PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : لحظه لحظه تا دنیای من | Sahar.M کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

Sahar.M
2012,05,14, ساعت : 03:00 PM
سلام بچه ها...اینم لینک نقد و بررسی لحظه لحظه تا دنیای من
نظرتون رو حتما بهم بگین...
چون این اولین بار که دارم یه رمان مینویسم...
خلاصه اگه دوستش داشتین با نظراتتون بهم روحیه بدین...
از الان هم هرکس وقت میزاره و میخونه ممنونم...:-2-40-:
اسم رمان:لحظه لحظه تا دنیای من:-2-14-:


http://www.forum.98ia.com/t495579.html


خلاصه:
دختری از جنس یک زن که آسیب دیده...روحش شکسته...برمیگرده به زادگاهش تا بتونه خودشو پیدا کنه...بتونه زندگی کنه...
با شرایطی رو به رو میشه که باعث تغییراتی در وجودش میشه...اون میدونه برای این تغییرات اومده ولی نمیدونه زندگی اینی نیست که دنبالش اومده...زندگی فقط زنده بودن نیست...زندگی عشق میخواد...زندگی نفس میخواد...عشق میاد اما...



http://www.up2.98ia.com/images/11866059649862875677.jpg (http://www.forum.98ia.com/t495579.html)

Sahar.M
2012,05,14, ساعت : 09:41 PM
سلام
خسته نباشی عزیزم
قشنگ مینویسی و ممنون که زود به زود میذاری
لطفا ادامه بده و یه دفعه کاتش نکن
بازم ممنون

مرسی که به اینجا سر زدی...و بهم روحیه میدی...:-2-40-:
من سعی میکنم روزی 1.2 تا پست بزارم...
بازم بیا و نظرتو بگو دوستم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,05,14, ساعت : 11:02 PM
سلااااااااااااااام سلاممممممممممم من اومدم همین الان پست هارو خوندم اول از همه تبریک به سحر جون واسه دست به قلم شدن و شروع یه رمان عالی موضوعش در کل واسم جذاب بود ولی حالا زوده واسه نظر دادن باید داستان جلو بره طرز نوشتنت زیبای و در اوج سادگی به دل میشینه قبلا هم گفتم حست خیلی خوبه و کلمات رو زیبا بیان میکنی از شخصیت سپنتا خوشم میاد قوی و سرسخت و اهل مبارزه با سختی ها و خستگی ها فقط سحر جون احساس کردم چند جایی از متنت احتیاج به ویرایش داره فعل ها و کلمات زمانشون به هم نمیخوره مثل این قسمت (از در که میرم بیرون...عمه رو دیدم که تو آشپزخونه مشغوله...سعی میکنم با یه صدای رسا...که توش نشاط و میشه حس کرد و از ضعف خبری نیست...سلام کنم...) بهتر بود این جوری باشه:از در که میم بیرون عمه رو میبینم .......و ادامه باید با هم همخوانی داشته باشه میدونم که رمان عالی میشه و موفق خواهی بود از همین جا همراهیت میکنم و همیشه هستم بوس بوس

Sahar.M
2012,05,14, ساعت : 11:17 PM
سلااااااااااااااام سلاممممممممممم من اومدم همین الان پست هارو خوندم اول از همه تبریک به سحر جون واسه دست به قلم شدن و شروع یه رمان عالی موضوعش در کل واسم جذاب بود ولی حالا زوده واسه نظر دادن باید داستان جلو بره طرز نوشتنت زیبای و در اوج سادگی به دل میشینه قبلا هم گفتم حست خیلی خوبه و کلمات رو زیبا بیان میکنی از شخصیت سپنتا خوشم میاد قوی و سرسخت و اهل مبارزه با سختی ها و خستگی ها فقط سحر جون احساس کردم چند جایی از متنت احتیاج به ویرایش داره فعل ها و کلمات زمانشون به هم نمیخوره مثل این قسمت (از در که میرم بیرون...عمه رو دیدم که تو آشپزخونه مشغوله...سعی میکنم با یه صدای رسا...که توش نشاط و میشه حس کرد و از ضعف خبری نیست...سلام کنم...) بهتر بود این جوری باشه:از در که میم بیرون عمه رو میبینم .......و ادامه باید با هم همخوانی داشته باشه میدونم که رمان عالی میشه و موفق خواهی بود از همین جا همراهیت میکنم و همیشه هستم بوس بوس


مرسی فرزانه جون...ممنون که میخونی و همراهی میکنی...خوشحالم که به دلت نشسته...:-2-40-:
من قطعا به دقت تو احتیاج دارم...سعی میکنم بیشتر حواسمو جمع کنم...که کمتر نقص داشته باشه...:-2-38-:
نوشتن با اصول سخته...دارم سعی میکنم که خوب بنویسم...:-2-40-:
بازم همراهیم کن و هرجا نکته ای دیدی بگو...بوس بوس:-118-:

sparrow
2012,05,14, ساعت : 11:23 PM
سلام دوستم...:-2-25-:
اول یه تبریک ویژه برای دست به قلم شدنت...:-2-16-:
تا اینجا که سبک نگارشت عالی بود... برای نقد یه ذره زوده چون هنوز وارد داستان اصلی نشدیم... من الان فقط اومدم روحیه بدم و بگم ادامه بده عزیزم:-2-41-:
موفق باشی...:-2-40-:

Sahar.M
2012,05,14, ساعت : 11:32 PM
سلام دوستم...:-2-25-:
اول یه تبریک ویژه برای دست به قلم شدنت...:-2-16-:
تا اینجا که سبک نگارشت عالی بود... برای نقد یه ذره زوده چون هنوز وارد داستان اصلی نشدیم... من الان فقط اومدم روحیه بدم و بگم ادامه بده عزیزم:-2-41-:
موفق باشی...:-2-40-:

مرسی نیلوفر جونم...منم واقعا به این روحیه نیاز دارم...:-2-39-:تازه حال بچه هایی که کار اولشون رو مینویسن درک میکنم...:-2-15-:
میدونی که دوستت دارم دوستی جون:-2-40-:
واسه خاطر تو ام که شده روحیه مو حفظ میکنم و مینویسم...:-2-38-:

.Nikita.
2012,05,16, ساعت : 06:30 PM
ســــــــلام خاله جونم
تبریک بابت این که بالاخره دست به قلم شدی و نوشتی:-2-16-:
قلمت خوبه ، ساده و روون می نویسی...نوشتنت رو دوست دارم...حس خوبی میده بهم. موضوع داستان هم که باید منتظر باشیم تا چند پست دیگه همه چیز بیاد سرجاش ولی در کل خوبه
فقط بعضی کلمات باید ویرایش بشه، حالا یه نگاه بندازی خودت متوجه می شی و اینکه دقیقا چیزی که فرزانه گفت. اگه بین جمله ها فاصله نذاری درکش برای خواننده راحت تره
ولی حتمــــــــــا بنویس لطفا!
بازم میام حالا
موفق باشی

Sahar.M
2012,05,16, ساعت : 07:35 PM
ســــــــلام خاله جونم
تبریک بابت این که بالاخره دست به قلم شدی و نوشتی:-2-16-:
قلمت خوبه ، ساده و روون می نویسی...نوشتنت رو دوست دارم...حس خوبی میده بهم. موضوع داستان هم که باید منتظر باشیم تا چند پست دیگه همه چیز بیاد سرجاش ولی در کل خوبه
فقط بعضی کلمات باید ویرایش بشه، حالا یه نگاه بندازی خودت متوجه می شی و اینکه دقیقا چیزی که فرزانه گفت. اگه بین جمله ها فاصله نذاری درکش برای خواننده راحت تره
ولی حتمــــــــــا بنویس لطفا!
بازم میام حالا
موفق باشی

مرسی نیکی عزیزم...بابت همراهیت و تشویقت هم ممنون...:-2-40-:
باشه سعی میکنم جواسم باشه...اما فاصله جمله ها شاید یه عادت نوشتاری...:-2-15-:میگم که مونده تا من نوشتن رو یاد بگیرم...
مرسی از دقت نظرت...:-118-:
جریان داستان هم کم کم معلوم میشه واستون...:mrgreen:

khaki88
2012,05,17, ساعت : 06:43 PM
سلام عزیزم
یک نصیحت دوستانه لطفا مثل سپیتا فکر کن و برای نوشتن به کسی برای نقد وابسته نباش و ادامه بده لطفا
البته میدونم آدم احتیاج به دلگرمی داره
من خیلی وقته که میام این سایت و رمان میخوانم ولی این سومین باریه که میام برای نقل قول
باید ادامه داد چون شروع کردی
ببخشید اینقدر تلخ نوشتم ولی منم فعلا یه جورایی شرایط سپیتا رو دارم
بازم ممنون که قشنگ مینویسی و زود زود میگذاری

Sahar.M
2012,05,17, ساعت : 08:00 PM
مرسی عزیزم...
تلخ بود...اما دلنشینم بود...:-2-40-:...راست میگی...حق با تو...
مرسی که همراهی...
باشه سعی میکنم بنویسم و تا اخر ادامه بدم....
همین بودن اینجات برام دلگرمی دوستم....:-118-:

@Shytvnk@
2012,05,21, ساعت : 07:49 PM
ممنون داره جالب می شه اگه می شه بازم پست بزار ممنونم

منتظر رمانتم یکم هیجانیش کن
سعی کن سپیتا همینجوری سرسخت باشه

Sahar.M
2012,05,21, ساعت : 09:26 PM
ممنون داره جالب می شه اگه می شه بازم پست بزار ممنونم

منتظر رمانتم یکم هیجانیش کن
سعی کن سپیتا همینجوری سرسخت باشه

باشه دوستم...مرسی از همراهیت...:-118-:
لازم بود که اینجوری شروع کنم که شرایط سپیتا رو کامل بدونین...هیجان هم داره شروع میشه...:mrgreen:

مهرناز69
2012,05,22, ساعت : 03:28 PM
سلام سحر جون خوبی عزیزممممممممممممم
خوبه خوبه رمانت خوبه این سپیتا چرا یهو جو گیر میشه اخ اخ ادم با بزرگترش اینجوری حرف میزنه عمته مثلا:-2-33-:
سپیتا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:
خب نوز معلوم نیست تو گذشتش چ اتفاقی افتاد زن مطلقه واقعا مردم جامعه ما به زن مطلقه نگاه خوبی ندارن این بده خیلییییییییییی
ی جا ب جای رادمهر نوشته بودی خانوم ارمند جز دیالوگهای نیکزاد بودددد
مرسی سحری:-2-41-:

Sahar.M
2012,05,22, ساعت : 03:46 PM
سلام سحر جون خوبی عزیزممممممممممممم
خوبه خوبه رمانت خوبه این سپیتا چرا یهو جو گیر میشه اخ اخ ادم با بزرگترش اینجوری حرف میزنه عمته مثلا:-2-33-:
سپیتا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:
خب نوز معلوم نیست تو گذشتش چ اتفاقی افتاد زن مطلقه واقعا مردم جامعه ما به زن مطلقه نگاه خوبی ندارن این بده خیلییییییییییی
ی جا ب جای رادمهر نوشته بودی خانوم ارمند جز دیالوگهای نیکزاد بودددد
مرسی سحری:-2-41-:

سلام مهرنازی...
خب عصبی عمه هم گیر داده...بعدم بی ادبی نکرد که بچم!!!:-2-43-:
سپیتا یعنی=سفیدترین و پاکترین
آره و سپیتا میخواد به این موضوع بی اهمیت باشه...اما...:mrgreen:
مرسی که گفتی میرم ویرایش میکنم.:-2-38-:
مرسی که اومدی اینجا گلم.:-2-40-:

fArzane.Far
2012,05,22, ساعت : 07:10 PM
سلام سحر جون خوبی مرسی بابت پست هایی که گذاشتی و خوب بودن البته کامل نخوندم وقتی تمامش رو خوندم دوباره میام اینجا فقط میخواستم یه نکته رو که قبلا یادم رفت بگم رو الان بگم اینکهسعی کن تکراری ننویسی یعنی موضوعات جدیدی واسه زندگی شخصیت رمانت بساز و اصلا نخواه که فلش بک داشته باشی به گذشته و مرور خاطرات گذشته مهم نیس مهم آیندس خاطرات تلخ گذشتش میتونه در حد چند جمله باشه و کامل و موضوعی جدید بی نظیر و عالی رو بسازی و مطمئنم از پسش بر میای همین که شروع کردی به نوشتن و این شجاعت قابل تحسینه

Sahar.M
2012,05,22, ساعت : 07:28 PM
سلام سحر جون خوبی مرسی بابت پست هایی که گذاشتی و خوب بودن البته کامل نخوندم وقتی تمامش رو خوندم دوباره میام اینجا فقط میخواستم یه نکته رو که قبلا یادم رفت بگم رو الان بگم اینکهسعی کن تکراری ننویسی یعنی موضوعات جدیدی واسه زندگی شخصیت رمانت بساز و اصلا نخواه که فلش بک داشته باشی به گذشته و مرور خاطرات گذشته مهم نیس مهم آیندس خاطرات تلخ گذشتش میتونه در حد چند جمله باشه و کامل و موضوعی جدید بی نظیر و عالی رو بسازی و مطمئنم از پسش بر میای همین که شروع کردی به نوشتن و این شجاعت قابل تحسینه

مرسی فرزانه گلم...سعی میکنم تکراری نباشه اتفاقات...دوست درام به دل بشینه داستانم.
حتما بیا گلم:-2-40-:
اما راجع فلش بک...اصلا نداریم تو روند داستان...د رهمون حدی بود که برای پریا گفت...سپیتا نمیخواد به گذشته برگرده...میخواد آیندشو بسازه.
مرسی که تشویقم میکنی...:-2-40-:امیدوارم از پسش خوب بر بیام.:-2-15-:

fArzane.Far
2012,05,22, ساعت : 09:13 PM
سلام سلام به همه بچه های گل تا اینجا که عالی بود ایشالا تا آخرش که خوب پیش میره فقط یه خواهش سحر جون آخر پستات نگو اگه دوست ندارین نذارم یا دیگه نمیذارم سعی کن کاری رو که انجام میدی تمومش کنی من واقعا ناراحت میشم یه داستان رو میخونم بعد دیگه نویسنده نمیزاره و من تو خماری میمونم واسه دل خودت و دوستات و ماها بنویس عزیزم خیلی خوب مینویسی احساساتت عالیه دختر خاطرات تلخ سپنتا رو دوست داشتم و اون لحظه مرگ مادرش اشکم در اومد داشتم قشنگ تصورش میکردم موضوع داستان رو دوست دارم و میخوام که تا آخرش باش و واسه دلمون قصه بگی عزیزممممممممممممممممممممم
از شخصیت سپنتا و پریا و پرهام خوشم میاد

Sahar.M
2012,05,22, ساعت : 09:38 PM
سلام سلام به همه بچه های گل تا اینجا که عالی بود ایشالا تا آخرش که خوب پیش میره فقط یه خواهش سحر جون آخر پستات نگو اگه دوست ندارین نذارم یا دیگه نمیذارم سعی کن کاری رو که انجام میدی تمومش کنی من واقعا ناراحت میشم یه داستان رو میخونم بعد دیگه نویسنده نمیزاره و من تو خماری میمونم واسه دل خودت و دوستات و ماها بنویس عزیزم خیلی خوب مینویسی احساساتت عالیه دختر خاطرات تلخ سپنتا رو دوست داشتم و اون لحظه مرگ مادرش اشکم در اومد داشتم قشنگ تصورش میکردم موضوع داستان رو دوست دارم و میخوام که تا آخرش باش و واسه دلمون قصه بگی عزیزممممممممممممممممممممم
از شخصیت سپنتا و پریا و پرهام خوشم میاد

مرسی فرزانه جونم...مرسی از انرژی که بهم دادی...:-2-40-:
باشه دیگه نمیگم...:-2-42-:دقیقا واسه دل خودمو شما دوستای گلم مینویسم.:-2-38-:
آره خودمم لحظه نوشتن مرگ مادرش بغض و گریه رو باهم داشتم...:-2-30-:
خوشحالم حسش خوب دراومده گلم...:-2-16-:
مرسی که هستی...منم قول میدم تا اخرش باشم خانومی...

مهرناز69
2012,05,23, ساعت : 12:10 AM
سلام
وای من چقد از نیکزاد خوشم میاد
چقدر جالب حرف میزنه.این سپیتام کم نمیاره ها دم شما گرم سحری جونم

مهرناز69
2012,05,26, ساعت : 01:28 AM
سلام سلام عرض ادببببببببببببببببب:-2-25-:
میریم که داشته باشیم ی نقد تپلوووووووووووووووووووو:-2-16-:
زیادم تپل نیست:-2-22-:
هاااااان مهمون کارن...خونه سپیتااااااااااااا
آهان کارن مهمون سپیتا بشه...تو خونه.....:-2-28-:
خب دیگه چی میخوای کارن جوووووووووون...خونه رودو دادی اجارهههههههههههه
مگه خونه خالته بری مهمونیییییییییی:-119-:
در مورد عکسم سپیتا خوبه
کارن جیگریم عالیه مخصوصا با ان ژستششششششششششششش:-2-40-:

fArzane.Far
2012,05,26, ساعت : 07:09 PM
سلام سحر جون خسته نباشی خانم نویسنده تا اینجایی که خوندم اومخدم نقد و اعلام حضور کنم:-2-06-:
شخصیت سپنتا تواین پست های جدید شکل گرفت واسم ازش بی نهایت خوشم میاد رفتارش توی خونه مهندس نیکزاد عالی بود مرسی دختر راستی چه اسم عجیبی داشت کارن یعنی چی میشه معنی شو بگی اسمش جذاب و خاصه تاحالا نشنیده بودم اهان داشتیم درمورد سپنتا میگفتیم این مهندس که حواس نمیزاره واسه آدم اخی دلم واسه پرهام سوخت بیچاره قصد کمک داشت ولی خب سپنتا الان به مرحله تو زندگیش رسیده که این رفتارا واسش غیر قابل تحمله اما شاید درست نبود با عمش اینجور برخورد کنه درسته آزادی داشته ولی باید شرایط ایران و خانوادشو درک کنه اما رفتاراش باخال بودن و غیر قابل پیشبینی
شاید نظره پرهام نبوده که 3ماه بمونه و خوده نیکزاد این و میخواد هنوز مشخص نیس
یه اشکال کوچولو سحر جون سپنتا گفت میره هتل اما نمیدونه کجا و بعد اس ام اس میکنه واسشون پس چه طوری به نیکزاد گفت بیاد هتل یا کدوم هتل حتی آدرسم نداد اینجای داستان یه ذره گنگ بود و غیر واقعی حیف داستان زیباته که مسائل کوچولو غیرواقعی و گنگ باشه وایییییییییییییییییی که چقد حرف میزنم من ببخشید دیگه از بچگی همینجور بودم انشرلی 2 هستم بنده:-2-25-::-2-22-:

fArzane.Far
2012,05,26, ساعت : 07:56 PM
خب کامل خوندم همه ی پست هارو داستانت داره جذاب میشه و ازون دسته از داستان هایی که از خوندن متنش و صحبت های دو طرف لذت میبرم از کارن خوشم اومد خیلی زیاد کلا از مردای مغرور که به زن ها رو نمیدن خوشم میاد فک میکردم موضوع داستان درمورد سپنتا و پرهام باشه ولی خب سوپرایز شدم و یه آقای چنتلمن خوش صدا وارد داستان شد خدا بده ازاین همخونه ها الهی امین:-2-16-:
سحر جون ازینا واسه ماهم سراغ داری اتاق اضافه هم داریم:-2-25-:
امیدوارم سپنتا همیشه همینجور حاظر جواب و شیطون باشه حتی تو محیط کار و از بحث و گفتگوشون لذت ببریم بیچاره پرهام با دست خودش گوره خودشو کند بنده خدا اومد ثواب کنه کباب شد همه چیز عالیه عزیزم و نقدی نیست از نوشته های زیبات ادامه بده
راستی اون لحظه خیلی خندیدم که پریا هی تیکه مینداخت باخال بودن خانومی مرسی که وقت میزاری و مینویسی منتظر پست بدی هستم قربانت آنشرلی2

Sahar.M
2012,05,27, ساعت : 04:14 PM
اولا که سپنتا نه و سپیتا فرزانه جونم...:-2-22-:
کارن هم تا اونجایی که من میدونم یه اسم اصیل ایرانی و معناش هم فقط نوشته بود از نام های برگزیده.
دوم رفتار سپیتا با عمه اش به نظرم توهین نکرد...فقط تند رفت...و اینکه سپیتا شرایط روحی سختی رو گذرونده و نمیتونه خیلی صبورانه رفتار کنه...
پرهام هم فوضولی کرده...حالا میگم...
ببین سپیتا گفت میره هتل...کدوم هتل رو گفت اس ام اس میکنه...بعدم مگه نخوندی تو راه با نیکزاد حرف میزنه و میگه دارم میرم فلان هتل...که من اسم هتل رو نیاوردم...اما منظورم واسه خودم هتل استقلال بود...و آدرسم نمیده چون هتل های اسمی تو تهران آدرس دادن ندارن...من جای اسم هتل 3 تا نقطه گذاشتم...اینجوری بود.
مرسی از توجهت...بی نهایت از دقتت ممنون...:-2-40-:
امیدوارم جوابام قانع کننده بوده باشه...:-2-38-:

Sahar.M
2012,05,27, ساعت : 04:16 PM
خب کامل خوندم همه ی پست هارو داستانت داره جذاب میشه و ازون دسته از داستان هایی که از خوندن متنش و صحبت های دو طرف لذت میبرم از کارن خوشم اومد خیلی زیاد کلا از مردای مغرور که به زن ها رو نمیدن خوشم میاد فک میکردم موضوع داستان درمورد سپنتا و پرهام باشه ولی خب سوپرایز شدم و یه آقای چنتلمن خوش صدا وارد داستان شد خدا بده ازاین همخونه ها الهی امین:-2-16-:
سحر جون ازینا واسه ماهم سراغ داری اتاق اضافه هم داریم:-2-25-:
امیدوارم سپنتا همیشه همینجور حاظر جواب و شیطون باشه حتی تو محیط کار و از بحث و گفتگوشون لذت ببریم بیچاره پرهام با دست خودش گوره خودشو کند بنده خدا اومد ثواب کنه کباب شد همه چیز عالیه عزیزم و نقدی نیست از نوشته های زیبات ادامه بده
راستی اون لحظه خیلی خندیدم که پریا هی تیکه مینداخت باخال بودن خانومی مرسی که وقت میزاری و مینویسی منتظر پست بدی هستم قربانت آنشرلی2

مرسی که میخونی عزیزم...:-2-40-:
خوشحالم که راضیت میکنه و لذت میبری...:-2-16-:
همخونه...:mrgreen:
چشم...اگه گیر خودم اومد...خدمت شما هم ارسال میکنیم:-2-22-:
پرهام هم حالا هستیم خدمتش...کلا خدمت همه هستیم:mrgreen:
خواهش...مرسی که وقت میزاری گلم...:-2-40-:

khaki88
2012,05,27, ساعت : 09:20 PM
سلام عزیزم
مثل دفعه های قبل عالی
به نظر من داره خوب پیش میره
ممنون خانومی:-2-40-:

Sahar.M
2012,05,27, ساعت : 09:33 PM
سلام عزیزم
مثل دفعه های قبل عالی
به نظر من داره خوب پیش میره
ممنون خانومی:-2-40-:

خوشحالم که اینطوری فکر میکنی عزیزم...
امیدوارم از بقیه داستان هم لذت ببری و راضی باشی...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,05,28, ساعت : 07:25 PM
بهترین چیزی که میتونم راجب به نوشتنت بگم توصیفات زیباته خیلی قشنگ و زیبا همه چیز رو توصیف میکنی کاش یه کوچولو هم چهره هاشون روتوصیف میکردی دیگه معرکه میشد نیکزاد واقعا یه مرد فوق العادس ممنون از شخصیت پردازی زیبات از آدمهای مغرور و سنگین خوشم میاد مثل سپیتا و نیکزاد این دفعه درست میگم دیگه سپیتا ببخشید من سپنتا میگفتم مرسی که پست میزاری هروز واسمون خانومی تشکر تشکر

Sahar.M
2012,05,28, ساعت : 08:11 PM
بهترین چیزی که میتونم راجب به نوشتنت بگم توصیفات زیباته خیلی قشنگ و زیبا همه چیز رو توصیف میکنی کاش یه کوچولو هم چهره هاشون روتوصیف میکردی دیگه معرکه میشد نیکزاد واقعا یه مرد فوق العادس ممنون از شخصیت پردازی زیبات از آدمهای مغرور و سنگین خوشم میاد مثل سپیتا و نیکزاد این دفعه درست میگم دیگه سپیتا ببخشید من سپنتا میگفتم مرسی که پست میزاری هروز واسمون خانومی تشکر تشکر


خوشحالم که خوشت اومده...مرسی عزیزم...
راجع قیافه هم...ما آدما تا کسی مورد توجهمون قرار نگیره...خیلی تو بهر قیافش نمیریم...نه؟:mrgreen:
خود سپیتارو تا حدی از اول داستان توصیف کردم خانومی...
مرسی که اینجا میای...:-2-40-:

nikaan
2012,05,29, ساعت : 12:45 AM
سلام عزیزم .من تازه با رمانت اشنا شدم.بهت تبریک میگم عالیه

Sahar.M
2012,05,29, ساعت : 02:06 AM
سلام عزیزم .من تازه با رمانت اشنا شدم.بهت تبریک میگم عالیه

:-2-25-:
مرسی عزیزم...خوشحالم که جذبت کرده...:-2-16-:

anita77
2012,05,29, ساعت : 11:56 PM
سلام عزیزم من تازه الان شروع کردم به خوندن رمانت خیلی قشنگ مینویسی ولی اگر یک خلاصه قشنگ میذاشتی مطمعن باش تعداد کسایی که رمانت و میخونن خیلی بیشتره چون الان بیشتر بچه های سایت دارن رمان مینوییسن و بچه ها دنبال خلاصه های قشنگ میرن خود من به شخصه اول که دیدم خلاصه نداره خواستم برم ولی جذب عکس جلدش شدم خیلی خوشم اومد از عکسش و شروع کردم به خوندنش

fariba44
2012,05,30, ساعت : 12:08 AM
سلام عزیزم از داستانت خوشم میاد مخصوصا از شخصیت سپیتا. فقط لطفا اگر میتونی هر روز پست بذار ممنون

Sahar.M
2012,05,30, ساعت : 12:22 AM
سلام عزیزم من تازه الان شروع کردم به خوندن رمانت خیلی قشنگ مینویسی ولی اگر یک خلاصه قشنگ میذاشتی مطمعن باش تعداد کسایی که رمانت و میخونن خیلی بیشتره چون الان بیشتر بچه های سایت دارن رمان مینوییسن و بچه ها دنبال خلاصه های قشنگ میرن خود من به شخصه اول که دیدم خلاصه نداره خواستم برم ولی جذب عکس جلدش شدم خیلی خوشم اومد از عکسش و شروع کردم به خوندنش

مرسی عزیزم...:-2-25-:
راستش نوشتن خلاصه خیلی سخت بود...قبول دارم خلاصه جذابی نشد...چون خودمم همیشه به خلاصه توجه میکنم...اگه جذب بشم میخونم...و گاهی هم مثل تو ...گاهی هم خط اول جذبم میکنه...
خوشحالم که بلاخره یک چیزی جذبت کرد و نشستی قلم منو خوندی...عکسش کار خودمه...:-2-27-:حسی که از رمان داشتم...البته عکس نقد رو دوستم فرزانه جون زحمت کشیده.:-2-40-:
خلاصه راجع خلاصه حق با تو...سعی میکنم یه خلاصه بهتر بنویسم...اگه شد.:-2-15-:
خوشحالم که یه خواننده جدید یافتم...
بازم اینجا بیا دوستم.:-2-40-:

Sahar.M
2012,05,30, ساعت : 12:25 AM
سلام عزیزم از داستانت خوشم میاد مخصوصا از شخصیت سپیتا. فقط لطفا اگر میتونی هر روز پست بذار ممنون

مرسی که همراهی میکنی...تمام سعی ام رو میکنم که روزی 1 پست رو بزارم...اما خوب گاهی نمیشه...مثل این تعطیلات که دارم میرم سفر...برگردم جبران میکنم...:-2-40-:

sparrow
2012,05,31, ساعت : 07:47 PM
سلام سلام...
من دوباره اومدم... :-2-16-:
خیلی از نگارشت خوشم میاد... خیلی خوپ همه چی رو توصیف میکنی و همین طوری از کنارشون رد نمیشی... :-2-38-:
شخصیت سپیتا رو دوست دارم...
موفق باشی دوستم...:-2-38-:

@Shytvnk@
2012,06,05, ساعت : 08:26 PM
واییییییییییییییییییی چرا دیگه نمی زا ری

من می خوام

fArzane.Far
2012,06,06, ساعت : 09:11 PM
الهی درد و بلای این خونه بخوره تو فرق سرم ایشالا که انقد باحاله چقد زیبا توصیف کردی همه چیز رو سحر جون قشنگ جلو چشمام بودن درو دیوارش داستانت زیباس و دوسش دارم منتظره پست های جدیدت هستم
راستی یه چیزی اون لباسی بود که همراه پریا خرید که زیادی باز بود و سپیتا گفت فک نکنم بتونم بپوشمش زیادی میتونی باهاش تو داستان جولون بدی و یه کوچولو شیطونی کنی باحال میشه

Sahar.M
2012,06,06, ساعت : 09:54 PM
الهی درد و بلای این خونه بخوره تو فرق سرم ایشالا که انقد باحاله چقد زیبا توصیف کردی همه چیز رو سحر جون قشنگ جلو چشمام بودن درو دیوارش داستانت زیباس و دوسش دارم منتظره پست های جدیدت هستم
راستی یه چیزی اون لباسی بود که همراه پریا خرید که زیادی باز بود و سپیتا گفت فک نکنم بتونم بپوشمش زیادی میتونی باهاش تو داستان جولون بدی و یه کوچولو شیطونی کنی باحال میشه


خدا نکنه فرزانه جون...خوشحالم که کاملا خونه و فضا های داخل خونه رو حس کردی...هدفم از توصیف ریز فضا هم همین بود...:-2-38-:
بله حتما شیطنتایی صورت میگیره...:mrgreen:

hezareh
2012,06,10, ساعت : 11:15 PM
این داستان عجیب لطیفه و بی نهایت دلنشین

عزیزم این داستان اونقدر شیوا نقل میشه که فقط باید گفت متشکرم

باز هم سپاسگذارم
موفق باشید

Sahar.M
2012,06,10, ساعت : 11:26 PM
این داستان عجیب لطیفه و بی نهایت دلنشین

عزیزم این داستان اونقدر شیوا نقل میشه که فقط باید گفت متشکرم

باز هم سپاسگذارم
موفق باشید

مرسی دوستم...این تعریفت عجیب به دل من نشست و بهم روحیه داد...خوشحالم که احساسم منتقل میشه...:-2-38-:
منم از تو متشکرم که وقت میزاری و میخونیش...:-2-40-:

3561
2012,06,11, ساعت : 11:20 PM
رمان عالیه حرف نداره جیگر حالا که تکلیف پرهام رو مشخص کردی می خوای کم کم بری سراغ کیس های دیگه ؟به نظرم اگه صاحب شرکتی که واسه مصاحبه می خواد بره یه کیسی تومایه های کارن باشه داستان جالب ترمیشه حلا هرچی نظرخودت هست قصد دخالت ندارم همین طور ادامه بده حمایتت می کنیم موفق باشی راستی گذاشتن پست هرشب فیکسه؟

Sahar.M
2012,06,11, ساعت : 11:55 PM
رمان عالیه حرف نداره جیگر حالا که تکلیف پرهام رو مشخص کردی می خوای کم کم بری سراغ کیس های دیگه ؟به نظرم اگه صاحب شرکتی که واسه مصاحبه می خواد بره یه کیسی تومایه های کارن باشه داستان جالب ترمیشه حلا هرچی نظرخودت هست قصد دخالت ندارم همین طور ادامه بده حمایتت می کنیم موفق باشی راستی گذاشتن پست هرشب فیکسه؟

مرسی عزیزم...ما حالا حالا ها با پرهام کار داریم...بزار بریم جلوتر ببینیم چی پیش میاد...:mrgreen:
مرسی از حمایتت...بازم این ورا بیا دوستم...:-2-40-:
آره من هر شب سعی میکنم پست بزارم...اما یه موقعه ای کار پیش بیاد دیگه شرمنده...:-2-35-:

sparrow
2012,06,14, ساعت : 06:13 PM
این کارن بچم بلایی بوده رو نمیکرده ها...
ولی حسم میگه که داشت جلوی یه نفر نقش بازی میکرده... تو این مایه ها که میخواسته یا نفر و از سر خودش وا کنه...
زودتر بیارش تا ببینیم چند چندیم...
بنظرم سپیتا خیلی زود جلوی پرهام جبهه گرفت...

Sahar.M
2012,06,14, ساعت : 06:44 PM
این کارن بچم بلایی بوده رو نمیکرده ها...
ولی حسم میگه که داشت جلوی یه نفر نقش بازی میکرده... تو این مایه ها که میخواسته یا نفر و از سر خودش وا کنه...
زودتر بیارش تا ببینیم چند چندیم...
بنظرم سپیتا خیلی زود جلوی پرهام جبهه گرفت...



صبوری کن...تحمل کن ببینیم چی میشه...تو این روزگار همه بلایی ان رو نمیکنن...:mrgreen:
و اما سپیتا و پرهام...از پس هم برمیان...یادت نره سپیتا کم توان تر و عصبی تر از گذشته شده...تحمل خیلی کارا و حرفارو نداره...پرهام هم حرفای خوبی نزد...
بعدم دوست داشتن پرهام...سپیتارو مجبور به تند بودن میکنه...
مرسی که اومدی اینجا نیلو جونم...:-2-40-:

khaki88
2012,06,15, ساعت : 10:09 PM
سلام سحر جون
هم قشنگ مينويسي عزيزم و هم نوشته هات غير قابل حدس زدنه من تا الان 3 -4 باري سورپرايز شدم:-2-16-:
ممنون :-2-41-::-2-40-:
البته به نظرت پرهام كه پخته تر شده نبايد حداقل الان از ابراز احساسش نسبت به سپيتا خودداري ميكرد:-2-14-:

fArzane.Far
2012,06,15, ساعت : 10:58 PM
سلام دوست جونم میدونم بی معرفت شدم و یه مئت نبودم گرفتار بودم دیگه شرمنده اخلاق ورزش کاریت خانوم گل با دیدن پست هات روحیه گرفتم و تا پاسی از شب نشستم خوندم همرو مثل همیشه عالی و زیبا مرسی بابت زحماتت ایشالا زودی کتفت خوب بشه مواظب خودت باش دختره خوب حتما شیطونی میکنی در و دکورم تلافی میکنن سرت خالی میشن دیگه:-2-40-:شوخی کردم عزیزم ایشالا همیشه سلامت باشی همه چیز خوبه همه چیز عالی و آروم در مورد اون دوستمونم که گفتن برای نقد به کسی وابسته نباش باید بگم این وابستگی نیست یه جور همراهی و دلگرمی و روحیه دادنه البته از نظره بنده ما همه به دوستامون نیاز داریم واسه امید بیشتر و گپ دوستانه:-2-38-:

Sahar.M
2012,06,16, ساعت : 02:48 AM
سلام سحر جون
هم قشنگ مينويسي عزيزم و هم نوشته هات غير قابل حدس زدنه من تا الان 3 -4 باري سورپرايز شدم:-2-16-:
ممنون :-2-41-::-2-40-:
البته به نظرت پرهام كه پخته تر شده نبايد حداقل الان از ابراز احساسش نسبت به سپيتا خودداري ميكرد:-2-14-:

سلام عزیزم...مرسی از تعریفت گلم...امیدوارم تا آخرش همین حس رو داشته باشی...
راجع احساس پرهام...خب یه حس قدیمی جایی واسه انکار نداره...آدمی که پخته باشه از احساسش فرار نمیکنه...اون لحظه ی بحث با سپیتا...پرهام عاشقانه از دوست داشتنش حرف نمیزد...از یه حس مسوولیت که به خاطر علاقه است حرف میزد...
راجع هرشب گذاشتن...قبلا هم گفتم تا جایی که بشه هر شب میزارم...اگر نشد،حتما یک شب در میون پست داریم...
مرسی که همراهیم میکنی...:-2-40-:

Sahar.M
2012,06,16, ساعت : 02:54 AM
سلام دوست جونم میدونم بی معرفت شدم و یه مئت نبودم گرفتار بودم دیگه شرمنده اخلاق ورزش کاریت خانوم گل با دیدن پست هات روحیه گرفتم و تا پاسی از شب نشستم خوندم همرو مثل همیشه عالی و زیبا مرسی بابت زحماتت ایشالا زودی کتفت خوب بشه مواظب خودت باش دختره خوب حتما شیطونی میکنی در و دکورم تلافی میکنن سرت خالی میشن دیگه:-2-40-:شوخی کردم عزیزم ایشالا همیشه سلامت باشی همه چیز خوبه همه چیز عالی و آروم در مورد اون دوستمونم که گفتن برای نقد به کسی وابسته نباش باید بگم این وابستگی نیست یه جور همراهی و دلگرمی و روحیه دادنه البته از نظره بنده ما همه به دوستامون نیاز داریم واسه امید بیشتر و گپ دوستانه:-2-38-:

سلام فرزانه جون...خوشحالم که همراهی میکنیم و اینجا هم سر میزنی...:-2-40-:
شیطونی کجا بود...من کلا سر به زیرم...:-2-35-:...مرسی بهتر شدم دیگه...
دقیقا همینه...وقتی یکی اینجا میاد حس میکنم واقعا داستانم داره خونده میشه...واقعا روحیه میگیرم...
تازه متوجه میشم چه قدر تو انتقال احساس خودم به شماها موفق بودم...
قطعا من به همدلی و راهنمایی های دوستان نیاز دارم...کار اوله و پر از نقص...
مرسی فرزانه جان....:-2-40-:

fArzane.Far
2012,06,17, ساعت : 11:27 AM
سلام فرزانه جون...خوشحالم که همراهی میکنیم و اینجا هم سر میزنی...:-2-40-:
شیطونی کجا بود...من کلا سر به زیرم...:-2-35-:...مرسی بهتر شدم دیگه...
دقیقا همینه...وقتی یکی اینجا میاد حس میکنم واقعا داستانم داره خونده میشه...واقعا روحیه میگیرم...
تازه متوجه میشم چه قدر تو انتقال احساس خودم به شماها موفق بودم...
قطعا من به همدلی و راهنمایی های دوستان نیاز دارم...کار اوله و پر از نقص...
مرسی فرزانه جان....:-2-40-:

آره دقیقا منم که میام اینجا و درباره موارد مختلف بحث میکنیم و نظر میدیم یه حس خوبی دارم خیلی عالیه

sparrow
2012,06,18, ساعت : 01:07 AM
اول مرسی از اینکه بازم پست گذاشتی...
انقدر دور و برم آدمای متملق زیاده که افراد رک برام بیشتر جذابیت دارن... مثل سپیتا که هر چی رو که میخواد به دور از تعارف به زبون میاره... همین باعث میشه که توی هر پست شخصیتش برام جذاب تر بشه و بیشتر به دلم بشینه... از دخترای پخته خوشم میاد...
این کارن چرا انقدر فضوله؟
سپیتا که بهش گفت دنبالش نره...:-2-42-:
هنوزم میگم توصیفات از موقعیت و مکان آدمات حرف نداره و همه چی رو به راحتی از نوشته ت میشه تصور کرد... کامل و بی نقص
بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانت هستم فدات شم...:-2-40-:

Sahar.M
2012,06,18, ساعت : 01:23 AM
اول مرسی از اینکه بازم پست گذاشتی...
انقدر دور و برم آدمای متملق زیاده که افراد رک برام بیشتر جذابیت دارن... مثل سپیتا که هر چی رو که میخواد به دور از تعارف به زبون میاره... همین باعث میشه که توی هر پست شخصیتش برام جذاب تر بشه و بیشتر به دلم بشینه... از دخترای پخته خوشم میاد...
این کارن چرا انقدر فضوله؟
سپیتا که بهش گفت دنبالش نره...:-2-42-:
هنوزم میگم توصیفات از موقعیت و مکان آدمات حرف نداره و همه چی رو به راحتی از نوشته ت میشه تصور کرد... کامل و بی نقص
بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانت هستم فدات شم...:-2-40-:


واسه خاطر دوستای همراهی مثل تو گذاشتم...
خوشحالم که سپیتا رو داری بیشتر میشناسی...و همون جوری میبینیش که من میبینمش...
مردا همه فضولن...سن خاصی هم نداره...:mrgreen:
گاهی حس میکنم دارم زیاده گویی میکنم...اما آخرم مینویسمشون...:-2-27-:
مرسی که همراهمی...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,06,18, ساعت : 09:59 PM
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یادم من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرین
من چرا پیش مرگت نشدم...چرا نتونستم...منکه عاشقت بودم...
دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مثل نامهربونا
بلا گردون چشمات زمین و آسمونا
میخوام برگردم اما میترسم...میترسم...میترسم...
میترسم بری تنهام بزاری...

وای سحر چقد عالی بود این دوتا پستت چی بگم بهت دختر که انقد زیبا حالت و احساسات رو بیان کردی و نمو بردی به خاطره هام با این اهنگ سفر که همیشه گوش میکردم یه زمانی زمان سفر سفرم امشب با دیدن و خوندن این پستت بغض بدی تو گلوم نشسته اما نترکیده اشکی نیومده فقط قلبم تیر کشید و گلوم سوخت بی نظیر بود حالات سپیتا و برخورد کارن مرسی عزیزم مرسی که امشب یه هدیه بهم دادی یه عیدی شاید متوجه منظورم نباشی ولی این پستت و این آهنگ سفرت و گریه و ضجه های سپیتا آتیشم زد و چقد این حالت رو که مدت ها گمش کرده بودم رو دوست داشتم خیلی خوب بود ممنون
در ضمن خانوم گل یه اشتباه تو اسما داشتی دوباره از سالار خداحافظی کردمو از در خارج شدم...احتمالا یا کارن بوده یا رسام که اشتباه تایپ شده عزیزم

Sahar.M
2012,06,18, ساعت : 10:56 PM
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه

آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه
غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد
نرفت از یادم من عشق سفر عاشق ترم کرد
هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری
خوشم با خاطراتم اینو از من نگیرین
من چرا پیش مرگت نشدم...چرا نتونستم...منکه عاشقت بودم...
دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید
تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید
نشو با من غریبه مثل نامهربونا
بلا گردون چشمات زمین و آسمونا
میخوام برگردم اما میترسم...میترسم...میترسم...
میترسم بری تنهام بزاری...


وای سحر چقد عالی بود این دوتا پستت چی بگم بهت دختر که انقد زیبا حالت و احساسات رو بیان کردی و نمو بردی به خاطره هام با این اهنگ سفر که همیشه گوش میکردم یه زمانی زمان سفر سفرم امشب با دیدن و خوندن این پستت بغض بدی تو گلوم نشسته اما نترکیده اشکی نیومده فقط قلبم تیر کشید و گلوم سوخت بی نظیر بود حالات سپیتا و برخورد کارن مرسی عزیزم مرسی که امشب یه هدیه بهم دادی یه عیدی شاید متوجه منظورم نباشی ولی این پستت و این آهنگ سفرت و گریه و ضجه های سپیتا آتیشم زد و چقد این حالت رو که مدت ها گمش کرده بودم رو دوست داشتم خیلی خوب بود ممنون

در ضمن خانوم گل یه اشتباه تو اسما داشتی

دوباره از سالار خداحافظی کردمو از در خارج شدم...احتمالا یا کارن بوده یا رسام که اشتباه تایپ شده عزیزم


خوشحالم اگه حس خوبی داشتی از خوندنش...منم از این آهنگ کلی خاطره دارم...
از دقتی که داری واقعا ممنونم...میرم درستش میکنم...
مرسی عزیزم...:-2-40-:

mahsa.s.t.n.y.
2012,06,22, ساعت : 09:08 PM
عزيزم رمانت رو خيلى دوست دارم،عاشق رك كويى سبيتا شدم البته كارن رو هم دوست دارم كاشكى همه ما مثل سبيتا بدون هيج خجالتى حرفمون رو ميزديم:-2-30-:‏‏↳‏
دوست دارم لطفا زود زود بزار عزيزم.

Sahar.M
2012,06,22, ساعت : 09:18 PM
عزيزم رمانت رو خيلى دوست دارم،عاشق رك كويى سبيتا شدم البته كارن رو هم دوست دارم كاشكى همه ما مثل سبيتا بدون هيج خجالتى حرفمون رو ميزديم:-2-30-:‏‏↳‏
دوست دارم لطفا زود زود بزار عزيزم.


مرسی عزیزم...سپیتا هم رک گویی رو تا جایی که محترمانه باشه دوست داره...
شاید یه چند وقتی دیر به دیر بزارم...ولی اگه تونستم که حتما پست میزارم...
مرسی عزیزم.:-2-40-:

بي بي فري
2012,06,22, ساعت : 10:48 PM
خيلي رمانه قشنگيه :-2-40-:حسه خيلي خوبي بم ميده وقتي رمانو ميخونم و همش دلم ميخواد بخونمش :-2-14-:اين رمان اولته؟بش نمياد قلمت خيلي روونو باحاله خوشمان مي آيد:-2-31-:مرسييييييييييييييييييييي يييي:-2-40-:

Sahar.M
2012,06,22, ساعت : 11:57 PM
خيلي رمانه قشنگيه :-2-40-:حسه خيلي خوبي بم ميده وقتي رمانو ميخونم و همش دلم ميخواد بخونمش :-2-14-:اين رمان اولته؟بش نمياد قلمت خيلي روونو باحاله خوشمان مي آيد:-2-31-:مريييي:-2-40-:

سلام عزیزم.مرسی از لطفت...خوشحالم که همچین حس داری...
بله گلم،اولین باریه که دارم مینویسم...البته بچه تر که بودم یه چند باری یه چیزی شبیه شعر نوشتم...اما این اولین تجربه منه...
از تعریفت ممنونم...مرسی که اینجا اومدی...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,06,23, ساعت : 12:31 AM
سلام سحر جون خسته نباشی ممنون بابات پست ی که گذاشتی
منم مثل سپیتا برباد رفته مخصوصا اسکارلت رو دوست دارم و چندین بار خوندمش ممنون بابتنام بردن این رمان زیبا
قسمت آخر پستت رو خیلی دوست داشتم در مورد تخت خواب و اینچیزا ایول دمت گرم:-2-40-:
انگار سپیتا با خودش کنار اومده که کارن رو به اسم کوچیک صدا میکنه

Sahar.M
2012,06,23, ساعت : 12:43 AM
سلام سحر جون خسته نباشی ممنون بابات پست ی که گذاشتی
منم مثل سپیتا برباد رفته مخصوصا اسکارلت رو دوست دارم و چندین بار خوندمش ممنون بابتنام بردن این رمان زیبا
قسمت آخر پستت رو خیلی دوست داشتم در مورد تخت خواب و اینچیزا ایول دمت گرم:-2-40-:
انگار سپیتا با خودش کنار اومده که کارن رو به اسم کوچیک صدا میکنه


سلام فرزانه جون...منم بربادرفته و اسکارلتو دوست دارم...:-2-38-:
سپیتا مشکلی نداشت واسه به اسم صدا کردن کارن...باید میدیدش...که دیدش...منتظر بود کارن تکلیف افعال رومعلوم کنه ...:mrgreen:

fArzane.Far
2012,06,23, ساعت : 12:50 AM
سلام سحر جون خسته نباشی ممنون بابات پست ی که گذاشتی
منم مثل سپیتا برباد رفته مخصوصا اسکارلت رو دوست دارم و چندین بار خوندمش ممنون بابتنام بردن این رمان زیبا
قسمت آخر پستت رو خیلی دوست داشتم در مورد تخت خواب و اینچیزا ایول دمت گرم
انگار سپیتا با خودش کنار اومده که کارن رو به اسم کوچیک صدا میکنه

Sahar.M
2012,06,23, ساعت : 05:33 PM
سلام سحر جون خسته نباشی ممنون بابات پست ی که گذاشتی

منم مثل سپیتا برباد رفته مخصوصا اسکارلت رو دوست دارم و چندین بار خوندمش ممنون بابتنام بردن این رمان زیبا
قسمت آخر پستت رو خیلی دوست داشتم در مورد تخت خواب و اینچیزا ایول دمت گرم
انگار سپیتا با خودش کنار اومده که کارن رو به اسم کوچیک صدا میکنه



سلام فرزانه جون...منم بربادرفته و اسکارلتو دوست دارم...:-2-38-:
سپیتا مشکلی نداشت واسه به اسم صدا کردن کارن...باید میدیدش...که دیدش...منتظر بود کارن معلوم کنه تکلیف افعال رو...:mrgreen:

fArzane.Far
2012,06,23, ساعت : 11:10 PM
سلام فرزانه جون...منم بربادرفته و اسکارلتو دوست دارم...:-2-38-:
سپیتا مشکلی نداشت واسه به اسم صدا کردن کارن...باید میدیدش...که دیدش...منتظر بود کارن معلوم کنه تکلیف افعال رو...:mrgreen:


آهااااااااااااااااااااااا ااااان از اون لحاظ سحر جووووووووووووووون

مهرناز69
2012,06,25, ساعت : 07:36 PM
سلام سحر جونم خوبی عزیزم
چرا چرا سپیتا ی همچین رفتاری با پرهام داره چرا
گاهی اوقات دلم برای پرهام میسوزه ته ته گناهش دوست داشتن سپیتاس
هر کی هرکاری کرده سیتا نباید گناه اونو ب پای پرهام بنویسه....ب پای کارن یا هر کس دیگه ای ک وارد زندگیش میشه
وقتی با پرهام حرف میزنه اگرم نخواد خشنه اما با کارن بهتر از این حرفاس شاید چون میدونه پرهام هنوزم دوسش داره اینجوریه
از کارن خوشمم میاد شخصیت مرمروزی داره نمیشه فهمید چیکار میکنه الان یا چی تو فکرشه
هامان رسام!!!!!!!!
سالار!!!!!!!!!!! زوده برای گفتن این حرف ولی اگهه بشه ی جورایی سپیتا از زندگیذشتش پیش کارن بگه:-2-35-:
بازم مرسی خانومی

Sahar.M
2012,06,25, ساعت : 09:49 PM
سلام سحر جونم خوبی عزیزم
چرا چرا سپیتا ی همچین رفتاری با پرهام داره چرا
گاهی اوقات دلم برای پرهام میسوزه ته ته گناهش دوست داشتن سپیتاس
هر کی هرکاری کرده سیتا نباید گناه اونو ب پای پرهام بنویسه....ب پای کارن یا هر کس دیگه ای ک وارد زندگیش میشه
وقتی با پرهام حرف میزنه اگرم نخواد خشنه اما با کارن بهتر از این حرفاس شاید چون میدونه پرهام هنوزم دوسش داره اینجوریه
از کارن خوشمم میاد شخصیت مرمروزی داره نمیشه فهمید چیکار میکنه الان یا چی تو فکرشه
هامان رسام!!!!!!!!
سالار!!!!!!!!!!! زوده برای گفتن این حرف ولی اگهه بشه ی جورایی سپیتا از زندگیذشتش پیش کارن بگه:-2-35-:
بازم مرسی خانومی


سلام عزیزم...خوب تو از یه آدم خسته چه انتظاری داری...؟؟...قبلا هم گفتم یه مقدار از رفتارش به علاقه پرهام بر میگرده...دلت نسوزه...علاقه نباید باعث دخالت تو زندگی کسی بشه...!!
راجع خشن بودنش...پرهام براش یه آشناس...یه دوست از بچگی...یه فامیل...پس راحت تر میتونه احساسشو بروز بده...اما کارن یه غریبه است...
بزار ببینیم چی پیش میاد...و کی به کی میشه...گذشته دیگه رنگی نداره واسه سپیتا...اومده که کمرنگش کنه...نه تجدید...نه مرور...
مرسی از تو دوستم...:-2-40-:

مهرناز69
2012,06,25, ساعت : 10:27 PM
سلام سحر جون منم این پستو مثله خودت دوست داشتم درست که میگی
که سپیتا اومده فراموش کنه اما ی جورایی باید از گذشتش بگی تو رمان نباید؟؟؟؟؟
در مورد حرف پریا که گفته بود تو ایران ملاک ازدواج خلقه نیست واقعا راست گفتی
بازم مرسی عزیزم:-2-40-:

Sahar.M
2012,06,25, ساعت : 10:43 PM
سلام سحر جون منم این پستو مثله خودت دوست داشتم درست که میگی
که سپیتا اومده فراموش کنه اما ی جورایی باید از گذشتش بگی تو رمان نباید؟؟؟؟؟
در مورد حرف پریا که گفته بود تو ایران ملاک ازدواج خلقه نیست واقعا راست گفتی
بازم مرسی عزیزم:-2-40-:


خوشحالم که دوستش داشتی...
عزیزم...تو پستای اول هر اونچه که تو گذشته اش اتفاق افتاده رو گفتم...چیز بیشتری نیست...اما هر جا که لازم بشه من به گذشته گریز میزنم...از گذشتش چی برات مبهمه؟؟...بگو تا جواب بدم عزیزم.:-2-40-:

مهرناز69
2012,06,25, ساعت : 10:57 PM
خوشحالم که دوستش داشتی...
عزیزم...تو پستای اول هر اونچه که تو گذشته اش اتفاق افتاده رو گفتم...چیز بیشتری نیست...اما هر جا که لازم بشه من به گذشته گریز میزنم...از گذشتش چی برات مبهمه؟؟...بگو تا جواب بدم عزیزم.:-2-40-:
خب سالار کیه چرا ازش جدا شده...همینا تقریبا

Sahar.M
2012,06,25, ساعت : 11:08 PM
خب سالار کیه چرا ازش جدا شده...همینا تقریبا

سالار شوهرش بوده...برو پست 12 صفحه دوم رمان رو بخون...:-2-40-:

بي بي فري
2012,06,26, ساعت : 09:35 PM
هوووووووووووووووووووووووو وممممممم من كه ميدونم كارن دلش برا سپيتا تنگ شده بود ميخواست ببينـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــش:mrgreen:حا ا چرا انقد عصبي بود؟؟؟

sparrow
2012,06,26, ساعت : 09:42 PM
ای بابا...
یه بار استفاده کردن از حموم که عصبانیت نداره...
خیلی خوبه که نبودن کارن و زیادی کشش ندادی و اتفاقات این مدت رو خلاصه گفتی...
موفق باشی دوستی...:-2-40-:

Sahar.M
2012,06,26, ساعت : 09:51 PM
ای بابا...
یه بار استفاده کردن از حموم که عصبانیت نداره...
خیلی خوبه که نبودن کارن و زیادی کشش ندادی و اتفاقات این مدت رو خلاصه گفتی...
موفق باشی دوستی...:-2-40-:


منم همینو میگم...چرا عصبانیت...با آرامش...عصر گفتگو الان...:-2-22-:
آره دیگه خلاصه کردم که خسته کننده نشه...
مرسی عزیزم...:-2-40-:

Sahar.M
2012,06,26, ساعت : 09:53 PM
هوم من كه ميدونم كارن دلش برا سپيتا تنگ شده بود ميخواست ببينــــش:mrgreen:حالا چرا انقد عصبي بود؟؟؟

خوب اینم حرفیه...بیاد مثل آدم بگه دلم تنگیده!!...یعنی انقدر صمیمی میزنن...!!!؟؟:mrgreen:
منم نمیدونم...صبر کنیم ببینیم چرا عصبیه...!!:mrgreen:

مهرناز69
2012,06,26, ساعت : 11:30 PM
وای وای چ عصبیه این کارن...اوه اوه بلا ب دور......هی میگه خونه مال خودت چشم نداره سپیتا بره تو اتاقش:-2-33-:
ای وای دختر حیا کن با حوله ک آدم نمیره بیرون وا وا بلا ب دور چ دور زمونه ای شده بخدا:-2-31-:

fArzane.Far
2012,06,27, ساعت : 01:06 PM
سلام سحر جونم خوبی خانومی خسته نباشی من دوتا پست اخرت رو واقعا دوست داشتم مثل سپیتا رک میگم یه جور آرامشی توش بود سپیتا آروم شده زندگی آرومی واسه خودش درست کرده هیچی بهتر از آرامش نیس اما خب بعضی مواقع آدم حس میکنه در کنار این آرامش احساسات و اینچیزام مهمه و یه جور کم بودی حس میشه از درون قلب و دل

آرامش زندگی سپیتا آدم رو آروم میکنه اما خب زندگیش واسش یکنواخت شده دیدی خودشم داشت میگفت پس یکم هیجانات واسش واردش کن که سرش گرم شه مثل همین از راه رسیدن کارن تازه اول ماجراس مطمئنم اتقاقای شیرین و جذاب زیادی در راهه ممنون عزیزم بابت پست هات

Sahar.M
2012,06,27, ساعت : 01:58 PM
وای وای چ عصبیه این کارن...اوه اوه بلا ب دور......هی میگه خونه مال خودت چشم نداره سپیتا بره تو اتاقش:-2-33-:
ای وای دختر حیا کن با حوله ک آدم نمیره بیرون وا وا بلا ب دور چ دور زمونه ای شده بخدا:-2-31-:
دیگه دخترمون یکم راحت فکر میکنه...تازه حولش پوشیده بود...:-2-40-:



سلام سحر جونم خوبی خانومی خسته نباشی من دوتا پست اخرت رو واقعا دوست داشتم مثل سپیتا رک میگم یه جور آرامشی توش بود سپیتا آروم شده زندگی آرومی واسه خودش درست کرده هیچی بهتر از آرامش نیس اما خب بعضی مواقع آدم حس میکنه در کنار این آرامش احساسات و اینچیزام مهمه و یه جور کم بودی حس میشه از درون قلب و دل

آرامش زندگی سپیتا آدم رو آروم میکنه اما خب زندگیش واسش یکنواخت شده دیدی خودشم داشت میگفت پس یکم هیجانات واسش واردش کن که سرش گرم شه مثل همین از راه رسیدن کارن تازه اول ماجراس مطمئنم اتقاقای شیرین و جذاب زیادی در راهه ممنون عزیزم بابت پست هات

سلام عزیزم...آره درسته داره کم کم آروم میشه...اما آرامش واقعی باید از قلب و دل باشه...
خوشحالم که این حس رو داری عزیزم...برای همه ی ماها یکنواختی پیش میاد...آره قطعا خیلی اتفاقا در پیش داریم...
مرسی:-2-40-:

3561
2012,06,28, ساعت : 11:05 PM
واقعا از پست امشبت لذت بردم مرسییییییییییییییییی:-2-16-::-2-27-: فک کنم باز سپیتا چیزی جا گذاشته ؟احیانا لوازم ارایششو جا نذاشته؟بازکارن صداش در اومد:-2-37-:

بي بي فري
2012,06,29, ساعت : 01:05 AM
اي بابا چرا جاها حساس هي ول ميكني واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااي من اخرش از دسته تو پير ميشم:-2-33-:كارن حتما ليز خورده:-2-06-:واي چه حالي ميده پاش شكسته باشه دگ جايي نتونه بره سپيتام ازش نگهداري كنه:-2-35-::-2-06-:

fArzane.Far
2012,06,30, ساعت : 12:41 PM
ای ول سحری خیلی باحال بود کیف کردم یه جورایی خستگی از تنم در رفت با این پست تپل و مبا مزت خوشحالم که داستانت رو میخونم کلا ذهن بازی داری همه چیه داستانت رو دوست دارم عاشق دیالوگای سپیتا و کارن شدم والا
با اون لحظه که داشت هیکل مامانشو به رخ میکشید :-2-06-:
دوباره اخر پستت این داد زد کلا یه چیزیش میشه انگارا خبیث نباش زود پست بعدی رو بزار تو خماریم الان

eelham
2012,06,30, ساعت : 07:32 PM
سلام علیکم
سحر جانممممممم:-2-25-:
این چه وضع پست گذاشتن دختر :-2-36-:تو که رسما داستانتو نیمه تعطیل کردی :-2-30-:
آخه این خواننده های بدبخت چقدر از دست شما نویسنده های پر خرده شیشه:-2-35-: و بعضا خبیث :-2-27-:حرص بخورن بابا پیر شدن بچه ها :-2-33-:یه کم انصاف(این قسمت هم جز نقد حساب میشه کسی هم حق اعتراض نداره :mrgreen:)

حالا بریم سراغ نقد:-2-06-:

سحر جان اول اینکه رمانت به نظرم چیز خوبی از آب در بیاد،البته از الان نمیشه چیزی گفت ولی همین که من دارم میخونمش نشونه خوبیه:-2-06-:چون من آدم سختگیری هستم(این قسمت صرفا برای ترغیب و تهیج تو به گذاشتن پستهای بیشتره:mrgreen:،الان دیگه باید رگ غیرتت بالا اومده باشه و عصبانی بشی و پشت سر هم پست بذاری:-2-27-:)

من به شخصه اونقدر از نثر و شیوه نگارشت خوشم اومده که جا داره ازت تشکر کنم معلومه چقدر برای رمانت زحمت میکشی و وقت میذاری من معمولا با خوندن 2تاپست ازیه رمان میتونم تصمیم بگیرم که ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داره یا نه .
سحر بانو موقع خواندن رمان چند عدد ابهام برایمان پیش آمد که برایتان طومار می نماییم:-2-38-:

تاالان که صفحه 6هستیم هنوز تصور درستی از چهره سپنتا ندارم برام گنگه:-2-35-: نمیدونم شاید خواست خودت بوده و پشتش حکمتیه
کارن هنوز معرفی نشده تنها چیزی که ازش میدونیم اینکه به احتمال زیاد یه مشکلی توی گذشته اش بوده و شاید هنوز هم وجود داره(موقع خوندن رمانت یه نیاز شدید برای معرفی کارن به خواننده و شناخت اون به عنوان یکی از کاراکترهای اصلی قصه احساس میشه )
اینطور که از طرز نوشتنت برداشت میشه طرح کلی داستان تو ذهنت هست یعنی برخلاف نویسنده های دیگه میدونی قراره آخرش چطور تموم بشه و باعث خوشحالیه که تکلیفت با داستانت روشنه:-2-27-:
با اجازه میخواستم یه نظر کوچلو هم بدم البته امیدوارم حمل بر دخالت نشه،به نظرم یه کم داستانت ریتمش کنده یه ذره باید بهش حرکت بدی اینکه الان صفحه 6 هستی و هنوز اتفاق خاصی که باعث جذب خواننده بشه نیوفتاده که این موضوع باعث از دست دادن خواننده هات میشه.به نظر من اونهایی که اول سریع پیش میرن،گره های داستان رو ایجاد میکنن و در اواسط داستان رو به اوج میرسونن بعد ریتم داستان رو کند میکنن تو جذب مخاطب موفق تر عمل میکنن .


در پایان سحر جان البته قسمت های بسیارخوب و نکات بسیار مثبتی هم در رمانت وجود داشت که اگه می خواهی اون قسمتها ی تعریفی رو هم برات بنویسم قیمتش دوتا پست تپل پشت سرهم(پی درپی) میباشد:mrgreen:

Sahar.M
2012,06,30, ساعت : 08:09 PM
سلام علیکم
سحر جانممممممم:-2-25-:
این چه وضع پست گذاشتن دختر :-2-36-:تو که رسما داستانتو نیمه تعطیل کردی :-2-30-:
آخه این خواننده های بدبخت چقدر از دست شما نویسنده های پر خرده شیشه:-2-35-: و بعضا خبیث :-2-27-:حرص بخورن بابا پیر شدن بچه ها :-2-33-:یه کم انصاف(این قسمت هم جز نقد حساب میشه کسی هم حق اعتراض نداره :mrgreen:)

حالا بریم سراغ نقد:-2-06-:

سحر جان اول اینکه رمانت به نظرم چیز خوبی از آب در بیاد،البته از الان نمیشه چیزی گفت ولی همین که من دارم میخونمش نشونه خوبیه:-2-06-:چون من آدم سختگیری هستم(این قسمت صرفا برای ترغیب و تهیج تو به گذاشتن پستهای بیشتره:mrgreen:،الان دیگه باید رگ غیرتت بالا اومده باشه و عصبانی بشی و پشت سر هم پست بذاری:-2-27-:)

من به شخصه اونقدر از نثر و شیوه نگارشت خوشم اومده که جا داره ازت تشکر کنم معلومه چقدر برای رمانت زحمت میکشی و وقت میذاری من معمولا با خوندن 2تاپست ازیه رمان میتونم تصمیم بگیرم که ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داره یا نه .
سحر بانو موقع خواندن رمان چند عدد ابهام برایمان پیش آمد که برایتان طومار می نماییم:-2-38-:

تاالان که صفحه 6هستیم هنوز تصور درستی از چهره سپنتا ندارم برام گنگه:-2-35-: نمیدونم شاید خواست خودت بوده و پشتش حکمتیه
کارن هنوز معرفی نشده تنها چیزی که ازش میدونیم اینکه به احتمال زیاد یه مشکلی توی گذشته اش بوده و شاید هنوز هم وجود داره(موقع خوندن رمانت یه نیاز شدید برای معرفی کارن به خواننده و شناخت اون به عنوان یکی از کاراکترهای اصلی قصه احساس میشه )
اینطور که از طرز نوشتنت برداشت میشه طرح کلی داستان تو ذهنت هست یعنی برخلاف نویسنده های دیگه میدونی قراره آخرش چطور تموم بشه و باعث خوشحالیه که تکلیفت با داستانت روشنه:-2-27-:
با اجازه میخواستم یه نظر کوچلو هم بدم البته امیدوارم حمل بر دخالت نشه،به نظرم یه کم داستانت ریتمش کنده یه ذره باید بهش حرکت بدی اینکه الان صفحه 6 هستی و هنوز اتفاق خاصی که باعث جذب خواننده بشه نیوفتاده که این موضوع باعث از دست دادن خواننده هات میشه.به نظر من اونهایی که اول سریع پیش میرن،گره های داستان رو ایجاد میکنن و در اواسط داستان رو به اوج میرسونن بعد ریتم داستان رو کند میکنن تو جذب مخاطب موفق تر عمل میکنن .


در پایان سحر جان البته قسمت های بسیارخوب و نکات بسیار مثبتی هم در رمانت وجود داشت که اگه می خواهی اون قسمتها ی تعریفی رو هم برات بنویسم قیمتش دوتا پست تپل پشت سرهم(پی درپی) میباشد:mrgreen:

اول سلام الهام خانوم...بعد هم من یه روز در میون میزارم...کجاش نیمیه تعطیله...بعدم خوب منم روحیه میخوام دیگه...که حس نوشتنم بیاد...:mrgreen:
قطعا همین که یه خواننده خوب مثل تو دارم...باعث میشه به خودم امیدوار بشم...:-2-40-:
خوشحالم که نوشتن من رو پسندیدی خانومی...
اما ابهاماتت..
اول اینکه ما تازه رفتیم صفحه 5....بعدام فدای شکلت بشم سپیتا نه سپنتا...چهره سپیتا تا حدی تو داستان گفته شده...مثل قد و رنگ چشم و رنگ مو و رنگ پوست...و در کل اشاره کردم که یه دختر زیبا و خوشگل...من بیشتر از این چهرهش رو توصیف نمیکنم...میخوام خودتون بسته به شخصیتش چهرش رو برای خودتون بسازین...هرکسی زیبایی رو یه جور میبینه...یکی افسانه ای...یکی زمینی و معمولی...
و اما کارن...کارن وقتی شناخته میشه که سپیتا بخواد بشناستش...تو روند داستان ما چیزی رو از کارن دیدیم که سپیتا داره میبینه...تو دنیای واقعی هم تو این تعداد برخورد از یه آدم چه چیزی میشه فهمید؟؟!!...هیچی...ما از پرهام شنیدیم که گفته مسایل خصوصیش رو بروز نمیده...وقتی یه دوست 2.3 ساله چیزی نمیدونه...سپیتا چه طور میخواد بدونه...حالا هر وقت سپیتا کشفش کرد ما هم کشفش میکینیم...موافقی؟؟!!:mrgreen:
آره عزیزم طرح داستان کامله و میدونم قرار چی پیش بیاد...فقط پرداختش و نوشتنش تقریبا همزمان با شماهاست.
خوب شاید حق با تو باشه...منم کار اولمه و خوب بی نقص نیست...سعی میکنم ریتم رو تندش کنم...یعنی تقریبا داره تند میشه...اما من برای شروع به این ریتم آروم نیاز داشتم...ولی از لحاظ جذب مخاطب میتونه حق با تو باشه عزیزم...
خوب من اول کلی تشکر کنم که بالاخره یکی لطف کرد درست حسابی از من نقد کرد....مرسی...:-2-40-:
اگه بیای تعریف هم بکنی که عالی میشه و من بیشتر کیف میکنم...در هر صورت مرسی از اینکه اینجا اومدی و نقد کردی....:-2-40-:

eelham
2012,06,30, ساعت : 08:29 PM
وای سحری ببخشید این برادرزاده من اسمش سپنتاس منم که آی کیو همش این دو تا اسم رو با هم قاطی میکنم:-119-:در مورد صفحه 6 گفتنم هم منظورم این بود که پیاز داغش رو زیاد کنم:mrgreen: شاید تو تهییج بشی و ریتم داستان رو تند کنی و هم تندتر بذاری:-2-35-: عین سپنتا(یا همون سپیتای خودمون) رک میگم تو هم باید یه انگیزهای برای نقد بهمون بدی دیگه:-2-27-: مثل یه اتفاق جالب و هیجان انگیز،یا یه کم از رازهای کارن عزیز :-2-30-:یا حداقل 2 تا پست تپل پی در پی:-2-38-:
والا این کارنی که من میبنم اصلان هم آدم تو داری نیست و سپنتا(به قول خودم سپیتا:-2-27-:)سه سوته ته و توی ماجرا رو در میاره.
قربونشون برم هر دوشون پرو تشریف دارن(البته طبق متن داستان) تازه سحری آدمهای با تجربه تو یه برخورد هم میتونن طرف مقابل رو بشناسن،کارن و سپیتا هم به نظر نمی یاد همچین بی تجربه باشن:-2-37-:نشون به اون نشون که کارن خیلی زود فهمید که سپپتا چقدر دختر با ظرفیتی هست و زودی باهاش صمیمی شد(طبق متن داستان):-2-06-:

Sahar.M
2012,06,30, ساعت : 08:40 PM
وای سحری ببخشید این برادرزاده من اسمش سپیتاس منم که آی کیو همش این دو تا اسم رو با هم قاطی میکنم:-119-:در مورد صفحه 6 گفتنم هم منظورم این بود که پیاز داغش رو زیاد کنم:mrgreen: شاید تو تهییج بشی و ریتم داستان رو تند کنی و هم تندتر بذاری:-2-35-: عین سپنتا(یا همون سپیتای خودمون) رک میگم تو هم باید یه انگیزهای برای نقد بهمون بدی دیگه:-2-27-: مثل یه اتفاق جالب و هیجان انگیز،یا یه کم از رازهای کارن عزیز :-2-30-:یا حداقل 2 تا پست تپل پی در پی:-2-38-:
والا این کارنی که من میبنم اصلان هم آدم تو داری نیست و سپنتا(به قول خودم سپیتا:-2-27-:)سه سوته ته و توی ماجرا رو در میاره.
قربونشون برم هر دوشون پرو تشریف دارن(البته طبق متن داستان) تازه سحری آدمهای با تجربه تو یه برخورد هم میتونن طرف مقابل رو بشناسن،کارن و سپنتا هم به نظر نمی یاد همچین بی تجربه باشن:-2-37-:
باشه انگیزه از من نقد از شما....نقد از شما انگیزه از من...:-2-35-:
تو تجربه کارن نمیشه شک کرد...اما سپیتا انقدر درگیر خودشه که حواسش به اطرافش نیست،اون اومده خودشو بسازه واسه همین درگیر آدما نمیشه...نگران نباش ما هم به زودی خیلی چیزا رو میفهمیم...
مرسی عزیزم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,07,02, ساعت : 01:03 PM
سلام سحر جون اومدم بهت عیدی بدم عزیزم:-2-40-:
اول از همه عیدت مبارک بهدشم دوتا پستت خیلی خوب بود ممنون که همیشه پستات طولانیه من فکر میکردم کارن سره سپیتا داد میکشه نگو داره با مامیش حرف میزنه به قول پریا یکم مشکوکه این بشر و تا خودش نخواد حرفی نمیزنه ما هم باید منتظر بمونیم
منم عاشق برفم با این توصیفای خوشملت دلم هوای برف کرد تو این گرما
نازه گشنمم شد دلم زرشک پلو خاص:-2-06-:
خسته نباشی عزیزم خیلی خوب بود و دوسش داشتم زیاد زیاد
راستی این سپیتا که به تخت کارن عادت داره خوابش نمیبره خوب اشکالی نداره که بره اونجا لالا کنه دوستانه :-2-27-:

fArzane.Far
2012,07,05, ساعت : 01:44 AM
خسته نباشی سحر جان مثل همیشه عالی بود اصلا اضافات نداره همه چیز اندازه خودشه و خسته نمیشم از خوندنش
به شدت منتظر پست بعدی هستم چون قراره بیشتر کارن رو بشناسیم و از خودش بگه

Sahar.M
2012,07,05, ساعت : 01:46 AM
خسته نباشی سحر جان مثل همیشه عالی بود اصلا اضافات نداره همه چیز اندازه خودشه و خسته نمیشم از خوندنش
به شدت منتظر پست بعدی هستم چون قراره بیشتر کارن رو بشناسیم و از خودش بگه

ممنون فرزانه عزیزم...واقعا تعریف هات مایه دلگرمی برام...:-2-40-:
حالا حالا ها مونده تا این کارن خودشو بشناسونه:mrgreen:

fArzane.Far
2012,07,05, ساعت : 01:55 AM
ممنون فرزانه عزیزم...واقعا تعریف هات مایه دلگرمی برام...:-2-40-:
حالا حالا ها مونده تا این کارن خودشو بشناسونه:mrgreen:


هی وای من یعنی اینقدر تو دار و مرموزه خدا به داد برسه اما خیلی دوسش دارم از آدمای تو دار خوشم میاد

Sahar.M
2012,07,09, ساعت : 10:55 PM
سلام. داستانت خیلی خوبه.. چون نوشتی سرسنگینی اومدم برات نقد بذارم
اما خوب نقدی هم ندارم.. ولی عاشق عکسی هستم که برا شخصیت هات گذاشتی..


سلام سحر جون
خدا قوت

عزیزم من فقط اومدم اینجا که بهت انرژی مثبت بدم و بگم کارت عالیه و منو واقعا مجذوب کرده

باور کن اگه دست من بود 1000 امتیاز میدادم و 1000 تشکر ازت داشتم

لطفا به نوشتن رمان قشنگ و ملموس و شیرینت ادامه بده ما همراهتیم

موفق باشی عزیزم

از هردوتون برای همراهی و روحیه دادن ممنونم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,07,10, ساعت : 08:27 PM
ای سر و سنگینیتو قربون
سحر جونم این کارن چرا انقد بدجنسه خب فکر ما رو نمیکنه فوضولیم همه ک مثل سپیتا صبور نیستن که کنجکاوی نکنن
فک کردم الان کل زندگیشو میگه ها ولی از اون موذی هاس
حقش بود سپیتا یه جورایی بیرونش کنه و بره سره جاش بخوابه خیلی باحال بود
آقا اون جاهای حساس که سپیتا گفت روش حساسه یعنی کارن دیده بود؟؟هی وای من حتما دیده دیگه
اون موقع هم که داشت به سقف زل میزد تو فکر همونا بوده حتما
منم مثل سپیتا بدم میاد با یکی حرف بزنم نگاه نکنه به قول ثنا وقتی با من حرف میزنی دهنتو ببند
عالی بود سحر جونم مثل همیشه فقط کاشکی کارن هم باهاشون میرفت پیست گناه داشت بچم تنها موند خونه

باران6
2012,07,15, ساعت : 12:17 AM
سلام خانمی
هنور زیاد از کتابت نخوندم اما تا همینجایی که خوندم به این نتیجه رسیدم که حتما بهت بگم که نثرت قشنگه,از این نثرایی هست که به دله آدم میشینه,از اونایی که آرامش بخشه
در کل خوب مینویسی:-2-40-:

royamehraban
2012,07,15, ساعت : 06:42 PM
ممنون

royamehraban
2012,07,15, ساعت : 06:43 PM
مرسیییییییییییییییییییییی ییییییییییی

خیلی عالیییییییییییییییییی

Sahar.M
2012,07,15, ساعت : 06:59 PM
سلام خانمی
هنور زیاد از کتابت نخوندم اما تا همینجایی که خوندم به این نتیجه رسیدم که حتما بهت بگم که نثرت قشنگه,از این نثرایی هست که به دله آدم میشینه,از اونایی که آرامش بخشه
در کل خوب مینویسی:-2-40-:

مرسی عزیزم...خوشحالم که نثر منو دوست داری...:-118-:



ممنون


مرسی دوستان از هردوتون...ولی اگه میشه لطف کنین نظر بدین...چون تشکر خالی اسپم محسوب میشه...
اینجوری مدیرا ممکنه اخطار بدن...:-2-40-:

فانتین
2012,07,15, ساعت : 07:04 PM
خوب وقتی دیر به دیر می ذاری خواننده ها یادشون می ره برات نقد بذارن..

بنظرت دختر داستانت خیلی با کارن گرم و خودمونی برخورد نمیکنه.. هرچن 7 سال هم خارج بوده

اما دلیل نمیشه بره کنار تخت کارن بشینه؟

z.s.l
2012,07,15, ساعت : 07:14 PM
من شخصیت سپنتا رو تا حدودی دوست دارم ,این که مقابل دیگران قوی و محگمه و اینکه رک و راست حقیقت رو با شهامت میگه دوست دارم ولی از یه بعد شخصیت که پیش خودش تکرار می کنه من سپنتای قبل نیستم خوشم نمی یاد ,به نظر من دلیل نداره که مدام تکرار کنه اون سپنتای قبل نیست ,مگه الان مشکلی داره یا افسردس که اینو میگه؟به نظر من اون آرامش داره پس چرا میگه نداره؟

Sahar.M
2012,07,15, ساعت : 08:07 PM
من شخصیت سپنتا رو تا حدودی دوست دارم ,این که مقابل دیگران قوی و محگمه و اینکه رک و راست حقیقت رو با شهامت میگه دوست دارم ولی از یه بعد شخصیت که پیش خودش تکرار می کنه من سپنتای قبل نیستم خوشم نمی یاد ,به نظر من دلیل نداره که مدام تکرار کنه اون سپنتای قبل نیست ,مگه الان مشکلی داره یا افسردس که اینو میگه؟به نظر من اون آرامش داره پس چرا میگه نداره؟

عزیزم سپنتا نه...سپیتا
سپیتا عزیزترین فرد زندگیش که خیلی زیاد بهش وابسته بوده رو از دست داده...زندگیش 2 سال که از روال عادی خودش خارج شده...بیمارستان بوده...1 سال افسرده بوده...پس طبیعی بخواد آدم پر شور و شاد قبل باشه...دائم به خودش میگه که یاد روزای تلخ گذشته نیفته...
الان مشگل یا افسردگی نداره...اما خوشحال نیست...تمام چیزایی که یه روز داشته رو حالا نداره...آرامش چیزیه که هرکس یه طور میبینتش...من و تو میگیم آرامش داره اما شاید اون آرامش رو جور دیگه ای تجربه کرده...کم کم سپیتا تغییراتی میکنه و میفهمه آرامش داره...
مرسی :-2-40-:


خوب وقتی دیر به دیر می ذاری خواننده ها یادشون می ره برات نقد بذارن..

بنظرت دختر داستانت خیلی با کارن گرم و خودمونی برخورد نمیکنه.. هرچن 7 سال هم خارج بوده

اما دلیل نمیشه بره کنار تخت کارن بشینه؟

عزیزم من که یک روز در میون میزارم...دیشب میخواستم بزارم که نشد...حالا سعی میکنم بیشتر بزارم...ولی نیاز به نظراتتون دارم...
آره یک بخشیش مال 7 سال نبودنشه...یه بخشیش هم مال اینه که به کارن اعتماد داره...و حس نکرده آدم سواستفاده گریه...بعدم اشاره کردم خودشم نمیدونه چرا انقدر باهاش احساس راحتی میکنه...
بعدم گاهی ما ادما بی دلیل با یکی حس راحتی داریم...بابا کنار تختش نشسته کاری نکرده که...یه جورایی تخت خودشم هست...بعدم کارن هم چند سالی ایتالیا بوده...پس بی جنبه نیست و سپیتا این رو میدونه.
مرسی از توجهت:-2-40-:

بي بي فري
2012,07,15, ساعت : 10:02 PM
خوب گفتي بيايم نظر بديم راستش من اصا بلد نيستم درست نقد كنيم حالام موندم چي بگم اصا راجبه چ موضوعي نظر بدم يعني مثلا بگم رونده داستانت خوبه قشنگه همينجوري ادامه بده؟؟؟:-2-31-: واقعا موندم شايد خيلي چيزه ساده اي باشه ولي من توش موندم:-2-35-: خوب رمانت ك بنظرم عاليه مرسيييييييييييييييييييييي يييييييييييييييييي:-2-40-:

_SarA_
2012,07,16, ساعت : 04:09 PM
قلمت بي پروايي خاصي داره كه دوستش دارم ... البته يه جورايي يه طعم تلخي هم حس ميشه كه زياد آزار دهنده نيست اگر يه ذره توصيف از فضاي داستانت رو پر رنگ تر كني ديگه كامل كامل ميشه
موفق باشي خانمي

fArzane.Far
2012,07,16, ساعت : 04:53 PM
سلام حسحر جونم خسته نباشی
من ازین آنوشا خیلی خوشم اومد دوستش داشتم
هی من میگم این کارن مارمولک مرذیه ها ببین:mrgreen:
چقد فضاشون دوستانه و گرم بود انگار چندین و چنساله باهاشون دوستم و از این جور رابطه های عمیق و گرم لذت میبرم ممنون سحر جونم کارت حرف نداره منتظر ادامش هستم

Sahar.M
2012,07,16, ساعت : 06:49 PM
خوب گفتي بيايم نظر بديم راستش من اصا بلد نيستم درست نقد كنيم حالام موندم چي بگم اصا راجبه چ موضوعي نظر بدم يعني مثلا بگم رونده داستانت خوبه قشنگه همينجوري ادامه بده؟؟؟:-2-31-: واقعا موندم شايد خيلي چيزه ساده اي باشه ولي من توش موندم:-2-35-: خوب رمانت ك بنظرم عاليه مرسيييييييييييييييييييييي يييييييييييييييييي:-2-40-:

مرسی از تو دوستم که دنبال میکنی و سری به اینجا میزنی:-2-40-:


قلمت بي پروايي خاصي داره كه دوستش دارم ... البته يه جورايي يه طعم تلخي هم حس ميشه كه زياد آزار دهنده نيست اگر يه ذره توصيف از فضاي داستانت رو پر رنگ تر كني ديگه كامل كامل ميشه
موفق باشي خانمي

خوشحالم که قلم منو دوست داری...دقیقا تلخی داره...اما زندگی بی تلخی نمیگذره....راستش من راجع فضاها زیاد توضیح دادم و هرجا که لازم باشه و اون محیط دوباره تکرار بشه...حتما توصیفش میکنم...حالا اگه از فضا منظور دیگه ای داری...بهم بگو که روش کار کنم...
مرسی از تو:-2-40-:


سلام حسحر جونم خسته نباشی
من ازین آنوشا خیلی خوشم اومد دوستش داشتم
هی من میگم این کارن مارمولک مرذیه ها ببین:mrgreen:
چقد فضاشون دوستانه و گرم بود انگار چندین و چنساله باهاشون دوستم و از این جور رابطه های عمیق و گرم لذت میبرم ممنون سحر جونم کارت حرف نداره منتظر ادامش هستم


سلام فرزانه عزیزم...مرسی
چه خوب که فضای مثبت و گرمشون رو تونستم منتقل کنم...چون برای خودم پیش اومده که برای اولین بار تو جمع دوستانه ای برم و همگی خوب و گرم برخورد کنند...
مرسی ازت:-2-40-:

linda
2012,07,16, ساعت : 08:24 PM
سلام عزیزم ...
رمانت خیلی قشنگه ... وقتی خوندمش از همون اول جذبش شدم ...
شخصیت کارن رو خیلی دوس دارم ...
ولی شخصیت سپنتا رو ...:-2-14-:
یه جوریه ...
یا خیلی راحته ... یا خیلی جدی و تلخه ...
البته این کاملا سلیقه ایه ....
ولی کلا از شخصیت هایی مثل سپنتا من بدم میاد ...

در کل رمانت خیلی قشنگ بود ... ببخشی اگه واسه پست هات تشکر نذاشتم ...
اخه من چون دیال اپم ..افلاین رمانتو خوندم ...
موفق باشی عزیزم ...:-2-40-:

Sahar.M
2012,07,16, ساعت : 08:43 PM
سلام عزیزم ...
رمانت خیلی قشنگه ... وقتی خوندمش از همون اول جذبش شدم ...
شخصیت کارن رو خیلی دوس دارم ...
ولی شخصیت سپنتا رو ...:-2-14-:
یه جوریه ...
یا خیلی راحته ... یا خیلی جدی و تلخه ...
البته این کاملا سلیقه ایه ....
ولی کلا از شخصیت هایی مثل سپنتا من بدم میاد ...

در کل رمانت خیلی قشنگ بود ... ببخشی اگه واسه پست هات تشکر نذاشتم ...
اخه من چون دیال اپم ..افلاین رمانتو خوندم ...
موفق باشی عزیزم ...:-2-40-:

سلام عزیزم...خوشحالم که خواننده رمان شدی...و جذبت کرده...
سپنتا نه فدات بشم...سپیتا
چرا همه اسمشو اشتباه میگن؟؟!!:-2-31-:
آره خب سلیقه ایه...ولی امیدوارم در طول رمان بهش علاقمند بشی..
مرسی که میخونی...اشگالی نداره...همین که مورد توجهت قرار گرفته و اومدی نظرت رو گفتی برام کافیه...
مرسی از تو...بازم بیا و نظراتت رو بهم بگو:-2-40-:

بي بي فري
2012,07,17, ساعت : 02:01 AM
سلااااااااااااااااااممممم ممم:-2-25-:
ميگم سپيتا منظورش از يه جوري شد نسبت ب پرهام چي بود يعني بش احساسي پيدا كرده؟ داره عاشقه پرهام ميشهههههههههه؟؟:-2-29-:
نهههههههههههههههههههههههه ههههههه من كارنو دوست دارم هعـــــــــــــي ولي پرهامم خوبه:-2-26-:
بازم مرسيييييييييييييييييييييي ييييييييييييييييييييييييي ييييي:-2-40-:

EliSo
2012,07,17, ساعت : 01:56 PM
سلام...خانومی......منم به خواننده های رمانت اضافه شدم:-2-25-:.....
از دیروز عصر تا2 شب طول کشید که تا اینجای رمانت رو بخونم:-2-35-:....از سوژه و همینطور
شخصیت های داستانت خوشم اومد...به طوری جذب شدم که دلم نیومد تموم نکرده بخوابم...
قلمت خیلی قوی و پخته ست....از شخصیتی که برای سپیتا ساختی واقعا خوشم اومد...یه زن شکست خورده ولی قوی و محمکم
که هرجور شده میخواد اسقلال خودشو حفظ کنه ...
و اما کارن....رفتاراشش برام ملموس نیست....یه مرد پولدار که دنبال ارامشه و عاشق خونشه چرا باید اونجارو اجاره بده
وگاهی اوقات مهمون خونه خودش باشه.....
ولی رفتاراش و حرکاتش رو دوس دارم....
پرهامم که معلومه چشه...طفلی عاشق شده....:-2-39-:
گفته بودی درمورد عکس هم یه نظری بدیم....با اینکه دیر شده ولی دوس دارم بگم....
راستش اصلا دلم نمیخواد چهرهه سپیتا رو عین عکسی که گذاشتی تصور کنم....چهرش به دل نمیشینه
بازم اون چشم ابرو که گذاشتی خیلی بهتره.....
عکس کارن تقریبا خوبه...ولی خوب حالت ژتستش یه جورایی به شخصیتاهای خلافکارا میخوره یه ادم مستبد و ....
کلا به شخصیتی که واسه کارن درس کردی احساس میکنم نمیخوره...ولی بازم نسبت به عکس بغلیش خیلی بهتره...رمانتو دوس دارم:-2-14-:.....و امیدوارم به بهترین روند ممکن ادامش بدی:-2-40-:

Sahar.M
2012,07,17, ساعت : 02:13 PM
سلااااااااااااااااااممممم ممم:-2-25-:
ميگم سپيتا منظورش از يه جوري شد نسبت ب پرهام چي بود يعني بش احساسي پيدا كرده؟ داره عاشقه پرهام ميشهههههههههه؟؟:-2-29-:
نهههههههههههههههههههههههه ههههههه من كارنو دوست دارم هعـــــــــــــي ولي پرهامم خوبه:-2-26-:
بازم مرسيييييييييييييييييييييي ييييييييييييييييييييييييي ييييي:-2-40-:

سلام عزیزم....یکم صبر کنی میفهمی خانومی...:mrgreen:
جفتشون آقان....:-2-27-:
مرسی از تو...:-2-40-:



سلام...خانومی......منم به خواننده های رمانت اضافه شدم:-2-25-:.....
از دیروز عصر تا2 شب طول کشید که تا اینجای رمانت رو بخونم:-2-35-:....از سوژه و همینطور
شخصیت های داستانت خوشم اومد...به طوری جذب شدم که دلم نیومد تموم نکرده بخوابم...
قلمت خیلی قوی و پخته ست....از شخصیتی که برای سپیتا ساختی واقعا خوشم اومد...یه زن شکست خورده ولی قوی و محمکم
که هرجور شده میخواد اسقلال خودشو حفظ کنه ...
و اما کارن....رفتاراشش برام ملموس نیست....یه مرد پولدار که دنبال ارامشه و عاشق خونشه چرا باید اونجارو اجاره بده
وگاهی اوقات مهمون خونه خودش باشه.....
ولی رفتاراش و حرکاتش رو دوس دارم....
پرهامم که معلومه چشه...طفلی عاشق شده....:-2-39-:
گفته بودی درمورد عکس هم یه نظری بدیم....با اینکه دیر شده ولی دوس دارم بگم....
راستش اصلا دلم نمیخواد چهرهه سپیتا رو عین عکسی که گذاشتی تصور کنم....چهرش به دل نمیشینه
بازم اون چشم ابرو که گذاشتی خیلی بهتره.....
عکس کارن تقریبا خوبه...ولی خوب حالت ژتستش یه جورایی به شخصیتاهای خلافکارا میخوره یه ادم مستبد و ....
کلا به شخصیتی که واسه کارن درس کردی احساس میکنم نمیخوره...ولی بازم نسبت به عکس بغلیش خیلی بهتره...رمانتو دوس دارم:-2-14-:.....و امیدوارم به بهترین روند ممکن ادامش بدی:-2-40-:


سلام عزیزم...خیلی خوشحالم که جذبت کرده و همراهم شدی...
خوشحالم که شخصیت ها و قلم منو پسندیدی....
راجع اجاره دادن خونش یه دلیلش اینه که به خاطر دوستیش با پرهام و اینکه فکر میکرده سپیتا بیشتر احتیاج داره به خونش و اینکه 1 سال بیشتر نیست و یه دلیل دیگه هم داره که بعدا معلوم میشه...
پرهام از قبل رفتن سپیتا از ایران دوستش داشته...
راجع عکس جلد...من از ژست جفتشون خوشم اومد...و چشم های دختره...ژست پسر هم یه جور لاقیدی داره که تو کارن هم هست...اما خب قیافه شخصیتام رو من خیلی هم توضیح ندادم...چون دوست دارم هر خواننده ای خودش اونجوری که میخواد تصورش کنه...
ممنون که اومدی نظرت رو گفتی...منم امیدوارم:-2-40-:

_SarA_
2012,07,18, ساعت : 04:49 PM
اين پستت هم قشنگ بود فقط حس ميكنم يه ذره انرژي اش كم بود . يعني شايد به خاطر جو زمستوني كه توصيف كرده بودي اينطوري به نظرم اومد
اما جدي هوس برف بازي و اسكي كردم و صداي خش خش برفها زير پام
منتظر قسمت بعدي هستم

يادم رفت بگم كه اينبار توصيفت واقعا به نظرم حرف نداشت حرف قبليم رو پس ميگيرم :-2-40-:

بي بي فري
2012,07,19, ساعت : 12:29 AM
اااااااااااااااا من تازه فهميدم راجبه عكسا بايد نظر بديم خوووووووووووووووووووووووو وووب من ك عاشقه قيافه دخترم خيلي جذابه
پسرم ك خوبه البته موهاشو با ابروهاش تيره باشه بهتره ك تو عكسم تيرست:mrgreen:
مرسيييييييييييييييييييييي يييييييييييييييييي:-2-40-:

sparrow
2012,07,19, ساعت : 02:07 AM
عزیــــــــــــــــــزم.... دلم خیلی برای پرهام سوخت... :-2-30-:
اما فقط دلم براش سوخت و بهش حق نمیدم...:-2-27-: چون سپیتا حق انتخاب داره...
بیاین اینطوری به این قضیه نگاه کنیم که اگر یه دختری پرهامو تا سر حد مرگ دوست داشته باشه ولی پرهام دلش یه جای دیگه گیر کرده باشه؛ حاضر میشه با اون دختر ازدواج کنه؟؟؟؟
عمرا...
اینم بدیه عشق یه طرفه ست...
موفق باشی سحری... پست هات مثل همیشه عالی بود...:-2-40-:

_SarA_
2012,07,19, ساعت : 07:24 PM
این پستت رو هم دوست داشتم جای حساسی تمومش کردی منتظر قسمت بعدی هستم بی صبرانه

polyantha
2012,07,20, ساعت : 02:39 AM
یه عالمه سلااااااااااااااااااااااا اااااااااااام به دوست جدیدم سحرجون:-2-25-::-2-40-:
اول اولش بگم که اتفاقا برعکس بعضیا من عاشششششششششششششق شخصیت سپیتام :-2-16-:(البته من هیچ وقت نمیتونم قداون راحت باشم و یه مهمون اینجوری رو تو خونم راه بدم :mrgreen:شاید چون آمریکا زندگی نکردم تاحالا:-2-35-:)
خانومی من همونجوری که خودت میدونی وارد جزئیاتی مثل دکور و لباس و ...نمیشم جون اونا حق نویسنده است و متناسب با شرایط داستان و شخصیت ها و البته سلیقه ای...خوب مسلما همه ی زندگی ها هم مثل هم نیست بنابراین من فکر میکنم نویسنده با توصیفاتش در واقع داره مخاطبینشو انتخاب میکنه چه بخواد و چه نخواد...:-2-38-:چون وقتی یه نفر بافضای داستان شما ارتباط برقرار نکنه نمیتونه جذبش بشه (البته این یکی از شرایط جذبه که حداقل واسه من مهمه )بماند که حالا چجور آدامایی با چه فضاهایی وبه چه دلایلی ارتباط برقرار میکنن که خودت میدونی چه بحث مفصلیه...
و اما:mrgreen:.....اولش بگم به نظر من اسم داستانت قشنگه و بهش میاد و یجورایی داره از اول به آدم نشون میده داره به دنیایی پا میذاره که یه مالک داره و باید حد و حدودتو توش رعایت کنی:-2-13-:...تا ببینیم کی جنمشو داره پا تو این دنیا بذاره:-2-10-:
دوستم راستش توی چند پست اول خیلی جذب داستانت نشدم والبته این بخاطر سبک نگارشت بود :-2-15-:!از همون اول میشد فهمید که ذهن اول شخص خیلی بهم ریخته است و داغون و میخواد هرجوری هست جمعش کنه ولی این بهم ریختگی تا توی جمله هات هم وارد شده بود ...جمله های نصفه نیمه با هویت های (هویت جملات )شدیدا مجهول...میدونم ،میدونم هدف و منظورت رسوندن حس سپیتا و کنجکاو کردن خواننده بود ولی خوب با توجه به توضیحات خودت و چند سطر اول حدود داستان مشخص بود و خوب این بیش از حد به هم ریخته بودن جملات و عبارات و فعل ها ...آدمو کلافه میکرد و ذهنو درگیر از نوع منفی میکرد :-2-09-::-2-31-:ولی خودت بهتر از من میدونی که برای جذب خواننده ،ذهن باید در گیر بشه اما از نوع مثبت :-2-37-:ببخش اگه جسارت کردم :-2-40-:( آخه منم مثه سپیتا صادقم ولی برعکس داستانت واسه من اصلا جواب نداده تازه بدترم شده :-2-06-:مردم ما با تعارف و دو رویی راحت ترن :-2-43-:البته دور از جون همه ی دوستای گل نودو هشتی:-2-25-:)مامخلصیم)
ولی هرچی جلوتر اومدم نثرت تغییر کرد :-2-14-:و خوشحالم که ادامه دادم :-2-04-::-2-32-:(از همونجایی که تشکرام شروع شد ه است :-2-07-:...آخه منم مثه سپیتام گفتم که ازم ناراحت نباشی دوستی جونم:-2-10-: )فقط گاهی بعضی چیزارو چندین بار تکرار کرده بودی (مثلا توی پستای اول اینکه پریاو سپیتا همو دوست دارن یا اینکه خوش سرو زبون بودن سپیتا یا منظره ی شهرو دوست داره یا اینکه تنهایی رو دوست داره...) میدونم که میخواستی مهم بودنشو نشون بدی و یا حسو القا کنی و یاد آوری کرده باشی :-2-15-:ولی این چیزارو بزار به عهده خوانندت یه خواننده باید خودش بدونه وقتی نویسنده یه نکته ای رو میگه حتما مهمه و بعدا دوباره بهش رجوع میشه :-2-14-:البته به مرور با جلو اومدن اینهم کمرنگ شد و فکر میکنم داری کم کم سبک خودتو توی نوشتن پیدا میکنی :-118-::-2-10-:
خوب اینکه ازدست دادن مادر خیلی روی زندگی سپیتا تاثیر داشته کاملا بجاست و خیلی عالیه که وقتی دلش میگیره به حضور مادرش احساس نیاز میکنه و فکر میکنم این خیلی براش سخت تر از ازدست دادن سالار باشه:-2-30-:
گرچه هنوز خیلی ماجرای سالارو نشکافتی و نمیدونم قراره این کار انجام بشه یا نه ولی خوب اشاره هایی که کردی که شبیه کسی بودن سپیتا و ...برام جالبش کرد :-2-37-:و البته صداقت و مرد بودنش وقتی گفته بهتره قبل ازخیانت از هم جدابشن برام قابل احترامه البته کاش میذاشت کمی از مرگ مادر سپیتا بگذره این مردونه تر بود...:-2-39-:
کارن مشکوکه عجیییییییییییییییب:mrgreen:!!!ک سی که به هیچکس راه نمیده زود و زیادی با سپیتا قاطی شده که حتما نویسنده ما دلیل داره براش...:-120-:(حالا نصفه شبی تو خونه مونده که مونده دیگه دست دور کمرش چیه بچه پررو:-2-27-::-2-35-:)
گرچه توی مملکت ما این سیستم همخونه بودن یا مالک و مستاجری هیچ رقمه با منطق و حسم جور در نمیاد :-2-31-:(یعنی اگه جای سپیتا بودم این کارو نمیکردم)ولی میذارم به حساب امریکایی ( الف اولشو با کسره بخون حسش جور شه )بودنه سپیتا...
طبق معمول پریا هم نقش نمک داستانو داره :-2-26-:و پرهام هم عاشق مظلوم شکست خورده که دخترا دوسشون دارن اما به چشم برادریییییییی (هی وای از دست این برادرا):-2-07-:
راستی چقد دوست دارم این حسی که میگه هیچ کس جای کس دیگه و مثلش نیست و عمه عمه است و مامان نمیشه :-2-32-:یا پرهام مثل برادره فقط مثل و خودش نمیشه :-2-32-:خیلی خوب بوددددد:-2-04-:
راستش وقتی داشتم داستان رو میخوندم از این نکته ها خیلی به ذهنم رسید ولی چون باید حجم زیادی رو یهو میخوندم از کنارش میگذشتم:-118-:
هنوز وارد اتفاقات اصلی نشدیم و بیشتر پستها تا اینجا به اسکان گرفتن سپیتا مربوط بود :-2-11-:بجز چند تا نکته ریز ...البته حس میکنم نقش رسام خیلی پررنگ تر از این حرفاست و منتظرشم و درمورد کارن نگرانم و مشکوک:-2-41-:
دوست خوبم تازه اول داستانه و خیلی جا داره مطمئن باش از امشب با هر پست بهت سر میزنم تا نظرمو البته اگه قابل باشم و دوست داشته باشی بگم...:-2-27-::-2-14-:
فقط بیصبرانه منتظر اتفاقات جدید در داستانم:-2-35-:
راستی این سه تا پست آخرت خیلی خوب بود خیلی خیلی....ممنون بابتشون:-2-16-::-2-16-::-2-16-:وست دارم و منتظر ادامه این رمان و رمان های بعدی از تو هستیم...:-2-05-:
د

Sahar.M
2012,07,20, ساعت : 03:51 AM
اين پستت هم قشنگ بود فقط حس ميكنم يه ذره انرژي اش كم بود . يعني شايد به خاطر جو زمستوني كه توصيف كرده بودي اينطوري به نظرم اومد
اما جدي هوس برف بازي و اسكي كردم و صداي خش خش برفها زير پام
منتظر قسمت بعدي هستم

يادم رفت بگم كه اينبار توصيفت واقعا به نظرم حرف نداشت حرف قبليم رو پس ميگيرم :-2-40-:


این پستت رو هم دوست داشتم جای حساسی تمومش کردی منتظر قسمت بعدی هستم بی صبرانه



گاهی کم انرژی بودن هم بد نیست...نه؟!!..خوشحام نظرت عوض شد...
مرسی عزیزم از همراهیت... :-2-40-:


اااااااااااااااا من تازه فهميدم راجبه عكسا بايد نظر بديم خوووووووووووووووووووووووو وووب من ك عاشقه قيافه دخترم خيلي جذابه
پسرم ك خوبه البته موهاشو با ابروهاش تيره باشه بهتره ك تو عكسم تيرست:mrgreen:
مرسيييييييييييييييييييييي يييييييييييييييييي:-2-40-:

خوشحالم که عکس رو دوست داری...برداشت از عکس آزاده...
مرسی از تو...:-2-40-:


عزیــــــــــــــــــزم.... دلم خیلی برای پرهام سوخت... :-2-30-:
اما فقط دلم براش سوخت و بهش حق نمیدم...:-2-27-: چون سپیتا حق انتخاب داره...
بیاین اینطوری به این قضیه نگاه کنیم که اگر یه دختری پرهامو تا سر حد مرگ دوست داشته باشه ولی پرهام دلش یه جای دیگه گیر کرده باشه؛ حاضر میشه با اون دختر ازدواج کنه؟؟؟؟
عمرا...
اینم بدیه عشق یه طرفه ست...
موفق باشی سحری... پست هات مثل همیشه عالی بود...:-2-40-:

سلام عزیزم...
موافقم همه آدما حق انتخاب دارن...سپیتا هم مستثنا نیست...
عشق همه مدلی داریم...!!!
مرسی که هستی و همراهیم میکنی نیلوفر عزیزم...:-2-40-:

Sahar.M
2012,07,20, ساعت : 04:43 AM
یه عالمه سلااااااااااااااااااااااا اااااااااااام به دوست جدیدم سحرجون:-2-25-::-2-40-:
اول اولش بگم که اتفاقا برعکس بعضیا من عاشششششششششششششق شخصیت سپیتام :-2-16-:(البته من هیچ وقت نمیتونم قداون راحت باشم و یه مهمون اینجوری رو تو خونم راه بدم :mrgreen:شاید چون آمریکا زندگی نکردم تاحالا:-2-35-:)
سلام عزیزم...خوشحالم شخصیت سپیتارو درک کردی و خوشت اومده...
شخصیت آداما بخشیش بستگی به محیط و بخشیش بستگی به خود آدم داره...سپیتا هردو رو داشته...
خانومی من همونجوری که خودت میدونی وارد جزئیاتی مثل دکور و لباس و ...نمیشم جون اونا حق نویسنده است و متناسب با شرایط داستان و شخصیت ها و البته سلیقه ای...خوب مسلما همه ی زندگی ها هم مثل هم نیست بنابراین من فکر میکنم نویسنده با توصیفاتش در واقع داره مخاطبینشو انتخاب میکنه چه بخواد و چه نخواد...:-2-38-:چون وقتی یه نفر بافضای داستان شما ارتباط برقرار نکنه نمیتونه جذبش بشه (البته این یکی از شرایط جذبه که حداقل واسه من مهمه )بماند که حالا چجور آدامایی با چه فضاهایی وبه چه دلایلی ارتباط برقرار میکنن که خودت میدونی چه بحث مفصلیه...

راجع فضای داستان و توصیفاتم باید بگم که گاهی حس میکردم زیاده گویی...اما نهایتا بازم مینوشتموشون...چون حس میکردم...باید گفته بشه...چون بخش ابتدایی داستان وابسته دکوراسیون و خونه بود...به هر صورت امیدورام زیاده گویی نشده باشه...

و اما:mrgreen:.....اولش بگم به نظر من اسم داستانت قشنگه و بهش میاد و یجورایی داره از اول به آدم نشون میده داره به دنیایی پا میذاره که یه مالک داره و باید حد و حدودتو توش رعایت کنی:-2-13-:...تا ببینیم کی جنمشو داره پا تو این دنیا بذاره:-2-10-:
چه خوب که اسم رو دوست داری...چه خوب تر که متوجه شدی بی ربط نیست...:-2-28-:
دوستم راستش توی چند پست اول خیلی جذب داستانت نشدم والبته این بخاطر سبک نگارشت بود :-2-15-:!از همون اول میشد فهمید که ذهن اول شخص خیلی بهم ریخته است و داغون و میخواد هرجوری هست جمعش کنه ولی این بهم ریختگی تا توی جمله هات هم وارد شده بود ...جمله های نصفه نیمه با هویت های (هویت جملات )شدیدا مجهول...میدونم ،میدونم هدف و منظورت رسوندن حس سپیتا و کنجکاو کردن خواننده بود ولی خوب با توجه به توضیحات خودت و چند سطر اول حدود داستان مشخص بود و خوب این بیش از حد به هم ریخته بودن جملات و عبارات و فعل ها ...آدمو کلافه میکرد و ذهنو درگیر از نوع منفی میکرد :-2-09-::-2-31-:ولی خودت بهتر از من میدونی که برای جذب خواننده ،ذهن باید در گیر بشه اما از نوع مثبت :-2-37-:ببخش اگه جسارت کردم :-2-40-:( آخه منم مثه سپیتا صادقم ولی برعکس داستانت واسه من اصلا جواب نداده تازه بدترم شده :-2-06-:مردم ما با تعارف و دو رویی راحت ترن :-2-43-:البته دور از جون همه ی دوستای گل نودو هشتی:-2-25-:)مامخلصیم)
خب راستش تمام حرفایی که زدی درسته...به شدت نیاز بود که آشفتگی سپیتا نشون داده بشه...استفاده از کلامات و فعل های نصفه نیمه هم جزی از ذهن آشفتست...ولی خب برای دفاع باید بگم واقعا لازم بود اینجوری شروع کنم...کلافگی از خوندن رو نمیدونم...چون شروع داستان رو خودم خیلی دوست دارم...:-2-27-:
امیدورام به هر حال خیلی کلافت نکرده باشه...سلیقست دیگه...:-2-35-:
همیشه آدم صادقی بودم و به ادام های صادق بی نهایت احترام میزارم...:-2-40-:
ولی هرچی جلوتر اومدم نثرت تغییر کرد :-2-14-:و خوشحالم که ادامه دادم :-2-04-::-2-32-:(از همونجایی که تشکرام شروع شد ه است :-2-07-:...آخه منم مثه سپیتام گفتم که ازم ناراحت نباشی دوستی جونم:-2-10-: )فقط گاهی بعضی چیزارو چندین بار تکرار کرده بودی (مثلا توی پستای اول اینکه پریاو سپیتا همو دوست دارن یا اینکه خوش سرو زبون بودن سپیتا یا منظره ی شهرو دوست داره یا اینکه تنهایی رو دوست داره...) میدونم که میخواستی مهم بودنشو نشون بدی و یا حسو القا کنی و یاد آوری کرده باشی :-2-15-:ولی این چیزارو بزار به عهده خوانندت یه خواننده باید خودش بدونه وقتی نویسنده یه نکته ای رو میگه حتما مهمه و بعدا دوباره بهش رجوع میشه :-2-14-:البته به مرور با جلو اومدن اینهم کمرنگ شد و فکر میکنم داری کم کم سبک خودتو توی نوشتن پیدا میکنی :-118-::-2-10-:
منم خوشحالم که ادامه دادی...تکرار بعضی چیزا مربوط میشه به اینکه آدم وقتی از چیزی دور بوده...و حالا بهش رسیده...از داشتنش هیجان زده است...و البته بعضی جاها دقیقا واسه تاکید بود...
البته طبیعی که واسه کار اول ضعف هایی داشته باشم...قبول دارم که کم کم قلم آدم جا میفته و راه خودشو پیدا میکنه...

خوب اینکه ازدست دادن مادر خیلی روی زندگی سپیتا تاثیر داشته کاملا بجاست و خیلی عالیه که وقتی دلش میگیره به حضور مادرش احساس نیاز میکنه و فکر میکنم این خیلی براش سخت تر از ازدست دادن سالار باشه:-2-30-:
آره از دست دادن مادرش سنگین تر از نبود شوهرش بوده...

گرچه هنوز خیلی ماجرای سالارو نشکافتی و نمیدونم قراره این کار انجام بشه یا نه ولی خوب اشاره هایی که کردی که شبیه کسی بودن سپیتا و ...برام جالبش کرد :-2-37-:و البته صداقت و مرد بودنش وقتی گفته بهتره قبل ازخیانت از هم جدابشن برام قابل احترامه البته کاش میذاشت کمی از مرگ مادر سپیتا بگذره این مردونه تر بود...:-2-39-:
ماجرای سالار خیلی بیشتر از اینی که گفتم نمیشکافم...شاید چند جا و در حد اشاره...تمام برداشتی که داشتی درسته...دقیقا انتظاری که سپیتا از یه همسر داشت...ولی خب همیشه همه چیز روال ایده ال نداره...
قطعا بودن همسرش میتونست خیلی کمکش کنه...

کارن مشکوکه عجیییییییییییییییب:mrgreen:!!!ک سی که به هیچکس راه نمیده زود و زیادی با سپیتا قاطی شده که حتما نویسنده ما دلیل داره براش...:-120-:(حالا نصفه شبی تو خونه مونده که مونده دیگه دست دور کمرش چیه بچه پررو:-2-27-::-2-35-:)
گرچه توی مملکت ما این سیستم همخونه بودن یا مالک و مستاجری هیچ رقمه با منطق و حسم جور در نمیاد :-2-31-:(یعنی اگه جای سپیتا بودم این کارو نمیکردم)ولی میذارم به حساب امریکایی ( الف اولشو با کسره بخون حسش جور شه )بودنه سپیتا...

کارن از اون آدماست که جایی نمیخوابه که زیرش آب بره...:mrgreen:
مهمون حبیب خداست دیگه...:-2-35-:
ببین من خودم دوست دارم روال داستان رئال باشه...اما چاشنی آرمانگرایی هم گاهی بدک نیست...
راجع مستجر بودن سپیتا...تو ایران خیلی ها خونه رو با وسایل اجاره میکنن و یا اتاقی بسته میومنه و در اختیار مالک...من مشابه همچین موردی رو دیدم...
ولی دلایل پذیرفتنش رو تو داستان گفتم...امیدورام قانع کننده بوده باشه...
طبق معمول پریا هم نقش نمک داستانو داره :-2-26-:و پرهام هم عاشق مظلوم شکست خورده که دخترا دوسشون دارن اما به چشم برادریییییییی (هی وای از دست این برادرا):-2-07-:
پریا نمکیشو با سپیتا داره...پرهام اصلا مظلوم نیست...!!!

راستی چقد دوست دارم این حسی که میگه هیچ کس جای کس دیگه و مثلش نیست و عمه عمه است و مامان نمیشه :-2-32-:یا پرهام مثل برادره فقط مثل و خودش نمیشه :-2-32-:خیلی خوب بوددددد:-2-04-:
راستش وقتی داشتم داستان رو میخوندم از این نکته ها خیلی به ذهنم رسید ولی چون باید حجم زیادی رو یهو میخوندم از کنارش میگذشتم:-118-:
خوشجالم که دقت کردی...و مطالبی رو گرفتی که واسه خودم ارزش داره...
هنوز وارد اتفاقات اصلی نشدیم و بیشتر پستها تا اینجا به اسکان گرفتن سپیتا مربوط بود :-2-11-:بجز چند تا نکته ریز ...البته حس میکنم نقش رسام خیلی پررنگ تر از این حرفاست و منتظرشم و درمورد کارن نگرانم و مشکوک:-2-41-:

کم کم به همه چیز میرسم...خیلی نگران نباش...آدم بدی نیست بچم...:mrgreen:

دوست خوبم تازه اول داستانه و خیلی جا داره مطمئن باش از امشب با هر پست بهت سر میزنم تا نظرمو البته اگه قابل باشم و دوست داشته باشی بگم...:-2-27-::-2-14-:
فقط بیصبرانه منتظر اتفاقات جدید در داستانم:-2-35-:
راستی این سه تا پست آخرت خیلی خوب بود خیلی خیلی....ممنون بابتشون:-2-16-::-2-16-::-2-16-:وست دارم و منتظر ادامه این رمان و رمان های بعدی از تو هستیم...:-2-05-:
د

آره تقریبا ما اوایل داستان رو گذروندیم...حالا حالا ها مونده...
البته که دوست دارم نظراتتو بشنوم...و 100 البته نقداتو...کار اولمه،و پرنقص...امیدورام با کمک دوستایی مثل تو بتونم بهتر بنویسم...
مرسی از اهمیتی که قائل شدی و ریز به ریز برام نظراتتو گفتی...
این چند پست آخر واقعا برام مهم بودن...خوشحالم خوب شدن...
بعیده دیگه رمانی بنویسم...احتمالا اولی و آخری خواهد بود...
مرسی از تو که همراه شدی...:-2-40-:

likemoon
2012,07,20, ساعت : 09:11 PM
عزیزم قلم نوشتنت عالیه خیلی دوست دارم طرز بیان تو ادامه بده

z.s.l
2012,07,22, ساعت : 05:40 PM
من شخصیت پرهامو دوست دارم
یه کاری نکن ضعیف باشه و عشق رو از سپنتا گدایی کنه

Sahar.M
2012,07,22, ساعت : 06:02 PM
عزیزم قلم نوشتنت عالیه خیلی دوست دارم طرز بیان تو ادامه بده

مرسی از همراهیت...ممنونم:-2-40-:


من شخصیت پرهامو دوست دارم
یه کاری نکن ضعیف باشه و عشق رو از سپنتا گدایی کنه

پرهام نه ضعیف میشه و نه گدایی میکنه...خیالت راحت...:-2-40-:
آخه قربونتون برم چرا اسم شخصیت منو اشتباه میگین...؟
سپیتا .......نه سپنتا
:-2-40-:

مهنا و مبینا .ن
2012,07,24, ساعت : 04:13 PM
من تازه وارد انجمن شدم سعی می کنم رمانتو بخونم

fArzane.Far
2012,07,24, ساعت : 08:08 PM
سلام سحر جونم خوبی عزیز خسته نباشی کلی با پست های تپلیت حال کردم واقعا نوشتن توی ماه روضون با زبون روزه خیلی سخته من که تمام انرژیم گرفته میشه و بیشتر از زیرش در میرم :-2-43-:
حال و هوای سپیتا عوض شده کاملا ملموسه...
از درک پرهام خوشم میاد آدم بی منتقی نیس و میشه کاملا منطقی باهاش حرف زد این نهالم که انگار یه چیزیش میشه ها
درسته سپیتا سرده گاهی تلخه ولی شخصیت یخش دوست داشتنی و به قول کارن آرامش بخشه
من خودم وقتی پستتاتو میخونم آروم میشم و حس آرامش رو کاملا درونش حس میکنم :-2-40-:
اما خب این آرامش برای سپیتا کمه او به آرامش واقعی احتیاج داره اما من آرامش تنها رو ترجیح نمیدم در کنارش باید حس های جدید و تازه باشه که کم کم داره تجربه میکنه و باهاشون مواجه میشه
اصلا دوست ندارم پرهام گرفته و ناراحت باشه پرهام رو شاد و مهربون میخوام
امیدوارم با دلایل سپیتا قانع بشه و خودشو اذیت نکنه
بقول سپیتا اون لیاقت بهترینهارو داره و اولیش داشتن یه عشقه اما عشقی که اونم عاشقش باشه
یه حس وقتی دوطرفه باشه قشنگ و زیباس
پرهام خودش از جنس دوست داشتنه و تجربش کرده پس میتونه کسی رو که دوسش داره رو درک کنه مثلا همین نهال که دختره دوست داشتنی هم هست:-2-16-:
مرسی سحر جونم خیلی خوب پستارو نوشته بودی لذت بردیم
فقط انقد سیگار به خورد این سپیتا نده بیچاره مریض پریض میشه ها از ما گفتن بود:-2-06-:

Sahar.M
2012,07,25, ساعت : 06:27 PM
من تازه وارد انجمن شدم سعی می کنم رمانتو بخونم

خوش آمدید عزیزم...خوشحال میشم خواننده رمانم باشی...:-2-40-:
ولی این جور پست ها اسپم محسوب میشه دوستم...


سلام سحر جونم خوبی عزیز خسته نباشی کلی با پست های تپلیت حال کردم واقعا نوشتن توی ماه روضون با زبون روزه خیلی سخته من که تمام انرژیم گرفته میشه و بیشتر از زیرش در میرم :-2-43-:
حال و هوای سپیتا عوض شده کاملا ملموسه...
از درک پرهام خوشم میاد آدم بی منتقی نیس و میشه کاملا منطقی باهاش حرف زد این نهالم که انگار یه چیزیش میشه ها
درسته سپیتا سرده گاهی تلخه ولی شخصیت یخش دوست داشتنی و به قول کارن آرامش بخشه
من خودم وقتی پستتاتو میخونم آروم میشم و حس آرامش رو کاملا درونش حس میکنم :-2-40-:
اما خب این آرامش برای سپیتا کمه او به آرامش واقعی احتیاج داره اما من آرامش تنها رو ترجیح نمیدم در کنارش باید حس های جدید و تازه باشه که کم کم داره تجربه میکنه و باهاشون مواجه میشه
اصلا دوست ندارم پرهام گرفته و ناراحت باشه پرهام رو شاد و مهربون میخوام
امیدوارم با دلایل سپیتا قانع بشه و خودشو اذیت نکنه
بقول سپیتا اون لیاقت بهترینهارو داره و اولیش داشتن یه عشقه اما عشقی که اونم عاشقش باشه
یه حس وقتی دوطرفه باشه قشنگ و زیباس
پرهام خودش از جنس دوست داشتنه و تجربش کرده پس میتونه کسی رو که دوسش داره رو درک کنه مثلا همین نهال که دختره دوست داشتنی هم هست:-2-16-:
مرسی سحر جونم خیلی خوب پستارو نوشته بودی لذت بردیم
فقط انقد سیگار به خورد این سپیتا نده بیچاره مریض پریض میشه ها از ما گفتن بود:-2-06-:


سلام فرزانه عزیزم...آره ماه رمضون...زبون روزه مخم نمیکشه...هرچی میخوام بنویسم،نمیشه:-2-15-:
درسته سپیتا داره تغییراتی میکنه...خوشحالم که شخصیتش رو دوست داری و از خوندنش آروم میشی...
پرهام یه مرد 30 ساله است...درک میکنه...نترس قانعش میکنیم...
همه دخترای داستان من خوبن...کلا دختر ایروونی حرف نداره...:-2-35-:
نه سپیتا سیگار دوست نداره...داره ها...ولی یه موقع هایی از دستش در میره...وگرنه میدونه سیگار درمون درد نیست که هیچ...خودش یه درده...
مرسی از همراهیت عزیزم...:-2-40-:

SunDaughter☼
2012,07,25, ساعت : 10:56 PM
سلامممممممممممممممم
این روزا کم پیش میاد
گذرت به پروفایلی بیفته ونری امضا وبیست تاپیک اخرشو دید نزنی...
ازاینکه نوشتن مصری شده یه لبخند میزنی وخوشحال میشی ... ولی بیشتر از این خوشحال میشی که اگر تاپیک نوشته های طرف وباز کنی لایق وقت خرج کردن باشه . ..این بهترین اتفاقیه که ممکنه رخ بده... حس خوبی میده ... پر از خوشحالی از اینکه یکی از جنس تو داره مینویسه ... حرفهای دلشو ... واین قشنگ ترین بهونه است دل نویسی هایی که تو رو با تو هایی که شاید مشابه تو باشن اشنا کنه . ..

در مورد اسمش:
لحظه لحظه تا دنیای من
از اسمای طولانی اصولا خوشم نمیاد ولی نمیتونم بگم به دلم ننشسته ...
جلدش ... اون دختره یه مدلیه . .. دوست داشتم کمی تو جلدش تصویر نباشه تا خودم از ذهنم بسازم با توجه به دل نوشته هات وقلمت من تلاش کنم وبسازم
اینطور جلد ها ذهن منی ک عاشق ساختن و خلق کردنه تنبل میکنه:-2-40-:

دارم برمیگردم...خسته از تمام این مدت دارم بر میگردم از خستگی هام...دارم برمیگردم که خستگی هام یادم بره...دلم برای آرامش اون روزام تنگ شده...روزایی که فکر نمیکردم یه روز وقتی نگاهشون کنم...وقتی ورقشون بزنم...شیرین ترین ها باشن...اما اون زمونا فکر میکردم تکراری ترین روزام رو دارم میگذرونم...ولی حالا هم که دارم تکرار روزا را تحمل میکنم...در کمال ناباوری میبینم تکرار اون روزا کجاو تکرار این روزا کجا...

نمیدونم الان خسته ترم یا اون روزا...دارم فکر میکنم جوری میگم اون روزا که انگار چند سال میشه...نمیدونم اما اون روزا زیادن دور نیستن مال شاید نه یا ده سال پیش...مال دوران نوجوونیم چقد شیرین گذشت...زیبا گذشت...فقط من نفهمیدم که داره زیبا میگذره...عیب نداره حالا که فهمیدم چه روزای زیبایی گذروندم...پس بابتش شاکرم...
یخرده از این روزا واونروزا زیاد استفاده کردی مطمئنم توی ویرایش ویه بازخونی همه ی اینا رو کم میکنی...
گفتن را وقتی به کارت میاد که تو اول شخص وادبی بنویسی
مثلا بگی
خستگی هایم یادم برود... ان روزها.... ان زمان ها...
ولی شما داری اول شخص عامی مینویسی... و گفتن را کمی خوشگل نمیکنه ...
ممنون میشم واسه کوری مثل من فونتتو سه کنی. .. بازم برمیگردم.:-2-40-:تا پست سه خوندم تا الان جز استارتش ک یخرده روز روز کردی بقیه عالی:-2-16-:

SunDaughter☼
2012,07,25, ساعت : 11:21 PM
دیدم عمه اشکشو گرفت که نبینم... اما دیدم... دیدم که دلش سوخت واسم...دیدم...اما به روی خودم نیاوردم که دیدم...مثل تمام این مدت که سعی کردم ببینم...اما بگم ندیدم.تکرار فعل دیدم ... نازی جمله اتو گرفته

ساعت نگاه کردمیه متمم میخواد به ...

.انقدر که بازم میشد خوابید...ساعت نگاه کردم ...نزدیک 2بود...خواب نسبتا راحتی داشتم...همیشه قرص که میخورم بعدش که از خواب پا میشم منگم...اما خوبیش اینه که خواب نمیبینم...آخه مدت هاست خوابام رو دوست ندارم...یه تضادی هست.
ببین ...
به ساعت نگاه کردم / نزدیک دو بود /همیشه ک قرص میخوردم ... بعدش که از خواب پا میشدم/ منگ بودم...
-------------------------------
این یه سبکه ...
-------------------------------
به ساعت نگاه میکنم/نزدیک دوئه/ همیشه که قرص میخورم بعدش که از خواب پا میشم منگم...
اینم یه سبکه...
ترکیبشون زیاد جالب نیست
یکی و اتخاب کن و تا انتها بنویس
اینطوری نگارشت تمیز تر میشه ...:-2-40-:

یه لبخند خوب از اونا که نزدیک واقعی زدم و رفتم...اگر منظور سپنتا از این لبخند نزدیک واقعی این بود ک ت صنعی نخندید
جمله ات اشکال داره
یه لبخند خو از اونا ک نزدیک واقعیت بود، زدم ورفتم...

قرارام را با لبخندا شروع کنم...رو...
یا قرارامو...:-2-40-:

نیمده پست 8

حرس پست 9
ویرایششون کن/نیومده/حرص...

.دیگه اعتراض نمیکنه با صدای بلند...اعتراضش شده یه اخم کوتاه!!جمله ی شیرینی بود:-2-16-:

شک پست دوازده شوک...

باشه تا 30 تا باشه من مشکلی ندارم.مرسی.باشه ی اول اضافه است ... همون نه جواب پرهام بود.

مرفحانه پست 14 مرفهانه

پس نگاه از نوع دیدن بوده!!!مرسی... جمله ی فکر شده ای بود:-2-16-:

با لبخند به سمت مبلمان نه خیلی رسمی تو سالن رفتیم...یه دست مبل سفید تنها مبلمان سالن بود و بزرگی سالن بیشتر تو چشم میزد...سمت راست سالن یه شومینه بزرگ و سمت چپ نزدیک در شیشه ای آشپزخونه اپنی بود که دوسرش باز بود یه سرش به سالن میخورد و سر دیگش به نشیمن خصوصی منزل...و رابط بین این دوتا حساب میشد...پلانش هم عالی بود.
چند تاشد؟
همه میدونستیم تو سالنن ... نیازی ب تکرارش نبود.
تا اخر پست 15... چ کیفی میده ی عالم پست نخونده داشته باشی
تن تن پست بذار بذار کلی پست داشته باشم
قلم شیوا و سلیس وساده ای داری:-2-41-::-2-25-::-2-08-:کشش خوبی هم داره . .. :-2-16-:مرسی از اینکه میویسی.
===========
عذرخواهی میکنم نوشتم سپنتا/ سپیتا ست ... میگم کورم میگید نه :-2-06-:اسم قشنگیه مرسی بخاطر فک کردن ب اسم شخصیتت:-2-40-:

Sahar.M
2012,07,25, ساعت : 11:54 PM
سلامممممممممممممممم
این روزا کم پیش میاد
گذرت به پروفایلی بیفته ونری امضا وبیست تاپیک اخرشو دید نزنی...
ازاینکه نوشتن مصری شده یه لبخند میزنی وخوشحال میشی ... ولی بیشتر از این خوشحال میشی که اگر تاپیک نوشته های طرف وباز کنی لایق وقت خرج کردن باشه . ..این بهترین اتفاقیه که ممکنه رخ بده... حس خوبی میده ... پر از خوشحالی از اینکه یکی از جنس تو داره مینویسه ... حرفهای دلشو ... واین قشنگ ترین بهونه است دل نویسی هایی که تو رو با تو هایی که شاید مشابه تو باشن اشنا کنه . ..

سلام به خورشید خانوم سایت...
بی نهایت خوشحال شدم که سری به دل نوشته من زدی...این امیدوارترم میکنه که ممکنه نوشتن من به دل آدم هایی از جنس نوشتن هم بشینه...
این خیلی دل چسبه که نوشته هات ارزش خوندن داره برای بقیه...

در مورد اسمش:
لحظه لحظه تا دنیای من
از اسمای طولانی اصولا خوشم نمیاد ولی نمیتونم بگم به دلم ننشسته ...
جلدش ... اون دختره یه مدلیه . .. دوست داشتم کمی تو جلدش تصویر نباشه تا خودم از ذهنم بسازم با توجه به دل نوشته هات وقلمت من تلاش کنم وبسازم
اینطور جلد ها ذهن منی ک عاشق ساختن و خلق کردنه تنبل میکنه:-2-40-:

راستش راجع اسم...خیلی فکر کردم...نهایتا با محتواترین اسمی بود که به روند داستانم میخورد...خودمم از اسم های طولانی خوشم نمیاد...ولی خب...
راجع جلد هم اون موقع هیچ کس نظری نداد...خودم درستش کردم...عکس ها رو واسه ژستشون و چشم های دختره استفاده کردم...
اتفاقا تو روند داستان اصراری به توصیف دقیق سپیتا ندارم...چون موافقم که هرکسی هرجور که دوست داره باید شخصیت هارو تصور کنه...هیچ وقت خودم به عکسی که بچه واسه شخصیتاشون میزارن اهمیتی نمیدم و اونجوری که دوست دارم تصورشون میکنم...تو جلد اون ساعته از همه برام دوست داشتنی تره...
حالا دیگه چشم خودم عادت کرده به جلد داستان...ولی تو فکر یه جلد دیگه هستم...فقط مشکل شئونات اسلامی داره...:-2-43-:

یخرده از این روزا واونروزا زیاد استفاده کردی مطمئنم توی ویرایش ویه بازخونی همه ی اینا رو کم میکنی...
گفتن را وقتی به کارت میاد که تو اول شخص وادبی بنویسی
مثلا بگی
خستگی هایم یادم برود... ان روزها.... ان زمان ها...
ولی شما داری اول شخص عامی مینویسی... و گفتن را کمی خوشگل نمیکنه ...
ممنون میشم واسه کوری مثل من فونتتو سه کنی. .. بازم برمیگردم.:-2-40-:تا پست سه خوندم تا الان جز استارتش ک یخرده روز روز کردی بقیه عالی:-2-16-:

راجع اوایل داستان حق داری...با اینکه من هرپست رو ویرایش میکنم و میزارم...چند روز اوایل داستان رو میخوندم دیدم نیاز به ویرایش داره...یکی از دوستان هم تا پست 12 یا 13 همین ایراد رو گرفته بود...
دیگه بار اوله مینویسم...زمان لازمه تا دست راه بیافته...
چون خیلی حسی مینویسم یه موقع هایی یه چیزایی یادم میره...
شروع داستانم رو دوست دارم...از روزا گفتن تقصیر شخصیت آشفته داستانه نه من...:-2-35-:
راجع فونت هم کسی نخواسته بود...خودمم همیشه کنترل به اضافه + میگیرم راحت فونت بزرگ میشه...ولی باشه بزرگش میکنم عزیزم...
مرسی که وقت گذاشتی و سری به داستان من زدی...مرسی از همراهیت...:-2-40-:
خوشحال میشم تا آخر همرایم کنی و بازم اینجا بیای...:-2-40-:

Sahar.M
2012,07,25, ساعت : 11:59 PM
تکرار فعل دیدم ... نازی جمله اتو گرفته
یه متمم میخواد به ...
یه تضادی هست.
ببین ...
به ساعت نگاه کردم / نزدیک دو بود /همیشه ک قرص میخوردم ... بعدش که از خواب پا میشدم/ منگ بودم...
-------------------------------
این یه سبکه ...
-------------------------------
به ساعت نگاه میکنم/نزدیک دوئه/ همیشه که قرص میخورم بعدش که از خواب پا میشم منگم...
اینم یه سبکه...
ترکیبشون زیاد جالب نیست
یکی و اتخاب کن و تا انتها بنویس
اینطوری نگارشت تمیز تر میشه ...:-2-40-:
اگر منظور سپنتا از این لبخند نزدیک واقعی این بود ک ت صنعی نخندید
جمله ات اشکال داره
یه لبخند خو از اونا ک نزدیک واقعیت بود، زدم ورفتم...
رو...
یا قرارامو...:-2-40-:
پست 8
پست 9
ویرایششون کن/نیومده/حرص...
جمله ی شیرینی بود:-2-16-:
پست دوازده شوک...
باشه ی اول اضافه است ... همون نه جواب پرهام بود.
پست 14 مرفهانه
مرسی... جمله ی فکر شده ای بود:-2-16-:
چند تاشد؟
همه میدونستیم تو سالنن ... نیازی ب تکرارش نبود.
تا اخر پست 15... چ کیفی میده ی عالم پست نخونده داشته باشی
تن تن پست بذار بذار کلی پست داشته باشم
قلم شیوا و سلیس وساده ای داری:-2-41-::-2-25-::-2-08-:کشش خوبی هم داره . .. :-2-16-:مرسی از اینکه میویسی.
===========
عذرخواهی میکنم نوشتم سپنتا/ سپیتا ست ... میگم کورم میگید نه :-2-06-:اسم قشنگیه مرسی بخاطر فک کردن ب اسم شخصیتت:-2-40-:


من الان این شکلی هستم...:-2-31-:خجالت کشیدم از این غلط ها...:-2-15-:وای وای...میرم درستشون میکنم...
خب هیچ کس اینارو به من نگفت...خواننده های عزیز نقد همینه که خورشید جون داره انجام میده...
بی نهایت از دقتت ممنونم...:-2-40-:
من تو نوشتن تنبلم...ولی چشم سعی میکنم تند تند بنویسم...
مرسی از تو که میخونی:-2-40-::-2-40-:
خواهش میشه...خیلی ها اشتباه میگفتن...احتمالا مال فونت داستانه...
از همراهیت و دقتت کمال تشکرو دارم نویسنده مشهور و محبوب سایت...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,07,27, ساعت : 10:31 PM
سلام سحر جونم خوبی خسته نباشی دوست جونم
آقا اجازه ما یه چیزی کشف کردیم:-2-25-:
این سپیتا داره کم کم زندگی کردن تو ایران روش اثر میزاره اونم قلمبه شدنه حس کنجکاویشه:-2-22-:
البته کارن ادمیه که ادما رو نسبت به خودش کنجکاو میکنه اما سپیتای ما آدمی نیس که به هر کسی کنجکاو شه اما شد بهش تبریک میگم:-2-06-:به این میگن یه ایرانیه اصیل
دلم واسه رسام سوخید اما کیف کردم این سپیتا تو ضایع کردن آدما خیلی ماهره و خیلی با ادبانه و با احترام طرف رو شوت میکنه کنار کیف میده خیلی:-2-41-:
همه ما وقتی یه روز شاد و خوب داشته باشیم رومون اثر مثبت میزاره ممنون که یه حس طبیعی و واقعی رو توصیف کردی حس خوبی بوووووود
راستییییییییییییییییییییی من دلم واسه کارن تنگیده تو این چندتا پست نبود بیارش لفطا :-2-14-:
ممنونم سحر جونم بابت پستات منتظر ادامش هستم مثل همیشه
مطمئنم روز به روز همه چیز بهتر و خوب تر میشه و بچه ها بیشتر با داستان آشنا میشن و میترکونن
بچه هایی که کار اولشون رو میزارن واقعا سخته و به حمایت همه بچه ها و کاربران احتیاج دارن:-118-:

_SarA_
2012,07,28, ساعت : 03:27 PM
سه تا پست عقب مونده بودم كه الان خوندمش حسابي شرمنده تو و بقيه دوستام هستم .
راستش سحر جان من يه جورايي هنوز درگير قصه نشدم نميدونم شايد به خاطر اينكه من با داستانهايي كه گفتگو زياد داره يه كم دير ارتباط برقرار ميكنم . البته با روند داستانش پس اظهار نظر درباره خود قصه رو ميگذاارم براي چند پست بعدي تا بيبشتر درگير شده باشم . فعلا فقط ميتونم بگم كه شخصيت اصلي رمانت يعني سپيتا يه جورايي به نظر مياد خيلي آرومه دلم ميخواد تكونش بدم يه كمي شور و هيجان داشته باشه . البته خيلي دوست داشتني هم هست و اما قلمت همونطور كه قبلا گفتم خيلي قشنگ و روان مي نويسي يعني هيچ جاي رمان نميشه كه من گير كنم و مجبور بشم جمله رو دوباره تكرار كنم خيلي راحت مي خونمش . واقعا بهت تبريك ميگم
منتظر ادامه رمانت هستم گلم
موفق باشي

mersad20
2012,07,28, ساعت : 05:44 PM
:-2-25-:سلام عزیزم ؛قلم خوبی داری ، رمانت هم یه رمان خاص وزیباست:-2-40-:

Sahar.M
2012,07,29, ساعت : 07:45 PM
:-2-25-:سلام عزیزم ؛قلم خوبی داری ، رمانت هم یه رمان خاص وزیباست:-2-40-:

سلام عزیزم...مرسی از دلگرمیت...:-2-40-:


سلام سحر جونم خوبی خسته نباشی دوست جونم
آقا اجازه ما یه چیزی کشف کردیم:-2-25-:
این سپیتا داره کم کم زندگی کردن تو ایران روش اثر میزاره اونم قلمبه شدنه حس کنجکاویشه:-2-22-:
البته کارن ادمیه که ادما رو نسبت به خودش کنجکاو میکنه اما سپیتای ما آدمی نیس که به هر کسی کنجکاو شه اما شد بهش تبریک میگم:-2-06-:به این میگن یه ایرانیه اصیل
دلم واسه رسام سوخید اما کیف کردم این سپیتا تو ضایع کردن آدما خیلی ماهره و خیلی با ادبانه و با احترام طرف رو شوت میکنه کنار کیف میده خیلی:-2-41-:
همه ما وقتی یه روز شاد و خوب داشته باشیم رومون اثر مثبت میزاره ممنون که یه حس طبیعی و واقعی رو توصیف کردی حس خوبی بوووووود
راستییییییییییییییییییییی من دلم واسه کارن تنگیده تو این چندتا پست نبود بیارش لفطا :-2-14-:
ممنونم سحر جونم بابت پستات منتظر ادامش هستم مثل همیشه
مطمئنم روز به روز همه چیز بهتر و خوب تر میشه و بچه ها بیشتر با داستان آشنا میشن و میترکونن
بچه هایی که کار اولشون رو میزارن واقعا سخته و به حمایت همه بچه ها و کاربران احتیاج دارن:-118-:


سلام عزیزم...خوبی فرزانه عزیزم...
آره دیگه...توصیف بانمکی بود...:-2-22-:
آره این یه مهارت که محترمانه حرفت رو بزنی...منم حال میکنم...:mrgreen:
موافقم...همیشه یه روز خوب میتونه موثر باشه...
کارن هم پیداش میشه...
مرسی از حمایت تو دوست گلم...:-2-40-:


سه تا پست عقب مونده بودم كه الان خوندمش حسابي شرمنده تو و بقيه دوستام هستم .
راستش سحر جان من يه جورايي هنوز درگير قصه نشدم نميدونم شايد به خاطر اينكه من با داستانهايي كه گفتگو زياد داره يه كم دير ارتباط برقرار ميكنم . البته با روند داستانش پس اظهار نظر درباره خود قصه رو ميگذاارم براي چند پست بعدي تا بيبشتر درگير شده باشم . فعلا فقط ميتونم بگم كه شخصيت اصلي رمانت يعني سپيتا يه جورايي به نظر مياد خيلي آرومه دلم ميخواد تكونش بدم يه كمي شور و هيجان داشته باشه . البته خيلي دوست داشتني هم هست و اما قلمت همونطور كه قبلا گفتم خيلي قشنگ و روان مي نويسي يعني هيچ جاي رمان نميشه كه من گير كنم و مجبور بشم جمله رو دوباره تكرار كنم خيلي راحت مي خونمش . واقعا بهت تبريك ميگم
منتظر ادامه رمانت هستم گلم
موفق باشي

سلام دوستم...دشمنت شرمنده...
موافقم تا درگیر یه داستان نشی نمیشه نظری بدی...البته شاید کاستی از قلم منه که هنوز تورو درگیر نکرده...
سپیتا هم اومده تا شور و هیجان پیدا کنه...کم کم تکون میخوره گلم...
مرسی از تعریفت...مرسی از همراهیت عزیزم...:-2-40-:

_SarA_
2012,07,30, ساعت : 06:12 PM
..البته شاید کاستی از قلم منه که هنوز تورو درگیر نکرده...

اين چه حرفيه گلم قلمت هيچ موردي نداره . فقط من مثل همه باهوش و زود گير نيستم تا بيام تو يه رمان جا بيافتم يخورده طول ميكشه

polyantha
2012,07,31, ساعت : 01:28 AM
سلام سحرخانوم خوبین انشاالله:-118-:
خوب دلم خیلی واسه پرهام سوخت :-2-15-:میدونی قانونه دنیا همینه :یکی عاشق توست ، تو عاشق دیگری و دیگری عاشق دیگری...:-2-39-:
حقیقت همینه وقتی عاشقی حتی بعدها ...فراموش نمیکنیش:-2-30-:
یه حسی می گه حالا وسط این هاگیر واگیر...الآن کارن میاد میگه زیر ابرومو بگیر:-2-06-:
سپیباهم حق داره...چقدسخته دله کسی رو که دوسش داری بشکنی:-2-41-:
خوب الآن داستان داره حول روحیه گرفتن سپیتا پیش میره:-2-04-:...منم شدیدا با سپیتا در مورد حفظ حریم خصوصی موافقم ،فقط یکم دلم واسه رسام سوخت آخه طفلی گناه داشت بابا یکم ملایم تر میزدی تو برجکش:-2-10-:
کلا دلم سوخت ...:-2-07-:
درکل اشتباهای تایپی زیاد داری من فکر میکردم مهم نیست البته غلط های جمله بندی هم میذاشتم به حساب اشتباه تایپی ولی اگه شما دوست داری ما غلط املایی هم میگیریم ، آب حوضم میکشیم...:-2-27-:
فکر میکنم سپیتا یکم داره خودخواهانه رفتار میکنه و همه چیزوبا نفع و ضرر خودش میسنجه که این واسه منه خواننده که میخوام باهاش بعنوان اول شخص ارتباط برقرار کنم یکم آزار دهنده است .:-2-43-:..درسته که سختی کشیده است اما شرایط زندگیش طوری نیست که اینقدر داغون شده باشه مثلا قبلش آدم خیلی قوی ای بوده :-2-09-:خوب رفتار الانش مال یه آدم فوق العاده حساس ورنجدیده است :-2-31-:.سختی کشیده ولی نه اینقدر که این همهههههه خودخواه بشه...:-2-33-:
نمی گم توی رودربایستی با دیگران قرار بگیره :-2-10-:اما یکم مهربون تر حال ملتو بگیره :-2-01-:به جان خودم ثواب داره جای دوری نمیره ننه! :-2-12-:الهی که به حق این ماه عزیز اجرشو از خدا بیگیره مااااااااادر:-2-06-:...
چه بخوای چه نخوای ما تا تهه داستان باهاتییییم...:-120-::-2-32-:

Sahar.M
2012,07,31, ساعت : 02:04 AM
اين چه حرفيه گلم قلمت هيچ موردي نداره . فقط من مثل همه باهوش و زود گير نيستم تا بيام تو يه رمان جا بيافتم يخورده طول ميكشه


لطف داری سارا جان...امیدورام زودتر ارتباط برقرار کنی که من از نظراتت بهره مند بشم...
مرسی از همراهیت...:-2-40-:

سلام سحرخانوم خوبین انشاالله:-118-:
خوب دلم خیلی واسه پرهام سوخت :-2-15-:میدونی قانونه دنیا همینه :یکی عاشق توست ، تو عاشق دیگری و دیگری عاشق دیگری...:-2-39-:
حقیقت همینه وقتی عاشقی حتی بعدها ...فراموش نمیکنیش:-2-30-:
یه حسی می گه حالا وسط این هاگیر واگیر...الآن کارن میاد میگه زیر ابرومو بگیر:-2-06-:
سپیباهم حق داره...چقدسخته دله کسی رو که دوسش داری بشکنی:-2-41-:
خوب الآن داستان داره حول روحیه گرفتن سپیتا پیش میره:-2-04-:...منم شدیدا با سپیتا در مورد حفظ حریم خصوصی موافقم ،فقط یکم دلم واسه رسام سوخت آخه طفلی گناه داشت بابا یکم ملایم تر میزدی تو برجکش:-2-10-:
کلا دلم سوخت ...:-2-07-:
سلام بر دوست گلم...شکر خوبم...
منم دلم سوخت...بیشتر از همه ی شما ها که خوندین...باور کن...اما این قانون زندگی...و حق با تو..
کلا کارن تو هاگیر واگیر پیداش میشه...:-2-06-:
آره دخترمون داره تغییر میکنه...منم موافقم...
موافقم رسام بد خورد تو برجکش...:-2-35-:

درکل اشتباهای تایپی زیاد داری من فکر میکردم مهم نیست البته غلط های جمله بندی هم میذاشتم به حساب اشتباه تایپی ولی اگه شما دوست داری ما غلط املایی هم میگیریم ، آب حوضم میکشیم...:-2-27-:

این سانی آبروم رو برد...گاهی حواس ادم نیست دیگه...
مال اشتباه تایپی...گاهی جمله بندی ها هم مال نوع حرف زدنه خودمه که تاثیر میزاره...زیاد فعل هارو پس و پیش میکنم...:-2-27-:
شما غلط بگیر...ما درستش میکنیم...
دستتم درد نکنه...:-2-40-:

فکر میکنم سپیتا یکم داره خودخواهانه رفتار میکنه و همه چیزوبا نفع و ضرر خودش میسنجه که این واسه منه خواننده که میخوام باهاش بعنوان اول شخص ارتباط برقرار کنم یکم آزار دهنده است .:-2-43-:..درسته که سختی کشیده است اما شرایط زندگیش طوری نیست که اینقدر داغون شده باشه مثلا قبلش آدم خیلی قوی ای بوده :-2-09-:خوب رفتار الانش مال یه آدم فوق العاده حساس ورنجدیده است :-2-31-:.سختی کشیده ولی نه اینقدر که این همهههههه خودخواه بشه...:-2-33-:
نمی گم توی رودربایستی با دیگران قرار بگیره :-2-10-:اما یکم مهربون تر حال ملتو بگیره :-2-01-:به جان خودم ثواب داره جای دوری نمیره ننه! :-2-12-:الهی که به حق این ماه عزیز اجرشو از خدا بیگیره مااااااااادر:-2-06-:...

ببین سپیتا شخصیتش همینه...همین جوری پا گرفته،زندگی اونطرفش به این رفتارش بیشتر دامن زده...بعدم سپیتا مثل همه ی ما رفتارای خوب و بد داره دیگه...
موافقم آدمای خودخواه آزاردهنده ان...اما نصف ادمای دورو برمون خودخواهن...یکیش داداش خودم...یکیش خود من...همه کمو بیش خودخواهن...
خودخواه شدن به سختی کشیدن اونقدر ربط نداره...یه جورایی به خانواده و نوع بزرگ شدن و اجتماع مربوطه...البته به نظر من...بعدم این خصیصه رفتاری...حتی اگه غلط...
البته خودخواهی سپیتا همیشگی نیست...شامل همه هم نیست...
آدمای رک و صادق لاجرم حال میگیرن...ولی باشه من باهاش صحبت میکنم یکم ملایم بشه...:mrgreen:

چه بخوای چه نخوای ما تا تهه داستان باهاتییییم...:-120-::-2-32-:

خیلی هم خوشحال میشم که تو همراهم باشی تا آخر داستان...مرسی...:-2-40-:

تی تی جون
2012,07,31, ساعت : 12:12 PM
قشنگهه:-118-:

_SarA_
2012,08,01, ساعت : 05:11 PM
واي سحر با اين پست اخر دلم بدجور گرفت
الان اشك تو چشمام حلقه زده ... هيچ خوب نيستم .... دلم خيلي سوخت
براي هر دوشون ...

Sahar.M
2012,08,01, ساعت : 05:46 PM
واي سحر با اين پست اخر دلم بدجور گرفت
الان اشك تو چشمام حلقه زده ... هيچ خوب نيستم .... دلم خيلي سوخت
براي هر دوشون ...

منم وقتی مینوشتم خوب نبودم...خیلی بیشتر از اینا حس پرهام گفتنی بود...از من برنیومد...
دل منم خیلی سوخت سارا جون...


قشنگهه:-118-:
ممنون عزیزم....ولی این پست اسپم حساب میشه...مدیرا ممکنه تذکر بدن...خواهشا نظر بده که مشکلی نباشه...
به هر صورت مرسی از لطفت دوستم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,08,02, ساعت : 12:35 PM
سلام سحر جونم بابت تاخیرم معذرت میخوام اما واقعا نشد که زودتر بیام عزیزم شرمنده:-118-:
اول از هرچی یه اشتباه تایپی داشتی فکر کنم به جای سپیتا نوشتی پریا
پریا_الو...پریا...بردار گوشی رو....نیستی؟!!...نیومدی هنوز...تا الان باید میرسیدی؟!!...کلک کجا
منم مثل سپیتا پرهام رو دوست دارم واقعا فوق العادس خیلی مهربون و دوست داشتنیه ولی جنس دوست داشتنش فرق میکنه خاصه چقدر منطقی بود اصلا اصرار نکرد و من اینو دوست داشتم و از بحثشون لذت بردم:-2-41-:
درسته منطقیه و به قول خودش مرد اما خب گناه داره ایشالا خوشبخت بشه هرچند گفت همیشه عاشق سپیتا میمونه آخی پسرمون صبوره خیلی
این پریام که مثل همیشه شیطونه خیلی باحاله با اون چشمای هیزش:-2-27-:
خیلی عالی همه چیز رو به تصویر میکشی نه زیاده گویی داره نه کلی به جا و زیباست مرسی سحری
یعنی این کارن کجا کذاشته رفته بچه؟؟؟نگرانی خواهرش خیلی خوب بود همیشه خواهرا نگران برادرشون هستن اونم چه برادری مامان
ناراحت بودن سپیتا همش به خاطر پرهام بود یا اینکه نگران کارنم شده بود؟؟؟:mrgreen:
مرسی سحر عالی بود مثل همیشه فدات شم منتظر ادامش هستم ببینم این کارن مارمولک کجاس اگه واقعا شب بیاد اونجا این کاملیا دوباره میره تو فکر رابطه و اینا ها:-2-14-:
راستی راستی .....وایسا نریا .......بازم حرف دارم تازه یادم اومد
این ولنتاین و خوب اومدی تو ایران بیشتر بهش بها میدن :-2-16-:من دوس دارم جشن های این مدلی رو که همه باهم خوب و صمیمی هستن از جمع اینا هم لذت میبرم منتظر جشنشون هستم
فقط سحر جون نمیشه کارن رو هم ببری جشن بچه دلش وا میشه یکم اونجا قر بده خودشو خالی کنه
این لباسای باز سپیتا آخر کار دستش میده یا کار دست کارن میده من مطمئنم:-2-22-:
خب من دیگه رفتم فعلا عزیزم:-118-:

Sahar.M
2012,08,02, ساعت : 06:16 PM
سلام سحر جونم بابت تاخیرم معذرت میخوام اما واقعا نشد که زودتر بیام عزیزم شرمنده:-118-:
سلام عزیزم...خواهش گلم تو لطف میکنی میای نقد...:-2-40-:

اول از هرچی یه اشتباه تایپی داشتی فکر کنم به جای سپیتا نوشتی پریا
پریا_الو...پریا...بردار گوشی رو....نیستی؟!!...نیومدی هنوز...تا الان باید میرسیدی؟!!...کلک کجا

نه گلم اشتباه تایپی نیست...اینجا پریا داره تو پیغامگیر حرف میزنه...:-2-35-:

منم مثل سپیتا پرهام رو دوست دارم واقعا فوق العادس خیلی مهربون و دوست داشتنیه ولی جنس دوست داشتنش فرق میکنه خاصه چقدر منطقی بود اصلا اصرار نکرد و من اینو دوست داشتم و از بحثشون لذت بردم:-2-41-:
درسته منطقیه و به قول خودش مرد اما خب گناه داره ایشالا خوشبخت بشه هرچند گفت همیشه عاشق سپیتا میمونه آخی پسرمون صبوره خیلی

موافقم...گاهی دوست داشتن آدما به بودن در کنار هم ختم نمیشه...دوری دوستی...

این پریام که مثل همیشه شیطونه خیلی باحاله با اون چشمای هیزش:-2-27-:
خیلی عالی همه چیز رو به تصویر میکشی نه زیاده گویی داره نه کلی به جا و زیباست مرسی سحری

مرسی فدات شم...خوشحالم که نظرت مثبته...:-2-16-:

یعنی این کارن کجا کذاشته رفته بچه؟؟؟نگرانی خواهرش خیلی خوب بود همیشه خواهرا نگران برادرشون هستن اونم چه برادری مامان
ناراحت بودن سپیتا همش به خاطر پرهام بود یا اینکه نگران کارنم شده بود؟؟؟:mrgreen:
مرسی سحر عالی بود مثل همیشه فدات شم منتظر ادامش هستم ببینم این کارن مارمولک کجاس اگه واقعا شب بیاد اونجا این کاملیا دوباره میره تو فکر رابطه و اینا ها:-2-14-:

منم نمیدونم کجا بوده...:mrgreen:
سپیتا ناراحت پرهامه...کارن کیه بابا...:mrgreen:
دیگه خواهره و فکرش به هزار جا میره...:-2-08-:

راستی راستی .....وایسا نریا .......بازم حرف دارم تازه یادم اومد
این ولنتاین و خوب اومدی تو ایران بیشتر بهش بها میدن :-2-16-:من دوس دارم جشن های این مدلی رو که همه باهم خوب و صمیمی هستن از جمع اینا هم لذت میبرم منتظر جشنشون هستم
فقط سحر جون نمیشه کارن رو هم ببری جشن بچه دلش وا میشه یکم اونجا قر بده خودشو خالی کنه
این لباسای باز سپیتا آخر کار دستش میده یا کار دست کارن میده من مطمئنم:-2-22-:
خب من دیگه رفتم فعلا عزیزم:-118-:


آره ولنتاین خوبه...اما الان بیشتر جنبه لوس بازی پیدا کرده...البته به نظر من...:-2-28-:
کارنم پیداش میشه...میاریمش...
نترس بچم حواسش هست این لباسای بازشو کجا بپوشه...:mrgreen:
مرسی که هستی و انقدر همراهی دوست گلم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,08,02, ساعت : 10:05 PM
آره ولنتاین خوبه...اما الان بیشتر جنبه لوس بازی پیدا کرده...البته به نظر من...:-2-28-:
کارنم پیداش میشه...میاریمش...
نترس بچم حواسش هست این لباسای بازشو کجا بپوشه...:mrgreen:
مرسی که هستی و انقدر همراهی دوست گلم...:-2-40-:

دقیقا به نظر منم لوس بازی بیشترش
مرسی سحر جون که تیکه به تیکه حرفارو میخونی و جواب میدی مرسی از توجهت:-118-:
و خیلی خیلی مرسی بابت امضای قشنگت:-2-40-:
خوشحالم که دوستانی مثل شما دارم

ebrahimi.fari
2012,08,04, ساعت : 07:46 PM
سلام گلم


واقعا عالی

perfect

خسته نباشی عزیز به همین روند ادامه بدین که خیلی خوبه و بسیار لذت می بریم :-118-::-2-40-:

fArzane.Far
2012,08,05, ساعت : 03:33 PM
کلا از حرف زدن های این دوتا با هم لذت میبرم خفن:-2-25-:
هم قهر و دعواشون قشنگ و لذت بخشه ..هم شوخی ها و شیطنتاشون:-2-41-:
کارن خیلی با شعور و فهمه.. تا حالا چند بار بعد از اینکه دیده رفتارش زیاد خوب نبوده زنگ زده معذرت خواسته
کاری که خیلی مردا انجام نمیدن.. انگار ازشون کم میاد یه عذرخواهی کنن..ازش خوشم میاد خیلی زیاد
امروز اعصابم خیلی قاطی پاتی بود:-2-09-: با خوندن این دوتا پستت حالم خوب شد :-2-16-:
وقتی مکالمات بین کارن و سپیتا رو میخوندم ..لبخند میزدم از رفاقت قشنگشون
ممنون سحر.. خیلی قشنگ بود.. مخصوصا پست آخرت
منتظر ادامش هستم دوستم مثل همیشه:-118-:

sparrow
2012,08,05, ساعت : 10:10 PM
اول یه خسته نباشید جانانه بابت پست های اخیرت...:-2-40-:
درسته که مکالمه ها, فضاسازی و توصیفات همه عالی و بجاست... زیاده گویی نداری و همه چی رو به موقع توضیح میدی اما بنظرم بهتره یه کوچولو در مورد کارن شفاف سازی بشه...
درسته که فعلا حضور کمتری توی داستان داره ولی مطمئنا یکی از مهره های کلیدیه و باید بیشتر ازش بدونیم...
هر چند که تو خودت به عنوان نویسنده به این موضوع آگاه هستی و میدونی که چه موقعی کارن وارد کنی...
سپیتا هنوزم نفوذ ناپذیره و خیلی محتاط داره با همه برخورد میکنه... بازم میگم از رک گوییش لذت میبرم... جز خصوصیت اخلاقی هست که میپسندم...
نقش بابای سپیتا هم توی زندگیش کمه اونم با توجه به اینکه میدونه دخترش توی یک دوره ایی افسردگی داشته... بالاخره اون دو تا الان فقط همدیگرو دارن...
خیلی مشتاقم تا سپیتای شاد و خندون رو ببینم... میدونم حالا حالاها این اتقاق نمی افته ولی در کل خوندن ازش توی اون شرایط برام جالبه...
و البته خیلی دوست دارم که داستانت وارد سیر اصلیش بشه چون بنظرم هنوز روی سپیتا میچرخه...
این برادر پرهامم خیلی با شعورهااا... از فهمیده بودن لذت بردم...
بی صبرانه منتظر ادامه ش هستم...
موفق باشی فدات شم...

Sahar.M
2012,08,05, ساعت : 11:41 PM
سلام گلم


واقعا عالی

perfect

خسته نباشی عزیز به همین روند ادامه بدین که خیلی خوبه و بسیار لذت می بریم :-118-::-2-40-:

سلام عزیزم...ممنون از انرژی که دادی...
ولی لطف کن نظر هم بده چون اینجوری پستت اسپم محسوب نمیشه...
مرسی از همراهیت...:-2-40-::-2-40-:


کلا از حرف زدن های این دوتا با هم لذت میبرم خفن:-2-25-:
هم قهر و دعواشون قشنگ و لذت بخشه ..هم شوخی ها و شیطنتاشون:-2-41-:
کارن خیلی با شعور و فهمه.. تا حالا چند بار بعد از اینکه دیده رفتارش زیاد خوب نبوده زنگ زده معذرت خواسته
کاری که خیلی مردا انجام نمیدن.. انگار ازشون کم میاد یه عذرخواهی کنن..ازش خوشم میاد خیلی زیاد
امروز اعصابم خیلی قاطی پاتی بود:-2-09-: با خوندن این دوتا پستت حالم خوب شد :-2-16-:
وقتی مکالمات بین کارن و سپیتا رو میخوندم ..لبخند میزدم از رفاقت قشنگشون
ممنون سحر.. خیلی قشنگ بود.. مخصوصا پست آخرت
منتظر ادامش هستم دوستم مثل همیشه:-118-:

سلام فرزانه گلم...
آره...دقیقا میخوام بگم عذر خواهی از یه رفتار غلط اصلا از آدم چیزی کم نمیکنه...بلکه باعث احترام بیشتر هم میشه...آدم با فهم و شعور اشتباهشو میپذیره و عذر خواهی رو کوچیک شدن نمیپنداره...البته به نظر من...:-2-38-:
خوشحالم که حست رو تغییر داده و حالت خوب شده...
مرسی از همیشه بودنت گلم...:-2-40-::-2-40-:


اول یه خسته نباشید جانانه بابت پست های اخیرت...:-2-40-:

مرسی گلم...:-2-40-:

درسته که مکالمه ها, فضاسازی و توصیفات همه عالی و بجاست... زیاده گویی نداری و همه چی رو به موقع توضیح میدی اما بنظرم بهتره یه کوچولو در مورد کارن شفاف سازی بشه...
درسته که فعلا حضور کمتری توی داستان داره ولی مطمئنا یکی از مهره های کلیدیه و باید بیشتر ازش بدونیم...
هر چند که تو خودت به عنوان نویسنده به این موضوع آگاه هستی و میدونی که چه موقعی کارن وارد کنی...

مرسی از تعریفت عزیزم...
اما راجع شفاف سازی...میدونم که خواننده دوست داره بیشتر ازش بدونه...اما نمیشه...شاید حالا حالا ها چیزی که باب دل خواننده باشه اتفاق نیافته...کارن وقتی از مجهول بودنش کم میشه که سپیتا بخواد ازش بدونه...یا ارتباطشون پر رنگ تر بشه...:mrgreen:

سپیتا هنوزم نفوذ ناپذیره و خیلی محتاط داره با همه برخورد میکنه... بازم میگم از رک گوییش لذت میبرم... جز خصوصیت اخلاقی هست که میپسندم...

آره...هنوز محتاطانانه داره آدم ها رو میپذیره...

نقش بابای سپیتا هم توی زندگیش کمه اونم با توجه به اینکه میدونه دخترش توی یک دوره ایی افسردگی داشته... بالاخره اون دو تا الان فقط همدیگرو دارن...

راجعه ارتباطش با پدرش...کم نیست...با میل و تلفن ارتباط دارن اما من کمتر راجعش نوشتم...اشاره خوبی بود...باید بنویسم که شما هم بدونید ارتباطشون کم نیست،گاهی یادم میره چیرو ننوشتم چیرو نوشتم:-2-38-:...ولی به هر حال شغل پدرش و بازه زمانی بینیشون ارتباط تلفنی رو کم میکنه...

خیلی مشتاقم تا سپیتای شاد و خندون رو ببینم... میدونم حالا حالاها این اتقاق نمی افته ولی در کل خوندن ازش توی اون شرایط برام جالبه...

دقیقا این اتفاق خیلی آروم پیش میاد...مونده حالا...

و البته خیلی دوست دارم که داستانت وارد سیر اصلیش بشه چون بنظرم هنوز روی سپیتا میچرخه...

ببین...روند اصلی داستان خود سپیتا و اتفاقای دورو برشه...ولی اگه منظروت تکون خوردن سپیتاست که داره اتفاق میفته...من همه چی رو از زبون سپیتا میگم...پس باید منتظر تحولش و ارتباطاتش باشیم...تو میخوای داستان روی کی بچرخه؟؟؟:-2-37-:

این برادر پرهامم خیلی با شعورهااا... از فهمیده بودن لذت بردم...
بی صبرانه منتظر ادامه ش هستم...
موفق باشی فدات شم...

منم پرهام و با شعور بودنش رو دوست دارم....یه شعور نسبی که هر مردی بهتره داشته باشه...عشق نباید شعور رو زیر سوال ببره...
مرسی از تو که از اول همراهم بودی گلم...:-2-40-::-2-40-:

_SarA_
2012,08,06, ساعت : 09:09 PM
سلام عزيزم . دستت درد نكنه بابت پست قشنگت امروز حالم براي رمان خودم خيلي گرفته بود اما شيطنت هاي كارن باعث شد يه خورده لبخند بزنم
دوستش دارم اذيتش نكن ...
شيطنتهاي كلامي اش رو هم دوست ميدارم :-2-40-:

_SarA_
2012,08,07, ساعت : 03:33 PM
پشت در كارن بوده ديگه ؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-27-:


.قوی بودن ارثی از بابا بود...کاش وارث خوبی باشم...

اينجور جمله هاي ربطي رو خيلي دوست دارم خيلي :-118-:

Sahar.M
2012,08,07, ساعت : 04:29 PM
سلام عزيزم . دستت درد نكنه بابت پست قشنگت امروز حالم براي رمان خودم خيلي گرفته بود اما شيطنت هاي كارن باعث شد يه خورده لبخند بزنم
دوستش دارم اذيتش نكن ...
شيطنتهاي كلامي اش رو هم دوست ميدارم :-2-40-:


پشت در كارن بوده ديگه ؟؟؟؟؟؟؟؟ :-2-27-:



اينجور جمله هاي ربطي رو خيلي دوست دارم خيلي :-118-:

سلام بر سارا خانوم گل...چه خوب که حالت با خوندن داستانم عوض میشه...لبخند میزنی...

والا چی بگم سارا جونم...انشالا که بوده...:mrgreen:

مرسی گلم...سعی میکنم از این جمله ها بگم اما استعدادم در همین حد...اینم از دستم در رفته...وگرنه من فقط بلدم ساده بنویسم...

از حضور همیشگیت ممنونم دوست خوبم...:-2-40-::-2-40-:

fArzane.Far
2012,08,07, ساعت : 06:44 PM
یعنی من کشته و مرده ی لباسایی هستم که این سپیتا میپوشه:-2-06-:
پسر مردم از دست رررررفت
حق داشته شوکه بشه منم که هم جنسشم شوکه شدم چه برسه به کارن بیچاره
چه بابای مهربونی داره این دختر
دوسش دارم با اینکه تاحالا حضورش خیلی کم رنگ بوده
اما همین که انقدر عشقش به همسر و دخترش قوی و مقدسه واسم قابل احترام و دوست داشتنیه
بیشتر مردا بعد مرگ زنشون هوس یکی بهترشو میکنن
به این میگن یه مرد نمونه
مرسی سحر:-118-:
منتظر ادامش هستما یادت نره:-2-41-:

polyantha
2012,08,07, ساعت : 07:10 PM
سلام سحر خانوم
میگم لباسای سپیتا یکم دست و پاگیره :-2-27-:بابا اینقد به بچه سخت نگیر یکم راحتش بزار آخه قراره بوسش کنه :-2-06-::mrgreen:
از کل کل های بامزشون خوشم اومد :-2-14-:. فقط یکم روند داستان یکنواخت شده کی قراره یه اتفاقی بیفته:-2-35-:
راستی امشب منو از دعات محروم نکن

Sahar.M
2012,08,07, ساعت : 07:21 PM
یعنی من کشته و مرده ی لباسایی هستم که این سپیتا میپوشه:-2-06-:
پسر مردم از دست رررررفت
حق داشته شوکه بشه منم که هم جنسشم شوکه شدم چه برسه به کارن بیچاره
چه بابای مهربونی داره این دختر
دوسش دارم با اینکه تاحالا حضورش خیلی کم رنگ بوده
اما همین که انقدر عشقش به همسر و دخترش قوی و مقدسه واسم قابل احترام و دوست داشتنیه
بیشتر مردا بعد مرگ زنشون هوس یکی بهترشو میکنن
به این میگن یه مرد نمونه
مرسی سحر:-118-:
منتظر ادامش هستما یادت نره:-2-41-:


منم همین طور فرزانه جون...کارن که هیچی منم تو شوکم...:mrgreen:
موافقم...همچین همسر ها و پدرهایی نمونه ان...منم دوسش دارم...
دیگه کم رنگیش کلا به خاطر شغلشه...و اینکه همیشه تو زندگی سپیتا کم رنگ اما موثر بوده...
قربونت عزیزم...:-2-40-:



سلام سحر خانوم
میگم لباسای سپیتا یکم دست و پاگیره :-2-27-:بابا اینقد به بچه سخت نگیر یکم راحتش بزار آخه قراره بوسش کنه :-2-06-::mrgreen:
از کل کل های بامزشون خوشم اومد :-2-14-:. فقط یکم روند داستان یکنواخت شده کی قراره یه اتفاقی بیفته:-2-35-:

سلام دوست گلم...
من سخت نمیگیرم...خودش سختشه...به من باشه اصلا نپوشه...والا:-2-06-:
کی قراره کیه و ببوسه؟؟:-2-37-:
اتفاقا کم کم میفته...من کلا مدلم یواشه...:mrgreen:
دیگه کم و کاستی هارو ببخش دوستم...:-2-40-::-2-40-:

polyantha
2012,08,07, ساعت : 07:28 PM
سپیتا به باباش قول داد فرد پشت درو ببوسه:mrgreen:
راستی یه سوال :توی آمریکا به یه ایرانی اجازه میدن شغلی مثه خابانی داشته باشه؟
از طرف منم کارنو ببوس:-2-14-:
امشب منو یادت نره دوستم...حمیده ام

Sahar.M
2012,08,07, ساعت : 07:39 PM
سپیتا به باباش قول داد فرد پشت درو ببوسه:mrgreen:
راستی یه سوال :توی آمریکا به یه ایرانی اجازه میدن شغلی مثه خابانی داشته باشه؟
از طرف منم کارنو ببوس:-2-14-:
امشب منو یادت نره دوستم...حمیده ام

از اون جهت...آره قول داد...قولش قوله...:-2-06-:
آره عزیزم...من پدر خودم خلبانه...دوست پدرم چند سال پیشا حدود (10 تا 12 سال پیش) مهاجرت کرد آمریکا و مشغول شد...بیشتر خلبانای قدیمی تحصیل کرده خود آمریکا هستن واسه همین مشکلی نیست...تازه خلبانای ایرانی بهترین خلبانا هستن...:-2-27-::-2-16-:
حتما میبوسم...خیالت راحت...
حمیده جون تو هم منو حسابی یاد کن...:-2-40-::-2-40-:

azda
2012,08,09, ساعت : 12:06 AM
چرا سپیتا اینهمه از خودش متشکره؟ دیگه زیادی می خواد مستقل و محکم به نظر بیاد اونقدر که یه وقتایی زمخت میشه و از حالت زنانگی در میاد یه قسمت از وجود هر زنی وابسته ست احتیاج به حمایت داره همونقدر که یه زن اویزون واسه هیچ مردی جذاب نیست یه زن زیادی مستقل هم دافعه داره یه وقتا هم زیادی رکه هر چیزی تعادلش خوبه نه زیادی رک بودن خوبه نه زیادی تعارفی بودن این سپیتا انگارخیلی جوگیر زندگی تو خارج شده کسی رو می شناسم که 30 ساله داره تو اروپا زندگی می کنه اما هنوز فارسی رو با لهجه ی شیرازی حرف میزنه هنوزم تکیه کلاماش شوخیاش احساساتش عین زنای ایرانیه سپیتا انگار خیلی جوگیر شده خوشم میاد کارن خوب از پسش برمیاد:-15-:

Sahar.M
2012,08,09, ساعت : 01:35 AM
چرا سپیتا اینهمه از خودش متشکره؟ دیگه زیادی می خواد مستقل و محکم به نظر بیاد اونقدر که یه وقتایی زمخت میشه و از حالت زنانگی در میاد یه قسمت از وجود هر زنی وابسته ست احتیاج به حمایت داره همونقدر که یه زن اویزون واسه هیچ مردی جذاب نیست یه زن زیادی مستقل هم دافعه داره یه وقتا هم زیادی رکه هر چیزی تعادلش خوبه نه زیادی رک بودن خوبه نه زیادی تعارفی بودن این سپیتا انگارخیلی جوگیر زندگی تو خارج شده کسی رو می شناسم که 30 ساله داره تو اروپا زندگی می کنه اما هنوز فارسی رو با لهجه ی شیرازی حرف میزنه هنوزم تکیه کلاماش شوخیاش احساساتش عین زنای ایرانیه سپیتا انگار خیلی جوگیر شده خوشم میاد کارن خوب از پسش برمیاد:-15-:


دوست گلم...با بخشی از حرفات موافقم...این که متعادل بودن از همه چیز بهتره...درسته...اما چند درصد آدم های اطرافمون متعادل هستن؟!!!
سپیتا جوگیر خارج بودن نیست...بحث سر شخصیتشه...این رک بودنه تو وجودشه...این که قوی باشه تو وجودشه...حالا یه سری عامل ها باعث تضعیف یا تقویت بعضی از رفتاراش شده...
راجبه حمایت هم درسته هر زنی تو وجودش هر چه قدر هم که قوی باشه دنبال حامی هست و به تکیه گاه احتیاج داره...سپیتا هم مستثنا نیست...اما وقت لازمه تا بفهمه...
کلا سخت بودن سپیتا واسه شرایطی که داشته...فکر میکنه این سختی کمک کننده است...ولی الزاما قرار نیست درست فکر کنه...شخصیت سپیتا همه چیز مثبت نیست...
دست بالای دست بسیار است عزیزم...این یه قانونه...
مرسی که اومدی و نظرت رو دادی...:-2-40-:

mahsa.s.t.n.y.
2012,08,09, ساعت : 11:23 AM
سلام عزيزم داستانت رو خيلى خيلى دوسش دارم نوع نكارشت عاليه همينجورى ادامه بده كه من عاشقشم
فقط اين سبيتا بعضى جاها ديكه زيادى رك ميشه هاااااااااا ولى بازم دوسش دارم

Sahar.M
2012,08,10, ساعت : 05:25 AM
سلام عزيزم داستانت رو خيلى خيلى دوسش دارم نوع نكارشت عاليه همينجورى ادامه بده كه من عاشقشم
فقط اين سبيتا بعضى جاها ديكه زيادى رك ميشه هاااااااااا ولى بازم دوسش دارم

سلام عزیزم...
مرسی از تعریفت...و روحیه بخشیت...
راجبه رک بودن سپیتا...نمیدونم چی شده که به نظرتون داره زیادی میشه...ولی بپذیرید که این شخصیتشه و درسته گاهی آزاردهنده میشه...قرار نیست یه شخصیت کامل و بی نقص داشته باشیم...
ممنون از همراهیت...:-2-40-:

مامان زهره
2012,08,11, ساعت : 06:03 AM
قلمت عاليه عزيزم. كارنو دوست دارم ولي دلم براي پدرام خيلي ميسوزه.:-2-30-:

مامان زهره
2012,08,11, ساعت : 06:09 AM
تو رو خدا بيشتر پست بذار با شوق و ذوق مياييم فقط يه پست. بازم ممنون عزيزم :-118-:

_SarA_
2012,08,11, ساعت : 05:43 PM
خانم اجازه نوشتي كه نقد براي بيان كردن اشكالات نويسنده خوب يعني الان منكه اشكال نديدم نبايد بيام اينجا ؟؟؟؟؟؟؟ خوب واقعا قلمت رو دوست دارم گنگ نيست ،لوس بازي نداره مشكل نگارشي هم نداره . داستان هم كه تا اينجاش خوب پيش رفته
فقط يه كم بيشتر بنويسم :d

fArzane.Far
2012,08,11, ساعت : 10:15 PM
سلام سحر خانوم... خوبی دوستم:-2-40-:
منم با حرف سارا موافقم
منم اشکالی ندیدم ولی کلا هر پستی که میخونم میام اینجا و ابراز وجود میکنم دور هم باشیم:-2-06-:
شوخی میکنم عزیزم داستان قشنگت چیزی کم نداره
بیچاره کارن که از عمد دید نزد تن و بدن این سپیتا خانومو خب بچه چشماش افتاد دیگه
این سپیتا بد باهاش برخورد کرد بچه حق داشت ناراحت باشه البته به نظرم باید تاحالا اخلاق تند و تیز سپیتا دستش اومده باشه ولی خب دیگه دلش کوچیکه زودی ناراحت میشه
اون تیکه رو خیلی دوست داشتم که گفت استفاده بصری بردی دمت گرم واقعا:-2-41-:
مرسی مرسی سحر
امشب منو یادت نره دوسی
التماس دعا:-118-:
اهان راستی منتظر ادامش هستم دوستم:-2-25-: میدونم تو این روزا نوشتن چقدر سخته خودمم خیلی کم کار شدم
موفق باشی

Sahar.M
2012,08,12, ساعت : 02:09 AM
قلمت عاليه عزيزم. كارنو دوست دارم ولي دلم براي پدرام خيلي ميسوزه.:-2-30-:


تو رو خدا بيشتر پست بذار با شوق و ذوق مياييم فقط يه پست. بازم ممنون عزيزم :-118-:

سلام دوستم...ممنون از تعریفت...پدرام نه گلم پرهام...:-2-35-:
من شرمنده ام...این شب های قدر نشد بنویسم و براتون پست بزارم...من معولا تاخیر ندارم...اما این دور روز رو فردا جبران میکنم...
ممنون از همراهیت...:-2-40-:


خانم اجازه نوشتي كه نقد براي بيان كردن اشكالات نويسنده خوب يعني الان منكه اشكال نديدم نبايد بيام اينجا ؟؟؟؟؟؟؟ خوب واقعا قلمت رو دوست دارم گنگ نيست ،لوس بازي نداره مشكل نگارشي هم نداره . داستان هم كه تا اينجاش خوب پيش رفته
فقط يه كم بيشتر بنويسم :d

سلام بر سارا خانوم گل...
شما بسیار به من لطف داری عزیزم...شرمنده میکنی...میدونم نقص هایی هست ولی به روم نیمارین...
من خیلی تنبلم...ولی چشم تلاش میکنم بیشتر بنویسم...
مرسی از بودنت و دلگرمی دادنت...:-2-40-:


سلام سحر خانوم... خوبی دوستم:-2-40-:
منم با حرف سارا موافقم
منم اشکالی ندیدم ولی کلا هر پستی که میخونم میام اینجا و ابراز وجود میکنم دور هم باشیم:-2-06-:
شوخی میکنم عزیزم داستان قشنگت چیزی کم نداره
بیچاره کارن که از عمد دید نزد تن و بدن این سپیتا خانومو خب بچه چشماش افتاد دیگه
این سپیتا بد باهاش برخورد کرد بچه حق داشت ناراحت باشه البته به نظرم باید تاحالا اخلاق تند و تیز سپیتا دستش اومده باشه ولی خب دیگه دلش کوچیکه زودی ناراحت میشه
اون تیکه رو خیلی دوست داشتم که گفت استفاده بصری بردی دمت گرم واقعا:-2-41-:
مرسی مرسی سحر
امشب منو یادت نره دوسی
التماس دعا:-118-:
اهان راستی منتظر ادامش هستم دوستم:-2-25-: میدونم تو این روزا نوشتن چقدر سخته خودمم خیلی کم کار شدم
موفق باشی


سلام به روی ماهت...تو که دوست جون خودمی و با اومدنت اینجا منو سرشار انرژی میکنی...
تو و سارا بسی لطف دارین به من...
آره دیگه از عمد نبود...ولی همچین کارش درستم نبود...کار سپیتا هم درست نبود...حل میشه به امید خدا...

مرسی از تو...حتما
خیلی ممنون که درکم میکنی...وای واقعا نبودم که براتون بنویسم...جبران میشه...
مرسی از همیشه بودنت...:-2-40-:

polyantha
2012,08,12, ساعت : 10:03 PM
سلام سحری...:-2-25-:
آخ که من چقد حال میکنم با این رک بودن و قُد بودن سپیتاااااااا :-2-32-:مثه خودمه :-2-16-:...هرچند که تا دلت بخواد بخاطر این مسئله منو شکستن :-2-30-:...هی هی هی سر درد دلمو وا کردی...:-2-06-:
ولی کار کارنم جالب بود ...خوشمان آمد :-2-35-:...می دونی کلا آدمای قوی مثه منو سپیتا از آدمای قوی تر از خودمون خوشمون میاد آدمای ضعیف ما رو راضی نمیکنن:-2-27-::mrgreen:
واقعا صبح دل انگیزی بود...:-2-28-:
خوب روند داستان یکنواخت و آرومه و شاید هم اتفاق اصلی کم کم داره رخ میده :-2-37-:...همچنان سپیتا با دنیای اطرافش درگیره :-2-09-:...و هنوز اتفاق خاصی نیفتاده :-2-07-:...راستی هنوز نگفتی چرا بابای سپیتا دوست نداره بیاد ایران ، باید خودمون حدس بزنیم؟!...:-2-41-:
چه خبر از رییس شرکت سپیتا؟...:-2-10-:
این کارن چرا اینقد درگیره خووووووب؟؟! :-2-15-:بگو بیاد پیش خودم شاید بتونم مشکلشو حل کنم ...:-2-06-::-2-27-:

Sahar.M
2012,08,13, ساعت : 12:58 AM
سلام سحری...:-2-25-:
آخ که من چقد حال میکنم با این رک بودن و قُد بودن سپیتاااااااا :-2-32-:مثه خودمه :-2-16-:...هرچند که تا دلت بخواد بخاطر این مسئله منو شکستن :-2-30-:...هی هی هی سر درد دلمو وا کردی...:-2-06-:
ولی کار کارنم جالب بود ...خوشمان آمد :-2-35-:...می دونی کلا آدمای قوی مثه منو سپیتا از آدمای قوی تر از خودمون خوشمون میاد آدمای ضعیف ما رو راضی نمیکنن:-2-27-::mrgreen:
واقعا صبح دل انگیزی بود...:-2-28-:
خوب روند داستان یکنواخت و آرومه و شاید هم اتفاق اصلی کم کم داره رخ میده :-2-37-:...همچنان سپیتا با دنیای اطرافش درگیره :-2-09-:...و هنوز اتفاق خاصی نیفتاده :-2-07-:...راستی هنوز نگفتی چرا بابای سپیتا دوست نداره بیاد ایران ، باید خودمون حدس بزنیم؟!...:-2-41-:
چه خبر از رییس شرکت سپیتا؟...:-2-10-:
این کارن چرا اینقد درگیره خووووووب؟؟! :-2-15-:بگو بیاد پیش خودم شاید بتونم مشکلشو حل کنم ...:-2-06-::-2-27-:

سلام بر حمیده خانوم عزیز...
منم آدمای قوی رو دوست دارم...کلا ضعیف بودن چیز خوبی نیست...
آره به اتفاقای اصلی داریم نزدیک میشیم...:mrgreen:
اینکه بابای سپیتا دوست نداره بیاد ایران...دلیل اصلیش اینه که برعکس سپیتا فکر میکنه و نمیتونه اونجا از زنش جدا بشه...زنشو اونجا حس میکنه...و دلیل دیگه شغلشه...و کسی که مهاجرت میکنه به یه کشور دیگه حتما کشور خودشو برای زندگی کافی نمیدونه...حدسش سخت بود؟؟!!
خبر از رییس شرکت سپیتا؟!!...سلامتی:mrgreen:
تو وقت بده من بفرسمتش...ایشالا با کمک تو مشگلش حل بشه....:mrgreen:
مرسی از همراهیت عزیزم...:-2-40-:

polyantha
2012,08,14, ساعت : 07:17 PM
سحَََََََََََََََََََر
خوب من چه کار کنم از دست تو:-2-06-:
هی دل مارو آب می کنی چرا:-2-39-:
منم از این مهمونا میخوام خوووووب:-2-33-:
الهی بمیریم برای خودمان...:-2-30-::-2-03-:
نه خونه مجردی داریم :-2-18-:نه ازین همخونه ها :-2-34-:

خودم می دونم کارن چی میخواد :mrgreen:می خواد سپیتا بعنوان همراهش توی مهمونی باشه تا روی یکی رو کم کنه:-2-41-:
خوب کارن جونم سپیتا نشد خودم هستم غریبی نکنی ها:-2-27-:

Sahar.M
2012,08,14, ساعت : 07:31 PM
سحَََََََََََََََََََر
خوب من چه کار کنم از دست تو:-2-06-:
هی دل مارو آب می کنی چرا:-2-39-:
منم از این مهمونا میخوام خوووووب:-2-33-:
الهی بمیریم برای خودمان...:-2-30-::-2-03-:
نه خونه مجردی داریم :-2-18-:نه ازین همخونه ها :-2-34-:

خودم می دونم کارن چی میخواد :mrgreen:می خواد سپیتا بعنوان همراهش توی مهمونی باشه تا روی یکی رو کم کنه:-2-41-:
خوب کارن جونم سپیتا نشد خودم هستم غریبی نکنی ها:-2-27-:

سلام بر دوست گلم...
من که کاری نکردم...من به این خوبی میخوام یه پست دیگه هم بزارم...
خب ایشالا از این مهمونا قسمتت بشه...فقط تا آخر داستان پای حرفت باشیا...:mrgreen:
اگه میدونی که من دیگه پست بعدی رو نزارم...:-2-08-:
مرسی که همیشه هستی عزیزم:-2-40-:

hiva goli
2012,08,14, ساعت : 11:14 PM
سلام دوست من

مرسی بابت نوشته ات زحمت کشیدی

ممنون

hiva goli
2012,08,14, ساعت : 11:15 PM
سلام دوست من ممنون

زحمت کشیدی

بي بي فري
2012,08,15, ساعت : 12:35 AM
سلااااااااااااااااااااااا ااااامممممممم عزيزم دستت مرسي پستات عالين:-2-40-:
ميگمااااااااااااااااا كي اين عشق و عاشقياش شروع ميشه؟:mrgreen:
يه چيز بگم؟بنظرم الان خيلي رمانت جذاب تر شده بخاطره روحيه ي بهتري ك سپيتا پيدا كرده بود يه چنتا پست يه جورايي بي حال شده بود
ولي الان باز مثه قبل عالي شده:-2-16-:
اميدوارم ناراحت نشده باشي گفتم بي حال شده بود:-2-14-:
مرسيييييييييييييييييييييي ييييييييييي:-2-40-:

polyantha
2012,08,15, ساعت : 01:10 AM
سحر جونم :-2-25-:
بهم افتخار میکنی که درست حدس زدم !!می دونم ! می دونم!:-2-06-::-2-06-:

خوب حالا که یه جورایی انگار رابطه کارن و سپیتا داره شکل می گیره و داستان شروع میشه :-2-35-:، امیدوارم هضمش برای پرهام سخت نباشه. خوب طبیعتا توی این مهمونی که پرهامم هست...با توجه به اینکه تازه جواب رد شنیده...باید ببینیم برخوردش چیه؟!:-2-09-:
البته با توجه به منطقی بودن پرهام و البته شخصیت سپیتا که براش مهم نیست دیگران چی فکر میکنن:-2-11-:...شاید این اتفاق بیفته اما خوب به هر حال حتما یه دلخوری این وسط واسه هردوشون پیش میاد...بخصوص پرهام:-2-15-:
منتظرم تا عکس العمل هردوشون و البته کارن رو هم ببینم:-2-37-:

راستی در مورد بابای سپیتا که سوال کرده بودم ... خوب منم فهمیدم که از ایران ناراضیه که دوست نداره برگرده اما منم میخواستم دلیل همین نارضایتی رو بدونم دیگه...گفتم شاید دلیل خیلی خاصی باشه که روی روند داستان تاثیر داشته باشه :-2-41-:اما خوب انگار از همین دلیل های شایع و همه گیره!:-2-10-:

ممنون خانومی بابت همه پستای قشنگت:-2-40-:

Sahar.M
2012,08,15, ساعت : 01:23 AM
سلام دوست من

مرسی بابت نوشته ات زحمت کشیدی

ممنون


سلام دوست من ممنون

زحمت کشیدی

سلام دوست عزیزم...مرسی از لطفت اما این پست ها اسپم محسوب میشه واسه تشکر ازم فقط دکمه تشکر و امتیاز رو بزنی کافیه...اینجا لطفا نظرت رو بگو گلم...:-2-40-:


سلااااااااااااااااااااااا ااااامممممممم عزيزم دستت مرسي پستات عالين:-2-40-:
ميگمااااااااااااااااا كي اين عشق و عاشقياش شروع ميشه؟:mrgreen:
يه چيز بگم؟بنظرم الان خيلي رمانت جذاب تر شده بخاطره روحيه ي بهتري ك سپيتا پيدا كرده بود يه چنتا پست يه جورايي بي حال شده بود
ولي الان باز مثه قبل عالي شده:-2-16-:
اميدوارم ناراحت نشده باشي گفتم بي حال شده بود:-2-14-:
مرسيييييييييييييييييييييي ييييييييييي:-2-40-:

سلام دوست همیشه همراهم...
شاید اصلا شروع نشه...کی میدونه؟!!!:mrgreen:
خب زندگی بالا و پایین داره...رمان هم همینه اوج و فرود زیاد داره...
اصلا ناراحت نمیشم حق با تو...روحیه سپیتا داره عوض میشه و این تو روند داستان تاثیر داره...
مرسی از تو گلم...:-2-40-:


سحر جونم :-2-25-:
بهم افتخار میکنی که درست حدس زدم !!می دونم ! می دونم!:-2-06-::-2-06-:

خوب حالا که یه جورایی انگار رابطه کارن و سپیتا داره شکل می گیره و داستان شروع میشه :-2-35-:، امیدوارم هضمش برای پرهام سخت نباشه. خوب طبیعتا توی این مهمونی که پرهامم هست...با توجه به اینکه تازه جواب رد شنیده...باید ببینیم برخوردش چیه؟!:-2-09-:
البته با توجه به منطقی بودن پرهام و البته شخصیت سپیتا که براش مهم نیست دیگران چی فکر میکنن:-2-11-:...شاید این اتفاق بیفته اما خوب به هر حال حتما یه دلخوری این وسط واسه هردوشون پیش میاد...بخصوص پرهام:-2-15-:
منتظرم تا عکس العمل هردوشون و البته کارن رو هم ببینم:-2-37-:

راستی در مورد بابای سپیتا که سوال کرده بودم ... خوب منم فهمیدم که از ایران ناراضیه که دوست نداره برگرده اما منم میخواستم دلیل همین نارضایتی رو بدونم دیگه...گفتم شاید دلیل خیلی خاصی باشه که روی روند داستان تاثیر داشته باشه :-2-41-:اما خوب انگار از همین دلیل های شایع و همه گیره!:-2-10-:

ممنون خانومی بابت همه پستای قشنگت:-2-40-:

سلام بر حمیده خانوم...
همچین درست درست هم حدس نزدی...ولی بهت افتخار میکنم...:-2-35-:
آره داره یه چیزایی اتفاق میفته...ولی تو خیلی جلو رفتی بزار ببینیم سپیتا چه میکنه...از جمعه تا دوشنبه 3 روز فاصله است...:mrgreen:
دلیل خاصی نداره.همون که گفتم...ولی بی تاثیر هم نیست...
مرسی از تو واسه حضور همیشه ات عزیزم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,08,15, ساعت : 11:46 AM
سلام سحر جونم خوبی دوستم خسته نباشی:-118-:
این سه تا پست آخر رو باهم خوندمشون
داستانت انسجام خوبی داره و داره روند عادی و طبیعی خودش رو طی میکنه
همه چیز انگار قراره با گذشت و مرور زمان بوجود بیاد و این سیر آرامش رو دوست دارم یه جورایی همه چیز عجله ایی نیس
کارن و سپیتا جفتشون آدمهای پخته و منطقی هستند و از اون دسته جوون هایی نیستن که خیلی زود درگیر احساس بشن و این معقوله
خب نمیدونم در آینده داستان قراره چه اتفاقاتی بیوفته ولی همه چیزش بسته به نظر و ذهنیات خوددته که از قبل همه چیز رو در ذهنت ساخته و پرداخته کردی
نویسنده هر داستان حق داره روند داستانش همون باشه که خودش میخواد که این وسط نظریات بچه ها هم به بهتر بودن کار توی همون روال کمک میکنه
به نظر من همون چیزی که خودت میخوای رو ادامه بده همون که ذهنت دنبالش بوده از اول و میخواستی اینجور باشه
کارن داره یه شرطی رو پیش میکشه که شرط و شروطی هم براش داره نمیدونم چرا همون لحظه که این حرف رو زد یه لحظه احساس کردم که سپیتا باید در مقابل یه سری از افراد واسش یه کار بکنه یا یه نقشی بازی کنه نمیدونم این نظر منه
در کل پیشروی داستانت خیلی خوبه شاید اگه یکم هیجانش بیشتر بشه دیگه عالی عالی بشه چون همه ما هیجان رو دوست داریم دیگه
من منتظر اتفاقاتی هستم که قراره در مهمونی بیوفته به نظرم این مهمونی بی تاثیر در داستانت نیس خب کارن هم که حضور داره
در مورد پریا کنجکاوم در مورد رابطش که زیاد ازش نگفت
شخصیت سپیتا و کارن که دیگه واسه همه جا افتاده دوتا انسان عاقل و بالغ که دنبال آرامشن و چیزای دیگه
من داستانت شخصیت هاش و نهوه نوشتنت رو دوست دارم سحر جدی میگم
منتظر ادامش هستم امیدوارم مهمونی رو بترکونی

fArzane.Far
2012,08,15, ساعت : 12:30 PM
یعنی الان با من قهری:-2-30-:
خب من اوسه تا پست رو دیشب خوندم و صبح نقدش کردم
و پست اخر آخری رو هم که الان خوندم
تقریبا حدسم درست بوده انگار
تقریبا میشه گفت مطمئنم سپیتا قبول میکنه چون حرفهای کارن اصلا بد نبود و خیلی دوستانه و محترمانه همه چیز رو توضیح داد
به قول حمیده ممکنه پرهام ناراحت شه و شایدم انقدر کارن روقبول و دوست داشته باشه که مثل خاستگاریش منطقی عمل کنه
من عاشق اینم که چند نفرو بچزونی با این حرکات خیلی حال میده:mrgreen:
خب سحر حالا بامن آشتی هستی یا قهر زودی بگو تا دیوونه نشدم:-2-39-:
منتظرمون نذار پستهای مهمونی رو میگما:-2-41-:

Sahar.M
2012,08,15, ساعت : 06:44 PM
سلام سحر جونم خوبی دوستم خسته نباشی:-118-:
این سه تا پست آخر رو باهم خوندمشون
داستانت انسجام خوبی داره و داره روند عادی و طبیعی خودش رو طی میکنه
همه چیز انگار قراره با گذشت و مرور زمان بوجود بیاد و این سیر آرامش رو دوست دارم یه جورایی همه چیز عجله ایی نیس

سلام عزیزم...مرسی
دقیقا چیزی که من میخوام همینه یه سیر طبیعی...هیچ رابطه ای یهو ایجاد نمیشه...

کارن و سپیتا جفتشون آدمهای پخته و منطقی هستند و از اون دسته جوون هایی نیستن که خیلی زود درگیر احساس بشن و این معقوله
خب نمیدونم در آینده داستان قراره چه اتفاقاتی بیوفته ولی همه چیزش بسته به نظر و ذهنیات خوددته که از قبل همه چیز رو در ذهنت ساخته و پرداخته کردی
نویسنده هر داستان حق داره روند داستانش همون باشه که خودش میخواد که این وسط نظریات بچه ها هم به بهتر بودن کار توی همون روال کمک میکنه
به نظر من همون چیزی که خودت میخوای رو ادامه بده همون که ذهنت دنبالش بوده از اول و میخواستی اینجور باشه

مرسی فرزانه جون که این حق رو بهم میدی...من تموم سیر داستان رو تا آخر تو ذهنم دارم...میدونم میخوام چی کار کنم،اما گاهی نظرات بچه ها گیجم میکنه...

کارن داره یه شرطی رو پیش میکشه که شرط و شروطی هم براش داره نمیدونم چرا همون لحظه که این حرف رو زد یه لحظه احساس کردم که سپیتا باید در مقابل یه سری از افراد واسش یه کار بکنه یا یه نقشی بازی کنه نمیدونم این نظر منه

الان دیگه مشخص شد کارن چی میخواد...ولی اینکه سپیتا چی کار میکنه هنوز معلوم نیست،سپیتا آدمی نیست که نقش بازی کنه....:mrgreen:

در کل پیشروی داستانت خیلی خوبه شاید اگه یکم هیجانش بیشتر بشه دیگه عالی عالی بشه چون همه ما هیجان رو دوست داریم دیگه

ببین هیجان رو منم دوست دارم اما منتظر خلق لحظه های الکی هیجانی از من نباشید دوستای گلم...یکم به زندگی عادی خودمون نگاه کنیم میبینیم روزهای پر هیجانمون قدر انگشت های دستامونه...ولی از اونجایی که رمان باید کمی چاشنی کمالگرایی داشته باشه من قدر انگشت های دست و پا هیجانیش میکنم...:-2-08-:

من منتظر اتفاقاتی هستم که قراره در مهمونی بیوفته به نظرم این مهمونی بی تاثیر در داستانت نیس خب کارن هم که حضور داره
در مورد پریا کنجکاوم در مورد رابطش که زیاد ازش نگفت

به مهمونی هم میرسیم...پریا هم کم کم رابطش مشخص میشه...

شخصیت سپیتا و کارن که دیگه واسه همه جا افتاده دوتا انسان عاقل و بالغ که دنبال آرامشن و چیزای دیگه
من داستانت شخصیت هاش و نهوه نوشتنت رو دوست دارم سحر جدی میگم
منتظر ادامش هستم امیدوارم مهمونی رو بترکونی



دقیقا چیزی که گفتی شخصیت این دوتا روند خیلی چیزا رو تعیین میکنه...
امیدورام اونجوری که میخوام دربیاد...مرسی از لطفت...:-2-40-:


یعنی الان با من قهری:-2-30-:
خب من اوسه تا پست رو دیشب خوندم و صبح نقدش کردم
و پست اخر آخری رو هم که الان خوندم

با تو قهر نیستم...تو که همیشه هستی...با اونایی که اصلا محل این صفحه نمیدن قهرم...:-2-15-:

تقریبا حدسم درست بوده انگار
تقریبا میشه گفت مطمئنم سپیتا قبول میکنه چون حرفهای کارن اصلا بد نبود و خیلی دوستانه و محترمانه همه چیز رو توضیح داد
به قول حمیده ممکنه پرهام ناراحت شه و شایدم انقدر کارن روقبول و دوست داشته باشه که مثل خاستگاریش منطقی عمل کنه
من عاشق اینم که چند نفرو بچزونی با این حرکات خیلی حال میده:mrgreen:

اینکه سپیتا دقیقا چی کار میکنه زودی معلوم میشه...حواسم به پرهام هم هست...:-2-27-:

خب سحر حالا بامن آشتی هستی یا قهر زودی بگو تا دیوونه نشدم:-2-39-:
منتظرمون نذار پستهای مهمونی رو میگما:-2-41-:



معلومه که آشتی هستم گلم....تا مهمونی 3 روز مونده...بابا صبور باشین یه مهمونی معمولی...باور کنید...:-2-37-:
مرسی از حضور همیشگیت :-2-40-:

شروع
2012,08,16, ساعت : 12:05 AM
سلام دوست خوبم کارت عالیه دوستتدارم

Sahar.M
2012,08,17, ساعت : 01:55 AM
سلام دوست خوبم کارت عالیه دوستتدارم

سلام عزیزم...مرسی از لطفت...
ولی گلم اینجا نظر بده...این پستت اسپم محسوب میشه و مدیرا ممکنه تذکر بدن...پس بیا نظرتو بگو...ممنون:-2-40-::-2-40-:

باران شکوفه
2012,08,17, ساعت : 09:58 AM
سلام سحر جون
ممنون از رمانت و بابت قلم گیرایی که داری بهت تبریک میگم. روند آرام داستانت خیلی دوست دارم و اینکه عجله ای در بوجود آوردن یک سری اتفاقاتی که قرار در داستان بیفته نداری از نقاط قوت داستانت هست و کمک بزرگی به خواننده که به شناخت بیشتری از شخصیتهای داستان برسه .کارن و سپیتا را خیلی دوست دارم و به نظر من زوج بینظیری میشن و این دقیقا همون چیزیه که کارن میخواد بهش برسه تا تحسین دیگران رو ببینه.بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم .
با آرزوی موفقیت برای تو

fArzane.Far
2012,08,17, ساعت : 02:27 PM
سلام سحر جونم:-2-40-:
اول از هرچی مرسی بابت حرفایی که توی صفحه نقدم زدی کمک بزرگی بود ممنون:-2-41-:
افکار سپیتا و حرف زدناش با خودش زیبا بودن درسته که اون پیش خودش داشت حرف های کارن رو حلاجی میکرد تا تصمیم بگیره
اما موارد مهمی درونش بود یکی همین رابطه های دوست دختری و پسری اینجا که اصلا دلم نمیخواد درموردش چیزی بگم چون متفاوته با همه جای دنیا
روابط اون ور واقعا متفاوته با اینجا و البته اعتقادات سپیتا که واقعا با ارزش بودن و نشانه اصالت ایرانیشه
خب یادمه تو نقد قبلی گفتی سپیتا آدمی نیست که بخواد نقش بازی کنه
الان مخم هنگه سحر ببین منو تو چه موقعیتی قرار میدی اصلا نمیدونم میخواد چیکار کنه
این که به پرهام و پریا میگه منطقیه
گوووووووووووووووووووووووو وووووووووود
عالی بود مثل همیشه
فقط جون من زیاد منتظرمون نزار من از فضولی میمیرم ببینم این سپیتا میخواد چیکار کنه
مرسی:-118-:

مامان زهره
2012,08,17, ساعت : 06:25 PM
سحر جون سلام.:-118-: راستي چرا اين سپيتا اينقدر بي احساسه. به پرهام به كارن. كه هم جذابند هم دوستش دارند. كلا از دخترها بعيده . شايدم من خيلي احساساتيم. ما خواننده هاي داستانت عاشق پرهام و كارن شديم اين سپيتاي ورپريده نشد. :-2-06-:واي همسري اين پستو نخونه.:-42-:

Sahar.M
2012,08,17, ساعت : 09:17 PM
سلام سحر جون
ممنون از رمانت و بابت قلم گیرایی که داری بهت تبریک میگم. روند آرام داستانت خیلی دوست دارم و اینکه عجله ای در بوجود آوردن یک سری اتفاقاتی که قرار در داستان بیفته نداری از نقاط قوت داستانت هست و کمک بزرگی به خواننده که به شناخت بیشتری از شخصیتهای داستان برسه .کارن و سپیتا را خیلی دوست دارم و به نظر من زوج بینظیری میشن و این دقیقا همون چیزیه که کارن میخواد بهش برسه تا تحسین دیگران رو ببینه.بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم .
با آرزوی موفقیت برای تو

سلام دوست گل همیشه همراهم...
لطف داری عزیزم...چه خوب که اینجوری فکر میکنی و مثل اکثر بچه ها نمی گی یکنواخت شده...
دقیقا این چیزیه که دلم میخواد...همون حسی رو برداشت کردی که خودم دارم...
مرسی از حضور همیشگیت و نظرت بی نهایت بهم مزه داد...:-2-40-:



سلام سحر جونم:-2-40-:
اول از هرچی مرسی بابت حرفایی که توی صفحه نقدم زدی کمک بزرگی بود ممنون:-2-41-:

سلام فرزانه گلم...خواهش میکنم،هرچی گفتم نظر واقعیم بود و بهش اعتقاد دارم...

افکار سپیتا و حرف زدناش با خودش زیبا بودن درسته که اون پیش خودش داشت حرف های کارن رو حلاجی میکرد تا تصمیم بگیره
اما موارد مهمی درونش بود یکی همین رابطه های دوست دختری و پسری اینجا که اصلا دلم نمیخواد درموردش چیزی بگم چون متفاوته با همه جای دنیا
روابط اون ور واقعا متفاوته با اینجا و البته اعتقادات سپیتا که واقعا با ارزش بودن و نشانه اصالت ایرانیشه

خیلی دلم میخواد یه حرفایی کنار روند رمان بزنم که خب نمیشه...ولی همین یکم حرف هم امیدورام به دلتون بشینه...و جان مطلب ادا بشه...


خب یادمه تو نقد قبلی گفتی سپیتا آدمی نیست که بخواد نقش بازی کنه
الان مخم هنگه سحر ببین منو تو چه موقعیتی قرار میدی اصلا نمیدونم میخواد چیکار کنه
این که به پرهام و پریا میگه منطقیه
گوووووووووووووووووووووووو وووووووووود
عالی بود مثل همیشه
فقط جون من زیاد منتظرمون نزار من از فضولی میمیرم ببینم این سپیتا میخواد چیکار کنه
مرسی:-118-:



آره آدم نقش بازی کردن نیست...یکم صبر کن میفهمی فدات بشم...:mrgreen:
آدمی که با دروغ مشگل داره و آدم رکیه...کلا از یکی مثل سپیتا همین انتظار رو داریم دیگه...
چشم گلم ایشالا فردا میزارم...
مرسی از تو :-2-40-:


سحر جون سلام.:-118-: راستي چرا اين سپيتا اينقدر بي احساسه. به پرهام به كارن. كه هم جذابند هم دوستش دارند. كلا از دخترها بعيده . شايدم من خيلي احساساتيم. ما خواننده هاي داستانت عاشق پرهام و كارن شديم اين سپيتاي ورپريده نشد. :-2-06-:واي همسري اين پستو نخونه.:-42-:


سلام عزیزم...
بی احساس نیست...یکم احساساتش دیر فعال میشه...خب تجربه ی تلخ آدما رو یکم خشن میکنه دیگه...
سپیتا که پرهامو دوست داره...از کارن که به خودش اعتراف کرد خوشش میاد...اینا که بی احساسی نیست...؟؟
دیگه سپیتا رو میشناسید به این راحتی دم به تله نمیده...سپیتا خیلی هم حساسه ولی به عقلش بیشتر از حسش بها میده...
در کل نگران نباش بالاخره سپیتا هم یه تکونی میخوره ولی قول نمیدم حالا حالا ها باشه...
اگه همسریت خوند،بگو اینا خیالین،واقعی نیستن که(الکی،یکشیون واقعیه)...من کلا فقط عاشق توام...:-2-35-:
مرسی از حضورت دوست گلم...:-2-40-:

Nahid72
2012,08,17, ساعت : 10:17 PM
اولین باره میام نقد.داستانت موضوع خوبی داره هرچند من با شخصیت اصلی داستانت مشکل دارم.:-2-09-:
فکر میکنم تو شخصیتش زیادی غلو کردی.نمیگم دختری که تاپ و نامبروان و زیبا و جذاب و پولدار باشه و جود نداره ولی تو این شخصیت رو جوری به تصویر کشیدی که انگار خیلی پرفکته و هرچی که یه زن تو ذهنش به عنوان یه پوئن مثبت در نظر میگیره این فرد داره.با این که من خودم کاملا رک هستم ولی فکر میکنم رک بودن سپیتا به سمت بی ادبی میل کرده. سپیتا فکر میکنه خیلی عقل کله و هرکس که سعی داره کمکش کنه رو نادیده میگیره و فکر میکنه هرچی که خودش میگه اون درسته در صورتی یک فرد هرچقدرم مستقل باشه و انفرادی فکر کنه بازم باید به مشورت عقیده داشته باشه ولی میشه گفت این دختر اول تصمیم میگیره و بعد تازه دیگران رو در جریان قرار میده.شخصیت سپیتا جای کار زیادی داره.اینایی که گفتم برداشت ظاهری من از شخصیتشه.ولی وقتی کلا مورد بررسی قرارش میدم فکر میکنم که انگار یه جورایی دلزده است است از همه ی آدما ولی خودشو خیلی قبول داره.ذاتا خوش قلبه وتا حد زیادی درونگراست.احساس میکنم کارن زیادی جلوی سپیتا خودشو دست کم میگیره و این با شخصیتی که توی داستان ازش تعرف کردی و اطرافیانش در مورد اون اذعان داشتن جور نمیاد.:-2-15-:
در آخرم هزاران هزار تشکر برای وقتی که واسه نوشتن و تایپ این داستان زیبا میذاری.:-2-40-:

Sahar.M
2012,08,17, ساعت : 10:54 PM
اولین باره میام نقد.داستانت موضوع خوبی داره هرچند من با شخصیت اصلی داستانت مشکل دارم.:-2-09-:

سلام عزیزم...خوشحالم که به اینجا اومدی...

فکر میکنم تو شخصیتش زیادی غلو کردی.نمیگم دختری که تاپ و نامبروان و زیبا و جذاب و پولدار باشه و جود نداره ولی تو این شخصیت رو جوری به تصویر کشیدی که انگار خیلی پرفکته و هرچی که یه زن تو ذهنش به عنوان یه پوئن مثبت در نظر میگیره این فرد داره

ببین گلم...اتفاقا اصلا سعی نکردم که بگم اون یه آدم همه چی تمومه...یه زن که به خاطر انتخاب غلط بعد یک سالوخرده ای طلاق میگره...به خاطر فوت مادرش بیش از اندازه داغون میشه...قطعا همه چی تموم نیست...!!

.با این که من خودم کاملا رک هستم ولی فکر میکنم رک بودن سپیتا به سمت بی ادبی میل کرده

سپیتا فقط رک نیست،یکم زیادی صادق هم هست...صداقت زیادی هم خیلی خوب نیست!!...ولی من سعی نکردم رک بودنش رو به سمت بی ادبی بکشونم، رک بودن رو خیلی ها نمیپسندن...سپیتا هم خیلی رک،اینم خیلی خوب نیست...پس اینم یه پوئن منفی دیگه...!!

. سپیتا فکر میکنه خیلی عقل کله و هرکس که سعی داره کمکش کنه رو نادیده میگیره و فکر میکنه هرچی که خودش میگه اون درسته در صورتی یک فرد هرچقدرم مستقل باشه و انفرادی فکر کنه بازم باید به مشورت عقیده داشته باشه ولی میشه گفت این دختر اول تصمیم میگیره و بعد تازه دیگران رو در جریان قرار میده

دقیقا اون فکر میکنه هر تصمیمی که میگیره درسته...خیلی به عقلش بها میده،ولی قرار نیست هرچی که عقل ما میگه الزاما درست باشه...
اینم یه ایراد دیگه شخصیتش که مشورت نمیگیره...خودخواهانه تصمیم میگیره...!!

.شخصیت سپیتا جای کار زیادی داره.اینایی که گفتم برداشت ظاهری من از شخصیتشه.ولی وقتی کلا مورد بررسی قرارش میدم فکر میکنم که انگار یه جورایی دلزده است است از همه ی آدما ولی خودشو خیلی قبول داره

ببین تو خودت گفتی یه دختر همه چی تموم رو به تصویر کشیدم ولی بعد خودت به بعد های منفی شخصیتش اشاره کردی...پس اگه یه ذره با سپیتا عمیقا همراه بشی میبینی که اونم مثل همه ما خودشو قبول داره وقطعااین خالی از اشگال نیست...صورت زیبا و یکم پول باعث نمیشه یه نقر همه چی تموم باشه...این دقیقا همونی که خودت گفتی بردداشت ظاهری...
البته منکر پوئن های خوبی که واسش توصیف کردم نیستم...مثل من و تو هم خوبی داره هم بدی...

.ذاتا خوش قلبه وتا حد زیادی درونگراست

آره ذاتا خیلی مهربونه...خوش قلبه...اینو یه جاهایی بروز داده...اما به خاطر گذشتش خودشو پشت یه لایه بی تفاوتی پنهان کرده...سپیتای دیروز برونگرا بوده ولی الان درسته تا حد زیادی به درونگرایی رسیده...

.احساس میکنم کارن زیادی جلوی سپیتا خودشو دست کم میگیره و این با شخصیتی که توی داستان ازش تعرف کردی و اطرافیانش در مورد اون اذعان داشتن جور نمیاد.:-2-15-:

راجبه کارن هنوز مجهولاتی وجود داره...نیمدونم چرا حس کردی خودشو دست کم میگیره...؟!!
آدما برای منافعشون به طرف مقابل زیادی اوانس میدن...کارن بیشتر دنبال منفعت خودشه...
هنوز مونده تامثل سپیتا بشناسیمش...:mrgreen:

در آخرم هزاران هزار تشکر برای وقتی که واسه نوشتن و تایپ این داستان زیبا میذاری.:-2-40-:


مرسی از تو دوست گلم که ذهنیاتت رو برام گفتی...نظراتت قطعا میتونه کمک کننده باشه...
مرسی از تو:-2-40-:

sparrow
2012,08,19, ساعت : 12:54 AM
دوباره سلام...:-2-25-:
خب خب... مثل اینکه پیشنهاد کارن یه شوک اساسی به داستان وارد کرد... اصلا فکرشم نمی کردم که داستان به این سمت و سو بره... فکر میکنم اتفاقای جالبی در انتظار سپیتای بی احساس و خشک و کارن مرموز باشه...
کارن هنوزم مرموزه و من هیچ شناختی نسبت بهش ندارم... همین ویژگیشه که آدم جذب میکنه و دوست داره دنبالشو بگیره تا بتونه بیشتر بشناستش... اینکه چه گذشته ایی داشته و از اون مهم تر سپیتا رو به عنوان دوست دختر به چه کسایی میخواد معرفی کنه... گویا این مسئله براش خیلی مهمه که به سپیتا رو زده...
این وسط یه کوچولو دلم برای پرهام میسوزه... درسته سپیتا میخواد کمکش کنه ولی گناه داره...
سپیتا هم بهتره یه ذره از این لایه ی محافظی که دور خودش پیچیده بیرون بیاد و به آدمای اطرافش اعتماد کنه...
امیدوارم این وقفه ایی که بین گذاشتن داستانت میذاری زیاد طولانی نشه فدات شم...
موفق باشی...:-2-40-:

Sahar.M
2012,08,20, ساعت : 01:27 PM
دوباره سلام...:-2-25-:

سلام به نیلوفر جون خودم...

خب خب... مثل اینکه پیشنهاد کارن یه شوک اساسی به داستان وارد کرد... اصلا فکرشم نمی کردم که داستان به این سمت و سو بره... فکر میکنم اتفاقای جالبی در انتظار سپیتای بی احساس و خشک و کارن مرموز باشه...

چه خوب که شکه شدی...
حتما اتفاقایی در انتظار هردوشونه...

کارن هنوزم مرموزه و من هیچ شناختی نسبت بهش ندارم... همین ویژگیشه که آدم جذب میکنه و دوست داره دنبالشو بگیره تا بتونه بیشتر بشناستش... اینکه چه گذشته ایی داشته و از اون مهم تر سپیتا رو به عنوان دوست دختر به چه کسایی میخواد معرفی کنه... گویا این مسئله براش خیلی مهمه که به سپیتا رو زده...

آره کارن هنوز کامل معرفی نشده...نکته ی خوبیه میخواد به چه کسایی معرفیش کنه...حتما مهمه...:mrgreen:

این وسط یه کوچولو دلم برای پرهام میسوزه... درسته سپیتا میخواد کمکش کنه ولی گناه داره...

پرهام...:-2-39-:همیشه یه نفر هست که گناه داره...

سپیتا هم بهتره یه ذره از این لایه ی محافظی که دور خودش پیچیده بیرون بیاد و به آدمای اطرافش اعتماد کنه...

کم کم بیرون میاد...آدما تغییر میکنن البته بسته به شرایط...

امیدوارم این وقفه ایی که بین گذاشتن داستانت میذاری زیاد طولانی نشه فدات شم...
موفق باشی...:-2-40-:

منم امیدورام....واقعا نمیتونم بنویسم...ذهنم خیلی درگیره مسائل شخصیه...ولی زود میام و جبران میکنم...
مرسی از تو دوست گلم که همیشه همراهی...:-2-40-:

_SarA_
2012,08,22, ساعت : 02:14 PM
سلام سحر جون بعد از چند روز كه درست و حسابي به نت دسترسي پيدا كردم اومدم ديدم داستان رو به روز نكردي . اميدوارم قهر نكرده باشي با ما . زود بيا كه بي صبرانه منتظر روزم مهموني هستم
گرچه بيچاره پرهام ............

faez
2012,08,24, ساعت : 12:53 AM
تند تند بنویییییییییییییییییییییی یییییسسسسس
تند تند تند:-118-:

Sahar.M
2012,08,24, ساعت : 01:45 AM
سلام سحر جون بعد از چند روز كه درست و حسابي به نت دسترسي پيدا كردم اومدم ديدم داستان رو به روز نكردي . اميدوارم قهر نكرده باشي با ما . زود بيا كه بي صبرانه منتظر روزم مهموني هستم
گرچه بيچاره پرهام ............

سلام سارا خانوم عزیز...
نه قهر کجا بود...نمیتونستم بنویسم...اما این دو روز که برگشتم حسابی جبران کردم...
هنوز به مهمونی نرسیدیم...
مرسی که حضورم واست مهمه...:-2-40-:



تند تند بنویییییییییییییییییییییی یییییسسسسس
تند تند تند:-118-:

سلام دوستم...
چشم سعی میکنم بیشتر بنویسم ولی قرار ما همون یک روز درمیون...هر وقت بشه که بیشتر و هر روز میزارم...
این پست اسپم میشه ها...تو که بهم لطف میکنی و میای اینجا...نقد و نظر هم بده دیگه...
مرسی:-118-:

fArzane.Far
2012,08,24, ساعت : 02:59 AM
سلام سحر جونم....خسته نباشی عزیزم خوشحال شدم از دیدن سه تا پستت خانومی:-2-40-:
اول از هرچی کلی خوشم اومد از برخورد توی رستوران بازم این رسام ضایع شد این کارن عجب مارمولکیه
خداییش شخصیتش خیلی باحاله من که خیلی دوسش دارم
سپیتا هم که مثل همیشه اس مثل خودش رک و صادق و البته دوست داشتنی
وای که بره آرایشگاه چه شود این بانو
درسته دوستیشون واسه خودشون ممولیه و واسه کمک اما خب مطمئنن خالی از لطف نیس و اتفاق های زیادی این بین میوفته
مثل همین برخوردشون با رسام کلی حال داد
سپیتا دیگه مثل قبل خشک و توی خودشنیس که به هیچ کس اجازه ورود نمیداد
دارم میبینم که در مقابل حرف های کارن نرم شده و قبول میکنه خواسته هاشو این خوبه سپیتا داره عوض میشه داره اون سپیتای قدیم میشه یه دختر پر از شور و حال
من زیاد نگران عکس العمل پرهام نیستم
سپیتا قبلا جواب ردش رو داده
پرهامم میدونه سپیتا دوسش نداره
پرهام پسر منطقی هست پس مشکلی نست درسته توی وجود خودش ناراحت میشه خب طبیعیه اما شخصیت قرص و محکمی داره خوبه که سمج نیس
منتظرم دوست پریا رو ببینم واسش کنجکاوم
منتظر مهمونی هم که از قبل بودم
مرسی سحر جونم این پست های اخرت خیلی عالی و هیجانی شده و البته شیرین مثل خودت
ممنون بابت زحماتت:-118-:

Sahar.M
2012,08,24, ساعت : 03:17 AM
سلام سحر جونم....خسته نباشی عزیزم خوشحال شدم از دیدن سه تا پستت خانومی:-2-40-:
اول از هرچی کلی خوشم اومد از برخورد توی رستوران بازم این رسام ضایع شد این کارن عجب مارمولکیه

سلام به فرزانه گلم که همیشه سری به اینجا میزنی....
رسام هم مارمولکه...دوست شبیه همن تا حدودی:mrgreen:

خداییش شخصیتش خیلی باحاله من که خیلی دوسش دارم

خوشحالم شخصیت کارن تا اینجا دوست داشتی،کامل بشناسیش عاشقش میشی....

سپیتا هم که مثل همیشه اس مثل خودش رک و صادق و البته دوست داشتنی
وای که بره آرایشگاه چه شود این بانو

آره خودشم ذوق داره بره آرایشگاه...:-2-16-:

درسته دوستیشون واسه خودشون ممولیه و واسه کمک اما خب مطمئنن خالی از لطف نیس و اتفاق های زیادی این بین میوفته
مثل همین برخوردشون با رسام کلی حال داد

آره دوستی بی اتفاق نمیشه...دوستی منو تو هم یه اتفاق بود یادته؟!!

سپیتا دیگه مثل قبل خشک و توی خودشنیس که به هیچ کس اجازه ورود نمیداد
دارم میبینم که در مقابل حرف های کارن نرم شده و قبول میکنه خواسته هاشو این خوبه سپیتا داره عوض میشه داره اون سپیتای قدیم میشه یه دختر پر از شور و حال

دقیقا همینه...خوشحالم که اینارو از نوشته هام میفهمی و بهم میگی که بدونم حسم درست رسوندم...

من زیاد نگران عکس العمل پرهام نیستم
سپیتا قبلا جواب ردش رو داده
پرهامم میدونه سپیتا دوسش نداره
پرهام پسر منطقی هست پس مشکلی نست درسته توی وجود خودش ناراحت میشه خب طبیعیه اما شخصیت قرص و محکمی داره خوبه که سمج نیس

دقیقا پرهام همینه که گفتی...دل سوزی به شخصیتش نمیخوره...

منتظرم دوست پریا رو ببینم واسش کنجکاوم

واسه دوست پریا منم کنجکاوم...:mrgreen:

منتظر مهمونی هم که از قبل بودم
مرسی سحر جونم این پست های اخرت خیلی عالی و هیجانی شده و البته شیرین مثل خودت
ممنون بابت زحماتت:-118-:




امیدوارم مهمونی به همه خوش بگذره...:-2-35-:
مرسی فرزانه گلم...تو لطف داری بهم...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,08,24, ساعت : 01:44 PM
خب پس اینجور که معلومه رسام دست بردار نیست:-2-31-:
اتفاقا اینجوری بهتره داستان شور و حال قشنگی پیدا میکنه
اینکه دوتا دوست مثل هم باشن موذی و بدجنس واسم جالب شده
ولی من کارن رو واقعا دوسش دارم اما از رسام زیاد خوشم نمیاد احساس میکنم ظاهر و باطنش یکی نیست
این که گفتی رسام هم مارمولکه خیلی حس فضولیم رو قل قلک داد :-2-35-:پس باید منتظر جریاناتی باشیم
آره عزیزم کاملا حس میکنم این سپیتای الان اون سپیتایی نیست که روز اول پاتوی خونه عمش اینا گذاشت سپیتایی که زود از کوره در میرفت و غیر از پریا با کسی صمیمی نمیشد و خیلی چیزای دیگه اما الان کاملا تغییر کرده
آره سحر جونم دقیقا یادمه....سر نقد پرتو باهم آشنا شدیم یه اتفاق خوب و زیبا:-2-27-:
موفق باشی همیشه:-118-:

_SarA_
2012,08,25, ساعت : 02:02 PM
سلام عزيزم دلم
مرسي كه بلاخره اومدي و ما رو از انتظار در آوردي . پستهات ساده و قشنگ و گويا بودن . فقط الان بايد بكشمت كه منو باز براي مهموني به انتظار گذاشتي :-2-33-:
درباره منفي هاي هم كه ميدن حساسيت به خرج نده خانمي كسي كه جرات گفتن نظرش رو داشته باشه مياد و خيلي رك نقدش رو ميگه و حتما هم ازش استقبال ميشه كسي كه مياد يواشكي منفي مياده و ميره مطمئن باش كه جرات گفتن نظرش رو نداره
پس اين ارزش رو نداره كه بخواي اعصابت رو خورد كني
بوووووووووووووووووووووووس :-2-40-:

sparrow
2012,08,25, ساعت : 02:09 PM
خب دیگه سپیتا جوووون بله رو داد...:mrgreen:
فکر کنم توی مهمونی اتفاق های جالبی قرارِ بیفته... سپیتا و کارن چه شود...
منم با فرزانه موافقم... مسلما رسام به این راحتی ها کوتاه نمیاد و حالا حالا ها روی اینا زوم میکنه... تازه شرایط زندگیش به سپیتا نزدیکه...
هر دو تا یه ازدواج ناموفق داشتن...
ولی من از رسام خوشم میاد... بنظرم آدم محترم و با شعوریِ... البته تا اینجای داستان... آینده رو نمی دونم...
خیلی زیاد مشتاقم بدونم کارن این پیشنهاد و برای گرفتن حال چه کسایی به سپیتا داد... قضیه زیادی بو داره...
اما بنظرم از بین حرفای کارن میشه کاملا حس کرد که از سپیتا خوشش میاد...
یه ذره حرفاش دو پهلوِ...
سپیتا هم که داره کم کم نرم میشه...
داستانتو دوست دارم... همه چی داره آروم و بجا اتفاق میفته...:-2-38-:
آها تا یادم نرفته...
تو چرا یه روز پست میذاری بعد میری دیگه حاجی حاجی مکه؟؟؟؟ حواسم بهت هستاااا....:-2-33-:
موفق باشی سحری...:-2-40-:

Sahar.M
2012,08,25, ساعت : 03:01 PM
سلام عزيزم دلم
مرسي كه بلاخره اومدي و ما رو از انتظار در آوردي . پستهات ساده و قشنگ و گويا بودن . فقط الان بايد بكشمت كه منو باز براي مهموني به انتظار گذاشتي :-2-33-:
سلام سارا خانوم گل...خواهش،شرمنده دیگه گاهی زندگی میزنه تو پر آدم...
لطف داری...حقم داری...منو بکش چون هنوزم به مهمونی دو روز مونده...:mrgreen:

درباره منفي هاي هم كه ميدن حساسيت به خرج نده خانمي كسي كه جرات گفتن نظرش رو داشته باشه مياد و خيلي رك نقدش رو ميگه و حتما هم ازش استقبال ميشه كسي كه مياد يواشكي منفي مياده و ميره مطمئن باش كه جرات گفتن نظرش رو نداره
پس اين ارزش رو نداره كه بخواي اعصابت رو خورد كني
بوووووووووووووووووووووووس :-2-40-:

راستش نمیتونم بگم اولش اصلا ناراحت نشدم...خیلی حس بدی بهم دست داد...ولی الان دیگه بی خیالشم،40 تا مثبت 1 منفی امیدوارکننده است...
مرسی که به فکرمی...
بوس به روی ماه و خانومت...:-2-40-:



خب دیگه سپیتا جوووون بله رو داد...:mrgreen:
فکر کنم توی مهمونی اتفاق های جالبی قرارِ بیفته... سپیتا و کارن چه شود...
منم با فرزانه موافقم... مسلما رسام به این راحتی ها کوتاه نمیاد و حالا حالا ها روی اینا زوم میکنه... تازه شرایط زندگیش به سپیتا نزدیکه...
هر دو تا یه ازدواج ناموفق داشتن...
ولی من از رسام خوشم میاد... بنظرم آدم محترم و با شعوریِ... البته تا اینجای داستان... آینده رو نمی دونم...

سلام نیلوی گلم...
کارن بله رو گرفت...مهمونی خوش میگذره ایشالا...
رسام...هیچی نمیگم تا بهتر بشناسیدش...ولی بنده خدا آدم بدی نیست...
اشاره ات راجبه رسام کاملا درسته...

خیلی زیاد مشتاقم بدونم کارن این پیشنهاد و برای گرفتن حال چه کسایی به سپیتا داد... قضیه زیادی بو داره...
اما بنظرم از بین حرفای کارن میشه کاملا حس کرد که از سپیتا خوشش میاد...
یه ذره حرفاش دو پهلوِ...
سپیتا هم که داره کم کم نرم میشه...

نمیگم خیلی زود میفهمید...یعنی عمرا من تا نخوام نمیفهمید که کارن میخواد حال کیارو بگیره...اصلا میخواد حال بگیره؟!!:mrgreen:
دخترم روحیه اش عوض شده...اومد ایران واسه همین دیگه...
خوشحالم این نرم شدنه رو دارید حس میکنید...

داستانتو دوست دارم... همه چی داره آروم و بجا اتفاق میفته...:-2-38-:
آها تا یادم نرفته...
تو چرا یه روز پست میذاری بعد میری دیگه حاجی حاجی مکه؟؟؟؟ حواسم بهت هستاااا....:-2-33-:
موفق باشی سحری...:-2-40-:

قربونت برم خب یه روز در میون میزارم...تنبلم دیگه،تو که میدونی...
داستانم تو رو و حمایت همیشگیتو دوست داره...
فدای تو عزیزم...:-2-40-:

Sahar.M
2012,08,25, ساعت : 04:12 PM
خب پس اینجور که معلومه رسام دست بردار نیست:-2-31-:
اتفاقا اینجوری بهتره داستان شور و حال قشنگی پیدا میکنه
اینکه دوتا دوست مثل هم باشن موذی و بدجنس واسم جالب شده
ولی من کارن رو واقعا دوسش دارم اما از رسام زیاد خوشم نمیاد احساس میکنم ظاهر و باطنش یکی نیست
این که گفتی رسام هم مارمولکه خیلی حس فضولیم رو قل قلک داد :-2-35-:پس باید منتظر جریاناتی باشیم

فرزانه جونم...طفلی رسام آدم بدی نیست...باهاش مهربون باش...
دوستا آینه ی همن...حتما شباهاتی باید باشه تا با هم دوست بشن...
یکم منتظر باشی،سر در میاری گلم...از یکم...یکم بیشتر:-2-22-:

آره عزیزم کاملا حس میکنم این سپیتای الان اون سپیتایی نیست که روز اول پاتوی خونه عمش اینا گذاشت سپیتایی که زود از کوره در میرفت و غیر از پریا با کسی صمیمی نمیشد و خیلی چیزای دیگه اما الان کاملا تغییر کرده
آره سحر جونم دقیقا یادمه....سر نقد پرتو باهم آشنا شدیم یه اتفاق خوب و زیبا:-2-27-:
موفق باشی همیشه:-118-:


دقیقا سپیتا داره تغییر میکنه...قرار دامنه ی ارتباطاتش رو وسعت بده...:mrgreen:
منم خوب یادمه...و چه قدر خوشحالم از این آشنایی و تو اولین نفری بودی که گفتی میتونی بنویسی...مرسی از آغازمون تا الان...:-2-40-::-2-40-:

motlagh
2012,08,26, ساعت : 09:44 AM
لبام...لبخندی که با اشکم اجین بود...

عجین درسته.

مرسی خانم. خیلی رمانت را دوست دارم.

mersad20
2012,08,26, ساعت : 01:24 PM
:-2-25-:سلام سحر جان ،با پست آخرت تحت تاثیر قرار گرفتم ،اشکمو درآوردی :-2-03-:،اما دوستش داشتم :-2-38-:،من با نظر بقیه کاری ندارم ،اینو کاملا جدی میگم :از نظر من معرکه مینویسی(قبلا هم گفتم که از قلمت خوشم میاد) ،هر چقدر هم که میگذره کارت بهتر میشه :-2-41-:.فقط خواهشا زودتر برسونش به قسمت مهمونی که دیگه هلاک شدیم:-2-30-:با آرزوی بهترینها:-3-:تا بعد عزیزم:-11-::-8-::-103-:

fArzane.Far
2012,08,26, ساعت : 02:23 PM
پست آخرت معرکه بود سحر:-2-41-:
چقدر حس سپیتا تلخ و شیرین بود...گریه و خنده قاطی
مرسی از حس خوبی که منتقل میکنی دوستم:-118-:
چرا رسام انقدر گیر و سمجه....هنمونطور که حدس میزدم دست بردار نیست به قول سپیتا اون هم طلاق گرفته و اشتراکاتش رودر نظر میگیره
خوشم اومد از برخورد تند سپیتا واقعا لازم بود
رسام داشت پنبه کارن رو میزد؟؟؟
یعنی میگفت از روی حسش با دختری نمیمونه و واسه چیزای دیگس؟؟؟
من نمیگم رسام آدم بدیه نه که اگه بد بود کارن نمیزاشت سپیتا اونجا کار کنه همینطور هم پرهام اما خب یه جورایی نچسبه خوشم نمیاد ازش
من کارن رو دوس دارم:-2-27-:
چقدر خوبه ادم تغییر و تحول پیدا کنه توی روحیه هم خیلی اثر داره این سپیتا که دیگه خوشگل بود خوشگل ترم شد بیچاره کارن
چقدر به نکات خوبی اشاره میکنی مثل همین زمزمه های جوون ها و متلک هاشون
توی فرهنگ و مملکت ما یه ختر یا یه زن نمیتونه توی خلوت و تنهایی خودش چه روز چه شب آرامش داشته باشه
واقعا برای خودمون متاسفم
مرسی سحر جونم عالی مثل همیشه
منتظر ادامش هستم دوستی

Sahar.M
2012,08,26, ساعت : 03:33 PM
لبام...لبخندی که با اشکم اجین بود...

عجین درسته.

مرسی خانم. خیلی رمانت را دوست دارم.

مرسی دوستم...شرمنده،خجالت میکشم وقتی غلط املایی دارم...ولی ببخشید گاهی انقدر تو حس نوشتنم که دیگه یادم میره فکر کنم ببنم املاها هم درسته یا نه...مرسی از تذکرت...
مرسی از لطفت دوست خوبم:-2-40-:


:-2-25-:سلام سحر جان ،با پست آخرت تحت تاثیر قرار گرفتم ،اشکمو درآوردی :-2-03-:،اما دوستش داشتم :-2-38-:،من با نظر بقیه کاری ندارم ،اینو کاملا جدی میگم :از نظر من معرکه مینویسی(قبلا هم گفتم که از قلمت خوشم میاد) ،هر چقدر هم که میگذره کارت بهتر میشه :-2-41-:.فقط خواهشا زودتر برسونش به قسمت مهمونی که دیگه هلاک شدیم:-2-30-:با آرزوی بهترینها:-3-:تا بعد عزیزم:-11-::-8-::-103-:

سلام عزیزم...خودمم مینوشتم تحت تاثیر بودم،خوشحالم حسش به شما هم منتقل شد...
ممنونم از نظرت...یه دنیا ممنونم...حسابی شارژم کردی...:-2-16-:
چشم دیگه پست های بعدی میرسیم به مهمونی...امیدوارم مهمونی هم خوب در بیاد...
مرسی از حضورت و دلگرمی که بهم دادی:-2-40-:



پست آخرت معرکه بود سحر:-2-41-:
چقدر حس سپیتا تلخ و شیرین بود...گریه و خنده قاطی
مرسی از حس خوبی که منتقل میکنی دوستم:-118-:

چرا رسام انقدر گیر و سمجه....هنمونطور که حدس میزدم دست بردار نیست به قول سپیتا اون هم طلاق گرفته و اشتراکاتش رودر نظر میگیره
خوشم اومد از برخورد تند سپیتا واقعا لازم بود
رسام داشت پنبه کارن رو میزد؟؟؟
یعنی میگفت از روی حسش با دختری نمیمونه و واسه چیزای دیگس؟؟؟
من نمیگم رسام آدم بدیه نه که اگه بد بود کارن نمیزاشت سپیتا اونجا کار کنه همینطور هم پرهام اما خب یه جورایی نچسبه خوشم نمیاد ازش
من کارن رو دوس دارم:-2-27-:
چقدر خوبه ادم تغییر و تحول پیدا کنه توی روحیه هم خیلی اثر داره این سپیتا که دیگه خوشگل بود خوشگل ترم شد بیچاره کارن
چقدر به نکات خوبی اشاره میکنی مثل همین زمزمه های جوون ها و متلک هاشون
توی فرهنگ و مملکت ما یه ختر یا یه زن نمیتونه توی خلوت و تنهایی خودش چه روز چه شب آرامش داشته باشه
واقعا برای خودمون متاسفم
مرسی سحر جونم عالی مثل همیشه
منتظر ادامش هستم دوستی



سلام فرزانه گلم...مرسی عزیزم...مرسی که با حس خوندی تا حسش رو درک کنی...
رسام هم میزارم یکم پیش بره...ولی همون جور که گفتی اشتراکاتش و چیزایی که از اخلاق کارن میدونه باعث شد اون حرفارو بزنه...نیت بدی نداشت...
واقعا گاهی تغییر توی ظاهر میتونه کمک کننده باشه...البته این نظر منه...:-2-35-:
خب چیزایی که حتما برای هممون کم و بیش پیش اومده...و گاهی آدمو اذیت میکنه...
این نیز میگذرد فرزانه جان...
مرسی از بودنت...:-2-40-:

down13
2012,08,27, ساعت : 05:49 AM
بالاخره رسیدم بهت...دیدی چه زود رسیدم...بزن به تخته!
درباره ی رمان هم بگم که خیلی خوشم اومده ازش.یعنی همون پست اول و دوم جذبم کرد.رمان خوب همچین رمانی که صفحه ی اولشو بخونی و جذبت کنه...
نگران این نباش که تشکرا کمه،امتیازا کمه...
خیلی خوب مینویسی اینو مطمئن باش...
احساسات یه زن مطلقه رو خوب توصیف میکنی،زنی که میخواد دوباره زندگی کنه و از نو شروع کنه...از اینکه منکر این نمیشه که بالاخره یه زنه و احساس به یه مرد همیشه توی وجودش هست خوشم میاد.بعضی رمانا زنه بعد اینکه طلاق میگیره انگار احساساتش از بین میره و به مردا بی توجهه...
داستان هنوز به قسمت هیجانیش نرسیده...مطمئنم اونجاها برسه خوشگلتر میشه.
خسته نباشی

Sahar.M
2012,08,27, ساعت : 03:50 PM
بالاخره رسیدم بهت...دیدی چه زود رسیدم...بزن به تخته!
درباره ی رمان هم بگم که خیلی خوشم اومده ازش.یعنی همون پست اول و دوم جذبم کرد.رمان خوب همچین رمانی که صفحه ی اولشو بخونی و جذبت کنه...
نگران این نباش که تشکرا کمه،امتیازا کمه...
خیلی خوب مینویسی اینو مطمئن باش...
احساسات یه زن مطلقه رو خوب توصیف میکنی،زنی که میخواد دوباره زندگی کنه و از نو شروع کنه...از اینکه منکر این نمیشه که بالاخره یه زنه و احساس به یه مرد همیشه توی وجودش هست خوشم میاد.بعضی رمانا زنه بعد اینکه طلاق میگیره انگار احساساتش از بین میره و به مردا بی توجهه...
داستان هنوز به قسمت هیجانیش نرسیده...مطمئنم اونجاها برسه خوشگلتر میشه.
خسته نباشی

جدا آفرین دارین....تند خونیت حرف نداره...زدم به تخته خیالت تخت...
خوشحالم که اینطوری فکر میکنی...
دیگه نگران نیستم...همین که حس میکنم همین تعداد خواننده دوست دارن داستانو واسم کافیه...
مرسی از تعریفت گلم...
اشاره ی خوبی کردی...چون 90% خانوم هایی که طلاق میگیرن گرایششون به مرد ها کم نمیشه...شاید حتی بیشتر هم بشه...به خصوص سن های جوون تر...چون یه نیازه که یه زن بهش احتیاج داره...شاید ندید بگیره احساسشو ولی دلیل بر نبودنش نیست...
دیگه کم کم داره به جاهای هیجانیش میرسه...امیدوارم بعد از این همراه باشیو خوشت بیاد....
راستی دقت کردی خودتم سه نقطه ای شدی...:-2-22-:
مرسی از تو شیما جان:-2-40-::-2-40-:

_SarA_
2012,08,27, ساعت : 04:03 PM
سلام گلم . پست اخرت واقعا حرف نداشت دلم كلي گرفت با خوندنش . خدا همه مادرهار و براي بچه هاشون و خصوصا دخترهاشون حفظ كنه
تغيير سپيتا رو به خوبي احساس كردم و ديدمش و اين بخاطر قلم خوبت بود...
منتظر بقيه پستها هستم عزيزم :-2-40-:

Sahar.M
2012,08,27, ساعت : 04:25 PM
سلام گلم . پست اخرت واقعا حرف نداشت دلم كلي گرفت با خوندنش . خدا همه مادرهار و براي بچه هاشون و خصوصا دخترهاشون حفظ كنه
تغيير سپيتا رو به خوبي احساس كردم و ديدمش و اين بخاطر قلم خوبت بود...
منتظر بقيه پستها هستم عزيزم :-2-40-:

سلام سارای عزیزم...
خدانکنه دلت بگیره...
واقعا خدا همه پدر و مادر هارو حفظ کنه...دخترا هرچه قدر هم قوی باشن بازم شکننده هستن...:-2-39-:
مرسی از تعریفات عزیزم...خوشحالم که حسش خوب دراومده...
امروز تا جایی که بتونم پست میزارم...امیدورام تا جایی که میخوام برسونمش...
مرسی از حضور دلگرم کننده ات...:-2-40-:

down13
2012,08,27, ساعت : 05:46 PM
جدا آفرین دارین....تند خونیت حرف نداره...زدم به تخته خیالت تخت...
خوشحالم که اینطوری فکر میکنی...
دیگه نگران نیستم...همین که حس میکنم همین تعداد خواننده دوست دارن داستانو واسم کافیه...
مرسی از تعریفت گلم...
اشاره ی خوبی کردی...چون 90% خانوم هایی که طلاق میگیرن گرایششون به مرد ها کم نمیشه...شاید حتی بیشتر هم بشه...به خصوص سن های جوون تر...چون یه نیازه که یه زن بهش احتیاج داره...شاید ندید بگیره احساسشو ولی دلیل بر نبودنش نیست...
دیگه کم کم داره به جاهای هیجانیش میرسه...امیدوارم بعد از این همراه باشیو خوشت بیاد....
راستی دقت کردی خودتم سه نقطه ای شدی...:-2-22-:
مرسی از تو شیما جان:-2-40-::-2-40-:
مرسی دستت درد نکنه:-2-40-:
آره نگران نباش،ادامه بده به نوشتنت.منکه عاشق رمانت شدم.
بله دیگه زن هایی که طلاق میگیرن چون چیزی رو تجربه میکنن که دخترا تجربه نکردن گرایششون به مرد بیشتره.
وای جای هیجانی دوست میدارم.
همنشینی با تو در من تاثیر کرده سه نقطه میذارم.
خواهش میکنم

fArzane.Far
2012,08,28, ساعت : 08:51 PM
بابا سحر این چه کاریه تو با ما میکنی اخه:-2-27-:
چرا دلمون رو آب میکنی
بابا دختر مجرد این وسط نشسته خوب من چی بگم به تو آخه:-2-06-:
سلام....ببخشید منم مثل کارن هول کردم یادم رفت سلام کنم
چقدر شادی و شیرینی پستات به دل میشینه جدی میگم
وقتی سپیتا شاد و شادی میکنه ماهم همراهش شاد میشیم
انقدری که تلخ ی های روز مره و زندگیمون رو فراموش میکنیم این کارن خیلی بلا و شیطونه ها تا حالا انگار ابد ندیده بود و گرنه شنا گر ماهریه
نه بیشتر ازش خوشم اومد
ایول سپیتا هم خیلی پایس
سحر امیدوارم سفرت بهت خوش بگذره و پر انرژی و شاداب برگردی قوی مثل همیشه
بیصبرانه و بیشتر از هروقت دیگه ایی منتظر ادامش هستم
خبرای خوبیه انگار
من خودم بشخصه این شیطنت های کلامی کارن و سپیتا رو دوست دارم
دلم میخواد یه چندتا دخترم توی اون مهمونی باشن از همون بعضی ها که کارن میخواد سپیتا رو نشونشون بده اونوقت دیگه حسابی کیفور میشم
خب مسلما خیلی ها شک میشن...مثلا پرهام...قبلا هم گفتم نگران پرهام نیستم سپیتا مواظبش هست نمیزاره اذیت شه
ای کاش رسام هم توی مهمونی باشه وای که چه حالی میده
من رقصم میخواما....گفته باشم...این دوتا باید باهم برقصن
خب وقتی کارن میگه این دوست دخترمه باید بهش کادو هم بده دیگه
سپیتا که قربونش برم خودش رو توی زحمت ننداخت اما خی کارن مطمئنن کادو گرفته و توی جمع تقدیم میکنه به سپیتا
سحر زودی برگرد....هم دلمون برات تنگ میشه....هم از فضولی خدایی نکرده تلف میشیم
تعطیلات بهتون خوش بگذره اهالی پایتخت....:-118-:
ما که تعطیل نیستیم:-2-30-:

Sahar.M
2012,09,01, ساعت : 02:01 PM
بابا سحر این چه کاریه تو با ما میکنی اخه:-2-27-:
چرا دلمون رو آب میکنی
بابا دختر مجرد این وسط نشسته خوب من چی بگم به تو آخه:-2-06-:
سلام....ببخشید منم مثل کارن هول کردم یادم رفت سلام کنم

سلام عزیزم...تقصیر من نیست،والا منم مجردم...:-2-27-:

چقدر شادی و شیرینی پستات به دل میشینه جدی میگم
وقتی سپیتا شاد و شادی میکنه ماهم همراهش شاد میشیم
انقدری که تلخ ی های روز مره و زندگیمون رو فراموش میکنیم این کارن خیلی بلا و شیطونه ها تا حالا انگار اب ندیده بود و گرنه شنا گر ماهریه
نه بیشتر ازش خوشم اومد
ایول سپیتا هم خیلی پایس

آره بابا کارن شیطونیه که دوومی نداره...سپیتا هم که دیگه من نگم...ولی ذاتش شیطون و شاد...:mrgreen:

سحر امیدوارم سفرت بهت خوش بگذره و پر انرژی و شاداب برگردی قوی مثل همیشه
بیصبرانه و بیشتر از هروقت دیگه ایی منتظر ادامش هستم

مرسی گلم خوب بود ولی یکم آسیب دیدم...تو ویلا خوردم زمین...مچ پام و پنجه پام کبود شده و درد میکنه...:-2-39-:

خبرای خوبیه انگار
من خودم بشخصه این شیطنت های کلامی کارن و سپیتا رو دوست دارم
دلم میخواد یه چندتا دخترم توی اون مهمونی باشن از همون بعضی ها که کارن میخواد سپیتا رو نشونشون بده اونوقت دیگه حسابی کیفور میشم
خب مسلما خیلی ها شک میشن...مثلا پرهام...قبلا هم گفتم نگران پرهام نیستم سپیتا مواظبش هست نمیزاره اذیت شه
ای کاش رسام هم توی مهمونی باشه وای که چه حالی میده
من رقصم میخواما....گفته باشم...این دوتا باید باهم برقصن
خب وقتی کارن میگه این دوست دخترمه باید بهش کادو هم بده دیگه
سپیتا که قربونش برم خودش رو توی زحمت ننداخت اما خی کارن مطمئنن کادو گرفته و توی جمع تقدیم میکنه به سپیتا

مرسی از حدسیاتت فرزانه گلم...ولی من هیچی نمیگم تا ببینیم چی میشه...
یه برنامه هایی دارم که نمیگم...:mrgreen:

سحر زودی برگرد....هم دلمون برات تنگ میشه....هم از فضولی خدایی نکرده تلف میشیم
تعطیلات بهتون خوش بگذره اهالی پایتخت....:-118-:
ما که تعطیل نیستیم:-2-30-:


برگشتم گلم...مرسی مهربون که همیشه میای اینجا و کلی انرژی مثبت بهم میدی...
تو هم تو نصف جهان بهت خوش بگذره...:-2-40-:

فانتین
2012,09,02, ساعت : 01:01 AM
عکس سپیتای جلد رمانتو عوض کردی؟؟
اون خیلی قشنگ بود. امشب دیدمش.
این هم خوبه .. این عکس یه فرد ایرانیه؟؟ منظورم اینه ازین عکسای گوگل سرچی نیستش نه؟؟
....

نمی دونم چرا تو داستانا در حق عاشقای قدیمی و منتظر همیشه اجحاف میشه.
منظورم امثال پرهام هستش..

...

Sahar.M
2012,09,02, ساعت : 01:13 AM
عکس سپیتای جلد رمانتو عوض کردی؟؟
اون خیلی قشنگ بود. امشب دیدمش.
این هم خوبه .. این عکس یه فرد ایرانیه؟؟ منظورم اینه ازین عکسای گوگل سرچی نیستش نه؟؟
....

نمی دونم چرا تو داستانا در حق عاشقای قدیمی و منتظر همیشه اجحاف میشه.
منظورم امثال پرهام هستش..

...

سلام دوستم...نه عوض نکردم...از اول دوتا جلد داشتم...مال نقد یه شکل بود،مال تایپ هم یه شکل...
البته به دوستای طراحی جلد سفارش یه جلد مناسب داستان رو دادم...هر وقت آماده شد اونو میزارم...
مدل توی عکس ایرانیه...یه مدل ایرانی هست گویا...نه از گوگل سرچ نکردم...چند بار هم توضیح دادم جلدو بخاطر ژست هردو و چشمای دختره دوست دارم...خوشحالم که تو هم جلد رو دوست داری...

ببین اینکه تو داستانا یه عاشق سینه چاک هست رو قبول دارم اما همشون بی عیب و نقص هستن که دختر داستان فقط چون دوستش نداره نمیخوادش ولی سپیتا پرهامو دوست داره و به خاطر مسائلی که توی داستان گفتم برای ازدواج مناسب خودش نمیدونه...
من سعی کردم از عشق پرهام چیزی رو به نمایش بزارم که دیدم و لمس کردم...عشق پرهام نه اسطوره ای و نه سینه چاک میده...
عاشقه اما به عشقش برای زندگی حق میده...میپذیره که تو دنیا همه چی به وصال نمیرسه...گاهی باید از عشق گذشت تا شاید بهتر از عشق برات اتفاق بیفته...
بعدم دوستم برای شروع یه زندگی عشق کافی نیست...اصلا کافی نیست...
مرسی که به اینجا اومدی و نظرتو گفتی...:-2-40-:

rashno
2012,09,02, ساعت : 01:38 AM
سلام ,رمانت فوق العاده عالی,ممنون.

من فکر میکنم با چیزهایی که درباره پرهام گفتی اون کاملا خودش رو برای این موقعیت آماده کرده پس خودش رو نمی بازه انتظار ندارم که پرهام با ناراحتی و خشم مهمانی رو ترک کنه,امیدوارم داستان یه مسیرمعمولی رو ادامه نده ازت انتظار شوک های ناگهانی دارم,فکر.خیلی خوبی که می خوای از نیاز سپیتا به عنوان یه زن هم بگی,این موضوع خیلی طبیعی ولی کمتربهش پرداخته میشه,قرارنیست ازسپیتا یه قدیسه بسازیم,
سپیتا و کارن هر دو شور جوانی رو رد کردند,پس خوشحال میشم اگه بجای عشق از دوست داشتنی عمیق وبرمبنای شناخت بگی.

Sahar.M
2012,09,02, ساعت : 01:57 AM
سلام ,رمانت فوق العاده عالی,ممنون.

من فکر میکنم با چیزهایی که درباره پرهام گفتی اون کاملا خودش رو برای این موقعیت آماده کرده پس خودش رو نمی بازه انتظار ندارم که پرهام با ناراحتی و خشم مهمانی رو ترک کنه,امیدوارم داستان یه مسیرمعمولی رو ادامه نده ازت انتظار شوک های ناگهانی دارم,فکر.خیلی خوبی که می خوای از نیاز سپیتا به عنوان یه زن هم بگی,این موضوع خیلی طبیعی ولی کمتربهش پرداخته میشه,قرارنیست ازسپیتا یه قدیسه بسازیم,
سپیتا و کارن هر دو شور جوانی رو رد کردند,پس خوشحال میشم اگه بجای عشق از دوست داشتنی عمیق وبرمبنای شناخت بگی.


سلام دوستم...ممنون از لطفت...
راجب رفلکس پرهام فعلا چیزی نمیگم ولی امیدوارم بتونم چیزی رو بنویسم که نه دور از واقعیت باشه و نه کلیشه ای...من چیزی رو مینویسم که حس میکنم...
شک دادن به داستان هم بخشی از یک روند طبیعی...:mrgreen:...خودمم دوست ندارم یه روند معمولی و کلیشه ای داشته باشم...
دقیقا،سپیتا یه شخصیت تمام و کمال نیست...نقاط ضعف و قوت داره...نیازهایی داره که به قول شما تو روند داستان ها کمتر بهش پرداخته شده...
اگه قرار باشه اتفاق احساسی بینشون بیفته قطعا یه عشق داغ یهویی نیست...چون سپیتا چوب جوونیش رو یک بار خورده...همون شور جوونی باعث انتخاب عجولانش شد...
سپیتا هنوز برای دوست داشتن کسی خیلی وقت داره...:mrgreen:
مرسی از این که داستان رو با دقت دنبال میکنی:-2-40-:

amin shayeste
2012,09,02, ساعت : 03:03 PM
سلام
به نظر من که پرهام حیف بود!
گرچه سپنتا با دوره قبل ازدواجش خیلی فرق کرده و حق داره که نخواد پرهامو بدبخت کنه!!!

ولی خوب بهرحال با این کارش باعث عذابه پرهامه!!!

عشق اول خوب یه چیز دیگه س!!!

Sahar.M
2012,09,03, ساعت : 01:15 AM
سلام
به نظر من که پرهام حیف بود!
گرچه سپنتا با دوره قبل ازدواجش خیلی فرق کرده و حق داره که نخواد پرهامو بدبخت کنه!!!

ولی خوب بهرحال با این کارش باعث عذابه پرهامه!!!

عشق اول خوب یه چیز دیگه س!!!

سلام دوستم...
خوب برای شروع یه زندگی عشق کافی نیست...حتی اگه عشق اول باشه...
درسته سپیتا تغییراتی کرده ولی این تنها دلیلش نبود...دلایل رو تو داستان عنوان کردم...
اینکه پرهام حیفه شاید از دید سپیتا که عاشق نیستو عشقو تجربه نکرده این طور نباشه...
درسته این کار پرهامو عذاب میده ولی به هر صورت سپیتا تا ابد قرار نیست تنها بمونه که کسی عذاب نکشه...؟!!
مرسی که اومدی و نظرتو گفتی دوستم...:-2-40-:

مامان زهره
2012,09,03, ساعت : 02:37 AM
ديگه پرهامو دوست ندارم چرا مشروب خورد؟:-2-30-:

mersad20
2012,09,03, ساعت : 12:46 PM
سلام ،از این دیالوگ کارن خیلی خوشم اومد( نه دیگه حسش به همین درگوشی گفتنس...بعدم بی ذوق ولنتاین مثلا،تو هم دوست دخترمی.):-24-:خیلی با نمک نوشتیش :-2-38-:،میتونم قیافه کارن رو موقع گفتن این حرف توی ذهنم مجسم کنم،یه حالت لوس و ناناس ،غیرتی شدنای کارن هم دوست میدارم :-105-:،برای پرهام هم ناراحتم:-2-: ،ولی اینکه سپیتا به پرهام برسه به نظرم زیاد جالب نمیشه ،نهال برای پرهام گزینه مناسب تریه(البته این نظره منه ) :-2-41-:در کل کارت حرف نداره:-2-32-::-113-::-11-::-3-:

Sahar.M
2012,09,03, ساعت : 02:23 PM
ديگه پرهامو دوست ندارم چرا مشروب خورد؟:-2-30-:

خب پرهام که یه قدیس نیست...آدما گاهی برای رفع ناراحتیشون خیلی کارا میکنن...حالا درست و غلطش دست ما نیست...:-2-15-:
پرهام هم با خوردن مشروب میخواد به خودش کمک کنه...البته یه کمک کاذب...:-2-41-:



سلام ،از این دیالوگ کارن خیلی خوشم اومد( نه دیگه حسش به همین درگوشی گفتنس...بعدم بی ذوق ولنتاین مثلا،تو هم دوست دخترمی.):-24-:خیلی با نمک نوشتیش :-2-38-:،میتونم قیافه کارن رو موقع گفتن این حرف توی ذهنم مجسم کنم،یه حالت لوس و ناناس ،غیرتی شدنای کارن هم دوست میدارم :-105-:،برای پرهام هم ناراحتم:-2-: ،ولی اینکه سپیتا به پرهام برسه به نظرم زیاد جالب نمیشه ،نهال برای پرهام گزینه مناسب تریه(البته این نظره منه ) :-2-41-:در کل کارت حرف نداره:-2-32-::-113-::-11-::-3-:

سلام دوست گلم...
مرسی...با نمکی از کارن بود از من نبود...:-2-27-:
کارن غیرتی نشده عزیزم...:mrgreen:
منم براش ناراحتم اما هیچی زوری نمیشه...هر دوست داشتنی هم دلیل ازدواج نمیشه...:-2-41-:
ماشالا چیزی زیاده دختر خوب...نگران نباش زنش میدیم به امید خدا...:-2-16-:
مرسی عزیزم...:-2-40-:

_SarA_
2012,09,03, ساعت : 02:42 PM
سلام سحر جونم
اين سفر و تاخيرم باعث شد كه كلي به نفعم بشه و ديگه حرص نخورم واسه اينكه پس اين پست مهموني كي ميرسه :-2-27-:
چند پست عقب مونده رو خوندم
بازم بهت تبريك ميگم واسه قلم روان و قشنگت
دلم براي پرهام سوخت خيلي ... خودم گذاشتم جاي سپيتا و تو چشماي پرهام درد رو ديدم ... دلم ميخواست همون موقع داد ميزدم كه دروغ گفتم ... اما خوب سرنوشت هميشه اون چيزي نيست كه آدم ميخواد
با وجودي كه دلم براي پرهام سوخت اما كارن رو هم دوست دارم و بازم از شطنتهاش و لحن بامزه اش لذت بردم
فقط اين سپيتا خانوم يه ذره از خود متشكر نيست ؟ :-2-27-:
منتظر ادامه اش هستم گلم :-2-40-:

Sahar.M
2012,09,03, ساعت : 02:50 PM
سلام سحر جونم
اين سفر و تاخيرم باعث شد كه كلي به نفعم بشه و ديگه حرص نخورم واسه اينكه پس اين پست مهموني كي ميرسه :-2-27-:
چند پست عقب مونده رو خوندم
بازم بهت تبريك ميگم واسه قلم روان و قشنگت
دلم براي پرهام سوخت خيلي ... خودم گذاشتم جاي سپيتا و تو چشماي پرهام درد رو ديدم ... دلم ميخواست همون موقع داد ميزدم كه دروغ گفتم ... اما خوب سرنوشت هميشه اون چيزي نيست كه آدم ميخواد
با وجودي كه دلم براي پرهام سوخت اما كارن رو هم دوست دارم و بازم از شطنتهاش و لحن بامزه اش لذت بردم
فقط اين سپيتا خانوم يه ذره از خود متشكر نيست ؟ :-2-27-:
منتظر ادامه اش هستم گلم :-2-40-:

سلام سارا جون...رسیدن بخیر عزیزم...بلاخره مهمونی شروع شد...
ممنونم عزیزم...به پای شما که نمیرسم...
خب آدم واسه اون همه احساس دلش میسوزه...ولی پرهام قوی تر از این حرفاست...دقیقا سرنوشت کار خودشو میکنه...
کارن یه موجود دوست داشتنیه که بقیشو نمیگم...:mrgreen:
چرا یکم اینطوریه...یکمم خودخواه...خب دخترمون همه چی تموم نیست دیگه...شما ببخشش،ایشالا درست میشه...
مرسی سارا جون که همیشه به اینجا سری میزنی و منو خوشحال میکنی....:-2-40-:

sparrow
2012,09,03, ساعت : 08:49 PM
الهـــــــــــــــی...
پرهام...:-2-34-:
چقدر از کاراکتر پرهام خوشم میاد... واقعا با شعوره و متناسب با سنش رفتار میکنه... خیلی خوب نوشتیش... البته ناگفته نماند که کارنم شخصیت پخته ایی داره...
حرکات و حرفاش بچگونه نیست و همه چی درست و بجاست...
خبری از غیرتی شدن های بی جا و داد و هوار کردن و زور گفتن پسرا که تو اکثر داستان ها میبینیم نیست و این نکته رو خیلی دوست دارم...
واکنش پرهام برام جذاب بود و با اینکه دلم براش میسوزه ولی معتقدم هر آدمی حق انتخاب داره و سپیتا نباید بخاطر علاقه ی پرهام خودشو تو معذوریت قرار بده...
اونم حق داره خودش انتخاب کنه...
شکست قبلیش هم میتونه روی انتخابش خیلی موثر بوده باشه چونکه سالار هم بخاطر علاقه ش به شخصی که شبیه سپیتا بوده باهاش ازدواج کرد و سپیتا به چشم دید که چون سالار عمیقا بهش علاقه نداشت حتی با وجود عشق زیاد خودش بازم توی رابطه شون به بن بست رسیدن
مثل همیشه عالی نوشتی...
موفق باشی فدات شم...:-2-10-:

fArzane.Far
2012,09,03, ساعت : 09:33 PM
سلام سلام به سحر خانوم خودم
ایول به خودم با حدسای درستم...بابا به خودم امیدوار شدم جون تو...خرما نخورم یه چیزی میشم انگار
خوبی سحر جونم...پات بهتره دخمر؟؟؟
وای راستی مرسی که پستت رو به من تقدیم کردی....یه دنیا میبوسمت...یه کهکشان دوست دارم
چرا من همیشه از پستات شاد میشم و انرژی میگیرم؟؟؟چرا واقعا؟؟؟
امروز سر نوشتن یکی از پست های داستانم کلی اشک ریختم بعدشم رفتم سراغ رمان یکی از بچه ها که اونم خیلی تلخ و ناراحت کننده بود حسابی حالم بد بود
بعدش که اومدم اینجا با خوندن پستهات حالم بهتر شد
مرسی واقعا دوست من:-118-:
خب بریم سراغ نقد.....
ها ها ها....:-2-27-:
این کارن خیلی باحاله...این سپیتا خیلی شیطونه....
خیلی حال کردم جون تو
من از توصیف لوندی های سپیتا دلم رفت خدا به داد کارن و بقیه برسه...ای کاش یه دور هم جلوی رسام باهم برقصن
چه خوب که این رسام اومد....واقعا کارن حق داره عصبانی و ناراحت شه
انگار این بشر حرف تو گوشش نمیره...یعنی تا انقدر دلبسته سپیتا شده...
چقدر خوب شد که کارن هم همراه سپیتا رفت واقعا دوتایی حالش رو میگیرن
فقط این وسط دلم واسه پرهام سوخت...گناه داشت اما خب اگر سپیتا بخواد بدون حس و عشق واقعی در کنارش باشه بدترین ظلم رو در حقش کرده
پرهام باید دیر یا زود با این مسئله کنار بیاد...وجود نهال این وسط کمک بزرگی خواهد بود...
امیدوارم پرهام بتونه عشقش رو تقدیم نهال کنه و با اون خوشبخت بشه و خوشحال باشه
چرا دوست پریا نیمد؟؟؟
من بازم در خماری می مانم؟؟؟
تمام توصیفات و نوشته هات عالی بودن سحر مثل همیشه عزیزم
خیلی حال کردم
موقع خوندن پست هات واسه خودم آهنگ شاد گذاشتم و حس ولنتاین گرفتم...انرژی بخش بود
ماشالا به شعور کارن واقعا...چون سپیتا کنارشه مشروب نخورد...این یعنی درک و شعور بالا وقتی داره یه زن رو همراهی میکنه
و احترام متقابل
بازم مرسی
خیلی خیلی خیلی منتظر پست های بدیت هستم...:-118-:
راستی یه چیز دیگه...سپیتا چرا انقدر مطمئنه که رسام میخواد بهش پیشنهاد ازدواج بده
شاید بچه یه حرف دیگه داره این سپیتا نمیزاره بزنه شاید قراره سوپرایزمون کنه
شاید....

polyantha
2012,09,03, ساعت : 11:59 PM
سلام سحر جان
یمدت شما نبودی من بودم ، یه مدت من نبودم و شما بودی ولی بالاخره خوندمش داستان قشنگتو
خوب اتفاقا شروع شده ... این هم زمانیه پیشنهاد رسام و کارن و شک شدن پرهام هیچان داده به داستان
میگم یکم دیگه از لوندی های سپیتا بگی یوقت دیدی رفتم تغییر جنسیت دادمااااا که خودم سپیتا رو بگیرم
فقط یه سوال : تا اونجا که من یادمه روز برف بازی کارن باهاشون نبود پس این چرا این جمله رو آوردی؟
ماهان_از اون روز توی برف بازی حس کردم باید چیزی بینتون باشه سپیتا...خب تبریک میگم بهتون.

یا شایدم من اشتباه گردم...
ممنون گلم...

Sahar.M
2012,09,04, ساعت : 03:32 AM
الهـــــــــــــــی...
پرهام...:-2-34-:
گریه نکن...درست میشه...:-2-15-:

چقدر از کاراکتر پرهام خوشم میاد... واقعا با شعوره و متناسب با سنش رفتار میکنه... خیلی خوب نوشتیش... البته ناگفته نماند که کارنم شخصیت پخته ایی داره...

خب من جز تشکر چی بگم؟!!...مرسی نیلوفر:-2-40-:

حرکات و حرفاش بچگونه نیست و همه چی درست و بجاست...
خبری از غیرتی شدن های بی جا و داد و هوار کردن و زور گفتن پسرا که تو اکثر داستان ها میبینیم نیست و این نکته رو خیلی دوست دارم...

دقیقا یه رفتارایی دیگه از یه سنی بعیده...کارن 32 سالشه پس بهتره به سنش رفتار کنه...غیرتی شدن خوبه اما به جا با رفتار مناسب نه به حالت فیلم فارسی های قدیمی و هندی...

واکنش پرهام برام جذاب بود و با اینکه دلم براش میسوزه ولی معتقدم هر آدمی حق انتخاب داره و سپیتا نباید بخاطر علاقه ی پرهام خودشو تو معذوریت قرار بده...
اونم حق داره خودش انتخاب کنه...

صد در صد همینطوره...آدما حق انتخاب دارن...

شکست قبلیش هم میتونه روی انتخابش خیلی موثر بوده باشه چونکه سالار هم بخاطر علاقه ش به شخصی که شبیه سپیتا بوده باهاش ازدواج کرد و سپیتا به چشم دید که چون سالار عمیقا بهش علاقه نداشت حتی با وجود عشق زیاد خودش بازم توی رابطه شون به بن بست رسیدن
مثل همیشه عالی نوشتی...
موفق باشی فدات شم...:-2-10-:

ببین شکست زندگی سپیتا روی تصمیماتش ناخداگاه تاثیر میزاره...محتاط تر و تا حدی بدبینش کرده...
راجب عشق...سپیتا عاشق سالار نبود...یه کشش به جنس مخالف،حس دوست داشته شدن توسط یه آدم جا افتاده و اسم و رسم دار،یه حس وابستگی داشت تا عشق...شاید یه دوست داشتن در حال شکل گیری بود که از هم جدا شدن...سپیتا چیزی از دوست داشتن واقعی و عشق نمیدونه هنوز تجربه اش نکرده...
مرسی از تو واسه حضورت...:-2-40-:

Sahar.M
2012,09,04, ساعت : 03:52 AM
سلام سلام به سحر خانوم خودم
ایول به خودم با حدسای درستم...بابا به خودم امیدوار شدم جون تو...خرما نخورم یه چیزی میشم انگار
خوبی سحر جونم...پات بهتره دخمر؟؟؟
وای راستی مرسی که پستت رو به من تقدیم کردی....یه دنیا میبوسمت...یه کهکشان دوست دارم

سلام به فرزانه خانوم گل...
دیگه خودت دست به قلمی...تو حدس نزنی من بزنم...:-2-38-:
شکر بهتره دیگه نمیلنگم...خواهش میکنم...منم دوست دارم...:-2-40-:

چرا من همیشه از پستات شاد میشم و انرژی میگیرم؟؟؟چرا واقعا؟؟؟
امروز سر نوشتن یکی از پست های داستانم کلی اشک ریختم بعدشم رفتم سراغ رمان یکی از بچه ها که اونم خیلی تلخ و ناراحت کننده بود حسابی حالم بد بود
بعدش که اومدم اینجا با خوندن پستهات حالم بهتر شد
مرسی واقعا دوست من:-118-:
نمیدونم...خوشحالم که بهت انرژی مثبت میده...خودم که آدم خیلی شادی نیستم،خوبه که تو شاد شدی...فدای تو...

خب بریم سراغ نقد.....
ها ها ها....:-2-27-:
این کارن خیلی باحاله...این سپیتا خیلی شیطونه....
خیلی حال کردم جون تو
من از توصیف لوندی های سپیتا دلم رفت خدا به داد کارن و بقیه برسه...ای کاش یه دور هم جلوی رسام باهم برقصن

کی از دل کس دیگه خبر داره...یهو دیدی دلش رفت...:mrgreen:
مهمونی هنوز تموم نشده...:mrgreen:

چه خوب که این رسام اومد....واقعا کارن حق داره عصبانی و ناراحت شه
انگار این بشر حرف تو گوشش نمیره...یعنی تا انقدر دلبسته سپیتا شده...
چقدر خوب شد که کارن هم همراه سپیتا رفت واقعا دوتایی حالش رو میگیرن

به نظر منم حق داره...رسام هم دلایل خودشو داره ولی نه دلبسته شدن نداریم...اصلا عشق آبکی یه نگاه نداریم...
آره دیگه مثلا دوست پسرشه...

فقط این وسط دلم واسه پرهام سوخت...گناه داشت اما خب اگر سپیتا بخواد بدون حس و عشق واقعی در کنارش باشه بدترین ظلم رو در حقش کرده
پرهام باید دیر یا زود با این مسئله کنار بیاد...وجود نهال این وسط کمک بزرگی خواهد بود...
امیدوارم پرهام بتونه عشقش رو تقدیم نهال کنه و با اون خوشبخت بشه و خوشحال باشه

بابا مردی شده واسه خودش...دلت نسوزه...
موافقم...اونجوری از ترحم و دلسوزی بود و یه روزی خسته و پشیمون میشد...
کنار میاد...زنشم میدیم زودتر کنار بیاد...موافقی؟:mrgreen:

چرا دوست پریا نیمد؟؟؟
من بازم در خماری می مانم؟؟؟

شاید اومد...چراشو بعدا میگوییم...:mrgreen:البته یکمیشو پریا توضیح داد...

تمام توصیفات و نوشته هات عالی بودن سحر مثل همیشه عزیزم
خیلی حال کردم
موقع خوندن پست هات واسه خودم آهنگ شاد گذاشتم و حس ولنتاین گرفتم...انرژی بخش بود

خوشحالم...مرسی از تعریفت...:-2-40-:

ماشالا به شعور کارن واقعا...چون سپیتا کنارشه مشروب نخورد...این یعنی درک و شعور بالا وقتی داره یه زن رو همراهی میکنه
و احترام متقابل
بازم مرسی

آره بابا،بچمون دنیا دیده است...میدونه با یه خانوم چه طور تا کنه...

خیلی خیلی خیلی منتظر پست های بدیت هستم...:-118-:
راستی یه چیز دیگه...سپیتا چرا انقدر مطمئنه که رسام میخواد بهش پیشنهاد ازدواج بده
شاید بچه یه حرف دیگه داره این سپیتا نمیزاره بزنه شاید قراره سوپرایزمون کنه
شاید....



خب شاید واسه اینه که حس ششم...شاید حس زنونه اش اینو میگه...
بعدم یه مرد که یه بار مثل خودش شکستو تجربه کرده و مرد محترمو مقبولی ام هست چه کاری میتونه با سپیتا داشته باشه...؟!!
چشم،شاید فردا نتونم بزارم،بیافته پس فردا...
مرسی از حضور سبزت گلم...:-2-40-:



سلام سحر جان
یمدت شما نبودی من بودم ، یه مدت من نبودم و شما بودی ولی بالاخره خوندمش داستان قشنگتو

سلام بر دوست خوبم...منتقد خوب...
شما لطف میکنی همراهی...

خوب اتفاقا شروع شده ... این هم زمانیه پیشنهاد رسام و کارن و شک شدن پرهام هیچان داده به داستان
میگم یکم دیگه از لوندی های سپیتا بگی یوقت دیدی رفتم تغییر جنسیت دادمااااا که خودم سپیتا رو بگیرم

آره دیگه داستان باید فرازو نشیب داشته باشه...
نه حالا در اون حد...خانوم و لوند میرقصه دخترم...

فقط یه سوال : تا اونجا که من یادمه روز برف بازی کارن باهاشون نبود پس این چرا این جمله رو آوردی؟
ماهان_از اون روز توی برف بازی حس کردم باید چیزی بینتون باشه سپیتا...خب تبریک میگم بهتون.

یا شایدم من اشتباه گردم...
ممنون گلم...


آره کارن نبود....ولی توی برف بازی با ماهان بحث کار شد و اینکه کارن برای سپیتا کار جور کرده...و چون ماهان دوست کارنه و تا حدی میشناستش...میدونست که به دختری رو نمیده و غیره...حس کرد شاید بینشون خبریه که کارن واسش قدمی برداشته...
منظور ماهان از حرفش این بود عزیزم...
ممنون از تو گلم...:-2-40-:

motlagh
2012,09,04, ساعت : 09:02 AM
فقط یه سوال : تا اونجا که من یادمه روز برف بازی کارن باهاشون نبود پس این چرا این جمله رو آوردی؟
ماهان_از اون روز توی برف بازی حس کردم باید چیزی بینتون باشه سپیتا...خب تبریک میگم بهتون.


آره کارن نبود....ولی توی برف بازی با ماهان بحث کار شد و اینکه کارن برای سپیتا کار جور کرده...و چون ماهان دوست کارنه و تا حدی میشناستش...میدونست که به دختری رو نمیده و غیره...حس کرد شاید بینشون خبریه که کارن واسش قدمی برداشته...
منظور ماهان از حرفش این بود عزیزم...

سحر جان بهتر نیست این نکته ابهام داخل خود داستان یه جوری رفع و رجوع بشه. آخه همه که نقدها را نمیخونند

Sahar.M
2012,09,04, ساعت : 01:03 PM
فقط یه سوال : تا اونجا که من یادمه روز برف بازی کارن باهاشون نبود پس این چرا این جمله رو آوردی؟
ماهان_از اون روز توی برف بازی حس کردم باید چیزی بینتون باشه سپیتا...خب تبریک میگم بهتون.


آره کارن نبود....ولی توی برف بازی با ماهان بحث کار شد و اینکه کارن برای سپیتا کار جور کرده...و چون ماهان دوست کارنه و تا حدی میشناستش...میدونست که به دختری رو نمیده و غیره...حس کرد شاید بینشون خبریه که کارن واسش قدمی برداشته...
منظور ماهان از حرفش این بود عزیزم...

سحر جان بهتر نیست این نکته ابهام داخل خود داستان یه جوری رفع و رجوع بشه. آخه همه که نقدها را نمیخونند


من فکر میکردم واضح باشه عزیزم...حالا جمله رو ویرایش میکنم که ابهامی نداشته باشه...
مرسی از تذکرت دوستم...:-2-40-:

sogool
2012,09,04, ساعت : 03:43 PM
سلام عزیزم خیالی رمان قشنگی اگه میشه زود به رود پست بزار.خسته نباشی:-2-27-::-2-40-:

soudeh zarei
2012,09,04, ساعت : 11:59 PM
واقعا عاليه خسته نباشي فقط زود به زود بزار

sparrow
2012,09,05, ساعت : 10:49 PM
عزیزم...
این پرهام چقدر با شعوره...
البته هر دو تا با شخصیت هستن... هم پرهام و هم کارن...
اما دلم تو این پست عجیب برای پرهام گرفت... خوشم میاد که با زورگویی و خودخواهی عشقشو به کثافت نکشید...
امیدوارم یه شخصیت دختر وارد داستان کنی که این پرهامم بی نصیب نمونه...:mrgreen:
هر چند بیا به حرف من گوش کن و بی خیال کارن شو... این سپیتا رو بده به پرهام من خودم جواب عمه خانمو میدم...:-2-27-:
داستان روند آروم و منطقی ایی رو دنبال میکنه و با تنش های بیجا و بچه بازی اعصاب آدم رو خورد نمی کنه...:-2-38-:
موفق باشی فدات شم...

fArzane.Far
2012,09,05, ساعت : 10:53 PM
عالی بود سحر عالی بود:-2-41-:
دقیقا نمیدونم باید چی بگم...چقدر حس زیبایی داشت
یه حس دوست داشتن نه دلسوزی...یه حس خواستن با تمام وجود...یه حس عزیز بودن...ارزش داشتن
چقدر این پرهام خوب و مهربونه...چقدر اروم و صبوره....
و من چقدر دوست دارم شخصیت مهربون..عاشق و صبورش رو....
سپیتا....
حسش خیلی ناب بود...حسش خیلی قشنگ بود واقعا....
یه جوری بود برام که الان دقیقا نمیدونم چی باید بگم و چه جوری توصیفش کنم...
حس قشنگی داششت....
حس قشنگش با بغض قاطی بود....
مرسی سحر به خاطر همه چی
حس سپیتا و حالاتش رو یه جوری بیان میکردی انگار خودتی و دقیقا حسش کردی...دیدیش...فهمیدیش...
عالی بود
این تنها چیزیه که میتونم بگم
ممنون:-118-:

Sahar.M
2012,09,05, ساعت : 10:57 PM
سلام عزیزم خیالی رمان قشنگی اگه میشه زود به رود پست بزار.خسته نباشی:-2-27-::-2-40-:


واقعا عاليه خسته نباشي فقط زود به زود بزار

سلام به هر دوتا دوستای عزیزم...
مرسی از لطفتون...مرسی از انرژی که میدین...
چشم تا جایی که بتونم زود به زود میزارم...
مرسی:-2-40-:

فانتین
2012,09,05, ساعت : 10:59 PM
ضمن عرض دل سوزی برای پرهام..
این کارن هم میگه تا حالا عاشق نشده
اما روی سپیتا تعصب داره!!

مثل یه نسیم،اونقدر آروم که نفهمیدم... این دیگه یعنی حذف پرهام؟

Sahar.M
2012,09,05, ساعت : 11:06 PM
عزیزم...
این پرهام چقدر با شعوره...
البته هر دو تا با شخصیت هستن... هم پرهام و هم کارن...
اما دلم تو این پست عجیب برای پرهام گرفت... خوشم میاد که با زورگویی و خودخواهی عشقشو به کثافت نکشید...

سلام بر نیلوفر عزیزم...
درسته...هر دوشون یه جور خوبن...پرهام واقعا سپیتارو دوست داره...به نظر من دوست داشتن واقعی این شکلیه...

امیدوارم یه شخصیت دختر وارد داستان کنی که این پرهامم بی نصیب نمونه...:mrgreen:

من سعی میکنم یه همسر خوب و لایق براش پیدا کنم...:mrgreen:

هر چند بیا به حرف من گوش کن و بی خیال کارن شو... این سپیتا رو بده به پرهام من خودم جواب عمه خانمو میدم...:-2-27-:

من موافقم...اصلا دوتایی جوابشو میدیم...:-2-22-:

داستان روند آروم و منطقی ایی رو دنبال میکنه و با تنش های بیجا و بچه بازی اعصاب آدم رو خورد نمی کنه...:-2-38-:
موفق باشی فدات شم...

چیزی که سعی کردم رعایت کنم همین روندی که تو توصیف کردی...
مرسی از همیشه بودنت...:-2-40-:



عالی بود سحر عالی بود:-2-41-:
دقیقا نمیدونم باید چی بگم...چقدر حس زیبایی داشت
یه حس دوست داشتن نه دلسوزی...یه حس خواستن با تمام وجود...یه حس عزیز بودن...ارزش داشتن
چقدر این پرهام خوب و مهربونه...چقدر اروم و صبوره....
و من چقدر دوست دارم شخصیت مهربون..عاشق و صبورش رو....

مرسی فرزانه عزیزم...مرسی...
پرهام یه مرد که عشقشو میخواد ولی مهمتر از خواستن خودش خوشی سپیتارو میخواد...
منم دوسش دارم...

سپیتا....
حسش خیلی ناب بود...حسش خیلی قشنگ بود واقعا....
یه جوری بود برام که الان دقیقا نمیدونم چی باید بگم و چه جوری توصیفش کنم...
حس قشنگی داششت....
حس قشنگش با بغض قاطی بود....
مرسی سحر به خاطر همه چی
حس سپیتا و حالاتش رو یه جوری بیان میکردی انگار خودتی و دقیقا حسش کردی...دیدیش...فهمیدیش...

آره حس سپیتا یه حس توصیف نشدنی بود...یه حس قشنگ...
خوشحالم که حسش رو تونستم منتقل کنم...

عالی بود
این تنها چیزیه که میتونم بگم
ممنون:-118-:



مرسی...منم جز تشکر از تو عزیزم چیزی نمیتونم بگم...:-2-40-:

SHKH1371
2012,09,05, ساعت : 11:07 PM
اخی الهی بگردم چه طور دلش اومد قلب پرهام بشکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!:-2-30-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:من گریم بند نمیاد اصلا ..پرهام..:-2-30-::-2-30-::-2-30-:مرسی عزیزم برا این قلم زیبات

Sahar.M
2012,09,05, ساعت : 11:11 PM
ضمن عرض دل سوزی برای پرهام..
این کارن هم میگه تا حالا عاشق نشده
اما روی سپیتا تعصب داره!!

مثل یه نسیم،اونقدر آروم که نفهمیدم... این دیگه یعنی حذف پرهام؟

کارن اگه عاشق بود،دوستی سپیتارو میخواست چی کار؟!!...کارن هم عشق رو تجربه نکرده...
کارن تعصبی روی سپیتا نداره عزیزم...

پرهام مردونه کنار رفت...
این یعنی پرهام سپیتارو خیلی دوست داره و بهش حق داد با هر کسی که میخواد باشه...
مرسی دوستم از حضورت...:-2-40-:

Sahar.M
2012,09,05, ساعت : 11:36 PM
اخی الهی بگردم چه طور دلش اومد قلب پرهام بشکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!:-2-30-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:من گریم بند نمیاد اصلا ..پرهام..:-2-30-::-2-30-::-2-30-:مرسی عزیزم برا این قلم زیبات

منم نمیدونم چه طور دلش اومد...ولی خب زندگی همینه هزار بار میشکنیو میشکننت....
نمیدونم خوش حال باشم که تحت تاثیر قرار گرفتی یا ناراحت که گریه ات گرفته...
مرسی از تو عزیزم...:-2-40-:

SunDaughter☼
2012,09,05, ساعت : 11:38 PM
کنار گوشم زمزمه کرد:هیچ وقت برای یه مرد دل نسوزون،دلسوزی خوردش میکنه.این جمله رو باور دادم...

خواهش میکنم پرهام جان...سپیتا خودش میدونه...من محدودش نمیکنم،حداقل در رابطه با تو این اجازه رو به خودم نمیدم.دوس داشتم کارن مخالفت کنه
پس کارن چی
بغض سنگینی داشت این پست اما ... من کارن و به پرهام ترجیح میدم ولی کارن نباید اجازه میداد :-2-30-:

هنگ که تموم شد...دلا شد کنار گوشم گفت:همیشه عاشقت میمونم...
با بوسیدن لاله ی گوشم...چشمامو بستم...تنم داغ شد،نه از بوسه اش...از حسی که تا ابد به هستی و وجودم ریخت...
سرشو عقب کشید...روی پلک های بسته ام رو بوسید...
چشمامو که باز کردم...یه لبخند عمیق تر از قبل به روم پاشیدو گفت:ولنتاینت مبارک عشق من.
منگ بودم...منگ این همه عشق که من لیاقتش رو ندارم...
تا بخوام به خودم بیام،آهسته از کنارم رد شدو رفت...مثل یه نسیم،اونقدر آروم که نفهمیدم...
به خودم که اومدم...آهنگ لایت بعدی در حال شروع بودو زوج های دیگه هم وسط بودن...هیچی از اطرافم نفهمیده بودم،از لحظه ای که با پرهام بودم همه رو جز پرهام فراموش کردم...نگاه گنگمو از آدم هایی که نگاهم میکردن گرفتمو آهسته به سمت سرویس بهداشتی قدم برداشتم...سرمو پایین انداختم تا صورت خیس از اشکمو کسی نبینه...باید به خودم میومدم...باید...
این تیکه بغض بدی داشت چطوری پرهام رفت ... چطوری سپیتا هیچی نگفت ... وای خیلی سنگین شدم با خوندن این جمله ها

rashno
2012,09,06, ساعت : 12:03 AM
این متن واقعا از بهترین ها بود,من هم زمان حس کردم اوج دردسپیتا و قلب پر درد وعاشق پرهام,غرور کارن,
چقدر خوب نوشتی,
یکی از دوستانم همیشه ساعت ها با کسانی که عاشقش میشدن صحبت میکرد تا اون ها رو اروم کنه وبه روال عادی زندگیشون برگردونه,رفتاری که از سپیتا به تصویرکشیدی تحسین برانگیز,این که حتی سپیتای رکی که تقریبا به دیگران اهمیت نمیده تلاش میکنه برای اروم کردن پرهام,
ای پست واقعا یه اوج بود.
سپاس.

rashno
2012,09,06, ساعت : 12:04 AM
این متن واقعا از بهترین ها بود,من هم زمان حس کردم اوج دردسپیتا و قلب پر درد وعاشق پرهام,غرور کارن,
چقدر خوب نوشتی,
یکی از دوستانم همیشه ساعت ها با کسانی که عاشقش میشدن صحبت میکرد تا اون ها رو اروم کنه وبه روال عادی زندگیشون برگردونه,رفتاری که از سپیتا به تصویرکشیدی تحسین برانگیز,این که حتی سپیتای رکی که تقریبا به دیگران اهمیت نمیده تلاش میکنه برای اروم کردن پرهام,
ای پست واقعا یه اوج بود.
سپاس.

Sahar.M
2012,09,06, ساعت : 12:20 AM
این جمله رو باور دادم...

منم همین طور سانی...

دوس داشتم کارن مخالفت کنه
پس کارن چی
بغض سنگینی داشت این پست اما ... من کارن و به پرهام ترجیح میدم ولی کارن نباید اجازه میداد :-2-30-:

خب،میدونی کارن نمیتونست مخالفت کنه...اگرم مخالفت میکرد بازم سپیتا با پرهام میرفت...
آره یه بغض خفه ی رها نشده...

این تیکه بغض بدی داشت چطوری پرهام رفت ... چطوری سپیتا هیچی نگفت ... وای خیلی سنگین شدم با خوندن این جمله ها

نمیدونم خودمم چی بگم...3 ساعت درگیر این پست بودم...
سپیتا گیج و منگ بود...گاهی انقدر توی زمان گم میشی که نمیفهمی اطرافت چی در حال جریانه...حال سپیتا این جوری بود...
این سنگینی رو منم وقتی مینوشتم داشتم...
مرسی از حضورت سانی عزیزم...:-2-40-:


این متن واقعا از بهترین ها بود,من هم زمان حس کردم اوج دردسپیتا و قلب پر درد وعاشق پرهام,غرور کارن,
چقدر خوب نوشتی,

یه دنیا از تعریفت ممنونم دوستم...خوشحالم که اینطوری فکر میکنی...

یکی از دوستانم همیشه ساعت ها با کسانی که عاشقش میشدن صحبت میکرد تا اون ها رو اروم کنه وبه روال عادی زندگیشون برگردونه,رفتاری که از سپیتا به تصویرکشیدی تحسین برانگیز,این که حتی سپیتای رکی که تقریبا به دیگران اهمیت نمیده تلاش میکنه برای اروم کردن پرهام,
ای پست واقعا یه اوج بود.
سپاس.

من باور دارم که باید به احساس آدم ها ارزش گذاشت...احساسشون رو خورد نکرد...میشه اون حس رو نخواست ولی نمیشه لهش کرد...
آره سپیتا ی رک و خودخواهمون این ارزشو میفهمه...اگه سعی کنی یه عاشقو با حرفات و حرکاتت آروم کنی...هیچ دلی نمیشکنه...
مرسی بی نهایت از انرژی که بهم دادی...:-2-40-:

مامان زهره
2012,09,06, ساعت : 02:12 AM
عالي بود طوري توصيف كرده بودي كه انگار دارم فيلم ميبينم. كاشكي ميشد سپيتا رو بدي به پرهام ولي ميدونم نميشه و با نهال ازدواج ميكنه. دلم برا پرهام ميسوزه.:-2-30-:ولي به اين ميگن عاشق واقعي پسندد آنچه را جانان پسندد. مرسي گلم

Sahar.M
2012,09,06, ساعت : 05:53 PM
عالي بود طوري توصيف كرده بودي كه انگار دارم فيلم ميبينم. كاشكي ميشد سپيتا رو بدي به پرهام ولي ميدونم نميشه و با نهال ازدواج ميكنه. دلم برا پرهام ميسوزه.:-2-30-:ولي به اين ميگن عاشق واقعي پسندد آنچه را جانان پسندد. مرسي گلم


مرسی عزیزم...واقعا بابت روحیه ای که میدین ممنونم...
برای پرهام یه فکری میکنم...ایشالا خوشبخت میشه...
موافقم عاشق یعنی همین که شما اشاره کردی...
مرسی از شما دوست همراهم...:-2-40-:

rashno
2012,09,08, ساعت : 01:32 AM
چه خصوصیات اخلاقی جالبی داره این سپیتا,این لجبازی به نظرمن جالب نبود,شاید بهتربود مثل همیشه خیلی صریح و جور دیگه ای عکس العمل نشون میداد,
یه حدس!!! کارن برش میگردونه می بوستش!???

Sahar.M
2012,09,08, ساعت : 01:43 AM
چه خصوصیات اخلاقی جالبی داره این سپیتا,این لجبازی به نظرمن جالب نبود,شاید بهتربود مثل همیشه خیلی صریح و جور دیگه ای عکس العمل نشون میداد,
یه حدس!!! کارن برش میگردونه می بوستش!???

خب آدمیزاده دیگه...خیلی وقتا کارایی میکنه که بعیده...کار سپیتا به نظر خودش هم جالب نبود...البته تو لجبازیش بازم صراحت داشت...یعنی سعی کردم اینو برسونم...
این عکس العمل رو بزارین پای ذهن خسته اش...حالا ادامه داره هنوز...:-2-38-:
خب من چی بگم...منو تو این موقعیت ها قرار نده دوستم...ولی فقط این دفعه لو میدما...نه حدست اشتباه...:mrgreen:
مرسی که اینجا سر میزنی...:-2-40-:

مهرناز69
2012,09,08, ساعت : 08:39 PM
سلام بر نویسنده بی نظیر سایت :-2-06-:سحری این هندونه هارو از دستم بگیر خسته شدم:-2-06-:
اوهوم اوهوم ما اومدیم بنقدیم هه هه:-2-41-:چیه مگه:-2-37-:
سحری جونم این اوج بی انصافیه که کارن شاهد عاشقانه های پرهام و سپیتا باشه درست احساس خاصی نداره درست فقط دوستشه اماوقتی ی دوستی شروع میشه هر چند فقط ی دوستی باشه بدون هیچ عشق و دوست داشتنی و بی هیچ احساسی ی نوع عادت به وجود میاد که همین عادت باعث بروز ی واکنشایی میشه عزیز
واکنش کارن باید ی چیزی غیر این میبود خونسردیش عذاب آور و تعجب آوره :-2-28-:
اوج بی عدالتیه این رفتار با کارن
سپیتا اگه پرهامو دوست داره نباید کارن بازیچه بشه برای اون
مرررررررررررررررررررررررر ررررررررررسی گلی:-2-40-:

Sahar.M
2012,09,08, ساعت : 11:09 PM
سلام بر نویسنده بی نظیر سایت :-2-06-:سحری این هندونه هارو از دستم بگیر خسته شدم:-2-06-:
اوهوم اوهوم ما اومدیم بنقدیم هه هه:-2-41-:چیه مگه:-2-37-:
سلام بر مهرناز خانوم عزیز...گرفتم،ماشالا هندونه هاش سنگینه...خوش اومدی:-2-27-:

سحری جونم این اوج بی انصافیه که کارن شاهد عاشقانه های پرهام و سپیتا باشه درست احساس خاصی نداره درست فقط دوستشه اماوقتی ی دوستی شروع میشه هر چند فقط ی دوستی باشه بدون هیچ عشق و دوست داشتنی و بی هیچ احساسی ی نوع عادت به وجود میاد که همین عادت باعث بروز ی واکنشایی میشه عزیز
واکنش کارن باید ی چیزی غیر این میبود خونسردیش عذاب آور و تعجب آوره :-2-28-:
اوج بی عدالتیه این رفتار با کارن
سپیتا اگه پرهامو دوست داره نباید کارن بازیچه بشه برای اون
مرررررررررررررررررررررررر ررررررررررسی گلی:-2-40-:

خب حق با تو...بی انصافیه...ولی این رفتار مال وقتیه که عادتی هم شکل گرفته باشه...هنوز واسه عادت هم زوده گلم...اما خب یکم صبور باش...واکنش کارن هم میبینیم...
مرسی عزیزم که به اینجا سر زدی...:-2-40-:

rashno
2012,09,09, ساعت : 01:22 AM
ق
سلام بر نویسنده بی نظیر سایت :-2-06-:سحری این هندونه هارو از دستم بگیر خسته شدم:-2-06-:
اوهوم اوهوم ما اومدیم بنقدیم هه هه:-2-41-:چیه مگه:-2-37-:
سحری جونم این اوج بی انصافیه که کارن شاهد عاشقانه های پرهام و سپیتا باشه درست احساس خاصی نداره درست فقط دوستشه اماوقتی ی دوستی شروع میشه هر چند فقط ی دوستی باشه بدون هیچ عشق و دوست داشتنی و بی هیچ احساسی ی نوع عادت به وجود میاد که همین عادت باعث بروز ی واکنشایی میشه عزیز
واکنش کارن باید ی چیزی غیر این میبود خونسردیش عذاب آور و تعجب آوره :-2-28-:
اوج بی عدالتیه این رفتار با کارن
سپیتا اگه پرهامو دوست داره نباید کارن بازیچه بشه برای اون
مرررررررررررررررررررررررر ررررررررررسی گلی:-2-40-:

سلام ,

من با سحر موافقم,خیلی زود حتی برای ایجاد یه عادت, من فکر میکنم اگه کارن رفتاری غیر از این داشت سپیتا خیلی صریح و تلخ یه محدودهرو مشخص میکرد,ولی اگه الان کارن درباره ی این رابطه صحبت کنه شاید سپیتا به حرفش بیشتر اهمیت بده,

cemira
2012,09,09, ساعت : 02:27 PM
من فکر کردم فقط خودم پرهام و دووس دارم اما انگار طرفدار زیاد داره بچه مون...............دوروووووووود تا اینجای داستانو دووس داشتم ...مرسی و ممنون :-118-:

Sahar.M
2012,09,09, ساعت : 03:14 PM
ق

سلام ,

من با سحر موافقم,خیلی زود حتی برای ایجاد یه عادت, من فکر میکنم اگه کارن رفتاری غیر از این داشت سپیتا خیلی صریح و تلخ یه محدودهرو مشخص میکرد,ولی اگه الان کارن درباره ی این رابطه صحبت کنه شاید سپیتا به حرفش بیشتر اهمیت بده,


سلام دوست عزیزم...حرفت درسته و منم با تو موافقم،برخورد کارن با سپیتا قطعا باید متفاوت باشه...
مرسی از حضور همیشگیت...:-2-40-:



من فکر کردم فقط خودم پرهام و دووس دارم اما انگار طرفدار زیاد داره بچه مون...............دوروووووووود تا اینجای داستانو دووس داشتم ...مرسی و ممنون :-118-:
سلام دوست عزیزم...
آره پرهام طرفدار داره...خودمم دوستش دارم...
خوشحالم که دوست داشتی،امیدوارم تا آخر همراهم باشی...
مرسی از تو...:-2-40-:

fArzane.Far
2012,09,09, ساعت : 08:38 PM
وااای وااای سحر
من الان یه حسی دارم جون تو:mrgreen:
یعنی این کارن چیکار داره که میخواد تا بالا باهاش بیاد...من فکر کنم یه بوسه در راهه:-2-27-:
همون که سپیتا رو قلقلک داد...حالا کارن رو هم قلقلک داده
این چند پست اخر هم مثل همیشه خوب و عالی بود
رفتار سپیتا اون لحظه که کارن داشت سیگار میکشید یکم بچه گونه بود...احساس میکردم حس لجبازیش داره قلمبه میشه
خب گاهی ادما اینجوری میشن
همیشه که نباید معقول و بزرگون رفتار کرد...این باور پذیری رمانت رو بیشتر میکنه
همیشه همه چیز رو باهم داره..خاکستریه...من اینو واقعا دوست دارم
پریا کار خوبی کرد که به سپیتا گفت برو...سپیتا کار خوبی کرد که رفت
وای من هیجان دارم جون من خیلی منتظرمون نزار عزیزم
حس ششمم میگه تو این شب برفی خبرایی هست
من عاشق این کارن و شخصیتش شدم جدا
مرسی دوست من:-118-:
راستی عکسی هم که تازه گذاشتی قشنگه..یه جورایی آرومه
به ارومی شب و ستاره های چشمک زنش

Sahar.M
2012,09,09, ساعت : 10:27 PM
وااای وااای سحر
من الان یه حسی دارم جون تو:mrgreen:
یعنی این کارن چیکار داره که میخواد تا بالا باهاش بیاد...من فکر کنم یه بوسه در راهه:-2-27-:
همون که سپیتا رو قلقلک داد...حالا کارن رو هم قلقلک داده
این چند پست اخر هم مثل همیشه خوب و عالی بود

سلام عزیزم...مرسی از لطفت...
خب چی بگم...حتما کارش واجبه که میخواد باهاش بره...:mrgreen:

رفتار سپیتا اون لحظه که کارن داشت سیگار میکشید یکم بچه گونه بود...احساس میکردم حس لجبازیش داره قلمبه میشه
خب گاهی ادما اینجوری میشن
همیشه که نباید معقول و بزرگون رفتار کرد...این باور پذیری رمانت رو بیشتر میکنه
همیشه همه چیز رو باهم داره..خاکستریه...من اینو واقعا دوست دارم

درسته رفتارش خارج از چیزی بود که باید باشه...ولی دقیقا همونی که گفتی،ما همیشه معقول رفتار نمیکنیم...گاهی رفتارایی میکنیم که درخورمون نیست...
ممنون عزیزم...تلاش منم همینه...

پریا کار خوبی کرد که به سپیتا گفت برو...سپیتا کار خوبی کرد که رفت
وای من هیجان دارم جون من خیلی منتظرمون نزار عزیزم
حس ششمم میگه تو این شب برفی خبرایی هست
من عاشق این کارن و شخصیتش شدم جدا
مرسی دوست من:-118-:
راستی عکسی هم که تازه گذاشتی قشنگه..یه جورایی آرومه
به ارومی شب و ستاره های چشمک زنش


آره پریا کار خوبی کرد...سپیتا تو اون لحظه دیگه ذهنش یاری نمیکرد که چی درسته و چی نیست...
سعی میکنم امشب یه پست بزارم...
مرسی که همیشه هستی...:-2-40-:
خودم جلدو دوست دارم...تمام تصور من از دنیای سپیتا همین عکسه...با وسعت تک تک چراغ های روشنش...

EliSo
2012,09,09, ساعت : 11:11 PM
واقعا این سپیتا حرص ادمو درمیاره..خب این کارن بیچاره حق داره دیگه
عین یه دختر پسر ندیده رفت تو بغل پرهام :-2-43-:
ادم وقتی کسیو نمیخواد به هرنحوی سعی میکنه ازش فاصله بگیره چه بسا اگه طرف شخص مهمی واسش باشه
و اون مجبور به این کار بشه....این با این مهم نیست مهم نیست گفتناش میخواد به کجا برسه من نمیدونم
واقعا دلم واسه کارن کبابه هاااااا:-2-30-::-2-30-:
منتظر ادامشم سحر جان... تو وصف عکس العمل های کارن هم عالی بودی:-2-41-:

soudeh zarei
2012,09,09, ساعت : 11:12 PM
جرا تو كتابا هميشه دخترها رو بي فكر جلوه ميدين يعني جي اخه

Sahar.M
2012,09,09, ساعت : 11:27 PM
واقعا این سپیتا حرص ادمو درمیاره..خب این کارن بیچاره حق داره دیگه

سلام بر الهه خانوم گل...خب گاهی آدما حرص درآر میشن دیگه...نمیشه همه چی تموم باشیم...
آره کارن یکم حق داره...:mrgreen:

عین یه دختر پسر ندیده رفت تو بغل پرهام :-2-43-:
ادم وقتی کسیو نمیخواد به هرنحوی سعی میکنه ازش فاصله بگیره چه بسا اگه طرف شخص مهمی واسش باشه و اون مجبور به این کار بشه....

این طوریام نبوده...کارن گندش کرد...ببین احساس ما آدما کاری با آدم میکنه که فکرشم نمیکنیم...
سپیتا مبهوت عشق پرهام بود،همین...اشتباهش توجه نکردن به اطرافش و آدما بود...
فاصله گرفتن مال وقتیه که طرفت نپذیرفته تو مال اون نیستی و البته وقتی کم سن و سال باشی...پرهام پذیرفته...البته این نظر شخصی منه...

این با این مهم نیست مهم نیست گفتناش میخواد به کجا برسه من نمیدونم

منم نمیدونم...اما مهم نیستناش هم ایشالا درست میشه...دختر خوبی بچمون...

واقعا دلم واسه کارن کبابه هاااااا:-2-30-::-2-30-:
منتظر ادامشم سحر جان... تو وصف عکس العمل های کارن هم عالی بودی:-2-41-:



بابا چرا آخه...کارن اصلا آدم مظلومی نیست...
ممنون از بودنت...مرسی عزیزم...:-2-40-:



جرا تو كتابا هميشه دخترها رو بي فكر جلوه ميدين يعني جي اخه


سلام دوست گلم...راستش من نمیدونم چرا سپیتا رو بی فکر فرض کردی...؟!!...اینکه آدم تحت شرایطی یه سری رفتار نا به جا انجام بده دلیل بر بی فکریش نیست...سپیتا فارغ از محیط اطرافش رفتار کرد...شاید اگه توی خلوت بودن هیچ عیبی نداشت،اما با وجود جمع حاضر و کارن خیلی خوب نبود...
هیچ کس،آدم کاملی نیست...میتونه در کنار یه مکمل کامل بشه...
دختر و پسرم نداره...
مرسی از حضورت...:-2-40-:

rashno
2012,09,10, ساعت : 01:54 AM
من جدا ترسیدم الان سپیتا چکار می خواد بکنه ?
ولی برام واقعا جالب بود من اصلا اون لحظه به کارن فکر نکردم ,سپیتا هم توی لحظه بود و به بقیه بی توجه,توصیف ها عالی بود,سپاس.

Sahar.M
2012,09,10, ساعت : 02:19 AM
من جدا ترسیدم الان سپیتا چکار می خواد بکنه ?
ولی برام واقعا جالب بود من اصلا اون لحظه به کارن فکر نکردم ,سپیتا هم توی لحظه بود و به بقیه بی توجه,توصیف ها عالی بود,سپاس.

سلام دوست عزیزم...
انقدر ترسناک بود این کارن؟!!...یه کاری میکنه که آروم بشه...:mrgreen:
مرسی از دقتت...دقیقا چیزی که برای هرکسی تو اون لحظه پر احساس اتفاق میفته همینه،آدم به همه چی بی توجه میشه...وقتی اون پست رو همگی خوندین فقط به پرهام توجه داشتین یا نهایتا سپیتا...بقیه تو حاشیه بودن...پس چرا به آدمی که تو دل ماجرا بوده حق خطا ندیم...سپیتا تو اون لحظه تو حال خودش نبود،اگر بود قطعا جور دیگه ای رفتار میکرد...درسته رفتارش مناسب نبود ولی انصافا اگر هرکی تو اون حال و هوا باشه،همه رو یادش میره...
مرسی از دقتت...ممنون:-2-40-:

amin shayeste
2012,09,10, ساعت : 02:51 AM
سلام
رفتارای سپنتا واقعا با سنش می خونه!
و خیلی قشنگ عذاب وجدانش رو در مورد پرهام نشون دادین!
با اینکه درست نبود کاراش ولی عمق دلهرش رو درباره پرهام نشون می داد.
رمانتون خیلی منطقی و در عین حال قشنگه!!!
ممنون

EliSo
2012,09,10, ساعت : 09:38 AM
من منظورم این نیست که پسر مظلومیه...
ولی تو این پستهای اخیر مخصوصا موقع رقصیدن سپیتا و پرهام اونجوری سرش پایین
میندازه....وقتی پرهام مهمونی رو ترک میکنه وسپیتا به دنبالش از ساختمون میاد بیرون تا منصرفش کنه
و کارن دستشو میزاره رو شونه هاش.....
خب اینجاها واقعا یه جورایی مظلوم واقع شده.....
من نمی فهمم یه پسر تو سن 32 سالگی چطور تا بحال دوس دوختر نداشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!وقتی این چیزا خیلی واسش عادیه و انگار کارکشته تر از این حرفاست....خب دوست دختر نداشت یه پسرهمه چی تموم از محالاته...
من اصلا نمیتونم یه پسر مثبت تصورش کنم نه حالا مثبت...ولی با نداشتن دوس دختر یه جورایی رو به مثبته دیگه...
....
:-2-40-:

Sahar.M
2012,09,10, ساعت : 10:27 PM
سلام
رفتارای سپنتا واقعا با سنش می خونه!
و خیلی قشنگ عذاب وجدانش رو در مورد پرهام نشون دادین!
با اینکه درست نبود کاراش ولی عمق دلهرش رو درباره پرهام نشون می داد.
رمانتون خیلی منطقی و در عین حال قشنگه!!!
ممنون


سلام به شما دوست عزیزم...
ممنون از نظراتت و دلگرمی و تعریفت...امیدوارم همین سیر منطقی رو تا آخر دوست داشته باشی...
مرسی از شما بابت همراهی...:-2-40-:


من منظورم این نیست که پسر مظلومیه...
ولی تو این پستهای اخیر مخصوصا موقع رقصیدن سپیتا و پرهام اونجوری سرش پایین
میندازه....وقتی پرهام مهمونی رو ترک میکنه وسپیتا به دنبالش از ساختمون میاد بیرون تا منصرفش کنه
و کارن دستشو میزاره رو شونه هاش.....
خب اینجاها واقعا یه جورایی مظلوم واقع شده.....

سلام بر الهه خانوم عزیز...
متوجه منظورت شدم...ولی یکم اشتباه برداشت کردی...کارن موقع رقص سپیتا و کارن متفکرانه نگاهشون میکرد،سرشو پایین ننداخت...پرهام وقتی از مهمونی رفت اصلا سپیتا متوجه نشد،نرفت دنبالش،فقط رفت بهش تلفن بزنه تا خیالش راحت بشه...کارن دنبالش نیومد که منصرفش کنه،رفت تا بیشتر از این از هم فاصله نداشته باشن جلوی دیگران...
تو تمام اون لحظات سعی کردم برخورد بی تفاوت و خونسردی از کارن به نمایش بزارم،نه مظلومیت...!!!
احتمالا خیلی موفق نبودم...:-2-15-:

من نمی فهمم یه پسر تو سن 32 سالگی چطور تا بحال دوس دوختر نداشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!وقتی این چیزا خیلی واسش عادیه و انگار کارکشته تر از این حرفاست....خب دوست دختر نداشت یه پسرهمه چی تموم از محالاته...
من اصلا نمیتونم یه پسر مثبت تصورش کنم نه حالا مثبت...ولی با نداشتن دوس دختر یه جورایی رو به مثبته دیگه...
....
:-2-40-:

خب من دوستی و دوست دختر رو از زبون سپیتا تشریح کردم،از زبون کارن چیزی نگفتم،اینکه چه طور دوستی و دوست دختر رو معنا میکنه...!!...بعدم کارن دوست دختر به معنای رابطه ی عاطفی و کسی که دلش بخواد به عده ای معرفی کنه نداشته...وگرنه برای نوع روابط دیگه میتونسته داشته باشه...
البته من آدم هایی رو میشناسم که واقعا علاقه ای به داشتن دوست دختر ندارن و این اصلا به معنای این نیست که جور دیگه ای با خانوما ارتباط ندارن...همکار،یه دوست عادی،یا فامیل...
عادی بودنش شاید واسه اینه که مثل سپیتا مدتی خارج از ایران زندگی کرده...کارکشته بودنش میتونه از هرچیزی باشه...:mrgreen:
من موافق این حرفت نیستم که کسی که دوست دختر یا دوست پسر داره مثبت نیست،و کسی که نداره مثبته...!!!...اینا همش برمیگرده به تعریف ما از روابطه ها...
من دوستی رو از دید سپیتا که یه دختر مشخص کردم...پس سپیتا دوست هایی با جنس پسر و دختر داشته ولی یه چیزی مثل پارتنر نه...پرهام هم منظورش از دوست دختر پارتنر هست...کسایی که دوست دختر و دوست پسر جدی هستن...کسایی که سال ها باهم دوستن،هممون دیدم این نوع دوستی رو...منظور کارن اینه...
امیدوارم تونسته باشم پاسخت داده باشم و قانعت کرده باشم...
مرسی که ذهنیاتت رو میگی...تا من جواب گو باشم...:-2-40-:

_SarA_
2012,09,11, ساعت : 02:45 PM
سلام سحر جان
شرمنده از تاخيرم چند تا پست نخونده داشتم :-2-40-::-2-14-:
واقعا عالي نوشته بودي خصوصا صحنه رقص پرهام و سپيتا .
راستش بغضم گرفت من عاشق اين آهنگم و با تصور حال پرهام تو اون لحظه بغض كردم .
اما در پست اخر هم به كارن حق دادم با وجود لذتي كه از پست رقص بردم كاملا حق رو به كارن دادم سپيتا داره كمي خودخواهانه
و بدون فكر عمل ميكنه
شايد بايد ياد بگيره كه وقتي تصميمي ميگيره عواقبش رو براي ديگران هم در نظر داشته باشه
بازم پوزش بابت تاخير
منتظر پستهاي بعدي ات هستم خانمي