكرد
ولي من هنوز نميدونستم درباره چي از من سوال شده كه جواب من همچين واكنشي را از پدرام به نمايش گذاشت
خيلي آروم از پدرام پرسيدم
_هي پدرام
_هوم
_هوم يعني چه بگو بله
_خوب بله؟؟؟
_از من چي پرسيدن؟؟؟
_مگه نفهميدي؟؟؟
_نه فقط گفتم با نظر بابا موافقم
_خوب مگه مرض داري ندونسته جواب ميدي
_اولا خودت مرض داري.دوما مگه چي پرسيدن؟؟؟
_هيچي گفتن موافقي الان ازدواج كنيم يا بعد از يه مدت كه همديگه را شناختيم ازدواج كنيم؟؟؟از منم كه پرسيدن گفتم هر چي تو بگي.كه تو هم با نظر بابات موافقي يعني الان كار را تموم كنيم
_همين الان؟؟؟
_نه با هوش تا يه هفته يا 1ماه ديگه
تازه ميفهميدم چه گندي زدم اما چجوري ميتونستم جمع كنم خدا ميدونه
______________________________________
بچه ها نامردي نقدم بيايد ديگه:-2-28-:

tan tan16
1391،04،18, ساعت : 11:48 بعد از ظهر
سلااااااااام فكر كنم تا اينجا اصل داستان پي برديد :mrgreen:
اميدوارم راضي باشيد:-2-15-: و نقدهم بيايد:-2-39-:
_______________________________________
ديگه تا آخر مجلس سعي كردم به حرفاشون گوش بدم كه باز چيزي را ندونسته قبول نكنم.باصداي زنگ در همه نگاه ها رفت سمت آيفون كه مامان گفت:
_غذا را آوردن
اوا كِي غذا سفارش دادن كه الان آوردن.حالا اين هيچي آخه من موندم كدوم خواستگاري شب خواستگاري شب شام ميمونه؟؟؟هرچي من از اين پسره بدم مياد اين ها هي منو اين پسره را بهم ميچسبونن
صداي پدرام از توي فكر آوردم بيرون
_پاشو مامانت صدات ميكنه
_خودم فهميدم
_اِاِاِاِاِاِاِاِ پس چرا يك ساعته نميري؟؟؟
بهش يه چشم غره رفتم كه يعني توساكت و دخالت نكن و رفتم سمت آشپزخونه كه صداي جيغ مهناز جون بلند شد:
_عروسكم تو برو پيش شوهرت
ديگه بايد به اين حرفا عادت ميكردم واسه همين نه تعجب كردم نه رنگم پريد فقط گفتم:
_مهناز جون هنوز كه چيزي مشخص نيست؛اجازه بديد من ميز را بچينم
_اولاً كه ديگه به من نگو مهنازجون از اين به بعد منم مامانت ميشم،دوماً اتفاقاً همه چيز مشخصه تو ديگه عروس مني، زن پدرامي،مال خانواده ضيايي هستي.
يه لبخند بهش زدم و رفتم سمت پله ها تا برم توي اتاقم كه مامان گفت:
_طناز مامان آقا پدرام تنها هستن
همه اين كار ها برنامه ريزي ها واسه اين بود كه مثلاً ما تنها حرف بزنيم.مجبوري راهمو كج كردم و برگشتم سمت پذيرايي و نشستم سرجاي قبلم نشستم،اصلاً نفميدم مامان چيكارم داشت،برگشتم سمت پدرام كه ديدم چشماش بستس و سرشم روي پشتي مبل گذاشته گفتم:
_از دستم عصباني هستي؟؟؟
_نه.......واسم مهم نيست،فقط يكم سرم درد ميكنه
با تعجب بهش نگاه كردم،خداي من درست شنيدم اون گفت واسش مهم نيست؟؟؟
_چرا واست مهم نيست كه باهم ازدواج كنيم؟؟؟
برگشت يه چشم غره بهم رفت كه يعني به تو چه آخه تو را سننه منم با چشم بهش گفتم چون منم دارم تو اين بازي مسخره شركت ميكنم.ههههههههه چه صحبت با چشم باحال بود توي فاز حال صحبت باچشم بودم كه صدا طاها اومد:
_اوووووووه ببين چه عاشقانه بهمم نگاه ميكنن نكنه شيطونا شما بهم واقعاً علا....
پدرام پريد وسط حرفش و گفت:
_ببند طاها.سرم درد ميكنه
طاها يهو رنگش پريد وگفت
_پدرام چي شد؟حالت خوبه؟ميخواي بريم بيمارستان؟قر...
_بس كن طاها چيزي نيست تا اعصابم داغون ميشه اين طوري ميشم
وااااااا اينكه الان گفت اعصابم خورد نيست.پس چي شد؟؟؟اومدم دهن باز كنم بپرسم كه مهناز جون نزاشت هنوز دهنم باز نشده بسته شد
_عروس گلم بيايد كه شام آماده است
رفتم سمت ميز و نشستم روي صندلي هميشگيم كه پدرامم امد روي صندليه كناريه من نشست.اومدم يه چيزي بهش بگم كه ديدم رنگ به رو نداره پسره.روم رو ازش گرفتم كه صداش را كنار گوشم شنيدم
_بده به من تا برت بكشم
خواستم مخالفت كنم كه سنگيني نگاه تك تك حاضرين را احساس كردم.بهش دادم كه گفت:
_چي ميخوري؟؟؟؟،مثل هميشه؟؟؟
خدااااااي من اون از كجا ميدونست من هميشه چي ميخورم؟؟؟با تعجب بهش نگاه كردم كه اون فقط يه چشمك اكتفا كرد.
غذا در سكوت كامل داشت خورده ميشد كه ناگهاني عمو محمود گفت:
_پدرام باغ خودمون هم براي عروسيتون خوبه!نه؟؟؟
پدرامم كه اصلاً انتظار همچين حرفي را نداشت تمام نوشابه هاي توي ليوان پريد توي گلوش و به سرفه افتاد
هم خندام گرفته بود همم نميدونستم من الان بايد چيكار كنم.خندام گرفته بود از اينكه امشب اين پدرام آبرو،واسه خودش نزاشته بود و نميتونست دو دقيقه جلوي اون احساسات را بگيره كه بعد فوران كنه،خلاصه يكم كه آروم شد يه تك سرفه كرد و گفت:
_پدر من،هنوز واسه اينكه تصميم بگيريم عروسي را كجا برگزار كنيم زوده،يكم بايد صبر كنيم حداقل طناز درسش تموم بشه بعداً
_اولاً اينكه طناز خودش موافقه اگر ميخواست خودش فرصت مخالفت داشت.توچرا جوش ميزني؟؟؟درضمن آقا پدرام تا قبل از مهر ماه هم بايد كار را تموم كنيد كه به درس طناز آسيب نرسه.
من كه كاملاً هنگ بودم. پدرامم بعد از اينكه يكم به عمو محمود زل زد اون دستي كه زير ميز بود را مشت كرد وچيزي نگفت.
همش تقصير من بود اگر يكم اون حواس مبارك را جمع ميكردم الان همه چي تموم بود.ولي به من چه خوب طاها بايد به من اطلاع ميداد،اصلاً نميدونم به من چه وقتي واسه پدرام مهم نباشه واسه من باشه؟؟؟خوب اگر واسه تو نباشه واسه كي باشه؟؟؟پدرام كه پسره از هفت دولت آزاده توئي كه پس فردا كه طلاق گرفتي مهر و آرم يه زن مطعلقه روي پيشونيتِ و مثل ماه پيشوني معروف ميشي؛ديگه غذا نخوردم همش باهاش بازي كردم و تو دلم به خودم و اين بي فكريم چيز گفتم و به اينكه چرا من اينقدر بدبختم لعنت فرستادم.
از فكر كه امدم بيرون همه غذاهاشون را خورده بودن بلند شدم كه باز صداي مهناز جون بلند شد كه نميخواد تو كار كني و از اين حرفا اما من زير بار نرفتم و رفتم كمك بعد ازتميز كردن ميز و شستن ظرف ها خانواده ضيايي رفتن منم يه شب بخير گفتم و رفتم توي اتاقم لباسم را با يه لباس خواب عوض كردم نميدونم چرا بدون لباس خواب خوابم نميبرد.توي فكر بودم يه شب بدون لباس خواب بخوابم ببينم ميتونم كه در اتاق به صدا در اومد بعدش هم صداي طاها كه گفت:
_طني بيداري؟؟؟
يه چيزي روي لباسم پوشيدم و گفتم
_بيا تو
_داشتي ميخوابيدي؟؟؟
_آره
_امشب چيكار كردي دختر؟؟؟
_نميدونم حكم بدبختيمو امضاء كردم
_حواست كجا بود طني خانوم؟؟؟
_پيش دروغ هاي مهناز جون
_اينقدر عميق فكر ميكردي؟؟؟
_متأسفانه بله،حالاچي ميشه؟؟؟
_هيچي فردا با مامان صحبت كن تا اجازه بدن كه يك سال باهم باشيد بعدم بزنيد زيرش و بگيد تفاهم نداشتيم
_باز بهمون گير ندن؟؟؟راستي پدرام چش شد يهو؟؟؟
_گير نميدن نترس،پدرامم نميدونم من ديگه برم شب خوش
_شب بخير
صبح با صداي زنگ گوشي و ساعت مثل فنر پريدم بالا و لباس پوشيده آماده رفتم پايين نميدونم چرا امروز اينقدر انرژي داشتم منشأش چي بود نميدونم اما باعث شد يه سلام بلند به مامان بكنم،مامان هم جوابمو داد و نشستم پشت ميز كه مامان گفت:
_يكشنبه ميريد واسه آزمايش؟؟؟
_نه بابا چه عجله اي داريد شما؟؟؟
_طناز خانوم تا يك ماه ديگه بايد كارها تموم شده باشه
_چه كاري
_همين مراسمو اينا ديگه
_مامان راستش ميخواستم يه چيزي بگم من ديشب خجالت كشيدم بگم........ اما منو پدرام تصميم گرفتيم كه فعلاً يه چند وقتي را باهم باشيم كه اگر تفاهم داشتيم بعد اقدام كنيد
_خوب اينارا چرا ديشب نگفتيد؟؟؟
_خوب خجالت كشيدم
_تو خجالت كشيدي پدرام چي؟؟؟
_اون خبر نداشت تازه ديشب بهش گفتم
_باشه با مهناز صحبت ميكنم اگر قبول كرد بهت ميگم
_راستي مامان به خانواده سادات چي گفتي؟؟؟
_همون روز كه گفتي يكي ديگه را دوست داري منم بهشون گفتم كه تو گفتي،نه؛از اون روزم ازشون خبر ندارم
_يعني.....پس قرار ديشب؟؟؟
_ميخواستم تورا تحريك كنم كه بگي كي را دوست داري،بعدم كه ديدم خوب كسي را انتخاب كردي ديگه دست دست نكردم و تا مهناز گفت قبول كردم
_اِي مامان زرنگ
مامان يه لبخند زد كه صداي زنگ تلفن باعث شد كه مامان بره سمتش...
_________________________________
بفرماييد اينم از اين پست :-2-43-:
فقط دلم ميخواد نقد نيايد:-119-:

tan tan16
1391،04،21, ساعت : 07:31 بعد از ظهر
بچه ها با شرمندگي فروان ببخشيد تا شب بازم ميزارم :-2-40-:
__________________________________________________ ___
مامان حدود نيم ساعت داشت با تلفن صحبت ميكرد،منم آشپزخونه را تميز كرده بودم و نشسته بودم روبه روي تلويزيون به اينكه ديگه مثل قبل نميريم زير آلاچيق صبحانه بخوريم فكرميكردم.هميشه عاشق جمعه ها بودم چون كل خانواده دور هم جمع ميشديم اما امروز بابا و طاها رفته بودن عيادت دوست بابا و منو مامان تنها بوديم.تلفن مامان كه تموم شد امد كنارم نشست اما ديگه مثل قبل تلفن نبود حالش خراب شده بود نميدونم با اين پرسيدم:
_كي بود؟؟؟
_خانوم فتاحي
_ميخواستي بگي طناز ديگه رفت
يه چشم غره حسابي بهم رفت كه فهميدم خير اين مادري نيست كه رفت تلفن جواب داد حتماً باز اون فتاحي يه چيزي تو گوش مامان خونده كه مامان از اين رو به اون رو شده،با همين فكرها يك ساعت طي شدو بالاخره بابا و طاها هم امدن
همه نشسته بوديم داخل نشيمن و بابا از حال بد دوستش ميگفت كه من بعد از حرف بابا به مامان گفتم:
_مامان پاشو به مهناز جون زنگ بزن
_واسه چي؟؟؟
_خوب معلومه ديگه اينكه من تصميمم عوض شده
_كه ميخواي پدرام را تازه بشناسي؟؟؟
_خوب آره
با لحن مشكوك تري گفت
_يعني تا الان نشناختي؟؟؟
با لبخند گفتم:
_خوب معلومه كه نه آخه ما تاحالا كي برخورد داشتيم؟؟؟
_پس عمه اي من بوده كه باهاش ميرفته كافي شاپ؟؟؟
_من.....چيزه من !!!!اصلاً كي گفته اين حرفا ها را؟؟؟
_بله شما امروز فتاحي گفت جون بچه اش را قسم خورد كه خودش با دوتا چشماش شما دوتا را 4و5بار ديده
بابا يه نگاه بهم كرد و گفت:
_تو كه ديگه يه مدت بابا باهاش حرفات را زدي عزيزم ديگه مهلت چي ميخواي؟؟؟
اِي بميري فتاحي كه من هرچي ميكشم از دست توي ناجنس ميكشم آخه دردت چي بود زنگ زدي اين ها را به مامان گفتي ببين خداوكيلي الان بايد زنگ ميزد كاش حداقل راست ميگفت گفته 4و5بار خدايا كمكم كن عقلم ميگفت از خودم دفاع كنم و انكار كنم امدم از خودم دفاع كنم كه صداي بابا مانع شد
_به هر حال بايد تا قبل مرداد كارها تموم شده باشه
جـــــــــــان يعني تا يك ماه ديگه؟؟؟اما آخه چرا؟؟؟
_چرا بابا چه زود؟؟؟
_چون منو مادرت تا يك ماه ديگه مسافريم
_كجا به سلامتي؟؟؟
_جهان گردي
_خوب ميزاريم بعد كه شما امدين
_اولاً ماتا شش ما الي يك سال ديگه نميايم و اينكه همين كه من ميگم
_پس كارتون چي؟؟؟
_طاها عهده دار ميشه
_طاها كجا ميره؟؟؟
_همين جا خونه ميمونه
_من چي؟؟؟
_جاي كه بايد باشي،خونه شوهرت
سرمو گرفتم و با خودم فكر كردم چرا داد و هوار نميكشم من چرا قهر نميكنم خودم جواب خودم را ميدم خوب معلومه چون خودت خواستي خودت گفتي عاشقي پس بگو چرا ميخواستن منو شوهر بدن ميخواستن با خيال راحت به گردش و تفريح برن برسن و عشق دنيا را بكنند،بعد از ناهار رفتم توي اتاقم كه ديدم ملي اس داده عصر مياد اينجا واسه همين هم گوشي را با ساعت روي ساعت 5كوك كردم و خوابيدم.
ساعت5با صداي زنگ ساعت موبايلم بيدار شدم يه دستي به لباس و موهام كشيدم و رفتم پايين كه ديدم طاها داره شبكه ها را جابه جا ميكنه،وقتي منو ديد گفت:
_چطوري خواب آلود؟؟؟
_ملي نيومده؟؟؟
_مگه قرار بود بياد؟؟؟
_آره هنوز كه نرسيده نگرانش شدم
رفتم باز توي اتاقم تا با گوشي به ملي زنگ بزنم كه ديدم اس داده كه نمياد وبا محيا رفتن بيرون منم برگشتم پيش طاها كه گفت:
_اين فتاحي هم عجب فضوليه
_تو ميدونستي مامان اين ها قصد رفتن دارن
_آره
_به من چرا نگفتي؟؟؟
_خواست خودشون بود
_درد و خواست خودشون بود
_خوب چيكار ميتونستم بكنم؟؟؟
_مثل ديشب كه فقط خنديدي
_اولاً كه نميتونستم بگم دوماً اگر ميگفتم امروز خراب ميشد فتي جون به مهناز خانومم زنگ زده
_حالا من چيكار كنم؟؟؟
_هيچي ازدواج ميكنيد بعد از يكسال هم از هم جدا ميشيد اون موقع ديگه مامان بابا نبودن كه بدونن كه شما چيكار ميكنيد يا اينكه بينتون چه اتفاقي افتاده،بعد هم ميگي چي با هم تفاهم نداشتيم اينطوري ميتوني اون ها را بخاطر كار امروز مقصر كني
بد نميگفت اما.......من نميتونستم
_راستي اگر شما دوتا بچه دار شديد چي؟؟؟؟
_كوفت بي ادب
_نه واقعاً
_بي غيرت داري درباره خواهرت كه ميشه ناموست حرف ميزني خجالت بكش يكم هم حيا داشته باش
_آخه خوبش گيرم نمياد كه بكشم
يه چشم غره بهش رفتم كه گفت
_راستي ملي دير نكرد نگرانش شدم
_نه نمياد
_اِ چرا پس؟؟؟
_چه ميدونم با محيا بود،.....طاها!
_هان
_هان چيه بگو بله
_نميگم........هاااان
_هان و مرض منم نميگم
_باشه نگو من كه مثل تو فضول نيستم
ليوان آب جلوم رو برداشتم و وقتي حواسش نبود پاشيدم توي صورتش كه گفت:
_ديوووووونه موهامو تازه درست كرده بودم
_تا تو باشي قشنگ حرف بزني
_بفرماييد
_چرا چند وقتي بود تو خودت بودي؟؟؟
_راستي طناز مانتو سفيد را خريدي؟؟؟
_اگر نميخواي نگي نگو چرا ميپيچوني؟؟؟
_آفرين كه ميفهمي
_چرا نميگي؟؟؟؟
_چون هنوز موقعه اش نرسيده
_كي ميرسه؟؟؟
_وقتي خودت بفهمي.....
___________________________________________
نقد هم جون همسايه هاتون بيايد:-2-28-:
تا شب باي باي:-2-25-:

tan tan16
1391،04،22, ساعت : 12:06 قبل از ظهر
سلووووووووووووووم من دوباره امدم :-2-25-:
قول داده بودم ديگه :-2-43-:
اينم يه پست حساس و هيجاني :mrgreen:
__________________________________________
نميدونستم اون چيه كه خودم بايد بفهمم اما ميدونستم هرچي هست حتماً به طاها اهميت داره توي اين فكر بودم كه چجوري طاها را مجبور به گفتن كنم كه صداش منو از فكر كشيد بيرون
_ديدي آخر يادم رفت پاشو دختر كه امشب خونه پدرام اينا مهمونيم
_اوا چرا؟؟؟مگه ما ديشب همديگرو نديديم اين مهموني واسه چيه؟؟؟
_بابا امشب تولد مهناز خانومه
_خوب
_خوب به جمالت،بلند شو ديگه مامان و بابا از ساعت4رفتن ما هم بايد ساعت7اونجا باشيم
با بي حالي از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم،ميدونستم كه صددرصد مهمونيشون مختلط هست و بايد يه لباس پوشيده بپوشم بخاطر همين يه كت و دامن شيك پوشيدم.دامن لباس بلند بود و به رنگ فيروزه اي با كت سفيد كه داخلش طرح هاي آبي تزيين شده بود را با شال آبي و صندل هاي پاشنه بلند سفيد و آبي پوشيدم يه آرايش محو صورتي هم تيپم را تكميل كرد مانتو و كيفم را برداشتم و رفتم به سمت سالن كه ديدم طاها با كت و شلوار مشكي و كروات جلوم ايستاده منتظر من،هر دو به سمت ماشين حركت كرديم.حدود3ربع بعد رسيديم از طاها راجب هديه كه بايد ميداديم پرسيدم كه گفت مامان قبلاً خريده نميدونم چرا صبح به من چيزي نگفت اما دلشوره عجيبي داشتم كه دليلش را نميدونستم خلاصه با يك ربع تأخير به مقصد رسيديم وارد كه شديم پدرام امد به استقبالمون نگاهش كرد تعجب كردم چون اونم امشب تيپ آي زده بود يه كت وشلوار سورمه اي با لباس سفيد و كروات سورمه اي كه باعث شده بود چشماش آبي بشه.با طاها دست داد و به من فقط سلام كرد منم بعد از جواب رفتم سمت ورودي كه صداش را شنيدم كه گفت:
_اگه ميشه شما با من بيايد
_واسه چي؟؟؟دليلي نداره
_دليل از اين بزرگتر كه معشوقه ي من؟؟؟
ناچار باهاش هم قدم شدم كه گفت:
_من يه هديه واسه مامان خريدم كه گفتم مال خودم وشماست باشه؟
_باشه
از در كه وارد شديم جمعيت اولين چيزي بود كه ديدم بيشترشونم دختر خاله هاي پدرام بودن بيشترينشون را دوست داشتم و رابطه خوبي باهاشون داشتم اما نميدونم چرا با ژينا و ركسانا و آزيتا رابطه خوبي مثل روشنك و سارينا نداشتم.
ژينا كه به دليل اينكه10سال آمريكا زندگي كرده بود يه دختر آزاد بود كه موهاي بلند وبلوند داشت با بيني و لب هاي عملي با چشماي مشكي،در كل اگر آرايش داشته باشه خوبه اكثراً هم با پسراي فاميل حرف ميزد تا دختر ها
ركسانا كه تا اونجاي كه من فهميده بودم يه دل نه صد دل عاشق رامين پسر خاله اش بود ولي هميشه كاري ميكرد كه رامين بيشتر ازش دل سرد بشه راه حل خوب بلد نبود اونم از نظر قيافه خوب بود موهاي شرابي با لباي كوچيك و چشماي مشكي ولي وحشي.
و اما آزيتا كسي كه هميشه مثل كنه به پدرام چسبيده بود،چشماي آبي داشت با موهاي لخت مشكي و لباي صورتي به نظر من كه خوشكل بود اما نميدونم چرا اين بشر آبش با دختر جماعت توي يه جوب نميرفت.
با صداي پدرام از فكر امدم بيرون
_برو لباس هاتو توي اتاق من عوض كن
باسر يه باشه گفتم و راه افتادم سمت اتاق پدرام
در اتاق را كه باز كردم اول از همه تخت دو نفره مشكي به چشم خورد بعد از اون ميز كامپيوتر،كمد،قفسه كتاب،ميز تحرير و در آخر ميز آرايش.رنگ اتاقش قرمز طوسي مشكي بود رنگ هاي جالب و قشنگي بودن كه به دل مينشستن
هرچي دنبال لباس هاي ديگه گشتم چيزي پيدا نكردم.مانتو و كيفم را داخل اتاق گذاشتم و اومدم بيرون.
هنوز به آخرين پله نرسيده بودم كه مهناز جون خودش را سراسيمه رسوند به من و گفت:
_سلام عروسكم،خوبي مادر؟شرمنده بخدا همين الان پدرام بهم گفت اومدي دخترم
بوسيدمش و گفتم
_سلام مهناز جون تولدتون مبارك انشالله كه هزارسال عمر كنيد.نه بابا اين حرفا چيه منم تازه رسيدم
_مامان اين عشق منو ميديد به خودم قرض؟؟؟
چي؟؟؟عشق؟؟؟؟نكنه منظورش با من بود؟؟؟شايدم اشتباه شنيدم.يعني واقعاً........نـــه!
_بيا پسرم مال ودت بريد كه امشب شب سورپرايزه
به مهناز جون لبخند زدم و رفتيم سمت ديگه سالن كه گفت:
_اين فتحي داره خيلي اذيت ميكنه
_آره به مامان من زنگ زد به شما چي؟؟؟
_آره صبح زنگ زد مامان من تازه خوشحالم شد كار ها زودتر ردست ميشه.
حدود3ساعتي از امدن ما ميگذشت و ديگه نوبت دادن كادو ها شده بود.شام را هم داخل باغ سرو كردن و قرار شد بعد از كادو ها كيك را پخش كنن منتظر باز كردن كادو ها بودم كه پدرام و طاها امدن سمت من و نشستن در دو طرف من پدرام هم در گوش من گفت:
_آماده اي بايد با هم بريم بديم
باسر بهش جواب مثبت دادم.كادو دادن ما اينطوري بود كه كسي كه جشن به افتخار اون بود در وسط مجلس كنار ميز گردي مي ايستاد و هر كسي ميرفت كادوي خودش و خانواده اش را ميداد بهش و اون باز ميكرد.
هرچي منتظر شدم ديدم خير ايشون قصد كادو دادن نداره واسه همين بهش گفتم:
_پس كي نوبت ما ميشه؟؟؟
_مامان گفته آخرين نفر بريم
_چند نفر ديگه توي نوبت هستن؟؟؟
_مگه صف نونواي هست نوبتي باشه.صبر كن الان نوبتمون ميشه ديگه
يه چند نفري رفتن كه بالاخره نوبت منو پدرام شد.
منو پدرام رفتيم وسط كه كادوي مهناز جون را بديم كه يه دفعه مهناز جون گفت:
_همگي توجه كنيد....امشب تصميم دارم خبر بسيار مهمي را به شما عزيزان اعلام كنم.همه نگاه ها به طرف ما بود،دلم بدجور به شور افتاد بود بدنم يخ كرده بود و ملرزيدم كه ناگهان مهناز جون تير آخر را زد وگفت:
_ميخواهم همين جا در حضور شما و در اين مكان نامزي پسرم با دخترم طناز جان را به همه شما اعلام كنم.قفل كرده بودم ومغزم هيچ دستوري نميداد حتي يك عمل كوچيك مثل پلك زدن...
___________________________________
شما جون همسايه هاتون را دوست ندارين:-2-33-:
خوب جون من بيايد نقد ديگه:mrgreen:

tan tan16
1391،04،24, ساعت : 04:51 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووووم
من دوباره امدم :-2-25-:
___________________________
با صداي دست و تبريك ها كه بهمون ميگفتن به خودم امدم باورم نميشه كه الان من نامزد پدرام بودم حالا فهميدم چرا امروز همه منو توي بي خبري گذاشته بودن.
برگشتم سمت پدرام چشماش را بسته بود و سرش را بالا گرفته بود.فكر كنم سنگيني نگاه منو حس كرد كه برگشت سمت من و به من زل زد،ته نگاهش يه چيزي بود كه من نميفهميدم چرا؟؟؟چرا توي عمق اون چشماي طوسي سكوت را از من ميخواست
باز دوباره صداي مهناز جون بلند شد:
_اينم يه نشانه واسه اينكه همه اين نامزدي را به رسميت بدونن
انگشتري تك نگين را به طرف پدرام گرفت پدرام هم انگشتر را گرفت و داخل انگشت من كرد.
ديگه كم كم داشتم جوش مياوردم چرا من ساكت بودم ؟؟؟چرا پدرام ساكت بود؟؟؟خوب معلومه پدرام كه خودش گفت ديگه واسش مهم نيست تو هم داري با نگاه پدرام پيش ميري.
ديگه توان ايستادن نداشتم براي اولين بار دست پدرام را گرفتم كه از افتادنم جلوگيري كنم پدرام كه متوجه حالم شد دسته ديگه اش را دور كمر من حلقه كرد و نشوندم روي يه صندلي و زل زد توچشمام و گفت:
_خوبي؟؟؟
_بايد باشم؟؟؟
_طناز تو از اول ميدونستي كه....
_چي را ميدونستم ما قرار بود فط نقش اينكه همديگرو دوس داريم را بازي كنيم نه در اين حد جدي بشه
_منم نميدونستم امشب اين خبر ها هست
_خسته شدم.از اينكه همش بايد نقش بازي كنم،اصلاً براي چي؟؟؟براي كي؟؟؟هان؟؟؟واسه كي بايد خودمو فدا كنم ؟؟؟؟
_خواهش ميكنم طناز آروم باش.يعني اينقدر زندگي با من برات سخته؟؟؟
_آره . تو بگو يه لحظه نميتونم واسه من سخته كه توي هواي كه تو داري نفس ميكشي منم نفس بكشم. ميفهمي؟؟؟
_سخت باشه.اون مشكل توست.به من ربطي نداره.من با اين قضيه مشكلي ندارم
_همين الان پس تمومش كن.به همه بگو،بگو كه همش دروغ بوده
_من آبرو دارم
_خيلي خوب من اين كار را ميكنم
_بچه شدي؟؟؟
_آره بودم مگه خودت هميشه بهم نميگفتي؟؟؟
_طناز خواهش ميكنم بس كن
_من تحملم تموم شده
_تو كه حاضر بودي عروسي هم بكنيم اون موقع واسه يه نامزدي ال...
پريدم بين حرفش و گفتم:
_وقتي همه چيز با من هماهنگ باشه آره قبول ميكنم اما الان نه از سورپرايز كردن اين مسئله بدم مياد.بلند ميشي تمومش كني يا خودم بلند بشم؟؟؟
_سكوت كرد و چشماش را بست واقعاً ديگه نميتونستم تحمل كنم .تمام بدنم از عصبانيت داشت ميلرزيد،دست هام جون نداشت اما با هر بدبختي بود بلند شدم. پدرام چشماش را باز كرد بي توجه بهش رفتم سمت ميز گرد تا همه چيز را تمومش كنم.
صداي پدرام بلند شد
_طناز اين كار را نكن
به راهم ادامه دادم ديگه رسيده بودم به ميز هم نگاه ها به سمت من بود.
ذهنم قفل كرد،همه حرف هاي كه ميخواستم بزنم از يادم رفت،وقتي به نتيجه كارم فكر ميكردم ميفهميدم اگر تمومش بكنم تازه بدبختي هام شروع ميشه.
يه نگاه به طاها انداختم اونم مثل پدرام نگران داشت نگاهم ميكرد،اما همه داشتن منتظر نگاهم ميكردن.
پدرام سعي داشت آروم باشه اما از نفس كشيدنش معلوم بود كه حالش خيلي خرابه،ايستاد كنار من و آروم در گوشم گفت:
_طناز جون هركي دوست داري بيخيال شو،بابا من شرايط جسمانيم مناسب نيست
بهش نگاه كردم راست ميگفتم رنگ صورتش سفيد شده بود.با سر گفت باشه؟؟؟
منم همونطور جواب دادم.جوابي كه خودم هم زياد بهش اعتماد نداشتم و گفتم :
_باشه
نميدونستم كاري كه ميكنم درست هست يا نه؟؟؟ولي من دلم ميخواست توي اين بازي شركت كنم هر چقدر هم كه مسخره باشه.
پدرام رو كرد سمت جمعيتي كه منتظر بودن و گفت:
_من و طناز جان ميخواستيم از اينكه امشب اينجا اومديد تشكر كنيم هر چند كه تولد مامان بود اما در اصل نامزدي من و عشقم طناز بود از همگي سپاسگزاريم
و بعد از اين حرف دستش را دور كمر من حقله كرد.تقريباً توي بغلش بودم اما نميدونم چرا آغوشش مثل تعريف ها كه شنيده بوم نبود.نه گرم بود نه سرد يه آغوش معمولي.با هم از وسط جمع اومديم كناركه گفت:
_طناز من اصلاً حالم خوب نيست برم بالا و بيام
_باشه برو
_از من كه جدا شد و رفت طاها امد كنارم و گفت:
_چي شد؟؟؟
_چي،چي شد؟؟؟
_پدرام كجا رفت؟؟؟
_گفت حالم اصلاً خوب نيست ميرم و برميگردم
_وااااااااااي
بعد از اين حرف رفت سمت راه پله ها...

***

صبح با بي حالي بلند شدم رفتم پايين نشستم سر ميز كه مامان گفت:
_پاشو دختر بايد شكم خالي بري
حالم كه بد بود تازه با اين حرف مامان بدترم شدم رفتم سمت اتاقم كه مامان گفت:
_طناز آماده شو كه پدرام تا يك ربع ديگه ميرسه
يه مانتو آبي روشن با جين سورمه اي وروسري آبي پوشيدم كيف و كفش مشكيم را هم برداشتم و رفتم پايين نشستم تا بياد دنبالم.3روز بود كه از اون مهموني كوفتي ميگذشت امروز ميخواستيم بريم آزمايش خون بديم،اون شب پدرام حالش خيلي بد شد و ديگه نتونست بياد پيش مهمونها ما هم بعد از اينكه نيم ساعت مونديم امديم خونه اما طاها كنار پدرام موند.ديروز هم مهناز جون زنگ زدو گفت كه امروز بايد بريم واسه آزمايش منم الان منتظر پدرامم كه بياد با صداي زنگ بلند شدم آخرين نگاه را توي آينه در ورودي به خودم انداختم ورفتم سمت در.در را كه باز كردم پدرام را ديدم كه با يه لباس سفيد چسبان و شلوار جين مشكي با كفش اسپرت مشكي و سفيد به پورشه نقره ايش تكيه داده....
_________________________________
اگر نقد نيايد من ميدونم و پدرام:-2-33-:

tan tan16
1391،04،26, ساعت : 08:52 بعد از ظهر
سلام دوستان ببخشيد دير شد من متاسفانه مصدوم شدم:-2-30-:
الانم اگر غلط ديديد ببخشيد آخه يه چشمام ضرب ديده يعني آهن رفته توش و روشو بستم اميدوارم كه غلط نداشته باشه :-2-35-:
قربون همتون:-118-:
_________________________________________
رفتم سمت ماشين و روبه پدرام گفتم:
_سلام
_سلام
_من نميدونم اين مسخره بازي ها چيه؟؟؟اصلاً لازمه؟؟؟
_حتماً لازمه كه ما هم داريم ميريم انجام بديم
ديگه به من اجازه جواب دادن نداد و سوار شد منم در ماشين را باز كردم و نشستم توش ،واي كه عجب بوي ميداد ماشينش انگاري تمام شيشه عطرشو به ماشين خالي كرده بود مست بوي خوب ماشين شده بود واز طرفيم هنوز خواب پشت پلكهام بود و منتظر يه موقعيت بود كه سريع بره واسه بستن چشمام همينطور در كلنجار با خودم بودم كه اجازه ندم كه خواب بهم غلبه كنه كه نفهميدم كي رسيديم جلوي آزمايشگاه فقط با صداي پدرام هوشيار شدم
_طناااااااز......نميخواي پياده بشي؟؟؟؟
بدون اينكه جواب بدم از ماشين پياده شدم و به سمت ساختمان آزمايشگاه به راه افتادم رفتم داخل و نشستم روي صندلي ها تا پدرام بياد و نوبت بگيره يه نگاه به ساعت انداختم آه از نهادم بلند شد ساعت11 بود آخه من نميدونم كي ساعت 11 مياد آزمايش خون بده كه ما اومديم اه
ميدونستم بعد از اينجا بايد با پدرام برم ناهار بيرون بخورم واسه همين به فكر پيچوندن پدرام بودم كه بعدش برم خونه و يه دل سير از مرخصيم استفاده كنم همونجور زير لب با چشماي بسته داشتم غر ميزدم و به فكر نقشه بودم كه احساس كردم كنار پام داغ شد فهميدم يكي نشسته كنارم از بوي عطر يارو فهميدم كه پدرامه كه اينطوري خودشو خفه كرده واسه همين ديگه چشمان مبارك را باز نكردم پلكهام داشت سنگين ميشدن و بين خواب بيداري بودم، نميدونم كه چرا نوبتمون نميشد به كلي بدنم لخت شده بود اصلاً حس بلند شدن نداشتم داشتم به اين كه حاا چجوري بلند بشم وبرم فكر ميكردم كه پدرام كنار گوشم شروع كرد به وز وز كردن
_طنـــاااااز پاشو نوبت تو شده
3متر پريدم بالا و با يه چشم غره رفتم سمت اون قسمتي كه بايد آزمايش ميدادم،بعد از اينكه آزمايش دادم و تموم شد هرچي دنبال پدرام گشتم نبود ميدونستم كه بعد از آزمايش بايد بريم كلاس اما فكر نميكردم كه پدرام رفته باشه كلاس اما ما كه به كلاس نيازي نداشتيم واسه همين يه فكري به ذهنم رسيد اصلاً حوصله اينكه منتظر پدرام بمونم را نداشتم.رفتم سمت اون خانومي كه پشت ميز بود و نوبت ميداد چون خودش به پدرام نوبت داده بود و من اونو با هم ديده بود و ميدونستم پدرام را ميشناسه رفتم سراغش و گفتم:
_سلام خانوم خسته نباش
_سلام عزيزم ممنون،امرتون
_خانوم شما همسر منو ميشناسيد؟؟؟
_بله همون آقاي كه با شما بودن و يه پيرهن سقيد تنشون بود؟؟؟؟
_ميشه اگر ديديشون بگيد حالم زياد خوب نبود رفتم اورژانس
_باشه عزيزم برو
_ممنون خدانگهدار
_خداحافظ
بعد از اين رفتم سمت در خروجي و به خيابان كه رسيدم براي اولين تاكسي دست تكون دادم وبه محض ايستادن گفتم دربست و وقتي وافقت تاكسي را ديدم سوار شدم و آدرس خونه را دادم اولين كار اين بود كه گوشيمو خاموش كنم بعد هم تا خونه يه چرت بزنم با صداي ترمز چشمام رو باز كردم يه نگاه به دوروبرم انداختم خداروشكر بالاخره رسيدم،پول تاكسي را دادم و رفتم سمت خونه.يعني الان پدرام داره چيكار ميكنه؟؟؟شايد نگران شده؟اصلاً به من چه كه چيكار ميكنه،چيكار كنم من خوب نگران نشه والا.در ورودي سالن راباز كردم و رفتم داخل كه مامان متعجب گفت:
_برگشتيد؟؟؟
_بله با اجازه شما
_چه زود؟؟؟
_كارمون زود تموم شد
_مهناز كه گفت قراره تاهار را بيرون بخوريد؟؟؟اصلاً پدرام كو؟؟؟
_من با تاكسي اومدم
_واسه چي؟؟؟
_واسه اينكه پدرام ماشينش خراب شد مجبور شد واسه من تاكسي بگيره
رفتم سمت پله ها رفتم سمت اتاقم لباس هامو عوض كردم و با خيال راحت اومدم پايين،يكي نيست به من بگه آخه تو كه خوابت ميومد چرا ديگه مياي پايين؟؟؟والا
حدود نيم ساعت گذشته بود كه صداي زنگ در بلند شد مامان رفت سمت آيفون و گفت:
_اِ پدرامه
ياخدا،حالا چيكار كنم توي همين فكر بودم كه مامان در را باز كرد و رفت خودش به استقبال دامادش منم داشتم فكر ميكردم چجوري جيم بزنم كه صداشونا شنيدم
_سلام پسرم خوبي ماشين درست شد؟؟
_سلام حال شما ماشين؟؟؟
اي بميري پدرام خوب بگو آره
_آره ديگه،مگه خراب نشده بود؟؟؟
_آهان بله اصلا حواسم نبود،طناز رسيده؟؟؟
_آره رسيده بيا تو
تنها كاري كه تونستم انجام بدم اين بود كه برمسمت پناهگاهم
رفتم سمت پله ها كه برم توي اتاقم كه صداي تعارف هاي مامانو شنيدم به سرعت قدم هام اضافه كردم تا بالاخره رسيدم توي اتاقم سريع نشستم روي تختم و ثانيه شماري كردم كه پدرام يا مامان بيان منو بكشنن شروع كردم شمردن ثانيه ها 1001،1002،1003،1005،1006پس چرا خبري نميشه نكنه پدرام به مامان گفت مامانم الان سكته كرده اي خدا مامان سابقه دست به سكته كردنش بالاست يه كاري بكن...
چند ضربه به در اتاق خورد و بعد از اون صداي مامان
_طناز مامان آقا پدرام منتظرتن ميخوان برين بيرون حاضر شو
حالا كه همه جا امنه بلند شدم ويه دست لباس پوشيده با شال پوشيدم و رفتم پايين.
_سلام پدرام ماشينت درست شد
_آره عزيزم درست شد،توكه منو كشتي مگه بهت نگفتم كه تا رسيدي زنگ بزن.حالا هم برو لباس بپوش كه بريم باهم ناهار بيرون
_خوب همين جا يه چيزي ميخوريم
_نه عزيزم من دوس دارم باتو تنها باشم
ما مرض و عزيزم پسره كله خراب ميخواي تنها باشي پدرمو در بياري اه
_باشه
رفتم سمت اتاقم.
يه مانتوي سفيد بايه جين سرمه اي كه از زانو به پايين گشاد ميشد پوشيدم با روسري نسكافه اي وكيف وكفش نسكافه اي واسه آرايشم يه برق لب زدم رفتم پايين.توي راه به اين فكر كردم چقدر گشنمه هنوز هيچي نخوردم به پايين پله ها كه رسيدم پدرام تا چشمش به من افتاد گفت:
_واي عزيزم چه خوشكل شدي
_مگه نبودم
_چرا اما الان بيشتر تو چشم مني بريم خانومي
_بريم
ميدونستم تا تلافي نكنه دست بردار نيست اين حرفا را هم فقط چون در جوار مادر گرامي بوديم زد كه بگه آره ما عاشقيم اما من كه ميدونم به اندازه25درصد هم منو دوست نداره كه.از فكر اومدم بيرون و عينك آفتابيمو از روي ميز برداشتم و رفتم سمت در.
به محض اينكه توي ماشين نشستم گفت:
_دختره مسخره اين چه كاري بود كردي؟؟؟دوساعت منو علاف كردي كه چي بشه ؟؟ميمردي به خانومه بگي ميري ؟جواب منو بده ببينم
_اولا با يه خانوم درست صحبت كن.دوماً خسته بودم حوصله تو رو هم نداشتم حرفيه؟؟؟
_چه حوصله منو داشته باشي چه نه بايد ميموندي فهميدي ؟؟؟
_اگر گوش ندم چيكار ميكني؟؟؟
_امتحانش مجانيه
و بعد از اون ماشينو روشن كرد و با تمام توانش پاشو روي پدال گاز گذاشت....
____________________________________________
جون من بيايد نقد بخدا گناه نميكنيد خو:-2-15-:
منم دل دارم بيايد ديگه:-2-39-:

tan tan16
1391،04،30, ساعت : 01:47 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووم خوبید شرمنده همتون من یه مشکل بزرگ برام پیش اومده تا ایشالله یکشنبه
__________________________________________________
بعد از اینکه من خوب سکته کردم و پدرامم اعصبانیتش را سر پدال گاز خالی کرد رضایت داد جلوی یکی از رستوران های معروف ایستاد جای که همیشه پاتوق خودش و دوستاش بود.
از ماشین اومدم پایین و ایستادم تا پدرامم بهم برسه.بعد از اینکه ماشینش را پارک کرد اومد سمتم با هم به طرف در ورودی حرکت کردیم،به محض اینکه وارد شدیم همه کارکنان رستوران پدرام را شناختن و با تعجب به ما نگاه میکردن از نگاه خیره همه شون چندشم شد خوب آخه یکی نیست بهشون بگه بابا شاید این بدبخت خواست دست دوست دخترش را بگیره بیاد اینجا که شما با این نگاهاتون به غلط کردنش میندازید که.دنبال پدرام راه میرفتم که رفت سمت بهترین میز،میگم بهترین میز یعنی غیرقابل دید ترین میز،هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مانشسته بودیم که یه پسره حدود 20ساله اومد سمت میز وبا شوخی گفت:
_سلام عرض شد پدرام خان
_سلام چطوری تو
_ممنون چندوقتی بود نمیومدی
_آره مشغول بودم
پسره با این پدرام نگاهش کشیده شد سمت من که پدرام گفت:
_مشغول شرکت
_آهان...فکر کردم خبری شده به ما نگفتی
_اونم در راه است(با این حرف زل زد توی چشمای من)قضیه اش مفصله بعد میگم
_شیطون شدی پدرام ،حالا چی میخورید؟؟؟
همینطور هاج واج به این دوتا نگاه میکردم.این پسره اگر گارسون بود چرا اینقدر با این(منظورم پدرامه)خوب بود؟؟؟اگر هم که دوستن چرا پسره هم کوچیک تره هم گارسون؟؟؟ آخه پدرام اهل معاشرت با دوست غیر کاری نیست. طاها هم که هم چون بابا با باباش دوست بود وهم بخاطر اینکه دانشگاهشون یکی بود.خوب معلومه دیگه از بس اومده اینجا ناهار بخوره دیگه همه میشناسنش آخه اینم تعجب داشت
_طناااااااااز حواست هست
_بله؟؟؟
_میگم چی میخوری؟؟؟
ای خدای من یکی نیست بهش بگه تو که روز خواستگاری میدونستی حالا نمیدونی...
_تو که آمار منو داشتی
_نمیدونم اون نقشه بود
آره جون عمه ات،همه میدونستن که من از چه غذای متنفرم،ولی نمیدونستم پدرام چی را میخواست ثابت کنه؟؟؟
_نمیدونم هر چی گرفتی
با لحنی مسخره که توش تمسخر و شیطنت بیداد میکرد گفت:
_من جوجه میخوام میخوری؟؟؟
_آقا لطفاً واسه من شیشلیک بیارید،شما هم همون جوجه تونو میل کنید
مردک از بس جوجه خورده داره میشه شکل خروس
پسره یه باشه گفت و رفت بعد از رفتن پسره پاشدم که برم دستام رو بشورم همش به این فکر میکردم که چیکار کنم که این پسره از رو بره همش نفشه میکشیدم اما فایده ای نداشت.
وقتی برگشتم نبود هرچی نگاه کردم نبودش که یهو همون پسره با یه چرخ پر غذا اومد گفت:
_رفتن دستاشون را بشورن
وشروع کرد به چیدن میز
همونطور که به کارهاش نگاه میکردم دنبال نقشه بودم بعد از اینکه تموم شد بهش انعامشو دادم وتشکری کرد و رفت یه نگاه به ظرف جوجه اش کردم همیشه از جوجه متنفر بودم واسه همین نقشه ای که با دیدن جوجه ها اومد و سرم را اجرا کردم.میدونستم پدرام از فلفل متنفره روی تمام جوجه اش را با فلفل یکی کردم و همه را برعکس کردم و بازم فلفل زدم و آب ترشی فلفل که واسه من آورده بودن را ریختم روی جوجه ها و بعد هم بازم فلفل زدم به خاطر گنجدی که روی جوجه ها زده بودن خداروشکر معلوم نبود که با فلفل آغشته شده بعد از اون نوبت به پلوش رسید در نمک پاش را برداشتم و درپوش دوش مانندش را هم برداشتم و همه را ریختم روی پلوش و مخلوط کردم بعد هم برنج زعفرونی های خودم را ریختم یکم روی سرش که شَک نکنه دیدم از اون دور داره میاد منم سریع نوشابه اش را برداشتم و زیر میز با تمام توانم تکونش دادم وبعد سر جاش گذاشتم.
بعد هم مثل یک خانوم نشستم تا بیاد با هم شروع کنیم....
______________________________________________
نقد هم بیاید دیگه

tan tan16
1391،05،02, ساعت : 03:41 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووم من اومدم
_______________________________________
چند دقيقه اي از خوردن غذا گذشته بود كه ديدم خير اصلاً انگاري روش تأثيري نذاشته وقتي به قيافه پدرام نگاه كردم يه لحظه ترسيدم صورتش قرمزِ قرمز بود چشماشم به خون نشسته بود.همينطور كه به من نگاه ميكرد دستشو برد سمت نوشابه و به محض باز كردنش تمام لباس هاش پر از نوشابه شد باز دوباره زل زد تو چشماي من و از بين دندوناش گفت:
_دختره ديونه آدمت ميكنم
ورفت حتي فرصت اينكه من جوابشو بدم هم به من نداد با نگاهم تعقيبش كردم كه رفت سمت دستشويي منم بي توجه به پدرام و تحديدش مشغول ادامه غذام شدم.غذام كه تموم شد ديدم خبري از پدرام نشد بلند شدم هرجاي كه ميتونستمو گشتم اما نبود آب شده بود رفته بود توي زمين،مجبور شدم باز برم پيش همون پسره كه غذا را آورد بپرسم :
_آقا
_بفرماييد
_آقاي ضيايي كجا هستن؟؟؟؟
_مگه بهتون نگفتن؟؟؟همون موقع رفتن
_چي؟؟؟
_ببخشيد خانوم من كار دارم با اجازه
و از كنارم عبور كرد.يعني پدرام منو اينجا تنها گذاشت.نشونت ميدم آقا پدرام.رفتم سمت خيابان وواسه اولين تاكسي دست گرفتم و آدرس خونه را دادم وقتي وارد.وقتي وارد خونه شدم همه جا ساكت بود انگار اين خونه متروكه بوده منم بدونه سروصدا رفتم سمت اتاقم.دلم براي مليكا تنگ شده بود دوست داشتم امروز عصر ميومد با هم ميرفتيم يكم خريد.بلند شدم لباس هامو با لباساي راحتي عوض كردم تلفن و برداشتم و بدون تو چه به ساعت شماره گوشي مليكارا گرفتم بعد از8تابوق صداي خواب آلودش اومد
_بله؟؟؟
_بله وبلا خوابي
_اي بر خرمگس مزاحم لعنت.تو چي ميخواي از جون من بابا خوابم پريد
_بهتر الان تازه مثل مني برو افتخارم بكن كه من بيدارت كردم
_اي بميرم و اون افتخار را نكنم حالا سر ظهر چه مرگت شده ؟؟؟پدرام جونت خوابه؟؟؟
_اي مرض و پدرام جون،زنگ زدم عصري بريم خريد مياي؟؟؟
_نه!
_وا چرا؟؟؟
_چون چ چسبيده به را،آخه مگه من همسن توئم كه باهات بيام خريد؟؟؟
_مليكااااااااااااا
_جونم
_بيااااااااا
_واسه چي حالا؟؟؟مهموني داريد؟؟؟با پدي جونت برو
_تو كه ميدوني طاقت1دقيقه ديدنش را ندارم
_بله ميدونم تا ميبينيش پس ميفتي
_اي كوفت
_پس به شرط اينكه طاها هم بياد
_چشمم روشن.حالا واسه چي اون
_به دو دليل1-بياد پول لباس هامونا حساب كنه 2-ماشينشو عشق است
_باشه به اونم ميگم بياد خوبه
_آره
_شام هم مهمون تو
_واسه چي من؟؟؟
_به دو دليل1-نوبت توئه2-وقتي نه ماشين مياري نه پول لباس ميدي ديگه خيلي زيادت ميشه
_اي كارد بخوره به اون شكمت چاق ميشي خوب
_تو نگران هيكل من نباش ميسوزونم
_من نگران تو نيستم نگران جيب خودمم
_برو بمير نكبت
_باشه من برم
_كجا؟؟؟
_خوب بميرم ديگه
_پس لطفا هرچه زودتر
_كوفت برو تا منم ادامه كپه را بزارم
_باشه باي
_فارسي را پاس بدار خداحافظ
گوشي را كه قطع كردم زنگ زدم به طاها كه به اونم خبر بدم چون ماشينش خونه نبود فهميدم باز نيومده خونه.چه كشف مهمي كردم من
با اولين بوق جواب داد
_جونه دلم
_سلام خوبي؟؟؟
_بگو وروجك
_چي را؟؟؟
_خمون كه باعث شده زنگ بزني به من
_خير اشتباه فهميدي من چيزي نميخوام بگم فقط احوال پرسي
_طناز....اين تن بميره
_خودم كفنت كنم چيزي نيست
_خيلي بي شعوري
_به تو رفتم داداش بزرگه
_اگر اين طوره كه بايد با ادب باشي
_هستم
_بر منكرش لعنت
_خوب آقا منكر به خودت لعنت كن
_اي بابا ميگي يا قطع كنم
_منو ميترسوني؟؟؟
_غلط كردم بگو
_عصر با ملي ميخوايم بريم خريد مياي؟؟؟شام هم مهمون ملي هستيم
_به يه شرط
اوووووف اينم حتماً ميگه اگه فلاني بياد ميام
_چي؟؟؟؟
_يه مهمون دارم اونم بياد؟؟؟
_دوست دختر جديده؟؟؟
_نه بابا
_كي هست؟؟
_يه بنده خدا
_اين بنده خدا اسم نداره؟؟؟
_چرا بعد ميگم
_باشه بيار
_راستي نهار خوش گذشت؟؟؟
_جاي شما خالي
_دوستان به جاي ما كاري نداري؟؟؟
_نه باي
_باي باي
بعد از اين هم موهامو باز كردم و افتادم روي تخت...
___________________________________________
امروز يكي ديگه هم ميدم واستون
بووووووووووووووووس منتظر نقد اتونم هستم:-2-28-:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،05،03, ساعت : 01:00 قبل از ظهر
بفرماييد اينم از قولي كه داده بودم :-2-14-:
بوس:-118-:
__________________________________
ساعت5 از خواي بيدار شدم پريدم توي حمام ويه دوش 20 دقيقه اي گرفتم و امدم بيرون چون قرار بود سر ساعت 6 همه جلوي خونه ما باشيم خيلي سريع جين لوله تفنگيم وكه آبي تيره بود با يه مانتوي كوتاه سفيد كه يكم هم چشبون بود پوشيدم با يه روسريه بلند آبي يه كيف دسته بلندآبي پوشيدم اومدم برم از در بيرون كه يه لحظه ايستادم و ناخواسته حلقه اي نامزديرو دستم كردم بعدم يكم ريمل و رژ زدم و راه افتادم بيرون وقتي از خونه مطمئن شدم رفتم سمت حياط كفش هاي آل استار آبيمو پوشيدم كه صداي بوق ماشين ملي اومد سريع درو باز كردم تا ماشينو بيار تو وقتي ماشينو گذاشت توي پاركينگ اومد كنارمو گفت:
_چه كردي؟؟؟خبريه؟؟؟
_اولا سلام دوما نه خبري نيست
_اما خوشكل شديا
_بودم
_اعتماد بنفست تو حلقم
_بي ادب از اين حرفاي زشت نزن
_بي سواد تكيه كلامه
_هرچي خجالت بكش خير سرت از من بزرگتري
_خيلي خوب خانوم معلم
كه همون موقع سرو كله طاها هم پيدا شد،به محض ايستادن ماشين مهمون افتخاريه آقا را ديدم تازه فهميدم كه نبايد قبول ميكردم.
همه سوار ماشين طاها شديم و راه افتاديم سمت مركز خريد كه طاها گفت:
_طني ميدونستي فرداشب چه خبره؟؟؟؟
_نه!
_قرار پدرام و خانوادش بيان كه...
_طاها كرم داري؟؟؟
_خيلي خوب بابا
_برام مهم نيست
_ولي من ميگم
يه نفس عميق كشيدم كه طاها گفت:
_ميان كه مهريه تو مشخص كنند
_به سلامتي
_اِ چه عروس بي بخاري
يه چشم غره اي از توي آينه بهش رفتمو گفتم
_پاشم بندري برقصم چيكار كنم؟؟
_نه.بندري كه بلد نيستي حداقل عربي را خوب بلدي
يه چشم غره ي غليظ تر بهش رفتم كه گفت:
_بابا غلط كردم، نزن جون عمه ات اِراستي تو كه عمه نداري خو اشكال نداره جون دخمل خاله شيوا البته اولي
صداي مليكا بلند شد كه گفت:
_طاااااااهاااااا بميري من از دستت راحت بشم،جون خودت پسره ي بي ادب
_من عزيزم تا تو را تو گور نزارم كه نميرم جاي كه
_نترس من تو را هم با خودم ميبرم
_من با تو بهشتم نميام
_مياي
_نوچ نميام چون با وجود تو بهشت ميشه جهنم
_طااااااهااااااا ايشالله خفه بشي
_تو بشي كه من از دستت راحت بشم
_تو بشي كه از دستت راحت بشن
صداي جيغ جيغوي مليكا و صداي بلند طاها رو اعصابم بود
مثل بچه هاي 5ساله با هم كل كل ميكردن ديگه اعصابشونا نداشتم يه دفعه كنترل اعصابمو از دست دادم و گفتم:
_بسه ديگه
يه لحظه كل ماشينو سكوت فرا گرفت كه طاها گفت:
_بابا طناز چـ...
_طاها حواست به رانندگيت باشه
_مليكا تو هم دو دقيقه اون فكو ببند و بيرون را تماشا كن
منم چشمامو بستمو تا اونجا به فردا شب فكر كردم به اينكه دليل اين كوتاه اومدن من چيه اصلاً چرا پدرام ساكته نميدونستم و همه واسم سوال شده بود
با ايستادن طولاني ماشين چشمام رو باز كردم و پياده شديم مليكا و طاها هر دو مظلوم شده بودن دلم براشون سوخت اما اين طوري بهتر بود تا اينكه مدام فك بزنن و كل كل هاي بچه گانه بكنن اون نفر چهارمم كه آدم نبود
مليكا با ميومد و پدرام و طاها هم باهم كه يهو مليكا مثل اين برق گرفته ها گفت:
_هميشه پاچه بگير
_وقتي لازم باشه ميگيرم
_خيلي بي شعوري
_ميدونم
_بدبخت شوهرت
_اون ديگه به خودش مربوطه
_واسه همينه كه تا الان ترشيدي ديگه.الانم مجبوري كه يه پسرو به اجبار پاي سفره عقد بنشوني
فكر كردم مليكا مگه از من بزرگ تر نيست چرا اينقدر بچه گونه رفتار ميكنه.
يه نفس عميق كشيدمو خونسرد گفتم:
_مليكا ميشه لطف كني اون بي مصرف را ببندي؟
_آره حقيقت تلخه طناز خانوم
_تلخ و شيرينش به خودم مربوطه
_خيلي خري طناز
_به خودم مربوطه
_نفهم
يه چشم غزه رفتم بلكه دهنشو ببنده
_چيه چشماتو اون طوري ميكني فكر كردي منم مثل طاها ام كه بترسم
_گفتم اون دهنتو ببند
نفسشو با صدا داد بيرون و ديگه ادامه نداد
جلوي يه مغازه يه مانتوي بنفش نظرمو جلب كرد داشتم بهش نگاه ميكردمو آناليزش يكردم كه صداي پدرام را كنارم شنيدم
_به دردت نميخوره
_كسي از تو نظر خواست؟؟؟
_حتما دليلي داشتم كه اومدم نظرمو گفتم
_من دليلي نميبينم
_دليل من توي دست چپته ديگه دليل از اين واضح تر؟؟؟
يه نگاه به دستم انداختم كه فهميدم منظورش انگشتر نامزديه از دستم درش آوردم انداختم توي كيفم و زل زدم توي چشماش و گفتم :
_الانم دليلي ميبيني؟؟؟
يه نفس عميق كشيد و گفت:
_سرتق
از كنارم گذشت منم وارد مغازه شدمو مانتو را پرو كردم بدك نبود اما خيلي كوتاه بود خيلي دلم ميخواست واسه رو كم كني پدرامم شده بخرمش اما عادت به اسراف نداشتم واسه همين از مغازه اومدم بيرون كه با صحنه اي مواجه شدم كه به چشمام اعتماد نداشتم...
_______________________________________
جوووووووووووون من بيايد نقد:-2-15-:
راستي يه رما ن ديگه شروع كردمو دوست داشتيد بخونيد:-2-41-:

tan tan16
1391،05،06, ساعت : 07:53 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووووو ووووووووم
دوستان شرمنده همتون واسه این چند روز
_____________________________________

باورم نمیشد که پدرام که اینقدر سرد و خشکِ دوست دخترشو جلوی این همه آدم اونم وسط پاساژ به این بزرگی در آغوش بگیرِ،باورش سخت بود که پدرام الان جلوی من کسی که قرار بود نقش همسرش را بازی کنم یه دخترو در آغوش گرفته،بدون کوچکترین ترسی که آیا کسی ممکنه ببینتش .

صدای طاها منو از فکر کشید بیرون

_چرا خشک شدی؟؟؟

_طاها این پدرام خُل شده؟؟؟

_چطور؟؟؟

_این کیه وسط پاساژ بغلش کرده؟؟؟

با این حرف من برگشت سمتی که پدرام اون دختر را در آغوش داشت

_نمیدونم

ملیکا:بفرمایید طناز خانوم نه به داره نه به باره آقا بهت خیانت کرده

زیاد حرفش برام اهمیت نداشت مهم این بود که من بفهمم این دختر کیه؟و اینکه پدرام که خودش معشوقه داشت منو واسه چی میخواست؟

طاها:بزار ببینم کیه؟؟؟

همه با هم رفتیم سمت پدرام که الان دیگه به صورت عادی داشت با اون دختر صحبت میکرد .هنوز چند قدمی تا نزدیکی بهشون نداشتیم که پدرام برگشت سمت ما گفت:

_اینم همه هستی من طناز

وا نکنه اسم دختره هم طناز باشه؟؟؟خُله داره به تو نگاه میکنه.خوب شاید جلو دوست دخترشم نقش بازی کنیم.یهو دختره گفت:

_وای سلام عزیزم.پدرام جان فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی؟

_فرح تو که میدونی من همیشه بهترین ها را داشتم

_بله یادم رفته بود

طاها مداخله کرد و سوالی که من داشتم را پرسید:

_پدرام معرفی نمیکنی؟؟؟

_اوه،معذرت میخوام اینقدر گرم صحبت شدیم که یادم رفت .معرفی میکنم خاله عزیزم فرح همونی که مالزی زندگی میکرد الان یک هفته ای هست که برگشته من هنوز ایشون را ملاقات نکرده بودم و امروزم اتفاقی دیدیم همدیگرو خاله با دوستاش اومده بود که الان همه فرح را گذاشتن و رفتن

حالا که خوب بهش نگاه میکنم میبینم آره واقعا شبیه مهنازه

که پدرام گفت:

_خاله هنوز ازدواج نکرده شوهر خوب سراغ دارید بگید

فرح:پدرام.هنوز عوض نشدی؟؟؟هزاربار به من نگو خاله همون فرح بسه

ملیکا:سلام منم دختر خاله طناز هستم و خوشبختم

فرح:سلام عزیزم منم از دیدنت خوشبختم.طناز جان تو نمیخوای صحبت کنی؟؟؟

پدرام:طنازشُک شد.نه عزیزم

من:سلام خوشبختم.آره یکم غیر منتظره بود

فرح:سلام عروسکم با من راحت باش فرح صدام کن مثل پدرام

اوف پس خواهرا هر دو به عروسک علاقه دارن

من:ممنون فرح جان

فرح:قربانت

بعد از یکم گشتن تو پاساژ خرید یه چند دست لباس رفتیم که به حساب ملی شام بخوریم و به دلیل بودن فرح مجبور بودم نقش بازی کنم

من:ملی کجا بریم واسه شام؟؟؟

ملی شما برید سمت یه پارک منم میرم از یه فست فودی غذا میگیرم

من:حالا چرا پارک؟؟؟

طاها:بابا اونجا راحت تریم کسی نیست ببینتمون

همه به سمت یه پارک رفتیم که نزدیکش هم یه فست فودی بود ملیکا که رفت غذا بگیره ما هم یه زیر انداز پهن کردیم ونشستیم روش هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ملیکا برگشت و پیش طاها نشست بخاطر وجود فرح من مجبور بودم کنار پدرام بشینم و بخاطر کوچیک بودن زیر انداز تقریباً تو بغل پدرام بودم

من:ملی پس غذا کو؟؟؟

ملیکا:صبر کنید الان میارمش

بعد از گفتن این حرف در کیفش را باز کرد یه سفر از توش درآورد بعدش هم 3تاظرف در دار با یه پلاستیک نون همه با دهان باز داشتیم بهش نگاه میکردیم که یکی یکی در ظرف ها را باز کرد اولی پنیر بود دومی گوجه و سومی هم خیار.همه به هم با دهانی باز نگاه میکردیم که ملیکا گفت:

_بفرمایید گفتید من شام بدم اینم از شام بخورید

طاها:مگه گفتیم صبحانه بده؟؟؟

ملیکا:نوچ اینم یه غذاست آقا طاها خیلی ها همینم ندارن تازه گفتید غذا مشخص نکردید چی که؟؟؟حالا بفرمایید نوش جان

فرح:چرا دارید نگاه میکنید؟؟؟اتفاقاً خیلی هم میچسبه مگه نه پدرام؟؟؟

_بله فرح جون.بفرمایید،طنازم برات بگیرم

_چی؟؟؟

زل زد تو چشمام گفت:

_لقمه

_نه ممنون خودم میگیرم

هنوز 10 دقیقه از خوردن نگذشته بود که فرح گفت:

_بچه ها کارای عروسی را کردید؟؟؟

اصلاً آمادگی همچین سوالی را نداشتم واسه همین غذا تو گلوم پرید افتادم به سرفه کردن پدرامم نامردی نکردو 2تا مشت زد تو کمر منِ بدبخت که باعث شد نفسم قطع بشه واسه همین بریده بریده گفتم

_پدرام...ن...کن.....نفسم...نفسم بند اومد

_طناز جان حالت خوبه خاله؟؟؟

_بله ....خوبم

_طناز تو که منو کشتی؟؟؟

_نگران نباش آقا من حالا حالا ها پیشتم

فرح باز دوباره گفت:

_حالا جواب منو بدید.لباس عروس سفارش دادید؟؟؟آتلیه گرفتید؟؟؟باغ چی؟؟؟

_نه فرح جون مگه مامان نگفته ما تازه آزمایش دادیم اونم تازه امروز

_پدرام تو چرا اینقدر ریلکسی؟؟؟خیر سرت تک فرزنده آقای ضیایی قراره ازدواج کنه.پس باید تو کل تهران صدا کنه فهمیدی؟؟؟

وتو طناز از فرداشب که مهریه تعیین شد و دیگه به طور رسمی اوکی میشه.باهم میریم دنبال باغ و آتلیه و لباس عروس و حلقه ها و... این چیزا فهمیدی؟؟؟

_بله خاله چشم

_لباس عروست یا از ایتالیا و یا از فرانسه سفارش داده میشه.اوکی؟

_فرح فکر نمیکنم اینقدر ریخت و پاش لازم باشه؟

_طناز خواهش دارم که نه نیار.و تو پدرام دوست نداری که بزرگترین رویداد زندگیت بد باشه

_نه خاله.طنازم عادت به تجملات زیاد نداره

_طنازم باید برای این عروسی یکم اهل تجملات بشه .اوکی

_چشم خاله

و بعد از اتمام شام همه به سمت خونه حرکت کردیم
___________________
بای

جوووووووووووووون من بیاید نقد:-2-30-:

tan tan16
1391،05،10, ساعت : 04:39 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووم من باز اومدم دوستان
امروز پست بارونه
اينم از اول امروز
____________________________________
_طناز....طناز بيدارشو دختر چقدر ميخوابي؟
_مامان جان ول كن ديگه
_بيدار شو تنبل شدي چرا؟؟؟
_تنبل شدم؟ديشب دير خوابيدم
_مگه ساعت چند خوابيدي؟ پاشو پدرام داره مياد
_چه ميدونم كي خوابيدم.ول كن مادر من
_پاشو خير سرت عروسي
بلندشدم وسط تخت نشستم و گفتم:
_جانم مادر چي ميخوايد از من كچل؟؟؟حالا كه عروس شدم بايد چيكار كنم؟؟؟
_چيزي نميخوام فقط بلند شو آماده شو
_نميخوام برم خوابم مياد خوده پدرام بره
_دوباره بچه شدي ميگم پاشو
_اي خدااااااااا منو بكش راحت كن
پاشدم رفتم سمت دستشويي كه مامان باز صدام كرد:
_طناز
_ديگه چي شده مادر من
_پدرام داره مياد دنبالت
_خوب ميدونم
_فرح جونم باهاش مياد
اه حالا بازم بايد نقش بازي كنم
_اوكي باشه مادر جون
رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم سمت حمام
ديشب بخاطر اينكه اومده بودن مهريه را تعيين كنن دير خوابيده بودم.مجلس مهريه من شبيه هيچ كدوم از مجلس هاي كه تا الان ديده بودم نبود خانواده من ميگفتن بخاطر اينكه ما از هم جدا نميشيم كم باشه و خانواده پدرام ميگفتن چون از هم جدا نميشن زياد باشه خلاصه اينقدر ما گفتيم واونا گفتن تا خود پدرام گفت كه يك سوم اموالش به همراه خونه اي كه در آيند توش زندگي ميكنيم به همراه كلي طلا ساخته نشده مهر من شد.جالب اينجا بود كه همه سكوت منو پدرام را دليل بر زيادي عاشق بودن گذاشته بودن كسي از اين قضيه ناراحت نبود.
امروز هم قرار بود بريم دنبال كاراي مربوط به عقد.
از حمام اومدم بيرون و رفتم لباس بپوشم كه صداي زنگ بلند شد بعد از اون صداي مامان اومد كه گفت:
_طنااااز پدرام اومد
سريع رفتم سمت اتاقم و حوله را برداشتم و يه شلوار نسكافه اي پوشيدم به همراه يه مانتوي قهوه اي شيك و براي اينكه يكم صورتم رنگ بگيره يكمم از رژ بژ زدم حلقه نامزدي و ساعت و دستبند هم بستم و يه دوش عطر هم گرفتم و كيف و كفش قهوه ايم را هم برداشتم و راه افتادم سمت سالن كه پدرام را ديدم يه لحظه تعجب كردم باز دوباره يه نگاه بهش انداختم يه شلوار نسكافه اي،رنگ هميني كه من پوشيده بودم به همراه يه لباس جذبه بدن قهوه اي كه آستيناشرا تا آرنج زده بود بالا بوي عطرشم كه كل سالن را گرفته بود.
_سلام
سرشو آورد بالا به من نگاه كردو بعد از يكم تأ خير جواب داد
_سلام خانومي
يه نگاه به اطراف كردم ديدم خير كسي نيست
_تنهايي؟؟؟
_آره خاله را بايد خودمون بريم همراهش
_مامان من كو؟؟؟
باسر به آشپز خونه اشاره كرد
رفتم پايين و رفتم كنارش كه گفت:
پايين دوربين نصبه؟؟؟
_نه چطور؟؟؟
_داشتي منو ديدميزدي؟؟؟
_هه،نه بابا فكر كردي تحفه اي
يه نگاه شيطون كرد وگفت
_راستشو بگو
_واسه چي بايد يه همچين كار احمقانه اي بكنم
_آخه رنگ لباس من لباس پوشيدي
_هه خوش خيالي.شتر در خواب بيند پنبه دانه،من عمرا از رو عمد لباس رنگ تو بپوشم
_شتر بله اما من نه من با دوتا چشمام اونم در بيداري اون روز را ميبينم
_كه چي؟؟؟
_بيخيال پاشو بريم
_داريد ميريد؟؟؟
_بله مامان با اجازه
جاااااااان مگه اينم به مامان من ميگه مامان
_طناز جان بريم خانومم
اووووق با اين خانوم گفتناش
_بريم
_خداحافظ مامان
_خداحافظ ماماني
_برين به سلامت خدانگهدارتون
هر دو به سمت خونه خاله فرح راه افتاديم...
________________________________
بعدي ساعت6

tan tan16
1391،05،10, ساعت : 07:54 بعد از ظهر
:-2-30-:ببخشيد
____________________________________
بالاخره بعد از يك هفته،خريدها تموم شدقرار شده بود كه 3هفته ديگه مجلس بزرگ بگيريم ولي فردا قرار بود بريم محضرو بهم محرم بشيم.پدرامم با كلي اصرار به مامان گفت كه لازم نيست جهيزيه بگيريم و خونه همه چيز توش هست و فقط ست اتاق خواب دونفرمون را تغيير ميده.اين يك هفته هيچ كسي رونديده بودم از طاها كه برادرمه تا الهام كه دوستمه همش استرس دارم كه نكنه لو بريم يا اينكه يه اتفاقي بيفته.دلم تنگ طاها شده تنگ اذيت كردن ها ميدونستم طاها از هميشه افسرده تر شده اما هنوز هم دليلش را نميدونستم اگر عاشق شده چرا نميگه اگرم نه كه دردش چيه.هر موقع هم كه توي اين يه هفته بهش سر ميزنم همش يا شركت بوده يا وسط باغ نشسته گيتار ميزنه اوضاع روحيش خراب شده بدجور .پدرامم كه توي اين يه هفته مدارم سرش درد ميكرد و حوصله نداشت كه باهاش كل كل كنم خداروشكر كه خدا اين بيماري به نام سردرد را آفريد كه اين بنده ها موقعي كه حوصله جواب دادن ندارن الكي بگن ول كن سرم در حال انفجاره.
ساعت 12نصفه شبه منم هنوز خوابم نبرده يعني به منم ميگن عروس از پنجره به طاها كه وسط باغ روي چمن ها نشسته و داره گيتار ميزنه نگاه ميكنم.چه فرصتي از اين بهتر بريم يكم اذيتش كنيم.راه افتادم سمت باغ بين راه از آشپزخونه ميوه وچاي هم برداشتم يكم هم تخمه رفتم سمت باغ
_سلام داداشي
_سلام عروس كوچولو
_طاها بميري
_خدانكنه
_اگر خودت بگي
_چرا نخوابيدي؟؟؟
_تو چرا نخوابيدي؟؟؟
_خوب من دلم واسه تو تنگ ميشه
_جُك ميگي ها من تازه فرا فقط محرم ميشيم تا 3هفته ديگه اينجام
_حالا چرا نخوابيدي
_ترس نميزاره بخوابم
_از چي؟؟؟
_از فردا ها،پدرا،غريزش...
_از فرداها نترس اون هام يه چيزين مثل امروز مثل ديروز
_اما نميدونم
_اما پدرام مرد خوبيه خوشبختت ميكنه من اگر نميشناختمش كه خواهر دست گلمو بهش نميدادم كه
_چقدرم كه تو غيرت داري؟؟؟
_اشتباه نكن طناز خانوم من غيرت دارم بيشتر از هر كس ديگه اي اما نميخوام به تو سخت بگذره
_اگر غيرت داشتي خواهرتو به دوستت دو دستي تقديم نميكردي
_طناز هنوز زوده دليل كار منو بدوني
_ميترسم
_ديگه از چي؟؟
_پدرام يه مرده مثل همه مردها
_آره هست اما تنها تفاوتش اينه كه ميتونه خودش را كنترل كنه
_بگذريم
_طناز بعد از جداي ميخواي چكار كني؟؟؟
_چكار كنم بنظرت ؟؟؟ميام ميشم دوباره دختر خونه
_به مامان بابا ميگي ازدواجت كشك بوده
_آره
_خوب كاري ميكني
_فقط نميدونم بعد از جداي منو پدرام خانواده ها چه شكلي ميشن
_شايد لازم نباشه جدا بشيد
_هه حتما مثل رمان ها عاشق هم ميشيم يه عمر با هم زندگي ميكنيم
_نه دليل اين حرف من يه چيز ديگه است
_طاها
_جانم
_تو نميخواي ازدواج كني؟؟؟
_چرا خواهري
_كي؟؟؟
_به محض خروج تو از اين خونه
_حالا چرا اينقدر زود؟؟؟
_به دليل اينكه نيست من عاشق كل كل باتوئم تا تو نباشي كسي نيست با من كل كل كنه منم مجبورم برم زن بگيرم باهاش كل بندازم
_حالا كي را ميخواي بگيري؟؟؟
_يه خُل مثل خودت كه باهام كل ميندازه
_كسي را سراغ داري؟؟؟
يه لحظه رنگش پريد گفت:
_نه!چطور؟؟؟
_آخه از فعل حال استفاده كردي
_آخر شبي نشستي غلط منو ويرايش ميكني ول كن
_اما من مطمئنم
_طناز آجي جونم يه درخواست ازت بكنم نه نميگي؟؟
_بستگي داره چي باشه
_دارم جدي صحبت ميكنم
_چي؟؟؟
_تو بگو نه نميگي
_خوب بايد بدونم
_طناز جان داداشي اذيتش نكن
_كي را؟؟؟زنتا بابا بزار بياد بعد زن ذليل بشو
_نه منظروم پدرامه
_چرا خوش ميگذره كه
_اذيتش نكن
_باشه بابا
_آفرين آبجي جوني.حالا هم بلند شوبرو بخواب فردا خسته ميشي
_باشه
_هواي شوهرتم داشته باش
_چشم من رفتم شب خوش
_شب توئم
_را افتادم سمت اوتاقم و با فكري مشغول خوابيدم...
__________________________________________________
تو خماري بمونيد تا فردا

tan tan16
1391،05،12, ساعت : 01:33 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووووم چطوريد
اينو داشته باشيد فعلا تا نقد نيايد از پست خبري نيست:mrgreen:
________________________________
صبح با صداي مليكا و كِل كشيدن مامان و خاله بلند شدم يه راست رفتم حمام قرار بود سر ساعت11جلو محضر باشيم والان ساعت9:30دقيقه بود تعجبم از اين بود مامان چطوري كل اتاق منو روي سرش نذاشته،بعد از حمام مليكا نشست يكم روي صورتم كار كرد يه آرايش محو دخترونه يه نگاه ديگه به ساعت انداختم كه ديدم 10:15شده واسه همين بلند شدم يه مانتو شلوار سفيد با يه روسري سفيد پوشيدم كفش هاي سفيدمم آماده كردم،رفتمو پايين آماده نشستم كه مامان اومدو گفت كه بابا تو ماشين منتظره منه سوارماشين كه شدم تازه طاها را ديدم با اون كت وشلوار مشكي فوق العاده شده بود،اما نميدونم معني اون غم توي چشماشو نميفهميدم رد نگاهشو دنبال كردم كه به مليكا ختم ميشد يعني ممكن بود؟؟؟مليكا با طاها؟عمرا يعني امكان داشت؟اما اينا كه همش كل دارن؟خنگ شدم ولش كن تا اومدم به غم توي چشماي طاها و اون رد نگاه فكر كنم ديدم رسيديم جلوي در محضر پاهام بي حس شده بود جوني توش نبود كه بتونم پياده بشم،با كلي تلاش بالاخره تونستم با تأخير از ماشين پياده بشم برم سمت قتل گاه يا همون محضر.بعد از يك ساعت معطلي تموم شد بالاخره من زنش شدم،ديگه شدم طناز ضيايي.همه خوشحال بودن حتي پدرام اما من نه من حتي نميتونستم يه لبخند الكي بزنم چه برسه به ابراز خوشحالي.بعد از محضر رفتيم سمت پدرام اينا،نهار را اونجا خورديم بعد از اونم يه آرايشگر اومد كه منو آماده كنه واسه شب.ساعت نزديك6 بود كه كار منم تموم شده بود يه آرايش صورتي روي صورتم شده بود كه بنظر خودم خيلي خوب شده بودم اووووف بفرماييد نوشابه واسه لباسم هم فرح از مالزي واسم يه دكلته شيري آورده بود كه پايينش مثل دُم ماهي شده بود شيك و ساده چيزي كه من عاشقش بودم تنها ناراحتيم هم باز بودن قسمت بالاي لباس بود كه اونم با يه كت كوتاه كه تا زير سينه ام بود حل شد.واما مشك بعدي هم اين بود كه هيچ كدوم اجازه استفاده روسري را به من نميدادن نه پدرام نه خاله هر دو ميگفتن هم امشب و هم شب عروسي حق استفاده از روسري را ندارم خيلي ناراحت شدم كه بخاطر يه مجلس بي خود بايد قيد حجاب خودمو ميزدم.اون شب اتفاق خاصي نيفتاد همه چي ساده بود اما نهايت سليقه بكار رفته بود يه مجلس شيك و ساده برگزار شد

***

از اون شب دوهفته اي ميگذره امروز هم مامان خانواده پدرام را نهار دعوت كرده البته ميگه نهار اما به زور ساعت12شب از اينجا ميرن بيرون.مامان از صبح داره از من بيگاري ميكشه الانم كه راحتم گذاشته ساعت12ظهره چيزي تا اومدن مهمونا نمونده،دوشمو گرفتمو رفتم سمت كمد لباس هام يه شلوارك لي سورمه اي با يه تاب آستين حلقه اي سفيد پوشيدم موهامو همونطور باز گذاشتم تا بخشكه و تا ميتونستم به خودم عطر زدم كه در كنار پدرام كم نيارم يه آرايش محو صورتي هم كردمو رفتم پايين به قول مامان بوي عطر از 10كيلومتري طرف را مست ميكرد واي به حال نزديكش.هنوز كامل نشسته بودم كه صداي زنگ بلند شد با صداي زنگ مامان وبابا وطاها اومدن تو سالن رفتم سمت آيفون و دكمه را زدم بعد از چند دقيقه مهناز جون و آقاي ضياي اومدن داخل
مهناز جون:به به ببين عروسم چه كرده.سلام عزيزم
_سلام مامان خوبيد شما؟؟؟شما خوبيد پدر؟؟؟
عمو محمود:بله مگه ميشه عروسمو ببينمو خوب نباشم
_ممنون پدر خوش آمديد بفرماييد
_اجازه ميديد منم با همسرم صحبت كنم؟؟؟
همه برگشتيم سمت صدا كه پدرام گفت:
_بابا چيه دلم براش داره ضعف ميره
چشماي من شده بود نلبكي اين چي ميگفت ديوانه.لباساي كه پوشيده بود نظرمو جلب كرد دقيق تر بهش نگاه كردم يه تي شرت سفيد با يه جين سورمه اي،خندم گرفت بازم رنگ هم لباس پوشيده بوديم.
مهناز جون:بيا بابا زنت مال خودت ما كه رفتيم پيش دوستانمون بيا بريم محمود
اومد جلو گفت:
_سلام خانومي خوبي؟؟؟
_سلام آقايي تو چطوري؟؟؟
_تو را كه ميبينم خوب خوبم
_بريم داخل؟؟؟
_بريم
با هم رفتيم داخل و بعد از يك ساعت شوخي و خنده رفتيم سر ميز.بعد از غذا نوبت به استراحت رسيد كه مامان همه مارا با حرفي كه زد شوكِ كرد
_طناز بريد با آقا پدرام تو اتاقت بخوابيد
_هان؟؟؟واسه چي؟؟؟
_وا دختر اينقدر تعجب داشت؟خوب اين مرد خسته است بريد باهم يه استراحت بكنيد
_حالا چرا باهم؟؟؟
_وا تو ديونه شدي خوب شوهرته
يه نگاه به پدرام كردم كه از زور خنده به كبودي ميزد
مهناز جون:فقط استراحت كنيدا شيطوني نكنيد يه موقع
من كه منظور شونا نگرفتم اما از خنده ريزي كه پدرام ميكرد حدس زدم كه بايد چيز بدي باشه.بالاخره پدرام را بردم سمت اتاقم تا با هم يكم استراحت كنيم البته پدرام مجبور شد روي زمين بخوابه منم درو قفل كردم كه كسي مزاحم استراحت ما نشه.
اين قضيه شيطوني بدخور داشت مغزمو ميخورد واسه همي از پدرام پرسيدم
_پدرام
_بله؟؟؟
_منظورشون از شيطوني چي بود؟؟؟
_يعني تو نميدوني؟؟؟
_نه نميدونم
_منم باور كردم
_وا خوب نميدونم ديگه
يه نگاه بهم كردو گفت:
_ميخواي بهت نشون بدم خوب واست جا بيفته؟؟؟
_مگه چيز بدي نيست؟؟؟
_نه.اتفاقاً چيز خوبيه
_پس چرا گفتن نكنيم؟؟؟
_شوخي كردن بابا حالا ميخواي نشونت بدم
_اگر بد نيست آره
با گفتن يه باشه پاشد و اومد سمت من...
___________________________________
خووووووووووووووب به نظر شما چيكار ميكنه اين آق پدرام:mrgreen:

tan tan16
1391،05،14, ساعت : 06:07 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووم اينم پست هيجاني
_____________________________
آروم اومد كنار من روي تخت نشست زل زدم توي چشماش اونم زل زده بود توي چشماي من اما آروم آروم نگاهش از چشمام اومد پايين و رفت سمت لبام و روي لبام قفل شد همونجوري كه به لبام نگاه ميكرد گفت:
_ميخواي بودني شيطوني يعني چي؟؟؟
باسر بهش گفتم آره
_كه نميدوني؟؟؟
ميدونستم يا واقعا نميدونستم ميدونستم الان ميخواد چيكار كنه اما چرا؟چرا عقب نميكشيدم مگه من از اين پسر متنفر نيستم چرا اجازه ميدم اينقدر بهم نزديك بشه؟؟؟
لباش از هم باز شد ناخودآگاه لباي منم از هم باز شد كم كم فاصله كم شد.دستش اومد بالا رفت پشت كمرم رفت بين موهام فاصله ها كم تر شد هرم نفس هاش بيشتر شد چشمام از چشميش به چشم ديگه اش ميرفت اما اون فقط به يه چيز نگاه ميكرد ميخواستم مطمئن بشم واقعا داره به چي نگاه ميكنه آيا واقعا ميخواد اين كارو بكنه ؟؟؟پس چرا من مخالفت نميكنم؟خوب معلومه زنشي؟ اما...اما ما كه واقعا زن و شوهر نيستيم پس ولي من يعني واقعا دلم ميخواد؟خوب تو كه تاحالا تجربه نكردي بدوني دلت ميخواد يا نه.
از فكر اومدم بيرون نفسام تند شده بود استرس داشتم با صداي لرزون پرسيدم اون جمله اي كه از چشماش معلوم بودو پرسيد:
_مي...ميخواي چيكار كني
يكم ديگه بهم نزديك شد بدنم در تماس كامل بدنش بود در آغوشش بودم اما نميدونم چرا داشتم كوتاه ميومدم واقعا اين منم كه الان تو اين موقعيت با پسري كه از بدم مياد دارم ......من دارم چيكار ميكنم خدا؟حتي از گفتن كلمه اش تو ذهنمم فراريم
_ميخوام طعم خوب شيطوني را بهت نشون بدم
باترس گفتم:
_اما اين كه شيطوني نيست؟؟؟
با يه لبخند گفت:
_چرا هست شيطوني از مدل بزرگساليش
با اين حرف دستي كه باعث شده بود از بدنم از تخت فاصله داشته باشه بي حس شد و من افتادم روي تخت بخاطر اينكه دست پدرام دورم بود اونم افتاد روي تخت.
فاصله ها كم ترشد دستش بيشتر بين موهام رفت سرمو كشيد جلوو...
به مدت يك صدم ثانيه لباي گرم و پدرام روي لباي سرد و بي روح من قرار گرفت با اين كار پدرام دستگاه برق بهم وصل شد و هولش دادم كنار كه صداي در بلند شد .همون موقع به خودم اومدم من چه كردم مني كه ازش متنفر بودم چكار كردم همه ي غرورم با اين كار ويران شد از خودم شرمم ميشد از اينكه گذاشته بودم نفسم بهم غلبه كنه شرم داشتم تو اين فكر بودم كه بايد چيكار كنم كه باز صداي در اومد.
خجالت كشيدم از خودم از خودم كه چقدر راحت باختم اما پدرام معلوم بود واسش مهم نيست يا نه شايدم بار اولش نيست باز صداي در بلند شد قدرت ايستادن نداشتم پاهام ضعف داشت عرق سرد تمام بدنمو گرفته بود نوك انگشتام همه يخ كرده بود دستام ميلرزيد و بازم صداي در بود كه به خودم آوردم.
پدرام كلافه گفت:
_چرا درو باز نميكني؟؟؟
_هااان...چي ميگي؟؟؟
كلافه تر و عصبي گفت:
_ميگم چرا درو باز نميكني؟
آروم تر پرسيد :
_كري؟؟؟
با خشم برگشتم سمتشو گفتم:
_هر دهنتو بفهم
و ديگه مجال جواب دادن بهش ندادم رفتم سمت درو باز كردم كه مهناز جونو ديدم
با سرمندگي گفت:
_خواب بودي؟؟؟
يكم هول شدم گفتم:
_نه....چيزه ...داشتيم يعني.... ميخواستيم بخوابيم
دقيق بهم نگاه كردو گفت:
_طناز حالت خوبه؟؟؟
بيشتر هول شدم با سرعت گفتم:
_آره چرا بايد بد باشه
مشكوك و نا مطمئن جواب داد
_پس چرا رنگ به رو نداري.مطمئني چيزي نيست
نگاهش كردم كه توضيح بدم چيزيم نيست كه ديدم داره به پدرام نگاه ميكنه كه هنوز روي تخت بود
مشكوك تر از قبل پرسيد:
_شما دوتا داشتيد چيكتر ميكرديد؟؟؟
بي حوصله شده بودم ميخواستم سر يكي دلخوريمو خالي كنم گفتم:
_هيچي ....ماكاري نميكرديم شما كاري داشتيد؟؟؟
انگاري يكم خيالش راحت شد با خونسدي گفت:
_اومدم بگم يك ساعت ديگه ميخوايم بريم باغ آماده باشيد
_باشه چشم
_منم رفتم
_چشم
به محض اينكه مطمئن شدم مهناز جون رفته مثل كوه آتشفشان تركيدم.باحرص رو به پدرام گفتم
_تو چه غلطي كردي؟؟؟؟اصلا به چه حقي ؟؟؟؟تو به چه جرأتي دست به موهاي من زدي؟؟؟؟همين طور ميگفتم و اصلا به پدرام توجه نداشتم بعد از اينكه خوب دعواش كردم گفت:
_اول از همه اين كارا كردم تا بفهمي من هيچي وهيچ كس واسم مهم نيست حتي اگر الان نامحرمم بوديم واسم مهم نبود به هركي ميگفتي .دوم اينكه بفهمي من ميتونم جلوي خودمو بگيرم ظاهراً كسي كه نميتونه روي خودش كنترل داشته باشه من نيستم و يكي ديگه است .وسوم اينكه خودتو زدي به خنگي ميخواستم اگر بخواي پيش من خنگ بازي در بياري كاري ميكنم كه پشيمون بشي الانم شانس آرودي مامان اومد مگر نه بدتر از اين در انتظارت بود
اعصابم متشنج شده بود از اتاق زدم بيرون و درو محكم بستم....
________________________
جاااااااااااااان هر كي دوس داريد اين پستا نقد كنيد
بايد مثل نويسنده هاي ديگه بگم تا اينقدر نقد نشه نميزارم
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،05،16, ساعت : 06:54 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووم اينم ميدم اما اگر نياين نقد من ميدونمو طاها
_______________________________
از اون اتفاق يك هفته اي ميگذره.توي اين يك هفته نه پدرام و ديدم نه دلم ميخواد ببينمش همش درحال فكر كردن به اينم كه چجوري ميتونم پدرام را ادب كنم .اين كه هنوز هيچي نشده از اين كارا ميكنه وقتي با هم بريم توي يه خونه چكار ميكنه؟؟؟
از صبح تا حالا توي اتاق موندم ديگه واقعا از بي كاري خسته شدم دلم لك زده واسه آموزش واسه اينكه سر بچه ها داد بزنم ،اما الان بچه ام كو؟اون كارمم با اومدن پدرام كنسل شد چقدر دلم واسه آب تنگ شده از پنجره اتاقم يه نگاه به استخر كردم تا لب پر آب بود وسوسه ام كرد كه برم توش از همين فاصله هم لذتشو حس ميكردم.
ديگه معطل نكردم و سريع لباس شنا و وسايل مربوط بهشو برداشتمو زدم بيرون رفتم توي آلاچيق لباس عوض كردمو رفتم قسمت پرعمق و يه شيرجه رفتم توي آب.آبش سرد بود و بدن من داغ همين باعث شد بدنم يه لرز بكنه،حس خوبي بود واقعا واسه ريلكس شدن اعصابم به اين آب نياز داشتم همينطور از اين طرف ميرفتم اون سمت و برعكسش هم ميرفتم در اوج بازي بودم كه صداي ماشين طاها اومد واسم مهم نبود لباسم زياد باز نبود واسه اينكه احتمال ميدادم بياد يه مايوي انتخاب كرده بودم كه پوشيده تر از بقيه باشه يه شلوارك كوتاه ويه تاب بود مناسب بود نگراني نداشت.اما خوش بختانه طرف استخر نيومد و من راحت بازي كردم.حدود نيم ساعت بعد از آب اومدم بيرون و اومدم برم سمت آلاچيق تا لباس هامو عوض كنم كه ديدم يكي ديگه هم داره ميره سمت آلاچيق باورم نميشد اين اينجا چيكار ميكرد؟خدايا چرا باز يه اين مدلي؟سري قبل كافي نبود؟اوووووف حالا باز متلك.به سرعت قدم هام اضافه كردم كه زود حوله رابردارم و برم كه ديدم اون زودتر از من رسيده بود.وقتي رسيدم ديدم روي يكي از صندلي ها نشسته و داره به من نگاه ميكنه.
باصداي كه تمسخر توش موج ميزد گفت:
_سلام بر همسر عزيزم
يه چشم غره توپ بهش رفتم كه با خنده گفت:
_عزيزم تو كه ميدونستي من دارم ميام؟چرا صبر نكردي ببينمت؟
با حرص گفتم:
_تو هر روز اينجاي و ايجاد مزاحمت ميكني چيز تازه اي نيست.درضمن اصلاً مشتاق ديدنت و اومدنت نيستم كه بخوام دقيقه اي آمارتو بگيرم
با خنده در حالي كه پامي شد و به ميز وسط آلاچيق و دقيقاً جلوي من تكيه ميداد گفت:
_يعني تو نميدونستي من دارم ميام؟آخي اين كه زحمت نداره از خودم بپرس كي ميام الانم اشكال نداره دوباره برو تو آب
بعد از اين حرف تكيه اش را از ميز برداشتو اومد جلوي منو جدي گفت:
_يه بار بهت گفتم از كسي كه خودشو به نمايش بزاره بيزارم اگر ميخواي جلب توجه كني راه هاي ديگه هم هست. ميخواي؟
اعصابم بهم ريخت،ديونه فكر ميكرد عاشق اون چشماي بي ريختشم اه خُل.
همون طور كه به چشماش نگاه ميكردم دستمو بردم بالا و با تمام قدرت بدنيم زدم توي صورتش كه باعث شد سرش يكم متمايل بشه طرفي كه جهت سيلي بود.اصلاً انتظارشونداشت بهش نگاه كردمو با اعصبانيت گفتم:
_من مثل اون دختر خاله هات نيستم كه واسه تو بميرن و چه ميدونم هر سري با يكي باشم.درضمن اينم توي اون گوشت فرو كن من نه از تو خوشم مياد و نه اينكه تو را جزء آدم حساب نميكنم تو واسه من فقط يه تيكه آشغال سوءاستفاده گري اينو هميشه يادت باشه
با اعصبانيت بهم نگاه كردو گفت:
_حرف دهنتو بفهم بچه
باصداي بلند تر گفتم:
_من بچه ام،هه.آره راست ميگي اگر بچه نبودم كه با يه آدم هوس باز ازدواج نميكردم
با اين حرف من دستشو آورد بالا منم صورتمو براي يه سيلي جانانه آماده كرده بودم كه انگاري پشيمون شدو دستشو كرد بين موهاش
يه پوزخند زدمو گفتم
_جرأت نداري آقا پدرام ضيايي
يه نفس عميق كشيدو گفت
_مال اين حرفا نيستي (با يه لحن مسخره گفت)دوماً بچه كه زدن نداره.
برگشتم كه برم توي همون حالت گفتم
_اگه اينو نگي چي بگي واسه كم آوردنات در ضمن منتظر تلافي باش
همون طور كه ميرفتم شنيدم كه يه چيزي گفت اما بهش اهميت ندادم از دور طاها را ديدم كه داشت ميومد آخي بميرم براش چشماش از اين باز تر نميشد حق هم داشت برادر عزيزم منو تا حالا با حوله اونم جلو اين انتر نديده بود بيچاره نميدونست زير حوله لباسم پوشيده است اما خداي خاك بر سر خودم چه بي حيا شدم من .اووووف بيخيل حالا فعلا بفكر تلافي براي اين بچه پاندا باش وا حالا چرا من به اين بدبخت ميگم بچه پاندا؟؟؟چه ميدونم بابا.باسر به طاها سلام كردمو رفتم
سمت در و رفتم يه راست سمت حمام
__________________________________
بيايد نقد ديگه :-119-:

tan tan16
1391،05،19, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووم شرمنده بخاطر اين تأخيرم :-2-30-:
ببخشيد ديگه امروزم سعي ميكنم3تابزارم حالا3تانشد 2تا حتما ميشه
__________________________

از حمام اومدم بیرون یه لباس آزاد سرخابی پوشیدمو نشستم پشت کامپیوتر خیرسرم دانشجویی فناوری اطلاعات بودم و سال تا ماه نمیرفتم سرش یه 2ساعتی که با کامپیوتر و اینترنت سروکله زدم بلندشدمو رفتم کنار پنجره به حیاط نگاه کردم که دیدم بَه آقا چه واسه خودش روی صندلی های کنار استخرلَم داد و سرخوش داره حال میکنه یه فکری اومد توی سرم که یه جوری حال این پسره را بگیرم باز دوباره شدم همون طناز شیطون که فقط تمام فکرش تلافی مهم نیست کارش زشته طرف سکته کنه یا هرچی مهم تلافیه.بلندشدم و گوشیمو برداشتمو رفتم پایین تنها خوبی این ازدواج واسه من داشت این بود که دیگه نیازی به روسری جلو پدرام نبود واقعا که سخت بود چون این بشر از24ساعت یه روز25ساعتشو اینجا بود والا.رسیدم به حیاط یا همون باغ خونه رفتم سمت پدرام که لب به لبه استخر صندلی زده بود فقط یکم فاصله داشت تا استخر .همونطور که میرفتم سمتش موبایلمم آماده میکردم که زیاد معطل نشم رسیدم بهش یه تست کردم دیدم خوابه خوابه آخی امروز واسه مشورت با طاها اومده بود اینجا الانم نمیدونم چی شده اینجا خوابه .یهو دلم براش سوخت گناه داشت اما یکی از اعماق وجودم میگفت کم تحقیرت کرد؟؟؟کم بهت گفت جلف خودنما ؟؟؟همین باعث شد توی کارم بیشتر پافشاری کنم.موبایلمو گرفتم کنارگوش سمت راستش البته از بالای سرش دستمو دراز کردم خودمم خم شدم کنار گوش سمت چپش با شماره3گوشی را پلی کردم و...هر دو با صدای بلند در گوش پدرام جیغ کشیدیم.پدرام بدبخت مثل جن زده ها از روی صندلی 3متر پرید بالا رنگش پریده بود هی مدام با چشمای گرد شده میگفت:

_چی شده؟؟؟؟

وقتی اون چشما طوسی نگرانش روی من که از خنده کبود شده بودم افتاد یهو مثل بمب هسته ای ترکید و ترکشاش شامل حال منم شد

با اعصبانیت داد میزد

_دختره دیونه ای روانی این چه کاری بود نزدیک بود سکته کنم.اه

همون طور زیر لب با خودش حرف میزد

منم با خنده گفتم :

من که بهت گفته بودم مواظب خودت باش تلافی میکنم

زل زد توی چشمای منو گفت:

_تو باید بجای اینکه اینجا زندگی کنی بری توی تیمارستان

عصبی شدمو رفتم توی سینه اش گفتم :

_اونجا جای ابدی توئه درباره من درست صحبت کن پدرام این اولین وآخرین هشدار بود

بعد از این حرف هم پامو آوردم بالا و با تمام قدرت زدم روی قوزک پاش که باعث شد بگیرتش بالا و یه چند قدمی را لی لی بره عقب و بعدم ...بیفته وسط استخر هم خنده ام گرفته بود هم دلم براش سوخته بود.

حس دل سوزی به دیگه حس هام غلبه کرد چون که من که تلافی کرده بودم دیگه واسه چی بود رفتم سمت استخرو دوتا دستموگرفتم سمتش تا بیاد بیرون که ..................

تا به خودم اومدم دیدم زیر آب بودم داشتم دستو پا میزدم هیچ وقت با بلوز شلوار نمیتونستم خودمو نجات بدم .

نفس داشتم کم میاوردم ،مدام داشتم پایین تر میرفتم لباس هام سنگین شده بودن و منو بیشتر به سمت عمق استخر میکشوندن.دیگه جونی واسم نمونده بود تمام قدرتم تحلیل رفته بود و فقط به مرگ فکر میکردم میدونستم پدرام به خیال اینکه من مربیم نمیاد کمکم تنها کسی که از این ترس من باخبر بود خانواده ام بود داشتم باخدا راز و نیاز قبل از مرگمو میکردمو ازش به خاطر تمام کارای بدی که کرده بودم حلالیت میخواستم که یادم افتاد من من هنوز بچه دار نشده بودم هنوز جون بودم که بخوام توی استخر خونه مون بمیرم ای کاش میگفتن توی دریا مردم خدایا دیگه آروم آروم بی حس شدم چیزی نمیفهمیدم نمیدونم چرا کسی نمیومد نجاتم بده این پدرام گور به گور شده کو پس میدونستم از اون موقع تا حالا هنوز اونقدر نگذشته که کسی بفهمه من دارم میمیرم اما خوب چون ناگهانی بود نفسم کم اومده بود.توی همون حالت هم یادم اومد که اومد چرا من نمیتونستم بالباس شنا کنم .تنها دلیلش این بودکه من وقتی سنگین میشدم یا هرموقع احساس میکردم که نمیتونم کاری بکنم دیگه تلاشی واسه نحاتم نمیکردم مثل الان با اینکه یه مربیه شنا بودم اما بازم از اینکه بالباس برم توی آب میترسم اونم توی عمق10متری دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام واسه همیشه بسته شد.



***





با احساس ضربه در دوطرف صورتم .صدا زدن اسمم از اون دوردست ها میومد هوشیار شدم .انگار یکی جلو نفس کشیدنمو گرفته بود اومدم با دهن نفس بکشم که به سرفه افتادم و فقط و فقط آب از دهنم خارج که یکی هم بامشت زد توی کمرم که نفسم بند اومد و باز،باز شد،یکی هم هی مدام با یه صدای نگران میگفت:

_طناز بلندشو غلط کردم .دِدخترپاشو دیگه

چشماموبازکردم آروم آروم همه چی داشت واسم واضح میشد پدرام بالای سرم نشسته بود هی میگفت :

_غلط کردم دیگه اذیتت نمیکنم

داشتم به پدرام نگاه میکردم که صدای طاهارا شنیدم

_طنازی آجی جونم خوبی؟؟؟

فقط تونستم سرموتکون بدم

بعد از این حرف طاها بلندم کردو بردم توی اتاقم گفت

_تو فقط استراحت کن

با نگرانی گفتم

_طاها

_جانم؟؟؟؟

_مامان....

چشماشو بستو گفت

_نیست خونه مهناز خانومه .طنازم زنگ زدم ملیکا الان میاد پیشت من باید برم با پدرام دکتر سرمو به معنی باشه تکون دادم چشمامو بستمو خوابم برد...
_________________________________
بفرماييد:-118-:
بعدي ساعت6

tan tan16
1391،05،19, ساعت : 06:08 بعد از ظهر
اينم پستي كه قول داد بوده
نقدم بيايد ديگه
_________________________

چشمامو باز کردم حالم خیلی بهتر شده بود به کنارم نگاه کردم اووووووووف ملیکا خواب بوداین مثلاً اومده بود از من نگهداری کنه ماشالله شرمنده ام کرد.

از تخت اومدم پایین به باغ نگاه کردم یاد ظهر افتادم واقعاً از اینکه با لباس بیفتم توی آب وحشت داشتم نمیدونمم چرا دست خودم نیست چون میدونستم که سنگین میشم ازش میترسیدم واسه همین تا با لباس میفتادم توی آب دیگه هیچ تلاشی نمیکردم واسه نجات جون خودم .به هر حال پدرام کار بدی با من کردو این کارش تلافی بدتر از اینا در انتظارشِ.

صدای مامان که از پایین صدام میکرد منو از فکر کردن به تلافی کار پدرام درآورد.آروم اتاق زدم بیرون و رفتم پایین مامان توی آشپزخونه بود منم نشستم تا بیاد داخل سالن تا بهش سلام کنم چون اصلا صدام در نمیومد واسه داد زدن نشستم روی یه صندلی ها تا مامان از آشپزخونه بیاد بیرون یه نگاه به لباس هام کردم میدونستم عوض کردنش حتی انتخابشم با ملیکا بوده یه پلیور طوسی با یه شلوار گرم کن مشکی اونم چی وسط تابستون اصلاً با هم جور در نمیومدن خدا عقلش بده

مامان از آشپزخونه اومد بیرون یه نگاه بهش انداختمو سریع گفتم

_سلام بر مامی جون خودم

_سلام .طناز؟

_بله؟

پس فرداشب عروسی دختر گیتی خانومه میدونی کیه؟؟؟؟

یکی از دوستای مشترک مامان ومهنازجون بود

چشمامو ریزکردمو گفتم:

_همون که با مامان مهناز توی ماساژباهاش آشنا شدید؟؟؟؟

_آره همونه

_آره میدونم کیه .باشه میام

_اینو نگفتم که بگی میای یا نه .اومدن که باید بیای .اینو گفتم که آماده باشی چون اینجا به عنوان عروس مهناز و زن پدرام میای

_وا یعنی من به عنوان دختر شما نمیتونم بیام؟؟

_نه

_اگر من زن پدرام نبودم که الان به شخصیتم برمیخورد اصلاً نمیام

_اون موقع 3تا کارت نمیدادن 2تا میدادن یکی وا ما و یکی واسه مهناز اینا اما الان یکم مخصوص تو و پدرام دادن

_نه

_بله واما مطلب دوم اینکه من ومهناز دیدیم که شما دوتا این چند وقت زیاد درگیر کارای جشن بودید واسه همین قرار شده که یه سفر بریم شمال تا شما دوتا هم یه حالو هوای عوض کنید

نه شمال اونم با پدرام این طوری که سفر بهم زهر میشه

_با شمال موافق نیستم

_چرا؟

_مامان من کی این موقع میره شمال؟؟؟

_همه فصل شمال الانه

_خوب چیزه برای اینکه نزدیکه مراسمونم هست

_طناز خانوم مراسم 2هفته دیگه است شماهم که همه کارتون را کردید

باصدای یکم بلندتر گفتم :

_هر کاری دوس دارید بکنید

پاشدمو رفتم بالا در اتاق را محکم بستم که ملیکا 3ضرب پرید بالا و گفت:

_چی شده؟؟؟

با حرص گفتم :

_هیچی تو بگیر بخواب

با تعجب گفت:

_تو کی بیدار شدی؟؟؟اصلاً چرا از سرجات بلند شدی؟؟؟بیا بخواب

زیر لب یه برو بابای بهش گفتم و رفتم سمت پنجره داشتم به باغ نگاه میکردم که صدای درخونه اومد برگشتم سمت در که دیدم ماشین پدرام اومد داخل

پسره سریش آخر شبم بیخیال خونه ما نمیشه یکی نیست بهش بگه تو خودت خونه زندگی نداری

داشتم به پدرام چیز میگفتم که دیدم طاها از سمت راننده اومد پایین رفت سمت در شاگردو پدرام را کشید بیرون و برد سمت آلاچیق.

وا چرا پدرام این طوری بود ؟؟؟نکنه دعوا کرده باشن؟؟؟؟
______________________
نقد نيايد از پست بعد خبري ني

tan tan16
1391،05،20, ساعت : 05:04 بعد از ظهر
بفرماييد اينم تند تند پست دادم
______________________________________
نگران شدم. درسته كه ما به خون هم تشنه بوديم اما الان پدرام نقش همسر منو داشت برگشتم سمت مليكا ازش بپرس چه كنم كه ديدم خانوم خوابه هفتا پادشاه را داره ميبينه دوباره برگشتم سمت پنجره دلم گواه بد ميداد،اومدم پايين مامان توي اتاقش بود آروم رفتم سمت آشپزخونه و بدون اينكه كوچك ترين صداي بياد يه ليوان آب قند درست كردمو به 3نرسيده خودمو گذاشتم بيرون رفتم سمت طاها وصداش كردم
_طاها...
برگشت سمت منو با حرص گفت:
_تو اينجا چكار ميكني؟؟؟؟
_خوب از توي پنجره ديدم نگران شدم
يه نگاه به دستم كردو گفت:
_مامان هم فهميد؟؟؟
_نه ميدونستم مامان نبايد بفهمه
_خوب كاري كردي
نشستم روي صندلي و همونطور كه به پدرام نگاه ميكردم ليوان را دادم دست طاها و گفتم
_حالا چي شده؟؟؟
يه نگاه به ليوان كرد گفت:
_اين چيه؟؟؟
شونه هامو انداختم بالا گفتم
_آب قند همين طوري آوردم نگفتي چش شده؟؟؟
يه نفس عميق كشيد و همون طور كه به پدرام نگاه ميكرد گفت:
_فكر كنم فشارش افتاده
اه چه پسر نازنازي بوده پس
يهوي ياد عصر افتادم و گفتم:
_راستي عصر واسه چي رقتيد دكتر
يكم رنگش پريد اما با خونسردي گفت:
_همين جوري واسه چكاب ماهيانه
يه نگاه به پدرام كردم كه ديدم لباس هاي طاها تنشه برگشتم سمت طاها و گفتم
_طاها
_بله
_پدرام چرا لباس اي تو تنشه؟؟؟
_بخاطر دسته گل عصر جنابعالي
_اونم بدترشو جواب داد
_كار تو بد بود طناز
_كار پدرام بدتر بود
با صدا بلند گفت:
_هرچي الان حوصله بحث ندارم ميشه بس كني
_اصلاً من ميرم اين شما اينم پدرام جونتون
بلند شدم كه برم توي اتاقم كه وسط راه برگشتم سمت طاها وباصداي بلند گفتم:
_ميدوني چيه؟الان كه به كارم و نتيجه اش فكر ميكنم ميبينم خوب كاري كردم اصلاً اي كاش اينقدر اون زير ميموند تا ميمرد تا از شرش راحت بشم
اومدم برگردم برم كه هنوز هيچ اقدامي نكرده صداي طاها ميخكوبم كرد
_طناز خفه شو برو گمشو توي اتاقت به حساب توئم بعداً ميرسم
باورم نميشد كه طاها تنها برادرم بخاطر يه آدم غريبه با من اين طوري صحبت كنه بغض كردم و دستمو گرفتم جلوي دهنم تا توي اتاقم دويدم سرمو فرو كردم روي پشتي و شروع كرم به خالي كردن بغضم كه ديگه چيزي نفهميدم


***

صبح با سر درد و چشماي پف كرده بيدار شدم مليكا كنارم نبود نميدونم متوجه گريه كردن من شد يا نه اما اگرم فهميده بود مهم نبود ملي به اين چيزا عادت داشت همون طوري رفتم سمت حمام و يه نيم ساعتي با آب سرد دوش گرفتم اومدم بيرون چون ميخواستم برم از خونه بيرون لباس هامو عوض كردم يه شلوار جين با يه تاب بنفش پوشيمو اومدم پايين كه ديدم طاها داره صبحانه ميخوره بدون اينكه نه سلامي و نه نگاهي بهش بكنم به مامان سلام كردم رفتم سمت ميز چايمو تلخ خوردمو واسه اينكه شكمم خالي نباشه يه لقمه ي بزرگ گرفتمو رفتم سمت اتاقم همون طور كه مانتو سفيدمو با يه شال بنفش ميپوشيدم خوردم بعد از اون هم يكم رژ صورتي زدم و كيف بنفشمو با آل استاراي بنفشم برداشتمو زدم بيرون همون طور كه ميرفتم سمت در به مامان توضيح دادم كه دارم ميرم خونه الهام. صداي زنگ آيفون اومد همون طور كه ميرفتم سمت در موهامم كردم تو در را باز كردم كه ديدم خرمگس مزاحم پشت دره با يه جين مشكي يه تي شرت طوسي با يه عينك آفتابي مارك دار تكيه داد بود به ماشين نقره ايشو داشت با تلفنش حرف ميزد صدا بهم خوردن در را كه شنيد سرشو برگردوند كه چشمش به من افتاد به كسي كه پشت خط بود گفت بعد تماس ميگيره عنكشو از چشماش برداش و به من نگاه كردمنم بي توجه بهش راه افتادم كه گفت:
_قبلاً ها حداقل شعور اينو داشتي به بزرگترت سلام كني
برگشتم سمتشو گفتم
_قبلاً ها بزرگترم هم شعور اينو داشت منو پرت نكنه توي استخر وسط خونمون اونم موقعي كه واسه كمك بهش رفته بودم
_اون كه واسط لازم بود
_منم حتماً ديدم پرت كردن تو وسط استخر واسط لازمه كه اين كارو كردم
_اون قضيه اش جداست.قضيه سلام برميگرده به شخصيت آدم ها
_دليل نميبينم به هر بي سروپاي توي كوچه و خيابون سلام كنم
_بي سروپا آره اما شوهرت فرق داره
بي اختيار گفتم:
_شوهري كه فقط توي شناسنامه شوهر باشه به درد نميخوره مثل بقيه است يه بي سروپا
يه تاي ابروشو داد بالا گفت:
_پس شوهر واقعي ميخواهي باشه من حرفي ندارم هر موقع امر كني من در خدمتم
باخشم گفتم:
_تو كه خيلي وقته كه نوكري منو ميكني.واما مطلب دوم برات متأسفم كه تمام شوهر بودنت را به رابطه با زنت ميدوني در كل واست متأسفم كه از زندگي زناشويي فقط رابطه اشو ميخواي
بعد از اين حرف را افتادم كه برم كه صداي حرصيشو شنيدم
_همه از زندگي همينو ميخوان
برگشتم سمتشو گفتم
_اشتباه نكن فقط آقايون اين طوري هستن و البته اونم استثنا داره ودر كل خانوم ها از اين قاعده خارج هستند
بدون خداحافظي بدون توجه به قيافه قرمزش برگشتمو به راهم ادامه دادم.....

____________________________________
دوست داشتيد نقد هم بيايد

:-2-33-:

tan tan16
1391،05،20, ساعت : 05:29 بعد از ظهر
مهربون شدم حسابي:mrgreen:
_________________________


به سر خيابون كه رسيدم يه دربست گرفتمو تا دم خونه الهام اينا به اينكه چجوري ميشه اين پدرام را سرجاش نشوند فكر كردم. وقتي رسيديم كرايه تاكسي را دادم رفتم دم خونه زنگ زدم كه خواهرش برداشت:

_بفرماييد

_مهسا باز كن طنازم

_بيا بالا طني

و درو باز كرد رفتم داخل با پله هارفتم بالا در ورودي باز بود وارد شدم يه خونه 150 متري بود كنار در ورودي سمت چپ سرويس بهداشتي بودو بعد يه راهرو بود كه آخرش به سالن ختم ميشد سمت راست آخرراهرو آشپزخونه اُپن كه با ست قهوه اي تزئين شده بود و روبه روش هم سالن بزرگ بود كه با يه دست مبل استيل و يه دست راحتي و يه تلويزيون و يه بوفه پر شده بود رو به مهسا گفتم :

_سلام چطوري

_سلام خوبم تو در چه وضعي ؟؟شوهرت خوبه

_آره اونم خوبه مامان اينا كجان؟؟؟

_رفتن شمال واسه كاراي ويلاي پدر جان

_اوكي والهام كو؟؟؟

_توي اتاقش.بيا بشين يه چيزي بيار بخوري

_نه ممنون همين الان از خواب بيدار شدم .خواهرت باز عاشق شده؟؟

با خنده گفت:

_نه بابا اين سري عشقش ازدواج كرده

_پس من برم پيشش فعلاً

_باشه برو

رفتم سمت اتاقش كه توي يه راهرو ديگه كه طرف ديگه آشپزخونه بود در نزده ردو باز كردم روي تختش نشسته بود

_تو الان يعني شكست عشقي خوردي؟؟؟

_معلومه؟؟؟

_خفن.اصلاً داد ميزنه

يهو شروع كرد الكي گريه كردن وفقط صدا در مياورد

_طناز ديدي رفت ديدي بي خيال من شد؟؟

ميدونستم بايد دست بزارم روي نقطه ضعفش

_آخي الي چقدر لاغر شدي

يهو جدي شدو گفت :

_واقعاً.خداروشكر پدرمو درآوردن تا آب شدن

_نخير به نظر من تو لاغر كه نشدي هيچ چاق هم شدي

ديگه به كل موضوع عاشقي يادش رفت

_نه!خره چيكار كنم؟تقصير مامانمه هي بهش ميگم مامان من روغن نريز باز توي غذا هارا پر رووغن ميكنه

_خوب برو باشگاه هيكلتم مياد روي فرم

_آخه ميگن بعد دوباره برميگرده تازه بيشتر

تكيه دادم به صندلي گفتم :

_حالا قضيه عاشقي چي بود؟؟؟

بعد اين حرف من باز دستمال رو گرفت جلو بينيش شروع كرد گريه كردن و هي مدام ميگفت چقدر من بدبختم آخه

با حرص گفتم:

_بابا تو همچين گريه ميكني هركي ندونه فكر ميكنه شوهرت بوده الانم بهت خيانت كرده شما كه اصلاً دوستم نبوديد

با گريه گفت:

_طني،شايد به خاطر هيكلم نخواستم

خدا چاق نبود فقط تو پر بود همين

_الي پسري كه واسه هيكل يه دختر باهاش باشه يا بره آدم نيست

_پس چيه؟؟؟

_چه ميدونم.حالا هم پاشو به جا آبغوره گرفتن بريم خريد

_خريد ديگه واسه چي؟؟؟

_خير سرم پس فرداشب عروسي دعوتم

_تو كه اينقدر لباس داري يكي از اونارا بپوش

_با پدرام ميخوام برم

_خوب برو

_قضيه فرق كرده

پر سوال نگاهم كرد ادامه دادم

_ميخوام پدرام به دست و پام بيفته عاشقم بشه

با صداي بلندي گفت:

_چي؟؟؟خُل شدي

_نه خُل نشدم به فكر تلافي حرفاشم

_بله چون خُل بودي.ميخواي چه غلطي بكني؟؟؟ چجوري تلافي هست؟؟؟

_ميخوام بهش بفهمونم اونكه اول عاشق شد.اونكه نتونست دربرابر من مقاومت كنه .اينكه بفهمه كه همه چيز برعكس هم ميشه مثل عشق من و اون

_طناز بدبخت ميشي

كلافه گفتم :

_واسه چي؟؟؟

_اگر عاشقت بشه ديگه طلاقت نميده

_حق طلاق با منه دوماً برگه محضري دارم ازش كه گفته هرموقع من بخوام طلاقم ميده

_اما طناز اون اگر تو را بخواد همه چي ازت ميخواد حتي بچه

_بس كن الي الان فقط ميخوام به مجنون كردن پدي جوووون فكر كنم

_______________________________________
نيومديد نقد نميزارم :-2-42-:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،05،24, ساعت : 06:28 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووم
اينم از اين پست امروز
يه چيزي از آرام عزيز كلي ممنون و واقعا زحمت كشيد واسه لباس ممنون آرام جان بوس
_____________________________
بعد از يك ساعت گشتن توي اين پاساژ و اون پاساژ بالاخره يه لباس شب شيك پيدا كرديم يه لباس بلند دكلته سبز آبي كه بيشتر به سبز ميزد لباس از قسمت سينه تا روي باسن تنگ بود از باسن به پايين گشاد چون پشت لباس پارچه اضافي داشت باعث ميشد كه لباس پف كنه طرح روي لباس هم چين هاي ريزي خورده بودبه سمت چپ لباس كه توي بعضي از اين چين ها نوارهاي نقره اي و سنگ هاي نقره اي كارشده بود و جلوه فوق العاده اي به لباس داده بود خودم كه عاشق لباسه شدم بعد از خريد لباس رفتيم و يه جفت كفش پاشنه بلند مشكي خريدم مدلش جالب بود كفش جير مشكي بود هم پاشنه بلند همم جلوي كفش لژ داشت و راه رفتن باهاش آسون بود كنار قوزك پا يه پاپيون ميخورد كه روي اين پاپيون يه زتجير كوتاه بود كه سرش يه قلب بود يه كيف هم از كيش خريده بودم كه همين مدلي بود انگاري ست هم بودن هر دو را كه خريد م با الهام رفتيم يه رستوران و غذا سفارش داديم هنوز غذا هارا نياورده بودن كه الهام گفت:
_طني از كارت مطمئني؟؟؟
يه نفس عميق كشيدمو گفتم:
_واي آره الهام مطمئنم
_طناز عاشق كردن يه مرد سخه بايد بزاري باورت كنه بفهمه كه دوسش داري.اونم يه آدمي مثل پدرام .اون تا نفهمه كه تو دوسش داري وعاشقشي دم به تله نميده
دست هامو توهم قلاب كردمو زدم زير چونه ام و مستقيم توي چشماش نگاه كردمو گفتم
_راحت تر از اين حرفا عاشق ميشه
اما خودمم به حرفي كه ميزدم مطمئن نبودم
_اما من بازم ميگم نميشه .نميتوني.طناز اينو بفهم احساس آدمو بازيچه نيست .احساس شوخي بردار نيست اگر عاشق بشه بفهمه تلافي بوده انتظار هر كاري را ازش داشته باش واون موقع است كه ديگه عذاب وجدان ميگيري چون اون عاشقت شده طناز بفهم
داشتم به حرفاي الهام فكر ميكردم كه غذا را آوردن و توي سكوت مشغول شديم
بعد از غذا رفتم خونه خوده الهامم فهميده بود نياز به فكر كردن دارم واسه همين ديگه حرفي نزد .
وارد خونه كه شدم از اينكه ماشين طاها و پدرام نيست خوشحال شدم رفتم توي خود خونه كه ديدم خير انگاري هيچ كس نيست و فقط منه بدبخت تو خونه موندم رفتم سمت اتاقمو لباس هامو عوض كردم و رفتم سمت آشپزخونه يه راست رفتم سر يخچال و درش را باز كردمو بدون اينكه چيزي از توش بردارم همينطوري به مدت 2دقيقه ايستادمو به داخلش نگاه كردم.اينقدر از اين كار خوشم ميومد كه خدا ميدونه هميشه وقتي مامان نبود انجامش ميدادم.وقتي از فضاي يخچال فيض كافي را بردم درش را بستمو رفتم سمت سالن نشستم روكاناپه و تلفن را برداشتم و شماره موبايل مامان را گرفتم كه بعد از3تا بوق با صداي شاد و خندان جواب داد
_بله
منم سعي كردم مثل خودش شاد جوابش رو بدم
_سلام بر مامان خانوم ستاره سهيلي
_سلام دختر تو كجاي؟
_ما كه تو خونه ايم شما كجاي ؟
_منم با مهناز اومديم خونه يكي از دستان تو چرا اينقدر زود اومدي خونه؟
_كارم زود تموم شد.را ستي مرداي خونه كجان؟
_بابات كه سركاره تا آخر شبم نمياد همو محمودم كه رفته اصفهان واسه اون شعبه اش طاها و پدرامم با هم يه جا كارداشتن
_پس من تنها موندم فقط
_قربونت برم .من فكر كردم خونه الهام ميموني.ميخواي بياي اينجا؟
_نه الان خوابم مياد
_باشه عزيزم برو بخواب كاري نداري؟
_نه مادري خداحافظ
_خدانگهدارت
بعد از اينكه از همه جا با خبر شدم رفتم سمت اتاقم و افتادم روي تخت و خوابيدم

با صداي زنگ تلفن از خواب بيدارشدم همين طوري خواب رفتم سمتش و برداشتم
_بله
صداي مظطرب طاها توي گوشي پخش شد
_سلام تو خونه اي؟
_با اجازه شما بله كاري داري؟
_نه چيزه......
داشت يه چيزي توي گوشي يگفت اما من متوجه اش نبودم تمام تمركزم روي صداي بود كه از اون طرف خط ميومد اين صدا.صداي پيجر بيمارستان بود كه داشت دكتر صادقي را صدا ميزد با نگراني بين حرفش گفتم:
_طاها
_بله؟
_توكجاي؟
دست پاچه گفت:
_چطور؟
_بيمارستاني؟
يه نفس عميق كشيد و گفت:
_آره
با ترس گفتم:
_واسه چي؟
_يه كارمندا حالش بد شد آوردمش بيمارستان
تا حدودي خيالم راحت شده بود واسه همين گفتم :
_حالا چيكار داري؟
باز دست پاچه گفت
_هيچي همين طوري زنگ زدم
خير اين آقا مشكوك بود عادي پرسيدم :
_پدرام كجاست
_نميدونم
وا اين داره يه چيزي را مخفي ميكنه مامان گفت پيش هم هستن
_پس مامان گفت بام هستيد
باز دوباره دست پاچه گفت:
_هان .....آره ،آره توي ماشينه طتاز كاري نداري من بايد برم فعلاً
و گوشي تلفن را قطع كردو اجازه هيچ صحبت ديگه اي به من نداد
_______________________
بيايد نقد تا بازم پست بدم

tan tan16
1391،05،25, ساعت : 08:00 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووووو وووم
خوبيد خوشيد؟
________________________

بهش شك كردم،اول گفت پدرام نيست بعد هم گفت كه توي ماشين نشسته.نميدونم چرا دلم به شور افتاده بود همش نگرام بودم چي شده كه طاها رفته بيمارستان.ذهنم درگير طاها شده بود اصلا گذر زمان را احساس نميكردم وقتي به خودم اومدم كه صداي زنگ در ميومد و من همين طوري به صفحه تلويزيون خيره شده بودم.بلند شدم و درو باز كردم از توي آيفون طاها را ديدم اومد تو كه بدون كوچك ترين توجه ي رفتم روي كاناپه نشستمو به ادامه فيلم نگاه كردم
_يه سلام بكني بد نيستا
بازم سكوت
يه نگاه به ديوارهاي خونه انداختو گفت
_آهاي ديوارها با شما بودم
بازم به هيچي نگفتم
باصداي بلند داد زد
_طناز با توئم كَري؟؟؟
چشمام رو چرخوندم سمتشو فقط با اخم نگاهش كردم
كه گفت:
_طني چته؟؟؟
بازم سكوت كردمو به تلويزيون خيره شدم
يه نفس عميق كشيدو گفت:
_خيلي خوب قهر بمون تا بميري
بهش اهميت ندادم اونم رفت سمت اتاقش و بعد از يه ربع با يه ساك اومد پايين رفت سمت آشپزخونه ويه نايلون برداشتو رفت سمت يخچال يكم ميوه برداشت از توي كابينت سوپر ك هميشه توش پر تنقلات بود يه چيپس و پفك برداشت و اومد روبه روي من نشست و زل زد به من
خنده ام گرفته بود ميدونست از اينكه يكي اين طوري بهم نگاه كنه متنفرم و يه چيزي به طرف ميگم اما كورخونده بود كه باهاش حتي يه كلمه هم حرف بزنم بعد از 10دقيقه بلند شدو گفت
_خيلي خوب ظاهرا بايد يه جور يگه آشتي كنيم.من فعلاً دارم ميرم امشبم نميام ميخوام برم شركت يه پرژه داريم كه بايد تا پس فردا تحويل بديم پدرامم با منه به مهناز خانوم بگو ميمونه بابا كه زنگ زده خونه نبوديد به من گفت كه بگم شب دير مياد شما بخوابيد منتظر نمونيد به مامانم بگو من شب نميام اوكي؟
بازم سكوت كردم كه گفت
_چه اراده اي داري تو طناز من رفتم ديگه باي
وقتي رفت يه نفس عميق كشيدمو باز به تلويزيون نگاه كردم بلكه از موضوع اين فيلمه باخبر بشم .مامان كه اومد از بس خسته بود رفت خوابيد منم همه گذارش هارا بهش دادم اونم يه باشه اي گفتو رفت بخوابه منم رفتم سر كامپيوترمو باهاش سرگرم شدم.
موبايلم زنگ زد برداشتم كه صداي مليكا بلند شد
_خدا لعنت كنه دختر خاله بي معرفتو
_نگو دلت مياد خودتو نفرين كني
_ماشالله روكه نيست
_سلام دختر خاله
_سلام پسر خاله
_چطوري ؟چه ميكني ؟زنده اي؟
_به كوري چشم تو آره دارم نفس ميكشم
همينطور كه باهاش حرف ميزدم كامپيوترم خاوش كردمو خوابيدم روي تخت
_اونم يه موقع قطع ميشه
_خدا نكنه
_چي شد ياد ما افتادي
_هيچي دلم حلوا ميخواست دارم به يكي يكي از دوستام زنگ ميزنم ببينم كي مرده.تو شوهرت هنوز زنده است
با خنده گفتم
_مگه قرار بود بميره
يهو دست پاچه شدو گفت
_هان ...نه ...نه چيزه....حال خودت چطوره خوبي؟
مشكوك پرسيدم
_مليكا حالت خوبه ؟؟چي ميخواستي بگي ؟پدرام چيزي شده كه تو خبر داري؟
_نه بابا چيزيش نيست كه شيره شيره همين طوري واسه شوخي گفتم
ميدونستم واسه شوخي نبوده چون اگر شوخي بود اين طوري هول نميكرد
يكم ديگه باهاش صحبت كردمو بعد اونم قطع كردمو خوابيدم

***
ساعت11 از خواب بيدار شدم و بعد از صبحانه رفتم حمام از حمام كه اومدم بيرون وقع ناهار بود طاهارا از اون شب به بعد ديگ نديده بودمش جديداً صبح ميرفت شبم ما خواب بوديم ميومد مامانم كه هي ميگف شده استخونا اسكلت از بس لاغر شده.بابا نشسته بود و داشت روزنامه ميخوند رفتم پيشش و گفت
_سلام آقاي ستاره سهيل
سرشو بلند كردو از بالاي عينكش بهم نگاه گفت
_سلام عروس خانوم
_من كه عروس نيستم.يكي ديگه عروسه
_از پدرام چه خبر؟
_خوبه سلام داره خدمتتون
_سلامت باشه .شب با پدرام مياي ديگه
_بله جدا واسه ما كارت دادن
سرشو تكون داد كه مامان غذا را آورد ديگه حرفي بينمون رد وبدل نشد
بعد غذا هم رفتم بالا يه استراحت كردم تا مليكا بياد واسه آرايشم.
ساعتحدود4بود كه اومد و با كلي شوخي خونده شروع كرد به كارش.اول زير ابروهامو تميز كرد هي ميگفت:
_من نميدونم تو چرا اين ابرو هارا يهوي برنميداري هم خيال من هم خودتو راحت كني ؟هي ميگي ميخوام دخترونه باشه
_ملي تو فقط كارتو بكن
بعد از دوساعت كار روي صورت من ساعت6بود كه ديگه بيخيال شدو گفت كه آماده شدم خودشم از اتاق رفت بيرون تا من آزاد باشم
بلند شدو بدون نگاه كردن توي آينه رفتم سمت كمد و لباسمو پوشيدم سرويسي كه پدرام بهم داده بود با حلقه هاي كه تا الان بهم داده بودن را انداختم گردنمو انگشر را هم كردم توي دستم كفشمو پوشيدم كه ملي اومد توي اتاق و گفت:
_طناز ....
كه ديديم ديگه ادامه نميده
_چي شد؟بد شدم
_دختر فوق العاده شدي خودتو ديدي؟
رفتم سمت آينه ،باورم نميشد كه اين منم موهام ساده با همون فر درشت دور تا دورم بود دوتا دسته از موهام از دوطرف بافته شده بود كشيده شده بود سمت عقب و بهم وصل شده بود آرايش صورتم دودي و طلايي بود رژگونه و رژمم به رنگ بژ بود و برق الماس هاي گردنبندم هر چشمي را به خودش ميگرفت اشتم خودمو نگاه ميكردم كه صداي زنگ اومد
مليكا كه همين طور به من خيره شده بود به خودش اومدو گفت
_حتما پدرامه
_مامان اينا هنوز نرفتن
_چرا رفتن من برم درو باز كنم
ورفت سمت در....
_________________
نقد هم بيايد پدي قراره بتركونه:mrgreen:

tan tan16
1391،05،27, ساعت : 05:43 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووووم
بچه ها بيايد نقد بگيد ميخوايد اين دوتا ديگه ازدواج كنن
______________________
بعد از چند دقيقه صداي مليكا از سالن اومد
_طناز.....طناز آقا پدرام امدن
يكم عطر به خودم زدمو مانتو كوتاهي روي لباسم پوشيدم موهامم يه جوري توي شال پيچيدم و رفتم پايين پدرام نشسته بود روي صندلي و پاشوعصبي تكون ميداد مليكا هم نگران كنارش به فاصله يه صندلي نشسته بود به محض شنيدن صداي گفش من مليكا از سر جاش بلند شد خودشو شاد نشون داد و با يه لبخند گفت:
_منم ديگه برم
يه نگاه مشكوك به پدرام و يكيم به مليكا انداختم رفتم سمت پدرام و محكم گفتم
_اگر ميخواستي استراحت كني خونتون استراحت ميكردي پاشو
خيلي ريلكس از سرجاش بلند شد روبه مليكا گفت:
_شما هم آماده شو سر راه برسونيمت
_نه آقا پدرام ممنون من يه چند جا كار دارم بايد برم
رو كردم به مليكا گفتم
_چرا تعارف ميكني بيا ديگه
امد سمتمو همين طور كه منو بغل ميكرد گفت :
_طناز بي خيال بريد پدرام حالش خوب نيست
_اوكي فعلا
_باي باي
تازه وقت كردم به پئرام نگاه كنم يه كت و شلوار مشكي با يه لباس سفيد زيرش جليقه اشم يه مدل عجيب بود يه كروات مشكي خيلي خوش تيپ شده بود جلوي در ماشين اُمد سمت منو در ماشينو باز كردو گفت :
_بفرماييد بانو
بدون توجه بهش اومدم برم داخل كه دستشو گرفت جلوي من يه نگاه بهش كردمو بي توجه به دستش رفتم داخل.
صداي نفس عميقشو به راحتي شنيدم يه پوزخند زدم كه در را باز كردو نشستو راه افتاد
نميدونم چقدر وقت گذشت كه ديدم جلو تالار توقف كرد اومدم پياده بشم كه ديدم يه نفر درو برام باز كرد برگشتم ديدم پدرام كه توي ماشينه پس كي بوده كه در را باز كرده؟بدون اينكه يه ذره توجه به پدرام بكنم از ماشين زدم بيرون كه صداي طاها بلند شد
_سلام مادمازل
بي تو جه به اونم راه تالار را در پيش گرفتم و رفتم داخل جلوي در مانتو و شالم را به خانومي كه جلو در مسئول اين كار بود دادم رفتم داخل مامان و مهناز جون سر يه ميز 6نفره نشسته بودن كنارشون نشستم شروع كردم به سلام كردن به مهموناي كه ميشناختم بعد از اونم مجلس شروع شدو حواسمو دادم به مجلس
خسته شده بودم بدجور خوابم ميومد دستمو گذاشتم زير سرمو سرم هم گذاشتم روشو خوابم برد
با احساس دستي كه داره روي بدنم كشيده ميشه چشمام را باز كردم سرمو كه بلند كردم پدرامو جلوم ديدم كه دستشو داره روي كمرم ميكشه يهو صاف سر جام نشستم كه گفت:
_بيدار شدي بالاخره
پ نه پ هنوز خوابم اين روحمِ با اخم گفتم
_دستو بكش
دستشو برداشت و با اخم گفت :
_چرا اينجا خوابيدي؟
_دليل نميبينم توضيح بدم
اونم هيچي نگفت.اصلاً اين پدرام توي قسمت خانوم ها چيكار ميكرد؟برگشتم به كل سالن نگاه كردم ديدم هر واي من همه آقايون اومدن داخل و من با همون دكلته نشستم نميتونسمم بلند بشم و برم مانتو و شالم را بگيرم تنها كاري كه ميتونستم بكنم اين بود كه كت كوتاه لباسمو پوشيدم و از مامانم يه روسري گرفتم مامان هميشه اين جور مجالس دوتا روسري مياورد.
صداي پدرام كنار گوشم بلند شد:
_موهاتو يه جوري ببند
_اولاًبه تو ربطي نداره دوماً وسيله اي ندارم فراموش كردم از خونه چيزي بيارم
_ زن مني هر چند صوري و الكي اما همه فكر ميكنن زن منم و غيرت منم اجازه نميده تو اين طوري باشي
هه آقاي خوش غيرت چطور واسه نامزدي و عروسي بي حجاب باشم مشكلي نيست اينجا نبايد باشم والا
باز دوباره برگشت سمت منو گفت
_پشتتو بكن
با تعجب گفتم:
_چي؟؟؟؟؟
_گفتم برپشتت را به من بكن
_ميشه بپرسم چرا؟؟؟
_ميفهمي كاري كه گفتم بكن
پشتم را بهش كردم كه دستشو كرد بين موهامو توي دلم يه جوري شد اما خودمو سريع كنترل كردم چون اگرنميكردم ناخودآگاه چشمام بسته ميشد بعداز اون هم همه موهامو را جمع كرد توي مشتشو يه چيزي بست دورش و محكم گره زد چندتا تار موهامو هم كشيد كه از سرم كنده شد پسره بي ادب.دستشو كه از توي روسري آورد بيرون برگشتم سمتش كه ديدم كرواتش نيست دستمو زدم به موهاش كه ليزي كروات را احساس كردم.تا آخر مجلس ديگه نه من با هاش حرف زدم نه اون چيزي گفت.
موقع برگشت من باز بايد با پدرام ميرفتم توي ماشين بوديم كه پدرام زد كنار خيابون روبه من كردو گفت:
_طناز ميتوني تو ادامه بدي
گيج نگاهش كردم كه ادامه داد
_ميتوني تو رانندگي كني؟
هنوز گيج بودم گفتم
_چرا من؟
با يه صداي بلند گفت:
_من نميتونم خواهش ميكنم
بعد از اين چشماش را بست سرشو به پشتي صندلي تكيه دادو با دوتا دستش سرشو ماساژ داد با نگراني گفتم
_پدرام
با مكث جواب داد
_چيه؟
_حالت خوبه؟
صداش يه جوري بود گفت
_حيقيتاً نه حالم خوب نيست
نگرانيم بيشتر شد گفتم
_بريم بيمارستان
با گيجي گفت:
_نه....... نه خوب ميشم .تو فقط بگو ميتوني بشيني يا نه
ميترسيدم هيچ وقت نشسته بودم گواهينامه داشتم اما بدون طاها و بابا نميشستم
_ميترسم
با لحن محكم گفت:
_نترس من حواسم هست
_تو خودت چرا ادامه نميدي
_طناز حالم خوب نيست سرم داره گيج ميره چشمام تاره خواهش ميكنم
_آخه چرا اين طوري شدي تو يهو ؟
_نميدونم هيچي نميدونم
بعد از اين حرف دستشو بلند كردو از توي داشبورت ماشين يه بسته قرص درآورد درشو باز كرد شيشه را برعكس كرد ولي ره چي تكون داد چيزي از توش بيرون نيومد با مشت زد روي فرمونبا صداي بلند گفت
_لعنتي اينم تموم شده
_پدرام بريم بيمارستان
نميتونم رانندگي كنم
_زنگ بزنم طاها بياد
_نه خودت بيا بشين
پياده شد اومد سمت من واقعا ميترسيدم هم از اينكه بشينم هم اينكه پدرام چيزيش شده باشه تمام بدنم يخ كرده بود پدرام در سمت منو باز كرد ومن از ماشين پياده شدم موقع كه ميخواستم برم دستمو گرفتمو گفت
_بهت اطمينان دارم
سرمو تكون دادم آب دهنمو قورت دادم و آروم رفتم سمت صندلي راننده درو باز كردم و نشستم توي ماشين....
_________________
بيايد نقد ديگه

tan tan16
1391،05،31, ساعت : 02:32 بعد از ظهر
من باز اومدم با دست پر
_________________________
با ترس و لرز ماشينو روشن كردمو دنده را جا زدم كه دستاي سرد پدرام نشست روي دستي كه به دنده بود خودم يخ كرده بودم با يه بسم الله راه افتادم.يكم كه رفتم ديگه تنها ترسم پدرام بود دستش بي حس شده بود و روي دستم سنگيني ميكرد نميدونستم كجا برم و يا چه كنم تنها كاري كردم اين بود كه زنگ زدم به طاها بعد از 4تابوق برداشت
_بله چيه همين الان پيشت بودم كه
با صداي لرزوني گفتم
_طاها الان كجاي؟
يكم ترسيد و گفت
_طناز چيزي شده؟اتفاقي افتاده
گريه ام گرفت و گفت
_طاها .....پد ..پدرام
با داد گفت
_پدرام چي حرف بزن طناز
_نميدونم چش شده حالش خوب نيست
_گوشي را بده بهش
_از حال رفته
_اي واي طناز الان كجاي؟
_دارم ميبرمش بيمارستان
_كي پشت فرمونه
_خودم طاها، خودم
_باشه طناز حواست به رانندگيت باشه برو منم الان خودمو ميرسونم بهت
_طاها من ميترسم
_از چي ؟؟
_پدرام چي شده؟
_چيزي نيست اُفت فشار كرده نگران نباش
_خودتو سريع برسون
_باشه خواهري نگران نباش
گوشي را قطع كردمو پامو روي گاز بيشتر فشار دادم نميدونم چرا احساس ميكردم اين حالت پدرام غير عاديه اين حالش يه ربطي به سردردهاي هميشگيش داشت اين حالش و اصلاً دوست نداشتم با اينكه باهاش دشمن بودم اما طاقت اينكه يه اتفاقي واسش بيفته را نداشتم پدرام هم واسه من مثل طاها بود البته با اندكي تغيير.
بالاخره رسيديم به بيمارستان سريع پياده شدم و رفتم داخل با اون لباس منو اون آرايش كفشاي پاشنه بلند همه يه جوري نگاهم ميكردن واسم نگاه ها معني نداشت رفتمو به يكي گفتم بياد كمك با يه تخت اومدن جلوي در بيمارستان پدرام و گذاشتن روي تخت بردن داخل رفتم توي بيمارستان اما ديگه ناي ايستادن نداشتم و همون طور جلوي در روي صندلي ها نشستم و چشمام روبستم
يكم وقت بعد يه صداي كنار گوشم بلند شد صدا ناآشنا بود واسه همين چشمام رو باز كردم
_شوهرت بود؟؟؟
با گيجي نگاهش كردمو سرمو به چپ و راست تكون دادم جواب دادم
_بله؟؟؟
دستشو آورد جلو گفت
_بيابگير
به دستش نگاه كردم يه بسته دستمال جيبي بود نميدونستم واسه چي باز بهش نگاه كردمو گفتم
_لازم ندارم
_يكم زير چشمات سياه شده بخاطر گريه است بگير پاكش كن
سرمو تكان دادمو دستمال را گرفتم.يه آينه هم بهم داد منم مشغول شدم كه باز خانومه گفت
_عروسي بوديد
_آره
_شوهرت بود ديگه
پ نه پ دوست پسرم بوده.اه فضول.با حرص جوابشو دادم
_بله
_حالش خيلي بده
با تعجب گفتم
_شما از كجا ميدوني
_من پرستار اين بخش هستم
باز يه نگاه دقيق بهش انداختم راست ميگفت پرستار بود
_حالش الان چطوره
_بهتر شد اما بايد امشب اينجا بمونه
_چِه اتفاقي واسش افتاده همش سردرد داره از حال ميره
_مگه نميدوني
_نه به من نگفته
_شوهر شما......
حرفش نصفه موند چون طاها اومد و گفت
_طناز پدرام كجاست ؟
_سلام توي اون اتاق بردنش
تند تند گفت:
_پاشو بريم
_كجا
با داد گفت
_پاشو تا بگم
كنجكاوي داشت ديوانه ام ميكرد اما شايد اونم ميخواست بگه واسه فشار كار هاشه به هر حال از روي صندلي با يه معذرت خواهي بلند شدم رفتيم سمت اتاق پدرام و بعد هم طاها منو برد سمت در
_طناز يه تاكسي تلفني جلوي درمنتظر توئه باهاش برو
_واسه چي؟؟؟؟
_من پيشش ميمونم
_طاها من ميخوام باشم
_طناز وضعيتت جوري نيست كه بتوني بموني
_ميرم عوض ميكنم ميام
_لازم نيست فردا ببينش برو طناز
ديگه مخالفتي نكردمو رفتم خونه يه راست رفتم لباس هامو عوض كردم رفتم سمت حمام و زير دوش موندم وقتي اومدم بيرون طاها زنگ زد با نگراني جواب دادم
_بله چيزي شده باز؟
با خنده گفت
_نه بابا چيزي نيست كه زنگ زدم كه بگم به مامان اينا بگو ما رفتيم شركت پدرام يه كاري پيش اومده
با خيال راحت گفتم
_اولاً خواب هستن دوماً باشه ميگم .حالش چطوره
_خوابه خوابه آقا
_توئم بخواب
_همين كارو ميكنم .فعلا كاري نداري
_نه خبري شد زنگ بزن
_چشم خواهري فعلا
_خداحافظ
با بي حالي افتادم روي تخت و به خواب رفتم....
_______________
نقد هم بيايد

tan tan16
1391،05،31, ساعت : 04:23 بعد از ظهر
صبح با احساس دستي كه روي موهام كشيده ميشه چشمام و باز كردم طاها كنارم نشسته بود داشت روي صورتم دست ميكشيد وقتي ديد چشمام باز يه لبخند زد و گفت
_چقدر توي خواب شيطوني
اخم كردمو گفتم
_همه توي خواب معصوم ميشن من شيطون
_آره ديگه شيطوني
دستامو بردم بالا يه خميازه بلند كشيدم و روبه طاها گفتم
_پدرام چطور بود
_خوب بود صبح رفت خونه اشون
_خوابت مياد؟
_نه بابا ديشب خوابيدم
بعد از اين حرف كنار من دراز كشيد
_چه عجب نيومد اينجا
_كي؟؟؟
_همون رفيق شفيق شما
_آهان،رفته واسه عصر كه قرار زنش بره خونشون آماده بشه
_پس عصر اونجاييم
_همه نه منو توو ملي خانوم
_واسه چي
_امشب فرح خانوم ماها را شام دعوت كرده رستوران
از روي تخت بلند شدمو رفتم سمت در و گفتم
_پس امشب بايد نقش بازي كنم باز
_آره بابا خوبه كه
_برو بابا چيش خوبه
از اتاق اومدم بيرون رفتم سمت سالن يه سلام به مامان بابا كه آماده بودن برن كردم و گفتم
_كجا؟؟؟؟
مامان همين طور كه دور خودش ميچرخيد گفت
_شما كه نيستيد مابا مهناز اينا داريم ميريم بيرون
ماشالله سرعت عمل حالا نميشد يه روز بشينين توي خونه برگشتم توي اتاقم كه ديدم طاها روي تخت من خوابش برده منم مشغول تميز كردن اتاقم شدم
ساعت حدود6عصر بود كه طاها گفت
_طني بلند شو لباس بپوش ديگه
همين طور كه نشسته بودم روي كاناپه و خيار ميخوردم گفتم
_صبر كن ملي بياد بعد
ديگه هيچي نگفت يه نيم ساعت بعد مليكا اومد هنوز داخل نرسيده بود كه با صداي بلند گفت
_خبرررررررر خبر خبر خبر
منو طاها هر دو چشمامو 4تا شده بود پريد توي خونه و گفت
_يه خبر داااااااغ
نگاهش كردمو گفتم
_چي شده؟
نشست روي صندلي و يه لبخند دندون نما زدو گفت
_ميخواستم جو عوض بشه
چشمامو بستم تا اعصابم آروم بشه كه طاها گفت
_ديونه اي ديگه
مليكا با خند رو به طاها گفت
_كافر همه را به كيش خود پندارد
_حقيقت هميشه تلخ خانوم
_من كه تاحالا طعمشو نچشيدم تو حتما چشيدي كه ميدوني
ميدونستم اين كل كل اين دوتا حالا حالا ادامه داره واسه همين رفتم بالا تا لباس بپوشم.
يه مانتوي سفيد با شلوار كتون مشكي پوشيدم يكمم آرايش كردمو يه شال مشكي و سفيد سرم كردم كيف و كفش مشكيم را هم برداشتمو راهيه پايين شدم .توي سالن فقط مليكا نشسته بود اونم يه مانتو يشمي با شلوار كتون مشكي پوشيده بود روسريشم يه شال مشكي كه پايينش طرح دار بود نشستم كنارش كه گفت
_حال پدرام چطوره؟
_نميدونم
_يعني چي؟
_ديشب طاها نذاشت بمونم كنارش مليكا پدرام يه چيزيش هست اين سردردها و اين حالت ها طبيعي نيست
سرشو انداخت پايين و گفت
_ايشالله كه چيزي نيست
نميدونم يه حسي ميگفت مليكا ميدونه آروم صداش زدم
_مليكا
_بله
_تو ميدوني چي شده نه؟
_بيخيال طناز
_بگو مليكا بگو پدرام چش شده
_اگر لازم باشه خودش بهت ميگه
با صدابلند داد زدم
_به تو گفته اون موقع چرا به من نميگه. هان
_طناز منم ناخواسته شنيدم
_پس يه چيزيش هست
_آره هست
_چيه؟خيلي بده؟
با صداي بلند گفه
_اه ،ول كن ديگه نميدونم شايد بد باشه شايد نه
_تو ميدوني خوب بگو
_ول كن طناز
صداي طاها از پشت سرم اومد
_طني چي را بايد ول كن
از روي صندلي بلند شدمو روبه طاها گفتم
_پدرام چه مرگشه هان
طاها با تعجب گفت
_پدرام چيزيش نيست
_به من دروغ نگو
_طناز آروم باش
با صداي بلند داشتم داد ميزدم
_نميتونم خير سرم زن اون ديونه ام
_باشه ميگم اما الان نه هنوز موقع اش نرسيده
_پس كي موقع اش ميرسه د لعنتي چرا نميفهمي دارم ديونه ميشم
طاها دستامو گرفتو آروم درگوشم گفت
_آروم باش خواهر آروم باش عزيزم
نميدونم چرا اما داشتم ديونه ميشدم نميدونم چرا اما احساس خطر ميكردم بازم نميدونم چرا داشتم واسه مريضيه كه نميدونم چيه ومال دشمنم گريه ميكردم يكم كه آروم شدم رفتم صورتمو شستمو راه افتاديم...

tan tan16
1391،06،02, ساعت : 05:52 بعد از ظهر
اومدين كه اومدين نيومدين پدرام ديگه بي پدرام
__________________
دوهفته است كه از شبي كه رفتيم شام رستوران مهمون فرح ميگذره.از اون شب نحس چيزي يادم نمياد همش اعصابم خورد بود جوري كه حي تنونستم غذا بخورم پدرامم كه طبق معمول حالش روبه راه نبود فرحم كه وضعيت منو پدرام رو اون طوري ديد زياد سربه سرمون نذاشت.خلاصه توي اين دوهفته تنها كسي را كه نديدم پدرام طاها را كه در حد يه سلام كردن صبح ها ميبينم.تنها خبر خوشي كه توي اين دوهفته شنيدم اين بود كه پدرام به مهناز جون گفته بود بيخيال مسافرت و شمال رفتن بشنو بشينن توي خونه كه خداروشكر با موافقت روبه رو شد.ساعت12شبه باز بي خوابي اومده سراغم معلوم نيست فرداشب كجا ميخوابم.مامان كه از بس امروز بي تابي كرد دل منم خون كرده.يه غلت خوردم چشمامو بستم خير سرم فردا شب عروسيم بود و من هنوز نخوابيده بودم بازم يه غلت ديگه خوردمو سعي كردم سرمو از هرچي فكره آزاد كنم اما مگه ميشد ساعت12خوابيد داشتم به اينكه چطور بايد با پدرام زندگي كنم فكر ميكردم كه كم كم خوابم برد.
صبح با صداي ساعتو گوشي و مامان از خواب تقريباً پريدم بالا
_طناز هنوز خوابي
خواب آلود گفتم
_خبرم خواب بودم اما الان بيدارم
_پاشو طناز پدرام پايين منتظرته ببرتت آرايشگاه
با بي حالي از تخت بلند شدم يه نگاه به ساعت انداختم اووووف تازه هفت بود چه خبر كله سحر برم آرايشگاه.رفتم سمت حمام كه مامان گفت
_كجا ميري؟
به احتمال زياد اينجا حمام.دارم ميرم دوش بگيرم
_ديشب دوساعت توي حمام بودي
_مامان اون ديشب بود امروز امروزه
دست به كمر گفت
_بيا برو دختر اينقدر دم آخري منو حرص نده
حوصله بحث نداشتم راهمو كج كردم رفتم سمت دستشويي توي همون حالت گفتم
_اجازه دارم برم دستشويي يا اونم چون ديشب رفتم الان حق رفتن ندارم
مامان ديگه جواب نداد منم كه خودم حوصله بحث نداشتم چيزي نگفتم و رفتم دستشويي از دسشويي كه اومدم بيرون در اتاق طاها هم باز شد.تمام موهاش توي هوا بود از بس ژل وچسب و تافت ميزد تا ميخوابيد موهاش بهم ريخته خشك ميشد.با صداي بلند گفتم
_بدبخت زنت صبحا كه تو را ميبينه كه يه راست راهيه اون دنيا ميشه
با اخم برگشت سمتمو گفت
_چه خبرته صبح اول صبحي خونه را گذاشتي روسرت
با حرص گفتم
_دارم ميرم آرايشگاه امريه
_نخير شرتون كم بريد بهتر.تو ميخواي بري آرايشگاه عروس بشي به ما چه اينقدر داد ميزني منو از خواب بيدار كردي
_بيا برو پايين ببين همسنات دارن عروسي ميكنن تو هنوز نگران خوابتي
_اگر منظورت از همسن پدرام كه اونم زده پس كله اش.طناز بيا برو جون اون ناخنات كه عاشقشوني هم جيغ نكش
بدون اينكه بهش توجه كنم رفتم توي اتاقم و لباش پوشيدم زدم بيرون از پله ها ميومدم پايين پدرام رويه كاناپه نشسته بود سرشم به پشتيه مبل بود بهش سلام كردم كه چشماشو باز كرد
_سلام
_سلام عروس خانوم
يه لحظه توي دلم يه جوري شد اما بهش توجه نكردم برگشتم و گفتم
_بريم
يه نگاه بهم كردو گفت
_اول صبحانه بعد ميريم
_نميخورم بريم
_طناز خانوم ضعف ميكني
_نميكنم
_اي بابا باز داري لجبازي ميكني تا نخوري نمييم
ناچار رفتم سمت آشپزخونه خبري از مامان نبود ضاهراً خواب بود ببين توروخدا منو بيدار كرد خودش خوابيد.صبحانه را خودمو آماده شدم كه بريم توي ماشين هم سعي كردم بيدار بمون كه صداي پدرام اين كارا برام آسون كرد
_كسي باهات نمياد
_نه ما رسم داريم كه عروس تنها بره آرايشگاه
_آهان ساعت چند بيام دنبالت؟
_پدرام
_هوم
هوم و مرگ پسره ديونه
_زبون نداري
_چطور
_قشنگ بگو بله
داشتم نگاش ميكردم كه احساس كردم يه لحظه يه چيزي شبيه لبخند اومد روي صورتش اما زود پاك شد
_بله
_تو واقعاً ميخواي با من ازدواج كني
برگشت چپ چپ نگاهم كردو گفت
_شك داري
_تنها كسي كه نميخواستم باهاش ازدواج كنم تو بودي
يه نفس عميق كشيدو گفت
_منم كشته مرده ازدواج با تو نبودم
ديگه تا آرايشگاه حرفي نزديم جلوي در آرايشگاه پياده شدم كه گفت
_طناز
نميدونم چرا طناز گفتناش يه جور ديگه بود به هرحال گفتم
_بله
_هرموقع ميدوني بايد بيام دنبالت يه خبر بده
_اوكي
_كاري نداري
_همون طور كه پياده ميشدم گفتم
_از اولم نداشتم
تنها صداي كه شنيدم اين بود
_بچه پرو
بهش اهميت ندادم رفتم سمت آرايشگاه خداحافظيم نكرديم واجب نبود كه پس بيخيل زنگ در را زدم و رفتم تو....

تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،06،02, ساعت : 11:47 بعد از ظهر
نقد نيومدين پدرامو بكشم هااااااااان
_________________

ساعت حدود دو ونيم بود كه كار من تموم شد به پدرام زنگ زدم كه ديگه راه بيفته و خودمم رفتم لباس بپوشم از اتاق مخصوص پوشيدن لباس اومدم بيرون و رفتم جلوي آينه باورم نميشد اين من باشم به كل تغيير كرده بودم موهام كه همه فر درشت شده بود تاجمو مثل يه تل زده بودن به موهام همه موهام بالا بود از پشت فر شده پايين تاجمم جوري زده بودن كه انگاري اين بردتشون بالا ولي صورتم حسابي تغيير كرده بود يه آرايش دودي با حاله سوسني كه چشمامو مخملي نشون ميداد.رژو رژ گونه هامم به رنگ صورتي بود به نظر خودم فوق العاده شده بودم لباس عروسمم يه لباس دكلته كه بالاش كار شده بود دامن پف دارداشتم به خودم نگاه ميكردم كه دختري اومد گفت
_طناز خانوم كيه
برگشتم سمتشو گفتم
_بفرماييد
يه لبخند زدو گفت
_آقاي داماد اومدن
مسئول آرايشگا رو به دختر گفت
_راهنمايشون كن داخل
منتظر شدم تا پدرام بياد داخل همه اون منطقه را ترك كردن كه ديدم خوش تيپ تر از هميشه اومد داخل به همراهش يه خانوم فيلميردار هم اومد داخل سرشو ه آورد بالا تعجب را تو چشماش ديدم يكم خيره نگاه كرد و بعد از اون دست گل را داد دستمو حجاب را انداخت روي سرم با هم اومديم بيرون رو رفتيم سمت آتليه.وقتي رسيديم آتليه ساعت حدود سه بودبعد از اينكه اين عكاس خوب منو چسبوند به پدرام ديگه بيخيال شدو گفت كه كار تمومه با هم رفتيم سمت باغ.
به محض اينكه ماشين ايستاد از كوچيكو بزرگ اومدن واسه تبريك بعد از اينكه تبريك گفتن تموم شدو اجازه وارد شدن بهمون دادن رفتيم سمت جايگاه و نشستيم.يه چند ساعتي بود كه اومده بوديمو از بس مليكا مجبورم كرده بود برقصم ديگه جوني توي پاهام نبود.نشسته بودم داشتم با يكي از دختراي فاميل حرف ميزدم كه فرح صدام زد
_طناز جان
برگشتم سمتشو گفتم
_بله
_عزيزم تو و پدرام هنوز رقص دونفره نداشتين بلند شو تا من پدرام را پيدا كنم
اومدم مخالفت كنم كه فرح گفت
_اينم از پدرام داره مياد اين سمت
رد نگاهشو دنبال كردم كه ديدم بله آقا پدرامسرخوش داره مياد اين سمتو نميدونه چه خوابي واسش ديدن .بدبخت وقتي ديد داريم نگاهش ميكنيم يه لبخند دندون نما زد و به سرعت قدم هاش اضافه كرد
_به ببين كي اينجاس امروز ماشمارا نديديم فرح بانو
فرح همين طور كه ميخنديد گفت
_شما امشب لازم نيست كسي را ببيني فقط بايد ملكه خودتو ببيني اونم كه چيزي كم نداره
پدرام يه نگاه به من انداخت و گفت
_اون كه به چشم .مگه ميشه ازشون چشم برداشت
نميدونم چرا اما يه لحظه احساس كردم صورتم قرمز شد بدنم گرم شد باورم نميشد اين تعريف الكي پدرام اينقدر روي من تاثير بگذاره.
فرح بيشتر از اين نزاشت احساسم جلوتر بره گفت
_بسه اينقدر نمك نريز بيايد بريد باهم برقصيد
پدرام چشماشو بستو گفت
_چشم الان ميايم
رو كرد سمت منو گفت
_بريم خانومي
يكم نگاهش، كردم دستشو آورد جلو گفت
_بيا كمكت كنم
دستمو گذاشتم توي دستاي گرم پدرام و باهم راهي شديم وسط پيست
همه رفتن كنار دست پدرام حلقه شد دور كمرم آهنگ زده شد شروع كردم ديگه وي دنياي خودم نبودم احساس ميكردم پدرام امشب بيشتر از هر شب ديگه عطر زده بيشتر از هر وقت ديگه گرمه نميدونم اما امشب پدرام فرق كرده بود يا هم من فرق كرده بودم نميدونم فقط وقتي به خودم اومدم كه همه داشتن دست ميزدن.
ديگه تا آخر مجلس حواسم سرجاش نبود همه فكرم رفته بود سمت اينكه چرا ديگه تصميم ندارم پدرامو خفه كنم.از ادامه مجلس تنها يه چيز يادمه اونم دستاي بود كه با قدرت تمام داشت دستاي منو فشار ميداد اونم بخاطر اينكه سردرد امانشو بريده بود.
_الان حالت خوبه
پدرام يه نفس عميق كشيدو گفت
_طناز اينا الان كه منو تو را برسونن ميخوان بيان تو
نفسمو پرصدا دادم بيرومن و گفتم
_فكر نكنم
_سرم درد ميكنه كاش تنهامون بزارن
بهش نگاه كردم بازم سر درد داشت
ايستاد از ماشين پياده شدو اومد سمت منو در را برام باز كرد از ماشين اومدم پايين و ايستاديم جلوي در خونه پدرام .تغريباً همه مهموناي رفته بودنو فقط نزديكا بودن .باباي منو پدرام اومدن جلو بعد از اينكه آرزوي خوشبختي كردن رفتن عقب طاها اومد جلو گفت
_مواظب باشيد بچه ها كار بدي ازتون سربزنه يعني بدبختيد
پدرامم در جوابش گفت
_خجالت بكش طاها
_خود دانيد فعلا خوش باشد
بعد از اينكه طاهامارا نصيحت كرد همه رفتن من موندمو پدرام
رو كرد به منو گفت
_خوش آمدي
_ممنون
راه افتاديم سمت آسانسور رفتيم طبقه ششم
كنجكاو بودم ببينم خونه اش چه شكليه تا به الان نزاشته بودن كه من رنگ اينجارا هم ببينم
در خونه را باز كردو رفت كنار
_بفرماييد
دامن لباسمو گرفتم بالا رفتم داخل روبه روي در ورودي ديوار بود مجبور بودي بپيچي سمت چي كه يه راهر بود يكم كه ميومدي جلو يه سالن ال مانند بود دست چپ راهرو نشيمن بود با يه دست مبل مخمل زرشكي و يع ال سي دي پرشده بود سمت راست راهرو در آشپزخونه بود كه اپنش به سمت پذيرايي بود روبه روي نشيمن يه سالن ديگه بود كه ميز ناهار خوري كنارش بود و اون طرفش هم مبل هاي ساطنتي بود كنار نشيمن هم يه راهرو بود كه اتاق ها و حمام دستشويي داخلش بود بعد از اينكه خوب به همه جا نگاه كردم برگشتم سمت پدرامو گفتم
_خوب خونه ي خوبيه من داخل اتاق خودمون ميخوابم توئم يه جاي بخواب اوكي
_ميدونم خونه ام خوبه لازم نبود بگي درضمن صبح مامان اينا ميان واسه اينكه تو را ببرن حمام و...
ديگه ادامه نداد ميدونستم چي ميخواد بگه اما مليكا از قبل هماهنگ شده بود امشب يه ملافه گذاشته بود داخل اتاق من واسه همين گفتم
_نگران نباش شب خوش ورفتم سمت اتاق خواب ها.........

tan tan16
1391،06،03, ساعت : 01:08 قبل از ظهر
بچه ها امشب ديگه خيلي پست دادم اگر نياين نقد نميگم پدرام چشه خود دانيد:-2-33-:
____________________________________
رفتم توي اتاق يه نگاه به كلش انداختم تخت و ميز آرايش و پاتختي ها همه به رنگ قهوه اي بود كاغذ ديواري اتاق نسكافه اي بود با گلهاي قهوه اي روي تخت پر از گلبرگ هاي پر پر شده زر قرمز بود آواژور ها كنار تخت روشن بودن و عكس منو پدرام زيرش بود يه اتاق روياي بود واسه يه زوج خوشبخت نه منو پدرام.موهامو باز كردم با بدبختي لباسو از تنم در آوردم روتختي كه پر از گل بودو پرت كردم روي زمين و ملافه كه ملي داده بود انداختم روي تخت لكه وسطش حالمو بهم ميزد واسه همين جمع كردمو انداختم كناراتاق لباس خواب قرمزي كه واسم آماده كرده بودنو پوشيدمو شيرجه زدم توي تخت و ديگه نفهميدم چي شد
صبح با صداي مليكا از خواب پريدم.خدايا نوكرتم نميشد منه تازه عروس و به يه صداي يه نفر ديگه بيدار ميكردي .اه بخشكي شانس
_طناز بلند شو برو حمام
_ملي بزار بخوابم
_بلند شو ديگه بايد از اين چيز مقوي ها هم بخوري.
با بي حالي بلند شدم يه نگاه به ساعت انداختم 9صبح بود رو كردم سمتشو گفتم
_سلام
_صبحت بخيرو شادي بوس به پدي ندادي؟يا دادي؟
يه چشم غره بهش رفتم كه گفت
_خوب به منم ميتوني بدي
بازم فقط بهش نگاه كردم كه گفت
_اه خورديم منو، تقصير منه كه كارتو راه انداختم
خندم گرفته بود از روي تخت اومدم پايين و لباس عوض كردمو رفتم بيرون خاله مامان و پدرام مهناز وفرح توي سالن بودن يه سلام به هم كردم كه مهناز جون گفت
_مبارك باشه عروسم
_ممنون مامان
اومدم بشينم كه ديدم تنها جاي خالي كنار پدرام بود رفتم سمتش، كه دستشو باز كردو منو كشيد توي آغوشش صداي خنده مهناز جون بلند شدو گفت
_هنوز پسرم سير نشد
پدرام فقط لبخند زد و آروم كناره گوش من گفت
_ديشب خوب خوابيدي؟
_آره
_بلندشو برو صبحانه آوردن بخور
_اوكي برم دوش بگيرم بيام
_واسه چي؟؟؟
_بابا خير سرم عروس بودم ديروز، تو الان منو ميبيني وحشت نميكني
_نه!!!
_مگه ميشه آرايشم پخش نشده؟
خنديدو گفت
_نخير سر جاشه
_غير ممكنه
_پاشو برو نگاه كن
_به هر حال سرم داره ميتركه از بس چيز ميز روشه برم و بيام صبحانه ميخوريم
_باشه برو
بلند شدمو گفتم
_با اجازه همگي من برم دوش بگيرم
مامان گفت
_برو دخترم زودم بيا كه شوهرت گرسنه است
_چشم با اجازه،يه موقع نريدا
_باشه برو
رفتم حمام و يه دوش يه ربع گرفتم تا ميتونستم سرمو شستم
اومدم بيرون رفتم سمت ميز آشپزخونه هنوز مامان اينا بودن ولي وقتي ما نشستيم به صبحانه خوردن اونا هم رفتن چون شب قبلش غذا نخورده بودمو الانم حمام بودم حسابي خوردم پدرامم بدبخت فقط با تعجب نگاهم ميكرد بعد از اون گفت
_نه مثل اينكه ديشب يه خبراي بوده توي اون اتاق پسر آورده بودي؟
با تعجي نگاهش كردمو گفتم
_هان
_هان و كوفت چيه هي هان هان ميكني خودتو به كوچه علي چپ ميزني
از سر ميز بلند شدمو گفتم
_خودت ميز را جمع كن
چشماش ديگه از اين باز تر نميشد
_چيه خوب جمع كن
_الحق كه پروي
خم شدم روي ميزو گفتم
_تازه اولشه من دست به سياه و سفيد نميزنم
يكم نگام كردو گفت
_طناز حالم خوب نيست
يه خنده عصبي كردمو گفتم
_باز شروع شد سر درداي آقا باز شروع شد.آقا پدرام برو واسه كسي ناز كن كه خريدار نازت باشه نه مني كه ازت بيزارم فهميدي. ديگه حنات واسه من رنگ نداره آقا.

بعد از اين حرف به سرعت باد رفتم سمت اتاق و درو محكم بستم نشستم روي تخت و پاهامو عصبي تكون ميدادم يه چند دقيقه اي گذشته بود كه صداي شكستن يه چيزي منو وادار كرد برم سمت صدا اومدم از اتاق بيرون از راهرو كه خارج شدم ديدم پدرام جلوي ميز وسط سالن نشسته چشماش بسته بود گلدون روي ميز نبود رفتم طرفش گفت
_پدرام
_بخدا حالم خوب نيست ،اگر ميتوني قرص هامو بيار
بغض گلمو گرفته بود بخاطر اشك توي چشمام ،چشمام تار ميدين ناليدم
_كجاست؟؟؟
_توي اتاق كنار مال تو، توي كيفم
باسرعت رفتم داخل اتاق كيفشو برداشتمو همه وسايل داخلشو خالي كردم بيرون 4بسته قرص ريخت روي فرش همه را برداشتم رفتم بيرون دستام ميلرزيد دادم بهش و رفتم آب بيارم آب آورم دادم دستش كه احساس كردم ديگه نفسم بالا نمياد بغضم شكستو اشكم سرازير شد ميدونستم بخاطر بحث ها الان اين طور شد با شرمندگي گفتم
_به خاطر الان اين طور شدي؟
يه پوزخند زدو گفت
_نه، ديگه داره اين مريضي ديونه ام ميكنه
_نه تنها تو منم دارم ديونه ميشم از دستش
_تو ديگه چرا؟
_چون بهم نميگي چي شدي
_دو ست داري بشنوي ؟
با كمال ميل گفتم
_آره
_پس بشين تا بگم
_بزار اينجارا تميز كنم
_لازم نيست از فردا يه نفر مياد واسه كاراي خونه اون انجام ميده
به پاش كه شيشه رفته بود داخلش نگاه كردم رفتم جعبه كمك هاي اوليه را آوردم و اومدم پانسمان كنم كه گفت
_بده خودم انجام ميدم
_خودم انجامش ميدم
_طناز من كه ميدونم تو از خون بدت مياد از دست زدن به پاي ديگران چندشت ميشه پس بده من
باورم نميشد اينارا كسي نميدونست چطور پدرام ميدونست نگاهش كردم كه بهم لبخند زدو گفت
_اگر ميخواي بدوني بشين
نشستمو سراپا گوش شدم كه بفهمم پدرام چيش شده كه با يه آه شروع كرد به گفتن........
____________________
بيايد نقد اين هزار بار دارم ميرم مسافرت بيايدنقد تا توي مسافرتم واستون بزارم:mrgreen:

tan tan16
1391،06،03, ساعت : 04:14 بعد از ظهر
من دوباره اومدم يووووووووهوووووووووو اينم از پدي جون
اينم يه پست جمعه اي تپل مپل
نقد بيايدا نيومديم نميزارم
___________________________________
_دقيق اگر بخوام بگم خسته كننده ميشه يه خلاصه واست ميگم.باشه؟
كلافه شدم بودم ديگه عصبي گفتم
_بابا هرچي ميخواد باشه تو فقط بگو، خلاصه و كاملش فرق نداره فقط بگو
يه نفس عميق كشيدو گفت
_ناراحتت ميكنه
ديگه خونم به جوش اومد
_پدرام نگي بيشتر ناراحت ميشم
با خنده گفت
_بعد كه بهت ميگم فضول ناراحت ميشي
چپ چپ نگاهش كردمو گفتم
_اصلاً نگو،اه ،مهم نيست
يه قهقه زدو گفت
_خانوم قهر كرد
با ناراحتي جوابشو دادم و گفتم
_خوب نميگي اعصاب آدمو داغون ميكني
_از سه الي چهار ماه پيش شروع شد، سر ساختمون بودم واسه پرژه مهريادته كه رفته بودم مازندران. سردرد داشتم جوري كه نه با قرص و نه با هيچ چيز ديگه هم خوب نميشد هر كار ميكردم سردر ميگرفتم عطر ميزدم سرم درد ميگرفت،بحث ميكردم بازم درد ميگرفت.ديگه عادت كرده بودم اما به همين جا ختم نشد آروم آروم شده بود عادت هر روز و هر ساعت سردرد داشتم.يه روز سر ساختمان بودم كه سرم گيج رفت اول فكر كردم واسه اتفاع اما بازم اتفاق افتاد اينقدر اين علائم اومد كه ديگه ديونه شده بودم رفتم دكتر واسم كلي عكس از سر و سيتي اسكن نوشت. توي شهر غريب افتاده بودم در به در دنبال عكس و بيمارستان ،توي همون مراحل بود كه كم كم چشمام هم سياهي ميرفت تا اينكه جواب آماده شد.همش پيش خودم گفتم چيزيم نيست منو چه به مريضي مگه ميشه من مريض باشم .اما.... وقتي جوابو گرفتم فهميدم مريضي و مرگ يه دقميه آدمه
به اينجا كه رسيد ديگه ادامه نداد اما من منتظر چشم به دهنش دوخته بودم برگشت سمت منو گفت
_راستي امروز نهار چي بخوريم؟؟؟
با حرص وصداي بلند گفتم
_پدراااااام!
با خونسردي گفت
_چيه بابا؟خوب ميگم نهار چي بخوريم بد؟
تند گفت
_ادامه ش را بگو
_چه خوششم اومده
يكم نگاهش كردمو گفتم
_توروخدا
_خلاصه جواب رو گرفتم ورفتم پيش دكتر كه حرف آخرو زدو گفت من تومور مغزي دارم.
باورم نميشد پس همه اين سردردها و اين حالت ها واسه...
احساس كردم خودش بغض كرده چشماش بسته بود.معلوم بود يادآوريش داره عذابش ميده حال خود منم زياد تعريفي نداشت آروم گفتم
_اگر اذيتت ميكنه ميخواي ديگه نگي
سرشو آورد بالا خداي من،باورم نميشد كه چشماي طوسي پدرام باروني شده بود با يه صدا تحليل رفته گفت
_باورم نميشد كه مريض باشم (صداش بغض دار بود آماده گريه )اومدم تهران به طاها گفتم و هر دو افتاديم دنبالش (يه قطر اشك از چشمش اومد پايين)خيلي تلاش كرديم اما تومور من خيلي خطر ناكه چون جاي حساسيه
ناخود آگاه گريه كردم واسه غم پدرام گريه كردمو گفتم
_كجا هست اين تومور .اصلاً اسمش چيه؟
_مننژيوم روي نزديك عصب اپتيك بخاطر همين جراح ها نميتونن كاري كنن
ديگه نميترسيدم جلو پدرام گريه كنم بغضم سنگين شده بود اونم داشت قطره هاي اشكش بيشتر و تند تر ميشد دلم واسش ميسوخت اما نميخواستم فكر كنه ترحم دارم بهش ميكنم
_مگه ميشه كاري نشد كرد؟
قطره هاي اشكش دلمو ريش ميكرد
_آره به خاطر اينكه اگر يه ذره اشتباهي برداشته بشه بينايم كامل مختل ميشه
_نابينا بشي بهتر از اينكه.....
ديگه ادامه ندادم نميخواستم بگم بميري ميترسيدم حتي گفتنشم سخت بود
يه لبخند زدو گفت
_غرورم اجازه نميده.من بين مرگ و نابينا بودن مرگ را انتخاب ميكنم
گريه ام شدت گرفت با عجز گفتم
_مادرت چي؟
اشكشو پاك كردو گفت
_بخاطر اون بود كه حاضر به ازدواج با تو شدم.(با اون چشماي طوسي و بارانيش زل زد تو چشماي منو گفت)طناز خيلي سخته آدم بدونه دير يا زود نوبت مرگشه،خيلي سخته آدم بدون اينكه به معشوقش برسه بميره ،وقتي فهميدم ديگه هيچ اميدي نيست به زنده موندنم ديوانه شدم دنيا روي سرم خراب شد ميفهمي؟ (ديگه چشمه اشكش باز شده بود انگار ميخواستن تلافي كنن و هيچ جوري كم نمياوردن)ميخوام زندگي كنم بدون ترس از اينكه شايد فردا شايد يك ساعت ديگه يا شايد يك دقيقه ديگه نتونم زنده بمونم.خيلي سخته كه آدم ......
ديگه گريه مجال واسه ادامه نداد بهش گريه اش ديونه ام كرده بود اورم نميشد گريه پدرام سخت ترين مردي كه ميشناختمو ديده باشم صداي ضجه زدنش توي جون پخش شده بود من كه بدتر از اون شده بودم.بدون اينكه اختيار كاراي خودمو داشته باشم رفتم سمتش دستشو گرفتمو گفت
_مگه دنيا به آخر رسيده پدرام اين طور گريه نكن
سرشو آورد بالا ناخودآگاه بغلش كردم دوسش داشتم نميخواستم يه خار به پاش بره خيلي وقت بود كه ديگه دلم نميخواست اذيتش كنم مثل طاها بود برام ديگه دشمنم نبود برادرم بود
_طناز دارم داغون ميشم،ديگه نميدونم چيكار كنم،از همه دنيا خسته شدم ديگه دلم نميخواد ماسك بي تفاوتي بزنم دلم نميخواد بخندمو شاد باشم تا ديگران نفهمن كه چي شده؟كه چه بلاي سرم اومده.مامان كه گفت ازدواج كن به خودم گفتم كدوم دختي را بدبخت كنم.من كه از فرداي خودم مطمئن نيستم كي را اسير خودم بكنم (حلقه دستش كه به كمرم بود تنگ تر شد )طاها كه گفت تورا بگيرم از خودم بدم اومد اما در كمال ناباوري تو قبول كردي نميخواستم ايتت كنم اما ....
بازم گريه بود كه نزاشت ادامه بده ميدونستم خيلي بهش فشار اومده كه اين طوري جلوي من داره اشك ميريزه سرمو بلند كردم ازش فاصله گرفتمو گفتم
_آروم باش مرد ه گريه نميكنه
سر جاي قبلش نشستو گفت
_من كه دارم ميميرم ديگه چيزي واسم مهم نيست
_پدرام اين حرفو نزن تو بايد قوي باشي
يكم نگاهم كردو گفت
_با چه اميدي؟؟؟
_به اميد اينكه يه روزي بچه ات بهت بگه بابا
_طناز دارم ميگم راه درمانم نيست
_تو نبايد اينقدر نا اميد باشي ميتوني از ايران بري بيرون
اشكاي كه روي گونه اش بود را پاك كردو گفت
_شايد منم جاي تو بودم همين حرف هارا ميزدم
بهش لبخند زدمو گفتم
_من كمكت ميكنم
يه نفس عميق كشيدو گفت
_تو تنها كمكي كه ميتوني به من بكني ديگه باهام كل كل نكن
يه تاي ابرومو دادم بالا گفتم
_نوچ نميشه
متعجب گفت
_ميشه بپرسم چرا؟
لبمو تر كردمو گفتم
_به هزارو يك دليل
خنديدو گفت
_حالا شما اون يكي را بگو
_به اين دليل كه قيافه ات خنده دار ميشه وقتي اذيتت ميكنم
چشماشو بستو گفت
_قانع كننده نيست
يكم فكر كردمو گفتم
_اوممممممم خوب به يه دليل ديگه ام هست
با خنده گفت
_چي ديگه؟
_به اين دليل كه توئم اذيت ميكني اذيتت ميكنم
با خنده زل زد توي چشمام كه دلم يه جوري شد......


__________________
بيايد نقد من سر اين پست پدرم دراومد
جان من بيايد نقد تا زود زود بزارم

tan tan16
1391،06،04, ساعت : 05:25 بعد از ظهر
شما نميايد نقد:-2-39-: منم مجبورم اينقدر بزارم تا دلتون بسوزه بيايد نقد:-2-15-: اما من كه هميشه مهربون نيستم:-2-41-: وقتي خبيث بشم تا سال ديگه بعد كنكور نيزارم:mrgreen: خود دانيد:-2-28-:.اينم يه پست ديگه:-2-08-:
______________________________
سرمو انداختم پايين كه گفت
_ناراحت كه نشدي
سريع سرمو آوردم بالا گفتم
_ نه ..نه اصلاً
با خنده گفت
_چه سوال بي ربطي.معلومه كه ناراحت نميشي.تو آرزوي مرگ منو داري
يه جوري شدم از اين كه اين طور فكر ميكرد ناراحت شدم
_نه پدرام اين طور فكر نكن من فقط....فقط بعضي موقع ها
گيج شده بودم چي بگم همين طور گيج دنبال دليل ميگشتم كه گفت
_شوخي كردم بابا ميدونم تو دختر خوبي هستي
يه پشت چشمي نازك كردمو گفتم
_پس چي فكر كردي
با خنده گفت
_حالا نهار چي بخوريم دختر خوب
_ماشالله همين الان صبحانه خورديم
يه تاي ابروشوداد بالا گفت
_ساعت12ظهر شده
با تعجب نگاهش كردم و گفتم
_يعني از اون موقع تاحالا تو اينقدر حرف زدي خوبه كف نكردي
حالا ديگه صداي خنده اش بود كه توي كل سالن پيچيده بود كاش هميشه همين قدر شاد بود.
_حالا چي بخوريم
_مهناز جون ميگفت شكموي من باورم نميشد
فقط نگاه ميكرد حرف نميزد
وقتي ديدم جواب اون تيكه منو نداد گفتم
_ظاهراً واقعاً گرسنه اي داري با چشمات منو ميخوري
يه لبخند زدو گفت
_بلند شو برو نهار درست كن،مثلاً زن خونه اي
_قاعدتاً بايد امروز مامان جنابعالي نهار مهمونمو ميكرد
_من گفتم كه نكنه
_شما واسه خودت گفتي حالا نهار چه كنيم؟
ابروهاشو انداخت بالا شيطون گفت
_شما درست ميكني ميخوريم
منم چشمامو ريز كردمو گفتم
_تو خواب ببيني من واسه ات غذا درست كنم
يه نفس عميق كشيدو گفت
_حالا بگو چه كنيم گرسنه امه صبحانه را كه همه را تو خوردي
بچه پرو شيطونه ميگفت بزنم لهش كنم بي ادب.با اخم گفتم
_مگه من جلوي تو را گرفته بودم نميزاشتم بخوري.ميخواستي بخوري.الانم خودت پاشو غذا درست كن
روي مبل جابه جا شد و بعد يكم فكر با يه نيش باز گفت
_طني بيا حاضري بخوريم
ياد يه فيلم افتادم كه آقابايد آشپزي كنه بعد به خانومه ميگه بيا حاضري بخوريم خانومم نامردي نكرد گفت بلند شو حاضري را حاضر كن خيلي خنده دار بود حقش به پدرامم همينو بگم.رو كردم به پدرامو گفتم
_خوب پاشو حاضري را حاضر كن
با اخم گفت
_پس من تو را واسه چيم گرفتم
_نميدونم
يه خميازه بلند كشيدو روي كاناپه كه خودم و خودش روش نشسته بوديم اومد بخوابه كه با داد گفتم
_نه.نخوابي ها
همونطور توي راه موند با چشماي متعجب برگشت سمت منو گفت
_چرا
سرمو اندختم پايين و گفتم
_بزار من برم بعد
يكم نگاهم كردو گفت
_پاشو برو
از روي مبل اومدم پايين رفتم سمت تلفن و زنگ زدم پيتزا فروشي تا نهار برامون بيارن.

***
_پدراااااااام
_بعللللللللله
_حوصلم سر رفته
_الان ميام بيرون ديگه
بازم زدم به در حمام و گفتم
_از يه دختر بيشتر معطل ميكني
صداش اومد كه گفت
_دو دقيقه برو بشين من اومدم
يه لگد زدم به درو رفتم سمت سالن
دوهفته است كه داريم باهم زندگي ميكنيم پسر خيلي خوبيه البته اگر باهاش راه بياي كاري نميكنم كه احساس كنه دارم بهش ترحم ميكنم اما خوب مواقعي كه حالش بد ميشه كنترل اعمالمو ندارم از خيرماه عسلمون گذشتيم و گفتيم بعد ميريم همه مهموني و اين چيزاي كه واسه عروس داماداست را هم توي همين دوهفته بعضي را رفتيم.صداي در كه اومد با صداي بلند گفتم
_چه عجب اومدي.خوبه هر روزم ميري حمام
بدون حرف رفت سمت اتاقشو درو بست.هميشه از جمعه ها بدم ميومد حوصلم سر ميرفت.از بس به جون پدرام غر زدم زنگ زد به طاها قرار شد بريم شهربازي مثل اين بچه ها شده بودم ازبس اين پدرام بزرگونه رفتار ميكنه.وقتي همه كارها اوكي شد به ملي هم يه اس دادم كه بياد اونم گفت باشه ملت بيكارنا منتظره يه اشارن.
_بريم
يه نگاه كردم بهش اووووووف تركونده بود خداي خيلي خوش تيپ شده بود.يه تي شرت طوسي رنگ چشماش پوشيده بود با يه شلوار كتون مشكي موهاشم يه مدل خيلي خوشگل زده بود بهش گفتم
_پدرام سرما نخوري؟
نشست كنارم گفت
_نه بابا بزار كفشامو بپوشم بريم اوكي
بوي عطرش ديوانه كننده بود داشتم مست بو ميشدم كه سنگيني نگاهشو احساس كردم نگاهش كردم كه گفت
_يه خواهش ازت بكنم
فقط نگاهش كردم كه ادامه داد
_مانتوت را عوض كن
ابروهام رفت بالا گفت
_واسه چي؟
چشماشو بست و گفت
_نميشه نپرسي
_نه بايد حتما بدونم
_يقه ات خيلي بازه
شالمو انداختم روش و گفتم
_الان ديگه خوب شد
كلافه دستشو كشيد توي موهاشو گفت
_مانتوت مشكيه بدنت سفيد يكم شالت بره اونطرف مشخص ميشه مخصوصاً الان كه داريم ميريم شهربازي
مانتومو دوس داشتم ميخواستم همينو بپوشم سرتق گفتم
_ميتونن نگاه نكنن
با چشماي گشاد شده گفت
_تو ميتوني بري به مردا بگي به من نگاه نكنيد
خداي راست ميگفت يه پشت چشمي براش نازك كردمو گفتم
_اينو زودتر ميگفتي
بلند شدم رفتم طرف كمدم اونو از تنم درآوردم زيرش يه تاب قرمز پوشيده بودم ايستادم جلو كمد و همين طوري به لباسام نگاه ميكردم .كه يه دستي اومد رفت توكمد به دستام نگاه كردم هر دو دست به سينه بودن پس دست مال كي بود؟برگشتم كه خوردم به يه ديوار گوشتي طوسي بازم بوي عطرش داشت ديوانه ام ميكرد.تقريباً تو بغلش بودم ،هل كردم اومدم يه قدم برم عقب كه پام به لبه كمد گير كردو نزديك بود برم توي لباسام كه يه دستي تو هوا گرفتم كشيدم بالا كه بازم رفتم توي بغش صداش از كنار گوشم اومد كه گفت
_حواست كجاست نه فهميدي دوساعت در زدم نه فهميدي اومدم تو و نه اينكه پشتت كمده
به سمت صدا چرخيدم كه كه بينيم نرم خورد به بينيش با اين حركت چشماي پدرام بسته شد رفت عقب و نشست روي تخت دستشو كشيد روي موهاش و گفت
_يه چيزي بپوش و بيا بريم
خودش زودتر از اتاق رفت بيرون اون همه نزديكي باورم نميشد.نفسام تند شده بود وموقعيتمو فراموش كرده بودم،اصلاً يادم رفته بود واسه چي اينجام يكم به مانتوهام نگاه كردم كه يادم اومد سرمو به چپ و راست تكون دادم سريع يه مانتوي فيروزه اي انتخاب كردمو رفتم بيرون.....

____________________
ميخوام نقد بتركه بريد ديگه :-2-36-:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

راستي حلالم كنيد دارم ميرم مسافرت :-2-30-:تا 10روزم نيستم اگر ميخوايد توي اين 10روز بزارم بيايد نقد مگر نه لب تاپمو نميبرم:mrgreen:

tan tan16
1391،06،05, ساعت : 01:34 قبل از ظهر
ما نيز امشب هم اومديم خوش آمديم
اينم يه پست آخرشبي
اينم بخونيد خوشملهدنیای سایه ها(موضوعی خیلی متفاوت)| کار گروهی (http://www.forum.98ia.com/t633113.html#post6617005)
__________________________
از اتاق اومدم بيرون و خجالت ميكشيدم كه توي صورت پدرام نگاه كنم يه جوراي خودمو مقصر ميدونستم،با اينم كه ما كاري نكرده بودم اما نميدونم چرا ازش خجالت ميكشيدم
_آماده اي؟
فقط سرمو تكون دادمو راه افتاديم سمت در توي آينه آسانسور وقت كردم خودمو ببينم يه شلوار كتون مشكي با يه مانتو فيروزه اي البته اول مشكي بو كه پدرام گفت عوض كن شد فيروزه اي و يه شال مشكي كه طرح دار بود با آل استاراي مشكي اسپرت بود دوس داشتم با صداي نازك خانومي كه گفت پاركينگ.هر دو از آسانسور خارج شديم.نشستمو توي ماشينو چشمامو بستم پدرامم راه افتاد.
_طناز خانوم......طناز بلند نميشي رسيديم
آروم چشمامو باز كردم نو چراغ شهر داري چشمامو اذيت كرد اما من سمج تر بودم برگشتم سمت صدا كه پدرام با يه لبخند عريض گفت
_پياده شو
خودش زودتر اومد پايين منم كيفمو برداشتمو زدم بيرون
داشتم توي كيفم دنبال گوشيم ميگشتم همين طورم واسه خودم ميرفتم كه يهو يكي كمرمو گرفت كشيد عقب كپ كردم،از حركت ايستادم ،ميدونستم چشمام چهارتا شده و حنجره مباركم داره آماده جيغ زدن ميشه كه يه صداي كنار گوشم گفت
_دختر سكته ام دادي
برگشتم سمتش رنگش پريده بود گفتم
_چي شد؟
چشماشو به اندازه يك ثانيه بستو گفت
_داشتي ميرفتي زير ماشين
با خشم گفتم
_خدا نكنه زبونتو گاز بگير
ديدم همين طوري داره نگاهم ميكنه با حرص گفتم
_بگو خدا نكنه
با خنده جواب داد
_خدانكنه.اما حالا كجاي هنوز خواب بودي؟
يه پشت چشمي براش نازك كردمو گفتم
_به تو ربطي نداره
اومد كنارمو دستمو گرفتو گفت
_خوبه تو خونه كار هم نميكني اينقدر خسته اي
چشمام داشت از زور تعجب ميزد بيرون هم بخاطر حرفش هم دستش از خيابون كه رد شديم دستمو كشيدم بيرونو گفتم
_مگه بچه دوسالم دستمو ميگيري؟
يكم نگاهم كردو گفت
_نه دوساله نيستي اما دلم نميخواد قبل از اينكه با تومورم راهي اون دنيا بشم تو منو سكته بدي بكشيم
اومدم بهش بگم آخه تو را سنن كه صداي طاها اومد
_چه عجب اومديد
مليكا هم با ذوق گفت
_واي طنازي دلم برات تنگوليده بود
فقط بهش چشم غره رفتم كه گفت
_دوباره چشماتو چپ كردي
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_طاها اين ملي را ببر تا لهش نكردم
طاها يه نگاه به منو يه نگاه به مليكا انداختو گفت
_شما دوتا نميتونيد خوب باشيد(رو كرد به پدرامو گفت)نگاه تو رو خدا عين عروس و خواهر شوهر به جون هم ميپرن
مليكا دست به سينه با حرص و روبه طاها گفت
_خداروشكر من داداش ندارم
ميدونستم طاها واسه چي اين مثالو زد بهشون اهميت ندادم از كنار هر3تاشون گذشتمو وارد شهر بازي شدم .از صداي جيغ و شادي مردم ذوق مرگ شده بودم كه بچه ها اومدنو شروع كرديم به بازي كردن.تقريباً همه را رفته بوديم مونده بود فقط رنجر با ذوق گفتم
_پدرام من برم تو صف يا تو
همونطور كه با طاها از ما دور ميشد گفت
_تو برو تو صف با مليكا منو طاها الان ميايم
با ملي ايستاديم تو صف كه گفت
_اذيت كه نميشي
نگاهش كردمو گفتم
_نه بابا پسر خوبيه اما اگر باهاش خوب باشي
شيطون نگاهم كردو گفت
_وايسا ببينم.نكنه خبراي شده؟هان بگو ببينم بلاگرفته .چي ده كه پدرام خوب شده
هنوز به مليكا و طاها نگفته بوديم من از تمام ماجرا خبر دارم واسه همين يه نفسمو پر صدا دادم بيرون و گفتم
_نه بابا چه فكراي ميكني
مشكوك نگاهم كردو گفت
_اين نفس كشيدن تو يعني آره
واقعا خبري بود؟نه خبري كه نبود پس من چرا نفسمو اين طوري دادمبيرون.خيلي وقت بود كه ديگه به عاشق كردن پدرامم فكر نكرده بودم.نميخواستم چيزي باعث بشه مرگ واسش سخت بشه.دهنتو ببند طناز خدا نكنه طوري بشه يا اتفاقي بيفته بايد اميدوار بود نه نااميد.
_الووووووووكجا رفتي طناز.بعد هم ميگي خبري نيست
به خودم اومدم تند و هول گفتم
_ببخشيد حواسم نبود.پس پسرا كجان؟
مليكا باشك بهم نگاه كردو گفت
_خير تو يه چيزيت هست
از دور ديدم پرا دارن ميان تند گفتم
_ول كن بابا.پسرا اومدن
اونم ديگه هيچي نگفتو ساكت موند.نوبت ما شده بود سوار شديم منو ملي وسط نشستيمو دوتا پسرا كنارمون ناخودآگاه دستم رفت به سمت دست پدرام كه بين راه پشيمون شدمو اومدم بكشمش كنار كه خود پدرام دستمو گرفتو گذاشت روي دسته صندليش دست خودشم روش بود كه يهو گفت
_طناز بيا اينارا بزار توي كيفت
بلند شدو تمام وسايلشو داد بهم تنها چيزي دلم نميخواست هيچ وقت تو وسايلش ببينم اون 4بسته قرص لعنتي بود خلاصه همه را گرفتمو گذاشتم توي كيفتم پدرامم نشست و اين بار دسته من بود كه رفت سمت دستش اونم كه چه خوب استقبال كرد.از رنجر پياده شدم از بس جيغ زده بودمو دست پدرام بدبختو فشار داده بودم دست خودم بيشتر درد ميكرد هنوز گيج بودمو گيج ميزدم كه صداي پدرام كنار گوشم اومد
_طناز ......ميشه قرص هارا بدي
صداش يه جوري بود يهوي برگشتم سمتش مليكا و طاها نبودن رفته بودن دستشويي منو پدرام بوديم دستشو گرفته بود به سرش.اصلاً حواسم نبود كه شايد اين وسايل براش بد باشه رفتم نزديك و گفتم
_حالت خوبه
با هردو دستش سرشو ماساژ دادو گفت
_گيج گيجم سرم داره منفجر ميشه تار ميبينم كمكم كن برم رويه چيزي بشينم دستشو گرفتمو بردمش روي صندلي نشست و قرص هارا با يخ بطري آب معدني خورد يكم كه آروم شد چشماشو باز كردو بهم نگاه كردو با اخم گفت
_تو باز گريه كردي دختر لوس
ديگه نتونستم تحمل كنمو زدم زير گريه با صداي بلند و دويدم به طرف دستشويي......
___________________________________
نقدم كه مياي ايشالله

tan tan16
1391،06،07, ساعت : 01:42 قبل از ظهر
سلووووووووووووووووووووم ما اومدیم با تأخیر اما دست پر
بفرمایید اینم یه پست از بارگاه اما هشتم اما رضا
________________________________________
بعد از اینکه یکم خودمو خالی کردم اومدم بیرون که دیدم پدرام تکیه داده به دیوار روبه رو دست به سینه است سرشم پایین بود یه لحظه دلم براش سوخت،دلم برای مامانش که بعد از اون هیچکس را نداره سوخت.مامانش فقط اونا داشت همه هستی مامان ایناش بود
_به چی دو ساعته زل زدی؟؟
به خودم اومدم سرمو تکون دادمو گفتم
_هیچی داشتم فکر میکردم
شیطون گفت
_به من داشتی فکر میکردی دیگه؟؟؟
خنده ام گرفت بود رومو ازش گرفتمو همین طور که میرفتم سمت درخروجی گفتم
_این اعتماد به نفست که منو اسیر خودت کرده
صدای خنده اش که توی گوشم پیچید یه احساس خوبی بهم دست داد اینکه تونسته بودم بازم لبخند بیارم روی لبش خیلی خوب بود.میدونستم که این لبخند ها این خنده ها این شیطنت ها همه وهمه واقعیت داره چون واسه حفظ چیزی نبود من از بزرگترین رازش باخبر بودم
_نه تو یه چیزیت شده
برگشتم بهش نگاه کردم که تازه یادم اومد که ملی وطاها نیستن با حواس پرتی گفتم
_پس ملیکا وطاها کجان؟
با خنده گفت
_اون موقع که شما داشتید دستشوی میکردید اونا رفتن شام بگیرن
_آهان
یکم نگاهم کردو گفت
_تو دسشویی چی شد؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
_چطور؟؟؟
آخه از این رو به اون رو شدی
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم
_نه چیزی نیست زودتر بریم که بهشون برسیم
_اوکی بریم
با هم رفتیم سمت اون رستورانی که ملیکا وطاها رفته بودن.شب خوبی بود اما نمیدونم چرا من همش نگران پدرام بودم یکم که ساکت میشد بهش میگفتم حالت خوبه .دست آخر هم یه چشم غره توپ بهم رفت که نطقمو کامل بست شود
***
با عجز گفتم
_پدرام نرو
چشماشو به مدت چند دقیقه بستو گفت
_طناز خانوم عزیزم من نمیشه
با حرص گفتم
_چرا؟؟؟
_بخاطر اینکه جلسه مهم دارم
با عصبانیت داد زدم
_اون جلسه مزخرف مهم تر از حالتِ؟
اومد نشست روی کاناپه کنارمو گفت
_من دلیل این همه نگرانی تورا نمیفهمم.طناز خانومی من قبل از اینکه با تو ازدواج کنم این مشکلو داشتم
با حرص گفتم
_اما اون موقع کسی چیزی نمیدونست.حالا من میدونم پدرام .میدونم باید مواظب باشی و مواظبت باشم
سرشو کج کرد سمتمو زل زد توی چشمام و گفت
_قول میدم چیزیم نشه.طناز واسم این جلسه مهمه همه نتیجه کارم روی این پرژه است
نگاهش کردم بازم دل سوزی بود که اومد توی تمام بدنمو بعد از اونم بغض که اومد و مهمون گلوم شد و راه تنفسمو گرفت .زل زدم توی چشماشو گفتم
_پدرام قول دادی ها
مطمئنم که قطره های کوچیک اشکو توی چشمام دید که آماده پایین اومدن هست که از سر جاش بلند شدو گفت
_میدونی تو با این کارات بدترم میکنی؟طناز من از ترحم بیزارم
وای خدای من از اون چیزی که میترسیدم سرم اومد.از همین میترسیدم که فکر کنه اینا همش ترحمه.اما نمیدونم چرا خودم فکر میکردم اینا همش با تمام وجودم بوده.سریع اشکمو پاک کردمو گفتم
_اشتباه نکن من هیچ وقت بهت ترحم نکردم
برگشتو گفت
_پس بزار برم.باهام عادی باش مثل همون موقع ها
نگاهش کردمو گفتم
_اگر میخوای باشه.امروزم برو اما.....
سرشو آورد بالا زل زد توی چشمام دیگه نتونستم ادامه بدم از روی کاناپه بلند شدمو گفتم
_خداحافظ
صدای نشنیدم واسه همین سریع رفتم روی تختم افتادم.از روز شهربازی تا امروز حالش خوب بود اما امروز الان دقیق یک هفته است حالش بد نشده بود اما امروز صبح صدای عوق زدن شنیدم اومدم بیرون که دیدم پدرام باز حالش بد شده و افتاده بود روی کاناپه که حالت تهوع میگیره و میره دستشویی .از صبح کله سحر دارم بهش میگم نرو سرکار اما تو گوشش نمیره تا اینکه این بحث مسخره سر گرفت
نمیتونستم بیخیال بشم نسبت بهش یه جورای احساس مسئولیت میکردم.بدبختس حس اینکه همسرشمو باید کنارش باشم مثله خوره داره تمام مغزمو میخوره یکی نیست بگه آخه آدم عاقل توئم فقط سر همین مسئله احساس مسئولیت میکنی،پس سر چی احساس مسئولیت کنم خوبه سر مسائله بوق دار احساسش بیاد که خودمو بدبخت کنم .چشمامو بستم به مدت 2دقیقه واقعا احساس میکردم قاطی کردم تمام فکرام باهم قاطی شده بودن هیچ کدوم سرجای خودش نبود.هنوز چشمام بسته بود که صدای تلفن بلند شد.دستمو دراز کردمو برداشتم صدای الهام پرده گوشمو پاره کرد که با حرص بهش گفتم
_اولا سلام دوم آروم حرف بزن ببینم چی میگی؟
_سلامو درد کجای تو شوهر کردی یادت رفته منو داری یه دوستی داری
چشمامو بستمو گفتم
_نه هنوز یادم نرفته دورتادورم چقدر خل و چل دارم
_طناز میام لهت میکنمو
با خنده گفتم
_جرأت نداری
_میامو
_الهااااااااام
_جونم
_چیکار داشتی
_هیچی زنگ زدم ببینم تونستی عاشقش کنی
بازم حرف از پدرام زده شدو من که فکروذکرم شده بود بیماریش با یه صدای تحلیل رفته گفتم
_نه.دیگه بهش فکر نمیکنم
با شک گفت
_چرا؟نکنه خودت افتادی تو دام عاشقی و نفهمیدی
خنده ام گرفت کی من؟اونم عاشق پدرام.عاشق چه کسی .اما یه صدای از ته قلبم گفت مگه چیش کمه که این طوری میگی همین الانشم از خیلی ها سرتره تو سرم دعوا بود سر اینکه پدرام خوبه یا نه که الهام صدام زد
_الوووووو طنی هستی
_آره
دیگه حرفاشو نمیفهمیدم فقط میگفتم باشه .نه .آره یه سری جمله کلیشه ای وقتی قطع کرد بازم رفتم توی فکر و دعوا که آیا پدرام ایده عاله کسی هست یا نه که بازم یکی گفت از ایده عالم یه چیزی اون طرف تره.
یه بار دیگه به ساعت نگاه کردم.درست بود .ساعت 2شب بودو از پدرام خبری نشده بود بیشتر از صدبار با تلفن هاش تماس گرفته بودم اما هیچ کدوم را جواب نداده بود.لبام به خون افتاده بود اما بازم مصمم بودم که تمام پستشو بکنم پاهامو تکون میدادمو دنبال یه راه بودم که پیداش کنمو خفه اش کنم.خیر سرش قول داده بود که مواظب باشه.پاشدم تمام طول نشیمن رو راه رفتمو فکر کردم به اینکه الان کجاست .یه طرف عقلم میگفت الان سالمه مشغول یه کاریه و یه طرف دیگه هم ساز بد میزد دست خودش نبود چون به دلم افتاده بود که یه اتفاقی افتاده باز نشستم حال خودمو درک نمیکردم شمارشو گرفتم که باز صدای باریک خانومی گفت
_مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد ....
به شرکت زدم که بوق ممتد بهم میگفت اونجا هم نیست بدنم یخ کرده بود دیگه عقلم کار نمیکرد.تلفون را برداشتمو ناخودآگاه شماره طاها را گرفتم.جواب نداد فقط بوق خورد.اعصابم خورد بود بغض داشت خفه ام میکرد.بازم شمارشو گرفتم که با یه صدای خواب آلود جواب داد تند گفتم
_الو طاها پدرام پیش توئه
یکم طول کشید که جواب بده با تأخیر گفت
_طناز توئی
تند گفتم
_آره.پدرام پیش توئه
_نه بابا پیش من چیکار داره خونه نیست
بغضم ترکید با اشک گفتم
_نه.نیومده
یکم ترسید تو صداش ترس معلوم بود گفت
_طناز جی شده؟مگه ساعت چنده
با صدای گرفته فین فین گفتم
_ساعت 2:15 شده نیومده طاها حالش صبح تعریفی نداشت
_به شزنگ زدی
با حرص گفتم
_خل شدی معلومه که زدم
یه نفس عمیق کشیدو گفت
_باشه من الان میرم شرکت
با ناله گفتم
_دنبال منم بیا
اومد مخالفت کنه که گفتم
_اگر نیای خودم میام
دیگه مخالفتی نکردو گفت حاضر بشم.......

____________________
نقد هم بیاید منتظرم

tan tan16
1391،06،07, ساعت : 05:51 بعد از ظهر
با همتون قهرم من بدبخت توی شهر غریب میشینم واسه شما پست مینویسم اون موقع شما یه نقد هم نمیاید نامردا اینو داشته باشید تا 10روز دیگه اگر اومدین نقد یه کاریش میکنم در غیر این صورت تا 10روز دیگه
_____________________________
سریع لباس پوشیدمو آماده نشستم تا طاها اومد.
_سلام
با عجله گفتم
_ازش خبر نداری؟
دستشو کشید روی فرمون وگفت
_گفتی صبح حالش بد بود؟؟
با بغض گفتم
_آره ،خیلی بهش گفتم نرو اما حرف گوش نداد
ماشینو روشن کردو گفت
_اول بریم شرکت بعد اگر نبود میگردیم دنبالش
سرمو به معنی باشه تکون دادمو تکیه دادم به پشتی صندلی.چشمامو بستمو به امروز فکر کردم.
امروز چقدر بهش گفتم نرو اما بازم مخالفت کرد.تمام بدنم میلرزید میترسیدم دلم داشت گواه بدمیداد اگر واسش اتفاقی افتاده باشه اگر بازم سرش گیج رفته باشه چی؟نمیدونم چرا اما همش به این جمله پدرام فکر میکردم
_ميخوام زندگي كنم بدون ترس از اينكه شايد فردا شايد يك ساعت ديگه يا شايد يك دقيقه ديگه نتونم زنده بمونم.
بازم اشک شد مهمون چشمام.دلم یمخواست فراموش کنم این حرفو اما تمام فکرم شده بود این جمله مثل زنگ خطر توی سرم ویراژ میداد.طاها آروم صدام کرد شاید فکر کرده بود که خوابم اما با اولین طنازش چشمامو باز کردم که گفت
_طناز رسیدیم.تو نمیخواد بیای.باشه؟
نگاهش کردمو گفتم
_منم باید بیام
یه نفس عمیق کشیدو گفت
_اذیت نکنه.شاید توی وضعیتی نباشه که تو بتونی ببینیش
_منظورت چیه منم میخوام بیام .همین که گفتم
بعد از این حرف خودم سریع تر پیاده شدمو راه افتادم سمت در شرکت .طاها اومد جلوی در یه نگاه بهم کردو درو باز کرد زدمش کنار و خودم زودتر رفتم داخل. همه چراغ های شرکت روشن بود انگاری یکی اینجا بوده با صدای بلندی گفتم
_پدرام .....پدرام کجای؟
صدای نیومد صدامو بلندتر کردم اما بازم سکوت طاها اومد کنارمو گفت اتاق هارا بگرد
با سوال نگاهش کردم.واسی چی اتاق ها اگر بود جواب میداد .مثل اینکه سوالمو از توی چشمام خوند که گفت
_شاید باز فشار کار ....
اجازه ندادم بیشتر بگه همین کلمه واسه بدتر کردن حال من کافی بود رفتم سمت اتاق مدیریت اما کسی نبود.همه اتاق هارا گشته بودم اما همه خالی از آدم بود.خسته نشستم روی صندلی منشی که چشمم خورد به در که روش نوشته بود .اتاق کنفرانس از سرجام بلند شدم و رفتم سمت اتاق طاها داشت توی اتاق خود پدرام دنبال یه نشانی میگشت در اتاق و باز کردم و رفتم داخل یه میز بزرگ وست اتاق بود آخرشم یه میز مدیریت بود.بازم چشم گردوندم اما کسی نبودبرگشتم که از در برم بیرون که احساس کردم توی مسیر برگشت یه چیزی دیدم باز دوباره مسیر رفته را برگشتم.آره درست دیده بودم.لبامو تر کردمو رفتمئ جلوتر الان دیگه دید کامل داشتم چونم لرزید ،زانوهام سست شد ،دستام اومد بالا و رفت سمت دهنم که جیغ نکشم ،به چشمام اعتماد نداشتم .باورم نمیشد که این پدرام باشه کسی که من صبح دیده بودم با اینی که الان جلوی من افتاده بود زمین تا آسمون فرق داشت .سریع رفتم بالای سرشو موهاشو کنار زدم .وقتی مطمئن شدم خودشه باصدای بلند گفتم
_طاها بیا پیداش کردم
طاها که اومد به اندازه من تعجب کرد بایه صدای متعجب گفت
_این چرا این طوریه
_نمیدونم کمک کن ببریمش بیمارستان
طاها اومد کمک کردو و بردیمش توی ماشین تا توی خود بیمارستان دعا میخوندم که مشکلی نباشه .بهش نگاه کردم تمام سرش غرق خون بود بغضم بازم برگشته بود.اه نمیدونم چرا امشب این اشک ها این بغض ها از بین نمیرن خسته ام کردن .باهمون بغض لعنتی چشمامو بستمو گفتم .یا اما رضا فقط ازت یه چیزی میخوام اینکه پدرام حالش خوب بشه.بشه همون پدرام یک سال پیش همونی که شیطون تراز یه بچه5ساله بودم دیگه ترسی نداشته باشه .دیگه توموری توسرش نباشه همین اگر حالش خوب شد قول میدم خودم بیارمش پابوست .گریه ام گرفت آخه من چجوری ببرمش؟این که هیچ وقت به حرف من گوش نمیده .اشکمو پاک کردم فکر کنم رد خون روی صورتم موند با خودم احد بستم که شده به دستوپاش میفتم اما میبرمش .
در کنارم با شتاب باز شد و یه کسی که با یه تخت بود بهم نگاه کرد که طاها گفت
_طناز بیا بیرون تا بیارنش بیرون
از ماشین پیاده شدم تا ببرنش.همراه تخت پدرام رفتیم که بردنش توی اتاق یه دکتری اومد بالا سرش یکم که نگاهش کرد.همون طور که داشت معاینه اش میکرد گفت
_چه نصبتی باهاتون دارن؟
سریع گفتم
_همسرم هستن
یه نگاه بهم انداختو گفت
_سرش شکسته اما نباید بیهوش میشده
طاها یه قدم رفت جلو گفت
_شاید خیلی وقت بوده که شکسته
یه نگاه به طاها کردو گفت
_ربطی نداره پسرم
رفتم جلو گفتم
_آقای دکتر
_بله دخترم
آب دهنمو قورت دادم طاها م_همسر من یه مشکل دیگه هم داره
اخمای دکتر رفت توی هم و طاها با تعجب بهم نگاه میکرد که ادامه دادم
_اون تومور مغزی داره
طاها چشماشو بست دیدم تار شد اه بازم اشکای مسخره که اذیتم میکردن
_اطلاعاتی داره که به دردم بخوره از اینکه چه نوع یا چقدره
_مننژيوم روي عصب اپتيك واینکه اندازه اشم متوسطه
_چرا جراحی نمیکنه؟
سرمو تکون دادمو گفتم
_نمیدونم
_خیلی خوب امشب که باید اینجا بمونه فردا هم ببریتش پیش دکترش
سرمو تکون دادم دکتر اومد از اتاق بره بیرون که گفتم
_آقای دکتر چرا سرش خون اومده بود
برگشت سمتمو گفت
_چون ضربه دیده و شکسته
چشمامو تنگ کردمو گفتم
_واسه چی؟
شونه هاشو انداخت بالا گفت
_اینو دیگه باید از همسرتون بپرسی که چی شده
بعد از این حرف اتاق را ترک کرد طاها که تازه از توی بهت اومد بود بیرون گفت
_تو.....تو از کجا فهمیدی؟
رفتم سمت تخت و گفتم
_صبح عروسی گفت.
اومد کنرمو گفت
_چرا بهم نگفتی که میدونی؟؟؟
_به همون دلیل که تو بهم نگفتی
سرشو انداخت پایین و گفت
_پدرام ازم خواسته بود
سرمو تکون دادمو گفتم
_برو من پیشش هستم
_نمیتونم تنها بزارمت
برگشتم سمتشو گفتم
_وقتی میگم برو یعنی برو
بعد از این حرفم نشستم روی صندلی و سرمو گذاشتم لب تخت و چشمامو بستم صدای پای طاها اومد که از اتاق خارج شد .وقتی رفت چشمامو باز کردمو ناخودآگاه دست پدرامو گرفتمو خوابیدم.......


___________________________
نقد بیاید تا زود بزارم

tan tan16
1391،06،11, ساعت : 08:27 بعد از ظهر
سلووووووووووووووووووووووو م بنده اومدم شرمنده به خاطر این چندوقت من توی راه بودم الانم شمال اینترنتم داره قر میاد فعلا اینا داشته باشید تا بنویسم واستون
_____________________________
با احساس تکون یه چیزی زیر سرم چشمامو باز کردم.اول یکم اذیت میکرد اما بعد عادت کردم سرمو آوردم بالا که چشمای طوسی متعجبش و دیدم خنده ام گرفت.بهش خندیدمو گفتم
_چه عجب بیدارشدی
اما انگاری پدرام هیچ صدای نشنید چون همین جوری نگاهم میکرد با خنده گفتم
_چیه ؟منو تاحالا ندیدی
به خودش اومدو گفت
_تو اینجا چکارمیکنی؟اصلا اینجا کجاست؟ من اینجا چکار میکنم؟
دِبیا تازه میگه لیلی مرد بود یا زن بهش نگاه کردمو شمرده شمرده گفتم
_من اینجام چون تو اینجا بستری هستی.تو اینجای چون حالت بد شوده بود.درضمن اینجا بیمارستانه.دیگه سوالی هست
بهم نگاه کردو متعجب گفت
_بیمارستان؟؟؟
_نه.هتل،آره دیگه بیمارستانه
_حالم بد شده بود؟؟؟
وای خدایا این واقعا ضربه روش تاثیر گذاشته . میدونستم داره اذییت میکنه چشمامو بستمو گفتم
_پدراااااام اذیت نکن
یه لبخند زدو گفت
_حال تو چرا صورتت قرمزه؟؟؟چپکی رژ زدی؟
چشمامو ریز کردمو گفتم
_اولا کی توی این وضعیت حس آرایش کردن داره.دوما نمیدونم چرا.بیخیالش
یکم نگاهم کردو گفت
_پاشو ببین چیه.شاید یه مریضیه
یه چشم غره بهش رفتم و پاشدم که گفت
_طناز من زخم خورده ام باید نگران باشم
همچین میگفت زخم خورده هرکی ندون فکر میکنه شکسته عشقی خورده .رفتم جلو آینه یه نگاه به خودم انداختم که دیدم خط خون روی صورتمه برگشتم سمتشو گفتم
_پسرم اینا خونه
با تعجب گفت
_خووووون؟
_آره خون تعجب داره؟
تند گفت
_چیزیت شده بود؟از کجاته؟چرا؟چی شده بود؟
همین طور پشت سر هم میگفت منم با هر یکی از این کلمه هاش چشمام باز تر میشد تا اینکه گفتم
_پدرام یه نفسم بکش بابا
ناراحت گفت
_نگفتی چی شده؟
نگاهش کردمو گفتم
_خون مال توئه
اول اخماش گره کرد توی هم ولی بعد با تعجب گفت
_مال من؟واقعاً؟حالا خون سر من روی صورت تو چکار میکنه؟
_چون از شرکتت تا اینجا سرت روی دستای من بود بعدم من باهمین دستا اشکمو پاک کردم
یکم نگاهم کرد و بعد هم با شرمندگی گفت
_معذرت میخوام میدونم که از خون....
اجازه ندادم که ادامه بده گفتم
_مهم نیست
بعد از این حرف رفتم سمت سرویس بهداشتی در را که بستم خودمم تعجب کردم منی که از خون پشه هم متنفرمو حالم بد میشه چرا از مال پدرام را حالم بد نمیشه.چه فرقی بین پدرام و اون موجودات دیگه است آخه چرا هنوزم که فهمیدم واسم مهم نیست که خونش روی صورتمه؟چرا دیگه حالت تهوع ندارم ؟سرمو تکون دادمو توی آینه نگاه کردم .خون هارا پاک کردمو یه آبی هم به صورتم زدمو رفتم بیرون که پدرام گفت
_چقدر عوض شدی
یه ابرو انداختم بالا گفتم
_چطور؟
_آخه اون مو قع شبیه خون آشام شده بودی
یه قهقه ای زدم که خوده پدرامم تعجب کرده بود.آخه هم بامزه گفت همم خودمو خون آشام تصور کرن و هر هر خندیدم که دیگه پدرام عصبی گفت
-این قدر خنده دار بود؟
_نه آخه باحال گفتی
نفسشو پر صدا داد بیرون که گفتم
_پدرام چی شد؟
_چی چی شد؟
_چی شد که سرت شکست
چشماشو بستو گفت
_من تا اون جا یادم میاد که سرگیجه گرفتم و بعدم چیزی نفهمیدم شاید خورده به میز
ابرو هامو دادم بالا گفتم
_اوکی
یکی از پرستارای بخش اومد تو و روبه من گفت
_بفرمایید اینم شوهرت سروحال
یه لبخند بهش زدم که گفت
_حالشم که خداروشکر روبه راه دکتر بیاد واسه ترخیصشون
سرمو به معنی باشه تکون دادم و نشتم کنار پدرام که گفت
_یه سوال
_بیشتر از یکی نشه که جواب نمیدم
خندید و گفت نه نمیشه
_خوب حالا بگو
بهم نگاه کردو گفت
_الان چه حسی داری؟
ابروهامو دادم بالا گفتم
_یعنی چی؟درچه زمینه ای حسم چیه
_اینکه اینجای،اینکه دیشب دستات خونی شد چیزی که تاالان نشده بود
سرمو انداختم پایین و گفتم
_اونقدر هم حساس نیستم خوب یکمش اشکال نداره
دروغ میگفتم.یه دروغ بزرگ من حتی به یه قطره خون هم حساسیت داشتم حالم بد میشد اینکه دیگه به صورتم هم برخورد داشت .اما میدونم چرا.چرا حالم بد نشد منی که حتی از خون خودمم چندشم میشد.
دوساعت بعد دکتر اومد و پدرام را مرخص کردن .موقعی که داشتیم از در میرفتیم بیرون جوری که پدرام نشنوه گفت
_حتما یه سر به دکتر خودش بزنید
سرمو تکون دادمو گفتم باشه.
با پدرام اومدیم توی ماشین و بهش گفتم
_پدرام
_بله؟
برگشتم سمتشو گفتم
_یه چیزی بخوام نه نمیگی
متفکر نگاهم کردو گفت
_تا چی باشه؟
چشمامو بستمو سعی کردم با یه لحن مهربون تر بگم
_یه چیز خوب
با خنده گفت
_این چیز خوب چی هست؟
چشمامو بستمو گفتم
_بریم پیش دکترت
جدی شد و گفت
_واسه چی؟
_باهاش کار دارم
_نمیشه طناز
_چرا ؟
-چون دکتر من .و مسائل مریضیه من به تو مربوط نیست بفهم
ناراحت شدم .سرمو انداختم پایین که گفت
_طناز.ناراحت نشو .من نمیخوام تو درگیر مریضیه من بشی
سرمو به سمت پنجره چرخوندم و دیگه هیچی نگفتم پدرامم که دید من چیزی نمیگم سکوت کرد


________________________________________
نقدم بیاید

tan tan16
1391،06،11, ساعت : 09:13 بعد از ظهر
نمیتونستم خیلی عادی از کنار مریضیش بگذرم مخصوصا با هشداری که دکتر بهم داد دیگه صبر کردن و راضی کردن پدرام واسه رفتن به دکتر جایز نبود از طرفی هم نمیخواستم توهم بزنه که من بهش علاقه دارم و این کارهارا از روی علاقه انجام میدم.واسه همین یه تصمیم دیگه گرفتم.
_خوب طنی خانوم رسیدیم
بدون توجه بهش از ماشین اومدم پایین که گفت
_طناز
بدون اینکه جوابشو بدم یا برگردم سمتش همین طوری ایستادم تا بگه که گفت
_من دارم میرم سر کار کاری داشتی بهم بگو باشه؟
بازم سکوت کردمو بدون یه کلمه حرف در ماشینو بستمو رفتم توی خونه.هنوز در خونه را نبسته بودم که شروع کردم به دویدن ،ایستادم جلوی آسانسور تند تند دکمه اش را زدم اما فایده ای نداشت عجله داشتم و آسانسور وقت تلف میکرد،رفتم سمت شیشه که به سمت پله ها میرفت و با سرعت نور خودمو رسوندم به خونه در را باز کردمو همون طوری که میرفتم داخل کفش هامو از پا درآوردم منتظر نشدم که دکمه های مانتومو باز کنم همونطوری با مانتو شلوار و شال رفتم سمت اتاق کار پدرام و شروع کردم به گشت زدن از کمد گرفته تا زیر فرش هارو گشتم اما نبود که نبود هرچی بیشتر میگشتم کم تر به نتیجه میرسیدم تلفن و برداشتم باید از طاها میپرسیدم اما اگر بهش میگفت چی؟؟؟؟طناز مهم نی پدرام الان مهم تره .بفهم
با سومین بوق جواب داد
_بله
معلوم بود باز شماره ندیده جواب داده هرموقع دیگه بود سربه سرش میزاشتم اما الان وقتش نبود
_الو طاها
یکم مکث کرد مثل اینکه از اتاقی چیزی اومد بیرون
_الو طناز توی؟
تند گفت
_آره طاها منم.طاها یه سوالی داشتم
_چی شده؟
چشمامو بستموگفتم
_اول قول بده بین منو تو میمونه
نگرانی تو صداش معلوم شد گفت
_کشتی منو بگو ،بین خودم و خودت میمونه
_طاها .امروز دکتر گفت که با دکتر پدرام صحبت کنم
تند گفت
_خوب؟
_مشکل اینه حاضر نمیشه بریم دکتر .آدرس دکترشو میخوام داری؟؟؟؟
یکم ساکت شد و بعد از چند ثانیه گفت
_توی مدارک پزشکی اش هست
_طاها میدونم .مشکلم همینه که اونارا پیدا نمیکنم
_طناز اونارا همیشه میزاره توی اتاقش
_گشتم نبود
_چرا توی اتاق توی کمد مدارکش
کلافه گفتم
_توی اتاقش همچین کمدی نیست
اونم یکم عصبانی شد که با صدای بلندی گفت
_بگرد هست
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم
_مگه توی اتاق کارش را نمیگی نیست
صدای دادش کرم کرد
_ای خدا .آخه من دوساعت دارم میگم اتاقش .نمیگم که اتاق کارش که
تازه فهمیدم باید کجارا بگردم ازش خداحافظی کردمو بازم بهش تاکید کردم که بین خودم و خودش بمونه.رفتم سر کمد مدارکش و پیداش کردم بدون فوت وقت زنگ زدم به دکترش که منشی جواب داد
_مطب دکتر سرتاج بفرمایید
_سلام خانوم
_سلام امرتون
_یه وقت میخواستم
_خانوم محترم خانوم دکتر تا یک ماه دیگه وقت ندارن
وای نه چشمامو بستم دکمه های مانتوم را باز کردم و گفتم
_خانوم من کارم واجبه همسرم حالش خیلی بده
_قبلا مریض خانوم دکتر بودن
_بله ...بله
_اسمشون ؟
_آقای پدرام ضیایی
یه دو دقیقه ای طول کشید که گفت
_خانوم ضیای شما کیتونید فردا ساعت5بعد از ظهر اینجا باشید؟
بدون فکر گفتم
_بله حتما
_خیلی خوب .پس شد فردا ساعت5وقت ملاقات با خانوم دکتر دارید
_ممنون خداحافظ
_خدانگهدار
تلفن را قطع کردمو یه نفس عمیق کشیدم.اگر پدرام میفهمید که بدون اجازه اش رفتم سر وسایلش انگ دزدی هم بهم میزد .دیگه به عاقبت کاری که کرده بودم فکر نکردم و بلند شدم لباس هامو عوض کردمو رفتم سمت حمام واقعا بعداز اون همه استرس نیاز به یه حمام گرم داشتم.....

tan tan16
1391،06،12, ساعت : 04:58 بعد از ظهر
خوب بالاخره رفتیم به صفحه ششم و شما هنوز نیومدین نقد
===========================================
شب شده بود از ترس اینکه پدرام نبینتم سریع رفتم که بخوابم میترسیدم ببینه منو همه چیز رو بفهمه روی تخت خوابیدمو مدام غلط میزدم .حالم خوب نبود میترسیدم از فردا حرفی که قرار بود بشنوم میترسیدم نمیدونم کی بود بین خواب و بیداری صدای در اتاق را شنیدم چشمام بسته شد .بوی آشناش توی مشامم پیچید احساس کردم رفت سمت پنجره ها وبستشون اومد سمت من قلبم تند تند میزد میترسیدم که کاری کنه که تمام اعتمادم خراب بشه آب دهنمو قورت دادم .یه طرف تخت رفت پایین وای خدا نکنه بخوابه .نکنه کاری کنه اومد چشمامو باز کنم جیغ بزنم که یه چیزی افتاد روم داشتم خل میشدم از فضولی اینی که انداخت روم انگاری پتو بود یا هم روی تختی که روی شونه های لختم انداخت .دیگه باید میرفت اما هنوز نرفته بود دیگه دلم میخواست خفه اش کنم که آخرشبی این فضولیه منو قلقلک میداد .اومدم یه تکونی بخورم که یعنی دارم بیدار میشم که پلک هام پشتش تاریک تر شد .پس چراغ خواب را خاموش کرد بود .پس دیگه کارش تموم شد باید میرفت اما خیر هنوز نشسته بود خواب به کل از سرم پریده بود هیجان توی تک تک رگهام اومده بود که.........داغیه نفسی روی صورتم خورد نفسم بند اومد .قلبم از حرکت ایستاده بود .اومدم چشمامو باز کنم که دیگه چیزی حس نکردم یه نفس عمیق کشیدم از روی تخت بلند شد به در که رسید گفت
_میدونم بیداری.شبت بخیر
وا ،جلل خالق میدونه من بیدارم ؟از کجا؟خوب طناز دیونه از اون همه عکس العمل تو هرکی بود میفهمید .پدرام که دیگه جای خود داشت.سرمو با شدت تکون دادم و چشم باز کردم ببینم واسه چی اومد توی حلق من که دیدم هر دو چراغ خواب ها خاموش شده پس میخواسته چراغ خواب رو خاموش کنه که اومده تو حلقم .ذهنمو از هر حرفی خالی کردمو خوابیدم
_خانوم ضیایی
از روی صندلی بلند شدمو گفتم
گفتم
_بله؟
نشست روی صندلیش و گفت نوبت شما شده
سرمو تکون دادمو دراتاق و باز کردمو با قدم ها نه چندان محکم رفتم داخل در که بستم یه نگاهی به اتاق کردم یه اتاق ساده اما شیک با لوازم سفید همه چیزش سفید بود صندلی ها میز و کتابخانه همه چیز هنوز داشتم به اتاق نگاه میکردم که صدای یه زن اومد که گفت
_چه کمکی میتونم بهتون بکنم
برگشتم سمتش یه خانم35تا40ساله بود داشت نگاهم میکرد رفتم سمتش و گفتم
_سلام خانوم دکتر.ضیایی هستم .همسر آقای ضیایی
دکتر یکم نگاهم کرد و گفت
_همسر پدرامی؟
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت
_من مریضای که میدونم نیاز به کمک بیشتری دارن تو ذهنم میمونن
تنم یخ کرد این جمله این خانوم دکتر توی سرم مثل زنگ کلیسا مدام دینگ دینگ میکرد با صدای لرزونی که سعی داشتم آروم باشه گفتم
_خانوم دکتر من اومدم اینجا که شخصا از وضعیتش باخبر بشم
یکم با خودکار روی میزش بازی کردو گفت
_فکر نمیکنی یکم دیر باشه؟الان پدرام وضعیتش روبه راه نیست
قلبم داشت تند تند میزد از چیزی که میترسیدم داشت سرم میومد رو کردم سمتشو گفتم
_خانوم دکتر مگه میشه راهی نباشه واسه عملش؟
نگاهم کردو گفت
_دخترم من به خودشم گفتم عمل که میکنه یا نابینا میشه ویا زیر عمل........
چونه ام لرزید با یه نگاه خیس بهش نگاه کردم و گفتم
_خوب اگر عمل نکنه
نفسشو پر صدا داد بیرون و گفت
_اون موقع تومور بزرگ میشه و بازم آخرش به مرگ ختم میشه
چشمامو بستمو گفتم
_چقدر زمان داره
_معلوم نیست بستگی به مقاومت بدنش داره اما بطورکلی تا1سال آینده درصورت عمل نکردن تموم میکنه
بغضمو خوردمو گفتم
_الان وضعیت تومورش چجوریه؟
با صدای پایین گفت
_زیاد خوب نیست تومور داره رشد میکنه و هرچه زودتر باید عمل بشه الانم درحد متوسط واسه همین میگم تا یک سال وقت داره ویا شاید کم تر.علائمی توی رفتارش نیست؟
تازه یادم اومد که واسه چی اینجا اومدم اینجا تمام ماجرای دیروز تمام حالات پدرام را براش گفتم که اونم درجواب هام گفت
_دخترم اسمت چیه؟
وا این اسم منو میخوا چه کنه با دودلی و تعجب نگاهش کردم که گفت
_من از همه اسمشونا میپرسم
چه باحال توی خیابون که راه میره زرت وزرت به مردم میگه ببخشید اسمتون چیه؟از این فکر خنده ام گرفت که جلوشو گرفتمو گفتم
_طنازم
_خوب طناز خانوم این علائمی که شما داری میگی زیاد هم خوب نیستن یعنی باید بگم هرچه علائم بیشتر بشه تومور خطرناک تر میشه و بزرگ تر پس سعی کن این علائم کم و تومور متوقف بشه
نالیدم
_آخه چجوری
با اخم جواب داد
_چجوری نداره تو یه زنی باید بتونی خونه را برای همسرت آروم نگه داری جوری که اون دوست داره لذت میبره و میدونی بااونه رفتارت همیشه آرومه باش اون طور که دوست داره باهاش رفتار کن و بزرگترین مسئله به نیازش با کمال میل پاسخ بده چون پدرام الان بیشتر از هرچیزی به یه تکیه گاه نیاز داره .نیاز داره یکی از همه نظر ساپورتش کنه و تو بهترین گزینه ای .سعی کن جای نره که فضاش عذاب آور باشه .از جدال و دعوا دور باشه .سعی کن انگیزه جنگیدن با بیماریش بهش تزریق کنی.سعی کن خانومی کنی
آخه من چجوری بهش انگیزه بدم .سوالمو بلند پرسیدم که گفت
_پدر شدن بهترین انگیزه است اون نیاز به روحیه داره مدام بهش یادآوری میشه که تو داری پدر میشی مسئولیت داری و باید با این بیماری بجنگی
چشمام گرد شد نه یعنی عمرا من به خاطر پدرام از نجابتم بگذرم و بشم یه بیوه تازه از کجا معلوم زنده بمونه.دیگه حرفی نبود باید برمیگشتم از روی صندلی ها بلند شدم که یادم اومد یه چیزی نپرسیدم سریع دوباره نشستمو گفتم
_خانوم دکتر اگر ببریمش خارج از کشور چی؟
سرش که پایین بود و مشغول چیز نوشتن بود را آورد بالا گفت
_طناز جان پدرام مهم ترین چیز را نداره و اونم روحیه است عزیزم اون روحیه مبارزه نداره
تند گفتم
_من روحیه بهش میدم خوبه
خندید و گفت
_با همون بچه؟
خنده ام گرفت گفتم
_آره با همون بچه
نگاهم کردو گفت
_عملش توی کشور آلمان موفقیت آمیز تره تا کشوری دیگه
با ترس گفتم
_احتمال زنده بودن و سالم بودنش چی؟
خندید و گفت
_حداقلش اینکه 20درصد احتمال خوب شدن داره
با دلخوری گفتم
_همش 20 درصد؟؟؟
دکتر با تعجب گفت
_طناز خانوم واسه پدرام یه درصدم قنیمته تو به نیمه پر لیوان نگاه کن
بعد از خداحافظی و سفرش دلبری و بچه و اینا از مطب زدم بیرون تصمیم گرفتم پیاده راهیه خونه بشم یه چیزی ته دلم میگفت که تمام وجودم حاضره که واسه بهبود پدرام هرکاری بکنه اما نمیدونم اون چی بود و از کجا بود که میگفت حتی بچه ......
================================
نیاین نقد نمیام دیگه

tan tan16
1391،06،15, ساعت : 09:30 بعد از ظهر
بچه ها سلام من برگشتم
امشب ميخوام پست بارون كنم البته ميگم پست بارون نه 10تا هايه 3الي4تا اگر دستم بكشه ونكته دوم بعد از هر دوتا نقدي پست ميدم اگر نقد نشد ميزارمتون تو خماري
===========================
رسيدم خونه ميخواستم از همين الان فضاي خونه را عوض كنم .ميخواستم بشم يه طناز ديگه اما نميدونم دليل اين كارا چي بود؟مگه پدرام هنوز همون پدرام قبل نبود؟مگه هموني نبود كه منو توي رستوران ول كرد؟مگه اوني نبود كه منو يه روز تموم توي اتاقش حبس كرد؟مگه.....همون پدرام بود با همون اخلاق اما اين وسط ظاهرا من ديگه اون طناز نبودم .اون طنازي نبودم كه با يه پسره خودراي سر لج ،شده بودم يه دختر ضعيف يه دختري كه داره خودشو قرباني ميكنه اما هنوز نميدونه دليل اين كاراش چيه.
به خودم كه اومدم ديدم از زور حرص لبمو به خون انداختم از فكر كردن به اين حرفا اومدم بيرون اول يه زنگ به طاها زدم و همه حرفاي دكترو مو به مو بهش گفتم اونم فقط يه جمله گفت
_طناز بايد راضيش كنيم از ايران بره هرجور شده بايد بره واسه پدرام يه درصدم يه درصده
از وقتي اين جمله طاها را شنيده بودم ديگه مصمم تر شده بودم.
اول از همه از خونه شروع كردم ساعت نزديك 7بود و پدرام 9خونه بود خوب كه خونه را گردگيري كردم رفتم سروقت غذا قورمه سبزي درست كردم ميدونستم غذاي كه همه دوست دارن و كسي درمقابلش نه نميگه وقتي خيالم از بابت غذا جمع شد رفتم واسه يه دوش آب گرم يه نيم ساعتي توي حمام پلاس بودم تا اينكه خسته شدم اومدم بيرون شروع كردم به خوشكل كردن يادم امدكه پدرام هميشه ميگفت عاشق دختر بچه است .تصميم گرفتم يه دختر بچه موهامو لخت شلاقي كردم از دوطرف بستم يه تاب صورتي دورگردني هم پوشيدم تنها لباس صورتيم بود يه شلوارك سفيدم پوشيدمو يه آرايش صورتي هم كردم همه چي كامل بود عطرو برداشتمو ملايم به خودم زدم،توي آينه به خودم نگاه كردم يه قيافه تازه من تاحالا از اين كارا نميكردم اما امشب واسه پدرام داشتم خودمو مترسك ميكردم .يه لحظه به خودم اومدم داشتم چيكار ميكردم من ؟داشتم واسه پدرام خودمو درست ميكردم؟واسه پدرام داشتم كاري ميكرد كه هميشه از تصورشم خنده ام ميگرفت؟ديونه شدم يا دارم خودمو به ديونه گي ميزنم ؟يا اين كه .....نه اين امكان نداره پدرام هميشه جاي برادرم بود من هيچ وقت عاشقش نميشم هيچ وقت اين افكار مسخره را هم بريز بيرون كه رواني ميشي آفرين.تو اين كارا فقط واسه مهناز جون ميكني آره فقط واسه اون نه هيچ كس ديگه .وقتي تونستم خودمو راضي كنم كه واسه پدرام نيست از اتاق اومدميرون كه تلفن زنگ زدم برداشتم كه ملي با خنده گفت
_نكن طاها اه .الوو
اينا باز دوباره باهم دارن آتيش ميسوزونن.منم با خنده گفتم
_به داداش من اه و اين ها نگو من ميدونمو تو
_اين داداشت ارزونيه خودت .سلام
_سلام ملي خانوم چه شد ياد ما افتاديد خانوم خانوما
_اوا طني نگو آب شدم .ما كه هميشه بيادتيم
ميدونستم كارش گير كرده كه زنگ زده بدون معطلي گفتم
_كارتو بگو
_بيشعوره يه احوال پرسي از خالت بكني بدنيستا
_ملي كار دارم غذام سوخت
صداي جيغ ملي بلند شد
_چيييييييي؟ مگه توئم بلدي غذا درست كني؟براي پدرام؟ نه؟
همچين ميگفت انگاري من تاالان تو خونه دست به سياه و سفيد نميزدم والا
_بله هم غذا بلدم درست كنم هم اينكه دارم واسه پدرام درست ميكنم مشكلي هست؟
از اون طرف خط صدا طاها اومد كه گفت
_پس تصميمش جديه؟
صداي مليكا اومد كه گفت
_طناز تصميم چيت جديه؟
_هيچي به طاها بگو بهت ميگه.كاري نداري؟
_بابا اصل مطلب بهت نگفتم
كلافه گفتم
_چي ؟
_قراره فردا بريم با طاها بيرون مياي؟
اين دوتا چه خوش ميگذرونن
_نه .حال پدرام خوب نيست
_طناز من ديگه واقعا دارم از تعجب ميميرم .واقعا توئي كه داري جوش حال پدرامو ميزني ؟
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_ملي حالش خوب نيست
اين دفعه به جاي صداي ملي صداي طاها اومد
_ما هم واسه حال پدرام اين برنامه ها را داريم ميزاريم
يه نگاه به ساعت كردم ساعت9بود الان ديگه ميومد جواب دادم كه
_قضيه ما هم شده اوني كه ره صدساله را ميخواد يه شبه بره نه؟
صداي مليكا از اون طرف اومد
_اه بده من .طني ايني كه من ميگم فردا ساعت 11آماده باشيد بريم عشق و حال اوكي
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_باشه .بزار به پدرام بگم بهت اس ميدم
_من از الان شما را اومدي ميدونم
يه لبخند زدمو گفتم
_ملي من برم الان پدرام مياد
_طني
_جانم
_حال بچه ات چطوره
چشمام چهارتا شد بچه ام كجا بود؟با تعجب گفتم
_ملي بچه ام كجا بود
با خونسردي گفت
_خودتو به اون راه نزن
متعجب تر گفتم
_كدوم راه؟
_طني بروووووو
كلافه گفتم
_چي ميگي ميخوام برم
با خنده گفت
_گفتم حالا كه اينقدر باهم خوب شديد نكنه خبري شده به ما نگفتي يه دستي زدم كه دودستي بگيرم اما نشد
ديونه
_ملي كاري نداري من برم
_از اولم نداشتم برو خداحافظ
با مليكا كه خداحافظي كردم رفتم يه سر به غذا زدم پامو كه از آشپزخونه گذاشتم بيرون زنگ درزده شد
=========================
بدويد دوتا نقد بكنيد آورين
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،06،15, ساعت : 11:52 بعد از ظهر
نيومديد نقد ها گفته باشم نزاشتم نگيد چرا
يكي كمه
اينم ميزارم اومديد كه اومديد نيومديد فردا ديگه
=========================
زنگش آشنا بود هميشه دوتا پشت سر هم ميزد ،نميدونم اين كه كليد داره چرا زنگ ميزنه ،ياد حرف طاها افتادم كه به مامان هميشه ميگفت
_مادر من ما مرد ها دوست داريم شب كه ميايم خونه زنگ بزنيم كه مطمئن بشيم يكي تو خونه منتظرمونه و خونه را گرم ميكنه
مامانم ميگفتم
_وا مگه ما زنا نقش بخاري يا گرم كن داريم واسه شماها
سرمو تكون دادم رفتم سمت در،با خنده در را باز كردم كه چهره خسته پدرام جلوم نقش بست.دلم راش سوخت با اين وضعش ببين مجبور تا اين موقع بمونه شركت
_اجازه هست ؟
گيج نگاهش كردم كه گفت
_وارد بشم
به خودم اومدمو گفتم
_آهان .ببخشيد بيا تو
كيفشو گرفت سمت من يه نگاه به كيفش انداختم يعني من الان بايد اينو بگيرم؟وا به من چه ؟خودت ببر .چه توقع هاي اومدم بهش بگم خودت ببر كه باز دلم براش سوخت .اين دل من بايد با سازمان آتش نشاني قرار داد ببنده والا.كيفشو گرفتم ازشو يه لبخند زدم كه يعني پرو اونم نامردي نكردو پرو تر از قبل كتشم بهم دادو گفت
_زبونتم كه موش خورده
اين امشب چش شده .ظاهرا فقط من تغيير نكردم همه تغيير كردن خداي من عاقبت منو با اين بخير كن.رو كردم بهشو گفتم چطور؟
_نه زبون داري.غذا نخوردي نه؟
ديگه داشتم خل ميشدم اخم كردمو گفتم
_به خودم مربوطه ميگي چطور يا نه
يه لبخند زد كه من تا الان تو عمر با عذتم از اين لبخنداي پدرام نديده بودم .با همون خنده دكمه هاي سر آستينشو باز كردو گفت
_آخه سلامتونو خورديد طناز خانومي
ديگه چشمام از اين باز تر نميشد من ميخواستم اينو تغيير بدم نگو اين خودش تغيير كرده خدايي بوده
با گيجي گفتم
_آهان ببخشيد سلام خوبي؟خسته نباشيد
برگشت و رفت سمت دستشويي گفت
_سلامت باشيد.
يه نفس عميق كشيدو برگشتم سمتمو گفت
_اين خونه هاي آپارتماني يه عيب بزرگ داره
منتظر نگاش كردم كه باز از اون خنده هاي كه من تازه امشب ديده بودم زدو گفت
_اينكه همسايه ها هرچي بپزن انگار توخونه ما پختن ببين چه بوي قورمه سبزي مياد
خنگ فكر كرده بود مال همسايه است.يعني به من نمياد غذا بپزم با حرص نگاهش كردم دلم ميخواست خفه اش كنم اما چيزي نگفتم فقط گفتم
_ميخواي؟
_اي گفتي اينقدر دلم ميخواد كه خدا ميدونه.خوبه يه كاري كنيم يه زنگ بزن رستوران بياره .به جون تو بد حوس كردم
خوابشو ببيني من ديگه واست غذا درست كنم
_با شه تو برو يه دوش بگير زنگ ميزنم بيارن
اينو گفتمو رفتم سمت اتاق پدرامو به فكر تو سرم خنديدم.وسايلشو گذاشتمو سريع اومدم بيرون رفتم سمت كشوي قرص ها آها خودش بود قرص سيلاكس همينو بايد بخوره تا آدم بشه اول يه سوال بكنه رفتم سمت دوغ هاي روي ميز همه را حل كردم توي ليوان پدرامو خوب همش زدم بدبخت بايد قرار فردا را بزارن واسه يه روز ديگه سريع ميز را چيدمو رفتم دم به در و گفتم
_پدرام بيا ديگه غذا آماده است
با صداي بلندي گفت
_چي؟
بيا كرم شد .بلند تر گفتم
_غذا آماده است
_باشه الان ميام
رفتم و نشستم روي صندلي جلوي تلويزيون داشتم به شادمهر نگاه ميكردم كه اون گوشه صفحه ديدم كه نوشته تلويزيونه 3بعديه خوشحال بلند شدم رفتم نزديك كه صداي زنگ حمام اومد.اين پدرامم علاقه خاصي به انواع زنگ ها داشت ها رفتم پشت در و گفتم
_چي ميخواي؟؟؟
با خنده گفت
_ميخواستم ببينم زنگش كار ميكنه؟
سرمو تكيه دادم به ديوار كنار در و گفتم
_خدا علقت بده
دربا شتاب باز شدو گفت
_چي
با ترس بهش نگاه كردمو گفتم
_هيچي بريم شام
_اِ آوردن؟چه زود
بعد اين حرف رفت سمت اتاقش .آره حالا همچين امشب تا صبح برو توي دستشويي بخواب تا بفهمي منم بلدم غذا درست كنم
رفتم و نشستم پشت ميز تا پدرام بياد داشتم با قاشق و چنگال ها بازي ميكردم كه بوي عطرش اومد و بعد از اون صداش كه گفت
_اووووووه ببين چه كرده رستوران
دلم ميخواست بشقاب هارا دونه دونه خورد كنم تو سرش .حالا رستوران غذا بده اين ميز به اين قشنگي كه ديگه معلومه كار منه .برگشتم نگاهش كنم كه ديدم چه كرده يه تي شرت طوسي قرمز پوشيده بود و يه شلوارك سه ربع و طوسي با اون عطرش داشتم خل ميشدم دست از نگاه كردنش برداشتمو گفتم
_دست منم درد نكنه
پرو پرو گفت
_واسه چي
ديگه واقعا بشقاب كه هيچي ماهي تابه لازم بود با تشر گفتم
_گيرم غذا را رستوران آورده باشه من اين ميز را چيدم
يه لبخند زدو گفت
_دست خانوم خودمم درد نكنه
قلبم ريخت اين به من گفت خانومم واي خداي من بدنم ول شد يه جوري شدم بهش نگاه كردم كه چشماشو بسته بود و داشت آروم غذا ميخورد اما من هيچي نميفهميدم حرف و لحنش داشت يه باوري را توي من بيدار ميكرد .باور اينكه پدرام ايده عاله واسه همه اما طناز داره ميميره .من نميزارم بميره .چجوري هان؟بهش انگيزه ميدم زنده بمونه .حتي اگر مجبور باشي نجابتت را از دست بدي ؟اون شوهرمه فقط ميشم زنش رسمي و شرعي . قانوني و جسمي از سر ميز بلند شدم كه پدرام بهم نگاه كرد ،اومدم برم بيرون كه گفت
_طناز .غذات عالي بود حرف نداشت.طعم غذاهاي مامانمو ميداد خيلي وقت بود نخورده بودم ومرسي
باورم نميشد اين چي گفت؟برگشتم سمتش كه گفت
_خر كه نيستم فرق بوي غذاي خونه خودمو با همسايه طبقه پايين ميفهمم .غير از اونم فرق غذاي دست پخت خانوم خونه با مرد آشپز خيلي فرق داره .فقط محض خنده بود
.يه نگاه به دوغش كردم هنوز يه ميلي هم كم نشده بود رفتم سمتش و برداشتم كه دستمو گرفت و ليوانو ازم گرفت با تعجب نگاهش كردم كه گفت
_هنوز منو نشناختي من از توي چشمات ميفهمم ميخواي چيكار كني طناز خانوم وقتي اومدم توي آشپزخونه (سرشو برگردوند سمت سينگ و ادامه داد)اينو ديدم
رد نگاهشو گرفتم كه به بسته قرص رسيدم اومدم بگم حقته كه گفت
_توئم محض خنده بود نه؟
با تعجب داشتم نگاهش ميكردم كه گفت
_برو ظرف ها با من
منم پرو رفتم و همون طور بلند داد زدم زود بيا فيلم ببينيم اونم مثل خودم گفت
_تا 10بشمار پيشتم
خودمو ول كردم روي كاناپه بلند شروع به شمارش كردم
_1..................2....................3
=========================
نقد بيايد ديگه نامردا

tan tan16
1391،06،16, ساعت : 12:27 بعد از ظهر
سلوووووووووم ما بازم اومديم خوب اينم از پست اول امروز
از اون دوستاي گل و عزيزم كه اومدن نقد متشكرم واقعا لطف كردين
======================
هنوز به 10 نرسيده بودم كه يدمش اومد بيرون و نشست كنارم با خنده گفت
_طني حال ميكني از يه خانوم خونه دار هم ظرف شستنم سريع تره ما اينيم ديگه
بعد از اين حرف هم زد زير خنده.چه خودشم تحويل ميگرفت بفرماييد نوشابه .خيلي دلم ميخواست بگم آره جون عمه ات منم گوش هام دراز باوركردم اما هيچيي نگفتم كه خودش باز گفت
_چه كنيم الان؟
نگاهمو ازش گرفتو به صفحه تلويزيون خيره شدم بدون اينكه جوابشو بدم داشتم به اين فكر ميكردم چه كنيم واقعاً .اونم مث من داشت به صفحه تلويزيون نگه ميكرد فكر كنم داشت فكر ميكرد.يهو يادم افتاد قرار بود فيلم 3بعدي ببينيم با جيغ گفتم
_پدرام
بدبخت مثل برق گرفته ها گفت
_چي شد؟
سرمو تكون دادمو گفتم
_فيلم ترسناك داري
باز تكيه داد به مبل و گفت
_ تا دلت بخواد.همه جوري دارم زبان اصلي.ايراني .عربي البته اينا زباناش بود
تند گفتم
_3بُعدي چي؟داري؟
يه ابروش رفت بالا متفكر گفت
_آره دارم اما همش سانسور نشده است اشكال نداره
_واي نه من كه دبستاني نيستم كه بترسم
دراصلا ميخواستم بگم من كه دبستاني نيستم اين چيزارا ندونم والا .از روي مبل بلند شدو رفت طرف تلويزيون يه كم بهش ور رفت تا اينكه با صداي بلند گفت
_آماده است
بهش لبخند زدم كه يادم اومد كلي تنقلات داريم سريع بلند شدم رفتم همه چيپس و پفك ها قهوه هرچي تو آشپزخونه بود آوردم و نشستم پدرام اول با تعجب بعد با خنده يكم نگاهم كرد و بعدم اومد نشست كنار من يه عينكم بهم داد تا بزنم و پلي را زد .فيلمش خيلي چندشي بود بيشتر باخون چيزي كه من ازش متنفر بودم سروكار داشت.حالم ديگه داشت از فيلمش بهم ميخورد .بدبختي چون 3بعدي بود آدم فكر ميكرد اونجاست.فيلم رفته بود تو اوج هيجانش قسمتي كه دختره از دست اين لب شكري ها فرار ميكنه و ميره توي كلبه نگو كلبه آدم لب شيكري ها بوده.كنار ديوار ايستاده بود كه از پنجره پشت سرش يهو يه دستي اومد توي همين كه دسته امد تو انگاري دسته اومد تو حلق من يه جيغ كشيدمو چشمامو سفت بستم كه دست پدرام اومد جلو با ترس دوباره جيغ ديگه كشيدم كه پدرام گفتم
_طناز منم پدرام
انگار اين اسم شب بوده كه ميگه.آروم يه چشم هامو باز كردم كه ديدم روي همون جا استپ زده و دست اين آدمه دور گردن دختره است حالا كاش دست خاليش بود يه سيم خاردار هم دور گردن دختره پيچونده بود.ناخودآگاه دست پدرامو گرفتم دستاش گرم گرم بود و بهم حس امنيت ميداد، آروم بهش گفتم
_پلي كن
يه فشار خفيف به دستم دادو پلي كرد.خيلي بد بود مخصوصا كه آدم خودشو اونجا تصور ميكرد ديگه بدتر شده بود يه قسمتش كه ديگه نتونستم تحمل كنم ولي بازم خودمو نگه داشتمو محكم تر دست پدرامو فشار دادم.فيلم كه تموم شد اينقدر به خودم لعنت فرستادم كه حد نداشت اما جالب بود يه تجربه بود واسم تا حالا اينقدردست پدرام تو دستم نبوده.رفتم دستشويي يه آبي به دست وصورتم زدم و بعد از اون امدم بيرون كه ديدم پشت پدرام به من و داره با يه چيزي ور ميره آروم پاورچين رفتم كنارشو ولي هنوز منو نديده بود خم شدمو كنار گوشش با فاصله با داد گفتم
_آتيششششششش
پدرام بدبخت سه ضرب پريد بالا گوشيش كه دستش بود افتاد روي فرش انتضار اين واكنشو ازش نداشتم خنده ام گرفته بود اونم از من همچين انتضاري نداشت دستمو گذاشتم روي دلمو تا ميتونستم خنديدم كه يهو ظاهرا پدرام حالش اومد سرجا كه يهو گذاشت دنبال من حالا من بدو پدرام بدو ميرفتم پشت صندلي ها اين طرف ميرفتم ميومد اون طرف خونه ميرفتم بازم خسته نميشود.پريدم روي صندلي ها يكي از كوسن هارا برداشتمو محكم به سمتش پرت كردم اولي را جاخالي داد ولي دومي خورد به سرش و پدرام متوقف شد چشماشو بست ايستاد انگشت هاي اشاره اشو گذاشت روي شقيقه اش و فشار داد.
همين طوري خشكم زده بود،توي دلم خودمو به فحش بستم به خاطر كارم نكنه چيزيش بشه نه خداي خواهش ميكنم طوري نشه ،من چيكار كردم آخه،مرض داشتي آخه پسره يه امشب حالش خوب بودا ببين چيكارش كردي.از مبل اومدم پايين و رفتم سمت پدرام رسيدم بهش و آروم گفتم
_پدرام حالت خوبه؟
دستمو بردم سمت دستش وهمونطوري گفتم
_معذرت.......
نفهميدم چي شد.فقط احساس كردم وسط زمينو آسمونم و دارم ميچرخم مغزم هنوز هنگ بود يادم نميومد چي شد چرا لوستر داره ميچرخه كه صداي پدرام اومد
_منو ميترسوني آتيش پاره خوبه من ترسوندمت حالا نشونت ميدم اون از قرص اينم از اين ديگه چي بردم سمت كاناپه هاي جلوي تلويزيون و ول كرد روي اونا كمرم نصف شد پسره خل كمر برام نموند كه.بي ادب فقط منو ترسوند گفتم آخر شبي تموم كرد ها واي خدانكنه ايشالله هميشه همين طوري شاد باشه.به خودم كه اومد ديدم دستاي پدرام بود كه روي شكم من داشتن قلقلكم ميدادن و من هم خنده ام گرفته بود و هم قيقليم ميشد از بس تكون خورده بودم كش هردوطف موهام باز شده بود و موهام پخش شده بود ي دسته اشم توي صورتم ول بود تابم رفته بود بالا و شكمم كامل پيدا بود اما نميتونستم كاري بكنم هرچي ميومدم بكشم لباسمو پايين پدرام نميزاشت روي شكم من دوزانو نشسته بود و همه وزنش روي پاهاي خودش بود و داشت منو قلقلكم ميداد كاري كه هميشه طاها باهام ميكرد از خنده اشكم دراومده بود ولي پدرام هنوز ول كن نبود دستشو گرفتمو گفتم
_پدرام خواهش ميكنم ول كن ديگه دارم ميميرم
خنديد و گفت
_تا ديگه تو باشي منو اذيت نكني
از روي بدنم بلند شدو خودش كمك كرد كه بلند بشم وقتي بلند شدم نشستم روي صندلي كه پدرام زد روي فوتبال يه نگاه به ساعت انداختم ساعت 12شب شده بود سرمو تكيه دادم به مبل و ديگه هيچي نفهميدم .با احساس اينكه يه چيزي زير سرم ول ميخوره چشمامو آروم باز كردم كه فقط يه چيز طوسي ديدم يكم كه دقت كردم ديدم اين كه شلواره پدرامه سرمو تكون دادم كه فهميدم سرم روي پاي پدرامه بهش زياد اهميت ندادمو به ادامه خوابم رسيدم .
نميدونم چقدر گذشته بود كه از خواب بيدار شدم پدرام سرشو به مبل تكيه داده بود و خوابيده بود آروم صداش زدم
_پدرام ....پدرام
_هووووم
_پاشو برو روي تختت
چشماشو باز كردو يه دستي به صورتش كشيد يه نگاه به ساعتش انداخت ويه خميازه كشيدو بدون حرف بلندشد منم رفتمسمت اتاقمو يه لباس خواب از تو كمدم كشيدم بيرون حتي نديدم چه ريختي هست.فقط خواب ميخواست ولو شدم روي تخت خوابم و خوابيدم.
انگاري توي يه بيمارستان بودم ولي تنهاي تنها بودم هيچكي نبود خود خودم اما نميدونم چرا اينقدر چاق شده بودم انگار يه توپ توي شكمم بود ولي مثل توپ نبود مال خودم بود شكمم بود كه برامده شده بود .به اطرافم نگاه كردم يه بيمارستان بود از اينا كه توي فيلم هاي دوره جنگ بود.يه نگاه به ته راهرو انداختم يكي از مهتابي هاش هي خاموش روشن ميشد برگشتم كه پشت سرم يه در بود بازش كردم كه موجي تاريكي و سردي خورد به صورتم رفتم داخل توي اتاق از نور بيرون روشن شد سايه ام روي ديوار افتاده بود اما چندبرابر خودم نگاهم اومد پايين سايه ام روي يه چيز ديگه ام بود اون يه تخت بود رفتم نزديك تخت يه ملافه روش بود آروم زدمش كنار كه صورت رنگ پريده پدرام جلوم اومد رنگ پريده بي جون و بي حال لباش كبود بود از سرما به آبي ميزد چشماش بسته بود و تنش يخ يخ بود گريه افتادم با گريه گفتم
_نه خدا پدرام نه گناه داره
گريه مكيردمو التماس ،به خدا التماس ميكردم كه نه پدرام و نبره گريه هام به ضجه تبديل شده بود كه يه چيزي توي شكمم تكون خورد و گريه هاي منم متوقف شد صداي گريه يه بچه توي اون فضا پيچيدولي مهم نبود فعلا پدرام مهم بود سرديه جسمش داشت ديونه ام ميكرد با گريه بهش گفتم
_تو كه هميشه گرم بودي پس چرا الان سردي.
آروم درگوشش گفتم
_پدرام نميخواي تكليف اين بچه را مشخص كني؟.......

======================
نقدم كه ديگه بايد بيايد

tan tan16
1391،06،17, ساعت : 05:27 بعد از ظهر
اگر بيايد نقد يه خبر خوب دارم براتون:mrgreen:
======================
با احساس اينكه يكي داره تكونم ميده به خودم اومدم و چشمام را باز كردم اول فضا واسم ناآشنا بود يكم كه چشمامو باز و بست كردم ديدم اينجا كه همون اتاق خودمه پس اون جاي كه الان بودم چي بود گيج بودم كه صداي يه نفر كنارم اومد
_خواب ديدي
برگشتم سمتش.خودش بود پدرام بود ولي اينكه زنده است.سوالشو دواره پرسيد
_طناز خواب بد ديدي؟
با گيچي گفتم
_هان ؟
_هيچي بگير بخواب خواب بد ديدي
اومد از تخت بره پايين كه صداش زدم
_پدرام
برگشت سمتمو گفت
_بله؟
چشمامو بستموحرفي كه ميخواستم بزنم سخت بود اما بايد ميگفت ترسيده بودم و بيشتر ميترسيدم اگر با فكر به اين خواب بخوابمو ادامه اشو ببينم واسه همين بهش نگاه كردمو گفتم
_ميشه نري
تعجبشو كامل ديديم چشماش درشت شد و گفت
_چي؟
اي خدا اينم آخر شبي زد جاده خنگي
_ميگم ميشه نري؟
برگشت و كامل نشست روي تخت و گفت
_اما،آخه تو ...
ادامه نداد ميدونستم ميخواد بگه تو اينجاي من كجا بخوابم؟واقعا كجا بايد ميخوابيد نميتونستم بگم بره رو زمين كه كنارمم كه نميشد بخواب مشكل شرعي داشت.
هيچ حرفي نزدم تا خودش تصميم بگيره حالا كه فكر ميكنم ميبينم كاش بهش نگفته بودم اما ظاهرا پدرام قبول كرد چون دنپاي هاشو در آورد وچهارزانو روي تخت نشست.با تعجب بهش نگاه كردم كه گفت
_تو بخواب من بيدار ميمونم خوابت برد ميرم
با احساس امنيتي كه بهم ميداد چشمامو بستم اما بازم همون صحنه ها نميتونستم بخوابم نميشد همش جلوم رژه ميرفتن از اين دنده به اون دنده ميشدم اما بازم صحنه ي ضجه زدنم جلوم بود
كلافه نشستم و گفتم
_نميتونم بخوابم
پدرام چشماش قرمز قرمز بود آخي خوابش ميومد اما بايد كنار من ميموند.بهم نگاه كردو گفت
_چرا؟؟؟
_همش اين خوابه جلوي چشمامه
يكم بهم نگاه كرد چشماشو بستو با انگشت شصت و اشاره يكم ماساژشون دادو يه خميازه هم كشيد و گفت
_سعي كن بهش فكر نكني به چيزهاي خوب فكر كن
با ناله گفتم
_نميشه.هركاري ميكنم آخر ذهنم ميره سمتش
_تاحالا اين طوري شدي؟
_نه
دستشو كرد توي موهاشو گفت
_نميدونم بايد چيكار كني.من مهندسم دكتر نيستم
مثلا ميخواست بگه مهندسه نه كه من نميدونم ميخواست بفهمم.تكيه دادم به بالاي تخت و رو به پدرام گفتم
_پدرام
_بله
_بچه دوست داري؟
بهم نگاه كردو با يه آه گفت
_يه زماني عاشق بچه بودم مخصوصا از نوع دخترش
با تعجب گفتم
_الان دوس نداري؟
_چرا دوست دارم اما دارم سعي ميكنم از تمام علايقم دوري كنم كه وابستگي نداشته باشم
ميدونستم چرا ميدونستم ميخواد آماده مرگ بشه اما نبايد اينقدر نااميد باشه بايد قوي بشه تا بتونه بجنگه.بايد دلبستگي هاشو بيشتر ميكردم نه كمتر پس بايد تلاش ميكردم با خنده گفتم
_اگر بچه ات پسر بشه چي دوسش نداري؟
نگاهم كردو گفت
_بزار ببينم اصلا ميتونم زن بگيرم
نميدونم چرا اما انتظار نداشتم بگه زن بگيرم.چشمامو بستمو گفتم
_حالا بگو ببينم دوسش داري؟
يه چشماشو بستو گفت
_بچه است ديگه دوسش دارم دختر پسرش فرق نداره كه مهم سالم بودنشه.تو چي دوس داري چي باشه
دست به سينه نشستمو گفتم
_من اگر ازدواج كنم يكي و دوتا نميخوام جفتي ميخوام مثل دوقلو سه قلو يا پنج قلو.بيشترپنج قلو
يه قهقه اي زدو گفت
_چه خبرته ميخواي مهد كودك باز كني
يه لبخند زدمو گفتم
_من عاشق بچه هام بنظرم فوق العاده هستن نرم و تپلو وااااي كاش يكي اينجا بود الان ميخوردمش
_تو خودت هنوز بچه اي
با خنده ابرو انداختم بالا.كلي با خودم كلنجار رفتم تا بالاخره تونستم سوالي كه مدت هاست روانيم كرده را ازش بپرسم
_پدرام دوست داري زن آيندت چجوري باشه
يكم نگاهم كردو گفت
_من الانشم زن دارم
خنديدمو گفتم
_جدي ميگم
خنديدو گفت
_بيخيال بابا.طناز خوابت نگرفت
خودشم قبل از اينكه من چيزي بگم خميازه كشيد با خنده گفت
_چرا ديگه الان ميخوابم
_لازمه پيشت بمونم؟
_نميدونم
دوباره خميازه كشيد معلوم بود خوابش مياد
با خنده گفتم
_اي بابا اين كارا كه كردي خوابم گرفت ديگه.
دراز كشيدم كه ديدم پدرام همين طور هنوز نشسته
_مگه نميخواستي بري
_واي هرچي فكر ميكنم ميبينم نميتونم اين همه راه را تا اتاقم برم
_اشكال نداره همينجا بخواب
از روي تخت بلند شدو گفت
_نه.نميتونم شب خوش
رفت از اتاق بيرون منم آروم خوابيدم ....
===============
در نقد كردن از يكديگر پيشي بگيريد

آيه 3
سوره طناز حرص ميخوره

tan tan16
1391،06،18, ساعت : 03:22 قبل از ظهر
شما نميايد نقد واسه چي؟هان؟نه آخه برا چي؟اينم يه پست تپل خوبه
====================
صداي گوشي روي نروم بود و داشت عصبيم ميكرد روي تخت نشستمو موهامو زدم پشت گوشمو گوشي را برداشتم كه همون موقع طرف قطع كرد دلم ميخواست هركي پشت خط بوده را خفه كنم داشتم قفل گوشي را باز ميكردم كه باز دوباره زنگ خورد.به صفحه گوشي نگاه كردم حدسم درست بود مليكا خانوم جز اون كسي ديگه خرمگس نيست كه جوابشو دادم كه ديگه قطع نكنه يموقع
_بله
_بله و بلا.خوابي هنوز ما داريم ميايم خونه شما
يه نگاه به ساعت انداختم اوف ساعت11بود يه خميازه اي كشيدمو گفتم
_ما ديشب دير خوابيديم واسه همين ديرشد
_واي واي واي.بيا بعدم ميگي بچه چي بود بچه كجا بود حتما بايد پيدا بشه تا اعتراف كني
واي خدا اين مليكا چقدر منحرفِ آخه.
_نخير خوابمون نميبرد بزار پدرامو بيدار كنم آماده بشيم
_اوكي،طني وسيله اي نيار خوب؟از رستوران غذا ميگيريم
_باشه.من برم پدرامو بيدار كنم كاري نداري
_از اولم نداشتم
با حرص گفتم
_پس مرض داشتي منو از خواب بيدار كردي؟
_برو باي
_خداحافظ
از تخت اومد پايين و رفتم بيرون كه ديدم پدرام روي كاناپه خوابيده آخه آخر ديشب همينجا خوابيده رفتم بالاسرش كه بيدارش كنم كه تازه چشمم به لباس خوابم افتاد چشمام گرد شد اينو يعني من ديشب پوشيده بودمو جلو پدرام بودم.يه لباس خواب صورتي باز باز بود همشم تور بود كوتاه تاروي رون پام بود هي واي من رفتم توي اتاقم كه عوض كنم كه ديدم پشتشم كه همه از دم بند خورده خاك برسرشون با اين لباس خواب دوختنشون خوب خچالت نميكشن اوناي كه اينارا ميپوشن،هي دختره توئم ديشب همينو پوشيده بودي جلو پدرام مانور ميدادي ،دوباره يادم افتاد قرمز شدم تازه داشتم خجالت ميكشيدم بگو چرا نميتونسته پيش من بخوابه.مشكل داشته.سريع لباسمو عوض كردمو اومدم بيرون و پدرامو صدا زدم صبحانمون كه خورديم ديدم پدرام رفت سمت اتاق كارش كه با جيغ گفتم
_كجا؟
برگشتو با تعجب گفت
_ميرم به كارهاي عقب افتادم برسم
چشمامو ريز كردمو گفتم
_لازم نكرده برو آماده شو
با تعجب بيشتر گفت
_چرا؟
اي خدا از دست اين بچه
_خوب الان بايد بريم
_كجا؟؟؟؟
چشمامو بستمو آماده شدم سرمو بكوبونم توي ديوار كه يادم اومد من هنوز به پدرام نگفتم قراره بريم بيرون.سريع و گفتم قراره بريم نهار بيرون و آماده بشه و خودمم زودتر رفتم سراغ سمت اتاقم توي اتاقم بودمو داشتم تخت را مرتب ميكردم كه ضربه به در زدن
_بله
در اتاق راباز كردو اومد تو و گفت
_طني من يه دوش بگيرم؟
_باشه برو
_ميشه توئم لباسام ها واسم آماده كني
بهش نگاه كردم كه سرشو كج كرد
_خواهش كن تا آماده كنم
يه ابروش رفت بالا گفت
_دوست داشتي آماده كن
بعد از اين حرف رفت سمت حمام،منم رفتم سمت اتاقش و از توي كمدش يه بلوز خردلي با يه شلواركتون قهوه اي براش برداشتمو گذاشتم روي صندلي خودمم رفتمو مانتو خردلي با شلوار جفت پدرامو آماده كردم .عاشق تيپ هاي ست بودم.پدرام از حمام اومد بيرون آماده شد وبا هم رفتيم سمت پاركينگ توي آسانسور بوديم كه پدرام گفت
_اين دوتا مشكوك ميزنن
با خند گفتم
_تاحلا نفهميدي؟
_چرا بابا ضايع بود،فقط نميدونم چرا نميرن جلو
شونه هامو انداختم بالا و گفتم شايد نياز به قلقلك دارن
خنديد كه يه دختري اعلام كرد رسيديم به پاركينگ در باز كردمو رفتم بيرون كه ديدم طاها و مليكا تكيه دادن به ماشين طاها و دارن به ما دوتا نگاه ميكنن.پدرام سريع گفت
_سلام عليكم خدمت شما ها
من رفتم سمت ملي گفتم
_سلام شرمنده پدرام دير كرد
مليكا با چشماي به خون نشسته گفت
_سلامو كوفت دوساعته ما پايين منتظر شمايم
پدرامم درجوابش رو به طاها گفت
_چرا نيومدين بالا
طاها با خنده گفت
_ملي گفت خلوت عاشقانه شناهارا خراب نكنيم
يه چشم غره اساسي به طاها رفتم كه خودش فهميد بايد ساكت بمونه.همه با ماشي پدرام رفتيم سمت يه رستوران كه غذا بگيريم بريم يه پاركي چيزي بخوريم.كنار يه رستوران ايستادن و پدرامو طاها رفتن كه غذا بگيرن الان وقتش بود رو كردم بهشو گفتم
_پرينازو ميشناختي؟
متفكر گفت
_كدوم؟؟؟
_همكلاسيم توي دانشگاه.دختر چشم آبيه
يكم فكر كرد و گفت
_آره همون خوشكله كه هميشه صورتي ميپوشيد
با خنده گفتم
_آره.خوبه؟
_آره بدكي نبود چطور؟
بدجنس با نهايت ذوق گفتم
_ميخوام واسه طاها.آخه ديگه بايد زن بگيره نميشه كه مجرد بمونه مامانم اصرا داره زن بگيره .ميخوام اونا بگيرم واسش
رنگ مليكا پريدخ بود و چشماش رق اشك توشون پيدا بود با يه صداي تحليل رفته گفت
_خودش چي؟قبول كرده
با خنده گفتم
_مگه ميتونه از همچين دختري بگذره
احساس كردم داره با هر سختي هست بغضشو قورت ميده داشت زجر ميكشيد اما لازم بود من تقريبا از احساس طاها مطمئن بودم اين مليكا بود كه تا الان مجهول مونده بود و الان واضح شد يكم آب خورد و روشو به سمت بيرون كرد
در هاي ماشين باز شدو پدرامو طاها اومدن داخل يكم از راه كه رفتيم حالا ديگه نوبت طاها بود بازم بايد مليكا قرباني ميشد ازش پرسيدم
_ملي جواب خواستگار جديده را چي دادي
حواسمو دادم به طاها كه همه حواسش به ما بود
_هنوز جواب ندادم
_ديونه چرا تو كه ميگفتي پسر خوبيه و عاليه پس چي شد
_بايد فكر كنم
از توي آينه به پدرام نگاه كردم كه سرشو با خنده تكون داد
با يه صداي بلند و شاد گفتم
_پس مليم رفتني شد
پدرامم اضافه كرد
_يه عروسي افتاديم
صداي بيني مليكا ميومد داشتم به ملي نگاه ميكردم كه طاها با يه صداي خشن گفت
_پدرام بزن كنار
هنوز ماشين كامل ايست نكرده بود كه از ماشين رفت پايين از توي آينه به پدرام نگاه كردم كه يه لبخند زدو بعدشم يه چشمك بهش خنديدم حالا ديگه به احساس اين دوتا پي برده بودم بايد وارد عمل مشدم
================
اينم از اين پست نيايد نقد سراكارتون با انكرو منكره ها

tan tan16
1391،06،19, ساعت : 01:58 قبل از ظهر
نمياين نقد؟؟؟چرا؟؟؟واسه چي؟؟؟هان؟
اين پستو داشته باشيد بيايد بگيد طني باز شه همون طني يا نه بشه مامان طني
==============================
يك ماه گذشته همه چيز عاديه ملي شده همون ملي و طاها هم شده همون طاها پدرام همونه وضعيت مريضيشم خوب شده و الان بهتره اما هنوز بهبود كامل نشده.امروز خونه مامان پدرام بودم كه گفت آخر هفته تولد پدرامه و اين يعني بايد جشن بگيرم.گوشي را برميدارمو شماه ملي را ميگيرم
يه بوق دو تا سه تا
_جوووونم
باخنده گفتم
_خداوكيلي اگر پدرام بود چه خاكي ميريختي تو سرت
با ناز گفت
_ميگفتم اوا ببخشيد فكر كردم خانومتون بودن
_سلام ملي بانو
_سلام مامان طني
دختره ديونه هنوز ول كن نيست
_ملي بيا پيش من
به يكي اون طرف خط گفت
_دو دقيقه فكو ببند.واسه چي بيام اونجا ؟
تكيه دادم به صندلي گفتم
_بيا ميگم
_باشه نيم ساعت ديگه من اونجام
_باشه كاري نداري
_نه فعلا
گوشي را قطع كردمو شماره الهامو گرفتم كه گفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است خونه اشونم كسي جواب نداد
بلند شدمو رفتم كه يه چيزي درست كنم كه مليكا مياد گشنه نمونه يه غذاي ساده آماده كردمو و يه ليست هم واسه اينكه الان ميخواستيم بريم بيرون آماده كردم تا بخريم دقيق نيم ساعت بعد اومد تو و بعد از اينكه لباس هاشو عوض كرد ناهار خورديم.
با دهن پر گفت
_حالا واسه چي منو دعوت كردي اينجا؟
غذامو قورت دادمو گفتم
_آخر هفته تولد پدرامه
قاشقشو گذاشت توي دهنشو گفت
_خوب باشه به تو چه؟
دهنمو پاك كردمو يه ليوان آب واسه خودم ريختمو گفتم
_د نه ديگه بنده همسرشم بايد واسش جشن بگيرم
دست از غذت خوردن برداشتو گفت
_مامان طنازي داري مشكوك ميزني
يه لبخند زدمو از روي صندلي بلند شدمو گفتم
_ملي خانومي شما توهم ميزني.خوردي همه را بزار توي ماشين ظرف شويي
يه نگاه پر حرص بهم انداختو گفت
_نوكر بابات يه مرد سبزه
از همون جلو در گفتم
_شوهرتونو ميگيد اون مال بابامه تو مال مني
از آشپزخون اومدم بيرون رفتم و سمت اتاق يه مانتو شلوار آزاد آوردم بيرون و رفتم باز دوباره تو آشپزخونه كه ديدم ملي همه ظرف هارا گذاشته تو ماشين با هم نشستيم يكم حرف زدن و چاي خوردن

***
در خونه را باز كردم و هر دو خسته و كوفته اومديم تو با كلي بار توي دستامون مليكا مثل اين پير زن ها غر ميزد
_واي ننه مثل ربات ازم كار كشيد دختره ميخواد واسه شوهر پيرش تولد بگير ما بايد نابود بشيم اگر من خواستم واسه شوهرم تولد بگيرمو تو نيومدي كمكم خفه ات ميكنم
ولو شد روي صندلي ها و گفت
_خدا جون مردم بابا چقدر از اين خيابون بريم توي اون يكي وييييييييييي
با خنده گفتم
_پاشو لباس هاتو عوض كن زنگ بزنم طاها هم با پدرام بيان
گوشي برداشتمو شماره شركت و گرفتم به منشي گفتم به پدرام وصل كنه بعد از چند ثانيه صداش اومد
_بله بفرماييد
_سلام
با خنده گفت
_سلام عرض شد حال شما
گرفتم يكي كنارشه كه اين طور لفظ قلم حرف ميزنه.حرفمو خلاصه گفتم
_داري مياي با طاها هماهنگ كن با هم بياين اوكي
تلگرافي گفت
_اينجاست
_پس بيارش خداحافظ
_فعلا
گوشي را گذاشتمو رفتم لباسمو عوض كنم
نشسته بوديم و حرف ميزديم كه ملي يهو گفت
_پدرام تو چه وضعيه؟
نفسمو پر صدا دادم بيرون گفتم
_بهتر شده خداروشكر
بهم خيره شدو گفت
_عوض شدي؟خيلي البته نه با من فقط با پدرام چرا؟
شوك شدم و گفتم
_فكر ميكني بابا من عوض نشدم
_فكر نميكنم مطمئنم .تو اوني نيستي كه ميخواست سر به تن پدرام نباشه تو اون نيستي عوض شدي شدي برده پدرام شدي كنيزش شدي زنش بفهم
با حرص گفتم
_داري اشتباه ميكني من فقط اين كار ها را واسه مهناز و رضايت خدا ميكنم
يه پوزخند زدو گفت
_داري كي را سياه ميكني من يا خودت اين كاري كه تو داري ميكني يعني داري قلبتو دودستي ميدي پدرام داري ميگي آقا من جلوت كم آوردم من دارم عاشقت ميشم تو راست ميگي من دوست دارم طناز بفهم اين كارات فقط يه نشونه داره اينم اينه كه داري كم كم خودتو ميبازي.سعي كن بفهمي پدرام زنده نميمونه
سرمو گرفتم بين دستمو گفتم
_اين طور نيست
يه خنده عصبي كردو گفت
_چرا هست .پدرام واسه من و تو بايد يكي باشه تو اسمي زنشي اما احساسي چي ؟طناز من نميزارم عاشقش بشي چون نميخوام ضربه اي كه من سر شاهين خوردمو بخوري.چشماتو باز كن و حقيقتو ببين پدرام يا ميميره يا زنده ميمونه اگر بميره يه عمر بايد زانو غم بغل كني و عزاي عشقتو بگيري اگر زنده بمونه كور ميشه گيرم سالم بمونه تو واسش بي ارزش ميشي طلاقت ميده و ميره اون موقع تو ميموني و دردعاشقي كه گرفتارت شده تنها دردي كه درمانش فقط دست يار پس واقع بين باش نميگم الان عاشقي اما الان وابسته اي نزار به عشق برسه تمومش كن بشو همون طناز اما بي خطرش نزار بهت پيروز بشه
راس ميگفت پدرام واسه من نيست آخر غصه ما جدايه اينو من وپدرام خوب ميدونيم اگر هرچي بشه جدايه رومو از مليكا گرفتمو از روي صندلي بلند شدمو رفتم سمت دستشوي يه آبي به دستو صورتم زدم.اما بازم حرفاي مليكا تو سرم اسكي ميرفتن اومدم بيرون كه ديدم پدرامو طاها دارن با مليكا شوخي ميكنن اينا كي اومدن مهم نبود رفتم سمتشون كه پدرام كيفو كتشوگرفت جلو كه با يه لحني غريبانه گفتم
_خودت دستو پا داري ببرشون
اول يكم تعجب كرد اما بعد از اون خيلي آهسته راهيه اتاقش شد برگشتمو به طاها گفتم
_سلام آقا طاها
يكم نگاه كردو گفت
_چرا زدي تو برجكش
بهش نگاه كردمو گفتم
_حرف زور ميزد ولش كن خوب ميشه
رفتم سمت ميز مليكا زودتر از همه نشسته بود و آماده خوردن بود.بايد فرق ميكردم نبايد ميزاشتم احساساتم بهم غلبه كنه پدرامو طاها واسه شام پيتزا گرفته بودن نشستم پشت ميز كه پدرامم اومد بهش نگاه كردم مثل هرشب نبود يا شايدم من مثل هر شب نبودم .......
===================
اينم تايپيك نقد بدبخت
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،06،19, ساعت : 02:23 بعد از ظهر
دارم ميرم عروسي دعا كنيد خوشمل بشم.البته خوشمل كه هستم بيشتر تر بشم
===============
بعد از شام بچه ها پيشمون موندن و به شوخي و خنده گذشت اما ذهن من هنوز درگير بود درگير و كشمكش سرحرف هاي مليكا تا حدودي راست ميگفت من نبايد به پدرام فكر ميكردم حتي نبايد نزديكش ميشدم اما داشتم برخلافش عمل ميكردمو چه خوب شد مليكا بهم خبر داد.
يك هفته و آزار دهنده بالاخره تموم شد و رسيد به روز تولد پدرام واسش يه عطر خريده بودم شنيده بودم عطر جداي مياره پس يه دليل محكم واسه انتخابش ،خودمم هنوز نميدونستم ميخوام پدرام بمونه يا بره،با كمك مليكا و الهام خونه را تزيين كرديمو آماده شديم تا همه مهون ها بيان.خود پدرامم با طاها رفته بودن واسه سرگرمي و اين چيزا كه مثلا سوپرايز بشه وقتي مياد.
با صداي الهام به خودم اومدم
_خانومي برو لباس واسه پدرام آماده كن الان بياد شوك ميشه ها
داشتم ميرفتم سمت اتاقش كه زنگ در به صدا در اومد ملي درو باز كرد صداي مهناز جون اومد ولي اهميت ندادم و رفتم توي اتاق پدرام و سر وقت كمدش درشو كه باز كردم تعجب كردم اينجا چرا اين طوري شده؟چرا اينقدر بهم ريخته قبلا اينطوري نبود دستم رفت سمت لباس ها تا مرتبشون كنم كه ياد حرف مليكا افتادم .......پدرام واسه تو نيست........ميخواي جلوش كم بياري......دستمو كشيدم عقبو از اتاق رفتم بيرون كه مهناز جون گفت
_به به ببين عروسم چه كرده
يه لبخند بي جون زدمو گفتم
_سلام مامان
_سلام عزيزم خوبي؟پس پدرام كو؟
مليكا با خنده گفت
_ميخوايم يعني يادش بره امروز به دنيا اومده
همه خنديدن رفتم نشستم كنار مامان پدرام كه گوش مفت گير آورد و شروع كرد به حرف زدن.تقريبا همه بودن دختر خاله ها و پسر خاله هاش همه و همه خاله هاي من و كل خونه پر از آدم شده بود خودم واسه اون شب به دخواست مليكا يه كت و شلوار مشكي پوشيدم و موهامم ساده بستم چون روسري سرم كرده بودم.داشتم با مهناز جون حرف ميزدم كه صداي زنگ اومد،همه ساكت شدن همه فهميده بودن كه خودش اومد با طاها هماهنگ كرده بوديم كه وقتي اومد اول زنگ پايين رو بزنه تا ما آماده بشيم،همه رفتن يه گوشه تمام چراغ هاي پذيراي خاموش شد بهش گفته بودم دوستم مياد خونه مون كه با طاها رفته بود بيرون.صداي متوقف شدن آسانسور و بعدم صداي شاد طاها اومد كه گفت
_نميدوني كه همه عاشقش شدن يه استخري بود حرف نداشت
صداي زنگ اومد.يكم صبر كردم و بعد در را باز كردم وبه لباس هام زياد توجه نكرد زير لب يه سلامي كردو رفت تو طاها اومد تو يه چشمك به من زد .هنوز درگير بود با كفش هاشو حتي به نشيمنم نگاه نكرد.همين كه برگشت تمام كليد هاي برق خونه زده شود همه ا يه صدا و هماهنگ گفتن تولدت مبارك.سرجاش ميخكوب ايستاده بود طاها يه نگاه به من انداختو گفت
_فكر كنم سكته كرد
بهش خنديدم منو طاها نميديدمش چون پشتش ايستاده بوديم يه تكون خفيف خورد و گفت
_از همه ممنون واقعا تعجب كردم مرسي
پسر خاله اش از تو جمع داد زد
_كار ما نبود كه كار طناز خانوم بود ما نقش سياه لشكرو داريم
همه به خنده افتادن پدرام برگشت به من كه داشتم به جمع نگاه ميكردم نگاهي انداخت وبا يه صداي خيلي بي جون گفت
_ممنون،بيا كارت دارم
سرمو تكون دادمو رفتيم سمت اتاق پدرام رفتيم داخل و در اتاق را كه بستم مثل بمب منفجر شد
_اين مسخره بازي ها چيه ؟هان؟تولد گرفتن واسه يه مرد 25ساله فكر نميكني يكم بچه بازي باشه.باتوئم به من نگاه كن واسه چي طناز؟واسه چي اين جشن مسخره را راه انداختي كه بهم بقبولوني كه اين آخرين تولدمه؟چرا ؟چرا داري با من بازي ميكني؟اون از اين يك هفته كه به كل اخلاقت عوض شده اين از تولد گرفتنت ؟كدوم و بارو كنم ؟چرا رو راست نيستي؟
خرود شدم صداي تكه تكه شدنمو ميشنيدم و حتي اخمم نكردم بعد از اينكه خوب دلمو شكوند فقط يه جمله گفت
_من نگرفتم .اين مسخره بازي هاي فرح و مامانته اونا كه نميدونن يكي يدونشون قراره بميره.پس ربطي به من نداره
بغضمو قورت دادمو رفتم از اتاق بيرون همه نگاه ها به سمت من چرخيد يه لبخند زدمو گفتم
_از خودتون پذيراي كنيد
بعد از اين حرفم رفتم و يه ليوان آب خوردم دوتا كارگر خانومم اومده بودن واسه كارهاي لازم.نشستمو به اين كار پدرام فكر كردم فكر كرده عاشق چشمو ابروشم كه واسش تولد بگيرم بعد از اون شب و حرفا ديگه به تولد فكر نكردم تا اينكه ديشب مامانش زنگ زدو گفت تمام فاميلو واسه امروز دعوت كرده منم صبح رفتم يه عطر خريدم واسش كه زيادم دست خالي نباشم.از راهرو اومد بيرون عصبي بود و نگران يه لباس طوسي با يه كتون مشكي پوشيده بود بعد از اينكه جواب تبريك هاي بچه هارا داد رفت كنار طاها و مليكا نشست.
ساعت حدود 12بود كه مهمون ها، رفتن كادو ها باز نشده بود اونم فقط به درخواست پدرام بود كه ميخواست بعد بازشون كنه.بعد از بدرقه مهون ها اومديم وتو بدون تو جه به ريختو پاش هار فتم سمت اتاقمو همون طور هم با صداي بلند گفتم
_شماره اون خانومي كه اول عروسي قرار بود بياد من كنسلش كردمو بزار روي ميز از فردا بايد بياد من كه كلفتت نيستم كه
بعد از اين حرف رفتم داخلو در محكم بستم لباس هامو عوض كردمو با خيال راحت خوابيدم
صبح با صداي جابه جاشدن يه چيزي و بعد روشن شدن جاروبرقي از خواب بيدار شدم يه نگاه به اتاق كردم كه ديدم از اينجا نيست از روي تخ اومدم پايين و با همون لباس خواب رفتم توي نشيمن كه ديدم يه خانوم حدود40ساله داره جارو ميكشه با تعجب گفتم
_شما؟طاهره ام صبح آقا زنگزدن واسه تميز كاري
سرمو تكون دادمو يه خمياز كشيدم و گفتم
_هر روز مياي ديگه
_بله خانوم
خيالم كه راحت شد رفتم سمت اتاقم روي تخت نشستمو بدنمو كشيدم كه صداي زنگ اس ام اسم اومد گوشيمو برداشتمو بازش كردم كه ديدم يكي از بچه هاي دانشگاه بود اسمش ايمان بود يه پسره باحال و شوخ نوشته بود
_احوالات عروس خانوم
يكم تعجب كردم اما مهم نبود ايمان درحدي نبود كه من بخوام به خودم زحمت تايپ بدمو واسه اش بنويسم خوبم واسه همين اس ام اسشو پاك كردمو گوشيمو اندختم روي تختو راهيه حمام شدم وان را آب كردمو خوابيدم توش حس خوبي داشت يك ساعتي بود كه توش بودم.صداي در اومد با حرص گفتم
_بله؟
صداي ريزش از پشت در اومد
_خانوم چي واسه ناهار درست كنم
_نميدونم يه چيزي درست كن ديگه
_چشم
بعد از اينكه خودمو خوب شستم اومدم بيرون كه ديدم پدرام اومده،وا اين خونه چكار داره ؟بدون اينكه بهش سلام كنم با همون حوله رفتم سمت آشپزخونه وگفتم
_طاهره
تند گفت
_بله خانوم
_يه ليوان آبميوه به من بده
بعدم اومدو توي سالن روبه روي پدرام نشستم به عادت هميشه يكي از پاهامو انداختم روي اون يكي و چون حوله ام كوتاه بود تمام رون پام پيدا بود نگاه خيره پدرام و حس ميكردم اما برام مهم نبود
_بفرمايد خانوم
آبمويو را از توي سيني برداشتمو گذاشتم روي ميز كلاه حمامو از سر برداشتم كه موهام همه ريخت دورم همه را آوردم يه طرف كه تلفن زنگ زد طاهره واس آورد و جواب دادم
_بله
_سلام طني مني
با خنده گفتم
_تو آدم نميشي
_كدوم فرشته اي آدم شده كه من بشم
_بفرماييد تحويل
_مرسي .راستي امروزاز بچه هاي دانشگاه اس نداشتي
_چرا ايمان مودت يكي بهم داد شماره مو تو بهش دادي؟
_آره بچه ها قراره قهوه خونه گذاشتن مياي
چشمامو بستمو با خنده گفتم
_نميدونم آخه كلاس شما پايينه
_برو گمشو ديونه مياي
با خند گفت
_چرا كه نه،دلم اسه بچه ها تنگ شده فرزينم مياد؟
_آره فكر كنم پس تو اوكي شدي
_آره حتمي
_پس كاري نداري باي
_فعلا
گوشي را قطع كردم و سرمو بلند كردم كه ديدم پدرام با چشماي به خون نشسته داره بهم نگاه ميكنه خودمو نباختمو از جام بلند شدمو رفتم سمت اتاقم........
==============
نقدم بيايد

آورين منو شاد كنيد

tan tan16
1391،06،20, ساعت : 06:33 بعد از ظهر
اینم اولی امروز بازم میزارم

============

در اتاق را باز كردمو اومدم بيرون طاهره داشت گردگيري ميكرد رفتم كنارشو گفتم
_من دارم ميرم پدرام اومد بگو شامشو بخوره
بهم نگاه كردو گفت
_چشم خانوم
از كنارش گذشتمو گفتم
_فعلا
_خداحافظ
از خونه زدم بيرون هوا سوز داشت حقم داشت ديگه داشتيم به آبان نزديك ميشديم چقدر زود گذشت الان حدود4ماه كه باهم ازدواج كرديم از همون موقع كه مليكا باهام صحبت كرده با پدرام بدجور عوض شدم .ديگه واسم ارزش نداره البته بيماريشو دوست دارم كمكش كنم كه خوب بشه و تا حدوديم به يه نتيجه هاي رسيدم البته خود پدرام ازش بي خبر بود و من در خفا با كمك طاها داشتم برنامه ريزي ميكرديم.به سر خيابان كه رسيدم يه تاكسي گرفتمو رفتم سمت دانشگاه.
كلاس اول كه تموم شد با بچه ها زديم بريم بوفه از پشت به ايمان نگاه كردم ازش خوشم ميومد پسر خوب و سربه زيري بود.ايمان مودت يكي ازپسراي كلاس و از قضا هم گروهي بنده از پرستيژي كه داشت خوشم ميومد يه پسر جنتلمن و خاكي نه مغرور بلكه يه پسر مهروبون و بامعرفت همه نشستن و هر كي يه چيزي سفارش داد منم طبق معمول يه چاي واسه بدنم لازم بود داشتم چاي را ميخوردم كه ايمان گفت
_شوهرتو دوست داري؟
چاي پريد توي گلوم و به سرفه افتادم از بس سرفه كردم اشكم دراومد.اين سوالش يعني چي الان؟
آخه به تو چه پيش خودم تعريفتو كردم پرو نشو ديگه
بدون توجه به سوالش رو به بچه ها گفتم
_با يه شام چطوريد
اول از همه الهام بود كه دستشو آورد بالا گفت
_من كه هستم
بعد از اين كه الهام اعلام آمادگي كرد اكثر بچه ها دستشونا آوردن بالا و واسه امشب برنامه گذاشتن .
توي راه برگشت بوديم كه الي گفت
_طناز هنوز با پدرام قهري
مقنعه امو درست كردمو گفتم
_قهر نيستم و نبودم فقط ديگه كاري به كارش ندارم
_آخه چرا بخاطر يه مشت حرف بي معني
الهام تو چه خبر از دل من داشتي اگر خبر داشتي حق را به مليكا ميدادي
_نه.حرف بي معني نبود اگر ميزاشتم كه احساسم آزاد باشه شايد حال و روزم خراب تر از اوني ميشود كه ملي گفته بود
_يادت رفته تو بودي كه تصميم داشتي پدرامو عاشق كني اون تو بودي ميخواستي بهش ثابت كني اون اول عاشق شده حالا چي حالا برگ عوض شده اون شده آدم بده به خودت بيا ببين داري چه ميكني با خودت ببين داري پدرامم داغون ميكني
چشماو به اندازه 10ثانيه بستمو بعد كه باز كرد گفتم
_اگر عاشقش ميشدم اگر وابسته اش ميشدم اگر ....الهام به اين فكر كن به اينكه اين محبت هاي من صد درصد نتيجه متقابل داشت و اون موقع بود كه با يكم احساس محبت عاشقش ميشدم
يه پوزخند زدو گفت
_يعني اينقدر زود ؟اينقدر كمبود محبت داشتي
كمبود محبت نه هرگز تنها چيزي كه نداشتم همين بود من توي درياي از محبت بزرگ شده بودم اما تا الان از محبت جنس مخالف نچشيده بودم البته جز پدر و طاها
_نه ندارم و نداشتم فقط ممكن بود واسه اينكه جنسيتش فرق داشت بلغزم.الهام بفهم منم يه دخترم با احساس دخترونه اگر بي احساسم نشون از اين نيست درونم هم از احساس خالي باشه منم با احساس نوازش دستي با احساس گرماي بدني و هر چيز ديگه اي بهم ميريزم
_فكر ميكني با اين رفتارات و اين كاراي كه ميكني ازش دوري و بهش علاقه مند نميشي؟
آب دهنمو قورت دادم.به خودم نميتونستم دروغ بگم خيلي وقت بود كه دلم يكي از اون خنده هاشو ميخواست يكي از اون نگاه هاي پر از تحسينش و اون طني گفتنش اما نمشد غرورم مهم تر بود
_آره با اين كارا ميتونم خودمو متقاعد كنم
_طناز اگر علاقه اي بخواد شكل بگيره از همين راه دور هم ميشه اگر نيمه گمشده تو پدرام باشه خدا بذر دوست داشتنتون را ميكاره توي دلتون بستگي به تقديرت داره تو نميتوني با تقديرت بجنگي پس سعي كن زندگي خودتو پدرامو بهم نريزي .امشبم بيارش
_چرا ديگه؟
بهم لبخند زدو گفت
_نزار بي اعتماد بشه بهت
با حرص گفتم
_بشه چه ربطي به اون داره
_طناز به شخصيتت فكر كن به اينكه جلوي پدرام خراب بشي باعث شرشكستگي خودته
سرمو تكون دادم كه گفت
_كارها تا كجا پيش رفته
يه لبخند زدمو گفتم
_به جاهاي خوب رسيديم موند رضايت خودش
_انشالله اونم درست ميشه
يه لبخند زدمو بعد از خداحافظي راهيه خونه شدم

tan tan16
1391،06،20, ساعت : 10:52 بعد از ظهر
بيايد نقد ديگه
اينم دومي
=========
داخل كه شدم نه بوي غذاي ميومد نه طاهره بود صداش زدم كه از در دستشويي اومد بيرون و گفت
_سلام خانوم
با سر بهش سلام كردمو گفتم
_پدرام نيومده
_نه خانوم زنگ زدن گفتن زود ميام كه وقتي فهميدن شما واسه شام نيستيد گفتن پس دير ميان
سرموتكون دادمو گفتم
_خيلي خوب برو به كارهات برس
_چشم
داشت ميرفت سمت آشپزخونه كه گفتم
_طاهره خانوم شام درست نكن
_چشم خانوم
رفتم سمت تلفن و برداشتمو شماره پدرامو گرفتم با 3بوق جواب داد
_بله طاهره خانوم
آرامش گرفتم بعد از چندوقت صداي عاديش را شنيدم هه فكر كرده بود طاهره ام
_منم پدرام
باز كه سلام نكردي بهش.مگه سلام واجب نيست پس چرا....
_سلام.توئي طناز؟
بدبخت تعجب توي تك تك جمله هاش پيدا بود
_آره.گفته بودي زود كارت خلاص ميشه زنگ زدم كه....
نذاشت ادامه بدم و گفت
_اگر جاي قرار داري راحت باش
چشمامو بستمو حرفي كه ميخواستمو زدم
_ميشه زودتر بياي
مكث كردو گفت
_اتفاقي افتاده
_نه فقط تو زود بيا چيزي نيست
_طني مطمئن باشم
اووووف چه زودم خودموني شد.صبر كن يكم بعد
_آره.فقط5 اينجا باش
_يعني يك ساعت ديگه؟فكر نميكني زود باشه؟
نفسمو پر صدا دادم بيرون و گفتم
_يه بار كارتو واسه من تعطيل كن
نميدونم چرا اين جمله مزخرفو گفتم .شايد ميخواستم ببينم واسه من حاضر تا كجا پيش بره كه گفت
_باشه.تا يك ساعت ديگه خونه ام
_ممنون
_خواهش ميكنم فعلا
گوشي را كه گذاشتم ته ته قلبم يه شادي بود كه از درون ميلرزوندم اما نميخواستم اين شادي را كسي بفهمه واسه همين حتي لب خندم هم نزدم از روي صندلي بلند شدمو رفتم سمت اتاقم بايد باهاش صحبت ميكردم بايد امروز متقاعدش ميكردم هر جوري كه بود بايد راضي ميشد.يك ساعت بعد جلوي من نشسته بود و داشت نگاهم ميكرد هنوز هم باهاش مثل سابق نبودم اما به اون شوريم نبودم.
_خوب ما در خدمتيم
آره از اولم نوكر بودي
_گفتم بياي خونه به دو دليل يكي اينكه يه حرفاي هست بايد بهت بگم دوم اينكه قرار شام با دوستام بريم يرون
يه ابروشا داد بالا گفت
_بريم بيرون؟
چشمامو بستمو گفتم
_كجاش تعجب داشت
_هيج جاش
_خيلي خوب.الان فقط من حرف ميزنم.تو گوش ميدي حق مخالفتم نداري چون به صلاحته خوب
فقط سرشو تكون داد بهش خيره شدمو گفتم
_منو طاها خيلي وقت كه داريم يه كارهاي ميكنيم و با يه دكتري توي كشور آلمان صحبت كرديم وضعيت تورا شرح داديم و پروندتم واسشون فرستاديم و اونا به ما خبر دادن كه چيز مهمي نيس يعني نه اينكه مهم نباشه اما ميشه عملش كرد.اما بايد روحيه ات خوب باشه.ميدوني كه چي ميگم بايد بتوني مبارزه كني.الان كه بهت گفتم واسه اين بود كه بايد بري آلمان دكتر چكاپت بكنه و اگر قابل عمل بود عملت كنه. واگر هم كه ....
نگفتم نميخواستم حرف دكترو بگم،بگم اگر قابل عمل نبودي دير يا زود ميميري نميخواستم بگم عملت خطرناكه فقط 50درصد امكان زنده موندن داري و اون 50درصدم بهبودي كامل نيست نميخواستم بترسه
_حالا كه همه كارها را كردي تازه داري به من ميگي؟چرا ؟چرا بهم نگفتيد؟سر خود واسه من وقت عمل گرفتيد؟
با خشم از سرجام بلند شدمو همين طور كه قدم ميزدم و عصبي بودم گفتم
_ميگفتم كه چي ؟كه بگي نمياي؟بگي ميخوام بميرم ؟دِ لامصب بفكر خودت نيستي بفكر مهناز باش اون فقط تو را داره به اين فكر كن كه قراره تو بشي پدر نوه هاش ميدوني بعد تو داغون ميشه ميدوني كسي را نداره.نميدوني كه نميدوني ميدونستي وضعيتت اين نبود
نسشتمو با يه لحن آروم تري گفتم
_پدرام خواهش ميكنم بياو با من لج نكن اين كار فقط يه كمك بود واسه تو پس خرابش نكن
سرشو به پشتي مبل تكيه داد و گفت
_بايد فكر كنم
خوشحال گفتم
_باشه فكر كن منم يه سري كار هنوز مونده بايد بكنم تا اونجا كه ميري دغدغه اي نداشته باشي
يه نگاه به ساعت انداختم بايد ديگه لباس ميپوشيديم بلندشدمو گفتم
_پاشو آماده شو ديگه
خودم زودتر بلند شدمو رفتم سمت اتاقم.يه پالتوي چرم قهوه اي با يه جين لوله تفنگي و يه جفت چكمه چرم قهوه اي كه روش ميومد پوشيدمو يه آرايش خيلي كمرنگم واسه حالت دادن به صورتم كردمو رفتم بيرون كه ديدم پدرامم يه كتو مشكي با يه بلوز آستين كوتاه سفيد و يه كت اسپرت مشكي پوشيده و مثل هميشه تا توي سرش عطر زده همراه هم از خونه زديم بيرون.جلوي در آسانسور داشتم بهش نگاه ميكردم اما اون چشماش بسته بود.آروم صداش زدم
_پدرام
چشماشو باز كرد
_ميترسي
جواب داد
_تو بودي نميترسيدي؟
كيفمو روي شونه هام جابه جا كردمو گفتم
_تو قوي تر ز اين حرفاي
_جوري حرف نزن كه يه مادر با پسري كه غذا نميخوره حرف ميزنه.درسته يه زماني نميترسيدم اما الان ميترسم
آسانسور ايستاد در باز شد 3نفر داخلش بودن رفتيم تو كه جا نبود يا خيلي كم بود و من تقريبا توي بغل پدرام بودم.بوي عطرش داشت ديونه ام ميكرد.احساس كرد كه بوي عطرش واسم يكي آشنا ميزنه اما زياد اهميت ندادم شايد يكي از برندهاي عطر بود كه قبلا بويده بودم مهم نبود مهم اين بود كه چقدر آدمو مجبور به نفس كشيدن اونم از نوع عميق ميكرد بخدا نوبري بود
_پاركينگ
تقريبا همه شوت شدن بيرون ما هم رفتيم سمت ماشين پدرام.آخي چقدر وقت بود نرفته بوديم باهم بيرون نشستيم توي ماشين كه گفت
_خوب كجابايد برم؟
بايد به الهام زنگ ميزدم
_صبر كن
تلفنو برداشتموبا الهام تماس گرفتم وقتي مطمئن شدم كجا به پدرام گفتمو اونم راه افتاد......
========
امشب بازم هست

tan tan16
1391،06،21, ساعت : 01:33 قبل از ظهر
به سلامتي رفتيم صفحه7

نقدم بيين

===========

_رسيديم
كله امو از توي تبلت پدرام درآوردمو گفتم
_اِ چه زود رسيديم
با خنده گفت
_دوساعته توي ترافيكيم بعد ميگي زود
همين طور كه تبلتشو قفل ميكردم گفتم
_خيلي خوب بابا.بيا اينم بگير اصلا ازش خوشم نيومد
ابروهاشو داد بالا گفت
_نه تورو خدا بيا و خوشتم بياد
از ماشين اومدم پايين كه يكي از تو سرم داد كشيد.باز داري باهاش خوب ميشي؟باز داري باهاش ميخوندي؟خاك برسرت اون ميميره.بفهم نه مال توئه نه زياد زنده ميمونه.
اه بريد سركار خودتون امشبمم ميخوايد خراب كنيد.چشمامو بستمو يه نفس عميق كشيدم كه گفت
_بريم
سرمو تكون دادمو رفتيم داخل تقريبا همه بودن ولي هنوز ايمان نيومده بود.الهام لبخند به لب گفت
_بيايد اينجا دنجم هست
هنوز ننشسته بوديم كه يه نفر از پشت سر من گفت
_سلام بر همگي
صداي بمشو شناختم خودش بود.همراه پدرام برگشتم سمتش.اول با خنده اما بعد آروم آروم لبخندش جمع شد و گفت
_سلام طنازخانوم گل. معرفي نميكني؟
دستاي پدرامو گرفتمو گفتم
_سلام خوبي؟همسرم پدرام .پدرام ايشون آقاي مودت هستن ايمان مودت و هم گروهي بنده
پدرام به نشانه احترام دست ايمان رو فشار دادو گفت
_خوشبختم
ايمانم سرشو تكون دادو گفت
_به همچنين.واقعا برازنده هم هستيد.نميدونستم طناز سليقه اي به اين خوبي داره
_حالا بدون.با اجازه
ازش رو گرفتمو نشستم.يكي يكي بچه هاي كه غيبت داشتن اومدن بعضي با همسراشون و بعضي با دوستاشون.بعد از غذا يكم نشستيم همونجا و ساعت حدود10بود كه به طرف خونه راه افتاديم يكم از مسير كه رفته شد ديدم نميريم خونه و مسير يه طرف ديگه است
_پدرام كجا ميريم
يه نگاه بهم انداخت و گفت
_خونه مامان اينا
سرمو به معني اوكي گرفتم تكون دادم و به خيابون ها يا بهتر بگم اتوبان نگاه كردم.رسيديم داخل شديم بعد از احوال پرسي و درآوردن لباس نشستم كنار مهناز جون كه گفت
_چطوري عروس گلم
_ممنون مامان
پدر پدرام همون طور كه داشت با پدرام صحبت ميكرد روشو به طرف من كردو گفت
_تو چطوري دخترم
_خوبم خداروشكر شما خوبيد
_شما خوب باشيد ماهم خوبيم
بهشون لبخند زدم كه مهناز جون از روي صندلي بلند شدو رفت سمت آشپزخونه .پدرام رو به من گفت
_به مامانت زنگ زدي؟
_واسه چي؟
_طاها ميگفت يكم ازت دل چركينن كه چرا سراغشون نميري
حقم داشتن دوهفته اي بود ازشون خبر نداشتم اومدم بگم ميرم كه مهناز جون گفت
_بيا دخترم از اين شيريني ها هم بخور
برگشتم كه چشمم به يه ظرف پر از نون خامه اي افتاد.هميشه از بچگي وقتي نون خامه اي ميديدم حالم بهم ميخورد دست خودم نبود از خامه و مخصوصا نون خامه اي حالت تهوع شديد داشتم نميدونم چطوري خودمو گذاشتم توي دستشويي.وقتي به خودم اومدم كه در دستشويي داست كنده ميشد درا باز كرد كه صورت نگران پدرام پشت در بود
_چي شد طناز؟حالت خوبه؟چيزيت شد؟
بدنم بي حس بي حس بود
_نه خوبم ممنون
كمكم كرد تا بيام داخل سالن روي مبل كه نشستم حاج خانوم اومد كنارم نشستو گفت
_بميرم عروسكم.نميدونستم حالت بد ميشه مگر نه نمي آوردمش
يه لبخند زدمو گفتم
_اشكال نداره .من هميشه همين طوري هستم
مشكوك گفت
_چند وقته اين طوري ميشي
يكم فكر كردمو گفتم
_خيلي وقت هست
با حرص گفت
_دكتر رفتي
الان كه بگه فردا بريم طلاقت بدمو
_نه آخه لازم نبوده
_آزمايشم ندادي؟
فكر كردمو گفتم
_نه بابا
رو كرد به پدرامو گفت
تو نبايد به من چيزي بگي ؟
پدرام بدبخت خودشم تازه فهميده بود سرشو تكون دادو گفت
_ والا منم تازه فهميدم
مهناز جون با يه صداي بلند گفت
_يعني چي ؟توئم تازه فهميدي؟يعني اينقدر توي خونه بي توجه اي
_مامان من چي را بايد ميدونستم
رو كرد سمت منو گفت
_چرا بهش نگفتي
_چيزي نبود آخه كه بهش بگم بايد خودش ميفهميد
_يعني خبر بچه دار شدنشو بايد خودش ميفهميد
يه لحظه هنگ كردم چي؟خبر چي دار شدن؟آخه مگه من مريم مقدسم اي بابا؟پدرام با تعجب گفت
_مگه طناز حامله است
بهش نگاه كردم كه ديدم داره با سوئظن نگاهم ميكنه
تند گفتم
_بابا بچه كجا بود.من به خامه و كيك خامه اي آلرژي دارم هميشه وقتي خاكه ميبينم همين طوري ميشم
مهناز يكم دقيق نگاهم كردو گفت
_اما اين چشما چشماي يه زن حامله است
چشمام گرد شد.دارن همين جوري به آدم تهمت ميزنن آقا من هنوز دخترم اون موقع چجوري ميخواين حامله باشم اي خدا
_نه مامان اشتباه ميكنيد الان يكم زوده واسه بچه دار شدن منو پدرام هنوز بچه ايم خودمون
_من نميدونم شما بايد خيلي زود بچه دار بشيد.ما كه نميتونيم واسه شما صبر كنيم
آخي نميدونه اصلا ماباهم نبوديم كه بخوايم بچه دار بشيم والا .تازه تا چند ماه آينده واسه هميشه از هم دور ميشيم

tan tan16
1391،06،22, ساعت : 12:58 قبل از ظهر
يه پست كوچولو گذاشتم فردا يكي ديگه ميزارم
================
به خميازه كشيدن افتاده بودمو مدام اين دهنمو مثل اسب آبي باز ميكردم.حالا نميدونم چه ربطي به اسب آبي داره ولي به هرحال خواب چشمامو گرفته بود جوري كه اصلا مهناز جون را نميديدم.ماشالله مهناز جونم گير شده بود حسابي حالا مگه ول ميكرد آخه من نميدونم نوه عمه همسايه اشون چه ربطي به من داشت كه بخوام دربارش بدونم.يه لحظه از كنارم بلند شد كه سري چشمامو بستم تا به اندازه 2ثانيه هم كه شده سوزش اين چشمامو كم كنم.دلم ميخواست پدرامو خفه كنم پسره بي ادب خودش پاشده رفته توي اتاق كار باباش و داره با باباش خصوصي حرف ميزنه حالا انگار چيه.بابا نديده هنوز چشمام بسته بود كه صداي مهنازجون مثل زنگ موبايل آدم كه ساعت6ميزنه بلند شد.دلم ميخواست ميتونستم بگم لطفا بس كنيد مامان خانوم
_آخي عزيزم خوابت مياد
چشمامو باز كردمو با يه لبخند گفتم
_اشكال نداره
باز يه خميازه كشيدم كه گفت
_پاشو دختر
با تعجب گفتم
_كارشون كه هنوز تموم نشده
يكم نگاهم كردو گفت
_فردا كلاس داري
_نه خداروشكر فردا استراحتمه
از كنار من بلند شدو گفت
_اين پدرو پسر حالا حالا ها با هم كار دارن منم خوابم گرفته توئم پاشو برو توي اتاق پدرام بخواب .
دو دل بودم برم يا نه حداقلش بهتر از اينجا بود كه بلند شدمو رفتم توي اتاق همون طوري روي تخت ولو شدم كه در اتاق زده شد
روي تخت نشستم و منتظر شدم كه در زننده بياد داخل در باز شدو مهناز جون با يه چيزي توي دستش داخل شد
_بيا طنازم لباس هات سختته اين هارا بپوش.گذاشته بدم هر موقع اومديد اينجا و موندي بهت بدم.
از تخت اومدم پايين با يه لبخند گفتم
_واي مرسي مامان لطف كرديد
لباس هارا ازش گرفتمو و با يه شب بخير ازش جدا شدم در اتاق كه بسته شد به لباس ها نگاه كردم يه لباس خواب صورتي بود آستين حلقه اي با يه شلوارك تا زانو خودشم بلند بود و ناز سريع پوشيدمش و شيرجه زدم زير پتو سرماي كم تشك يه احساس خوبي بهم داد داشتم از اين احساس لذت ميبردم كه لذت خواب لذتش را از بين برد.
نميدونم كي وچه وقتي بود اما احساس كردم پاهام جلوتر نميره و جا واسه غلط زدنم ندارم دستمو دراز كردم كه ببينم به آخر تخت رسيدم كه دستم با يه جسمي برخورد كرد كف دستمو روي اون جسم كشيدم نرم بود انگاري پوست بود.پوست خودم كه نبود پس كي بود؟خدايا نكنه دزد باشه از ترس اينكه دزد سريع چشمامو باز كردم كه پدرامو توي چند قدمي خودم ديدم.بهش خيره نگاه ميكردم اين اولين بار بود كنارش ميخوابيدم چقدر توي خواب آروم بود به آدم احساس آرامش ميداد اونقدر احساسش عميق بود كه منم ناخودآگاه خوابم برد
صداي در داشت ديگه خلم ميكرد نميدونم كدوم سريشيم بود ول نميكرد.داشتم به اين فكر ميكردم برم الان در باز كنم چراغ خواب پدرامو خورد كنم تو سرش كه يه دستي دور كمرم حلقه شدو منو كشيد طرف خودش بعدم كنار گوش من بدبخت داد زد
_بله.بفرماييد
صداي باز شدن در اتاق اومد وبعدم صداي مهناز جون كه گفت
_شما دوتا هنوز خوابيد؟
پدرام يكم از من فاصله گرفتو گفت
_آره مادر من، ديشب دير خوابيديم
نميديمشون خودمو حسابي خواب نشون دادم چون اگر غير اين صورت بود الان پدرام زنده نبود
_بيدارش كن بيايد پايين.ببين چه خوابيم هست
نوچ نوچ.قيافه شناسيه مهناز جون درحد لاليگا صفره يا هم من بازيگر خوبيم
_باشه الان بيدارش ميكنم
_من رفتم بيايد ديگه
در اتاق كه بسته شد پدرامم يه نفس عميق كشيدو گفت
_راحت باش رفت
وا اين از كجا ميدونست من بيدارم.خدايا جلل خالق.واسه اينكه ضايع بشه همون طوري خواب موندم از روي تخت بلند شد اينو از تكون هاي تخت فهميدم باز گفت
_طناز ناز نكن ديگه بلند شو من كه ميدونم بيداري پس پاشو
بازم هيچ واكنشي انجام ندادم.منتظر بودم بره بيرون كه اون طرف تخت رفت پايين.منتظر صداش بودم كه احساس كردم يه نفس داغي داره بهم نزديك ميشه و بعد از اون صداي پدرام
_ميخوام بفهمي با من نميتوني شوخي كني يا بلند ميشي يا...
====================
جي جي جينگ
بيايد نقد

tan tan16
1391،06،22, ساعت : 01:24 بعد از ظهر
بفرماييد اينم يه پست خوشمل
================
نذاشتم ادامه بده اونقدر بهم نزديك شده بود كه منظورشو بفهمم واسه همين سريع چشمامو باز كردمو زل زدم توي چشماش يه لبخند زدو گفت
_صبح بخير
صبح بخير و كوفت ديونه سكته ام داد.از روي تخت بلند شدم كه تازه چشمم به پدرام افتاد.خاك برسرم اينكه لباس تنش نيست آب دهنمو قورت دادمو گفتم
_تو چرا لختي؟
با بي حالي لب تخت نشستو همون طور كه دستشو ميكشيد توي موهاش گفت
_عادت دارم.هميشه همين طوري بودم
داشتم از جلوي آينه رد ميشدم كه خودمو توي آينه ديدم واي.من چرا اين ريختيم؟ يكم ديگه خم شدم جلو باز برگشتم عقب حمام لازم بودم شديد تمام چسب ها و ژل ها دست بع دست هم داده بودن تا من و مثل غول بيابون كنن.برگشتم به پدرام نگاه كردم عين خيالشم نبود
_پدرام
بهم نگاه كرد
_ كي ميريم خونه
يه ابروشا داد بالا گفت
_فعلا كه شما هستي
با اخم گفتم
_واسه چي؟
_چون امروز ناهار مهمون مامانيم منم ميرم ظهر ميام
يه باشه اي گفتمو رفتم سمت دستشويي.از اون تو كه اومدم بيرون پدرام هم گوشي را قطع كرد يه لبخند بهم زدو گفت
_اگر خواستي دوش بگيري لباس داري اينجا توي كمد منه بردار
يعني اينقدر افتضاح شده بودم.پدرام گوشيش را گذاشت روي عسلي كنار تخت و رفت بيرون منم همين طوري نشتم لب تخت و به اينكه چرا الان پدرامو خفهنكردم واسه ديشب فكر كردم كه زنگ گوشي پدرام بلند شد برداشتم كه ببرم بهش بدم اما يه لحظه متوقف شدم و سرجا ايستادم گوشي هنوز زنگ ميخورد حالم دست خودم نبود.نميدونم چرا دلم به شور افتاده بود آروم دستمو بردم سمت صفحه و دكمه كشيدني كه با انگشت بايد ميكشيدي روش تا وصل بشه را كشيدم و....
_الو پدرام كجاي پس؟؟؟تو دوساعت منو توي خونه كاشتي كه بياي اين بود كار مهمت الو چرا جواب نميدي.پدرام جان
و قطغ تماس
بغض افتاد به گلوم.دستام به لرزه افتاد.طناز آروم باش.چي را آروم باشم مگه نديدي كي صحبت كرد.ربطي به تو نداره پدرام مال تو نيست بفهم.بازم يكي گفت.چه باشه چه نباشه من الان زنشم نبايد تا وقتي اسم من توي شناسنامه اش زن ميگرفت.زن نگرفته اون فقط يه زن بود از كجا معلوم كه زنش باشه.خفه شو فقط خفه شو بزار فكر كنم نميدونم چرا اينقدر صدا اين زن واسم آشنا بود نميدونم چرا حس ميكردم هوي خودمو ديدم حتي از نزديك.
صداي اون زن هنوز مثل زنگ توي سرم دينگ دينگ ميكرد به خودم مسلط شدمو آروم شدم گوشي پدرامو گاشتم سرجاي خودش روي عسلي كنار تخت و خودمم رفتم سمت حمام. از حمام كه اومدم بيرون كسي توي اتاق نبود پس رفته بود به قرارش برسه هه چه خوش خيالي بودم من كه فكر ميكردم وقتي حس ميكنم قلبي دوستم داره در واقعيتم همينه.سرمو تكون دادمو واسه خودم تاسف خوردم.يه لباس منزل آبي پوشيدمو با موهاي خيس رفتم پايين هنوز ميز صبحانه پا برجا بود نشستم پشتشو يه دل سير خوردم.تصميم خودمو گرفته بودم يا بايد قيدپدرامو ميزدم يا توي آتيش عشقي كه معلوم نيست به وجود بياد ميسوختم.
_صبح به خير عروس گلم
يه لبخند بهش زدمو گفتم
_صبح شمائم بخير
از سرميز بلند شدمو وسايل روي ميز را به كمك مهنازجون هر كدوم را گذاشتم سرجاي خودش يه چاي ريختمو بردم توي سالن و نشستيم كنار هم كه مهناز جون گفت
_زندگيتون خوبه؟راضي هستيد؟
با لبخند گفتم
_بله خوبه به شكر خدا همه چيز خوبه.چرا ناراضي باشيم
چشماش را بست و دوباره باز كرد و گفت
_شكر كه خوبه .طنازم چيزي پدرامو اذيت ميكنه
تعجب كردم با حالت گنگي گفتم
_مثلا چي ؟
_نميدونم.اين روزها يه غمي تو چشماش ميبينم كه از دركش عاجزم
دلم براش ريش شد خدايا به دل اين مادر رحم كن و پسرشو بهش برگردون
_نه مامان يكم كارش زياد شده
_ميدوني طناز.باباشم همين طوري بود حسابي سرش توي كار بود مثل الان پدرام.غم كار هميشه باهاش بود يه روز مادرشوهرم گفت اگر ميخواي از پا درنياد كمكش كن نه توي كاراي بيرون از خونه در حد توانت اون روز نفهميدم چي ميگه اما الان دلم ميخواد من واضح به تو بگم طناز نزار پدرام تنها بمونه هميشه كنارش باش.وضيفه هاتو درست انجام بده عزيزم اين حرفو به عنوان يه نصيحت دوستانه بهت ميكنم در اولويت زندگيت نياز هاي شوهرتو برطرف كن مرد اگر از زنش خيري نبينه هزاريم كدبانو باشه اما بازم هوس ترك ديار ميكنه توي اين جامعه پر گرگ نزار ميش تو طعمه گرگ بشه و زندگيتون از هم بپاشه.نزار بخاطر يه چيزي كه تو از پسش برمياي زندگيت خراب بشه.
از روي صندلي بلند شدو گفت
_من برم يه سر به غذا بزنم بيام
وقتي از اون جا دور شد ذهنم رفت سمت تماس امروز يه زن.....نكنه پدرام واسه اينكه نيازهاش برطرف بشه رفته دنبال زناي خيابوني نكنه واي خداي من مگه ميشه پدرام آدم اين طوري نبود يعني اينقدر كم ميشناختمش خدايا نفسمو پر صدا دادم بيرون كه مهناز جون با يه ظرف ميوه اومد توي سالن و گفت
_خيالم از پسرم راحته اونقدر ميخوادت كه اگر خداي نكرده تو پسش بزني فكر زن ديگه اي به سرش خطور نميكنه
هه بله معلومه آقا هنوز من نرفته يكي ديگه را آورده.چرا اينقدر زود يكي نيست بهش بگه تو كه معلوم نيست زنده بموني . نفسمو دادم بيرون كه مهناز جون باز گفت
_خيلي دوست داره.اينو من مادرش ميفهمم.از نگاه هاي كه به تو ميكنه از عشق توي چشماش از همه رفتا هاي كه ميكنه معلوم پسرم ديگه ان پدرام قبل نيست
اگر ميتونستم بهش ميگفت آره جون عمه اش.زياد از اين حرفا خوش حال نشدم چون ميدونستم مهناز جون در قيافه شناسي صفره.مگه ميخواسي خوشحال بشي تو را چه به پدرام طناز خانوم.مگه نديدي امروز تلفنش زنگ زد يه زن پشت خطش بود.اصلا چرا بايد اين چيزا واست مهم باشه؟هان نكنه جدي جدي فكر كردي زنشي نه عزيزم تو فقط واسش نقش يه پل را بازي ميكني كه ازت راحت رد ميشه و به واسطه تو به خوش گذروني هاش ميرسه.آره طناز خانوم پدرام تورا دوست نداره تورا گرفت تا اول از گير هاي مامان باباش راحت بشه بعدم با خيال آسوده به كثافت كاري هاش برسه نه اينك عاشق چشما ابروت بشه
_از دانشگاه چه خبر
ديگه حوصله نداشتم مخصوصا اينكه بخوام از اون دانشگاه مسخره هم بخوام تعريف كنم كوتاه گفتم
_خبر خاصي نيست
ظاهرا مهناز جون فهميد حالم خب نيست كه گفت
_من برم به كارهام برسم
منم فقط سرمو تكون دادم و بازم رفتم توي جنگ بين منطق و دل

tan tan16
1391،06،23, ساعت : 01:22 قبل از ظهر
:-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-::-2-39-:
:-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-::-2-15-:
============
_دربست
دوباره دستمو تكون دادمو به بعدي گفتم
_آقا مستقيم
و بازم تاكسي هاي كه از كنارم عادي رد ميشدن خونم به جوش اومده بود كلاسم دير شده بود بايد هرچه سريع تر ميرفتم حوصله اتوبوس هم نداشتم .اعصباني بودم داشتم به عالمو آدم لعنت ميفرستادم كه گوشيم زنگ خورد.به صفحه گوشيم نگاه كردم با لحن خشني گفتم
_بله
_سلامتو خوردي؟
پوفي كردمو گفتم
_پدرام اعصاب ندارم بيخيال كارتو بگو
_خيلي خوب كجاي؟
خونه آقا شجاع سوال ميكنه
_دارم ميرم دانشگاه
_ميدونم ميري دانشگاه الان كجاي؟
_توي خيابان ......
_خيلي خوب صبر كن خودم ميام دنبالت منم همون دور و برم
_پدرام زود فقط باشه
_اوكي فعلا
دوباره به ساعتم نگاه كردم فقط نيم ساعت تا شروع كلاس مونده بود يه 10دقيقه اي تا اومدن پدرام طول كشيد .وقتي ماشينشو ديدم دستمو واسش تكون دادم تا منو ببينه.كنارم ايستادو گفت
_بپر بالا
بدون كوچك ترين كار ممكن در ماشنوباز كردمو خودمو پرت كردم توش
بهم نگاه كردو گفت
_اين صدويك دفعه اون آژانس لعنتي واسه چيه من نميدونم چرا بهش زنگ نميزني
بدون اينكه بهش نگاه كنم گفتم
_واي خواهش ميكنم از اون نگو هرموقع با اون رفتن به كلاس هام نرسيدم
سرشو تكون داد كه گفت
_مجبوري تا آخرين دقيقه تو خونه بموني
آخه تو چه ميدوني از حال ما دخترا كه اين مريضيه ماهيانه پدرمونو در آورده
_حالم خوب نبود
برگشت سمتمو گفت
_چته؟؟؟
جوابشو ندادم.چي ميگفتم.با گفتنش مگه دردي دوا ميشد يا مثلا پدرام كمكم ميكرد دردش بخوابه نه تازه درد خجالتم بهش اضافه ميشد
_بفرماييد اينم دانشگاه
از ماشين پياده شدم و داشتم با پدرام حرف ميزدم.يا به نوعي داشتم بهش ميگفت حالم خوبه كه يكي محكم زد توي كمرم نفسم بند اومد چشمام گردشدو با يه ناله گفتم
_آخ كمرم
پدرام اخماشو گشيد توي همو از ماشين اومد پايين منم برگشتم سمت اين آدم نفهم كه ديدم الهام با يه نيش گشاد داره نگاهم ميكنه با حرص گفتم
_اين بجاي سلام كردنته
چشماش كه به پدرام افتاد با حول گفت
_ميخواستم بگم برگرد خونه
گنگ بهش نگاه كردم اومدم بپرسم واسه چي كه پدرام زودتر پرسيد
_چرا؟؟؟
به پدرام نگاه كردو گفت
_استاد امروز نميتونه بياد همه كلاس هامونم با يه استاد بود واسه همين امروز تعطيل
يعني من امروز الكي حرص خورده بودم.اي تو روحت استاد جان
_خوب بيا سوارشو بريم
كمرم كه همين طوري خداي درد ميكرد اين الامم زد ناقص ناقصش كرد در ماشينو باز كردمو نشستم توش بدون خداحافظي با مليكا راه افتاديم.كمرم كه هيچي الان ديگه قسمت زيريه دلمم به درد افتاده بود و هيچ راهيم نداشتم توي ترافيك ظهر بوديمو منم داشتم تقريبا جون ميدادم مانتومو توي دستم مشت كرده بودمو با تمام وجود فشار مياوردم بهش.عرق سرد ميكردم دستام به لرزه افتاده بود حالت تهوع گرفته بودم
_طناز حالت خوبه چرا اين طوري شدي
نس نفس ميزدمو گفتم
_كي ميرسيم خونه
يه نگاه به خيابون انداختو گفت
_ميبني كه ترافيكه نميدونم
همين طور بودم هميشه خدا مريضي هام مشكل داره بود اونقدر ضايع بودم كه طاها هميشه دقيق تر از من آمارشو داشتو توي اون مدست اتومات بيخيال من ميشد.فق دعا ميكردم كه طبق معمول نرم تو كار بي هوشي.مثل مار به خودم ميپيچيدم بغض كرده بودم و دلم ميخواست جيغ بزنم
_بريم دكتر
نگران بود نگران حال من نگرانيش واسم لذت بخش بود توي اين حال من اين توجه و نگراني واسم لذت بخش بود
نگران تر گفت
_دختر حالت بده برم طرف بيمارستان
با عجز بهش نگاه كردم كله مو به نشانه باشه تكون دادم كه فرمون را پيچوند و پاشو روي پدال گاز گذاشت........
===========
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،06،23, ساعت : 02:10 قبل از ظهر
جــــــــــــــــــيغ كه نمياين نقد
==================
در سمت نو باز كردو منو كشيد بيرون دستشو دور كمر من حلقه كردو گفت
_به من تكيه بده
بهش تكيه دادم مقاوم بود ،بهش تكيه دادم صبور بود، بهش تكيه دادم تكيه گاه خوبي بود، بهش تكيه دادم همراه بود، بهش تكيه دادم مرحم بود، بهش تكيه دادم سنگ صبور بود، بهش تكيه دادم آرامش بخش بود، بهش تكيه دادم مَردَم بود، بهش تكيه دادم شوهرم بود، تكيه گاهم بود، ازش تكيه امو گرفتم مال من نبود .
با اين فكر اشك توي چشمام نشست دستشو دور كمرم حلقه كردو گفت
_آروم باش، طناز نميخواي بگي چي شده؟چته كه داري گريه ميكني؟
سرمو بردم توي سينه ستبرشو مخفي شدم عطر تنش داشت عذابم ميداد.وقتي به اين فكر ميكنم كه پدرام الان با يه زن ديگه هم هست تمام تنم عرق سرد ميكنه
صداي ظريف يه دختري خطاب به پدرام باعث شد از مخفي گاهم بيام بيرون و بهش نگاه كنم
_مشكلتون چيه ؟؟؟
پدرام سريع گفت
_يهو حالش بد شد
از پشت سر اون دختر يه خانومي حدود 30 تا35ساله اومد بيرون و با كمك پدرام منو روي تخت خوابوند و پرده هاي اون قسمتم كشيد و رو به اون دختره گفت
_برو وسايلي كه ميگمو بيار
يه سري دارو گفتو گفت كجاها ببره بعد رو كرد سمت منو با لحن مادرانه گفت
_چي شده دخترم
پدرام اومد بازهمون جواب را بده كه گفت
_اجازه بديد خودش بگه
با شرمندگي و سري خميده گفتم
_كمرم و دلم درد ميكنه
دكتر يه نگاه بهم انداخت و گفت
_عقديد
پدرام زودتر گفت
_نه عروسي كرديم
_چقدر وقته
_يه 4الي5ماهي هست
_شب عروسي درد داشتي؟يا بي هوشي ؟اتفاقي كه باعث بشه باز هم همين حالت واست پيش بياد
سرمو تكون دادم كه ادامه داد
_اصلا دكتر رفتي
_نه
_خيلي خوب بايد بري بخش زنان
_خانوم دكتر.منو همسرم با هم رابطه نداشتيم
اخم كردو گفت
_چي؟اين حالت كه من تورا ميبينم فكر كردم رابطه داريد پس
حرفشو بريدمو گفتم
_من ...
خودش سريع گفت
_عادت ماهانه اي درسته
سرمو تكون دادم كه گفت
_خوب.قبلا اين طوري ميشدي؟
سرمو تكون دادم كه گفت
_بي هوشي چي داشتي؟
_بله
_خيلي خوب يه سِرُم مينويسم بزن خوب ميشي سعي كن گرم نگه اش داري با دستت شكمتو مالش بده خيلي خوب
سرمو تكون دادمو چشمامو بستم نميخواستم بهش نگاه كنم نميخواستم خجالت بكشم اونم از شوهرم
_چرا چشماتو بستي
جوابشو ندادم
_نگو كه خوابي
پرستار اومد و سِرُم را وصل كرد داشتم به قطرات آب نگاه ميكردم كه سيم سِرُم واسم تار شدو پسر پشتش واسم واضح شد.نشست روي صندلي گفت
_بهتري
چشمامو بستمو باز كردم .چشمش رفت سمت شكمم و گفت
_ميخواي پتورو بكشم روي شكمت؟
بهش نگاه كردمو گفتم
_نه .ممنون با گرم كردن هيچ وقت خوب نشدم
زل زدم توي چشماش اونم توي چشماي من زل زده بود نميدونم چرا اما احساس ميكردم پدرام عوض شده.فرق كرده شايد توهم باشه اما يه چيزي توي نگاهش بود كه خودم ازش سر در نمي آوردم دستم گرم شد .به دستم نگاه كردم فشارداد و گفت
_زودي خوب شو كه دلم گرفت
لبخندي زدم كه گفت
_راستي بايد يه فكر هم واسه اين رفت و آمدت كنم
يه لبخند زدمو گفتم
_لازم نيست
_چرا؟؟؟؟
_چون "چ" چسبيده به "را"
_بي مزه
يه لبخند زدو گفتم
_ميشه بخوابم
_چرا نشه بخواب تموم شد صدات ميكنم
آروم چشمامو بستم و خوابم برد
سوزش يه چيزي توي دستم مجبورم كرد چشمامو بازكنم اول از همه چشمم خورد به پدرام كه داشت با لبخند بهم نگاه ميكرد و گفت
_بيدار شدي؟؟؟
_نه هنوز خوابم دارم نقش بازي ميكنم
يه چشم غره اي بهم رفتو كمكم كرد كه از تخت بيام پايين دستمو گرفتو رفتيم سمت پاركينگ

tan tan16
1391،06،23, ساعت : 11:11 بعد از ظهر
توي ماشين كه جا گرفتم يه نفس عميق كشيدم.دردم كم شده بود ولي تموم نشده بوديه خميازه كشيدم كه پدرام وسطش رسيد تو ماشينو گفت
_اوووووف چه خميازه اي ميكشي
بهش نگاه كردمو گفتم
_خوابم مياد خوب
_ببخشيد دوساعته بالا سر بنده ايستادي و من خواب بودم.
سرمو به صندلي تكيه دادمو چشمامو بستم كه احساس كردم كه ماشين متوقف شد و بعد از اون صداي پدرام
_بلندشو برو يه آب بزن دستوصورتت كه خواب ازت بپره
بهش نگاه كردم جدي بود برگشتمو يه نگاهم به شير آب كردم دور بود و منم كه اصلا حس اينكه برم تا اونجارا نداشتم .مثل اين بچه ها كه خودشونا لوس ميكنن گفتم
_كمرم درد ميكنه نميتونم راه برم
يه نگاه بهم كردو يهو اومد طرف من دستگير در منو باز كرد.نميري با اين همه بو عطري كه ميدي
_طناز پياده شو واسه من فيلم نيا
بهش چشم غره رفتمو گفتم
_خوب من الان برم باز خوابم ميگيره ماشينت گرمه
_تو برو من سر ميكنم ماشينو
با بي حالي تموم از ماشين اومدم پايين و رفتم سمت پياده رو از شير يكي از مغازه ها استفاده كردمو صورتمو شستم.برگشتم كه برم توي ماشين كه يه موتوري با سرعت تموم از كنار گذشت سكته كردم.ديگه خواب كامل از سرم پريده بود توي ماشين كه نشستم صداي تك خنده هاي يهوي پدرام بهم فهموند آقا خوشش اومد من ترسيدم داشتم به اين فكر ميكردم كه چطوري ميشه اين پدرامو سرجاش نشوند كه چشمم خورد به تبلت نازش آخي بيچاره امروز عمرش به پايان ميرسه پدرام جان بفكر يه تبلت بهتر باش.يادمه روزي كه بهم داد قرض گفت
_طناز مثل چشمات از مواظبت كنيا اين تمام هستيه من ها تمام نقشه هام اين توئه ها رمز اشتباه بدي قفل ميكنه بدبخت ميشم بايد پاك بشه نقشه هام به باد ميره
يه خنده مرموز كردمو گفتم
_پدرام
با يه قيافه كه هنوز ته تهش خنده بود گفت
_جان
چشمام قد تلسكوپ شد.پدرام به من گفت جان .ويييي خداي من .طناز بي جنبه نشو ديگه ببين داره نگاهت ميكنه
_آهان چيزه.اين تبلتت را امروز به من قرض ميدي
بهم نگاه كردو گفت
_دوس داشتي نه
سرمو 2بار تكون دادمو گفتم
_باحاله.هرجا بهش بگي ميره
يه لبخند زدو گفت
_اينو ول كن يكي واست ميگيرم
_لووس بي ادب.خ.ب نميخورمش كه بده
دنده را جازد و گفت
_نه نميشه
_واي پدرام من الان ميخوامش ميخوام فردا ببرم دانشگاه
ماشين ايستاد
_خيلي خوب يه واسه فردا ميخواي؟
خوشحال گفتم
_آره
_پس پياده شو
با هم پياده شديمو رفتيم سمت يه نوت بوك فروشي در مغازه را باز كرديمو وارد شديم
_سلام آقا شهرام
برگشتم به پدرام كه داشت با يه پسري سلام عليك ميكرد نگاه كردم پسره هم بعد از سلام كردو پرسيد حال جد در جد پدرام رو كرد به منو گفت
_سلام طناز خانوم خوب هستيد
قيافه اش آشنا بود اما نميشناختم داشتم نگاهش ميكردم كه پدرام گفت
_ايشون شهرام نوه خاله مامان ميشه واسه عروسيم اومده بود
خداي نشناختم فقط كله امو تكون دادم كه پسره گفت
_خوب آقا پدرام ياد فقيرفقرا افتادي
_اين چه حرفيه شما سروري راستش غرض از مزاحمت اين خانوم ما يه چند وقته گير داده به تبلت بنده.توئم كه ميدوني تمام زندگي من توي اين يه ريزه كامپيوتره.ميترسم يه موقع يه طوري بشه همش پاك بشه
بي ادب فكر كرده من بچه 5سالم خرابش كنم.نيستي الان داشتي واسش نقشه ميكشيدي كه خراب كني.خوب اين كه خودم بخواواز روي عمد خراب كنم با اون كه يهوي بشه فرق داره.چرا درك نميكني اين تمام زندگيش روي اين تبلتشه
_طناز جان ببين اين خوبه
سرمو آوردم بالا به تبلت توي دست پدرام نگاه كردم يه تبلت سفيد و دخترونه با يه كاور مشكي بهش يه لبخند زدمو گفتم
_آره خيلي نازه ميخوام
يه لبخند خوشكل كه هوش از سر من پروند زدو گفت
_مبارك باشه طني خانومي
ازش گرفتم و بهش نگاه چه شفاف بود دوسش داشتم خوشم اومد ازش .كلا از فكر داغون كردن تبلت پدارم اومدم بيرون فقط به مال خودم فكر كردم همونجا كلي بازي واسم نصب كردو انواع اينترنت ها يه چيزيم نصب كرد كه بصورت آنلاين بتونم با پرام از راه دور صحبت كنم اونم از طريق وب كن ديگه سرخوش بودم و داشتم ميرفتيم توي ماشين كه گفت
_ديگه تمام حالت هاتو ميشناسم
برگشتم مستشو گفتم
_منظور
_هيچي.مبارك باشه
با نيشي باز گفتم
_مرسي
شده بودم عين اين دختر بچه هاي5ساله كه واسشون عروسك ميخرن ذوق ميكنن.ولي جاي تعجب بود اينقدر سريع واسم بخره .يه كاسه اي زير نميم كاسش بود.
_طناز خانوم الان ميريم خونه مامانت باشه
بهش نگاه كردمو گفتم
_واسه چي؟من خونه خودمون كار دارم
اووووف چه خونه را هم صاحاب شدم همين طور كه يه دستش روي فرمون بود و به طرف من مايل شده بود گفت
_شب انجام بده مامانت حال مساعدي نداره
واي بميرم واسه مامان از بس منو طاهاي گوربه گور شده حرصش داديم
_مشكل جدي كه نيست
_نه .ولي نياز به مراقبت داره
سرمو تكون دادمو بدون مخالفت راهيه خونه شون شديم دقيقا از وقتي كه فهميده بودم رفتنشون از ايران كنسل شده و بايد بمونن مامانم حالش بد شده ديگه نميدونم چرا.ننه ام آخر عمري حوس خارج رفتن بهش دست داده كه الان با نرفتنش قلبش مشكل دار شده
_كيه
_به تو چه هركي
_واي تو باز اومدي
_طاها در را باز كن
_شوهرتو نياري توها
_به كوري چشم تو ميارمش
در باصداي تيكي باز شد و منو پدرام وارد شديم .به مامان نگفتم بيمارستان بودم چيز مهمي نبود اما خودش از رنگ پريدم آروم ازم پرسيد كه چي شده و وقتيم طاها رفت بلند گفت و من جلو پدرام يخمك شدم.
روي مبل كنار به كنار پدرام نشسته بودمو يكي يكي برنامه هاي اين تبلتو ميپرسيدم.داشتم درباره يكي از بازي هاي كه قبلا توي مال خودش بازي كرده بودم تند تند حرف ميزدمو يادش ميدادم كه ديدم پدرام ساكت ساكته برگشتم سمت و گفت
_چيزه اينوبـــ......
حرفمو ديگه ادامه ندادم چشمام توي چشماش قفل شده بود و داشت با يه نگاه بهم نگاه ميكرد يكم كه نگاهش كردم گفتم
_خوبي
يه لبخند كم جون زدو گفت
_نه
_واسه چي؟
_از وقتي يه حقيقتي را فهميدم داغون كه بودم داغون تر شدم
بوي عطرشو بلعيدم و به پلاك توي گردنش نگاه كردم اسم من بود روز عروسي خودم انداختم كردنش حلقه اش يچ وقت از دستش در نيومد.باز به چشماش نگاه كردم يه نگاه به گردن من انداخت و گفت
_فكر ميكردم درش مياري
سرمو به معني نه تكون دادم دقيقا مثل مال اون واسه منم بود با اين تفاوت كه از من دخترونه و اسم روش پدرام بود
به حلقم اشاره كردو گفت
_اونم فكر ميكردم آزارت ميده
ميداد يه زماني بد جور آزار دهنده بود اما الان نه
_نه.تو فكر نكني سنگين تره
خنديد باورم نميشد روي گون راستش چال افتاد با ناباوري نگاهش كردم كه گفت
_مگه تاحالا نديده بودي
سرمو تكون دادم و گفت
_نه
به چشماش نگاه كردم كه احساس كردم روي لباي من زوم شده پروتر از قبل بهش نگاه كردم دستي كه پشت سرمن بود جمع شدو روي كمرم قرار گرفت نفساي هردو به صورت هردو برخورد ميكرده
داشتم توي اون طوسي چشما غرق ميشدم كه ........

tan tan16
1391،06،25, ساعت : 05:50 بعد از ظهر
داشتم توي اون طوسي چشما غرق ميشدم كه پدرام يهو خودشو كشيد عقبو از روي صندلي بلند شد و گفت
_چيزه طناز من بايد برم
با تعجب گفتم
_كجا؟؟؟
دستي كشيد توي موهاشو گفت
_شركت.چندتا كار عقب افتاده دارم بايد با طاها بريم بهشون رسيدگي كنيم
سرمو انداختم پايين كه يادم افتاد اصلا اين با من چيكار داشت كه امروز اومد دنبالم دانشگاه؟هول گفتم
_پدرام
با چشماي منتظر نگاهم ميكرد كه ادامه دادم
_با من چيكار داشتي؟
سرشو تكون دادو گفت
_كِي؟
چهارزانو نشستم روي صندلي گفتم
_امروز ديگه.اومدي دنبالم و ...
ادامه ندادم انگاري گرفت چي ميگم كه گفت
_آهان مفصل بايد باهم صحبت كنيم شب ميام خونه باهم حرف ميزنيم
سرمو تكون دادم كه گفت
_من برم ديگه توئم برو خونه باشه
نه ميرم خارج.خوب ميرم خونه ديگه ديونه
_باشه
داشت از در خارج ميشد كه يهو برگشت سرشو انداخت پايين و گفت
_طناز حالت خوبه؟
وا اين سوال بود پرسيد؟؟طناز منظورش حال اون طوريته.يهو ناخودآگاه يه هيني كشيدم كه پدرام سرشو آرود بالا نگاهم كرد
بهش نگاه كردمو فقط سرمو به معني آره تكون دادم كه گفت
_با چي ميري خونه
با خر بابام خوب با چي برم با پاهام ميرم ديگه
_پياده يا تاكسي
اخماش رفت توي همو گفت
_مگه آژانس و ازت گرفتن
اه آژانس باز.من به چه زبوني بگم آژانش دوست ندارم ياد آمبولانس ميفتم .با اخم گفتم
_من با آژانس نميرم
اومد جلو وكليدو گذاشت روي ميز و گفت
_پس با ماشين برو
چشمام ديگه از اين باز تر نميشد باورش برام سخت بود با صداي بلند گفتم
_نه؟؟؟
بهم خنديد و گفت
_آره خوش بگذره
باز اومد بره كه گفتم
_پدرام جونم
بهم نگاه كرد سعي كرد تعجب نكنه اما بدجور چشماش درشت شده بود.خودمم نميدونم چرا امروز اين شكلي شدم.نميدونم چرا شدم يه دختر بچه 5ساله كه بخاطر عروسك ذوق ميكنه واسه اينكه بردنش دكتر و آمپول زده ناراحت يا واسه اينكه بهش اعتماد ميكنن كيف ميكنه.نميدونم را كنار پدرام يادم ميره20سالمه
_طناز چي شد
سرمو تكون دادمو گفتم
_اجازه ميدي برم يه دور با عروسكت بزنم
خنديد و گفت
_مواظب خودت باش اوكي
اييش الان منظورش ماشين بود نه من
_نترسيد مواظب اون قراضه هم هستم
_الان كه عروسك بود
_طناز جان من منظورم خودت بود.مواظب خودت باش باشه
برگشتم يه نگاه به سالن انداختم مامان كه نبود باز اومدم بهش بگم آره جون عمه ات كه صداي طاها بلند شد
_اوي پدرام خوردي طناز بيا ديگه
خنديدو گفت
_اجازه ميدي برم
اه از اين مدلي پدرام خوشم نميومد دوست داشتم بداخلاق باشه تا منم اذيتش كنم اون طوري كيفش بيشتره
_برو
صداي بسته شدن در اتاق اومد يعني مامان جان شرق ياب شدن
_داري ميري پسرم
_بله مامان با اجازه
داشت ازم دور ميشد كه دستمو رها نكردم و مجبورش كردم بمونه رفتم جلو روي پنجه پاهام ايستادم و با دستام سرشو آوردم پايين و روي گونه اشو بوسيدم سرمو كه آوردم پايين ديدم آقا رفته توي حس چشماش بسته بود.يه نگاه كردم ديدم مامان حواسش نيست منم يكي زدم توي گوش پدرام كه چشماش باز كرد با خنده گفتم
_ديگه پرو نشو برو
يه نگاه از روي حرص بهم انداختو رفت
منم رفتم پيش مامان توي سالن و گفتم آماده بشه يه سر بريم خونه ما.من لباسم هامو عوض كنمو بريم خونه خاله اينا اما قبلش مامان راضيم كرد يه چاي گرم كنار همديگه بخوريم .......

tan tan16
1391،06،27, ساعت : 05:04 بعد از ظهر
ديگه نميگم بيايد نقد :-2-30-:

==============

_مامان
نگاهم كردو گفت
_بله
جدي شدمو گفتم
_ميخوام درباره يه موضوع مهم صحبت كنم
منتظر نگاهم كرد كه گفتم
_درباره ازدواج طاها،فكر نميكنيد وقتشه
_نه مادر بچه ام تازه24سالشه
_مادر من پدرامم 24سالشه اين چه حرفيه ميزنيد
_آخه كسي را كه سراغ نداريم كه اينقدر عجله ميكني
واسه ازدواج من بدبخت عجله داشتن واسه آقا طاها نه
_من يكي را دارم
بهم نگاه كردو گفت
_خود طاها مهم تره
يه نفس عميق كشيدم تا تمام صحنه هاي ازدواج خودمو دعواهاشو يادم بره و گفتم
_تنها كسي كه خود طاها قبول ميكنه همون كه من ميگم
مامان يه تاي ابروهاشو داد بالا گفت
_تو از كجا ميدوني بچه ام قبول كنه؟؟؟
_ميدونم كه ميگم ديگه
_خوب حالا كي هست؟
يه لبخند زدمو گفتم
_آشنائه.طرف دختر خواهر خودتونه
يه نگاهي به من انداخت و بعد كه يكم حرف منو مزمزه كرد گفت
_چي؟مليكا ؟مگه دختر خل شدي؟طاها و مليكا مثل سگ و گربه بهم ميپرن اون موقع همديگرو دوست داشته باشن .هرگز من اين كارو نميكنم. باور نميشه
يه نفس عميق كشيدمو خونسرد گفتم
_مثل اينكه شما به معجزه عشق ايمان نداري نه ؟بابا مگه منو پدرام يادت نيست چقدر باهم دعوا ميكرديم ديگه بدتر از ما دوتا نيست كه هست؟بابا ما همش درحال تلافي بوديم اينا كه بيشتر كل كل دارن پس قبول كن يه علايقي اين وسط هست
_نميدونم والا آخه دور از عقله
رفتم كنارش نشستمو گفتم
_فداي تو بشم چرا يكم به رفتار اين دوتا نگاه نميكني.مگه غير از اينه طاها وقتي ملي ميبينه انرژي ميگيره.يا ملي وقتي مياد اينجا اول سراغ پسر شمارا ميگيره
يكم فكر كردو گفت
_تاحالا دقت نكرده بودم .اما دليل نميشه كه
اي خدا من چه كنم از دست اين مادر
_خوب شما كه مادري چرا احساسات پسرتو درنميابي؟؟؟
_وا خدابه دور چجوري دريابم؟؟؟
_همونطور كه مهناز جون ميفهمه
_مهناز از همون اول با من فرق داشت
خنديدمو بيشتر به خودم فشارش دادم كه صداي آخش بلند شد
_دختره چيكار ميكني ولم كن.منو با شوهرش اشتباه گرفته
آزادش كردمو گفتم
_پاشومادر لباس بپوش تا بريم
ازروي صندلي بلند شدو رفت سمت اتاقشون منم از روي صندلي بلند شدمو رفتم سمت اتاق خودمو يه دست مانتو شلوار دوران مجرديمو پوشيدم .آخه اون لباس ها مال دانشگاه بودنو به كلاس پورشه ي پدرام نميومد.
با مامان زديم از خونه بيرون سوار شديم كه مامان گفت
_طناز مامان بلدي
خندم گرفت با خنده
_وا مامان چي ميگي؟گواهينامه دارم ها
_آخه ماشين پدرام مدلش فرق داره
_نترس قربونت برم من بلدم
ماشينو روشن كردمو راه افتادم.وسط راه بوديم كه مامان گفت
_پس نميري خونه خودت
_نه ديگه لباس ميخواستم كه از خونه شما برداشتم
سرشو تكون دادو ديگه چيزي نگفت.رسيديم خونه خاله بعد از اينكه من منتظر شدم مليكا لباس بپوش باهم از خونه زديم بيرون توي ماشين كه نشستيم مليكا گفت
_چي شد راضي شد بده بهت ؟
با غرور گفتم
_بخاطر اينكه زنشم
بهم خنديد و گفت
_شتر در خواب بيند پنبه دانه
يه نفس عميق كشيدم حرف حق مثل زهر مار تلخ بود اينو جديدا فهميده بودم.و اينكه حرف حساب هم جواب نداره
_طني
_هوم
_با هاش حرف زدي راضيش كردي؟؟؟
با تعجب گفتم
_بابته؟؟؟
_اي داد بي داد خوب معلومه ديگه.رفتنش از ايران
_آهان.داره فكر ميكنه
_باهاش ميري
تند و قاطع گفتم
_نه
_چرا؟؟؟
_چون من اينجا كار دارم
_طني شوهرته
پشت يه پرادو ايستادم تا چراغ سبز بشه همون طور هم سرمو به سمت ملي چرخوندم و گفتم
_به نظر تو به منو اون ميخوره زنوشوهر باشيم
_نه اما ....
_پس اما و اگر نداره.اگر دارم باهاش راه ميام فقط بخاطر اينه كه دلم داره براش ميسوزه.دارم بهش ترحم ميكنم.ميخوام آخر عمري يه خاطر خوب از من داشته باشه
دستام به لرزه افتاده بود.يه چيزي هي مدام توي سرم ميگفت اينقدر دروغ نگوديونه تو كي بهش ترحم كردي؟هان؟
صداي موزيكو بلند كردم تا بلكه مليكا دست برداره و صداي توي مغزمم يه جوري ساكت بشه .
داشتيم يكي يكي مغازه هارا ميديديم كه موبايل زنگ خورد درش آورم كه ديدم از خونه است با نگراني گفتم
_بله طاهره
_سلام خانوم
_سلام چيزي شده؟؟؟
_نه خانوم آقا زنگ زدن و گفتن تا يك ساعت ديگه ميرسن خونه.گفتم بهتون خبر بدم
_باشه ممنون كه دادي فعلاً
گوشي را قطع كردمو رو به مليكا گفتم
_مليكا پدرام داره مياد خونه
_خوب؟
اومدم بگم من بايد برم كه ياد حرفاي توي ماشين افتادم يه ابخند ژكوندي زدمو گفتم
_همينجوري گفتم
به ادامه خرديد ادامه داديم اما من هيچي نه ميديدم نه ميشنيدم ثانيه به ثانيه يا ساعتو ميديدم يا موبايلمو چك ميكردم كه آخر مليكا گفت
_آه طناز.خوب بگو ميخواي بري چيه هي مدام به اين دوتا نگاه ميكني.
اين حرف و زدو بدون اينكه منتظر عكس العملي از من باشه رفت سمت در خروجي پاساژ.شونه هامو انداختم بالا و منم راه افتادم دنبالش

tan tan16
1391،06،28, ساعت : 01:28 قبل از ظهر
اولا روز همه دخملاي سايت مبارك باشه:-2-40-:
دوما اگر صلاح ميدونيد يه نقدم بيايد:-2-28-: ديگه اين پست حياتيه نقدش پس بيايد :-2-43-:

سوما اينكه تند تند بزارم كه سرهم بندي بشه پس تا موقعي كه بتونم ميزارم :-2-41-:

در آخر از همتون ممنون جلوجلو از دوستاي كه ميرن نقدم ممنون خوشحالم ميكنيد:-2-14-:
روز زيباترين موجودات دنيا مبارك:-118-:

==========


دكمه آسانسور را مرتب ميزدم حالا انگاري اين دكمه را بزنم اونم زود مياد پايين.چشمامو بستمو سرمو به ديوار كنار آسانسور تكيه دادم.وقتي مليكارا جلو خونشون پياده كردم و مامان گفت نمياد و قرار بابا و طاها هم برن خونه خاله تقريبا تا دم در خونه پرواز كردم.
صداي تيك آسانسور نشون داد كه بالاخره رسيد در باز كردمو خودمو پرتاب كردم داخلش.به طبقه مورد نظر كه رسيد در باز كردمو دستمو گذاشتم روي زنگ خونه.طاهره با دو خودشو رسوند به در اينو از صداي پاهاش فهميدم دراباز كرد كه رفتم داخل و گفتم
_پدرام هنوز نيومده؟؟
بدبخت ترسيده بود با تعجب گفت
_نه خانوم اتفاقي افتاده؟؟؟
سرمو به معني نه تكون دادمو رفتم داخل.جلو آينه ايستادم.اين همه عجله واسه چي بود؟؟؟خوب.....خوب ميخواستم زودتر برسم.......هه فكر كردي به همه ميگي واست مهم نيست به منم ميتوني دروغ بگي؟؟؟........ميشه بس كني كي گفته پدرام واسه من مهم شده ........بازم نيش خندي كه داشت ديگه كلافم ميكرد
با صداي زنگ يه نگاه ديگه توي آينه كردمو منتظر شدم.يه تاب بنفش از اينا كه يقه اش پوشيده است با يه شلوار سفيد كه تا زانوم بود پوشيده بودم موهامم آزاد دورم ريخته بودم كه صداي طاهره اومد
_سلام آقا
_سلام طناز نيست؟؟
_چرا آقا توي اتاق هستن
_حالش خوبه
_بله
_خيلي خوب
يه نفس عميق كشيدمو از اتاق رفتم بيرون كه ديدم توي حال خسته نشسته .رفتم كنارش نشستم كه چشماشوباز كرد با يه لبخنده خسته تر گفت
_سلام
_سلام .خوبي؟خسته نباشي
با دستش سرشو ماساژداد وگفت
_تنها چيزي كه نيستم خوب بودن و تنها چيزيم كه همه وجودمو گرفته خسته گي
با صداي بلند گفتم
_طاهره
تند و فرض اومد و گفت
_بله خانوم
_واسه آقا قهوه بيار
پدرام مداخله كردو گفت
_نه ممنون قهوه نميخورم.يه قرص سردرد بيار
برگشتم سمتشو گفتم
_قرص ديگه واسه چي؟نميزارم قرص بخوري برو استراحت كن
اومد مخالفت كنه كه طاهره گفت
_خانوم اجازه ميديد ما يه جوشنده واسه آقا درست كنيم
بهش نگاه كردم هميشه به طب سنتي اعتقاد داشتم واسه همين گفتم
_باشه
طاهره جوشند را درست كرد و پدرامم ازش خورد و يكم بهتر شد.الانم نشستيم تا پدرام حرفشو بزنه
تكيه داد به صندليش و گفت
_حاشيه برم يا اصل مطلبو بگم
_يه راست برو سر اصل
يه نفس عميق كشيد و گفت
_طناز.نميدونم چجوري بگم.اما فكر كنم بايد جدا بشيم
يه چيزي افتاد توي گلوم هنگ كردم.دستام يخ كرد.چشمام بسته شد.فقط تونستم بگم
_خوابم مياد
از روي صندلي بلند شدمو راهيه اتاق شدم.در اتاق كه بسته شد بغضم تركيد من شدمو اتاقم.من شدمو تنهايم.من شدمو بالشتي كه همه ميگن هم درد آدمه.من شدمو كوه سنگين بغض كه راه نفسمو بريده بود.گريه كردم بدون دليل.گريه كردم واسه بلاتكليفيم.گريه كردم يه دل سير گريه كردم به خودم كه اومدم ديدم بالشتم خيس از آب شده و ساعت حدود3بعد از نصف شبه.تكون خوردمو سرمو گذاشتم روي پشتي.
چته طناز؟چي شده؟مگه نميدونستي يه روز بايد بري؟مگه نميدونستي يه روز ازش جدا ميشي؟هان ؟مگه نميدونستي؟چرا پس داري خودتو گول ميزني؟قوي باش.مگه مليكا نگفت مواظب باش عاشق نشي؟مگه مليكا نگفت مواظب باش بهش وابسته نشي ؟توكه حتي آغوشش هم تجربه نكردي پس چته؟چه مرگته داري زار ميزني؟
چمه؟تازه ميپرسي چمه؟مگه نميدوني؟مگه نفهميدي ؟آره دلمو باختم اونم به حريفم.اونم به كسي كه هميشه فكر ميكردم از متنفرم ولي تازه فهميدم تنفرم شده عشق.خيلي مسخره است .ولي من عاشق نيستم.فقط يكم بهش وابسته شدم همين خوب ميشه .آره خوب ميشم.چيزي نيست با گذر زمان حالم خوب ميشه.مگه كيه من عاشقش بشم؟هه به همين خيال باش.
سرمو بين دستام گرفتمو با خودم زمزمه كردم
_اگر دوسش ندارم اين اشكا واسه چيه؟
خودم جواب دادم
_واسه وابستگيه خوب ميشه
بازم درگيري بين عقل و دل
_پس چرا ناراحتي؟
_من ناراحت نيستم
_چرا هستي
_نيستم.كي گفته
_خيلي خوب بابا.چرا ننشستي ادامه حرفشو بزنه
_چي ديگه ميخواست بگه؟
_شايد ميخواست بگه كي جدا بشيم
_نه مهم نيست .هرموقع شد مهم نيست
يه نفس عميق كشيدم و گفتم
_خل كه بودي بدتر شدي
چشمامو بستم عكس پدرام اومد جلوي چشمم.بازشون كردم عكس عروسيمون جلوم بود.جابه جا شدم فكر پدرام بود.از روي تخت بلند شدمو رفتم سمت در بازش كردم.بوي سيگار ميومد توهومي شدي طناز .از اتاق اومدم بيرون و رفتم سمت آشپزخونه يكم آب خوردمو اومدم برم توي اتاق كه....
=============

تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،06،28, ساعت : 01:32 بعد از ظهر
ممنون كه اومديد نقد:-2-28-:

============

يه سايه ديدم كه روي صندلي هاي قسمت پذيرايي نشسته و داره ازش دود مياد بيرون آروم رفتم سمتش كه گفت
_چرا نخوابيدي؟
اين كه صداي پدرام بود.پس ميخواستي صدا كي باشه
_تو اينجا چكار ميكني؟؟
يه پك محكم به سيگارش زدو خيره شد به دودش و گفت
_دارم فكر ميكنم
اومدم چراغ رو روشن كنم كه گفت
_نه روشن نكن بزار تاريك بمونه
دستم از روي كليد برداشته شد راست ميگفت خاموش باشه چشماي قرمز و پف دار من معلوم نيست
_نگفتي چرا نخوابيدي؟؟
نشستم روي صندلي و گفتم
_اومدم آب بخورم
_پس برو بخواب
سمج و لجباز گفتم
_خوابم نمياد
واسم جاي تعجب داشت سيگار ميكشيد اينكه هيچ وقت نميكشيد.
_پدرام.تو از كي سيگاري شدي
_از وقتي دردمو كم كرد
_يعني از وقتي مريض شدي؟؟؟
_نه از وقتي ......ولش كن.حدود يك ساله
با تعجب گفتم
_اون موقع چرا من تا حالا نديدم.
يه لبخند زد كه از سفيدي دندوناش معلوم بود خنديده و گفت
_چون وقتي عصباني ميشم يا كلافه ام ميكشم اونم اينجا و توي شب و سكوت
سرمو به صندلي كيه دادمو گفتم
_اي كاش منم ميتونستم درد هامو با سيگار كم كنم
_از تبلتت راضي هستي
بازم اون ذوق ناشي از داشتن يه چيزي جديد اومد سراغمو گفتم
_واي عالي بود ممنون
سرشو تكون دادو گفت
_با ماشين راحت بودي؟
_عجب ماشيني داري خيلي نرم و خوبه
_قابل نداره.هرموقع خواستي بگو بردار برو
_چه دستو دلباز شدي؟
با صداي خندون گفت
_زن و شوهر كه از اين چيزا ندارن كه.دارن؟
زن و شوهر آره اما ما.........ما كه زنوشوهر نيستيم......ما فقط دوستيم كه قراره از هم جدا بشيم همين.چرا يادم رفته بود.چرا حرفاي پدرام فراموشم شده بود.چرا اينقدر راحت تونست ذهنمو از اون سيگارو قضيه هاي ناراحت كننده بكشه بيرون .چرا؟؟؟؟
_طناز پاشو برو بخواب.فردا كلاس داري
اومدم بلند بشم كه دلم درد و مجبورم كرد باز دوباره بشينم دستمو گذاشتم روي دلم كه حالا دردش بيشتر شد و ناخودآگاه گفتم
_اووخ
پدرام بلند شد اومد كنارمو گفت
_چي شد باز؟دلت درد گرفت
بهش نگاه كردم نگران بود
_چيزي نيست خوب ميشه
با خشم بهم نگاه كردو گفت
_هر چي هم باشه بايد مواظبش باشي پاشو
دوباره بلند شدم كه دلم بدتر درد گرفت.خم شدم و دستمو گذاشتم روي دلم.نيدونم چرا يهو دردش اينقدر زياد شد از سرشب خيلي خيلي كم بود فقط در حدي كه بگه منم هستم اما الان داشت روانيم ميكرد.
نميدونم چي شد فقط احساس كردم وسط زمينو آسمونم و صداي پدرام كه كنار گوشم داشت ميومد
_ببين چقدر لاغر خوب واسه همينه اينقدر درد داري ديگه.اگر يكم چيز بخوري و خودتو تقويت كني خوب ميشي اينقدرم درد نداري
برگشتم سمت پدرام و گفتم
_تو مطمئني 25سالته
استاد و يه نگاه توي چشمام كردو گفت
_مگه غير اينه
_آخه مثل اين مادربزرگ هاي80ساله داري غر ميزني
باز حركت كردو گفت
_از اون لحاظ ميگي؟
جواب ندادم.در اتاق را پاش باز كردو رفت داخل منو گذاشت روي تخت و گفت
_هنوز درد داري؟
سرمو انداختم پاينن كه دستشو زد زير چونه امو گفت
_خجالت نكش بگو.تجربه دارم
با تعجب و چشماي گرد شده سرمو آوردم بالا و گفتم
_تجربه داري؟؟؟؟
_آره ديگه مگه يادت رفته كه ما هر روز يكي از دخترخاله هام خونه مون بود از همون موقع بو.هر كدوم اين طوري بودن مامان ميخوابوندشون و دلشو آروم ماساژ ميداد .حالا درد داري؟؟؟
آروم گفتم
_داره ميكشتم
يكم خودشو كشيد جلو و گفت
_دستتو بردار
دستمو برداشتم و دستش نرم رفت سمت شكمم و شروع كرد آروم آروم حركت كردن
داري چيكار ميكني طناز.مگه الان نگفت از هم جدا بشيم؟پس اين كارا چيه؟بهش اجازه نده بهت دست بزنه.ول كن درد دارم فردا درباره اون فكر ميكنم.ديونه شدي؟نزار بيشتر از اين وابسته بشي بهش بگو دستو بردار اين كار ها به ضررت ميشه بهش بگو.دردش داره آروم ميشه بزار يكم ديگه فقط.
چشمام بسته بود و پدرامو نميديدم اما دلم يكم خيلي كم آروم شده بود گرم شده بود.نه ........نه فقط دلم نيست انگار تمام بدنم گرم شده .خوابم گرفته بود ميخواستم بهش بگم بسه اما دلم نميخواست بگم.آروم آروم بي هوش شدم و ديگه چيزي نفهميدم........

tan tan16
1391،06،30, ساعت : 12:55 قبل از ظهر
خوب اينم از صفحه هشت :-2-28-::-2-16-:
پست آخرشبو داشته باشيد :mrgreen:
داريم به مدارس نزديك ميشيم.نزديكو رد كرديم تو حلق مدارسيم ديگه :-2-36-::-2-39-::-2-15-::-2-30-:
بچه ها فردا معلوم ني بزارم سالگرد فوت پدربزرگم هست:-2-30-: پس شرمنده همه:-2-15-: شايد شب بزار :-2-41-:
از همه اون هاي هم كه اومدن نقد متشكرم :-118-:
فداي همه:-2-08-:
==================
از اون دور دورا يه صداي توي مايه هاي دينگ دينگ ميومد ديگه داشت عصبيم ميكرد ميخواستم بلندشم خوردش كنم توي ديوار اما كوحسش داشتم به اين فكر ميكردم من كه هميشه خدا خوابم سنگين بود امروز چي شده كه با صداي ساعت از خواب بيدار شدم كه يادم اومد دانشگاه دارم .چشمامو باز كردمو اومدم بلند بشم كه ديدم يه دستي روي شكمم يا خدا اين مال كيه.به ادامه دست نگاه كردم تا اينكه رسيد به پدرام با صداي بلند گفتم
_پــــــــدرام
يه غلطي خورد و با صداي گرفته گفت
_بلــــه
از روي تخت اومدم پايين و گفتم
_تو اينجا چيكار ميكني؟
يه چشماشو باز كردو گفت
_حالت خوبه.مهندس مملكت ديشب.نابغه ديشب حالت خوب نبود اومدم پيشت
نه بابا نميدونستم
_مهندس مملكت.نابغه 2012ميدونم قضيه ديشبو چرا نرفتي توي اتاق خودت
سرشو گذاشت زير پشتي گفت
_جون ننه ات ول كن خوابم مياد.حتما خوابم برده ديگه
ديگه بهش محل ندادم و از تخت اومدم پايين رفتم سمت دستشويي و يه آبي به دستو صورتم زدمو اومدم بيرون يه جين آبي پوشيدمو رفتم پشت ميز نشستم يه دل سير كه خوردم بلند شدمو گفتم
_طاهره
اومد كنارمو گفت
_بله خانوم
همون طور كه ميرفتم سمت در گفتم
_واسه ناهار قيمه درست كن
_چشم خانوم
از آشپزخونه اومدم بيرون و رفتم توي اتاق خواب كه ديدم پدرام بلوزشو در آورده و خوابه خوابه .مانتوي سورمه اي با مقتعه ام پوشيدمو رفتم كنارش
_پدرام
تكون نخورد
_پدرام
بازم جواب نداد .يه نفس عميق كشيدمو با صداي بلند گفتم
_اوي پدرام
با يه صداي كه حالت گريه بهش داده بود گفت
_باز چيه.طناز برو ديگه
با پروگي تمام گفتم
_پاشو برسونم
_چي؟؟؟
_ميگم منو برسون حالم خوب نيست.بلندشو
_طني
_بله
_برو آفرين
_نوچ نميشه
با صداي بلند گفت
_كليد ماشينو بردارو برو
يه لبخند زدمو گفتم
_باشه
سريع رفتمو كليدو برداشتمو زدم از خونه بيرون .نشستم توي ماشين عينكمو زدمو راه افتادم سمت دانشگاه .....
_خسته نباشيد
با شنيدن اين كلمه انگار تمام دنيا را بهم داده باشن سرمو به صندلي تكيه دادمو گفتم
_ويـــي مـُردم مادر جان چقدر كسل كننده بود واي
_چته اينقدر غر ميزني
با تشر گفتم
_توي خر از چيه اين عصا قورت داده خوشت مياد
نيششو باز كردو گفت
_از همين جذبه اش كه مثل سگ ميمونه
_به خل بودنت فقط شك داشتم اما الان مطمئن شدم
_طني ميخوامش
همون طور كه وسايلمو جمع ميكردم گفتم
_كي را؟
كيفشو انداخت روي شونه اشو گفت
_همين عشقمواستاد جونمونو
_الهام ميشه بس كني؟
_نه،تو شوهر كردي رفتي پي كار خودت من كه هنوز شوهر نكردم
برگشتمو گفتم
_شوهر من ارزونيه خودت
_واقعا،پس از امشب حق نداري بياي توي اون خونه
بدون اينكه جوابشو بدم در شيشه آب معدني را باز كردمو ازش خوردم كه صداي الهام باعث شد شيشه را از لبم دور كنمو بيارمش پايين
_پس تبلت برات خريد
_آره بابا دستي دستي يه تبلت گيرم اومد .الهام
منظر نگاهم كرد كه گفتم
_گفته بايد از هم جدا بشيم
_واسه چي؟
شونه هامو انداختم بالا گفتم
_نميدونم.خوب......خوب از اولشم قرار بود جدا بشيم
_فكر نميكنيد يكم زود باشه؟؟
_چرا.اما پدرام تصميم خودشو گرفته ميگه جداي
يه نفس عميق كشيدو گفت
_نميدونم.در هر صورت كمكي خواستي بگو
سرمو تكون دادمو گفتم
_ممنون.جبران ميكنم
خنديد و گفت
_كمكم كن مخ اين استاده را بزنم
خنديدمو گفتم
_آدم بشو نيستي نه
ابروهاشوداد بالا گفت
_وقتي تو و پدرام بچه دار شديد من آدم ميشم .آخه ميدوني چيه فرشته ها كه آدم نميشن
خنديدم و از روي صندلي بلندشدم گفتم بريم كلاس الان شروع ميشه
دوتاي باهم رفتيم سمت كلاسمون...
==============
يه چي ديگه اينقدر خوشحال ميشم بريد وبلاگمو ببينيد كه خدا ميدونه :-2-27-:

درضمن با نظر بيايد بيرون ها :-2-42-::-2-43-:

tan tan16
1391،07،02, ساعت : 07:49 بعد از ظهر
شرمنده بابت تاخيرم:-2-39-: اگر تونستم 2تا ميدم:-2-37-:
+++++++++++++++++
بيحال در خونه را باز كردم و وارد خونه شدم بوي غذاي محبوبم كل خونه را گرفته بود مقنعه مو از روي سرم برداشتمو با صداي بلند گفتم
_طاهره ...........طاهره
سراسيمه از آشپزخونه اومد بيرون گفت
_خسته نباشيد خانوم.ببخشيد نفهميدم اومديد
بهش نگاه كردمو گفتم
_مهم نيست غذا آماده است
_بله
_پس ميزو آماده كن
داشتم ميرفتم سمت اتاقم كه گفت
_خانوم
برگشتم سمتش كه گفت
_آقا گفتن وقتي اومديد بهشون زنگ بزنيد
فقط سرمو تكون دادم رفتم سمت اتاقم .كي حال داشت الان به پدرام زنگ بزنه.لباس هامو با عجله در آوردمو يه آبي به دستو صرتم زدمو رفتم سمت ميز نشستم پشت ميزو گفتم
_پدرام كي رفت
_آقا صبح ديرشون شد مجبور شدن با آژانس برن
با خنده گفتم
_حالا كي رفت؟
بشقاب غذا را گذاشت جلوي منو گفت
_نزديك 10الي 11بود كه رفتن
خندم گرفت حقش بود خوب تا ديگه منو سر اينكه دير حاضر شده بودم مسخره نكنه.غذامو كه خوردم روي كاناپه نشستمو شماره پدرامو گرفتم.بوق سوم كه زده شد منشي هم جواب داد.به محض اينكه شركتو معرفي كرد و گفت امرتون
_ميشه وصل كنيد دفتر پدرام
با شك پرسيد
_شما؟؟
اين دختر بعد از اين همه وقت منو نشناخته با حرص گفتم
_همسرشون
هنوز حرف از دهن من خارج نشده گفت
_خيلي معذرت ميخوام خانوم ضياي الان وصل ميكنم
هنوز به 3نرسيده بود كه صداي پدرام تو گوشي پيچيد
_چه عجب يادت افتاد زنگ بزني
صداش حرصي و عصبي بود بدون توجه به صداش گفتم
_عليك سلام .ممنون تو خوبي.توئم خسته نباشيد
صداي نفس عميقي كه كشيدو منم شنيدم با يه صداي كنترل شده گفت
_تو به چه حقي صبح ماشين منو بردي؟؟؟
پس بگو آقا سر مالش ترسيده بود
_به همون حقي كه تو بهم گفتي ببرم
_من غلط بكنم بگم
ديگه واقعا از دستش عصبي شدم
_حالا كه بردم فرمايشي هست؟؟؟
_بار آخرت باشه كه...
نذاشتم ادامه بده وسط حرفش پريدمو گفتم
_كه چي ؟؟؟؟هـــــــان؟؟؟
آدامه ندادو گفت
_خواهشا امشب خواب هاتو برو كه ميخوام واقعا باهات صحبت كنم
با اين حرفش ياد ديشب و حرفش افتادم ياد حرف جداي ياد گريه ها و ....
_ظاهرا كه زياد هم خوابي مياد كه پشت تلفن خوابت برد
بدون اينكه توجهي به حرفش بكنم گفتم
_بيا منتظرم
ديگه اجازه خداحافظي هم بهش ندادم.از روي كاناپه بلند شدمو رفتم سمت اتاقمو خودمو ول كردم روي تخت.نشستمو تكيه دادم به بالاي تختو پاهامو جمع كردم توي شكمم يه آه كشيدمو چشمامو بستم
تصوير پدرام اومد جلوي چشمم.به بي تفاوت ترين شكل ممكن از جلوي من گذشتو رفت نشست روي صندلي ها حتي به خودش زحمت نداد جواب سلام يه دختركه واسه اولين بار بود ميديدش روبده.لجم گرفت ازش بدم اومد .قسم خودم كه به گريه اش ميندازم و نتونستم
سرمو بلند كردم و تكيه دادم به پشتيه تخت بازم چشمامو بستم.از باشگاه برگشته بودم در خونه را باز كرده بودم اومدم تو پدرام داشت ميومد سمت من يه دستي به مانتو مقنعه ام كشيدمو منتظر شدم تا بياد سمت من 5قدم با من فاصله داشتن.موهامو دادم داخل 4قدم يه نفس عميق كشيدم3قدم يه لبخند كم رنگ2قدم صدامو صاف كردم 1قدم سلام كردم اما 1قدم ازم دور شد2قدم شكستم 3قدم اشك اومد توي چشمام4نفسم ديگه راهي نداشت واسه دم و باز دم 5قدم ناپديد شد.
چشمامو باز كردم به قاب عكس عروسي نگاه كردم.توي آلاچيق نشسته بودم كه پدرام از اون دور اومد دستاش توي جيبش بود و سرش پايين از روي صندلي بلند شدمو راه افتادم سمت ساختمان دست به سينه به راهم ادامه دادم با بدون كوچك ترين عكس العملي ازش گذشتم.گذشتمو ديم كه چه آسونه گذشتن از كنار كسي كه ....گذشتن آسونه اما قلب آدم جا ميمونه ميره و با بي معرفتي نميكنه قلب آدم نميگذره اون همراه ميشه چون اهل كينه گرفتن نيست
قطره اشكي كه از چشم سمت چشم اومدو پاك كردمو گفتم
_چيه؟باز كه زانوي غم بغل كردي.داره ازت ميگذره؟داره تركت ميكنه؟داري بازم دروغ ميگي ؟خودت چرا نميخواي باور كني .باور كني كه تو از همون اولش هم عاشقش بودي
_نه عاشق نبودم مطمئنم من عاشق نبودم.عشق مقدسه.من يه دختر كم سن بودم سني نداشتم كه عشقو درك كنم
_الان بزرگ شدي؟اگر بزرگ شدي پس بدون دروغ گناه
_چي بگم آخه
قطره دومم از سمت راستم چكيد
_حقيقتو حداقل به خودت بقبولون
آب دهنمو همراه با بغض قورت دادم
_باشه به خودم ميگم .ميگم كه ازش خوشم ميومد اما يا كاراش اعتماد بنفسمو گرفت.همش دنبال كاري بودم كه بتونم باهاش خودمو بهش نشون بدم كه بگم منم هستم كه بگم هنوز شكستم ندادي كه بگم هركاري كني من بدترشو انجام ميدم .
اما ميدونم عاشق نبودم فقط يه احساس دخترونه بود كه نياز به يه تلنگر داشت به يه دلنگري كه حس زنانگي اون دختر بيدار بشه.احساس نابي كه ناياب بود درون يه دختر كه احساسشو نميدونست يا شايد ميخواست ندونه.هر چي بود الان ميگم من طناز احتشام فرزند جهانگير(بغضم باز شدو با اشك ادامه دادم)داره يا نه شده.آره اين بهتره،عاشقِ پدرام ضياي شده .چه اعتراف سختي بود اما بايد گفته ميشد.هنوزم نميدونم اين بذر لعنتي از كي توي دل ن بود كه با يكم پاشيده شدن محبت پدرام اين طوري شكوفه زد.دختري نبودم كه كمبود محبت داشته باشم اما از يه جنس مخالفم هيچ وقت محبت نديده بودم و اولين باغبونم هم پدرام بود كه چه خوب كارشو بلد بود.
روي تخت خوابيدمو پاهامو توي دلم جمع كردم اشك از چشمام بي اراده ميومد .اگرم اراده اش دست خودم بود بازم جلوش را نميگرفتم

tan tan16
1391،07،03, ساعت : 06:49 بعد از ظهر
راستي مدارسم بهتون تبريك ميگم كه باز شدن تو پست قبل فراموش كردم:-2-40-:

================
داشتم آروم واسه دل خودم اشك ميريختم كه ديگه آروم آروم نفهميدم چي شد و خواب كامل ربودم
با احساس صدا زدن اسمم توسط پدرام چشم باز كردم
_طناز نميخواي بلند بشي؟
آروم چشمامو باز كردمو برگشتم سمتش يه نگاه بهم انداختو با لبخند گفت
_گفتم بخواب.نگفتم كه بي هوش بشو كه
بدون اينكه حرفي بزنم از تخت بلند شدم كه گفت
_چرا گريه كردي؟
واي نه فهميد خاك تو سرت طناز كه نميتوني يه چيزي را مخفي نگه داري
_گريه نكردم
_طناز خانوم به من دروغ نگو
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_دليلي براي دروغ گفتن نميبينم
از تخت اومدم پايين و رفتم سمت دستشويي،با اين كارم بهش فهموندم نميخوام درباره اش صحبت كنم .از اون تو كه اومدم بيرون نشستم روي صندلي جلوي پدرامو جدي و مصمم زل زدم توي چشماش كه گفت
_با يه چاي و كيك موافقي
_كيك بدون خامه.آره
طاهره يه سيني كه توش كيك و چاي بود آورد و بدون حرفي رفت
نگاهم به سيني بود كه گفتم
_هرموقع بگي واسه دادگاه ميام
با يه صداي متعجب گفت
_دادگاه چرا؟
نگاهمو از سيني گرفتمو به چشماي طوسي پدرام دوختمو گفتم
_واسه طلاق
با چشمماي متعجب گفت
_مگه ميخواي طلاق بگيري؟؟؟
_پدرام اصلا و ابدا حوصله شوخي كردن ندارم اوكي
_منم حوصله شوخي ندارم.تو به چه حقي تكي تصميم گرفتي؟؟؟
اي بابا تازه ميگه تكي يادش رفته خودش گفت بايد جدا بشيمو
با يه نگاه بي تفاوت و سرد گفتم
_اين تصميم تو بود الان داري جا ميزني؟
با تعجب گفت
_من شكر بخورم از اين پيشنهاد ها بدم
با يه صداي بلند گفتم
_تو منو مسخره كردي يه روز ميگي جدا بشيم يه روز ميزني زيرش تكليف منو معلوم كن
يكم منو نگاه كردو گفت
_منظور من از جداي طلاق نبود كه
استفهامي نگاهش كردم كه ادامه داد
_يعني كه من دارم از ايران ميرم و تو ميموني اينم يه نوع جداي ميشه ديگه
يه لحظه خوشحال شدم اما به ياد عملش و خطر بزرگي كه واسش داشت لرزه به تمام تارپود بدنم افتاد بازم خودش ادامه داد
_منظورمو بد متوجه شدي طناز،الان خيلي واسه جداي زوده در ثاني ما دليلي واسه جداي نداريم
پس ميخواست جدا بشه و منتظر دليل بود
_از اينكه ميخواي بري واسه معالجه خوشحالم
_فقط به خاطر تو ........و طاها ميرم چون زحمت كشيديد و وقت گذاشتيد
يه لبخند زدم كه گفت
_امروز ديونم كردي دختر
متعجب گفتم
_چرا؟؟؟
_چون كه ماشين دست گلمو بردي
پس بگو آقا نگران پورشه ي خوشگلشون بودن نه زنشون
هه مگه تو زنشي
هر چي باشم توي زندگيش فعلا نقش دارم.
_طناز يه چيزي تا وقتي من از آلمان برنگشتم طلاق نميگيريم باشه؟خودم ميخوام واسه طلاق باشم.يه حرفاي هست بايد گفته بشه

سرمو تكون دادم كه گفت
_بزار يه بيوه بشي تا يه زن مطلقه
راست ميگفت من كه قرار بود روم مارك زده بشه بزار بيوه بشم تا مطلقه.يعني توئم به مرگش فكر ميكني؟؟؟.نه .....فقط يه لحظه اونم از روي حماقت
_طناز كجاي؟
_چي ميگي؟
_ميگم خوبه؟؟؟
سرمو تكون دادم كه گفت
_اگر كه زنده برگشتم خودم به همه ميگم كه تو هموني هستي كه از خونه مامانت اومدي بيرون واگر مردم خودت مختاري كه بگي يا نه
كلافه بودم از اينكه مدام اسم مرگ و مير مياورد با يه لحنه عصبي گفتم
_پدرام ميشه بس كني؟
يكم نگاهم كرد كه ادامه دادم
_خودت ميري دنبال بليط؟؟؟
سرشو تكون داد و گفت
_آره تو به اندازه كافي واسم زحمت كشيدي
سرمو برگردوندمو چايمو برداشتم و گفتم
_واسه ماه آينده خوبه؟دكترت اون موقعه وقت داده
فقط سرشو تكون داد
_ميخواي منم بيام
بازم به تكون دادن سرش اكتفا كرد
_تعارف نكن
_با زنم كه تعارف ندارم كه، اذيت ميشي
_نميشم
بهم اخم كرد منم زياد اصرار نكردم همين طوري هم از كلاس هاي دانشگاه عقب بودم واي به حال اينكه بخوام به مدت نامعلومي برم مسافرت كه ديگه وا ويلا ميشد
_مامان اينارا چه كنيم
چايشو خوردو گفت
_ميگيم ميخوام برم واسه يه پروژه چون ممكن يكم طول بكشه پرژه بهترين چيزه
_خارج از ايران
سرشو تكون داد

_اونجا كسي هست.منظورم از دوستات؟
يه نفس عميق كشيدو گفت
_آره فرشيد هست
_رها دوست منم هست قراره كمكت كنه
سرشو تكون داد و

از سرجاش بلند شدو گفت
_من برم و بيام
از اون قسمت كه دور شد صداي زنگ موبايلش بلند شد
اومدم بردارم كه رفت روي پيغام گير و صداي زن از توي گوشي بلند شد
_پدرام يه تماس با من بگير واجبه
بازم همون زن نميدونم كي بود اما داشت اذيتم ميكرد بدبختي اينجا بود كه صداش تا حد مرگ واسم آشنا بود
_كي بود
سرمو بلند كردم و بهش نگاه كردم كه گفت
_چيه خشكت زده ميگم كي بود
به خودم اومدمو گفتم
_نميدونم قطع كرد
تلفن را ازم گرفتو چك كرد و وقتي اسم روي گوشي را ديد يه لبخند نشست روي لبش
قلبم ول شد و دستام سرد با يه صداي آروم گفت
_ديونه
هنوز اون لبخند ژكوندي روي لبش بود و داشت شماره ميگرفت
چشمامو بستم كه صداي پدرام اومد
_بله چي ميخواي باز
_...................
_نه بابا گوشيم توي نشيمن بود
_...........................
با يه قهقه گفت
_نه طنازم دستش بند بود
اين كي بود كه منو ميشناخت.چه دورو زمونه اي شده هوي آدمم آدمو ميشناسه
داشتم به مكالمه گوش ميدادم كه با آوردن اسم اون زن توسط پدرام چشمام از حدقه زد بيرون .اون كسي نبود جز.............
===================
نقد هم بيايد

تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،07،03, ساعت : 07:48 بعد از ظهر
به جان خودم نياين نقد من ميدونمو شماها
===================
بارو م نميشد كسي كه پشت خط بود........يعني چطور من نتونستم صداشو تشخيص بدم .اين غير ممكنه.
_نه خاله جان
_..........
با خنده گفت
_خيلي خوب فرح جون كاري نداري طني پيشمه گناه داره الان حسودي ميكنه
_.........
_باشه قربانت خداحافظ شما
گوشي را قطع كرد و به من كه چشمام ديگه از اين باز تر نميشد نگاه كرد و گفت
_فرداشب خونه مامان اينا مهمون فرح هستيم كاري كه نداري؟
هنوز تو شك بودم كه گفت
_عـــــــــــاشقي؟؟؟؟
_هان
خنديد و گفت
_حقته كه مثل خودت باهات حرف بزنم
بعدم شروع كرد مثل من البته با جيغ حرف زدن
_هان چيه بگو بله
بازم چشمامو گرد كردمو گفتم
_پدرام ميكشمت فقط مواظب باش گير من نيفتي
گذاشتم دنبالش.پسره بيشعور منو مسخره ميكنه همچين حالي ازت بگيرم كه خودت تو كفش بموني
داشت از پشت راه ميرفتو روشو كرده بود سمت منو داشت نصحيتم ميكرد و آروم ميرفت عقب
_طناز تو كه دختر خوبي.تو كه از همه سري.توكه چشمات خيلي قشنگه .دلت مياد پدي جونتو بزني
خبيث نگاهش كردمو گفتم
_واسه چي نبايد بياد؟؟؟؟
_اي نميري دختر با اون چشمات.كشتي منو كه.الان از ترس سكته ميكنم خونم ميفته گردنت
_تو خودت تومور داري آقا
هنوز داشت ميرفتو منم خودمو بهش رسونده بودم تقريبا به صندلي و نقشه من نزديك شده بوديم كه پدرام پاش به كاناپه گير كردو از روي دستش افتاد روي خودش به سرعت قدم هام اضافه كردمو نشستم روي شكمش كه گفت
_طني پاشو خفه شدم
ابروهامو انداختم بالا كه گفت
_پاشو رودهام پيچيد توي هم
بازم خنديدم كه گفت
_طني پاشو سنگيني
_غلط كردي من 50تا بيشتر نيستم
_جدي چه لاغري
_بله
_حالا پاشو
_نوچ
_جون پدي
ابرو انداختم بالا
_جون طاها
ابرومو بالاتر انداختم
_ديونه
_توئي
_خوب مجازاتت را انجام بده بانو
خم شدم يكم روش و دستامو بدم سمت موهاش كه دادش بلند شد
_به جون خودم و خودت و مامانم و بابام دست به موهام بزني تمام موهاتو قيچي ميكنم
_حق نداري
_حالا ببين حق دارم يا نه
_من كه نميخوام قيچي كنم
مشكوك نگاهم كردو گفت
_حالا هرچي
خبيث نگاهش كردمو با يه لحن آروم گفتم
_پدرام جونم كاري با موهام نداشته باش
_دست به موهام نزدن دست به موهات نميزنم
نه نميشد بايد يه بلاي سرش مياوردم الانم كه ديدم چقدر روي موهاش حساسه بهتر شد
_خو تو كه هر روز ميري حمام كه
_به هر حال
يكم ديگه خم شدمو رفتم سمت صورتش خيلي آروم با نازو عشوه يدونه بوس كوچيك روي لپش كردمو سريع دستمو كشيدم توي موهاش تا ميتونستم تكونش دادم اما ديدم صداي پدرام در نمياد به يكم اومدم بالاتر و بهش نگاه كردم كه ديدم هر دوتا چشماش قرمز قرمز شده و داره به من نگاه ميكنه
_چيزه كاري با موهام نداري كه
فقط نگاه ميكرد
آروم از روي شكمش اومد پايين و با دو خودمو رسوندم به اتاقم در اتاق را قفل كردمو به در سفيد زل زدم خوب مرض داشتي.پسره هيچيش نبود الان زدي داغونش كردي
صداي در حمام اومد و بعدشم صداي شير آب يه نفس عميق كشيدمو رفتم از اتاق بيرون.......

tan tan16
1391،07،06, ساعت : 07:43 بعد از ظهر
خوب من دوباره اومدم
اينو داشته باشيد شايد بازم دادم شايدم ندادم و فردا 2تا داد

+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+

بعد از اينكه يه گشتي زدم توي اتاق برگشتمو رفتم توي اتاق خوابو آماده خواب شدم....
***
_طـــــنـــــــاز
اي خدا چقدر جيغ ميزنه
_بـــــــــله
_آماده شدي؟
اوف سريع تر از قبل عطرمو زدمو گفتم
_بـــــــله
اومدم بيام بيرون كه يادم افتاد رژ نزدم .برگشتمو يكم رژ زدمو رفتم از اتاق بيرون.كه پدرامو با يه قيافه خشن ديدم يه لبخند زدمو گفتم
_كروات كه نزدي؟
ميشه بپرسم تا الان چيكار ميكردي؟
يه نگاه به خودم كردمو گفتم
_داشتم آماده ميشدم خوب
يه نگاه به من كردو گفت
_بريم؟
_نوچ
با اخم گفت
_ديگه چرا
با ابرو به روي سينه اش اشاره كردمو گفتم
_كروات ببند ميريم
_اونجا ميبندم
همين طور كه ميرفتم سمتش گفتم
_نميخواد همينجا ببند
_ديره
ديگه رسيده بودم بهش كروات را ازش گرفتمو خودم مشغول شدم و گفتم
_مهم نيست
لعنتي با اينكه اينقدر عطر زده بودم بازم بوي عطرش ديوانه كننده بود واسم
گره را تا آخر بستمو يقه اشو درست كردمو گفتم
_حالا شدي يه آقاي خوشتيپ
يه لبخند زدو گفت
_بريم خانوم آقاي خوشتيپ
بدون اينكه نگاهش كنم از كنارش عبور كردمو گفتم
_من خودم خوش تيپم پس لازم ني بگي خانوم آقاي خوشتيپ
صداي قهقه اش توي فضاي خاليه ساختمان پيچيد با وحشت بهش نگاه كردمو گفتم
_پدرام آروم تر
دكمه آسانسور و زدو خيره شد به من.داغ شده بودم داشتم زير اون نگاه طوسي و آتيشي ذوب ميشدم و درد مجبوري زل زده بودم به شماره ها تا حالا اينقدر به شماره هاي آسانسور نگاه نكرده بودم و صداي ايستادن و باز شدن در داخليش ما رو مجبور كرد كه از فكر كردنو نگاه كردن بيايم بيرون داخل آسانسور صداي موزيك بود كلافه شده بودم رو به پدرام گفتم
_حالا اين مهموني واسه چي هست؟؟؟
شونه انداخت بالا گفت
_نميدونم اما همه هستن حتي خاله هاي تو
يه ابرو انداختم بالا ديگه هيچي نگفتم.توي ماشينم تا مقصد هر دو سكوت بوديمو به موزيك گوش داديم
_بفرماييد اينم خونه پدر ما
از ماشين اومدم پايين و منتظر شدم پدرامم با من هم قدم بشه ديگه اينجا بايد نقش بازي ميكردم واسه من كه نقش نبود اما واسه پدرام نقش بود .
دستاي گرم پدرام كه دستمو گرفت باعث شد بهم شك وصل بشه دستمو گرفت و گفت
_چقدر سردي؟
بهش نگاه كردمو گفتم
_تو خيلي گرمي
يه لبخند زد كه باعث شد بازم روي گونه اش يه چال بيفته ناخودآگاه با ديدن چال روي گونه اش منم يه لبخند زدم.
_به به ببين كي اينجاست دخترو پسر گلم
برگشتم به بابا كه اين حرفو زده بود و مامان كه داشت ميومد از ماشين پايين نگاه كردم با يه لبخند رفتم سمتشونو هر دو را بوسيدم و گفتم
_سلام شما هم تازه رسيدي
_بله آقا طاها تا الان علافمون كرد
آخي بابا چقدر دلش از دست طاها پر بود
_كجا بود مگه؟؟؟
اين دفعه مامان گفت
_پسرم قراره با خاله اش اينا بياد بابات شلوغش ميكنه
آهان پس بگو آقا با يارشونن
خنديدمو رو به بابا گفتم
_حرص نخوريد بياين بريم داخل
همراه مامان و بابا و پدرام وارد خونه آقاي ضياي يا همون پدر پدرام شديم بعد از سلا و احوال پرسي و صحبت هاي اوليه همراه پدرام يه گوشه از سالن نشستيم توي اون سالن به اون بزرگي تنها كسي كه ساده تر از همه لباس پوشيده بود من بودم.يه شلوار بلند كه تا روي پاشنه هاي كفشم بود پوشيده بودم با يه سارافن سورمه اي كه زيرشم يه لباس سفيد پوشيده بودم همراه با يه شال سقيد و سورمه اي كفش هامم يه جفت كفش جير مشكي بود.پدرامم يه دست كت و شلوار سورمه اي با يه لباس سفيد پوشيده بود خوش تيپ كه بود امشب هزار برابر شده بود.
رو كردم بهشو گفتم
_حوصله ام سر رفت
بهم نگاه كردو گفت
_چيكار كنم خوب؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم
_نميدونم
_ميخواي برو برقص
بهش يه چشم غره رفتمو گفتم
_خجالت نميكشي؟
خنديدو گفت
_راستش خوبش گيرم نمياد
جوابشو ندادم كه گفت
_بليطمو واسه هفته آينده رزروكردم
قلبم واستاد اين چي ميگه
_خوب
_خوب به جمالت ديگه دارم ميرم تا چه وقتي معلوم نيست اما دارم ميرم
_تو برميگردي نه
بهم لبخند زدو گفت
_عمر من دست من نيست طناز دستِ خدا اونم خودش خوب ميدونه كي موقعه اشه
عصبي گفتم
_اگر بخواي ميتوني با اين مريضي مقابله كني
بهم نگاه كردو گفت
_به چه اميدي
با صداي بلند گفتم
_به اميد مامان باباي پيرت .به اميد مني كه الان زنتم پدرام لطفا بجنگ
فقط نگاهم ميكرد باورم نميشد اينقدر ضعيف باشه يا شايدم الان نياز داش به همسري كه سرشو توي آغوشش بگيره بگه نترس پيشتم تنهات نميزارم اما من خودم به يكي نياز داشتم كه اين حرفارا بهم بزنه .
با بغض گفتم
_حالت چطوره
بدونه اينكه بهم نگاه كنه گفت
_هنوز زنده ام شكر
ديگه نميتونستم كنارش بشينم از روي صندلي بلند شدمو رفتم سمت مامان و مهناز

tan tan16
1391،07،09, ساعت : 08:11 بعد از ظهر
سلووووووووووم دوستان
ميدونم بد قولي كردم دير گذاشتم اما بخدا درس دارم از يه طرفم كلي كار دارم
سال آخرم هستمو كنكوري از تون يه خواهش دارم دعا كنيد واسم بچه ها كه اين كنكور لعنتي را بدمو راحت بشم
__________________
نشستم كنار مامان و روبه مهناز جون گفتم
_مامان شما اگر كار داري بريد انجام بديد
بهم يه لبخند زدو گفت
_دستت درد نكنه عروسكم باشه اگر كاري پيش اومد ميرم
فقط سرمو تكون دادم و به جمع نگاه كردم
هنوزم دليل اين مهموني فرح جون را نميدونستم آخه واسه چي اين همه آدم دعوت كرده دقيقا شده عين نامزديه ما چه روزاي كه من نگذروندم و چه روزاي كه در آينده دارم نگاه كشيده شد اون سمت سالن پدرام كنار طاها نشسته بود داشت يه چيزي را براش توضيح ميداد.توي دلم يه جوري شد از اينكه دارمش و واسه مدت كوتاهي متعلق به منه دلم قلي ويلي رفت ولي با فكر اينكه بعد من كي قراره بياد و زنش بشه، بشه مادر بچه هاش تمام اون حس غرور و قلي ويلي كه داشتم از بين رفت.
يه نفس عميق كشيدمو سرمو تكون دادم تا از فكر پدرام بيام بيرون كه ديدم خاله اينا هم اومدن.باهاشون سلام احوالپرسي كردم و نشستم باز سرجاي خودم.توي عالم خودم بودم كه يكي از پشت صدام زد
_به طني خانوم گل
برگشتم سمتشو گفتم
_سلام
لباشا جمع كردو گفت
_بي احساس اينقدر من طولاني بهت سلام كردم تو بايد يه كلمه بگي
_ملي حوصله ندارم
_وا چرا؟با پدرام دعوات شده؟خوب تقصيره توئه ديگه مرض داري به پروپاي اين ميپيچي؟يه دوروز ديگه تحملش كن هفته ديگه ميره
با تعجب نگاهش كردمو گفتم
_تو از كجا ميدوني؟
عصبي گفت
_چي را؟
كلافه گفتم
_قضيه رفتن پدرام را
_بابا به طاها گفته بود من خيلي وقته ميدونم
يعني خيلي وقته كه تصميم رفتن داره و به من نميگه
بغض گلمو گرفت واز روي صندلي بلند شدم كه مليكا گفت
_كجا؟؟
با يه صداي گرفته گفتم
_ملي سرم درحال انفجاره ميرم اتاق پدرام استراحت كنم
ديگه منتظر مليكا نشدم با دو خودمو رسوندم به اتاق پدرامو نشستم لب تخت
باورم نميشد كه تصيم به رفتن گرفته باشه و منو درجريان نذاشته باشه.باورش واسم سخت بود كه پدرام منو از تصميمش بي خبر گذاشته باشه.
آخه واسه چي بايد با خبرت ميكرد هان؟عشقشي ؟جسمت مالشه؟قلبش پيشته؟چرا يادت رفته.اوني كه عاشقه توئي،اوني كه قبلش گيره توئي نه اون باور كن بفهم بين تو و اون پسري كه اون بيرون توي سالن نشسته هيچ رابطه اي نيست نه عاطفي و نه هچيز ديگه برو خداروشكر كن الان بهت گفته .
سرمو بازم تكون دادمو قطره سمج اشك كه توي چشم چپم بود را پاك كردم با پشت دستم يه مالشي روي بينيم دادمو چشمامو بستم
روي تخت خوابيدم بوي پدرامو ميداد.چقدر خوب بود كه تصويرش زير پلاك هام نقش بسته بود و عطر تنش زير بينيم بود چقدر اين نزديكي خوب بود چقدر واقعي بود ،و چقدر خوب ميشد كه چشمامو باز ميكردمو ميديم واقعا پدرام كنارمه،چقدر خوب ميشد كه يكم اونم به من فكر ميكرد
چشمامو باز كردم تصوير پدرام نابود شد غلط زدمو به سقف خيره شدم چشمامو بستمو غرق شدم توي اون دوتا چشم طوسي كه آفريده شده بودن كه منو عاشق كنن.
نميدونم كي بود ولي با يه صداي كنار گوشم هوشيار شدم
_طناز خانوم؟طناز....طني خانوم
آروم آروم چشمامو بستم كه نور اتاق زد توي چشمام و مجبورم كرد كه چشمامو ببندم اومدم دوباره باز كنم كه احساس كردم پشت پلك هام تاريك شد يه لحظه فكر كردم توهم زدم كه صداش نذاشت به عقلم شك كنم
_نميخواي بيدار بشي؟شيطون خانوم
آروم چشمامو باز كردم چراغ خواب هاي دوطرف تخت روشن بود و يه فضاي رمانتيكي درست كرده بودن به پدرام كه لب تخت نشسته بود نگاه كردمو گفتم
_ساعت چنده؟؟؟
يه لبخند زدو گفت
_1شب
واي چقدر خوابيه بودم با شرمندگي به پدرام نگاه كردم كه گفت
_فردا كلاس داري؟
_چطور
_اگر نداري همينجا بخوابيم
نداشتم اما يه شب ديگه اونم اينجا روي اين تخت و توي ؟آغوش كه نه نزديك پدرام نزديك حرارت سوزان عشقم غير ممكن بود
_دارم فردا صبح
زل زد توي چشمامو گفت
_خيلي خوب بريم
از روي تخت بلند شدم پدرام هنوز لب تخت نشسته بود رفتم سمت آينه موهامو باز كردم همش پخش شد و بوي شامپوي كه به موهام زده بودم بخاطر اينكه خيس بسته بودم بلند شد و سرم آروم تر شد.دستمو بردم داخل موهامو با سر انگشتم كف سرمو ماساژ دادم برگشتم سمت پدرام كه ديدم خيره به موهاي من نشسته لب تخت
_پدرام
سرشو تكون دادو گفت
_بله
_من خوابم مياد سريع لطفا
_خوبه اينقدر خوابيدي
بدون اينكه بهش اهميت بدم مشغول جمع كردن موهام شدم

tan tan16
1391،07،12, ساعت : 11:22 بعد از ظهر
بچه ها امشب جز اين يكي ديگه هم هست
__________________________
در اتاق را باز كردو اومد بيرون بدون اينكه حرفي بزنه نشست روي صندلي روبه روي منو گفت
_ممنون
سوالي نگاهش كردم كه گفت
_بابت جمع كردن لباس ها و بستن چمدون
سرمو تكون دادم نميتونم صحبت كنم كافي بود لبامو از هم باز كنم تا خودمو لو بدم پدرامم انگاري نميخواست حرف بزنه سرش پايين بود و مدام نفس هاشو با صداي بلند ميداد بيرون
بهش نگاه كردم غمگين كه بود اين يه هفته و در كل هرچي به روز رفتنش نزديك ميشديم گرفته تر ميشد يه آه كشيد كه دل منم ريش كرد فكر كنم سنگيني نگاهمو حس كرد كه سرشو آورد بالا و خواست يه چيزي بگه كه ظاهرا پشيمون شد و دهن بازشو بست
حالا نوبت من بود نفس كشيدن واسم سخت شده بود.خوب واقعا حق داشتم فردا پدرام ايران و ترك ميكرد و من ميموندمو يه مشت خاطره من ميموندمو يه اعتراف سخت كه به خودم كرده بودم.چشمامو بستم اين يه هفته بيشتر از قبل گرفته تر شده بو همش توي خودش بود و ساكت بود اصلا كلا باهاشم كه حرف ميزدم پرت بود.
نياز بود كه بهش ي سري چيزها را بگم
_پدرام
بهم نگاه كرد و ادامه دادم
_اونجا كه رفتي دوستم مياد همراهت
سرشو تكون داد گفت
_لازم نيست بچه ها هستن
ميدونستم كه دوستاش اونجا زندگي ميكنن البته همشون نه اما اكثرا اونجا بودن
به ساعت نگاه كردم 8صبح روز جمعه بود ديشب چمدون پدرامو خودم بسته بودم نميدونم چرا اما دلم ميخواست خودم واسش ببندم .ديشب تا صبح خوابم نبرد كلا يه هفته اي هست كه خوابم نميبره بد خواب شدم.چشماي قرمز پدرامم ميگه ديشب نخوابيده
از روي صندلي بلند شدم كه برم سمت در كه پدرام گفت
_طناز
برگشتم سمتش يكم بهم نگاه كردو گفت
_يه چيزي بگم نه نمياري
دلم براش سوخت با اين لحن حرف زدنشم كه ديگه بدترش كرد
_بگو
با خوشحالي گفت
_موافقي امروز كه روز آخره را ا فردا بريم لواسان
بهش نگاه كردمو گفتم
_چرا كه نه
بهم يه لبخند زدو گفت پس برو حاضرشو
رفتم توي اتاق وسعي كردم بدون توجه به چشماي ديوانه كننده پدرام حاضر بشم.


_طناز ......طناز خانوم نميخواي بيدار بشي
آروم چشمامو باز كردم وبه اطراف نگاه كردم با يه صداي خواب آلود گفتم
_رسيديم ؟؟؟؟
با خنده گفت
_بله خانوم خوش خواب
از ماشين پياده شدم كه يه لحظه هنگ كردم با دقت به اطرافم نگاه كردم با تعجب گفتم
_من هنوز خوابم؟؟؟؟اينا خوابه
_نه خانوم بيداري
بدون نگاه كردن به پدرام گفتم
_چه اينجا خوشگله واي ماماني
پدرام اومد كنارمو گفت
_من عاشق اينجام
بدون توجه به حرفش و حضورش راه افتادم سمت بالا و همونطور هم به اطراف نگاه ميكردم فضاي دورتا دور هم پر درختاي سرسبز بود و حالت سراشيبي داشت.كناره هاي اين جاده سراشيبي همه درخت سر سبز بود و از لابه لاي اين درخت ها يه در خونه يا ويلا مشخص بود برگشتم عقب كه پدرامو ديدم كه داشت آروم با سري پايين دنبال من ميومد.دوست داشتم ببينم آخر اين جاده به كجا ميرسه اما داشتم ميلرزيدم و نميخواستم دم رفتن پدرام مريض باشم
برگشتم سمتشو گفتم
_بريم تو
سرشو آورد بالا و گفت
_چرا كه نه
پسره بيشعور كاراي منو تكرار ميكنه اومدم كنارشو گفتم
_اينجا ويلاي باباته؟؟؟
_نه مال خودمه پارسال خريدم
با يه نگاه پر از تحسين بهش نگاه كردم كه گفت
_سريدارش با مامان خيلي جوره يكمم فضوله
بهش نگاه كردم منظورشو فهميده بودم بايد ميرفتم توي جلد خودم با خنده گفتم
_بايد بشم يه زن نمونه
يه نفس عميق كشيد و گفت
_اين آخرين باره
دلم گرفت بغض كردم اما اجازه ندادم ببارم فردا وقت واسه باريدن بود
رسيديم جلوي در ويلا هنوز داخلشو نديده بودم اينم كه رسيديم جلو درش از ماشين پدرام فهميدم يه آقاي اومد جلو گفت
_سلام آقاي مهندس
پدرام سرشو تكون داد و گفت
_سلام اصغر آقا خوبي؟
_بله آقا الحمدالله شكر خدا خوبيم
پدرام با لبخند گفت
_خداروشكر
رو كرد سمت منو گفت
_اصغرآقا طناز كه مامان تعريفش را كرده بود
اصغر آقا با يه لبخند
_خوش اومديد خانوم
با لبخند گفتم
_مرسي
برگشتم با يه با اجازه رفتم سمت در يه در بزرگ چوبي بود كه تا باز كردم فكم چسبيد به كف زمين
باورم نميشد اينجا يه ويلا باشه سرسبز بود و از بين چمن ها يه راه سنگ فرش شده واسه رفتن به داخل خونه بود يكيم از سمت در حياط بود كه ميرفت واسه پاركينگ از اين راه كه رفتم رسيدم به جلوي در اصلي ساختمانش با نماي سفيد و مشكي كار شده بود جلوي دري كه ميرفتيم داخل يه حوض پر آب بود كه روش يه پل با سقف چوبي بود و كناره هاي پل باز بود و آب كامل پيدا بود
در چوبي را كردمو رفتم داخل خود ساختمان كف ساختمانش و با سنگ هاي مشكي و براق پوشونده بود و يه قاليچه هاي كوچيك هم وسطش پهن بود
روبه روي در اصلي آشپزخونه اپن و اسپرتش بود كه با نماي مشكي تزئين شده بود كنار آشپزخونه يه سري پله بود و بعد از پله ها هم دوتا در بود كه دستشويي و حمام بود كنار در ورودي يه ديوار چوبي بود كه از پشتش اون طرف پيدا بود دقيقا ان طرفش دوسري مبل بود يه اسپرت جلوي تلويزيون كه ست قرمز مشكي و يه ست هم قسمت پذيرايي كه زرشكي بود بعد از اينكه خوب همه جارا ديدم رفتم بالا،اون بالا هم مشكي بود 3تا اتاق خواب بود و يه حمام و دستشويي طبقه بالا علاوه بر اتاق خواب ها يه بالكن عالي هم از مناظر اطراف داشت.
_چطور بود
با ترس برگشتم سمت پدرامو گفتم
_سكتم دادي
خنديد و گفت
_خوبه
_بابا خوب چيه؟عاليه
_خداروشكر پسنديدي
با خنده رفتم سمت يه اتاق ها كه گفت
_طناز
برگشتم سمتش اومد جلو و گفت
_ميشه امشب كنار من بخوابي؟
با تعجب سرمو آوردم بالا خداي من اين چي گفت وقتي تعجب منو ديد گفت
_زهره خانوم يه اتاق واسمون حاظر كرده.شوفاژاتاق ها جز يكي همه خاموشه
گيج نگاهش كردم كه گفت
_قول ميدم دست به زن خودم نزنم
تعجبم بيشتر شد اومدم درستش كنم كه گفتم
_نه پدرام اصلا مهم نيست فقط چيزه...
گيج شده بودم و خودمم نميفهميدم چي ميگم بعد از يه مكس گفتم
_باشه حرفي نيست

tan tan16
1391،07،13, ساعت : 01:40 قبل از ظهر
خيلي بديد اگر نيايد نقد
_________________
لباسمو عوض كردمو رفتم پايين با پدرام رفتيم يه گشتي اون اطراف زديم اومديم واسه ناهاربرگشتيم.
نشستم روي صندلي گفتم
_ويييي چقدر خوردم
پدرامم خنديد و گفت
_پاشو آماده شو بريم چشمه
_كجا؟؟؟؟
_چشمه يه جايه كه ازش آب مياد
_نه بابا من فكر كردم ازش دوغ مياد مسخره
_خوب خانوم باهوش پاشو
اين الان نميفهمه من نميتونم بيام
_پدرام خوابم مياد
يكم بهم نگاه كرد كه ديدم خواب هميشه هست اما اين روزا ديگه معلوم نيست كي بياد
از روي صندلي پريدم بالا كه چشماي پدرام بدبخت گرد شده بود با دو رفتم سمت اتاق و يه مانتو سفيد با يه شلوار لي آبي پوشيدم با آل استاراي آبيم زدم بيرون از اتاق رفتم پايين و كنار پدرام گفتم
_من آماده ام بريم
يه نگاه به سرتاپاي من كرد و گفت
_بريم
با هم راه افتاديم سمت درورودي
پياده راه افتاديم سمت اون چشمه اي كه پدرام ميگفت
رسيديم بهش يه چشمه زلال و سرد بود و جالب اينكه خلوت بود فقط منو پدرام بوديم سرسبز و رمانتيك بود نشستم روي يه تخت سنگ و كفشامو در آوردمو پاهامو گذاشتم وي آب.آب سرد روح داغونمو بهتر كرد
_سرمامي خوري يه موقع
برگشتم بهش نگاه كردمو گفتم
_نه بابا توهم بيا
يه لبخند زدو گفت
_نه من نبايد مريض بشم
صداي آب بهم آرامش ميداد يكم كه گذشت پدرامم اومد كنار من نشست و پاهاشو گذاشت لبه يه تخت سنگ ديگه كه توي آب نبود و گفت
_طناز بايد يه سري حرفا را بهت بزنم
بهش نگاه كردم كه گفت
_يه نامه واست گذاشتم پيش يه نفر قابل اعتماده اگر خودم برگشتم كه خودم بهت ميدم ولي در غير اين صورت اون نامه بهت ميدن
بهش نگاه كردم كه گفت
_يه چيز ديگه اگر يه موقع من ديگه برنگشتم تا حد امكان نگو ازدواج ما سوري بوده
چشمامو بستم ادامه داد
_واسه ازدواج مجددت هم اگر توي اين مدت كسي واست پيدا شد (چشماشو بست يه نفس عميق كشيد )ميتوني غيابي طلاق بگيري من اين...
اجازه ادامه دادن بهش ندادمو گفتم
_من فعلا تصميم ازدواج ندارم
بهم نگاه كردو گفت
_اما اگر كه....
دستمو گرفتمو جلوي صورتشو گفتم
_اما و اگر نداره اگر ميخواستم ازدواج كنم همون موقع قبل عروسي با تو شوهر ميكردم
يه لبخند زدو گفت
_متأسفم كه نتونستم مشكلتو حل كنم
با خنده بهش نگاه كردمو گفتم
_اميدوارم من بتونم مشكلتو حل كنم
بعد از اون پدرامم شروع كرد از خاطرات دانشگاه و سفرهاش تعريف كردن به خودمون كه اومديم ديديم ساعت10شب شده و ما هنوز توي حال خودمونيم .پاهام يخ زده بود و سردم بود دندون هام بهم ميخوردن و لبام سياه شده بود
_طناز حالت خوبه؟؟؟
با دندوناي كه بهم ميخورد گفتم
_سردمه
يه نگاه به هوا كردو گفت
_با رونيه امشب ميتوني راه بري؟
بدنم ميلرزيد ظهر هوا خوب بود و منم واسه همين هيچ لباس گرمي نپوشيدم كمكم كرد كه بايستم و كت خودشو داد به من
_پدرام تو نبايد مريض بشي اينو بپوش من خوبم
با يه صداي بلندي گفت
_بپوش طناز با اعصاب من بازي نكن
دستشو انداخت دور شونه هام منو كشيد سمت خودشو راه افتاديم تقريبا گرم شده بودم و ديگه نميلرزيدم داشتم گرم ميشدم كه
يه قطره چكيد روي گونه ام بعد از اون يكي هم روي دستم و.....بارون شروع به باريدن كرد آروم وبا ناز بعد از يه چند دقيقه شروع به بارش تند كرد سرتاپا خيس شده بودم و داشتم دوباره ميلرزيدم در خونه را كه ديدم با ذوق توي دلم گفتم آخ جون خونه رسيديم ديگه درا باز كرديمو رفتيم داخل رفتم بالا و يه بافت صورتي با يه شلوار لي طوسي پوشيدمو موهامم خشك كردمو باز گذاشتم واسه پدرامم يه پليور طوسي با يه دست گرم كن مشكي گذاشتم رفتم پايين پدرام هنوز با همون لباس ها جلوي شومينه نشسته بود رفتم كنارش و گفتم
_لباس هات خيسه هنوزواست خوب نيست
چشماشو باز كرد قرمز قرمز بود با يه صدا تحليل رفته اي گفت
_الان ميرم
با سستي بلند شدو رفت سمت پله ها رو يه زهره خانوم گفتم
_ميشه دوتا ليوان شيري كافي قهوه اي واسه ا درست كني
_بله الان درست ميكنم
سرمو تكون دادمو رفتم بالا رفتم طرف در بالكن و بازش كردم موجي از سرما خورد به صورتم رفتم نزديك نرده ها و به حياط چشم دوختم كه صداي زهره خانوم اومد
_خانوم جان
برگشتم سمتشو گفتم
_بله
_واستون قهوه آوردم
سرمو تكون دادمو گفتم بزار روي ميز باز برگشتم سمت حياط كه گفت
_واسه آقا پدرامم هست
_از منم بزار روي ميز
برگشتم سمت ميز و گفتم
_تو نيا بيرون
_تو برو زهره خانوم
_چشم آقا
اومد كنارمو ليوانمو داد دستمو گفت
_نگران من نباش
با دستام گرماي ليوانو حس كردمو گفتم
_نيستم
لبخند زد به حياط نگاه كرد
ليوان خالي شده را گذاشتم روي ميز و برگشتم سمت پدرام داشت نگاهم ميكرد يه لبخند زدم.نگران پدرام بودم كه باز حالش بد نشه يه موقع مدام پوست لبمو ميكندم كه گفت
_نكن
با تعجب گفت
_چكاري؟
_لب هاتو پوستشو نكن
_چرا؟
_خون ميفته
ابرو هامو دادم بالا
هنوزخيره بهم ايستاده بود منم بهش خيره شدم من چشماش و اون ظاهرا هنوز به لباهام نگاه ميكرد.به خودش اومد برگشت به سمت باغ و عصبي دستي به موهاش كشيد اومد بره داخل ولي پشيمون شد اومد كنار من ايستاد و گفت
_موهات اين طوري بهتر شده
بهش لبخند زدم .ميدونستم كه الان چشمام خمارشده بدنم داغ شده بود و حالم خوب نبود تب كرده بودمو داشتم توي تب ميسوختم .حس كردم فاصله داره كم ميشه صورتش جلوتر اومد.مغزم حركت پدرامو تشخيص نميداد يا اگرم ميداد دستور نميداد نفساش به پوست صورتم ميخورد داشتم ديوانه ميشدم چشماي پدرام بسته شد و منم متقابل اون چشمامو بستم و ...
نفسم بند اومد.قلبم ايستاد.تازه مغزم فعال شده بود اون منو بوسيد.نه با ورم نميشد كه پدرام ايني كه الا جلوي منه پدرام باشه.
يهو از من جدا شد و گفت
_م ممعذرت ميخوام .......(دستشو كرد توي موهاشو كلافه تر گفت)طناز معذرت ميخوام ببخشيد .اصلاً دست خودم نبود (دستشو كشيد به صورتشو گفت)خدا منو لعنت كنه ببخشيد.
ازم دور شد و خيلي زود رفت داخل هنوز توي شك لباي پدرام بودم.يعني واقعا منو بوسيد؟؟؟؟

tan tan16
1391،07،14, ساعت : 09:20 بعد از ظهر
نقدم بيايد ديگه من خودمو واسه اين پست كشتم يعني
________________________
هنوز باورم نميشد يا شايدم هنوز توي شوك بودم هر چي كه بود لذت بخش بود.هر حسي كه بود گرم كننده بود،هر چيزي كه بود خنده را به لب هام آورد،
يه نفس عميق كشيدمو رو كردم به حياط.دوباره صحنه چند دقيقه پيش جلوم نقش بست شايد بوسيدن پدرام يك دقيقه هم طول نكشيده باشه اما انگاري تازه مغز من فعال شده بود شايد تازه داشت دستور ميداد كه بايد گرم بشم،شايد تازه داشتم اون احساس ولذت و شيريني بوسه را حس ميكردم ،شايد تازه شوك خارج شده بودم.چشمامو بستم نرمي لباش را احساس كردم لبخند زدموآروم چشامو باز كردم،چشمام پر از اشك شد سرمو آوردم بالا گفتم
_خدايا ازت خواهش ميكنم پدرامو نگير بزار بمونه به دل مادرش رحم كن به جوني خودش وبه تنهاي پدرش خواهش ميكنم حيفه كه تو اوج جوني به خاطر يه تومور مسخره از بين بره.
چشم هامو بستمو توي دلم به خودم گفتم
_چرا من نميتونم داشته باشمش،چرا من نميتونم از بودن باهاش لذت ببرم،چرا بايد از اينكه همسر قانوني خودشو ميبوسه واهمه داشته باشه،چرا واسه بوسيدن همسر خودش،خودش را لعنت ميكنه.
اشك هام راه خودشونا را باز كرده بودن و بدون مكث داشتن ميريختن.واسه دل خودم.واسه پدرام.و واسه خيلي چيزاي ديگه
بعد از اينكه يكم آروم شدم رفتم سمت اتاق خواب.در اتاق را كه باز كردم پدرامو با بالا تنه ي لخت روي تخت ديدم.بازم صحنه ي قبل اومد جلوي چشمم بازم نرمي لب هاش،گرمي نفساش،و طپش قلب يه دختركي كه اولين بوسش توسط اولين فردي صورت گرفته كه قلبشو تسخير كرده.
يه نفس عميق كشيدمو رفتم سمت چمدون يه لباس خواب صورتي برداشتمو و رفتم از اتاق بيرون و توي اتاق كناري پوشيدم شكل دختر بچه ها شده بودم يه شلوارك صورتي با يه تاب صورتي.موهامم همه فرفري دورم ريخته بودم.آماده كه شدم رفتم توي اتاق خواب و آروم خزيدم زير پتو.از بس خسته بودم هنوز چشمامو نبسته خوابم برد.
داشتم ميلرزيدم احساس ميكردم منجمد شدم صداي دندون هامو خودمم به وضوح ميشنيدم عرق سرد كرده بودمو داشتم ميلرزيدم.
_طنــــــــــــاز ....طناز خوبي؟بيدارشو حالت خوبه، طنـــاز
با احساس تكون هاي يه نفر چشمامو باز كردم.توي اون تاريكي چشمام چيزي را نميديد فقط دنبال يه چيزي ميگشتم كه گرمم كنه
_حالت خوبه
صداش آشنا بود
_سـ ...سردمه
يه چيز نرمي كشيده شد روي بدنم
_چرا لباس گرم نپوشيدي
هنوز داشتم ميلرزيدم.اين جسم نرمي هم كه انداخته شده بود روي بدنم گرمم نكرده بود و هنوز داشتم ميلرزيدم
_سردمه
_گرم نشدي؟
_نه،دارم يخ ميزنم
دستشو گذاشت روي پيشونيمو گفت
_تو كه داري توي تب ميسوزي؟
_سرده ميفهمي،سردمه
از روي تخت بلند شد چراغ را روشن كرد و رفت بيرون از اتاق چند دقيقه بعد با يه خانومي اومدن داخل قيافه ها آشنا ميزد اما توان تشخيص نداشتم.نشست كنارمو گفت
_طناز بهتر شدي
بهتر كه نشده بودم هيچ داشتم بدتر هم ميشدم
سرمو تكون دادم كه اول يه چيزي گذاشت توي دهنم و بعد كه درجه هاش را ديد روبه زن گفت
_يه قرص بيار يه حوله خيس هم بيار
اون خانوم هم سرشو تكون داد و رفت
صداي دندون هام داشت خودمم ديوانه ميكرد
_آروم باش الان زهره مياد
بعد از چند دقيقه باز در باز شد و همون خانومه وارد شد اول يه قرص بهم دادن و بعدم حوله را گذاشتن روي پيشونيم
_شما ميتوني بريد
_آقا اگر بازم چيزي خواستيد خبرم كنيد
_ممنون زهره خانوم.ببخشيد مزاحمتون شدم
_شب بخير آقا
_شب شما هم بخير
بعد از رفتن خانومه بازم اون مرد آشنا نگاهم كرد و گفت
_بهت كه گفتم مريض ميشي حتما بايد منو سكته بدي،الانم كه لباس گرم نپوشيدي
از روي تخت اومد پايين و رفت سمت كنارتخت يه پيلورطوسي برداشتو اومد سمت من
_بيا اينو بپوش،من ميرم بيرون
توا هيچ كاري را نداشتم همونطوري خوابيده بودم كه گفت
_پاشو ديگه
بازم جوابشو ندادم.وقتي ديد نميوام كاري بكنم خودش اومد و لباس را روي همون تاب صورتيم تنم كرد.بوي تنش آشنا بود حس بودنش واسم مرهم بود.بي دليل با بودنش گرم ميشدم.بعد از اينكه يكم تبم اومد پايين چراغ هارا خاموش كردو گفت
_بيا بخواب بهتر ميشي
خودش هم چراغ هارا خاموش كردو اومد روي تخت
وقتي خوابيد روي تخت بدون اينكه روي كارهام تمركزي داشته باشم رفتم سمتش و آرم گفتم
_هنوز سردمه
صدام ميلرزيد
_خوب ميشي بخوابي عرق ميكني خوب ميشي
_سردمه
يكم ديگه رفتم طرفش.دستاشو از هم باز كردو گفت
_بيا اينجا دختره لوس
با اشتياق رفتم سمتش و روي بازوهاي مردونه اش خوابيدم يهدستش زير سرم بود و يكي ديگه اش دور كمرم حلقه شده بود .بازم بوي آشناي كه ميداد داشت مستم ميكرد ،توي آغوشش گرم شدم،آروم شدم ،صداي قلبش بهم آرامش تزريق ميكرد.
_چيكار كردي با خودت دختر
_نميدونم
_بايدم ندوني تو كِي يه چيزي را ميدونستي كه بار دومت باشه
يه نفس عميق كشيدم تا تمام هواي بودنشو يهو با هم بدم توي ريه هام.آروم كنار گوشم گفت
_خوب بخوابي
همين يه حرفش كافي بود كه تمام وجودم پر بشه از آرامش و به خوابي عميق فرو برم

_________________
آقا بيايد بگيد چجور بود

ما تجربه نداريم كه همين طوري نوشتيم




تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،07،16, ساعت : 09:09 بعد از ظهر
سلووووووووووم ميدونم كمه اما امشب دوتا ميزارم
_____________________
چشمامو باز كردم،كه ديدم يه چيزي مثل گردن جلوم ظاهر شده با دقت نگاه كردم آره درست بود گردن بود.آروم ،آروم سرمو بردم بالا كه ديدم ....
_اينكه پدرامه
يكم ديگه به اطرافم نگاه كردم .
وا خداي من من چرا توي بغل اينم،خداي من چي شده؟يعني من و پدرام،نـــــــــه باورم نميشه
با چشماي گرد شده به خودم نگاه كردم.يه نفس عميق از سر آسودگي كشيدم و آروم پدرامو صدا زدم
_پدرام
_هوم
بي ادب هنوز ياد نگرفته كه بايد بگه جانم
_پدرام
_بـــله
_بلند شو
چشماشو باز كردو گفت
_واسه چي؟
وا اينم حرف مهندس اين مملكت ميزنه؟خوب واسه چي بايد بيدار شد ؟ والا
_مگه يادت رفته امروز پرواز داري.
_ميشه اينقدر اين رخ داد زندگي منو يادم نندازي.
يه چشم غره بهش رفتمو گفتم
_دستو باز كن
با تعجب نگاهم كردو گفت
_چرا؟؟؟
واي خدا اين پسره كلا قاطي كرده
_ميخوام برم
_خوب برو چيكارِ من داري؟
با يه جيغ فرابنفش گفتم
_پــــــــــــدرام
با خنده دستشو باز كردو گفت
_بيا برو تا كل لواسان را خبر نكردي
از تخت اومدم پايين كه ديدم پليور پدرام تنمه
_پلور تو واسه چي تنه منه؟
_خسته نباشيد.به همون دليل كه ديشب تا صبح تو بغل من بودي
دوباره ياد اون بوسه و شب باروني افتادم اما هرچي فكر كردم يادم نيومد كي من رفتم بغل پدرامو لباسشو پوشيدم.واسه اينكه فكر بد درموردم نكنه گفتم
_خوب حالا يه لحظه يادم رفت پاشو دير ميشه
با خنده صداي ظريف گفت
_نترسي خانوم دير نميشه
_خجالت بكش
با خند گفت
_خوبش گيرم نمياد
ديگه نموندم به چرت و پرت هاي اول صبح پدرام گوش بدمو رفتم پايين
_صبح بخير خانوم
_صبح بخير زهره خانوم
_حالتون بهتره
با تعجب بهش نگاه كردمو گفتم
_مگه بايد بد باشم؟؟؟
_شما كه خوب يادت بود الان چي شد؟
صداي پدرام باعث شد لبمو گاز بگيرم كه باز گفت
_چيه؟يادت نيست نه؟طناز خانوم شما ديشب حالتون بد شد لرز گرفتي توي خواب حوله واست گذاشتيمو بعدم اينكه ظاهرا(خم شد سمت منو كنار گوشم آروم گفت)جاي گرم تر از توي آغوش بنده پيدا نكردي
هجوم خون وزير پوستم كامل حس ميكردم.آروم سرمو انداختم پايين و گفتم
_ديشب حالم خوب نـ...
دستشو به معني سكوت گرفت جلوي دهنمو گفت
_چيزي نبوده كه فقط يه شب مثل همه زوج هاي جون خوابيديم نه؟
فقط نگاهش كردم
_من خيلي گرسنمه بايد قرصم بخورم زودم بريم ناهار خونه مامانيم
سرمو تكون دادمو رفتم سمت ميز.
بعد از خوردن صبحانه آماده شديمو به سمت تهران راه افتاديم

tan tan16
1391،07،16, ساعت : 10:18 بعد از ظهر
بيايد نقد باشه؟
جان من بيايد
________________
وارد فرودگاه شديم.دستم توي دستاي گرمش بود،دستاي كه به آدم حس حمايترگري را منتقل ميكرد اما من از اين حس داشتم محروم ميشدم،دستام ميلرزيد نه ...نه تنها دستام نبود كه ميلرزيد تمام وجودم بود كه داشت ميلرزيد،قلبم داشت ديوانه وار ميزد.نميدونم چرا امروز طپشش بيشتر شده بود،يعني از الان داشت بي قراري ميكرد از الان پدرام كه هنوز نرفته هنوز دستاي گرمش توي دستمه،خدايا كمكم كن من دارم ديوانه ميشم
_حالت خوبه؟
حالم خوبه،مگه ميتونمم خوب باشم ،مگه طاقت خوب بودن دارم وقتي عشق زندگيم پاي مرگ و زندگيش درميونه،مگه ميشه،مگه شدنيه
_طنـــــاز
گنگ به پدرام نگاه كردم
چي ميگفت،از حال خوب ميگفت،الان ديگه اگر خودمم بخوام قلبم نميزاره ديگه نميزاره يه دقيقه يه ثانيه بدون پدرام باشم
_سلام عروس گلم.
وقتي برگشتم سمت مهناز خانوم با تعجب گفت
_طنازم چي شده چرا اينقدر ناراحتي بابا ميره زودم برميگرده
چقدر خوش حال بود.دِ لامصب اگر ميدونستي اين رفتن برگشتي نداره كه نميزاشتي يه قدمم بره.اگر ميدونستي اين آخرين ديداره كه نميزاشتي بره
ديگه نتونستم خودمو نگه دارم باريدم واسه پدرام باريدم واسه قلب خودم گريه كردم واسه تنهايم واسه خيلي چيزاي ديگه...
_اي بابا چرا داري گريه ميكني خانومم من كه نميخوام برم ديگه برنگردم
بهش نگاه كردم.خودشم ميدونست احتمال زنده برگشتنش چقدر كمه.غم از چشماش ميباريد.چقدر بد بود كه به اسم غرور نميتونست گريه كنه.بغضم شكست بين هق هقم بود كه يه دستي پيچيد دور شونه هام
_طنازم گريه نكن
با هق هق و صداي بريده بريده گفتم
_مليكا چي ميگي گريه نكنم مگه ميشه مگه ميتونم تو كه خودت بهتر از من ميدوني (آروم تر گفتم)اين رفتن برگشتي نداره
مليكا آروم با صداي بغض داري گفت
_طناز خواهش ميكنم بخاطر پدرام گريه نكن
با اين حرفش گريه ام بيشتر شد آروم چشم هامو باز كردم كه ببينمش قلبم داشت بيتابي ميكرد چشم هامو كه باز كردم دقيقا روبه روي منو مليكا كنار طاها ايستاده بود داشت به من نگاه ميكرد وقتي نگاهمو ديد سرشو تكون داد وخيره شد به چشماهام نميتونستم تحمل نداشتم قطره هاي اشك از كنار چشمام ميومد
آروم با طاها اومدن كنارم،چشماي طاها را كه ديدم باورم نميشد هر دو قرمز بودن و هنوز داشتن آروم اشك ازشون ميومد.حق داشت فقط منو طاها بوديم كه از ريسك بالاي اين عمل خبر داشتيم همه به خيال اينكه واسه يه پرژه اداري ميره اومده بودن همراهي هيچ كس جز ما نميدونست كه اين رفتن ممكنه برگشت نداشته باشه
هنوز داشتم به طاها نگاه ميكردم كه پدرام گفت
_بس كن طناز
با همون لحن خش دار گفتم
_من واسه تو گريه نميكنم
_واسه هر كي بس كن از ترهمت بيزارم
يه لحظه احساس كردم يه قطره اشك از چشماش چكيد پايين و پدرامم خيلي سريع پاكش كرد يه نفس عميق كشيدو گفت
_خواهش ميكنم طناز
چشمامو بستمو همراه مليكا رفتيم روي صندلي ها نشستيم
_به مامانش و مامانت چي گفتي؟
_گفتيم يه پرژه داره
_نرفتنتو
_كلاس هاي خودمو سخت گيري مالك پرژه
_چرا باهاش نميري؟
_طاقت ندارم مليكا.
_اينجا چي؟اينجا طاقت مياري؟
_حرف خنده دار ميزني.نه نميارم ميمونم چون ميخوام خودمو با نبودش وقف بدم ميمونم تا شاهد زجر كشيدنش نشم.ميمونم تا(با بغض ادامه دادم)به درد خودم بميرم
_طناز مواظب باش داري خودتي رسوا ميكني
_ديگه هيچي مهم نيست بزار رسوا بشم اگر اعتراف به عشقش رسوايه ميخوام رسواي تمم مردم بشم فقط اگر يه درصد امكان برگشتي باشه.مليكا دارم آتيش ميگيرم.قلبم داره ميكشتم از الان داره بيقراري ميكنه.دارم ديونه ميشم من با نبودش چيكار كنم
_طناز آروم باش
_چطوري آروم باشم هان.خودتو بزار جاي من.مليكا دركم كن پدرامم داره ميره داره ميره كه ديگه برنگرده.داره ميره توي يه شهرغريب چجوري آروم باشم تو بگو من چجوري آروم باشم؟هــــــــان بگو به من بگو من آروم ميشم
بغضم صدباره شكست اشك بود كه از چشماي من جاري بود
_قربونت برم.من به خاطر خودت ميگم.اگر ميدوني با گريه كردن خوب ميشي گريه كن
صداي مليكا هم بغض داشت اونم داشت گريه ميكرد همه خوب ميدونستن كه اين رفتن سر انجامي نداره
_طـــناز .....طـنــاز آجي جونم
چشمامو باز كردم طاها با همون چشماي به خون نشسته اش جلوم ايستاده بود
_پدرام داره ميره نميخواي ازش خداحافطي كني نميخواي وداع كني شايد ديگه نبينيش؟
چونه ام لرزيد محال بود بتونم يك ثانيه بعد از پدرام زنده بمونم.
سريع از روي صندلي بلند شدمو گفتم
_كوش؟؟؟؟
با سر به يه طرفي اشاره كرد و منم با دو خودمو رسوندم بهش
رفتم جلو مهناز بغلش كرده بود
_چشم مامان جان زود برميگردم
_پدرامم اين دخترو اينجا تنها نزاري مادرا
_نه مادر من فقط يه خواهشي ازش مثل چشماتون مواظبت كنيد فكر كنيد طناز چشماي منه نفهمم يه موقع اتفاقي افتاد از چشمتون بيفته ها
_نه قربونت برم من نگران نباش
_مامان نزاريد بره خونه خودمون باشه جاي خواست بره با ماشين خودم بره
_آقا پدرام من خودم اينجا هستم به خودم بگو
برگشتم سمت منو گفت
_چشم خانومم به خودت ميگم
رفتم جلو واسه كاري كه ميخواستم بكنم ترديد داشتم اما حركاتم دست خودم نبود قسمت منطقم كلا خفه بود و قلبم همه فرمان هارا صادر ميكرد
يه قدم رفتم جلو و...خودمو پرت كردم توي آغوش گرمش توي آغوشي كه حس حمايتو پشتيباني را به هرزني ميتونست بده اما داشت ميرفت طرف آينده اي مبهم
_خانومي چرا اينقدر گريه ميكني؟عزيزم من كه هنوز جاي نرفتم.طنازم به من نگاه كن
با اين جور حرف زدنش داشت داغونم ميكرد،داشت از ايني كه بودم عاشق تر ووابسته ترم ميكرد.
_پدرام زود برگرد باشه؟
_باشه عزيز دلم زود ميام طني تا من نيستم شيطوني نكني ها با ماشين برو دانشگاه.آروم رانندگي كن.تند تند غذا نخور، وقتي مواقع مريضيته مواظب خودت باش،نري خونه خودمون كه عصباني ميشم،شبا لباس زياد بپوش
_پـدارم
_جان پدرام دختر نميخوام برگشتم يه طناز ديگه تحويل بگيرم
سرمو به سينه اش فشار داد و آروم جوري كه فقط خودم بشنوم گفت
_طناز برام دعا كن
سرمو آوردم بالا زل زد توي چشمامو گفت
_مواظب خودت باش به همه اين توصيه ها گوش بده خوب؟
سرمو تكون دادم.سرمو به سينه اش فشار داد و گفت
_آفرين دختر گل
روي موهامو بوسيد خم شدو گونه هامو بوسيد پيشونيمو بوسيد توي بغلش گرفتم و يه نفس عميق كشيد.
منم عطر تنشو واسه تمام روز هاي نبودنش فرستادم توي ريه هام تا توي دلتنگي هام با عطر تنش تنهايمو بگذرونم
روي پنجه پا بلند شدمو آروم زير گلشو بوسيدم خم شد خيلي نرم گونه اشو بوسيدم و....
صداي زني كه با اعلام شماره پرواز باعث جداي منو پدرام شد رفت عقبو گفت
_ديگ ههمه گي خدانگهدارتون بدي خوبي ديديد حلال كنيد مامان ها مواظب زن باشيد ها اين تماما زندگيه منه
اشكمو پاك كردمو بهش نگاه كرد زل زد توي چشم منو گفت
_مواظب خودت باش خداحافظ
برگشتو با گام هاي سست و شونه هاي خميده رفت
پدرام رفت.اما قلب منم با خودش برد .احساس منو با خودش برد ديگه طنازي واسه اين هاي كه پيش منن نذاشت اينقدر خودخواه بود كه هر چي بود با خودش برد
___________
اينم از پدرام كه شوت شد خارج

tan tan16
1391،07،20, ساعت : 01:46 بعد از ظهر
میدونم کمه میدونم دیر به دیر آپ میکنم اما بخدا درس دارم شرمنده همه

یه چیز دیگه به احتمال60درصد تا آخر این ماه تموم میشه البته شاید

___________________

از در فرودگاه که اومدم بیرون حالم خوب نبود.بغض داشتم دلم میخواست برم یه جای و همه را خالی کنم دلم نمیخواست برم خونه مامان اینا میخواستم تنها باشم.توی تنهای خودم واسه از دست رفتن عشقم گریه کنم

_طناز مادر میخوای بیای خونه ما یا خونه مهناز جان

نگاه دغونمو بهش انداختمو گفتم

_هیچ کدوم.فعلا میخوام تنها باشم

_نمیشه مادر که.اینقدرپدرام سفارش کرد تنهات نذاریم

عصبی گفتم

_مادر من قربونت برم اجازه بدید تنها باشم نیاز دارم

مهناز مداخله کردو گفت

_پس شب تنها بیا خونه ما

سرمو تکون دادمو با یه خداحافظی سریع رفتم سمت ماشین پدرام

ریموت در را زدمو رفتم داخل پارکینگ میخواستم از ماشین ÷یاده بشم که یه لحظه مکث کردم یه نفس عمیق کشیدمو بوی پدرامو حس کردم.بازم بغض بود که مهمون گلوم شد.بغض بود که راه نفس کشیدنو واسم بسته بود آب دهنمو قورت دادم تا بره اما خیر اون سمج تر از من بود.

رسیدم توی خونه.خونه سرد و ساکت.خونه ای که باعث شده بود عاشق بشم.خونه ای که شاهد تک تک لحظه های ما بود.

تک تک دکمه ها مانتوم را باز کردمو با یه حرکت درش آوردمو پرت کردم روی کاناپه روسریمو هم از سرم کشیدمو انداختم روی زمین یه راست رفتم سمت اتاق پدرام.آروم در اتاق را باز کردمو آروم رفتم داخل یه نگاهی به کل اتاق انداختم تمیز و مرتب همه چیز س جای خودش بود جز.....بجز خودش.اصل کاری نبود این بود که منو داغون میکرد.بازم بغض بود که راه نفسمو گرف.دیگه وقت خوردنش نبود وقت باز کردنش بود.وقت این بود که بریزمش بیرون این غده سرطانی را.

_پدرام کجا رفتی تو.چرا فقط یه بار،ازم نخواستی که همراهت بیام،چرا با غرورت داغونم کردی،چی توی وجودت بود که منو مجبور به دوست داشتنت میکرد؟چی بود که منو این طوری وابسته ات کرد.چرا؟چرا شدم یه طناز دیگه.کی تقصیر کار بود؟کی باعث این بازی شد؟خــــــــــــدا کی منو درگیر این عشق کرد؟طاها بود...نه بابا تو از قبل عاشق بودی..........عاشق نبودم......بودی ...........نبودم .بودی مگر نه قبول نمیکردی بشی زن سوریش.

خوابیدم روی تختش بوی عطر تنش.بوی عطرش همه و همه منو از اینی که بودمو هستم بیقرار تر میکرد با همه وجودم نفس میکشیدم و به ریه هام میبردم تا تسکینی باشه واسه این قلب بیقرار.

بغضم ترکید.شکستم.نابود شدم و اشک ریختم واسه آینده ی تاریکی که هنوز هیچیش معلوم نبود.اشک ریختمو نبودنو پدرامو با بوی تنش جایگزین کردم.

صدای زنگ تلفن مجبورم کرد که چشمامو باز کنم یه نگاه به اطراف انداختم.اتاق ناآشنا بود

دوباره تلفن زنگ خورد با سستی از روی تخت بلند شدم.یه نگاه دیگه به اتاق انداختمو بلند شدم.رفتم سمت سالن و تلفن را جواب دادم

_بله؟؟؟

_سلام عروسکم خوبی؟

یه دستی به صورتم کشیدمو گفتم

_سلام مامان خوبید

_من که خوبم اما صدای تو اینو نمیگه

یه لبخند زدمو گفتم

_منم خوبم یکم دل تنگم

با خنده گفت

_منم بار اول که باباش رفت مسافرت همین طور بودم.زنگ نزده هنوز

_نمیدونم خواب بودم

_خودتو اذیت نکن طنازم بخدا زودی برمیگرده

ای کاش میدونست که برگشتنی درکار نیست

چشمامو بستمو یه قطره اشکی که از چشمم اومده بود و پاک کردمو گفتم

_میدونم مامان.این اولین بار بودکه جدا میشیم

_چقدر شما دوتا عاشق بودید و ما خبر نداشتیم

هی طناز حواست باشه چی میگی اگر پدرام زنده برگرده.اگر بخوای بگی این ازدواج سوری بوده؟اگر بخواید طلاق بگیری.چی داری بگی

سرمو تکون دادمو گفتم

_نه بابا اون طوری ها هم نیست

_خانومی بلند شو بیا اینجا شب خونه نمون

_نه مامان زحمت میشه میرم خونه خودمون

_نه بابا چه زحمتی.ناهار چی خوردی

ناهار؟مگهساعت چند بود؟؟؟یه نگاه به ساعت کردمو8شب بود گفتم

_یکم غذا توی یخچال بود خوردم

_خیلی خوب پس ما منتظرتیم

_نه مامان طاها قراره بیاد همراهم میرم خونه

_باشه عزیزم فردا منتظرتم دیگه

_چشم مامان با اجاز

_برو عزیزم خداحافظت باشه

_مرسی خداحافظ

تلفنو که قطع کردم بدون توجه به ساعت بازم رفتم سمت اتاق پدرام


میدونم کمه میدونم دیر به دیر آپ میشه

اما بخدا تقصیر من نیست درس دارم و کلی کار دیگه شرمنده همتون اما سعی میکنم تا آخر این ماه تمومش کنم

______________

از در فرودگاه که اومدم بیرون حالم خوب نبود.بغض داشتم دلم میخواست برم یه جای و همه را خالی کنم دلم نمیخواست برم خونه مامان اینا میخواستم تنها باشم.توی تنهای خودم واسه از دست رفتن عشقم گریه کنم

_طناز مادر میخوای بیای خونه ما یا خونه مهناز جان

نگاه دغونمو بهش انداختمو گفتم

_هیچ کدوم.فعلا میخوام تنها باشم

_نمیشه مادر که.اینقدرپدرام سفارش کرد تنهات نذاریم

عصبی گفتم

_مادر من قربونت برم اجازه بدید تنها باشم نیاز دارم

مهناز مداخله کردو گفت

_پس شب تنها بیا خونه ما

سرمو تکون دادمو با یه خداحافظی سریع رفتم سمت ماشین پدرام

ریموت در را زدمو رفتم داخل پارکینگ میخواستم از ماشین ÷یاده بشم که یه لحظه مکث کردم یه نفس عمیق کشیدمو بوی پدرامو حس کردم.بازم بغض بود که مهمون گلوم شد.بغض بود که راه نفس کشیدنو واسم بسته بود آب دهنمو قورت دادم تا بره اما خیر اون سمج تر از من بود.

رسیدم توی خونه.خونه سرد و ساکت.خونه ای که باعث شده بود عاشق بشم.خونه ای که شاهد تک تک لحظه های ما بود.

تک تک دکمه ها مانتوم را باز کردمو با یه حرکت درش آوردمو پرت کردم روی کاناپه روسریمو هم از سرم کشیدمو انداختم روی زمین یه راست رفتم سمت اتاق پدرام.آروم در اتاق را باز کردمو آروم رفتم داخل یه نگاهی به کل اتاق انداختم تمیز و مرتب همه چیز س جای خودش بود جز.....بجز خودش.اصل کاری نبود این بود که منو داغون میکرد.بازم بغض بود که راه نفسمو گرف.دیگه وقت خوردنش نبود وقت باز کردنش بود.وقت این بود که بریزمش بیرون این غده سرطانی را.

_پدرام کجا رفتی تو.چرا فقط یه بار،ازم نخواستی که همراهت بیام،چرا با غرورت داغونم کردی،چی توی وجودت بود که منو مجبور به دوست داشتنت میکرد؟چی بود که منو این طوری وابسته ات کرد.چرا؟چرا شدم یه طناز دیگه.کی تقصیر کار بود؟کی باعث این بازی شد؟خــــــــــــدا کی منو درگیر این عشق کرد؟طاها بود...نه بابا تو از قبل عاشق بودی..........عاشق نبودم......بودی ...........نبودم .بودی مگر نه قبول نمیکردی بشی زن سوریش.

خوابیدم روی تختش بوی عطر تنش.بوی عطرش همه و همه منو از اینی که بودمو هستم بیقرار تر میکرد با همه وجودم نفس میکشیدم و به ریه هام میبردم تا تسکینی باشه واسه این قلب بیقرار.

بغضم ترکید.شکستم.نابود شدم و اشک ریختم واسه آینده ی تاریکی که هنوز هیچیش معلوم نبود.اشک ریختمو نبودنو پدرامو با بوی تنش جایگزین کردم.

صدای زنگ تلفن مجبورم کرد که چشمامو باز کنم یه نگاه به اطراف انداختم.اتاق ناآشنا بود

دوباره تلفن زنگ خورد با سستی از روی تخت بلند شدم.یه نگاه دیگه به اتاق انداختمو بلند شدم.رفتم سمت سالن و تلفن را جواب دادم

_بله؟؟؟

_سلام عروسکم خوبی؟

یه دستی به صورتم کشیدمو گفتم

_سلام مامان خوبید

_من که خوبم اما صدای تو اینو نمیگه

یه لبخند زدمو گفتم

_منم خوبم یکم دل تنگم

با خنده گفت

_منم بار اول که باباش رفت مسافرت همین طور بودم.زنگ نزده هنوز

_نمیدونم خواب بودم

_خودتو اذیت نکن طنازم بخدا زودی برمیگرده

ای کاش میدونست که برگشتنی درکار نیست

چشمامو بستمو یه قطره اشکی که از چشمم اومده بود و پاک کردمو گفتم

_میدونم مامان.این اولین بار بودکه جدا میشیم

_چقدر شما دوتا عاشق بودید و ما خبر نداشتیم

هی طناز حواست باشه چی میگی اگر پدرام زنده برگرده.اگر بخوای بگی این ازدواج سوری بوده؟اگر بخواید طلاق بگیری.چی داری بگی

سرمو تکون دادمو گفتم

_نه بابا اون طوری ها هم نیست

_خانومی بلند شو بیا اینجا شب خونه نمون

_نه مامان زحمت میشه میرم خونه خودمون

_نه بابا چه زحمتی.ناهار چی خوردی

ناهار؟مگهساعت چند بود؟؟؟یه نگاه به ساعت کردمو8شب بود گفتم

_یکم غذا توی یخچال بود خوردم

_خیلی خوب پس ما منتظرتیم

_نه مامان طاها قراره بیاد همراهم میرم خونه

_باشه عزیزم فردا منتظرتم دیگه

_چشم مامان با اجاز

_برو عزیزم خداحافظت باشه

_مرسی خداحافظ

تلفنو که قطع کردم بدون توجه به ساعت بازم رفتم سمت اتاق پدرام

tan tan16
1391،07،24, ساعت : 08:15 بعد از ظهر
سلام دوستان خوبید؟؟؟
میدونم دارم یکم کم کاری میکنم میدونم دارم دیر به دیر آپ میکنم
ولی اینکه یه چند وقته بدجوری دپرسم یه چند وقته بی حالم گرفته ام درس هامم که دیگه نگم بهتره اما من شرمنده شماهم این هفته سعی میکنم بهتر باشه
و اینکه یه خواهشی میشه واسه مامان بهترین دوستم دعا کنید مامان فاب ترین دوستمه ممنون
امشبم به احتمال 90درصد دوتا میدم شایدم 3تا
______________________________

یک ماه بعد...
توی راه دانشگاه بودمو فکرم حسابی مشغول بود که صدای بلند و گوش خراش یه ماشین از پشت سرم منو از فکر کردن کشید بیرون.
مثل این یک ماه که دیگه نه نای حرف زدن داشتم و نه نای داد کشیدن با اینکه خیلی ترسیده بودم ریلکس برگشتم و به پشت سرم و اون آدم آزار نگاه کردم اخم کردمو اومدم به راهم ادامه بدم که سرشو از ماشین آورد بیرون و گفت
_اجازه بدید برسونتون
با خشک ترین لحن گفتم
_نیازی نیست
_خانم احتشام
ایستادم اما برنگشتم.صدای جفت شدن در ماشین بلند شد بعد از اون صدای ایمان مودت
_میخواستم باهاتون صحبت
برگشتم سمتشو گفتم
_آقای محترم من باشما صحبتی ندارم
اومدم به راهم ادامه بدم که یه چیز دیگه یادم اومد باز دوباره برگشتمو انگشتمو به صورت تهدید گرفتم جلو صورتشو گفتم
_اگر یک بار،فقط یک بار دیگه....واسه من مزاحت ایجاد کنی من میدونم و تو و....حراست
بدون حرف اضافی از اون مکان دور شدمو رفتم سمت خونه...


کلید انداختم توی در و بازش کردمو رفتم داخل.در ورودی را که باز کردم یه لحظه دلم گرفت....یاد یک سال قبل خودم افتادم که چطور سرخوش بودم.یه آه کشیدم و داخل شدم.

_سلام طناز خانوم
بازم مثل این مدت با یه لبخند کم جون و لحنی پراز خستگی گفتم
_سلام مامان

بعد از اون حرفم رفتم سمت اتاقم و پله ها.هنوز به پله نرسیده بودم که مامان گفت
_نمیخوای یه زنگ به شوهرت بزنی
همونطور که پشتو سمت مامان بود چشمامو بستمو گفتم
_ما هر روز با همدیگه صحبت میکنیم
_اما حرفای که به تو میزنه را به مهناز نمیزنه و دقیقا برعکس
برگشتمو با ترش رویی گفتم
_میشه واضح تر صحبت کنید؟؟؟؟......من منظورتون را نمیفهمم
نفسشو پر صدا داد برون و گفت
_چیزی نیست برو
با سرعت خودمو گذاشتم توی اتاقم و در از داخل قفل کردم
لباس هامو عوض کردمو یکی دیگه از لباس هاش که هنوز بوی بودن میداد.......هنوز بوی عطر تنش تازه بود .......هنوز وجودش مال من بود و برداشتو گرفتم توی بغلمو یه نفس بلند کشیدم.بازم دلتنگی بود که خفه ام میکرد.......حس تنهای.......و از همه مهمتر بیقراری قلبی که فقط به عشق یه نفر میتپید و اون شخص معلوم نبود که قلبش واسه کی میتپه
دلم گرفته بود.......خیلی وقت بود دلم گرفته بود ........نه نگرفته بود تنگ شده بود اونقدر تنگ شده بود که دیگه معلوم نبود چقدر تنگه به اندازه یه نقطه یا یه دریا ........خونمون خونه ارواح شده.......من که ساکتم طاها بدتر ........دلم بیشتر میگیره.........دلم دعوا میخواد.دعوا های که بعد از اون بزرگترین دغدغه ام این بود که این سری پدرام میخواد چه تلافی بکنه......دلم خنده میخواد از اونا که بی ریا بود و پدرام با یه لبخند مینشست کلی وقت نگاهم میکرد و بعد میگفت
_اون دندون آخریت خراب شده
منم با خنده و شوخی میزدمش........دلم خیلی چیزها میخواد ......مثل یه بار دیگه بارون و یه ویلا توی لواسان و یه فنجون قهوه و من و اون دوتای توی یه بالکن و لبای گرمش که آرمش دهنده تمام جسم و روح منه.........و دلم یه اتاق تاریک با یه تخت دونفره و یه خواب وحشتناک که آخرش برسه به یه جیغ بلند و یه آغوش گرم و پر مهر و بی ریا........دلــــم خیلی میخواد.
به خودم که اومدم بیشتر از قبل بیشتر از هر روزم بالشتم و لباس پدرام خیس شده بود .
یه نفس عمیق...........و بوی بودن کسی که نیست ........وخوابی که خواب نیست دیدار عشقم شده.........مگه میشه بخوابمو پدرامو نبینم........خوابی که پدرام داخلشه خواب نیست دیدار عشق است.



با صدای زنگ تلفن بلند شدم ، با بی حسی دنبال تلفن میگشتم ولی نبود بیشتر توجه کردم که دیدم زیر بالشتمه برداشتمو گفتم
_بله
_سلام طنی خانومی
گرفته تر از قبل بود و بودم هر دو داغون بودیم اون واسه اینکه داشت مجبور میشد من واسه اینکه مجبور کردم
_سلام ملی خوبی؟
یه لبخند کم جون که معنیش یعنی از داغونم بدترم زد و گفت
_چیکار میکنی؟
_خواب بودم
_بسه دختر ساعت8شده
یه نگاه به ساعت مچی پدرام انداختمو گفتم
_اصلا حواسم نبود
_امشب بیا اینجا بخواب
بهش نیاز داشتم ......خواهرم بود
_باشه الان میام
_پس فعلا
_فعلا

tan tan16
1391،07،24, ساعت : 10:33 بعد از ظهر
میدونم کمه اما قول داده بودم
________________

هنوز دستم به زنگ نرسیده بود که درباز شد و خاله با یه پلاستیک اومد جلو در

-هــــــــی طناز.خدا ذلیلت نکنه دختر تو اینجا چیکار میکنی؟

یه لبخند به خال زدمو گفتم

_اولا سلام دوما اومدم پیش ملی

_سلام عزیزم خوش اومدی بیا برو تو خاله جان تا منم اینارا بزار سرکوچه بیام

از کنارم عبور کردو منم رفتم سمت داخل خونه صدای جیغ جیغو کیمیا روی اعصاب بود بازم دعواش شده بود با ملیکا

_همین که گفتم

_ملــــــــــــــیکا

_حنـــــــــاق و ملیکا چته هان؟دوباره سگ شدی

_کی میشه تو بری همه این وسایل مال من باشه

_هه فکر کردی من ب این راحتی میرم خیر خانوم من حالا حالا هستم

بعد از این حرف هم صدای کوبیده شدن در اتاق بود که به این بحث پایان داد هنوز داشتم به راهرو نگاه میکردم که کیمیا با اخم اومد و اول با تعجب و بعدم سوالی نگاهم کردو گفت

_سلام طنی اینجا چیکار میکنی؟

_سلام اومدم پیش این خواهر دیونه ات

_وای نگو که دیونه را رد کرده بیا برو پیشش

اومدم از کنارش رد بشم که گفت

_شلوارتو بزن بالا سگ شده پاچه میگیره حیف شلوارته

یه لبخند زدم رفتم سمت اتاق ملیکا یه تقه به در زدم که با جیــغ گفت

_کیمیا برو گمشو حوصله اتو ندارم

_ملیکا خانومی طنیم

در اتاق باز شدو ملیکا با چشمای قرمز جلو در ظاهر شد

_گفتم کیمیا آدم نیست در بزنه ها

_عمه ات آدم نیست.هرکسی مثل خودش باید باهاش رفتار کرد

بدون تو جه به داد و هوار های کیمیا همراه با ملیکا رفتیم داخل

_خوب کردی اومدی

بهش خیره شدمو گفتم

_بازم گریه کردی؟

یه دستی به صورتش کشید و گفت

_مال دعوام بـ....

پریدم بین حرفشو گفتم

_هر کی را بتونی بپیچونی منو که نمیتونی

یه نفس عمیق کشید و گفت

_دیگه مغزم کار نمیکنه

_میدونم

_اصلا هنگم

_میدونم

_توئم همین طوری؟

_نوچ تو از همون اولم چندتا نداشتی

_طنــــاز

با لودگی گفتم

_چه قشنگه چشمام

با خنده جواب داد

_چه نوشابه باز میکنه

نشستم روی تختشو گفتم

_طاها داغونه

نشست روی صندلی وگفت

_من بدترم

_ ملیکا چرا نمیگی

_چی بگم ؟؟؟بگم عاشق شدم؟تو که بابا را میشناسی.اصلا قضیه خواستگاری شما را نگفتن

یه آه کشیدمو گفتم

_نمیدونم.چرا این کارها را میکنن

_ولش کن تو بگو از پدرام چه خبر

بازم اسم پدرام اومد و قلب من به طپش افتاد این روزا حتی با اسمشم بیقرار میشم

_خبر خاصی نیست

_تا کی باید بمونه

شالمو از سرم برداشتمو گفتم

_معلوم نیست

دکمه های مانتوم را باز کردم که گفت

_از اینکه سالمه خوشحالم.کی اعلام میکنید که ازدواجتون.....

دیگه ادامه نداد

_اونم وقتی هماهنگ بشیم

_میتونی با نبودش کنار بیای

قلبم ایستاد مگه میتوستم؟؟؟ هرگز غیر ممکن بود

_نمیدونم

بغض داشت خفه ام میکرد

_کی عاشق شدی طنی

یه قطره اشک از چشمم اومد پایین وبا بغض گفتم

_از همون اول

بهم خندید و گفت

_امیدوارم بهش برسی

خندیدم خنده ای که از هزاران گریه بدتر بود

_بچه ها بیاید بیرون دیگه

پاشو که خاله ات میخواد خفه ام کنه

با خنده هر دو رفتیم سمت در و توی همون حالتم چشمای اشکیمون را پاک کردیم

tan tan16
1391،07،30, ساعت : 10:20 بعد از ظهر
میدونم خیلی دیر آپ شده اما بخدا شرمنده
قرار بود تموم بشه اما نشد دیگه تقصیر من نیست تقصیر درسامه
______________

یه نفس عمیق کشیدم و به بخار روی شیشه که از دهن من تشکلی شده بود نگاه کردم باغ سراسر سفید بود.بی روح و ساکت دقیقا مثل تمام افراد این خونه.دیگه به این سکوت و بی روحی خونه عادت کردم اطرافیانمم به این وضعیت من عادت کردن.مامان و بابا که فکر میکنن واسه دوری از پدرامه ولی این روزا که نه خیلی وقته دستم واسه طاها رو شده اما به روی خودش نمیاره.میدونه دارم داغون میشم به روی خودش نمیاره اونم داره داغون میشه اونم داره مرگ عشقشو جلو چشماش میبینه.خاله به شدت با ازدواج فامیلی مخالفه هر چند ربطی نداره اما میگه نه جالبه وقتی داشت جواب نه را به طاها میداد هر دوشون اشک میریختن اما خاله زیر بار نمیره میگه نمیخوام یه عمر واسه بچه غم داشته باشید.اینم از خاله است.نمیدونم آخرش چی میشه ولی میدونم طاها از دیروز که قضیه خواستگار جدید و شنیده تا به الان هزار بار مرده و زنده شده هر سری زنگ میزنه به ملیکا و میگه یادت نره جواب چی باید بدی ها اونم بدتر میگه عمرا اگر یادم بره.

و اما من خودم مرده متحرک خانواده احتشام کسی که همه فکر میکنن از غم دوری شوهرشه....خوب درست فکر میکنن ....اما غمم اینه دیگه همسرم مال من نیست .عمل کرد خوب شد اما موند واسه اینکه باید بمونه تا مریض تحت نظر باشه هنوز درمانش ادامه داره اما خداروشکر خطر رفع شده.یک هفته است باهاش حرف نزدم.یعنی بعد یک ماه هفته گذشته صداشو شنیدم.یادم نمیره از صبح به دلم افتاده بود.....همش میگفتم یه اتفاق خوبی قراره بیفته و از دانشگاه که اومدم واسه تکمیل یه سری کارای اینترنتی وصل شدم که دیدم پدرامم روشنه.هنوز داشتم تصمیم میگرفتم که پی ام بدم یا نه که صدا زنگ از توی کیس اومد و از طریق یاهو بهم زنگ زد هنوز یادم نمیره دستام چجوری میلرزید و هدستو برداشتن.......قلبم بدتر میزد و صدامم بدجور گرفته بود و میلرزید

_سلام طنازخانوم

با یه صدای لرزونی جواب دادم

_پدرام خودتی؟

با صدای که تهش خنده بود گفت

_پس میخواستی بابام باشه.تو نباید یه احوالی از من بپرسی؟مثلا شوهرتم

یه لبخند کم جون بهش زدم که گفت

_چیه ساکت شدی بلبل زبون

بازم جوابی ندادم چی میگفتم اصلا چجوری لب باز میکردم وقتی تو گلوم بغض بود و هر لحظه آماده رسوا کردن من بود

_ادامه زندگیمو به تو مدیونم

_تو خودت خواستی اگر نمیخواستی نمیشد که بشه

یه لبخند زد.چاق شده بود تپل تر اما هنوز خوش اندام بود

_چقدر لاغر شدی

راست میگفت خیلی لاغر شده بودم

_دانشگاه اذیتم میکنه

_طناز میخواستم بگم

سرمو آوردم بالا و به چشمای طوسیش که از توی این دوربین هم معلوم بود خیره شدم ادامه داد

_میتونی دیگه به همه بگی این ازدواج ....

بهش نگاه کردم سرش پایین بود

_باشه موقعیت که خوب شد میگم الان واسه طاها یکم درگیری داریم بعد اون حتما

_متاسفم

چشمامو بستم که ادامه داد

_از اونجا چه خبر مامان بابات خوبن؟مامان بابای من چی؟

_همه خوبن سلام دارن



چشماموبستم روزی هزار بار این این مکالمه را گوش میکنم اما بازم نمیدونم چرا از پدرام متنفر نمیشم احساس میکنم الان که نیست،الان که داره ازم جدا میشه هر دقیقه و هر ثانیه بیشتر خواهانش میشم واین واسه من یعنی فاجعه.صدای زنگ گوشیم نمیزاره بیشتر از این درگیر پدرام باشم از روی لبه پنجره میپرم پایین و گوشی را از روی عسلی بر میدارم اسم ایمان روی صفحه چشمک میزنه

_سلام

_سلام طناز خانوم چطوری؟

یه آه کشیدمو گفتم

_خوبم چی شده یادی از ما کردی

_نامرد من که همیشه به یاد شماهستم

یه لبخند زدم همیشه وقتی باهاش صحبت میکردم یه حس شیرینی داشتم مثل داشتن یکی مثل طاها

_حالا فرمایش

_زنگ زدم بگم یادت نره فردا اون تحقیق و بیاری

خندم گرفت همیشه همین طور بود یاد آور چیز های بود که آدم یادش رفته

_اوکی میارم دیگه؟؟؟

_دیگه اینکه هیچی سلامتی مواظب خودتم باش

_باشه دیگه فرمایشی نیست؟

_نه فعلا

_خداحافظ

گوشی را قطع کردمو بهش نگاه کردم.نمیدونم چرا این چند وقته اینقدر ایمان بهم نزدیک شده....چرا اینقدر بهش اعتماد میکنم یا اصلا من به چه اجازه ای اینقدر باهاش صمیمی شدم؟ نمیدونم چرا اینقدر فرق کردم اون هنوز هم واسه من یه نامحرم به حساب میاد نامحرمی که الان حکمش واسم سنگین تره باید با احتیات تر عمل کنم چون من به پدرام تعهد دارم شاید زن واقعیش نباشم ولی بهش تعهد دارم

چشمامو بستمو با آرامش نفسمو دادم بیرون

tan tan16
1391،08،10, ساعت : 09:22 بعد از ظهر
روزها یکی پس از دیگری میگذشت و جدای منو پدرام هم بیشتر میشد.دیگه داشتم با نبودش کنار میومدم دیگه خودمو آماده کرده بودم فرق کرده بودم ساکت تر شده بودم و افسرده تر .

با صدای در از جا پریدم

_بله

_طناز خواهری خوابی

_نه بیا داخل

در را باز کردو اومد داخل

_بیا پدرام پشت خط با تو کار داره

گوشی را ازش گرفتم،قلبم شروع کرد به تند زدن دستام میلرزید و حالم کلا دگرگون شده بود

_من میرم بیرون تموم شد بگو

فقط تونستم سرمو تکون بدم

_بله

با چندثانیه تاخیر گفت

_سلام طناز

چشمامو بستمو گفتم

_سلام خوبی

_مرسی تو خوبی؟بدون ما خوش میگذره

هه بدون تو اینجا خوش بگذره اونم واسه من.....اگر میتونستم بهش میگفتم خنده دارترین حرف سال بود

_طناز هستی

_چی آره هستم بگو

_زنگ زدم که بهت بگم ......

_چی؟

_طناز من تصمیم گرفتم فعلا اینجا بمونم زنگ زدم بگم تو میتونی راجب سوری بودن ازدواجمون به همه اطلاع بدی......

خــــــــــدایا چی داشت میگفت میخواست بمونه مگه من میتونم بدون اون زندگی کنم مگه میتونم بدون و جود اون نفس بکشم.

احساس میکردم دارم خفه میشم دیگه نفسم بالا نمیومد.تمام تنم داست میلرزید و پدرام به بی رحمانه ترین حالت داشت منو شکنجه میداد

_گوشت با منه؟؟؟

جز اون حرفای اولی چیزی دیگه از حرف هاشو نفهمیدم

_آره بگو

_پس هر موقعه دوست داشتی به همه اعلام کن باشه

_باشه پدرام مامانم کارم داره فعلا

_باشه بای

گوشی را قطع کردم چشمامو بستم .دیگه تحمل این بغض سنگینو نداشتم.

تنها کاری که کردم این بود که دکمه پلی آهنگ و بزنم تا صدای گریه ام از اتاق بیرون نره




خدایا عاشقم کرد و ، کنار من نمی مونه


داره دل می کنه میره ، بهم میگه پشیمونه


خدایا عاشقم کرد و ، حالا از بودنم سیره


دلي كه عاشق من بود ، یه جای دیگه ای گیره


خودش با من نمی مونه ، میگه تقدير ما اینه


میذاره گردن قسمت، گناهش رو نمی بینه


چه حالي دارم اين شب ها (چه سال نحسیه امسال) ، چه روزای بدی دارم


آهای تقویم پر پاییز، ازت بیزار بیزارم


تو تعبیر کدوم خوابی؟ کدوم کابوس سرگردون


چقد دل می بری ساده، چقد دل می کنی آسون


کدوم مهمون ناخونده ، منو از قلب تو رونده؟


نگاتو کی ازم دزدید؟ دل من رو کی سوزونده؟


خودش با من نمی مونه ، میگه تقدير ما اینه


میذاره گردن قسمت، گناهش رو نمی بینه


چه حالي دارم اين شب ها ، چه روزای بدی دارم


آهای تقویم پر پاییز، ازت بیزار بیزارم

tan tan16
1391،08،19, ساعت : 06:47 بعد از ظهر
سلاااااااااااام بر دوستان گلم
شرمنده همتونم حسابی
دیر به دیر میام میدونم بخدا کلی درس دارم
به احتمال زیاد بازم هست
__________________________


نمیدونم دقیقا چقدر گذشته بود اما وقتی به خودم اومدم که هوا کاملا تاریک شده بود.از روی زمین بلند شدمو رفتم سمت آینه توی اون تاریکی هم قرمزیه چشمام پیدا بود

_چه کردی طناز با خودت

_من؟من که کاری نکردم

_پس این همه پریشونی این همه ناآرومی واسه چیه؟

آروم چشمامو بستمو گفتم

_نمیدونم .......نمیدونم چرا.......اصلا از کجا شروع شد

بازم به طناز توی آینه نگاه کردم،خیلی فرق داشت با اون طنازی که یک سال یا شاید کمتر قبل توی این خونه و توی این اتاق بود.این طناز شکست خورده بود معنی یه عشق ناکام و چشیده بود ولی ...

با پشت دستم اشکی که با اسرار قصد داشت بیاد روی گونه هامو پاک کردمو گفتم

_نـــــــــــه .....دیگه نمیزام ،دیگه نمیزارم بیشتر از این قلبم ضربه بخوره......همین جا و همین لحظه این طناز ضعیف خاک میشه من باید قوی باشم باید بتونم خودمو به همه ثابت کنم نباید اجازه بدم یه احساس به نام عشق منو این طوری از پا دربیاره من باید فراموش کنم.

سریع به طرف حمام رفتم تا کسی این طناز شکست خورده را نبینه

***

_طــــنازخوابت برده اون تو

ای خدا از دست این طاها

_اومدم بابا

_زود باش همه منتظر تو موندن

حوله را دور خودم پیچیدمو در حمام و باز کردم

_چه عجب دل کندی

_عجبه برو اون طرف حوصله ندارم

_بیا برو عنق

بهش توجه نکردمو سریع رفتم سمت اتاقم

سریع یه بلوز شلوار ورزشی پوشیدمو رفتم پایین

_سلام بابا

_سلام دخترم خوبی

_ممنون

نشستم و مشغول خوردن غذا خودم شدم

_طناز

_بله مامان

_اتفاقی افتاده؟؟؟

_نه.....چطور

خیره شد توی چشمام و گفت

_احساس کردم چشمات قرمز شده

_بخاطر کار با کامپیوتره

_بیشتر مراقب باش تو دست ما امانتی

چه امانتی مادر من

_باشه

یکم واسه گفتن ماجرا استرس داشتم اما چه میشه کرد باید گفته بشه پس هرچی زودتر بهتر

_مامان

منتظر بهم چشم دوخت

_میشه فرداشب به مهناز جون وآقای ضیای بگید بیان

_چیزی شده؟؟؟

_نه یعنی فرداشب میگم

_خیلی خوب

از سر میز بلند شدموبعد از یه تشکر و شب بخیر رفتم سمت اتاقم

با صدای در برگشتم سمت در اتاق در باز شد و قامت کشیده طاها نمایان شد

_اجازه هست

یه لبخند بهش زدمو گفتم

_از کی تا حالا واسه وارد شدن به اتاق من اجازه لازم داری؟

اومد داخل و گفت

_از همون موقعه ای که خواهرم بزرگ شد.طنی چقدر زود بزرگ شدی

بهش لبخند زدم که گفت

_میخوای به مهناز بگی

_خواست خوده پدرامه

_فکر نمیکردم بمونه

چشمامو بستم تا از ریختن اشک هام جلوگیری کنم

_ولی موند

_امیدوارم کار هر دوتون درست باشه

_منم

Farnaz
1391،09،01, ساعت : 12:05 قبل از ظهر
مرسیییییییییی تنی جونم خسته نباشی گلممممممممممممممممممممممم مم

اینجا نباید پست بدین

tan tan16
1391،09،03, ساعت : 12:18 قبل از ظهر
سلام دوستان گل
میدونم به خونم تشنه اید ولی از یه کنکوری چی انتظار دارید؟؟؟
چقدرم که من میخونم
______________________________


با صدا زنگ در خونه نگاهی به لباس هام کردمو و رفتم سمت در اتاقم،.....از اتاق اومدم بیرون هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که بدنم یخ کرد دستام لرزید و دیگه توانای راه رفتن نداشتم



چته چرا ایستادی؟هان؟مگه خودت نمیخواستی؟مگه خودت این راهو انتخاب نکردی خوب برو .......



چشمامو بستم تا از ریختن اشک هام جلوگیری کنم



نه طناز نباید گریه کنی.حداقل امشب دست نگهدار اونا نباید بفهمن تو دلتو باختی باید قوی باشی



آب دهنمو همراه با بغضم قورت دادمو با هر سختی بود رفتم سمت پله ها .........صدای سلام و احوال پرسی ها تا بالای پله ها هم میومد و باز دوباره استرس بود که به من هجوم آورد



_چرا نمیری؟



با صدای طاها 3متر پریدم بالا گفتم



_مرض ترسیدم



با تعجب نگاهم کردو و گفت



_خوبی؟



یه نفس عمیق کشیدمو گفتم



_اگر استرسو لرزش دستامو تند زدن قلبمو فاکتور بگیری بد نیستم ولی خوبم نیستم



با خنده گفت



_اگر بدون فاکتور باشه پس مردنی هستی



یه چشم غره بهش رفتم که گفت



_خیلی خوب بابا



برگشتم و گفتم



_بار آخرت باشه



آخرین پله را هم اومدم پاینو با صدای رسایی سلام کردم



_ســـــــــلام بر همگی



مهناز جون اومد سمتمو گفت



_سلام عروس گلم



وای خدا من امشب چجوری به این زن بگم این همه مدت داشتیم بازیش میدادیم.......بابا مهناز جون که هیچی مامان بابای خودمو چی؟



به صورت مهناز جون خیره شده بودم اما یه کلمه از حرفاشو نمیفهمیدم همش داشتم حرفای امشبو مرور میکردم که چجوری باید حرف بزنمو موضوع را بیان کنم که به کسی بی احترامی نشه



با احساس سوزش بدنم به سمت وسیله مورد نظر سرمو چرخوندم که با نیش باز طاها مواجه شدم



_طناز جان مهناز خانوم باشما هستن



_شرمنده مهناز جون حواسم نبود چی میفرمودید؟؟؟



_عزیزم گفتم با دانشگاه چکار میکنی



_میگذرونیم دیگه



حوصله ام سر رفته بود.........یک ساعت بود که مهمون ها اومده بودن ولی هنوز کسی به من اجازه صحبت کردن نداده بود داشتم به این فکر میکردم که چرا کسی از من چیزی نمیپرسه که مهناز جون گفت



_شهرزاد جون دلیل این مهمونی چی بود؟؟؟



_راستش طناز کارتون داشت



طناز وقتش شد که این نمایش مسخره را تمومش کنی



سرمو گرفتم بالا و به یکی یکی نگاه کردم



استرسم هر دقیقه بیشتر میشد



همیشه از بچگی تا الان از این که اعتراف کنم متنفر بودم



ولی الان فرق داشت



یـه فـــرق بزگ......



_راستش .........چجوری بگم .............من میخواستم یه مطلب مهمی را به شما بگم



به نفس نفس افتاده بودم راه نفسم بسته شده بود و داشتم خفه میشدم



چشمامو بستمو آروم باز کردم همه منتظر بودن



_بدون مقدمه میگم .........اینی که میخوام بگم درباره خودم و پدرامه



یکم از شربت جلوم خوردمو ادامه دادم



_مامان بابا مهناز جون عمو من و پدرام



_تو و پدرام ازدواجتون سوری بوده



با تعجب و به مهناز جون نگاه کردم به صورت همه نگاه کردم توی صورت هیچ کدوم تعجبی نبود اونقدر که خود من تعجب کرده بودم کسی دیگه ای تعجب نکرده بود حتی



طــــــــــــاهــــــــــ ــا

__________________
اگرم نقد برید که چاکر همتونم

tan tan16
1391،09،13, ساعت : 10:51 بعد از ظهر
سلام علیکم به دوستان گل:-2-25-:
بازم مثل همیشه شرمنده گل روی همتون :-2-15-::-2-39-:
______________________________


یه نگاه به صورت همه انداختمو با شک رو به مهناز خانوم گفتم


_شما خبر داشتید؟


یه لبخند زد و گفت


_انتظار داری از پسرم بی خبر باشم


_نه آخی...


مامان مداخله کردو گفت


_چیزی نبود که آدم نتونه بفهمه


گیج شده بودم از یه طرف خوشحال بودم از طرف دیگه ناراحت که این مدت بازیچه شده بودن


_البته با کمک های پسر گلم حدسمون به یقین تبدیل شد


برگشتم سمت طاها که دیدم خونسرد داره به من نگاه میکه


پس تقصیر طاها بود


_اما آخه چجوری؟ما که کاری نکردیم که شما بفهمید


مامان یه لبخند زدو گفت


_طناز خانوم من و مهناز هر دو مادریم هر دو احساس بچه ها مونا بهتر از خودشون میفهمیم ما را دست کم نگیر اگر چیزی نگفتیم و اجازه دادیم خودتون هر کاری دوست دارید انجام بدید به این دلیل بود که هم به هر دوتون ایمان داشتیم و اعتماد و هم اینکه میخواستیم خودتون راه درست و یاد بگیرید خودتو تصمیم بگیرید خودتون بفهمید چقدر میتونه کارتون خطرناک و بد باشه


مهنازجون یه نگاه به مامان که حرفاش تموم شده بود کرد و گفت


_وقتی پدرام گفت میخوام طناز و بگیرم اول گفتم شاید این لج بازی هاتون یه حسی را ایجاد کرده شایدواقعا عاشقه اما وقتی که تو هم دقیقا همین حرفو زدی هم من و هم مادرت به این نتیجه رسیدیم یه کاسه ای زیر نمی کاسه هست حرف زدنتون رفتار هاتون همه و همه میگفت این کاری که شما دارید انجام میدید خواست قلبیتون نیست از طرفی هم میدونستم چرا پدرام دست به چنین کاری زده میدونستم داره چه زجری میکشه .وقتی با مامانت حرف هامون را زدیم و تقریبا مطمئن شدیم رفتیم سراغ طاها اول هیچی نگفت اما کم کم خودشم باهامون همکاری کرد تا اینکه شما باهم ازدواج کردید و ....


سرمو انداختم پایین شرمنده بودم از این کار بچه گونه شرمنده بودم


بازم مهناز جون بود که سکوت را شکست و گفت


_حالا چه تصمیمی دارید


تازه یادم افتاد


یه نفس عمیق کشیدمو گفتم


_طلاق .....،بهترین راه حل


مهناز خانوم آروم چشماشو بازو بسته کردو گفت


_کی؟؟


_هنوز معلوم نیست هرموقع کار های پدرام تموم بشه


_پدرام که کارش تموم شده


با تعجب بیشتری به مهناز خانوم نگاه کردم و گفتم


_اما.....


_دخترم تو ما مادر ها را دست کم گرفتی


_من منظوری نداشتم...


_من اگر نفهمم پدرامم چشه ک مادر نیستم.وقتی پریشون میدمش و نمیتونستم کمکش کنم دیونه میشدم سریع با طاها تماس میگرفتمو بهش اطلاع میدادم که خودشو برسونه به پدرام تا بتونه پدرامو نجات بده


_مگه شما از ....


_آره دخترم من میدونستم پدرام تومور مغزی داره


_اما آخه چجوری؟


_وقتی پدرام برگشت دیگه اون پدرام شاد اوایل نبود همش تو خودش بود تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به دکترخانوادگی بگم گفتم و نمیدونم از شانس خوب من یا بد پدرام هم عکس هاشو برده بود پیش دکتر ارجمند و این طوری شد که منم از موضوع اطلاع پیدا کردم


باورم نمیشد چطوری ما تا الان نفهمیدیم مگه میشه آخه پدرام که اینقدر حواسش جمع بود با یه بی توجهی


_شما که میدونستید پی چرا دیگه اصرار داشتید زن بگیره


_دکتر گفت پدرام روحیشو باخته و اگر بخواد زنده بمونه باید انگیزه داشته باشه باید روحیه داشته باشه و بهتر روحیه و انگیزه این بود که ازدواج کنه


_اما این طوری شاید یه دختر بیوه میشد


_میدونم اما اون موقع مغز من هیچ فرمانی نمیداد جز اینکه واسش روحیه بسازم


_شما که میدونستید با من ازدواج کنه روحیه نمیگیره واسه چی پس چرا حاضر شدید؟


_نمیدونم شاید چون خودمم دوست داشتم بدونم پایان این بازی چی میشه


به پدرمو و عمو نگاه کردم از اون ها هم خجالت میکشیدم سرمو انداختم پایین که مهناز جون از سرجای خودش بلند شد و اومد کنار من نشست و گفت


_دخترم خجالت نداره یه مسئله ای بوده یه بچه گی و الان هم داره تموم میشه ولی بدون از خدا میخواستم که مهرتون به دل هم بیفته اما ....


سرشو انداخت پایین که خودم گفتم


_امیدوارم واسه پدرام ی دختر خوب پیدا کنید پدرام ارزشش را داره


یه نفس عمیق دیگه لازم داشتم تا باهاش بغض توی گلوم را قورت بدم دستمو کشیدم روی چشمام تا قطره های مزاحم از توش بره بیرون .


نیم ساعت بعد مهناز جون و عمو رفتن رفتم توی اتاقم.به تنهای و سکوتش لازم داشتم در اولین فرصت هم باید یه درسی به طاها میدادم الان فقط آرامش لازم داشتم

________________

نامرد هاش نمیان نقد :mrgreen:


حالا خود دانید نامردید نیاید نقد:-2-43-:

tan tan16
1391،09،22, ساعت : 04:11 بعد از ظهر
منتظر ادامه اش باشید
________________________
_طناز.........طنـــاز
پسره نفهم
ایستادم که حس کردم پشت سرم ایستاده با شتاب برگشتم سمتشو گفتم
_چی میخوای؟
چشماشو یه بار بازو بسته کردو گفت
_حقیقت داره؟
با عصبانیت گفتم
_چی؟؟؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت
_قضیه طلاقت
نفسمو با حرص دادم بیرون و گفتم
_گیرم که داشته باشه به تو چه ربطی داره
یه نفس عمیق کشید و گفت
_واسم مهم بود
برگشتم که برم که بازم صدام زد
_طناز
با کلافگی برگشتم سمتش
_دیگه چیه؟
_دوسش داشتی؟
_ایمان ول میکنی یا نه کلی کار دارم
_معذرت میخوام برو فعلا
بدون هیچ حرفی برگشتمو رفتم سمت خیابان
کنار خیابان بودم که صدای الهام اومد
_سلام خوبی
_مگه تو کلاس نداشتی؟
_نه استاد نیومد تو کجا میری؟
_خونه
_راستی ایمان سراغتو میگرفت
با یاد آوری ایمان یاد امروز افتادم که چجوری خودم خودمو لو دادم
_آره میدونم
_خوب چیکارت داشت
_الهام بچه ها فهمیدن قراره طلاق بگیرم
با تعجب گفت
_چجوری؟توکه نگفته بودی
_آره نگفته بودم اما موقعی که داشتم واسه استاد میگفتم چرا امروز دیر اومده بودم شنیدن
_خوب چرا مثل آدم آروم بهش نگفتی
_بابا آروم گفتم ولی بهزاد فهمید به کل کلاس گفت
_حالا چرا دیر اومدی؟
_مهناز با وکیل پدرام اومده بودن خونمون
یه نفس عمیق کشید و گفت
_تصمیمتون جدیه نه؟
_یه ماه شده که مهناز میدونه توی تمام طول این یک ماه هرکاری کرده که ما منصرف نشیم اما....
_حالا بیخیل بابا پدرامم آدم نبود بعدم تو که چیزی از دست نمیدی میدی؟
فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم الهام چه خبر داشت از قلب من
با یه تاکسی رفتم خونه
روی تخت نشسته بودمو داشتم ساعتمو از دستم درمی آوردم که موبایلم زنگ زد برداشتم که دیدم شماره ایمان روی صفحه اشه ریجکت کردمو دراز کشیدم هنوز به دو دقیقه نکشیده بود که بازم زنگ زد و بازم ریجکت بازم از رو نرفتمو تماس گرفت دیگه خونم به جوش اومده بود جواب دادم که گفت
_سلام چرا جواب نمیدی؟
_تو خواب نداری هی زنگ میزنی
_خوب بابا زنگ زدم بگم امشب شام مهمونی
با بی حوصلگی گفتم
_مهمون کی؟؟؟
با خنده گفت
_مهمون جیبه بنده
بی مزه
_من نمیام
_مگه میشه اصلا بخاطره توئه
بی حوصله تر از قبل گفتم
_به چه مناسبت؟
_تو بیا مناسبتش با من
_اوکی حالا تاشب فعلا
منتظر جوابش نشدمو گوشی را قطع کردم و به خوابم ادامه دادم
____________________
تا نیم ساعت دیگه بعدی میاد

tan tan16
1391،09،22, ساعت : 05:00 بعد از ظهر
اینم از این
بیاید نقد و بگید کجاهاش بد بوده
_____________________________
ساعت حدود5بود که از خواب بیدار شدم یه نگاه به گوشیم انداختم که دیدم یه اس ام اس از ایمان دارم که نوشته
_اجازه ندادی که بگم کجا و چه ساعتی که اما واسه 8آماده باش میام دنبالت منتظرم نزاری هاااااااا
تو دلم بهش هرچی فحش بلد بودم دادمو از روی تخت بلند شدمو رفتم پایین مامان که مثل همیشه خونه نبود طاها را هم که سر سطل آب هنوز باهام قهر بود حقش بود میخواست خبرچینی نکنه بی ادب بابا هم که هیچ وقت تو خونه نبود.
از سر یخچال شیشه آبو برداشتمو یه نفس سرکشیدم چشمامو بستم که یهو یاد پدرام افتادم
_نکن دختر با لب از شیشه نخور زشته منم دوس ندارم
به سرفه افتادم آب ها پرید تو گلوم اشک تو چشمام جمع شده بود
_کجای پدرام ؟؟؟الان داری چیکار میکنی؟؟؟هنوز منو یادت هست یا پیش زن های فرنگی خوش نامرد خیلی نامردی
یه نفس عمیق کشیدم و با دستم اشک هامو پاک کردم راهیه اتاقم شدم.
یه نگاه به ساعت انداختم هنوز 5دقیقه به هشت مونده بود یه نگاه توی آینه قدی اتاق طاها انداختم مثل همیشه ساده ولی تا حد امکان شیک یه شلوار جین که تا زانو تنگ بود و پاینش گشاد میشد به رنگ سورمه ای یه مانتو سفید یه روسری سفید سورمه ای یه آرایش خیلی کم رنگ صورتی با کیف سومه ای کفش های پاشنه دار سفید
گوشیم به صدا دراومد به صفحه اش نگاه کردم خودش بود یه نگاه به ساعت کردم دقیقا ساعت 8بود چه وقت شناس به سمت در اتاق به راه افتادم که در باز شد و طاها داخل شد یه نگاه بی تفاوت بهم انداخت منم از کنارش عبور کردم که گفت
_خوب نیست تا زن یکی دیگه ای با یه مرد دیگه بری بیرون
برگشتم سمتش که زل زد تو چشمامو گفت
_هرچقدر هم به اون مرد حسی نداشته باشی هرچقدر هم اونو شوهر خودت ندونی هرچقدر رابطه ای بینتون نباشه به این میگن خیانت بفهم درکش کن خانوم مهندس
یه نفس عمیق کشیدمو از اتاقش اومدم بیرون واسم مهم نبود دیگه هیچی واسم اهمیت نداشت هیچی.
در خونه را که باز کردم ایمان پشت در تکیه به ماشین منتظرم بود به محض اینکه منو دید اومد نزدیک یه سوت کشید و گفت
_به ........به طناز خانوم
_سلام
_ســــــلام بر تو ای بانو
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم
_مزه نریز حوصله ندارم
_نکن دیگه طناز شبمون را خراب نکن
_خیلی خوب بابا
اومدم در ماشینو باز کنم که با یه داد گفت
_نکن
با ترس دستمو از دستگیر برداشتمو گفتم
_چرا؟
_تا من هستم چرا تو
اومد سمت در و در واسم باز کرد نشستم توی ماشینو خودش در را واسم بست
چه جنتلمن
تا رستوران هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد جلو رستوران بازم در را واسم باز کرد و رفتیم داخل که دیدم هیچ کی از بچه ها نیست
_پس بچه ها کجا هستن؟؟؟
ایمانم نیشو باز کردو گفت
_مگه قرار بود کسی بیاد؟
_مگه قراره کسی نیاد ؟
_نه ما دوتا قرار بود فقط بیایم
_یعنی چی؟؟؟
_یعنی اینکه من شما لیدی زیبارا به شام دعوت کردم الانم شما پذیرفتی
یه نگاه بهش انداختم که گفت
_جون ایمان
رومو ازش گرفتمو نشستم سر میز
اون شب به شوخی و خنده گذشت کلی از دست ایمان خندیدم و اونم کلی از دست من خندید
شب و قتی داشتم از ماشین پیاده میشدم گفت
_طناز
_بله
_میشه بازم باهم بیای بیرون
بهش نگاه کردم که گفت
_خواهش میکنم
_اما ایمان ....
_اما ،اگر،شاید نداره باید بیای
_واسه چی؟
_طناز خواهش کردم
_باید بدونم به چه دلیلی؟؟؟
_میگم اما الان نه
_اگر وقت کردم باشه
_قرار شد اگر نداشته باشیم
خندیدم و گفتم خیلی خوب
_پس فردا شب شهربازی خوبه نه
بهش خندیدمو گفتم
_پس تا فردا شب
وقتی اومدم داخل خونه تازه به فاجعه کاری که کرده بودم پی بردم من چرا قبول کردم باهاش برم بیرون؟..........طناز مثل همیشه گند زدی..........اما باهاش بیرون رفتنم یه عالمی داره ها........خدا شفام بده

***
تلفن داشت خودشو میکشت و هیچ کس برنمیداشت انگاری همه تو این خونه خشک شدن با جیغ گفتم
_مامان تلفن
صدای تلفن که قطع شد فهمیدم مامان جواب داده یعنی همه منتظر بودن من خبر بدم عجب ها
برگشتم توی اتاقم که یه اس ام اس واسم اومد بازش که کردم دیدم از ایمانه
_سلام طنی شب ساعت9 میام بریم سینما
منم در جواب نوشتم
_بابا چه خبر 9 دیره زودتر
هنوز به دو ثانیه نکشیده بود که جواب داد
_باشه گل دختر
گوشی را انداختم رو تخت و به استخر پر از آب نگاه کردم چقدر زود گذشت 6ماه شد که با ایمان شدیم مثل دوتا دوست شدیم دو تا دوست صمیمی که نمیتونیم یه روز هم از هم جدا بشیم حتی بیشتر از الهام و ملیکا باهاش صمیمی شدم
داشتم به این چیزا فکر میکردم که صدای مامان باعث شد با شتاب برم سمت در
_طـــــــــــــــناز .........کجای دختر بدو بیا طــــــــــناز
با دو خودمو رسوندم پایین و گفتم
_چی شده مامان ..........کسی مرده .........چی شده؟؟؟
_زبونتو گاز بگیر دختر خدا نکنه
_ای بابا مامان من میگی چی شده یا نه؟
_وای نمیدونی دختر بشنوی توئم تعجب میکنی
_خوب چی شده؟
_اول برو واسه من آب بیار
رفتم سمت آشپزخونه و از یخچال آب آوردم
داشتم میرفتم سمت مامان که گفت
_پدرام داره برمیگرده
نفهمیدم چی شد با صدای شکسته شدن چیزی به خودم اومدمو و گفتم
_شما چی گفتید
_دختر لیوانو شکوندی
سرمو تکون دادمو گفتم
_مامان شما چی گفتید
_دیدی توئم تعجب کردی پدرام داره برمیگرده
نفهمیدم چجوری و با چه سرعتی خودمو رسوندم به اتاقم هنوز در را نبسته بودم که اشکام سرازیر شد
________________________
فعلا بای

tan tan16
1391،10،18, ساعت : 04:23 بعد از ظهر
میدونم کمه ولی خوب داشته باشیدش
شرمنده کل بچه ها هم هستم
امتحانا خیلی سنگینه تموم بشه اینم کارش تمومه
***************
داشت میومد ........داشت برمیگشت.......پدرام داشت برمیگشت ......اما ...اما واسه چی؟؟؟؟نکنه میخواد منو طلاق بده؟؟؟نکنه میخواد واسه همیشه بره؟؟؟....خدای من نه من نمیتونم خواهش.......خواهش میکنم یه کاری کن
از پشت در رفتم کنار نشستم روی زمین و به اشک هام اجازه دادم بیان .......شاید این آخرین دیدار منو پدرام باشه .......شاید .....
یاد حرف مهناز جون افتادم
_طناز نکن این کارا بزار پدرام بیاد بزار پسر من بیاد بعد تصمیم به طلاق بگیر
چرا به حرفش گوش ندادم ؟......چرا خودم دارم باعث این جدایی میشم ؟......چرا دارم گور خودمو با دستای خودم میکنم
خـــــــــــدایا چــــــــرا؟؟؟
بیا طناز خانوم چقدر مهناز مانع این کار شد.......چقدر گفت طناز فکر کن .........چقدر گفت پدرام دوست داره .......چقدر گفت .......چقدر به این در اون در زد که منصرفت کنه اما کو گوش شنوا .....اما کو اون آدم عاشق ....بکش حالا بکش حالا که داره میاد تکلیفتو معلوم کنه بکش.......حالا که میاد و جلو تو با کلی دختر دیگه خوش میگذرونه بکش
آره بکش که همش حقته
نمیدونم چقدر وقت همونطوری نشستمو واسه بدبختیم گریه کردم اما با لرزش گوشیم به خودم اومدم با کمی تردید گوشی را جواب دادم
_بله
_سلام طناز
صدای شاد ایمان تازه یادم انداخت امشب قراره سینما داشتیم
_سلام ایمان خوبی؟
با نگرانی گفت
_چی شده طناز؟چرا صدات این مدلیه؟
بی حوصله گفتم
_مگه چه مدلیه؟
_گرفته ای؟
_نه فقط حوصله ندارم
_اوکی تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت
_ایمان ...
با مکث گفت
_بله؟
_میشه امشب و کنسل کنی؟
_اما طناز....
پریدم وسط حرفشو گفتم
_ایمان خواهش میکنم امشب اصلا حوصله ندارم
_خیلی خوب خودتو اذیتت نکن باشه واسه یه شب دیگه
یه لبخند از روی آرامش زدمو گفتم
_ممنون
_خواهش میکنم
_فعلا
_خداحافظ
گوشی را که قطع کردم رفتم سمت در اتاق نیاز داشتم به یکم اکسیژن یه چیزی که آرومم کنه
_چه عجب اومدی بیرون
رو کردم سمت مامان و گفتم
_قهوه داریم
_آره طاها الان آماده کرد بریز بخور
اودم برم سمت آشپز خونه که مامان گفت
_طناز ظهر حالت بد شد نشد قشنگ باهات صحبت کنم پدرام واسه سه شنبه ساعت 9شب ایرانه مهنازم تأکید کرده که تو حتما باید باشی پس خودتو آماده کن
با عصبانیت برگشتم سمت مامان و گفتم
_میشه بپرسم چه دلیلی داره من باشم؟
_به این دلیل که هنوز اسم پسرش توی شناسنامه اته
_اون اسم تا چندروز آینده پاک میشه پس دلیلی نداره که من بخوام بیام اوکی؟
رفتم سمت آشپزخونه یه لیوان قهوه برداشتمو رفتم سمت در نیاز به هوای آزاد داشتم اونم کجا بهتر از کنار استخر جای که تک تک لحظه هاش واسم خاطره است جای که تمام خاطره هام چه از خوب چه از بدش همش همونجا بوده.

tan tan16
1391،11،16, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
ميدونم كمه ولي منتظر ادامه اش باشيد
____________
صداي زنگ در بلند شد
اين يعني وقت تمام .........يعني آخر خط.......... يعني همه چي تموم
_طناز ..........طناز .......كجاي؟؟؟بابا بدو ديگه
يه نگاه ديگه توي آينه به خودم انداختم به دستور مامان امروز تريپ خانومانه زده بودم چراشو ديگه نميدونم ،داشتم به خودم توي آينه نگاه ميكردم و لذت ميبردم كه در با شتاب باز شد
_اه........تو كه آماده اي ژس چرا لال شدي نميگي؟
همونطور كه گره روسريمو تنظيم ميكردم گفتم
_اولا سلام دوما مثل آدم در و باز كن سوما (برگشتم سمتشو گفتم)ميخواستم تو يكم لاغر بشي
دستشو برد بالا و دست به سينه گفت
_اولا كوچيك تر بايد سلام كنه دوما در خونه خاله امه هر جور بخوام باز ميكنم سوما هيكل به اين قشنگي نياز به لاغر كردن نداره
نفسمو ژر صدا دادم بيرون و اومدم برم بيرون كه گفت
_وايسا
برگشتم سمتشو گفتم
_مليكا حوصله ندارم بريم
اومد نزديكمو گفت
_رژ لبت اصلا بهت نمياد بدو عوض كن
به ناچار رفتم سمت آينه و عوضش كردم،يه نگاه ديگه توي آينه به خودم انداختم،چقدر عوض شده بودم ،مامان راست ميگفت خانومي شده بودم واسه خودم با اون شلوارقهوه اي پارچه اي تنگ كه تا روي كفشاي قهوه ايم بود با مانتوي نسكافه اي و روسري نسكافه اي و قهوه اي با يه كيف قهوه اي كه تكميل كننده تيپم بود.
_طـــــــــــــــــناز
به خودم اومدم برگشتم سمت مليكا كه گفت
_بابا پدرام تو فرودگاه زير پاهاش علف سبز شد
تازه يادم امد دارم ميرم واسه استقبال كي
رفتم سمت در و همراه مليكا رفتم پايين خاله مامان آماده بودن و منتظر منو و مليكا بودين همراه مامان و خاله رفتيم سمت ماشين ها
توي راه مليكا مدام حرف ميزد ولي من اصلا توي اين دنيا نبودم ،همش به اين فكر ميكردم وقتي ديدمش چيكار كنم؟و همش به يه نتيجه ميرسيدم هرچي بيشتر فكر كنم از ايني كه هستم ديونه تر ميشم
_طناز نميخواي پياده بشي؟؟؟
برگشتم از توي آينه به طاها كه داشت به من نگاه ميكرد نگاه كردمو گنگ به اطراف نگاه كردم كه گفت
_رسيديم بهتره پياده بشي
تازه فضاي گنگ چند لحظه پيش واسم آشنا شد......از ماشين پياده شدمو به در فرودگاه نگاه كردم باورش برام سخت بود كه قراره با پدرام روبه رو بشم.......يعني الان چه شكلي شده؟؟چجوري باهام حرف ميزنه؟؟؟رفتارش چجوري ميشه ؟؟؟خـــــــدايا خودت كمكم كن
بعد از سلام و احوال پرسي با خانواده پدرام همراه مليكا رفتيم روي يكي از صندلي ها نشستيم.......ياد روزي افتادم كه داشت ميرفت ........روزي كه هنوز هيچي معلوم نبود.......چقدر اين چند وقت زود گذشت.......يعني چقدر همه تغيير كرديم ..........چرا ؟؟؟چرا قبول كردم توي اين ماجرا اين نقشه مزخرف نقش داشته باشم؟چرا وقتي اين پيشنهاد بهم داده شد مثل هميشه با يه نه بلند قضيه را فيصله ندادم؟چرا دوس داشتم توي اين بازي شركت كنم؟از اين بازي مزخرف چي نصيبم شد؟به جز يه عشقي كه تا چند روز آينده تموم ميشه
صداي زني كه داشت شماره پرواز را اعلام ميكرد باعث شد از گذشته ام برگردم بيرون و به زمان حال بيام .دستاي گرم مليكا پيچيده شد دور دستام و بعد از اون صداي پر استرس مليكا
_طني چرا اينقدر يخ كردي؟؟؟
برگشتم سمتش و فقط بهش نگاه كردم خودش از توي نگاهم همه چيزو فهميد
نگاهو دادم سمت شيشه ....مشتاق بودم ....مشتاق ديدنش ........بي تاب بودم........بي تاب ديدنش.
حال دست خودم نبود فقط دلم يه چيز ميخواست.......اونم چيزي نبود به جز پدرامي كه الان نزديك تر از هر موقع ديگه به من نفس ميكشيد ..........نزديك تر از هر لحظه ديگه به من بود ........خوشحال بودم توي هواي نفس ميكشم كه پدرامم ازش نفس ميكشه.
با احتيات به همه نگاه ميكردم مبادا دستم واسه كسي رو بشه........به تك تك مسافرا نگاه ميكردم .......دنبال گمشده خودم ميگشتم گمشده اي كه مثل سوزني در انبار كاه ميمونه
بالاخره ديمش ...............ديدمش كه چقدر فرق كرده بود............اين اون پدرامي نبود كه رفت......اين پسر لاغر و غم زده پدرام من نبود.......... اين ..........اين نميتونه پدرام باشه.
بيشتر دقت كردم شايد ........شايد اشتباه كرده باشم ...........ولي..........نگاهم روي دستش كه يه دست ظريف داخلش بود قفل شد به صاحب دست نگاه كردم ..........خدايا بگو اشتباه ميكنم ....بگو اين پدرام نيست كه دستاي اين دخترو گرفته............بگو اين شوهر من نيست ..............بگو اين عشق من نيست
_______________
نقد هم بيايد خوشحال ميشم
فرداشب معلوم ميشه اين دختر خانوم كي هستن:mrgreen:

tan tan16
1391،12،10, ساعت : 01:10 بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا م
خوبيد دوست جوني هام
اينم از اين
امروز بازم هست
نقد هم بيايد ديگه ناراحت ميشم هاااااااااا
______________________
يه دختر با موهاي بلوند و چشماي آبي با پوستي فوق العاده سفيد.از همون نگاه اول هم ميشد فهميد ايراني نيست .
به خودم اومدم و با صداي بلند گفتم اوناهشون بالاخره اومدن همه با صداي من برگشتن سمت قسمتي كه من اشاره كرده بودم پدرام هم بعد ازاينكه يكم بين جمعيت دنبال ما گشت بالاخره پيدا كرد و با همون دختره اومدن سمتمون.دستام هر لحظه سرد تر ميشد و حس حسادتم بيشتر ديگه رسيده بودن بهمون كه پيش قدم شدمو با صداي بلند احوال پرسي كردم
_سلام آقا پدرام حال شما؟
اول يكم نگاه كردو مثل اينكه به خودش اومده باشه گفت
_سلام طناز.خوبي؟
بدون اينكه چشم ازش بردارم جواب دادم
_ممنون خوبم تا چندوقت ديگه بهترم ميشم
مهناز خانوم مداخله كردو گفت:
_سلام پسرم خوبي؟
وبعد از اون همه يكي يكي اومدن و با پدرام سلام و لحوال پرسي كردن اما هنوز يه جاي كار براي من مجهول بود و اين چيزي كه منو درگير خودش كرده بود اين بود كه اين دختر چشم آبي كي ميتونه باشه......
با صداي مهناز خانوم به خودم اومدم
_خوب پسرم چه خبر چكار ميكني؟
اين سوال اينم اين موقع هنوز پدرام نرسيده ؟.....مهناز خانوم ديگه كيه بابا بزار برسه.......يكم استراحت بكنه بعد شروع كن........والا
ترجيح دادم نظاره گر باشم .....نظاره گر كه نه بيشتر ميخواستم اين دختري كه هنوز هم اسمشو نميدونستم بيشتر بشناسم ............دوباره و سه باره بهش نگاه كردم .معلوم بود كه از حرفاي ما هيچي نميفهمه چون خيلي گنگ به پدرام كه داشت با مهنازخانوم صحبت ميكرد زل زده بود .......از همه نظر عالي بود .......با صداي مليكا از فكر كردن اومدم بيرون
_نميخواي راه بيفتي بابا بسه خوردي دختر مردمو
برگشتمو پرسوال به مليكا زل زدم كه گفت
_همه داريم ميريم بيا
توي راه بوديم كه زدم به مليكا و گفتم
_ملي
_هووووووووم
بدون اينكه به جوابش كه خيلي بي ادبانه بود توجه كنم گفتم
_اين........اين دختره كي بود
_من چه ميدونم.......پدرام كه گفت اسمش مارياست گفت يكي از دوستاي خيلي نزديكمه
دوست؟؟؟يعني فقط دوستش بود؟.......ولي من كه بعيد ميدونم....رابطه ي بين پدرام و ماريا خيلي عميق تر بود...........ياد ندارم پدرام تا الان اين طوري با دوستاش رفتار كرده باشه البته دوستاي كه دختر باشن.........يه حسي بهم ميگفت پدرام و ماريا با هم رابطه دارن ولي ........
***
_طناز
نگاهمو از بيرون گرفتمو به پشت سرم نگاه كردم
توي اون كت شلوار سرمه اي بي نظير شده بود ..........مخصوصا كه چشماشم هم رنگ لباس هاش شده بود
_بله
يه مكث كوتاه و ادامه داد
_از وقتي كه اومديم ميخواستم باهات صحبت كنم اما همش احساس ميكنم فرار ميكني
_جدي؟تو هنوز چند ساعتم نيست كه رسيدي به اين زودي قضاوت نكن........نميخواستم كه مزاحم بشم بالاخره نامزدت بين ما ها غريب است نه؟؟؟
نميدونم چرا اينقدر اين موضوع واسم سنگين بود
يكم به چشمام نگاه كردو گفت
_راست ميگي بايد بيشتر به ماريا برسم
از دستش عصباني شدم پس خبري بود ميدونستم كه فقط يه دوستي معمولي نيست و فرا تر از اين چيزاست
_لطفا هر چي زودتر اقدام به طلاق بكن چون اصلا حوصله فاميلو ندارم اوكي؟
فقط بهم نگاه كرد........تحمل اون نگاه خيره را نداشتم راه افتادم كه برم با حرفش ميخكوبم كرد
_فردا ميرم دنبالش.........هر چي زودتر واسه هر دومون بهتره
يه نفس عميق كشيدم تا بغضمو قورت بدم
_آره خيلي بهتر
و ديگه حتي يك ثانيه هم اونجا نموندم

____________
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391،12،10, ساعت : 01:55 بعد از ظهر
از در رستوران رفتم داخل كه ايمانو ديدم پشت ميز هميشگي نشسته بود حسابي تو فكر بود با يه لبخند رفتم سمتشو گفتم
_ببخشيد آقا اينجا جاي كسيه؟
با همون سر پايين گفت
_بله خانوم لطفا بفرماييد
عجـــــــب يعني صداي منو تشخيص نداد
صندلي را كشيدم جلو نشتم كه سرشو آورد بالا گفت
_خانــوم محـــــــ....
ادامه حرفشو خورد و با لبخند گفت
_تو بودي؟
_نه بابام بود .........تو چه فكري كه حتي صداي منم تشخيص نميدي؟؟؟؟
يه نگاه به ساعتش كردو گفت
_دير كردي
راست ميگفت دير كرده بودم حسابي
_ سرمون شلوغه ديگه چيكار كنيم
زل زد توي چشمامو گفت
_اومد؟
نگاهمو از چشماش گرفتمو به ميز نگاه كرد و كوتاه گفتم
_آره
_حالش خوب بود؟
چشمامو بستمو گفتم
_عالي
با كمي مكث گفت
_نظرت عوض شد؟
بهش نگاه كردمو گفتم
_پدرام امروز شروع كرده به رفتن دنبال كاراي دادگاه به احتمال زياد تا آخر هفته طلاق
نميدونم ولي احساس كردم يه صدم ثانيه روي لبش يه لبخند كم رنگ ظاهر شد و گفت
_بعدش چي؟.........ميخواي چيكار كني؟
بهش نگاه كردم
_معلومه زندگي ميكنم مثل گذشته
_با حضور پدرام؟
چشمامو بستمو يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_پدرام نميمونه
_چرا؟
كلافه شده بودم گفتم
_اه ايمان حوصله داري ها ..........بيست سوالي راه انداختي؟نميمونه پدرام نامزد كرده با يه دختر آلماني به نام ماريا اومده منو طلاق بده و ماريا را به رخ من بكشه بره همين ديگه سوالي نيست؟
بهم نگاه كرد و منو را داد دستم
تا آوردن غذا و تموم شدنش هيچ حرفي بينون زده نشد تا اينكه ايمان گفت
_طناز
بهش نگاه كردم كه گفت
_ميدونم يكم زوده ..........ميدونم بي ادبيه .........اما ميترسم بازم از دستت بدم
منظورش نميفهميدم بهش نگاه كردم كه گفت
_طناز با من ازدواج كن
گنگ بودم اين الان درخواست بود يا دستور
اخم كردم كه گفت
_من بدون تو نميتونم
بي توجه بهش گفتم
_تمومش كن
_طنــــــــــاز
با يه صداي بلند ولي كنترل شده گفتم
_ايمان گفتم تمومش كن شنيدي؟
يكم نگاهم كرد گه ادامه دادم
_منو تو فقط دوتا همكلاسيم اوكي؟
ديگه هيچي نگفت منم بيشتر از اين موندنو جايز ندونستمو با يه خداحافظي راه افتادم سمت خونه
توي تاكسي نشسته بودمو فكر ميكردم به اينكه پدرام برگشت .............به اينكه دوباره آتيش عشقم روشن شده ..........به اينكه با خودش يه دختر فرنگي آورده ...........واينكه به خيلي چيزاي ديگه......حتي پيشنهاد غير منتظره ي ايمان
_آقا همين جا پياده ميشم
از تاكسي اومدم بيرون به سمت خونه حركت كردم در خونه را باز كردم چون حوصله هيچكسو نداشتم رفتم سمت استخر نشستم روي صندلي هاي آلاچيق و به آب خيره شدم
_كجا بودي؟
چشمامو بستمو گفتم
_سلام
اومد كنارم روي صندلي نشستو گفت
_عليك كجا بودي؟
بهش نگاه كردمو گفتم
_با ايمان بيرون بودم
يه پوزخند زدو گفت
_ايــــــــمان ............پدرام اينجا بود ميخواست باهات حرف بزنه اما خانوم كجا بوده.......با دوست پسرشون بيرون بودن
_خفه شو طاها حوصله اتو ندارم.با نامزدشون بودن؟
يه نفس عميق كشيدو گفت
_طناز ماريا دوست پدرامه بفهم
_هه دوست؟تو چقدر ساده اي ....كدوم دختر و پسري بدون دليل با هم دوست ميشن؟كلا دوستي دختر و پسر ساده و غيره نداره همه اش يكيه عشقو عاشقي
يه خنده بلند كرد و گفت
_خوب خودتو لو ميدي آفرين ديگه چي؟بگو خجالت نكش.........آخه جوجه توئي كه خودتم با همون آقا ايمانتو ميري بيرون ديگه چرا اين حرفا را ميزني
شا كي شدم دوستي منو ايمان فرق ميكرد
_دوستي منو ايمان فرق داره حداقلش با هم نميريم مسافرت
يه خند عصبي زدو گفت
_چرا وقتي هيچي نميدوني زر ميزني هان؟اوني كه بايد بهش شك داشت توئي تو.دوستيتون چه فرقي داره ؟هان؟ده بگو مگه نميگي فرق داره چه فرقي؟خودت الان گفتي همش عشق و عاشقيه
بهش نگاه كردم راست ميگفت چرا بهش فكر نكرده بودم.......چرا اينقدر سريع قبول كردم باهاش دوست بشم من يه زن متاهل بودم تعهد داشتم اما چه كردم
با چشماي اشكي به سمت خونه راه افتادم

tan tan16
1391،12،26, ساعت : 05:54 بعد از ظهر
سلاااااااااااااااام
بچه ها يه خبر
داشتان به احتمال95درصد تا آخر سال تمومه
اينم خبر خوب
نقد يادتون نره
_________________________
از ديشب كه طاها اون حرفارا به هم زده و ايمانم اون پيشنهاد مسخره را بهم داده سرم درد گرفته هنوز كه هنوزه بعد 3تا مسكن خوب نشدم.يخ نگاه ديگه به اتاق انداختم كه بلكه پيداش كنم ولي نبود هر چي گشتم گوشي محترمو نيافتم انگاري آب شده رفته زمين اي بابا
دوزانو نشستيم روي زمين دستامو كردم توي موهامو گفتم
_حالا اگر گذاشته بوديش تو شارژ الان اين جوري نبودي
نفسمو پر صدا دادم بيرون همون طوري نشسته يه نگاه گذرا به اتاق انداختم............خير نبود كه نبود.انگاري همه چيز دست به دست هم دادن تا نزارن من زنگ بزنم به ايمان .نخير اين طوري نميشه دوباره بلند شدم بگيردم كه مامان صدا كرد
_طنازم مامان كجاي؟
با شتاب در اتاق و باز كردم از روي پله ها گفتم
_جانم مادر چي شده؟
با يه ذوقي گفت
_بيا كه برات خبر خوب دارم
با همون موهاي بهم ريخته و شلوارك و تاپ رفتم پايين گفتم
_قربونت برم خير باشه
با خنده نشست كنارمو گفت
_خير دخترم اونم چه خيري
يه لبخند زدمو مامان ادامه داد
_يه چندوقته دوباره به خاله ات ميگم با شوهرش حرف بزنه و دوباره قضيه خواستگاري را پيش بكشه
مشتاق تر گفتم
_خوب
ادامه داد
_هيچي ديگه امروز زنگ زد و ظاهرا قبول كردن
با تعجب گفتم
_يعني موافقت كردن؟
مامان با خنده گفت
_آره
يه لبخند ديگه زدمو گفتم
_طاها ميدونه؟
_نه مادر منم الان فهميدم
با خوشحالي بلند شدمو گفتم
_پس بهش نگيد تا خودم بگم
مامان با خنده گفت
_باشه
پريدم بالا وبا انرژي تر از قبل دنبال گوشيم گشتم كه ديدم زير پاكت چيپس زير تخت افتاده
_آهان بالاخره پيدات كردم كجا بودي از صبح ؟؟شيــــطون
خيلي سريع شماره مليكارا گرفتم كه بعد چندتا بوق با يه صداي خيلي آروم گفت
_بله
چشمام گرد شده بود .....اين يعني همون مليكا بود؟
_ملي؟خودتي؟
با همون صدا گفت
_سلام طناز جون
ديگه داشتم پس ميوفتادم
_مليكا حوصله شوخي ندارم......مثل آدم حرف بزن
_وا؟خوب مثل آدمه ديگه
ديگه داشت كلافه ام ميكرد
_مليكا الان يعني داري خجالت ميكشي
كه يهو صدا جيغشو شنيدم
_خاك برسرت كنم مغز فندقي،يعني تو نميفهمي دخترا تا اسم خواستگار مياد بايد خجالت بكشن
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_خداروشكر خودتي
_خوب حالا چيكار داشتي زنگ زدي
_چشمم روشن از الان عروس بازي؟
با حنده گفت
_ايــــش بمير كي تو را آدم حساب ميكنه؟
_مليكا خانوم دارم برات
با يه صداي پر خنده گفت
_به طاها كه نگفتي
_نه بابا فعلا بايد اذيت بشه توئم نميگي ها
_نه نميگم.....خوب ديگه چه خبر؟ خوبي؟از پدرام چه خبرا؟
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_اونم با خانومش داره خوش ميگذرونه
_هنوز نرفته دنبال كارهي طلاق؟
_نميدونم،ملي جونم من كلي كار دارم فقط زنگ زدم بهت تبريك بگم
_قربانت عزيزم دستتم درد نكنه خواهر شوهري گل
با خند گفتم
_كاري نداري عروس
_نه فعلا
_خداحافظ
بعد از اينكه تلفنو قطع كردم آماده شدو رفتم سمت حمام

tan tan16
1391،12،27, ساعت : 01:26 بعد از ظهر
از حمام اومدم بيرون كه صداي طاها اومد پس شاداماد اومده بود.يه لبخندي زدمو رفتم پايين.
_سلام
يه نگاه بهم انداختو گفت
_سلام
تنهاي خوبيش اين بود هر چقدرم باهم دعوا ميكرديم آخرش جواب همو ميداديم و قهر نميكرديم البته در بعضي مواقع .
رفتم كنارش نشتمو گفتم
_خوبي؟چه خبر؟
يه نفس عميق كشيدو همونطور كه به تلويزون خيره بود گفت
_خوبم
پس از دستم ناراحت بود؟
اوكي خيالي نيست.با صداي بلند گفتم
_مامان گفتي ملي اينا كي ميرن حلقه بخرن؟
با كنار چشم داشتم طاهارا نگاه ميكردم همه حواسش به من بود
مامان از آشپزخونه اومد بيرون گفت
_چي ميگي؟
واي الان منو لو ميده
_گفتم ملي كي ميره واسه حلقه
اول يكم مجهول نگاهم كردو بعد گفت
_آهان مثل اينكه فردا
منم كم نياوردمو گفتم
_خوشبخت بشه
طاها كه ساكت بود بعد از اينكه مامان رفت توي آشپزخونه برگشت سمت منو گفت
_چي شده؟
شونه انداختم بالا گفتم
_چيزي نيست مليكا داره ازدواج ميكنه
چشماش از حالت متعجب به حالت غمگين تغيير كردو گفت
_با كي؟كي؟چه شكلي؟
_اوووه ،يكي يكي داداش من با يه دوستاي انشگاهش،تاريخ ايناشم خدا عالم است،چه شكلي نداره كه ديگه رفتن خواستگاري عمو قبول كرده
يه نفس ديگه كشيدو گفت
_مليكا ....دوسش داره؟
_وا سوالا ميپرسي ها معلومه
نميدونم بعد ازاين حرف من چي شد كه يهو مثل جني ها پاشد و رفت سمت اتاق خودش
يه لبخند زدم كه مامانم گفت
_چي شد؟
شونه انداختم بالا گفتم
_نميدونم
رفتم سمت پله ها به در اتاقش كه رسيدم در با شدت باز كردم كه صداي دادش اومد
_الــــــــــو اينجا كه طويله خودت نيست اينطوري درشو باز ميكني
در اتاق و بستمو گفتم
_بله طويله شماست بشين كارت دارم
_من با تو كاري ندارم
بدجنس گفتم
_حتي اگر درباره ملي باشه؟
جواب نداد،ادامه دادم
_مامان با خاله حرف زده و خاله هم با عمو قراره بريم خواستگاري ميخواستم يكم اذيتت كنم آقا طاها داري داماد ميشي داداشي
با شتاب برگشت سمتمو گفت
_طني داري راس ميگي
بغض گرفته بود دليلشو نميدونم چرا با سر گفتم ْآره
اومد سمتمو تويه حركت بغلم كردو گفت
_قربونت برم آجي خودمي
خودمو از جدا كردمو گفتم
_مباركت باشه
ديگه نايستادمو خودمو انداختم توي اتاقم
گوشيمو برداشتمو شماره ايمانو گرفتمو بهش اطلاع دادم عصر بايد ببينمت اونم خوشحال گفت باشه
بعد از ناهار يه استراحت كوچولو كردمو بعد از اونم بلند شدم آماده شدم با ايمان رفتيم سمت كافي شاپ هميشگي
_ببين ايمان از اينكه گفتم بياي اينجا فقط يه چيزه
زل زد توي چشماي من ادامه دادم
_ببين من دوست ندارم كسي فكر بدي درباره من داشته باشه اين رابطه ما غلطه
بهم نگاه كرد
_ببين يعني بايد اين رابطه تموم بشه
_تموم شد؟
با سر گفتم آره
_ببين طناز خانوم من فقط بهت پيشنهاد دادم،تو دير يا زود از پدرام جدا ميشي بعد از اونم بازم دير يا زود ازدواج ميكني درسته؟
با سر گفتم آره
_پس من هم ميتونم يكي از كسايي باشم كه ميان خواستگاري درسته؟
بازم سرمو تكون دادم
_من فقط الان ميخوام باهات مثل دوس باشم تا منو بشناسي تو قرار نيست با پدرام بموني
_ولي....
_ولي نداره طناز من با تو ميمونم
_ايمان پس اين بيرون امدن ها اينا....... من يه زن شوهر دارم اينو يادت نره
_ولي شوهرت داره بهت خيانت ميكنه
با شنيدن اين حرف قبلم آتيش گرفت ولي گفتم
_من به اون كاري ندارم ما از امروز تا قبل از طلاق من خواهر و برادريم باشه؟
سرشو تكون داد و گفت
_هر جور تو بخواهي
بعد از خودن قهوه به سمت خونه راه افتاديم

tan tan16
1391،12،28, ساعت : 01:49 بعد از ظهر
نقدم كه ديگه بوسيدين گذاشتين كنار
اي بابا اگر نياين نقد من ميدونم و شما ها
http://www.98patogh.com/forum/images/icons/gadid.gif (http://www.forum.98ia.com/t723923.html)×كــــــ ـــــيآ (http://www.forum.98ia.com/t859831.html)×
به اينم يه سر بزنيد

_________________________________

يه نگاه به استخر انداختم خالي خالي بود
چه زود گذشت ،چه روزاي كه با پدرامو طاها و ملي توي اين استخر و باغ شيطوني نميكرديم چه روزاي كه با هم دعوا نميكرديم چه زود گذشت اما امروز همون بچه هاي قديم شدن زن هاي خونه و مرداي خونه .........يه نفس عميق كشيدم ياد ديشب افتادم خواستگاري بود اسمشو كه نميشه گذاشت خواستگاري چون همه از موافقتشون و اعلام كرده بودن و اين مجلس بيشتر شبيه مجلس قرار مدارهاشون بود.
چقدر مليكا و طاها خوشحال بودن چقدر مليكا توي اون لباس آبي خوشگل شده بود طاها حق داشت عاشق همچين دختري بشه قرار بر اين شد كه آخر هفته يه مراسم نامزدي ساده بگيرن و بعد از اينكه تكليف من روشن شد اين پرژه طاها جشن بزرگ را بگيرن........بعد از روشن شد تكليف من يه نفس عميق كشيدمو به خودم فكر كردم...............چرا به اينجا كشيده شدم ......چرا عاشق شدم؟...........چرا بهم خيانت كرد؟..........چرا كسي بهش نگفت خيانت نكن؟...........چرا مهناز نزد تو گوشش؟..............چرا همه چيز واسه ما دخترا بد؟
نشستم لب تخت كه صداي گوشيم بلند شد رفتم سمتش كه ديدم اسم پدرام روشه يه نفس عميق كشيدمو جواب دادم
_بله
_سلام طناز
سعي كردم خشك ترين لحنمو به كار بگيرم
_سلام
خيلي تند گفت
_من كار هاي دادگاه و اين چيزا را انجام دادم فقط ميمونه دادگاه كه ميوفته به دوشنبه دوهفته آينده ميشه بعد نامزدي طاها مشكلي كه نداري
مشكل؟اين مسئله واسه من سراسر مشكله
خودمو كنترل كردمو گفتم
_نه خيلي هم خوبه
يكم مكث كردو گفت
_خيلي خوب فعلا خداحافظ
_خداحافظ
وقتي قطع كردم تازه به عمق فاجعه رسيدم
روي تخت خوابيدم و به اين چندوقت كه اومده فكر كردم بجز فرودگاه ديگه نديدمش يعني اينقدر سرش با خانومش گرم شده كه مارا يادش نمياد مامانشم كه فقط با مامان تلفني حرف ميزنن.
در اتاق به صدا در اومد با صداي بغض دار گفتم
_بله؟
در باز شد و مليكا توي آستانه در ظاهر شد
_سلام عرض شد
بهش نگاه كردم ديگه دختر خاله ام نبود الان شده بود زن داداشم
_سلام
نشست كنارمو گفت
_چي شده؟
تمام حرفاي پدرامو براش تكرار كردم گه گفت
_پس تصميمش جديه؟
_آره
_طناز چرا به ايمان اجازه نميدي؟
با يه صداي يكم بلند گفتم
_ملي ميفهمي من يه زن شوهر دارم
_نميگم الان كه هر موقع جدا شدي
با يه لحن ناله مانند گفتم
_من چجوري بدون پدرام دوم بيارم؟
_تحمل كن عزيزم تحمل بهترين كاره
بهش نگاه كردم شايد حق با ملي بود شايد من بايد بيخيال ميشدم
حالا هم غمبرك نزن كه كلي كار داريم بدو آماده شو بريم
با بي حالي بلند شدمو همراه مليكا رفتيم واسه خريد.
***
بعد از يك هفته دوندگي و خريد و آزمايش اين چيزا بالاخره آزاد شديم.
يه نگاه به طاها كه داشت فوتبال ميديد انداختمو گفتم
_خير سرت فرداشب دامادي
يه نگاه بهم انداخت و گفت
_نگوبابا،يادم ننداز چه ......خوردم
_چشم ملي روشن
يه نگاه به ساعت ه 12را رد كرده بود انداختمو رفتم سمت اتاقم و لباس عوض كردمو خوابيدم به 3نكشيده بود كه خوابم برد
خواب خيلي عجيبي ديدم خواب حرم امام رضا رو ديدم كه منو پدرام كنارش بوديم پدرام حالش خوب بود و داشت ميخنديد يه بچه هم كنارمون و داشت بازي ميكرد
با صداي مامان از خواب پريدم بالا كه گفت
_چي شده دختر؟
خواب و كامل واسه مامان گفتم كه گفت
_نميدونم حالا اشكال نداره پاشو آماده شو بري آرايشگاه
همراه مامان و خاله رفتيم آرايشگاه

tan tan16
1391،12،28, ساعت : 03:12 بعد از ظهر
اينم از اين منتظر بعدي هم باشيد
______________________
بخاطر اينكه مهموني مخلوط بود مجبور شده بودم يه كت شلوار شيك نسكافه اي همراه با يه روسري قهوه اي بگيرم آرايش صورتمم همه و همه خيلي كم رنگ و هوو رنگ ها كرم و قهوه اي و بژ بود همراه مامان و خاله بعد از آرايشگاه اومديم خونه خودمون قرار بودنامزدي همينجا باشه وباغ و واسه جشن آمادهكرده بودن همه در تكاپو بودنو هر كي يه كاري ميكرد
بي توجه به اين همه آدم كه هر كدوم يه كاري ميكنن نشسته بودم روي يكي از صندلي ها و به خواب ديشبم فكر ميردم هرچي بيشتر فكر ميكردم كم تر به نتيجه ميرسيدم اينقدر درگير خوابم بودم كه نفهميدم تقريبا نصفه بيشتر مهمونا اومدن مامان هم كه تا منو ديد يه چشم غره بهم رفت كه يعني بعدا ميكشمت
داشتم ميرفتم سمت باغ كه صداشو شندم داشت با طاها حرف ميزد
_مبارك باشه
طاها با خنده گفت
_چاكريم ايشالله نوبت خودت
پدرام قهقه گفت
_يادت رفته من قبل از تو دست به كار شدم
طاها خنديد گفت
_ماريا كجاست؟آورديش كه؟
با خنده گفت
_آره بابا اينقدرم ذوق داشت نميدونم اين متين اينو جاي نميبره
هر دو خنديدن
ايستادن بيشترو جايز ندونستمو رفتم پايين داشتم از كنارشون رد ميشدم كه طاها گفت
_طناز
ايستادم و رفتم توجلد طناز خشك برگشتمو بدون نگاه كردن به پدرام گفتم
_بله؟
يه نفس عميق كشيد و گفت
_يكم اخماتو باز كن آدم نترسه
فقط زل زدم توي چشماش كه گفت
_خوب بابا،يكم برو پيش مليكا تنها مونده
بهش نگاه كردم زن ذليل
باشه اي گفتمو اومدم از كنار پدرام رد بشم كه نگاهمون توي هم قفل شد شده بودم مثل دختر دبيرستاني ها اين همه مقاومتم با اولين نگاه از همه فروپاشيد اما من نبايد اين قدر كم اراده باشم
چشمامو بستمو سريع دور شدم
به باغ كه رسيدم هركسي كه بهم ميرسيد تبريك ميگفت بعضي ها هم كه موضوع منو پدرامو ميدونستم يكم سوال پيچم ميكردن.
نشستم كنار مليكا و شروع كردم به حرف زد و كم كردن استرسش كه ماريا را ديدم نشسته بود كنار مهناز و داشت به همه چيز با تعجب نگاه ميكرد پدرام راس ميگفت ظاهرا برادرش متين اينو هيج جا نميبرده كه اينقدر نديد بديد شده....خيلي ناز شده بود موهاي بلوندشو بايه گير همه را كج ريخته بود و يه لباس صورتي تا روي زانو پوشيده بود داشت به مامان و مهناز خانوم نگاه ميكرد.بيخيال اون شدم كه طاها صدام زد
_طناز........طناز
برگشتم سمت صدا كه ديدم طاها اشاره ميكنه برم سمتش.بلند شدمو به خاطر پاشنه كفشم آروم رفتم سمتش رسيدم بهشون كه گفت
_طناز جان آقاي مودت اومدن
برگشتم سمت ايمانو واسه درآوردن لج پدرام خيلي گرم با ايمان حرف زدم
_سلام ايمان خوبي؟خوش اومدي؟بيا از اين طرف
ايمانم كم نياورد و نشست كنارم به محض نشستن برگشتم و يه نگاه گذرا به پدرام كه كليد كرده بود روي ما كردم دلم ميخواست زبونمو در بيارم اما به جاش رومو كردم سمت ايمان
ايمان يه ريز داشت فك ميزد از هر دري ميگفت ولي من متوجه هيچ چيز نبودم جز شكستگي كنار سرش نميدونم چرا اما همين شكستگي نظرمو اونقدر جلب كرده بود كه هيچ ي از حرفاي ايمان و نميفهمدم و فقط سر تكون ميدادم.وقتي ديدم ظاهرا حرف زدنش تموم شده بلند شدمو با يه معذرت خواهي رفتم سمت مامان كه داشت بهم اشاره ميكرد
_بله مامان جان؟
با حرص گفت
_بيا بشين كنار من زشته
يكم به اين ور اون ور نگاه كردم كه ديدم پيش ماريا جا هست رفتم و نشستم كنارش كه پدرام اومد رو به ماريا به آلماني يه چيزي گفت داشتم رومو ازشون ميگرفتم كه
يه شكستگي كنار سر پدرام بود نميدونم چرا اينقدراين مسئله برام مهم بود كه يهو ناخودآگاه گفتم
_پدرام
با مكث برگشت سمتمو گفت
_بله؟
آب دهنمو قورت دادمو گفتم
_اين ....شكستگي كنار سرت ماله كي؟
يكم بهم نگاه كردو گفت
_مال روزيه كه تو شكت سرم گيج رفت
يكم نگاهش كردم كه گفت
_چطور؟
سرمو تكون دادمو گفتم
_هيچي همينطوري
اما اون شبو يادم اومد كه منو طاها رفتيم دنبالش توي خاطرات بودم كه يهو نذري كه كرده بودم يادم اومد.نذر كرده بودم اگر پدرام حالش خوب شد ببرمش حرم امام رضا پس واسه همين بود كه ديشب اون خوابو ديدم سرمو تكون دادمو گفتم بايد حتما در باره اش باهاش صحبت كنم
دوباره برگشتم سمتش و گفتم
_ميشه باهات حرف بزنم
يكم بهم نگاه كرد و گفت
_حتما
الان نميشد واسه همين گفتم
_الان نميشه اگر...
پريد وسط حرفمو گفت
_فردا بيا شركت خيلي خوب؟
باشه اي گفتو به صحبتمون خاتمه دادم
تا آخر مجلس هيچي نفهميدم و فقط به حرفاي فردا بايد به پدرام ميگفتم فكر كردم

tan tan16
1391،12،29, ساعت : 03:08 بعد از ظهر
صبح با سر درد از خواب بيدار شدم.حوصله حمام رفتن نداشتم اما با اون وضع آشفته ن نياز به يه حمام آب داغ داشتم.حوله امو برداشتمو رفتم حمام از حمام كه اومدم بيرون همه خواب بودن بي توجه به اينكه اگر الان برم از خونه بيرون مامانم ميكشتم رفتم سمت كمدم.يه جين سورمه اي با يه مانتو سفيد و يه روسري سرمه اي برداشتمو زدم از خونه بيرون.نميخواستم زود برسم واسه همين پياده رفتم.يه زنگ هم به پدرام و زدم كه مطمئن بشم هستشو به سمت شركت راه افتادم.
مليكا ديشبو خونه ي ما بود با اين تفاوت كه به جاي اينكه مثل هميشه بياد پيش من بخواب كنار همسر خودش خوابيد.آخي مليكا هم ديگه متاهل شد و اين واسه مني كه تازه دارم طلاق ميگيرم يه جور احساس تنهاي ميشه.
وقتي به خودم اومدم رسيده بودم به شركت يه نگاه به ساعتم انداختم كه ديدم 11شده.رفتم بالا و بدون در زدن در باز كردم كه...
چشمام از تعجب ديگه باز نميشد همونطوري توي همون حالت مونده بودم باورم نميشد ايني كه جلو من بود ماريا بود همون دختر مظلوم كه پدرام به من ترجيح داده بود.آب دهنمو به زور قورت دادمو گفتم
_خيلي پستي
هر دو با تعجب به من نگاه ميكردن منم دست كمي از اونا نداشتم.با صداي يكم بلند تر گفتم
_تو خجالت نميكشي دختر اجنبي
ميخواستم برم بزنمش كه در يه اتاق باز شد و پدرام اومد بيرون
_اينجا چه خبر؟طناز كي اومدي؟
بهش نگاه كردمو بدون اينكه جواب بدم گفتم
_بيا آقا پدرام تحويل بگير
بعد به ماريا كه روي پاي يه پسر ديگه نشسته بود اشاره كردمو گفتم
_هنوز هيچي نشده داره خيانت ميكنه
نفسمو پر صدا دادم بيرون و گفتم
_واقعا اين دختره اجنبي چه برتري از من داشت چي داشت كه به من ترجيح دادي هاااااان؟
حرف زدنم دست خودم نبود وهر چي به ذهنم ميرسيد و ميگفتم
پدرام اومد سمت منو گفت
_طناز آروم باش
بهش نگاه كردمو گفتم
_خيلي بي غيرتي كه اجازه ميدي نامزدت بره تو آغوش يه مرد غريبه وببوستش
همون پسري كه ماريا روي پاهاش بود گفت
_پدرام چي شده؟
برگشتم سمتشو گفتم
_تازه ميگي چي شده.هه..
پدرام بين حرف من پريد و گفت
_چيزي نيت متين جان،ايشون همسر بنده طناز جان(به همون پسري كه تازه فهميدم اسمش متين اشاره كردوگفت)متين يكي از بهترين دوستاي كه دال آلمان دارم ايشونم همسرشون ماريا
گيج بودم....پس مگه ماريا نامزد پدرام نبود؟؟؟پس ؟؟
گيج به پدرام نگاه كردم كه گفت
_شما راحت باشيد
روبه من كردو گفت
_بريم دفتر من
راه افتادم سمت دفتر و درشو باز كردم و رفتم داخل پشت سر منم پدرام اومد و نشست روبه روي من روي يكي از صندلي ها
تكيه داد به صندلي ها و گفت
_اولا شرمنده وسيله پذيراي نيست دوما اين چه كاري بود سر صبحي؟
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_من فكر ميكردم ماريا نامزدته والانم داره خيانت ميكنه
يه لبخند زدو گفت
_چرا اين فكر و كردي
_چون تو نگفتي زن دوستته
_اگر نگم يعني نامزد منه
_ولي وقتي من بهت گفتم انكارم نكردي
_اون كه لازمت بود
با گفتن اينكه واسه چه كاري اومدم به اين بحث خاتمه دادم
_من واسه يه چيز ديگه اومدم
منتظر نگاهم كرد كه گفتم
_يادته روزي كه تو شركت ....
پريد وسط حرفمو گفت
_آره يادمه
_خوب من اون روز ..........
گفتنش واسم يكم سخت بود واسه همين به من من افتاده بودم
_تو چي؟
_ا......چيزه من اون روز (چشمامو بستمو گفتم)يه نذري كردم
تا چشمامو باز كردم ديدم داره نگاهم ميكنه ادامه دادم
_كه اگر تو صحيح وسالم شدي به زور ببرمت مشهد
يكم نگاهم كرد و گفت
_حالا چرا زوركي؟
_گفتم شايد نخواهي بياي
يكم نگاه كرد و گفت
_نه اتفاقا چند شب پيش خوابشو ديدم
يكم نگاهم كرد و گفت
_توئم مياي كه؟
يكم نگاهش كردم نميدونم من حس كردم يا واقعا اين طوري بود احساس ميكردم با چشمام ازم خواهش ميكنه برم
_آره ميام
يه لبخند زدو گفت
_واسه شنبه خوبه؟
_باشه
همون موقع بلند شدو واسه شنبه دوتا بليط هواپيما گرفت به مدت3روز
وقتي داشتم از در ميومدم بيرون گفتم
_مگه امروز روز تعطيلي نيست؟چرا تو باز كردي
_كار داشتم مجبور شدم
يه باشه اي گفتم و اومدم از در بيام بيرون كه گفت
_فردا آماده باش خودم ميام همراهت
سرمو تكون دادمو راهيه خونه شدم.

tan tan16
1391،12،29, ساعت : 03:39 بعد از ظهر
و پست بعدي پست آخر و پايان داستان:-2-30-:
___________________
توي بالكن هتل ايستاده بودمو به حرم امام رضا نگاه ميكردم.چه زود گذشت اين 3روزم تموم شد و ما فردا بايد حركت كنيم به سمت تهران اين چندوقته به جز حرفاي كليشه اي هيچ حرفي بهم نزديم به خواست خودم هم به جز هتل و حرم جاي ديگه نرفتيم چون نميخواستم به جز زيارت كار ديگه انجام بدم.يكم ديگه به حرم نگاه كردم چشمامو بستمو گفتم
_يا امام رضا،منو پدرام آينده اي نداريم،توكه ميدوني داريم جدا ميشيم،اما ازت يه خواهش دارم هميشه سلامت باشه ،و اينكه هر موقع نياز به كمك داشت خودت كمكش كن.
با دستام اشكامو پاك كردم و اومدم برم تو كه.....خوردم به يه چيزي سرمو كه بلند كردم نگاهم افتاد توي يه جفت چشم طوسي كه زل زده بود توي چشمام
يكم بهش نگاه كردمو گفتم
_برو كنار
اما اون هنوز همونجا بود
يعني شنيده خدا كنه نشنيده باشه
_پدرام برو كنار
_برم كنار كه ساده ازم بگذري؟برم كنار كه تو رو دودستي بدم ايمان؟
صداشو برد بالا گفت
_خير طناز خانوم نخير پدرام اونقدر ها هم خنگ نيست
منظور حرفشو نميفهميدم نه اينكه نفهمم حضمش واسم سخت بود
اومدم از كنارش رد بشم كه گفت
_اگر تصميم به طلاقت داشتم فكر ميكردم ازم متنفري
برگشتم سمتشو گفتم
_الانم ازت متنفرم
بلند خنديد و گفت
_دروغ ميگي داري دروغ ميگي.
عصبي گفتم
_به تو مربوط نيست
مچ دستمو گرفت و برد سمت تخت شوتم كرد روي تخت خودش ايستاد جلو پنجره
_اگر دروغ نيست اينا چي بود گفتي؟د لامصب بگو حسي كه داري را بگو هم منو هم خودتو راحت كن
هه خيال كرده كه راستشو ميگم كه دوباره بزاره بره
بهش نگاه نميكردم كه گفت
_باشه تو نگو اما من ميگم ميگم كه يه روزي شرمنده قلبم نشم ميگم كه بدوني چقدر مغروري
روز اولي كه پا گذاشتم توي خونه احتشام از همون اول فهميدم لجبازي مغروري اما.....نميدونم چي شد كه چشم باز كردمو شدم مجنون خانوم اما من مغرور تر از اين حرفا بودم به هيچكي نگفتم گفتم زود گذره ميره من دوسش ندارم اين دخترلوس و ولي دروغ بود هر چي ميگذشت بيشتر ميشد اين علاقه اي كه از اول اشتباه بود.ميخواستم بهت بگم اما نميشد نه اينكه نشه غرورم نميذاشت تا اينكه هم من هم تو بزرگ شديم تو رفتي دانشگاه و منم رفتم سركار شركت زدمو هر روز پيشرفت هر روز ترقي توجه همه به من بجز كسي كه بايد باشه و نيست شده بودم نمونه تو فاميل توي دوست آشنا موقعيتم خوب بود و مامان اين وسط داشت اذيت ميكرد يه روز ميگفت دختر اينو بگير يه روز ديگه ميگفت اونو بگير اما من فقط يكي را ميخواستمو ميدونستم رسيدن بهش غيرممكنه.سفر شمال پيش اومد بعدشم اون مريضيه لعنتي.بدبختي من از اون جاي شروع شد كه مال من بودي ولي حق نداشتم بيام نزيكت.زنم بودي اما از صدتا غريبه غريبه تر بودي بهت نياز داشتم اما .......رفتم .....رفتم كه اگر نميتونم داشته باشمت نبينم كه يكي ديگه داره تورا وقتي عمل شدمو برگشتم و تو فرودگاه تو ماريا را فكر كردي نامزد منه گفتم اشكال نداره بزار فكر كنه نامزدمه همه ميدوسن كه ماريا زن متينه ماريا از اون روز تو فرودگاه رفت خونه مامان متين و تا شب نامزدي.نياز بود احساستو بدونم واسه تصيمي گيري بهتر نياز بود اما تو خود دار تر ازاين چيزا بودي مثل الان كه نميگي حست چيه تا اين بازي مسخره تموم بشه.
گيج شده بودم يعني پدرام ازهمون اول؟خوب بشر ميگفتي واي خداي من يعني پدرام منو دوس داره؟
برگشتم بهش نگاه كردم و گفتم
_پس چرا اينقدر اذيتم ميكردي؟
يه لبخند زدو گفت
_ميخواستم اون طوري جلب توجه كنم به چشمت بيام اما....باعث آزارت ميشدم
برگشت به چشمام نگاه كردو گفت
_حاضري بقيه عمرتم با من باشي؟
يكم نگاهش كردم مردد بودم بگم يا نه بگم دوسش دارم؟آره ديگه طناز چقدر دست دست ميكني؟
چشمامو بستمو گفتم
_با كمال ميل حاضرم
به ثانيه نكشيد كه بين زمين و هوا معلق شدم
_پدرام بزارم زميـــــــــن
_نوچ نمشه بايد حالا حالا ها اينجا باشي
***
صداي كه اعلام ميكرد رسيديم به تهران باعث شد از فكر كردن به اين چندوقت بيام بيرون به پدرام نگاه كنم و بگم
_پدرام؟
_جانم؟
يكم نگاهش كردم و گفتم
_مامان اينا چي؟
يكم گيج نگاه كردو گفت
_چي چي؟
_اگر دعوامون كنن
خنديد و گفت
_نترس عزيزم خوشحالم ميشن مامان من كه عاشق اينه تو عروسش بشي
با همديگه از هواپيما اومديم پايينو رفتيم سمت خانواده هامون

tan tan16
1391،12،29, ساعت : 03:55 بعد از ظهر
وقتي به همه گفتيم چه تصميم داريم يكم تعجب كردن ولي خيلي زود بهمون تبريك گفتنو گفتن بهترين راه ديشبم مثل همه شباي كه توي اين خونه بوديم از هم جدا خوابيديم
امروز روز تولد منه پدرام منو مليكارا بزرو از خونه بيرون كرده كه مثلا همه جارا تزيين كنه
رو به مليكا گفتم
_اوف خسته شدم برگرديم؟
_بزار يه زنگ بزنم به اين شوهرت
بعد از اينكه با پدرام صحبت كرد راه افتاديم سمت خونه
_حالا خوبه خونه مامانت بوديمو اينقدر خسته شدي
يه نفس عميق كشيدمو گفتم
_ديگه نميتونم از پدرامم دور باشم
_اووووووه پدرامم بگير منو
با خنده و شوخي رفتيم داخل تقزيبا همه اومده بودن و فقط من نبودم
لباسمو عوض كردمو يه كت شلوار سفيد به واست پدرام پوشيدمو نشستم كنار پدرام يكم نگاهم كردو گفت
_چه خوشكل شدي عروس من
بهش نگاه كردمو گفتم
_من خيلي وقت پيش عروس شدم
خنيد و گفت
_اما امشب عروس مني .امشب مال مني
بهش خنديدم كه با صداي بلند رو به جمع گفت
_خانوم ها وآقايون ميخواستم امشب كه همه اينجا هستم يه مطلبي را عرض كنم
همه بهش نگاه ميكردن منم كه خنده ام گرفته بود از طرز حرف زدنش كه گفت
_من و همسرم طناز(دستشو گرفت سمت منو مجبورم كرد بلند بشم)تصميم گرفتيم بچه بازي هاي گذشته را كنار بزاريمو از اين به بعد تا عمر داريم در كنار هم زندگي كنيم .
بعد از اين حرف همه دست يكي يكي اومدن جلو تبريك گفتن
الهام اومد جلو و آروم كنار گوشم گفت
_مباركت باشه عروس خانوم منتظر يه عروسي باش
با تعجب گفتم
_عروسي؟مليكارا ميگي؟
با حنده گفت
_نه خره يكي از بچه هاي دانشگاه مخ كامپيوتر اسمش مجيده اومده خواستگاري آخر اين ماه قراره ...
با جيغ گفتم
_مباركت باشه عزيزم
_ممنون
بعد از اونم همه كادو هاي تولدمو دادنو پدرامم بهم يه سويچ ماشين دادو ازم قول گرفت كه مواظب خودم باشم و تند نرم
وقتي همه مهمونا رفتن پدرام منو برد داخل اتاق و همونطور كه مينشستيم روي تخت گفت
_يه عمر منتظر همچين لحظه اي بودم كه من و تو ما بشيم
و.....
پايان

طناز.ج
___________________

اينم از اين درد عاشقي هم تموميد ميدونم خيلي بد بود ولي از اينكه اين چندوقت منو تحمل كردين از تك تكتون ممنونم
كار اولم بود و اميدوارم كه كار هاي بعدي بهتر از اين باشه

تا اول فروردين ماهسال92همه گي خداحافظ

SHADI-R
1391،12،29, ساعت : 03:58 بعد از ظهر
خسته نباشی گلم.زیبا بود.

بهار گل
1391،12،29, ساعت : 03:59 بعد از ظهر
خسته نباشي عالي بود:-118-:

Tikooli
1391،12،29, ساعت : 04:01 بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

*$~رازگل سرخ~$*
1391،12،29, ساعت : 04:02 بعد از ظهر
خسته نباشی

با آرزوی سالی خوب:-2-40-:

aram-anid
1391،12،29, ساعت : 04:05 بعد از ظهر
خسته نباشید گلم
موفق باشی
:-2-40-:

blue heart
1391،12،29, ساعت : 04:06 بعد از ظهر
خسته نباشی...ععالی بود...:-2-40-:

bahar5131
1391،12،29, ساعت : 04:08 بعد از ظهر
ممنون خسته نباشی:-118-:

taraneh24
1391،12،29, ساعت : 04:11 بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

خانم فسقلی
1391،12،29, ساعت : 04:16 بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

Sam!ra
1391،12،29, ساعت : 04:18 بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشید:-2-40-:

ssoudeh
1391،12،29, ساعت : 04:19 بعد از ظهر
ممنون وخسته نباشى عزيزم:-2-40-:

shanal gharmazi
1391،12،29, ساعت : 04:20 بعد از ظهر
خسته نباشید ...ممنون عزیزم:-2-40-:

.HOMA.
1391،12،29, ساعت : 04:21 بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشید:-2-40-:

~sky angel~
1391،12،29, ساعت : 04:22 بعد از ظهر
عالی بود طناز عزیزم !
خسته نباشی ! :-118-:
به امید خوندن رمان های جدیدترت تو سایت ! :-2-16-:

~Spunk!e~
1391،12،29, ساعت : 04:31 بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشید:-118-:

f1363
1391،12،29, ساعت : 04:40 بعد از ظهر
مرسی عزیزم

•●شقایق●•
1391،12،29, ساعت : 04:48 بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم:-118-:

عاشق رمان خواند
1391،12،29, ساعت : 04:49 بعد از ظهر
خسته نباشی عالی بود

-Niloufar-
1391،12،29, ساعت : 05:09 بعد از ظهر
ممنون عزیزم
خسته نباشی:-118-:

pegah.a
1391،12،29, ساعت : 05:43 بعد از ظهر
مرسی و خسته نباشید :-118-:

atena_a
1391،12،29, ساعت : 05:44 بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشی!:-2-40-:

edin
1391،12،29, ساعت : 05:51 بعد از ظهر
ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮔﻠﯽ :)

fatima64
1391،12،29, ساعت : 06:04 بعد از ظهر
مرسی خسته نباشی:-118-:

BaharәH
1391،12،29, ساعت : 06:06 بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشی:-118-:

sydney
1391،12،29, ساعت : 06:14 بعد از ظهر
خسته نباشید:-2-40-:

harimeshgh
1391،12،29, ساعت : 06:17 بعد از ظهر
خسته نباشی

*ریحانه#
1391،12،29, ساعت : 06:27 بعد از ظهر
خسته نباشی قشنگ بود

pegah.a
1391،12،29, ساعت : 06:45 بعد از ظهر
با تشکر :-118-:
قفل