PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان نت موسیقی عشق | [ Pofak ] کاربر انجمن



[ Pofak ]
1391,03,28, ساعت : 07:36
بسم الله الرحمان الرحيم
سلاااااام!!!
برو بچ خيلى وقت بود داشتم براى نوشتن اين رمان فكر ميكردم.تموم صحنه هايي كه قراره تو رمان اتفاق بيوفته رو براى خودم مجسم ميكردم اما جرئت اين كه بنويسم رو نداشتم.تا بالاخره دل رو زدم به دريا و شروع كردم به نوشتن.و حاصل اون چيزى شده كه ميخونيد.
اميد وارم كه خوشتون بياد دوستان.اولين تجربمه....پس توروخدا تو نقد ياريم كنيد:-2-40:-2-40-:
از همين تريبون از دوستاى بى جنبه ام بابت نقد رمانم تشكر ميكنم.:-2-28-:
نكته : موضوع اصلى داستان يكم دير شروع ميشه.ولى در اين بين اتفاق هاى باحالى ميوفته.خواهش ميكنم يكم صبور باشيد،يكم تحمل كنيد موضوع اصلى شروع بشه،:-2-41-:
موضوع اين رمان با رمان هاى قبلى اى كه خونديد ٣٦٠ درجه فرق ميكنه...به جون خودم نه،به جون همين اواتارم راس ميگم...:-2-27-:
تشكر زياد = پست هاى توپول

خلاصه داستان: داستان در مورد يك گروه دانشجوى موسيقى هست كه براى پايان نامشون مشغول به تمرين،براى يك اجراى زنده ى موسيقى سنتى هستند.
در اين بين براى يكى از اعضا حادثه اى پيش مياد...




http://s3.picofile.com/file/7644240749/%D9%86%D8%AA_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_ %D8%B9%D8%B4%D9%824.jpg

honey_x
1391,03,28, ساعت : 08:32
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

[ Pofak ]
1391,03,28, ساعت : 22:18
من اين جا بس دلم تنگ است،و هر سازى كه ميبينم پر اهنگ است...
بيا توشه برداريم
قدم در راه بى بازگشت بگذاريم
ببينم اسمان هر جا همين رنگ است...
============================
پست اول

اِستُپ،اِستُپ...بد شد،دوباره از اول...
با اين حرف مجيد صداى همه ى بچه ها در اومد،اخه اين هشتمين بارى بود كه اون روز دوباره از اول شروع ميكرديم.مجيد گفت:بچه ها توروخدا يه بار ديگه از اول شروع كنيد،قول ميدم ديگه استپ ندم.فقط خواهشا خوب بزنيد،هماهنگ باشيد،با حس بزنيد... بچه ها هم كه گوششون از اين حرف هاى مجيد پر بود گفتند:باشه بابا...چند دفعه ميگى؟
دوباره مجيد گفت:خيلى خب ساكت باشيد،سه،دو،يك.و بعد من شروع كردم به زدن.بعد از كمى تك نوازى سنتور،مجيد با دست به محسن براى براى نواختن تار،و بعد به فرناز كه نوازنده ى تنبور بود.ريتم موسيقى همين طور ادامه داشت تا صداى دف سينا توى كار اومد.همه قسمت تك نوازى سينا رو دوست داشتند و با دقت گوش ميدادن.زهره شروع كرد به زدن كمانچه.بعد عاطفه و محمدعلى شروع كردن به زدن سه تار.امير هم با اشاره ى دست مجيد شروع به نواختن تنبك كرد.سارا هم شروع به زدن تار كرد.همين جور ادامه داشت كه ضربه هاى محكم من به سيم سه و هفت،حس ختام موسيقى شد
مجيد بلند برامون دست زد : افرين بچه ها،عالى بود،حرف نداشت.ما هم كه از صبح تا حالا به خاطر همين تمرين خيلى خسته شده بوديم،كلى ذوق كرديم و گفتيم:خب ميشه الان ديگه بريم؟
مجيد در حالى كه روى صندلى مي نشست گفت:حالا بهتون رو دادم پر رو نشيد،يه خورده استراحت كنيد،ولى بايد يه دور ديگه از قسمتى كه عاطفه و محمدعلى شروع ميكنن،تمرين كنيم.حس ميكنم يه خورده نُت هاى اون قسمت هم خونى نداره...
سينا كه بعد از هشت دور تمرين حسابى خسته شده بود،از ته سالن داد زد:داداش حِسِت بهت اشتباه ميگه،ببينم،احيانا حست در باره ى دستاى منه بد بخت كه از صبح تا حالا بين زمين و اسمون بوده و داشته دف ميزده چيزى بهت نميگه؟
مجيد بلند جواب داد:سينا قر نزن وگرنه ميگم دوبار بزنيدا...
سينا:بابا كى گفت اخه تو بشى مدير گروه؟هان؟داشتيم زندگيمونو ميكرديم يهو عين شيپيش افتادى توش...
منم كه غيرتى شده بودم،در حالى كه داشتم كوك هاى سنتورم رو چك ميكردم يه نگاه غضبناك به سينا كردم و گفتم:اهاى...حواست باشه دارى با كى حرف ميزنياااا...
_حواسم هست...
مجيد اومد كنارم نشست و با لحن ارومى گفت:خانومى بده من درستش ميكنم.تو برو يه استراحتى بكن.
_نه،خودم ميكنم...
_بت ميگم برو من ميكنم ديگه...
بلند شدم و رفتم پيش بچه ها.بعد سارا اومد بهم پفك تارف كرد.
سارا:اين شازده خيلى هواتو داره ها...
من:بايدم داشته باشه...
سارا سريع برگشت پيش محسن و با هم شروع كردند به هرهر و كركر...سارا و محسن دو ماه بود كه باهم عقد كرده بودن.
رفتم پيش فرناز و سينا.داشتن باهم ديگه به تنبور فرناز ور ميرفتن.سينا دوباره به شوخى گفت:چى شد؟جفتت وِلِت كرد؟
_به كورى چشم بعضيا،نه خير،داره سنتورمو كوك ميكنه.
_اهان...پس داره عين من خدمت مقدس خر حمالى رو ميكنه.فرناز با اخم به سينا نگاه كرد و گفت:اِاِاِ...سينا...
سينا گفت:چيه؟؟؟خب راست ميگم ديگه...
سينا هميشه با اين كارا و حرفاش فرناز رو اذيت ميكرد،ولى از حق نگذريم خيلى دوسش داشت.
+=+-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--==-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=---

وان،تو،ترى،فور،تشكر ،تشكر!!!

[ Pofak ]
1391,03,28, ساعت : 22:55
به چهره ى فرناز نگاه كردم.صورتى كشيده داشت،با مو هاى براق مشكى كه مثل من با فرق كج ميزاشت بيرون.چشماى گيرايى داشت و لباشم خيلى نازك و كوچولو بود.با اينكه لاغر بود ولى هميشه لباساى گِل و گشاد ميپوشيد و شال سرش ميكرد.سينا هم يه صورت تقريبا توپول با پوست گندمى داشت كه چهرشو خيلى مردونه نشون ميداد.
دوباره رفتم پيش مجيد.
گفتم: تموم نشد؟
_چرا!بفرمائيد خانوم خانوما...
يه خورده بم نگا كرد.بعد صورتشو به صورتم نزديك كرد،طورى كه گرماى نفسشو حس ميكردم.همون طور كه بم زل زده بود،صورتشو برانداز كردم.چشماى درشت قهوه اى داشت موهاشم قهوه اى تيره بود.
از اون حالت مجيد كه همين طور بهم زل زده بود خسته شدم،كه يهو مجيد دستى توى موهام،كه خيلى خوشگل بيرون گذاشته بودمشون كشيد.لبخندى زد و سرش رو انداخت پايين.
عاطفه و محمدعلى رو پشت سرمون ديدم كه داشتند مارو نگا ميكردن و هرهر ميخنديدن.با خنديدن اونا،توجه بقيه هم جلب شد.بعد عاطفه در حالى كه نميتونست خندشو كنترل كنه،براى همه تعريف كرد كه چه اتفاقى بين من و مجيد افتاد...همه خنديدن و دست زدند.منم خندم گرفته بود.پسرا مجيد رو مجبور كردن برقصه.
منم از خدا خواسته...پريدم وسط و شروع كرديم باهم رقصيدن...
بعد از كلى مسخره بازى و سوت و كف،چون خيلى زمان گذشته بود و دير شده بود،قرار شد ديگه تمرين نكنيم و بقيه ى تمرين رو بزاريم براى فردا.
تقريبا شش ماه ديگه،برنامه ى اجراى زنده ى موسيقى داشتيم كه هر روز براى همون تمرين ميكرديم. استاد مشايخى،استاد راهنمامون،با هم كارى دانشگاه،واسمون يه سالن اجاره كرده بود تا بتونيم اون جا تمرين كنيم.
بعد از تمرين،من و مجيد از بچه ها خداحافظى كرديم و سوار ماشين مجيد،كه يه 206 نوك مدادى بود شديم.عاطفه و محمدعلى رو كه باهامون هم مسير بودند رسونديم.عاطفه دختر ريز اندامى بود.ولى محمدعلى تقريبا درشت هيكل بود.به خاطر همين،هميشه اونا رو دس مينداختيم...
مجيط من رو رسوند.بعد از يه خداحافظى رمانتيك از مجيد،پياده شدم.ميخواستم در رو ببندم كه مجيد گفت:رها!،فردا رو يادت نره...
_نه،نه...يادمه...
_قربونت...فعلا خدافظ.
منم خداحافظى كردم و رفتم تو خونه

[ Pofak ]
1391,03,30, ساعت : 08:18
فكر نميكردم بابا اين وقت روز خونه باشه.به احتمال زياد دانشگاه بود.در رو با كليد باز كردم و وارد حياط شدم.يه نفس عميق كشيدم و به حياط نگاه كردم.چقدر قشنگ بود.به خاطر علاقه ى شديد بابا به گل و گياه،تموم باغچه پر بود ازبنفشه هاى رنگ و وارنگ كه خود بابا كاشته بود.سه تا درخت خرمالو و يدونه درخت گردو هم داشتيم .يه الاچيق كوچولو هم گوشه ى حياط درست كرده بوديم كه بعضى روزا من و بابا اون جا باهم چايى ميخورديم.
از حياط گذشتم و وارد خونه شدم.سنتورمو با احتياط روى مبل گذاشتم.رفتم توى اشپزخونه و يه چرخى زدم.يه تيكه نون ورداشتم و عين اين افغانيا بترى نوشابه رو سر كشيدم.اين افغانيا هم يه پا اشپزن واسه خودشونا...نون و نوشابه چقدر خوشمزس...
سنتورم رو برداشتم كه ببرم توى اتاق.كه يهو از اتاق بابا يه صدايى اومد.نزديك تر شدم.بابا اومده بود خونه.خيلى عجيب بود.چون اون وقت روز بابا هميشه دانشگاه بود.
خيلى اروم نشسته بود و داشت سنتور ميزد و اله ى ناز رو ميخوند.
باااااااز،...اى اله ى ناز.... با غم من بساااااز.... كين غم جان گداز....برود ز برم
گر،...دل من نياسود....از گناه تو بود.... بيا تا ز سر. ...گنهت گذرم
سرم رو گذاشتم به ديوار و وايسادم تا اواز خوندن بابا تموم بشه.بعد اروم در رو باز كردم و ديدم بابا داره با تموم غرور مردونگيش،اروم گريه ميكنه.نميدونستم چه اتفاقى اينقدر اونو ناراحت كرده.
رفتم جلو و كنارش نشستم.بعد اروم گفتم:بابا....خوبيد؟ بابا كه از ديدن من تعجب كرد، گفت:سلام بابا جون...كى اومدى؟
_همين الان
در حالى كه سعى داشت اشكاشو پاك كنه گفت:خُب...تمرين چطور بود؟
به اين سؤال باب جواب ندادم و خودم دوباره پرسيدم:بابا چيزى شده؟
_نه...چيزى نشده...
_بابا اگه چيزى شده به من بگيد لطفا...
با مِن من گفت:نه،چيزى نشده...فقط...امروز سالگرد مادرته،دلم گرفته بود.گفتم بيام خونه،بلكه بهتر شم...
يهو به خودم اومدم.واااى...اون روز سالگرد مامان بود و من اصلا يادم نبود.اون روز،نهمين سالى بود كه مامان از پيش ما رفته بود و من و بابا رو تنها گذاشته بود.همون طور كه به بابا خيره شده بودم،اشك توى چشمم حلقه زد.با اين كه دلم ميخواست بشينم و يه دل سير گريه كنم،خودم رو كنترل كردم،چون نميخواستم بابا بيشتر از اين ناراحت بشه.
گفتم:بابا...الهى قربونتون برم،توروخدا ناراحت نباش.ميخواى اصلا همين الان بريم بهشت زهرا پيش مامان؟
بابا اروم از روى صندليش بلند شد و درحالى كه از من دور ميشد،با صداى غمگينى گفت:نه...
رفتم توى اتاق و در رو بستم و براى مدتى به پشت در تكيه دادم.لباسم رو عوض كردم و به مجيد زنگ زدم
مجيد:الو؟سلام.
بى حوصله گفتم:سلام
_ميخواستم درباره ى فردا يه چيزى بگم...اِممم...
_مجيد من اصلا حالم خوب نيست.
نگران،گفت:چرا؟؟چيزى شده؟
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

كمى جلوتر برويد-->كمى جلوتر-->كمى جلوتر-->جلو تر-->جلو تر-->هر چه جلوتر بهر-->يكم ديگه برى ميرسى-->دكمه ى تشكر رو بزنيد لطفا!!!:-2-40-:

[ Pofak ]
1391,03,30, ساعت : 11:37
با بغض گفتم،:امروز سالگرد مامانم بود...من يادم رفته بود.
_خدا بيامرزتش.حالا ديگه گريه نكنيا...
_نميتونم.... و بعد اشكم سرازير شد
_رها با تو ام...گريه نكن ديگه...
با دستمال اشكامو پاك كردم و گفتم:مجيد ميشه يه خواهشى ازت بكنم؟
_تو جون بخوا...
_ميشه من فردا نيام خونتون؟
_نه،نميشه.اين يكى رو شرمنده.
_خواهش كردم ازت...
با اعتراض گفت:مامانم كلى غذا واسه ى فردا درست كرده...كلى تدارك ديده...يعنى چى نميام...
_از قول من محبوبه جون رو ببوسش،بگو چه اتفاقى افتاده.من قول ميدم اخر اين هفته بيام.
_پس تكليف اين همه غذا چى ميشه؟حداقل پس فردا بيا كه اين غذا ها حروم نشه.مامانم از ديروز تا حالا ٦ مدل غذا درست كرده.
اروم و غم زده گفتم:باشه...
_ميخواى بات حرف بزنم تا اروم شى؟
_نه...خوبم،ميخوام بخوابم.
بعد خداحافظى كرديم و من قبل از اين كه به كوچك ترين چيزى فكر كنم،خوابم برد.
صبح وقتى از خواب بلند شدم،انگار همه چيز يادم رفته بود.ماجراى ديروز و سالگرد مامان رو اصلا يادم نبود.موهام رو كه تا زير شونم بود بستم.از اتاق رفتم بيرون و دنبال بابا گشتم.خبرى از بابا نبود.يهو صداى در اومد.بعد بابا رو ديدم كه با يه نون دستش وارد خونه شد.بلند گفتم:سلام استاد!صبح عالى پرتغالى باد انشااله...
باباخيلى معمولى جواب سلامم رو داد و نون رو داد دستم.معلوم بود هنوز ناراحت و كسله...
بعد از صبحانه،بابا رفت دانشگاه.منم حاضر شدم كه برم سر تمرين.سِت اون روز سبز ابى بود.مانتوى سبز ابيم رو كه پايينش گل هايى با پارچه هاى مختلف داشت رو پوشيدم و يه شال سبزابى سرم كردم.با مجيد قرار گذاشته بودم كه هر روز لباسامون هم رنگ هم باشه.يعنى اگه من سفيد مپوشم،اونم سفيد بپوشه.
رفتم دم در و ديدم كه مجيد اومده،از توى شيشه ى ماشين نگاش كردم.يه تيشرت استين كوتاه سبزابى با شلوار لى پوشيده بود.سوار ماشين شدم و بلند گفتم:سلام!

[ Pofak ]
1391,03,30, ساعت : 21:45
اونم كه انگار داشت توى خواب و رويا سير ميكرد،خودشو جمع و جور كرد و گفت:سلام،ميميرى،عين ادم...نه،منظورم اينه كه نميشه اينقدر بى هوا سوار ماشين نشى عزيزم؟
_اخى...عاشق دل خسته،چقدر وقته اين جا منتظرمى؟خوابت برده بود،نه؟
مجيد كه ميخواست قضيه رو ماست مالى كنه،گفت:نه...چيز زيادى نيست...
_اره...منم كه پشت گوشام مخملى و نميفهمم كه تو نيم ساعته اين جا وايسادى...
_حالا گيريم كه من نيم ساعته اين جا وايسادم،افتخار ميديد برسونمتون؟
_راه ديگه اى هم دارم؟
و بعد گازشو گرفت و رفت.
وقتى رسيديم،فقط زهره و امير رسيده بودن.با خودم گفتم:بنازم خوش قولى اين دوستاى منو...وارد سالن شديم و با زهره و امير دست داديم و منتظر بقيه شديم تا برسن.توى اين فاصله،ساز هامونو در اورديم و روى ميز مخصوصصش گذاشتيم.دستى روى سنتورم كشيدم،اروم بهش گفتم،ببينم امروز چه ميكنيا...
بچه ها جفت جفت،كه عبارت اند از،فرناز و سينا،محسن و سارا،و در اخر عاطفه و محمدعلى رسيدن.
به خاطر دير رسيدن عاطفه و محمدعلى،تمرين چهل دقيقه عقب افتاد.
عاطفه نقس نفس زنان گفت:تو خيابون...ترافيك بود...مجبور شديم نصف راه رو پياده بيايم...از سر كوچه تا اين جا رو هم...دويديم...
مجيد با كمال بى رحمى گفت:من نميدونم...من همه ى تاخير هارو به استادمشايخى گزارش ميدم.
محمدعلى گفت:ضر نزن بابا...
_يا همه رو امشب شام مهمون ميكنى،يا من به استاد گزارش ميدم.
كمى دور و برش رو نگاه كرد...بيدى نبود كه از اين بادا بلرزه...ولى چون هميشه اخرين نفر بود كه ميرسيد،با قيافه ى تقريبا راضى گفت:حالا نميشه صبحانه مهمونتون كنم؟صبحانه خرجش كم تره...
مجيد بهش چشم قره رفت...
محمدعلى:باشه،باشه قبول...همون شام رو ميدم.
همه از اين كه يه شام مفتى افتادن خوشحال شدن و بعد بدون معطلى تمرين رو شروع كرديم.
اول من براى سنتور،بعد محسن براى تار،فرناز براى تنبور،سينا براى دف،زهره براى كمانچه،عاطفه و محمدعلى براى سه تار،امير براى تنبك و در اخر همه باهم.
گاهى وقتا مجيد وسط كار عصبانى ميشد و ميگفت:بچه ها چطونه؟چرا اينطورى ميزنيدو...
و دوباره از اول شروع ميكرديم.
بعد از پنج شيش دور تمرين،مجيد بالاخره يه وقت استراحت داد و گفت:خوب بود،بسه ديگه،يكم استراحت كنيد،بقيش براى بعد.سارا همون جا دراز كشيد و كلى قُر قُر كرد.پيشش نشستم.با تشر بهش زدم و گفتم:سارا بلند شو،خوابگاه دختران كه نيست،سر تمرينيما...
يه تشر محكم تر بهم زد و گفت:بى خيال بابا،خب خسته شدم...چنگ جادويى لوبياى سحر اميز كه نيست...تاره...
صورت گرد سارا با چشماى درشت مشكى و موهاى مشكى براق باعث شده بود خواستنى تر به نظر برسه.
سارا گفت:رها تو هم بيا بخواب...اينقدر حال ميده...
_نه...من تخت نازنينم رو ترجيح ميدم،مثه تو نيستم كه روى نيمكت پارك هم بخوابم.
براى چند لحظه،چشماش رو كه بسته بود،باز كرد و صورتش رو به طرفم چرخوند.منم بهش نگاه كردم.نيشخندى زد و گفت:ها...نميدانى كه...ما كه از ولايتمون مى امديما...نيمكت پارك هم غنيمت بود...ها...
_اخى...تو اين شهر غريبى...برگرد همون افغانستان،خدا روزيتو همون جا حواله كنه.
رفتم پيش مجيد.با پسرا گرم صحبت شده بودند كه من پريدم وسطشون و بلند گفتم:سلااااام...
يهو امير گفت:بر خر مگس معركه لعنت... سينا هم در جواب گفت:بشمرررر... مجيد يه نگاه غضبناك بهشون كرد.عين بچه ها چهار زانو نشستم وسطشون و گفتم:مجيييييييييد،اينا به من ميگن خر مگس...
مجيد خندش گرفته بود.بعد پسر هارو تحديد كرد:يگه نبينم به رها بى احترامى كنيداااا...
پسرا بلند گفتن:اُوووووووووووو...
سينا:غيرتت تو حلقم...
محسن:اى ايرانيه با غيرت،حمايتت ميكنيم..
فرناز و زهره و عاطفه به طرفمون اومدن.فرناز نشست پيش سينا،عاطفه هم دستش رو انداخت دور گردن محمدعلى و نشست روى پاش.همه بهشون خنديديم.به عاطفه گفتم:اَه...لوس...اين جاى اين لاو تركوندنا نيستا...
زهره هم بين من و امير نشست.يهو محسن گفت:قبول نيست...يار من نيست...
همه بلند گفتيم:اُووووووووو... بعد مجيد شروع كرد به خوندن:حالا يارُم بيا...دلدارُم بيا...امير تنبكش رو اورد و شروع كرد به زدن.در همون حالت نشسته،بندرى ميرفتيم و اهنگ هاى جواد ميخونديم...ادماى خزى بوديم كلا...
عجيب بود كه با اين همه سر و صدا،سارا هنوز هم نيومده بود پيش ما و همون جا پيش جايگاه تارش خوابيده بود.
وقت استراحت تموم شد و ما برگشتيم سر جامون.ديديم سارا واقعا خوابش برده و خر و پفش رو هواست...محسن اروم رفت بالا سرش و اروم تكونش داد:سارا...سارا جان...بلند شو...
_چرا منو بيدار كردى؟
فرناز گفت:ميخواستى بيدارت نكنه؟
بعد من رفتم باالا سرش و گفتم:سارا بلند شو،صبح شده. مجيد كه هى اين ور و اونور ميرفت گفت:سارا بلند شو صبحانه يه دست تمرين ميل كن.هر كى يه تيكه اى به سارا مينداخت.تا اين كه بالاخره بلند شد و تمرين شروع شد.همه ى ما كنار هم ديگه نشسته بوديم و مجيد روى تك صندلى مقابل ما،و مارو نگاه ميكرد.با دقت به ريتم موسيقى گوش ميكرد و گاهى دستش رو به نشانه ى نارضايتى،يا خوب بودن و يا اين كه ولوم رو بالاتر ببريم يا پايين تر بياريم،تكون ميداد.
دو سه دور بيشتر تمرين نكرديم كه مجيد گفت:بچه ها خسته نباشيد.
خسته نباشيد در واقع همون بريد گورتونو گم كنيد بود.
همه شروع كرديم به جمع كردن ساز هامون كه يهو محمدعلى گفت:بچه ها خدافظ...ما رفتيم.
مجيد دويد دنبالش و دستش رو گرفت و گفت:به خدا اگه بزارم برى،ببينم ممد مگه قرار نبود امشب تو مارو شام مهمون كنى؟
_اِاِاِ؟جدى؟
_نه...شوخى...به همين زودى يادت رفت؟مرد حسابى هر روز كه دير مياى هيچ،يه شام هم نميخواى به ما بدى؟
_ببين مجيد جون،من الان دوزار پول ته جيبم ندارم.اگه امشب شام ميخواى بايد منو ببرى دم خونمون پول بردارم.
_باشه قبول.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++++++++++++++
يادش به خير...قبلنا يه اقاهه ميومد تو تلويزيون ميگفت:پاك يادت نره...حالا ما بايد بگيم:تشكر يادت نره...

[ Pofak ]
1391,04,01, ساعت : 13:11
من،مجيد،سارا،محسن و فرناز سوار ماشين مجيد شديم.امير،زهره،عاطفه و محمدعلى و سينا سوار ماشين اسينا شدند و به طرف خونه ى محمدعلى راه افتاديم.وقتى رسيديم،محمدعلى از ماشين پياده شد كه بره و پول برداره.زنگ در رو زد كه يهو ديدم مجيد هم داره پياده ميشه.گفتم:تو ديگه كجا؟
_يه اين بشر اطمينانى نيست.يهو ديدى رفت بالا و ديگه نيومد.
و بعد دويد و رفت پيش محمد.از دور صداشون رو كم و بيش ميشنيدم.محمد على گفت:تو چرا اومدى؟
_من به تو اطمينان ندارم.باهم ميريم،باهم برميگرديم.
_ديوونه اى به خدا مجيد.
_ادم گشنه دوونگى از سرشم زياده...
هر دو رفتند توى خونه و در رو بستند.بعد از چند دقيقه برگشتند و راه افتاديم.ماشين سينا كه محمدعلى توش بود جلو ميرفت و ما پشت سرش ميرفتيم.
بالاخره رسيديم دم يه پيتزا فروشى.عين اراضل و اوباش،١٠ نفر از توى دوتا ماشين ريخت بيرون و به طرف پيتزا فروشى حمله ور شديم.
با هرهر كركر وارد شديم.محمد على مِنو گرفت و داد دست ما.مجيد گفت:من و رها قوچ بريونى ميخوايم،اين جا نداره؟
سينا:من بيف استراگانف ميخوام.اين پيتزاها با معدم نميسازه.
محسن:قربون دستت محمد،واسه من يه گاوميش كبابى سفارش بده.
فرناز:من مرغ شكم پر ميخوام...
سر و صدامون كل رستوران رو برداشته بود.طبق نقشه اى كه از قبل ريخته بوديم،گرون ترين پيتزا هارو سفارش داديم تا درس عبرتى بشه براش كه ديگه دير نياد.اون بد بخت هم كه از همه جا بى خبر بود رفت و سفارش داد.
تا محمدعلى بياد كلى با بچه ها حرف زديم و خنديديم.امير گفت:بچه ها الان محمدعلى مياد،رسما كله واسه هيچ كدوممنون نميمونه....
زهره:صورتشم ميشه رنگ سس گوجه
من:از گوش هاش هم دود ميزنه بيرون.
عاطفه:بى چاره محمد من كه گير شماها افتاده...
فرناز گفت:اُه اُه،بچه ها ساكت باشيد صاحبش اومد.همه ساكت شديم.ولى تو دلمون داشتيم از خنده ميتركيديم.فقط زهره بود كه نميتونست خندشو كنترل كنه.من چند بار زدم توى كلش كه يعنى ساكت شو ولى بدتر ميخنديد.محمدعلى اومد و رو به ما گفت:بچه ها شيرمو حلالتون نميكنم...ايشالا غذا كوفتتون شه...بعديه قبض توى دستش اشاره كرد و گفت:٤٢٧هزار تومن پول غذا دادم من...
ديگه نتونستيم خندمونو كنترل كنيم و زديم زير خنده.همه دست ميزدن و ميخنديدن.خود محمدعلى هم ميخنديد.به هن هن افتاده بودم...
پيتزاها كه اومد دوباره محمدعلى شروع كرد:مجيد ايشالا از گلوت پايين نره...تقصير تو بود...تو گفتى بايد شام بدى.مجيد گفت:تقصير خودته،ميخواستى دير نياى...
سينا گفت:بچه ها يه چيزى...الان ما كلى خنديديم دسشويمون گرفته.بيايد بريم دسشويى بعد با خيال راحت ميايم غذا ميخوريم.ما دخترا بلند گفتيم:اَه...نكبتا...
شام رو خورديم و از رستوران زديم بيرون.باهم ديگه خداحافظى كرديم و نخود نخود هركه رفت خانه ى خود.مجيد من رو تا دم در رسوند.گفت:رها فرا يادت نره ها...دوباره مثه ديروز زنگ نزنى بگى من نمياما...
_باشه،يادم نميره...
_به استاد هم سلام برسون.
_باشه،فعلا...
زنگ در رو زدم.در باز شد.مجيد وايساد تا من برم تو بعد رفت.همچين ادم با غيرتيه ها...
رفتم تو.بابا جلوى تلويزيون نشسته بود و داشت اخبار نگاه ميكرد.بلند گفتم:سلام استاد!
بابا گفت:سلام،چقدر دير كردى بابا جون...نگرانت شدم...
_واى ببخشيد بابا،يادم رفت بهتون زنگ بزنم،با بچه ها رفتيم بيرون شام
بعد در حالى كه يه سمت اشپزخونه ميرفت گفت:با مجيد اومدى؟
_اره،منو رسوند و رفت.
_چرا تعارفش نكردى بياد تو؟
_اون هر روز منو ميرسونه...اگه قرار باشه هر روز بش بگم بياد تو كه نميشه...حوصله ى مهمون دارى ندارم...
_چه اشكالى داره؟مجيد كه مهمون نيست...
شونه هامو بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم.چراغ اتاق رو روشن كردم.از در كه اتاق كه وارد ميشديم،رو به رو يه ايوان كوچيك اما دراز بود.به خاطر همين روز ها اتاقم نور خيلى خوبى داشت.ايوان رو به حياط بود و من هر وقت دم پنجره ميرفتم با يه دنيا بنفشه رو به رو ميشدم.ديوار سمت راستش پر بود از قاب عكس هاى كوچك و بزرگ كه تموم خاطراتم رو برام زنده ميكرد.و ديوار سمت چپ،ميز و تختم رو گذاشته بودم.

[ Pofak ]
1391,04,02, ساعت : 13:13
لباسم رو عوض كردم و رفتم پيش بابا.چندتا سيب و موز و پررتغال با يه بشقاب برداشتم و نشستم روى مبل.شروع كرديم با بابا در مورد چيزاى مختلف حرف زدن.اخر سر گفتم:بابا،مامان مجيد منو فردا دعوت كرده خونشون
_اِ؟چه خوب...
_خلاصه،من فردا يكم دير ميام خونه...
كمى بعد،خودم رو كشون كشون به تخت رسوندم و خوابيدم.
صبح كه بلند شدم،بابا زود تر رفته بود دانشگاه.خيلى سريع چند تا لقمه خوردم و شيرجه زدم تو حموم.ناسلامتى ميخواستم برم مهمونى...همون طور كه داشتم توى حموم اواز ميخوندم و ميرقصيدم،با يك مشكل بزرگ رو به رو شدم كه در اون لحظه تصميم به خودكشى گرفتم...اب قطع شد...بلند گفتم:وااااى...نه....اَى بخشكه شانس...اولش فكر كردم مشكل از دوش حمومه،ولى وقتى بقيه ى شير هاى اب رو هم امتحان كردم،فهميدم كه هيچ كدومشون اب نداره.نيم ساعت صبر كردم بلكه اب بياد،ولى انگار خيال اومدن نداشت.نميدونستم چى كار كنم...با سر و صورت كفى تلفن رو برداشتم و به بابا زنگ زدم.اَه...لعنتى...مبايلشم كه خاموشه...حتما سر كلاسه...

در اون لحظه به همه ى دانشجو هاى بابا تو دلم فوش دادم...تا يك ساعت كارم اين بود كه مثل احمقا،هر پنج دقيقه يه بار برم شير اب رو امتحان كنم.بعد از اون دوباره رفتم به بابا زنگ زدم.اين دفعه جواب داد.
من:سلام بابا
_سلام،خوبى باباجون؟
_خوبم مرسى...بابا
_جانم؟
_من رفته بودم حموم،بعد يهو وسطش اب قطع شد.الان تموم جونم كفيه...چى كار كنم؟
_خب شايد مشكل از فلكه ى ابه
_من الان چى كار بايد بكنم؟من كه چيزى بلد نيستم...
_باشه،صبر كن،من يه كلاس ديگه هم دارم.بعد از اون ميام.
_مثلا كى ميرسيد؟
_دو ساعت ديگه اونجام.
_دو ساعت ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟بابا من الان كل هيكلم كفيه...نميشه زود تر بيايد؟
_خب چى كار كنم...الان كلاس دارم دخترم...ميتونى تو سينك ظرفشويى خودتو بشورى...
_بابا الان موقع شوخى كردنه؟
جلوى خندشو گرفت و گفت:نه ببخشيد...
_توروخدا دير نكنيدا...من دارم خفه ميشم.
_باشه و بعد خداحافظى كرديم.
به كف ها كه به بدنم مونده بود،احساس كردم پوستم داره خشك و چروك ميشه.احساس ميكردم يه لباس تنگ پوشيدم.اين ضرب المثلى كه ميگفت:در پوست خود نميگنجم به درد من ميخورد.
حوصلم سر رفت.تنها كارى كه تو اون موقع ميتونستم انجام بدم اين بود كه به مجيد اِس بدم.
من:سلام،چطورى؟
مجيد:به سلااااام عزيزه من...چطورى عشقم؟
_بددددددددد
_چرا؟
_شانس ندارم كه...رفته بودم حموم،اب قطع شد.انگار پتروس فداكار اومده انگشتشو گذاشته توى لوله ى اب...الانم با سر و كله ى كفى نشستم اين جا
_هاهاهاهاهاهاهاها...اشكال نداره،عوضش الان كلت ضد عفونى ميشه،ديگه بوى قورمه سبزى نميده.
_هه هه هه...بيمزه...اَه...دارم ميميرم،به خدا اگه من برم لب دريا،اب دريا خشك ميشه...
__برنامه ى امروز سر جاشه ديگه؟
_اره...
مشغول اس بازى بودم كه زنگ در زده شد.دويدم سمت ايفون.بابا بود.در رو باز كردم و بابا اومد تو.يه نگاهى بهم كرد و گفت:رها به سرت ژل زدى؟
_نه،چطور؟
_يه نگا به خودت بنداز...
رفتم پاى اينه و به خودم نگاه كردم،صورتم سفيدك زده بود،موهام هم به خاطر شامپو خشك شده بود و به هم چسبيده بود.عين يه ادمى شدم كه افتاده باشه توى گونيه ارد.رفتم دم پنجره و به حياط نگاه كردم.بابا مشغول ور رفتن با فلكه ى اب بود.يه خورده كه گذشت،بابا اومد تو و گفت:برو ببين اب اومده؟به سمت شير دويدم،بازش كردم ولى حتى يه قطره هم از توش بيرون نيمد.دو دستى زدم تو سرم و بلند گفتم:نه،نيومده...به طرف بابا برگشتم.استين هاى پيرهن نو اش رو زده بود بالا و يه دستش به كمرش بود و با تلفن حرف ميزد.صحبتش كه تموم شد،رو به من گفت:به يكى زنگ زدم،الان مياد درستش ميكنه،من بايد برم،ديرم شده.
گفتم باشه و خدافظى كرديم.بعد ازچند دقيقه دوباره زنگ در به صدا در اومد.به احتمال زياد،بايد همون فرشته ى نجات من مى بود.در رو باز كردم.يراست رفت طرف فلكه ى اب.نيم ساعتى باش ور رفت تا بالاخره درست شد.بعد اومد در خونه و گفت:اگه ميشه پول مارو زحمت بكشيد بديد.
گفتم:يه لحظه اجازه بديد.و بعد رفتم تا يكى از شير هارو امتحان كنم.اب بود...واى...انگار بهترين هديه ى دنيا رو بم دادن.دوباره برگشتم پيش اون اقاهه.پرسيدم:چقدر شد؟
_قابل شمارو نداره،٢١ تومن.
٢٥ تومن به خاطر اين كه منو از اون فلاكت نجات داده بود بهش دادم و اون بنده خدا هم با خوشحالى رفت.

[ Pofak ]
1391,04,02, ساعت : 22:21
بدو رفتم تو حموم.اب كه اومد احساس كردم تموم دنيا رو بم دادن.سه ساعت بود كه توى اون وضع بودم.از حموم بيرون اومدم و در گير سؤال سخت و دشوار (چى بپوشم؟)شدم...كلى با خودم كلنجار رفتم و بالاخره يه تنيك خيلى خوشگل،با يه شلوارك لى رو انتخاب كردم تا بپوشم.با عجله موهام رو خشك كردم.ست اون روز سفيد و مشكى بود.يه مانتوى سفيد پوشيدم و شال مشكى سرم كردم.بعدشم شلوار لى پوشيدم.سنتورمو برداشتم و رفتم دم در.كفشاى مشكيمو پوشيدم و توى حياط منتظر مجيد شدم.يا وسواس اين كه مانتوى سفيدم كثيف نشه،نشستم لب باغچه.صداى ماشين كه اومد.فهميدم كه شاهزاده ى روياهام سوار بر 206 طوسى رنگ رسيده.به سمت ماشين رفتم.اول در عقب رو باز كردم و سنتورم رو گذاشتم روى صندليه عقب و بعد خودم رفتم جلو و پيش مجيد نشستم.يه تيشرت مشكى كه روش نوشته هاى انگليسى سفيد داشت با يه شلوار سفيد پوشيده بود.يه نفس عميق كشيدم و با خوش حالى گفتم:سلام!
_سلام به رو ماهت...حموم چه خبر؟
خنديدم و گفتم:واى خواهش ميكنم حرف حموم رو نزن.حالم داره از هرچى حمومه بهم ميخوره.يه دردسرى سر اين حموم رفتن داشتم كه نگو...
_اشكال نداره.حالا عوضش امروز ميريم خونه ى ما،كلى خوش ميگذرونيم،اين داستان حموم رفتن يادت ميره...
سر تمرين كه رسيديم،همه اومده بودن به جز عاطفه.ظاهراً مبلغ شام ديشب نه تنها روى محمدعلى،بلكه روى همه ى بچه ها تاثير گذاشته بود.چون همه براى اولين بار زود اومده بودن .به محمدعلى گفتم:چى شده؟جفتت كو؟
_بهش گفتم امروز خودت بيا.وگرنه دوباره دير ميرسم بايد شام بدم.
با اين حرفش ياد ديشب افتاديم.ولى زياد طول نكشيد كه عاطفه وار سالن شد و تمرين رو شروع كرديم.
مجيد گفت:بچه ها اول هر كى جدا جدا قسمت ها و نت هاى مربوط به خودشو ميره،بعد شروع به تمرين دسته جمعى ميكنيم كه دستاتون گرم بشه.
محسن گفت:مگه فوتباله كه گرم بشيم مجيد؟
مجيد خيلى جدى گفت:نه خير،تمرين موسيقيه...
محسن:اُهو...مجيد الان جدى شدى؟
مجيد يه نيشخند زد و بعد همه اروم خنديديم.شروع كرديم به زدن.چهار پنج دور نصفه زديم كه هيچ كدومش خوب از اب در نيومد.يهو مجيد گفت:خب بچه ها،بسه ديگه،خسته نباشيد...
همه از اين حرف مجيد تعجب كرده بودند.معمولا اين حرفا،اونم توى چنين موقعيتى،از مجيد بعيد بود.هميشه بايد التماسش ميكرديم تا اون كلمه ى زيبا و دلنشين و مقدس خسته نباشيد از دهنش ميومد بيرون.اما اون روز به چهار دور نصفه رضايت داده بود.
سارا گفت:ببينم مجيد قضيه چيه؟چرا تو امروز اينقدر مهربون شدى؟
محسن:راس ميگه...افتاب از كدوم طرف در اومده؟
مجيد:چيه؟به من نمياد مهربون بشم؟
همه با هم گفتند:نه
امير رو به من گفت:ببينم رها تو چرا اينقدر ساكتى؟اين مجيد امروز شيرين ميزنه...داره تمرين رو تمومش ميكنه،چه خبر شده؟
عاطفه:رها خودتو نزن به كوچه على چپ كه اگه هر كى ندونه،تو يكى ميدونى...
گفتم:خب شايد يه مهمون عزيز داره....
بعد به مجيد نگاه كردم و مجيد هم به من نگاه كرد و هر دو زديم زير خنده.بچه ها گفتن:يعنى چى؟
زهره از ته سالن داد زد:چقدر خنگين شماها...يعنى رها امروز ميخواد بره خونه ى مجيد.
همه باهم گفتند:اهاااااااااان...
سينا كه تا اون لحظه ساكت بود گفت:پس خودت كار داشتى كه تمرين رو زود تموم كردى نه؟بعد با ابرو به من اشاره كرد.مجيد خنديد و سرش رو انداخت پايين و گفت:چه كنيم ديگه...
سينا با عصبانيت گفت:يعنى چى؟مگه هركى هركيه؟پس هر روزى هم كه ما كار داشته باشيم ميتونيم تمرين رو زود تموم كنيم
مجيد گفت:اگه جرعت داريد بكنيد...
محسن:پس چرا خودت كردى؟
در حالى كه ميخنديد گفت:چون من با شماها فرق دارم.
محمدعلى:خيلى خب...خودت خواستى...ما خونه نميريم،ميخوايم امروز تا اخرين لحظه تمرين كنيم.و چهار زانو نشست روى زمين.بقيه هم همين كار رو كردن.
من و مجيد به سمت در خروجى راه افتاديم.بعد مجيد از دم در گفت:هر جور خودتون راحتين،ولى بدون مدير گروه و نوازنده ى سنتور نميشه تمرين كرد.
هردو خنديديم و از سالن خارج شديم.صداى اعتراضشون به گوش ميرسيد كه ميگفتن:ما اين كارتونو به استاد مشايخى گزارش ميديم و...
ما توجهى نكرديم.سوار ماشين شديم و به سمت خونه ى مجيد اينا حركت كرديم.

[ Pofak ]
1391,04,04, ساعت : 09:26
توى راه كلى بگو و بخند كرديم.اما وقتى رسيديم استرس عين كنه افتاد به جونم.نميدونم چرا...من تا اون موقع هفت هشت بار رفته بودم خونشون اما هيچ وقت اينطورى نميشدم.شايدم به خاطر اين بود كه اون روز اولين روزى بود كه من در حضور باباش ميرفتم خونشون.تا قبل از اون تنها جايى كه باباشو ديده بودم توى رستوران بود.باباى مجيد بازارى بود.ادم بازارى هم روز و شب براش فرقى نميكنه.اما اون روز به افتخار من يعنى عروس ايندش كار رو تعطيل كرده بود و واسه ناهار اومده بود خونه.
مجيد در پاركينگ رو با كنترل باز كرد.رفتيم توى خونه.برعكس خونه ى ما كه يه حياط بزرگ و با صفا داشت،خونه ى اونا يه حياط كوچيك و مختصر هم به زور داشت.
مجيد با دست به راهرو اشاره كرد و سرش رو كمى جلوى من خم كرد و گفت:بفرمائيد خواهش ميكنم ليدى زيبا...
خنديديم و رفتم.مجيد جلو تر رفت و در زد.بعد اروم گفت: برو پشتم قايم شو.
پشت سر مجيد وايسادم.يهو صداى دسته ى در رو شنيدم كه يكى داره بازش ميكنه.خدا خدا ميكردم مامانش باشه.نميدونستم وقتى از در وارد ميشم چى بايد به باباش بگم...بالاخره در باز شد.به مامانش سلام كرد و گفت:ديريريريممممم! بعد من از پشت سرش پريدم بيرون.مجيد گفت:بفرمائيد مامان،اينم رها...
تو دلم گفتم:خدايا دمت گرم!مامانش سمت چپ من و كنار در ايستاده بود.باباشم سمت راستم ايستاده بود.فريد هم رو بروم.
فريد،برادر مجيد بود كه دوم دبيرستان بود.انگار باهم ديگه تمرين كرده بودند كه چطورى بايستند.از يه ارايش نظامى هم قشنگ تر بود.دلم ميخواست بگم:چرا منو تو اين موقعيت قرار ميدين؟خب من الان اول به كدومتون سلام كنم؟...اين فكر ها در عرض چند ثانيه از ذهنم گذشت.همين كه چشم مامانش به من افتاد گفت:سلااااااااام رها جون،چطورى عزيزم؟؟؟خوبى؟
من هم گفتم:سلام!خيلى ممنون...شما خوبيد؟و بعد بغلم كرد و بوسيدم.خيلى دوسش داشتم.يه جورايى جاى مامانم رو برام پر مى كرد.خيلى مهربون بود.هميشه ميگفت:من كه دختر ندارم...رها تو بشو دخترم...
بعد از اين كه از اغوش گرمش بيرون اومدم،يه صداى كلفت از سمت راستم اومد:سلام رها خانم!
به طرف صدا برگشتم.باباش بود كه داشت بهم سلام ميكرد.اون موقه ديگه استرسم ريخته بود و از ديدن مامان و باباى مجيد خيلى خوش حال شده بودم.گفتم:سلااام!چطوريد؟ بعد در حالى كه بغلم كرده بود گفت:خوش اومدى!
كفشام رو زود در اوردم و گذاشتم توى جا كفشى و يك قدم جلو رفتم و با فريد رو به رو شدم.دستم رو براى دست دادن باهاش جلو بردم و گفتم:سلام پسر!چطورى؟ باهام دست داد و گفت:مرسى،شما خوبيد؟
خنديدم و گفتم:اره خوبم...با ادب شدى؟؟قبلنا ميگفتى تو...الان ميگى شما...چه خبره؟
_من با ادب بودم...
رو به مجيد گفتم:تو رو مخ اين كار كردى؟
فريد با اعتراض گفت:مگه دارى با درخت حرف ميزنى كه ميگى اين؟اين اسم داره...اسمم فريده...اگر هم نميخواى بگى فريد بگو ايشون...وقتى باهات با احترام حرف ميزنم تو هم عين ادم با احترام با من حرف بزن...
_زبون در اوردى اقا فريد...
_من از همون ابتداى تولد زبون در اورده بودم...
مجيد چشم غره اى به فريد رفت.ميدونستم اگه من اون جا نبودم،فريد يه پس گردنى خورده بود...اما حيف،حيف كه من اون جا بودم و مجيد براى اين كه ابرو دارى كنه،به يه چشم غره اعتنا كرد...
جلو جلو رفتم توى اتاقش.اونم پشت سرم اومد.روى تختش نشستم و يه خورده به در و ديوار نگاه كردم.هيچى تغير نكرده بود.هنوز مجيد، همون مجيد شلخته ى قديمى بود.بر خلاف من كه خيلى منظم و مرتب بودم،مجيد خيلى شلخته بود.چراغ رو روشن كرد و اومد كنارم نشست.احساس ميكردم خيلى خوش حاله.گفت:چطوره؟
_چى چطوره؟
_اتاقم
_مثل قبلشه...هيچ تفاوتى نكرده...مثل قبلنا نامرتب....
_اِاِاِ...من كلى ديروز اين جارو مرتب كردم...فقط به خاطر تو...
با تعجب گفتم:تازه مرتبش كردى و اين طوريه؟
بعد با دست به كشو هايى كه از بس توش لباس چپونده بود،بسته نشده بود،سى دى هايى كه روى ميزش پخش بود،كلى سيم شارژر و هنسفيرى و هدفون كه روى مبل كنار تختش بود و جورابايى كه گوشه ى اتاقش مونده بود و از شدت بو نميشد بهش نزديك شد،اشاره كردم.
اروم گفت:اينا كه چيزى نيست...الان واست جمعشون ميكنم.بعد بلند شد و دور اتاقش گشت.لباساى توى كشو رو بيشتر به سمت تو فشار داد و با زور در كشو رو بست.بعد رفت طرف سى دى ها.تند تند جمشون كرد و اونارو توى كشوى ميزش چپوند.سيم هاى روى مبل رو هم برداشت و كرد پشت پرده.اما جرئت نكرد به جوراب ها نزديك بشه.
يه نگاهى بهش كردم و گفتم:اين چه جور جمع كردنه؟
_جمع كردم ديگه...ببين،ديگه هيچى پيدا نيست.
_خب مجيد جان دلبندم،پس فردا همه ى اينا گم ميشه...
_نه بابا...ميگردم پيداشون ميكنم.
ديگه واقعا تحمل نداشتم.حتى لباسم رو هم در نياوردم و شروع كردم به مرتب كردن اتاق مجيد.همش قُر ميزد و ميگفت:رها بى خيال شو سر جدت...قول ميدم خودم فردا مرتبش كنم...
ولى من گوشم بدهكار نبود.كشو هاى لباسشو ريختم بيرون و همه ى لباسايى رو كه با زور چپونده بود اون تو،تا كردم و گذاشتم توى كشو.رفتم سراغ سى دى ها.همشونو برداشتم و دونه دونه كردم توى كيف مخصوص سى دى ها.از پشت پرده سيم هارو در اوردم و هر كدوم رو مثل كلاف كاموا جمع كردم و گذاشتم توى كمد وسايلش.با اكراه به جورابا نزديك شدم.مجيد گفت:نههههههه...اونا شيمياييه...جلو نرو...
به حرفش توجهى نكردم و جلو رفتم.با پا بهشون ضربه زدم و به سمت دستشويى بردمشون و دوباره برگشتم توى اتاق.گفتم:بعد از ناهار همشونو بايد بشورى.
_رها شدى ملكه ى عذاب من...
_همينه كه هست،زورم زياده،گردنمم كلفته...
يه نگاهى به اتاق انداختم.تقريبا مرتب شده بود.كنارش نشستم و پوفى كردم.

[ Pofak ]
1391,04,04, ساعت : 21:40
گفتم:چطوره؟
_چى؟
_اتاقت
بلند خنديد و گفت:مثل قبلشه،هيچ فرقى نكرده...
_خيلى بى مزه اى.اين همه من زحمت كشيدم...
_نه،جدى دستت درد نكنه،خيلى مرتب شد.رها روزى چقدر ميگيرى بياى اتاقمو تميز كنى؟
بلند گفتم:خيلى مسخره اى مجيد...بشكنه اين دست من كه نمك نداره...قدر نشناس
_اوج نگير دخترم،اوج نگير...ببخشيد شوخى كردم به جون خودم...
يه چشم غره بهش رفتم و بلند شدم تا لباسام رو در بيارم.مانتومو در اوردم.موهام خيلى بهم ريخته شده بود.با كمال پر رويى شونه ى مجيد رو برداشتم و موهام رو شونه كردم.بعد يه تل سفيد به موهام زدم.
به طرف مجيد برگشتم و ديدم داره بر بر منو نگا ميكنه...يه لبخند ژكونت زدم و گفتم:چيه؟حق ندارم به شونت دست بزنم؟
_اون كه قابل تورو نداره...داشتم خودتو نگاه ميكردم عشقم...
بعد از چند ثانيه صداى در زدن فريد،به سبك اهنگ بندرى اومد.گفت:مجيد ناهار حاضره...
مجيد در اتاق رو باز كرد و رفت بيرون.منم پشت سرش به راه افتادم.به ميز كه رسيديم،مامانش با اخرين بشقاب غذا از اشپزخونه اومد بيرون و گفت:خب...بفرمائيد...
به ميز رنگ و وارنگ ناهار نگا كردم.همون طور كه مجيد گفته بود،شش،هفت مدل غذا سر ميز بود.نميدونم اين همه غذا رو چجورى پخته بودن.نشستيم روى صندلى و شروع كردم به گفتن تعارفات مرسوم:واى دستتون درد نكنه،خيلى زحمت كشيديد
_خواهش ميكنم...نوش جان...
همه شروع كرديم به خوردن ناهار.از هر طرف،مامانش،باباش يا خود مجيد واسم غذا ميكشيدن.فقط فريد بود كه كارى به كار من نداشت و سرش توى بشقاب خودش بود.معلوم نبود باز چه نقشه ى شومى تو كلش داره كه ميخواد واسه من اجرا كنه.از وقتى سوسك انداخته بود توى چاييم،حواسمو خيلى بش جمع ميكردم تا دوباره يه كارى نكنه كه جيغ بنفش بكشم.
به هر ترتيبى بود ناهار تموم شد.اومدم پيش مجيد و در گوشش گفتم:مجيد جان دلبندم،جورابا دارن عاشقانه انتظار تورو ميكشن.بدو...
_ول كن...
_مجيد زود باش
با بى حوصلگى رفت طرف دستشويى.يه لحظه دلم براش سوخت.من اون روز رفته بودم كه باهم خوش بگذرونيم،نه اين كه مجبورش كنم بره جوراباى يه قرن پيششو بشوره.ولى بعدش به خودم گفتم،اشكال نداره.عوضش از اين به بعد يادش ميمونه كه بايد جوراباش رو هر روز بشوره.اينم يه پيام بهداشتى...
توى اين فاصله كه مجيد داشت جوراباشو ميشست،با فريد پلى استيشن بازى كردم.با بابا و مامانش هم ميوه و شيرينى خورديم.شيرينى ناپلئونى هم بود.ادم نميدونست با دست بخوره يا با چنگال...سخته اخه...واسه اين كه ميخواستم كلاس بزارم شروع كردم شيرينى رو با چنگال خوردن.
وسط شيرينى خوردن من،يهو مجيد يا دستاى كفى از دستشويى اومد بيرون.منو ديد كه دارم با خيال راحت شيرينى ميخورم و بازى ميكنم.گفت:خيلى نامردى...به جاى اين كه بياى تو دسشويى كمك من نشستى دارى شيرينى ميخورى؟
همه ى صورت ها به طرف مجيد برگشت.همه با تعجب نگاه كردن،به جز من كه قضيه رو ميدونستم.براى سى ثانيه همه سكوت اختيار كردند،اما بعد از اون سكوت عظيم،بالاخره مامانش گفت:وا...مجيد،رها واسه ى چى بايد بياد تو دستشويى كمك تو بكنه؟مگه دارى چى كار ميكنى اون تو؟مجيد ميخواست توضيح بده ولى بلافاصله بابش گفت:راست ميگه مامانت...دو ساعته دارى اون تو چه...مكث كوتاهى كرد و دوباره ادامه داد:كارى ميكنى؟
ظاهرا وقتايى كه من نبودم به جاى كلمه ى كار از يه كلمه ى ديگه استفاده ميكردن.پسرا همينن ديگه...بايد همين جورى باهاشون حرف زد.فريد كه فكر كنم اين موضوع خيلى براش جذاب بود،چهار چشمى مجيد رو با دستاى صابونيش نگا ميكرد و منتظر جواب اون بود.
مجيد گفت:بابا كارى نميكردم...رها اومد تو اتاقم،جورابامو كف زمين ديد.گفت بايد بعد از ناهار همه ى اينارو بشورى.الانم داشتم همين كارو ميكردم.مى خواستم خودشم يكم بياد كمك كنه...كه الان ديگه منصرف شدم.
ميدونستم مجيد اصلا دوست نداره اين چيزا رو بگه.اين كه من مجبورش كردم كارى رو انجام بده.

[ Pofak ]
1391,04,06, ساعت : 23:30
ولى توى اون شرايط بدتر از ساواك اگر من هم جاى مجيد بودم ميگفتم.خب هر چى باشه اون پسره...غرورش ميره زير سؤال.فكر كنم همه،اين فكر هاى من درباره ى مجيد رو توى اون لحظه خوندن.چون بعد از حرفاى مجيد هيچ كس نخنديد.فقط فريد يه پوزخند كوچولو زد.اما اونم با نگاه غضبناك پدرش ساكت شد.از بس كه بى فرهنگ اين فريد...
مجيد اينارو گفت و رفت.وقتى از رفتنش مطمئن شديم،همه زديم زير خنده.مامانش گفت:رها چطورى راضيش كردى؟من دوماهه دارم بش قر ميزنم اينارو بشور ولى گوش نميده...
باباش به شوخى گفت:رها...!باباجان اين مجيد به درد تو نميخوره دخترم،بى خيال اين پسر من شو...بابا اين خيلى شوته به خدا...باور كن اگه اين تورو بگيره ها،دو روزه ديوونت ميكنه،ميفرستت گوشه ى بيمارستان.
زياد طول نكشيد كه مجيد اومد بيرون و همه ى ما سعى كرديم خندمونو كنترل كنيم كه بش بر نخوره.
اون روز خونه ى مجيد اينا خيلى خوش گذشت.محيد سنتور زد و من خوندم.اخه مجيد هم توى سنتور مهارت خاصى داشت.با فريد مچ انداختم.ولى متاسفانه اون برد.شب هم از همه خداحافظى كردم و مجيد من رو تا دم خونه رسوند.
***
چند روزى گذشت.هر روز تمرين سخت تر از روز قبلش ميشد و حساسيت هاى مجيد نسبت به كيفيت كار بالا ميرفت.بعضى روزا حتى يه دور كامل هم نميتونستيم تمرين كنيم.از بس كه مجيد روى قسمت هاى مختلف مكث ميكرد و ميگفت:تا اين قسمت خوب از اب درنياد،بقيه ى كار رو نميزنيم.هرچى پيش ميرفتيم ساعت تمرين بيشتر و وقت استراحت كم تر ميشد.بعضى وقتا بچه ها ميگفتن:اَه...خسته شديم...مجيد توروخدا يه ذره استراحت كنيم. و مجيد در جواب ميگفت:نه،وقت نداريم. بعد همه با صداى بلند ميگفتيم:بابا اين چه پايان نامه ايه؟...اصلا نخواستيم...پايان نامه نخواستيم...به درك...هر چى ميخواد بشه،بشه...
درسته كه شش ماه تا اجرا فرصت داشتيم،ولى هنوز كلى مشكل توى كارمون بود كه بايد دونه دونه حل ميشد.حتى تعطيلاتمون هم به هم ريخته بود.ما جمعه ها ميرفتيم سر تمرين.ولى در عوض شنبه ها تعطيل بوديم.چون مجيد شنبه ى هر هفته بايد ميرفت دانشگاه و گزارش اون هفته رو به استاد مشايخى ميداد.گروه هم بدون مدير گروه نميتونست تمرين كنه.به خاطر همين جاى جمعه و شنبه رو عوض كرديم.ولى بى چاره مجيد.حتى يك روز تعطيل هم نداشت.كل هفته رو كه بايد ميومد سر تمرين،شنبه ها هم كه تعطيل بود بايد مى رفت دانشگاه پيش استاد.گاهى وقتا منم باش ميرفتم.اون روز هم يه روز شنبه بود.با مجيد دم در دانشگاه قرار گذاشته بودم.
قبل از اين كه راه بيوفتم به سارا و محسن زنگ زدم و گفتم تا يكى دو ساعت ديگه اماده باشن.وقتى رسيدم،مجيد هنوز نيومده بود.منتظرش شدم.تقريبا نيم ساعت بعد مجيد اومد.جلوى در دانشگاه بوق زد و گفت:سلام رها چطور مطورى؟
_سلام...چرا اينقدر دير كردى؟ميدونى چقدر وقته اين جا منتظرتم؟
_شرمنده...خواب موندم...
صداى بوق ماشين از پشت سر ماشين مجيد اومد.گفت:همين جا وايسا من برم ماشينو پارك كنم.
_مواظب باش نمالى...و بعد پوز خندى زدم.
كمى اون طرف ترماشين رو پارك كرد،كيفش رو از روى صندلى كنارى برداشت و به طرف من دويد و گفت:بدو...بريم تو كه خيلى دير شده.الان استاد دادش ميره هوا...
وارد دانشگاه شديم.همه ى خاطرات واسم زنده شد.اون پله هايى كه هر روز امير روش تنبك ميزد و ما به دور از چشم حراست،ميرقصيديم.يه تور واليبال شل و ول و كهنه كه گوشه ى محوطه ى دانشگاه بود و هميشه بهش شماره اويزون ميكردن.
از چند نفر سراغ استاد رو گفتيم،گفتند الان كلاس داره. مجبور شديم منتظرش وايسيم تا كلاسش تموم بشه.بعد از يه مدت الافى،ديدم استاد داره از دور مياد.به مجيد گفتم:مجيد صداى كفش پاش مياد...
_خب بياد چى كار كنم؟
_منظورم اينه كه داره مياد.
_دسشويى دارى؟
_دسشويى چيه ديونه؟ميگم داره مياد...
_اخه هِى ميگى داره مياد،داره مياد گفتم شايد كارت استرارى باشه...
_مجيد خنگ شديا...استاد داره مياد.
سرش رو برگردوند و استاد رو كه داشت به طرفمون ميومد،ديد.كيفش رو رو برداشت و رو به من گفت:استاد داره مياد،تو دو ساعته دارى به من ميگى مياد مياد؟خب يه كلمه بگو استاد داره مياد.بدو بريم...
به طرف استاد مشايخى رفتيم و سلام كرديم.
استاد:سلاااام...چطوريد؟خوبي د بچه ها؟شما خوبى خانم مرادى؟بابا خوبن؟
من:مرسى.بله خوبن،اتفاقا داشتم ميومدم سلام رسوندن بهتون.(دروغ محض)
استاد:از طرف من هم بهشون سلام برسون.
من:چشم.
استاد مشايخى و بابا دورادور باهم اشنا بودن.هر چى باشه هر دوشون از اساتيد موسيقى بودن.
استاد مشايخى خيلى روى پايان نامه ى ما حساس بود.با اين كه پايان نامه مربوط به خود دانشجو ميشه،ولى استاد ميگفت:پايان نامه ى شماها فرق ميكنه.كار شما پيشرفته و گروهيه.
مجيد چند تا كاغذ از كه مربوط به ساعت تمرينمون و ساعت الكيه رفت و امد بچه ها،پيشرفت يا پس رفتمون توى تمرين بود،به استاد داد.استاد نگاهى كرد و گفت:دستت درد نكنه مجيد جان.من بعدا اينارو با دقت مطالعه ميكنم.مشكل خاصى كه نداريد؟
گفتيم:نه...
_در هر حال هر وقت كارى داشتيد به من زنگ بزنيد.
گفتيم:چشم،حتما... بعد خداحافظى كرديم و از در دانشگاه بيرون رفتيم.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++

تشكر كردن نشانه ى شخصيت شماست!:-2-40-:

[ Pofak ]
1391,04,07, ساعت : 22:08
سوار ماشين شديم.مجيد با صدايى تقريبا خوشحال گفت:اخييييش...الان ميرم خونه ميخوابم...
_هم چين حرف ميزنى انگار مدير وزارت بازرگانى شدى،بابا گروه موسيقيه...
_به خدا از اونم سخت تره.به خصوص سر و كله زدن با ادمايى مثه دوستاى ما...
_از خداتم باشه. و بعد از پنجره بيرون رو نگاه كردم و ساكت موندم.كمى گذشت و بعد من گفتم:مجيد جونم،من كه دوست دارم،من كه عاجقتم....
_بگو ببينم چى ميخواى؟
_من كه جيك و جيك ميكنم برات...ببين من الان برم خونه،تنهام،حوصلم سر ميره...
_خب من چى كار كنم؟
_مياى بريم يه جايى؟
_واى نه رها،توروخدا...خيلى خستم...تازه فردا هم بايد بريم سر تمرين.
با لحن خواهش مندانه اى گفتم:مجيد...
_منم كه دل رحم...باشه بگو كجا بريم؟
_اول برو دم خونه ى محسن اينا،اونارو برداريم بعد بريم.
_نه نمى خواد.اونا تا حاضر شن من هفت كفن پوسوندم.خودمون دوتايى ميريم.
_اولا خدا نكنه،دوما اونا الان حاضرن،دم در وايسادن
_اِ؟اين طوريه؟ و بعد گازشو گرفت و رفت.
در عين ناباورى مجيد، سارا و محسن كه از قبل بهشون گفته بودم حاضر باشن،دم در منتظر بودن.پريدن روى صندليه عقب.سارا يه شال سفيد با مانتوى سبز رنگ پوشيده بود و محسن هم يه لباس مردونه ى سرمه اى كه استيناشو تا كرده بود و بالا زده بود.
منو سارا به هم سلام كرديم،ولى مجيد قبل از اين كه هيچ حرفى بزنه يه دونه زد توى كله ى محسن.
محسن گفت:وا...چته روانى؟چرا ميزنى؟ بعد اروم رو به من گفت:اين رَم كرده؟و بعد خنديد.
مجيد در حالى كه عينك افتابيشو بر ميداشت گفت:محسن تو نبايد يه چيزى به من ميگفتى؟
_چى بايد ميگفتم؟
_اين نقشه اى كه اينا چيده بودن.از اين كه يه نصف روز استراحت منم به هم بزنيد.
_اخه منم باهاشون هم كار بودم...
_خاااااك تو سر زن زليلت كنن...
_اُهو...ببين كى داره به كى ميگه زن زليل...مجيد نزار همين جا تو اين ماشين پتتو بريزم رو اب
_بريز ببينم...
خنديد و گفت:نه نميشه...اين جا بچه نشسته...
_جرئتشو ندارى...
محسن براى اين كه جو رو عوض كنه گفت:حالا اينارو بى خيال،آى مجرى سَلَى...
مجيد صداى اهنگ رو زياد كرد و گفت:نميشنوم...
محسن داد زد و گفت:از بس كه كرى...
بعد همه اروم خنديديم.من صداى اهنگ رو كم كردم و گفتم:خب بچه ها حالا پيشنهاد بديد كه كجا بريم...
سارا:شهر بازى! از همه جا بهتره...

[ Pofak ]
1391,04,09, ساعت : 21:41
مجيد صداشو بچه گونه كرد و گفت:نه عمو جون الان بزرگتر همراهمونه،شهر بازى رو شما بچه هاى زير سه سال دوست داريد نه بزرگترا.خودم بعدا ميبرمت،از اين پشمك هام برات ميگيرم.باشه؟
سارا:خيلى مسخره اى مجيد...
_خب راست ميگم ديگه اخه اينم پيشنهاده تو ميدى؟
من گفتم:اهان!فهميدم...بريم دربند...
مجيد:ه بابا...دربند خيلى تكراريه...
محسن:بريم رستوران،ياد و خاطره ى محمدعلى رو هم زنده كنيم.چطوره؟
همه باهم گفتيم:نههههه...
مجيد:بيايد بريم خونه ى ما،بعد با خيال راحت و اسوده فقط بخوابيم...واى خدا چه بهشتى ميشه...
من:مجيد چرا اين قدر مخالفت ميكنى؟
مجيد:به خاطر اين كه همين يه نصف روز تعطيل من رو هم ازم گرفتين....
محسن اداى استاد الماسى،يكى از استاداى دانشگاهمون كه خيلى لفظ قلم حرف ميزد رو در اورد و گفت:دوستان،اشنايان و عزيزان من !بيايد بريم موزه...مهد فرهنگ و تمدن!
مجيد در جوابش گفت:اره...چقدرم فرهنگ و تمدن به قيافه ى تو مياد...تو بايد برى موزه ى حياط وحش...اون جا به فرهنگت ميخوره...
همه خنديديم.بالاخره نظر سارا تصؤيب شد و تصميم گرفتيم بريم شهر بازى.
توى راه مجيد خيلى غر غر ميكرد.همش ميگفت:به خدا الانم دير نشده...بيايد برگرديم.
گفتيم:مجيد!سايلنت لطفا...
مجيد:اصلا اين ماشين منه،همين الان دستور ميدم از ماشين من پياده شيد.من ميخوام برم خونه.
محسن:ببين مجيد،من الان نارنجك همراهمه،اگه يه دفه ديگه غر غر كنى،طى يك عمليات انتهارى ميفرستمت يا حورى هاى اسمون تانگو برقصيا...
گفتم:مگه من مردم كه با حوريا تانگو برقصه؟
محسن زد به شونه ى مجيد و گفت:فكر كنم اگر اون عمليات انتهارى رو هم انجام ندم،رها الان هممون رو شهيد ميكنه...
بعد رو به من گفت:تو نگران نباش،اگه لازم شد دوتاتون رو باهم ترور ميكنم.
مجيد اروم در گوشم گفت:اين احتمالا ديشب گادفادر رو ديده جو گير شده...
رسيديم شهر بازى.رفتيم توى پاركينگو ماشين رو پارك كرديم.سارا به مجيد گفت:خب...مجيد برو بليط بخر ديگه...
مجيد گفت:به من چه؟چرا به شازده ى خودت نميگى؟به زور منو اوردين اين جا،اون وقت مفتى مفتى برم براتون بليط بخرم؟عمرا...
محسن:ولش كن بابا...اين خسيسه...خودمون ميريم ميخريم...
سارا و محسن با بليط برگشتند و رفتيم تو.من و محسن جلوى هر چى بازيه ترسناك بود وايميستاديم و عين بچه ها نگاه ميكرديم.بعد قيافه ى سارا و مجيد رو ميديم كه دارن از ترس سكته ميكنن و با چهرشون به ما ميگن كه ما سوار اين چيزا نميشيم...
من،مجيد و محسن،سارا رو راضى كرد.سارا و مجيد رو سوار ترن كرديم.نشستم بغلش و گفتم:تو خجالت نميكشى؟اخه اينا ترس داره؟
مجيد:من مثل تو ديوونه نيستم...جونمو دوس دارم.
وسط حرفش بود كه يهو ترن راه افتادسارا جيغ زد:واااى...داره راه ميوفته...
محسن گفت:سارا جان به خودت مسلط باش،الان اولشه.
سارا:واى محسن من نميتونم...ميخوام پياده شم.بعد سعى كرد كمربندشو باز كنه كه من و مجيد و محسن هر سه تايى نگهش داشتيم.
ترن راه افتاد.واقعا ترس ناك بود.من و مجيد همش جيغ ميزديم ولى اون دوتا ساكت ساكت بودند و هيچى نميگفتن.
وقتى پياده شديم رنگ سارا شده بود مثل گچ.يهو شروع كرد به جيغ زدن.يكى زدم توى صورتش و گفتم:ديوونه اين جيغارو بايد اون بالا ميزدى نه اين جا،الان خوبى؟
_به لطف اين چكى كه زدى تو صورتم خوبه خوبم...
به محسن كه خيلى عادى داشت مارو نگاه ميكرد و انگار نه انگار كه حال زنش بده گفتم:اوى...ديوار...برو يه اب بگير واسش حالش بده.
مات و مبهوت منو نگاه كرد و گفت:كى؟
مجيد:زرشششك...محسن شيرين ميزنيا....حالت خوبه؟ بعد دستش رو طرف سارا گرفت و گفت:اين بد بخت...
محسن كه انگار تازه دوزاريش افتاده بود گفت:اهان...باشه الان ميرم.
سارا زير لب گفت:همه شوهر دارن...ما هم شوهر داريم...انگار نه انگار كه دارم اين جا بال بال ميزنم...
گفتم:حالا تو هم خودتو اينقدر لوس نكن...
محسن از دور با يه بطرى اب معدنى بزرگ برگشت.به محسن گفتم:اخه منگل ،من چى بگم به تو؟سارا الان اينو چطورى بخوره؟يه كوچيك ميگرفتى...يا حد اقل يه ليوان ميگرفتى...


++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++


اينم لينك نقد:http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)
دكمه ى تشكر خرابه...يه امتحان كن ببين درست شده؟؟

[ Pofak ]
1391,04,10, ساعت : 21:49
محسن:اوى توهين نكنا...
مجيد:نه مثل اين كه تو اصلا حالت خوب نيست.بعد رو به سارا كرد و گفت:سارا به جون خودم اين يه چيزى زده...
محسن:الان ميرم عوضش ميكنم.
سارا:نه،نه،نميخواد...بده همونو ميخورم...بعد اروم و زير لب گفت:يه بلايى سرت بيارم محسن...مرغاى هوا به حالت گريه كنن...
بترى رو از محسن گرفت و چند قلپ خورد.زير چشمى به محسن نگاه ميكرد.بعد با ناله گفت:واى...فك كنم تب دارم...محسن بيا به پيشونيم دست بزن ببين داغه؟
مجيد،محسن رو طرف سارا هل داد.همين كه نزديك شد سارا بتريه اب رو روى پيرهن نو و خوشگل محسن خالى كرد.محسن در حالى كه اب ازش ميچكيد فقط داشت نگاش ميكرد و ما سه تا هرهربهش ميخنديديم...خيلى اروم و ساكت از ما دور شد.
مجيد:اين چش شد يهو؟كجا رفت؟
سارا:نميدونم...
يه خورده منتظرش وايساديم كه صداى جيغ سارا مارو متوجه خودش كرد.ديدم محسن يه بترى اب رو خالى كرد توى يقه ى سارا.طورى كه لباسش به تنش چسبيده بود.
اب بازيه ما شدت گرفت.من و مجيد هم داخل بازى شديم.اخرش از حراست شهر بازى اومدن دعوامون كردن و ما هم مثل موش اب كشيده به حرفاشون گوش ميكرديم.
از اب بازى كردن دست كشيديم و به طرف ماشين برگشتيم.مجيد سر خيابون اصليه خونه ى محسن و سارا نگه داشت و گفت:خب بچه ها...خيلى خوب بود،خيلى خوش گذشت،به سلامت،خير پيش...
محسن و سارا به هم نگاه كردند و گفتند:وا...چرا اين جا؟خب تا دم خونه ببرمون ديگه...
_اهان از اون لحاظ...ببخشيد جناب تاكسى سرويس مجيد در همه جاى كشور در خدمت شما...
بعد با لحن تندى گفت:چه پر روييد شماها...مگه من رانندتونم؟بريد پايين ببينم...
محسن گفت:رفيق ماشين دار به همين دردا ميخوره ديگه...پس اين لگنو خريدى باش چى كار كنى؟توى كل عمرت كه خيرت به ما نرسيد...حداقل مارو تا دم خونه برسون...
_اگه فكر كردى تا دم خونتون ميرسونمتون سخت در اشتباهى...
محسن:تو هم اگه فكر كردى ما تا دم خونمون پياده ميريم سخت در اشتباهى...
نيم ساعتى همين طورى نشسته بوديم تو ماشين تا بالاخره روى محسن و سارا كم شد و تصميم به رفتن گرفتن.
محسن گفت:مجيد خيلى الاغى...
مجيد خنديد و گفت:تو بيشتر...
باهم خداحافظى كرديم و بعد مجيد منو رسوند دم خونه.تا رسيديم،زهره رو دم در خونه ديدم.
مجيد:زهره اين جا چى كار ميكنه؟
با تعجب گفتم:نميدونم...
بعد هر دو از ماشين پياده شديم و به طرف زهره رفتيم.زهره با ديدن ما دويد و اومد به طرفمون.پريد توى بغلم و شروع كرد به گريه كردن.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++

دوستان براى اين كه شخصيت هاى داستان رو بهتر بشناسيد،اين چيزى كه من ميگم رو روزى پنج بار تكرار كنيد.اينا ده نفرن،پنج تا دختر،پنج تا پسر...حالا:
سارا......محسن
زهره......امير
عاطفه......محمدعلى
فرناز.......سينا
رها......مجيد

اگه ميشه،اگه زحمتى نيست،اگه خسته نميشيد،اگه به انگشت مبارك فشار نمياد،...روى تشكر كليد كنيد لطفا...

[ Pofak ]
1391,04,14, ساعت : 21:59
سعي كردم ارومش كنم...گفتم:زهره...زهره...چي شده فدات شم؟
اصلا به من گوش نميكرد و فقط گريه ميكرد...
_زهره يه دقيقه اروم باش ببينم چي شده؟چرا گريه ميكني؟
مجيد دستش رو گذاشت روي بازوي زهره و گفت:زهره چته؟
اما اون گوشش بدهكار نبود.
بالاخره زهره اروم شد.زنگ در رو زدم و بابا در رو باز كرد.درحالي كه زهره توي بغلم بودرفتيم تو...
همون دم در از مجيد خداحافظي كرديم و اون رفت...
طول حياط رو طي كرديم و رسيديم دم در.بابا دم در ايستاده بود.با ديدن زهره تعجب كرد.با چهره اي پر از نگراني ازش پرسيد:سلام زهره جان...چي شده دخترم؟خوبي؟
زهره هم با صداي گرفته اي گفت:سلام استاد...بله خوبم...
بابا با چشم هاي درشت و مشكيش كه حالا تعجب و نگراني توش موج ميزد بم نگاه كرد.منم شونه هامو انداختم بالا كه يعني نميدونم...
همه ي بچه ها بابا رو ميشناختن...چند دفعه اومده بودن خونمون.حتي بعضي هاشون توي دانشگاه با بابا كلاس داشتن.بابا هم بچه هاي تمرين رو خيلي دوست داشت و مثه بچه ي خودش ميدونستشون.
زهره رو بردم توي اتاق.سريع يه چيزايي براي پذيرايي جوركردم و برگشتم پيشش...
شكلات و ميوه و خرت و پرتايي كه اورده بودمو گذاشتم كنارش.
اروم گفت:دستت درد نكنه...نميخواستم بت زحمت بدم،ولي جاي ديگه اي رو نداشتم كه برم.
_نه بابا اين چه حرفيه...زحمت چيه...؟ببينم حالا نميخواي بگي چي شده؟
ناراحتي عميقي توي چهرش بود كه نشون ميداد خبر بدي قراره گفته بشه...
با مِن مِن گفت:بابام جريان امير رو فهميد.باهم دعوامون شد.بعدشم گفت كه ديگه حق نداري اون پسره رو ببيني...
چشمام چهار تا شد.داشتم از تعجب شاخ در مياوردم.گفتم:مگه بابات نميدونست تو با امير دوستي؟
سرشو انداخت پايين و زير لب گفت:نه...
_خب چرا بهش نگفته بودي؟
_ميگفتم كه چي بشه؟
_كه در جريان باشه...
_ميگفتم كه فك كنه دخترش پسر بازه؟
_نه عزيزم اين چه حرفيه؟
_امير نه پول داره،نه شغل درست و حسابي داره،نه خونه داره،نه باباي پول داري داره...باباي منم به هم چين ادمي دختر نميده...
بعد ادامه داد:حالا همه ي اينا به كنار...ديگه نميزاره بيام تمرين... و دوباره گريش گرفت.
_چييييى؟؟؟چرا نميزاره بياي تمرين؟
_ميگه من نميزارم جايي كه اون پسره هست تو هم باشي...
_اخه يعني چي؟اين تمرين تموم اينده ي ماست...
چنگي توي موهام زدم و دور اتاق راه رفتم...عصبي بودم...نميفهميدم چرا باباش بايد حرسشو سر تمرين ما خالي ميكرد؟با خودم حرف ميزدم...فكر كن رها...فكر كن...بايد يه راهي وجود داشته باشه...اگه زهره نباشه نميتونيم تمرين كنيم...فكر كن رها...
چشمم به زهره افتاد كه داشت مثل ابر بهاري گريه ميكرد...كنارش نشستم،ميخواستم ارومش كنم در حالي كه يكي بايد خودمو اروم ميكرد.گفتم:حالا بابات عصباني بوده يه چيزي گفته...يه مدت كه بگذره عصبانيتش تموم ميشه،تو هم بر ميگردي سرتمرين.
_باباي من خيلي يه دندس...حرفي رو كه ميزنه پس نميگيره...
_حالا گريه نكن...يه چيزي بخور،يه كاريش ميكنيم...
نگاهي بهم كرد و گفت:ميل ندارم...
_به امير چزي گفتي؟
_نه...به اون بگم كه سكته ميكنه...
اگه زهره توي اون وضعيت نبود،بهش ميگفتم چه اعتماد به نفسي...اما حيف كه جلوي چشمم داشت هاي هاي گريه ميكرد.
سرم رو بين دستام گرفتم و به مخم فشار اوردم...اهان...رو به زهره گفتم:فهميدم...شماره ي باباتو بده...
_واسه ي چي ميخواي؟
_ميخوام بدم به بابام كه باهاش صحبت كنه و راضيش كنه...
_لج باز تر از اين حرفاس كه با حرفاي استاد راضي شه...
_حالا تو بده...ضرري نداره كه...امتحان ميكنيم...
_باشه ميدم،ولي حالا نه...بزار يه مدت بگذره...
زهره روي تخت دراز كشيد و از شدت خستگي خوابش برد.يه پتو روش انداختم و خودم از اتاق خارج شدم.

[ Pofak ]
1391,04,15, ساعت : 23:58
بچه ها...امشب حالم خيلي بده...يه كسي رفته...كه تموم اميدم بود...يه كسي كه...اصلا حالم خوب نيست...براي اين كه حواس خودمو پرت كنم اومدم پست گذاشتم...توروخدا كمكم كنيد...

===================

از پنجره توي حياط رو نگاه كردم و بابا رو مشغول ور رفتن با گل هاي باغچه ديدم.يه فلاسك چايى برداشتم و بردم توي الاچيق.به بابا هم گفتم كه بياد.
دستكش هاي خاكيش رو در اورد و كلاهي كه هميشه براي باغ بوني سرش ميذاشت رو برداشت.بيلچه و ... كناري انداخت و اومد و رو به روي من نشست.
يه لحظه با خودم فكر كردم كه چقدر دوسش دارم.چهره ي مهربون بابا با موهايي كه برف پيري روشون نشسته بود خيلي جذاب تر ميشد.البته از نظر من.وقتي به صورتش دقت ميكردم،ميفهميدم كه بيشتر اجزاي صورتم شبيه باباست.چشم هاي درشت،لب هاي خوش فرم و تو دل برو...با خودم گفتم باباي منم تو زمان خودشون تيكه اي بوده واسه خودشا...و اروم توي دلم خنديدم...
حرف بابا منو به خودم اورد كه گفت:زهره چش بود؟
سرم رو به طرفش برگردوندم و با حالت تاسف باري گفتم:با باباش دعواش شده بود.
_چرا؟
اروم گفتم:امير رو يادتونه؟
_اره اره...همون كه لاغر اندامه و موهاي مشكي داره ديگه؟
_اره خودشه...
_خب چه ربطي به زهره داره؟
_اخه اين دوتا باهم دوست بودن.حالا باباي زهره فهميده و ديگه نميزاره هم ديگه رو ببينن.حتي سر تمرين.
بعد صدامو لوس كردم و گفتم:باباجونم...باباي گلم...
_بگو چي ميخواي رها...من كه ميدونم اين خوش خدمتيا واسه اينه كه يه كاري ازم ميخواى...
با دست به بابا اشاره كردم و گفتم:قربون ادم چيز فهم...
دوباره تغير صدا دادم و با همون صداي لوسم ادامه دادم:ميشه با بابا ي زهره صحبت كنيد؟
بابا يه حبه قند گذاشت توي دهنش و چاييشو سر كشيد.يه قلپ خورد و استكان رو دوباره گذاشت روي ميز.به استكان خيره شد.صورتش نشون ميداد كه نميدونه بايد اين كارو بكنه يا نه.چشم به لبش دوخته بودم تا جوابش رو بشنوم.
بابا گفت:دخترم اين يه مسئله ي خانوادگيه...من كه نميتونم توي مسايل خانوادگيه اونا دخالت كنم.لابد باباش يه چيزي ميدونسته كه گفته...
قيافم در هم رفت.اخم كردم و صدامو يكم بردم بالا و گفتم:بابا...اگر زنگ نزنيد ديگه ما نميتونيم تمرين كنيم...اجرا مجرا هم همه پر...خواهش ميكنم بابا...
_باشه...حالا ببينم چي ميشه...
دو ساعتي گذشت.پايه لپ تاپم بودم كه زهره از خواب بيدار شد.
با صداي خواب الود و گلويي گرفته گفت:ساعت چنده؟
_سلام خوش خواب...٨ شب...چطور؟
_رها ميشه يه خواهشي ازت بكنم؟
_چه خواهشي؟
_ميشه امشب من اين جا بمونم؟
_اره عزيزم چرا كه نشه...فقط بايد به مامان بابات خبر بدي كه اين جايي...
_عمرا...
_پس پاشو بپوش بريم...
بهش نزديك تر شدم،دستمو گذاشتم روي شونش و به سمت صورتش بردم و جاي اشكايى كه روي صورتش خشك شده بود رو نوازش كردم.
گفتم:عزيزم نگرانت ميشن...
_اونا نگران من نميشن...
_زهره اونا پدر و مادرتن...ميفهمي؟
سرشو انداخت پايين و گفت:اره...ميفهمم...
_الانم پاشو مثه بچه هاي خوب لباساتو بپوش كه ببرمت خونتون.
توي راه كلي نصيحتش كردم كه وقتي رسيدي خونه اين كارو بكن،اون كارو نكن...و قبول كرد.
زهره رو رسوندم و برگشتم.پشت يه چراغ قرمز وايسادم.همش توي فكرش بودم...اگه باباي زهره نميزاشت بياد چي؟اگه زهره براي هميشه از گروه جدا ميشد چي؟حرف هاي زهره رو درباره ي باباش مرور كردم.بدون زهره نميتونستيم كار پايان ناممونو تموم كنيم.پس اجراي زنده چي ميشد؟
توي اين فكرا بودم كه مبايلم زنگ زد.مجيد بود.برداشتم:الو؟سلام مجيد...
_سلام خانومي...چطوري؟
_اِي...بد نيستم...تو چطوري؟
_منم خوبم...ببينم جريان اين زهره چي بود؟
_جريانش طولانيه.فقط همين رو بدون كه باباي زهره قضيه ي دوست بودن زهره با امير رو فهميده.
اونم مثل من با تعجب گفت:مگه باباش نميدونست؟
_منم دقيقا همين سؤالو ازش كردم...
_اِي بابا...
_حالا بدبختي باباش ديگه اجازه نميده بياد سر تمرين...
_چي؟؟؟؟چرا؟؟
_چون امير هم سر تمرين هست.
_حالا چي كار كنيم؟
_هيچى...يه خورده صبر ميكنيم،ابا كه از اسياب افتاد ميريم با باباش حرف ميزنيم...
_اَه...اگه درست نشه چي؟نكن فريد...فريد برو بيرون دارم حرف ميزنم.
_اميدوارم درست شه...با كي داري حرف ميزني؟
_با فريد.داره مثل هميشه كرم ميريزه.
_بش سلام برسون.
_اخه اين ادمه كه تو بش سلام ميرسوني؟نكن فريد...نكن اِ...ميگم نكن ديگه اَنگل...
خنديدم و گفتم:مجيد گناه داره اذيتش نكن.
_اين داره منو اذيت ميكنه.غوره اورده داره ميتركونه توي صورتم.
بلند خنديدم...
مجيد گفت:بله...بايدم بخندي...اخ...
_چي شد؟
_همين الان اب يكيش رفت تو چشمم.
سر و صداي خنده ي فريد اومد.مجيد داد زد:فريد نكبت مگه من با تو نيستم ميگم نكن؟؟
معلوم بود كه با اين نعره ي مجيد،فريد دمشو گذاشته رو كولش و در رفته.مجيد دوباره داد زد:فريد مگه اين كه من دستم به تو نرسه...تا ميخوري ميزنمت...
يه لحظه ترسيدم...با خودم گفتم نكنه قراره عروس خانواده ي وايكينگا بشم؟؟
فكر كردن به اين چيزا براي مدتي منو از فكر زهره بيرون اورد.
با صداي مجيد به خودم اومدم.
گفت:الو؟رها؟
_بله؟چى شد؟
_هيچي بابا...مگه اين فريد ميزاره دو دقيقه با خيال راحت باهم حرف بزنيم...
_ديگه چه خبر؟
_هيچي...مامانم سراغتو ميگيره...
_بهش سلام برسون.
_خب ديگه...برو بخواب عشقم.
گفتم:خواب كجا بود؟الان تو خيابونم...
غيرتى شد و گفت:تو اين وقت شب تو خيابون چى كار ميكنى؟
_نترس بابا...اومده بودم زهره رو برسونم...
_اهان...باشه...زود برگرد خونه...تو خيابون نمونيا...
_بااااااشه...
خداحافظي كرديم و من خيلي زود رسيدم خونه.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
با تشكراتون يه كاري كنيد حالم بهتر شه...ممنون

[ Pofak ]
1391,04,16, ساعت : 23:21
چشمامو به زحمت باز كردم.از تختم دل كندم و بيرون اومدم.ميز صبحانه به طور كامل چيده شده بود.كار بابا بود...بي چاره عادت داشت كه هميشه واسه من صبحانه حاضر كنه.چون ميدونست خودم اونقدر تنبلم كه حالشو ندارم صبح كله ي صحر صبحونه بخورم.
چند ساعتي رو مشغول به انجام كاراي عقب افتادم شدم.بعد،لباسامو پوشيدم،سنتورمو برداشتم و راه افتادم.اون روز مجيد نميتونست بياد دنبالم.به خاطر همين بايد باتاكسي ميرفتم.اونم از نوع دربست.چون سنتورم بزرگ بود و همه ي صندليه عقب رو ميگرفت.راننده ي تاكسي هم ديگه نميتونست مسافر سوار كنه.خيلي ها با اعتراض ميگفتن:خانوم اين چيه دنبال خودت راه انداختي؟و من براي اين كه اونارو راضي كنم بايد كرايه ي دربست بهشون ميدادم.
براي اولين تاكسي اي كه ديدم،دست تكون دادم.
_دربست؟
نگاهي به سنتورم كرد و گفت:خانوم توي اون جعبه چيه؟
_چيزي نيست اقا...سازه...سنتور...حالا دربست ميريد؟
_ابجي ببخشيدا...ولي...
نزاشتم حرفش تموم شه:اقاي محترم،اين تو سازه...ميخوايد بازش كنم ببينيد؟
_ببخشيد...نميخواستم بي احترامي كنم...بفرماييد...
در عقب رو باز كردم و با احتياط سنتورم رو روي صندلي خوابوندم.بعد خودم روي صندليه جلو نشستم.
رسيدم سر تمرين.كرايه ي تاكسي رو حساب كردم و به طرف سالن راه افتادم.
در رو باز كردم.هيشكي توي سالن نبود.ظاهرا اولين نفري بودم كه رسيده بودم.چراغ هارو روشن كردم.اطرافم رو يكم مرتب كردم.سنتورم رو در اوردم و گذاشتم روي جايگاه.مضراب هاي كوچك سنتور رو چك كردم تا مشكلي نداشته باشند.بعد براي اين كه حوصلم سر نره شروع كردم به زدن قسمت هاي مربوط به خودم.
يهو صداي در اومد.از سنتور زدن دست كشيدم و چشم به در دوختم تا ببينم كي وارد سالن ميشه.سينا و فرناز وارد سالن شدند.بعد از اونا همه يكي يكي اومدند.و در اخر مجيد رسيد.
مجيد كيفش رو گذاشت روي ميز كوچك و كهنه اي كه گوشه ي سالن بود و بعد از سلام و احوال پرسي گفت:خب بچه ها...همه هستن؟
صداي امير از كمي دور تر اومد كه گفت:نه...صبر كن...زهره نيمده...
با شنيدن اسم زهره تازه يادم افتاد كه ديشب چه اتفاقاتي افتاده بود.
اصلا حواسم نبود كه به بچه ها بگم.به كل يادم رفته بود.
بلند گفتم:واااااى...
همه گفتند:چى شده؟
گفتم:بچه ها توروخدا منو نزنيدا...
_باشه بابا بگو چي شده...
_زهره امروز نمياد...
سارا در حالي كه اخماش توي هم رفته بود گفت:پس چرا زود تر نگفتي؟
_به خدا يادم نبود.
امير پرسيد:چرا نمياد؟به من كه حرفي نزده بود...
_جريانش طولانيه...ولي بچه ها شايد زهره تا چند روز نتونه بياد تمرين.
امير با چهره اي نگران تر از قبل پرسيد:رها درست حرف بزن ببينم چي شده؟زهره چيزيش شده؟اتفاقي واسش افتاده؟
_نه بابا...چرا يهو تورو جو ميگيره؟چيزيش نشده...يه مشكلي واسش پيش اومده من بعدا بت ميگم.
سارا دوباره گفت:خب يعني چي؟
محمدعلي كه خيلي خودشو خونسرد نشون ميداد اين سوال سارا رو جواب داد:هيچي...يعني امروز علافيم...
مجيد كه روي صندليش نشسته بود،بلند شد و چند قدمي راه رفت.دستي توي موهاش كشيد و پوفي كرد.
نميدونم چرا اونم يادش رفته بود.حالا بدون كمانچه ي زهره كه نميتونستيم تمرين كنيم...
بچه ها هر كدوم بلاتكليف يا يه جايي نشسته بودن يا وايساده بودن و حرف ميزدن.توي اون شرايط،در و ديوار سالن تمرين خيلي برام جذاب شده بود.يه سالن بزرگه قديمي كه سقف بلندي داشت.فكر ميكنم اندازه ي يه مربع ده متر در ده متر بود.سن رو خودمون واسه خودمون درست كرده بوديم.چارش يه تخت چوبي بود كه يه فرش روش بندازيم...همين...
ديواراي سالن سفيد رنگ بودند.كه اتفاقا تازه رنگ خورده بود.چند تا ستون وسط سالن وجود داشت كه محل تكيه دادن ما بود.رنگ كف سالن هم با ديوارا هم خوني داشت.

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
ايا ميدانيد شما الان بايد دستتون رو روي دكمه ي تشكر فشار بديد؟
ايا ميدانيد اين لينك نقد رمانمه؟:http://www.forum.98ia.com/t550437.html

[ Pofak ]
1391,04,30, ساعت : 18:06
توي اون حال و هوا بودم كه امير با قيافه اي نگران و مضطرب،اروم كنارم نشست.موهاش بهم ريخته بود.دست از نگاه كردن درو ديوار كشيدم و با لبخند به امير گفتم:چيه؟بابا نگرانش نباش...گفتم كه چيزيش نشده...
با اخم گفت:اگه چيزي نشده پس چرا بم نميگي؟
به اطرافم نگاهي كردم.هر كس مشغول كاري بود و هواسش به ما نبود.اروم گفتم:باباي زهره فهميده كه زهره باتو دوسته.واسه همين نميذاره بياد.
با عصبانيت از سر جاش بلند شد.و گفت:يعني چي؟؟؟
دستم رو روي بينيم گزاشتم و گفتم:هيييييييس...
بعد دستش رو گرفتمو پهلوي خودم نشوندمش.كمي نزديك تر شدم.بوي عطر امير روحس ميكردم.دوباره در گوشش گفتم:به كسي چيزي نگيا...
دوباره با عصبانيت بلند شد.به سمت تنبكش رفت.اونو توي كيف مخصوصش گذاشت و وسايلشو جمع كرد و به سمت در خروجي رفت.
من و مجيد هر دو به طرفش دويديم.مجيد دستش رو دور بازوي امير انداخت و گفت: كجا ميري؟
با حركتي دستش رو از دست مجيدخارج كرد و با كلافگي گفت:دارم ميرم بميريم...مشكلي هست؟؟
مجيد پوزخندي زد و گفت:به سلامت بمير...
هر دو برگشتيم به سالن.مجيد با صداي بلندي همه ي بچه ها رو متوجه خودش كرد.گفت:خب،همگي خسته نباشيد...هرچند الافي خستگي نداره.جمع كنيد بريم.
سينا در حالي كه روي صندليش لم داده بودگفت:بچه ها من ميگم بيايد همين جا بمونيم،يه خورده خوش بگذرونيم...
فرناز گفت:اره فكر بدي نيست.همه تقريبا موافق بودند.ولي مجيد گفت:من خونه كار دارم،بايد برم.بعد نگاهي به من انداخت.دلم ميخواست بمونم.كيفش رو روي كولش انداخت.به هم زل زده بوديم.چند ثانيه همين طوري مونديم.به طرف صندليش برگشت.محمدعلي به صندلي مجيد ميگفت صندليه حاكم بزرگ.كيفش رو گذاشت روي اون و گفت:الان كه دارم فكر ميكنم،توي خونه كار واجبي ندارم.
لبخند رضايت بخشي زدم.بعد همه به صورت يه دايره كف زمين نشستيم.
عاطفه گفت:امير كه نيست واسمون تنبك بزنه...حالا چيكار كنيم؟
سينا در جواب عاطفه گفت:من واستون دف ميزنم...
همه صداي دف سينا رو دوست داشتيم.يه جور خاصي بود.انگار احساس ادم رو قلقلك ميداد.
سينا دفش رو اورد.همه ي چشم ها به اون نگاه ميكردند.
چشماشو بست.دف رو بالا گرفت و با دستش چند بار تكونش داد.بعد ضرب هاى انگشتش روى بدنه ى دف به اون ريتم داد
فرناز با لذت سينا رو تماشا ميكرد.
محسن و سارا هم هركدوم دستشونو زير چونه هاشون گذاشته بودن و گوش ميكردن.
من هم سرم رو گذاشتم روي شونه ي مجيد و چشمامو بستم.
صداي دف كه قطع شد،به خودم اومدم.همه دست زديم.
محسن با طعنه گفت:ممد يه دهن واسمون بخون.
محمدعلي:من افتخار نميدم...
مثل بچه ها دستم رو بالا كردم و با ذوق گفتم:من بخونم؟؟
كسي چيزي نگفت.
بلند شدم و رو به همه ايستادم.صدامو صاف كردم.لبخند مليحي زدم و شروع كردم...
شكفته غنچه ي مهتاب،تو بهشت شاليزاران
سنبله ميرقصد به ناز،با سرود شاليكاران
شاليزار،سبز و بيدار،پيرهن عروس پوشيده
عطر خاك،عطر مهتاب،عطر تازه ي اميده...
دستامو اروم تكون ميدادم تا جذاب تر به نظر بيام.
مجيد تحسين آميز نگام ميكرد.همه با شوق گوش ميكردن.وقتي تموم شد،دوباره همه دست زدند.محمدعلي گفت:رها خانوم چه صدايي داري...ما رو قابل نميدونستي كه تا حالا واسمون نخونده بودي؟
سينا رو به مجيد گفت:مجيد خاك تو سرت كنند...اين دختره از هر انگشتش يه هنر ميباره...اگه من جاي تو بودم تا حالا صد دفه گرفته بودمش...اما تو چي؟يه انگل جامعه...پسر اين رها مغز خر خورده اومده با تو...دست بجونبون بگيرش...
فرناز با اعتراض گفت:سينااااا...حداقل اين حرفا رو وقتي بزن كه من نباشم...
از غيرتي شدن فرناز خندمون گرفت.
مجيد خودش رو بم نزديك تر كرد و گفت:چه قشنگ ميخوني خانومي...
به چشماش زل زدم...همون چشماي گيرا و زيبا...

+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=

بارون بارونه،رمان ها نقد ميشه...
گلنسا جونم تشكر زياد ميشه
گلنسا جونم تو كار تايپه
بقيشو نميدونم...
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

يه چيز ديگه،اون شعري كه رها خوند مال استاد محمد نوري هست به نام شاليزار.هركي ميخواد دانلود كنه و گوش بده.من كه خيلي دوسش دارم.

[ Pofak ]
1391,06,30, ساعت : 20:44
سلام...من اومدم...از اين به بعد سعى ميكنم روزى يه پست بزارم.اومدم اما...دلم همنوز اون جاست...كاشكى هيچ وقت نميومدم.
دلم گرفته...
================
يكم كه گذشت حوصلمون سر رفت.به پيشنهاد عاطفه رفتيم كافى شاپ يكى از دوستاى محمدعلى.من،مجيد،سارا و عاطفه نشستيم توى ماشين مجيد.بقيه هم با يه تاكسى دنبالمون اومدن.توى ماشين سارا به شوخى گفت:مجيد يكى ندونه فك ميكنه ما هفت سر عايله ى توايم.فكر كن...مجيد چهار تا زن داشته باشه...هاهاهاهاهاهاها...مجيد بايد به هر كدوممون نوبت بدى.مثلا صبحانه رو با رها بخور،ناهار رو با فرناز بخور،شام رو هم با عاطفه باش.بعدشم...
عاطفه با صداى بلندى گفت:اهاى اهاى،تند نرو خانومى...شام و نهارشو با ما بخوره اون وقت نصف شب و اتاق تاريك و يه كمر باريك و جاهاى خوب خوبش بمونه واسه تو؟صداى قه قه ى دخترا بلند شد.نميدونستم به اين حرفاشون چه عكس العملى نشون بدم.اونا دوستام بودن و ميدونستم كه دارن شوخى ميكنن.ولى با اين حال حرفاشون اذيتم ميكرد.
فرناز رو به مجيد كرد و با اشوه ى خاصى گفت:دعوا نكنيد بچه ها...اصلا از خودش ميپرسم...مجيد تو كيو ميخواى؟
مجيد تا اون موقع ساكت بود و از حرفاى بچه ها فقط يه لبخند خيلى معمولى ميزد يا از پنجره بيرون رو نگاه ميكرد.عاشق اين حالت هاى مردونش بودم...
ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم...از حرفاى مزخرف اونا حالم داشت بد ميشد.برگشتم و با صداى بلند و عصبى گفتم:بچه ها خفه ميشيد يا خفتون كنم؟؟؟
يه لحظه موندن...خيلى بد سرشون داد زدم.دست خودم نبود.لبخند رو لبشون خشك شد و داشتن منو نگاه ميكردن.بعد براى اين كه فضا رو عوض كنم با خنده گفتم،بيشوعورا نميگيد اين حرفا زشته جلوى من ميزنيد؟خجالت نميكشيد؟
از اون حالت شوك در اومدن و با پر رويى گفتن:نُچ...و بعد دوباره صداى خندشون بلند شد.
دم در كافى شاپ همه پياده شديم و داشتيم ميرفتيم تو كه مجيد با دست زد سر شونم.به طرفش برگشتم و گفتم:جانم؟
_يه لحظه بيا كارت دارم
_مجيد همه رفتن...
_بيا بابا كارت دارم...

دنبالش رفتم.بردم جلوى در كافى شاپ.گفتم:چى شده؟چرا نمياى؟
اروم دوتا دستشو گذاشت روى شونه هام.بعد توى چشمام زل زد و گفت:من يه فرشته بيشتر ندارم،اونم تويى.خيالت راحت باشه...ديگه نبينم از حرفاى مزخرف اينا ناراحت بشيا...باشه؟
عجيب بود...اون همه ى حساى منو درك ميكرد.حتى اگه به زبون نمى اوردم.
عين يه بچه تو چشماش نگاه ميكردم.بعد به نشانه ى تاييد سرم رو كج كردم و باهم رفتيم تو.دلم ميخواست توى اون لحظه بپرم بغلش...
وقتى ما رسيديم،بچه ها همه سفارش داده بودن.من و مجيد هم يه كيك بستنى سفارش داديم و باهم خورديم.
خوردنمون كه تموم شد همون جا اتراق كرديم.سر صحبت رو محسن باز كرد.با يه سوال ساده كه هيچ كدوم از ما تا اون لحظه بهش فكر نكرده بوديم.يه سوالى كه جوابش ذهن هممونو درگير كرد.محسن فقط پرسيد:اسم گروه ما چيه؟و بعد همه با قيافه ى جا خورده از اين سوال به هم ديگه نگاه كردن.
سارا با دست به مجيد اشاره كرد و گفت:از اين بپرس...اين مدير گروهه...
مجيد:خانومِ سارا خانوم...اولا مگه دارى با پشمك حرف ميزنى ميگى اين؟اين اسم داره...دوما ما يه گروه دانشجويى هستيم.اسم ميخوايم چيكار؟
گفتم:نه،محسن راست ميگه.بايد يه اسم انتخاب كنيم.بدون اسم كه نميشه...مثلا ميريم اون بالا ميگيم گروه موسيقى بووووووووق تقديم ميكند؟نميشه كه...
بعد ادامه دادم:بچه ها اسم پيشنهاد بدين.
سينا گفت:گروه موسيقى گوسفندان كوه الپ چطوره؟
پوزخندى زدم و گفتم:مزخرفه.يه خورده ملوس باشه...ناسلامتى گروه موسيقيه.
فرناز گفت:ازادى.
گفتم مگه دارى تاكسى ميگيرى كه ميگى ازادى؟
عاطفه كه هنوز داشت ته بستنيشو پاك ميكرد گفت:كله خرها...
_اون روح لطيفت منو كشته عاطى...اخه اين اسم ملوسه؟
محمدعلى گفت:چى توز خوبه؟مجيد رو هم مثه اون ميمونه گريم ميكنيم ميفرستيم رو صحنه يكم دل مردم وا شه.
همه خنديديم.گفتم:بچه ها جدى باشيد.
سارا گفت:چكامه چطوره؟
_نه...ادم ياد چكمه ميوفته.
فرناز:بزاريم عاشقانه...
_اون ديگه زيادى ملوسه...
سارا دوباره گفت:بزاريم كبوتر
مجيد بلند خنديد.خندش را به زور جمع كرد گفت:بيا...حالا يكى اينو جمش كنه...اخه چه ربطى داره؟
سارا:هه هه هه...اقاى بى مزه،خودت يه پيشنهاد بده ببينم...
مجيد كمى دور و برش رو نگاه كرد و با مِن مِن جواب داد:هر چى رها بگه...
محسن از اون طرف ميز بلند گفت:خاااااك تو سر زن زليلت كنن.
چند نفر كه سر ميز كناريمون نشسته بودن برگشتن نگامون كردن.مجيد بهشون گفت خانوما،اقايون من ازتون معذرت ميخوام.اين دوسته ما يكم...(دستش رو نزديك سرش تكون داد) مشكل داره.
محسن با حرص همراه با خنده مجيد رو نگاه ميكرد.ما هم ريز ريز ميخنديديم.
اون روز سر اسم به توافق نرسيديم و قرار شد با امير و زهره هم مشورت كنيم و بعد اسم انتخاب كنيم.
با هر هر و كركر از كافى شاپ اومديم بيرون و از هم خداحافظى كرديم.
تا دو سه روز به علت نبود زهره تمرين كنسل شد.ماهم تو اون دو سه روز تا تونستيم تلافى اون روزايى كه هفت،هشت ساعت پشت سر هم تمرين ميكرديم را در اورديم.
بالاخره روز چهارم،بابا كه از دانشگاه اومد خونه،شماره ى باباى زهره رو دادم بهش و پاپيچش شدم كه بهش زنگ بزنه.
بابا شماره رو گرفت و رفت توى اتاق.ميخواستم دنبالش برم تو كه بابا گفت:شما بيرون باش لطفا،من خودم صحبت ميكنم.
كلى جلوى در رژه رفتم.هزار تا فكر تو سرم ميچرخيد كه نميتونستم حتى حدس بزنم كه كدومش درسته.سعى كردم از پشت در يه چيزايى بشنوم ولى نشد.
بابا كه در رو باز كرد،با قيافه ى نگران پرسيدم چى شد؟؟؟درست مثل دكترايى كه از اتاق عمل ميان بيرون و همراه مريض ازشون ميپرسه،اقاى دكتر چى شد؟
بابا گفت:هيچى...زهره ديگه نميتونه بياد تمرين.پايان نامه بى پايان نامه...
تموم بدنم يخ كرد.مو هاى تنم سيخ شد.پرسيدم:يعنى چى اخه؟...
_باباش اجازه نميده بياد تمرين...
گفتم:يعنى اين همه تمرينمون كشك؟اين همه زحمت...اين همه بد بختى...تكليف ما چى ميشه؟
_حالا اشكال نداره...
_بابا يعنى شما اصلا واستون مهم نيست؟
در حالى كه تلفن توى دستش رو هِى تكون ميداد گفت:فداى سرت باباجون... بعد رفت توى اشپزخونه.
وااااااااى...
غم زده و ناراحت رفتم روى مبل نشستم و دستم را گذاشتم روى سرم.ميخواستم همون جا زار بزنم...حالا اين خبر رو چجورى به بچه ها بگم؟

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
ببينيد با اين حالم چه طويلى دادم...
وان،تو،ترى،فور،تشكر،تشكر
اينم لينك نقد.خواهشا كمكم كنيد:http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,07,01, ساعت : 20:25
بابا رو ديدم كه در كمال خونسردي يه خيار گرفته دستش،گاز ميزنه و راه ميره.دوباره رفتم توي فكر كه يهو بابا زد سر شونم و گفت:ناراحت نشو بابا...شوخي كردم.باباش قبول كرد از فردا بياد سر تمرين.
من كه انگار برق سه فاز بم وصل كردن از جام پريم و گفتم:بابااااااا...الان وقت شوخي كردن بود؟؟؟؟داشتم سكته ميكردم.
_حالا كه نكردي...صحيح و سلامت جلوي من نشستي.هم خندم گرفته بود هم از دست بابا عصباني بودم.با اين وجود پريم بغلش و ازش تشكر كردم.بعد دويدم سمت اتاقم و به مجيد زنگ زدم.
گوشي رو برداشت و با صداي خواب الودي جواب داد:بله؟
_سلام!
صداي خش داري كه معلوم بود تازه از خواب بيدار شده گفت:سلام رها چطوري؟
_خوبم عشقم،خوابي؟
_خواب بودم،ولي الان به لطف زنگ تو بيدارم.
_بلند شو كه يه خبر خوب دارم!
_چي شده؟
_دِ ن دِ...اول مژدگونيشو بده...
_بگو ببينم چي شده بي مزه...
_..بابام با باباي زهره صحبت كرد.
_خب؟؟؟؟!!!!؟!
_قبول كرد كه دوباره از فردا بياد سر تمرين!
_جدي؟؟؟؟؟؟؟
_به خدا !
حالا صداش ديگه خواب الود نبود و غرق در شادي به من گفت:ايول بابا!دم استاد جيز!به بچه ها گفتي؟
_نه هنوز.
_خب من خودم الان بهشون زنگ ميزنم.
_باشه!
_عاشقتم عشقم!
_منننننننننم!!!
بعد از خداحافظي از مجيد رفتم پيش بابا و عين پروانه دورش گشتم.واسه ي شام غذايي رو كه دوست داشت درست كردم.بابا بهم ميگفت: افتاب از كدوم طرف در اومده؟و بعد من ميزدم زير خنده...
سفره رو جمع كردم و مانتوي سرمه ايم رو كه براي سِتِ فردا لازم داشتم،اتو كردم.بعد كوك هاي سنتور بيچارم رو كه توي اين روزا بايگاني شده بود،تنظيم كردم.و بعد به رويايي عميق فرو رفتم...
فرداي اون روز مجيد اومد دنبالم و باهم رفتيم سر تمرين.بعد از چند روز بود كه بچه هارو ميديم.توي همين چند روز دلم حسابي واسشون تنگ شده بود.
در سالن رو كه باز كردم ديدم همه اونجان به جز ما.مجيد زير لب گفت:رها درست ميبينم؟اينا همشون به موقع رسيدن؟يدونه بزن تو گوش من ببينم خوابم يا بيدار؟
هنوز وارد سالن نشده بودم كه همه ي دخترا پريدن به سر و كلم.سارا پريد بغلم و دستاش رو انداخت دور گردنم و گفت:سلام رها جوووووونم،چطوري ؟دلم واست تنگيده بود...
_سارا...دارم خفه....ميشم....ولم كن...
فرناز و عاطفه بوسم كردن.جاي رژ لبشون روي صورتم موند.و زهره هم از خوشحالي صفت بغلم كرد.
عوضش مجيد خيلي شيك و تر تميز و رسمي رفت با همه ي پسرا دست داد.منم وقتي از اون اغوش وحشيانه ي دخترا رها شدم،رفتم باهاشون دست دادم.يدونه زدم به شونه ي امير و گفتم: ديدي همه چيز درست شد؟
خنديد و گفت:اره...
تمرين رو شروع كرديم.١دور...٢دور...٣دور...٤دو ر...٥....٦...٧...٨...٩...و اين داستان ادامه داشت.اونقدر به سيم هاي سنتورم نگاه كرده بودم كه احساس ميكردم استيگمات گرفتم.
صداي داد مجيد بلند شد:اين چه وضعيه؟درست بزنيد...محسن صداي تار اصلا نمياد...سينا تو هم نت رو رعايت كن...فرناز خارج از نوبت نزن...
محسن گفت:مجيد جون هر كي دوس داري بسه ديگه...يه وقت استراحت بده...داريم ميميريم...
_نميشه،بايد تلافي اين چند روزي كه نبوديم رو در بياريم.
_اَى بابا...تواَم...اَه...
فرناز از سر جاش بلند شد و به صندليه مجيد نزديك شد.گفت:ببين شازده،الان ده دور پشته سر هم داريم داريم تمرين ميكنيم.اون سارا رو ميبيني اون جا؟نفسش در نمياد،امير رو ببين...دستاش درد گرفته،بقيه ي بچه هارو ببين...اما تو چي؟خيلي ريلكس نشستي روي صندلي و تنها زحمتي كه به خودت ميدي اينه كه دستت رو بالا و پايين ميبري و سرت رو تكون ميدي.پس انتظار نداشته باش بعد از ده دور تمرين مثل اركستر سنفنيك بنهتون واست بزنيم.خسته شديم،ميفهمي؟خسته شديم...نه تو نميفهمي...نبايدم بفهمي...اخر ترم يه نمره ي قلمبه گرفتي استاد كردت مدير گروه.بعد از اجرا هم بدون زحمت و دردسر نمرت رو ميگيري...اما اين وسط زحمت هاي ما چي ميشه؟شبانه روز كي داره تمرين ميكنه؟ما.بد بختي هارو كي ميكشه؟ما.پس از اين به بعد سعي كن كمتر دستور بدي و داد بزني...گرفتي؟
فرناز اين چيزارو با داد و بيداد به مجيد گفت.طوري كه انعكاس صداش توي اون سالن به اون بزرگي پيچيده ميشد.همه تعجب كرده بوديم...
فرناز براي چند ثانيه توي چشماي مجيد خيره موند.بعد برگشت سر جاش و تنبورش رو جمع كرد و اماده ي رفتن شد كه مجيد شروع كرد:اصلا ميدوني چيه؟تقصير منه كه دارم خودمو به خاطر شماها جر ميدم.شما ها هر كاري ميكنيد و هر زحمتي ميكشيد به خاطرپايان نامه ي خودتونه.اگه من ميگم زياد تمرين كنيم به خاطر خودتونه كه روز اجرا گوه نزنيد تو كار...ببينم تو فكر كردي من دلم نميخواد برم خونه،لم بدم روي مبل و تلويزيون ببينم و اب هشت ميوه بخورم؟اتفاقا خيلي دوس دارم،ولي منه احمق به خاطر شماها موندم اين جا.به خاطر خودمم هست،ولي اگر مدير گروه نباشه،شماها،خود تو،ميتونيد تمرين كنيد؟نه كه نميتونيد...
فرناز:اينقدر مدير مدير نكن...
مجيد ادامه داد:شنبه ها كه تو خوابي من بايد ساعت ٨ صبح برم گزارش كار بدم به استاد مشايخي.يه روز تعطيل ندارم من.
هر روز بايد هزار تا قطعه تك نوازي گوش بدم،درساي دانشگاه رو مرور كنم و هزار تا كوفت و زهر مار ديگه كه تو ازش خبر نداري.تو چي؟مياي اين جا چار تا ديريم ديريم ميكني با سازت و ميري خونتون...اَه...
مجيد صورتش سرخ شده بود.پشتش رو كرد به ماها كه هنوز از شدت بهت زدگي روي صندلي هامون نشسته بوديم...

=+=+=+=+===+====++=+===++++=

اينم يه پست توپول واسه اون دو سه نفري كه رمان منو ميخونن.
تشكر و + يادتون نره!

[ Pofak ]
1391,07,02, ساعت : 22:27
يك دستش رو گذاشت به كمرش و با دست ديگش مدام موهاش رو چنگ ميزد.
امير اروم بلند شد و رفت پيشش.يه چيزايي در گوشش گفت.
مجيد دوباره بلند داد زد:اخه داره ضر مفت ميزنه...عين خر دارم واسه اين پايان نامه ي كوفتي جون ميكنم،بعد به من ميگه تو هيچ كاري نميكني.
امير دوباره سعي كرد ارومش كنه.گفت:خيلي خب برادر من،يه دقه تو اروم باش به من گوش كن...ببين من چي ميگم...
مجيد دوباره داد زد:اخه چجوري اروم باشم؟تو چشاي من زل زده ميگه تو نمره ي قلمبه گرفتي...اِ،اِ،اِ،اِ،يكي نيست بهش بگه اون وقتايي كه تو با دوستات ميرفتي دَدر من نشسته بودم تو خونه درس ميخوندم...
امير دوباره گفت:ميدونم داداش تو راست ميگي.ولي خب اون بنده خدا هم حق داره.
بعد دوباره صداشو اروم كرد.از حركات امير ميتونستم حدس بزنم كه چي داره ميگه...اما يهو ياد فرناز افتادم...نميدونستم بين مجيد و فرناز كدوم رو انتخاب كنم.اون وسط گير افتادم.تو كدوم جبهه باشم؟جبهه ي دوستم يا جبهه ي شوهر ايندم.تصميم گرفتم سنگ،كاغذ قيچي كنم...اگر دست راستم برد،ميرم پيش مجيد و اگر دست چپم برد ميرم پيش فرناز.بعد با خودم گفتم:خب خنگه دوتا دستاي تو از يه مغز دستور ميگيرن.اين جوري تقلب ميشه...
به مجيد نگاه كردم.صورتش ديگه سرخ نبود و امير داشت ارومش ميكرد.پس رفتم پيش فرناز.
به ديوار تكيه داده بود و نشسته بود رو زمين.پاهاشم دراز كرده بود و قيافه ي يه ادم بي تفاوت رو به خودش گرفته بود.
اروم گفتم:فرناز باور كن مجيد تقصيري نداره.وظيفه ايه كه به عهدش گذاشتن،پس بايد به بهترين شكل انجامش بده.اگه ميگه باد زياد تمرين كنيم به خاطر خودمونه...وگرنه فقط تو نيستي كه خسته ميشي...به خدا منم خسته ميشم...مجيدم خسته ميشه...ولي به روي خودمون نمياريم تا به اون چيزي كه ميخوايم برسيم.روز اجرا هممون به خاطر اين سخت گيري ها از مجيد ممنون ميشيم.
هنوز همون قيافه ي بي تفاوت روي چهرش بود.انگار داشتم با ديوار حرف ميزدم.رفتم پيش مجيد.
سمت راستش نشستم و با اشاره ي دست به امير فهموندم كه مارو تنها بزاره.
گفتم:خوبي؟
با حرص و عصبانيت جواب داد:اره...
نميدونستم چي بايد بگم...حق رو بدم به مجيد يا به فرناز.براي همين گفتم:اِم...خب بابا حالا اون يه حرفي ميزنه تو نبايد به دل بگيري كه...
_رها تواَم داري طرف اونو ميگيري؟
_نه...من اصلا طرف هيچ كدومتون نيستم...ببين الان همه ي ما داريم زحمت ميكشيم...هم تو،هم فرناز،هم همه ي بچه ها.نميشه گفت كي اين وسط بيشتر از همه داره تلاش ميكنه.اون داره يه جور ديگه كار ميكنه،تو يه جور ديگه...بعدشم،مجيد جان دلبندم،وقتي تو قبول كردي مدير گروه باشي يعني قبول كردي با همه ي مشكلات كنار بياي.نه اين كه سر يه مشكل جزيي اين قدر عصبي شي.
_رها هيچ كدوم از شماها نميفهميد من چقدر بد بختي ميكشم...
_عزيز من،هر كس ندونه من يكي كه ميدونم،تو خيلي واسه اين گروه زحمت كشيدي،ولي خب زحمتاي تو مثه زحمتاي عوامل پشت صحنه هست.از همه بيشتر زحمت ميكشن ولي هيچ كس نميشناستشون...حالا پاشو بيا بقيه ي تمرينمون رو بكنيم...
زهره و امير از اون طرف سالن تمرين فرناز رو اوردن،من هم مجيد رو اوردم.مجبورشون كرديم با هم ديگه اشتي كنن و دست بدن.بعد بقيه ي تمرين رو شروع كرديم...ولي مجيد تا اخر تمرين خاطرش از حرفاي فرناز تلخ بود.اين رو ميتونستم از چشماش بخونم.همون چشماي گيرا...همونايي ادمو مجزوب خودش ميكرد...
توي راه برگشت به خونه حتي يك كلمه هم حرفي نزد.ميدونستم وقتي ناراحت و عصبيه دوست نداره كسي باهاش حرف بزنه.درست مثل خودم.منو دم خونه پياده كرد.خداحافظي كردم،اما اون جوابمو نداد و اون سكوت سنگينش رو نشكست.از اين كه جوابمو نداد ناراحت نشدم.مجيد مردي نبود كه ناراحتي هاشو بروز بده...همه چيزو ميريخت تو خودش و من از همين ميترسيدم...

[ Pofak ]
1391,07,08, ساعت : 21:26
بابا زود تر از من رسيده بود.
_سلام باباجون
_به به،باد امد و بوي انبر اورد،سلام
_خوبيد؟
_خوووب،تو چطوري؟
نميخواستم كسي از ماجراي امروز بويي ببره.لبخندي زدم و گفتم:منم خوبم.
_با مجيد اومدي؟
_بابا من كي با مجيد نميام؟
_خب دختر يه دفه بش بگو بياد تو.
در حالي كه به سمت اتاقم مي رفتم گفتم:كار داره...
طرفاي عصر،به مجيد زنگ زدم.گوشيش خاموش بود.به خونشون زنگ زدم،مامانش برداشت.
صدامو صاف كردم و گفتم:الو؟سلام محبوبه جون.
-سلام عزيزم،خوبي؟
_مرسي،شما خوبيد؟
_منم خوبم،چه خبرا؟
و مشغول شديم به حال و احوال پرسي هاي روز مره.از اين حرف هاي روز مره متنفر بودم،از اين روزمرگي ها بدم ميومد.از حرف ها و كار هاي تكراري حالم بهم ميخورد.زندگيه من هم يه جورايي دچار روز مرگي شده بود.تكرار و تكرار و تكرار...نت،پشت نت...تمرين پشت تمرين،حركات دست مجيد،سيم هاي سنتور،بچه هاي تمرين...همه و همه برام روز مره شده بود.نميدونم چرا ولي يه جورايي خسته شده بودم از اين كه كار هر روزم شده بود تمرين.صداي تار سارا و تنبك هاي امير،كه هر روز بار ها و بار بهشون گوش ميدادم...
نميدونم چجوري در حالي كه اين همه فكر توي سرم بود به سوالات متعدد مامان مجيد جواب دادم.ابراز دلتنگي،مشتاق براي اين كه من رو دوباره ببينه و... بارها و بارها اين كلمات رو شنيده بودم.ولي امروز برام حال بهم زن شده بود.
از خيالات اومدم بيرون و گفتم:ببخشيد محبوبه جون مجيد هست؟
_اره عزيزم،الان گوشيو ميدم بهش.
و بعد اين صداي كلفت مجيد بود كه تو گوشم پيچيد:سلام
_سلام مجيد...خوبي؟
_قربونت،تو خوبي؟
_اِي،بد نيستم...
_چرا خانومي؟
_مجيد خسته شدم...
_از چي؟
_از اين كه برنامه ي هر روزمون شده اين كه مثل خر،ساز بزنيم و تمرين كنيم.
_تو هم كه داري حرفاي فرنازو ميزني...
_نميدونم،نميدونم مجيد،فقط ميدونم كه خسته شدم.
_به روز اجرا فكر كن كه با چه غروري ميريم رو صحنه...
هميشه دلمون رو به همين خوش ميكرديم،روز اجرا...
ازش خداحافظي كردم.
دلم خيلي واسه مامان تنگ شده بود...خيلي زياد...
فرداي اون روز با مجيد دم دانشكده قرار گذاشتم.براي تحويل گزارش كار به استاد مشايخي.
مجيد چند دقيقه بعد از من رسيد،
مجيد:سلام خانوم،شماره بدم؟
_خودتو لوس نكن،دو ساعته اين جا منو علاف كردي...
_جدي؟كلي زور زدم زود تر از تو برسما...حيف نشد...
رفتيم تو.مجيد به موبايله استاد زنگ زد.
_سلام استاد،شما كجاييد؟
مدتي مكث كرد و بعد گفت:اهان،اومديم.
_كجا بود؟
_كتابخونه.بزن بريم.
رفتيم توي كتابخونه ي كوچيك و مختصر دانشكده.استاد رو پيدا كرديم.اون مغنعه ي مزخرفي كه فقط به خاطر دانشكده سرم كرده بودم رو صاف و صوف كردم و مجيد با صداي سرفه،استاد رو متوجه خودش كرد.
استاد برگشت:به به...سلام،اقا مجيد...چطوري؟بعد رو به من گفت:شما چطوري رها خانوم؟
هر دو تشكر كرديم و چند تا كاغذ رو تحويل استاد داديم.كارمون خيلي زود تموم شد.داشتيم ميرفتيم كه استاد گفت:بچه ها،من فردا ميام سالن تمرين براي ديدن كارتون.
قيافه ي مجيد در هم رفت.انگار زياد خوشش نيومد.نميدونم چرا ولي احساس ميكردم دلش ميخواد به استاد بگه نه،فردا نيا...
خداحافظي كرديم و اومديم بيرون.داشتيم از پله ها ميومديم پايين كه گفتم:حالا چرا اخمات رفت تو هم؟
فقط دستش رو تكون داد.يعني من خوبم و جلوتر از من،و تند تند از پله ها پايين رفت.استرس روزاي تمرين و از همه مهم تر استرس روز اجرا داشت مجيد رو ميكشت.استرس اين كه جلوي استاد سربلد باشه.دلشوره ي اين كه مبادا روز اجرا گند بزنيم...
دم در،سويچ رو از تو جيبش در اورد و سريع توي ماشين نشست.روي صندليه كناري نشستم.هيچي نميگفت و فقط مستقيم رو نگاه ميكرد.
گفتم:حالا چرا ناراحت شدي؟كاري نميخواد بكنه كه...
_اَي بابا،اون از ديروز،اينم از امروزمون... و بعد پوف بلندي كرد...
سكوتي حاكم شد.سكوتي كه من دليلشو نميدونستم.
مجيد اروم اروم شروع كرد به حرف زدن:احساسه يه بچه ي خنگ و احمقو دارم كه معلمش ميخواد فردا دفتر مشقشو ببينه.
با اخم گفتم:مجيد تو هيچ مسئوليتي نسبت به استاد نداري.اين پايان نامه ي تواِ.ميتوني گند بزني،ميتوني خيلي خوب اجراش كني.به استاد چه ربطي داره؟
_ربط داره...ربط داره عزيزه من...ربط داره...اگه ربط نداشت كه استاد نميومد واسه ما سالن اجاره كنه،نميومد نصف وقتشو بزاره واسه ما،هر روز تعطيل مارو نميكشوند اين جا...اين يعني اين كه اين پايان نامه به جون استاد بنده...
_حالا كه چي؟
_حالا كه چي؟؟؟رها تو از من ميپرسي حالا كه چي؟چهار ماه از شروع تمرين گذشته هنوز نتونستيم يه بار درست و كامل بزنيم.هر چي بيشتر ميگذره،داريم بد تر ميشيم...بچه ها هم كاري نميكنن...واي خدا من نميدونم چي ميخواد بشه...
_بيخيال دنيا...اتيش كن بريم ببينيم چه خاكي به سرمون بكنيم.
صبح روز بعد با به مجيد توي راه سالن تمرين بوديم كه استاد زنگ زد.
مجيد گوشيشو جواب داد:سلام.
فقط حرف هاي مجيد رو ميشنيدم كه چيزايي در باره ي ادرس بود.
انگارداشتم ميرفتم سر جلسه ي امتحان.احساس خستگي مبهمي داشتم.پنجره را كشيدم پايين و به بيرون نگاه كردم.باد موهامو بهم ريخت.دلم نميخواست برم سالن تمرين.به بيرون نگاه ميكردم و گوشم پر بود از صداى تك نوازي...
انگار من،هموني نبودم كه چند روز پيش براي اين كه زهره دوباره بياد سر تمرين و دوباره تمرين رو شروع كنيم،داشتم دست و پا ميزدم.
دلم ميخواست برم يه جايي.اب زرشك بخورم....
خندم گرفت.اب زرشك خيلي ناگهاني به ذهنم رسيد.از فكر كردن به مزش دهنم اب افتاد....
صحبت مجيد تموم شد.
پرسيدم:كي بود؟
_استاد،ادرس سالن رو يادش رفته بود،زنگ زد پرسيد.
دوباره مثله ادماي بيخيال از پنجره بيرون رو نگاه كردم تا برسيم.

+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
تشكر=پست توپول

[ Pofak ]
1391,07,11, ساعت : 13:39
رسيديم سالن.بي رمق از ماشين پياده شدم و درو محكم بستم.
رفتيم تو،تقريبا همه اومده بودن،فقط سارا و محسن نرسيده بودن،كه اونا هم همراه با رسيدن استاد،رسيدن.باهم از در وارد شدن.همه از ديدن استاد تعجب كردن.توقع ديدن استاد رو نداشتن.خيلي غير منتظره بود.محمدعلي زير لب به مجيد گفت:اين،اين جا چيكار ميكنه؟
_اومده كارمونو ببينه
_پس چرا به ما نگفتي؟
_ميگفتم كه چي بشه؟
زهره كه نزديك مجيد نشسته بود،يدونه زد پشتش و گفت:ميمردي به ما بگي استاد امروز داره مياد؟
مجيد با صداي ارومي،طوري كه هيچ كس نشنوه گفت:گيريم من ميگفتم،به حال شما چه فرقي ميكرد؟
امير گفت:حداقلش اين بود كه يه شكري ميخورديم...
طي چند ثانيه اين مكالمات رد و بدل شد و استاد با كيف دستيش به جايگاه ما رسيد.
دونه دونه از جامون بلند ميشديم و به استاد سلام ميكرديم.دقيقا مثل نوكرايي كه اربابشون اومده.
يكم حال و احوال كرد و از روند تمرين پرسيد.كه راضي هستيم يا نه...از مديريت مجيد پرسيد.ازمون خواست بگيم خوبه يا بده.حالا مگه كسي جرئت داشت بگه بَده؟...
از اين كه ديروز بين مجيد و فرناز چي كذشته هم هيچي نگفتيم...
بعد از تقريبا بيست دقيقه استاد گفت:خب،حالا بلند شيد يه دور بزنيد،ببينم چيكار ميكنيد...همه بلند شديم و به سمت جايگاهمون رفتيم.
حوصله زدن اون ريتم تكراري،جلوي استاد رو نداشتم.يه چيزي تو وجودم بم ميگفت تمرين امروز رو خراب كنم.يه حس خبيص...
ولي بعد دلم به حال مجيد سوخت.خيلي واسه تمرين امروز استرس داشت.دوست داشت خوب از اب در بياد.
اين شد كه بين دو تا فرشته ي سر شونم جنگ شد.يكيشون ميگفت به خاطر خنده ي خودتم كه شده تمرينو بهم بريز.الان كه اجراي اصليتون نيست...استاد فقط اومده نگاه كنه...
ولي بعد اون يكي از اون طرف ميگفت نه...مجيد گناه داره.با این كار اون سرزنش ميشه،نه تو...اگه اين كارو بكني كل گروه بد نام ميشن...
دوباره اون يكي ميگفت:خيلي حال ميده...يه خورده مجيدو اذيت كني كه چيزي نميشه...
به سيم هاي سنتورم نگاه كردم.مضراب هارو تو دستم گرفتم و لبخند مليحي زدم.
اين فكر ها توي سرم داشت ميچرخيد.و بالااخره تصميممو گرفتم.
با حركت دست مجيد شروع كرديم به زدن.
اون حس خبيص داشت تشويقم ميكرد حس انسان دوستانم داشت منعم ميكرد.
به مجيد نگاه كردم،امروز استثناً روي صندليه حاكم بزرگ نشسته بود،وايساده بود و با حركات كوچيك دستش مارو راهنمايي ميكرد.سرش رو تكون ميداد و با التماس به بچه ها نگاه ميكرد.استاد دست به سينه،روي صندليه مجيد نشسته بود و با دقت به ما نگاه ميكرد.
٦،٥ دقيقه از شروع زدنمون گذشته بود كه من تصميم گرفتم نقشمو عملي كنم.
نوبت به من رسيد كه بزنم.يكم مكث كردم،طوري كه قطعه ي تك نوازي سه تارِ محسن خيلي طولاني شد.من بايد چند ثانيه بعد از شروع كردن محسن،شروع ميكردم.
شروع كردم به زدن،وقتي امير شروع به تنبك زدن كرد،نت هارو يكي در ميون ميزدم،يا اشتباه ميزدم كه ريتم اهنگ بهم بخوره.
قيافه ي مجيد عوض شد.چهرش درهم رفت.اشكال كارو حس كرد،ولي نميدونست كجاست.ريتم كار مشكل پيدا كرده بود و همه ي اونا زير سر من بود.با دقت بيشتري نگاه كرد.همه در حال زدن بودن.نميتونست خرابكارو پيدا كنه و اين بيشتر عصبيش ميكرد.اخمي كرد و با دقت بيشتري نگاه كرد.فكر نميكرد خرابكار من باشم.به خاطر همين زياد به من نگاه نميكرد.
چند تا نت رواشتباه ميزدم و چند تارو درست كه نفهمه خرابكار منم.
به عاقبت كارم فكر نميكردم.فقط دلم ميخواست در اون لحظه يكم بخندم....
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
بزن اون تشكرو...بزن خلاصم كن...بزن دِ لامصب...
(وقتي يك نويسنده قبل از دادن يك پست فيلم قيصر ببنه همين ميشه...)

[ Pofak ]
1391,07,12, ساعت : 12:55
بالاخره تموم شد.با شيطنت نگاهي به مجيد كردم كه خون،خونشو ميخورد.نميدونم چرا ولي يه احساس خوبي داشتم.احساس رضايت از گندي كه زده بودم.درست مثله يه بچه اي روي ديوارا با ماژيك نقاشي كرده باشه و خيلي هم نقاشيشو دوست داشته باشه...
استاد كيفش رو از كنار صندلي برداشت و بلند شد.گفت:خب بچه ها...خسته نباشيد،خوب تمرين كنيد كه واسه اجرا بهتر بزنيد.فعلا خداحافظ.
همگي بلند خداحافظي كرديم و مجيد استاد رو تا دم در بدرقه كرد.بعد در رو بهم كوبيد و با عصبانيت به طرف ما اومد.چهره ي سفيدش،از شدت عصبانيت سرخ شده بود.مثله يه اژدها...
بلند گفت:كي بود؟؟؟
ما گفتيم:كي كي بود؟
_هموني كه گند زد به تمرين...
همه هم ديگه رو نگاه ميكرديم و هيچ كس هيچي نميگفت.همه ساكت بوديم و فقط به صورت برافروخته و عصبانيه مجيد نگاه ميكرديم.
_گفتم كي بود؟؟؟
سارا:چي داري ميگي مجيد؟
_يكي خرابكاري كرده...
محمد علي:داداش خرابكاريو تو مستراح ميكنن نه اين جا...
همه خنديديم.اما ناگهان مجيد فرياد زد:دارم جدي ميگم ممد.خرابكار كودومتون بود؟؟؟
فرناز:يعني چي؟من كه چيزي متوجه نشدم...
_ولي من شدم...يكي تو ريتم موسيقي مشكل ايجاد كرد.شما ها نميتونستين تشخيص بدين ولي من فهميدم...
من گفتم:مجيد ديوونه شدي؟بابا همه چي درست بود...
_بابا جون،چرا شما ها نميفهميد؟يكي داشت اشتباه ميزد...اونم از قصد...
سينا:مجيد بيخيال جون من...
هيچ كدوم از بچه ها نفهميدن كه خرابكار منم.چون گوششون از صداي سازي كه خودشون ميزدن پر بود و تمام حواسشون به اين بود كه نوبت خودشون يادشون نره...
مجيدِ بيچاره روي صندلي نشست و وافعا فكر كرد خيالاتي شده...رفتم پيشش،كنارش ايستادم و دستم رو جلوي صورتش تكون دادم و گفتم:اهااااي...كجا سير ميكني؟
خيلي مظلومانه بهم نگاه كرد و گفت:دارم ديوونه ميشم رها...
يكم خودمو لوس كردم كه هم شك نكنه و هم يكم از اون فضاي پر استرس تمرين بيرون بياد.اروم روي پاش نشستم و دستم رو انداختم دور گردنش.گردن داغ و ليطيفش رو ميتونستم حس كنم.
بغلم كرد و دستش رو روي كمرم بالا و پايين برد.دوباره به حالت اولم برگشتم.دستي توي موهاش كشيدم،توي چشماش زل زدم،همون چشماي گيرا، و گفتم:عشقم...نگران نباش،همه چي درست ميشه...
در اون لحظه از خودم بدم اومد.همه خرابكاري هارو من كردم،حالا خيلي مظلومانه اومده بودم و بهش دلداري ميدادم...اما توي دلم خنديدم و از گندي كه زده بودم لذت بردم!
يهو صداي زهره اومد كه گفت:اَه اَه اَه...اين جارو با يه جا ديگه اشتباه گرفتين...بلند شو ببينم رها...بلند شو حالمونو بهم زديد...انگا فيلم هنديه...
با خنده از روي پاي مجيد بلند شدم و برگشتم سر جام.دوباره شروع كرديم به تمرين كردن.
چند دوري تمرين كرديم كه امير گفت:اقا اجازه؟يه وقت استراحت ميشه بدي؟
مجيد لبخندي زد و گفت:خسته شديد؟
_اگه خسته نشده بوديم كه وقت استراحت نميخواستيم پرفسور بالتازار...
_استراحت نميخوايد،جمع كنيد بريم خونه،خسته نباشيد...
همه باهم گفتيم:اووووووووووو...
فرناز:مجيد اينقدر ولخرجي نكن...
محمدعلي:مجيد جون،داداش،ميخواي بمونيم تمرين كنيم؟تارف نكنيا...
عاطفه يدونه زد تو شيكمش و اروم گفت:اَه محمد ساكت باش،حالا كه اين ازاد باش داده تو ول نميكني...
مجيد:نظرم عوض شد...ميمونيم،ادامه ي تمرينمون رو ميكنيم.
داد و بيداد بچه ها بلند شد،همه داشتيم التماس مجيد ميكرديم كه بزاره بريم.مجيد شيطنت اميز خنديد و گفت:شوخي كردم،بريد به سلامت...
همه يه نفس راحت كشيديم و بچه ها دونه دونه از سالن خارج شدن.فقط من مونده بودم و مجيد.توي اون سالن بزرگ،كه خالي هم بود،وقتي حرف ميزديم صدامون ميپيچيد.من مشغول جمع كردن وسايلم شدم ولي مجيد هنوز روي صندليش نشسته بود.رفتم كنارش،دستاش رو گرفتم و گفتم:امروز مياي خونمون؟
با لبخند گفت:اره،چرا كه نه؟!
بعد دستش رو دور كمرم حلقه كرد و چند ثانيه همون طوري سپري شد.
از سالن زديم بيرون،سوار ماشين شديم و به سمت خونه حركت كرديم.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
اناناس،گل ياس،تشكرا مال ماس!
(كلا ادم چندش و لوسي هستم،نه؟ميدونم خودم،ولي چه ميشه كرد...همينه كه هست!بايد تحملم كنيد)

[ Pofak ]
1391,07,13, ساعت : 18:06
دم در خونه از ماشين پياده شديم.مجيد دزدگير ماشين رو زد و من كليدم رو در اوردم تا درو باز كنم.هنوز كليد توي در نچرخيده بود كه يه چيزي يادم افتاد.گفتم:واااي...
_چي شده؟
_تازه يادم افتاد هيچي تو خونه نداريم...
_اِي بابا...دختر تو كه غذات حاضر نيست و هيچي تو خونه ندارين چرا الكي مهمون دعوت ميكني؟
_حواسم نبود خب...
_بشين بريم...
_كجا؟
_خريد ديگه...
به نزديك ترين مركز خريدي كه بود رفتيم و خريد كرديم.كيسه هاي سبزي و ميوه رو گذاشتيم توي صندوق عقب ماشين و دوباره برگشتيم طرف خونه.
دم در،كه رسيديم،مجيد در صندوق رو زد و تندي پياده شد.منم پياده شدم و رفتم سر صندوق عقب.ميخواستم چند تا كيسه رو بردارم كه كه مجيد گفت:نه تو نميخواد دست بزني
_وا...واسه چي؟
_برو درو باز كن خودم ميارم
_خب من كه دستم خاليه...چند تاشو بده ببرم...
_نه،نميخواد...ميترسم بچه ى نداشتت بيوفته.
خنديدم و گفتم:اهاااان...پس ميترسي لذت بابا شدن رو ازت بگيرم؟
نيشخند زد و گفت:اره...
بعد كيسه ي اخري رو برداشت و من در صندوق رو بستم.
به زور دو تا از كيسه هارو از دستش گرفتم و گفتم:تو كه از الان اين قدر وسواس به خرج ميدي،واي به حال وقتي كه واقعا بابا بشي...
نگاه شيطنت اميزي به من كرد و گفت:چه حالي بكنم من اون موقه...
اروم يدونه زدم تو گوشش و با خنده گفتم:بي حيا...نگاه هيزونه ميكني به دختر مردم؟
_اين دختر مردم قراره زنم بشه ها...
_هنوز كه نشده...فعلا دختر بابامم...
حياط رو رد كرديم و به در اصلي خونه رسيديم.داشتيم از ميومديم تو كه مجيد در حالي كه به يه نقطه خيره بود،خيلي متفكرانه گفت:رها...
_جانم؟
_حالا اگه بچه دار شديم دوست داري اسمش رو چي بزاري؟فكر كن...من...تو...بچه...واي خدا...بچه ي من و تو چه شود...مامان خوشگل،بابا ي خوشگل...بچمون ميشه فرشته.
دستم رو جلوي صورتش تكون دادم و گفتم:اهاي،خوشگل...از توهم بيا بيرون،ميدوني اين جا كجاست يا واست توضيح بدم؟
_اَه...حسمو بهم زدي...داشتم حس هاي خوب خوب ميكردم...
ميوه هارو از دستش گرفتم و بردم تو اشپزخونه.از اون جا بلند گفتم:از اين حسا نكن ديگه شما...
_خب دست خودم نيست كه...
_از اشپزخونه اومدم بيرون و ديدم مجيد دم در نشسته و كفشاش رو هم در نياورده.گفتم:مجيد جان،دلبندم،دم در بده،بفرما تو،چرا اون جا نشستي؟
با گيجي گفت:هان؟چي...؟
_ميگم چرا اون جا نشستي؟
_الان پا ميشم...
پوفي كردم و با خودم گفتم توروخدا نگا كن من به كي دل بستم.بعد رو به مجيد گفتم : من ميرم لباسمو عوض كنم.توهم كفشاتو در بيار،بيا تو.
_باشه...
رفتم تو اتاقم.يه دامن سفيد كه تا بالاي زانوم بود با يه تاپ سفيد پوشيدم.ارايش مختصري كردم و از اتاق زدم بيرون.
مجيد روي كاناپه لم داده بود.رفتم توي اشپزخونه و بلند گفتم:مجيد،بيا كمك.
از روي كاناپه بلند شد و به سمت اشپزخونه اومد.سرش رو انداخته بود پايين و غر غر ميكرد : بابا يه روز نشد منو راحت بزارن،مجيد اين جا،مجيد ان جا،مجيد همه جا،توي خونه ي خودمون بايد كار كنم،توي خونه ي...
هنوز حرفش تموم نشده بود كه پاش رسيد دم در و سرش رو بالا اورد و من رو ديد كه داشتم ميوه هارو ميريختم توي سينك ظرف شويي.حرفي كه ميخواست بزنه رو خورد و گفت : بَه...رها خانوم...چه خوشگل شدي جيگرم...
كمي بهم نگاه كرد و دوباره گفت : بگرد ببينمت...
چرخ ارومي زدم،طوري كه چين هاي دامنم باز شد و چرخيد.خيلي مليح خنديدم و گفتم:چطوره؟
_محشره...
چشمش رو از لباس و هيكلم برنمي داشت.مدام ميگفت : بزار يه اسفند واست دود كنم...
ميخنديدم و مي گفتم:نه،نه،...واسه بچم بده...
ميوه هارو باهم شستيم.بعد،چند تا بادمجون با يه كارد دادم دستش و گفتم : دلبندم،اينارو پوست بكن لطفا!
بعد مظلومانه گفتم: مجيد...
_جانم؟
_اشكالي نداره من فقط دوتا غذا درست كنم؟
_يدونشم بسه خانومي...چرا ميپرسي حالا؟
_اخه من هر دفه ميام خونتون مامانت ٧،٨ مدل غذا درست ميكنه...
_خودت داري ميگي مامانم،اگه من قرار بود خودم واسه تو غذا درست كنم،يه املت سوخته بيشتر نسيبت نمي شد.
_خب تو پسري...نبايدم اشپزي بلد نباشي...
_رها خانوم ديگه اين حرفارو نزنيا...من يه ادم كاملا اُپِن مايندم.زن و مرد بايد تو كار خونه بهم كمك كنن.گرفتي؟مثله الانه من...
_اُ...بابا اُپن مايند...
هر دو مشغول به كاري بوديم.در مورد چيزاي مختلف حرف ميزديم و ميخنديديم.يهو مجيد عصباني شد و گفت : اَه...رها...اين كارده چرا اينقدر كُنده؟چرا هيچي رو پوست نميكنه؟
رفتم كنارش ،يك لحظه خواستم از ته دل از خدا بخوام كه...خدايا!به همه ي اونايي كه در حد گالي لابلانكا ايكيو دادي،ارتقاع درجه عنايت بفرما.اين بشر كارد رو از طرف كندش دست گرفته بود،نه از طرف تيزش.بعد به بادمجون بيچاره نگاه كردم كه شده بود عين يوزپلنگ.تيكه هاي كوچيك از پوستش رو كنده بود و ديگه نتونسته بود ادامه بده.كارد رو از دستش گرفتم و نشونش دادم كه چه شكلي بايد پوست بكنه.بعد توي چشماش نگاه كردم و گفتم : اين بود حقوق زن و مرد و اُپن مايندي كه ميگفتي؟
به بادمجونا نگاه كرد و پقي زد زير خنده.
ناهار اماده شد.در حال كشيدن غذا بودم كه بابا زنگ در رو زد.مجيد در رو باز كرد.بعد برگشت توي اشپزخونه.من هم داشتم يكم خونه رو جمع و جور ميكردم كه بابا وارد شد.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
اينم يه پست تووووووپ!
ولي حيف هيشكي نيست شوتش كنه...
بابا يه تشكر كنيد دل ادم خوش باشه ديگه...اَه...
افسردگي مبهم گرفتم به جان خودم...

[ Pofak ]
1391,07,14, ساعت : 18:42
_سلام!رها بوي غذات همه جارو برداشته...
_سلام باباجون،ما اينيم ديگه...
چشمش به كفشاي مجيد افتاد.پرسيد: اينا ماله كيه؟
_حدس بزنيد!
_نميدونم خب...
_وا،بابا...؟هميشه ميگفتيد به كي بگم بياد خونمون؟
_مجيد؟؟؟
_بلهههههه!
_راس ميگي؟كوش؟؟
مجيد از اشپزخونه اومد بيرون در حالي كه ظرف برنج دستش بود.بابا از دور ديدش و بلند گفت:به به به...سلاملكم...اقا مجيد...
مجيد در جواب بابا گفت:سلام استاد!!!
بعد ديس برنج رو گذاشت روي ميز و بابا و مجيد هم ديگه رو در اغوش گرفتن.
رو به بابا گفتم:بابا جون تا شما برين لباساتونو عوض كنيد من ميز رو ميچينم.
بابا نگاهي به ميز كرد و با خوش حالي گفت: باشه!
دوباره با مجيد برگشتيم تو اشپزخونه و مشغول تزيين سالاد شديم.داشتيم سر اين كه سالاد رو چه شكليش كنيم،بحث ميكرديم كه كه بابا اومد دم اشپزخونه و گفت : مجيد من زن زليل ديده بودما،ولي اين همه زن زليلي يه جا نديده بودم.بيا كنار بابا،تو كار خانوما نبايد دخالت كرد...
من و مجيد اروم خنديديم.گفتم:بابا داره كمكم ميكنه،بعدشم مگه هر كس اُپن مايند باشه و به حقوق زن و مرد توجه كنه زن زليله؟ و بعد چشم غره اي به مجيد رفتم كه اونو ياد بادمجون پوست كندنش بندارم.
بابا گفت:اره مجيد؟
مجيد نگاهي به من كرد و گفت : والا چي بگم...؟
_خود داني...از ما گفتن بود...بعدا نگي نگفتي...
و رفت و سر ميز نشست.
چند دقيقه بعد هم من و مجيد اومديم سر ميز.
خوشحال گفتم : بابا اين محصول مشترك من و مجيده!
بابا گفت : اِ؟پس مجيد جون درصد زن زليليت رفت بالا...
لقمه پريد ته حلق مجيد.كلي سرفه كرد.
گفتم : مجيد چي شد؟؟
اما اون همچنان سرفه ميكرد.واسش اب ريختم و دادم دستش.
اروم كه شد گفت : استاد خدا نكنه اين محصول مشترك ما باشه.والا ما ارزو داشتيم محصول مشتركمون بشه يه فرشته ي كوچولو موچولو،نه كشك و بادمجون...
بابا بلند خنديد و گفت : مجيد شيطون شديا...
رو به مجيد گفتم : مجيد...!
_اهان،يعني الان ساكت باشم؟چشم،روي جفت چشمام...
بابا در حالي كه سعي داشت واسه خودش برنج بكشه گفت : چي كارش داري رها؟بزار حرف دلش رو بزنه...
بلند گفتم : بابا شما هم؟
هر دو خنديدند.بابا دستش رو كه كمي سس روش ريخته بود،ليسيد و به مجيد گفت : خب مجيد نگفتي چي شده امروز اينقدر زن زليل شدي...؟
_والا استاد،وقتي رها مياد خونه ي ما،ميشينه بگو بخند ميكنه و شيريني ميخوره،من بايد كار كنم.وقتي من ميام اين جا،بازم بايد كار كنم.كلا من از همين ابتداي زندگي محكوم به زن زليلي شدم...
بعد واسم يكم غذا ريخت و گفت : توجه بفرماييد...
گفتم : حالا مگه بده؟
با نيشخند گفت : نه...اصلا...
بعد هر دو ريز خنديدند.طوري كه من نفهمم.ناهار كه تموم شد،همه باهم ظرف هارو جمع كرديم.من و مجيد شروع به شستن ظرف ها كرديم.دوباره بابا اومد دم در اشپزخونه : اِي بابا...پسر باز تو رفتي اون جا؟ بعد دست مجيد رو گرفت و گفت : بيا بريم.
مجيد چشمكي به بابا زد و گفت : استاد اجازه بديد اين جا باشم.
بابا شونه هاشو بالا انداخت : خود داني... و رفت بيرون.
همه ي ظرف هارو شستيم و با ظرف ميوه اي كه از قبل اماده كرده بوديم رفتيم پيش بابا.مجيد پيش بابا نشست و من روي مبل رو به روشون.
سيب قاچ كردم و جلوي مجيد و بابا گرفتم تا بردارن.مجيد در حالي كه سيب برميداشت گفت : خب استاد چه خبر؟
_هيچي...همون خبراي هميشگي...بچه ها هيچ كدومشون درس نميخونن،بعد موقع نمره دادن كه ميشه ميان ميگن استاد توروخدا...به خدا بابابزرگم مرده بود،عروسي خواهرم بود،نامزديه خودم بود،بچم مريض شده بود،با زنم دعوام شده بود...نتونستم درس بخونم...همشون التماس نمره ميكنن...منم كه دل نازك...
بعد از ميوه خوردن با مجيد رفتيم تو اتاقم.
نگاهي به در و ديوار اتاقم كرد و گفت : هيچ تغييري نكرده.
_اره،ولي ماشالا اتاق تو خيلي تغيير ميكنه.
يه روز يه تپه سي دي،يه روز يه كوه جوراب،...كلا تو در ايجاد ناهمواري تو اتاقت استعداد خاصي داري.
_خب ميخوام زن بگيرم كه همين كارامو درست بكنه ديگه...
_كنيز نميخواي بگيريا...ميخواي زن بگيري...
_دور از جون رها خانوم،ميخوام سرور بگيرم...
_اين شد...
چند ساعتي گذشت و كم كم هوا داشت رو به تاريكي ميرفت،كه مجيد از خونه ي ما رفت.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+==+

يه چيزيو ميخوام جدي بگم...خيليا هستن كه ميخوان منو از نوشتن اين رمان مايوس كنن.يا مدام يه چيزيو بم گوشزد ميكنن كه اصلا واسم خوشايند نيست...گاهي ياداوري بعضي چيز ها ميتونه ادم رو تا سر حد مرگ ناراحت بكنه...شايد يك درد رماتيسم...شايدم يك خبر...يه خبر مزخرف كه تا عمق وجودت رو ميسوزونه...از تهي بودن...
نميدونم شايد هيچ كدومتون از اين چيزايي كه من گفتم هيچي نفهميد...ولي من خوب ميفهمم...
دوست داشتيد تشكر كنيد،دوست نداشتيد منفي بديد.در هر حال خوشحال ميشم...

***امشب يه پسته ديگه هم ميزارم.***

[ Pofak ]
1391,07,14, ساعت : 21:15
يك ماهي ميگذشت.زندگي طبق روال عادي جريان داشت.هر روز از صبح تا عصر سر تمرين و از عصر تا شب تو خونه.فقط چيزي كه تغيير ميكرد شدت تمرين هاي ما بود.بعضي روزا همه ي وقتمون رو به بطالت ميگذرونديم،بعضي وقتا هم اون قدر تمرين ميكرديم كه دلم ميخواست همون وسط خودم رو دار بزنم.يه چيز ديگه هم كه متغير بود،شمارش معكوس براي تولدم بود.تولد اون سالم پنجمين تولدي بود كه با مجيد بودم.يك روز قبل از روز تولدم بود كه مثله هميشه مجيد اومده بود تا باهم بريم سر تمرين.سوار ماشين شدم و سلام كرديم و راه افتاديم.عجيب بود كه از كادو و تولد و تبريك هيچ خبري نبود.مجيد درباره ي همه چيز باهام حرف ميزد به جز تولدم.فكر كردم يادش رفته.تصميم گرفتم خودم سر صحبتش رو باز كنم بلكه يادش بياد.اما يه ندايي ته دلم گفت نه،مگه ميشه مجيد تولد منو يادش بره؟
ابر هايي كه بالاي سرم جمع شده بود رو كنار زدم و الكي گفتم : راستي مجيد امروز تولد يكي از دوستامه.
_كدومشون؟
موندم چي بگم...با من من گفتم : اِم...تو نميشناسيش...دوسته دوران دبيرستانمه...
خيلي ريلكس و معمولي گفت : اهان...
با خودم گفتم اَه لعنتي...اين انگار به كل يادش رفته...
دوباره گفتم : ست امروزمون چقدر قشنگه... و بعد پيراهن ابيش اشاره كردم.
_ابي؟اره قشنگه...
ميخواستم اونو يه جوري ياد تولد بندارم ولي نميشد...دوباره گفتم : من اين قدر از لباساي ابي خوشم مياد...
مجيد هيچي نگفت و ساكت موند.
گفتم : مجيد به نظرت من واسه دوستم چي كادو بخرم؟
_نميدونم...شما دخترا كه بهتر هم ديگه رو ميشناسيد؟
_ميخوام نظرتو بدونم.به نظرت واسه يه دختر چه كادويي بگيرم بهتره؟
_نميدونم باور كن...
شيطونه ميگه داد بزنم و بگم فردا تولدمه،ولي باز يه ندايي اومد كه نه...نگو...شايد ميخواد مثله عاشقاي دل خسته شب تولد بياد كادو بزاره پشت در خونمون و بره...اما اين رمانتيك بازيا به مجيد نميومد...توي همين فكرا بودم كه مجيد زد به شيشه ي ماشين و گفت : رها؟چرا پياده نميشي؟
نگاهي به دور و برم كردم.رسيده بوديم و من هنوز توي فكر و خيالات خودم سير ميكردم.
از پله هاي محوطه ي سالن بالا رفتيم.وقتي رسيديم،فقط سارا و محسن اومده بودن.رفتم توي جايگاهم نشستم و به سارا كه داشت با فلوتش ور ميرفت اروم گفتم : سارا،بيا جلوم بشين نميخوام مجيد ببينتم.
_چي؟
_ميگم بياد جلوي من بشين.
_چي ميگي تو؟
صدام رو يكم بلند تر كردم و گفتم : بيا اين جا بشين.
_رها نميفهمم چي ميگي.
بلند داد زدم : بيا اين جا بتمرگ.
مجيد و محسن هر دو برگشتند و به من نگاه كردند.يه لبخند ژكونت تحويلشون دادم.
سارا گفت : چته ديوونه؟چرا داد ميزني؟
_براي اين كه تو كري...
اومد جلوم نشست : بنال ببينم چي ميگي...
من : چه با ادب شدي تو...
سارا : بودم...مينالي يا نه؟
_اره،مينالم...سارا امروز تولدمه...
صداي جيغ سارا بلند شد : واي رها،تَوَلُ...
پريدم دستم رو گذاشتم روي دهنش و با گذاشتن انگشتم روي بينيم،بش فهموندم كه بايد ساكت باشه.
سارا : چرا؟
من : اخه مجيد هنوز بم تبريك نگفته،حتي به روي خودشم نياورد...
_خب برو بش بگو امروز تولدمه،بم تبريك بگو...
_خاك تو سرت كنن...اين طوري كه خيلي ضايس...ميخوام ببينم يادشه يا نه؟
_اهاااان...از اون لحاظ...خب اومديم و اون يادش نبود...اون وقت چي؟
_منم از همين ناراحتم ديگه...
همين طور كه با سارا حرف ميزدم،بچه ها دونه دونه ميومدن و سر جاهاشون تا اين كه تمرين شروع شد.
چند دوري تمرين كرده بوديم كه يهو مبايل مجيد زنگ زد.همه تعجب كرديم چون معمولا وسط تمرين هميشه مبايل هارو خاموش ميكرديم.نگاهي به صفحه ي مبايلش كرد و گفت : اوه،اوه بچه ها احضار شدم...مادرمه... شروع كرد به حرف زدن : الو؟...سلام مامان...
همين طور از ما دور مي شد و من نميتونستم صداش رو بشنوم.نزديك تر كه بود ميشنيدم كه ميگفت نه مامان...فردا نه...باشه واسه ي پس فردا...پس فردا شب...اره اره ميگم...
نگاهي به من انداخت كه با چهره اي كنجكاو داشتم نگاش ميكردم و سعي داشتم بفهمم كه چي ميگه...
صحبتش كه تموم شد،برگشت و گفت : شرمنده بچه ها،مامانم يه كار ضروري داشت،نميشد جوابش رو ندم...
داشتم از فضولي ميمردم...مامانش چه كار ضروري اي داشته كه حاظر شده وسطه تمرين مبايلش رو روشن بزاره؟دوباره رفتم توي فكر و خيال...
بعد از تمرين،مثله هميشه مجيد منو تا دم در رسوند.در رو باز كردم كه پياده شم،اما پشيمون شدم و دوباره بستم.
من : مجيد...
_جانم؟
يه چيزي تو دلم ميگفت كه بش بگم.اما...نه...نميگم...
گفتم : هيچي...خدافظ...
_خدافظ!
تمام روز رو توي فكر بودم.خدايا مجيد چش شده بود؟چند دفعه رفتم طرف گوشيم كه بش زنگ بزنم اما پشيمون شدم.
طرفاي عصر بود كه صداي اس ام اس گوشيم در اومد.خوشحال شدم و فكر كردم حتما مجيد واسم پيام تبريك فرستاده.از ذوقم تا دستم به مبايل رسيد با مغز كف اتاق ولو شدم.اما همون موقه خورد تو حالم...
مجيد اس داده بود : من فردا نميتونم بيام دنبالت.خودت با يه تاكسي دربست بيا...
قيافم مثله كتلت بي تخم مرغ وا رفت...
خدايا...يعني چه اتفاقي افتاده؟
=+=+=+=+=====+===+=+===+=+=
داريم به موضوع اصلي داستان نزديك ميشيم.با ما همراه باشيد!

[ Pofak ]
1391,07,15, ساعت : 17:04
فرداي اون روز صبح زود از خواب بلند شدم.يه مانتوي چهار خونه ي بنفش با يه شال ياسي پوشيدم.توي اينه خودمو نگاه كردم.چشم هاي درشتم باعث ميشد قيافم جذاب تر بشه.دستي به موهام،كه وقتي نور بهشون مي تابيد درخشش خاصي داشتند،كشيدم و شاخه اي از اون هارو به صورت كج از شالم بيرون گذاشتم.يه رژ كم رنگ زدم و در اخر بهترين و خوش بو ترين عطرم رو،با يه فشار كوچيك به روسريم زدم.ميخواستم كيك هم بخرم.به يه شيريني فروشي ي خوب رفتم و يك كيك از توي ويترينش انتخاب كردم.تا اماده و بسته بندي بشه يكم معطل شدم.توي شيريني فروشي صندلي اي براي نشستن نبود.دستم از گرفتن سنتور به اون گندگي خسته شده بود.كيك هم كه اماده شد،بد تر شد.از يه طرف يه سنتور اندازه ي هيكلم دستم بود و از طرف ديگه يه كيك تقريبا بزرگ.از همون جا يه تاكسي دربست گرفتم و رفتم طرف سالن تمرين.دير شده بود.از ساعت شروع تمرين نيم ساعت گذشته بود.تا رسيدم دم سالن يك ربع طول كشيد و تقريبا چهل دقيقه دير كرده بودم.كيك رو به دست راستم و و سنتور رو به دست چپم گرفته بودم و به سرعت پله هاي محوطه رو بالا ميرفتم.
در سالن رو كه باز كردم،همه جا تاريك بود.با خودم گفتم اِي بابا...تازه يعني من ٤٠ دقيقه دير كردم...چرا هيشكي نيومده؟
دستم رو بردم طرف كليد برق تا چراق هارو روشن كنم كه يهو چند تا انگشت رو كليد ها احساس كردم.جيغ بنفشي زدم و به بيرون از سالن فرار كردم.پشت سرم رو نگاه كردم.بچه هارو ديدم كه دارن ميدون دنبالم.با اين كه فهميده بودم خبري نيست و اون انگشتا،انگشت گودزيلا نبوده،ولي نميدونم چرا همواره ميدويدم.محسن داد زد : رها وايسا...ببخشيد،دسته من بود...
فرناز: رها ندو...الان ميخوري زمين...
تا اين كه بالاخره از اون شوك بيرون اومدم و يه جا وايسادم.نفسم بند اومده بود.بچه ها بم رسيدن.
عاطفه كه دنبالم دويده بود و نفس نفس ميزد گفت : ديوونه چيزي نبود كه...
نفس نفس زنان گفتم : چيزي نبود؟...توي اون ظلمات كه چشم چشم رو نميبينه... چراغارو خاموش كردين...اين محسنم دستشو گذاشته رو كليد.خب ادم ذهره ترك ميشه...
محسن : بابا خير سرمون ميخواستيم غافلگيرت كنيم...حالا بلند شو خودتو جمع كن،بريم تو.
بعد كيك رو از دستم گرفت.محمدعلي هم سنتورم رو گرفت و باهم رفتيم توي سالن.امير كليد برق رو زد و چراغ ها دونه دونه روشن شد.بچه ها سالن رو تزيين مختصري كرده بودند و كادوهارو چيده بودند روي جايگاه سنتورم.خوشحال گفتم : واااااي!!!!بچه ها مرسييييى...چقدر خوشگل شده...
زهره : قابل شمارو نداره...طرحش از من بودا...
محسن : خب!اول كادوهارو باز ميكني يا اول كيك بخوريم؟
من : نميدونم،بزار از مجيد...
نگاهي به دور و برم كردم.خبري از مجيد نبود.
گفتم : پس مجيد كجاست؟
گفتند : ما از صبح تا حالا نديديمش...
_چرا نيومده؟به شما ها حرفي نزده؟نگفته امروز مياد يا نه؟
هيچ كس ازش خبرى نداشت.
چند ثانيه در سكوت سپري شد.نميدونستم چرا مجيد نيومده...
محمدعلي : حالا بيا كادو هارو باز كن،مجيد هم ميرسه...
با اكراه به طرف كادو هاي رنگ و وارنگي كه چيده شده بود رفتم.اوليش رو كه كاغذ كادوي سرمه اي رنگي داشت رو برداشتم.روش يه كارت بود كه نوشته بود : **عاطفه و محمدعلي**
بازش كردم.توش يه پَك لوازم ارايش بود.لبخند كوچيكي زدم و ازشون تشكر كردم.نگاهي به در انداختم...خبري از مجيد نبود.
به ارومي كادوي بعدي رو برداشتم.سارا گفت : اون مال من و محسنه.حدس بزن توش چيه؟
يه چيز نرمي توش بود.گفتم : عروسكه؟
_بازش كن ببين!
يه عروسك خرس توي كادو بود.من نميدونم اين بشر در مورد من چي فكر كرده...
سارا و محسن رو بوسيدم و ازشون تشكر كردم.
به ترتيب كادو ها باز ميشد.فرناز و سينا يه عطر برام گرفته بودن.امير و زهره هم يه كتاب.
همه ي كادوها باز شده بود ولي مجيد هنوز نيومده بود.انگار بدون اون ميل به انجام هيچ كاري نداشتم...
رفتم تو خودم.همه ي بچه ها متوجه ناراحتيه من شده بودند.مدام به در نگاه ميكردم.با خودم ميگفتم الان مجيد با يه كادوي خيلي گنده از در وارد ميشه و اونو ميده به من!
چيزي نگذشت كه صداي محسن منو از اين فكر بيرون اور : اِم...خب رها...بيا كيك رو ببُر ديگه...
گفتم : هنوز كه مجيد نيومده...
امير : اونو ولش كن...مياد...بيا فعلا كيك رو ببر...
_نه،من تا مجيد نياد دست به كيك نميزنم...
سارا دستم رو گرفت و به زور بلندم كرد.ولي من دوباره نشستم.سارا رو به محسن گفت : بيا كمك كن اينو از اين جا بلند كنيم
سارا و محسن دوتا دستامو گرفتند و بلندم كردند.كيك رو با قيافه اي ماتم زده و ناراحت بريدم.براي همه يه تيكه توي بشقاب يه بار مصرف گذاشتم و دادم بهشون.مشغول خوردن كيك بوديم كه يهو صداي در اومد.همه ي نگاه ها به طرف در سالن برگشت.مجيد وارد سالن شد.گل از گلم شكفت.انگار تموم شادي هاي دنيا رو بم دادن.
بچه ها بلند گفتند : مجيد...كجا بودي تو؟
مجيد : بچه ها شرمنده...ترافيك بود...
بعد در حالي كه كتش رو در مياور گفت : خب،اماده شيد واسه تمرين.
همه هم ديگه رو نگاه ميكرديم...
محسن : مجيد...
_چيه؟
_يه نگاهي به در و ديوار بنداز...
_خب...؟يكم تغيير كرده...چي شده مگه؟
_يكم؟
_چه ميدونم...يكم ميزانپيليش بالا رفته...
سينا بازوي مجيد رو گرفت و گفت : مجيد خوب نگاه كن...
بعد به كاغذ كادو هاي پاره شده،كادو هاي من كه كناري چيده شده بود و كيك اشاره كرد.
من روي صندلي نشسته بودم و هيچي نميگفتم.انگشتمو فشار ميدادم.هنوز هم انتظار داشتم مجيد تولدم رو بلند تبريك بگه...
مجيد نگاهي به اطرافش كرد : اين جا چه خبره؟
سارا كه معلوم بود جا خورده،نگاهي به من و بچه ها انداخت و بعد به رو به مجيد گفت : اِ...مجيد...تولده ديگه...
_تولده؟تولده كي؟
همه از حرفش جا خورديم...انگار يه تشت اب سرد ريختن روم.ديگه مطمئن شدم كه مجيد تولدم رو يادش رفته.
سارا استين پيراهن مجيد رو كشيد و در گوشش گفت : تولد رهاست...
مجيد بلند گفت : اِاِاِاِ...به به به...تولدشه...تولدت مبارك عزيزم...
بعد به طرف كيك اومد و يه تيكه از اونو با دست برداشت و خورد.
اشك توي چشمام جمع شده بود.دلم ميخواست فرياد بزنم...
مجيد به قيافه ي عصباني و ناراحتم نگاه كرد : صد سال به اين سال ها عزيزم!فقط شرمنده كادو يادم رفت برات بخرم.
مونده بودم...ميخواستم همون جا بزنم زير گريه.نفس هام تند تر شد.نويد يه بارش اساسي توي چشمام بود...
مجيد به طرف صندليه خودش برگشت و در كمال خون سردي گفت : خب...حالا اينارو جمع كنيد،ميخوايم تمرين كنيم.
ديگه نتونستم تحمل كنم.بشقاب كيكي كه دستم بود رو انداختم زمين.كيفم رو برداشتم و بدو از سالن خارج شدم.
حتي يادم رفت سنتورمو بردارم...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+

بروبچ عزيز!
تبليغ رمان توي پروفايل بقيه ممنوع شده.هر كس اين رمان رو دوست داره و ميخواد به من كمك كنه تا روحيه ي بيشتري بگيرم،لطفا لينك رمان رو بزاره تو امضاش.
خيلي خيلي خيلي ممنون ميشم از اون دوستاني كه كمكم ميكنن.

[ Pofak ]
1391,07,16, ساعت : 18:39
فقط ميدويدم و اشك هايي كه باعث ميشد جلوم رو تار ببينم رو با استينم پاك ميكردم.با سرعت هر چه تمام تر از سالن دور شدم.
مجيد چش شده؟چرا تولد من رو يادش رفته؟مجيد كه هيچ وقت اين طوري نبود...
اين سوالا تو ذهنم مي چرخيد كه رسيدم سر خيابون.يه تاكسي گرفتم و به سمت خونه رفتم.
در اتاق رو باز كردم.توي چهار چوب در ايستادم و با قيافه اي ماتم زده و خسته،به اتاقم نگاه كردم.به اندازه ي يك قدم وارد اتاق شدم و كيفم رو پرت كردم گوشه ي اتاق،خودم رو انداختم رو تخت و دوباره بغض لعنتي اومد سراغم...
يعني اين قدر واسه مجيد بي اهميت شده بودم؟مگه ادم تولد عشقش رو يادش ميره؟اون كه هر سال از يك هفته قبل از روز تولدم،واسش نقشه ميكشيد و برنامه ريزي ميكرد كه كجا بريم...اما حالا...حتي نخواست كه يه جشن كوچولو توي سالن تمرين بگيريم...حتي اون همه زحمت بچه ها واسه تزيين سالت به چشمش ناديده اومد.خيلي راحت فقط گفت : تولدت مبارك و بعد دستور داد تا اون جاهارو جمع كنيم و تمرين رو شروع كنيم...از همه مهم تر اين كه منو جلوي همه ي بچه ها ضايه كرد...باورم نميشه اين مجيد،همون مجيد ساله پيشه...
توي اين فكرا بودم كه كم كم خوابم برد.
نزديكاي غروب بود كه صداي بابا تو گوشم پيچيد : رها...رها...بلند شو يكي دم در كارت داره...
با صداي خواب الود گفتم : سلام بابا...كِي اومدين؟
_خواب بودي كه من اومدم.حالا پاشو يكي دم در كارت داره.
_كي؟
_نميدونم.
بلند شدم.اول يكم روي تخت نشستم.كلم رو خاروندم.با همون لباساي بيرون خوابم برده بود.از اتاق اومدم بيرون و رفتم دم در.در رو باز كردم و در عين ناباوري مجيد رو پشت در ديدم.نميدونستم چيكار كنم...چي بگم؟خيلي از دستش ناراحت بودم.چند دقيقه فقط توي صورتش زل زده بودم...مجيد سكوت رو شكست و قبل از اين كه من چيزي بگم گفت : سنتورت رو جا گذاشته بودي...برات اوردمش...
سنتور رو از دستش گرفتم و اروم و بي تفاوت گفتم : مرسي.
ميخواستم درو ببنندم كه مجيد گفت : رها ! يه لحظه صبر كن.اومدم اين جا يه مسئله ي مهمي رو بت بگم اما قبلش بايد باهام اشتي كني.
_چرا بايد همچين كاري بكنم؟
_چون ممكنه جوابي كه ميدي از روي عصبانيت باشه.
_واسم مهم نيست...
_ولي واسه ي من خيلي مهمه...
_مجيد ول كن،ميخوام برم
_دارم بات حرف ميزنم...
_زود تر بگو،كار دارم
_باور كن اينقدر سرم شلوقه كه گاهي وقتا غدا هم نميخورم.رها،تو كه خودت كاراي گروه رو ميبيني...ميبيني من چقدر كار دارم...تولد خودمم يادم ميره به خدا...يه اين دفعه مارو ببخش...باشه؟
چيزي نگفتم و به زمين خيره موندم.ته دلم راضي به بخشيدنش بودم،ولي خب بايد يكم ناز و كرشمه ي دخترونه ميومدم!
مجيد دوباره گفت : اشتي؟
لبخندي ژكونتي زدم و گفتم : باشه بابا...بخشيدمت...
مجيد با صداي خوشحالي گفت : خب...و اما...حالا ميخوام اون مسئله ي خيلي خيلي مهم رو بت بگم.
_خب؟بگو ببينم...
_اين جا؟وسط خيابون؟دعوتم نميكني بيام تو؟
از جلوي در كنار رفتم : چرا...بيا تو...
به پيشنهاد مجيد رفتيم توي الاچيق.رو به روي هم نشستيم.گفتم : خب!زود باش بگو!
مجيد : اِم...راستش مسئله ي مهم اينه كه...
از هيجان لرز خفيفي توي بدنم افتاده بود.نگاهم رو به لب مجيد دوخته بودم.هيچ حدسي نمي تونستم بزنم.
مجيد دوباره با من من گفت : مسئله ي مهم اينه كه...
هر لحظه اشتياقم براي شنيدن خبر بيشتر مي شد.
مجيد دوباره گفت : راستش مسئله ي مهم اينه كه...اِممم...
گفتم : واي مجيد بگو ديگه...
_مسئله ي مهم اينه كه قيمت شير ٣٠٠ تومن گرون شده
بعد با صداي بلند زد زير خنده.
_خيلي بي مزه اي...اصلا نبايد بات اشتي ميكردم...
مجيد خندش رو جمع و جور كرد و گفت : ببخشيد،الان ميگم...
بعد ادامه داد : ببين...مسئله ي مهم اينه كه...چجوري بگم...اينه كه...
_مجيد ميگي يا برم؟
_نه،ميگم ميگم...ببين...مي خواستم...اگه تو اجازه بدي...فردا شب...با مامان و بابام...بيايم واسه امر خير...
مو به تنم سيخ شد.خون توي رگ هام يخ بست.انتظار همچين خبري رو نداشتم...عين ديوونه ها زدم زير خنده و گفتم : امر خير؟
_اره...اگه شما اجازه بدي ميخوايم بيايم خواستگاري...
دوباره بلند زدم زير خنده.مجيد گفت : چته؟چرا ميخندي؟
با خنده گفتم : هيچي...يهو بم شوك وارد شد،سيستم بدنم بهم ريخته،نميدونه بايد چيكار كنه...هِي ميخنده...
مجيد هم اروم خنديد.
گفتم : خب درباره ي اين مسئله نبايد از من بپرسي كه...بايد از بابام اجازه بگيري...
_از بابات پرسيدم.بابات موافقه.ولي گفت بايد از خودتم بپرسم.
خنده ي زيركانه اي كردم و گفتم : اهان...پس يعني اگه من الان بگم نه،مراسم فردا بهم ميخوره؟
_تو همچين كاري نميكني عزيزم...
_يهو ديدي كردم...
تحديد اميز گفت : رها!
_اخي...دلم واست سوخت...باشه...فردا براي امر خير تشريف بياريد.
به صورتم خيره شد.توي چشمام زل زد.لبخند عجيب و غريبي روي صورتش ظاهر شد.چشماش رو روي هم گذاشت و اروم گفت : مرسي عشقم...!
موقع خداحافظي بهم سفارش كرد كه بچه ها از اين موضوع بويي نبرن.منم بش گفتم خيالت راحت و اون رفت.
در رو بستم و چند ثانيه بهش تكيه دادم و فكر كردم.اين پسره واقعا مشكل داره،از به طرف تولدم رو يادش ميره،از يه طرف مياد ميگه ميخوام بيام واسه امر خير...شونه هامو بالا انداختم.خنده ي احمقانه اي كردم و رفتم تو.
به حالت كنايه به بابا گفتم : بابا...حالا ديگه نمي دونيد كي دم در با من كار داره،نه؟
_خودش گفت بت نگم
_دستتون درد نكنه،شما شريك دزدين يا رفيق قافله؟
_حالا مگه بد شد؟
_نه... بعد ادامه دادم : جريان خواستگاري رو چرا بم نگفتين؟
بابا خنديد و گفت : پس بالاخره بهت گفت...
_اره...
_باباش چند روز پيش بم زنگ زد،گفت ميخوايم بيايم واسه ي امر خير.منم گفتم قدمتون روي چشم.هرچه زود تر تكليف اين دو تا جوون روشن بشه بهتره.اما بايد با خود رها هم هماهنگ كنيد.اون بنده خدا هم گفت چشم.
_حالا نمي شد يه كلمه به من بگين كه امادگي داشته باشم؟
_نه،مجيد گفت چيزي بت نگم.راستي،من واست كيك نخريدم چون فردا قراره تولدتو دوره هم تو مراسم خواستگاري بگيريم.
هر دو لبخندي بهم زديم.ديگه تقريبا شب شده بود.به اسمون نگاه كردم و به اتفاقات اون روز فكر ميكردم...چه روزي بود...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
جون من يه نقد هم بكنين...به خدا ثواب داره ها...
يه شعري هست كه ميگه :
پيش ياران صحبت از تشكر مكن...
مثبتِ سبزِ دلت را به منفي قرمز مكن...

تشكر كنيد...خواهش ميكنم...

[ Pofak ]
1391,07,17, ساعت : 17:17
به شيشه ي ماشين زدم و گفتم : اقا در بست ميبري؟
مجيد گفت : بله كه مي برم!بفرما بالا...
سوار شدم و رفتيم به سمت سالن.از همون اول بحثه خواستگاري اومد وسط.مجيد گفت : رها تو خواستگاري چيا ميگن؟
_از اون جايي كه من ١٠٠ تا خواستگار دكتر و مهندس داشتم،كاملا به حرفايي كه تو خواستگاري ميزنن اشنام...
_اِ؟نه بابا...چطور اين خواستگاراي دكتر و مهندستو تا حالا رو نكرده بودي؟
_اخه جنبشو نداشتي...ترسيدم بترسي،پا پس بكشي.
_اهان...پس قضيه عشقيه...اونارو رد كردي كه به من برسي...
_يه چيزي تو همون مايه ها!
_حالا جدي تا حالا چند تا خواستگار داشتي؟
_دو،سه تا...اما هيچ كدوم كه به پاي شما نميرسن اقا...
_ما چاكريم!
با هر هر و كركر وارد سالن شديم.چشماي همه با ديدن ما چهار تا شد.سارا گفت : اِ...مگه شما دو تا باهم قهر نبودين؟
به هم ديگه نگاه كرديم بعد من گفتم : خب حالا باهم اشتي كرديم.
سينا كه شاخ هاش تا اسمون هفتم رفته بود گفت : رها مگه تو نبودي كه ديروز ميخواستي خرخره ي اين مجيد رو بجويي؟
گفتم : چش نداريد ببينيد باهم اشتي كرديم؟
_چش كه دارم...ولي شماها يكم مشكوك ميزنيد...
تمرين شروع شد.دو سه دور بيشتر تمرين نكرده بوديم كه مجيد وقت استراحت داد.قيافه هاي پر از سوال دخترا به سمتم اومد.دورم جمع شدند و هركس يه سوالي پرسيد : رها چه خبر شده؟تو و مجيد چطونه؟نه به ديروزتون،نه به امروزتون،چتونه شماها؟...
بين اون همه صورت احساس خفگي كردم.همه رو كنار زدم و گفتم : واي بچه ها خفم كردين...بفرما تو حلق بنده...تارف نكنيا...
فرناز گفت : بابا يه كلمه بگو چي شد باهم اشتي كردين...
لبخند مرموزي زدم،ابرو هامو بالا انداختم و سرم رو تكون دادم.
زهره : رها حرف بزن ديگه...
گفتم : اِم...خب...راستش مجيد اومد دم خونه،ازم عذر خواهي كرد،بعدشم يه پيشنهادي داد كه نميتونم به شماها بگم!
همشون داشتن از فضولي ميمردن.از روي صندلي بلند شدم كه برم اما عاطفه استينم رو كشيد و گفت : بشين ببينم...تا نگي چه پيشنهادي داده نميزارم بري.
با شيطنت گفتم : اون ديگه به شماها مربوط نيست...
سارا : خيلي نامردي رها...حالا ديگه ما شديم نامحرم؟
_شماها دهنتون لقه...كل شهر رو خبر دار ميكنيد...
_نه،قول ميديم به هيشكي نگيم...بگو ديگه...
_نميشه...مجيد گفته بهتون نگم...
سارا : مجيد غلت كرد...بگو ببينم...
_اوهوي...درست صحبت كنا...
_رها بگو ديگه...
_قول ميدين به هيچ كس نگين؟
همه باهم گفتن اره قول ميديم.يواشكي به اون طرف سالن كه مجيد وايساده بود نگاه كردم و با صداي ارومي گفتم : مجيد قراره امشب بياد واسه خواستگاري...
همه بلند گفتند : اووووووووو...لي لي لي لي لي لي...مباركه...
با صداي ارومي گفتم : بچه ها خفه شيد...الان مجيد ميفهمه بهتون گفتم...
فرناز رو به بقيه گفت : راس ميگه ديگه...خفه شيد الان رها لو ميره... بعد ادامه داد : پس بگو...اقا مجيد قراره امشب بره خواستگاري...
همه ذوق زده شده بودند.انگار قراره بيان خواستگاري خودشون.
سارا گفت : ببين رها...من اين جا از همه با تجربه ترم...وقتي كه باباش گفت بريم سر اصل مطلب،سريع بپر وسط حرفش و بگو من فعلا قصد ادامه تحصيل دارم.خر نشي يهو زود بله بگيا...؟!وقتي هم كه داشتي جلوي مجيد چايي تارف ميكردي،يه نگاه بكن تو چشاش،يه لبخند مليح بزن،بعد وقتي اون ذوق مرگ شد،يه استكان چايي بريز رو پاش...
با حرفاي سارا همه خنديديم.گفتم : اين دلبند نحيفه من گناه داره روش چايي بريزم...
در حال حرف زدن و بگو بخند بوديم كه مجيد منو صدا زد و گفت : رها اماده اي؟
_واسه ي چي؟
_بريم ديگه....دير شده...
دوزاريم افتاد.مجيد به خاطر مراسم اون شب تمرين رو پيچونده بود.از بين بچه ها بلند شدم،در حالي كه با عجله وسايلم رو جمع ميكردم گفتم : بچه ها توروخدا به كسي چيزي نگيدا...
_خيالت راحت عروس خانوم
لبخندي زدم و گفتم : عروس چيه بابا...هنوز كه نشدم...
كيفم رو به كولم انداختم و سنتورم رو برداشتم و گفتم : بچه ها واسم دعا كنيد...
زهره گفت : ايشالا زنده بموني...
_مرسي از دلداريت واقعا...
با بيخيالي گفت : خواهش ميكنم...
با مجيد از سالن زديم بيرون.دم در خونه پياده شدم و به سرعت رفتم تو.واسه ي شب كلي كار داشتم.اول از همه خونه رو مرتب كردم.كتاب هاي بابا رو از دور و بر خونه جمع كردم و بردم توي كتاب خونه.گردگيري مختصري كردم و بعد مشغول اماده كردن وسايل پذيرايي شدم.يه ظرف ميوه،دو تا ظرف كوچيك واسه شيريني و يه ظرف شكلات اماده كردم.بشقاب و كارد و چنگال بردم و روي ميز گداشتم.ظرف ميوه و ظرف شيريني هارو گذاشتم توي يخچال.اون ليواناي خوشگل مامان رو كه مال جهيزيش بود در اوردم و كناري گذاشتم تا وقتي خواستم چايي بريزم اماده باشه.يه لحظه رفتم توي فكر...كاشكي مامان الان بود...كاشكي بود و توي مراسم خواستگاري من شركت مي كرد...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
ممنون از اونايي كه رمانمو ميخونن.يه تشكر هم بزنيد بد نيست...

[ Pofak ]
1391,07,19, ساعت : 18:18
ببخشيد ديروز پست نزاشتم.اسباب كشي داشتيم.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
به خودم كه اومدم ديدم ساعت چهاره.رفتم سراغ تلفن و به بابا زنگ زدم.
_الو؟سلام بابا.
_سلام،خوبي؟
_خوبم ممنون.
_نرفتي تمرين؟
_چرا رفتم،ولي با مجيد سريع برگشتيم.بابا كجاييد؟
_تو راهم دخترم.
_باشه.زود بيايد كه كلي كار داريم.
_چشم.چيزي از بيرون نميخواي؟
_نه.
_پس فعلا خدافظ
_خدافظ
تلفن رو قطع كردم و يه راست رفتم تو حموم.توي حموم مدام به اين فكر ميكردم كه چيكار كنم؟چي بگم؟با اين كه مجيد و خانودش رو بار ها و بارها ديده بودم،ولي اين خواستگاري رسمي يكم واسم غير قابل هضم بود.
از حموم كه اومدم بيرون بابا رسيده بود خونه.بعد از من اون رفت توي حموم تا دوش بگيره.سريع رفتم توي اتاق.حوله اي كه دور خودم پيچيده بودم رو در اوردم و يه تنيك استين سه ربي مشكي و مجلسي با جوراب شلواري مشكي و كفش هاي ورني مشكي ام پوشيدم.موهام رو با سشوار خشك كردم و مدل دادم.كاملا شيك،مثل دختراي خوب و منظم و مرتب،نشستم روي مبل و منتظر مهمونا شدم.بابا هم از حموم اومد.لباس چهار خونه ي كرم و قهوي ايش،با شلوار كرمش كاملا ست بود.هر دو منتظر نشسته بوديم.بابا گفت : استرس داري؟
گفتم : نه...واسه چي؟
_اخه من دارم...
_وا...بابا...مگه قراره بمب اتم بتركه؟
شونه هاشو بالا انداخت و هر دو اروم و ساكت نشستيم.
يهو زنگ در به صدا در اومد.در اون لحظه استرس تمام وجودم رو فرا گرفت.من كه خوب بودم...اين استرس لعنتي چي بود يهو افتاد تو جون من...
بابا گوشي ايفون رو برداشت و گفت : سلام،بفرماييد،خوش امديد...
در ورودي خونه رو باز كردم و دم در ايستادم.از دور مجيد و پدر و مادرش رو ميديدم كه دارن طول حيات رو طي ميكنن و به طرف ما ميان.دم در كه رسيدند اول مامانش،بعد مجيد و بعد پدرش وارد شدند.همه شروع كرديم به سلام و عليك : مامانش گفت : سلام رها خانوم...چطوري عزيزم؟
در جواب سلام و احوال پرسي ها فقط يك جواب ميدادم : سلام! خوبم ممنون.شما خوبيد؟خوش امديد...
گاهي وقت ها با خودم فكر ميكنم كه ايا وقتش نيست كه ما ايراني ها يكم توي مكالمات سلام و احوال پرسي خلاقيت به خرج بديم و همش اون جمله هاي تكراري رو نگيم؟
به هر حال،چه ميشد كرد.با مامان مجيد كه هيلكل تقريبا درشتي داشت دست و روبوسي كردم.
نفر بعدي مجيد بود كه وارد خونه شد.تا به حال مجيد رو اون طوري نديده بودم.يه دست كت و شلوار سرمه اي تيره،يه لباس سفيد كه روش راه راه هاي سرمه اي داشت و يه كروات سرمه اي.و علاوه بر اين موهاش رو مثل يك جنتل من باكلاس مدل داده بود.چقدر شيك و رسمي...
مجيد سلام كرد.منم سلام كردم.دسته گل رو داد دستم و گفت : بفرماييد...!
تو دلم گفتم مجيد چه با ادب شده امشب...
با بابا دست و روبوسي كرد.بعد هم باباي مجيد اومد تو و در رو پشت سرش بست.
مهمونا بالاي مجلس نشسته بودند.مامان مجيد وسط نشسته بود و باباش و خودش طرف چپ و راست مامانش نشسته بودند.بابا هم روي يه صندليه تكي و پهلوي مجيد نشست.
دسته گل رو گذاشتم توي يه گلدون اب و اوردم بيرون و گذاشتم روي ميز.برگشتم توي اشپزخونه.توي استكان ها چايي ريختم و بابارو صدا زدم تا بياد و سيني چاي رو ببره.
بابا گفت : مگه خواستگاريه منه كه من چاي ببرم؟خودت بايد بياري...
_بابا نميتونم...سنگينه،يهو ميريزم رو مجيد ابروم ميره ها...
_خيلي خب بده به من...
با بابا از اشپزخونه خارج شديم و رفتيم پيش مهمونا.نميدونستم چي بايد بگم.چي كار بايد بكنم...؟به خاطر همين ترجيح دادم ساكت بشينم و هيچي نگم.مجيد هم مثله من خيلي اروم و ساكت نشسته بود.رنگ صورتش يكم به سرخي ميزد و مدام با يه دستمال عرق پيشونيش رو پاك ميكرد.يعني اينقدر خجالت زده شده بود؟بابا بلند شد و رو به مجيد گفت : مجيد جون كتت رو در بيار،ظاهرا خيلي گرمته...
مجيد كتش رو در اورد و داد به بابا.بابا كت باباي مجيد رو هم گرفت و برد و زد به چوب لباسي.
تازه فهميدم لباس مجيد يه لباس استين كوتاه مردونس.لباس استين كوتاه با كروات چقدر بهش ميومد...قيافش خيلي مردونه تر شده بود.از جاهاي مختلف بحث شد و پدرهامون صحبتشون حسابي گل گرفت.بابا از مشكلات دانشگاه و تدريس و خاطراتش با دانشجو ها ميگفت،باباي مجيد از قيمت دلار و سكه و نوسانات بازار.تو دلم گفتم اخه اگه مي خواستيد جلسه ي بحث و مذاكره راه بندازيد مي رفتيد يه جاي ديگه...
تا بالاخره نوبت به ما هم رسيد و باباي مجيد گفت : خب...استاد اگر موافق باشيد بريم سر اصل مطلب... و بعد به من و مجيد اشاره كرد.ياد حرف سارا افتادم.خندم گرفته بود و نميتونستم خودم رو كنترل كنم.
بابا گفت : بله...اصلا امشب به خاطر اصل مطلب دور هم جمع شديم.
از حرف بابا همه خنده ي كوچولويي كرديم.
محبوبه جون گفت : والا شما كه مجيد مارو خوب ميشناسيد.ماهم كه رها خانوم رو ميشناسيم.هر چي باشه اين دوتا پنج ساله كه باهم اشنان.پس نيازي به معرفي و شناخت هم ديگه نيست.بالاخره بعد از پنج سال ديگه وقتش رسيده كه دست اين دوتا جوون رو بزاريم تو دست هم ديگه.هم با هم اشنا هستن،هم اخلاقيات هم رو ميدونن و از همه مهم تر هم ديگه رو دوست دارن...چي از اين بهتر؟امروز هم كه ما اومديم خدمت شما،فقط براي كسب اجازست.رها خانوم چيزي كم نداره...دختر خوب و با محبتيه...مجيد ما هم بدون اغراق بگم بچه ي خوبيه...حالا شما نظرتون چيه؟موافقيد؟
بابا گفت : والا منم عين شما...با همه ي نظرات شما موافقم.هر چي اين دوتا زود تر برن سر خونه و زندگيشون،من خوش حال تر ميشم.فقط به خواهش كوچيك از اقا مجيد دارم.
باباش گفت : خواهش ميكنم...بفرماييد...
مجيد توجهش رو به بابا جلب كرد.
بابا ادامه داد : خواهشم اينه كه اقا مجيد اجازه بده رها تا هر كجا كه خواست درسش رو ادامه بده و مانع درس خوندن و يا كار كردنش نشه.
بابا ي مجيد : اون كه صد البته...رها خانوم ميتونه تا هر كجا كه خواست درسش رو ادامه بده و مجيد هم وظيفه داره شرايط رو براش فراهم كنه...
بابا رو به مجيد گفت : خب...نظرت چيه مجيد جان؟
مجيد : والا چي بگم...من با همه ي حرف ها موافق بودم...
محبوبه جون از من پرسيد : تو چي رها جون؟نظرت چيه؟شرطي نداري؟
گفتم : نه...صحبت خاصي ندارم...
دوباره محبوبه جون گفت : اگر حرفي داريد همين جا بزنيد...خجالت نكشيد...هر دومون به گوشه اي خيره بوديم و حرفي نميزديم.باباي مجيد به شوخي گفت : ميخوايد بريد تو اتاق و حرفاتون رو باهم بزنيد؟
گفتم : بله،اجازه مي ديد چند لحظه بريم؟
بابا خنديد و گفت : شما كه هر روز هم ديگه رو ميبينيد و باهم حرف ميزنيد...صحبت كردن ديگه واسه چي؟
_لازمه...
_باشه...هر جور خودتون ميدونيد...
با مجيب رفتيم تو اتاقم.گفتم : تو چت شده؟چرا يهو اين قدر خجالتي و مظلوم شدي؟
گفت : خب بابا ادم شب خواستگاريش استرس ميگيره ديگه...
سكوت حكم فرما شد...با من من گفتم : راستش...گفتم بياي تو اتاق حرف بزنيم كه فقط يه چيزي ازت بپرسم...
_چي؟
_مجيد...تا كجا حاضري بام بموني؟
لبخندي زد و سرش رو انداخت پايين و با دستمال توي دستش ور رفت.بعد از چند ثانيه گفت : رها خانم...تا بي نهايت باهاتم...هر جا كه باشي من پشتتم...
لبخندي زدم و گفتم : خيلي دوست دارم...خيلي زياد...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
ممنون از اين دوستان كه لينك رمانمو گذاشتم تو امضاشون :
ghmish => همون نيكا جون خودمون
faryad zire ab => پریا،دوس جونم كه خيلي بم كمك ميكنه
tina* => تينا جون
street love => دوس جونه خودم مهناز جون
بچه ها اگه دوست داريد به من كمك كنيد تا روحيه بگيرم و تند تند پست بزارم،و البته اگر دوست داريد،لينك رمانم رو بزاريد تو امضاتون تا خواننده ها بيشتر بشن.
از همين جا لپ اونايي كه تشكر ميكنن رو ميبوسم! xox

[ Pofak ]
1391,07,20, ساعت : 19:52
از اتاق اومديم بيرون.بابا با طعنه گفت : چقدر صحبتتون طول كشيد...
در جواب بابا فقط يه لبخند كوچيك زديم.باباي مجيد گفت : خب ديگه...بريم سر قرار و مدار عقد.
انگار يه شوك بم وارد كردن.عقد؟؟؟؟؟
محبوبه جون گفت : به نظر شما چه روزي واسه عقد بهتره؟
گفتم : ببخشيد، عقد؟؟؟؟
_اره ديگه...
_اخه...اخه...
_اخه چي عزيزم؟
_به نظر من بهتره اجازه بدين اين پايان نامه و تمرينات و اجرامون تموم بشه بعد به فكر عقد و مراسم و اين جور چيزا باشيم.الان كار پايان ناممون از هر چيزي واسه ما مهم تره...
مجيد گفت : منم با نظر رها موافقم.اگر بخوايم مشغول مراسم و اين جور كار ها بشيم كه نصف وقتمون ميره...ما الان بايد تموم وقتمون رو بزاريم رو تمرين...قراره عقد رو بزاريم واسه ي بعد از اجرا...
محبوبه جون : اوووووَه...اگه بخوابم بزاريم واسه ي بعد از اجرا كه خيلي طول ميكشه.پس ما امشب اومديم اين جا واسه ي چي؟
گفتم : اخه اگه بخوايم مراسم بگيريم و درگير كارهاي مراسم بشيم كه ديگه نميتونيم به تمرينمون برسيم...
_يه مراسم كوچيك كه به جايي نميخوره...اين جوري هر دو از بلاتكليفي در ميايد.
من و مجيد نگاهي به هم كرديم.به يه جا خيره شده بوديم و چيزي نمي گفتيم.من اصلا دلم نميخواست به اين زوديا درگير مراسم و اين جور چيزا بشم.ما كار مهم تري داشتيم.
محبوبه جون گفت : چطوره؟
گفتم : ببينيد ما كار مهم تري نسبت به مراسم عقد داريم.شما مي دونيد اگه اجراي ما خراب بشه چي ميشه؟
من سخت مقاومت مي كردم ولي جبهه ي مقابل قوي تر بود.
اخرش كم اوردم و رو به همه گفتم : هر جور صلاح مي دونيد...
_باريكلا...حالا چندم باشه بهتره؟
چهرم عصبي شده بود.حرسم گرفته بود از اين كه اونا مارو درك نميكنن.گفتم : والا چي بگم...نميدونم...
محبوبه جون رو به مجيد گفت : مجيد تو بگو
مجيد : منم نميدونم...
بابا گفت : دو هفته ديگه خوبه؟
گفتم : دو هفته ديگه؟؟؟؟دو هفته ديگه كه خيلي زوده...ما هنوز هيچ كاري نكرديم...
محبوبه جون : عزيزه من كار خاصي نميخواد بكنيم.ما فقط ميخوايم يه عقد كوچيك توي دفتر خونه بگيريم.بعد از اجرا ايشالا يه عروسيه بزرگ ميگيريم.خوبه؟
نمي دونم دليل اين همه اصرارشون واسه ي چي بود؟
بيخيال همه چي شدم...ديگه كار از كار گذشته بود...گفتم : باشه قبول...
باباي مجيد گفت : خب پس مباركه...
همه دست زدند و من و مجيد هم خنديديم.
محبوبه جون گفت : رها بي زحمت چندتا كارد و چنگال واسه ي كيك بيار.
كارد و چنگال از تو اشپزخونه اوردم.ديدم كيك رو گزاشتن روي ميز و چند تا كادو هم دورشه.شمعي كه روي كيك بود عدد ٢٣ رو نشون ميداد.با ديدن كيك خندم گرفت.مجيد گفت : رها بيا بشين.جاي محبوبه جون رو كه وسط نشسته بود،گرفتم و دقيقا نشستم رو به روي كيك.با شمارش معكوس براي فوت كردن شمع ها اماده شدم...١،٢،٣...و من شمع هارو فوت كردم...
همه دست زدند و تبريك گفتند.باباي مجيد گفت : خب...نوبتي هم كه باشه نوبت كادو هاست... بعد رو به مجيد گفت : برو اونو از تو ماشين بيار...
مجيد رفت و با يه چيز مستتطيل شكل كه دورش كاغذ كادو پيچيده شده بود برگشت.دادش دستم و گفت : بفرماييد!تولدت مبارك.
تو چشماي مجيد نگاه كردم.چشماش برق مي زد.گفتم : اين ديگه چيه؟
_بازش كن...
يكم به ريخت و قيافه ي كادوي عجيب و غريبم نگاه كردم.واي خدايا يه صدا از توش ميومد.يه چيزي هي توش ميپريد اين ور و اون ور.ديگه نميتونستم صبر كنم...بازش كردم.خداي من...توي اون كادوي بي قواره و گنده يه مرغ عشق كوچولو بود.بلند گفتم : واي مجيد مرسي...چقدر نازه اين...
مجيد اروم خنديد و چشمكي زد : قابل نداره...
با ذوق به قد و بالاي كوچولو و پر هاي ابيش نگاه كردم.دوتا سوراخ دماغ گنده بالاي نوكش داشت كه قيافشو خيلي بامزه كرده بود.
محبوبه جون در حالي كه يه جعبه دستش بود گفت : بفرماييد رها جان!تولددت مبارك عزيزم...
جعبه رو از دست محبوبه جون گرفتم و گفتم : دستتون درد نكنه...چرا زحمت كشيديد؟
_يعني ميگي ما نبايد واسه عروسمون كادو مي خريديم؟
سرم رو تكون دادم و جعبه رو باز كردم.وااااااو...چند لحظه چشمم رو بستم و دوباره باز كردم تر مطمئن شم اشتباه نمي بينم...
توي جعبه يه گردنبند طلا سفيد بود كه به يه تك مرواريد مزين شده بود.خيلي ظريف و ناز بود.يعني چقدر پول دادن براي اين؟به خودم اومدم و شروع كردم به تشكر كردن : واي دستتون درد نكنه،چرا اين قدر زحمت كشيديد؟به خدا من راضي به زحتتون نبودم و ...
گفتند : قابل تورو نداره...مباركت باشه...
تو دلم گفتم : من كادو ديده بودما...ولي كادو به اين باحالي نديده بودم.يعني ادم خر شانس تر از من من تو اين جهان هستي پيدا ميشه؟چه مادر شوهر و پدر شوهر خوبي دارم من...
مجيد گفت : خب استاد شما چي گرفتيد؟
بابا گفت : يه چيزه خوب...
بعد كادوشو داد دستم.بازش كردم.توش يه گوشي بود.گفتم : بابااا...
بابا خنديد و گفت : گوشي قبليت قديمي شده بود
_مرسييييييييييى بابا جونم...
كم كم مجيد و خانوادش اماده ي رفتن شدند.دم در با مامان و باباي مجيد خداحافظي كردم و اونا رفتند و فقط مجيد مونده بود و داشت كفشش رو مي پوشيد.داشت مي رفت كه گفتم : مجيد...
مجيد برگشت نگام كرد : جانم؟
_تو تولد من رو يادت نرفته بود...خودت رو به گيجي زدي...نه؟
لبخند زد.كناره هاي كتش رو كنار زد و دستش رو كرد تو جيبش.به زمين خيره شد و هيچي نگفت.
گفتم : مجيد با تواَم...
سرش رو بالا اورد و به سمت در نگاهي كرد.گفت : بابام اينا رفتن...منم برم ديگه...خدافظ عشقم !
اروم گفتم : خدافظ...
چند قدم دور شد.دوباره گفتم : حداقل ميخواي بپيچوني يه جوري بپيچون كه ادم نفهمه...
تنها عكس العمل مجيد ابن بود كه برگشت و يه دست تكون داد و رفت.
برگشتم توي خونه و مشغول جمع كردن وسايل شدم.كارا كه تموم شد،رفتم كنار قفس مرق عشقم.از من ترسيده بود.هِي ميپريد اين ور و اون ور.يكي نبود بگه اخه اسكل من كه كاريت ندارم...
روز خسته كننده اي بود.يكم بعد از حرف زدن با اون جوجو،لباسام رو عوض كردم و خيلي ريلكس،خوابيدم...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=

سوار اين تاكسي شو،برو تا اون جا =>

____
_ | [] [] |_
=|_O_O_|: تشكر رو بزن و برگرد!

[ Pofak ]
1391,07,21, ساعت : 12:20
صبح روز بعد انگار بختك افتاده بود روم.نميتونستم بلند شم.ديروز خيلي خسته شده بودم و شب هم دير خوابيده بودم.با صداي بابا چشمم رو تا نيمه باز كردم كه مي گفت : رها بلند شو...مجيد نيم ساعته دم در وايساده.
تو حالت خواب و بيداري گفتم : مجيد كيه؟
_اينو باش...همون كه ديشب زد به كلش و اومد خواستگاري تو...
تموم اتفاقات ديشب در عرض كم تر از يك ثانيه از مغزم گذشت.مثل جن زده هابلند شدم و به ساعت نگاه كردم.وااااااي...پنج دقيقه ديگه تمرين شروع ميشد...يا پنج تن ال ابا...حالا چيكار كنم؟
اصلا نفهميدم چطوري لباس پوشيدم و چي پوشيدم و چي خوردم.چشم به هم زدم و ديدم دم درم و دارم كفش ميپوشم.بابا گفت : صبحانه نميخوري؟
در حالي كه سعي مي كردم بند هاي كفشم رو ببندم گفتم : نه...ديره
تا وسط حياط دويدم ولي يهو حس كردم خيلي سبكم.همچون پر كاه ميدويدم.بعد به دستام نگاه كردم...سنتورم رو جا گذاشته بودم...اِي بابا...دوباره دويدم طرف خونه.دولا شدم كه كفشم رو در بيارم،اما بابا رو ديدم كه كيف سنتورم رو گرفته و داره بم لبخند ميزنه.سنتور رو از دستش گرفتم و گفتم : مرسي بابا جون !
مي خواستم برم كه بابا گفت : صبر كن...
يه لقمه نون و پنير داد دستم و ادامه داد : توي راه مدرسه بخور.
مغزم هنگ كرد.گفتم . جااان؟مدرسه؟؟؟لابد ايني هم كه دم در منتظرمه راننده سرويسه...
بابا تازه متوجه اشتباهش شد.بلند خنديد و گفت : ببخشيد...يادم رفته بود دخترم بزرگ شده...
از بابا خداحافظي كردم و از خونه زدم بيرون.در رو كه باز كردم ٢٠٦ توسي رنگ مجيد رو ديدم.مجيد با ديدن من ماشين رو روشن كرد.سريع خودم رو به ماشين رسوندم و نشستم : سلاااام.
_سلام...چقدر دير كردي بابا...علف زير پام سبز شد...
_واي ببخشيد...ديشب بعد از رفتن شما كلي بيدار بودم و داشتم خونه رو مرتب مي كردم.
سوتي بابا رو واسه ي مجيد تعريف كردم.هر دو خنديديم.بعد لقمه رو از وسط نصف كردم و نصفش رو به طرف مجيد گرفتم و گفتم : بيا بخور
_نه نمي خوام...
_اه،ناز نكن بگير بخور ديگه...
مجيد نصف لقمه رو گرفت و هنوز نرسيده بوديم كه تموم شد.
از ماشين پياده شديم و مجيد همون طور كه راه مي رفت دزدگير ماشين رو زد و بعد گفت : بدو كه الان بچه ها خفمون ميكنن...
تا دم در سالن رو باهم دويديم.در سالن رو باز كردم.همه اومده بودند.بعد انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده،رفتيم سر جامون.تا نشستم همه دورم جمع شدند.اما قبل از اين كه چيزي بپرسند قيافه هاشون درهم رفت.سارا گفت : ايييى...رها حالمونو بهم زدي...
گفتم : وا...چي شده مگه؟
فرناز : گوشه چشمتو پاك كن بابا حالم بهم خورد...امروز صورتتو نشستي؟
با خودم گفتم اَه چه ابرو ريزي اي شد...بعد بدون اين كه حرفي بزنم اينه اي از توي كيفم در اوردم و گوشه ي چشمم رو پاك كردم.چند لحظه بعد سارا رو ديدم كه يه بطري اب طرف من گرفت و گفت : بيا...فك كنم اين خواستگاري اثرات روحي و رواني روت گذاشته...بگير صورتتو بشور...
گفتم : زهر مار...امروز صبح وقت نشد صورتمو بشورم...
يكم اب ريختم توي دستم و زدم به صورتم...چند دور اين كارو تكرار كردم.داشتم با پشت استينم صورتم رو خشك مي كردم كه صدايي منو به خودم اورد : از خواستگاري ديشب چه خبر؟
صورتمو چرخوندم كه ببينم كيه.ديدم محسن كنارم وايساده و با چشمايي پرسشگر منو نگاه ميكنه.بعد كم كم سينا و امير هم اضافه شدند.خودم رو زدم به كوچه ي علي چپ و گفتم : كودوم خواستگاري؟
محسن : تفره نرو ما مي دونيم...
_من نمي فهمم در مورد چي حرف مي زنيد.
محسن چشماش رو ريز كرد و كمي خم شد،تا به من كه نشسته بودم نزديك تر شه.گفت : اخه هر كي ندونه من كه مي دونم ديشب خونه ي شما چه خبر بوده...
كلم رو كج كردم تا مجيد رو ببينم.مشغول حرف زدن با محمدعلي بود.بلند شدم و گفتم : چه خبر بوده كه من خبر ندارم؟
امير دستم رو گرفت و نشوند روي صندلي.سينا گفت : دخترا همه چي رو بهمون گفتن...زود باش اعتراف كن...
امپرم رفت بالا.در حد مرگ عصباني شدم.مي خواستم تك تكشونو تير بارون كنم.بلند داد زدم : بچه هاااااا...شما به اينا گفتيد مجيد قراره بياد خواستگاري؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همشون هم ديگه رو نگاه مي كردن و زير لب يه چيزايي مي گفتن...زهره رو به عاطفه گفت : عاطي بگو ديگه...بگو كار كي بود...
عاطفه : به من چه؟به اوني كه لو داد بگو بگه...
سارا : عاطي خودتو به اون راه نزن...بگو كار خودت بود...
جر و بحث بين دخترا ادامه داشت كه حس كردم يكي داره ميزنه به شونم.ميخواستم برگردم طرفش كه با شخصي به نام مجيد رو به رو شدم.ديگه الان اگر كسي نمي دونست،به لطف دادي كه من زدم فهميده بود.مجيد گفت : رها...من چي بگم به تو...؟
گفتم : مجيد اخه خيلي اصرار كردن...منم بهشون گفتم...خير سرشون قول دادن به هيچ كس نگن...
همه دورم جمع شده بودند.سكوت حكم فرما شد كه يهو سارا گفت : به افتخار عروس و دوماد بزن دس قشنگه رو...
همه دست زدند و خنديدند.امير تنبكش ر اورد و شروع كرد به زدن.ما هم از خداخواسته پريديم وسط و شروع كرديم به رقصيدن.به مناسبت ازدواجِ نكرده ي من و مجيد،رسماً يه عروسي راه انداختيم.بعد از حدودا يك ساعت،اين قرطي بازي هارو جمع كرديم و عين بچه هاي خوب،نشستيم سر تمرين.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=

لِيديز اَند جِنتِل مَنز! پليز تشكر كنيد.بَببببببب
(ببعي)

[ Pofak ]
1391,07,23, ساعت : 19:46
چند روزي گذشت.توي اون يك هفته هر روز بعد از تمرين با مجيد و محبوبه جون مي رفتيم خريد.يه روز واسه ي لباس،يه روز واسه ي كفش،و ...
اون روز هم باهم رفته بوديم براي ديدن حلقه.پشت ويترين هر مغازه اي مي ايستاديم و به مدل هاي جور واجور حلقه ها نگاه مي كرديم.نور پردازي داخل ويترين ها باعث مي شد حلقه ها بيشتر به چشم بيان.همه جور مدلي بود...ولي من هيچ كدوم رو نمي پسنديدم...
مجيد يه بطري اب توي دستش بود و هر از چند گاهي درش رو باد مي كرد و ابي ميخورد...محبوبه جون هم جلو جلو مي رفت و مغازه هارو نگاه مي كرد...
نزديكاي غروب بود.سه ساعتي بود كه داشتيم راه مي رفتيم.خسته و نا اميد از رو به روي اخرين مغازه رد شديم كه چشمم يه حلقه رو گرفت.وايسادم به تماشا كردنش كه مجيد جلو جلو رفت.صدا زدم : مجيد!بيا پيداش كردم!مجيد و مامانش به سمتم اومدند.حلقه ي مورد نظرم رو نشونشون دادم.يه حلقه با پهناي يك سانتي متر.طلاي زرد بود و حال مات داشت.نگيني هم روش نبود سادگيش منو جذب خودش كرد.الياژي از مس هم داشت.چون رنگش مايل به مسي بود.
گفتم : قسنگه؟
مجيد : اين همه مدل...اين چيه انتخاب كردي؟
_زشته؟
_زشت نيست...ولي...
_من دوسش دارم...
مجيد و محبوبه جون نگاهي به هم كردند و بعد داخل مغازه شديم و حلقه ي مورد نظر رو خريداري كرديم...
***********
بالاخره روز موعود فرا رسيد.دو هفته بعد از خواستگاري،عقد كوچيك و جمع و جوري برپا شد.
ساعت پنج صبح از خواب بيدار شدم.به سختي از تخت گرم و نرمم دل كندم و بلند شدم.توي اون گرگ و ميش صبح،نور كمي داخل اتاقم تابيده مي شد...به سمت پنجره رفتم و نگاهي به بيرون كردم.تيكه هاي ابر اسمون رو زيبا تر كرده بودند...نور طلايي خورشيد روزي ديگه رو اغاز ميكرد...روزي كه براي من با همه ي روز هاي عمرم فرق مي كرد.
اول از همه رفتم حموم.اماده شدم و لباسي كه مي خواستم توي مجلس بپوشم،يا به قول خودمون لباس عروس،كفش و... رو برداشتم.
همه رو روي صندلي عقب ماشين گذاشتم و با بابا تا دم ارايشگاه رفتيم.
نگاه پر از شوق بابا دلم رو مي لرزوند...نمي دونم چرا...ولي اون روز بيشتر از هر روز احساس كردم كه عاشق پدرم هستم و حاضر نيستم اونو با هيچي عوض كنم...
كنار بابا نشستم و راه افتاديم.دم در ارايشگاه،بابا گفت : خب...برو به سلامت...
دلم نميخواست برم...دلم ميخواست همون جا پيش بابا بمونم.به رو به رو زل زده بودم هيچي نميگفتم...
بابا گفت : چرا پياده نميشي؟
صداي نفس هام تند تر شد...تند تر و تند تر...نميخواستم اشكم اين جا سرازير بشه...محكم و مقاوم در برابر اشك هايي كه داشتند مثل سيل هجوم مي اوردند مقاومت ميكردم.اما...نشد...اشك هايم فرو ريخت...دوتاي اولي بي سر و صدا روي گونه ام سر خورد...سعي كردم پاكشون كنم،اما بعدي سرازير شد...تا اون جايي كه هق هق گريه ام بلند شد و بابا گفت : رها؟چي شده دخترم؟
سرم رو توي اغوش گرم بابا بردم.بلند تر و بلند تر گريه كردم.چقدر دوسش داشتم.دلم نميخواست ازش جدا شم...مثله يه دختر بچه كه حاضر نيست از پدرش جدا شه...بابا همه كس من بود...
بغلم كرد و اروم دستي به سرم كشيد.اروم كه شدم،سريع اشكامو پاك كردم و بدون اين كه نگاهي به صورتش بندازم از ماشين پياده شدم،وسايلم رو برداشتم و رفتم...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
ببخشيد كمه...فردا جبران ميكنم...
جاتون خالي ديروز رفته بودم كنسرت موسيقي سنتي...واسه همين پست نزاشتم.فوق العاده بود...پيشنهاد ميكنم شما هم حتما بريد!

[ Pofak ]
1391,07,24, ساعت : 19:56
زنگ در رو زدم.يه خانوم با ناز و اشوه گفت : بله؟
_رها هستم...وقت گرفته بودم واسه ي امروز...
_اره عزيزم بيا بالا،واحد دوم و بعد صداي باز شدن در اومد
به كمك جعبه ي بزرگ لباسم در رو تا نيمه باز كردم و به سختي از لاش رد شدم.داشتم از پله ها بالا ميرفتم،اصلا جلوم رو نميديدم.جعبه ي بزرگ لباسم باعث شده بود فقط يه محدوده ي سفيد جلو چشمم باشه.پله هاي اخر بود كه جلوم رو نديدم و... بله...كاملا مشخصه كه چه اتفاقي افتاد...پخش زمين شدم...لعنتي...الانم موقع زمين خوردن بود؟
سوزش عجيبي توي پام پيچيد...يا روح القدس...نكنه قطع شده باشه؟
به سرعت وسايلي كه روي پام افتاده بود رو كنار زدم و پام رو بررسي كردم.قطع نشده بود ولي نصف پوست سر زانوم كنده شده بود.به علاوه اين كه شلوارم جر خورده بود و شده بود مثل پسته ي خندان...
واي چقدر درد داشت.بفرما رها خانوم...اينم از عواقب ازدواج...به سختي خودمو جمع و جور كردم و وسايلم رو برداشتم.اروم بلند شدم و لنگان لنگان به سمت دري رفتم كه سمت چپم بود.عروس شل تا حالا ديده كسي ايا؟نه جان من ديده؟
با ارنجم زنگ رو به صدا در اوردم.تموم وزنم رو انداختم روي پاي سالمم كه كمتر درد رو احساس كنم.حالا مگه اين خانومه ميااااد؟؟؟يه بار ديگه زنگ زدم.اما هم چنان كسي در رو باز نمي كرد...
عصباني شدم و داد زدم : كثافت تو كه يه در نميتوني باز كني چرا ارايشگاه ميزني؟؟؟
همون موقه در وا شد و يه مرد سبيل كلفت خواب الو جلوم ظاهر شد.
_بفرماييد با كسي كار داشتيد؟
يا خدا مگه اين جا ارايشگاه زنونه نيست؟اين اين جا چيكار ميكنه؟
در حالي كه سعي داشتم وسايلم رو به زور تو دستم نگه دارم گفتم : ببخشيد مگه اين جا ارايشگاه زنونه نيست؟
_اين جا طبقه اوله خانوم.ارايشگاه طبقه دومه...
اه...ادم با نوك سه دهم بارفيكس بزنه ولي ضايه نشه.دوباره اون پله هاي كزايي رو بالا رفتم.چقدر پام ميسوخت...چه جهنمي بود...به هر ترتيبي بود رسيدم بالا.دو تا در جلوم بود.حالا ارايشگاه كدوم وره؟از اين وره و از اون وره...
دل رو زدم به دريا و زنگ هر دو رو باهم زدم.فقط يكي از درها باز شد و قطعا همون مي تونست مقصد مورد نظر من باشه.خانومي در رو برام باز كرد و رفتم تو.به يه مبل اشاره كرد و گفت : وسايلت رو بزار اين رو.
چيز هايي كه روي مبل بود رو كنار زدم و وسايل خودم رو گذاشتم.مانتو و روسريم رو در اوردم و مشغول نگاه كردن در و ديوار ارايشگاه شدم كه پر بود از پستر هاي مدل مو و ارايش صورت.
همون خانم كه بعدا فهميدم اسمش نازى هست،گفت : بيا بشين خانومي.
توي اينه نگاهي بهم كرد و گفت : خب...دوس داري چه شكلي بشي عروس خانوم؟
_نميدونم...هر جور خودتون ميدونيد...
_لباست چه رنگيه؟
_كرمي مايل به صورتی
_بزار ببينم چه ميكنم...
كارش رو شروع كرد.
روي ميز مقابلم پر بود از لوازم ارايشي مختلف.يه جعبه ي بزرگ كرم برداشت و يكم ماليد يه صورتم.واقعا اين قدر پتينه كاري لازمه؟؟؟
بعد روي چشمم كار كرد.خط چشمي برام كشيد و دم خط چشم رو طرح داد.كارش حرف نداشت.با اون خط چشم،چشمام از اوني كه بود درشت تر جلوه مي كرد.سمت پايين پلكم رو نقره اي و قسمت بالاي پلكم رو صورتي كم رنگ زد.بعد با دقت برام خط لب كشيد و رژ كم رنگ اما خوش رنگ صورتي برام زد.
توي اينه نگاهي به خودم كردم.انگار خودم رو نميشناختم...اوني كه تو اينه بود من نبودم...
بعد رفت سراغ موهام،وسطاي كار بود كه يكي ديگه هم اومد كمكش.يه طرف رو شونه مي كرد و گيره ميزد و بعد مشغول ور رفتن با يه طرف ديگه ي موهام ميشد.وقتايي كه موهام رو ميكشيد تا به حالت دلخواهش در بياد خيلي درد اور بود.دلم ميخواست بلند شم يه چك بخوابونم تو گوشش و بگم اينقدر نكش لامصب...مو اِ.يال اسب كه نيست...
صداي اسپري تافت مدام تكرار مي شد،بعد صداي گوش خراش سشوار كه باعث مي شد هيچي نشنوم...
ترجيح دادم وقتايي كه دردم مياد چشمام رو ببندم تا كسي متوجه دردم نشه...
بالاخره موهام هم درست شد.دوباره خودمو تو اينه نگاه كردم...چقدر تغيير كرده بودم...موهاي صافم رو فرق كج باز كرده بود و توش چند تا رديف رو،خيلي نازك بافته بود.وقتي نور مي افتاد روش،طلايي بودن موهام بيشتر جلوه ميكرد.يه مقدار از موهام رو بالا برده بود و شنيون كرده بود.بقيه اش رو هم باز گذاشته بود و توي اوناهم چند رديف رو هم بافته بود.موهام خيلي قشنگ شده بود.يعني مجيد با ديدن من چي ميگه؟...
با عجله به سمت جعبه ي لباسم رفتم.به كمك دو نفر لباسم رو پوشيدم.يه لباس دكلته كه بنداش از پشت بسته مي شد.روش مرواريد دوزي هاي خيلي قشنگ داشت و دامني كه پف كمي داشت.
هنوز كفشام رو نپوشيده بودم كه زنگ در به در اومد.نازى گفت : رها جون عجله كن،اقا دوماد اومده دنبالت...
با عجله كفشم رو پوشيدم و همون گردنبندي كه براي تولدم هديه گرفته بودم رو انداختم گردنم.بعد يه شنل كرمي انداختم دورم و پول ارايشگاه رو حساب كردم و با كمك نازى تا دم در رفتم.درو برام باز كرد و منو فرستاد بيرون
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
هركي بره نقد كنه ١٠ امتياز هديه بش ميدم!

[ Pofak ]
1391,07,26, ساعت : 16:35
واي،من تا حالا تو اين موقعيت قرار نگرفته بودم...مجيد رو ديدم كه كت و شلوار طوسي رنگش رو كه باهم خريده بوديم و يه لباس سفيد تنشه.يه كروات هم رنگ لباس من هم زده بود.به ماشين تكيه داده بود و دستاش رو كرده بود تو جيبش و به ته كوچه نگاه مي كرد.چقدر قيافش مردونه شده بود...ديگه اون پسري كه با يه تيشرت ميومد دنبالم نبود...الان ديگه مجيد با يه ماشين گل زده و كت و شلوار اومده بود.منم لباس عروس پوشيده بودم...خدايا...نه من اون رهاي قبلي بودم،و نه مجيد اون مجيد چند روز پيش...
چند قدم به سمتش برداشتم.صداي پاشنه ي كفشم باعث شد به خودش بياد و متوجه من بشه.صورتش رو به طرفم برگردوند و لبخندي زد.به طرفش حركت كردم.دست به سينه ايستاده بود و با تحسين نگاهم ميكرد.اروم اروم قدم برميداشتم تا اين كه دستاي گرمش رو حس كردم.مجيد اروم خنديد.
گفتم : سلام...چرا ميخندي؟
سرش رو انداخت پايين،زير چشمي بهم نگاهي كرد و گفت : همينجوري...
در ماشين رو برام باز كرد و من نشستم توي ماشين.بعد خودش به سمت صندلي راننده دويد.سوار شد و دستش رو گذاشت روي فرمون.به امتداد كوچه نگاه ميكرد...
گفتم : چرا راه نميوفتي؟
جوابم رو نداد...
_رها...؟
_جانم؟
_امروز چقدر روزه خوبيه...چقدر امروز رو دوس دارم...روزيه كه من و تو براي هميشه ميشيم مال هم...
من در ادامه ي حرفش گفتم : امروز روزيه كه من به عشقم ميرسم...روزيه كه تمام خوشبختي هاي دنيا ميشه مال ما...
نگاه محبت اميز مجيد دلگرمم ميكرد...چقدر اون لحظه هارو دوست داشتم...
مجيد دسته گلي به طرفم گرفت و گفت : بفرماييد!
_چرا تو هر وقت ميخواي گل بدي با ادب ميشي و ميگي بفرماييد؟
_اين گل ها فرق ميكنه...
_اهان...از اون لحاظ...
بعد ماشين رو روشن كرد و به سمت محضر به راه افتاديم.
از دور بقيه رو ميديم كه با چهره هاي خندان و خوشحال منتظر رسيدن ما هستند.كمي كه نزديك تر شديم،تونستم صورت هاشون رو تشخيص بدم.مجيد از دور شروع به بوق زدن كرد.بوق،بوق،بوبوق بوق...
دخترا دست زدند و كل كشيدند.مجيد ماشين رو نگه داشت و خودش زود تر پياده شد.تا در رو براي من باز كنه.هر دو پياده شديم.نميدونم كي بود كه مدام دور سرمون اسفند دود مي كرد.بچه هاى تمرين،مامان و بابا ي مجيد و فريد،بابا و چند تا از فاميلاي نزديكمون بودند.وارد دفتر خونه كه شديم دوباره همه كل كشيدند.رفتيم سر سفره نشستيم.
پارچه ي سفيد رنگي بالاي سرمون گرفتند و محبوبه جون مشغول سابيدن شد.اقايي شروع كرد به گفتن يه چيزايي به فارسي و عربي كه من هيچي ازش نميفهميدم.
يكم استرس داشتم و استرسم با هيجان تركيب شده بود.لحظه لحظه ي امروز چقدر زيباست...هرچند تمام اين مراسم صرفا جهت ظاهر سازيه.براي اين كه فقط يه مراسمي داشته باشم و اسممون تو دفتر خونه ثبت بشه...
رسيد به اون جاهاي حساسش كه عاقد گفت : عروس خانوم وكيلم؟
چشمم رو يك لحظه بستم...يه نفس عميق كشيدم و ناز و عشوه گفتم : بله!
قيافه ي متعجب همه به سمتم برگشت...چشماشون چهار تا شده بود...با چهره اي حيرت زده نگاهم ميكردند و منتظر واكنش بعدي من بودند...
مگه من چيكار كردم؟بله گفتن جرمه آيا؟؟؟
عاقد گفت : ظاهرا عروس خانم خيلي عجله دارند...
صداي خنده ي جمعيت بلند شد...مجيد با چشماي درشتش به من خيره شده بود...
گفتم : چرا ميخنديد؟
مجيد : رها تو خوبي؟
_مگه من چيكار كردم؟
_چرا دفعه ي اول گفتي بله؟
واااااي...عروس از اين گيج تر و خنگ تر؟؟؟چه ابرو ريزي اي شد...همين اول كاري ابروم جلوي فاميلاي مجيد رفت...عروسي كه دفه ي اول به داماد بله بگه تكليفش از همين الان مشخصه...
به هر حال گند من گندي نبود كه به اين زوديا بشه ماس ماليش كرد...بلكه اين گند دهن به دهن و سينه به سينه بين نوه و نتيجه هاي اون جمع ميپيچيد و داستان بله گفتن من ميشه يه چيزي تو مايه هاي داستان شنگول و منگول...
بالاخره ملت رضايت دادند كه خنديدن و مسخره كردن من رو ول كنند.چه لحظات زجر اوري بود...محسن و سينا شروع كردند به سوت زدن.از اون سوت بلبلي ها...
من و مجيد با لبخندي از سر شوق،پاسخ كسايي رو كه به ما تبريك ميگفتند رو ميداديم.بعد مجيد حلقه ي من رو دستم كرد و من حلقه ي مجيد رو دستش كردم و بوسه اي گرم مهمان لب هاي ما شد...
محسن و سارا اومدند جلو به ما تبريك گفتند.محسن رو به مجيد گفت : خب...مجيد خان...تو هم ديگه اساسي رفتي تو لونه ي مرغا...
بعد رو كرد به من و ادامه داد : رها حواست به اين داداش ما باشه ها...هواشو داشته باش...
سارا : مجيد بايد هواي رها رو داشته باشه...
بعد به من گفت : مبارك باشه عزيزم!
و كادوش رو داد دستم.همه دونه دونه ميومدند.تبريك ميگفتند،كادو ميدادند و ميرفتند.بعد از اون پاي چند تا برگه رو امضا كرديم و به همراه بقيه راهي خونه شديم.
خيابوناي اروم و سوت و كور تهران با اومدن ماشين هايي كه بوق ميزدند و پشت سر ما حركت ميكردند،به يك باره رنگ ديگه اي به خودش گرفت.فكر نمي كردم يه روزي هم نوبت خودم بشه كه توي ماشين بشينم و بقيه پشت سرم راه بيوفتند و بوق بوق كنند...
زياد طول نكشيد كه رسيديم خونه.هرجا كه وارد ميشديم صداي كل و كف بالا ميرفت.صداي اهنگ از همه جا ميومد.بچه هاي تمرين همه ريختن وسط و شروع كردند به رقصيدن.رقص عاطفه و محمدعلي از همه بهتر بود.عاطفه يه لباس مشكي كه تا بالاي زانوش بود،جنس براقي داشت و حلقه اي بود پوشيده بود.حركاتشون خيلي هماهنگ و دقيق بود.انگار صد بار باهم تمرين كرده بودند.ريزه ميزه بودن عاطفه و هيكلي بودن محمدعلي باعث شده بود تا جذابيت رقصيدنشون بيشتر بشه.عاطفه بدن انعطاف پذيري داشت و حركات نرمي با كمر و دستاش انجام ميداد.گاهي توي چشم هم ديگه نگاهي مي كردند،لبخندي ميزدند و بقيه ي رقصشون رو ادامه ميدادند.
در طرفي ديگه سارا و محسن بودند.رقص سارا و محسن معمولي بود.چشمان نافذ محسن و نگاه هاي از روي لذتش يه سارا باعث ميشد گاهي وسط رقصيدن خندشون بگيره...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
دوستان برید این جا عکس شخصیت های نت موسیقی عشق رو ببینید و به سوالاتی که کردم جواب بدید.http://www.forum.98ia.com/group2472.html
در ضمن من هنوز سر قولم هستم.هر کی بره نقد 10 امتیاز هدیه بش میدم!

[ Pofak ]
1391,07,27, ساعت : 20:37
عاطفه،فرناز و سينا رو كه از اول مجلس خيلي شيك و با كلاس نشسته بودند،بلند كرد تا برقصند.حركات فرناز خيلي با عشوه و ناز بود و چشم هر بيننده اي رو وادار به تماشا ميكرد.
داشتم با مجيد در باره ي ارايشگاه و اتفاقاتي كه از صبح افتاده بود صحبت مي كردم كه سايه ي جمعيت روي سر ما افتاد.بچه ها با قيافه ي طلب كارانه مارو نگاه ميكردند.مجيد گفت : چيه؟خوشگل نديدين؟
محمدعلي : چرا ديديم...ولي خوشگلي كه تو شب عقدش پا نشه برقصه نديديم...
مجيد : به جان خودت من رقصيدن بلد نيستم...الكي اصرار نكنيد...
_اِ؟پس مارو به عنوان رقاص اوردي اين جا؟ما برقصيم تو نگا كني؟نُچ ...نميشه داداش شرمنده...بلند شو...
بعد دست مجيد رو گرفت و به زور برد وسط مجلس.دستاش رو گرفت و به صورت مسخره اي شروع به تكون دادنشون كرد.سرش رو نزديك گوش مجيد برد و همين طور كه به جاي رقصيدن فقط خودشون رو تكون ميدادند،يه چيزايي در گوشش گفت.هر دو بلند خنديدند.طوري كه توجه بقيه به اونا جلب شد.خيلي دوست داشتم بدونم چي دارن بهم ميگن كه اينقدر خنده داره...
كمي گذشت.محمدعلي و مجيد كمي باهم پچ پچ كردند و بعد محمد علي رو به امير گفت : امير يه اهنگ خوب بزار...
مجيد به سمتم اومد،زانو زد و گفت : افتخار ميدي با من برقصي؟
_اين قرطي بازي ها رو اون محمد علي يادت داده؟
_چه فرقي واسه تو ميكنه؟
كمي نگاهش كردم.بعد دسته گلم رو كنار گذاشتم و دست هاي لاك زده ام رو گذاشتم توي دست هاي مردونش.همه دست زدند.دوربين ها اماده ي فيلم برداري شدند.اهنگ شروع شد.سعي كردم تمام توانم رو جمع كنم و تا اون جايي كه ميتونم خوب برقصم.صورتم يه وجب بيشتر با صورت مجيد فاصله نداشت.توي حيطه ي بازو و دستاي مجيد مي رقصيدم.چشم توي چشم...حركات پامون رو باهم هماهنگ كرديم.مجيد شونه هاشو به طور ريتم دار بالا و پايين مي انداخت كه باعث ميشد جذاب تر به نظر بياد...
****************
مراسم عقد كنون تموم شد.عقد خيلي كوچيك و ساده اي بود.نه مهمون زيادي داشتيم،نه سالن بزرگي داشتيم.البته با توجه به شرايط ما خيلي عالي بود.به مناسبت عقد ما مجيد به بچه ها ١٥ روز مرخصي داد و قرار شد تا ١٥ روز تمرين نداشته باشيم.
روز بعد از مراسم عقد تا ظهر خواب بودم.وقتي بيدار شدم بابا از دانشگاه برگشته بود.با موهاي بهم ريخته كه از ديشب وقت نكرده بودم بشورمشون و با صورتي كه مقداري از ارايش ديروز روش مونده بود به بابا سلام كردم.بابا با عجله جواب سلامم رو داد و رفت توي اتاقش.تعجب كردم...رفتم دم اتاقش،در زدم و وارد شدم.بابا داشت با عجله يه چيزايي رو ميزاشت توي كيفش.
گفتم : بابا چيزي شده؟
_نه...
بعد در كيفش رو بست و كناري گذاشت.بهم نزديك شد و گفت : رها جان...راستش...يه هماشي هست...توي اصفهان...كه من بايد برم.يه سفر چند روزس...زود برميگردم...
ناراحت شدم.با لب و لوچه ي اويزون گفتم : حالا حتما بايد بريد؟اونم دقيقا يه روز بعد از روز عقد من؟
_قول ميدم زود برگردم...
_خب من تنهايي تو خونه چيكار كنم؟
_مثله دختراي خوب،دست به گاز نزن،به كبريت دست نزن،درو رو اقا دزده باز نكن،انگشتتو تو پريز برق نكن و به چرخ گوشت هم كاري نداشته باش...افرين دختر گلم...
_بابا جدي ميگم...
ميخواستم برم كه بابا گفت : رها ميشه اين لباس منو اتو كني؟
با بي حوصلگي گفتم : اره...بديد به من.
قبل از اين كه چيزي بخورم لباساي بابا رو اتو كردم و براش گذاشتم توي ساك دستي كوچيكي كه قرار بود چند روز همسفر بابا باشه.
بابا اومد پيشم : از دست من كه ناراحت نيستي؟
_نه،ولي ميدونيد اگه مجيد بفهمه...
بابا حرفم رو قطع كرد : اصلا اين چند روز كه تنهايي بگو مجيد بياد پيشت
_اره ها...چرا به فكر ناقص خودم نرسيد؟
به موبايل مجيد زنگ زدم.برنميداشت...حدس زدم خواب باشه.چند باري زنگ زدم تا بالاخره گوشيشو برداشت.با صداي خواب الود و خش داري گفت : الو؟
_بخور پلو!
_زهر مار...
و بعد قطع كرد.اين چه طرز حرف زدنه؟؟؟؟تا ديروز كه بهش زنگ ميزدم گوشي رو برميداشت و ميگفت : سلام جيگرم... الان ميگه زهر مار؟؟؟يه بار ديگه زنگ زدم.گوشي رو برداشت و با بي حوصلگي گفت : محسن ضرتو بزن ميخوام كپه ي مرگمو بزارم...
گفتم : همه ي دامادا روز بعد از عقدشون اينقدر با ادب ميشن؟
انگار يه شوك بش وارد كردن.صداش رو صاف كرد : واااي...رها تويي؟؟
با حرص گفتم : نه من محسنم...الانم ضرمو زدم ...ميخوام قطع كنم...
_ببخشيد بابا خب خواب بودم به اسمت دقت نكردم...
_خيلي خب بابا فهميدم...مجيد كيفت رو بردار،چند تا لباس و خرت و پرت هايي كه لازمت ميشه رو بريز توش و وردار بيا اين جا.
_خبريه؟ميخوايم بريم جايى؟
_نه...بابا ميخواد بره مسافرت.
_اِ؟ناقلا داري منو ميكشوني تو خونه خالي؟

خنديدم و گفتم : اره...ميخوام اعضاي بدنت رو بدزدم باهاشون قاچاق اعضا راه بندازم.
_من دم به تله نميدم...حالا بگو كجامو ميخواي بدزدي شايد نظرم عوض شه...
_مجيد مسخره بازي در نيار...بلند شو بيا...
_خب اخه واسه چي؟
_بابا داره واسه يه همايش ميره اصفهان.منم تو خونه تنهام.بابا گفت بت بگم بياي اين جا كه من تنها نباشم.
_پس نقشه ي اصلي از استاد بوده...
_چه نقشه اي؟
_قاچاق اعضاي بدن ديگه...
دوباره خنديدم و گفتم : زود بلند شو بيا...تو خونه تنهاما...اقا دزده مياد ميدزدتم...
_الان ميام نجاتت ميدم...
_باشه منتظرم.
يه نكته!اگر از اقايون چيزي ميخوايد،هميشه قوه ي غيرتشون رو تحريك كنيد.با كله كار مورد نظر رو انجام ميدن!
بابا اماده ي رفتن شد.پشت سرش رفتم تو حياط.هوا تقريبا خنك بود.بابا ساكش رو گذاشت توي صندوق عقب ماشين و خودش اومد جلو تا ازم خداحافظي كنه.بغلم كرد.گرماي اغوش بابا توي اون هواي خنك به ادم حس ارامش ميداد.محكم بابا رو بغل كردم.به موهايي كه روشون برف پيري نشسته بود و سفيده سفيد بود نگاه كردم.احساس كردم از همون موقه دلم براش تنگ شده.سوار ماشين شد،استارت زد،در پاكينگ باز شد و بابا با صداي بوق كه به نشانه ي خداحافظي بود،از خونه خارج شد.برگشتم توي خونه و يه چيزي خوردم.بعد مشغول پاك كردن باقي مانده ي ارايش صورتم شدم.
كمي گذشت كه زنگ خونه به صدا در اومد
_كيه؟
_منم منم مادرتون غذا اوردم براتون.
_بيا تو.
چقدر كودك درون اين بشر فعاله...
دم در منتظرش شدم.از دور دست تكون داد.من هم دستي تكون دادم و منتظر شدم تا طول حياط رو طي كنه و به من برسه.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
ممنون از AR!ES عزيز بابت قرار دادن لينك رمانم تو امضاش!
دوستان كسي ميتونه توي ساختن جلد رمان كمكم كنه؟بم پيام بديد!

[ Pofak ]
1391,07,29, ساعت : 19:31
با يه كوله پشتي وار خونه شد و گفت : سلام نفسم !
_سلااام...مهربون شدي...؟!
_بودم!
مجيد در حالي كه خونه رو برانداز ميكرد گفت : خب...حالا من اين كوله بار عشقو كجا بزارم؟
_هر جا دوست داري...مجيد صبحانه خوردي؟
در حالي كه به سمت اتاق ميرفت گفت : اره جات خالي كله پاچه خوردم...
_نامرررررررد....تنها تنها؟؟؟؟؟؟؟خب منم ميخواستم....واسه منم مياوردي...
_تو كله پاچه دوس داري؟؟؟
_پ چي كه دوس دارم...جونم در ميره واسش...
_يا خدا...تو يه موجود استثناعي هستي عزيزم...
_وا چرا؟مگه كله پاچه دوست داشتن جرمه؟
_اخه معمولا خانوما كله پاچه دوست ندارن...تو چرا تا حالا به من نگفته بودي؟
_خب تا حالا بحثش پيش نيومده بود...
_ميدوني من چقدر تنهايي رفتم كله پاچه خوردم؟ميخواستم تو نفهمي...
خنده ي بلندي كردم و گفتم : واقعا؟؟؟خب از اين به بعد باهم ميريم...
اينقدر بدم مياد از اين دخترايي كه تا كله پاچه ميبينن زود دماغشونو ميگيرن و تا شعاع ١٠٠ كيلومتريش رد نميشن...بابا جنازه كه نيست...كله پاچست...اتفاقا خيلي هم خوشمزست...
مجيد از اتاق اومد بيرون و گفت : يادم باشه يه بار يه كله پاچه واست درست كنم.
_تو؟ تو تو درست كردن املت هم موندي...چه برسه به كله پاچه...
_خواستن توانستن است رها خانوم...
مجيد دوباره برگشت تو اتاق.منم دنبالش رفتم.گفت : خب حالا من رو تخت ميخوابم يا تو؟
_بزار برسي...بعدا فكر خوردن و خوابيدنتو بكن...
مجيد به اين شوخيه من توجهي نكرد و گفت : خب...تو رو تخت بخواب من رو زمين...
_نه نه،تو رو تخت بخواب من رو زمين.
_عمراً...مردي گفتن...زني گفتن...
_عمراً...صاحب خونه اي گفتن...مهموني گفتن...
_اصلا يه كاري ميكنيم...هر دومون رو تخت ميخوابيم...
با تمسخر گفتم : حتماًاًاًاًاًاً...تو هم كه از خداخواسته...
_نه جدي ميگم...
_مجيدتخت من يه نفرس...جا نميشيم...
بحثمون به جايي نرسيد.نه من راضي شدم كه رو تخت بخوابم و نه مجيد.عشق و علاقه رو ميبينيد كه ميچكه!!!
مجيد لباسش رو عوض كرد و اومد بيرون.هر دو نگاهي به اوضاع بهم ريخته ي خونه كرديم.همه چيز از ديشب بهم ريخته بود.پوست ميوه و شيريني و ته مونده ي غذا همه جا ريخته بود.ليوان هاي نشسته ي شربت و چاي،اشپزخونه اي كه تقريبا فقط ظرف چرك توش بود.صندلي هاي قرمز رنگي كه بري مهمون ها اجاره كرده بوديم و هر كدوم به طرفي افتاده بودند...
رو به مجيد گفتم : خب...شروع كنيم؟
_چي رو؟
_يه سر و ساموني به اين جا بديم ديگه...نميتونيم تو اين وضع زندگي كنيم كه...
_بيخيال بابا...
_مجيد اينا دو سه ساعت ديگه اين جا اين جوري بمونه بو ميگيره.بعدشم بايد هم زيستي مسالمت اميز با سوسك و مورچه داشته باشيم...
_من كه حال ندارم...
مجيد همون طور كه به اوضاع خونه نگاه ميكرد،خنده ي زيركانه اي كرد و گفت : الان زنگ ميزنم چند تا كارگر خوب بيان اين جارو تميز كنن.
بعد مبايلشو در اورد و شروع كرد به شماره گرفتن و از من دور شد...
يك ساعت بعد زنگ خونه به صدا در اومد.مجيد در رو براشون باز كرد.پرسيدم : كارگران؟
دوباره خنده ي زيركانه اي كرد و گفت : اره...اوناهاشن دارن ميان...
از دور چند نفر كه لباس هاي گشاد و كارگري پوشيده بودن ميومدند.نزديك تر شدند...قيافه هاشون به نظرم اشنا اومد.رسيدند دم در.بلند گفتم : اينا كه بچه هاي خودمونن.....!!!!
محسن كه اولين نفر وارد خونه شده بود گفت : بله...بچه هاي خودتونن...البته در نقش كارگر...
به مجيد گفتم : مجيد چي به اين بيچاره ها گفتي؟
فرناز : اقا زنگ زده به ما،ميگه همين الان چن دست لباس كارگري جور ميكنيد،ميپوشيد،ميايد اين جا واسه كار.وگرنه ١٥ روز مرخصي به دو روز تبديل ميشه.ما هم گفتيم سگ خور...يه روز ميريم كارگري،عوضش ١٥ روز راحتيم.مجيد فقط به ريخت و قيافه ي بچه ها ميخنديد.لباس هايي كه به تنشون زار ميزد و كثيف بود،در مقايسه با لباساي شيك و مجلسيه ديشبشون ،خيلي مسخره و خنده دار بود.
عاطفه به مجيد گفت : بخند...بخند اقا...بخند...بايدم بخندي...يه روزي ميرسه كه يكي هم تورو عين بَرده بكشونه يه جايي واسه كار...حالا ببين...
با اين حرف عاطفه مجيد بيشتر خندش گرفت.
دونه دونه با نگاه هايي پر از خشم و نفرت،اما با دلي مهربون وارد شدند.هر كي يه چيزي تو دستش بود.طِي،سطل،جارو،...
ميدونستم بچه زياد هم از اين كه اومده بودند اون جا واسه ي كار ناراحت نبودند.بلكه تا حدودي خوشحال هم بودند.همه ي ما از اين كه كنار هم بوديم لذت مي برديم.حتي براي كارگري.يه جورايي بهم عادت كرده بوديم و نديدن هم واسمون سخت بود.مثله يك خانواده.چهار ماه از صبح تا عصر كنار هم تمرين كردن زمان كمي نيست تا به كسي يا كساني عادت كني و نديدنشون واست سخت باشه...
همه دست به كار شديم.هنوز كاري از پيش نبرده بوديم كه امير گفت : مجيد حالا ساعتي چقدر بهمون ميدي؟
مجيد : بله؟؟؟؟!!
_چهار دست و پات نعله...همون كه شنيدي...
_اولاًحرف دهنتو بفهم...دوماً بايد كار كني،اگه نكني مرخصي بي مرخصي...سوماً من از اين پولا ندارم به كسي بدم...
_به درك،نده...گدا...
مجيد،به تلافي از حرف امير يه سطل پر از اشغال و پوست ميوه خالي كرد رو سرش.از همين شوخي هاي مزخرف پسرونه...
با ديدن قيافه ي امير همه خندمون گرفت.سارا و عاطفه كه همه ي اون اشغالا رو جمع كرده بودند دادشون در اومد و كلي به مجيد غر زدند.امير با همون قيافه رو به مجيد گفت : اخه رواني...ساديسم دار...ديوانه ي زنجيري...كي به تو گفته غذاي خودتو بريزي رو من؟از گشنگي تلف ميشيا...
باز دوباره همه خنديديم و مشغول كار شديم.زهره رفت پيش امير تا اون اشغالارو از روي سر و صورتش پاك كنه.
نزديكاي عصر ديگه دست از كار كشيديم.سينا با اون چيز كلاه مانندي كه روي سرش بود برامون چايي اورد.
مشغول خوردن چايي شديم.يكي دو ساعت هم دور هم گپ زديم و بعد بچه ها راهي خونه شدند.
********
_رها...رها بلند شو وگرنه ميريزم...
با صداي مجيد از چشمامو تا نيمه باز كردم.
_ولم كن ميخوام بخوابم... و بعد پتو رو كشيدم روي سرم.
_پاشو ببينم لنگ ظهره...
_مجيد ولم كن...ميخوام بخوابم...
_رها بلند شو وگرنه ميريزم روت.
چشمم رو باز كردم و به پارچ اب توي دستش نگاه كردم.با خيال راحت دوباره پتو رر كشيدم رو سرم و گفتم : تو اين كارو نميكني...
_ميكنم...همون طور كه ديروز سطل اشغال رو رو سر امير خالي كردم.
_من با امير فرق دارم
_رها تا سه ميشمرم بلند شو.٢،١...
با خودم گفتم جرئتشو نداره بابا...

احساس كردم وسط ابشار نياگارام...از جا پريدم و بدون اين كه چيزي بگم دويدم دنبالش.رفت توي اتاق بابا و در رو قفل كرد.دستي به صورتم كشيدم و قطره هاي اب رو از روي صورتم پاك كردم و بلند طوري كه مجيد بشنوه گفتم : به بزرگواري خودم بخشيدمت...بيا بيرون...كاري بات ندارم...
قفل در اروم باز شد و مجيد با پارچ خاليه توي دستش اومد بيرون.نگاهي بهش كردم و پخي زدم زير خنده.

[ Pofak ]
1391,08,02, ساعت : 14:57
چند روزي از مسافرت بابا گذشت.يه روز ظهر سر ميز نشسته بوديم و داشتيم ناهار ميخورديم كه زنگ در به صدا در اومد.ميخواستم بلند شم كه مجيد گفت : تو بشين.من ميرم.
رفت و در رو باز كرد.با چهره اي خوشحال به سمت من برگشت و گفت : رها بيا...بابات اومدن...
هر دو به استقبال بابا رفتيم.به بابا سلام كردم و لپاي نرمش رو بوسيدم.مجيد ساك بابا رو گرفت و برد توي خونه.بعد رو به بابا گفت : استاد اين كه خيلي سبكه...سوغاتي هاي مارو كجا گذاشتي پس؟
_مهم كيفيت پسر...نه كميت...
_استاد سوغاتي نياوردين...دارين ميپيچونين...
_خوب بود توش اجر ميكردم كه سنگين بشه؟
_نه...الان كه پنبه توشه راحت تر جا به جا ميشه!
واسه ي بابا غذا كشيدم و ناهار رو دور هم خورديم.عصر كه شد،مجيد كم كم زمزمه ي رفتن ميكرد... : خب...استاد...ما ديگه زحمتو كم كنيم...
بابا : ميخواي بري؟
_بله
_نميخواي تا اخر تعطيلات پيشمون بموني؟
_نه،خونه يه سري كار دارم...ادم مدير يه گروه ادم خل و چل باشه كه واسش تعطيلي و غير تعطيلي معني نداره...البته بلا نسبته رها خانوم.
_باشه...هر جور خودت ميدوني...
كوله اش رو انداخت روي دوشش و از بابا خداحافظي كرد.بعد به طرف من اومد.دستي به بازوم كشيد و گفت : خب...ماهم رفتني شديم...
_وااا...مگه ميخواي بري اون دنيا؟
_نه،ميخوام برم خونه بابام از دستت خلاص شم
_تو دهات ما دخترا قهر ميكنن ميرن خونه باباشون.
_ولي تو دهات ما برعكسه...
خنده ي ارومي كردم.دلم نميخواست مجيد بره...با اين حال ازش خداحافظي كردم و اون رفت.
**********
يك روز مونده بود به شروع دوباره ي تمرينات.دلم واسه ي تمرين تنگ شده بود.واسه ي سالن...واسه ي سنتور...واسه ي بچه ها و شوخي هايي كه باهم ميكرديم...
دلم ميخواست يه برنامه اي واسه ي فردا ميزاشتم.رستوراني... پاركي... به همه ي بچه ها زنگ زدم ولي عجيب بود كه هيچ كس تلفنش رو جواب نميداد.يكي اشغال بود،يكي خاموش بود... حتي مجيد هم گوشيشو بر نمي داشت...
چندين بار گرفتم اما هيچ كس جوابي نداد... خيلي عجيب بود...هر ٩ نفرشون باهم گوشياشون خاموش شده؟نكنه نقشه ي مجيده؟نكنه...
هزار تا فكر به كلم رسيد...
شب شد،و من با هزار تا فكر و به اميد اين كه فردا سر تمرين با همه ي بچه ها ديداري تازه ميكنم،به سمت تختم رفتم كه يهو مبايلم زنگ زد.مجيد بود.
با نگراني گفتم : الو؟سلام.
_سلام،خوبي؟
_مجيد تو كجايي؟چرا از صبح تا حالا گوشيتو بر نميداري؟ميدوني چقدر بت زنگ زدم؟
_ببخشيد...يه جايي بودم.نميتونستم جواب بدم...
_كجا بودي؟
_رها بيخيال شو...بگو چيكارم داشتي؟
با لحني عصباني گفتم : يعني چي بيخيال شم؟بقيه ي بچه ها كجان؟
_واي رها بس كن...من اصلا حال و روز خوبي ندارم...تورو به روح مادرت قسم بس كن
جا خوردم...انتظار شنيدن چنين حرفي رو نداشتم.تا حالا مجيد روح مادرم رو قسم نداده بود...
با صداي اروم پرسيدم : مجيد چي شده؟
_هيچي...سرم درد ميكنه...
_واقعا...؟
_اره...راستي...تمرين فردا شروع نميشه...
_چرا؟؟؟
_چون من حالم بده
_مي خواي بريم دكتر؟
_نه...خدافظ.
_الو؟الو؟مجيد...الو؟
اون قطع كرد و حتي منتظر خداحافظي من نشد.با حرفاي مجيد نگران تر شدم.داشت از جواب دادن به سوالام تفره مي رفت...
اون شب رو با هزار تا سوال بي جواب سر كردم...
صبح،تا چشمامو باز كردم،ياد ديشب افتادم.و دوباره همون دلشوره ي عجيب...نفس عميقي كشيدم و دوباره گوشيمو برداشتم تا به بچه ها زنگ بزنم.
اما...هيچ كس جوابم رو نميداد...با دستي كه ديگه توان شماره گرفتن نداشت،گوشي رو گذاشتم سر جاش و خودم رو روي تخت ولو كردم.كلافه شده بودم...هيچ كس جوابم رو نميداد ولي اخه چرا؟دستي توي موهام كشيدم و پوفي كردم.فكر و خيال داشت روانيم ميكرد...
دو سه روز گذشت...ولي همون وضعيت ادامه داشت.هر روز نگران تر از ديروز...من حتي نميدونسنم اونا الان كجان...
ظهر بود كه مجيد اس ام اس زد : رها اماده باش دارم ميام دنبالت.
نفهميدم چجوري اماده شدم.هزار تا سوال داشتم كه ازش بپرسم.اين كه اين چند روز كجا بوده؟چرا تلفنم رو جواب نميداده؟چرا تمرين كنسل شده و چندين و چند ( چرا ) ي ديگه كه بايد ازش ميپرسيدم.
با عجله لباس پوشيدم،سنتورم رو برداشتم و دوان دوان به طرف در رفتم.چند دقيقه وايسادم.بعد دو تا ماشين پشت سر هم اومدند.ماشين مجيد و سينا.همه ي بچه ها بودند.مجيد بوق زد و گفت : سوار شو.

[ Pofak ]
1391,08,03, ساعت : 17:50
در صندليه جلو رو باز كردم كه بشينم كه يهو مجيد گفت : اونو واسه چي اوردي؟
_چي رو؟
_سنتورتو ميگم
_خب مگه نميخوايم بريم تمرين؟
_نه،بزارش تو خونه
_مجيد ميشه بگي...
حرفم رو قطع كرد : رها گفتم بزارش تو خونه
عصباني گفتم : اين چه طرز صحبت كردنه؟چهار روزه مبايلتو جواب نميدي،خبري ازت نيست،حالا هم اين طوري حرف ميزني؟
زهره از صندليه عقب پياده شد.دستم رو گرفت و گفت : رها اروم باش.بيا سنتورتو بزار تو خونه...
با عصبانيت دست زهره رو پس زدم.از دست همشون ناراحت بودم.دلم ميخواست يه جوري ناراحتيمو ابراز كنم.
به سمت خونه برگشتم اولين جايي كه پيدا كردم سنتورمو گذاشتم و برگشتم.بقل مجيد نشستم و راه افتاديم.
زهره و امير روي صندليه عقب نشسته بودند.كمي كه گذشت گفتم : نميخوايد بگيد چي شده؟جوابي نيومد...همه ساكت بودند و به بيرون از پنجره خيره شده بودند.دوباره گفتم : خب اگه نميخوايد جواب نديد،نديد.فقط بگيد الان كجا داريم ميريم؟باز هم جوابي نيومد.
بلند گفتم : به جهنم...اصلا نگيد...همتون لال موني بگيريد...
خيابونايي كه مجيد داشت ازشون عبور ميكرد به نظرم اشنا اومد.تا اين كه بالاخره رسيديم دم خونه ي مجيد.
همه پياده شديم.پرسيدم : واسه چي اومديم اين جا؟
كسي حرفي نزد و فقط مجيد با دست اشاره كرد،كه يعني بيا...
اخم هاي درهم مجيد ادم رو ميترسوند...ولي من نبايد ميترسيدم...چهار روزه هيچ خبري ازش نيست و حالا هم...
سارا و محسن رو تو جمعمون نديدم.پرسيدم : سارا و محسن كجان؟
جوابي نيومد...
دوباره با عصبانيت گفتم : هوووي...با تو ام...با ديوار كه حرف نميزنم...
باز هم جوابي نيومد...
در رو با كليد باز كرد و گفت : برو تو...
نگاهي به بقيه كردم كه پشت سرمون وايساده بودن.
دوباره مجيد گفت : چرا معطلي؟برو تو...
رفتم تو خونه.كفشامو در اوردم.بعد از من بقيه هم اومدند.روي مبل ها نشستيم.سكوت ديوانه وار،همه جارو گرفته بود.هيچ كس هيچي نمي گفت.
مجيد دستاشو روي صورتش گذاشته بود،پاهاشو به زمين ميكوبوند و حالت عصبي داشت.
از جاش بلند شد،با دست به من اشاره كرد و گفت : رها بيا.
بعد رو به بقيه ي بچه ها گفت : شما اين جا باشيد ما الان ميايم.
نگاهي بهشون انداختم...همشون ناراحت و افسرده داشتند نگام ميكردند...
دنبال مجيد راه افتادم.منو برد تو اتاق خودش.ديگه جرئت نكردم به شلوغيه اتاقش گير بدم.كاغذ ها و خرت و پرت هايي كه روي تختش بود رو كنار زد و گفت : بشين.
در اتاق رو بست و شروع كرد جلوي من رژه رفتن.با چشمايي پر از سوال مجيد رو نگاه ميكردم كه مدام از چپ به راست و از راست به چپ اتاق ميرفت.
استرس،كنجكاوي،مغزي پر از پرسش هايي كه فقط اون بايد جواب ميداد...
كنارم نشست.نگاهشو به زمين دوخته بود.نمي دونستم تا چند ثانيه ي ديگه قراره چي بشنوم...
صورتشو به طرفم برگردوند.اخم كرده بود...از اون اخماي مردونه...گفت : عزيزم...ببخشيد اين چند روز جوابتو ندادم.
دوباره سكوت كرد...
بعد از چند دقيقه گفت : رها...ميخوام يه چيزي بهت بگم...ولي تورو به روح مادرت قسم...تو به جون بابات قسم...قول بده اروم باشي...خب؟
ترسيدم...خيلي هم ترسيدم...چه خبري ميخواد بده كه اين قدر واسش قسم ميخوره؟
سرم رو به نشانه ي رضايت تكون دادم...
نفس عميقي كشيد...چشماش حالت گريه داشت.انگار يه بغض سنگيني سينشو مي فشرد...
صورتشو برگردوند...نميخواست تو چشام نگا كنه...
گفت : رها...سارا و محسن...هفته ي اخر تعطيلات رو رفته بودن شمال...
افكار نگرانم هر لحظه نگران تر ميشدند...سارا و محسن...
مجيد ادامه داد : ديروز توي راه برگشت...ماشينشون...چپ ميكنه...
ديگه ادامه نداد...
گفتم : مجيد بعدش چي؟ماشينشون چپ ميكنه بعدش چي؟
گريش گرفته بود و نميخواست گريه كنه...با التماس گفتم : مجيد بگو...
چيزي نميگفت،دوباره با ترس گفتم : چيزيشون شده؟
دستي به صورتش كشيد و گفت : رها...سارا ديگه پيش ما نيست...
نميدونستم چي بايد بگم،در اون لحظه زبونم بند اومده بود...انتظار داشتم منظور مجيد اون چيزي كه من فكر ميكردم نباشه...
يخ كرده بودم در حالي كه بدنم داشت عرق ميكرد...در حالي كه صدام ميلرزيد گفتم : نه...مجيد...بگو اون چيزي كه من فكر ميكنم نيست...بگو سارا زندست...بگو مجيد...بگو...
حرفي نميزد...با صدايي كه ميلرزيد و استرسي كه تموم وجودم رو فرا گرفته بود،به خودم جرئت دادم تا سوالي كه ازش ميترسيدم رو بپرسم...گفتم : مجيد...سارا مرده؟
اشكش سرازير شد...به طرفم اومد...ميخواست بقلم كنه...كنار زدمش و گفتم : توروخدا مجيد...سارا مرده...نه؟
با تمام وجود ارزو مي كردم جوابش منفي باشه...
ولي...سرش رو به نشانه ي تاييد تكون داد.
تير خلاص رو بهم زد...ديگه تموم شد...دوست داشتم خواب باشم.دوست داشتم بهم بگه دارم باهات شوخي ميكنم...دوس داشتم تو اون لحظه يكي بزنه تو گوشم و بگه ديوونه اينا همش دروغه...
چند لحظه سكوت كردم...توي چشماي مجيد خيره شدم...براي چند لحظه احساس كردم تو كما هستم...اما خيسي ي اولين قطره ي اشك،روي گونم بهم ميگفت نه...اين طور نيست...

[ Pofak ]
1391,08,04, ساعت : 16:00
چهره ي سارا تو ذهنم تداعي شد...اون چهره ي زيبا با چشمايي مهربون...چشمامو بستم...اشكم نا خود اگاه سرازير شد...نميخواستم باور كنم...نميتونستم باور كنم...اين كه فكر كنم سارا ديگه توي تمرين نباشه واسم غير ممكن بود...پس كي واسمون تار ميزد؟در چند ثانيه همه ي خاطراتم با سارا از ذهنم عبور كرد...مغزم ايست كرده بود...درست مثل وقتي كه خبر مرگ مامان رو بهم دادن...ذهنم پر از ههمهمه هاي مبهم شد...و بين اون همهمه ها گم شدم...همهمه هاي گنگ و بي مفهومي كه همه به يك چيز ختم ميشدند،صداي تار زدن سارا...
دستامو مشت كرده بودم...قطرات اشك اروم و بدون صدا سرازير ميشدند و سكوت حكم فرما بود...احساس ميكردم خشك شدم،نميتونستم چيزي بگم،نميتونستم حرفي بزنم...
چشمامو باز كردم،مجيد رو ديدم كه دستشو روي صورتش گذاشته و اروم و مردونه گريه ميكنه...
با پشت دستش اشكاشو پاك كرد و رفت بيرون.به محض باز شدن در بچه ها به سمتش رفتند.،سوال هايي كه ميپرسيدند رو ميشنيدم : چي شد؟گفتي؟...مجيد حالت خوبه؟...
و من هنوز توي اغما بودم...اغمايي در اوج زندگي كه نميتونستم دركش كنم...
زهره ميخواست بياد پيشم ولي مجيد گفت بزار تنها باشه...
با تمام وجود دلم ميخواست اون چيزايي كه شنيدم يه شوخيه الكي باشه...اشك روي گونم خشك شد...به زمين زل زدم.دلم ميخواست داد بزنم...گريه كنم اما...شوكه شده بودم...چرا...؟چرا سارا....؟
چرا الان؟تنها چيزي كه بهش فكر ميكردم سارا بود كه توي اون شرايط مارو تنها گذاشته بود...
صداي گريه ي بقيه از بيرون اتاق ميومد...دلم ميخواست برم بيرون...اما نه...اگر ميرفتم بيرون ديگه واقعا مطمئن ميشدم كه مجيد راست گفته...
بدنم يخ كرده بود،به خودم ميلرزيدم و فقط و فقط به سارا فكر ميكردم.يعني ديگه نميتونم اون صورت قشنگشو ببينم؟
سرم رو بين دستام گرفتم...چه لحظات بدي بود...
بالاخره تصميم گرفتم برم بيرون،پاهام توان راه رفتن نداشت.اروم بلند شدم،هر لحظه احساس ميكردم الان ميوفتم،اما قدم بعدي رو به سمت در برميداشتم و صداي گريه واضح تر ميرسيد...
دستگيره ي در رو چرخوندم...در باز شد و همه ي نگاه ها به طرفم برگشت.چند دقيقه همه بهم خيره شدند.اونا داشتن چي رو تماشا ميكردن؟يه دختر با چهره اي خسته و ماتم زده كه نميخواد باور كنه درست ١٥ روز بعد از روز عقدش بهترين دوستش رو از دست داده...
گريم نميومد،نميتونستم گريه كنم...چون نميخواستم باور كنم...
توي چهار چوب در ايستاده بودم و دستم رو به ديواره ي اون گرفته بودم تا تعادلم رو از دست ندم...
به بقيه نگاهي انداختم...دست كمي از حال من نداشتند...چهره ي ناراحت و پريشون محمدعلي،قدم هاي عصبيه سينا،امير...كه نشسته بود و دستش رو روي صورتش گذاشته بود و مجيد كه ميدونستم كنترل اشك هاش براش سخته...
عاطفه،زهره و فرناز هم كه بي اختيار اشك مي ريختند و ...
مجيد از سر جاش بلند شد،به طرفم اومد،صورتش سرخ شده بود...كمي بهم نگاه كرد و گفت : رها...
ادامه نداد،خودش خوب ميدونست هيچ حرفي تو اون شرايط ارومم نميكنه...
نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت در رفتم.مجيد گفت : رها كجا ميري؟
حالا نوبت من بود كه جوابي ندم...دوباره پرسيد : كجا داري ميري؟
به حرفش محلي ندادم...كفشامو پوشيدم،مجيد به طرفم دويد،دستم رو كشيد و گفت : رها...كجا داري ميري؟
_ولم كن...
_ميگم كجا ميخواي بري؟
سعي ميكردم دستش رو از تو دستم جدا كنم : ولم كن...
اشك توي چشماش جمع شده بود،گفت : عزيزم بگو كجا ميخواي بري من خودم ببرمت...
توي چشماش زل زدم...گفتم : ميخوام برم دنبال سارا...سارا زندست...من ميدونم...من ميدونم شماها داريد دروغ ميگيد...سارا نمرده...من ميرم پيداش ميكنم...سارا زندست...
سرش رو انداخت پايين...بازوهام رو توي دو دستش گرفت...بچه ها دورمون جمع شدند...ولي من باز هم مصمم بودم كه برم.
مثله بچه ها گفتم : مجيد...بيا بريم دنبال سارا بگرديم...
نتونست چيزي بگه...ولم كرد...گفتم : هيشكي نمياد با من بريم؟
صداي گريه ي محمدعلي بلند شد...عاطفه به طرفم اومد،دستمو گرفت و گفت : رها...بيا عزيزم...بيا...
_كجا بيام؟من بايد برم دنبال سارا...
سعي كرد منو ببره تو خونه...
بلند داد زدم : من نميام...من ميخوام برم دنبال سارا...من ميخوام برم پيداش كنم...
حالا ديگه عاطفه و فرناز هم اومده بودند و داشتند منو به زور از رفتن منصرف ميكردند.
جيغ و داد راه انداختم : ولم كنيد...ولم كنيد...دستام رو گرفته بودند و من سعي ميكردم خودم رو از دستشون خلاص كنم...
جيغ و داد هاي من ادامه داشت : ولم كن...ولم كن من ميخوام برم...
زهره عصبي شد،سرم داد زد و گفت : رها بس كن...بس كن،خواهش ميكنم...سارا مرده...فهميدي؟سارا مرده...كجا ميخواي بري دنبالش؟هان؟تو سردخونه؟برو...برو دنبالش...
يك لحظه اروم شدم...هيچي نگفتم...ديگه وول نميخوردم...اره...اون راست ميگفت...سارا مرده بود...اما تو خاطر من زنده بود...
همون جا،روي زمين نشستم.دست هاي فرناز و عاطفه كه محكم دور بازوهام حلقه شده بود،كم كم باز شد.زهره سرم رو تو بغلش گرفت و اروم شروع كرد به گريه كردن...
اشك هام سرازير شد...هق هق گريم بلند شد...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
روحيم داغونه...فكر نميكردم از بين بردن يه شخصيت تو داستان اين قدر واسم سخت باشه...
دوستان بريد نقد و بگيد دوست داريد اخر داستان خوب تموم بشه يا بد؟
اينم لينكش : http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,08,05, ساعت : 18:51
نميدونم چي شد...از دور و برم چيزي نميفهميدم...صدايي رو نميشنيدم...كاشكي فقط يك بار...فقط يك بار ديگه ميتونستم ببينمش...
چشم باز كردم و ديدم همه روي مبل هاي كرمي رنگ خونه ي مجيد اينا نشستيم.با حالي غير قابل توصيف...
مجيد اروم بلند شد،چند قدم راه رفت،بعد رو به من گفت : رها...فردا...مراسمه ختمه...لباس مشكياتو اماده كن...
گريش گرفت...
من چي داشتم ميشنيدم؟...مجيد چي داشت به من ميگفت؟...مراسم ختم...؟مراسم ختم سارا ي من؟...مراسم ختم بهترين دوستم...
تو چشماي مجيد خيره شدم...حالا ديگه توي اون چشماي گيرا اشك حلقه زده بود...تا اون روز گريه ي مجيد رو نديده بودم...
توي اون لحظات حرف زدن با نگاه كار راحتي بود...با چشمايي پف كرده و قرمز كه منتظر تلنگري براي جاري كردن قطرات اشك روي صورتم بود بهش نگاه كردم...لب هاي خشكم بسته بود و فقط و فقط نگاهي بين ما بود...
سرش رو انداخت پايين...انگار از خبري كه بهم داده بود شرمنده بود...
چه لحظات زجر اوري بود...درد عميقي توي وجودم حس ميكردم كه با هيچ مسكني از بين نميره...
لحظات در پي هم سپري ميشدند...اما يه فرقي با هميشه داشتند...اين كه در اون لحظات سارا و محسن كنار ما نبودند...
محسن...اره محسن...محسن كه چند ماه بيشتر از ازدواجشون نميگذشت...محسن الان كجاست؟داره چيكار ميكنه؟ميدونه كه سارا...
ميدونه كه فردا مراسم ختمشه؟مراسم ختم دختري كه عاشقانه دوسش داشت......كاشكي محسن بود...دلم ميخواست ببينمش...با ديدنش ياد سارا بيشتر برام زنده ميشد...واي...ديوانه كنندست...فكر كردن به نبودن كسي كه بوده...فكر كردن به خاطراتي كه گذشته و تكرارش جز محالاته...
نفهميدم اون روز،كي شب شد...نميدونستم به جز چند قطره ابي كه عاطفه به زور توي دهنم ريخت،چيز ديگه اي هم خورده بودم يا نه...فقط ميديدم كه ماه بالا اومده و نور نقره اي خودش رو همه جا پاشيده...
از خونه اومديم بيرون. مثل قبل،توي ماشين ها نشستيم و به راه افتاديم.اول زهره و امير رو رسونديم.بعد به طرف خونه راه افتاديم.
دستم رو زير چونم گذاشته بودم و از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم.چقدر حال و روز ادماي داغ ديده شبيه به هم هست...
ديدن چراغ ها و ماشين هاي مختلف و ادم هايي كه توي خيابون بودند،درست مثل يك فيلم بود برام.فيلمي كه حالا ديگه هيچ ميلي به ديدنش نداشتم...
اما مردم من رو چه شكلي ميدند؟يه دختر كه چشماش پف كرده و قرمزه،رنگ و رويي پريده و ظاهري اشفته...
در همون حالت و با صدايي اروم گفتم : مجيد...
_جانم؟
_توي اهنگات تك نوازي تار داري؟
مكث كرد...بعد با بغض گفت : اره دارم...
_برام ميزاري؟
بين سي دي هاي توي داشبوردش گشت و يكي رو انتخاب كرد.
صداي تك نوازي تار توي گوشم پيچيد...چه ميكنه اين احساس با ادم ها...
رسيديم دم خونه.مجيد در ماشين رو برام باز كرد،دستم رو گرفت و اروم پياده شدم.
رفتيم تو.بابا،نگران به سمتمون اومد.اما مجيد با دست اشاره كرد كه بعدا باهاتون صحبت ميكنم.حال و روز من و مجيد رو هر كس ديگه اي هم كه ميديد نگران ميشد...چه برسه به بابا...
حتي به بابا سلام هم نكردم...يك راست رفتم توي اتاقم و با همون لباسا روي تختم دراز كشيدم.توي تاريكي محض،به سقف اتاق خيره شدم.تصوير سارا توي ذهنم نقش بست...نميتونستم باور كنم...
صداي بابا رو ميشنيدم كه از مجيد ميپرسيد : مجيد چي شده؟چه خبره؟شما دو تا چرا اين شكلي شدين؟
_استاد راستش...تا چند وقت ديگه نميتونيم تمرين كنيم...
_چرا؟؟
_يه اتفاقي افتاده...
_چه اتفاقي؟
ميتونستم پريشونيه مجيد رو تو اون لحظه تصور كنم...دادن خبر مرگ به كسي،كار ساده اي نيست...
گفت : سارا...
_سارا چي؟مجيد با توام سارا چي؟
_سارا توي يه تصادف،...رفت...
لحظه اي سكوت همه جارو گرفت...بعد صداي بابارو شنيدم كه گفت : يا خدا...
حدس ميزدم بابا چه حالتي داره.حتما يه دستش رو گرفته به كمرش و دست ديگش هم روي صورتشه و از عمق وجود احساس ناراحتي ميكنه...
بابا : اي واااااي...واي از اين چرخ فلك كز پي مهرش نمي چرخد...
لحظه اي بعد ادامه داد : كي اين اتفاق افتاده؟
_ديروز...
ميتونستم حدس بزنم كه اشك توي چشماي بابا جمع شده.گفت : خيلي جوون بود...
و بعد رفت.
من بودم و تاريكي مطلق...مجيد با كوله باري از غم و بابا كه حالا چشماي خيسش سنگيني ميكردند...

[ Pofak ]
1391,08,08, ساعت : 18:34
چشم باز كردم...همون چيزي رو ميديدم كه ديشب در تاريكي ميديدم.سقف...واي خدايا...ديشب چي گذشته بود...؟انگار كه همش رويا بوده...اي كاش رويا بود...اي كاش اون چيزايي كه ديروز ديده و شنيده بودم الكي بود...دوباره چشمامو بستم.شقيقه هام تير ميكشيدند.چشمامو محكم بسته بودم و نفسم رو حبس كرده بودم.چند ثانيه بعد نفسم رو ازاد كردم و دوباره چشم به سقف دوختم.حرفاي مجيد از ذهنم ميگذشت...گاهي فكر كردن به اون چيزي كه اتفاق افتاده از واقعيت اون اتفاق سخت تره...و بد تر از اون اينه كه نخواي يه واقعيت رو باور كني...
گاهي نبود يك صدا،يك شخص و يا يك دوست،ميتونه تا عمق وجودت رو بسوزونه...بدون اين كه بفهمي...سوزشي عجيب كه اثرش تا هميشه باهاته...
گاهي فكر كردن به اينده اي نه چندان دور ميتونه استرسي باشه،به جاي همه ي اون روز هايي كه راحت بودي...
و من دقيقا توي همچين شرايطي قرار داشتم.جسمم روي تخت بود اما روحم هيچ مكان و زماني رو نميشناخت.گذشته و خاطراتش...اينده و اتفاقاتش...و هزاران هزار فكر ديگه كه توي مغزم بود.مغزي كه توي يه بدن بي حس هست كه حالا مثل يك جنازه افتاده روي تخت...
نميدونم كي پنجره ي اتاقم رو باز كرده بود.نسيم مي وزيد و اروم پرده رو تكون ميداد...خنكيش به صورتم خورد،اروم گونه ام رو بوسيد و رفت...
سعي كردم بلند شم.يك ساعتي بود كه بيدار بودم و توي تختم بودم و فقط داشتم به سقف زل ميزدم.
بدنم بي حس بود.انگار توي دنياي ديگه اي بودم...اروم پاهامو روي زمين گذاشتم.بلند شدم و رفتم بيرون.اروم اروم،رفتم.نميدونستم كجا.از حياط گذشتم،در رو باز كردم،ميخواستم برم بيرون كه صداي بابا رو شنيدم : رها!كجا داري ميري؟
يكهو به خودم اومدم ؛ مات و مبهوت نگاهش كردم و گفتم : نميدونم...
_چرا پا برهنه اي؟
نگاهي به پاهام كردم.كفش نپوشيده بودم.پاهام كثيف و سياه شده بود.بابا گفت : خوبي عزيزم؟
فقط نگاهش كردم.نميدونستم چي بايد بگم...زبونم توان حركت كردن نداشت...
توي چشماي بابا زل زده بودم و هيچي نميگفتم.دستم رو گرفت و گفت : بيا بريم...
بعد دستكش و كلاه باغبونيشو كناري انداخت و باهم رفتيم تو خونه.
ميز صبحانه از قبل چيده شده بود.صندلي رو برام كشيد عقب و من نشستم.به شيشه ي عسل روي ميز خيره شدم.سارا عسل دوست داشت...
بابا اروم شروع كرد به خوردن.بعد رو به من گفت : رها جان...
گوش هام صداي بابا رو ميشنيدن،اما اختيار چشم هام دست خودم نبود تا بهش نگاه كنم.دوباره صداي بابا اومد كه اين دفعه دستم رو هم تكون ميداد : رها...!
به رنگ طلايي عسل خيره بودم.اگه سارا اون جا بود حتما ميخورد...
بابا اين دفعه دستش رو گذاشت زير چونم و به طرف خودش چرخوند.گفت : رها...يه چيزي بخور...
باز هم نتونستم چيزي بگم.به چشم هاي بابا خيره شده بودم.هيچ ميلي نداشتم.دستش هنوز زير چونم بود.اروم دستش رو برداشت.واسم يه لقمه گرفت و اورد نزديك دهنم.با دست،لقمه رو پس زدم.كمي به بابا نگاه كردم و بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
بابا دنبالم اومد و گفت : چيزي نميخوري؟
جوابم چزي جز سكوت نبود.
رفتم توي اتاقم.روي تخت نشستم و بالشتم رو بغل كردم...
نميدونم چند ساعت رو اون جوري سر كردم.بدون هيچ تحركي نشسته بودم و به يك نقطه خيره بودم.
كم كم متوجه يه صداهايي از بيرون شدم.
_كجاست؟
_تو اتاقشه...
دستگيره ي در چرخيد و مجيد اومد تو.نگاهم رو به طرفش برگردوندم.سلام كرد اما جوابي نشنيد.
سياه پوشيده بود.سياهه سياه...با ديدنش ترسيدم...من داشتم به واقعيت نزديك تر ميشدم و از همين ميترسيدم...
كنارم نشست.چيزي نگفت،فقط بالشت رو از توي بغلم در اورد و كناري انداخت.با چشماش كه حاله اي از اشك توش بود براندازم كرد.اما تنها كاري كه من ميكردم اين بود كه نگاهش كنم...خشك و سرد فقط نگاهش ميكردم...
دستش رو دور كمرم انداخت،پيشونيم رو بوسيد و سرش رو روي شونم گذاشت.اروم و بي صدا شروع كرد به گريه كردن.فقط صداي نفس هاشو ميشنيدم.

اما من از سنگ نبودم...من هم احساس داشتم.ولي لال شده بودم...چشمام خشك شده بودند.از تو داغون بودم و نميتونستم بروز بدم...و اين از هر دردي بد تره...
سرش رو از روي شونم برداشت.سعي كرد صورت خيسش رو با دستش پاك كنه.بعد بلند شد و به سمت كمدم رفت.مانتوي سياه...شال سياه...شلوار سياه... رو دراورد و گذاشت كنارم.گفت : اينارو بپوش...
و بعد رفت بيرون.
نگاهي بهشون كردم...چي بودن؟يك دست لباس...يك دست لباس كه خاطرات بدي رو واسم زنده ميكردند...هميشه گذشته و اينده با هم ارتباط دارند...يك روز من اون لباسارو واسه ي ختم مامان پوشيده بودم و حالا...
من داشتم براي مجلس ختم سارا اون لباسارو ميپوشيدم.كمي ازشون فاصله گرفتم.ازشون ميترسيدم...من اونارو بپوشم كه باهاشون برم ختم بهترين دوستم؟ختم سارا؟من كه هنوز باور نكردم اون مرده...پس چرا واسه ي ختمش لباس بپوشم؟نه،نه...من اونارو نميپوشم...
كمي كه گذشت،مجيد در زد و وارد شد.با ديدن من گفت : تو كه هنوز نپوشيدي...
تمام توانم رو جمع كردم و گفتم : من...اينارو نميپوشم...
كمي سكوت كرد.بعد گفت : رها تو كه بچه نيستي...
_من اينارو نميپوشم...
_چرا نميپوشي؟
_من اينارو نميپوشم...مجيد من اينارو نميپوشم...
_رها...
نزاشتم حرفش رو بزنه.حالا ديگه ميتونستم حرفم رو بزنم.بلند تر گفتم : من اينارو نميپوشم...
_گوش كن...
بلند تر از دفعه ي قبل گفتم : من اينارو نميپوشم...
بلند تر و بلند تر داد زدم : من اينارو نميپوشم،من اينارو نميپوشم...ميخواي اينارو بپوشم كه بريم ختم سارا؟نه؟مگه سارا مرده كه بريم ختمش؟من اينارو نميپوشم...
_اروم باش رها...
_نميخوام...نميخوام اروم باشم...شماها همتون دروغ ميگيد...
_بچه بازي در نيار...
حالا ديگه مثل صبح نبودم.ميتونستم داد بزنم.هرچه قدر كه بخوام...
_مجيد توروخدا...من نميخوام اينارو بپوشم...
اشك توي چشمام جمع شده بود،همه ي اون احساساتي كه تا چند ساعت پيش نميتونستم حرفي ازش بزنم رو داشتم خالي ميكردم.پاهام رو به زمين ميكوبوندم و حرفم رو تكرار ميكردم...اروم اروم قطرات اشك روي صورتم پديدار شد.مجيد هم گريش گرفته بود.بقلم كرد و شروع كردم به گريه كردن...توي اون لحظات هيچ شونه اي بهتر از شونه ي اون نبود...
اروم تر شدم...ديگه توي اون شوك عجيب نبودم.يك قدم به واقعيت نزديك تر شده بودم...
دستم رو گرفت و بلندم كرد.لباسم رو از تنم در اورد،اون مانتوي سياه رنگ رو تنم كرد و شروع كرد به بستن دكمه هاش.
هه...مجيد داشت به من لباس ميپوشوند تا برم مجلس ختم بهترين دوستم.درست مثل يك بچه....دكمه ها پشت سر هم بسته ميشدند.دكمه ي اخري رو بست و نگاهي بهم كرد.سرش رو انداخت پايين.شالم رو روي سرم انداخت،شلوارم رو پوشيدم و باهم از اتاق خارج شديم.بابا اماده شده بود و بيرون نشسته بود.اون هم يكدست سياه پوشيده بود...
احساس ميكردم با هر قدمي كه برميدارم،يك قدم به جهنم نزديك تر ميشم...پاهام سست شده بود...چقدر عذاب اور بود...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
چقدر تشكرا كم شده...

[ Pofak ]
1391,08,11, ساعت : 19:36
قدم هايي كه هر كدومشون واسم مثل دوتا وزنه ي سنگين شده بودند.انگار نميخواستند راه برند،انگار نميخواستند به اون مجلس برند...قدم هايي كه تا چند روز پيش داشتند با ذوق براي تمرين برداشته ميشدند...حالا...حالا داشتند براي...براي...ختم ساراي من برداشته ميشدند...نه...نه...من هنوزم باور نميكنم...نميتونم باور كنم...
توي اين فكر ها بودم كه بابا كفش هامو جلوي پام جفت كرد.
توي اون لحظه يه مرده ي متحرك بودم...كه هيچي نميفهميد...دقيقا هيچي...و فقط ذهنم پر بود از فكر هاي درهم...
با صورت رنگ و رو رفتم نگاهي به بابا كردم،كفش هامو پوشيدم و رفتم بيرون.
ميدوني...؟احساس يك محكوم به اعدام هيچ حس خواصي نيست.و همين هيچ حس خاص بودنش اونو به يه حس خاص تبديل كرده...و اين حس خاص اسمش انتظاره.انتظاري كه با وحشت همراه باشه.انتظاري كه فقط براي ضربه ي پاياني باشه.روز شماري براي مرگ...
اميد من نسبت به زنده بودن سارا دقيقا همين طور بود.اميدي كه با هر قدم نا اميد تر ميشد...اميدم با گذشت هر ثانيه كم تر از قبل ميشد.من ثانيه شماري براي اميدم گذاشته بودم...
كاش هيچ وقت موقع مرگش نرسه...كاش هيچ وقت بالاي چوب دار نره...
در ماشين رو برام باز كرد،خودم رو روي صندلي انداختم و در بسته شد...
بعضي وقتا خاطرات ميشن عذاب اور ترين چيزي كه تو كل عمرت داشتي.خاطراتي كه جلوي چشمات رژه ميرن و وجود كساني رو بهت ياد اوري ميكنن...كسايي كه حالا وجودشون،توي هاله اي از ابهامه...
اون ماشيني كه من توش نشسته بودم،چند روز پيش ماشين عروس بود...خاطرات پشت سر هم صف كشيده بودند.چهره و صداي سارا مدام توي ذهنم تداعي ميشد و با خودم ميگفتم نكنه مجيد راست ميگه...
شهر،اون روز خاكستري بود.اسمونش،مردمش،همه چيز...حتي ديدن لونه ي كلاغ ها بين شاخه ي لخت درخت ها هم برام دلنشين نبود...همه چيز اون روز پاييزي مزخرف و مسخره بود...خدايا...اين عذاب انتظار براي مرگ اميدم كي تموم ميشه؟...
به بيرون از پنجره زل زده بودم.نميتونستم تو صورت مجيد نگاه كنم...من داشتم ذره ذره اب ميشدم...استرس تموم بدنم رو گرفته بود،خون توي رگ هام يخ بسته بود،هر لحظه داشتيم نزديك تر ميشديم...نزديك و نزديك تر...
از توي اينه ي بقل بابا رو ميديدم.چقدر حالش شبيه روز ختم مامانه...سارا قبلا دانشجوي بابا بود.رابطه ي صميمي بين من و سارا هم،بابا و سارا رو بيشتر باهم اشنا كرد.
مجيد ايستاد.قلب من هم براي يك لحظه ايستاد...اين جا،جايي بود كه من ازش ميترسيدم...خونه ي سارا...لرز توي بدنم افتاد.مجيد ماشين رو خاموش كرد.سرش رو روي فرمون گذاشت.بعد رو به من گفت : رها...قول بده اروم باشي...
ميلرزيدم...اختيارم دست خودم نبود...با چشمايي خمار و نگران نگاهش كردم.جوابشو ندادم.دستم رو توي دستگيره ي در انداختم و اروم بازش كردم.صداش برام مثل باز شدن در سلول انفرادي بود...
پياده شدم...اون روز برگ هاي پاييز خيابون رو فرش كرده بودند...اولين قدم رو برداشتم.
مجيد هم ميخواست پياده شه كه بابا نزاشت.صداشو شنيدم كه گفت : بزار تنها باشه...
اروم اروم بين اون برگ هاي رنگ و وارنگ قدم برميداشتم.من داشتم به سمت چيزي ميرفتم كه نميتونستم از زبون ديگران باورش كنم...پاهام ميلرزيدند...سست شده بودند...هواي خنك اون روز لرزم رو شديد تر كرد...توي كوچه هيچ كس نبود...فقط من بودم و من...و بابا و مجيد كه نظاره گر من بودند...
با هر قدم،به واقعيت نزديك تر ميشدم...واقعيتي تلخ...كه من نميخواستم بفهمم.يا خودمو به نفهمي ميزدم...
قدم به قدم...

[ Pofak ]
1391,08,13, ساعت : 18:08
قدم به قدم نزديك تر ميشدم.به اون چيزي كه ازش ميترسيدم...
باد شاخه هاي درخت ها رو تكون ميداد و برگ ها روي زمين ريخته ميشدند...داشتند خبر يك اتفاق بد رو بهم ميدادند...
چشم هامو بسته بودم و اروم اروم قدم برميداشتم...
نزديك تر كه ميشدم،صداهاي قران به گوش مي رسيد...از دور خونه اي رو ميديدم كه سر درش رو با پارچه هاي مشكي پوشونده بودند...
من در يك قدميه حقيقت بودم...اگه واقعا اون خونه خونه ي سارا باشه...
نزديك و نزديك تر شدم.اختيار اشك هام دست خودم نبود...داشتم كم كم باور ميكردم...قطره هاي اشك يكي پس از ديگري روي گونه ام مي افتادند...
ديگه كاملا رسيده بودم جلوي خونه.عكس سارا رو ديدم...ساراي من...كه حالا يه نوار مشكي كنار عكسش بود...
ديگه تموم شد...تير خلاص رو بهم زدند...اميدم نا اميد شد...اون عكس سارا بود...چطور ممكنه...؟زانو هام شروع به لرزيدن كردند...سرم داشت گيج مي رفت...ديگه نميتونستم راه برم...بي اختيار،دو زانو،بين اون برگ ها نشستم...اشك سرازير ميشد...زمين و اسمون برام تيره و تار شد...
انگار اسمون هم گريه داشت...قطره هاي بارون به زمين ميخوردند...صداشونو ميشنيدم...صورتمو رو به اسمون گرفتم.چرا...؟چرا سارا...؟
چهرش توى ذهنم بود...لبخند هاش...حرف هاش...
توي اون كوچه ي عريض،با درخت هاي بلند،هيچ كس جز من نبود...هوا مه الود شد.
صداي دويدن كسي از پشت سرم مي اومد.دست هاي مجيد و بابا دور بازوم حلقه شد.لباسام خيس شده بودند.سلانه،سلانه و با اشك هايي كه نميتونستم كنترلشون كنم وارد شديم...
گاهي از دست دادن يه دوست،ميتونه كل دنيارو برات سياه كنه...طوري كه حتي نتوني خودت رو ببينيي.گم شدن تا ته تنهايي محض...دل كندن از وجود سارا،كار ساده اي نبود.سارا فقط دوستم نبود،مثل خواهرم بود...
نتيجه ي چهار ماه تمرين بي وقفه،حالا به اين جا ختم شده بود...به نبودن يكي از اعضاي تمرين...و اين بد ترين سرانجامي بود كه ميتونست باشه...حقيقت همين بود...گروه بدون يكي از اعضا هيچه...
جاي خالي اون هيچ وقت پر نميشد...سارا كسي نبود كه بشه به اين سادگيا فراموشش كرد...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
نقد يادتون نره.
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,08,16, ساعت : 18:29
چند روزي از روز ختم سارا ميگذشت...تحمل شركت كردن توي مراسم سوم و هفتم و... رو نداشتم...سخته...خيلي سخته...سخت تر از هر شكنجه و عذابي...
توي اون چند روز،كه ديگه مرگ سارا رو باور كرده بودم،يه سوال ذهنم رو خيلي مشغول كرد...چرا سارا مرد؟
مجيد ميگفت اون روزي كه سارا و محسن از شمال برميگشتن هوا باروني بوده،جاده هم خيس بوده،اختيار ماشين از دست محسن در ميره و... محسن سالم ميمونه،اما سارا...
چرا اونا اون روز بايد از سفر برميگشتن؟همه چيز به چند وقت قبل برميگشت...
اگر مجيد براي تولد من اون فيلم مسخره رو بازي نميكرد و خودش رو به فراموش كردن نميزد،شايد زود تر براي خواستگاري من ميومدند...اگر موعد عقد ما كمي،فقط كمي زود تر بود،...اگر مجيد به جاي ١٥ روز تعطيلي تمرين،١٠ روز تعطيلي ميداد...شايد،شايد الان سارا پيش ما بود...شايد سفرشون به يك روز ديگه مي افتاد...يه روزي كه هوا باروني نباشه...جاده خيس نباشه...
عذاب وجدان لعنتي به سراغم اومد...همش تقصير من بود...اون به خاطر تعطيلي ي كزايي اي كه براي عقد من بود،به سفر رفته بود و حالا...اي كاش هيچ وقت اون مراسم عقد برگزار نميشد...
خودم رو مقصر ميدونستم...نميدونم چرا...ولي تنها كسي كه زورم بهش ميرسيد خودم بودم.مني كه حتي تصور نبود سارا واسم سخته...
لباسِ به اصطلاح،عروسم،به لباس عزا تبديل شده بود...هر روز و هر شب كارم شده بود فكر كردن به اون...به اخرين روزي كه ديدمش.همون روزي كه مجيد براي كارگري كشونده بودشون خونمون...
ميدوني دلتنگي يعني چي؟دلتنگي يعني اين كه،بشيني به خاطراتت فكر كني،بعد يه لبخند بياد گوشه ي لبت...اما شوري اشك ها شيريني اون خنده رو ازت بگيرن...اين بود حال هر روز و شب من...
********
به ساعتم نگاه كردم،يك ربع مونده به پنج صبح...گرگ و ميش ابر ها و رنگ صورتيه اسمون توي صبح زود،از هر چيزي واسم دل انگيز تر بود...دستم رو زير چونم گذاشته بودمو به اسمون نگاه ميكردم...هواي خنك اون روز باعث ميشد كمي به خودم بلرزم...اون روز،درست،صبح چهاردهمين روزي بود كه سارا رو از دست داده بوديم...
پتوي نازكي رو كه با خودم اورده بودم،دور خودم پيچيدم،از الاچيق بيرون اومدم و رفتم توي خونه...بيشتر وقت رو توي اتاقم سر ميكردم.به نقطه اي خيره ميشدم و يا گريه ميكردم...اصلا متوجه گذر زمان نميشدم...گاهي يك ساعت به يك نقطه خيره ميموندم و گاهي بيشتر...
با صداي در به خودم اومدم.بابا با يه سيني داخل اتاق شد : سلام خانوم خانوما!خوبي دختر بابا؟
فقط لبخندي زدم...باباي بيچاره اون روز ها فقط سكوت من رو ميديد...انگار داشت با مجسمه حرف ميزد...مجسمه اي كه تنها حركتش لبخندي از سر بي تفاوتي بود...
حالا دارم به حقيقت اين شعر پي ميبرم :
خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته،به ان ميخندم...
كنارم،روي تخت نشست.لقمه اي گرفت و نزديك دهنم اورد.صورتمو برگردوندم...گفت : رها خانوم؟نميخوري؟ببين ماشينه ها...ميخواد بره تو پاركينگ.قام قااااام...دهنتو باز كن عزيزم...
نگاهي از سر خشم به بابا كردم.چند لحظه توي چشمام خيره موند.بعد كلافه،لقمه رو كنار سيني انداخت و دستي توي موهاش كشيد...ميدونستم از من ناراحت تره...ولي براي يك لحظه خندوندن من حاضر بود هر كاري بكنه...
_چرا نميخوري؟
فقط سكوت كردم...
_ميدوني چند روزه هيچي نخوردي؟تا كي ميخواي اين جوري ادامه بدي؟با اين دلقك بازي ها هم كه چيزي نميخوري...به خدا من از تو داغون ترم...تو دوستتو از دست دادي،ولي من دارم تورو از دست ميدم...رها...تو رو به ارواح خاك مادرت قسم...فقط يه لقمه بخور...
اعتنايي نكردم...دراز كشيدم و پتورو كشيدم رو سرم...
صداي نفس هاي بابا تند تر شد،سيني رو برداشت و از اتاق رفت بيرون.
طرفاي ظهر،مثل هميشه مجيد اومد.در زد و وارد اتاق شد.حال و روز اون،بهتر از من نبود...
مجيد : سلام.
با شنيدن صداش،اروم پتو رو كنار زدم و نيم خيز شدم.سلام نكردم،ولي توي چشماش خيره شدم...
به طرف پنجره رفت،پرده رو كنار زد.نور زيادي وارد اتاق شد.كنار تختم نشست و گفت : بابات مي گفت امروزم چيزي نخوردي...
_ميل نداشتم...
_روزاي ديگه هم ميل نداشتي...؟
_نه
_داري خودتو ميكشي با اين كارا...
_نترس...
سرش رو تكون داد،نفس عميقي كشيد و از اتاق خارج شد.
با يه سيني برگشت و كنارم نشست.لقمه گرفت و جلوي دهنم اورد.مثل قبل دستش رو رد كردم.
با صدايي لرزان گفت : رها بخور...
همچنان تصميمي به خوردن نداشتم...
_با توام رها بخور...رها نزار اون روي سگ من بالا بياد...بخور...
داشت عصباني ميشد.اينو از چشماش ميتونستم بفهمم.صداشو بلند تر كرد و گفت : لعنتي بخور...
اين دفعه داد زد : بخور...!
از ترس ميخكوب شدم.مدتي توي صورتم خيره شد،بعد با گوشه ي مشتش به پيشونيش كوبيد و زير لب گفت : ببخشيد...
رها من دوست دارم...نميتونم ببينم اين جوري داري خودتو اذيت ميكني.خواهش ميكنم...
دوباره لقمه رو نزديك دهنم اورد،اروم دهنمو باز كردم و خوردم.بعد از مدتي كه چيزي نخورده بودم خوردن اون لقمه ي خشك و خالي واسم سخت بود...
بعد يه قلپ چاي گلومو تازه كرد...
+=+=+=+=+=++=+=+=+=+===+=+
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,08,19, ساعت : 17:58
يك ماه گذشت...
از قبل بهتر شده بودم،اما فراموش نكرده بودم.چيزي نبود كه بتونم فراموشش كنم...حالا ديگه هم غذا ميخوردم،هم حرف ميزدم،...اما حس ميكردم روحم خراش برداشته...
توي تموم اون يك ماه از خونه بيرون نرفتم.فضاي خونه رو بيشتر دوست داشتم.مجيد هم هر روز ميومد خونه ي ما تا هم ديگه رو ببينيم...خبر هايي از بچه واسم ميگفت.اون قدر بي حوصله شده بودم كه حال حرف زدن با هيچ كدومشونو نداشتم...
يكي از همون روز ها بود.توي اتاقم بودم كه مجيد اومد.در رو اروم باز كرد و وارد شد.گفت : سلام!
_سلام!خوبي؟
_قربونت...تو چطوري؟
_بد نيستم...بيا بشين. و با دست به كنار تختم اشاره كردم.
يكم در و ديوار اتاق رو نگاه كرد و بعد با صداي خواهشمندانه اي گفت : رها...مياي بريم بيرون؟
كمي نگاهش كردم و گفتم : كجا؟
_بريم باهم بستني بخوريم...
دلم براي بيرون رفتن تنگ شده بود.قبول كردم،سريع لباس پوشيدم و از خونه زديم بيرون.بعد از يك ماه تو خونه موندن،حالا دوباره داشتم كوچه ها و خيابون هاي شهر رو ميديدم...
دم يه بستني فروشي نگه داشت و پياده شديم.روي صندلي هايي كه اون جا بود نشستيم ،زياد از اسم هاي اجق وجقي كه توي منو بود سر در نمي اوردم،يه بستي شكلاتي سفارش دادم.مجيد هم سفارش داد و منتظر شديم تا بستنيمون اماده بشه.
خيلي توي فكر بود.چيزي نميگفت و ساكت ساكت رو به روي من نشسته بود.
_چرا ساكتي؟
_چي بگم؟
_هرچي دوست داري...
دوباره ساكت شد.به صفحه ي رنگارنگ ميز نگاه كردم.چقدر هر دومون عوض شده بوديم...انگار يه زن و شوهر چهل ساله ايم كه باهم اومديم بيرون.خبري از اون شيطنت ها و شلوغ كاري ها و حرف هاي خنده دار نبود.اروم و ساكت،فقط رو به روي هم نشسته بوديم...چيزي كه قبلا حتي يك درصد هم امكان پذير نبود...
سرم رو بلند كردم تا مجيد رو ببينم.بهم خيره شده بود.با ديدن چهره ي مجيد،كه زل زده بود بهم،لبخند كوچيكي زدم.
مجيد : رها...
_جانم؟
_چند روزه دارم رو يه چيزي فكر ميكنم...
_چي؟
_ببين...بهت ميگم...فقط خواهش ميكنم اول خوب فكر كن،بعد جواب بده...
_باشه...
بعد در حالي كه با سوييچ ماشين كه تو دستش بود،بازي ميكرد،گفت : دلم ميخواد دوباره تمرين رو شروع كنيم...
چشمام گرد شد.انتظار شنيدن همچين حرفي رو از اون نداشتم.هم تعجب كرده بودم و هم به شدت ناراحت شدم.
_مجيد...
حرفم رو قطع كرد و گفت : ببين رها من ميدونم نبايد اين موضوع رو ميگفتم...ولي بالاخره تا كي بايد وضعيتمون اين جوري بمونه؟
_مجيد چجوري جرئت ميكني همچين حرفي بزني؟چطوري روت ميشه؟؟؟
_عزيز من،زندگي واسه يكي ديگه تموم شده...واسه ما كه تموم نشده...
داغ نبود سارا واسم تازه شد.مثل زخمي كه روشو بكني...
گفتم : خيلي بي احساس شدي...
_همه چيزو به احساس ربط نده
_تمرين بدون سارا معني نداره...
_رهايه نگاه به خودت بنداز...از اون روز تا حالا صد و هشتاد درجه فرق كردي...با مرگ يه نفر كه نميشه زندگيه همه مختل بشه...واسه روحيه ي خودتم خوبه...
_چقدر سنگدل شدي مجيد...
_من سنگدل نشدم رها جان...حيفه...باور كن حيفه...اين همه تمرين...اين همه سختي...حالا هيچي به هيچي...باور كن روح سارا اين جوري خوشحال تر ميشه...اين كه ما تا اخر عمر بشينيم و غصه بخوريم چيزي رو درست ميكنه؟سارا دوباره زنده ميشه؟نه...ولي اگر دوباره تمرين رو ادامه بديم به اون چيزي كه اين همه وقت داشتيم براش تلاش ميكرديم ميرسيم...
زير چشمي نگاهش ميكردم.نميدونستم در مقابل حرف هاش چه جوابي بدم.اون داشت از روي منطق حرف ميزد و من از روي احساس جوابشو ميدادم.و اين دو هيچ وقت باهم جور در نمي اومدند...
بستني ها اماده شد؛شروع كرديم به خوردن.تموم فكرم پيش حرف هاي مجيد بود...من نميتونستم تمرين رو،بدون وجود سارا تجسم كنم.و يا حتي روز اجرا رو.اجرايي كه روزي هزار بار براش نقشه ميكشيديم و بهش فكر ميكرديم،حالا بيخيالش شده بودم...چجوري نبود سارا رو تحمل ميكردم؟چجوري جاي خاليشو ميديدم و تمرين ميكردم؟
بغض توي گلوم جمع شد.قطره هاي اشك اروم اروم شروع به پايين اومدن كردند.مجيد،كه مشغول خوردن بود،براي لحظه اي سرش رو بالا گرفت و گفت : خب،حالا نظرت...
با ديدن من حرفش رو عوض كرد و گفت : رها...داري گريه ميكني؟
با گفتن اين جمله گريه ام شديد تر شد.از جاش بلند شد و اومد كنارم نشست.دستش رو دور كمرم انداخت و سعي كرد اشكامو پاك كنه.
با همون حالت گريه بهش گفتم : زشته مجيد،نكن...
_چي زشته؟
_زشته،مردم دارن نگاه ميكنن...برو سر جات
_مردم غلط كردن...تو مهم تري يا مردم؟
و دوباره به كارش ادامه داد.
_زشته،نكن...
گريه ام بند اومد.دوباره رفتم سراغ بستني كه ديگه تقريبا اب شده بود.
با صداي ارومي گفت : ببخشيد ناراحتت كردم...
_چرا ناراحتم كردي كه بخواي بعدش عذر خواهي كني؟
نگاهي بهم كرد و نفس عميقي كشيد.جوابي نداشت بده...
پول بستني رو حساب كرديم و از بستني فروشي اومديم بيرون.هوا ديگه تاريك شده بود.توي راه حتي يك كلمه هم باهم حرف نزديم...دم در خونه،وقتي خواستم پياده شم گفت : بيشتر روش فكر كن...
چيزي نگفتم و رفتم.يه راست رفتم به سمت اتاقم.جلوي اينه ايستادم و به خودم نگاه كردم.هنوز لباس عزاي سارا رو از تنم در نياورده بودم.زير چشمام سياه شده و گود افتاده بود.رنگم پريده بود...ديگه اون رهايي نبودم كه بقيه ميشناختن...نميدونم حال و روز بقيه ي بچه هام اين طوري بود يا نه...
به حرف هاي مجيد فكر ميكردم...اون راست ميگفت...تا كي ميخوام اينجوري باشم؟تا كي بشينم تو خونه؟
از طرفي دلم براي بچه ها و تمرين تنگ شده بود،از طرفي هم نميتونستم نبود سارا رو تحمل كنم...
گوشيمو برداشتم و به مجيد زنگ زدم.صداي مردونش تو گوشم پيچيد كه گفت : الو؟
_سلام
_سلام عزيزم...خوبي؟
_اره...
_كاري داشتي؟
_مجيد من فكرامو كردم...باشه،قبول...فقط بايد تا چهلم سارا دست نگه داريم...بعد از اون تمرين رو شروع كنيم...
_من عاشق همين چيزات شدم رها...
مدتي مكث كردم و گفتم : خيلي دوست دارم...
_منم همين طور عشقم...
از هم خداحافظي كرديم و گوشي رو قطع كردم.
دلم گرفت...سرم رو بين دستام گرفتم و شروع كردم به گريه كردن...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,08,26, ساعت : 17:31
بچه ها فقط ميتونم بگم ببخشيد!خيلي كار داشتم...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
تا چهلم سارا چند روز بيشتر نبود.توي اين چند روز سعي كردم به خودم بفهمونم كه شرايط ديگه مثل قبل نيست.سعي كردم اينو بفهمم كه سارا ديگه نيست و در نبود اون من بايد به زندگيم ادامه بدم.روز ها مدام با خودم كلنجار ميرفتم.اين كلنجار ها باعث ميشد كمتر گريه كنم...كمتر ناراحت باشم...هرچند،چيزي نبود كه فراموشش كنم...
درست سه روز بعد از چهلم سارا،با مجيد شروع كرديم به شماره گرفتن.همه از اين كه داشتيم براي دو روز ديگه،توي سالن تمرين قرار ميذاشتيم،تعجب ميكردن.سوال هاي تكراري اي پرسيده ميشد كه : مگه چه خبره؟چي شده؟
و جواب ما فقط يك كلمه بود : بعدا ميفهميد!
اخرين تلفن رو هم به فرناز زدم و با خيال راحت گوشي رو گذاشتم سر جاش.
نگاهي به مجيد كردم و گفتم : خب،اينم از قرار مدارا.
_اين تازه قدم اول بود
_قدم دوم چيه؟
_بايد به بچه ها ثابت كنيم زندگي هنوز جريان داره.ما ميتونيم بدون سارا هم تمرين كنيم،هر چند كه خيلي دوسش داشتيم...بايد بهشون بفهمونيم كه با اين كار به هدفي كه اين قدر براش زحمت كشيديم ميرسيم و اين جوري سارا هم خوشحال ميشه...
_خب همه ي اينايي كه ميگي يعني چي؟
از سر جاش بلند شد و چند قدمي راه رفت.دستش رو توي هوا تكون داد و گفت : ببين،روانشناسي رنگ ها ميگه كلا رنگ مشكي حس بدي رو به ادميزاد القا ميكنه.و تموم انرژي هاي مثبت اطراف رو از خودش دفع ميكنه.با نگاه كردن به رنگ مشكي حافظه ي بلند مدت ما خود به خود چيزايي رو به ياد مياره كه چندان خوشايند نيستن و اين يك حس ذاتيه.
با خنده گفتم : بالاي ديپلم حرف ميزني،نميفهمم چي ميگي...
_چيز سختي نيست...فقط بايد لباس عزامونو در بياريم تا اين حس بد رو كمي از بچه ها دور كنيم.و بهشون بگيم كه ما هنوز ميتونيم شاد باشيم!
قيافم كمي در هم رفت...نميدونستم كار درستيه يا نه...
مجيد ادامه داد : اول بايد از خودمون شروع كنيم.
اروم گفتم : پس...محسن چي؟من خجالت ميكشم جلوي اون لباس رنگي تنم كنم...
_واسه ي محسن هم لباس ميخريم.اصلا براي همشون لباس رنگي ميخريم و از عزا درشون مياريم.تا اخر عمر كه نميتونن لباس سياه بپوشن...
_كاشكي ميذاشتي يكم ديگه بگذره...
كمي نزديك تر شد و دستاش رو روي شونه هام گذاشت و گفت : رها وقت نداريم...دو ماه ديگه وقت تحويل پايان ناممونه...تا روز اجرا چيزي نمونده...چجوري صبر كنيم؟
سرم رو انداختم پايين و چيزي نگفتم.
مجيد گفت : قبول؟
سرم رو به نشانه ي تاييد تكون دادم.بعد اماده شدم و به سمت نزديك ترين مركز خريد رفتيم.بايد واسه ي همه ي بچه ها لباس رنگي ميخريديم.
بعد از خريد،دونه دونه لباسارو كادو كرديم و كناري گذاشتيم.
هوا تاريك شده بود.مجيد رفت خونشون و من موندم و بابا.
روي مبل نشسته بودم و به اين فكر ميكردم كه قيافه ي بچه ها،تو روز قرارمون چه شكليه.چي بايد بهشون بگم؟با ديدن من و مجيد كه لباس رنگي پوشيديم چي ميگن؟...

[ Pofak ]
1391,09,10, ساعت : 18:50
روز قرار فرا رسيد.بعد از صبحانه،به سمت كمد لباسم رفتم.لباس هاي نويي كه با مجيد خريده بوديم رو در اوردم.نگاهي بهشون كردم ، و بعد از چهل و چند روز لباس مشكي رو از تنم در اوردم و كناري انداختم و لباسم رو كه ست زرد و سرمه اي بود پوشيدم.
توي اينه نگاهي به خودم كردم.كمي ارايش براي اولين ديدار با دوستان اونم بعد از چهل روز بد نبود...يه رژ كم رنگ،كمي ريمل و يكم رژ گونه...
ناخود اگاه ياد سارا افتادم.نگاهي به قاب عكس كنار تختم كردم كه عكس سارا توش بود.برشداشتم و با انگشت گونه اش رو نوازش كردم و گفتم : چقدر امروز جات خاليه سارا...
قاب عكس رو سر جاش گذاشتم و پاكت بزرگي كه لباساي كادو شده ي بچه ها توش بود رو برداشتم و رفتم بيرون.دنبال بابا گشتم تا ازش خداحافظي كنم.در حال چايي ريختن براي خودش بود كه گفتم : بابا جون...
سرش رو به طرفم چرخوند و گفت : داري ميري؟
_بله...
به سمتم اومد.نگاهي به سر و وضعم انداخت و گفت : موفق باشيد
_بابا...
_جانم؟
_اگه قبول نكردن دوباره تمرينو شروع كنيم چي؟
_نگران نباش.قبول ميكنن.
_بابا من ميترسم...
_از چي ميترسي دختر؟كجاست اون رهاي من؟قوي باش...نزار احساست بهت غلبه كنه...وقتي دوستات حرفاي تو و مجيد رو بشنون فقط از روي احساس تصميم گيري ميكنن.ولي تو محكم باش و به احساست اهميتي نده.به حرف مجيد گوش كن.باشه؟
خنده اي كردم و گفتم : چشم
و با صداي بوق ماشين فهميدم كه مجيد رسيده.از بابا خداحافظي كردم و به سمت در رفتم.قبل از اين كه در رو باز كنم،چشمامو بستم،نفس عميقي كشيدم و با باز شدن در نظاره گر مجيد خان توي رخشش بودم.
لبخندي زدم و در عقبيه ماشين رو باز كردم.اون پاكت گنده رو روي صندلي عقب گذاشتم و خودم نشستم بغل مجيد : سلام
با لحن خاصي گفت : به به،خانوم خانوما...سلاملكم...
چشماش برقي زد.ميتونستم حس كنم كه داره از ظاهرم لذت ميبره...مجيد يه لباس ابي پوشيده بود.بعد از اون همه وقت،حالا همديگه رو توي يه لباسي به جز لباس مشكي ديده بوديم.
مشتاق بودم هرچه زود تر برسيم.از اون مسير هميشگي كه رد ميشديم،ياد گذشته مي افتادم.چه روز هاي تلخ و شيريني كه توي اين مسير نداشتيم...
رسيديم.پياده شدم و به كمك مجيد پاكت كادو هارو در اورديم و از پله هاي محوطه ي سالن تمرين بالا رفتيم.با هر قدم نزديك شدن،ضربان قلبم بالاتر ميرفت و تند تند ميزد.
در سالن رو باز كردم.هنوز هيچ كس نيومده بود.چقدر دلم براي اين جا تنگ شده بود.با يك نگاه،تموم خاطرات برام زنده شد.شيطنت هاي ما،حرص خوردن هاي مجيد،بزن و برقص هايي كه ميكرديم،روز تولد من،...واي كه چه روز هايي داشتيم...
كمي كه گذشت سر و كله ي بچه ها پيدا شد.اول از همه عاطفه.در سالن رو باز كرد و با احتياط وارد شد.فكر نميكرد كسي اومده باشه.از جام بلند شدم و با صداي بلند گفتم : عاطفه!!!
سرشو به سمتم برگردوند و اروم و گفت : سلام رها
به سمتش رفتم.دستمو دور گردنش انداختم و محكم بغلش كردم.چقدر دلم براش تنگ شده بود...نگاهي به صورتش انداختم.انگار زياد از ديدنم خوشحال نشده بود.دستش رو گرفتم و گفتم : خوبي؟
_بد نيستم...مجيد كجاست؟
_اون جا نشسته.با محمد اومدي؟
_نه.
انگار حوصله ي حرف زدن نداشت.اون به سمت مجيد رفت و من هم به دنبالش كه دوباره صداي در اومد.فرناز دومين كسي بود كه رسيد.به طرفش رفتم و بلند و با ذوق سلام كردم.
فرناز : سلام عزيزم...چطوري ؟
_خوبم،تو خوبي؟چقدر دلم برات تنگ شده بود...
_منم همين طور...
_تنهايي؟
_نه،سينا الان مياد.
تا اومدن سينا صبر كرديم.با ديدنش ياد صداي قشنگ دفش افتادم.
از دور لبخندي زد.نزديك تر كه شد سلام كرد و دستش رو به طرفم دراز كرد.دستش رو فشردم و باهم رفتيم پيش عاطي و مجيد.
بچه ها دونه دونه رسيدند.بيشترشون لباس مشكي تنشون بود و بقيه هم لباس تيره پوشيده بودند.
هركس كه از راه ميرسيد سوال هاي تكراري ميپرسيد.اين جا چه خبره؟چرا مارو كشوندين اين جا؟ و...
همه از اين كه بعد از يه مدت هم ديگه رو ديده بوديم خوشحال بوديم.اما غم توي همه ي چهره ها بود.غمي كه اجازه نميداد بيش از حد خوشحاليمونو ابراز كنيم.بين بچه ها احساس شرمندگي ميكردم.چون اونا همه به احترام سارا هنوز لباس تيرشونو از تن در نياورده بودن اما من...ياد حرف بابا افتادم كه گفت نبايد به احساسم اهميتي بدم و محكم باشم.پس محكم باش رها خانوم.محكم باش دختر.
همه اومده بودند به جز يه نفر.كه اون محسن بود.دور هم نشسته بوديم و هيچ كس حرفي نميزد كه يهو در باز شد.كسي جز محسن نميتونست باشه.همه از جا بلند شديم.به ما نزديك تر شد.چقدر چهرش شكسته شده بود...انگار ده سال پير تر شده.ديگه اون محسن قبلي نبود.مو هاي به هم ريخته و پيراهن مشكي و شل و ولي كه به تنش زار ميزد و صورتي كه غم در اعماقش نفوذ كرده بود،نشان از حال و روزش بود...
به مچ دستتش اتل بسته بود.يادمه تو روز ختم دستشو گچ گرفته بود...
با ديدنش ياد سارا برام زنده شد.اشك توي چشمام جمع شد.دلم ميخواست همون جا بزنم زير گريه.اما دوباره ياد حرفاي بابا افتادم.
همه به صف ايستاديم.مثل سرباز هايي كه مافوقشون رو ميبينن.از اول صف شروع كرد با همه دست دادن.ميدونستم هيچ ميلي براي اومدن به اين قرار نداشته.اما مجيد مجبورش كرده بود.حال خوش و بش كردن با هيچ كس رو نداشت و به يه ( سلام ) اروم و كوتاه راضي بود.
رسيد به من.دستش رو به سمتم گرفت.فقط به چهرش خيره شدم.انگار يه ادم ديگه شده بود.غم از دست دادن سارا داغونش كرده بود...
اشك تو چشمام جمع شده بود.اونقدر به چهرش خيره موندم كه لبخندي زد و از كنارم رد شد.لبخندش از سر خوشحالي نبود.بلكه فهميده بود دارم به چي فكر ميكنم.گاهي لبخند ها از سر بي چارگي اند...باور كنيد...
همه نشستيم.دوباره سكوت حكم فرما شد.مجيد اروم از جاش بلند شد.چرخي توي سالن زد.رفت طرف صندلي اي كه هميشه روي اون مينشست.دستي روش كشيد و گفت : يادتونه به اين چي ميگفتيم؟
جوابي نيومد.بعد خودش با صداي بلند گفت : صندلي حاكم بزرگ!!!
بعد نشست روي صندليش و گفت : يعني بنده!
دوباره گفت : گوش كنيد.خوب گوش كنيد...يه صدايي مياد.
هيچ كس از حرفاي مجيد چيزي سر در نمياورد.صدايي نميومد كه كسي بخواد گوش كنه.
مجيد : صداي ساز هاتون توي گوشه گوشه ي اين سالن مونده...
بچه ها...يه چيزي ميخوام بگم،فقط خواهش ميكنم اول فكر كنيد بعد جواب بديد.
ببينيد،غم از دست دادن سارا،براي همه ي ما سخت بود.حال و روز هيچ كدوممونم خوب نيست.دنيا تيره شده...ولي تا كي بايد اين جوري بمونه؟تا كي بايد بشينيم و عزا بگيريم؟ايا زندگي همين جوري بايد ادامه پيدا بكنه؟بالاخره يه روزي بايد رخت عزا رو از تنمون در بياريم.چه دير،چه زود...بچه ها...ميخوام ازتون خواهش كنم كه بيايد دوباره باهم تمرين رو شروع كنيم.تا حداقل روح ساراي عزيزمون رو با اين كار شاد كنيم.
همه از حرفاش تعجب كرده بودن.هيچ كس توقع نداشت همچين چيزي بشنوه.فكر هايي كه از ذهن اونا ميگذشت،دقيقا فكر هايي بود كه وقتي مجيد اين چيزارو براي اولين بار به من گفت،از ذهنم ميگذشت.
بلافاصله محسن از جاش بلند شد.با صداي خشك و گرفته اي گفت : تو چي گفتي؟
مجيد : محسن جان باور كن...
محسن حرفش رو قطع كرد و در حالي كه به مجيد نزديك تر ميشد گفت : دهنتو ببند...هنوز سنگ لحدش خشك نشده...تو فكر ايني كه دوباره دامبول ديمبول راه بندازي؟
مجيد سرش رو انداخته بود پايين و چيزي نميگفت.
محسن دو بار دستشو به سينش كوبيد و با داد گفت : زن من مرده...ميفهمي اينو؟نه...عوضي تو هيچي نميفهمي...
هر لحظه به مجيد نزديك تر ميشد.اصلا نميفهميد داره چي ميگه،يا چيكار داره ميكنه.دستش بالا برد و درست گوشه چشم چپ مجيد فرو اورد.مجيد به طرفي افتاد.رفت تا دومي رو هم بزنه كه پسرا بلند شدند و دستاشو گرفتن.صداي نعره ي محسن توي سالن ميپيچيد كه ميگفت : اشغال از خودت خجالت بكش...منه ننه مرده ريدم تو اين تمرين كوفتي...
ترسيده بودم.به طرف مجيد رفتم و كمكش كردم تا بلند شه.
دوباره صداي محسن اومد : كثافت هيچي ندار...فكر ميكردم رفيقمي...نميدونستم اينقدر نامردي...
با يك دست به مجيد كمك ميكردم و با دست ديگه اشكامو پاك ميكردم.از اين ناراحت بودم كه جلوي همه خار و ذليل شديم.از اين كه بين مجيد و محسن كه دوستاي گرمابه و گلستان بودن اينجوري بهم خورده...از اين كه...
دخترا هم خودشونو قاطي ماجرا كردن.بعضيا اومدن پيش من و مجيد و بعضيا محسن رو بردن بيرون.
در حالي كه گريه ميكردم به مجيد گفتم : ببينم صورتتو...
_چيزي نيست...
_ميگم ببينم...
_چيزي نيست.
دستمو گذاشتم زير چونش و به طرف خودم چرخوندم.جاي مشت محسن قرمز و ملتهب شده بود.
مجيد : حالا چرا گريه ميكني؟
جوابي ندادم.
دوباره گفت : حقم بود...بايد ميخوردم...
_حقت نبود...
_ولي حق اون بود كه بزنه...اون الان عصبانيه...تو عصبانيت ادم ممكنه هر كاري بكنه...
عده اي از بچه ها كه با محسن بودن برگشتن تو.پرسيدم : محسن كو؟
_با يه تاكسي فرستاديمش خونه.خداكنه راننده تاكسي رو نكشه...
همه دور هم جمع شديم.
زهره گفت : اخه اين چه حرفيه كه تو زدي؟از صبح تا حالا خودت و رها بَزَك دوزَك كردين،اومدين اين جا،بعدم ميگين تمرين رو دوباره راه بندازيم؟مگه ميشه؟يكم فكر كن بعد حرف بزن.همه ي ما داغ داريم...
فرناز : وقتي سارا نباشه...تمرين ديگه معني نداره...
اين ها همه حرف هايي بودند كه من به مجيد زدم و حالا داشتم از زبون بچه ها ميشنيدم.
محمدعلي جلو اومد.دستش رو رو پاي مجيد گذاشت و گفت : ولي من هستم داداش...
لبخندي گوشه ي لب مجيد اومد.عاطفه هم اومد نزديك و گفت : منم هستم.
و سينا هم اعلام موافقت كرد.زهره و فرناز با تعجب بهمون گفتن : واقعا واستون متاسفيم... و رفتن...
عاطفه رو به روم نشست و گفت : درست ميشه،نگران نباش.
دستش رو اروم فشردم و اونا هم رفتن.و فقط من موندم و مجيد.
در حالي كه سرمو به ديوار گذاشته بودم و كنار مجيد،روي زمين نشسته بودم گفتم : ديدي هيچ فايده اي نداشت...
_سه نفر كه با ما موافقن...
_بقيه چي پس؟
_نميدونم...
از جام بلند شدم.وسايلم رو جمع كردم.پاكت كادو هارو كه حتي يه دونشم به كسي ندادم برداشتم و به همراه مجيد از سالن رفتيم.
چه روز نحسي بود...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
جون من پست رو حال ميكني؟اين پست تشكر و مثبت نداره؟داره يا نداره؟
البته ببخشيد كه چند روز بود نميزاشتم.از امروز به بعد هر روز پست هاي اين گونه ميزارم.

[ Pofak ]
1391,09,11, ساعت : 17:08
چيزي نگذشته بود كه زمزمه هاي يه قرار ديگه رو از زبون مجيد ميشنيدم.
با بابا و مجيد تو الاچيق نشسته بوديم كه دوباره بحثش اومد وسط.
مجيد : كاشكي ميدونستم رگ خواب اين بچه ها چيه...
من : رگ خوابشون هيچي به جز گذشت زمان نيست.
_اخه چقدر زمان؟ما دو ماه بيشتر وقت نداريم...چقدر صبر كنيم تا فوت سارا رو يادشون بره؟
سرمو انداختم پايين و حرفي نزدم.مجيد حق داشت اينقدر براي گروه ناراحت باشه.خيلي واسش زحمت كشيده بود.بيشتر از هر كسي...
دوباره گفت : من ميگم يه قرار ديگه بزاريم...
_كه دوباره هر چي از دهنشون در مياد بهمون بگن و كتك كاري راه بيوفته؟؟نه...قرار،اونم توي سالن فايده اي نداره...
مجيد رو به بابا گفت : استاد شما بگيد چيكار كنيم
بابا كمي مكث كرد.بعد گفت : من فكر ميكنم ديدار دسته جمعي براي راضي كردن دوستاتون اصلا مناسب نيست.چون هر كدومشون سعي ميكنن از حرف ديگري حمايت كنن...بهتره دونه دونه بريد خونه هاشون و باهاشون صحبت كنيد.اين جوري فقط عقيده ي صحيح شماست كه شنيده ميشه.نه حرف هاي بيخود ديگران...
من و مجيد نگاهي بهم كرديم.بد فكري نبود.
گفتم : يعني محسن هم با صحبت كردن راضي ميشه؟
بابا : فعلا به اون كاري نداشته باشيد.اول بريد سراغ فرناز و زهره.بزار زمان بيشتري داشته باشه تا بتونه خوب فكر كنه.
زمان زيادي نداشتيم.بايد هرچه زود تر دست به كار ميشديم.تصميم گرفتيم از همون لحظه شروع كنيم.اماده شديم و رفتيم به يه شيريني فروشي خوب.دو تا جعبه ي كوچيك شيريني گرفتيم و راه افتاديم.اول رفتيم خونه ي فرناز.يكي از جعبه هاي شيريني رو برداشتيم و زنگ در رو زديم.صداي كلفتي از پشت ايفون اومد كه گفت : كيه؟
مجيد گفت : ببخشيد فرناز خانوم هستن؟
_شما؟
_ما از دوستانشون هستيم.
_بفرماييد
و در باز شد.وارد حياط يه اپارتمان خيلي شيك شديم.توي اسانسور طبقه ي ٥ رو زدم و رسيديم دم يه در بزرگ قهوه اي رنگ.خانومي در رو برامون باز كرد كه به نظر مستخدمشون بود.و رو به من گفت : فرناز خانوم الان ميان.
روي مبل هاي كرمي اي نشستيم و منتظر فرناز شديم.
از دور ديدمش كه داره مياد.از جامون بلند شديم.توي صورتش اخم خاصي بود.رو به روم ايستاد و گفت : به به...رها خانوم...اقا مجيد...
توي صحبت كردنش طعم طعنه رو حس ميكردم.با سنگيني نگاهم ميكرد.
با دست به صندلي اشاره كرد و گفت : بفرماييد...
و خودش هم رو به رومون نشست.سر صحبت رو باز كردم و گفتم : ما اومديم در باره ي تمرين باهم صحبت كنيم.
_لابد دوباره ميخوايد حرفاي اون روزتونو تكرار كنيد...اون همه خفت بستون نبود؟چطوري روتون ميشه اين جوري بعد از مرگ دوستتون يار كشي كنيد براي تشكيل گروه؟
سعي كردم به چيزايي كه ميگه توجهي نكنم و گفتم : فرناز توروخدا يه دقيقه به من گوش كن.فقط داري حرف خودتو ميزني.ببين...بالاخره تو ميخواي لباس عزاي سارا رو از تنت در بياري يا نه؟تا كي ميخواي زانوي غم بغل بگيري؟ما هنوز زنده ايم...هنوز ميتونيم شاد باشيم.سارا بهترين دوستم بود.نبودنش داشت ديوونم ميكرد اما يكم با خودم فكر كردم.باور كن خود سارا هم از اين كار خوشحال ميشه.اگه تمرين رو دوباره شروع نكنيم اين همه زحمتي كه اين همه وقت كشيديم به هدر ميره...
از اين چيزا زياد واسش گفتم.چيزايي كه همشو مجيد بهم گفته بود و حالا داشتم جلوش درس پس ميدادم!
حرفام كه تموم شد گفتم : منم اولش مثل تو نميتونستم قبول كنم.اما گاهي وقتا ادم بايد پاشو بزاره رو احساسش.خوب فكر كن فرناز...
بعد با مجيد بلند شديم و از خونه اومديم بيرون.بدون اين كه خداحافظي كنيم.
دومين مقصد ما خونه ي زهره بود.
جعبه ي دوم شيريني رو برداشتم و رفتيم.همون روال رو پيش گرفتيم.همون حرف ها،همون برخورد ها و در اخر يك جمله : خوب فكر كن!
به سينا،محمدعلي و عاطفه هم سپرديم كه باهاشون صحبت كنند و راضيشون كنن.
حالا ديگه همه چيز بستگي به نظر فرناز و زهره داشت.اگر اونا قبول ميكردن،تمرين رو دوباره شروع ميكرديم.و اگر هم نه...
مثل راه رفتن لب يك تيغ بود.هر لحظه ممكن بود بيوفتي.يا به طرف موفقيت،و يا به طرف پايان تمام چيز ها...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
آى كاربراي باهوش!
مثبت نشه فراموش!

[ Pofak ]
1391,09,12, ساعت : 18:08
نميدونم چي باعث شده بود كه كمتر به نبود سارا فكر كنم.ميگن بعد از اين كه يه عزيزي از دنيا ميره،خدا يه صبري تو قلب ادم به وجود مياره.اما خدا كه با ما بچه مطرب ها كاري نداره...
اون روز ها حس بدي داشتم.بد تر از وقتي كه خبر مرگ سارا رو شنيدم.انگار داشتم يه كس ديگه اي رو هم از دست ميدادم.نگراني اين كه دوباره تمرين رو شروع ميكنيم يا نه ،داشت ديوونم مي كرد...
اگر اون چيزي رو كه اين همه وقت واسش زحمت كشيده بوديم از دست ميداديم...ميتونستم حدس بزنم چى مي شد...احساس شكست...بد ترين احساسي كه ممكنه به ادميزاد غلبه كنه.
گروه ما،مثل بچه اي بود كه از ابتداي تولد بزرگش كرده بوديم.بچه اي كه حالا بزرگ شده بود اما بعضي ها داشتن براي هميشه ميكشتنش...دلم براي تمرين تنگ شده بود.براي سنتور زدن،براي صداي ساز...دلم گرفته بود.از اين كه ديگه هيچ هدفي ندارم تا براي اون تلاش كنم.از اين كه زندگيم چقدر بيهوده شده...
اون موقع ها،هر روز به عشق تمرين از خواب بلند ميشدم...به عشق ديدن بچه ها...شوخي ها و مسخره بازي هايي كه ميكردن...چه روز هايي داشتيم...
اگر قبول نكنن تكليف پايان ناممون چي ميشه؟بايد بريم از يه جا يا يه كسي پايان نامه بخريم و تحويل بديم...كاري كه بقيه ميكنن...
اگر گروه از هم ميپاشيد ديگه پايان نامه اي در كار نبود...روز اجرايي در كار نبود...روزي كه اين همه واسش نقشه كشيده بوديم...تكليف استاد مشايخي چي ميشد؟اون تموم وقت و انرژيش رو براي گروه ما گذاشت.براي ما كلي فكر و خيال داشت.به اعتبار خودش، از دانشگاه پول گرفت و براي ما سالن اجاره كرد...حالا اگه بچه ها قبول نكنن و بهش بگيم اجرا نميكنيم...
به خودم اومدم و گفتم :،هنوز كه خبري نشده اين همه فكراي منفي ميكني...
ياد استاد جرقه اي توي مغزم زد.چرا زود تر به فكرم نرسيده بود؟ميتونم برم پيش استاد و ازش كمك بخوام.
ميخواستم بدون مجيد،و تنها برم.چون بايد برخوردي كه محسن اون روز با مجيد داشت رو بهش ميگفتم.كه اگر مجيد بود مانعم ميشد...
سريع اماده شدم و رفتم.
دوباره حال و هواي دانشگاه منو ياد قبلنا انداخت.سريع داخل شدم و از همه سراغ استاد رو گرفتم.بعضيا راهنمايي ميكردن،بعضيا سر كار ميذاشتن و بعضيا هم خيلي شيك ميگفتن : نميدونم!! يا : نميشناسم.
بالاخره كنار تابلو اعلانات پيداش كردم.كلي از دانشجو ها كنارش جمع شده بودند و همهمه بود.
روي پنجه ي پام ايستادم تا قدم بلند تر بشه و بفهمم چه خبره.يه ليست روي تابلو ديدم كه همه داشتن به اون اعتراض ميكردن.نتونستم بخونمش،اما ميشنيدم كه ميگفتن : استاد خيلي نامرديه...
استاد ما چه گناهي كرديم؟
استاد پارتي بازيه؟
و از اين قبيل چيز ها...استاد با گفتن : خانوما،اقايون ساكت باشيد لطفاً،همه رو ساكت كرد و گفت : اين تصميميه كه گرفته شده.دست من هم نيست.شما هم بهتره بريد به حراست اعتراض كنيد.
و بعد جمعيت رو كنار زد و سعي كرد رد بشه.از بين اون همه ادم كه جون سالم به در برد،دويدم دنبالش و گفتم : استاد!!!
به راه خودش ادامه داد و گفت : همون كه گفتم.
دوباره گفتم : استاد صبر كنيد،
همون طور كه ميرفت،دستش رو رو هوا تكون داد و گفت : به من ربطي نداره...
سريع تر دويدم تا بهش برسم.گفتم : استاد منم...
اين دفعه برگشت و منو ديد.سلام و احوال پرسي گرمي كرد و گفت : شمايي از اون موقع تا حالا داري صدام ميكني؟
_بله...
_ببخشيد،اينا كه واسه ادم حواس نميزارن...
_جريان چيه؟
_حراست دانشگاه چند وقته ديگه اجازه نميده دختر و پسر براي پروژه ي تحقيقاتيشون كه با من دارن،باهم همكاري بكنن.دخترا با دخترا،پسرا با پسرا...
_اخه چرا؟
_دو سه مورد برخورد داشتن...
_اي بابا...
_چه عجب يادي از ما كردي...بعد از مراسم ختم اون خدا بيامرز،ديگه نديدمت...
_راستش اومدم در مورد يه موضوعي باهاتون صحبت كنم.
_بفرماييد.
_استاد راستش...چند وقت پيش مجيد باهام صحبت كرد.گفت ميخواد دوباره تمرين رو شروع كنه.من اولش مخالفت ميكردم اما ديدم راست ميگه و حرفش رو قبول كردم.اما...به بچه ها كه گفتيم،فقط چند نفر حاضر شدن دوباره بيان سر تمرين..
_راستش...من خودم هم ميخواستم دوباره شروع كردن تمرين رو مطرح كنم.اما خب...فكر كردم بهتره بيشتر صبر كنم.اما حالا كه خود شما مايليد،ديگه حرفي نيست.ميمونن اون چند نفر.يه قرار باهاشون بزار.بگو من هم ميام.با همه كار دارم.،
_اگه نيومدن چي؟
_بهشون بگو استاد مياد...ميان...
و در حالي كه ازم دور تر ميشد ازهم خداحافظي كرديم.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
لينك نقد : http://www.forum.98ia.com/t550437.html

[ Pofak ]
1391,09,15, ساعت : 20:17
براي دومين بار قرار گذاشتيم.اين بار با پشتوانه اي قوي تر كه ما رو به سمت موفقيت سوق ميداد.حرف هايي كه استاد ميخواست بزنه حتما بچه هارو راضي ميكرد.تنها چيزي كه من رو ميترسوند اين بود كه...ما ديگه نوازنده ي تار نداريم،و اين مساله ميشد يه موضل بزرگ كه حتي اگر همه موافقت ميكردن،نميتونستيم تمرين رو شروع كنيم.بدون نوازنده ي تاري كاري از پيش نميره...از طرفي ميترسيدم اوردن يه نوازنده ي جديد،بچه هارو عصباني تر بكنه.معلوم بود كه نميتونستن هيچ كس ديگه اي رو جاي دوستشون ببينن.
گاهي وقتا به خودم ميگفتم من چقدر سنگ دل شدم...يك ماه و نيم بود كه از فوت سارا ميگذشت و من داشتم براش دنبال جانشين ميگشتم...
توي اينه ي دستشويي به خودم نگاهي انداختم.به خودم اومدم و متوجه شدم كه يك ربعه شير اب بازه و من توي فكر و خيال خودمم.مشتي اب به صورتم زدم.قطره هاي اب روي صورتم قل ميخوردند و حس خوبي رو بهم ميداد.مشت بعدي رو زدم...بعدي و بعدي...از دستشويي رفتم بيرون.اماده شدم.اين بار هيجان اولين قرارمون رو نداشتم.نميتونستم هيچي رو پيش بيني كنم.شايد فرناز و زهره و محسن راضي ميشدند،شايد هم هيچ كدوم راضي نميشدند...معلوم نبود...
تا ايستگاه اوتوبوس رو پياده رفتمكمي منتظر موندم.بعد،سوار اوتوبوس شدم و به سمت سالن تمرين رفتم.
كاملا بي تفاوت شده بودم...انگار كه ديگه برام فرقي نميكنه كه اونا قبول ميكنن يا نه...ما همه ي تلاشمونو كرديم...فوش شنيديم،كتك خورديم،اما،واسمون مهم نبود...حالا ديگه اگر حرف استاد رو هم قبول نكنن ميفهمم كه اين ملت به هيچ صراطي مستقيم نيستن...
از اوتوبوس پياده شدم.عرض خيابون رو طي كردم و يه مقدار پياده روي كردم تا بالاخره رسيدم.بيشتر بچه ها اومده بودن.چيزي نگذشت كه همه اومدن.استاد هم اومد.اما،از كل اون جمع،فقط محسن نيومده بود...كه اگر ميومد،دوباره ميخواست يه دعوا راه بندازه.اين دفعه با استاد!
زير چشم مجيد كبود شده بود.با ديدنش خندم گرفت.گفتم : چه بادمجوني كاشته واست...
_زياد مهم نيست...يادگاري از رفيقه...
لبخندي زدم و نگاهش كردم.كبودي زير چشمش،توي چهره ي سفيدش خيلي به نظر ميرسيد.
استاد بعد از حال و احوال با همه از مجيد علت اون كبودي رو پرسيد.
مجيد : چيزي نيست استاد...
استاد زير لب گفت : دانشجوي چاله ميدوني نداشتيم كه حالا داريم...
با اين حرف استاد خنديديم.لحظه اي بعد سكوت همه جارو گرفت.استاد صداشو صاف كرد و گفت : يه چيزايي،يه روزايي،يه كسايي،تو زندگي هستن،كه حاضر نيستي با هيچي عوضشون كني.يه لحظه هايي هستن كه ميگذرن،اما هيچ وقت بر نميگردن...
يكم صداشو بلند تر كرد و گفت : ما انسان ها،گاهي يه چيزايي رو اشتباه ميكنيم.بعضي چيزارو رو كه در قالب دروغي بزرگ،حقيقتي كوچك اند.حقيقتي كه نميخوايم باورش كنيم...دوستان من،سارا كريمي پور،از ميان ما رفته...نوازنده ي تار گروه شما حالا ديگه نيست...تحمل نبودن يه دوست هم به طبع خيلي سخته...اما،حقيقت اينه كه،ما اين جاييم و هنوز داريم نفس ميكشيم...اون فرصت هايي كه دارن از دست ميرن همين هان...شما هنوز هم ميتونيد ساز بزنيد...هنوز هم ميتونيد گروهتون رو داشته باشد...يادتونه رابينهود رو؟ميگفت يكي براي همه،همه براي يكي!
بعد خنده اي زير لب كرد و ادامه داد : حالا شما هم بايد مثل اون باشيد.حيف اين همه زحمت نيست كه بي ثمر بمونه؟حيف اين همه تلاش نيست؟
دوستان من...بيايد خارج از بعضي قوانين و عواطف فكر كنيم.بيايد اينده رو بسازيم.نه اين كه گذشته ي مُردمونو دوباره زنده كنيم...اينده چيز ديگه اي رو براي شما ميخواد،اما شما هنوز تو گذشته مونديد...
حرف هاي من تموم شد.حالا،هر كس كه موافقه،بايسته...
نگاه هاي عميق بچه ها هنوز روي چهره ي استاد مونده بود كه من بلند شدم.
بعد از من بلافاصله مجيد بلند شد.بعد از اون سينا،بعد عاطفه،بعد امير.صحنه ي زيبايي بود...
نگاه ما روي عاطفه و زهره مونده بود.زهره نگاهي به ما كرد و بلند شد.با نگاهم تحسينش كردم.
فقط مونده بود فرناز.سرش رو انداخت پايين.معلوم بود داره گريه ميكنه.همه منتظر تصميم فرناز بوديم.ظاهراً تسليم شده بود،اما حاضر نبود اعلام كنه...
سرش رو بالا اورد،دستش رو به زمين گرفت و بلند شد.با بلند شدنش احساس پيروزي كردم.احساس اين كه زندگي من دوباره جريان پيدا كرده...
صداي امير مارو متوجه خودش كرد كه گفت : استاد،...حالا به جاي محسن و سارا كي تار ميزنه؟...
_فعلا براي محسن كسي رو جايگزين نميكنيم.اما...بايد براي سارا...يكي رو پيدا كنيم...
چهره ي همه درهم رفت...چه حس بدي بود...
با اين كه از اين كه گروه دوباره تشكيل شده خوشحال بوديم،اما انتخاب جايگرين براي سارا ناراحتمون كرد.چيكار ميشد كرد؟انتخاب يه كسي كه به جاي سارا تار بزنه ضروري بود.بدون اون نميتونستيم بزنيم...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
اين پستم خيلي به نقد احتياج داره
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,09,18, ساعت : 19:20
با ذوق سراغ سنتورم رفتم.اين چند وقت،حسابي تنها مونده بود.دستي روش كشيدم...چقدر دلم براش تنگ شده بود.مضراب هارو تو دستم گرفتم و چند بار روي سيم شش و هفت زدم.كوك بود!
از اين كه تمرين دوباره داشت شروع مي شد بي اندازه خوشحال بودم.از اين كه دوباره ميتونم سنتور بزنم،از اين كه دوباره با بچه ها دور هم جمع ميشيم و براي روز اجرا تمرين ميكنيم...واي...براي اولين روز تمرين لحظه شماري ميكردم...
*****
چند روز بعد از اون قرار،مجيد بهم زنگ زد.
من : سلام
مجيد : سلام،چطوري بانوي من؟
_خوبم جومونگ...تو چطوري؟
_منم خوبم بانوي من...
_چه خبرا؟
_سلامتي بانوي من...
_همين؟توطئه اي،دسيسه اي،قتلي...چيزي تو قصر رخ نداده؟
_چرا بانوي من.
_خب بگو ببينم...
_رها دور از شوخي...امروز بايد بريم پيش استاد.
_واسه چي؟
با من من گفت : براي...براي...جانشين سارا...
بدنم يخ كرد.نميدونم چرا ولي انگار داغِ نبود سارا دوباره تازه شد...
با بغض گفتم : م...م...ميشه من نيام...؟
_اخه...
_اخه چي؟
_بايد خودت باشي...
_بقيه هم هستن؟
_نه...
_خب حالا چه اصراريه؟روز تمرين ميبينمش ديگه...
_نه رها،الان بايد ببينيش
_اخه چرا؟؟؟
_چون من ميگم...
مثل بچه هاي خوب و حرف گوش كن گفتم : باشه...
براي عصر اماده شدم و رفتيم دانشگاه.استاد رو توي دفتر اساتيد پيدا كرديم كه سر ميزي نشسته بود و منتظر ما بود.رو به رو ي استاد نشستيم و شروع كرديم به خوش و بش.به جز ما كسي تو دفتر نبود.
اصلا حس خوبي نداشتم.مثل بچه اي بودم كه ميخواست نامادريش رو ببينه.مني كه اين همه براي شروع دوباره ي تمرين خودمو به اين در و اون در زدم،حالا ترسيده بودم.داشتم پا پس ميكشيدم.دلم نميخواست جانشين سارا رو ببينم...دوست داشتم فقط و فقط صداي تار اون توي گوشم بمونه،نه هيچ كس ديگه اي...
استاد يكم در بارش صحبت كرد.گفت : دختر خوبيه...درسشم خيلي عاليه.مودب و ساكت هم هست.اما...
همون موقع در باز شد.همه ساكت شديم.منتظر بودم اون كسي كه جانشين ساراي منه رو ببينم.قلبم داشت تند تند ميزد.بدنم يخ كرده بود.
صداي نازك و ارومي اومد كه گفت : سلام...
استاد رو به اون گفت : سلام!بفرماييد!
مونده بودم...اون...اون...قبل از اين كه قدرت فكر كردن داشته باشم،جلو اومد و رو به روم ايستاد.دستش رو به طرفم دراز كرد.باهاش دست دادم و بعد اون نشست.
يه دختر چادري،با صورتي گرد و پوستي سفيد.چشم هاي درشت و قهوه اي و لب هاي نارنجي رنگ...
استاد گفت : خب...ايشون هم خانوم راد.
بعد دستش رو به سمتم گرفت و گفت : خانوم راد،ايشون رها خانوم هستن،ايشون اقا مجيد.
اروم گفت : خوشبختم.
استاد ادامه داد : خانم راد،از بهترين هاي دانشگاه هستن.طوري كه...مي تونن در سطح گروه شما بزنن.اميد وارم همكاري خوبي باهم ديگه داشته باشيد.
جلسه ي معارفه تموم شد.صبر كرديم تا اون دختر بره.بعد رو به استاد كردم و گفتم : استاد ما نميتونيم با اين خانم همكاري كنيم.
_چرا؟
با حرص گفتم : استاد اين خيلي با ما فرق داره...بابا اين شرقِ،ما غرب...استاد اين شمالِ ما جنوب...بابا نميتونيم...آبمون تو يه جوب نميره...
_تو از كجا ميدوني؟
مجيد گفت : معلومه ديگه...حتي اگر ماهم بتونيم بقيه ي بچه ها قبول نميكنن...
استاد : بچه ها گوش كنيد...اون،بهترين گزينست.توي اين دانشكده،ديگه هيچ كس مثل اون نيست.فقط اون ميتونه در سطح گروه شما تار بزنه.پس سعي كنيد باهاش كنار بيايد.
_اخه...
_اخه بي اخه...
و رفت...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
به شدت نقد لازم داره :http://www.forum.98ia.com/t550437.html

[ Pofak ]
1391,09,20, ساعت : 17:39
مجيد با مشت به زانوش كوبيد و گفت : لعنتي...
_با كي اي؟
_با اين شانس كوفتي...
كناري نشستم و گفتم : حالا چيكار كنيم؟
_هيچي...مجبوريم تمرين رو شروع كنيم
_با اون؟
_اره ديگه...چاره ي ديگه اي هم داريم؟
_خب...خب...من ميگم يكم بين دانشجو هاي همين دانشكده بگرديم...شايد...شايد يكي مثل اون باشه...يكي كه به ما بخوره...
_اگه بود استاد به ما معرفيش ميكرد
_مجيد....مجيد من نمي تونم...نميتونم با اين، كار كنم...
_راه ديگه اي نيست...اگر ميخواي گروه از دست نره بايد با همين شروع كنيم...
_بابا اين به ما نميخوره...
با صداي بلندي گفت : رها،من ميدونم اين به ما نميخوره...
بعد صداشو بخش،بخش كرد و گفت : ولي ، چاره اي ، نداريم...ميفهمي؟
براي چند ثانيه تو صورتش خيره شدم.توي چشماش زل زدم...گفتم : اره...ميفهمم...داد نزن...
دور خودش چرخيد و دستي توي موهاش كشيد.با اخم گفتم : قبلنا مهربون تر بودي...
جوابي نداد...
اين چند وقت عجيب بهم ريخته بوديم...هم من،هم مجيد...راضي كردن بچه هاي تمرين كار اسوني نبود.حالا هم كه خورده بوديم به يه دو راهي...از طرفي بايد تمرين رو هر چه سريع تر شروع ميكرديم و از طرف ديگه جانشين سارا اصلا به ما نميخورد...
بعد از عقدمون،به جاي اين كه به زندگي و ايندمون باشيم،تموم فكر و ذكرمون شد مرگ سارا.اصلا نفهميدم چي شد...چطوري گذشت...
*****
نميدونم....نميدونم...نميدونم چطوري من و مجيد خودمونو قانع كرديم كه اون دختر،تنها راه نجات ماست.نميدونم چطوري شد كه بچه ها بودن يه كسي كه باهاشون خيلي فرق داره رو به جاي سارا پذيرفتن.نميدونم...هيچي رو نميدونم...فقط اينو ميدونم كه اون دختر،مثل يه طناب بود،براي كسي كه داره از دره ميوفته پايين.به هر حال بايد صفت ميچسبيديمش.چون فقط اون ميتومست به ما كمك كنه...
يك روز قبل از روزي كه قرار بود تمرين رو شروع كنيم،باهاش توي كافي شاپ قرار گذاشتم.اون بايد ميدونست كه داره كجا مياد،بايد چطور رفتار كنه،چه كارايي رو بكنه و چه كارايي رو نكنه...به هر حال داشت توي جمعي پا ميذاشت كه خيلي با خودش فرق داشتن.بايد يه چيزايي رو ميفهميد.
*
به ساعتم نگاه كردم.پنج دقيقه از ساعتي كه باهاش قرار داشتم گذشته بود.اه...بخشكه شانس...به خيابون كه نگاه ميكردم،ميشد عمق فاجعه ي ترافيك رو توي خيابوناي تهران حس كرد.اگر بيشتر وايميستادم خيلى دير ميشد.در اولين جا ماشينو پارك كردم و پياده راه افتادم.
روسريمو توي در شيشه اي كافي شاپ درست كردم و رفتم تو.دنبالش گشتم و سر يه ميز دو نفره پيداش كردم.
_سلام
با صداي ارومي و نازكي گفت : سلام!
نشستم و زير چشمي نگاش كردم.هنوز نميتونستم قبولش كنم...اما چاره اي نبود.
ولي يه چيزيش خيلي باحال بود...صداي مليح و نازي داشت...صورتشم با نمك بود.
_اِمممم...شما سفارش داديد؟
_نه...
_چيزي نميخوريد؟
_نه،ممنون.
براي خودم يه قهوه سفارش دادم.اونم كه چيزي نميخواست...
سر صحبت رو باز كردم و گفتم : خب...خانم راد...حتما استاد يه چيزايي در باره ي ما و گروهمون بهتون گفتن...ولي لازمه منم يه چيزايي بگم.
لحظه اي به لبخند نازي كه روي لبش بود خيره موندم.بعد ادامه دادم : خب...بايد بدوني كه تو، تو اون گروه داري جاي كي تار ميزني...سارا كريمي پور...يكي از بهتري دوستاي ما،كه اخيراً از دست داديمش.
_تسليت ميگم.استاد بهم گفته بودن داغ ديده ايد...
_ممنون.پس حالا كه ميدوني بايد خوب حواستو جمع كني.اون جمع الان يكي از بهترين دوستاشونو از دست دادن.نبايد در مورد سارا چيزي بپرسي،نبايد سر به سرشون بزاري،شوخي ممنوع،نبايد تمرين رو الكي فرض كني،هر روز بايد سر ساعت ٩ صبح توي سالن تمرين باشي.اگر تاخير كني جريمه داره.بي انضباتي و به هم زدن تمرين ممنوع،غر زدن و ناليدن از زياد بودن تمرين ممنوع،...
حرف هامو با تحكم بهش زدم و بعد نگاهي بهش كردم.داشت منو نگاه ميكرد،با همون لبخند ناز.اگر هر كس ديگه اي بود اخماش تو هم ميرفت از اين جهنمي كه من توصيف كردم...خيلي از چيزايي كه گفتم رو خودمم رعايت نميكردم.اما براي نشون دادن جدي بودن كار،بايد اين چيزارو ميگفتم.
ادامه دادم : بايد بدوني كه ما تا روز اجرا دو ماه بيشتر فرصت نداريم.پس بايد تموم تلاشتو بكني كه بتوني نت هاي سارا رو بدون كم و كاست بزني و با ما هم هماهنگ بشي.هيچ يك از جلسات تمرين رو نبايد غيبت كني.حتي ممكنه روز تعطيل نداشته باشيم و بريم سالن تمرين.بايد خودت رو براي همچين مواقعي اماده كني.
بعد با جديت تمام گفتم : ببين،ما،داريم با چنگ و دندون گروهمون رو نگه ميداريم،با فلاكت و بد بختي دوباره تونستيم سر پاش كنيم،پس سعي كن مارو بفهمي...
و يه چيز ديگه خانومِ...راستي اسمت چيه؟
_معصومه...معصومه راد
_اهان...معصومه...توي گروه ما،كسي شبيه پوششي كه شما داري رو نداره...منظورمو ميفهمي كه؟يعني...كسي چادري نيست...گفتم كه بدوني...
دوباره گفتم : راستي،اگر تعطيلي اي داشته باشيم،تعطيليمون به جاي جمعه،شنبه هست.چون شوهر من روز هاي شنبه بايد بره پيش استاد و گزارش كار بده.
سرش رو به نشانه ي تاييد تكون داد.من داشتم با حرص اون حرفارو ميزدم و اون خونسرد بود.
قهوه مو خوردم و از كافي شاپ رفتم.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
اينم يه پست توپول
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

[ Pofak ]
1391,09,22, ساعت : 19:29
اولين روز تمرين،بعد از اون روزاي كزايي فرا رسيد.بعد از اون همه جون كندن،بالاخره همه چيز جفت و جور شده بود.چه حس خوبي بود...اين كه داشتم دوباره براي رفتن به تمرين اماده ميشدم.اين كه دوباره ميتونستم با بچه ها باشم...
در سالن رو باز كرديم و رفتيم تو.مجيد از همون جا بلند گفت : اسّلام عليكم،يا ايها الاهل التمرين...
محمدعلي هم در جواب گفت : اسّلام عليك يا رئيس...هاواريوتون چطوره؟
_تو يكي حرف نزن...ادم تر از تو نيست تو اين جمع جواب منو بده؟
_ادما،جواب ادما رو ميدن...كسي به من و تو كه حيوونيم كه كاري نداره...
_من مرده ي اون عزت نفستم...
_چاكريم...
رفتم پيش عاطفه و زهره و مثل خانوماي با شخصيت باهم ديگه سلام و عليك كرديم!
عاطفه : حالا تو تار زدن اين دختره رو ديدي؟خوب ميزنه؟
_من كه نديدم...ولي استاد خيلي ازش تعريف ميكرد.
زهره : جاي محسن كي تار بزنه حالا؟
_فعلا بيخيال اون...مياد دوباره دعوا راه ميندازه...
فرناز و سينا هم اومدند و بلافاصله بعد از اون،معصومه راد،جديد ترين عضو گروه ما رسيد.
تارش رو به دست راستش گرفته بود و چادرش رو جوري جمع و جور ميكرد كه به پاش گير نكنه.همه ي نگاه ها به اون دوخته شده بود.همه ميخواستن بدونن اون كيه كه استاد اينقدر تعريفشو ميكرده...
چند نفر ايستاده بودن و بقيه نشسته بودن.به جايگاه كه رسيد،نگاهي به ما انداخت و با خجالت گفت : سلام...
حسش رو درك ميكردم.بودن توي يه جمع تازه كه هيچ كدوم رو نميشناسي خيلي سخته.
كمي جلو رفتم و سلام كردم.باهاش دست دادم و گفتم : بيا
جلوي زهره كه اولين نفر بود ايستاديم و من گفتم : معصومه،ايشون زهره خانم ما هستن.نوازنده ي كمانچه.
بعد رو به زهره گفتم : زهره ايشون هم خانم معصومه راد،نوازنده ي جديد تار
باهم دست دادند و رفتيم سراغ نفر بعدي.
دستم رو به نشانه ي اشاره به به سمت سينا بردم و گفتم : ايشون هم اقاي سينا مشكات،نوازنده ي دف
سينا،خانم معصومه راد،نوازنده ي جديد تار
سينا رو به معصومه گفت : خانم به گروه ما خوش اومديد.
نفر بعدي مجيد بود.
_خب...مجيد رو هم كه ميشناسي...همسر من و مدير گروه.
بعدي عاطفه و محمدعلي بودن كه كنار هم ايستاده بودن.
_عاطفه و محمدعلي،نوازنده هاي خوب سه تار گروهمون هستن.
ايشون هم معصومه خانم،نوازنده ي جديد تار.
به بقيه هم معصومه رو معرفي كردم.بردمش طرف جايگاهش و گفتم : اين جا هم جايگاهته.وقتي ميخواي تار بزني اين جا ميشيني.
با همون لبخند هميشگي گفت : ممنون!
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)
ميدونم كمه...جبران ميكنم...قول ميدم...
دوستان از امروز به بعد ميخوام پست هاي قبلي رو ويرايش كنم.شايد نتونم پست بزارم.خلاصه حلال كنيد.اما اگه وقت شد حتما ميزارم.
راستي،قبلا گفته بودم سارا كه به رحمت خدا رفته فلوت ميزنه.الان تصميمم عوض شد.تار ميزده خدابيامرز.الان ميرم ويرايشش ميكنم.

[ Pofak ]
1391,09,25, ساعت : 15:51
همه نشستيم سر جاهامون.همه اماده بوديم تا دوباره صداي اون همنوازي زيبا به گوشمون بخوره...
با اشاره ي مجيد شروع كردم.مضراب هارو به سيم هاي سنتور ميكوبيدم.چه صدايي...با روح و روان ادم بازي ميكرد...ديگه نت هام رو حفظ بودم...
بعدي امير بود.بعد از اون من دست از زدن كشيدم و صداي سه تار فرناز و دف سينا ميومد.
بعد از اون نوبت من و امير و عاطفه بود.عاشق هم نوازي سنتور و تنبك بودم...
بعد از اون معصومه و محمد علي هم به ما اضافه شدن.همه منتظر بوديم تا كار اون رو ببينيم.
چشماش رو بست و شروع كرد به زدن.دستش رو روي قسمت بالاي ساز،بالا و پايين مي برد تا به اون ريتم بده.
چقدر خوب ميزد.كارش عالي بود.تو همين چند روز نت هاي سارا رو خوب خوب ياد گرفته بود.
سارا...اره سارا...كاشكي الان خودش روي صندليش نشسته بود.كاشكي خودش بود...كاشكي دوباره ميتونستم ببينم كه داره تار ميزنه...
دست از زدن كشيدم.مضراب هارو روي سنتور پرت كردم كه باعث شد صداي بدي بده.قطره ي اشك از كنار چشمم پايين اومد.
همه دست از زدن كشيدند.همه حال منو داشتند...
زهره كمانچه اش رو كناري گذاشت و در حالي كه سعي ميكرد جلوي گريش رو بگيره از سالن رفت بيرون.
فرناز هم خيلي اروم اشك هاش رو پاك كرد.ياد سارا دوباره زنده شد...
مجيد دستش رو كرده بود تو جيبش و با كلافگي دور خودش ميچرخيد.
معصومه ي بيچاره هم با شرمندگي حال و روز مارو نگاه ميكرد.هيچ كس حرفي نميزد.همه سكوت كرده بودند و به همون چيزايي فكر ميكردند كه من فكر ميكردم...
زهره برگشت.سر جاش نشست و به ما زل زد.
صدايي اومد و ما همه به طرف اون برگشتيم.معصومه بود كه با مِن مِن گفت : من...من واقعا متاسفم...تسليت ميگم بهتون...
كسي جوابي نداد.مجيد نفس عميقي كشيد و گفت : خب...دوباره از اول شروع ميكنيم...
همه اماده شديم براي دوباره زدن.ناراحتي مون رو كنار گذاشتيم و دوباره شروع كرديم.حالا،مهم ترين چيزي كه وجود داشت تمرين و روز اجرا بود...
*************
يك هفته اي ميشد كه دوباره داشتيم تمرين ميكرديم.
وسط تمرين بوديم كه صداي باز شدن در اومد.كسي توجهي نكرد و همه مشغول بودند كه يكي يكي بچه ها دست از كار كشيدند.
سرم رو بالا اوردم تا اعتراض كنم،اما يه چيز عجيب ديدم...
محسن اومده بود...
دم در ايستاد.نگاهي به ما كرد و نزديك تر شد.عجيب تر از اون،اين كه لباس عزا رو از تنش در اورده بود.
اروم قدم بر ميداشت و همه رو زير نظر گرفته بود.نگاه هاي مضطرب ما روي اون زوم شده بود و همه جا همراهيش ميكرد.
دستي به صورتش كشيد و موهاي به هم ريختش رو درست كرد.سرش رو چند لحظه انداخت پايين.بعد به سمت مجيد رفت.چشم توي چشم هم شدند.تو دلم گفتم الانه كه يه مشت ديگه بزنه...
دوباره سرش رو انداخت پايين و گفت : داداش،من شرمندتم...
مجيد لبخندي زد و هم ديگه رو بغل كردند.نفس راحتي كشيدم...همه دست زديم.محسن دوباره برگشته بود به گروه...!استاد مشايخي يه همچين روزي رو پيش بيني ميكرد...
از سر جامون بلند شديم و رفتيم پيش اونا.رو به محسن گفتم : خوش اومدي اقا محسن...
خنديد و گفت : به تو هم يه عذر خواهي بدهكارم...
توي چشماش خيره شدم و گفتم : بيخيال...
چمشش به معصومه افتاد كه اروم و بي صدا سر جاش نشسته بود.از مجيد پرسيد : اون كيه؟
مجيد نگاهي به من كرد.براي جواب نياز به كمك داشت.خندم جمع شد...چي بهش ميگفتم؟ميگفتم اون جانشين ساراست؟
نگاه ها به سمت ما برگشت.دسپاچه شدم...گفتم : راستش...چجوري بگم...؟
مجيد حرفم رو قطع كرد و گفت : محسن...بدون تار،گروه ناقص بود.نميتونستيم تمرين كنيم...
محسن استيناشو بالا زد و به طرف معصومه رفت.دنبالش دويدم و گفتم : محسن خواهش ميكنم...
رو به روي معصومه ايستاد.بهش رسيدم.معصومه از سر جاش بلند شد و سلام كرد.
رو به معصومه گفتم : اقا محسن،نوازنده ي تار.و...همسر سارا...
محسن حتي فرصت نداد تا معصومه تسليت بگه و گفت : تو...توي اين گروه جاي كسي تار ميزني،كه تموم زندگي من بود...
بعد راهش رو كشيد و رفت.

[ Pofak ]
1391,10,08, ساعت : 16:27
اون روز تمرين ما نصفه كاره تموم شد،ولي در عوض از روز بعدش تمرين رو با حضور محسن و با صداي تارش ادامه داديم.
حالا ديگه گروهمون كامل بود.همه بوديم.
ما وقت زيادي نداشتيم...كمتر از دو ماه.روز ها بدون اين كه حتي لحظه اي مكث كنيم تمرين ميكرديم.ميزديم و ميزديم و ميزديم...بدون وقت استراحت،بدون شيطنت هاي قبل،بدون خنده و شوخي...
جوري كه انگار همين امروز روز اجراست و ما الان داريم براي كلي ادم قطعه ي همنوازيمون رو اجرا ميكنيم.
جدي،مصمم و با تمام تلاش تمرين ميكرديم.
بعد از رفتن سارا،زياد نميتونستيم تو جمع بگيم و بخنديم.از هم خجالت ميكشيديم.علاوه بر اين،حتي وقت گفتن و خنديدن نداشتيم.
بچه ها معمولا به موقع ميومدن.ديگه همه ميدونستن كه اين روز هاي اخر تمرين چقدر مهمه.
مجيد دستش رو به نشانه ي پايان،پايين اورد و سومين دور تمرين اون روز تموم شد.ديگه كسي از مجيد وقت استراحت نميخواست...به قيافه ي ما نگاهي كرد.بعد در حالي كه روي صندليش ميشست گفت : كارتون عاليه بچه ها...محشره...فقط يه اشكال هاي كوچيكي داريد كه اونم برطرف ميشه.
بعد رو به معصومه گفت : خانم كار شما هم فوق العادست.از استاد تعريف شمارو شنيده بودم،ولي فكر نميكردم كه...
معصومه سرش رو انداخت پايين،اروم خنديد و گفت : لطف داريد...!
بعد با خجالت ادامه داد : من واقعا از اين كه اومدم توي اين گروه و با شما همكاري ميكنم خيلي خوشحالم...
اين اولين باري بود كه معصومه خوشحاليشو ابراز ميكرد و توي جمع حرف ميزد.
محسن در حالي كه به نقطه اي خيره بود گفت : بايدم خوشحال باشي...
همه ي نگاه ها به طرف اون برگشت.محسن از جاش بلند شد و رو به روي معصومه ايستاد.دوباره تكرار كرد : بايدم خوشحال باشي خانم معصومه ي راد...
بايد خوشحال باشي چون جاي يكي ديگه رو گرفتي،بايد خوشحال باشي چون استاد عين ميخ،كوبيدت تو گروه ما،بايد خوشحال باشي چون بدبختي هاي مارو نداشتي...
مجيد گفت : محسن...!
_بزار بدونه مجيد...بزار بدونه اين گروه همين جوري فتوسنتز نكرده كه به اين جا رسيده...بزار بدونه اون ماه هاي اول تمرين چقدر زحمت كشيديم كه حالا ميتونيم اين جوري بزنيم،بزار بدونه كه وقتي همه چيز درست شده بود اومد...
_محسن بس كن...
_بس نميكنم...بس نميكنم مجيد...اين خانم بايد بدونه كه براي تشريف فرماييشون ما چه ماجرا هايي داشتيم.بايد بدونه كه وقتي اين جا ميشينه و ابراز خوشحالي ميكنه،يكي مثل من هر روز بعد از تمرين ميره بهشت زهرا سر خاك كسي كه قبل از اون بوده...سر خاك كسي كه صداي تار زدنش هنوز تو گوشمه...كسي كه عكس هاش برام عذابه...
معصومه با اخم هايي در هم از جاش بلند شد و گفت : اقا محسن...من الان ميدونم كه شما اصلا تو شرايط خوبي نيستيد...
محسن حرف معصومه رو قطع كرد و بلند گفت : نه...نه تو هيچي نميدوني...
معصومه بدون توجه به حرف محسن ادامه داد : اومدن من به اين گروه كاملا اتفاقي بود...من كه از قصد نيومدم جاي عزيز از دست رفته ي شما بشينم...باور كنيد من خودمم از اين موضوع ناراحتم...
محسن دستي به صورتش كشيد و گفت : ببين...سعي نكن واسه من اداي اين ادماي دلسوز و مهربون رو در بياري...من ميدونم تو و امثال تو چجور ادمايي هستيد...مثل يه فرشته ي مهربون ميايد جلو و بعد خودتونو نشون ميديد...
_من اگر اومدم توي اين گروه فقط براي كمك به شما بوده...
ديگه نميتونستم تحمل كنم...گفتم : بسه ديگه...توروخدا بسه ديگه...
محسن نگاهي به من كرد و بعد رو به معصومه گفت : اگر اين جام و دارم توي اين سالن تمرين ميكنم،فقط به خاطر روز اجراست كه سارا ارزو شو داشت...وگرنه بدون كه هزار بار گذاشته بودنم و رفته بودم...
رفت سر جاش نشست.مدتي ساكت مونديم و مجيد گفت : پاشيد جمع كنيم بريم...با اين وضع نميشه تمرين كرد...
همه بلند شدند.معصومه تارش رو توي كيف مخصوصش گذاشت.داشت ميرفت كه گفتم : معصومه...!
برگشت و دنبال صدا گشت.دست تكون دادم و گفتم : وايسا كارت دارم...

[ Pofak ]
1391,10,12, ساعت : 18:05
به طرفم اومد.گفتم : ميخوام باهات حرف بزنم...
صبر كرديم تا همه رفتن.به مجيد هم گفتم بيرون منتظرم باشه.سر صحبت رو باز كردم و گفتم : خيلي قشنگ تار ميزنيا...
_ممنون...
ادامه دادم : ببين...ميخواستم بابت حرفاي محسن ازت عذر خواهي كنم...باور كن دست خودش نيست...محسن،سارا رو خيلي دوست داشت...خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرشو كني...از دست دادن سارا،محسن رو خورد كرد...به دل نگير...
سرش رو انداخت پايين و گفت : ميفهمم...
لحظه اي سكوت كرد و ادامه داد : نبايد توي جمع ابراز خوشحالي ميكردم...
_مسئله فقط حرف تو نيست...محسن خيلي حساس شده.به كوچيك ترين چيزي واكنش نشون ميده...جلوي اون زياد از تمرين و بچه هاي تمرين حرف نزن...
_باشه...
از سالن رفتيم بيرون.معصومه گوشه اي از چادرش رو روي صورتش كشيد و از مجيد خداحافظي كرد و از ما دور شد.
رو به مجيد گفتم : نميدونم چرا اين دختره به دلم نشسته...
دستش رو كرد توي جيبش،سرش رو كج كرد و با نيشخند گفت : واقعا؟
_اره...يه جور خاصيه...با همه ي ادمايي كه تا حالا ديدم فرق ميكنه...
_مثلا چه فرقي؟
_مثلا هركي ديگه جاي اون بود با اين حرفايي كه محسن زد،ميزاشت ميرفت...
_اره خب...حالا بيا بريم كه دير شد.الانه كه تلفن هاي مامان شروع بشه...سر راه بايد غذا هم بگيريم.
اون شب خانواده ي مجيد خونه ي ما مهمون بودن.يه دور هميه كوچيك كه كمي مارو از حال و هواي تميرين بيرون مي اورد...
****
در حالي كه دستمون پر از كيسه هاي غذا بود وارد خونه شديم.وقت نداشتم غذا درست كنم،وگرنه حتما دستپختمو به خورد مادر و پدر شوهر عزيزم ميدادم !
محبوبه جون رو به ما گفت : چقدر دير كردين شماها...
مجيد گفت : مادر من خيابونا ترافيك بود...ماشين دنده هوايي نداره كه...
دور هم شام رو خورديم.بعدش هم همه نشستن به حرف زدن.ساكت يه گوشه نشسته بودم كه فريد اومد كنارم.با مهربوني گفتم : چطوري پسر خوب؟
صداشو بچه گونه كرد و گفت : خوبم خاله نرگس،فقط اگه ميشه كارتون تام و جري رو بيشتر پخش كنيد...
_درد...بي مزه...يه بار اومدم با تو عين ادم حرف بزنم،لياقت نداري فريد...
_عين ادم حرف نميزني كه عين ادم جواب بگيري...به يه جنتلمن بسيار جذاب ميگن پسر خوب؟
_اوووووووه...بابا جنتلمن...بيا پايين بابا...اون بالا مالاها سير ميكني...
_هه...كجاي كاري جوجه...الان نصف دختراي اين شهر دنبال منن كه تورم كنن...
_اممم...عزيز شما كه خودت جوجه خروسي،به كسي كه دو برابر سنتو داره نگو جوجه...بعدم،نصف دختراي اين شهر مغز خر خوردن...
كل كل من و فريد ادامه داشت،كهكم كم خانواده ي مجيد اماده ي رفتن شدن.
داشتم توي اشپزخونه جمع و جور ميكردم كه مجيد اومد و در گوشم گفت : ميشه امشب در خدمتتون باشيم؟
_از چه لحاظ؟...
_از يه لحاظ خاص...
خنديدم و گفتم : هرچند كه خيلي بهمون زحمت ميدي...ولي باشه...
بعد لبخند مرموزي زد و رفت به بقيه گفت كه نمياد.فريد رو به مجيد گفت : بدبخت زن زليل.
مجيد جوري جلوي فريد ايستاد تا كسي نبينتش، بهش گفت : تو يكي ضر نزن...
بعد با لبخند به سمت بقيه برگشت.همه رفتند و من موندم و مجيد و بابا.كمي كه خونه رو جمع و جور كردم،رفتيم كه بخوابيم.
روي تختم نشسته بودم كه مجيد اومد تو اتاق و در رو بست.بعد در حالي كه همون خنده ي مرموز روي لبش بود چراغ رو خاموش كرد و كنارم نشست.دستش رو دور كمرم حلقه كرد.هلم داد و باعث شد كه بخوابم.كم كم پيراهنم رو بالا زد.توي چشمام خيره شد.حتي توي اون تاريكي ميتونستم اون چشماي گيراش رو ببينم.بعد گفت : گفتم كه ميخوام خواص باشه...
پيراهنم رو از تنم در اورد.خودش هم پيرهنش رو در اورد.كمي گذشت.ولي مجيد نميخواست بس كنه...كم كم دستش رو برد طرف شلوارم.سعي كردم بهش بفهمونم كه نه...
ولي مجيد خودش نبود...توي يه حال ديگه اي بود...سعي كردم بهش بفهمونم ولي اون...
گفتم : مجيد...
اون گوش نميكرد...
_مجيد نه...
به من گوش نميكرد...
_مجيد الان نه...
كار خودش رو ميكرد...
_من الان نميتونم...مجيد...
توي دلم به هرچي احساس مردونس فوش دادم...
_من الان امادگيشو ندارم...
عصباني شدم.من امادگيشو نداشتم و اون فقط به فكر خودش لذت بردنش بود...
بلند داد زدم : مجيد...من الان امادگي ندارم...
به خودش اومد...در حالي كه نفس نفس ميزد دستش رو بالا اورد،سرش رو انداخت پايين و چشماشو بست و گفت : ببخشيد...رها ببخشيد...
بعد لباسش رو پوشيد و از اتاق رفت بيرون.

[ Pofak ]
1391,10,15, ساعت : 15:55
صبح اون روز،به سختي خودمو از تخت جدا كردم.بدنم از ديشب يكم درد ميكرد.
رفتم بيرون.بابا و مجيد داشتند صبحانه ميخوردند.دستم رو روي گردنم كه درد عجيبي داشت گذاشتم و گفتم : يه وقت خدايي نكرده منتظر من نباشيدااا...بخوريد،بخوريد...
مجيد سلام كرد.نگاه غضبناكي كردم و جوابشو ندادم.رفتم ابي به صورتم زدم،بعد از توي اشپزخونه براي خودم نون اوردم و روي صندلي كنار بابا نشستم.
بابا در حالي كه لقمه توي دهنش بود،با من من گفت : خب خواب بودي نخواستيم بيدارت كنيم...
_مهم نيست...
بعد از صبحانه،چيز هايي كه روي ميز بود رو جمع كردم و بردم.مجيد هم براي ظاهر سازي دو تا ظرف دستش گرفت و دنبال من اومد.
داشتم ظرف ميشستم كه مجيد دست به كمر كنارم ايستاد و در حالي كه با دست ديگش به كابينت تكيه داده بود،با اخم گفت : چته تو؟
_هيچي...
_هيچي؟پس چرا اين جوري ميكني؟
شير اب رو بستم و به طرف اتاقم رفتم.لباس پوشيدم و اماده ي رفتن به تمرين شديم.
مجيد دزدگير ماشين رو از دور زد و سوار شديم.
مجيد : نميخواي بگي؟
_من ميخوام ببينم يعني تو واقعاًاًاًاًاً نميدوني من چمه؟
_نه والا...
طلبكارانه گفتم : من بايد داد بزنم و بگم امادگي ندارم؟
_اهااااان...پس از ديشب ناراحتي...
بعد با نيشخند گفت : بابا شبه جمعه بود،گفتيم يه صفايي به خودمون بديم كه اخرشم نشد...
_هميشه همه چيزو مسخره ميگري...
_مسخره چيه...؟رها جان من يه مَردم...خب احتياج دارم...اي بابا...
از پنجره بيرون رو نگاه كردم و ساكت موندم.مجيد روي فرمون ضرب اومد و با رقص گردن خوند :
گفتم كه،گفتم كه،گفتم به خدا قهر گناهه
دل منتظره چشم به راهه
اي من به،اي من به،اي من به فدات ناز نكن تو
با چشم سيات ناز نكن تو
از حركاتش خندم گرفته بود.زيرچشمي نگاش كردم و لبخندي زدم.نزديكم شد و گفت : اين شد!
راه افتاديم.دوباره يه روز ديگه،دوباره يه تمرين ديگه،دوباره همون نت هاي هميشگي انتظار مارو ميكشيد.
****
بعد از تمرين،داشتم سنتورم رو جمع ميكردم كه معصومه اومد پيشم.
_خسته نباشي رها جون!
_ممنون عزيز،شمام خسته نباشي.
_ميخولستم يه چيزي بگم بت.وقت داري؟
زيپ كيف سنتورم رو بستم و گفتم : اره،بگو
_من و چند تا از دوستام،روزاي تعطيل،يا هر وقت كه وقت داشته باشيم ميريم يه خانه ي سالمندان،براي كسايي كه اون جان همنوازي اجرا ميكنيم.گفتم به تو هم بگم كه اگه دوست داشتي فردا با ما بياي.
_چقدر خوب...اره حتما ميام.
_پس من ادرس اون جارو واست ميفرستم.
_باشه.
از معصومه خداحافظي كردم و مثل هميشه بعد از يه تمرين خسته كننده برگشتيم خونه.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
بچه ها خواهشا بريد لينك نقد و بگيد دوست داريد داستان خوب تموم بشه يا بد...
من موندم...خودم دوست دارم خوب تموم بشه ولي همه چيز به نظر شما بستگي داره.
من واقعا نميدونم...
خودمم شك دارم،ولي تو سايت شايعه شده كليد تشكر خرابه...

[ Pofak ]
1391,10,16, ساعت : 16:43
به تيكه كاغذي كه توي دستم بود نگاه كردم و شماره پلاك اون خونه ي بزرگ رو با شماره پلاكي كه توي كاغذ نوشته بود مطابقت دادم.خودش بود.همون جا منتظر معصومه شدم.
از دور چند نفر رو ديدم كه با دست هاي پر به سمت من ميان.عينك افتابيم رو برداشتم و با دقت نگاه كردم.چهره ي معصومه رو شناختم.لبام رو به هم ماليدم تا رژي كه زده بودم به چشم بياد و به طرف اونا رفتم.هر كدوم،يكي از دستاشون پر بود از شاخه هاي گل رز و با دست ديگه سازشون رو گرفته بودند.معصومه رو به دوستاش گفت : خب بچه ها،اينم رها خانوم!
بعد دستش رو به سمت تك تك دوستاش برد و معرفيشون كرد : مينا،عطيه،زهرا
سلام كردم و از اشنايي باهاشون ابراز خوشحالي كردم.بعد گفت چند نفر ديگه هم هستند كه الان ميان.كمي منتظر شديم و بعد سه تا پسر هم به ما پيوستند.معصومه دستش رو به سمت نفر اول گرفت و بعد به ترتيب گفت : اقاي قرباني،اقاي رحمانپور و رضا،برادرم.
رو به اون ها گفتم : خوشبختم.
معصومه من رو به دوستان مذكر معرفي كرد : رها خانوم،نوازنده ي سنتور.
پسر قد بلند و عينكي اي كه فاميليش قرباني بود رو به من گفت : شما هم سنتور ميزنيد؟
_بله...
معصومه گفت : رها اقاي قرباني هم توي گروه ما سنتور ميزنند.
_چه خوب!
يه دسته از شاخه گل هارو گرفتم و باهم رفتيم تو.وارد يه محوطه ي بزرگ شديم كه سر تا سرش رو درخت كاشته بودند.پيرزن هايي رو ميديم كه توي محوطه مشغول قدم زدن هستند.عده اي هم دور هم نشسته بودند و حرف ميزدند.انتهاي اون محوطه،يه تخت قديمي چوبي،كه روش فرش رنگ و رو رفته اي انداخته بودند،بود.از همونايي كه تو خونه ي مامان بزرگا هست!
معصومه گفت : از اين به عنوان سن استفاده ميكنيم.

گل ها رو كناري گذاشتيم و مشغول اماده كردن ساز هامون شديم.توي اون جمع،حالا دقيقا اين من بودم كه با همه فرق داشتم.دوستاي معصومه همه مثل خودش بودند.خيلي موذب شدم.مخصوصا با وجود رضا،برادر معصومه كه اصلا به من نگاه نميكرد و مدام سرش رو پايين مي انداخت.خيلي با من و دوستام فرق داشتند.نميدونم چرا،ولي براي يك لحظه از خودم خجالت كشيدم.توي اين فرا بودم كه خانمي با چند تا بلندگو توي دستش به سمت ما اومد.با بچه ها احوال پرسي گرمي كرد.ظاهراً مدير اون جا بود.من هم جلو رفتم و سلام كردم و مثل قبل،معصومه منو معرفي كرد.
بعد گفت : رها خانوم همسر مدير گروه جديدي هستند كه من تازه رفتم توش.دارن براي اجراي زنده ي يه همنوازي تمرين ميكنند كه پايان نامشونم هست.
خانم مدير هم گفت : خوش امديد رها خانوم.واقعا ممنون كه توي اين كار خير با بچه ها سهيم شديد!ايشالا خدا حاجت قلبيه همتونو بده كه دل اين پيرزن هارو شاد ميكنيد.
بعد از كمي صحبت،دوباره مشغول كار شديم.بلند گو هارو جوري تنظيم ميكرديم كه دقيقا رو به روي سازمون باشه.كمي روي سن رو مرتب كرديم.دوستان مذكر صندلي هارو از توي انبار اوردند و مشغول چيدن صندلي ها شديم.
بعد از اون پيش اقاي قرباني كه سر تا سر لباس هاش از خاك روي صندلي ها كثيف شده بود رفتم و گفتم : ببخشيد من بايد نت هارو از شما بگيرم؟
_چه نتي؟
_نت ها اجرا ديگه
_اهان،نه،چيز خاصي نيست.خودتون همه رو حفظيد.
_چطور؟
_اخه ما وقتي ميايم اين جا،كار خاصي رو اجرا نميكنيم.بيشتر همون قطعه هاي همنوازي ساده اي كه توي دانشكده ياد گرفتيم رو ميزنيم.كه حتما خود شما همشو بلديد.
_باشه،ممنون!
بيخيال نت شدم و رفتم پشت سنتورم نشستم و براي مطمئن بودن از كوك بودنش،با مضراب هام،چند تا بهش زدم.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
نقد اساسي ميخوادااا...

[ Pofak ]
1391,10,25, ساعت : 17:34
همه پشت ساز هاشون نشستند.خانم هاي مسن،گروه گروه مي اومدند و با ذوق روي صندلي ها ميشستند و منتظرانه مارو نگاه ميكردند.
همه ي صندلي ها پر شد و ما شروع كرديم.اولين كارمون هم نوازيه مستم مستم بود.
يه گلي گوشه چمن،گوشه چمن،
تازه شكفته،تازه شكفته
نه دستم بش ميرسه،بش ميرسه،
نه خوش ميوفته،نه خوش ميوفته
مستم،مستم،مستم،
تيغش بريده دستم.
بعد از اتمام كار،صداي دست بلند شد.همه با شوق مارو نگاه ميكردند.نگاه هايي لبريز از خوشحالي رو به روي من بود،كه من رو براي كار بعدي با انگيزه تر ميكرد.
همنوازي بعدي گل پامچال بود.
با دقت مضراب هارو به سيم هاي براق سنتورم ميكوبيدم.تمام نت ها رو در ذهنم دسته بندي ميكردم و در يك زمان واحد،دست هام رو به سرعت نور تكون ميدادم و مضراب هارو ميكوبيدم...
چقدر لذت بخش بود...اين كه بدوني كاري كه داري انجام ميدي،يه عده رو تا مرز پرواز خوشحال ميكنه...اين كه پيرزن هايي رو كه هر روزشون تنهايي مطلق هست رو شاد كني...
اين احساس،تموم وجودم رو فرا گرفته بود.شور و شوق خاصي رو تو خودم حس ميكردم.انگار ديگه اين من نبودم كه سنتور ميزدم.دستام بدون اراده حركت ميكرد و ضربه هاي مضراب بود كه پياپي به سنتور ميخورد...
تماشاچي هايي كه هركدومشون مثل مادربزرگم بودند،با چهره هايي گل انداخته،و يا بعضي گريان،تشويقمون ميكردند.همه كار مارو دوست داشتند...!
بعد از چند تا همنوازي ديگه،از اون تختي كه ظاهراً سن بود پايين اومديم و به هر نفر،يك شاخه گل داديم.انگار،تموم دنيا توي همون يك شاخه گل براشون خلاصه ميشد.خوشحال ميشدند و شاخه گل رو از دستم ميگرفتند و پيشونيم رو ميبوسيدند.دست هاي مهربونشون براي لحظه اي اغوش دست هاي من ميشد و من بدون فكر كردن به هيچ چيز ديگه اي،از خوشحالي اونا،خوشحال بودم...
كم كم وسايلمون رو جمع كرديم و اماده ي رفتن شديم.تا سر خيابون باهم همراه بوديم و بعد از معصومه و دوستاش خداحافظي كردم و از اونا جدا شدم.
***
بعد از تمرين،معصومه رو به يه شير كاكائو و تي تاپ مهمون كردم.والا...ادم پول مفت نداره كه هي بره كافي شاپ قهوه بخوره...اصلا صفايي كه خوردن شيركاكائو و تي تاپ،لب جوب هست،تو خوردن قهوه ي فرانسوي تو يه كافي شاپ لوكس نيست.
از يه سوپر ماركت شيركاكائو و تي تاپ خريديم و رفتيم به سمت پارك كوچيكي كه اون سمت بود.روي نيمكتي نشستيم.معصومه با همون لبخند هميشگي گفت : خب،ديروز چطور بود؟راضي بودي؟
خنديدم و گفتم : ديروز...عالي بود...
بعد به نقطه اي خيره شدم و گفتم : ديروز كه مدير اسايشگاه بهم گفت ايشالا خدا حاجت قلبيتو بده،رفتم تو فكر...
_چطور؟
پوزخندي زدم و گفتم : اخه خدا با ما بچه مطرب ها كه كاري نداره...
_شايد تو كاري با خدا نداشته باشي،ولي خدا با تو كار داره...
_كوش؟پس چرا نيست؟چرا تو هيچ جاي زندگيم نميبينمش؟
_تو...به قلب اعتقاد داري؟
_چي؟
دستم رو گرفت،روي قلبم گذاشت و گفت : رها!خدا اين جاست...!
به چشم هاي معصومه خيره شدم.شيركاكائو كيكش رو خورد و رفت.ولي من همچنان نشسته بودم.
حرف معصومه من رو براي چند روز به فكر واداشت.نميخوام اغراق كنم،اما انگار يه چيزي رو پيدا كرده بودم...يه سرنخ...
***
سه هفته بيشتر به روز اجرا نمونده بود.توي اين سه هفته بايد با تمام توان تمرين ميكرديم.هيچ روز تعطيلي نداشتيم.هيچ كس حق غيبت نداشت،ساعت تمرين بيشتر شده بود و حتي ناهارمون رو هم سر تمرين ميخورديم.به غير از تمرين كار هاي ديگه هم داشتيم.اجاره كردن سالن براي روز اجرا،كه خودمون بايد پيگيرش ميشديم،تنظيم دعوت نامه ي روز اجرا براي چند تا از اساتيد دانشگاه،خريد يا دوخت لباس هاي يكدست براي بچه ها و...
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
يه نكته رو بايد بگم،
دوستان رها اون جوري كه شما الان داريد فكر ميكنيد تغيير نميكنه...
بچه ها اين جا كسى اديت اهنگ بلده؟يعنى كسى ميتونه يه اهنگى بهش بدم بعد يه تيكه هاييشو واسم حذف كنه،يه تيكه هاييشو يه كارى كنه كه دوبار پخش بشه و اين چيزا؟
اگه كسى بلده خواهش ميكنم بگه...واسه پست اخر حتما لازم دارم.يعنى اگر اين اهنگى كه ميخوام رو نتونم اديت كنم،حالا حالاها پست اخر رو نميزارم.توروخدا كمكم كنيد

[ Pofak ]
1391,11,07, ساعت : 15:34
روز ها و شب ها به حرف معصومه فكر ميكردم.ولي هرچي بيشتر فكر ميكردم،كمتر به نتيجه ميرسيدم...فكر كردن هام بي حاصل بود و از همين رنج ميكشيدم...حرف هاي اون من رو انداخته بود توي منجلابي كه هرچي دست و پا ميزدم بيشتر توش فرو ميرفتم...
تمرين تموم شده بود كه با صداي دست زدن مجيد به خودم اومد.با صداي بلند گفت : بچه ها،يه دقه گوش بديد...
توجه همه به مجيد جلب شد.همه ساكت شدند و به مجيد خيره شديم.در حالي كه رو به رومون ايستاده بود گفت : سه هفته بيشتر تا روز اجرا نمونده و ما كلي كار داريم.سالني كه براي اجرا در نظر گرفتيم تقريبا بزرگه.پس بايد يه سري تبليغات بكنيم كه بچه هاي دانشكده ي خومون با بليط وارد بشن.بعد رو به من گفت : رها،وظيفه ي تبليغات با تو.
دوباره ادامه داد : واسه ي چند تا از استاد ها و رئيس دانشكده هم بايد دعوت نامه بديم.مثلا،الماسي و مهدي پور و اينا...
رو به محمدعلي گفت : ممد كار دعوت نامه ها هم با تو.
ادامه داد : اجاره ي سالن و كار هاش رو هم خودم انجام ميدم.فقط ميمونه بحث لباسا.چيكار كنيم؟
فرناز گفت : من ميرم دنبالش.
مجيد : پس اينم حل شد.فقط يه چيزي،از الان بشينيد حساب كنيد كه كيارو ميخوايد واسه ي اجرا دعوت كنيد.چون هر كدوم از شما فقط دو نفر رو ميتونه همراه خودش بياره.
سينا گفت : اي بابا...داداش من حرفايي ميزنيا...ما عيال باريم،بين زن و پنج تا بچه چجوري دو تارو انتخاب كنيم؟
همه با احتياط نگاهي به محسن كرديم و اروم خنديديم.نگاه غضبناك فرناز به سينا،خنده ي ما رو جمع كرد و بعد مجيد گفت : مشكل خودتونه،بايد فقط دو نفر رو همراه داشته باشيد.
امير گفت : پس اين ممد بيچاره كه سه تا زن داره چيكار كنه؟
محمدعلي گفت : ضر نزن بابا...
سينا گفت : ببين هر كدوم شب جمعه بيشتر بت حال دادن اونارو بيار...
مجيد : اِ...زشته،اين جا خانم نشسته...
_به جون تو نميدونستم خوب شد گفتي...مجيد خودتم دلت ميخوادا...
مجيد : بخواد يا نخواد...كيه كه تحويل بگيره؟
همه ي پسرا باهم زدند زير خنده.در حالي كه از خنده قرمز شده بودند،به من نگاهي ميكردند و ميگفتند : بابا هواي اين رفيق مارو داشته باش...
ميدونستم معصومه از حرفاشون خوشش نمياد.رفتم پيشش نشستم و گفتم : ببخشيد توروخدا...اينا بعضي وقتا ميوفتن رو اون كانال.
_زياد مهم نيست...مهم،محسنه...نگاش كن...
نگاهي به محسن كه گوشه اي نشسته بود انداختم.ساكت و تنها بود و به حرف هاي بقيه هيچ عكس العملي نشون نميداد.كم كم بلند شد،وسايلش رو جمع كرد و رو به بقيه گفت : من مهمون ندارم...هر كس ميخواد از دو نفر من استفاده كنه...
و از سالن خارج شد.رو به پسرا كه هر و كرشون جمع شده بود گفتم : همينو ميخواستيد؟؟
كسي جوابي نداد و يكي يكي از سالن خارج شديم.
***
بعد از تقسيم وظايف،هر روز بعد از تمرين مي افتادم دنبال جور كردن تبليغ.دو سه تا متن نوشتم و يه روز با مجيد رفتيم دانشكده و روي تمام تابلو هاي اعلان تاريخ برگزاري اجراي زنده ي موسيقي سنتي رو اعلام كرديم.ميدونستم خيلي ها دوست داشتن توي سالن اجرا حاضر بشن.خيلي از بچه هاي دانشكده از پايان نامه ي ما با خبر بودن و ميخواستن كار مارو ببينن.
تمرين،توي اين روز هاي اخر سنگين تر شده بود.ديگه هيچ ايرادي نداشتيم و فقط براي هماهنگي تمرين ميكرديم.
داشتيم به اون روزي كه اون قدر انتظارش رو كشيده بوديم نزديك ميشديم.روز اجرا!كه شبانه روز براش تلاش ميكرديم.ديگه كم كم داشت وقت اون ميشد كه نتيجه ي اون همه تلاش رو ببينيم.اي كاش...اي كاش سارا هم بود و ميديد كه اون همه تلاش،داره به ثمر ميرسه...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
.

[ Pofak ]
1391,12,24, ساعت : 20:27
هفته ى اخر تمرين بود.اون روز ها ساعت تمرين رو كمتر كرده بوديم و بقيه ى وقتمون رو صرف كار هايى ميكرديم كه براى روز اجرا بود.
اولين روز از اخرين هفته بود كه دستگيره ى سالن رو چرخوندم و وارد شدم.بچه ها رو ديدم كه دور هم جمع شدند و به چيزى خيره هستند.بلند سلام كردم.سرها به طرفم برگشت و جواب سلامم رو دادند.فرناز گفت : رها بيا يه نگاهى به اين طرح ها بنداز.
كيفم رو كنارى گذاشتم و با كنجكاوى رفتم كنارشون.چيزى كه دورش جمع شده بودند چند تا مدل لباس كه حالت سنتى داشت بود.طرح هارو ورق زدم و گفتم : به به...اينا رو از كجا اوردى؟
_يه خياط خيلى خوب سراغ داشتم.رفتم پيشش و گفتم براى اجرامون لباس يك شكل ميخوايم.تاكيد هم كردم كه طرحش سنتى باشه.اينارو بم داد.اوردم كه باهم تصميم بگيريم كدومش رو بدوزه.
_چند روزه ميتونه بدوزه؟
_اشناست...اگه بهش سفارش كنم ميتونه سه،چهار روزه تحويل بده.
دوباره ورقى زدم و گفتم : قشنگن!
بعد از چند دقيقه مجيد هم رسيد.اونم نگاهى به مدل هاى لباس انداخت و گفت : به نظر من همشون قشنگن.
فرناز گفت : خب كدومشون رو بديم براى دوخت؟
براى چندمين بار ورقى زدم و مدلى كه دوست داشتم رو نشون دادم و گفتم : اين چطوره؟
سينا گفت : اون طرح مردونش خيلى ضايست...
هر كدوم از مدل هاى لباس،هم مردونه داشت و هم زنونه كه براى همچين مواقعى لباس ها هماهنگ باشند.
يكى ديگه رو انتخاب كردم و گفتم : اين يكى چى؟
بعضى ها نظر من رو قبول كردند و بعضى ها هم نه.امير كه مخالف بود البوم مدل هارو از دستم گرفت و گفت : بده من بابا تو بلد نيستى انتخاب كنى.
_تو انتخاب كن ببينم چى انتخاب ميكنى...
_الان يه مدلى انتخاب كنم تو كفش بمونى.وايسا...اهان!اين چطوره؟
پوزخندى زدم و گفتم : اين كه شبيه گونيه...
_گونى قيافته،به اين قشنگى.
_تو ميخواى گونى بپوشى به من ربطى نداره.من يكى ديگه ميخوام.
زهره البوم رو از دست امير گرفت و گفت : بديد من بابا...هيچ كدومتون سليقه نداريد.
سينا با تمسخر گفت : يا امامزاده بيژن...بچه ها زهره ميخواد انتخاب كنه...
زهره ورقى زد و گفت : اين خوبه؟
فرناز گفت : اين طرح زنونش قشنگ نيست.
محمدعلى گفت : اتفاقا طرح مردونش خيلى قشنگه.همينو بدوزيم.
_برو بابا...
سر و صدايى بلند شد.هركس ميخواست مدلى كه خودش دوست داره براى لباس انتخاب بشه كه مجيد گفت : بچه ها!يه لباس ميخوايد انتخاب كنيدا...اصلا بده به من اونو.من مدير گروهم،هرچى من بگم همونو ميدوزيم.
مدلى رو انتخاب كرد و به ما نشون داد.داد و قال راه انداختيم كه اين ديگه چيه...ما اينو نميپوشيم و...
بالاخره بعد از يك ساعت به نتيجه رسيديم و همه با هم يك مدل رو انتخاب كرديم.قشنگ بود.طرح زنونش يه مانتوى بلند بود كه پايينش حالت دامن داشت.رنگ پارچه مشكى بود ولى طرح هاى سنتى به رنگ سبز يشمى روش داشت.دامنش هم يك لايه ى زيرى داشت كه بلندتر از رويى بود و سبز يشمى بود.شالمون هم سبز يشمى بود.طرح مردونش هم يه لباس استين بلند دكمه دار مشكى بود كه استين هاش رو تا ميزدن و به صورت استين سه ربع درميومد.ساده ولى در عين حال قشنگ بود.
****************
دعوتنامه هايى كه محمدعلى تنظيم كرده بود رو براى رئيس دانشكده و چند تا از استاد ها فرستاديم.فرناز هم لباس هارو سفارش داد و بعد از چند روز اماده شد.يك روز همه خونه ى ما جمع شدند و لباس هاى يك شكل روز اجرا رو پوشيديم تا اگر مشكلى داشت،قبل از روز اجرا برطرف بشه.
پوشيدن لباس ها و تجسم روز اجرا شور و شوق خاصى داشت.همه خوشحال بوديم و جمع ما از شوخى و خنده دور نبود...
كارهاى اجاره ى سالن هم انجام شد.يك روز قبل از روز اجرا بود كه همه باهم رفتيم تا سالن رو ببينيم.سالن بزرگى نبود.كوچيك هم نبود.متوسط بود و كفاف مراسم اجراى موسيقى زنده ى مارو ميداد.صندلى هاى دسته دار قرمز،مثل صندلى هاى سينما داشت كه قرار بود فردا پر بشه از بچه هاى دانشكده و اساتيد موسيقى كه نتيجه ى چند ماه تلاش مارو گوش ميكردند.و مهم تر از همه اين كه پايان ناممون رو تحويل داده بوديم.
*****************
اون شب از اشتياق زياد و همين طور كمى ترس و دلهره خوابم نميبرد.همش به فردا فكر ميكردم.به اين كه كار ما چطور ميشه؟نكنه يه وقت گند بزنيم...اما بالاخره خوابم برد.
صبح روز اجرا،مثل همه ى روز هاى ديگه،نه نه،كاملا متفاوت از روز هاى ديگه بود.با عجله به اين طرف و اون طرف ميرفتم.صبحانه ى مختصرى خوردم و لباسم رو پوشيدم.كفش هايى كه ميخواستم اون جا بپوشم رو گذاشتم تو ى يه كيسه.حول بودم و سر از پا نميشناختم.موهام رو با فرق كج بستم و كمى ارايش كردم.رفتم بيرون و دنبال جوراب هام گشتم.روى مبل گذاشته بودمشون اما حالا نبودند.اَه...لعنتى الانم وقت گم كردن جوراب بود؟
حراسون اطراف مبل رو دنبالش گشتم.بابا كه يكدست كت و شلوار طوسى پوشيده بود خيلى شيك و اتو كشيده از اتاقش خارج شد.
گفتم : بابا،جوراباى منو نديديد كه اين جا بود؟
اما قبل از اين كه بابا جواب بده چشمم بهش افتاد و دوباره گفتم : پيداش كردم!
داشتم جورابام رو ميپوشيدم كه بابا رو به روم ايستاد و گفت : رها خانوم،چرا حولى؟
لبخندى زدم و گفتم : استرس دارم بابا...
بعد شالم رو روى سرم انداختم و كمى از موهام رو بيرون گذاشتم.قبل از اين كه از خونه بيايم بيرون،نگاهى به عكس سارا و مامان كردم و گفتم : كاشكى هر دو تون الان اين جا بوديد.
كتونى هام رو پوشيدم و با بابا از خونه خارج شديم.پوشيدن كتونى با اون لباس هاى سنتى و خوشگلم خيلى ضايه بود و تو چشم ميزد.ولى ميترسيدم كفش هام كثيف بشه.براى همين ترجيح دادم توى كيسه پلاستيك باشند.
سوار ماشين شديم و راه افتاديم.وقتى رسيديم،عده اى از دانشجو هاى دانشكده رو ديديم كه جلوى در سالن بودند و منتظر بودند تا ساعت اجرا فرا برسه.با بابا از در پشتى سالن وارد شديم.تقريبا همه اومده بودند.نميدونم چرا از ديدن هم ديگه ذوق زده ميشديم.انگار كه چندين ساله همديگه رو نديديم.سنتورم رو با احياط در اوردم و روى جايگاهش گذاشتم.به اطرافم نگاه كردم،ظاهراً همه چيز مرتب بود.بچه ها هم ساز هاشون رو روى جايگاهش گذاشته بودند.استاد مشايخى هم اون جا بود.خيلى زود چند تا بلند گو اوردند و قبل از اين كه بيننده هاى ما وارد سالن بشند،با فاصله اى مناسب جلوى ساز ها گذاشتند.
هنوز مشغول تنظيم بلند گو ها بوديم كه كم كم بچه هاى دانشكده اومدند تو.صندلى هارو مرتب كرديم.حالا ديگه همه اومده بودند.كم كم نشستيم پشت ساز هامون.چشمم كه به اون جمعيت مى افتاد يكم ميترسيدم ولى ميدونستم كه ما كاملا كارمون رو بلديم.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
پست بعدى پست اخره :((

[ Pofak ]
1392,04,16, ساعت : 23:51
سلام!قبل از هرچيزى لطفا كسايى كه پست اخر رو ميخونن اهنگ نهان خانه ى دل از استاد بيژن بيژنى رو دانلود كنن و هنگام خوندن گوش بفرمايند.توصيه ميكنم حتما دانلود كنيد چون من پست اخر رو بر اساس اون نوشتم.اگر ميتونستم لينكشو قرار ميدادم ولى متاسفانه خلاف قوانين سايت هست.
ميدونم كه الان همه داريد به من فوش ميديد...اين پست اخر اون قدر طول كشيد كه حتى رمانم رفت تو كتاب هاى متروكه،ولى بالاخره تموم شد.اين فاصله افتادن بين پست ها خيلى از مخاطب هارو پروند،ولى مهم نيست...چيكار ميشه كرد؟
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
نگاهى به هم انداختيم...چشم هاى همه پر بود از هيجان و نگرانى،
نفس عميقى كشيدم،دل به دريا زديم و با اشاره ى دست مجيد شروع كرديم.
اول از همه محمدعلى و عاطفه ساز رو با فاصله اى مناسب از بلندگو قرار دادند وشروع كردند به نواختن سه تار.نگاهم به زمين دوخته شد.سعى ميكردم به تماشاچى ها نگاه نكنم.نت هارو تو ذهنم دسته بندى ميكردم.جذر و مد هاى ريتم رو براى خودم ياد اورى ميكردم.با دقت گوش ميدادم.همه ساكت بودند و به قسمت تك نوازى سه تار دقت ميكردند.همنوازى ما مثل يك كارناوال بود.عاطى و محمدعلى پنجه هاى هنرمندشون رو به سيم ها ميزدند و ماهرانه مخاطب رو جذب ميكردند.سرم رو بلند كردم.امير با حركت سر ريتم رو تاييد ميكرد.مجيد رو روى رديف اول تماشاچى ها ديدم كه كنار بابا و استاد مشايخى نشسته و با رضايت نگاه ميكنه.عاطفه و محمدعلى گاهى تك نگاهى به هم ميكردند.لبخند روى لب هاشون موج ميزد.ريتم تغيير كرد.اوج گرفت،حركت دست روى سيم هاى ميانه بيشتر شد.چهره ى محمدعلى توى اون لباس مشكى چقدر جذاب تر به نظر ميومد...عاطفه نگاهى به سينا انداخت كه وقت همراه شدنش بود.سينا اماده شد،دف رو با احتياط بالا اورد و در حالت اماده باش نگه داشت...
*
*
*
سينا با زدن ضربه هايى به دف وار نت شد.حالا همنوازى سه تار و دف بود كه اجرا ميشد.دست هاى سينا با قدرت بالا و پايين ميشد و دف رو به صدا در مى اورد.دايره هاى فلزى كوچيك،درون دف ميرقصيدند و به همنوازى ما زيبايى ميدادند.هميشه عاشق صداى دف سينا بودم.هيچ كس رو نديده بودم كه به قشنگى اون دف بزنه.قطعه ى هم نوازى دف و سه تار چند بار تكرار ميشد كه مقدمه اى بود براى ورود كمانچه ها به ريتم.زهره و معصومه اماده شدند و ارشه رو تو دست گرفتند.به چهره ى معصومه كه نگاه ميكردم ياد حرفاش مى افتادم...خدا...قلب...
كم كم ساز زهره هم به صدا در اومد و به دنبالش معصومه شروع به نواختن كمانچه كرد.سر كمانچه رو روى پاشون تكيه داده بودند و ارشه رو روى سيم هاى نازكش،با دقت به حركت در مى اوردند.بازم چهره ى معصومه...بازم حرفاش...خدا...قلب...
نگاهى به جمعيت كردم،به بابا،به مجيد...به جايى كه نشسته بودم.به كارى كه داشتم ميكردم.به زندگى اى كه داشتم،به سلامتى بدنم...
به چيز هايى كه داشتم و نداشتم...به زمين زل زدم.به حرف مدير خانه ى سالمندان فكر كردم...
احمقانه بود كه توى اجراى زنده ى موسيقى به يك نتيجه ى مهم زندگيم رسيدم...نميدونم چرا،نميدونم چجورى...ولى حس كردم داره نگام ميكنه...از اون بالا...داره بهم ميگه من اين جام...و اين تو بودى كه اين همه سال من رو نديدى...
نواختن سه تار متوقف شد.نوبت همنوازى كمانچه و دف بود.سينا و زهره با حركت سر امادگيشون رو بهم اعلام كردند.
حالا كم كم حضورش رو تو زندگيم حس ميكردم...
كسى كه بم صبر دو تا داغ رو داد.كسى كه كمكمون كرد بعد از مرگ سارا دوباره شروع كنيم...
مامان كه رفت،فكر ميكردم زندگى ديگه برام تموم شده.حس تلخ از دست دادن عزيز اينقدر برام سخت بود كه باور نميكردم دوباره بتونم به زندگى عاديم برگردم.اما بعد از يه مدت همه چيز عادى شد.تا اين كه دوباره اون حس تلخ رو چشيدم...وقتى كه سارا رفت...
داشتم به مرز جنون ميرسيدم...جان بر كف و مى بر دست!!!تو دل خنده اى كردم...دوباره به فكر فرو رفتم.وقتى سارا رفت همه چيز بهم ريخت...گروه،اجرا،دوستى ها و همين طور زندگى من...
اما...اما كى بود كه كمك كرد همه چيز درست بشه؟هميشه فكر ميكردم خدا تو زندگى من جايى نداره ولى الان كه دارم به گذشته فكر ميكنم ميبينم،يه چيز هايى هست،كه ماوراء حس طبيعى ما ادم هاست...يه چيز هايى كه...بايد با قلب فهميدشون!
ريتم موسيقى تغيير كرد.همچنان قطعه ى همنوازى كمانچه و دف ادامه داشت.محمدعلى هم با سه تارش اونارو همراهى ميكرد.
نميدونم شما اسمش رو چى ميزاريد...تقدير؟سرنوشت؟ معصومه تقدير و سرنوشت من رو عوض كرد...شايد اگر الان سارا جاى اون نشسته بود و داشت كمانچه ميزد،اينقدر لذت نمبيردم...چون معصومه باعث شد تا من به چيزى برسم كه اين همه سال گمش كرده بودم...سارا بهترين دوستم بود،ولى همونى كه الان داره از بالا به همه ى ما نگاه ميكنه،به قول شاعر:
خدا گر ز رحمت ببندد درى ز رحمت گشايد در ديگرى
امير با ضربه هاى ريز تنبك وارد شد.كم كم نوبت من ميشد تا نتيجه ى شش ماه تلاشم رو به همه نشون بدم...
دف توى دستاى سينا بالا و پايين ميشد،ارشه ى كمانچه روى سيم ها كشيده ميشد،پنجه هاى محمدعلى،تنبك امير...همه و همه چيز هايى بودند كه توى اين شش ماه اون قدر ديده بودم كه شده بود جزى از زندگيم...اين همون روزى بود كه ما كلى واسش تلاش كرده بوديم تا به خوبى برگزار بشه...
حركات امير روى تنبك خيلى نرم و اروم بود،برعكس تيكه اى كه با من ميزد!بايد خيلى دقت ميكردم.اون تيكه اوج كار ما بود.
به محسن نگاهى انداختم.ميتوستم حدس بزنم داره به چى فكر ميكنه...به اين كه اگر الان سارا اين جا بود چقدر خوب بود..چقدر اجرا دلچسب تر ميشد...چقدر تمرين ها لذت بخش تر ميشد...
اما...حيف كه الان اون زير خروار ها خاك و ما اين جاييم...اى كاش سارا بود و اون هم لباس روز اجرا رو به تن ميكرد...كاش بودى سارا جان...كاشكى بودى و ميدى همه چطور با شوق نگاهمون ميكنن...كاش ميديدى اون همه تلاش الان به ثمر نشسته...كاش ميديدى شبانه روز تمرين كردن هامون داره نتيجه ميده...
ياد دوره ى دانشكدشون افتادم...روزى كه شيرينى عقدشون رو پخش كردند!داشتند از خوشحالى بال درمياوردند...حالا از اون دو جفت بال،فقط يك جفت مونده...
داشت نوبت من ميشد.استرس تمام وجودم رو گرفت.دوباره همه ى نت هارو از ذهنم عبور دادم.حواسم رو جمع كرد،مضراب هارو صفت و محكم تو دستم گرفتم،به سنتور زل زدم،دوباره همه ى نت هارو از ذهنم عبور دادم.صداى تك تنبك امير رو شنيدم.اين يعنى بايد اماده باشم....
٥،
٤،
٣،
٢،
١،
شروع كردم،ضربه هاى پى در پى مضراب نقطه ى اوج كار مارو ميساخت.تموم حواسم به دستام بود.به ارتباطى كه ميان اون ها و مغز برقرار ميشد.توى مغزم فقط نت بود،توى دستم فقط مضراب و جلوى روم فقط يك سنتور...به جز اين سه تا به هيچ چيز ديگه اى توجه نداشتم.حتى به كسايى كه داشتن كار مارو با دقت تماشا ميكردن،به استاد هايى كه داشتن كيفيت كار رو بررسى ميكردن.نت، ضربه، نت، ضربه ...
اوج كار اين جا بود،ضربه ها با سرعت بيشترى و روى قسمت هاى مختلفى زده ميشدند.
محسن هم با من همراهى ميكرد.گاهى نگاهى بينمون رد ميشد.از هماهنگ بودنمون مطمئن ميشديم و دوباره روى ساز متمركز ميشديم.براى يك لحظه زير چشمى به تماشاچى ها نگاه كردم...حس كردم سارا رو بين اون ها ديدم...خودش بود...ولى،فقط يك لحظه...دستام بى اختيار نت هاى توى مغزم رو روى سنتور اجرا ميكردند و بين اون همه ادم دنبال چهره ى سارا ميگشتم...
ياد دوره ى دانشكده افتادم...روزى كه شيرينى عقدشون رو پخش كردند!داشتند از خوشحالى بال درمياوردند...حالا از اون دو جفت بال،فقط يك جفت مونده...محسن سرش رو بالا اورد.تو چشم هام خيره شد.انگار فهميد دارم به چى فكر ميكنم.لبخند زد.لبخندى كه ارومم كرد.اروم شدم از اين كه اون ارومه...
دوباره سنتور...اين سنتور همه ى دل خوشيه من بود.همينى كه داشت مهم ترين نقطه ى كار رو اجرا ميكرد...نت ها تكرار ميشدند...به دنبال اون تموم خاطرات من با اين نت ها هم تكرار ميشد.اين نت ها،نت هاى معمولى نبودند،نت هايى بودند كه از جونمون بيشتر دوسشون داشتيم.چون كار خودمون بودند،مال ما بودند...براى زنده كردن اين نت ها ما شش ماه تمام با جون و دل زحمت كشيديم...
اماده شديم براى قسمتى كه معصومه هم وارد ريتم ميشد.يعنى به جاى يدونه كمانچه،دوتا كمانچه هم زمان ميزدند...
ياد گذشته افتادم...تيكه اى بود كه با سارا باهم ميزديم...اشك جلوى چشم هام رو گرفت...نه رها،نه...الان وقت احساساتى شدن نيست...چشم هام تار شد،سنتورم رو به سختى ميديم...قطره هاى اشك روى گونه ام ليز ميخوردند و روى سنتور فرود مى اومدند...نه رها...بس كن...نميخواستم سرم رو بالا بيارم...ديدن اشك من براى بقيه خوشايند نبود...اونا كه از چيزى خبر نداشتن...نبايد گريه ميكردم،نبايد...!
توى دلم سر خودم داد زدم...بس كن!به خودم مسلط شدم،ديگه چشم هام ميزبان قطره هاى اشك نبودند...گريه كردن توى اجراى به اون مهمى كار عاقلانه اى نبود...زير چشمى به مجيد نگاهى كردم،متوجه شده بود.با كنجكاوى نگاه ميكرد...نگران بود...همون طور كه حواسم به سنتور بود لبخندى نثارش كردم...يعنى خوبم!
اين هم يكى از امداد هاى غيبى اون بود...همونى كه داره نگاهم ميكنه...
نوبت فرناز شد كه با ما همراهى كنه.ريتم براى لحظاتى اوج گرفت.ضربه هارو با دقت وارد ميكردم.اخرين ضربه ى مضراب رو هم زدم و دست از كار كشيدم.حالا نوبت همنوازى كمانچه ى معصومه با تنبور فرناز بود.دستى به صورت خيسم كشيدم،اشك هاى روى گونه ام رو پاك كردم.به دنبال اون نگاهى به بچه ها كردم.با حركت سر كارو رو تاييد ميكردند و خسته نباشيد ميگفتند.مجيد و بابا هم همين طور...لبخند رضايت روى لب هاشون نقش بسته بود.
كار همنوازى كمانچه و تنبور داشت نزديك شدن به پايان كار رو اعلام ميكرد.اين همون چيزى بود كه من هم ازش ميترسيدم و هم عاشقش بودم...ازش ميترسيدم چون تموم شدن اجرا يعنى ديگه بعد از اين نه تمرينى وجود داره و نه هدفى...و عاشقش بودم چون تموم شدن اجرا يعنى ما به هدف بزرگى كه داشتيم رسيديم.كار بزرگى كه براش تلاش ميكرديم رو انجام داديم و حالا وقتش بود كه تمومش كنيم...
تك نوازى تار محسن حسن ختام كار ما بود...صداى دست بچه هاى دانشكده و اساتيد بلند شد.با لبخند به همه نگاه ميكرديم.از سر جامون بلند شديم،رو به روى اون ها تعظيم كرديم.لبخندى از سر شوق به چشم هاى خوش حال مجيد و بابا كردم...
اجراى ما به اتمام رسيد...اجرايى كه تك تك نت هاى اون،نت موسيقى عشق بودند...
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
اينم از نت موسيقى عشق...بالاخره تموم شد...
رمان بعدى من : اقا اجازه؟ (coming soon)

fateme....
1392,04,17, ساعت : 18:51
خسته نباشی خانوم خانوماااااا که خون به دلم کردی تا تموم شد :-2-27-::-2-27-: منتظر کار بعدیت هستم :-2-40-:

رابین *
1392,04,17, ساعت : 18:53
خسته نباشین
ممنونم :-118-:

ROZ GOL
1392,04,17, ساعت : 18:56
خسته نباشید:-2-40-:

˙•●Bahar●•˙
1392,04,17, ساعت : 19:01
مرسی خسته نباشید :-118-::-118-:

aygeen
1392,04,17, ساعت : 19:02
خسته نباشی و ممنون

hesaneh
1392,04,17, ساعت : 19:04
خسته نباشی عزیزم...مرسی:-2-40-:

Shabah eshg
1392,04,17, ساعت : 19:11
خسته نباشید

دریا دلنواز
1392,04,17, ساعت : 19:11
خسته نباشید.منتظر کاراهای بعدیتون هستم:-118-:

lalehjoon
1392,04,17, ساعت : 19:12
خسته نباشی عزیز..مرسی:-118-:

R.A.H.A
1392,04,17, ساعت : 19:16
خسته نباشی :-118-:

strich
1392,04,17, ساعت : 19:19
خسته نباشید!

Doni.M
1392,04,17, ساعت : 19:25
خسته نباشید

Star8
1392,04,17, ساعت : 19:28
خسته نباشی ...:-2-40-:

Aramesh_Darya
1392,04,17, ساعت : 19:43
ممنون....خسته نباشید:-2-40-:

فاطمه.ک
1392,04,17, ساعت : 20:11
خسته نباشی.:-118-:

fozol
1392,04,17, ساعت : 20:18
خسته نباشی عزیزم:-118-:

Fed Up
1392,04,17, ساعت : 20:24
خسته نباشید:-2-40-:

نسيا
1392,04,17, ساعت : 20:28
خسته نباشید:-2-40-:

نسرین...
1392,04,17, ساعت : 20:36
خسته نباشید..ممنون

mega
1392,04,17, ساعت : 20:36
خسته نباشی:-2-40-:

.:matin:.
1392,04,17, ساعت : 21:11
خسته نباشی!:-118-:

asizebel
1392,04,17, ساعت : 21:13
دستت درد نکنه خسته نباشی ممنون:-118-:

BaharәH
1392,04,17, ساعت : 21:14
ممنون
خسته نباشيد:-2-40-:

بهــار
1392,04,17, ساعت : 21:15
خسته نباشید. :-2-40-:

FereshteĦ
1392,04,17, ساعت : 21:15
خسته نباشید..ممنون:-2-40-:

shanal gharmazi
1392,04,17, ساعت : 21:17
خسته نباشید...

*$~رازگل سرخ~$*
1392,04,17, ساعت : 21:22
خسته نباشی ..... تشکر

gracious
1392,04,17, ساعت : 21:23
خسته نباشی:-2-40-:

marzi marzi
1392,04,17, ساعت : 21:23
خسته نباشی... ممنون:-2-40-:

parisa2000
1392,04,17, ساعت : 21:24
خسته نباشی...مرســــی

Arezoo Khanoom
1392,04,17, ساعت : 21:28
ممنون:-118-:

ღســـــوزانღ
1392,04,17, ساعت : 21:36
ممنون و خسته نباشید:-118-:

نازی22
1392,04,17, ساعت : 21:38
ممنون .......
خسته نباشید:-2-37-:

parisaparisa
1392,04,17, ساعت : 22:03
ممنون و خسته نباشید

SETARE SOHEYL
1392,04,17, ساعت : 22:34
ممنون و خسته نباشید ...

شقايق م
1392,04,17, ساعت : 23:07
مرسی و خسته نباشید:-2-40-:

-Niloufar-
1392,04,17, ساعت : 23:07
خسته نباشي
ممنون:-118-:

ssoudeh
1392,04,17, ساعت : 23:10
ممنون وخسته نباشى عزيزم:-2-40-:

soheilam
1392,04,17, ساعت : 23:10
ممنون ... خسته نباشید ...:-2-40-:

asal_cheshmak
1392,04,17, ساعت : 23:14
با تشکر:-2-40-:

قفل