PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7

ستاره چشمک زن
1391,02,18, ساعت : 00:50
سلام..http://www.parsiblog.com/images/Emotions/254.gifمن اومدم اگر خدا بخواد و قبول کنه با کار چهارم اومدم...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/94.gif (http://parsskin.com/)البته اگه گروهیه هم حساب کنیم با کار پنجم تشریف فرما شدم...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/33.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/24.gif (http://parsskin.com/)



این رمان و تمامی اتفاقاش حقیقته اما واسه یه زندگی نیست بلکه حقیقت چندین زندگی از دهه شصت به بعدِ...که خلاصه شده تو زنگیه دو تا جوون مثل من و تو از جنس خشن و لطیف!!!! و تمام خوشی ها و بدی های چند تا زندگی مختلف سر این دو بنده آوردم... http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/17.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/16.gif (http://parsskin.com/)





تو این رمان سعی دارم مشکلات زندگیای جدید و بیان کنم...سعی کردم مشکلای سطحی و بیشتر به رخ بکشم... و اینکه فراز و نشیب تو زندگی مشترک نشون بدم...دختر و پسر قصم با دعواهاشون...حسودیاشون...کل کلاشون و قهراشون به رمانم روحیه میدن... سعی کردم کمی از دخترا از زنا و احساساتشون بیشتر بگم و اینکه یه نکته های کوچیکی تو نوشته هام هست که فکر می کنم به دردتون بخوره... امیدوارم تو بیانشون موفق بوده باشم:-2-40-:


اینکه چند فصل یا قسمته هنوز مشخص نیس...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/56.gif (http://parsskin.com/)




تو همه رمانام می گم تو این یکی هم می گم که نگران آخر رمانای من نباشید...به حال یعنی همون قسمتی و که می نویسم و میزارم بچسبید و بخونیدhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/83.gif (http://parsskin.com/)

عکسشم طراحی و ایناش با خودمه اگه بدِ ببخشید دیگه... http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/1.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/48.gif (http://parsskin.com/)





یه مقدمه براش گفتم... می دونم خیلی خوب نیست اما چیزی بود که وقتی داشتم با انگشتام کیبورد عزیزم و نوازش می کردم نوشته شد...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/45.gif (http://parsskin.com/)



ژانر:اجتماعی عاشقونه http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/27.gif (http://parsskin.com/)



از زبون دخمل قصمونهhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/7.gif (http://parsskin.com/)





نام کتاب:گل عشق من و تو



به قلم شیوا اسفندی




خلاصه داستان: داستان زندگیه ساناز,دختری از سطح متوسط اجتماع که خانوادش مصرن که با آرشام تک پسر خانواده ارجمند مزدوج شه... پسر به ظاهر به اصراره خانواده که میگن تو مشکل روانی داری و پولمون اینارو کور کرده عیبات و نمیبینن و دختر که خانوادش می گن دیگه همچین موقعیتی تو خوابتم نمیبینی چه برسه واقعیت!!! و در آخر آرشام و ساناز راهی یه زندگی با آینده ای نا معلوم میشن با کلی مشکل و ...




خلاصم هر چی بگی لا درزش نمیره چه مو چه چوب!!!!!http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/69.gif (http://parsskin.com/)





اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)





http://www.up.98ia.com/images/c8blgtlawgv4z5x79p5u.jpg (http://www.up.98ia.com/images/c8blgtlawgv4z5x79p5u.jpg)


کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد..:mrgreen:

Farnaz
1391,02,18, ساعت : 00:57
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

ستاره چشمک زن
1391,02,18, ساعت : 22:36
http://int.quebles.com/content/125382/1512432.gifسلام دوستای گلم این اولین قسمت رمانم...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/32.gif (http://parsskin.com/) امیدوارم خوشتون بیاد ...من که بعد از نوشناز اینکارم و خیلی دوست دارم...http://int.quebles.com/content/50382/1508470.GIFامیدوارم شما هم حسی همانند با حس من داشته باشین... راستی خواستم اطلاع بدم که گویا تاپیک نقدم هست...گاهی کَرَم خود را بیشتر نشان داده و به ان هم سر بزنیدhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_14.gifhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_4.gif




به نام خدای من و تو







مقدمه




زندگی پول نیست، زندگی دلِ خوشه که خدا این نعمت و به هر کسی نداده...


زندگی درک درست از اطرافته، زندگی درست دیدن و لذت بردن از مکان و زمانه...


زندگی بخشیدنه...آره بخشیدن...ببخش و زندگی کن...


زندگی گذشتنه...گذشتن از بدیاست...آره بگذر...بزار یکی هم از تو بگذره... این میشه زندگی...


از همه مهمتر که دیگه الان خیلیا نمیشناسنش و اسمش و خراب کردن: زندگی عشق ورزیدن به همدیگست , زندگی با عشق به هم نگاه کردنه.


دلِ خوش؟ لذت بردن؟ عشق؟ بخشیدن؟ گذشت؟


آره زندگی تو همین کلمات خلاصه شده...

پس با عشق زندگی کن و از زندگیت لذت ببر و با درک درست ببخش و گذشت کن...






فصل اول




قسمت اول




در گرما گرم باد و تب خورشید رسیدم...
رسیدم به جایی که همیشه مامن مناسبی برام بوده.. وارد کوچه کوچیکی شدم که میشد راهی برای رسیدن به امامزاده...
تو کوچه پیرمرد و پیرزنی بودن که همیشه چیزی برای فروش داشتن و اندفعه بوی نون شیرمالی که درست کرده بودن همه جا رو پر کرده بود، رفتم سمتشون و هزار تومن بدون اینکه چیزی ازشون بخرم مثل همیشه بهشون دادم و دعای خیر اونا رو برای خودم خریدم...اگه داشتم بیشتر می دادم... رفتم داخل و چادری از روی میله ها ورداشتم و انداختم سرم انقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت از خونه چادرم و بردارم اما خوب قبلشم دانشگاه بودم نمی شد زیادی کیفم و پر کنم...
رفتم داخل و خودم و دلم و سپردم به گوشه ای از این جای الهی...

-----------------------

وقتی اومدم بیرون خالیه خالی شدم... واقعا احساس سبکی می کردم...امروز بعد از چند روز سید برگشته بود...
سید کسی بود که همیشه برامون استخاره می گرفت و باید بگم که استخاره هاش رد خور نداشت... واسه اینکه من جواب +بدم , خوب اومد...یعنی بگم بله؟ خدایا نمی خوام نه نمی خوام یعنی تو می گی من خوشبخت میشم؟اما من حس خوبی به این پسر ندارم...
وقتی داشتیم حرف میزدیم وقتی تحت فشار گذاشتمش داشت کنترل خودش و از دست میداد طبق گفته دوستم که روانشناسه می گفت تعادل روانی نداره... من نمی دونم واقعا نمی دونم...
با صدای بوق تاکسی و پشت بندش صدای کلفت و دو رگه ای که می گفت خانم حواست کجاست وسط خیابونی!!!! به خودم اومدم... وای خدا من با چادر امامزاده اومدم چه راحتم دارم راه میرم!!!!
از وسطای خیابون دوباره برگشتم...به دور و برم نگاه کردم همه داشتن من و نگاه می کردن... صدای یه زن که تقریبا نقطه مقابلم قرار داشت و داشت رد میشد و شنیدم که می گفت خدا مشکل همه رو حل کنه... جوونامون همه دیوونه شدن...
یه نگاه بهش انداختم و گفتم ممنون خانم... بابت اینکه به خاطر کمی مشغله فکری که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد؛ محکوم شدم به دیوونگی...
زن کمی خجالت زده شد... و بعد گفتن ببخشید دست بچش و گرفت و تند تر از کنارم رد شد...
رفتم داخل و چادر و گذاشتم رو میله ها و دوباره اومدم بیرون...گوشیم زنگ کی می خورد جواب دادم مامان بود...
من: سلام مامانم خوبی؟
مامان: الهی من بمیرم از دست تو یه دونه راحت شم...مردم 50 تا بچه دارن نمی نالن اونوقت من از دست تو یدونه ناف انداختم!!!!!
من: وا مامان جان چی شده باز؟ شد یه بار من و تو مثل دو تا مادر و دختر متشخص حرف بزنیم؟
مامان: چی چی شَخِص؟؟ وااای قاطی کردم...آها متشخص....د مگه تو میزاری؟ مگه میزاری؟
من:مامان جان جای غر زدن بگو من چکار کردم که خبر ندارم؟؟
:مامان: مگه امشب نمی خوان بیان خاستگاریت؟؟ تو که 4ساعت پیش دانشگات تموم شد میشه بپرسم کجایی؟
من: مامان جان من که تا از دانشگاه برسم خونه ساعت شده بود 3 این دو ساعتم اومدم یکم با خدای خودم خلوت کنم الانم شاه عباسیم یه تاکسی می گرم تا چند دقیق دیگه میام خونه دیگه...
مامان: آخر اون امامزراده از دست تو فرار می کنه حالا ببین من کی گفتم...زودتر بیا الان میرسن زشته بیان باز تو نباشی ...
من: اینا که هر روز چترن خونه ما ...دیگه خودشون صاحب خونه تشریف دارن...فکر کنم به جون شما نباشه به جون خودم امروز بیان تو یه هفته که هفت روزه این دهمین بارشونه...من نمی دونم چه اصراری به بله من دارن...
مامان: بی تربیتی دیگه...خوب اونا یه دختر نجیب می خوان چرا نمی فهمی هم نجیبی هم خوشگلی هم سر سفره پدر و مادرت بزرگ شدی از همه مهمتر دیگه 26 سالته ... این درس چیه تو میشه؟ مثلا تو الان داری برای تخصص و دکترا می خونی تا حالا پولی آوردی بگی مامان این یه ماه حقوقم مال تو... ؟مدرکت کجا به دردمون خورد جز اینکه بابات همش پول ریخت و ریخت و ریخت...
من: دستت درد نکنه مامان...خوبه دانشگاه آزاد نمیرفتم...خوبه همین خود من به قول خودت همیشه تو دهنی بودم... اینجوری من مثل خر خوندم و شما تشکر کردین ازم؟ گفتم از ترم بعد شروع به کار می کنم و درخواستم داشتم... مامان ترو خدا جوابشون کن بابا اصلا من قصد ازدواج ندارم...
مامان: ااااه اصلا من چرا دارم با تو بحث می کنم کلی کار ریخته رو سرم...زود اومدی خونه... پول تلفنم زیاد شد....
من: اره بابا آخه واسه من که نمیان خاستگاری واسه عمم دارن میان چقدرم که به نظر من اهمیت میدید که اصرار داری تو مجلس بدبختیم باشم... مامانم من دوست دارم زندگیم با عشق شروع شه من به عشق بعد از ازدواج معتقد نیستم...تر و خدا درک کن...مامان از خر شیطون بیا پایین...با بابا هم حرف بزن امشب جوابشون کنیم...
من:الو الو...
یه نگاه به گوشیم انداختم... این دیگه آخرشه... تلفن که قطع شده...حتما منم داشتم این وسط بادمجون واکس میزدم...!!!! یا شایدم تو آفتابه بببخشیدا ولی شایدم تو آفتابه می گوزیدم....
چه خانواده سیریشین به جون خودم... معلومه یه عیبی دارن وگرنه انقدر به ما نمیچسبیدن خوب اونا کجا ما کجا... من کبوترم اون باز...
تاکسی نگه داشت گفتم آزدگان؟
با سر جوابم و داد , یعنی آره... نشستم عقب و رفتم پشت صندلیش که خواست بتونه کسی و سوار کنه... همینکه شروع کرد به حرکت گفت :
راننده: سلام خوبی؟
من: یه نگاه کردم که از تو آینش ببینم کیه؟!!! اما قدش کوتاه بود موقع سوار شدنم متوجه شدم... اما اینکه آشنا نبود...با این حال گفتم حتما من و میشناسه یا اینکه قبلا هم این تاکسی و سوار شدم...
من: سلام ممنون شما خوبی...؟
راننده: شکر خدا... چه خبرا چه کار می کنی/؟ مامان و بابا خوبن؟
من: با تعجب گفتم: ممنون سلام دارن... و از اونجایی که خیر سرم خونگرم تشریف دارم گفتم:
من: خانواده شما خوبن؟ خانم بچه ها؟
یهو راننده گفت: چند لحظه گوشی و نگه می داری؟
من یه نگاه به دستام انداختم و گفتم :
من: من که گوشی دستم نیست؟؟
تاکسی کنار پارک شد و برگشت سمت من گفت خانم شما با کی حرف میزنید؟
من: خوب...خوب معلومه با شما دیگه...اما راستش و بخوایین به جا نیاوردم از اول که بهم سلام دادین هر چی هم فکر می کنم شما رو به خاطر نمیارم...
راننده خنده ای کرد و گفت خانم من دارم با گوشی حرف میزنم و بعد برگشت و دوباره حرکت کرد و بعد به حرف زدنش ادامه داد...
من و می گی ... حس ضایع شدنم انقدر قوی بود که نزدیک بود صندلیا رو گاز بگیرم!!! ...
...
پیش داروخونه که ایستگاه آخره نگه داشت هنوز داشت با موبایلش حرف میزد... من دستم و دراز کردم و یه هزاری از بین دو تا صندلی جلو گذاشتم کتار دنده , و اصلا واینستادم بقیه و بگیرم و بی توجه به بوق زدنش رفتم تو کوچمون و رفتم تو خونه...



ادامه دارد...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/24.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/2.gif (http://parsskin.com/)

honey_x
1391,02,20, ساعت : 19:45
ا پس چرا پست جدید نمی زاری ستاره جون؟ اولا تند تر میزاشتی من منتظرمااااااا...دلم آب شد...

فقط شما نیستید که منتظرید!! اینجا پست دادن ممنوعه!! دقت کنید:-2-28-:

ستاره چشمک زن
1391,02,20, ساعت : 22:50
قسمت دوم






سلام سلام من اومدم


مامانم:سلام چه عجب اومدی ...خسته نباشی بیا برو مامان بیا برو تا نیومدن یه دستی به سر و صورتت یکم از جنگلی بودن در بیای...
من: جنگلیمم قشنگه مامانی...
همینجوری خوبم که...چند وقت دیگه از دست این خانواده باید سر به جنگل بزارم جای بیابون...
مامان یه چشم غره بهم رفت که احساس کردم خیلی ترسیدم و بعد گفت باز شروع کرد...اعتماد به نفسشم که چراغ چشمک زنه!!! و رفت تو آشپزخونه...
منم بیخیال رفتم تو اتاقم...باید برم حموم وگرنه جلوی اینا چرتم میگیره...
رفتم یه دوش 5 دقیقه ای که خودمم نمی دونم واقعا اسمش و میشه گذاشت دوش گرفتم و اومدم بیرون...
شلوار یخیم و با یه تنیک ساده مشکی که خیلیم به هیکلم میومد پوشیدم...
یکم تو آینه به خودم نگاه کردم صورتم و چرخوندم سمت چپ بعدم راست....یکم رفتم عقب تر کمرم و یه پیچ دادم به سمت چپ یه پیچم به راست...نه خوب نمی خوام تعریف کنم اما خودمونیم منم بد نیستما شاید به خاطر خودمه که اومدن خاستگاریم شاید اصلا فکرای من اشتباه باشه...شونه هام و انداختم بالا و گفتم نمی دونم والا...خدا عالمه.... از آینه دیدم مامانم جلو در اتاق وایساده داره نگام می کنه...
برگشتم گفتم: وا مامان دست به کمر ؟ اونقدم خمصانه چه خبره؟
مامان: وقتت کمه جای اینکه دو ساعت وایسی جلو آینه وجب به وجب خودت و زیر نظر بگبری و برای خودت قر و عشوه بیای اماده شو الان میان...بعد میگی پسر مردم دیوونست...
بعد دستاش و به سمت من گرفت و چند بار بالا و پایین کرد گفت: خوب تو هم دیوونه ای دیگه.... بعدم رفت بیرون...
پوفی کشیدم و برگشتم سمت اینه و به خودم گفتم:
من: بیا.... اینم از مامان خانم...
لوازم آرایشام و آوردم رو زمین نشستم که مشغول شم...همینجور که داشتم کرم مخصوص زیر سازی واسه سایم و میزدم داشتم تمرین می کردم و حرفام و ردیف می کردم که به آقای آرشام خان سوگلی خونه که هنوز هیچی نشده تلپی افتاده وسط قلب خانواده و بیخیالم نمیشه حرف بزنم... دومین باری بود که می خواستم باهاش حرف بزنم امیدوارم این و چراغ سبزی از طرف من نبینن...فقط می خوام به خودش بگم نه بلکه به غرورش بر بخوره با اون قد و هیکل خجالتم خوب چیزیه که هر روز هر روز میاد اینجا...هر چند شاید اونم به زور میارن... شایدم نه.......اما خوب...خوب دیگه خیلی دارم راجع بهشون قضاوت می کنم...ولی خدا جونم اگه چیزی نبود که من انقدرام شکاک نمیشدم...حالا امروز با پسره حرف بزنم شاید اصلا نظر من و تغییر دادن!!!!دستام از حرکت وایساد یه نگاه به چشمم کردم آره جفت سایه هام مثل هم شده بود...رنگ مشکی صدفی که پشت چشمام کار کردم واقعا به چشمام میومد...خدا رو واسه چشمایی که دارم شکر می کنم چشمای درشت و مشکی که مردمکشون از یه تیله هم درشت تره... به قول دوستام چشمام سگش وحشیه پاچه می گیره...
کمی خط چشم نازک بالای چشمم کشیدم و از پایین گوشه چشم ادامش دادم اما خط چشم و از دو طرف چشمم نبستم که چشمام حالت خودش و از دست نده...خط چشمی که از دو طرف بسته شه چشم و جمع و کوچیک می کنه...بدون اینکه فر مژه بزنم ریملم و خط به خط کشیدم رو مژه های فر خورده و نسبتا مشکی بلندم...بعدم با سایه کمی مدل ابروهام و بردم بالاتر...پررنگ تر نکردمش که ابروهای پُرم بیشتر به چشم بیاد...بعد کل صورتم و کرم زدم بلند شدم و پتم و برداشتم رفتم تو آشپزخونه یکمی آب و باز کردم و پت و گرفتم زیر آب, کمی که نم دار شد گذاشتمش لای دستمال کاغذی و چند بار فشارش دادم... اینجوری هم آبش گرفته میشد که کرم زیر پنکیک گرفته نشه هم به خاطر نمی که داشت موندگاری پنککم و زیاد می کرد و باعث میشد با پوستم حالا هر نوعی که بود سازگاری داشته باشه...
اینا همه رو مدیون کلاس ارایشگری هستم که چند سال پیش رفتم ... مامانم دوست نداره دخترش هنر نداشته باشه...واسه همین کنار درسم خیلی کلاسای مختلف رفتم و معلم آشپزیم خود مامانم بود... نگاه کن توروخدا از بحث آموزش آرایش به کجا ها که نرسیدیم... پنککمم زدم و و تند تند رژگونه کمرنگ هلوییم زدم و یه رژ هلویی هم زدم وسیله هام و جمع کردم و دستم و شسنم در زدن هول هول اومدم برم بیرون از آشپزخونه که نمیدونم چی کاملا افتادم زود دستم و گذاشتم رو زمین که صورتم نخوره به زمبن و ارایشم خراب نشه...
پاهای مامانم و دیدم که داشت از اتاقشون میومد بیرون و همزمانم می گفت:
مامان: صدای چی بود؟ چی کار می کنی دختر؟
منو دید یکمی نگاه کرد از تعجب...
دوباره صدای زنگ اومد مامان رفت در و باز کنه اومدم بگم صبر کن من بلند شم برم تو اتاق بعد در و باز کن اما کمی دیر شد چون تا گفتم نه!!! مامان در و باز کرده بود نگاه کردم ا اینکه بابام بود نفس حبس شدم و آزاد کردم و بلند شدم...
مامانم همونجور که بابا داشت میومد داخل واسش گفت که من افتادم و دوتاشون داشتن غش غش به من می خندیدن...
منم که خیلی زورم اومده بود و نزدیک بود از حرص بزنم زیر گریه گفتم خو چیه ؟ پام لیز خورد...
مامان: برای ما کلاس میزاری و طاقچه بالا, اونوقت اینقدر هولی برای خانواده ارجمند...پاشو پاشو به کارت برس...
من :رفتم سمت اتاق و گفتم: گفتم که پام لیز خورد امیدوارم کل فامیل نفهمن چی شده...
مامان: نترس بگیم که چی بفهن از هول حلیم رفتی تو دیگ آش؟؟
من: ماماااااااااان...
بابا در حالیکه می خندید گفت: خیلی خوب بپوش دخترم لباست و بپوش..
اومدم تو اتاق صندلامم درآوردم نگاشون کردم...نه زیاد معلوم نبود که نو نیست هیچ کمی هم کهنست///خوبه خدا رو شکر...پوشیدمشون...دوباره یاد افتادنم افتادم خدایا بخیر کن که امروز روز من نیست...نکنه آبروم بره جلو این خانواده؟
بیخیال شدم ...رفتم جلو آینه یه تیکه از موهام و کج ریختم و بقیه و با کلیپسم جمع کردم و بردم بالا شال انداختم رو سرم دیدم کلیپسم و خیلی بالا بستم... یاد پسرای جلو دانشگاهمون افتادم که به یکی از دختره که موهاش و خیلی خیلی خیلی بالا بسته بود گفت: بچه ها نگاه کنید رو سرش کله قند درومده...
بیچاره دختره همون موقع دست زد به سرش حتما شک کرده که رو سرش کله قند درومده... همینکارش باعث شد همه پسرا بخندن...دختره از رو مقنعه کلیپسش و مرتب کرد و برگشت یه چشم غره به پسرا رفت و راش و کشید رفت...
زنگ و زدن وای وای اومدن... تند تند کلیپسم و آوردم پایینتر و شالم و انداختم رو سرم مرتبش کردم و رفتم بیرون... معلوم نیست کی دره پایین و باز کرده آپارتمان ما همینجوریه چون زنگ اف اف خرابه همیشه در پایین بازه...از برکت وجود مدیر خوبه دیگه...
طبق معمول چهارتایی اومده بودن...مامانم از همون دم در با صدای بلند باهاشون سلام و احوالپرسی می کرد اول پدرش بود... بابای مهربونی به نظر میرسید عاشق رنگ موهای جو گندمیش بودم کلا اینکه مرد موش سفید و مشکی میشه و دوست دارم... با مامان بابا سلام و احوالپرسی کرد و رسید به من...
من سلام
بابای آرشام: سلام به روی ماهت دخترم... خوبی؟
من: ممنون خوش اومدین بفرمایید داخل...
بابای آرشام: قربونت برم دختر گلم خوش باشی...
و بعد رفت داخل...حالا مامان آرشام اومد با مامانم با هزار ایف و اوف دست داد و بابا بابا یه سلام خشک و خالی ...نمی دونم چرا این و دیدم یاد زن بابای سیندرلا میفتم...از فکرم خندم گرفت اما خودم و کنترل کردم و خنده بلندم جاش و داد به یه لبخند کوچیک ... مامانِ آرشام اومد جلو صورت و دست داد بعد یهو اومد جلو که من و ببوسه اونم چه بوسیدنی... یه بار لبش و گذاشت کنار لپ سمت راستم جوری که اصلا به لپم نخورد یه بارم لپ سمت چپم... خوب نمی بوسید سنگین تر بود که...رفت داخل و نوبت رسید به آنا...خواهر آرشام که من خیلی دوسش داشتم ...محبت از سر و روش میبارید...خیلی صمیمانه رفت بغل مامانم و خیلی خاکی با بابا سلام و علیک کرد... اومد سمت من...
آنا: به به چطوری ملوس خانم چه خوشگل شدی...
اومد و من و بغل کرد و تو همون حالت گفت: بازم مزاحما...می دونم چقدر ناراحتی ببخش که مزاحم میشیم...
من: این چه حرفیه خوش اومدی خانمی برو بشین...خودتم ناراحت نکن...از جدا شد و نگام کرد و گفت: فدای تو رفت داخل...
نوبت به آرشام رسید که حالا با مامان و بابا سلام و احوالپرسی کرد و رو به روی من وایساده بود...اگه قرار بود فقط و فقط عضله هاش و هیکل خوردنیش و قد مناسبش ازدواج کنم، اگه ملاکم قیافش بود می تونستم از 100 بهش 5/99 بدم و باهاش ازدواج کنم چون خداییش چیزی کم نداشت... اما برای من فقط قیافه نیست که مهمه....
من بودم که پیش قدم شدم و بهش سلام داد و تعارفش کردم بیاد داخل... به من نگاه کرد اول با خنده بعد با اخم ...اخمش باعث شد منم لبخند کمرنگم محو بشه...گل و داد دستم و یه سلام آرومم داد و بعد رفت سمت پذبرایی بابا اینا رفتن نشستن و منم نشستم پیششون...
بابای آرشام بود که سکوت و شکست و رو به بابای من گفت با اجازه و پاش و انداخت روی پاش...
بابا: خواهش می کنم بفرمایید...
خوب ما چند باری هست میاییم و می ریم درستش این بود که دختر خوشگلم فکر کنه و به ما جواب بده اما دخترم این و از ما نمی خواد ...اگه الان دوباره اومدیم برای صحبت دوبارست...
خوب پسر من از تو خوشش اومد دختر از وقارت از نجابتت و خانومیت و خیلی از امتیازای دیگت... حق انتخاب با خودته یه عمر زندگیه صحبت یه روز دو روز نیست... مسئولیتاتون , تعهد, تفاهم, عشق و خیلی چیزای دیگه همه و همه با هم زندگیتون و میسازه...حالا می خوام یه بار دیگه از اول شروع کنم که حداقل خودم فکر کنم بار اولمه اومدم تو این خونه و قراره به یه نتیجه ای برسم و از تو می خوام دخترم که اندفعه درست فکر کنی...
ما یه خانواده کوچیکیم یه خانواده چهار نفره آرشام بچه اولمه و 28 سالشه ... رشتش آی تی بوده تو شرکت خودمه... اما نون با زوی خودش و می خوره ولی خوب منم زیر بال و پرش و می گیرم...مرد کاره...بچه ننه نیست...نمیشه بابا پسرای خیابونی مقایسش کرد...پسرم خود ساختست...یه خونه دو تا خیابون اونورتر از خونه خودمون داره که البته قراره برای زن آیندش باشه و هنوز مبله نشده...
بابای آرشام حرف زد و زد و زد نزدیک بود بگم خفه شو که دیگه گفت خوب سرتون و درد آوردم اینم کل زندگیه خانوادم که براتون گفتم البته خوب زیاد وارد جزئیات نشدم...ولی برای تحقیقات آدرس کارخونه هام و بهتون می دم چون پسرم یه مدتی رو هم تو اون شرکتم گزرونده شما می تونید همه جا راجع بهش تحقیق کنید...
پدر آرشام: خوب ...
بابا: دخترم میسپرم به خودت که از خودت بگی و حرف بزنی...
می دونم چرا بابا اینجوری گفت چون سواد کافی و اعتماد به نفس کافی نداشت برای حرف زدن...قربون وجودت بابای گلم... سرم و بالا کردم و گفتم منم تک دختره این خانواده ام یه خانواده سه نفره..26 سالمه...سال دیگه فارغ التحصیل میشم... و تخصصم و تو رشته مامائی می گیرم... البته قبلا رشتم چیز دیگه ای بوده و دوباره کنکور دادم...
پدر آرشام حرفم و قطع کرد و گفت: احسنت آفرین از خالتون شنیده بودم دختر هنرمند و با استعدادی هستین...البته ایشون گفتن دکترین جای کار می کنید/؟
من: ایشون لطف دارن ...درخواست کار داشتم اما تازه موافقتم و اعلام کردم و از ماه بعد قراره که اگه خدا بخواد شروع کنم...
پدر آرشام: درستون به نسبت زود تموم شده درست نمی گم؟
من: بله من تو دوران تحصیلم بیشتر جهشی خوندم چهار سال زودتر وارد دانشگاه شدم... تو سن 15 سالگی...
پدر آرشام: عالیه خوبه...احسنت... خوب پسر منم با کار کردنت هیچ مشکلی نداره دخترم...
من: من و ببخشید اما من قصد ندارم تا پایان این یک سال به ازدواج و مسئولیتاش فکر کنم... بعدشم نیاز به کمی استراحت دارم...
مادر آرشام: آرشام من مخالف درس خوندنت نیست ساناز جان...مطمئن باش تو خونه آرامش و رفاه کامل داری برای درس خوندن و با یه لحن معنا داری گفت فکر کنم هیچ جا مثل خونه آرشامم واسه تو دور از مشغله نیست...
یعنی چی یعنی می خواست بگه خونه خودمون مشکل داریم و مشغله فکری؟ بزنم خفت کنم...هیف هیف که احترامت واجبه... می فهمیدم ازینکه اندفعه با صراحت کامل گفتم قصد ازدواج ندارم مامان و بابا ناراحتن...
سرم و بالا کردم و گفتم با اجازه مامان بابام و شما...
دیدم همه یه جوری نگاه می کنم فکر کنم فکر کردن می خوام بگم: بَََََََََََله...چون یکی با تعجب یکی با خنده و آرشام یه تای ابرو شو داده بود بالا و نگام می کردن...
پدر آرشام: بگو دخترم خجالت نکش
من: آقای ارجمند خواستم بگم اگه اجازه بدین یک بار دیگه با پسرتون صحبت کنم...
آخیش گفتم راحتشدم تکیه دادم به صندلی قیافه مادر آرشام دیدنی بود اوندفعه هم که گفتم می خوام با پسرتون حرف بزنم رنگش و باخت و انگار که می ترسید...
پدر آرشام: راحت باش دخترم...برید حرف بزنید...
گفتم با اجازه و بلند شدم... آرشام هم پشت سرم اومد... رفتم تو اتاقم...
مستقیم رفتم نشستم رو صندلی کامپیوترم دیگه جایی نبود که آرشام بشینه نه تختی داشتم نه صندلیه دیگه ای... ازینکه اول بهش تعارف نکردم کمی خجالت کشیدم اما الانم دیگه موقش نبود من بلند شدم سرکار آقا بشینه خودش فهمید جایی براش نیست رفت به پنجره تکیه داد و دستاش رو سینش به هم گره زد...
دوباره یاد یکی از دوستام افتادم که باهاش گوشه خیابون وایساده بودم منتظر اتوبوس دوستم همین حالت دستاش و گرفته بود که یه ماشینیه اومد کنارمون به مریم گفت آخی نازی تو کسی و گیر نیوووردی خودت و بغل کردی؟ و بعد گازش و گرفت رفت...
نمی دونم امروز چرا همش یادِ یکی میفتم....
صدای آرشام من وبه خودم اوردن زل زده بودم به دستاش و رفته بود تو فکر...
آرشام: چیز خنده داری تو من میبینید؟
من:گیج شدم...وااای خاک عالم حتما خندیدم الان میگه پزشک مملکت دیوونست...گفتم: نه نه ببخشید...
آرشام : حرفاتون و میشنوم...
اومدم شروع کنم به حرف زدن که...
همون موقع زنگ و زدن شنیدم که بابا جواب داد... نفهمیدم کی بود چون بابا گفت بله الان... پشت سرش بابا اومد و با یه تک سرفه حضورش و اعلام کرد در باز بود من فهمیدم که بابا داشت میومد سمت اتاق...
جانم بابا؟
بابا: آرشام جان پُرشه زرد برای شماست...؟
آرشام صاف ایستاد و گفت بله چطور؟
مثل اینکه می خوان رد شن نمی تونن... ببخشیدا بدیه کوچه های باریکم همینه ببین بزار باهات بیام ماشین و بیار تو پارکینگ...
آرشام با یه ببخشید الان میام با بابا رفتش ...رفتم پشت پنجره ماشینش و نگاه کردم دو تا سوت کشیدم...
آنا: آره منم مثل تو روزی که این ماشین دیدم عکس العملم همین بود... البته من سوت بلد نیستما... گفتم : اُ لَ لَ....
از ترس قالب تهی کردم انا کی اومد تو اتاق وای خدا الان میگه دختره ندید بدیده....
برگشتم گفتم من فقط کمی هیجان زده شدم...پرشه دوست دارم اما رنگ بنفشش و ولی رنگ زردشم فوقالعادست...
آنا: آرشام خیلی خوش سلیقست همیشه دست میزاره و چیزای تک و تایید می کنه مثل تو...
دوبار برگشتم سمت پنجره و گفتم...رو من خودش دست نزاشت معرفی شدم...
آنا: اما داداش مغرور من تاییدت کرد که الان چند باره میاد اینجا... اصلا شایدم خودش پسندیدتت...
برگشتم سمتش و با سوال نگاش کردم...
آنا: شوخی کردم...
حرفی نزدم...
آرشام اومد بالا و آنا بعد از اینکه به من گفت:
آنا: دوست دارم تو رو تو خانواده داشته باشم امیدوارم به نتیجه برسید رفت بیرون...
....
آرشام: ببخشید ماشین جاش درست نبود...
و رفت جای قبلیش و وایساد... از پشت نگاهش کردم معلومه بدنسازی کار می کنه... هر چیم باباش استیل ساز ماهری باشه این ساختن واسه بابا نیست واسه پسر باباست...! کاملا مشخصه...







ادامه دارد...:-2-40-:




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
1391,02,22, ساعت : 00:30
قسمت سوم:-2-38-:







آرشام: خوب من منتظرم..شما می خواستی با من حرف بزنی ...
من: بله درسته...ببینید من متوجه اصرار خانوادتون نمیشم در صورتی که می بینم و متوجه میشم که شما هم همچین مشتاق نیستید...صلاح دیدم با خودتون صحبت کنم ... شما می تونید نیایید می تونید خانوادتون و توجیح کنید اینجوری همه راحت تر کنار میان...
سرم و بالا کردم و گفتم دختر برای شما زیاده...
احساس کردم قیافه مغرورش مغرور تر شد بچه پررو...سرش و خیلی آروم به نشونه تایید تکون داد ....
ادامه دادم همونجور که مرد و پسر برای من زیاده...فکر نمی کنم من جفت شما باشم...
اخم کرد و گفت:
آرشام: نمی دونم چرا شما و امثال شماها اعتماد به نفس بالایی دارن مخصوصا هم اگه بهشون بالا و پر داده بشه خودشون و جاشونو اشتباه می گیرن...فکر می کنن تو عرشن در صورتی که رو فرشم براشون جایی نیست...
این داشته تو هین می کرد...یه نگاه جدی بهش انداختم و سر تاپاش و نگاه کردم و با یه حالت مسخره گفتم من ترجیح می دم جای شما که نمی دونم کجای عرشه نباشم و از موقعیتم و و از اینکه از قشر متوسط جامعه هستم باکی ندارم تازه افتخار هم می کنم...جواب من ربطی به این چیزا نداره...شما تحصیل کرده این منطقی حرف بزنید...من چندین بار چه مستقیم چه خیر مستقیم گفتم نه...اما خانواده شما دست بر نمی دارن... پدر و مادر ساده ای دارم اما طرز فکر خودم خیلی باهاشون فرق داره اونا خوشبختیه من و می خوان اما من خوشبختی و به پول نمی بینم... شما نمی تونی جفتم و شریکم باشی...
آرشام: شاید چون همچین موقعیتی تو رویاهات بوده ...می تونی کمی ساده بگیریش خیلی راحت...
من: من هیچوقت تو رویاهام، یه نگاه به سر تاپاش انداختم و گفتم تو رویاهام جایی واسه شما نداشتم...تو رویای من هر کسی نمی گننجه...
تکیه اش و از پنجره گرفت و خیلی محکم اومد جلو...نترسیدم از همون رو صندلی سرم و بالا گرفتم و نگاش کردم... صندلیم و دور زد و دستش و گذاشت رو پشتیِ صندلی اومد پایینتر و کنار گوشم گقت: می تونم بپرسم چی دیدین که فکر می کنید ما به درد هم نمی خوریم و بعد با لحن عصبی اضافه کرد یا مثلا تو رویاهاتون چه جور اشخاصی جا داارن؟
من: از اول مثل هر دختری منتظر بودم تشریف بیارین و ببینمتون و ببینم می تونم چیز آشنایی ازتون بگیرم یا نه... اما من چیزی جز تظاهر ندیم... صمیمیت و فقط و فقط تو خواهرتون و شایدم خودتون پیدا شه...من با شما اصلا کنار نمیام...
آرشام: چرا خوب طالع خوبی داریم...زندگی آروم...
من: معتقدم اما از رو طالع بینی زندگیم و پیش نمیبرم...البته از رو اونم پیش ببرم من متولد اسفند هیچوقت نمی تونم با یه متولد بهمنی مغرور و ببخشید که این و می گم خود رای و خودخواه کنار بیام...
آرشام: خوبه از همه چیم خبر دارین...
مادرتون دفعه پیش تاریخ تولدتون و گفتم منم یادم مونده و بعد چیز آنچنان مهمی هم نیست...
ببینید من اومدم راجع به چی صحبت کنم به کجا رسید... تمومش کنید....
دوباره خم شد و گفت ببین ناناز خانم انقدر من و نبر بیار من صبرم زیاده اما دیگه داره حسابی بهم بر می خوره...من از سرتم زیادم بله و بگو و تمومش کن... با اعصاب من بازی نکن...من که می دونم تو دلت چه خبره...اگه می خواستی ناز کنی تاحالاشم زیاده روی کردی...
بلند شدم رفتم پای پنچره همونجور که پشتم بهش بود گفتم: خیلی جسوری هنوز خرت از پل نگذشته...منم بلدم مثل شما توهین کنما...بعد برگشتم و با همون ژست مثل خودش ایستادم گفتم من با آدمی که نه تعادل روانی و نه اعصاب درست زیر یه سقف زندگی نمی کنم...اسم شما تو شناسنامه من نمیره تک پسر آقای ارجمند...
اومد جلو همینطور اومد انقدر که من خودم و مچاله کردم تو کنج بین پنجره و دیوار، آرنجش و محکم فشار داد تو شکمم...
آرشام/: کی تعادل روانی نداره ؟
آرشام: با توام.... ها؟ کی؟
من: اصلا نشون ندادم که ازش می ترسم گفتم: اینجا به جز من وشما که کسی نیست کاملا مشخصه که با شما حرف میزنم...تا الان می گفتم شاید راجع به تعادل نداشتنتون اشتباه کردم اما حال مطمئن شدم......دستتون و بردارین تا صدام و نبردم بالا معدم سوراخ شد...
دستش و برداشت و گفت متاسفم.... ربطی نداره فقط بهم برخورد...
می تونیم بریم روانشناس تا خیالتون راحت باشه...شما می خوای ماما بشی...نه روانشناسی نه روانشناسی خوندی...
من: در هور صورت اقای محترم من نمی خوام با شما ازدواج کنم...نمی گم قصد ازدواج ندارم چون سن ازدواجمه...اما مطمئن باشید فرد ایده آل من شما نیستی...
آرشام با یه حالت با مزه ای گفت: سوفور محلست لابد ... و یه چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم...
من: هرجور دوست دارین فکر کنید...اگه من صلاح بدونم زندگیم و تشکیل میدم حتی با سوفور محل...
آرشام": مطمئنید؟ شما هیچ شناختی نسبت به من نداری خانم ...
یکم نگاش کردم اندفعه معلوم بود بگم نه دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه ازین حس که دیگه نمیاد یکم یه جوری شدم اما خوب ...به عشق بعد از ازدواج می تونستم اعتماد کنم؟ شاید اره شاید نه...
سکوتم و که دید گفت...
آرشام: معلومه دو دلی...تو زندگی فرصتار و با چنگ و دندون واسه خودت نگه دار...
چه اعتماد به نفسیم داشت الان خودش و یه فرصت مناسب و عالی میدید...
یه فرصت عالی..؟شاید...
آرشام بود که من از فکر خارج کرد و گفت:
آرشام: یه پیشنهاد... نظرتون با چند جلسه بیرون رفتن و بهتر شناختن همدیگه چیه...
من: من اون دخترای بیچاره ای نیستم که به بهونه چند جلسه ،چند سال میبرین و میارینشون آخرم می گید به درد هم نمی خوردین...
آرشام: بحث و به اونجا ها نکشون اونا خودشون میرن و میان...خودشون می خوان...به ضررشون که نیست هم یه لذتی بردن بلاخره مدلای مختلف اندازه های...
با خجالت سرم وانداختم پایین و گفتم خجالت بکشین...من حرف نزدم که باعث شه شما انقدر وقیحانه حرف بزنید...
آرشام: من حرف بدی نزدم ...حقیقت تلخه مثل ته خیار...اونی که چند سال میره میاد براش میماسه...دنبال زندگی نیست دنبال پول و لذته...اگه دنبال همچین فرصتی بودم خاستگاری نمیومدم...
حالا هم میرم با پدرتون برای چند جلسه صحبت می کنم... اگه مشکلی هم داشتین...صیغه می خونیم... فقط امیدوارم الان نگین مگه من دختر بیوه ام یا هرچی که اونوقت نمی دونم دیگه به کدوم سازتون برقصم...
و بعدم رفت بیرون سریع بلند شدم و دنبالش رفتم و جاای قبلیمون نشستیم...
پدرش بود که ازم پرسید:
خوب دخترم به کجا رسیدین؟
اما جای من آرشام جواب داد و گفت با اجازتون ما به توافق رسیدیم چند جلسه ای بریم بیرون برای آشنایی بیشتر...
رضایت از طرف خانواده اونا بود و سکوت از طرف خانواده من ...که می دونستم همش ناشی از نارضایتیه...
آرشام وقتی سکوت و دید گفت: البته اگه برای شما مشکلی داره می تونیم یه صیغه چند روزه داشته باشیم...برای آسودگی خیالتون...
پدرم بود که صداش درومد و گفت: نه ترجیح می دم دخترم صیغه نشه....باشه من حرفی ندارم اما بهتره کسی همراتون باشه...
آرشام: باشه هر جور شما راحت باشین...
پدر آرشام: خوب آنای منم همراهشون میره... چطوره؟
پدرو مادرم موافقت کردن و در اخر که من متظر بودم بگن می خوان رفع زحمت کنن از ما خواستن که شام و با هم برین و یه دوری بزنیم...که البته می گفتن اولین جلسه صحبت من و آرشامم باشه...
نمی دونم مادر آرشام چی به شوهرش گفت که پدرش آروم بهش گفت تو ماشین هست و نگرانی نداره...
بعد از موافقت همه من رفتم تو اتاقم که آماده شم...ترجیح دادم کمی آرایشم کمتر شه رفتم و آرایشم و شتم رفتم تو اتاقم هوله صورتم و خشک کردم هوله و که از صورتم جدا کردم دید آنا داره نگام می کنه...
بهش لبخند زدم و گفت چه بی سر و صدا متوجه اومدنت نشدم...(دختره بلد نیست در بزنه)
اومد جلوتر و دستی به صورتم کشید و گفت چقدر پوستت صافه...چه نرمه...
به زدن یه لبخند اکتفا کردم و رفتم از تو کبف لوازم آرایش کمی کرم زدم و یکمم ریمل و رژ گون و رژ به صورتم جون داد... این کافی بود برای بیرون... همون جین یخیم که تنم بود واسه بیرون رفتن خوب بود از پشت در یه مانتو مشکی هم برداشتم و پوشیدم و آنا همینجور نشسته بود رو صندلی و نگام می کرد... با گفتن ببخشید اگه چیزی می خوای تعارف نکن از اتاق رفتم بیرون که برم تو اتاق مامان اینا شال بردارم... مامانم تو اتاق بود شال آبیم که خیلیم به پوست سفیدم میومد و برداشتم و سرم کردم... در همون حال گفتم مامان بابا رو صدا کن پول همراش باشه یه وقت جلو اینا کم نیاریم...به خاطر غرور خودشم میگم...
مامان: آره منم بهش گفتم خیالت راحت دخترم ...
جلو آینه وایسادم که شالم و سر کنم اونقدام وعضمون بعد نبود مثلا اگه امشب 200 تومنم پول غذامون می شد بابا می تونست بده اما دیگه تا خر ماه باید خیلی صرفه جوبی می کردیم چون وسط برج دیگه پولی نداشتیم...
مامان صداش درومد و گفت: به چی فکر می کنی شالت و گذاشتی خوبه دیگه برو پیش خواهر شوهرت زشته تنهاست...
برگشتم با تعجب نگاش کردم که خندید و گفت اول تا آخر خواهر شوهرته دیگه...
نفسم و صدا دار دادم بیرون و گفتم از دست شما ها و رفتم پیش انا که بهش بگم اگه چیزی نمی خواد بیاد بریم پیش مردا که پایین منتظرمون وایسادن...




ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
1391,02,22, ساعت : 23:23
http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_12.gifقسمت چهارمhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_12.gif







رفتیم پاینن آرشام تو ماشین بود و می خواست از پارکینگ بره بیرون شیشه های خوشگل ماشین عروسکی و نازش بالا بود و نمی دیدمش... حواسم و دادم به انا که ذوق داشت و خیلیم خوشحال بود...
من: چند سالته آنا جون؟
آنا: چه عجب من صدات و شنیدم...من 20 سالمه ...یهنی چند روزه رفتم تو 20...
من: دانشجویی؟ چه رشته ایی؟
کمی غصه دار شد و گفت: همه مثل تو زرنگ و فعال نیستن که من مجاز نشدم نه شهر دلخواه نه رشته دلخواه بابا اینا اصرار داشتن برم دانشگاه آزاد اما منم مثل آرشام اصلا با دانشگاه آزاد موافق نیستم...
تو دلم گفتم پس آرشامم آزاد نخونده خوبه...دستم و انداختم دور کمر آنا که مثل دختر بچه های ملوس لباش و غنچه کرده و بود و با دستاش بازی می کرد و می خواست نشون بده که ناراحته و گفتم:
اشکال نداره خانمی ایشاالله امسال قبول میشی... غصه نداره که...تازه رو منم حساب کن منم می تونم کمکت کنم...
آنا با ذوق سرش و بالا کرد و گفت یعنی می خوای زنداداشم شی>؟
یه اخم توام با خنده کردم و گفتم اون که خدا می دونه و مشخص نیست...اما اگه خواستی دوستت و معلمت که می تونم باشم...
آنا: یه پلک قشنگ زد و یه ناز به چشماش داد و گفت مرسی خانم مهربون...
از مدل حرف زدنش خندم گرفت...به چهرش نگاه کردم... به چشماش که مثل بیشتر مردم ایران قهوایه سوخته بود اما مدلشون قشنگ بود کشیده و دل عین حال درشت و کمی خمار من نمی تونستم حدود نیم سوم مردمکش و از بالا ببینه...عاشق چشمای خمارم... ...به بینیش که بزگ نبود و کوچیکم نبود اما قوس نازی رو بینیش داشت که انگار عمل شده...به لبای کوچیکش که کمی گوشتی بود و غنچه ای...کاملا شبیه آرشام بود فقط آرشام مردونه تر و درشت تر بود... ازینکه ناخوآگاه ذهنم رفت سمتش خوشم نیومد...اگه به اینچیزا فکر کنم نمی تونم درس بخونم ذهنم نباید به کوچیکترین چیزی معطوف شه...با صدای بابا که می گفت دخترم منتظر چی هستی بیایید دیگه ا فکر اومدم بیرون...تو پارکینگ و نگاه کردم بابا کی ماشین و برده بود من نفهمیدم؟
دست در دست آنا رفتیم بیرون... همه بیرون ماشین وایساده بودن به جز آرشام...عین ندید بدید معلومه الان مثل کوآلا چسبیده به ماشین کنده هم نمیشه ...
بابای آرشام: خوب من میگم ما پدر مادرا با ماشین آقای صالح بریم شما سه تا جوونم با هم ...اولین جلسه شناختتون امروز باشه با حضور دختر قشنگم برید بابا برید مواظب باشید و بعد بلند تر گفت آرشام جان بابا مواظب باش...
و رو به بابام گفت ببخشید دیگه مزاحم میشیم تو ماشین جای شمارم تنگ می کنیم احتمال نمی دادم بریم بیرون وگرنه با یه ماشین نمیومدیم...
و بابا گفت: خواهش می کن وقتی جا هست این حرفا چیه؟
یه نگاه به مامان آرشام انداختم یه چشم غره ای واسه شوهرش رفت و با مامان رفتن عقب ماشین ما نشستن و بابا و آقای ارجمندم که جلو بودن دیگه...از کار مامان آرشام خندم گرفت از این افاده ایای تیر بود... بیچاره مامان الان کلی معذب میشد...منم رفتم عقب نشستم و یه ببخشید آروم گفتم فکر کردم آنا جلو میشینه اما اونم اومد عقب...
آرشام یه خواهش آروم گفت و آینه رو تنظیم کرد جوری که دقیقا لبای من تو آینه بود...یکی نیست بگه پسره ی دیوونه جا قعط بود؟ خوب رو چشمام زوم می کردی دیگه... نه اینکه فکر کنید می خواخ غر و قمیش بیاما نهههههههههههه! فقط می گم چشم بهتره تا لب...اصلا شایدم بی منظور بوده و اینجوری پشت و بهتر میبینه ای بابا... بابش می گفت اگه می دونست میریم بیرون ماشین خودش و میاورد پس یعنی این ماشین باباش نیست...کوفتت بشه درسته آرشام جان!!!!
آنا دستش و گذاشت رو دستم و گفت:
آنا: به چی فکر می کنی؟
بهش نگاه کردم و لبخندی زدم گفتم هیچی...
ساعت و نگاه کرد و گفت: وای آرشام ساعت 9 شد من خیلی گشنمه تر و خدا رحم کن به این دل و شکم من...
آرشام: بازم شروع شد می دونم دقیقا همین الان گشنت شده تحمل کن 5 دقیقه از خبر رسانی شکمت به مغزت بگذره بعد اعلام کن شروع کن به غر زدن....
آنا: وا یعنی چی؟ می گم گشنمه دیگه...
آرشام سرعت و برد بالاتر و با خنده گفت: شکم پرست الان میرسیم...میریم میرزایی...
آنا: واقعا که خیلی واقعا که...
بعد حالت گریه به خودش داد و گفت چرا با آبروم بازی می کنی جوون؟ الهی که خیر نبینی... بعد جدی شد و گفت خوبه خودت گشنت میشه مثل چی پاچه میگیریا...
آرشام: مثل چی؟ چی کار می کنم؟ و بعد احساس کردم تو آسمونام از بس سرعت رفته بود بالا...آنا گفت آرشام می دونی من قلبم ناراحته هیجان واسم خوب نیس کم کن این سرعتت و ...
آرشام خندید و گفت نچ چکار می کنم؟
از اینکه من نمی دیدن و خیلی با هم راحت بودن لذت میبردم اینکه دیوونه نیست نکنه من اشتباه کردم...
آنا: آرشام جان تو گربه ای پاچه هم نمیگیری چنگ میندازی جان من آرومتر....
آرشام آینه و تو صورت آنا تنظیم کرد حالا دیگه من چهرش و میدیدم/// با همون جذبه و لبخندی که ته چهرش داشت گفت: د نشد که...بدترش کردی...
یهو دیدم آنا چنگ انداخت رو رون پام خیلی قوی نبود...برگشتم سمتش ...چهرش یه جوری بود انگار حالش بد بود کامل چرخیدم سمتش طوری که آرشام دیگه نتونست از آینه ببینتش و گفت چی شد؟
آنا یه چشمک بهم زد و بعد چشماش و کمی جمع کرد طوری که سیاهش رفت و سفیدیش موند از قیافش خندم گرف و بعد با صدای بلند گفت: آرشام برادر مهربونم اگه مردم حلام کن... آرشام یهویی یه پارک زاویه خیلی سریع و خفن کرد و و جوری زد رو ترمز که جیغ لاستیکا درومد... از همون جلومن وزد عقب... یکم به آنا که حالا چشماش و کامل بسته بود و ته چهرش می خندید و احساس می کردم هر آن امکانش حس بلند شه و غش غش بزنه زیر خنده نگاه کرد یکمم به من و گفت چی شد؟
یهویی آنا شروع کرد...حالا نخند کی بخند...
آنا: غش غش غش قاه قاه قاه...آرشام خودش و جمع و جور کرد و صاف نشست گفت زهر مار بی مزه شو خاتم مثل خودته...دختره سرخوش...
همون موقع بابای من زد به پنجره آرشام شیشه و داد پایین...بابام با اخم گفت: این چه طرز رانند گیه آرشام جان؟ پراید من که به ماشین شما نمیرسه...یه جوری برید که جلو چشمم باشید...جون دخترم دست شماستا...
آرشام: بله چشم...
بابا رفت و دو باره برگشت گفت: باباتون میگه میریم میرزایی...
یهو انا اومد گفت آقای صالح میشه از مطبخ غذا بگیریم بشینیم یه جا بخوری؟ به خدا تو رستوران کوفتمون میشه من بیرون و پارک و ترجیح میدم....
بابا لبخندی از سر مهربونی بهش زد و گفت باشه...
داشت میرفت دوباره انا بابا رو صدا زد که آرشام برگشت و یه چشم غره خمصانه به انا رفت...
احساس کردم انا سنگوب کرد اما وقتی آنا بابا رو منتظر دید گفت به بابا بگید بریم از سر خیابون خودمون...سر جهانشهر و می گم مطبخ ایرونی قضا بگییرم قضاهاش خوشمزست...
بعد رو به من گفت: سانی جون چی می خوری؟
تعجب کردم ...این دخرت کی دختر خالم شد نفهمیدم؟ اشکال نداره خوشم میاد ازش رفتاراش بچه گونه تر از سنشه...

من: من برگ می خورم...
آنا : وای چه تفاهمی آرشام نباید با تو ازدواج کنه من باید میومدم خاستگاریت...خجالت به آرشام نگاه کردم که از تو آینه می خواست کله انا و بکنه...فقط با یه لحن که معلوم بود داره دق و حرص و با هم نوش جان می کنه گفت:
آرشام: آنا پدر جون منتظره سرپا نگهشون داشتی...
جونم ؟؟ تا الان که اقای صالح بود حالا شد پدر جون؟ من کی بله دادم...فکر کنم دو دقیقه دیگه اینجا بشینم بچه 1 سالم از صندلی جلو که باباش براش کمربندشم بسته برگرده به من نگاه کنه بگه ماما...
صدای آنا که گفت: ای وای ببخشید ...خوب ماشین ما دو پرس برگ مخصوص...با یه پرس کباب ترش...مخلفاتم همه چی باشه...ماشین خودتونم که دیگه من نمی دونم و بعد سرش و کج کرد و لوس وارانه گفت مرسی آقای پدر جون و بعد یه نگاه به آرشام انداخت و ریز ربز خندید...
منم خندم گرفت.... اما خیلی تابلو نخندیدم...بابا که رفت... آرشام با گفتن خیارشور بی مزه حر کت کرد...
آنا اومد در گوشم گفت...فهمیدی چی شد؟ برای آرشام ترش سفارش دادم ازش متنفره...روش نشد بگه...الان بابا فکر می کنم حتما من کباب ترش سفارش دادم و چیزی نمی گه...اخی الهی داداشم حتما روش نمیشه چیزی بگه امشب سر گشنه میزاره رو بالش طفلی...
تو دلم گفتم خدایا دیگه کسی نبود بفرستن مراقب ما باشه این که نمیزاره من بفهمم چی به چیه ازون وقت تاحالا نزاشت یه کلم با این پسره حرف بزنم مثلا واسه شناخت هم اومدیم بیرونا..اما چیزی بهش نگفتم و به رو به رو نگاه کردم که حرف زدن و تموم کنه...وای که چقدر این دختر شیطون بود...بمب انرژی بود کلا...
سر جهانشهر داخل ماهان وایسادیم دیدیم که دیدم بابا و بابای آرشام رفتن تو مطبخ ایرونی همون که آنا می گفت...چند دقیقه ای سکوت بود که آرشام آینه و رو من زوم کرد و گفت:
آرشام: شما می خوایین مطب بزنین؟
آنا هم که داشت با گوشیش ور می رفت گوشیش و گذاشت کنار به من نگاه کرد...
من: بهش از تو آینه نگاه کردم و گفتم: بله اما تا اتمام درسم قصد دارم بیمارستان کمالی که بهم پیشنهاد کار شده مشغول باشم بعد از گرفتن تخصصم به فکر یه مطب نقلی هم میشم...
به رشتتون علاقه دارین: ؟ هر چند مامایی نسبت به رشته های دیگه آسونتره...
من: ازینکه رشته مامایی رشته ای از همون دبیرستان بارها پدر من و درآورد من بخاطرش حتی افسردگی هم گرفته بود م و آسون می شمرد و یه جورایی انگار بی ارزش بود حرصم گرفت اما خندیدم و گفتم... حرفش آسونه...
چند بار سرش و تکون داد و گفت: پزکی زبان قوی می خواد زبانتون چطوره مشکلی پیدا نکردین اخه من بیشتر دوستام که پزشک هستن با زبان خیلی مشکل دارن ...
من: با اینک به دردم نمی خورد و نمی خواستم زبان بخونم اما تی تی سی هم گرفتم...Toefl. Ielts. دارم...از 6 سالگی کلاس می رفتم
با اینکه به روی خودش نیاورد و به یه آها عالیه اکتفا کرد اما فکش و باید از یش پدا گاز جمع می کردی به جان خودم...
بابا هامون اومدن و کفتن میریم پارک خانواده و بعد نشستن و ما پشت سرشون راه افتادیم... واسه چند لحظه داشتن پراید خودمون و با پرشه ملوسک آرشام مقایسه می کردم واقعا قابل مقایسه نبود... پراید کجا...پرشه... رسیدیم و بعد از برداشتن زیر انداز که همیشه پشت ماشین ما هست رفتیم سمت باغ نشستیم... و مشغول شدیم به چیدن و سفره انداختن همه چی گرفته بودن نمی دونم کی حساب کرده بود اما انقدر گشنم بود که نمی خواستم به اینکه کی حساب کرده فکر کنم ...مشغول شدم...اول کبام که خیلیم زیاد بود یک تیکش و ورداشتم گذاشتم بالای یک بار مصرفم... و بعد شروع کردم...دیدم آنا گوجش و داد به مامانش...
من: چرا گوجه نمی خوری؟
آنا: اصلا نمی تونم گوجه بخورم نمی تونم دوسش داشته باشم...
من: یعنی هیچ مدلی نمی خوریش؟ تو سالاد شیرازی چی؟
آنا: نه مگر اینکه بخوان اعدامم کنن بخورم...
بابای آرشام: این دختر من خیلی بد غذاست برده به مامانش البته باز مامانش قابل تحمل تره...
مامان آرشام: ا آریا!!!!( آریا= بابای آرشام)
بابای آرشام: جونم شادی جان (شادی= مامان آرشام)
مدل جونم گفتن بابای آرشام جوری بود که همه خندیدن... نمکا پیش مامان آریا بود واسه همین گفتم خانم ارجمند میشه نمک و بهم بدین...
خانم ارجمند: عزیزم خوشحال میشم شادی صدام کنی من راحت ترم...
من: باشه شادی جون...
با یه لبخند که میشه گفت این یکی واقعی بود جوابم و داد به غذام نمک زدم و در همون حال آروم به آنا گفتم گوجه واسه پوستت خیلی خوبه میدونستی ...مخصوصا گوجه بهار... هم خوشمزست هم مقوی واسه قد کشیدنم خوبه...یه بار امتحان کن... اگه این بزرگا رو دوست نداری می تونی از این گوجه آلبالوییا بخری البته من طعم اینار و بیشتر دوست دارم...
آنا: جدا ؟واسه پوست خوبه؟ اما بیخیال من که دیگه قد نمیکشم...
آنا: تا 18 سن قد کشیدنت بود که به صورت قابل توجهی بوده اما از 18 به بعد اگه به استخونات کمک کنی قدم می کشی دقیقا تا آخر 25 سال...
آنا: جدا؟ احساس می کنم خیلی کوتولم... آرشام و نگاه بیشرف چه قدی داره...
یه نگاه به آرشام انداختم مثل اینکه شنیده بود چون دیدم که سرش و به نشونه تهدید واسه آنا تکون داد...
آنا محل نداد دوباره رسید حالا چه کارایی کنم؟
می تونی بری بسکتبال موقعیتش و داری؟
آره چرا که نه...کجا برم حالا؟ همش یکی دو تا سالن بسکتبال هست...
من: من عضو تیم سالنم هفته ای یه بار جمعه ها میرم بسکتبال اگه خواستی بیا استقلال ثبت نام کن...تو چهارراست خیابون مرجان...کلاساتون سه روز در هفتست سعی می کنم بیا م بهت سر بزنم یه ماه که بگذره میارمت تو تیم جمعه ها ...اما اگه نمی دونی بسکت بیای...اگه بارفیکس تو خونه داری زیاد برو...پرشای منظم عااالیه...و همینطورم طناب زدن...
آنا: خوبه اطلاعاتت بالاست حتما بسکت میام اون یکیا هم که گفتی انجام میدم...وای هنوز یه قاشقم نخوردی بخور خانم مهربون...
مشغول شدم......فکر کنم قاشق پنجم یا ششمم بود...من خیلی آروم غذا می خورم و با وسواس... همینجور که با کبابم مشغول بودم که نصفش کنم سنگینی نگاه آرشام که روبه رو بود و رو خودم حس کردم ...اهمیت ندادم قاشقم و مثل همیشه سر خالی پر کردم آوردمش بالا سرم و چشمم باهاش اومد بالا خواستم قاشق بکنم تو دهنم که با آرشام چشم تو چشم شدیم...منم معذب شدم قاشق و برگردوندم و اونم یه نیشخند زد...نگاه به غذاش کردم اصلا نخورده بود بیچاره کباب ترش دوست نداشت خواهر بیخیالشم اصلا واسش مهم نبود یه لحظه دلم سوخت...یهو آرشام قاشقش و محکم پرت کرد تو ظرفش و داشت زیر لب فحش میداد به کی نمی دونم...فقط من دیدم و متوجه شدم که مامان باباشم دارن نگاش می کنن... شادی جون چیزی زیر گوش بابای آرشام گفت که باباش بلند شد گفت: ببخشید... بعد رو به آرشام گفت: پسرم چند ثانیه بیا...
آرشام یه نگاه خمصانه به باباش انداخت...








ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_15.gifhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/24.gif (http://parsskin.com/)

ستاره چشمک زن
1391,02,23, ساعت : 14:29
:-2-16-:قسمت پنجم :-2-16-:




آرشام با لحنی نه چندان خوشایند به باباش گفت که کاری داری؟
بابای آرشام: آره پسرم چند لحظه بیا...
آرشام سرش و تکون داد زیر لب چیزی گفت و بلند شد...هر کی حواصش به خودش و شامش بود به جز من و شادی جون با چشمم تعقیبشون کردم رفتن تو ماشین نشستن نفهمیدم چی شد...اومدن بیرون آرشام چیزی خیلی کوچولو خورد با آب معدنی سر کشید...داشت دوباره میومد که باباش نگهش داشت ...دستش و با یه حالت عصبی کشید بین مواهاش و جیزی گفت...
خدایا یعنی چی خورد؟ چشه؟ چرا یهو بی دلیل عصبی شد؟ کسی کاری کرد؟ نه کسی کاری نکرد...شایدم کاری کرده من ندیدم... دیدی تعادل نداره...خدایا مامان بابای من حواسشون رفته به کباب از خود بی خود شدن!!!!چرا حواسشون نی پس...یه نفس صدا دار کشیدم و به غذام که شاید سر هم یک سومشم نخورده وبدم نگاه کردم...اعصابم خورد شد...منم که اعصابم خورد شه هیچی نمی تونم بخورم..اما خوب مشغول شدم...
آرشام و باباشم اومدن وبا گفتن یه ببخشید نشستن...آرشامم دیگه عصبی نبود...
چند دقیقه بعد شاید 10 دقیقه نشد که بزرگترا خواستن برن واسه قدم زدن...
آنا: پس شما ها که رفتین شاید ما هم بریم دوچرخه کرایه کنیم یه کم دوچرخه بازی کنیم کاری داشتین به گوشیامون زنگ بزنید...
من تو دلم گفتم وای نه خدا...با اینکه عشق دوچرخه بودم اما اصلا حسش نبود تازشم من فقط با دوچرخه خودم عادت داشتم...ترجیح می دادم الان اسکیتم بود...
بابا: باشه... فعلا غذاتون و بخورید آقا آرشام که تازه چند قاشق خورده..
بعد بابا سوئیچ و داد به من که خواستیم بربم زیر انداز و بزاریم تو ماشین...
بابا اینا که رفتن...دیدم که آرشام داره غذاش و زد کنار...منم که دلسووووووووز عذاب وجدان گرفته بود...رو بهش گفتم:
من:آقای آرشام میشه چنگالتون و بدید/؟چند لحظه...
سرش و بالا کرد و با تعجب نگام کرد...یه نگاه به من و یه نگاه هم به پشت و روی قاشقش و بعد با حالت تعجب چنگالش و داد به من ...
چنگالش و گرفتم و کبابم و که دست نخورده بود باهاش گرفتم و گذاشتم تو ظرفش و گفتم دست نخوردست منم سیر شدم... مثل اینکه شما غذاتون و دوست نداشتید...این و بخورید...
آنا: وای دیگه واقعا مطمئنم خانم مهربونی...آرشام خیلی بی عرضه ای اگه سانی زنداداشم نشه...
با چشمام از آنا خواهش کردم ادامه نده...با اینکه خجالتی و سر به زیر نیستم اما خوب کمی خجالت کشیدم دیگه...
آرشام به گفتن ممنونم مچکر اکتفا کرد و بعد کمی از کباب و خالی خورد و گذاشت کنار...
آنا: آرشام میای بریم دوچرخه بگیریم سه تایی...
خواستم بگم انا جان نظرت با اسکیت چیه؟ دهنمم باز شدا اما تا خواستم از دهنم صدایی خارج کنم آرشام گفت:
آرشام: امشب وقت دوچرخه بازی نیست همینجا بشین...
من دهنم و بستم آنا هم با لب و لوچه آویزون یه چشم غره به داداشش رفت... چند دقیقه ای تو سکوت گذشت تا که آرشام گفت:
شما نیاز به چند جلسه برای آشنایی بیشتر داشتین دوست دارین از چی بدونید؟ آشنائیت از نظر شما چیه؟
یکم نگاش کردم؟ می خواستم رک بگم؟ تو دیوونه ای؟ اون چی بود خوردی که بعدش آروم شدی قرص بود..؟
یهو آنا مثل فشنگ بلند شد گفت : داداشی من یه دقیقه برم از کانکس چند تا چایی بگیرم میام...
آرشام سرش و تکون داد گفت یه دقیقه هم نباشی غنیمته...برو...
و بعد رو به من منتظرم نگام کرد...
من: شما چرا می خوایید ازدواج کنید؟ چرا انتخابتون من بودم؟
آرشام نگام کرد...
دلیل ازدواجم تشکیل و داشتن یه خونواده جداست...دلم می خواد زندگی خودم و داشته باشم...احساسا می کنم الان موقعش شده...موقع اینکه من کنار همسر خودم تو چهار دیواری که با هم میسازیم زندگی کنم و به آرامش برسم...آرامشی که تاحالا با پدر و مادر داشتم و الان با همسرم می خوام و چزای دیگه ای که خودتون می دونید...چ
من تو دلم گفتم: یعنی رابطه؟ پس خوبه رکی خوب اون که نیاز هر جوونیه عزیزم...ازون لحاظ خیالت تخت... از فکرم خجالت کشیدم و نگاش کردم... گفتم: و دلیلتون برای انتخاب من؟
آرشام: فکر کنم گفتم تاحالا چندیدن بار گفته شده...
من: بله به خاطر نجابت و اینکه سر سفره پدر و مادرم بزگ شدم و بعد با علامت سول بهش نگاه کردم...
آرشام: من قبل از اینکه بیام خاستگاری شما با پدر راجع بهتون تحقیق کردم...شناختم و انتخاب کردم...نه چشم بسته بیام بگم شما نجیب و با پدر و مادر داری...الان دیگه 10 سال پیش نیست ... که مردم بترسن دخترشون و بسپان به یه پسر و بگن معلوم نیست معتاد ه نیست...چکارست و خیلی چیزای دیگه...الان همه از دختره می ترسن...بخشید رک صحبت می کنم اما واقعیته... من تحقیق کردم پا تو خونه شما گذاشتم...
خوب خدارو شکر پس این تحقیقاشم کرده...اما من فقط از محل زندگیشون تحقیق کردم و همه تاییدشون می کردن به جز یه همسایشون که بابا می گه با کمی تردید بهش نگاه کرده و بعدم گفت نمیشناسشون...و هر چی بابا دوباره در زده در و باز نکردن...
سرم و بالا کردم, منتظر نگاهم می کرد...
من: شما ازدواج و چه جوری معنی می کنید؟
آرشام: ازدواج... با دو تا دست کشید تو صورتش و در همون حال گفت : ازدواج...یعنی شروع مسئولیتا...یعنی فهمیدن و درک کردن...یعنی بودن کنار هم و برای هم یکی بودن...
ای جااااااااااااااااااااانم اصلا بهش نمیا متولد بهمن باشه...یکی از مشکلات ما اسفندیا اینه که با هر ماهی نمی تونیم کنار بیاییم چون فوق العاده احساساتی و رویایی هستیم و هیچ ماهی تو سال نیست که احساساتش حداقل نصف احساسات ما باشه...بهم ثابت شده...بیشتر اسفندیایی که با متولدین دی ازدواج می کنن کارشون به طلاق می کشه...با متولد بهمن می تونم زندگی متعادلی داشته باشم اینم از حرفاش یعنی اینکه می تونه مثل من باشه آره تو حرفاش پر از احساس بود...
آرشام: به چب فکر می کنید؟ من و شما دیگه بچه نیستیم...به نظرم آشناییت مهمه اما نه اونقدری که شما اصرار داری...من و شما یه پسر 19 ساله و یه دختر 15 ساله نیستیم... هر دومون تحصیلکرده و یه مسیری از تکامل و رفتیم...هر دو درک درست از زندگی و می فهمیم...من نمی دونم شما از چی نگرانید یا می ترسید اما فکر می کنم...شاید اگه کسی دیگه ای خاستگارتون بود شاید تو همون جلسه اولم جواب می گرفت...
من نگاش کردم و گفتم: نه اینطور نیست...شما که نمی خواستی پفک بخری...که تو یه روز و یه ساعت همه چی بشه باب میلتون من نیاز به فکر کردن دارم...راستش من فکر می کنم یه شخصیتتون برام نا معلوم مونده... نمی دونم فکر می کنم یه شخصیت تاریک دارین...
یه تای ابروش و داد بالا و گفت: شما روانپزشکی؟
من: نه اما خنگ هم نیستم...
آرشام: من همچین جسارتی نکردم ...برای رفع شک و ابهام شماست که من الان نشستم و دارم بهتون جواب میدم...
درسته اما ...
آرشام: به همین امروز و ساعت ختم نمیشه بازم با هماهنگی برای آشنایی بیشتر بیرون می ریم پس زیاد خودتون و ناراحت نکنید...
من: بله می دونم ...فقط امیدوارم در آخر به تصمیمم چه + بود چه – احترام بزارید...محترم شمردن برای من خیلی مهمه...به خصوص تو زندگی مشترک...دوست دارم با همسرم صمیمی باشم اما صمیمیتمون جوری نباشه که حس کنم براش ارزشی ندارم و احترامی برام قائل نیست...من تو زندگیم رابطهای با جنس مخالف نداشتم... همین جی اف بی افی که شما می گید...اما دیدم... دوست دارم با شریکم تو تمام عمر و لحظه های زندگیم همون رابطه ای و داشته باشم که دوستام تو رابطشونبا دوست پسراشون تو یه هفته اول داشتن...هر چند می گن اگه خواهان شادی و آرامش یه ماهه هستی ازدواج کن...!!!!
اون خندید منم خندیدم...
آرشم: هر مردی خواهان خواسته شماست منم دوست دارم تمام دوران زندگیم مثل یه هفته ای که می گید باشه...
من: خوبه
اون: عاااالیه...
با صدای شاد انا که صدامون میکرد بر گشتیم با یه سینی مقوایی که سه تا لیوان یه بار مصرف گیاهیی توش بود با کلی ذوق داشت میومد سمتمون که یهو نمی دونم چی شد محکم اومد رو زمین و سینی از دستش پرت شد و چاییا همه ریخت و کمی هم رو دست من پاچید...اما من مهم نبودم باید میدیدم آنا چش شده...
من و آرشام...با هم بلند شدیم و گفتیم :
آنا خوبی؟؟
اما جواب نداد... من دوباره صداش کردم
آنا؟...




ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
1391,02,23, ساعت : 23:40
http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_20.gifقسمت ششمhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_20.gif









برش گردوندم سرش موند رو دستام چشماش بسته بود و تنش می لرزید...
من:آنا عزیزم خوبی؟
به ابروش نگاه کردم که خون ازش سرازیر شده بود...صد در صد شکسته بود... خدا رحم کرد که کمی بالا و پایین نشده بود...
رو به آرشام که هنوز تو شک بود کردم و گفتم د بلند شید باید ببربمش بیمارستان...

آرشام فورا آنا و گرفت تو بغلش و رفت سمت ماشینش ...اما یهو برگشت و به من که پشت سرش بودم گفت سوئیچ دست بابا جا موند...من یه نگاه به دور ورم انداختم چشمم ثابت موند رو آب معدنی خانواده ای که تقریبا نزدیکمون بودن و داشتن نگامون می کردن..رفتم نزدیک و گفتم ببخشید من آب معدنیتون و می خوام دیدین که چی شد خواهش می کنم پولش و میدم دم دست آب نیست اونا آب و دادن و گفتن پول نمی خواد برید برسونیدش بیمارستان....
آب و گرفتم و رفتم سمت آرشام که بلا تکلیف وایساده بود و نگام می کرد...
نزدیکاش بودم که گفت باید تاکسی بگیریم...
من: نمی خواد بیا... و بعد دوییدم سمت ماشینمون اخه بابا سوئیچ و داده بود که زیر انداز و بزارم تو ماشین اما الان زیر انداز مهم نبود...در عقب و واسه آرشام باز کردم و نشستم...
آرشام آنا رو گذاشت خودشم نشست و سر آنا رو گذاشت رو پاش در و بست...
من آب و دادم بهش و گفتم سعی کن با خیس کردن لبش بهوشش بیاری...بهش آب نده... نمی دونم چرا غش کرده؟ یا شک بهش وارد شده یا ضربه سر که اونم بعید می دونم...شکستگی ابرو که غش کردن نداره...در همون حالم سعی داشتم ماشین و از تو پارک که معلوم نبود کدوم آدم ابلهی از پشت اینقدر چسبیده بود بهم درارم...مجبور شدم سه بار جلو عقب کنم و در آخر با سه فرمون به چپ اومدم بیرون و دور موتور و رسوندم به 5/2 رفتم ...دو واسه الان کافی نبود سرعتم خیلی کم بود...سرعتم بالاتر شد و رفتم سه و بعد چهار...از لای ماشینا با سرعت می رفتم... جلوتر ترافیک بود باید کنترل می کردم ماشین رو... و گرنه همه ماشینا از وسط نصف میشدن و منم مستقیم پرت میشدم مقصد یعنی قبرستون... فوری گاز دادن و کم کردم رفتم سه بعد دو و با نیش ترمزایی که میزدم سرعتم متعادل شد نزدیک ترافیم کلاژ و آوردم پایین که ماشینم زودتر بایسته با ترمز خالی جواب نمیداد...چراغ قرمز بود برگشتم عقب...تو اون موقعیت با اون همه استرس از مدل و قیافه آرشام خندم گرفت...در حالی که چشمش قد گردی حلقه کمر شده بود و خیره به جاده بود و دهنشم تقریبا دو سانتی باز بود و آب معدنی همونجور حالت کج دستش مونده بود...
من: مواظب باشید آب نریزه رو آنا...آقای آرشام خوبید...
آرشام: من بله بله من خوبم...
فوری موقعیتش و به دست آورد و با اخم گفت من می خوام سالم برسم اگه نمی تونی پیاده شو من بشینم...
نشد جوابش و بدم چون آنا به هوش اومد و گفت قلبم مامان...قلبم درد می کنه و از بوق ماشینای عقبی فهمیدم چراغ سبز شده و اینبار بهتر از قبل روندم سمت بیمارستان امام خمینی...
آرشام: خواهری الان میرسیم بیمارستان قلبت درد می کنه؟ قرصات و نیاوردی؟کیفت که اینجا نیست...
اینار و آروم داشت به انا می گفت...
من: مگه انا مشکل قلبی داره؟
آرشام: بله اونوقت شما بهش پیشنهاد بستکبال و پرش و طناب میدید... این کوچولوی منم به روی خودش نمیاره شما ناراحت شید...
من که نمی دونستم...می تونم مشکلش و بدونم... ؟
آرشام: دریچه میترال قلبش گشاده و افتادگی داره...
من: متاسفم... اما ایشون می تونه ورزش انجام بده نه خیلی سنگین...تمام ورزشایی که من بهش گفتم با استراحت زیاد بینشون, براش هیچ ضرری نداره هیچ مفید هم هست...پس بگو چرا غش کرد هیجان زیاد و ترشح بیش از حد آدرنالین!!!برای قلبش اصلا خوب نیست...
آرشام: گفتید مامایی می خونید یا متخصص قلب و عروق بودین؟
از آینه چشم غره ای بهش رفتم و گفتم ... پزشکی نخوندید که متوجه بشید یه سری اطلاعات قاطی درسامون هست که میشه گفت تو تمامی رشته ها مشترکه...عمومی... واسه همینه که تو تامین اجتماعی یه دکتر پوست مریضای سرماخوردگی و یا خیلی چیزای دیگه رو ویزیت می کنه!!!!!
دیگه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم تا 5 مین بعد که رسیدیم...بیمارستان...
آرشام بغلش کرد و فوری بردش داخل...منم ماشین بردم پارکینگ بینارستان امام خمینی و همونجور که میرفتم سمت بیمارستان به بابا زنگ زدم...
بابا بعد از چند تا بوق برداشت...
بابا: سلام دختر کجایین؟ ماشین نیست!!! زیر انداز همینجور پهن بود...چرا گوشیاتون و جواب نمیدید نگران شدیم...
من: بابا جان اجازه بده... به خانم و آقای ارجمند آروم بگو نگران نشنا ... آنا افتاد کمی ابروش زخمی شده آوردیمش بیمارستان امام خمینی...بابا بهشون آروم بگیا من باید برم...خدافظ...
بابا آروم و جوری که میشد فهمید تو شُکِ گفت خداحافظ...
رفتم داخل تو قسمت پذیرش کسی نبود پس یعنی پذیرش شده... رفتم پرسیدم بهم گفتن بعد از حیاط تو سالن اول اتاق شماره 3....
رفتم همون قسمت...تو اتاق آنا رو تخت دراز کشیده بود و دو نفر بالا سرش بودن رفتم وایسادم آرشام به من نگاه کرد و دوباره سرش و انداخت پایین...
داشتن کارشون و انجام می دادن که یه آقایی اومد و گفت خانم فلاحی شما باید بری بالا...
جوری وایساده بودم که نیمرخم سمت در بود ...صدای دکتره آشنا بود اما حس نداشتم برگردم نگاش کنم...
دکتر : خانم صالح شمایید؟
من با تعجب برگشتم سمتش...
من: ا شمایید ؟ سلام آقای ستوده خوب هستین؟
آرشام با اخم برگشت سمتش..یه کم سر تا پاش رو نگاه کرد دوباره برگشت سمت آنا....
وای خدا حالا امشب وقتش بود این من وببینه؟ دو تا هووها تو یه 4 دیواری نهایتا 20 متری وایسادن...اما خوب ستوده افتخار چندین بار اومدن و به خونمون نداشته ها!!!! خودم جوابش کردم...
ستوده اومد جلوتر و گفت خدا بد نده.....
خانم فلاحی شما برو بالا خودم بقیش و انجام میدم... و بعد از اینکه رفت و دستش رو شست برگشت... طی کارش با من راجع به درسا صحبت می کرد و اینکه چطور شد تو این بیمارستان مشغول به کاره...ما تو چند تا درس مشترک همکلاس بودیم... البته رشته هامون فرق داشت...اما زیاد تو درسا بهم کمک کرد... و منم تو زبان خیلی بهش یاری رسوندم!!!!...
آرشام که معلوم بود دیگه کفرش درومده ..دستاش و مشت کرده بود و به انا نگاه می کرد و در عین حال هم اخماش تا نزدیکای دهنش اومده بود...دیدم که دهنش و باز کرد حرفی بزنه اما مامانش اینا اومدن تو اتاق و نتونست حرف بزنه...جالبه واسم که ستوده مثل خودش باهاش رفتار کرد و اصلا حسابش نکرد انگار می دونست رقیبشه...
مامان و بابای آنا با گریه اومدن داخل البته گریه و شیون واسه شادی جون بود... مامان و بابای منم نگران اومدن بعد از نگاه کردن به آنا یه کنار ایستادن...
آقای ستوده بعد از زدن سیزده تا بخیه ریز...، سرمی بهش وصل کرد و بابت قلبش گفت قبل از اینکه بهش بخیه بزنن داروی مخصوص بهش تزریق کردن... مثل اینکه آرشام به دکتر قبلی گفته بود... با ابراز خوشحالی از دیدار من و تاسف برای خانواده آنا و در خواست اینکه به خاطر بیمار و اگه نمی خواد از اتاق برن بیرون ساکت باشن، رفت و گفت دوباره سر میزنه مامان با سوال نگام می کرد که من همونجا در باره ی رابطم با ستوده توضیح دادم... ولی انقدر نگرانی تو چهره ها پیدا بود که میشد فهمید ستوده خیلیم مهم نبوده...انا به هوش اومد اما به خاطر آرامبخشایی که بهش تزریق شده بود دوباره خوابید و می گفت که پشت ابروش تیر می کشه./..حالا اثر داروها بره بدتر هم می شه...
خواستم برم اتاق ستوده که ببینم چیا مینویسه واسه آنا؟ آخه سرمش آخراش بود...دیگه کم کم می خواستیم بریم...می خواستم زودتر کارا انجام شه...
همین و به مامان اینا هم گفتم و رفتم بیرون...ستوده داشت میرفت گفت که تو همین بخش همون اول یه اتاق هست که اونجاس... مستقیم رفتم همونجا و در زدم... بعد از شنیدن بفرمایید در و باز کردم ستوده نشسته بود و مشغول خوندن یه پرونده بود...
ستوده : خانم فلاحی الان میام بزراید گزارش این پرونده و بنویسم...اما تا سرش و بالا کرد گفت: ا شمایید؟ اما یهو چشماش گرد شد!!!!!!!!گفت نه جلو تر نیا واااااااای و بعد اومد سمت من !!!! اومدن اون سمت من همانا و چسبیدن یه عنکبوت گنده به کل صورت من همانا ... دستش و دیدم که عنکبوت و از رو صورتم برداشت... خیلی به هم نزدیک بودیم...من تو شک بودم ...ازینجور چیزا نمی ترسیدم اما برای چند ثانیه فکر کردم که یه عنکبوت واقعی چسبیده به کل صورتم وایییی م خصوصا هم که لبه ی پاهاش مثل سوسک پرز مانند بود و رو صورت یه جوری میشد ....از درون میلرزیدم...چندشم شده بود داشتم پس میفتادم که ...یه دست ستوده اومد پشتم و دور کمرم... با اون یکی دستش عنکبوت و محکم کشید و انداختش یه گوشه...اون دستشم وصل کرد به دست چپش...حالا کلا تو بغلش بود...
:ستوده: واقعا ببخشید خانم ستوده من اصلا متوجه این نشدم یه دقیقه تو کمد کار داشتم دوستم اینجا بود همین 5 دقیقه پیش این و صل کرده متاسفم...حالتون خوبه؟ بزارید بنشونمتون براتون چیزی بیارم....الان نیاز به آب دارین...
سعی داشتم کمکش کنم و خودمم کمی راه برم که من و بشونه رو صندلی اما نمی تونستم... تو شک بودم دلم می خواست گریه کنم... از درون میلرزیدم جوری که داشتم کم میاوردم... دوست داشتم یکی و خفه کنم و بزنم...
یهو آرشام و دیدم اول اخم داشت...اما بعد انگار فهمید که حالم بده و مشکلی دارم... من و از دستای ستوده گرفت و کلا بغلم کرد...انقدر ترسیده بودم که خودم و تو سینش قایم کردم...
ستوده: من کمکش...
اما هنوز حرف ستوده تموم نشده بود که آرشام گفت: ممنون نمی خواد کمکش کنید!!! میشه بگید نامزدم چش شده؟
(جانم؟؟ نامزدت؟ کو کجاست؟ به من معرفی نمی کنید؟!)
ستوده با یه لحن تعجب واری گفت: نامزدتون؟؟!!! هیچی اون عنکبوت اومد تو صورتشون ترسیدن...
آرشام : واقعا که...
وبعد قدم های محکمش که نمی دونم داشت من و کجا می برد...
دست راستم رو شونش بود و سرم تو سینش...می دونستم کارم درست نیست اما از خودم نمیدیدم بگم من و بزار زمین... واقعا مقدور نبود رو پاهام وایسم... بیرون بودیم آره هوای لطیفی که بهم می خورد نشون میداد بیرونیم... صدای دزدگیر و بعدشم من و گذاشت یه جای نرم جایی که وقتی خوابیدم روش قشنگ منو دربرگرفت...این ماشین ما نبود آره بابا این عروسک خودشون بود...چشمام و باز کردم سعی داشت دستش و از زیرم در بیاره تقریبا روم بود معلومه که خیلی سعی داره نیفته روم کمی خودم و تکون دادم دستش و درآورد و رفت بیرون... در ماشین و بست...چند دقیقه طول نکشید که برگشت... یه آب دستش بود ....نشستم...گلوم خشک شده بود و به آب نیاز داشتم... خودش آب برام گرفت و منم خوردم...
من: ممنون...ببخشید...نمی دونم چی شد ...اون عنکبوت، مثل عنکبوت واقعی بود... وقتی چسبید به صورتم مثل پاهای پشه پاهاش تکون می خورد با این تفاوت که این پاها بزرگتر بودن...من نمی خواستم...
آرشام: ششششش...لطفا ادامه نده اشکال نداره...فقط به نظرم شوکِت از ترس نبود از لذتی بود که تو بغل ستوده بردی و بعد از بغل من...به نظرم غرق لذت شدی نه؟ بعد اومد نزدکتر و با یه دستش شونه من و گرفت و گفت":
آرشام: سعی کن خودت و نندای تو بغل مردا...پسرا از کسی که وا میده به شدت دوری می کنن...حیف که زنم نیستی...وگرنه استخونات و خورد می کردم...
:من: اوهو!!! پیاده شو با عمت بریم... خرت هنوز وسط پله !!!نگذشته ها... من فقط حالم بعد شد ...مکان و زمان برام نا آشنا بود..تو چه طو...
نزاشت حرف بزنم حرفم و قطع کرد و یه نیشخند زد و گفت:
آرشام: میرم آنا و بیارم...
کور خوندی زنت شم...این و با جیغ گفتم چون نزدیک بود برگشت در وباز کرد...
چی گفتی؟؟؟
من: انقدر از چشمای خمارش که حالا به حالت تهدید کامل باز بود ترسیدم که گفتم هیچی...
آرشام: خوبه
و بعد در بست و دوباره رفت...
این یعنی چی...؟چرا اینارو گفت؟ دیدمش که رفت داخل...ماشین جلو در بیمارستان پارک بود...جیغ زدم آشغال بیشعور...مگه بغل توی روانی چی داره که غرق لذت شم... وای خدا به بابام اینا چیزی نگه...الان فکر می کنه چه تحفه ای هست... اه اه...
اومدن...آرشام آنا و آورد شادی جونم همراشون بود...مامان بابای منم میرفتن سمت پارکینگ آره خوب سوئیچ و داده بودم بهشون... میرفتن ماشین و بیارن دیگه...
این آرشامم که شغلش شده بود زدن مردم زیر بغلش و حملشون از یه نقطه به نقطه دیگر... هه چه باحال شد: پس آرشام چیست:؟
آرشام موجودیست زیبا با هیکلی زیباتر...و چهره ای خیلی خیلی زیباتر که...
نشد ادامه بدم اومدن...پیاده شدم که آرشام آنا و بزار تو ماشین...شادی جون حالم و پرسید و نشست که آنا سرش و بزاره رو پاش...آرشام بهشون گفته فشارم افتاده بود... خوب خدا رو شکر که واقعیت و نگفته...بعد از خداحافظی که البته برای آرشام فقط یه چشم غره رفته بودم، رفتم سوار ماشینمون شم...









ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
1391,02,24, ساعت : 22:49
سلام شب همگی بخیر...:-2-25-:ممنون که همراهمید...:-118-:تشکر و + یادتون نره...:-2-16-::-2-16-:





قسمت هفتم






دوسم داره، دوسم نداره...!!!دوسم داره، دوسم نداره...!!! دوسم داره، دوسم نداره... دوسم داره، دوسم نداره...!!!
فاطی: زهرمار...آخه تو که می گفتی برات ارزش ندار و فکرت و درگیر نمی کنه...پس چی شده؟ که این یه ساعت استراحتت تمام گلای محوطه و کندی ، هی دوسم داره, دوسم نداره راه انداختی...
آخرین گل و که دیگه برگی روش نمونده بود انداختم رو چمنا نمی دونم چرا انقدر سنگدل شدم...ترم آخری حسابی ذهنم درگیر شده خدا بگم چه کارت نکنه آرشام... خدا می دونست من عاشق مردای با جذبه و جذابم یکی انداخت وسط خونه ما....منم اینجوری دودل شدم اما اون چی بود خورد...
فاطی: تموم شد؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم چی؟ چی تموم شد؟
فاطی: بابا فکر کردنت دیگه به کجا رسیدی؟ چرا انقدر تو خودتی این مدت اصلا شوخی نمی کنی، شیطونیم نکردیم...بابا نانا حوصلم سر رفته به خدا...
من: اه باز تو به من گفتی نانا؟ بابا اسمم سانازه ...هر کی از راه میرسه یچی میگه...یکی می گه...سانی ناز...یکی می گه ساناز...ناناز...تو هم که یاد گرفتی مثل جوجه اردک زشت بیفتی دنبال من هی نانا نانا کنی...
فاطی یکی زد رو شونم و گفت:
اووووووووو خُبه خُبه...تو اَم نوبرش و آوردی...بی لیاقت...خوب من می گم خوشت اومده جواب بده دیگه...این شاهزاده مارو هم که حسابی چلوندی بردی آوردیش...تمومش کن بره دیگه...
من: نمی دونم فاطی حسابی بریدم...قاطی کردم... احساس می کنم تحت تاثیر حرفای خانواده و نصیحتایی که از جانب همه فامیل قرار گرفتم ...احساس می کنم چیز زیادی از حقیقت دستگیرم نشده...
فاطی دستم و گرفت تو دستاش و گفت: آخه عزیزم قربونت برم مگه تو باند مافیا هستن یا قاچاقچین که تو چیزی دستگیرت شه یا چیزی و بفهمی...اونا هم مثل ما آدمن...با این تفاوت که خرمایه هستن و تازه آقا دوماد خوشگلم هست...باشه مامانش بد نگات می کنه یا خوب نیست...با اون که نمی خوای زندگی کنی... تو شوووورت و بکن خرت و سوار شو اونم درستش می کنی...نه که فکر کنی خبیثما اما وقتی بتونی شووورت و عاشق خودت کنی مطمئن باش مادر شوهرتم به عشق شوهرش که خیر سرت تو باشی اهمیت میده....
من: نمی دونم...
فاطی.: بیا سر کلاس تو از اول عمرتم چیزی نمی دونستی اصلا از اول نفهم بودی...با هم رفتیم سر کلاس و نشستیم...
استاد هنوز نیومده بود...
فاطی: نانا می گم خجالت نکشیدی رفتی تو بغلش؟
من: فاطی تو رو خدا یادم نیار...
نه جون من خجالت نکشیدی اون با دستاش قشنگ رو باسنت و همه جا رو لمس کرده...شاید دستش...
من: فاطی گِل بگیر...
فاطی: ا خوب راست می گم دیگه گل بگیر یعنی چی؟ نباید اینکار و می کردی 26 سالته خواهر از تو گذشته...اما خوب می دونی من اگه جای آرشام بودم تو میومدی تو بغلم حس خواستنم بیشتر میشد؟ می فهمی چی می گم؟
نفسم و صدا دار دادم بیرون ...اجازه دادم حرف بزنه چون فاطی اگه حرفی و که می خواست نمیزد میمرد... از ترم اول با هم دوست شدیم... اون موقع من خیلی نسبت به کسای دیگه بچه تر بودم و ...داشتن یه برخورد اجتماعی یا برقراری ارتباط واسم سخت بود اما فاطی خیلی راحت بدون در نظر گرفتن سنم با من دوست شد و جالبه که بگم ...همدیگه و درک می کنیم...اونم خیلی...البته فاطی دو سه سالی هم دیر وارد دانشگاه شد...فاطی چهار سال از من بزرگتره اما مثل خودم ریز نقشه... مثل من حداقل 4 یا 5 سال از سنش کمتر میزنه...هیچ کس باورش نمیشه ما همش یه نصف ترم برای متخصص شدن داریم...به خصوص خودم...
دوباره گوش سپردم به فاطی که همینجور مثل وروره داشت حرف میزد
تو با ریز نقش بودن با اون صورت گرد و خواستنیت هر کسی و وسوه می کنی...وای من که نمی تونم قبول کنم تو می گی قیافه معمولی داری به نظرم تو خوشگلی...نا نا جواب بله بده...داری اشتباه می کنی لگد به بختت نزن...بابا اونی که دیوونست تویی نه اون...
من: رفتم در گوش فاطی و گفتم: فاطی من نگفتم دیوونست فقط گفتم احساس می کنم کمی مشکل داره یا شاید بشه گفت عصبیه...بعضی وقتا هم مشکوک و به دیده شک به همه چی نگاه می کنه...
فاطی: تو مریضی به خدا...اگه مشکل داشت که بابات اینهمه تحقیق کرد یکی یه حرفی میزد...
من: ولش کن زیاد نچسب به یه موضوع...حالا امروز بابا رفته کارخونه هاشون تا ببینیم چی میشه....
فاطی اومد حرف بزنه که با صدا کردن فامیل جفتمون حرفش نگفته باقی موند...
:خانم رَشوند: خانم صالح خانم مُعِزی لطفا بیایین اتاق اساتید
و بعد رفت..
خانم رشوند جزء خدمه این ساختمون دانشگاه بود،زن خوب و مهربونی بود دوسش داشتم...دخترشم تو همین دانشگاه درس می خوند دختر خوبیه... .
با فاطی رفتیم سمت دفتر و همونجورم می شنیدیم که می گفتن استاد نیومده...اینم از این... درس تخصصی اونوقت استادش نیومده...
در زدیم و رفتیم داخل ... و بعد از گرفتن کارت برای ورود به اتاق عمل اومدیم بیرون... من و فاطی درخواست داده بودیم که بیشتر واسه عملای زنان و همینطور زایمان بریم و به خاطر خوب بودن درسامون... موافقت شده بود... قرار بود همون بیمارستانیم بریم که ازش واسه من درخواست اومده بود و چند بار هم حضوری رئیس بیمارستان رو ملاقات کردم... البته از جانب استادم معرفی شدم...
با فاطی اومدیم بیرون....
خوب کار نداری گلم:
فاطی: کجا خوب بیا برسونمت..
من: نه برو ما خونمون مغرب، مشرقه...برو شوهرتم نگران میشه...
فاطی: لابد مثل همیشه هم تعارف نکنم راه به جایی نداره دیگه؟
من: دقیقا برو خدا به همرات...
بعد از خدافظی و کمی دلقک بازیه فاطی....فاطی رفت...داشتم میومدم اینور خیابون که یه عروسک کپ عروسک آرشام و دیدم...این ماشین خودش بود شک ندارم ...یعنی اینجاهاست؟ اینجاها چه کار می کنه؟ حالا ما گفتیم دانشگامون کجاست این می خواد بیاد سیریش شه...چی می گی نانا؟ تو که هنوز ندیدیش شاید با تو کار نداره...رسیدم اینور خیابون و تو ایستگاه اتوبوس وایسادم تا اتوبوس بیاد من برم مترو...
اتوبوس اومد و سوار شدم اما خبر یاز آرشام نشد...حتی ندیدمش که بیاد سوار ماشین شه ...اما ماشین خودش بود من مطمئنم...به پُرشه زردی که از کنار اتوبوس رد شد نگاه کردم خودش بود آره دیدی گفتم...اما مثل باد از کنار اتوبوس رد شد ...منم شونه هام رو انداختم بالا و چشمام و بستم که تا ایستگاه آخر کمی استراحت کنم...همینجور که چشمام بسته بود دوباره رفتم تو فکر آرشام...یعنی چکار کنم بگم بله بگم نه...اگه حدسیاتم درست باشه...اگه تحت فشار بگم بله...اگه یه روز بفهمم به درد هم نمی خوریم که خیلی دیر شده باشه...اونروز دیگه نمی تونم کاری کنم...به خاطر یه اشتباه ساده بکارتم و مفت مفت بدم...می دونم که بعدشم حتما روحیم و میبازم...نمی دونم واقعا گیجم...اینهمه خاستگار داشتم...هیچ کدوم انقدذ چشم گیر نبودن...واسه همینم هست که احساس می کنم کمی وسوسه هم قاطی جوابم خواهد بود به خصوص اگه بله باشه... مامان و بابا که کار و تموم شده می دوننن... مگه نمی گن بزرگترا دو تا پیراهن بیشتر از ما پاره کردن...شاید اونا بیشتر می دونن... بیخیال ...فعلا از یه هفتم دو روزی مونده... بهتره اگه بله هم دادم کمی دیرتر بشه... آنا هنوز خیلی خوب نشده...مامان هر روز زنگ میزنه ...حالش و می پرسه...دوباری با آرشام تنها رفتم بیرون... مامان و بابام موافق بودن...مامان و بابای اونم حرفی نداشتن...با هم راجع به هر چیزی حرف زدیم...از بیشتر چیزاش با خبرم...اما خوب قرارامون در حد یک ساعت شایدم یک ساعت و نیم بود که برای من کفایت نمی کردم...
اتوبوس نگه داشت از ایستگاه یاده شدم///داشتم از پله های مترو میرفتم پایین که صداش و شنیدم...
آرشام: خانم صالح...
برگشتم سمتش...
من: سلام!!!شما اینجا؟ اتفاقی بود؟
آرشام: نه نه از صبح برنامه داشتم ببینمتون...راستی سلام...می خواستم قرار آخرمون تایمش کمی بیشتر باشه و البته اگه میشه خانواده ها نفهمن که سوء تعبیر شه...البته من حرفی ندارم به خاطر شما گفتم !!!! چون هر دفعه م فهمیدم که برای با من بودن تایم بیشتری می خوایین...
من: با این حرفش عصبیم کرد...مگه این کیه؟ خوآنمیگل نیست که ...اما حداییش چیزیم کم نداره فقط کمی خوش هیکل تره!!!!
من: خیالات ورتون داشته آقا...من فقط اگه وقت بیشتری می خواستم برای شناخت شخصیت مخفیتون بوده...نه کنارتون بودن... اگر هم می گم از مصاحبت باهاتون لذت بردم خیلی کیفتون کوک نشه...چون این تعارفات عادت ما ایرانیاست...!!!! برید وقت قبلی بگیرین بعد میام میبینمتون... خداحافظ...
داشتم تند تند از پله ها میرفتم پایین که بهو آرشام دستم و گرفت و محکم کشید سمت بالا جوری که اگه خودم همراهیش نمی کردم برم بالا پاهام کشیده میشد رو پله ها...واقعا که چه خر زوریه پسره پررو ... من برد بالا ... و مردم هم همه با تعجب نگاه مون می کردن...بر خیابون جلو اونهمه جمعیت...دستای کوچیکم و که می دونم تا الان با اون فشارا کبود شده بود گرفت تو دستش و گفت...مجبور شدم متاسفم...جایی می خوایید برید؟ که با من نمیایید؟ با کسی قرار دارید...
جواب ندادم عجبا آخه احمق تو مترو کیو می خوام ببینم:؟
آرشام: پس قرار دارین: آره چرا جواب نمیدی؟
وای خدا شکاک تر از این نبود؟ نوبره والا.. داشت عصبی میشد...دستام و از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت ماشینش می دونستم که هر طور شده من و سوار می کنه پس بهتره وحشیش نکنم...









ادامه دارد....:-2-40-::-2-40-:





اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
1391,02,25, ساعت : 22:53
سلااااااااااااااااااااااا ااااااام...خوفین؟؟ خوب من اومد...اینم یه پست دیگه...تشکر و + و جانندازین یه وقت...:-2-15-:دوست جونیا نقدم یادتون نره:-2-14-:






قسمت هشتم




همینجور داشت میرفت ...راست می گه به نظرم به این دیدار مخفی نیاز داشتیم..اما خوب نمی دونم چرا حرف نمیزد ...وای خدا کنه یه رستوران نگه داره من حتی ناهار نخوردم...دارم از گشنگی میمیرم...موسیقی ملایمی گذاشت...ازین موسیقیایی بود که من وقتی گوش می کنم رویایی میشم و حس شیرینی تموم وجودم و میگیره...
رفتم تو رویا( آرشام با پرشه بنفش جلو در خونه دوبلکس قصر مانندم پیاده شد ، تو دستش یه دسته خیلی گوگولی مگولی رز آبی که از نیمه به بعدشون به بنفش روشن و جیغ درومده بود خودنمایی میکرد.. ...من داشتم از طبقه دوم خونم از پنجره اتاقم نگاش می کردم اما اون من و ندید...حاضر و آماده بود...آرشام اومد بالا...دو تا از خدمتکارام که هر کدوم از یه طرف در و باز کردن...آرشام سرش و بالا کرد من م سرم و بالا کردم... مات من شده بود...
آرشام گلارو پرت کرد اونطرف و اومد جلو تر و گفت: وای فرشته من باورم نمیشه تو باشی...کجان ببینن که زیباترین دختر دنیا کنار من و شریک منه اومد نزدیکتر ...زل زدم تو چشماش و اونم زل زده بود تو چشمام ...با دستاش بازوهام و گرفت...خدمتکارا فهمیدن اوضاع کیشمییه رفتن بیرون و در و بستن...آرشام من از بالا تا پایین کلا به خودش چسبوند...صورتامون شاید با فاصله 3 سانتاز هم بودن...یه حس قشنگ بهم منتقل شده بود... انگار از پایین تنه بهم برق وصل شده بود و تو رگام جریان داشت و به مغزم میرسید...آرشام اون سه سانت فاصله و کمتر و کمتر کرد... تا که رسید به لبام.......
آرشام: خانم صالح کجایین شما؟ نمی خوایین پیاده شین؟
از رویای خیلی خیلی قشنگم اومدم بیرون و تو دلم گفتم ای تو روهت آرشام...خواستم چشمام و براش لوچ کنم و یه بختد منگولیسمی هم بزنم که از انتخابش پشیمون شه... بیخیال شه بره تا من 5 دقیقه دیگه هم برم تو رویا که دیدم ضایست...مخصوصا هم که تو خونه رویاهام کسی نبود خطری میشد...این خدمتکارام که زود احساس خطر می کنن میرن..می ترسم اون تو آرشام و خفت کنم بچه به بغل بیام بیرون!!!!
نفهمیدم کی آهنگ و خاموش کرده بود...خوبه مثلا من یا اون آهنگ رفتم تو رویا...
در و باز کردم و پیاده شدم...ای بخشکی شانس این که اومده کافس شاپ اشکال نداره یکاریش می کنیم...رفتیم و نشستیم... راستین میلک شیک سفارش داد و من چون خیلی گشنم بود گفتم... کیک شکلاتی با نسکافه... داشت می رفت که گفتم آفا, برگشت سمتم...گفت بله؟ من گفتم : لطفا دو تا اون بعد از یادداشت رفت...آرشام اما یه مدلی نگام می کرد...خو چیه مگه؟ گشنمه...اینا که درست یه تیکه کیک نمیزارن برات ...کیکشون قد کله جوجست...
صدام و صاف کردم و گفتم: اهم اهم...نمی خوایید شروع کنید؟ من خیلی دیر نمیتونم برم...
آرشام : چرا...ببینید...هر کسی شخصیتی داره...ما نباد به افراد توهین کنیم...
سفارشامون و آوردن و رسما مهری بود برای خفه شدن آرشام...پسره مَنگوول دوساعته حرف نزده وقتیم حرف زد حسابی زد بهش...اصلا بلد نیست مقدمه چیتی کنه...اینجوری شروع کرد منم زود خسته میشم دل نمی دم به حرفاش دیه...
بعد از اینکه سفارشمون و جلومون گذاشت رفت ... من مشغول شدم و رو به آرشام گفتم: خوب ادامه بدید....
آرشام:بزارید خلاصه بگم/// فرصت برای شما زیاد بوده دیگه دارم خسته میشم...کسی اینهمه میبره میاره که جوابش در آخر + باشه... شما به اندازه کافی من و شناختین...من میخوام زندگی خودم و داشته باشم...می خوام شروع کنم...
من : شما دارین نظر + رو به من تحمیل نی کنید...من هنوز وقت می خوام...
آرشام: به نظر من شما می ترسید یه حس ترس تو وجودتونه نمی دونم از بابت منه یا خانوادم...ما که چیز غیر معقولی نداریم... شایدم از جانب خودتون یه مشکلی هست که می ترسید؟؟
و بعد منتظر نگام کرد...باز زدش تو دنده شکاکی...
من: شما چرا انقدر بدبین ،یا شاید بهتره بگم به من مضنونید...هر فکرتون در رابطه با من منفیه...همون موقع ساعتم و نگاه کردم...میترسیدم مامان اینا نگران شن...وبعد منتظر به آرشام نگاه کرمدم که جواب بده...
نگاه آرشام با دست من که حالا دیگه رو میز بود اومد پایین...
آرشام: مطمئنید که من مزاحمتون نبودم . جای خاصی قرار نبود برید؟قرار مهمی نداشتید...
من: با اخم رو به آرشام گفتم: آقای محترم و شکاک یکبار گفتم من قرار خاصی نداشتم...دلیلی نمیبینم شما دوباره و سه باره ازم بپرسید...ساعتم و نگاه می کنم چون باید وقتم و جوری تنظیم کنم و جوری برم خونه که پدر و مادرم نگرانم نشن...
آرشام: چرا عصبی؟ من منظوری تداشتم... و بعد آرومتر گفت: من شناختمتون بعد انتخابتون کردم...
من: من انتخاب شده شما نبودم ... من معرفی شدم...شاید تایید شدتون باشم اما انتخاب شده؟؟/ بعید می دونم...
آرشام : خیلی مطمئن حرف میزنید...
من: اشتباه گفتم...؟ حقیقت همینه...
.وای خدا این چرا اینجوری حرف میزنه ؟؟ دو پهلو که چه عرض کنم!!!یعنی چی مطمئنم...یعنی انتخاب خودش بودم...پس چه جوری رسید به خاله مامان و از جانب اون معرفی شدن... یه کمی از نسکافم رو خوردم...با کیکم ور میرفتم که آرشام دوباره شروع کرد:
آرشام: نمی دونم حرفی که میزنم درسته یا نه...امیدوارم ناراحتتون نکنه...از دیشب بهش فکر کردک امروزم به این دلیل خواستم قرارمون مخفی باشه که این حرف و بحث پیش آنا گفته نشه که کل عالم بفهمن...
کمی مکث کرد...اوه حواسم باشه پس یعنی آنا فضوله...بهش مب خوره از رو سادگی همه چی رو لو بده...
آرشام ادامه داد: می دونید من از آخر میام به اول!!!! یعنی اول یه توضیحی میدم بعد منظورم و واضح و دقیق می گم...
آرشام: الان دیگه همه تو زندگی مشترکشون به هم فرصت میدن...با هم زندگی میکنن تا همدیگرو بشناسن ...یعنی...یعنی من و شما می تونیم زندگیمون و بدون داشتن رابطه ای شروع کنیم من به شما فرصت میدم تا من و بشناسید...قول میدم بهتون دست...دست درازی نکنم...
وای خدا جونم این داشت چی می گفت؟ دست درازی؟ حرفی نزدم تا حرفش تموم شه...
اگه شما من و شریکت می دونستی ما وارد دنیای واقعی خانواده میشیم اما اگه نه که جدا میشیم و همونطورم که می دونی...واسه دختری که ببخشید این و می گم اما واسه دختری که بکارت داره، شناسنامه جدید صادر می کنن...
وبعد یه نفس از سر آسودگی کشید...انگار تک تک این کلمات براش آمپول هوا بودن که بهش تزریق میشدن و با یه نفس عمیق همه رو فوت کرد بیرون....
واااااااای خدا من گیج شدم این چی می گه؟ یعنی منظورش س... خوب این که تا دو مین پیش می گفت من به خانواده نیاز دارم حالا چی شد؟ نه نچ نمی شه به این اعتماد کرد... طاقت نیاوردم همینجور که کمی خجالت کشیده بود و سرم تو پیش دستی کیکم بود ، فکرم و به زبون آوردم:
شما که همین چند دقیقه قبل گفتید دیگه نمی تونید تحمل کنید؟ چطور شد تغییر عقیده دادید؟ بهنظرتون اعتماد به شما چقدر ممکنه؟
آرشام: منکر حرفن نمیشم بله گفتم...
بعد کم اومد جلو و گفت:
خانم کوچولو ندید بدی که نیستم می تونم تحمل کنم تا به یه نتیجه ای برسی چون شما دور از من نمی تونی نتیجه بگیری...به نظر من با این رفت و امدای بی دیل داره هم به خودم هم خانوادم توهین میشه...
تو دلم گفتم: خانم کوچولو ؟ خانم کوچولو...خواستم اداش ودرارم بعد گفتم الان می گه تقلید کار میمونه میمون جز حیوونه...بعد اینجا دعوامون میشه زشته... راستی دیدی چی گفت: گفت ندید بدید نسیت...پس یعنی دیده؟!!!! حالا چی دیده؟ کاش روش و داشتم بپرسم کامل دیده یا نیمه...ای خاک تو سرت ساناز با این فکرات...یعنی چشم خاندان صالح روشن... کجایی بابای بابابزرگم و قبلتر که ببینید دخترتون تو فکرش یه خونه فساد تشکیل داده...واااای از رویاهاش خبر ندارین...
از فکر اومدم بیرون و به آرشام یه نگاه انداختم می خواستم با کولم بزنم تو سرش با این فکر مصخره و مضحکش... اما خودم و کنترل کردم و گفتم: من این پیشنهاد آخر و نشنیده می گیرم شما هم بهتره این اندک زمان باقیمونده و تحمل کنید تا بهتون جواب + یا – رو بدم... و رفتم بیرون از کافی شاپ...
تمی دونستم خودم برم یا منتظرش بمونم من و برسونه...اینجا سخت ماشین پیدا میشد...چون اومده بود تو فرعی و بین دو سه تا باغ کافی شاپ و سفره خونه زده بودن... هنوز نرسیده بودم به جاده و همینطورم جایی که آرشام ماشین و پارک کرده بود که رسید...
آرشام:کجا میرید شما تند تند...بیایید خودم میرسومتون...چند کلم دیگه هم حرف بزنیم...
بی هیچ حرفی رفتم و نشستم تو ماشینش...و به این فکر می کردم که راه حل خوبیه؟ که همخونه شم بعد طلاق بگیرم؟ حالا کی خواست طلاق بگیره شاید خوب از آب درومد...




ادامه دارد....:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
1391,02,26, ساعت : 22:47
قسمت نهم





اونروز اومدم خونه و بابا یک ساعت بعد از من اومد...هیچ کسی بدی ازشون نگفته...فقط همه از جدیت و مردونگیش به بابا گفتن...البته یه سری هم گفتن پدرش خو اخلاق تره...از بقیه چیزاشون هم همه تعریف کردن...فرهنگ شخصیت کارشون...حلال حروم و... بابا و مامان منم که راضی بودن الان خشنود هم هستن...من جوابم و گفتم... حالا مامان داره حرف میزنه...
آره جوابم + بود...اما نه + به پیشنهاد آرشام...بلاخره زندگی هرکس از یه جایی شروع میشه من فکرام و کردم... همیشه زندگی نباید با عشق شروع شه هر چند خودم دوست داشتم حداقل چند ماه قبل از ازدواجم با شوهر آیندم دوست باشم...دوست داشتم تو رویایی ترین شرایط ازم درخواست ازدواج کنه...خلاصه فانتزیای زیادی داشتم... اما می تونم این رویاها رو تو زندگیم بپاشم و با صبر و لذت منتظر رشد و بزرگ شدنش باشم تا بزگتر شه تا بیشتر و بیشتر شه...آره عشق و معنی می کنم بعد از ازدواج...عشق بعد از ازدواج...می دونم که آرشامم الان عاشق دلباخته من نیست...شاید اونم به عشق بعد از ازدواج دلخوشه آره احتمالش زیاده...چون اون بود که فرصت می خواست؟ ولی گفت می خواد به من فرصت بده...یعنی اون عاشقمه ؟ واسه همین درکم کرد و از ترسم گفت؟ شایدم عااشق نباشه و اصلا براش مم نباشه... وااای نکنه مثل شوهر زندایی مامانم باشه من و فقط واسه کاراش بخواد و ازم بخواد که تند تند بچه تولید کنیم...نکنه فقط یکی و می خواد برای ارضای تمایلاتش... از فکر اومدم بیرون و تو آینه دستشویی که الان دو ساعته بهش خیره شدم نگاه کردم...نی نی چشمام فریادی از استرس داشت... نمی دونم چرا انقدر می ترسم...دوستم می گفت طبیعیه...به آرامش دعوتم می کرد... می گفت پسری که ازش حرف میزنم شاید فقط کمی خشن باشه و بهتره اینجور موقع بع امتیازاش نگاه کنم...آره من الان نمی ترسم از زندگی مشترک هیچ ترسی ندارم...آره ندارم...چرا ولی دارم... یه نگاه به قسمت اصلی انداختم همونجایی که می گن بهترین جا برای تخلیه شدن و البته فکر کردنه...نیاز داشتم دوباره بشینم و فکر کنم اینجوری ایستاده خسته شدم...کاش یه صندلی اینجا میزاشتیم... دستشوئیه دیگه حالا هر قسمتش که نشستی...
مامان زد به در و صدام کرد...
مامان: ساناز مامان اون تو چی کار می کنی بیا بیرون ببینم...
من: صحبتاتون تموم شد؟
مامان: آره بیا بیرون...
من در و باز کردم و رفتم بیرون...مامان کمی رفت عقبتر و یکم نگام کرد...بعد یهو اومد بغلم کرد و زد زیر گریه...
مامان:ای خدا چه جوری از گل دختر م جدا شم...من نمیزارم ببرنت دخترم خانم شد داره میره سر زندگیش...نه دخترم و نمی دم...
ای خدا!!!! تا همین دیروز همین مامان خانمی با بیل و کلنگ بهم می گفت بیا برو از خونه من بیرون...می خوام نوه هام و ببینم حالا میگه اجازه نمیدم...
مامان و از خودم جدا کردم و گفتم : مامان جان گریه کردن نداره...اولا که هنوز نرفتم ...دوام حالا کو تا عروسی من سوما من هر روز میام بهت سر میزنم.... بهشون جوابم و گفتی؟
مامان: نه مادر یه وقت هر روز نیای اینجاها دختر که ازدواج کرد دیگه اول شوهر و بچه هاش بعد پدر و مادرش اوونا واجبترن....من پدرت و دارم ...آره امروز غروب میان برای صحبتای آخر...
من:ای بابا آدم نمی دونه به کدوم ساز این مامان خانمی برقصه...یه باز می گه هر روز بیا حالا که من می گم میام ضایع می کنه میگه هر روز نیا...!!! خوب خدا رو شکر خانواده عجله ها هستن اینا که...مگه دنبالشون کردن...
مامان: خوب ما هنوز راجع به خیلی چیزا حرف نزدیم...
من: مامان من چی بپوشم؟
یهو با این حرفم جفتمون زدیم زیر خنده... همیشه یه چی می شد من از مامانم این و میپرسیدم و مامانمم یاد سریال خانه به دوش میفتاد که دختره از همین سوال و از مامانش می پرسید و مامانشم از عصبانیت به لباسای تنش اشاره می کرد و می گفت : این و بپوش...درد بپوش...

بعد از کمی خنده رفتمر تو اتاق یه دست لباس آماده کردم...که دیگه با خودم درگیری نداشته باشم...
و بعد رفتم کمی درس بخونم اما مگه ذهنم متمرکز میشد؟ آخرم جمش کردم گذاشتم کنار و رفتم سراخ لباسایی که گذاشته بود وقتی نامزد کردم جلو نامزدم بپوشم...همشون لباسایی بود که باز بهم کادو داده بودن یا خودم تو مترو و خیابون دیده بودم و خریده بودمشون... همشون و با هم ست کرده بودم و تو مشماهای جدا گذاشته بودم...اولین مشما یه نیم تنه مشکی بود با یه دامن لیمویی ...این دامن و پارسال خالم برام خریده بود و منم یه مدت بهد این نیم تنه و براش خریدم خیلی ناز بودن... دامنش خیلی کوتا بود... خالم می گفت فروشندش گفت لباس می تونی باهاش لباس زیر بپوشی اما باید لام... باشه...یا اینکه اصلا نپوشی... لبام و گاز گرفتم...یعنی من روم میشه بپوشم؟الان دارم خجالت می کشم...خوب زشته دیگه...
مامان صدا کرد مجبور شدم دوباره بزارم تو کارتون و دیدن بقیه لباسام رو رو موکول کنم واسه بعد...همیشه کلی آرزوهای خوشتل تو ذهنم داشتم امیدوارم شریک زندگیم مثل من باشه از یه جنس باشیم تا با هم یه زندگی قشنگ بسازیم...



*****


میوه هایی رو که بابا آورد با کمک مامان شستم و بعد از خشک کردنشون با دستما چیدمشون تو میوه خوری...بعد شیرینیا و بعدم شکلات خوری و پرکردم... همه رو چیدم سر عسلی مامان داشت کاراش و انجام میداد...می دونستیم 7 میان خوب حتما شام نخوردن واسه همین بابا سفارش داده بود سر ساعت 9 برامون غذا بیارن...مامان همه کاراش و با کمک من و بابا انجام داده بود ...حتی سینی چای با لیواناشم آماده بود ...اما باز از این سر آشپزخونه میرفت اینور و از اونور میومد این یکی ور...همیشه همین بود وقتی مهمون داشتیم مامان کم هول میشد ...اگه هم بهش می گفتیم ناراحت میشد وتا چند ساعت غر میزد که از زندگی خبر نداری بزار خودت بری سر خونه زندگیت می فهمی چی می گم و و و...
رفتم تو اتاق خودمم آماده شم...یه نگاه به کت و دامنی که آماده کردم انداختم...قشنگ بود... کت سفید مشکی و یه دامن بلند و راسته که به رنگ مشکی بود و یه کمر بند از رنگ و شکل پارچه کتش داشت ولی با جنس محکم تر با صندلای مشکیم.. الان مامان ببینه چی انتخاب کردم میگه دختر باز تو رنگ مشکی انتخاب کردی
اخه امروز که بله برونته... امروز میشد بله برونم...؟آره دیگه..حرفای آخر و نشون کردن...کسی رو دعوت نکردیم... مگه بله برون برای آشنایی دو طرف نیست؟ چرا ساناز جان برای آشنایی دو طرف اما تو گفتی می خوام بله برون خودمونی باشیم...گفتی می خوای جشن عقد مفصل...ساناز مفصل؟ بابات از پسش بر میاد؟
آره چرا نیاد؟
بعدش چی؟ دستتون خالی میشه...فکر جهیزیت؟ فکر خریدای دیگه هستی؟ تو کم کم 20 ملیون شایدم بیشتر جهیزیه بخوای...می تونی همه چی داشته باشی ساده اما شیک...مردم میان می خورن میرن ...حتی اگه بهترین جشنم بگیری باز ایراد تو کارت هست فکر باباتم باش...هر چند که می دونم تو ملاحضه هم بکنب با بابات برای یدونه دخترش کم نمیزاره...

یه نگاه به دور و ورم انداختم...من با کی حرف میزدم؟ باز این خانم وجدان سرک کشیده بود... اما همچین بیراه هم نمی گفتا...اما من همیشه تو رویاهام یه نامزدی خیلی رویایی تو یه باغ خیلی رویایی تر داشتم...
یه هر چی خدا بخواد گفتم سیستمم و روشن کردم و آهنگای همه پوشه هام و باهم گرفتم و همگی و پلی کردم هر چی اومد مهم نیست... مهم اینه که تا من آماده شم این یه چی بخونه...
رفتم نشستم و لوازم آرایشم و پهن کردم رو زمین...آرایش چه رنگی قشنگ میشه؟ اها خوب مشکی صدفی خیلی به لباسم میاد یه هاله آبی هم زیر همشون میدم که زیاد مشخص نمی کنه...فقط نماش بیشتر میشه...
آهنگ شروع کرد به خوندن...وااای عاشقتم ... داریوش...من میمیرم براششش...


شعله زد عشق و من از نو ، نو شدم

پر شدم از عشق تو مملو شدم...

کرم و پنکک مخصوص پشت چشمم و زدم و مشغول کشیدن سایه شدم...


شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو، تو شدم...

آه با تو من چه رعنا میشوم

آه از تو من چه زیبا میشوم

عطر لبخند خدا می گیرم و

شکل آواز پرییییییی ها میشوم...


یه نگاه به سایه هام انداختم عالی شده بودن... می خوام مژه بزارم... یه نگاه به ساعت انداختم یه ربع دیگه میان....تند تند یه میلیمتر از اینور مژه مصنوعیام یه میلی هم از اونورشون قیچی کردم و یکیش و چسب زدم و بردم سمت چشم که بچسبونم...


با تو من هم جامه ی شب می شوم
هم تپش با گر گر تب میشوم
با تو من ، همبستر گلبرگها
از شکفتن ها ، لبالب می شوم
آه هستی جز تمنای تو نیست

آه لذت جز تماشای تو نیست


اینم از مژه هام...یه خط چشم نازک هم پشت چشمم و یه ریمل سطحی که مژه های خودم و به مصنوعیا بچشبونه شب شبیه میمون شبگرد هندی نشم...بعدم کرم اصلی و کمی پنکک... رژگونه صورتییم..رژ لب صورتی-سرخابی کمرنگ و در آخر هم اثبات کننده...
هه آخیش تموم شد... مثل دیوونه ها کامپیوتر و با دکمه کیس خاموش کردم...اوخی بیچاره داریوش بمیرم...
بعد رفتم دستم و شستم که لباسای نازم کثیف نشه...لباسام و پوشیدم... وای اینار و از دو سال پس تاحالا که خریدم یه بارم نپوشیدم خیلی بهم میاد ... به آینه نگاه کردم و یه بوس واسه خودم فرستادم... مثل دفعه پیش از کل موهام یه تیکش رو ریختم بیروون اندفعه جای اینکه با کش بالا ببندم با کلیپس بستم که وقتی شالم و انداختم سرم خیلی قشنگ شده بود انگاری که مثل ملکه ها شده بودم!!!! یه کم جلوی آینه از خودم تعریف کردم و گفتم این خوشگله کیه آخ قربونش و یه بوس و یه چشمک... و بعد برگشتم برم بیرون...که دیدم مامان و بابا دارن نگام می کننن....
هیییییییم... وای خدا الان می گن دختره از خداش بود بره آبروم رفت...
مامان گفت: واااااااا... خجالت بکش دختر و بعد رفت...
اما بابا با خنده اومد و پیشونیم و بوسید گفت زنده باشی دخترم ایشاالله همیشه شاد باشی... نگاش کردم چشماش خیس بود انگار آمادست که بزنه زیر گریه... بابام خیلی بهم وابستست...منم همینطور جونم میره واسه بابام... بابا از اتاق رفت بیرون...یه نگاه دیگه تو آینه انداختم و همینجور که داشتم خودم و تو آینه نگاه می کردم با دستم به خودم گفتم خاک بر سرت بی آبرو... چشمم افتاد به دو تا النگوی طلا سفیدم... شالم و باز کردم... گردنبند و گوشوارمم بودن...اونا هم طلا سفیدن...من طلا سفید بیشتر دوست دارم...یه فکری کردم... شاید خمصانه بود اما خیلی بی رحمی نمی کنم...دو طرفست...دو تا النگوم و به زور هر چی بود بدون اینکه مامان بابا بفهمن درآوردم حالا بعدا بهشون می گم... این دو تا باشه...که مامان اینا دیگه سر عقد خرج کادو به من نداشته باشن... یکیش عقد یکیش عروسی...تو این گرونی طلا اینا حدودا 700 تومن می ارزه...اینجوری به بابا هم فشار نمیاد...

رفتم پشت پنجره... ووووووییییی خدا این دو تا عروسک اومدن... نگاه کن کل محل دارن خودش و عروسکش و با هم قورت میدن...اوه انا هم خوبه چهرش معلوم نیست...پدر مادرشم هر چی... حتما خوبن دیگه دوباره با چشمام یه دور تو محل زدم از چیزی که دیدم نزدیک بود پهن شم رو زمین و قاه قاه بخندم... کی از پسرا وسط کوچه داشت به ماشین آرشام نگاه می کرد و متوجه نشد یه ماشین پیچیده تو محل اون ماشین یه بوق بلند زد که پسره خرس کنده قالب تهی کرد و از ترس 500 متر پرید هوا... !!!
آرشام خند کوتاهی کرد و بعد از گرفتن گل از آنا اومد سمت درمون...وای خدا چه کت شلوار گوگولیش کرده بود....چقدر بهش میومد...اما من دوست دارم...آرشام جووونم همیشه تیشرت بپوشه و اون بازوهای خواستنیش و بریزه بیرون...

ای خاک دو عالم تو سرت دختره هیز...

با صدای زنگ در رفتم تو پزیرایی و نشستم رو مبل و منتظر شدم که بیان بالا...






ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:







دوست جونیا نقد یادتون نره:-2-14-:



اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
1391,02,27, ساعت : 22:56
قسمت دهم





تا بیان بالا ضبط و روشن کردم و صدار و انداختم تو بانندای کوچیک تر...آهنگ شادی و که آماده کردم بودم و چند تا ی اولش چند تا آهنگ لایت بود و گذاشتم ... و کمی کمش کردم که صداش نه تنها مزاحم نبود بلکه موقع حرف زدنم باعث آرامش میشد...

...................................


اومدن و بعد از حرفای پیش پا افتاده رفتن سر اصل مطلب البته آقای زمانی بود که اصل مطلب و شروع کرد نمی دونم چرا از پنجره نگاه می کردم ، این آقای دوست داشتنی و ندیدم من و یاد پدر بزرگم می نداخت... آها یادم اومد اونور تر از آرشام اینا ایستاده بود من رفتم پای پنجره از ماشین پیاده شده بود و من فکر نمی کردم که با آرشام اینا باشه...
بعد فهمیدم که امروز هماهنگ شده بود عاقد بیارن که بین ما صیغه خونده بشه تا ما راحت بریم دنبال کارامون... ای بابا اخه مگه عهد قرقره میرزاست؟ نیاز به صیغه نبود نمی خواستیم همدیگرو بخوریم که...دقت کردین؟ من انقدر حساب شدم که کاملا مطلع بودم امروز می خواییم صیغه شیم!!!
خلاصه حرفا زده شد...چونه زدن در کار نبود هر چی بابام و مامانم می گفتن خیلی راحت از جانب خانواده آرشام پذیرفته میشد تازه اصلاحشم می کردن..بابا گفت هزار تا سکه اما ...بابای آرشام با گفتن اینکه می خوام مهر عروسم به تاریخ تولدش یعنی 1365 سکه باشه لبخند و رضایت و به چهره مامان و بابا آورد... پول؟ یعنی انقدر مهمه؟ این چقدر بد که آدمایی که سطح متوسطی دارن همه چیرو تو پول می بینن...خنده...خوشبختی...دل خوش...
اما بابا بود که می گفت مهریه و کی داده و کی گرفته نیاز نیست...که آرشام گفت: من می تونم بدم...یه چیزی باید باشه در حد توانم.... که هست...اگه قراره همسر من باشه...همه زندگیم به پاشه...مهریه که چیزی نیست...
کمی خجالت زده شدم...
باز مامان و بابا بودن که احساس کردم خیلی خوشحالن و یه نفس راحت کشیدن...اندفعه به خاطر پول نبود...منم خوشحال شدم...یه مرد همیشه باید زنش و بزرگ کنه...
هه باز من جو زده محیط شدم خوبه هوز شوووورم نشده...اما خوب میشه دیگه...اما چه شوووری؟ شوهری که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم.. کی بود می گفت زندگی بی عشق نمیشه؟ من؟ حالا من می خوام زندگیم و بی عشق شروع کنم؟
با صدای بابای آرشام به خودم اومدم که گفتم نظر خودت چیه دخترم؟..
. چه عجب فهمیدن منم هستم...آرشام خجالت کشید>؟ نه عهد دقیانوس نیست که خجالت بکشه... پس بزار منم راحت بگم...سرم و بالا گرفتم و گفتم: برای من مهریه و سکه خیلی مهم نیست... هر چی پدرم و مادر صلاح بدونن ...اما من دوست دارم به سال تولدم گل رز سیاه مهریم باشه و هر سال سالگرد ازدواجم یه تعدادی از اون بهم داده شه... خوب یکی از خواسته های همیشگیم بوده...
و بعد دوباره سرم و انداختم پایین...کمی خجالت زده و معذب شدم...نمی دونم چرا؟ حرف خاصی نزدم...اما نمی دونم چرا گرمم شد...
آرشام بود که جواب داد: هر همسری، گلِ عشق و هدیه ی جونش می کنه... ایده ی قشنگبه و من قبولش دارم و بهش احترام میزارم...
نفسم سنگین شد تو راه گلوم موند... نزدیک بود سکته بزنم...این حرف تو تو جمع زدی الان؟ اخه آرشام جان خوبه چند صد سال دوست نبودیم؟ یعنی می خوای بگی تو عاشقی؟ یعنی من جونتم؟؟؟
بابای آرشام خندید و چند تا آروم زد پشتت...فکر کنم آرشامم کمی از حرفش هنگ کرد چون بر عکس دفعات قبل که سرشو بالا نگه می داشت سرش و انداخت پایین...اوخی نازی جو جو حتما خجالت کشید...
دوباره با حرف آنا که گفت واااای چه رویایی!!!! و بابای آرشام که گفت دیگه چی دخترم به خودم اومدم و گفتم هیچی...
بحثای دیگه ای شد و هر کدوم خیلی سریع خاتمه پیدا می کرد...می خواستم راجع به شرط ضمن عقد حرف بزنم اما تو جمع درست نبود کاش تو اون قرارا صحبت میشد... بیخیال تو دوران صیغه هم یه فرصتِ برای شناخت بیشتر اونموقه باهاش حرف میزنم...
جهیزیه؟ سر جهیزیه چقدر بحث کردن!!! بابای آرشام میگه ، عروسم هیچی نباید بیاره...مامانشم بلاخره کمی بلبل تر شد و گفت : اصلا عروسم نباید جهیزیه بیاره... ما رسم نداریم...نمی دونم واقعا رسم نداشتن یا فکر می کردن می خوام اثاثای بنجل ببرم اینجوری گفتن...هر چی بود بلاخره بعد از اصرارایی که اطرف اونا میشد و همینطور انکار از طرف ما...حرف اونا رفت بالا و مدال به گردنش انداخته شد... و بحثای مختلفی اومد وسط...
حرفا تموم شد... دیگه حرفی نبود که آنا بلند شد گفت : وااای بلاخره حرفا تموم شد از اول تاحالا دارم له له میزنم برای یه آهنگ...
کنترل ضبط و از روی صندلی کنارش برداشت و آهنگ که حالا لایتاش گذشته بود و رسید به آهنگای شادش زیاد کرد...خاک تو سرم خودمم نمی دونم چرا این آهنگ و رایت کرده بودم الان می گن دختره از خداش بود......
اینجاش بود که عطا گفت:

دوماد حلقه رو دستش کن، گلوبند گردنش کن
دوماد عاشقونه امشب ببوس و بغلش کن

آرشام سرش و بالا کرد و نگام کرد از خجالت سرم و انداختم پایین ...همه خندیدن و بابای آرشام بود که گفت زنده باشی دخترم...
منم آروم که مطمئن نیستم شنیده باشن گفتم: دوستم این سی دیو زده... حداقل دوستم اونجا نبود اگه بودم به اندازه من تحت فشار نبود...
آنا با اشاره مامانش آهنگ و زد اول انگار ازاول داشت به جای حرفای ما به آهنگ گوش میداد ...جای همه آهنگار و میدونست...زد رو آهنگای لایت و آروم کمش کرد... مامانش پاشد اومد سمتم نشست کنارم رو مبل... آنا دوربین فیلمبرداریشون و از تو کیف مخصوصش درآورد و شروع کرد به فیلم گرفتن... مامانش اومد نزدیکم و بوسم کرد ... حلقه رو انداخت تو دستم و داشت بلند بلند حرف میزد و از خوشحالیش و آرزوهاش واسه ما حرف میزد اما من حواسم رفت به آرشام که قرصی از باباش گرفت و با شربت روی میز خورد... دیگه حواسم به جایی نبود...یعنی میگرن داره؟ یعنی سرما خورده؟ خدایا من چکار کنم...دوباره استرس و شک و دودلی... وقتی به خودم اومدم که مامان آرشام دست آرشام و گرفت و نشوند کنار من و همه دست زدند...زیاد تو خودم نبودم...
آقای رفیعی ( عاقد) گفت: قبل ازینکه صیغه جاری شه یه مهیه ای برای عروس خانم در نظر بگیرین و این مهریه یاالان یا وقتی که جش و به عقد دائم میده باید داده شه...
مادر آرشام با باز کردن یه باکس و گذاشتنش رو میز و گفتن یه سرویس جواهر قابل عروسم و نداره...به سرویس نگاه کردم همیشه قیمت طلاهارو کمتر از اون چیزی که می ارزیدن تخمین می زدم... الان فکر کنم این جواهر کم کم 20 ملیون باشه...حواسم و پرت اون نکردم...ناخوآگاه میرفتم تو فکر...فکر آرشام... شوهرم میشه؟ آره دیگه به قول فاطی که میگه هم مزه ی هر لحظه!!!! همیشه همدم و غمخوار من... شریک زندگیم...کسی که دوست دارم بغلش کنم...دوست دارم طعم بغل کردنش با عشق و لذت و هوسی که فقط رو منه باشه..این خیلی مزه میده پر از حس و خیاله...نکنه تو آغوش هم باشیم فقط با یه هوس مزخرف؟؟ نه امکان نداره...خودم زندگیم و میسازم...
یکی از درونم داد میزد تو که دچار شک و تردیدی چرا بله دادی؟
بهتر بود بیام بیرون تو خودم بودن الان زیاد درست نبود...شاید بعدا بفهم اشتباه کردم و دیگه این روزا جبران نشه ...دارم الکی شک به دلم راه میدم... حتما میگرن داره...حالتاش به میگرن هم شبیه...
عاقد بود که می گفت وکیلم و آنا بود که جواب میداد..!!!
عاقد بعد خوندن آیه و این چیزا می گفت وکیلم؟
آنا: عروس رفته گل بچینه شهرداری گرفتتش...
عاقد دوباره کلی حرف میزد و می گفت: وکیلم؟
آنا: عروس رفته گلاب بیاره...
عاقد: وکیلم؟
آنا اومد بگه عروس رفته ...دیدم که مامانش بهش گفت ساکت شو بزار بله بگه دیگه...اما آنا دووم نیاورد گفت: حداقل بزار این یکی و بگم:
آنا: عروس زیر لفظی می خواد...
همه خندیدن و دو باره مادر شوهرم اومد سمتم بوسم کرد و گردنبندی با اسم آرشام انداخت گردنم...ایشششش خوب چی میشد اسم خودم باشه؟
خودخواه نباش ساناز... از الان باید به خودت نزدیکش کنی...حداقل اگه می خوای مثل زندایی مامانت نشی باید برای ساختن زندگیت تلاش کنی... !!!
اوهوم حتما...
با تموم شدن صدای عاقد قبلتُ یا همون بله خودمون و دادم و بعدم آرشام... و بعدش آرشام در گوشم گفت خوشحالم که رو پیشنهادم فکر کردی و باعث شد بله بدی...
هه این و چه خوش خیاله...چقدر بچه گانه فکر می کنه...یعنی خودش می تونست رو پیشنهادی که داده بود بمونه...من که شک دارم... مردا شاید هوسشون با 35 درصد اختلاف از زنا کمتر باشه و شاید زنا هات تر باشن...اما این کنترل کمِ مرداست که همیشه کار دستشون میده...شونه انداختم بالا و با لبخند به آرشام گفتم...
من: من راجع به شما به عنوان همسر آینده فکر کردم و جواب دادم و اصلا اون پینهادتون و نشنیده گرفتم... امیدوارم با هم بتونیم یه زندگی قشنگ که آرزوی هر دختری هست و همینطور می تونه آرزوی یه پسرم باشه رو بسازیم...
آرشام با بهت بهم نگاه کرد... منم بهش لبخند زدم...این لبخند پر از آرامشم یعنی من می خوام یه زندگی پر از آرامش داشته باشم... عاقد رفت و ما هم حواسمون به حرفا گرم شد...یه مراسم ساده که حالا داشتن راجع به تاریخ و اینطور چیزا حرف میزدن...سه ماه نامزدی یعنی عروس من افتاد برای اواخر شهریور...
حواسم رفت به دستم که قفل شد تو دستای من بهش نگاه کردم ...بهم لبخند زد و دستم و گذاشت رو پاش و دستش و گذاشت رو دستم... و به جمع نگاه کرد...منم مطیع اون نگاه کردم...
که آنا یه لبخند پر از شیطنت و بعدم یه چشمک مهمونم کرد...





ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
1391,02,28, ساعت : 22:41
http://www.p30up.ir/file/xym468zi5lh98tgjl8qt.gifقسمت یازدهمhttp://www.p30up.ir/file/xym468zi5lh98tgjl8qt.gif

فصل دوم



پوف ای بابا آقایِ آرشام بیا بیرم...واسه امروز بسه ...من خسته شدم...
آرشام که جلوتر از من راه میرفت اومد عقب و دستم و گرفت...من و به خودش نزدیک کرد جوری که شونه هامون چسبیده بود به هم...
آرشام: این آقای که هی می گی حکمش چیه؟
ای بابا روم نمیشه بعد از یه روز صیغه شدن هی بهش بگم آررررشاااااااااااام...خو زشته بزار یه روز بگزره بعد اون رومم نشون بدم و ناز کنم!!!!
دستم و محکم تر گرفت که جواب بدم...
من: هیچی دیگه ایینجور که شما می پرسی حکمش ، حبسِ ابدِ...
آرشام خندید و آزادم کرد و گفت دیگه آقا به اسم من اضافه نکن... در ضمت مگه چند ساعته بیرونیم که انقدر آخ و اوخ راه انداختی...عزیزم تحمل داشته باش...
دنبالش رفتم ... مردم یه شکلی نگامون می کردن خوب حقم دارن اینجا ایرانه وسط خیابون نباید همدیگرو بغل کنیم که...چون ذهنشون خدایی نکرده نمیره به این سمت که شاید ،فقط یک درصد اینا زن و شوهرن...!!!! یا من مرد و زن باز می کنن که داره دختر مردم و از راه بدر می کنه...یا زن و خراب می کنن که داره مردِ مردم و می دزده و در آخر به این نتیجه می رسن که هر دو خرابکارن!!!!
پوووففف از صبح داریم دور خودمون میچرخیم...آزمایشگاه که رفتیم آزمایش خون و دستشویی شماره 1 و...بماند و بعدشم که خجالت و آب شدن بنده بعد از کلاس آموزش کارای خاک تو سری...که هر چند تا آخرش نموندم و اومدم بیرون خوب من خیلی بیشتر ازین چیزایی که می خواست بگه حالیم بود...بعدم متاسفانه خدایا گوشات و بگیر خجالت زده نشم...من یه سری داستانم تحت تاثیر حرفای دوستام خوندم اما خوب بعد پشیمون شدم دیگه ازن کارا نکردم...می خواستم بگم کمی تا قسمتی یه چیزایی خوندم...هرچند کتابایی هم از امام علی و حضرت محمد هست...اون واقعا آموزنده بودن...رفتم بیرون دیدم آرشامم بیرون نشسته...بهش گفتم ا بیرونی؟؟ خوب می گفتی منم بیام...گفتش که : تازه اومدم...من به این آموزشا نیاز ندارم گفتم شاید به در تو بخوره...وا خاک به سرم پسر مردم چه پررو شد...اما بماند که احساس می کنم کمی تا قسمتی اوضای برخوردش با من ابری شده...یعنی روش وا شده...دیگه مظلوم نمایی نمی کنه...راحتم حرف میزنه..منم تصمیم گرفتم دیگه خجالت نکشم و اون روی شیطون و پروم و نشون بدم...
و راه افتادیم به سمت تهران...
رسیدیم تهران و تو ماشین خیلی با هم حرف نزدیم ...فقط احساس می کنم هر چی می گم دوست داره بر عکسش و انجام بده خدا کنه کمی لجباز باشه کل کلمون زیاد باشه من زندگی بی هیجان دوست ندارم... کل کل کردن و دوست دارم...که ححالللشو بگیرم...
ماشین و پارک کردیم و رفتیم سمت پاساژی که ادرس دادم ...
همینجور داشتیم میرفتیم که یهو آرشام برگشت سمت من و با اخم نگام کرد
آرشام: به چی می خندی..
من: چیز خاصی نیست فقط خوشحالم...
سرش و برگردوند و به یه جا نگاه کرد رد نگاش و گرفتم دیدم به یه سر که روبه روی ما یکم جلوتر در مغاززه وایساده نگاهم می کنه...وااا خل و دیوونه حتما فکر کرده من برای این می خندم...بیخیال...
دستم و گرفت و تند تر رد شدیم...
آخیش بلاخره رسیدیم بازار قائم...تو کل عمرم یه بار اومدم اینجا ... اونم چند وقت پیش با بچه های دانشگاه اومدیم امامزاده یه سری هم اومدیم اینجا... وااای بازار تره بارش که عاالی بود...یه چیزایی داشت...بادمجون داشت قد ناخن شصت پام...پرتقالالی چینی که هر کدوم قد این گوجه آلبالوییا بودن منم از همشون تست کردم آخه تست کردن آزاد بود...پرتقالاش و باید با پست می خوردی ...خیلی باحال بود جاتون خالی... بعدم با بچه ها رفتین کل پاساژ و متر کردیم و منم حسرت وسیله هاش و خوردم...تازه از یه شال خوشم اومد رفتم بخرمش...گفت قیمتش 70 هزار تومنه من بی سواتم فکر می کردم پشت ویترین به ریال نوشته!!!...منم همینجور که تو شوک بودم گفتم برم یه دور بزنم بر می گردم... !!!
بعد از اونم که دیگه نیومدم... یاد آوری اونروز و شیطنتامون یه لبخند میشونه رو لبام...
وایییی این آرشام چه بد نگاه می کنه منم که همش می رم تو فکر...
قدمام و سریعتر کردم و خودم و بهش رسوندم...
کل پاساژ و گشتم...دوباره یه دور دیگه هم زدم...یه دور دیگه هم زدم دور هم باشیم...
آرشام: ساناز بیا برو یکی از همینا رو بخر بابا الان سه ساعته تمام این طبقات و دور زدیم و میلیمتری اندازه گرفتیم... یعنی واقعا بین این همه لباسای مارک و تک چیزی پسند نکردی؟
من: باور کن خیلی سخته همش قشنگن..
آرشام: خوب دو سه مدل بخر تا روز جشن یکیش و انتخاب کن...
اوه این و چه دل خجسته ای داره...خوب پولت اضافه کرده بده من نامزدیم و مفصل تر بگیرم...
چیزی بهش نگفتم و رفتم سمت لباسی که از اول چشمم و گرفته بود و به نظرم از همه شیک تر بود... دوخت ایرانم نبود...خیلی به دلم نشست...رفتم سمتش...آرشامم پست سرم اومد ...کمی از پشت ویترین به پیراهن نگاه کردم...
آرشام: آره قشنگه منم دوسش دارم بریم بپوشش.
حالا کی از این نظر خواست تو این گرونی...
رفتم داخل و بعد از یه دور دیدن ژورنال با تصمیم نهایی گفتم اون لباس و می خوام...با کلی دردسر از توویترین و تلق و هزار جور چیز دیگه که من از اون بیرون اصلا متوجهشون نشده بودم درش آوردن...حالا انگار ملکه انگلیسِ 500 جور وسیله دورش بود...خلاصه از 7 خان رستم گذشتن و لباس و در آوردن واقعا چیز تکی بود... هر جور که توصیفش کنم باز شاید نتونم منظورم و از دوخت و مدل جیملِ این لباس بگم... امیدوارم بشه حرفای فامیل و تحمل کرد...در دهن مردم و نمیشه بست...الان می خوان بگن آره دختر سعید (بابام) دهاتی بود آدم شده و هزار جور چیز دیگه... دست آرشام اومد رو بازوم... نگاه خیرم و حواس پرتم و دادم به آرشام...
آرشام: برو بپوشش...همین عالیه...امیدوارم سایزت باشه...
من: اگه سایزم نبود که لباس و از تو گنجینشون در نمی آوردن...یه لبخند زد...منم با به دختر جوونتر که از اون پشت اومده بود رفتم...اونور یه اتاق حدودا 40 متری بود که چند دست لباسم اونجا بود و یه دیوار کلش آینه قدی بود... یه دست مبل 4 نفره هم چیده شده بود... رو عسلی هم وسایل پذیرایی کامل بود... دختره در یه اتاق و باز کرد...اوووووو چه خبره اینجا اتاق در اتاق الان من و از همین اتاقا می برن ایالت متحده ی امریکا که... لباسام و در آوردم دختره هم که تصمیم نداشت بره سرش و با زیپ و سگگ لباسم گرم کرده بود... انگار می خوام لباسشون رو بزدم...
دختره: کفشتم درار...سوتینتم درار خودش کاپ داره... نیازی هم به ژله ای نیست اگه پسندت شد...اونروز هیچی نبند...
پوفی کشیم و زیر نگاه خیره اون دختر سوتینمم در آوردم...خجالتم نمی کشه به جان خودم که اگه این پسر بود الان من اینجا در خطر بودم... اومد نزدیکم .
دختر: واای چقدر پوستت صافه...من نمی دونم چرا همش رو کمرم جوش میزنم...
من: برو دکتر قابل درمانه...
دختر:جدا؟ هر چی به مامانم می گم میگه منم همینطور بودم به مرور کمتر میشه اما هنوزم لکه های جوشای کمرش مونده...
من: برو دکتر جلو گیری کن...واسه جای لکه ها هم بهت دارو میده...
دختر...آره حتما باید برم...
دستم و بردم بالا که موم و بدم کنار ...
دختر: وایییی چقدر سینه هات نازه چقدرم سفته...گرد و رو به بالا...خوش به حال خودت و شوهرت باهم...
وای خدا این دختره چقدر پروواِ...الان به یه جا دیگمونم دست میزنه... داشتم دیگه کم کم خیلی خجالت می کشیدم...
فقط یه لبخند مصنوعی زدم و چیزی نگفتم...اونم کمکم کرد لباسم و بپوشم...
لباس و پوشید م یه صندل برام آورد اونم پوشیدم...بدون هماهنگی یهو دست انداخت کشم و کشید که خیلی نزدیک بود جیغم بره هوا...چشام پر از اشک شد...دختره وحشیه چقدر...
دختر: ای وایی دردت اومد ببخشید...
زهر مار زده ناکارم کرده میگه ببخشید...هیف که دلم نمیاد از کار بی کارت کنم ...وگرنه می گم این پشت به مشتریا دست درازی می کنی آخرشم تصادفیشون می کنی...
دستم و گرفت و گفت:
دختر: خوب عزیزم بیا بیرون تو آینه ها ببین چطوره...رفتم بیرون اِ آرشام کی اومد اینجا... داشت آبمیوه می خورد...من و که دید آبمیوه و گذاشت پایین و نگام کرد...نمی دونم بگم.. شکه شده بود؟تو بهت بود؟ چی بود؟ اما بعد از چند ثانیه به خودش اومد و گفت عالیه خیلی قشنگه...واسه تن تو دوختنش...
یه لبخند بهش زدم و رفتم سمت آینه...
واییی واقعا خیلی قشنگ بود...شاید بگین اغراقِ... اما عااااالی بود... محشر بود...تکِ تک... رنگ سبز آبی تیره لباس که باز نمی تونم دقیق بگم سبز آبیه یا نه، واقعا به پوست سفیدم میومد...تا روی کمرم تنگ بود و بقیش یه دوخت پرنسسی داشت...مدلش دکلته بود از جلو تا جایی که دوخت پرنسسی داشت همش کار شده بود...از پشت هم تا پایینتر از جایی که بند سوتین می مونه خالی بود ...برگشتم داشتم از نیم رخ خودم و نگاه می کردم که دختره دست گذاشت جایی که بند سوتین می مونه گفت...
دختر: اینجا یه تتو مخصوص داره یادتون باشه از سمیرا جون بگیرینش...ترکیبی از مشکی و رنگ لباستونه... و بعد با یه ذوق گفت واقعا که عااالیه...
آرشام بلند شد اومد سمتم کل مواهم که دورم ریخته بود جمع کرد انداخت پشت یه بوسه به پیشونیم رد ...و با گفتن خانمم همین قشنگه... رفت بیرون...
و دختره هم بعد کلی تعریف از من و آرشام من و برد تو اتاقه که لباسم و در بیارم...
لباس و عوض کردم رفتم پبیرون...
سمیرا: عزیزم این تاجشه... جنسش عااایه خیالت راحت چیزیش نمیشه...
تاتوش هم می خوای؟
من: موقته ؟ چند وقت می مونه...
سمیرا خیلی راحت گفت یکیش گوشه جایی که بند سوتینته می مونه...یکیشم روی سینت...بعد با خنده گفت چند تا خط کوچیکه که روی فرودگات می مونه...
ای خدا اینا چقدر بی ادبنووویه نگاه به آرشام که ته چهرش می خندید انداختم و پوف کشیدم...
من: باشه می خوام...
موقع حساب که شد...از سرم دود بلند میشد... سه ملیون لباسم... واسه یه دو تا تاتو که من تو بازار کرج همیشم یه بستش که 5 مدل تاتو داره می خرم 1500 تومن 100 هزار تومن ازمون گرفت... واسه تاجشم که معمولا با لباس حساب میشه با نهایت بی رحمی سیصد گرفت... آخرم با هزار جور منت و اینکه تخفیف بهمون داده سه ملیون و سیصد دادیم و اومدیم بیرون... واقعا چه ادمای فرصت طلبی...چه جوری از گلوشون میره پایین...
آرشام اومد بیرون و بی توجه به غرای من گفت:
آرشام: مبارکت باشه...بهترین انتخاب همین بود...
آرشام: بیا جعبه لباس بزرگه بزاریمش تو ماشین بیاییم . واسه خرید حلقه و چیزای دیگه...
تازه کت و شلوار آقا هم مونده بود...
من: تا تو بری من یه دور میزنم و کفشای مجلسیش و میبینم...
آرشام : با اخم گفت که چی بشه؟؟ با هم میریم دوباره بر می گردیم...
من: شما خیلی بد اخلاقینا من حرفی نزدم که باعث بشه اخم کنید...دنبال بحث و کل کلید؟ یه طرفش مزه نداره ها... و بعد دنبالش رفتم... نزدیکای ورودی پاساژ بودیم که دیدم نه اگه بخوام از الان به حرفش گوش بدم نمیشه که تازه حس برنده بودن بهش دست میده...بعد عادت می کنه اونوقت میشم غلام حلقه به دوشش... جلو در که رسیدم یه پله می خورد می رفتیم بیرون پاساژ... جلوتر از من بود ...خودم ویه مدلی که مثلا پام پیچ خورده کردم و گفتم: آخ آخ آخ... و بعد نشستم رو پله...
آرشام راه رفته و برگشت و گفت چی شد؟
من: وااای پام پیچ خورد نمی تونم بیام...
آرشام: پاش و تا ماشین بیا...اونجا ببینم چی شده...
من: نه نمی تونم بیام... تو برو ماشین و بیار اینجا...کلافه اینور و وانورش و نگاه کرد و گفت باشه همینجا بشینا...زود اومدم...همینکه دیگه دور شد بلند شدم و با خنده رفتم داخل پاساژ و به موبایلش زنگ زدم...
آرشام: بله؟ مشکلی پیش اومد؟
من: نه گلم نگران نشو...فقط خواستم بگم ماشن و از پارک در نیار من پام خوب شد لباس و گذاشتی ببا من تو پاساژم...
آرشام: آخرم کار خودت و کردی...اون تو چی داشت اصرار به تنها...
حرفش و قطع کرد و گفت باشه مواظب خودت باش الان میام...
خدایا این تو زندگی می خواد چه جور باشه...؟ و بعد با دلی خجسته و خنک شده رفتم تو ویترینا دنبال یه کفش واسه لباسم گشتم...





http://www.p30up.ir/file/8aqaqov7cramzaqocf3x.gifادامه دارد...http://www.p30up.ir/file/8aqaqov7cramzaqocf3x.gif





اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
1391,02,29, ساعت : 23:06
http://www.p30up.ir/file/1rr5vg9osj41289u5yvj.gifقسمت دوازدهمhttp://www.p30up.ir/file/1rr5vg9osj41289u5yvj.gif





بیچاره آرشام دوساعته اون بالا وایساده من و آنا داریم اینجا آلبومای آرایشگره رو نگاه می کنیم...از صبح کلی آرایشگاه رفتیم...باب میلم نبودن...به خصوص که خودمم یه چیزایی بارم میشه... از هر کدوم می پرسم چه کرمی استفاده می کنید می گن: اول کرم زیر سازی که مارکشم نمی گن خودم که می دونم چیه...فکر کن بهترین آرایشگاه کرج یعنی لاوین از کرم 3 تومنی برای زیرسازی پوست استفاده می کنه...بهشون می گم کرم گریمتون چیه؟؟ یه سری که نمی گن یه سری هم می گن سوپر کالر... بازم فکر کن؟ چه جور دلشون میاد کرم گریم به درد نخور 4 تومنی برای عروس بزنن؟ حالا من عروسیم نیست...عقدم که هست نامزدیم که هست...اما اینجا ...الان آرایشگاه چهره به چهره ایم...از سبک کاراش خوشم اومد...چون هر آرایشگری تو یه سبکی خِبرست و سبک آرایش چهره به چهره به صورت من میاد...کرماشم که شکر خدا چندین جور کرم مختلف که می دونم عااالین بهم نشون داد...پس شد همین آرایشگاه البته ملاکم فقط کرمم نبود اما خوب مهمترین چیز آرایش بعدم شینیون دیه...آخییییش ....اینم از آرایشگام آنا هم که با من میاد...
راستی یادم رفت بگم اونروز سر پیچوندن آرشام اوضاع ابری نشد ... وقتی اومد...با چند تناز و افاده خر شد یعنی خر نشد ...دور از جون شوووورم...رفت تو بهت فکر کنم... بعدم رفتیم خریدای مونده از قبیل حلقه و کت و شلوارش و یکم طلا که نمی دونم اگه کادو واسه منه چرا جلو من خرید/ ؟!!! و بعد بقیه چیزا...
آتلیه هم که دیروز رفتیم انتخاب کردیم...چقدر گرونه هر چند که گرفتن فیلمبردار نامزدی با من بود... اما آرشام خودش تقبل کرد و نزاشت من بیعانه ای بدم... اشکال نداره خوب منم تو گرفتن باغ و بقیه مسائل کم نمیزارم...
الان ساعت سه بعد ازظهر شده دیگه ...آنا که زبونش و درومده بیرون از خستگی دستاشم می کشه رو زمبن و نفس نفس میزنه...دیگه خودتون تصور کنید می تونه چه شکلی شده باشه!!!! منم جلوی همسرم آبرو داری کردم وگرنه از آنا هم بدتر بودم... هر چند هنوز تو حیاط آرایشگاهم...وای نمی دونید چقدر قشنگه...حالا برم بیرون ببینم آرشام در چه حاله... پوف انقدر تو فکربودم نفهمیدم انا کی بیعانه داد کی اومدیم بیرون کی اسمم و نوشت و کی بهم گفت دو روز قبل برم واسه اپیلاسیون و پاکسازی و اصلاح و ابرو...حالا مگه عروسیمه؟ خودم به لطف اِپلِی دی صفا میدم دیگه...بیخیال خوب میام آرایشگاه...
من:آنا جان زودتر بیا...بیچاره آرشام...الهی همسرم چه مظلومه... حتما تاحالا گشنش شده د بیا دیگه دختر...
آنا: پوووف بابا سانی اومدم دیگه...می گم اول بریم یه چیز بخوریم...من دارم میمیرم...
من: باشه میریم و بعد در و باز کردم...
رفتیم بیرون...
اوخی به آرشام عزیزم چقدر بد گذشته... تو عروسکش نشسته... شیشه ها پایین آهنگم گذاشته ...خودم با همین دو تا چشماما دیدم داشت با چنگال کباب می چپوند تو دهنش... نچ نچ در نبود ما انقدر گشنگی کشیده که داره تلف میشخ عزیزم....
آنا تا مدل آرشام و دید پقی زد زیر خنده...
آنا: نگاه کن تر و خدا داداش ما رو داشته باش... ما نگران بودیم الان این طفلی کلافه شده... تو هی می گی کاش می گفتیم بره... هی اوخی ، الهی، کردیم براش اونوقت این نشسته عین چی می خوره...جان من سانی این ارزش داشت ما به خاطرش کلی اوخی الهی کردی؟
بیا بیا بریم خودمون یه چی بخوریم...این غذاش و خورد مارم حساب نکرد... و بعد دست من و کشید که دنبالش برم...
من: الان واسه ما هم می خره خوب...ناراحت میشه انا جان... پوووف من دختر 26 ساله در برابر این دختر کم آوردم...
با صدای بوق ماشین که صدای سیستمشم کر کننده بود برگشتیم رو به خیابون...اه اه همین و کم داشتیم...دست انا رو گرفتم با اخم گفتم بیا بریم...اونور سوار ماشین دادشت شیم ... دیدی چی شد... الان داداشت ناراحت میشه...
آنا متعجب از اخم و جزبه من هیچی نگفت و دنبالم اومد...حالا مگه این پسر میزاشت ما بریم اونور...ما میرفتیم عقب دنده عقب میومد ما می رفتیم جلو...دنده جلو میومد!!!!
بدبختی نیست؟ به آرشام نگاه کردم دیدم یا قمر تکیه داده به در عروسکش داره نگامون می کنه...عجب بی غیرتیه ها...شیطونه عجیب گیر داده می گه لطافت و بزارم کنار بزنم فک این پسره رو بیارم پایین...
من: آنا تر و خدا یه کاری کن این پسره داره آبرومون و میبره...آرشامم داره نگاه می کنه یعنی عصبیه که جلو نمیاد دیگه... بیا بریم پیاده رو تا این کنه بیخیال شه...
انا دستم و گرفت و گفت نه وایسا ببین چه کار می کنم... بعد یکم خم شد با عصبانیت گفت آقا چرا مزاحم میشی مگه خودت خواهر برادر نداری...
اونجا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم فقط آروم گفتم آنا جان خواهر مادر نه خواهر برادر...
آنا بلند گفت حالا همون بعد رو به پسره گفت همین الان از جلو چشمام خفه شو...!!!
یه لحظه من با دهن باز به انا , پسره با تعجب به آنا بعد به من و آنا هم به پسره نگاه می کرد یهو پسر زد رو فرمون شروع کرد قاه قاه قاه هار هار خندیدن آنا دست من و گرفت و با سرعت جت از پشت ماشین رد شدیم رفتیم اونور خیابون... آروم به آنا گفتم اگه خیلی بارته این و بخندون...آنا گفت غمت نباشه اینم راه میارم...بعد رفتیم ...نزدیکش...
من: سلام
آنا : سلام داداش مَنگولم چطوری>؟ تنها تنها کباب می خوری؟ حداقل بفهم تو خیابونی ...چقدر گنده گنده می خوردی...
آرشام با اخم به من نگاه کرد یه چشم غره هم رفت بعد رفت نشست پشت فرمون ...یعنی ما هم بتمرگیم که می خواد راه بیفته...ای بابا به من چه خوب اون پسره مزاحممون شد...برگشتم پشت دیدم پسره هم رفته...بدبختی نیست...بابا یکم اُپِن مایند باش وووتقصیر ما چیه... منم انقدر بدم میاد یکی بهم بی احترامی کنه...هنوز اول زندگی نشده جواب سلامم و نمیده انتظار داره برم نازشم بکشم...درم که برام باز نکرد مرده شورت و ببرن... بچه پررو... منم از لجش رفتم عقب کنار آنا نشستم...
از تو آینه یه نگاه بهم انداخت پوفی کشید و راه افتاد اصلا نگفت ارایشگاه چی شد چکار کردین... عجبا...یا مثلا می گفت خانمم...عسلم بیا جلو بشین...
بابام همیشه مامانم قهر می کنه تا مامانم نره جلو راه نمیفته ها... از حرکتش ناراحت شدم بق کردم روم و کردم سمت بیرون... چند دقیقه بعد جلو در خونمون بودیم یعنی ...نه به من ناهار داد...نه بابت رفتار زشتش عذر خواست...
تازه الانم با زبون بی زبانان داره مبگه برو پایین وگرنه پرتت می کنم... از اونجایی که خیلی زود رنجم در ماشین و باز کردم حتی با آنا هم خداحافظی نکردم چون اگه حرف میزدم گریم می گرفت...نه که بگم ضعیفما فقط زود رنجم!!! در ماشین و محکم بستم و به صدای آنا که گفت آرشام چکار کردی و پشت بندش من و صدا کرد بی توجه شدم...در آپارتمان شکر خدا مثل همیشه باز بود رفتم بالا با کلید در و باز کردم رفتم داخل...خدا رو شکر مامان اینا نیستن رفتن دنبال باغ...
ای خدا این پسره چرا بد اخلاقه انقدر...من چرا بله دادم؟ فکر کنم پشیمون شدم...آره پشیمونم...لباسام و در آوردم و حس نبود لباس بپوشم شلوارم و پیدا کردم پوشیدم اما بُلیز تنم نکردم ...نشستم رو مبل یه دل سیر گریه کردم... سهیل( دوست روانشناسم می گفت: ازدواج مسئله ایه که راجع به تصمیمی که گرفتی دچار شک و تردیدی و شک داری که انتخابت و تصمیمت و هدفت درست بوده باشه... نمی دونم...صدای چرخیدن کلید تو در میاد وای خاک عالم...الان بابا من و لخت میبینه تند تند اشکام و پاک کردم کلیپسم و برداشتم که موم و ببندم دیدم وقت نیست...مو هام و ول کردم تند گفتم :
من: بابا یه دقیقه نیا داخل من لباس تنم نیست...همینکه رسیدم در اتاق خواستم برم داخل در باز شد...
واسه یه لحظه موندم... اون من و نگاه می کرد ...چشماش ار رو شکمم اومد بالا تا رو صورتم و از رو صورتم میرفت پایین... در و بست اومد نزدیکتر... خیلی نزدیک شد که من به خودم اومدم برگشتم که برم تو اتاق در ببندم که از پشت بغلم کرد...
من: ببخشید اجازه بدید من برم لباسم و بپوشم...
جوابم و نداد فقط کلیدا از دستش افتاد من و به خودش چسبوند دستای مردونشو رو پوستم احساس کردم..
پوفی کشیدم و دوباره گفتم: آرشام جان اجازه میدی من برم تو اتاق؟
بابا خیر سرم می خواستم بگم من می خوام دوباره فکر کنم که... احساس می کردم لپام گل انداخته... داغ شده بودم و خجالت زده...
آرشام سکوت کرده بود فقط صدای نفسای غیر منظمش بود که به گوش می خورد...مو هام و که به طور شلخته ای دورم ریخته بود جمع کرد و از یه طرف گردنم دادشون جلو... و دهنش و گذاشت تو چال گردنم.. با لباش با گردنم بازی می کرد...
نچ خاک تو سرش چقدر بی ارادست این...دیگه داشتم کم کم می ترسیدم...اوضاع خودمم بدتر بود چون دقیقا نقطه ضعف من یعنی شکمم و گردنم تو دستای آرشام بود...کم کم چشمای خودمم داشت خمار میشد..و تو همین حین یاد پیشنهاد آرشام که می گفت مثل یه همخونه باشیم افتادم... ای بابا...اخه این تو خودش چی دید اون پیشنهاد و داد؟؟
آرشام اومد در گوشم و با صدای نفساش گفت: ببخشید خانمم ...ازینکه دیدم کسی مزاحمتون شده ناراحت شدم... منظوری نداشتم.. بعد من و برگردوند سمت خودش... اومد جلو و من رفتم عقبتر ... انقدر اون اومد جلو و من رفتم عقب که چسبیدم به دیوار اونم چسبید به من...دستاش و قاب صورتم کرد و گفت :
آرشام: بخشیدی ؟ ناراحت نستی که؟ خانمی فقط ازینکه دیدم اون مزاحمتون بود شاکی شدم کنترلم و از دست دادم...
دوباره سرم و انداختم پایین گفتم: من اگه انتخابم شما باشید که دیگه با کسی کاری ندارم...شما باید بفهمید که مزاحم زیاده...اونا فقط و فقط مزاحم بودن...
آرشام حرفم و قطع کرد و گفت: شششش فقط می گم اشتباه از من بود باشه... سرم و بردم بالا داشت میومد جلوتر... تو چشماش که دیگه واقعا خبر از وخیم بودن میداد نگاه کردم...
من: من خواستم بگم به من بیشتر فرصت بدین...من می خوام فکر کنم...شایدم تجدید نظَ...
حرفم ناتموم موند وقتی که آرشام لبام و با لباش قفل کرد...







http://www.p30up.ir/file/2w4yx8i6i13pse2ko57z.gifادامه دارد...http://www.p30up.ir/file/2w4yx8i6i13pse2ko57z.gif





http://www.p30up.ir/file/cqw7uypsku1mmiiogbu.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/cqw7uypsku1mmiiogbu.gif

ستاره چشمک زن
1391,02,30, ساعت : 23:22
:-2-16-:قسمت سیزدهم:-2-16-:









چقدر دوست دارم وقتی بوسم می کنه...
من حتما باید تمرین نفس کنم...!!!چون اگه تو زندگی مشترکم اینجوری بخواد خودش و انقدر خوب کنترل کنه... !!!باید تو روزنامه ها بنویسن جوانی بر اثر کمبود نفس در بوسیدن در گذشت!!!! ای خدا وسط دعوا این چی بود من تعیین کردم؟؟؟/
کف دستام و گذاشتم رو سینش ...یکم فشارش دادم به سمت عقب ...چی فکر کردم اینکار و کردم...؟ من الان مثل یه جوجه تو چنگال یه شغال کنج دیوار گیر افتادم... چه تشبیهی واقعا!!!! دوباره به سینش فشار آوردم رفت عقبتر...
اما دوباره اومد جلو و شروع کردد...چشمام و بستم...
با لنگ دمپایی پریدم وسط اینهمه حس و گفتم:
من: ببخشید ...باید برم...الان مامان اینا میان...
آخخخ دختر تو چقدر خنگی آخه الان کجا باید بری....خوب راست گفتم ممکنه مامان اینا بیان.. بعد رفتم سمت اتاق ...دوباره من و از پشت گرفت...ای خدا این خوشش اومده ها...اومد در گوشم با نفساش گفت: بخشیدی خانمم؟ مامانت اینا با آنا رفتن یه دور بزنن...مگه ندیدی کلید داشتم؟ حالا حالا ها نمیان...دیگه نمی خوای تجدید نظر کنی که؟می خوای؟ فقط یکم حساسم عزیزم...
تموم موهای تنم سیخ شد... شیطونه میگه بر گردم چشمام و براش لوچ کنم از انتخابش پشیمون شه ها...بابا مومورم شد...خوب این تا کار دست من و خودش نده بیخیال نمیشه... دوست داشتم بعد از عقدم ازینکارا کنیمااااااااا ...
من: گفتم: الان خیلی زوده برای اینحرفا و اینکارا...امیدوارم دیگه تکرار نشه...من دوست ندارم همسرم بهم شک داشته باشه...من با خواهر خودتون بودم ...شما به خواهرتونم شک داری؟؟
آرشام: تو الانشم زنمی فقط رسمیش نکردیم اونم کمتر از دو هفته مونده تا رسمی شدنش... مال منی... در ضمن دوست ندارم به من بگی شما...برای نانازم من فقط توام همین...یا اسمم و صدا کن یا انقدر نگو شما شما...من که غریبه نیستم...
اوهو!!! یا خداه! این کی پسر خاله شد؟ مگه نبینمت فاطی تو بهش گفتی بهم بگه نانا؟ نه بابا فاطی آرشام و کجا دید آخه؟
آخخ ببخشید فاطی قضاوت کردم...یکم عقلم رفته...
من: همینجور که پشتم بهش بود گفتم باشه اجازه میدید برم؟
آرشام سرش و انداخت تو چال گلوم و گفت:
آرشام: کجا بری؟ خونتون؟ خوب اینجا خونتون دیگه...
من: دستاش و باز کردم و گفتم می خوام برم لباس بپوشم و تند رفتم تو اتاقم...
پوففف!!! انگشتم و کشیدم رو لبم و یاد آهنگ اندی افتادم!!!! البته فقط همون قسمتش که میگه: چه احساس قشنگی!!!! جدا چه احساس با نمکی بودا...
یه بلوز مناسب انتخاب کردم...اومدم شال بزارم یاد دخترِ دخترِ دختردایی بابای صدف دوستم افتادم...می گفت شالو میزار تا خفتش گره میزنه بعد همونجور که داره خفه میشه و صورتش و چشمامش میزنه بیرون ..میره جلو شوهرش...خوبه منم به همون حالت برم چشمامم لوچ کنم براش...اونوقته که آرشام دیگه جرعت نمی کنه سمتم بیاد چون فکر می کنم من اون روحا تو آهنگای مایکل جکسونم!!!! بعد از این فکر مسخرم کمی خندیدم و شالم و در آوردم موهامم باز کردم... یه کم به خودم عطر زدم... نه که فکر کنید برای تجربه اون کار دو دقیقه پیشه ها نه فقط برای اینکه مامانم گفت به خودم برسم شوهر مثل دسته گلم و ندزدن... آخه من زیاد اهل کارای دو دقیقه پیش نیستم...اصلا هم هیچ حس خاصی نداشتم، اصلاااااا!!!!
رفتم بیرون...رو مبل نشسته بود. مستقیم رفتم تو آشپزخونه تازه چند روزی مونده به اویل تابستون اما چرا انقدر گرمم شده/؟ یه شربت آناناس درست کردم... کیک هم برش زدم گذاشتم سینی و بردم گذاشتم رو عسلی که کنارش بود...شربت خودم و برداشتم نشستم رو مبل روبه روییش.. همینکه شربت اومد نزدیک لبام و خنکیش و حس کردم یادم افتاد از صبح چیزی نخوردم و گشنمه...ای تف تو روت اونهمه کباب خورد حالا داره شربت و کیکم می خوره... دل بیچارم گشنش بود...فکر کنم فهمید چون گفت:
آرشام: آخخخ حواسم پرت شد غذات و نیاوردم برای تو وآنا غذا گرفته بودم...
من: ممنون مرسی...خودتون چی خوردین؟ اگه نه غذا هست داغ کنم...
آرشام: نه من شما تو آرایشگاه بودین...یه کمی خوردم...
ای روت و برم پسر...پس عمم بود داشت دو لپی می خورد؟؟//
شربت و گذاشتم رو عسلیو چیزی نگفتم... زنگ و زدن اوخیش چه جو سنگین بود..مامی اینا اومدن...رفتم در و باز کردم...بابا اومد تو طبق عادت همیشگیش که میاد خونه...
بابا: به به چراغ خونم و بعد پیشونیم و بوسید... و رفت داخل... مامانم با سه سلام و یه چشم غره رفت داخل... وا مامان چرا چشم غره رفت؟ مگه چکار کردم؟؟؟/ آنا دختره ی شیطونم بعد از اینکه از گردنم آویزوون شد لپم و بوسید اومد داخل...دوباره رفتم و برای بقیه هم شربت درست کردم... بابا آدرس سه تا باغ و گذاشت رو عسلی گفت این سه تا باغ به تعداد مهمونای ما و شما می خوره... پسرم همینجا استراحت کنید...غروب سه تایی برید ببینید میپسندین یا نه هر کدوم که خودتونخواستید انتخاب با شماست... بعد من میرم کارای اخر و انجام میدم...
آرشام: پدر جون من که می گم همه کارا با من...اصلا نیاز نیست شما تو زحمت...
بابا حرف آرشام و قطع کرد و گفت: قربونت پسرم... جهیزیه هم که نمیاره... می
خوام همه رو تو این جشن نامزدیش جبران...به قول خودش یه جشن رویایی... رفتم کنار بابا و بوسش کردم...یه کمی دیگه هم نشستیم و حرف زدیم.. و بعد هم من و انا رفتیم تو آشپزخونه غذامون و خوردیم و بعد رفتیم که بخوابیم...تا غروب به کار برسیم...آرشامم که بیخیال حتما با بابا می خوابه دیه...
رفتیم تو اتاق و بعد از دادن یه لباس راحتی و پهن کردن جا برای آنا خوابیدیم... یعنی من که بیهوش شدم آنا رو نمی دونم...
نمی دونم چقدر گذشته بود که با خوردن ی ه چیز تو شکمم وحشت زده از خواب پریدم...
به دور و ورم نگاه کردم دیدم نه خبری نیست...به آنا نگاه کدم دیدم بعله !!! کار خودشه... به پاش که قشنگ تو خط شکم من بود نگاه کدرم ...دلم می خواست یه دونه محکم بکوبم تو کلش اما چیزی نگفتم فقط یه بیشگون محکم که باعث شد آنا یه تکونی بخوره و من قالب تهی کنم از پاش بگیرم...
به ساعت نگاه کردم...دیگه الانا باید بریم چرا بیدارمون نکردن؟ رفتم بیرون کسی نبود...کجان یعنی؟ رفتم دستشویی...تو آینه یه نگاه به صورت پف کردم و پای چشمام انداختم چه قیافم با نمک شده بود...برای خودم زبون در پاوردم و اومدم بیرون...اینا کجا رفتن؟؟ دوباره رفتم تو اتاق ریختم و درست کردم( دستی بر صورت بردم)...مو هامم شونه کردم......یه نگاه به انا انداختم و بعد از چند دقیقه وارسی صورتش شروع کردم به بیدار کردنش...
تا بلند شد بره دستشویی منم میوه بری خودمون دو تا پوست کندم... صورتش و خشک کرد و نشست داشتیمم یوه می خوردیم ...بابا اینا هم اومدن... پووف رفته بودن یه سر به کولر بزنن ... مامانم رفته بود نون بخره برای عصرونه...منم بی اینکه بهشون میوه تعارف کنم شروع کردم با انا خیار خوردن ...و اصلا به نگاه خیره آرشام جواب ندادم...اخه نفهمیدم داره نگام می کنه...!!!!
بعد از خوردن عصرونه و پیچونده شدن من توسط مامان که دیگه حق ندارم با شوهرم قهر کنم...(پس ظهر هم به این دلیل بهم چشم غره رفت آرشام گفته بود...ای آدم پررو) راهی شدیم به سمت اولین باغ یعنی باغ عقیق که البته بچه باغی بیش نبود و از همون جلوی در به گفته من برگشتیم... باغ دومم فضاش مورد پسندم نبود...اما باغ سوم...باغ بهشت...الحق که باغ قشنگی بود... از تمامی شرایطش پرسیدیم و راهی شدیم برای سفارش کارت...


**************************************************

الان نشستیم داریم شام میخوریم...کارتام خیلی قشنگن...انقدر دوسشون دارم که نگو...رنگش قهوه ایه سوختست...یه حالت سوخته دورش داره...مثل لوح می مونه...نامه های قدیمی دید ؟ اونجوری... بعد لوله میشه میره داخل یه تلق... دور تلق یه مثلث قهواه ایه روشت و یه قلب شتری هست...که تو قهوه ایه اسم کسی که دعوته رو مینویسی و تو مثلث شتری امس قشنگ من و آؤشام و...اوخی چقدر ذوق دارم...همینجور که داشتم می خندیدم دیدم آرشام داره نگام می کنه...ته چهرشم می خندید...یعنی فهمید رفتم تو رویا...چشمام و براش لوچ کردم و سرم و انداختم پایین مشغول غذا خوردنم شدم...








ادامه دارد...

ستاره چشمک زن
1391,02,31, ساعت : 23:09
http://8pic.ir/images/vktzyqun14cotq43mrye.gifسلااااااامی دوباره به دوست جونیا...http://8pic.ir/images/vktzyqun14cotq43mrye.gif




http://www.p30up.ir/file/oqzygmptvafupp4fxmq8.gifمن نمی دونم یه سه 4 تایی از دوستان چرا کم لطفی می کنن ...http://www.p30up.ir/file/3ybo98ck7b1wmxrzozbb.gifمی دونید چرا؟ تشکر نمی کنن هیچ + هم نمیزنن هیچ...نقدم که کلا بیخیال...http://8pic.ir/images/zmt4ewyyrpf0fns1as0y.gifآخه منفی دادنتون برای چیه؟ http://www.p30up.ir/file/6bcsg5x2258qyoagqgu4.gif حالا من می خوام الان برم از هانی جان خواهش کنم پیگیری کنه..http://www.p30up.ir/file/j9zjsf5dc4kni2mgxa7.gif.http://8pic.ir/images/pbbbtrxti6bb2muep6i.gifببینید مطمئنن شما وقتی یه کاری انجام میدی براتو ن ارزش داره...حتی اگه یه نقاشیه پر از ایراد باشه...خوشحال میشم اگه از من یا نوشتم بدتون میاد بیایین تو تاپیک نقد هر چی دلتون می خواد به من بگید اونجا بهم منفی بدین...اما برای نوشتم ارزش قائل شید...ممنون از همتون... تشکر و + یادتون نره ها...http://www.p30up.ir/file/bv3qyyhy5bppc9m15so.gif
دوستتون دارم بووووسhttp://8pic.ir/images/0fdsytjo97bw0ni3s5yv.gifhttp://www.p30up.ir/file/dh6rfd4ked98bm9554h.gif






قسمت چهاردهم



از زیر دستای آرایشگر که کارش تموم شده بود اما دقایق آخر سعی داشت دو تا سنگ ریز به تاج لباسم اضافه کنه راهی برای دیدن پیدا کردم و یه نگاه به آنا که منتظر من بود انداختم... بهش لبخند زدم و گفتم:
من: با بوکلایی که دور سرت خورده مثل ملکه ها شدی...ابهت و وقار بیشتری بهت میده...لباستم عالیه..آرایشتم ملیح و دخترونست ...خیالت راحت باشه...
سمیرا: کارت تمومه گلم...پاشو لباست و بپوش بعد خودت و تو آینه نگاه کن...
آنا: سرش . از رو گوشیش بلند کردم و گوشیش و گذاشت کنار و با ذوق زیاد گفت:
آنا: وااااای مهناز جون دستت درد نکنه...سانی اگه ببینی قیافت عروسکی و ملیح شده..خیلی ناز شدی..خورشید مجلسی امشب...
من: مرسی و بعد رفتم واسه تعویض لباس...
...
آنا زودتر از من با آژانس رفت...دومادم که هنوز نیومده رفته گل بچینه زنبور نیشش زده... همیشه از چهرم تعریف میشد و می دونستم یه چهره معمولی دارم یه چهره ای که حداقل زشت نیست...اما حالا به معنای واقعی کلمه ملکه ی زیبایی شدم برای خودم...!!!! ( آخ یکی بیاد کمک من توان گرفتن این همه نوشابه زیر بغلم ندارم!!!)واقعا عجب آرایشگریه...از انتخابم پشیمون نیستم... شک ندارم که عروسیمم میام همینجا...
............
خوب مثل اینکه آرشامم با نیم ساعت تاخیر رسید...حالا آرایشگر گفته آرشام بمونه بالا هر وقت گفتیم بیاد پایین...مثل اینکه یه آموزشایی هم به اون داده که من و میبینه چکار کنه... بعد کلی جنگولک بازی که طبق گفته فیلمبردار آرایشگر روم انجام داد...آرشام اومد داخل... سرش و کمی برام خم کرد و گلای رزی که به سفارش آرشام به رنگ لباسم درومده بود و گذاشت تو دستام...بعد کمی اومد جلوتر ...حالا همه کار کنا دارن مار و نگاه می کنن انگار فیلم منتخب 2012 جلوشون به نمایش درومده... به سفارش فیلمبردار آرشام کامل میاد جلو... مقابل هم وایمیستیم... و بعد فیس تو فیس...آی تو آی (چشم تو چشم!!!!!!) و در آخر لیپ تو لپ( لب تو لب!!!)... دوستان از حس بیایید بیرون تیکه آخر و دروغ گفتم!!! همینجور که داریم بهم نگاه می کنیم آرشام دستاش و قاب صورتم می کنه و پیشونیم و می بوسه...
بعد هم رفتیم سمت عروسک و یه سری کار هم اونجا انجام شد و فیلمبردار دست از سرمون برداشت که بریم آتلیه اونجاهم یه دستی بر سر مبارک ما دو کفتر عاشق بکشه...
................
واااااااااااااای براو ... عااااالیه... همون روزم تو نمونه کاراش که دیدم/// گفته بودم اینجا عالیه که... ولی خوب اونروز نشده بود استودیوش و ببینم...
اول عکسای تکیم بود که آرشامم مثل اینکه رفته بود یه استودیو دیگش... اول رفتم تو اتاق یکش...چند تا ماکت درخت و تنشون بود که دورش طنابای به رنگ قهوه ایه سوخته پییچیده بود بک گروندمم یه تصویر از یه جنگل قهوه ای بود ...باید بین تنه ها وایمیستادم...دو تا دستم و می گرفتم دو طرف پیراهنم که مثلا کمی دادمش بالا که کثیف نشه... بعد با نگرانی به اون قسمتی که مریم (عکاس) می گفت نگاه می کردم... تو همین ژست چند تا عکس...بعد رفت رو تنه درخت چند تا مدل رو همون انداختم...رو تاپ نشستم اونجا هم عکس گرفتم... بعد رو یه مبل که یه طرفش بلند تر بود... رو دیواری که حالت نصفه داشت... یه دستم و میزدم به دیوار و سرم و بهش تکیه میدادم... چند تا رو بسته های کاه... وااااای خیلی زیاد بود اما من این ژستام و بیشتر دوست داشتم که گفتم...بعدم آرشام اومد چندین مدل عکس گرفتیم ...تو یه استودی دیگش که کلا سفارشی به رنگ سفید و لباس من بود عکس گرفتیم... از یه عکسم که آرشام دستش تو گودی کمرم بود و خم شده بود روم و من هم کمی رفته بودم عقب خوشم اومد فکر کنم خیلی شیک بشه... یکیشم رو مبل بود آرشام تقریبا لم داده بود یه پاش بالا رو مبل دراز بود یه پاش پایین... من بین پاهاش نشستم تکه دادم بهش ...ژستم جوری بود که تو صورت آرشام نگاه می کردم آرشامم سرش و انداخته بود پایین به من نگاه می کرد....بعد از چند تا عکس گرفتن گفت انگشت اِشارَم و بزارم روی وسط لب پایین آرشام...وای این عکس خیلی باهاش شد...

............................

رسیدیم باغ تازه ساعت 5 بود ... مهمونام 7 میومدن...الان باید میرفتیم اتاق عقد... بعد از سلام و احوالپرسی و تعریف و تمجید از فامیلای نزدیک که اومده بودن نشستیم.... عاقد بیچاره کلیحرف میزد آنا هم هی تیکه میومد...عاقد اگه چاره داشت با اون دم و دستگاش یه آبدُلی نصیب آنا می کرد... در آخر با دادن یه دستبند به عنوان زیر لفظی از طرف آرشام به من و بستن کتاب خدا ... با توکل به خدا و اجازه پدر و مادر بله دادم.... واااااااای آخ جون قسمتی که دوست داشتم... عسل خورونه آخ جوووون..بدون اینکه کسی چیزی بگه آرشام دستش و تا مچ کرد تو عسل چپوند تو دهن ما!!!!( اغراق... کل انگشت کوچکش در عسل رفت و برگشت!!!) منم خیلی با احساس دستش و گرفتم و میکش زدم... و ایشون هم خیلی با احساس تر کم مونده بود با چشماشون بنده رو قورت بدن... بعد من انگشتم و زدم تو عسل گذاشتم تو دهنش آرشام...انگشتم خورد اما یه ان احساس کردم بدجور گازم گرفت...چشمام گرد شد نگاش کردم...نگام کرد یه چشمک زد ولش کرد...ای نامرد... شیطون می گه کوزه عسل و بکوبم تو کلش...
همه فامیل بهمون کادو دادن و ما با همه عکس گرفتیم...خیلی کادو افتاد بخوام همش رو بگم خسته میشم...مامانم دو تا النگوم و که با تقلب ور داشته بودم بهم داد...بابا یه ساعت گرون قیمت به آرشام داد و یه تمام سکه به من... انا یه انگشتر ظریف...مامان آنا گوشواره و باباش که همه مجلس و شکه کرد...به بنده یک سوئیچ یک دستگاه پژو 207 رو دادم...اوخی مرسی پدر شوهر نازم....اون لحظه کلمه آخ جووووووون خیلی خوشحالم و در پوست خود نمی گنجم برای توصیف حال من خیلی خیلی کم بود....
به دستور فیلمبردار میرفتیم بیرون یه دور میزدیم دوباره برمی گشتیم یعنی وقتی که همه مهمونا اومده باشن...
یه کمی دور دور کردیم...رفتیم بام کرج...طبق عمول همه دختر پسرا اونجا ردیف ایستاده بودن...اونجا ماشین و پارک کردیم و کمی کرج و که زیر پامون بود نگاه کردیم...آرشام داشت حرص می خورد...من فقط یه شال باریک رو موهام بود و شنل ننداخته بودم...خوب من مشکلی نداشتم...همیشه تو خونمونم همین بوده...اینا از ما آزاد تر می گردنا...آنا و مامانش همین یه ذره شالم سرشن نبود...نگاه کن تر و خدا جای اینکه از فضا به این قشنگی لذت ببره...داره من و اطرافم و نگاه می کنه ببینه کی به من نگاه می کنه...فیلمبردارم که از همه چی داره فیلم میگیره...مَرده از یه زادویه مریمم از یه زاویه دیگه...
دستم و گذاشتم رو دستش که رو میله ها بود...بهم نگاه کرد...بهش نگاه کردم...یه لبخند و نگاه پر از آرامش بهش هدیه دادم... دستش و انداخت دور بازوم و من و چسبوند به خودش... و پیشونیم و بوسید ...سرم رو سینش بود... صدای قلبش و میشنیدم... فضا خیلی رمانتیک بود...اصلا اطرافم و نمیدیدم...صدای دختر پسرایی که ریز ریز می خندیدن و حرف میزدن و نمیشنیدم!!!! عالی بود تا اینکه فیلمبردار گفت باید بریم...همون موقع احساس کردم چقدر سردمه...نشستیم تو ماشین و حرارت و زوم کرد رو من...هوا گرم بود اما من تمام تنم مور مور میشد...سردم شده بود...چند دقیقه بعد داشت چشمام گرم میشد... گرمم شده بود که آرشام صدام کرد چشمام و باز کردم...اومد نزدیکم و گفت خانمم رسیدیم... و بعد لبش و گذاشت رو لبم و من و بوسید...کوتاه بود اما لذتش زیاااد...
رفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی و یه دور تو باغ زدن نشستیم تو جایگاهمون که واقعا و به طور زیبایی با چوب سوخته درست شده بود... همه چی عالی بود برای یه شب به یاد موندنی...فقط زیادی خسته شده بودم... هر چی آهنگ میزدن دختر پسرا خسته نمیشدن و پر انرژی تر از قبل می رقصیدن...این بین حواسم به انا بود که بیشتر با پسری که آرشام پسر خالش معرفی کرد میرقصید و گرم می گرفت...نگاهاشون یه مدلایی بود..به خصوص رنگ عوض کردنای آنا بود که می گفت یه خبرایی هست...
کم کم پیست رقص خالی شد...نوبت من و آرشام بود که خودی نشون بدیم...وای که اگه نوبتم نمیشد خودم میرفتم...وا مگه نوبتیه؟؟؟!!!
کلی با آرشام رقصیدیم...طبق معمول ..آهنگ گلپری و خاطر خواه و... گذاشته شد و آهنگ گل گلدون هم گذاشتن...
در آخر هم یه موسیقی لایت برای دو نفره رقصیدنمون که با لیزر شو و رقص نور فضای قشنگی رو به وجود آورد... دست آرشام رو گودی کمرم تکون می خورد ...نگاه خیره ای که به هم داشتیم... حس قشنگی که مطمئنم اونم مثل من دچارش شده بود ...همه و همه قشنگ و به یاد موندنی بود...
آهنگ که تموم شد طبق در خواست فیلمبردار که البته من و آرشامم از خدامون بود ..آرشام لبام و بوسید...یکم خجالت کشیدم اما نه خیلی...





ادامه دارد...http://8pic.ir/images/a1o63ka37x8lfpd9f7gs.gif




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
1391,03,01, ساعت : 16:12
http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gifقسمت پانزدهمhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif






بعد از کلی گشتن زیر بالشتم و فرش بلاخره گوشیم و پیدا کردم ...اه حرومی چرا یادت رفت سایلنتش کنم؟ ویبره چه کوفتیه دیگه؟
با صدای خواب آلودی که توش چندین صدتا فحش بیداد می کرد گفتم بله؟
فاطی : بله و کوفت بله و مرض بله هزار جور زهر انار همش با هم تو دلت
من: تو وجودت...بگو...
فاطی: نچ نچ مردم شوهرم کردن آدم نشدن.... بیشعور آدم با دوستش که زنگ زده حالش و بپرسه اینجوری برخورد می کنه؟ آخه نفله یدونه بزنم بمیری بلکم آدم شی...
من: فاطی جشنم که نیومدی آدم باش زنگم نزن دلم و خوش کنم که مردی...
فاطی: واااا چه بیشعور!!! خوب عزیزم گفتم بهت که داداش عقده ایم اومده مرخصی نمی تونم بیام... خدا کنه ازونجایی که توش نگهبانی میده بیفته...دست و پاش گره بخوره...من یکم بهش زبون درازی کنم دلم خنک شه... اینا رو بیخیال دختر... خودت و بچسب بگو بینم خرت و سوار شدی؟ خوب سواری میده؟
من: زهر مار این چه طرز حرف زدنه...آقا آرشام...
فاطی؟ اوهو!!! چه پیشرفتی چشم گیری... واقعا جای امید داری...
من: بله...حالا کارت همین بود که 7 .15 دقیقه صبح زنگ زدی؟ ترسیدی زنگ بخوره کلاس رات ندن؟
فاطی: نه بابا زنگ زدم بهت تبریک بگم...بگم بختت سفید و صورتی... بگم بختت رنگین کمون...بگم زندگیت تو آسمون...
من: فاطی فاطی ادامه نده می دونم الان می خوای یه سیصد صفحه ای تحویلم بدی... مرسی عزیزم ایشاالله قسمت خودت بشه...
فاطی آهی جان سوز کشید و گفت ایشاالله... یه شوهر خوشگل و مامانی هم بیفته تو تور کوچولوی من...
من: خجالتم نمی کشی... مگه تو شوهر نداری؟
فاطی: امروز میای یونی؟ خو خودت گفتی...
من: آره بابا ساعت 1 کلاس داریم دیگه؟
فاطی آره ...راستی...سمیعی نپرسید چرا ما دوتا می خواییم بریم برای عمل؟
من: نه به اون چه ...
داشتم ادامه میدادم که کسی اومد پشت خطم...نگاه کردم دیدم آرشام...اخی نازی... گذاشتم بعد از حرف زدن با فاطی بهش بزنگم...چون اصلا حال اذیت کردنای فاطی رو نداشتم...
فاطی: هوی افغانی کجایی/؟
من افغانی شوهر نداشتته... بی ادب...حواسم رفت...گفتم که سمیعی که نمی دونه ما اون درس و پاس کردیم...
فاطی: آها باشه...راستی نانا؟
من: جووونم؟
فاطی: آخخخخ فدای جوون گفتنت...اما شرمنده من صاحاب دارم...
من: اه زهرمار اول صبحی حالم و بهم زدی...
واااای آرشامم که یه سره داره زنگ میزنه...بلاخره به جون کندنی بود قطع کردم آخرم نفهمیدم چکار داشت...
دوباره آرشام زنگید
من: سلام عزیزم صبح بخیر...
آرشام: میشه بپرسم کی بود که حرف زدن با اون و به من ترجیح دادی.؟
حرف زدن تندش و جواب سلامم و ندادن و این بی احساسیش اونم یه روز بعد از عقد گذاشتم به حساب حساس بودن زیادیش و سعی کردم با خونسردی جواب بدم تا آتیششش خاموش شه...
من: اوه سارری...فاطمه دوستم بود عادت داره واسه همه چی اذیت کنه...گفتم اول باهاش حرف بزنم بعدش به شما زنگ میزنم...
آرشام: دیدی چند بار بهت زنگ زدم؟ مگه من مسخرتم؟ مطمئنی فاطی بود؟
من: این دیگه داشت زیاده روی می کرد؟ الان من جواب این و چی بدم؟...پوف...
آرشام: مطمئنی؟
نمی دونم چرا از دهنم درومده و این و گفتم: ((پ ن پ معشوقم بود))
با چنان دادی گفت کی بود؟ معشوقه؟ که مو به تنم سیخ شد... وااایییی یا خدا این چرا مثل هرکول می مونه؟ این پ ن پ یه شوخی بود خوب معشوقه هم چسبیده بود به این دیگه... نزدیک بود اشکم دراد...من همیشه درست انتخاب کردم آرشام...نزار فکر کنم که تو چیزای مهم هیچی نیستم و درست تصمیم نمی گیرم...تو انتخاب درستی بودی آرشام، آره...حرف من اشتباه بود.. من که از اول گفتم دوستم بود چرا باور نکردی...
آرشام: خوشت میاد؟ منم بی غیرت فرض کردی...
من:پوووف یعنی این باور کرد...
من:آؤشام جان فقط یه شوخی بود باورکردی؟ من داشتم با فاطی حرف میزدم همین...دلیلی نمیبینم بیشتر توضیح بدم و دلیلی هم نداره که شما انقدر عصبانی شی...
آره راست می گی تو که راست میگی...
داشتم عصبی می شد م... نمی خواستمم روز اولی مثل خودش شعورم و ثابت کنم واسه همین قطع کردم و گوشی و خاموش کردم... دوباره دمر شدم و چند دقیقه بعد با افکار درهم خوابم برد...
......
مامان: پاشو دختر بلند شو ببینم چقدر می خوابی..؟مگه امروز دانشگاه نداری تو؟
من: یه چشمم و به زور باز کردم و به ماماننگاه کردم...کلا تار می دیدم...ساعت چنده؟
مامان/: 10.30 پاشو دختر...
من: همون یه چشمم و بستم و پتو رو از دست مامان که بالا سرم وایساده بود می خواست تا کنه کشیدم...
وقت دارم مامان بزار بخوابم 11.30 بیدارم کن...با ماشین میرم...
یهو کامل نشستم... به سر میز ناه کردم سوئیچ بود... به مامانم که فکر کنم از حرکت ناگهانی من شکه شده بود نگاه کردم و گفتم:
من: ماشین من کو؟؟ نکنه سوئیچش کادوی عروسی بود خودش کادوی بچه دار شدنم؟
مامان: بزار بری تو خونش بعد بچه بچه کن...ماشین تو پارکینگه یه ساعت پیش یکی آوردش... در ضمن آرشام زنگ زد گفت میاد دنبالت...
من: باشه...دیگه خوابم نبرد...دلم گواه داد که ایشون دارن میان به بنده اخم و تخم هدیه کنن...
مامان دوباره سرش و کرد تو اتاق و گفت پاشو جات و جمع کن...یکم به سر و وضعت برس... بیچاره شوهرت که قراره تو رو یه عمر اینجوری تحمل کنه...
من: وا مامان ...خوب از خواب بیدار شدم همیشه که اینجوری نیستم...
...
اینم از رژ...چه خوشگل شدم امشب... اخ کمک...نوشابه ها داره میریزه!!! برم پایین زودتر جیم بزنم تا آرشام نیومده یا بمونم بیاد دنبالم؟؟ زنگ و زدن همون گزینه دو شد... زود پریدم پایین و نشستم تو ماشین ...بدون اینکه بهش نگاه کنم سلام دادم...
اونم بدون اینکه نگام کنه سلامم و بیجواب گذاشت و راه افتاد...!!!
با اون سرعت بالایی که ما داشتیم خیلی زود رسیدم یونی...اومدم در و باز کنم پیاده شم که بازوم و گرفت و محکم تو دستاش چلوند و من و کشید عقب تر که باعث شد در بسته ...
من:آآآآی دیوونه دستم درد گرفت...دیدم ول نمی کنه دوباره گفتم: بابا من سفیدم پوستمم حساسه کبود میشم ول کن... حلقه دستش و تنگ تر کرد که فکر کنم باعث شد قیافم مچاله شه...استخونمم تیر می کشید.... اومد نزدیکترم و کنار گوشم گفت:
خطت عوض میشه...خودم برات می گیرم با انتخاب خودم...دیگه هم نمی خوام پشت خطیت شم... فهمیدی؟
من: من دلیلی نمیبینم ...گفتم که با دوستم حرف میزدم...اینجور مواقع صبر کن تا خودم بهت زنگ بزنم...
دستش که دور بازوم بود و تکون داد و با داد گفت : نشنیدم فهمیدی؟
من: فقط به خاطر دست نازنینم گفتم آره ولم کن... همینجور که محکم دستم و گرفته بود من و کشید سمت خودش که رفتم تو بغلش... سرم آورد بالا و چشمم که دو قطره اشک ازش اومده بود و بوسید و بعد از پنچره ماشین به بیرون نگاه کرد و گفت برو... دستم و گذاشتم رو سینش و به خودم کمک کردم که از روش بلند شم... بعدم در ماشین و باز کردم و رفتم...اصلا نفهمیدم چه جوری از خیابون رد شدم...در ماشینشم که نبستم... کمرم شکست...از آرشام... از رفتارش...اونم یه روز بعد از عقدمون...احساس می کنم غم دارم شایدم بغض...یه بغض سنگین تو گلومه... انتظار این رفتار و نداشتم..به خاطر چی یه تلفن...؟؟؟ برگشتم به جایی که ماشین بود نگاه کردم...حالا دیگه نبود رفته بود...مسیرم و کج کردم و رفتم پارک نزدیک دانشگاه...
....
خیلی نشستم...شاید سه ساعت شایدم چهار ساعت...همشم نگاه خیرم به یه جا بود و فکرم پیش زندگیم...حالا که انتخاب کردم فکر کن یه خونه خراب و انتخاب کردی...باید خودت دست به کار شی و بسازیش... باید درست بسازیش...مثل زندگیت که باید درستش کنی...
پا شدم و رفتم اونور خیابون و تاکسی گرفتم واسه مترو حتی حس با اتوبوس رفتنم نداشتم...به گوشیم نگاه کردم 5 تا میس کال از فاطی خوبه کسی دیگه ای و ناراحت و نگران نکردم...




ادامه دارد....http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_flirt.gif




http://www.millan.net/minimations/smileys/babygirl.gif اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html) http://www.millan.net/minimations/smileys/babygirl.gif

ستاره چشمک زن
1391,03,01, ساعت : 22:47
http://www.pic4ever.com/images/uglydance.gifقسمت شانزدهمhttp://www.pic4ever.com/images/uglydance.gif








به جون تو راست می گم... وااااااای سانی یه آویزووونیه که حد نداره... دیووونت می کنه... من که حالم بهم می خوره چه برسه به آرشام بیچاره.. هر دفعه عین لباسا که آویزون چوب لباسی هستنا...یا اصلا بزار یه مثال بهتر بزنم دیدی بچه چه جوری به پای بزرگترا می چسبه؟ این دختر هیچ شباهتی با اون بچه ها نداره... همیشه وصل به آرشام... واسه همین من که زیاد موافق نیستم تو مهمونیامون بیاد...دیدی تو عروسیتونم نبود؟ فکر نکن دست می کشه ها...نه بابا اون یه کنه ایه...رفته بود آلمان...
من: دختر انقدر غیبت نکن بیخیال...
آنا: نه سانی تو که ندیدیش پس غیبت نمیشه...بزار بگم دلم خنک شه... خیلی از دستش حرص خوردم ...فقطا اصلا نباید جلوش کم بیاری...حیف که مامان با مامانش خیلی صمیمیه... ازشون دفاع می کنه وگرنه بابا اصلا دوست نداره رفت و امد کنیم... مخصوصا از وقتی که به خاستگاری آرشام به خاطر مشکلش جواب رد دادن...البته بگما آرشام اصلا روحشم خبر نداشت مامان خودش بریده بود و دوخته بود وقتی آرشام فمید کلی ناراحت شد...تازه چند روزم رفت خونه خودش...ولی مرسا که خودش از خداش بود...این مامانش نذاشت...یَک مامانیه ازون ماماناست!!!!
سانی سانی؟ با توام کجایی؟
به خودم اومدم... نگاش کردم و لبخند زدم یه لبخند مصنوعی...آدمای ساده و بی ریا همیشه حرفایی که نباید بزنن و خیلی راحت و بی منظور تو کلام لو میدن...آنا ناخواسته به من گفت آرشام مشکل داره...مطمئنا ناخواسته بوده با این حال پرسیدم...
من:گفتی چی؟ مِرسا چرا آرشام و رد کرد؟به خاطر مشکلش؟ چه مشکلی///؟
آنا خودش و رو صندلی جابه جا کرد و گفت: من گفتم مشکل؟ نه بابا چه مشکلی و بعد یه لبخند مصنوعی به من زد و بلند صدا زد... باباجون این آب زرشکت چی شد...
به انا ودستپاچگیش نگاه کردم... و بعد به روبه رو و درختای بید مجنون تو باغ خیره شدم.. خدایا همه چی دست به دست هم داده تا من دیوونه شم... باید خودم سر در بیارم..
آرشام از اون روز که دو روز می گذره فقط دو بار با خونمون تماس گرفته که اونم مطمئنم برای اینکه مامان و بابا چیزی نفهمن... بعد از دو روزم امروز با انا اومد در خونمون دنبال من...اما بازم با من حرف نزده...می خواستم سرش داد بزنم جیغ بزنم بگم این نبود اون آرزوهایی که من از روزای نامزدیم داشتم این نبود اون رویاهایی که تو سر پروروند...مگه شما نبودید پاشنه در و از جا کندید؟ دلیلش چی بود اگه دوست داشتن نبود پس چی بود...
با دستی که اومد رو شونم برگشتم...
آنا: چرا گریه می کنی عزیزم؟
دستی کشیدم به صورتم چند قطره اشک از چشمام اومده بود... آروم گفتم یه کم دلم گرفته همین...
آنا: مرده شور آرشام و برد..چیزی گفته؟
من: اخمی توام با خنده کردم و گفتم نگو شوهرم گناه داره گفتم که همینجوری... آنا هم دیگه چیزی نپرسید...
باباش آب زرشک و زیر اندازش و آورد و رفت تو خونه...آرشامم تو خونه بود جای اینکه بیاد دنبال من ببرتم داخل یا مثلا بیادپیشم.... پوووف...
آب زرشکمون و خوردیم داشتیم همینجور حرف میزدیم که انا از جوشای صورتش و از لکه های پوستش گفت... راستم می گفت زیر اونهمه پنکیک و کرمی که میزد منی که خودم آرایشگرم متوجه نمی شدم پوست خودش نیست و همیشه می گفتم چه پوست صافی داره اما خوب تو سن آنا هم طبیعی بود...با این حال ازش راجع به پریودیش پرسیدم...
من: پریودیت چطوره منظمه؟
آنا همچین بیخیال گفت..: نه بابا خدا رو شکر دو ماه سه ماه یکبار میشم
تقریبا با صدای بلندی گفتم: این خدا رو شکر داره؟
آنا : ااا ترسیدم باو!!!! خوب من خیلی بدم میاد...کثیف کاری داره... تا دو تا ژلوفن نخورم آروم نمیشم...کلا دردسره...
تقریبا چشمام 6 تا شد...دو تا ژلوفن با هم اگه بدونه چه ضررایی داره هیچوقت نمی خوره...با این حال حسم نذاشت بیخیال شم...
من: از کی عادت شدی؟
آنا: 11 سالگی...
من: خیلی بده...خیلی بده که ماهانه و منظم نیستی واسه یکی دو سال نیست که بگم عادیه واسه 7 سال پیش...دختر تو حداقل 3 سال پیش باید می رفتی دکتر مداوا میشدی...شک ندارم که یه مشکلی داری...
آنا: بیخیال بابا نمی خوام بمیرم که...
من: کاغذایی که قرار بود توش اسم فامیل بازی کنیم و گذاشتم کنار... حرف نزن ببینم... هزار جور مشکل هست...همین پوست صورتت...موهای زائدی که روی سینت در میاد و مطمئن باش به مرور بیشتر میشه و شک نداشته باش تنها جاییه که با هر جور دارویی که تا امروز براش تولید شده درمان نشده... درمان دائم نداره ... لیزرم که...
واقعا مادر به فکر لباسای بِرند نمی دونم چی چی باشه اما فکر سلامتیه دخترش نه؟ این بیچاره هم که نمی دونه در آینده چقدر مشکل داره...
من: رفتم جلوتر و گفتم: صاف بشین قوز نکن چشمات و ببند ...بعد به پشت پلکاش دست زدم... بلند شدم پشتش رو زانو نشستم و گفتم سرش و بگیره بالا ... بعد دستم و گذاشتم دو طرفه غده تیروئیدش و کمی فشار دادم...
بله تیروئید داره...اول از همه باید این و درست کنم...اما باید مشکل زنان هم داشته باشه... همینجور که داشتم رو غده تیروئیدش دست میزدم یکی از پشتم گفت: خفش نکنی...
نشستم سر جام و بدون اینکه به آرشام نگاه کنم...به انا گفتم: دکتر میری؟ الان بریم؟ آشنا دارم...
آنا: واااای نه توروخدا اصلا حس دکتر نیست...
من:پس برو آماده شو بریم آزمایشگاه..
آنا کمی ایش و اوش کرد و بلند شد و رفت تو خونه...منم باید می رفتم لباسم تو بود... بلند شدم و خیلی راحت از کنار آرشام گذشتم...اما دست انداخت دقیقا دور آرنجم و گرفت منتظر بودم اندفعه هم محکم بگیره تا ببینه میزنمش یا نه...اما نگرفت شانس آورد!!!!
آرشام: چرا تحویل نمی گیری؟
ای خدا این چقدر روش پررواِ... می گه چرا؟
برگشتم رو بهش و زول زدم تو چشماش بعد گفتم دستم و ول کن بهت بگم چرا...
دستم و ول کرد...انگار سر در نمی آورد که می خوام چه کار کنم... آستین تیشرتم و دادم بالا و کبودیه دستم و که خیلی هم سیاه بود بهش نشون دادم
من: واسه این... می دونی دوران نامزدی واسه همه شیرینه ...حالا می فهمم شیرینی یعنی چی..ممنون واسه اینکه فردای روز متعهل شدنم بدترین روز زندگیم بود...اونم واسه یه تلفن ساده و بعد رفتم تو که اماده شم...
جلو در آزمایشگاه دکتر محمدی گفتم نگه داره...رفتیم داخل آرشامم چند دقیق بعد اومد....رفتم جلو و قسمت پذیرش گفتم می خوام آزمایش تی سه – تی چهار – تی اس اچ و اف اس اچ بدم... وبعد از ویزیت کردن البته ویزیت آزاد نشستم تا نوبتمون شه...آرشام هم اومد... و نشست کنارمون...آنا رو که صدا کرد کیفامون و گذاشتم تو بغل آرشام و باهاش رفتم... بعد از 4 سی سی خونی که داد...اومدیم بیرون و رفتیم به خواسته آنا یه دوری بزنیم و من و آرشام م همچنان در قهر بودن به سر میبردیم.. البته من قهر بودم...!!!!
بعد از یکم دور دور کردن آرشام جلوی بستنی حاجی بابا نگه داشت و به انا گفت برو بستنی سنتی بخر...آخ جوووون خیلی دوست دارم .. همین که آنا رفت... برگشت سمت من و گفت: نانا...
من سرم و چرخوندم سمت خیابون و محلش ندادم... اومد جلو دست انداخت دور بازوم که یه اه کوچولو گفتم آخه درد می کرد ...این دیوونه ام مستقیم دستش رفت رو کبودیم...
من و انداخت تو بغلش و گفت:
آرشام : آخخخ ببخشید خانمی...
منم از خدا خواسته سرم و که گذاشته بود رو سینش و داشت موهام و نوازش می کرد بیشتر چسبوندم بهش و چشمام و بستم...چه خوبه...با اینکه عشقی بینمون نیست اما یه مهری ازش به دل دارم که این دو روز داشتم دیوونه میشدم دیگه... همش دلم می گرفت و آهنگای داریوش گوش میدادم... خدا کنه انا حالا حالا ها نیاد هر چند که بستنیای حاجی بابا صفیه و نیاز به دعای من نیست...!!!
آرشام: خودمم از رفتارم پشیمون شدم...اما دوست ندارم پشت خطیط باشم...من از خیلی چیزا بدم میاد..به مرور با اخلاقام آشنا میشی...بعد دست انداخت و شونه هام و گرفت من و آورد بالا و گفت:
آرشام: بابت این دو روز متاسفم اما واست جبران می کنم...
ناخواسته زبونم و اوردم بیرون و لبام و تر کردم همیشه عادتمه... آرشام نگاهی به لبام انداخت و لباش و خیس کرد و اومد نزدیک و خیلی آروم لباش و گذاشت رو لبام... لذت بخش بود و امیدوار کننده...
بعدش پیشونیم و بوسید من هنوز کامل آشتی نبودم البته به ظاهر چون باطناً بخشیده بودمش...
آنا با ذوق در ماشین و باز کرد و نشست:
آنا: بفرما اینم بستنی ... و بعد شروع کردیم به خوردن...
بعد از خوردن بستنیا آرشام راه افتاد و بعد از حدود نیم ساعت داخل پارکینگ باغ لاله بودیم...اینجا دیگه واقعا باهاش آشتی کردم و برگشتم سمتش...
من: واااای اینجا خیلی قشنگه... من عاشق آبشار مصنوعیشم... مرغابیا رو دیدی؟
آنا: من که تاحالا نیومدم...
من: من همیشه اینجام با دوستام میام . و بعد برگشتم سمت آرشام و گفتم مرسی ...بهم خندید و چشمک زد... همه با هم پیاده شدیم و بعد از دادن ورودی... رفتیم داخل و آرشام یه میز رو به روی دریاچه انتخاب کرد نشستیم... طبق معمول من قلیون سفارش دادم... شراب ... هیچی به اندازه شراب به من مزه نمی داد... و آنا هم دوسیب آلبالو... و آرشام هم بعد از چشم غره به جفتمون رو به مرده گفت:
آرشام: 18 سیخ جیگر هم بیارین...ممنون...
اون که رفت آرشام گفت:
واقعا چیزه خوبی و انتخاب کردین...نانا،خانمم شما دیگه چرا؟ باز می گم این بچست عقلش نمیرسه تو دیگه چرا؟ هیچی نه اونم شراب؟
منم مثل مجرما و گناه کارا سرم و انداختم پایین خو چه کار کنم دوست دارممم.....
یهو آرشام بعد زد زیر خندید... و من و آنا که مثل متهما نشسته بودیم و مثلا خجالت زده بودیم!!!!(مثلا) هم خندیدیم و آنا با کیف زد به آرشام ...








ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/127fs4573872.gif






http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif

ستاره چشمک زن
1391,03,02, ساعت : 22:48
http://www.p30up.ir/file/7j7bzoilx66wt9kdcu.gifسلام دوستای گلم... شبتون بخیرhttp://www.p30up.ir/file/8aqaqov7cramzaqocf3x.gif اینم یه قسمت دیگه...http://www.p30up.ir/file/dct5r4qfalsbwb8etgl.gifقوربون شوما...http://8pic.ir/images/xql12cjsi1p7yamy49hp.gif





http://www.p30up.ir/file/k5rhocoezcepkvf5nz5s.gifقسمت هفدهمhttp://www.p30up.ir/file/k5rhocoezcepkvf5nz5s.gif



اما شادی جون راضی به زحمتشون نیستم ...ما رسممونه که بعد از عروسی پا گشا می کنیم...
شادی جون: دختر جون ما بعد از هر دو مراسم پا گشا می کنیم حالام دیگه تعارف نکن ...آرشام زودتر میاد پیشت... غروب ساعت 8 اونجا باشید...زودتر نیاینا... بی کلاسیه...
تو دلم گفتم حرف توام بی فرهنگیه محض بود.... تظاهر به با کلاس بودن...هه
من: باشه چشم ...
شادی جون: کاری نداری؟
من: نه ممنون اطلاع دادین...
شادی جون: خواهش می کنم... خدافظ..قطع نکن آرشام می خواد باهات حرف بزنه
من: باشه...قربانت خدافظ...
آرشام: الو سلام خوبی؟
من: مرسی تو خوبی؟ من که خوبم...
آرشام: ممنون... زودتر میام دنبالت یکم بریم دور بزنیم بعد میریم خونه خالم باشه...
من: باشه گلم...
آرشام : فکر کن ببین کجا دوست داری بری...
من: باشه...
آرشام : کاری نداری؟ ...مواظب خودت باش...
من: نه توام باش... پس تا بعد...
آرشام : تا بعد ...
داشت خداحافظی می کرد که گفتم...
من: آرشام ممنون...
آرشام یه بوس فرستاد و قطع کرد...
...
مامان: کی بود؟
من: مامان آرشام...گفت شب خونه خاله آرشام پاگشاییم...
مامان: رسمشون بعد از عقده؟ تو که می گفتی آرشام...
من: نه هردوش...بعد از مامانش با آرشام حرف زدم...
مامان: آها... چه رسم باحالی خوش به حالتونه که...
من: نه بابا یعد باید پس بدیم دیگه...
مامان: خوبه شوهرت پولداره همچین زانوی غم بغل گرفته حالا که وقت پس دادن نرسیده... مادر شوهرت پس میده...
من: منم باید دعوت کنم دیگه...ماماااان؟
مامان: بله/؟
می گم تو فقط آرشام و قبول داشتی و اینهمه برای جواب بله من پا فشاری کردی چون پولدار بود؟ البته خودم می دونم بیشتر اصرارتون به خاطر پول بود حداقل 70 درصدش...
مامان لیفی که حلقش و زده بود و تازه داشت می بافت و گذاشت کنار و گفت:
مامان: من و بابات خوشبختیت و می خواستیم... به نظرم این خوشبختی با آرشام بود...پسر خوبیه... خوب بودنش من و بابات و ترقیب کرد برای فشار آوردن به تو که درست فکر کنی... اگه پولدار تر از این بود اما سالم نبود یا مثلا معتاد بود مطمئن باش تو رو بهش نمیدادیم...
بعد از چند دقیق سکوت گفت:
مامان: حالا چی شده یک هفته بعد از عقدت یاد این افتادی که دلیل بپرسی؟ خدا رو شکر که پسر خوبیه من که مثل پسر نداشتم دوسش دارم...
من: اگه آرشام مریض بود؟ مشکل داشت چی؟
مامان با ریز بینی نگام کرد و گفت حالا که نداره...منظور؟
یه نگاه به مامان کردم ...خواستم حرف بزنم اما شاید این و دیگه باید تنها حلش کنم مشکل منه...این مشکل منه...
من: هیچی همینجوری گفتم ...مامااااااااانیییی من امروز چی بپوشم؟
دوباره هرد و خندیدیم و من بعد از اینکه خیالم راحت شد مامانم به چیزی فکر نمی کنه و فکرش مشغول نیست..... رفتم تو اتاق آماده شم...ساعت 3.30 بود... خیلی دیر خبر دادن...منم که روم نمیشه به آرشام بگم لباس ندارم... خودم برم یه چی بخرم دیگه... در کیفم و باز کردم پول داشتم ...اونشب که می خواست من و برسونه بهم یه کیف پول داد و گفت که می تونم خرجش کنم...هم کیف پولم خوشگله هم پولِ توش!!!!
رفتم بیرون از اتاقم...مامان که داشت لیوان میبرد تو آشپزخونه گفت کجا به سلامتی؟
من: میرم یه بُلیزی چیزی بخرم...لباس ندارم برای امشب...
مامان: به شوهرت گفتی؟
من: وااای نه مامان هوام و داشته باش خجالت می کشم بهش بگم لباس واسه مهمونی ندارم یعنی دارما اما به مهمونیاشون نمی خوره مادر شوهرمم که که میشناسی یهو یه چیز می گه خجالت می کشم...
مامان: باشه برو زود بیا ...راستی با ماشینت میری؟ مواظب باشیا...
من: باشه مامانی هستم...
مستقیم رفتم چهار راه طالقانی اونجا می تونستم یه بلیز خوب و مجلسی پیدا کنم...شلوارمم خوب نبود..تازه سر عقدم کلی برام خرید کردنا اما خوب من یه چیز دیگه تو ذهنم بود..می خواستم امشب به سبک خودم لباس بپوشم یعنی نه خیلی باز نه خیلی پوشیده اما لباسای گرون قیمت بپوشم مثل خانواده آرشام... که میدونم سلیقه من باب پسند مادر شوهر گرام نیست چون لباسای باز و واسه من ترجیح میده...اما آرشام و نگاهاش بهم میگه که پوشیده دوست داره نمی دونم چرا به من گیر میده... اما به مامیش اینا کاری نداره...
ماشینم و تو پارکینگ عمومی آرش پارک کردم و بعد از دادن پول و گرفتن قبض راه افتادم تو بازار..
حالا مگه باب سلیقه من چیزی پیدا میشه؟
کل چهارراه و گشتم و در آخر یه تنیک آستین سه ربع با رنگ قرمز که روی یخه اش و مدل پاکتی آستینش مشکی کار شده بود و تقریبا تا زیر باسنم میرسید( کمی بالاتر) خریدم و ساپورت ضخیم که از جنس چرم مورچه بود و کلا چین سوزنی خورده بود خریدم...یه پاپوش مشکی ساده هم خریدم...اخه تو خونشون که نمیشه بدون دمپایی و صندل راه رفت منم یه چیز راحت و ترجیح می دم.. خیلی نازن ...مطمئنا شادی جونم خوشش میاد....
بعدم رفتم جواب آزمایش انا رو گرفتم گفته بودم خودم میگیرمشون...
حدسم درست بود آنا تیروئید داره اونم پرکار سمی... قرصای متفورمین خیلی خوبه با اینکه کار اصلیش تنظیم قند خونه اما واسه تیروئید بهترین قرصه اونم پرکار... 3 ماه متفورمین خوبش می کنه چون تقریبا وسط به سمت تعادله...
بعد از گرفتن داروهایی که می خواستم رفتم پارکینگ و به سمت خونه حرکت کردم...نزدیک سر خیابون صدای ضبط و کم کردم و رفتم دنده دو بعد یک که بپیچم... که ماشین آرشام هم از اونور با من پیچید ...
حالا هر دو سر ماشین حالت اریب نزدیک هم وایساده بود و من به آرشام و آرشام با یه علامت سوال که خودم سوالش و می دونستم به من نگاه می کرد... که کجا بودی؟ وای خوب گفته بود زودتر میاد که ساعت 5.30...همش دو ساعت بیرون بودم که...
خیلی ریلکس نگاش کردم...همونجور که به من نگاه می کرد عروسکش و برد عقب ... دیوونه نمیگه شاید کسی پشتش باشه... من پیچیدم تو کوچه...ای خدا کاش درمون ریموت داشت...الان تند میرفتم داخل...ماشین و همون تو کوچه پارک کردم و پیاده شدم وسیلمم برداشتم...خیلی ستم بود اگه می خواستم برم بالا... چرا الکی میترسم؟ کار بدی نکردم که حتما نباید هر چی شد دیلینگ دیلینگ زنگ بزنم اجازه بگیرم که... فکر کن؟ مثلا زنگ بزنم بگم شوهرم من میرم دستشویی...بازم فکر کن؟
اونم ماشینش و پشت ماشین من پارک کرد و اومد پایین...رفتم جلو و با خنده دستم و بردم جلو...دست داد همینکه دستش و گرفتم رفتم جلو و صورتش و بوسیدم... اما خوب حواسم به فشاری که رو دستم آورد بود...استخون انگشتم شکست نامرد...
آرشام: کجا بودی... ؟
من: بیا بریم بالا می گم... رفته بودم لباس بخرم برای امشب لباس نداشتم...
دست من و که جلوتر بودم و گرفت و برگردوند...برگشتم سمتش و تو چشماش نگاه کردم...
من: جانم: ؟ بیا بریم بالا تا من آماده شم...
آرشام: چرا به من نگفتی؟
من: خوب گلم نخواستم مزاحمت شم بیا بالا لباسام و ببین دیگه...
و بعد خیلی سریع، تند تند اومدم سمت در پارکینگ و رفتم بالا...اینجوری بهتر بود...جلو مامان که دعوام نمی کنه...در و باز کردم و رفتم تو و تند به مامان گفتم چی شده... و مامانم با کلی ویشگون گرفتن از رونش که اخر از دست من دق می کنه رضایت داد من برم تو اتاق...
لباسام و در آوردم...یکم رژم و بیشتر کردم...ادکلنمم زدم... داشتم کش موم و باز می کردم که ارشام اومد داخل و داشت با مامان سلام الیک می کرد...خدا کنه بشینه تو هال...
آرشام: مادر جون ساناز کجاست تو اتاق؟
مامان: آره مادر تو اتاقشه...
وای خاک عالم داره میاد...تند تند موهام و شونه زدم...حالا بگو تو این موقعیت این کارا واسه چیه...
آرشام: پس من میرم پیشش...با اجازه...
مامان: آره برو...الان براتون شربت میارم...
آرشام: ممنون زحمت می کشین...
نمی دونم با اینکه می دونستم آرشام میاد تو اتاقم چرا وقتی در باز شد یه قد پریدم اما به روی خودم نیاوردم جیکمم در نیومد...
آرشام اومد تو اتاق و در وبست و تکیه داد به میز کامپیوتر... منم همینجور که از تو آینه نگاش می کردم گفتم خوبی/؟؟؟؟بعد برس و گذاشتم رو میز و برگشتم سمتش...رفتم جلوتر وو رفتم تو بغلش...اما خدا وکیلی همینجوری رفتم تو بغلش نه واسه خر کردن!!! از اینکه اینجوری یکی تکیه گاه نیمه داره بعد تو بری تو بغلش خوشم میاد...مخصوصا که نامزدتم باشه... رفتم تو بغلش و کامل چسبیدم بهش... سرم و برم بالا و نگاش کردم...
آؤشام: چرا بهم نگفتی میری بیرون؟
من: فکر نمی کردم چیز خیلی مهمی باشه عزیزم...رفتم واسه شب لباس بخرم...میخوای ببینی؟
اومدم از بغلش بیام بیرون که لباسا رو نشونش بدم که من و محکم بغل کرد که برگشتم سمتش...
آرشام: باید می گفتی... فقط رفتی لباس بخری؟
من: آره...
آرشام: از کی رفتی؟
من: 3.30...
آرشام : مطمئنی..؟
آره عزیزم ...قبلش که با تو حرف میزدم...
آرشام: مطمئن باشم که با کسی نبودی؟
من: منظورت از کسی چیه؟
آرشام خیلی خونسرد گفت: از دوستات... اون دوستت کی بود فاطمه یا مثلا اون یکی آقای ستونی؟ !!! نه ببخشید، ستوده ؟ با ایشون که نبودی...؟از دوست پسرای دوران تجرد؟
با اخم از بغلش اومدم بیرون و گفتم آقای ستوده فقط یه همدانشکده ایه سادست همین و بس... من دوست پسری نداشتم ... من اصلا از مردای شکاک خوشم نمیاد هیچ متنفر هم هستم...سعی کن خودت و درست کنی...من مجبور نیستم تحمل کنم.... حرفایی که زدی به من نمیچسبه به دخترای خیابون سوم درختی که 12 شب به بعد کارشون شروع میشه کی بیشتر می چسبه ... دوست پسرام؟ واقعا برات متاسفم...از اتاق من برو بیرون...
همون موقع مامان اومد تو اتاقم صدام آروم بود پس نباید شنیده باشه...
آرشام: مادر جون من میام بیرون تا ساناز آماده شه...مامان با سینی شربت رفت بیرون... آرشام اومد نزدیکم و با انگشتش زد رو چشمام و گفت خیلی چشم سفیدی می دونستی؟
و بعدم گفت عصبی میشی خوردنی تری... و رفت بیرون
اه لعنت به تو ...همه پسرا همینن می دونن دخترا با این جمله حرصشون در میاد که پسر تو همه حال از رو هوس بهشون نگاه کنه این و می گن... بیشعور... یه حرصی بهت بدم آرشام...یه دقی بهت بدم ...
بعدم شروع کردم به آرایش کردن... اوفف با آرشام چه کنم من اخه؟
آرایش چشمام و کم انجام دادم چون می خواستم رژ قرمز بزنم بهتر بود... یه کم سایه سفید رو کل پلکم..یه خط چشم خیلی باریک دور چشمم که نشون نمیداد و فقط مژه هام و پر تر می کرد و حالت چشمام و قشنگتر و ریمل فراوووون!!!! بعدم کرم و پنکیکم و بعد یه هاله رژگونه قرمز ملایم... با رژ قرمز...آآآآآآآآخ چه خوشمل شدم..کی می گه رژ قرمز بده؟ فقط باید بلد باشی چه جوری بزنی و بسته به رنگ پوستت تیره و روشنش کنی... خوب خوب شدم... رژم که باید مات باشه...آخه هم هوا گرمه هم رنگ مات برای این فصل خوبه... شب که شد یه کم برق لب روش میزنم...
موهام و نصفش و ریختم و نصفشم با کلیپس بردم بالا و جلوشم کمیش رو کج ریختم و کمیش هم فکل کردم... شلوارلیه قرمزم و با یه مانتو کتی مشکی پوشیدم ... شال مشکی تی تی هم انداختم سرم... کیفمم که خععلی کوچول موچول بود و برداشتم و لباسامم بزور گذاشتم داخل... خوب جنسشون چروک نمیشد که در آخر داشتم می رفتم بیرون یادم افتاد ای دل غافل حلقم یادم رفت الان این پسره میگه می خوای حلقه ستوده و بزاری جاش!!!! همینکه رفتم جلوی آینه وسوسه شدم یه نگینم گوشه لبم بزنم...الان بابام بود اخم می کرد اصلا از نگین واسه صورت خوشش نمیاد ...نگینمم زدم ...ساعت 7.30 شد...الان آرشام کلافه شده حتما...



ادامه دارد...http://www.p30up.ir/file/bxl29nqd1piu28hyizm.gif




دوست جونیا نقد یادتون نرهhttp://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif
http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gif