توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ملینا | ناز بانو کاربر انجمن
ناز بانو
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۴۶ قبل از ظهر
دوستای گلم سلام
اینقدر همه تو این سایت پرانرژین که منم تصمیم گرفتم رمانمو بزارم...روند کلی داستان تو ذهنم مشخصه ولی جزئیاتشو کم کم کامل می کنم...از اونجایی هم که به غم و غصه و اینا معتقد نیستم قول میدم آخرش خوب تموم میشه :-3-:
نهایت تلاشمو میکنم تا طوری بنویسم که شما خوشتون بیاد ولی شدیداً منتظر نقدای قشنگ و پیشنهادای خوبتون هستم و بهشون احتیاج دارم :-11-:
خلاصه داستان هم در مورد دختری به اسم ملیناست که دانشجوی کامپیوتره و وارد یه پروژه بزرگ به مدیریت پسرعموش میشه و ....
ببخشید دیگه، خودمم میدونم که خلاصم زیاد خوب نبود ولی شما به روم نیارین!!!
دوستون دارم و با امید همراهی شما میرم که شروع کنم
اینم لینک نقد:
ملینا|ناز بانو کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
honey_x
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:
honey_x
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۳ قبل از ظهر
شما شرع کن رمانتو ما هم کمکت میکنیم
پست دادن در این بخش ممنوعه!! تکرار نکنید لطفا!:-2-28-:
ناز بانو
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
با صدای زنگ گوشیم آروم گوشه چشمو باز کردم که ببینم کی سر صبحی یاد من افتاده ... دست دراز کردم و گوشی رو از روی پاتختی برداشتم و نگاهی به صفحش انداختم ... صورت خندون شیدا روی صفحه گوشی در حال چشمک زدن بود ... با صدای گرفته جواب دادم:
- تو کله صبح هم دست از سر من بر نمیداری
- علیک سلام ملینا خانم. خوبی؟ ساعت خواب!! منظورت از کله صبح ساعت 9.5 نیست دیگه؟؟؟!!!!
- سلام. ببینم از کی تا حالا 9.5 واسه شما کله ظهر شده؟؟!!!
- گیس بریده، مگه قرار نبود ساعت 10 با هم بریم خرید؟؟؟!!! پاشو حاضر شو تا نیومدم بالا دودمانتو بر باد بدم
و قطع کرد!! تازه یادم اومد دیروز به مناسبت اینکه امتحانای پایان ترمم تموم شد با هم قرار گذاشتیم برای رفع خستگی! بریم خرید ... به پهلو چرخیدم و طبق معمول هر روز خیره شدم به قاب عکس رو پاتختی ... عکس مال شش سال پیش بود ... اون موقع من 15 ساله بودم و مهران 20 ساله و مهمتر از همه اینکه بابا هنوز زنده بود ... بابا و مامان سیما کنار هم نشسته بودن و من و مهران پشت سرشون وایساده بودیم ... جلومون هم سفره هفت سینی بود که مامان اون سال از ترکیب رنگ سبز و زرد توش استفاده کرده بود ... دو ماه بعد از اون سال تحویل، بابا بدون هیچ سابقه ای در اثر حمله قلبی درگذشت و همه رو شوکه کرد ... این که چقدر طول کشید تا هر کدوممون به نبود بابا عادت کنیم بماند.
دو سال پیش مهران واسه ادامه تحصیل رفت انگلیس ... مامان حسابدار شرکت دایی سعید بود و دایی بعد از رفتن مهران اصرار داشت که بریم تو یکی از آپارتمان های ساختمان مسکونی اونا زندگی کنیم ولی مامان به خواست عموعلی و به دلیل احترام زیادی که برای عمو قائل بود ترجیح داد که همچنان تو خونه خودمون که طبقه بالای عموعلی بود و بابا و عمو با هم تو جوونیشون این خونه رو ساخته بودن زندگی کنه ...
انصافاً هم خونه مون با اینکه تو مرکز شهر بود و کلاس بالای شهرو نداشت اما صفاش با هیچ جای دیگه قابل مقایسه نبود ... حیاط متوسط رو به بزرگی داشتیم که چندتا باغچه ی بزرگ حسابی زیباش کرده بود ... باغچه ها حوزه استحفاظی مامان و زن عمو بود و هر کدومشو به یه چیزی اختصاص داده بودن ... یکیشون پر از گلهای رنگارنگ بود ... تو یکی دیگه سبزی خوردن کاشته بودن و .... تو فاصله ی بین دو تا از باغچه ها یه داربست چوبی بود که تابستونا برگ های مو واسش سایبون درست می کردن ... یه تاب خوشکل هم زیر این داربست و روبروی حوض بزرگ و سفید بود که من عاشقش بودم! کنار حیاط منتهی می شد به پارکینگ و زیرزمین.
تو طبقه همکف عمو اینا زندگی می کردن و طبقه ی بالا هم مال ما بود. عمو علی سه تا بچه داشت ... شایان 27 سالش بود و دانشجوی دکترا بود، رشتش هم که مثل خودم کامپیوتر بود ... شیدا 24 سال داشت و پرستار بود ... بیشتر خواهرم بود تا دخترعمو و به اندازه خواهر نداشتم دوسش داشتم! چندماه پیش هم با یکی از دکترهای بیمارستانشون(نیما) عقد کردن و آخری هم شهاب که 22 سال داشت و از زمانی که یادم میاد داشتیم تو سر و کله هم می زدیم.
با زنگ دوباره گوشیم از گذشته اومدم بیرون. مامان بود که مثلاً میخواست بیدارم کنه ... بعد از یه گفتگوی کوتاه با مامان سریع دویدم سمت دستشویی تا حاضر شم ... موهامو به سختی شونه کردم و با یه گیره بالای سرم بستمشون ... یه آرایش ملیح صورتی هم کردم و رفتم به سمت کمد لباس ... یه مانتو خنک مشکی با شلوار جین و شال آبی پوشیدم ... کیف آبی چرممو هم که مهران واسه تولدم فرستاده بود برداشتم و رفتم پایین.
ساعت از هشت شب گذشته بود که رسیدیم خونه. دیگه از خستگی نمی تونستم روی پاهام بایستم. بعد از یه خرید طولانی که به همراه صرف ناهار و کلی پیاده روی بود، تنها چیزی که می چسبید خواب بود. داشتم می رفتم سمت پله ها که یادم افتاد با مامان قرار گذاشته بودیم امشب در مورد تصمیمم با عموعلی هم صحبت کنم. دنبال شیدا رفتم سمت خونه عمو. کفشای مامان هم جلوی در بود. رفتیم تو، جمعشون جمع بود و گلشون کم بود ... همه مشغول میوه خوردن بودن ... شهاب طبق معمول داشت با کانالای تلویزیون ور می رفت ... یه سلام بلند به همه دادم ... عمو دستاشو باز کرد و گفت:
- بیا ببینم شیطون عمو چطوره؟
رفتم تو بغل عمو ... یه کم خودمو واسش لوس کردم و با خنده رفتم سمت مامان ... گونه شو بوسیدم و کنارش نشستم:
- خوبین سیما خانوم؟ خانواده چطورن؟ دختر گل گلابتون خوبه؟ چقدر این دختر ماهه آخه ...
صدای شهاب از اون ور بلند شد ... یه گیلاس پرت کرد سمتم و گفت:
- زن عمو این دخترتو به یه روانپزشک نشون بده ... گمونم بیماری خودشیفتگی داره!
مامان فقط خندید ولی من متقابلاً یه زردآلو در جوابش به سمت صورتش نشونه گرفتم و گفتم:
- حسودخان شما حرف نزنی کسی نمیگه لالیا
این بار صدای شایان در اومد که:
- وای خدا باز این دو تا شروع کردن ... آخه این همه به هم می پرین چی گیرتون میاد!!
همزمان با شهاب شکلکی واسش در آوردیم ... رو کردم به مامان و گفتم:
- مامان با عمو صحبت کردی؟
- آره اتفاقاً پیش پای شما داشتم با عمو حرف میزدم
عمو که تا الان ساکت بود گفت:
- عموجون تو هنوز یه سال از درست مونده ... واسه چی میخوای کار کنی؟ تازه مگه نمیخوای درستو ادامه بدی؟
- درسته عمو ... ولی تو خونه حوصلم سر میره، تازه میخوام چیزایی رو که تو دانشگاه خوندم کاربردی هم یاد بگیرم
- آخه دخترم چون هنوز درست تموم نشده کار خوبی نمیتونی پیدا کنی ... منم نمیتونم اجازه بدم هر جایی مشغول به کار شی
مامان هم ادامه داد:
- این همه کلاسای مختلف مامان جان ... حتماً که نباید بری سر کار ... تازه کلاس زبانتو هم باید ادامه بدی ...
مارو باش کیو فرستادیم جریانو به عمو بگه ... عمو موافق هم باشه مامان مخالفش میکنه ... لبامو ورچیدم و گفتم:
- اِ مامان، ما دیشب تفاهم نامه هم امضا کردیم حالا شما برگشتی تو خونه اول؟؟؟!!!!
زن عمو گفت:
- سیما به خاطر خودت میگه عزیزم ... دلش نمیاد دخترش از الان خسته ی کار بشه ...
شیدا هم ادامه داد:
- آره بابا ... برو کیفتو بکن ... میخوای هر روز صبح زود پا شی بری سرکار تا عصر؟؟!!!!
دیگه چیزی نگفتم تا اینکه شایان گفت:
- ببینم درآمد کار هم واست مهمه یا نه؟
- یعنی چی؟! مهم بودنش که آره مهمه ولی گفتم که بیشتر میخوام یه تجربه کاری داشته باشم
با انگشت سبابه اش پیشونیشو خاروند و گفت:
- من یه پیشنهاد واست دارم ولی ...
با خوشحالی بهش چشم دوخته بودم که ادامه داد:
- ولی تقریباً درآمدی نداره
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- اگه درآمد نداشته باشه که دیگه اسمش کار نمیشه!
مامان اعتراض کرد:
- ملینا اجازه بده شایان حرفشو بزنه.
بعد هم رو به شایان گفت:
- پیشنهادت چیه شایان جان؟
- راستش... من واسه پایان نامه ام یه موضوع به استادم پیشنهاد دادم ... استاد از موضوعم استقبال کرد ولی گفت موضوعش خیلی جای کار داره و برای نتیجه بهتر باید دو نفر رو این موضوع کار کنن ... منم یکی از دوستامو به استاد معرفی کردم و بالاخره بعد از چند جلسه به این نتیجه رسیدیم که باید یه تیم تشکیل بدیم... البته قراره همه ی اعضای تیم از بین دانشجوهای ارشد انتخاب بشن ولی اگه نازنین بخواد میتونم اونم ببرم تو تیم ...
بدجور تو فکر رفته بودم. آخه من که هنوز کارشناسیم هم تموم نشده برم با یه عده کارشناسی ارشد و دکترا کار کنم ... اصلاً شایان رو چه حسابی این پیشنهادو به من داد ... تازه درآمد هم که نداره ... تو همین فکرا بودم که دوباره صدای شایان بلند شد:
- درسته این کار واست درآمد نداره ولی اینقدر بزرگ هست که اولاً تو هم بتونی از سهم خودت هم مقاله بدی و هم به عنوان پایان نامه ات ارائه اش بدی ... دوماً یه تجربه خیلی خوب میشه تو رزومه کاریت ... و سوماً ... استادی که این پروژه زیر نظرش انجام میشه... دکتر نکویی هستش که میدونم خیلی تو دانشکده طرفدار داره...
با شنیدن اسم دکتر نکویی گل از گلم شکفت. ترم قبل دو تا درس باهاش داشتم ... یه مرد حدوداً 45 ساله که فن بیان قوی ... اخلاق عالی ... مهربونی و در عین حال سختگیریش تو کلاس اونو به محبوب ترین استاد دانشکده تبدیل کرده بود ... اونجوری که بچه ها می گفتن تو زمینه کاری هم آدم کله گنده ایه و کلی پروژه های ملی و ... انجام داده بود! تنها مشکل کار وجود شایان بود ... مامان گفته بود که برم تو شرکت دایی سعید مشغول شم ولی من دلم نمیخواست جایی کار کنم که کسی مرتب هوامو داشته باشه، خودآزاری داشتم دیگه! حالا برم با شایان کار کنم؟ تازه با شایان به اندازه شیدا و شهاب راحت نبودم ... یعنی همیشه ماهارو بچه حساب میکرد ... حالا چی شده بود که بهم این پیشنهادو داده بود خدا میدونه... به مامان نگاه کردم، لبخند بزرگی زد و سرشو به نشونه تأیید تکون داد ... واقعیتش این بود که پیشنهاد شایان مزایاش انقدر زیاد بود که معایبشو نادیده بگیرم ... مخصوصاً که می گفت تو پایان نامه ام هم میتونم ازش استفاده کنم ... چی ازین بهتر ... دیگه بیشتر فکر نکردم ... فیگوری گرفتم ... گلومو الکی صاف کردم و گفتم:
- حالا که اصرار می کنی به خاطر گل روی عمو هم که شده قبول می کنم ... ولی فقط همین یکی رو ... بقیه پروژه هاتو کم کم باید خودت تنهایی انجام بدی ...
همه خندیدن و مامان نفس راحتی کشید و قدرشناسانه به شایان نگاه کرد ... شایان هم در جواب مامان لبخندی زد و بعد رو به من ادامه داد:
- عجله نکن کوچولو ... من هنوز شرایطمو نگفتم ...
با حرص گفتم:
- بگو ولی اولین شرط من اینه که دیگه حق نداری به من بگی کوچولو!
بلند خندید و بعد از گفتن چشم کوچولو با جدیت ادامه داد:
- ببین ملینا ... این کار ممکنه نزدیک یک سال و نیم یا حتی بیشتر طول بکشه ... هر چقدر هم که واست سخت باشه وسط راه نباید بکشی کنار ... حتماً میدونی که دکتر نکویی تو کار خیلی جدیه و اصلاً بی نظمی رو نمی پسنده ... ازون جایی که تجربه و اطلاعات تو از بقیه پایین تره و کار اولتم هست باید خودم رو همه کارات نظارت داشته باشم ... ممکنه اوایل کار خیلی بهت فشار بیاد ... رو همین حساب احتمالاً مجبور شی بیشتر از بقیه وقت بذاری ولی شبا میتونی بیای جاهایی که مشکل داری رو با هم کار کنیم ... خودت سؤالی نداری؟؟؟
بی شعور از الان میخواد واسه من رئیس بازی در بیاره ... من اگه حال تورو تو این پروژه نگیرم که ملینا نیستم ... به گفتن فعلاً نه بسنده کردم ولی به جای من مامان شروع کرد:
- اینجوری خیال منم راحته ... فقط شرکته کجاس؟ رفت و آمدش سخت نیست؟ روزی چند ساعت کار می کنین؟
- مامان جان من که بچه نیستم ... خب هر جا میخواد باشه ...
مامان پشت چشمی واسم نازک کرد ولی شایان بلند خندید و جواب داد:
- در مورد محل کار دکتر نکویی قرار شده یه اتاق بزرگ از شرکتشو در اختیارمون بذاره ... شرکت یه خورده دور هست ولی مسیرش سر راست و خوبه ... از شنبه کارو شروع می کنیم و ساعت کارمون هم احتمالاً از هشت صبح باشه تا پنج بعدازظهر... در ضمن ملینا میتونه با خودم بیاد و برگرده... نگران نباشین زن عمو ... خودم هوای این کوچولو رو دارم و دوباره خندید
مامان دوباره شروع به تشکر و تعریف از شایان جوووووون کرد و منم تو ذهنم نقشه می کشیدم چطوری حال این بشرو بگیرم ...
-----------------------------------------------
ملینا|ناز بانو کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
ساعت شش صبح از خواب پا شدم ... یه دوش سریع گرفتم که سرحال شم ... موهامو با حوصله سشوار کشیدم و ازونجایی که بلندیش تا کمرم می رسید بافتمشون تا اذیتم نکنن ... جلوی موهامم که نمیشد کاریش کرد ... از بس موهام لخت بود نمیشد هیچ حالتی بهش داد ... بعد هم مثل همیشه یه آرایش ملیح کردم ... قیافم با اینکه معمولی بود ولی نمکین و تو دل برو بود! البته این نظر بقیه بود ... مامان هم همیشه میگفت چشمای عسلیت با اینکه زیاد درشت نیست ولی اندازه ده تا چشم ازش شیطنت می باره ... تعریفای مامانم این شکلی بود دیگه!!
شلوار جین قهوه ای با یه مانتو نخی کرم رنگ و مقنعه قهوه ایمو پوشیدم ... کوله کرم رنگ و کفشای اسپرت ستشو هم برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون ... دیشب شایان گفته بود ساعت هفت حاضر باشم تا با هم بریم ... ساعت هنوز یه ربع به هفت بود ... مامان میز صبحانه را چیده بود و خودشم داشت حاضر میشد که بره سرکارش ... از زور استرس نتونستم چیزی بخورم وگرنه آدمی نبودم که از صبحانه بگذرم! به زور مامان دو لقمه خوردم و بعد از سفارشای تموم نشدنیش رفتم پایین.
شایان ماشینشو برده بود تو کوچه و داشت در حیاطو می بست ... یه زانتیای سیاه رنگ داشت ... بدون اینکه کمکی بهش بکنم رفتم سمت ماشینو با پرروئی تمام گفتم:
- هی آقا عجله کن، روز اولی دیر برسی اخراجت می کنما!!!
بعد هم در جلو رو باز کردم و نشستم. شایان هم اومد نشست. در حالی که ماشینو راه مینداخت برگشت سمتم و با خنده گفت:
- علیک سلام! صبح شما هم بخیر! به موقعش جواب این زبون درازیاتو میدم خانم کوچولو!
از عمد خانم کوچولو رو با شدت بیشتری گفت ... تقصیر خودمه که نقطه ضعف دستش دادم ... مشتی به بازوش زدم و گفتم:
- شایان اگه یه بار دیگه به من بگی کوچولو خفت می کنم مخصوصا تو اون شرکت!!!
با شیطنت لبخند زد و گفت:
- زیاد حرص نخور ... پیر میشی ... بعد به جای خانم کوچولو باید بهت بگیم خانم بزرگ!!!
- شایااااااننن
دستاشو بالا برد و گفت:
- باشه بابا تسلیم، یه موقع ازین جیغا سر شوهرت نزنیا! برت می گردونه پیش مامانت و میره خودشو گم و گور می کنه!
- اولاً اون فرمونو بچسب تا نکشتیمون ... بعدش هم شما نمیخواد غصه شوهر منو بخوری!! همین که من بهش جواب مثبت بدم باید بره کلاهشو بندازه آسمون هفتم!
لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت! منم دیگه ساکت شدم و همه حواسمو دادم به مسیر تا خوب راهو یاد بگیرم.
وارد یک ساختمان ده طبقه شدیم. از تو پارکینگ سوار آسانسور شدیم و شایان دکمه طبقه هفتم رو زد ... دو مرد دیگه هم تو آسانسور بودن که می رفتن طبقه نهم ... آسانسور طبقه هفتم ایستاد ... شایان با یه دست در آسانسورو باز کرد و اون یکی دستشو هم پشتم حائل کرد و اشاره کرد که برم بیرون ... پشت یه در که تابلوی فلزی طلایی رنگ کنارش نصب شده بود ایستادیم ... رو تابلو با رنگ مشکی نوشته شده بود شرکت داده گستر.
شایان زنگ رو فشرد ... یه خانم حدوداً سی ساله درو باز کرد ... انگار شایانو میشناخت ... رفتیم تو و بعد از سلام و احوالپرسی شایان ما رو به هم معرفی کرد:
- ملینا، ایشون خانم صادقی منشی شرکت هستن.
بعد هم با دست به من اشاره کرد و گفت:
- و ایشون ملینا مهدوی از همکارای ما هستن ... هیچ کدوم از بچه ها اومدن خانم صادقی؟
- خوشبختم خانمی ... آقای رئوف و خانم محبی تو اتاق هستن.
با خانم صادقی دست دادم و بعد با راهنمایی شایان از سالن کوچک ورودی گذشتیم و وارد یه راهرو شدیم ... انتهای راهرو در یه اتاق رو باز کرد و باز اشاره کرد که اول من وارد شم ... وارد اتاق شدم و دور تا دورشو از نظر گذروندم ... اتاق خیلی بزرگ و بیشتر شبیه سالن بود ... ضلع رو به رویی پنجره های خیلی بزرگ داشت که نور کافی رو به اتاق می رسوند و یه میز پشت به اون گذاشته بودن ... سمت راست چهار میز که روی هر کدوم یه کامپیوتر بود، سمت چپ هم یه میز و کنارش یه میز کنفرانس و کنار در هم وایت برد و ... قرار گرفته بود ... پشت میز سمت چپ یه دختر و یه پسر نشسته بودن ... شایان آروم گفت:
- بیا، وقت واسه دید زدن زیاده.
به سمت دختر و پسر رفتیم. با دیدنمون هر دو بلند شدند. پسره گفت:
- به سلام داداش شایان خودم. چطوری پسر؟ سلام خانم. حال شما؟
- سلام. خوبی؟ از کی اینجایی مسعود؟ چه زود اومدی. شما خوبین خانم محبی؟
خانم محبی هم با شایان سلام و احوالپرسی کرد. به سمت من اومد. دستشو دراز کرد و گفت:
- من زهرا هستم ... زهرا محبی ... تو هم باید ملینا باشی؟ درسته؟
به گرمی باهاش دست دادم و با تعجب گفتم:
- خوشبختم زهرا جان ... درسته ... شما منو میشناسی؟
- آره عزیزم ... مسعود گفته بود قراره آقای مهدوی دخترعموی گلشو بیاره ...
با زهرا یه خورده دیگه حرف زدیم و فهمیدم زهرا و مسعود زن و شوهرن ... مشغول حرف زدن بودیم که در باز شد و دو تا پسر وارد شدن ... با سر جواب سلامشونو دادم ... از زهرا پرسیدم:
- اینارو می شناسی؟
- آره، جفتشون دانشجوی ارشدن ... اون که قدش کوتاهتره و خیلی هم شلوغه بهروز کیانیه. اون درازه هم نوید صالحی.
دوباره یه نگاهی بهشون انداختم ... صالحی واقعاً دراز بود ... حتی یه ده سانتی از شایان هم بلندتر بود. مشغول بررسی تازه واردا بودم که شایان بلند گفت:
- بچه ها شماها بشینین تا من دکتر نکویی رو صدا کنم.
و به دنبال این حرف از اتاق بیرون رفت ... همه رفتیم پشت میز کنفرانس نشستیم ... من و زهرا کنار هم یه طرف میز نشستیم ... بقیه هم روبرومون بودن ... کیانی درست رو به روی من بود ... با پررویی تو چشمام خیره شد و گفت:
- معرفی نمی کنین خانم؟
- مهدوی هستم
بعد هم سریع رومو کردم سمت زهرا و شروع به حرف زدن باهاش کردم که از نگاه های کیانی فرار کنم ... در دوباره باز شد و این بار یه دختر خیلی خوشکل و خوش قد و بالا وارد شد ... پوست سفید، چشمای آبی، لب های خوش فرم ... خیلی حرفه ای هم آرایش کرده بود که باعث میشد خوشکل تر به نظر بیاد ... یه مانتوی سفید کوتاه و اندامی پوشیده بود که اندام قشنگشو بیشتر به رخ می کشید ... اومد جلو و یه ذره با عشوه گفت:
- سلام ... من ساناز سالاری هستم و قراره تو پروژه ی دکتر مهدوی باهاتون همکاری کنم.
من و زهرا بلند شدیم و باهاش سلام و احوالپرسی کردیم ... تو برخورد اول زیاد ازش خوشم نیومد ... می خواستم در موردش از زهرا اطلاعات بگیرم که نشست کنار زهرا و دیگه نشد راحت صحبت کنیم.
چیزی نگذشته بود که شایان و دکتر نکویی هم اومدن و جلسه به طور رسمی شروع شد ... بعد از اینکه شایان یه کلیاتی از طرح گفت دکتر نکویی شروع به صحبت کرد:
- توضیحات شایان کافی بود ... یه کم از شروع پروژه هم که بگذره مطلب خوب واستون جا میفته ... همون طور که خودتون هم میدونین اصل کار به عهده ی شایان و مسعوده ولی چون پیشنهاد طرح از شایان بوده مدیریت تیم هم با خودشه ... از اونجایی که قصد داریم سال دیگه نتیجه کار رو هم تو کنفرانس های داخلی و هم تو یه کنفرانس معتبر تو هلند ارائه بدیم، همه چی باید طبق برنامه ریزی و با نظم پیش بره ... ساعت کار ما فعلاً از هشت صبح تا پنج بعدازظهره ... ممکنه یه وقتایی به خاطر حجم بالای کار مجبور باشیم بیشتر هم بمونیم ... در عوض از مهرماه تعداد روزهای کاری رو کم می کنیم که به درستون هم برسین ... پایان هر روز باید یه گزارش به شایان یا مسعود بدین ... هر چند بچه ها هر روز منو در جریان پیشرفت کار میزارن ولی دوهفته ای یک بار هم با هم جلسه داریم ...
دکتر مکثی کرد ... یه دور همه رو نگاه کرد و ادامه داد:
- می دونید که همه شما با چه وسواس و دقت نظر بالایی انتخاب شدین ... پس امیدوارم نهایت تلاشتونو بکنین ... بهتون قول میدم که اگه خوب کار کنین به نسبت کاری که انجام دادین منافع زیادی بهتون برسه که کوچکترینش یه تجربه کاری تو یه پروژه بزرگه ... اگه کسی سؤالی نداره با اینکه دورادور با همتون آشنا هستم ازتون میخوام که خودتونو واسه من و بقیه معرفی کنین....
بعد از اینکه همه اسم و گرایش شونو گفتن، کیانی رو به من کرد و گفت:
- ملینا خانم فکر نمی کنی سطح این کار واسه شما یه خورده بالا باشه؟؟!! خیلی از بچه های ارشد دوست داشتن تو این کار شرکت کنن ولی انتخاب نشدن!
داشتم فکر می کردم جواب این پسره پررو رو چی بدم که شایان زودتر از من با یه لحن جدی گفت:
- درسته خانم مهدوی هنوز دانشجوی کارشناسین ولی مطمئن باشین اگه مناسب این کار نبودن انتخاب نمی شدن! مطمئن باشین توانایی هاشون خیلی به ما کمک میکنه!!!
خانم مهدوی رو با تأکید گفت ... اعتماد به نفسم از این پشتیبانی کوبنده به شدت بالا رفت و ناخودآگاه لبخند محوی رو لبم نشست ... زهرا هم در گوشم گفت:
- خوشم اومد ... دکتر خوب جوابشو داد ... وایییییی ملینا نمیدونم چرا دلم میخواد یکی حال این ساناز هم بگیره ... اینجوری که این ژست گرفته یکی ندونه فکر میکنه خانم پروفسور تشریف دارن ... چه لبخندای پسرکشی هم میزنه!!!
داشتم یواشکی به حرفای زهرا می خندیدم که با چشم غره ی شایان خندمو قورت دادم.
دکتر نکویی رفت و شایان با کمک مسعود وظایف و حیطه کاری همه رو توضیح دادن ... یه میز کم بود که مسعود گفت با نوت بوک کار می کنه و همین میز کنفرانس واسش خوبه ... میز بزرگ پشت به پنجره هم که قطعاً مال شایان بود ... زهرا تنها میز سمت چپ رو انتخاب کرد ... لابد میخواست نزدیک شوهرش باشه! ساناز پشت اولین میز سمت راست که نزدیک ترین میز به شایان بود نشست و منم میز کناریشو اشغال کردم.
داشتم به سمت میزم می رفتم که شایان خودشو بهم رسوند و آروم زیر گوشم گفت:
- ملینا بهتره زیاد به این کیانی رو ندی ... پسر بدی نیست ولی خیلی زود پسرخاله میشه!
بعد هم راهشو به سمت میزش کج کرد.
-----------------------------------------------
ملینا|ناز بانو کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۰۶ قبل از ظهر
یه هفته ای از کارمون می گذشت ... بر خلاف تصور اولیه ی من و زهرا، ساناز هم کم کم با ما صمیمی شد ... در کل همه ی تیم، بچه های خوب و خونگرمی بودن ... شایان بیش از حد تصور تو کار جدی و سخت گیر و صد البته مسلط بود ... منم دیگه به موضوع کار مسلط شده بودم ... هر بار که به مسعود گزارش کارمو می دادم کلی ازم تعریف می کرد ولی شایان فقط سر تکون می داد واسه همینم بیشتر سعی می کردم کارامو به مسعود تحویل بدم!
ساعت نزدیکای 11 بود ... زهرا با سه تا لیوان نسکافه اومد سر میزم ... ساناز هم صدا زد تا یه استراحت کوچولو بکنیم ... همین جور که داشت نسکافشو مزه مزه می کرد گفت:
- کارات چطوری پیش میره؟ موضوع واست جا افتاده؟
- بد نیست ... آره دیگه ... اولش فکر می کردم کارش خیلی بی مزه اس ولی الان واسم هیجان انگیز هم شده
زهرا صداشو آرومتر کرد و در حال که ادای شایانو در می آورد گفت:
- خوبه، ولی من از تو خیلی بیشتر از اینا انتظار دارم!!!
هر بار که شایان کارامو می دید همینو می گفت ... داشتیم به اداهای زهرا می خندیدیم که گوشیم زنگ خورد ... بلند شدم گوشیمو برداشتم و نگاهی به صفحش انداختم ... با دید نام اشکان ناخودآگاه لبخند زدم ...
اشکان تنها فرزند دایی سعید بود ... خیلی با هم صمیمی بودیم و بعد از رفتن مهران خیلی از کارامو به اون می گفتم ... کلاً شهاب و اشکان رو مثل مهران دوسشون داشتم ... فقط با این شایان بداخلاق نمی تونستم رابطه خوبی برقرار کنم ... دکمه اتصالو زدم:
- سلام عرض شد اشکان خان ... حال شما؟ احوال شما؟ ما رو نمی بینین خوش می گذره؟
- سلامممممم ملی خانم گل. چیه دست پیشو میگیری که پس نیفتی؟؟!! اگه من یه زنگ به تو نزنم که تو یه حالی از ما نمی پرسی!
- خیلی بدی اشکان ... من که همین هفته پیش اونجا بودم
- قبلنا بیشتر افتخار می دادین! حالا دیگه سر کار میرین و ما رو تحویل نمیگیرین!!
- هی من هیچی نمیگم پررو شدیا ...
- حالا داغ نکن آبجی! اصلاً وظیفمه زنگ بزنم! خودم کرتم به مولا...
داشتم به حرفای اشکان می خندیدم که نگام به شایان افتاد ... داشت با اخم نگام می کرد ... نگام که بهش افتاد به علامت سکوت دستشو رو بینیش گذاشت ... صدامو پایین تر آوردم و گفتم:
- خب چه خبرا؟؟!!!
- هیچی ... شهر در امن و امان است!... شب قراره با بچه ها بریم بیرون یه کم بگردیم گفتم تو رو هم ببرم صواب داره!!
- جدا؟ ... همون اکیپ همیشگیتون؟ ... اتفاقا منم حوصلم سر رفته ... خیلی وقته گشت و گزار نرفتم! ولی بزار یه زنگ به مامان بزنم ... خبرشو بهت میدم
- نمیخواد ... سیماجون قبلاً هماهنگ شده ... شام هم خونه ماست ...
- عالیهههه ... چه ساعتی میرین؟
- ساعت شش پارک جمشیدیه قرار گذاشتیم ... تو کی کارت تموم میشه؟
- اِاا چه زود میرین؟ ... من کارم تا پنج طول میکشه ... تازه خونه هم باید برم ...
- حالا نمیشه یه امروزو زودتر بیای؟
- ها ... نمیدونم ... باید از شایان بپرسم ... فکر کنم بشه ... تا نیم ساعت دیگه بهت میگم کی بیای دنبالم اشکان جون ...
- وای خدا من که گوشام کوچولو بود، چرا یهو اینقدر دراز شد؟؟؟!!!
- اِااااا حالا مگه میخوای کولم کنی؟
زهرا زد به پهلوم و زیرچشمی به شایان اشاره کرد که دیگه داشت دود از گوشاش میزد بیرون. اُه اُه مثل اینکه زیادی حرف زده بودم ... خیلی جلوی خودشو گرفته بود که نیاد گوشیمو پرت کنه تو دیوار! باز صدامو پایین آوردم و سریع خداحافظی کردم.
بیشتر از ده دقیقه نتونستم صبر کنم و راه افتادم سمت شایان تا ازش اجازه بگیرم که یه ساعت زودتر برم خونه ... سرش پایین بود و داشت یه چیزایی رو کاغذ می نوشت ... وایسادم تا نوشتنش تموم شه ... بدون این که سرشو بالا بیاره گفت:
- کاری داری؟
- آآ ... شایان من میتونم امروز یه ساعت زودتر برم؟
سرشو بالا آورد ... یه نگاه کوتاه بهم انداخت و خیلی جدی گفت:
- نه!
- نه؟؟!!! آخه چرا؟؟
دوباره نگام کرد و گفت:
- چرا نداره دیگه ... همین جوریم کلی از کارامون عقبیم!!
- خب ... بجاش فردا یه ساعت بیشتر میمونم ... تازه سعی میکنم تا ساعت چهار هم کارای امروزمو تموم کنم ...
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت ... تو چشمام خیره شد و خیلی ریلکس گفت:
- نه!
حسابی از دستش کفری شده بودم ... تابلو بود لج کرده حالا چرا نمیدونم ... داشتم فکر میکردم چی بهش بگم که دوباره صداش بلند شد:
- کار دیگه ای داری؟!
جوابشو ندادم ... پشتمو بهش کردم و برگشتم سرجام ... خیلی دلم میخواست برم و بیشتر به خاطر اینکه روی این شایانو کم کنم ... ده دقیقه بعد شایان و مسعود از اتاق رفتن بیرون ... تا رفتن زهرا سریع اومد پیشم و گفت:
- چی شد؟ اجازه نداد؟
لبامو ورچیدم و سرمو به علامت نه تکون دادم ... زهرا دوباره گفت:
- چرا؟
- چه میدونم ... میگه کارامون عقب افتاده ...
- مسعود که دیروز میگفت پروژه خیلی خوب داره جلو میره
- زهراااااا ... من دلم میخواد برم ... شیطونه میگه همین الان پاشم برم ... اجازه هم بی اجازه ... اصلاً میرم از دکتر نکویی اجازه میگیرم
- چرا قاطی میکنی حالا ... چه ساعتی قرار دارین؟
- ساعت شش جمشیدیه ... ولی قبلش باید برم خونه لباسامو عوض کنم
یه نگاه به سرتاپام انداخت ... چشاش رو مقنعم ثابت موند و گفت:
- لباسات که بد نیست ... فقط اگه یه شال یا روسری داشتی ... حل میشد دیگه
راست میگفت ... بشکنی زدم و گفتم:
- راست میگیاااااااا ... حالا شال از کجا بیارم؟
همون موقع سانازم به جمعمون اضافه شد و گفت:
- خوب چشم دکترو دور دیدینا ... یه ساعت چی تو گوش هم پچ پچ می کنین؟
جریانو به اونم گفتیم. ساناز هم با هیجان گفت:
- این که مشکلی نیست ... صد متر پایین تر از شرکت یه پاساژ هست ... خیلی بزرگ نیست ولی میتونی یه شال یا روسری توش پیدا کنی
زهرا گفت:
- آرههههه ... موقع ناهار برو سریع یه چیزی بگیر و بیا
با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم و گفتم:
- خیلی نانازین ... واقعاً من افسوس میخورم که استعدادهایی مثل شما اینجا دارن خاک میخورن
زهرا هم گفت:
- در میارم چشای اونی رو که ملی مارو اذیت کنه ...
همون موقع در باز شد و شایان و مسعود اومدن تو ... زهرا و ساناز سریع برگشتن سرجاهاشون ... مسعود مشکوک نگامون کرد و گفت:
- خبریه اینجا؟ قیافتون شبیه اونایی شده که میخوان کودتا کنن ...
زهرا سریع گفت:
- مسعود یه لحظه بیا اینجا ... ببین تو ازین سردر میاری؟
- کجا باید دنبال نخود سیاه بگردم عزیزم؟
شایان پرسشگر به کیانی و صالحی نگاه کرد ... اونا هم در جواب فقط شونه بالا انداختن. خیلی تلگرافی به اشکان پیام دادم که ساعت پنج بیاد شرکت دنبالم ... آدرس شرکت هم واسش فرستادم.
-----------------------------------------------
ملینا|ناز بانو کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر
ساعت 12 یه چشمک نثار ساناز و زهرا کردم ... کیفمو برداشتم و سریع زدم بیرون ... شایان همچنان مشکوک نگامون میکرد.
رفتم به سمت همون پاساژی که ساناز میگفت ... اونروز یه مانتوی اسپورت سورمه ای با شلوار جین و کفشای آل استار سورمه ای و سفید پوشیده بودم ... اولین بوتیکی که دیدم پریدم توش ... فروشنده یه دختر جوون بود ... گفتم چند مدل شال و روسری که به مانتو سورمه ای بیاد واسم بیاره ... داشت مدلاشو میاورد که چشمم به یه جین سفید افتاد ... از اونجایی که تو خرید وسواس نداشتم و تا یه چیزی به چشمم میومد می خریدم، گفتم اون شلوارم واسم بیاره ... اول شلوارو پرو کردم ... تنخورش خیلی خوب بود و به مانتومم میومد ... با یه شال سفید عالی میشد ... از اتاق پرو بیرون اومدم ... به فروشنده گفتم یه شال سفید هم برام بیاره ...
داشتم جلوی آینه شال رو امتحان میکردم که با شنیدن صدای آشنایی که با فروشنده صحبت میکرد برگشتم ... دهنم از تعجب نیم متر بازمونده بود ...
- خانم بی زحمت اون روسری تو ویترین که زمینه سفید داره رو بیارین
فروشنده از تو قفسه یه روسری بیرون کشید و رو میز گذاشت ... روسری رو برداشت و به سمتم گرفت ... خیلی عادی گفت:
- این بیشتر بهت میاد
- شا .... یااان ... تو اینجا چیکار میکنی؟
اومد جلوتر ... تو یه قدمیم وایساد ... سرشو خم کرد و آروم گفت:
- اگه میدونستم از خوشحالی زبونت بند میاد زودتر خودمو بهت نشون میدادم
ناخودآگاه یه اخم کوچیک رو صورتم نشست ... رومو برگردوندم ... به کارم ادامه دادم و گفتم:
- هه ... تو خواب ببینی پسرعمو که من از دیدنت خوشحال بشم
اومد یه چیزی بگه که فروشنده اومد نزدیکمون و گفت:
- چطور بود خانمی؟ ... روسری رو هم امتحان کردی؟
- همین خوبه ...
شایان با پوزخندی گفت:
- حالا امتحانش که ضرری نداره ... بپوش شاید خوشت اومد
- نه نمیخوامش!!
ولی خداییش روسریه خیلی خوشکل بود ... زمینه اش سفید بود و یه سری خطای مات از آبی کمرنگ تا سورمه ای توش داشت ... داشتم فکر میکردم که بعداً بیام بخرمش ... به فروشنده گفتم شلوار و شال رو حساب کنه ... کوله ام رو میز بود ... داشتم میرفتم از توش کیف پولمو بردارم که شایان زودتر از من برداشتشو یه وری انداخت رو دوشش ... به فروشنده گفت روسری رو هم حساب کنه ... عابر بانکشو از تو کیف پولش درآورد و مبلغی که فروشنده گفته بود واسش کشید ... شونه هامو بالا انداختم ... بعداً پولشو میدادم دیگه ... پاکت خریدو برداشتم و جلو جلو راه افتادم ... شایان خودشو بهم رسوند ... به ساعتش اشاره کرد و گفت:
- یه ناهار طلب من ... دیگه وقت نداریم ناهار بخوریم
- به من چه ... کی مجبورت کرد دنبال من راه بیفتی
بعدم چرخیدم جلوش وایسادم ... یه دستمو به کمرم زدم و گفتم:
- اصلاً تو از کجا فهمیدی من اومدم اینجا؟
خم شد ... یه تلنگر کوچولو به پیشونیم زد و گفت:
- اینا دیگه اصول مدیریتیه ... هر کسی بلد نیست که ...
بعد هم اخم ظریفی کرد و گفت:
- انقدر واست این گردش مهمه که از استراحتت بزنی بیای خرید ... فکر کردم کنسلش کردی ... حالا کجا قراره برین؟
بهش توپیدم:
- اونش دیگه به شما مربوط نمیشه آقای مدیریت!!!
خنده ای کرد و گفت:
- اُه اُه ... کم کم داری آمپر می چسبونی ... بیا دوتا چک بزن تو گوشم آروم شی!!!
- اگه اجازه داده بودی یه ساعت زودتر برم این دردسرارو نداشتم!!
خندشو تبدیل به یه لبخند مهربون کرد و گفت:
- آخه دختر خوب ... قراره ساعت سه و نیم بری پیش دکتر نکویی ... با هزار بدبختی این ساعتو واست خالی کرده ... میخواد از خودت هم یه گزارش بگیره ... فکر کنم از کارت خوشش اومده!!!
دوباره چشمام گرد شد:
- خب میمردی اینو همون صبح بهم بگی؟؟!!!!
جوابی نداد ... فقط شونه هاشو بالا انداخت ... کیفمو گذاشت تو بغلم و اینبار اون جلوتر از من راه افتاد.
طبق قرار ساعت سه و نیم رفتیم پیش دکتر نکویی ... کارارمو دید و ابراز رضایت کرد ... منم طبق عادت همیشگی با دو تا تعریف اعتماد به نفسم سر رفت!!!
نیم ساعت به پایان کار مونده بود که رفتم تو دستشویی و شلوار و مقنعمو با هزار زحمت عوض کردم ... دلم میخواست روسریه رو بپوشم ولی چون هنوز از دست شایان عصبانی بودم به همون شال رضایت دادم ... آرایشمو هم یه کم پررنگ تر کردم ... برگشتم تو اتاق ... زهرا و ساناز که در جریان بودن ... سعی کردم کوچکترین توجهی به نگاه های پر از تعجب بقیه نکنم ... موبایلم داشت خودشو می کشت ... اشکان بود ... جواب دادم:
- سلام اشکان ... کجایی؟
- سلام ... خسته نباشی خانم مهندس ... جلوی شرکتم ... میتونم بیام بالا؟
بدون هیچ کسب اجازه ای، راهنماییش کردم کجا بیاد ... به خانم صادقی هم خبر دادم که بهش گیر نده ... ده دقیقه بعد در اتاق زده شد و اشکان با یه جعبه شیرینی و دسته گل وارد شد ... چقدر این پسر آقاست ... با بقیه آشناش کردم و وسایلمو برداشتم که راه بیفتیم ... موقع خداحافظی اشکان رو کرد به شایان و گفت:
- شایان جان تو نمیای؟ ... یکی میشه به نفع گروه پسرا ... آخه هر گروهی که تعدادش بیشتر باشه تصمیم میگیره چی بخوریم!!!
شایان هم خندید و گفت:
- مرسی ... تو همین که ملینا رو میبری به اندازه کافی باید شرمنده دوستات بشی!!!
- واسه همین میگم تو بیای دیگه ... میخوام منکر هرگونه نسبتی باهاش بشم
به اشکان گفتم:
- باشه اشکان خان ... حالا دیگه منو به این راحتی میفروشی؟!!!
اشکان چشمکی به شایان زد و با لحنی که مثلاً میخواد یه بچه رو گول بزنه گفت:
- نه عزیزم ... ما داشتیم در مورد یه ملینای دیگه حرف میزدیم!!!!
تا شایان و اشکان گرم حرف زدن بودن، پول شایانو گذاشتم روی نوت بوکش ...
خلاصه اون شب کلی خوش گذروندیم ... هر چند آخرشب جنازم به خونه رسید ولی به شارژ روحیش می ارزید!
-----------------------------------------------
ملینا|ناز بانو کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
از صبح دندون درد امونمو بریده بود ... یه مسکن خورده بودم ... ولی یه ساعت بعد دوباره دردش شروع شد ... ناهارم زیاد نتونستم بخورم ... ساعت نزدیک دو بود که زهرا اومد پیشم حالمو بپرسه ... سرمو بالا آوردم که جوابشو بدم ... فکر کنم از قیافم پی به حال زارم برد چون گفت:
- مگه مسکن نخوردی؟؟!!!! خیلی درد داری؟؟!!!
در حالی که یه دستمو رو گونم گذاشته بودم، سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
- یه ساعت آروم بود ... دوباره دردش شروع شده ...
- پاشو ... باید بری دکتر ... با این وضع که کاری هم نمیتونی بکنی
- آره ... دیگه نمیتونم تحملش کنم ... میشه به خانم صادقی بگی یه آژانس واسم بگیره
هنوز جوابمو نداده بود که شایان هم از پشت میزش بلند شد و اومد بالای سرم ... نمیدونم اینا تو قیافم چی میدیدن که اینجوری بهم خیره می شدن ... گفت:
- بهتر نشدی؟
- نه بابا ... بدترم شدم
موبایلشو از جیبش آورد بیرون ... شماره ای رو گرفت ... داشت با انگشتش روی میز می زد که طرف جواب داد:
- الو ... سلام میلاد
- ....
- چطوری پسر؟
- ...
- قربانت ... میلاد کجایی الان؟
- ...
- وقت داری؟ یه مریض اورژانسی دارم
- ...
- سه؟؟؟!!!! ... آخه من چطوری تا سه خودمو برسونم اونجا؟!!
- ...
- باشه باشه ... اومدم ... نیام ببینم رفتیا
- ...
- نه بابا ... خودم که صحیح و سالم دارم باهات حرف می زنم
- ...
- تو آدم نمیشی ... آدرست که همون قبلیه دیگه
- ...
- اوکی ... اومدم
گوشیشو دوباره گذاشت تو جیبش و گفت:
- دوستم دندونپزشکه ... ازش وقت گرفتم ... بدو که تا سه باید خودمونو برسونیم اونجا
انقدر حالم بد بود که حوصله تعارف و این چیزارو نداشتم ... وسایلمو برداشتم و راه افتادم ... شایان هم سریع یه چیزایی به مسعود گفت ... نوت بوکشو جمع کرد ... تو کیفش گذاشت و بدو دنبالم اومد
منتظر آسانسور وایساده بودیم ... سرمو انداخته بودم پایین و فکر می کردم به مامان خبر بدم یا نه ... از بچگی از دندونپزشکی می ترسیدم ... با صدای شایان به خودم اومدم ... با چشاش به دستم اشاره کرد و گفت:
- تازگیا دست هم به مسکنا اضافه شده؟؟
نفهمیدم چی گفت ... با تعجب نگاش کردم ... همون موقع آسانسور هم رسید ... در آسانسورو باز کرد ... آروم هلم داد داخل و گفت:
- خسته نشد دستت ... از صبح تا حالا گذاشتیش رو لپت؟؟
چشاش یه خورده شیطون شد و گفت:
- اگه خسته شدی میخوای من دستمو بزارم
چپ چپ نگاش کردم ... دستمو از رو صورتم برداشتم و گفتم:
- مرا به خیر تو امیدی نیست ... شر مرسان
بلند خندید و جواب داد:
- فعلاً که دارم بهت خیر می رسونم ... تازه ... میدونی چند نفر حسرت اینو دارن که دستمو بزارم رو صورتشون؟!!!!
- دستاتون ارزونی همونا ... ببین اونا دیگه چقدر بدبختن که حسرت تورو دارن ...
دهنشو باز کرد که جوابمو بده ... ولی بجاش نگاشو دوخت به دستم که دوباره گذاشته بودمش رو صورتم ... لبخندش کم کم داشت به خنده تبدیل می شد ... تو آینه آسانسور به خودم نگاه کردم ... خودمم خندم گرفت ... دستمو برداشتم ... برگشتم به سمتش ... دوتایی به هم نگاه کردیم ... یهو با هم زدیم زیر خنده ... درد دندونم به خاطر خنده شدت گرفت ... آخ بلندی گفتم و دوباره دستمو گذاشتم رو صورتم! ... از آسانسور اومدیم بیرون ... شایان گوشه آستینمو گرفت و تند تند به سمت ماشینش حرکت کرد ... همونجور که دنبال خودش می کشیدم گفت:
- عجله کن دختر خوب ... دیر برسیم دکتره میره ها
ریموت ماشینو زد ... درو واسم باز کرد ... آروم هلم داد تو ماشین ... خودشم ماشینو دور زد و سریع نشست ... داشت دنده عقب می گرفت که بهش گفتم:
- شایان ... مطب دوستت خیلی از شرکت مامان دوره؟ ... به مامان هم بگم بیاد اونجا؟
آروم وایساد ... دنده رو عوض کرد ولی راه نیفتاد ... نگام کرد ... فکر کنم ترسو از چشمام خوند ... نگاش مهربون شد ... با لحنی که اصلاً ازش انتظار نداشتم گفت:
- ملییی ... می ترسی؟ ... از شرکتشون خیلی فاصله داره ... بیخودی مامانتو نگران نکن ...
بعد هم سرشو پایین تر آورد و گفت:
- من که باهاتم ... باشه؟
سرمو آروم تکون دادم ... یه خورده دیگه نگام کرد و راه افتاد.
-----------------------------------------------
ملینا|ناز بانو کاربر انجمن|معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
مطب دوست شایان تو طبقه دوم یه کلینیک دندان پزشکی بود. ده دقیقه از سه گذشته بود که رسیدیم اونجا ... منشی به داخل راهنماییمون کرد ... دکتر با دیدنمون بلند شد ... اومد با شایان دست داد ... رو کرد به من و با خنده گفت:
- سلام خانم ... مصدوم شمایین؟
خندیدم و جواب دادم:
- سلام ... اینجوری میگن
- بفرمایید
و با دست به صندلی اشاره کرد ... دراز کشیدم رو صندلی ... شایان به میز دکتر تکیه داده بود و دستاشو رو سینه قلاب کرده بود ... دکتر که از رو تابلوش فهمیدم فامیلش مجیدیه نشست رو صندلی خودش ... دندونمو بهش نشون دادم ... معاینه اش کرد ... به بقیه دندونام هم نگاهی انداخت و گفت:
- باید پرش کنم وگرنه اذیتت میکنه ... اوکی؟
سرمو تکون دادم ... شایان اومد بالای سرم وایساد ... رو به دکتر گفت:
- خیلی اوضاعش خرابه؟
- نه زیاد ... خداروشکر عصب کشی نمیخواد ... خرابیش هم واسه اینه که تنها تنها شیرینی عروسیتونو خوردین ... اگه به ما هم داده بودین اینجوری نمی شد ...
یه لحظه درد دندونم یادم رفت ... نمی دونم از کجا به این نتیجه احمقانه رسیده بود ... شایان اولش با تعجب نگاش کرد ... ولی کم کم نگاش عصبی شد و گفت:
- باز شروع کردی به اراجیف گفتن ... دیوونه ملینا دختر عمومه ...
ولی دکتر از رو نرفت و با پررویی گفت:
- خب دخترعموت باشه ...
ولی با چشم غره ی بقیه ی حرفشو خورد ... شایان بهش توپید:
- میلاد یه امروزو بی صدا کار کن ... ببینم دو دقیقه میتونی بدون حرف زدن کار کنی
دکتر در حالی که آمپول بی حسی رو آماده می کرد جواب داد:
- نمیشه ... یعنی امتحان کردم نشد ... به جون تو ...
با دیدن آمپول ناخودآگاه خودمو کشیدم بالا ... با حرکتم توجه شایان به سمتم جلب شد ... با مهربونی نگام کرد و گفت:
- نترس ... بر خلاف خودش کارش عالیه ... آروم باش
میلاد در جوابش گفت:
- تو اینکه خودم عالیم که شکی نیست ... اما در مورد کارم ... اگه یه آدم مزاحم بالا سرم واینسه اونم عالیه
آمپولو زد تو لثه ام و بعد از چند ثانیه آروم کشید بیرون ... نیم نگاهی به شایان انداخت و گفت:
- اصلاً مگه کاغذ روی درو نخوندی؟؟!!!! ... برو تو سالن منتظر باش
- من از این جا جم نمی خورم ... تو هم زود کارتو بکن
کار دکتر نیم ساعتی طول کشید ... انصافاً هم کارش خیلی خوب بود ... بهم گفت که امشب چیز داغ نخورم ... خلاصه بعد از تشکر و خداحافظی و این حرفا اومدیم بیرون.
نشستیم تو ماشین ... شایان نگام کرد و گفت:
- خوبی؟
فقط سرمو تکون دادم ... خندید و گفت:
- زبونت بی حس شده؟ ... بد نیست بعضی وقتا بیارمت یه آمپول هم به زبونت بزنن که اینجوری ساکت شی
از بس دهنمو باز نگه داشته بودم فکم درد گرفته بود ... واسه همین ترجیح دادم جوابشو ندم ... فقط با اخم نگاش کردم ... بلندتر خندید ... آروم انگشت سبابه اشو رو لپم کشید و گفت:
- شکل این دختربچه ها شدی که یه آبنبات گنده رو تو دهنشون قایم می کنن
دیگه نتونستم هیچی نگم ... با صدایی که به خاطر بی حسی خنده دار شده بود گفتم:
- کم حرف بزن ... راه بیفت برو خونه ... دارم از گشنگی می میرم
لبخندی زد و راه افتاد ... یه کم از راهو رفته بودیم که نگه داشت ... از ماشین پیاده شد و بعد از گفتن زود میام با قدمای بلند راهی اون سمت خیابون شد ... چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که با تقه ای که به شیشه کنارم خورد سرمو بالا آوردم ... شایان بود با دو تا لیوان معجون ... شیشرو دادم پایین ... لیوانا رو داد دستم ... ماشینو دور زد ... سوار شد ... یکی از لیوانا رو از دستم گرفت و گفت:
- بخور ... ته دلتو می گیره
این بار من لبخندی زدم و مشغول شدم ... شایان لیوان خودشو سریع تموم کرد و راه افتاد ... کم کم معجونمو می خوردم و فکر می کردم شایان هم اگه بخواد میتونه خوب باشه ... شاید یه روز با اونم مثل شهاب و اشکان احساس راحتی بکنم ...
ناز بانو
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۵ قبل از ظهر
پروژه طبق برنامه پیش می رفت ... چند روزی بود که کدنویسی یکی از بخشای کارمو شروع کرده بودم ... هر کار می کردم تو اجرا جواب مناسب نمی گرفتم ... برنامه خطا نمی داد ولی درست هم کار نمی کرد ... ناچاراً رفتم سمت شایان تا ازش کمک بگیرم ... جلوی میزش وایسادم ... با خودکار داشت رو کاغذ جلوش خط خطی می کرد ... متوجه حضورم نشد ... اهمی کردم ... فایده ای نداشت ... آروم صداش زدم:
- شایان ...
نه، مثل اینکه فقط جسمش اینجاست ... خدا می دونه روحش کجا داره پر می زنه ... صدامو بلندتر کردم:
- شایان ...
سریع سرشو بالا آورد و گفت:
- چیه ...
با خنده ای که خیلی نتونستم مخفیش کنم گفتم:
- کجایییی؟؟!!! ... میدونی چندبار صدات کردم ...
- چی کار داری؟
- اومدم بهت بگم اگه وقت داری یه نگاه به برنامم بندازی ... ولی دیدم آقا شایان اینجا تشریف ندارن ...
لبخند کمرنگی زد و گفت:
- برو شیطون ... برو ده دقیقه دیگه میام
داشتم می رفتم که صدام زد:
- ملینا ...
برگشتم و منتظر نگاش کردم ... چند ثانیه ای چیزی نگفت ... بعدش ادامه داد:
- هیچی ... برو الان میام
این چرا امروز اینجوری شده بود ... برگشتم پشت میزم ... طولی نکشید که شایان هم اومد ... پشت سرم وایساد ... دستاشو رو پشتی صندلیم گذاشت و بهش تکیه کرد ... توضیح مختصری از برنامه بهش دادم ... بعد هم مشکلو گفتم ... یه دستشو آورد جلو ... موس رو برداشت ... یه کم برنامه رو بالا پایین کرد و چند تا سؤال ازم پرسید ... اومد پشت میز ... رو زانوهاش نشست ... چندبار برنامه رو اجرا کرد ولی بازم جواب اشتباه بود ... نیم ساعتی داشت باهاش ور می رفت ... منم فقط نگاه می کردم ... یهو با دستش یه خط رو رو صفحه کامپیوتر بهم نشون داد و با تعجب گفت:
- این چیه اینجا نوشتی؟؟!!!!
به برنامه نگاه کردم ... آه از نهادم بلند شد ... یه خط برای تست برنامه نوشته بودم و مقدار یه متغیرو عوض کرده بودم ولی یادم رفته بود پاکش کنم ... چند ساعت وقتم سر یه چیز بی اهمیت تلف شده بود ... آه بلندی کشیدم ... انگشت سبابه امو گاز گرفتم و گفتم:
- اینو واسه تست گذاشته بودم ... یادم رفته برش دارم
ضربه آرومی به سرم زد و گفت:
- آخه تو چقدر بی حواسی دختر ...
با لبای ورچیده گفتم:
- خب چیکار کنم ... یادم رفته بود دیگه ... از صبح تا حالا دارم باهاش ور میرم
- اشکال نداره ... یه بار که علاف شدی یادت میمونه دیگه از این بی دقتیا نکنی
بعد هم یه کم در مورد راههای تست برنامه واسم توضیح داد و گفت از اونا استفاده کنم که به این مشکلات برنخورم ... توضیحاتش که تموم شد صداشو آرومتر کرد و گفت:
- ملینا ... میشه قبل از اینکه بریم خونه بریم یه جایی با هم صحبت کنیم؟!
با تعجب گفتم:
- صحبت کنیم؟!! ... در چه مورد؟
سرشو به علامت تأیید تکون داد و گفت:
- مفصله ... میای؟
حسابی کنجکاو شده بودم که چی میخواد بهم بگه ... گفتم:
- نمیشه الان بگی؟ ... من کار زیادی ندارم ...
خندید و گفت:
- نخیر نمیشه ... الان هم تو کار داری هم من ... باشه بعد از ساعت کار ... مشکلی که نداری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- نمی دونم ... باشه میام ... خیلی که طول نمی کشه؟
- فکر نکنم بیشتر از دو ساعت بشه
- دوساااااعت؟ ... مگه میخوای کنفرانس بدی؟
خندید و گفت:
- از کنفرانس هم سخت تره ...
دیگه چیزی نگفت و رفت!
هزار تا فکر جورواجور تو سرم بود ... یه خورده اشم افکار دخترانه بود ولی فکر که می کردم میدیدم احتمالش زیر صفره ... به مامان پیام دادم و گفتم امروز دیر میام ... اگه بهش زنگ می زدم باید میگفتم با شایان میریم بیرون ... سطح فکر مامانم بالا بود ولی بازم ممکن بود برداشت بدی بکنه ... گذاشتم وقتی خودم فهمیدم قضیه چیه به اونم بگم ....
همین که تو ماشین نشستیم یه وری نشستم که روم به طرف شایان باشه و گفتم:
- خب گوش میدم ... بگو ...
شایان بلند خندید و گفت:
- وایییی خدا ... نیگاش کن ... آخه تو یه ذره صبر نداری دختر خوب؟
اومدم جوابشو بدم که دستشو به علامت سکوت بالا آورد و گفت:
- بزار بریم یه جای آروم ... من اینجوری نمی تونم هیچی بگم ... باشه؟
نفس بلندی کشیدم و صاف نشستم ... این امروز تا منو از فضولی نکشه دست بردار نیس ... دوباره صداش بلند شد:
- خب کجا بریم؟
- واسه من فرقی نداره ...
- اوکی ...
پاشو رو گاز گذاشت و با سرعت راه افتاد ... دیگه ظرفیت کنجکاویم داشت تکمیل می شد ... برای اینکه حواسمو پرت کنم دست بردم و ضبط ماشینو روشن کردم ... سعی کردم به چیزی فکر نکنم تا برسیم ولی مگه میشد!!!
از شهر خارج شد و بعد از طی مسافت کوتاهی تو یه فرعی پیچید ... تموم طول راه هردو ساکت بودیم ... بالای یه تپه نگه داشت و گفت پیاده شو
رفتم پایین ... عجب جایی بود ... یه تپه سرسبز که از بالاش تا چشم کار می کرد زمینای کشاورزی بود که یا پر از درخت بودن و یا آماده کشت ... فضاش آرامش خاصی داشت ... از هیاهوی شهر به دور بود ... کشاورزایی که روی زمینا کار می کردن قد یه انگشت بودن ... محو تماشا بودم که بوی عطر شایان و به دنبالش خودشو کنارم احساس کردم ...
----------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ بعد از ظهر
برگشتم طرف شایان و منتظر نگاش کردم ... راست رفت سر اصل مطلب:
- میخوام با یه نفر صحبت کنی ...
- من؟؟ ... با کی؟ ... اصلاً چرا من؟؟
- آخه من اگه بهش بگم درست به حرفم گوش نمیده ... یا گوشم بده ... به درخواستم جواب رد میده
آهان ... یعنی میخواد برم براش خواستگاری!!!!!! ... نمیدونم چرا از این فکر خوشحال نشدم ... حتی ناراحت هم شدم ... البته احساس خاصی به شایان نداشتم ولی ... سعی کردم افکارم رو لحنم تأثیر نزاره:
- نگفتی با کی ... من باید بشناسمش دیگه ... از کجا معلوم به حرف من گوش بده ... اول بگو کیه ...
- خودت چی حدس میزنی؟
یه خورده فکر کردم ... ذهنم کار نمی کرد ولی چرا ... یه لحظه جرقه زد ... خودشه ... ساناز ... خوشکل که هست ... تحصیلاتشون هم به هم میخوره ... تو این مدت شناخت کافی هم حتماً ازش پیدا کرده ... ناراحتیم بیشتر شد ... البته اصلاً نشون ندادم ... ولی یه حس بدی داشتم ... دوست نداشتم بهش کمک کنم ولی آخرش که چی ... من اینکارو نمیکردم یکی دیگه میکرد ... تردیدو کنار گذاشتم و پرسیدم:
- ساناز؟؟؟
یه خورده مبهوت نگام کرد ... چشماش گرد شده بود ... کم کم تعجب جای خودشو به خنده داد ... خنده هم تبدیل به قهقهه شد ... حالا نخند کی بخند ... من نمیدونم کجاش خنده داشت ... بهش توپیدم:
- هرهرهر ... خنده داره؟؟!!! ...
خندش که آرومتر شد با انگشتش زد رو سرم و گفت:
- تو این فندق چی میگذره؟
با اخم بهش نگاه کردم ... خندش دوباره بلند شد و گفت:
- اُه اُه اُه ... اینجوری نگاه نکن خودمو خیس میکنما
- شایااااانننن ... میگی یا برممممممم؟
- باشه ... باشه ...
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- آخه دختر خوب این فکرا چیه میکنی؟ ... تو تا حالا دیدی من به ساناز توجهی بکنم؟
- خب نه ... ولی دختر دیگه ای رو یادم نمیاد که بشناسمش
- میخوام با بابا صحبت کنی
- با عمو؟ ... مخالفه؟؟!!!!
- آره ...
- چرا خب؟ ... مگه دختره چطوریه؟
- ملینااا ... ملینا خانم ... اصلاً قضیه این چیزا نیست ...
ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم ... دوباره گفتم:
- خب بگو قضیه چیه دیگه ...
به زمین اشاره کرد و گفت:
- بشینیم؟؟
سری تکون دادم و نشستم ... شایان هم با فاصله خیلی کمی کنارم نشست ... نگاشو به دوردست دوخت و گفت:
- تا حالا این سؤال واست پیش نیومده که ما چرا با خانواده ی مامانم رفت و آمد نداریم
- امممم ... خب چرا ... یه بار از مامان دلیلشو پرسیدم
- چی گفت؟
- چیز زیادی نگفت ... فقط گفت که خانواده مامانت با ازدواج عمو و زن عمو مخالف بودن ... بعد از ازدواجشون هم رابطشون بدتر میشه تا اینکه به کلی قطع رابطه می کنن ... البته از جزئیات اختلافشون هیچی نمیدونم ... یعنی مامان گفت بیشتر از این لازم نیست بدونم
- حالا میخوای جزئیاتشو بدونی؟
- آره خب ...
- پس گوش کن ... مامان از یه خانواده ی اشرافیه ... یه خانواده اشرافی با ثروت فراوان ... ولی بابا از یه خانواده متوسط بوده ... کار ندارم که چطور با هم آشنا میشن و به هم دل میبازن ... بابا میره خواستگاری ... آقاجون، پدر مامانم، جواب رد میده و میگه دومادم باید هم تراز خودمون باشه ... خلاصه بابا چند بار میره خواستگاری و هربار جواب منفی میگیره ... البته میدونسته که خود مامان دوسش داره ... مامان دست به دامن مامان مهین میشه و مامان مهینم هرجور بوده آقاجونو راضی میکنه ... میدونی .. مامان مهین تو مهربونی لنگه نداره ... بعد از عروسیشون چندباری بابا و مامان میرن خونه آقاجون ... ولی آقاجون هر بار بی احترامی میکنه و بار آخر هم میگه که مامان دیگه حق نداره با بابا بره اونجا و از دفعه بعد باید تنها بیاد ... مامان هم کم نمیاره و میگه یا با شوهرم میام یا اصلاً نمیام ... مامان دیگه خونه آقاجون نمیره ... این دوری بهش فشار میاره و افسرده میشه ...
برگشت به طرفم ... تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- اینجاست که بابای تو وارد ماجرا میشه ... عمو اون موقع تازه ازدواج کرد بوده ... پا میشن با مامانت میرن خونه آقاجون که وساطت کنن و آشتیشون بدن ... اما ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۳ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر
به اینجا که رسید سرشو انداخت پایین ... مشتاق بودم که بفهمم بعدش چی شده ... یه خورده از علفای زیر پامونو با دست کند و همونجور که تیکه تیکشون میکرد ادامه داد:
- اما متأسفانه آقاجون بازم از خر شیطون پایین نمیاد ... بحث بینشون بالا میگیره ... آقاجون هم به زیردستاش دستور میده که عمو رو ببرن و تا جایی که میخوره کتکش بزنن
صدای شایان آروم شده بود ... انگار خجالت می کشید بقیشو بگه ... از تصور اینکه بابا کتک خورده باشه دلم ریش شد ... بی اختیار خشمگین شده بودم ... شایان با صدای گرفته ادامه داد:
- مامانت با کمک دایی سعیدت، عمو رو آش و لاش میبرن خونه ... عمو سفارش میکنه چیزی به بابا نگن ... ولی آقاجون خودش خبرو به گوش بابا میرسونه و تهدید میکنه که دیگه کسی رو واسه وساطت نفرستن ... بابا هم که رو برادرش خیلی حساس بوده به مامان میگه حق نداره دیگه رابطه ای با خانوادش داشته باشه و از اون روز این رابطه به کلی قطع میشه ....
دلم واسه بابام می سوخت ولی در عین حال از اینکه انقدر به فکر برادرش بوده بهش افتخار میکردم ... از طرفیم واسه زن عمو ناراحت بودم ... آخه اون که گناهی نداشت فقط میخواسته با کسی ازدواج کنه که دوسش داشته و گذر زمان هم انتخابشو تأیید کرده بود ... عمو و زن عمو هیچ مشکلی با هم نداشتن ... چرا پدر زن عمو اینکارا رو کرده بود ... بابا و عمو هیچی ... چه جوری دلش اومده بود با زندگی دخترش همچین کاری بکنه ... از شایان پرسیدم:
- یعنی مامانت هم از اون روز تا حالا دیگه نرفته دیدن مامان باباش؟
- نه ... دورادور اخبارشونو داره ولی ارتباطی نداشتن
- آخییی ... طفلک زن عمو
روشو به سمتم چرخوند ... چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت:
- ملینا ... حالا فهمیدی چی ازت میخوام؟
اصلاً حواسم نبود که شایان میخواد من با عمو حرف بزنم ... هوش زیادی نمی خواست که بفهمم چی باید به عمو بگم ... با کلافگی نگاش کردم و گفتم:
- منظورت این نیست که من عمو رو راضی به آشتی کنم ...
جوابی نداد ... با پرخاشگری ادامه دادم:
- شایان ... تو چطور میتونی از من همچین چیزی بخوای ... برم عمو رو راضی کنم با کسی که دستور داده بابامو تا سرحد مرگ بزنن آشتی کنه؟؟!!!!!!
دیگه داشتم داد می زدم:
- جواب مامانمو چی بدم ... فکر کردی اجازه همچین کاری رو بهم میده ...
کامل برگشت و روبروم نشست ... تو نگاهش غم بود ... خجالت بود ... با همون صدای گرفته اش گفت:
- ملینا ... خواهش می کنم آروم باش ... میدونم خواسته زیادیه ... ولی یه خورده هم به مامان من فکر کن ... من دارم غصه خوردنشو می بینم ... تا حالا چندبار دیدم که یواشکی آلبومشو نگاه میکنه و گریه میکنه ... آقاجون دیگه اون غرور کذایی رو نداره ... بادش خوابیده ... دیده دومادای هم طبقه ی خودش هیچ گلی به سر زن و بچه هاشون نزدن ... ادامه این قهر و کینه هیچ سودی برای هیچ کس نداره ... نه برای آقاجون ... نه برای بابا و نه برای عموی خدابیامرز ...
از جام بلند شدم ... چند قدم رفتم جلوتر ... پشت به شایان وایسادم و خیره شدم به کشاورزایی که کم کم داشتن کارشونو تموم میکردن ... زن عمو رو خیلی دوست داشتم ... زن خوبی بود ... با مامان مثل خواهر بودن ... این همه زجر دوری حقش نبود ... ولی بابا چی ... فکرای مختلف تو سرم می چرخید ولی حرف آخر شایان پر رنگ تر از بقیه بود ... قهر اونا برای بابا سودی نداشت ... تازه بابا خودش واسه آشتیشون اقدام کرده بوده ... پس حتماً اگه آشتی کنن خوشحال میشه ... سه روز دیگه روز پدر بود ... بابا ... چقدر دلم برای گفتنش تنگ شده بود ... چقدر دلتنگش بودم ... با احساس سنگینی دو تا دست رو شونه هام به خودم اومدم ... بدون اینکه برگردم گفتم:
- شایان ... اگه اینکارو بکنم بابا حتماً خوشحال میشه نه؟؟
شونه هامو فشرد و آروم گفت:
- شک نکن ...
- کادوی خوبی واسه روز پدره ...
جوابی نداد ... صدای نفساش بلند شده بود ... شونه هامو محکم تر فشرد ... اشکام بی اراده پایین می ریخت ... یه خورده که گذشت اومد جلوم وایساد ... یه دستمال از جیبش بیرون آورد ... آروم اشکامو پاک کرد ... یه خورده سرشو به پایین خم کرد ... انگار میخواست جو رو عوض کنه چون با لحن شوخی گفت:
- آخه شما دخترا این همه اشکو از کجا میارین؟!! ... تا تقی به توقی میخوره سیل راه میندازین
خنده آرومی کردم ... با قیافه ای که شیطنت از سر و روش میبارید ادامه داد:
- حالا اینارو بی خیال ... کی میخوای با ساناز در موردم صحبت کنی؟!!!
یه لحظه شک کردم که جدی میگه ... با تعجب نگاش میکردم که بلند خندید و گفت:
- نترس بابا ... شوخی کردم ... چرا ناراحت میشی حالا؟!!!
با پا ضربه ای به کفشش زدم و گفتم:
- بی مزه ... من ناراحت هم بشم به خاطر سانازه نه تو
- جغله من دختر مورد علاقمو به تو نشون هم نمیدم چه برسه بگم باهاش صحبت هم بکنی ... مگه خودم الکنم
- دختری که مورد علاقه تو باشه لیاقت هم صحبتی منو نداره آقاااا
- هی هی ... به عشق من توهین نکنا
از لحنش معلوم بود شوخی میکنه ولی باز نتونستم جلوی زبونمو بگیرم و گفتم:
- شایان ... جدی جدی کسی تو زندگیت هست یا نه؟؟!!!!
- واسه چی میخوای بدونی؟!!!
- همین جوری ... محض کنجکاوی
- خودت چی فکر میکنی فضول خانم؟!!!
به اینکه فضول خانم رو محکمتر گفت توجهی نکردم ... فکری کردم وگفتم:
- شواهد که این طور نشون نمیده
چشمکی زد و گفت:
- همون شواهدو بچسب
بعد هم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- بدو ... بدو که دیر شد ...
به دنبال این حرف بازوهامو گرفت ... چرخوندم به سمت ماشین ... می دوید و با فشار دستاش منم مجبور به دویدن میکرد ... نشستیم تو ماشین ... ماشینو روشن کرد ... دست برد سمت ضبط ... آهنگارو یه خورده بالا پایین کرد ... یه آهنگ شاد گذاشت ... صداشو بالا برد و با سرعت راه افتاد ...
آهنگ که تموم شد صداشو کم کردم و رو به شایان گفتم:
- شایان از کجا میدونی آقاجونت این بار آشتی می کنه؟
- میدونی ملی ... من نزدیک یک ساله که با مامان مهین در ارتباطم ... البته کسی خبر نداره ... این جوری که مامان مهین می گفت آقاجون دیگه خودشم تو این قهر و دعوا کم آورده ... هرچی باشه مامان بچشه ... میگفت چند باری از زبونش در رفته که دلش واسه مامان تنگ شده ... مامان مهین هم بیکار ننشسته ... داره حسابی رو مخ آقاجون کار میکنه
- مطمئنی که عمو حرف منو قبول میکنه؟ ... خودت تا حالا باهاش صحبت نکردی
- راستش چند بار خواستم بحثشو راه بندازم ولی بابا ازش فرار می کنه ... اگه بابا قرار باشه راضی بشه تنها کسی که میتونه اینکارو بکنه تویی ... باید بابارو متقاعد کنی که اینجوری روح عمو هم راضیتره
- کی باید باهاش حرف بزنم؟
- اگه بتونی تا فردا اینکارو بکنی عالیه ... مامان مهین میخواد اگه بابا راضی شد روز پدر همه رو دعوت کنه خونش ...
- اگه راضی نشه چی؟
- باید امیدوار باشیم که راضی بشه ... اگه نشه هم دیگه کاری از دست ما بر نمیاد
دیگه چیزی نگفتم و سعی کردم فکر کنم چی به عمو بگم که راضی بشه .....
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۳ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
غروب بود ... عمو اینا هنوز نیومده بودن ... اون شب وقتی رسیدیم خونه عمو داشت تو حیاط قدم می زد ... منم فرصتو غنیمت شمردم و به شایان گفتم میرم با عمو صحبت کنم ... رفتم پیش عمو و یه خورده از این ور اون ور حرف زدیم ... کم کم بحثو به روز پدر و ... کشوندم و وقتی موقعیتو مناسب دیدم جریانو به عمو گفتم ... عمو اولش مقاومت میکرد ولی کم کم قانع شد ... البته طبق تصور شایان تأکید کرد که اگه هر کس دیگه ای ازش اینو خواسته بود قبول نمی کرد ... گفت نمیتونه فراموش کنه چه بلایی سر برادرش آوردن ... گفت به خاطر منه که تونسته داغ برادرشو تحمل کنه ... و گفت الان هم چون دردونه برادرش ازش خواهش کرده قبول میکنه ... خلاصه بعد از گفتگوی دو سه ساعتی با عمو به شایان زنگ زدم وگفتم که بالاخره عمو راضی شده ... حال زن عمو بعد از شنیدن این خبر قابل توصیف نبود ... از چشماش اشک میومد ولی رو لباش لبخند بود ... مامان هم کارمو تأیید کرد و خوشحال شد که تلاشهای بابا بالاخره داره نتیجه میده ... امروز هم از صبح رفته بودن خونه ی آقاجونشون ... من و مامان هم یه عالمه کیک پختیم و بردیم سر مزار بابا پخش کردیم ...
داشتم باغچه هارو تمیز می کردم و زیر لب آواز میخوندم که شایان جلوم ظاهر شد ... از اون روز صمیمیت محسوسی تو رفتارش باهام پیدا شده بود ... لبخندی زدم و گفتم:
- اومدین؟ ... کی اومدین که من متوجه نشدم
در جوابم لبخند گرمی زد ... دستاشو تو جیب شلوارش کرد و گفت:
- یه ربعی میشه ... شما تو این دنیا نیستین خانم!!
- از ظاهرت معلومه که همه چی خوب پیش رفته
- آره خدارو شکر ... البته نقشه ای که من و مامان مهین بکشیم مو لا درزش نمیره
- ببخشیدا ... مثل اینکه نقشه شما بدون من عملی نبود
- اون که صد البته خانم خانما
جنبه این جور حرف زدن شایانو نداشتم و یه خورده خجالت کشیدم ... سعی کردم ظاهرم چیزی نشون نده:
- شایان ... خیلی دوست دارم این مامان مهینتو ببینم ... باید زن باحالی باشه
- چه جالب ... اتفاقاً مامان مهین هم میگفت خیلی دوست داره تورو ببینه
خندیدم ... شایان دوباره گفت:
- بدو بریم تو ... مثلاً اومدم دنبالت
در حالی که دستامو می تکوندم گفتم:
- تو برو ... من میرم بالا با مامان میام
- کجای کاری دختر ... الان مامان و زن عمو یه دور فامیل مامانو دوره هم کردن ... بدو بریم که مامان واست یه سورپرایز داره
- واسه من؟؟!!!!! ... چی؟؟!!!
- اگه بگم که دیگه سورپرایز نمیشه!
دیگه واینسادم ... راه افتادم سمت خونه عمو ... شایان با کلیدش درو باز کرد و رفتیم تو ... به همه سلام کردم ... شادی از صورت زنعمو می بارید ... بقیه هم دست کمی نداشتن ... زن عمو بغلم کرد و کنار خودش برام جا باز کرد ... شیدا و نیما رو مبل رو به روییم نشسته بودن ... شهاب هم کنار عمو نشسته بود ... پا شد اومد جلوتر و گفت:
- مامان ... دیگه به ملینا چیکار داری؟ تو که امروز کلی خواهرزاده و برادرزاده ترگل ورگل پیدا کردی ... یکی از یکی خوشکل تر و مامانی تر
پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:
- هر گل یه بویی داره شهاب خان
- اون که بعلههه ... منتها به شرطی که گل باشه نه خل
یادم نمیاد با شهاب یه بار مثل بچه آدم حرف زده باشیم ... همیشه در حال کل کل بودیم ... اومدم جوابشو بدم که زن عمو پیشدستی کرد و گفت:
- اِ شهاب ... بچمو اذیت نکن ...
- وا نسرین جون ... تو که صبح داشتی به خواهرت می گفتی هر چی جاریم خوبه دخترش شیطونو درس میده ... از دستش آسایش نداریم ... هی با توپ میزنه شیشه هامونو میشکنه ...
دستامو به سینه زدم و گفتم:
- گوشات اشتباه شنیده ... زن عمو داشته در مورد خودت حرف میزده ...
- نه بابا ... فکر نکنم ... آخه می گفت دو تا پسر عذب تو خونه دارم ... آخرش از راه بدرشون میکنه ...
عمو هم داشت می خندید ولی شایان با جدیت گفت:
- شهاب بس کن دیگه ...
شهاب دستاشو رو چشمش گذاشت ... ادای ترسیدنو در آورد و گفت:
- چشم داداش ... هرچی شما بگین ... شما که ماشاالله از راه به در نمی شین ... من منظورم به خودم بود ... ولی تو هم حواستو جمع کن داداش جون ... این ملینا یک مار خوش خط و خالیه که تا حالا لنگه اش پیدا نشده
- شهااااب ... گفتم اذیتش نکن ...
نیما که از خنده در حال غش و ضعف بود ... شیدا هم در حالی که می خندید گفت:
- خوشم اومد شایان ... مگه تو از پس شهاب بر بیای
زن عمو هم گفت:
- عزیزم ... تو که شهابو میشناسی ... یه کلمه حرف راست و جدی نمیزنه
چشمکی به جمع زدم و گفتم:
- آره زن عمو ... میدونم چه مارمولکیه ...
زن عمو دوباره گفت:
- ملینا ... نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم ... رابطه با خانوادم دیگه برام یه آرزوی دست نیافتنی شده بود
- من که کاری نکردم زن عمو ... همه ی برنامه ها رو شایان ریخته بود
شایان لبخندی به روم زد و گفت:
- انصافاً اگه کمک تو نبود هیچ امیدی نداشتم
لبخند محزونی روی لب عمو بود ... ساکت بود و کمتر حرف میزد ... زنعمو یه انگشتر قدیمی ولی خوشکل که روش چند تا نگین کوچولو داشت و همیشه دستش بود رو از دستش بیرون آورد ... نگاش کرد وگفت:
- این انگشترو آخرین باری که مامانمو دیدم بهم داد ... تو این سالها همیشه دستم بوده ... ولی حالا دیگه ...
انگشترو به سمتم گرفت و ادامه داد:
- درسته که قیمتی نداره ولی خیلی برام عزیزه ... چیز با ارزش تری ندارم که بهت بدم عزیزم
- نه زن عمو ... اصلاً نیازی به این کارا نیست ... آخه من که کاری نکردم
مامان هم گفت:
- نسرین جون ... یادگار مامانته ... بهتره پیش خودت بمونه
شهاب دوباره دهنشو باز کرد و گفت:
- ملی بگیر دست مامانم شکست ... چشاش داره میخوره انگشترو بعد ناز میکنه ...
از خدا خواسته انگشترو گرفتم ... میخواستم ببینم اندازم هست یا نه ... ناخودآگاه کردمش تو انگشت حلقم ... درست اندازم بود ... دستمو بالا گرفتم و در حالی که انگشترو نشون میدادم با خنده گفتم:
- چطوره؟
شیدا گفت:
- کوفتت بشه ... چه به دستت هم میاد ... من چندبار به مامان گفتم بدتش به من ولی قبول نکرد
و روشو به حالت قهر برگردوند ... واسش شکلک درآوردم ... نیما دست کشید رو سرشو گفت:
- گریه نکن گلم ... خودم یدونه خوشکلترشو واست میخرم
نگام به شایان افتاد ... دستشو زیر چونش گذاشته بود و نگام میکرد ... ابروهاشو بالا داد ... با چشماش به انگشتم اشاره کرد و لبخند معنی داری زد ... اول متوجه منظورش نشدم ولی یه دفعه گرفتم ... وای خدا ... نکنه از این که انگشترو تو انگشت حلقم کردم برداشت بدی کرده باشه ... لبخندش دلیل دیگه ای نمی تونست داشته باشه ... بمیری ملینا ... نمی تونستی تو دست راستت بکنی ... کسی حواسش بهم نبود ... سریع انگشترو در آوردم و تو دست راستم کردم که شایان بلند زد زیر خنده ... همه با تعجب بهش نگاه کردن ... شیدا گفت:
- چی شد؟ ... به من که نمی خندی؟؟!!!! ... ها؟!!
در حالی که تو چشمای من نگاه میکرد به شیدا جواب داد:
- مگه به غیر از تو چیز خنده دار دیگه ای هم اینجا هست؟!!!
شیدا ایشی گفت و به ادامه ناز و نوزش واسه نیما پرداخت!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۳ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۱۰ بعد از ظهر
یکی از وزارتخانه ها پیشنهاد داده بود تا طرحی که روش کار می کردیم رو براش ارائه بدیم و اگه خوششون اومد هزینه های طرحو تقبل کنند. قرار بود شایان و مسعود به همراه دکتر نکویی تو جلسه اول شرکت کنن ... اگه طرحو قبول می کردن خیلی عالی میشد ... علاوه بر سود مالی به اعتبار پروژه هم کمک می کرد.
پنج روز تا موعد ارائه مونده بود ... شایان تو این چند روز برزخ شده بود ... همه مواظب بودن که پرشون به پرش نخوره ... تا جایی هم که می شد کارامونو به مسعود می گفتیم ... اون روز شایان و مسعود با دکتر نکویی جلسه داشتن ... هممون یه پاورپوینت از کارمون آماده کرده بودیم تا تو جلسه به دکتر نشون بدن ... شایان به همه گفت که فایلشونو بزارن رو شبکه ... ساناز داشت برنامشو رو سیستم من تست می کرد ... بهش گفتم فایل منم بزاره رو شبکه ... شایان و مسعود رفتن جلسه ... دو سه ساعتی گذشت ... مسعود زودتر از شایان برگشت ... اومد پیشم و گفت:
- خدا به دادت برسه ملینا ... چرا کارت انقدر ناقص بود ... شایان حسابی از دستت شکاره
میخواستم ازش بپرسم کجای کارم مشکل داشته که وقت نشد ... شایان اومد تو اتاق ... صورتش سرخ بود ... اومد جلوم وایساد ... یه دستشو به کمرش زد ... یه دستشم مشت کرده جلوی دهنش گذاشته بود ... چند قدمی رفت و برگشت و دوباره جلوم وایساد ... سرشو یه خورده خم کرد و با صدای آروم ولی خیلی خشمگین گفت:
- معلوم هست تو از صبح تا شب پشت این سیستم چه غلطی می کنی ... همه طبق برنامه کاراشون جلو اومده غیر از تو ... اگه نمیتونی درست کار کنی بگو که زحمتای شش هفت نفر به خاطر تنبلی تو هدر نره ...
شوکه شده بودم ... دستام می لرزید ... نمی تونستم هیچی بگم ... من کارامو درست انجام داده بودم ... حتی تا یه جاهاییشو به خودشم نشون داده بودم ... بغض سنگینی تو گلوم نشسته بود ... از شایان انتظار همچین برخوردی نداشتم ... فریادش تنمو به لرزه درآورد:
- پس چرا هیچی نمیگی ... زبونت که همه جا خوب کار میکنه ... فکر نکن میتونی از روابط فامیلیمون سوء استفاده کنی
به خودم اومدم ... نباید بهش اجازه می دادم که هرچی از دهنش درمیاد بهم بگه ... همه ساکت شده بودن ... وایسادم ... بغضمو به سختی فرو دادم ولی لرزش صدامو نتونستم مخفی کنم ... مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم:
- جناب مهدوی، میشه به جای هارت و پورت بگین کجای کارم مشکل داره؟!
پوفی کرد ... اومد کنارم پشت سیستم ... با عصبانیت کنارم زد ... فایل برنامه ریزی پروژه رو باز کرد ... سرشو به طرفم برگردوند و با همون لحن ترسناکش گفت:
- چشاتو باز کن ... طبق برنامه ریزی تو باید تا اینجا می رسیدی ... ولی کجایی؟
فایل گزارش کارمو هم باز کرد ... با دست بهش اشاره کرد و گفت:
- اینجا ... سه چهار روز عقبی ... اصلاً به برنامه نگاه میکنی؟!!!!
باورم نمیشد ... این فایل مربوط به آخر هفته پیش بود ... چرا این فایلو برده بود ... یادم اومد ... حتماً موقعی که به ساناز گفتم فایلمو بزاره اشتباهی گذاشته ... خیالم راحت شد که کوتاهی نکردم ... اعتماد به نفسم برگشت ... لرزش صدام از بین رفت ... ولی ناراحتیم نه ... شایان حق نداشت بدون اینکه فرصت توضیح بهم بده سرم داد بزنه ... تازه میگه از رابطه فامیلیمون سوءاستفاده میکنم ... فایل اصلی رو باز کردم و با همون لحن رسمی و خشک بهش گفتم:
- این یکی گزارش کار منه ... اون مال هفته پیش بود ... فایلو اشتباهی بهتون دادم
بعد هم گزارش اصلی رو رو شبکه گذاشتم و ادامه دادم:
- خودم میرم به دکتر نکویی هم توضیح میدم
شایان ماتش برده بود ... پشیمونی تو صورتش موج میزد ولی هیچی نگفت ... از اتاق رفتم بیرون ... رفتم پیش دکتر نکویی ... جریانو گفتم بهش ... گزارش اصلی رو بهش نشون دادم ... وقتی ابراز رضایت کرد گفتم:
- استاد ... بهتره من دیگه از گروه بیام بیرون ... نمیخوام به خاطر من کار بقیه هم زیر سؤال بره ...
دکتر نکویی خندید و گفت:
- شایان چیزی بهت گفته
جوابی ندادم که ادامه نداد:
- این جور اشتباهات تو کار زیاد پیش میاد ... چه اینجا کار میکنی چه بعداً جای دیگه، به خاطر این مسائل جاخالی نده ... شایان هم اگه چیزی گفته به دل نگیر ... چند وقته فشار زیادی روشه ... من بهش خرده گرفتم که چرا حواسش به پیشرفت گروه نیست ... نمیدونم به خودت هم گفته یا نه ولی پیش من که همش ازت تعریف میکنه ... منم نمیخوام عضو فعالی مثل تورو از دست بدم ... حالا هم برو به کارت برس
طبق عادتم با همین دو کلمه حرف دکتر از تصمیمم برای بیرون اومدن از تیم منصرف شدم ... ولی از شایان خیلی دلگیر بودم ... دوست نداشتم جلوی همه اینجوری بهم بتوپه ... اونم حالا که باهام مهربون تر شده بود ... همین که وارد اتاق خودمون شدم ساناز اومد پیشم و گفت:
- ملینا من واقعاً شرمنده ام ... تقصیر من بود ... به شایان هم گفتم ... خودشم ناراحته ... ببخشید دیگه
از گوشه چشم نگاش کردم ... سرشو گذاشته بود روی میز ... بی شعور حداقل میومد جلوی همه ازم عذرخواهی میکرد ... منم می بخشیدمش ... ولی مغرورتر از این حرفا بود ... به ساناز گفتم:
- نه عزیزم ... این چه حرفیه ... لابد خودم درست آدرس ندادم ... بی خیال
زهرا هم اومد پیشمون و گفت:
- خوبی ملی؟ ... ناراحت نباشیا ... باشه
- نه بابا ... اصلاً مهم نیست
البته ظاهرم می گفت مهم نیست ولی رنجیده بودم!
ساعت کار که تموم شد سریع وسایلمو جمع کردم ... بهروز داشت یه چیزایی به شایان می گفت ... از فرصت استفاده کردم و با یه خداحافظی سرسری از اتاق رفتم بیرون ... درسته به کارم ادامه میدادم ولی تصمیم گرفتم هرگونه رابطه فامیلی رو از کارم جدا کنم ... اولین قدم هم این بود که رفت و آمدم دیگه با شایان نباشه ... خوشبختانه یه ایستگاه اتوبوس بالاتر از شرکت بود ... رفتم اونجا و منتظر موندم ... طولی نکشید که اتوبوس رسید ... سوار شده بودم که گوشیم زنگ خورد ... شایان بود ... ریجکتش کردم ... چندبار زنگ زد و من هر بار ریجکت کردم ... دوتا ایستگاه عوض کردم تا به خونه رسیدم ...
سر کوچه بودم ... از دور شایانو دیدم که رو کاپوت ماشینش نشسته بود ... بی توجه بهش از جلوش رد شدم ... تو کیفم دنبال کلید می گشتم ... شایان اومد جلو ... کلید خودشو تو قفل کرد ... دستشو رو کلید گذاشت ولی بازش نکرد ... سرشو به طرفم خم کرد و آروم گفت:
- ملینا ... بیا بریم یه دوری بزنیم و با هم صحبت کنیم
حرصم گرفته بود ... الانم زورش میاد یه ببخشید خشک و خالی بگه ... خیلی خونسرد گفتم:
- من عادت ندارم با همکارام برم دور بزنم و صحبت کنم
بعد هم دستشو از رو کلید کنار زدم ... درو باز کردم و رفتم تو ... پسره مغرور چی پیش خودش فکر میکنه ... مجبورش می کنم جلوی همه ازم عذرخواهی کنه ... اون شب خونه عمو نرفتم ... عمو هم که عادت داشت هر شب منو ببینه خودش اومد بالا ... نیم ساعتی نشست ... سعی کردم چیزی از ناراحتیم بروز ندم ... ولی مامانو نمیشد گول زد ... وقتی خیلی پاپی شد فقط گفتم با شایان بحثم شده ... بعدم بهش گفتم فردا بعد از کار بریم خونه دایی سعید ... مامان خیلی تعجب کرده بود از پیشنهادم ولی چیزی نگفت ... عادتش بود ... هیچ وقت زیاد گیر نمیداد و صبر میکرد تا خودم همه چی رو بهش بگم.
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۳ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
فرداش تو شرکت، شایان چندباری سربسرم گذاشت ولی انقدر باهاش سرد برخورد کردم که اونم دیگه دور و برم نمیومد ...
ساعت نزدیکای یازده شب بود که با مامان رسیدیم خونه ... پیاده شدم درو باز کردم تا مامان ماشینو ببره تو پارکینگ ... خودم نرفتم بالا ... رفتم تو تاب نشستم ... یواش یواش خودمو تاب میدادم ... امشب با اینکه سعی میکردم بخندم ولی حتی اشکان هم متوجه شد که یه چیزیم هست و مثل همیشه نیستم ... حرکت پاهامو تندتر کردم تا بیشتر تاب بخورم ... چندباری از اینکه با شایان قهر کرده بودم پشیمون شدم ... چرا فکر کرده بودم میاد منتمو میکشه ... چرا دوست داشتم نازمو بکشه تا باهاش آشتی کنم ... تو همین فکرا بودم که یه نفر از پشت تابو گرفت و همون بالا نگه داشت ... از ترس جیغ خفیفی کشیدم ... فکر کردم شهابه ... سرمو برگردوندم تا یه چیزی بهش بگم که با دیدن شایان درست پشت سرم دهنم قفل شد ... آروم گفت:
- خونه داییت خوش گذشت؟
نگامو پایین انداختم و مثل خودش آروم گفتم:
- تابو ول کن شایان ... دارم میفتم
یه دستشو آزاد کرد و آورد جلو شکمم و گفت:
- اینجوری دیگه نمیفتی
خیلی بهم نزدیک شده بود ... بدنامون شاید کمتر از پنج سانت فاصله داشت ... طاقت این همه نزدیکی رو نداشتم ... آب دهنمو قورت دادم و آروم تر از قبل گفتم:
- بزار برم
یواش خندید و گفت:
- تا آشتی نکنی همین بالا میمونی ...
اون یکی دستش هم از پشت تاب برداشت ... آروم زیر چونمو گرفت و صورتمو به سمت خودش برگردوند ... اون دستش که دور شکمم بود کامل بهم چسبیده بود ... زنجیرای تابو محکمتر چنگ زدم ... تو چشمام زل زد و گفت:
- میدونی چند ساعته منتظرم تا بیای ... آخه خوشکل خانم کسی که با رئیسش قهر نمیکنه ...
ای خدا ... چرا اینجوری حرف میزد ... خیس عرق بودم ... میخواستم زودتر از این وضعیت خلاص شم ... دوباره گفتم:
- حالا نمیشه من بیام پایین حرف بزنیم
چشماش شیطون شد ... ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نچ ... نمیشه ...
- اذیت نکن شایان ...
- به یه شرط ... باید قول بدی پایین اومدی آشتی کنی ... وگرنه ...
- وگرنه چی؟
لحنش شیطون تر شد و گفت:
- وگرنه به روش سنتی باهات آشتی می کنم ... میدونی که چه جوری؟!!!
از خجالت آب شدم ... پسره دیوونه ... سرمو پایین انداختم و هیچی نگفتم ... تابو پایین آورد ... مکثی کرد و بعد دستشو برداشت ... سریع پریدم پایین و چندتا نفس عمیق کشیدم ... شایان دست به سینه وایساده بود ... یه حس لجبازی بهم دست داده بود ... با اینکه از خدام بود که آشتی کنیم ولی گلومو صاف کردم و گفتم:
- خب دیگه ... شب بخیر
رومو برگردوندم برم که صداش بلند شد:
- تا من نگم شما هیچ جا نمیری
با این حرفش لجبازتر شدم ... دوباره برگشتم طرفش و گفتم:
- اونوقت چرا فکر میکنی میتونی جلومو بگیری؟!!
یه قدم جلوتر اومد و عین خودم جواب داد:
- اونوقت چرا فکر میکنی نمیتونم جلوتو بگیرم؟!!
اخمی کردم و خواستم برم که با جدیت گفت:
- ملینا ... یه قدم اونورتر بری خودت میدونی ... بیا مثل بچه آدم بشین اینجا با هم حرف بزنیم
دوباره لحنش شیطون شد و ادامه داد:
- یا دلت میخواد به روش دوم آشتی کنیم ...
بعد هم سرشو خم کرد پایین و گفت:
- آره؟!!! ... دلت میخواد؟؟!!!
اصلاً فکر نمیکردم شایان همچین شخصیتی هم داشته باشه ... اخمی کردم و رفتم لبه باغچه نشستم ... شایان هم کنارم نشست ... چند ثانیه ای سکوت کرد ... یه خورده به طرفم چرخید ... اخم ظریفی کرد و گفت:
- دکتر نکویی میگفت میخواستی از تیم بری بیرون ... آره؟!!!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خب اون موقع خیلی ناراحت بودم
- یادمه بچه که بودی مثل دخترای دیگه زرزرو نبودی ... اگه یه چیزی میخواستی بهت نمیدادیم یا اذیتت میکردیم، نه گریه میکردی نه بزرگترتو میاوردی ... به خیال خودت گولمون میزدی ... خیلی وقتا میفهمیدم که داری کلک میزنی ولی چون خوشم میومد که قهر نمیکنی به روت نمیاوردم ...
از یادآوری دوران بچگیمون لبخندی رو لبم نشست ... گفتم:
- آخه یه بار با مهران دعوامون شد ... مهران منو زد ... گریه کنون رفتم پیش مامان و چغولی کردم ... انتظار داشتم مامان بیاد ازم طرفداری کنه ولی مامان فقط بهم گفت که دیگه حق ندارم برم پیشش چغولی کنم ... گفت کسی که نتونه از خودش دفاع کنه حقشه بشینه گریه کنه ... اون روز خیلی ناراحت شدم ولی از اون به بعد اگه کسی اذیتم میکرد منم جوابشو میدادم و اذیتش میکردم ...
نگاهی به شایان انداختم ... با یه لبخند مهربون به حرفام گوش میکرد ... حرفام که تموم شد گفت:
- دوست دارم الان هم همونجوری باشی ... مقاوم و جنگنده ... نه اینکه با یه دعوای کوچیک بخوای بیای بیرون
قیافه حق به جانبی گرفتم ... اخم کردم و گفتم:
- همچین کوچیک هم نبود ... مخصوصاً که جلوی همه اون جوری بهم توپیدی ... از دیروز تا حالا همش دارم فکر میکنم من کی از رابطه فامیلیمون سوءاستفاده کردم ... حرفات غیر از اینکه خیلی بی ادبانه بود خیلی هم بی انصافانه بود ... اگه دارم زحمات بقیه رو هدر میدم خودت باید بندازیم بیرون ... اگه کوتاهی کردم باید لااقل یه بار تذکر میدادی، بار دوم داد و بیداد میکردی ...
دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و با لبخند گفت:
- باشه ... باشه ... قبول دارم کارم درست نبود ... باور کن منظوری نداشتم ... اصلاً نفهمیدم چی گفتم ... از صبحش یکی اعصابمو به هم ریخته بود ... فشار کار هم که خودت می بینی چقدر زیاده ... رفتیم پیش دکتر پیشرفت کارو گزارش بدیم ... قبلش کلی تعریفتو کرده بودم ... ولی بدجور ضایع شدم ... اینه که عصبی شدم ...
دوباره اخم کردم و گفتم:
- دو دقیقه وقت داده بودی من بهت توضیح بدم اینجوری نمیشد ... آدم که نباید ناراحتیشو سر بقیه خالی کنه ...
خندید ... دستاشو رو چشماش گذاشت و گفت:
- چشم ... اطاعت میشه سرورم ... حالا با بنده حقیر آشتی میفرمایین؟!!!
صورتمو به حالت قهر برگردوندم ... دستامو به سینه زدم ... از دهنم پرید:
- نخیرم ... همین جوری خشک و خالی که نمیشه ...
تا اینو گفتم خندید و با شیطنت گفت:
- چشمممم ... حالا چندتا میخوای؟!!
اولش نگرفتم ولی وقتی صورت شیطونشو دیدم فهمیدم چی گفتم ... بازم کم نیاوردم و با اخم گفتم:
- خیلی بی تربیت شدی شایان ...
بلند خندید و گفت:
- بودم ... واسه تو رو نکرده بودم ...
بهش چشم غره رفتم ... بلندتر خندید و گفت:
- باشه بابا ... نزن ... خودت بگو چه جوری تَرِش کنیم؟!
میخواستم یه جور حالشو بگیرم ... فکری کردم و گفتم:
- اول اینکه فردا میای جلوی همه ازم معذرت خواهی میکنی ... بعدش هم باید فرداشب به من و شهاب و شیدا و نیما شام بدی ...
- دیگه چی؟!! ... مسافرتی ... خونه ای ... ماشینی ...
خندیدم و گفتم:
- نه ... چون بار اولت بود همینا کافیه
اونم خندید ... پشت سرشو خاروند و گفت:
- حالا نمیشه دوبار شام بدم ولی معذرتخواهی نکنم
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
- نه نمیشه ...
یه لحظه یه فکری به سرم زد ... موذیانه خندیدم و گفتم:
- یه راه داره
- چی؟
با بدجنسی نگاش کردم و گفتم:
- راهش اینه که بزاری یه ماه تو رفت و برگشت من ماشینتو برونم ...
یه ابروشو بالا انداخت و جواب داد:
- نه توروخدا ... روتو برم ... اونوقت بعد یه ماه باید برم یه ماشین دیگه بخرم که ... تازه اگه زنده باشم
خندم گرفت ... راست میگفت ... با اینکه گواهینامه داشتم ولی رانندگیم زیاد خوب نبود ... با این حال به روم نیاوردم و گفتم:
- هرجور میلته ... هر کدومو خواستی میتونی انتخاب کنی
دوباره خندید و گفت:
- باشه شیطون ... ماشینو میدم ولی فقط یه هفته ... اونم فقط با حضور خودم
- نه دیگه ... چونه نداریم ... همون یه ماه ...
ضربه آرومی به پشتم زد و گفت:
- پاشو بینم بچه پررو ... هی من هیچی نمیگم دور برداشتی ... من تا حالا منت هیچ دختری رو نکشیدم چه برسه به اینکه بهش باج هم بدم ...
جوابی ندادم ... فقط ابرویی بالا انداختم ... همون موقع صدای شهاب هم اومد:
- اِ شایان تو اینجایی؟!! ... یهو کجا غیبت زد؟ ...
بعد هم یه نگاه به من انداخت و گفت:
- سلام عرض شد خانم ... خوبین؟ ... چند روزه خداروشکر زیاد بهمون سر نمیزنین ... ببخشید این بچه ما مزاحمتون شده
بعد هم دست شایانو گرفت و گفت:
- پاشو عزیزم ... خاله رو اذیت نکن ... مگه صدبار بهت نگفتم با غریبه ها حرف نزن
من به حرفا و کارای شهاب می خندیدم ولی شایان چشم غره ای بهش رفت و گفت:
- آخه تو کی میخوای آدم شی ... چیکارم داشتی؟
- کار خاصی که نداشتم ... فقط اومدم ببینم شما دوتا این موقع شب ... پشت باغچه ... چی در گوش هم پچ پچ می کنین؟!!!
شایان هم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره ... خنده آرومی کرد و گفت:
- خفه شو ... برو رد کارت بچه
از جام پا شدم ... رفتم نزدیک شهاب و گفتم:
- نمیدونی چی شده شهاب ... شایان میخواد فرداشب بهمون شام بده ... از این اتفاقا صدسالی یه بار تو منظومه شمسی میفته ...
- به به ... به به ... اونوقت به چه مناسبتی؟!!!
شایان جواب داد:
- به مناسبت شمردن فضولا
- فضولای ما که تعدادشون مشخصه ... یکی ملیناست ... یکی هم شیدا ...
شایان رو کرد به من و گفت:
- تو برو بگیر بخواب ... فردا هم سر هفت پایین باش ... منم برم قرصای اینو بدم ... آخر شبی زده به سرش
- تو هم دست کمی نداریا ... فردا پنج شنبه است حسنی
سه تایی خندیدیم و بعد از گفتن شب بخیر رفتم بالا ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۴ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
فرداش ساعت هشت و نیم صبح از خواب بیدار شدم ... خیلی دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد ... ناچار از رختخواب بیرون اومدم ... واسه اینکه حسابی سرحال بشم رفتم یه دوش گرفتم ... یه حوله دور موهام پیچیدم ... یه تاپ سفید با گلهای درشت گلبهی با یه دامن شلواری گلبهی تیره پوشیدم ... حوله رو از دور موهام باز کردم ... موهامو شونه کردم و دورم ریختم تا خودش خشک بشه ... رفتم بیرون ... مامان تو آشپزخونه داشت چایی دم میکرد ... رفتم از پشت گونشو بوسیدم و گفتم:
- سلام عشقم ... صبحت بخیر ... مامانی میدونی چندروزه درست حسابی با هم صبحونه نخوردیم ...
- پس میزو بچین تا چایی حاضر میشه
- چشم بانو ... اطاعت امر
میزو چیدم ... مامان هم چایی ریخت و اومد نشست ... دو سه لقمه بیشتر نخورده بودم که تلفن خونه زنگ خورد ... مامان بیسیمو از رو اپن برداشت و جواب داد ... سلام و احوالپرسی کرد و گوشیو رو به من گرفت و گفت:
- ملینا ... شایان باهات کار داره
با تعجب به مامان نگاه کردم و گوشیو گرفتم ... داشتم تندتند لقمه تو دهنمو می خوردم که صدای شایان اومد:
- خفه نشی کوچولو ...
هر جوری بود لقمه رو پایین دادم و گفتم:
- بهت یاد ندادن اول سلام کنی
- نه ... بهم یاد دادن به بزرگترم سلام کنم
- تا بزرگی رو تو چی ببینی
- تو هرچی که تو بگی ... تو هر چی حساب کنی من از تو بزرگترم ... سن ... عقل ... شخصیت ... منش ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- اعتماد به نفس ... رو
خندید و گفت:
- چطوری؟ خوبی؟
- مرسی ...
- ملینا ... امروز که برنامه ی خاصی نداری؟!!
- واسه چی؟
- دارم فایل ارائه به وزارتخونه رو درست میکنم ... میخوام بیای کمکم ...
کاری نداشتم ولی دلم میخواست اذیتش کنم ... گفتم:
- نمیشه ... من کلی واسه امروزم برنامه ریختم
از خنده ای که تو صدام بود فهمید جدی نمیگم ... جواب داد:
- اشکالی نداره ... همشو به هم بزن ... تا یه ربع دیگه پایینی
- اِااااا ... من هنوز دارم صبحونه میخورم ... اصلاً نمیخوام بیام مگه زوره
- آره زوره ... نیای من میام بالا ... نوت بوکتم بیار
بعد هم قطع کرد!! گوشیو رو میز گذاشتم ... مامان زیرچشمی نگام کرد و گفت:
- با شایان آشتی کردی؟؟
- وا ... مگه قهر بودم که آشتی کنم
جوری نگام کرد که خر خودتی ... خلاصه ای از دعوا و آشتیمون واسش گفتم.
بعد از صبحونه تاپمو با یه تیشرت آستین سه ربع سفید عوض کردم ... یه تل پارچه ای به موهام زدم ... دستم بی اختیار رفت سمت عطر ... یه خورده عطر هم به خودم زدم ... نوت بوک و گوشیمو برداشتم ... به مامان گفتم میرم پایین ... مامان هم گفت کاراشو میکنه و میاد یه سری به نسرین جون بزنه.
زنگ پایینو زدم ... شهاب درو به روم باز کرد ... نگاش که بهم افتاد گفت:
- تو که باز جل و پلاستو جمع کردی اومدی اینجا
بازوشو گرفتم ... از خونه کشیدمش بیرون ... داشت با تعجب بهم نگاه میکرد که خودم رفتم تو ... درو بستم و بهش تکیه دادم ... داشت بهم بد و بیراه میگفت ... خندیدم و گفتم:
- همونجا بمون تا یاد بگیری با یه خانم باشخصیت چه جوری رفتار کنی
دستشو گذاشته بود رو زنگ و برنمیداشت ... شایان با عجله از اتاق اومد بیرون ... دهنشو باز کرده بود یه چیزی بگه که نگاش به من افتاد ... زل زد بهم ... مشغول دیدزدن سرتاپام بود که شهاب شروع کرد مشت کوبیدن روی در ... شایان به خودش اومد ... با تعجب نگام کرد و گفت:
- تو که اینجایی ... پس کی پشت دره؟!!
شونه ای بالا انداختم ... از پشت در اومدم کنار و گفتم:
- این وحشی بازیا مخصوص شهابه دیگه
خندید و در حالی که به سمت در میرفت گفت:
- راست میگن فلفل نبین چه ریزه ... چه جوری بیرونش کردی خاله ریزه
همین که در باز شد شهاب پرید تو ... حمله کرد سمتم و گفت:
- مگه دستم بهت نرسه جوجه
جیغ کشیدم و سریع رفتم پشت مبل وایسادم ... نوت بوکمو گذاشتم رو میز و سنگر گرفتم ... شهاب دنبالم میکرد و منم هی دور مبلا می چرخیدم ... با کشیده شدن موهام وایسادم ... شهابِ نامرد موهامو گرفته بود و ول نمیکرد ... جیغ زدم و گفتم:
- شهاب دیوونه ... ولم کن ... دردم میاد
با بدجنسی گفت:
- منم میکشم که دردت بیاد ... تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی
داشتم تقلا میکردم از دست شهاب خلاص شم که شایان عصبی گفت:
- این مسخره بازیا چیه شهاب ... موهاشو ول کن
انقدر با جدیت این حرفو زد که شهاب در حالی که تو شُک بود ولم کرد ... از زیر دستش اومدم کنار و واسش شکلک درآوردم که چشم غره شایان نصیبم شد ... دوتایی ساکت شدیم ... تا شایان روشو گردوند دوتایی به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ... دوباره شایان برگشت و با اخم نگامون کرد ... ولی خیلی نتونست جلوی خودشو بگیره و اخمش کم کم تبدیل به لبخند شد ... انگشتشو تهدیدآمیز جلومون تکون داد و گفت:
- فاصله تون از سه متر کمتر شه من میدونم و جفتتون
بعد هم رو به من ادامه داد:
- بجنب ... بجنب که خیلی کار داریم
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۵ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۳۳ قبل از ظهر
دوستای گلم، داستان دیگه از مقدمه بیرون اومده و داره وارد مراحل هیجانی میشه!!! :-2-16-:
به خاطر همین خیلی نیاز به نقدهای قشنگتون دارم و تو صفحه نقد منتظرتون هستم :-2-40-:
__________________________________________________ _
اینو گفت و رفت تو اتاق ... همون موقع زن عمو که رفته بود حموم اومد تو سالن ... خوشبختانه موقع شلوغ بازیمون نبود هر چند خیلی واسش اتفاق تازه ای نبود ... باهاش سلام علیک کردم و رفتم رو مبل نشستم ... شایان هم نوت بوک به دست اومد و کنارم نشست ... پاهاشو دراز کرد و رو میز گذاشت ... نوت بوکشو رو پاش گذاشت و توضیح داد چیکار باید بکنیم ... میخواست همزمان که اون مطالبو در میاره منم اسلایداشو بسازم ...
دوساعتی بود داشتیم کار می کردیم ... بدنم خسته شده بود از بس نشسته بودم ... نوت بوکو گذاشتم رو میز و خودم روی زمین نشستم و به کارم ادامه دادم ... یه جایی رو درست نمی فهمیدم باید چیکارش کنم ... همون جوری که چشمم به مانیتور بود گفتم:
- شایان ... یه نیگاه به این بنداز
همون جور که روی مبل نشسته بود خم شد طرفم تا ببینه چی میگم ... سؤالمو پرسیدم ... سرش که کنار گوشم بود به موهام میخورد ... بی اختیار تپش قلبم بالا رفت ... احساس کردم نفسای شایان هم عمیقتر شد ... چندثانیه ای جوابی نداد ... با یه انگشتش خیلی ملایم موهامو زد پشت گوشم ... با صدایی آروم و خیلی خلاصه جوابمو داد و بعد هم گفت بریم یه خورده استراحت کنیم و سریع ازم دور شد ... دستمو رو قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ... نمیدونم چرا در مورد شایان انقدر بی جنبه شده بودم ...
زن عمو نذاشت من و مامان واسه ناهار بریم بالا ... ناهارو همون جا خوردیم ... بعد از ناهار مامان و زن عمو رفتن تو آشپزخونه ... به منم اجازه ندادن کمکشون کنم و گفتن برم به کارم برسم ... یه چایی واسه خودم ریختم و رفتم تو هال نشستم ... شهاب هم اونجا بود و داشت با موبایلش حرف میزد ... شایان که رفته بود نمازشو بخونه اومد و گفت:
- پاشو بریم تو اتاق ... سروصدا اینجا زیاده ...
یه حبه قند از رو قندون روی میز برداشتم و گفتم:
- من تو اتاق حوصلم سر میره ... ناهار هم خوردیم، بریم تو اتاق خوابمون میگیره
یه ابروشو بالا انداخت و با پوزخند شیطونی گفت:
- خب ... اگه دوس داشتی میخوابیم
تازه فهمیدم چی گفتم ... درجا سرخ شدم ... چشم غره ای بهش رفتم و اخم کردم که باعث شد بلند بخنده ... ولی خندشو زود تبدیل به یه لبخند مهربون کرد و گفت:
- یه ساعت دیگه کار می کنیم ... بعدش برو استراحت کن ... در ضمن ...
اومد جلو ... لیوان چایی رو که هنوز پر بود ازم گرفت و گفت:
- این مال من ... برو یکی دیگه واسه خودت بریز
حرصم گرفت ... تو فکر این بودم چی بهش بگم که به سمت اتاق راه افتاد!! زیرلب دیوونه ای گفتم و رفتم یه چایی دیگه واسه خودم ریختم ... رفتم تو اتاق و درو گذاشتم کامل باز بمونه ... یه آهنگ گذاشتم و همزمان با خوردن چاییم مشغول کار شدم
یک ساعت بیشتر نگذشته بود که از سروصدای بیرون فهمیدم شیدا شیفتش تموم شده و برگشته ... نیما هم که مثل همیشه همراش بود ... من نمیدونم اینا که همش با هم بودن چرا عروسی نمیگرفتن برن خونه خودشون ... دیگه حوصله کارو نداشتم ... به شایان نگاه کردم تا بهش بگم تمومش کنیم که خودش سرشو بالا آورد و قبل از اینکه چیزی بگم گفت:
- چشماشو ... چه زود خسته میشی کوچولو ... بسه دیگه ... پاشو بریم
یه آخیش جانانه گفتم و سریع جمع و جور کردم تا برم بیرون ...هنوز به در نرسیده بودم که شایان گفت:
- ملینا ... یه لحظه وایسا
بعد هم در حالی که داشت از اتاق بیرون میرفت گفت:
- نیای بیرونا
متعجب وسط اتاق ایستاده بودم ... طولی نکشید که شیدا اومد تو اتاق ... چندتا گل سر تو دستش بود ... دستشو دراز کرد و گفت:
- سلام ... چطوری ملی؟ ... بیا هر کدومو دوس داری وردار
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- سلام ... یعنی چی؟ ... نذر کردی گل سر پخش کنی؟!
- حالت خوبه ملینا؟!! ... مگه نمیخواستی موهاتو ببندی؟
- نه!
- نه؟!!! ... شایان اومد گفت که یه چیزی میخوای موهاتو ببندی
پسره پررو ... به تو چه که من میخوام موهامو ببندم یا نه ... لابد چون نیما اومده بود اینکارو کرده بود ... امروز زیادی پررو شده یود ... با اینکه خودمم اونجوری راحت تر بودم ولی واسه اینکه روش زیاد نشه گفتم:
- لابد اشتباهی شنیده ... بی خیال ... بیا بریم
دست بردم زیر موهام و یه خورده بازشون کردم ... بعد هم دست شیدا رو گرفتم و اومدیم بیرون! سعی کردم توجهی هم به نگاه های مشکوک شیدا و ابروهای گره خورده ی شایان نکنم!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۵ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۶ بعد از ظهر
ساعت یازده شب بود ... فردا موعد ارائه بود و مجبور شدیم همه تا اون موقع بمونیم تا کارا تموم بشه ولی در عوض فردا کار تعطیل شد ... از خستگی رو به موت بودم ... تو پارکینگ به سمت ماشین می رفتیم ... طبق قرارمون چند روزی بود که من ماشینو می روندم ... شایان هم ضمن اینکه سربسرم میزاشت بموقع راهنماییم می کرد و لااقل اون استرس اولیه ام از خیابونای شلوغ از بین رفته بود ... ولی اون شب انقدر خسته بودم که رفتم سمت راست ماشین و گفتم:
- من که چشام باز نمیشه ... خودت برون
شایان چیزی نگفت و فقط لبخندی زد. خستگی از سر و روی اونم می بارید ... نشستیم تو ماشین ... دستامو گذاشتم پشت سرم و لم دادم به صندلی ... شایان نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
- میخوای بخواب ... رسیدیم صدات می کنم
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- نمیتونم تو ماشین بخوابم ... تا یه جای راحت ولو نشم خوابم نمیبره
- اگه مثل من دیشب هم فقط سه ساعت خوابیده بودی چیکار میکردی؟
- در اون صورت به جای خونه باید میبردیم سردخونه
خندید و دیگه چیزی نگفت.
زیاد از شرکت دور نشده بودیم که به ترافیک خوردیم ... از بوق بوق ماشینا معلوم بود عروس کشونه ... صاف سرجام نشستم ... دستامو به هم کوبیدم و با ذوق گفتم:
- واییی عروس کشونه ... پس کو ماشین عروس؟!!
- چی شد؟ ... خوابت پرید؟؟!!!!
شیشرو پایین دادم و گفتم:
- اوهوم ... عروس کشونو بیشتر از خود عروسی دوس دارم!
روشو کرد طرفم ... چشمکی زد و گفت:
- پایه ای همراشون بریم؟!!
اول با تعجب نگاش کردم ولی بعد خندیدم و با لحن بچه گونه ای گفتم:
- آرهههه ... دلم میخواددد!
فلاشر ماشینشو روشن کرد ... همه ماشینا بادکنک های قلبی شکل قرمز از شیشه هاشون بیرون گرفته بودن ... چشم دوخته بودم به بادکنکا که فضارو رمانتیک کرده بودن ... ماشینا متوقف شده بودن ... شایان همون وسط خیابون از ماشین پیاده شد ... رفت طرف ماشین جلوییمون که یه عالمه از این بادکنکا داشت ... یه دونه بادکنک گرفت و دوباره سریع اومد تو ماشین ... بادکنکو بهم داد و گفت:
- اینم از بادکنک! ... کمربندتم ببند الان میفتیم تو اتوبان
انگار جو عروسی رو ما هم تأثیر گذاشته بود و خستگیو از یادمون برده بود ... کمربندمو بستم ... چوب بادکنک رو محکم گرفتم و خودشو از پنجره دادم بیرون ... شایان یه آهنگ شاد گذاشت و صداشو بالا برد ... ماشینا دوباره راه افتادن ... با اینکه مسیرشون با ما یکی نبود پشت سرشون راه افتادیم ... شایان با سرعت میروند تا به عروس دوماد برسیم ... جیغ میزدیم و بلند بلند می خندیدیم ... به ماشین عروس نزدیک شدیم ... ماشینش از این ماشینای شش در بود و خیلی قشنگ تزئین شده بود ... عروس دوماد از تو ماشین واسه همه گل پرت می کردن ... شایانو تشویق می کردم تندتر بره تا برسیم بهشون ... بالاخره بهشون رسیدیم ... واسه عروس دست تکون دادم ... اولش با تعجب نگام کرد ... حق هم داشت بیچاره ... پیش خودش می گفت این دختره با این قیافه درب و داغون و مقنعه! تو عروس کشون چیکار داره ... مارو به دوماد هم نشون داد ... دوتایی خندیدن و عروس یه گل پرت کرد طرفمون ... چون فاصله مون کم بود گل درست افتاد تو ماشین رو پام ... منم گل رو برداشتم و پرت کردم تو صورت شایان ... گل رو گرفت ... باهاش ضربه آرومی به صورتم زد و گفت:
- شیطونی نکن خانم کوچولو
بعد هم گل رو گذاشت رو داشبورد بالای فرمون ...
یه خورده دیگه باهاشون رفتیم و وقتی پیچیدن تو یه خیابون فرعی ازشون جدا شدیم.
خیلی دیر شده بود و شایان با سرعت بالا می روند ... منم که دیگه سرحال شده بودم داشتم عروس کشون دخترخاله اشکانو با هیجان تعریف میکردم که یهو شایان یه یا علی بلند گفت و ترمز شدیدی کرد ... ماشین درجا وایساد ... از ترس جیغ بلندی کشیدم و با دست جلوی چشمامو گرفتم ... خوشبختانه جفتمون کمربند بسته بودیم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون اومده بود ... شایان از ماشین پیاده شد ولی من جرأت نداشتم چشامو باز کنم ...
چیزی نگذشته بود که در طرف من باز شد و صدای شایان رو شنیدم:
- ملی ... ملی خوبی؟ ... خداروشکر به خیر گذشت ... چشاتو باز کن خانمی
دستام یخ زده بود ... آروم آروم چشامو باز کردم که به محض باز شدنشون با چشمای نگران شایان تلاقی کرد ... یه دستشو به پشتی صندلیم تکیه داده بود و روم خم شده بود ... دوباره پرسید؟
- حالت خوبه؟
سرمو آروم تکون دادم ... دوباره گفت:
- یه پسربچه دوید جلوی ماشین ... خداروشکر هیچیش نشد ... پاشو خودت بیا ببینش
بازومو گرفت و کمکم کرد از ماشین پیاده شم ... یه پسربچه ده دوازده ساله بود ... یه عالمه آویز موبایل رو زمین ریخته بود ... پسره هم داشت تندتند جمعشون می کرد و می ریخت تو پاکت دستش ... شایان رفت کمکش و ازش پرسید:
- اینارو میفروشی؟
پسربچه فقط سرشو به نشونه تأکید تکون داد ... شایان همشو ریخت تو پاکت به غیر از یکیش ... از پسربچه پرسید:
- این چنده؟
- دو تومن
دو تا ده هزار تومنی به پسربچه داد! و دوباره ازش پرسید:
- کجا زندگی می کنی؟
پسربچه با دست یه دکه اون ور خیابون نشون داد و گفت:
- با بابام اونجا زندگی می کنیم
شایان بلند شد و ماشینو برد کنار خیابون ... به من گفت بشینم تو ماشین و خودش پسربچه را تا اون طرف خیابون همراهی کرد ... بعد هم که برگشت رفت سمت صندوق صدقات کنار خیابون و صدقه داد ... از این کاراش ناخودآگاه لبخند نشست رو لبم ... اومد تو ماشین نشست و با خنده گفت:
- مثل اینکه قسمت نیس امشب برسیم خونه
خندیدم و چیزی نگفتم ... آویز موبایلو از تو پاکتش آورد بیرون ... دوتا صورت عروسکی فلزی کوچولو بود ... یکیش پسر بود یکیش دختر ... دختره رو جلو صورتم تکون داد و گفت:
- اینم از یادبود امشب ...
خندیدم و خواستم از دستش بگیرم که دستشو عقب کشید ... گوشیمو از رو داشبورد برداشت ...عروسکو بهش آویزون کرد و گرفت سمتم ... دستمو دراز کردم و گوشیمو گرفتم ... ولی شایان ولش نکرد ... زل زد تو چشامو و بعد آروم دستشو کشید ... مال خودشم آویزون کرد به سوئیچ ماشینش و راه افتاد!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۶ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
از مهرماه که ترم جدید شروع شده بود باید شنبه تا سه شنبه می رفتم دانشگاه و فقط چهارشنبه و پنج شنبه رو شرکت میرفتم. دوشنبه بود ... کلاس بعدازظهرم تشکیل نشد و زودتر اومدم خونه ... اون روز مامان گفته بود دوساعت دیرتر میاد. کار زیادی نداشتم و پیش خودم گفتم تا مامان نیومده شام درست کنم! با نگاهی به یخچال تصمیم گرفتم کباب تابه ای درست کنم. گوشت چرخ کرده رو از فریزر بیرون آوردم و گذاشتم تو مایکروویو تا یخش وا بره. همون موقع گوشیم زنگ خورد ... جواب دادم:
- سلام خانم عیال وار
- سلام بر نازترین دخترعموی دنیا ... چطوری؟
- نه بابا ... با نیما گشتی ادبیاتت قوی شده
- نیست باید مدام قربون صدقه فامیل شوهر بری، اینه که آدم ناخودآگاه خوش صحبت میشه ... کجایی؟ چیکار می کنی؟
- تو خونه ام ... مامان دیر میاد دارم شام درست می کنم
- حالا خودت به جهنم ... با این آشپزیت بلایی سر زن عمو نیاری
- مثل اینکه تأثیرات خونواده شوهرت خیلی عمیق نبوده ... آشپزی من هرچی باشه از تو خیلی بهتره ... تو نون پنیر هم بخوای به یکی بدی میسوزونیش!
- آره خداییش ... تو آشپزی صفرم ... وای ملی نمیدونی چند روز پیش خونه نیما اینا چه گندی زدم ... فک کن با کلی کلاس ملاس به مادرشوهرم گفتم من شام درست میکنم ... پیش خودم گفتم باقالی پلو درست کنم که راحت باشه ... خلاصه با هزار زحمت باقالی پلو رو پختم و میزو چیدم و غذارو کشیدم ... هی خودم به نظرم می رسید یه چیزی غیر طبیعیه ولی اهمیتی ندادم و گفتم لابد از استرسه!!!!! ... ملی حدس بزن چی شده بود؟!!!
- شفته شده بود یا سوزوندیش؟
- هیچ کدوم
- باقالی یادت رفته بود؟
- نه ... مادرشوهرم تا اومد سر میز یه خورده با تعجب به غذا نگاه کرد ... بعد هم گفت ... چه جالب، شیدا جون شما تو باقالی پلو نعناع میریزین، ما شوید استفاده می کنیم!! ... دیگه بقیشو نگم برات بهتره
از خنده روده بر شده بودم ... واقعاً شیدا اعجوبه بود:
- میمیری اگه افه آشپزی نیای ... تو که خرت از پل گذشته نیما عقدت کرده دیگه این شیرین عسل بازیا چیه!
- همینو بگو ... حالا اینارو بی خیال ... وایسا ببینم زنگ زده بودم چی بهت بگم
یه خورده فکر کرد و گفت:
- آهان ... این فک و فامیلای جدیدمون پنج شنبه میخوان برن کنسرت ... به ما هم گفتن اگه میریم آمار بدیم واسه ما هم بلیت بگیرن ... میای دیگه؟
- نه بابا ... من فامیلای نیمارو فقط دو سه بار دیدم ... کجا پاشم بیام
- چی میگی تو؟!!!! ... فامیلای نیما که دیگه قدیمی شدن ... فامیلای مامانمو میگم ... انقده باحالن ملی ... هر از گاهی بچه ها با هم میرن خوش میگذرونن
- دیگه بدتر ... اینارو که یه بار هم ندیدم
- خب میای می بینیشون ... چه ناز میکنه واسه من ... رئیست هم واسه اولین بار افتخار داده گفته باهامون میاد
خیلی وقتا که با هم بیرون می رفتیم شایان باهامون نمیومد ... حالا که اون میرفت نمی شد که من نرم! ... هی ملینا خانم، به خاطر شایان میخوای بری؟! ... نخیرم، درسته هی میخوام ببینمش ولی ... ولی چی؟ ... ولی هیچی ... مهم اینه که من عاشق کنسرتم ... پرسیدم:
- چند نفرین؟
- زیااااااااد ... دوتا خاله دارم، سه تا دایی ... به طور متوسط هر کدوم دوتا بچه دارن که میشه ده نفر، خودمونم پنج نفر ... دیگه جمعشو خودت حساب کن
- حالا چون تویی میام
- برو بمیر ... اصلاً نیا ... به زور میبرمت ... پنج شنبه شش باید آماده باشی ... اوکی؟
- اوکی
- من برم صدام میکنن ... بای
- بای بای
در حالی که فکرم مشغول پنج شنبه بود مایه کبابو درست کردم. روغنو گذاشتم داغ بشه ... یکی یکی کبابا رو درست کردم و گذاشتم سرخ بشن. این بار زنگ در به صدا در اومد. بدون اینکه نگاه کنم کیه درو باز کردم ... شایان پشت در بود! کیف و کت تو دستش نشون میداد تازه از شرکت اومده ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۶ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر
دوستان پیشنهادتون واسه آهنگای کنسرتو تو صفحه نقد بهم بگین لطفاً
تو صفحه نقد منتظرتونم :-2-41-:
__________________________________________________ _____
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- اِ تویی شایان ... اینجا چیکار میکنی؟
با چشماش اشاره ای به قاشق تو دستم کرد و با یه لبخند شیطون گفت:
- اومدم شام بخورم!!
- اشتباه اومدی ... رستوران سر خیابونه
با حالت خاصی نگام کرد و گفت:
- اینجا چیزای خوشمزه تری پیدا میشه ...
چپ چپی نگاش کردم که با خنده گفت:
- فکرای منحرف نکن ... منظورم چایی ... شربتی ... شام و ناهاری چیزی بود ... حالا میزاری بیام تو
به خودم اومدم و از جلوی در رفتم کنار ... همونجور که به سمت آشپزخونه می رفتم گفتم:
- چه زود اومدی امروز
- آره ... زیاد حوصله کار نداشتم
رفتم تو آشپزخونه ... یه نگاه به کبابا انداختم ... یه طرفش سرخ شده بود ... چرخوندمشون ... شایان از تو هال به اپن تکیه داده بود ... دستاشو زیر چونش گذاشته بود و کارامو زیر نظر داشت ... گفت:
- حالا غذای مخصوص سرآشپز چی هست؟
- کباب تابه ای فرد اعلا
خندید ... یه خورده دستپاچه بودم ... نمی دونستم واسه چی اومده اینجا ... رومم نمیشد ازش بپرسم ... برای اینکه خودمو سرگرم کنم گفتم:
- چایی میخوری؟
- نه گرممه ... یه لیوان آب بهم بده
یه پارچ از تو کابینت برداشتم ... شربت آلبالو درست کردم و یه عالمه یخ هم ریختم توش ... با ظرف بیسکوییت گذاشتمش رو اپن ... یه لیوان هم برداشتم و توش شربت ریختم ... گذاشتمش جلوی شایان و بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
- بخور ... خنکت میکنه
و دوباره رفتم سراغ کبابا ... دیگه سرخ شده بودن ... داشتم یکی یکی درشون می آوردم که اومد تو آشپزخونه ... کنار اجاق به کابینت تکیه زد ... لیوان نصفه شربت هم دستش بود ... بقیشو سر کشید و لیوانو گذاشت رو کابینت ... یه دونه از کبابا رو از تو بشقاب تو دستم برداشت ... یه گاز کوچولو زد ... مزه مزه اش کرد و با حالت خاصی گفت:
- خوش به حال شوهرت
از تعریفش یه جوری شدم ... یه حس خوب همراه با اضطراب و خجالت ... سعی کردم عادی برخورد کنم ... گفتم:
- چرا؟ ... واسه دستپختم؟ ... این یکی از هنرای انگشت کوچیکست!
خندید و گفت:
- نه ... واسه اینکه هنوز زن نگرفته ...
پسره بی شعور ... جوابی بهش ندادم و فقط پشت چشمی براش نازک کردم ... دوباره صداش بلند شد:
- کنسرتو میای دیگه؟
با بدجنسی گفتم:
- اگه تو بیای نه ... ولی اگه تو نیای حتماً میرم
بلند خندید و گفت:
- این الان تلافی حرف قبلیم بود؟؟!!!
بعد هم با لحن بدجنس تر از خودم گفت:
- تو که دوس نداری پنج شنبه تا آخر شب شرکت بمونی؟!! ... ها؟!!
حرصم گرفت ... با قاشق تو دستم ضربه ای به سینش زدم و گفتم:
- خیلی بدجنسی شایان
قاشق چرب بود و از اونجایی که رنگ لباسش روشن بود، لباسش لکه شد ... نگاهی به لکه انداخت و گفت:
- لباسمو خراب کردی دختر ... الکی الکی خودتو تو خرج انداختی
با بی خیالی شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- به من چه ... تقصیر خودت بود ...
- خب میخوای همینو بشور ...
دیگه داشت زیادی پررو میشد ... زل زدم تو چشماش ... اونم همین طور ... من با عصبانیت ولی اون با خنده ... کم کم هم عصبانیت من از بین رفت و هم خنده اون ... نمیدونم چقدر به هم زل زده بودیم ... من زودتر به خودم اومدم و چشم ازش گرفتم ... قلبم تندتند میزد ... پشتمو بهش کردم و خودمو مشغول کبابا نشون دادم ... میخواستم یه چیزی بگم که فضا عوض شه ... با صدایی که سعی میکردم عادی باشه ولی یه خورده لرزش داشت گفتم:
- راستی کاری داشتی اومدی اینجا؟
چندثانیه ای سکوت بود ولی بعد صدای آرومش کنار گوشم بلند شد:
- آره ... دلم واسه همکارم تنگ شده بود ... اومدم ببینمش ...
از داغی در حال ذوب شدن بودم ... نمی تونستم تکون بخورم ... بی حرکت ایستاده بودم ... تو عالم دیگه ای بودم ... این حرفش معنی زیادی داشت ... نمی دونستم الان خوشحالم یا نه ... مسلماً ناراحت نبودم ... یه حس گنگ بود ... تو همین فکرا بودم که از صدای بسته شدن در فهمیدم شایان رفته ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۷ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر
تشکر و مثبت یادتون نره:-2-14-:
__________________________________________________ ___
با صدای مامان از خواب بیدار شدم:
- ملینا ... ملی ... پاشو مامان
سر جام غلتی زدم ولی چشامو باز نکردم ... زیر لب گفتم:
- الان پا میشم مامان
- پاشو ملینا ... پاشو ... تا حاضر شی شش شده
تازه یادم اومد امروز پنج شنبه است ... ساعت دو رسیده بودم خونه ... انقدر خسته بودم که مستقیم اومدم تو رختخواب ... چشامو باز کردم ... مامان کنارم روی تخت نشسته بود ... نگاش کردم ... با اینکه یه خورده شکسته شده بود ولی هنوزم خوشکل بود ... فقط خدا می دونست چقدر دوسش دارم ... خودمو انداختم تو بغلش و در حالی که خودمو واسش لوس میکردم گفتم:
- مامان بذار یه خورده تو بغلت بخوابم ... زود پا میشم
مامان سرمو بوسید و با خنده فروخورده ای گفت:
- لوس نشو خرس گنده
سرمو بالا آوردم ... لبامو ورچیدم و گفتم:
- مامان ... دلت میاد به دختر ملوس و نانازت بگی خرس گنده
خندید و گفت:
- پاشو تا به شیدا نگفتم خودش وارد عمل شه
تهدیدش کارساز بود ... رفتم دست و صورتمو شستم ... خواب دو سه ساعته حسابی سرحالم کرده بود. رفتم تا حاضر شم. از چند روز پیش که شایان اون حرفو زده بود، سعی میکردم کمتر باهاش برخورد داشته باشم ولی در عین اینکه بهش کم محلی میکردم، دوست داشتم در نظرش خوب و خوشکل باشم!!! امشب هم که جای خود داشت دیگه!
موهامو شونه زدم و برای اینکه اذیتم نکنن به مامان گفتم پنج تایی ببافتشون ... بعد هم جمعش کردم بالای سرم. حالا نوبت آرایش بود. یه سایه کمرنگ سبز و قهوه ای زدم ... خط چشم مشکی و ریمل و فرمژه، چشامو حسابی خوشکل کرد ... رژگونه و رژ لب صورتی هم زدم البته خیلی ملایم ... از آرایش زیاد بدم میومد! رفتم سر کمد لباس ... از دیروز همش فکر میکردم چی بپوشم، آخرشم به نتیجه درست و حسابی نرسیدم. همه مانتوهامو زیر و رو کردم ... بالاخره یه مانتو یشمی رنگ براق انتخاب کردم. بالاتنه اش جذب بود ... رو کمرش یه کمری پهن مشکی داشت که از جلو مثل پاپیون بسته میشد و از کمر تا پایین زانو گشاد میشد. جین مشکی و یه روسری حریر خوشرنگ هم برداشتم که مامان می گفت همرنگ چشماته ... عسلی رنگ که خط های مشکی توش داشت. لباسامو پوشیدم ... کفش لژدار و کیف مشکیمو هم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون ... یه ربع به شش بود ... از مامان خداحافظی کردم و رفتم پایین.
شیدا و نیما و شهاب تو حیاط بودن ولی خبری از شایان نبود. رفتم پیششون و سلام کردم. شیدا با دیدنم سوتی کشید و گفت:
- چه کردی ملی ... حیف که نیما خودشو بهم قالب کرده وگرنه خودم میگرفتمت
- اشکال نداره ... نیما کارای خونتو بکنه منم میشه خانم خونه!!!!
نیما ضربه ای به کمر شیدا زد و گفت:
- کاری نکن یه خانم خونه واست بیارم
شیدا چشم غره ای بهش رفت و گفت:
- هوووو ... دوتا داداش غولتشن دارم میگم بیان حالتو بگیرن
شهاب هم صداش در اومد:
- غولتشن شوهرته ... میام حال خودتو میگیرما
چندبار میخواستم بپرسم شایان چرا نیس ولی جلوی خودمو گرفتم ... حتی از فکر این که نیاد حالم گرفته شده بود. رو به شیدا گفتم:
- پس منتظر چی هستین؟ ... چرا نمیریم؟
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای آشنایی از پشتم بلند شد:
- چون بدون من بهتون خوش نمیگذره
بی اختیار سریع به طرفش چرخیدم ... لامصب چه کرده بود ... صورتشو سه تیغ که چه عرض کنم هجده تیغ کرده بود. موهاشو بالا زده بود ... یه پیرهن مردونه سفید با خط های باریک قهوه ای، شلوار کتون سفید و یه کت اسپرت قهوه ای ... کفشاشم که دیگه هیچی! نمی تونستم چشم ازش بردارم ... اونم دست کمی از من نداشت ... داشت با چشماش قورتم میداد ... صدای شیدا کنار گوشم، به خودم آورد ... آروم گفت:
- نخورین همدیگرو ... هی بهت میگم جلوی داداشای من انقدر تیپ نزن، دلشون میخواد
مشت آرومی به بازوش زدم و گفتم:
- چی میگی واسه خودت؟
عاقل اندر سفیه نگام کرد و چیزی نگفت ... شیدا تو این جور مسائل خیلی تیز بود و به قول خودش از نگاه طرف تا ته قلبش میرفت! ولی خوشبختانه انقدر سرش گرم نیما بود که وقت نداشت بقیرو زیر نظر بگیره.
چون احتمال میدادیم جای پارک کم باشه، قرار شد همه با ماشین شایان بریم. ماشین تو حیاط بود ... شهاب رفت درو باز کنه و ما هم به سمت ماشین راه افتادیم. شیدا و نیما مشغول حرف زدن بودن که شایان خودشو بهم رسوند ... گوشه آستینمو گرفت ... آروم کشوندم سمت در پشت راننده ... درو باز کرد و بدون این که حرفی بزنه تقریباً هلم داد تو ماشین و درو بست! خودشم در جلو رو باز کرد و نشست. از تو آینه نگام کرد و در جواب اخمم فقط ابرویی بالا انداخت.
شیدا و دمش هم عقب نشستن ... و بعد از سوار کردن شهاب به طرف سالن موردنظر حرکت کردیم. در طول مسیر، چندبار شایان نگامو تو آینه غافلگیر کرد، هربار زود نگامو میدزدیدم ولی بازم ناخودآگاه نگام میرفت سمتش. البته منم چندبار مچ اونو گرفتم، ولی اون نه تنها نگاشو نمیگرفت بلکه با پررویی هر چه تمامتر لبخند ژکوند هم میزد!!!
خوشبختانه با اینکه تعداد ماشینا زیاد بود ولی پارکینگ هم به اندازه کافی بزرگ بود و مشکلی برای پارک پیدا نکردیم. با بقیه تو سالن انتظار قرار داشتیم. از ماشین پیاده شدیم و به طرف سالن راه افتادیم ... تو یه فرصت مناسب، شایان خودشو بهم نزدیک کرد و دم گوشم گفت:
- ملی، امشب فاصلت از من بیشتر از یه متر نمیشه ... اوکی؟
با اخم برگشتم و خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم که پیشدستی کرد و خیره تو چشمام گفت:
- تا تو باشی انقدر خودتو ملوس و خواستنی نکنی ...
بعد هم با لبخند حرص درآری نگاشو دوخت به جلوشو و راهشو ادامه داد!
دیگه داشت زیاده روی میکرد ... چیزی بین ما نبود که بخواد همچین حرفی بزنه! درسته چندباری غیرمستقیم یه چیزایی گفته بود ولی تا صاف و پوست کنده حرفشو بهم نمیزد نباید میزاشتم انقدر خودشو بهم نزدیک بدونه. باید امشب یه کاری میکردم که پاشو از گلیمش درازتر نکنه!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۰ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۰۱ قبل از ظهر
رسیدیم به سالن انتظار ... رفتیم به سمت یکی از گوشه های سالن که همون حدود قرار گذاشته بودن. من که نمی شناختمشون ولی اون چهارتا مدام با چشماشون دنبال می گشتن. بالاخره شهاب با دست یه جایی رو نشون داد و گفت:
- پیداشون کردم ... اوناهاشن ...
به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم ... ده دوازده تا دختر و پسر خوش تیپ و کلاس بالا ... اونا هم مارو دیده بودن و چندتاییشون برامون دست تکون دادن.
رسیدیم بهشون ... همه شروع کردن به سلام و احوالپرسی ... شیدا دستمو گرفت و رو به جمع گفت:
- بچه ها ... این دختر گل ملیناست ... دخترعموم
به گفتن خوش بختم بسنده کردم. شهاب گفت:
- نگاه به این قیافه مظلومش نکنین ... به وقتش به زلزله ده ریشتر میگه زکی
همه به این حرفش خندیدن ... خودم هم یه اخم تصنعی به شهاب کردم و خندیدم. شیدا شروع کرد به معرفی بقیه. از سمت راستش، یه دخترو نشون داد و گفت:
- شبنم، دختر خالم ...
دختر خیلی آرومی بود و خیلی سنگین و رنگین بهم دست داد. شیدا یه پسر کنار شهاب بهم نشون داد و گفت:
- اونم داداششه ... محمد
برای محمد هم سری تکون دادم ... ته چهره اشون عین هم بود ولی محمد برخلاف شبنم شلوغ و پرسروصدا بود. کنار شبنم یه جفت دختر دوقلو بودن که با هم مو نمیزدن ... شیدا بهشون اشاره کرد و گفت:
- نازیلا و مریلا دوقلوهای اون یکی خالمن ... یه داداش هم دارن که اینجا نیست
دخترای خوش برخوردی بودن ... معصومیت نگاشون و لبخندی که از لبشون دور نمیشد باعث شده بود خیلی زود به دلم بشینن ... با خنده باهاشون دست دادم و گفتم:
- یکسانین؟ ... بقیه اشتباه نمی گیرنتون؟
نازیلا جواب داد:
- تفاوتای کوچولویی داریم ... کسایی که زیاد باهامون برخورد داشته باشن تشخیصمون میدن
دوباره گفتم:
- آخه من هرچی نگاتون میکنم هیچ فرقی ندارین
این بار مریلا گفت:
- اگه فرقامون خیلی مشخص بود که دیگه دوقلو نمیشدیم!
خندیدم و چیزی نگفتم. نفر بعدی یه پسر با قد متوسط و صورت گندمگون بود ... شیدا اینجوری معرفیش کرد:
- اینم آقا سامان ... پسردایی گل بنده ... سامان یه خواهر داره که احتمالاً به خاطر نی نی کوچولوش نیومده
سامان به نشونه تأیید سری تکون داد و از آشناییم اظهار خوشبختی کرد. کنار سامان یه دختر قدبلند و فوق العاده خوش هیکل بود ... زیباییش معمولی بود ولی بی نهایت خوش تیپ بود ... اشرافیت از سرتاپاش می بارید. شیدا گفت:
- این خانم خوشگل هم مارال، تک فرزند دایی دومیمه
خیلی ازش خوشم نیومد ولی جلو رفتم و دستمو براش دراز کردم ... با سر انگشتاش باهام دست داد و یه نگاه بالا به پایین بهم انداخت ... معلوم بود خیلی مغرور و از خود راضیه!
کنار مارال محمد بود که باهاش آشنا شده بودم. شیدا دوتا پسر بعدی رو هم بابک و آرش معرفی کرد که برادر بودن و پسردایی های شیدا.
رسیدیم به نفر آخر ... تو همون نگاه اول شناختمش ولی چون حضورش اینجا برام عجیب بود باورم نمیشد اون باشه. شیدا خواست معرفیش کنه که دستشو بالا آورد و گفت:
- نیازی به معرفی نیست ... من و ملینا همدیگرو می شناسیم ...
هم چنان مبهوت نگاش می کردم ... اون که رفته بود خارج از کشور ... دوباره صداش بلند شد:
- شک نکن ... خودمم ...
ذهنم رفت به پارسال ... همون اولین و آخرین باری که دیدمش ... یه بار که با اشکان و اکیپشون رفته بودیم دربند، اونم بود ... پسر قدبلند، خوش لباس، شوخ و در عین حال مغروری بود ... وکیل بود و بچه مایه دار ... یادمه که دوتا از دخترای همرامون بدجوری تو نخش بودن ولی کاوه زیاد تحویلشون نمی گرفت ... زمستون بود و داشتیم برف بازی می کردیم ... از پشت سر با اشکان اشتباه گرفتمش و یه گلوله برفی محکم کوبوندم پس سرش ... وقتی برگشت فهمیدم چه گندی زدم، ولی از اونجایی که خیلی مغرور بود، با پررویی فقط گفتم با اشکان اشتباهتون گرفتم و یه ببخشید کوچولو هم بهش نگفتم ... با اینکه اولش عصبانی شده بود ولی کم کم عصبانیتش به خنده بلند و ته دلی تبدیل شد ...
چندروز بعدش اشکان بهم گفت که کاوه بهش زنگ زده و چندبار سراغ منو گرفته! می گفت فکر کنم کاوه ازت خوشش اومده ولی من گفتم اینجوری فکر نمی کنم و بر فرض محال هم که این طور باشه من ازش خوشم نمیاد. درسته خیلی جذاب بود و وضع مالیش عالی، ولی به دلم ننشسته بود! یه هفته بعد به خودم زنگ زد ... نمیدونم چی به اشکان گفته بود که اشکان حاضر شده بود شمارمو بهش بده ... گفت دلش میخواد دوتا دوست معمولی باشیم و نه میخواد باهام ازدواج کنه و نه توقعی بیش از یه دوست عادی ازم داره!!! دلیلشو پرسیدم ولی گفت اگه با هم دوست شدیم بهم میگه. به عادت همیشگیم همه چی رو به مامان گفتم و نظرشو پرسیدم، مامان مخالفت کرد و گفت تو هنوز به سنی نرسیدی که همچین رابطه ای داشته باشی و ممکنه کم کم بهش وابسته شی. البته حرف مامان درست بود، کاوه با اینکه سنش خیلی بیشتر از من بود ولی فوق العاده جذاب بود و برای یه دختر اونم تو اون سن، سخت نبود که بهش وابسته شه. به کاوه پیام دادم و نظر منفیمو گفتم، اونم مغرورتر از اینا بود که دیگه اصرار کنه و با آرزوی خوشبختی برام خداحافظی کرد!!! چندوقت بعد هم از اشکان شنیدم که رفته آمریکا و دیگه خبری ازش نشد. البته جریانش انقدر برام بی اهمیت بود که حتی به شیدا هم نگفته بودم ... اما حالا حضورش اینجا و به عنوان یکی از فامیلای شیدا حسابی شوکم کرده بود.
با ضربه ای که شیدا به پهلوم زد به خودم اومدم ... با لحنی که نه خودمونی باشه و نه زیاد رسمی گفتم:
- چطورین آقا کاوه؟ ... شما کجا اینجا کجا ... فکر کنم اشکان می گفت رفتین امریکا
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آره ... ولی نرفته بودم که بمونم ... دوماهی میشه برگشتم
دیگه چیزی نگفتم ... زیرچشمی به شایان نگاهی انداختم ... با اخم ظریفی موشکافانه نگاش بین من و کاوه می چرخید ... کاوه دوباره پرسید:
- درست تموم شده یا نه؟!
- یه ترم دیگه مونده
- اوکی ... اشکان چیکار میکنه؟ ... هنوز وقت نکردم برم ببینمش
- اونم مشغوله کار و بارشه
میخواست دوباره یه چیزی بگه که اعلام کردن بریم تو سالن اصلی. راه افتادیم. شایان خودشو بهم رسوند ... آروم بازومو گرفت و سرعتمو کم کرد تا بیفتیم پشت سر بقیه ... سرشو یکم پایین آورد و با همون اخم ظریفش پرسید:
- کاوه رو از کجا میشناسی؟
بی تفاوت گفتم:
- دوست اشکانه
- دوستِ اشکان به تو چه ربطی داره؟
دوست نداشتم فکر بدی در موردم بکنه، برای همین جوابشو دادم:
- یه بار که با اشکان و دوستاش رفته بودیم دربند، کاوه هم همرامون بود
هرچی به ورودی سالن نزدیک تر می شدیم ازدحام جمعیت بیشتر می شد ... شایان دستشو گذاشت رو پشتم و با فشار آرومی یه خورده منو به خودش نزدیک تر کرد ... دوباره گفت:
- فقط یه بار؟!
- آره
دیگه چیزی نگفت ... از نزدیکیمون دوباره ضربان قلبم رفته بود بالا ولی خوش بختانه انقدر شلوغ بود که کسی متوجه حالم نشه ... البته گرمای دست شایان هم که همچنان رو پشتم بود، بیشتر از حد طبیعی بود! هنوز درست حسمو بهش نمی فهمیدم ولی میدونستم یه فرقایی با بقیه برام داره!
نزدیکای در ورودی رسیده بودیم ... به خاطر کنترل بلیت و راهنمایی هرکس به سمت صندلیش، جمعیت تقریباً متوقف شده بود ... هیچ کدوم از بچه هارو جلومون نمی دیدم، برگشتم به طرف شایان و طلبکارانه گفتم:
- بچه ها رو گم کردیم!
لبخندی زد و با چشمکی گفت:
- بهتر
ولی یهو اخم بامزه ای کرد و با اشاره به سرم گفت:
- ملینا ... روسریت داره از سرت میفته!
دست کشیدم رو سرم ... راست میگفت خیلی عقب رفته بود ... دست بردم گره روسریمو باز کنم تا درستش کنم ... اما هنوز کامل بازش نکرده بودم که شایان سریع چرخوندم به سمت خودش ... مثل یه حصار دورمو گرفته بود ... رسماً تو بغلش بودم ... بوی ادکلنش داشت دیوونم میکرد ... روسریمو درست کردم و گره شو محکم کردم ولی دستم رو گره مونده بود ... توان اینکه برگردم رو نداشتم ... نگامو به دکمه کت شایان دوخته بودم ... شایان یه خورده سرشو پایین آورد و تقریباً دم گوشم گفت:
- کارت تموم شد خانمی؟
ای خدا ... همینجوری حالم خراب بود، دیگه چرا این جوری حرف میزد ... بدون اینکه نگاش کنم، با صورتی که مطمئن بودم از خجالت سرخ شده سری تکون دادم و برگشتم کنارش ... همین که برگشتم شهابو دیدم که چندمتر جلوتر از ما ایستاده بود ... داشت با یه خنده مرموز نگامون میکرد ... حتماً همه چی رو دیده بود ... اینو دیگه کجای دلم بزارم...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۱ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۴۶ قبل از ظهر
دوستان گرامی، آهنگی که در پست زیر مشاهده می فرمایید آهنگ بزار دستاتو بگیرم از گروه سونه :-2-25-:
در ضمن تشکر، مثبت و مخصوصاً نقد فراموش نشه :-2-27-:
______________________________________
بالاخره وارد سالن شدیم ... بقیه منتظرمون بودن ... از شایان فاصله گرفتم و خودمو چسبوندم به شیدا! با اینکه از خدام بود کنارش بشینم ولی نمیخواستم شهاب فکر بدی در موردمون بکنه! از اینکه شایان دوباره یه چیزی بگه هم می ترسیدم و از همه مهمترش این بود که یه حس شیطنت تو وجودم بود که دلم میخواست ازش فرار کنم و اون بیاد سمتم.
بلیت هامون مال ردیف دوم و سوم بود. تو ردیف دوم آرش و محمد نشسته بودن، کنارشونم دوقلوها ... منم نشستم کنارشون و شیدا رو هم دنبال خودم کشیدم ... نیما هم کنار شیدا جاگرفت ... هنوز دو سه تا صندلی تو ردیف ما مونده بود که به ترتیب شایان و کاوه و مارال نشستند ... بقیه هم پشت سرمون بودن ... برگشتم به سمت شیدا یه چیزی بگم که با شایان چشم تو چشم شدم ... نگاش دلخور بود و با اخم محسوسی روشو ازم گرفت!!
کنسرت با یه آهنگ آروم شروع شد ... نازیلا و مریلا دخترای باحالی بودن و کنارشون کلی به آدم خوش می گذشت ولی ناخودآگاه یه بخشی از ذهنم درگیر کسی بود که دو صندلی ازم فاصله داشت!!!
آهنگ دوم یه آهنگ شاد بود ... صدای سوت کشیدنای شهاب از پشت سرم میومد ... حضار دست میزدن و با خواننده ها همراهی میکردن ... متن آهنگشو نه من درست بلد بودم و نه دوقلوها ... ولی بازم با جمعیت همراهی میکردیم و شعرو غلط غلوط میخوندیم ...
آهنگ بعدی که به درخواست حضار اجرا شد، یه آهنگ قشنگ و آروم بود:
اگه از من گريزوني ، از عاشقي پشيموني
داري اشکامو مي بيني ، از تو چشمام نمي خوني
قدر تو رو مي دونستم ، تو رو خواستم ، نتونستم
از تو شکايتي ندارم ، تو رو دنيام مي دونستم
فرصتي بده به دستام ، بذار دستاتو بگيرم ، عاشقونه
نگو ما با هم غريبيم ، به من احساسي نداري ، بي بهونه
شیدا سرشو گذاشته بود رو شونه نیما ... نیما هم دستشو گذاشته بود رو گونه شیدا و آروم نازش میکرد ... با لبخند نگاشون میکردم که سنگینی نگاهی رو حس کردم ... آروم نگامو بالا آوردم ... چشمای مشکیش گویای هزاران حرف نگفته بود ... خیره شد تو چشمام ... انگار آهنگ حرف دل اون بود:
بی تو دل خوشي ندارم ، ديگه طاقت نميارم
اي تموم زندگيم ، هستي من ، دار و ندارم
وقتي اسمت رو لبامه ، نفسام آروم مي گيره
بي تو حرف تازه اي نيست ، بي تو من ، دلم مي گيره
فرصتي بده به دستام ، بذار دستاتو بگيرم ، عاشقونه
نگو ما با هم غريبيم ، به من احساسي نداري ، بي بهونه
میتونستم التماسو تو چشماش ببینم ... ولی باید اینو به زبون میاورد ... دوست داشتم حرفاشو بشنوم نه اینکه از نگاش بخونم ... درسته توجهاتش بهم خیلی بیشتر از یه پسرعمو بود ولی تردید منم طبیعی بود و تنها در یه صورت از بین میرفت ...
عشق من چيزي بگو ، نذار که زود تموم بشه
نذار احساسي که دارم بدونه تو حروم بشه
کمي نوازشم بکن ، عشق منو ازم نگير
نذار حس تو رو خواستن اين طوري ناتموم بشه
فرصتي بده به دستام ، بذار دستاتو بگيرم ، عاشقونه
نگو ما با هم غريبيم ، به من احساسي نداري ، بي بهونه
رفتیم تو پارکینگ ... شایان دیگه کوچکترین توجهی هم بهم نمیکرد ... میخواستم ناز کنم براش ولی انگار به آقا برخورده بود ... از بقیه خداحافظی کردیم و به سمت ماشین شایان راه افتادیم ... هنوز سوار ماشین نشده بودیم که کاوه از پشت سر صدامون زد ... با قدمای بلند به سمتمون اومد ... مارال هم باهاش بود ... بهمون که رسیدن گفت:
- ببخشید بچه ها معطلتون کردم ... ملینا شماره ات که عوض نشده؟
با تعجب نگاش کردم و سرمو به علامت نفی تکون دادم ... دوباره گفت:
- فردا منتظر تماسم باش
سؤالی نگاش کردم و گفتم:
- کاری باهام دارین؟
لبخندی زد و گفت:
- آره ... یه چیزی باید بهت بگم
- خب همین الان بگین
آروم خندید و گفت:
- اینجا؟!!! ... فردا تلفنی بهت میگم ... نترس زیاد وقتتو نمیگیرم
شونه ای بالا انداختم و هیچی نگفتم. دستشو دراز کرد و یه چیز کوچولو به سمتم گرفت. یه همبرگر کوچولوی فانتزی بود ... ناخودآگاه خندیدم و گفتم:
- شما هنوز یادتون نرفته؟
تک خنده مردونه و جذابی کرد و گفت:
- مگه میشه یادم بره
بعد هم با یه لحن جدی ادامه داد:
- من اون شب بعد از مدتها خندیدم ...
شیدا از دست کاوه گرفتش و این ور اون ورش کرد و گفت:
- وایییی ... این که فِلَشه ... چه بامزست
مارال هم با قیافه ای که یه خورده عصبی بود، رو به کاوه گفت:
- کاوه ... تو که گفتی اینو به کسی نمیدی
کاوه بدون توجه به حرف مارال رو کرد بهم و گفت:
- اینو از امریکا گرفتم ... رفته بودم گوشی بگیرم ... اینو دیدم یاد تو افتادم ... راستش واسه تو خریده بودم ولی چون فکر نمیکردم دیگه ببینمت آهنگ ریختم روش تا تو ماشین ازش استفاده کنم
مارال با حرص نگام میکرد ... شیدا گفت:
- قضیه همبرگر چیه ... اصلاً شما از کجا همدیگرو میشناسین؟
کاوه جریان آشناییمونو تعریف کرد ... این بار نیما پرسید:
- خب این که هیچ جاش همبرگر نداشت
کاوه خندید و ادامه داد:
- اون روز اشکان و ملینا زده بودن تو فاز کل کل ... من و اشکان و یکی دیگه از بچه ها رفتیم شام بگیریم ... اشکان که میدونست ملینا جوجه نمیخوره واسه همه جوجه سفارش داد ... قیافه ملینا وقتی غذاها رو دید، دیدنی بود ... خلاصه خانم لب به غذا نزدن و اشکان هم که دلش سوخته بود، رفت یه چیز دیگه واسش بگیره ... ولی غذا تموم شده بود و اشکان یه همبر واسش گرفت و اومد ... دیگه نمیدونم مزه اون همبر چه جوری بود که ملینا یه گاز بیشتر ازش نخورد و بقیرو به خورد اشکان بیچاره داد ...
همه می خندیدن غیر از شایان که نه حرفی میزد و نه می خندید ... شهاب طوری که بقیه متوجه نشن با چشماش به شایان اشاره کرد و انگشتشو کشید زیر گردنش ... از حرکتش خندم گرفته بود، از طرفی هم از اینکه حال شایان گرفته شده بود، خوشحال بودم ... تا اون باشه به من کم محلی نکنه ...
تو راه برگشت دیگه خبری از نگاه ها و لبخندای شایان از تو آینه نبود!!!
فرداش نزدیکای 11 بود که کاوه زنگ زد ... جواب دادم:
- سلام آقا کاوه ... خوبین؟
- آقا کاوه عمته ... من کاوه ام ... چطوری؟
- مرسی ... ممنون
- خواب که نبودی؟
- نه بابا ... از وقتی میرم شرکت عادت کردم صبحا زود بلند شم
- شرکت؟!! ... مگه سرکار میری؟؟
- ها ... نه ... یه پروژه تحقیقاتیه ... اصل پروژه مال شایان و دوستشه، منم یه قسمت کوچیکشو انجام دادم
- باریکلا ... خوبه
- راستی بابت هدیه تون ممنون ... خیلی خوشگل بود
- قابل شمارو نداشت خانم
- خب با من چیکار داشتین آقا کاوه؟! ... کاری میتونم واستون بکنم ...
- باز که داری با عمت حرف میزنی
خندیدم و گفتم:
- ببخشید دست خودم نیس ... حالا کارتونو بگین که من دارم ار فضولی خفه میشم
چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت:
- ملینا ... تو میدونستی منم یه خواهر داشتم
با تعجب گفتم:
- داشتین؟ ... یعنی دیگه ندارین؟
- بچه ها چیزی از خانواده من بهت نگفتن؟
- نه ... من حتی یادم رفت نسبتتونو بپرسم
- زن عموت خاله منه
چیزی نگفتم ... صداش این بار با یه غم آشکار بلند شد:
- دو سال پیش با پدر و مادر و خواهرم رفته بودیم مسافرت ... تو راه برگشت تصادف کردیم ... بابام و خواهرم درجا تموم کردن ...
آه بلندی کشیدم ولی هیچی نمی تونستم بگم ... اصلاً نمی دونستم چی بگم ... ادامه داد:
- بعد از اون اتفاق گوشه گیر شدم ... مامانم که هنوزم با این قضیه کنار نیومده ولی من دیگه گذاشتمش به پای قسمت و صلاحشون ... اون روز تو دربند اشکان به زور منو آورده بود ... اصلاً حوصله جمعو نداشتم ... ولی کارای تورو که می دیدم کیانا میومد جلو چشمام ... دور از جونت عین تو شر و شیطون بود ... یادته که یه گلوله برف زدی پشت سرم ... انقدر عصبانی شدم که برگشتم دعوات کنم ... ولی نگام که به چشمات افتادم عصبانیت و همه چی یادم رفت ... انگار چشمای کیانا بود ... مو نمیزد ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۲ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۲۹ قبل از ظهر
گوشی تو دستم عرق کرده بود ... زبونم نمی چرخید حرفی بزنم ... یعنی دلیل توجهش به من این بود که چشمام شبیه خواهرش بود!!!! انگار فکرمو خوند چون گفت:
- از اون موقع یه حس خاصی نسبت بهت دارم ... یه حس برادرانه ... نه که بخوام کیانا رو تو وجود تو ببینم ... ناخودآگاه میخوام ازت حمایت کنم ... برام شدی خواهر ... میدونم باور حرفام یه خورده سخته ولی به شرافتم قسم میخورم که نگاهم به تو عین نگاه یه برادر به خواهرشه ... اگه باهات صمیمی برخورد می کنم به پای بی احترامی نزار ... نمی دونم ... نمی دونم چه جوری بگم که حرفامو قبول کنی
صداقت تو صداش بیداد میکرد ... خودمم تو نگاه و توجهش فقط محبت دیده بودم نه عشق و علاقه به یه جنس مخالف ... گفتم:
- حرفاتو باور می کنم کاوه ... یعنی رفتارت تأییدکننده حرفاته ... ولی فکر نمی کنم همه این جوری فکر کنن ... دلم نمیخواد بقیه در موردم فکر دیگه ای بکنن
- مگه ما چقدر همدیگرو می بینیم که بقیه بخوان فکرای دیگه بکنن ... در ضمن مطمئن باش من هیچ وقت حریمتو نمیشکنم ... میخوام یه دوست باشی برام که حالتو بپرسم ... حالمو بپرسی ... همین ...
- ولی همه نگاهشون به رابطه یه دختر و پسر یه جور دیگست ...
خندید و گفت:
- اگه از همه منظورت ماراله که اون دردش یه چیز دیگست
بعد هم با شیطنت گفت:
- اگر هم منظورت شایانه که ... براش لازمه
- منظورت چیه؟
- منظورمو هم تو خوب میدونی هم من ... من این موهارو تو آسیاب که سفید نکردم ملینا خانم ... نگاهتون به هم خودش گویای همه چیز هست
از خجالت آب شدم ... اون از شهاب این هم از کاوه ... فقط مونده خواجه حافظ بیاد یه چیزی بگه ... لحنش دوباره جدی شد و گفت:
- ملینا ... اگه یه موقع کاری چیزی داشتی، خوشحال میشم بهم بگی ... باشه؟!
- ممنون کاوه ... مزاحمت میشم
دیگه چیز خاصی نگفت و بعد از یه خورده صحبت در مورد اشکان و بقیه خداحافظی کرد.
چند روز اول هفته که باید میرفتم دانشگاه خیلی شایانو ندیدم ... هربار هم که دیدمش خیلی سرد باهام برخورد کرد ... منم با اینکه از درون حرص میخوردم ولی تو ظاهر به روم نمیاوردم و عین خودش باهاش حرف میزدم ... شهاب هم متوجه شده بود بینمون شکرابه ... به شایان که جرأت نمیکرد چیزی بگه ولی مدام به من تیکه مینداخت.
سه شنبه شب، داشتم برای خواب آماده می شدم که شایان بهم پیام داد اگه میخوای فردا با من بیای رأس ساعت هفت پایین باش ... درست متوجه منظورش نشدم ... همیشه همین ساعت میرفتیم، دلیلی نداشت تذکر بده ... به پیامش جوابی ندادمو خوابیدم.
صبح ساعت شش بیدار شدم ... یه صبحونه مختصر خوردم و سریع رفتم حاضر شم ... نمیدونستم شایان امروز چه جوری باهام برخورد میکنه، به خاطر همینم یه خورده استرس داشتم ... تو انتخاب لباس بیشتر از روزای دیگه وسواس به خرج دادم ... یه مانتو مشکی کوتاه پوشیدم با جین مشکی ... یه روسری مشکی سفید هم پوشیدم ... کیف و کفش اسپرت مشکی و سفیدمو هم برداشتم ... نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ... هفت و دو دقیقه بود.
داشتم از پله ها پایین میرفتم که صدای بسته شدن در حیاط بلند شد ... توجهی نکردم و رفتم بیرون ... ماشین شایان تو حیاط نبود ... لابد تو کوچه منتظرم بود ... رفتم تو کوچه ولی اونجا هم نبود ... پیش خودم فکر کردم شاید خواب مونده ... برگشتم تو خونه و رفتم تو پارکینگ ... در کمال حیرت ماشین اونجا هم نبود ... یعنی رفته بود؟؟!!! ... امکان نداشت ... ولی پیام دیشب و صدای در معنی دیگه ای نمیتونست داشته باشه ... حسابی کفری شده بودم ... اگه بهم گفته بود خودم برم انقدر عصبانی نمیشدم.
نباید وقتو تلف میکردم ... میخواستم زنگ بزنم به آژانس ولی تا ماشین می فرستاد خیلی دیر می شد ... سریع راه افتادم به سمت ایستگاه اتوبوس ... انگار امروز همه دست به دست هم داده بودن تا من دیر برسم، ده پونزده متر بیشتر با ایستگاه فاصله نداشتم که اتوبوس حرکت کرد ... آه از نهادم بلند شد ... اتوبوس با اینکه شلوغ بود ولی مسیرش ترافیک نداشت ... از روی ناچاری یه دربست گرفتم ...
نزدیکای هشت و نیم بود که رسیدم شرکت ... در اتاق رو باز کردم و یه نگاهی به دورتادورش انداختم ... همه اومده بودن ... یه سلام بلند به همه دادم و راه افتادم به سمت میزم ... اصلاً هم به روم نیاوردم که دیر رسیدم ولی هنوز ننشسته بودم که صدای جدی شایان بلند شد:
- ملینا ... بیا اینجا
رفتم جلوی میزش وایسادم و بدون اینکه چیزی بگم، منتظر زل زدم به صورتش ... خم شد روی میز ... به ساعتش اشاره ای کرد و گفت:
- ساعت چنده؟!!!
تا حالا به ساعتش توجه نکرده بودم ... شیک و خوشگل بود و خیلی به دستش میومد ... با لبخند پلیدی گفتم:
- از این فاصله که نمیتونم بخونم ...
- پس سوی چشات مثل روت زیاد نیست ...
بعد هم در حالی که روی میزش دنبال یه چیزی می گشت، با لحن خیلی جدی ادامه داد:
- نیم ساعت تأخیر داشتی، در نتیجه نیم ساعت دیرتر میری خونه ...
پسره بی شعور، خودش باعث شده بود دیر برسم حالا طلبکار هم هست ... ظاهر خونسردی گرفتم و زیر لب باشه ای گفتم. برگه ای رو که میخواست بالاخره پیدا کرد ... به طرفم گرفت و گفت:
- یه برنامه نیاز داریم که تو باید بنویسیش ... مشخصاتش تو این برگه ها نوشته شده ... میخوام تا آخر ساعت کاری امروز آماده باشه
برگه ها رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم ... یکی یکی یه نگاه اجمالی بهشون انداختم ... مخم سوت کشید ... برنامه اش حداقل سه روز کار می برد ... با عصبانیت گفتم:
- می فهمی چی میگی؟ ... آخه من تو یه روز چه جوری اینو تموم کنم ... چند روز کار داره ... تازه کارای قبلیمم هست
شونه ای بالا انداخت و خیلی ریلکس گفت:
- کارای قبلیت باشه برای فردا ولی تا اینو آماده نکنی پاتو از اینجا بیرون نمیزاری ... حالا هم به جای اینکه وایسی اینجا برو کارتو شروع کن
مثل اینکه امروز خنجرو از رو بسته بود ... برگه رو با عصبانیت از دستش کشیدم و رفتم پشت میزم ... انقدر عصبانی بودم که نمی تونستم تمرکز کنم ... ده دقیقه ای الکی برگه هارو زیر و رو کردم ... ولی دیدم این طوری فایده ای نداره ... باید کارو شروع میکردم، کامل هم نشد نشد ... نمیتونست که اینجا زندونیم کنه ... هرچی بیشتر حرص بخورم، شایان بیشتر خوشحال میشه ... تابلوئه که همه اینکارا رو از رو لجبازی میکنه ... به موقعش همه کاراشو تلافی میکردم ...
برگه ها رو از صفحه اول دوباره خوندم ... بدون اینکه دیگه به وقت کمم فکر کنم ... برنامه رو به پنج زیربرنامه تقسیم کردم و با یه بسم الله شروع کردم.
زهرا و ساناز چندباری با ایما و اشاره پرسیدن چی شده، منم با همون زبان اشاره گفتم بعداً بهشون میگم ... تا موقع ناهار بدون اینکه حتی یه ثانیه هم وقتمو هدر بدم، یه بند کار کردم ... با صدای ساناز سرمو بالا آوردم:
- چیه از صبح تا حالا کلتو کردی تو مانیتور، پاشو بریم ناهار
با تعجب نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
- وای چه زود وقت ناهار شد
زهرا هم اومد و گفت:
- بیاین بریم که روده کوچیکه، بزرگه رو درسته قورت داد
نگاهی به اطرافم انداختم ... بقیه کی رفته بودن که من نفهمیده بودم ... قدی کشیدم و گفتم:
- شما برین من نمیام
زهرا دستشو به کمرش زد و گفت:
- بیخود کردی نمیای ... پاشو تا به زور نبردمت
- زهرا به خدا وقت ندارم ... کارام مونده
بعد هم جریانو واسشون تعریف کردم ... زهرا نگاهی به برگه ها انداخت و ازم در مورد طراحی برنامه یه چیزایی پرسید ... بعد هم گفت:
- خداییش کار یه روز نیست ... چی کارش کردی که اینجوری داره حالتو میگیره؟ ... شایان انقدر بی منطق نیست که همچین کاری رو یه روزه بخواد
جواب دادم:
- تلافیشو سرش در میارم ... اگه من این بشرو آدم نکردم اسممو میزارم غضنفرخانم
ساناز خندید و گفت:
- اگر با من نبودش هیچ میلی ...
قبل از اینکه بقیشو بخونه، خودکار کنار دستمو پرت کردم طرفش ... خنده اش بلندتر شد و گفت:
- به جای افسار پاره کردن بگو چقدرشو انجام دادی؟
با لب و لوچه آویزون گفتم:
- یکیش آخراشه ... چهارتا دیگش مونده
زهرا یه خورده فکر کرد و گفت:
- من میتونم یکیشو آماده کنم
ساناز هم گفت:
- منم شاید بتونم یکیشو انجام بدم ... البته اگه آقا شایان هوس نکنه بیاد گزارش بگیره
با اینکه نمی خواستم اونا به خاطر من تو زحمت بیفتن ولی کم کردن روی شایان واسم مهم تر بود ... با هیجان گفتم:
- جدی میگین بچه ها ... مخلصتونم دربست ... جبران می کنم براتون ... آی حالی از شایان گرفته بشه وقتی برنامه رو ببینه
زهرا زد تو پشتم و گفت:
- خب حالا تو هم ... بیچاره همیشه هواتو داشته ... این بار هم خدا میدونه چه آتیشی سوزوندی ... حالا هم عجله کن تا ناهار تموم نشده
هرچی زهرا و ساناز اصرار کردن برای ناهار نرفتم ... یه بیسکوییت تو کیفم داشتم ... همونو در آوردم و خودمو باهاش مشغول کردم ... نگاهی به میز شایان انداختم ... نوت بوکش رو میز باز بود ... یه لحظه یه فکر پلید اومد تو سرم ... هرکار کردم نتونستم به این فکر بی توجه باشم ... هنوز تا بچه ها برگردن یه خورده مونده بود ... سریع رفتم و نگاهی به نوت بوکش انداختم ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۲ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
منتظر نقدای قشنگتون هستم ... :-118-::-118-::-118-:
_______________________________________________
چند تا فایل و برنامه باز بود ... یه چشمم به در بود و یکیش به نوت بوک شایان ... اول میخواستم متن فایل وردی رو که باز بود، تغییر بدم و ذخیره اش کنم ولی زیادی تابلو بود و سریع متوجه می شد ... به برنامه ای که معلوم بود هنوز کامل نشده ولی بزرگ بود نگاهی انداختم ... خیلی سر در نیاوردم ... هر لحظه ممکن بود بچه ها برگردن ... سریع چند خطشو جابجا کردم ... اینجوری زود متوجه مشکل نمیشد و برنامه هم درست کار نمی کرد ... حقته ... این سزای کسیه که با ملینا در بیفته!!!
با خنده برگشتم سرجام و همزمان با نشستنم در هم باز شد ... شایان بود ... اگه یه ذره زودتر اومده بود، حسابم با کرام الکاتبین بود ... با روحیه مضاعف کارمو شروع کردم ... شایان اومد جلوی میزم ... نگاهی به بیسکوییت انداخت ... اهمی کرد و در حالی که سعی میکرد کلامش مهربون نباشه گفت:
- چرا نیومدی ناهار بخوری؟
بدون اینکه نگاهمو از مانیتورم بردارم خلاصه گفتم:
- کار داشتم
من منی کرد و گفت:
- میخوای بگم برات بیارن اینجا؟!!
چیه پشیمون شدی ... عذاب وجدان گرفتی ... اشکال نداره کارت بی جواب نمونده ... به سختی خندمو قورت دادم ... سرمو بالا آوردم و با یه لحن فوق العاده بی تفاوت گفتم:
- نه
باز به اسب شاه گفتن یابو ... اخمی کرد و گفت:
- به خاطر این میگم که فشارت نیفته پایین دردسر درست کنی برامون ... وگرنه کوچکترین اهمیتی برام نداره
مثل اینکه خوب حرصشو در آورده بودم ... گفتم:
- نترس ... فشارم افتاد مزاحم تو نمیشم ... هستن کسایی که لب تر کنم، سه سوت خودشونو میرسونن
پوزخند عصبی زد و آروم گفت:
- به نفعشونه خودشونو نرسونن وگرنه جفت پاهاشون قلم میشه ... حتی اگه پسرخالم باشن ...
از این حرفم منظور خاصی نداشتم ولی شایان بد برداشت کرد ... یه خورده حرص براش بد نبود ... چند ثانیه ای با چشمایی که آتیش از توش بیرون میزد بهم نگاه کرد و بعد هم رفت سمت میز خودش.
از قیافه شایان مشخص بود که متوجه شده برنامه اش درست کار نمیکنه ولی هنوز نفهمیده مشکل از کجا آب میخوره ... مسعود هم صدا کرده بود بهش کمک کنه ولی خوشبختانه هنوز متوجه مشکل نشده بودن ... زهرا از موقعیت استفاده کرد و قسمتی را که برام انجام داده بود بهم رسوند ... خودمم یکیشو کامل کرده بود و بعدی هم نصفه بود ... ساناز هم که داشت روی یه قسمت دیگه کار میکرد ...
ساعت از چهار و نیم گذشته بود ... ساناز هم قسمتی رو که انجام داده بود بهم رسوند ... یه سری کارای جزئی مونده بود ... نمی تونستم همه حواسمو به کار بدم ... گوشامو تیز کرده بودم تا صحبتای مسعود و شایان رو بشنوم ... دوساعتی بود علاف بودن ... از حرفاشون معلوم بود دارن برنامه رو ردیابی می کنن ... زیرچشمی نگاشون کردم ... انگار شایان متوجه مشکل شد ... با دست به مسعود اشاره کرد ساکت باشه و خودش تند تند یه کارایی کرد ... بعد هم برنامه رو اجرا کرد و به پشتی صندلی تکیه داد ... دوتایی چشم دوخته بودن به صفحه نوت بوک و منتظر بودن ببینن این بار درست اجرا میشه یا نه ... بلهههههه ... درست شد ... مسعود با تعجب به شایان نگاه کرد و گفت:
- چی کارش کردی درست شد؟
شایان در حالی که دستشو تکیه گاه پیشونیش کرده بود و تو فکر بود گفت:
- چندخط از برنامه جابجا شده بود
- چرا؟!! ... چطوری؟؟!!!
- نمیدونم ... امروز حواس درست و حسابی نداشتم ...
بعد هم چشماشو به طرف من چرخوند ... سریع نگامو دزدیدم ... مسعود دوباره گفت:
- پس بگو سه ساعت علاف حواس پرتی جنابعالی بودیم
دیگه به حرفاشون گوش ندادم ... احساس میکردم رنگم پریده ... نخوردن ناهار، خستگی، استرسی که از صبح داشتم و الان هم ترس از لو رفتن از یه طرف و از طرف دیگه نزدیک بودن عادت ماهانه ام باعث شده بود احساس ضعف کنم ... رفتم تو دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم ... یه خورده که حالم بهتر شد برگشتم تو اتاق ... دوست نداشتم کسی متوجه ضعفم بشه ... می خواستم زود کارمو تموم کنم و برم خونه یه دل سیر غذا بخورم و بخوابم ... رفتم از تو شکلات خوری روی میز کنفرانس شکلات بردارم که نگام افتاد به سوییچ شایان ... بد نیست شایان هم یه روز از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنه ... خدایا تو شاهد باش من فقط به خاطر جلوگیری از آلودگی هوا این کارو می کنم ... طوری که کسی متوجه نشه سوییچو برداشتم و تو جیبم گذاشتم ... دوتا شکلات هم برداشتم و رفتم به سمت میز خودم.
ساعت پنج بچه ها یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن ... موندیم من و شایان ... نه اون حرفی می زد نه من ... برنامه دیگه کار زیادی نداشت ... چشام از خستگی سرخ شده بود ... با هر زحمتی که بود تمومش کردم ... برنامه کامل رو گذاشتم رو شبکه و رفتم پیش شایان و گفتم:
- برنامه رو گذاشتم رو شبکه
از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- فردا بررسیش می کنم
می خواستم یه چیزی بکوبم تو فرق سرش ... برنامه ای که می گفت باید امروز حتماً حاضر شه رو الان میگه فردا بررسی می کنم ... دندونامو رو هم سابیدم ... میخواستم یه چیزی بهش بگم ولی انقدر خسته بودم که حال کل کل نداشتم ...
برگشتم پشت میز خودم ... داشتم وسایلمو جمع میکردم که گفت:
- چند دقیقه بشین ... الان کارم تموم میشه
به سمت در راه افتادم و گفتم:
- مزاحم شما نمیشم ... می ترسم فشارم بیفته براتون دردسر شه ...
بعد هم در حالی که از در خارج می شدم، به قیافه اخموش لبخندی زدم و دستمو تکون دادم. بیچاره خبر نداشت بعد از کارش تازه باید دنبال سوییچش بگرده! ... حتی به فکرم رسید ماشینو بردارم و ببرم ولی اصلاً حوصله رانندگی نداشتم ... به همون سوییچ اکتفا کردمو راه افتادم ...
اتوبوس فوق العاده شلوغ بود و از همه طرف فشار میومد بهم ... ترافیک هم که از شانس من بی سابقه بود ... ترجیح میدادم پیاده برم تا این فضارو تحمل کنم ... یک ایستگاه زودتر پیاده شدم و راه افتادم ... دو قدم که پیاده رفتم تازه فهمیدم چه غلطی کردم ... هر قدمی که می رفتم احساس میکردم یه واحد از فشارم میفته! ... با هر جون کندنی که بود خودمو به خونه رسوندم ... در خونه رو باز کردم و رفتم داخل حیاط ... دو قدم بیشتر نرفته بودم که یهو سرم گیج رفت ... داشتم میخوردم زمین که دستی زیر بازومو گرفت ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۰۸ قبل از ظهر
داشتم میخوردم زمین که دستی زیر بازومو گرفت ... صدای آروم و بمش زیر گوشم بلند شد:
- ببین چه به روز خودت آوردی ... حقته یه کتک درست و حسابی بخوری
پسره ی پررو، به خاطر کارای خودش به این روز افتادم حالا اینجوری میگه ... نای حرف زدن نداشتم ... همون جور که بازومو محکم گرفته بود منو به سمت خونه خودشون می کشید. همه نیرومو جمع کردم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
- میرم خونه خودمون
- چراغاتون خاموشه ... مامانت هنوز نیومده
افتاده بودم رو دنده لجبازی ... ایستادم و گفتم:
- گفتم می خوام برم خونه خودمون
با لحنی که یه ذره عصبی بود گفت:
- ملینا انقدر رو اعصاب من راه نرو ... یا با پای خودت میای یا بغلت می کنم می برمت
زیرچشمی نگاش کردم ... از قیافه اش معلوم بود شوخی نداره ... نگاه دلخورمو پایین انداختم و راه افتادم ... در خونه ایستاد ... بدون اینکه ولم کنه با یه دست اول زنگ زد و بعد هم با کلید درو باز کرد ... خوبه کلیدای خونه به سوییچ ماشینش نبود ... از یادآوری اینکه شایان هم بدون ماشین برگشته، حس شادی زیر پوستم دوید.
تا رفتیم تو، زن عمو جلومون ظاهر شد ... با دیدن رنگ و حالم زد تو صورتش و گفت:
- خاک بر سرم ... چی شده ملینا ... شایان تصادف کردی؟
شایان جواب داد:
- نه مادر من ... تصادف چیه ... یه خورده ضعف کرده ...
- آخه رنگ به رو نداره ...
بعد هم اومد جلوتر و در حالی که اون طرفمو می گرفت گفت:
- یه خورده دراز بکش تا یه آب قندی چیزی برات بیارم
تو این اوضاع، تعارفم گل کرده بود!! ... با همون صدای قشنگم!! گفتم:
- چیزیم نیست زن عمو ... یه ذره بشینم خوب میشم ... نمیخوام مزاحمتون بشم
- آره از رنگ و روت پیداست که هیچیت نیست!!! ... این حرفا چیه دختر ... خودت میدونی که مثل شیدا برام عزیزی
شایان رو کرد به زن عمو و گفت:
- مامان تو برو زودتر یه چیزی واسش بیار ... من می برمش
- باشه ... فقط اتاق شیدا خیلی به هم ریخته است ... ببرش تو یه اتاق دیگه
و رفت طرف آشپزخونه ... اتاق دیگه یا اتاق خواب خودشون بود یا اتاق شایان و شهاب!!! شایان کشیدم طرف اتاق خودشون ... کلید برقو زد ... از شیدا شنیده بودم که رو تخت و وسایلش حساسه و وسواس داره، واسه همینم در حالی که بازوم هنوز تو دستش بود خودمو به طرف تخت شهاب کشیدم ... دوباره اخماشو کشید تو هم و همزمان با بیشتر کردن فشار دستش، با یه لحن عصبی گفت:
- کجا داری میری ... برو رو تخت خودم!
انقدر خودم رو محکم گفت که عین یه بچه سربزیر و حرف گوش کن به حرفش گوش دادم ... پتو رو کنار زد و کمکم کرد دراز بکشم ... همون موقع زن عمو هم با یه لیوان که محتویاتشو تند تند هم میزد اومد ... کنارم رو تخت نشست ... یه ذره بلندم کرد و لیوانو گرفت جلوی دهنم و گفت:
- یه ذره از این بخور عزیزم ... دستات یخ زده ... فشارت خیلی پایینه
یه قلپ خوردم ... یه شربت شیرین بود ... از گلوم پایین نمی رفت ... شایان هم وایساده بود و بر و بر نگامون می کرد ... به زور زن عمو یه قلپ دیگه هم خوردم ... حالم یه خورده بهتر شده بود ولی هنوز بی حال بودم ... شایان رو به زن عمو گفت:
- مامان ... ناهارم نخورده ... یه چیزی بیار بخوره
زن عمو با چشمای گرد رو به من گفت:
- چرا با خودت اینکارا رو می کنی مادر جون ... الان باید حسابی به خودت برسی که پس فردا بچه دار شدی، بدنت قوی باشه ... برم یه چیزی بیارم بخوری
درجا سرخ شدم ... زن عمو هم تو این موقعیت چه حرفا میزد ... سعی کردم نگام به شایان و پوزخند گوشه لبش نیفته!!! ... خیلی آروم گفتم:
- زن عمو ... به خدا الان هیچی از گلوم پایین نمیره ... بخورم حالم بدتر میشه ... برم بالا ... مامان بیاد ببینه نیستم نگران میشه
زن عمو روسری مو از سرم بیرون آورد ... دستی رو سرم کشید و گفت:
- حال زنداییت یه خورده بد بود ... سیما رفت پیشش ... گفت شب هم احتمالاً اونجا میمونه ... به تو هم نگفت که نگران نشی ... الان هم یه خورده بخواب تا شام حاضر شه
زن دایی امینه دیابت داشت و هر چند وقت یه بار حالش بد می شد ... هر بار هم مامان می رفت پیشش و تا حالش بهتر می شد اونجا می موند ... زن عمو رفت تا زودتر شامو حاضر کنه ... شایان نشست سر جاش ... با مهربونی نگام کرد و گفت:
- بهتری؟
هیچی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم ... احساس می کردم یه ذره پشیمونی تو صداش بود ... بیچاره نمی دونست که من منتظر پشیمونی اون نمی شینم و کاراشو تلافی کردم ... دوباره گفت:
- یه خورده بخواب تا خستگیت در بره
دوباره سرمو تکون دادم ... خندید و گفت:
- ببینم بلایی سر زبونت اومده؟؟!!!
اخم کردم و زبونمو براش در آوردم و گفتم:
- به کوری چشم تو سالم سالمه!!
دوباره خندید ... همون موقع زیر دلم تیر کشید ... صورتم از درد تو هم رفت و دستمو رو دلم گذاشتم ... شایان با نگرانی نگام کرد و گفت:
- چی شد؟ ... حالت بده؟؟
همینم مونده بود که از این قضیه هم خبردار شه ... سریع گفتم:
- نه نه ... خوبم
- میخوای بریم دکتر؟!
- نه ... گفتم که خوبم
- دکتر معاینت کنه بهتره
ای خدا ... من به این چی بگم ... کفری شده بودم از دستش ... کلافه گفتم:
- نه شایان ... لازم نیست
- مامانو صدا کنم؟
دیگه از کوره در رفتم:
- وایییی شایاااااااان ... این دردا طبیعیه ... می فهمی؟
چشمای گرده شده شایان رو که دیدم تازه فهمیدم چی گفتم ... دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه ... سرخی صورتمو خودمم حس می کردم ... چند ثانیه ای گذشت تا شایان از شوک دراومد و پوزخندی گوشه لبش نشست ... زیرلب گفت:
- که این طور!!!
مهربون نگام کرد و گفت:
- زود خوب شو ... باشه؟؟!!
در برابر محبتی که تو نگاش بود کم آوردم و بی اختیار لبخند زدم ... پتو رو روم مرتب کرد و گفت:
- من میرم بیرون ولی درو باز میزارم ... چیزی خواستی صدام کن
باشه آرومی گفتم ... بلند شد که بره بیرون ... وسط راه یهو برگشت و گفت:
- میخوای کمکت کنم مانتوتو در بیاری ... این جوری که نمی تونی بخوابی
چپ چپی نگاش کردم و اومدم چیزی بگم که دستاشو بالا آورد و با خنده گفت:
- باشه بابا ... بچه که زدن نداره ...
بعد هم چراغو خاموش کرد و بالاخره از اتاق بیرون رفت ... مانتومو درآوردم ... زیرش فقط یه تاپ سفید پوشیده بودم ولی با مانتو هم که نمی شد خوابید ... دروباره دراز کشیدم ... خوابیدن تو تخت شایان هم واسه خودش عالمی داشت ... حالم خیلی بهتر شده بود ... پتو رو بغل کردم و چشمامو بستم ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۶ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
عید گذشته به همتون مبارک :-2-40-:
تو صفحه نقد منتظر عیدیاتون هستم :-2-41-:
______________________________________
با صدای زنگ موبایلم آروم چشمامو باز کردم ... دستی رو شکمم کشیدم ... به شدت احساس گرسنگی می کردم ... داشتم فکر می کردم کجام و موبایلم کجاست که شایان با عجله اومد تو اتاق ... متوجه نشد که بیدارم ... مانتومو از بالای سرم برداشت و تندتند جیباشو گشت ... گوشیمو پیدا کرد و صداشو قطع کرد ... تازه برگشت نگاهی بهم انداخت ... چشمای بازمو که دید گفت:
- بیدار شدی؟؟!! ... حواسم نبود موبایلتو ببرم بیرون که اگه زنگ خورد بیدارت نکنه
سرجام رو تخت نشستم ... هنوز کمرم درد می کرد ... خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- ساعت چنده؟ ... کی بود زنگ زد؟
- نزدیکای ده ... مامانت بود
پس دو ساعتی خوابیده بودم ... گوشیمو ازش گرفتم و به مامان زنگ زدم ... نگرانم شده بود ... یه خورده باهاش حرف زدم و حال زن دایی رو پرسیدم که گفت بهتره ولی امشبو پیشش می مونه ... بعد هم سفارش کرد که شب خونه عمو بمونم و تنها نرم بالا ...
صحبتم که تموم شد، شایان که هنوز همون جا ایستاده بود گفت:
- خواب بسه دیگه ... پاشو یه چیزی بخور
با اینکه دیگه خوابم نمیومد ولی خودمو لوس کردم و گفتم:
- نه ... هنوزم خوابم میاد
چراغ برقو زد و گفت:
- اِ ... پاشو دیگه ... حوصلم سر رفت
یهو ساکت شد ... این که باز زوم کرده رو من ... دنباله نگاهشو گرفتم ... وای خدا ... چرا امروز کل آبروی منو داری بر باد میدی ... بیچاره حق داشت هنگ کنه ... با همون تاپ خوشگلم اونجا نشسته بودم و بلبل زبونی می کردم ... سریع پتو رو دورم پیچیدم و با اخم گفتم:
- میشه مانتومو بدی و بری بیرون
مانتومو جلوم گرفت و با لحن کشدار و بدجنسی گفت:
- بفرمایید!!!!
ازش گرفتم و گفتم:
- حالا برو بیرون!!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- راس میگن مهمون که میاد صاحبخونه رو بیرون می کنه ها!!!
بعد هم عقبگرد کرد که بره بیرون ... پتورو از دورم انداختم و اومدم مانتومو بپوشم که عینهو جن سریع برگشت ... مانتومو جلوم گرفتم ... با چشمایی که اندازه نعلبکی شده بود گفت:
- مانتوتو بده ببینم
اخم کردم و گفتم:
- یعنی چی؟! ... برو بیرون میخوام لباس بپوشم
مانتورو از دستم کشید و گفت:
- بدش به من ببینم
دوباره پتو رو دور خودم گرفتم ... شایان شروع کرد به گشتن جیبام ... زیر لب گفت:
- می کشمت ملینا ... می کشمت
با حیرت نگاش می کردم تا بفهمم منظورش از این کارا چیه ... تازه دوزاریم افتاد ... به سوییچ ماشینش که از جیبم درآورده بود نگاه کردم ... آروم انگشت شصتشو رو صورتک عروسکی که بهش آیزون کرده بود کشید و در حالی که چشماشو ریز کرده بود، خیره بهم گفت:
- پس این اینجاست ... باید فکرشو می کردم ... میدونی چقدر دنبالش گشتم ... من احمقو بگو که می خواستم سریع بیام دنبالت
قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:
- میخواستی اذیتم نکنی ... من فقط کاراتو تلافی کردم
چشماش یه لحظه خندون شد ولی سریع به حالت قبل برگشت ... بر خلاف تصورم که فکر می کردم عصبانی میشه گفت:
- آخه من به تو چی بگم بچه جون ... آدم یه جوری تلافی نمی کنه که دودش به چشم خودش هم بره ... با این کارت هم خودت مجبور شدی این همه راهو با اتوبوس و تاکسی بیای هم من
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
- من که در هر صورت با تو نمیومدم ... نه امروز نه روزای دیگه
لبخند کجی زد و گفت:
- شما در هر صورت بیجا می کنین ... چه امروز چه روزای دیگه
خب می میری نازمو بکشی همرات بیام ... گفتم:
- عمراً دیگه با تو بیام
اومد جلوتر ... خم شد جلوم ... انگشت سبابه اشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
- گوشاتو وا کن ملینا ... اگه فکر کردی من میزارم خودت بری و بیای کور خوندی ...
عین بچه غدا مشتمو کوبوندم رو پام و گفتم:
- خودت کور خوندی ... اصلاً به تو چه ربطی داره
خنده ای که هی سعی می کرد مخفیش کنه بالاخره رو صورتش ظاهر شد ... با بدجنسی گفت:
- ربطش تو اینه که یهو دیدی مجبور شدی هر روز بعد از دانشگاه بیای شرکت
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- وای نه ... خیلی بدجنسی شایان ... همین جوری هم وقت سر خاروندن ندارم ... تازه امتحانامم نزدیکه
خندید و گفت:
- پس دختر خوبی باش و انقدر عین این بچه لوسا با من یکی به دو نکن ... الانم زود مانتوتو تنت کن ... به نیما گفتم بیاد معاینه ات کنه
- معاینه واسه چی؟ ... من حالم خوبه فقط گشنمه
- اینجوری خیالم راحت تره ... بعد از این که معاینه ات کرد برو شام بخور
قبل از این که دوباره اعتراض کنم از اتاق رفت بیرون ... مانتومو پوشیدم ... طولی نکشید که شایان به همراه نیما و شیدا برگشت ... شیدا پرید بغلم کرد و گفت:
- تو که هنوز زنده ای جوجوی من
خندیدم و گفتم:
- من تا تورو کفن نکنم که سرمو زمین نمیزارم عزییییززززم
شیدا رو به شایان کرد و گفت:
- بابا این که از منم سالم تره ... اون جوری که تو تعریف می کردی گفتیم دیگه باید حلواشو بخوریم
شایان دستاشو به سینه زد ... به دیوار تکیه داد و گفت:
- بیا این ور بچه ... بزار نیما کارشو بکنه
شیدا چشم غره ای بهش رفت و گفت:
- من دستیار مخصوص نیمام ... تا من نباشم هیچ کاری نمی کنه
نیما در حالی که وسایلشو از کیفش بیرون می آورد، چند تا سؤال ازم پرسید ... معاینه ام کرد و گفت:
- آستینتو بزن بالا فشارت هم بگیرم
آستینمو بالا زدم ... شایان هم اومد پشت سر نیما ایستاد ... نیما فشارمو گرفت و گفت:
- فشارت خیلی پایینه ... موقع عادتته؟
ای خدا ... همه فامیل دیگه امروز تاریخ دقیق عادت منو فهمیدن ... داشتم از خجالت آب می شدم ... می خواستم جواب بدم که شایان خیلی ریلکس قبل از من جواب داد:
- آره ... از صبح تا حالا غذای درست حسابی هم نخورده
شیدا با تعجب به شایان نگاهی انداخت و بعد طوری به من خیره شد که فهمیدم یه بازجویی اساسی در پیش دارم ... نیما سری تکون داد و گفت:
- چیز مهمی نیست ... ضعف شدید کردی ... برو یه چیزی بخور ... یه ساعت دیگه دوباره فشارتو می گیرم ... یکی دو تا آمپول تقویتی هم بزنی رو به راه میشی
ازش تشکر کردم ... انقدر گرسنه بودم که دیگه صبر نکردم وسایلشو جمع کنه ... با همون تیپ پسرکشم از اتاق رفتم بیرون. پامو که از اتاق بیرون گذاشتم شهاب با لباسای بیرون جلوم ظاهر شد و گفت:
- به به ملینا خانم ... بالاخره از قرنطینه آزاد شدین؟!!! ... توروخدا دفعه بعد خواستی اینجا چتر شی، یه اتاق دیگه رو انتخاب کن ... خفه شدم تو این لباسا
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- باز تو زدی تو فاز چرت و پرت ... اولاً من هر موقع دلم بخواد قدم رنجه می کنم اینجا ... دوماً لباسای تو به من چه ربطی داره؟؟!!!!
- لباسام که ربطی بهت نداره ... مشکل اینه اتاقمو اشغال کردی، شایان قلدر هم کردی دربونت ... این اگه دربون بهشت هم بشه همه ترجیح میدن برن جهنم ... زیبای خفته که خفته بودن، مورچه هم اجازه نداشت از جلوی اتاق رد بشه که یه موقع خانم خواب زده نشن ... کسی به فکر من بدبخت نیس که دوساعته با این لباسا اینجا سیخ نشستم!
ته دلم از این حرفش قنداب شد ولی به روم نیاوردم ... شهاب چشمکی زد و آروم تر ادامه داد:
- شواهد نشون میده صلح دوباره برقرار شده
نمی دونستم چی جوابشو بدم ... برای همین اخم تصنعی کردم و گفتم:
- شهاب انقدر گرسنمه که اصلاً نمی فهمم چی میگی
- تو سیر هم باشی هیچی نمی فهمی!!!
دیگه واینسادم و رفتم تو آشپزخونه ... زن عمو یه عالمه غذا و سوپ و ... واسم کشید و منم مثل قحطی زده ها همه رو خوردم. اون شب بعد از مدتها با بچه ها رفتیم تو حیاط شب نشینی و تا نیمه های شب بیدار بودیم ... حول و حوش ساعت دو بود که دیگه رفتیم بخوابیم ... نیما هم اونجا مونده بود و قاعدتاً می رفت تو اتاق شیدا ... واسه همین به شیدا گفتم میرم خونه خودمون می خوابم که اجازه نداد و حتی تهدیدم کرد زن عمو رو بیدار می کنه ... شایان گفت که با شهاب تو سالن میخوابن و من برم تو اتاق اونا ... دوست نداشتم به خاطر من اذیت بشن ولی چاره دیگه ای نبود و منم از خدا خواسته در حالی که عطر شایانو تو وجودم می کشیدم خوابیدم.
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۸ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۲۶ قبل از ظهر
شام خورده بودیم و داشتیم با مامان سریال می دیدیم که تلفن زنگ خورد ... رفتم گوشیو برداشتم و جواب دادم ... با شنیدن صدای مهران گل از گلم شکفت ... با خوشحالی فریاد زدم:
- سلااااااااااااامممممممم داداشییییی
- سلام جغله ... چطوری؟ خوبی؟
- خوبِ خوب ... عالی ... تو خوبی؟ مارو نمی بینی خوش می گذره؟؟!!!
- آره ... بدجور خوش می گذره
- معلومه دیگه ... در جوار دخترای چشم آبی خوشگل مگه میشه بد بگذره
- هیچ دختری چشم عسلی خودم نمیشه که!!!
ذوق مرگ شدم با این حرفش ... با ناز جواب دادم:
- وااای ... با من بودی ... هیچ پسری هم داداش گل و خل من نمیشه که!!!
- حالا من شدم خل ... داشتیم ملی
- ها؟!! ... نه بابا ... اشتباه لفظی بود ... مهراااااااان دلم واست یه ذره شده
- منم خیلی دلتنگتونم گلم ... بگو ببینم چیکارا می کنی؟ درسا خوب پیش میره؟
- همش دانشگاه درس شرکت ... دوباره دانشگاه درس شرکت
- پروژه تون در چه حاله؟
- خوب پیش میره ... دیگه آخراشه
یهو مثل اینکه چیزی یادش اومده باشه گفت:
- راستی ملینا قصد کار کردن داری یا نه؟
- نه بابا ... همین جوریشم الان وقت سرخاروندن ندارم ... چطور؟
- چند روز پیش با شایان حرف می زدم ... می گفت میخواد یه شرکت بزنه ... به فکرم رسید تو هم که زمینه کاریت با اون یکیه باهاش شریک بشی
با تعجب گفتم:
- شریک بشم؟؟!!!! ... چی میگی مهران ... من پولم کجا بود
خندید و گفت:
- میتونم الان تصور کنم چشاتو مثل توپ گرد کردی
بعد خیلی جدی ادامه داد:
- اولاً که تو لازم نیست به اندازه خودش سهم داشته باشی ... می تونی چند درصدشو بگیری ... دوماً تو که هنوز با سهم الارثت کاری نکردی
- نمی دونم والا ... بهش فکر نکردم ... حالا مگه شایان دنبال شریک میگرده؟
- نه ... اتفاقاً می گفت میخواد تنها کار کنه
- پس چی میگی؟؟!!!
- خب تو فرق می کنی ... باید از خداشم باشه با آبجی خوشگل من کار کنه
اهمی کردم و با لحن رسمی گفتم:
- بله ... شما درست می فرمایین ... ولی خوب که فکر می کنم می بینم شایان لیاقت همکاری منو نداره
مهران دوباره خندید و گفت:
- ملینا دلم لک زده واسه این جنگول بازیات ... حالا دو دقیقه مثل آدم حرف بزن ببینم نظرت چیه
- نمی دونم مهران ... من از این چیزا سر در نمیارم ... بعدشم تو که میگی میخواد تنها کار کنه
- تو به ایناش کار نداشته باش ... من خودم باهاش حرف میزنم ... تو بگو اصلاً دلت میخواد این کارو بکنی
- آخه من تا درسم تموم نشه وقت کار ندارم ... تازه نمیخوام که شایانو تو رودروایسی بزاری
- هر کی رودروایسی داشته باشه شایان نداره ... تا شرکت بخواد راه بیفته درستم تموم شده ... دیگه؟؟
- دیگه اینکه باید ببینم مامان چی میگه
- اوکی ... پس با مامان صحبت کن خبرشو بهم بده ... حالا هم گوشی رو بده به مامان
با مهران خداحافظی کردم و گوشی رو دادم به مامان ... حرفای مهران بدجور تو فکرم برده بود ... شراکت با شایان مسلماً خیلی برام شیرین بود ... در واقع بهترین اتفاق کاری بود که میتونست برام بیفته ... اما دوست داشتم اونم به اندازه من مشتاق این شراکت باشه ... انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم مامان کی صحبتش تموم شد و کنارم نشست ... حرفای مهرانو به مامان هم گفتم و نظرشو پرسیدم ... مامان یه خورده فکر کرد و گفت:
- مهران همین جوری یه پیشنهادی به تو نمیده ... قطعاً خودشم روش فکر کرده و به نتیجه خوبی رسیده ... منم مخالف نیستم ... ولی فکر می کنم بهتره همه سهم الارثتو تو این کار نزاری ... تو که اون واحد تجاری رو هم داری ... هم جاش خوبه هم برای شروع کار فضاش کافیه ... میتونی پول کمتری بزاری در عوض از اون واحد استفاده کنی ... شایان هم پسر خوبیه و هم تو کارش تا الان موفق بوده ... هر کاری یه درصدی ریسک داره ولی فکر می کنم کار با شایان ارزش ریسکو داره ...
ارث من از اموال بابا یه واحد تجاری تو شمال شهر بود و یه حساب بانکی که مامان هم هر چند وقت یکبار یه مقداری بهش اضافه می کرد ... سرمو به نشونه تأیید حرفای مامان تکون دادم و گفتم:
- مامان تو هم یه پا بیزنس منی واسه خودت ... درست میگی ولی همه اینا بستگی به این داره که اصلاً شایان دلش بخواد من باهاش کار کنم
مامان با لبخند معنی داری نگام کرد و گفت:
- حسم میگه اونم دلش میخواد ... اگه بیشتر از تو نخواد کمتر هم نمیخواد ... درسته؟
خودم تا حالا چندبار میخواستم با مامان در مورد احساسم با شایان صحبت کنم ولی چون هنوز به طور جدی حرفی نزده بود چیزی نگفتم ... مامان مثل یه دوست خوب و دلسوز برام بود ... حالا که خودش بحثو پیش کشیده بود، بهترین موقعیت بود ... در حالی که از خجالت صدام آروم شده بود گفتم:
- نمیدونم مامان
مامان با مهربونی گفت:
- نمیخوای چیزی به من بگی ملینا
آه آرومی کشیدم و بدون این که بتونم بهش نگاه کنم گفتم:
- هنوز چیزی نیست که بشه گفت ... یعنی ... یعنی هست ولی نمی دونم دوطرفه است یا نه
دیگه بهتر از این نمی تونستم حرفمو به مامان بگم ... روم نمیشد صاف بگم شایانو دوست دارم ... شایانو دوست دارم؟؟!!! ... ندارم؟؟؟!!! ... دارم ولی نمی دونم از کی و چقدر ... مامان که آدم تیزی بود گفت:
- منظورت اینه که تو از شایان خوشت میاد ولی نمی دونی اونم همین حسو نسبت به تو داره یا نه؟!!
بالاخره نگامو از میز برداشتم ... نگاه کوتاهی به مامان انداختم ... مامان دستشو انداخت دور شونه ام و کشیدم تو بغلش ... سرمو رو سینش گذاشتم ... این جوری حرف زدن راحت تر بود ... یه خورده من من کردم و گفتم:
- خب راستش توجهش بهم بیشتر از پسرعموئه ولی تا حالا چیزی نگفته
مامان موهامو ناز کرد و بعد از یه نفس عمیق گفت:
- منو بابات عاشق هم بودیم ... انقدر ازدواج و زندگی مشترک در کنار مردی که عاشقش بودم و عاشقم بود برام شیرین بود که همیشه دعا می کنم تو و مهران هم با عشق برین تو زندگی زناشویی ... من خودم متوجه شدم که شایان به تو بی میل نیست ... تو جمع حتی وقتی ساکته دیدم که همه حواسش پیش توئه ... گفتم که پسر بدی هم نیست و به جرأت می تونم بگم آرزوی هر دختریه ... ولی دختر منم کم کسی نیست ... اینکه تا حالا چیزی بهت نگفته دو دلیل بیشتر نمیتونه داشته باشه ... یا از خودش مطمئن نیست یا از تو
دستشو گذاشت زیر چونم ... آروم سرمو بالا آورد و گفت:
- ولی ملینا ... مواظب باش تا وقتی که از احساسش چیزی بهت نگفته تو حرفی نزنی یا حرکتی نکنی که نشون دهنده علاقت باشه ... باشه؟؟!!
با سر زیر انداخته باشه ای گفتم و خودمو تو بغل مامان فشردم ... احساس سبکی می کردم ... همیشه همین طور بود ... مامان خیلی کوتاه حرف میزد و تذکر میداد و چون کمتر نصیحت می کرد باعث نزدیکی زیادم بهش شده بود ... البته منم دختری نبودم که از موقعیتم سوء استفاده کنم و همیشه دیر یا زود همه چی رو براش تعریف می کردم.
فرداش به مهران ای میل زدم و نظر مثبت خودمو و مامانو بهش گفتم ... جواب داده بود خودم مستقیم با شایان حرف بزنم ولی هرچی اصرار کرد قبول نکردم و همه چی رو به خودش سپردم.
تو آذر بودیم ... مامان کاوه آخر هفته همه رو دعوت کرده بود به ویلاشون تو تنکابن ... به مامان هم زنگ زده بود، کاوه هم به خودم زنگ زد ... قرار بود چهارشنبه ظهر همه با هم راه بیفتیم و تا جمعه بعدازظهر بمونیم ... چند وقتی می شد که مسافرت نرفته بودم و واسه این نمیچه سفر ذوق داشتم. ولی سه شنبه شب شایان بهم گفت که نمی تونیم دو روز کارو تعطیل کنیم و من و اون بمونیم چهارشنبه رو بریم شرکت و چند ساعت بیشتر بمونیم و صبح پنج شنبه حرکت کنیم ... مامان هم به شایان حق داد و گفت اونم می مونه پنج شنبه میاد ولی با اصرارهای عمو و زن عمو راضی شد تنها نمونه و با اونا بره ... منم با این که هی به شایان غر می زدم ولی ته دلم خیلی از شرایط به وجود اومده ناراضی نبودم!!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۱۰:۵۰ قبل از ظهر
نقدیه ... نقد ... نقد می خریم ... نقدیه ... :-2-27-:
_____________________________________________
صبح پنج شنبه بعد از یه خواب راحت و عالی که حسابی سر حالم آورده بود، نزدیکای شش از خواب بیدار شدم. شایان گفته بود حدودای هفت و نیم راه میفتیم. نمازمو خوندم و اول از همه یه دوش گرفتم ... اومدم بیرون و ضبطو روشن کردم ... یه سی دی از آهنگای شاد گذاشتم و در حالی که همراه آهنگ قر میدادم، یواش یواش کارامو هم می کردم ... ساکمو از شب قبل بسته بودم ... مامان هم یه سبد آماده کرده بود که همرامون برداریم ... چایی دم کردم تا بعداً بریزم تو فلاسک ... با نون تست چند تا ساندویچ درست کردم و گذاشتمشون تو سبد.
موهامو خشک کردم و بعد از شونه زدن بالای سرم جمع کردم ... دلم می خواست حسابی به خودم برسم ... یه خط چشم سبز تیره کشیدم ... مژه هام بلند بود ولی خیلی فر نداشت، ریمل زدم و بعد هم با فرمژه حسابی خوشگلشون کردم ... رژگونه صورتی مالیدم و به جای رژ به برق لب اکتفا کردم ... رفتم سراغ لباسام که از قبل انتخاب کرده بودم ... یه بلوز آستین بلند یقه سه سانتی خاکستری تنگ پوشیدم با جین همرنگش ... یه تونیک بافت خیلی خوشرنگ هم از رو پوشیدم ... رنگش بین سبز و آبی بود ... قسمت بالاتنه و آستین هاش گشاد بود و پایین تنه اش تنگ میشد ... یه کلاه همرنگش هم سرم کردم و موهامو به زور زیرش جا دادم ... یه انگشتر خوشگل که نگین درشت زمردی رنگ داشت دستم کردم و تو آینه نگاه رضایتمندانه ای به خودم انداختم ... جیگری شده بودم واسه خودم!!!
داشتم وسایلمو می ریختم تو کیفم که زنگ در به صدا در اومد ... کسی غیر از شایان نمی تونست باشه ... همزمان که درو باز می کردم یه سلام سرحال و بلند بالا بهش دادم و گفتم:
- یه دقیقه بیا تو ... الان میام
بدون اینکه جوابمو بده یه ذره اومد تو ... درست جلوم وایساد ... با چشمایی که ازش تحسین می بارید بهم زل زد و در حالی که دوتا لپامو با هم می کشید گفت:
- چه عروسکی شدی بلا ... عین این دختر بچه های ملوس
از تعریفش قند تو دلم آب شد ولی به روم نیاوردم ... اخم کوچولویی کردم و گفتم:
- آااایییییی ... لپامو ول کن ... کندیشون
خندید ... محکم تر کشیدشون و بعد ولش کرد ... تازه متوجه تیپش شدم ... یه پلیور طوسی رنگ پوشیده بود که سه تا دگمه بالاش داشت ... یه شلوار مشکی خوش دوخت و کت چرم مشکی عالیش کرده بود ... یه شال مشکی دور گردنش انداخته بود و عینک آفتابی مارک دارش هم زده بود رو موهاش ... داشتم تو دلم به تیپش صدآفرین می گفتم که صداش بلند شد:
- به جای دید زدن من بدو وسایلتو بردار راه بیفتیم
گوشه لبمو گاز گرفتم و با پررویی گفتم:
- تا تو چایی رو بریزی تو فلاسک منم اومدم
رفتم تو اتاق ... وسایلمو ریختم تو کیفم و ساک و کیف به دست اومدم بیرون ... شایان چایی رو ریخته بود تو فلاسک و داشت درشو می بست ... با دیدنم لبخندی زد ... فلاسک رو تو سبد گذاشت و با سبد اومد تو هال ... ساکمو از دستم گرفت و گفت:
- همیناست؟
سری تکون دادم و آره ای گفتم. از تو جاکفشی نیم بوت چرم مشکیمو برداشتم ... پاشنه اش بلند ولی سرخود بود ... با این پاشنه تازه به سرشونه شایان می رسیدم ... داشتم درو می بستم که شایان گفت:
- دیدی دیشب برف اومده؟؟!!!
با ذوق دستامو به هم کوبوندم و گفتم:
- راست میگی؟؟!!!
سرشو تکون داد ... زود درو قفل کردم و تندتند از پله ها پایین رفتم تا زودتر برفو ببینم ... صدای شایان از پشتم بلند شد:
- یواش ... یواش ... هنوز راه نیفتادیم بلایی سر خودت نیاری
از دیدن منظره حیاط به وجد اومدم ... همه جا سفیدپوش شده بود ... رو درختای بی برگ یه لایه نازک برف نشسته بود برفا هنوز دست نخورده و تمیز بود ... فقط جای پای شایان از خونشون به طرف خونه ما دیده می شد ... محو این منظره رویایی بودم که شایان پشت سرم ایستاد و گفت:
- بیا بریم ... جاده ها هم حتماً برفیه و نمی تونیم تند بریم ... بهتره زودتر راه بیفتیم ... تو راه یه عالمه منظره های طبیعی برفی میتونی ببینی سفیدبرفی
از همین اول صبح کمر به قتل من بسته بود ... هنوز همون عروسکو هضم نکرده بودم ... رفتیم تو پارکینگ ... شایان ساکمو تو صندوق عقب گذاشت و سبد رو رو صندلی عقب ... منم کیفمو گذاشتم رو صندلی عقب و نشستم جلو ... شایان هم سوار شد و بعد از بستن کمربندامون راه افتاد.
کرج رو رد کرده بودیم و تو جاده چالوس بودیم ... گشنم شده بود ... خم شدم عقب از تو سبد، پاکت ساندویچ هارو برداشتم ... یه دونه به شایان دادم و خودمم یکی برداشتم و مشغول شدم ... صبحانه بدون چای بی مزه بود ... سبد رو آوردم جلو و گذاشتم جلوی پام ... یه لیوان برداشتم و قبل از اینکه پرش کنم رو به شایان گفتم:
- شایان تو چایی میخوری؟!
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- دلم میخواد ولی تو این جاده ی پرپیچ و خم و برفی؟؟!!! ... بزار یه جایی که بشه ایستاد نگه می دارم میریم پایین ... چایی داغ تو هوای برفی با یه پسر خوش تیپ بیشتر از چایی داغ با تکونای ماشین بهت می چسبه ها!!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- خودشیفته بیشتر بهت میخوره تا خوش تیپ
خندید و گفت:
- خجالت نکش ... حرف دلتو بزن
- حرف دلم همون حرف زبونمه
نگاهی بهم انداخت که یعنی تو که راست میگی و چیزی نگفت. رسیدیم به یه محوطه که چندتا کیوسک پر از خوراکی های مختلف داشت و دو سه تا ماشین دیگه برای استراحت ایستاده بودن ... پشت کیوسک ها، دامنه کوه بود که یک دست سفید شده بود ... همین که از ماشین پیاده شدم سوز هوا باعث شد خودمو جمع کنم ... شایان اومد این ور ماشین پیشم و گفت:
- اگه سردته بشینیم تو ماشین
فلاسک چای و لیوانا رو از تو ماشین برداشتم و گفتم:
- نه نه ... اینجوری بیشتر کیف میده ... چای میخوریم گرم می شیم
همه جا برف نشسته بود و نمی شد نشست ... فلاسکو از دستم گرفت و لیوانا رو پر کرد ... همون طور که دو تا لیوان تو دستم بود به ماشین تکیه دادم ... شایان هم اومد کنارم ایستاد ... یه دستشو پشت سرم گذاشت رو ماشین و بهش تکیه داد و با اون دستش لیوان چاییشو ازم گرفت ... آروم آروم داشتم چاییمو می خوردم که یهو برگشت طرفم و با اخم ظریفی گفت:
- ملینا ... تو با من راحت نیستی؟؟؟!!!!
با تعجب گفتم:
- جاااان؟؟!!! یعنی چی؟؟
بدون اینکه اخمشو باز کنه با لبخند گفت:
- در مورد شراکت و اینا چرا خودت نیومدی باهام حرف بزنی؟؟
- ها؟؟ ... آهان ... خب چیزه ... مهران خودش این پیشنهادو داد منم گفتم خودش بهت بگه ... تازشم مگه تو به من گفته بودی که میخوای شرکت بزنی؟؟!!!
بلند خندید و با بدجنسی گفت:
- واسه چی باید به تو بگم ... مگه به تو ربطی داره؟؟!!
از حرفش و لحنش ناراحت شدم ... تو ذوقم خورد ... شونه هامو بالا انداختم و با صدایی که سعی می کردم دلخوری توش واضح نباشه ولی اصلاً موفق نبودم گفتم:
- نه ربطی نداره ... منم چون مهران اصرار کرد گفتم بهت بگه وگرنه تحمل تو جزء کارای سخت زندگیمه
خودمم نمی فهمیدم چرا انقدر ناراحت شدم ... شایان اومد جلوم به فاصله کمی ایستاد ... سرشو خم کرد و متعجب گفت:
- نگو که ناراحت شدی ملی ... شوخی کردم باهات
جوابی ندادم و رومو ازش گردوندم ... لیوانشو گذاشت رو ماشین ... لیوان منم همین طور ... دو تا دستامو گرفت و تکون داد و دوباره گفت:
- ملینا تو که انقدر زودرنج نبودی ... نگام کن ...
نگاش نکردم که با یه دستش خودش به آرومی رومو برگردوند ... خیره تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- به مهران گفته بودم حوصله شریک ندارم و تنها میخوام کار کنم ... چه برسه به اینکه شریکم یه زن باشه ... ولی وقتی مهران گفت با تو کار کنم یه ساعت هم فکر نکردم ... همون روز بهش گفتم موافقم ... فقط گفتم چیزی بهت نگه تا خودم باهات صحبت کنم ...
مکثی کرد و با صدای آروم تر ادامه داد:
- خودت نمیدونی چقدر برام مهمی؟! ... نمیدونی چقدر بهم نزدیکی؟! ... فقط دلم میخواست تو هم با من راحت باشی و خودت بیای باهام حرف بزنی ... جریان شرکت هم اصلاً حواسم نبود بهت نگفتم ... الان هم فقط شوخی کردم ... همین
به همون سرعتی که ناراحت شده بودم، به همون سرعت هم دلخوریم یادم رفت ... احساس کردم گفتن این حرفا خیلی براش سخت بود ... تردید به وضوح تو حرفا و کاراش دیده می شد ... تردیدی که دلیلشو نمی دونستم ... قبل از اینکه چیزی بگم شایان چرخید و چند قدم اون ورتر پشت بهم ایستاد و کلافه دستی تو موهاش کشید ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۱۹ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر
دلم نمی خواست جو بینمون سنگین باشه ... اینجوری به هیچ کدوممون خوش نمی گذشت ... پس بدون سر و صدا خم شدم و یه گلوله برفی درست کردم و با شدت زیاد به سمت شایان پرت کردم ... گلوله به شونه اش خورد ... آخی گفت و سریع برگشت ... تا به خودش بیاد گلوله دومم به سینه اش زدم ... پوزخندی زد و گفت:
- این جوریاست؟!؟!!!!؟!!! ... باشههههه ...
به دنبال این حرف تند تند شروع کرد به گلوله درست کردن و پرتاب کردنش به سمتم ... منم جوابشو می دادم ولی هر گلوله ای که می زدم سه تا به جاش می خوردم ... دستکش دستم نبود و دستام از سرما بی حس شده بود ولی ول کن نبودیم ... از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود ... یه لحظه که شایان خم شد تا برف داره سریع دستامو پر کردم و برفارو کوبوندم تو موهاش ... بلند شد و گفت:
- دیگه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی
یه گلوله برفی گنده درست کرد ... فرار رو بر قرار ترجیح دادم ... به سمت دامنه کوه شروع کردم به دویدن ... شایان هم پشت سرم میومد و هی کری میخوند:
- جرأت داری وایسا ... شایان نیستم اگه آدم برفیت نکنم
چند قدم بیشتر از دامنه کوه بالا نرفته بودم که بهم رسید ... بازومو کشید ... گلوله اشو مثل خودم کوبوند تو سرم ... فشاری به دستم آورد که باعث شدم سر بخورم ... تقریباً خوابیده بودم رو برفا ... بدون اینکه بازومو ول کنه با اون یکی دستش هی برفارو مشت میکرد و می ریخت رو صورتم ... می خندیدم و التماس می کردم ولم کنه ولی دست بردار نبود ... یهو ایستاد و گفت:
- ملی ... جون من یه لحظه تکون نخور
خواستم بلند شم که با دستش مانع شد و گفت:
- دو ثانیه آروم باش بچه جون
گوشیشو از جیبش آورد بیرون و رو صورتم زوم کرد ... بی اختیار لبخند پت و پهنی رو لبم نشست ... چند تا عکس از زاویه های مختلف ازم گرفت و بعد با لبخند رضایتمندی دوره شون کرد ... نشستم و دستمو دراز کردم و گفتم:
- بده ببینم چه جوری شد
رو زانو کنارم نشست و بدون اینکه گوشیشو دست خودم بده یکی یکی عکسارو بهم نشون داد ... خیلی بامزه شده بود ... رو یکی از عکسا بیشتر مکث کرد ... نوک انگشتشو آروم رو لبام تو عکس کشید و گفت:
- این یکی از همه قشنگ تر شده
عکس فقط از صورتم بود ... همه جای صورتم حتی مژه ها و لبام ذره های برف نشسته بود ... داشتم لبخند می زدم و سرم با حالت نازی یکم خم بود ... برگشتم طرفش و گفتم:
- رفتیم تو ماشین یادم باشه رو گوشی خودمم بلوتوثشون کنم
با لبخند بدجنسی گفت:
- نه دیگه ... این عکسا فقط رو گوشی من میمونه ... هر وقت خواستی بیا بهت نشون می دم
اخم کردم و گفتم:
- بیخود ... اصلاً من دلم نمیخواد عکسام رو گوشی تو باشه
برفارو از رو صورتم پاک کرد و گفت:
- اون دیگه مشکل توئه
دستشو کنار زدم و گفتم:
- اِاا ... یعنی چی؟؟!!!!
برفای رو کلاه و لباسمم تکوند و جواب داد:
- یعنی اینکه دختر خوبی باش و با بزرگترت بحث نکن
دستمو گرفت و کمکم کرد تا بلند شم ... اومدم دوباره یه چیزی بهش بگم که انگشتشو گذاشت رو بینیم و با لحن با مزه ای گفت:
- بابا ناسلامتی حرف مرد یکیه ... انقدر چونه نزن
خندیدم ... دستشو گذاشت رو گونم و با تعجب گفت:
- ملینا ... صورتت یخ زده ... سرما نخوری یه وقت
بعد هم شالشو انداخت دور گردنم و دور صورتم پیچید ... تازه می فهمیدم چقدر سردمه ... دستامو به هم مالیدم و گفتم:
- صورتم که هیچی ... کلاً دارم قندیل می بندم
دستامو گرفت تو دستاش و چند بار توش ها کرد ... بعد هم همون طور که محکم تو دستاش می مالید کشوندم به سمت ماشین و گفت:
- بدو ... بدو بریم تو ماشین ... وای به حالت اگه سرما بخوری
چپ چپ نگاش کردم و با دهن یخ زده زیر شال گفتم:
- ببخشید که خودم خودمو برف بارون کردم!!!!
خندید ... با یه دستش سرمو کشید سمت خودش و گفت:
- نکن جوجو ... می خورمتااا ...
آدرنالین خونم زیادی بالا رفته بود ... یه خورده ازش فاصله گرفتم ... رسیدیم به ماشین ... سوار شدیم ... شایان ماشینو روشن کرد و بعد از راه انداختن بخاری، دوباره پیاده شد و از عقب یه پتوی نازک آورد ... پتو رو انداخت روم و گفت:
- تو بشین ... منم الان میام
در ماشینو بست و رفت ... با چشم تعقیبش کردم ... احساس می کردم ثانیه به ثانیه مهرم بهش بیشتر می شه ... رفت سمت یکی از کیوسکا ... چشم ازش برنداشتم تا برگشت ... یه پاکت و دو تا لیوان دستش بود ... شیشه رو پایین کشیدم و لیوانا رو ازش گرفتم و با لبخند گفتم:
- این دیگه چیه؟؟!!!
رفت سمت راننده و نشست تو ماشین و گفت:
- نوشیدنی داغ داغ مخصوص دوپینگ
خندیدم و لیوانشو بهش دادم ... نوک دماغش که سرخ شده بود نشون می داد خودشم سردشه ... در حالی که یه دستی شالشو باز می کردم گفتم:
- بیا شالتو بگیر ... خودتم یخ زدی ... من دیگه گرم شدم
دستمو گرفت و مانع باز کردن شال شد و گفت:
- من که مثل تو تیتیش نیستم ... زود گرم میشم
لیوانشو بالا آورد و با لبخند موزماری ادامه داد:
- میخوای با این گرمت کنم؟؟!!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
- لیوانت یه میلی متر کج بشه من می دونم و تو
بلند خندید و گفت:
- حیف که میخوام بخورمش وگرنه تهدیدات فقط مصمم ترم می کنه پهلوون پنبه
داشتیم نسکافه مونو می خوردیم که موبایل شایان زنگ خورد ... نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و گفت:
- اُه اُه ... حواسمون به ساعت نبود اصلاً ... مامانه ...
جواب داد ... صدای زن عمو از اون ور خط میومد که یه بند سفارش می کرد چون جاده ها لغزنده است با احتیاط و آروم برونه ... شایان هم فقط چشم چشم می کرد ... گفت ناهار منتظرمون نباشن و معلوم نیس چه ساعتی برسیم!!!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۱ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۳۶ قبل از ظهر
سرمو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و به این فکر می کردم که از صبح تا حالا چقدر خوش گذشته بود ... لبخندی از سر رضایت رو لبام بود ... ناهار تو یه رستوران تو چالوس خورده بودیم و حالا یه چرت خیلی می چسبید ولی ترجیح می دادم بیدار بمونم و لذت حضور شایانو حس کنم ... تو افکار خودم بودم که صداش بلند شد:
- ملینا ... خوابت میاد؟ ...
سر جام صاف شدم ... یکم به طرفش چرخیدم و گفتم:
- نه ... چطور؟
نگاه کوتاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
- میخوای در مورد شرکت حرف بزنیم؟؟!!!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- بدم نمیاد
سرعتشو یکم پایین تر آورد و گفت:
- با چیزایی که مهران می گفت و مقدار سرمایه ای که تو میزاری، سهم تو بین 15 تا 20 درصد میشه ... همه چی به همین نسبت بینمون تقسیم میشه ... هم هزینه، هم سود، هم ضرر ... واحد تجاریتو هم چند سال پیش دیدم ... جاش خیلی خوبه ... اجاره اشو میاریم تو هزینه ها و بهت پرداخت میشه ...
از مکثش استفاده کردم و گفتم:
- مسئولیتامون چی؟
لبخندی زد و گفت:
- میشی مدیر قسمت آی تی و دست راست بنده!!!
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
- اونوقت تو چی کاره میشی؟
با برق شیطنتی که تو چشماش بود گفت:
- منم میشم رییس و آقای شما!
با لحن خودش جواب دادم:
- گناه داری آخه ... میخوای جامونو عوض کنیم؟؟!!!
خندید و گفت:
- نه نمی خوام ... اشکال نداره! ... گذشته از شوخی در جریان همه امور شرکت قرار می گیری ولی بهتره همه وقتتو برای کار نزاری ... تو هنوز می خوای درستو ادامه بدی و نمی تونی تمام وقت تو شرکت باشی
- من همین کارشناسیمو تموم کنم ... ادامه تحصیلم پیش کش ...
با اخم نگام کرد و گفت:
- دیگه این حرفارو ازت نشنوما ... حالا حالاها باید درس بخونی ... من خودمم دانشگاه رو کنار نمیزارم
خوشم میومد که رو درس خوندنم حساس بود ... یه موقع اگه سؤالی هم ازش می پرسیدم تا مطمئن نمی شد مطلبو قشنگ گرفتم ولم نمی کرد ... بیشتر به طرفش چرخیدم و گفتم:
- از کی باید شروع کنیم؟ ... اصلاً چی کار باید بکنیم؟؟!!!!
- من کارای ثبت شرکت رو شروع کردم که فکر کنم تا آخر سال طول بکشه ... نمی خوام تو خودتو درگیر این کاغذبازیا کنی ... اگه تو هم بتونی تا آخر تعطیلات عید ترتیب دکوراسیون و مبلمان و این جور چیزا رو بدی، بعد از عید شروع می کنیم به نیرو گرفتن و اگه خدا بخواد می تونیم خرداد رسماً شرکتو افتتاح کنیم
یکم دیگه در مورد کارا صحبت کردیم ... از اینکه قرار بود یه کار جدی رو شروع کنیم ذوق خاصی تو وجودم بود ... مخصوصاً اینکه این کار همراه با شایان بود ... از وقتی با مامان در موردش صحبت کرده بودیم نمی تونستم احساسم بهش رو پیش خودم کتمان کنم ... هرچند هنوز نفهمیده بودم که این احساس تا چه حد دوطرفه است ... رفتار شایان فراتر از دوست و فامیل بود ولی با اینکه موقعیت های زیادی پیش اومده بود، مستقیم چیزی نگفته بود ... از بچگی دور و بر هم بودیم و این که نیاز به زمان داره تا شناخت کافی ازم پیدا کنه توجیه خوبی نبود ... مدام به این فکر می کردم که شاید من اشتباه کردم و کارا و حرفاش کاملاً بی منظوره ... در مورد خودمم هنوز نمی دونستم این عشقه؟؟ ... دوست داشتنه؟؟!! ... چیه؟!! ولی هر چی که بود خیلی شیرین بود!
ساعت نزدیکای سه بود که وارد تنکابن شدیم، شایان با کاوه تماس گرفت و آدرسو پرسید. آدرسش سرراست بود و راحت ویلاشونو پیدا کردیم ... ویلای بزرگی که از ظاهرش مشخص بود حداقل ده پونزده سالی از ساختش میگذره ... با صدای بوق ماشین سرایدارشون درو برامون باز کرد ... یه جاده شنی طویل تا جلوی ساختمون کشیده می شد ... ویلاشون محشر بود ... معلوم بود خیلی بهش رسیدگی میشه ... همه درختا هرس شده و تر و تمیز بودن ... انتهای جاده به یه فضای بزرگ دایره ای شکل جلوی ساختمون ختم می شد که وسطش یه حوض دوطبقه مرمر و یه آب نمای سنگی کار شده بود ... آب از این حوض می رفت تو دو تا جوی باریکی که دو طرف جاده شنی کشیده شده بود و به غیر از زیبایی احتمالاً برای آبیاری باغچه ها هم ازش استفاده می کردن.
بیشتر از ده تا ماشین اونجا پارک بود ... با صدای ترمزدستی متوجه توقف ماشین شدم و سریع پریدم پایین ... بدون توجه به سردی هوا نفسای عمیقی کشیدم ... در ساختمون باز شد و کاوه با قدمای بلند به طرفمون اومد ... برگشتم و به شایان نگاه کردم ... داشت از تو صندوق عقب ساکارو بیرون می آورد ... بی انصافی بود ازش تشکر نمی کردم ... کاوه هنوز باهامون فاصله داشت که یه خانم با لباس محلی که بعداً فهمیدم آشپزشونه صداش کرد ... منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سمت شایان که خم شده بود تو صندوق ... با صدای نسبتاً آرومی گفتم:
- شایان ...
سرشو بالا آورد و جواب داد:
- جانم ...
نفهمیدم جانم گفتنش ارادی بود یا نه، ولی باعث شد یه خورده دستپاچه شم ... آروم تر از قبل گفتم:
- مرسی ...
برق چشماش انقدر زیاد بود که راحت بشه دید ... لبخند دل نشینی زد و گفت:
- مرسی از تو خانم
خداروشکر همون موقع صدای کاوه از پشت سرم بلند شد وگرنه بعید نبود چشمام رسوام کنن ... برگشتم طرفش و خیلی گرم جواب سلامشو دادم ... کاوه گفت:
- پس کجایین شماها؟؟!!! ... چند ساعت پیش منتظرتون بودیم ...
شایان هم اومد کنارم ایستاد و گفت:
- جاده ها یه مقدار لغزنده بود ... مجبور بودم آروم برونم ... همه هستن؟
کاوه در حالی که به طرف داخل راهنماییمون می کرد جواب داد:
- آره ... دارن استراحت می کنن که یکی دو ساعت دیگه بریم ساحل
همون جور که هی اینور اونورو نگاه می کردم به کاوه گفتم:
- اینجا خیلی خوشگله ... چه جوری اینجارو ول می کنی میای تو دود و دم تهران؟؟!!
خنده مردونه ای کرد و گفت:
- زیاد میام اینجا ولی چاره ای نیست دیگه ... همه کار و زندگیم تو تهرانه
- سرایدارتون همه کارای اینجا رو می کنه؟؟ معلومه زیاد به باغچه ها رسیدگی می شه
- آره ... احمدآقا و پری خانم کارا رو می کنن ولی بیشتر کار درختارو خودم انجام می دم
خندیدم و گفتم:
- چه بامزه ... وکیلی که باغبانی می کند!
کاوه هم متقابل خندید و در حالی که دستشو به حالت تهدید تکون می داد گفت:
- هی هی ... منو مسخره کنی بد می بینیا
به پله های جلوی ساختمان رسیدیم ... کاوه و شایان داشتن در مورد آب و هوای تهران و اوضاع جاده صحبت می کردن ... در باز شد و خانم میانسالی با چهره خندون جلومون ظاهر شد ... از حرف زدن شایان فهمیدم که خانمه، ناهید خانم مامان کاوه است ... باهاش روبوسی کردم ... ناهید خانم هم مثل خود کاوه خیلی خونگرم و صمیمی بهمون خوشامد گفت و به داخل دعوتمون کرد.
وارد سالن که شدیم عمو اومد جلو ... بغلم کرد سرمو بوسید و رو به شایان گفت:
- دختر منو که اذیت نکردی؟؟!!!!
شایان اعتراض آمیز گفت:
- باباااا
همون جور که تو بغل عمو بودم سرمو چرخوندم و واسش زبون درازی کردم که با چشم غره همراه با لبخند جوابمو داد!! ... رفتم پیش مامان و دلتنگی یه روزه ام رو رفع کردم ... فقط بزرگترا نشسته بودن و خبری از بچه ها نبود ... سراغشونو گرفتم که ناهید خانم گفت همه تو اتاقاشون خوابن. منم یه خورده پیششون نشستم و بعد رفتم یه استراحت کوتاه بکنم!!!
رفتم تو اتاقی که کاوه بهم نشون داده بود ... شیدا و شبنم رو تخت دو نفره ای که اونجا بود خوابیده بودن ... حوصله خوابیدن نداشتم! ... لباسامو عوض کردم و تصمیم گرفتم برم تو حیاط یه خورده قدم بزنم.
وسطای باغ بودم که صدای حرف زدن یکی رو شنیدم ... فقط صدای یه نفر میومد و مشخص بود هر کی هست داره با موبایل حرف می زنه ... جلوتر که رفتم صدا هم بلندتر شد و صاحبشو تشخیص دادم ... کاوه بود که رو به دیوار، لبه یکی از باغچه ها نشسته بود و انقدر غرق صحبت بود که متوجه دور و برش نبود ... بی سر و صدا جلوتر رفتم و پشت سرش ایستادم.
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۱ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
دوستای گلم منتظر نقداتون هستم :-2-41-:
__________________________________
از زمزمه صدایی که از اون ور خط میومد و طرز حرف زدن کاوه، معلوم بود طرفش یه دختره ... لحن کاوه زیادی پر مهر و محبت بود و این نشون می داد دختره هر کی که هست دل آقا کاوه رو برده ... تا حرفاشون به جاهای باریک تر نکشیده بود تصمیم گرفتم خودمو بهش نشون بدم ... آروم رفتم دست به سینه جلوش ایستادم و بدون اینکه حرفی بزنم با لبخندی که به خاطر مچ گیری رو لبم نشسته بود بهش خیره شدم ... نگاش از کفشام بالا اومد تا به صورتم رسید ... با دیدن من که مثل بازپرس بالای سرش ایستاده بودم خنده کوتاهی کرد و به طرف گفت:
- اُه اُه ... نگار گاومون زایید ... سه قلو هم زایید
- .....
- کلانتر در حین ارتکاب جرم دستگیرم کرد
- .....
- نگران نشو عزیزم ... ملیناست ... دختر کوچولوی شیطونی که برات تعریف کرده بودم
چشم غره ای بهش رفتم ... نمی دونم دختره چی بهش گفت که بلند قهقهه ای زد و بعد از اینکه دو سه جمله دیگه حرف زد، قطع کرد. سرشو بالا آورد و همراه با خنده آرومی گفت:
- هوومممم؟؟!!! ... چماق بدم خدمتتون؟؟!!! ... الان باید بهت توضیح بدم؟؟!!!!
با پررویی سرمو تکون دادم و گفتم:
- اوهوم
- و اگه ندم؟؟!!!!
شونه هامو بالا انداختم و با لبای ورچیده گفتم:
- هیچی ... فقط من می مونم تو خماری
خندید و گفت:
- حالا چرا مثل عزرائیل دست به سینه بالا سرم وایسادی؟!! ... بیا بشین
با فاصله کنارش نشستم و گفتم:
- مگه تو عزرائیلو دیدی؟؟!!!
بعد هم ذوق زده گفتم:
- کاوه ... قضیه جدیه؟؟!!! ... دختره کیه ... اسمش چیه؟!
با خنده گفت:
- بابا یکی یکی ... چه خبرته ... آره جدیه ... لااقل از طرف من جدیه ولی نگار هنوز اوکی نداده
- شما که داشتین دل و قلوه رد و بدل می کردین ... چطور هنوز اوکی نشده؟؟!!!
لبخند مهربونی زد و گفت:
- نگار منشیمه!!
از تعجب چشمام گرد شد ... گفتم:
- پس عشق بین منشی و رییس فقط مال قصه ها نیست!!! ... خب بعد؟؟!!
- بعدش اینکه ...
به طرفم برگشت و گفت:
- ملینا ... این حرفا بین خودمون بمونه ... باشه؟
سرمو به نشونه تأکید تکون دادم و کاوه ادامه داد:
- نگار از همه لحاظ دختر خوبیه ... فقط سطح مالیشون پایینه ... این موضوع واسه من کوچک ترین اهمیتی نداره ولی نگار باهاش کنار نمیاد ... البته مامان هم اول موافق نبود ولی از وقتی نگارو دیده مهرش به دلش نشسته و دیگه مخالفت نمی کنه
پرسیدم:
- مشکلتون فقط اینه؟
- آره ... متوجه می شم اونم از من خوشش میاد ... انقدر رو مخش کار کردم که یه ذره رام تر شده ولی هنوزم جواب قطعی بهم نداده ...
- درسته که مادیات هم مهمه ولی فکر می کنم تو ازدواج مهم تر از همه اینه که دوطرف همدیگرو بخوان
با لبخندی که تحسین توش پیدا بود گفت:
- البته ... ولی همه که مثل تو قشنگ فکر نمی کنن ... خیلی از همین فامیلای خودمون که الان اینجا هستن اگه بدونن نگار از طبقه پایینه با تحقیر بهش نگاه می کنن
- ما که برای بقیه زندگی نمی کنیم ... به نظر من آدم وقتی میدونه کارش درسته دیگه نباید از حرفا و واکنش بقیه بترسه
دستاشو تکون داد و گفت:
- نه نه ... اشتباه نکن ... اینارو که میگم به خاطر ترس خودم از حرف بقیه نیست ... همین الان اگه نگار بهم بله بده میارمش با افتخار به همه معرفیش می کنم ... من فقط نمی خوام یه موقع خود نگار با این حرفا اذیت شه
فکری کردم و گفتم:
- اما اگه حمایتتو از نگار به همه نشون بدی کمتر کسی به خودش جرأت می ده به همسرت بی احترامی کنه ... تازه نگار هم اگه تورو دوست داشته باشه یه چیزی هم بشنوه به خاطر تو تحمل می کنه
- خدا کنه ... خدا کنه انقدر منو دوست داشته باشه که پیه این چیزارو به تنش بماله
لبخند خواهرانه ای بهش زدم و گفتم:
- تو خیلی خوبی کاوه ... مطمئن باش نگار اگه دوست نداشت اجازه نمی داد انقدر راحت باهاش صحبت کنی
خندید و گفت:
- پدرم در اومده تا به اینجا رسیدم!!
- کاوه ... خیلی دلم میخواد ببینمش ... عکسشو نداری؟
- تو اتاقم یکی دارم ... بهت نشون می دم ... حالا اگه بازجویی تموم شده پاشو بریم تو
بلند شدم لباسمو تکوندم و به سمت ساختمون راه افتادیم.
وارد سالن شدیم ... اکثراً اومده بودن پایین و داشتن میوه می خوردن ... با همه سلام و احوالپرسی کردم و کنار مامان نشستم ... از میوه ای که مامان پوست کنده بود یه برش برداشتم ... داشتم می خوردم که نگام با نگاه شایان تلاقی کرد ... لبخندی بهش زدم ولی اون در جواب اخمی کرد و روشو گردوند. چش شده بود این ... تا یه ساعت پیش که مشکلی نداشت ... البته با بقیه می گفت و می خندید ولی به من دیگه نگاه هم نکرد ... تابلو بود از دستم ناراحته ولی دلیلشو نمی دونستم!
داشتم می رفتم بالا تو اتاق کیفمو بردارم ... تو پاگرد بودم که با شایان که از بالا میومد پایین سینه به سینه شدم ... دوباره با دیدنم اخماشو تو هم کشید و راهشو کج کرد ... دیگه طاقت نیاوردم ... راهشو سد کردم و با اخم گفتم:
- طوری شده؟!!
حالت بی تفاوتی به خودش گرفت و بدون اینکه نگام کنه گفت:
- نه
- پس چرا این جوری می کنی؟!
بالاخره نگام کرد و با صدایی که عصبانیت کمرنگی توش بود گفت:
- چه جوری؟؟!!! ... اصلاً تو یه ساعت تو باغ ...
حرفش با صدای کاوه که از بالای پله ها خم شد و صدام کرد نیمه تموم موند ... گفت:
- ملینا ... کارت که تموم شد یه سر بیا اتاق من ... اتاق آخری سمت چپ
سرمو تکون دادم و باشه ای گفتم ... دوباره نگامو دوختم به شایان و منتظر ادامه حرفش شدم ... رگه های سرخی اومده بود تو چشماش ... نگاهی به جای خالی کاوه انداخت و با پوزخند تحقیرآمیزی گفت:
- بفرمایید ... زیاد شازده رو منتظر نزارین ... متأسفم برات ...
و رفت ... مبهوت حرفش موندم ... فهمیدن دلیل ناراحتیش اصلاً کار سختی نبود ... همون یه جمله ناتمومش هم نشون می داد که من و کاوه رو تو باغ با هم دیده ... پس از این ناراحت شده ... از قضاوت عجولانه اش کفرم در اومد ... با شنیدن صدای مارال که داشت از پله ها میومد بالا به خودم اومدم ... همین جوری وسط پله ها ایستاده بودم ... چندتا پله باقی مونده رو بالا رفتم و رفتم پشت همون دری که کاوه گفته بود ... تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای کاوه وارد اتاق شدم.
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۲ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۰۸ قبل از ظهر
اتاق بزرگ و دلبازی بود ... به غیر از تخت و کمد و این جور چیزا یه میز کار بزرگ هم گوشه اش گذاشته بود ... کاوه رفت پشت همون میز و به منم اشاره کرد برم اونجا ... قفل کشوی بالایی میز رو باز کرد ... دفترچه ای از توش بیرون آورد ... دفترچه رو ورق زد و عکسی که بین صفحاتش بود برداشت و گرفت جلوم ... در حالی که خودشم با عشق به عکس زل زده بود گفت:
- اینم از نگار من
عکسو از دستش گرفتم و با دقت نگاش کردم ... انصافاً خوشگل بود ... برنزه بود ولی چشمای درشت و کشیده مشکی داشت ... لب و دهن کوچولو و بینی قلمی ... لبخندی زدم و رو به کاوه گفتم:
- چه نازه ... بیخود نیست گرفتارش شدی
خندید و گفت:
- سلیقه منه دیگه ... حرف نداره
هم چنان به عکس نگار چشم دوخته بودم که در نیمه باز اتاق به شدت باز شد و مارال بدون کسب اجازه اومد داخل ... نگاه خصمانه ای به من انداخت و خیلی مصنوعی گفت:
- واییی ... ملینا جان، تو اینجا چیکار می کنی؟ ... فکر کردم کاوه تنهاست ...
متوجه شده بودم که کاوه زیاد از مارال خوشش نمیاد و خیلی خشک بهش جواب داد:
- تنها باشم یا نه فرقی نمی کنه ... ادب حکم می کنه آدم اول در بزنه بعد بره تو اتاق کسی
مارال بهش برخورد و هیشی گفت ... یه نگاه نفرت آمیز دیگه به من انداخت و به حالت قهر از اتاق خارج شد ... چقدر امروز طرفدارام زیاد شده بودن!! ... به کاوه گفتم:
- یه خورده تند رفتی ... ناراحت شد
در حالی که عکسو سرجاش میزاشت گفت:
- اشکالی نداره ... مدلشه ... زود قهر می کنه
آه بی صدایی کشیدم و گفتم:
- احساس می کنم مارال از من بدش میاد
لبخند مهربونی زد و گفت:
- گفتم که ... مارال از یه چیز دیگه می سوزه ...
- از چی؟؟
خندید و گفت:
- برو دیگه ... امروز بیشتر از کپنت فضولی کردی
سرمو خاروندم و گفتم:
- باشه ... اینارو میزاریم واسه فردا
خنده اش بلندتر شد و گفت:
- بچه پررو ...
منم خندیدم و در حالی که از اتاقش خارج می شدم دستی براش تکون دادم.
فکر رفتار شایان از مغزم بیرون نمی رفت ... دلم نمی خواست تصور کنه با همه پسرا زود گرم می گیرم و صمیمی می شم ... از رفتار و قضاوت نابجاش خیلی ناراحت بودم ... گوشیمو از جیبم درآوردم و بهش پیام دادم:
- برای من متأسف نباش ... برای خودت متأسف باش که انقدر سطحی و عجولانه قضاوت می کنی!
می خواستم با این کار یه خورده حرصمو خالی کنم ولی از اونجایی که شایان جواب پیاممو نداد، حالم بیشتر گرفته شد.
نزدیک غروب بود ... با اینکه هوا سرد بود با شیدا شلوارمونو یکم بالا زده بودیم و لب دریا ایستاده بودیم ... آب تا مچ پامون می رسید ... ویلای کاوه مشرف به دریا بود و همه پیاده اومدیم ... بزرگترا رو یه زیرانداز دور هم نشسته بودن و صحبت می کردن ... پسرا داشتن آتیش درست می کردن ... با اینکه از شایان ناراحت بودم ولی نمی تونستم جلوی چشمامو بگیرم که دنبالش نگردن ... داشت با مریلا حرف می زد ... احساس می کردم که مریلا از شایان خوشش میاد و این موضوع بیشتر عصبانیم می کرد ... مریلا دختر خوبی بود و هرچند زیاد دور و بر شایان می پلکید ولی متانتش سرجاش بود ... شیدا گفت همین جوری که پاهامون تو آبه یه خورده قدم بزنیم ... انگار اونم زیاد سرحال نبود ... یه خورده که از بقیه دور شدیم با لحنی بین شوخی و جدی ازش پرسیدم:
- شیدااا ... از نیما قهر کردی؟؟؟!!! ... مثل همیشه به هم نمی چسبین!
لباشو ورچید و بچگونه گفت:
- آرههه
با تعجب گفتم:
- چرا؟؟!!!
خنده آرومی کرد و گفت:
- نیما دیشب گفت بریم تو یه اتاق با هم بخوابیم ولی هرچی اصرار کرد من قبول نکردم اونم باهام قهر کرده!
خندیدم و گفتم:
- حالا چرا قبول نکردی؟؟!!
- آخه از بقیه خجالت می کشم ... ما خیلی وقتا با هم می خوابیم ولی چون هنوز عقدیم یه حریمی رو بینمون رعایت می کنیم ... نیما هم تا حالا انتظار بیجا نداشته ولی بقیه که اینو نمی دونن ... البته یه خورده هم دیشب سر لجبازی بودم
- از صبح تا حالا نرفتی از دلش دربیاری؟!
- چندبار رفتم ولی زیاد تحویلم نگرفت منم اصرار نکردم
بعد هم یهو گفت:
- راستی خانم خانما ... فکر نکن سرم گرم نیماست از تو غافل میشما ... نه از تو نه از شایان ... همین الان باید سیر تا پیازشو برام تعریف کنی
- یعنی چی شیدا؟؟ ... سیر تا پیاز چیو تعریف کنم؟!!
اومد جلوم ایستاد ... دستشو به کمرش زد و گفت:
- خودتو به موش مردگی نزن ملی ... من و شهاب تا حالا چندبار مچ شایانو گرفتیم ... یه بار هم بهش گیر دادم که هر چی هست به منم بگه ولی گفت فعلاً چیزی نیست که لازم باشه تو بدونی!! ... ولی به زور هم شده از زیر زبون تو می کشم بیرون ...
دستشو گرفتم و گفتم:
- باور کن شیدا ... چیزی بین ما نیست ... خود شایان هم که گفته چیزی نیست ... پس دیگه دنبال چی هستی؟؟!!!
- شایان نگفت چیزی نیست ... گفت فعلاً به من نمیگه ...
- من که به تو دروغ نمی گم ...
لبخند مهربونی زد و آروم گفت:
- ملینا خانم ... خواهر گلم ... میخوای بگی متوجه نگاه های گاه و بی گاه شایان رو خودت نشدی؟!! ... شایانی که تو کل مدت تحصیلش با یه دختر یه پروژه درسی هم نگرفته میخواد با تو شرکت بزنه ... اینا یعنی چی؟؟!!! هوم؟؟!!
شیدا رازدار خیلی خوبی بود ولی وقتی شایان هیچ حرف مستقیمی بهم نزده بود چی بهش می گفتم ... با کلافگی نگاش کردم و گفتم:
- بازم میگم شیدا ... هیچی بینمون نیست
شیدا با مهربونی بی سابقه ای گفت:
- شایان تا حالا چیزی بهت نگفته؟؟!
- نه به خدا
بغلم کرد و در گوشم گفت:
- ملینا ... تو چی؟ ... تو هم از شایان خوشت میاد دیگه؟!!
روم نمی شد جوابشو بدم ... به جای جواب فشار کوچیکی به بازوهاش دادم ... محکم تر بغلم کرد و گفت:
- مطمئن باش بالاخره حرف دلشو بهت می زنه ... ندیدی همه توجهش به توئه؟؟!!
از بغلش بیرون اومدم و با دلخوری گفتم:
- آرههه ... خیلیییی ... واسه همین به همه چای تعارف کرد غیر از من؟؟!!!!!
بلند خندید و گفت:
- اینم یه جور توجهه منتها از نوع معکوسش ... لابد شایان هم از تو قهر کرده ... متوجه شدم خیلی سرحال نیست ...
جریان حرف زدنم با کاوه و حرفای شایانو براش تعریف کردم ... خندید و گفت:
- اووووه ... من و نیما کلی از این پیرهنا پاره کردیم ... بزن قدش که با هم همدردیم
منم خندیدم و کف دستامونو به هم زدیم ... به شیدا گفتم:
- شیدا ... تو که این حرفا رو به کس دیگه ای نمیگی؟!
- نه عزیزم ... به تو هم فقط واسه این گفتم که چون شایان برادر منه ازم خجالت نکشی ...
با خنده ادامه داد:
- من و تو خواهر که نداریم مجبوریم همدیگرو تحمل کنیم ... یادته من چقدر از نیما واسه تو حرف می زدم
- آره ... یادش بخیر ... همش فکر می کردی نیما تورو نمی خواد
آهی کشید و گفت:
- تازه یه مدت به خاطرش افسرده شده بودم!!!! ...
با چشم به پشت سرم جایی که بقیه بودن اشاره کرد و گفت:
- بیا برگردیم ... بچه ها دارن حرکات موزون انجام میدن!!!
راه افتادیم ... دوتا از پسرا داشتن می رقصیدن ولی از اون فاصله معلوم نبود کیه ... نزدیک تر که رسیدیم فهمیدم آرش و سامان هستن ... سامان ماشینشو آورده بود کنار ساحل و ضبطشو روشن کرده بود و مشغول بودن ... شیدا در گوشم گفت:
- ملینا ... پایه باش حال این دو تا اخمو رو بگیریم
نیما و شایان رو می گفت که به ماشین تکیه داده بودن و اخمای جفتشون تو هم بود ... پرسشی به شیدا نگاه کردم ... با قیافه موزماری گفت:
- بریم باباکرم برقصیم ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۴ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۲۵ قبل از ظهر
اگه دوست داشتین یه سر هم به صفحه نقد بزنین :-105-::-105-:
:-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-::-53-:
__________________________________________________ ___
تو نوجوونی، وقتی چهارده پونزده سالم بود با شیدا تمرین رقص باباکرم می کردیم ... کم کم ماهر شدیم ولی الانا دیگه کم پیش میومد با هم برقصیم ... با چشمای گردشده گفتم:
- بی خیال شیدا ... من روم نمیشه جلو اینا باباکرم برقصم ... به رقص معمولی اکتفا کن دیگه
- معمولی جواب نمیده
بدون توجه به اعتراضم دستمو کشید و رفت پیش سامان و آروم بهش گفت:
- سامان تو بساطت باباکرم پیدا میشه؟
سامان فکری کرد و گفت:
- فکر کنم داشته باشم ... میخواین برقصین؟
شیدا چپ چپ نگاش کرد و گفت:
- پس نه ... میخوایم باهاش بریم تو حال و هوای عرفانی!!
سامان خندید و گفت:
- الان پیداش می کنم
به شیدا گفتم:
- شیدا خانم ... همین الانم نیما داره بد نگات می کنه ... یه موقع عصبانی نشه
چشمکی زد و گفت:
- مردی که با زبون خوش راه نیاد حقشه!!
سامان آهنگو گذاشت و با شیدا رفتیم وسط ... با شنیدن آهنگ دست و جیغ همه بالا رفت ... سعی کردم به هیچی فکر نکنم و منم مثل شیدا بخندم ... با اینکه خیلی وقت بود با هم نرقصیده بودیم ولی هماهنگ بودیم ... از گوشه چشم نگام به شایان افتاد ... با دیدن صورت قرمزش لبخندم عمیق تر شد ... نیما هم عصبی هی پاشو تکون می داد ... بالاخره شیدا چندتا پیرهن تو این موارد پاره کرده ... بیخود نبود این پیشنهادو داد!
آخرای آهنگ بود که متوجه شدم شایان سر جای قبلیش نیست ... یعنی رفته بود؟؟!! ... بی اختیار نگام بین بقیه چرخید ... دیدمش ... داشت به آرش یه چیزایی می گفت ... پشتش به من بود و نمی تونستم صورتشو ببینم ...
آهنگ تموم شد و همه کلی تشویقمون کردن!! ... غیر از مارال که دورتر از بقیه ایستاده بود ... نگاش بهم هم چنان خصمانه بود ... چندبار هم که نگامون به هم گره خورد خیلی واضح روشو ازم برگردوند ... نمی دونم مشکلش با من چی بود ... شیدا در گوشم گفت:
- این جوری که نیما داره نگام می کنه فاتحه ام خونده است ... اگه زنده نموندم همه اموالمو می بخشم به تو!
به نیما نگاه کردم ... با چشمای عصبانیش زل زده بود به شیدا ... انگار خیلی داشت خودشو کنترل می کرد که تو جمع حال شیدا رو نگیره!! چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که کاوه گفت بریم تو ویلا برای شام ... همه بساطشونو جمع کردن و راه افتادن ... شیدا از ترس اینکه نیما تنها گیرش نیاره چسبیده بود به من!!
داشتیم می رفتیم که شایان از پشت شیدا رو صدا زد ... هر دو به طرفش برگشتیم ... نیما هم عقب تر ایستاده بود و داشت با پاش با ریگ های ساحل بازی می کرد ... بدون اینکه به من نگاهی بکنه گفت:
- جفتتون وایسین یه خورده خلوت تر بشه ... کارتون داریم!
و برگشت پیش نیما ... شیدا با چشم به شوهرش اشاره کرد و انگشتشو کشید زیر گردنش ... نمی دونم شایان به مامان و بقیه چی گفت که سری تکون دادن و نگفتن چرا وایسادیم و همراه بقیه نمی ریم ... با اینکه می دونستم شایان قراره دعوامون کنه بازم از کارم احساس رضایت می کردم ... توجهش هرچند به صورت عصبانیت بهتر از بی توجهیش بود ... همه که رفتن شایان اشاره کرد بریم پیششون ...
نیما که همون اول کار چنان چشم غره ای به شیدا رفت که منم خودمو خیس کردم ... شیدا هم البته به کارش وارد بود و چنان قیافه مظلومی به خودش گرفته بود که دل سنگ هم آب می کرد ... شایان یه خورده با پاش ضرب گرفت و یهو گفت:
- هر جفتتون خیلی احمقین ... خیلی ... رفتین وسط می رقصین و اصلاً هم براتون مهم نیست که دارن ازتون فیلم می گیرن!!!
با چشمایی که داشت از شدت تعجب از حدقه بیرون می زد با شیدا به هم نگاه کردیم و همزمان داد کشیدیم:
- چیییی؟؟؟!!!!!!
شایان پوزخندی زد و عصبی گفت:
- نباید یه ذره حواستون به دور و برتون باشه؟؟؟!!!!! ... حتماً همه باید از هنرنماییتون فیض ببرن؟؟!!!! ... اگه ما متوجه نشده بودیم آرش داره ازتون فیلم می گیره که کلیپتون نقل مجالس می شد ... والا شعور بچه هم بیشتر از شماست ...
نمی دونم دیگه چی می خواست بگه که بقیه جملشو خورد ... مکث کرد ... پوفی کشید و خیلی کلافه با انگشت به شیدا اشاره کرد و با لحنی که بیشتر ناراحت بود تا عصبانی گفت:
- تو که شوهرت اینجا هست و خودش میدونه ... اما تا اونجایی که به من مربوطه آخرین باری باشه که این جلف بازیا رو ازت می بینم و اما تو ...
انگشتشو این بار چرخوند به طرف من ... نگاش کردم ... اونم زل زد بهم و آروم گفت:
- به تو هم فقط به عنوان یه پسرعمو توصیه می کنم حواست بیشتر به دور و برت باشه ... بدون هر کاری مناسب کجاست ... دوست داشتی گوش کن دوست نداشتی هم که هیچی
انقدر ذهنم معطوف به کلمه پسرعمو بود که روش تأکید کرد که دیگه بقیه حرفاش برام مهم نبود ... حتی شیدا هم از این برخورد شایان تعجب کرده بود ... انتظار داشتم عصبی بشه، سرم داد بکشه و نقش یه مرد غیرتی رو برام بازی کنه ولی ...
نیما خیلی سرد به شیدا گفت بمونه کارش داره ... منم که دیگه اونجا کاری نداشتم مغموم و سرخورده به طرف ساختمون ویلا راه افتادم ... شایان هم با فاصله ازم راه افتاد ... احساس بدی داشتم ... خیلی بد ... می خواستم با اون کار توجه شایانو به خودم جلب کنم ولی چی فکر می کردم و چی شد!!
یک ماهی از مسافرت شمال می گذشت ... اون شب بدون اینکه شام بخورم رفتم تو اتاق و خوابیدم ... چند ساعت بعدش شیدا اومد ... صورت خندونش نشون می داد که این قضیه واسه اون خیلی هم بد نبوده ... گفت نیما دعواش کرده و سرش داد کشیده ... اما با معذرت خواهی شیدا آروم شده و بعد از کلی شرط و شروط باهاش آشتی کرده و صدالبته یکی از شرطاش هم این بوده که شیدا شب بره پیشش ... شیدا گفت که اون هم از رفتار شایان با من تعجب کرده و دلیل این کارشو نمی فهمه ... منم بهش گفتم برام مهم نیست چی می گه و چی کار می کنه هر چند هم من هم شیدا می دونستیم که برام مهمه ... فردا صبحش هم که بیدار شدم فهمیدم شایان صبح زود به بهانه کار برگشته تهران!!
وقتی برگشتیم شایانو فقط تو شرکت می دیدم و تو خونه باهاش برخوردی نداشتم ... تو شرکت هم تا جایی که ممکن بود از طریق مسعود کارامو می گفت و گزارش می گرفت و فقط وقتی چاره ای نداشت باهام هم کلام می شد ... این رفتاراش برام قابل درک نبود ... اگه براش مهم بودم چرا اون شب فقط از جانب یه پسرعمو بهم تذکر داد و اگرم براش مهم نبودم دلیل سردیش چی بود و چرا عادی باهام برخورد نمی کرد ... به تنها نتیجه ای که می رسیدم این بود که باهام سردی می کنه تا یه موقع از رفتارهای قبلیش برداشت نکنم که بهم علاقه داره!!!
دیگه با علاقه به کارهای پروژه نمی رسیدم و خوشحال بودم که آخرای کاره ... اولین روز بعد از مسافرت که باید می رفتم شرکت با شایان رفتم و تصمیم گرفته بودم یه جوری باهاش آشتی کنم ولی رفتارش به قدری سرد و یخی بود که پشیمون شدم و از اون به بعد دیگه خودم مسیر رفت و برگشت رو می رفتم ... خودمو که جای اون می گذاشتم بهش حق می دادم چه به خاطر رفتارم با کاوه و چه به خاطر رقص ازم ناراحت باشه ... چند بار حتی به سرم زد ازش معذرت خواهی کنم ولی هم سخت بود برام و هم نمی دونستم به چه دلیلی این کارو بکنم ... می ترسیدم بعد از عذرخواهی بهم بگه به من ربطی نداره که!! ... ترجیح می دادم شایانو نبینم تا اینکه ببینمش و بهم کم محلی کنه ... زهرا و ساناز هم اوایل می پرسیدن دلیل تغییر رفتار شایان چیه ولی من جوابی جز نمی دونم براشون نداشتم و اونا هم دیگه سؤال نکردن!!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۵ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
سر کلاس شیوه ارائه مطالب نشسته بودیم و منتظر بودیم تا استاد بیاد ... منم این جلسه باید ارائه می دادم و با اینکه از کارم مطمئن بودم بازم یه ذره استرس داشتم ... با صدای امیرعلی سرمو بالا آوردم ... لبخندی به روم زد و مثل همیشه مؤدبانه گفت:
- خانم مهدوی ... نوبت شما این جلسه است دیگه؟!!
کوتاه جواب دادم:
- بله
- مشکلی ندارین که؟؟!! کمکی ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- نه ... ممنون آقای واعظی
- موفق باشین خانم
سری تکون داد و مثل همیشه پشت سرم نشست!! یکی از هم کلاسی های خرخونمون بود که با اینکه دو رشته رو همزمان می خوند درسش هفت ترمه با معدل بالا تموم می شد ... همه استادا دوسش داشتن ... هم درسخون و پرکار بود و هم مؤدب ... تیپ و قیافه خوبی داشت و از اونجایی که پدرش هم معاون وزیر بود و مایه دار، بین دخترا خیلی محبوب بود ... وسط این همه دختر رنگ و وارنگ گیر داده بود به من و چندبار خواسته بود اجازه بدم بیاد خواستگاری ولی یکی از شرایطی که دوست داشتم شوهرم داشته باشه این بود که حداقل سه سالی ازم بزرگ تر باشه و به همین دلیل هربار ردش می کردم اما دست بردار نبود ... تو دانشکده دورادور هوامو داشت و به قول فرناز دوستم اجازه نمی داد کسی چپ نگام کنه ... این درس هم ترم پیش پاس کرده بود ولی نمی دونم از کجا فهمیده بود من امروز ارائه دارم و خودشو رسونده بود!!!
استاد با ده دقیقه تأخیر در حالی که داشت با یکی دیگه حرف می زد وارد کلاس شد ... همه به احترامش بلند شدیم ... از دیدن کسی که همراه استاد بود چشمام به اندازه نعلبکی گرد شد ... اینجا چی کار می کرد؟؟!!!! ... استاد سری تکون داد و اشاره کرد بشینیم ... بعد هم همراهشو این طوری معرفی کرد:
- بچه ها ... دکتر مهدوی از دوستان و همکاران خیلی خوب من هستن ... برای کاری اومده بودن اینجا ... منم ازشون خواهش کردم مارو همراهی کنن و نظرشونو در مورد کاراتون بدن ... ایشونم افتخار دادن و پذیرفتن ...
نگاهی به لیستش انداخت و گفت:
- آقای زند بیا ببینیم چه کردی ... خانم مهدوی شما هم حاضر باش بعد از زند بیای
سری تکون دادم ... نگام با نگاه شایان تلاقی کرد ... تو صورت اون برخلاف من اثری از تعجب نبود و معلوم بود از دیدنم اصلاً جا نخورده ... با اینکه نگاهش به سردی گذشته نبود ولی هم چنان باهام سرسنگین بود ... رومو ازش گرفتم و دوختم به زند که آماده ارائه بود.
ارائه زند که تموم شد چندتا از بچه ها سؤالاشون ازش پرسیدن ... شایان و استاد هم دو سه تا سؤال کردن و بالاخره نوبت به من رسید ... قبل از اینکه شروع کنم استاد که تازه امیرعلی رو دیده بود خطاب بهش گفت:
- به به آقای واعظی ... پیدات نیست دیگه!!
امیرعلی با متانت خاص خودش گفت:
- واحدام تقریباً تموم شده استاد ... کمتر میام دانشگاه ... امروز هم با اجازتون اومدم از ارائه خانم مهدوی استفاده کنم ... موضوعش به پایان نامه ام نزدیکه
از گوشه چشم دیدم که اخمای شایان یه لحظه تو هم رفت ...
فلشمو به کامپیوتر کلاس زدم و بعد از بازکردن فایل با کسب اجازه از استاد ارائه مو شروع کردم ... در طول ارائه کمترین نگاهی به شایان ننداختم و اهمیتی به نگاه های خیره اش ندادم!!! ارائه ام که تموم شد چندتا از بچه ها از جمله امیرعلی سؤالاشونو ازم پرسیدن و خوش بختانه همشونو تونستم قانع کنم ... استاد هم یکی دو تا سؤال پرسید ... معلوم بود از کارم راضیه ... این وسط شایان نگاهی به استاد انداخت و بعد از تکون دادن سرش گفت:
- موضوعت بیشتر از اینا جای کار داشت!!! ... می تونستی جامع تر کار کنی
دستامو مشت کردم ... خیلی جلوی خودمو گرفتم چیزی بهش نگم ... می دونستم برای اذیت کردنم این حرفو زد ... می خواستم جوابشو بدم که امیرعلی بلند شد و گفت:
- ببخشید من به جای خانم مهدوی جواب می دم ... به نظر من کارشون عالی بود ... درسته این موضوع خیلی جای کار داره ولی همین قدرش هم برای این درس زیاده!!!
خب خودمم همینارو می خواستم بگم ... تو چرا این وسط خودشیرینی می کنی ... شایان نگاه نافذی به امیرعلی انداخت و بی توجه به حرفش شروع کرد به سؤال پرسیدن ازم ... منم دونه دونه جواب می دادم ... بد سرلج افتاده بود و پشت سر هم از اول تا آخر کار سؤال می پرسید ... حتی چندبار سؤالای تکراری پرسید ... منم کم نیاوردم و همه رو جواب می دادم ... کل کلاس و استاد ساکت بودن و از این مناظره لذت می بردن به غیر از امیرعلی که کارای شایان چندان به مزاقش خوش نیومده بود ... بیست دقیقه ای گذشت و شایان دست بردار نبود ... از بس از جاهای مختلف به هم می پرید به یه سؤالش از روی حواس پرتی جواب اشتباه دادم، هرچند که سریع جوابمو تصحیح کردم ولی لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت من دیگه سؤالی ندارم!!!
امیرعلی هم که انگار منتظر این لحظه بود برام دست زد و بقیه کلاس هم همراهیش کردن ... واکنش شایان به این حرکت امیرعلی پوزخندی بود که از دید من مخفی نموند!!!!
بعد از کلاس داشتم از تو راهروی دانشکده رد می شدم که صدای امیرعلی رو از پشت سرم شنیدم ... چشمامو بستم و پوف کلافه ای کشیدم ... امروز به اندازه کافی انرژی خرج کرده بودم و تحمل حرفای تکراریشو نداشتم ... چشمامو که باز کردم نگام به نگاه پر از سؤال شایان که چندمتر جلوتر با سه نفر دیگه ایستاده بود گره خورد ... انگار متوجه کلافگیم شده بود ... سریع نگامو ازش گرفتم ... نمی خواستم تحویلش بگیرم تا فکر نکنه هر وقت خواست می تونه بهم توجه کنه و هروقت خواست کم محلی کنه ... بدون اینکه برگردم ایستادم تا امیرعلی بهم برسه ... اومد روبروم و بعد از کمی من من گفت:
- خانم مهدوی ... میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟!
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- آقای واعظی ... من امروز واقعاً خسته ام ... میخوام سریع برم خونه!
نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:
- باور کنین زیاد وقتتونو نمی گیرم
- کارتون چیه؟
- اینجوری که نمیشه ... اگه ممکنه بریم تو محوطه!
- لااقل بگین در چه مورده؟
جوابی نداد ... آروم ادامه دادم:
- آقای واعظی اگه میخواین همون حرفای قبلی رو تکرار کنین باید بگم که ... من نظرم عوض نشده!
- نه ... یعنی چرا ... یعنی ... ببین ...
دستی به صورتش کشید و بعد از مکث کوتاهی گفت:
- خواهرم اومده اینجا ... میخواد ببینتت ... ببینتتون
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- خواهرتون؟؟!!!! ... واسه چی؟؟!!!
- توروخدا ... قول می دم زیاد طول نکشه
انقدر التماسی حرف می زد که دلم نیومد بیش تر از این مخالفت کنم و دنبالش به سمت محوطه راه افتادم ... از کنار شایان که رد می شدم سنگینی نگاهشو که به دنبالم کشیده می شد احساس کردم ولی اهمیتی بهش ندادم!
از دانشکده که رفتیم بیرون، امیرعلی رفت سمت یه دختر چادری که رو به تابلوی اعلانات ایستاده بود و خودشو با خوندن اطلاعیه ها سرگرم کرده بود ...دختر رو آرزو صدا زد ... برگشت ... یه دختر خیلی خوشگل که با اینکه چادری بود معلوم بود خیلی خوش تیپه ... قبل از اینکه امیرعلی چیزی بگه دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
- سلام ... پس ملینا تویی خوشگل خانم ... منم آرزو هستم خواهر بزرگه امیرعلی
باهاش دست دادم و سلام و احوالپرسی کردم ... امیرعلی رو کرد به آرزو و گفت:
- آرزو، خانم مهدوی خسته هستن و میخوان برن خونه ... بهتره زیاد مزاحمشون نشیم
آرزو هم گفت:
- اینجا که جای مناسبی واسه حرف زدن نیست ... ملینا جان اگه اشکالی نداره ما برسونیمت ... تو راه هم می تونیم حرف بزنیم
وای خدا ... دلم نمی خواست همراشون برم ... حوصله نداشتم از خونه تا دانشگاه تحملشون کنم ... داشتم فکر می کردم چه بهونه ای بیارم که شایانو از دور دیدم از دانشکده خارج شد ... با دیدن ما با لبخندی که خیلی وقت بود رو لباش ندیده بودم به سمتمون اومد و گفت:
- ملینا ... ببخشید دیر شد ... اگه کارت تموم شده بریم
ما که با هم قراری نداشتیم!!! با تعجب به شایان چشم دوخته بودم تا منظورشو از این حرف بفهمم ...
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
اگه دوست داشتین یه سر هم به اون لینک نقد پایین پست بزنین :-2-38-:
__________________________________________________ _____
ما که با هم قراری نداشتیم!!! با تعجب به شایان چشم دوخته بودم تا منظورشو بفهمم ... یه لحظه که حواس امیرعلی و آرزو بهش نبود چشمکی بهم زد و با ابرو بهشون اشاره کرد ... نمی فهمیدم این اداها چیه در میاره ... شایان رو به آرزو و امیرعلی معرفی کردم ... امیرعلی تا فهمید شایان پسرعمومه، گفت:
- آقای دکتر، شما پسرعموی خانم مهدوی هستین و داشتین تیربارونشون می کردین؟؟!!!!
شایان در جوابش فقط ابرویی بالا انداخت ... نگاهشون به هم اصلاً دوستانه نبود ... شایان با نگاهی به ساعتش دوباره گفت:
- ملینا عجله کن که امروز حتماً باید چندتا از کارای شرکت رو انجام بدیم
چه عجب ... آقا بالاخره یادشون اومد منم تو اون شرکت سهم دارم ... این چندوقته منو در جریان کارای شرکت نذاشته بود ... رو کردم به آرزو و گفتم:
- از آشناییتون خوشحال شدم آرزو جان ... با اجازتون من برم
- کجا بری خانم ... ما که هنوز حرفی نزدیم ...
امیرعلی هم با لحن اعتراضی گفت:
- تازه شما که گفتین خسته این و میخواین برین خونه!!!
مونده بودم چه جوابی بهشون بدم که شایان در حالی که سعی می کرد خنده شو مخفی کنه گفت:
- ملینا جان باز قرارمون یادت رفت؟؟!!! ... من که از صبح باهات هماهنگ کرده بودم!
نمی دونم چه اصراری داشت جلوی اینا با من صمیمی باشه ... تا دیروز جوابمو به زور می داد حالا جان جان می کنه ... خیلی دلم می خواست ضایعش کنم و بگم هیچ قراری با هم نداشتیم ولی حیف که می خواستم از دست این خواهر و برادر فرار کنم ... در حالی که به شایان چشم غره می رفتم، الکی زدم به پیشونیم و گفتم:
- پاک فراموش کردم ... انقدر حواسم به ارائه بود که اینو یادم رفته بود
آرزو که معلوم بود کسی نیست که به این راحتیا کم بیاره گفت:
- پس ملیناجان من زود حرفمو بهت بزنم
و طوری به شایان نگاه کرد که خودش بفهمه حضورش لزومی نداره ولی شایان با پررویی تمام همون جا ایستاد و تکون نخورد!! آرزو هم ناچار گفت:
- عزیزم ... حتماً خودت بهتر می دونی در چه زمینه ای میخواستم صحبت کنم ... چون وقت نداری فقط ازت میخوام شماره تلفن خونتونو بهمون بدی که رسماً اقدام کنیم
از حرف زدنش خوشم نیومد ... جوری حرف می زد که انگار من جواب مثبت بهشون دادم ... گفتم:
- من قبلاً با خود آقای واعظی حرفامو زدم و گفتم جوابم منفیه ... لزومی به این کارا نیست ...
- اشکالی نداره ... حالا ما یه جلسه بیایم ... خانواده ها هم با هم آشنا میشن ... اگه بازم جوابت منفی بود تورو به خیر و ما رو به سلامت
- آخه نظر من عوض نمی شه ... هر موقع خواستین به عنوان مهمون قدمتون روی چشم ولی وقتی می دونم قضیه منتفیه نمی خوام شما رو بیخود تو زحمت بندازم
هر چی گفتم آرزو همون حرف خودشو زد ... بالاخره شمارمونو بهش دادم ... می تونستم عصبانیتو تو چشمای شایان ببینم ... حقش بود ... تو این مدت کم منو اذیت نکرده بود!!
بعد از خداحافظی، با شایان به سمت خیابونی که ماشینش اونجا بود راه افتادیم ... احساس می کردم تو فکره ... تصمیم داشتم اصلاً تحویلش نگیرم ... هنوز به ماشین نرسیده بودیم که پرسید:
- چرا بهش جواب رد دادی؟؟!!
می خواستم دلیلمو بهش بگم ولی با دیدن اخم ظریفش، بی توجه به سؤالش شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- بهتره زودتر بریم دنبال کارا ... میخوام زود برم خونه ...
یه لحظه با تعجب نگام کرد ... با ریموت در ماشینو باز کرد و با خنده آرومی سوار ماشین شد ... چرا این امروز عجیب غریب شده بود ... تو ماشین که نشستم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با تندی گفتم:
- کجای حرفم خنده داشت؟؟!!!
خنده اش بلندتر شد ... بی دلیل داشتم عصبانی می شدم ... خندیدن و حرف نزدن شایان هم می رفت رو اعصابم ... پوف کلافه ای کشیدم و با حرص گفتم:
- پسرعمو ... من اصلاً حوصله ندارم اینجا بشینم و خنده شما رو تماشا کنم ... زودتر بگو باید دنبال چه کاری بریم
این بار دیگه خنده اش تبدیل به قهقهه شد ... داشتم از کوره در می رفتم ... در ماشینو باز کردم تا پیاده شم ... شایان هم تا شب بشینه بخنده ... هنوز پامو بیرون نذاشته بودم که بازومو کشید و با صدایی که به خاطر خنده بریده بریده شده بود گفت:
- باشه ... باشه ... الان بهت میگم
به زحمت خنده شو کنترل کرد و گفت:
- ملینا ... نگو که نفهمیدی من الکی گفتم کار داریم که تورو از دست اونا خلاص کنم!!!!!
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:
- ها؟؟!!!! ... منظورت چیه؟؟!!!!
- ملینااااااا ... من اون همه چشم و ابرو واست اومدم ...
اخمم جاشو به تعجب داد ... دوباره گفتم:
- شایان درست حرف بزن ببینم چی میگی
خندید و گفت:
- من که درست می گم ... تو درست نمی فهمی ... میگم من جلوی اونا گفتم کار داریم که دست از سرت بردارن ... آخه دیدم که حوصلشونو نداشتی ...
تازه دوزاریم افتاد ... چقدر گیج بودم ... به شایان نگاه کردم و گفتم:
- خب ... خب ... خب ...
ولی هیچی به ذهنم نرسید که خودمو توجیه کنم ... شایان هم با بدجنسی خیره تو صورتم گفت:
- خب چی؟؟!!!!!
آهی کشیدم و گفتم:
- خب هیچی!!
لبخند پلیدی که رو لباش بود، کم کم منم به خنده انداخت ... شایان هم که انگار منتظر فرصت بود، خنده فروخورده اشو آزاد کرد ... دوتایی بلند می خندیدیم ... دماغمو محکم کشید و گفت:
- چه عصبانی هم میشه واسه من
نمی دونم درست می دیدم یا نه ولی حس می کردم ته نگاهش محبته ... محبتی که از سر دلتنگی میاد ... هر چی خنده مون کمتر می شد نگاهمون عمیق تر می شد ... اونقدر عمیق که قهقهه خنده هارو تبدیل به لبخند محوی کرد ... به خودم اومدم و نگامو از نگاش گرفتم ... شایان هم دستی به صورتش کشید و بالاخره ماشینو روشن کرد و راه افتاد ... سر خیابون اصلی که رسیدیم تازه یادم اومد می خواستم با کم محلی جواب رفتار سرد اخیرشو بدم ... واسه همین رو کردم بهش و گفتم:
- حالا که کاری نیست همین جاها نگه دار من پیاده شم
به آینه بغل سمت خودش نگاهی انداخت و در حالی که ماشینو به لاین چپ می برد گفت:
- مگه نمی خواستی بری خونه ... خب می برمت
- خونه یا هرجای دیگه ... میخوام خودم برم
نگاش به جلو بود ولی سرشو یه ذره به سمتم خم کرد و گفت:
- یعنی مادمازل دعوت منو به صرف بستنی تو این هوای سرد رد می کنن؟؟!!
اولین باری بود که منو تنهایی به جایی دعوت می کرد ... خیلی دلم می خواست بدونم یهو چی شده بود که رفتار یخیش عوض شده ... با این میل که دعوتشو قبول کنم به سختی مقابله کردم و گفتم:
- لزومی به این کار نمی بینم موسیو!!!
خندید ... سرعتشو بیشتر کرد و گفت:
- منم لزومی به موافقت شما نمی بینم ... به زور میبرمت!!
و دوباره خندید ... خیلی باهاش کل کل کردم که منو پیاده کنه ولی زیر بار نرفت ... حتی راضی شدم خودش ببرتم خونه ولی شایان که مشخص بود از این کل کل و بگومگو لذت می بره به حرفام توجهی نکرد و راه خودشو رفت ... منم نه اینکه بخوام باهاش برم!!!! بلکه از سر اجبار کوتاه اومدم!
جلوی یه کافی شاپ نگه داشت ... پیاده که شدیم نگاهی به سرتاپام کردم و گفتم:
- آخه با این تیپ و قیافه واجبه بریم بستنی بخوریم؟؟!!!!!
لبخندی زد ... گوشه آستینمو کشید و گفت:
- بیا بریم ملی نق نقو ... انقدر به جون من غر نزن!
در کافی شاپو برام نگه داشت و اشاره کرد اول من وارد شم ... بر خلاف تصورم که فکر می کردم جای کوچیکیه با گذشتن از ورودی به یه محوطه بزرگ باز رسیدیم ... فضای سنتی داشت و پر بود از تخت های بزرگی که به خاطر سردی هوا با نایلون های ضخیم دورشون حصار کشیده بودن ... بدون توجه به شایان، خودم یکی از تختارو انتخاب کردم و رفتم نشستم ... شایان هم اومد کنارم نشست و گفت:
- من اینجا بوقم دیگه ملینا خانم!! ... اون ور فضاش قشنگتر بود ... می خواستم بریم اونجا
با بدجنسی نگاش کردم و گفتم:
- تو می تونی بری اونجا بشینی ... من همین جا میشینم!
همون موقع یه زن و شوهر جوون لبه های نایلون تخت ما رو کنار زدن ... می خواستن بیان داخل که تازه متوجه ما شدن ... خانمه از این چادرها پوشیده بود که جای دستاش سوراخ داشت ... یه شال صورتی رو خیلی قشنگ دور سرش پیچیده بود و با یه گیره نقره ای خوشگل کنار صورتش محکمش کرده بود ... در عین حال که زیبا بود حجابش هم کامل بود ... ازمون معذرت خواهی کردن و رفتن ... انگار شایان هم مثل من توجهش به پوشش خانمه جلب شده بود، چون برگشت طرفم و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
- ملینا ... نظرت در مورد حجاب چیه؟! ... چقدر بهش اعتقاد داری؟
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۷ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
بچه ها خیلی به نقداتون احتیاج دارم ... نظرتونو در مورد شخصیتای داستان بگین ... مطمئن باشین هرچی که بگین به من خیلی کمک می کنه ... دوستون دارم :-118-:
__________________________________________________ ____
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چه طور؟؟!!!
- همین جوری ... میخوام بدونم به نظرت چقدر حجاب لازمه؟!!
فکری کردم و گفتم:
- اممممم ... خب همین قدر که رعایت می کنم به نظرم لازمه
- یعنی اگه بری یه کشور دیگه بازم همین جوری لباس می پوشی؟
سؤالای سختی می پرسید ... گفتم:
- فکر نمی کنم ... می دونی به نظر من حجاب اینه که آدم جلب توجه نکنه ... یه جایی مثل اینجا باید روسری بپوشی تا جلب توجه نکنی، یه جایی هم برعکس اگه حجاب داشته باشی تو چشمی ... باید با توجه به مکان و آدماش تصمیم بگیری
اومد یه چیزی بگه که گارسون اومد سفارشامونو بگیره ... نگاهی به لیست انداختم و بستنی میوه ای انتخاب کردم ... شایان بدون اینکه نگاهی به منو بندازه دوتا بستنی میوه ای سفارش داد. گارسون که رفت موشکافانه نگام کرد و گفت:
- حالا از کجا می فهمی که جلب توجه می کنی یا نه؟؟!!!
موندم چی جوابشو بدم ... یه خورده من من کردم و صرف اینکه کم نیاورده باشم گفتم:
- بیشتر سعی می کنم ببینم بقیه جمعی که قراره برم توش چه جورین ... به عبارتی عرف اونجا چیه
اخم بامزه ای کرد و گفت:
- یعنی بری سواحل آنتالیا تو هم می خوابی حموم آفتاب می گیری؟!!!!!!
خندیدم و گفتم:
- نخیرررر ... بالاخره هرکسی واسه خودش یه حریم و مرزی داره!
بشکنی زد و گفت:
- آفریییننن ... حریم و مرز تو کجاست؟؟!!!!!
خب خودمم واقعاً نمی دونستم ... بعضی وقتا حس می کردم لباسم خیلی نامناسبه، بعضی وقتا هم فکر می کردم زیادی پوشیده ام ... برای فرار کردن از سؤالاش گفتم:
- وا شایان ... مگه اومدم مصاحبه این همه سؤال می پرسی
- بگو دیگه ... می خوام بدونم
- حجاب یه چیز شخصیه ...
نذاشت حرفمو ادامه بدم و وسطش پرید و گفت:
- اتفاقاً این مسأله اصلاً شخصی نیست ... چون حجاب هر کس رو بقیه هم تأثیر میزاره
صمیمیت بینمون دوباره داشت شکل می گرفت ... با اینکه میل باطنیم این صمیمیت بود ولی از اونجایی که به خودم قول داده بودم نذارم فکر کنه هر رفتاری با من داشته باشه من باهاش کنار میام، سعی کردم لحنمو سرد کنم و گفتم:
- ول کن شایان ... حوصله این حرفارو ندارم
از حالت جدیش اومد بیرون و با شیطنتی که تو صداش موج می زد گفت:
- باشه خانم ... حوصله چه حرفی رو داری؟؟!!! ... بگو از همون حرفا بزنم!!!
چپ چپی نگاش کردم و گفتم:
- حوصله هیچ حرفی رو ندارم ... پس لطفاً حرف نزن!!!
خندید و با پررویی گفت:
- بیخود حوصله نداری ... اگه می خواستم حرف نزنم که تنها میومدم ...
- حالا این بارو ساکت باش ... دفعه دیگه با یکی بیا که باهات حرف بزنه
نگاه خیره ای بهم انداخت و جوری که نفهمیدم جدیه یا شوخی گفت:
- اینجوری نمیشه ... کم کم باید یه همزبون واسه خودم پیدا کنم!!!
اگه بگم با همین یه جمله به کسی که بخواد همزبونش بشه حسودی نکردم، دروغ گفتم! دیگه چیزی نگفتم تا سفارشامونو آوردن ... خوردن بستنی تو اون سرما واسه خودش عالمی داشت ... تو سکوت بستنیمونو می خوردیم که شایان یهو گفت:
- ملی ... جواب ردت به این پسره هم به خاطر مذهبی بودنشون بود؟؟؟!!!!
با عصبانیت ساختگی گفتم:
- شایان ... چه گیری دادی امروز
مظلومانه نگام کرد و گفت:
- دلیل رد کردنشونو بگو قول میدم دیگه یه کلمه هم حرف نزنم!!!
از شدت فضولیش خنده ام گرفت و بلند خندیدم ... شایان هم در حالی که آروم می خندید، انگشتشو گذاشت رو دماغم و گفت:
- هیسسس ... آروم تر فسقلی
- بهت نمیاد انقدر فضول باشی
خندید و گفت:
- جوابمو بده ببینم
یه تای ابرومو بالا بردم و شیطون گفتم:
- واسه چی میخوای بدونی؟؟؟!!!
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- میخوام ببینم دلیلت اونقدر محکم هست که نظرت عوض نشه یا نه!!
با بدجنسی هرچه تمام تر، بدون اینکه نگاه ازش بگیرم و بدون توجه به قلبم که نهی می کرد ... گفتم:
- نه! ... بیشتر بهانه است تا دلیل!!!
به وضوح لرزش مردمک چشمشو دیدم ... خیالم راحت شد که تلافی این چهل پنجاه روز رو سرش در آوردم ... بقیه بستنیمو با ولع خوردم ... طوری که شایان گفت:
- بگم یکی دیگه واست بیارن؟!
مثل بچه ها نگاش کردم و سرمو تکون دادم ... به روم لبخند مهربونی زد و گارسونو صدا زد.
از کافی شاپ بیرون اومدیم ... قبل از اینکه سوار ماشین بشیم شایان گفت:
- بریم یه خورده قدم بزنیم؟!
از اونجایی که دوتا بستنی خورده بودم و داشتم می ترکیدم از پیشنهادش استقبال کردم و گفتم:
- آررهههه ... یه خورده راه بریم بستنیا برن پایین
قدم زنان به سمت بالای خیابون رفتیم ... برای شکستن سکوت پررنگ بینمون گفتم:
- شایان ... کارای شرکت به کجا رسید؟
جوابی نداد ... نگاش کردم ... تو فکر بود و متوجه نشده بود دارم باهاش صحبت می کنم ... یه خورده به سمتش خم شده و دستمو جلوش تکون دادم و گفتم:
- کجایی حاجی؟!! ... شنیدی چی گفتم؟
تکونی خورد و گفت:
- چی گفتی؟ یه بار دیگه بگو
- ببخشید بیدارتون کردم ... عرض کردم کارای شرکت به کجا رسیده؟
خندید و دم گوشم گفت:
- امروز زیادی داری شیطونی می کنی ... منم حالم خوش نیست ... یهو دیدی یه لقمه چپت کردم!!
گونه هام سرخ شدن ... دیگه چیزی نگفتم که این بار شایان خندید و گفت:
- تو خجالت هم می کشی؟؟!!!!!
در جوابش فقط چپ چپ نگاش کردم ... خودشو عقب کشید و گفت:
- اُه اُه ... اوضاع وخیمه ... وسط خیابون منفجر نشی یه وقت
- شاااایییااااانننن
خندید و گفت:
- جان شایان؟!
این بار بهش چشم غره رفتم ... دستاشو بالا آورد و گفت:
- باشه بابا ... من تسلیم ... فقط خانم خانما نمیشه امروز در مورد کار و درس و پروژه و کوفت و زهرمار حرف نزنیم؟؟!!!
جوابی ندادم ... دوباره گفت:
- باشه ملی؟؟
این جوری که حرف می زد ضربان قلبم می رفت رو هزار ... گوشه لبمو گاز گرفتم و باشه آرومی گفتم.
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۱۶ قبل از ظهر
بچه ها جون ... پست امروز تقدیم به اونایی که همیشه اسمشونو تو تشکرا می بینم :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
اگه رسیدم یکی دیگه هم میزارم ... اگه نشد که میمونه واسه فردا :-2-41-:
نقد هم تشریف بیارین ... قدمتون به روی چشم :-2-38-:
__________________________________________________ ____
یه ساعتی قدم زدیم ... وقتی خوب خسته شدیم برگشتیم و سوار ماشین شدیم ... شایان هیچ عجله ای نداشت و خیلی آروم می روند ... صداش زدم تا بگم سریع تر بره که اونم همزمان صدام زد ... دوتایی خندیدیم و شایان گفت:
- بگو ...
- نه تو بگو
- اختیار دارین ... خانما مقدمن ...
خندیدم و گفتم:
- هیچی بابا ... می خواستم بگم یه خورده سریع تر بری ... با لاک پشت که مسابقه نذاشتی!!!
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
- راستشو بگم ... نمیخوام بریم خونه
با تعجب نگاش کردم و گفت:
- واااا ... چرا؟؟!!!!
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و چیزی نگفت ... نمی خواستم به افکار دخترونم بال و پر بدم و فکر کنم نمیخواد بره خونه تا پیشم باشه ... می ترسیدم دوباره خودمو به محبتاش عادت بدم ... می ترسیدم از این که دوباره یه مدت بهم بی توجه باشه ... احساس می کردم شایان امروز حواسش به کارا و ابراز احساساتش نیست و شاید از فردا دوباره بشه همون شایان یخ و سرد ... تو همین افکار بودم که صداش بلند شد:
- ملینا ...
منتظر نگاش کردم ... با چشمای خندون ولی لحن مردد گفت:
- امم ... بریم شام؟؟!!
از حالتش خندم گرفته بود ولی قورتش دادم و با چشم غره گفتم:
- نخیرررر
لبخند به لب و التماسی نگام کرد:
- بریم؟؟؟!!!!
بیش تر از این نتونستم جلوی خندمو بگیرم ... با خنده گفتم:
- شایان من امشب اصلاً دیگه نمی تونم شام بخورم ... تازه دیر هم شده
- زنگ بزن به مامانت بگو با منی
- نمیخوام ... یه عالمه کار دارم ...
بدون اینکه چیزی بگه دوباره با التماس نگام کرد ... با خنده آرومی گفتم:
- باشه ...
برق چشماشو که دیدم ادامه دادم:
- به شرطی که زنگ بزنیم شهاب و شیدا هم بیان!!!
چپ چپ نگام کرد و مثل خودم گفت:
- نخیررررر ...
مکث مشکوکی کرد و مارموزانه گفت:
- پس نمیای دیگه؟؟!!
ابروهامو بالا و انداختم و نوچ کشداری گفتم ... لبخند پلیدی زد و در حالی که دنده رو عوض می کرد آروم گفت:
- خودت خواستی
به دنبال این حرف پاشو رو گاز گذاشت و سرعتشو برد بالا ... کمربند نبسته بودم ... محکم سر جام نشستم ... فهمیدم میخواد بترسونتم ... تو اتوبان بودیم و سرعت ماشین خیلی بالا بود ولی خنده از رو لبام نمی رفت ... از این کل کلا لذت می بردم ... شایان زیرچشمی نگام کرد و گفت:
- می خندی ... آرهههه؟!!!! ... پس داشته باش ...
ماشینو به چپ متمایل کرد و از بغل یه ماشین به سرعت سبقت گرفت ... دستگیره درو محکم گرفتم و با خنده گفتم:
- نکن شایان ... خطر داره
- کجاشو دیدی ...
این بار از سمت راست یه ماشین سبقت گرفت ... کم کم داشتم می ترسیدم ... جیغ آرومی کشیدم و گفتم:
- شااییاااان ... بسه دیگه ... یهو تصادف می کنی
خندید و گفت:
- به این زودی ترسیدی ... هنوز اول کاره ...
از بین دو تا ماشین که فاصله زیادی نداشتن به سرعت گذشت ... یه آن قلبم ایستاد ... ناخودآگاه جیغ بلندی کشیدم و بازوشو چنگ زدم ... بلند خندید و گفت:
- تا تو باشی بی چون و چرا به حرفم گوش بدی و فقط بگی چشم ...
با لایی بعدی چشمامو بستم و سرمو چسبوندم به بازوش و داد زدم:
- شایان ... توروخدا بسه ... قلبم داره میاد تو دهنم ...
انقدر ترسیده بودم که حتی با صدای راهنما و بعد از اون توقف ماشین هم سرمو از روی بازوی شایان برنداشتم ... قلبم تند می زد و قدرت تکون خوردن نداشتم ... مدتی گذشت ... دست چپ شایان نوازش گونه رو سرم به حرکت در اومد ... نمی دونم چه سری تو فشار ملایم دستاش بود که آروم شدم ... ترسم کم کم از بین رفت ولی قلبم هم چنان تند می زد ... این بار نه از ترس بلکه از هیجان نزدیکی بیش از حد به کسی که حالا دیگه می دونستم خیلی دوسش دارم ... به خاطر اینکه شایان متوجه هیجانم نشه بر خلاف حرف دلم سرمو از رو بازوش برداشتم ... ولی هنوز چند سانت بیشتر فاصله نگرفته بودم که با فشار دستش مانع شد و سرمو دوباره چسبوند به بازوش ... ندیده احساس کردم چشماشو بسته و سرشو به صندلی تکیه داده ...
نمی دونم چرا دوباره یاد برخوردای بد روزای قبلش افتادم ... بی اختیار محکم خودمو ازش جدا کردم و صاف سرجام نشستم ... بدون توجه به بهت شایان چشمامو بستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ...
با صدای باز و بسته شدن در فهمیدم از ماشین رفته بیرون ... لای چشامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم ... صاف نشستم و مقنعمو مرتب کردم ... نمی دونستم وقتی برگشت چه برخوردی باهاش داشته باشم یا اون چه برخوردی با من داره ... یه ربعی گذشت تا برگشت ... سوار ماشین که شد بدون اینکه دست خودم باشه رومو کردم سمتش و بهش نگاه کردم ... خیلی زود نگاه کلافشو کنترل کرد و طوری که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده، با خنده آرومی گفت:
- نگفتی بالاخره بریم شام یا نه؟!
آره ... بهترین کار همین بود که منم چیزی به روم نیارم ... پس بعد از چند ثانیه مکث، با ترس ساختگی گفتم:
- هرچی تو بگی!!
قهقهه بلندی زد و با بدجنسی گفت:
- من میگم بریم خونه ... امشب حال بیرون شام خوردن ندارم
به پرروییش خندیدم و زیر لب گفتم:
- پرررووو ...
چشمکی برام زد و در حالی که ماشینو می زد تو دنده گفت:
- پیش به سوی غذای خوشمزه مامان!
دیگه چیزی نگفتم و نگامو دادم به خیابون.
روز بعد مامان امیرعلی تماس گرفت تا اجازه بگیره برای خواستگاری بیان ... به مامان گفته بودم قبول نکنه ولی انقدر اصرار کرده بودن که مامان پذیرفته بود منتها به شرط این که صبر کنن تا امتحاناتم تموم بشه ... همون شب هم عمو رو در جریان گذاشت ... عمو گفت تحقیق می کنه در موردشون و اگه نتیجه خوب بود تازه میتونن بیان ... موقعی که مامان رفته بود با عمو صحبت کنه من همراش نرفتم ... یه جورایی خجالت می کشیدم ... مامان که برگشت با لبخند محو و بدجنسی واسم تعریف کرد که شایان وقتی جریانو شنیده با عصبانیت رفته تو اتاقش و دیگه هم بیرون نیومده!! ...
رفتار شایان باهام خیلی خوب شده بود ... البته هنوز مستقیم چیزی نگفته بود ولی بعضی وقتا از دستش در می رفت و حرفای جالب توجهی می زد!!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر
الوعده وفا ... اینم از پست دوم ...
شما هم بیاین نقد دیگه :-2-30-::-2-37-:
__________________________________________________ _____
کارم تو پروژه تموم شده بود و فقط ریزه کاریاش مونده بود که اینم گذاشته بودم واسه بعد از امتحانام ... ساعت هفت و نیم بود ... حاضر شده بودم برم دانشگاه ... یه پالتوی خاکستری با شلوار و مقنعه مشکی پوشیده بودم ... بوتای مشکیمو هم پوشیدم و رفتم پایین ... شایان هم داشت ماشینشو از پارکینگ میاورد بیرون ... بهم که رسید شیشرو پایین داد و گفت:
- صبح زمستانی بخیر خانم مدیر
از وقتی کارای شرکت جدی شده بود شهاب بهم می گفت خانم مدیر ... خندیدم ... دستمو کنار پیشونیم گذاشتم و گفتم:
- صبح شما هم بخیر جناب رییس!
با خنده سری برام تکون داد و گفت:
- کجا میری تو این سرما؟ ... کلاسات که تموم شده
- میرم دانشگاه ... امتحان پس فردامون خیلی سخته ... بچه ها یکی رو پیدا کردن بیاد جاهایی که مشکل داریم باهامون کار کنه
- بیا بالا می رسونمت
- مرسی مزاحمت نمیشم ... مسیرمون به هم نمی خوره
درو از داخل باز کرد و با اخم نازکی گفت:
- از این افه ها واسه من نیا ... بپر بالا بینم
دیگه تعارف نکردم و سوار شدم ... درو بستم و گفتم:
- شرکت میری؟
- شرکت که میرم ولی نه شرکتی که تو فکر می کنی ... میرم شرکت تابان ... همون جایی که توش کار می کنم
شایان از زمانی که دانشجوی کارشناسی بود با معرفی یکی از استاداش تو این شرکت مشغول به کار شده بود ... از برنامه نویسی شروع کرده بود و کم کم بالا رفته بود و تا جایی که من می دونستم در حال حاضر یکی از مهره های مهم تابان بود ... پرسیدم:
- شایان ... شرکت خودمونو راه بندازیم دیگه وقت می کنی بری تابان؟؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- همین الانشم وقت نمی کنم ... استعفامو هم نوشتم ولی تا یکی رو به جام بیارن باید برم
همون موقع موبایلم زنگ خورد ... گوشیمو از کیفم بیرون آوردم و به صفحه اش نگاه کردم ... فرناز دوست و همکلاسیم بود ... جواب دادم:
- سلام فری ... کجایی؟
- سلام ملی ... یونیکده ... تو کجایی؟ ... کی می رسی؟
- تازه راه افتادم ... اگه ترافیک نباشه تا بیست دقیقه دیگه اونجام
با هیجان گفت:
- باشه ... ملیییی ... خبر دارم دست اول
خندیدم و گفتم:
- بگو ... باز کجا فالگوش وایسادی
هیشی کرد و جواب داد:
- من و استراق سمع ... چه حرفا میزنی خواهر
- آره واقعااااااااااا ... حالا خبرت چی هست؟
- حدس بزن کی امروز قراره واسمون رفع اشکال کنه
فکری کردم و گفتم:
- خود استاد که نیست ... لابد یکی از سال بالایی ها
- نهههههه ... اشتباهه ... بعدی؟؟!!!
- امممم ... نمی دونم
- مطمئنی نمی دونییی؟؟؟!!!!
با تعجب گفتم:
- آخه من از کجا بدونم فرناز
خندید و گفت:
- راهنماییت می کنم ... شخص موردنظر مذکر بوده ... به جنابعالی ارادت خاص دارن ... و طبق اخبار حاصله با وجود مشغله کاری و درسی زیاد وقتی فهمیدن شما هم تو این درس مشکل دارین سریع قبول کردن بیان ... اول نام مورد سؤال الف و اول فامیلیش واو می باشد ... .
یه لحظه تو شوک بودم ولی بعد بلند گفتم:
- نهههههه ... امییییرررررعلیییییی
همزمان با دادم شایان هم محکم زد رو ترمز و با حرص نگام کرد ... تازه متوجه شدم چه گندی زدم ... با بوق ماشین پشت سری، ماشینو به کنار خیابون هدایت کرد و متوقف شد ... صدای فرناز از اون ور خط میومد:
- ای جاننن ... یه دونه ازین امیر علیا سر کلاس بگی به جای هممون امتحان هم میده
بدون اینکه به شایان نگاه کنم انگشت سبابه امو گاز گرفتم و گفتم:
- فرناز ... میام دانشگاه می بینمت ... فعلاً کاری نداری؟
- از اول هم کاری نداشتم ... فقط ملینا زود بیایا ... آخه می ترسم تا تو نیای آقا کلاسو شروع نکنن
- باشه ... باشه ... خداحافظ
و سریع قطع کردم ... گوشه لبمو گاز گرفتم ... سعی کردم چیزی به روم نیارم ... رو کردم به شایان و با عادی ترین لحن ممکن گفتم:
- چرا ایستادی؟؟ ... اینجا کاری داری؟
جوابی نداد ... دستاشو به سینه زده بود و یه وری به در تکیه داده بود ... همچین با اخم نگام می کرد که انگار چیکار کردم ... ولی با این اخماش چه جذاب شده بود ... مخصوصاٌ که کت و شلوار دودی رنگ مایل به مشکی خوش دوختی هم پوشیده بود ... یه پلیور خاکستری رنگ و از زیرش یه پیرهن سفید تنش بود ... یه لحظه به فکرم رسید امروز با هم ست شدیم و لبخند پهنی اومد رو لبم ... همین باعث شد داد شایان بلند شه:
- کوووفتتت ... به چی می خندی؟؟ ...
مات شدم ... انتظار نداشتم این جوری سرم داد بزنه ... دستی به صورتش کشید و با لحنی بین عصبی و کلافگی گفت:
- جریان چیه؟؟؟!!!!
جوابی بهش ندادم ... گوشیمو تو کیفم گذاشتم و دست بردم سمت دستگیره تا پیاده شم ... قبل از اینکه درو باز کنم شایان قفل درو زد و یه ذره آروم تر ولی متحکم گفت:
- بشین ... پرسیدم جریان چیه
تو چشماش زل زدم و گفتم:
- دلیلی نمی بینم واست توضیح بدم
انگشتشو به حالت تهدید جلوم تکون داد و گفت:
- ملینا ... تا از کوره در نرفتم با زبون خوش بگو چی در مورد این پسره می گفتین
غدبازی در آوردم و گفتم:
- مثلاً از کوره در بری چی میشه؟؟ هااا؟؟
پوزخند عصبی زد و گفت:
- اونوقت هم واسه تو بد میشه هم واسه اون آشغال ... میدونی که من وقتی به سرم بزنه هر کاری می کنم ... حتی ممکنه بیام تو دانشگاتون و از خودش بپرسم!!!
اونقدر جدی این حرفارو گفت که یه درصد هم شک نکردم خالی ببنده ... با اینکه از برخوردش ناراحت بودم ولی ته دلم از اینکه انقدر رو امیرعلی حساس بود ذوق می کردم ... به تلافی رفتار بدش با آب و تاب ولی عصبانی گفتم:
- بابا فرناز دوستم بود ... گفت قراره امیرعلی بیاد واسه رفع اشکالمون ... انگار سرش شلوغ بوده و وقتی بچه ها گفتن قبول نکرده ولی بعد که فهمیده منم هستم گفته میاد ... همین ... حالا درو باز کن برم ... دیرم شده
چند لحظه ای فکر کرد و گفت:
- گفتی چه درسی؟
داد زدم:
- شبیههه سااازیییی ...
با همون اخمش گفت:
- مگه سر کلاساش نمی رفتی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- درسش اختیاریه ... با ارشدا برداشتیم ... هم سطحش خیلی بالاست هم همه جلساتشو نتونستم برم ...
کمی مکث کرد و بعد گفت:
- اوکی ... همراه من میای شرکت ... سعی می کنم تو دو ساعت اول کارامو سر و سامون بدم بعدش میام باهات کار می کنم
- عجب گیری افتادم ... شایان من با دوستم قرار دارم ... می خواستیم بعد از کلاس بریم با هم بخونیم ...
بی تفاوت گفت:
- بهش زنگ بزن کنسلش کن ...
دوباره اعتراض کردم:
- این کارا یعنی چی شایان ... تو خودتم اونجا کلی کار ...
وسط حرفم پرید و با تحکم گفت:
- گفتم کنسلش کن ملی ...
کیفمو با حرص کوبوندم رو پام و اَه بلندی گفتم ... شایان دست برد ماشینو روشن کرد ... زد دنده یک ولی قبل از اینکه راه بیفته به طرفم برگشت و درحالی که دوباره انگشتشو جلوم تکون می داد گفت:
- در ضمن ...
مکثی کرد و با همون صلابت ویژه خودش ادامه داد:
- دیگه نشنوم این پسره رو با اسم کوچیک صداش کنی ... فهمیدی؟؟!!
زیادی دور برداشته بود ... پوزخندی زدم و گفتم:
- کی؟؟ ... منظورت امیرعلیه؟
ماشینو خلاص کرد ... سریع ترمزدستی رو کشید ... یه دستشو گذاشت رو پشتی صندلیم ... روم خم شد و گفت:
- ملینا ... من تو این یه مورد اصلاً شوخی ندارم ... پس حواستو جمع کن که بلایی سرت نیاد
بعد هم جوری حرکت کرد که جیغ لاستیکا بلند شد ... واقعیتش اینقدری ازش حساب می بردم که دیگه هیچی نگم ... با دلخوری رومو سمت پنجره کردم و دیگه چیزی نگفتم.
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۲۹ تير ۱۳۹۱, ۱۱:۳۸ قبل از ظهر
به فرناز پیام دادم که نمی تونم بیام و ازش خواهش کردم فعلاً گیر نده چرا!! ... هم چنان دلخور بودم و شایان هم هیچ تلاشی برای دلجوییم نمی کرد ...
رسیدیم به شرکتشون ... از نگهبانی که گذشتیم وارد یه محوطه بزرگ و گلکاری شده شدیم ... یه ساختمون تمام شیشه ای وسط محوطه بود ... جلوی ساختمون که رسیدیم نگه داشت و گفت از ماشین پیاده شم ... پیاده شدم و درو محکم به هم زدم ... یه مرد نسبتاً مسن اومد و پشت ماشین نشست تا ماشینو ببره تو پارکینگ ... چه تشریفاتی داشتن واسه خودشون ... بیشتر شبیه کاخ ریاست جمهوری بود تا یه شرکت ... با همون حالت قهر پشت سر شایان راه افتادم ... وارد ساختمون شیشه ای شدیم و رفتیم سمت آسانسور ... خیلی زود آسانسور اومد پایین و سوار شدیم ... شایان دکمه طبقه سه رو زد ...
به دیواره آسانسور تکیه دادم و نگامو به کفشای تمیز شایان دوختم ... طبقه دوم آسانسور ایستاد ... دو مرد یکی جوون و یکی میانسال میخواستن سوار شن ... شایان در حالی که باهاشون سلام علیک می کرد اومد کنارم ایستاد ... بالاخره به طبقه سه رسیدیم و پیاده شدیم ... رفتیم تو یه سالن که دو ضلعش نیم دایره بود و ضلع روبه رویی دو پله کوچیک داشت که ازش وارد یه راهرو می شدی که چهار تا در داشت ... تو یکی از ضلعهای نیم دایره میز بزرگی قرار داشت و دوتا خانم جوون به عنوان منشی پشتش نشسته بودن ... موزیک ملایمی در حال پخش بود ... با دیدن شایان هردو منشی از جاشون بلند شدن و سلام دادن ... شایان زیر لبی جوابشونو داد و با فشار دستش روی پشتم به سمت پله ها راهنماییم کرد ... متوجه نگاه های متعجب دوتاشون روی خودم شدم ولی اهمیتی بهشون ندادم ... بالای پله ها شایان بدون اینکه دستشو از رو پشتم برداره، سرشو چرخوند و خطاب به یکی از خانما گفت:
- خانم مقدم ... همین الان کارتابل امروزمو بیارین
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه در اتاق دوم از سمت چپ رو باز کرد و در حالی که هلم می داد تو آروم گفت:
- خوش اومدین خانم!
اتاق شایان هم مثل بقیه جاهای شرکت شیک و امروزی بود ... یه میز بزرگ یه گوشه اتاق بود و پشتش هم یه کتابخونه بزرگ ... یه گوشه دیگه میز کنفرانس شش نفره قرار گرفته بود ... یه ست مبل چرم مشکی چهار نفره، تکمیل کننده مبلمان اونجا بود ... رفتم رو مبل دونفره نشستم و کیفمو انداختم کنارم ... یه پامو رو اون یکی انداختم و دستامو به سینه زدم ...
شایان با یه خنده محو نگاهی بهم انداخت و رفت سمت میزش ... همین جور ایستاده داشت به برگه های روی میزش که در بعد از تقه ای باز شد و خانم مقدم با چند تا کاغذ تو دستش وارد شد ... نیم نگاهی به من انداخت و رفت سمت میز شایان و برگه رو جلوش گذاشت ... شایان نگاه گذرایی به برگه انداخت و گفت:
- به کبیری بگو نیم ساعت دیگه بیاد پیشم ولی قرار دیگه ای برام نزار ...
خانم مقدم جواب داد:
- چشم ... آقای دکتر، خانم چی میل می کنن؟ ...
شایان رو کرد بهم و بدون ملاحظه حضور خانم مقدم، صمیمی تر از همیشه گفت:
- ملی ... چای میخوری یا قهوه؟؟!!
بدون اینکه نگامو از مجله تو دستم بگیرم گفتم:
- هیچی نمیخوام
شایان به خانم مقدم گفت:
- بگین دو تا چای با کیک بیارن
خانم مقدم سری تکون داد و از اتاق خارج شد ... شایان اومد بالای سرم چند ثانیه ای ایستاد ... وقتی دید بهش محل نمیدم کیفمو برداشت رو یه مبل دیگه گذاشت و خودش کنارم نشست ... با لحنی که دلمو می برد صدام کرد:
- ملینااا
جوابی ندادم ... دوباره صدام کرد:
- ملینا خانم ... نگام کن
نگاش نکردم و زیر لب گفتم:
- هومممم
مجله رو از دستم کشید و انداخت رو میز ... دوباره آروم ولی محکم گفت:
- ملینا ... به من نگاه کن
نگاه تندی بهش انداختم و عصبی گفتم:
- هااان؟؟!! ... چیه؟؟!!! ... نگات کردم حالا بنال
تک خنده ای کرد و خیلی شیطون گفت:
- جاانمم ... عصبانیتت هم جذابه!!
دیگه داشتم از کوره در می رفتم ... به جای اینکه از دلم در بیاره اذیتم می کرد ... از جام پا شدم و با صدایی که سعی می کردم زیاد بالا نره گفتم:
- مواظب باش پاتو از گلیمت درازتر نکنی شایان خان
دست دراز کردم کیفمو بردارم و برم که رو هوا دستمو گرفت و رو به روم ایستاد ... با تعجب نگام کرد و گفت:
- ملی ... چت شد یهو؟؟!!!! ... چرا این جوری می کنی؟
عصبانی بهش زل زدم و گفتم:
- چه جوری می کنم؟؟!!! ... ها؟؟!!! ... منو از درس و کلاسم انداختی آوردی تو این خراب شده که چی بشه؟؟!!! ... خودت چرا اینجوری می کنی؟؟!!! ... به چه جرأتی سر من داد می زنی؟؟!!! ... چرا واسم تعیین تکلیف می کنی؟!! ... چرا؟؟ ... کم مونده بود تو گوشم هم بزنی ...
چشماش ناآروم بود ... دستامو محکم فشار داد و گفت:
- آروم باش خانم ... چرا خودتو اذیت می کنی؟
دستاشو آورد بالاتر رو بازوهام ... آروم تر ادامه داد:
- من غلط بکنم بزنم تو گوش عزیز دلم ... میخوای بری دانشگاه؟؟!!! ... آره ملی؟؟ ... انقدر کلاس اون پسره برات مهمه؟
نفسمو با حرص دادم بیرون و گفتم:
- نه اینجا می مونم ... نه میرم دانشگاه ... میرم خونه، خودم یه گِلی به سرم می گیرم ...
خواستم خم شم کیفمو بردارم که با فشار دستاش مانع شد ... اونقدر فشار دستشو رو بازوهام زیاد کرد تا نگامو دادم به نگاش ... خیره شد بهم ... انگار با چشماش داشت تا اعماق وجودم رسوخ می کرد ... با محبتی که از چشماش فوران می کرد داشت عصبانیتمو می شست ... فشار دستاش هم چنان زیاد بود ... اونقدر زیاد که مطمئن بودم کبود میشه ... حس کردم فاصله مون داره کمتر میشه و عطر شایان بیشتر ...
تقه ای که به در خورد باعث شد از اون خلسه شیرین بیرون بیام و از شایان فاصله بگیرم ... نشستم روی مبل ... شایان هم بعد از یه نفس عمیق، دستی به صورتش کشید و همزمان که کنارم می نشست اجازه ورود داد ... یه مرد حدوداً سی و پنج ساله با سینی کیک و چای وارد شد ... سینی رو رو میز گذاشت و با گفتن امری نیست از اتاق خارج شد ... اگه نیومده بود الان مطمئناً تو بغل شایان بودم ... نمی دونم از این که این اتفاق نیفتاد خوشحال بودم یا ناراحت ... با این که می دونستم تجربه بغل شایان شیرین می شد ولی خوشحال بودم که حریمی که تا این لحظه برای خودم نگه داشته بودم نشکست!
هیچ کدوم به رومون نیاوردیم که چه اتفاقی داشت می افتاد ... شایان لیوان چای رو داد دستم و گفت:
- چاییتو که خوردی خودت شروع کن ... من تا ده سعی می کنم کارامو سر و سامون بدم ... بعد میام پیشت
چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم ... شایان دوباره صدام کرد:
- ملینااا ...
سرمو بالا آوردم و منتظر نگاش کردم ... لبخندی زد و گفت:
- قول میدم نمره خوبی بیاری
بی اختیار رو لب منم لبخندی نشست که شایان با خنده و یه چشمک جوابمو داد ... به کیک اشاره کرد و سرحال گفت:
- بزن تو رگ که خیلی انرژی سوزوندی!!!
--------------------------------------
ملینا | ناز بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t528768.html)
ناز بانو
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۲۵ قبل از ظهر
دوستان گلم، از اینکه تا اینجا همراهیم کردین و با امتیازات و نقداتون بهم روحیه دادین و کمکم کردین خیلی خیلی خیلی ممنونم :-2-40-::-2-40-::-2-40-:
متأسفانه مشکل که نه ولی چندتا کار مهم و فورس ماژور برام پیش اومده و علیرغم میل باطنیم مجبورم که فعلاً داستانو همین جا متوقف کنم ... خودم اصلاً راضی نیستم ولی چاره دیگه ای ندارم :-2-15-: :-2-18-::-2-34-:
یه تشکر ویژه از اونایی که از اول اولش همرام بودن ... اسم نمی برم چون می ترسم کسی رو از قلم بندازم :-2-05-::-2-05-::-2-05-:
خیلی خیلی دوستون دارم ... برام دعا کنین ... امیدوارم بتونم برگردم و دوباره با هم ادامه بدیم :-2-41-::-63-::-63-::-63-:
vBulletin® v3.8.3, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.