PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان نت موسیقی عشق | [ Pofak ] کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

[ Pofak ]
1391,03,28, ساعت : 08:36
بسم الله الرحمان الرحيم
سلاااااام!!!
برو بچ خيلى وقت بود داشتم براى نوشتن اين رمان فكر ميكردم.تموم صحنه هايي كه قراره تو رمان اتفاق بيوفته رو براى خودم مجسم ميكردم اما جرئت اين كه بنويسم رو نداشتم.تا بالاخره دل رو زدم به دريا و شروع كردم به نوشتن.و حاصل اون چيزى شده كه ميخونيد.
اميد وارم كه خوشتون بياد دوستان.اولين تجربمه....پس توروخدا تو نقد ياريم كنيد:-2-40:-2-40-:
از همين تريبون از دوستاى بى جنبه ام بابت نقد رمانم تشكر ميكنم.:-2-28-:
نكته : موضوع اصلى داستان يكم دير شروع ميشه.ولى در اين بين اتفاق هاى باحالى ميوفته.خواهش ميكنم يكم صبور باشيد،يكم تحمل كنيد موضوع اصلى شروع بشه،:-2-41-:
موضوع اين رمان با رمان هاى قبلى اى كه خونديد ٣٦٠ درجه فرق ميكنه...به جون خودم نه،به جون همين اواتارم راس ميگم...:-2-27-:
تشكر زياد = پست هاى توپول

خلاصه داستان: داستان در مورد يك گروه دانشجوى موسيقى هست كه براى پايان نامشون مشغول به تمرين،براى يك اجراى زنده ى موسيقى سنتى هستند.
در اين بين براى يكى از اعضا حادثه اى پيش مياد...




http://s3.picofile.com/file/7644240749/%D9%86%D8%AA_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_ %D8%B9%D8%B4%D9%824.jpg

honey_x
1391,03,28, ساعت : 09:32
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

[ Pofak ]
1391,03,28, ساعت : 23:18
من اين جا بس دلم تنگ است،و هر سازى كه ميبينم پر اهنگ است...
بيا توشه برداريم
قدم در راه بى بازگشت بگذاريم
ببينم اسمان هر جا همين رنگ است...
============================
پست اول

اِستُپ،اِستُپ...بد شد،دوباره از اول...
با اين حرف مجيد صداى همه ى بچه ها در اومد،اخه اين هشتمين بارى بود كه اون روز دوباره از اول شروع ميكرديم.مجيد گفت:بچه ها توروخدا يه بار ديگه از اول شروع كنيد،قول ميدم ديگه استپ ندم.فقط خواهشا خوب بزنيد،هماهنگ باشيد،با حس بزنيد... بچه ها هم كه گوششون از اين حرف هاى مجيد پر بود گفتند:باشه بابا...چند دفعه ميگى؟
دوباره مجيد گفت:خيلى خب ساكت باشيد،سه،دو،يك.و بعد من شروع كردم به زدن.بعد از كمى تك نوازى سنتور،مجيد با دست به محسن براى براى نواختن تار،و بعد به فرناز كه نوازنده ى تنبور بود.ريتم موسيقى همين طور ادامه داشت تا صداى دف سينا توى كار اومد.همه قسمت تك نوازى سينا رو دوست داشتند و با دقت گوش ميدادن.زهره شروع كرد به زدن كمانچه.بعد عاطفه و محمدعلى شروع كردن به زدن سه تار.امير هم با اشاره ى دست مجيد شروع به نواختن تنبك كرد.سارا هم شروع به زدن تار كرد.همين جور ادامه داشت كه ضربه هاى محكم من به سيم سه و هفت،حس ختام موسيقى شد
مجيد بلند برامون دست زد : افرين بچه ها،عالى بود،حرف نداشت.ما هم كه از صبح تا حالا به خاطر همين تمرين خيلى خسته شده بوديم،كلى ذوق كرديم و گفتيم:خب ميشه الان ديگه بريم؟
مجيد در حالى كه روى صندلى مي نشست گفت:حالا بهتون رو دادم پر رو نشيد،يه خورده استراحت كنيد،ولى بايد يه دور ديگه از قسمتى كه عاطفه و محمدعلى شروع ميكنن،تمرين كنيم.حس ميكنم يه خورده نُت هاى اون قسمت هم خونى نداره...
سينا كه بعد از هشت دور تمرين حسابى خسته شده بود،از ته سالن داد زد:داداش حِسِت بهت اشتباه ميگه،ببينم،احيانا حست در باره ى دستاى منه بد بخت كه از صبح تا حالا بين زمين و اسمون بوده و داشته دف ميزده چيزى بهت نميگه؟
مجيد بلند جواب داد:سينا قر نزن وگرنه ميگم دوبار بزنيدا...
سينا:بابا كى گفت اخه تو بشى مدير گروه؟هان؟داشتيم زندگيمونو ميكرديم يهو عين شيپيش افتادى توش...
منم كه غيرتى شده بودم،در حالى كه داشتم كوك هاى سنتورم رو چك ميكردم يه نگاه غضبناك به سينا كردم و گفتم:اهاى...حواست باشه دارى با كى حرف ميزنياااا...
_حواسم هست...
مجيد اومد كنارم نشست و با لحن ارومى گفت:خانومى بده من درستش ميكنم.تو برو يه استراحتى بكن.
_نه،خودم ميكنم...
_بت ميگم برو من ميكنم ديگه...
بلند شدم و رفتم پيش بچه ها.بعد سارا اومد بهم پفك تارف كرد.
سارا:اين شازده خيلى هواتو داره ها...
من:بايدم داشته باشه...
سارا سريع برگشت پيش محسن و با هم شروع كردند به هرهر و كركر...سارا و محسن دو ماه بود كه باهم عقد كرده بودن.
رفتم پيش فرناز و سينا.داشتن باهم ديگه به تنبور فرناز ور ميرفتن.سينا دوباره به شوخى گفت:چى شد؟جفتت وِلِت كرد؟
_به كورى چشم بعضيا،نه خير،داره سنتورمو كوك ميكنه.
_اهان...پس داره عين من خدمت مقدس خر حمالى رو ميكنه.فرناز با اخم به سينا نگاه كرد و گفت:اِاِاِ...سينا...
سينا گفت:چيه؟؟؟خب راست ميگم ديگه...
سينا هميشه با اين كارا و حرفاش فرناز رو اذيت ميكرد،ولى از حق نگذريم خيلى دوسش داشت.
+=+-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--==-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=---

وان،تو،ترى،فور،تشكر ،تشكر!!!

[ Pofak ]
1391,03,28, ساعت : 23:55
به چهره ى فرناز نگاه كردم.صورتى كشيده داشت،با مو هاى براق مشكى كه مثل من با فرق كج ميزاشت بيرون.چشماى گيرايى داشت و لباشم خيلى نازك و كوچولو بود.با اينكه لاغر بود ولى هميشه لباساى گِل و گشاد ميپوشيد و شال سرش ميكرد.سينا هم يه صورت تقريبا توپول با پوست گندمى داشت كه چهرشو خيلى مردونه نشون ميداد.
دوباره رفتم پيش مجيد.
گفتم: تموم نشد؟
_چرا!بفرمائيد خانوم خانوما...
يه خورده بم نگا كرد.بعد صورتشو به صورتم نزديك كرد،طورى كه گرماى نفسشو حس ميكردم.همون طور كه بم زل زده بود،صورتشو برانداز كردم.چشماى درشت قهوه اى داشت موهاشم قهوه اى تيره بود.
از اون حالت مجيد كه همين طور بهم زل زده بود خسته شدم،كه يهو مجيد دستى توى موهام،كه خيلى خوشگل بيرون گذاشته بودمشون كشيد.لبخندى زد و سرش رو انداخت پايين.
عاطفه و محمدعلى رو پشت سرمون ديدم كه داشتند مارو نگا ميكردن و هرهر ميخنديدن.با خنديدن اونا،توجه بقيه هم جلب شد.بعد عاطفه در حالى كه نميتونست خندشو كنترل كنه،براى همه تعريف كرد كه چه اتفاقى بين من و مجيد افتاد...همه خنديدن و دست زدند.منم خندم گرفته بود.پسرا مجيد رو مجبور كردن برقصه.
منم از خدا خواسته...پريدم وسط و شروع كرديم باهم رقصيدن...
بعد از كلى مسخره بازى و سوت و كف،چون خيلى زمان گذشته بود و دير شده بود،قرار شد ديگه تمرين نكنيم و بقيه ى تمرين رو بزاريم براى فردا.
تقريبا شش ماه ديگه،برنامه ى اجراى زنده ى موسيقى داشتيم كه هر روز براى همون تمرين ميكرديم. استاد مشايخى،استاد راهنمامون،با هم كارى دانشگاه،واسمون يه سالن اجاره كرده بود تا بتونيم اون جا تمرين كنيم.
بعد از تمرين،من و مجيد از بچه ها خداحافظى كرديم و سوار ماشين مجيد،كه يه 206 نوك مدادى بود شديم.عاطفه و محمدعلى رو كه باهامون هم مسير بودند رسونديم.عاطفه دختر ريز اندامى بود.ولى محمدعلى تقريبا درشت هيكل بود.به خاطر همين،هميشه اونا رو دس مينداختيم...
مجيط من رو رسوند.بعد از يه خداحافظى رمانتيك از مجيد،پياده شدم.ميخواستم در رو ببندم كه مجيد گفت:رها!،فردا رو يادت نره...
_نه،نه...يادمه...
_قربونت...فعلا خدافظ.
منم خداحافظى كردم و رفتم تو خونه

[ Pofak ]
1391,03,30, ساعت : 09:18
فكر نميكردم بابا اين وقت روز خونه باشه.به احتمال زياد دانشگاه بود.در رو با كليد باز كردم و وارد حياط شدم.يه نفس عميق كشيدم و به حياط نگاه كردم.چقدر قشنگ بود.به خاطر علاقه ى شديد بابا به گل و گياه،تموم باغچه پر بود ازبنفشه هاى رنگ و وارنگ كه خود بابا كاشته بود.سه تا درخت خرمالو و يدونه درخت گردو هم داشتيم .يه الاچيق كوچولو هم گوشه ى حياط درست كرده بوديم كه بعضى روزا من و بابا اون جا باهم چايى ميخورديم.
از حياط گذشتم و وارد خونه شدم.سنتورمو با احتياط روى مبل گذاشتم.رفتم توى اشپزخونه و يه چرخى زدم.يه تيكه نون ورداشتم و عين اين افغانيا بترى نوشابه رو سر كشيدم.اين افغانيا هم يه پا اشپزن واسه خودشونا...نون و نوشابه چقدر خوشمزس...
سنتورم رو برداشتم كه ببرم توى اتاق.كه يهو از اتاق بابا يه صدايى اومد.نزديك تر شدم.بابا اومده بود خونه.خيلى عجيب بود.چون اون وقت روز بابا هميشه دانشگاه بود.
خيلى اروم نشسته بود و داشت سنتور ميزد و اله ى ناز رو ميخوند.
باااااااز،...اى اله ى ناز.... با غم من بساااااز.... كين غم جان گداز....برود ز برم
گر،...دل من نياسود....از گناه تو بود.... بيا تا ز سر. ...گنهت گذرم
سرم رو گذاشتم به ديوار و وايسادم تا اواز خوندن بابا تموم بشه.بعد اروم در رو باز كردم و ديدم بابا داره با تموم غرور مردونگيش،اروم گريه ميكنه.نميدونستم چه اتفاقى اينقدر اونو ناراحت كرده.
رفتم جلو و كنارش نشستم.بعد اروم گفتم:بابا....خوبيد؟ بابا كه از ديدن من تعجب كرد، گفت:سلام بابا جون...كى اومدى؟
_همين الان
در حالى كه سعى داشت اشكاشو پاك كنه گفت:خُب...تمرين چطور بود؟
به اين سؤال باب جواب ندادم و خودم دوباره پرسيدم:بابا چيزى شده؟
_نه...چيزى نشده...
_بابا اگه چيزى شده به من بگيد لطفا...
با مِن من گفت:نه،چيزى نشده...فقط...امروز سالگرد مادرته،دلم گرفته بود.گفتم بيام خونه،بلكه بهتر شم...
يهو به خودم اومدم.واااى...اون روز سالگرد مامان بود و من اصلا يادم نبود.اون روز،نهمين سالى بود كه مامان از پيش ما رفته بود و من و بابا رو تنها گذاشته بود.همون طور كه به بابا خيره شده بودم،اشك توى چشمم حلقه زد.با اين كه دلم ميخواست بشينم و يه دل سير گريه كنم،خودم رو كنترل كردم،چون نميخواستم بابا بيشتر از اين ناراحت بشه.
گفتم:بابا...الهى قربونتون برم،توروخدا ناراحت نباش.ميخواى اصلا همين الان بريم بهشت زهرا پيش مامان؟
بابا اروم از روى صندليش بلند شد و درحالى كه از من دور ميشد،با صداى غمگينى گفت:نه...
رفتم توى اتاق و در رو بستم و براى مدتى به پشت در تكيه دادم.لباسم رو عوض كردم و به مجيد زنگ زدم
مجيد:الو؟سلام.
بى حوصله گفتم:سلام
_ميخواستم درباره ى فردا يه چيزى بگم...اِممم...
_مجيد من اصلا حالم خوب نيست.
نگران،گفت:چرا؟؟چيزى شده؟
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

كمى جلوتر برويد-->كمى جلوتر-->كمى جلوتر-->جلو تر-->جلو تر-->هر چه جلوتر بهر-->يكم ديگه برى ميرسى-->دكمه ى تشكر رو بزنيد لطفا!!!:-2-40-:

[ Pofak ]
1391,03,30, ساعت : 12:37
با بغض گفتم،:امروز سالگرد مامانم بود...من يادم رفته بود.
_خدا بيامرزتش.حالا ديگه گريه نكنيا...
_نميتونم.... و بعد اشكم سرازير شد
_رها با تو ام...گريه نكن ديگه...
با دستمال اشكامو پاك كردم و گفتم:مجيد ميشه يه خواهشى ازت بكنم؟
_تو جون بخوا...
_ميشه من فردا نيام خونتون؟
_نه،نميشه.اين يكى رو شرمنده.
_خواهش كردم ازت...
با اعتراض گفت:مامانم كلى غذا واسه ى فردا درست كرده...كلى تدارك ديده...يعنى چى نميام...
_از قول من محبوبه جون رو ببوسش،بگو چه اتفاقى افتاده.من قول ميدم اخر اين هفته بيام.
_پس تكليف اين همه غذا چى ميشه؟حداقل پس فردا بيا كه اين غذا ها حروم نشه.مامانم از ديروز تا حالا ٦ مدل غذا درست كرده.
اروم و غم زده گفتم:باشه...
_ميخواى بات حرف بزنم تا اروم شى؟
_نه...خوبم،ميخوام بخوابم.
بعد خداحافظى كرديم و من قبل از اين كه به كوچك ترين چيزى فكر كنم،خوابم برد.
صبح وقتى از خواب بلند شدم،انگار همه چيز يادم رفته بود.ماجراى ديروز و سالگرد مامان رو اصلا يادم نبود.موهام رو كه تا زير شونم بود بستم.از اتاق رفتم بيرون و دنبال بابا گشتم.خبرى از بابا نبود.يهو صداى در اومد.بعد بابا رو ديدم كه با يه نون دستش وارد خونه شد.بلند گفتم:سلام استاد!صبح عالى پرتغالى باد انشااله...
باباخيلى معمولى جواب سلامم رو داد و نون رو داد دستم.معلوم بود هنوز ناراحت و كسله...
بعد از صبحانه،بابا رفت دانشگاه.منم حاضر شدم كه برم سر تمرين.سِت اون روز سبز ابى بود.مانتوى سبز ابيم رو كه پايينش گل هايى با پارچه هاى مختلف داشت رو پوشيدم و يه شال سبزابى سرم كردم.با مجيد قرار گذاشته بودم كه هر روز لباسامون هم رنگ هم باشه.يعنى اگه من سفيد مپوشم،اونم سفيد بپوشه.
رفتم دم در و ديدم كه مجيد اومده،از توى شيشه ى ماشين نگاش كردم.يه تيشرت استين كوتاه سبزابى با شلوار لى پوشيده بود.سوار ماشين شدم و بلند گفتم:سلام!

[ Pofak ]
1391,03,30, ساعت : 22:45
اونم كه انگار داشت توى خواب و رويا سير ميكرد،خودشو جمع و جور كرد و گفت:سلام،ميميرى،عين ادم...نه،منظورم اينه كه نميشه اينقدر بى هوا سوار ماشين نشى عزيزم؟
_اخى...عاشق دل خسته،چقدر وقته اين جا منتظرمى؟خوابت برده بود،نه؟
مجيد كه ميخواست قضيه رو ماست مالى كنه،گفت:نه...چيز زيادى نيست...
_اره...منم كه پشت گوشام مخملى و نميفهمم كه تو نيم ساعته اين جا وايسادى...
_حالا گيريم كه من نيم ساعته اين جا وايسادم،افتخار ميديد برسونمتون؟
_راه ديگه اى هم دارم؟
و بعد گازشو گرفت و رفت.
وقتى رسيديم،فقط زهره و امير رسيده بودن.با خودم گفتم:بنازم خوش قولى اين دوستاى منو...وارد سالن شديم و با زهره و امير دست داديم و منتظر بقيه شديم تا برسن.توى اين فاصله،ساز هامونو در اورديم و روى ميز مخصوصصش گذاشتيم.دستى روى سنتورم كشيدم،اروم بهش گفتم،ببينم امروز چه ميكنيا...
بچه ها جفت جفت،كه عبارت اند از،فرناز و سينا،محسن و سارا،و در اخر عاطفه و محمدعلى رسيدن.
به خاطر دير رسيدن عاطفه و محمدعلى،تمرين چهل دقيقه عقب افتاد.
عاطفه نقس نفس زنان گفت:تو خيابون...ترافيك بود...مجبور شديم نصف راه رو پياده بيايم...از سر كوچه تا اين جا رو هم...دويديم...
مجيد با كمال بى رحمى گفت:من نميدونم...من همه ى تاخير هارو به استادمشايخى گزارش ميدم.
محمدعلى گفت:ضر نزن بابا...
_يا همه رو امشب شام مهمون ميكنى،يا من به استاد گزارش ميدم.
كمى دور و برش رو نگاه كرد...بيدى نبود كه از اين بادا بلرزه...ولى چون هميشه اخرين نفر بود كه ميرسيد،با قيافه ى تقريبا راضى گفت:حالا نميشه صبحانه مهمونتون كنم؟صبحانه خرجش كم تره...
مجيد بهش چشم قره رفت...
محمدعلى:باشه،باشه قبول...همون شام رو ميدم.
همه از اين كه يه شام مفتى افتادن خوشحال شدن و بعد بدون معطلى تمرين رو شروع كرديم.
اول من براى سنتور،بعد محسن براى تار،فرناز براى تنبور،سينا براى دف،زهره براى كمانچه،عاطفه و محمدعلى براى سه تار،امير براى تنبك و در اخر همه باهم.
گاهى وقتا مجيد وسط كار عصبانى ميشد و ميگفت:بچه ها چطونه؟چرا اينطورى ميزنيدو...
و دوباره از اول شروع ميكرديم.
بعد از پنج شيش دور تمرين،مجيد بالاخره يه وقت استراحت داد و گفت:خوب بود،بسه ديگه،يكم استراحت كنيد،بقيش براى بعد.سارا همون جا دراز كشيد و كلى قُر قُر كرد.پيشش نشستم.با تشر بهش زدم و گفتم:سارا بلند شو،خوابگاه دختران كه نيست،سر تمرينيما...
يه تشر محكم تر بهم زد و گفت:بى خيال بابا،خب خسته شدم...چنگ جادويى لوبياى سحر اميز كه نيست...تاره...
صورت گرد سارا با چشماى درشت مشكى و موهاى مشكى براق باعث شده بود خواستنى تر به نظر برسه.
سارا گفت:رها تو هم بيا بخواب...اينقدر حال ميده...
_نه...من تخت نازنينم رو ترجيح ميدم،مثه تو نيستم كه روى نيمكت پارك هم بخوابم.
براى چند لحظه،چشماش رو كه بسته بود،باز كرد و صورتش رو به طرفم چرخوند.منم بهش نگاه كردم.نيشخندى زد و گفت:ها...نميدانى كه...ما كه از ولايتمون مى امديما...نيمكت پارك هم غنيمت بود...ها...
_اخى...تو اين شهر غريبى...برگرد همون افغانستان،خدا روزيتو همون جا حواله كنه.
رفتم پيش مجيد.با پسرا گرم صحبت شده بودند كه من پريدم وسطشون و بلند گفتم:سلااااام...
يهو امير گفت:بر خر مگس معركه لعنت... سينا هم در جواب گفت:بشمرررر... مجيد يه نگاه غضبناك بهشون كرد.عين بچه ها چهار زانو نشستم وسطشون و گفتم:مجيييييييييد،اينا به من ميگن خر مگس...
مجيد خندش گرفته بود.بعد پسر هارو تحديد كرد:يگه نبينم به رها بى احترامى كنيداااا...
پسرا بلند گفتن:اُوووووووووووو...
سينا:غيرتت تو حلقم...
محسن:اى ايرانيه با غيرت،حمايتت ميكنيم..
فرناز و زهره و عاطفه به طرفمون اومدن.فرناز نشست پيش سينا،عاطفه هم دستش رو انداخت دور گردن محمدعلى و نشست روى پاش.همه بهشون خنديديم.به عاطفه گفتم:اَه...لوس...اين جاى اين لاو تركوندنا نيستا...
زهره هم بين من و امير نشست.يهو محسن گفت:قبول نيست...يار من نيست...
همه بلند گفتيم:اُووووووووو... بعد مجيد شروع كرد به خوندن:حالا يارُم بيا...دلدارُم بيا...امير تنبكش رو اورد و شروع كرد به زدن.در همون حالت نشسته،بندرى ميرفتيم و اهنگ هاى جواد ميخونديم...ادماى خزى بوديم كلا...
عجيب بود كه با اين همه سر و صدا،سارا هنوز هم نيومده بود پيش ما و همون جا پيش جايگاه تارش خوابيده بود.
وقت استراحت تموم شد و ما برگشتيم سر جامون.ديديم سارا واقعا خوابش برده و خر و پفش رو هواست...محسن اروم رفت بالا سرش و اروم تكونش داد:سارا...سارا جان...بلند شو...
_چرا منو بيدار كردى؟
فرناز گفت:ميخواستى بيدارت نكنه؟
بعد من رفتم باالا سرش و گفتم:سارا بلند شو،صبح شده. مجيد كه هى اين ور و اونور ميرفت گفت:سارا بلند شو صبحانه يه دست تمرين ميل كن.هر كى يه تيكه اى به سارا مينداخت.تا اين كه بالاخره بلند شد و تمرين شروع شد.همه ى ما كنار هم ديگه نشسته بوديم و مجيد روى تك صندلى مقابل ما،و مارو نگاه ميكرد.با دقت به ريتم موسيقى گوش ميكرد و گاهى دستش رو به نشانه ى نارضايتى،يا خوب بودن و يا اين كه ولوم رو بالاتر ببريم يا پايين تر بياريم،تكون ميداد.
دو سه دور بيشتر تمرين نكرديم كه مجيد گفت:بچه ها خسته نباشيد.
خسته نباشيد در واقع همون بريد گورتونو گم كنيد بود.
همه شروع كرديم به جمع كردن ساز هامون كه يهو محمدعلى گفت:بچه ها خدافظ...ما رفتيم.
مجيد دويد دنبالش و دستش رو گرفت و گفت:به خدا اگه بزارم برى،ببينم ممد مگه قرار نبود امشب تو مارو شام مهمون كنى؟
_اِاِاِ؟جدى؟
_نه...شوخى...به همين زودى يادت رفت؟مرد حسابى هر روز كه دير مياى هيچ،يه شام هم نميخواى به ما بدى؟
_ببين مجيد جون،من الان دوزار پول ته جيبم ندارم.اگه امشب شام ميخواى بايد منو ببرى دم خونمون پول بردارم.
_باشه قبول.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++++++++++++++
يادش به خير...قبلنا يه اقاهه ميومد تو تلويزيون ميگفت:پاك يادت نره...حالا ما بايد بگيم:تشكر يادت نره...

[ Pofak ]
1391,04,01, ساعت : 14:11
من،مجيد،سارا،محسن و فرناز سوار ماشين مجيد شديم.امير،زهره،عاطفه و محمدعلى و سينا سوار ماشين اسينا شدند و به طرف خونه ى محمدعلى راه افتاديم.وقتى رسيديم،محمدعلى از ماشين پياده شد كه بره و پول برداره.زنگ در رو زد كه يهو ديدم مجيد هم داره پياده ميشه.گفتم:تو ديگه كجا؟
_يه اين بشر اطمينانى نيست.يهو ديدى رفت بالا و ديگه نيومد.
و بعد دويد و رفت پيش محمد.از دور صداشون رو كم و بيش ميشنيدم.محمد على گفت:تو چرا اومدى؟
_من به تو اطمينان ندارم.باهم ميريم،باهم برميگرديم.
_ديوونه اى به خدا مجيد.
_ادم گشنه دوونگى از سرشم زياده...
هر دو رفتند توى خونه و در رو بستند.بعد از چند دقيقه برگشتند و راه افتاديم.ماشين سينا كه محمدعلى توش بود جلو ميرفت و ما پشت سرش ميرفتيم.
بالاخره رسيديم دم يه پيتزا فروشى.عين اراضل و اوباش،١٠ نفر از توى دوتا ماشين ريخت بيرون و به طرف پيتزا فروشى حمله ور شديم.
با هرهر كركر وارد شديم.محمد على مِنو گرفت و داد دست ما.مجيد گفت:من و رها قوچ بريونى ميخوايم،اين جا نداره؟
سينا:من بيف استراگانف ميخوام.اين پيتزاها با معدم نميسازه.
محسن:قربون دستت محمد،واسه من يه گاوميش كبابى سفارش بده.
فرناز:من مرغ شكم پر ميخوام...
سر و صدامون كل رستوران رو برداشته بود.طبق نقشه اى كه از قبل ريخته بوديم،گرون ترين پيتزا هارو سفارش داديم تا درس عبرتى بشه براش كه ديگه دير نياد.اون بد بخت هم كه از همه جا بى خبر بود رفت و سفارش داد.
تا محمدعلى بياد كلى با بچه ها حرف زديم و خنديديم.امير گفت:بچه ها الان محمدعلى مياد،رسما كله واسه هيچ كدوممنون نميمونه....
زهره:صورتشم ميشه رنگ سس گوجه
من:از گوش هاش هم دود ميزنه بيرون.
عاطفه:بى چاره محمد من كه گير شماها افتاده...
فرناز گفت:اُه اُه،بچه ها ساكت باشيد صاحبش اومد.همه ساكت شديم.ولى تو دلمون داشتيم از خنده ميتركيديم.فقط زهره بود كه نميتونست خندشو كنترل كنه.من چند بار زدم توى كلش كه يعنى ساكت شو ولى بدتر ميخنديد.محمدعلى اومد و رو به ما گفت:بچه ها شيرمو حلالتون نميكنم...ايشالا غذا كوفتتون شه...بعديه قبض توى دستش اشاره كرد و گفت:٤٢٧هزار تومن پول غذا دادم من...
ديگه نتونستيم خندمونو كنترل كنيم و زديم زير خنده.همه دست ميزدن و ميخنديدن.خود محمدعلى هم ميخنديد.به هن هن افتاده بودم...
پيتزاها كه اومد دوباره محمدعلى شروع كرد:مجيد ايشالا از گلوت پايين نره...تقصير تو بود...تو گفتى بايد شام بدى.مجيد گفت:تقصير خودته،ميخواستى دير نياى...
سينا گفت:بچه ها يه چيزى...الان ما كلى خنديديم دسشويمون گرفته.بيايد بريم دسشويى بعد با خيال راحت ميايم غذا ميخوريم.ما دخترا بلند گفتيم:اَه...نكبتا...
شام رو خورديم و از رستوران زديم بيرون.باهم ديگه خداحافظى كرديم و نخود نخود هركه رفت خانه ى خود.مجيد من رو تا دم در رسوند.گفت:رها فرا يادت نره ها...دوباره مثه ديروز زنگ نزنى بگى من نمياما...
_باشه،يادم نميره...
_به استاد هم سلام برسون.
_باشه،فعلا...
زنگ در رو زدم.در باز شد.مجيد وايساد تا من برم تو بعد رفت.همچين ادم با غيرتيه ها...
رفتم تو.بابا جلوى تلويزيون نشسته بود و داشت اخبار نگاه ميكرد.بلند گفتم:سلام استاد!
بابا گفت:سلام،چقدر دير كردى بابا جون...نگرانت شدم...
_واى ببخشيد بابا،يادم رفت بهتون زنگ بزنم،با بچه ها رفتيم بيرون شام
بعد در حالى كه يه سمت اشپزخونه ميرفت گفت:با مجيد اومدى؟
_اره،منو رسوند و رفت.
_چرا تعارفش نكردى بياد تو؟
_اون هر روز منو ميرسونه...اگه قرار باشه هر روز بش بگم بياد تو كه نميشه...حوصله ى مهمون دارى ندارم...
_چه اشكالى داره؟مجيد كه مهمون نيست...
شونه هامو بالا انداختم و به سمت اتاقم رفتم.چراغ اتاق رو روشن كردم.از در كه اتاق كه وارد ميشديم،رو به رو يه ايوان كوچيك اما دراز بود.به خاطر همين روز ها اتاقم نور خيلى خوبى داشت.ايوان رو به حياط بود و من هر وقت دم پنجره ميرفتم با يه دنيا بنفشه رو به رو ميشدم.ديوار سمت راستش پر بود از قاب عكس هاى كوچك و بزرگ كه تموم خاطراتم رو برام زنده ميكرد.و ديوار سمت چپ،ميز و تختم رو گذاشته بودم.

[ Pofak ]
1391,04,02, ساعت : 14:13
لباسم رو عوض كردم و رفتم پيش بابا.چندتا سيب و موز و پررتغال با يه بشقاب برداشتم و نشستم روى مبل.شروع كرديم با بابا در مورد چيزاى مختلف حرف زدن.اخر سر گفتم:بابا،مامان مجيد منو فردا دعوت كرده خونشون
_اِ؟چه خوب...
_خلاصه،من فردا يكم دير ميام خونه...
كمى بعد،خودم رو كشون كشون به تخت رسوندم و خوابيدم.
صبح كه بلند شدم،بابا زود تر رفته بود دانشگاه.خيلى سريع چند تا لقمه خوردم و شيرجه زدم تو حموم.ناسلامتى ميخواستم برم مهمونى...همون طور كه داشتم توى حموم اواز ميخوندم و ميرقصيدم،با يك مشكل بزرگ رو به رو شدم كه در اون لحظه تصميم به خودكشى گرفتم...اب قطع شد...بلند گفتم:وااااى...نه....اَى بخشكه شانس...اولش فكر كردم مشكل از دوش حمومه،ولى وقتى بقيه ى شير هاى اب رو هم امتحان كردم،فهميدم كه هيچ كدومشون اب نداره.نيم ساعت صبر كردم بلكه اب بياد،ولى انگار خيال اومدن نداشت.نميدونستم چى كار كنم...با سر و صورت كفى تلفن رو برداشتم و به بابا زنگ زدم.اَه...لعنتى...مبايلشم كه خاموشه...حتما سر كلاسه...

در اون لحظه به همه ى دانشجو هاى بابا تو دلم فوش دادم...تا يك ساعت كارم اين بود كه مثل احمقا،هر پنج دقيقه يه بار برم شير اب رو امتحان كنم.بعد از اون دوباره رفتم به بابا زنگ زدم.اين دفعه جواب داد.
من:سلام بابا
_سلام،خوبى باباجون؟
_خوبم مرسى...بابا
_جانم؟
_من رفته بودم حموم،بعد يهو وسطش اب قطع شد.الان تموم جونم كفيه...چى كار كنم؟
_خب شايد مشكل از فلكه ى ابه
_من الان چى كار بايد بكنم؟من كه چيزى بلد نيستم...
_باشه،صبر كن،من يه كلاس ديگه هم دارم.بعد از اون ميام.
_مثلا كى ميرسيد؟
_دو ساعت ديگه اونجام.
_دو ساعت ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟بابا من الان كل هيكلم كفيه...نميشه زود تر بيايد؟
_خب چى كار كنم...الان كلاس دارم دخترم...ميتونى تو سينك ظرفشويى خودتو بشورى...
_بابا الان موقع شوخى كردنه؟
جلوى خندشو گرفت و گفت:نه ببخشيد...
_توروخدا دير نكنيدا...من دارم خفه ميشم.
_باشه و بعد خداحافظى كرديم.
به كف ها كه به بدنم مونده بود،احساس كردم پوستم داره خشك و چروك ميشه.احساس ميكردم يه لباس تنگ پوشيدم.اين ضرب المثلى كه ميگفت:در پوست خود نميگنجم به درد من ميخورد.
حوصلم سر رفت.تنها كارى كه تو اون موقع ميتونستم انجام بدم اين بود كه به مجيد اِس بدم.
من:سلام،چطورى؟
مجيد:به سلااااام عزيزه من...چطورى عشقم؟
_بددددددددد
_چرا؟
_شانس ندارم كه...رفته بودم حموم،اب قطع شد.انگار پتروس فداكار اومده انگشتشو گذاشته توى لوله ى اب...الانم با سر و كله ى كفى نشستم اين جا
_هاهاهاهاهاهاهاها...اشكال نداره،عوضش الان كلت ضد عفونى ميشه،ديگه بوى قورمه سبزى نميده.
_هه هه هه...بيمزه...اَه...دارم ميميرم،به خدا اگه من برم لب دريا،اب دريا خشك ميشه...
__برنامه ى امروز سر جاشه ديگه؟
_اره...
مشغول اس بازى بودم كه زنگ در زده شد.دويدم سمت ايفون.بابا بود.در رو باز كردم و بابا اومد تو.يه نگاهى بهم كرد و گفت:رها به سرت ژل زدى؟
_نه،چطور؟
_يه نگا به خودت بنداز...
رفتم پاى اينه و به خودم نگاه كردم،صورتم سفيدك زده بود،موهام هم به خاطر شامپو خشك شده بود و به هم چسبيده بود.عين يه ادمى شدم كه افتاده باشه توى گونيه ارد.رفتم دم پنجره و به حياط نگاه كردم.بابا مشغول ور رفتن با فلكه ى اب بود.يه خورده كه گذشت،بابا اومد تو و گفت:برو ببين اب اومده؟به سمت شير دويدم،بازش كردم ولى حتى يه قطره هم از توش بيرون نيمد.دو دستى زدم تو سرم و بلند گفتم:نه،نيومده...به طرف بابا برگشتم.استين هاى پيرهن نو اش رو زده بود بالا و يه دستش به كمرش بود و با تلفن حرف ميزد.صحبتش كه تموم شد،رو به من گفت:به يكى زنگ زدم،الان مياد درستش ميكنه،من بايد برم،ديرم شده.
گفتم باشه و خدافظى كرديم.بعد ازچند دقيقه دوباره زنگ در به صدا در اومد.به احتمال زياد،بايد همون فرشته ى نجات من مى بود.در رو باز كردم.يراست رفت طرف فلكه ى اب.نيم ساعتى باش ور رفت تا بالاخره درست شد.بعد اومد در خونه و گفت:اگه ميشه پول مارو زحمت بكشيد بديد.
گفتم:يه لحظه اجازه بديد.و بعد رفتم تا يكى از شير هارو امتحان كنم.اب بود...واى...انگار بهترين هديه ى دنيا رو بم دادن.دوباره برگشتم پيش اون اقاهه.پرسيدم:چقدر شد؟
_قابل شمارو نداره،٢١ تومن.
٢٥ تومن به خاطر اين كه منو از اون فلاكت نجات داده بود بهش دادم و اون بنده خدا هم با خوشحالى رفت.

[ Pofak ]
1391,04,02, ساعت : 23:21
بدو رفتم تو حموم.اب كه اومد احساس كردم تموم دنيا رو بم دادن.سه ساعت بود كه توى اون وضع بودم.از حموم بيرون اومدم و در گير سؤال سخت و دشوار (چى بپوشم؟)شدم...كلى با خودم كلنجار رفتم و بالاخره يه تنيك خيلى خوشگل،با يه شلوارك لى رو انتخاب كردم تا بپوشم.با عجله موهام رو خشك كردم.ست اون روز سفيد و مشكى بود.يه مانتوى سفيد پوشيدم و شال مشكى سرم كردم.بعدشم شلوار لى پوشيدم.سنتورمو برداشتم و رفتم دم در.كفشاى مشكيمو پوشيدم و توى حياط منتظر مجيد شدم.يا وسواس اين كه مانتوى سفيدم كثيف نشه،نشستم لب باغچه.صداى ماشين كه اومد.فهميدم كه شاهزاده ى روياهام سوار بر 206 طوسى رنگ رسيده.به سمت ماشين رفتم.اول در عقب رو باز كردم و سنتورم رو گذاشتم روى صندليه عقب و بعد خودم رفتم جلو و پيش مجيد نشستم.يه تيشرت مشكى كه روش نوشته هاى انگليسى سفيد داشت با يه شلوار سفيد پوشيده بود.يه نفس عميق كشيدم و با خوش حالى گفتم:سلام!
_سلام به رو ماهت...حموم چه خبر؟
خنديدم و گفتم:واى خواهش ميكنم حرف حموم رو نزن.حالم داره از هرچى حمومه بهم ميخوره.يه دردسرى سر اين حموم رفتن داشتم كه نگو...
_اشكال نداره.حالا عوضش امروز ميريم خونه ى ما،كلى خوش ميگذرونيم،اين داستان حموم رفتن يادت ميره...
سر تمرين كه رسيديم،همه اومده بودن به جز عاطفه.ظاهراً مبلغ شام ديشب نه تنها روى محمدعلى،بلكه روى همه ى بچه ها تاثير گذاشته بود.چون همه براى اولين بار زود اومده بودن .به محمدعلى گفتم:چى شده؟جفتت كو؟
_بهش گفتم امروز خودت بيا.وگرنه دوباره دير ميرسم بايد شام بدم.
با اين حرفش ياد ديشب افتاديم.ولى زياد طول نكشيد كه عاطفه وار سالن شد و تمرين رو شروع كرديم.
مجيد گفت:بچه ها اول هر كى جدا جدا قسمت ها و نت هاى مربوط به خودشو ميره،بعد شروع به تمرين دسته جمعى ميكنيم كه دستاتون گرم بشه.
محسن گفت:مگه فوتباله كه گرم بشيم مجيد؟
مجيد خيلى جدى گفت:نه خير،تمرين موسيقيه...
محسن:اُهو...مجيد الان جدى شدى؟
مجيد يه نيشخند زد و بعد همه اروم خنديديم.شروع كرديم به زدن.چهار پنج دور نصفه زديم كه هيچ كدومش خوب از اب در نيومد.يهو مجيد گفت:خب بچه ها،بسه ديگه،خسته نباشيد...
همه از اين حرف مجيد تعجب كرده بودند.معمولا اين حرفا،اونم توى چنين موقعيتى،از مجيد بعيد بود.هميشه بايد التماسش ميكرديم تا اون كلمه ى زيبا و دلنشين و مقدس خسته نباشيد از دهنش ميومد بيرون.اما اون روز به چهار دور نصفه رضايت داده بود.
سارا گفت:ببينم مجيد قضيه چيه؟چرا تو امروز اينقدر مهربون شدى؟
محسن:راس ميگه...افتاب از كدوم طرف در اومده؟
مجيد:چيه؟به من نمياد مهربون بشم؟
همه با هم گفتند:نه
امير رو به من گفت:ببينم رها تو چرا اينقدر ساكتى؟اين مجيد امروز شيرين ميزنه...داره تمرين رو تمومش ميكنه،چه خبر شده؟
عاطفه:رها خودتو نزن به كوچه على چپ كه اگه هر كى ندونه،تو يكى ميدونى...
گفتم:خب شايد يه مهمون عزيز داره....
بعد به مجيد نگاه كردم و مجيد هم به من نگاه كرد و هر دو زديم زير خنده.بچه ها گفتن:يعنى چى؟
زهره از ته سالن داد زد:چقدر خنگين شماها...يعنى رها امروز ميخواد بره خونه ى مجيد.
همه باهم گفتند:اهاااااااااان...
سينا كه تا اون لحظه ساكت بود گفت:پس خودت كار داشتى كه تمرين رو زود تموم كردى نه؟بعد با ابرو به من اشاره كرد.مجيد خنديد و سرش رو انداخت پايين و گفت:چه كنيم ديگه...
سينا با عصبانيت گفت:يعنى چى؟مگه هركى هركيه؟پس هر روزى هم كه ما كار داشته باشيم ميتونيم تمرين رو زود تموم كنيم
مجيد گفت:اگه جرعت داريد بكنيد...
محسن:پس چرا خودت كردى؟
در حالى كه ميخنديد گفت:چون من با شماها فرق دارم.
محمدعلى:خيلى خب...خودت خواستى...ما خونه نميريم،ميخوايم امروز تا اخرين لحظه تمرين كنيم.و چهار زانو نشست روى زمين.بقيه هم همين كار رو كردن.
من و مجيد به سمت در خروجى راه افتاديم.بعد مجيد از دم در گفت:هر جور خودتون راحتين،ولى بدون مدير گروه و نوازنده ى سنتور نميشه تمرين كرد.
هردو خنديديم و از سالن خارج شديم.صداى اعتراضشون به گوش ميرسيد كه ميگفتن:ما اين كارتونو به استاد مشايخى گزارش ميديم و...
ما توجهى نكرديم.سوار ماشين شديم و به سمت خونه ى مجيد اينا حركت كرديم.

[ Pofak ]
1391,04,04, ساعت : 10:26
توى راه كلى بگو و بخند كرديم.اما وقتى رسيديم استرس عين كنه افتاد به جونم.نميدونم چرا...من تا اون موقع هفت هشت بار رفته بودم خونشون اما هيچ وقت اينطورى نميشدم.شايدم به خاطر اين بود كه اون روز اولين روزى بود كه من در حضور باباش ميرفتم خونشون.تا قبل از اون تنها جايى كه باباشو ديده بودم توى رستوران بود.باباى مجيد بازارى بود.ادم بازارى هم روز و شب براش فرقى نميكنه.اما اون روز به افتخار من يعنى عروس ايندش كار رو تعطيل كرده بود و واسه ناهار اومده بود خونه.
مجيد در پاركينگ رو با كنترل باز كرد.رفتيم توى خونه.برعكس خونه ى ما كه يه حياط بزرگ و با صفا داشت،خونه ى اونا يه حياط كوچيك و مختصر هم به زور داشت.
مجيد با دست به راهرو اشاره كرد و سرش رو كمى جلوى من خم كرد و گفت:بفرمائيد خواهش ميكنم ليدى زيبا...
خنديديم و رفتم.مجيد جلو تر رفت و در زد.بعد اروم گفت: برو پشتم قايم شو.
پشت سر مجيد وايسادم.يهو صداى دسته ى در رو شنيدم كه يكى داره بازش ميكنه.خدا خدا ميكردم مامانش باشه.نميدونستم وقتى از در وارد ميشم چى بايد به باباش بگم...بالاخره در باز شد.به مامانش سلام كرد و گفت:ديريريريممممم! بعد من از پشت سرش پريدم بيرون.مجيد گفت:بفرمائيد مامان،اينم رها...
تو دلم گفتم:خدايا دمت گرم!مامانش سمت چپ من و كنار در ايستاده بود.باباشم سمت راستم ايستاده بود.فريد هم رو بروم.
فريد،برادر مجيد بود كه دوم دبيرستان بود.انگار باهم ديگه تمرين كرده بودند كه چطورى بايستند.از يه ارايش نظامى هم قشنگ تر بود.دلم ميخواست بگم:چرا منو تو اين موقعيت قرار ميدين؟خب من الان اول به كدومتون سلام كنم؟...اين فكر ها در عرض چند ثانيه از ذهنم گذشت.همين كه چشم مامانش به من افتاد گفت:سلااااااااام رها جون،چطورى عزيزم؟؟؟خوبى؟
من هم گفتم:سلام!خيلى ممنون...شما خوبيد؟و بعد بغلم كرد و بوسيدم.خيلى دوسش داشتم.يه جورايى جاى مامانم رو برام پر مى كرد.خيلى مهربون بود.هميشه ميگفت:من كه دختر ندارم...رها تو بشو دخترم...
بعد از اين كه از اغوش گرمش بيرون اومدم،يه صداى كلفت از سمت راستم اومد:سلام رها خانم!
به طرف صدا برگشتم.باباش بود كه داشت بهم سلام ميكرد.اون موقه ديگه استرسم ريخته بود و از ديدن مامان و باباى مجيد خيلى خوش حال شده بودم.گفتم:سلااام!چطوريد؟ بعد در حالى كه بغلم كرده بود گفت:خوش اومدى!
كفشام رو زود در اوردم و گذاشتم توى جا كفشى و يك قدم جلو رفتم و با فريد رو به رو شدم.دستم رو براى دست دادن باهاش جلو بردم و گفتم:سلام پسر!چطورى؟ باهام دست داد و گفت:مرسى،شما خوبيد؟
خنديدم و گفتم:اره خوبم...با ادب شدى؟؟قبلنا ميگفتى تو...الان ميگى شما...چه خبره؟
_من با ادب بودم...
رو به مجيد گفتم:تو رو مخ اين كار كردى؟
فريد با اعتراض گفت:مگه دارى با درخت حرف ميزنى كه ميگى اين؟اين اسم داره...اسمم فريده...اگر هم نميخواى بگى فريد بگو ايشون...وقتى باهات با احترام حرف ميزنم تو هم عين ادم با احترام با من حرف بزن...
_زبون در اوردى اقا فريد...
_من از همون ابتداى تولد زبون در اورده بودم...
مجيد چشم غره اى به فريد رفت.ميدونستم اگه من اون جا نبودم،فريد يه پس گردنى خورده بود...اما حيف،حيف كه من اون جا بودم و مجيد براى اين كه ابرو دارى كنه،به يه چشم غره اعتنا كرد...
جلو جلو رفتم توى اتاقش.اونم پشت سرم اومد.روى تختش نشستم و يه خورده به در و ديوار نگاه كردم.هيچى تغير نكرده بود.هنوز مجيد، همون مجيد شلخته ى قديمى بود.بر خلاف من كه خيلى منظم و مرتب بودم،مجيد خيلى شلخته بود.چراغ رو روشن كرد و اومد كنارم نشست.احساس ميكردم خيلى خوش حاله.گفت:چطوره؟
_چى چطوره؟
_اتاقم
_مثل قبلشه...هيچ تفاوتى نكرده...مثل قبلنا نامرتب....
_اِاِاِ...من كلى ديروز اين جارو مرتب كردم...فقط به خاطر تو...
با تعجب گفتم:تازه مرتبش كردى و اين طوريه؟
بعد با دست به كشو هايى كه از بس توش لباس چپونده بود،بسته نشده بود،سى دى هايى كه روى ميزش پخش بود،كلى سيم شارژر و هنسفيرى و هدفون كه روى مبل كنار تختش بود و جورابايى كه گوشه ى اتاقش مونده بود و از شدت بو نميشد بهش نزديك شد،اشاره كردم.
اروم گفت:اينا كه چيزى نيست...الان واست جمعشون ميكنم.بعد بلند شد و دور اتاقش گشت.لباساى توى كشو رو بيشتر به سمت تو فشار داد و با زور در كشو رو بست.بعد رفت طرف سى دى ها.تند تند جمشون كرد و اونارو توى كشوى ميزش چپوند.سيم هاى روى مبل رو هم برداشت و كرد پشت پرده.اما جرئت نكرد به جوراب ها نزديك بشه.
يه نگاهى بهش كردم و گفتم:اين چه جور جمع كردنه؟
_جمع كردم ديگه...ببين،ديگه هيچى پيدا نيست.
_خب مجيد جان دلبندم،پس فردا همه ى اينا گم ميشه...
_نه بابا...ميگردم پيداشون ميكنم.
ديگه واقعا تحمل نداشتم.حتى لباسم رو هم در نياوردم و شروع كردم به مرتب كردن اتاق مجيد.همش قُر ميزد و ميگفت:رها بى خيال شو سر جدت...قول ميدم خودم فردا مرتبش كنم...
ولى من گوشم بدهكار نبود.كشو هاى لباسشو ريختم بيرون و همه ى لباسايى رو كه با زور چپونده بود اون تو،تا كردم و گذاشتم توى كشو.رفتم سراغ سى دى ها.همشونو برداشتم و دونه دونه كردم توى كيف مخصوص سى دى ها.از پشت پرده سيم هارو در اوردم و هر كدوم رو مثل كلاف كاموا جمع كردم و گذاشتم توى كمد وسايلش.با اكراه به جورابا نزديك شدم.مجيد گفت:نههههههه...اونا شيمياييه...جلو نرو...
به حرفش توجهى نكردم و جلو رفتم.با پا بهشون ضربه زدم و به سمت دستشويى بردمشون و دوباره برگشتم توى اتاق.گفتم:بعد از ناهار همشونو بايد بشورى.
_رها شدى ملكه ى عذاب من...
_همينه كه هست،زورم زياده،گردنمم كلفته...
يه نگاهى به اتاق انداختم.تقريبا مرتب شده بود.كنارش نشستم و پوفى كردم.

[ Pofak ]
1391,04,04, ساعت : 22:40
گفتم:چطوره؟
_چى؟
_اتاقت
بلند خنديد و گفت:مثل قبلشه،هيچ فرقى نكرده...
_خيلى بى مزه اى.اين همه من زحمت كشيدم...
_نه،جدى دستت درد نكنه،خيلى مرتب شد.رها روزى چقدر ميگيرى بياى اتاقمو تميز كنى؟
بلند گفتم:خيلى مسخره اى مجيد...بشكنه اين دست من كه نمك نداره...قدر نشناس
_اوج نگير دخترم،اوج نگير...ببخشيد شوخى كردم به جون خودم...
يه چشم غره بهش رفتم و بلند شدم تا لباسام رو در بيارم.مانتومو در اوردم.موهام خيلى بهم ريخته شده بود.با كمال پر رويى شونه ى مجيد رو برداشتم و موهام رو شونه كردم.بعد يه تل سفيد به موهام زدم.
به طرف مجيد برگشتم و ديدم داره بر بر منو نگا ميكنه...يه لبخند ژكونت زدم و گفتم:چيه؟حق ندارم به شونت دست بزنم؟
_اون كه قابل تورو نداره...داشتم خودتو نگاه ميكردم عشقم...
بعد از چند ثانيه صداى در زدن فريد،به سبك اهنگ بندرى اومد.گفت:مجيد ناهار حاضره...
مجيد در اتاق رو باز كرد و رفت بيرون.منم پشت سرش به راه افتادم.به ميز كه رسيديم،مامانش با اخرين بشقاب غذا از اشپزخونه اومد بيرون و گفت:خب...بفرمائيد...
به ميز رنگ و وارنگ ناهار نگا كردم.همون طور كه مجيد گفته بود،شش،هفت مدل غذا سر ميز بود.نميدونم اين همه غذا رو چجورى پخته بودن.نشستيم روى صندلى و شروع كردم به گفتن تعارفات مرسوم:واى دستتون درد نكنه،خيلى زحمت كشيديد
_خواهش ميكنم...نوش جان...
همه شروع كرديم به خوردن ناهار.از هر طرف،مامانش،باباش يا خود مجيد واسم غذا ميكشيدن.فقط فريد بود كه كارى به كار من نداشت و سرش توى بشقاب خودش بود.معلوم نبود باز چه نقشه ى شومى تو كلش داره كه ميخواد واسه من اجرا كنه.از وقتى سوسك انداخته بود توى چاييم،حواسمو خيلى بش جمع ميكردم تا دوباره يه كارى نكنه كه جيغ بنفش بكشم.
به هر ترتيبى بود ناهار تموم شد.اومدم پيش مجيد و در گوشش گفتم:مجيد جان دلبندم،جورابا دارن عاشقانه انتظار تورو ميكشن.بدو...
_ول كن...
_مجيد زود باش
با بى حوصلگى رفت طرف دستشويى.يه لحظه دلم براش سوخت.من اون روز رفته بودم كه باهم خوش بگذرونيم،نه اين كه مجبورش كنم بره جوراباى يه قرن پيششو بشوره.ولى بعدش به خودم گفتم،اشكال نداره.عوضش از اين به بعد يادش ميمونه كه بايد جوراباش رو هر روز بشوره.اينم يه پيام بهداشتى...
توى اين فاصله كه مجيد داشت جوراباشو ميشست،با فريد پلى استيشن بازى كردم.با بابا و مامانش هم ميوه و شيرينى خورديم.شيرينى ناپلئونى هم بود.ادم نميدونست با دست بخوره يا با چنگال...سخته اخه...واسه اين كه ميخواستم كلاس بزارم شروع كردم شيرينى رو با چنگال خوردن.
وسط شيرينى خوردن من،يهو مجيد يا دستاى كفى از دستشويى اومد بيرون.منو ديد كه دارم با خيال راحت شيرينى ميخورم و بازى ميكنم.گفت:خيلى نامردى...به جاى اين كه بياى تو دسشويى كمك من نشستى دارى شيرينى ميخورى؟
همه ى صورت ها به طرف مجيد برگشت.همه با تعجب نگاه كردن،به جز من كه قضيه رو ميدونستم.براى سى ثانيه همه سكوت اختيار كردند،اما بعد از اون سكوت عظيم،بالاخره مامانش گفت:وا...مجيد،رها واسه ى چى بايد بياد تو دستشويى كمك تو بكنه؟مگه دارى چى كار ميكنى اون تو؟مجيد ميخواست توضيح بده ولى بلافاصله بابش گفت:راست ميگه مامانت...دو ساعته دارى اون تو چه...مكث كوتاهى كرد و دوباره ادامه داد:كارى ميكنى؟
ظاهرا وقتايى كه من نبودم به جاى كلمه ى كار از يه كلمه ى ديگه استفاده ميكردن.پسرا همينن ديگه...بايد همين جورى باهاشون حرف زد.فريد كه فكر كنم اين موضوع خيلى براش جذاب بود،چهار چشمى مجيد رو با دستاى صابونيش نگا ميكرد و منتظر جواب اون بود.
مجيد گفت:بابا كارى نميكردم...رها اومد تو اتاقم،جورابامو كف زمين ديد.گفت بايد بعد از ناهار همه ى اينارو بشورى.الانم داشتم همين كارو ميكردم.مى خواستم خودشم يكم بياد كمك كنه...كه الان ديگه منصرف شدم.
ميدونستم مجيد اصلا دوست نداره اين چيزا رو بگه.اين كه من مجبورش كردم كارى رو انجام بده.

[ Pofak ]
1391,04,07, ساعت : 00:30
ولى توى اون شرايط بدتر از ساواك اگر من هم جاى مجيد بودم ميگفتم.خب هر چى باشه اون پسره...غرورش ميره زير سؤال.فكر كنم همه،اين فكر هاى من درباره ى مجيد رو توى اون لحظه خوندن.چون بعد از حرفاى مجيد هيچ كس نخنديد.فقط فريد يه پوزخند كوچولو زد.اما اونم با نگاه غضبناك پدرش ساكت شد.از بس كه بى فرهنگ اين فريد...
مجيد اينارو گفت و رفت.وقتى از رفتنش مطمئن شديم،همه زديم زير خنده.مامانش گفت:رها چطورى راضيش كردى؟من دوماهه دارم بش قر ميزنم اينارو بشور ولى گوش نميده...
باباش به شوخى گفت:رها...!باباجان اين مجيد به درد تو نميخوره دخترم،بى خيال اين پسر من شو...بابا اين خيلى شوته به خدا...باور كن اگه اين تورو بگيره ها،دو روزه ديوونت ميكنه،ميفرستت گوشه ى بيمارستان.
زياد طول نكشيد كه مجيد اومد بيرون و همه ى ما سعى كرديم خندمونو كنترل كنيم كه بش بر نخوره.
اون روز خونه ى مجيد اينا خيلى خوش گذشت.محيد سنتور زد و من خوندم.اخه مجيد هم توى سنتور مهارت خاصى داشت.با فريد مچ انداختم.ولى متاسفانه اون برد.شب هم از همه خداحافظى كردم و مجيد من رو تا دم خونه رسوند.
***
چند روزى گذشت.هر روز تمرين سخت تر از روز قبلش ميشد و حساسيت هاى مجيد نسبت به كيفيت كار بالا ميرفت.بعضى روزا حتى يه دور كامل هم نميتونستيم تمرين كنيم.از بس كه مجيد روى قسمت هاى مختلف مكث ميكرد و ميگفت:تا اين قسمت خوب از اب درنياد،بقيه ى كار رو نميزنيم.هرچى پيش ميرفتيم ساعت تمرين بيشتر و وقت استراحت كم تر ميشد.بعضى وقتا بچه ها ميگفتن:اَه...خسته شديم...مجيد توروخدا يه ذره استراحت كنيم. و مجيد در جواب ميگفت:نه،وقت نداريم. بعد همه با صداى بلند ميگفتيم:بابا اين چه پايان نامه ايه؟...اصلا نخواستيم...پايان نامه نخواستيم...به درك...هر چى ميخواد بشه،بشه...
درسته كه شش ماه تا اجرا فرصت داشتيم،ولى هنوز كلى مشكل توى كارمون بود كه بايد دونه دونه حل ميشد.حتى تعطيلاتمون هم به هم ريخته بود.ما جمعه ها ميرفتيم سر تمرين.ولى در عوض شنبه ها تعطيل بوديم.چون مجيد شنبه ى هر هفته بايد ميرفت دانشگاه و گزارش اون هفته رو به استاد مشايخى ميداد.گروه هم بدون مدير گروه نميتونست تمرين كنه.به خاطر همين جاى جمعه و شنبه رو عوض كرديم.ولى بى چاره مجيد.حتى يك روز تعطيل هم نداشت.كل هفته رو كه بايد ميومد سر تمرين،شنبه ها هم كه تعطيل بود بايد مى رفت دانشگاه پيش استاد.گاهى وقتا منم باش ميرفتم.اون روز هم يه روز شنبه بود.با مجيد دم در دانشگاه قرار گذاشته بودم.
قبل از اين كه راه بيوفتم به سارا و محسن زنگ زدم و گفتم تا يكى دو ساعت ديگه اماده باشن.وقتى رسيدم،مجيد هنوز نيومده بود.منتظرش شدم.تقريبا نيم ساعت بعد مجيد اومد.جلوى در دانشگاه بوق زد و گفت:سلام رها چطور مطورى؟
_سلام...چرا اينقدر دير كردى؟ميدونى چقدر وقته اين جا منتظرتم؟
_شرمنده...خواب موندم...
صداى بوق ماشين از پشت سر ماشين مجيد اومد.گفت:همين جا وايسا من برم ماشينو پارك كنم.
_مواظب باش نمالى...و بعد پوز خندى زدم.
كمى اون طرف ترماشين رو پارك كرد،كيفش رو از روى صندلى كنارى برداشت و به طرف من دويد و گفت:بدو...بريم تو كه خيلى دير شده.الان استاد دادش ميره هوا...
وارد دانشگاه شديم.همه ى خاطرات واسم زنده شد.اون پله هايى كه هر روز امير روش تنبك ميزد و ما به دور از چشم حراست،ميرقصيديم.يه تور واليبال شل و ول و كهنه كه گوشه ى محوطه ى دانشگاه بود و هميشه بهش شماره اويزون ميكردن.
از چند نفر سراغ استاد رو گفتيم،گفتند الان كلاس داره. مجبور شديم منتظرش وايسيم تا كلاسش تموم بشه.بعد از يه مدت الافى،ديدم استاد داره از دور مياد.به مجيد گفتم:مجيد صداى كفش پاش مياد...
_خب بياد چى كار كنم؟
_منظورم اينه كه داره مياد.
_دسشويى دارى؟
_دسشويى چيه ديونه؟ميگم داره مياد...
_اخه هِى ميگى داره مياد،داره مياد گفتم شايد كارت استرارى باشه...
_مجيد خنگ شديا...استاد داره مياد.
سرش رو برگردوند و استاد رو كه داشت به طرفمون ميومد،ديد.كيفش رو رو برداشت و رو به من گفت:استاد داره مياد،تو دو ساعته دارى به من ميگى مياد مياد؟خب يه كلمه بگو استاد داره مياد.بدو بريم...
به طرف استاد مشايخى رفتيم و سلام كرديم.
استاد:سلاااام...چطوريد؟خوبي د بچه ها؟شما خوبى خانم مرادى؟بابا خوبن؟
من:مرسى.بله خوبن،اتفاقا داشتم ميومدم سلام رسوندن بهتون.(دروغ محض)
استاد:از طرف من هم بهشون سلام برسون.
من:چشم.
استاد مشايخى و بابا دورادور باهم اشنا بودن.هر چى باشه هر دوشون از اساتيد موسيقى بودن.
استاد مشايخى خيلى روى پايان نامه ى ما حساس بود.با اين كه پايان نامه مربوط به خود دانشجو ميشه،ولى استاد ميگفت:پايان نامه ى شماها فرق ميكنه.كار شما پيشرفته و گروهيه.
مجيد چند تا كاغذ از كه مربوط به ساعت تمرينمون و ساعت الكيه رفت و امد بچه ها،پيشرفت يا پس رفتمون توى تمرين بود،به استاد داد.استاد نگاهى كرد و گفت:دستت درد نكنه مجيد جان.من بعدا اينارو با دقت مطالعه ميكنم.مشكل خاصى كه نداريد؟
گفتيم:نه...
_در هر حال هر وقت كارى داشتيد به من زنگ بزنيد.
گفتيم:چشم،حتما... بعد خداحافظى كرديم و از در دانشگاه بيرون رفتيم.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++

تشكر كردن نشانه ى شخصيت شماست!:-2-40-:

[ Pofak ]
1391,04,07, ساعت : 23:08
سوار ماشين شديم.مجيد با صدايى تقريبا خوشحال گفت:اخييييش...الان ميرم خونه ميخوابم...
_هم چين حرف ميزنى انگار مدير وزارت بازرگانى شدى،بابا گروه موسيقيه...
_به خدا از اونم سخت تره.به خصوص سر و كله زدن با ادمايى مثه دوستاى ما...
_از خداتم باشه. و بعد از پنجره بيرون رو نگاه كردم و ساكت موندم.كمى گذشت و بعد من گفتم:مجيد جونم،من كه دوست دارم،من كه عاجقتم....
_بگو ببينم چى ميخواى؟
_من كه جيك و جيك ميكنم برات...ببين من الان برم خونه،تنهام،حوصلم سر ميره...
_خب من چى كار كنم؟
_مياى بريم يه جايى؟
_واى نه رها،توروخدا...خيلى خستم...تازه فردا هم بايد بريم سر تمرين.
با لحن خواهش مندانه اى گفتم:مجيد...
_منم كه دل رحم...باشه بگو كجا بريم؟
_اول برو دم خونه ى محسن اينا،اونارو برداريم بعد بريم.
_نه نمى خواد.اونا تا حاضر شن من هفت كفن پوسوندم.خودمون دوتايى ميريم.
_اولا خدا نكنه،دوما اونا الان حاضرن،دم در وايسادن
_اِ؟اين طوريه؟ و بعد گازشو گرفت و رفت.
در عين ناباورى مجيد، سارا و محسن كه از قبل بهشون گفته بودم حاضر باشن،دم در منتظر بودن.پريدن روى صندليه عقب.سارا يه شال سفيد با مانتوى سبز رنگ پوشيده بود و محسن هم يه لباس مردونه ى سرمه اى كه استيناشو تا كرده بود و بالا زده بود.
منو سارا به هم سلام كرديم،ولى مجيد قبل از اين كه هيچ حرفى بزنه يه دونه زد توى كله ى محسن.
محسن گفت:وا...چته روانى؟چرا ميزنى؟ بعد اروم رو به من گفت:اين رَم كرده؟و بعد خنديد.
مجيد در حالى كه عينك افتابيشو بر ميداشت گفت:محسن تو نبايد يه چيزى به من ميگفتى؟
_چى بايد ميگفتم؟
_اين نقشه اى كه اينا چيده بودن.از اين كه يه نصف روز استراحت منم به هم بزنيد.
_اخه منم باهاشون هم كار بودم...
_خاااااك تو سر زن زليلت كنن...
_اُهو...ببين كى داره به كى ميگه زن زليل...مجيد نزار همين جا تو اين ماشين پتتو بريزم رو اب
_بريز ببينم...
خنديد و گفت:نه نميشه...اين جا بچه نشسته...
_جرئتشو ندارى...
محسن براى اين كه جو رو عوض كنه گفت:حالا اينارو بى خيال،آى مجرى سَلَى...
مجيد صداى اهنگ رو زياد كرد و گفت:نميشنوم...
محسن داد زد و گفت:از بس كه كرى...
بعد همه اروم خنديديم.من صداى اهنگ رو كم كردم و گفتم:خب بچه ها حالا پيشنهاد بديد كه كجا بريم...
سارا:شهر بازى! از همه جا بهتره...

[ Pofak ]
1391,04,09, ساعت : 22:41
مجيد صداشو بچه گونه كرد و گفت:نه عمو جون الان بزرگتر همراهمونه،شهر بازى رو شما بچه هاى زير سه سال دوست داريد نه بزرگترا.خودم بعدا ميبرمت،از اين پشمك هام برات ميگيرم.باشه؟
سارا:خيلى مسخره اى مجيد...
_خب راست ميگم ديگه اخه اينم پيشنهاده تو ميدى؟
من گفتم:اهان!فهميدم...بريم دربند...
مجيد:ه بابا...دربند خيلى تكراريه...
محسن:بريم رستوران،ياد و خاطره ى محمدعلى رو هم زنده كنيم.چطوره؟
همه باهم گفتيم:نههههه...
مجيد:بيايد بريم خونه ى ما،بعد با خيال راحت و اسوده فقط بخوابيم...واى خدا چه بهشتى ميشه...
من:مجيد چرا اين قدر مخالفت ميكنى؟
مجيد:به خاطر اين كه همين يه نصف روز تعطيل من رو هم ازم گرفتين....
محسن اداى استاد الماسى،يكى از استاداى دانشگاهمون كه خيلى لفظ قلم حرف ميزد رو در اورد و گفت:دوستان،اشنايان و عزيزان من !بيايد بريم موزه...مهد فرهنگ و تمدن!
مجيد در جوابش گفت:اره...چقدرم فرهنگ و تمدن به قيافه ى تو مياد...تو بايد برى موزه ى حياط وحش...اون جا به فرهنگت ميخوره...
همه خنديديم.بالاخره نظر سارا تصؤيب شد و تصميم گرفتيم بريم شهر بازى.
توى راه مجيد خيلى غر غر ميكرد.همش ميگفت:به خدا الانم دير نشده...بيايد برگرديم.
گفتيم:مجيد!سايلنت لطفا...
مجيد:اصلا اين ماشين منه،همين الان دستور ميدم از ماشين من پياده شيد.من ميخوام برم خونه.
محسن:ببين مجيد،من الان نارنجك همراهمه،اگه يه دفه ديگه غر غر كنى،طى يك عمليات انتهارى ميفرستمت يا حورى هاى اسمون تانگو برقصيا...
گفتم:مگه من مردم كه با حوريا تانگو برقصه؟
محسن زد به شونه ى مجيد و گفت:فكر كنم اگر اون عمليات انتهارى رو هم انجام ندم،رها الان هممون رو شهيد ميكنه...
بعد رو به من گفت:تو نگران نباش،اگه لازم شد دوتاتون رو باهم ترور ميكنم.
مجيد اروم در گوشم گفت:اين احتمالا ديشب گادفادر رو ديده جو گير شده...
رسيديم شهر بازى.رفتيم توى پاركينگو ماشين رو پارك كرديم.سارا به مجيد گفت:خب...مجيد برو بليط بخر ديگه...
مجيد گفت:به من چه؟چرا به شازده ى خودت نميگى؟به زور منو اوردين اين جا،اون وقت مفتى مفتى برم براتون بليط بخرم؟عمرا...
محسن:ولش كن بابا...اين خسيسه...خودمون ميريم ميخريم...
سارا و محسن با بليط برگشتند و رفتيم تو.من و محسن جلوى هر چى بازيه ترسناك بود وايميستاديم و عين بچه ها نگاه ميكرديم.بعد قيافه ى سارا و مجيد رو ميديم كه دارن از ترس سكته ميكنن و با چهرشون به ما ميگن كه ما سوار اين چيزا نميشيم...
من،مجيد و محسن،سارا رو راضى كرد.سارا و مجيد رو سوار ترن كرديم.نشستم بغلش و گفتم:تو خجالت نميكشى؟اخه اينا ترس داره؟
مجيد:من مثل تو ديوونه نيستم...جونمو دوس دارم.
وسط حرفش بود كه يهو ترن راه افتادسارا جيغ زد:واااى...داره راه ميوفته...
محسن گفت:سارا جان به خودت مسلط باش،الان اولشه.
سارا:واى محسن من نميتونم...ميخوام پياده شم.بعد سعى كرد كمربندشو باز كنه كه من و مجيد و محسن هر سه تايى نگهش داشتيم.
ترن راه افتاد.واقعا ترس ناك بود.من و مجيد همش جيغ ميزديم ولى اون دوتا ساكت ساكت بودند و هيچى نميگفتن.
وقتى پياده شديم رنگ سارا شده بود مثل گچ.يهو شروع كرد به جيغ زدن.يكى زدم توى صورتش و گفتم:ديوونه اين جيغارو بايد اون بالا ميزدى نه اين جا،الان خوبى؟
_به لطف اين چكى كه زدى تو صورتم خوبه خوبم...
به محسن كه خيلى عادى داشت مارو نگاه ميكرد و انگار نه انگار كه حال زنش بده گفتم:اوى...ديوار...برو يه اب بگير واسش حالش بده.
مات و مبهوت منو نگاه كرد و گفت:كى؟
مجيد:زرشششك...محسن شيرين ميزنيا....حالت خوبه؟ بعد دستش رو طرف سارا گرفت و گفت:اين بد بخت...
محسن كه انگار تازه دوزاريش افتاده بود گفت:اهان...باشه الان ميرم.
سارا زير لب گفت:همه شوهر دارن...ما هم شوهر داريم...انگار نه انگار كه دارم اين جا بال بال ميزنم...
گفتم:حالا تو هم خودتو اينقدر لوس نكن...
محسن از دور با يه بطرى اب معدنى بزرگ برگشت.به محسن گفتم:اخه منگل ،من چى بگم به تو؟سارا الان اينو چطورى بخوره؟يه كوچيك ميگرفتى...يا حد اقل يه ليوان ميگرفتى...


++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++


اينم لينك نقد:http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)
دكمه ى تشكر خرابه...يه امتحان كن ببين درست شده؟؟

[ Pofak ]
1391,04,10, ساعت : 22:49
محسن:اوى توهين نكنا...
مجيد:نه مثل اين كه تو اصلا حالت خوب نيست.بعد رو به سارا كرد و گفت:سارا به جون خودم اين يه چيزى زده...
محسن:الان ميرم عوضش ميكنم.
سارا:نه،نه،نميخواد...بده همونو ميخورم...بعد اروم و زير لب گفت:يه بلايى سرت بيارم محسن...مرغاى هوا به حالت گريه كنن...
بترى رو از محسن گرفت و چند قلپ خورد.زير چشمى به محسن نگاه ميكرد.بعد با ناله گفت:واى...فك كنم تب دارم...محسن بيا به پيشونيم دست بزن ببين داغه؟
مجيد،محسن رو طرف سارا هل داد.همين كه نزديك شد سارا بتريه اب رو روى پيرهن نو و خوشگل محسن خالى كرد.محسن در حالى كه اب ازش ميچكيد فقط داشت نگاش ميكرد و ما سه تا هرهربهش ميخنديديم...خيلى اروم و ساكت از ما دور شد.
مجيد:اين چش شد يهو؟كجا رفت؟
سارا:نميدونم...
يه خورده منتظرش وايساديم كه صداى جيغ سارا مارو متوجه خودش كرد.ديدم محسن يه بترى اب رو خالى كرد توى يقه ى سارا.طورى كه لباسش به تنش چسبيده بود.
اب بازيه ما شدت گرفت.من و مجيد هم داخل بازى شديم.اخرش از حراست شهر بازى اومدن دعوامون كردن و ما هم مثل موش اب كشيده به حرفاشون گوش ميكرديم.
از اب بازى كردن دست كشيديم و به طرف ماشين برگشتيم.مجيد سر خيابون اصليه خونه ى محسن و سارا نگه داشت و گفت:خب بچه ها...خيلى خوب بود،خيلى خوش گذشت،به سلامت،خير پيش...
محسن و سارا به هم نگاه كردند و گفتند:وا...چرا اين جا؟خب تا دم خونه ببرمون ديگه...
_اهان از اون لحاظ...ببخشيد جناب تاكسى سرويس مجيد در همه جاى كشور در خدمت شما...
بعد با لحن تندى گفت:چه پر روييد شماها...مگه من رانندتونم؟بريد پايين ببينم...
محسن گفت:رفيق ماشين دار به همين دردا ميخوره ديگه...پس اين لگنو خريدى باش چى كار كنى؟توى كل عمرت كه خيرت به ما نرسيد...حداقل مارو تا دم خونه برسون...
_اگه فكر كردى تا دم خونتون ميرسونمتون سخت در اشتباهى...
محسن:تو هم اگه فكر كردى ما تا دم خونمون پياده ميريم سخت در اشتباهى...
نيم ساعتى همين طورى نشسته بوديم تو ماشين تا بالاخره روى محسن و سارا كم شد و تصميم به رفتن گرفتن.
محسن گفت:مجيد خيلى الاغى...
مجيد خنديد و گفت:تو بيشتر...
باهم خداحافظى كرديم و بعد مجيد منو رسوند دم خونه.تا رسيديم،زهره رو دم در خونه ديدم.
مجيد:زهره اين جا چى كار ميكنه؟
با تعجب گفتم:نميدونم...
بعد هر دو از ماشين پياده شديم و به طرف زهره رفتيم.زهره با ديدن ما دويد و اومد به طرفمون.پريد توى بغلم و شروع كرد به گريه كردن.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++

دوستان براى اين كه شخصيت هاى داستان رو بهتر بشناسيد،اين چيزى كه من ميگم رو روزى پنج بار تكرار كنيد.اينا ده نفرن،پنج تا دختر،پنج تا پسر...حالا:
سارا......محسن
زهره......امير
عاطفه......محمدعلى
فرناز.......سينا
رها......مجيد

اگه ميشه،اگه زحمتى نيست،اگه خسته نميشيد،اگه به انگشت مبارك فشار نمياد،...روى تشكر كليد كنيد لطفا...

[ Pofak ]
1391,04,14, ساعت : 22:59
سعي كردم ارومش كنم...گفتم:زهره...زهره...چي شده فدات شم؟
اصلا به من گوش نميكرد و فقط گريه ميكرد...
_زهره يه دقيقه اروم باش ببينم چي شده؟چرا گريه ميكني؟
مجيد دستش رو گذاشت روي بازوي زهره و گفت:زهره چته؟
اما اون گوشش بدهكار نبود.
بالاخره زهره اروم شد.زنگ در رو زدم و بابا در رو باز كرد.درحالي كه زهره توي بغلم بودرفتيم تو...
همون دم در از مجيد خداحافظي كرديم و اون رفت...
طول حياط رو طي كرديم و رسيديم دم در.بابا دم در ايستاده بود.با ديدن زهره تعجب كرد.با چهره اي پر از نگراني ازش پرسيد:سلام زهره جان...چي شده دخترم؟خوبي؟
زهره هم با صداي گرفته اي گفت:سلام استاد...بله خوبم...
بابا با چشم هاي درشت و مشكيش كه حالا تعجب و نگراني توش موج ميزد بم نگاه كرد.منم شونه هامو انداختم بالا كه يعني نميدونم...
همه ي بچه ها بابا رو ميشناختن...چند دفعه اومده بودن خونمون.حتي بعضي هاشون توي دانشگاه با بابا كلاس داشتن.بابا هم بچه هاي تمرين رو خيلي دوست داشت و مثه بچه ي خودش ميدونستشون.
زهره رو بردم توي اتاق.سريع يه چيزايي براي پذيرايي جوركردم و برگشتم پيشش...
شكلات و ميوه و خرت و پرتايي كه اورده بودمو گذاشتم كنارش.
اروم گفت:دستت درد نكنه...نميخواستم بت زحمت بدم،ولي جاي ديگه اي رو نداشتم كه برم.
_نه بابا اين چه حرفيه...زحمت چيه...؟ببينم حالا نميخواي بگي چي شده؟
ناراحتي عميقي توي چهرش بود كه نشون ميداد خبر بدي قراره گفته بشه...
با مِن مِن گفت:بابام جريان امير رو فهميد.باهم دعوامون شد.بعدشم گفت كه ديگه حق نداري اون پسره رو ببيني...
چشمام چهار تا شد.داشتم از تعجب شاخ در مياوردم.گفتم:مگه بابات نميدونست تو با امير دوستي؟
سرشو انداخت پايين و زير لب گفت:نه...
_خب چرا بهش نگفته بودي؟
_ميگفتم كه چي بشه؟
_كه در جريان باشه...
_ميگفتم كه فك كنه دخترش پسر بازه؟
_نه عزيزم اين چه حرفيه؟
_امير نه پول داره،نه شغل درست و حسابي داره،نه خونه داره،نه باباي پول داري داره...باباي منم به هم چين ادمي دختر نميده...
بعد ادامه داد:حالا همه ي اينا به كنار...ديگه نميزاره بيام تمرين... و دوباره گريش گرفت.
_چييييى؟؟؟چرا نميزاره بياي تمرين؟
_ميگه من نميزارم جايي كه اون پسره هست تو هم باشي...
_اخه يعني چي؟اين تمرين تموم اينده ي ماست...
چنگي توي موهام زدم و دور اتاق راه رفتم...عصبي بودم...نميفهميدم چرا باباش بايد حرسشو سر تمرين ما خالي ميكرد؟با خودم حرف ميزدم...فكر كن رها...فكر كن...بايد يه راهي وجود داشته باشه...اگه زهره نباشه نميتونيم تمرين كنيم...فكر كن رها...
چشمم به زهره افتاد كه داشت مثل ابر بهاري گريه ميكرد...كنارش نشستم،ميخواستم ارومش كنم در حالي كه يكي بايد خودمو اروم ميكرد.گفتم:حالا بابات عصباني بوده يه چيزي گفته...يه مدت كه بگذره عصبانيتش تموم ميشه،تو هم بر ميگردي سرتمرين.
_باباي من خيلي يه دندس...حرفي رو كه ميزنه پس نميگيره...
_حالا گريه نكن...يه چيزي بخور،يه كاريش ميكنيم...
نگاهي بهم كرد و گفت:ميل ندارم...
_به امير چزي گفتي؟
_نه...به اون بگم كه سكته ميكنه...
اگه زهره توي اون وضعيت نبود،بهش ميگفتم چه اعتماد به نفسي...اما حيف كه جلوي چشمم داشت هاي هاي گريه ميكرد.
سرم رو بين دستام گرفتم و به مخم فشار اوردم...اهان...رو به زهره گفتم:فهميدم...شماره ي باباتو بده...
_واسه ي چي ميخواي؟
_ميخوام بدم به بابام كه باهاش صحبت كنه و راضيش كنه...
_لج باز تر از اين حرفاس كه با حرفاي استاد راضي شه...
_حالا تو بده...ضرري نداره كه...امتحان ميكنيم...
_باشه ميدم،ولي حالا نه...بزار يه مدت بگذره...
زهره روي تخت دراز كشيد و از شدت خستگي خوابش برد.يه پتو روش انداختم و خودم از اتاق خارج شدم.

[ Pofak ]
1391,04,16, ساعت : 00:58
بچه ها...امشب حالم خيلي بده...يه كسي رفته...كه تموم اميدم بود...يه كسي كه...اصلا حالم خوب نيست...براي اين كه حواس خودمو پرت كنم اومدم پست گذاشتم...توروخدا كمكم كنيد...

===================

از پنجره توي حياط رو نگاه كردم و بابا رو مشغول ور رفتن با گل هاي باغچه ديدم.يه فلاسك چايى برداشتم و بردم توي الاچيق.به بابا هم گفتم كه بياد.
دستكش هاي خاكيش رو در اورد و كلاهي كه هميشه براي باغ بوني سرش ميذاشت رو برداشت.بيلچه و ... كناري انداخت و اومد و رو به روي من نشست.
يه لحظه با خودم فكر كردم كه چقدر دوسش دارم.چهره ي مهربون بابا با موهايي كه برف پيري روشون نشسته بود خيلي جذاب تر ميشد.البته از نظر من.وقتي به صورتش دقت ميكردم،ميفهميدم كه بيشتر اجزاي صورتم شبيه باباست.چشم هاي درشت،لب هاي خوش فرم و تو دل برو...با خودم گفتم باباي منم تو زمان خودشون تيكه اي بوده واسه خودشا...و اروم توي دلم خنديدم...
حرف بابا منو به خودم اورد كه گفت:زهره چش بود؟
سرم رو به طرفش برگردوندم و با حالت تاسف باري گفتم:با باباش دعواش شده بود.
_چرا؟
اروم گفتم:امير رو يادتونه؟
_اره اره...همون كه لاغر اندامه و موهاي مشكي داره ديگه؟
_اره خودشه...
_خب چه ربطي به زهره داره؟
_اخه اين دوتا باهم دوست بودن.حالا باباي زهره فهميده و ديگه نميزاره هم ديگه رو ببينن.حتي سر تمرين.
بعد صدامو لوس كردم و گفتم:باباجونم...باباي گلم...
_بگو چي ميخواي رها...من كه ميدونم اين خوش خدمتيا واسه اينه كه يه كاري ازم ميخواى...
با دست به بابا اشاره كردم و گفتم:قربون ادم چيز فهم...
دوباره تغير صدا دادم و با همون صداي لوسم ادامه دادم:ميشه با بابا ي زهره صحبت كنيد؟
بابا يه حبه قند گذاشت توي دهنش و چاييشو سر كشيد.يه قلپ خورد و استكان رو دوباره گذاشت روي ميز.به استكان خيره شد.صورتش نشون ميداد كه نميدونه بايد اين كارو بكنه يا نه.چشم به لبش دوخته بودم تا جوابش رو بشنوم.
بابا گفت:دخترم اين يه مسئله ي خانوادگيه...من كه نميتونم توي مسايل خانوادگيه اونا دخالت كنم.لابد باباش يه چيزي ميدونسته كه گفته...
قيافم در هم رفت.اخم كردم و صدامو يكم بردم بالا و گفتم:بابا...اگر زنگ نزنيد ديگه ما نميتونيم تمرين كنيم...اجرا مجرا هم همه پر...خواهش ميكنم بابا...
_باشه...حالا ببينم چي ميشه...
دو ساعتي گذشت.پايه لپ تاپم بودم كه زهره از خواب بيدار شد.
با صداي خواب الود و گلويي گرفته گفت:ساعت چنده؟
_سلام خوش خواب...٨ شب...چطور؟
_رها ميشه يه خواهشي ازت بكنم؟
_چه خواهشي؟
_ميشه امشب من اين جا بمونم؟
_اره عزيزم چرا كه نشه...فقط بايد به مامان بابات خبر بدي كه اين جايي...
_عمرا...
_پس پاشو بپوش بريم...
بهش نزديك تر شدم،دستمو گذاشتم روي شونش و به سمت صورتش بردم و جاي اشكايى كه روي صورتش خشك شده بود رو نوازش كردم.
گفتم:عزيزم نگرانت ميشن...
_اونا نگران من نميشن...
_زهره اونا پدر و مادرتن...ميفهمي؟
سرشو انداخت پايين و گفت:اره...ميفهمم...
_الانم پاشو مثه بچه هاي خوب لباساتو بپوش كه ببرمت خونتون.
توي راه كلي نصيحتش كردم كه وقتي رسيدي خونه اين كارو بكن،اون كارو نكن...و قبول كرد.
زهره رو رسوندم و برگشتم.پشت يه چراغ قرمز وايسادم.همش توي فكرش بودم...اگه باباي زهره نميزاشت بياد چي؟اگه زهره براي هميشه از گروه جدا ميشد چي؟حرف هاي زهره رو درباره ي باباش مرور كردم.بدون زهره نميتونستيم كار پايان ناممونو تموم كنيم.پس اجراي زنده چي ميشد؟
توي اين فكرا بودم كه مبايلم زنگ زد.مجيد بود.برداشتم:الو؟سلام مجيد...
_سلام خانومي...چطوري؟
_اِي...بد نيستم...تو چطوري؟
_منم خوبم...ببينم جريان اين زهره چي بود؟
_جريانش طولانيه.فقط همين رو بدون كه باباي زهره قضيه ي دوست بودن زهره با امير رو فهميده.
اونم مثل من با تعجب گفت:مگه باباش نميدونست؟
_منم دقيقا همين سؤالو ازش كردم...
_اِي بابا...
_حالا بدبختي باباش ديگه اجازه نميده بياد سر تمرين...
_چي؟؟؟؟چرا؟؟
_چون امير هم سر تمرين هست.
_حالا چي كار كنيم؟
_هيچى...يه خورده صبر ميكنيم،ابا كه از اسياب افتاد ميريم با باباش حرف ميزنيم...
_اَه...اگه درست نشه چي؟نكن فريد...فريد برو بيرون دارم حرف ميزنم.
_اميدوارم درست شه...با كي داري حرف ميزني؟
_با فريد.داره مثل هميشه كرم ميريزه.
_بش سلام برسون.
_اخه اين ادمه كه تو بش سلام ميرسوني؟نكن فريد...نكن اِ...ميگم نكن ديگه اَنگل...
خنديدم و گفتم:مجيد گناه داره اذيتش نكن.
_اين داره منو اذيت ميكنه.غوره اورده داره ميتركونه توي صورتم.
بلند خنديدم...
مجيد گفت:بله...بايدم بخندي...اخ...
_چي شد؟
_همين الان اب يكيش رفت تو چشمم.
سر و صداي خنده ي فريد اومد.مجيد داد زد:فريد نكبت مگه من با تو نيستم ميگم نكن؟؟
معلوم بود كه با اين نعره ي مجيد،فريد دمشو گذاشته رو كولش و در رفته.مجيد دوباره داد زد:فريد مگه اين كه من دستم به تو نرسه...تا ميخوري ميزنمت...
يه لحظه ترسيدم...با خودم گفتم نكنه قراره عروس خانواده ي وايكينگا بشم؟؟
فكر كردن به اين چيزا براي مدتي منو از فكر زهره بيرون اورد.
با صداي مجيد به خودم اومدم.
گفت:الو؟رها؟
_بله؟چى شد؟
_هيچي بابا...مگه اين فريد ميزاره دو دقيقه با خيال راحت باهم حرف بزنيم...
_ديگه چه خبر؟
_هيچي...مامانم سراغتو ميگيره...
_بهش سلام برسون.
_خب ديگه...برو بخواب عشقم.
گفتم:خواب كجا بود؟الان تو خيابونم...
غيرتى شد و گفت:تو اين وقت شب تو خيابون چى كار ميكنى؟
_نترس بابا...اومده بودم زهره رو برسونم...
_اهان...باشه...زود برگرد خونه...تو خيابون نمونيا...
_بااااااشه...
خداحافظي كرديم و من خيلي زود رسيدم خونه.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=
با تشكراتون يه كاري كنيد حالم بهتر شه...ممنون

[ Pofak ]
1391,04,17, ساعت : 00:21
چشمامو به زحمت باز كردم.از تختم دل كندم و بيرون اومدم.ميز صبحانه به طور كامل چيده شده بود.كار بابا بود...بي چاره عادت داشت كه هميشه واسه من صبحانه حاضر كنه.چون ميدونست خودم اونقدر تنبلم كه حالشو ندارم صبح كله ي صحر صبحونه بخورم.
چند ساعتي رو مشغول به انجام كاراي عقب افتادم شدم.بعد،لباسامو پوشيدم،سنتورمو برداشتم و راه افتادم.اون روز مجيد نميتونست بياد دنبالم.به خاطر همين بايد باتاكسي ميرفتم.اونم از نوع دربست.چون سنتورم بزرگ بود و همه ي صندليه عقب رو ميگرفت.راننده ي تاكسي هم ديگه نميتونست مسافر سوار كنه.خيلي ها با اعتراض ميگفتن:خانوم اين چيه دنبال خودت راه انداختي؟و من براي اين كه اونارو راضي كنم بايد كرايه ي دربست بهشون ميدادم.
براي اولين تاكسي اي كه ديدم،دست تكون دادم.
_دربست؟
نگاهي به سنتورم كرد و گفت:خانوم توي اون جعبه چيه؟
_چيزي نيست اقا...سازه...سنتور...حالا دربست ميريد؟
_ابجي ببخشيدا...ولي...
نزاشتم حرفش تموم شه:اقاي محترم،اين تو سازه...ميخوايد بازش كنم ببينيد؟
_ببخشيد...نميخواستم بي احترامي كنم...بفرماييد...
در عقب رو باز كردم و با احتياط سنتورم رو روي صندلي خوابوندم.بعد خودم روي صندليه جلو نشستم.
رسيدم سر تمرين.كرايه ي تاكسي رو حساب كردم و به طرف سالن راه افتادم.
در رو باز كردم.هيشكي توي سالن نبود.ظاهرا اولين نفري بودم كه رسيده بودم.چراغ هارو روشن كردم.اطرافم رو يكم مرتب كردم.سنتورم رو در اوردم و گذاشتم روي جايگاه.مضراب هاي كوچك سنتور رو چك كردم تا مشكلي نداشته باشند.بعد براي اين كه حوصلم سر نره شروع كردم به زدن قسمت هاي مربوط به خودم.
يهو صداي در اومد.از سنتور زدن دست كشيدم و چشم به در دوختم تا ببينم كي وارد سالن ميشه.سينا و فرناز وارد سالن شدند.بعد از اونا همه يكي يكي اومدند.و در اخر مجيد رسيد.
مجيد كيفش رو گذاشت روي ميز كوچك و كهنه اي كه گوشه ي سالن بود و بعد از سلام و احوال پرسي گفت:خب بچه ها...همه هستن؟
صداي امير از كمي دور تر اومد كه گفت:نه...صبر كن...زهره نيمده...
با شنيدن اسم زهره تازه يادم افتاد كه ديشب چه اتفاقاتي افتاده بود.
اصلا حواسم نبود كه به بچه ها بگم.به كل يادم رفته بود.
بلند گفتم:واااااى...
همه گفتند:چى شده؟
گفتم:بچه ها توروخدا منو نزنيدا...
_باشه بابا بگو چي شده...
_زهره امروز نمياد...
سارا در حالي كه اخماش توي هم رفته بود گفت:پس چرا زود تر نگفتي؟
_به خدا يادم نبود.
امير پرسيد:چرا نمياد؟به من كه حرفي نزده بود...
_جريانش طولانيه...ولي بچه ها شايد زهره تا چند روز نتونه بياد تمرين.
امير با چهره اي نگران تر از قبل پرسيد:رها درست حرف بزن ببينم چي شده؟زهره چيزيش شده؟اتفاقي واسش افتاده؟
_نه بابا...چرا يهو تورو جو ميگيره؟چيزيش نشده...يه مشكلي واسش پيش اومده من بعدا بت ميگم.
سارا دوباره گفت:خب يعني چي؟
محمدعلي كه خيلي خودشو خونسرد نشون ميداد اين سوال سارا رو جواب داد:هيچي...يعني امروز علافيم...
مجيد كه روي صندليش نشسته بود،بلند شد و چند قدمي راه رفت.دستي توي موهاش كشيد و پوفي كرد.
نميدونم چرا اونم يادش رفته بود.حالا بدون كمانچه ي زهره كه نميتونستيم تمرين كنيم...
بچه ها هر كدوم بلاتكليف يا يه جايي نشسته بودن يا وايساده بودن و حرف ميزدن.توي اون شرايط،در و ديوار سالن تمرين خيلي برام جذاب شده بود.يه سالن بزرگه قديمي كه سقف بلندي داشت.فكر ميكنم اندازه ي يه مربع ده متر در ده متر بود.سن رو خودمون واسه خودمون درست كرده بوديم.چارش يه تخت چوبي بود كه يه فرش روش بندازيم...همين...
ديواراي سالن سفيد رنگ بودند.كه اتفاقا تازه رنگ خورده بود.چند تا ستون وسط سالن وجود داشت كه محل تكيه دادن ما بود.رنگ كف سالن هم با ديوارا هم خوني داشت.

=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
ايا ميدانيد شما الان بايد دستتون رو روي دكمه ي تشكر فشار بديد؟
ايا ميدانيد اين لينك نقد رمانمه؟:http://www.forum.98ia.com/t550437.html

[ Pofak ]
1391,04,30, ساعت : 19:06
توي اون حال و هوا بودم كه امير با قيافه اي نگران و مضطرب،اروم كنارم نشست.موهاش بهم ريخته بود.دست از نگاه كردن درو ديوار كشيدم و با لبخند به امير گفتم:چيه؟بابا نگرانش نباش...گفتم كه چيزيش نشده...
با اخم گفت:اگه چيزي نشده پس چرا بم نميگي؟
به اطرافم نگاهي كردم.هر كس مشغول كاري بود و هواسش به ما نبود.اروم گفتم:باباي زهره فهميده كه زهره باتو دوسته.واسه همين نميذاره بياد.
با عصبانيت از سر جاش بلند شد.و گفت:يعني چي؟؟؟
دستم رو روي بينيم گزاشتم و گفتم:هيييييييس...
بعد دستش رو گرفتمو پهلوي خودم نشوندمش.كمي نزديك تر شدم.بوي عطر امير روحس ميكردم.دوباره در گوشش گفتم:به كسي چيزي نگيا...
دوباره با عصبانيت بلند شد.به سمت تنبكش رفت.اونو توي كيف مخصوصش گذاشت و وسايلشو جمع كرد و به سمت در خروجي رفت.
من و مجيد هر دو به طرفش دويديم.مجيد دستش رو دور بازوي امير انداخت و گفت: كجا ميري؟
با حركتي دستش رو از دست مجيدخارج كرد و با كلافگي گفت:دارم ميرم بميريم...مشكلي هست؟؟
مجيد پوزخندي زد و گفت:به سلامت بمير...
هر دو برگشتيم به سالن.مجيد با صداي بلندي همه ي بچه ها رو متوجه خودش كرد.گفت:خب،همگي خسته نباشيد...هرچند الافي خستگي نداره.جمع كنيد بريم.
سينا در حالي كه روي صندليش لم داده بودگفت:بچه ها من ميگم بيايد همين جا بمونيم،يه خورده خوش بگذرونيم...
فرناز گفت:اره فكر بدي نيست.همه تقريبا موافق بودند.ولي مجيد گفت:من خونه كار دارم،بايد برم.بعد نگاهي به من انداخت.دلم ميخواست بمونم.كيفش رو روي كولش انداخت.به هم زل زده بوديم.چند ثانيه همين طوري مونديم.به طرف صندليش برگشت.محمدعلي به صندلي مجيد ميگفت صندليه حاكم بزرگ.كيفش رو گذاشت روي اون و گفت:الان كه دارم فكر ميكنم،توي خونه كار واجبي ندارم.
لبخند رضايت بخشي زدم.بعد همه به صورت يه دايره كف زمين نشستيم.
عاطفه گفت:امير كه نيست واسمون تنبك بزنه...حالا چيكار كنيم؟
سينا در جواب عاطفه گفت:من واستون دف ميزنم...
همه صداي دف سينا رو دوست داشتيم.يه جور خاصي بود.انگار احساس ادم رو قلقلك ميداد.
سينا دفش رو اورد.همه ي چشم ها به اون نگاه ميكردند.
چشماشو بست.دف رو بالا گرفت و با دستش چند بار تكونش داد.بعد ضرب هاى انگشتش روى بدنه ى دف به اون ريتم داد
فرناز با لذت سينا رو تماشا ميكرد.
محسن و سارا هم هركدوم دستشونو زير چونه هاشون گذاشته بودن و گوش ميكردن.
من هم سرم رو گذاشتم روي شونه ي مجيد و چشمامو بستم.
صداي دف كه قطع شد،به خودم اومدم.همه دست زديم.
محسن با طعنه گفت:ممد يه دهن واسمون بخون.
محمدعلي:من افتخار نميدم...
مثل بچه ها دستم رو بالا كردم و با ذوق گفتم:من بخونم؟؟
كسي چيزي نگفت.
بلند شدم و رو به همه ايستادم.صدامو صاف كردم.لبخند مليحي زدم و شروع كردم...
شكفته غنچه ي مهتاب،تو بهشت شاليزاران
سنبله ميرقصد به ناز،با سرود شاليكاران
شاليزار،سبز و بيدار،پيرهن عروس پوشيده
عطر خاك،عطر مهتاب،عطر تازه ي اميده...
دستامو اروم تكون ميدادم تا جذاب تر به نظر بيام.
مجيد تحسين آميز نگام ميكرد.همه با شوق گوش ميكردن.وقتي تموم شد،دوباره همه دست زدند.محمدعلي گفت:رها خانوم چه صدايي داري...ما رو قابل نميدونستي كه تا حالا واسمون نخونده بودي؟
سينا رو به مجيد گفت:مجيد خاك تو سرت كنند...اين دختره از هر انگشتش يه هنر ميباره...اگه من جاي تو بودم تا حالا صد دفه گرفته بودمش...اما تو چي؟يه انگل جامعه...پسر اين رها مغز خر خورده اومده با تو...دست بجونبون بگيرش...
فرناز با اعتراض گفت:سينااااا...حداقل اين حرفا رو وقتي بزن كه من نباشم...
از غيرتي شدن فرناز خندمون گرفت.
مجيد خودش رو بم نزديك تر كرد و گفت:چه قشنگ ميخوني خانومي...
به چشماش زل زدم...همون چشماي گيرا و زيبا...

+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=

بارون بارونه،رمان ها نقد ميشه...
گلنسا جونم تشكر زياد ميشه
گلنسا جونم تو كار تايپه
بقيشو نميدونم...
لينك نقد :http://www.forum.98ia.com/t550437.html (http://www.forum.98ia.com/t550437.html)

يه چيز ديگه،اون شعري كه رها خوند مال استاد محمد نوري هست به نام شاليزار.هركي ميخواد دانلود كنه و گوش بده.من كه خيلي دوسش دارم.