PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : لحظه لحظه تا دنیای من | Sahar.M کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65

Sahar.M
1391,02,25, ساعت : 15:00
سلام بچه ها...اینم لینک نقد و بررسی لحظه لحظه تا دنیای من
نظرتون رو حتما بهم بگین...
چون این اولین بار که دارم یه رمان مینویسم...
خلاصه اگه دوستش داشتین با نظراتتون بهم روحیه بدین...
از الان هم هرکس وقت میزاره و میخونه ممنونم...:-2-40-:
اسم رمان:لحظه لحظه تا دنیای من:-2-14-:


http://www.forum.98ia.com/t495579.html


خلاصه:
دختری از جنس یک زن که آسیب دیده...روحش شکسته...برمیگرده به زادگاهش تا بتونه خودشو پیدا کنه...بتونه زندگی کنه...
با شرایطی رو به رو میشه که باعث تغییراتی در وجودش میشه...اون میدونه برای این تغییرات اومده ولی نمیدونه زندگی اینی نیست که دنبالش اومده...زندگی فقط زنده بودن نیست...زندگی عشق میخواد...زندگی نفس میخواد...عشق میاد اما...



http://www.up2.98ia.com/images/11866059649862875677.jpg (http://www.forum.98ia.com/t495579.html)

Sahar.M
1391,02,25, ساعت : 21:41
سلام
خسته نباشی عزیزم
قشنگ مینویسی و ممنون که زود به زود میذاری
لطفا ادامه بده و یه دفعه کاتش نکن
بازم ممنون

مرسی که به اینجا سر زدی...و بهم روحیه میدی...:-2-40-:
من سعی میکنم روزی 1.2 تا پست بزارم...
بازم بیا و نظرتو بگو دوستم...:-2-40-:

fArzane.Far
1391,02,25, ساعت : 23:02
سلااااااااااااااام سلاممممممممممم من اومدم همین الان پست هارو خوندم اول از همه تبریک به سحر جون واسه دست به قلم شدن و شروع یه رمان عالی موضوعش در کل واسم جذاب بود ولی حالا زوده واسه نظر دادن باید داستان جلو بره طرز نوشتنت زیبای و در اوج سادگی به دل میشینه قبلا هم گفتم حست خیلی خوبه و کلمات رو زیبا بیان میکنی از شخصیت سپنتا خوشم میاد قوی و سرسخت و اهل مبارزه با سختی ها و خستگی ها فقط سحر جون احساس کردم چند جایی از متنت احتیاج به ویرایش داره فعل ها و کلمات زمانشون به هم نمیخوره مثل این قسمت (از در که میرم بیرون...عمه رو دیدم که تو آشپزخونه مشغوله...سعی میکنم با یه صدای رسا...که توش نشاط و میشه حس کرد و از ضعف خبری نیست...سلام کنم...) بهتر بود این جوری باشه:از در که میم بیرون عمه رو میبینم .......و ادامه باید با هم همخوانی داشته باشه میدونم که رمان عالی میشه و موفق خواهی بود از همین جا همراهیت میکنم و همیشه هستم بوس بوس

Sahar.M
1391,02,25, ساعت : 23:17
سلااااااااااااااام سلاممممممممممم من اومدم همین الان پست هارو خوندم اول از همه تبریک به سحر جون واسه دست به قلم شدن و شروع یه رمان عالی موضوعش در کل واسم جذاب بود ولی حالا زوده واسه نظر دادن باید داستان جلو بره طرز نوشتنت زیبای و در اوج سادگی به دل میشینه قبلا هم گفتم حست خیلی خوبه و کلمات رو زیبا بیان میکنی از شخصیت سپنتا خوشم میاد قوی و سرسخت و اهل مبارزه با سختی ها و خستگی ها فقط سحر جون احساس کردم چند جایی از متنت احتیاج به ویرایش داره فعل ها و کلمات زمانشون به هم نمیخوره مثل این قسمت (از در که میرم بیرون...عمه رو دیدم که تو آشپزخونه مشغوله...سعی میکنم با یه صدای رسا...که توش نشاط و میشه حس کرد و از ضعف خبری نیست...سلام کنم...) بهتر بود این جوری باشه:از در که میم بیرون عمه رو میبینم .......و ادامه باید با هم همخوانی داشته باشه میدونم که رمان عالی میشه و موفق خواهی بود از همین جا همراهیت میکنم و همیشه هستم بوس بوس


مرسی فرزانه جون...ممنون که میخونی و همراهی میکنی...خوشحالم که به دلت نشسته...:-2-40-:
من قطعا به دقت تو احتیاج دارم...سعی میکنم بیشتر حواسمو جمع کنم...که کمتر نقص داشته باشه...:-2-38-:
نوشتن با اصول سخته...دارم سعی میکنم که خوب بنویسم...:-2-40-:
بازم همراهیم کن و هرجا نکته ای دیدی بگو...بوس بوس:-118-:

sparrow
1391,02,25, ساعت : 23:23
سلام دوستم...:-2-25-:
اول یه تبریک ویژه برای دست به قلم شدنت...:-2-16-:
تا اینجا که سبک نگارشت عالی بود... برای نقد یه ذره زوده چون هنوز وارد داستان اصلی نشدیم... من الان فقط اومدم روحیه بدم و بگم ادامه بده عزیزم:-2-41-:
موفق باشی...:-2-40-:

Sahar.M
1391,02,25, ساعت : 23:32
سلام دوستم...:-2-25-:
اول یه تبریک ویژه برای دست به قلم شدنت...:-2-16-:
تا اینجا که سبک نگارشت عالی بود... برای نقد یه ذره زوده چون هنوز وارد داستان اصلی نشدیم... من الان فقط اومدم روحیه بدم و بگم ادامه بده عزیزم:-2-41-:
موفق باشی...:-2-40-:

مرسی نیلوفر جونم...منم واقعا به این روحیه نیاز دارم...:-2-39-:تازه حال بچه هایی که کار اولشون رو مینویسن درک میکنم...:-2-15-:
میدونی که دوستت دارم دوستی جون:-2-40-:
واسه خاطر تو ام که شده روحیه مو حفظ میکنم و مینویسم...:-2-38-:

.Nikita.
1391,02,27, ساعت : 18:30
ســــــــلام خاله جونم
تبریک بابت این که بالاخره دست به قلم شدی و نوشتی:-2-16-:
قلمت خوبه ، ساده و روون می نویسی...نوشتنت رو دوست دارم...حس خوبی میده بهم. موضوع داستان هم که باید منتظر باشیم تا چند پست دیگه همه چیز بیاد سرجاش ولی در کل خوبه
فقط بعضی کلمات باید ویرایش بشه، حالا یه نگاه بندازی خودت متوجه می شی و اینکه دقیقا چیزی که فرزانه گفت. اگه بین جمله ها فاصله نذاری درکش برای خواننده راحت تره
ولی حتمــــــــــا بنویس لطفا!
بازم میام حالا
موفق باشی

Sahar.M
1391,02,27, ساعت : 19:35
ســــــــلام خاله جونم
تبریک بابت این که بالاخره دست به قلم شدی و نوشتی:-2-16-:
قلمت خوبه ، ساده و روون می نویسی...نوشتنت رو دوست دارم...حس خوبی میده بهم. موضوع داستان هم که باید منتظر باشیم تا چند پست دیگه همه چیز بیاد سرجاش ولی در کل خوبه
فقط بعضی کلمات باید ویرایش بشه، حالا یه نگاه بندازی خودت متوجه می شی و اینکه دقیقا چیزی که فرزانه گفت. اگه بین جمله ها فاصله نذاری درکش برای خواننده راحت تره
ولی حتمــــــــــا بنویس لطفا!
بازم میام حالا
موفق باشی

مرسی نیکی عزیزم...بابت همراهیت و تشویقت هم ممنون...:-2-40-:
باشه سعی میکنم جواسم باشه...اما فاصله جمله ها شاید یه عادت نوشتاری...:-2-15-:میگم که مونده تا من نوشتن رو یاد بگیرم...
مرسی از دقت نظرت...:-118-:
جریان داستان هم کم کم معلوم میشه واستون...:mrgreen:

khaki88
1391,02,28, ساعت : 18:43
سلام عزیزم
یک نصیحت دوستانه لطفا مثل سپیتا فکر کن و برای نوشتن به کسی برای نقد وابسته نباش و ادامه بده لطفا
البته میدونم آدم احتیاج به دلگرمی داره
من خیلی وقته که میام این سایت و رمان میخوانم ولی این سومین باریه که میام برای نقل قول
باید ادامه داد چون شروع کردی
ببخشید اینقدر تلخ نوشتم ولی منم فعلا یه جورایی شرایط سپیتا رو دارم
بازم ممنون که قشنگ مینویسی و زود زود میگذاری

Sahar.M
1391,02,28, ساعت : 20:00
مرسی عزیزم...
تلخ بود...اما دلنشینم بود...:-2-40-:...راست میگی...حق با تو...
مرسی که همراهی...
باشه سعی میکنم بنویسم و تا اخر ادامه بدم....
همین بودن اینجات برام دلگرمی دوستم....:-118-:

@Shytvnk@
1391,03,01, ساعت : 19:49
ممنون داره جالب می شه اگه می شه بازم پست بزار ممنونم

منتظر رمانتم یکم هیجانیش کن
سعی کن سپیتا همینجوری سرسخت باشه

Sahar.M
1391,03,01, ساعت : 21:26
ممنون داره جالب می شه اگه می شه بازم پست بزار ممنونم

منتظر رمانتم یکم هیجانیش کن
سعی کن سپیتا همینجوری سرسخت باشه

باشه دوستم...مرسی از همراهیت...:-118-:
لازم بود که اینجوری شروع کنم که شرایط سپیتا رو کامل بدونین...هیجان هم داره شروع میشه...:mrgreen:

مهرناز69
1391,03,02, ساعت : 15:28
سلام سحر جون خوبی عزیزممممممممممممم
خوبه خوبه رمانت خوبه این سپیتا چرا یهو جو گیر میشه اخ اخ ادم با بزرگترش اینجوری حرف میزنه عمته مثلا:-2-33-:
سپیتا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:
خب نوز معلوم نیست تو گذشتش چ اتفاقی افتاد زن مطلقه واقعا مردم جامعه ما به زن مطلقه نگاه خوبی ندارن این بده خیلییییییییییی
ی جا ب جای رادمهر نوشته بودی خانوم ارمند جز دیالوگهای نیکزاد بودددد
مرسی سحری:-2-41-:

Sahar.M
1391,03,02, ساعت : 15:46
سلام سحر جون خوبی عزیزممممممممممممم
خوبه خوبه رمانت خوبه این سپیتا چرا یهو جو گیر میشه اخ اخ ادم با بزرگترش اینجوری حرف میزنه عمته مثلا:-2-33-:
سپیتا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-15-:
خب نوز معلوم نیست تو گذشتش چ اتفاقی افتاد زن مطلقه واقعا مردم جامعه ما به زن مطلقه نگاه خوبی ندارن این بده خیلییییییییییی
ی جا ب جای رادمهر نوشته بودی خانوم ارمند جز دیالوگهای نیکزاد بودددد
مرسی سحری:-2-41-:

سلام مهرنازی...
خب عصبی عمه هم گیر داده...بعدم بی ادبی نکرد که بچم!!!:-2-43-:
سپیتا یعنی=سفیدترین و پاکترین
آره و سپیتا میخواد به این موضوع بی اهمیت باشه...اما...:mrgreen:
مرسی که گفتی میرم ویرایش میکنم.:-2-38-:
مرسی که اومدی اینجا گلم.:-2-40-:

fArzane.Far
1391,03,02, ساعت : 19:10
سلام سحر جون خوبی مرسی بابت پست هایی که گذاشتی و خوب بودن البته کامل نخوندم وقتی تمامش رو خوندم دوباره میام اینجا فقط میخواستم یه نکته رو که قبلا یادم رفت بگم رو الان بگم اینکهسعی کن تکراری ننویسی یعنی موضوعات جدیدی واسه زندگی شخصیت رمانت بساز و اصلا نخواه که فلش بک داشته باشی به گذشته و مرور خاطرات گذشته مهم نیس مهم آیندس خاطرات تلخ گذشتش میتونه در حد چند جمله باشه و کامل و موضوعی جدید بی نظیر و عالی رو بسازی و مطمئنم از پسش بر میای همین که شروع کردی به نوشتن و این شجاعت قابل تحسینه

Sahar.M
1391,03,02, ساعت : 19:28
سلام سحر جون خوبی مرسی بابت پست هایی که گذاشتی و خوب بودن البته کامل نخوندم وقتی تمامش رو خوندم دوباره میام اینجا فقط میخواستم یه نکته رو که قبلا یادم رفت بگم رو الان بگم اینکهسعی کن تکراری ننویسی یعنی موضوعات جدیدی واسه زندگی شخصیت رمانت بساز و اصلا نخواه که فلش بک داشته باشی به گذشته و مرور خاطرات گذشته مهم نیس مهم آیندس خاطرات تلخ گذشتش میتونه در حد چند جمله باشه و کامل و موضوعی جدید بی نظیر و عالی رو بسازی و مطمئنم از پسش بر میای همین که شروع کردی به نوشتن و این شجاعت قابل تحسینه

مرسی فرزانه گلم...سعی میکنم تکراری نباشه اتفاقات...دوست درام به دل بشینه داستانم.
حتما بیا گلم:-2-40-:
اما راجع فلش بک...اصلا نداریم تو روند داستان...د رهمون حدی بود که برای پریا گفت...سپیتا نمیخواد به گذشته برگرده...میخواد آیندشو بسازه.
مرسی که تشویقم میکنی...:-2-40-:امیدوارم از پسش خوب بر بیام.:-2-15-:

fArzane.Far
1391,03,02, ساعت : 21:13
سلام سلام به همه بچه های گل تا اینجا که عالی بود ایشالا تا آخرش که خوب پیش میره فقط یه خواهش سحر جون آخر پستات نگو اگه دوست ندارین نذارم یا دیگه نمیذارم سعی کن کاری رو که انجام میدی تمومش کنی من واقعا ناراحت میشم یه داستان رو میخونم بعد دیگه نویسنده نمیزاره و من تو خماری میمونم واسه دل خودت و دوستات و ماها بنویس عزیزم خیلی خوب مینویسی احساساتت عالیه دختر خاطرات تلخ سپنتا رو دوست داشتم و اون لحظه مرگ مادرش اشکم در اومد داشتم قشنگ تصورش میکردم موضوع داستان رو دوست دارم و میخوام که تا آخرش باش و واسه دلمون قصه بگی عزیزممممممممممممممممممممم
از شخصیت سپنتا و پریا و پرهام خوشم میاد

Sahar.M
1391,03,02, ساعت : 21:38
سلام سلام به همه بچه های گل تا اینجا که عالی بود ایشالا تا آخرش که خوب پیش میره فقط یه خواهش سحر جون آخر پستات نگو اگه دوست ندارین نذارم یا دیگه نمیذارم سعی کن کاری رو که انجام میدی تمومش کنی من واقعا ناراحت میشم یه داستان رو میخونم بعد دیگه نویسنده نمیزاره و من تو خماری میمونم واسه دل خودت و دوستات و ماها بنویس عزیزم خیلی خوب مینویسی احساساتت عالیه دختر خاطرات تلخ سپنتا رو دوست داشتم و اون لحظه مرگ مادرش اشکم در اومد داشتم قشنگ تصورش میکردم موضوع داستان رو دوست دارم و میخوام که تا آخرش باش و واسه دلمون قصه بگی عزیزممممممممممممممممممممم
از شخصیت سپنتا و پریا و پرهام خوشم میاد

مرسی فرزانه جونم...مرسی از انرژی که بهم دادی...:-2-40-:
باشه دیگه نمیگم...:-2-42-:دقیقا واسه دل خودمو شما دوستای گلم مینویسم.:-2-38-:
آره خودمم لحظه نوشتن مرگ مادرش بغض و گریه رو باهم داشتم...:-2-30-:
خوشحالم حسش خوب دراومده گلم...:-2-16-:
مرسی که هستی...منم قول میدم تا اخرش باشم خانومی...

مهرناز69
1391,03,03, ساعت : 00:10
سلام
وای من چقد از نیکزاد خوشم میاد
چقدر جالب حرف میزنه.این سپیتام کم نمیاره ها دم شما گرم سحری جونم

مهرناز69
1391,03,06, ساعت : 01:28
سلام سلام عرض ادببببببببببببببببب:-2-25-:
میریم که داشته باشیم ی نقد تپلوووووووووووووووووووو:-2-16-:
زیادم تپل نیست:-2-22-:
هاااااان مهمون کارن...خونه سپیتااااااااااااا
آهان کارن مهمون سپیتا بشه...تو خونه.....:-2-28-:
خب دیگه چی میخوای کارن جوووووووووون...خونه رودو دادی اجارهههههههههههه
مگه خونه خالته بری مهمونیییییییییی:-119-:
در مورد عکسم سپیتا خوبه
کارن جیگریم عالیه مخصوصا با ان ژستششششششششششششش:-2-40-: