PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان درد عاشقی | tan tan16 کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7

tan tan16
1391,04,07, ساعت : 15:45
به نام خدا

سلام دوستاي گلم
بچه ها اين اولين باره كه من دست به قلم ميشم و ميخوام رمان بنويسم :-2-38-:اميدوارم كه همه دوست داشته باشيد و كمكم كنيد تا بتونم پيشرفت كنم
اين رمان همه جور چيزي توش داره ..:mrgreen:
از عشق و نفرت بگير :-2-09-:تا خنده و شوخي :-2-22-:سعي ميكنم زياد غير طبيعي نباشه و بصورت زندگي عادي از اب در بیاد.:-2-41-:.

و اما خلاصه:mrgreen:
.
.
.


طناز برای اينكه دل مامان باباش رو نشكنه و همینطور با اوني كه اونا ميگن ازدواج نكنه ميگه عاشق دوست برادرش پدرام شده كه از قبل با پدرام و داداشش طاها برنامه ريزي ميكنن تا پدر ومادرش متوجه چیزی نشن ولي .......:mrgreen::-2-27-:




خوب ميدونيد كه به شدت به نقداتون نياز دارم:-2-41-: بخاطر اينكه تازه كارمو
كلي هم استرس دارم ..:-2-15-:اميدوارم خوشتون بياد ..:-2-14-:




:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


"درد عشق و عاشقی درمان ندارد
راز عشق و عاشقی پایان ندارد "



:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
درد عاشقي|tan tan16|معرفي و نقد كتاب (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

http://www.up2.98ia.com/images/71743569575926610804.jpg (http://www.up2.98ia.com/)

Farnaz
1391,04,07, ساعت : 15:49
وایی امیدوارم موفق باشی دوست عزیز!
تو تاپیک تایپ نباید پست بدین!

با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

tan tan16
1391,04,07, ساعت : 16:20
با خستگي تمام امدم توي خونه داشتم آتيش ميگرفتم همينجور كه حرص ميخوردم از دست هواي گرم تهران مقنعه ام را هم با
حرص تمام در آوردم كوله بدبختمو كه همون اول انداختم روي سراميكا كه به احتمال زياد صفحه گوشيم داغون شد امدم خودمو
انداختم روي كاناپه چرمي كه جلو كولر بود آخ چقدر از اين كاناپه متنفر بودم هر وقت آدم روش ميشست آبرو آدمو به باد ميداد بس كه صداي نا جور ميداد .همينجور داشتم تو دلم به اين هوا و كاناپه الكي بدو بيراه ميگفتم و دكمه هاي سريش مانتوم هم باز ميكردم كه صدا مامانمو شنيدم
_ يه موقع سلام نكنيا گناه ميشه
_شرمنده ماماي جونم سلااااااااااااااااااااااا ام
_سلام بروي ماهت پاشو تا بابات و طاها نيومدن برو يه دوش بگير
با اين حرف مامان از روي مبل پاشدم و ايستادم روي مبل كه دقيقا جلوي كولر باشم
_ااااااا طناز اين طوري كه سرما ميخوري زير مانتوتم كه چيزي نپوشيدي دختر مگه عقل نداري تو واي خدا زشته با اين لباسا اينطوري ايستادي برو لباستا عوض كن
خسته تر از اوني بودم كه باهاش دعوا كنم امدم پايين وسايلمو برداشتم رفتم بالا و به مامانم گفتم ميرم حمام بعد يك ساعت كه تو حمام بودم امدم بيرون اما هنوز خسته بودم تو پاهام داشت ضعف ميرفت لباسامو عوض كردم يه تاب كه كه نه تونيك آستين حلقه اي گشاده صورتي كه تا روي وسط رون پام بود پوشيدم و يه شلوارك كوتاه كه تا زير خوده لباسه بود كه اگه رفت كنار چيزي معلوم نباشه و رفتم پايين
آخي مامانم هميشه ميگفت جلو طاها از اين لباسا نپوش منم ميگفتم طاها داداشمه منو به چشم خواهرش ميبينه ولش كنه حال فكر كردن ندارم
_سلام باباي خوبي
بابا تازه رسيده بودو خستگي از سرو روش ميباريد رفتم سمتشو مثل هميشه پيشونيمو بوسيد
_سلام دختر بابا خوبي كلاس امروز خوب بود
با ياد آوري كلاسا بدبختي كه امروز كشيدم اخمام رفت توي هم با يه لحن حق به جانب گفتم
_واي نه بابا خيلي بد بود اعصابم خورد شد از بس گرم بود
_من كه گفتم با آژانس برو
_رفتنم با آژانس بود برگشتم با اتوبوس
_از فردا هر دو را با آژانس برو
_بابا نميشه يه ما...
بابا بين حرفم امدو گفت
_طناز حرف ماشينو نزن كه خيلي بچه اي
با حرص پاشدم گفتم من بچه ام كه صدا طاها امد
_پس عمه ي من بچه است تو جوجه اي ديگه
_برگشتم سمتشو گفتم اولا سلام دوما توي دعواي پدر دختري دخالت نكن
_ سلام بر طني خودم آخه تو هنوز بچه اي جوجو
ديگه خونم به جوش امد احساس كردم اگر بيشتر بمونم از سرم دود بلند ميشه براي همين رفتم توي آشپز خونه پيش مامانم ..

tan tan16
1391,04,07, ساعت : 19:32
بچه ها من امدم متاسفانه هنوز تايپيك نقد نزدم اگر نقدي چيزي بود بيايد بهم بگيد پ خ كنيد واسم ممنون ميشم قربون همتون :-2-40-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ
بعد از ناهار كمك مامان كردم و سريع رفتم توي اتاقم چون ديگه واقعا جوني توي بدنم نبود.
توي خواب ناز بودم كه صداي مزاحم مليكا را شنيدم كه داشت با جيغ داد منو صدا ميكرد
خدايي كه صداي بلندي داشت چون مني كه صدا بمب اتمم نميتونه بيدارم كنه وخوابم سنگينه فقط ملي ميتونست بيدار كنه.
با حرص روي تختم نشستم و برگشتم سمتش كه روي صندلي ميز آرايشم نشسته بود
وقتي منو ديد يه لبخندي زد كه تمام دندوناش هويدا شد و گفت:
_سلام طن طني جونم بدو كه كلي ديرمون شده
با گيجي گفتم
_كجا مگه بايد بريم؟؟؟؟!!!!
_هي واي من دوباره يادت رفت توي اين هفته صدبار يادت انداختم بازم يادت رفت
_خوب تو بگو تا يادم بياد
با اين حرف دوباره دراز كشيدم و پشتمو بهش كردم هنوز 2 ثانيه نگذشته بود كه احساس كردم كه ستون فقراتم از وسط نصف شد برگشتم سمتشو يه جيغ رنگين كموني سرش كشيدم و با حرص بهش گفتم
_ااااااااااااااوي چه خبرته؟؟
با اين حرفم با تمام قدرتم هلش دادم عقب
_طن طن پاشو ديگه امروز چند شنبه است
_واي ملي خوب معلومه سه شنبه
_ خوب و زهر مار ماسه شنبه قرار بود كجا بريم ؟؟؟؟
يكم فكر كردم كه يه چيزاي يادم امد به كل يادم رفته بود قرار بود بريم بام تهران .حق به جانب گفتم
_خوب كه چي
چپ چپ نگاهم كردو گفت
_تا3 ميشمارم آماده پاييني
و بعد اين حرف خودش بلندشد و رفت.منم بلند شدمو رفتم صمت دستشويي صورتمو شستم امدم توي اتاقمو رفتم سر كمدم يه مانتوي كرم با جين قهوه اي با يه شال كرم قهوه اي امدم گذاشتم روي تختمو شروع كردم به آماده شدن جينم لوله تفنگي بود با يه مانتوي كه تا وسط رون پام بودو يه كمر بند سر خود مانتو داشت يقه پهني داشت كه لبش نوار قهوه اي كار شده بود شالمم انداختم روي سرمو اصلا حس آرايش كردنم نداشتم كيف اسپرتمو با كتوني هاي قهوه ايم كه 3تا خط به صورت كج به رنگ زرد كنار كفشم بود برداشتمو رفتم بيرون ملي باز داشت مثل هميشه با طاها بحث ميكرد تا منو ديد امد سمتمو دستمو گرفت كشيد در همون حالت از طاها خداحافظي كرديمو رفتيم سمت در تا رسيدن آژانس يه كم معطل شديم توي اين فرصت يه نگاه بهش انداختم مثل هميشه بوي عطرش آدمو مست ميكرد يه مانتوي كوتاه سورمه اي با يه جين مشكي يه جفت كتوني مشكي و يه كيف مشكي با يه شال آبي آسموني پوشيده بود ميخ مليكا بودم كه صداي يه ماشين پارازيت انداخت توي برانداز ملي خانوم. توي راه ملي مدام حرف ميزدومن كه اصلا حوصله نداشتم الكي سرمو به نشانه تائيد تكون ميدادم تمام مدت بفكر اين بودم اگر نيومده بودم الان خواب بودمو لعنت فرستادم به خودمو مليكا كه يهو دستم كشيده شدو من پرت شدم سمت ملي كه دستمو ميكشيد رسيده بوديمو من نفهميده بودم.
چند وقتي بود كه نيومده بوديم اينجا هر دو مون عاشق بام تهران بوديم اينجا به زندگي مون فكر ميكرديم به همه آرزو هامون كه تا حالا داشتيم چه اوناي كه بهش رسيديمو چه اوناي كه نرسيديم....
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــ
منتظر ادامه اش باشيد هيجانش توي راه :mrgreen:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391,04,07, ساعت : 23:55
خووووووووووووووووب بچه ها اين پستا حتما بخونين قربان همه تون
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ
رفتم توي فكر دوست داشتم اين دفعه به مامان بابام و خودمو طاها فكر كنم به اون چيزاي كه داشتم فكر كنم دلم خواست به خانوادم فكر كنم
اسم مامانم شهرزاد بود دختر اوليه حاج كرباسي 2تا خاله ديگه دارم شيما و شيوا واما مامانم كه عاشقش بودم يه مامان نمونه ريزه ميزه و تپلي مپلي چشمو ابرو مشكي موهاش تاروي شونهاش بودابه رنگ فندقي بينيش يه كوچولو بزرگ بودو لباي قلوه اي داشت اما در كل دوست داشتني و مهربون بود بابام چهارشونه بود با موهاي كه هميشه يه طرف ريخته بود بيني متناسب بالباي كوچيك واما برادرم طاها يكي از جذاب ترين پسراي هست كه تا الان ديدم شايد چون برادرمه هيكلي به بابام رفته قد بلندو چهارشونه پوست سفيد مهتابي با چشمو ابروي مشكي موهاي مشكي ولباي صورتي كه تا گرمش ميشه قرمز ميشه 24 ساشه يه شركت مهندسي داره خودش عمران خونده
و اماخاله شيوام خاله وسطيم مامان ملي و كيميا ،مليكا يك سال از من بزرگتره داره دندون پزشكي ميخونه كيميا هم اول دبيرستان بود به مليكا نگاه ميكنم اونم غرق فكره از نظر قيافه هم پوسته سفيد داره موهاي رنگ شب و چشماي درشتو مشكي بينيشم متناسبه با صورتش لباي صورتي قلوه اي داره قدش بلنده هم قديم هيكليم خوبه اما يكم لاغره كه خوب طبيعيه به خالم رفته خالم كپي برابر اصل ميكاست يعني ملي كپي خالمه نمونه بارز از يه دختره شرقي تمام اما كيميا نه اون لاغرو قد بلنده قدش در سطح منو مليكاست با اينكه اول دبيرستانه موهاي قهوه اي داره بينيش باريكه وكشيده با لباي جمع و جور .
شوهر خالم موهاي جو گندمي داره با صورتي كه بخاطر ضربه بزرگي كه خور به خاطر ورشكستگي پيرو شكسته به نظر ميرسه يه بيني عقابي با لباي كه پشت كلي سيبيل قايم شده بودا من هنوز نديده بودم چه جوريه قدش زياد بلند نبود اما لاغر بود و مهربون بهش ميگفتم عمو فريبرز و
اما خاله آخريم خاله شيما با موهاي بلند و بلوند چشماي درشت عسلي بيني عروسكي بينيشو دوبار عمل كرده بود تا شده بود چيزي كه دوست داشت لباشم صورتي و كوچولو بود.هيكل تو پري داشت كه يكم چاق ميزد قدشم بد نبود 2تا بچه داشت يه دختر و يه پسر متين ونازنين متين بور بود به خالم رفته بود سفيد با موهاي خرمايي بيني قلمي لباي قلوه اي دوم دبيرستان بود رشته رياضي و نازي مشكي بود پوست سبزه چشما ابروي مشكي بيني كه 3بار شكسته بودو لباي قلوه اي ميرفت كلاس دوم راهنمايي واما عمو محمد موهاي مشكي داشت كه توش رگه هاي از سفيدي هم ديده ميشد چشما ابرو مشكي بيني معمولي لباي قلوه اي و پوست سبزه يكم چاق بود اما قد بلندش اونا ميپوشوند
واما نفر آخر خودم تك دختر جهانگير خان احتشام اولين چيزي كه توي صورتم خودنماي ميكنه چشماي درشتمه كه به رنگ قهوه اي سوخته است بينيمو خيلي دوس دارم همه فكر ميكنن عمليه اما خوب نيستو خداداديه لبام نه بزرگه و نه كوچيك معموليه اما خوش رنگه وقتي برق لب ميزنم از صدتا رژ لبم بهتر ميشه موهام بلنده تا پايين گوديه كمرم بلندو فر درشت داره و رنگشم خرمايه دقيقا برعكس طاها پوستمم سفيده خيلي سفيد نميدونم به كي رفتم اما خيلي سفيدم و اما از نظر هيكلي به لطف كلاس شنا كه از 9 سالگي تا الان ادامه دادم خوش هيكلم عضله هام سفته قدمم 168نه بلندم نه كوتاه اخلاقمم در برابر جنس مخالف اينطوره كه خيلي خيلي مغرورم ولي در كناره دوستام همون طناز شادو شيطونم
با صداي مليكا از فكر امدم بيرون
_طني بريم ديگه يك ساعته اينجاييم
_آره بريم منم كلي كار دارم
هر دو پاشديمو رفتيم سمت خونه
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ
ميدونم كمه اما خوب چيكار كنم در زود به زود ميزارم :-2-40-:
دوستون دارم منتظر باشيد باي
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391,04,08, ساعت : 15:54
سلام من امدم تايپيك نقد هم تا وقتي كه 7تا پست ندم نميزنن خوب اين پستا داشته باشيد عصرم يكي ديگه ميدم كه....:mrgreen:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
توي راه برگشت ملي ساكت نشسته بود حدس زدم به چي فكر ميكنه به حماقتي كه انجام داده بود به عشقي كه زود گذر بود كه چه زود گول حرفاي بي سروپاي شاهين را خورد.اما مليكا تقصير نداشت اگر منم بودم وسوسه حرفا و زيبايي شاهين ميشدم هيچ وقت يادم نميره روزي كه امد با شوق وذوق پيش منو گفت:
_طن طني واي دارم سكته ميكنم
_چي شده ملي ترسيدي؟؟؟؟؟
_نه ديونه بگو چي شده واي خدا عاااااااا ااااااشقتم
_داري منو ديونه ميكني ميگي يا نه ؟؟؟؟
_واي طني امروز رفتم دانشگاه خوب
_خوووووو وووووب بميري زود بگو
_يه پسري توي دانشگاه هست همه دخترا براش ميميرن خوب
_سر تخته بشورنت خووووو وووووب
_بگو چي شد ؟؟؟؟؟
_مرگ اگه ميخواسم خودم بگم كه اينقدر ناز تو را نميكشيدم بنال بينم
_باشه باشه امد بهم پيشنهاد داد
_واااااااااا اااااااي تو هم داري عروس ميشي آخ جون
_طناز !!!
_هااااااااا ااااااان
_پيشنهاد دوستي
_خوب اينو از اول بگو من دوساعت انرژي مصرف نكنم تو چي گفتي
_نميدونم يعني ميخوام قبول كنم
_چييييييي يييييي ييييييييييي؟؟؟؟؟؟
_هيس آروم تر همه ميفهمن
اون روز مليكا واقعا خوش حال بود ميرقصيد آهنگ ميخوند الكي ميخنديد معلوم بود خانوم در حسرت شاهين بوده الان داره پس ميفته خلاصه مليكا با شاهين دوست شدن رابطه اشون روز به روز بيشتر و بهتر ميشد تا اونجاي كه خانواده شاهين يه انگشتر به نشانه ي اينكه مليكا درآينده عروس اونا ميشه توي دستش كردن تا اينكه عمو فريبرز ورشكست شد شاهين تا اين خبرو فهميد نسبت به مليكا هر روز سرد تر ميشد توي روزاي كه مليكا بهش احتياج داشت به بهانه كار ميرفت با دوستاش بيرون اون قدر سرد شده بود كه هفته اي يه بار همو ميديدن بعد شد ماهي يك بار و يه روزم شاهين جلو دوستاي مشتركشون با بي رحمي تمام سر مليكا داد زد و گفت
_مليكا من ديگه تو را نميخوام ديگه احساسي بهت ندارم برام تكراري شدي دست از سرم بردار
مليكا شكست داغون شد شكستنشو خودم ديدم روح شو شاهين كشت تمام روياهاش به باد رفت از اون روز به بعد مليكا دور همه پسراي دانشگاه فاميل همه و همه جز طاها را خط كشيد هر پسري اومد خواستگاريش نديده ميگفت: نـــــــــــــه
هنوز سعي نكرده به هيچ پسري بعد از شاهين اعتماد كنه حق هم داره به هر حال بگذريم الان نبايد غمگين و ناراحت باشه بايد يه فكري به حالش بكنم اون هميشه بايد بخنده
با صداي راننده هر دو از فكر امديم بيرون رسيده بوديم پول ماشينا حساب كردمو رفتيم سمت خونه ماشين عمو فريبرزا كه ديدم فهميدم بايد امشب قيد زود خوابيدنو بزنم اما خيالي نيست داشتم از پله ها ميرفتم بالا كه يكي از پشت زد توي كمرم برگشتم عقبو نگاه كردم آخه ملي در حالي نبود كه بخواد خل بازي دربياره كه ديدم مليكا با نيش باز داره نگاهم ميكنه امدم بپرم بهش كه گفت
_ديدم قيافه اين مادر مرده ها را گرفتي گفتم بياي تو فاز خل بازي
_ملي من كي خل بودم ؟؟؟!!
_كي نيستي عزيــــــــزم
با اين حرف سريع رفت سمت در و بازش كرد كه من نتونم هيچ اقدامي انجام بدم اما من پرو تر از اين حرفا بودم دمپايي به دست گذاشتم دنبالشو ا ميخورد زدمش تو فاز كتك خوردن مليكا بودم كه يكي گوشما كرفتو پيچوند برگشتمو ديدم طاهاي خودمونه آروم آروم اخمام را كشيدم توي هم وبايه جيغ كه تمام شيشه هاي خونه را لرزوند گفتم طاها ميكشمت بعدم تا امد فرار كنه از پشت لباسشا گرفتمو چون كنار صندلي بوديم رفتم روش تا هم قدش بشمو تمام موهاي طاهارا كندم وااااااااااي كه چه حالي ميدادتمام سلولاي بدنم داشتن تكنو ميرفتن و اين بدبختم داشت اشكش در ميومد آخه تنها جاي كه طاها روش حساسيت داشت موهاش بودو منم كه خبيث
خلاصه با پادرميوني مامان بخيالش شدمو ولش كردم اون موقعه بود كه تازه خاله و عمو فريبرزا ديدم سلام كردمو براي تعويض لباس رفتم اتاقم يه جين صورتي كه ماه پيش خل شده بودمو خريده بودم ولي تا حالا نپوشيده بودم آخه خجالت ميكشيدم با يه تونيك سفيد پوشيدم موهامم همه را بردم بالا بستم رفتم پيش مهمونا
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــ
خوب اينم از اين پست بعدي را عصر براتون ميزارم باي:-2-40-:

tan tan16
1391,04,08, ساعت : 22:24
سلام دوستان فكر نكنم ديگه امشب بزارم قراره واسمون مهمون بياد اما اين پستا تپل گذاشتم خوب اميدوارم كه خوش باشيد :-2-40-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
اون شب با خنده و شوخي گذشت و هرچي به ملي اصرار كردم بمون قبول نكردو گفت:بايد حتما روي تخت خودش بخوابه و رفت منم كه هم خوابم ميومد هم فردا كلاس داشتم بيشتر از خيلي بهش اصرار نكردمو رفت
صبح با صداي زنگ ساعت و گوشيم كه صداي جيغ يه زن بود پريدم بالا اول ساعتو خفه كردم و بعد گوشيمو پاشدمو امدم توي راهرو كه برم به سمت اتاق تفكراتم كه چشمم به جمال آق طاها روشن شد شيك داشت ميرفت پايين دلم نميخواست اذييتش كنم اما خوب كرمه ديگه يهوي مياد رفتم سمتشو گفتم
_سلام آق داداش مهندسم
_برو طني كه كار واجب دارم
با اين حرفش بيشتر تحريك شدم خودمو بيخيال نشون دادم تا به وقتش و آروم گفتم سر ميز حالتو ميگيرم رفتم به سمت اتاق مورد علاقم هنوز چند قدم ازش دور نشده بودم كه با صداي دادش كه ميگفت وااااااااااااااااااااااي، 3متر پريدم بالا فكر كردم از نقشم خبر دار شده برگشتم سمتش سرش تا گردن توي كيفش بودو داشت ميرفت سمت اتاقش كه يه دفعه نميدونم چي شد چرا كنترل پامو از دستم خارج شد و پامو گذاشتم جلوي پاش طاها هم كه اصلا انتظارشو نداشت سنكندري خورد زمين بينيش خورد روي سراميك ها سرشو آروم آورد بالا چپ چپ به من نگاه كرد از اون نگاه ها كه به آدم ميگه زنده ات نميذارم سريع جيم زدم توي دستشويي و ا مطمئن نشدم كه رفته نرفتم بيرون وقتي امدم بيرون تازه فهميدم كه ديرم شده حسابي.روزاي زوج بايد ميرفتم استخرو به بچه ها كوچيك آموزش شنا ميدادم سريع آماده شدم مثل هميشه كه ميرم باشگاه يا استخر اسپرت شلوار گرمكنم با يه مانتوي يشميه اسپرت كفشو، مقنعه و ساكمم برداشتمو زدم بيرون از اتاقم توي راه پله بلند دادزدم كه مامانم به آژانس زنگ بزنه حودمم رفتم سراغ صبحونه تند تند يه چيزي خوردم و رفتم توي حياط تا امدم كفشمو بپوشمو بيام جلو در ماشين امد پريدم بالا بهش گفتم سريع بره سمت استخر اونم باگفتن چشم راه افتاد خداروشكر10دقيقه به كلاس مونده بود رسيدم سريع رفتم رختكن لباسمو عوض كردمو ودوش گرفتمو رفتم داخل استخر هنوز به ثانيه نكشيد كه بچه ها همه امدن تو هر كدوم رفتن سمت مربي خودشون بچه هاي منم امدن سمت من بهشون گفتم برن قسمت كم عمق و حركات جلسه قبلو كار كنن و نيم ساعت بعد بيان تا آموزش دچرخه را بهشون بدم
خودمم رفتم روي صندلي نزديك بهشون نشستم تا تسلط داشته باشم خداروشكر همه را بلد بودنو باصداي سوت من امدن بيرون درسشونا كه دادم خودم براشون رفتم تا ايرادي نداشته باشنو يكي يكي فرستادمشون توي آب همه با كمك من رفتن بايد بگم خيلي بد بودن اما براي جلسه اول بد نبود بايد بيشتر تمرين ميكردن با بلند شدن صداي سوت سر مربي ازشون خداحافظي كردمو رفتم سمت اتاق مربي ها كه گفتن كلاس بعديم ون خصوصي بوده و نمياد كنسله منم خوش حال رفتم لباس پوشيدمو رفتم خونه.عصر قرار بود با الهام بريم خريد واسه همين تصميم داشتم فقط بخوابم تا عصر....هميشه بابا بهم ميگفت چرا كار ميكنم منم ميگفتم بخاطر پيشرفتم اما خدايي عاشق اين بودم كه مربي شنا بشم خل بودم ديگه.ساعت 12:30 دقيقه بود ككه رسيدم رفتم توي خونه از در حياط كه رفتم تو ديدم يهو دلم خواست برم توي باغ آخه خيلي وقت بود كه به گلها و درختام نرسيده بودم عقب گرد كردمو رفتم از آيفون به مامان گفتم كه توي باغمو رفتم سمت باغ لباسامو توي آلاچيق در آوردمو رفتم سمت استخر خودمو توش ديدم يه تاب صورتي با گرمكن مشكي اون موهاي خرماه بلند و فر،يه نفس عميق كشيدمو به پاركينگ نگاه كردم طاها خونه بود نميدونم چي شده بود كه اين موقعه روز خونه بود اما من ترجيح دادم الان خونه نباشم چون نقشه قتلمو كشيده هم بخاطر صبح هم ديشب...
خونه ما جوري بود كه وقتي از در اصلي وارد ميشي سمت چپ يه راه پله است كه بالاي اون در وروديه،روبه روي در اصلي هم و موازي ساختمان پاركينگ بودو آخر پاركينگ انباري بود از قسمتي كه ساختمان تموم ميشد تا انباري ورودي باغ بود،توي باغ يه استخرو آلاچيق بود كه يه ميزو صندلي 4 نفره توش بود براي صبحانه روزاي جمعه،دورتادور باغ باغچه بود كه توش بابا براي من درختچه كاشته بود بين درخچه ها هم از گل رز استفاده كرده بود،اتاق من جوري بود كه يه پنجره به سمت باغ يكيم سمت پاركينگ داشت بخاطر همين هيچ وقت با طاها عوض نميكردم،يكم به گلها و درختا آب دادمو رفتم سمت خونه هوا خيلي گرم بودا داشتم كلافه ميشدم، وارد خونه كه شدم جلوي در يه جفت كفش ديدم كه از صاحبش متنفر بودم يعني هرچي غرور بود توي دنيا تو وجود اين بشر بود فكركنم خدا روزي كه داشت به همه غرور تقسيم ميكرد اين اولين نفر بود.با توپي پر رفتم سراغ مامان
_مامان مامان .....اين اينجا چيكار ميكنه
_اولا سلام دوما خوب معلومه چيكار داره تو از كجا فهميدي بدون ماشين بود كه؟؟؟
_اه ،ببخشيد سلام
_برو لباساتا عوض كنو سريع بيا پايين
با اين حرف مامان رفتم سمت اتاقمو آروم جوري كه مامان نشنوه گفتم عمرا تا اين هست بيام بيرون...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
دوستان فكر ميكنيد كيه....... ؟؟؟؟:mrgreen:
تا فردا ديگه نميذارم از فردا هيجانش شروع ميشه تشكر و +يادتون نره:-118-:

tan tan16
1391,04,09, ساعت : 19:32
خوب بچه ها نميدونم تا چه حد رمانا پسنديدي اما اينا بودنيد كه من همه سعيمو براي بهتر شدن رمان ميكنم اميدوارم نتيجه داشته باشه:-2-14-:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـ
تا رسيدم توي اتاقم در اتاقا با تمام قدرتم بستمو از پشت در بسته زبون در آوردم به كي را نميدونم فقط حرص ميخوردم . رفتم سمت تختمو روش نشستمو حسابي حرص خورمو پوست لباما كندم يكم كه حرص خوردمو خالي شدم پاشدم لباساي بيرنمو با يه دست بلوز شلوار سر هم صورتي عوض كردم ،بايه پرش نشستم روي تختمو تلفونا برداشتم و شماره الهام را گرفتم با3 بوق برداشت:
_بله بفرماييد
كرمم يهو امد كه اذيتش كنم صداما تغيير دادمو گفتم:
_سلام خانوم خوب هستيد؟؟؟
_ممنون بفرماييد امرتونا
_منزل نصيري؟؟؟
_بله شما؟؟؟
_براي امر خير مزاحم ميشم
_آهان بله مادرم نيستن بايد بعدا تماس بگيرين
_شما الهام جان هستيد؟؟؟
_بله خودم هستم
_ماشاالله دخترم از صدات معلومه كه چه خانومي هستي
_متشكرم،ميتونم فاميل شريفتونا بدونم
_نخير دخترم تا مامان امدن در اين باره صحبت ميكنيم
_بله،امر ديگه؟؟؟
_يه چيز ديگه دخترم
_بفرماييد
_قررررربونم بررررررررري
_چيييييييي؟؟؟؟
_چي و زهر مار دختره نديد بديد
_طنازي تو بودي ميكشمت
_اولا پ نه پ بابا بزرگم بود تو را براي خودش ميخواست و دوما مال اين حرفا نيستي
_مرض چطوري؟؟
_خووووووووووووب،الي خدايي قند داشت تو دلت كيلو كيلو آب ميشد؟مگه نه؟؟؟؟؟
_نه
_نه وحناق سر بالا،آره جون عمه ات
_خوب كه چي؟؟؟
_ميخواستم بفهمي ترشيده اي ،ديگه اينكه شماره ها را ببينو بردار باشه،زنگيدم واسه عصر
_راستي به ملي هم بگو بياد
_اون ديگه واسه چي؟؟؟
_واسه درس فضول شناسي، ملت فضول شدنا؟؟؟؟
_ملت آره اما من كه نه ،پس توهم تغيير رشته دادي؟؟؟؟
_نه
_ملي نمياد
_مياداون سري يادت نيست چقدر خنديديم
_اون سري بخاطر خل بازي هاي من بود
_اون بياد تو خل ميشي
_ممنون نظر لطفته
_خواهش بگيا
_باشه ميگم
يكم ديگه باهم صحبت كرديمو بعدم قطع كردم،الان حالم خيلي بهتر شده بود بلند شدمو لباسمو بايه دست بلوز شلواره پوشيده تر عوض كردم و يه شالم سرم كردم ورفتم به سمت سالن،پايين پله ها صداي خندشو شنيدم واي كه چقدر ازش بدم ميومد،راستي اين چند وقت كجا بوده يعني؟؟به من چه هر جا بوده اي كاش دوباره بره.رفتم سمت پذيرايي يه سلام بلند كردم همه برگشتن سمت من منظورم از همه طاها و مامان و ....حتي از اسمشم بدم ميومد.برگشت سمت منو با يه صداي بلندي كه سرتاسرش تمسخر بودگفت:
_سلام خانوم بد اخلاق
بيشتر حرصم گرفت اگر مامان نبود نشونش ميدادم ،رفتم روي مبل جلوي كولر نشستم كه صداي جيغ مامان بلند شد
_طناز با موهاي خيس جلو كولر نشين
_نترسيد مامان من
طاها دخالت كردو گفت:
_حداقل بيا اين طرف
حوصله بحث باهاشونا نداشتم رفتمو روي مبل 3نفره نشستمو همه موهامو از زير شال آوردم سمت راستم تا پشت لباسم خيس نشه و زود تر هم خشك بشه خيس نبود اما يكم نم داشت بوي شامپوم بلند شد البته فقط خودم فهميدمو لذت بردم ،داشتم به طاها نگاه ميكردم كه يهو مثل برق گرفته ها گفت:
_تو صبح چي كار كردي؟؟؟ديرم شده بود جوابتو ندادم امافكر نكن يادم رفته هااااااااا
هول شدم ،دست پاچه شدمو گفتم
_من ...من ......چيزه ،هيچي بخدا چند وقتي هست كنترل پاهام دست خودم نيست
_آره منم باورم شد به هر حال من تلافي ميكنم خاااااااانوم مهندس
مامان:واي بچه ها بس كنيد ديگه خير سرمون مهمون داريم
برگشتم سمت مامانو با حرصي كه فقط اون دوتا ازش خبر داشتن گفتم
_مامان جان آقا پدرام كه مهمون نيستن ايشون صاحب خونن
و برگشتمو زل زدم توي چشماي طوسي پدرام كه سريع روشو از من گرفتو به طاها چشم دوخت،ازش متنفر بودم از اون همه زيباي كه همه دخترا براش ميمردن بيزار بودم،بدبختي من اين بود كه خانواده ها باهم رابطه اي فراتر از دوستي داشتنو بيشتر ما با اونا بوديم تا خاله هاي اصليم اما من از پدرام بيزار بودم متنفر بودم نميدونم چرا يا سر چي فقط ميدونم ازش بدم ميومد....
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
خوب اينم از آقا پدرام كه وارد شدن:mrgreen:
اما خوب طناز زياد راضي نيست
فعلا تا پست بدي باي:-2-25-:

tan tan16
1391,04,09, ساعت : 21:32
واي بچه ها دلم نيومد كه پست ندم بيايد اين يكيم داشته باشيد :-2-14-:
_________________________________________________
توي فكر بودم كه يه دستي رو روي شونم احساس كردم رگشتم ديدم باباست بهش لبخند زدمو سلام كردم بابام جوابمو با لبخند و بوسه اي بر روي پيشونيم داد نميدونم چقدر وقت توي فكر بودم كه باباهم امده،صداي مامان كه براي ناهار صدامون ميزد امد پاشدم رفتم سمت ناهار خوري چون تعداد ما وقتي از4نفر به5 نفر برسه بايد بريم قسمت ناهار خوري كه با دوتا پله از پذيرايي جدا ميشه،از معماري خونه مون خوشم ميومد جوري بود كه وقتي از در وارد ميشي يه پاگرد بود كه دستشويي و يه آينه توش بود با يه در از داخل خوده خونه جدا ميشد وقتي درو باز ميكردي سمت چپ نشيمن و آشپز خونه بود و پله هاي طبقه بالا زير پله ها حمام و يه اتاق ها نشيمن كه يه تلويزيون و مبلاي چرم كه من متنفر بودم ازشون و اما سمت راست ورودي كه با دوتا پله از نشيمن جدا ميشد پذيرايي بود كه با مبلاي سلطنتي پوشيده شده بود و از عتيقه هاي بابا يه گرامافو كه بابا عاشقش بود،پذيراييم با 2تا پله از ناهار خوري جدا ميشد كه يه ميز ناهار خوري و يه پيانو كه طاها بد بود بزنه بود همين طبقه بالا هم كه يه نشيمن كوچيك داشت با مبلاي كرم و يه تلويزيون 42 معمولي 3تا اتاق بالا بود كه يه حمام و يه دستشويي هم بالا بود اتاق منو طاها روبه روي هم بود.با صداي صحبت طاها و پدرام حواسمو رفت سمت اونا طاها گفت:
_حالا ميخواي چيكار كني برميگردي شمال يا همينجا ميموني
_نه بابا كجا برم اون پرژه مدير مسئول داره اما طاها اگر خوب از كار در بياد موفقيت خوبيه
_ايشالله خوب ميشه،حالا مامانتا چيكار ميكني به مامان منم گفته
_ميدونم روزي هزارتا دخت به منم نشون ميده نميدونم چه اصرار به ازدواج من داره تو هم بالاخره بايد بري نوبت تو هم ميرسه
_من مامانم تا طناز نره كاري به من نداره
_اونم بالاخره ميره طنازي كيسي نيست كه بشه راحت ازش گذشت اما توكه بزرگتري
_آره اما مامان منه ديگه ميگه اول دختر،دلم براي شوهرش ميسوزه هيچ كاري بلد نيست
_شوهرش بدبخته
داشتم آتيش ميگرفتم اونا دلشون واسه شوهر من ميسوخت حيف..حيف كه نميتونستم جوابشونا بدم و از خودم دفاع كنم اما ميترسيدم مثل سري قبل بهم بگن فضولم و ....
ناهارا كه كوفتم شد از بس حرص خوردمو، پوست لبامو كنندمو، پامو تكون دادم.تا ياد دارم هميشه با پدرام دعوام بود.باباش با بابام همكار بود هر دو كارخونه سنگ بري داشتن ولي وضعيت اونا بهتر از ما بود اونم بخاطر ارث كلاني كه پدر آقاي ضياي براش گذاشته بودو رفته بود باعث شده بود آقاي ضياي هم تو 5تا شهر بزرگ كارخونه ضياي را تاسيس كنه.پدرامم هم سن طاها بود 24ساله اش بود معماري خونده بود الان شركت مهر آفرين را تاسيس كرده بود. رفتم توي اتاقم به فكر فرو رفتم پدرام تك فرزند بود ولي تا دلت بخواد دختر و پسر خاله داشت.خدايي قشنگ بود اما نه به اندازه اي كه به محض ديدنش آدم مسخ بشه اما خوب بود ولي مهم اين بود كه من ازش متنفر بودم شايد دعوا ها و كل كل ما از همون اولين روز آشناي باشه بار اولي كه ديدمش حتي به من سلام هم نكرد من از بس ناراحت شده بودم چاي را ريختم روي پاش از اون روز شد كه هر سري يه بلاي سر هم مياوديمو ميگفتيم اينم تلافي فلان كارت اما از وقتي شركت زدو هم خودش و هم طاها رفتن سركار ديگه مثل قديم صبح تا شب اينجا نبودو تلافي هاي ماهم به آخرين باري كه به نفع من بود تموم شد هر سري كه بلاي سرم مياورد كينم نسبت بهش بيشترو عميق تر ميشد تا الان كه آرزوي مرگشو دارم.مامان من بر عكس من بود عاشق اين موجود عجيب بود نميدونم از چيش خوشش ميومد از نظر قيافه كه قد بلند بود و هيكلي نه مثل هركول در حدي بود كه بهش بگي خوش هيكل موهاي مشكي داشتو پوست گندمي امروزم يه ته ريش داشت بيني و لباشم متناسب باهم بود و اما چشماش طوسي بود چشماي قشنگي داشت چشماي كه هميشه با من سرد بود از نظر اخلاقيم كه با همه جز من در حد عالي بود اما با من سر لج بود فقط با من بد بود به جهنم كه با من بد بود بهتر ايششششششش.از فكر امدم بيرون به اتاق نازنينم نگاه كردم چقدر دوسش داشتم با كاغذ ديواري هاي قرمز و مشكي و سفيد تزئين شده بود از در كه ميومدي تو ديوار سمت راست كلا كمد ديواري بود ديوار كنارش مشكي بود با 3تا عكس قدي از من كه با لباساي قرمز مشكي گرفته بودم تزئين شده بود يه پنجره كه به روي پاركينگ بود به همين ديواربود و تختمم زير پنجره كه به قول الي يه نفرو نصفي بود آخه نه دونفره بود و از يه نفرم بزرگتر بود ديوار كنار تختم پنجره به روي باغ داشتو ميز كامپيوترم با كامپيوتر قرمزو مشكيم روش بود و روبه روي تختم ميز آرايشم با ميز مطالعه ام كه يه لپ تاب قرمز روش بود اتاقم بر عكس اتاق طاها كه از كرم قهوه اي پوشيده شده بود و ساده بود ازمن پراز شلوغي بود پر از عروسكاي رنگي بود روي صندلي ميز كامپيوترم هميشه پر لباس بود لباساي كه درطول هفته ميپوشيدمو عوض ميكردم همه روش بود و جمعه ها هاه را جمع ميكردم ،چقدر مامان با اين كارم حرص ميخورد اما كو گوش شنوا به قول خودش يه گوشم در بود اون يكي دروازه.
ساعت گوشيمو با ساعت روميزم كوك كردم ساعت5و خوابيدم.....
_______________________________
اينم از اين ايشاالله نقدم باز بشه ميتركونيد :mrgreen:
اوكي من كه زود زود ميزارم شماهم دل منو شاد كنيد :-2-14-:
خدا دل همتونا شاد كنه باااااااااااااااااااي:-118-:
تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391,04,10, ساعت : 17:38
سلام اينم اولين پست امروز اگر نقد كنيد منم واستون بيشتر ميزارم آفرين بچه هاي خوب:-2-40-:
_____________________________________
با صداي جيغ و ساعت3متر از جا پريدم اول موقعيتمو نميدونستم اما وقتي خوب به اطراف نگاه كردم ديدم نه خداروشكر توي اتاق خودمم دوباره دراز كشيدم همونجورهم ساعتو از روميز برداشتمو خاموشش كردم گوشيمم برداشتمو خاموش كردم كه ديدم واسم اس ام اس اميده باز كردم ديدم الهام بود نوشته بود با ماشين بيام يا ملي ماشين مياره منم جواب دادم بيار و خودم سريع زنگ زدم مليكا چون هنوز از ماجرا خبر نداشت ،با دومين بوق خاله جواب داد
_بله
_سلام خانوم خوشگله
_سلام عزيز دل خاله خوبي
_از احوال پرسي هاي شما بله
_من كه هميشه از مامانت حالتو ميپرسم خاله
_بله خبرها ميرسه خاله جوني ملي هست
_آره خاله جان صبر كن صداش كنم
صداي خاله كه توي گوشي مليكارا صدا ميكرد باعث شد 3متر بپرم بالا و به خاله بگم
_قربون اون صدا خوشگلت برم اون گوشي را بگير يكم اون طرف گوش واسم نموند
_ببخشيد خاله آخه اين دختره انگار اصلا نميشنوه
_خاله با اين دادي كه تو زدي خاله طورانم فهميد من با مليكا كار دارم
صداي خنده خاله باز تو گوشي بلند شد و گوش منو ناقص كرد و بين خنداش بريده بريده گفت:
_خدانكشتت دختر تو با اون پير زن چيكار داري خوبه ايران نيست مگر نه پدرشو درميوردي خاله بدبخت من آخه چه هيزم تري به تو فروخته
_وااااااااااااي خاله جان نگو اگر ايران بود ك من از دست طناز جان گفتناش خل ميشدم بعدشم اون پدر منو با اون گوشاي سنگينش در مياورد خوبه سمعك داره اينقدر بايد بلند صحبت كرد باهاش
_ماشالله چقدر خاله حرف ميزني،بيا اينقدر اون خاله بدبخت منو مسخره ميكني اين دختر خاله جنابعالي هنوز نفهميده
_بابا خاله ملي وضعيت از خاله طورانم خطري تره كه
_برم صداش كنم گوشي اتاق خودش درست شده من اين را ميزارم با اون جواب ميده باشه؟؟؟
_باشه بدو دخترم
خاله رفت ملي را صدا كنه منم داشتم به ناخنام نگاه ميكردمو هي قربون صدقه اشون ميرفتم كه دارن تند تند رشد ميكنن كه يهو صداي جيغ يكي از اون طرف خط امد من كه در جا كپ كردم صدا صداي كسي نبود جز مليكا
_واااااااااااااااااي طني جوني توي؟؟؟؟
_اولا طني و مرض كر شدم به ننه اش رفته دختره خل،دوما ميخواستي كي باشه همين يه طنازا داريد ديگه
_خل عمه اته
_هه هه هه عمه ندارم
_طني اگه زنگ زدي مسخره بازي قطع كنم
كه با يه جيغ بنفش گفتم:
_نــــــــــــه
_مرض ديونه
_حالا ديدي چه بده
_چي؟؟؟
_جيغ كشيدن ديگه
_آهان آره ،حالا چيكار داري وقت با ارزش منو گرفتي؟؟؟؟
_اي بي چشمو رو تقصير منه كه بفكر توئمو اوقات فراغتت،زنگيدم بهت كه بريم خريد
_وا من كه چيزي نميخوام تو هم كلي لباس داري مگه پولامون زيادي كرده
_همينوري براي خنكي هوا
_نه قربونت من يكي محتاج پولم ننه بابام دست به يكي كردن و منو تحريم اقتصادي كردن شديد
_از بس پولاي زبون بسه را ميدي ماتيك ميكني ميزني به اون لبات
_ااااااااااااااااااطني من كي آرايش كردم؟؟؟
_كي نكردي؟؟؟!!
_يه كوچولو كه طوري نيست
_حالا هرچي،مياي يا نه با الهام ميريم منم خريد ندارم براي متراژ كردن ميرم الهام خريد داره مياي؟؟؟؟؟؟؟
_تا يك ساعت ديگه ميتونم بيام
_چرا؟؟؟؟
_محيا داره مياد اينجا بعد كه رفت ميام
_محيا را هم بيار دخترم، زود، تند، سريع بيايد
_اما آخه....
_آخه چي؟؟؟
_محي معذب ميشه جلو الهام
_بابا يخمك كه نيستن يخشون آب ميشه
_بي سواد يخمكم آب ميشه
_خيلي خوب بابا تو هم بشين غلط املايي بگير از من
_عزيزم اينا غلط املايي نيست غلط تلفظ
_واااااااااااااااي مليكا اه،كاري باري تا راه افتادي اس بده باي
_باشه باي
به محض اينكه تلفونا قطع كردم در اتاق از جا كنده شد يه لحظه فكر كردم زلزله امده يا به احتمال زياد قوم تاتار حمله كردن كه ديدم الهام با يه نيش باز وارد شد و درو پشت سرش آروم بست به احتمال 100درصد دودي كه از سر من ميومده را ديده كه ساكت شده امد سمت منو گونه منو بوسيد و گفت:
ســـــــلام طناز جونم خوبي؟؟؟؟
_برو خودتو به كوچه علي اينا نزن اين چه طرز در باز كردن بود مگه داري درطويله باز ميكني؟؟؟
_ببخشيد خوب
يه چشم غره بهش رفتم كه سرشو انداخت پايين دلم براش سوخت گفتم:
_خوب حالا
نيشو تا آخر باز كردو گفت
_به ملي گفتي
_آره
_خوب كاري كردي
_ميدونم،دوستشم مياد
_طوري نيست،چيزه شام مهمون تو باشه
با يه لبخند خبيث گفتم
_بااااااااشه
تا امدن مليكا رفتيم يه سر توي سالن پيش مامان و بعد امديم بالا تا منم آماده بشم يه جين لوله تفنگي با يه مانتوي سورمه اي اسپرت با كيف كفش اسپرت مشكي و شال سورمه اي زرد پوشيدم موهامم همه را بالابستم آرايشمم مثل هميشه يه رژ و ريمل مليكا و محيا دوستش 5دقيقه بعد كه اس دادن رسيدن همه رفتن داخل حياط منم رفتم به مامان بگم كه يكم پول بده تا داشتم از در ميرفتم بيرون پدرام و طاها را ديدم ،اه اين پسره هنوز اينجاست نرفته چه سريش امدم برم بيرون كه صدا طاها امد
_كجا خانوم شالو كلاه كردين
_فضول شناسي ديرمه باي
امدم بيرون و رفتم سوار ماشين الهام شدم كه ديدم محيا و الهام همچين با هم دارن صحبت ميكنن هركي ندونه فكر ميكنه سالهاي ساله همو ميشناسن تو همين فكرا بودم كه ماشين ايستاد،همه امدن پياده بشن كه با جيغ من سر جاشون خشك شدن
_صبر كنيد يه دقيقه
برگشتن نگاهم كردن
_بچه ها الان داريم ميريم يه مكان عمومي با وقار راه ميريد سروسنگين اوكي شب خونه ما هركاري دوست داشتيد بكنيد باشه
همه سرشونا به نشنانه تاييد تكون دادن و پياده شدن
_____________________________________________
بفرماييد اينم از اين منتظر نقداتون هستم باي:-2-40-:

tan tan16
1391,04,12, ساعت : 14:19
سلام من دوباره امدم اما شما نقد نميايد نميدونم داستانم بد مشكل داره يا شما عادت به نقد نداريد اما من ميام وميزارم واسه اون دوستاي كه نقدم ميان اين پستم تقديم به فرشته و باران90 و مهرناز جون كه نقد امدن و هم دل منو شاد كردن همم مشكلاي رمان را گفتن خوب ديگه بريم سر اصل كاري:-2-40-:
________________________________________
بعد از يك ساعت گشتن الهام لباس مورد نظرشو گرفت،يه لباس دكلته مشكي كوتاه كه با سنگ هاي سفيد تزئين شده بود برگشتيم داخل ماشين و كه الهام گفت:
_خوب طني كجا بريم واسه شام
_من چرا بگم از بچه ها بپرس
_خوب مهمون تويم ديگه تو هم بگو
تازه يادم افتاد كه چه قولي دادم و چه نقشه اي واسشون كشيده بودم اما الان براي عملي كردن نقشم دير بود ديگه واسه همين گفتم
_با شام خونه موافقيد
الهامم با اخم گفت:
_نشد كه نشد بايد از جيب مبارك خرج بشه
_خوب خونه هم از جيب مباركه
_نووووووچ بايد فست فود باشه
_برو زنگ ميزنم بيارن خونه
خلاصه با كلي خنده و شوخي بچه ها كل مسيرو طي كرديم
وقتي وارد خونه شديم ديدم همه چراغ هاي باغ و پاركينگ خاموشه و ماشين مامان هم نيست و نشونه اينه كه مامان خونه نيست بچه ها راحت ترن نه اينكه مامان باشه ناراحت باشنا ، آخه اگر بود آبروي خودشون ميرفت .
مليكا و الهام با هم شوخي ميكردن و با صدا بلند ميخنديدن منم چون توي خونه بوديم چيزي بهشون نميگفتم، توي همون حالت خنده و شوخي بودن كه در سالن را باز كردن و هردو سر جاهاشون خشك شدن و خنده هاشونا خوردن و زل زدن به روبه روشون، يه لحظه فكر كردم نكنه دزد امده و با اين فكر سريع رفتم سمت در اون دوتا را زدم كنار و به جاي كه اونا نگاه ميكردن نگاه كردم كه ديدم طاهاي بدبخت با يه شلوارك ايستاده بود جلو ما 4تا و اون هم با تعجب به ما نگاه ميكرد كه صداي پدرام از بالاي پله ها امد كه معلوم بود داره به ما نزديك ميشه
_پس كجا موندي طاها رفتي آب از آشپز خونه بياري يا سر چشمه....
به اينجاي حرفش كه رسيد حرفشو خورد و به جاش زل زد به ما چهارتا،با تعجب به طاها گفتم:
_طاها تو خونه بودي؟؟؟؟پس مايشينت كجاست؟؟؟؟
_خراب بود زنگ زدم امدن بردن.شما چرا اينقدر زود امدين؟؟؟
_كارمون زود خلاص شد
يه نگاه به طاها انداختم كه ديدم هي واي من طاها چه ريختي جلو اين دخترا ايستاده،با يه جيغ روبه طاها گفتم:
_بروووووووووو كنار آبرو مو بردي
طاها كه تازه فهميده بود توي چه وضعيتيه سريع گفت:
_باشه .....باشه
و رفت سمت آشپزخونه.بچه ها سريع رفتن سمت پله ها و منم رفتم سمت تلفن كه شماره اشتراك را بردارم و درهمون حالت با صداي بلند از طاها پرسيدم چيزي ميخوريد كه اونم پرو گفت:
_آره دوتا پيتزا مرغ و قارچ
داشتم توي دلم به طاها چيز ميگفتم كه آبرو براي من نزاشته بود كه با صداي زنگ تلفن 3متر پريدم بالا ،چون نزديك تلفن بودم خودم جواب دادم
_بله بفرماييد
_سلام دخترم خوبي عزيزم؟؟
_سلام بله بفرماييد
_طناز جان منم فتاحي
با حرص تمام گفتم:
_ببخشيد بجا نيوردم شما حالتون خوبه خانوم فتاحي؟؟؟
_آره عزيزم خوبم تو خوبي مامان ،بابا و طاها جان خوبن؟؟؟
_بله همه خوبن
_طناز جان مامان هستن
_خير خانوم فتاحي نيستن امري داشتيد بگيد من بهشون ميگم
_نه عزيزم فقط ميخواستم احوال پرسي كرده باشم خودم بعدا تماس ميگيرم
_هر جور مايليد
_فعلا خداحافظ
_خدانگهدار
گوشي را كه گذاشتم رفتم توي فكر اين خانوم فتاحي يكي از اون خانومابود كه ازشون هيچ خوشم نميومد ،علل بدبخت كردن بيشتر دختراي فاميل همين خانوم بود واقعا ازش ميترسيدم هر سري كه زنگ ميزد خونمون تا جاي كه ميتونستم به مامان چيزي نميگفتم .بابا يكي نيست بهش بگه اين همه شغل چرا اين شغل را انتخاب كردي آخه شوهر پيدا كردن و زن پيدا كردن واسه پسر، دختراي مردم هم شد شغل،معلوم نيست اين سري براي كي خواب ديده و كدوم بدبختي را تصميم گرفته بود بدبخت كنه.با فكري مشغول رفتم بالا و تلفن كردم واسمون غذا بيارن ديگه پيش بچه ها نبودم هيچ كدوم حرف ها و حركاتشون را نميديدم فكر و ذهنم همش پيش اين تلفن لعنتي بود تمام كاراهاي كه ميكرد تمام حرفاي كه واسه يه پسر يا دختر ميزد تا قبول كنه هر كاري كه كرده بود و من تا حالا ديده بودم توي ذهنم مثل فيلم ميگزشت و اضطراب منم بيشتر ميشدنميدونم چرا هر موقع اين خانوم به خونه ي ما زنگ ميزد من تا وقتي نميفهميدم اين سري نوبت كيه آروم نميگرفتم و مدام اضطراب داشتم اما اين سري خيلي بيشتر و قوي تر بود.نميدونم و نميخوام كه اين زنگ خطر واسه من به صدا در آمده باشه...

* * *

يك هفته از اون قضيه ميگذشت روال زندگي همون بود البته با اندكي تغيير صبحاي روزاي فرد بسكتبال و صبحهاي روزاي زوج شنا تنها تغييرش اين بود كه براي اولين بار يك هفته ملي و الي را نديده بودم اما بد شانسي اين بود كه اين پدرام را هر روز ميديدم ،باز خوبه قبل از غيبت يك ماهش سلام ميكرد جديدا كه ديگه سلام هم نميكنه ،توي اين يك هفته رفتو آمد اين دوتا پسر بشدت مشكوك ميزد طاها كه اصلا ديگه شركتو تعطيل كرد و تمام روز در اختيار پدرامه جالبيش اينه هر دو توي دنياي ديگه سير ميكنن و حوصله هم كه اصلا حرفشو نزدن طاها كه اگر من الان خونشو بريزمم ميگه طناز برو حوصله ندارم منم خبيث توي اين يه هفته حسابي اذيتش كردم ولي پدرام ته نگاه سردش يه رنگي گرفته رنگ غم ،نا اميدي نميدونم چرا اينقدر تو خودشه من كه ميگم پرژه جديدش با مشكل مواجه شده هرچي بابا بيخيال اون دوتا خودمو درياب كه مهم تراز اينا اينكه ديگه خبري از خانوم فتاحي نشد اون كه زنگ نزد منم به مامان چيزي نگفتم ضاهرا كيس مناسب تري براي بدبختي پيدا كرده با صداي زنگ تلفن از فكر ميام بيرون مامان تلفون را بر ميداره و بخاطر صداي تلويزيون ميره توي اتاق خودشون،به طاها كه روبه روي من نشسته نگاه ميكنم چقدر آروم شده همش توي خودشه شايد ديگه يزرگ شده يا شايدم عاشق شده كه اينقدر توي فكر بعد يك هفته خانواده دور هم جمع شديم به بابا نگاه ميكنم بيچاره همين جوري نشسته مدام چرت ميزنه تا سرش به سينش ميرسه ميپره بالا يكي نيست بگه آخه باباي من واجبه بيدار بموني پاشو برو بخواب خودم جواب خودمو ميدم آخه هنوز كه شام نخورده كه بره بخوابه،حوصلم سر رفته ميرم توي فكر اينكه فردا كلاس بسكتبال ندارم و هم پنجشنبه هم جمعه را با خيال آسوده ميخوابم توي همين فكرا بودم كه،دست مامان را روي دستم احساس كردم بهش نگاه كردمو يه لبخند زدم كه يه دفعه منو بغل كرد و اشك هاش خيلي آروم امد روي گونه هاش،يه لحظه كپ كردم وا مامان من اين چه طرز ابراز احساساته چرا اينقدر يهويي آدم سكته ميكنه،منو از توي بغلش كشيد بيرون و گفت:
_پاشو برو ميز را برا شام بچين بدو دختر
پاشدم اين يعني به معناي واقعي منو پيچوندن اما چراش را نميدونم هرچي هست مربوط به اين تلفن است....
____________________________
بچه ها بنظر شما چي شده ؟؟؟؟؟
:mrgreen::mrgreen::mrgreen:
نقدم كه ايشالله يادتون نميره:-2-43-::-2-28-:

tan tan16
1391,04,12, ساعت : 19:49
خوب دوباره سلام
رسيديم به هيجان اصل داستان از اين جا شروع ميشه و ادامه پيدا ميكنه هيجانش از اينجا شروع ميشه نميگم همه هيجانش اينه اما قسمتي هم از همين جا هستش ي گفتم خودمم نميدونم به هر حال اين پست سر آغاز هيجانشه خودتون بخونيد :-2-40-:
______________________________________________
هرچي سعي كردم بفهمم چي ميگن نشد كه نشد دست آخر هم شكست خورده بيخيال شدم و سرم به ميز چيدن گرم كردم تا اين كرمه بيخيال بشه كه نشد،ميز كه آامده شد رفتم سمت سالن كه مامان وقتي منو ديدي حرفشو قطع كرد.با اين كارش كنجكاو كه بودم بدتر شد حالا تا وقتي مامانم بهم بگه صد دفعه ميميرم و زنده ميشم بهشون اطلاع دادم ميز آماده است و خودمم سريع رفتم وروي صندلي نشستم مامان كه امد اول يه نگاه به ميز و بعدم يه نگاه دقيق به من انداخت و نشست بابا هم با آرامش هميشگي نشست به ظرف سالاد خيره شد اما طاها كلافه بود نميدونم چي شده بود كه اين پسر اينقدر داغون شده بود منم كه جرأت نداشتم لب باز كنم خلاصه شام را كه خورديم مامان مجبورم كرد تمام ميز شام را خودم تكي تميز كنم و خودشم نشست روي صندلي و حركات منو زير نظر داشت منم بي چون و چرا مشغول شدم نوبت ظرف ها كه شد امدم بزارمشون داخل ماشين ظرفشويي كه جيغ مامان نزاشت
_خودت بشور 4تا ظرف كه ديگه ماشين نميخواد امديم و پس فردا شوهرت برات ماشين ظرفشويي نخريد ميخواي چيكار كني؟؟؟؟
_مامان من اولا اونا كه شما بايد روي جهيزيه بديد دوما كوتا من شوهر كنم
_يعني چي بشور ببينم اصلا از امروز همه كارهاي خونه پاي تو ناسلامتي20سالته
_جاااان همه كاراهاي خونه شوخي ميكني؟؟؟؟همچين مامان ميگي20 حالا انگاري 40 سالمه و به خاطر اينكه كاري بلد نيستم ترشيده ام
_همين كه گفتم ظرف ها را بشور
_مامان كوزت مجاني پيدا كردي؟؟؟
_نه دختري بايد ياد بگيري
_باشه چشم به وقتش ياد ميگيرم جون تك دخترت ول كن آخر شبي
خلاصه با هزار دوز و كلك اجازه صادر شد كه ماشين ظرف ها را بشوره.
مامان بابا كه حسابي خسته بودن رفتن واسه خواب طاها هم كه از بعد شام كجا رفت فكر كنم تو اتاقش بود آخي بچم عاشق شده،منم رفتم توي اتاقم نشستم كه با ملي توي ياهو صحبت كنم ،يه يك ساعتي بود داشتم به چرت و پرت هاي مليكا ميخنديدم تقريبا پهن شده بودم كه صداي گيتار امد صدا زياد واضح نبود اما معلوم بود مال كيه مال كسي نبود جز طاها روبه مانيتور گفتم:
_مليكا يه دقيقه ساكت
چي شده؟؟؟؟
_هييييييييييس
_خوب چي شده؟؟؟
_صداي گيتار طاها مياد
_طاها كه خيلي وقته دست به گيتارش نزده بود چي شده؟؟؟حالا چي ميزنه؟؟؟
_نميدونم چي شده يك هفته است توي خودشه الانم داره غمگين ميزنه برعكس هميشه ملي من برم پيشش
_طناز نرو اعصاب نداره دعواتون ميشه
_نترس ميشناسيش كه الان هرچي درد داره ميريزه تو خودش داغون ميشه
_باشه برو فقط خبرم كن
_باشه اس كه دادم وصل شو باي
_باشه باي
پاشدم از پنجره يه نگاه به بيرون انداختم زيرآلاچيق نشسته بود
رفتم پايين و رفتم كنارش نشستم معلوم بود توي اين دنيا نبود چون تا صداش كردم ترسيد
_طاها
_طناز تو كي امدي ترسيدم
_چي شده داداشي
جواب من سكوت بود سكوت و يك قطره اشك كه از چشم چپش ريخت پايين
قلبم تير كشيد اخم كردم وزل زدم به استخر كه روبه رومون بود آب بهم آرامش ميداد ادامه دادم
_نميخواي بگي چي شده؟؟؟......چي شده كه تو خودتي؟؟؟؟.....چرا ديگه شركت نميري؟؟؟
جواب بازم سكوت
طاها من اون طاهاي شادو سر زنده را ميخوام نه ايني كه تو الان هستي نه ايني كه الان كنارمه من اينا نميخوام
_نميدونم طناز ....نميدونم بهت بگم يا نه ..........سخته ......متاسفم فقط همينو ميتونم بگم
_آخه چي شده چرا داري ميريزي توي خودت بگو به من بگو طاها
_حدسشم نميتوني بزني داره داغونم ميكنه
_نكنه داداش من عاشق شده ؟؟؟؟
يه نگاه دقيق بهم كرد و باز به روبه رو چشم دوخت و بازم جوابم سكوت بود
بعد از چند دقيقه گيتارش را برداشت زد بازم غمگين زد اشك هاش راه خودشونا باز كردن و ريختن روي گونه هاش از اينكه جلوي من داشتن ميريختن ترس نداشت نميدونم چي شده كه اشك طاها در اومده نميدونم چرا تنها برادرم داشت جلوي من گريه ميكرد نميدونم چي روي قلبش سنگيني ميكرد كه نميدونست بگه يا نه فقط ميدونستم داره داغون ميشه داره نابود ميشه داره همه چي را توي خودش ميريزه،بي اختيار منم باهاش گريه كردم واسه اون چيزي كه طاها داشت تنها غصه ميخورد واسه اون چيزي كه اشك برادر منو در آورده بود واسه اون چيزي كه نميدونستم چيه؟؟؟؟يا حتي كيه؟؟؟ گريه كردم
با صداي طاها به خودم امدم
_يه روز بهت ميگم اما الان نه ازم نخواه كه الان بهت بگم
بعد از حرف اجازه نداد من جواب بهش بدم يا حتي كلمه اي حرف بزنم پاشد و باشونه هاي خميده رفت سمت سالن.بعد از چند دقيقه منم رفتم داخل رفتم توي اتاقم حوصله مليكارا نداشتم واسه همين دراز كشيدم روي تختم و با فكري مشغول خوابيدم.
صبح با صداي جيغ بيدارشدم تنها تفاوتش با روزاي ديگه اين بود امروز با جيغ مامان بيدار شدم با چشم هاي كه هم بخاطر گريه و هم خواب پف كرده بود نگاهش كردم كه گفت:
_پاشو طناز چقدر ميخوابي؟؟؟
_مامان،جان من بزار بخوابم
_اصلا، پاشو شب مهمون داريم
_باشه پا ميشم فقط 2دقيقه
بعدم باز خوابيدم .با صداي جيغ مليكا بيدارشدم و آروم گفتم واي خداي من اين اينجا چي ميخواد اه
كه مليكا با خنده و صداي بلند گفت:
عروس خانوم پاشو كه داماد رسيده تو هنوز توي رخت خوابي
_ملي حال شوخي ندارم
_به جان تو داري عروس ميشي
_مليكاااااااااااااا برو بيرون خوابم مياد
_برو ديونه يعني تو نميدوني شب خواستگار داري
با اين حرف 3متر پريدم بالا گفتم:
_چي داري ميگي تو عروس كيه داماد كيه
_خوب معلومه موش كثيف.......عروس توي دامادم شب مياد
_چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كي گفته ؟؟؟؟
_خاله،منم مأمور كردن تو را ترگل ورگل كنم ببرم پايين
خونم به جوش امد حالا دليل اون كارا و حرف هاي ديشب را ميفهميدم واسه همين بود كه اون طوري از منه بدبخت بيگاري كشيدن،پاشدم و با همون قيافه ضايع اول صبح رفتم پايين توي راه پله ها داد ميزدم
_ماااااماااااان...........ماااا مااااان اين مليكا چي ميگه؟؟كي شب قراره بياد؟؟؟؟
مامان سراسيمه اومد جلو را پله ها وگفت:
_چي شده؟؟؟چرا صدات را گاشتي روي سرت؟؟؟
_اينجا چه خبره؟؟
_خبري نيست قرار شب مهمون بياد
_كه مهمون خواشتگاريم در كار نيست
_بيان،حالا چي ميشه؟؟؟
_براي شما ،طاها ،بابا كه نميان واسه مني ميان كه تو اين خونه آدمم حساب نميشم زنگ بزنيد كنسل كنيد
_امشب هم اونا ميان هم تو پسره خوبيه منو باباتم قبولش كرديم كي گفته تو آدم نيستي
_به سلامتي شما كه قبولش كرديد خودتونم با هاش عروسي كنيد مگه دوره قاجاره كه براي من تعيين تكليف ميكنيد همين كه من نبايد بدونم امشب واسم خواستگار مياد يعني آدم نيستم ديگه
_به خدا ونديه خدا اگر امشب مثل خانوم اومدي توي مجلس كه هيچي اگر نه كه ديگه دختر من نيستي
_ميدونم ديگه همش زير سر اون فتاحيه ديگه زنگ زد منو بدبخت كرد
_به اون بدبخت چيكار داري ،همه دخترا آرزشونه اين پسره بره خواستگاريشون
_خوب من آرزوم نيست ،بره خواستگاريه اوناي كه آرزوشونه من نميخوام
_خيلي خوب تو امشب بيا بعدا صحبت ميكنيم
و بالاخره منو با هزار نقشه كه چه ميدونم قلب مامانم درد ميكنه سكته ميكنه و....مجبور به حضور در اون مجلس مزخزف كردن و ازم قول گرفتن كه ساعت8آماده پايين باشم
منم با حرص راهيه حمام شدم تا يه فكري واسه اين كاراي مامان بكنم
____________________________
خوب بچه ها اينم از اين
به نظر شما الان چي ميشه؟؟؟:mrgreen:
نـــــــــــــــــــقد يادتون نره

تايپيك نقد درد عاشقي (http://www.forum.98ia.com/t549457.html)

tan tan16
1391,04,13, ساعت : 17:14
سلام :-2-25-:من امدم نميدونم امروز بازم ميزارم يا نه اما اين را داشته باشيد كه اساسي حال كنيد تو كف بمونيد:-2-27-:يكم حرص بخوريد:-119-: تا ببينيم چي ميشه :-2-14-:طناز چيكار ميكنه:mrgreen:
خوب از همه دوستاي كه ميان نقد صميمانه سپاسگزارم:-118-:
______________________________________________
براي شب يه كت و شلوار ياسي خوشگل با كفش مشكي و شال ياسي انتخاب كردم و رأس ساعت8آماده اومدم پايين همه آماده بودن طها كت وشلوار پوشيده روي مبل نشسته بود و غرق فكر بود بابا و عمو فريبرز هم آماده با كت شلوار هاي دودي نشسته بودن و حرف ميزدن مامان و خاله هم كتو دامن پوشيده داشتن برسي ميكردن چيزي كم نباشه مليكا هم با شلوار جين مشكي و تونيك سورمه اي نشسته بود كنار طاها همه منتظر بودن منتظر كسي كه من نديده ازش نفرت داشتم. رفتم پيش طاها نشستم همه نگاه ها چرخيد سمت من بدون هيچ عكس العملي نشستم و دستمو گذاشتم روي دست طاها كه باعث شد از فكر بياد بيرون به سمت من برگشت و گفت:
_داري عروس ميشي جوجوي من
_طاها تو ديگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟تو كه ميدوني از اين مسخره بازيا خوشم نمياد
_طني چه خوشت بياد چه نياد اين چيزا هست واقعيت زندگيت اينه كه يه روزي ازدواج كني
_آره بايد ازدواج كنم اما نه با زور مگه دوره قاجاره
_زوري در كار نيست دختر خوب اگر ميبيني مامان بابا اصرار به ازدواج تو دارن بخاطر خودته
بين حرفش پريدم و گفتم
_چيش بخاطر خودمه؟؟؟
_طناز اون ها از منو تو تجربشون بيشتره بهتر ميدونن تو با،بابا صحبت كن ببين اون چي بهت ميگه مطمئن باش به ضررت نيست
_آره ميدونم بابا منطقي تره و از روي احساس تصميم نميگيره اما مامان واي كه چقدر از دستش امروز حرص خودم. اگر با،بابا صحبت كنم ميتونم راضي اش كنم كه فعلا بي خيال ازدواج من بشه
_اينم ميشه ولي كارت سخته چون اين آقاي خواستگار دوست بابا ست
_يعني از طرف فتاحي نيست
_نه بابا فتاحي واسه پدرام زنگ زد
_وا مگه پدرام ميخواد شوهر كنه
با صداي كه تهش خنده موج ميزد گفت
_نه اونم ميخوان به زور زن بدن
_تا حالا نديده بودم
_حالا ببين
يه نفس عميق كشيدم و برگشتم سمت بابا و گفتم:
_بابا
همه برگشتن سمت من
_بله
_شما اين پسره را ميشناسيد؟؟؟
_آره چطور؟؟؟
_واسه چي به من نگفتيد امشب قراره خواستگار بياد؟؟؟
_واسه اينكه ما صلاح كار را بهتر ميدونيم
خون خونمو ميخورد عصبي گفتم:
_من دارم بدبخت ميشم و شما بهش ميگيد صلاح؟؟؟شما داريد چيكار ميكنيد يعني اينقدر توي اين خونه اضافه شدم
_طناز صداتو بيار پايين با منم درست صحبت كن
_خيلي معذرت ميخوام اما شما ميفهميد داريد چيكار ميكنيد شما داريد منو به اجبار شوه...
_بسه طناز ساكت شو من خودم ميدونم چيكار دارم انجام ميدم وصلاح كار شما در چيه
با بغض به بابام نگاه كردم به تنها حامي كه فكر ميكردم نميزاره اين بازي مسخره شروع بشه نگاه كردم كه صداي زنگ در خونه بلند شد بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه مليكا هم با من اومد پيشم و گفت:
_طناز آروم باش اين طوري كاري از پيش نميره
_چي ميگي تو اه دارن دستي دستي منو ميدن به اين پسره كه من اسمشم حتي نميدونم
_طناز عزيز من مادر پدراي ما هنوز افكارشون قديميه تو فكر كردي پدر مادراي ما با عشق باهم ازدواج كردن نه جونم ازدواجشون دقيقا مثل الان تو بوده به زور و بدون علاقه واسه همينه فكر ميكنن اين ازدواج ها الانم مثل قديمه الانم بعد ازدواج بهم علاقه پيدا ميكنن اونا هنوز توي اين فكرا هستن دليل اين ازدواجم همينه
_واسه چي اين چيزا واسه تو نيست
_اولا من خواستگار خوب اين طوري ندارم دوما باباي من الان توانايي اينكه منو شوهر بده نداره وسوما من از بعد شاهين تا الان به مامان وبابام گفتم بي خيال من بشن
_مليكا من نميخوام به زور ازدواج كنم شده خودمو ميكشم ولي با اين پسره نچسب ازدواج نميكنم
با ورود طاها حرف منم تموم شد طاها اعلام كرد كه بايد برم پيش مهمونا
بلند شدم سيني شربت را برداشتم و رفتم بيرون به همه تعارف كردم جز داماد وقتي بهش رسيدم يه نگاه بهش كردم با اينكه نشسته بود اما معلوم بود از اين پسر قد بلند هاست كه مثل تير برق قد داشتن اما دريغ از يك كيلو گوشت لاغر لاغر بود باچشماي سبز و بيني معمولي لبم كه قربون نداشتش دو تا خط باريك در كل يه قيافه داغوني داشت بعد از تعارف كردن رفتم كناره مامان نشستم مامان باباي پسرم لاغر بودن اما هر 3تا خواهرش چاق بودن معلوم بود كه هر 3تا توي رنج سنيه 30 سال هستن خوده پسره كه بيشتر از 26 نداشت مامان باباشم بهشون ميخورد 60ساله و 70ساله باشن باباش بهش ميومد مهربون باشه ولي مامانش معلوم بود از اون مادر شوهر بدجنس هاست بعد از يكم صحبت كه من هيچ كدوم را نفهميدم آقاي سادات پدر آقاي داماد رو به بابا گفت
_آقا احتشام اگر اجازه بديد طناز خانوم و نيما جان يه چند كلمه اي باهم تنها صحبت بكنن
بابا كه اجازه را صادر كردم منو نيما هم رفتيم سمت باغ زير آلاچيق نشستيم نيما هم سروع كرد از خودش گفتن كه تخصصش مغزو اعصابه و توي بهترين بيمارستان خصوصي كار ميكنه از اينكه از همسرش چه انتظاراتي داره و....گفت منم از رشته تحصيليم كه كامپيوتره و اينكه ترم سوم هستم و هيچ ميلي به ازدواج ندارم گفتم خلاصه بعد نيم ساعت سه ربع رفتم داخل بعد از يك ربع همه رفتن وقتي رفتن مامان كه نيما گفتن از دهنش نمي افتاد باباهم كه سرخوش از اينكه با اين ازدواج توي يك معامله حسابي شريك ميشه و كلي پول به جيب ميزنه. من فقط بهشون چشم دوخته بودم هيچ كدوم از من نظر نميخواستن همه كار را تموم شده ميدونستن منو ناديد گرفتن اصلا انگار نه انگار كه من قراره عروس بشم نه اونا،صبرم تموم شدبود بلند شدم رو به همشون گفتم شهرزاد خانوم آقاي احتشام من طناز احتشام اعلام ميكنم از اين پسره حالم بهم ميخوره ازش متنفرم ديگه هم اسمشو دوس ندارم بشنوم و سريع رفتم سمت اتاقمو با صداي بلند زدم زير گريه بين گريه هام بود كه در اتاق باز شود و مامان وارد شداومد كنارم نشست و سرمو گرفت توي بغلش و در گوشم گفت
_قربونت برم دختر گلم چرا اينقدر زود عصباني ميشي منو بابات صلاحتو ميخوايم پسره موقعيتش خوبه تو را هم كه دوست داره طنازم مادرم قربونت برم منو بابات كه معلوم نيست كه تا كي هستيم عزيزم وضعيت قلب من خوب نيست دوتا سكته كه كم نيست باباتم كه قند داره اذيتش ميكنه فدات بشم بزار تا نمردم عروسي شما دوتا را ببينم چرا لج ميكني دخترم طناز بعد كه برين سر زندگي تون به هم علاقه پيدا ميكنيد مطمئن باش بخدا پسر بدي نيست باباتم ميشناستش،خانواده خوبين بهش فكر كن منو باباتم حالمون روبه راه نيست نزار دستمون از قبر بيرون باشه وبا اين حرف پاشد و رفت. هنوز از توي شوك حرفاي مامان بيرون نيومده بودم كه طاها وارد شد اومد نشست جاي كه مامان چند دقيقه پيش نشسته بود و گفت
_جوجوي من چرا داره گريه ميكنه؟؟؟طنازي بالا بري پايين بياي امسال تو بايد بري اين نه يكي ديگه مامان تا الان خواستگارات را بدون اطلاع تو رد ميكرد اما خواهري دكتر به بابا گفته قندت خطر ناك شده وضعيت هيچ كدومشون خوب نيست قربونت برم ببين اگر ميتوني باهاش كنار بياي بگو باشه
_طاها من از اين پسره متنفرم حالم ازش بهم ميخوره اه پسره نچسب
_كسي را دوست داري؟؟؟
چپ چپ نگاهش كردمو گفتم:
_نه من نميخوام الان شوهر كنم همين
_كي ميخواي ازدواج كني گل دختر
_حداقل 7،8سال ديگه
_تا اون موقع كه نميشه صبر كرد و پدر مادر گرام را معطل كرد
_چيكار كنم خوب
_خوب اونا دوست دارن تو را توي لباس عروس ببينن
_خوب من نميخوام
يكم فكر كردو گفت
_يه راه بيشتر نداري طناز خانومي....
___________________________________
:mrgreen::mrgreen::mrgreen:حدس بزنيد اون يه راه چيه؟؟؟؟
نقد يادتون نره:-2-43-:
منتظرم:-2-28-:

tan tan16
1391,04,15, ساعت : 01:22
سلام بچه ها من دوباره امدم مرسي از نقداي كه كرديد:-2-40-:
________________________________
_چه راهي؟؟؟؟
_يه راهي كه درصد نجاتي تو از اين بازي50درصد
_بعد 50 درصد ديگه اش چي؟؟؟؟
_آهان اون مال وقتي هست كه اصل قضيه خودنمايي كنه
_ا طاها حوصلم سر رفت بگو چه راهيه هر كاري باشه ميكنم فقط دل مامان بابا نشكنه
_دختر بد تو تا الانشم دلشون را شكوندي تازه ميخواي نشكوني
_خوب بيشتر از اين نميخوام بشكنه
_اگه ميخواي نشكنه (بله)رابگو ديگه
با حرص گفتم:
_راه حلت همين بود؟؟؟؟
_نوچ بگير بخواب فردا بهت ميگم
_طــاهـــا بگو ديگه، جون آجي ،خوب پسر من خوابم نميبره
_اي فضول نوچ نميشه،مزه اش به همينه ،بگير بخواب كه من فردا كلي كار دارم،بوس آجي جونم
ورفت از اتاق بيرون.دلم ميخواست خفه اش كنم،ببين با آدم چيكار ميكنه،خوب من الان خوابم نميبره.واي من حالا چيكار كنم؟؟؟
دراز كشيدم روي تخت و همنجوري به اينكه ممكنه چه راهي باشه فكر ميكردم.يعني بايد فرار كنم و طاها از دور مواظبم باشه،نه بابا اينكه خيلي ضايعه است،شايدم بايد بگم بله بعد سر سفره عقد بزنم زيرش نه واي اينطوري آبرو واسم نميمونه.نميدونم كي خوابم برد اما با صداي زنگ گوشيم بيدار شدم مليكا كه ميخواست احوال پرسي كنه بعد از تلفن مليكا پاشدم آماده شدم رفتم پايين كه مامان واسم صبحانه آماده كرد نشستم يه دل سير خوردم بعدم جمع كردم امدم از آشپز خونه بيام بيرون كه صداي مامان متوقفم كرد
_طناز كي بگم بيان؟؟؟
برگشتم سمت مامان
_كي مامان؟؟؟
_وا دختر معلومه خانواده آقاي سادات ديگه
با اين حرف مامان بيشتر به راهي كه طاها هنوز بهم نگفته بود مشتاق شدم و گفتم
_مامان من شما هنوز بيخيال نشدين؟؟؟
_بيخيال چي؟؟؟
_بيخيال همين آقاي سادات ديگه چند بار بگم نميخوام ازدواج كنم چرا ولم نميكنيد؟؟؟
_مگه مامان گرفتت كه ولت كنه،سلام آبجيه خوش خواب من
برگشتم سمتش كه ديدم با يه نيش باز داره نگاهم ميكنه.يه نگاه بهش انداختم و گفتم
_خوشمزه
_جان دلم
از كنارش كه رد ميشدم يه تنه بهش زدم و آروم بهش گفتم
_بدو بيا راه حلتو بگو
كه از خنده منفجر شد و گفت
_بايد تا عصر صبر كني
_بميري تو با اين كارات
رفتم توي اتاقمو تا ظهر سر خودمو با كامپيوتر و نت گرم كردم كه مامان اومد گفت برم ناهار تا داشت از در ميرفت بيرون گفت:
_طناز پدرامم پايين نشسته يه لباس خوب بپوش
_اين پسره خونه و زندگي نداره همش اينجا افتاده
_خجالت بكش كسي پشت سر مهمون حرف نميزنه داداشت دعوتش ميكنه اونم مياد.
يه نفس عميق كشيدم و رفتم يه تنيك و شلوار سفيد با يه شال سبز پوشيدم،رفتم پايين وقتي نشستم سر ميز طاها با آرنج زد به پهلوم وگفت
_ساعت 6 بيا توي آلاچيق
با سر بهش گفتم باشه،ناهارمو كه خوردم كمك مامان كردمو رفتم توي اتاقم و گوشي را براي5:30دقيقه كوك كردم و خوابيدم.باصداي گوشي از خواب بيدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم و چون نميدونستم آقاي سريش هستن يا نه ترجيح دادم پوشيده برم واسه همين لباس هاي ظهر را پوشيدم وراه افتادم سمت آشپزخونه يه چيزي خودم و رفتم سمت باغ كه ديدم پدرام و طاها دارن داخل آلاچيق با هم صحبت ميكنن پدرام تا منو ديد به طاها يه چيزي گفت كه طاها هم تاييد كرد و با لبخند سمت من برگشت.بهشون كه رسيدم صندلي بغل طاها را اشغال كردم كه طاها گفت:
_خوب عصر بخير خواهر گرامي
_طاها اصلا حوصله ندارم بعدم فكر كنم صحبت هاي ما كاملا خصوصي بود؟؟؟ نه؟؟!
_طناز خانوم فكر نكن منم مشتاق ديدن تو هستم خير اشتباه فهميدي حتي حاضر نيستم يك دقيقه هم تو را تحمل كنم
_پس لطفا پاشيد ومنو طاها را تنها بزاريد
_فكر نميكني اون شما هستيد كه مزاحم شديد
با صداي بلند گفتم
_تو هم فكر نميكني اينجا خونه ماست
_من به دعوت طاها اومدم
_پس به دعوت منم.دم رو كول بزن به چاك
_واي بس كنيد ديگه من به هر دوتون گفتم بيايد
_طاها تو كه ميدوني من از زن جماعت بيزارم
_چه جالب زن جماعتم از توي نچسب بيزاره خيلي ناراحتي بفرماييد آقاي پدرام خان
_طناز .....پدرام هرتا موقعه اي كه صحبت من تموم نشده ساكت باشيد دوتون ميدونيد كه من يه راه حل دارم كه فقط 50درصدش اوكي هست و تنها راه حلم هست ولي 50درصد ديگه اش بستگي به خودتون و خانواده هاتون داره.
شما هردوتون يه وضعيت مشترك داريد هر دو داريد به اجبار مجبور به ازدواج ميشيد حالا به هر دليلي شما يا بايد قبول كنيد يا با عذاب وجدان دست و پنجه نرم كنيد من يه فكري دارم طناز.....پدرام شما بايد به خانواده هاتون بگيد كه .........كه
_وااااااااي طاها كه چي برادرمن بگو ديگه
_كه اينكه عاشقيد
_______________________
خوش باشيد نقدم بيايد:-2-40-:

tan tan16
1391,04,16, ساعت : 14:29
سلام بچه ها با اينكه نميايد نقد اما من بازم ميزارم:-2-40-:
بفرماييد:
_______________________________________
هردو با هم گفتيم
_چي؟؟؟؟
پدرام:بگيم عاشق كي؟؟؟
طاها: عاشق مامان من خوب معلومه
من: طاها قشنگ بگو ببينم
طاها: باباجان خيلي زيبا هر كدومتون ميريد به ننه باباهاتون ميگيد چي؟؟؟ما عاشق شديم
پدرام:كه چي بشه؟؟؟
طاها:چقدر خنگي خوب معلومه
پدرام:چي؟؟؟
طاها:تو بايد بگي عاشق يه دختر شدي طنازم بايد بگه عاشق يه پسر شده
من:برو بابا حالا گيرم كه گفتيم مامان بابا نميگن اين پسر كيه؟؟؟اون موقع من پسر از كجا جور كنم
طاها:بابا تو الان اينو بگو تا اون موقع يه فكري ميكنيم
پدرام:نميشه،بايد با نقشه پيش بريم اين طوري گاف ميديم
طاها:فوق خيلي بالا به يكي پول ميديم بياد نقشه معشوقه شما دوتارا بازي كنه
پدرام:بعد چي؟؟؟
طاها:دختره از تو بدش ميومد تو هم بخاطر شكست عشقي كه خوردي ديگه دور زن وازدواج رو خط ميكشي تو هم طناز همين طور
من:من در صورتي كه طاقتم تموم بشه و مامان خيلي بهم اصرار كنه اين پيشنهاد مسخره را قبول ميكنم در غير اين صورت منو چه به عاشق شدن
طاها:هر جور مايلي،پدرام تو چي؟؟؟
پدرام:من بايد همه جنبه هاي اين قضيه را بسنجم بعد تصميم بگيرم
طاها:ok
من:راهت همين بود
طاها:آره بد بود؟؟؟
من:براي من آره با اجازه من برم پيش الهام
وبا اين حرف بلند شدم و خداحافظي كردم رفتم سمت اتاقم لباس پوشيدم وزنگ زدم آژانس و رفتم بيرون ومنتظر شدم تا آژانس بياد همينطورهم به پيشنهاد طاها فكر ميكردم به اينكه چرا بايد اينقدر بدبخت باشم كه به يكي باج بدم تا بياد معشوقه من باشه،بابوق آژانس ازفكراومدم بيرون ورفتم داخل ماشين از اول تا آخر راه به پيشنهاد طاهافكرمي كردم به خونشون كه رسيدم پول آژانس راحساب كردم مورفتم داخل ويه دوساعتي راباالهام گذروندم وبعدبرگشتم خونه همه اومده بودند وقتي وارد سالن شدم صداي بابام ميومدكه به مامان و طاها مي گفت:
_اون نميدون كه چي خوبه چي بده،ما كه بزرگتريم بايد بهش بگيم،بابا من به كي بگم همه دوستاي من آرزوشونه نيما بره خواستگاري دخترشون اون موقع اين دختره
_آقا جهان،شماكه ميشناسيدش نگران نباشيد اون يكم مخالفت ميكنه بعد كه سر عقل اومد قبول ميكنه
_آخه تا كي ميخواد فكر كنه؟؟؟
_نميدونم،خوب اونم دختره ناز داره بايد يكم ناز كنه
واسه خودم متاسف شدم كه به مخالفت من ميگفتن ناز كردن واسه پسري كه ازش بيزار بودم،خدايا كاري كن كه راه درست را انتخاب كنم.
از اون روز كه طاها به من اون پيشنهاد مسخره را داد تا الان يك هفته ميگذره پدرام هر روز مياد خونه ما اما مثل قبل زياد نميمون طاها هم دوباره رفته توي جلد اون آدم ساكت قبل؛پدرام همون روز به خانوادش گفته كه يه نفرو دوست دارم والان مامان باباش ميخوان دختره را ببينن منم ديروز ازبس مامانم اصرار داشت با اون پسرك ازدواج كنم از دهنم پريد بيرون كه من يه نفرو دوست دارم و مامان ما هم اصرار كرد كه اون پسر،كه من بخاطرش حاضرم همچين كاري را بكنم كيه؟الانم منو،پدرام و طاها امديم بيرون از خونه ببينيم بايد چيكار كنيم طاها كه رفته اتاق فكر،فكر كنه
منو پدرام هم هر كدوم توي فكريم،درست روبه روي من نشسته،آخي اين فقط واسه من بلده شاخ و شونه بكشه باصداي پدرام 3متر پريدم بالا:
_تو ميخواي چيكار كني؟؟؟
_چي را؟؟؟
_بابا همين عاشق شدن دروغمون ديگه
_با تموم شدن صحبت پدرام،يه صداي از پشت سر من گفت:
_واي پدرام جان خوبي پسرم؟؟؟
پدرام اخم كرد و من هم برگشتم سمت صدا.صدا صداي كسي نبود جز خانم فتاحي
فتاحي :ا طناز توهم كه اينجاي
من: سلام خانوم فتاحي
پدرام: سلام عرض شد
فتاحي: اينجا چيكارداريد شما دوتا
پدرام(با دست پاچگي):راستش.......ما امده بوديم كه............كه ..،درباره كلاس هاي طناز خانم صحيت كنيم
خانم فتاحي يهو منفجر شدو با خنده گفت:
_بسه........بسه فهميدم از همون اول كه ديدم فهميدم،اي شيطون ها واسه همين اون دختر و پسراي خوب را هي رد كردين،شما كه همو ميخواستيد چرا ديگه كشش داديد،حالا هم دير نشده،خوشبخت باشيد،فعلا تا بعد بيام ببينم قضيه چيه
ومنتظر جواب ما نشد و از در كافه رفت بيرون
برگشتم به سمت پدرام كه ديدم با دوتا چشم تلسكوپي داره به درنگاه ميكنه بهش گفتم:
_تو نميتونستي دو دقيقه اون فكو ببندي؟؟؟
_وا،به من ربطي نداره من چيزي نگفتم.
كه طاها امد سر ميز
من:اي بميري طاها
طاها:در عوض به نتيجه هاي خوب خوب رسيدم
پدرام:چه نتيجه اي؟؟؟
طاها:بشينيد
وقتي نشستيم طاها هم شروع كرد به گفتن:
_خوب به نظر من شما بايد بريد معشوقه جور كنيد به يكي پول بديد بياد نقش بازي كنه وبعد بگه من شماهارا نميخواد و بره
من:همين بود نتيجه خوبت
طاها:به اين خوبي چشه؟؟؟حالا چي شده؟؟؟چرا شما دوتا اين قدر عصباني هستيد؟؟؟
پدرام:فتاحي منو با طناز ديد
طاها:خوب حالاانگاراعمال خاك برسري ديدتشون
من:خفه طاهاهرچي مي كشم از دست تو
پدرام:اقا طاها فكر كرده منو طناز همديگرو ميخوايم وواسه همينه كه خواستگاري نميريم يا رد ميكنيم
طاهارفت توي فكر كه پدرام گفت:
_طاها من نميتونم غرورمو بشكنم برم با يه دختر پيشنهاد بدم،در ضمن به كسي هم اعتماد ندارم كه بعد حتما ولم كنه
من:منم حاضر نيستم واسه همچين كاري باج بدم
_گفتيد اون فكر كرده شما باهميد؟؟؟
_آره
طاها يه نگاه به من يه نگاه به پدرام انداخت و گفت:
_ فهميدم
_چي را؟؟؟
_معلومه راه حله جديد را(وبايك لبخند خبيث به من گفت)تو حاضر نيستي باج بدي؟؟؟(روبه پدرام گفت)تو هم ميگي به كسي اعتماد نئاري و نميخواي غرورت بشكنه
هردو با هم گفتيم:
_آره
طاها:من يه پيشنهادي دارم
پدرام:چي؟؟؟
من:طاها بگو ديگه اينم مثل اون يكي مسخره است
طاها:بزاريد همه همين فكر را بكنند
من:چه فكري؟؟؟
طاها:بابا همين كه شما همديگرو دوست داريد
من:چي؟؟؟؟
پدرام:من حاضر نيستم ريخت خواهرتو ببينم حالا بيم بگم معشوقه ي منه
من:هي آقاهِ منم حاضر نيستم قيافه ي نكره ي تو را ببينم
طاها:بس كن پدرام هرچي بهتون چيزي نميگم طناز خواهر منه ها مواظب حرف زدنت باش تو هم همين طور طناز.اين طوري همه مشكلات حله اين طوري نه به كسي باج ميديم همم مطمئنيد از زندگي هم ميريد بيرون
بعد از يكم بحث حرف بر اين شد كه تا مجبور نشديم تحت فشار قرار نگرفتيم نگيم كي را دوست داريم
__________________________
خوب اينم از اين پست مهم:-118-:
نقد يادتون نره ها:-2-27-:

tan tan16
1391,04,17, ساعت : 22:07
بچه ها بشتابيد پست جديدي:-2-40-:
همراه با نقد هاي سازنده
______________________________________
يك هفته گذشته بود و خداروشكر مامان بيخيال من شده بود.امروز از صبح حوصله نداشتم از اون روزاي بود كه بخاطر آسايشم هر كاري ميكردم تا فقط كسي بهم گير نده.از آب كه امدم بيرون سزيع حاضر شدم رفتم سمت خونه در را كه باز كردم باد سرد كولر به صورتم خورد يه لحظه تمام بدنم لرز كرد اما اهميت ندادم وارد شدم و يه سلام بلند به مامان كردم و رفتم سمت پله ها كه صداي مامان نزاشت ادامه بدم
_ سلام طناز فردا مهمون داريم خانواده آقاي سادات
_مامانم من چند بار بگم كه اونا دوست ندارم
_تو كه نميگي كي را دوست داري؟پس حتماً علاقت زياد نيست
حرف مامان را بدون جواب گذاشتمو رفتم بالا و زنگ زدم به طاها
_الو طاها
_سلام خواهري
_سلام خبري از پدرام نداري؟؟؟
_الان پيشمه چطور؟؟؟
_بهش بگو راجب اون قضيه فكرهاشو كرده؟؟؟
_الان داشت همينو ميگفت
_خوب تصميمش چي بود؟؟؟طاها خانواده اين پسره نيما قراره فرداشب بيان اينجا
_طني،پدرام امروز به مامانش گفته كه تو را دوست داره.الانم امده اينجا ميگه نميدونم چيكار كنم اگر تو نگي
_اوكي پس من به مامان بگم ديگه؟؟؟
_آره خواهري
_خوب كاري نداري؟؟؟
_نه قربونت
_خداحافظ
_خدانگهدار
تلفن را كه قطع كردم لباس هامو عوض كردمو رفتم با خيال راحت پايين و رفتم جلو مامان كه نشسته بود و دوتا ليوان شربت جلوش بود نشستم
كه همونطور كه ليوان شربت منو بهم ميداد گفت:
_طناز تكليف مارا روشن كن
_چه تكليفي؟؟؟
_اينكه ميخواي چيكار كني؟؟؟اگر كسي را زير سر داري به ما بگو.اگرم كه نه بگو تا به نيما بگم بياد
_مامان من ........راستش اون كسي كه من دوست دارم شما ميشناسي اون.....
_كيه طناز؟؟؟
_خوب نميتونم بگم قبول كنيد
_ميدونم خجالت ميكشي اما تو بايد به من بگي.قربونت برم بگو تا من ببينم اگر صلاح نيست بهت بگم كه بيشتر از اين بهش علاقه پيدا نكني
خداي من مادر ما ديگه كيه تازه ميخواد جلوي علاقهي مارا بگيره
_نميتونم ديگه خواهشاً بيخيالشيد
_نميگي نه باشه پس فردا شب منتظر نيما باش
يه لحظه دلمو زدم به دريا و گفتم:
_پدرام
_چي؟؟؟
_اون كسي كه من بهش علاقه دارم پدرامه
_اما آخه تو كه همش باهاش سر جنگ بودي؟؟؟چي شد كه...
_مامان اون طوري ميخواستم جلب توجه كنم فقط همين
_خوب پدرام كه پسر خوبيه اما اون چي؟؟؟ بهت علاقه داره؟؟؟
_نميدونم .....شايد نه ......شايدهم آره
_خيلي خوب حالا پاشو كاراي امروزتو بكن كه امشب بايد بريم خونشون
_چرا؟؟؟
_مهناز زنگ زد گفت امشب بيايد اينجا منم گفتم باشه.تو هم پاشو خوشگل كن كه ببينم پسره چيكار ميكنه
_اِي بابا مامان من دوست داشتن كه زوري نميشه
_كاري كنم به دست ها پات بيفته
يه نفس عميق كشيدم و رفتم سمت اتاقم تا ساعت6خودمو سرگرم كردم با صداي مامان كه ميگفت ديگه آماده بشيم بلند شدم كه آماده بشم.يه لباس مردونه البته از نوع دخترونش كه به رنگ ليمويي بود را با شلوار جين سفيد و روسري ليمويي و مانتوي ليمويي پوشيدم كيف كفش سفيدم را هم برداشتم و رفتم پايين با اومدن من همه راه افتاديم سمت ماشين.حدود نيم ساعت بعد رسيديم وبه محض داخل شدن من مهناز جون با لبخند امد سمت منو گفت:
_سلام عروس گلم
جااااااان نه به داره نه به باره عروسشونم شدم.
با لبخند جواب دادم:
_ممنون مهناز جون شما خوبيد؟؟؟
_ممنون عزيزم.مهناز چيه راحت باش گلم منم مثل مادرت بدون
چشمام داشتن درميومدن. يه لبخند بهشون زدم و رفتم سمت عمو محمود اونم به گرمي مهناز جون ازم استقبال كرد.حالا نوبت سخت ترين كار بودبايد جلوي5جفت چشم كه جمعاًروي هم ميشن10تاچشم منو پدرام با هم احوالپرسي كنيم.رسيدم بهش كه گفت:
_سلام خانومي
جـــــان يعني اينا همه جو زده شده بودن
باسري پايين گفتم
_سلام آقاپدرام
_خوبي تو؟
_ممنون شما خوبيد؟
_تو را كه ميبينم خوب ميشم.خوش امديد
_ممنون
بعد كه همه ديدن قرار نيست منو پدرام همديگه را قورت بديم رفتن سمت سالن منو پدرامم آخر ين نفر بوديم يكم آیوم رفتم كه فاصله بيفته بين ما و مامان اينا وقتي موقعيت جور شد با آرنجم زدم توي پهلوي پدرام كا آخش در اومد
_آخ چيكار ميكني ديونه
_ديونه عمه اته مثلا ما نميدونيم همديگه رو دوست داريم
_خوب حالا بايد اين طوري اطلاع بدي؟؟؟
حرفشو بي جواب گذاشتم و رفتم سمت سالن
خونه پدرام اينا دوطبقه بود و از پله هاي مارپيچ گوشه سالن راه داشت.خونه جالبي داشتن يه باغ بزرگ بود كه آدم توش گم ميشد و وسط اين باغ يه ساختمان بزرگ بودكه از درش كه وارد ميشي روبه روت نشيمن هست و كنارش آشپزخونه و بعدش هم پذيراي كه با3دست مبل استيل پوشيده شده بود از انواع عتيقه جات هم در تزيئن استفاده شده بود.طبقه ي بالا هم كه فقط اتاق ها بود سالن ورزشي .
نشستم روي يدونه از صندلي 3نفره ها كه پدرامم امد توي بغل من نشست برگشتم بهش نگاه كردم كه صداي مامانش بلند شد
_______________________________
باي باي:-2-25-:

tan tan16
1391,04,17, ساعت : 23:06
بفرماييد بعد هم بگيد طني بده:-2-40-:
پست جديدي:
______________________________________
_پدرام مادر عروس گلمو چيكارداري؟؟؟يكم برو كنار تر پسرم.هنوز زوده .
يه لبخند به مهناز جون زدمو روم رو ازش گرفتمو به گلهاي فرش خيره شدم.خيلي ضايع بود اگر من جاي مامان بابا هامون بودم خيلي سريع همه چيز را ميفهميدم يا شك ميكردم كه چرا يهو من به پدرام علاقه مند شدم يا اينكه همزمان با من پدرامم اخلاقش عوض شد شايد چون داغ بودن نميفهميدن كه ما داريم سرشون كلاه ميزاريم.
تا ساعت 12خونه پدرام اينا مونديمو و خسته برگشتيم خونه خداروشكر فردا كلاس نداشتم و ميتونستم تا ظهر بخوابم.
صبح بود يا ظهر نميدونم فقط ميدونم مامان داشت صدام ميكرد
_طناز پاشو ديگه ساعت9صبح شده پاشو دختر
_مامان تروخدا
_بيدارشو خبر خوش دارم
_اِي خدا،مامان جان من بريد بزاريد بخوابم
_بيدار ميشي يا نه ميخوام خبرمو بگم
با بي حوصلگي بيدارشدم و گفتم:
_بفرماييد خبرتون را بگيد
_اين طوري نميشه پاشو كارات را بكن بعد ميگم
_مامان جون بچه هات ول كن
_اِ پاشو ديگه
_من الان بيشتر از هر چيزي به خواب نياز دارم
_باشه ميگم بلكه خواب از سرت بپره
_بفرماييد
_الان داشتم با مهناز صحبت ميكردم
_خوب
_پدرام بهشون گفته تو را دوست داره
يكم هيجان نشون دادم و با هيجان گفتم
_خوب
_ديدي ارزش بيدار شودن را داشت
_بقيه اش
_هيچي ديگه ميخوان امشب بيان خواستگاري
_چي؟؟؟
_ميدونستم ذوق ميكني
_آره خيلي خوشحال شدم
_ساعت8آماده باش
با اين حرف رفت بيرون و درو بست.مامان كه رفت شيرجه رفتم سمت گوشيم و شماره طاها را گرفتم كه گفت:چاره اي نيست پدرامم همين مشكلو داره فعلاًبايد هرچي ميگن قبول كنيد حتي اگر تا مرز عقد و عروسي هم برن بايد برين چون الان ديگه نميتونيد زيرش بزنيد.
حق با طاها بود اگر زيرش ميزدم مامان بابا ميفهميدن و خواستگار بعدي مساوي بود با جواب حتمي من كه بايد مثبت باشه مگر نه بابا به زور ازم مثبت ميگرفت.ديگه حاضر شده بودم تا مرز عروسي هم برم فوقش بعد يه مدت طلاق ميگيريم ديگه بالاتر از سياهي كه رنگي نيست.خلاصه تا ساعت7 نه مامان ديدم نه بابا ونه طاها هيچ كدوم را نديدم.مثلاً داشتم به خودم ميرسيدم اما همه مدت را جز موقع صرف ناهار داشتم توي تختم چرت ميزدم.ساعت7:30دقيقه بلند شدم يه دوش5دقيقه اي گرفتم ويه دست لت و شلوار سفيد با يه روسري آبي با صندل هاي آبي پوشيدم و رفتم پايين.هنوز پاهامو روي پله آخري نزاشته بودم كه صداي زنگ امد طاها رفت در را باز كنه منم رفتم سمت آشپزخونه و منتظر شدم .با صداي طاها كه ميگفت برم پيششون سيني به دست رفتم سمت سالن يه سلام بلند دادم شروع به پذيراي كردم.اول از همه به مهناز خانوم دادم يه زن فوق العاده مهربون با مو هاي نسافه اي و چشماي قهوه اي بعد از اون به عمو محمود دادم اونم مثل خانومش مهربون و با جذيه بود موهاي جو گندمي چشماي طوسي به خانواده خودم هم دادم و به پدرامم آخرين نفر دادم بعد از تعارف شربت چون جاي جز كنار پدرام نبود نشستم كنارش كه صداي مهناز خانوم بلند شد
_آقاي احتشام غرض از مزاحمت اينكه اين گل پسر ما يه دل نه صد دل عاشق دخترگل شما شده و خون ما را يك هفته است كرده تو شيشه كه چرا با شما صحبت نميكنيم نميريم خواستگاري....
همين طور كه مهناز جون داشت صحبت ميكرد من به دروغ هايي كه توي اين يه جمله گفته شده بود فكر ميكردم.اينكه پدرام يه دل نه صد دل عاشق منه يا اينكه ما تازه ديروز از تصميم هم با خبر شديم و به خانواده ها گفتيم كه...يه لحظه احساس كردم دارن بهم نگاه ميكنن سرمو كه بلند كردم متوجه نگاه هاي كه به من بود شدم همه مثل اينكه منتظر من بودن كه يه چيزي بگم يه نگاه به طاها كردم كه از خنده سرخ شده بود توي همين گير كرده بودم كه چي بگم كه بابا گفت:
_طناز بابا نظر تو چيه
بدون اينكه بدونم درباره چي يا كي حرف ميزنن از دهنم پريد كه :
_هرچي شما بگين من موافقم بابا
_يعني تو الان با نظري كه من دادم مشكلي نداري
_نه
كه يهو پدرام كنارم تركيد و تمام شربت توي دهنش پاشيد بيرون با يه نگاه پر از سوال بهش يه نگاه انداختم كه صداي مهناز جون بلند شد:
_بميرم پسرم هول شد فكرشم نميكرد
ولي من هنوز نميدونستم درباره چي از من سوال شده كه جواب من همچين واكنشي را از پدرام به نمايش گذاشت
خيلي آروم از پدرام پرسيدم
_هي پدرام
_هوم
_هوم يعني چه بگو بله
_خوب بله؟؟؟
_از من چي پرسيدن؟؟؟
_مگه نفهميدي؟؟؟
_نه فقط گفتم با نظر بابا موافقم
_خوب مگه مرض داري ندونسته جواب ميدي
_اولا خودت مرض داري.دوما مگه چي پرسيدن؟؟؟
_هيچي گفتن موافقي الان ازدواج كنيم يا بعد از يه مدت كه همديگه را شناختيم ازدواج كنيم؟؟؟از منم كه پرسيدن گفتم هر چي تو بگي.كه تو هم با نظر بابات موافقي يعني الان كار را تموم كنيم
_همين الان؟؟؟
_نه با هوش تا يه هفته يا 1ماه ديگه
تازه ميفهميدم چه گندي زدم اما چجوري ميتونستم جمع كنم خدا ميدونه
______________________________________
بچه ها نامردي نقدم بيايد ديگه:-2-28-:

tan tan16
1391,04,18, ساعت : 23:48
سلااااااااام فكر كنم تا اينجا اصل داستان پي برديد :mrgreen:
اميدوارم راضي باشيد:-2-15-: و نقدهم بيايد:-2-39-:
_______________________________________
ديگه تا آخر مجلس سعي كردم به حرفاشون گوش بدم كه باز چيزي را ندونسته قبول نكنم.باصداي زنگ در همه نگاه ها رفت سمت آيفون كه مامان گفت:
_غذا را آوردن
اوا كِي غذا سفارش دادن كه الان آوردن.حالا اين هيچي آخه من موندم كدوم خواستگاري شب خواستگاري شب شام ميمونه؟؟؟هرچي من از اين پسره بدم مياد اين ها هي منو اين پسره را بهم ميچسبونن
صداي پدرام از توي فكر آوردم بيرون
_پاشو مامانت صدات ميكنه
_خودم فهميدم
_اِاِاِاِاِاِاِاِ پس چرا يك ساعته نميري؟؟؟
بهش يه چشم غره رفتم كه يعني توساكت و دخالت نكن و رفتم سمت آشپزخونه كه صداي جيغ مهناز جون بلند شد:
_عروسكم تو برو پيش شوهرت
ديگه بايد به اين حرفا عادت ميكردم واسه همين نه تعجب كردم نه رنگم پريد فقط گفتم:
_مهناز جون هنوز كه چيزي مشخص نيست؛اجازه بديد من ميز را بچينم
_اولاً كه ديگه به من نگو مهنازجون از اين به بعد منم مامانت ميشم،دوماً اتفاقاً همه چيز مشخصه تو ديگه عروس مني، زن پدرامي،مال خانواده ضيايي هستي.
يه لبخند بهش زدم و رفتم سمت پله ها تا برم توي اتاقم كه مامان گفت:
_طناز مامان آقا پدرام تنها هستن
همه اين كار ها برنامه ريزي ها واسه اين بود كه مثلاً ما تنها حرف بزنيم.مجبوري راهمو كج كردم و برگشتم سمت پذيرايي و نشستم سرجاي قبلم نشستم،اصلاً نفميدم مامان چيكارم داشت،برگشتم سمت پدرام كه ديدم چشماش بستس و سرشم روي پشتي مبل گذاشته گفتم:
_از دستم عصباني هستي؟؟؟
_نه.......واسم مهم نيست،فقط يكم سرم درد ميكنه
با تعجب بهش نگاه كردم،خداي من درست شنيدم اون گفت واسش مهم نيست؟؟؟
_چرا واست مهم نيست كه باهم ازدواج كنيم؟؟؟
برگشت يه چشم غره بهم رفت كه يعني به تو چه آخه تو را سننه منم با چشم بهش گفتم چون منم دارم تو اين بازي مسخره شركت ميكنم.ههههههههه چه صحبت با چشم باحال بود توي فاز حال صحبت باچشم بودم كه صدا طاها اومد:
_اوووووووه ببين چه عاشقانه بهمم نگاه ميكنن نكنه شيطونا شما بهم واقعاً علا....
پدرام پريد وسط حرفش و گفت:
_ببند طاها.سرم درد ميكنه
طاها يهو رنگش پريد وگفت
_پدرام چي شد؟حالت خوبه؟ميخواي بريم بيمارستان؟قر...
_بس كن طاها چيزي نيست تا اعصابم داغون ميشه اين طوري ميشم
وااااااا اينكه الان گفت اعصابم خورد نيست.پس چي شد؟؟؟اومدم دهن باز كنم بپرسم كه مهناز جون نزاشت هنوز دهنم باز نشده بسته شد
_عروس گلم بيايد كه شام آماده است
رفتم سمت ميز و نشستم روي صندلي هميشگيم كه پدرامم امد روي صندليه كناريه من نشست.اومدم يه چيزي بهش بگم كه ديدم رنگ به رو نداره پسره.روم رو ازش گرفتم كه صداش را كنار گوشم شنيدم
_بده به من تا برت بكشم
خواستم مخالفت كنم كه سنگيني نگاه تك تك حاضرين را احساس كردم.بهش دادم كه گفت:
_چي ميخوري؟؟؟؟،مثل هميشه؟؟؟
خدااااااي من اون از كجا ميدونست من هميشه چي ميخورم؟؟؟با تعجب بهش نگاه كردم كه اون فقط يه چشمك اكتفا كرد.
غذا در سكوت كامل داشت خورده ميشد كه ناگهاني عمو محمود گفت:
_پدرام باغ خودمون هم براي عروسيتون خوبه!نه؟؟؟
پدرامم كه اصلاً انتظار همچين حرفي را نداشت تمام نوشابه هاي توي ليوان پريد توي گلوش و به سرفه افتاد
هم خندام گرفته بود همم نميدونستم من الان بايد چيكار كنم.خندام گرفته بود از اينكه امشب اين پدرام آبرو،واسه خودش نزاشته بود و نميتونست دو دقيقه جلوي اون احساسات را بگيره كه بعد فوران كنه،خلاصه يكم كه آروم شد يه تك سرفه كرد و گفت:
_پدر من،هنوز واسه اينكه تصميم بگيريم عروسي را كجا برگزار كنيم زوده،يكم بايد صبر كنيم حداقل طناز درسش تموم بشه بعداً
_اولاً اينكه طناز خودش موافقه اگر ميخواست خودش فرصت مخالفت داشت.توچرا جوش ميزني؟؟؟درضمن آقا پدرام تا قبل از مهر ماه هم بايد كار را تموم كنيد كه به درس طناز آسيب نرسه.
من كه كاملاً هنگ بودم. پدرامم بعد از اينكه يكم به عمو محمود زل زد اون دستي كه زير ميز بود را مشت كرد وچيزي نگفت.
همش تقصير من بود اگر يكم اون حواس مبارك را جمع ميكردم الان همه چي تموم بود.ولي به من چه خوب طاها بايد به من اطلاع ميداد،اصلاً نميدونم به من چه وقتي واسه پدرام مهم نباشه واسه من باشه؟؟؟خوب اگر واسه تو نباشه واسه كي باشه؟؟؟پدرام كه پسره از هفت دولت آزاده توئي كه پس فردا كه طلاق گرفتي مهر و آرم يه زن مطعلقه روي پيشونيتِ و مثل ماه پيشوني معروف ميشي؛ديگه غذا نخوردم همش باهاش بازي كردم و تو دلم به خودم و اين بي فكريم چيز گفتم و به اينكه چرا من اينقدر بدبختم لعنت فرستادم.
از فكر كه امدم بيرون همه غذاهاشون را خورده بودن بلند شدم كه باز صداي مهناز جون بلند شد كه نميخواد تو كار كني و از اين حرفا اما من زير بار نرفتم و رفتم كمك بعد ازتميز كردن ميز و شستن ظرف ها خانواده ضيايي رفتن منم يه شب بخير گفتم و رفتم توي اتاقم لباسم را با يه لباس خواب عوض كردم نميدونم چرا بدون لباس خواب خوابم نميبرد.توي فكر بودم يه شب بدون لباس خواب بخوابم ببينم ميتونم كه در اتاق به صدا در اومد بعدش هم صداي طاها كه گفت:
_طني بيداري؟؟؟
يه چيزي روي لباسم پوشيدم و گفتم
_بيا تو
_داشتي ميخوابيدي؟؟؟
_آره
_امشب چيكار كردي دختر؟؟؟
_نميدونم حكم بدبختيمو امضاء كردم
_حواست كجا بود طني خانوم؟؟؟
_پيش دروغ هاي مهناز جون
_اينقدر عميق فكر ميكردي؟؟؟
_متأسفانه بله،حالاچي ميشه؟؟؟
_هيچي فردا با مامان صحبت كن تا اجازه بدن كه يك سال باهم باشيد بعدم بزنيد زيرش و بگيد تفاهم نداشتيم
_باز بهمون گير ندن؟؟؟راستي پدرام چش شد يهو؟؟؟
_گير نميدن نترس،پدرامم نميدونم من ديگه برم شب خوش
_شب بخير
صبح با صداي زنگ گوشي و ساعت مثل فنر پريدم بالا و لباس پوشيده آماده رفتم پايين نميدونم چرا امروز اينقدر انرژي داشتم منشأش چي بود نميدونم اما باعث شد يه سلام بلند به مامان بكنم،مامان هم جوابمو داد و نشستم پشت ميز كه مامان گفت:
_يكشنبه ميريد واسه آزمايش؟؟؟
_نه بابا چه عجله اي داريد شما؟؟؟
_طناز خانوم تا يك ماه ديگه بايد كارها تموم شده باشه
_چه كاري
_همين مراسمو اينا ديگه
_مامان راستش ميخواستم يه چيزي بگم من ديشب خجالت كشيدم بگم........ اما منو پدرام تصميم گرفتيم كه فعلاً يه چند وقتي را باهم باشيم كه اگر تفاهم داشتيم بعد اقدام كنيد
_خوب اينارا چرا ديشب نگفتيد؟؟؟
_خوب خجالت كشيدم
_تو خجالت كشيدي پدرام چي؟؟؟
_اون خبر نداشت تازه ديشب بهش گفتم
_باشه با مهناز صحبت ميكنم اگر قبول كرد بهت ميگم
_راستي مامان به خانواده سادات چي گفتي؟؟؟
_همون روز كه گفتي يكي ديگه را دوست داري منم بهشون گفتم كه تو گفتي،نه؛از اون روزم ازشون خبر ندارم
_يعني.....پس قرار ديشب؟؟؟
_ميخواستم تورا تحريك كنم كه بگي كي را دوست داري،بعدم كه ديدم خوب كسي را انتخاب كردي ديگه دست دست نكردم و تا مهناز گفت قبول كردم
_اِي مامان زرنگ
مامان يه لبخند زد كه صداي زنگ تلفن باعث شد كه مامان بره سمتش...
_________________________________
بفرماييد اينم از اين پست :-2-43-:
فقط دلم ميخواد نقد نيايد:-119-:

tan tan16
1391,04,21, ساعت : 19:31
بچه ها با شرمندگي فروان ببخشيد تا شب بازم ميزارم :-2-40-:
__________________________________________________ ___
مامان حدود نيم ساعت داشت با تلفن صحبت ميكرد،منم آشپزخونه را تميز كرده بودم و نشسته بودم روبه روي تلويزيون به اينكه ديگه مثل قبل نميريم زير آلاچيق صبحانه بخوريم فكرميكردم.هميشه عاشق جمعه ها بودم چون كل خانواده دور هم جمع ميشديم اما امروز بابا و طاها رفته بودن عيادت دوست بابا و منو مامان تنها بوديم.تلفن مامان كه تموم شد امد كنارم نشست اما ديگه مثل قبل تلفن نبود حالش خراب شده بود نميدونم با اين پرسيدم:
_كي بود؟؟؟
_خانوم فتاحي
_ميخواستي بگي طناز ديگه رفت
يه چشم غره حسابي بهم رفت كه فهميدم خير اين مادري نيست كه رفت تلفن جواب داد حتماً باز اون فتاحي يه چيزي تو گوش مامان خونده كه مامان از اين رو به اون رو شده،با همين فكرها يك ساعت طي شدو بالاخره بابا و طاها هم امدن
همه نشسته بوديم داخل نشيمن و بابا از حال بد دوستش ميگفت كه من بعد از حرف بابا به مامان گفتم:
_مامان پاشو به مهناز جون زنگ بزن
_واسه چي؟؟؟
_خوب معلومه ديگه اينكه من تصميمم عوض شده
_كه ميخواي پدرام را تازه بشناسي؟؟؟
_خوب آره
با لحن مشكوك تري گفت
_يعني تا الان نشناختي؟؟؟
با لبخند گفتم:
_خوب معلومه كه نه آخه ما تاحالا كي برخورد داشتيم؟؟؟
_پس عمه اي من بوده كه باهاش ميرفته كافي شاپ؟؟؟
_من.....چيزه من !!!!اصلاً كي گفته اين حرفا ها را؟؟؟
_بله شما امروز فتاحي گفت جون بچه اش را قسم خورد كه خودش با دوتا چشماش شما دوتا را 4و5بار ديده
بابا يه نگاه بهم كرد و گفت:
_تو كه ديگه يه مدت بابا باهاش حرفات را زدي عزيزم ديگه مهلت چي ميخواي؟؟؟
اِي بميري فتاحي كه من هرچي ميكشم از دست توي ناجنس ميكشم آخه دردت چي بود زنگ زدي اين ها را به مامان گفتي ببين خداوكيلي الان بايد زنگ ميزد كاش حداقل راست ميگفت گفته 4و5بار خدايا كمكم كن عقلم ميگفت از خودم دفاع كنم و انكار كنم امدم از خودم دفاع كنم كه صداي بابا مانع شد
_به هر حال بايد تا قبل مرداد كارها تموم شده باشه
جـــــــــــان يعني تا يك ماه ديگه؟؟؟اما آخه چرا؟؟؟
_چرا بابا چه زود؟؟؟
_چون منو مادرت تا يك ماه ديگه مسافريم
_كجا به سلامتي؟؟؟
_جهان گردي
_خوب ميزاريم بعد كه شما امدين
_اولاً ماتا شش ما الي يك سال ديگه نميايم و اينكه همين كه من ميگم
_پس كارتون چي؟؟؟
_طاها عهده دار ميشه
_طاها كجا ميره؟؟؟
_همين جا خونه ميمونه
_من چي؟؟؟
_جاي كه بايد باشي،خونه شوهرت
سرمو گرفتم و با خودم فكر كردم چرا داد و هوار نميكشم من چرا قهر نميكنم خودم جواب خودم را ميدم خوب معلومه چون خودت خواستي خودت گفتي عاشقي پس بگو چرا ميخواستن منو شوهر بدن ميخواستن با خيال راحت به گردش و تفريح برن برسن و عشق دنيا را بكنند،بعد از ناهار رفتم توي اتاقم كه ديدم ملي اس داده عصر مياد اينجا واسه همين هم گوشي را با ساعت روي ساعت 5كوك كردم و خوابيدم.
ساعت5با صداي زنگ ساعت موبايلم بيدار شدم يه دستي به لباس و موهام كشيدم و رفتم پايين كه ديدم طاها داره شبكه ها را جابه جا ميكنه،وقتي منو ديد گفت:
_چطوري خواب آلود؟؟؟
_ملي نيومده؟؟؟
_مگه قرار بود بياد؟؟؟
_آره هنوز كه نرسيده نگرانش شدم
رفتم باز توي اتاقم تا با گوشي به ملي زنگ بزنم كه ديدم اس داده كه نمياد وبا محيا رفتن بيرون منم برگشتم پيش طاها كه گفت:
_اين فتاحي هم عجب فضوليه
_تو ميدونستي مامان اين ها قصد رفتن دارن
_آره
_به من چرا نگفتي؟؟؟
_خواست خودشون بود
_درد و خواست خودشون بود
_خوب چيكار ميتونستم بكنم؟؟؟
_مثل ديشب كه فقط خنديدي
_اولاً كه نميتونستم بگم دوماً اگر ميگفتم امروز خراب ميشد فتي جون به مهناز خانومم زنگ زده
_حالا من چيكار كنم؟؟؟
_هيچي ازدواج ميكنيد بعد از يكسال هم از هم جدا ميشيد اون موقع ديگه مامان بابا نبودن كه بدونن كه شما چيكار ميكنيد يا اينكه بينتون چه اتفاقي افتاده،بعد هم ميگي چي با هم تفاهم نداشتيم اينطوري ميتوني اون ها را بخاطر كار امروز مقصر كني
بد نميگفت اما.......من نميتونستم
_راستي اگر شما دوتا بچه دار شديد چي؟؟؟؟
_كوفت بي ادب
_نه واقعاً
_بي غيرت داري درباره خواهرت كه ميشه ناموست حرف ميزني خجالت بكش يكم هم حيا داشته باش
_آخه خوبش گيرم نمياد كه بكشم
يه چشم غره بهش رفتم كه گفت
_راستي ملي دير نكرد نگرانش شدم
_نه نمياد
_اِ چرا پس؟؟؟
_چه ميدونم با محيا بود،.....طاها!
_هان
_هان چيه بگو بله
_نميگم........هاااان
_هان و مرض منم نميگم
_باشه نگو من كه مثل تو فضول نيستم
ليوان آب جلوم رو برداشتم و وقتي حواسش نبود پاشيدم توي صورتش كه گفت:
_ديوووووونه موهامو تازه درست كرده بودم
_تا تو باشي قشنگ حرف بزني
_بفرماييد
_چرا چند وقتي بود تو خودت بودي؟؟؟
_راستي طناز مانتو سفيد را خريدي؟؟؟
_اگر نميخواي نگي نگو چرا ميپيچوني؟؟؟
_آفرين كه ميفهمي
_چرا نميگي؟؟؟؟
_چون هنوز موقعه اش نرسيده
_كي ميرسه؟؟؟
_وقتي خودت بفهمي.....
___________________________________________
نقد هم جون همسايه هاتون بيايد:-2-28-:
تا شب باي باي:-2-25-:

tan tan16
1391,04,22, ساعت : 00:06
سلووووووووووووووم من دوباره امدم :-2-25-:
قول داده بودم ديگه :-2-43-:
اينم يه پست حساس و هيجاني :mrgreen:
__________________________________________
نميدونستم اون چيه كه خودم بايد بفهمم اما ميدونستم هرچي هست حتماً به طاها اهميت داره توي اين فكر بودم كه چجوري طاها را مجبور به گفتن كنم كه صداش منو از فكر كشيد بيرون
_ديدي آخر يادم رفت پاشو دختر كه امشب خونه پدرام اينا مهمونيم
_اوا چرا؟؟؟مگه ما ديشب همديگرو نديديم اين مهموني واسه چيه؟؟؟
_بابا امشب تولد مهناز خانومه
_خوب
_خوب به جمالت،بلند شو ديگه مامان و بابا از ساعت4رفتن ما هم بايد ساعت7اونجا باشيم
با بي حالي از جا بلند شدم و رفتم سمت اتاقم،ميدونستم كه صددرصد مهمونيشون مختلط هست و بايد يه لباس پوشيده بپوشم بخاطر همين يه كت و دامن شيك پوشيدم.دامن لباس بلند بود و به رنگ فيروزه اي با كت سفيد كه داخلش طرح هاي آبي تزيين شده بود را با شال آبي و صندل هاي پاشنه بلند سفيد و آبي پوشيدم يه آرايش محو صورتي هم تيپم را تكميل كرد مانتو و كيفم را برداشتم و رفتم به سمت سالن كه ديدم طاها با كت و شلوار مشكي و كروات جلوم ايستاده منتظر من،هر دو به سمت ماشين حركت كرديم.حدود3ربع بعد رسيديم از طاها راجب هديه كه بايد ميداديم پرسيدم كه گفت مامان قبلاً خريده نميدونم چرا صبح به من چيزي نگفت اما دلشوره عجيبي داشتم كه دليلش را نميدونستم خلاصه با يك ربع تأخير به مقصد رسيديم وارد كه شديم پدرام امد به استقبالمون نگاهش كرد تعجب كردم چون اونم امشب تيپ آي زده بود يه كت وشلوار سورمه اي با لباس سفيد و كروات سورمه اي كه باعث شده بود چشماش آبي بشه.با طاها دست داد و به من فقط سلام كرد منم بعد از جواب رفتم سمت ورودي كه صداش را شنيدم كه گفت:
_اگه ميشه شما با من بيايد
_واسه چي؟؟؟دليلي نداره
_دليل از اين بزرگتر كه معشوقه ي من؟؟؟
ناچار باهاش هم قدم شدم كه گفت:
_من يه هديه واسه مامان خريدم كه گفتم مال خودم وشماست باشه؟
_باشه
از در كه وارد شديم جمعيت اولين چيزي بود كه ديدم بيشترشونم دختر خاله هاي پدرام بودن بيشترينشون را دوست داشتم و رابطه خوبي باهاشون داشتم اما نميدونم چرا با ژينا و ركسانا و آزيتا رابطه خوبي مثل روشنك و سارينا نداشتم.
ژينا كه به دليل اينكه10سال آمريكا زندگي كرده بود يه دختر آزاد بود كه موهاي بلند وبلوند داشت با بيني و لب هاي عملي با چشماي مشكي،در كل اگر آرايش داشته باشه خوبه اكثراً هم با پسراي فاميل حرف ميزد تا دختر ها
ركسانا كه تا اونجاي كه من فهميده بودم يه دل نه صد دل عاشق رامين پسر خاله اش بود ولي هميشه كاري ميكرد كه رامين بيشتر ازش دل سرد بشه راه حل خوب بلد نبود اونم از نظر قيافه خوب بود موهاي شرابي با لباي كوچيك و چشماي مشكي ولي وحشي.
و اما آزيتا كسي كه هميشه مثل كنه به پدرام چسبيده بود،چشماي آبي داشت با موهاي لخت مشكي و لباي صورتي به نظر من كه خوشكل بود اما نميدونم چرا اين بشر آبش با دختر جماعت توي يه جوب نميرفت.
با صداي پدرام از فكر امدم بيرون
_برو لباس هاتو توي اتاق من عوض كن
باسر يه باشه گفتم و راه افتادم سمت اتاق پدرام
در اتاق را كه باز كردم اول از همه تخت دو نفره مشكي به چشم خورد بعد از اون ميز كامپيوتر،كمد،قفسه كتاب،ميز تحرير و در آخر ميز آرايش.رنگ اتاقش قرمز طوسي مشكي بود رنگ هاي جالب و قشنگي بودن كه به دل مينشستن
هرچي دنبال لباس هاي ديگه گشتم چيزي پيدا نكردم.مانتو و كيفم را داخل اتاق گذاشتم و اومدم بيرون.
هنوز به آخرين پله نرسيده بودم كه مهناز جون خودش را سراسيمه رسوند به من و گفت:
_سلام عروسكم،خوبي مادر؟شرمنده بخدا همين الان پدرام بهم گفت اومدي دخترم
بوسيدمش و گفتم
_سلام مهناز جون تولدتون مبارك انشالله كه هزارسال عمر كنيد.نه بابا اين حرفا چيه منم تازه رسيدم
_مامان اين عشق منو ميديد به خودم قرض؟؟؟
چي؟؟؟عشق؟؟؟؟نكنه منظورش با من بود؟؟؟شايدم اشتباه شنيدم.يعني واقعاً........نـــه!
_بيا پسرم مال ودت بريد كه امشب شب سورپرايزه
به مهناز جون لبخند زدم و رفتيم سمت ديگه سالن كه گفت:
_اين فتحي داره خيلي اذيت ميكنه
_آره به مامان من زنگ زد به شما چي؟؟؟
_آره صبح زنگ زد مامان من تازه خوشحالم شد كار ها زودتر ردست ميشه.
حدود3ساعتي از امدن ما ميگذشت و ديگه نوبت دادن كادو ها شده بود.شام را هم داخل باغ سرو كردن و قرار شد بعد از كادو ها كيك را پخش كنن منتظر باز كردن كادو ها بودم كه پدرام و طاها امدن سمت من و نشستن در دو طرف من پدرام هم در گوش من گفت:
_آماده اي بايد با هم بريم بديم
باسر بهش جواب مثبت دادم.كادو دادن ما اينطوري بود كه كسي كه جشن به افتخار اون بود در وسط مجلس كنار ميز گردي مي ايستاد و هر كسي ميرفت كادوي خودش و خانواده اش را ميداد بهش و اون باز ميكرد.
هرچي منتظر شدم ديدم خير ايشون قصد كادو دادن نداره واسه همين بهش گفتم:
_پس كي نوبت ما ميشه؟؟؟
_مامان گفته آخرين نفر بريم
_چند نفر ديگه توي نوبت هستن؟؟؟
_مگه صف نونواي هست نوبتي باشه.صبر كن الان نوبتمون ميشه ديگه
يه چند نفري رفتن كه بالاخره نوبت منو پدرام شد.
منو پدرام رفتيم وسط كه كادوي مهناز جون را بديم كه يه دفعه مهناز جون گفت:
_همگي توجه كنيد....امشب تصميم دارم خبر بسيار مهمي را به شما عزيزان اعلام كنم.همه نگاه ها به طرف ما بود،دلم بدجور به شور افتاد بود بدنم يخ كرده بود و ملرزيدم كه ناگهان مهناز جون تير آخر را زد وگفت:
_ميخواهم همين جا در حضور شما و در اين مكان نامزي پسرم با دخترم طناز جان را به همه شما اعلام كنم.قفل كرده بودم ومغزم هيچ دستوري نميداد حتي يك عمل كوچيك مثل پلك زدن...
___________________________________
شما جون همسايه هاتون را دوست ندارين:-2-33-:
خوب جون من بيايد نقد ديگه:mrgreen: