PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن کاربر انجمن


ستاره چشمک زن
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
سلام..http://www.parsiblog.com/images/Emotions/254.gifمن اومدم اگر خدا بخواد و قبول کنه با کار چهارم اومدم...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/94.gif (http://parsskin.com/)البته اگه گروهیه هم حساب کنیم با کار پنجم تشریف فرما شدم...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/33.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/24.gif (http://parsskin.com/)



این رمان و تمامی اتفاقاش حقیقته اما واسه یه زندگی نیست بلکه حقیقت چندین زندگی از دهه شصت به بعدِ...که خلاصه شده تو زنگیه دو تا جوون مثل من و تو از جنس خشن و لطیف!!!! و تمام خوشی ها و بدی های چند تا زندگی مختلف سر این دو بنده آوردم... http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/17.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/16.gif (http://parsskin.com/)




تو این رمان سعی دارم مشکلات زندگیای جدید و بیان کنم...سعی کردم مشکلای سطحی و بیشتر به رخ بکشم... و اینکه فراز و نشیب تو زندگی مشترک نشون بدم...دختر و پسر قصم با دعواهاشون...حسودیاشون...کل کلاشون و قهراشون به رمانم روحیه میدن... سعی کردم کمی از دخترا از زنا و احساساتشون بیشتر بگم و اینکه یه نکته های کوچیکی تو نوشته هام هست که فکر می کنم به دردتون بخوره... امیدوارم تو بیانشون موفق بوده باشم:-2-40-:

اینکه چند فصل یا قسمته هنوز مشخص نیس...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/56.gif (http://parsskin.com/)



تو همه رمانام می گم تو این یکی هم می گم که نگران آخر رمانای من نباشید...به حال یعنی همون قسمتی و که می نویسم و میزارم بچسبید و بخونیدhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/83.gif (http://parsskin.com/)

عکسشم طراحی و ایناش با خودمه اگه بدِ ببخشید دیگه... http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/1.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/48.gif (http://parsskin.com/)




یه مقدمه براش گفتم... می دونم خیلی خوب نیست اما چیزی بود که وقتی داشتم با انگشتام کیبورد عزیزم و نوازش می کردم نوشته شد...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/45.gif (http://parsskin.com/)


ژانر:اجتماعی عاشقونه http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/27.gif (http://parsskin.com/)


از زبون دخمل قصمونهhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/5/7.gif (http://parsskin.com/)




نام کتاب:گل عشق من و تو


به قلم شیوا اسفندی



خلاصه داستان: داستان زندگیه ساناز,دختری از سطح متوسط اجتماع که خانوادش مصرن که با آرشام تک پسر خانواده ارجمند مزدوج شه... پسر به ظاهر به اصراره خانواده که میگن تو مشکل روانی داری و پولمون اینارو کور کرده عیبات و نمیبینن و دختر که خانوادش می گن دیگه همچین موقعیتی تو خوابتم نمیبینی چه برسه واقعیت!!! و در آخر آرشام و ساناز راهی یه زندگی با آینده ای نا معلوم میشن با کلی مشکل و ...



خلاصم هر چی بگی لا درزش نمیره چه مو چه چوب!!!!!http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/69.gif (http://parsskin.com/)




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)




http://www.up.98ia.com/images/c8blgtlawgv4z5x79p5u.jpg (http://www.up.98ia.com/images/c8blgtlawgv4z5x79p5u.jpg)

کپی کردن کتاب بدون اجازه رسمی از نویسنده و ذکر منبع مجاز نمی باشد..:mrgreen:

Farnaz
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
با تشکر لطفا فقط اتمام کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید!
آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)
برای اطلاع ازبروزرسانی این تاپیک از بالای صفحه ابزار موضوع گزینه اشتراک در موضوع یا افزودن به علاقمندی را انتخاب کنید!
لطفا توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . (این بند شامل نویسندگان عزیز انجمن نمیشه)
برای نگارش از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خطوط لطفا فاصله نندازید ، بین کلمات حتما از اسپیس استفاده کنید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.
کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!
برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع و اجازه رسمی از نویسنده انجمن ، مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

ستاره چشمک زن
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
http://int.quebles.com/content/125382/1512432.gifسلام دوستای گلم این اولین قسمت رمانم...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/32.gif (http://parsskin.com/) امیدوارم خوشتون بیاد ...من که بعد از نوشناز اینکارم و خیلی دوست دارم...http://int.quebles.com/content/50382/1508470.GIFامیدوارم شما هم حسی همانند با حس من داشته باشین... راستی خواستم اطلاع بدم که گویا تاپیک نقدم هست...گاهی کَرَم خود را بیشتر نشان داده و به ان هم سر بزنیدhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_14.gifhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_4.gif



به نام خدای من و تو






مقدمه



زندگی پول نیست، زندگی دلِ خوشه که خدا این نعمت و به هر کسی نداده...

زندگی درک درست از اطرافته، زندگی درست دیدن و لذت بردن از مکان و زمانه...

زندگی بخشیدنه...آره بخشیدن...ببخش و زندگی کن...

زندگی گذشتنه...گذشتن از بدیاست...آره بگذر...بزار یکی هم از تو بگذره... این میشه زندگی...

از همه مهمتر که دیگه الان خیلیا نمیشناسنش و اسمش و خراب کردن: زندگی عشق ورزیدن به همدیگست , زندگی با عشق به هم نگاه کردنه.

دلِ خوش؟ لذت بردن؟ عشق؟ بخشیدن؟ گذشت؟

آره زندگی تو همین کلمات خلاصه شده...

پس با عشق زندگی کن و از زندگیت لذت ببر و با درک درست ببخش و گذشت کن...





فصل اول



قسمت اول



در گرما گرم باد و تب خورشید رسیدم...
رسیدم به جایی که همیشه مامن مناسبی برام بوده.. وارد کوچه کوچیکی شدم که میشد راهی برای رسیدن به امامزاده...
تو کوچه پیرمرد و پیرزنی بودن که همیشه چیزی برای فروش داشتن و اندفعه بوی نون شیرمالی که درست کرده بودن همه جا رو پر کرده بود، رفتم سمتشون و هزار تومن بدون اینکه چیزی ازشون بخرم مثل همیشه بهشون دادم و دعای خیر اونا رو برای خودم خریدم...اگه داشتم بیشتر می دادم... رفتم داخل و چادری از روی میله ها ورداشتم و انداختم سرم انقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت از خونه چادرم و بردارم اما خوب قبلشم دانشگاه بودم نمی شد زیادی کیفم و پر کنم...
رفتم داخل و خودم و دلم و سپردم به گوشه ای از این جای الهی...

-----------------------

وقتی اومدم بیرون خالیه خالی شدم... واقعا احساس سبکی می کردم...امروز بعد از چند روز سید برگشته بود...
سید کسی بود که همیشه برامون استخاره می گرفت و باید بگم که استخاره هاش رد خور نداشت... واسه اینکه من جواب +بدم , خوب اومد...یعنی بگم بله؟ خدایا نمی خوام نه نمی خوام یعنی تو می گی من خوشبخت میشم؟اما من حس خوبی به این پسر ندارم...
وقتی داشتیم حرف میزدیم وقتی تحت فشار گذاشتمش داشت کنترل خودش و از دست میداد طبق گفته دوستم که روانشناسه می گفت تعادل روانی نداره... من نمی دونم واقعا نمی دونم...
با صدای بوق تاکسی و پشت بندش صدای کلفت و دو رگه ای که می گفت خانم حواست کجاست وسط خیابونی!!!! به خودم اومدم... وای خدا من با چادر امامزاده اومدم چه راحتم دارم راه میرم!!!!
از وسطای خیابون دوباره برگشتم...به دور و برم نگاه کردم همه داشتن من و نگاه می کردن... صدای یه زن که تقریبا نقطه مقابلم قرار داشت و داشت رد میشد و شنیدم که می گفت خدا مشکل همه رو حل کنه... جوونامون همه دیوونه شدن...
یه نگاه بهش انداختم و گفتم ممنون خانم... بابت اینکه به خاطر کمی مشغله فکری که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد؛ محکوم شدم به دیوونگی...
زن کمی خجالت زده شد... و بعد گفتن ببخشید دست بچش و گرفت و تند تر از کنارم رد شد...
رفتم داخل و چادر و گذاشتم رو میله ها و دوباره اومدم بیرون...گوشیم زنگ کی می خورد جواب دادم مامان بود...
من: سلام مامانم خوبی؟
مامان: الهی من بمیرم از دست تو یه دونه راحت شم...مردم 50 تا بچه دارن نمی نالن اونوقت من از دست تو یدونه ناف انداختم!!!!!
من: وا مامان جان چی شده باز؟ شد یه بار من و تو مثل دو تا مادر و دختر متشخص حرف بزنیم؟
مامان: چی چی شَخِص؟؟ وااای قاطی کردم...آها متشخص....د مگه تو میزاری؟ مگه میزاری؟
من:مامان جان جای غر زدن بگو من چکار کردم که خبر ندارم؟؟
:مامان: مگه امشب نمی خوان بیان خاستگاریت؟؟ تو که 4ساعت پیش دانشگات تموم شد میشه بپرسم کجایی؟
من: مامان جان من که تا از دانشگاه برسم خونه ساعت شده بود 3 این دو ساعتم اومدم یکم با خدای خودم خلوت کنم الانم شاه عباسیم یه تاکسی می گرم تا چند دقیق دیگه میام خونه دیگه...
مامان: آخر اون امامزراده از دست تو فرار می کنه حالا ببین من کی گفتم...زودتر بیا الان میرسن زشته بیان باز تو نباشی ...
من: اینا که هر روز چترن خونه ما ...دیگه خودشون صاحب خونه تشریف دارن...فکر کنم به جون شما نباشه به جون خودم امروز بیان تو یه هفته که هفت روزه این دهمین بارشونه...من نمی دونم چه اصراری به بله من دارن...
مامان: بی تربیتی دیگه...خوب اونا یه دختر نجیب می خوان چرا نمی فهمی هم نجیبی هم خوشگلی هم سر سفره پدر و مادرت بزرگ شدی از همه مهمتر دیگه 26 سالته ... این درس چیه تو میشه؟ مثلا تو الان داری برای تخصص و دکترا می خونی تا حالا پولی آوردی بگی مامان این یه ماه حقوقم مال تو... ؟مدرکت کجا به دردمون خورد جز اینکه بابات همش پول ریخت و ریخت و ریخت...
من: دستت درد نکنه مامان...خوبه دانشگاه آزاد نمیرفتم...خوبه همین خود من به قول خودت همیشه تو دهنی بودم... اینجوری من مثل خر خوندم و شما تشکر کردین ازم؟ گفتم از ترم بعد شروع به کار می کنم و درخواستم داشتم... مامان ترو خدا جوابشون کن بابا اصلا من قصد ازدواج ندارم...
مامان: ااااه اصلا من چرا دارم با تو بحث می کنم کلی کار ریخته رو سرم...زود اومدی خونه... پول تلفنم زیاد شد....
من: اره بابا آخه واسه من که نمیان خاستگاری واسه عمم دارن میان چقدرم که به نظر من اهمیت میدید که اصرار داری تو مجلس بدبختیم باشم... مامانم من دوست دارم زندگیم با عشق شروع شه من به عشق بعد از ازدواج معتقد نیستم...تر و خدا درک کن...مامان از خر شیطون بیا پایین...با بابا هم حرف بزن امشب جوابشون کنیم...
من:الو الو...
یه نگاه به گوشیم انداختم... این دیگه آخرشه... تلفن که قطع شده...حتما منم داشتم این وسط بادمجون واکس میزدم...!!!! یا شایدم تو آفتابه بببخشیدا ولی شایدم تو آفتابه می گوزیدم....
چه خانواده سیریشین به جون خودم... معلومه یه عیبی دارن وگرنه انقدر به ما نمیچسبیدن خوب اونا کجا ما کجا... من کبوترم اون باز...
تاکسی نگه داشت گفتم آزدگان؟
با سر جوابم و داد , یعنی آره... نشستم عقب و رفتم پشت صندلیش که خواست بتونه کسی و سوار کنه... همینکه شروع کرد به حرکت گفت :
راننده: سلام خوبی؟
من: یه نگاه کردم که از تو آینش ببینم کیه؟!!! اما قدش کوتاه بود موقع سوار شدنم متوجه شدم... اما اینکه آشنا نبود...با این حال گفتم حتما من و میشناسه یا اینکه قبلا هم این تاکسی و سوار شدم...
من: سلام ممنون شما خوبی...؟
راننده: شکر خدا... چه خبرا چه کار می کنی/؟ مامان و بابا خوبن؟
من: با تعجب گفتم: ممنون سلام دارن... و از اونجایی که خیر سرم خونگرم تشریف دارم گفتم:
من: خانواده شما خوبن؟ خانم بچه ها؟
یهو راننده گفت: چند لحظه گوشی و نگه می داری؟
من یه نگاه به دستام انداختم و گفتم :
من: من که گوشی دستم نیست؟؟
تاکسی کنار پارک شد و برگشت سمت من گفت خانم شما با کی حرف میزنید؟
من: خوب...خوب معلومه با شما دیگه...اما راستش و بخوایین به جا نیاوردم از اول که بهم سلام دادین هر چی هم فکر می کنم شما رو به خاطر نمیارم...
راننده خنده ای کرد و گفت خانم من دارم با گوشی حرف میزنم و بعد برگشت و دوباره حرکت کرد و بعد به حرف زدنش ادامه داد...
من و می گی ... حس ضایع شدنم انقدر قوی بود که نزدیک بود صندلیا رو گاز بگیرم!!! ...
...
پیش داروخونه که ایستگاه آخره نگه داشت هنوز داشت با موبایلش حرف میزد... من دستم و دراز کردم و یه هزاری از بین دو تا صندلی جلو گذاشتم کتار دنده , و اصلا واینستادم بقیه و بگیرم و بی توجه به بوق زدنش رفتم تو کوچمون و رفتم تو خونه...


ادامه دارد...http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/24.gif (http://parsskin.com/)http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/2.gif (http://parsskin.com/)

honey_x
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر
ا پس چرا پست جدید نمی زاری ستاره جون؟ اولا تند تر میزاشتی من منتظرمااااااا...دلم آب شد...

فقط شما نیستید که منتظرید!! اینجا پست دادن ممنوعه!! دقت کنید:-2-28-:

ستاره چشمک زن
۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
قسمت دوم





سلام سلام من اومدم

مامانم:سلام چه عجب اومدی ...خسته نباشی بیا برو مامان بیا برو تا نیومدن یه دستی به سر و صورتت یکم از جنگلی بودن در بیای...
من: جنگلیمم قشنگه مامانی...
همینجوری خوبم که...چند وقت دیگه از دست این خانواده باید سر به جنگل بزارم جای بیابون...
مامان یه چشم غره بهم رفت که احساس کردم خیلی ترسیدم و بعد گفت باز شروع کرد...اعتماد به نفسشم که چراغ چشمک زنه!!! و رفت تو آشپزخونه...
منم بیخیال رفتم تو اتاقم...باید برم حموم وگرنه جلوی اینا چرتم میگیره...
رفتم یه دوش 5 دقیقه ای که خودمم نمی دونم واقعا اسمش و میشه گذاشت دوش گرفتم و اومدم بیرون...
شلوار یخیم و با یه تنیک ساده مشکی که خیلیم به هیکلم میومد پوشیدم...
یکم تو آینه به خودم نگاه کردم صورتم و چرخوندم سمت چپ بعدم راست....یکم رفتم عقب تر کمرم و یه پیچ دادم به سمت چپ یه پیچم به راست...نه خوب نمی خوام تعریف کنم اما خودمونیم منم بد نیستما شاید به خاطر خودمه که اومدن خاستگاریم شاید اصلا فکرای من اشتباه باشه...شونه هام و انداختم بالا و گفتم نمی دونم والا...خدا عالمه.... از آینه دیدم مامانم جلو در اتاق وایساده داره نگام می کنه...
برگشتم گفتم: وا مامان دست به کمر ؟ اونقدم خمصانه چه خبره؟
مامان: وقتت کمه جای اینکه دو ساعت وایسی جلو آینه وجب به وجب خودت و زیر نظر بگبری و برای خودت قر و عشوه بیای اماده شو الان میان...بعد میگی پسر مردم دیوونست...
بعد دستاش و به سمت من گرفت و چند بار بالا و پایین کرد گفت: خوب تو هم دیوونه ای دیگه.... بعدم رفت بیرون...
پوفی کشیدم و برگشتم سمت اینه و به خودم گفتم:
من: بیا.... اینم از مامان خانم...
لوازم آرایشام و آوردم رو زمین نشستم که مشغول شم...همینجور که داشتم کرم مخصوص زیر سازی واسه سایم و میزدم داشتم تمرین می کردم و حرفام و ردیف می کردم که به آقای آرشام خان سوگلی خونه که هنوز هیچی نشده تلپی افتاده وسط قلب خانواده و بیخیالم نمیشه حرف بزنم... دومین باری بود که می خواستم باهاش حرف بزنم امیدوارم این و چراغ سبزی از طرف من نبینن...فقط می خوام به خودش بگم نه بلکه به غرورش بر بخوره با اون قد و هیکل خجالتم خوب چیزیه که هر روز هر روز میاد اینجا...هر چند شاید اونم به زور میارن... شایدم نه.......اما خوب...خوب دیگه خیلی دارم راجع بهشون قضاوت می کنم...ولی خدا جونم اگه چیزی نبود که من انقدرام شکاک نمیشدم...حالا امروز با پسره حرف بزنم شاید اصلا نظر من و تغییر دادن!!!!دستام از حرکت وایساد یه نگاه به چشمم کردم آره جفت سایه هام مثل هم شده بود...رنگ مشکی صدفی که پشت چشمام کار کردم واقعا به چشمام میومد...خدا رو واسه چشمایی که دارم شکر می کنم چشمای درشت و مشکی که مردمکشون از یه تیله هم درشت تره... به قول دوستام چشمام سگش وحشیه پاچه می گیره...
کمی خط چشم نازک بالای چشمم کشیدم و از پایین گوشه چشم ادامش دادم اما خط چشم و از دو طرف چشمم نبستم که چشمام حالت خودش و از دست نده...خط چشمی که از دو طرف بسته شه چشم و جمع و کوچیک می کنه...بدون اینکه فر مژه بزنم ریملم و خط به خط کشیدم رو مژه های فر خورده و نسبتا مشکی بلندم...بعدم با سایه کمی مدل ابروهام و بردم بالاتر...پررنگ تر نکردمش که ابروهای پُرم بیشتر به چشم بیاد...بعد کل صورتم و کرم زدم بلند شدم و پتم و برداشتم رفتم تو آشپزخونه یکمی آب و باز کردم و پت و گرفتم زیر آب, کمی که نم دار شد گذاشتمش لای دستمال کاغذی و چند بار فشارش دادم... اینجوری هم آبش گرفته میشد که کرم زیر پنکیک گرفته نشه هم به خاطر نمی که داشت موندگاری پنککم و زیاد می کرد و باعث میشد با پوستم حالا هر نوعی که بود سازگاری داشته باشه...
اینا همه رو مدیون کلاس ارایشگری هستم که چند سال پیش رفتم ... مامانم دوست نداره دخترش هنر نداشته باشه...واسه همین کنار درسم خیلی کلاسای مختلف رفتم و معلم آشپزیم خود مامانم بود... نگاه کن توروخدا از بحث آموزش آرایش به کجا ها که نرسیدیم... پنککمم زدم و و تند تند رژگونه کمرنگ هلوییم زدم و یه رژ هلویی هم زدم وسیله هام و جمع کردم و دستم و شسنم در زدن هول هول اومدم برم بیرون از آشپزخونه که نمیدونم چی کاملا افتادم زود دستم و گذاشتم رو زمین که صورتم نخوره به زمبن و ارایشم خراب نشه...
پاهای مامانم و دیدم که داشت از اتاقشون میومد بیرون و همزمانم می گفت:
مامان: صدای چی بود؟ چی کار می کنی دختر؟
منو دید یکمی نگاه کرد از تعجب...
دوباره صدای زنگ اومد مامان رفت در و باز کنه اومدم بگم صبر کن من بلند شم برم تو اتاق بعد در و باز کن اما کمی دیر شد چون تا گفتم نه!!! مامان در و باز کرده بود نگاه کردم ا اینکه بابام بود نفس حبس شدم و آزاد کردم و بلند شدم...
مامانم همونجور که بابا داشت میومد داخل واسش گفت که من افتادم و دوتاشون داشتن غش غش به من می خندیدن...
منم که خیلی زورم اومده بود و نزدیک بود از حرص بزنم زیر گریه گفتم خو چیه ؟ پام لیز خورد...
مامان: برای ما کلاس میزاری و طاقچه بالا, اونوقت اینقدر هولی برای خانواده ارجمند...پاشو پاشو به کارت برس...
من :رفتم سمت اتاق و گفتم: گفتم که پام لیز خورد امیدوارم کل فامیل نفهمن چی شده...
مامان: نترس بگیم که چی بفهن از هول حلیم رفتی تو دیگ آش؟؟
من: ماماااااااااان...
بابا در حالیکه می خندید گفت: خیلی خوب بپوش دخترم لباست و بپوش..
اومدم تو اتاق صندلامم درآوردم نگاشون کردم...نه زیاد معلوم نبود که نو نیست هیچ کمی هم کهنست///خوبه خدا رو شکر...پوشیدمشون...دوباره یاد افتادنم افتادم خدایا بخیر کن که امروز روز من نیست...نکنه آبروم بره جلو این خانواده؟
بیخیال شدم ...رفتم جلو آینه یه تیکه از موهام و کج ریختم و بقیه و با کلیپسم جمع کردم و بردم بالا شال انداختم رو سرم دیدم کلیپسم و خیلی بالا بستم... یاد پسرای جلو دانشگاهمون افتادم که به یکی از دختره که موهاش و خیلی خیلی خیلی بالا بسته بود گفت: بچه ها نگاه کنید رو سرش کله قند درومده...
بیچاره دختره همون موقع دست زد به سرش حتما شک کرده که رو سرش کله قند درومده... همینکارش باعث شد همه پسرا بخندن...دختره از رو مقنعه کلیپسش و مرتب کرد و برگشت یه چشم غره به پسرا رفت و راش و کشید رفت...
زنگ و زدن وای وای اومدن... تند تند کلیپسم و آوردم پایینتر و شالم و انداختم رو سرم مرتبش کردم و رفتم بیرون... معلوم نیست کی دره پایین و باز کرده آپارتمان ما همینجوریه چون زنگ اف اف خرابه همیشه در پایین بازه...از برکت وجود مدیر خوبه دیگه...
طبق معمول چهارتایی اومده بودن...مامانم از همون دم در با صدای بلند باهاشون سلام و احوالپرسی می کرد اول پدرش بود... بابای مهربونی به نظر میرسید عاشق رنگ موهای جو گندمیش بودم کلا اینکه مرد موش سفید و مشکی میشه و دوست دارم... با مامان بابا سلام و احوالپرسی کرد و رسید به من...
من سلام
بابای آرشام: سلام به روی ماهت دخترم... خوبی؟
من: ممنون خوش اومدین بفرمایید داخل...
بابای آرشام: قربونت برم دختر گلم خوش باشی...
و بعد رفت داخل...حالا مامان آرشام اومد با مامانم با هزار ایف و اوف دست داد و بابا بابا یه سلام خشک و خالی ...نمی دونم چرا این و دیدم یاد زن بابای سیندرلا میفتم...از فکرم خندم گرفت اما خودم و کنترل کردم و خنده بلندم جاش و داد به یه لبخند کوچیک ... مامانِ آرشام اومد جلو صورت و دست داد بعد یهو اومد جلو که من و ببوسه اونم چه بوسیدنی... یه بار لبش و گذاشت کنار لپ سمت راستم جوری که اصلا به لپم نخورد یه بارم لپ سمت چپم... خوب نمی بوسید سنگین تر بود که...رفت داخل و نوبت رسید به آنا...خواهر آرشام که من خیلی دوسش داشتم ...محبت از سر و روش میبارید...خیلی صمیمانه رفت بغل مامانم و خیلی خاکی با بابا سلام و علیک کرد... اومد سمت من...
آنا: به به چطوری ملوس خانم چه خوشگل شدی...
اومد و من و بغل کرد و تو همون حالت گفت: بازم مزاحما...می دونم چقدر ناراحتی ببخش که مزاحم میشیم...
من: این چه حرفیه خوش اومدی خانمی برو بشین...خودتم ناراحت نکن...از جدا شد و نگام کرد و گفت: فدای تو رفت داخل...
نوبت به آرشام رسید که حالا با مامان و بابا سلام و احوالپرسی کرد و رو به روی من وایساده بود...اگه قرار بود فقط و فقط عضله هاش و هیکل خوردنیش و قد مناسبش ازدواج کنم، اگه ملاکم قیافش بود می تونستم از 100 بهش 5/99 بدم و باهاش ازدواج کنم چون خداییش چیزی کم نداشت... اما برای من فقط قیافه نیست که مهمه....
من بودم که پیش قدم شدم و بهش سلام داد و تعارفش کردم بیاد داخل... به من نگاه کرد اول با خنده بعد با اخم ...اخمش باعث شد منم لبخند کمرنگم محو بشه...گل و داد دستم و یه سلام آرومم داد و بعد رفت سمت پذبرایی بابا اینا رفتن نشستن و منم نشستم پیششون...
بابای آرشام بود که سکوت و شکست و رو به بابای من گفت با اجازه و پاش و انداخت روی پاش...
بابا: خواهش می کنم بفرمایید...
خوب ما چند باری هست میاییم و می ریم درستش این بود که دختر خوشگلم فکر کنه و به ما جواب بده اما دخترم این و از ما نمی خواد ...اگه الان دوباره اومدیم برای صحبت دوبارست...
خوب پسر من از تو خوشش اومد دختر از وقارت از نجابتت و خانومیت و خیلی از امتیازای دیگت... حق انتخاب با خودته یه عمر زندگیه صحبت یه روز دو روز نیست... مسئولیتاتون , تعهد, تفاهم, عشق و خیلی چیزای دیگه همه و همه با هم زندگیتون و میسازه...حالا می خوام یه بار دیگه از اول شروع کنم که حداقل خودم فکر کنم بار اولمه اومدم تو این خونه و قراره به یه نتیجه ای برسم و از تو می خوام دخترم که اندفعه درست فکر کنی...
ما یه خانواده کوچیکیم یه خانواده چهار نفره آرشام بچه اولمه و 28 سالشه ... رشتش آی تی بوده تو شرکت خودمه... اما نون با زوی خودش و می خوره ولی خوب منم زیر بال و پرش و می گیرم...مرد کاره...بچه ننه نیست...نمیشه بابا پسرای خیابونی مقایسش کرد...پسرم خود ساختست...یه خونه دو تا خیابون اونورتر از خونه خودمون داره که البته قراره برای زن آیندش باشه و هنوز مبله نشده...
بابای آرشام حرف زد و زد و زد نزدیک بود بگم خفه شو که دیگه گفت خوب سرتون و درد آوردم اینم کل زندگیه خانوادم که براتون گفتم البته خوب زیاد وارد جزئیات نشدم...ولی برای تحقیقات آدرس کارخونه هام و بهتون می دم چون پسرم یه مدتی رو هم تو اون شرکتم گزرونده شما می تونید همه جا راجع بهش تحقیق کنید...
پدر آرشام: خوب ...
بابا: دخترم میسپرم به خودت که از خودت بگی و حرف بزنی...
می دونم چرا بابا اینجوری گفت چون سواد کافی و اعتماد به نفس کافی نداشت برای حرف زدن...قربون وجودت بابای گلم... سرم و بالا کردم و گفتم منم تک دختره این خانواده ام یه خانواده سه نفره..26 سالمه...سال دیگه فارغ التحصیل میشم... و تخصصم و تو رشته مامائی می گیرم... البته قبلا رشتم چیز دیگه ای بوده و دوباره کنکور دادم...
پدر آرشام حرفم و قطع کرد و گفت: احسنت آفرین از خالتون شنیده بودم دختر هنرمند و با استعدادی هستین...البته ایشون گفتن دکترین جای کار می کنید/؟
من: ایشون لطف دارن ...درخواست کار داشتم اما تازه موافقتم و اعلام کردم و از ماه بعد قراره که اگه خدا بخواد شروع کنم...
پدر آرشام: درستون به نسبت زود تموم شده درست نمی گم؟
من: بله من تو دوران تحصیلم بیشتر جهشی خوندم چهار سال زودتر وارد دانشگاه شدم... تو سن 15 سالگی...
پدر آرشام: عالیه خوبه...احسنت... خوب پسر منم با کار کردنت هیچ مشکلی نداره دخترم...
من: من و ببخشید اما من قصد ندارم تا پایان این یک سال به ازدواج و مسئولیتاش فکر کنم... بعدشم نیاز به کمی استراحت دارم...
مادر آرشام: آرشام من مخالف درس خوندنت نیست ساناز جان...مطمئن باش تو خونه آرامش و رفاه کامل داری برای درس خوندن و با یه لحن معنا داری گفت فکر کنم هیچ جا مثل خونه آرشامم واسه تو دور از مشغله نیست...
یعنی چی یعنی می خواست بگه خونه خودمون مشکل داریم و مشغله فکری؟ بزنم خفت کنم...هیف هیف که احترامت واجبه... می فهمیدم ازینکه اندفعه با صراحت کامل گفتم قصد ازدواج ندارم مامان و بابا ناراحتن...
سرم و بالا کردم و گفتم با اجازه مامان بابام و شما...
دیدم همه یه جوری نگاه می کنم فکر کنم فکر کردن می خوام بگم: بَََََََََََله...چون یکی با تعجب یکی با خنده و آرشام یه تای ابرو شو داده بود بالا و نگام می کردن...
پدر آرشام: بگو دخترم خجالت نکش
من: آقای ارجمند خواستم بگم اگه اجازه بدین یک بار دیگه با پسرتون صحبت کنم...
آخیش گفتم راحتشدم تکیه دادم به صندلی قیافه مادر آرشام دیدنی بود اوندفعه هم که گفتم می خوام با پسرتون حرف بزنم رنگش و باخت و انگار که می ترسید...
پدر آرشام: راحت باش دخترم...برید حرف بزنید...
گفتم با اجازه و بلند شدم... آرشام هم پشت سرم اومد... رفتم تو اتاقم...
مستقیم رفتم نشستم رو صندلی کامپیوترم دیگه جایی نبود که آرشام بشینه نه تختی داشتم نه صندلیه دیگه ای... ازینکه اول بهش تعارف نکردم کمی خجالت کشیدم اما الانم دیگه موقش نبود من بلند شدم سرکار آقا بشینه خودش فهمید جایی براش نیست رفت به پنجره تکیه داد و دستاش رو سینش به هم گره زد...
دوباره یاد یکی از دوستام افتادم که باهاش گوشه خیابون وایساده بودم منتظر اتوبوس دوستم همین حالت دستاش و گرفته بود که یه ماشینیه اومد کنارمون به مریم گفت آخی نازی تو کسی و گیر نیوووردی خودت و بغل کردی؟ و بعد گازش و گرفت رفت...
نمی دونم امروز چرا همش یادِ یکی میفتم....
صدای آرشام من وبه خودم اوردن زل زده بودم به دستاش و رفته بود تو فکر...
آرشام: چیز خنده داری تو من میبینید؟
من:گیج شدم...وااای خاک عالم حتما خندیدم الان میگه پزشک مملکت دیوونست...گفتم: نه نه ببخشید...
آرشام : حرفاتون و میشنوم...
اومدم شروع کنم به حرف زدن که...
همون موقع زنگ و زدن شنیدم که بابا جواب داد... نفهمیدم کی بود چون بابا گفت بله الان... پشت سرش بابا اومد و با یه تک سرفه حضورش و اعلام کرد در باز بود من فهمیدم که بابا داشت میومد سمت اتاق...
جانم بابا؟
بابا: آرشام جان پُرشه زرد برای شماست...؟
آرشام صاف ایستاد و گفت بله چطور؟
مثل اینکه می خوان رد شن نمی تونن... ببخشیدا بدیه کوچه های باریکم همینه ببین بزار باهات بیام ماشین و بیار تو پارکینگ...
آرشام با یه ببخشید الان میام با بابا رفتش ...رفتم پشت پنجره ماشینش و نگاه کردم دو تا سوت کشیدم...
آنا: آره منم مثل تو روزی که این ماشین دیدم عکس العملم همین بود... البته من سوت بلد نیستما... گفتم : اُ لَ لَ....
از ترس قالب تهی کردم انا کی اومد تو اتاق وای خدا الان میگه دختره ندید بدیده....
برگشتم گفتم من فقط کمی هیجان زده شدم...پرشه دوست دارم اما رنگ بنفشش و ولی رنگ زردشم فوقالعادست...
آنا: آرشام خیلی خوش سلیقست همیشه دست میزاره و چیزای تک و تایید می کنه مثل تو...
دوبار برگشتم سمت پنجره و گفتم...رو من خودش دست نزاشت معرفی شدم...
آنا: اما داداش مغرور من تاییدت کرد که الان چند باره میاد اینجا... اصلا شایدم خودش پسندیدتت...
برگشتم سمتش و با سوال نگاش کردم...
آنا: شوخی کردم...
حرفی نزدم...
آرشام اومد بالا و آنا بعد از اینکه به من گفت:
آنا: دوست دارم تو رو تو خانواده داشته باشم امیدوارم به نتیجه برسید رفت بیرون...
....
آرشام: ببخشید ماشین جاش درست نبود...
و رفت جای قبلیش و وایساد... از پشت نگاهش کردم معلومه بدنسازی کار می کنه... هر چیم باباش استیل ساز ماهری باشه این ساختن واسه بابا نیست واسه پسر باباست...! کاملا مشخصه...






ادامه دارد...:-2-40-:



اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۲:۳۰ قبل از ظهر
قسمت سوم:-2-38-:






آرشام: خوب من منتظرم..شما می خواستی با من حرف بزنی ...
من: بله درسته...ببینید من متوجه اصرار خانوادتون نمیشم در صورتی که می بینم و متوجه میشم که شما هم همچین مشتاق نیستید...صلاح دیدم با خودتون صحبت کنم ... شما می تونید نیایید می تونید خانوادتون و توجیح کنید اینجوری همه راحت تر کنار میان...
سرم و بالا کردم و گفتم دختر برای شما زیاده...
احساس کردم قیافه مغرورش مغرور تر شد بچه پررو...سرش و خیلی آروم به نشونه تایید تکون داد ....
ادامه دادم همونجور که مرد و پسر برای من زیاده...فکر نمی کنم من جفت شما باشم...
اخم کرد و گفت:
آرشام: نمی دونم چرا شما و امثال شماها اعتماد به نفس بالایی دارن مخصوصا هم اگه بهشون بالا و پر داده بشه خودشون و جاشونو اشتباه می گیرن...فکر می کنن تو عرشن در صورتی که رو فرشم براشون جایی نیست...
این داشته تو هین می کرد...یه نگاه جدی بهش انداختم و سر تاپاش و نگاه کردم و با یه حالت مسخره گفتم من ترجیح می دم جای شما که نمی دونم کجای عرشه نباشم و از موقعیتم و و از اینکه از قشر متوسط جامعه هستم باکی ندارم تازه افتخار هم می کنم...جواب من ربطی به این چیزا نداره...شما تحصیل کرده این منطقی حرف بزنید...من چندین بار چه مستقیم چه خیر مستقیم گفتم نه...اما خانواده شما دست بر نمی دارن... پدر و مادر ساده ای دارم اما طرز فکر خودم خیلی باهاشون فرق داره اونا خوشبختیه من و می خوان اما من خوشبختی و به پول نمی بینم... شما نمی تونی جفتم و شریکم باشی...
آرشام: شاید چون همچین موقعیتی تو رویاهات بوده ...می تونی کمی ساده بگیریش خیلی راحت...
من: من هیچوقت تو رویاهام، یه نگاه به سر تاپاش انداختم و گفتم تو رویاهام جایی واسه شما نداشتم...تو رویای من هر کسی نمی گننجه...
تکیه اش و از پنجره گرفت و خیلی محکم اومد جلو...نترسیدم از همون رو صندلی سرم و بالا گرفتم و نگاش کردم... صندلیم و دور زد و دستش و گذاشت رو پشتیِ صندلی اومد پایینتر و کنار گوشم گقت: می تونم بپرسم چی دیدین که فکر می کنید ما به درد هم نمی خوریم و بعد با لحن عصبی اضافه کرد یا مثلا تو رویاهاتون چه جور اشخاصی جا داارن؟
من: از اول مثل هر دختری منتظر بودم تشریف بیارین و ببینمتون و ببینم می تونم چیز آشنایی ازتون بگیرم یا نه... اما من چیزی جز تظاهر ندیم... صمیمیت و فقط و فقط تو خواهرتون و شایدم خودتون پیدا شه...من با شما اصلا کنار نمیام...
آرشام: چرا خوب طالع خوبی داریم...زندگی آروم...
من: معتقدم اما از رو طالع بینی زندگیم و پیش نمیبرم...البته از رو اونم پیش ببرم من متولد اسفند هیچوقت نمی تونم با یه متولد بهمنی مغرور و ببخشید که این و می گم خود رای و خودخواه کنار بیام...
آرشام: خوبه از همه چیم خبر دارین...
مادرتون دفعه پیش تاریخ تولدتون و گفتم منم یادم مونده و بعد چیز آنچنان مهمی هم نیست...
ببینید من اومدم راجع به چی صحبت کنم به کجا رسید... تمومش کنید....
دوباره خم شد و گفت ببین ناناز خانم انقدر من و نبر بیار من صبرم زیاده اما دیگه داره حسابی بهم بر می خوره...من از سرتم زیادم بله و بگو و تمومش کن... با اعصاب من بازی نکن...من که می دونم تو دلت چه خبره...اگه می خواستی ناز کنی تاحالاشم زیاده روی کردی...
بلند شدم رفتم پای پنچره همونجور که پشتم بهش بود گفتم: خیلی جسوری هنوز خرت از پل نگذشته...منم بلدم مثل شما توهین کنما...بعد برگشتم و با همون ژست مثل خودش ایستادم گفتم من با آدمی که نه تعادل روانی و نه اعصاب درست زیر یه سقف زندگی نمی کنم...اسم شما تو شناسنامه من نمیره تک پسر آقای ارجمند...
اومد جلو همینطور اومد انقدر که من خودم و مچاله کردم تو کنج بین پنجره و دیوار، آرنجش و محکم فشار داد تو شکمم...
آرشام/: کی تعادل روانی نداره ؟
آرشام: با توام.... ها؟ کی؟
من: اصلا نشون ندادم که ازش می ترسم گفتم: اینجا به جز من وشما که کسی نیست کاملا مشخصه که با شما حرف میزنم...تا الان می گفتم شاید راجع به تعادل نداشتنتون اشتباه کردم اما حال مطمئن شدم......دستتون و بردارین تا صدام و نبردم بالا معدم سوراخ شد...
دستش و برداشت و گفت متاسفم.... ربطی نداره فقط بهم برخورد...
می تونیم بریم روانشناس تا خیالتون راحت باشه...شما می خوای ماما بشی...نه روانشناسی نه روانشناسی خوندی...
من: در هور صورت اقای محترم من نمی خوام با شما ازدواج کنم...نمی گم قصد ازدواج ندارم چون سن ازدواجمه...اما مطمئن باشید فرد ایده آل من شما نیستی...
آرشام با یه حالت با مزه ای گفت: سوفور محلست لابد ... و یه چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم...
من: هرجور دوست دارین فکر کنید...اگه من صلاح بدونم زندگیم و تشکیل میدم حتی با سوفور محل...
آرشام": مطمئنید؟ شما هیچ شناختی نسبت به من نداری خانم ...
یکم نگاش کردم اندفعه معلوم بود بگم نه دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه ازین حس که دیگه نمیاد یکم یه جوری شدم اما خوب ...به عشق بعد از ازدواج می تونستم اعتماد کنم؟ شاید اره شاید نه...
سکوتم و که دید گفت...
آرشام: معلومه دو دلی...تو زندگی فرصتار و با چنگ و دندون واسه خودت نگه دار...
چه اعتماد به نفسیم داشت الان خودش و یه فرصت مناسب و عالی میدید...
یه فرصت عالی..؟شاید...
آرشام بود که من از فکر خارج کرد و گفت:
آرشام: یه پیشنهاد... نظرتون با چند جلسه بیرون رفتن و بهتر شناختن همدیگه چیه...
من: من اون دخترای بیچاره ای نیستم که به بهونه چند جلسه ،چند سال میبرین و میارینشون آخرم می گید به درد هم نمی خوردین...
آرشام: بحث و به اونجا ها نکشون اونا خودشون میرن و میان...خودشون می خوان...به ضررشون که نیست هم یه لذتی بردن بلاخره مدلای مختلف اندازه های...
با خجالت سرم وانداختم پایین و گفتم خجالت بکشین...من حرف نزدم که باعث شه شما انقدر وقیحانه حرف بزنید...
آرشام: من حرف بدی نزدم ...حقیقت تلخه مثل ته خیار...اونی که چند سال میره میاد براش میماسه...دنبال زندگی نیست دنبال پول و لذته...اگه دنبال همچین فرصتی بودم خاستگاری نمیومدم...
حالا هم میرم با پدرتون برای چند جلسه صحبت می کنم... اگه مشکلی هم داشتین...صیغه می خونیم... فقط امیدوارم الان نگین مگه من دختر بیوه ام یا هرچی که اونوقت نمی دونم دیگه به کدوم سازتون برقصم...
و بعدم رفت بیرون سریع بلند شدم و دنبالش رفتم و جاای قبلیمون نشستیم...
پدرش بود که ازم پرسید:
خوب دخترم به کجا رسیدین؟
اما جای من آرشام جواب داد و گفت با اجازتون ما به توافق رسیدیم چند جلسه ای بریم بیرون برای آشنایی بیشتر...
رضایت از طرف خانواده اونا بود و سکوت از طرف خانواده من ...که می دونستم همش ناشی از نارضایتیه...
آرشام وقتی سکوت و دید گفت: البته اگه برای شما مشکلی داره می تونیم یه صیغه چند روزه داشته باشیم...برای آسودگی خیالتون...
پدرم بود که صداش درومد و گفت: نه ترجیح می دم دخترم صیغه نشه....باشه من حرفی ندارم اما بهتره کسی همراتون باشه...
آرشام: باشه هر جور شما راحت باشین...
پدر آرشام: خوب آنای منم همراهشون میره... چطوره؟
پدرو مادرم موافقت کردن و در اخر که من متظر بودم بگن می خوان رفع زحمت کنن از ما خواستن که شام و با هم برین و یه دوری بزنیم...که البته می گفتن اولین جلسه صحبت من و آرشامم باشه...
نمی دونم مادر آرشام چی به شوهرش گفت که پدرش آروم بهش گفت تو ماشین هست و نگرانی نداره...
بعد از موافقت همه من رفتم تو اتاقم که آماده شم...ترجیح دادم کمی آرایشم کمتر شه رفتم و آرایشم و شتم رفتم تو اتاقم هوله صورتم و خشک کردم هوله و که از صورتم جدا کردم دید آنا داره نگام می کنه...
بهش لبخند زدم و گفت چه بی سر و صدا متوجه اومدنت نشدم...(دختره بلد نیست در بزنه)
اومد جلوتر و دستی به صورتم کشید و گفت چقدر پوستت صافه...چه نرمه...
به زدن یه لبخند اکتفا کردم و رفتم از تو کبف لوازم آرایش کمی کرم زدم و یکمم ریمل و رژ گون و رژ به صورتم جون داد... این کافی بود برای بیرون... همون جین یخیم که تنم بود واسه بیرون رفتن خوب بود از پشت در یه مانتو مشکی هم برداشتم و پوشیدم و آنا همینجور نشسته بود رو صندلی و نگام می کرد... با گفتن ببخشید اگه چیزی می خوای تعارف نکن از اتاق رفتم بیرون که برم تو اتاق مامان اینا شال بردارم... مامانم تو اتاق بود شال آبیم که خیلیم به پوست سفیدم میومد و برداشتم و سرم کردم... در همون حال گفتم مامان بابا رو صدا کن پول همراش باشه یه وقت جلو اینا کم نیاریم...به خاطر غرور خودشم میگم...
مامان: آره منم بهش گفتم خیالت راحت دخترم ...
جلو آینه وایسادم که شالم و سر کنم اونقدام وعضمون بعد نبود مثلا اگه امشب 200 تومنم پول غذامون می شد بابا می تونست بده اما دیگه تا خر ماه باید خیلی صرفه جوبی می کردیم چون وسط برج دیگه پولی نداشتیم...
مامان صداش درومد و گفت: به چی فکر می کنی شالت و گذاشتی خوبه دیگه برو پیش خواهر شوهرت زشته تنهاست...
برگشتم با تعجب نگاش کردم که خندید و گفت اول تا آخر خواهر شوهرته دیگه...
نفسم و صدا دار دادم بیرون و گفتم از دست شما ها و رفتم پیش انا که بهش بگم اگه چیزی نمی خواد بیاد بریم پیش مردا که پایین منتظرمون وایسادن...



ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_12.gifقسمت چهارمhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_12.gif






رفتیم پاینن آرشام تو ماشین بود و می خواست از پارکینگ بره بیرون شیشه های خوشگل ماشین عروسکی و نازش بالا بود و نمی دیدمش... حواسم و دادم به انا که ذوق داشت و خیلیم خوشحال بود...
من: چند سالته آنا جون؟
آنا: چه عجب من صدات و شنیدم...من 20 سالمه ...یهنی چند روزه رفتم تو 20...
من: دانشجویی؟ چه رشته ایی؟
کمی غصه دار شد و گفت: همه مثل تو زرنگ و فعال نیستن که من مجاز نشدم نه شهر دلخواه نه رشته دلخواه بابا اینا اصرار داشتن برم دانشگاه آزاد اما منم مثل آرشام اصلا با دانشگاه آزاد موافق نیستم...
تو دلم گفتم پس آرشامم آزاد نخونده خوبه...دستم و انداختم دور کمر آنا که مثل دختر بچه های ملوس لباش و غنچه کرده و بود و با دستاش بازی می کرد و می خواست نشون بده که ناراحته و گفتم:
اشکال نداره خانمی ایشاالله امسال قبول میشی... غصه نداره که...تازه رو منم حساب کن منم می تونم کمکت کنم...
آنا با ذوق سرش و بالا کرد و گفت یعنی می خوای زنداداشم شی>؟
یه اخم توام با خنده کردم و گفتم اون که خدا می دونه و مشخص نیست...اما اگه خواستی دوستت و معلمت که می تونم باشم...
آنا: یه پلک قشنگ زد و یه ناز به چشماش داد و گفت مرسی خانم مهربون...
از مدل حرف زدنش خندم گرفت...به چهرش نگاه کردم... به چشماش که مثل بیشتر مردم ایران قهوایه سوخته بود اما مدلشون قشنگ بود کشیده و دل عین حال درشت و کمی خمار من نمی تونستم حدود نیم سوم مردمکش و از بالا ببینه...عاشق چشمای خمارم... ...به بینیش که بزگ نبود و کوچیکم نبود اما قوس نازی رو بینیش داشت که انگار عمل شده...به لبای کوچیکش که کمی گوشتی بود و غنچه ای...کاملا شبیه آرشام بود فقط آرشام مردونه تر و درشت تر بود... ازینکه ناخوآگاه ذهنم رفت سمتش خوشم نیومد...اگه به اینچیزا فکر کنم نمی تونم درس بخونم ذهنم نباید به کوچیکترین چیزی معطوف شه...با صدای بابا که می گفت دخترم منتظر چی هستی بیایید دیگه ا فکر اومدم بیرون...تو پارکینگ و نگاه کردم بابا کی ماشین و برده بود من نفهمیدم؟
دست در دست آنا رفتیم بیرون... همه بیرون ماشین وایساده بودن به جز آرشام...عین ندید بدید معلومه الان مثل کوآلا چسبیده به ماشین کنده هم نمیشه ...
بابای آرشام: خوب من میگم ما پدر مادرا با ماشین آقای صالح بریم شما سه تا جوونم با هم ...اولین جلسه شناختتون امروز باشه با حضور دختر قشنگم برید بابا برید مواظب باشید و بعد بلند تر گفت آرشام جان بابا مواظب باش...
و رو به بابام گفت ببخشید دیگه مزاحم میشیم تو ماشین جای شمارم تنگ می کنیم احتمال نمی دادم بریم بیرون وگرنه با یه ماشین نمیومدیم...
و بابا گفت: خواهش می کن وقتی جا هست این حرفا چیه؟
یه نگاه به مامان آرشام انداختم یه چشم غره ای واسه شوهرش رفت و با مامان رفتن عقب ماشین ما نشستن و بابا و آقای ارجمندم که جلو بودن دیگه...از کار مامان آرشام خندم گرفت از این افاده ایای تیر بود... بیچاره مامان الان کلی معذب میشد...منم رفتم عقب نشستم و یه ببخشید آروم گفتم فکر کردم آنا جلو میشینه اما اونم اومد عقب...
آرشام یه خواهش آروم گفت و آینه رو تنظیم کرد جوری که دقیقا لبای من تو آینه بود...یکی نیست بگه پسره ی دیوونه جا قعط بود؟ خوب رو چشمام زوم می کردی دیگه... نه اینکه فکر کنید می خواخ غر و قمیش بیاما نهههههههههههه! فقط می گم چشم بهتره تا لب...اصلا شایدم بی منظور بوده و اینجوری پشت و بهتر میبینه ای بابا... بابش می گفت اگه می دونست میریم بیرون ماشین خودش و میاورد پس یعنی این ماشین باباش نیست...کوفتت بشه درسته آرشام جان!!!!
آنا دستش و گذاشت رو دستم و گفت:
آنا: به چی فکر می کنی؟
بهش نگاه کردم و لبخندی زدم گفتم هیچی...
ساعت و نگاه کرد و گفت: وای آرشام ساعت 9 شد من خیلی گشنمه تر و خدا رحم کن به این دل و شکم من...
آرشام: بازم شروع شد می دونم دقیقا همین الان گشنت شده تحمل کن 5 دقیقه از خبر رسانی شکمت به مغزت بگذره بعد اعلام کن شروع کن به غر زدن....
آنا: وا یعنی چی؟ می گم گشنمه دیگه...
آرشام سرعت و برد بالاتر و با خنده گفت: شکم پرست الان میرسیم...میریم میرزایی...
آنا: واقعا که خیلی واقعا که...
بعد حالت گریه به خودش داد و گفت چرا با آبروم بازی می کنی جوون؟ الهی که خیر نبینی... بعد جدی شد و گفت خوبه خودت گشنت میشه مثل چی پاچه میگیریا...
آرشام: مثل چی؟ چی کار می کنم؟ و بعد احساس کردم تو آسمونام از بس سرعت رفته بود بالا...آنا گفت آرشام می دونی من قلبم ناراحته هیجان واسم خوب نیس کم کن این سرعتت و ...
آرشام خندید و گفت نچ چکار می کنم؟
از اینکه من نمی دیدن و خیلی با هم راحت بودن لذت میبردم اینکه دیوونه نیست نکنه من اشتباه کردم...
آنا: آرشام جان تو گربه ای پاچه هم نمیگیری چنگ میندازی جان من آرومتر....
آرشام آینه و تو صورت آنا تنظیم کرد حالا دیگه من چهرش و میدیدم/// با همون جذبه و لبخندی که ته چهرش داشت گفت: د نشد که...بدترش کردی...
یهو دیدم آنا چنگ انداخت رو رون پام خیلی قوی نبود...برگشتم سمتش ...چهرش یه جوری بود انگار حالش بد بود کامل چرخیدم سمتش طوری که آرشام دیگه نتونست از آینه ببینتش و گفت چی شد؟
آنا یه چشمک بهم زد و بعد چشماش و کمی جمع کرد طوری که سیاهش رفت و سفیدیش موند از قیافش خندم گرف و بعد با صدای بلند گفت: آرشام برادر مهربونم اگه مردم حلام کن... آرشام یهویی یه پارک زاویه خیلی سریع و خفن کرد و و جوری زد رو ترمز که جیغ لاستیکا درومد... از همون جلومن وزد عقب... یکم به آنا که حالا چشماش و کامل بسته بود و ته چهرش می خندید و احساس می کردم هر آن امکانش حس بلند شه و غش غش بزنه زیر خنده نگاه کرد یکمم به من و گفت چی شد؟
یهویی آنا شروع کرد...حالا نخند کی بخند...
آنا: غش غش غش قاه قاه قاه...آرشام خودش و جمع و جور کرد و صاف نشست گفت زهر مار بی مزه شو خاتم مثل خودته...دختره سرخوش...
همون موقع بابای من زد به پنجره آرشام شیشه و داد پایین...بابام با اخم گفت: این چه طرز رانند گیه آرشام جان؟ پراید من که به ماشین شما نمیرسه...یه جوری برید که جلو چشمم باشید...جون دخترم دست شماستا...
آرشام: بله چشم...
بابا رفت و دو باره برگشت گفت: باباتون میگه میریم میرزایی...
یهو انا اومد گفت آقای صالح میشه از مطبخ غذا بگیریم بشینیم یه جا بخوری؟ به خدا تو رستوران کوفتمون میشه من بیرون و پارک و ترجیح میدم....
بابا لبخندی از سر مهربونی بهش زد و گفت باشه...
داشت میرفت دوباره انا بابا رو صدا زد که آرشام برگشت و یه چشم غره خمصانه به انا رفت...
احساس کردم انا سنگوب کرد اما وقتی آنا بابا رو منتظر دید گفت به بابا بگید بریم از سر خیابون خودمون...سر جهانشهر و می گم مطبخ ایرونی قضا بگییرم قضاهاش خوشمزست...
بعد رو به من گفت: سانی جون چی می خوری؟
تعجب کردم ...این دخرت کی دختر خالم شد نفهمیدم؟ اشکال نداره خوشم میاد ازش رفتاراش بچه گونه تر از سنشه...
من: من برگ می خورم...
آنا : وای چه تفاهمی آرشام نباید با تو ازدواج کنه من باید میومدم خاستگاریت...خجالت به آرشام نگاه کردم که از تو آینه می خواست کله انا و بکنه...فقط با یه لحن که معلوم بود داره دق و حرص و با هم نوش جان می کنه گفت:
آرشام: آنا پدر جون منتظره سرپا نگهشون داشتی...
جونم ؟؟ تا الان که اقای صالح بود حالا شد پدر جون؟ من کی بله دادم...فکر کنم دو دقیقه دیگه اینجا بشینم بچه 1 سالم از صندلی جلو که باباش براش کمربندشم بسته برگرده به من نگاه کنه بگه ماما...
صدای آنا که گفت: ای وای ببخشید ...خوب ماشین ما دو پرس برگ مخصوص...با یه پرس کباب ترش...مخلفاتم همه چی باشه...ماشین خودتونم که دیگه من نمی دونم و بعد سرش و کج کرد و لوس وارانه گفت مرسی آقای پدر جون و بعد یه نگاه به آرشام انداخت و ریز ربز خندید...
منم خندم گرفت.... اما خیلی تابلو نخندیدم...بابا که رفت... آرشام با گفتن خیارشور بی مزه حر کت کرد...
آنا اومد در گوشم گفت...فهمیدی چی شد؟ برای آرشام ترش سفارش دادم ازش متنفره...روش نشد بگه...الان بابا فکر می کنم حتما من کباب ترش سفارش دادم و چیزی نمی گه...اخی الهی داداشم حتما روش نمیشه چیزی بگه امشب سر گشنه میزاره رو بالش طفلی...
تو دلم گفتم خدایا دیگه کسی نبود بفرستن مراقب ما باشه این که نمیزاره من بفهمم چی به چیه ازون وقت تاحالا نزاشت یه کلم با این پسره حرف بزنم مثلا واسه شناخت هم اومدیم بیرونا..اما چیزی بهش نگفتم و به رو به رو نگاه کردم که حرف زدن و تموم کنه...وای که چقدر این دختر شیطون بود...بمب انرژی بود کلا...
سر جهانشهر داخل ماهان وایسادیم دیدیم که دیدم بابا و بابای آرشام رفتن تو مطبخ ایرونی همون که آنا می گفت...چند دقیقه ای سکوت بود که آرشام آینه و رو من زوم کرد و گفت:
آرشام: شما می خوایین مطب بزنین؟
آنا هم که داشت با گوشیش ور می رفت گوشیش و گذاشت کنار به من نگاه کرد...
من: بهش از تو آینه نگاه کردم و گفتم: بله اما تا اتمام درسم قصد دارم بیمارستان کمالی که بهم پیشنهاد کار شده مشغول باشم بعد از گرفتن تخصصم به فکر یه مطب نقلی هم میشم...
به رشتتون علاقه دارین: ؟ هر چند مامایی نسبت به رشته های دیگه آسونتره...
من: ازینکه رشته مامایی رشته ای از همون دبیرستان بارها پدر من و درآورد من بخاطرش حتی افسردگی هم گرفته بود م و آسون می شمرد و یه جورایی انگار بی ارزش بود حرصم گرفت اما خندیدم و گفتم... حرفش آسونه...
چند بار سرش و تکون داد و گفت: پزکی زبان قوی می خواد زبانتون چطوره مشکلی پیدا نکردین اخه من بیشتر دوستام که پزشک هستن با زبان خیلی مشکل دارن ...
من: با اینک به دردم نمی خورد و نمی خواستم زبان بخونم اما تی تی سی هم گرفتم...Toefl. Ielts. دارم...از 6 سالگی کلاس می رفتم
با اینکه به روی خودش نیاورد و به یه آها عالیه اکتفا کرد اما فکش و باید از یش پدا گاز جمع می کردی به جان خودم...
بابا هامون اومدن و کفتن میریم پارک خانواده و بعد نشستن و ما پشت سرشون راه افتادیم... واسه چند لحظه داشتن پراید خودمون و با پرشه ملوسک آرشام مقایسه می کردم واقعا قابل مقایسه نبود... پراید کجا...پرشه... رسیدیم و بعد از برداشتن زیر انداز که همیشه پشت ماشین ما هست رفتیم سمت باغ نشستیم... و مشغول شدیم به چیدن و سفره انداختن همه چی گرفته بودن نمی دونم کی حساب کرده بود اما انقدر گشنم بود که نمی خواستم به اینکه کی حساب کرده فکر کنم ...مشغول شدم...اول کبام که خیلیم زیاد بود یک تیکش و ورداشتم گذاشتم بالای یک بار مصرفم... و بعد شروع کردم...دیدم آنا گوجش و داد به مامانش...
من: چرا گوجه نمی خوری؟
آنا: اصلا نمی تونم گوجه بخورم نمی تونم دوسش داشته باشم...
من: یعنی هیچ مدلی نمی خوریش؟ تو سالاد شیرازی چی؟
آنا: نه مگر اینکه بخوان اعدامم کنن بخورم...
بابای آرشام: این دختر من خیلی بد غذاست برده به مامانش البته باز مامانش قابل تحمل تره...
مامان آرشام: ا آریا!!!!( آریا= بابای آرشام)
بابای آرشام: جونم شادی جان (شادی= مامان آرشام)
مدل جونم گفتن بابای آرشام جوری بود که همه خندیدن... نمکا پیش مامان آریا بود واسه همین گفتم خانم ارجمند میشه نمک و بهم بدین...
خانم ارجمند: عزیزم خوشحال میشم شادی صدام کنی من راحت ترم...
من: باشه شادی جون...
با یه لبخند که میشه گفت این یکی واقعی بود جوابم و داد به غذام نمک زدم و در همون حال آروم به آنا گفتم گوجه واسه پوستت خیلی خوبه میدونستی ...مخصوصا گوجه بهار... هم خوشمزست هم مقوی واسه قد کشیدنم خوبه...یه بار امتحان کن... اگه این بزرگا رو دوست نداری می تونی از این گوجه آلبالوییا بخری البته من طعم اینار و بیشتر دوست دارم...
آنا: جدا ؟واسه پوست خوبه؟ اما بیخیال من که دیگه قد نمیکشم...
آنا: تا 18 سن قد کشیدنت بود که به صورت قابل توجهی بوده اما از 18 به بعد اگه به استخونات کمک کنی قدم می کشی دقیقا تا آخر 25 سال...
آنا: جدا؟ احساس می کنم خیلی کوتولم... آرشام و نگاه بیشرف چه قدی داره...
یه نگاه به آرشام انداختم مثل اینکه شنیده بود چون دیدم که سرش و به نشونه تهدید واسه آنا تکون داد...
آنا محل نداد دوباره رسید حالا چه کارایی کنم؟
می تونی بری بسکتبال موقعیتش و داری؟
آره چرا که نه...کجا برم حالا؟ همش یکی دو تا سالن بسکتبال هست...
من: من عضو تیم سالنم هفته ای یه بار جمعه ها میرم بسکتبال اگه خواستی بیا استقلال ثبت نام کن...تو چهارراست خیابون مرجان...کلاساتون سه روز در هفتست سعی می کنم بیا م بهت سر بزنم یه ماه که بگذره میارمت تو تیم جمعه ها ...اما اگه نمی دونی بسکت بیای...اگه بارفیکس تو خونه داری زیاد برو...پرشای منظم عااالیه...و همینطورم طناب زدن...
آنا: خوبه اطلاعاتت بالاست حتما بسکت میام اون یکیا هم که گفتی انجام میدم...وای هنوز یه قاشقم نخوردی بخور خانم مهربون...
مشغول شدم......فکر کنم قاشق پنجم یا ششمم بود...من خیلی آروم غذا می خورم و با وسواس... همینجور که با کبابم مشغول بودم که نصفش کنم سنگینی نگاه آرشام که روبه رو بود و رو خودم حس کردم ...اهمیت ندادم قاشقم و مثل همیشه سر خالی پر کردم آوردمش بالا سرم و چشمم باهاش اومد بالا خواستم قاشق بکنم تو دهنم که با آرشام چشم تو چشم شدیم...منم معذب شدم قاشق و برگردوندم و اونم یه نیشخند زد...نگاه به غذاش کردم اصلا نخورده بود بیچاره کباب ترش دوست نداشت خواهر بیخیالشم اصلا واسش مهم نبود یه لحظه دلم سوخت...یهو آرشام قاشقش و محکم پرت کرد تو ظرفش و داشت زیر لب فحش میداد به کی نمی دونم...فقط من دیدم و متوجه شدم که مامان باباشم دارن نگاش می کنن... شادی جون چیزی زیر گوش بابای آرشام گفت که باباش بلند شد گفت: ببخشید... بعد رو به آرشام گفت: پسرم چند ثانیه بیا...
آرشام یه نگاه خمصانه به باباش انداخت...







ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_15.gifhttp://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/4/24.gif (http://parsskin.com/)

ستاره چشمک زن
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
:-2-16-:قسمت پنجم :-2-16-:



آرشام با لحنی نه چندان خوشایند به باباش گفت که کاری داری؟
بابای آرشام: آره پسرم چند لحظه بیا...
آرشام سرش و تکون داد زیر لب چیزی گفت و بلند شد...هر کی حواصش به خودش و شامش بود به جز من و شادی جون با چشمم تعقیبشون کردم رفتن تو ماشین نشستن نفهمیدم چی شد...اومدن بیرون آرشام چیزی خیلی کوچولو خورد با آب معدنی سر کشید...داشت دوباره میومد که باباش نگهش داشت ...دستش و با یه حالت عصبی کشید بین مواهاش و جیزی گفت...
خدایا یعنی چی خورد؟ چشه؟ چرا یهو بی دلیل عصبی شد؟ کسی کاری کرد؟ نه کسی کاری نکرد...شایدم کاری کرده من ندیدم... دیدی تعادل نداره...خدایا مامان بابای من حواسشون رفته به کباب از خود بی خود شدن!!!!چرا حواسشون نی پس...یه نفس صدا دار کشیدم و به غذام که شاید سر هم یک سومشم نخورده وبدم نگاه کردم...اعصابم خورد شد...منم که اعصابم خورد شه هیچی نمی تونم بخورم..اما خوب مشغول شدم...
آرشام و باباشم اومدن وبا گفتن یه ببخشید نشستن...آرشامم دیگه عصبی نبود...
چند دقیقه بعد شاید 10 دقیقه نشد که بزرگترا خواستن برن واسه قدم زدن...
آنا: پس شما ها که رفتین شاید ما هم بریم دوچرخه کرایه کنیم یه کم دوچرخه بازی کنیم کاری داشتین به گوشیامون زنگ بزنید...
من تو دلم گفتم وای نه خدا...با اینکه عشق دوچرخه بودم اما اصلا حسش نبود تازشم من فقط با دوچرخه خودم عادت داشتم...ترجیح می دادم الان اسکیتم بود...
بابا: باشه... فعلا غذاتون و بخورید آقا آرشام که تازه چند قاشق خورده..
بعد بابا سوئیچ و داد به من که خواستیم بربم زیر انداز و بزاریم تو ماشین...
بابا اینا که رفتن...دیدم که آرشام داره غذاش و زد کنار...منم که دلسووووووووز عذاب وجدان گرفته بود...رو بهش گفتم:
من:آقای آرشام میشه چنگالتون و بدید/؟چند لحظه...
سرش و بالا کرد و با تعجب نگام کرد...یه نگاه به من و یه نگاه هم به پشت و روی قاشقش و بعد با حالت تعجب چنگالش و داد به من ...
چنگالش و گرفتم و کبابم و که دست نخورده بود باهاش گرفتم و گذاشتم تو ظرفش و گفتم دست نخوردست منم سیر شدم... مثل اینکه شما غذاتون و دوست نداشتید...این و بخورید...
آنا: وای دیگه واقعا مطمئنم خانم مهربونی...آرشام خیلی بی عرضه ای اگه سانی زنداداشم نشه...
با چشمام از آنا خواهش کردم ادامه نده...با اینکه خجالتی و سر به زیر نیستم اما خوب کمی خجالت کشیدم دیگه...
آرشام به گفتن ممنونم مچکر اکتفا کرد و بعد کمی از کباب و خالی خورد و گذاشت کنار...
آنا: آرشام میای بریم دوچرخه بگیریم سه تایی...
خواستم بگم انا جان نظرت با اسکیت چیه؟ دهنمم باز شدا اما تا خواستم از دهنم صدایی خارج کنم آرشام گفت:
آرشام: امشب وقت دوچرخه بازی نیست همینجا بشین...
من دهنم و بستم آنا هم با لب و لوچه آویزون یه چشم غره به داداشش رفت... چند دقیقه ای تو سکوت گذشت تا که آرشام گفت:
شما نیاز به چند جلسه برای آشنایی بیشتر داشتین دوست دارین از چی بدونید؟ آشنائیت از نظر شما چیه؟
یکم نگاش کردم؟ می خواستم رک بگم؟ تو دیوونه ای؟ اون چی بود خوردی که بعدش آروم شدی قرص بود..؟
یهو آنا مثل فشنگ بلند شد گفت : داداشی من یه دقیقه برم از کانکس چند تا چایی بگیرم میام...
آرشام سرش و تکون داد گفت یه دقیقه هم نباشی غنیمته...برو...
و بعد رو به من منتظرم نگام کرد...
من: شما چرا می خوایید ازدواج کنید؟ چرا انتخابتون من بودم؟
آرشام نگام کرد...
دلیل ازدواجم تشکیل و داشتن یه خونواده جداست...دلم می خواد زندگی خودم و داشته باشم...احساسا می کنم الان موقعش شده...موقع اینکه من کنار همسر خودم تو چهار دیواری که با هم میسازیم زندگی کنم و به آرامش برسم...آرامشی که تاحالا با پدر و مادر داشتم و الان با همسرم می خوام و چزای دیگه ای که خودتون می دونید...چ
من تو دلم گفتم: یعنی رابطه؟ پس خوبه رکی خوب اون که نیاز هر جوونیه عزیزم...ازون لحاظ خیالت تخت... از فکرم خجالت کشیدم و نگاش کردم... گفتم: و دلیلتون برای انتخاب من؟
آرشام: فکر کنم گفتم تاحالا چندیدن بار گفته شده...
من: بله به خاطر نجابت و اینکه سر سفره پدر و مادرم بزگ شدم و بعد با علامت سول بهش نگاه کردم...
آرشام: من قبل از اینکه بیام خاستگاری شما با پدر راجع بهتون تحقیق کردم...شناختم و انتخاب کردم...نه چشم بسته بیام بگم شما نجیب و با پدر و مادر داری...الان دیگه 10 سال پیش نیست ... که مردم بترسن دخترشون و بسپان به یه پسر و بگن معلوم نیست معتاد ه نیست...چکارست و خیلی چیزای دیگه...الان همه از دختره می ترسن...بخشید رک صحبت می کنم اما واقعیته... من تحقیق کردم پا تو خونه شما گذاشتم...
خوب خدارو شکر پس این تحقیقاشم کرده...اما من فقط از محل زندگیشون تحقیق کردم و همه تاییدشون می کردن به جز یه همسایشون که بابا می گه با کمی تردید بهش نگاه کرده و بعدم گفت نمیشناسشون...و هر چی بابا دوباره در زده در و باز نکردن...
سرم و بالا کردم, منتظر نگاهم می کرد...
من: شما ازدواج و چه جوری معنی می کنید؟
آرشام: ازدواج... با دو تا دست کشید تو صورتش و در همون حال گفت : ازدواج...یعنی شروع مسئولیتا...یعنی فهمیدن و درک کردن...یعنی بودن کنار هم و برای هم یکی بودن...
ای جااااااااااااااااااااانم اصلا بهش نمیا متولد بهمن باشه...یکی از مشکلات ما اسفندیا اینه که با هر ماهی نمی تونیم کنار بیاییم چون فوق العاده احساساتی و رویایی هستیم و هیچ ماهی تو سال نیست که احساساتش حداقل نصف احساسات ما باشه...بهم ثابت شده...بیشتر اسفندیایی که با متولدین دی ازدواج می کنن کارشون به طلاق می کشه...با متولد بهمن می تونم زندگی متعادلی داشته باشم اینم از حرفاش یعنی اینکه می تونه مثل من باشه آره تو حرفاش پر از احساس بود...
آرشام: به چب فکر می کنید؟ من و شما دیگه بچه نیستیم...به نظرم آشناییت مهمه اما نه اونقدری که شما اصرار داری...من و شما یه پسر 19 ساله و یه دختر 15 ساله نیستیم... هر دومون تحصیلکرده و یه مسیری از تکامل و رفتیم...هر دو درک درست از زندگی و می فهمیم...من نمی دونم شما از چی نگرانید یا می ترسید اما فکر می کنم...شاید اگه کسی دیگه ای خاستگارتون بود شاید تو همون جلسه اولم جواب می گرفت...
من نگاش کردم و گفتم: نه اینطور نیست...شما که نمی خواستی پفک بخری...که تو یه روز و یه ساعت همه چی بشه باب میلتون من نیاز به فکر کردن دارم...راستش من فکر می کنم یه شخصیتتون برام نا معلوم مونده... نمی دونم فکر می کنم یه شخصیت تاریک دارین...
یه تای ابروش و داد بالا و گفت: شما روانپزشکی؟
من: نه اما خنگ هم نیستم...
آرشام: من همچین جسارتی نکردم ...برای رفع شک و ابهام شماست که من الان نشستم و دارم بهتون جواب میدم...
درسته اما ...
آرشام: به همین امروز و ساعت ختم نمیشه بازم با هماهنگی برای آشنایی بیشتر بیرون می ریم پس زیاد خودتون و ناراحت نکنید...
من: بله می دونم ...فقط امیدوارم در آخر به تصمیمم چه + بود چه – احترام بزارید...محترم شمردن برای من خیلی مهمه...به خصوص تو زندگی مشترک...دوست دارم با همسرم صمیمی باشم اما صمیمیتمون جوری نباشه که حس کنم براش ارزشی ندارم و احترامی برام قائل نیست...من تو زندگیم رابطهای با جنس مخالف نداشتم... همین جی اف بی افی که شما می گید...اما دیدم... دوست دارم با شریکم تو تمام عمر و لحظه های زندگیم همون رابطه ای و داشته باشم که دوستام تو رابطشونبا دوست پسراشون تو یه هفته اول داشتن...هر چند می گن اگه خواهان شادی و آرامش یه ماهه هستی ازدواج کن...!!!!
اون خندید منم خندیدم...
آرشم: هر مردی خواهان خواسته شماست منم دوست دارم تمام دوران زندگیم مثل یه هفته ای که می گید باشه...
من: خوبه
اون: عاااالیه...
با صدای شاد انا که صدامون میکرد بر گشتیم با یه سینی مقوایی که سه تا لیوان یه بار مصرف گیاهیی توش بود با کلی ذوق داشت میومد سمتمون که یهو نمی دونم چی شد محکم اومد رو زمین و سینی از دستش پرت شد و چاییا همه ریخت و کمی هم رو دست من پاچید...اما من مهم نبودم باید میدیدم آنا چش شده...
من و آرشام...با هم بلند شدیم و گفتیم :
آنا خوبی؟؟
اما جواب نداد... من دوباره صداش کردم
آنا؟...




ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_20.gifقسمت ششمhttp://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_20.gif








برش گردوندم سرش موند رو دستام چشماش بسته بود و تنش می لرزید...
من:آنا عزیزم خوبی؟
به ابروش نگاه کردم که خون ازش سرازیر شده بود...صد در صد شکسته بود... خدا رحم کرد که کمی بالا و پایین نشده بود...
رو به آرشام که هنوز تو شک بود کردم و گفتم د بلند شید باید ببربمش بیمارستان...

آرشام فورا آنا و گرفت تو بغلش و رفت سمت ماشینش ...اما یهو برگشت و به من که پشت سرش بودم گفت سوئیچ دست بابا جا موند...من یه نگاه به دور ورم انداختم چشمم ثابت موند رو آب معدنی خانواده ای که تقریبا نزدیکمون بودن و داشتن نگامون می کردن..رفتم نزدیک و گفتم ببخشید من آب معدنیتون و می خوام دیدین که چی شد خواهش می کنم پولش و میدم دم دست آب نیست اونا آب و دادن و گفتن پول نمی خواد برید برسونیدش بیمارستان....
آب و گرفتم و رفتم سمت آرشام که بلا تکلیف وایساده بود و نگام می کرد...
نزدیکاش بودم که گفت باید تاکسی بگیریم...
من: نمی خواد بیا... و بعد دوییدم سمت ماشینمون اخه بابا سوئیچ و داده بود که زیر انداز و بزارم تو ماشین اما الان زیر انداز مهم نبود...در عقب و واسه آرشام باز کردم و نشستم...
آرشام آنا رو گذاشت خودشم نشست و سر آنا رو گذاشت رو پاش در و بست...
من آب و دادم بهش و گفتم سعی کن با خیس کردن لبش بهوشش بیاری...بهش آب نده... نمی دونم چرا غش کرده؟ یا شک بهش وارد شده یا ضربه سر که اونم بعید می دونم...شکستگی ابرو که غش کردن نداره...در همون حالم سعی داشتم ماشین و از تو پارک که معلوم نبود کدوم آدم ابلهی از پشت اینقدر چسبیده بود بهم درارم...مجبور شدم سه بار جلو عقب کنم و در آخر با سه فرمون به چپ اومدم بیرون و دور موتور و رسوندم به 5/2 رفتم ...دو واسه الان کافی نبود سرعتم خیلی کم بود...سرعتم بالاتر شد و رفتم سه و بعد چهار...از لای ماشینا با سرعت می رفتم... جلوتر ترافیک بود باید کنترل می کردم ماشین رو... و گرنه همه ماشینا از وسط نصف میشدن و منم مستقیم پرت میشدم مقصد یعنی قبرستون... فوری گاز دادن و کم کردم رفتم سه بعد دو و با نیش ترمزایی که میزدم سرعتم متعادل شد نزدیک ترافیم کلاژ و آوردم پایین که ماشینم زودتر بایسته با ترمز خالی جواب نمیداد...چراغ قرمز بود برگشتم عقب...تو اون موقعیت با اون همه استرس از مدل و قیافه آرشام خندم گرفت...در حالی که چشمش قد گردی حلقه کمر شده بود و خیره به جاده بود و دهنشم تقریبا دو سانتی باز بود و آب معدنی همونجور حالت کج دستش مونده بود...
من: مواظب باشید آب نریزه رو آنا...آقای آرشام خوبید...
آرشام: من بله بله من خوبم...
فوری موقعیتش و به دست آورد و با اخم گفت من می خوام سالم برسم اگه نمی تونی پیاده شو من بشینم...
نشد جوابش و بدم چون آنا به هوش اومد و گفت قلبم مامان...قلبم درد می کنه و از بوق ماشینای عقبی فهمیدم چراغ سبز شده و اینبار بهتر از قبل روندم سمت بیمارستان امام خمینی...
آرشام: خواهری الان میرسیم بیمارستان قلبت درد می کنه؟ قرصات و نیاوردی؟کیفت که اینجا نیست...
اینار و آروم داشت به انا می گفت...
من: مگه انا مشکل قلبی داره؟
آرشام: بله اونوقت شما بهش پیشنهاد بستکبال و پرش و طناب میدید... این کوچولوی منم به روی خودش نمیاره شما ناراحت شید...
من که نمی دونستم...می تونم مشکلش و بدونم... ؟
آرشام: دریچه میترال قلبش گشاده و افتادگی داره...
من: متاسفم... اما ایشون می تونه ورزش انجام بده نه خیلی سنگین...تمام ورزشایی که من بهش گفتم با استراحت زیاد بینشون, براش هیچ ضرری نداره هیچ مفید هم هست...پس بگو چرا غش کرد هیجان زیاد و ترشح بیش از حد آدرنالین!!!برای قلبش اصلا خوب نیست...
آرشام: گفتید مامایی می خونید یا متخصص قلب و عروق بودین؟
از آینه چشم غره ای بهش رفتم و گفتم ... پزشکی نخوندید که متوجه بشید یه سری اطلاعات قاطی درسامون هست که میشه گفت تو تمامی رشته ها مشترکه...عمومی... واسه همینه که تو تامین اجتماعی یه دکتر پوست مریضای سرماخوردگی و یا خیلی چیزای دیگه رو ویزیت می کنه!!!!!
دیگه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم تا 5 مین بعد که رسیدیم...بیمارستان...
آرشام بغلش کرد و فوری بردش داخل...منم ماشین بردم پارکینگ بینارستان امام خمینی و همونجور که میرفتم سمت بیمارستان به بابا زنگ زدم...
بابا بعد از چند تا بوق برداشت...
بابا: سلام دختر کجایین؟ ماشین نیست!!! زیر انداز همینجور پهن بود...چرا گوشیاتون و جواب نمیدید نگران شدیم...
من: بابا جان اجازه بده... به خانم و آقای ارجمند آروم بگو نگران نشنا ... آنا افتاد کمی ابروش زخمی شده آوردیمش بیمارستان امام خمینی...بابا بهشون آروم بگیا من باید برم...خدافظ...
بابا آروم و جوری که میشد فهمید تو شُکِ گفت خداحافظ...
رفتم داخل تو قسمت پذیرش کسی نبود پس یعنی پذیرش شده... رفتم پرسیدم بهم گفتن بعد از حیاط تو سالن اول اتاق شماره 3....
رفتم همون قسمت...تو اتاق آنا رو تخت دراز کشیده بود و دو نفر بالا سرش بودن رفتم وایسادم آرشام به من نگاه کرد و دوباره سرش و انداخت پایین...
داشتن کارشون و انجام می دادن که یه آقایی اومد و گفت خانم فلاحی شما باید بری بالا...
جوری وایساده بودم که نیمرخم سمت در بود ...صدای دکتره آشنا بود اما حس نداشتم برگردم نگاش کنم...
دکتر : خانم صالح شمایید؟
من با تعجب برگشتم سمتش...
من: ا شمایید ؟ سلام آقای ستوده خوب هستین؟
آرشام با اخم برگشت سمتش..یه کم سر تا پاش رو نگاه کرد دوباره برگشت سمت آنا....
وای خدا حالا امشب وقتش بود این من وببینه؟ دو تا هووها تو یه 4 دیواری نهایتا 20 متری وایسادن...اما خوب ستوده افتخار چندین بار اومدن و به خونمون نداشته ها!!!! خودم جوابش کردم...
ستوده اومد جلوتر و گفت خدا بد نده.....
خانم فلاحی شما برو بالا خودم بقیش و انجام میدم... و بعد از اینکه رفت و دستش رو شست برگشت... طی کارش با من راجع به درسا صحبت می کرد و اینکه چطور شد تو این بیمارستان مشغول به کاره...ما تو چند تا درس مشترک همکلاس بودیم... البته رشته هامون فرق داشت...اما زیاد تو درسا بهم کمک کرد... و منم تو زبان خیلی بهش یاری رسوندم!!!!...
آرشام که معلوم بود دیگه کفرش درومده ..دستاش و مشت کرده بود و به انا نگاه می کرد و در عین حال هم اخماش تا نزدیکای دهنش اومده بود...دیدم که دهنش و باز کرد حرفی بزنه اما مامانش اینا اومدن تو اتاق و نتونست حرف بزنه...جالبه واسم که ستوده مثل خودش باهاش رفتار کرد و اصلا حسابش نکرد انگار می دونست رقیبشه...
مامان و بابای آنا با گریه اومدن داخل البته گریه و شیون واسه شادی جون بود... مامان و بابای منم نگران اومدن بعد از نگاه کردن به آنا یه کنار ایستادن...
آقای ستوده بعد از زدن سیزده تا بخیه ریز...، سرمی بهش وصل کرد و بابت قلبش گفت قبل از اینکه بهش بخیه بزنن داروی مخصوص بهش تزریق کردن... مثل اینکه آرشام به دکتر قبلی گفته بود... با ابراز خوشحالی از دیدار من و تاسف برای خانواده آنا و در خواست اینکه به خاطر بیمار و اگه نمی خواد از اتاق برن بیرون ساکت باشن، رفت و گفت دوباره سر میزنه مامان با سوال نگام می کرد که من همونجا در باره ی رابطم با ستوده توضیح دادم... ولی انقدر نگرانی تو چهره ها پیدا بود که میشد فهمید ستوده خیلیم مهم نبوده...انا به هوش اومد اما به خاطر آرامبخشایی که بهش تزریق شده بود دوباره خوابید و می گفت که پشت ابروش تیر می کشه./..حالا اثر داروها بره بدتر هم می شه...
خواستم برم اتاق ستوده که ببینم چیا مینویسه واسه آنا؟ آخه سرمش آخراش بود...دیگه کم کم می خواستیم بریم...می خواستم زودتر کارا انجام شه...
همین و به مامان اینا هم گفتم و رفتم بیرون...ستوده داشت میرفت گفت که تو همین بخش همون اول یه اتاق هست که اونجاس... مستقیم رفتم همونجا و در زدم... بعد از شنیدن بفرمایید در و باز کردم ستوده نشسته بود و مشغول خوندن یه پرونده بود...
ستوده : خانم فلاحی الان میام بزراید گزارش این پرونده و بنویسم...اما تا سرش و بالا کرد گفت: ا شمایید؟ اما یهو چشماش گرد شد!!!!!!!!گفت نه جلو تر نیا واااااااای و بعد اومد سمت من !!!! اومدن اون سمت من همانا و چسبیدن یه عنکبوت گنده به کل صورت من همانا ... دستش و دیدم که عنکبوت و از رو صورتم برداشت... خیلی به هم نزدیک بودیم...من تو شک بودم ...ازینجور چیزا نمی ترسیدم اما برای چند ثانیه فکر کردم که یه عنکبوت واقعی چسبیده به کل صورتم وایییی م خصوصا هم که لبه ی پاهاش مثل سوسک پرز مانند بود و رو صورت یه جوری میشد ....از درون میلرزیدم...چندشم شده بود داشتم پس میفتادم که ...یه دست ستوده اومد پشتم و دور کمرم... با اون یکی دستش عنکبوت و محکم کشید و انداختش یه گوشه...اون دستشم وصل کرد به دست چپش...حالا کلا تو بغلش بود...
:ستوده: واقعا ببخشید خانم ستوده من اصلا متوجه این نشدم یه دقیقه تو کمد کار داشتم دوستم اینجا بود همین 5 دقیقه پیش این و صل کرده متاسفم...حالتون خوبه؟ بزارید بنشونمتون براتون چیزی بیارم....الان نیاز به آب دارین...
سعی داشتم کمکش کنم و خودمم کمی راه برم که من و بشونه رو صندلی اما نمی تونستم... تو شک بودم دلم می خواست گریه کنم... از درون میلرزیدم جوری که داشتم کم میاوردم... دوست داشتم یکی و خفه کنم و بزنم...
یهو آرشام و دیدم اول اخم داشت...اما بعد انگار فهمید که حالم بده و مشکلی دارم... من و از دستای ستوده گرفت و کلا بغلم کرد...انقدر ترسیده بودم که خودم و تو سینش قایم کردم...
ستوده: من کمکش...
اما هنوز حرف ستوده تموم نشده بود که آرشام گفت: ممنون نمی خواد کمکش کنید!!! میشه بگید نامزدم چش شده؟
(جانم؟؟ نامزدت؟ کو کجاست؟ به من معرفی نمی کنید؟!)
ستوده با یه لحن تعجب واری گفت: نامزدتون؟؟!!! هیچی اون عنکبوت اومد تو صورتشون ترسیدن...
آرشام : واقعا که...
وبعد قدم های محکمش که نمی دونم داشت من و کجا می برد...
دست راستم رو شونش بود و سرم تو سینش...می دونستم کارم درست نیست اما از خودم نمیدیدم بگم من و بزار زمین... واقعا مقدور نبود رو پاهام وایسم... بیرون بودیم آره هوای لطیفی که بهم می خورد نشون میداد بیرونیم... صدای دزدگیر و بعدشم من و گذاشت یه جای نرم جایی که وقتی خوابیدم روش قشنگ منو دربرگرفت...این ماشین ما نبود آره بابا این عروسک خودشون بود...چشمام و باز کردم سعی داشت دستش و از زیرم در بیاره تقریبا روم بود معلومه که خیلی سعی داره نیفته روم کمی خودم و تکون دادم دستش و درآورد و رفت بیرون... در ماشین و بست...چند دقیقه طول نکشید که برگشت... یه آب دستش بود ....نشستم...گلوم خشک شده بود و به آب نیاز داشتم... خودش آب برام گرفت و منم خوردم...
من: ممنون...ببخشید...نمی دونم چی شد ...اون عنکبوت، مثل عنکبوت واقعی بود... وقتی چسبید به صورتم مثل پاهای پشه پاهاش تکون می خورد با این تفاوت که این پاها بزرگتر بودن...من نمی خواستم...
آرشام: ششششش...لطفا ادامه نده اشکال نداره...فقط به نظرم شوکِت از ترس نبود از لذتی بود که تو بغل ستوده بردی و بعد از بغل من...به نظرم غرق لذت شدی نه؟ بعد اومد نزدکتر و با یه دستش شونه من و گرفت و گفت":
آرشام: سعی کن خودت و نندای تو بغل مردا...پسرا از کسی که وا میده به شدت دوری می کنن...حیف که زنم نیستی...وگرنه استخونات و خورد می کردم...
:من: اوهو!!! پیاده شو با عمت بریم... خرت هنوز وسط پله !!!نگذشته ها... من فقط حالم بعد شد ...مکان و زمان برام نا آشنا بود..تو چه طو...
نزاشت حرف بزنم حرفم و قطع کرد و یه نیشخند زد و گفت:
آرشام: میرم آنا و بیارم...
کور خوندی زنت شم...این و با جیغ گفتم چون نزدیک بود برگشت در وباز کرد...
چی گفتی؟؟؟
من: انقدر از چشمای خمارش که حالا به حالت تهدید کامل باز بود ترسیدم که گفتم هیچی...
آرشام: خوبه
و بعد در بست و دوباره رفت...
این یعنی چی...؟چرا اینارو گفت؟ دیدمش که رفت داخل...ماشین جلو در بیمارستان پارک بود...جیغ زدم آشغال بیشعور...مگه بغل توی روانی چی داره که غرق لذت شم... وای خدا به بابام اینا چیزی نگه...الان فکر می کنه چه تحفه ای هست... اه اه...
اومدن...آرشام آنا و آورد شادی جونم همراشون بود...مامان بابای منم میرفتن سمت پارکینگ آره خوب سوئیچ و داده بودم بهشون... میرفتن ماشین و بیارن دیگه...
این آرشامم که شغلش شده بود زدن مردم زیر بغلش و حملشون از یه نقطه به نقطه دیگر... هه چه باحال شد: پس آرشام چیست:؟
آرشام موجودیست زیبا با هیکلی زیباتر...و چهره ای خیلی خیلی زیباتر که...
نشد ادامه بدم اومدن...پیاده شدم که آرشام آنا و بزار تو ماشین...شادی جون حالم و پرسید و نشست که آنا سرش و بزاره رو پاش...آرشام بهشون گفته فشارم افتاده بود... خوب خدا رو شکر که واقعیت و نگفته...بعد از خداحافظی که البته برای آرشام فقط یه چشم غره رفته بودم، رفتم سوار ماشینمون شم...








ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
سلام شب همگی بخیر...:-2-25-:ممنون که همراهمید...:-118-:تشکر و + یادتون نره...:-2-16-::-2-16-:




قسمت هفتم





دوسم داره، دوسم نداره...!!!دوسم داره، دوسم نداره...!!! دوسم داره، دوسم نداره... دوسم داره، دوسم نداره...!!!
فاطی: زهرمار...آخه تو که می گفتی برات ارزش ندار و فکرت و درگیر نمی کنه...پس چی شده؟ که این یه ساعت استراحتت تمام گلای محوطه و کندی ، هی دوسم داره, دوسم نداره راه انداختی...
آخرین گل و که دیگه برگی روش نمونده بود انداختم رو چمنا نمی دونم چرا انقدر سنگدل شدم...ترم آخری حسابی ذهنم درگیر شده خدا بگم چه کارت نکنه آرشام... خدا می دونست من عاشق مردای با جذبه و جذابم یکی انداخت وسط خونه ما....منم اینجوری دودل شدم اما اون چی بود خورد...
فاطی: تموم شد؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم چی؟ چی تموم شد؟
فاطی: بابا فکر کردنت دیگه به کجا رسیدی؟ چرا انقدر تو خودتی این مدت اصلا شوخی نمی کنی، شیطونیم نکردیم...بابا نانا حوصلم سر رفته به خدا...
من: اه باز تو به من گفتی نانا؟ بابا اسمم سانازه ...هر کی از راه میرسه یچی میگه...یکی می گه...سانی ناز...یکی می گه ساناز...ناناز...تو هم که یاد گرفتی مثل جوجه اردک زشت بیفتی دنبال من هی نانا نانا کنی...
فاطی یکی زد رو شونم و گفت:
اووووووووو خُبه خُبه...تو اَم نوبرش و آوردی...بی لیاقت...خوب من می گم خوشت اومده جواب بده دیگه...این شاهزاده مارو هم که حسابی چلوندی بردی آوردیش...تمومش کن بره دیگه...
من: نمی دونم فاطی حسابی بریدم...قاطی کردم... احساس می کنم تحت تاثیر حرفای خانواده و نصیحتایی که از جانب همه فامیل قرار گرفتم ...احساس می کنم چیز زیادی از حقیقت دستگیرم نشده...
فاطی دستم و گرفت تو دستاش و گفت: آخه عزیزم قربونت برم مگه تو باند مافیا هستن یا قاچاقچین که تو چیزی دستگیرت شه یا چیزی و بفهمی...اونا هم مثل ما آدمن...با این تفاوت که خرمایه هستن و تازه آقا دوماد خوشگلم هست...باشه مامانش بد نگات می کنه یا خوب نیست...با اون که نمی خوای زندگی کنی... تو شوووورت و بکن خرت و سوار شو اونم درستش می کنی...نه که فکر کنی خبیثما اما وقتی بتونی شووورت و عاشق خودت کنی مطمئن باش مادر شوهرتم به عشق شوهرش که خیر سرت تو باشی اهمیت میده....
من: نمی دونم...
فاطی.: بیا سر کلاس تو از اول عمرتم چیزی نمی دونستی اصلا از اول نفهم بودی...با هم رفتیم سر کلاس و نشستیم...
استاد هنوز نیومده بود...
فاطی: نانا می گم خجالت نکشیدی رفتی تو بغلش؟
من: فاطی تو رو خدا یادم نیار...
نه جون من خجالت نکشیدی اون با دستاش قشنگ رو باسنت و همه جا رو لمس کرده...شاید دستش...
من: فاطی گِل بگیر...
فاطی: ا خوب راست می گم دیگه گل بگیر یعنی چی؟ نباید اینکار و می کردی 26 سالته خواهر از تو گذشته...اما خوب می دونی من اگه جای آرشام بودم تو میومدی تو بغلم حس خواستنم بیشتر میشد؟ می فهمی چی می گم؟
نفسم و صدا دار دادم بیرون ...اجازه دادم حرف بزنه چون فاطی اگه حرفی و که می خواست نمیزد میمرد... از ترم اول با هم دوست شدیم... اون موقع من خیلی نسبت به کسای دیگه بچه تر بودم و ...داشتن یه برخورد اجتماعی یا برقراری ارتباط واسم سخت بود اما فاطی خیلی راحت بدون در نظر گرفتن سنم با من دوست شد و جالبه که بگم ...همدیگه و درک می کنیم...اونم خیلی...البته فاطی دو سه سالی هم دیر وارد دانشگاه شد...فاطی چهار سال از من بزرگتره اما مثل خودم ریز نقشه... مثل من حداقل 4 یا 5 سال از سنش کمتر میزنه...هیچ کس باورش نمیشه ما همش یه نصف ترم برای متخصص شدن داریم...به خصوص خودم...
دوباره گوش سپردم به فاطی که همینجور مثل وروره داشت حرف میزد
تو با ریز نقش بودن با اون صورت گرد و خواستنیت هر کسی و وسوه می کنی...وای من که نمی تونم قبول کنم تو می گی قیافه معمولی داری به نظرم تو خوشگلی...نا نا جواب بله بده...داری اشتباه می کنی لگد به بختت نزن...بابا اونی که دیوونست تویی نه اون...
من: رفتم در گوش فاطی و گفتم: فاطی من نگفتم دیوونست فقط گفتم احساس می کنم کمی مشکل داره یا شاید بشه گفت عصبیه...بعضی وقتا هم مشکوک و به دیده شک به همه چی نگاه می کنه...
فاطی: تو مریضی به خدا...اگه مشکل داشت که بابات اینهمه تحقیق کرد یکی یه حرفی میزد...
من: ولش کن زیاد نچسب به یه موضوع...حالا امروز بابا رفته کارخونه هاشون تا ببینیم چی میشه....
فاطی اومد حرف بزنه که با صدا کردن فامیل جفتمون حرفش نگفته باقی موند...
:خانم رَشوند: خانم صالح خانم مُعِزی لطفا بیایین اتاق اساتید
و بعد رفت..
خانم رشوند جزء خدمه این ساختمون دانشگاه بود،زن خوب و مهربونی بود دوسش داشتم...دخترشم تو همین دانشگاه درس می خوند دختر خوبیه... .
با فاطی رفتیم سمت دفتر و همونجورم می شنیدیم که می گفتن استاد نیومده...اینم از این... درس تخصصی اونوقت استادش نیومده...
در زدیم و رفتیم داخل ... و بعد از گرفتن کارت برای ورود به اتاق عمل اومدیم بیرون... من و فاطی درخواست داده بودیم که بیشتر واسه عملای زنان و همینطور زایمان بریم و به خاطر خوب بودن درسامون... موافقت شده بود... قرار بود همون بیمارستانیم بریم که ازش واسه من درخواست اومده بود و چند بار هم حضوری رئیس بیمارستان رو ملاقات کردم... البته از جانب استادم معرفی شدم...
با فاطی اومدیم بیرون....
خوب کار نداری گلم:
فاطی: کجا خوب بیا برسونمت..
من: نه برو ما خونمون مغرب، مشرقه...برو شوهرتم نگران میشه...
فاطی: لابد مثل همیشه هم تعارف نکنم راه به جایی نداره دیگه؟
من: دقیقا برو خدا به همرات...
بعد از خدافظی و کمی دلقک بازیه فاطی....فاطی رفت...داشتم میومدم اینور خیابون که یه عروسک کپ عروسک آرشام و دیدم...این ماشین خودش بود شک ندارم ...یعنی اینجاهاست؟ اینجاها چه کار می کنه؟ حالا ما گفتیم دانشگامون کجاست این می خواد بیاد سیریش شه...چی می گی نانا؟ تو که هنوز ندیدیش شاید با تو کار نداره...رسیدم اینور خیابون و تو ایستگاه اتوبوس وایسادم تا اتوبوس بیاد من برم مترو...
اتوبوس اومد و سوار شدم اما خبر یاز آرشام نشد...حتی ندیدمش که بیاد سوار ماشین شه ...اما ماشین خودش بود من مطمئنم...به پُرشه زردی که از کنار اتوبوس رد شد نگاه کردم خودش بود آره دیدی گفتم...اما مثل باد از کنار اتوبوس رد شد ...منم شونه هام رو انداختم بالا و چشمام و بستم که تا ایستگاه آخر کمی استراحت کنم...همینجور که چشمام بسته بود دوباره رفتم تو فکر آرشام...یعنی چکار کنم بگم بله بگم نه...اگه حدسیاتم درست باشه...اگه تحت فشار بگم بله...اگه یه روز بفهمم به درد هم نمی خوریم که خیلی دیر شده باشه...اونروز دیگه نمی تونم کاری کنم...به خاطر یه اشتباه ساده بکارتم و مفت مفت بدم...می دونم که بعدشم حتما روحیم و میبازم...نمی دونم واقعا گیجم...اینهمه خاستگار داشتم...هیچ کدوم انقدذ چشم گیر نبودن...واسه همینم هست که احساس می کنم کمی وسوسه هم قاطی جوابم خواهد بود به خصوص اگه بله باشه... مامان و بابا که کار و تموم شده می دوننن... مگه نمی گن بزرگترا دو تا پیراهن بیشتر از ما پاره کردن...شاید اونا بیشتر می دونن... بیخیال ...فعلا از یه هفتم دو روزی مونده... بهتره اگه بله هم دادم کمی دیرتر بشه... آنا هنوز خیلی خوب نشده...مامان هر روز زنگ میزنه ...حالش و می پرسه...دوباری با آرشام تنها رفتم بیرون... مامان و بابام موافق بودن...مامان و بابای اونم حرفی نداشتن...با هم راجع به هر چیزی حرف زدیم...از بیشتر چیزاش با خبرم...اما خوب قرارامون در حد یک ساعت شایدم یک ساعت و نیم بود که برای من کفایت نمی کردم...
اتوبوس نگه داشت از ایستگاه یاده شدم///داشتم از پله های مترو میرفتم پایین که صداش و شنیدم...
آرشام: خانم صالح...
برگشتم سمتش...
من: سلام!!!شما اینجا؟ اتفاقی بود؟
آرشام: نه نه از صبح برنامه داشتم ببینمتون...راستی سلام...می خواستم قرار آخرمون تایمش کمی بیشتر باشه و البته اگه میشه خانواده ها نفهمن که سوء تعبیر شه...البته من حرفی ندارم به خاطر شما گفتم !!!! چون هر دفعه م فهمیدم که برای با من بودن تایم بیشتری می خوایین...
من: با این حرفش عصبیم کرد...مگه این کیه؟ خوآنمیگل نیست که ...اما حداییش چیزیم کم نداره فقط کمی خوش هیکل تره!!!!
من: خیالات ورتون داشته آقا...من فقط اگه وقت بیشتری می خواستم برای شناخت شخصیت مخفیتون بوده...نه کنارتون بودن... اگر هم می گم از مصاحبت باهاتون لذت بردم خیلی کیفتون کوک نشه...چون این تعارفات عادت ما ایرانیاست...!!!! برید وقت قبلی بگیرین بعد میام میبینمتون... خداحافظ...
داشتم تند تند از پله ها میرفتم پایین که بهو آرشام دستم و گرفت و محکم کشید سمت بالا جوری که اگه خودم همراهیش نمی کردم برم بالا پاهام کشیده میشد رو پله ها...واقعا که چه خر زوریه پسره پررو ... من برد بالا ... و مردم هم همه با تعجب نگاه مون می کردن...بر خیابون جلو اونهمه جمعیت...دستای کوچیکم و که می دونم تا الان با اون فشارا کبود شده بود گرفت تو دستش و گفت...مجبور شدم متاسفم...جایی می خوایید برید؟ که با من نمیایید؟ با کسی قرار دارید...
جواب ندادم عجبا آخه احمق تو مترو کیو می خوام ببینم:؟
آرشام: پس قرار دارین: آره چرا جواب نمیدی؟
وای خدا شکاک تر از این نبود؟ نوبره والا.. داشت عصبی میشد...دستام و از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمت ماشینش می دونستم که هر طور شده من و سوار می کنه پس بهتره وحشیش نکنم...








ادامه دارد....:-2-40-::-2-40-:




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااااااام...خوفین؟؟ خوب من اومد...اینم یه پست دیگه...تشکر و + و جانندازین یه وقت...:-2-15-:دوست جونیا نقدم یادتون نره:-2-14-:





قسمت هشتم




همینجور داشت میرفت ...راست می گه به نظرم به این دیدار مخفی نیاز داشتیم..اما خوب نمی دونم چرا حرف نمیزد ...وای خدا کنه یه رستوران نگه داره من حتی ناهار نخوردم...دارم از گشنگی میمیرم...موسیقی ملایمی گذاشت...ازین موسیقیایی بود که من وقتی گوش می کنم رویایی میشم و حس شیرینی تموم وجودم و میگیره...
رفتم تو رویا( آرشام با پرشه بنفش جلو در خونه دوبلکس قصر مانندم پیاده شد ، تو دستش یه دسته خیلی گوگولی مگولی رز آبی که از نیمه به بعدشون به بنفش روشن و جیغ درومده بود خودنمایی میکرد.. ...من داشتم از طبقه دوم خونم از پنجره اتاقم نگاش می کردم اما اون من و ندید...حاضر و آماده بود...آرشام اومد بالا...دو تا از خدمتکارام که هر کدوم از یه طرف در و باز کردن...آرشام سرش و بالا کرد من م سرم و بالا کردم... مات من شده بود...
آرشام گلارو پرت کرد اونطرف و اومد جلو تر و گفت: وای فرشته من باورم نمیشه تو باشی...کجان ببینن که زیباترین دختر دنیا کنار من و شریک منه اومد نزدیکتر ...زل زدم تو چشماش و اونم زل زده بود تو چشمام ...با دستاش بازوهام و گرفت...خدمتکارا فهمیدن اوضاع کیشمییه رفتن بیرون و در و بستن...آرشام من از بالا تا پایین کلا به خودش چسبوند...صورتامون شاید با فاصله 3 سانتاز هم بودن...یه حس قشنگ بهم منتقل شده بود... انگار از پایین تنه بهم برق وصل شده بود و تو رگام جریان داشت و به مغزم میرسید...آرشام اون سه سانت فاصله و کمتر و کمتر کرد... تا که رسید به لبام.......
آرشام: خانم صالح کجایین شما؟ نمی خوایین پیاده شین؟
از رویای خیلی خیلی قشنگم اومدم بیرون و تو دلم گفتم ای تو روهت آرشام...خواستم چشمام و براش لوچ کنم و یه بختد منگولیسمی هم بزنم که از انتخابش پشیمون شه... بیخیال شه بره تا من 5 دقیقه دیگه هم برم تو رویا که دیدم ضایست...مخصوصا هم که تو خونه رویاهام کسی نبود خطری میشد...این خدمتکارام که زود احساس خطر می کنن میرن..می ترسم اون تو آرشام و خفت کنم بچه به بغل بیام بیرون!!!!
نفهمیدم کی آهنگ و خاموش کرده بود...خوبه مثلا من یا اون آهنگ رفتم تو رویا...
در و باز کردم و پیاده شدم...ای بخشکی شانس این که اومده کافس شاپ اشکال نداره یکاریش می کنیم...رفتیم و نشستیم... راستین میلک شیک سفارش داد و من چون خیلی گشنم بود گفتم... کیک شکلاتی با نسکافه... داشت می رفت که گفتم آفا, برگشت سمتم...گفت بله؟ من گفتم : لطفا دو تا اون بعد از یادداشت رفت...آرشام اما یه مدلی نگام می کرد...خو چیه مگه؟ گشنمه...اینا که درست یه تیکه کیک نمیزارن برات ...کیکشون قد کله جوجست...
صدام و صاف کردم و گفتم: اهم اهم...نمی خوایید شروع کنید؟ من خیلی دیر نمیتونم برم...
آرشام : چرا...ببینید...هر کسی شخصیتی داره...ما نباد به افراد توهین کنیم...
سفارشامون و آوردن و رسما مهری بود برای خفه شدن آرشام...پسره مَنگوول دوساعته حرف نزده وقتیم حرف زد حسابی زد بهش...اصلا بلد نیست مقدمه چیتی کنه...اینجوری شروع کرد منم زود خسته میشم دل نمی دم به حرفاش دیه...
بعد از اینکه سفارشمون و جلومون گذاشت رفت ... من مشغول شدم و رو به آرشام گفتم: خوب ادامه بدید....
آرشام:بزارید خلاصه بگم/// فرصت برای شما زیاد بوده دیگه دارم خسته میشم...کسی اینهمه میبره میاره که جوابش در آخر + باشه... شما به اندازه کافی من و شناختین...من میخوام زندگی خودم و داشته باشم...می خوام شروع کنم...
من : شما دارین نظر + رو به من تحمیل نی کنید...من هنوز وقت می خوام...
آرشام: به نظر من شما می ترسید یه حس ترس تو وجودتونه نمی دونم از بابت منه یا خانوادم...ما که چیز غیر معقولی نداریم... شایدم از جانب خودتون یه مشکلی هست که می ترسید؟؟
و بعد منتظر نگام کرد...باز زدش تو دنده شکاکی...
من: شما چرا انقدر بدبین ،یا شاید بهتره بگم به من مضنونید...هر فکرتون در رابطه با من منفیه...همون موقع ساعتم و نگاه کردم...میترسیدم مامان اینا نگران شن...وبعد منتظر به آرشام نگاه کرمدم که جواب بده...
نگاه آرشام با دست من که حالا دیگه رو میز بود اومد پایین...
آرشام: مطمئنید که من مزاحمتون نبودم . جای خاصی قرار نبود برید؟قرار مهمی نداشتید...
من: با اخم رو به آرشام گفتم: آقای محترم و شکاک یکبار گفتم من قرار خاصی نداشتم...دلیلی نمیبینم شما دوباره و سه باره ازم بپرسید...ساعتم و نگاه می کنم چون باید وقتم و جوری تنظیم کنم و جوری برم خونه که پدر و مادرم نگرانم نشن...
آرشام: چرا عصبی؟ من منظوری تداشتم... و بعد آرومتر گفت: من شناختمتون بعد انتخابتون کردم...
من: من انتخاب شده شما نبودم ... من معرفی شدم...شاید تایید شدتون باشم اما انتخاب شده؟؟/ بعید می دونم...
آرشام : خیلی مطمئن حرف میزنید...
من: اشتباه گفتم...؟ حقیقت همینه...
.وای خدا این چرا اینجوری حرف میزنه ؟؟ دو پهلو که چه عرض کنم!!!یعنی چی مطمئنم...یعنی انتخاب خودش بودم...پس چه جوری رسید به خاله مامان و از جانب اون معرفی شدن... یه کمی از نسکافم رو خوردم...با کیکم ور میرفتم که آرشام دوباره شروع کرد:
آرشام: نمی دونم حرفی که میزنم درسته یا نه...امیدوارم ناراحتتون نکنه...از دیشب بهش فکر کردک امروزم به این دلیل خواستم قرارمون مخفی باشه که این حرف و بحث پیش آنا گفته نشه که کل عالم بفهمن...
کمی مکث کرد...اوه حواسم باشه پس یعنی آنا فضوله...بهش مب خوره از رو سادگی همه چی رو لو بده...
آرشام ادامه داد: می دونید من از آخر میام به اول!!!! یعنی اول یه توضیحی میدم بعد منظورم و واضح و دقیق می گم...
آرشام: الان دیگه همه تو زندگی مشترکشون به هم فرصت میدن...با هم زندگی میکنن تا همدیگرو بشناسن ...یعنی...یعنی من و شما می تونیم زندگیمون و بدون داشتن رابطه ای شروع کنیم من به شما فرصت میدم تا من و بشناسید...قول میدم بهتون دست...دست درازی نکنم...
وای خدا جونم این داشت چی می گفت؟ دست درازی؟ حرفی نزدم تا حرفش تموم شه...
اگه شما من و شریکت می دونستی ما وارد دنیای واقعی خانواده میشیم اما اگه نه که جدا میشیم و همونطورم که می دونی...واسه دختری که ببخشید این و می گم اما واسه دختری که بکارت داره، شناسنامه جدید صادر می کنن...
وبعد یه نفس از سر آسودگی کشید...انگار تک تک این کلمات براش آمپول هوا بودن که بهش تزریق میشدن و با یه نفس عمیق همه رو فوت کرد بیرون....
واااااااای خدا من گیج شدم این چی می گه؟ یعنی منظورش س... خوب این که تا دو مین پیش می گفت من به خانواده نیاز دارم حالا چی شد؟ نه نچ نمی شه به این اعتماد کرد... طاقت نیاوردم همینجور که کمی خجالت کشیده بود و سرم تو پیش دستی کیکم بود ، فکرم و به زبون آوردم:
شما که همین چند دقیقه قبل گفتید دیگه نمی تونید تحمل کنید؟ چطور شد تغییر عقیده دادید؟ بهنظرتون اعتماد به شما چقدر ممکنه؟
آرشام: منکر حرفن نمیشم بله گفتم...
بعد کم اومد جلو و گفت:
خانم کوچولو ندید بدی که نیستم می تونم تحمل کنم تا به یه نتیجه ای برسی چون شما دور از من نمی تونی نتیجه بگیری...به نظر من با این رفت و امدای بی دیل داره هم به خودم هم خانوادم توهین میشه...
تو دلم گفتم: خانم کوچولو ؟ خانم کوچولو...خواستم اداش ودرارم بعد گفتم الان می گه تقلید کار میمونه میمون جز حیوونه...بعد اینجا دعوامون میشه زشته... راستی دیدی چی گفت: گفت ندید بدید نسیت...پس یعنی دیده؟!!!! حالا چی دیده؟ کاش روش و داشتم بپرسم کامل دیده یا نیمه...ای خاک تو سرت ساناز با این فکرات...یعنی چشم خاندان صالح روشن... کجایی بابای بابابزرگم و قبلتر که ببینید دخترتون تو فکرش یه خونه فساد تشکیل داده...واااای از رویاهاش خبر ندارین...
از فکر اومدم بیرون و به آرشام یه نگاه انداختم می خواستم با کولم بزنم تو سرش با این فکر مصخره و مضحکش... اما خودم و کنترل کردم و گفتم: من این پیشنهاد آخر و نشنیده می گیرم شما هم بهتره این اندک زمان باقیمونده و تحمل کنید تا بهتون جواب + یا – رو بدم... و رفتم بیرون از کافی شاپ...
تمی دونستم خودم برم یا منتظرش بمونم من و برسونه...اینجا سخت ماشین پیدا میشد...چون اومده بود تو فرعی و بین دو سه تا باغ کافی شاپ و سفره خونه زده بودن... هنوز نرسیده بودم به جاده و همینطورم جایی که آرشام ماشین و پارک کرده بود که رسید...
آرشام:کجا میرید شما تند تند...بیایید خودم میرسومتون...چند کلم دیگه هم حرف بزنیم...
بی هیچ حرفی رفتم و نشستم تو ماشینش...و به این فکر می کردم که راه حل خوبیه؟ که همخونه شم بعد طلاق بگیرم؟ حالا کی خواست طلاق بگیره شاید خوب از آب درومد...




ادامه دارد....:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
قسمت نهم





اونروز اومدم خونه و بابا یک ساعت بعد از من اومد...هیچ کسی بدی ازشون نگفته...فقط همه از جدیت و مردونگیش به بابا گفتن...البته یه سری هم گفتن پدرش خو اخلاق تره...از بقیه چیزاشون هم همه تعریف کردن...فرهنگ شخصیت کارشون...حلال حروم و... بابا و مامان منم که راضی بودن الان خشنود هم هستن...من جوابم و گفتم... حالا مامان داره حرف میزنه...
آره جوابم + بود...اما نه + به پیشنهاد آرشام...بلاخره زندگی هرکس از یه جایی شروع میشه من فکرام و کردم... همیشه زندگی نباید با عشق شروع شه هر چند خودم دوست داشتم حداقل چند ماه قبل از ازدواجم با شوهر آیندم دوست باشم...دوست داشتم تو رویایی ترین شرایط ازم درخواست ازدواج کنه...خلاصه فانتزیای زیادی داشتم... اما می تونم این رویاها رو تو زندگیم بپاشم و با صبر و لذت منتظر رشد و بزرگ شدنش باشم تا بزگتر شه تا بیشتر و بیشتر شه...آره عشق و معنی می کنم بعد از ازدواج...عشق بعد از ازدواج...می دونم که آرشامم الان عاشق دلباخته من نیست...شاید اونم به عشق بعد از ازدواج دلخوشه آره احتمالش زیاده...چون اون بود که فرصت می خواست؟ ولی گفت می خواد به من فرصت بده...یعنی اون عاشقمه ؟ واسه همین درکم کرد و از ترسم گفت؟ شایدم عااشق نباشه و اصلا براش مم نباشه... وااای نکنه مثل شوهر زندایی مامانم باشه من و فقط واسه کاراش بخواد و ازم بخواد که تند تند بچه تولید کنیم...نکنه فقط یکی و می خواد برای ارضای تمایلاتش... از فکر اومدم بیرون و تو آینه دستشویی که الان دو ساعته بهش خیره شدم نگاه کردم...نی نی چشمام فریادی از استرس داشت... نمی دونم چرا انقدر می ترسم...دوستم می گفت طبیعیه...به آرامش دعوتم می کرد... می گفت پسری که ازش حرف میزنم شاید فقط کمی خشن باشه و بهتره اینجور موقع بع امتیازاش نگاه کنم...آره من الان نمی ترسم از زندگی مشترک هیچ ترسی ندارم...آره ندارم...چرا ولی دارم... یه نگاه به قسمت اصلی انداختم همونجایی که می گن بهترین جا برای تخلیه شدن و البته فکر کردنه...نیاز داشتم دوباره بشینم و فکر کنم اینجوری ایستاده خسته شدم...کاش یه صندلی اینجا میزاشتیم... دستشوئیه دیگه حالا هر قسمتش که نشستی...
مامان زد به در و صدام کرد...
مامان: ساناز مامان اون تو چی کار می کنی بیا بیرون ببینم...
من: صحبتاتون تموم شد؟
مامان: آره بیا بیرون...
من در و باز کردم و رفتم بیرون...مامان کمی رفت عقبتر و یکم نگام کرد...بعد یهو اومد بغلم کرد و زد زیر گریه...
مامان:ای خدا چه جوری از گل دختر م جدا شم...من نمیزارم ببرنت دخترم خانم شد داره میره سر زندگیش...نه دخترم و نمی دم...
ای خدا!!!! تا همین دیروز همین مامان خانمی با بیل و کلنگ بهم می گفت بیا برو از خونه من بیرون...می خوام نوه هام و ببینم حالا میگه اجازه نمیدم...
مامان و از خودم جدا کردم و گفتم : مامان جان گریه کردن نداره...اولا که هنوز نرفتم ...دوام حالا کو تا عروسی من سوما من هر روز میام بهت سر میزنم.... بهشون جوابم و گفتی؟
مامان: نه مادر یه وقت هر روز نیای اینجاها دختر که ازدواج کرد دیگه اول شوهر و بچه هاش بعد پدر و مادرش اوونا واجبترن....من پدرت و دارم ...آره امروز غروب میان برای صحبتای آخر...
من:ای بابا آدم نمی دونه به کدوم ساز این مامان خانمی برقصه...یه باز می گه هر روز بیا حالا که من می گم میام ضایع می کنه میگه هر روز نیا...!!! خوب خدا رو شکر خانواده عجله ها هستن اینا که...مگه دنبالشون کردن...
مامان: خوب ما هنوز راجع به خیلی چیزا حرف نزدیم...
من: مامان من چی بپوشم؟
یهو با این حرفم جفتمون زدیم زیر خنده... همیشه یه چی می شد من از مامانم این و میپرسیدم و مامانمم یاد سریال خانه به دوش میفتاد که دختره از همین سوال و از مامانش می پرسید و مامانشم از عصبانیت به لباسای تنش اشاره می کرد و می گفت : این و بپوش...درد بپوش...
بعد از کمی خنده رفتمر تو اتاق یه دست لباس آماده کردم...که دیگه با خودم درگیری نداشته باشم...
و بعد رفتم کمی درس بخونم اما مگه ذهنم متمرکز میشد؟ آخرم جمش کردم گذاشتم کنار و رفتم سراخ لباسایی که گذاشته بود وقتی نامزد کردم جلو نامزدم بپوشم...همشون لباسایی بود که باز بهم کادو داده بودن یا خودم تو مترو و خیابون دیده بودم و خریده بودمشون... همشون و با هم ست کرده بودم و تو مشماهای جدا گذاشته بودم...اولین مشما یه نیم تنه مشکی بود با یه دامن لیمویی ...این دامن و پارسال خالم برام خریده بود و منم یه مدت بهد این نیم تنه و براش خریدم خیلی ناز بودن... دامنش خیلی کوتا بود... خالم می گفت فروشندش گفت لباس می تونی باهاش لباس زیر بپوشی اما باید لام... باشه...یا اینکه اصلا نپوشی... لبام و گاز گرفتم...یعنی من روم میشه بپوشم؟الان دارم خجالت می کشم...خوب زشته دیگه...
مامان صدا کرد مجبور شدم دوباره بزارم تو کارتون و دیدن بقیه لباسام رو رو موکول کنم واسه بعد...همیشه کلی آرزوهای خوشتل تو ذهنم داشتم امیدوارم شریک زندگیم مثل من باشه از یه جنس باشیم تا با هم یه زندگی قشنگ بسازیم...


*****

میوه هایی رو که بابا آورد با کمک مامان شستم و بعد از خشک کردنشون با دستما چیدمشون تو میوه خوری...بعد شیرینیا و بعدم شکلات خوری و پرکردم... همه رو چیدم سر عسلی مامان داشت کاراش و انجام میداد...می دونستیم 7 میان خوب حتما شام نخوردن واسه همین بابا سفارش داده بود سر ساعت 9 برامون غذا بیارن...مامان همه کاراش و با کمک من و بابا انجام داده بود ...حتی سینی چای با لیواناشم آماده بود ...اما باز از این سر آشپزخونه میرفت اینور و از اونور میومد این یکی ور...همیشه همین بود وقتی مهمون داشتیم مامان کم هول میشد ...اگه هم بهش می گفتیم ناراحت میشد وتا چند ساعت غر میزد که از زندگی خبر نداری بزار خودت بری سر خونه زندگیت می فهمی چی می گم و و و...
رفتم تو اتاق خودمم آماده شم...یه نگاه به کت و دامنی که آماده کردم انداختم...قشنگ بود... کت سفید مشکی و یه دامن بلند و راسته که به رنگ مشکی بود و یه کمر بند از رنگ و شکل پارچه کتش داشت ولی با جنس محکم تر با صندلای مشکیم.. الان مامان ببینه چی انتخاب کردم میگه دختر باز تو رنگ مشکی انتخاب کردی
اخه امروز که بله برونته... امروز میشد بله برونم...؟آره دیگه..حرفای آخر و نشون کردن...کسی رو دعوت نکردیم... مگه بله برون برای آشنایی دو طرف نیست؟ چرا ساناز جان برای آشنایی دو طرف اما تو گفتی می خوام بله برون خودمونی باشیم...گفتی می خوای جشن عقد مفصل...ساناز مفصل؟ بابات از پسش بر میاد؟
آره چرا نیاد؟
بعدش چی؟ دستتون خالی میشه...فکر جهیزیت؟ فکر خریدای دیگه هستی؟ تو کم کم 20 ملیون شایدم بیشتر جهیزیه بخوای...می تونی همه چی داشته باشی ساده اما شیک...مردم میان می خورن میرن ...حتی اگه بهترین جشنم بگیری باز ایراد تو کارت هست فکر باباتم باش...هر چند که می دونم تو ملاحضه هم بکنب با بابات برای یدونه دخترش کم نمیزاره...
یه نگاه به دور و ورم انداختم...من با کی حرف میزدم؟ باز این خانم وجدان سرک کشیده بود... اما همچین بیراه هم نمی گفتا...اما من همیشه تو رویاهام یه نامزدی خیلی رویایی تو یه باغ خیلی رویایی تر داشتم...
یه هر چی خدا بخواد گفتم سیستمم و روشن کردم و آهنگای همه پوشه هام و باهم گرفتم و همگی و پلی کردم هر چی اومد مهم نیست... مهم اینه که تا من آماده شم این یه چی بخونه...
رفتم نشستم و لوازم آرایشم و پهن کردم رو زمین...آرایش چه رنگی قشنگ میشه؟ اها خوب مشکی صدفی خیلی به لباسم میاد یه هاله آبی هم زیر همشون میدم که زیاد مشخص نمی کنه...فقط نماش بیشتر میشه...
آهنگ شروع کرد به خوندن...وااای عاشقتم ... داریوش...من میمیرم براششش...

شعله زد عشق و من از نو ، نو شدم

پر شدم از عشق تو مملو شدم...

کرم و پنکک مخصوص پشت چشمم و زدم و مشغول کشیدن سایه شدم...

شوق شیدایی مرا از من گرفت
من به خود برگشتم از تو، تو شدم...
آه با تو من چه رعنا میشوم

آه از تو من چه زیبا میشوم

عطر لبخند خدا می گیرم و
شکل آواز پرییییییی ها میشوم...

یه نگاه به سایه هام انداختم عالی شده بودن... می خوام مژه بزارم... یه نگاه به ساعت انداختم یه ربع دیگه میان....تند تند یه میلیمتر از اینور مژه مصنوعیام یه میلی هم از اونورشون قیچی کردم و یکیش و چسب زدم و بردم سمت چشم که بچسبونم...

با تو من هم جامه ی شب می شوم
هم تپش با گر گر تب میشوم
با تو من ، همبستر گلبرگها
از شکفتن ها ، لبالب می شوم
آه هستی جز تمنای تو نیست
آه لذت جز تماشای تو نیست

اینم از مژه هام...یه خط چشم نازک هم پشت چشمم و یه ریمل سطحی که مژه های خودم و به مصنوعیا بچشبونه شب شبیه میمون شبگرد هندی نشم...بعدم کرم اصلی و کمی پنکک... رژگونه صورتییم..رژ لب صورتی-سرخابی کمرنگ و در آخر هم اثبات کننده...
هه آخیش تموم شد... مثل دیوونه ها کامپیوتر و با دکمه کیس خاموش کردم...اوخی بیچاره داریوش بمیرم...
بعد رفتم دستم و شستم که لباسای نازم کثیف نشه...لباسام و پوشیدم... وای اینار و از دو سال پس تاحالا که خریدم یه بارم نپوشیدم خیلی بهم میاد ... به آینه نگاه کردم و یه بوس واسه خودم فرستادم... مثل دفعه پیش از کل موهام یه تیکش رو ریختم بیروون اندفعه جای اینکه با کش بالا ببندم با کلیپس بستم که وقتی شالم و انداختم سرم خیلی قشنگ شده بود انگاری که مثل ملکه ها شده بودم!!!! یه کم جلوی آینه از خودم تعریف کردم و گفتم این خوشگله کیه آخ قربونش و یه بوس و یه چشمک... و بعد برگشتم برم بیرون...که دیدم مامان و بابا دارن نگام می کننن....
هیییییییم... وای خدا الان می گن دختره از خداش بود بره آبروم رفت...
مامان گفت: واااااااا... خجالت بکش دختر و بعد رفت...
اما بابا با خنده اومد و پیشونیم و بوسید گفت زنده باشی دخترم ایشاالله همیشه شاد باشی... نگاش کردم چشماش خیس بود انگار آمادست که بزنه زیر گریه... بابام خیلی بهم وابستست...منم همینطور جونم میره واسه بابام... بابا از اتاق رفت بیرون...یه نگاه دیگه تو آینه انداختم و همینجور که داشتم خودم و تو آینه نگاه می کردم با دستم به خودم گفتم خاک بر سرت بی آبرو... چشمم افتاد به دو تا النگوی طلا سفیدم... شالم و باز کردم... گردنبند و گوشوارمم بودن...اونا هم طلا سفیدن...من طلا سفید بیشتر دوست دارم...یه فکری کردم... شاید خمصانه بود اما خیلی بی رحمی نمی کنم...دو طرفست...دو تا النگوم و به زور هر چی بود بدون اینکه مامان بابا بفهمن درآوردم حالا بعدا بهشون می گم... این دو تا باشه...که مامان اینا دیگه سر عقد خرج کادو به من نداشته باشن... یکیش عقد یکیش عروسی...تو این گرونی طلا اینا حدودا 700 تومن می ارزه...اینجوری به بابا هم فشار نمیاد...
رفتم پشت پنجره... ووووووییییی خدا این دو تا عروسک اومدن... نگاه کن کل محل دارن خودش و عروسکش و با هم قورت میدن...اوه انا هم خوبه چهرش معلوم نیست...پدر مادرشم هر چی... حتما خوبن دیگه دوباره با چشمام یه دور تو محل زدم از چیزی که دیدم نزدیک بود پهن شم رو زمین و قاه قاه بخندم... کی از پسرا وسط کوچه داشت به ماشین آرشام نگاه می کرد و متوجه نشد یه ماشین پیچیده تو محل اون ماشین یه بوق بلند زد که پسره خرس کنده قالب تهی کرد و از ترس 500 متر پرید هوا... !!!
آرشام خند کوتاهی کرد و بعد از گرفتن گل از آنا اومد سمت درمون...وای خدا چه کت شلوار گوگولیش کرده بود....چقدر بهش میومد...اما من دوست دارم...آرشام جووونم همیشه تیشرت بپوشه و اون بازوهای خواستنیش و بریزه بیرون...
ای خاک دو عالم تو سرت دختره هیز...

با صدای زنگ در رفتم تو پزیرایی و نشستم رو مبل و منتظر شدم که بیان بالا...





ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:






دوست جونیا نقد یادتون نره:-2-14-:


اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
قسمت دهم





تا بیان بالا ضبط و روشن کردم و صدار و انداختم تو بانندای کوچیک تر...آهنگ شادی و که آماده کردم بودم و چند تا ی اولش چند تا آهنگ لایت بود و گذاشتم ... و کمی کمش کردم که صداش نه تنها مزاحم نبود بلکه موقع حرف زدنم باعث آرامش میشد...

...................................


اومدن و بعد از حرفای پیش پا افتاده رفتن سر اصل مطلب البته آقای زمانی بود که اصل مطلب و شروع کرد نمی دونم چرا از پنجره نگاه می کردم ، این آقای دوست داشتنی و ندیدم من و یاد پدر بزرگم می نداخت... آها یادم اومد اونور تر از آرشام اینا ایستاده بود من رفتم پای پنجره از ماشین پیاده شده بود و من فکر نمی کردم که با آرشام اینا باشه...
بعد فهمیدم که امروز هماهنگ شده بود عاقد بیارن که بین ما صیغه خونده بشه تا ما راحت بریم دنبال کارامون... ای بابا اخه مگه عهد قرقره میرزاست؟ نیاز به صیغه نبود نمی خواستیم همدیگرو بخوریم که...دقت کردین؟ من انقدر حساب شدم که کاملا مطلع بودم امروز می خواییم صیغه شیم!!!
خلاصه حرفا زده شد...چونه زدن در کار نبود هر چی بابام و مامانم می گفتن خیلی راحت از جانب خانواده آرشام پذیرفته میشد تازه اصلاحشم می کردن..بابا گفت هزار تا سکه اما ...بابای آرشام با گفتن اینکه می خوام مهر عروسم به تاریخ تولدش یعنی 1365 سکه باشه لبخند و رضایت و به چهره مامان و بابا آورد... پول؟ یعنی انقدر مهمه؟ این چقدر بد که آدمایی که سطح متوسطی دارن همه چیرو تو پول می بینن...خنده...خوشبختی...دل خوش...
اما بابا بود که می گفت مهریه و کی داده و کی گرفته نیاز نیست...که آرشام گفت: من می تونم بدم...یه چیزی باید باشه در حد توانم.... که هست...اگه قراره همسر من باشه...همه زندگیم به پاشه...مهریه که چیزی نیست...
کمی خجالت زده شدم...
باز مامان و بابا بودن که احساس کردم خیلی خوشحالن و یه نفس راحت کشیدن...اندفعه به خاطر پول نبود...منم خوشحال شدم...یه مرد همیشه باید زنش و بزرگ کنه...
هه باز من جو زده محیط شدم خوبه هوز شوووورم نشده...اما خوب میشه دیگه...اما چه شوووری؟ شوهری که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم.. کی بود می گفت زندگی بی عشق نمیشه؟ من؟ حالا من می خوام زندگیم و بی عشق شروع کنم؟
با صدای بابای آرشام به خودم اومدم که گفتم نظر خودت چیه دخترم؟..
. چه عجب فهمیدن منم هستم...آرشام خجالت کشید>؟ نه عهد دقیانوس نیست که خجالت بکشه... پس بزار منم راحت بگم...سرم و بالا گرفتم و گفتم: برای من مهریه و سکه خیلی مهم نیست... هر چی پدرم و مادر صلاح بدونن ...اما من دوست دارم به سال تولدم گل رز سیاه مهریم باشه و هر سال سالگرد ازدواجم یه تعدادی از اون بهم داده شه... خوب یکی از خواسته های همیشگیم بوده...
و بعد دوباره سرم و انداختم پایین...کمی خجالت زده و معذب شدم...نمی دونم چرا؟ حرف خاصی نزدم...اما نمی دونم چرا گرمم شد...
آرشام بود که جواب داد: هر همسری، گلِ عشق و هدیه ی جونش می کنه... ایده ی قشنگبه و من قبولش دارم و بهش احترام میزارم...
نفسم سنگین شد تو راه گلوم موند... نزدیک بود سکته بزنم...این حرف تو تو جمع زدی الان؟ اخه آرشام جان خوبه چند صد سال دوست نبودیم؟ یعنی می خوای بگی تو عاشقی؟ یعنی من جونتم؟؟؟
بابای آرشام خندید و چند تا آروم زد پشتت...فکر کنم آرشامم کمی از حرفش هنگ کرد چون بر عکس دفعات قبل که سرشو بالا نگه می داشت سرش و انداخت پایین...اوخی نازی جو جو حتما خجالت کشید...
دوباره با حرف آنا که گفت واااای چه رویایی!!!! و بابای آرشام که گفت دیگه چی دخترم به خودم اومدم و گفتم هیچی...
بحثای دیگه ای شد و هر کدوم خیلی سریع خاتمه پیدا می کرد...می خواستم راجع به شرط ضمن عقد حرف بزنم اما تو جمع درست نبود کاش تو اون قرارا صحبت میشد... بیخیال تو دوران صیغه هم یه فرصتِ برای شناخت بیشتر اونموقه باهاش حرف میزنم...
جهیزیه؟ سر جهیزیه چقدر بحث کردن!!! بابای آرشام میگه ، عروسم هیچی نباید بیاره...مامانشم بلاخره کمی بلبل تر شد و گفت : اصلا عروسم نباید جهیزیه بیاره... ما رسم نداریم...نمی دونم واقعا رسم نداشتن یا فکر می کردن می خوام اثاثای بنجل ببرم اینجوری گفتن...هر چی بود بلاخره بعد از اصرارایی که اطرف اونا میشد و همینطور انکار از طرف ما...حرف اونا رفت بالا و مدال به گردنش انداخته شد... و بحثای مختلفی اومد وسط...
حرفا تموم شد... دیگه حرفی نبود که آنا بلند شد گفت : وااای بلاخره حرفا تموم شد از اول تاحالا دارم له له میزنم برای یه آهنگ...
کنترل ضبط و از روی صندلی کنارش برداشت و آهنگ که حالا لایتاش گذشته بود و رسید به آهنگای شادش زیاد کرد...خاک تو سرم خودمم نمی دونم چرا این آهنگ و رایت کرده بودم الان می گن دختره از خداش بود......
اینجاش بود که عطا گفت:

دوماد حلقه رو دستش کن، گلوبند گردنش کن
دوماد عاشقونه امشب ببوس و بغلش کن

آرشام سرش و بالا کرد و نگام کرد از خجالت سرم و انداختم پایین ...همه خندیدن و بابای آرشام بود که گفت زنده باشی دخترم...
منم آروم که مطمئن نیستم شنیده باشن گفتم: دوستم این سی دیو زده... حداقل دوستم اونجا نبود اگه بودم به اندازه من تحت فشار نبود...
آنا با اشاره مامانش آهنگ و زد اول انگار ازاول داشت به جای حرفای ما به آهنگ گوش میداد ...جای همه آهنگار و میدونست...زد رو آهنگای لایت و آروم کمش کرد... مامانش پاشد اومد سمتم نشست کنارم رو مبل... آنا دوربین فیلمبرداریشون و از تو کیف مخصوصش درآورد و شروع کرد به فیلم گرفتن... مامانش اومد نزدیکم و بوسم کرد ... حلقه رو انداخت تو دستم و داشت بلند بلند حرف میزد و از خوشحالیش و آرزوهاش واسه ما حرف میزد اما من حواسم رفت به آرشام که قرصی از باباش گرفت و با شربت روی میز خورد... دیگه حواسم به جایی نبود...یعنی میگرن داره؟ یعنی سرما خورده؟ خدایا من چکار کنم...دوباره استرس و شک و دودلی... وقتی به خودم اومدم که مامان آرشام دست آرشام و گرفت و نشوند کنار من و همه دست زدند...زیاد تو خودم نبودم...
آقای رفیعی ( عاقد) گفت: قبل ازینکه صیغه جاری شه یه مهیه ای برای عروس خانم در نظر بگیرین و این مهریه یاالان یا وقتی که جش و به عقد دائم میده باید داده شه...
مادر آرشام با باز کردن یه باکس و گذاشتنش رو میز و گفتن یه سرویس جواهر قابل عروسم و نداره...به سرویس نگاه کردم همیشه قیمت طلاهارو کمتر از اون چیزی که می ارزیدن تخمین می زدم... الان فکر کنم این جواهر کم کم 20 ملیون باشه...حواسم و پرت اون نکردم...ناخوآگاه میرفتم تو فکر...فکر آرشام... شوهرم میشه؟ آره دیگه به قول فاطی که میگه هم مزه ی هر لحظه!!!! همیشه همدم و غمخوار من... شریک زندگیم...کسی که دوست دارم بغلش کنم...دوست دارم طعم بغل کردنش با عشق و لذت و هوسی که فقط رو منه باشه..این خیلی مزه میده پر از حس و خیاله...نکنه تو آغوش هم باشیم فقط با یه هوس مزخرف؟؟ نه امکان نداره...خودم زندگیم و میسازم...
یکی از درونم داد میزد تو که دچار شک و تردیدی چرا بله دادی؟
بهتر بود بیام بیرون تو خودم بودن الان زیاد درست نبود...شاید بعدا بفهم اشتباه کردم و دیگه این روزا جبران نشه ...دارم الکی شک به دلم راه میدم... حتما میگرن داره...حالتاش به میگرن هم شبیه...
عاقد بود که می گفت وکیلم و آنا بود که جواب میداد..!!!
عاقد بعد خوندن آیه و این چیزا می گفت وکیلم؟
آنا: عروس رفته گل بچینه شهرداری گرفتتش...
عاقد دوباره کلی حرف میزد و می گفت: وکیلم؟
آنا: عروس رفته گلاب بیاره...
عاقد: وکیلم؟
آنا اومد بگه عروس رفته ...دیدم که مامانش بهش گفت ساکت شو بزار بله بگه دیگه...اما آنا دووم نیاورد گفت: حداقل بزار این یکی و بگم:
آنا: عروس زیر لفظی می خواد...
همه خندیدن و دو باره مادر شوهرم اومد سمتم بوسم کرد و گردنبندی با اسم آرشام انداخت گردنم...ایشششش خوب چی میشد اسم خودم باشه؟
خودخواه نباش ساناز... از الان باید به خودت نزدیکش کنی...حداقل اگه می خوای مثل زندایی مامانت نشی باید برای ساختن زندگیت تلاش کنی... !!!
اوهوم حتما...
با تموم شدن صدای عاقد قبلتُ یا همون بله خودمون و دادم و بعدم آرشام... و بعدش آرشام در گوشم گفت خوشحالم که رو پیشنهادم فکر کردی و باعث شد بله بدی...
هه این و چه خوش خیاله...چقدر بچه گانه فکر می کنه...یعنی خودش می تونست رو پیشنهادی که داده بود بمونه...من که شک دارم... مردا شاید هوسشون با 35 درصد اختلاف از زنا کمتر باشه و شاید زنا هات تر باشن...اما این کنترل کمِ مرداست که همیشه کار دستشون میده...شونه انداختم بالا و با لبخند به آرشام گفتم...
من: من راجع به شما به عنوان همسر آینده فکر کردم و جواب دادم و اصلا اون پینهادتون و نشنیده گرفتم... امیدوارم با هم بتونیم یه زندگی قشنگ که آرزوی هر دختری هست و همینطور می تونه آرزوی یه پسرم باشه رو بسازیم...
آرشام با بهت بهم نگاه کرد... منم بهش لبخند زدم...این لبخند پر از آرامشم یعنی من می خوام یه زندگی پر از آرامش داشته باشم... عاقد رفت و ما هم حواسمون به حرفا گرم شد...یه مراسم ساده که حالا داشتن راجع به تاریخ و اینطور چیزا حرف میزدن...سه ماه نامزدی یعنی عروس من افتاد برای اواخر شهریور...
حواسم رفت به دستم که قفل شد تو دستای من بهش نگاه کردم ...بهم لبخند زد و دستم و گذاشت رو پاش و دستش و گذاشت رو دستم... و به جمع نگاه کرد...منم مطیع اون نگاه کردم...
که آنا یه لبخند پر از شیطنت و بعدم یه چشمک مهمونم کرد...





ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۴۱ بعد از ظهر
http://www.p30up.ir/file/xym468zi5lh98tgjl8qt.gifقسمت یازدهمhttp://www.p30up.ir/file/xym468zi5lh98tgjl8qt.gif

فصل دوم



پوف ای بابا آقایِ آرشام بیا بیرم...واسه امروز بسه ...من خسته شدم...
آرشام که جلوتر از من راه میرفت اومد عقب و دستم و گرفت...من و به خودش نزدیک کرد جوری که شونه هامون چسبیده بود به هم...
آرشام: این آقای که هی می گی حکمش چیه؟
ای بابا روم نمیشه بعد از یه روز صیغه شدن هی بهش بگم آررررشاااااااااااام...خو زشته بزار یه روز بگزره بعد اون رومم نشون بدم و ناز کنم!!!!
دستم و محکم تر گرفت که جواب بدم...
من: هیچی دیگه ایینجور که شما می پرسی حکمش ، حبسِ ابدِ...
آرشام خندید و آزادم کرد و گفت دیگه آقا به اسم من اضافه نکن... در ضمت مگه چند ساعته بیرونیم که انقدر آخ و اوخ راه انداختی...عزیزم تحمل داشته باش...
دنبالش رفتم ... مردم یه شکلی نگامون می کردن خوب حقم دارن اینجا ایرانه وسط خیابون نباید همدیگرو بغل کنیم که...چون ذهنشون خدایی نکرده نمیره به این سمت که شاید ،فقط یک درصد اینا زن و شوهرن...!!!! یا من مرد و زن باز می کنن که داره دختر مردم و از راه بدر می کنه...یا زن و خراب می کنن که داره مردِ مردم و می دزده و در آخر به این نتیجه می رسن که هر دو خرابکارن!!!!
پوووففف از صبح داریم دور خودمون میچرخیم...آزمایشگاه که رفتیم آزمایش خون و دستشویی شماره 1 و...بماند و بعدشم که خجالت و آب شدن بنده بعد از کلاس آموزش کارای خاک تو سری...که هر چند تا آخرش نموندم و اومدم بیرون خوب من خیلی بیشتر ازین چیزایی که می خواست بگه حالیم بود...بعدم متاسفانه خدایا گوشات و بگیر خجالت زده نشم...من یه سری داستانم تحت تاثیر حرفای دوستام خوندم اما خوب بعد پشیمون شدم دیگه ازن کارا نکردم...می خواستم بگم کمی تا قسمتی یه چیزایی خوندم...هرچند کتابایی هم از امام علی و حضرت محمد هست...اون واقعا آموزنده بودن...رفتم بیرون دیدم آرشامم بیرون نشسته...بهش گفتم ا بیرونی؟؟ خوب می گفتی منم بیام...گفتش که : تازه اومدم...من به این آموزشا نیاز ندارم گفتم شاید به در تو بخوره...وا خاک به سرم پسر مردم چه پررو شد...اما بماند که احساس می کنم کمی تا قسمتی اوضای برخوردش با من ابری شده...یعنی روش وا شده...دیگه مظلوم نمایی نمی کنه...راحتم حرف میزنه..منم تصمیم گرفتم دیگه خجالت نکشم و اون روی شیطون و پروم و نشون بدم...
و راه افتادیم به سمت تهران...
رسیدیم تهران و تو ماشین خیلی با هم حرف نزدیم ...فقط احساس می کنم هر چی می گم دوست داره بر عکسش و انجام بده خدا کنه کمی لجباز باشه کل کلمون زیاد باشه من زندگی بی هیجان دوست ندارم... کل کل کردن و دوست دارم...که ححالللشو بگیرم...
ماشین و پارک کردیم و رفتیم سمت پاساژی که ادرس دادم ...
همینجور داشتیم میرفتیم که یهو آرشام برگشت سمت من و با اخم نگام کرد
آرشام: به چی می خندی..
من: چیز خاصی نیست فقط خوشحالم...
سرش و برگردوند و به یه جا نگاه کرد رد نگاش و گرفتم دیدم به یه سر که روبه روی ما یکم جلوتر در مغاززه وایساده نگاهم می کنه...وااا خل و دیوونه حتما فکر کرده من برای این می خندم...بیخیال...
دستم و گرفت و تند تر رد شدیم...
آخیش بلاخره رسیدیم بازار قائم...تو کل عمرم یه بار اومدم اینجا ... اونم چند وقت پیش با بچه های دانشگاه اومدیم امامزاده یه سری هم اومدیم اینجا... وااای بازار تره بارش که عاالی بود...یه چیزایی داشت...بادمجون داشت قد ناخن شصت پام...پرتقالالی چینی که هر کدوم قد این گوجه آلبالوییا بودن منم از همشون تست کردم آخه تست کردن آزاد بود...پرتقالاش و باید با پست می خوردی ...خیلی باحال بود جاتون خالی... بعدم با بچه ها رفتین کل پاساژ و متر کردیم و منم حسرت وسیله هاش و خوردم...تازه از یه شال خوشم اومد رفتم بخرمش...گفت قیمتش 70 هزار تومنه من بی سواتم فکر می کردم پشت ویترین به ریال نوشته!!!...منم همینجور که تو شوک بودم گفتم برم یه دور بزنم بر می گردم... !!!
بعد از اونم که دیگه نیومدم... یاد آوری اونروز و شیطنتامون یه لبخند میشونه رو لبام...
وایییی این آرشام چه بد نگاه می کنه منم که همش می رم تو فکر...
قدمام و سریعتر کردم و خودم و بهش رسوندم...
کل پاساژ و گشتم...دوباره یه دور دیگه هم زدم...یه دور دیگه هم زدم دور هم باشیم...
آرشام: ساناز بیا برو یکی از همینا رو بخر بابا الان سه ساعته تمام این طبقات و دور زدیم و میلیمتری اندازه گرفتیم... یعنی واقعا بین این همه لباسای مارک و تک چیزی پسند نکردی؟
من: باور کن خیلی سخته همش قشنگن..
آرشام: خوب دو سه مدل بخر تا روز جشن یکیش و انتخاب کن...
اوه این و چه دل خجسته ای داره...خوب پولت اضافه کرده بده من نامزدیم و مفصل تر بگیرم...
چیزی بهش نگفتم و رفتم سمت لباسی که از اول چشمم و گرفته بود و به نظرم از همه شیک تر بود... دوخت ایرانم نبود...خیلی به دلم نشست...رفتم سمتش...آرشامم پست سرم اومد ...کمی از پشت ویترین به پیراهن نگاه کردم...
آرشام: آره قشنگه منم دوسش دارم بریم بپوشش.
حالا کی از این نظر خواست تو این گرونی...
رفتم داخل و بعد از یه دور دیدن ژورنال با تصمیم نهایی گفتم اون لباس و می خوام...با کلی دردسر از توویترین و تلق و هزار جور چیز دیگه که من از اون بیرون اصلا متوجهشون نشده بودم درش آوردن...حالا انگار ملکه انگلیسِ 500 جور وسیله دورش بود...خلاصه از 7 خان رستم گذشتن و لباس و در آوردن واقعا چیز تکی بود... هر جور که توصیفش کنم باز شاید نتونم منظورم و از دوخت و مدل جیملِ این لباس بگم... امیدوارم بشه حرفای فامیل و تحمل کرد...در دهن مردم و نمیشه بست...الان می خوان بگن آره دختر سعید (بابام) دهاتی بود آدم شده و هزار جور چیز دیگه... دست آرشام اومد رو بازوم... نگاه خیرم و حواس پرتم و دادم به آرشام...
آرشام: برو بپوشش...همین عالیه...امیدوارم سایزت باشه...
من: اگه سایزم نبود که لباس و از تو گنجینشون در نمی آوردن...یه لبخند زد...منم با به دختر جوونتر که از اون پشت اومده بود رفتم...اونور یه اتاق حدودا 40 متری بود که چند دست لباسم اونجا بود و یه دیوار کلش آینه قدی بود... یه دست مبل 4 نفره هم چیده شده بود... رو عسلی هم وسایل پذیرایی کامل بود... دختره در یه اتاق و باز کرد...اوووووو چه خبره اینجا اتاق در اتاق الان من و از همین اتاقا می برن ایالت متحده ی امریکا که... لباسام و در آوردم دختره هم که تصمیم نداشت بره سرش و با زیپ و سگگ لباسم گرم کرده بود... انگار می خوام لباسشون رو بزدم...
دختره: کفشتم درار...سوتینتم درار خودش کاپ داره... نیازی هم به ژله ای نیست اگه پسندت شد...اونروز هیچی نبند...
پوفی کشیم و زیر نگاه خیره اون دختر سوتینمم در آوردم...خجالتم نمی کشه به جان خودم که اگه این پسر بود الان من اینجا در خطر بودم... اومد نزدیکم .
دختر: واای چقدر پوستت صافه...من نمی دونم چرا همش رو کمرم جوش میزنم...
من: برو دکتر قابل درمانه...
دختر:جدا؟ هر چی به مامانم می گم میگه منم همینطور بودم به مرور کمتر میشه اما هنوزم لکه های جوشای کمرش مونده...
من: برو دکتر جلو گیری کن...واسه جای لکه ها هم بهت دارو میده...
دختر...آره حتما باید برم...
دستم و بردم بالا که موم و بدم کنار ...
دختر: وایییی چقدر سینه هات نازه چقدرم سفته...گرد و رو به بالا...خوش به حال خودت و شوهرت باهم...
وای خدا این دختره چقدر پروواِ...الان به یه جا دیگمونم دست میزنه... داشتم دیگه کم کم خیلی خجالت می کشیدم...
فقط یه لبخند مصنوعی زدم و چیزی نگفتم...اونم کمکم کرد لباسم و بپوشم...
لباس و پوشید م یه صندل برام آورد اونم پوشیدم...بدون هماهنگی یهو دست انداخت کشم و کشید که خیلی نزدیک بود جیغم بره هوا...چشام پر از اشک شد...دختره وحشیه چقدر...
دختر: ای وایی دردت اومد ببخشید...
زهر مار زده ناکارم کرده میگه ببخشید...هیف که دلم نمیاد از کار بی کارت کنم ...وگرنه می گم این پشت به مشتریا دست درازی می کنی آخرشم تصادفیشون می کنی...
دستم و گرفت و گفت:
دختر: خوب عزیزم بیا بیرون تو آینه ها ببین چطوره...رفتم بیرون اِ آرشام کی اومد اینجا... داشت آبمیوه می خورد...من و که دید آبمیوه و گذاشت پایین و نگام کرد...نمی دونم بگم.. شکه شده بود؟تو بهت بود؟ چی بود؟ اما بعد از چند ثانیه به خودش اومد و گفت عالیه خیلی قشنگه...واسه تن تو دوختنش...
یه لبخند بهش زدم و رفتم سمت آینه...
واییی واقعا خیلی قشنگ بود...شاید بگین اغراقِ... اما عااااالی بود... محشر بود...تکِ تک... رنگ سبز آبی تیره لباس که باز نمی تونم دقیق بگم سبز آبیه یا نه، واقعا به پوست سفیدم میومد...تا روی کمرم تنگ بود و بقیش یه دوخت پرنسسی داشت...مدلش دکلته بود از جلو تا جایی که دوخت پرنسسی داشت همش کار شده بود...از پشت هم تا پایینتر از جایی که بند سوتین می مونه خالی بود ...برگشتم داشتم از نیم رخ خودم و نگاه می کردم که دختره دست گذاشت جایی که بند سوتین می مونه گفت...
دختر: اینجا یه تتو مخصوص داره یادتون باشه از سمیرا جون بگیرینش...ترکیبی از مشکی و رنگ لباستونه... و بعد با یه ذوق گفت واقعا که عااالیه...
آرشام بلند شد اومد سمتم کل مواهم که دورم ریخته بود جمع کرد انداخت پشت یه بوسه به پیشونیم رد ...و با گفتن خانمم همین قشنگه... رفت بیرون...
و دختره هم بعد کلی تعریف از من و آرشام من و برد تو اتاقه که لباسم و در بیارم...
لباس و عوض کردم رفتم پبیرون...
سمیرا: عزیزم این تاجشه... جنسش عااایه خیالت راحت چیزیش نمیشه...
تاتوش هم می خوای؟
من: موقته ؟ چند وقت می مونه...
سمیرا خیلی راحت گفت یکیش گوشه جایی که بند سوتینته می مونه...یکیشم روی سینت...بعد با خنده گفت چند تا خط کوچیکه که روی فرودگات می مونه...
ای خدا اینا چقدر بی ادبنووویه نگاه به آرشام که ته چهرش می خندید انداختم و پوف کشیدم...
من: باشه می خوام...
موقع حساب که شد...از سرم دود بلند میشد... سه ملیون لباسم... واسه یه دو تا تاتو که من تو بازار کرج همیشم یه بستش که 5 مدل تاتو داره می خرم 1500 تومن 100 هزار تومن ازمون گرفت... واسه تاجشم که معمولا با لباس حساب میشه با نهایت بی رحمی سیصد گرفت... آخرم با هزار جور منت و اینکه تخفیف بهمون داده سه ملیون و سیصد دادیم و اومدیم بیرون... واقعا چه ادمای فرصت طلبی...چه جوری از گلوشون میره پایین...
آرشام اومد بیرون و بی توجه به غرای من گفت:
آرشام: مبارکت باشه...بهترین انتخاب همین بود...
آرشام: بیا جعبه لباس بزرگه بزاریمش تو ماشین بیاییم . واسه خرید حلقه و چیزای دیگه...
تازه کت و شلوار آقا هم مونده بود...
من: تا تو بری من یه دور میزنم و کفشای مجلسیش و میبینم...
آرشام : با اخم گفت که چی بشه؟؟ با هم میریم دوباره بر می گردیم...
من: شما خیلی بد اخلاقینا من حرفی نزدم که باعث بشه اخم کنید...دنبال بحث و کل کلید؟ یه طرفش مزه نداره ها... و بعد دنبالش رفتم... نزدیکای ورودی پاساژ بودیم که دیدم نه اگه بخوام از الان به حرفش گوش بدم نمیشه که تازه حس برنده بودن بهش دست میده...بعد عادت می کنه اونوقت میشم غلام حلقه به دوشش... جلو در که رسیدم یه پله می خورد می رفتیم بیرون پاساژ... جلوتر از من بود ...خودم ویه مدلی که مثلا پام پیچ خورده کردم و گفتم: آخ آخ آخ... و بعد نشستم رو پله...
آرشام راه رفته و برگشت و گفت چی شد؟
من: وااای پام پیچ خورد نمی تونم بیام...
آرشام: پاش و تا ماشین بیا...اونجا ببینم چی شده...
من: نه نمی تونم بیام... تو برو ماشین و بیار اینجا...کلافه اینور و وانورش و نگاه کرد و گفت باشه همینجا بشینا...زود اومدم...همینکه دیگه دور شد بلند شدم و با خنده رفتم داخل پاساژ و به موبایلش زنگ زدم...
آرشام: بله؟ مشکلی پیش اومد؟
من: نه گلم نگران نشو...فقط خواستم بگم ماشن و از پارک در نیار من پام خوب شد لباس و گذاشتی ببا من تو پاساژم...
آرشام: آخرم کار خودت و کردی...اون تو چی داشت اصرار به تنها...
حرفش و قطع کرد و گفت باشه مواظب خودت باش الان میام...
خدایا این تو زندگی می خواد چه جور باشه...؟ و بعد با دلی خجسته و خنک شده رفتم تو ویترینا دنبال یه کفش واسه لباسم گشتم...





http://www.p30up.ir/file/8aqaqov7cramzaqocf3x.gifادامه دارد...http://www.p30up.ir/file/8aqaqov7cramzaqocf3x.gif




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر
http://www.p30up.ir/file/1rr5vg9osj41289u5yvj.gifقسمت دوازدهمhttp://www.p30up.ir/file/1rr5vg9osj41289u5yvj.gif





بیچاره آرشام دوساعته اون بالا وایساده من و آنا داریم اینجا آلبومای آرایشگره رو نگاه می کنیم...از صبح کلی آرایشگاه رفتیم...باب میلم نبودن...به خصوص که خودمم یه چیزایی بارم میشه... از هر کدوم می پرسم چه کرمی استفاده می کنید می گن: اول کرم زیر سازی که مارکشم نمی گن خودم که می دونم چیه...فکر کن بهترین آرایشگاه کرج یعنی لاوین از کرم 3 تومنی برای زیرسازی پوست استفاده می کنه...بهشون می گم کرم گریمتون چیه؟؟ یه سری که نمی گن یه سری هم می گن سوپر کالر... بازم فکر کن؟ چه جور دلشون میاد کرم گریم به درد نخور 4 تومنی برای عروس بزنن؟ حالا من عروسیم نیست...عقدم که هست نامزدیم که هست...اما اینجا ...الان آرایشگاه چهره به چهره ایم...از سبک کاراش خوشم اومد...چون هر آرایشگری تو یه سبکی خِبرست و سبک آرایش چهره به چهره به صورت من میاد...کرماشم که شکر خدا چندین جور کرم مختلف که می دونم عااالین بهم نشون داد...پس شد همین آرایشگاه البته ملاکم فقط کرمم نبود اما خوب مهمترین چیز آرایش بعدم شینیون دیه...آخییییش ....اینم از آرایشگام آنا هم که با من میاد...
راستی یادم رفت بگم اونروز سر پیچوندن آرشام اوضاع ابری نشد ... وقتی اومد...با چند تناز و افاده خر شد یعنی خر نشد ...دور از جون شوووورم...رفت تو بهت فکر کنم... بعدم رفتیم خریدای مونده از قبیل حلقه و کت و شلوارش و یکم طلا که نمی دونم اگه کادو واسه منه چرا جلو من خرید/ ؟!!! و بعد بقیه چیزا...
آتلیه هم که دیروز رفتیم انتخاب کردیم...چقدر گرونه هر چند که گرفتن فیلمبردار نامزدی با من بود... اما آرشام خودش تقبل کرد و نزاشت من بیعانه ای بدم... اشکال نداره خوب منم تو گرفتن باغ و بقیه مسائل کم نمیزارم...
الان ساعت سه بعد ازظهر شده دیگه ...آنا که زبونش و درومده بیرون از خستگی دستاشم می کشه رو زمبن و نفس نفس میزنه...دیگه خودتون تصور کنید می تونه چه شکلی شده باشه!!!! منم جلوی همسرم آبرو داری کردم وگرنه از آنا هم بدتر بودم... هر چند هنوز تو حیاط آرایشگاهم...وای نمی دونید چقدر قشنگه...حالا برم بیرون ببینم آرشام در چه حاله... پوف انقدر تو فکربودم نفهمیدم انا کی بیعانه داد کی اومدیم بیرون کی اسمم و نوشت و کی بهم گفت دو روز قبل برم واسه اپیلاسیون و پاکسازی و اصلاح و ابرو...حالا مگه عروسیمه؟ خودم به لطف اِپلِی دی صفا میدم دیگه...بیخیال خوب میام آرایشگاه...
من:آنا جان زودتر بیا...بیچاره آرشام...الهی همسرم چه مظلومه... حتما تاحالا گشنش شده د بیا دیگه دختر...
آنا: پوووف بابا سانی اومدم دیگه...می گم اول بریم یه چیز بخوریم...من دارم میمیرم...
من: باشه میریم و بعد در و باز کردم...
رفتیم بیرون...
اوخی به آرشام عزیزم چقدر بد گذشته... تو عروسکش نشسته... شیشه ها پایین آهنگم گذاشته ...خودم با همین دو تا چشماما دیدم داشت با چنگال کباب می چپوند تو دهنش... نچ نچ در نبود ما انقدر گشنگی کشیده که داره تلف میشخ عزیزم....
آنا تا مدل آرشام و دید پقی زد زیر خنده...
آنا: نگاه کن تر و خدا داداش ما رو داشته باش... ما نگران بودیم الان این طفلی کلافه شده... تو هی می گی کاش می گفتیم بره... هی اوخی ، الهی، کردیم براش اونوقت این نشسته عین چی می خوره...جان من سانی این ارزش داشت ما به خاطرش کلی اوخی الهی کردی؟
بیا بیا بریم خودمون یه چی بخوریم...این غذاش و خورد مارم حساب نکرد... و بعد دست من و کشید که دنبالش برم...
من: الان واسه ما هم می خره خوب...ناراحت میشه انا جان... پوووف من دختر 26 ساله در برابر این دختر کم آوردم...
با صدای بوق ماشین که صدای سیستمشم کر کننده بود برگشتیم رو به خیابون...اه اه همین و کم داشتیم...دست انا رو گرفتم با اخم گفتم بیا بریم...اونور سوار ماشین دادشت شیم ... دیدی چی شد... الان داداشت ناراحت میشه...
آنا متعجب از اخم و جزبه من هیچی نگفت و دنبالم اومد...حالا مگه این پسر میزاشت ما بریم اونور...ما میرفتیم عقب دنده عقب میومد ما می رفتیم جلو...دنده جلو میومد!!!!
بدبختی نیست؟ به آرشام نگاه کردم دیدم یا قمر تکیه داده به در عروسکش داره نگامون می کنه...عجب بی غیرتیه ها...شیطونه عجیب گیر داده می گه لطافت و بزارم کنار بزنم فک این پسره رو بیارم پایین...
من: آنا تر و خدا یه کاری کن این پسره داره آبرومون و میبره...آرشامم داره نگاه می کنه یعنی عصبیه که جلو نمیاد دیگه... بیا بریم پیاده رو تا این کنه بیخیال شه...
انا دستم و گرفت و گفت نه وایسا ببین چه کار می کنم... بعد یکم خم شد با عصبانیت گفت آقا چرا مزاحم میشی مگه خودت خواهر برادر نداری...
اونجا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم فقط آروم گفتم آنا جان خواهر مادر نه خواهر برادر...
آنا بلند گفت حالا همون بعد رو به پسره گفت همین الان از جلو چشمام خفه شو...!!!
یه لحظه من با دهن باز به انا , پسره با تعجب به آنا بعد به من و آنا هم به پسره نگاه می کرد یهو پسر زد رو فرمون شروع کرد قاه قاه قاه هار هار خندیدن آنا دست من و گرفت و با سرعت جت از پشت ماشین رد شدیم رفتیم اونور خیابون... آروم به آنا گفتم اگه خیلی بارته این و بخندون...آنا گفت غمت نباشه اینم راه میارم...بعد رفتیم ...نزدیکش...
من: سلام
آنا : سلام داداش مَنگولم چطوری>؟ تنها تنها کباب می خوری؟ حداقل بفهم تو خیابونی ...چقدر گنده گنده می خوردی...
آرشام با اخم به من نگاه کرد یه چشم غره هم رفت بعد رفت نشست پشت فرمون ...یعنی ما هم بتمرگیم که می خواد راه بیفته...ای بابا به من چه خوب اون پسره مزاحممون شد...برگشتم پشت دیدم پسره هم رفته...بدبختی نیست...بابا یکم اُپِن مایند باش وووتقصیر ما چیه... منم انقدر بدم میاد یکی بهم بی احترامی کنه...هنوز اول زندگی نشده جواب سلامم و نمیده انتظار داره برم نازشم بکشم...درم که برام باز نکرد مرده شورت و ببرن... بچه پررو... منم از لجش رفتم عقب کنار آنا نشستم...
از تو آینه یه نگاه بهم انداخت پوفی کشید و راه افتاد اصلا نگفت ارایشگاه چی شد چکار کردین... عجبا...یا مثلا می گفت خانمم...عسلم بیا جلو بشین...
بابام همیشه مامانم قهر می کنه تا مامانم نره جلو راه نمیفته ها... از حرکتش ناراحت شدم بق کردم روم و کردم سمت بیرون... چند دقیقه بعد جلو در خونمون بودیم یعنی ...نه به من ناهار داد...نه بابت رفتار زشتش عذر خواست...
تازه الانم با زبون بی زبانان داره مبگه برو پایین وگرنه پرتت می کنم... از اونجایی که خیلی زود رنجم در ماشین و باز کردم حتی با آنا هم خداحافظی نکردم چون اگه حرف میزدم گریم می گرفت...نه که بگم ضعیفما فقط زود رنجم!!! در ماشین و محکم بستم و به صدای آنا که گفت آرشام چکار کردی و پشت بندش من و صدا کرد بی توجه شدم...در آپارتمان شکر خدا مثل همیشه باز بود رفتم بالا با کلید در و باز کردم رفتم داخل...خدا رو شکر مامان اینا نیستن رفتن دنبال باغ...
ای خدا این پسره چرا بد اخلاقه انقدر...من چرا بله دادم؟ فکر کنم پشیمون شدم...آره پشیمونم...لباسام و در آوردم و حس نبود لباس بپوشم شلوارم و پیدا کردم پوشیدم اما بُلیز تنم نکردم ...نشستم رو مبل یه دل سیر گریه کردم... سهیل( دوست روانشناسم می گفت: ازدواج مسئله ایه که راجع به تصمیمی که گرفتی دچار شک و تردیدی و شک داری که انتخابت و تصمیمت و هدفت درست بوده باشه... نمی دونم...صدای چرخیدن کلید تو در میاد وای خاک عالم...الان بابا من و لخت میبینه تند تند اشکام و پاک کردم کلیپسم و برداشتم که موم و ببندم دیدم وقت نیست...مو هام و ول کردم تند گفتم :
من: بابا یه دقیقه نیا داخل من لباس تنم نیست...همینکه رسیدم در اتاق خواستم برم داخل در باز شد...
واسه یه لحظه موندم... اون من و نگاه می کرد ...چشماش ار رو شکمم اومد بالا تا رو صورتم و از رو صورتم میرفت پایین... در و بست اومد نزدیکتر... خیلی نزدیک شد که من به خودم اومدم برگشتم که برم تو اتاق در ببندم که از پشت بغلم کرد...
من: ببخشید اجازه بدید من برم لباسم و بپوشم...
جوابم و نداد فقط کلیدا از دستش افتاد من و به خودش چسبوند دستای مردونشو رو پوستم احساس کردم..
پوفی کشیدم و دوباره گفتم: آرشام جان اجازه میدی من برم تو اتاق؟
بابا خیر سرم می خواستم بگم من می خوام دوباره فکر کنم که... احساس می کردم لپام گل انداخته... داغ شده بودم و خجالت زده...
آرشام سکوت کرده بود فقط صدای نفسای غیر منظمش بود که به گوش می خورد...مو هام و که به طور شلخته ای دورم ریخته بود جمع کرد و از یه طرف گردنم دادشون جلو... و دهنش و گذاشت تو چال گردنم.. با لباش با گردنم بازی می کرد...
نچ خاک تو سرش چقدر بی ارادست این...دیگه داشتم کم کم می ترسیدم...اوضاع خودمم بدتر بود چون دقیقا نقطه ضعف من یعنی شکمم و گردنم تو دستای آرشام بود...کم کم چشمای خودمم داشت خمار میشد..و تو همین حین یاد پیشنهاد آرشام که می گفت مثل یه همخونه باشیم افتادم... ای بابا...اخه این تو خودش چی دید اون پیشنهاد و داد؟؟
آرشام اومد در گوشم و با صدای نفساش گفت: ببخشید خانمم ...ازینکه دیدم کسی مزاحمتون شده ناراحت شدم... منظوری نداشتم.. بعد من و برگردوند سمت خودش... اومد جلو و من رفتم عقبتر ... انقدر اون اومد جلو و من رفتم عقب که چسبیدم به دیوار اونم چسبید به من...دستاش و قاب صورتم کرد و گفت :
آرشام: بخشیدی ؟ ناراحت نستی که؟ خانمی فقط ازینکه دیدم اون مزاحمتون بود شاکی شدم کنترلم و از دست دادم...
دوباره سرم و انداختم پایین گفتم: من اگه انتخابم شما باشید که دیگه با کسی کاری ندارم...شما باید بفهمید که مزاحم زیاده...اونا فقط و فقط مزاحم بودن...
آرشام حرفم و قطع کرد و گفت: شششش فقط می گم اشتباه از من بود باشه... سرم و بردم بالا داشت میومد جلوتر... تو چشماش که دیگه واقعا خبر از وخیم بودن میداد نگاه کردم...
من: من خواستم بگم به من بیشتر فرصت بدین...من می خوام فکر کنم...شایدم تجدید نظَ...
حرفم ناتموم موند وقتی که آرشام لبام و با لباش قفل کرد...







http://www.p30up.ir/file/2w4yx8i6i13pse2ko57z.gifادامه دارد...http://www.p30up.ir/file/2w4yx8i6i13pse2ko57z.gif




http://www.p30up.ir/file/cqw7uypsku1mmiiogbu.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/cqw7uypsku1mmiiogbu.gif

ستاره چشمک زن
۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
:-2-16-:قسمت سیزدهم:-2-16-:









چقدر دوست دارم وقتی بوسم می کنه...
من حتما باید تمرین نفس کنم...!!!چون اگه تو زندگی مشترکم اینجوری بخواد خودش و انقدر خوب کنترل کنه... !!!باید تو روزنامه ها بنویسن جوانی بر اثر کمبود نفس در بوسیدن در گذشت!!!! ای خدا وسط دعوا این چی بود من تعیین کردم؟؟؟/
کف دستام و گذاشتم رو سینش ...یکم فشارش دادم به سمت عقب ...چی فکر کردم اینکار و کردم...؟ من الان مثل یه جوجه تو چنگال یه شغال کنج دیوار گیر افتادم... چه تشبیهی واقعا!!!! دوباره به سینش فشار آوردم رفت عقبتر...
اما دوباره اومد جلو و شروع کردد...چشمام و بستم...
با لنگ دمپایی پریدم وسط اینهمه حس و گفتم:
من: ببخشید ...باید برم...الان مامان اینا میان...
آخخخ دختر تو چقدر خنگی آخه الان کجا باید بری....خوب راست گفتم ممکنه مامان اینا بیان.. بعد رفتم سمت اتاق ...دوباره من و از پشت گرفت...ای خدا این خوشش اومده ها...اومد در گوشم با نفساش گفت: بخشیدی خانمم؟ مامانت اینا با آنا رفتن یه دور بزنن...مگه ندیدی کلید داشتم؟ حالا حالا ها نمیان...دیگه نمی خوای تجدید نظر کنی که؟می خوای؟ فقط یکم حساسم عزیزم...
تموم موهای تنم سیخ شد... شیطونه میگه بر گردم چشمام و براش لوچ کنم از انتخابش پشیمون شه ها...بابا مومورم شد...خوب این تا کار دست من و خودش نده بیخیال نمیشه... دوست داشتم بعد از عقدم ازینکارا کنیمااااااااا ...
من: گفتم: الان خیلی زوده برای اینحرفا و اینکارا...امیدوارم دیگه تکرار نشه...من دوست ندارم همسرم بهم شک داشته باشه...من با خواهر خودتون بودم ...شما به خواهرتونم شک داری؟؟
آرشام: تو الانشم زنمی فقط رسمیش نکردیم اونم کمتر از دو هفته مونده تا رسمی شدنش... مال منی... در ضمن دوست ندارم به من بگی شما...برای نانازم من فقط توام همین...یا اسمم و صدا کن یا انقدر نگو شما شما...من که غریبه نیستم...
اوهو!!! یا خداه! این کی پسر خاله شد؟ مگه نبینمت فاطی تو بهش گفتی بهم بگه نانا؟ نه بابا فاطی آرشام و کجا دید آخه؟
آخخ ببخشید فاطی قضاوت کردم...یکم عقلم رفته...
من: همینجور که پشتم بهش بود گفتم باشه اجازه میدید برم؟
آرشام سرش و انداخت تو چال گلوم و گفت:
آرشام: کجا بری؟ خونتون؟ خوب اینجا خونتون دیگه...
من: دستاش و باز کردم و گفتم می خوام برم لباس بپوشم و تند رفتم تو اتاقم...
پوففف!!! انگشتم و کشیدم رو لبم و یاد آهنگ اندی افتادم!!!! البته فقط همون قسمتش که میگه: چه احساس قشنگی!!!! جدا چه احساس با نمکی بودا...
یه بلوز مناسب انتخاب کردم...اومدم شال بزارم یاد دخترِ دخترِ دختردایی بابای صدف دوستم افتادم...می گفت شالو میزار تا خفتش گره میزنه بعد همونجور که داره خفه میشه و صورتش و چشمامش میزنه بیرون ..میره جلو شوهرش...خوبه منم به همون حالت برم چشمامم لوچ کنم براش...اونوقته که آرشام دیگه جرعت نمی کنه سمتم بیاد چون فکر می کنم من اون روحا تو آهنگای مایکل جکسونم!!!! بعد از این فکر مسخرم کمی خندیدم و شالم و در آوردم موهامم باز کردم... یه کم به خودم عطر زدم... نه که فکر کنید برای تجربه اون کار دو دقیقه پیشه ها نه فقط برای اینکه مامانم گفت به خودم برسم شوهر مثل دسته گلم و ندزدن... آخه من زیاد اهل کارای دو دقیقه پیش نیستم...اصلا هم هیچ حس خاصی نداشتم، اصلاااااا!!!!
رفتم بیرون...رو مبل نشسته بود. مستقیم رفتم تو آشپزخونه تازه چند روزی مونده به اویل تابستون اما چرا انقدر گرمم شده/؟ یه شربت آناناس درست کردم... کیک هم برش زدم گذاشتم سینی و بردم گذاشتم رو عسلی که کنارش بود...شربت خودم و برداشتم نشستم رو مبل روبه روییش.. همینکه شربت اومد نزدیک لبام و خنکیش و حس کردم یادم افتاد از صبح چیزی نخوردم و گشنمه...ای تف تو روت اونهمه کباب خورد حالا داره شربت و کیکم می خوره... دل بیچارم گشنش بود...فکر کنم فهمید چون گفت:
آرشام: آخخخ حواسم پرت شد غذات و نیاوردم برای تو وآنا غذا گرفته بودم...
من: ممنون مرسی...خودتون چی خوردین؟ اگه نه غذا هست داغ کنم...
آرشام: نه من شما تو آرایشگاه بودین...یه کمی خوردم...
ای روت و برم پسر...پس عمم بود داشت دو لپی می خورد؟؟//
شربت و گذاشتم رو عسلیو چیزی نگفتم... زنگ و زدن اوخیش چه جو سنگین بود..مامی اینا اومدن...رفتم در و باز کردم...بابا اومد تو طبق عادت همیشگیش که میاد خونه...
بابا: به به چراغ خونم و بعد پیشونیم و بوسید... و رفت داخل... مامانم با سه سلام و یه چشم غره رفت داخل... وا مامان چرا چشم غره رفت؟ مگه چکار کردم؟؟؟/ آنا دختره ی شیطونم بعد از اینکه از گردنم آویزوون شد لپم و بوسید اومد داخل...دوباره رفتم و برای بقیه هم شربت درست کردم... بابا آدرس سه تا باغ و گذاشت رو عسلی گفت این سه تا باغ به تعداد مهمونای ما و شما می خوره... پسرم همینجا استراحت کنید...غروب سه تایی برید ببینید میپسندین یا نه هر کدوم که خودتونخواستید انتخاب با شماست... بعد من میرم کارای اخر و انجام میدم...
آرشام: پدر جون من که می گم همه کارا با من...اصلا نیاز نیست شما تو زحمت...
بابا حرف آرشام و قطع کرد و گفت: قربونت پسرم... جهیزیه هم که نمیاره... می
خوام همه رو تو این جشن نامزدیش جبران...به قول خودش یه جشن رویایی... رفتم کنار بابا و بوسش کردم...یه کمی دیگه هم نشستیم و حرف زدیم.. و بعد هم من و انا رفتیم تو آشپزخونه غذامون و خوردیم و بعد رفتیم که بخوابیم...تا غروب به کار برسیم...آرشامم که بیخیال حتما با بابا می خوابه دیه...
رفتیم تو اتاق و بعد از دادن یه لباس راحتی و پهن کردن جا برای آنا خوابیدیم... یعنی من که بیهوش شدم آنا رو نمی دونم...
نمی دونم چقدر گذشته بود که با خوردن ی ه چیز تو شکمم وحشت زده از خواب پریدم...
به دور و ورم نگاه کردم دیدم نه خبری نیست...به آنا نگاه کدم دیدم بعله !!! کار خودشه... به پاش که قشنگ تو خط شکم من بود نگاه کدرم ...دلم می خواست یه دونه محکم بکوبم تو کلش اما چیزی نگفتم فقط یه بیشگون محکم که باعث شد آنا یه تکونی بخوره و من قالب تهی کنم از پاش بگیرم...
به ساعت نگاه کردم...دیگه الانا باید بریم چرا بیدارمون نکردن؟ رفتم بیرون کسی نبود...کجان یعنی؟ رفتم دستشویی...تو آینه یه نگاه به صورت پف کردم و پای چشمام انداختم چه قیافم با نمک شده بود...برای خودم زبون در پاوردم و اومدم بیرون...اینا کجا رفتن؟؟ دوباره رفتم تو اتاق ریختم و درست کردم( دستی بر صورت بردم)...مو هامم شونه کردم......یه نگاه به انا انداختم و بعد از چند دقیقه وارسی صورتش شروع کردم به بیدار کردنش...
تا بلند شد بره دستشویی منم میوه بری خودمون دو تا پوست کندم... صورتش و خشک کرد و نشست داشتیمم یوه می خوردیم ...بابا اینا هم اومدن... پووف رفته بودن یه سر به کولر بزنن ... مامانم رفته بود نون بخره برای عصرونه...منم بی اینکه بهشون میوه تعارف کنم شروع کردم با انا خیار خوردن ...و اصلا به نگاه خیره آرشام جواب ندادم...اخه نفهمیدم داره نگام می کنه...!!!!
بعد از خوردن عصرونه و پیچونده شدن من توسط مامان که دیگه حق ندارم با شوهرم قهر کنم...(پس ظهر هم به این دلیل بهم چشم غره رفت آرشام گفته بود...ای آدم پررو) راهی شدیم به سمت اولین باغ یعنی باغ عقیق که البته بچه باغی بیش نبود و از همون جلوی در به گفته من برگشتیم... باغ دومم فضاش مورد پسندم نبود...اما باغ سوم...باغ بهشت...الحق که باغ قشنگی بود... از تمامی شرایطش پرسیدیم و راهی شدیم برای سفارش کارت...


**************************************************

الان نشستیم داریم شام میخوریم...کارتام خیلی قشنگن...انقدر دوسشون دارم که نگو...رنگش قهوه ایه سوختست...یه حالت سوخته دورش داره...مثل لوح می مونه...نامه های قدیمی دید ؟ اونجوری... بعد لوله میشه میره داخل یه تلق... دور تلق یه مثلث قهواه ایه روشت و یه قلب شتری هست...که تو قهوه ایه اسم کسی که دعوته رو مینویسی و تو مثلث شتری امس قشنگ من و آؤشام و...اوخی چقدر ذوق دارم...همینجور که داشتم می خندیدم دیدم آرشام داره نگام می کنه...ته چهرشم می خندید...یعنی فهمید رفتم تو رویا...چشمام و براش لوچ کردم و سرم و انداختم پایین مشغول غذا خوردنم شدم...








ادامه دارد...

ستاره چشمک زن
۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۰۹ بعد از ظهر
http://8pic.ir/images/vktzyqun14cotq43mrye.gifسلااااااامی دوباره به دوست جونیا...http://8pic.ir/images/vktzyqun14cotq43mrye.gif



http://www.p30up.ir/file/oqzygmptvafupp4fxmq8.gifمن نمی دونم یه سه 4 تایی از دوستان چرا کم لطفی می کنن ...http://www.p30up.ir/file/3ybo98ck7b1wmxrzozbb.gifمی دونید چرا؟ تشکر نمی کنن هیچ + هم نمیزنن هیچ...نقدم که کلا بیخیال...http://8pic.ir/images/zmt4ewyyrpf0fns1as0y.gifآخه منفی دادنتون برای چیه؟ http://www.p30up.ir/file/6bcsg5x2258qyoagqgu4.gif حالا من می خوام الان برم از هانی جان خواهش کنم پیگیری کنه..http://www.p30up.ir/file/j9zjsf5dc4kni2mgxa7.gif.http://8pic.ir/images/pbbbtrxti6bb2muep6i.gifببینید مطمئنن شما وقتی یه کاری انجام میدی براتو ن ارزش داره...حتی اگه یه نقاشیه پر از ایراد باشه...خوشحال میشم اگه از من یا نوشتم بدتون میاد بیایین تو تاپیک نقد هر چی دلتون می خواد به من بگید اونجا بهم منفی بدین...اما برای نوشتم ارزش قائل شید...ممنون از همتون... تشکر و + یادتون نره ها...http://www.p30up.ir/file/bv3qyyhy5bppc9m15so.gif
دوستتون دارم بووووسhttp://8pic.ir/images/0fdsytjo97bw0ni3s5yv.gifhttp://www.p30up.ir/file/dh6rfd4ked98bm9554h.gif






قسمت چهاردهم



از زیر دستای آرایشگر که کارش تموم شده بود اما دقایق آخر سعی داشت دو تا سنگ ریز به تاج لباسم اضافه کنه راهی برای دیدن پیدا کردم و یه نگاه به آنا که منتظر من بود انداختم... بهش لبخند زدم و گفتم:
من: با بوکلایی که دور سرت خورده مثل ملکه ها شدی...ابهت و وقار بیشتری بهت میده...لباستم عالیه..آرایشتم ملیح و دخترونست ...خیالت راحت باشه...
سمیرا: کارت تمومه گلم...پاشو لباست و بپوش بعد خودت و تو آینه نگاه کن...
آنا: سرش . از رو گوشیش بلند کردم و گوشیش و گذاشت کنار و با ذوق زیاد گفت:
آنا: وااااای مهناز جون دستت درد نکنه...سانی اگه ببینی قیافت عروسکی و ملیح شده..خیلی ناز شدی..خورشید مجلسی امشب...
من: مرسی و بعد رفتم واسه تعویض لباس...
...
آنا زودتر از من با آژانس رفت...دومادم که هنوز نیومده رفته گل بچینه زنبور نیشش زده... همیشه از چهرم تعریف میشد و می دونستم یه چهره معمولی دارم یه چهره ای که حداقل زشت نیست...اما حالا به معنای واقعی کلمه ملکه ی زیبایی شدم برای خودم...!!!! ( آخ یکی بیاد کمک من توان گرفتن این همه نوشابه زیر بغلم ندارم!!!)واقعا عجب آرایشگریه...از انتخابم پشیمون نیستم... شک ندارم که عروسیمم میام همینجا...
............
خوب مثل اینکه آرشامم با نیم ساعت تاخیر رسید...حالا آرایشگر گفته آرشام بمونه بالا هر وقت گفتیم بیاد پایین...مثل اینکه یه آموزشایی هم به اون داده که من و میبینه چکار کنه... بعد کلی جنگولک بازی که طبق گفته فیلمبردار آرایشگر روم انجام داد...آرشام اومد داخل... سرش و کمی برام خم کرد و گلای رزی که به سفارش آرشام به رنگ لباسم درومده بود و گذاشت تو دستام...بعد کمی اومد جلوتر ...حالا همه کار کنا دارن مار و نگاه می کنن انگار فیلم منتخب 2012 جلوشون به نمایش درومده... به سفارش فیلمبردار آرشام کامل میاد جلو... مقابل هم وایمیستیم... و بعد فیس تو فیس...آی تو آی (چشم تو چشم!!!!!!) و در آخر لیپ تو لپ( لب تو لب!!!)... دوستان از حس بیایید بیرون تیکه آخر و دروغ گفتم!!! همینجور که داریم بهم نگاه می کنیم آرشام دستاش و قاب صورتم می کنه و پیشونیم و می بوسه...
بعد هم رفتیم سمت عروسک و یه سری کار هم اونجا انجام شد و فیلمبردار دست از سرمون برداشت که بریم آتلیه اونجاهم یه دستی بر سر مبارک ما دو کفتر عاشق بکشه...
................
واااااااااااااای براو ... عااااالیه... همون روزم تو نمونه کاراش که دیدم/// گفته بودم اینجا عالیه که... ولی خوب اونروز نشده بود استودیوش و ببینم...
اول عکسای تکیم بود که آرشامم مثل اینکه رفته بود یه استودیو دیگش... اول رفتم تو اتاق یکش...چند تا ماکت درخت و تنشون بود که دورش طنابای به رنگ قهوه ایه سوخته پییچیده بود بک گروندمم یه تصویر از یه جنگل قهوه ای بود ...باید بین تنه ها وایمیستادم...دو تا دستم و می گرفتم دو طرف پیراهنم که مثلا کمی دادمش بالا که کثیف نشه... بعد با نگرانی به اون قسمتی که مریم (عکاس) می گفت نگاه می کردم... تو همین ژست چند تا عکس...بعد رفت رو تنه درخت چند تا مدل رو همون انداختم...رو تاپ نشستم اونجا هم عکس گرفتم... بعد رو یه مبل که یه طرفش بلند تر بود... رو دیواری که حالت نصفه داشت... یه دستم و میزدم به دیوار و سرم و بهش تکیه میدادم... چند تا رو بسته های کاه... وااااای خیلی زیاد بود اما من این ژستام و بیشتر دوست داشتم که گفتم...بعدم آرشام اومد چندین مدل عکس گرفتیم ...تو یه استودی دیگش که کلا سفارشی به رنگ سفید و لباس من بود عکس گرفتیم... از یه عکسم که آرشام دستش تو گودی کمرم بود و خم شده بود روم و من هم کمی رفته بودم عقب خوشم اومد فکر کنم خیلی شیک بشه... یکیشم رو مبل بود آرشام تقریبا لم داده بود یه پاش بالا رو مبل دراز بود یه پاش پایین... من بین پاهاش نشستم تکه دادم بهش ...ژستم جوری بود که تو صورت آرشام نگاه می کردم آرشامم سرش و انداخته بود پایین به من نگاه می کرد....بعد از چند تا عکس گرفتن گفت انگشت اِشارَم و بزارم روی وسط لب پایین آرشام...وای این عکس خیلی باهاش شد...

............................

رسیدیم باغ تازه ساعت 5 بود ... مهمونام 7 میومدن...الان باید میرفتیم اتاق عقد... بعد از سلام و احوالپرسی و تعریف و تمجید از فامیلای نزدیک که اومده بودن نشستیم.... عاقد بیچاره کلیحرف میزد آنا هم هی تیکه میومد...عاقد اگه چاره داشت با اون دم و دستگاش یه آبدُلی نصیب آنا می کرد... در آخر با دادن یه دستبند به عنوان زیر لفظی از طرف آرشام به من و بستن کتاب خدا ... با توکل به خدا و اجازه پدر و مادر بله دادم.... واااااااای آخ جون قسمتی که دوست داشتم... عسل خورونه آخ جوووون..بدون اینکه کسی چیزی بگه آرشام دستش و تا مچ کرد تو عسل چپوند تو دهن ما!!!!( اغراق... کل انگشت کوچکش در عسل رفت و برگشت!!!) منم خیلی با احساس دستش و گرفتم و میکش زدم... و ایشون هم خیلی با احساس تر کم مونده بود با چشماشون بنده رو قورت بدن... بعد من انگشتم و زدم تو عسل گذاشتم تو دهنش آرشام...انگشتم خورد اما یه ان احساس کردم بدجور گازم گرفت...چشمام گرد شد نگاش کردم...نگام کرد یه چشمک زد ولش کرد...ای نامرد... شیطون می گه کوزه عسل و بکوبم تو کلش...
همه فامیل بهمون کادو دادن و ما با همه عکس گرفتیم...خیلی کادو افتاد بخوام همش رو بگم خسته میشم...مامانم دو تا النگوم و که با تقلب ور داشته بودم بهم داد...بابا یه ساعت گرون قیمت به آرشام داد و یه تمام سکه به من... انا یه انگشتر ظریف...مامان آنا گوشواره و باباش که همه مجلس و شکه کرد...به بنده یک سوئیچ یک دستگاه پژو 207 رو دادم...اوخی مرسی پدر شوهر نازم....اون لحظه کلمه آخ جووووووون خیلی خوشحالم و در پوست خود نمی گنجم برای توصیف حال من خیلی خیلی کم بود....
به دستور فیلمبردار میرفتیم بیرون یه دور میزدیم دوباره برمی گشتیم یعنی وقتی که همه مهمونا اومده باشن...
یه کمی دور دور کردیم...رفتیم بام کرج...طبق عمول همه دختر پسرا اونجا ردیف ایستاده بودن...اونجا ماشین و پارک کردیم و کمی کرج و که زیر پامون بود نگاه کردیم...آرشام داشت حرص می خورد...من فقط یه شال باریک رو موهام بود و شنل ننداخته بودم...خوب من مشکلی نداشتم...همیشه تو خونمونم همین بوده...اینا از ما آزاد تر می گردنا...آنا و مامانش همین یه ذره شالم سرشن نبود...نگاه کن تر و خدا جای اینکه از فضا به این قشنگی لذت ببره...داره من و اطرافم و نگاه می کنه ببینه کی به من نگاه می کنه...فیلمبردارم که از همه چی داره فیلم میگیره...مَرده از یه زادویه مریمم از یه زاویه دیگه...
دستم و گذاشتم رو دستش که رو میله ها بود...بهم نگاه کرد...بهش نگاه کردم...یه لبخند و نگاه پر از آرامش بهش هدیه دادم... دستش و انداخت دور بازوم و من و چسبوند به خودش... و پیشونیم و بوسید ...سرم رو سینش بود... صدای قلبش و میشنیدم... فضا خیلی رمانتیک بود...اصلا اطرافم و نمیدیدم...صدای دختر پسرایی که ریز ریز می خندیدن و حرف میزدن و نمیشنیدم!!!! عالی بود تا اینکه فیلمبردار گفت باید بریم...همون موقع احساس کردم چقدر سردمه...نشستیم تو ماشین و حرارت و زوم کرد رو من...هوا گرم بود اما من تمام تنم مور مور میشد...سردم شده بود...چند دقیقه بعد داشت چشمام گرم میشد... گرمم شده بود که آرشام صدام کرد چشمام و باز کردم...اومد نزدیکم و گفت خانمم رسیدیم... و بعد لبش و گذاشت رو لبم و من و بوسید...کوتاه بود اما لذتش زیاااد...
رفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی و یه دور تو باغ زدن نشستیم تو جایگاهمون که واقعا و به طور زیبایی با چوب سوخته درست شده بود... همه چی عالی بود برای یه شب به یاد موندنی...فقط زیادی خسته شده بودم... هر چی آهنگ میزدن دختر پسرا خسته نمیشدن و پر انرژی تر از قبل می رقصیدن...این بین حواسم به انا بود که بیشتر با پسری که آرشام پسر خالش معرفی کرد میرقصید و گرم می گرفت...نگاهاشون یه مدلایی بود..به خصوص رنگ عوض کردنای آنا بود که می گفت یه خبرایی هست...
کم کم پیست رقص خالی شد...نوبت من و آرشام بود که خودی نشون بدیم...وای که اگه نوبتم نمیشد خودم میرفتم...وا مگه نوبتیه؟؟؟!!!
کلی با آرشام رقصیدیم...طبق معمول ..آهنگ گلپری و خاطر خواه و... گذاشته شد و آهنگ گل گلدون هم گذاشتن...
در آخر هم یه موسیقی لایت برای دو نفره رقصیدنمون که با لیزر شو و رقص نور فضای قشنگی رو به وجود آورد... دست آرشام رو گودی کمرم تکون می خورد ...نگاه خیره ای که به هم داشتیم... حس قشنگی که مطمئنم اونم مثل من دچارش شده بود ...همه و همه قشنگ و به یاد موندنی بود...
آهنگ که تموم شد طبق در خواست فیلمبردار که البته من و آرشامم از خدامون بود ..آرشام لبام و بوسید...یکم خجالت کشیدم اما نه خیلی...





ادامه دارد...http://8pic.ir/images/a1o63ka37x8lfpd9f7gs.gif




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۲ بعد از ظهر
http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gifقسمت پانزدهمhttp://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_49.gif






بعد از کلی گشتن زیر بالشتم و فرش بلاخره گوشیم و پیدا کردم ...اه حرومی چرا یادت رفت سایلنتش کنم؟ ویبره چه کوفتیه دیگه؟
با صدای خواب آلودی که توش چندین صدتا فحش بیداد می کرد گفتم بله؟
فاطی : بله و کوفت بله و مرض بله هزار جور زهر انار همش با هم تو دلت
من: تو وجودت...بگو...
فاطی: نچ نچ مردم شوهرم کردن آدم نشدن.... بیشعور آدم با دوستش که زنگ زده حالش و بپرسه اینجوری برخورد می کنه؟ آخه نفله یدونه بزنم بمیری بلکم آدم شی...
من: فاطی جشنم که نیومدی آدم باش زنگم نزن دلم و خوش کنم که مردی...
فاطی: واااا چه بیشعور!!! خوب عزیزم گفتم بهت که داداش عقده ایم اومده مرخصی نمی تونم بیام... خدا کنه ازونجایی که توش نگهبانی میده بیفته...دست و پاش گره بخوره...من یکم بهش زبون درازی کنم دلم خنک شه... اینا رو بیخیال دختر... خودت و بچسب بگو بینم خرت و سوار شدی؟ خوب سواری میده؟
من: زهر مار این چه طرز حرف زدنه...آقا آرشام...
فاطی؟ اوهو!!! چه پیشرفتی چشم گیری... واقعا جای امید داری...
من: بله...حالا کارت همین بود که 7 .15 دقیقه صبح زنگ زدی؟ ترسیدی زنگ بخوره کلاس رات ندن؟
فاطی: نه بابا زنگ زدم بهت تبریک بگم...بگم بختت سفید و صورتی... بگم بختت رنگین کمون...بگم زندگیت تو آسمون...
من: فاطی فاطی ادامه نده می دونم الان می خوای یه سیصد صفحه ای تحویلم بدی... مرسی عزیزم ایشاالله قسمت خودت بشه...
فاطی آهی جان سوز کشید و گفت ایشاالله... یه شوهر خوشگل و مامانی هم بیفته تو تور کوچولوی من...
من: خجالتم نمی کشی... مگه تو شوهر نداری؟
فاطی: امروز میای یونی؟ خو خودت گفتی...
من: آره بابا ساعت 1 کلاس داریم دیگه؟
فاطی آره ...راستی...سمیعی نپرسید چرا ما دوتا می خواییم بریم برای عمل؟
من: نه به اون چه ...
داشتم ادامه میدادم که کسی اومد پشت خطم...نگاه کردم دیدم آرشام...اخی نازی... گذاشتم بعد از حرف زدن با فاطی بهش بزنگم...چون اصلا حال اذیت کردنای فاطی رو نداشتم...
فاطی: هوی افغانی کجایی/؟
من افغانی شوهر نداشتته... بی ادب...حواسم رفت...گفتم که سمیعی که نمی دونه ما اون درس و پاس کردیم...
فاطی: آها باشه...راستی نانا؟
من: جووونم؟
فاطی: آخخخخ فدای جوون گفتنت...اما شرمنده من صاحاب دارم...
من: اه زهرمار اول صبحی حالم و بهم زدی...
واااای آرشامم که یه سره داره زنگ میزنه...بلاخره به جون کندنی بود قطع کردم آخرم نفهمیدم چکار داشت...
دوباره آرشام زنگید
من: سلام عزیزم صبح بخیر...
آرشام: میشه بپرسم کی بود که حرف زدن با اون و به من ترجیح دادی.؟
حرف زدن تندش و جواب سلامم و ندادن و این بی احساسیش اونم یه روز بعد از عقد گذاشتم به حساب حساس بودن زیادیش و سعی کردم با خونسردی جواب بدم تا آتیششش خاموش شه...
من: اوه سارری...فاطمه دوستم بود عادت داره واسه همه چی اذیت کنه...گفتم اول باهاش حرف بزنم بعدش به شما زنگ میزنم...
آرشام: دیدی چند بار بهت زنگ زدم؟ مگه من مسخرتم؟ مطمئنی فاطی بود؟
من: این دیگه داشت زیاده روی می کرد؟ الان من جواب این و چی بدم؟...پوف...
آرشام: مطمئنی؟
نمی دونم چرا از دهنم درومده و این و گفتم: ((پ ن پ معشوقم بود))
با چنان دادی گفت کی بود؟ معشوقه؟ که مو به تنم سیخ شد... وااایییی یا خدا این چرا مثل هرکول می مونه؟ این پ ن پ یه شوخی بود خوب معشوقه هم چسبیده بود به این دیگه... نزدیک بود اشکم دراد...من همیشه درست انتخاب کردم آرشام...نزار فکر کنم که تو چیزای مهم هیچی نیستم و درست تصمیم نمی گیرم...تو انتخاب درستی بودی آرشام، آره...حرف من اشتباه بود.. من که از اول گفتم دوستم بود چرا باور نکردی...
آرشام: خوشت میاد؟ منم بی غیرت فرض کردی...
من:پوووف یعنی این باور کرد...
من:آؤشام جان فقط یه شوخی بود باورکردی؟ من داشتم با فاطی حرف میزدم همین...دلیلی نمیبینم بیشتر توضیح بدم و دلیلی هم نداره که شما انقدر عصبانی شی...
آره راست می گی تو که راست میگی...
داشتم عصبی می شد م... نمی خواستمم روز اولی مثل خودش شعورم و ثابت کنم واسه همین قطع کردم و گوشی و خاموش کردم... دوباره دمر شدم و چند دقیقه بعد با افکار درهم خوابم برد...
......
مامان: پاشو دختر بلند شو ببینم چقدر می خوابی..؟مگه امروز دانشگاه نداری تو؟
من: یه چشمم و به زور باز کردم و به ماماننگاه کردم...کلا تار می دیدم...ساعت چنده؟
مامان/: 10.30 پاشو دختر...
من: همون یه چشمم و بستم و پتو رو از دست مامان که بالا سرم وایساده بود می خواست تا کنه کشیدم...
وقت دارم مامان بزار بخوابم 11.30 بیدارم کن...با ماشین میرم...
یهو کامل نشستم... به سر میز ناه کردم سوئیچ بود... به مامانم که فکر کنم از حرکت ناگهانی من شکه شده بود نگاه کردم و گفتم:
من: ماشین من کو؟؟ نکنه سوئیچش کادوی عروسی بود خودش کادوی بچه دار شدنم؟
مامان: بزار بری تو خونش بعد بچه بچه کن...ماشین تو پارکینگه یه ساعت پیش یکی آوردش... در ضمن آرشام زنگ زد گفت میاد دنبالت...
من: باشه...دیگه خوابم نبرد...دلم گواه داد که ایشون دارن میان به بنده اخم و تخم هدیه کنن...
مامان دوباره سرش و کرد تو اتاق و گفت پاشو جات و جمع کن...یکم به سر و وضعت برس... بیچاره شوهرت که قراره تو رو یه عمر اینجوری تحمل کنه...
من: وا مامان ...خوب از خواب بیدار شدم همیشه که اینجوری نیستم...
...
اینم از رژ...چه خوشگل شدم امشب... اخ کمک...نوشابه ها داره میریزه!!! برم پایین زودتر جیم بزنم تا آرشام نیومده یا بمونم بیاد دنبالم؟؟ زنگ و زدن همون گزینه دو شد... زود پریدم پایین و نشستم تو ماشین ...بدون اینکه بهش نگاه کنم سلام دادم...
اونم بدون اینکه نگام کنه سلامم و بیجواب گذاشت و راه افتاد...!!!
با اون سرعت بالایی که ما داشتیم خیلی زود رسیدم یونی...اومدم در و باز کنم پیاده شم که بازوم و گرفت و محکم تو دستاش چلوند و من و کشید عقب تر که باعث شد در بسته ...
من:آآآآی دیوونه دستم درد گرفت...دیدم ول نمی کنه دوباره گفتم: بابا من سفیدم پوستمم حساسه کبود میشم ول کن... حلقه دستش و تنگ تر کرد که فکر کنم باعث شد قیافم مچاله شه...استخونمم تیر می کشید.... اومد نزدیکترم و کنار گوشم گفت:
خطت عوض میشه...خودم برات می گیرم با انتخاب خودم...دیگه هم نمی خوام پشت خطیت شم... فهمیدی؟
من: من دلیلی نمیبینم ...گفتم که با دوستم حرف میزدم...اینجور مواقع صبر کن تا خودم بهت زنگ بزنم...
دستش که دور بازوم بود و تکون داد و با داد گفت : نشنیدم فهمیدی؟
من: فقط به خاطر دست نازنینم گفتم آره ولم کن... همینجور که محکم دستم و گرفته بود من و کشید سمت خودش که رفتم تو بغلش... سرم آورد بالا و چشمم که دو قطره اشک ازش اومده بود و بوسید و بعد از پنچره ماشین به بیرون نگاه کرد و گفت برو... دستم و گذاشتم رو سینش و به خودم کمک کردم که از روش بلند شم... بعدم در ماشین و باز کردم و رفتم...اصلا نفهمیدم چه جوری از خیابون رد شدم...در ماشینشم که نبستم... کمرم شکست...از آرشام... از رفتارش...اونم یه روز بعد از عقدمون...احساس می کنم غم دارم شایدم بغض...یه بغض سنگین تو گلومه... انتظار این رفتار و نداشتم..به خاطر چی یه تلفن...؟؟؟ برگشتم به جایی که ماشین بود نگاه کردم...حالا دیگه نبود رفته بود...مسیرم و کج کردم و رفتم پارک نزدیک دانشگاه...
....
خیلی نشستم...شاید سه ساعت شایدم چهار ساعت...همشم نگاه خیرم به یه جا بود و فکرم پیش زندگیم...حالا که انتخاب کردم فکر کن یه خونه خراب و انتخاب کردی...باید خودت دست به کار شی و بسازیش... باید درست بسازیش...مثل زندگیت که باید درستش کنی...
پا شدم و رفتم اونور خیابون و تاکسی گرفتم واسه مترو حتی حس با اتوبوس رفتنم نداشتم...به گوشیم نگاه کردم 5 تا میس کال از فاطی خوبه کسی دیگه ای و ناراحت و نگران نکردم...




ادامه دارد....http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_flirt.gif



http://www.millan.net/minimations/smileys/babygirl.gif اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html) http://www.millan.net/minimations/smileys/babygirl.gif

ستاره چشمک زن
۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
http://www.pic4ever.com/images/uglydance.gifقسمت شانزدهمhttp://www.pic4ever.com/images/uglydance.gif








به جون تو راست می گم... وااااااای سانی یه آویزووونیه که حد نداره... دیووونت می کنه... من که حالم بهم می خوره چه برسه به آرشام بیچاره.. هر دفعه عین لباسا که آویزون چوب لباسی هستنا...یا اصلا بزار یه مثال بهتر بزنم دیدی بچه چه جوری به پای بزرگترا می چسبه؟ این دختر هیچ شباهتی با اون بچه ها نداره... همیشه وصل به آرشام... واسه همین من که زیاد موافق نیستم تو مهمونیامون بیاد...دیدی تو عروسیتونم نبود؟ فکر نکن دست می کشه ها...نه بابا اون یه کنه ایه...رفته بود آلمان...
من: دختر انقدر غیبت نکن بیخیال...
آنا: نه سانی تو که ندیدیش پس غیبت نمیشه...بزار بگم دلم خنک شه... خیلی از دستش حرص خوردم ...فقطا اصلا نباید جلوش کم بیاری...حیف که مامان با مامانش خیلی صمیمیه... ازشون دفاع می کنه وگرنه بابا اصلا دوست نداره رفت و امد کنیم... مخصوصا از وقتی که به خاستگاری آرشام به خاطر مشکلش جواب رد دادن...البته بگما آرشام اصلا روحشم خبر نداشت مامان خودش بریده بود و دوخته بود وقتی آرشام فمید کلی ناراحت شد...تازه چند روزم رفت خونه خودش...ولی مرسا که خودش از خداش بود...این مامانش نذاشت...یَک مامانیه ازون ماماناست!!!!
سانی سانی؟ با توام کجایی؟
به خودم اومدم... نگاش کردم و لبخند زدم یه لبخند مصنوعی...آدمای ساده و بی ریا همیشه حرفایی که نباید بزنن و خیلی راحت و بی منظور تو کلام لو میدن...آنا ناخواسته به من گفت آرشام مشکل داره...مطمئنا ناخواسته بوده با این حال پرسیدم...
من:گفتی چی؟ مِرسا چرا آرشام و رد کرد؟به خاطر مشکلش؟ چه مشکلی///؟
آنا خودش و رو صندلی جابه جا کرد و گفت: من گفتم مشکل؟ نه بابا چه مشکلی و بعد یه لبخند مصنوعی به من زد و بلند صدا زد... باباجون این آب زرشکت چی شد...
به انا ودستپاچگیش نگاه کردم... و بعد به روبه رو و درختای بید مجنون تو باغ خیره شدم.. خدایا همه چی دست به دست هم داده تا من دیوونه شم... باید خودم سر در بیارم..
آرشام از اون روز که دو روز می گذره فقط دو بار با خونمون تماس گرفته که اونم مطمئنم برای اینکه مامان و بابا چیزی نفهمن... بعد از دو روزم امروز با انا اومد در خونمون دنبال من...اما بازم با من حرف نزده...می خواستم سرش داد بزنم جیغ بزنم بگم این نبود اون آرزوهایی که من از روزای نامزدیم داشتم این نبود اون رویاهایی که تو سر پروروند...مگه شما نبودید پاشنه در و از جا کندید؟ دلیلش چی بود اگه دوست داشتن نبود پس چی بود...
با دستی که اومد رو شونم برگشتم...
آنا: چرا گریه می کنی عزیزم؟
دستی کشیدم به صورتم چند قطره اشک از چشمام اومده بود... آروم گفتم یه کم دلم گرفته همین...
آنا: مرده شور آرشام و برد..چیزی گفته؟
من: اخمی توام با خنده کردم و گفتم نگو شوهرم گناه داره گفتم که همینجوری... آنا هم دیگه چیزی نپرسید...
باباش آب زرشک و زیر اندازش و آورد و رفت تو خونه...آرشامم تو خونه بود جای اینکه بیاد دنبال من ببرتم داخل یا مثلا بیادپیشم.... پوووف...
آب زرشکمون و خوردیم داشتیم همینجور حرف میزدیم که انا از جوشای صورتش و از لکه های پوستش گفت... راستم می گفت زیر اونهمه پنکیک و کرمی که میزد منی که خودم آرایشگرم متوجه نمی شدم پوست خودش نیست و همیشه می گفتم چه پوست صافی داره اما خوب تو سن آنا هم طبیعی بود...با این حال ازش راجع به پریودیش پرسیدم...
من: پریودیت چطوره منظمه؟
آنا همچین بیخیال گفت..: نه بابا خدا رو شکر دو ماه سه ماه یکبار میشم
تقریبا با صدای بلندی گفتم: این خدا رو شکر داره؟
آنا : ااا ترسیدم باو!!!! خوب من خیلی بدم میاد...کثیف کاری داره... تا دو تا ژلوفن نخورم آروم نمیشم...کلا دردسره...
تقریبا چشمام 6 تا شد...دو تا ژلوفن با هم اگه بدونه چه ضررایی داره هیچوقت نمی خوره...با این حال حسم نذاشت بیخیال شم...
من: از کی عادت شدی؟
آنا: 11 سالگی...
من: خیلی بده...خیلی بده که ماهانه و منظم نیستی واسه یکی دو سال نیست که بگم عادیه واسه 7 سال پیش...دختر تو حداقل 3 سال پیش باید می رفتی دکتر مداوا میشدی...شک ندارم که یه مشکلی داری...
آنا: بیخیال بابا نمی خوام بمیرم که...
من: کاغذایی که قرار بود توش اسم فامیل بازی کنیم و گذاشتم کنار... حرف نزن ببینم... هزار جور مشکل هست...همین پوست صورتت...موهای زائدی که روی سینت در میاد و مطمئن باش به مرور بیشتر میشه و شک نداشته باش تنها جاییه که با هر جور دارویی که تا امروز براش تولید شده درمان نشده... درمان دائم نداره ... لیزرم که...
واقعا مادر به فکر لباسای بِرند نمی دونم چی چی باشه اما فکر سلامتیه دخترش نه؟ این بیچاره هم که نمی دونه در آینده چقدر مشکل داره...
من: رفتم جلوتر و گفتم: صاف بشین قوز نکن چشمات و ببند ...بعد به پشت پلکاش دست زدم... بلند شدم پشتش رو زانو نشستم و گفتم سرش و بگیره بالا ... بعد دستم و گذاشتم دو طرفه غده تیروئیدش و کمی فشار دادم...
بله تیروئید داره...اول از همه باید این و درست کنم...اما باید مشکل زنان هم داشته باشه... همینجور که داشتم رو غده تیروئیدش دست میزدم یکی از پشتم گفت: خفش نکنی...
نشستم سر جام و بدون اینکه به آرشام نگاه کنم...به انا گفتم: دکتر میری؟ الان بریم؟ آشنا دارم...
آنا: واااای نه توروخدا اصلا حس دکتر نیست...
من:پس برو آماده شو بریم آزمایشگاه..
آنا کمی ایش و اوش کرد و بلند شد و رفت تو خونه...منم باید می رفتم لباسم تو بود... بلند شدم و خیلی راحت از کنار آرشام گذشتم...اما دست انداخت دقیقا دور آرنجم و گرفت منتظر بودم اندفعه هم محکم بگیره تا ببینه میزنمش یا نه...اما نگرفت شانس آورد!!!!
آرشام: چرا تحویل نمی گیری؟
ای خدا این چقدر روش پررواِ... می گه چرا؟
برگشتم رو بهش و زول زدم تو چشماش بعد گفتم دستم و ول کن بهت بگم چرا...
دستم و ول کرد...انگار سر در نمی آورد که می خوام چه کار کنم... آستین تیشرتم و دادم بالا و کبودیه دستم و که خیلی هم سیاه بود بهش نشون دادم
من: واسه این... می دونی دوران نامزدی واسه همه شیرینه ...حالا می فهمم شیرینی یعنی چی..ممنون واسه اینکه فردای روز متعهل شدنم بدترین روز زندگیم بود...اونم واسه یه تلفن ساده و بعد رفتم تو که اماده شم...
جلو در آزمایشگاه دکتر محمدی گفتم نگه داره...رفتیم داخل آرشامم چند دقیق بعد اومد....رفتم جلو و قسمت پذیرش گفتم می خوام آزمایش تی سه – تی چهار – تی اس اچ و اف اس اچ بدم... وبعد از ویزیت کردن البته ویزیت آزاد نشستم تا نوبتمون شه...آرشام هم اومد... و نشست کنارمون...آنا رو که صدا کرد کیفامون و گذاشتم تو بغل آرشام و باهاش رفتم... بعد از 4 سی سی خونی که داد...اومدیم بیرون و رفتیم به خواسته آنا یه دوری بزنیم و من و آرشام م همچنان در قهر بودن به سر میبردیم.. البته من قهر بودم...!!!!
بعد از یکم دور دور کردن آرشام جلوی بستنی حاجی بابا نگه داشت و به انا گفت برو بستنی سنتی بخر...آخ جوووون خیلی دوست دارم .. همین که آنا رفت... برگشت سمت من و گفت: نانا...
من سرم و چرخوندم سمت خیابون و محلش ندادم... اومد جلو دست انداخت دور بازوم که یه اه کوچولو گفتم آخه درد می کرد ...این دیوونه ام مستقیم دستش رفت رو کبودیم...
من و انداخت تو بغلش و گفت:
آرشام : آخخخ ببخشید خانمی...
منم از خدا خواسته سرم و که گذاشته بود رو سینش و داشت موهام و نوازش می کرد بیشتر چسبوندم بهش و چشمام و بستم...چه خوبه...با اینکه عشقی بینمون نیست اما یه مهری ازش به دل دارم که این دو روز داشتم دیوونه میشدم دیگه... همش دلم می گرفت و آهنگای داریوش گوش میدادم... خدا کنه انا حالا حالا ها نیاد هر چند که بستنیای حاجی بابا صفیه و نیاز به دعای من نیست...!!!
آرشام: خودمم از رفتارم پشیمون شدم...اما دوست ندارم پشت خطیط باشم...من از خیلی چیزا بدم میاد..به مرور با اخلاقام آشنا میشی...بعد دست انداخت و شونه هام و گرفت من و آورد بالا و گفت:
آرشام: بابت این دو روز متاسفم اما واست جبران می کنم...
ناخواسته زبونم و اوردم بیرون و لبام و تر کردم همیشه عادتمه... آرشام نگاهی به لبام انداخت و لباش و خیس کرد و اومد نزدیک و خیلی آروم لباش و گذاشت رو لبام... لذت بخش بود و امیدوار کننده...
بعدش پیشونیم و بوسید من هنوز کامل آشتی نبودم البته به ظاهر چون باطناً بخشیده بودمش...
آنا با ذوق در ماشین و باز کرد و نشست:
آنا: بفرما اینم بستنی ... و بعد شروع کردیم به خوردن...
بعد از خوردن بستنیا آرشام راه افتاد و بعد از حدود نیم ساعت داخل پارکینگ باغ لاله بودیم...اینجا دیگه واقعا باهاش آشتی کردم و برگشتم سمتش...
من: واااای اینجا خیلی قشنگه... من عاشق آبشار مصنوعیشم... مرغابیا رو دیدی؟
آنا: من که تاحالا نیومدم...
من: من همیشه اینجام با دوستام میام . و بعد برگشتم سمت آرشام و گفتم مرسی ...بهم خندید و چشمک زد... همه با هم پیاده شدیم و بعد از دادن ورودی... رفتیم داخل و آرشام یه میز رو به روی دریاچه انتخاب کرد نشستیم... طبق معمول من قلیون سفارش دادم... شراب ... هیچی به اندازه شراب به من مزه نمی داد... و آنا هم دوسیب آلبالو... و آرشام هم بعد از چشم غره به جفتمون رو به مرده گفت:
آرشام: 18 سیخ جیگر هم بیارین...ممنون...
اون که رفت آرشام گفت:
واقعا چیزه خوبی و انتخاب کردین...نانا،خانمم شما دیگه چرا؟ باز می گم این بچست عقلش نمیرسه تو دیگه چرا؟ هیچی نه اونم شراب؟
منم مثل مجرما و گناه کارا سرم و انداختم پایین خو چه کار کنم دوست دارممم.....
یهو آرشام بعد زد زیر خندید... و من و آنا که مثل متهما نشسته بودیم و مثلا خجالت زده بودیم!!!!(مثلا) هم خندیدیم و آنا با کیف زد به آرشام ...








ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/127fs4573872.gif





http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif

ستاره چشمک زن
۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
http://www.p30up.ir/file/7j7bzoilx66wt9kdcu.gifسلام دوستای گلم... شبتون بخیرhttp://www.p30up.ir/file/8aqaqov7cramzaqocf3x.gif اینم یه قسمت دیگه...http://www.p30up.ir/file/dct5r4qfalsbwb8etgl.gifقوربون شوما...http://8pic.ir/images/xql12cjsi1p7yamy49hp.gif





http://www.p30up.ir/file/k5rhocoezcepkvf5nz5s.gifقسمت هفدهمhttp://www.p30up.ir/file/k5rhocoezcepkvf5nz5s.gif



اما شادی جون راضی به زحمتشون نیستم ...ما رسممونه که بعد از عروسی پا گشا می کنیم...
شادی جون: دختر جون ما بعد از هر دو مراسم پا گشا می کنیم حالام دیگه تعارف نکن ...آرشام زودتر میاد پیشت... غروب ساعت 8 اونجا باشید...زودتر نیاینا... بی کلاسیه...
تو دلم گفتم حرف توام بی فرهنگیه محض بود.... تظاهر به با کلاس بودن...هه
من: باشه چشم ...
شادی جون: کاری نداری؟
من: نه ممنون اطلاع دادین...
شادی جون: خواهش می کنم... خدافظ..قطع نکن آرشام می خواد باهات حرف بزنه
من: باشه...قربانت خدافظ...
آرشام: الو سلام خوبی؟
من: مرسی تو خوبی؟ من که خوبم...
آرشام: ممنون... زودتر میام دنبالت یکم بریم دور بزنیم بعد میریم خونه خالم باشه...
من: باشه گلم...
آرشام : فکر کن ببین کجا دوست داری بری...
من: باشه...
آرشام : کاری نداری؟ ...مواظب خودت باش...
من: نه توام باش... پس تا بعد...
آرشام : تا بعد ...
داشت خداحافظی می کرد که گفتم...
من: آرشام ممنون...
آرشام یه بوس فرستاد و قطع کرد...
...
مامان: کی بود؟
من: مامان آرشام...گفت شب خونه خاله آرشام پاگشاییم...
مامان: رسمشون بعد از عقده؟ تو که می گفتی آرشام...
من: نه هردوش...بعد از مامانش با آرشام حرف زدم...
مامان: آها... چه رسم باحالی خوش به حالتونه که...
من: نه بابا یعد باید پس بدیم دیگه...
مامان: خوبه شوهرت پولداره همچین زانوی غم بغل گرفته حالا که وقت پس دادن نرسیده... مادر شوهرت پس میده...
من: منم باید دعوت کنم دیگه...ماماااان؟
مامان: بله/؟
می گم تو فقط آرشام و قبول داشتی و اینهمه برای جواب بله من پا فشاری کردی چون پولدار بود؟ البته خودم می دونم بیشتر اصرارتون به خاطر پول بود حداقل 70 درصدش...
مامان لیفی که حلقش و زده بود و تازه داشت می بافت و گذاشت کنار و گفت:
مامان: من و بابات خوشبختیت و می خواستیم... به نظرم این خوشبختی با آرشام بود...پسر خوبیه... خوب بودنش من و بابات و ترقیب کرد برای فشار آوردن به تو که درست فکر کنی... اگه پولدار تر از این بود اما سالم نبود یا مثلا معتاد بود مطمئن باش تو رو بهش نمیدادیم...
بعد از چند دقیق سکوت گفت:
مامان: حالا چی شده یک هفته بعد از عقدت یاد این افتادی که دلیل بپرسی؟ خدا رو شکر که پسر خوبیه من که مثل پسر نداشتم دوسش دارم...
من: اگه آرشام مریض بود؟ مشکل داشت چی؟
مامان با ریز بینی نگام کرد و گفت حالا که نداره...منظور؟
یه نگاه به مامان کردم ...خواستم حرف بزنم اما شاید این و دیگه باید تنها حلش کنم مشکل منه...این مشکل منه...
من: هیچی همینجوری گفتم ...مامااااااااانیییی من امروز چی بپوشم؟
دوباره هرد و خندیدیم و من بعد از اینکه خیالم راحت شد مامانم به چیزی فکر نمی کنه و فکرش مشغول نیست..... رفتم تو اتاق آماده شم...ساعت 3.30 بود... خیلی دیر خبر دادن...منم که روم نمیشه به آرشام بگم لباس ندارم... خودم برم یه چی بخرم دیگه... در کیفم و باز کردم پول داشتم ...اونشب که می خواست من و برسونه بهم یه کیف پول داد و گفت که می تونم خرجش کنم...هم کیف پولم خوشگله هم پولِ توش!!!!
رفتم بیرون از اتاقم...مامان که داشت لیوان میبرد تو آشپزخونه گفت کجا به سلامتی؟
من: میرم یه بُلیزی چیزی بخرم...لباس ندارم برای امشب...
مامان: به شوهرت گفتی؟
من: وااای نه مامان هوام و داشته باش خجالت می کشم بهش بگم لباس واسه مهمونی ندارم یعنی دارما اما به مهمونیاشون نمی خوره مادر شوهرمم که که میشناسی یهو یه چیز می گه خجالت می کشم...
مامان: باشه برو زود بیا ...راستی با ماشینت میری؟ مواظب باشیا...
من: باشه مامانی هستم...
مستقیم رفتم چهار راه طالقانی اونجا می تونستم یه بلیز خوب و مجلسی پیدا کنم...شلوارمم خوب نبود..تازه سر عقدم کلی برام خرید کردنا اما خوب من یه چیز دیگه تو ذهنم بود..می خواستم امشب به سبک خودم لباس بپوشم یعنی نه خیلی باز نه خیلی پوشیده اما لباسای گرون قیمت بپوشم مثل خانواده آرشام... که میدونم سلیقه من باب پسند مادر شوهر گرام نیست چون لباسای باز و واسه من ترجیح میده...اما آرشام و نگاهاش بهم میگه که پوشیده دوست داره نمی دونم چرا به من گیر میده... اما به مامیش اینا کاری نداره...
ماشینم و تو پارکینگ عمومی آرش پارک کردم و بعد از دادن پول و گرفتن قبض راه افتادم تو بازار..
حالا مگه باب سلیقه من چیزی پیدا میشه؟
کل چهارراه و گشتم و در آخر یه تنیک آستین سه ربع با رنگ قرمز که روی یخه اش و مدل پاکتی آستینش مشکی کار شده بود و تقریبا تا زیر باسنم میرسید( کمی بالاتر) خریدم و ساپورت ضخیم که از جنس چرم مورچه بود و کلا چین سوزنی خورده بود خریدم...یه پاپوش مشکی ساده هم خریدم...اخه تو خونشون که نمیشه بدون دمپایی و صندل راه رفت منم یه چیز راحت و ترجیح می دم.. خیلی نازن ...مطمئنا شادی جونم خوشش میاد....
بعدم رفتم جواب آزمایش انا رو گرفتم گفته بودم خودم میگیرمشون...
حدسم درست بود آنا تیروئید داره اونم پرکار سمی... قرصای متفورمین خیلی خوبه با اینکه کار اصلیش تنظیم قند خونه اما واسه تیروئید بهترین قرصه اونم پرکار... 3 ماه متفورمین خوبش می کنه چون تقریبا وسط به سمت تعادله...
بعد از گرفتن داروهایی که می خواستم رفتم پارکینگ و به سمت خونه حرکت کردم...نزدیک سر خیابون صدای ضبط و کم کردم و رفتم دنده دو بعد یک که بپیچم... که ماشین آرشام هم از اونور با من پیچید ...
حالا هر دو سر ماشین حالت اریب نزدیک هم وایساده بود و من به آرشام و آرشام با یه علامت سوال که خودم سوالش و می دونستم به من نگاه می کرد... که کجا بودی؟ وای خوب گفته بود زودتر میاد که ساعت 5.30...همش دو ساعت بیرون بودم که...
خیلی ریلکس نگاش کردم...همونجور که به من نگاه می کرد عروسکش و برد عقب ... دیوونه نمیگه شاید کسی پشتش باشه... من پیچیدم تو کوچه...ای خدا کاش درمون ریموت داشت...الان تند میرفتم داخل...ماشین و همون تو کوچه پارک کردم و پیاده شدم وسیلمم برداشتم...خیلی ستم بود اگه می خواستم برم بالا... چرا الکی میترسم؟ کار بدی نکردم که حتما نباید هر چی شد دیلینگ دیلینگ زنگ بزنم اجازه بگیرم که... فکر کن؟ مثلا زنگ بزنم بگم شوهرم من میرم دستشویی...بازم فکر کن؟
اونم ماشینش و پشت ماشین من پارک کرد و اومد پایین...رفتم جلو و با خنده دستم و بردم جلو...دست داد همینکه دستش و گرفتم رفتم جلو و صورتش و بوسیدم... اما خوب حواسم به فشاری که رو دستم آورد بود...استخون انگشتم شکست نامرد...
آرشام: کجا بودی... ؟
من: بیا بریم بالا می گم... رفته بودم لباس بخرم برای امشب لباس نداشتم...
دست من و که جلوتر بودم و گرفت و برگردوند...برگشتم سمتش و تو چشماش نگاه کردم...
من: جانم: ؟ بیا بریم بالا تا من آماده شم...
آرشام: چرا به من نگفتی؟
من: خوب گلم نخواستم مزاحمت شم بیا بالا لباسام و ببین دیگه...
و بعد خیلی سریع، تند تند اومدم سمت در پارکینگ و رفتم بالا...اینجوری بهتر بود...جلو مامان که دعوام نمی کنه...در و باز کردم و رفتم تو و تند به مامان گفتم چی شده... و مامانم با کلی ویشگون گرفتن از رونش که اخر از دست من دق می کنه رضایت داد من برم تو اتاق...
لباسام و در آوردم...یکم رژم و بیشتر کردم...ادکلنمم زدم... داشتم کش موم و باز می کردم که ارشام اومد داخل و داشت با مامان سلام الیک می کرد...خدا کنه بشینه تو هال...
آرشام: مادر جون ساناز کجاست تو اتاق؟
مامان: آره مادر تو اتاقشه...
وای خاک عالم داره میاد...تند تند موهام و شونه زدم...حالا بگو تو این موقعیت این کارا واسه چیه...
آرشام: پس من میرم پیشش...با اجازه...
مامان: آره برو...الان براتون شربت میارم...
آرشام: ممنون زحمت می کشین...
نمی دونم با اینکه می دونستم آرشام میاد تو اتاقم چرا وقتی در باز شد یه قد پریدم اما به روی خودم نیاوردم جیکمم در نیومد...
آرشام اومد تو اتاق و در وبست و تکیه داد به میز کامپیوتر... منم همینجور که از تو آینه نگاش می کردم گفتم خوبی/؟؟؟؟بعد برس و گذاشتم رو میز و برگشتم سمتش...رفتم جلوتر وو رفتم تو بغلش...اما خدا وکیلی همینجوری رفتم تو بغلش نه واسه خر کردن!!! از اینکه اینجوری یکی تکیه گاه نیمه داره بعد تو بری تو بغلش خوشم میاد...مخصوصا که نامزدتم باشه... رفتم تو بغلش و کامل چسبیدم بهش... سرم و برم بالا و نگاش کردم...
آؤشام: چرا بهم نگفتی میری بیرون؟
من: فکر نمی کردم چیز خیلی مهمی باشه عزیزم...رفتم واسه شب لباس بخرم...میخوای ببینی؟
اومدم از بغلش بیام بیرون که لباسا رو نشونش بدم که من و محکم بغل کرد که برگشتم سمتش...
آرشام: باید می گفتی... فقط رفتی لباس بخری؟
من: آره...
آرشام: از کی رفتی؟
من: 3.30...
آرشام : مطمئنی..؟
آره عزیزم ...قبلش که با تو حرف میزدم...
آرشام: مطمئن باشم که با کسی نبودی؟
من: منظورت از کسی چیه؟
آرشام خیلی خونسرد گفت: از دوستات... اون دوستت کی بود فاطمه یا مثلا اون یکی آقای ستونی؟ !!! نه ببخشید، ستوده ؟ با ایشون که نبودی...؟از دوست پسرای دوران تجرد؟
با اخم از بغلش اومدم بیرون و گفتم آقای ستوده فقط یه همدانشکده ایه سادست همین و بس... من دوست پسری نداشتم ... من اصلا از مردای شکاک خوشم نمیاد هیچ متنفر هم هستم...سعی کن خودت و درست کنی...من مجبور نیستم تحمل کنم.... حرفایی که زدی به من نمیچسبه به دخترای خیابون سوم درختی که 12 شب به بعد کارشون شروع میشه کی بیشتر می چسبه ... دوست پسرام؟ واقعا برات متاسفم...از اتاق من برو بیرون...
همون موقع مامان اومد تو اتاقم صدام آروم بود پس نباید شنیده باشه...
آرشام: مادر جون من میام بیرون تا ساناز آماده شه...مامان با سینی شربت رفت بیرون... آرشام اومد نزدیکم و با انگشتش زد رو چشمام و گفت خیلی چشم سفیدی می دونستی؟
و بعدم گفت عصبی میشی خوردنی تری... و رفت بیرون
اه لعنت به تو ...همه پسرا همینن می دونن دخترا با این جمله حرصشون در میاد که پسر تو همه حال از رو هوس بهشون نگاه کنه این و می گن... بیشعور... یه حرصی بهت بدم آرشام...یه دقی بهت بدم ...
بعدم شروع کردم به آرایش کردن... اوفف با آرشام چه کنم من اخه؟
آرایش چشمام و کم انجام دادم چون می خواستم رژ قرمز بزنم بهتر بود... یه کم سایه سفید رو کل پلکم..یه خط چشم خیلی باریک دور چشمم که نشون نمیداد و فقط مژه هام و پر تر می کرد و حالت چشمام و قشنگتر و ریمل فراوووون!!!! بعدم کرم و پنکیکم و بعد یه هاله رژگونه قرمز ملایم... با رژ قرمز...آآآآآآآآخ چه خوشمل شدم..کی می گه رژ قرمز بده؟ فقط باید بلد باشی چه جوری بزنی و بسته به رنگ پوستت تیره و روشنش کنی... خوب خوب شدم... رژم که باید مات باشه...آخه هم هوا گرمه هم رنگ مات برای این فصل خوبه... شب که شد یه کم برق لب روش میزنم...
موهام و نصفش و ریختم و نصفشم با کلیپس بردم بالا و جلوشم کمیش رو کج ریختم و کمیش هم فکل کردم... شلوارلیه قرمزم و با یه مانتو کتی مشکی پوشیدم ... شال مشکی تی تی هم انداختم سرم... کیفمم که خععلی کوچول موچول بود و برداشتم و لباسامم بزور گذاشتم داخل... خوب جنسشون چروک نمیشد که در آخر داشتم می رفتم بیرون یادم افتاد ای دل غافل حلقم یادم رفت الان این پسره میگه می خوای حلقه ستوده و بزاری جاش!!!! همینکه رفتم جلوی آینه وسوسه شدم یه نگینم گوشه لبم بزنم...الان بابام بود اخم می کرد اصلا از نگین واسه صورت خوشش نمیاد ...نگینمم زدم ...ساعت 7.30 شد...الان آرشام کلافه شده حتما...



ادامه دارد...http://www.p30up.ir/file/bxl29nqd1piu28hyizm.gif



دوست جونیا نقد یادتون نرهhttp://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif
http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gif

ستاره چشمک زن
۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
:-2-08-:قسمت هجدهم:-2-08-:




رفتم بیرون... شربتی که مامان درست کرده بود و زیر نگاه خیره مامان و آرشام هردو با هم همونجور سر پا نوش جان کردم...
من: آرشام بریم.؟
آرشام: آرشام یه نگاه به تیپم انداخت و گفت: بریم
و بعد رفت که کفش بپوشه منم کفش مشکی پاشنه بلندم و که خیلی هم گوگولی بود پام کردم یه نگاه ازآینه قدی به خودم انداختم...خوب شده بودم...
بعد از بوسیدن مامان داشتم میرفتم که مامان صدام کرد چند قدم رفته و برگشتم
من: جانم...
مامان:دختر این چه طرز آرایش کردنه...? اون نگین و بکن شب داری میای بابات خوشش نمیادا...
من: چشم مامانی...اما من که امروز از همیشه ساده ترم
مامان: برو منتظرش نزار...
من: خدافظ...راستی راستی...بعد سوئیچ و در آوردم و گفتم به بابا بگو ماشین و بیاره پارکینگ مرسی... بوس بوس باااای.
رفتم پایین و نشستم تو ماشین...سر خیابون گفتم نگه داره نگه داشت...
در و باز کردم...
آرشام: کجا با این قیافت؟
من: صبر کن الان میام...در ضمن مگه قیافم چشه؟
بعد در و باز کردم و دوباره خم شدم می دونستم که مردا ازین کار بدشون میاد... و گفتم:
من: آها می دونم نمی خواد بگی چشم نیست ...گوشه... بعد یه لبخند ژکوند و یه چشمک براش زدم و رفتم گلفروشی...خوب نمیشد بدون هیچی بریم که یه دسته گل ناز که با چهار تا گل لیلیوم نارنجی و دو تا زرد تزئین شده بود خریدم و اومدم... گل و گذاشتم عقب و نشستم...
من: خوب بریم...
آرشام یه نگاه خمسانه بهم انداخت و منم به روی خودم نیاوردم... وبعد با حرص راه افتاد...
یکم دیگه رفتیم کلا برگشتم سمت آرشام و به در ماشین تکیه دادم... اوخی نازی...اصلا دوست ندارم اذیتش کنم گناه داره آخه بچم...یهو برگشت سمتم منم زود لبخند گشادم و جمع کردم و با یه ژست خاص نگاش کردم... برگشت سمت خیابون و سرش و چند بار تکون داد و یه چیز زیر لب گفت که نفهمیدم...
بسه دیگه می خوام یکمم فیزیکی اذیتش کنم... صاف نشستم و یکم رفتم اونورتر... دستم و گذاشتم رو پاش که بی هوا نزدیک بود بزنه رو ترمز اما تونست کنترل کنه و به راهش ادامه داد ولی سرعتش و کم کرده بود...یکم دستم و کشیدم رو رونش و گفتم:
من: عزیز دلم چرا ناراحته؟
آرشام هیچی نگفت...
دوباره با یه صدای آروم در حالی که با انگشت دستم می کشیدم رو رون پاش گفتم: نمی خوای بگی؟ جای که من ناز کنم...تو ناز می کنی؟ مدل جدیده؟
دستم و گرفت گذاشت رو پای خودم و گفت: نکن ساناز...
بهم برخورد ...احساس می کردم ضایع شدم...منم بق کردم و برگشتم سمت خیابون و بغضم و خوردم ...پسره بیشعور محبت بهش نیومده...حالا خوبه مثل مامانش اینا لباس نپوشیدم...بعدم این لباس مجردیامه اینکه من و دیده بود که...کور که نبود وقتی انتخابم کرد...
نمی دونستم خونه خالش دقیقا کجاست اما خوب شنیده بودم عظیمیست اینکه داشت میرفت خونه خودشون...با این حال گفتم شاید یه خاله دیگشه و چیزی نگفت.. در خونه که نگه داشت گفتم:
من : چرا اینجا؟
آرشام: پیاده شو بریم تو کارت دارم...
من: خوب دیر میشه ها...
وای نمی دونم چرا ترسیدم...اومدم در و که برام باز کرده بود ببندم که مثلا درارو قفل کنم که دستم و گرفت و کشیدم بیرون ...با اون کفشا یه پام پیچ خورد...اومدن اشکام و کنترل کردم و گفتم
من:چه کار می کنی وحشی صبر کن خودم میام...
آرشام: اگه به حرفم گوش بدی این نمیشه...
من: خوب چه کارم داری... دارم ازت می ترسما...
آرشام: شوهرتم ترس ندارم که ...
بعد دستم و گرفت و ماشین و بست و منو با خودش برد... وای خدا این تند راه میرفت ...منم با این کفشا نمی تونم...از استرس دستشوییم گرفته بود...
من:آروم تر برو من که مثل تو کفشم اسپرت نیست...آرشااااااام با توام...
آرشام: حرومی...
و بعد در یک حرکت ناجوانمردانه من و گرفت تو بغلش... وای خدا چه اخمایی...دعا می کنم زنده بمونم...نگاه کن توروخدا همه دک و پزم الان بهم میریزه ها ... باغ و رد کردیم من و برد تو پذیرایی... کفشامم در اورد و بعد گذاشتتم زمین...
آخیش خدا رو شکر فکر کردم الان مستقیم میریم تو اتاق خواب... زیاد دلخوش نموندم چون دوباره دستم و گرفت و من و کشون کشون از پله ها برد بالا بعدم حتما میریم تو اتاق خوابش... بعدم حتما صبح با یه بچه میام بیرون...
اما بازم اشتباه شد چون من و برد تو اتاق آنا و نشون رو تخت...
من: چیه ؟ چته این کارا یعنی چی؟ مامانت گفت 8 اونجا باشیم...
آرشام: پاشو از لوازم آرایش آنا آرایشت و پاک کن بعد میریم...
من: ایش...من و تا اینجا آوردی با این همه گانگستر بازی برای یه آرایش پاک کردن؟ خوب تو ماشین می گفتی منم می گفتم همچین کاری نمی کنم خلاص...
آرشام: نمی کنی؟
من: نه
آرشام اومد کنارم نشست و تو چشمام نگاه کرد... یکم رفتم کنارتر اومد جلوتر و صورتم و قاب دستاش کرد و گفت:
آرشام: این مدل آرایش و می دونی من کجا دیدم؟ امروزم اول که دیدمت یه لحظه نشناختمت... این آرایش برای دخترای کانال اسپایسه می دونستی؟
همینجور که حرف میزد صورتشم می اورد جلو و جلو تر...
آرشام: خوب اگه فرقی نداری می خوام لذت ببرم با این تفاوت که تو زنمم هستی...
و بعد من و پرت کرد رو تخت و نیم تنش اومد روم و خیلی بد شروع کرد به خوردن لبام...شرت میبندم هیچی نشده کبود شده بودم... تو همون حالت زدم تو گوشش... البته خیلی محکم نبود چون داشتم زیرش دست و پا میزدم...
رفت عقب و نگام کرد...
من با جیغ: خیلی احمقی که این حرف و زدی می دونی چرا؟ چون من همون دختریم که چندین بار رفتی و اومدی چون نجیب بود و با دخترای دیگه فرق داشت...خیلی کور و بیشعوری چون من هرزه نیستم... من و از خودت ندون...
خیلی نفهم و بی فرهنگی که نمی دونی دختر مقدسه و زن محترم...پس یاد بگیر مثل آدم باهاشون رفتار کنی... و در اخر تو اول خودت و درست کن چون اگه آدم درستی بودی اون کانال مزخرف و نگاه نمی کردی...
و بعد بلند شدم و که برگردم خونه... خودمم نمی دونم اینهمه جرعت کجام ذخیره کرده بودم...اول زندگی بهش فحش دادم...البته همینجا هم اخر زندگیم بود... من تو خونه آرشام پامم نمیزاشتم!
آرشام همینجور خیره نگاه می کرد به دیوار... از در اتاق رفتم بیرون داشتم از پله ها میومدم پایین که من و از پشت گرفت:
به کی گفتی احمق؟ کی بیشعوره؟
من: برگشتم جواب بدم اما تو چشماش خوندم که الان جواب دادن به نفعم نیست پس ساکت شدم...
آرشام: با توام
من: ولم کن میرم خونه... من از اولم باید می فهمیدم تو مریضی...مشکل داری...
یدونه زد تو گوشم...
آرشام: کی مریضه؟ کی مشکل داره؟
همینجور که اشکام میومد گفتم ولم کن... اصلامن طلاق می خوام تموم... تروخدا ولم کن...
آرشام: بازوهام و محکم گرفت و گفت چی می خوای؟
من:طلاق...
آرشام:چرا اونوقت ؟ فکر کردی شهر هرته؟
من: تو فکر کردی شهر هرنه که اینجوری رفتار می کنی؟ بردت که نیستم... و تندتر اشکام اومد
آرشام: گریه نکن....
آرشام با داد: بهت می گم گریه نکن
اما من صدای گریم شدید تر شد...
ولم کرد...شل و ول نشستم رو پله ها و آرشامم رفت ...
نیم ساعت بعد برگشت...نشست کنارم و یه لیوان آب بهم داد...گلوم خشک شده بود بدون حرفی ازش گرفتم و خوردم...سرم و بالا کردم...داشت نگام می کرد...با پشیمونی... داشتم سرم و میاوردم پایین که یه قرص تو جیب پیراهنش دیدم ...یه قرص که چند دقیقه پیش نبود...دست کردم تو یه حرکت قرص و ورداشتم...اما نتونستم اسمش و بخونم ازم گرفت...چون اونم تو یه حرکت قرص و قاپید...
سرخورده و غمگین بدون عکس العملی در برابر عمل آرشام گفتم:
من: من انتخابت کردم شدی شریک زندگیم...همراه و همدمم... برام بگو؟ برام حرف بزن؟ مشکلت چیه...
اومد کنارم بغلم کرد... سرم تو سینه هاش بود...
آرشام : تو واسه من نیستی مشکل من همینه...
من: اگه واسه تو نبودم...بله سر سفره عقدمم واسه تو نبود... باهات عهد و پیمان نمیبستم...این حلقه تو دستامون این پیوند یعنی من مال توام و تو مال منی... اینا قبول نیست؟ خوب قلبم چی.؟ تو قلبم می دونم که حالا باید تمام وجودم واسه یه نفر باشه؟ها؟ هر چند زندگیم با عشق شروع نشد یا عاشقت نبودم...
نزاشت حرفم تموم شه...حلقه دستاش و محکم کرد و گفت:
آرشام: پس یعنی دوسم نداری...دیدی... من نیازی به عشق تو ندارم که...
من: بلدم ادعای عاشقی کنم...مثل همه کسایی که امروز میگن عاشقتم ولی فردا فارغ میشن... من سعی دارم عاشقت شم...صمیمی شیم... دوست باشیم...
آرشام:پاشو دست و روت و بشور بریم خونه خالم...سر میز آنا همه چیز هست... زیاده روی نکن...
من: بلند شدم...گفتم: من چیزی و که می خواستم نشنیدم...حقیقت...کاش بیشتر فکر می کردم..پشیمون نیستم اما گاهی... فکر می کنم خیلی احمق فرضم کردین... و بعد رفتم سمت دستشویی...
دلم میخواست نبخشمش اما نمی دونم چرا فکر می کردم الان به بخشش من خیلی نیاز هست...



ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:





دوست جونیا نقد یادتون نرهhttp://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif
http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gif

ستاره چشمک زن
۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
http://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile3.gif قسمت نوزدهمhttp://www.millan.net/minimations/smileys/flirtysmile3.gif






بعد از شستن سر صورتم و آرایش دوباره به همون مدل فقط با این تفاوت که نگینی رو صورتم نبود یه دستی به مانتوم کشیدم و از اتاق رفتم بیرون بدون اینکه نگاهی به آرشام بندازم از پله ها رفتم پایین...صدای قدمهاش و شنیدم که پشت سرم میومد... من میرفتم و اون با چند قدم فاصله پشت سرم میومد نفهمیدم در و قفل کرد یا نه ساعت 9 شده... الان دیگه اگه برسیم آخره های کلاسیه فکر کنم... اونم از نظر شادی جون!!!!
دزدگیر و زد و نشستم چند ثانیه بعد سوار شد به رو به رو نگاه می کردم... اما فهمیدم که بهم نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید...حتما الان داره می گه چه دختر پررویی...اما تقصیر خودشه...مگه من دل ندارم که به دل آرشام زندگی کنم...من این آرایش و برای امشب دوست داشتم...
بلاخره رسیدیم در خونه خالشو بعد از حال و احوال و اینکه چقدر دیر کردیم رفتیم داخل کمی نشستم که آنا گفت بیا بریم لباست و عوض کن...جای اینکه آتوسا دختر خونه لطف کنه بگه بیا راهنماییت کنم آنا می گه...آخه دختر خونه تو باغ کسی نیست بدجور رفته تو باغ آرشام بیرونم نمیاد...من موندم اینهمه خاطر خواه داره..پس چرا با هیچکدوم ازدواج نکرده...یاد حرف آرشام افتادم: دنبال یه دختر سنگین بودم...
رفتم تو اتاقی که انا گفت: لباسام و عوض کردم و کمی هم رژم و درست کردم عطر ورساچ صورتیمم زدم و رفتم بیرون...
آنا همون اول من و که دید یه لبخند قشنگ زد... درست روبه رومم رو یه مبل دو نفره شادی جون و خواهرش نشسته بودن و رو یه مبل یه نفره که حالت اریب داشت یکی از پسر خاله های آرشام بود... هر سه با هم برگشتن سمتم...انتظار داشتم مادر شوهر بهم چشم غره بره اما انگار خوشش اومد چون بهم لبخند زد و بعد برگشت سمت خواهرش و به ادامه حرفاشون ادامه دادن... نگاهم رفت سمت پسر خاله آرشام اسمش چی بود ؟ اها سیامک ... یه جور نگام می کرد انگار می خواست با چشم و ابرو بهم بگه نه خوب چیزی هستی خوشم اومد... سعی کردم یه جور بهش نگاه کنم که حساب کار دستش بیاد ...روم و کردم سمت آنا که حالا سیاوش داشت چیزی بهش می گفت و انا داشت می خندید...(سیاوش اون پسر خاله آرشامه که شب عروسیم با انا گرم گرفته بود و متوجه شدم یه حسی تو نگاهشون هست)...پدر شوهرم و شوهر خاله آرشامم نبودن!!!
آرشامم نبود یه نگاهی دیگه انداختم ... نفسم گرفت... چرا آرشام بود...یه گوشه پذیرایی با دختر خالش نشسته بودن پشت میز شطرنج روبه روی همدیگه و به تنها چیزی که توجه نمی کردن مهره های شطرنج و بازیشون بود... نه اونقدام که می گفت درگیر و پایبند زنش نبود...بی غیرت...از آدمایی که زنشون و میزارن و قفس و صد تا نگهبان براشون دست و پا می کنن اونوقت خودشون هر کاری می خوان انجام میدن متنفرم ..خودخواه...نگاه کن تر و خدا حداقل جوری نیست بگم گپ دوستانست آتوسا جوری خودش و رو میز پهن کرد که در گوش آرشام چیزی بگه که کلا از سینه تو رفت تو بغلش...اه اه حالم بعد شد...با احساس اینکه یکی خیلی از پشت داره نزدیکم میشه از نخ آرشام و دختر خاله محترمشون اومدم بیرون برگشتم عقب اه این پسره هیز و نفرت انگیز بود...
من: کاری داشتی سیامک جان...
سیامک:نه والا دیدم همه جفتن....
حرفش و ادامه نداد ...یعنی انقدر بد نگاش کردم که نتونه ادامه بده...حتما می خواست بگه ما هم جفت باشیم ...پسره پررو و وقیح...
سیاوش: بشین فرزانه ازت پذیرایی کنه...
من ممنون و بعد رفتم رو مبل تک نفره ای که رو به روی آنا بود نشستم... جام بد بود یعنی چون پشتم به آرشام و آتوسا بود و نمی دیدم چکار می کنن فقط صدای خندشون بود که رو مخم بود...
خدایا یعنی از منم غریبتر الان و تو این لحظه هست؟ من تازه عروسی که دل به دومادش خوش کرده و پا گذاشته تو یه محیط غریبه که تازه می خواد به عنوان خانواده بپذیرتشون یه گوشه تنها افتادم...مث یه مزاحم یا شایدم من دیده نمیشم... واقعا نادیده گرفته شدم...حتی خاله آرشامم من و نمیدید...چیو می خواستن ثابت کنن...
اوف این پسر چقدر پررواِ... اومده رو دسته مبل نشسته...
سیامک اومد پایینتر و گفت...:
سیامک: فکر کنم توام حوصلت سر رفته نه؟من که خیلی...
خواستم بگم خیی زود پسر خاله میشی دیدم نمیشه چون واقعا پسر خالست!!!! به یه لبخند اکتفا کردم...
سیامک: میای بریم حیات یه والیبال دو نفره بزنیم؟ البته تا چند دقیقه دیگه آرشام و آتوسا توپ و می خوان گفتم قبلش ما هم یه والیبال دو نفره زده باشیم...بی صدا بریما...چون اگه آتوسا بفهمه نمیزاره...توپ مخصوص خودش و آرشامه...
نمی دونم حرف سیامک برای تحریکم بود که برم بازی یا نه جدا گفت که مخصوص آرشام و آتوساست اما بدجور تحریک شدم...داشتم پرتقال پرتقال حرص قورت میدادم...
من: باشه بریم...
سیامک: ایووولا دمت گرم... از همین در برو تو حیات کسی پرسید بگو میری هوا بخوری الان میای منم از در اتاقم میام...
من: صبر کن صبر...
سیامک دوبار نشست رو مبل و گفت: بله؟
من: کفش مناسب ندارم... من بدون کفش هیچ کاری نمی تونم بکنم...
سیامک: سایز پات؟
من: 38
سیاوش: تو جاکفشیه جلوی در و که باز کنی یه کفش کتونیه سفید صورتی هست...
تا نیمه بلند شد دوباره باستن مبارک و گذاشت رو مبل و گفت:
سیامک: نگران نباش واسه آتوسا نیست...
هه چه خوش خیال ...واسه آتوسا هم بود میپوشیدم...
چند ثانیه بعد خیلی ریلکس،ریلکس تر از همیشه بلند شدم... انقدر همه درگیر بودن که ندیدن من کتونی برداشتم و رفتم بیرون...فقط آخرین لحظه آرشام و دیدم یه چی دیدم که نزدیک بود آتیش بگیرم... گونش رژی بود...یعنی جای رژ بی صاحاب آتوسا روی گونش بود...لجن...!!!
پاپوشم و در آوردم و کتونیم و پوشیدم و رفتم حیات...
سیامکم بود...داشت با توپ والیبال دریبل می زد...تا من و دید گفت بیا رفتیم... یه قسمت دیگه حیاط که بیشتر به در وردی نزدیک بود با یه فاصله از هم وایسادیم... خواستم شروع کنیم ...که گفت:
سیامک: من خیلی وقته بازی نکردم بیا اول خودمون و گرم کنیم
من: باشه...رفتم روبهروش اون می گفت و منم انجام میدادم...داشتیم کششی کار می کردیم که گفت:
سیامک: می تونم یه سوال بپرسم...ناراحت نمیشی؟>
من: اگه می دونی ناراحتم می کنه نپرس...
سیامک: ببین من دوست دختر دارم خیلیم دوسش دارم...
خواستم بگم وااا چه ربطی داشت؟اما گفتم گناه داره ذوقش کور میشه...
سیامک ادامه داد:
سیامک: خیلیم دوسش دارم...می دونم بی مقدمه حرف زدم...اما متاسفانه همه فکر می کنن من چشم چرونم... نه اینطور نیست...فط گاهی اوقات یه چیزاای توجهم و جلب می کنه و همشم واسه المیرا می خوام...
بعد مکثی کرد و یه نگاه به سر تا پام اندخت...دوباره ادامه داد...
سیامک: المیرا دوست دخترمه ...خیلی دوسش دارم... مثلا شما که از اتاق اومدی بیرون یه لحظه المیرای خودم و دیدم شباهت زیادی تو چهرهاتون هست...دوست داشتم این لباس تو تنه اون باشه... واسه همین یه لحظه ذوق کردم... اینار و گفتم که بگم متاسفم وگاهی اوقات اگه میبینی رو چهره شما ...آنا یا حتی کسایی دیگه رفتم تو فکر بدونید تو رویای المیرا هستم....خوب این مقدمه بود واسه پرسیدن سوالم...حالا که می دونید من شخص دیگه ای و خیلی دوست دارم...می تونم راحت بپرسم...چون مربوط به اونه ...یعنی برای اون می خوام...
ازینکه زود راجع بهش قضاوت کردم ناراحت شدم...اوخی طفلی پسر مردم عاشقه... در حالی که درجا می زدم گفتم:
من: اگه فکر بدی داشتم متاسفم...می تونی بپرسی...
سیامک سرش و انداخت پایین و گفت می خواستم بدونم این هیکلتون خدا دادیه یا نه ساخته شده؟ اگه ساخته شده چند سال طول کشیده و چی خواستین که این شده...
بی حرکت وایسادم..آخه پسر هر چیم من و با المیرا اشتباه بگیری دلیل نمیشه وجب به وجب من و مترکنی که... اما دلم نیومد...
من: از 6 سالگی ژیمناستیک کار می کردم... خوب ترکه ای بودنم و انعطافم برای اونه... ژیمناستیکم و سوم راهنمایی که بودم ول کردم...یعنی دیگه مدرک داشتم ازش...چون عاشقه ورزش بودم رفتم نین جوتس و شنا... شنا رو به صورت دوره ای و یه آموزش ساده گذروندم اما نین جوتسو نه... به خاطر سنگینی درسا وقتی کمر بند قرمز بودم ولش کردم... تا سه سال پیش... رفتم بدنسازی...بدنسازی و ایروبیک با هم... من بازشگاه جهان میرفتم جهان آرا...می تونید المیرا رو بفرستید اونجا...البته من چند سالی هم هست که بسکت کار می کنم...کلا بیشتر ورزشا رو هر چند کوتاه امتحان کردم...اینا چون توشون موفقیت داشتم موندگار شدن...
با تعجب سرش و بالا کرد و گفت جدی میگید...
من: چیو؟
سیامک:باشگاه جهان؟؟ آخه هر کسی هر... هیچی مهم نیست...
می دونستم می خواد چی بگه خوب اون باشگاه جای آدمای تیلیاردره...
من: فکر نمی کنم از قشر متوسط بودن باعث این شه که نتونم برم باشگاه جهان...
سیامک: متاسفم قسدم جسارت نبود...خوب نگفتین؟ ببینید المیرا دقیقا ترکه ایه و باریک...می دونید مثل مداد...
از تشبیهش خندم گرفت و با یه خنده کوتاه گفتم:
منم مداد بودم... با خانم معظی صحبت کنه که مربیش همون شه... منم با خانم معظمی صحبت می کنم 1 ساله یه هیکلی مثل هیکل من بسازه...
سیامک: جدی می گی ممنون خیلی ماهی به مولا...
از اینکه مثل پسر بچه ها ذوق کرده بود خندم گرفت اما چیزی نگفتم... خجالتم نمی کشن با یه پسر دارم راجع به اینکه چه جور شد سینه و باسن در آوردم به صورت غیر مستقیم حرف میزنم... رفتم توپ والیبال و برداشتم و چند تا دریبل زدم گفتم کاش بسکت بلد بودی...
سیامک اختیار دارین به قد رعنام نمییاد بسکتبالیست باشم؟
من: جیغ خفه ای زدم و با جیغ گفتم واااای عالیه پس توپت کو؟؟
توپ و از یه سبد پشت باغچه آورد و با یه پاس از تو سینه تحویلم داد و گفت بریم اونور تورش اونجاست...
یه بازی دو نفره شروع شد... با دریبلا و دفاع من و خطاهای سیامک وقتی کم میاورد...
همینجور که دریبل میزدم و سعی می کردم راهم و برای انداختن این تو خوشمل تو سبد باز کنم سیامک گفت:
دختر تو خیلی بارته بابا تسلیم من کلاس اومدم همش چند ماهه میرم...
من: یه بسکتبالیست کم نمیاره بیا حرف نزن وبعد سیامک افتاد پشت سرم و من با یه سه گام یه گل خوشمل زدم...
انقدر ذوق زده شدم که یه جیغ کوتا زدو گ فتم یِس...همینه!!!
سیامک اومد جلو توپ و ازم گرفت حالا توپ دست اون بود و با دریبلای کوتاش و دستی که برای دفاع از توپش جلو گرفته بود و منم دنبالش تو زمبن...انگار اون گل من بهش حسابی انژی داده بود..!!!!
تو یه حرکت و توپ و قاپ زدم و خیلی تند و بلند خودم و رسوندم به جای مربوطه و یه گل دیگه...
...
بابای آرشام: آفرین آفرین عالی بود...چه پر انرژی...خیلی عالی بود عروسم...
برگشتم سمت پدرشوهرم که با آقا سعید کنار پله ها وایساده بودن و البته رو پله ها آنا و سیاوش و همینطور آرشام و آتوسا هم وایساده بودن...
آنا بپر بپر می کرد و با جیغ می گفت ایول ...بلا خره یکی حال سیامک وگرفت...
خدا اینا کی اومده بودن من چرا نفهمیدم الان میگن عروسه چه جلفه اولین مهمونی داره جیغ جیغ می کنه...( وا تو که کاری نکردی این افکار و بریز دور)...خوب در حیاط اونور بود من پدر شوهرم و ندیدم اومدن داخل دیه...
خودم جمع و جور کردم و یه لبخند زدم و گفتم مرسی...
پدر شوهرم و آقا سعید رفتن بالا...
آرشام در حالی که آتوسا بهش تکیه داده بود وآتوسارو از پشت بغل کرده بود با عصبانیت بهم نگاه می کرد...میشد فهمید که طوفان درراه دارم..
هه آقارو باش... کدوم قانون گفته باید زنت و بی محل کنی اونوقت دختر خالت و جلوی همه دستمالی کنی...خاک تو سر اتوسا که خودش و اونجور انداخته تو بغل آرشام حتی اگه بی منظوره ، که من با اون کارایی که آتوسا و می کنه و اونجور که خودش و میماله به آرشام شک دارم بی منظور باشه...
همینجور که به آرشام و آتوسا نگاه می کردم حواسم به پاسی که سیامک داد بود... تو هوا گرفتمش که باعث شد انا به سیامک بگه دماغ سوخته خریداریم...همینجور از پشت بر گردوندمش به سیامک...و گفتم:
من: مرسی سیامک جان خیلی خوش گذشت...خاطره انگیز شد...امتیازام و حساب نکردم اما گلا مه خودت یادت هست... چند تا هم اخطار داشتی... یادته که برنده اون یکی و میبره کجا؟
سیامک: آره یادمه بهت زنگ میزنم که بریم...
من: منتظرم راستی بهش بگو بهم زنگ بزنه خودم میبرمش...و بعد رفتم بالا... و از کنار آرشام و نگاه حسود آتوسا گذشتم... هه آرشام و آتوسا ... به هم میان... حرصم گرفته بود خفن ... بعد رفتن به دستشویی و شستن دست و پام اومدم بیرون و پاپوشم و پوشیدم و رفتم اتاق و بعد خالی کردن عطر رو تنم اومدم برم بیرون که آرشام اومد تو اتاق و در و بست...



ادامه دارد....







دوست جونیا نقد یادتون نرهhttp://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif
http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/uxvxdjhsnev4wfe351k8.gif

ستاره چشمک زن
۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۶ بعد از ظهر
قسمت بیستم




در و بست و بهش تکیه داد و دست به سینه به من نگاه کرد... منم چند قدم رفته و برگشتم و به میز تکیه دادم...
من اون و نگاه می کردم و اون من و هر دو منتظر بودیم یکی شروع کنه...
چند ثانیه شایدم چند دقیقه گذشت ...آرشام بوn که سکوت دو تُنی و سنگین اتاق شکست:
آرشام: چه زود جور شدین...کلا با آقایون زود گرم می گیری اما خانما رو محل نمی کنی...
من: خانما خودشون و تافته جدا بافته می دونن... آره فکر نمی کردم انقدر بهم خوش بگذره...
آرشام ا تای ابروش و داد بالا و چند قدمی آروم و با ژست خاصی اومد جلو و گفت:
آرشام: اِ؟ پس خوش گذشته؟
من: لبخندی زدم و اعتماد به نفسمم و که داشت کم کم ازم دور میشد جمع کردم و گفتم:
آره خیلی پسر باحالیه...
آرشام اومد جلو...من که تکیم به میز بود صاف وایسادم... آرشام کاملا بهم چسبید و من کاملا رفتم تو بغلش...
شالم از سرم افتاد که باعث شد آرشام ورش داره و بندازش اونور... دستی به موم که باز بود کشید و گفت:
آرشام: که باحال بود؟؟
من: داشتم یه کوچول خوف می کردم...با لبخندی زورکی گفتم :
من: آره خیلی... وای خدا این خیلی از کجا اومد...من الا با این تنهام نزنه نصفم کنه یه وقت...
احساس کردم موهام داره با دستای آرشام کشیده میشه...جوری که خودمم سرم و میاوردم بالا و عقب که دردش کمتر شه...چون هر ثانیه به شدتش اضافه میشد...
آرشام به یه حالت خاصی صورتش و کشید رو صورتم و اومد در گوشم گفت: چیش باحال بود؟که انقدرم بهت چسبیده؟
من: هیچی منظورم اخلاقش بود...
آرشام: خوشت اومد...
من: نه بابا...به پای تو که نمیرسه!!!!
آرشام: خوووب؟
من: خوب دیگه...دیگه خوب نداره که... عزیزم...بریم؟ سفره شام و انداختن...
موهام بیشتر کشیده شد...که باعث شد یه آخ آروم بگم و اشک تو چشمام جمع شه...با اینکه سرم کاملا به عقب رفته بود اما من چشمام تو یقه آرشام بود... واقعا موهام داشت کنده میشد...چشمای پر اشکم و آوردم بالا و گفتم:
من: خیلی دردم میاد...
جوری جملم و گفتم که یه لحظه دلم به حال خودم سوخت... و اشکام قطره قطره پشت سر هم میومد...
آرشام بیشتر و بیشتر موم و کشید و گفت:
آرشام: اومدی بیرون پیش من میشینی ...از جاتم تکون نمی خوری...فهمیدی؟
من: من فقط با سیامک بازی کردم همین...
از اون موقع که اومدیم آتوسا تو بغل تو بود... حرفی زدم؟ اگه با یکی دیگه خوشی برای چی من؟ نقش من تو زندگیت چیه؟ که مامانت من و جزء ادم نمی دونه و خالت به زبون بی زبونی بهم می گه آدم نیستی؟ مگه من وجود ندارم که خالت از آنا میپرسه عروستون چی خونده؟ این یعنی چی؟ یعنی اینکه تو برای من وجود نداری... دلم نمی خواد اینجوری فکر کنم...اما حکم و فرض زندگیم یکی شده... فرضِ من گول خوردن از شماست...حکمم اینه که مطمئن شم ...اما بدون اگه کم بیارم هیچ راه برگشتی برات نیست...هیچ راهی...
دست کشیدم رو گونش و رژ رو گونش و پاک کردم... جای رژ که تو دستام بود و بهش نشون دادم...
من: همیچین چیزی رو گونه سیامک دیدی؟
سیامک خیلی پاکه... واقعا تحسینش می کنم که حتی اینجا که دوست دخترش نیست بهش وفاداره و ازش حرف میزنه...میگه همه جا اون و میبینم هیچ تعدی هم بهش نداره اون اینجا نیست اما برای سیامک یادشم کافیه...اونوقت تو زنت کنارته کسی که حالا بهش تعهد داری ولی دختر دیگه تو بغلته... می دونی چرا؟ چون تعهد تو کتباًِ نه قلباً...
بدون توجه به حرفام موهام و ول کرد و صورتم و قاب دستاش کرد و با تحکم خاصی گفت:...
آرشام: اومدی بیرون پیش خودم میشینی... و بعد با انگشتش اشکامو پاک کرد و بعدش رو چشمم و بوسید.. من بغل کرد و یکم و موهام و نوازش کرد...
خودم و آروم جوری که دوباره عصبانی نشه از بغلش آوردم بیرون و گفتم... من به این چیزات نیاز ندارم...سعی نکن هر دفعه ناراحتم کنی و بعد از احساسات دخترونم کمک بگیری که بگم آره تموم شد...حتما اشتباه کرده و پشیمونه...
آرشام بازوهام و محکم گرفت تو دستش و گفت: من اشتباهی نکردم پشیمونم نیستم...
من: جدا...؟ دستاش و به زور از بازوهام کندم و برگشتم سمت آینه... همه چیم اُکی بود... شالم و ورداشتم انداختم سرم... رفتم سمت در و برگشتم سمت آرشام که همینجور داشت نگام می کرد... یه لبخند بهش زدم و گفتم:
من: منم از کارم پشیمون نیستم ...گفتم که خیلیم بهم خوش گذشت...سیامک پسر باحالیه... و بعد فوری در و باز کردم و رفتم بیرون... هیچیکی حواسش به من نبود ...فقط آنا و سیامک و سیاوش بودن که نگران چشم به در دوخته بودن...
بغضم و هر جور بود خوردم و با لبخند بهشون نزدیک شدم...
من: مگه این در امامزادست که اینجور بهش زل زدین؟ آره...
انگار هر سه نفس راحت کشیدن چون چهره درهمشون درست شد و جاش و داد به لبخند... آنا گفت بیا بریم سانی میز و چیدیم منتظر بودیم... آرشام بیا دیگه...آنا و سیاوش رفتن و سیامک گفت...
سیامک: ساناز خانم...
من: خانم و نیاز نمیبینم بگی... با داداش نداشتم فرقی نداری...
یه لبخند حاکی از قدردانی زد و گفت:
سیامک: من متاسفم نمی خواستم آرشام ناراحت شه...
من: دلیلی نداشت ناراحت شه... اما حالا هم خودم درستش می کنم...شما نگران نباش...
اومدم برم سمت میز اما دلم نیومد آرشام هنوز نیومده بود و آتوسا چشمش به در اتاق بود ولش می کردن الان میرفت تو اتاق... دوباره برگشتم سمت اتاق...در جواب انا که گفت کجا سرد میشه گفتم الان میام...
در و زدم و وارد شدم...
رو تخت نشسته بود و سرش بین دستاش بود...رفتم نزدیک دستم و گذاشتم رو دستش...منم زیاده روی کردم...
من: عزیزم: شام بدون تو مزه نمیده...بیا بریم سر میز...
سرش و بالا کرد و نگام کرد...لبخند زد و تو یه حرکت من و نشوند رو پاهاش و دستش شد تکیه گاه کمرم... انگار یه بچه چند ماهه تو بغل مامانشه تا شیر بخوره...!!!
آرشام: من بی منظور با اتوسا شوخی می کنم... نمی دونستم ناراحت میشی...
چشمام و ریز کردم با دماغم زدم به نوک دماغش...
من: ای کلک یعنی واسه تو هیچ لذتی نداره...
اونم دماغش و زد به دماغ من و گفت...تموم لذت دنیار و من باید باید از وجود تو واسه خودم بکشم از کسی دیگه نمی تونم بگیرم عزیزم...
وااای فکر کنم تو آسمونا بودم...بهش خندیدم و گفتم اما رفتارای آتوسا بی منظور نیست...
آرشام: میفهمم ...اما خوب مهم انتخابم بوده که تویی...من هیچوقت اتوسارو نخواستم...
من:نمی دونم گذشته چی بوده و چه جور گذشته...اما حد خودت و بدون...من از مردای هرزه بدم میاد و دوست ندارم نه خودم و نه کسی دیگه راجع بهت بد فکر کنه...
آرشام: بی ادب هرزه نگو زشته...
صدام و بچه گونه کردم و با یه قیافه بچه گونه گفتم:
من: ببشخید بابای..گول میدم دیگه تکلال نسه...
هر دو با صدای بلند خندیدیم و آرشام گفت: بابایی قربون عروسک ملوسش...
و بعد اومد نزدیکترم و رو لبام آروم بوسید...دستام و انداختم تو موهاش و نزاشتم سرش بره عقب... به خودم نزدیکش کردم...لبخندش جمع شد عوضش یه حس قشنگ رفت تو چشماش که من می تونستم بخونمش... تو چشماش نگاه کردم و لبام و گذاشتم رو لباش... چشمام غیر ارادی بسته شد...این اولین بوسه بود از طرف من... خواستم برم عقب که آرشام نزاشت و ادامه داد...حس قشنگی بود...
یهو در اتاق باز شد... من و آرشام تو همون وضعیت برگشتیم سمت در ...
آتوسا با چشمای از حدقه بیرون زده داشت نگامون می کرد...
آتوسا با اخم گفت: بایید شام سرد شد و بعد محکم در و بست...
من لباش و پاک کردم...اونم دور لبای من و که می گفت رژ پخش شده پاک کرد.. و بعد از درست کردن شالم رفتیم بیرون...
با شیطنت و سیاست سیامک که شاید فقط من درکش کردم من و آرشام تو یه بشقاب غذا خوردیم...آرشام جوجه میزد سر چنگال و میزاشت دهنم... تو دلم کارخونه قند آب کنی برای اولین بار در ایران افتتاح شد... آتوسا هم که روبرومون بود و داشت دق می خورد... اما تو اون موقعیت اتوسا اصلا برام مهم نبود...


ادامه دارد...http://8pic.ir/images/f6gslvvjpbzodpeshm.gif



دوست جونیا نقد یادتون نرهhttp://www.p30up.ir/file/k4l38dva67s1gg1cour8.gif
http://www.p30up.ir/file/elwqd6xbgavyghukxs9.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/elwqd6xbgavyghukxs9.gif

ستاره چشمک زن
۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
:-2-38-:بیست و یکم:-2-38-:





مامان : به نظرم که اینا می خوان یه حرفی بزنن... آخه مامانش گفت می خوایم صحبت کنیم...دلیل دعوتشونم همین بوده دیگه...
من: نمی دونم منم با آرشام حرف زدم چیزی نگفت...
بابا: خوب می خوان سوپرایزمون کنن...
من : حتما...
دوباره سر کوچه یه دسته گل گرفتم... و نشستم تو ماشین... دارم به این فکر می کنم که چه حرفی ممکنه باشه که قراره امشب زده شه؟ مامان آرشام صبح زنگ زد و دعوتمون کرد برای شام... اما نمی دونم چکارمون داره....بیخیال...فکر و خیال نداره که حتما می خواد دور هم باشیم ...الکی گفته که مامان قبول کنه...
.***********
آروم در گوش مامان گفتم:
من: نه به هیچ عنوان زیر بار نمیری تا امتحانای من تموم شه... من تا امتحانام و ندم عروس نمیشم...تموم...
و بعد رفتم اونورتر نسشتم...اعصابم بدجور خط خطی شد یعنی که چه؟
اینا می گن زودتر باید ازدواج کنیم...آرشام می خواد زنش و ببره سر خونه زندگیش...بدبختی نیست... ما قرارمون واسه سه ماه بعد بود...حداقل جهیزیه هم با من نیست بتونم بهونه بیارم که جهیزیم آماده نیست...اه...
آرشام: ساناز جان چند لحظه میای کارت دارم؟
بلند شدم و پشت سرش از پله ها رفتم بالا...
در اتاقش و باز کرد و رفتم داخل...
آرشام: بشین...
اوف چه امر و نهی هم می کنه...
من: چی شده/؟ جانم؟
آرشام نشست کنارم رو تخت و گفت:
آرشام: تو چرا حرف نمیزنی؟
من: چی بگم؟
آرشام: مگه دوست نداری زودتر بیای کنارم برای همیشه؟
من: چرا اما مگه قرارمون سه ماه بعد نبود؟
آرشام: خوب هر چی زودتر بهتر...
من: ببین من که الان امتحانامه بزار این آخرا رو با فکر خراب نرم سر جلسه که برام بد میشه... ما هنوز وقت داریم...
برگشتم سمتش و ادامه دادم: بزار این سه ماه طی شه...بزار بیشتر با اخلاقای هم آشنا شیم...با خواسته ها...عقاید... هنوز خیلی جا داره ما همدیگرو بشناشیم/....
آرشام: اینا بهونست نه؟
من: نه بابا چه بهونه ای من که دیگه رسما زنتم... حالا یکم دیرتر زندگی مشترکمون شروع شه چی میشه...؟
آرشام: نه من می خوام زنم و ببرم خونه خودم... همین تموم... از فردا میریم دنبال وسایل خونه ...می خوام همش به سلیقه تو باشه...
من: نه ارشام متاسفم ... این مسئله تصمیمش فقط با تو نیست...
بعد از کمی سکوت دوباره گفتم:
ببین من بیشتر فرصت می خوام...وگرنه سه ماه وقت نمی خواستم...که این در مورد زندگی جفتمونه پس نظرمن خیلی مهمه...من نظرم همون سه ماهه...من می خوام بیشتر بشناسمت...
آرشام با صدایی که فکر می کنم عصبی بود گفت:
آرشام: که چی؟ چی و می خوای بشناسی از شخصیت من چیش مبهمه؟ بگو من واست توضیح بدم...
بعد زد پشتم و گفت:
آرشام: فرصت واسه وقتی بود که اومدم خاستگاری الان دیگه تو نیازی به فرصت نداری...تموم....
من:با اینکه آروم زد پشتم اما بهم برخورد...
من: چه خبرته همین کاراته که می گم فرصت دیگه... یه کار نکن پشیمون شم... تهدید نمی کنم اما دیگه دارم اذیت میشم...حواست هست؟ داری چکار می کنی؟ می گم من الان اونم یه هفته ای با تو نمیام تو یه خونه...ببین خودت باعث شدی هنوز زندگی شروع نشده باهات بد حرف بزنم...
آرشام دستش و به نشونه سکوت گذاشت رو بینیش و گفت:
آرشام: هیس...چته؟ من که کاری نکردم تیکمه...بعدم با اعصابم بازی نکن...ببین نانا من می گم زندگیمون باید شروع شه...تو هم زیاد وقت داری تو زندگی مشترکمون من و بشناسی...
نمی دونم چرا دلم گرفته بود...به روی خودم نمیاوردم... تو زندگی من و تو خانواده من و کلا تو کشور من سازش زن رسم بود... خیلیا منکرش میشن اما همیشه زن بوده که ساخته با بدی و خوبی زندگیش...من دو دلم...شک دارم... درسته ازدواج تنها تصمیمیه که همیشه دودلی توش هست اما من به اون آرامشی که همه بعد بله دادن میرسن نرسیدم... انگار دردسرای من تازه شروع شده...انگار داشتن یه زندگی آروم برای من حرومه...یکی از تو وجودم فریاد میزد:
هی دختر چته؟ تو قبولش کردی یادت نیست>؟ از همون اولم می دوستی یه جای کار میلنگه اما قبولش کردی ...این کار بهت واگذار شده...حالا دیگه اون شوهرته...می گی غلطه ؟ خوب درستش کن... از اول همه چی مثل کاخ سیندرلا سفید و رویایی نیست که هست؟ زندگیت و بساز بعد نگاش کن ...اون موقع می بینی که از کاخ سیندرلا هم قشنگتر و رویایی تره... زندگیت درست میشه...خدا یادت نره اون همیشه هست...
با اینکه به حرفای درونم ایمان داشتم اما نمی دونم چی شد که گفتم:
من: نه آرشام... ببین... تو نمی خوای راجع به شروع زندگیت با من فکر کنی؟ شاید تجدید نظر کردی؟ ما هنوز /...هنوز سر خونه و زندگی نرفتیم...مطمئن باش بعد از طلاق یه شناسنامه جدید صادر میشه...
با تو دهنی که خوردم ساکت شدم...
آرشام...: خفه شو...چی فکر کردی ها؟ اشتباه کردم آره اشتباه...انتخابم اشتباه بود...توام یکی مثل بقیه ای...حتما خسته شدی آره؟ اما تو که هنوز امتحانم نکردی... بزار امتحانم کن بعد... توام مثل همه دخترا هرزگیت و میزاری رو حساب تنوع طلب بودنت ... اما کور خوندی... مرد نیستم اگه بزارم زندگی کنی... اسم من تو شناسنامت رفت و تموم...
بعد از حدودا دو سه دقیقه شروع کرد:
آرشام: ببین ساناز برای من مهم نیست سالمی یا خراب با این حرف خودت و ثابت کردی.... شاید جنازت از من جدا شه...اما خودت...نچ نچ نمیشی... تموم..من می برمت به سه ماه نکشیده میبرمت خونه خودمون...
آرشام: امتحانات تموم شه.....آخرین امتحانت میشه اولین روزی که ما میریم برای خرید جهیزیه...تموم...
الانم می خوابی بیرون نمیای...من میرم از تصمیمی که با هم گرفتیم می گم...
و بعد رفت بیرون و درم قفل کرد...
میخواستم جیغ بزنم...فریاد بزنم...بگم من زنم منم ادمم منم حق انتخاب دارم... اما جیغم تو گلوم خفه شد...صدام تو گلوم خفه شد و تبدیل به اشکایی که تند تند میومد...کاش توانش و داشتم بلند شم در و بزنم و بگم ...بابا بیا یکی یدونت و ببر...بیا ورش دار ببر... بیا ببین کجا تیکه های شکسته قلبش و بند میزنن... تو دلم بابام و صدا می کردم... بابا جونم این بود می گفتی به کَس کَسونش نمیدم؟ این که من جرعت نمی کنم نظرمم بهش بگم... می ترسم بزنه یه بلایی سر خانوادم بیاره ازش هر کاری بر میاد...آخ آرشام چهرت بدجوری خراب شد... من نمیدونم با تو چکار کنم...اما مطمئنم این توگوشی امشبت جواب داره... من مطمئنم که ادمت می کنم... آره درستت می کنم... من سانازم...آره هستم... و با همین فکرای درهم بود که خوابم برد...

****************

یه نگاه تو آینه به خودم انداختم واقعا وضع صورتم داغون بود...احتیاج به لوازم آرایش داشتم ...اما کیف من بیرون بود و تو کیفمم کرم انچنانی نداشتم... شکمم آشوبی به پا کرده بود از بس گشنش بود... خواستم برم در بزنم که کلید تو در چرخید و آرشام اومد... داخل...

یه نگاه به صورتم انداخت و نفسش و سخت داد بیرون... بهش اخم کردم و با اخم گفتم:
من: برو هر چی کرم رو میز انا هست وردار بیار تا ببینم چی به دردم می خوره...
آرشام: نمی خواد بپشونیش ... مامانت اینا رفتن...اخر شب ها...
من: آها یعنی مامانت اینا به این وحشی بازیای تو عادت دارن؟؟!!

بدجور در و بست و اومد سمتم....





ادامه دارد...:-2-41-::-118-:







دوست جونیا نقد یادتون نرهhttp://www.p30up.ir/file/k4l38dva67s1gg1cour8.gif
http://www.p30up.ir/file/elwqd6xbgavyghukxs9.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.p30up.ir/file/elwqd6xbgavyghukxs9.gif

ستاره چشمک زن
۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
:-2-08-:قسمت بیست و دوم:-2-08-:






اومد سمتم و شونه هام و گرفت و بلند کرد...
آرشام: کی وحشیه؟
بغض کردم و سرم و کج کردم و طبق عادتم که وقتی از بابام ناراحت میشدم یا بد حرف میزدم لبام آویزون میشد., لبام و آویزون کردم و گفتم:
متاسفم...عصبی شدم...اما همه چی تقصر خودته...حالام شونه هام و ول کن از دست تو تصادفی شدم...
آرشام ولم کرد دوباره نشستم رو صندلی...
و خودشم رفت نشست رو تخت...
دوباره صدای شکمم بلند شد...سرم و بالا کردم ببینم آرشام متوجه شده یا نه...اما اون سرش پایین بود و بیخیال ...خدا رو شکر وگرنه آبروم میرفت... ترجیح دادم تا دوباره این شکم بی ادب دادو قال راه ننداخت خودم بگم...
من: روده کوچیکه لباس پلوخوری پوشیده با قاشق و چنگال و چاقو در راهه و یه دندونِ حسابی واسه رودِ بزرگه تیز کرده...
انقدر گشنم بود که قهر کردنم از یادم بره...
آرشام خندید و گفت:
آرشام: صبر کن الان برات غذا میارم نمی خواد بیای بیرون...
من: کیفم سر مبله...کیفمم بیار...
آرشام: خواب بودی آوردمش ...
وبعد با دستش به کمد اشاره کرد و گفت اونجاست...و رفت بیرون...
کیفم و برداشتم و گوشیم و چک کردم... چند تا اس ام اس داشتم... یکیش از طرف سهیل بود...انقدر ترسیدم که بدون اینکه بخونم پاک کردم ...منم خرما...خوب دوستم بود...باید در اولین فرصت برم پیشش...می خوام به صدای درونم گوش بدم...زندگیم و میسازم... سهیل باید بهم کمک کنه...هر چی باشه اون روانپزشکه...حتما باید اون دو تا قرص مشکوک آرشام و به دست بیارم...حداقل اسمشون و می خوام... چند تا اس ام اس باقیمونده از ایرانسل بود که نخونده پاک کردم... اگه پول خط ثابتم 400 تومن نمیومد حداقل الان از مزاحمتای وقت و بی وقت ایرانسل راحت بودم... اینجوری شارژ میشه نمی فهمم اما اونجوری یهو 400 تومن خیلی زور داشت...
آرشام با یه سینی غذا اومد ... همه چی توش بود... گذاشت رو عسلی و به مبل دو نفره اتاقش اشاره
کرد...
آرشام: بیا اینجا بشین بخور... نشستم عسلی رو آورد نزدیکتر...
یه نگاه به آرشام کردم یه نگاه به شیشلیکا... صبر و جایز ندونستم و شروع کردم... وقتی خوردم و تموم شد... احساس کردم هم تند تند خوردم هم خیلی خوردم....
آرشام: اگه امشب بگی دلم درد می کنه من می دونم و تو...حالا اولین شبی که کنار من می خوابی باید انقدر می خوردی؟ همیشه انقدر شکمویی و بعد خندید...
لب و لچم و آویزون کردم و کمی خجالت کشیدم...اما...اما بعد یهو مغزم شروع کرد به پردازش اطلاعات...!!! امشب؟ برای اولین بار؟ پیشش بخوابم...
خیلی سیخ و شک زده بلند شدم...
من: من میرم خونمون...
آرشام: به مامانت اینا گفتم شب پیش آنا می مونی... اما نمی خوام صورتت رو ببینن... همینجا پیش خودم می خوابی...
من: نخیر... لازم نکره من می خوام برم...
آرشام: اونوقت چرا می خوای بری؟ نکنه نا محرمیم؟؟
من: نه اما من... من...
آرشام: تو چی؟
من: من می خوام برم...
آرشام: منم گفتم تو امشب اینجا کنار خودم می خوابی... بعدم شروع کرد دکمه های مانتوم و باز کردن اخه از وقتی اومدیم اصلا وقت نشد من لباس درارم...
دستش و از رو دکمه های مانتوم برداشتم و گفتم...من دوست ندرم تا قبل عروسیم پیشت بخوابم...نمی خوام اتفاقی بیفته...
دوباره شروع کرد به دکمه باز کردن... انقدرم جا دکمه ایا سفت بود که می دونم کلی عذاب می کشید...
آرشام: نترس اونقدر رو خودم کنترل دارم که کاریت نکنم...
وااای چه رک حرفشم می زنه نمی گه دختر مردم تنها تو اتاق خجالت میکشه...
یه نگاه به دکمه هام انداختم و چشمام گرد شد...تازه یادم اومد من لباسم تو کیفمه و چیزی زیر مانتو جز یه لباس زیر ناقابل تنم نیست...
من: وای وای صبر کن...
اما دیر شده بود چون آرشام کلا مانتوم و باز کرده بود...
آرشام: چیه حالا؟ چرا رنگ عوض کردی؟ مگه تاحالا ندیدم... ؟
وااا!!! یعنی دیده؟ بی تربیت...جای اینکه ذوق کنه بگه چه خوشمله ... چه تنی چه رنگی!!!! بی فرهنگ...
آرشام: خو بابا اخم نکن ندیدم... در ضمن توام زنمی... و بعد کل مانتوم و در آورد.. منم که راحت بودم...شالم و از رو تخت برداشتم و زیر نگاه خیره آرشام گرفتم دورم و بعد از تو کیفم بلوزم و در آوردم و پوشیدم...
برگشتم سمتش و گفتم:
من: ببین میشه من برم پیش آنا؟ لطفا... اینجوری تا صبح خوابم نمیبره...لطفا...
آرشام: صورتت چی؟
من: الان دیگه برق اتاقش خاموشه نمیزارم روشن کنه...تا صبح خوب میشه...
آرشام: به یه شرط؟
من: چه شرطی؟
آرشام: دعوای امروز فراموشت شه...که این شرط نیست اجباره... 2 اینکه من و ببوس بعد برو و بعد خندید...
به جان تو نباشه آرشام به جان خودم زندگیم و میسازم اما آدمت می کنم... پولداره بدبخت زورگو... بچه پررو...
من: باشه... رفتم جلو و رو پنجه پا وایسادم و لپش و بوسیدم... دوباره حالت عادی گرفتم ...دست گذاشتم رو دستگیره در که برم بیرون...
آرشام دستم و کشید و گفت: کجا؟
من: برم پیش آنا دیگه...
آرشام: من این بوس و قبول نداشتم...
بعد من و کشید سمت خودش و دستاش و دور کمرم حلقه کرد...
آرشام با صدای آرومی گفت: امروز فراموش شد دیگه؟
من: چشم ازش گرفتم و گفتم آره...
من و به خودش فشار داد و گفت به من نگاه کن و بگو...
من: تو چشماش نگاه کردم و گفتم اره میبخشم...
چه جور دلم میومد تو چشمای این پسر نگاه کنم و بگم نه...نمی دونم حسم چی بود ...عشق نبود اما خوب من آرشام و قبول داشتم...شاید بتونم زندگی خوبی درست کنم...
لبای گرمش رو لبام من و از هر فکر بیرون آورد...
از وقتی طعم لب دادن و چشیدم خیلی خاطرخواش شدم!!! خاطرخواه لبو می گمااا!!!! نمی دونم چرا؟... عادت بدی شده... خدا نکشتت آرشام... فکر کنم آرشامم مثل من از لب بازی خوشش میاد که همش میره تو کارش!!!!
با یه بوسه کوتاه و شب بخیر از اتاقش اومدم بیرون و رفتم تو اتاق آنا... خواب بود منم بیدارش نکردم و همونجا رو زمین با یه پتو مسافرتی که رو تخت انا بود دراز کشیدم...
بعد از کمی غلت خوردن و فکر کردن خوابیدم...






ادامه دارد....:-2-38-::-2-40-:







http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif

ستاره چشمک زن
۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
:-2-16-:قسمت بیست و سوم:-2-16-:





خوب اینم از این امتحان... همش یه امتحان تا آخرین امتحانم مونده... آرشام از اون روز به بعد کمتر به دیدنم میاد و من بیشتر می تونم رو درسام تمرکز داشته باشم... نمی دونم دلیل کم شدن تماساش و اومد رفت ها رو بزارم رو حساب کمک به من برای پاس شدن امتحانا یا اینکه کمتر دیدن من برای اینکه عصبانیتش و نبینم...
اه اه...ازن دختر شکاکا شدما...گناه داره خوب...
فاطی: هی دختر با توام کجایی؟
من: ها هیچی همینجا...چی می گی؟
فاطی: می گم بیا بریم منو نهار مهمون کن لطفا...تر و خدا...
من: ای خاک تو سرت این دنیا تا اون دنیا خسیسی فاطی....امروز نوبت تواِها...
فاطی: من فقیرم...من ندارم...رحم کن جوون...خیر از جوونیت ببینی...من که مثل تو شوهرم پولدار نیست...
من: واااای فاطی میشه بسه؟ هر کی ندونه فکر می کنه چقدر گدایی...بیا بریم مهمون من خوب...
فاطی: نچ نچ مردم دست بردن تو زبان فارسی خجالتم نمی کشن...ایشششش...
من: بیا فاطی حرف نزن...
فاطی : نچ.. شانس با ما یار نیست...بیا برو از جلو چشمام گم شو...
من: وا خودت گمشو بیتربیت چت شد.؟ ..بیا دیگه...
فاطی: به نگاه به اونور بنداز بعدم از جلو چشمام خفه شو...
نگاه انداختم دیدم اِ آرشام اومده دنبالم... انقده خوشحال شدم که بدون خدافظی از فاطی داشتم میرفتم
فاطی: هوووییی ...لیلی خانم... حداقل من و دریاب بگو خدافظ که دلم و خوش کنم سگ محل نشدم...
من: باشه فاطی جان... میبینمت پس فردا امتحانه دیگه... تا بعد خدافظ...
فاطی: بی فرهنگ خدافظ...
خیلی زود اومدیم اینور و باهاش دست ... دادم اونم دست داد...!!!
آرشام: چرا وایسادی برو بشین دیگه...
من: آخه منم با ماشین اومدم...
آرشام: ناهار و یه جا می خوریم برمی گیردیم ورش داری...
رفتم نشستم... یه لبخند تو ته چهره آرشام بود اما حرفی نمیزد...چقدر لبخند بهش میاد...
آرشام با لبخند برگشت سمت من و گفت:
آرشام: تموم شد؟
من: چی ؟
آرشام: میلیمتری دید زدن من؟
لب و لچم و آویزون کردم وگفتم... تهمت نزن تو روز روشن...
آرشام: نانا تهمت بود؟
من: بله که بود...
آرشام: اعتماد به نفست من و غش غش...
جانم؟
من: نه بابا توام بلدی بخندی... این من و غش غش یعنی چی اونوقت؟
آرشام: معادل من و کشتست...
من: هوم ...خوبه...زبان فارسی بیچاره ..اخر از دست ماها خودش و حلق آویز می کنه...
آرشام: آره واقعا... خوب خانمی نظرت چیه بعد از ناهار بریم لباس عروسا رو ببینیم/؟ کارتمونم سفارش بدیم؟
من: آخه نیست فقط همین دو تا کار مونده...
آرشام: مگه تو نگفتی آخرین امتحان و بلدی؟ خوب کار کوچیکمون و انجام میدیدم تا بقیه کارا دیگه... نظرت چیه؟
من: خوب آخه ما هنوز مهمونامون و لیست نکردیم که...
آرشام: خوابی خانم... لیست کردیم که من میگم بریم برای کارتا... کلا 1050 نفریم...
من: اوه چقدر زیادیما فامیلامون انقدر نیستا...
آرشام : خوب ببخشید که فامیلای ما هم حساب کردما...
من: آها..خوب باشه...پس بریم...
بعد از خوردن ناهار تو یه رستوران سنتی و کشیدن قلیون... راه افتادیم برای خرید لباس عروس...
من: آرشام جان من می گم لباس عروس نمی خرم می خوام هر سال با یه مدل برم آتلیه عکس بگیرم... می خوام اجاره کنم...
آرشام: اصلا و به هیچ عنوان باید لباس عروست یادگاری بمونه... من هر سال برات اجاره می کنم دیگه ...خوبه...
من: پوف از دست تو باشه...
آرشام :قربون تو...
آرشام: می خوای بری بازار قائم؟
من: نه برو کوچه برلند شنیدم مدلای لباسای اروپاییش تازه اومده...
آرشام: نه اونجا جای خیلی با کلاسی نیست...
من: خوب چند تا مغازه با کلاس بینشون هست...
آرشام: میریم همون قائم اوندفعه یه لباس چشمم و گرفت خیلی قشنگه راست می گم به جون تو ... توام ببینی خوشت میاد... و بعد سرعتش و زیاد کرد... دست بردم و کنترل ضبط و ورداشتم و روشنش کردم...


**************

وقتی رسیدیم... همون سر پاساژ کارتامون و سفارش دادیم... کارتم سادست اما خیلی شیک... به خصوص که با چوب تزئین شده ...
اما سر شعر من و آرشام کلی خندیدیم چون آرشام و فروشنده گیر داده بودن به یه شعر: خودتون قضاوت کنید این بد نیست؟ الان میگن داره به زور ازدواج می کنه... نمی دونن پاشنه در خونه ما از جا کنده شده که...
.http://www.p30up.ir/file/dh6rfd4ked98bm9554h.gif
شاخ و دم که ندارد!
آدمیزاد احتمال دارد هر اشتباهی را مرتکب شود،
حالا مال ما یک کمی بد فرم تر بوده،
ازدواج کرده ایم!
شما هم خبطی مرتکب شوید،
بیایید دور هم، همدیگر را دست می اندازیم،
می خندیم،
حال می دهد به جان شما!!!
اما در آخر این شد...:http://8pic.ir/images/a1o63ka37x8lfpd9f7gs.gif
خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق ( ایشاالله که یه روز میشه...بگو آمین)
زیر پا فرش غرور در حصارش همه تکرار صفا
ما در این جمع لطیف
لطف دیدار تو را میطلبیم...




ادامه دارد....:-2-38-::-2-40-:






http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif

ستاره چشمک زن
۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
http://www.p30up.ir/file/ejslgr1f71657y8126nk.gifقسمت بیست و چهارمhttp://www.p30up.ir/file/ejslgr1f71657y8126nk.gif





آرشام: نانا خوب مارک و بگو بزار ستش و جمع کنن برات...
من:خوب بزار هر کدوم بهتره بخرم...
آرشام: اصلا تو بگو از نظر خودت بهترین مارک لوازم آرایش چیه؟
من: خوب لورآل و بورجوایس...
آرشام: خانم ست لورآل و بورجوایس و برامون جمع کنید... خودتونم بچینید تو کیفشون...
من: ای دیوونه دو تاش زیاده...
آرشام: عوضش من راحتم هر دقه نباید بیفتم تو خیابون دنبال رژ و ...
آرشام: راستی اُتو برنزم بخر.!!!
من: جانم:؟ اتو برنز؟ اونوقت چرا؟؟
آرشام: خوب گاهی برنز کن...تنوع دیگه...
نگاه کن تر و خدا خجالتم نمیکشه...
من: زن برنز می خواستی نباید میومدی در خونه ما... و بعد رفتم سمت خانمه ببینم یه وقت این تِسترارو نندازه بهمون...عادت دارن آخه...
آرشام: نه دیوونه می گم گاهی خوبه... اه اصلا من چرا دارم به تو میگم...
آرشام: خانم اتو برنز هم بزارین... از بهترین مارک با بهترین جنس...
من: آرشام بابا اتو برنز به مرور رنگ پوستت و زرد می کنه من که عمرا بزنم...
آرشام: محض احتیاط بخریم حالا...
محظ احتیاط داره مگه... ای خداااا...
بعد از لوازم آرایشی ... کیف و کفش و کلا چند دست لباسی که خودمم نمی دونم چرا اما همینجوری خریده بودم و گذاشتیم تو ماشین... حالا وقت اصل کاری بود...لباس عروس... خوبه واسه خرید اون بود که اولم اومدیما...همه چی خریدیم اون مونده...
********
از رو جایگاه اومدم پایین و گفتم چطوره؟
آرشام: اخم کرد و گفت: نه اصلا...
من: از اولم گفتم نمیپسندی... نگفتم؟ فقط می خوای من و عذاب بدی... بعدم این لباس منه و من می خوام بپوشمش ...سعی کن انقدر ایرادای بنی اسرائیلی نگیری... خودمم ازین لباس خوشم نیومد...فقط پوشیدم که ببینی وقتی می گم نه یعنی نه... یعدم رفتم تو اتاق واسه تعویض...
آخه این چی چی لباس بود؟ پهلوهام همه زده بود بیرون... من می دونم چرا ناراحته... چون قراره آخر شب هم بریم خونه خودشون و اونجا هم مختلط هستیم ناراحته... من نمی دونم چرااز این غیرتا به انا نشون نمی ده...؟؟؟
دوباره برگشتیم همون مغازه که من از لباس عروسشون خوشم اومده بود همون و خریدیم و تموم خدا رو شکر که هم کفشش بود و هم کیفش... یه تاج خیلی شیکم داشت که مثل خود لباس عروس سبکش اروپایی بود...
آرشام: خسته شدی؟
من: خسته...پاهام داره میفته...
آرشام: مونده حالا...
من: چی؟
آرشام: لباس حنابندون و لباس پاتختی...
من: وای خدا... حنابندون و هستم اما من پا تختی نمی گیرم...
آرشام: چرا باید بگیری... نمی خوای خانم شدنت و جشن بگیری...؟
من: ای بابا... این خجالت و قورت داده ها... نمی گه شاید دختر مردم آب شه...
من: نمی خوام ... بعدم حالا معلوم نیست که من خانم شم... شرطت یادت رفت؟
آرشام بازوم و گرفت و گفت:
آرشام: تو که گفتی قبولش نداری که؟
بازوم و بیشتر فشار داد و گفت:
نظرت عوض شده؟ چرا؟
من: ببین هم بازوم درد گرفته...هم همه دارن یه جوری نگامون می کنن... یه شوخی ساده بود... آروم باش...آروم
آرشام دستم و ول کرد و عصبی یه دست تو موهاش کشید... و رفتیم به انتهای پاساژ... واسه حنا بندونم نقشه داشتم... چون جشن نامزدیم نتونستم یه رقص درست و حسابی انجام بدم که...عروسی هم نمی تونم چون لباسا دست و پا گیرن...
اول از همه یه پیراهن زیتونی روشنِ حریر- تور خریدم که خیلی شیک بود و قشنگ ... کلا مخصوص حنابندون هم بود... بعد می مونه کار اصلیم...
من: آرشام: بیا بریم طبقه بالا ببینیم...لباس واسه رقص عربی داره...
آرشام که تاحالا اخمش تو دهنش بود خندید و گفت:
آرشام: می خوای برام عربی برقصی...
نگاه کن ترو خدا نیشش عین کش تنبون کش اومده...
من: بیا سوپرایزه...
کل پاساژ . گشتم مگه یه چیز ست پیدا میشد؟ آخر سر هم یه تاپ و یه دامن مشکی لیموویی که بهش کلی زنگوله منگوله وصل بود و با یه گره همشون باز می شد و یه لباس اسپرت ناز مشکی میشد خریدم... یه کفش اسپرت مشکی هم خریدم که خیلی به لباسم میاد...
آرشام: بهت میومد...
من: می دونم...
آرشام: اعتماد به سقف
من: نچ آسمون
آرشام: بیخیال حس کل کل نیست... بیا بریم... واسه پا تختیتم وسیله بگیر...
من: نمی خواد...من پا تختی نمی گیرم...
آرشام: می گیریم...
من: ببین اون جشن واسه منه...منم می گم نمی خوام.... تازشم تو که تو اون جشن نیستی...
آرشام: ببین نانا می گیریم ...
برای منم بد نمیشد...باشه حرفی نیست...
من: باشه پس بریم...
حالا دیگه کل پاساژ و گشتم برای یه دست لباس که بشه باهاش یه بابا کرم مشت رقصید...
بلاخره هم یه شلوار پارچه ای مشکی با یه بلوز آستین سه ربع مشکی که یه کروات سفید داشت خریدم... یه کلاه مشکی هم خریدم... عااالی شد... اما پا تختی روز شیطونیه... این یه دست کمه...
آرشامم که خوشش اومده بود هر لباسی می دید می گفت این و پرو کن... !!!!
یه نیم تنه و دامن کوتاه هم رنگ مشکی قرمز خریدم و بعد تموم...اما...
فکر کردم خریدام تموم شده.. آرشام پولو که حساب کرد رفت بیرون...آخه نمی دونم بحث به کجا رسید دختره فهمید من مامایی خوندم... داشتم ج سولاش و میدادم که آرشام رفت بیرون مثلا ما راحت باشیم...
رفتم بیرون دیدم آرشام مثل این پسر بچه هایی که فقیرن و میشینن بستنی دست مردم و نگاه می کننا... وایساده داره از پشت ویترین چشم لباس زیرا رو در میاره...
رفتم جلو گفتم:
من: خجالت بکش ... حداقل غیر مستقیم تر نگاه کن...
آرشام: یادمون رفت ازینا بخریم
اوخیییی...نازی بچم چه با نمک گفت...
من: خوب یه لحظه ایستَ کن من برم بخرم بیام...
آرشام : فکر کردی اگه بزارم تنها بری... سلیقه منم باید باشه...
من: حداقل یکم قرمز شو فکر نکنن بی حیاییم... بابا فکر منم باش از صبح هزار بار آب شدم...
آرشام: آب شدن نداره... خوب من باید بپسندم...
م: حتما خودتم باید بپوشی... تو چقدر خود خواهی انقدر من من نکن... خودم می دونم سلیقت چیه نمی خواد بیای تو...زشته...
آرشام: هیچم زشت نیست...بعدم سلیقه من چیه؟
من: قرمز آتیشی دیگه؟
آرشام: این یکیشه...
من: آرشام جان رنگای تند دیگه؟ خوب من خودم می دونم سلیقه مردا چیه نمی خواد بیای... و بعد برگشتم که برم سمت در مغازه....
مچ دستم و گرفت و برم گردوند...
آرشام: شما سلیقه مردا رو از کجا می دونی؟
پوف از دست این...
من: آرشام 1. از حدت نگذر... 2. نزار بیفتم رو دنده لج... 3. مچ دستم و ول کنه...4: برو زورِ بازوت و به یکی مثل خودت نشون بده اونوقت ببینم له شدتم واسه من میاد. یا نه؟..
دستم و از دستش کشیدم ورفتم تو مغازه...
من: سلام...
خانم: سلام عزیزم ...خوش اومدی... می تونم کمکت کنم/؟
اومدم بگم بله که ...
آرشام: سلام... بله... مدلای ژورنالتون لطفا...
برگشتم سمتش...پوووفف...بسوزه پدر تجربه... نه که فکر کنید گر گوریما...اما تا حالا لباس زیر از رو ژورنال انتخاب نکردم...
خانمِ لباس زیر فروش!!!!!: بله حتما لطف کنید بشینید تا براتون بیارم...
نشستم و با حرص به آرشام نگاه کردم...آرشامم نشست و یه چشمک دق درار بهم تحویل داد...
ژورنالا رو برامون آورد و خودشم نشست... راجع به تکک تکشون توضیح داد...
آرشامم که ماشاالله انگار خودش عروسه...
آرشام: نانا این ست مشکی به رنگ پوستت میاد...خانم این و می خواییم...
آرشام: نانا این ست قرمز نازه نه؟ ....خانم این و می خواییم..
آرشام: نانا این ست فیروزه ای خیلی بهت میاد مطمئنم...
آرشام: این دو تا ست مشکی و این ست پلنگی رو هم که دور روناش بند خورده می خواییم...
آرشام آروم اومد در گوشم گفت: این پلنگیه خیلی قشنگه نه/؟ وحشی نشونت میده منم دوست دارم...
یااااا قمر... چشمام هر کدوم شد قد یه سکه 1000 تومنی... !! نمی دونم قیافم چه شکلی شد که هم فروشنده هم آرشام با هم زدن زیر خنده.... خودم و جمع و جور کردم و یه نگاه به جفتشون انداختم که ساکت شدن... فروشنده ی پررو به حرفمون گوش داده بود...
فروشنده: خانمی سایزت چنده؟
من: 75...
فروشنده: عااالیه.... فقط ژورنالی می خواستی.؟ مدلای جک دار و اسفنجیمونم قشنگه...
من: لباس خواب انتخاب کنم میام... شما چند تا جک دار برام سوا کنید...
واسه لباس خوابم همون آش و همون کاسه با این تفاوت که خانم فروشنده نبود ...
یه پیراهن حریر تا زیر باسنم رنگ مشکیش و صورتیش انتخاب شد... یه لباس ساتن سبز تا زانو... یه حریر قرمز تا وسطای باسنم...
.........
وای خدا انقدر که برای لباس زیر و خواب حرص خوردم برای لباس عروس نخوردم...
من: بیا بریم یهو خریدای تو رو هم انجام بدیم
آرشام: بریم راستی نظرت چیه منم کت و شلوارم سفید باشه...
من: اصلا... رنگ لباس دوماد با عروس تضاد داشته باشه خیلی قشنگتره...
آرشام: حالا بریم...
من: ببین تا حالا سلیقه تو بود حالا من.....
************************************************** ************************************
هیچ جا مثل رختخواب گرم و نرم خودم نمیشه...احساس می کنم پاهام داره کنده میشه ای خدا...خوبه دیگه جز جهیزیه کاری نمونده( اخه نیست خرید جهیزیه کار آسونیه!!!) همه خریدای عروسی انجام شد... راستی اصلا یاد سالن برای حنابندون نبودما... با خودمونه...سالن عروسی چی؟ یعنی باز دوباره باغ؟ نه دیگه باغ بسه... عروسیمون تو تالار باشه...آخر شب خونه باباش مثل باغ می مونه دیگه.... راستی یادم باشه به سیامک زنگ بزنم میخوام بگم دوست دخترش یکی از ساقدوشام باشه...خودم ساقدوش آرشام...سیاوش انا م یکی از ساقدوشا... هستی دختر خالم یکی...احساس می کنم پسر عمم دوسش داره...پس جفت هستی هم کیوان پسر عمم باشه...راستی مامان و بابا هنوز لباس نخریدنا...
با همین افکار درهم بود که چشمای خمار شده از خستگیم روی هم افتاد...


ادامه دارد....http://www.p30up.ir/file/dct5r4qfalsbwb8etgl.gif


http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gifاینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.pic4ever.com/images/126fs3281379.gif

ستاره چشمک زن
۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
:-2-37-:قسمت بیست و پنجم:-2-37-:





آخرین امتحانمم دادم تموم... حالا همه بچه های اکیپمون ریختن تو ماشینا داریم میریم پارک روز آخری خوش بگذرونیم...قرارمون همین بود...
...
دو تا زیر انداز تقریبا بزرگ کنار هم پهن کردیم و نشستیم... کلا 15 نفر بودیم... چند تا از پسرامون با دو تا از دخترا رفتن خرید....بچه شرا همه نشسته بودیم به هم نگاه می کردیم...
داشتم ج اس آرشام و می دادم که گفت کجایی؟
من: سلام گلم... من به بچه ها رفتیم پارک...چون روز آخره زود میرم خونه...
محمد: بچه ها بیایید شعر بخونیم... پایه اید؟
همه می گفتن پایه ایم اما کسی چیزی نمی خوند... آخر سر محمد گفت...
محمد: ای بابا یه چیز می گم بهتون بر می خوره ها... باشه پس من می خونم شما بگید بله؟ باشه؟
ما: باشه...
محمد صداش و دخترونه کرد و شروع کرد:

عمو سبزي فروش
بله
سبزي كم فروش
بله
سبزي گل داره
بله
در و دل داره
بله
عمو سبزي فروش
بله
خيار چنبر داري
بله
تربچه ت گليه
بله
ته ش قنبليه
بله
عمو سبزي فروش
بله...


بسه بسه آبرومون و بردید... آهنگ دیگه بلد نبودیید؟
برگشتیم سمت بچه ها که از خرید برگشته بودن و گفتیم: دلتونم بخواد...اونا هم نشستن و شروع کردیم به گفتن چرت و پرت و...
سرم رفت تو گوشی اس آرشام و خوندم و سرم و بالا کردم که یه حرفی بزنم..اما دیدم سیامک و یه دختر دارن با هم قدم میزنن... حتما دوست دخترشه...بلند شدم و بعد از گفتن الان میام به بچه ها رفتم سمتشون...
از پشت نزدیکشون شدم و گفتم..:
اُ اُ شیطونم که هستی...با خانم چه نسبتی دارین سیامک خان؟؟
سیامک و المیرا جفتشون برگشتن سیامک اول کمی متعجب شد اما بعد خندید و بهم دست داد و گفت تو اینجا چه کار می کنی؟
من : با دوستا اومدیم روز آخری دور هم باشیم...
یه نگاه به المیرا انداختم که بهم اخم کرده بود...اوخی نازی حتما حسودیش شده...
من: سیامک معرف نمی کنی؟
سیامک: اوه ببخشید...
المیرا جان زن آرشام پسر خالمه... ساناز توام که المیرا و میشناسی دیگه...
من: دستم و بردم جلو به المیرا دست دادم و گفتم بله که میشناسم...خوشوقتم خانمی...
المیرا: ای وای پس شما ساناز خانمی و بعد اومد جلو گونه من و بوسید...
بمیرم طفل معصوم فکر کرده من زن دومم!!!
با هم نشستیم روی صندلی و گفتم خوب شد دیدمتون... راستی مگه پارکای کرج و ازتون گرفتن که اومدین اینجا...
سیامک: نه اما اونجا دیگه تکراری شده بود... و بعد با المیرا زدن زیر خنده...
به گفتن ای شیطونا اکتفا کردم و گفتم...:
من: راستی خوب شد دیدمتون./..دوست دارم یکی از ساقدوشای من و آرشام تو و المیرا باشین...قبول؟
المیرا: مگه منم دعوتم...
من: آره عزیزم...
سیامک : اما من هنوز المیرا رو به مامان اینا معرفی نکردم...
المیرا با ناراحتی سرش و انداخت پایین...
منم دست المیرا رو گرفتم و گفتم اما المیرا حتما باید یکی از ساقدوشای من باشه... توام می تونی همون شب به مامانت اینا معرفیش کنی بهترین فرصت... المیرا جان کارت برای خانوادتم هست...اونا هم می تونن تشریف بیارن که آشناییتوت همونجا شروع شه دیگه...
المیرا: وااای مرسی تو چقدر مهربونی...
سیامک: خوب باز تو احساساتت قلمبه زد بیرون؟
المیرا زد به شونه سیامک و گفت:
المیرا: ا سیا من فقط گفتم مهربونه... از تو که هیچ کاری بر نمیاد...
سیامک خندید و گفت:
سیامک: راستی گفتی ساقدوشات؟ یعنی کیا هستن دیگه؟
من: حدس بزن از عشاق تابلو فامیل...البته فقط یکی و میشناسی...
سیامک کمی فکر کرد و گفت نمی دونم...
من: بیچاره المیرا...خدایا این پت کی بود که گیر المیرا افتاد...
سیامک: نگران نباش ساناز جان المیرا هم خودش متِ... بعد دو تایی باهم زدن زیر خنده و المیرا گفت:
خیلی بدی سیا...
من: خوب نمی خواد دعوا کنید... یه جفتشون که هستی دختر خالم با کیوان پسر عممه... یه جفتشونم انا و سیاوش...
سیامک: ای ول...بابا باهوش...توام فهمیدی این دو تا یه چیزشون هست پس...
من: آره بابا تابلواِ...
خیلی خوب شد...
من: فقظ المیرا جان می دونی که ساقدوشام لباساشون باید ست باشه... واسه آخر هفته می تونی بیای؟ جمعه؟ بریم که خریدای شمام انجام بدیم که من با خیال راحت برم سراغ جهیزیه..
المیرا: باشه....منم اونروز بیکارم...
من: خانوادت که مشکلی ندارن:؟
المیرا: نه...
من: خوب خدا رو شکر...من با بقیه هم هماهنگ می کنم که بریم...
و بعد از کلی تعارف که بیان تو جمع ما قبول نکردن و منم باهاشون خدافظی کردم و رفتم پیش بچه ها...
***
در کل روز خوبی بود بچه ها که با من بودن و رسوندم خونشون و خودمم سر جهانشهر با آرشام قرار دارم...یه آرایشگاه پیدا کردم کارش عااالی تر از چهره به چهرست... کلا از کاراش که تو گوشی دوستم بود خوشم اومد برم ببینم چه جوریاست دیگه...
........................
آرشام بهم پول داد و من رفتم بالا... دو تا واحد بود... یکی مخصوص آرایش و مراقبتهای پوستی یکیش هم مو...
زنگ قسمت آرایش و زیبایی و زدم و در و برام باز کردن و من رفتم داخل...
بعد از دیدن نمونه کاراش و صحبت... کردن راجع به همه چی گفتم:
من: من سه تا ساقدوش دارم که می خوام مثل هم درست شن...یعنی با گریم خیلی به هم نزدیک شن و شبیه هم...
آرایشگر که حالا فهمیدم اسمش رویاست: هیچ مشکلی نیست... کار آرایشت با منه... آرایش دوستات و میسپرم به ستاره و مهسا... اونا هم کارشون عااالیه... ولی من عروسام و خودم درست می کنم...کار موهاتم که گفتم با خانم شِیوانیه... خیالت راحت باشه... پس ساقدوش داری؟ اولین عروسم هستی که می خوای ساقدوشات ست هم باشن و کلا سه تا ساقدوش داره...
من: آره کلی برنامه براشون دارم... ساقدوشام جفتای عاشق هستن...
رویا: اُه پس عاللیه... خیالت راحت باشه...بسپار به من...
من : خیالم راحته... راستی می خوام سبک آرایشم باهاشون فرق داشته باشه...
رویا: لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:خیالت راحت...تو فرشته مجلسی و سبک مهسا و ستاره با من خیلی فرق داره...
من: خوبه...فقط من حنابندونم یک روز با عروسیم فاصله داره...
رویا: باشه روز دقیق و به من می گی می خوام یادداشت کنم عزیزم...بله 28 تیر یعنی 28 همین ماه حنابندونمه و سی ام هم عروسیم...سی و یکم هم پاتختی...
رویا : خوب پس بیست و پنجم همین ماه اینجا باش برای یه سری ماساژ و کراتینه کردن... و 27 بیا برای اپیلاسون... 29 هم یه روز قبل از عروسیت بیا برای پاکسازی پوست و یه چک کلی... راستی نظرم اینه که موت و رنگ کنی...
و همینجور که حرف میزد تند تند یادداشتم می کرد...
من: رنگ؟ باشه ببینید من خودم و میسپارم به شما از کارتون خوشم اومده امیدوارم جوری باشه که بازم اینوری بیام...
رویا: خیالت راحت تو خودت نازی من نازترت می کنم... جوری که عروستم بیاری اینجا...
یکی از کار کنا که بعد فهمیدم مهساست خنده ای کرد و گفت تازه خرش و سوار شده اوووووو کو تا کره خرش....
حرفش خنده دار بودا اما یعنی آرشام خره منم سوارش شدم؟
رویا خنده ای کرد اما زود جمع و جورش کرد و گفت: مهسا هزار بار !!! گفتم با این شوخیات شاید یکی ناراحت شه... و بعد رو به من گفت خیلی شوخ طبعِ...
من: بزارید راحت باشه... و بعد از دادن کمی پول خداحافظی کردم و رفتم بیرون و تقویمی کوچیکی که رویا توش وقتام و نوشته بود گذاشتم تو کیفم... کاراش عااالی بود اما کی باورش میشه من با اون سه روزی که میرم و سه تا ساقدوشم 3 ملیون بدم؟؟!!!! خوب باید خوشگل شم... شوهرم مثلا پولداره ها...
آتلیه هم شد آتلیه کلاسیک که هم تو خود رایشگاه کاراش بود هم با آرشام رفتیم دیدیم...خوشم اومد...

....
دوباره مثل همیشه هیچ جا رخت خواب خود آدم نمیشه... اما نمی دونم چرا خوابم نمیبرد...راستی با آنا و هستی و همینطور سیاوش و کیوان هماهنگ کردم همشون خیلی خوشحال شدن و با کله قبول کردن جمعه 10 صبح همشون و سر جهانشهر ببینیم که هر کی با جفتی که من انتخاب کردم مثل جوجه اردک زشت دنبال ماشین ما راه بیفتن بریم تهران براشون لباس بخریم.... وای راستی باید چند دست لباس اسپرت بخرم چند روز قبل عروسی با آرشام بریم آتلیه گفته باید با لباسای اسپرت ازمون عکس بگیره...
دیدم نه مثل اینکه با افکار درهمم خوابم نمیبره پس هندزفریم و گذاشتم تو گوشم ورفتم تو پلی لیستم و همینجوری پلی کردم...از شانسم آهنگ مورد علاقم درومد.:


زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
گاهی از مدرسه و کیف و کتاب گفتی برام
گاهی از شیطونی های بی حساب گفتی برام
گاهی از مردم بی عاطفه نالیدی واسم
گاهی از عاشقی و رنج و عذاب گفتی برام
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
کاشکی میشد که بخندم همیشه
چه کنم دست خودم نیست نمیشه
دیگه اون روزهای زیبا نمیاد
دیگه اون خنده به لبها نمیاد
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
گاهی از مدرسه و کیف و کتاب گفتی برام
گاهی از شیطونی های بی حساب گفتی برام
گاهی از مردم بی عاطفه نالیدی واسم
گاهی از عاشقی و رنج و عذاب گفتی برام
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره
زندگی راستی چه زود میگذره
آدم از فردای خود بی خبره






ادامه دارد....:-118-:
:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
:-2-08-:اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html):-2-08-:

ستاره چشمک زن
۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
قسمت بیست و ششم








پس یعنی ما نمی تونیم از لباسای مارک چیزی براتون پیدا کنیم...چون یا سایزتون نیست یا کلا تکِ... یا خوشتون نمیاد...اشکال نداره ..آرشام ببرمون کوچه برلند اونجا شک ندارم پیدا می کنن...آرشام چیزی نگفت و همه سوار ماشیناشون شدن...
حالا اگه من بودم نمی رفتا... دیووونه...
*****
من: من که می گم همین... و بعد با صدای یکمی بلند تر گفتم : هستی، آنا اون تو چکار می کنید بیایید دیگه... المیرا پوشید...آنا در اتاق پرو و باز کرد گفت:
آنا: کولی بازی در نیار اومدم... چطوره؟
من: وااای خیلی بهت میاد... کلا رنگ آبی به همه میاد... به المیرا هم میومد...
انا: مگه اونا هم پوشیدن؟ پیراهن که یکی نداشت...
من: چرا از مغازه بغلی که مدلش و داشت گرفت...
آنا... آها...بگو سیاوش بیاد ببینه...
من: منتظر بودی من رسمیش کنم...خجالت بکش...
آنا: خجالت واسه چی بکشم؟ خجالت باید من و بکشه!!!!بگو بیاد دیگه...
من: پوووف حالا اگه ما بودیم هزار جور رنگ عوض می کردیما.... حداقل قرمز شو یکم!!!! و بعد رفتم و سیاوش و صدا کردم...
سیامکم که از دراتاق پرو المیرا تکون نمی خورد... اما کیوان و هستی...کیوان اصلا نیومد نگاه کنه...خوب این دو تا اولین بارشون بود که اصلا با هم میومدن بیرون... باید یکار می کردم یخشون باز شه...
نگاه به اتاق پرو هستی که بسته بود کردم..معلوم نیست داره اون تو چکار می کنه...رفتم سمت کیوان...
من: بهتر نیست از احساست بگی... دیگه وقتشه ها شایدم کمی دیر شده باشه...
کیوان با نگرانی گفت: دیر؟ چرا دیر؟
من: پس دوسش داری....؟ خوب هر دختری خاستگار داره دیگه... یکیشون سمج باشه و با موقعیت و اخلاق عااالی جواب دختر میشه بله... پس امروز وقتشه تو ماشینم که تنهایین...
کیوان سری تکون داد ورفت سمت اتاق پرو هستی...
پوففف ای بابا اینا چرا هیچ کدوم قرمز نمیشن؟!!! حسرت به دل موندما...
کیوان: هستی خانم میشه در و باز کنید..منم ببینم.؟
با این حرفش آرشام پقی زد زیر خنده...
آرشام: چی و ببینی پسر؟ مگه اون تو دلقک هست؟
کیوانم خندید و گفت: یه لحظه هول شدم ببخشید... بعد دوباره گفت هستی خانم سالمید؟
هستی: بله این زیپ بالا نمیره...
آنا از تو اتاق پرو داد زد: فیلمشه بابا واسه ما که بالا رفت...با دستای خودمونم بالا رفت....
هستی در و باز کرد ...اوخییی نازی بمیرم انگار سونا بود انقدر قرمز شده بود...خوب هم به خاطر هوای اون تو بود هم معلوم بود خجالت کشیده...
من: نَمیری آنا...
هستی: ساناز این و میبندی...
کیوان: نه من میبیندم...چقدر بهتون میاد...
ای خدا این تاحالا رو نداشتا...خوبه یه جرقه زدم...حالا سه تاشون پوشیده بودن... چقدرم ناز بود...اونروز آرشام سه تاشون و می دید... پس یعنی الان می تونن بیان بیرون تو آینه قدی خودشون و ببینن... آنا و المیرا مشکلی نداشتن هستی هم نه خیلی ولی یکم خجالتی بود... دیگه بلاخره اومدن بیرون...
عااااااالی بود...رنگ پوست سه تاشون سفید بود و آبی کاربنی خیلی بهشون میومد... ناز شده بودن...خودشونم که خوششون اومده بود... خدا رو شکر خدا باهامون یار بود که همون فروشگاه کفش و کیف هم داشت و ما ستشون و پیدا کردیم..و بعد از خریدشون زدیم بیرون که واسه آقایون هم خرید کنیم...اونا هم باید ست شن دیگه...
****
موقع ناهار همه حسابی خسته بودیم...
کیوان: بابا این ساقدوش چی بود تو بنا کردی؟ خسته شدم...
من: واسه شما که بد نشد و بعد به هستی اشاره کردم...
همه خندیدن و هستی سرش و انداخت پایین... خدا رو شکر این یکی رنگ عوض می کنه...عقده ای نشدم حداقل!!!
من: اما هنوز همه چی تموم نشده...
آنا: واای نه جان من...
من: اون دو تا دیگه با شما کار نداره... یه آرایشگاه آقایونه که من آرایشگاه پارسیان و انتخاب کردم چون گریمورش هم دانشکده ایمه و کاراش و دیدم حرف نداره...باهاش صحبت کردم که شما سه تا رو شبیه به هم درست کنه...اونم گفته نگران نباشم...آرشامم که با شماست...
آرشام: نگفته بودی؟ کی صحبت کردی؟ کی رفتی بیرون...
اوه اوه این از چشماش معلومه اگه چاره داشت من و تو همین جمع ناک اوت می کرد..
من: بعد از آخرین امتحانمون باهاش صحبت کردم...
سیامک: کی همون که اونروز تو پارک دخترونه می خوند؟
آرشام: کدوم پارک؟
سیامک که فکر کرد من به آرشام نگفتم با یه قیافه شرمنده سرش و انداخت پایین...
من: ا آرشام حواست کجاست...گفته بودم بعد از اخرین امتحان با اکیپمون می رم بیرون که ...رفتیم پارک و من سیامک و اونجا دیدم...
آرشام به یه آها اکتفا کرد و ولی در گوشم گفت:
آرشام: نگفته بودی اکیپتون پسرم داره...
من: تو هم نپرسیدی...چیز خیلی مهمی هم نبود...
دیگه حرفی زده نشد تا دوباره من شروع کردم...
من: بچه ها اون یکی و نگفتم...
ماشیناتون...
همه به هم گفتن: ماشینامون؟
من: آره دیگه مگه چیه...ماشیناتون باید ست باشه...ماشین ما همون پُرشه میشه اما نه زرد...آرشام پرشه قرمز می خوام باشه..؟
آرشام خیلی جدی به گفتن یه باشه اکتفا کرد...پوف حداقل جلو اینا حفظ آبرو کن... اما کسی متوجه نبود...
سیاوش: ببین من ماشینم سفیدِ...حداقل من دیگه ماشین کرایه نکن... سیامک و کیوان کرایه کنن...
سیامک: خوب منم ماشینم سفیدِ...
سیاوش: خو من ماشینم مدل بالاتره...
کیوان: منم ماشینم سفیده!!!!
بعد همه با هم زدیم زیر خنده...
من: باشه بابا همتون ماشین دارین ...همتونم ماشیناتون سفیده... بچه من با نظر سیاوش موافقم... کمِری خوبه...
سیامک: پس کرایه دو تا کمری سفید دستای ورشکست آرشام و میبوسه...
آرشام: اگه می دونستم یه عروس بردن انقدر استرس ودنگ و فنگ داره به جان خودم از این غلطا نمی کردم...
آنا: از قدیم گفتن ادم هر چی پولدارتر کِنِس تر...خجالت داره آرشام...
دیگه حرفی زده نشد و غذاهامون و خوردیم... بعد از رسیدن به میدون کرج... بچه ها همه از هم جدا شدیم...آرشامم که از وقتی فهمید تو اکیپمون پسرم بوده و من فقط با دخترا تو پارک نبودم اخماش رفته تو هم...شایدم برای اینکه من خودم با ارایشگرش حرف زدم ناراحت شده.... ای بابا...چه گیری کردیما...
آرشام: خوب...
بیا شروع شد...
من: خوب...
آرشام: چند نفر بودین؟ جفت جفت؟
من: کجا چند نفر بودیم؟
آرشام: کوچه علی چپ بن بستِِ برگرد!!!!!
زرشک !!!! فهمید خودم و زدم به اون راه....
من : آها پارک و می گی؟
برگشت یه نگاه عاقل اندر احمق بهم انداخت...
ای خدا مثلا خواستم دعوا نشه ها...
من: هیچی یه 15 نفری میشدیم... نه بابا جفت کجا بود... بیشتر دختر بودیم...
آرشام: چرا نگفتی پسرا هم هستن...
من: همچین می گی پسرا که انگار کل دانشگاه باهامون بودنا... من که گفتم با اکیپمون میریم...کلا از ترم اول با هم بودیم ... تحقیقاتمون بحثامون... کلا دیگه...
آرشام: حسابی هم خوش گذشته نه؟ کی صداش و دخترونه می کرد؟ آرایشگره؟
پیش خودم فکر کردم اگه بگم آره...ممکنه این فکر کنه خبریه و نره آرایشگاه ...
من: نه بابا...یه پسره هست انقدرم شفتِ که نگو... ( خدایا من و عفو کن )
آرشام: می دونستی جلفِ باهاشونِ اونوقت تو هم رفتی؟
ای بابا بدتر شد که... دیگه صبرم تموم شد....
من: تو چرا انقدر گیر میدی؟ من الان چند ساله میشناسمشون...خودمم بد و خوبم و تشخیص میدم...تو تازه اومدی تو زندگی من راجع به کسی قضاوت نکن...ببین من 26 سالمه من و نمی تونی تغییر بدی... روزیم که من ودیدی برات نقش بازی نکردم که بگی من و نمیشناسی از اولم همین بودم... می تونستی تحقیق کنی... این فرصت و داشتی... حقته که بدونی چکار می کنم...اما این حق و نداری که حتی فکر کنی کارام اشتباهه...چون من خودم درست و غلط و تشخیص میدم... یه بار گفتم الانم می گم پشیمونی یک کلم بگو...خلاص... نه من و اذیت کن نه خودت و.... این بحثم ادامه پیدا نکنه به نفع جفتمونه... نگاه نکن با کلی ذوق دارم برنامه عروسی رویاهام و میچینم و مدیریت می کنم...همه چی درسته اما یه چیز درست نیست...اونم تویی... دیگه گریم درومد...
من:فهمیدی آرشام: ؟ نگاه به خندم نکن که ظاهرمه...باطنم داره داغون میشه...باطنم هنوز نمیدونه شریکش کیه...من هنوز نشناختمت...نگه دار پیاده میشم...
آرشام سرعتش تند تر شده بود و نگه نمی داشت...
من با داد: مگه با تو نیستم می خوام تنها باشم نگه دار...یهو زد رو ترمز که نزدیک بود برم مثل مگس له شده بچسبم به شیشه... پیاده شدم و جهت مخالف ماشین حرکت...با جیغ لاستیکا برگشتم...رفته بود... خوبه انچنانی دعوامون نشده بودا!!!!! گفتم الان مثل فیلما دنده عقب می گیره میاد دنبالم...بعد من می گم خیلی بدی ؛ بد بد بد... بعد اون می گه حالا سوار شو من می گم نوموخوام.... بعد یهو ملت میریزن سر آرشام... بعد من می گم ولش کنید...ولی کسی صدام و نمیشنوه ...بعد که کتکش زدن من سوار ماشین میشم میبینم خیلی خونی شده... میریم باند و بتادین می خریم تو پارک همه رو براش میبندم!!!!! (یه اه جانسوز کشیدم و گفتم: همش رویا بود...کلا من همش تو رویا زندگی می کنم...)
و بعد ایستادم تا تاکسی بیاد... اولین تاکسی که رد میشد تا درِ دربست و شنید زودی وایساد و دنده عقب گرفت...منم نشستم و گفتم:
من: امامزاده حسن!!!!
راننده: خانم 50000 تومن میشه ها...
من: با اینکه حالم خراب بود اما این دیگه داشت سوء استفاده میکرد.گفتم:
من: آقا الان آژانس می گرفتم منو با 2500 میبرد اصلا نمی خوام پیاده میشم... راننده های دیگه 2000 می گیرن....
راننده: باشه خانم 2500 بشین...!!!!
نگاه کن تروخدا از 5000 تومن یهویی اومد چقدر... نشستم و چیزی نگفتم اونم راه افتاد....
*****
از کوچه امامزاده اومدم بیرون و به سمت شاه عباسی حرکت کردم... بازم مثل همیشه داشتم تو آرامش زیادی غرق میشدم که خوردم به یه دختره...
من: ببخشید خانم ...تقصیر من بود... متاسفم...
دختره: بله که تقیر تو بود...مگه کوری خانم؟
از کنارش رد شدم...وا مردم اعصاب ندارنا... دو دقیقه دیگه وایمیستادم میگفت باید وایسی افسر بیاد کروکی بکشه...گواهینامم می گیرفت×!!!
به گوشیم نگاه کردم نه مامان اینا زنگ زده بودن نه آرشام... نمی دونم چرا انتظار داشتم آرشام بهم زنگ بزنه... داشتم میزاشتمش تو کیفم که زنگ خورد...آنا بود...
من: جونم عزیزم...
آنا: فکر کردی آرشامم اونجوری جون میدی؟
من: نه دیوونه شمارت سیو بود با خودت بودم...
آنا: وااای الان نمیشه وگرنه همینجا از خوشحالی ولو میشدم...اخه سیاوشم هست.. ببین کجایی؟ می خواییم استارت خرید جهیزیه بزنیم...
من:وای نه انا من امروز خیلی خسته ام...
آنا: نگران نباش کار خاصی نمی کنیم... فعلا فقط برای اتاق خوابا میریم... نترس یه فروشگاه خیلی بزرگ تو مهرشهر هست ...اگه بگم هزاران طرح و مدل توش پیدا می کنی کم گفتم... همونجا می تونی
سه تا اتاق خوابت و دکور کنی...
من: باشه...من ماشین ندارما...
آنا: نترس من دارم عزیزم... کجا ببینمت؟
من الان سر شرافتم بیام اونور خیابون میشم سر جهانشهر...همونجا ببینمت...؟
انا: آره بشین تو پارک شرافت تا 10 مین دیگه اونجام...
من: باشه...فقط انا؟
انا: جانم: هیچی زود بیا و بعد قطع کردم...
می خواستم بپرسم آرشاامم میاد اما نپرسیدم...می دونستم ایده آرشامه که بریم برای جهیزیه...اما انگار که انا تنها می خواد بیاد... دختر 18 ساله جای اینکه بشینه درس بخونه... همش در حال گردشه...
*****
من: قبل از اینکه بریم...من باید اول خونه و ببینم...
انا: چه عجب یادت افتاد کلید آوردم و بعدم به سیاوش گفت: بپیچ سمت خونه آرشام...
...
خونه قشنگی بود...لوکس و شیک... همینکه وارد میشدی یه حال کوچیک بود شاید حدودا 25 متر بود... اینجا یه دست مبل شش نفره میخواست... کنارشم یه آشپزخونه اپن که خیلی شیک و ناز بود ...یعنی فقط دلم می خواست نگاش کنم خیلی مامان بود...اکازیون!!!!
بعد کنار آشپزخونه یه راهرو می خورد که انا گفت میره سمت اتاق خوابا و کنار راهرو هم یه در بود که آنا گفت سرویس بهداشتیه...اول رفتم سمت چپم که پذیرایی بود...اونجا هم همه چی عاااالی بود...اگه دکور شه فوق العاده میشه...حدودا شاید 50 متر بود...خوبه واسه من و آرشام بزرگم هست... اتاق خوابا هم عالی بودن...همه چی بیستِ بیست منتظر وسیله ها بود....
انا: فقط عزیزم اگه می خوای می تونی از کسی کمک بگیری یکی از دوستای آرشامم هست...
من: نه گلم...می خوام همه چیز با سلیقه خودم خریده و شه و با سلیقه خودم چیده شه...
سیاوش: از انتخاباتونم میشه فهمید خوش سلیقه اید پس جای نگرانی نیست...خوب بریم؟ تا مهر شهر برسیم یک ساعت راهه...تو این ترافیک ممکنه دیر ترم برسیم...
تو ماشین کسی حرفی نمیزد و منم از انا خواستم سیستم و روشن کنه... حداقل اون قار قار کنه...
آنا: سیاوش سیدیت چند تا اهنگه؟
سیاوش : می خوای چکار؟
آنا: تو بگو؟
سیاوش: 15 تا آلبومه... هر آلبوم حدودا 6 یا 7 تا آهنگ...
آنا برگشت سمت من و گفت خوب از 1 تا 15 یه عدد انتخاب کن.
من با گیجی گفتم 9...
آنا: خوب حالا از 1 تا 6
من: می خوای چه کار ...خوب 3...
آنا: خوب ببین من میزنم آلبوم 9 اهنگ 3 ...هر چی که بود یعنی آرشام خونده واسه تو...
من: واااا دیوونه...بیچاره سیاوش از دست تو چی می کشه...
سیاوش قاه قاه خندید...
انا: زهر مار سیاوش به چی میخندی؟؟//؟///
سیاوش خندش و جمع کرد اما ته چهرش هنوز می خندید...
انا: واقعا که سانی...
بعد با حالت قهر ازم رو برگردوند...
من: خیلی خوب بابا قهر نکن...شوخی کردم بزن ببینم اهنگش چیه...
دوباره با ذوق لبخندی زد و آهنگ و پلی کرد...
واااااااااااای این آهن خوشملِ... دوسش می دارم...آخ جووون....یعنی آرشام داره به من می گه؟



احساس

این احساسی که من دارم
شبیهِ بغضِ چشماته
که هر موقع که نیستی تو
شبیهِ سایه همراته
...
این احساسی که من دارم
اگرچه خیلی غمگینه
ولی وقتی تو رویامی
به قلبم خیلی می شینه
...
این احساسی که من دارم
فقط دوست داشتن محضه
دل عاشق به یادت هست
توی هر جا و هر لحظه
....
این احساسی که من دارم
مرور عشق دیروزه
که بعد از رفتنت بازم
برام انگار مرموزه
....
این احساسی که من دارم
از احساس تو لبریزه
که این روزای عمر من
برام شبهای پاییزه
....
این احساسی که من دارم
فقط شوق تورو داره
از اون وقتی که تو رفتی
دو چشمم اشک میباره
............






ادامه دارد....:-118-:







:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر
قسمت بیست و هفتم


خرید جهیزیه خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم شد...اصلا این روزای باقیمونده به عروسیم زود گذشت...البته هنوز چند روزی مونده...آرشام برای خرید جهیزیه باهام نیومد ...فقط نمی دونم چی شد که برای خرید مبلمانم اومد...اصلا مهم نیست بره به جهنم...تصمیم دارم یکم ادبش کنم...یعنی که چه؟مردَم انقدر لجباز و مغرور ؟ نوبره والا... اینا رو بیخیال... از جهیزیم بگم؟
تما وسایل برقیم کلا رنگ مشکی شد از یخچالم و ماشین لباسشوویی گرفته تا سولاردم و ماشین ظرفشویی...خدایی اثاثام تکن مطمئنا اگه خودم جهیزیه می بردم همچین چیزایی نمی خریدم... داشتم می گفتم همه مشکین و با دکوریای لیمویی رنگ تزعین شدن...کلا همیشه مشکی با لیمویی و زرد رنگ قشنگی در میاد و خیلی شیکِ..
. تو حال یه دست مبل راحتی ال مانند به رنگ مشکی انتحاب کردم که با فرش ماکارونی مشکی سفید که وسطشون اندا ختم خیلی خوشگل شده.... میز ناهار خوری ده نفرم که جدا از همه گذاشته شده بود و خیلی به پذیراییم نما میداد...
حالا پذیرایی از پرده های حریر و کتان حریر که خیلی هنر مندانه دوخته شده بودن بگم... زیرشون حریر سفید بود و روشون یه کتان حریر قهوه ای میومد که یه طرفه بود و تا روی زمین میومد و اونجا جمع میشد و روی این حریر قهوهای یه مخمل کرم میوم که تا نصفه ادامه داشت و از نصفه جمع میشد... خیلی قشنگ بودن... مدلش و از یه ژورنال برای کشور لبنان انتخاب کردم... ...من عاشق گل بنجامینم خیلی دوست دارم... کناره مبل که حالت باز داره گوشه و کنج دیوار یه گلدون بنجامین گذاشتم... همیشه گلای طبیعی رو به مصنوعی ترجیح میدم... و کنج همه این وسائل یه آباژور خیلی شیک گذاشته بودم... اوه راستی یادم رفت بگم یه گوشه پذیراییم جایی که تقریبا خالیه یه میز بار گذاشتم...خیلی خوشگله و منم عاشق وسایل لوکسم... وبرای روش چند تا گلَس گذاشتم و سیامک هم دید بی مشروب و الکل میزم بی صقاست به سفارش خودم برام بلک & وایت، وُدکا، و تیچرز آورد...و من گذاشتم رو میز بارم...
مبلای پذیراییم مدل سلطنتی و به رنگ کرم و قهوه ای بودن که خیلی شیک چیده شده بودن...البته تو چیدن آنا و المیرا و هستی بهم کمک کردن و ازشون ممنونم و فرشمم به رنگ کرم قهوه ای و مشکیه که اونم خیلی قشنگه... گوشه پذیراییم جایی که خالی بود یه لوستر آویز گذاشتیم که با الماسیاش که تا نزدیکای زمین اومده و رنگای آبی و صورتی و قرمزی که داره به خونه زیبایی میده...
راستی یادم رفت از محل برگزاری عروسیم بگم...حنابندونم که شد تالار قصر تارا که جای شیکی بود و برای ما و مهمونام خوب بود... میموند عروسی و پا تختیم ...پاتختی خونه بود که اینم دیگه حرفی توش نبود و عروسیمم تو یه سالن خیلی شیک و مدرن بود...وای انقدر باحال بود اولش که وارد میشدی یه حیاط بزگ داشت که دو طرفش آبنماهای خیلی بزرگ بود و وسط یه فرش قرمز پهن بود تا جایی که میرسیدی به در سالن و کناره های این فرش قرمز شمع روشن میشد البته اونروز فقط نمایشی چند تاش و برای ما با کامپیوتر روشن کرد در اصل شمع های واقعی نبودن...خیلی قشنگ بود و توی خود سالن هم هر میزی با رنگ خاصی تزئین شده بود... یه همچین سالنی کنار دری که وارد میشدی بود که اون قسمت مردونه بود... آخر شبم که قرار بود بریم خونه آرشام اینا که اونجا هم میز و صندلی تو باغ چیده بودن . مختلط بود...
*******
فردا حنابندونمه... وای الکی استرس می گیرم...یعنی طبیعیه>؟ زیاد دور و ورم نمیاد.... شاید اونم استرس داره نمی دونم ولی انقدر از دستش ناراحتم که اصلا دلم نمیخواد محلش کنم...پسره نکبت ...
..................
دارم با آرشام میرم آرایشگاه اصلا حرف نمیزنه... نمی دونم چی بگم این چند روز خیلی حرص خوردم به خدا...بلاخره سکوت و شکست و گفت:
آرشام: ببین میشه مثلا وسطای آرایش بیای پاینن من ببینم اگه خوشم نیومد بگم بشوری...
ای خدا؟ االان این حرف نزنه نمی گن لالِ که...
من: واقعا چی فکر کردی این حرف و زدی؟مگه تو میخوای بشینی پایین منتظر من.؟
آرشام: نشینم؟
من: نه دلیلی نداره که...توام برو به آرایشگاهت اینا برس...بعدم اینجا از چهره به چهره مطمئن تره خیالت راحت...
نفسش و صدا دار داد بیرون و چیزی نگفت...
کنار آرایشگاه پارک کرد و بعد از اینکه لباسم و برام آورد بالا رفت...بعضی از کاراش و دوست داشتم اما گاهی اوقات موافق صد در صد بودم که بزنم تو کلش...
******
قبل از اینکه شروع کنه بهش گفتم:
من: رویا جون من امشب رقص عربی و هیپاپ دارم یه جوری درستم کن یه وقت خدایی نکرده موهام باز نشه یا مثلا آرایشم به خاطر تحرک زیادم نریزه... موهامم کامل نبند... شینیونم باز و بسته باشه بهتره و اینکه من لباسم یکیش زیتونیه یکیش مشکی لیمویی...
رویا همینجوری که صندلی و تنظیم کرد و به من اشاره کرد که بخوابم روش گفت:
روی: خیالت راحت تمام وسیله هام ضد آب...می تونی تو استخر بری و چند ساعت شنا کنی هیچ بلایی سرشون نمیاد...واسه لباستم نگران نباش کلا رنگ زیتونی و زرد به هم میان و منم نزدیک به هم آرایشت می کنم...
و بعد یه چیزی بست دور سرم و شروع کرد... به هیچ عنوان اجازه نداد وسط کارش به صورتم نگاه کنم چون می گفت..آرایش نیمه کار هیچ قشنگی نداره که توام بخوای نگاش کنی... همینجور که کارش و میکرد یه خانم با یه میز چرخ دار اومد سمتم و یه صندلی هم برای خودش آورد و دستم و گرفت و اونم مشغول شد....نمی دونم چکار می کرد و لی با قلم مویی که تند تند رو دستم انگشتام و روی دستم و مچم مییومد قلقلکم گرفته بود.... بلاخره بعد از نیم ساعت کارش با دستم تموم شد و جاش وعوض کرد و وقتی رویا اود این سمتم اون خانم که اسمشمم نمیدونسشتم اومد سمت دیگم...یه ربع بعد کارش با دستم تموم شد این دستم هیچ قلقکی یا چیزی نداشت...
فکر کنم بعد از سه ساعت بود که کار آرایشم تموم شد... سرم و بالا کردم و خودم و تو آینه نگاه کردم... اما قبل از اینکه ببینم رویا گفت من میرم اون سالن الان میام...
من: باشه و بعد به خودم نگاه کردم...
باور کنید بدون هیچ اغراقی می تونم بگم معرکه شده بودم... مژه هایی که دونه ای کار شده بود و انگار مژه خودم بود سایه خیلی نازی که واقعا فوق العاده بود...لبام که به حالت قلوه ای و عروسکی درومده بود...کلا من اون ساناز نبودم... انقدر شوک بودم که صدای مهسارو نشنیدم تا اینکه زد به شونم و گفت:
مهسا: دختر تو کجایی؟ بیا بیرون...وای چقدر ناز شدی...می گم خودت اینجوری شدی بیچاره دوماد...حنابندونتون باید تو بخش مراقبتهای ویژه انجام شه... پاشو پاشو برو اون سالن...
من مات و مبهوت بلند شدم و رفتم سمت در...دستم و گذاشتم رو در که باز کنم...وای بازم باورم نمیشد به طرح های ریزی که با قلم مشکی به دست سمت راستم داده بودن نگاه کردم واقعا فوق العاده بود...مثل دست هندیا شده بود با این تفاوت که من فقط رو یه دستم بود و تا کمی بالاتر از مچم ادامه داشت!!!!
رفتم اون سالن برای درست کردن موهام...
******
شالم انداختم سرم و گرفتمش دور شونه هام واز آرایشگاه اومدم بیرون...دقیقا همون فکری که می کردم آرشامم همونقدر شکه شده بود...اما خیلی زود روش و ازم برگردوند و بهم چشم غره رفت...که همین باعث شد فیلمبردار با تشر بگه؟
فیلمبردار: باور کن من دوماد به بد عنقی تو ندید...بعد نیای بگی فیلمم خراب شدا... جای اینکه به عروست بگی چه خوشگل شدی بهش اخم می کنی و چشم غره میری؟ که چی بشه.؟
آرشام اومد چیزی بگه که دستش و فشار دادم...می دونستم الان می خواد بگه به شما چه مربوط... با فشار دستم آرشام چیزی نگفتم و یه لبخند بهم زد... نگاه کن ترخدا ببین چقدر ناز میشه... نمی دونم تاحال کسی بهش گفته با این لبخند بی خرج چقدر ناز میشه؟یادم باشه بهش بگم...
باهم رفتیم تو آسانسور و رفتیم پاینن از فیلمبردار خواستیم زیاد فیلم نگیره...نمی دونم چرا تموم ذوقم کور شده بود...به جاش یه بغض خیلی سنگین تو گلو بود...رفتیم بیرون...اولین چیزی که رو به روم بود یه پُرشه به رنگ زیتونی بود لبخندی زدم و تو دلم گفتم چی میشه این ماشین ما بود... خیلی باحال میشد...
اما همون موقع آرشام دست من و گرفت و برد سمت همون ماشین...
با تعجب بهش نگاه کردم و منتظر توضیح بودم...
خنده ای کرد و گفت دیدم رنگ زیتونی خیلی بهت میاد وقتیم که این ماشین و دیدم دلم نیومد ازش بگذرم... حالا میبینم که کارم درست بود کنارش که وایسادی قیمت ماشین صد برابر شد...با توام ست شده ها... و بعد در ماشین وبرام باز کرد و من و نشون تو ماشین و دولا شد پایین...
داشتم به رو به روم نگاه می کردم...به فیلمبردار که بهم با دستاش گفت: هیس...هیچی نگو انگار داشت مچ گیری میکرد...وا ما که کاری نمی کردیم!!!
آرشام: من و نگاه کن نانا...
برگشتم...
من: بله...
لبش و گذاشت رو لبم و یه بوسه خلی کوتاه از لبام کرد...
آرشام: باور کن همین الانم تو شکم... واسه همین نتونستم بالا بهت بگم تو واقعا خیلی ناز بودی و الان خیلی ناز تر شدی...خواستنی تر و بعد دستم و گرفت و بوسید.... و در و بست و اومد که بشینه...
وای خدا چقدر شیرین بود... چقدر این چند لحظه رو دوست داشتم...
نشست تو ماشین و راه افتادیم...
آهنگ و روشن کرد و داشت می خوند...اما حواسم به اهنگ نبود...
من: قضیه ماشین چیه؟ ماشین خودت چی؟ من که قرمز خواستم چه جوری تند تند ماشین عوض می کنی؟
آرشام: دوستم نمایشگاه داره امروز اونجا بودم می خواستم یه ماشین دیگه بردارم...این و دیدم دیگه نتونستم به ماشین دیگه ای نگاه کنم...
من: کاش یه مورانو مشکی بر میداشتی...
آرشام: خوشم میاد تو انتخاب ماشین هم سلیقه ایم...می خوای برم ور دارم هستش؟
من: نه دیگه همین واسه حنابندون قشنگتره...
من: راستی آرشام نظرم واسه عروسی عوض شد ماشینمون همون بنفش باشه بهتره...من بنفش خیلی دوست دارم...اما نه تیره ها...
آرشام: منم می خواستم بهت بگم آنا گفته بود بنفش دوست داری...آره اونم قشنگه...اما ممکنه تا اون موقع جور نشه...چون سفارشیه...
دیگه چیزی نگفتیم و رفتیم سمت آتلیه... اصلا تحمل نداشتم نمی دونم چرا انقدر انرژیم زیاد بود...
... تو آتلیه...این عکاس یه ژستایی میداد..آرشامم دق میخورد...
یکی از عکسامون آرشم پشت من وایساده بود...منم یه حالتی که مثلا کرواتش و گرفتم و کشیدم داره میاد سمت من...!!!
یه ژستمون آرشام لم داده داده بود و به آرنج دستش تکیه داده بود و منم پشتش نشسته بودم...یه دستمم انداختم جلوش و گذاشتم رو زمین یه دستمم پشتش بود و باید خم می شدم و میبوسیدمش... وااااای خیلی خوشم اومد ژشت قشنگی بود...
این اخرین عکسی بود که گرفتیم کلا خیلی عکس بود حالا من همش و نگفتم...
همین که عکاس گفت چند لحظه استراحت عکسای دو تایی تمومه... خواستم بلند شم که آرشام گفت:
آرشام: نه صبر کن...
من: دستم درد گرفتا...راحت لم دادی...
آرشام: نانا من بوس می خوام...
تعجب کردم خدایا همین الان ماچه بارونش کردما...
من: پاشو زشته...
اومدم بلند شم که دستم و گرفت و گفت من جدی گفتما...
دوباره دولا شدم بوسیدمش...حواسم به عکاس بود که سرش و بالا کرد و خندید...بکم خجالت کشیدم...
گفتم زشته بلند شو...
چیزی نگفت وبلند شد... بعد از گرفتن عکسای تکی و رفتن تو استودیوی دیگش برای درست کردن یه کلیپ حدودا 20 دقیقه ای .حرکت کردیم به سمت تالار...وای وای این یه فیلمبردار بود پدرمون و دراورد از این به بعد میشن 3 تا فیلمبردار...دو تا تو زنونه ، یکی تو مردونه...
تو تالار...ما باید میرفتیم طبقه بالا پله های مار پیچ نازی داشت... طبق گفته فیلمبردار اول آرشام چند پله میومد بالا و بعد دست من و می گرفت و کمکم می کرد برم بالا... تا اخر اینجوری رفتیم و بعد هم به فامیل تک تک سلام دادیم و نشستیم...
بعد از اینکه همه کمی رقصیدن ...اعلام کرد که نوبت عروس و دوماد هستش و بعدم دوماد بره پایین... با چند تا اهنگ رقصیدیم و آرشام بعد از اینکه من ونشوند رفت...
المیرا رو صدا کردم...
من: المیرا جان ببین این سی دی و بده به سیامک بگو وقتی بهش زنگ زدم آهنگ یک و بعدش آهنگ دو رو برام بزارن اگه قبول نکردن...بگو درخواست عروسه...
المیرا : باشه...
کمی نشستم و بعد از خوردن شربتم...لباسام واز آنا گرفتم ورفتیم رختکن با کمک آنا همه چیم و عوض کردم...
آنا: واااای سانی وقتی اومدی داخل اصلا نشناختمت واقعا کارش عااالیه...منم عروسیم میرم پیش رویا...
من: آره خودمم خودم و نشناختم... دختر تو قرمز شدن رسمت نیست؟
آنا : نه بابا...دیگه گذشت اون دوران...سانی چه هیکلی دای...خیلی س ک س یه...
من:زشته دختر...مرسی...بریم...
رفتم بیرون همه با تعجب نگاه می کردن...حتما می گن نه به اون پیراهنش و کفش پاشنه 11 سانتیش نه به این کفش تختش و لباس عربیش...
زنگ زدم به سیامک و گفتم:
من: سیامک جان می تونی بگی آهنگ و پلی کنه...؟
سیامک: آره صبر کن ...فعلا...
چند دقیقه بعد از تو میکروفون اعلام شد که خوب مثل اینکه عروس خانم می خوان هنر نمایی کنن...
من:چه پررو
اما بی اقا دوماد صفا نداره...آقا دوماد شما برو بالا...منم این آهنگ و بزارم...
وای خدا من فقط میخواستم تو فیلم بیفته داشته باشیم... بیخیال من که خجالت نمی کشم...
آهنگ و گذاشت:
اول آهنگ آروم بود که تو طراحی من با موج دستام و انگشتام و بعدم موج بدنم از سینه هام به باسنم و برعکس بود...
عادت داشتم رو رقصم جای خنده کامل یا نیش باز فقط یه لبخند بدون اینکه دندونام معلوم شه بزنم کلا به مدل رقص عربیم همین میومد...حالا باید یه دور میچرخیدم و آروم سرم و میاوردم پایین و موم میریخت پایین بعد یهو اهنگ تند میشد که من با یه ضرب محکم سرم و میاوردم بالا و سینم و میدادم جلو و دوباره عقب...
همینکارم کردم که دیدم آرشام جلو در ورودی وایساده و دهنش کلی باز مونده... ویکی از فیلمبردا را هم داره خفن ازش فیلم می گیره...به رقصم ادامه دادم و تمومش کردم.... خیلی خسته شدم...اون ضربا...لرزشا...رقص سینه حسابی خستم کرده بود...
تموم که شد در حالی که نفس میزدم و همه داشتن با دست زدن تشویقم می کردن رفتم سمت آرشام و دستش و گرفتم ...
من: تو چرا چشمات و اینجوری کردی؟
آرشام: تا حالا کسی بهت گفته خیلی قشنگ میرقصی...
من: آره... و بعد نشستیم...
آخه این ارکستر دیوونه گفت عروس خانم باید کمی استراحت کنه بعد ادامه بده...
آرشام: تو تا دیوونم نکنی بیخیال نمیشی... همه چیت و امشب رو نکن مردا دوست دارن زنشون و کشف کنن...
من: نترس تا آخر عمرتم نمی تونی کشفم کنی...سوپرایز زیاده
آرشام : اومد در گوشم و گفت قربون خانم کشف نشدنیممم....
خندیدم و سرم وانداختم پایین و تکه موزی که آرشام داد بهم و خوردم...
5 دقیقه بعد بود که آمادگی دادو منم بعد از درآوردن جینگیل مینگیلای عربی رفتم وسط...
می خواستم با آهنگ آن دِ فلور جنیفر برقصم... نمی دونم چه جوری از حرکاتم بگم...
رقص پام و حرکتای خاصش...انداختن سرم به چپ و راست .... لرزش باسنم که مخصوص جنیفر و در اخر یه بوس برای آرشام فرستادم و رو دو تا پام نشستم وسرم وانداختم پایین...
با دسته 5000 تومنی که آرشام ریخت رو سرم بلند شدم...خواستم بگم دیوونه من از این کار بدم میاد...نباید اینکار و می کردی معنی خوبی نمی ده اما گذاشتم رو حساب اینکه بلد نیست و جو زده شده...
بچه های فامیلم که پخش زمبین بودن و داشتن پول جمع می کرد...شاید منم بچه بودم اینکار و می کردم!!!
وقتی نشستی از بلند گو به من خسته نباشید گفت و از آرشام خواست بره پایین...آرشام قبل از اینکه بره پایین گفت:
آرشام: ببینم رقص مبارزه خاموش بلدی؟
من: آره بلدی؟
آرشام یه تای ابروش و داد بالا و گفت استادم...
من: بابا اعتماد به سقف...منم بلدم...اما امشب دیگه جون ندارم...
آرشام: نه عزیزم سوپرایزه یه شب دیگست... و بعد از اینکه دستم و بوسید رفت...
وای فکر کنم شب عروسی می خواد تلافی کنه ولی من که دیگه نمی تونم لباس عروس عوض کنم!!!!
رقص مبارزه خاموشم یه جور رقص خیابونی هیپاپِ به اینصورت که یه دختر و یه پسر مقابل هم قرار می گیرن و اول دختره شروع می کنه به رقصیدن که یه جور مبارزه سایست دختره هر کار که می کنه پسره نباید بترسه و بعد هم که نوبت پسره میشه برقصه به همین صورته . دختره هم نباد بترسه...در آخر که یکی کم آورد( کسی که از حرکت سایه طرف مقابلش بترسه و واکنش نشون بده کم آورده و بازندست) دختر و پسر باید با هم شروع کنن به رقصیدن با هم و رقص و تموم کنن...





ادامه دارد...:-2-37-::-2-37-:






:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۴۹ بعد از ظهر
سلام دوستای خوشمل http://www.p30up.ir/file/xym468zi5lh98tgjl8qt.gifشب همگی بخیر...امیدوارم خوشتون بیاد...:-118-:





قسمت بیست و هشتم





یه نگاه تو آینه به خودم انداختم...خوب شده بودم...به موهام که کلا با چسپ مو و بابلیس فر عروسکی شده بود... احساس می کردم کلم بوی وایتکس میده...اما با اسپری که الان رویا برام زد دیگه این حسو ندارم...موهای فرم که دورم ریخته شده یه قاپ کرم – عسلی برای صورت گردم...
چقدر از رنگ موم راضیم رنگ عسلی با مش کرم که حالت لولایت درومده... از اونجایی که من برنز کنم شبیه دخترای خیابونی میشم ازش خواستم تیرم نکنه... یادم باشه بپرسم کرم گریم دور چشمم چی بوده...آخه چشمام شده عین وقتی که آدم از خواب پا میشه بعضی وقتا دیدی چقدر چشما خوش حالته؟ اونجوری...بینیم و نگاه بینی کوچولوم یه تراشیدگی روش افتاده انگار عملیه...به حق چیزای ندیده چه جوری اینجوری شدم من؟ رژ گونم که خیلی خوشمل بود و گونه هام و کلی برجسته کرده بود و در آخر رنگ سرخ لبام که به رنگ مشکی سایم خیلی میومد... به دستام و لختی گردنم تا سینم از لباس عروس نگاه کردم که همش با اسپری شده بود همرنگ پوست صورتم...انگار که رو پوست خودم آرایشم کردن!!!!
راستی تا یادم نرفته بگم پا تختی و کنسل کردم به آرشام گفتم یه روز مهمونی میدیم...چون دیگه نمیکشم واقعا...
رویا: عروس خانم از آینه دل بکن آقا دوماد اومدن...
من: برگشتم و به رویا لبخند زدم...
من: حالا میشه این ساقدوشای عزیزم و ببینم//؟
رویا: آره چرا که نه بیایید بیرون...
یهویی سه تا فرشته اومدن بیرون...
دستامو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم اُ مای گاد...
رویا: بچه ها حرف نزنید ببینم میشناسه...
من یه نگاه بهشون کردم انقدر مثل هم بودن که تشخیص سخت میشد...
من: اونی که از همه کوتاه تر آناست...
آنا: زهر مار کوتول خودتی...
بعد همه خندیدن... المیرا رو هم رو لاغریش تشخیص دادم...
بعد از کمی فیلمبرداری آرشام اومد دنبالم دسته گلم و که رز قرمز بود... اوخی نازی شوهرم چه خوشمل شده... جذاب و خواستنی... وقتی ما اومدیم بیرون سیاوش و سیامک و کیوان اومدن دنبال دخترا...
آرشام: چقدر ملوس شدی...مثل عروسکا شدی...
من: مرسی...توام خیلی جذاب شدیا...به قول اینگلیسیا ساچ اِ کیوت مَن!!!!
آرشام: اُه تنکس...
و بعد خندیدیم... رفتم پایین... وای ماشینم و تا الان ندیدم حتی سبک تزئین و گل زدنم پای من نبود...آرشامم سلیقش خوبه ها...عقب که اصلای جای نشستن نبود پر بود از بادکنکای سفید و یاسی...ماشین که همون پُرشه بنفش بود به سبک هندی تزئین شده بود وای خدا خیلی ناز بود... خیلی ذوق کردم...
سوار شدیم و رفتیم آتلیه برای گرفتن عکس...
سه تا کمری سفید ساقدوشا هم که به طور بنفش ست هم درست شده بود دنبالمون بودن و یکی از پشت دو تاشونم از سمت چپ و راست ماشین ما حرکت می کردن... خیلی قشنگ شده بود...
آرشام : یه نگاه به هستی و کیوان که کنارمون بوق بوق می کردن انداخت و گفت:
خدا خیرت بده جوون اینا رو به هم رسوندی...
من: آره خیلی وقته همدیگرو دوست داشتن... خودم از نگاهاشون فهمیده بودم...
آرشم: آنا و سیاوش همینطور سیامک و المیرا هم که چایی معطل قند بودن...
من : خندیدم و گفتم ...آره...
کمی سکوت بود تا اینکه آرشام گفت: اما هستیتونم خوشگله ها خیلی ناز شده...
نمی دونم بی منظور گفت یا منظور داشت...شایدم طبیعی باشه که من یا هر دختری انتظار داره دوماد روز عروسیشون جز عروسش کسی و نبینه و فقط از عروسش تعریف کنه... با اینکه خیلی خیلی ناراحت شدم...اما سعی کردم اُپن مایند باشم و بد فکر نکنم و به گفتن آره اکتفا کردم...سرم و چرخوندم سمت خیابون وبه ماشینا و ادمایی که با ذوق و خنده به ماشینای ما نگاه می کردن نگاه کردم...
...
بعد از عکس گرفتن تو استودیوهای مختلف آتلیه رفتیم به سمت باغ...
تو باغ مدلای مختلف عکس انداختیم...ساقدوشامونم با هامون عکس انداختن...
یکی از عکسای ما با ساقدوشا اینجوری بود که آرشام بین سه تا دخترا بود اما نگاهش با من بود و میخواست بیاد پیش من که هرکدوم از دختر داشتن توجه آرشام و به اونور جلب می کردن... و منم که بین سه تا پسرا...آرشام آنا چنان اخمی کرده بود که فیلمبردار دوباره گفت بابا یکم بخند بزارفیلمتون قشنگ شه...
من نمی دونم چرا ناراحت میشه با پسرا حرف میزنم یا گرم میگیرم... لباسم بالاش کامل لخته ها هیچی نمیگه اما تا میرم مثلا با سیامک حرف میزنم... میگه سیامک داشت سینت و نگاه میکرد... فکر کنم مرد بد دل به این می گن نه؟
به این خصوصیتشم تازه پی بردم... همینه دیگه وقتی می گم دختر که تو قرآنم اومده که مثل گل محمدی میمونه نباید خود و به راحتی بسپره دست کسی... همینه دیگه....
من گفتم سه ما نامزد بمونیم همدیگرو بیشتر بشناسیم.. اما قبول نکرد... عاقبتش میشه یا آدم شدن مرد که احتمالش 20 درصدِ , یا سوختن و ساختن زن که 50 درصد جامعه به اینصورت زندگی میکنن... یا طلاق که 40 درصدم بعد از ازدواج جدا میشن..
خوب چه کاریه؟ یه سه ماه بیشتر نامزد بمونید که اگه با هم نمیسازین و جفت هم نیستین حداقل نری تو خونش پژمرده شی بعدم بهت بهت بگن دستمالی شده یا دستخورده...
بعد از باغ به سمت تالار راه افتادیم... ماشینا پارک شد و ما رفتیم داخل کسی نبود ... من و آرشام را افتادیم و اولین قدممون و گذاشتیم رو فرش قرمز( یه لحظه جو من و گرفت و فکر کردم رو فرش قرمز هالیوودم!!!) وای خیلی ناز بود آب نماها روشن بودن و صدای آب آرامش اونجا بود... کناره های فرش شمعا روشن بود که بین هر کدوم یه شاخه گل رز قرمز بود... یکم که رفتیم جلوتر آب نماها قطع شد و نور حیاط کمتر شد و کلی گلبرگ گل رز ریخت رو سرم... وای خدای من این دیگه تو مغزم نمی گنجید واقعا قشنگ بود...غرق لذت شدم.. به آرشام نگاه کردم... خندید و بهم چشمک زد...پس این سوپرایزش بود...
من: چند تا شاخَشه؟
آرشام: این 200 تا شاخست...اما از مهریت نیست عزیزم...
من:مرسیییی...سرم و برگردوندم عقب که ببینم ساقدوشا کجا جیم زدن که فیلمبردار یه عکس ازم گرفت...
اینا تا آخر شب پدر من و در میارن...تو آتلیه هم که کلی سوتی دادیم... آخر سر بهمون گفت: شکار لحظه هاتون از تموم عروس دومادا بیشتر بوده یعنی ما سوژه ترین عروس و دوماد سال بودیم...
رفتیم بالا ساقدوشا هم اومدن... اما پسرا رفتن قسمت مردونه...دخترا پشت من حرکت می کردن... آرشام بعد از اینکه یه تراول 50 تومنی گذاشت تو سینی یکی از خدمه که برامون اسفند دود کرده بود دست من و گرفت و خودش پیچید سمت راست که طبق معمول بریم سر هر میز و خوش آمد بگیم... بعد انجام این کار نشستسم... و ساقدوشامم نشستن تو جایگاهشون که طبق سفارش ما تازه درست شده بود...اما با بهت به من نگاه میکردن بعدم به ساقدوشا....مامانمم که همش میومد یه دور قربونم میرفت و برمیگشت...
خیلی خسته شده بودم احساس می کردم دیگه نمیکشم...بعد از اینکه دخترا برامون رقصیدن نوبت ما شد... که اول با آهنگ خاطر خوامِ آرمین نصرتی رقصیدیم ( من نمی دونم از جون آهنگای آرمین نصرتی چی می خوان ؟؟!!!)
بعد با آهنگ الهی قربونت برم شهرام صولتی... بعدشم که آرشام خواسته شد و رفت اون سالن...
دیگه کلی رقصیدیم من وسط بودم و همه دورم گرد شده بودن و جیغ داد می کردن...کردی...شمالی...
وای وای شمالی خیلی حال داد به خصوص که من با اون لباس عروسم سخت بود اما رقصیدم...
یه اهنگم من و ساقدوشام رقصیدیم...بعدم نشستم... دیگه نا نداشتم... یه آینه از المیرا گرفتم..آرایشم اخ نگفته بود واقعا دستش طلا... فقط با دستمال عرقم و که درومده بود و پاک کردم...
داشتم شربتم و میزدم تو رگ که آنا ازم گرفت و یه رد بول داد بهم...
من: نه نه من اصلا خوشم نمیاد...
آنا: بخور الان بدترشم بهت میدم... دیوونه انرژیت داره ته میکشه آرشام برات نقشه ها داره...بخور ببینم... دیگه به هر زوری بود خوردم...تا اینکه انا دوباره اومد و به زور یه کمی بهم مشروب داد گفت گرم شم...
...دوباره آرشام اومد بالا... اندفعه باید دو نفره میرقصیدیم... پیست رقص خالی شد...نورا کمرنگ و کمرنگ تر شدن و لیزرشو , رقص نور روشن شد... از کف سالن دود بلند میشد... خیلی باحال بود و آهنگم می خوند و من و آرشام ماهرانه می رقصیدیم...
اهنگ اینگلیش بود اگه برای درست کردن قافیه کلمات و اشتباه ادا نمی کرد من یه چیزایی متوجه میشدم... سرم و گذاشتم رو شونه آرشام و سعی کردم معنی اهنگ و درک کنم...
بعد از اینکه اهنگ تموم شد... رفتیم تو اتاق مخصوصمون برای صرف شام...
واقعا من الان می تونم یه گاو و درسته بخورم...
آرشام: بهت نمیاد...
من: اِ توام شنیدی؟ وای خیلی گشنمه...
آرشام: من که ناهار فرستادم آرایشگاه...
من: بله چرا انقدر زیاد؟ برای شامشونم موند...من میل نداشتم زیاد نخوردم...
آرشام به میز که دیگه کامل برامون چیدی بودن اشاره کرد و گفت حالا بخور...
یه نگاه به غذاها که از هرکدوم تو یه ظرف که نه میشد گفت بشقاب نه دیس برامون ریخته بودن انداختم: سوپ، جوجه چینی، باقالی پلو و گوشت, فسنجون و ژله و کرم کارامل...
ای بابا دوباره این فیلمبردار پیداش شد...
فیلمبردار: آقا دوماد یه تیکه جوجه که خیلی بزرگ نباشه بردار با چنگال بزار تو دهن عروس خانم... و بعد منم برعکس اینکار و کردم...بعدم یه تیکه گوشت...بعدم که مثلا تموم کردیم و گیلاسایی که انا برامون ریخته بود و زدیم به هم طبق رسم اول نزدیک دهنم کردم کمی مکث و بد یکم خوردم...
آرشام: نه خوشم اومد اینکاره ای فکر می کردم با یه امل ازدواج کردم...
چشمام شد 15 تا..!!! چی؟!!!! اُمُل... چقدر بی ادب ...حداقل نمی گه پیشش نگم زشته...پشت چشمی نازک کردم و بعد از اینکه فیلمبردار رفت شروع کردیم به خوردن...
من که اگه سوپ میخوردم دیگه نمی تونستم چیزی بخورم... واسه همین شروع کردم جوجه چینی و فتح کردن...آرشام با من خورد.
وقتی به خودم اومدم که در حال ترکیدن بودم و داشتن می گفتن که باید بریم...
یه سری رفتن اما تموم ماشینا آماده باش بودن برای دور دور کردن...واقعا هیچی به اندازه این عروس کشون مزه نمیداد...
نشستیم تو ماشین بازم فیلمبردار مثل جوجه اردک زشت اومد دنبال ما... اونم با ماشین پشتیمون بود.... خداییش دلم براش میسوزه امروز جای غذا از دست ما حرص خورد فقط....
نشستیم و د برو که رفتیم... اول جهانشهر و بعد عظیمیه بعدم طبق معمول پای کوه ...آرشام میخواست بپیچه بام که گفتم آرشام نگه دار...
آرشام: چرا؟
من: نگه دار دیگه...
آرشام نگه داشت:
آرشام: بفرما...
من: جاها عوض...
چشماش گرد شد و گفت یعنی چی؟
من: جاها عوض دیگه...
آرشام: ببین این با پراید خیلی فرق داره بیخیال شو...اومد حرکت کنه که دستم و گذاشتم رو فرمونم و گفتم:
من: می گم جاها عوض بگو چشم ...من قبلا هم پُرشه روندم...
آرشام پوز خندی زدو گفت جدا تو خواب؟
من: نخیر ماشین همدانشکده ایام...مگه نمیبینی انقدر بوق بوق کردن کر شدم...پیاده شو...
آرشام دستم و گرفت من دوباره در ماشین و بستم...
آرشام: کدوم همدانشکده ای؟
من: آروم تر مچ دستم شکست... بزار بهت میگم فعلا راه بیفتیم همه صداشون درومده...
پیاده شدم آرشامم پیاده شد... رو به سه تا پسران ساقدوش گفتم جاهاتون و با کناریتون عوض کنید...خوب شد رانندگی بلد بودنا...هستی که با خودم گواهینامه گرفت... نشستم و حرکت کردم حالا همه میومدن کنار ماشین جیغ جیغ میکردن...آرشامم میخندید و در همون حین گفت:
خوب میشنوم...
من: هیچی بابا یه روز یکی از همکلاسیامون که دستش شکسته بود ازم خواست ببرمش شهرشون...من بودم و فاطی و... خونش اینجا نبود بروجرد بود... منم بردمش اونم پُرشه داشت...پّرشه مشکی...
آرشام: واقعا این دخترا رو هیچوقت نمیشه شناخت... بعد سرش و روبه بیرون کردم و برای آتوسای بیشعور که کنار ماشینمون بود بوس فرستاد...این ساقدوشا کوشن پس؟؟
بعد از دور زدن بیشتر مهمونا رفتن از 500 نفر شدیم شاید 80 نفر.... تو باغم میزو وصندلی چیده بودن آنا من و برد بالا و گفت :
آنا: یه سوپرازتم اینجاست..
من فوری کفشام و دراوردم و گفتم وایی نگو که خیلی خسته ام...
آرشام یه جعبه دراورد و گفت پاشو پاشو... آرشام می گفت قراره با هم برقصین اونم مبارزه خاموش...
من: ببین اون رقص واسه امشب نیست اصلا درست نیست... می دونی که حالتای اغوا کننده و س ک س ی داره...
آنا: پاشو ببینم خودتون رعایت کنید دیگه بعد یه کفش تخت با یه پیراهن از جنس ریون و به رنگ مشکی دراورد و گفت پاشو بپوش منم با کلی غر زدن ساپورت پوشیدم و بعدم پیراهن که تا زر باسنم بود و بعدم کفشا...آخیش چه کفش راحتی ...به کمک آنا تاجمم دراوردم ...موهامم که تا 300 سال دیگه هم فراش باز نمیه...( اگه می خوایید موتون این مدل دراد... یه کم یه کم از موتون بگیرید بهش تافت یا چسب موی فراوون بزنید بعد کامل بمالید روش چند بار که با دست رو موتون بکشید مو کاملا بهم می چسبه بعد بپیچید دور بابلیس اگر بابلیس ندارید بپیچید دور اتوی مو البته اتوی مو نباید خیلی پهن باشه ، چند ثانیه نگه دارید بعد ول کنید...موتون دقیقا مدل عروسکی فر میشه...)
بعد از یه دور کَل و رقصیدن با آرشام... همونجور نشستم تو ماشین که بریم سمت خونه...خدا کنه همسایه ها نبینن الان می گن عروس کو پس؟ حتما جا مونده...
همه همون پایین گریه کردن و باهامون خدافظی کردن...خودم نخواستم برم خونمون برای خدافظی چون می دونستم برام سخته بخوام از خونه دل بکنم... آرشام با دستش صورتم و پاک کرد و رفتیم بالا... رفتم تو خونه برقا خاموش بود و چیزی نمیدیدم اما خونه پر بود از بوی گل رز...قرار بود امروز کمی از گلایی که مهریم بود داده شه حتما همونه...آرشام برقارو زد وای نازی خونه خیلی خوشمل شده بود...تموم گلدونای خونه پر بود از گلای رز...
همینجور داشتم نگاه می کردم که بین زمین و اسمون معلق شدم...یه جیغ خفه کشیدم آخا خیلی ناگهانی بود...چشمام و که باز کردم تو بغل آرشام بودم...بهم خندید و گفت:
آرشام: خیلیم ناگهانی نبود تو که می دونستی من الان تا تخت باید بغلت کنم...
من: چشم از چشماش گرفتم و به گره کرواتش نگاه کردم و گفتم حواسم نبود...
آرشام چیزی نگفت و من وبرد تو اتاق و گذاشت رو تخت...
من: می خوام برم حموم با این مو نمی تونم بخوابم...
آرشام: خوب ما نمی خواییم بخوابیم که عزیزم...
یکم خجالت کشیدم و گفتم: من باید برم حموم اول...
آرشام رفت و در حموم و باز کرد و گفت بفرما خانم... بلند شدم و رفتم تو حموم...
آرشام با شیطنت گفت منم بیام...
من: نه تو بعد از من بیا...لباسام و در آوردم وای باید وان و میزاشتم پر شه بیخیال رفتم اون یکی حموم...
به هر زحمتی بود تموم چسب موی موهام و شستم و با صابونی که رویا گفته بود تموم صورتم و پاک کردم... اومدم بیرون...
آرشام نبود اما یه لباس خواب مشکی قرمز برام انتخاب کرده بود...واقعا مردا چراانقدر عشق قرمزن؟!!!لباس و پوشیدم و موهام و شونه زدم ...انقدر با حوله آب موهام و گرفتم که انگار نه انگار الان حموم بودم...یه کرم به صورتم زدم و با یه رژ... کمی عطرم رو خودم خالی کردم...
رفتم بیرون...آرشامم حموم بود صدای آب میومد... رفتم رو تخت و خوابیدم...کمی استرس داشتم و از اونجایی که من اگه استرس داشته باشم خوابم نمیبره نفهمیدم کی خوابم برد...!!!!
******
دم دمای صبح بود بیدار شدم...آرشام لخت بود یعنی فقط شورتش تنش بود... کامل بغلم کرده بود... لبخندی زدم و دستم و گذاشتم رو دستش...خواب بود...
وای من خوابم برد این بیچاره حتما دلش نیومده بیدارم کنه...اشکال نداره همون بهتر که اتفاقی نیافتاد...
من معتقدم که شب اول که خسته ایم نباید اتفاقی بیفته چون خاطره خوشی به جا نمیزاره و ممکنه خیلیا از نزدیکی به هم زده بشن ...این و روانشناسا هم میگن... ***

اینم شروع قسمت سخت زندگی من... امیدوارم قسمت همتون بشه!!!! ( برداشت بد نکنید منظورم این بود ایشاالله عروسیتون....شب همگی بخیر...





ادامه دارد....:-2-38-::-2-40-:



:-2-39-:اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)
:-2-39-:

ستاره چشمک زن
۱۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر
سلام...:-2-25-: بفرمایید اینم یه پست اضافه به درخواست دوستای گلم... شبم یه پست میزارم....:-2-40-::-2-40-:






قسمت بیست و نهم:-2-37-:

فصل سوم




چشمام و که باز کردم دیگه مثل دیشب تو بغل آرشام نبودم اصلا آرشام نبود...ساعت و نگاه کردم 12 بود...یعنی آرشام کجاست؟؟؟ بلند شدم و بعد از تعویض لباس و شستن صورتم کمی ارایش کردم و رفتم بیرون...
آرشام نشسته بود تو حال و سرش و گرفته بود بین دستاش...انگار که کلافست...
من: سلام عزیزم.. صبح بخیر...کی بیدار شدی؟
اومدم برم سمتش...که با اخم سرش و بلند کرد سر جام وایسادم...این چرا اینجوری شده بود...حتما به خاطر دیشبِ...
من: آرشام ببخشید من دیشب نمی خواستم بخوابم باور کن سرم و گذاشتم رفتم...
آرشام: مهم نیست... چیزی که زیادِ زن...
از حرفش خشکم زد...چقدر بیشعور...نامردِ بیمعرفت... چیزی نگفتم داشتم برمی گشتم برم تو اتاق که...
آرشام: صبر کن..
همونجور که پشتم بهش بود ایستادم...
آرشام: با تواَم...
دستم از حرص مشت شد و برگشتم سمتش...
با دستش اشاره کرد به پایین اُپن نگاه کردم...سه تا دسته گل بود...
دوباره به آرشام نگاه کردم...منتظر توضیح بودم که گفت:
آرشام: کارتای روش و بخون همش واسه تواِ...
لبخندی زدم احتمال میدادم یکیش برای فاطی باشه چون دیشب نتونست بیاد...
شنیدم که آرشام زیر لب گفت: چه خنده ایم کرد...کثیف...
با من بود گفت کثیف؟
رفتم و اولین کارت و ورداشتم...
از نوشته روش هنگ کرده بودم...یعنی چی؟ آرشام حق داشت ناراحت باشه....نوشته بودن:
« خانمی خانم شدنت مبارک... هرچند از قبل خانم خودم بودی »
وا یعنی چی؟ یعنی من قبلا با یکی دیگه بودم؟ دسته گل و آوردم بالا و بینش دنبال یه اسمی چیزی بود ...اما دریغ از یه کارت دیگه که بتونم جوابم سولام و بگیرم...
آرشام: دیگه چیزی نیست برو سراغ بعدی و بعد جلوی خودم از دو بسته قرص هر کدوم دو تا خورد...
انقدر شکه بودم که به قرصاش گیر ندم...رفتم سراغ بعدی:
« سلام عسل طلا خوشحالم که برای کنار هم بودن دیگه ترس و واحمه ای نیست... و صدمون برداشته شد و پایین نامه نوشته بود اردلان»
سدمون؟ کدوم سد؟ منظورش پرده منِ؟ پس اینا چرا دو پهلو می حرفن؟ اون می گه خودم خانومت کردم...این میگه می تونیم با هم باشیم... پس یعنی تا اینجا من با دو نفر بودم...هه...اردلان؟ تاحالا همچین اسمی نشنیدم...
آرشام: برو بعدی...
بعدی و نگاه نکردم... رام و کج کردم و برگشتم سمت اتاق
ارشام: کجا...؟ میشنوم...
چی و میشنوه؟ وای خدا من الان به این چی بگم؟ نکنه خودش این شوخی زشت و کرده؟
برگشتم سمتش چشماش به خون نشسته بود...یعنی ممکنه نقش باشه...
من: روز اول زندگی باور کن اصلا شوخی قشنگی نیست...حوصلت و ندارم مزاحمم نشو..بعد راه اتاق و در پیش گرفتم که برم...
یهو از پشت موم کشیده شد...جیغی کشیدم و افتادم زمین...سرم و بلند کردم به آرشام که بالا سرم ایستاده بود نگاه کردم... خدایا پس یعنی شوخی نیست؟ کی همچین کاری کرده یعنی؟ خدا لعنتش کنه...
نشد به ادامه نفرین برسم...ارشام دوباره از مو گرفتم و بلندم کرد. احساس می کردم الان پوست سرم کنده میشه...
آرشام: توضیح نمیدی... ؟ نه؟ من چقدر خوش خیال بودم که ازین هرزه های خیابونی گیرم نیومده...اونوقت تو خودت سر دستشونی آره؟
اومدم بزنم تو گوشش که دستم و گرفت...خیلی محکم گرفت و پیچوند...
من: آی آی دستم ول کن...
آرشام: کثافت فکر کردی می تونی خودت و به من بندازی...کور خوندی؟ مطمئن باش منم ازت استفاده میبرن همونجور که بقیه بردن بعدم میندازمت آشغالی...اما حالا حالا باید اینجا باشی...
سعی می کردم ازش جدا شم...خدایا این چی می گفت؟ کاش میرفتم دکتر... اه خودشون گفتن نیاز به تایید دکتر برای دختر بودن من ندارن...
من: ولم کن وحشی... چته؟ تو مگه به من اعتماد نداشتی ؟ اعتماد نداشتی؟ تو نبودی به من گفتی واسه نجابتم واسه اینکه فرق دارم؟ حالا چی میشنوم...واسه چند تا گل مسخره که معلوم نیست که باهامون لج کرده؟ آره... بغض کرده بودم...
آرشام چونم و گرفت دستش و سرم برگردوند سمتش جوری که فکر می کردم چونم الانِ که بشکنه...
آرشام: هی هی ... گریه نکن...صلاح جدید تر بیار...اینکه وردارن بدوزنش که خرجی نداره ...داره؟
وای یعنی من قبلا رابطه داشتم بعدم؟ یعنی چی...
من: ولم کن احمق خوب دکتر میفهمه...من و ببر هر دکتری که می خوای...
آرشام: دکتر چرا خودمم میفهمم...بعد دستای و من و گرفت و کشید سمت اتاق خواب...
اما من می ترسیدم این دیوونه کاری کنه که بعدا نشه جبرانش کرد...واسه همین با زانو نشستم رو زمین و گفتم من نمیام ولم کن..نمی خوام تو معاینم کنی اصلا مگه دکتری؟...بعد اشکام درومد...
من: ولم کن...خواهش می کنم ...ببین باشه من و طلاق بده خوبه؟ باور کن من چیزی و ندوختم... اما باشه طلاقم بده ولی شخصیتم و خورد نکن...
آرشام از شونه گرفت و بلندم کرد...
آرشام: کور خوندی اگه فکر کردی طلاقت میدم که با اسم من تو شناسنامت عشق و حال کنی...هه من چقدر خر بودم ...هی جواب رد میدادی که من حریص تر شم آره؟ می خواستی یه اسم تو شناسنامت باشه که هر گوهی خواستی بخوری...
خدایا دیگه از توانم خارج بود این چرا اینجوری می کنه....
من با گریه داد گفتم: خیلی پستی آرشام...تو نامرد ترینی...وحشی بازوم و ول کن...یه روز میفهمی اشتباه کردی و امیدوارم اونروز بتونی جبران کنی...می دونم نمی تونی. و بعد با صدای بلند تری گفتم: هرزه تویی و همه وجودتِ...ولم کن روانی...
همینجور ادامه میدادم که با سیلیای پی در پی آرشام خفه شدم... دو طرف صورتم میسوخت... آرشام ولم کرد و منم همونجا افتادم...دیگه هیچی یادم نیست...چون نمی دونم خوابم برد یا از حال رفتم...
........
چشمام و باز کردم میخواستم بلند شم...اما تموم بدنم درد می کرد... من چرا اینج وسط حال خوابیدم؟ یادم اومد چی شده بود...اه خدایا این گلا کار کدوم نامردی بود...
به زورم که شده بلند شدم . رفتم تو دستشویی راهرو... اول خودم و تخلیه کردم...فکر بد نکنید به خدا شماره 1 بود...!!!! رفتم جلوی آینه برای شستن صورتم...وای یا خدا...این من بودم؟ مگه میشه...الهی دستت بشکنه آرشام...به دیوار دستشویی تکیه دادم و همونجور که به خودم نگاه می کردم اشک ریختم...تموم صورتم به جز پیشونی و پشت چشمام و فکم کبود بود...لبم یه کمی پاره شده بود و اونورش کمی باد کرده بود....دیگه نتونستم بیشتر از این به خودم نگاه کنم و رفتم بیرون...
همین که در دستشویی و باز کردم آرشامم از یکی از اتاقا اومد بیرون... وقتی نگام کرد انگار نشناخت اما چند لحظه بعد به خودش اومد و بدون گفتن چیزی از کنارم رد شد...
و با صدای بلندی گفت:
شام تا ساعت 7 باید آماده باشه...
خدایا این شعور نداره؟ مگه من کلفتشم...دیده نمی تونم درست راه برما....حالا من براش چی درست کنم...ساعت 4 بود... بیخیال چیزی درست نمی کنم... اصلا دیگه باهاش کاری ندارم فقط بزار زخمام خوب شه یه دقیقه هم تحملش نمی کنم... حیف...حیف که نمیخوام بابام من و اینجوری ببینه... رفتم سمت اتاق ...چهره ام انقدر داغون بود که خودم حالم بهم میخورد...به زور کرم گریم و هزار جور کوفتی پوشوندمشون...امافقط صورتم نبود که داغون بود... روحمم داغون بود... کم کم اشک راهش و پیدا کرد...
خدایا یعنی باید به آرشام حق بدم؟ یعنی کارش درست بود ؟ یعن اگه منم بودم همچین قضاوتی راجع به زنم میکردم اونم انقدر سریع؟
یکم رژ زدم و بعد از جمع کردن موهام رفتم بیرون... واقعا کلیپس رو سرم سنگینی می کرد...دستت بشکنه...
با صدای آیفون برگشتم... دکمه و زدم و تصویر و نگاه کردم...آتوسا بود..اَه... این چی میخواد الان؟
من: بله
آتوسا: مهمون نمیخوای ؟باز کن منم...
من: خوش اومدی و در و باز کردم...
آرشام اومد کنار آیفون...
آرشام: کی بود؟
من: اتوسا..
آرشام خنده ای کرد و گفت : حالا که فکر می کنم من خر گفتم آتوسا زیاد آویزونه نگرفتمش...اما تو... بعضی وقتا ادما خیلی خر میشن...شاید چون میخواستم بهت ثابت کنم من هر چی بخوام مال منِ اینجوری شد...ادامه حرفش و نزد چون آتوسا رسیده بود بالا و داشت زنگ میزد...
با چشمام که توش پر بود از اشک و جایی و نمیدیدم بهش نگاه کردم...
آرشام آروم گفت: گمشو برو اشکات و پاک کن..نمیخوام فعلا کسی بفهمه تا منم مجبور شم توضیح بدم چه کاره ای...
دوییدم سمت اتاق اشکام بند نمیومد...اما به هر زوری بود آبغوره گیری و به بعد موکول کردم...الان آرشام خیلی راحت خام میشه ... چون...چون فکر می کنه من دختر خوبی نیستم نباید بزارم خام آتوسا شه...
رفتم بیرون با لبخند اما تو حالا نبودن...رفتم تو پذیرایی صدابی خندشون میومد..پوف خندش واسه اینه کتکش و اخمش واسه من...
رفتم تو پذبرایی رو مبلی نشسته بودن که من و نمی دیدن... منم نیمرخشون و میدیدم...این چه طرزش بود دبگه؟ آتوسا نشسته بود وسط پاهای آرشام و لم داده بود به دست آرشام و داشت دستش و می کشید رو لبای آرشام...
هه بعد به من می گه خراب... کار خودش و با این دختر نمیبینه...؟؟
رفتم جلو و با اخم سلام دادم...آتوسا تو بغل آرشام بهم دست داد...اصلا حس پذیرایی نداشتم... نشستم...
آتوسا: بچه فکر کردم الان میام اینجا با صحرای کربلا مواجه میشم...آرشام فکر نمی کردم انقدر اپن مایند باشیا..
نه من و نه آرشام منظورش و نمی فهمیدیم ینی چی؟ خوب ما که صحرای کربلا داشتیم...
آتوسا: راستی ساناز چرا صورتت اینجوریه...انگار پف داره؟
چیزی نگفتم و به آرشام نگاه کردم...
ساناز خنده ای کرد و گفت: ای بابا همه کمر درد میگیرن واسه تو رو صورتت تاثیر داشته؟
تلفن زنگ خورد بدون اینکه چیزی به این دختره وقیح بگم رفتم و جواب دادم...
آرشام نگام می کرد میخواست بفهمه کیه...مامانم بود گله می کرد چرا از صبح هر بار زنگ زده من خواب بودم...
من: خوب مامان قربونت برم خسته بودم دیگه...
مامان: می دونم قربونت برم...سخت بود؟
ای بابا یکم فکر نمی کنن شاید آدم خجالت بکشه... کی میشه خانواده ها از شب اول ازدواج بچه هاشون نپرسن خدا می دونه... یا سوال بدی مامان آرزو داشتم همون موقع فرشته مرگ بیاد و من و ببره...
مامان: مامانم خیلی بزرگ نبود؟ الان مشکلی نداری؟ جاییت درد نمی کنه... اگه اره بیاییم باهاش حرف بزنیم...
جااانم؟/ کنترلم و از دست دادم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
من: واقعا که مامان نمی دونم بهت چی بگم...فکر نمی کنی حرفت خیلی زشت بود؟
مامان: یهو پرید...
من: نمی دونم چی بگم...میخوام برم و بعد تلفن و قطع کردم...
پوفی کشیدم و برگشتم سمت آرشام و اتوسا که به من نگاه می کردن... اما بی توجه بهشون رفتم تو آشپزخونه شربت درست کنم...اَه دختره نکبت خجالتم نمی کشه...که چی اونجوری خودش و انداخت تو بغل آرشام...آرشام بی اراده ام که کلا وا داده چشماش داره خمار میشه...تو چشماش پر از هوسِ.... آره منم یه دختر خودش و اونجوری بمالِ بهم حالم داغون میشه...لعنتی... شربت درست کردم داشتم می بردم که آتوسا و آرشامم اومدن تو حال شربتا رو همونجا گذاشتمشون...



ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:



:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
سلام دوستای گلم شبتون بخیر...:-2-25-:
دوستای خوبم خواننده های گرام...یه خواهش داشتم اونم اینه که راجع به شخصیتای رمانم قضاوت نکنید و اینکه اجازه بدید رمان پیش بره تا بفهمین همه چیزا از ولخرجیای ساناز تا رفتار آرشام همش یا دلیل موجه داره یا به یه نتیجه میرسه که شاید بشه یه تجربه برای شما... در رابطه با جزئیاتی که حالا دقیقا به دو قسمت شدین یه سری از من می خوان جزئیات و کامل بگم و یه سری دیگه بر عکس... از این به بعد داستان و بسپرین به خودم لطفا...مثل رمان قبلیم ( نوشناز و سرنوشت و...) تو اونا حالت عادی داشت به نظرم تو این رمانمم باید همون حالت و داشته باشه...
ممنون که وقت میزارین و نوشتم و میخونید...:-2-40-:





قسمت سی ام


آتوسا نگاهی به گلا انداخت و با خنده گفت:
آتوسا.: آرشام وقتی دیدی عکس العملت چی بود؟ من تصورم چیز دیگه ای بود...
من با تعجب بهش نگاه کردم...
من: یعنی تو می دونی این گلا کار کیه؟
آتوسا آره بابا...
من: خوب کی؟
آتوسا خندید و گفت:
آتوسا : خودم دیگه...یه شوخی ساده بود...
اول با تعجب بعد با بهت و بعدم با خشمی بهش نگاه می کردم که باعث شد لبخندش و جمع کنه...به آرشام نگاه کردم که شاید اونم عصبی باشه اما اون خیلی خونسرد بود... میخواستم جفتشون و خفه کنم...
آرشام: دیوونه شوخیت خوب نبودا...
آتوسا با لحن مضحکی گفت:
آتوسا: می دونم عسلی... و بعدم دوباره رفت تو بغل آرشام...
همونجور که نشسته بودم با حرص گفتم:
من: آتوسا پاشو از خونه من برو بیرون...
آتوسا با تعجب نگام کرد و گفت چی گفتی؟
اومدم دوباره حرفم و تکرا کنم که آرشام با حرص گفت:
آرشام: ساناز برخوردت درست نیست...
من: لابد برخورد ایشون درسته آره؟ بعد رو به آتوسا گفتم یا همین الان میری بیرون یا زنگ میزنم داداشات بیان جمعت کنن.... می دونستم از سیامک و سیاوش می ترسه...
آتوسا بلند شد ایشی گفت و کیفش وبرداشت و مثل این پوست کلفتا دوباره آرشام و بوسید و رفت...
به آرشام نگاه کردم که عین خیالش نبود و داشت با خونسری تموم نگام می کرد...
من: احمقِ آشغال... و بعد راه اتاق و در پیش گرفتم که از پشت بغلم کرد و تقریبا داشت من و میچلوند...
آرشام: با کی بودی؟
من: معلومه با تو...فکر کردی همه مثل تو هرز میرن...نه من ازوناش نیستم که کسی و بشونم وسط پام و باهاش لاس بزنم... و بعد با داد گفتم ولم کن کثیف...
آنچنان هولم داد که اگه دستام و رو زمین نمیزاشتم الان دماغم شکسته بود...
هیچی بهش نگفتم فقط برگشتم و نگاش کردم...
و بعد رفتم تو اتاق و در و قفل کردم ... کلی گریه کردم و غصه خوردم چی میخواستم چی شد؟ اشتباه از خودم بود از اول همه چی و سر سری گرفتم و گفتم خوب میشه...شاید به خاطر اون یه ذره مهریه که از آرشام تو وجودم نشسته...خوب چرا دروغ مهرش به دلم افتاد که سکوت کردم...اما حالا نمی دونم چی بگم... احساس می کنم خیلی رویایی با همه چی برخورد کردم...آره خیلی رویایی... تو رویایی برخورد کردی ساناز...به هیچی درست فکر نکردی...تو که زرنگ بودی...همه از زرنگیات می گفتن حالا چی شد؟ اینجوری میخواستی با اقتدارت و به قول خودت زرنگی که حرف میزدی زندگیت و درست کنی؟> هه این از روز اول که برای همه شیرین ترین روزاست...اما تقصیر اون بود...
گوشیم و ورداشتم و به فاطی اس دادم باید میرفتم پیش یه روانپزشک باید با یکی حرف بزنم اما نمیرم پیش اون دوستم که روانپزشک بود اینجوری ممکنه آرشام حساس تر شه و اذیت کنه...
به فاطی اس دادم خوبی بی معرفت؟
فاطی: سلام عزیزم ببخشید بخدا شرمندم...بعدا برات توضیح میدم...
من:دشمنت شرمنده گلم... اشکال نداره...گلم میشه شماره اون روانشناسی که گفتی تو کرجِ و کارش خیلی خوبه و بهم بدی...
چند دقیقه دیرتر اس ام اس اومد... بالای اس ام اس یه شماره بود زیرش نوشته بود اسمش محمد رود نشینِ... حالا می خوای چکار؟ چرا نمیری پیش رفیق شفیق؟
من: واسه مشکلاتم دیگه تو که می دونی... نه برم پیش غریبه بهتره...
فاطمه: خود دانی اما این دکتر از رفیق شفیق خودم آنچنانی تره ها...حالا برو پیشش...
من: باشه مرسی گلم...
فاطمه: خواهش عزیزم مواظب خودت باش...برگشتم خونه میزنگم بحرفیم...
من: قربونت توام همینطور...اما فاطی بهتره فعلا زنگ نزنی...
فاطی: چرا ... نانا نگران شدم طوری شده؟
من: نه بابا...نگران نباش...شاید بریم مسافرت...خداحافظ....
گوشی و گذاشتم و بلند شدم برم حموم...خدایا متاسفم دروغ گفتم...اما نمی خوام کسی صورتم و ببینه...
بعد از یه چرت چند دقیقه ای که تو وان زدم اومدم بیرون و یادم افتاد امروز به کل نماز و فراموش کردم... نمازم و خوندم...
خیلی گشنم بود... از صبح چیزی نخورده بودم و عادتم بود و قتی غصه داشتم خوردنم دو برابر میشد ولی امروز هیچی به هیچی...ساعت و نگاه کردم... 9 شب بود...
از اتاق رفتم بیرون صدای تلوزیون میومد پس یعنی خونست آره دیگه باباش گفته تا یه ماه نیا؟؟ یعنی چی؟ پس کاراش و کی انجام میده؟ رفتم سر یخچال حوصله نداشتم چیزی آماده کنم... چاقو رو برداشتم و دو تا از سوسیارو جدا کردم کمی نونم برداشتم و همونجا رو اپن نشتم سوسیارو خام خام گذاشتم لای نون و کم کم خوردم...
لقمه آخر بود که آرشام لقمه رو ازم گرفت...
آرشام: می دونستی تک خور یعنی سگ خور..
بدون اینکه به حرف زشتش و به خودش اهمیت بدم اومدم پایین...کمی آب خوردم و با اخم و بدون اینکه بگم تو هم ادمی برگشتم تو اتاق اونم دیگه چیزی نگفت... کتاب آلمانی در سفر و برداشتم و شروع کردم به خوندن خیلی وقت بود شروع کرده بودم از زبان آلمانی خوشم میومد...
نمی دونم چقدر گذشته بود که آرشام دستگیره و بالا و پایین کرد...در قفل بود چیزی نگفت فقط یه ضربه به در زد ... به جهنم... پا شدم حس لباس خواب نداشتم یه تاپ و یه شلوارک پوشیدم و پریدم زیر پتو... بعد از کمی گریه کردن راحت خوابیدم...
+++
ساعت و نگاه کردم دو نصف شب بود... چقدر تشنم بود...پا شدم و رفتم بیرون...یه کم آب خوردم...
یعنی آرشام تو کدوم یکی از اتاقا خوابیده؟ شونه بالا انداختم و گفتم مهم نیست... اما از آشپزخونه که اومدم بیرون دیدم آرشام رو مبل خوابیده ... آخی نازی کاش تو بیداری هم انقدر آرامش داشت و آروم بود... هوا سرد نبود چون اول تابستون بود.. اما اسپریت که می دونین چه جوریه مزه میده حتما روشن باشه و تو هم بری زیر پتو... رفتم و یه پتو آوردم انداختم روش... کمی سر پا نگاش کردم نمی دونم چی شد که یهو رو زانو نشستم دستم و کشیدم رو گونش با اینکه ازش ناراحت بودم اما خم شدم و گونش و بوسیدم...
بلند شدم و پشتم و کردم بهش که برم... اما مچ دستم و گرفت...چشمام و بستم و با یه نفس عمیق باز کردم ...تو دلم گفتم الان اصلا وقت مناسبی برای بیدار شدنت نبود... بلند شد و دستم و کشید منم دقیقا افتادم رو مبل کنارش... دستش و انداخت دور شونه هام و گفت:
آرشام: خوب من زود قضاوت کردم....
یعنی چی؟ همین... زود قضاوت کردی؟ لابد منم الان باید بگم فدای سرت عزیزم اشکالی نداره... واقعا که...خواستم بلند شم که من و بیشتر به خودش فشار داد و گفت:
خوب خودت و بزار جای من با اون مزخرفاتی که نوشته شده بود تو می خوندی چکار می کردی..؟ اون لحظه حکم یه احمقی و داشتم که گول خورده و زنش با معشوقش دارن بهش میخندن...
من: خودتم می دونستی من اینکاره نبودم...تو خیلی بد رفتار کردی...ولم کن میخوام برم بخوابم...
آرشام: خوب ... خوب ببخشید... قول میدم پسر خوبی باشم دیگه...
اوخی نازی پسرم پشیمونِ... منم که دل رحم...اما باز صحنه های صبح جلوی چشمام رژه می رفت و نمیشد بیخیال شم...
من: وقتی فهمیدی آتوسا مقصره رو کجای دلم بزارم ها؟مطمئن باش رفتارت فراموشم نمیشه...
دوباره اومدم بلند شم که گفت:
آرشام: نانا اذیت نکن دیگه ...من که قبول کردم مقصرم... ببخشید...واسه اتوسا خانمم دارم ...دختره ی اویزون... اما اون لحظه غرورم اجازه نمیداد به غیر از اون رفتار کنم...به خصوص که تو هم بهم فحش دادی...خوب کاری کردی بیرونش کردی....
یعنی میخواستم یه دونه بزنم تو گوششا...پسره ی پررو...داشت خرم می کرد الان یعنی؟ اما نمی دونم چرا دیگه از دلم درومد...با اون حال گفتم من میرم بخوابم...
باز دستم و گرفتم و ایندفعه کامل بغلم کرد مثل بچه ای که می خواد شیر بخوره ها اونجوری...
آرشام: متاسفم... متاسفم که دستام با صورت قشنگت اینکار و کرد...متاسفم که روز اول ازدواجمون اونجور که می خواستم نبود... و بعد لباش و گذاشت رو پیشونیم و یه بوسه طولانی .... منم سرم و گذاشتم رو سینش و اجازه دادم اشکام سرازیر بشه....
چند دقیقه بعد آرشام گفت: بخشیدی خانومی؟
من: سعی می کنم فراموش کنم...
آرشام: لطفا امروز کلا از ذهنت پاک کن... قول میدم روزای خوبی پیش رو داشته باشی قول میدم...
و بعد یه آه کشید که جیگرم کباب شد...
می خواستم ...اما میشد؟ امیدوارم روزای خیلی خوبی داشته باشیم تا بتونم فراموش کنم...
آرشام: بریم بخوابیم؟
من: بریم... من وهمونجور برد و گذاشت رو تخت خودشم خوابید... دوباره بغلم کرد و منم کامل رفتم تو بغلش... جوری بودم که قشنگ تو بغلش جا میشدم...
آرشام بوسه ای رومی موهام زد و من با نوازشای دستش روی موهام و همراه با یه حس شیرین خوابم برد...




ادامه دارد:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۱۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۳۹ بعد از ظهر
سلام... ببخشید یکم کمه...تا شب یه پست دیگه هم میزارم... :-2-40-:



قسمت سی و یکم





آرشام: ساناز نمی خواد چیزی برداری همه چی میخریم...جان من بار سنگینی نکن...
من: ببین وقتی رسیدیم اون بالا چیزی جز ساندویچای خونگی بهم مزه نمیده...
آرشام اومد و از پشت بغلم کرد...
آرشام: قربون خانم خونم... عزیزم میخوای بریم تفریح انقدر خودت و به زحمت نندازه...
من: وااای آرشام نفسات به گردنم می خوره یه جوری میشم....جون من اذیت نکن...بیا تموم شد... بزارمشون تو کیسه فریز بریم...
آرشام دوباره تو گردنم نفس کشید و گفت:
آرشام: چه جوری میشه نازگلم...حالت خراب میشه؟
ای خدا این پسر چرا انقدر بی جنبست...
من: بریم دیگه بچه ها اومدن سر قرار تا الان...
آرشام چیزی نگفت و رفت سمت در...
می دونستم کلافست... تو این دو هفته از زندگیمون به جز چند روز اول که من با آرشام به خاطر رفتارش سر سنگین بودم...بقیش روزای خوبی بود و کلی لذت میبیردیم...فقط یه چیز بود هنوز بین ما اتفاقی نیفتاده بود و احساس می کنم که آرشام داره کمی عذاب میکشه... خیلی سعی می کنه بهم نزدیک شه... اما من هنوز برای داشتن رابطه آماده نیستم... عاشق عشقباز هستم کاری که من و آرشام ازش سیر نمیشیم اونم دوست داره... اما نمی دونم اینکه ازش خواستم کمی بهم فرصت بده برای شناخت بیشتر همدیگست و بعد داشتن یه رابطه بی نقص و فراموش نشدنی یا می ترسم و دارم از زیرش در میرم...
نمی دونم اما گاهی وقتا احساس می کنم می ترسم...
از فکر اومدم بیرون به آرشام که پشتش به من بود و داشت میرفت بیرون نگاه کردم و صداش زدم...
من: آرشام؟
آرشام همونجور که پشتش به من بود گفت : بله...
من: متاسفم...
آرشام: من هوسباز نیستم ساناز که بگی واسه هوسم کنارتم... اما نیازم و تو باید بر طرف کنی...زندگی زناشویی ما به چی خلاصه میشه؟ اصلا چیزی هست که بخواییم خلاصش کنیم؟ تحمل من مشکل یا اینکه مسئله ای هست و من نمی دونم؟
من: هیچکدوم... گفتم متاسفم سعی می کنم که ... که ...همه چی درست شه...
دستش و گذاشت رو دستگیره در و گفت:
آرشام: تحملش سخته اما غیر ممکن نیست...فرصت میخوای اینم فرصت...فقط کاش قانعم می کردی...
و بعد رفت بیرون... همینجور که ساندویچارو دو تا دو تا می زاشتم تو مشما به اشکام اجازه دادم بیان...نمی دونم چمه....اما فکر می کنم اگه دست خورده شم آرشام دیگه سمتم نیاد... نمی دونم شاید چون زندگیمون با عشق شروع نشد...یعنی آرشام الان دوسم داره که کنارمه؟ من دوست دارم رابطم با نجوای عاشقونه همراه با یه عشق واقعی باشه... من خودمم هنوز عاشق آرشام نیستم... خدایا کاش از احساس واقعیش خبر دارم می کردی کاش برام بیشتر از حس درونش حرف میزد... یعنی این خواستن هوس نیست>؟ ارضای نیاز نیست؟ نمی دونم... خداجونم می دونم هستی کمکم کن...
بعد از گذاشتن ساندویچا تو کوله یه نگاه به خودم انداختم و اشکام و پاک کردم رفتم پایین...آرایش نکرده بودم می خواییم بریم کوه و عرق می کنم ...ترجیح دادم طبیعی برم... فقط کمی رژ...
.....
رسیدیم سر قرار بچه ها همه اومدن دیگه پیاده نشدیم سلام و الیک کنیم می دونم قاطین حسابی خیلی دیر کردیم آخه...به من چه داشتم برای شکماشون ساندویچ میزدما...!!!
آرشامم که تو خودشه حرف نمیزنه باز این پسر برج زهرمار شد...
من: فکر می کردم درک کنی آرشام؟ با رفتارت فکر می کنم اومدم تو خونت برای ارضای جسمت... فکر نمی کنم زنت باشم و شریک زندگیت...من به فرصت نیاز دارم... من حتی نمی دونم رابطه ای که قراره با هم داشته باشیم از هوسِ عشقِ ؟ یا شایدم وظیفه؟
آرشام: بیخیال راجع بهش حرف نزن... نمی خوام راجع به همچین چیزی بحث کنم...تمایل باید دو طرفه باشه که نیست... نمی گم همسرم عاشقتم ...نه دروغ چرا من به این زودی عاشق نمیشم...اما دوست که دارم... نزدیکیمون به هم می تونه استارت یه عشق قشنگ باشه.... تنها ناراحتی من اینه که مشکلت و نمی فهمم ... من دلیل منطقی میخوام... خیلیا زندگیشون با عشق شروع نشده اما الان دارن با عشق زندگی می کنن و زندگی موفق هم داشتن...
دیگخ چیزی نگفتم ماشینا پارک شد و ما پیاده شدیم... کمی از پله ها بالا رفتم بچه که داشتن از کوه میومدن بالا من اصلا حس نداشتم ترجیح میدادم کمی فکر کنم...آتوسا هم بود ...واقعا که این دختر روش خیلی زیاده...آرشامم با بچه میاد فقط منم که تنهام... خوشم میاد آرشام اصلا آتوسا رو محل نمی کنه... یکی از دوستای سیاوشم هست ...پسر با نمکیه..اما یکم زیادی شیطونه...
تقریبا رسیده بودیم به جایی که می خواستیم بشینیم... منم هر کاری کردم جز فکر کردن... دریغ از یه درصد...!!!
یه پسری اومد کنارم و با صداش که کمی شباهت به صدای دخترونه داشت گفت:
پسر: سلام ...چطوری تنها تنها؟مزه نمیده که ...همراه می خوای خانمی...
با ترس یه نگاه به آرشام اینا انداختم



ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
قسمت سی و دوم





...وای خدا رو شکر حواسشون به من نیست...
من: بدون اینکه نگاه کنم گفتم نخیر آقا مزاحم نشید...
پسر: ای بابا ...همراه که نشد...شوهر می خوای؟ می خوای دوماد مامیت شم... یه نگاه بنداز ... پشیمون نمیشی...
نفسم و صدادار دادم بیرون و اومدم برم پیش آرشام اینا...همینکه پشتم و کردم بهش دستم و گرفت.... برگشتم که دستم و آزاد کنه...یا اگه بیخیال نمیشه بزنم تو گوشش...که...
واااای خدا نمی دونستم چندشم بشه...حالم به هو بخوره...اون لحظه تنها کاری که کردم یه خنده بود... یه خنده کوتاه...
پسره کل موهاش فرفری بود و کلی حجم داشت... یه خط چشم زیر چشمش کشیده بود/// و یه دونه گوشواره گرد انداخته بود ته ابروش اه اه...رژم که داشت... دستم و به زورم که شده بود ول کردم و یه نگاه به قیافش که می خندید و از خنده من سر ذوق اومده بود کردم...
من: از حدش گذشتیا...برو...مزاحم نشو... دوباره برگشتم که برم...اما سر جام موندم...
لبخندی که رو لبام بود و جمع کردم... همه داشتن من و نگاه می کردن و آرشام با چشمای به خون نشسته تماشاگر بود... یا خدا...عاقبت من و بخیر کن...از رو سنگا به سختی گذشتم و رفتم پیششون...تا اونجا سعی کردم خونسردیم و حفظ کنم...اما مگه میشد...
وقتی رسیدم گفتم:
من: اه اه حالم بهم خورد...پسره چندش خودش و به زور چسبونده بود به من...شمام که انگار نه انگار نمی خواستین بیایین کمک.؟
آتوسا: اخه همچین می خندیدی که فکر کردیم دوستته... من که الانم می گم دوستت بود...مگه نه؟
وای همین و کم داشتم...تو یکی خفه جون مادرت... یه جوری حرف میزنه انگار پریدم پسره رو بوسیدم...اه اه فکر کن؟ من اون چندش و ببوسم...
من: نه بابا ... مزاحم بود... من مثل تو نیستم عزیزم که به هر مدلی احترام بزارم و گوشواره شم...
اوه اوه از گوشاش دود بلند میشد...یه نگاه به جمع کردم و گفتم بریم دیگه...
سیاوش: یعنی مزاحم بود؟
من: پس چی؟ مزاحم بود دیگه... می گفت می خوام همرات باشم که من داشتم میومدم پیش شما دستم و گرفت...
سیاوش: بی ناموس... نگاه کن هنوزم داره نگاه می کنه...بزار حالش و بگیرم...
داشت میرفت که سیاوش گرفتش و گفت:
سیاوش : ول کن بابا...طرف مشکل داره...بریم...
اما حواسمون نبود که آرشام رفته اونور...
با اولین مشتی که زد پسره افتاد زمین... یه جیغ خفه کشیدم و داشتم میرفتم سمت آرشام که...یکی من و از پشت گرفتم...هر کار کردم نتونستم برم جلو اما سیامک و سیاوش رفتن...
ایش این دخترا هم چه قدرتی دارن نمی تونم خودم و آزاد کنم...
اون پسره کلی کتک خورد...آخر سرم با چاقو زد تو دست سیامک و د فرار...وای نمی دونستم بخندم یا گریه کنم... پسره مثل دخترا فرار می کرد... لحظه آخرم برگشت یه زبون درازی به آرشام اینا کرد...
آرشام اینا برگشتن سمت ما... اوه اوه این آرشام چرا دوباره ایجوری به من نگاه می کنه...
من: بچه ها ولم کنید دیگه تموم شد...
اما خاک عالم اینکه دوست سیامکِ...وای من چرا حواسم نبود...
آرشام اومد..دست من و گرفت تو دستاش...اگه بگم استخون انگشتام داشت خورد میشد دروغ نگفتم...
آرشام: ما میریم خونه... من دیگه حوصله ندارم و بعد گفت خدافظ...
حتی نزاشت من خدافظی کنم...
برگشتم که سرسری خدافظی کنم...آنا و سیاوش داشتن با نگرانی نگام می کردن... سیامک یه چیزایی به دوستش گفت : حالا اون دو تا هم با نگرانی نگام می کردن...اما آتوسا یه نیشخند مسخره مهمون لباش بود... برگشتم و به آرشام نگاه کردم...نمی دونم چی میشد خودم و میسپردم به خدا...دوباره برگشتم و یه لبخند به بچه ها زدم...
آرشام: سرت و برگردون...بسه دیگه...سیر نشدی...>؟
..پوف... دستم و به زور از دستش دراودرم و گفتم...
من: خودم میام...نه بچه ام که نتونم نه چلاغ...
دوباره دستم و گرفت و تند تر راه رفت... رفتیم خونه باید سریع برم تو اتاق و در و قفل کنم...اون نامردا هم می دونن یه چیزش میشه چرا جلوش و نگرفتن...لابد اونام می دونستن این طوری شه نمیشه کاریش کرد...
تو ماشین داشت با سرعت سر سام آور میروند که گفتم:
من: آرشام کاری نکن که پشیمون شی...چون مطمئن باش اندفعه نمیبخشمت مطمئن باش...
سرعتش رفت بالاتر وای یا خدا این دیوونست به خدا...
آرشام: خفه شو ساناز...
عمت خفه شه..پسره ی بی تربیت... دست کردم تو کیفم...حالا مگه کلیدم پیدا میشد باید با سرعت نور میرفتم و در اتاقم و قفل می کردم...




ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:







:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر
قسمت سی و سوم...



اها ایناها پیداش کردم... خیلی ریلکس اصلا به روی خودم نیاوردم که چه خبره آروم دستم و از توکیف در آوردم... کلیدم گذاشتم تو جیب کوچیکه...
آرشام ریموت و ورداشت و در و باز کرد... همینکه ماشین رفت داخل... منم پریدم پایین د برو که رفتیم... من داشتم در و باز می کردم صدای پاهای آرشام و که داشت تند میومد بالا شنیدم واییییی یا خدا.. در و باز کردم و رفتم تو ...درم بستم .. تند رفتم تو اتاقم و در اونجا هم قفل کردم... نشستم رو تخت ...ارشام اومد تو صدای بسته شدن در و شنیدم...هر لحظه ضربان قلب من می رفت بالاتر... مردم شوهر می کنن مام شوهر کردیم... همه رو برق میگیره من و کفن سوخته مادر بزرگ ادیسون...
آرشام دستگیره در و بالا و پایین کرد ... اما قفل بود... محکم کوبید به در... منم مثل این خول و چلا سه متر پریدم هوا...
نمی دونم چرا گشنم شده بود... ساندوچارو یادم رفت بدم به بچه ها یکی ورداشتم و یه گاز گنده زدم...
آرشام: این در و باز کن ساناز...
یه گاز دیگه زدم...
آرشام: مگه با تو نیستم می گم در و باز کن؟ ببین فکر نکن بیخیال میشم... باید توضیح بدی برای چی به پسر مردم می خندی ها؟ فکر نکن منم مثل بقیه با توضیح مسخرت قانع شدم ... اصلا... چرا تو بغل دوست سیامک بود ی ها؟ خوشت میاد دستمالی شی؟ همه بهت دست بزنن..؟ آره ... خوب منم دستمالی کردن بلدم که...
من: یه لقمه دیگه خوردم...
من: اصلا نمی دونستم اونی که بغلم کرده دوست سیامک خانِ... فکر می کردم یکی از دختراست...
آرشام: تو که دیدی اون با ما نیست پس حتما پیش شماست... دستای مردونه و از زنونه تشخیص ندادی؟ توجیح خوبی نیست...
من: آرشام ببین من مقصر نیستم یه پسر اول صبحی مزاحمم شد... من مقصر نیستم دوست سیا من و نگه داشت و منم نفهمیدم دختر نیست... حالا هم برو هم من برم حموم بیام کمی استراحت کنم هم تو اعصابت آروم شه...
آرشام: ساناز منم دارم می گم یا خودت در و باز می کنی یه اگه این در با دستای من باز شه بد میشه...
کلید و از تو در برداشتم و گفتم من رفتم حموم فعلا بابای...
رفتم و یه نیم ساعتی تو حموم بودم... مطمئن بودم آرشام نمی تونه بیاد تو اتاق اما بعدش چی ؟ بعدش و چکار کنم؟ خدایا از صلاح زنونه استفاده کنم/؟ ناز و عشوه یا گریه؟ با گریه که اعصابش بیشتر خورد میشه ناز و عشوه ام که هیچی حالش و الکی خراب می کنم... من چکار کنم؟ وای حداقل از خونه دل نمی کنه... آخه اینهمه مرخصی برای چی بود... ما که نمی خواییم بریم ماه عسل... خوب مرد همش تو خونه باشه هم خودش خسته میشه هم زن و خسته می کنه... اه اصلا ول کن اعصابم خورد شد.... حوصله حوله و ... نداشتم فقط یدونه گرفتم دورم که از روسینم تا رو باسنم بود تا سرما نخورم...
رفتم بیرون... وقتی دیدم آرشام روبه روی در حموم وایساده یه جیغ بلند زدم...
آرشام: حالا باید بیشتر ازینا بترسی... جیغاتو حروم نکن...
من: من از تو نترسیدم ازینکه می دونستم کسی تو اتاق نیست و یهو یکی و دیدم ترسیدم...
وای یا قمر خدایا این گفته بود اگه خودش در و باز کنه برام بد میشه.... خدا جونم دیدی گفتم مطمئنم کسی نمیاد؟ ازین به بعد ازین گوها خوردم همون موقع سوسکم کن بنداز زیر فرش... وای خدایا اگه اندفعه من و بزنه شک نکنه که ازخونه میرم ...مطمئن باشه... وای ای کاش حولم و میپوشیدم ممکنه یه وقت بخوام ازش فرار کنم حولم بیفته ...بی صاحاب ... غصه چند تا چیز بخورم اخه...
من: بسه دیگه نگام کردی به اندازه کافی ترسیدم برو بیرون لباسم و بپوشم...
آرشام: اومد جلو و جلوتر منم همیجوری عقبکی میرفتم.. تا اینکه رسیدم به در حموم کاش نبسته بودمش الان میپریدم توش و در و قفل می کردم... با یه دستم حولم و گرفتم و همینجور که به آرشام نگاه می کردم آب دهنم و سخت قورت دادم... خوب من تنها یه دختر... هر چیم باشم با از پس یه مرد اونم انقدر غیر قابل کنترل بر نمیاد...
یه دست بردم در حموم و باز کردم برگشتم بپرم توش که موهام و از پشت گرفت... وای خیلی فجیح سرم درد گرفت ...
من: آخخخ نامرد سرم درد گرفت موهام و ول کن شونه نشدست دردش دوبرابر شد... مگه با تو نیستم.؟ می گم ولش کن...
آرشام همینجوری من و با موم کشید عقب منم برای اینکه از دردش کم کنم خودم رفتم عقب... تا اینکه آرشام دستم که رو سرم بود و سعی داشتم موم و آزاد کنم گرفت و من و برگردوند...
بر گشتم سرم و آروم آوردم بالا که نگاش کنم... آنچنان زد تو گوشم که چشمام سیاهی رفت و تنها چیزی که یادمه این بود که حوله از دستم ول شد از حال رفتم...
....
وقتی بیدار شدم رو تختم بودم... وای من لخت از حال رفتم؟ آرشام؟ آره اون دوباره من و کتک زد... اه نامرد... از زندگی فقط کتک زدن و یاد گرفته بی معرفت .. پستِ عوضی...
وای من که هنوز لخت بودم... نکرده یه لباس تنم کنه... چرا من و به هوش نیاورد؟ چرا من و نبرد دکتر؟ پتو رو بیشتر کشیدم رو خودم و اجاز دادم سدی که مانع ریزش اشکام بود بشکنه...
الهی بی مادر شی آرشام... هه فکر کن... الهی ننه ات به ازات بشینه ... نه نه بر عکس شد الهی تو به ننه اون ازات بشینی... وای خدا فکر کنم دیوونه شدم منظورم این بود که الهی به ازای ننه ات بشینی... اون می دونست تو یه چیزت مشه نباید میومد خاستگاری خانوادت میدونستن... اه حالم از همشون بهم میخوره...
پا شدم یه نگاه تو آینه انداختم... رو استخون گونم کبود بود اما خدا رو شکر دیگه باد نکرده بود... صورتم آخر از دست این تصادفی میشه.... یه شلوار جین زغالی پوشیدم و یه تاپ سفیدم پوشیدم رفتم بیرون... آرشام نبود... خوبه پس راحت تر میرم بیرون... ساعت و نگاه کردم 10 صبح بود خوبه همش دو سه ساعت خوابیدم... برگشتم و یکم آرایش کردم... یه مانتو سفید و یه شال سفید مشکی هم سرم کردم بعد از برداشتن کیف و سوئیچ زدم بیرون...
واسه آرشامم یادداشت نزاشتم... مطمئنم اول به خودم زنگ میزنه و کسی و الکی نگران نمی کنه... البته امیدوارم این اطمینانم مثل اوندفعه از اب درنیاد...
یه فکر به ذهنم رسید... دوباره برگشتم بالا و مدارکم و برداشتم... میرم یه سر بیمارستانی که قرار طرحم و توش بگذرونم ...
سوار ماشین شدم و مستقیم رفتم بیمارستان کمالی...




ادامه دارد...:-118-:

ستاره چشمک زن
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۹ بعد از ظهر
قسمت سی و چهارم...




بعد از صحبت کردن با رئیس بیمارستان که کاملا با هم آشنا بودیم و من و میشناخت... مراحلی و طی کردم و قرار شد از دو هفته آینده به بعد مشغول به کار شم......
ساعت یک بود و منم گشنه مستقیم رفتم فانوس و سفارش یه پیتزا دادم...
فروشنده: میبرید؟
من: بله...
هیچوقت دوست نداشتم تنها یه جا برای غذا خوردن بشینم...
....
تو ماشین پیتزام و خوردم یه دوغم روش... داشتم آشاغالش و میبردم تو سطل زباله بندازم که گوشیم زنگ خورد... وای چه ضربان قلبم رفت بالا... آرشامِ...
من: بله؟
آرشام کاملا مشخص بود عصبیه... هه این کی آرامش داشت که الان داشته باشه...
آرشام: کجایی؟>
من: بیرون...
آرشام: با اجازه کی ؟
من: خودم... مگه تو میری بیرون اجازه میگیری... یا واسه هر غلطی که می کنی اجازه صادر میشه... ها؟ چی میخوای؟ کیسه بکس نداری/؟ شرمنده دیگه تحملم تموم شد برو یکی دیگه بخر...
آرشام: ساناز می گم بیا خونه.... بعد راجع بهش صحبت می کنیم>؟
من: چه جوری صحبت می کنی؟ ها؟ با زدن؟ با کبود کردن؟ گفتی زندگی میخوای؟ گفتی یه خانوداه جدا می خوای؟ گفتی میدونی یا هم بودن و جفت شدن یعنی چی؟ گفتی می دونی زن، همسر یعنی چی... پس کو؟ کو اینهمه چیزایی که می دونستی؟ جرا من فکر می کنم باختم؟ چرا با زندگیم بازی کردی... من می تونستم با یکی دیگه خوشبخت شم.. من به تو فرصت دادم... که بهم زندگی بدی و بهت زندگی ببخشم نه اینکه زندگیم و ازم بگیری... تا کی من باید با ترس بهت نگاه کن ببینم کارایی که انجام میدم درسته یا غلط؟ ها تا کی باید بترسم و از ترست در اتاقم و قفل کنم؟ تا کی شک و بد بینی؟ فکر کردی من کیم ؟ فکر کردی وقتی تعهد دارم و اسم یکی و تو شناسنامه یدک میکشم به کسی دیگه نگاه می کنم؟ تاحالا فهمیدی من یه بارم تو چشمای پسرایی که باهاشون حرف می زنم خیره نمیشم... د نه نمیفهمی... تو فقط چیزی و میبینی که بشه توش شک و بدبینی جا داد...
دیگه نتونستم ادامه بدم... به هق هق افتاده بودم... سعی کردم آروم باشم بعد از چند دقیقه سکوت گفتم:
من: ببین تو مشکل داری آرشام... من می تونم ازت شکایت کنم تو و خانوادت به من یه چیزی و نگفتین... فکر کردی نمی فهمم قرص می خوری؟ فکر کردی نمی فهمم تعادل نداری؟ فکر کردی نمی فهمم توهم میزنی؟ فکر کردی ندیدم شبایی که با یکی حرف میزنی؟ اون کیه؟ همش توهم و خیالات.... حتما با روح... آرشام توضیح بده... چی داری بگی؟ هااا؟

ببین میام خونه نگران نباش ... فقط کمی به تنهایی نیاز دارم دیگه زنگ نزن... اگه میخوای میتونم تلفن و قطع نکنم هر صدایی و بشنوی و بفهمی کجام... ها؟
هیچی نگفت فقط قطع کرد... جواب من هیچی بود... آینه ماشین و تنظیم کردم رو خودم...
یاد دوران مجردیم افتادم... یاد خونه بابا... شیطنتام... نفرینای مامان... هیچوقت یادم نمیره یه بار که ناخواسته جوابش و دادم گفت دختر الهی سیاه بخت شی... الهی بچت بدتر از این بهت بگه... نکنه نفرین مامانم گرفت؟ نمی دونم اما مامان اونروز من ناخواسته از دهنم پرید و جوابت و دادم...
بابا... بابا الهی فدات شم که هیچ مردی به خوبی تو نیست... شاید اگه تو یکم بد بودی من برای انتخاب شوهر بیشتر چشمام و باز می کردم... من فکر می کردم همه مردا به خوبی تو باشن بابای خوبم...
خونمون... قربون صفا و صمیمت خونمون... کاش تو خونه من و آرشامم اون صفا و صمیمیت بود... کاش پول نبود اما اعتماد بود اما یکم از محبت و عشقی که تو خونه مجردیم بود میشد تو خونه آرشامم پیدا کرد...
آینه و برگردوندم سر جاش... با حرص و غیض اشکام و پاک کردم که باعث شد گونم درد بگیره...
زنگ زدم خونه مادر شوهرم انا برداشت...
من: الو سلام انا جان خوبی>؟
ساناز: به به عروس خانم ... خوبم... چی شد چرا رفتین؟
من: نگو نمی دونی انا که اونوقت تورم میزارم تو لیست حقه بازا... بابات خونست>؟
آنا: چیزی شده؟
من: می گم بابات خونست؟
انا: آره الان زنگ زد تا بیست دقیقه دیگه خونست...
من: باشه منم دارم میام اونجا...
گوشی و قطع کردم و پرتش کردم رو صندلی بغل...
ماشین و روشن کردم و خیلی بد حرکت کردم... میدون و دور زدم و داشتم مستقیم میرفتم...... وای ... لعنتی... همین و کم داشتم... تصادف...
پیاده شدم با اینکه حالم خوش نبود سرعتم زیاد بود اما اون مقصر بود... دوباره برگشتم گفتم آقا بزن کنار خودمون کنار میاییم نیاز به افسر نیست بزن کنار ماشینا برن...
پسر نسبتا جوون شاید حدودا 32 ساله...: با لبخند تشکر آمیزی زد کنار... منم پارک کردم و پیاد شدم...
من: آقا مگه نمی بینی تو فرعی هستی و از فرعی به اصلی باید توقف کنی؟اصلا مگه این تقاطع نیست؟ چرا وای نستادین؟؟ شما همینجور اومدین تو خیابون...؟ منم نتونستم کنترل کنم زدم... ببینید ماشین و چکار کردین...
پسر: خانم من واقعا متاسفم بله حق باش ماست... اما من یه مشکل خیلی جدی برام پیش اومده بود خیلی عجله داشتم... ممنون که نخواستین افسر بیاد...
بعد از یه کیف چرمی خیلی ناز که همون موقع بدجور چشم و گرفت مدارکش و در آورد و در آخر یه کارت بهم داد...
پسر: من الان خیلی عجله دارم اما مدارکم پیشتون باشه اگه میشه شما هم کارتنون و یه شماره به من بدید در اولین فرصت ماشینتون و مثل روز اول می کنم...
یه نگاه به کارتی که بهم داده بود کردم...

ادامه دارد....

ستاره چشمک زن
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
قسمت سی وپنجم:-2-40-:





سرم و بالا کردم و یه نگاه به خودش کردم... می تونست کمکم کنه... آره یه حسی بهم می گفت خدا برام فرستادتش...
کارتش و گرفتم بالا و نشونش دادم... و گفتم:
خسارت نمی خوام... به جاش یه جور دیگه کمکم کنید و کارت و چند بار تکون دادم...
لبخند زد... لبخندی پر از آرامش...
خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم/// بعد کارت و ازم گرفت و با یه خودکار پشتش یه شماره دیگه نوشت...
بعد رو به من گفت :
پسر:
با من تماس بگیرین و معرفی کنید...اما خسارت ماشین جداست...
پسر: شما خانومِ؟
من: ساناز... سانازِ صالح....
من هم : علیرضا ...علیرضا هدایت...
از آشنایی باهاتون خوشوقت و البته بدبخت هستم...
من: اومدم بگم منم همینطور که حرفش تو ذهنم تکرار شد... خوشوقت و بدبخت...
سرم و بالا کردم ...خندید و گفت شوخی بود... فقط من باید برم مریضم حالش بد شده تا من نباشم نمی تونن انتقالش بدن... با اجازه... تماس بگیرین ... منتظرم...
یکم سرجا ایستادم و بعد رفتم تو ماشین... پسره یادش رفت کارت ماشینش و بگیره... هه کارت منم نگرفت چقدر عجله داشت... نمی گه شاید من دزد باشم... اینم از روانپزشک مملکت...
با آبی که تو ماشین داشتم کل صورتم و شستم... تو آینه به سیاهی صورتم که انگار بیشتر شده بود نگاه کردم... شالم و آوردم جلو و جوری گذاشتم که معلوم نشه...
...
در خونه پدر شوهرم پارک کردم و زنگ زدم... رفتم داخل... پدر شوهرم و انا بیرون در وایساده بودن منتظرم... من رفتم...
با قیافه خیلی جدی و سرد گفتم:
من: سلام ... خوبین...؟
پدرشوهرم اومد جلو و پیشونیم و بوسید...
بعد با انا دست دادم و تعارف کردن برم داخل... جفتشون با چهره ی نگران و ناراحت نگام می کردن... انگار می دونستن چه خبره...
جو سنگینی بود انگار همه می دونستن چه خبره... فقط مادر شوهرم بود که پا رو پا انداخته بود و تخمه می خورد... صدای تخمه شکستنش انقدر رو مخم بود که می خواستم پاشم بزنم تو گوشش... چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم انگار همون بهم کلی آرامش داد...
من: به چشمای پدر شوهرم که منتظر حرفی از سوی من بود گفتم: فکر کنم شما یه توضیح به من بدهکارید؟ یه حقیقت ... اینطور نیست؟
پدرشوهرم: میشه اول بگی چی شده؟
شالم و زدم کنار...
من: این شده... البته اولین بار نیست... جای دو هفته پیش رفته...
مادر شوهرم نگاهی کرد و یه پوزخند زد ...نادیده گرفتم... سعی کردم زود عصبی نشم... انا دستاش و گذاشت جلوی دهنش... و پدر شوهرم نفسش و داد بیرون و با دو تا دست یه دور کشید رو صورتش...
پدر: متاسفم ... واقعا متاسفم...
من: من نیومدم برای تاسفتون پدرجون... من اومدم برام توضیح بدین... شما مسئول آرشامید... شما باهاش اومدین برای خاستگاری... شما خیلی اصرار داشتین... پس الانم باید جوابگو باشید... پسری که اونقدر ازش تعریف می کردین کجاست... تا حالا عروسی دیدین که روز بعد از عروسیش انقدر کتک بخوره که نتونه تا دو هفته از خونه بیاد بیرون؟ تا حالا تازه عروسی و دیدین که زیر دستای دومادش از حال بره؟ مطمئنم خیلی خوب میدونید پسرتون چشه... شما حمایتش کردین و من و گول زدین...
مادر شوهرم با خنده ی طولانی گفت...
شادی: واسه تو که بد نشد دختر جون... پول چشمات و کور کرده بود عیبای آرشام و ندیدی... تازه پسرم عیبی نداره... برو به زندگیت برس به ما مشکل شما مربوط نمیشه...
یعنی چی؟ یعنی من به خاطر پول آرشام و انتخاب کردم.. نه اینطور نیست.. پول؟ آره پول ... خیلی هم بی تاثیر نبوده...
پدر: شادی اگه نمی تونی ساکت باشی برو تو اتاقت...
پدر: آره میدونم پسرم چشه... گفتم براش زن می گیرم بلکه بهتر میشه... اما...
من: هه اما بدترم شد نه؟
شما که تحصیلکرده ای ... شما چرا؟ این چه طرز فکریه که دارین:؟ برای پسر مریضتون زن گرفتین که شاید خوب شه؟ کم نیستن که همچین طرز فکری دارن... یکی برای پسر معتادش زن می گیره که شاید ترک کنه اما نمی دونن مشکلات زندگی و خوشیِ زن داشتن پسرشون و بدتر می کنه...
یکی واسه پسر افسردش زن می گیره... یکی دیگه ... واقعا نمی دونم چی بگم... و هیچکدومم فکر نمی کنن پس این زن بدبختی که میاد تو این زندگی چی؟ سهمش چیه؟ مگه اون آدم نیست؟ مگه دل نداره؟ مگه زندگی نمیخواد...؟ یکی بدبخت شه که شاید یکی خوب شه... حتما چند وقت بعدشم می گید یه بچه بیارید همه چی خوب میشه... یکی میگه پایت و سفت کن خیالت راحت باشه... یکی میگه بچه بیار برگ برنده دستت باشه... اما هیچکس نمی گه اون بچه که میاد کجای این دنیا جا داره؟ دلش و به کی خوش کنه؟ هیچیکی نمی گه بچه نیار اول زندگیت و درست کن... همه میگن بچه بیار شاید زندگیت درست شه... اینجاست که میشه بدبختیِ یه نفر دیگه...
به انا نگاه کردم... فکر نکنم تاحالا انا ازش کتک خورده باشه... خورده؟ نه... اما من میخورم... تموم تنم کبوده... مچ دستم درد می کنه... تو این دو هفته موهام به شدت میریزه از بس که کشیده شده... نه دلسوزی میخوام... نه تاسف چون دیگه همه چی تموم شده... من طلاق میخوام... نمی تونم دیگه زندگی کنم... نه مهریه میخوام. نه پول نه چیز دیگه فقط زندگیم و میخوام... که شما ازم گرفتینش... دیگه دختر دیگه ای و اینجوری بدبخت نکنید....
پدر: ساناز تو مثل دخترم می مونی باور کن پشیمون شدم... وقتی بله دادی... وقتی تو دانشگاهت ازت تعریف شنیدم وقتی همه روت قسم میخوردن... وقتی تو لباس عروس دیدمت اما یکی نمیزاشت بیام و همه چی و بهم بزنم... یکی می گفت پسرم خوب میشه... من به اون حس اعتماد کردم... ساناز آرشام اگه تو بری داغون میشه داغونتر از الان...
حالا یه خواهش ازت دارم... کمکش کن... حالا که دیگه بهش تعهد داری... یکم دیگه بهش فرصت بده... بزار همه چی و برات تعریف کنه... یکم باهاش کنار بیا... یکم درکش کن... خواهش می کنم... یه ماه دیگه اگه خودش برات نگفت من برات می گم... بعدش مطمئن باش با یه شناسنامه پاک و هر چی که حقته میفرستمت...
بهش فرصت بدم؟ آره بدم... نه ممکنه زیر دستاش بمیرم... اگه ناقص شم چی... ؟ نگفتم مهرش به دلم افتاده... آره دوسش دارم... یعنی کمکش کنم...؟ وای خدا اینجایی نه... ؟ چیکار کنم گیر کردم...
می تونم ازاون کمک بگیرم اسمش چی بود ؟ هدایت؟ نه علیرضا... اره آره علیرضا هدایت...
خیلی ساکت موندم شاید یک ساعت... با شربتی که آنا جلوم گرفت از فکر اومدم بیرون....
من: باشه اما من از آرشام میترسم... خیلی میترسم... بعضی شبا مثل گرگ بالاسرم میشینه و نگام می کنه... واقعا ترسناکِ>.. نمی خوام بابام و مامانم چیزی بفهمه... چون تحمل ندارن...
رو کردم به مادر شوهرم و گفتم:
شما هم کمی با وجدان حرف بزن... خودت دختر داری.. من بدیش و نمی خوام... اما خدا از همون دستی که دادی بت پس میده...
خواستم بیام که پدر شوهرم گفت بمون... خودمم هنوز آرشام و نبخشیده بودم و نمی تونستم ببخشم...
*****
دو روز خونه پدر شوهرم موندم .. تو این دو روز خیلی بهم لطف و محبت کرد... منم که کلا میشناسید... زود رحمم و زود میبخشم.. دیگه ازش گله ای ندارم چون می دونم که خودشم پشیمونِ و عذاب وجدان داره... مادر شوهرمم که هیچی اصلا محلم نمی کنه... با روز اولش که مقایسش می کنم... به این پی میبرم که چه روباه مکاریه...
بعد از شام از خونه پدر شوهرم اومدم بیرون و راه افتادم سمت خونه...
ضبط و روشن کردم...
بگو سرگرمِ چی بودی، که اینقدر ساکت و سردی؟
خودت آرامشم بودی ، خودت دلواپسم کردی...
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه...
چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه...؟
...
تو روز و روزگارِ من بی تو روزایِ شادی نیست...
تو دنیایِ منی, اما به دنیا اعتمادی نیست...
.
تو روز و روزگارِ من بی تو روزای شادی نیست...
تو دنیایِ منی اما به دنیا اعتمادی نیست...
...
سلام اِی ناله یِ بارون
سلام اِی چشمایِ گریون
سلام روزای تلخِ من, هنوزم دوستش دارم
سلام اِی بغضِ تو سینه
سلام اِی آه آینه
سلام شب هایِ دل کندن, هنوزم دوستش دارم...
...
نمی دونی تو این روزا چقدر حالم پریشونِ...
دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونِ
خرابِ حالِ من بی تو
نمی تونم که بهتر شم
تو دستایِ تو گل کردم
بزار با گریه پرپر شممم
.
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی نشونم تو این خزون
من و از خودت بدون،،،
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی قرارم یه نیمه جون
منو از خودتت بدون،،،، منو از خودت بودن
؛؛
سلام اِی ناله ی بارون
سلام اِی چشمای گریون
سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم
سلام اِی بغض تو سینه
سلام اِی آه آینه
سلام شب هایِ دل کندن, هنوزم دوستش دارم...

*****
اشکام و پاک کردم... در و زدم که باز شه... یعنی هنوزم دوستش دارم؟ یعنی اصلا دوسش داشتم؟
بعد از پارک ماشین رفتم بالا... در نزدم خودم یه بسم الله گفتم و کلید و انداختم تو در...
.ای خدا اینجا چه خبره؟؟؟/


ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:





:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
قسمت سی و ششم




خونه پر از دود بود... بدون اغراق و بدون هیچ بزرگ نمایی ای می تونم بگم آرشام و از پشت دودا دیدم... یه نگاه به میز انداختم که روی شیشش پر بود از فیتیله سیگار... در و بستم وای دودش خفه کننده بود... اسپریت و روشن کردم... مشروب تیچرز دستش بود... اه لعنت به من کاش نمیخریدمش کاش میز بار نداشتم ...اگه مست شده باشه چی... من الان چی کار کنم...؟ خدایا خیلی سیگار کشیده سکته نکنه... نگاه به مشروب تو دستش کردم ... سیامک گفته بود از این دو تا پیک بخوری گرمت می کنه... با ترس به شیش خیره شدم وای خدا بیشتر از نصفش و خورده بود... تند رفتم و ازش گرفتم... نباید دیگه بخوره... تمام تنم میلرزید... مطمئنم رنگمم پریده بود///
برگشت سمتم و نگام کرد انگار تازه متوجه من شده... بلند شد اومد سمتم...
با صدای گرفته ای گفت:
به به خانم صالح ... خوش گذشت..؟. خوش اومدی... من مشکل دارم آره؟ من مشکل دارم؟ اونوقت تو تو این دو روز کجا بودی؟ تا این موقع شب کجا بودی؟ ساعت و دیدی؟ تا الان تو بغل کی بودی ها؟ الانم اومدی اینجا از وجود من لذت ببری آره؟
وای خدا این دوباره حالش بد این چی میگه؟ خدایا کمکم کن... چرا تو قلبم داره خالی میشه...
من: خفه شو ... چرت نگو من جایی نبودم...
دستم و گرفت... انچنان پیچوند که می دونم جیغم و کل همسایه ها شنیدن... اما کی به دادم رسید هیچ کس؟ هیچ کس نگفت شاید یکی با یه کمک ساده ما کارش به بیمارستان کشیده نشه...هیچ کس نفهمید من چی کشیدم...
دستم و ول کن آرشام... دستم داغون شد... روانی با توام...
دستم و بیشتر پیچوند و اومد نزدیکم خیلی نزدیک... دهنش بوی سیگار میداد...بوی تلخ مشروب... بوش و دوست داشتم بوی تلخش دلنشین بود... به تلخی زندگی الانم بود... زندگی که خودم با دستای خودم ساختم... اما نه واسه الان...
آرشام: کی روانیه؟
من: تو ...تو روانی هستی... دیوونه ای....
آنچنان کوبید تو دهنم که مزه خون و چشیدم همینطور دندونم که حس کردم شکسته... خدایا... کمکم کن...
دستتش و گذاشت رو مانتوم . محکم کشید تموم دکمه هام درومد... مانتوم . بعد شالم و در اورد... خدایا این داشت چکار می کرد... من چی کار کنم؟ از کی کمک بخوام... با یه حرکت من و انداخت رو کولش...
جیغ میزدم و گریه می کردم... خون از دهنم میریخت روزمین... اما اصلا نمی تونستم به این فکر کنم که وسیله هام داره چه بلایی سرشون میاد...
آنچنان پرتم کرد که گفتم الان میوفتم وسط خیابون... اما رو تخت بودم...سرم محکم خورد به چراغ خوابای بالای تختم... احسا کردم سرم ترکید ...آی خدا...
وای نه... فکرشم درد آور... اون تو خودش نیست... مطمئنم فردا هم درست حسابی یادش نمیاد... لعنت به تو ساناز خیلی احمقی که مشروب گذاشتی اونجا... اخه مشروبم کلاس داره... خاک تو سرت... بیشعور... خیلی بی فکری ساناز...
آرشام پیراهنش و درآورد و باهاش دهن من و پاک کرد...
و بعد سعی داشت تاپم و که حالا بیشتر جلوش از رنگ سفید به قرمز تبدیل شده بود دراره...
دستم و گذاشتم رو دستش... و گفتم؟
آرشام خواهش می کنم.... میخوای چکار کنی؟
آرشام دستم و محکم گرفت و پرت کرد اونور بعد تو یه حرکت از پایین تاپ گرفت و خیلی راحت بدون توجه به گریه من درش آورد دستم و گذاشتم رو سینم... خاک تو سرت ساناز جرا لباس زیر نپوشیدی... نمی دونم درک می کنید یا نه... اون لحظه اصلا به این فکر نمی کردم که آرشام شوهرمِ... حس یه دختری و داشتم که بردنش تو یه باغ ترسناک و میخوان بهش تجاوز کنن... میترسیدم... تمام وجودم فقط خدا رو صدا میزد... با تمام وجودم التماس می کردم به خدا به آرشام///
آرشام یدونه زد تو گوشم...
آرشام: سسس... ساکت باش با اینکارات همه چیز بدتر میشه...
اونم حکم شوهرم و نداشت... اونم حکم کسی و داشت که میخواست تجاوز کنه...حالا در اثر مستی یا هر چیزی... خدا ازتون نگذره که بهم نگفتین مشکلش چیه... خدایا انقدر حالش خراب بود... منِ خر و ساده بهشون اعتماد کردم... رفتم تو خونشون وبخشیدمشون... به امید اینکه به کمکم میان برای درست کردن زندگیم...
خیلی راحت پرید روم... دیگه نمی دونستم چکار کنم...
باید یه کاری می کردم ... دوست نداشتم فکر کنم بهم تجاوز شده... می دونستم اون الان هیچی نمیفهمه... باید یه کاری می کردم .... دستم و گذاشتم رو دستش که داشت دکمه شلوارم و باز می کرد... سعی داشتم هق هقم و خفه کنم///
من: عزیزم... میشه یکم آب برام بیاری... دهنم تمیز باشه؟ آره؟ مبخوام ببوسمت...
خندید... بلند شد... وای کلید درم برداشت... این الان واقعا نمیفهمه؟ اما ذهنش حسابی کار می کنه...
فوری بلند شدم و تلفن و که یه بیسیمش تو اتاقمون کنار تخت رو میز بود و برداشتم و رفتم سمت حموم... فکر اینجا رو نکرده بود... نمی دونستم چه جوری دارم راه میرم چون سرم کاملا میچرخید و چشمام همه چی و دو تا میدید... الان وقت غش کردن نبود برم تو حموم بعدش....
در بیرونی و قفل کردم و رفتم تو خود حموم اما در دوم قفل نداشت...
تند تند شماره خونه پدرشوهرم و گرفتم...
انا: بله
من: الو آنا به بابات بگو آب دستشِ بزاره زمین بیاد آرشام داره من و میکشیه... تو رو خدا بگو بیاد...
انا: با گریه گفت چی شده؟
من: با گریه گفتم د احمق الان وقت توضیح خواستن نیست... تر و خدا به بابات بگو بیاد... بگو ممکنه نتونم در و براش باز کنم ... اگه در و باز نکردم قفل در و بشکنه و بعد قطع کردم...
صدای آرشام اومد... با صدای کشداری گفت:
کجایی خوشگله؟
من: با صدای بغض دارم و ضعبفم گفتم: عزیزم اومدم حموم... اخه کثیف بودم اینجوری بهت مزه نمیداد... صبر کن الان میام گلم...
مثل دخترای خیابونی حرف زدم... ببین به کجا رسیدم... زهر مار بهت مزه نمیداد یعنی چی؟ وان و پر کردم و با شلوار رفتم توش... آرشام خنده ای کرد و با صدای کشداری گفت:
آرشام: قربون خانمم باز کن منم بیام..
من: وای همین و کم داشتم ... گفتم: گلم برات سوپرایز دارم صبر کن...
دیگه صدایی نیومد... منم کم کم داشت خوابم میبرد...مثل کسی بودم که خدا لحظه های اخرنجاتش داده... هنوز میلرزیدم هنوزم فکر می کردم تو قلبم خالیه و من نزدیک به سکته زدنم... زیر لب برای آرامشم صلوات میفرستادم... خدایا شکرت که تو بی پناهی کنارمی.... نمی دونم داشتم میخوابیدم یا داشتم می مردم... فقط خدا کنه یکی من و نجات بده... چون احساس می کنم... سرم داره میره زیر آب... فکر کنم خدا اومد کمکم ...لبخندی زدم... دهنم پر شده بود... نفس نمی کشیدم... یعنی نمی تونستم نفس بکشم...



ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۴۲ بعد از ظهر
خوب اینم یه پست دیگه... امیدوارم شما هم استقبال کنید تا من بیشتر انرژی بگیرم... :-2-40-::-2-14-:




قسمت سی و هفتم...




با احساس اینکه یکی از پشت زد بین دو تا کتفم و دارم از وسط نصف میشم و بعدش یکی داره از تو دهنم وجودم و می کشه بیرون به هوش اومدم... سرفه کردم...کجا بودم ؟ تو حموم... واای... یعنی آرشام در و باز کرد؟ دیگه می دونم مُردم... سرم و انداختم پایین و دوباره چشمام و بستم که صدای انا و شنیدم که با گریه گفت...:
سیاوش سیاوش چشماش و باز کرد دوباره بست...
سیاوش: آنا بیا یه چیز تنش کن... باید ببریمش... نفسش برگشت...
وای یعنی سیاوش اینجاست...
دوباره چشمام و باز کردم و به آنا نگاه کردم... با صدایی که شک داشتم از گلو خارج شه گفتم...
یه چیز بده بپوشم... اما کسی نشنید به تنم اشاره کردم...
نمی دوم انا از قیافم ترسید یا از حرف نزدنم.. جیغ خفه ای زد و دستش و گذاشت جلو دهنش... سیاوش من و خابوند رو زمین.. دوباره چشمام و بستم حال نداشتم...
چند دقیقه بعد یکی یه چیز انداخت روم... آبروی نداشتمم رفت سیاوش قشنگ من و لخت دیده بود... چشمام وباز کردم پتو بود... سیاوش من و پیچید دور پتو و بغلم کرد...
سیاوش: انا بلند شو برو ماشین و روشن کن... خودت و خیس کردی دختر...
آنا بلند شد ... سیاوشم پشت سرش... چشمام باز بود اما سیاوش و نگاه نمی کردم خجالت می کشیدم... خجالتم داشت ... من و لخت دیده بود... خوبه شلوار پام بود... تنم درد می کرد ... سردم شده بود..سرم هنوز گیج می رفت... قشنگ نمیدیدم... احساس می کردم میخوام بیارم بالا... پدرشوهرم نشسته بود ... تا من و دید دو دستی زد تو سر خودش و گفت خدا من و ببخشه دخترم... آرشام و دیدم نشسته بود... دستش و پاش بسته بود... بسته بودنش چرا؟
نمی دونم چرا نتونستم تحمل کنم... برای چی بستنش؟ خاک تو سرت ساناز ببین چه بلایی سرت اورد... باید بزننش باید انقدر بزننش تا مثل تو خون بالا بیاره ... تا دندوناش تو دهنش خورد شه... اما خدا من دلم نمیاد گناه داره... ساناز دوسش داری آره؟ تو دوسش داری؟ یه قطره اشک از چشمم اومد...نه نمی تونستم بزارم... به زور سعی کردم حرف بزنم... اما نمیشد... اخر سر دستم و آوردم بالا سیاوش متوجه شد... ایستاد...
با دست به ارشام اشاره کردم... سیامک لبخند زد...
سیاوش: نگران نباش اون باید بره بمیر دختر...
نمی دونم چرا اما ناخداگاه اخم مهمون صورتم شد...
سیاوش نگاهی به آرشام کرد...و گفت:
سیاوش باید بیان ببرنش... باید بره بیمارستان.. نگاهی به آرشام کردم و داشت من و نگاه می کرد... دوباره چشماش خشمگین بود به من و سیاوش جوری نگاه میکرد که انگار من یه زنِ خرابم و سیاوش معشوقمِ... می دونستم ساکت نمیمونه... با نگاهش آتیشم میزد... شک و دودلیش؟ برای چی بود؟ برای من...
با یه حرکت بلند شد داشت میومد سمتم... بلاخره صدام باز شد و با تموم وجودم جیغ زدم.. از ترس... از ترس دوباره له شدن زیر دستای شوهرم....
انقدر جیغ زدم و گریه کردم... انقدر تو بغل سیاوش مچاله شدم که از حال رفتم... نفهمیدم آرشام چی شد...
************************************************** ***********
چشام و باز کردم... قبل از اینکه تلاش کنم برای اینکه بفهمم کجام... همه چی و از ذهن گذروندم... خوب حالا می فهمم کجام بیمارستان... چی شد؟ چه بلایی سرم اومد...؟/ اجازه دادم اشکام سرازیر شه... خدایا یعنی آرشام خوب میشه؟ من خریت کردم... هم خودم و بدبخت کردم هم آرشام ... خدایا من نباید میگفتم بله... آرشام بدتر و بدتر میشه... چون حسودِ... چون شکاک و بد دلِ...
سرمی که دستم بود و درآوردم همچنین دستگاهی که به دستم وصل بود... بلند شدم... جاییم درد نمی کرد اما کمرم خشک شده بود...اونروز من خیلی بیحال بودم اصلا نمی تونستم حرکت کنم... بدنم کوفته و بی حال بود... یعنی مامان می دونه من کجام...؟ بابا چی؟ باید خیلی وقت باشه که اینجام... در و باز کردم... سیامک نشسته بود سرش بین دستاش بود... سیاوش سرش و به دیوار تکیه داده بود و چشماش بسته بود... یه دستشم دور انا که سرش و گذاشته بود رو سینه سیاوش بود... یه لبخند به زدم ایشاالله همچین مشکلایی تو زندگشیون نداشته باشن... در و بستم... با صداش همشون هوشیار شدن...
همشون با بهت بهم نگاه می کردم یه لبخند با سیامک و بعد به انا زدم... اما به سیاوش روم نشد نگاه کنم...
سرم و انداختم پایین و قطره اشکی که از خجالت سرازیر شده بود و پاک کردم...
انا از شک درومد و اومد نزدیک... وای خدا روشکر تو به هوش اومدی و با گریه بغلم کرد...
سیام گرفتش و گفت الان وقت احساساتی بودن نیست... بعد رو به من گفت دختر تو چرا وسیله هاتو جدا کردی... ؟تازه به هوش اومدی باید بیان بالاسرت...
با صدای خیلی آرومی گفتم: من خوبم...
سیامک باشه برو بخواب دکتر ببینت مطمئن شیم بعد میریم... و بعد من و تا اتاق همراهی کرد و یه دکمه که بالای تختم بود و زد...
چند دقیق بعد پرستار اومد و بعد از اینکه دید من به هوش اومدم یه چیز کنترل مانند از جیبش در آورد و گفت: دکتر .... .... یه جورایی دکتر و پچش کرد...
بعد از دیدنم دکتر گفت که مرخصم و خواست چند کلمه ای تنها باهام حرف بزنه...
وقتی همه رفتن بیرون ازم راجع به اتفاقای پیش اومده پرسید من سکوت کردم... اونم لبخندی زد و چیزی نگفت... فقط کاغذی دراورد و گفت:
تا پزشکی قانونی برو دختر... به دردت میخوره... کاغذش و گرفتم چیزی نگفتم... اما به دردم نمیخورد...
بعد از پوشیدن لباسایی که انا اورده بود رفتم بیرون... فکر می کردم میرم خونه... اما سیاوش جلوی یه ساختمون نگه داشت و گفت پیاده شید... ساختمون میلاد...
من: به انا نگاه کردم...
آنا: از دندون پزشکی برات وقت گرفته گلم...
بازم روم نشد باهاش حرف بزنم و تشکر کنم... انگار اونم می دونست چون جلو چشمای من نمیومد... با آسانسور رفتم طبقه سوم... اصلا خودم و تو آینه ندیدم... ببینم چه شکلی شدم هنوز نمی دونم چند روز بیمارستان بودم...
اینا چقدر دلشون خوشه... تموم زندگیم نیست شد... اونوقت اومدن دندون من ودرست کنن... دیگه این چزا به چشمم نمیاد... من خیلی کوته فکر بودم... اره خیلی احمق بودم که فکر می کردم... اگه پول باشه... پشت سرش دل خوش و خوشبختی هم هست... اما الان پول هست... دل خوش نیست... خوشبختی... هه...لبخند تلخی زدم... حتی دیگه تو رویاهامم نمی تونم خوشبختی و پیدا کنم...
وقتی که گفت منتظر باشید نوبتتون شه ... سیامکم رفت پایین پیش سیاوش...
من: انا پدر و مادرم می دونن کجام؟
انا: ببخش اما ما رومون نشد بهشون بگیم چی شده... فقط گفتیم ارشام تو رو غافلگیر کرده و تو موقعیت نداشتی زنگ بزنی ... گفتم نمی دونیم کجان...
من: لبخند تلخی زدم و گفت: همچین دروغم نگفتی... هم غافلگیر شدم هم موقعیت نداشتم... خودمم نمی دونستم کجام عزیزم... نمی دونستم این دنیام یا اون دنیا... بهتر که نفهمیدن... بابام نمی تونست تحمل کنه...
انا سرش و انداخت پایین و گفت متاسفم ...
دستش و گرفتم... این دختر مقصر نبود که حالا بگه متاسفم... اما باز گله داشتم...
من: آبی که ریخته شد جمع نمیشه... پس ناراحت نباش... بابات باید تو اون دوروز به من می گفت آرشام می تونه انقدرا هم خطرناک باشه... باید به من از مشکلش میگفت... حالا من چند روز بیمارستان بودم...
انا: با امروز میشه پنج روز...
من: چقدر ضعیفم منا... حالا این چهار روزم مراقب داشتم؟
انا: آره نزاشتیم کسی بیاد ... یا من و سیاوش بودیم یا سیامک و المیرا... پسرا پایین میموندن ما بالا... امروز منتظر المیرا بودیم که تورو تحویل بدیم بهش... تو به هوش اومدی...
من: پس حسابی زحتتون دادم...
انا: ببین هرچیم بگی... من اون روزای اول می تونستم بهت بگم داداشم مریضِ...
می تونستم ازت کمک بخوام... تو انقدر خوب بودی می دونستم ما رو تنها نمیزاری... از یه طرفم ارشام گیر داده بود به تو و بیخیال نمیشد...
می دونی سانی معرف ما فامیلتون بود اما نه اونجور که شما می دونید ارشام تورو دیده بود اومدی خونشون... اونجا از تو خوشش اومده بود مثل اینکه خیلی تعقیبت کرده بود و از نجابتت مطمئن بود ... آرشام کلا به هرکسی اعتماد نمی کنه از اون قضیه به بعد به همه چی شک داشت... حتی... حتی ببخشید اما آشنا داشتیم و تموم خطت کنترل شده بود...اون موقع ارشام حالش خیلی خوب بود...
اما حالا... حالا حرف تورو درک می کنم آرشام با زن داشتن بدتر شد.. اون میترسه من می دونم خیلی میترسه... میترسه از دستت بده...
به خاطر اصرارای آرشام من چند باری به بهونه دخترش رفتم خونشون تا تونستم بگم دنبال یه دختر با مشخصاتی که از تو داشتم دادم... گفتم دنبال همچین دختری هستیم اونم تو رو معرفی کرد... آرشام از تو خوشش میومد... الانم از تو خوشش میاد اما آرشام مریضِ سانی... بهش کمک کن... مغزش آسیب دیدست... در حال ترمیمِ... سلولای مغز آرشام آسیب دیده... آرشام ما... آرشام...
نتونست حرفش و کامل بزنه چون باید میرفتم... اما فکر کنم خیلی مهم بود... با نگرانی بهش نگاه کردم...
انا: برو حالا وقت واسه حرف زدن زیادِ...




ادامه دارد....:-2-40-:



:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
سلام اینم یه پست دیگه.... :)

همینجا جا داره از دکتر هاجَوی و دکتر گودرزیِ عزیز به خاطر راهنماییِ من و کمک بهم تشکر کنم...



دوستای گلم قبل از شروع بگم که: بیماری پارانویا که فقط و فقط مربوط به افرادی که مرد عمل بودن نیست... :) هستن اشخاصی که تو جامعه هیچگونه موادی مصرف نمی کردن اما در حال حاضر یا بستری هستن... یا دارن یه زندگی سخت و که برای اطرافیان زجر آور کردن تحمل می کنن... و متاسفانه باید بگم آمارش در ایران خیلی بالاست و همینطور هم در حال افزایشِ...:-2-39-::-2-41-:


این قسمت و قسمت بعدی فقط در مورد مریضی آرشام صحبت کردم... از قسمت بعد داستان به روال عادیش برمیگرده...:-2-40-:


************************************************** ******************


قسمت سی و هشتم



وقتی از تو مطب اومدم بیرون... از سیاوش خواستم من و برسونه خونه... و به اصراری آنا که می گفت برم خونشون جواب رد دادم... حتی نمی دونم چم بود که بالحن بدی گفتم که می خوام تنها باشم... اخه سه تاشون اصرار داشتن برم...انا بهم نگفت... نمی دونم واقعا وقت مناسبی نبود یا کسی بهش گفته بود که نگه...
لحظه اخر داشتنم پیاده میشدم ....
من: آرشام کجاست..؟
آنا: خونه ماست...
من: می تونی قرصایی که آرشام مصرف می کنه و برام بیارید؟
آنا: میخوای چکار ؟
من: تا نیم ساعت دیگه بهم برسونید... لطفا... به آرشام نگید من مرخص شدم... یه دو روز کار دارم... بعد از اون آرشام خودش خونه داره...
سیاوش نگام کرد...
دوباره نگام و دزدیم...
سیاوش: من براتون میارم... واقعا خوشحالم که ارشام همچین زنی داره... و بعد گفت: برید بالا منتظرم باشید..
***
در و باز کردم رفتم بالا...
همه خونه تمیز بود...یکی تمیزش کرده بود.... از یاداوری اونشب دوباره اشکام سرازیر شد... جلوی در رو زانو نشستم و به حال خودم زار زدم... از خدا کمک خواستم... خدایا چرا دلشورم پایانی نداشت؟ چرا تو دلم یه هول و ولایی بود... خدایا زندگیم رو هواست کمکم کن...
بعد از کمی گریه بلند شدم و از تو کیفم که از اون شب بیرون مونده بود... شماره و ورداشتم... خوبه آرشام کیفم و نگشت...
جقدر میس کال داشتم... از خونه بود و فاطمه... هفتاد تماس بی پاسخ.... به عکس مامان و بابا که بک گروندم بود نگاه کردم... دوباره اشک و اه/// چقدر بدم میومد ازینکار ... حالا دیگه شده بود همدم تنهاییام...
شماره و گرفتم/...
الو بفرمایید...
من:سلام آقای هدایت...؟
بله خودم هستم شما؟
من: صالح هستم...
بعد از کمی مکث گفت:
هدایت: خانم صالح من خیلی وقتِ منتطر شمام... می دونید ماشین بنده الان خوابیده...
من: متاسفم آقای هدایت اما من مشکل خیلی جدی داشتم... میخوام بیام پیشتون کارتون دارم و ممکنه خیلی طول بکشه...
هدایت: راستش امروز کلا مطب بستست... من کارم روزای فردِ...
من: من خیلی مشکل دارم نیاز به مشاوره به یه روانشناس دارم...
صدام بغض داشت فکر کنم فهمید...
هدایت: می تونید بیاد خونم؟ براتون مقدوره؟
من: اشکال نداره با یکی از اقوام بیام؟
هدایت: نه مشکلی نیست... فقط ممکنه معطل بشن
بعد از گرفتن ادرس ...یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم... تو آینه به قیافه زردم خیره شدم... زیر چشمام سیاه شده بود و بدجور بهم دهن کجی میکرد... لبم زخم بود هنوز رو صورتم چند تا جای زخم بود...
دندونم درست شده بود... چقدر گشنه بودم اما نمی تونستم چیزی بخورم... به جز آبمیوه... دست بردم رو کِرم که ارایش کنم... اما نه... دل و دماغ نداشتم... برگشتم... سمت کمد لباس... یه شلوار مشکی... یه مانتوی مشکی... با یه شال مشکی... عزا داشتم ... دلم عزا داشت... احساس میکردم خوشبختیم مرد... درخونه خوش بختی واسه من گل گرفته شد... ناامید بودم... از زندگی... از همه چیز...
زنگ و زدن بعد از برداشتن پول و مدارک رفتم پایین... نشستم تو ماشین و سرم و انداختم پایین...
سیاوش دستم و گرفت... تعجب کردم...
سیاوش: ببین من اونروز مجبور بودم...الان دستت و گرفتم... ببین این دست برادری بود... نامردم اگه به چشم یه خواهر بهت نگاه نکنم... نامردم اگه اونروز نگاه کج بهت کرده باشم... لطفا با من راحت باش من و جای داداشت حساب کن...
چیزی نگفتم ... فقط اشکام و پاک کردم...
یکم که رفتیم ادرس خونه هدایت و بهش دادم و بهش ماجرا رو تعریف کردم...
با خنده گفت : جای آرشام خالی...
لبخند تلخی زدم... برای اینا خنده داشت >>؟ نه فقط یه شوخی بود... نمی دونم اما برای من که گریه داشت...
من: میشه قبل از رفتن به ابمیوه برام بخری... نمی تونم چیزی بخورم به جز آبمیوه... وقتی رفت به مامان زنگ زدم...
مامان: بله بفرمایید...
نمی تونستم حرف بزنم بغضم ترکید... جلوی دهنم و گرفته بودم که مامان صدای گریم و صدای جیغم و که ازته دل بود و نشنوه...
مامان قطع کرد... دوباره گرفتم... سعی کردم آروم باشم...
من: با صدای گرفتم گفتم...
سلام مامانی خانم...
مامان چند ثانیه حرف نزد اما بعد گفت:
مامان: تویی دختر؟
من:بله به این زودی صدام یادت رفت ؟ پس کی قراره باشه؟
مامان: به گریه افتاد و گفت... می دونی چقدر سخته؟ انقدر ازما فراری بودی که یه زنگ بهمون نمیزنی؟ انقدر اینجا بهت بد میگذشت...؟
منم به گریه افتادم... بهونه خوبی بود...
من: مامان الهی قربونت برم... دلم برات یه ذره شده...دلم برای بابا یه ذره شده... ببخش... آرشام سوپرایزم کرد ... ازهیچ کس خدافظی نکردیم...
مامان: بزار بیایین ... میخوام یه مدت خودم و واسه ارشام سنگین بگیرم محلش نکنم... این چه کاری کرد باهامون کرد... بعد از 26 سال ...حقمون نبود ایجوری جدا شیم... حالا اومدید؟
من : نه مامان معلوم نیست کی بیاییم... واسه آرشام کار پیش اومده بیشتر سفر کاریه... واسه منم کار هست... ممکنه دیر بیاییم...
مامان: امیدوارم بشه تحمل کرد...
من :مامانی بابا نیست؟
مامان: نه... رفته پارک سر کوچه... می گم یکی یه دونم چرا انقد آه میکشه...؟ چرا صدات غم داره مامان... ناراحتی ؟ چیزی شده؟ آرشام ناراحتت می کنه...
من: نه مامان فقط از دلتنگیه...
من: مامانم باید برم... دیگه این خطم وصله کاری داشتی زنگ بزنید... و بعد خدافظی کردیم...
شیشه و دادم پایین و سیاوش و که به کاپوت تکیه داده بود صدا کردم... اومد نشست...
من: ببخشید... مامان بود...
سیاوش... : خوب کاری کردی زنگ زدی... و بعد آبمیوه هایی و که گرفته بود بود... داد بهم...
..........****
خونه قشنگی داشت... هر چی به سیاوش اصرار کردم نیومد داخل و گفت کارم تموم شد زنگ بزنه میرم دنبالش...
از حیاط نسبتا کوچیکش گذشتم... نزدیکای در خونه بودم که یادم اوم چیزی نخریدم... خجالت اور بود...اما اصلا حواسم نبود...
اومد استقبالم... دیگه رسمی نبود یه شلوار ورزشی با یه تیشرت تنش بود... منم رفتم داخل و با راهنماییش رو مبل نشستم...
بعد از کمی صحبت کردن بینمون سکوت شد...
شربتی که برام اورده بود و گذاشتم رو میز . مدارکش و از کیف دراوردم و دادم بهش... گرفت و گفت ممنون...
من: ببخشید دیر شد ... این چند روز بیمارستان بودم...
علیرضا: خدا بد نده چرا...
من: نیشخندی زدم و گفتم: فعلا که همه بدیِ دنیا واسه من بوده و تموم... اجازه بدید از اول براتون تعریف کنم... فقط قبلش بگم ... مبخوام مریضتون باشم...
علیرضا: من مریض قبول نمی کنم...
با تعجب سرم و گرفتم بالا...
لبخندی زد و گفت... من هیچوقت مریضی نداشتم... همه ی مراجعه کننده های من... دنبال دو تا گوش میگشتن برای خالی کردن خودشون و یه راهنمایی که بهشون بگه چه کار کنن... خوشحال میشم با هم مشکلاتت و حل کنیم... فقط یادت باشه... 70 درصد راه با توا...
من: هنوز که چیزی نگفتم...
علیرضا: نگفته میگم 70 درصد راه باتوا... تو باید پیش بری... تا اون بالا...
علیرضا بلند شد و گفت:
علیرضا: خوب نظرت چیه بری اتاق خوابم؟
... نمی دونم چرا یه لحظه ترسیدم نکنه این فکر بد کرده... بهش نگاه کردم...
علیرضا... : اتاق کارم با اتاقم یکیه... زیاد کسی اینجا نمیاد... متاسفم اگه باب میل نیست...
از رفتارم خجالت کشیدم.. بلند شدم و دنبالش رفتم...
رفت و با یه پارچ شربت و دو تا لیوان برگشت...
علیرضا: خوب ساناز خانم... بخواب رو تختم و چشمات و ببند ... بعدش واسم حرف بزن... از هر چی که می خوای... هر چی که باعث شده بیای و برام حرف بزنی...
تا حالا پیش روانپزشک نرفته بودم... اما لابد همین جوری بود دیگه... خوابیدم رو تخت... معذب نبودم...
شروع کردم به حرف زدن... همه چی و گفتم از اول ... از پررنگ ترین دلیلم برای ازدواج... پول... از بی عقلیم... از همه چی... آخر سر بلند شدم از دستمالی که جلوم گذاشته بود برداشتم... اشکام وپاک کردم...
من:حالا اومدم کمکم کنی... بگو چکار کنم؟ من دوسش دارم... یه احساس بهش دارم... یه احساس که نمیتونم درکش کنم... ولی هر چی هست نمیزاره ترکش کنم... نمیزاره بیخیالی طی کنم...
اومدم بهم بگی... چه جوری رفتار کنم... چه جوری باشم که عوض شه...؟
علیرضا: قرصاشم اوردی؟ راه سختیه... البته کمی هم طولانی... اما من و تو با هم به کمک خدا ازش میگذریم... خیالت راحت... ارشام فقط مریضِ همین...
قرصار و بهش دادم.. بلند از روشون میخوند...
پروپرانولول... تریفن... ابروهاش رفت تو هم ... و هالوپریودُل... متادون...
سرش و بالا کرد و گفت: مواد مصرف میکرده؟ دو تا ازین قرصا مربوط میشه به مصرف مواد... اصلا متادون خودش یه جور اعتیادِ به قرصِ///که بهتر از مصرف موادِ... دکتر اینا رو تجویز می کنه تا جایگزین مواد شه..
من: با ناباوری گفتم نمی دونم... هنوز بهم نگفتن...
علیرضا: زنگ بزن خودم حرف میزنم..
من بهتره زنگ بزنم سیاوش پسر خالش بیاد ..اونم از همه چیز خبر داره...
زنگ زدم به سیاوش تا بیاد...
تا اون بیاد علیرضا برام حرف زد...
علیرضا: در هر صورت چه مصرف مواد باشه چه نباشه... که احتمال میدم اعتیاد داشته و ترک کرده...حالا هم این داروها رو مصرف می کنه... چون نمیشه هم مواد مصرف کنه هم این داروها رو بخوره... آرشام دچار بیماری پارانویا شده ... هر چند دیگه از این کلمه استفاده نمیشه و شک و توهم جاش و گرفته اما... متاسفانه این بیماری شوهرتِ.... ما اجازه نداریم ندیده برای بیمار دارو تجویز کنیم... اما اگه پرونده پزشکی اون بیمارستانی که توش بوده و برام بیاری... من براش دارو تجویز می کنم... فقط ...فقط... از وجود من بیخبر باشه برات بهتره... مشکلش خیلی حادِ ... آرشام باید دارو مصرف کنه... و تو هم باید رو رفتارت و اخلاقات کار کنی... یک کمی باید باهاش مدارا کنی... اگه به حرفام گوش بدی... کارایی که می گم پیاده کنی... طی دو سال شوهرت و خوب و سالم تحویلت می دم... بیمارستان افسردگیش و صد برابر می کنه... خودت خوبش کن... اگه دوسش داری... اما سختیش زیاده...
دو سال..؟ پارانویا/؟ خدایا اعتیاد... چقدر بدِ حس کنی بازی خوردی... چقدر بدِ خونه ای که از رویاهات برای خودت ساختی اینجوری خراب شه.... خدایا کاش پول نبود اما من و ارشام بودیم... سالم و سرحال بودیم... شاد و خوشحال...
من: اگه طلاق بگیرم چی؟ یه حسی می گه جدا شو اما یه حسی قویتر از اون میگه بمون و برای زندگیت تلاش کن...
علیرضا: طلاق ساده ترين راهه.اگه زندگيت و دوست داري اگه آرشام و دوست داری... به طلاق فكر نكن.به راه حل فكر كن.پاك كردن صورت مسئله كه كاري نداره.عاقلانه و عاطفانه ترين راه اينه كه ببيني علت مشكل همسرت چي هست. تو الان مشکل و پیدا کردی... به خاطر زندگیت بشین و مبارزه کن... من دلم میسوزه واقعا ... بعضیا خیلی راحت به طلاق فکر می کنن... تو اینجوری نباش... پاک کردن صورت مسئله که همون طلاق میشه کار سختی نیست... این و همیشه به ذهنت بسپار...:
زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست
كه رقص شعله اش از هر كران پيداست...
و گرنه خاموش است و خاموشي گناه ماست..


حرف علیرضا من و از فکر آورد بیرون... راست می گفت اما من توانش و داشتم؟ آره داشتم.. من برای آرشام به خاطرش میجنگم... از خودم که نمیتونم پنهان کنم من دوسش دارم...
علیرضا: یه جور دیگه هم میشه کمکش کرد... یعنی طول درمانش و کمتر کنیم و روند بهبودیش سریعتر پیش بره...
من: چه کاری...
علیرضا : ناراحت نشو اما واسه خیلیا جواب داده...
من: خوب چیه؟
علیرضا: شُک...
با ناباوری گفتم اصلا... بمیرمم رضایت برای شک دادن نمیدم... آرشام جوونِ... هیچ فکر کردی بعدش بدنش چقدر ضعیف میشه؟ مسئولیت آرشام الان با منِ خودم قبولش کردم... پس میخوام به نحو احسن تمومش کنم... می دونی خیلیا بودن که جوابای آزمایشاشون برای شک مساعد بوده اما نتونستن اون شک و تحمل کنن؟ میدونی خیلیا بعدش قدرت تکلمشون و از دست دادن یا اینکه خیلی سخت صحبت می کنن؟ خیلیا دستاشون به حالت عادی واینمیسته؟ خیلیا افسرده شدن؟ یا می دونی خیلیا فراموشی گرفتن؟
علیرضا نفسش و صدا دار داد بیرون و گفت:
علیرضا: آروم باش...الان هر جای دنیا که بری این دو راه و بهت پیشنهاد می کنن... من نظرم راه اولِ... خیلی از خانواده ها یه راه سریع میخوان و عواقبش براشون مهم نیست...
من: بین چون تحصیلکرده ی آلمانی و می دونم اونجا سبکای خودش و داشته بهترینا رو تو خودش داره انتخابت کردم پس سعی کن کاری کنی از انتخابم پشیمون نشم... خودمم نمی دونم چرا انقدر زود باهات صمیمی شدم اما یه حسی میگه که می تونی کمکم کنی...
علیرضا: من قبلا مورد پارانویا زیاد داشتم... آخرین مریضم تو آلمان هم از پارانویا رنج میبرد هم از سادیسم... اما الان داره زندگیش و می کنه...
من: فقط امیدوارم خوب شدن آرشام انقدر طولانی نشه که من خودم و از یاد ببرم...
علیرضا: رو خودتم کار می کنیم... از یاد بردن خودت میشه دلیلی برای مریضی دوباره و یا شاید بدتر شدنِ آرشام...
من : آخه ... خیلیا هستن بدون مصرف مواد دچار شک وبدبدلی هستن ... اونا چی...
علیرضا: ببین... الان شوهر تو دچار توهم و شک شده... اینکه داری بهش خیانت می کنی... برای هر کسی یه منشا داره... یکی بر می گرده به دوران بچگیش... یکی زنش یا دوست دخترش بهش خیانت می کنه... ضربه شدید میخوره... یکی از دوست داشتن زیاد... و یکی فکر می کنه زنش شاید اگه با کسی دیگه حرف بزنه اون و ترجیح بده... که این آخری به اضافه ی پارانویا در اثر مصرف مواد تو جامعه امروزی بشترین درصد و داره... وگرنه خیلیا بدون مصرف مواد دچارش میشن...
سیاوش اومد و دیگه حرفی بینمون زده نشد...




ادامه دارد...:-2-38-:




تا دقایقی دیگر قسمت سی و نهم:-2-16-:

ستاره چشمک زن
۱۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۹ بعد از ظهر
قسمت سی و نهم:-2-40-:







سیاوش: آرشام بعد از درسش باید خدمتش و میگذروند باباش نتونست با تموم ثروتش کسی و پیدا کنه که بخرن... شد ازین سربازا..تو یه کلانتری ... 12 ماه اونجا بود و تو این یه سال با دو تا مامور دیگه که مهتاد بودن گشت.. و اون دو تا باعث شدن آرشامم بکشه... بهش گفته بودن اعتیاد نداره... آرشام باهاشون کشیده...اینار و خود آرشام گفت...
علیرضا: چی کشیده؟
سیاوش: آیس... ( آیس اسم اصلی و اسم اول شیشه هست که به اون کریستال هم می گن)
علیرضا: متاسفانه این تصور اشتباهیه که انداختن بین همه و می گن که شیشه اعتیاد نداره اما در واقع واقعیت اینه که شیشه یک ماده محرک بسیار اعتیاد آورِ بطوریکه در بسیاری از مقالات پزشکی قدرت اعتیاد زایی اون بیشتر از مواد محرکی مثل کوکائین دونسته شده...
سیاوش: دقیقا... ما که نمی فهمیدیم... تا کم کم رفتارای آرشام عوض شد... وقتی اومد... رفتارش عوض شده بود تو جمعامون حاضر نمیشد یا اگه میومد دیرتر از خانوادش بود و خیلی زودم می گفت بریم... چشماش همیشه قرمز بود... حرف زدنش فوقالعاده زیاد بود... مهربونیش صد برابر شده بود... زود میزد زیر گریه... زیادی میخندید... یه بار یادمه نزدیکش که بودم صدای گروم گروم قلبش و میشنیدم... اضطراب داشت... به همه یه جوری نگاه می کرد و اینکه بیشتر وقتا گیج بود...
کم کم همه می فهمیدن آرشام یه چیزش میشه..
علیرضا: تموم چیزایی که گفتی علائم مصرف شیشست... و البته قرصای روانگردان یا اکستاسی...
من: ماده سازندشون از چیه؟
علیرضا به صندلیش تکیه داد و گفت: شیشه از ترکبات آمفتامین یا مت آمفتامین تو آزمایشگاههای غیر قانونی ساخته میشه... در حقیقت هیدروکلراید مت آمفتامین است... سوء مصرف شیشه ترشح دوپامین، سروتونین و نور اپی نفرین را در سیناپسهای عصبی در مغز به شدت افزاش می ده و منجر به تحریک سلولهای مغز می شه . روزای اول مصرف این مواد و در بعضی ها ماه های اول واقعا لذت بخشِ... فرضا اگر شما از شنیدن یک موسیقی لذت می برید و محو آن می شید شخصی که ماده محرک استفاده کرده بر روی نت های آن موسیقی پا می گذارد و همراه با آن به پرواز در میاد!!!!
افرادی که شیشه مصرف می کنن بعد از یه مدت صداها رو میبینن و تصاویر رو میشنون!!!!!
دوباره علیرضا گفت: سیاوش جان ادامه حرفات و بزن... من احساس کردم این حرفا برای آگاه ساختن کامل خانم صالح نیاز باشه...
سیاوش: من خودم شک کرده بودم مهتاد شده... تا اینکه یه روز بی هوا در اتاقش و باز کردم و دیدم پایپ ( وسیله ای از جنس کریستال که با اون شیشه مصرف می کنند) دستشه و داره میکشه... نمی دونستم چکار کنم شکه شده بودم... وقتی به خودم اومدم که اون وسیلش و ریخته بود تو چاه دستشویی و با من تو اتاقش دعوا می کرد و هر چی بهش می گفتم اون چیه ... می گفت هیچی نبود تو توهم زدی...!!!
بگذریم چقدر سختی کشیدیم و آرشام چقدر خودش عذاب کشید... چند باری بردیمش کمپ اما هر دفعه تا میومد شروع میکرد... اخر به خاطر تصوراتش و خیالاتش که میگفت : میگفت: استغفرالله خداست... می گفت معصونیت داره... می گفت مادرش تو یه باند خلافِ... می گفت امام زمانِ و خیلی چیزای دیگه... ( اگه خواهان مشاهده همچین بیمارایی هستین... پیشنهاد می کنم یه سر به بیمارستان روانپزشکی ایران بزنید... )
مجبور شدیم ببریمش بیمارستان روانی... دکترش می گفت بیمار من هیچی ازش نمونده تموم سلولای مغزش داغون شده... دو ماهی اونجا موند...بیشتر نگهش نمیداشتن... دیگه بقیش با ما بود باید میومد خونه...
بعد از اون دو سالی گذشت آرشام دیگه سمت شیشه نرفت... اما حالشم مثل اولاش نشد... افسردگیش ... بیخیالیش... غم نگاهش... همه اینا به کنار عصبی بودنش... اصلا نمیشد دو کلوم باهاش حرف زد... به همه چی شک داشت... فکر می کرد همه بر علیهش هستن...
تا اینکه یه روز خیلی حالش خوب بود... یعنی اثری از عصبانیتم نداشت... اون روز اومد و به من و خواهرش گفت: عاشق شدم... از یه دختر خوشم اومده.. ما گفتیم عشق ثانیه ای نمیشه... اون یه کلم حرفش بود... من این دختر و میخوام... بهترینه... می دونم کنارش به ارامش میرسم...
راستش مادرشم خیلی اصرار داشت... متاسفم ساناز اما مامانش میگفت حالا که همچین خانواده ای هست منم از پسرم خسته شدم چرا که نه... وقتی که شما جواب رد دادین آرشام بیخیال شد... چون می گفت تو دوسش نداری... اما حالا مامانش بود که با توجه به اشتیاق پدر و مادرت بیخیال نمیشد... واسه همین چندین بار اومدن...
من: فقط اه کشیدم... چیزی نداشتم که بگم...
سیاوش: از بعد از اونم که ساناز براتون تعریف کرده...
نمی دونستم کجام... مکان و زمان برام گنگ بودن... درک درستی نداشتم... خدایا چرا من؟ خدایا چه جوری؟ کمکم می کنی؟ من گیج شدم.. نمی دونم باید چکار کنم... اما تموم این حرفا به کنار ... حس اینکه آرشام من و دوست داره یعنی باور کنم؟ آره سیاوش گفت اذیتاش و کاراش در حق من همش و همش غیر قابل کنترل بوده... حسادت و شک و دودلی... علیرضا می گه هر جا بری حق و بهش میدن... چون مریضِ...
....
با صدای علیرضا که می گفت آرشام دچار بیماری پارانویاست یا همون شک و بددلی به خودم اومدم...
سیاوش: پارانویا؟
علیرضا: بله و متاسفانه امروزه، پارانويا اشكال و روشهاي مختلفي براي ابراز خود پيدا كرده... که تو وجود آرشام شک و بددلیه ... و توهمِ اینکه دیگران بهش خیانت می کنن به خصوص همسرش و کسی که دوسش داره به وجود اومده...و عصبانیت... زد و خورد هم شده برخورد و واکنش اون به این شک هایی که داره...
واسه درمانش... من مصرف دارو و رفتار درمانی رو پیشنهاد می کنم...
...(behavior therapy)
و می تونم از همین الانم شروع کنم... اما به خانم صالح هم گفتم.... باید خیلی کمک کنه... نباید جا بزنه... من نمی تونم با آرشام ملاقات کنم تا اینکه اعتمادش و جلب کنید... انقدر که با وجود من مشکلی درست نشه... بعد از اون کارها رو بسپارید به من... الان من فقط رو رفتار و گفتار خانم صالح کار می کنم... یعنی می تونم تحت درمان قرارش بدم... اما پارانویا تنها بدیش اینه که حتی ممکنه بعد ها به من شک کنه و این باعث بشه یه دوره از درمان عقب بیفته...
سیاوش.» : شما هر کاری از دستتون بر میاد انجام بدین... ما هم کم نمیزاریم... همون بهتر که نفهمه...
علیرضا: آرشام هنوز مثل قبل و هیچ تغییری نکرده پس خانم صالح شما نباید انتظار داشته باشید دیگه مشکلی برات پیش نیاد با رفتارت باید کنترلش کنی... باید جلو دارش باشی...
بسیار خوب واسه شروع باید دُزِ قرصاش بیاد پایین... همین قرصا رو می خوره با خذف متادون...
فقط بازم میگم صبر میخواد و تحمل... درمان از از پيشرفت كندي برخورداره...باید تلاش کنیم که چرخه شك و ترديد اون شكسته بشه و با تمرينایي آرامش بخش و روشهاي كنترل اضطراب از حالت انزوا خارج شه و كم كم با كمك پزشك و اطرافيان خودش، تغييراتي اساسي ،در رفتاراش به وجود بیاد... به نظرم اون افسرده تر از این حرفاس... به خصوص با مشغله جدیدش... یعنی مسئولیت همسر و نگه داشتن اون کنارش...!!!!





ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:




دوستای گلم من نقد میخوام... یادتون نره... مررررسی:-2-40-:


:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
:-2-14-:

قسمت چهلم





فر و خاموش کردم اینم از این... انا گفت آرشام لازانیا خیلی دوست داره... براش لازانیا درست کردم امیدوارم خوشش بیاد چون من اولین بارِ لازانیا درست می کنم...
تلفن خونه زنگ خورد...
من: بله:؟
آنا: ساناز الان سیاوش آوردش....
من: باشه باشه... مرسی خبر دادی...
آنا: ساناز ممنون... تو فرشته ای... ما درحقت بد کردیم اما تو بازم داری کمکمون می کنی.
من: این چه حرفیه... من خودمم از زنگیم غافل بودم.. من برم الان میان...
خدافظی کردیم... رفتم جلوی آینه... می دونستم سیاوش نمیاد بالا همه چیز هماهنگ شده بود... به تاپ ساده قرمزم که سر شونه هاش دو تا بند می خورد خیره شدم... قشنگ بود بهم میومد... به دامن لی کوتاهم که خودم دوخته بودمش اینم خوب بود... اما یه صندل بپوشم قشنگتره...
یاد حرفای علیرضا افتادم... راستش کمی دلهره دارم... استرس دارم...
یادت نره داروهای من فقط برای کم کردن استرس و توهماتشه... آرشام یه بیمار پارانوییدِ که تو باید با استفاده از هوش خودت درمانش کنی... واست کم نمیزارم... مطمئن باش شوهرت خوب میشه اما دارم می گم ممکن هم هست که نشه... یادت باشه آرشام خیلی زودرنجِ ... می تونم بگم بدتر شدن آرشام به خاطر رفتارای توام هست... از حالا نباید هیچوقت بهش بگی روانی... نباید وقتی میدونی حساسِ با مردای غریبه گرم بگیری... اما حواست باشه این وسط خودت و گم نکنی. اعتماد به نفست و از دست ندی... چون اون موقع دیگه من باید رو خودت کار کنم... آرشام هیچوقت نباید تو رو ضعیف ببینه...
با صدای زنگ از جا پریدم... دکمه آیفون و زدم و زود رفتم صندلام و پوشیدم و کمی عطر زدم... چقدر هیجان و استرس دارم... خدایا من می خوام زندگیم و درست کنم... می خوام اشتباهاتم و جبران کنم... کمکم کن... میخوام به خودم بفهمونم که زندگی معنوی ارزشش خیلی بالاتر از زندگیِ مادیِ... کمکم کن بتونم درست به آرشام کسی که حالا می دونم یه جایی تو قلبم داره کمک کنم و زندگیم و به یه جایی برسونم...
با زنگ واحد از فکر اومدم بیرون... با دستای لرزون در و باز کردم... قرار بود زندگی و دوباره شروع کنم علیرضا گفته بود خاطره اونروز و تداعی نکنم... اما گفته بود یه استثناست چون نبایدم در برابرش ساکت باشی... دفاع کن اما درست...
معلوم بود تازه رفته حموم اما کمی ضعیف شده بود... خوبه من همش 5روز بیمارستان بودم... یه روزم که کارام طول کشید ... پس چرا عزیز دلم انقدر ضعیف شده... الهی سرش و بالا کرد چشماش چقدر غم داره... نزدیک بود اشکام سرازیر شه اما جلوی خودم و گرفتم...
من: سلام... برای اومدن تو خونه خودت اجازه میخوای؟ بیا تو دیگه...
دسته گلی که دستش بود و داد بهم...
آرشام: سلام... من ، من ... نفسی کشید و گفت متاسفم...
من: با خنده گفتم دیگه تکرار نشه پسر خوب... بیا تو...
لبخند بی جونی زد و اومد داخل...
نشست رو مبل منم دو شاخه گل رزی و که به طرز زیبایی تزیین شده بود و گذاشتم داخل گلدون ... از تو آشپزخونه گفتم...
آرشام تا من یه شربت درست کنم توام لباست و عوض کن...
رفت تو اتاق... اشکی که تا حالا مانعش بودم چکید... زود پاکش کردم... چرا انقدر ساکتِ؟ خدایا کمکم کن... یادم رفت باید چکار کنم...
شربتا رو درست کردم و گذاشتم رو عسلی... به آرشام که رو مبل نشسته بود و سرش و تکیه داده بود به پشتی و چشماش بسته بود نگاه کردم...
حرفای علیرضا تو ذهنم بود: نزار بره تو خودش... تو خلوتش باش... نزار تنهایی معنی زیبایی براش پبدا کنه... بزار بدونه یکی هست کنارش... بزار بدونه ترد نشده... بزار بدونه همونقدر که دوست داره دوسش داری... نزار فکر کنه اگه یکی دیگه بود تو جور دیگه رفتار می کردی یا اینکه اون و به آرشام ترجیح می دادی... شاد باش وبخند همونجور که تو مهمونیا شادی... ازش فرار نکن...
رفتم و آروم نشستم رو پاش... سرش و بالا کرد و نگام کرد... پاهام و از اونور پاش آویزون کردم.... دستمم تکیه دادم به پشتی مبل...
همینجور که تو چشماش نگاه می کردم گفتم... بی معرفت بعد از چند روز دیدمت نه حرف میزنی... نه خانومت و بغل کردی ...نه بوسیدیش... خودم خم شدم رو صورتش و لباش و آروم بوسیدم و اومدم عقب... نگام کرد... لبخند زد... خوب رنگ نگاهش عوض شد... داره کم کم میشه آرشام خودم...
بلند شدم که برم... گفت : کجا؟
من: آشپزخونه... دستم و کشید و من و دوباره نشوند رو پاش... یه دستش زیر سرم بود با اون یکی دستش سرم و اورد بالا...
آرشام: به من نگاه کن...
بهش نگاه کردم... مممم حالا که فکر می کنم... من این چشای خمار و دوست دارم... آره خیلی... من این صورت و خیلی دوست دارم... بیشتر از پول لعنتی... حاضر بودم باهاش تو چادر زندگی کنم ولی سالم باشه... ناخواسته اشم درومد...
آرشام: پس هنوز یادت نرفته.. پس هنوز از من می ترسی؟ چرا گریه من که الان کاریت ندارم؟
من:نه
آرشام: هیچی نگو ساناز... من و ببخش که واقعیت و بهت نگفتم... نمی خواستم توام مثل بقیه به چشم یه مهتاد بهم نگاه کنی... من ترک کردم باور کن دو سال ترک کردم... فقط نمی دونم اینا کین که دارن مغز من و کنترل می کنن...
علیرضا گفته بود: اینجور آدما فکر می کنن کسی داره مغزشون و روحشون و کنترل می کنه... کسی فکرشو ن و می خونه...
من: نه باور کن فراموش کردم عزیزم... یکم از دستت ناراحتم... خوب طبیعیه کسی و که دوسش داری باهات دعوا کنه ازش ناراحت میشی دیگه...در ضمن اصلا همچین فکری نکن... کسی نمی تونه مغز شوهر من و کنترل کنه...
آرشام من و محکم تر بغل کرد و گفت:
آرشام: یعنی باور کنم دوسم داری؟ به اندازه من؟
من: آره باور کن...اما مگه تو دوسم داری؟
کمی نگام کرد و گفت: اوهوم خیلی... بعد با اخم گفت: به من که دروغ نمی گی نه؟
من: نه عزیزم چرا دروغ بگم... احساسم اونقدرام بی ارزش نیست که راجع بهش دروغ بگم...
بعد که شل ترم کرد اومدم از بغلش بیرون که برم تو آشپزخونه... تو فکر بود... داشتم میرفتم که دستم و گرفت و گفت: کجا؟
آرشام: کلا عادت داری من و تشنه کنی بعد بزاری بری نه؟
خجالت زده سرم و انداختم پایین... راست می گفت من زنش بودم... هر روز و هر شب تشنه ترش می کردم و با بیخیالی از کنارش رد میشدم.. حالا دیگه منم بهش نیاز داشتم... اون موقع منِ احمق فکر می کردم که اگه خواستیم از هم جدا شیم... اگه سالم بمونم می تونم یه شناسنامه پاک بگیرم... اه خیلی خر بودم... یاد حماقتای خودم میفتم دلم می خواد با چاقو افکار زشتم و پاره پاره کنم...!!!!
با داغی لبای آرشام که رو لبام بود از فکر اومدم بیرون... انگشتای دستمو انداختم بین موهاش و منم همراهیش کردم... با یه ولع خاص... یه بوسیِ عمیق و طولانی...
بعد از خوردن ناهار دیگه آرشام یخش آب شده بود... نشسته بودیم که موبالیم زنگ خورد... بی هوا برداشتمش...
من: بله؟
از صدای پشت خط لبخند رو لبم ماسید... اه چرا یادم رفت سایلنتش کنم... آرشامم دیگه نمی خندید و میخواست بدونِ که کیه...
اقای محمدی ( دبیر زبانم و همینطور خاستگارم... اما خیلی وقت بود دیگه ندیدمش...): خانم صالح ... سااناز جان خودتی...
من: سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم و خیلی صریح و قاطع بدون اینکه صدام بلرزه گفتم... نخیر اشتباه گرفتین... و بعد گفتم خواهش می کنم خداحافظ... اون بیچاره اصلا حرفی نزده بود... همینکه گوشی و قطع کردم... گذاشتمش رو سایلنت...
آرشام: کی بود؟
من: یه خانم... با آقای محمدی کار داشت...
آرشام سری تکون داد و چیزی نگفت... اومدم تو آشپزخونه و بعد از برداشتن میوه رفتم بیرون...
گوشیم تو دستای آرشام بود... چشمام و بستم و فقط از خدا خواستم چیزی نباشه... اما مثل اینکه خدا برای دروغم تنبیه در نظر گرفته بود...
آرشام به من و بعد به صفحه گوشی نگاه کرد
آرشام: محمدی جوون...
اه لعنت به من چرا اسمش و اینجوری سیو کردم؟
محمدی جوون: ساناز جان من که می دونم خودت بودی هنوزم نمیخوای به پیشنهادم فکر کنی... ؟ خواهش می کنم...
چشمام و بستم و باز کردم... آرشام داشت با عصبانیت به من نگاه می کرد... تو یه حرکت گوشیم محکم خورد به دیوار و دل و وردش ریخت بیرون... منم چون ترسیده بودم ظرف میوه از دستم افتاد و چون کریستال بود ریز ریز شد... دوباره به آرشام نگاه کردم... اه ساناز گند کاشتی هنوز نیومده ... خاک تو سرت... خاک تو سر من چرا؟ خاک و سر محمدی که همیشه خدا مزاحم بوده... خدایا دوباره تنم داره میلرزه...
آرشام داشت عصبی تر میشد... باید برم موندن جایز نیست... برو تو اتاق ساناز... سیاوش که قفل و عوض کرده دیگه کلیدی نداره... برو...
عقب گرد کردم... آرشامم بلند شد...
اما ساناز علیرضا گفت ازش فرار نکن... اینجوری فکر می کنه خبری هست... اما من الان هیچکدوم از حرفای علیرضا یادم نیست... وای خدا گفته بود تو این موقعیت چکار کنم...
دو قدم رفتم عقب...
آرشام یه قدم اومد...
نه لعنتی نمی دونم... پس بهتره برم... آره برم تو اتاق... می دونستم لبام حتی از روژم به سفیدی می زنه و رنگم پریده...
رفتم عقبتر... اونم همزمان با من میومد جلو...
شاید به زودی سکته کنم. اینجوری که تنم می لرزه... خدایا کمک... دوباره منم... نزار اندفعه اتفاقی پیش بیاد من تازه اول راهم....





ادامه دارد....:-2-40-:




:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
:-2-38-:


قسمت چهل و یکم





به پاهاش خیره شدم... اون که دمپایی نداشت... راهی که رفته بودم و برگشتم... همش چند قدم بود...
با داد گفتم : نه آرشام...
با تعجب وایساد و نگام کرد...
من: گلم یکم منطقی باش برات توضیح میدم... الانم دمپایی پات نیست... نیا... یه قدم دیگه برداری شیشه میره تو پات... صبر کن من میام...
و با دستام به آرامش دعوتش می کردم... از شیشه ها گذشتم و رفتم پیشش... رو به روش ایستادم... داشتم سکته می کردم .. اما سعی می کردم خونسرد باشم....
آرشام بازو م و گرفت و گفت:
آرشام: کجا می رفتی کوچولو؟ نمی خواستی بقیه اس ام اسای محمدی جون و بخونی...؟
نمی دونم چی شد که من خر گفتم ... نه دیگه مگه تو میزاری زدی گوشی و خورد کردی...
اما بعد با ترس بهش خیره شدم...
دستش اومد بالا ... چشمام و بستم و سرم و مچاله کردم تو سینش... نباید میزد...
من: نه آرشام خواهش می کنم... اشتباه می کنی...
آرشام نزد ... اما چنگ زد تو موهام و سرم و اورد بالا... از زور دردم صورتم جمع شده بود...
آرشام: اگه اشتباه می کنم چرا داشتی فرار می کردی؟
اه منِ ابله نباید فرار می کردم... علیرضا گفته بود که وقتی عصبی میشه جای فرار بمون و توضیح بده... وقتی فرار می کنی یعنی اینکه کاری کردی و حالا میترسی....
من: آرشام بیا بشینیم توضیح بدم...
کمی نگام کرد و بعد نشستیم... دستم تو دستش بود... انگار که میخوام از دستش فرار کنم...
من: گلم اون دبیر زبانم بود... از خاستگارامم بود... فشار دستش رو دستم بیشتر شد...
من: اما عزیزم من هر چند بار بهش جواب منفی دادم... الانم نمی دونست که من ازدواج کردم...
نه نه اونجوری نگاه نکن... من اصلا جوابش و نمیدادم... خیلی وقتم بود زنگ نزده بود... عزیزم... انتخاب من تویی... من تو رو انتخاب کردم... باور کن... سوء تفاهم شد...
دستم و ول کرد...
آرشام: بلند شد و پشتش و کرد به من ... داشت میرفت... همونجور که پشتش به من بود گفت:
ارشام: مطمئن باشم؟
من: آره گلم شک نکن...
یهو برگشت سمتم که باعث شد بترسم و از جا بلند شم...
با لحن آروم ولی تهدید آمیز گفت: پس خطت و عوض می کنی دیگه؟
من: چرا ؟ من این خط و دوست دارم گلم...
آرشام: یه خط بهتر و رندتر برات میخرم... خط ثابت...
من: باشه... اما اگه ایرانسلم خریدی موردی نداره .. برای من فرقی نداره...
آرشام خندید و گفت چرا> ؟ تو که از هر چیز بهترینش و می خواستی...
من: سرم و انداختم پایین و گفتم اون موقع فرق داشت...
سرم و اورد بالا و با حالت مو شکافانه ای گفت:
آرشام: چی فرق داشت؟
من: هیچی... یعنی میگم من تغییر کردم...
آرشام... ممم... خوبه... میای بریم بخوابیم.. ؟ من صبح خیلی زود بیدار شدم...
من با لبخند بی جونی گفتم بریم...
رو تخت دراز کشیدیم... دستاش و باز کرد منم با لبخند ژکوند رفتم تو آغوش عزیز دلم...
آرشام دماغش و گذاشته بود رو موهام و نفس میکشید...نفسای داغش که به پوست سرم می خورد... یه جوری میشدم... احساس قشنگی بود...
آرشام: دلم برات تنگ شده بود خانمی... خیلی زیاد...
من: منم ... دلتنگی و می گم... منم ... خیلی زیاد...
آرشام: خنده ای کرد و گفت این چه طرز حرف زدنِ دختر...
من: گلم همیشه بخند... صدای خندت و دوست دارم...
آرشام چیزی نگفت... بیشتر رفتم تو بغلش... دستم و گذاشتم رو بازوهاش که معلوم بود کلی زحمت کشیده تا شده اینی که من دارم میبینم... همیشه عاشق اینم که مرد بازوهاش قشنگ باشه... دستم و کشیدم رو بازوش...
من: دوسشون دارم... بازوهات و دوست دارم...
آرشام: دیگه چی دوست داری؟
مممممم... دیگه هر چی که از تو باشه و دوست دارم عزیزم...
آرشام من و صاف کرد و اومد روم... دستاش وگذاشت دو طرفم و سنگینیش و از روم برداشت...
من: چکار می کنی دیوونه سنگینیا...
آرشام: خوب خواستم بگم منم تو رو دوست دارم... همه وجودت دوست دارم خانم گلم... و بعد لباش و گذاشت رو لبام... خیلی خوش میگذشت... بیشترم میگذشت اگه آرشام روم نبود... هولش دادم و انداختمش رو تخت... اینجوری بهتر بود...سرم وبردم جلو ... و دوباره...
خوبه که جفتمون فقط و فقط به ارضا شدن فکر نمی کردیم... خوبه که جفتمون از عشقبازی لذت میبردیم... اما حالا دیگه من خودمم بیشتر وبیشتر به آرشام نیاز داشتم... چون دوسش داشتم... نمی دونم... علیرضا گفت که من باید همه جور برای شوهرم باشم.. تا آرشام بدونِ مالکِ منِ و من ازش فرار نمی کنم... بدون که من تمام وجودم برای خودشه...
من هیچ حرفی نداشتم... اما الان نه بمونه برای شب... دیگه به چیزی فکر نکردم و بیشتر رفتم تو بغل آرشام... چون می دونم که زندگیم و درست می کنم...






ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:








:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
قسمت چهل و دوم




آرشام: ساعت خواب.. خوبه من خسته بودم تنبل...
خندیدم و نشستم.... من: خوب بیدارم می کردی...
آرشام دلم نیومد مظلوم خوابیده بودی...
آرشام: پاشو آماده شو بریم برات گوشی بخرم عزیزم...
من: باشه...
اماده شدم رفتم بیرون... همه شیشه ها رو تمیز کرده بود... منم دیگه چیزی نگفتم که یادآور ظهر بشه...

***************************************
خوب یه گوشی خریدم با یه خط... هم گوشیم قشنگ هم خطم رندِ... پیاده اومدیم بیرون... پیشنهاد آرشام بود... خیلی حواسش به منِ... همین معذبم می کنه...
یه پسرِ نمی دونم چرا اما از کنار ما که رد شد سوت زد... انگار با کسی کار داشت.. خیلی زودم از کنارمون رد شد... جوری که دیگه ارشام نتونست پیداش کنه... اما بعدش خیلی بعد خمصانه بهم نگاه می کرد... و گفت:
آرشام: با تو بود نه> به تو علامت داد...؟
با ناباوری نگاش کردم و گفتم:
من: چی میگی آرشام... من اصلا نمی شناختمش اون یه رهگذره ساده بود... همین و بس...
اما مگه قانع میشد.. همش اخم داشت... تا اینکه گفتم...
من: ببینم تو به من اعتماد نداری... ؟ من میگم نمیشناختمش... چه علامتی>؟ مگه اسم من و تو رو همدیگه نیست؟ این حرفِ که زدی... اصلا بریم خونه من دیگه برای شام باهات بیرون نمیمونم...
آرشام: چرا بهت بد میگذره با من؟ اگه اون بود میرفتی؟
نفسم و سخت دادم بیرون ... فکر نمی کردم انقدر سخت باشه... من باید ناز کنم این ناز بکشه ... حالا شده برعکس...
من: ببین من میرم خونه... کاری هم با هیچ کسی ندارم... هر وقت تونیستی بهم اعتماد کنی بیا خونه... وقتی دارم بهت می گم تو،،، یعنی فقط تو...
داشتم میرفتم که دستم و گرفت...
ارشام: باشه نانازم حالا قهر کردن نداره ... می خواستم خیالم راحت شه... بیا بریم یه چیز بخوریم بعد با هم میریم خونه.
من: نه دیگه نمیام...
آرشام ... دستم و محکم تر گرفت... و گفت:
آرشام: قربونت برم خانمی خوشگلم...ببخشید دیگه...
....
بعد از خوردن غذا پیاده برگشتیم خونه...
آرشام دوش گرفت... خودم براش یه شرتک کوتاه انتخاب کردم... تابستونم که هست... گرمم که هست دیگه نمیخواد چیزی به جز این بپوشِ...
اومد بیرون من داشتم برای خودم لباس اماده می کردم..
من: آرشام برات لباس گذاشتم رو تخت... اون و بپوش... تو بخواب گلم من م الان میام.. یه دوش 5 دقیقه ایه...
آرشام خندید و چیزی نگفت...
رفتم حموم و امشب یه حس و حال دیگه داشتم... خودمم نمی دونم چم می شد... کمی برای خودم و آرشام برای زندگیمون دعا خوندم... دروغ چرا کمی هم گریه کردم... خدا خودش می دونه...
اومدم بیرون... هه لباسای سر تخت عوض شده بود... یه ست مشکی سفید با یه پیراهن سفید... لامپ اتاق خاموش بود و به جاش چند تا نور قرمز روشن بود که می شد فهمید این فضا برای چی اماده شده... و در آخر صدای یه موسیقی آروم که روح و نوازش میداد... بعد از پوشیدن لباسم ... کمی عطر زدم و کمی رژ لب... در اتاق و باز گذاشتم که آرشام بدونه اومدم بیرون...
اومد تو... داشتم مو هام شونه میزدم نگاش کردم و بهش لبخند زدم... امشب آرشامم یه مدل دیگه بود...
موهام و برام با شسوار خشک کرد و رفتیم برای خواب ... تا خود صبح بیدار بودیم... دمدمای صبح خوابمون برد...
ساعتای قشنگی و کنار هم گذروندیم... تو نگاه هر دومون خواستن و خواسته شدن موج می زد... شبی پر از آرامش... شب یکی شدنمون... شبی که درد و لذت و استرس به یاد موندنیش کرد... آرشام برعکس تصوری که داشتم فوق العادست... هر چیزی که از یه مرد میشه انتظار داشت... شب قشنگی بود...من به یه دنیای جدید پا گذاشتم... حالا دیگه تموم وجودم برای آرشامِ... اونم واسه منِ... فقط واسه خودم... با این فکرا بود که تو بغل مرد زندگیم خوابم برد...
**********
صبح بیدار شدم... پتوم کنار بود از دیدن وضعیتم خجالت کشیدم... حالا چه جوری تو چشمای آرشام نگاه کنم؟ اصلا آرشام کجا بود؟ نکنه کارش و کرد رفت؟ نه دیوونه این چه فکریه... اون اینجوری نیست... پا شدم کمی کمر درد و پادرد داشتم احساس می کردم هر لحظه امکان داره پایین تنم بیفته زمین... رفتم حموم و بعد از یه دوش حسابی اومدم بیرون... لباس پوشیدم...
در اتاق زده شد... می دونستم آرشامِ... شاید اونم خجالت می کشه که در زده...
من: بیا تو...
در و باز کرد اصلا بهش نگاه نکردم...
اومد نزدیکم.. سنگینیِ نگاهش و حس می کردم... از نیمرخ داشتم اتیش می گرفتم... زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم...
اومد پشت سرم... از پشت بغلم کرد...
آرشام: سرت و بیار بالا ببینم خوشگلم...
آروم سرم و اوردم بالا...
بهم نگاه کردو یه لبخند زد چقدر خواستنی شده بود... منم یه لبخند خیلی کمرنگ زدم و دوباره سرم و انداختم پایین .. نمی دونم چرا دیشب با اون همه کارا و درخواستامون از هم خجالت نکشیدیم اما من الان... واقعا نمی دونم... گردنبندی آورد جلو از پشت داشت برام می بست... نگاه کردم... اول به گردنبند...
آرشام و ساناز که به لاتین رو یه شکل مستطیلی مانند نوشته شده بود خیلی قشنگ بود... سرم و بالا کردم... حالا به ارشام که داشت با لبخند بهم نگاه می کردم نگاه کردم.... دستم و گذاشتم رو پلاک...
آرشام: خانم شدنت مبارک عسلم... امیدوارم لیاقت بهترین زن و پرنسس دنیا و داشته باشم...
برگشتم سمتش از یقه لباسش گرفتمش و اوردمش پایین... بوسش کرد و رفتم در گوشش خیلی آروم و زمزمه وار گفتم:
من: ممنون بهترین پرنسِ دنیا...



ادامه دارد....:-2-40-::-2-38-:





:-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
قسمت چهل و سوم...





آرشام: مطمئنی تنها نمی ترسی ؟ یعنی برم؟
من : آره عزیزم... مشکلی نست... اگه کاری داشتم بهت زنگ می زنم دیگه برو...
آرشام: باشه پس در و قفل کن... بیرون نرو... کار داشتی یا چیزی میخواستی به خودم زنگ بزن...
من: باشه خیالت راحت برو...
بلاخره رفت... بعد از بیست روز که نه اما بعد از یه ماه رفت... اینجوری می دونم خودشم خیلی عذاب می کشه... می دونم تو دل عزیز دلم ، گلِ زندگیم چه خبره ... اما دیگه نمی دونم چکار کنم... روزی که قرار بود کارم و تو بیمارستان شروع کنم از آنا خواستم با سیاوش بیاد خونمون و واسه انا توضیح دادم بره بیمارستان و بگه من مشکلی دارم تا چند وقت یا شایدم یکسال نتونم بیام... شانس آوردم که من و میشناخت و قبولم داشت...
حالام بلاخره فرستادمش سرکار... مرد تو خونه بمونه هم افسرده میشه هم بی حال... و هم اینکه خلق و خوی زنونه پیدا می کنه....
تو این یه ماه زندگی قشنگی داشتیم... سعی می کنم زیاد از خونه بیرون نریم... اما طی تماسی که اونم وقتی آرشام رفت خرید با علیرضا داشتم گفت که باید تو هر محیطی باشه تا کم کم خیالش راحت شه...
می گفت مشکل آرشام اینه که نمی تونه اعتماد کنه ... مشکل اون اینه که حتی به خودشم اعتماد نداره... فکر می کنه از اون بهتر خیلی زیاده و اینکه شاید تو یکی از همونا رو بهش ترجیح بدی...
ولی من می تونم به جرعت بگم که آرشام بعد از رابطمون خیلی بهتر شد ... حداقل می فهمم که روحیه اش عوض شد... انگار یه بار بزرگ و از رو دوشش برداشتن... بیشتر می خنده... داروهاشم که از نصف تبدیل شده به روزی یه دونه/// می دونم تموم این داروها عوارض داره اما هر چی باشه از شُک دادن بهتره...
باید برم پیش علیرضا اما نمی دونم چه جوری... باید به سیاوش زنگ بزنم...
شماره و گرفتم ... اما جواب نمیده... دوباره و دوباره اما جواب نداد... قطع کردم... نیم ساعت بعد خودش زنگ زد...
من: بی حواس شدم فکر کردم آرشام خونست... با صدای آرومی که میشد گفت دارم با نفسام صحبت می کنم گفتم: الو سلام سیاوش خوبی...
نمی دونم چرا اما سیاوشم به تبعیت از من آروم حرف زد..
یهو زدم زیر خنده چند ثانیه بعد اونم خندید...
سیاوش: دیوونه آرشام که سرکار...
من: بخدا حواسم نبود... تو دیدیش؟ حالش خوبه؟ هنوز نرفته دلم براش تنگ شده...
سیاوش: بسوزه پدر عاشقی... آره اما دپرسِ... می گه من باید بیشتر مرخصی داشتم ساناز تنهایی میترسه...
من: خوبه بهش گفتم نمی ترسما... خدا کنه کارش زیاد باشه حواسش پرت شه... ببین سیاوش من باید علیرضا رو ببینم هفته پیش سومین جلسمون باید تشکیل می شد ...
سیاوش: باشه زنگ بزن از آرشام اجازه بگیر من میام میبرمت...
من : باشه مرسی...
شماره آرشام و گرفتم:
من: الو سلام خوبی عشقم؟
آرشام: می دونی چند دقیقه است که پشت خطم؟ با کی حرف میزدی؟
من: با فاطمه دوستم... بعدم به تو زنگ میزدم... تو با کی حرف میزدی؟
آرشام مِن مِنی کرد و گفت: آتوسا زنگ زده بود کارم داشت...
خوبه من یه دستی زدم... اشغال بودن تلفنم یادش بره...
نزدیک بود آتیش بگیرم...
من: چکار داشت؟
آرشام: هیچی...
من: هیچی یعنی چی؟ می گم چکار داشت؟ اصلا به من چه... کار نداری؟
آرشام: خوب چرا ناراحت می شی خانم گلم؟ هیچی زنگ زده بود بگه این جمعه باهاش برم کوه..
یعنی اگه آتوسا پیشم بود از وسط نصفش می کردم...
من: خوب تو چی گفتی؟
آرشام خنده ای کرد و گفت: حالا چرا حرص میخوری عسلم؟
با حرص گفتم: من هیچم حرص نمیخوردم... برو بهت خوش بگذره...
آرشام: الهی من فدات شم... گفتم خانمم تنهاست نمی تونم بیام... حالا جیگر من نمی خواد بگه چکار داشت؟
من: یکم خیالم راحت شد... نفسی کشیدم گفتم:
من: هیچی خواستم بگم یکم برم بیرون...
آرشام جدی شد و گفت:
آرشام: کجا؟
من: حوصلم سر رفته... می رم یکم دور میزنم...
آرشام: باشه خودم الان میام بریم بیرون...
من: نه نه... نمی خواد... ببین آرشام... من مرد کاری دوست دارم... مردی که مسئولیت پذیر باشه ... یکار نکن فکر کنم که تو اونجوری نیستی...
آرشام نفس صدا دار کشید و گفت:
آرشام: پس وایسا غروب اومدم با هم بریم بیرون...
اصرار بیشتر و جایز ندونستم می دونستم شک می کنه..
من: باشه... پس اگه تو میگی تا غروب بشینم در و دیوار و نگاه کنم حرفی نیست... تو زندان تو زندانی شدنم قشنگه...
آرشام: باشه گلم برو فقط نیم ساعت دیگه زنگ زدم خونه باش...
پوووف اینهمه احساس به خرج دادم... هر چند جواب داد اما نیم ساعت خیلی کمِ... باید برم زنگ خونه علیرضا اینارو بزنم بگم سلام خدافظ برگردم...
من: صبر می کنم غروب خودت بیای...
آرشام خوشحال شد... جوری که از صداشم فهمیدم...
آرشام: الهی من فدای پرنسسم بشم... ممنون عسلی...
من: خدا نکنه گلم...پس تا غروب بابای...
آرشام: فعلا...
زنگ زدم به سیاوش گفتم چی شده... سیاوشم یه پیشنهادی داد که گفت خود علیرضا هم موافقِ ... اما هنوز هیچی نشده استرس... گرفتم... اینکه...اینکه علیرضا بیاد خونه ما...
خدایا کمکم کن... زندگیم و نجات بده... می دونم بنده نادونی بودم... اما باور کن سرم به سنگ خورده... باور کن دیگه قدر همه چیو می دونم و ارزشارو فهمیدم... فقط زندگیم ومثل قبلش کن... مثل دوران مجردیم... با این تفاوت که الان همه زندگیمم کنارم هست... خدایا آرشام و درستش کن... باور کن من همینجوریم کنارش زندگی می کنم.. نمی دونم شاید عادت کردم ... اما من دوسش دارم ... دوسش دارم و حرفای فاطمه برام اهمیت نداره که میگه طلاق بگیرم ... من می خوامش... حتی این مدلیش و ... ولی اون خودشم داره عذاب می کشه... پس کمکم کن... فراموشت نکردم ... می دونم هنوزم هستی پس توام فراموشم نکن... امیدم به تواِ... نا امیدم نکن...
پا شدم آهنگ و زیاد کردم و همینجور که آهنگ و گوش میدادم ظرف میوه و ماده کردم و بعدم لباس پوشیدم... پوف چقدر استرس داشتم.. من که نمیخواستم خلافی کنم... انا هم می دونست... پدرشوهرمم سیاوش بهش گفته بود... کنترل و برداشتم و زدم اهنگ بعدی...
هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم دنبال یه تکیه گاه
دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه
دستای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
...
سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه
تو آسمون عشقم شعر تو پر میزنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
...
سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه
تو آسمون شعرم عشق تو پر میزنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه
هزارو یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود





ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
قسمت چهل و چهارم





من: سلام خوب هستین؟ ممنون که اومدین بفرمایید تو...
علیرضا : به به... بلاخره ما شما رو دیدیم... زن رئیس جمهور بیشتر از شما دیده میشه..
خنده ای کردم و گفتم:
من: خوبه موقعیت من و میدونید...بفرمائید داخل...
و بعد با انا رو بوسی کردم...
من: چه خوب شد توام اومدی... خیلی استرس دارم...
انا: نترس گلم چیزی نمیشه... من با سیاوش بیرون میشینیم... برید تو اتاقت اونجا حرف بزنید...
من: باشه بشینید پذیرایی کنم بعد... سلام سیاوش خان... ممنون...
لبخندی زد و گفت:
سیاوش.. سلام... خواهش ... به زودی باید جبران کنید و بعد به انا نگاه کرد...
منم به انا نگاه کردم که مثلا خجالت کشیده بود و قرمز شده بود...
من: بله حتما... چه عجب یه بار این انا قرمز شد...
آنا: ا سانی... واقعا که...
بعد سیاوش و علیرضا خندیدن...
من: باشه بابا بیا برو بشین...
آنا: ببین تو برو... وقت طلاست من خودم همه چی میارم...
لبخندی زدم و به علیرضا گفتم با من بیاد....
تو اتاق من رو تخت نشستم علیرضا هم با کمی فاصله از من نشست.. برگشتم سمتش... اونم همینطور... حالا روبه روی هم بودیم... با رعایت فاصله...!!!!
علیرضا: خوب مثل اینکه اوضاع خیلی بهتر از دفعه قبلِ نه؟ این و حتی می تونم از چشمات و پوست شاداب صورتت تشخیص بدم...
آنا برامون شربت گذاشت و رفت بیرون....
علیرضا منتظر به من نگاه می کرد...
سرم و انداختم پایین و گفتم آره خیلی خوب بوده همه چی عااالیه... اما منم رو خیلی چیزا پا گذاشتم... با دوستم بیرون نرفتم... بیمارستان و کلا کنسلش کردم... کم آرایش می کنم... سر پنجره نمیرم... اون باید ناز من و بکشه... کم لطفی نمی کنم. آرشام بی نهایت هوام و داره اما منم خیلی باید ناز کشی کنم... کوچیکترین حرفم و می کنه بزرگترین مسئله... چند روز پیش بهش می گم آرشام ببین ازین تیشرتا بخر... تیشرت تن جانی دِپ تو ماهواره بود... منم دیدم بهش گفتم... از اونروز تاحالا می گه اگه جانی دپ بود اون وترجیح می دادی و ...
یهو علیرضا هار هار زد زیر خنده...
من: خنده داره...؟ می خندی؟ که چی... خوب من دق میخورم... هم ازینکه بهم اعتماد نداره.. هم ازینکه داره خودش و اذیت می کنه... ببین بزار اینجوری بگم واقعا آرشام نباید ازدواج می کرد ...نه که فکر کنی به فکر خودمم ... چون خودش داره عذاب می کشه...
علیرضا: دختر خیلی باحالِ ...آرشام و می گم... ما تو تلوزیونم به زور جذابترین مردِ هالیوود و میبینیم اونوقت ارشام... ای خدا عشق با آدما چکار می کنه... آرشام اگه بیمار پارانویید نبود... عشقش به تو ستودنی میشد...
و بعد جدی گفت:
علیرضا: زن واسه آرشام مثل سمِ... یه شم کشنده...
نا امید بهش نگاه کردم...
علیرضا: اما تو باید پادزهر این سم باشی... ممکنه آرشام روزای بدی در پیش داشته باشه... نباید بزاری شکست بخورید یا اینکه این مشکل که در برابر دوست داشتنی که تو چشمات میبینم بزرگ به نظر بیاد...
من: بعضی وقتا کم میارم... اما یه حسی تو دلم بهش دارم که به احساس ناامیدیم غلبه می کنه و امیدوار میشم... نمی دونم می تونم بهش بگم عشق یا نه... اما هر چی که هست حاضرم همه چیزم حتی شده با یه چشم ببینم... چشمم و بدم تا آرشام خوب شه... تحمل اینکه خودشم داره عذاب می کشه برام سختِ...
گاهی میبینم چه جوری میره تو فکر... بعضی شبا تا صبح بالا سرم بیداره... خودم و میزنم به خواب و گاهی منم باهاش بیدار میشینم... اصلا باهام حرف نمیزنه فقط نگام می کنه... انگار که من میخوام برم و تنهاش بزارم و فرصتش واسه دیدنم خیلی کمِ....
من نمیخوام اینجوری باشه...
علیرضا اومد جلوتر... دستم و گرفت تو دستش و اشکام و پاک کرد... حس خوبی نداشتم استرسم بدتر شد... جایی که من و آرشام هر شب میخوابیدیم... محل عشقبازیمون... بی منظور دستم و گرفته بود... اون پزشکم بود اما... کاش میرفتیم تو یه اتاق دیگه...
علیرضا: از این به بعد سعی کن همینطور باشی اما شدتش و کم کن... آرایشت مثل سابق شه اما منطقی باهاش حرف بزن و قانعش کن... لباس پوشیدنت حرف زدنت هم همینطور... هنوزم نازش و بکش فعلا زودِ بخوای این و قطع کنی اصلا هیچ وقت نباید قطع شه اما یه روز بهت می گم به اندازه ای باشه که خودت ناراضی نباشی... حتما بهش بگو دوسش داری اگه برات سخته حداقل روزی یه بار بهش بگو دوسش داری البته اگه عشقی بهش داشته باشی روزی سیصد بارم بهش بگی نه به غرورت و نه به شخصیتت صدمه ای نمیزنه... یه کاری کن بفهمه تکیه گاهتِ و می خوای بهش تکیه کنی... جوری باهاش برخورد کن که متوجه بشه تو به عنوان مرد زندگیش قبولش داری... کم کم تو مهمونیا حاضر شین خونه نشینی دیگه بسه...
سرم وبالا کردم بهش نگاه کردم دوباره اشکم درومد...
من: یعنی آرشامِ من خوب میشه؟
علیرضا اومد جلوتر... داشت اشکام و پاک می کرد
علیرضا: معلومه دختر خوب... تو دختر پاکی هستی... خدا بی جوابت نمیزاره... داری تلاشت و می کنی... فقط تمام توانت و بزار تو این راه که یه روزی بدونی همه تلاشت و کردی...
علیرضا: منظورت اینه که اگه یه روزی شکست خوردم بدونم همه تلاشم و کردم دیگه آره؟
علیرضا: آره... اما احتمال شکستت شاید 5 درصد باشه...
من: امیدوارم که نخوای فقط و فقط امیدوارم کنی...
دوباره دستش و اورد کشید تو گودیِ چشمم که اشکام و پاک کنه... که یهو در اتاق باز شد...
ترسیدم... با ترس بلند شدم و برگشتم سمت در....






ادامه دارد...:-118-:




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
:-2-14-:



قسمت چهل و پنجم



آنا هم رنگش پریده بود... یکم نگامون کرد بعد گفت...
آرشام داره میاد بالا...
با اخم رو به علیرضا گفت:
آنا: نمی تونی از خونه بری بیرون... قائم شو... بعد شربتارو برداشت و هول هولی برد بیرون...
تند علیرضا رو قائم کردم پشت دکور چوبیم که سه گوش بود از یه ور جا داشت... خودمم اشکام و پاک کردم و رفتم بیرون.... آنا اخم کرده نشسته بود... این چش شد... خوب من یه لحظه ترسیدم دیگه... حتما دستم تو دستای علیرضا بود و داشت اشکام و پاک می کرد ناراحت شده.. اما بی منظور بود...
همون موقع زنگ و زدن... در و باز کردم... آرشام بود...
من: سلام عزیزم ... خسته نباشی... آرشام اومد جلو تا لبام و بوس کنه...
من رفتم عقب و گفتم خسته نباشی... مهمون داریم... و لپش و بوسیدم...
فکر کنم ناراحت شد...
آرشام: یعنی مهمونمون کیه که نباید ببینه من زنم و چه جوری میبوسم؟
من: خوب خجالت میکشم... تو بیا داخل ...زشته...
سیاوش اومد جلو گفت...
سیاوش: این خروس بی محل منم آرشام جان...
آرشام اول با خنده نگاه کرد انگار خوشحال شده بود... اما کم کم خندش تبدیل شد به اخم... اول به سیاوش بعدم به من نگاه کرد...جعبه ای که تو دستش و بود و انداخت زمین... من و که جلوش بودم و هل داد و رفت سمت سیاوش... من افتادم رو زمین...
آرشام: تو خونه من چه غلتی می کردی؟ مگه نمی دونی زن من تنهاست؟ ها...؟
آنا: آرشام چیکار می کنی؟ منم هستم داداشی... با سیاوش اومدیم ساناز حوصلش سر رفته بود همین...
بعدم با نگرانی به آرشام خیره شد...
آرشام به من نگاه کرد... با چشمام به ارامش دعوتش می کردم...
اومد جلو و دستم و گرفت و از رو زمین بلندم کرد...
و بعد رفت تو اتاق...
سیاوش عصبی دستی به موهاش کشید و انا داشت ازش عذر خواهی میکرد... اشکم و پاک کردم...
من: متاسفم سیاو...
نزاشت حرفم کامل شه...
سیاوش: لازم نیست... درک می کنم... شاید منم جای اون بودم... حتی اگه حالم خوب بود فکر بد می کردم... آنا اونور نشسته بود دیده نمیشد تقصیر خودمونِ... برو بیارش تو پذیرایی...
و بعد آروم اضافه کرد :
علیرضا: یه فکریم به حال روانپزشک مملکت کن...
من: ممنون... بعد از برداشتن یه شربت از رو میز رفتم تو اتاق...
حالا من چه جوری با آرشام با وجود علیرضا حرف بزنم؟ خدا کنه فقط آرشام دوباره شیطنتش مثل همیشه گل نکنه...
رفتم تو اتاق ... آرنجش و به زانوش تکیه داده بود و سرش و گرفته بود بین دستاش... و از اونجا که پشتش به علیرضا بود علیرضا سرش و کج کرده بودو داشت آرشام و نگاه میکرد... و سعی داشت بهم بفهمونه که آرشام و به آرامش دعوت کنم...
نشستم کنارش دستم و انداختم دور شونش...
من: خسته نباشی مرد خونه... چرا اومدی تو اتاق...؟
سرش و بالا کرد... شربت و دادم بهش...
یه قلوپ ازش خورد و گذاشت رو میز...
آرشام: چیزیت که نشد...
من: نه فقط یکم آرنجم درد گرفت...
آرشام: متاسفم بازم زود قضاوت کردم عزیزم... ببینم دستتو...
من:نمی خواد خوب شد... اشکال نداره عزیزم... ایشالله دفعه بعد جبران می کنی... اما من اگه با هزارتا مردم تنها باشم جز تو کسی و نمیبینم گلم... خیالت راحت باشه...
سعی داشتم خیلی آروم حرف بزنم که علیرضا نشنوه...
آرشام من و از بالا تنه بغل کرد... خودشم لم داد رو تخت و من و کشید رو خودش... دستاش دور کمرم بود... روسریم و از سرم درآورد...
نیم نگاهی به سمت علیرضا انداختم خدا رو شکر نبود...
من: بیا بریم بیرون سیاوش اینا منتظرمونن...
ارشام بی توجه به حرف من گفت:
آرشام دلم برات تنگ شده بود ناز گلم...
و بعد آروم پیشونیم و بوسید... و بوسه های ریز، ریز رو کل صورتم تا اینکه رسید به لبام... وای خدا خیلی ستم بود اگه علیرضا ببینه... دستم و قاب صورتش کردم و گفتم:
من: عزیزم بهتره بریم بیرون بچه تنهان...
آرشام: هیششش... بزار کارم و بکنم...
و بعد چشماش و بست و لباش و گذاشت رو لبام... منم یکم همراهیش کردم که شک نکنه یا ناراحت نشه... اما با وجود علیرضا اصلا خوبیت نداشت...
آرشام لباش و جدا کرد و گفت:
سانازی دلم برات قد چشم مورچه شده بود ...
من: خندیدم و گفتم منم دلم برات قدِ سوراخ جوراب شده بود... راستی چقدر زود اومدی؟
آرشام: کاری نبود منم زودتر اومدم...
من : اخه می خواستم بهت زنگ بزنم چیزی میخواستم...
آرشام : چی گلم؟
من: هیچی حالا بعدا میریم می خریم...
آرشام: تو بگو چی؟
من: نمی دونم چرا از صبح هوس پفک کردم...
آرشام خنده شیرینی کرد و گفت... فدای هوست گلم... دیگه هوس چی کردی...
کلی خجالت کشیدم هم از حرف زدنِ آرشام و هم اینکه علیرضا داره میشنوه گفتم...
من: ا خیلی بدی و از روش بلند شدم...
آرشامم بلند شد و دوباره من و بوسید گفت...
آرشام: الان میرم برای خانم گلم پفک می خرم...
من: نه نمیخواد خسته ای...
آرشام دوباره بغلم کرد و گفت تو رو که دیدم خستگیام یادم رفت عزیزم...
حدایا خوبه همش چند ساعت از هم دور بودیم... منم دلم تنگ شده ... اما الان اصلا وقتش نیست...
آرشام: یه قانون جدید باید بزارن... اینکه تا چند ماه کسی خونه تازه عروس و دوماد نره...
من خندیدم و گفتم: بیا برو بسه... زشته مهمونامون تنهان...
آرشام خندید و جلوتر رفت منم لبم و پاک کردم و پشت سرش...
همینکه در و باز کردیم صدای یه عطسه خیلی کوتاه و ضعیف اومد...
آرشام برگشت...


ادامه دارد....:mrgreen:



اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۱ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم.... اینم یه قسمت دیگه... ممنون از نقداتون الان که خوندم و کلی انرژی گرفتم...

:-2-40-:



قسمت چهل و ششم





همینکه در و باز کردیم صدای یه عطسه خیلی کوتاه و ضعیف اومد...
آرشام برگشت...
نمی دونم تاحالا ترسیدین که بدونید اون لحظه چه حسی داشتم یا نه... اما خودم می دونستم که تو چند ثانیه رنگم از دیوارم سفید تر شده... تموم تنم میلرزید... از ترس اینکه آرشام فهمیده باشه جلوی دهنم و گرفتم و آروم گفتم نه...
فکر کنم داشتم میوفتادم...
آرشام: ساناز چت شد عزیزم...؟ فکر کنم داری سرما می خوری...
اما وقتی دقیق بهم نگاه کرد... شونه هام و گرفت و با هول و صدای بلند گفت انا...
و چند لحظه بعد با ترس گفت:
آرشام: د آنا مگه با نیستم بیا اینجا... ساناز ... ساناز... سانازم چت شد؟
اما من از حال رفتم ... شایدم سکته کردم... واقعا هیچ کس نمی تونه حال اون موقع من و درک کنه... با تمام وجود از کاری که کردم پشیمون شدم... فقط از خدا می خواستم یا من زنده نمونم... یا آرشام چیزی نفهمیده باشه چون اگه آرشام چیزی می فهمید... هیچ توضیح یا توجیهی قانعش نمی کرد...
.................................................. .
با احساس اینکه سوزنی از دسنم درومد و یه لحظه یه تیکه ای پوست دستم جمع شد به هوش اومدم.. به پرستار نگاه کردم...
پرستار که صورتش و اخم پر کرده بود...
من: سلام... چرا اینجا؟
پرستار با همون اخم گفت.:
پرستار: از دست شوهرت دیوونمون کرده... خسته شدم...
اوووو چقدر عصبی بود این... جای اینکه لبخند بزنه بگه شوهرت چقدر دوست داره...
وای خدا من با چه رویی برم بیرون؟ حتما الان آرشما ببینتم خرخرم و میجواِ... اصلا چرا من بیمارستانم؟؟ یه غش کردن ساده که این حرفارو نداره...
بلند شدم... و خواستم بیام پایین که دمپایی بپوشم که ... در باز شد...
ضربان قلبم تند تند میزد... دوباره احساسی مثل ظهر داشتم.. اما علیرضا بود... با ترس بهش نگاه کردم و اشکام سرازیر شد... اون اینجاست یعنی اینکه ارشامم هست... پس یعنی تموم ... همه چی تموم... خدایا آرشام طلاق می خواد یا اینکه می برتم خونه تا جایی که جا داره زجرم میده... چه غلتی بود کردم؟ یعنی باور می کنه علیرضا روانپزشکِ؟ یا نه فکر می کنه با معشوقم بودم...
علیرضا... هی چته دختر... آروم باش... یه عطسه که این حرف رو نداره... باورم نمیشه... شک عصبی؟ اونم به خاطر صدای یه عطسه... اما متاسفم هر کار کردم نشد کنترلش کنم...
اون لحظه حالم ونمی فهمیدم فقط گفتم: خفه شو علیرضا... متاسفم تو به درد من نمی خوره... الان آرشام حالش بدترِ... اون دیگه بهم اعتماد نمی کنه... من بدترین کار و در حقش کردم...
علیرضا دستم و گرفت و محکم نگه داشت...
علیرضا: چته دختر؟ آرشام هیچی نفهمید...
همینجور که گریه می کردم گفتم حتما زندانیمم می کنه... گریم داشت شدت می گرفت که ساکت شدم... چشمام و باز کردم و پر سوال به علیرضا خیره شدم...
علیرضا: اره هیچی نفمید... الانم رفیق من تو این بیمارستانِ فرمای اونارو پوشیدم اومدم بهت خبر بدم یه وقت چیزی و لو ندی... چون آرشام نمیزاره آنا و سیاوش بیان تو اتاقت و خودش آمادس که اول بیاد تو واسه همین احتمال دادیم که تو لو بدی این نقشه و کشیدیم...
نفس راحتی کشیدم... اما هنوزم دلم و تنم میلرزید...
علیرضا: بسه انقدر خودت و براش لوس نکن...
خودمونیم خیلی دوست داره ها...
داشت میرفت بیرون که سرش و برگردوند و گفت
علیرضا: راستی با این ایده آرشام که میگه چند ماه عروس و دومادای محترم و تنها بزران خونشون نرن به شدت موافقم... به خصوص تو اتاق خوابشون... منِ بیچاره که از خجالت آب شدم... نفهمیدی چقدر لاغر شدم؟
و چند بار برای اینکه دق من و در بیاره ابروهاش و انداخت بالا و خندید و رفت بیرون...
از حرص دندونام و محکم رو هم فشار میدادم... پسره ی پررو... حالا این یه چیز دید و شنید باید به روم بیاره؟
همون موقع آرشامم اومد تو... اخم داشت خفن...
هنوز نه حالم و پرسیده نه حرفی زده گفت:
آرشام: این پرروتربن دکتریه که تاحالا دیدم... چی می گفت؟ واسه چی لباش خندون بود از اتاق اومد بیرون؟ مگه نمی گم یه جور با مردم حرف بزن که نیششون برات باز نشه...
چشمام و مظلو کردم . ناخواسته چشمام پر از اشک شد... سرم و انداختم پایین و زیر چشمی جوری که خودشم میدید نگاش کردم... لبام جمع کردم و با ناراحتی گفتم هیچی بخدا... من که چیزی بهش نگفتم...
آرشام نشست کنار رو تخت... منم مشسته بود... دستش و انداخت دور شونمو من و برگردوند سمت خودش... سرم و آورد بالا...
هنوز لبو لوچم آویزون بود که آرشام نامردی نکرد و لب پایینم و که آویزونش کرده بود گرفت تو دهنش و گاز گرفت...
اشک تو چشمام بیشتر شد.. انقدر درد گرفت که حد نداشت...
من: خیلی واقعا که پاشو برو بیرون... جای اینه که پرسی حالم چطوره؟
آرشام خنده ای کرد و گفت:
آرشام: تا تو باشی 1. حالت بد نشه و من و نصفه جون کنی... 2 . با لب و لوچه آویزوون دل من و آب نکنی...
بعد محکم تر من و بغل کرد و گفت...
آرشام: خانم من که چیزی و ازم پنهون نمی کنه؟
آرشام: مشکلی پیش اومد که یهو ترسیدی؟
آرشام: کسی حرفی بهت زده یا تهدیدت کرده؟
من: نه بابا فقط یه لحظه یهو تو قلبم خالی شد و بعدم که چیزی نفهمیدم....
آرشام: خیالم راحت دیگه؟ آخه شک عصبی بود... ما که مشکلی نداشتیم... تازه داشتیم کارای خوب خوب می کردیم..!!!!
من:لبخندی زدم و دوباره از یادآوری ظهر کمی خجالت کشیدم اونم یه خاطر وجود علیرضا... و بعد گفتم
من: آره بابا خیالت راحت... الانم لباسام و بیار بپوشم بریم...
آرشام از تخت اومد پایین و رو به رو ایستاد... سرم و گرفت تو بغلش...
آرشام: داشتم سکته می کردم نانازم... باید خیلی مواظبت باشم...
من:عزیزم نگرانیت بی جهتِ من که دیگه خوبِ خوبِ خوبِ خوبم...
آرشام دستی تو موم کشید و بهم ریخته ترش کرد و گفت:
آرشام: باشه نی نی کوچولو و بعدم رفت لباسام و آورد...
*********
دارم به حرف انا فکر می کنم، واقعا چی فکر کرد که همیچن حرفی زد؟ توجیهش می کنم اما خیلی ازش ناراحتم دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم.... یعنی چی این حرف؟ لحظه آخری که من و گذاشتن خونه و داشتن می رفتن گفت:
« ساناز جان ما در حقت بد کردیم قبول... الان اگه می بینی نمی تونی به پای آرشام وایسی و سختته یه کار نکن حالش خرابتر شه... بهش خیانت نکن ... تنها کاری که می تونی انجام بدی از خونش بری همین...»
و بعد هم رفت بیرون... منم تنها کاری که کردم به سیاوش گفتم توجیهش کنه و بگه منظوری نبوده و بهش بگه سعی کنه راجع به زندگی کسی نه قضاوت کنه و نه تصمیم بگیره... هه چقدر بد که آدما زود قضاوت می کنن و خودشون و خبره عالم می دونن... و خیلی راحت تصمیم می گیرن....

***************
دیگه اخر شب بود....
داشتیم با آرشام منچ می زدیم که سیاوش زنگ زد و برای مهمونی فردا خونشون مارو دعوت کرد...فکر کن اگه مامانم اینا بفهمن اینورا چه خبره... بمیرم چقدر دلم براشون تنگ شده... چقدر سخته از پدرو مادر دور بودن........
دوباره حواسم و دادم به سیاوش: مناسبتشم تولد سیامک شد.... و آروم بهم گفت که همه هستن و اولین مهمونیه بعد از شروع به درمانِ ارشامِ و من باید فردا خیلی دقیق عمل کنم... و یه چیز دیگه هم گفت که جفتتون لباسای کشی و اسپرت بپوشین... که توش راحت باشین و بتونید یکمم برامون برقصین...
تا آخرش و خوندم کار آنا بود... اون تا رقص من و آرشام و نبینه بیخیال نمیشه...
از پسشون بر میام... خدا کمکم می کنه... هم واسه آرشام هم واسه رقص که از حالا استرسش و دارم...
و وقتی آرشام من و بغل کرد و برد تو اتاق کامل از فکرش درومدم...




ادامه دارد...:-2-40-:




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۶ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم... شب همگی بخیر... :-2-14-:



قسمت چهل و هفتم




ویبرۀ گوشیم که دیشب گذاشته بودمش رو زنگ و زیر بالشتم بود درومد... خودم زنگش و رو ویبره گذاشتم که آرشام بیدار نشه... اشکال نداشت انقدر زود بیدار شدم دیگه نگران اینم نیستم که شب آرایش رو صورتم نمی خوابه چون همون دیشب دوباره سیاوش زنگ زد و گفت دی جِی ئی که می خواست بیاد جور نشده موند واسه پس فردا...
بلند شدم و یه نگاه به صورتش انداختم... یه لبخند زدم چه معصوم خوابیده بود... چقدر من دوسش داشتم...
آروم از رو تخت اومدم پایین و رفتم بیرون از اتاق... تو دستشویی بیرون دست و صورتم و شستم و تو اتاقای دیگه کمی آرایش کردم... می خواستم براش صبحونه اماده کنم... تو این چند وقتِ زندگیمون من تاحالا صبحونه آماده نکردم...
هه خنده دارِ... منی که همیشه می گفتم زنی که شوهرش بی صبحونه از خونه بره بیرون یا نفهمه شوهرش کی رفته بیرون زن خوبی نیست حالا تا حالا یه بارم برای عزیزِ دلم صبحونه اماده نکرده بودم... خوب آرشامم تازه با امروز دو روزِ که می خواد بره سرکار...
شونه ای بالا انداختم و چایی ساز و روشن کردم...
***
بلاخره یه سفره خوشمل و خوشمزه انداختم... باید برم آرشام و بیدا کنم ساعت 7 شد...
... رفتم تو اتاق و در و آروم باز کردم... رفتم نشستم رو تخت... یکم با انگشتم رو گونش کشیدم و بعد آروم لبم و گذاشتم رو لپش و بوسیدمش...
من: آرشام نمی خوای بیدار شی گلم؟
هیچ حر کتی نکرد...
من: عزیزم بیدار شو باید بری سرکار...
آرشام: بخواب ناناسی اذیت نکن می خورمتا...
خندم گرفت بیچاره تو توهمِ دیشیه که با موم می کشیدم رو دماغش...
دستم و گذاشتم رو بازوهاش و انقدر ظریف می کشیدم روش که قلقلکش اومد و کمی تو جاش تکون خورد...
من: مگه با تو نیستم تنبل بلند شو دیگه عزیزم...
یه چشمش و باز کرد یکم نگام کرد و لبخند زد و بعد دوباره بستش...
یهو از جا بلند شد و نشست و دو تا چشماش و باز کرد... و با اون چشمای خمارش گفت:
آرشام: کجا رفته بودی...؟؟
من: وا دیوونه ترسیدم... آخه من 7 صبح کجا و دارم برم؟
من: پاشو ... پاشو بیا صبحونه بخوریم...
آرشام دستم و گرفت و گفت:
آرشام: پس چرا ارایش داری؟
من: وا عزیزم مگه خودم دل ندارم؟ یا مگه واسه بیرون آرایش می کنم به خاطر کسیِ؟ من اگه ارایش می کنم چه تو خونه چه بیرون ... به خاطرِ اول دلِ خودمه و بعدم تو ...
پوووف به همه چیز شک می کنه... خوبه نرفتم نون بخرم...
***
آرشام اتو کشیده و تمیز و مرتب از اتاق اومد بیرون...
کیفش و گذاشت کنار در و کتشم انداخت روش... هنوز کسل بود... اما باید میرفت سرکار... با دیدن میزی که چیدم کلی قیافش باز شد...
و بعد از خودن صبحانه و کی به به و چه چه و بعدم کلی سفارش که چه کارایی انجام بدم و چه کارایی انجام ندم و... رفت سرکار...
خوب ناهار که آرشام نیست منم که زیاد اهلش نیستم... پس تخم مرغ می زنم تو رگ!!! اول برم یه زنگ به علیرضا بزنم و کمی راهنمایی برای فردا بگیرم... بعدم برم یه دست لباس برای خودم و آرشام انتخاب کنم...
*******************
با کلی دعا این آخرین لباسم و پوشیدم و دارم می رم جلو آینه... خدا کنه خوشم بیاد... هیچ کدوشون جوری نبودن که هم خودم خوشم بیاد هم بهم بیاد و هم باب پسندِ ارشام باشه...
آره خیلی خوبه خودشه...
یه پیراهن مشکی کوتاه تا دقیقا یه کوچولو پایینتر از باسنم... که آستینای حریر و کار شدش تا کمی پایینتر از آرنجم میومد... یقه بازی داشت که اونم به برکت شال بسته میشد... اما فکر کردم اگه بخوام برقصم چی ؟
یه ساپورت با بلوزش ست داشتم اونارو زیرشون میپوشم... هر چند که کمی س ک س ی تر میشه اما هم پوشیده س هم خوبه... اره... یه صندل مشکی هم گذاشتم کنار.. اما یه کفس اشپرت مشکی هم گذاشتم... چون من با پاشنه بلند خیلی واسه رقصیدن راحت نیستم...
واسه آرشامم یه شلوار کشی ازینا که جدید مد شده گذاشتم. شلوار یه دست مشکیه و خیلی به تن نمی چسبه و تو تن ازاد وای میسته... یه تیشرت مشکی که آستیناش تا کمی پایینتر از شونش میرسید گذاشتم...
وااای لباسای جفتمون جون می داد واسه رقصیدن...
تلفن زنگ می زنه برم جواب بدم...
من: بله ؟ جونم عزیزم.؟
آرشام: منتظر کسی بودی که اینجوری از پشت تلفن داری میخوریش؟
یکم ناراحت شدم از طرز حرف زدنش اما خوب دست خودش نبود برای همین به روی خودم نیاوردم و گفتم:
من: گلم خوب تلفن ما اصولا آیدی کالر داره و من نگاه کردم و دیدم که شماره تک گلِ زندگیمه به همین دلیل خوشحال شدم و اونجوری جواب دادم... حالا دیدی باز زود قضاوت کردی؟ اوهوم؟
آرشا با عصبانیت گفت:
آرشام : نه من زود قضاوت نکردم تو کلا تنت می خاره... برای چی تلفن و جواب میدی مثل آدم حرف نمیزنی؟ ها؟ شایدیکی دیگه بود که از دفتر یا کارخونه زنگ میزد اونوقت می خوای چه کار کنی ها؟ با این حرف زدنت که یارو می فهمه چه کاره ای و حالش خرابت میشه...
من: با بغض گفتم... اون وقت من چه کاره ام که می فهمه؟
آرشام: اونجور که تو حرف میزنی اونجور که تو صدات و آروم می کنی و با هوس حرف میزنی هر کی جای منم باشه فکر می کنه یه کاره ای هستی...
همون موقع زنگ خونه زده شد منم تنها کاری که کردم گفتم حالم از افکارت بهم می خوره یعنی اگه نمی گفتم می ترکیدم ... وقتی داشتم گوشی و می زاشتم شنیدم آرشام گفت کی بود زنگ زد؟ اما من دکمه قطع و زده بودم...
همونجا وایساده بودم و داشتم گریه می کردم که دوباره زنگ خونه و زدن...
رفتم دم در...
مرد: سلام خانم این بسته برای شماست...
من: شما؟ پستچی که نیستید؟ نگهبان؟
مرد: نه خانم فقط خانمی از من خواهش کردن این بسته و بدم بهتون با نگهبانی هماهنگ شده....و بعد یه پاکت و داد بهم و رفت...
حسابی کنجکاو بودم که بدونم چی توشه... اومدم تو در و قفل کردم و کلیدم رو در گذاشتم که آرشام نتونه در و از اونور باز کنه... یه حسی بهم می گفت آرشام الان میاد خونه که دیگه زنگ نزده...
پاکت و باز کردم ... محتوای توش و در اوردم...
باورش سخت بود...
باورم نمیشد...
یعنی چی؟
عکس ، عکس، عکس.... اونم چه عکسایی؟؟



ادامه دارد.....:-2-38-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
قسمت چهل و هشتم


صورتای من و سیاوش نزدیک همدیگه و دستمم تو دستاش.... خودمم دارم به خودم شک می کنم... درست وقتی گرفته شده که سیاوش داشت قسم می خورد که نامردِ اگه حسی به جز برادری بهم داشته باشه... اما این عکس ؟ چرا اینجوری؟ کی گرفته؟
تصویر زاویه خاصی نداشت... انگار یکی کاملا از روبه رو ازمون گرفته...
تصویر بعدی من دستم دراز بود و سیاوش داشت بهم آبمیوه میداد...
بعدی: داشتم زنگ خونه علیرضا رو میزدم
بعدی: با سیاوش دست می دادم
بعدی : رفتم تو حیاط خونه علیرضا
و بعدی درِ بستۀ خونه...
چیو می خواست ثابت کنه؟ اینا یعنی چی؟ خوب چرا برای من فرستاده...؟
پشت عکسارو نگاه کردم باید آرم تبلیغ جایی که اینا توش چاپ شده باشه... اما نبود...
پشت یکی از عکسا به انگلیش چاپ شده بود « تو بی کانتینیود» یعنی « ادامه دارد»
چی ادامه دارد؟ خوب مگه عکسیم مونده... مگه اصلا اینا از رو دشمنی گرفته نشده؟ چون همش به ضررِ منِ... پس چرا برای آرشام نفرستادن.؟
تلفن و برداشتم باید به نگهبانی زنگ بزنم...
بله؟
من: سلام از واحد یک تماس می گیرم... فامیلیه کسی که این بسته و آورد پرسیدین؟ می تونم بدونم...
انقدر جدی حرف زدم که به مِن مِن افتاد...
نگهبان: راستش... نه... یعنی ... نشد... ب.. بپرسم
من: یعنی چی؟ شما که همسر من و میشناشسید می دونید الان چقدر عصبی میشه؟
نگهبان» متاسفم اما خیلی زود رفتن... اما بسته رو گفتن بدم به شما نه به شوهرتون...
من: خوب من و شوهرم نداریم می دونید که کلا کنترل میشم...
می دونم که سر این مسئله ممکنه کارتون و از دست بدین... پس آقای رضایی مثل اوندفعه که پسر خالۀ شوهرم مهمونش و آورد خونه ما و شما به من کمک کردین و به شوهرم نگفتین اندفعه من بهتون کمک می کنم... اگه شوهرم پرسید کسی اومد و با واحد ما کار داشت بگید نه.... و فقط بگید خودتون اومدین و کمی قند ازم گرفتین باشه؟
رضائی: وای ممنون خانم شما خیلی خانم خوبی هستید...
من: خواهش می کنم من باید برم خداحافظ...
این از قضیه زنگ آپارتمان تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم...
اومدم دوباره شماره بگیرم که گوشی زنگ خورد...
بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم...
من: بفرمایید
آرشام: این بی صاحاب شده چرا انقدر اشغالِ ؟ ها؟ با کی حرف میزدی؟؟؟
انقدر بلند حرف میزد و داد می زد که گوشام کر شده بود...
با ترس گفتم هیچکی... یعنی با انا...
خر خودتی... د لعنتی خر خودتی... آنا که با منِ....
و بعد تلفن قطع شد...
تموم وجودم می لرزید... با تموم وجود به گه خوردن افتاده بودم... از زندگیم در عرض نیم ساعت سیر شدم... انقدر ضعیف شدم که داشتم به این فکر میکردم رگم و بزنم و خلاص... تنها کار همین بود... اما من جراتش و نداشتم گناه داشت...
به چاقو که رو رگ دستم فشار میدادم نگاه کردم... اما از پشت اشکام که مانع دیدم میشد... تصویر مامان... خنده بابا جلوم رژه می رفت... اصلا نمی تونستم چاقو رو پرت کردم کنار... باید یه جوری خودم و نجات میدادم... آرشام خیلی عصبی بود... اما آنا که تو کارخونه نبود... خدایا چه غلتی بود من کردم؟
دوباره تلفن زنگ خورد...
من با گریه گفتم بله؟
سیاوش: الو ساناز چه خبره؟ انا اومده بود شرکت با آرشام داشتن میومدن که من یه چیزایی شنیدم... آرشام می گفت چه طرزِ صحبته و ازین جور چیزا...
واااای فهمیدم از دفعه ولی که آرشام زنگ زد آنا پیشش بوده...
همه چی و با گریه برای سیاوش تعریف کردم و اونم گفت خودش و میرسونه... ولی آرشام خیلی وقت بود که داشت میومد به سمتِ خونه و سیاوش خیلی دیر تر از سیاوش میرسید...
شماره نگهبانی و بعد سیاوش و علیرضا رو پاک کردم... گوشیمم همینطور... قفلِ درو باز کردم و منتظرآرشام شدم... منتظر شدم تا بیاد و ببینم قراره چه بلایی سرم بیاد اما دلمم آروم نمی گرفت... بهتر بود برم تو حموم... آره در وقفل می کنم...
عکسا رو قائم کردم زیر گلدونِ تو پذیرایی...
رفتم تو حموم و در وقفل کردم .. لباسامم در اوردم و رفتم تو وان... داشتم از ترس سکته می کردم... هق هقم قطع نمیشد.... انقدر هق هق می کردم که نفسم برای سینم سنگین بود... دوباره حرف زدن و التماسای من به خدا... جیغای خفه ای که تو دلم میزدم و خدا رو صدا می کردم...
اه منِ خر چرا اومدم تو حموم باید برم بیرون بمونم... بلند شدم که برم بیرون اما... صدای در اتاقم و شنیدم که انگار یکی بازش کرد و کوبیدش به هم... و بعد صدای جیغ آنا و بعدم صدای داد آرشام که می گفت:
آرشام: ساناز کجایی... ساانااز...
آرشام: تو حمومی؟ و بعد خواست در حموم و باز کنه که در بسته مبود... سعی داشت در و بشکنه اما نمی تونست...
خیلی سعی کرد... همش می گفت با کی اون تویی که در و باز نمی کنی؟ از صبح با کی بودی که الان رفتی حموم؟ تو چرا هر روز میری حموم؟.... و ... خیلی چیزای دیگه...
ار ترس یه گوشه حموم کز کرده بودم...
یهو همه صدا ها خوابید صدای گریه و جیغ انا صدای آرشام... حتی دیگه صدای نفس آرشامم نمی شنیدم...
یکهو در حموم با شدت باز شد.... صدای آنا و میشنیدم که می گفت در و باز کن... پس یعنی آنا رو از اتاق بیرون کرده... درم قفل کرده...
فقط نگاش میکردم و هق هق می کردم...
همینجور میومد جلوتر....



ادامه دارد...

ستاره چشمک زن
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
قسمت چهل و نهم



آرشام که تا حالا داشت به چشمای به خون نشسته نگام می کرد و آروم میودم جلو.....، و یهو هجوم آورد سمتم
جیغی کشیدم و سعی کردم در داخلی حموم و ببندم اما نشد... آرشام اومد تو و خودش در حموم و بست... در قفل نداشت امابسته میشد
از ترس قالب تهی کردم... از چشمای آرشام مشخص بود که هیچی نمی فهمه... و شاید تنها چیزی که جلوی چشماشِ عشقبازیه من با کسی دیگست...
لباسام و برداشتم بکشمشون رو خودم...
اما آرشام نمیزاشت...
آرشام: چیه می ترسی بفهمم همه چیزت تا حالا تو دستای یکی دیگه بود؟ آره می ترسی.؟
و بعد کل حموم و نگاه کرد...
آرشام: با کی بودی ها؟
همون... من و خر می کنی از خونه می فرستی بیرون که با کسای دیگه هم باشی آره؟
و بعد سعی داشت کل تنم و ببینه... منم سعی داشتم از زیر دستاش بیام بیرون که نمیشد... با چنان قدرتی من و می گرفت و همه جام و خیلی دقیق نگاه می کرد که احساس می کردم استخونام تو دستاش خورد میشه...
من: آآآآآی آرشام ترو خدا... داری اشتباه می کنی... آخخخ ولم کن... چرا درست نمیشینی با هم حرف بزنیم... و بعد سرم و گذاشتم رو سرامیکای حموم و به حال خودم زار زدم...
آرشام از یه دستم گرفت و بلندم کرد خودش نشست منم نشوند رو به روش...
آرشام: خوب بیا اینم از نشستن... حالا حرف بزن... بگو...
نمی دونستم باید چی بگم... مغزم نمی کشید... کاش الان اون شک عصبی دو روز پیش بهم وارد میشد تا حداقل اینجوری نشه...
با کشیده ای که زد تو صورتم به خودم اومدم... خفه شدم... برای یه لحظه خفه شدم... اما بعد از چند ثانیه وقتی چک دوم و خوردم...بغضم ترکید...
جیغ میزدم...
من: ولم کن بزار برم... آشغال عوضی ... ولم کن... برای چی میزنی... دردم میاد... آرشام من و میزد و می گفت ساکت باش اما من انگار تازه یه انرژی از خدا گرفتم با تموم وجود جیغ میزدم و کمک می خواستم...
انقدر جیغ زدم و کتک خوردم که انرژیم تحلیل رفت... دیگه فقط صدای خس خس گلوم بود که شنیده میشد... صدای آب که سکوت و میشکست...
انگار اونم خسته شده بود... چون نشسته بود...
احساس میکردم حالم ازش بهم می خوره حالم از هر چی مرد بود بهم می خورد... دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم اما اون خیلی قوی تر از من بود... چند ثانیه بعد احساس میکردم دوسش دارم... احساس میکردم داره عذاب می کشه و من ناراحتم... دیوونه شده بودم... خودمم نمی دونستم چم شده؟
چرا سیاوش نمیومد؟ چرا کسی یه کاری نمی کرد؟ یعنی کسی صدام و نمی شنوه؟
یه نیم نگاهی بهم انداخت و بلند شد... منم بلند شدم...
من: ببین آرشام بشین... بشین بزار با هم حرف بزنیم... خودم نشستم... اونم نشست...
اینبارم اشتباه از من بود... علیرضا گفته بود اگه میدون و خالی کنی مهر تایید زدی به شکای آرشام...
آرشام... : ببین فقط بگو... بهم بگو با کی بودی؟ بهم بگو دوسش داری؟؟ و بگو که چی داشت که من نداشتم؟ باور کن میرم... میرم گورم گم می کنم...
اشکام درومد... بی صدا اشک می ریختم... می دونستم که الان آرشامم داره عذاب می کشه... اون الان جداً فکر می کنه بهش خیانت شده... تموم لحظه هایی که ممکنه برای من با یه مرد دیگه اتفاق افتاده باشه و از ذهن می گذرونه... صدای من با یه مرد دیگه تو ذهنشه...
من: آرشام باورم کن... ازت خواهش می کنم... من و باور کن ... بهم اعتماد کن... التماست می کنم... باور کن من فقط با نگهبانی حرف زدم... همین دارم بهت واقعیت و می گم...
واقعا هم داشتم حقیقت و می گفتم اون وقتی که آرشام پشت خط بود داشتم با رضائی حرف میزدم...
من: به خدا قسم به جون خودت به مرگ بابام با نگهبانی حرف میزدم.. اصلا برو پرینت بگیر... بعد از اینکه تو زنگ زدی هم به سیاوش زنگ زدم که بیاد اینجا... چون نگران انا بود... آرشام من زنتم چرا بهم اعتماد نمی کنی... مگه تو نبودی می گفتی به خاطر نجابتت انتخابت کردم... ها؟ مگه تو نبودی؟
می گم دوست دارم... انقدر دوست داشتن غریبِ که نه باورش داری و نه بهش اعتماد می کنی؟
انقدر این واژه واست غریبه؟ بگو چی بدم که باورت شه؟ جونم خوبه؟ چی آرشام؟ باور کن زندگیم و دوست دارم تو رو دوست دارم... باور کن تعهدی که بهت دارم و زیر پا نمیزارم... باور کن تنها تویی که به عنوان شریک زندگیم قبول دارم.... ارشام من... من... دوستت دارم...
حالا آرشامم سرش و تکیه داده بود به من و گریه می کرد...
خدا کجایی؟ مرد زندگیم هیچی ازش نمونده... به حال خودم گریه کنم که حالا با این وضعیت تموم امیدم واسه خوب شدنش از دست رفت یا به حال آرشامم که داره نابود میشه... خدایا غرورش چی؟ روز اولی که من دیدمش یادته؟ کوه غرور بود... همون موقع جذبش شدم... من همون مرد به ظاهر سالم و می خوام ... خدایا...
پاشد منم بلند کرد... حولم و تنم کرد... در حموم و باز کرد.. سیاوش پشت در بود... داشت با تاسف به من و آرشام نگاه میکرد... انگار که حرفامون و شنیده... در و نگاه کردم شکسته بود...
آرشام: سیاوش برو بیرون...
سیاوش رفت ... انگار می دونست که دیگه آرشام اروم شده/// انگار اونم می دونست جنگ تموم شد....
آرشام من و رو تخت خوابوند...پتوم و کشید رو سرم.... از سر وصورتش آب می چکید... داشت میرفت بیرون که با صدای گرفته گفتم...
من: لباسات و عوض کن...
برگشت نگام کرد...
و بعد از رو تخت لباسایی که براش اماده کرده بودم و ورداشت .. می خواست بره بیرون...
من: آرشام... نرو باهات کار دارم...
دیگه از خودم نمی دیدم تنها پیش برم باید باهاش صحبت کنم که اگه زندگیمون و دوست داره با هم بریم دکتر...
اما آرشام نموند و رفت بیرون...



ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۱۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
قسمت پنجاه:-2-40-:



الان سه روز ار رفتن آرشام می گذره... نه تلفن کسی و جواب میده نه یه زنگ زده... از اون روز هر کی اصرار می کنه برم پیششون قبول نمی کنم... حتی مادر شوهرمم زنگ زده و ازم خواست برم پیششون... اما من افسرده تر از اونم که بخوام یه جمع و تحمل کنم... ترجیح می دم تو خونه خودم باشم... سیاوش مهمونی و انداخته واسه اخر هفته اما اصلا عین خیالمم نیست فقط نگران آرشامم... تنها دلخوشیم اینه که گاهی اوقات که خیلی زنگ می زنم بوق اشغال پخش می کنه... همینکه می فهمم حداقل می تونه رد تماس کنه برام خیلیه... دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد... اما کار اونروزش خوب نبود...
پدر شوهرم فرداش اومد و گفت طلاقت و بگیر انقدر آشنا هست که نیازی نمیبینم آرشام باشه و اونم وقتی بیاد ببینه تو رفتی دیگه حرفی نمیزنه... اما من جسمم می رفت روحم و چکار می کردم... ؟ شاید روز عقد قسم نمی خوریم که تا آخرش تو سلامتی و مریضی یا تو شادی و غم با هم باشیم... اما اون امضا و اون بله برای من حکم یه قسم داره... من نمی خوام حالا که آرشام مریضِ تنهاش بزارم... نمی خوام برم... چون دلم و جا می زارم... من جایی می مونم که دلم اونجاست...
اونروز بعد از رفتن آرشام من تب و لرز داشتم و چون از همه خواستم که برن و تنهام بزارن آخرای شب مجبور شدم زنگ بزنم خدمات درمانی برام پزشک بفرستن... برای آرشامم اس ام اس زدم ... کلا از وقتی عکسارو دیدم به این نتیجه رسیدم که هر کار می کنم به آرشام بگم.. . با علیرضام تلفنی حرف می زنم...
خلاصه بهم سرم زدن و کمی بالا سرم موندن و بعد رفتن...
به قیافه خودم که تو آینه نگاه می کنم شک می کنم که ساناز باشم... زیر چشمام گود و سیاه شده... لبام خشک شده و پوست پوستِ... سه روزه که حموم نرفتم...
دیگه نتونستم تحمل کنم... آرشام کجایی که ببینی سه روزِ حموم نرفتم... دیگه هر روز نمی رم حموم گلم... برگرد...
زانو زدم رو زمین و اجازه دادم اشکام بیان... هق هقم بلند شده بود و نجوا گونه از خدا خواهش می کردم آرشام برگردِ... این چه حسی بود که من داشتم؟ عادت بود؟ نه من دوسش داشتم... همش احساس می کنم دارم از دستش میدم... یه چیزی تو دلم می لرزه... همش دلهره و استرس... اما وقتی آرشام پیشمه همش آرامش و امنیت .. حس اینکه یه تکیه گاه دارم... یه پناه امن و مطمئن...
صدای بسته شدن در اومد... پا شدم و خودم و زدم به خواب... حتما طبق معمول آنا و سیاوشن... کلید دادم بهشون که بیان و برن اما با من کاری نداشته باشن...
در اتاقم باز شد... و یکی اومد کنارم قشنگ حس می کردم... دستش که اومد رو صورتم فهمیدم آناست...
آنا: اشکاتم که پاک نکردی... دختر خوب انقدر خودت و عذاب نده... بلند شو بیا یه چیز بخور ... سه روز که هیچی جز آب و سرم به خوردت ندادیم... بلند شو ساناز من که می دونم بیداری... آرشام بیاد ببینتت من و خفه می کنه هااااا...
کمی سکوت کرد و دوباره گفت:
آنا: اگه نیای بیرون زنگ میزنم همه دوست و رفیقا جمع شن خونتون... تو که نمی خوای ؟ هوم؟
چشمام و باز کردم و گفتم... میلم نمیشه...
آنا لبخندی زد و گفت:
آنا: باشه پس زنگ می زنم...
من: باشه الان میام... سیاوشم هست؟
آنا: نه ... من تنهام...
باشه پس برو اومدم...
بلند شدم و کمی هپلی رفتم بیرون... آناتند تند قاشق و پر می کرد و می داد بهم که بخورم ... حالا خوبه مریض نیستم... قاشق و ازش گرفتم و خودم شروع کردم به خوردن...
قاشق اول یادم اومد آرشام لوبیا پلو خیلی دوست داره... قاشق دوم به این فکر کردم آرشام چیزی میخوره یا نه...؟... قاشق سوم یه بغض خیلی گنده و با غذام دادم پایین و سعی کردم قورتش بدم... و قاشقای بعدی و انقدر تند تند می خوردم که حس می کردم یه جا گیر کرده... انگار وسط قفسه سینم چند تا سنگ گیر کرده... با آب دادمش پایین... نتونستم جلو اشکام و بگیرم... رفتم تو اتاقم ... اولین چیزی که اومد جلوی دستم یه جا شمعی بود که محکم پرتش کردم تو دکور چوبی اتاقم... اما هیچی نشکست... پوف خسته شدم دیگه....
دوباره خوابیدم... اما پشیمون شدم پاشدم و لب تاب آرشام و آوردم ... صدای در اومد یعنی آنا رفت... بیچاره خودش می دونه نباید مزاحمم شه و حوصله ندارم...
یه آهنگ پلی کردم و عکسایی که تو دوهفته اول ازدواج من و آرشام از هم می گرفتیم و گذاشتم که ببینم... عکسا خودش می رفت... اهنگم که پلی بود... سرم و گذاشتم رو دستم . اجازه دادم که سد جلوی اشکام بشکنه...
........
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،
تا قیامت دل من گریه می خواد
...
هر چی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی می داد همَرو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،
تا قیامت دل من گریه می خواد...
قصۀ گذشته های خوبِ من
خیلی زود مثلِ یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشکِ حسرت ببارم
دلِ هیشکی مثلِ من غم نداره
مثلِ من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمِ
چرا چشمت اشکشُ کم میاره
....
خورشیدِ روشنِ مارو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگِ سیاهِ ماتمِ
فرصت موندنمون خیلی کمِ
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،
تا قیامت دل من گریه می خواد
سرنوشت چشاش کورِ نمبینه
زخم خنجرش می مونه رو سینه
لبِ بسته، سینۀ غرقِ به خون
قصۀ موندنِ آدم همینه
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،
تا قیامت دل من گریه می خواد...:-2-30-:



ادامه دارد....:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
:-2-40-:

قسمت پنجاه و یکم




فردا جمعست و جشن تولد سیامک... اما آرشام هنوز نیومده... می خواستم به پلیسم اطلاع بدم... سیاوش به گوشیش اس ام اس داد که می خواییم چه کار کنیم... اما اون در جواب فقط گفته که من خوبم... مواظب سانازم باشید... خداحافظ...
نمی دونم چی بگم... اما حالم بدتر شده... به همه هم گفتم که جشن نمیام و دست از سرم بردارن.... به انا هم گفتم دیگه نمی خوام بیاد برام غدا درست کنه... ترجیح می دم یه مدت تنها باشم و با تنهاییم یه جوری کنار میام...
اما مگه دست بر می دارن اصلا متوجه نمی شن که من نیاز به تنهایی دارم... اینجور مواقع برای هر کسی تنهایی بهتر از هر چیزیه...
++++++++
پوووف کی داره جیگر کباب می کنه... ؟ اون از دیروزشون که تو خونه جوجه زدن اینم از الانشون... خوبه دیگه به بهنونۀ من میان عشق و حال....
وای خدا بوش کل خونه و برداشته حالم داره بهم می خوره... سرم و کردم زیر پتو... از دست انا نمی فهمه من غذا نمی خوام یعنی چی... وای حوصله ندارم اصلا...
در اتاق و باز کرد... و بعد بست... حتما اومده ببینه خوابم یا بیدار...
یکی رو تخت نشست... این دختر بیخیال نمی شه نمی فهمه می خوام تنها باشم یعنی چی... می ترسم اندفعه یه چیز بهش بگم خفن ناراحت شه...
من: انا من نه گشنمه ، نه باهات میام خرید برای جشن... نه میام به اون جشن... برو بیرون... لطفا قبل از رفتنت کلیدارم بزار... ممنون این مدت خیلی زحمت کشیدی...امیدوارم درکم کنی و ناراحت نشی...
26 سالِتِ دختر، بچه که نیستی... با آرشام قهری با شکمت چرا قهر کردی؟ بلند شو ببین چه جیگری کباب کردم پاشو تا یخ نکرده...
من : می گم نمی خورم نمی یگیریا... تو که انقدر گیر نبودی...
اما یهو پتو رو زدم کنار و بلند شدم نشستم...
می دونم اون لحظه خنده دار بودم.. مویی که چند روز شونه نشده و احتمالا تو هم گره خورده و سیخ سیخ شده... چشمایی که زیرش سیاهه... اما ...
یکم نگاه کردم تا مطمئن شم...
وای خدای من آرشام بود...
داشت با لذت نگام می کرد... انگار من یه غذام که با نگاه کردن بهش سیر میشه.... اما یهو یه اخم بزرگ کرد و من و انداخت تو بغلش...
آرشام: تو چرا اینقدر لاغر شدی خانمم؟ غذا ندادن بهت بخوری؟ چرا انقدر ضعیف می زنی...؟ فدات شم عسلی متاسفم...
ممم دلم برات یه ذره شده بود ناز گلم... پاشو ببینم، پاشو شبیه جوجه اردک زشت شدی...
یه دوش بیگر تا من بقیه سیخارو کباب بزنم پاشو برو یه دوش بگیر... با هم بخوریم... بی تو مزه نمی ده...
پسش زدم و یه دور دیگه نگاش کردم..
اونم لاغر شده بود... تموم اجزای صورتش و گذروندم ... اما مثل من پژمرده نبود... چشماش چی؟ چرا نگاهش و از من می دزدید... حالا که خیالم راحت شد و اومد دلگیریم بیشتر شده... دلم ازش گرفته...
بلند شدم و گفتم...برو از اتاق بیرون...
آرشام سرش و بالا کرد و با تعجب گفت چکار کنم؟
من: گفتم پاشو از اتاق من برو بیرون...
آرشام: اتاق تو؟
من: آره اتاق من... بیرون...
آرشام: یعنی چی؟
من: یعنی برو هر جا که تا حالا بودی... همین الان...
آرشام رفت بیرون و منم درو محکم کوبیدم بهم... به قفلش که تازه سیاوش عوض کرده بود نگاه کردم... نه نشکست... آخه خیلی بد در و بستم... خیلی هم بد برخورد کردم... خیلی بی تربیتی ساناز... خوب خدایا نارحت بودم.//
تو آینه به خودم نگاه کردم راست می گفت شباهت زیادی به جوجه اردک زشت داشتم...
حرفش و از ذهن گذروندم:
« تو چرا اینقدر لاغر شدی خانمم؟ غذا ندادن بهت بخوری؟ چرا انقدر ضعیف می زنی...؟ »
لبخند تلخی زدم... با کتکایی که خوردم انتظار چی داشت؟ بعد از اینکه تو اون موقعیت تنهام گذاشت و رفت انتظار چی داشت؟ اینکه بیاد و یه ادم فربه و سرحال و ببینه؟ یه ادم که معنی غم و مشکل داشتن و نمی دونه؟ لابد انتظار داشت بیاد همون ساناز شاد و سرحال روزای اول و ببینه... به خدا خیلی سختِ که درک کنم تموم رفتاراش با من برای مریضیشه... اما اون هیچی دست خودش نیست وگرنه به قول علیرضا عشقش ستودنی میشد... اون بهترینه... خدایا شکرت که برگشت... اما باید کمی تنبیه شه...
رفتم حموم... حس خوبی داشتم... انگار الان یه قرص انرژی زایی یا رد بولی چیزی زدم... اه اه رد بول چیه ؟ به درد نمی خوره... الکی می گن انرژی زا... یه دوش سرپایی گرفتم و اومدم بیرون... یه دوش 15 دقیقه ای... یا به قول مامانم گربه شوری....
لباسم و پوشیدم و موهام و شونه کردم و بستمش... نمی دونم حالا که اومده چرا دیگه تو دلم هیچ آشوبی نیست و دلم تنگ نیست... تازه احساس می کنم اشتهامم باز شده اما ساناز نیستم اگه حالا حالاها باهاش حرف بزنم...
رفتم بیرون...
رو میز نشسته بود ... سیخای کباب لای نون جلوش بودن... معلوم بود منتظر منِ... حسابی گشنم شده بود بوی کباب که تا چند لحظه پیش حالم و بهم میزد الان حسابی اشتهام و تحریک کرده بود... نشستم سر میز... سرش و بالا کرد... بدون اینکه بهش نگاه کنم شروع کردم به خوردن اما اون همش من و نگاه می کرد...
منم انگار نه انگار کبابم و خوردم و بلند شدم... اما اون نخورد... یه لحظه عذاب وجدان گرفتم... اون گفت تنها مزه نمیده... گفت که با هم بخوریم... خواستم برگردم و براش لقمه بگیرم... با دستای خودم بزارم دهنش ، کاری که اون همیشه برای من انجام میده اما... به راهم ادامه دادم و رفتم تو اتاق...
باید میرفتم آرایشگاه... حوصله نداشتم خودم ابروهام و بردارم می خواستم رنگ موهامم عوض کنم...
رفتم تو اتاق و آماده شدم...
از تو جا کفشی کفشم و برداشتم و رفتم سمت در که گفت:
آرشام: کجا....؟
من: میرم آرایشگاه...
آرام: خودم میبرمت...
من: خودم میرم... ماشین هست...
دستم و گذاشتم رو دستیره در... که صدای خیلی جدیش بلند شد:
آرشام: گفتم که خودم میبرمت...
من: پایین منتظرم... زودتر...
اصلا آرایشگاه وقت نداشتم... امیدوارم سرش شلوغ نباشه... یهویی تصمیم گرفتم... یعنی وقتی از حموم اومدم و خودم و تو آینه دیدم...
اومد و من ورسوند... وقتی داشتم پیاده میشدم دستم و گرفت...
آرشام : از چی ناراحتی:؟
من: سکوت...
آرشام: خوب من که از سکوت تو چیزی نمی فهمم...
من: از این چند روزی که نبودی به پرس شاید از اون فهمیدی...
آرشام: ابروهات و هشتی بردار... رنگ موتم عوض کن... من شرابی دوست دارم... راستی موت و کوتا نکنیا...
و بعد دستم و ول کرد...
پسرۀ پررو... ساناز نیستم اگه موم و شرابی کنم...!!!!




ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
سلام شب همگی بخیر...
دوستای خوب و گلم یه سری هم به تاپیک نقد بزنید ممنون میشم... مرررسی:-2-40-::-2-40-:




قسمت پنجاه و دوم





تو آینه به خودم نگاه کردم موی دودی خیلی به صورتم میاد...!!! ابروی شیطونیم همینطور!!!!! موهامم که عالی شده گفتم از قدش کوتاه نکنه اما خوردِ خوردش کردم.... یاد حرف آرشام افتادم:
« ابروهات و هشتی بردار... رنگ موتم عوض کن... من شرابی دوست دارم... »
با اینکه می دونستم حساسِ اما دلم می خواست اذیتش کنم...
گفته بود زنگ بزنم بیاد دنبالم... اما من خودم می رم... یه کم باید عادتش بدم... علیرضا گفت یه کمی هم به ردیفه خودم پیش برم... اما زیاده روی نکنم... ماشین گرفتم و مستقیم رفتم خونه...
شالم و کشیده بودم جلو موهام و نمی دید... در و که باز کردم داشت چایی می خورد تا من و دید چایی رو آورد پایین و با اخم گفت:
آرشام: مگه نگفتم زنگ بزن میام دنبالت؟ حتما باید وایمیستادم جلوی در آرایشگاه؟
من: نیاز نبود ... از اونجا تا اینجا دو تا کوچه هم فاصله نیست...
داشتم میرفتم سمت اتاق که گفت:
خودت اومدی؟ با کی؟ کسی قرار بود بیاد دنبالت.؟
نفسم و سخت دادم بیرون و گفتم:
من: خودم اومدم با آژانس... از خورشید ماشین گرفتم می تونی زنگ بزنی بپرسی...
آرشام: ببینمت چه شکلی شدی؟
برگشتم سمتش...
اخماش بیشتر رفت تو هم و گفت:
من گفته بودم هشتی نه اینجوری...
من: این مدل بیشتر بهم میومد...
آرشام: کی بهت خط میده که هر چی من می گم برعکسش و انجام میدی؟ چند روز نبودم جایگزین پیدا کردم؟
من: مگه دارم خلاف می کنم کسی بهم خط بده؟
بعدم رفتم سمت اتاقم... داشتم زیاده روی می کردم دوباره رادارای شک کردنش بلند شد.. اونم توسط خودم...
یه دامن مشکی که تا زانوم بود پوشیدم با یه تاپ مشکی ساده... موهامم باز گذاشتم و کمی آرایش کردم...یکمم با عطر دوش گرفتم... آها حالا شد.. چقدر حال میده اذیتش کنم... اما انگار آرومتر شده... یعنی این چند روز کجا بود؟
بیخیال شونه ای بالا انداختم و گوشواره هامم انداختم... بعدم رفتم بیرون....
برام جالبه که دیگه حرفی نزد انگار از همه چی خوشش اومده بود...اه من می خواستم یکم کل کل کنیما... ( می گن کرم از درختِ)
برای خودم یکم آب طالبی ریختم و رفتم تو پذیرای و خیلی ریلکس بی توجه به آرشام که کنار ورودی پذیرایی وایساده بود و من و زیر نظر داشت کنترل و برداشتم و تلوزیون و روشن کردم...
اه به خشکی شانس... خاک تو سرت آنا گفته بود از کانالای ماهوارمون خوشش اومده ها... نگو اینارو می گفته... از شانس من رو کانال یوروتیک تی وی بود. این دختراشم که یه صداهایی از خودشون در میارن آبروی آدم و میبرن...
نمی دونستم چه کار کنم هول شده بودم... فقط کنترل تلوزیون پیش من بود...
آرشامم که داشت می خندید...
آرشام: نه خوشم اومد... این کانالا رو هم که نگاه می کنی... مگه نمی دونی گناه داره دختر...
من: به من چه این چند روز خواهرت اینجا بوده من اصلا تلوزیون نگاه نمی کردم...
آرشام معلومه و بعد کنترل و برداشت زد کانال دیگه...
منم نشستم ....
اومد نشست و آب طالبیم و گرفت...
داشتم از دستش حرص می خوردم حسابی...
من: خوب برو برای خودت بردار... بده آب طالبیم و ...
آرشام: نچ این لبای خوش طعم تو بهش خورده خوشمزه ترِ... خوب بگو ببینم حالا چی از این کانال یاد گرفتی؟ یا بهتره بگم چیا؟؟
ایشی کردم و روم و برگردوندم...
من: خجالت بکش من و با این دخترا مقایسه نکن... گفتم که من نگاه نمی کردم... اصلا کنترل و بده باید حذف شن... و بعد بلند شدم که کنترل و از رو میز عسلیِ کنارش بردارم...
طبق عادتش که وقتی میشینم من باید رو پاش باشم... من و که داشتم بر می گشتم بشینم تو یه حرکت بلند کرد و پاهاش و دراز کرد رو مبل و من و نشوند رو پاش... منم تو دلم کارخونه قند آب کنی بود برای خودش... اما به روی خودم نیاوردم و مثلا سعی می کردم بیام پایین اما خوب خدایش کمی هم ازش ناراحت بودم...
من: ول کن... هم نشیمنگاه دارم هم زیر نشیمنی...
آرشام: من دوست دارم اینجوری بشینی....
منم پشتم و کردم بهشو نشستم روش...
پوووف ای خدا این پسر بیکار نمی تونه بشینه... می دونه من به گردنم حساسم... باید خودم و نگه دارم... صدام در بیاد بدتر می کنه.. اونوقت خودمم نمی فهمم کی آشتی کردم...
از پشت سر لباش رو گردنم بود و نفسش می خورد به گردنم ....
یهویی من و بلندم کرد و خوابوند رو مبل... خودشم که طبق معمول افتاد روم و با دستاش که دو طرفم بود از سنگینیش کم کرد...
منم مثل یه جوجه در برابر یه گربه مثل گارفیلد دست و پا می زدم...
من: ولم کن دیوونه...
آرشام: ششش.... هیچی نگو.. دلم برای خانمم یه ذره شده بود...
من: برای خود خانمت یا آغوشش؟ بلند شو... من کاری باهات ندارم... اه بلند شو...
رفت پایینترو غمگین نگام کرد... چند لحظه نگام کرد... وای خدا زیاده روی کردم... عصبی نشد اما غم چشماش... داشت دیوونم می کرد... خ
سرش و گذاشت رو سینم...
آرشام: باور کن دلم برای خودِ خودت تنگ شده بود.. نه برای آغوشت و تن و بدن زیبات... و بعد بین سینم و بوس کرد و رفت از پذیرایی بیرون...
اه گندت بزنن ساناز... ا خوب به من چه؟ باید یه کم بیشتر ناز می کشید... نگاه کن ترو خدا خمارم کرد و پا شد رفت... بی ادب...
پاشم یه چیز درست کنم برای شام حداقل...
داشتم از تو فریزر گوشت چرخ کرده در میاوردم برای خورشت گوشت چرخ کرده که زنگ و زدن... چند ثانیه وایسادم آرشام نیومد... ای بابا... یه روسری سرم کردم و در و باز کردم و سرم و مثل این آدمای فضول از لای در کردم بیرون...
آقای رضائی خنده ای کرد و گفت:
رضائی: سلام...
پس واقعا خنده دار شدم...
من: سلام...
دسته گلی که دستش بود و دراز کرد و گفت برای شما اومده...
با ترس داخل خونه و نگاه کردم و گفتم:
من: نه نمی خوام مرسی برای خودتون...
رضائی: نه خانم نمیشه... برای شماست... آقا ناراحت میشه...
من: مگه آقای ارجمندم « آرشام» می دونه؟
رضائی: بله الان زنگ زدم خونه بگم براتون گل فرستادن هستین بیام یا نه ... تلفن خونه قطع بود با موبایلشون تماس گرفتم... گفتن خانم هست بیارین بالا...
همونجا اشهدمُ و خوندم و گل و گرفتم اومدم تو... خدا به دادم برسه...
چه دسته گل قشنگیم بود... همش گلای رز قرمز و سیاه که دایره دایره رنگش عوض شده بود... چقدرم زیاد بود...
دنبال کارت می گشتم که آرشام اومد بیرون از اتاق...
دسته گل به اون بزرگی رو پشتم قائم کردم... که می دونم از دو طرفم زده بود بیرون و کلی خنده دار بودم...
آرشام: گلا یرای کیه؟ رضائی الان زنگ زده بود... مثل اینکه برای تو فرستادن...
من: نه رضائی گفت برای تو فرستادن...
آرشام: جدا؟ کو ببینم؟ روش کارت باید داشته باشه...
یه قدم رفتم عقب تر...
من: نه اول من ببینم...
آرشام: فرقی نمی کنه با هم ببینیم...




ادامه دارد...:-2-40-:




اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۴۵ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم... بفرمایید اینم یه قسمت دیگه... فقط ممکنه نتونم امشب بیام... تشکر یادتون نره ها... من دو قسمت میزارم:-2-40-:

قسمت پنجاه و سوم


وای خدا چکار کنم... یعنی از طرف کیه؟
آرشام چرا داره اخمش بیشتر میره تو هم... ما که هنوز نخوندیم....
آرشام: چرا ترسیدی و رنگت پریده؟ مگه به خودت شک داری... ؟ خوب شاید از طرف فامیل برات فرستادن... دلیل خاصی داره که می ترسی...
نفس عمیقی کشیدم و گل و آوردم جلو...
من: بیا...
آرشام: دست خودت باشه... کارت داره؟ ببین چی نوشته روش...
کارت و که قشنگ تو دید هم بود برداشتم و نگاش کردم... کارت کوچیکی بود.... چند تا عکس رز برجسته بود...که دورشون یه رمان برجسته قرمز اکلیلی هم داشت...
بازش کردم....
« ساده نوشتن را چون ساده زيستن دوست دارم ، پس ساده مي نويسم دوستت دارم »
و بعد پایین نوشته شده بود... آرشام... آرشام؟ آرشام کیه؟ .... آها همین آرشام دیگه...!!!
. وای یعنی ؟ یه لحظه عصبی شدم فراوون... یعنی خودش نمی دونه این شوخیش درست نیست...؟
سرم و بالا کردم و با عصبانیت گفتم:
من: این چه شوخیِ زشتی بود...؟
آرشام خنده ای کرد و گفت... فدات بشه آرشام... خانمی تو ترسو نبودی که... یه شوخی ساده... حالا دیگه آشتی کنیم باشه؟ از ظهر تا حالا خسته شدم از رفتارات... نمی گی دل کوچیکم گناه داره...؟
اوخـــــــــــی... نازی عشقم... الان دلم می خواد بغلش کنم... چون عینهو این پسر بچه های لوس شده...
اما اخمی کردم و گفتم نه... کی گفته دل تو کوچیکه؟ عادت کردی هر کاری دلت می خواد انجام بدی بعد بیای راحت بگی ببخشید؟ آره؟
من: اگه الان من یه هفته می رفتم تو چکار می کردی؟
آرشام: خوب تو که همچین کاری نمی کنی... اما حتی یه ساعتم ازت بی خبر باشم یعنی اینکه من و دوست نداری و یه مرد دیگه و دوست داری که حتی فکرشم زشته... و اون روز، روزِ مرگ تو و اون پسرست... فهمیدی؟
وااا این چش شد... کلمات آخر و خیلی بلند و با حرص ادا کرد انگار حالا همچین اتفاقی افتاده...
منم مثل خودش با حرص گفتم..:
من: فعلا که تو رفتی...
آرشام: باور کن وقتی عصبی می شم وقتی چیزی اذیتم می کنه... خیلی زود از کوره در میرم... وقتی می فهمم چکار کردم که خیلی دیر شده... اونروزم اصلا نمیشد که بمونم...
آرشام: حالا گلا قشنگن مگه نه؟
من: با اخم گفتم... آره قشنگن...
آرشام: من فدای اخم خوردنیت بشم خانم گلم... حالا بخند آشتی دیگه...
بسوزه پدرِ دلسوزی ... لبخند زدم...
همین کافی بود آرشام از موقعیت استفاده کنه و من و بگیر تو بغلش دیوونست پسرِ نمی گه من می ترسم...
من: وای آرشام سرم گیج میره من و بزار پایین... لطفا...
من: آرشامی... لطفا دیگه... بابا این چه طرز بغل کردنِ... هر لحظه احساس می کنم دارم از رو شونه هات سقوط می کنم....
آرشام من و گذاشت پایین و گفت:
آرشام: آماده شو شام بریم بیرون...
من: خودم داشتم غذا درست می کردم که...
آرشام: نه شام میریم بیرون... واسه جشن فردا هم لباس بخریم...
من: من لباس دارم... توام داری...
آرشام: باشه بابا.. حالا تا دیروز عشق خرید بودیا... اونموقع که من میخوام خرید کنم نمی خوای شانسِ منِ دیگه...
+++++++++++++
یه نگاه تو آینه انداختم... خوب شده بودم... از آرایشگاه خواستم خیلی ساده درستم کنه... مدل ژورنالی... راست می گن هر چی ساده تر بهتر....
بهتره برم آرشام پایین وایساده...
++++
وااای نازی عسلم... اونم رفته آرایشگاه موهاش و هم کوتاه کرده هم درست کرده چقدرم بهش میاد.. نگاه کن ترو خدا هیکل خوردنیش و ریخته بیرون...
نمی دونم چرا ناراحت شدم اینجوری دیدمش... چقدر خوش هیکلِ الانم که با یه تیشرتِ یه وجبی کل هیکلش و ریخته بیرون...
با این حال بیخیال رفتم سمت ماشین...
من: سلام... ...
تکیش واز ماشین گرفته ... اومد جلو...
آرشام: سلام خانم طلا چه خوشگل شدی تو عزیزم... و بعد بازوهام و گرفت و پیشونیم و بوسید...
همون موقع یه نفر یه چیز گفت که من کلا از حس اومدم بیرون...
مرد: به به!!!! راحتین... ؟ بکش کنار آقا...چه نسبتی با هم دارین ایشاالله؟
آرشام چند لحظه به آقای زحمت کش نیروی انتظامی نگاه کرد و گفت:
آرشام: خانم برو تو ماشین...
انقدر جدی گفت که جرات زدن حرفی و به خودم ندادم... خواستم بشینم تو ماشین که مرد گفت:
پلیس: شما تشریف ببرم تو ماشین ما... نمی خوام مامور زنمون بیاد ببرتت...
آرشام: عصبی پرید تو حرفش و گفت:
آرشام: طرفِ شما منم... من و نگاه کن...
بعد به طرف من گفت: ساناز شنیدی چی گفتم بشین تو ماشین...
من معطل نکردم و نشستم تو ماشین...
می شنیدم آرشام می گفت زنمِ... هیف که کار دارم شما باید خجالت بکشید با این رفتارتون... اما اونا شناسنامه میخواستن که ما هیچکدوم نداشتیم... یعنی همرامون نبود... به اینکه جدا جدا ازمون سوال بپرسن هم که رضایت نمی دادن...
در آخر از آینه دیدم که با چند تا تراول 50 تومنی که آرشام داد... اونا رفتن آرشامم اومد نشست...
آرشام: مفت خور... هیف که عجله داشتم وگرنه پول بی زبون و دست تو نمیدادم... پولم و پاره کنم بریزم تو جوب به اینجور اشخاص که همه شخصیتارو بدنام کردن ندم...
بعد برگشت سمت من و گفت:
آرشام: تو خوبی خانمی؟
من با اخم گفتم:
من: دیگه جلوی کسی سر من داد نزنیا... لحن حرف زدنت درست نبود...
آرشام: خوب مگه ندیدی چجوری داشت می خوردت؟ اونم با نگاه کردن...
من: باشه حرکت کن... مثلا آنا گفت ما زودتر از مهمونای دیگه بریم...
آرشام: تولد انا که نیست تولد سیامکِ...
من: خوب انا هم اونجاست دیگه راه بیفت...
++++++++++++++++++
خوب اگه مرسا( دختر همکار بابای آرشام) و آتوسا دست از سر آرشام بردارن همه چی عاالیه... جشن قشنگیه... اما یه بدی داره من تاحالا نتونستم برقصم بدجوریم قر دارم...
نگاه کن تروخدا که چی الان؟
مرسا با انگشت اشارش می کشه رو بازوهای آرشام، چشماشم که خمار کرده، هر چند مین یه بارم یه زبون هوسناک به لبش می کشه... خوب منم بودم از خود بی خود میشدم چه برسه به آرشام...
اصلا برای چی آرشام پیش من نیست؟
اه کاش بهم شک کنه پیش خودم بمونه...
به پسری که بهم پیشهاد رقص داد نگاه کردم... چه جدیدا همه خوش هیکل شدن؟ اما به آرشام من که نمیرسن...
به آرشام نگاه کردم... یه چند لحظه دیگه مطمئنا مرسا تو بغلش بود...
پسر که خودش و نوید معرفی کرده بود ، رد نگام و دنبال کرد و وگفت:
باور کن اگه اونقد که تو بهش فکر می کنی بهت فکر کنه...
نوید: دوست پسرته؟
من: نخیر... پسرخالۀ سیامک و شوهر بندست...
با تعجب گفت:
نوید: جدی میگی...؟!!!
من اگه با زنم بیام اینجور جاها هیچوقت تنهاش نمیزارم...
اه اینم که داشت من و تحریک می کرد...
دستش و نگرفتم اما بلند شدم و رو به روی هم شروع کردیم به رقصیدن... کلی باهاش رقصیدم... شریک رقص خوبی بود... بعد از اینکه اهنگ تموم شد... دیگه خسته شده بودم و نفس نفس می زدم...
یهو برقا خاموش شد..اما لیزر شو و بخار هنوزم رو به راه بود....
دی جی اهنگی که یکی از دوستام برای رقص مبارزه خاموش برام ساخته بود و گذاشت... هیچکس جز آرشام ازش خبر نداشت پس کار خودشِ... اما من باید یکم آب بخورم بعد شروع کنیم...
به آرشام نگاه کردم... عصبی بود... معلومه این بی هوا اهنگ گذاشتنشم برای اینه که من با نوید نرقصم...
ادامه دارد....:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۱ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۱۰ بعد از ظهر
خوب اینم برای دوستایی که اصرار داشتن حتما یه توضیحی برای رقص مبارزه خاموش داشته باشم... متاسفم که نمیشه زنده اجرا کرد... اما اگه عمرم قد داد یه دفعه ایشاالله براتون میرقصم... :-2-14-:آخه این رقص زندش هیجان بیشتری داره:-2-40-: راستی دوستای خوب من نقد ندارم... یه سری به تاپیک نقد هم بزنید...:-2-40-:





قسمت پنجاه و چهارم:-118-:
دی جی از همه خواست بشینن و از آرشام خواست بیاد وسط... و آرشام به سبک خودمون من و برای رقص دعوت کرد .... جای کم اوردن نبود نمیشد... پس منم ایستادم... چون اون دعوت به رقص کرده بود خودشم باید شروع می کرد...
خوب حالا اون باید با تکنیکای رقص هیپاپ و تکنو با کمی تغییر و کمی محکمتر و خیابونی تر دور من یا روبه رو میرقصید یه جور سایه کاری بود ... یعنی حق اینکه ضربه ها واقعی باشه و نداریم چون همش رقصِ و یه جور کارِ سایه به حساب میاد... حالا آرشام میرقصه و من نباید در برابر حرکتاش بترسم و یا جای خالی بدم...
یکم که رقصید... وقتی دید حرکتی نمی کنم... یهو و خیلی ناگهانی دستشو از کنار گونم رد کرد... جوری که من فکر کردم مثلا می خواد من و بزنه اما من حرکتی نکردم و با یه لبخند ژکوند دستام و گذاشتم زیر بغلم و یا به عبارتی خودم و بغل کردم... و خیلی ریلکس نگاش کردم... اونم به کارش ادامه داد و و یه موج ضرب دار به دستش داد...
بعد از کمی خستگی آرشام با یه رقص سینه تمومش کرد حالا نوبت من بود...
وای خدا همه حرکتارو انجام داده بود انا راست گفت که استادِ...
اول با رقص پا و یه جور بریک دنس خودم و بهش رسوندم... بعد با چرخش و ضرب کمر دورش چرخیدم...
یه لحظه یاد حرف معلمم افتادم... اگه طرف مقابلتون مرد بود و دیدید نمی تونید شکستش بدین کافیه کمی از صلاح های زنونه استفاده کنید...
خوب الان آرشام شوهرمه پس هیچ اشکال نداره...
رفتم جلو و خودم چسبوندم بهش یعنی انگار که من و از پشت بغل کرده... دستم و انداختم دور گردنش تو بغلش خودم و پیچو تاب میدادم و کمرم و می چرخوندم از چشماش معلوم بود دو دقیقه دیگه اونجوری بمونم لب تو لب میشیم.... ولش کردم و اومدم عقب و یهو با یه حرکت سایۀ من که یه جور زیر پا میشه ترسید و کشید عقب...
همه دست زدن و من شدم برنده اما هنوز تموم نشد حالا دو تایی با هم باید هیپاپ می رقصیدیم...
خلاصه کلی هم اونجوری باهم رقصیدیم و بعدم بنده جنازه نشستم رو یکی از مبلا چون واقعا خسته شده بودم....
یه لیوان آب اومد سمتم بدونه اینکه نگاه کنم کیه گرفتمش و خوردم... وقتی اومدم لیوان و بدم دیدم نویدِ...
نوید: دستخوش بابا عااالی بود... با اینکه این رقص تو ایران خیلی مربی نداره و اصلا شناخته شده نیست خیلی عاالی رقصیدی... انگار که زیردستِ اونوریا بودی...
لبخندی زدم و گفتم مرسی... و برگشتم سمت آرشام که سرش پایین بود اما اخماش کاملا مشخص بود...
ای بابا خوبه خودش تاحالا تو بغل مرسا بود... دوباره حساس شده اونم به نوید...
بعد از اینکه یه کمی با انا و سیاوش و کمی هم با سیامک و المیرا رقصیدیم... داشتم می نشستم که یهو نوید گفت:
یه افتخاری هم به ما بده...
خواستم بگم کمی آب بخورم بعد که///
آرشام با جرص دست من و گرفته جلو همه که حالا سکوت کرده بودن و داشتن ما رو نگاه می کردن.. من و کشید به سمت اتاقا... اما من با لبخند مصنوعی سعی کردم ظاهر سازی کنم و قدمام و تند تر کردم که دیگه انقدر آبروریزی نشه...
اه ابروم رفت... دیگه اگه بیام بیرون تو این جمع ساناز نیستم...
آرشام: تو مگه زن من نیستی؟ تو مگه نمی دونی که فقط برای منی؟ میشه بپرسم اینهمه عرض اندام کردنت برای چیه؟؟ اگه به رقص بود که با خودم رقصیدی... برای چی هی میری وسط دلبری می کنی... می خواستی توجه همه مردا رو به خودت جلب کنی؟ خوب دیدی که شد....
آرشام: ساناز... ساناز... هیف که خونه خودمون نیستیم...
من: خونه خودمون بودیم که چی؟ که بزنی؟ آره خوب کار دیگه ای بلد نیتس...
اه واقعا واست متاسفم .. خیلی بی فرهنگی آرشام...
آرشام... شونم و گرفت و گفت:
آرشام: اونوقت اونایی که اون بیرون با تو لاس می زنن و توام جوابشونو با لبخند می دی فرهنگ دارن دیگه...؟ آره؟
من: ول کون چونم و فکم خورد شد.. من با اونا چکار دارم...
بعدم اونی که لاس میزنه تویی نه من...
آرشام: آها همین خوبه خودت گفتی...
آرشام: تو مگه نمیبینی این مرسا و اتوسا چه جوری می چسبن بهم... نمی تونی بیای بشینی کنارم که اونا هم لش بازیشون و ببرن واسه یکی دیگه...
آرشام: با توام چرا جواب نمیدی؟
و بعد یکو با دستش محکم سرم و هول داد و خوردم به تخت... یه لحظه احساس کردم همه چی برام سیاه شد و دوباره رنگ عادی گرفت...
خدایا یعنی جواب اینکه یکی دیگه هرز بازی در میاره رو هم من باید بدم...؟
احساس کردم حالم خیلی بدِ... سرمم درد گرفته بود...
آرشام با نهایت بی رحمی من و تنها گذاشت و کلیدم از رو در برداشت و از اونور در و قفل کرد...
اه چرا اینجوری شد؟ خدایا یعنی من نمی تونم یه روز بخندم؟ یعنی همیشه باید آخر هر خندۀ من یه شکنجه ای برام در نظر بگیری؟
یعنی با خودم کنار بیام؟ بگم سرنوشتم این بوده؟ آره خوب ما دخترا تو توجیه هر چیزی استادیم... منم مقصر خودم بودم...اما چی شد که اینجوری شد؟ یعنی همه تاوان ندونم کاریاشون و اینجوری میدن... اصلا کدوم ندونم کاری ...؟ خدا یا آرشام چرا روز به روز بدتر میشه؟ اون اعصابش از هرزگی یه دختر خورده منو میزنه ؟ که چی.؟
زدم زیر گریه .. دیگه بغض داشت خفم میکرد... صدای جیغ و سوت مهمونا مثل پتک میزد تو سرم شایدم صدای قلب و دل شکستم بود که می خورد تو سرم...
عشق اینه؟ اینه که بمونم عذاب بکشم... ؟کاش عاشق نبودم... اگه عشق نیست ، پس هر چیزی که هست فقط می خوام فارغ شم... از این حس لعنتی... اونوقت شاید تصمیم درست بگیرم...
اما تصمیمِ درست چیه؟ نه ساناز نباید ترکش کنی...
یه حسی بهم می گفت برو اما یه حسی روبه رو بود که می گفت اون به خاطرتواِ که الان تو این وضعیتِ... بلاخره تو جدال حسای وجودم خوابم برد... بهتر بود... اره نباید هیچی بشنوم... نباید فکر کنم اون بیرون الان کی تو بغلِ آرشام... یا دارن چه کار می کنن....
++++++++++
با احساس اینکه از رو زمین بلند شدم... از خواب پریدم اما چشمام و باز نکردم...
صدای آرشام بود که سر انا داد زد و گفت به تو ربطی نداره و بعد خداحافظی کرد... یعنی من و کجا داره می بره؟
من و خوابوند تو ماشین... وقتی حرکت کریدم چشمام و باز کردم... چند دقیقه بعد فهمیدم که میریم سمتِ خونه... حتما من خواب بودم بیدارم نکرده...
نمی دونم...





ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:





گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقدکتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر
خوب اینم یه قسمت دیگه... ازین به بعد داستان کمی تغییر داریم و اتفاقای جدید جدید رخ میده...:-2-16-:




قسمت پنجاه و پنجم



6 ماه بعد....
ساعت و نگاه کردم... نگاه کن تر و خدا این پسر یه جمعه ها خونستا...
من: آرشاااااام بیا کمک...
عجب غلتی کردم خواستم تغییر دکور بدما...
ای الهی بگم چی نشی پسر مگه با تو نیستم...
خدایا این چرا انقدر تنبل شد جدیدا؟
من: آرشااااام... از کمر افتادم ///
آرشام خوابالو با موهای سیخ سیخ و نامرتب اومد بیرون و در حالی که یه چشمش باز بود جلوشو ببینه و اون یکی بسته گفت:
آرشام: از دل نیفتی خانومم کمر که مهم نیست... سلام خسته نباشی عسلی /.... چرا بیدارم نکردی کمکت کنم؟
کوسن مبل و که کنار دستم بود محکم پرت کردم که تو هوا گرفتش...
من: چه ربطی داشت... تو خجالت نمی کشی از صبح دارم صدات می کنم...؟
چقدر جدیدا می خوابی...
آرشام: کمال همنشین در من اثر کرد...
من: کم کم ترکش کن چون منم از این به بعد مثل تو میشم دیگه...
داشت میرفت دستشویی که برگشت سمتم...
آرشام: هنوزم ته دلم راضی نیست سانازم...
من: آرشااام نه نیار دیگه عزیزم ... قول دادم که هیچ مشکلی پیش نیاد....
نفسش و سخت داد بیرون و رفت تو دست به آب...
+++++++++++
تونستم بعد از اون شب مهمونی با آرشام حرف بزنم... البته خیلی آروم آروم.... حدودا دو ماه بعد تونستم کامل بهش بگم من روانپزشک دارم توام بیا بریم پیشش.... کم کم با کمک سیاوش از علیرضا بهش گفتم... تونستم راضیش کنم هر دو برای درمان بریم پیشش... البته حرفی از مریضیش زده نشد... و علیرضا جوری حرف میزد یعنی اینکه این امر عادیه تو زندگی هر کسی ممکنِ به وجود بیاد.
آرشام روزای اول تغییری نکرد... هیچ گاهی به من حرفایی میزد که اگه نمی دونستم مریضِ برای همیشه ترکش می کردم... اما کم کم با علیرضا صمیمی شد... جوری که گاهی خودش تنها میرفت پیش علیرضا...
البته باید بگم که وقتی با علیرضا صمیمی شد که علیرضا با دختر خالش نامزد کرد... روش حساس بود اما نه مثل قبل...
خواستۀ علیرضا هم این بود که آرشام بره پیشش... اینکه آرشام خودش بفهمه که نیاز به مشاوره و راهنمایی داره که موفق هم شدیم...
کم کم بعد از سه ماه... می تونستم تنها تا سوپر مارکت پایین برم... شاید برای شما چیزی نباشه... اما وقتی زنگ زدم به آرشام و گفتم آرشام من می خوام برم بیرون دور بزنم یه پفکم هم بخرم گفت:
« یه پفک خریدن که دور زدن نداره عسلی.... برو پایین پفک بخر.... غروب که اومدم میریم پایین دورم میزنیم... رسیدی زنگ بزن که نگرانت نباشم»
همین برای من خیلی بود... انقدر خوشحال بودم که به سیامک و سیاوش و همینطور آنا هم خبر دادم///
همه خیلی خوشحال بودن... این یعنی قدم اول خوب شدنِ آرشام...
بعد از اون یه مدت دیگه نزاشت برم بیرون...
وقتی ازش دلیل میپرسیدم می گفت:
بد عادت میشی... میری دوستای جدید پیدا می کنی و من از جمع های زنونه خوشم نمیاد چون بر علیه مردا تصمیم میگیرن و یه زن ساده ای مثل تورو انقدر پر می کنن که میشی دشمن خونی شوهرت... و خیلی دلایل دیگه...
البته نمی گم خوبِ خوب شد... یه بار که همسایه یغلی ازم پیچ کوشتی 4 سو خواست و من نمیشناختم ازش خواستم بیاد داخل و خودش از تو جعبه بردارِ...
در ساختمون باز بود و آرشامم اومد دید... من همراه محسن پسر همسایه دولا ایستاده بودم و داشتیم حرف میزدیم و دنبال پیچ گوشت می گشتیم...
من وقتی برگشتم و دیدم آرشام تو ورودی اشپزخونه وایساده خیلی ترسیدم... نمی دونم چرا شاید چون از عصیانیت وحشتناک شده بود...
وقتی پسر همسایمون رفت... فورا رفتم تو یکی اتاق مهمونا اما نتونستم در و قفل کنم...
آرشام: حالا دیگه دولا وایمسیتی جلوی پسر همسایه و یقه لباست و براش باز می کنی که چی؟
من: این چه حرفیه... من پیچ کوشتی... یعنی اون پیچ کوشتی میخواست من بلد نبودم داشت باهام می گشت که پیدا کنه...
آرشام اومد جلو و جلوتر و من انقدر رفتم عقم که تخت مانعم شد و نشستم روش...
آرشام: اونوقت دیدی وقتی که تو داشتی اون توو رو نگاه می کردی، اون چشمش تو سینه های تو بود؟
و بعد یهو دست انداخت و یقم و پاره کرد و داد زد:
د یهو لخت می شدی براش... چرا سخی میدین به خودتون... و آنچنان چکی بهم زد که مزه خون و تو دهنم حس کردم...
... بعد از اون روز تا یه هفته اصلا و به هیچ صورتی باهاش حرف نزدم اونم خیلی سنگین برخورد می کرد... و طی حرفاییی که به علیرضا زده بود.. اندفعه کاملا من و مقصر میدونست...
با اینکه رفتار تندی داشت اما من کم کم آرومتر شدم و بلاخره نفهمیدیم چه جوری اما آشتی کردیم....
این اخرین کتک من بود طی این شش ماه.. اما بحث و جدل زیاد داشتیم...
و اما مهمترین خبر اینه که بلاخره آرشام رضایت داد من شروع به کار کنم... اما بهتره بگم... طرح من توسط یکی از دوستان و البته کمی پول و نمرات بالایی که داشتم... یا شایدم باید بگم پارتی بازی به 6 ماه تبدیل شد... که البته تو مدرک همون دوسال میزدن....
و قرارِ که من از فردا شروع به کار کنم... اما آرشام بازم نگرانیایی خاص خودش و داره...
وقتی آرشام دستاشو انداخت دور گردنم از فکر اومدم بیرون و برگشتم سمتش....
آرشام: خانم طلای من به چی فکر می کنه که حواسش به من نیست؟
و بعد اومد رو مبل و من و نشوند رو پاش و گفت...
آرشام: اگه بیمارستان رفتنت باعث شه من و فراموش کنی اصلا نری بهتره...
دماغش وکشیدم و گفتم...
من: حسود کوچولو... تو با هیچی برای من قابل مقایسه نیستی... واسه من تو سوای همه چی هستی ... پس انقدر بیخودی خودت و نگران نکن عزیزم...
تو چشمام زل زد نمی دونستم چرا بعد از اینهمه مدت وقتی زیادی تو چشماش نگاه می کردم... خجالت می کشیدم و ذوب میشدم...
سرم و با دستاش آورد بالاووو خودم و تو چشماش چندین هزارتا میدیدم... حالا دیگه دل کندن از چشماش برام سخت بود به خصوص با این حالت قشنگ و عجیبش...
آرشام: به چی زل زدی...
من: خودم و تو چشمات چند تا می بینم...
و بعد سرم و آوردم پایینتر و چشماش و بوسیدم...
لباش و گذاشت رو لبام... همیشه تو دستای آرشام و تو بغل آرشام اگه بهشتی باشه من اون بهشت و میبینم... و از خدا می خوام عشق آرشام و احساسش به من هیچ وقت تمومی نداشته باشه و تا ابد باقی بمونه...



ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۷ قبل از ظهر
اینم یه قسمت دیگه...:-118-: ..

قسمت پنجاه و ششم...



وای روز اولی چقدر خسته شدم...
. با اینکه فعلا من بیشتر بیننده ام اما بازم خسته شدم... هم فکرم هم قلبم هردو خسته شدن...
رو صندلی نشستم و به پشتیِ صندلی تکیه دادم خواستم واسه چند ثانیه چشمام و ببندم و آرامش بگیرم... اما همش عمل اون زن جلوی چشمام بود... چقدر سخت و دردناک./// اینهمه عمل طی دوران تحصیل دیدم هیچکدوم انقدر عذاب نکشیدن... از یادآوریش اشکام سرازیر شد... همونجا هم گریم گرفت ... اما خودم و کنترل کردم... پزشک خودشم می گفت اولین عمل اینجوری بود... پر از درد پر از غذاب... اما همشون سالم بودن... خدایا شکرت... هم سه تا پسر شیطون و هم مادرشون...
وای خدا اگه آرشام بود... دوباره گیر میداد که من بچه می خوام...
البته من خودمم بچه دوست دارم اما هنوز کمی زوده... آرشام دورۀ درمانیش طی شه بعد اگه خدا بخواد ما هم یه نی نی توچولو میاریم...
لبخندی زدم و پاشدم آماده شم... آرشامم کم کم می رسه...
گفته خودش من و میزاره خودشم میاد دنبالم... اول ناراحت شدم و بهش گفت می خوای برام سرویس بگیر... مثل این بچه مدرسه ایا...
اما بعدش اون نیمه لیوانم نگاه کردم... به قول علیرضا می گه تو که کاری نمی خوای انجام بدی براتم بد نیست... تازه به نفعتم هست... بعدم گفت انقدر ازینکه آرشام بهت نزدیکه گله نکن... من مراجعه کننده زیاد دارم که از دوری شوهرشون می نالن...
راست می گه... خدا نیاره اونروز...
رفتم بیرون با دیدن ماشین آرشام که تو همه ماشینا تابلو بود ... نشستم ... مثل همیشه بهم دست دادیم و همدیگرو بوسیدیم...
آرشام: خسته نباشی خانم دکترم... چطور بود روز اولی؟
چیزی از عمل سخت و اینا بهش نگفتم چون ممکن بود بهونه بگیره...
من: همه چی عااالی بود عسل طلا... مرسی... توام خسته نباشی آقای خونم...
خنده ای کرد و سرعتش و زیاد تر کرد...
+++++++++++
آرشامی من دلم برای مامان بابام یه ذره شده... می خوام ببینمشون.. .پس بهشون زنگ می زنم می گم عید میاییم ایران... ببین آواخرِ بهمن شد دیگه...
آرشام: نانا خدایی از وقتی شروع کردی به حرف زدن من حرفی زدم...؟ خوب عزیزم من که حرفی نزدم.. حرفی هم ندارم... از اولم خودت گفتی نیستیم...
آرشام: خوب بابا... اونجوری نگاه نکن... حق با تو... درستِ.... اونموقع باید رو زندگیمون تمرکز می کردیم...
باشه زنگ بزن بگو عید از کلن آلمان میاییم ایران...
خنده ای کردم و عروسک کنارم و انداختم سمتش...
آرشام: عروسک و گرفت تو دستاش و گفت...
آرشام: ببینش مثل دلقکا می مونه اینم عروسکِ تو انتخاب کردی؟ ها؟
من: بِدش بهم بچم و ناااسه... گوناه داله... سَنخ دل...
آرشام خنده ای کرد و من و بغلم کرد...
آرشام: نمیشه یدونه ازین عروسکا... طبیعیش و بهمون بدی؟ ها خانمی...؟
من: ا آرشام باز گیر دادیا... من الان بچه نِ می خوام... باشه هانی؟؟؟
برای بار هزارمین بار آرشام با خنده بهم گفت بچه می خواد و منم گفتم کمی صبر کن...
نگاه کن انگار زنش مرده... دپرس و غمگین پاشد رفت بیرون....
یعنی بچه انقدر مهمِ؟
از یه طرف تازه اولِ کارمِ... از یه طرف تازه آرشام رو به بهبودیه و از طرفی هنوز آمادگی مادر شدن و ندارم بنظرم کمی نیاز به استراحت دارم... نمی خوام وقتی هنوز استرس تو وجودمه بچه دار شم.. نمی خوام وقتی هنوز گاهی اوقات آرشام کنترلش و از دست میده بچه داشته باشم... همه اینا رو بچم تاثیر میزاره خوب...
شونه ای بالا انداختم و رفتم ببینم این پسر کوچولو باز چرا ناراحت شد...
صدای آهنگ میومد... تو اتاق خودمون بود... آروم دستگیرۀ در و آوردم پایین که برم داخل اما در قفل بود...
سرم و تکیه دادم به در و منم به آهنگ گوش دادم... انگار عزیزِ دلم خیلی ناراحتِ... نمی دونم چرا وقتی غم داره دلم زیر و رو میشه... همه دنیارو میدم واسه یه لبخندش...
+++++++++
با انا یه دور دیگه به خونه نگاه کردیم همه چی عالی بود... دیگه دم دمای اومدنِ آرشامم هست...
امروز مثل همیشه آرشام بهم زنگ نزد... فقط یه بار زنگ زد ببینه خونه هستم یا نه... خو پنج شنبه ها من کلا بیمارستان نیستم... می دونم از دستم ناراحته... اخه تولدشِ.... حتما فکر می کنه من تولدش و فراموش کردم... اما من براش سوپرایز داشتم... آنا ازم خداحافظی کرد و رفت...
به خودم تو آینه نگاه کردم... په پیراهن ریونِ قرمز که یقه بازی داشت و بنداش پشت گردنم بسته میشد و بلندیش تا تقریبا روی رونم میشد... موهام و ساده اتو کشیدم و جلوش و کج ریختم و کمی پوش دادم که خوش حالت تر وایسه... یه آرایش ساده...
خونه و نگاه کردم... نورای کمرنگ آبی و بنفش و قرمز لوستر که عوض میشد... موزیک آرومی که گذاشته بودم...
همه چی آماده بود تا آرشام بیاد : من، خونه، کادو... همه چی عااالی بود برای یه شب به یاد موندنی...
صدای کلید که تو در میچرخید و شنیدم... زود از رو مبل که روش دراز کشیده بودم اومدم پایین و صندالام و پوشیدم... آهنگ و پلی کردم و تا حد ممکن ولوم دادم...
آرشام که با اخم اومده بود تو... اول یه دور خونه و نگاه کرد و بعدم به من... با ذوق دست زدم و گفتم: تفلدت مبارک!!
کم کم لبخند جانشینِ اخماش شد...
آهنگ و کم کردم و رفتم در خونه و بستم و بوسش کردم...
من: حسِ بودنت مبارک عزیزم... خسته نباشی آقای خونه...
خنده ای کرد و لبام و بوسید...
آرشام: فکر کردم یادت رفته خانم گلم...
من: مگه میشه روز به این مهمی و یادم بره...
من: برو لباست و عوض کن و بیا ......
بعد از اینکه کمی رقصیدن... نجواهای عاشقونه آرشام در گوشم و بوسه های ریزی که ازم میگرفت...بعد از خوردن کیک کوچولو دونفرمون که خودم درست کرده بودم.... نوبت رسید به کادو...
خوب چون من یه نفر بودم براش دو تا کادو خریدم...
اول از همه فندک و روان نویسی که از جنس نقره بود و خودم ماه پیش با کمک سیاوش براش سفارش داده بودم و دادم... کلی خوشش اومد و تعریف کرد... و بعدم ساعتی که خودم نتونستم برم اما سیاوش کلِ تهران و زیر و رو کرد و عکس گرفت تا بلاخره من این ساعت مارک و گرونو براش انتخاب کردم...
من: دلم می خواد همیشه ساعت دستت باشه... اگه انتظار زیادی نیست هر وقت دیدیش یاد من بیوفتی...
من و نشوند بین پاهاش و لبام و بوسید... بدون این ساعتم... تک تک لحظه هام با یاد تو وبه خاطر تو سپری میشه خانم گلم...
سرش و گذاشت رو سینم... منم چونم و تکیه دادم رو سرش و و گرفتمش تو بغلم...
آرشام: می دونی بهترین ساعت دنیا چه ساعتیه؟
پیش خودم گفتم حتما می خواد بگه این ساعتی که تو برام خریدی... با این حال گفتم...
من: چه ساعتی؟
آرشام: بهترین ساعت دنیا ساعتیه که دیدمت خانمی...
بیشتر به خودم فشارش دادم و رو سرش و بوسیدم...
من: دوستت دارم آرشامم...
آرشام: من بیشتر همۀ وجودم .
شب قشنگی بود... شبی مثل بقیه شبای با هم بودن... با هم یکی شدن... و یا شبایی که کنار هم سر شد... کلا کنار آرشام بودن قشنگه و آرامش بخش....



ادامه دارد...:-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۲ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۲ بعد از ظهر
قسمت پنجاه و هفتم




من: سلام...
آرشام: سلام خانم گلم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیدی عزیزم؟
خدایا شکرت اگه قدیم بود الان میخواست بگه بغل یه نفر بودی...
من: متاسفم عزیزم... تو بخش بودم... گوشی پیشم نبود...
آرشام: آها .. باشه... خواستم بهت بگم من امروز نمی تونم بیام دنبالت خودت می تونی بری خونه؟ شرکت کارا زیاد شده... کلا دو ماهه آخر همینه
من: بله که می تونم ... گلم من باید برم کار نداری؟
آرشام: نه فقط مراقب خودت باش... آژانس بگیری خیالم راحت تره... رسیدی خونه هم بهم زنگ بزن... از خونه زنگ بزن...
من: بااشه... توام همینطور مواظب خودت باش بای...
آرشام: تو قلبمی ... بای...
وقتی که قطع کرد اولین کاری که کردم به علیرضا زنگ زدم...
الو: سلام بهترین دکترِ دنیا...
علیرضا خنده ای کرد و گفت:
علیرضا: چی شده؟ باز آرشام چیکار کرده که تو خشحال شدی و به من می گی بهترین؟
من: ا بدجنس همیشه گفتم به کارت اطمینان دارم... هیچی گوشیم و که جواب ندادم ایراد نگرفت... تازه گفته خودم برم خونه... اما گفت رسیدم از خونه زنگ بزنم انگار می ترسه که مثلا نرم خونه...
علیرضا: خوب خدا رو شکر... می دونستم حالش خیلی بهتر شده... امروز پیش من بود...
من: جدا... ؟ نگفت بهم...
علیرضا: شاید شب بهت بگه... چون من کلا قرصاش و قطع کردم... دیگه نیازی بهشون نداره... اما جلساتی که براش گذاشتم وحتما باید بیاد....
از خوشحالی جیغ خفه ای کشیدم و گفتم مرررسی.... وای خیلی خوشحال شدم... آخر هفته با خانمیت خونه ما دعوتی...
علیرضا: باشه بهت خبر میدم... واقعا روز اولی که به تو می گفتم آرشام دو سالِ خوب میشه با 60 درصد اطمینان حرف میزدم... ولی تو رو نا امید نمی کردم... آرشام حداقل 2 سال باید دارو می خورد و تا یکسال هم تحت درمان می موند... اما الان 9 ماهه می تونم بگم 97 درصد از مشکلش حل شده و تا 3 یا 4 ماهه دیگه سالمِ سالم میشه...
فقط یه چیزی....
با نگرانی گفتم چی؟
علیرضا: نترس بابا چیز بدی نیست... فقط خواستم بگم امیدوارم به رفتار یه بیمار پارانویید که برای بیشتر خانما کمی ضعیفترش و برای خیلیا همین حدشم خوشآیندِ عادت نکرده باشی... و بتونید یه زندگی عادی رو درست کنید...
من: نه بابا... کدوم زنی راضی داره شوهرش برای کوچکتری مسئله بهش شک کنه و کتکش بزنه...؟ سر هیچ بنده ای نیاد به خدا...
علیرضا: خیلیا بودن که عادت کردن و میپسندیدن و البته اونا هم مریض بودن و تحت درمان قرار گرفتن... خوبه که تو خودت و نباختی... اما باز باید آرشامِ واقعی و ببینیم و نظر بدیم...
علیرضا: خوب حالا نمی خواد بری تو فکر ... من باید برم...
من: باشه مرررسی... فقط یه چیز با آرشام راجع به بچه حرف زدی...؟
علیرضا: آره... می دونی اون می گه فکر می کنم ساناز نمی خواد از من بچه داشته باشه... یعنی فکر می کنه تو هنوز کامل نبخشیدیش که بخوای یه بچه از وجود جففتون به این دنیا بیاد... این حرفای خودشِ و البته کمی بیماریشم تو حرفی که میزنه تاثیر داره و باعث میشه کاملا منطقی نباشه...
من: نمی دونم چکار کنم... من اصلا آمادگی ندارم...
علیرضا: به نظر من وقت بدی هم نیست... اما شاید کمی استراحت براتون بد نباشه...
خودم دوباره باهاش حرف میزنم... پس جمعه یادت نره...
علیرضا باشه باشه حتما...
من: راستی راستی ... قضیۀ عکسا رو به آرشام گفتی؟
علیرضا: آره... بهم گفت اصلا مهم نیست و می دونم که خیلیا به عشق من و ساناز حسودی میکنن... و اینم گفت که خودم میدونم سیاوش به غیر از چشم برادری منظور دیگه ای نداره ... منم که خودش میشناسه و فهمید برای چی اومدی خونم...
من: خوب خدا رو شکر... پس برو مزاحمت نمیشم... ممنون بابت همه چی...
علیرضا: خواهش...خداحافظ...
+++++++++++++
خودمم دارم فکر می کنم تو دوران مجردیم عاشق نی نی کوچولو بودم... الانم دوست دارم فقط کمی مشکلِ برام... اگه آرشام قبول کنه تا بعد از عید خیلی خوبه... چون ماه های اولم میشه آخرای طرحم و این عااالیه...
آژانس گرفتم و رفتم خونه بهتر حالا که داره خوب میشه کمی بیشتر به حرفاش گوش بدم می دونم تاثیر زیادی داره...
/////
وقتی رسیدم خونه... یه دوش گرفتم و برای آرشام لازانیا درست کردم می دونم که خیلی دوست داره... منم خیلی دوست دارم... باید کمی خونه و مرتب کنم خیلی وقت دست به سیاه و سفید نزدم...
بعد از جارو کشیدن و یه گرد گیری حسابی به این فکر رسیدم که مشروبا رو کلا خالی کنم و به جاش آب بریزم داخلش...
آره فکر خوبی بود... هم میز بارم خالی نمی موند هم مشروب نبود که خطری داشته باشه که مثل اوندفعه شه... خوب کارام تموم شد... نشستم تلوزیون و روش کردم و مشغول شدم/// صدای کلید توی در باعث شد کاسۀ تخمم و بزرام کنار و برم تو پذیرایی...
اوخ اوخ نازی ... معلومه خیلی خستست...
رفتم جلو...
من: سلام گلم خسته نباشی مردِ خونه معلومه حسابی انرژی مصرف کردیاا...
آرشام پیشونیم و بوسید و گفت...
سلامت باشی خانمی آره... حسابی... اما خیلی گشنمه...
من: برو یه دوش 5 قیقه ای بگیر تا من میز و بچینم...
من مشغول شدم و آرشامم رفت دوش بگیرِ... سفره رو چیدم.. اما هر چی دکمه بی صاحابیِ یخچال رو زدم مگه یخ میومد بیرون... معلوم نیست چشه.. مجبور شدم از تو فریزر قالبای بزرگ یخ و بردارم... و دیوونگی کردم و خواستم با چاقو یخ و بشکنم که دستم و بریدم... دقیقا کف دستم و بریدم... زخمش عمیق نبود اما نیاز به پانسمان داشت... خیلیم درد می کرد...
می دونستم اگه آرشام ببینه حسابی ناراحت میشه و صد در صد باید من وببر دکتر... پس خودم پانسمانش کردم که نبینه...
سر میز... بدجور تو خودم بودم چون دستم داشت اذیت می کرد و نبضش میزد... آرشام هنوز دستم و ندیده بود چون زیر میز بود و با اون دستم می خوردم...
متوجه شدم چندبار زیر چشمی نگام کرد... اخه از تعریفاش واسه غذام حتی نمی تونستم یه لبخند بزنم اگه هم میزدم یه لبخند بی جون بود...
آخر سر چنگالش و چاقوش و پرت کرد و بلند شد...
من: کجا تو که هنوزچیزی نخوردی؟
آرشام: ممنون سیر شدم...
و بعد رفت از تو آشپزخونه آب ورداشت... نگاه کن تروخدا من به خاطر اینکه دوغ دوست داره کلی عذاب دیدم اونوقت این رفت آب خورد...
دوباره برگشت و دست اشارش و به نشونه تهدید آورد بالا و گفت:
آرشام: ببین ساناز... من قبول کردم بیمار بودم... پارانویا داشتم یا هر کوفتی.. اما قبول نمی کنم هر برداشتم به این بهونه تموم شه و توجیه شه... خر نیستم میفهمم یه خبرایی هست... نمی دونم چته... یا چی می خوای... اما اگه تحمل من برات سخته می تونی بگی شامم بیرون از خونه بخورم... این که دیگه اخم و تخم نداره... و بعد رفت تو اتاق...
من که اماده گریه کردن بودم با حرف آرشام یه بهونه بهتر پیدا کردم و زدم زیر گریه اما آروم گریه می کردم که نشنوه... فقط اشک میریختم... دستم بدجور میسوخت... تو دلم مامانم و صدا می کردم... کاش مثل بچه گیام الان مامان و بابام بودن... هیچوقت راحت از کنار این چهرۀ ناراحت بچشون نمی گذشتن...
نمیتونستم چیزی و جمع کنم... خوابم میومد... رفتم تو یکی از اتاقا و دراز کشیدم... و نفهمیدم که کی خوابم برد...



ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
شب همگی بخیر... بچه های گل من چرا نقد ندارم...؟ یه سر به تاپیک نقدم بزنید...ممنون:-2-40-:




قسمت پنجاه و هشتم



با احساس اینکه کسی بالا سرمِ چشمام و باز کردم... دستم هنوزم تیر می کشید و درد می کرد...
آرشام نشسته بود و داشت باند دستم و باز می کرد...
وقتی دیدم داره باز می کنه... دستم و از دستش کشیدم و نشستم که باعث شد از درد اشک تو چشمام جمع بشه...
من: آآآآی...
آرشام: دستت چی شده غروب اومدم که سالم بود...
من: هیچی بریده... اینجا چکار می کنی؟
آرشام: ببینم مگه ما اتاق نداریم که اینجا خوابیدی؟
من: باهات قهرم...
و بعد روم و برگردوندم...
آرشام: اندفعه تو مقصری خانم خانما... من خسته و مونده به عشق تو میام خونه اونوقت برام اخم کردی....
من: من اخم نکردم دستم درد می کرد صورتم مچاله شده بود...
آرشام: ای من فدای صورت مچالت شم... خوب تو که می دونی من طاقت ندارم و بعد اومد کنارم نشست و گفت:
خانم گل من نمی خواست بگه دستم اوف شده ببرمش دکتر... درد نمی کنه/؟
انگار منتظر همین حرف آرشام بودم...
چون مثل بچه ها زدم زیر گریه و گفتم چرا خیلی... خیلی درد می کنه...
آرشام چشمام و که تند تند ازش اشک میومد و بوسید و با اخم نگام کرد... اما تو چشماش می خوندم نگرانِ... وای خدا باورم نمیشه حتی نمِ اشک و تو چشماش می دیدم... زود صورتش و ازم گرفت و گفت:
آرشام: اشتباه کردی همون غروب نگفتی... من میرم آماده شم نمی خواد چیزی بپوشی لباست خوبه... برات شال میارم...
و بعد رفت بیرون...
یه نگاه به لباسام کردم چه اپن مایند شده... یه شلوار شش جیب پام بود به یه تیشرت...
از همونحا داد زدم آرشام آماده نشو یه دقیقه بیا...
سرش و کرد تو اتاق و گفت بله؟
من: می گم دکتر لازم نداره اگه میشه کمکم کن پانسمانش و عوض کنم و یه شستشو درست حسابی بهش بدم... آخه بتادین نزدم بهش...
آرشام چشماش گرد شد و گفت یعنی تو از غروب اون زخم و همینجوری بستی؟
من: خوب پیدا نکردم...
آرشام: پاشو میریم دکتر...
من: آرشام باور کن نیاز نیست نصف شبی... جونِ من اصرار نکن...
آرشام نفسش و سخت داد بیرون و گفت بیا حداقل شست و شوش بدم...
وقتی رفتم از اتاق بیرون به چهار چوب تکیه داده بود... دست سالمم و گرفت و گفت:
آرشام: بار اخرت بود واسه چیزای چرت و مسخره قسم دادیا... اونم جونِ خودت...
و بعد من و برد رو ظرفشویی...
با کلی اه و اوه پانسمانم و عوض کرد...
من: مرررسی...
آرشام: بسه دیگه چقدر تو اشک داشتی مگه... خانمی حرومش نکن این گوهرا هیفِ به خدا و بعد من و بغل کرد و برد تو اتاقمون و بد از خوردن یه قرص تو بغل آرشام به راحتی خوابم برد....
++++++++++++
یه هفته گذشت و دستم دیگه درد نمی کنه ... فقط کمی جای زخمش مونده... الانم حاضر و آماده نشستم منتظر آقای خونه بریم خریدِ عید... آخه آقای خونه ممکنه کل اسفند و یه سفر کاری بره و وقت نکنه ببرتم خرید...
از الان دلم گرفته قرار تنها بمونم... خودشم خیلی ناراحت بود اما مجبور بود بره... علیرضا بهم گفت این بزرگترین نشونست برای اینکه بدونی آرشام خوب شده و گفت که از این راه میشه مطمئن شد ... چون اگه آرشام هنوز بیمار بود هیچوقت اجازه نمیداد تو تنها بمونی حتی اگه به قیمت از دست دادن کارش میشد... البته قرارِ چون من نمی رم خونه پدرشوهرم انا بیاد پیشِ من///
بیخیال بهتره بهش فکر نکنم چون دلم بدجور میگیره... برم آرشام زنگ زد...
++++++++++++++++++++



ادامه دارد....:-2-38-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
قسمت پنجاه و نهم


آرشام : نانازم بریم این مانتو رو بپوش خیلی قشنگِ..
من: نه آرشام نگاه کن یه جوریه...
آرشام: هیچ جوری نیست بیا بپوش...
و بعد دست من و گرفت و رفتیم داخل...
.
تو آینه به خودم نگاه کردم ... چه سلیقه ایم داره قربونش برم...
مانتو در عین سادگی ، شیک... خوش دوختم که هست... همین.... منم خوشم اومد..
در اتاق پرو باز کردم آرشامم ببینه...
آرشام: محشرِ... تو هر چی می پوشی بهت میاد خانم گل...
آروم گفتم:
من:هندونه ها رو بزار خونه بهم تحویل بده... پس خوبه؟همین؟ من که خوشم اومد...
آرشام: آره... اما... اما باید قول بدی بدون من واسه جایی نپوشیش...
دوباره دلم گرفت... اه کاش نمی رفت...
من: باشه...
اومدم در و ببندم که نزاشت...
آرشام: بمون... چند تا دیگه دیدم خوشم اومده...
من: لباس زیاد دارم همین کافیه...
آرشام: اونارو هم بپوش قشنگن ...
چیزی نگفتم و در و بستم... خدا جونم چرا وقتی اسم رفتنش میاد دلم میلرزه... اه این چه حسیه من دارم.؟ کاش می شد منم باهاش برم...
لباسای دیگه هم پوشیدم و دو تا مانتو دیگه هم خریدم... شلوارلی هم که به سختی پیدا کردم... چون من نه فاق بلند میپوشم نه کوتاه... پیدا کردن یه چیزی بین این دو تا هم که کار حضرت فیلِ...
بعد از خریدای من برای آرشامم چند دست کت و شلوار و کمی لباس اسپرت برای اونجا رفتنش خریدیم...
و برای شامم من بر خلاف میل آرشام پیشنهاد دادم ساندویچ پاپیلو بخریم و تو ماشین بخوریم... اتفاقا چقدر هم مزه داد...
....................
این روزا آرشام چون میخواد بره باید به کاراش برسه زیاد خونه نمیاد وقتی هم که میاد 10 شب شده و خستس...
مثل همیشه با هم نیستیم... منم نمی تونم خیلی درکش کنم....خوب کاراش زیاد شده... اما گاهی اوقات دلم میگیره...
حتی یه شب که رو مبل خوابم برد... صبح که بیدار شدم دیدم آرشام نیست و منم همونجاییم که دیشب بودم... اگه کمی قبل تر همچین چیزی میشد آرشام اصلا بدون من خوابش نمیبرد/// یا حداقل صبح می تونست من و بزار سر جام...
آهی کشیدم و بیخیال شدم... آهنگ و زیاد کردم و رفتم که برای خودم چیپس و پنیر درست کنم... خیلی وقتِ نخوردم... یعنی اگه بیخیالی طی کردن نبود من چکار می کردم/// کاش جمعه ها نبود... کاش پنج شنبه نبود... وقتی سرکار نمیرم تنهایی و بیشتر حس می کنم... بیشتر میفهمم که آرشام حواسش به من نیست...
یعنی دوست داشتنش به من واسه وقتی بود که مریض بود؟ یعنی این رفتاراش طبیعیه و من حساس شدم؟ شاید اصلا چیزی نباشه...
نه آرشام حتی یه بارم زنگ نمیزنه ببینه من چکار می کنم... وقتی میاد اگه من نرم جلو شاید حتی نه بوسم کنه نه بهم سلام بده...
نه ساناز بی انصافی نکن دیشب که اصلا استقبالشم نرفتی اومد و بوسیدت و حالت و پرسید..
نمی دونم شاید من زیادی حساس شدم و آرشام فقط سرش شلوغه...
با اهنگ زمزمه کردم و مشغول کارم شدم..
////
به خیالـــــم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمون ها زیرِ پامِ اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی
این دیگه یه التماسِ من میخوام بیای بمونی
....
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به بادِ
بد و خوبِ زندگی منو دستِ، گریه داده
ای عزیزِ هم قبیله با تو از یه سرزمینم
تا به فردای دوباره، با تو هم قسم ترینم
من هنوز نگرانم که تو حرفام و ندونی
این دیگه یه التماسِ من میخوام بیای بمونی...
...
بد و خوبمون یکی ، دستِ تو دستِ من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
یا تو همقصۀ دردم همصدا تر از همیشه
دو تا هم خونِ قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه
من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی
این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی
من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی
این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی
این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی
این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی
من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی...
////
اشکام و پاک کردم و ظرف پیرکسم و گذاشتم تو فر...


ادامه دارد...:-2-40-:





اینم لینک نقد کتابم: گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۳۸ بعد از ظهر
قسمت شصت:-2-38-:


انقدر گریه کرده بودم که اگه آرشام من و میدید متوجه میشد که یه چیزم میشه... واسه همین تصمیم گرفتم برم حموم... می دونستم دقیق 10 خونست واسه همین 10 دقیقه می خواست به اومدنش رفتم حموم... وان و پر کردم... کمی نیاز به آرامش داشتم کمی هم شامپو و عطر ریختم و خودم و انداختم توش... چشمام و بستم... باید کمی آرامش بگیرم بنابراین به هیچ چیز جزء همون دقیقه و ثانیه فکر نکردم... اما گاهی یه صحنه هایی از خودم و آرشام میومد جلوی چشمام...
اولین بوسم... عروسیمون... آتلیه... صحنه هایی که برای شکار لحظه ازمون گرفه بودن/// با یاد آوریش لبخندی زدم... چشمکی که آرشام زد ... بوسایی که برام میفرستاد... اولین ابراز عشقش... وقتایی که پشیمون میشد... تولدش... آهی کشیدم... نمی دونم چرا انقدر نا امید شدم..
شاید من پر توقع شده بودم... اما یه زن وقتی مردش فرق کنه خیلی زود می فهمه... انقدر بهش اطمینان دارم که می گم پای زنِ دیگه ای درمیون نیست...شایدم باشه نه برای کارشِ.. اما آرشام باید بفهمه که نباید کارش و تو زندگی مشترکمون دخالت بده همونجور که از من خواست کارم تو زندگیمون تاثیر نداشته باشه... اما حالا.. نمی دونم واقعا چی بگم...
دغدغۀ بیش از حد آرشام باعثِ سردیه خیلی زیادِ زندگیمون شده اما انگار درک نمی کنه که داریم از هم دور و دور تر میشیم...
..
خیلی وقت بود تو حموم بودم... که یه دفعه در حموم باز شد... اه یادم رفته بود قفلش کنم ... چشمام و باز نکردم... سعی کردم آروم باشم و نزنم زیر گریه... کاش بیاد من و بزنه حداقل میدونم که مثل قدیم براش ارزش دارم... کاش بهم بفهمونه هنوز براش وجود دارم... هنوزم یه حسی بهم داره...
آرشام: مگه تو نمی دونی من چه ساعتی میام؟ برای چی وقت رسیدن من اومدی حموم... از ساعت 10 تالا منتظرتم ... ساعت و دیدی 12 شد نمی خوای بیای بیرون... بازم جوابش و ندادم بزار بره بیرون......
آرشام: تو چند روزِ چته ناناز؟ ها؟ مگه من شوهرت نیستم... مگه نباید وقتی میام خونه ببینمت و انرژی بگیرم... مگخ نگفتم وقتی از سرکار میام جلو چشمام باش؟ می شنوی..؟ چرا ازم دوری می کنی...
ها؟
من: یکی نیست بگه همه اینا کار خودتِ... اما شاید راست بگه... نه ... خودش مقصرِ....
یهو یکی منو بلند کرد با وحشت چشمام و باز کردم...
آرشام بود... داشت نگام می کرد... با نگرانی...
آرشام: خوبی؟ چرا جواب نمیدی... نگران شدم...
و بعد سرم و گذاشت رو سینش.... مثل یه بچه تو بغلش بودم... چقدر نیاز داشتم... به خودش به وجودش...
نزدیک بود اشکم در بیاد کلا این چند وقت زود رنج شده بودم... نمی دونم چرا فکر می کردم دلم شکسته... هیچی نگقتم...
دوباره من و گذاشت تو وان... رفت و دوش و باز کرد... خودشم لباساش و درآورد و دوباره من و بغل کرد...
و برد زیر آب...
مثل یه بچه که مامانش میشورتش من و شست و بعدم خودش حولم و بهم پوشوند... و رفتیم بیرون... اصلا باهاش حرف نمیزدم... انگار زبونم قفل شده بود... می دونستم حتی یه کلمه هم حرف بزنم بغضم می ترکه... دلم میخواست بازم تو بغلش باشم... بهم آرامش میداد... امنیت... حسش می کردم... حس بودن... اینکه هست... اینکه هنوز دارمش... انگار خودش فهمیده بود ناراحتم... غمگینم... فهمیده بود دلم گرفته ... از کاراش ... از خودش...
چون وقتی لباسم و بهم پوشوند.. من و گرفت تو بغلش سرم و گذاشتم رو سینش...
موهام و که حالا نم دار بود و نوازش میکرد...
با صدای آرومی که من فکر می کنم کمی هم میلرزید گفت:
آرشام: یه مدت سرم خیلی شلوغ بود خانمی... اما حالا دیگه تا وقتی که برم خونه ام... دیگه تموم شد... متاسفم خانمم... متاسفم نازگلم.... این مدت جدا از کارای خودم به خاطر یه مشکلاتی مجبور شدم به بابا هم کمک کنم...
سردم شده بود... فکر کنم فهمید پتو رو کشید رو خودمون...
***
سرم و بالا کردم و نگاش کردم از نفسای منظمش میشد فهمید که خوابِ... یکم نگاش کردم... چقدر خسته بود.. چقدر خوابش میومد...
بیشتر رفتم تو بغلش... ببخش که بد قضاوت کردم... تا صبح نخوابیدم... فقط نگاش کردم... خدایا یعنی دیگه بالاتر از این حسی از عشق هست که به من بدی؟ چرا دارم عذاب می کشم... انگار یکی داره خفم می کنه...
انگار دارن قلبم و پاره پاره می کنن...دوباره سرم و گذاشتم رو سینش... صدای قلبش آرامشی بود برای اعصاب بهم ریختم... انگار که ترمیم شدن... لبخندی زدم و چشمام و روی هم گذاشتم...
......
صبح بیدار شدم... گفته بود دیگه نمیره سرکار... واسه همین آروم و بی سر و صدا بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم بیمارستان...
امروز آرامش بیشتری داشتم ... انگار فقط یه اطمینان میخواستم...
قرار بود آنا بیا بیمارستان... داروهاش تموم شده بود... جواب آزمایشش و گرفتم... پرولاکتین خونش نرمال شده بود... دیگه تیروئید نداشت... اونم نرمال بود... اما هنوز مشکل داشت...
متاسفم براش... اشکال نداره تحت درمان باشه هیچ مشکلی براش پیش نمیاد...
خدا کنه همۀ دخترا سرسری نگیرن و تو سن پایین برای مشکلایی که به چشمشون کوچیک میاد برن دکتر... انا اگه تحت درمان نبود هیچ وقت حامله نمیشد... یه مریضیش خوب شدنی نیست... اما تحت نظر می تونه حامله شه... خدا رو شکر...
..................
من: سلام خانم خوشگله...
آنا: سلام چطوری... چقدر لاغر شدی... دلم برات تنگ شده بود... خیلی بی معرفتی خونه ما نمیای...
من: خوب تو بیا با معرفت... فکر نکنم مامانت خیلی دوست داشته باشه من بیام اونجا... در ضمن حرف آخر مامانت و هیچ وقت فراموش نمی کنم...
آنا: باور کن خودشم ناراحتِ... نمی دونم خواب نما شده چی شده اما خیلی تغییر کرده...
من: شاید چون آرشام خوب شده... بیخیال بیا بشین...
نشست و واسش توضیح دادم از بیماری که داشت...
اما بهش اطمینان دادم که هیچوقت هیچ مشکلی براش پیش نمیاد و وقتی خیالش راحت شد گذاشتم که بره...
تلفنم زنگ خورد...
من: سلام...
آرشام: سلام خانمیه خودم... اولا یه عزیزم به سلامات میچسبوندی...
لبم و گاز گرفتم حالا که دیگه مثل قبل شده بود باید اعتراف کنم که خودمم خیلی مقصر بودم...
من: خوبی عزیزم؟
آرشام نفس صداداری کشید و گفت:
آرشام: الان اره... خیلی خوبم.. چرا صبح بیدارم نکردی؟
من: گفتم خسته ای بخوابی...
آرشام: قرربونت بره آرشام... اما میخواستم خودم ببرمت بیمارستان... ماشین بردی؟
من: آره...
آرشام: باشه پس من غروب پیام دنبالت اما دیگه ماشین نمیارم...
من: باشه گلم... مراقب خودت باش...
آرشام: توام همینطور نازگلم.. تا بعد خدافظ...
من: خدافظ...
با انرژی صد برابر از قبل رفتم سراغ کارم...



ادامه دارد:-2-38-::-2-40-:

asal_cheshmak
۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
مرسی
اینجا پست ندین لطفا!

ستاره چشمک زن
۲۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۳ قبل از ظهر
سلام دوستای گلم... شب همگی بخیر... اینم یه قسمت دیگه... نقد یادتون نره...:-2-40-:



قسمت شصت و یکم


دو هفته ای میشد از مامان اینا خبر نداشتم... باید یه زنگ بهشون بزنم هم خبر بدم دارم میام هم دلم برای صداشون تنگ شده...
شماره و گرفتم...
اما جواب ندادن... دوباره و سه باره اما بازم جواب ندادن...
جای نگرانی نداشت... یعنی احساس بدی نداشتم...
زنگ زدم به موبایل بابا جواب داد...
سلام به دختر گلم... خوبی بابا..
من: سلام به به پدر گرام چطوری بابایی؟
بابا در حالی که صداش می لرزید گفت چقدر دلم برای صدای یکی یه دونم تنگ شده بود...
خوبی دخترم؟
من: مرسی بابا شما خوبی/؟
زنگ زدم خونه نبودین...
بابا: من که پارکم مامانتم رفته خونه خالت دارن برای هستی جهیزیه میخرن اینروزا بیشتر اونجاست...
من: به سلامتی پس اینطور که معلومه عید عروسیشونه... خوشبخت باشن...
بابا: آره دیگه اگه خدا بخواد... خوب پسرم چطوره؟ اذیتت که نمی کنه...
من: نه بابا مثل خودت خوب و مهربونِ... زنگ زدم یه خبر خوش بدم... البته برای خودم که خوشِ...
بابا: خدا روشکر... از اولم می دونستم به خوب کسی سپردمت... خوش خبر باشی بابا جان...
: آهی کشیدم و گفتم... دارم میام ایران... عید ایرانم بابایی...
بابام خنده ای کرد و گقت:
بهترین خبر دنیا بود دخترم.. به سلامت برسی ایشاالله...
من: ممنون بابا... خیلی دوستون دارم...
بابا: زنده باشی دخترم... برو مزاحمت نمیشم...
من: مراحکی بابا پس به مامانم بگید... خداحافظ....
بابا: خدانگهدارت باشه سانازِ بابا...
...
خواستم به فاطمه هم زنگ بزنم که یادم افتاد چند روز پیش که باهاش حرف میزدم گفت داره گوشیش و میبره تعمیرگاه و تا آخر هفته خاموشِ... این مدت اون از همه چیم خبر داشت... حتی می دونست ایرانم.. اما قسمت نشد ببینمش... اینروزا باید فکر سوغاتی برای همه باشم... البته فقط خانواده مادری...
تصمیم گرفتم بگردم دنبال ادکلن و لوازم آرایشی اصل... اینجوری همه فکر می کنن از اونور آوردم... از مغازۀ گوهردشتم که شکلاتای اونر و میاره براشون شکلات میخرم...
خدایا ببخش اما کار دیگه نمیشه کرد...
کیفم وبرداشتم و رفتم پایین... قرار بود با آرشام بریم شهر بازی...
اما هنوز به پایین نرسیده بودم که دوباره تلفنم زنگ خورد... از خونه پدر شوهرم بود...
من: بله.؟
آنا: سلام گلم خوبی...؟
من: سلام خانم مودب... ممنون خوبم... سیاوش اونجاست؟
انا: زهرمار یه بار خواستم مثل آدم بحرفما...
من: والا همون اوایل بود این اواخر جز خر و الاغ ما چیزی از زبون تو نشنیدیم...
آنا: عروسم عروسای قدیم... ببین ما شب میاییم خونتون... شب نشینی...
با کمی تعجب گفتم:
من: همه؟
آنا: بله همه... مشکلی داری؟ خونه داداشمه ها...
من: تو حق نداری بیای اما بقیه خوش اومدن...
آنا: نه جدا من و مامی و بابا شب میاییم خونتون...
من: خوش اومدین عزیزم... خوب شام بیایین...
انا: نه می دونم بیمارستان بودی... باز اگه از صبح خبر داده بودیم یه چیز...
من: باشه پس منتظرتونم گلم...
برگشتم بالا و برای فردا مرخصی گرفتم... شب نگهشون میدارم... حالا که دارن میان زشته... اونم مادر شوهرم همینم خیلی برام ارزش داره... یه لبخند زدم... فکر کنم آشتی کنیم... آرشامم خیلی خوشحال میشه...
آرشام که داشت زنگ میزد و ریجکت کردم و رفتم پایین...
از پارکینگ اومدم بیرون آرشام جلوی در ایستاده بود...
من: بپر بالا ببینم خوشتیپ...
آرشام نشست و با خنده گفت:
آرشام: وروجک معلومه کجایی یه ربع دیر کردیا...
من: ببخشید امشب مهمون داشتیم می خواستم شب نگهشون دارم تا مرخصی بگیرم طول کشید...
آرشام برگشت سمت من و به در تکیه داد...
آرشام: مهمونی کی هست؟ تا اونجا که من یادمه از وقتی ازدواج مردیم به جز علیرضا وزنش و سیامک و سیاوش کسی خونه ما نیومده...
من: آنا یادت رفت گلی... علیرضام که همش یکی دوبار اومده جمعه این هفته هم که شما خونه نبودی نیومدن... آبرومم بردی...
آرشام: وااای ترخدا غر نزن دیگه... حالا بگو کی هست...
من: مامانت اینا...
سرش و تکون داد و گفت... خوش اومدن...
فهمیدم که نفهمید چی گفتم...
چند ثانیه بعد با تعجب گفت:
کدوم مامانم اینا؟
خنده ای کردم و گفتم:
من: دیوونه مگه چند تا مامان داری؟ امشب میان شب نشینی خونمون ...
آرشام: مامانمم میاد؟ جدی میگی؟
من: بله.. جدی میگم...
آرشام: سانازی یه چیز بگم گلم...؟
من: بگو هانی...
آرشام: خانم گلم می دونم از مامان ناراحتی اما آدمی نبود پاشه بیاد خونمون یعنی باور کن الان شاخ در نیاوردم خیلیه... اگه باهات خوب برخورد کرد آشتی کنیم باشه؟
لبخندی زدم و گفتم... من از مامانت ناراحت نیستم... اگه دیگه خونتونم نیومدن ترجیح دادم احتراما حفظ شه تا اینکه خودش من و بخواد...
آرشام دستش و گذاشت رو دستم که رو دنده بود و دستم و گرفت و بوسید...
من: با این حساب برنامۀ پارک کنسل شد... بریم یکم خرید کنیم... تو که عین خیالت نیست ... فکر کنم چند روزی هست میوه نخوردم...
آرشام: خوب بابا چند بار تاحالا گفتی... آبروم و بردی یادم میرفت خو...
من: همون بهتر یادت میرفت تو بری بابزار هر چی گندیدست جمع می کنن میدن بهت ....
آرشام عصبی گفت :
آرشام: نانا
من: مگه دروغ میگم؟
و بعد خندیدم...



ادامه دارد....:-2-40-::-2-40-:



:-2-28-:گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html):-2-28-:

ستاره چشمک زن
۲۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
قسمت شصت و دوم...:-2-40-::-2-40-:



من و آرشام حاضر و آماده منتظر مادرشوهرم اینا بودیم...
هر دو استرس داشتیم این و از حالتای آرشام می فهمیدم...
من برای اینکه نمی دونستم مادر شوهرم می خواد صلح کنه یا اینکه من و قبول کرده...
وآرشام شاید به خاطر اینکه بین دو تا عزیز گیر کرده بود و از رفتار مادرش میترسید....
اما من هم به خاطر اینکه بزگترِ هم اینکه آرشامم دوسش داره سعی می کنم اگه بازم حرفی زد به دل نگیرم...
.....
بلاخره رسیدن بالا...
اول پدرشوهرم اومد داخل
مستقیم اومد و بهم دست داد و پیشونیم و بوسید...
من: چه عجب بلاخره یه سر به خونه فقیر فقرا زدین... خوش اومدین بابا جون بفرمایید...
اوه بعدم شادی جون اومد داخل... چقدرم خوشتیپ شده از حق نگزریمم خیلی خوب مونده ها...!!!!
وای باور نکردنیه چون خیلی ساده و بی آلایش اومد سمتم و من و بوسید...
شادی جون: سلام ساناز جون...
بعد در گوشم گفت:
شادی جون: ببخشید باید زودتر از اینا میومدم... تو سختیات... امیدوارم من و ببخشی... به خاطر طرز فکرم...
خدای من چقدر مهربون شده... از خودم بابت پیش بینی اینکه چطور میخواد رفتار کنه خجالت کشیدم...
من: خوش اومدین.. من هیچ گلگی ندارم و از دستتون ناراحت نیستم و تعارفش کردم بشینه...
آنا هم نشست...حسابی ازشون با کمک آرشام پذیرایی کردم... آرشام انگار شادتر شده بود...
اونم خیلی وقت بود که مامانش و زیارت نکرده بود و فکر کنم ناراحت بود اما الان...
شب به اصرار من موندن... به خصوص وقتی فهمیدن من مرخصی گرفتم... تازه به شوخی گفتم آقا جون باید برامون صبح کَلَپچ بخره از زیرشم نمی تونه در ره... و انا هم استقبال کرد...
صبح زود آرشام و میفرستم واسه کله پاچه...
...
آنا: ساناز ما که لباس نیاوردیم آخه...
من: اشکال نداره عزیزم... الان بهتون لباس میدم...
و با مادر شوهرم و انا رفتیم تو اتاق خوابمون... به آنا و مادر شوهرم تیشرتایی و دادم که هنوز مارک روشون بود... چون خوب شاید خوششون نیاد لباس من و بپوشن...
شادی جون گفت:
ساناز این که نواِ یکی از این لباسات و بده... مگه مریضی که لباست و نپوشم دختر...
منم لبخندی زدم و برگشتم سر کشو که یه لباس دیگه براش بیارم... که انا گفت:
آره عزیزم به منم یکی از لباسات و بده... کچلی که واگیر دارنیست!!!!
همونجور که دنبال لباس بودم گفتم مرسی... که یهو مادر شوهرم و انا زدن زیر خنده..
با تعجب برگشتم سمتشون... حرف آنا رو تو ذهنم تکرار کردم... تیشرت و پرت کردم سمتش و گفتم:
من: خیلی بدجنسی... دیوونه...
خلاصه هر کی رفت تو اتاقش و خوابید... اما آرشام مگه میخوابید... انرژی مضاعف گرفته بود نصف شبی من و اذیت کنه...
آرشام: نانا پاشو اون لباس پلنگی رو بپوش...!!!!
من: آرشام جان عزیزم مهمون داریم زشته... بزار بخوابم خسته ام...
اما انگار آقا آرشام گوشاش استعفا داده بود چون تا خود صبح مجبور شدم به حرفاش گوش بدم...
ساعت نزدیکای 8 بود...
من: آرشام: پاشو برو کله پاچه بخر هم من بدجور هوس کردم...هم آنا دیشب می گفت...
آرشام: وای نه ساناز... برو یه دوش بگیر... به مامان اینا بگو من خوابم...
برگشتم بهش نگاه کردم...
من: خیلی پررویی به خدا... ببخشید که منم اندازه شما انرژی صرف کردم...
من و فشار داد تو بغلش و گفت... باشه بابا بیا بریم با هم دوش بگیریم... بعد میریم بیرون... منم میرم کله پاچه میگیرم... قهر کردن نداره که خانمی...
اما همون موقع یهو انا محکم در و باز کرد...
آنا: ساناز بیا........
بدبخت حرفش و خورد..
حالا من می گردم دنبال سر پتو، مگه پیدا میشه... آخر سر آرشام پتو رو کشید رو مون و خودش و زد به خواب...
آنا یکم دیگه نگاهمون کرد رفت بیرون...
یدونه زدم تو کله آرشام گفتم:
من: اخه تو این مغزِ کشمشی رو از کی به ارث بردی؟ 4 ساعته تورو بیدار دیده تازه یادت افتاد خودت و بزنی به خواب...؟
تازه تو که یه چی تنته آبروی من رفت...
آرشام: بیخیال بیا بریم دوش بگیریم زدوتر بریم بیرون... دیگه روم نمیشه نگاش کنم... دخترۀ فضول یکی نیست بگه تو مگه دست نداری در بزنی...
من: ببخشید که ما مهمون داریم و وقت اینکارا نبودااا...
آنا در و زد...
آنا: بابا کله پاچه خرید بیایید با هم بخوریم...
بعد از دوش گرفتن... رفتیم بیرون... انا بیچاره اصلا به ما نگاه نمی کرد... فکر کنم خجالت کشیده بود... ما دو تا هم بدتر...
من: شادی جون شما چرا زحمت کشیدی من و بیدار میکردی من میزو میچیدم... بابا جون دستت درد نکنه... من می خواستم صبح آرشام و بفرستم کله پاچه بخره...
باباجون: بخور بابا نوش جونت... زبون بزار براش خانوم... زبون دوست داره...
من: آره... زبون و مغز...
آنا: منم از همینا میخوام...
بابا جون: نترس دختر به اندازه گرفتم تموم نمیشه... و بعد خندید...
نمی دونم چرا از بوش معدم یه جوری میشد...
من عاشق کله پاچه بودم اما الان انگار میلم نمیشه... فکر کنم غذای دیشب مونده رو دلم....
اولین قاشق و که بردم سمت دهنم همینکه یکم مزه آب کله پاچه خورد به زبونم و چشیدمش... احساس کردم هر چی تو معدمه میخواد بیاد بالا ... قاشق و پرت کردم و رفتم سمت دستشویی...



ادامه دارد...:-2-40-::-2-14-:




گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر
این یه قسمت دیگه دوستای عزیز... تشکر و + بزنید انرژی بدید دیگه... راستی برای بهتر شدن کارام به نقداتون نیاز دارم... یه سری هم به تاپیک نقد بزنید...:-2-40-:


راستی یه دوست خوب اولین رمانش رو شروع کرده خوشحال میشم همراهیش کنید:-2-14-:
آن سوی خواب | eli naz کاربر انجمن (http://www.forum.98ia.com/t520934.html)



قسمت شصت و سوم...



تو دستشویی یه آب به سر و صورتم زدم و اومدم بیرون///
آرشام بیرون در وایساده بود...
آرشام : چی شد خوبی؟ بریم دکتر...
من: نه بابا توام... الکی حالت تهوع گرفتم آبروم سر میز رفت وگرنه اصلا بالا نیاوردم... فکر کنم از غذای دیشبِ تقصیر توام هست دیگه... بی موقع ازم کار می کشی... اه...
آرشام بازوم و گرفت و گفت:
یه جور حرف میزنی انگار زوری بوده...
ای خدا باز این اون رگِ نمی دونم چی چیش باد کرد...
من: نه بابا زوری نبود عزیزم.. فقط موقعش نبود... بیا بریم سر میز زشته...
آرشام: حالا مطمئنی حالت خوبه... ؟
من: آره ... قیافم بد نیست؟
آرشام: نه خانمی خوشگل تر از همیشه..
بعد گفت:
آرشام: سانازی ببخشید خانمم... زیاده روی کردم...
دستش و گرفتم و گفتم بیا بریم سر میز...
....
من: ببخشید...
بابا جون با لبخند گفت: زنده باشی دخترم...
وا از کی تاحالا هر کی حالش به هم خورد بهش می گن زنده باشی... والا من اگه باشم می گم ایششش... مرده شورت و ببرن...
اینا چرا اینجوری من و نگاه می کنن... انا که انگار یه موجود جدید دیده داره کشفش می کنم... شیطونه میگه چشمام و براش لوچ کنم دیگه نگام نکنه ها... مادر شوهرمم زیر چشمی هوام و داره... ای بابا... آرشامم فهمید فکر کنم...
آرشام: آنا تو صورت نانا که کله پاچه نیست... صبحونت و بخور....
نمی دونم اصلا چرا حالم داشت بد میشد خفن...
آخر سر شادی جون گفت:
شادی جون: مثل اینکه امروز کله پاچه باهات جور نمیاد... بزار برات یه چیز دیگه بیارم...
من: وای نه.. ببخشید باباجون من خیلی کله پاچه دوست دارما... نمی دونم چرا امروز اینجوری شده...
خودم میارم شادی جون...
تند تند کره مربا گذاشتم وسط...
اصلا وقتی رنگ مربای هویج و دیدم انگار دنیار و بهم دادن .کلی هم خوردم... البته کلی که نه زیر نگاهاشون مگه میشد خورد...
بعد از صبحونه... آرشام و باباش نشستن پشت میز شطرنج که بازی کنن .. من و آنا و شادی جون هم نشستیم منچ بازی کنیم...
هنوز بازی شروع نشده بود که شادی جون آروم گفت:
شادی جون: ساناز می گم برو آزمایش... فکر کنم حامله ای...
با صدای بلندی گفتم:
من: حامله؟ من/؟
که باعث شد آرشامم برگرده...
شادی جون: چقدر تو عجولی دختر... آرومتر می گفتی همه فهمیدن که... آره دیگه... حالا که بلند گفتی من احتمال میدم حامله باشی...
آرشام با جدیت خیلی انچنانی گفت:
آرشام: کی ؟ ساناز؟
آنا: پَ نَ پَ... مَش باقر... هه هه هه
آرشام یه چشم غرّه ئی به آنا رفت که ساکت شد....
باباجون: آره پسرم منم سر میز فهمیدم...
پوف خوب آدم خجالت می کشه چقدر راحت حرف میزنن... یکمم که مراعات نمی کنن...
آرشام: با اخم گفت:
آرشام: ساناز فقط یکم ضعیف شده بود همین...
باباجون: یه آزمایش ساده که ضرر نداره...
...
واای نمی دونم چی بگم... امکان نداره... من الان اصلا آمادگی ندارم... نه ... غیر ممکنِ... من حامله نیستم... همین تازگی قرمز شدم... نه امکان نداره...
دوباره با خودم گفتم : وا تو دکتری مثلا ساناز... خیلی از زنا تو ماه های اول بارداری پریود میشن... حتی چند نفری وقت زایمان فهمیدن که حامله ان...
آرشام دیگه هیچی نگفت و با باباش مشغول بازی شد اما اخم داشت... وا این دیگه چشه این که از خداش بود بچه دار شیم...
منم با شادی جون مشغول بازی شدم اما مگه می تونستم فکرم و یه جا جمع کنم... هنوز دو ماه و نیم از طرحم مونده اخه... خوب اگه حامله هم باشی... تا دو ماه و نیم دیگه مشکلی نیست می تونی طرحت و بگذرونی...
انقدر حواسم پرت بود ... من که تو منچ رقیب نداشتم اول آنا ازم برد بعدم شادی جون...
اه کاش مهمون نداشتم... باید آرشام و بفرستم بیبی چک بخره...
نمی دونم چی شد اما هر چی اصرار کردیم بابا اینا برای ناهار نموندن و رفتن... فکر کنم فهمیدن جفتمون یه بحث اساسی داریم... همین که در بسته شد... اومدم برگردم تو حال بشینم که آرشام دستم و گرفت:
آرشام: مامان چی میگفت؟
من: فکر نکنم چیزی باشه... فقط یه کم ضعیف شده بودم...
آرشام: اگه چیزی باشه چی؟
من: اون و دیگه از خودت بپرس... مگه تو نمی گفتی حواست هست ؟ ها...؟ تو حواست نبوده اگر هم چیزی شده...
من که گفته بودم آمادگی ندارم از قصد اینکار و کردی...
رفتم رو مبل نشستم...
آرشام اومد و کنارم نشست...
مچ دستم و گرفت خیلی محکم...
آرشام: د احمق من وقتی دارم واسه یه ماه میرم چه جور می تونم همچین کاری کنم؟... نه ممکن نیست... ساناز من نیستم تو تنها اینجا... لعنتی...
من: پاشو آرشام پاشو برو یه بیبی چک بخر........ شک دارم... بلند شو برو...
آرشام همونجور بلند شد که بره...
من: کجا؟ پول داری؟ ببین دو تا بخر...
آرشام: آره تو جیب شلوارم هست...
رو مبل دراز کشیدم و فکر کردم به این روزای آخر ... کلا یکم تغییرو تحول داشتم اما شک دارم برای حاملگی باشه...


ادامه دارد....:-2-38-::-2-40-:


گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۴ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
قسمت شصت و چهارم



آرشام چقدر دیر کرد... خوبه یه بیبی چک خواستما...
دستم کشیدم رو شکمم.. یعنی حامله ام؟ یعنی الان نی نی تو شکمم دارم؟ مممم خوب فکر کردن بهش یه حس خوب بهم میده... خدایا ناشکری نمی کنم... اما اگه واقعا خبریه کاش میزاشتی واسه بعد از عید... تصمیمِ خودمم همین بود...
هر چی قسمت باشه...
....
من: چه عجب بلاخره اومدی داشت خوابم میبرد...
آرشام: چه کار کنم... تا خود داروخونه هی می گفتم بیبی چک ، بیبی چک که خیرِ سرم یادم نره... جلو در داروخونه یادم رفت اسمش چی بود... رومم نمیشد برم داخل بگم یه چیز بدین بفهمم زنم حاملست یا نه...
آخرم یکم فکر کردم به یه نتیجه رسیدم اینکه تست بارداری خوبه... رفتم داخل گفتم...
مرد میگه منظورتون بیبی چکِ دیگه...؟
منم با کلی ذوق گفتم آها دمتون گرم از همینا دو تا بدین...
مرد میگه مگه دو تا زن داری؟
می گم نه آقا یکیه می خواییم مطمئن شیم... یه جورایی محکم کاری...
فکر کنم به عقلم شک کرد چون تا وقتیم که بیاییم بیرون داشت بهم میخندید...
آرشام: حالا بیا بریم چک کنیم...!!!!
با تعجب نگاش کردم...
من: تو کجا؟
آرشام: مگه من نباید باشم...؟!
من: مگه بچه تو بدن تو رشد می کنه...؟ بیا برو بشین آرشام... آبرومون و بردی بی سوات...!!!!
آرسام با لب و لوچه آویزون نشست و منم رفتم دستشویی...
مثل این پسر بچه ها می مونه....
+++++
در و باز کردم اومدم بیرون...
آرشام: هیچ معلوم هست چهار ساعت اون تو چکار می کنی؟ چی شد...؟
من: + بود/// اما تا فردا صبح صبر کن اون یکی هم امتحان کنم...
آرشام: اون مرد گفت این جوابش رد خور نداره... لعنتی...
...
از برخوردِ آرشام دلگیر شدم... وقتی یه زن میگه حامله ام مردش باید دورش بگرده بهش تبریک بگه... اینکه داره بابا میشه و جشن بگیره اما آرشام، آرشامی که تا دیروز بچه داشتن آرزوش بود و از روانپزشک میخواست وساطت کنه داره میگه لعنتی...
بدون توجه بهش رفتم تو اتاق و دراز کشیدم...
نهایت من خیلی باشم یه ماهمه/// دیگه این کارا برای چیه... اون بره برگرد من هنوز تغییری نکردم... نکنه پشیمون شده؟ وای نکنه بچم و نخواد؟ بیخود کرده... نزدیک بود اشکم دراد... آخه ساناز چرا فکرای چرت می کنی... اون بیچاره که گفت نگرانته که بدون اون، این یه ماه چی میشه...
کم کم با همین فکرا خوابم برد....
+++++++++++++++
با صدای زنگ در از خواب پریدم...
رفتم بیرون... کلی عروسک جلوی در ورودی بود و آرشام داشت با تعجب بهشون نگاه می کرد...
من: اینا چیَن؟
آرشام: سلام ساعت خواب راحتی؟ بدون اینکه بگی میری راحت لالا؟ بابا و مامان فرستادن...
من: چه دل خوشی دارن... اولا که هنوز معلوم نیست... دوما بابای بچه زانوی غم بغل گرفته و خوشحال نیست اونوقت اطرافیان...
نیشخندی زدم و به عروسکا اشاره کردم... و بی توجه به آرشام رفتم تو آشپزخونه...
داشتم از تو جا میوه ای میوه بر میداشتم که آرشام از پشت بغلم و کرد و دستش و گذاشت رو شکمم... من و کشید عقبتر و در یخچال و بست...
سرش تو گودی گردنم بود و آروم نفس می کشید...
آرشام: آخه خانم گل کی گفته من خوشحال نشدم؟ مگه همین من نبودم خودم و برای بچه می کشتم... من آرزومه یه کوچولو از وجود جفتمون داشته باشیم... آرزومه که مامان بچم باشی... اما آخه نانازی من میخوام برم این یه ماه و چه کار می کنی؟
من: آرشام زیاد دلت و خوش نکن گلم شاید همچین چیزی نباشه... بعدم اون یه ماه که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته... تو ماه مهمی نیست که میری... با خیال راحت برو و برگرد...
آرشام: پس قول میدی این یه ماه و بری خونه مامان؟ سرکارم نری؟
وای خدا از همین میترسیدم...
من: ببین آرشام: من مادر این بچه میشم... بهش که نمی خوام ظلم کنم اگه دیدم داره بهم آسیب می زنه سرکارمم نمیرم... اما حالا که چیزیم نیست می تونم کار کنم... خونه مامانتم من حرفی ندارم باشه میرم...
آرشام: مطمئنی... شاید یهو نفهمی داره بهت آسیب میرسه///
من: آرشام جدیدا چرا بی فکر حرف میزنی؟ نترس می فهمم/////
مممم/// باشه....مرسی خانم گل...
یه چی بگم؟
من: بگو عزیزم.. اما اول بیا بریم بشینیم... پیش دستی میوم و برداشتم و رفتیم بیرون...
یه کم از سیب و گاز زدم...
من: بگو...
آرشام: می گم بچم مُنُگُل نشه؟ به خاطر دیشب....
خندیدم... انقدر خندیدم که سیب پرید تو گلوم...
آرشام تند تند برام آب آورد...
آرشام: آرومتر بچم خفه شد... چه خبرته...
من: بابا بزار این شکل بگیره بعد هی بچم بچم کن...
من: در ضمن آرشام خان نداشتیما... تبعیض قائل نشو...
آرشام: خوب مادر بچمم داشت خفه میشد دیگه... آرومتر بخور... حالا چرا خندیدی؟ حرف خنده داری زدم؟
من: بله که زدی...چرا چرت میگی بی سوات؟ یعنی چی منگل شه؟ معلومه که نه///
آرشام: عقده ای چی؟ عقده ای نمیشه؟ میگم نکنه مازوخیسم بگیره.؟ آخه تو دیشب خیلی درد کشیدیا... نکنه از درد خوشش بیاد...
من: یه لحظه با نگرانی به آرشام نگاه کردم... جدی جدی نگران بود... اشک تو چشماش جمع شده بود و با نگرانی به من نگاه می کرد...
رفتم نزدیکتر و سرش و گرفتم تو سینم...
من: عسلی هیچ مشکلی براش پیش نمیاد... مطمئن باش عزیزم... این حرفا چیه که میزنی... در ضمن من اصلا اذیت نشدم. هر چیم که بود لذت بود برای جفتمون...
لطفا دیگه بهش فکر نکن... مطمئن باش که جوجومونم آسیب ندیده... رابطه داشتن تو این دوران که اشکالی نی عزیزم....
آرشام رو چلال گلوم و بوس کرد و گفت امیدوارم خانم گلم...
آرشام: بلاخره مامان کوچولو هم شدی... وجودت تو زندگیم پر از نعمت بود خانمی... حالااام که داری از وجودت بهم یه هدیه بزرگ میدی... خدایا شکرت... مررررسی گلِ نازم... ممم قراره بهم یه نی نی بدی... یه گل خوشگل... مثل خودت...
من: اوهوم...یه گل که داره تو وجودم رشد می کنه از وجودِ من و تو...
من و آرشام : گلِ عشقِ من و تو....
وبعد سرم و گذاشتم رو سینش و به صدای قلبش و نفسای منظمش گوش سپردم...


ادامه دارد...:-2-40-:


:-2-38-:گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html):-2-38-:

ستاره چشمک زن
۲۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
قسمت شصت و پنجم


فصل چهارم


به برگۀ تو دستم نگاه کردم... به حرفای دکترم فکر کردم... من یک ماهه حامله ام... یک ماه؟ چرا نفهمیدم؟ من که ... از 10 روز به بعد نشون میده...
شاید خودم و زدم به اون راه یا مطمئن بودم که رعایت می کنم...
شونه ای بالا انداختم و نشستنم تو ماشین...
آرشام: نزاشتی باهات بیام بالا... گوشیتم که جواب ندادی دق مرگمم که کردی... نی نی داری دیگه؟
من: برگشتم سمتش...
من: آرشام... آرشام...
آرشام: نیستی؟ وای بگو تمومش کن...
من: آرشام...
یهو با جیغ گفتم تبریک می گم بابا شدی... بابا توشولو... بابا توشولوی خوشمل...
آرشام بغلم کرد و بوسیدم و بعدم راه افتاد... حسابی کبکش خروس می خوند... اما یه بار شاد بود یه بار غمگین...
همش ناراحت این بود که یه ماه نیست ...
آرشام: خانمی باید مهمونی بدیم...
من: آرشام زشته بابا من خجالت می کشم... بلاخره به گوش همه میرسه دیگه... به دنیا اومد بعدش جشن می گیریم...
آرشام: خجالت نداره خانم گل... تو خونوادۀ ما واسه هر بچه جشن میگیرن... مممم همین یه بچست دیگه آرزو به دل می مونما... آخ جووووون دارم بابا میشم...
برگشتم سمتش و گفتم:
ندید بدید همچین میگی انگار مردم به خودشون ندیدن...
بعدم کی گفته همین یه بچست؟
آرشام: واااای ساناز نگو که توام بچۀ زیاد دوست داری که من و اینهمه خوشبختی مهالِ...
آرشام: من عاشق اینم که 7 یا شایدم 10 تا بچه دورم باشن... هر جا میرم صف بکشن دنبالم...
آرشام: اخخخ الهی بابایی قررربونشون بره...
نگاش کردم چقدر ذوق داشت منم خوشحال شدم خیلی زیاد احساس کسی و دارم تو بهشته یا رو ابرا نشسته اما آرشام واقعا زیادی خوشحالِ...
من: حالا قربون کی داری میری؟ 10 بچه ای که هنوز وجود ندارن...؟ واقعا که...
آرشام: قررربونِ مادر حسودشونم میرم عسلی ...
و بعد لپم و کشید...
....
بعد از اینکه من و رسوند سرکارم خودشم رفت... وای خدا چقدر این پسر حرف زد امروز.... از رنگ سیسمونی گرفته تا مدل تخت و مارکش...
دستی کشیدم رو شکمم و قدمام و تند تر کردم... مرخصی ساعتیم تموم شده بود... نیم ساعت پیش باید می رسیدم....
+++++++
خانم صالح... خانم صالح...
ایستادم اما برنگشتم پشت سرم و نگاه کنم.... چقدر صداش آشنا بود خدایا من این صدا رو قبلا یه جایی شنیدم...
برگشتم سمت صدا اونم دیگه به من رسیده بود...
اوه خدای من یادم اومد... معلم زیست دبیرستانم...
من: آقای.. آقای اسلامی؟ درسته...
مرد با کمی تعجب نگام کرد... انگار اونم داشت تو ذهنش می گشت ببینه من و کجا دیده...
آقای اسلامی: کوچولوی کلاسا..؟ شاگردِ استثنایی...؟
من: دقیقا... اینجوری می گفتن...
خوبید؟ وای من خیلی خوشحالم که شمارو اینجا میبینم...
اسلامی: از صبح دارم می گردم ببینم این فامیلیه صالح واسه کجا بوده... چقدر بزرگ شدی خانم شدی برای خودت... الان که می بینمت کلی خستگیم در رفت... واقعا باعثِ افتخارِ که اینهمه تعریفی که شنیدم از یکی از شاگردام بوده... شنیدم زدی رو دستِ دکتر اینجا و یه عمل سخت و انجام دادی؟؟؟
من: خنده ای کردم و گفتم:
من: خجالتم ندید... معلما و استادای خوب داشتم که اینجام... راستی با من چه کار داشتین؟
اسلامی: بیا بریم تو اتاقم کارت دارم...
من: مگه شما هم اینجا کار می کنید؟
اسلامی... از امروز من رئیس بیمارستانم...
من: اوه پس چه افتخاری نصیبمه...
خنده ای کرد و گفت با من بیا... از دیروز میخواستم راجع به مسئله ای باهات حرف بزنم... اما متاسفانه مرخصی بودی...
من:بله نشد که بیام...
رفتیم تو اتاقش...
نشست پشت میز... در حال بررسی یه پرونده بود... در همون حال هم گفت:
اسلامی: ازدواج کردی؟
من: بله... حدودا یک سالی میشه...
اسلامی : خوشبخت بشی... از سر و روت و زنده دلیت معلومه زندگی خوبی داری... همیشه خوش باشین...
خوب بریم سر اصل مطلب...
یه بیمارستان تو شمال هست که هنوز کار داره ... یعنی افتتاح هم نشده... از حالا دنبال نیروهای جوون و خوب میگرده که تحصیلشون تو یه دانشگاه خوب بوده...
می خواستم تو رو بفرستم حالا که دیدم شاگرد خودمی دیگه به انتخابم شک ندارم...
اسلامی نظرت چیه؟
من: والا راستش شوهر من کارش اینجاست... اصلا با کار کردنِ من موافق نیست چه برسه که تو یه شهر دیگه هم باشه... موقعیت خوبیه.. اما من فکر نکنم بتونم برم...
اسلامی : عجله نکن... یک سال تا افتتاح این بیمارستان مونده... مطمئن باش اگه دوسال دیگه هم پات و بزاری تو اون محیط نه اونا از تو دل می کنن نه تو از اون محیط خوب و عالی... می تونی راجع بهش فکر کنی...
برای اینکه یه وقت ازم ناراحت نشه ... حرفش و تایید کردم و گفتم بهش خبر میدم... و اومدم بیرون...
خودمم می دونستم جوام نه هست... اصلا به آرشام نمی گم که اوقات تلخی کنه... شهر من همینجاست.... من باید همینجا زندگی کنم... خانوادم اینجان...
***
روز پرکاری داشتم... حالا دیگه کمی هم زود خسته میشدم... باید کمتر کار کنم و زیاد از خودم کار نکشم... شاید بتونم به آقای اسلامی اعتماد کنم و بهش بگم حامله ام تا کمکم کنه راحت تر این دوره رو بگذرونم... اما خداییش چقدر فعال بود ... اونموقع که معلم زیستمون بود می گفت میخوام دوباره درس بخونم... و حالا به آرزوشم رسیده بود...
++++++++++++++++++++++++++++++
یه هفته ای از اون ماجرا گذشت... زندگیم روزبه روز قشنگ و قشنگتر میشه... البته اگه این حسایِ بد ازم دوری کنه... همش فکر می کنم نکنه آرشام نتونه 9 ماه دووم بیاره... نکنه خیانت کنه... اما آرشام من فرق داره... آره معلومه که فرق داره... خلاصه این حسا دست از سرم ور نمیداره.... اما سعی می کنم ناراحتیم و زیاد بروز ندم... پدر شوهرم هر روز یا عروسک میفرسته خونمونه یا با خودش عروسک میاره... مادر شوهرمم که واقعا می تونم بگم حالا دیگه برام با مادر خودم هیچ فرقی نداره... با آرشام تو این یه هفته سوغاتیایی که باید میخریدیم و خریدم... کلی پیراهن برام خریدِ... انگار تو این یه ماه که نیست من چقدر شکم در میارم...
رویا: چقدر تو فکری تو دکتر... کارت تموم شد...
من: مرسی ... ممنون گلم... خوب شدم...
رویا: خواهش... پاشو خوشگله شوهرت مارو کشت انقدر در اتاقت و زد...
من: پوفی کشیدم و همونجور که خز کوتاهم و میپوشیدم گفتم:
از دست این شوهر... معلوم نیست میخواد من و کجا ببره... خوب حداقل میزاشت میومدم آرایشگاه دیگه...
رویا همنجور که لباسش و میپوشید با مهسا ریز ریز خندید و گفت...:
رویا: برو حتما یه خبرایی هست دیگه...
شونه ای بالا انداختم و رفتم جلو آینه خودم و مرتب کنم...
رویا و مهسا خداحافظی کردن و رفتن...
آرشام اومد تو اتاق و یه نگاه بهم انداخت...
آرشام: مثل همیشه ناز و خوشگل... همونی که میخواستم شدی... یه چهرۀ عروسکی و مامان...
بیا بریم خانمی...
من: لبخندی زدم و گفتم:
من: آقای خیلی خوشتیپ میشه بگی کجا؟ میشه بگی کجاست که من نه برای آرایشم خودم تصمیم گرفتم نه لباسم؟ کجا که از هر چیز برای من بهترین و انتخاب کردی؟
آرشام: بیا عجله نکن... تو که انقدر عجول نبودی دختر... بیا می فهمی...شونه ای انداختم بالا و دنبالش راه افتادم...



ادامه دارد...:-118-:





گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
سلام .. شبتون بخیر... :-2-40-:




قسمت شصت و ششم

همین که وارد شدیم... ببمک بود که سر من میترکوندن... همه با هم تولدت مببارک میخوندن ... ممم تازه دو هزاریم ، 5 هزاری شد...
برگشتم سمت آرشام...
آرشام: تولدت مبارک مامان کوچولو...
لبخندی زدم و با شوق گفتم... مرسی ... تو دیوونه ای پسر...
اومد در گوشم و گفت:
آرشام: آره دیوونۀ تو... و بعد بهم چشمک زد...
فرصت نشد جوابش و بدم... مادرشوهرم اومد و باهام روبوسی کرد... بعدم آنا...
کم کم با همۀ مهمونا حال و احول کردم همه اومده بودن...حتی علیرضا و خانمیشم بودن.... هنوز یه روز مونده بود تا تولد من اما آرشام میخواسته که من شک نکنم...
همه چی عااالی بود... خیلی خوش گذشت من زیاد نرقصیدم آرشام نمیزاشت... خودمم زود خسته میشدم اما یادمه قشنگ معلم رقص عربیم 2 ماه بار دار بود همیشه میرقصید... هیچ اتفاقی هم برای بچش نیفتاد...
...
وقت بریدن کیک بود... یه کیک چهار طبقه... کدومش و میخواستم ببرم خدا می دونه!!! یه دونه طبقه کیک که پایین و کنار تر از همه بود روش و پر کرده بودن از شمع های ریز ریز... دقت که کردم 27 تا بود... یعنی تولد 27 سالگیمم شد...
بعد از خوندن آهنگا رفتم جلو تر و همونجور که دستم تو دستای آرشام بود چشمام و بستم و آرزو کردم... آرزوی اینکه خانوادۀ 3 نفرم تا ابد همینجور شاد و خوشحال باشه...
و بعد شمعارو فوت کردم...
دست و سوت و جیغ .. این انا خجالتم نمیکشه.. سوت بلد نیست بزنه ورداشته سوت معلمای ورزش و آورده هی اون و میزنه ... گوشمون و کر کرده...!!!!
بعد از اینکه انا رقص چاقو انجام داد نوبت به بریدن کیکا بود...
مونده بودم چه کار کنم... اما از بالا رو هر کیک یه برش زدم...
آرشام نتونست تحمل کنه و با چاقو یکم کیک و خورد... منم کلی هوس کرده بودم... مخصوصا اون یه تیکه کیکی که رو چاقوی آرشا بود و داشت چشمک میزد... دلم فقط همون و میخواست....
چشمام روش بود.. اما آرشام نفهمیده بود که چشمم دنبالشه... یهو مادر شوهرم چاقو ا ز آرشام گرفت...
شادی جون: مگ نمیبینی چشمش دنبال این کیکِ... خوب بده بهش دیگه...
آرشام با تعجب به من نگاه کرد... منم لبخند زدم و سرم و انداختم پایین... خوب گناه داشت دوست داشت خودش بخوره...
آرشام یه قاشق کوچیک برداشت و کیک رو چاقورو داد بهم...
آخی خوردمش.... اگه نمیخوردم عقده ای میشدم فکر کنم....
آرشام: خانم گل هر چی هوس کردی بهم بگو.. نبینم نگیا.... چشم و دهن بچم تو خواب باز میمونه ها...
من: اولا که فقط چشم نه دهن... بعدم باشه... ببخشید خودتم دوست داشتیش...
آرشا: نه بابا اینهمه کیک من که مثل تو دیوونه نیستم دلم کیک رو چاقو بخواد
من: دیوونه خودتی من نخواستم بچمون خواست...
آرشام: آخخخ من فدای بچه و مامان بچه با هم بشم...
...
طبق درخواست آنا دی جی از همه خواست ساکت باشن تا انا کادوهارو اعلام کنه...
هر کی یه چی برام خریده بود... از لباس و عروسک تا ظرف و تابلو...
نوبت به کادوی مرسا که رسید گفت.:
مرسا: آنا اگه میشه باز نکن... بده خود ساناز بعدا بازش می کنه...
منم بیخیال تشکر کردم.. پیش خودم گفتم حتما لباس زیرِ روش نمیشه تو جمع... لباس زیر بود.... اما...
آرشام ورش داشت و چون کوچیک بود گذاشت تو کیفم...
نوبت رسید به کادوی خانواده آرشام...
نانا یه کادوی بزرگ آورد... گفت خودت بازش کن...
بازش کردم توش یه چیز مثل مکعب مستطیل بود که تو کادو بود آوردمش بیرون و مشغول شدم به باز کردنش...
وقتی آوردمش بیرون با اینکه نفهمیدم چیه خواستم تشکر کنم که یهو خشکم زد... واااا خاک عالم اینکه مای بِیبیه... بهش نگاه کردم چشمک زدم و از خنده غش کرد.. همه هم باهاش میخندیدن...
من: دیوونه این چه کاری بود..
تو دلم گفتم: حیف که همه اینجان زشته وگرنه میزدم تو کلۀ خودت و آقا سیاوش...
نانا: یه شوخی... ته جعبه و نگاه کن کادوی اصلیت اونجاست... پیش خودم فکر کردم حتما پستونک و شیشه شیرِ... اما یه جعبه کوچیک بود... بازش کردم...
نانا برام یه انگشتر خریده بود که سنگ روش شرف و شمش بود... هم خیلی قشنگ بود... هم اینکه برای من که حامله ام عااالیه... می تونست بهترین باشه... بوسیدمش و تشکر کردم...
نوبت کادوی مادر شوهرم بود... یه گردنبند که پلاکش آیة الکرسی بود... واقعا قشنگ بود و به دلم نشست...
پدرشوهرمم برام یه دستبند خریده بود... اونم قشنگ بود....
نوبت آرشام بود...
اول از همه بوسم کرد... بعدم یه جعبه که مشخص بود جعبۀ سرویس طلاست بهم داد... بازش کردم واقعا قشنگ بود... خیلی ظریف و دخترونه... طلای سفید... میدونست که من چقدر طلا سفید دوست دارم... ازش تشکر کردم... اما گفت هنوز یه کادوی دیگش مونده... حتما من دو تا کادو خریدم می واست طلافی کنه اما اون که واسم سنگ تموم گذاشته بود...
ووووای خدای من یه گیتار... من عاشق گیتارم... بهتر از این نمیشه...
آرشام: خیلی خوبه هم واسه تو هم واسه بچم... این یه ماه که نیستم حتما کلاساش و برو ثبت نامت کردم... هر روز .
من: وووای مرسی آرشام تو بهترینی... بوسش کردم...
وقتی برگشتم سمت مهمونا حواسم رفت به مرسا... که داشت با حرص نگامون میکرد و پوست لبش و می جوید... اما الان واسه من اصلا اون مهم نبود... مهم خودم و خودش بودیم... مهم صمیمیت و عشقمون بود...
به درخواست آرشام کادوها بعدا برامون میومد در خونه ... دوباره رقصیدن و شیطنت و بعدم شام و بعدشم همه بوس بوس ، خونه... بعدشم لالا...
....
من: وای آرشام حسابی خسته شدم... مرسی گلم همه چی عالی بود... ای کاش مامان بابامم بودن اونوقت دیگه چیزی کم نداشت...
آرشام بینیم و کشید و گفت:
از سالای بعد اولین نفری که دعوت میشن مامان و باباتن... و بعد با لحن غمگینی گفت:
آرشام: سانازم متاسفم به خاطر من خیلی عذاب کشیدی... خیلی اذیت شدی... به خاطر من مجبور شدی به مامانت و بابات دروغ بگی... به خاطر من روزای قشنگی نداش....
حرفش و قطع کردم...
من: همش به خاطر تو نبود به خاطر قلبمم بود... دیگه فکرشم نکن... خوشحالم که به خاطر تو الان اینجام ... به خاطر تو دنیامم میدم عسلم...
آرشام همونجور که دستش تو گودی کمرم بود و کمرم و ماساژ میداد گفت:
آرشام: سانازم تو بهترینی... بهترین انتخابی که میتونستم داشته باشم... خیلی دوست دارم عزیزم...
...
با یه دنیا عشق تو بغل آرشام و دستای آرشام به خواب رفتم...




ادامه دارد...:-2-40-::-2-40-:





گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
خوب دوستای گلم اینم یه قسمت دیگه.... :-2-14-:
ممنون که وقت میزارید و میخونید... شب همگی خوش :-2-40-:





قسمت شصت و هفتم...


همونجور که اشک میریختم به آرشامم نگاه کردم... دوباره من و نگاه کرد روش و از من برگردوند انگار اونم داشت گریه میکرد... چند ثانیه ای اونجوری موند و برگشت سمتم...
اومد و کنارم رو مبل نشست... با صدایی که میلرزید گفت..:
آرشام: خانمی سخت هست... سخت ترش نکن... خواهش می کنم سانازم...
سرش و آورد پایینتر و رو اشکام و بوسید... و بعد اشکام و پاک کرد...
آرشام: دلم برات تنگ میشه... بدون تو بودن حتی یه لحظشم سخته چه برسه یه ماه...
دستش و کشید رو شکمم مواظب خودت باش...
آرشام: مواظب کوچولومم همینطور////
وبعد دستش و گذاشت لای موهام و من و کشید سمت خودش... انگار داشت موهام و بود میکرد... نفساش که به پوست سرم میخورد کل تنم و داغ میکرد... تموم تنم ، قلبم و همۀ وجودم دوستت دارم و فریاد میزد...
آرشام: دلم برای عطر تنت تنگ میشه سانازم... حالا بخند... بخند بزار فقط لبخندت تو ذهنم بمونه...باور کن اگه میشد نمیرفتم.. بخند سانازم...
من: بزار منم بیام فرودگاه...
آرشام: سانازم باور کن اگه بیای من نمی تونم برم... برای خودتم سخت میشه گلم...
بعد من و از خودش جدا کرد و دستام و گرفت تو دستاش...
آرشام: خانمی قول بده ، قول بده که این یه ماه بهت بد نمی گذره..؟ قول بده دیگه گریه نکنی باشه؟ بزار حداقل فقط دلتنگت باشم نه نگرانت...
بعد چشماش ملتمسش و بهم دوخت...
آرشام: باشه زندگی؟
من: باشه.. اما زود بیا...
آرشام: ببین یه ماهم نیستا همش 23 روزه... فکر نکن دروغ می گم بلیطمم که دیدی دو سرِ بود... حالا بخند زود باش ببینم...
بلاخره یه لبخند زدم... و خندیدم...
بلند شد منم باهاش بلند شدم... تا دم در رفتم... همه کاراش و کرده بود... به خاطر من تاحالا هم وایساده بود...
من: برو دیرت نشه...
آرشام: فدای سرت خانمم... بیا بغلم ببینم...
بعد از کلی سفارش و بوسیدن بلاخره رفت....
انگاریکه قلب منم کند و برد... آره خوب آرشام هر جا که باشه قلب منم باهاشِ...
قرار بود بعد از اینکه آرشام رفت آنا بیاد دنبالم... الان فرودگاهن تازه... وسیله هامم آرشام جمع کرده بود... رفتم تو اتاقم... یکم رو تخت نشستم و دستی رو تخت کشیدم... یاد شیطنتامون و خاطره هامون افتادم... همش و دوست داشتم... هر چیزی که با آرشام باشه قشنگه.... حتی اون خاطره های تلخم...
خدایا فقط کمکم کن دووم بیارم... کاش یکم دلبستگیم کمتر بود... حداقل انقدر نبود که فکر کنم بی آرشام میمیرم... فقط زودتر برگرد...
فقط خداجونم امیدوارم نکنیش مثل ساعتای انتظار که هیچ وقت تمومی نداره... زود بگذرونش... مثل ساعتایی که شادی و نمی فهمی که کی گذشتِ ....
+++++++
باشه انا جان برو نگران منم نباش... یکم تمرین کنم... معلمهِ بیچاره خسته شد از دستم هنوز نمی تونم درست این گیتار و تو دستم بگیرم..
انا: همش به خاطرِ دوری از آرشامِ... ذهنت درگیرِ... پس مراقب خودت باش گلم... فعلا... سعی می کنم زود بیام...
گیتار و گرفتم دستم... باید یکم تمرین کنم... میخوام زودِ زود یاد بگیرم خیلی علاقه دارم...
آرشام یه هفتس که رفته... سخت بود اما الان کمی بهترم... ولی دلم ازش گرفته... گفته بود هر روز زنگ میزنه اما فقط دوروزِ اول زنگ زد... یه بارم پریشب زنگ زد و گفت که نمی تونه زیاد تماس بگیره و کلی از دلم در اورد...
اما اخه دیگه شبا که سرکار نیست که.... بیخیال فکر کردن شدم و شروع کردم به زدن...
دیروز معلمه می گفت اگه بخوام میتونه همزمان با زدن خوندنم تمرین کنیم... میخوام بگم آره... تعریف نباشه صدای خیلی قشنگی دارم.... تمرین کنم از پسش بر میام....
***
صدای زنگ گوشیم و خاموش کردم و بلند شدم که آماده شم... امروز حتما باید یه سر برم خونه... نزدیک به دو هفتست که آرشام رفته و من همش دارم این چند دست لباس و میپوشم بهتره که هم یه سر به خونه بزنم و هم لباس بردارم...
آماده شدم... طبق معمول پدر شوهرمم بیدار بود که من ببره...
آروم گفتم:
من: بابا جون مرسی شما برو سرکار من با ماشین خودم میرم از بیمارستان یه سر میرم خونه یکم لباس بردارم....
باباجون: خوب خودم میادم دنبالت میبرمت....
من: نه زحممتون میشه.. شاید امشب موندم خونه یکمم کار دارم... مرسی...
نه دختر نمیخواد خونه بمونی بیا همینجا....
من: باشه باشه نمیخواد نگران شین... پس من خودم میام...
یه لیوان شیر داد دستم و با کیک یزدی .. با خجالت گرفتم و تشکر کردم..
جدیدا تنبل شدم.. تا گوشیم زنگ میخوره اسنوزش می کنم واسه 5 مین بعد انقدر که دیرم میشه و جای اینکه من صبحونه اماده کنم بابا جون زحمت میکشه...
خدمتکار خونه ام که نازش از ما بیشتر میگه من 8 صبح شروع به کار می کنم و از اونجایی که چندین ساله اینجاست ازش زیاد ایراد نمی گیرن...
از خونه زدم بیرون و رفتم سمت بیمارستان ...
.......
کلید و انداختم تو در و در وباز کردم.. همینکه وارد شدم... دلم گرفت... دلتنگیم تشدید شد...
اخ آرشامم چقدر دلم برات تنگ شده... دلم برات یه ذره شده عزیزم...
خوبه همین یه ساعت پیش باهاش حرف زدم حالش خوب بود... یکمی صداش گرفته بود که گفت سرما خورده...
لباسام و در آوردم و رفتم که وسیله هام و بردارم... حتما همین خونه باید برم حموم... بهتره...
کشو ها رو باز می کردم که لباس بردارم... کشوی سوم داشتم از تو کشوی جورابام، جوراب بر میداشتم که کادوی مرسا رو دیدم... ا اصلا یادمون نبودا.... یادم رفت باز کنم... برش داشتم و نشستم رو تخت...
باز کردم... یه لباس خواب آبی سورمه ایه حریر بود... خیلی ناز بود.. با ست لباس زیرش و جوراباش.... خیلی س. ک س. ی بود... تو کادوش یه کاغذم بود.. برش داشتم...
نوشته بود:
« یه زمانی این و آرشام برام خرید.. اما قسمت نشد براش بپوشم... فکر کنم بهتره تو بپوشیش... البته الان نه... بزار وقتی که همه جوره بتونی براش باشی... اوه راستی تولدت مبارک خانم خانما»
کاغذ و تو دستام مشت کردم یعنی چی؟ آرشام خریدِ؟؟ یعنی به جز من با کسی دیگه هم برای خرید لباس زیر رفته؟ عزیزِ دلت؟ آرشام فقط و فقط عزیز دل منِ...
چرا آرشام چیزی راجع بهش نگفته بود /؟ نکنه دوسش داره؟
نه آرشام فقط من و دوست داره.. ساناز خنگ که نیستی از رفتارای آرشام میشه فهمید...
یاد حرف انا افتادم:
« می دونی ساناز قبل از تو ما خاستگاری مرسا رفته بودیم... خودش که یه آویزونیه اما مامان باباش قبول نکردن ، آرشامم خیلی راضی نبود»
آره آرشام راضی نبود.. اصلا هر چیم بوده مربوط به قبل از دیدنِ من بوده... آرشام بارها گفته که قبل از ازدواج شیطونی میکرده... پس باید بگذرم... آره اصلا نباید به روش بیارم.. واسه قبل بوده... اصلا شاید دروغ گفته باشه... نه بابا یعنی یه درصدم احتمال نداد من به آرشام بگم؟ پس دروغ نیست... بیخیال مهم نیست...
لباس و کاغذ و گذاشتم تو کادوش و انداختم دور...
رفتم حموم . آماده شدم که برگردم خونه مادر شوهرم...
حرف مرسا از یادم نمی رفت... آرشام زنگ زد رد تماس کردم... ناخواسته از دستش ناراحت بودم... اما دلم نمیخواست اینجور باشه....اگه هر چی بود واسه گذشته بوده... شاید قبل از من مرسا قسمتی از گذشتش بود ... یعنی باور کنم؟ ...


ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:



گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۵ بعد از ظهر
سلا سلام... روز همگی بخیر... خوب اینم یه قسمت دیگه... + و تشکرم بزنی که من تند تند پست بزارم دیه....:-2-16-::-2-40-:



قسمت شصت و هشتم:-2-08-:


معلومه که میام... خیلی وقته جایی نرفتم...
آنا: باشه پس من صبح بیدارت می کنم... اما مطمئنی می تونی تا بالا بیای؟؟
من: آروم گفتم: آره بابا هنوز اولاشه هر جا دیدم بهم فشار میاد می شینم...
باباجون: اما خیلی مراقب باشا... لباس مناسبم بپوش...
من: چشم... پس آنا بگو منم هستم...
آنا: باشه... همه هستن خوش می گذره...
بی هوا پرسیدم مرسا هم هست؟
آنا: نه بابا مرسا مثل اینکه رفته آلمان...
یهو بند دلم اره شد... مرسا؟ آلمان:؟
من: از کِی؟
آنا: فکر کنم 7 روزی میشه...
بلند شدم و رفتم سمت اتاقم ...
شادی جون: کجا میری ساناز میوه آوردم عزیزم...
من: مرسی... الان میام ... میخوام با آرشام حرف بزنم...
رفتم و برای اولین بار از وقتی رفته خودم بهش زنگ زدم آخه می گه چون ممکنه جوابم و نده بهتره خودش بهم زنگ بزنه...
یه بار، دوبار، هر چی زنگ زدم جواب نداد ... بار آخر گوشی وپرت کردم رو تخت داشتم میرفتم بیرون که زنگ خورد...
زود پریدم سرش...
من: الو...
آرشام: سلام اتفاقی افتاده خوبی؟ چند بار زنگ زده بودی...
من: نه اتفای نیفتاده زنگ زدم ببینم چه کار می کنی و اینکه مگه شما شبا هم کار داری که نمی تونی به من زنگ بزنی؟
آرشام: اوه اوه معلومه حسابی توپت پره... نه شبا کار ندارم اما باور کن بعضی شبا مثل جنازه می مونم... واسه همین زنگ نمی زنم خانوم گل ببخشید عسلی... خوب چه خبرا برام تعریف کن؟
من: خبرا و تعریفیا پیش شماست شما تعریف کن...
آرشام: چی شده ؟ چرا با طعنه حرف میزنی؟
من: شنیدم مرسا هم آلمانِ...
آرشام: همون پس از این ناراحتی... آره 3 روز پیش دیدمش ... اتفاقا دیروزم بهم زنگ زده بود برای فرداشب دعوتم کرده بیرون...
من: آها اونوقت به منم نگفتی؟ باشه برو بهت خوش بگذره و بعد گوشی و قطع کردم...
اه حالم داره بهم می خوره... دخترۀ جلف و سبک... خاک بر سر احمق... یعنی انقدر براش راحتِ که خودش و بنداز تو بغل یه مرد زن دار که حالا بچشم تو راهه؟ انقدر براش راحتِ که با زندگیم بازی کنه؟ خوب مگه یه مرد چقدر می تونه دووم بیاره؟ هر کی باشه تحملش جلوی عشوه های خرکی و کارای اغوا کننده مرسا تموم میشه... اه نمی دونم چرا اعتمادم و به آرشام از دست دادم...
به گوشیم نگاه کردم هنوز داشت زنگ میخورد... خاموشش کردم و رفتم پایین.... همینکه نشستم و یه پرتقال برداشتم تلفن خونه زنگ زد...
آنا برداشت و من و صدا کرد...
من: کیه؟
آنا با ذوق گفت : آرشام...
من: بگو من کاری باهاش ندارم...
با این حرفم... بابا که داشت مجله می خوند سرش و بالا کرد و نگام کرد و شادی جون هم با تعجب نگام کرد....
از قصد اینجوری گفتم میخوام به مامان باباش بگم...
آنا: میگه بیا کارت داره...
من: رفتم تلفن و برداشتم...
من: بله؟
سعی کردم بلند حرف بزنم که همه بشنون.. می دونستم که آرومم باشم بازم میشنون چون نگران شده بودن و گوشاشون تیز شده بود...
آرشام: این مسخره بازیا چیه در میاری... ؟ مگه نمی دونم من جای غریبم با این کارات دستم به جایی بند نیست؟؟
من: همچین غریبم نیستی... تا خانم خانما هستن که مشکلی نداری... لطف کن دیگه زنگ نزن ... من ناراحت نیستم برو خوش باش... فقط مطمئن باش اگه اطمینان پیدا کنم دیگه اسمتم نمیارم... و بعد تلفن و قطع کردم...
نشستم سر مبل و مشغول پوست کندن پرتقالم شدم... دلم می خواست گریه کنم بغض کرده بودم... اولین بار بود اینجوری و تو این موقعیت با آرشام بد حرف زدم.. حقش بود...
باباجون: دخترم مشکلی پیش اومده...؟
اعصابم بهم ریخته بود... دست و پاهام می لرزید.. تازگیا اینجوری شده بودم تا عصبی میشدم کنترلم و از دست میدادم.... یهو چاقو از زیر وست پرتقال در رفت و انگشتم و بریدم...
آنا: وااای ببینم چی شد؟
دستم و به نشونۀ اینکه چیزی نیست اوردم بالا... انگشت شصتم و فشار دادم رو زخمم و با صدایی که اصلا دیگه نمیشد باهاش حرف زد گفتم:
هیچی...
دوباره تلفن زنگ خورد...
باباجون: آنا برو تلفن و بردار به آرشام بگو فعلا خونه زنگ نزنه... بلند شو زودباش ببینم...
باباجون: منم مثل پدرت بگو ببینم چه کار کرده؟
آنا تلفن و قطع کرد و نشست...
من: شاید آرشام کاری نکرده باشه... اما اگه یه روزی خطایی ازش ببینم چیزی بهش نمی گم فقط میرم ، و می دونید انقدر ثابت قدم هستم که سر حرفم وایسم... چون تحمل خیانت ندارم... منو میشناسید ... بلاخره اشکم درومد...
بلند شدم و رفتم بالا...
صدای شادی جون و شنیدم...
شادی جون: پسرۀ احمق معلوم نیست چکار کرده... ببین طفل معصوم و چه جور ناراحت کرده... این پسرم مثل خودت بی لیاقت بود از اول... لیاقت فرشته ندارید شماها...
اون وسط خندم گرفته بود شادی جون از آب گل آلود ماهی می گرفت خفن...
باباجون: وا خانم به من چه ربطی داره... از آرشام بعید... پدر سوخته... باید باهاش حرف بزنم فکر کرده شهر هرتِ مگه؟ من این دختر و میشناسم بی دلیل حرف نمیزنه...
و بعد دیگه صداشون و نشنیدم چون رفتم تو اتاق...
چسب زخم نداشتم... یه تیکه از یکی از شالام و پیدا کردم و بریدمش گذاشتم رو زخمم... دراز کشیدم رو تخت و انقدر گریه کردم که خوابم برد...
نکنه قضاوت کردم/؟ نه بابا میگه چند روز پیش دیدتش و فردا شبم میرن بیرون... وای نکنه مثل نوشناز به آرشامم دارو بدن... ایندفعه بر عکسشِ خوب... نکنه اتفاق بدی بیفته... شوهر من همچین آدمی نیست، هست؟ نه معلومه که نیست... شایدم... شاید باید ازش توضیح میخواستم... نه بابا اینجوری بهتره باید ادب شه....



ادامه دارد....:-118-:


گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۳۰ بعد از ظهر
سلام دوستای گلم...:-2-25-: یکی از دوستا تو نقد چیزی گفت که لازم دونستم اینجا بگم و یه توضیحی بدم که دیگه سوالی پیش نیاد....:-2-40-:



اینم از این قسمت....:-2-14-:





قسمت شصت و نهم




« در رابطه با اینکه ساناز و آرشام رابطه ای ندارن و ساناز همیشه داره می گه:

خوب من تو یه مقاله پزشکی خوندم هیچ مانعی نداره البته تا سه ماه... بعد از اونم خیلی کم می تونه اتفاق بیفته اما باعث یه چیزایی میشه که امکان افتادن بچه زیاد میشه.. (ببخشید بسته حرف میزنم... بهتر از نمیشه تو سایت توضیح داد)
و اینکه خود آرشامم خیلی حساس و ترسو هستش که فکر کنم از لحن حرف زدنش و طرز برخوردش متوجه شده باشید...
تو یه مقاله دیگه هم خوندم:
در دوران بارداری رابطه بیش از 30 دقیقه برای زن خیلی دردناکِ... و بهتره که بیشتر نشه....
و در دوران بارداری تو درصدی از زنا افزایش میل ج ن س ی هست و تو یه سری هم که درصد خیلی بیشتری رو شامل میشن (شاید 80 درصد) کاهش میل ج ن س ی رو داریم...
که در اکثر موارد مرد نمیتونه تحمل کنه و کار به خیانت و اینجوری چیزا کشیده میشه...
من سعی کردم تو رمانم از اون دسته خانمایی اسفاده کنم که میل ج ن س ی شون کاهش پیدا می کنه... و آقایون تحمل ندارن.... ( البته شاید شامل حال آرشام نشه... یه وقت به بچم تحمت نزنید....!!!)
و می دونم بیشتریامون به چشم دیدیم... »
****

نه توضیحی خواستی نه اجازه دادی حرفم تموم شه.. زود قطع کردی سه روزم هست که جوابم و نمیدی بابام و مامانمم که انداختی به جونم.... واقعا اعتماد تو به من همین بود؟
من: آرشام کار دارم اینجا ساعت 5 صبحه ها...
آرشام: حداقل میدونم تو رو بیدار نکردم چون خانم میخواد تشریف ببره کوه... اما من بهت اجازه نمیدم حق نداری بری
من: جای بدی دارم نمی رم خواهر شوهرمم همرام هست...
آرشام: گفتم که ساناز تو جایی نمیری...
من: به نظر من مردی که خیانت می کنه هیچ حقی نداره برای زنش تصمیم بگیره...
آرشام با داد گفت:
آرشام: د احمق چرا نمی فهمی نمی دونستم مرسا هم میاد..؟ اونروزم اتفاقی دیدمش... دعوتشم رد کردم.. تو اجازه ندادی من حرف بزنم...
من: اصلا به من چه...فکر نکن من از اون زنام که خودم و به زور بهت بچسبونم... اگه فکر می کنی با یکی دیگه خوشبخت تری دارم بهت می گم با زندگی من بازی نکن... خیلی راحت توافقی جدا میشیم...
آرشام صدای ضعیفی که کم کم بلند میشد گفت:
توافقی! توافقی! منظورت... طلاقههه؟!!!!!!!
من: آره عزیزم اگه پای زن دیگه ای درمیونِ همچین تعجبم نداره... این دیگه مریضیت نیست که تحمل کنم... بحث ترس تو و بی میلیه منِ... پس شاید واقعا داری کاری می کنی...
آرشام: ساناز به نظرت من دیگه کرج نمیام؟ من پام و میزارم کرج ... اونوقت می دونم و تو که انقدر راحت حرف میزنی..
آرشام: به نظرت انقدر الاغم که به زنِ حاملم خیانت کنم؟ یا اینکه انقدر پستم که به خاطر ارضای جسمم همچین کاری کنم؟ اونوقت وجدان خودم چی میشه؟
ته دلم بهش اعتماد داشتم اما نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت ازش ناراحتی... شاید دوریمون و دلتنگی بود که انقدر بهم فشار آورده بود...
من: کار نداری ؟ میخوام برم...
با صدایی که میلرزید گفت:
آرشام: بابا منِ خر تو رو دوست دارم... می خوای بفهمی دوستت دارم یعنی چی؟ چرا درکم نمی کنی؟ چرا عذابم میدی...؟
منم اشکم درومده بود...دلم براش پر می کشید... دلم براش تنگ شده بود با توضیحاش باورم شده که کاری نمی کنه... اما انگار دارم اینجوری رفتار می کنم که زودتر برگردِ.... شاید فکر می کنم اینجوری یه معجزه ای میشه...
آرشام: چرا حرف نمیزنی؟ سانازم من 4 روز دیگه خونه ام به اندازه کافی زجر کشیدم بزار این روزای آخری عذابم کمتر باشه... ازت خواهش می کنم باور کن به خدا قسم حتی اگه حامله ام نبودی... حتی اگه تا آخر عمرتم دیگه نمی تونستی با من باشی بازم بهت خیانت نمی کردم... باشه خانمی ؟ دیگه به این چیزا فکر نکن... هم خودت افسرده میشی هم بچما... باشه؟
لبخندی زدم و بغضم و خوردم...
من: باشه...
آخ فدای صدات شم... حالا بوسِ من و بده برو بخواب...
من: میخوام برم کوه
آرشام: ساناز فکرم و خراب نکن... گفتم نرو... خودم میام میبرمت خواهش می کنم....
من: چرا؟
آرشام: چون خطرناک... چون همه هستن... دلم نمیخواد تو تنها بری...
من: اما من با آنا و سیاوشم... سیامک و المیرا هم هستن...
آرشام: اگه فقط همینا بودن که خوب بود... اون نویدم هست... دوستای سیاوشم هستن... گفتم که نرو... اما مثل اینکه خیلی دوست داری بری... برو خوش بگذره... بوسم نخواستم خدافظ ...
و بعد قطع کرد...
خندیدم... الهی من فدای این غیرتش بشم... کاش بودش الان همچینی یه ماچ آبدارش می کردم... چقدر دوست دارم اینجوری روم حساس باشه...
دراز کشیدم تو تختم و پتو رو کشیدم روم...
آنا در اتاق و باز کرد و گفت:
آنا: ای بابا... ساناز بلند شو تروخدا... سیاوش منتظرِ... با لبخند در حالی که هنوز تو رویای آرشام بودم گفتم تو برو من نمیام...
آنا: چی شد؟ آشتی کردین:؟
سرم و به نشونه آره تکون دادم...
آنا: همون کبکت خروس می خونه... بیچاره ماها... این چند روز همش مثل هاپو پاچمونو میگرفتی...
کوسن رو تخت و پرت کردم سمتش و گفتم:
من: ا خیلی بدی... برو دیگه...نمیام... آقای خونه اجازه نداد... شما برید خوش بگذره...
آنا خنده ای کرد و در و بست....
اس ام اس دادم برای آرشام:
آقای خونه چرا تماس قطع شد؟ نکنه تو قطع کردی؟ بو س که بهت ندادم.... حرفمم نزدم... خواستم بگم من امروز کوه نمی رم عزیزم...
10 دقیقه بعد جواب اومد...
آرشام: آقای خونه فدای بانوی خونش و سرور دلش بشه... ممنون خانمم... خیلی گلی... دوست دارم یه عالمه... بوس از لبای شیرینت عسلم...
من: سُ دو آی هانی.... ( منم همینطور عسل) ...
چشمام و بستم خیلی خوابم میومد... زودم خوابم برد...
....
ساعت و نگاه کردم... ساعت 11 بود... چقدر خوابیدم.. این چند روز همه کارارو شادی جون کرد برم یکم کمکش...
من: سلام صبح بخیر...
شادی جون با خنده من و نگاه کرد و گفت: صبح توام بخیر عزیزم...
من: مرسی.... می گم این چند روز کلی زحمت دادم امروز کارا با من...
شادی جون: همچین می گی انگار چه کار کردم... همه کارا که با من نیست ... پس خدمتکارم برای چیه؟
من: یاشه... خوب کمک نمیخوایین...
شادی جون: نه بابا کاری نیست... بیا بریم تو اتاقم کارت دارم...
با هم رفتیم تو اتاقش... ازم خواست بشینم رو راحتیا ... منم نشستم و منتظر شدم...
از تو یه کمد چند تا چوب لباسی که همش روشون پیراهنای خیلی ناز آویزون بود آورد پایین.... و بعدم گذاشت رو میز عسلی...
شادی جون: ببین این پیراهنای حاملگی خودمه... من شکمم خیلی تند تند بزرگ میشد... واسه همین هر کدوم اینا رو شاید 4 بارم نپوشیدم... اگه ناراحت نمیشی تو ببرشون و یکی دوبارم تو استفاده کن...
من:وا برای چی ناراحت شم... اگه نمیگفتین نمی فهمیدم استفاده شدست چون خیلی نو موندن... خیلی هم نازن... آره استفاده می کنم مرررسی...
شادی جون لبخندی زد و گفت:
گاهی اوقات میخوام باهات حرف بزنم انا نمیزاره همش شیطنت می کنه... ساناز میخوام بدونم... میخوام بدونم تو من و بخشیدی؟
من: این چه حرفیه مامان شما کاری نکردی که... یکم بد رفتاریتون و میزارم رو حساب اینکه فکر کردید پسرتون و دزدیدم آخه مادرای الان سر زن دادن و شوهر دادنِ بچه اول با عروس و دوماداشون خیلی لج می شن...
خندید و گفت: خیالم راحت باشه؟ آخه می دونی من همیشه فکر می کردم زن آرشام می تونه خوبش کنه... اما فکرشم نمی کردم تو بتونی همچین کاری کنی... چون خیلیا بودن که خودشون داوطلب میشدن... دلم میخواست یکی همسطح خودمون باشه شاید فکر می کردم تو برای پول بله میدی ... و اون ناز کردناتم برای جری تر کردن آرشامِ...
شادی جون: اما خوب بدها فهمیدم تموم فکرم اشتباه بوده و شاید تو از نظر پولی با ما یکسان نبودی اما از لحاظ فکری و فرهنگی خیلی از ما بالاتر بودی...
من: شاید درکتون کنم الان خیلیا هستن با پول زندگی می کنن و به پول بله میدن... شاید تو انتخاب منم بی تاثیر نبوده ولی من وقتی سر سفره عقد بله دادم به هم جیزِ آرشام بله دادم... سلامتش، مریضیش... غمش و شادیش...
لبخندی زد و دستم و گرفت زنده باشی دخترم... همیشه می گم الانم می گم تو بهترین انتخاب برای پسرم بودی... می دونم که دخترت یا پسرتم طوری تربیت کنی که همینجور بهشون افتخار کنم...
نم اشک و تو چشماش می دیدم... واسه همین بحث و عوض کردم و با خنده گفتم:
بنظرتون بچم پسر میشه یا دختر:
مادر شوهرم خنده ای کرد و گفت... پدر شوهرت که دختر دوست داره...
خندیدم و گفتم از عروسکایی که هروز میخره می فهمم...
من: شما چی فکر می کنی؟
مادر شوهرم: پاهات و ببینم...
با خنده انگشتای پام و نشون دادم...
شادی جون: پسرِ... مامانیش فداش بشه... از الان بگم بهش بگو به من نگه مادر بزرگا... بهم بگه مامانی....
من: چشم... حالا از کجا فهمیدین؟
انگشتای پاتو ببین... اگه شصت پات از انگشت کناریش بزرگتر باشه بچه پسره... حتی اگه یه میلیمتر بزرگ تر باشه... اما اگه انگشت کنار شصتت بزرگتر بود بچه دختره... مامان من اینجوری واسه همه بچه هاش و گفت... همشم درست درومد...
خندیدم ... اما بعد خندم جمع شد و گفتم: یعنی اگه بچم پسر باشه ... آقا جون؟
شادی جون گفت: هر چی باشه بالایِ سرِ... سالم باشه پسر دخترش فرقی نداره... پدرشوهرتم اولین بارِ اینجوری نظر میده و میگه بچه دختره نمی دونم والا... دیگه نزدیکای دو ماهته... ایشاالله یه ماه دیگه می فهمی...
من: اما من میخوام نرم سنوگرافی...
شادی جون: سر آرشام به من گفتن دختره... بیچاره پسرم تا یه ماه لباسای دخترونه می پوشید البته اصلا مشخص نمی کرد... اما اتاقشم تا من براش دکور جدید انتخاب کنم صورتی بود...
خنده ای بلندی کردم گفتم جدی؟؟
آره بهت نگفته؟ حتما ترسیده بهش بخندی...
آخی فکر کن آرشام تو لباس دخترونه... بچگیاش خیلی خوشگل بود فکر کنم خیلی با نمک میشد...
بلند شد گفت:
شادی جون: اگه قول بدی بهش نگی الان عکساش و میارم ببینی...
من: نه قول میدم بیارین...
شادی جون عکسار و آورد من شروع کردم به دیدن....





ادامه دارد....:-2-40-:





گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
سلام شبتون بخیر... بچه ها تشکر و + بزنید منم تند تند پست بزارم دیگه....مررررسی:-2-16-::-2-40-:


قسمت هفتاد


یه دور دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم عالی شده بودم... وای خدا چقدر خوشحالم که بلاخره آرشام داره میاد... دلم برای دیدنش پر می کشه... این 23 روز برام مثل 23 سال گذشت... انقدر که این اخریا بهونه گیر شده بودم....
با صدای آنا به خودم اومدم و رفتم پایین...
خدایا این دختر چرا انقدر جیغ جیغواِ... بیچاره سیاوش...
همه سوار ماشین بابا شدیم و راه افتادیم...
سر راه آنا برای بردارش گل خرید... اما من چیزی نخریدم... اخه خودم گلم...!!!!! نه شوخی کردم خوب اگه بخوام اونجا بغلش کنم هر چی بخرم دست و پا گیر میشه....
سر راه یهویی که باقالی فروشی کنار خیابون دیدم که باقالیاش بدجور چشمک میزد... چون ترافیک بود و ماهم هنوز به باقالی فروشی نرسیده بودیم میشد خرید...
من: بابا جون... میشه بی زحمت وایسین من یکم ازین باقالیه بخرم؟
باباجون خنده ای کرد و گفت: آره دخترم چرا که نه... چه عجب تو یه چیز هوس کردی بابا... داشتم آرزو به دل می موندم یه چی برای نوم بخرم... خودم میخرم...
خجالت زده سرم و انداختم پایین...
...
انقدر باقالیش بهم مزه میداد که نفهمیدم کی رسیدیم... ..
با ذوق پیاده شدم ...
...
دیگه باید میومد خیلی وقت بود که رسیده بودن... اومد... وای خدای من اومد... چه خوش تیپ شده... یه شلوار لی... یا یه کت چرم... چه جذاب... انگار که دیدمش کلی انرژی گرفتم اما... لبخندم جمع شد و جاش و داد به اخم...
آنا بعدم شادی جون برگشتن و با نگرانی نگام کردن... فقط این دو تا بودن که می دونستن من از مرسا دل خوشی ندارم البته هنوز قضیه تولد و بهشون نگفته بودم.....
بی توجه به آرشام و مرسا گفتم...
آقا جون سوئیچ و به من میدید؟ حالم داره بد میشه
آقا جون که حواسش به آرشام بود و از بودن مرسا تعجب کرده بود گفت:
صبر کن الان میان دخترم... تنها نرو بزار با هم بریم...
عقب گرد کردم ... آرشام داشت نگام می کرد.. انگار اونم ناراحت بود... حتما من اومدم و مچش و گرفتم ناراحته... حتما با هم رفته بودن... اصلا شاید قضیه کاری نبوده و برای گردش رفتن...
همینجور عقب عقب میرفتم... آرشام یه چیزی گفت... لب خونیم خوب نبود نفهمیدم... برگشتم و راه خروج و در پیش گرفتم...
احمقِ بیشعور... مستقیم میرم خونه بابام... بزار بفهمن خریت کردم... بزار بابام بفهمه دخترش چقدر احمقِ...
رفتم بیرون... بلاخره رسیدم قسمت تاکسیا... سوار شدم...
اشکام و پاک کردم و گفتم آقا برو سمت کرج...
مرد: کجای کرج 20 تومن میشه ها...!!!!
من: آقا شما حرکت کن سمت کرج آدرسم میدم./... میخوام برم آزادگان... باشه...
یهو در ماشین باز شد و آرشامم نشست...
مرد: آقا خانم دربست گرفتن بفرمایید پایین...
آرشام: با همیم... حرکت کن...
من: کجا با همیم؟ برو پایین آرشام ... برو حالم ازت بهم میخوره...
آرشام دستم و گرفت تو دستاش و محکم فشار داد... اشکام بیشتر سرازیر شد... مچ دستم داشت خورد می شد...
آرشام: آقا حر کت کن....
آرشام اومد در گوشم و گفت: اینجوری استقبال می کنن آره؟ اینجوری بعد از 23 رز دلتنگی کشیدنم میای تو بغلم... اعتمادت به من همینه؟ عشقت چی همینه...؟
بعد با صدای خیلی عصبی گفت همینه؟؟؟
اصلا حرفاشو نمیشنیدم... به هق هق افتاده بودم... دیگه چی میخواستم ببینم تا باورم شه؟ حرفاش و باور کنم؟ نه این مردا عادتشونه سند و مدرکم بزاری جلوشون باز می گن که ما اشتباه می کنیم...
سر من و گرفت و گذاشت تو بغلش و من و محکم به خودش فشار داد ... مقاومت نمی کردم... حوصله نداشتم.. هق هقم تو سینش خفه میشد...
آرشام اومد در گوشم و گفت:
باور کن تا زمانی که نشستم تو هواپیما رو صندلیم نمی دونستم که مرسا هم همسفرمه... باور کن روحمم خبر نداشت... از یکی از همکارا ساعت و روز پروازم و پرسیده... دختر چرا اینجوری رفتار می کنی.. اون میخواد حرص تو رو در بیاره.. وگرنه باور کن تو این چند روز اصلا محلش نکردم... باور کن به جون تو به جون پسرم راست می گم...
از حرفش خندم گرفت... ای خدا این چرا اینجوریه..؟ اما به روی خودم نیاوردم تو بغلش ساکت شده بودم... آرشام یکم کج شد و کیف پولش و درآورد... چقدرم نازِ... فکر کنم از اونجا برای خودش خریده ها..
درش و باز کرد... اولین چیزی که به چشمم خورد عکس خودم بود... یه عکس از مجردیام ... این و از کجا اورده بود... حتما از تو آلبومم///
آرشام: باور کن... به مرگ این دختر قسم... یه وجود قشنگش قسم... به جز خودش کسی تو زندگیم نیست و نمی خوام باشه... باور کن...
بازم جوابش و ندادم...
آرشام: بی معرفت دلم برات یه ذره شده... حرف بزن دیگه... سانازم... صبرم داره تموم میشه ها...
من: حرفی برای گفتن ندارم...
من و کشید بالاتر و صورتم و نگاه کرد...
آرشام: نگاه کن ترخدا تو که انقدر لوس نبودی دختر... نگاه کن دماغت انقدر قرمز شده که شبیه دلقکا شدی ... خندیدم...
آرشام: آها من فدای خانمم بشم بلاخره خندید... دلم واسه همین خنده های قشنگت یه ذره شده بود...
من: اما فکر نکن باورم شدا...
آرشام: خانم بلا ، من اینهمه قسم خوردم برات بازم می گی باورت نشد...؟
من: اگه تو درست برخورد کنی اون به خودش اجازۀ این کارارو نمیده...
آرشام: اخه من اصلا باهاش برخورد نمی کنم که درست و غلط باشه...
من: همین دیگه... یه بار باهاش جدی حرف بزنی همه چی درست میشه....
آرشام: باشه تو قهر نکن که دلم بگیره یه کار می کنم دیگه اسمم نیاره... اما بازم می گم من که دیگه زن و بچه دارم اونم فکر نکنم قصد داشته باشه با یه مرد زن و بچه دار بپره فقط میخواد حرص تو رو در بیاره...
من : پس قضیه لباس زیر چیه؟ شما که قبلا هم با هم بودین...
آرشام: لباس زیر چیه... چی می گی تو؟
من: همون لباس زیر آبی سورمه ایه دیگه...
آرشام: کمی فکر کرد و گفت آها... دخترۀ بیشرف ببین... تو از کجا میدونی؟
من: دیدی لو رفتی... هدیۀ تولدم بود... با یه کاغذ که توش نوشته بود که تو براش خریدی...
آرشام: نه بابا... اون عینک فروشیه یادته بهت نشون دادم... ؟
من: آره...
آرشام: طبقه سوم پاساژ دیدی که همش لباس زیر میفروشن این دوست من ورداشته اونجا عینک فروشی زده... من پیش اون بودم... اومدم بیرون مرسا رو دیدم... کلی اصرار کرد که باهاش برم انتخاب کنم.. اونروزم از دستش خیلی عصبی شدم ... آخر سر که دید نمیرم گفت حداقل یه رنگی بگو من بخرم...
منم رنگی و گفتم که برای لباس زیر ازش متنفرم رنگ آبی سورمه ای...
نگاش کردم... نه مردمک چشمش میلرزید نه نگاهش و ازم میدزدید که بگم دروغ می گه... یعنی راست میگه ؟
آره بابا... خودمم تو این 8 ماه دیدم که آرشام اگه کاری کنه مثل آدم وایمسته و می گه آره کارِمن بود... حتی اگه اونکار بدترین باشه...


ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:

ستاره چشمک زن
۲۶ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
بچه امشب دیگه پست نمیزارم... سعی می کنم از فردا تعداد پستا رو افزایش بدم که برسیم به اون قسمتاااا!!!! شما هم همراهی کنید که من دلگرم شم....:-2-40-::-2-40-:


قسمت هفتاد و یک..



صدام کرد یعنی از حموم اومده بیرون... رفتم تو اتاق...
آرشام: خانمی من خسته ام بیا بخوابیم...!!!
من: تو خسته ای بخواب من میخوام شام درست کنم...
آرشام : تازه ساعت 3 بعد از ظهره عزیزم... بیا دیگه... دلم برای خانومِ تو بغلیم تنگ شده بی تو خوابم نمیبره...
دیگه هرجور بود لباسم و عوض کردم و یه پیراهن خواب تا زانوم پوشیدم و خوابیدم پیشش تا خوابش ببره... یه امروز مرخصی بودم میخواستم یکم به کارام برسم...
اما از حق نگذریم خودمم دلم براش تنگ شده بود...
...
بی حیا... این آرشام هر دفعه بگه بی من خوابش نمیبره یعنی اینکه اصلا خوابش نمیاد فقط میخواد شیطونی کنه...
من: آرشام چرا خودت و اذیت می کنی عزیزم... ببین چقدر حالت بده...
آرشام: نانازم چیزی نگو... خوب میشم بگیر بخواب دیگه... منم می خوابم
من: الان دوساعته به من می گی بخوام منم الان خوابم میبره اونوقت انقدر ... که نمی تونی بخوابی...
نچ نمیشد.... خودم باید دست به کار می شدم...
.....
...
..
آرشام: ممنونم خانمی... خسته نباشی عسلم...
من: قربونت برم گلم... توام خسته نباشی آقا... ببین میخوام همیشه خواسته هاتو و بهم بگو اونقدام خودخواه نیستم... نمی خوام بی میلی من باعث شه اذیت شی..
آرشام سرش و به دستش تکیه داده بود و نگاهش به من بود و رو شکمم و لمس می کرد...
انگشت اشارم و کشیدم رو لباش و گفتم:
من: تازه اونقدام بی میل نبودم...
خم شد روم و لبام و گذاشت رو لباش... همراهیش کردم اما دیگه خسته شده بودم خوابمم میومد...
وقتی ازم جدا شد گفتم:
من: من خیلی خسته شدم آرشام میشه شام حاضری بخوریم؟ برنج خیس کردما... اما حوصله ندارم چیزی درست کنم...
آرشام: بخواب گلم... برم یه دوش بگیرم شام امشب با من...
من: مرسی... توام خسته ای بخواب سوسیس سرخ می کنم...
خسته بودم خیلی زود خوابم برد...
دیگه نفهمیدم آرشامم خوابید یا نه...
......
.........
.......
آرشام: خانوم گل بلند شو شام آمادست... خانمی با توام... اوووو نانازی کوه که نکندی...
من: بیدارم بابا... اما نمی دونم چرا دوست ندارم چشمام و باز کنم...
آرشام: باز کن بزار من اون تیله های خوشگل چشمات وببینم...
لبخندی زدم و چشمام و باز کردم...
آرشام: الهی من فدای چشمای خوشکلت بشم عزیزم...
و بعد رو چشمام و بوسید... دستام و حلقه کردم دور گردنش و لباش و بوسیدم و بلند شدم...
یکمی کمرم درد می کرد...
دستم و گذاشتم رو کمرم...
من: آرشامی من یه دوش 5 دقیقه ای میگیرم میام...
آرشام: کمرت درد می کنه؟ حالت خوبه... ؟
من: آره بابا...
آرشام: مطمئنی ضرری نداشته باشه؟
من: نه بابا آرشام انقدر نترس هیچی نمیشه...
یه دوش 5 دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون.....
بوی غذا میومد یعنی چی درست کرده...؟ من که حسابی گشنمه و ضعف کردم...
رفتم بیرون....
آخخخ جوووون ماهی بود...
من: خودت درست کردی؟ ما که ماهی نداشتیم...
آرشام: نه تو خواب بودی به مامان گفتم حالت خوب نیست.. غذا درست کرد فرستاد... چمدونمم دستشون بود دیگه همه رو با هم فرستاد...
از ماهی متنفر بودم اما الان یه ماهی میشه که خیلی بهش علاقه مند شدم و خیلی دوست دارم...
من: مامانت می دونست ماهی دوست دارم دستش درد نکنه... حتما یادم باشه تشکر کنم...
لبخندی بهم زد و صندلی و کشید عقب که بشینم....
نشستیم و با ارشام کلی خوردیم... آرشام برام ماهی پاک میکرد... هر چیم بهش می گفتم بابا این استخون نداره غذای خودت و بخور مگه گوش میداد...؟ خلاصه شام خوبی بود.. خیلی بهم چسبید به خصوص که آرشامم بود...
بعد از شام حسابی پر شده بودم و سنگین... با آرشام یه دست منچ زدیم ... انقدر شیطونی کرد که نفهمیدم کی با جرزنی برنده شد...!!!
آرشام رفته بود کلی بادوم هندی و پسته برام خریده بود که من ضعیف نباشم.. .منم که عشق بادوم هندی... این پسر آخرم من و گوریل می کنه...
...
آرشام: می گم کم کم باید خودت و آماده کنی برای دیدن خانوادت... من که دلم خیلی براشون تنگ شده اما از روشون خجالت می کشم... خیلی بد جداتون کردم...
آهی کشیدم و گفتم:
من: منم دلم براشون یه ذره شده ... منم از روشون خجالت می کشم... امیدوارم نفهمن دروغ گفتم...
آرشام: متاسفم خانم گلم امیدوارم بتونم جبران همۀ خوبیات و بکنم و اینکه قول میدم دیگه هیچ وقت از خانوادت جدات نکنم...
لبخندی زدم ...
من: اگه مامان بابا ببینن من خوشبختم اینکه من و ازشون جدا کردی ناراحتشون نمی کنه... راضی بودن من رضایت اونا هم هست...
آرشام: حالا تونستم این پرنسس زیبارو خوشبخت کنم/؟
من: این پرنسس خوشبختِ چون بهترین پرنسِ دنیا رو همراه خودش داره...


ادامه دارد....:-118-:




گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر
سلام روز بخیر..... دوستای گل قبل از اینکه این قسمت و بزارم خواستم بهتون بگم یه سر به رمان پردیس بزنید... سرگذشت واقعیه و خیلی قشنگ و روون نوشته شده... از همه مهمتر به نظرم خیلی خوبه که همه دخترا بخوننش.... واقعا زیباست... ممنون از رمینای عزیز بابت تایپ این رمان:-2-40-:
اینم لینکش:پردیس | *رمینا* کاربر انجمن (سرگذشت واقعی) (http://www.forum.98ia.com/t523551.html)




قسمت هفتاد و دو:-2-40-:




واااای آرشام استرس گرفتم... الان همه خونۀ مامان اینا جمع شدن...
آرشام: بهت گفتم بگو بیان فرودگاه استقبالمون گوش نکردی اینجوری بهتر بود...
من: ا باز تو شوخیت گرفت؟ میومدن که لو می رفتیم آبروم میرفت...
آرشام: خانمم استرس نداره که یه مدت مامان بابارو ندیدی همین... الان داریم میری دیدنشون... فامیل همون فامیلِ... مامان بابا هم همون مامان باباست..
من: باشه بابا تو حرف نزنی سنگین تری با این دلداری دادنت...
بعد ماشین و پارک کرد...
آرشام: ساناز بیا صرفه جویی در مصرف وقت...
من: چی ؟ چیکار کنم؟
آرشام: تا من میرم اونور خیابون شیرینی بخرم... تو همینور خیابون گل بخر...
خندیدم و گفتم باشه...
پیاده شدیم...
یهو برگشتم:
من: آرشااام
آرشام راه رفته و برگشت و گفت بله؟
من: شیرینی خامه ای یادت نره...
خنده ای کرد و گفت باشه....
++++
فقط تونستم بگم مامان و برم تو بغلش... تازه معنی دلتنگی و فهمیدم... تازه فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شده بود...
با تموم وجود مامانم و لمس می کردم و بوش می کردم... مامان
مامانم من و تو بغلش فشار میداد و می گفت:
مامان: الهی مامان قوربونت بشه.. نگفتی میری من از غصه میمیرم...
من: خدا نکنه مامان... دلم خیلی براتون تنگ شده بود... دیگه ازتون دور نمیشم قول میدم... ...
بابا: خانم بسه... تمومش کردی برای منم بزار...
وای خدا... بابام...
از بغل مامان اومدم بیرون.. نم اشک تو چشمای بابا دیده میشد... مستقیم رفتم تو بغلش...
من: سلام باباجونم... قربونت برم...خوبی؟
بابا: سلام به روی ماهِ یکی یه دونم... خدا نکنه عزیزم...
بابا من و از خودش جدا کرد و دستش و قاب صورتم کرد و من و بوسید...
بابا: چقدر خانم شدی دخترم.... خانم بودی خانم تر شدی..
من: لبخند زدم... مرسی....
تازه یاد بقیۀ فامیل افتادم...
مامان: پسر می خواستم رات ندم... دخترم و برداشتی یه سال ازمون جداش کردی...
آرشام: من شرمندم همه چی اتفاقی شد ...
بابا با آرشام روبوسی کرد و گفت:
خانم مهم اینه که صحیح و سلامتن... خوش اومدی پسرم...
تا مامان به آرشام گلگی کنه و بابا باهاش حال و احول کنه با همه فامیل حرف زدم... کم کم همه نشستیم حالا کمی یخم باز شده بود...
پا شدم رفتم اتاق مجردیام....
هیچی تغیر نکرده بود ... همه چی سر جاش بود...
یه ساپورت پوشیدم با یه تنیک مشکی آبی... تو آینه از نیمرخ به خودم نگاه کردم... نزدیک به سه ماهم بود اما خیلی مشخص نمیشد... فقط یه کوچولو شکمم سفت شده بود. چاقتر شده بودم اما سایزم تغییر نکرده بود...
رفتم بیرون... مامان تو آشپزخونه بود...
من: مامانی کمک نمی خوای.؟
مامان: نه ...
یه نگاه به سر تا پام انداخت...
مامان: بهت ساخته ها... یه کم تپل شدی... نه که فکر کنی شوهر کردی یا به قول بعضیا خرت و سوار شدی خودت و ول کنی چاق شیا... لاغرم خوب نیست اما خودت و ول نکن...
من: نه مامانی حواسم هست...
نمی دونم چرا اما فکر کنم روم نشد که بهش بگم حامله ام...
پیش آرشام نشستم و هر کی از یه چیزی حرف میزد... خدا رو شکر که آرشام آلمان و مثل کف دستش بلد بود... شوهر خالم تند تند سوال می پرسید من که هیچی بارم نبود اما آرشام جواب میداد...
زنگو زدن بلاخره هستی و کیوانم اومدن....
خودم در ورودی و براشون باز کردم...
هستی جیغ خفه ای زد و اومد تو بغلم کلی ماچ و بوسه راه انداخیتم و گریه و زاری.. با کیوانم دست دادم و بهش تبریک گفتم... آرشامم به تبعیت از من همینکارو کرد...
+++
سوغاتیا رو که دادم همه تشکر کردن.. من مثل این آدمای شک به خود فکر می کردم همه فهمیدن و به روم نمیارن اما آرشام من و به آرامش دعوت می کرد و می گفت که متوجه نشدن...
...
من: آرشام شام بریم خونه مامانت اینا زشته.. بخوای حساب کنی اونا بزرگتر بودن حالا ما شرایطمون فرق می کرد اول اومدیم اینجا...
آرشام: جدیدا شکمو شدیا... ما هنوز ناهار نخورده تو داری برای شام تصمیم می گیری...
من: چه ربطی به شکم داره... ناراحت میشن فکر می کنن بی احترامی کردیم... بزرگترن انتظار دارن...
آرشام: مطمئنی نمیخوای بمونی؟
من: امشب بریم پیش مامان اینا ایشاالله از فردا جبران می کنیم...
آرشام: باشه مرسی که حواست هست خانم گل...
چند لحظه ای ساکت بودیم که آرشام دوباره اومد در گوشم و گفت:
آرشام: به مامانت گفتی نی نی داری؟
من: نه روم نمیشه...
آرشام : رو شدن نداره که بگو...
من: تو چرا انقدر پررویی آرشام... می گم دیگه...
آرشام: زودتر بگو دیگه... می خوام ببینم پسرم چقدر عزیزه....
من: یکاریش می کنم... وقت زیاده.... حالا کی گفته پسرِ؟
آرشام: من می گم یه پسر .... خونمون ستون نداره... قرار تو براش ستون بیاری...
من: اینروزا این حرفا رو از کجات در میاری تو؟
آرشام: باور کن خودمم نمی دونم...!!!!
.. سر سفره انقدر گشنم شده بود که نمی دونستم چی بخورم...
وسطای غذا یه قاشق از ترشی لیته برداشتم تا نزدیک دهنمم بردم اما تا بوی سرکه به دماغم خورد نتونستم خودم و کنترل کنم... حالم داشت بهم میخورد...
جلوی دهنم و گرفتم و سعی کردم خیلی آروم و محترم بدو اَم سمت دستشویی... یکم اون تو موندم روم نمیشد بیام بیرون... لپام گل انداخته بودن... گرمم شده بود...
بلاخره اومدم بیرون... همه یه جوری نگام می کردن... سارا یکی از دختر خاله هام گفت:
سارا: چی شد ساناز؟ خفه شدی؟ خوب آرومتر غذا بخور...
بهش لبخندی زدم و نشستم...
آرشام اومد در گوشم و گفت:
آرشام: تو آخرم بچه من و خفه می کنی خوب ببین به چی حساسی نبر نزدیک خودت دیگه...
یه چشم غرّه حسابی بهش رفتم که اصلا دیگه نگام نکرد... این پسر چرا نمی فهمه دست خودم نیست...
هستی کنار دستم نشسته بود و داشتن با کیوان ریز ریز میخندیدن...
یه دونه با آرنجم زدم تو پهلوش که ساکت شد...
هستی: مبارک باشه مامان کوچولو...
من: زهر مار آبروم رفت... خندت برای چیه؟ همه فهمیدن...
هستی: بابا خجالت نداره که.... می خوای بلند اعلام کنم؟
من: نه جان مادرت.... خودم بعدا به خانما می گم دیگه... جلوی مردا زشته...
هستی چیزی نگفت و به خوردنمون ادامه دادیم....



ادامه دارد.....:-2-38-::-2-40-:


http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gifگل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gif

ستاره چشمک زن
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
سلام سلام... امروز میخوام زیاد پست بزارم استقبال کنید دیگه... :-2-16-:

پردیس | *رمینا* کاربر انجمن (سرگذشت واقعی) (http://www.forum.98ia.com/t523551.html)



قسمت هفتاد و سه....:-118-:


عید قشنگی بود... هر روز خونه یه نفر ... همه مهمونیا دست جمعی بود... دسته جمعی بیشتر مزه میداد.. دور هم بودی و خنده و شوخی هر کی یه چیز میگفت و جمع و شاد می کرد.....
بلاخره همه فهمیدن من حامله ام... مامی خوشحال شد... بابا برام یه زنجیر خرید و بهم تبریک گفت...
عروسی هستی خیلی خوب برگزار شد... منم با هستی رفتم آرایشگاه... اونروزم روز قشنگی بود... فقط با اینکه آرایشگرم گفت از رنگ گیاهی برام استفاده کرده باز میترسم یه وقت مشکلی برای تنفسم تو ماه های آخر پیش بیاد...
سه روز آخر آنا و پدرشوهر، مادرشوهرم با مامان بابای من رفتیم شمال... خیلی خوش گذشت... چون ویلای خود آرشام اینا روبه دریا نبود یه ویلا اجاره کردیم.. همه چی عالی بود... آرشام هر دقیقه گیتار و میداد که من براشون بزنم... خیلی بلد نبودم اما خوب اوناییم که یاد گرفته بودم و خوب میزدم....
تو زندگیم آسایش داشتم و آرامش... همه چیز عالی بود... همه چیز سر جاش بود و من خداروشکر می کردم برای داشتن این زندگی...
آرشام انقدر خوب بود که من گذشته تلخم و خیلی راحت فراموش کردم... دیگه وقتی یاد گذشته میفتادم گریه نمی کردم یه لبخند جاش و داده بود به اشک و آه... شایدم یه دهن کجی بود به گذشته به مشکلی که فکر می کرد برنده میشه اما من بهش غالب شدم... پیروز این مسابقه من بودم...
دیگه به آرشام شک نداشتم... مرسا با تموم کاراش بهم ثابت کرده بود که قصدی به جز به هم زدن زندگی من نداره...
آنا چون سال گذشته کنکور قبول نشد امسال به کمک سیاوش می خوند که قبول شه... و دیگه کم کم داشت به کنکور نزدیک میشد...
بلاخره طرحمم تموم شد... منتظر بودم که بچم به دنیا بیاد... اگه خدا بخواد چند ماه بعد مطب میزنم... آرشام یه واحد تو یه ساختمون تجاری برام خرید که از موقعیت خوبی هم برخورداره...
از وقتی طرحم تموم شد بیشتر میرفتم خونه مامان... یا خونه مامان بودم یا خونه مادرشوهرم... آرشامم از سرکار میومد دنبالم یا میموند و دور هم شام می خوردیم... یا اینکه میرفتیم خرید...
من قبول نکردم برای سونوگرافی بریم... دوست داشتم یهو بفهمیم بچمون چیه...
به خاطر همین اتاق خوابای مهمون تبدیل شده بود به اتاق خواب بچه که یکیش با ست صورتی و سفید تزئین شده بود و قرار شد اگه دختر دار شدیم تو این اتاق بخوابه و یکیش ست سفید و سبز بود که برای پسرمون بود...
آرشام میگفت: خدا هر کدوم و بهمون داد اون اتاق میمونه برای بچۀ بعدی...
زندگیمون با همین چیزا می گذشت... تا اینکه رسیدیم به مرداد و حالا من 7 ماهه باردار بودم...
شکمم بزرگ تر شده بود... حالا دیگه کاملا مشخص بود که باردارم اما هر کی میدید فکر می کرد 4 ماهه یا 5 ماهه هستم... مامانم میگه به خودش بردم... میگه سر من اصلا شکم نداشت...
سونوگرافی که میرفتم میخواست یه خبر خوش بده... اما من گفتم فقط اطمینان پیدا کن که بچم سالمه... نمی خوام تا به دنیا اومدنش چیزی بدونم... اونم خنده ای کرد و بهم اطمینان داد که بچه سالمه... و بهم گفت که منتظر یه شک بزرگ باشم...
***
ساعت و نگاه کردم ساعت 6 شده بود... آرشام همیشه ساعت 4 خونه بود نمی دونم چرا انقدر دیر کرده بود.. نگرانش بودم... زنگ زدم به موبایلش اما اول جواب نمیداد بعدم خاموش کرد... نگرانتر شدم...
باید زنگ میزدم به پدر شوهرم...
...
من: الو بابا جون سلام خوبید...؟
باباجون: سلام شکر خدا خوبم... تو خوبی دخترم؟
من: ممنون... میگم ببخشید باباجون شما آرشام و ندیدی؟ ساعت 4 باید خونه باشه اما هنوز نیومده...
باباجون با تعجب گفت:
باباجون: نیومده خونه؟؟!!!
من: بله نیومده...
اما ما امروز سرمون خیلی شلوغ بود آرشام گفت تو نوبت دکتر داری و نمی تونه وایسه ساعت 2 از شرکت زد بیرون...
بند دلم پاره شد... تلفن از دستم افتاد... فکر کنم اگه رو مبل نشسته بودم الان خودمم افتاده بودم... دلم درد گرفت... به خودم میپیچیدم...
صدای بابا جون و میشنیدم اما نمی تونستم جواب بدم... یکم بعد شاید چند ثانیه بعد، حالم بهتر شد... یعنی دیگه میتونستم راحت نفس بکشم...
تلفن و برداشتم اما قطع شده بود... دوباره و دوباره به آرشام زنگ زدم... خاموش بود... خاموش خاموش...
همش فکر و خیال و منفی بافی میکردم... همش صحنه های تصادف ساختگی تو ذهنم میساختم... اینکه قرار بچم و تنها بزرگ کنم... به همه چی فکر می کردم به جز اینکه شاید آرشام حالش خوب باشه و....
صدای زنگ خونه اومد به امید اینکه آرشامِ پا شدم و یواش یواش خودم و رسوندم به در...
... در و باز کردم بابا جون بود...
با گریه گفتم...
من: باباجون چکار کنم آرشام هنوز نیومده...
بابا جون زیر دستم و گرفت و من و نشوند رو مبل...
باباجون: رنگ به رو نداری دختر نگرانی نداره... هر جا باشه تا آخر شب میاد...
انگشتر تو دستم و درآورد و بهم آب طلا داد... اما من هنوزم دلشوره داشتم و نمی تونستم آروم بشینم....
باباجون زنگ زد و از آنا خواست بیاد پیشم...
...
سیاوش و شادی جونم اومدن... به کل فامیل زنگ زدیم اما هیچ کس خبری ازش نداشت... تو دلم آشوبی به پا بود خدا خدا می کردم مشکلی برام پیش نیاد...
++++
ساعت 10 بود که کلید تو در چرخید...
چشمام بسته بود دعا کردم که خواب نباشه و بعد چشمام و باز کردم...
آرشام بود... سرش پایین بود و داشت کفشش و میزاشت یه گوشه... هنوز ندیده بود که خانوادش همه اینجان...
باباجون پاشد رفت سمتش
همینکه آرشام سرش و بالا کرد با تعجب به همه نگاه کرد...
فقط تو یه لحظه دیدم که دست بابا جون رفت بالا و بعدش نشست تو صورت آرشام!!!!!
باباجون: که زنت وقت دکتر داره آره؟ کدوم گوری بودی؟ قیافه زنت و دیدی؟ نگاه کن... جون به تنش نمونده...
اگه من نیومده بودم... الان... الان بچه ایم نداشتین...
بعد آرشام و هول داد و با گفتن: ادمِ بیشعور وبی فکر به تو می گن رفت بیرون از خونه...
آرشام هنوز تو شک بود... یعنی همه تو شک بودن... اولین بار بود لحن خشک و عصبیِ بابا جون و میدیدم...
از پشت اشکام که دیدم و تار کرده بود به آرشام نگاه کردم... با نگاه ازش میپرسیدم کجا بودی... ؟
اما اون کلافه سرش و تکون داد و رفت تو اتاق...
سیاوش رفت...
آنا سعی داشت آرومم کنه... اما من هنوز غم داشتم و ناراحت بودم... شوهرم از 2 بعد از ظهر کجا بود؟ بهش شک نداشتم اما میدونستم یه مشکل داره... اما نه چهرش نه قیافش اونجور نبود که بشه گفت مشکل براش پیش اومده...
اصلا چرا بهم زنگ نزد... مگه نمیدونه من وضعیتم چه جوریه...؟ می تونست زنگ بزنه بگه نگرانش نباشم... نه اینکه رد تماس کنه و بعدم خاموش...
شادی جون از پشت در اتاق نا امید برگشت... آرشام نه جواب میداد نه درو باز می کرد...
من: شما برید من حالم خوبه...
آنا: نه نمیشه تورو تنها گذاشت...
من: نه الان شما برید آرشام میاد بیرون من میدونم اون الان عصبیه... همین... یرید خیالتون راحت...
سعی داشتم بخندم... لبخندی زدم که خیالشون راحت باشه...
شادی جون جلوی در داد زد و با صدای بلندی گفت:
شادی جون: آرشام ما داریم میریم... زنت تنهاست... حواست بهش باشه...
اونا رفتن... به در بستۀ اتاق نگاه کردم جای اینکه توضیح بده رفته و در اتاق و بسته...
از اتاق بچه یه پتو مسافرتی برداشتم و یه بالشت...
تو پذیرایی گذاشتم و دراز کشیدم...
تا نصفه های شب خوابم نمیبرد... بچمم آروم نداشت... گشنش بود منم گشنم بود... از ساعت2 تا حالا چیزی نخورده بودم...
آرشام هنوز نیوده بود بیرون...
نشستم و به مبل تکیه دادم... بچم لگد میزد... ضعف داشتم نمی تونستم بلند شم چیزی بخورم...
سرم و گذاشتم رو مبل...به اشکام اجازه دادم بیاد...
صدای در اتاق و شنیدم ... سرم و بلند کردم و اشکام و پاک کردم...
آرشامم بدتر از من بود... فکر کنم تاحالا نخوابیده بود...لباساشم هنوز تنش بود...
آرشام: بیا برو سرجات بخواب...
حرفی نزدم فقط نگاش کردم...
کلافه بود...
آرشام: یه مشکلی پیش اومده بود... بابا نمیزاشت برم... دکتر تو تنها بهونم بود...
چیزی نگفتم... من قانع نشده بودم... این نمیشد جواب نگرانی و دلشورۀ من... بلند شدم...
چشمام سیاهی میرفت... سرگیجه داشتم... یکم رفتم اما نشد... سرم گیج رفت و ...

ادامه دارد....:-2-15-::-2-40-:



http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gifگل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gif

ستاره چشمک زن
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
این سومین پست امروز اگه شب بیام ببینم جای تشکر و+ امنِ 3 تا پست دیگه هم میزارم...:-2-38-::-2-40-:
راستی اگه نقد داشته باشم خیلی خوشحال میشم...



قسمت هفتاد و چهارم

اگه آرشام من و نگرفته بود صد در صد الان بچه ای در کار نبود... وای خدایا ممنونتم.
آرشام: با خودت چکار کردی...؟ چرا حالت انقدر بده؟ بریم دکتر...؟
دیگه خودش برام مهم نبود... لگدای بی جون بچم برام مهم بود... انگار دیگه انرژی نداشت...
من: آرشام: برام یه چیز بیار بخورم... بچم ...
آرشام نگران نگام کرد...
آرشام: مگه چیزی نخوردی؟ از کی...؟
من: از ساعت 2 بلند شو... حالم داره بهم میخوره...
بلند شد... داشت غر میزد... اصلا به روی خودش نمیاورد که مقصر بوده...
یه کیک یزدی بهم داد...
آرشام: این و بخور تا غذا گرم شه...
کیک و خوردم و چشمام و بستم...
با کمک آرشام قاشق قاشق غذا خوردم...
هنوز حالم بد بود اما نه به اندازه قبل...
به ارشام نگاه کردم اونم داشت به من نگاه می کرد...
من: اگه بهم خبر داده بودی... نه خودم اذیت میشدم نه بچم...
سرش و انداخت پایین... و زمزمه وار گفت...: نتونستم... نشد .... نمیشد...
من: از این به بعد اگه مشکلی برای دوستات پیش اومد... خواستی با کسی بری گردش و تفریح... خواهشا زنگ بزن و بگو... بزار همونقدر که به خودت خوش میگذره به همون اندازه خیال من راحت باشه....
پاشدم و رفتم تو اتاق... نمی دونم کجا بود... اما اگه جایی بود و کاری کرده که خیانت به من حساب میشه... تا دنیا دنیاست نمی بخشمش و میسپرمش به خدا... فقط امیدوارم ذهن من مریض باشه و همش یه خیالبافی ساده باشه... اما آرشام اگه کاری نکرده بود انقدر نگاش و از من نمیدزدید و با پشیمونی نگام نمی کرد...
+++++++++
یه هفته ای از اون قضیه می گذشت... آرشام سر ساعت میرفت و سر ساعت بر میگشت... هر روز برام گل میخرید و سعی داشت از دلم در بیاره... اما دل من به این راحتی صاف نمیشد چون هنوز توضیحی بهم نداده بود...
یه روز که داشتم تلوزیون نگاه می کردم اومد کنارم نشست...
می دونست پفیلا دوست دارم... یه بسته پفیلا پنیری داد دستم و نشست کنارم...
من: ممنون...
آرشام خواهش می کنم...
آرشام: میشه حرف بزنیم...
و بدون اینکه جواب من و بشنوه تلوزیون و خاموش کرد...
موش و گربش تکراری بود واسه همین چیزی نگفتم!!!!
من: میشنوم...
آرشام: هنوز از دستم ناراحتی؟
من: نباید باشم؟
آرشام: من که غذر خواهی کردم...
من: نیازی به عذرخواهی ندارم... ولی یه توضیح چرا... و تو هنوز یه توضیح بهم بدهکاری...
آرشام: کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:
آرشام: یه مشکل برای کسی پیش اومده بود پیش یکی بودم که بهتره اسمش و ندونی...
ببین ساناز هفتۀ پیش و فراموش کن... امروز با بابا هم آشتی کردم... باور کن اگه موقعیت داشتم جواب تلفنت و میدادم... خانم گلم مطمئن باش نه بهت خیانت کردم نه هر فکر بدی که تو سرت داری درسته...
و بعد من و بغل کرد و و بوسید...
آرشام: حالام بلند شو... وقت گرفتم بریم چند تا عکس بندازیم... یادگاری بمونه... ماه پیشم نرفتیم.
خنده ای کردم منم بوسش کردم به بوس محکم از لپش.... بلند شدم...
قرار بود از ماه به ماه بارداریم عکس بگیریم و بعدا به بچمون نشون بدیم... 6 ماهگیمم نرفتم... شکمم بزرگتر شده بود... خوبه که حواسش هست...
+++++
من اونروز وفراموش کردم و به زندگیم ادمه دادم...
هنوز تو مرداد بودیم... وسط تابستون... هوا خیلی گرم و سرسام آور بود... بیشتر وقتا از بلوار ماهان تا باغ خانواده و پیاده روی میکردم...
یه روز تازه از پیاده روی برگشته بودم که....
... اونروز آنا اومد خونمون...
++++
من: سلام خوش اومدی... بیا تو...
آنا در حالی که اومده بود داخل و داشت کفشش و در می آورد گفت:
آنا: وای نه ساناز خیلی دیرمه باید برم...
یه نگاه از تعجب بهش انداختم...
خنده ای کرد و گفت: حالا چند دقیقه که این حرفا رو نداره...
منم شربت اوردم و نشستم پیشش
آنا: تولدِ مرساست... همه دعوتن... تو و خانوادتم دعوت کرده...
یکم ناراحت شدم... اما شوهرم من و میخواست جای نگرانی و ناراحتی نداشت...
پس گفتم به مرسا بگو ما هم میاییم... که ای کاش نمی رفتم... کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم... همونجور مثل قبل بی خبر از همه چیز مثل آدمای کور زندگی میکردم.... اما رفتم....


ادامه دارد...:-2-40-:

http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gifگل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gif

ستاره چشمک زن
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
سلااااام.... خوب این اولین پست امشب و چهارمین پست امروز...:-2-40-::-2-40-::-2-16-::-2-16-:



قسمت هفتاد و پنجم...



آرشام شام خورده بود...
بهم زنگ زده بود گفته بود که با یکی از همکارا شام میره بیرون... اما نفهمیدم کی... جالبه جدیدا هیچیزی رو برام توضیح نمیده.. و ممنوع کرده که به باباش زنگ بزنم و آمارش و بگیرم... گفته به سیاوش زنگ بزن... اگه به سیاوش اعتماد نداشتم فکر می کردم آرشام داره بهم خیانت می کنه اما سیاوش همچین آدمی نیست... اون قسم خورده که مثل برادرمه...
ظرف میوه و برداشتم و رفتم بیرون پیشش نشستم... دست انداخت دور گردنم و گفت:
آرشام: چه خبرا...؟
من: یه زردآلو برداشتم و گفتم: خبرای خوب خوب...
من و به خودش فشار داد و گفت:
آرشام: چه خبری :) ؟
من: جشن تولد دعوت شدیم...
آرشام: بمیرم خانمی از بس موندی خونه برای یه جشن چقدر ذوق زده شدی... تقصیر خودته هر جا میگم نمیای...
من: دوست ندارم با این وضعیتم زیاد تو مکان عمومی دیده شم...
آرشام با شیطنت اومد نزدیک گوشم و گفت:
آرشام: مکان خصوصی چی؟
من... اااا آرشام برو اونور... نپرسیدی تولد کیه ها؟ نکنه میدونی...؟!
آرشام لبخندش و جمع کرد و با اخم گفت:
آرشام: من از کجا بدونم....؟
من: خوب حالا به قول خودت مگه به خودت شک داری عصبی میشی... ؟ هیچی بابا تولد مرساست... فردا نه پس فردا به عبارتی جمعه دعوتیم...
آرشام اوهومی گفت و به تلوزیون نگاه کرد... عکس العمل خاصی نداشت جای تعجب داشت واسم... چون تا هفته پیش اگه اسم مرسا میومد زمین و آسمون و یکی میکرد و می گفت اون میخواد زندگیمون و بهم بزنه نباید اسمشم بیاری...
بیخیال یه زردآلوی دیگه هم برداشتم...
آرشام بلند شد...
من: کجا؟
آرشام: میرم یه چی بیارم این هسته ها رو بشکنم همینجور داری تند تند میخوری حداقل هسته هاشم بخور حالت بد نشه...
خندیدم و چیزی نگفتم... خوب چه کار کنم بچم زردآلو دوست داره دیگه...
آرشام داشت هسته ها رو میشکوند که موبایلم زنگ خورد... فاطی بود... از روش خجالت می کشم هفته ای یه بار زنگ میزنه حالم و میپرسه اونوقت من یه بارم بهش زنگ نمیزنم...
من: سلام بر با معرفت ترین دوست دنیا...
فاطی: خفه خفه فکر نکن خر میشم...
من: این چه حرفیه میزنی عزیزم... چرا شخصیت خودت و خر و می بری زیر سوال؟ نمی گی خدایی نکرده به خر مملکت بر میخوره؟
فاطی جیغی زد و گفت:
خیلی واقعا که دخترۀ بیشعور من زنگ زدم حالت و جا بیارم و بپرسم نینیت چطوره اونوقت تو رگباری بهم تیکه میندازی؟ می خوای ثابت کنی که من از خر کمترم؟ آره که چی؟ چرا با من همچین کاری می کنی آخه چرااا؟
من: اوخی نازی خانمی ببخشید.. نینیم خوبه سلام داره... الان داره تو دلم بپر بپر می کنه می گه:
نی نی: مامان گوشیلو بده منم به خاله بگم به خَل توهین نکن...
آرشام خنده ای کرد و دستش و گذاشت رو شکمم...
آرشام: بابا فدای مامان بشه که شده زبونِ نی نی...
فاطی: خوبه دیگه زن و شوهر با هم سرکار میزارین... کار نداری؟ اصلا می دونی چیه می دونی بچه من چی میگه؟
من: چی میگه؟
می گه :
نی نیه اون: مامانی خاله روش که رو نیست چلمِ خلِ.... ( مامان خاله روش که رو نیست چرمِ خرِ)
کجا بابا شوخی کردم... یه لحظه موندم بچه؟
من: فاطی گفتی بچه؟
فاطی : نه پس توله..بچه دیگه...
من: یعنی میخوای بگی؟
فاطی : نمیخواد غش و ضعف کنی آره همون و میخوام بگم...
من: وااای عزیزم مبارک... اگه بچم پسر بود از همین حالا دخترت واسه ماستاااا...
فاطی: نه عزیزم شرمنده دختر من قصد ادامه تحصیل داره...
من: حالا بزار به دنیا بیاد...
همین موقع صدای گوشی آرشامم بلند شد... بهش نگاه نمی کردم اما حواسم بهش بود... یه نگاه به من انداخت و جواب داد...
آرشام: سلام... جانم؟
صدای یه دختر و شنیدم پشت بندش آرشام تند تند صدای گوشیش و کم کرد و دیگه چیزی نشنیدم... مطمئنم صدای یه دختر بود...
اصلا نمی فهمیدم فاطی چی میگه... قطع کردم...
آرشام دید من قطع کردم بلند شد و رفت پشت پنجره پشت به من ایستاد..
صدای گوشیم بلند شد... ریجکت کردم و گوشیم و سایلنت کردم...
آرشام انقدر آروم حرف میزد که نمی فهمیدم چی میگه...
یهو برگشت سمت من و گفت :
آرشام: ساناز می تونی امشب تنها بمونی...؟ دوستم تصادف کرده باید برم پیشش...
فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم... نگاهم جوری بود یعنی اینکه خر خودتی...
کلافه گفت:
آرشام: جوابش یه کلمست.. آره یا نه؟
من: آره...
آرشام رفت سمت اتاق و چند دقیقه بعد هول هولی من و بوسید و رفت...
سوئیچم و برداشتم و بدون شال و هیچی رفتم دنبالش...
اما نتونستم خودم و بهش برسونم... نا امید برگشتم بالا...
کدوم دوستش بود؟ کدوم دوستش که از زن حاملشم مهمتر بود...؟ یعنی نمی تونستن به یکی دیگه زنگ بزنن بره پیشش؟ اصلا مگه این دوستش خانواده نداره؟ پس چرا من صدای دختر شنیدم؟ نه بابا شاید من یه نظرم اومده آره بابا هیچ خبری نیست... بد به دلت راه نده ساناز... فکرم و منحرف کردم...
بیچاره دوستش... خدا کنه چیزیش نشده باشه...
دوباره شمارۀ فاطی و گرفتم از هیچی که بهتر بود... تازه الان ناراحتم شده که یهویی قطع کردم..

.
ادامه دارد...:-2-38-::-2-40-:





http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gifگل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gif

ستاره چشمک زن
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
قسمت هفتاد و ششم



ترجیح دادم آرایشگاه نرم... چون اذیت میشدم...
یه آرایش ساده که با رنگ صدری لباسم جور در بیاد انجام دادم... موهامم نصفش ریختم نصفش و باز گذاشتم...
آرشامم یه تیشرت سفید و یه شلوارلی ذغالی پوشیده... با نمک شده ... بهش میاد...
رو تخت نشسته و من و که جلوی آینه نشسته در حال بررسی خودم بودم نگاه می کنه...
من: چیه؟ چرا اینروزا همش میری تو فکر؟ یا به درو دیوار خیره میشی یا به من؟ نگاهت با ماست اما فکر ت نه...
آرشام: بکم کارای شرکت زیاد شده... وگرنه مشکلی نیست خانومی... بریم؟
واقعا موندم اگه آقایون این شغلشون نبود مشغلۀ فکریشون و با چه بهونه ای ماس مالی می کردن؟؟!!!
من: بریم... راستی کادوم خوبه؟
آرشام: آره خوبه حداقل از کادوی مرسا خیلی بهتره...
راستم میگه اه اصلا دلم نمی خواد یادش بیفتم....
من براش یه گردنبد نقره خریدم... 120 تومن.. خیلی قشنگه... اگه خوشش نیومد بده خودم استفاده می کنم...!!!
آرشام رفت پایین بهش گفتم تا پولی که دادم و به رضائی بده منم در و قفل کردم و رفتم پایین...
این روزا خیلی شاد و شنگول نیست... می دونم مشکل داره و مشکلش شرکت و کار نیست اما نمی دونم چیه... اه خسته شدم... من تاحالا فکر می کردم با هم دوستم هستیم... اگه واقها مشکلی داره و به من نمیگه پس یعنی من فقط زنشم...
اما من دلم می خواد همونقدر که زن و شوهریم دوستم باشیم... اونوقت برای گفتن هر چیزی به هم راحتیم... امیدوارم که چیزی نباشه...
+++
وقتی وارد شدیم مرسا خیلی صمیمانه بغلم کرد و بهم خوش آمد گفت جوری که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم... اما منم مثل خودش باهاش برخورد کردم و با آرشام رفتیم پیش مادرشوهرم و پدرشوهرم...
اصلا یادم رفت به مرسا بگم مامان بابای من نتونستن بیان و عذرخواهی کردن...
بیخیال نشستم.. آرشام کمی پیش من نشست و گفت که میره پیش پسرا... منم چیزی نگفتم... چون دیگه تو جمعا نمی تونستم برقصم نمی خواستم آرشام و بچسبونم به خودم که حوصلش سر بره...
یکم که گذشت انا گفت:
آنا: ساناز رقصیدن برات مشکله و نمی تونی... بلند شو برو پیش شوهرت نشستن جایی که شوهرت هست که ضرر نداره واست...
به اخماش نگاه کردم... این یعنی اینکه از یه چی خوشش نیومده...
برگشتم و با چشم دنبال آرشام میگشتم هر چی میگشتم ناامیدتر میشدم...
نبود...
من: آنا آرشام کجاست: نیستش که...
آنا پوفی کشید و گفت نمیدونم...
نگرانش شدم... بلند شدم و رفتم سمتی که آرشام گفته بود میره و نگاه کردم اما نبود... تو حیاتم نگاه کردم اونجا هم نبود...پیش خودم گفتم حتما رفته بیرون چیزی بخره... حداقل اینجوری خودم و دلداری دادم.... برگشتم مبخواستم سر جام بشینم که دیدم آرشام و سیاوش و مرسا از یه اتاق اومدن بیرون...
انقدر توان داشتم که خودم پهن کنم رو صندلی ... مرسا من ودید و یه لبخند دق درار بهم زد... اما من خودم نباختم...
آنا دستم و گرفت:
آنا: همه کاراش از قصدِ دیدی چه جوری بهت لبخند زد... من که می دونم آرشام دوستت داره.... اما نمی دونم اینروزا چرا آرشام و سیاوش انقدر دور ور مرسا میگردن... حیف... حیف که با سیاوش قهرم وگرنه الان میرفتم یه دونه میزدم تو گوش سیاوش بعدشم مرسار و از وسط جررر میدادم...
از لحن آنا خندم گرفته بود... جر دادن و یه جور می گفت که به نظرم با لحنشم اینکار و کرده بود...
من: چطور؟
پریشب سیاوش گفت با آرشام میره بیرون... منم بهش شک داشتم چون بعد از یه هفته که من باهاش قهر بودم اومده بود خونمون....
من و گذاشت و رفت.. منم تحمل نکردم و با ماشین بابا رفتم دنبالش...
رفت تو یه سفره خونه.... شکم بیشتر شد... رفتم پایین.... دیدم مرسا و آرشام و سیاوش سر یه تخت نشستن... انقدر دق خوردم که نگو... از اونروزم با سیاوش قهرم... البته میدونم هیچ کاری نمی کننا اما خوب باید راستش و می گفت...
دیگه به حرف انا اهمیت ندادم... یاد حرف آرشام افتادم... میخوام برم پیش دوستم تصادف کرده... می تونی تنها بمونی؟؟؟ تصادف تصادف؟
همه چی از ذهنم میگذشت:
آرشام: ساناز از این به بعد نگرانم شدی و یا در دسترس نبودم به بابا زنگ نزن از سیاوش بپرس ... پس سیاوشم همدستش بود... خیلی نامردی سیاوش تو برادرم بودی...
من: انا بعدش ، بعدش کجا رفتن؟
آنا: نمی دونم من زود برگشتم خونه... اما ساعت دو سیاوش از خونه زنگ زد و گفت رسیده... منم گفتم مهم نیست و به درک واصل شو... و بعد قطع کردم...
دنیا دور سرم میچرخید... پس از دو به بعد آرشام با مرسا تنها؟؟؟ تنها بوده؟؟؟!!!
بلند شدم... انا حواصش به شادی جون بود... داشت با اون حرف میزد...
رفتم سمت مبلی که آرشام نشسته بود و مرسا هم کنارش بود...
سیاوشم نشسته بود رو دستۀ مبل و با هم راجع به چیزی حرف میزدن... سیاوش بلند شد رفت... نویدم همون نزدیکی وایساده بود و با حرص نگاشون میکرد...
رفتم نزدیکتر... انقدر نزدیک که تا بالاسر آرشام 5 قدم فاصله داشتم....
آرشام پشتش به من بود و من و نمیدید اما مرسا من و دید ...
به آرشام نزدیک تر شد و با انگشت اشارش رو صورت آرشام میکشید... داشت چی کار میکرد؟
آرشام چرا هیچ حرکتی نمی کرد؟
به نوید نگاه کردم که دستاش و مشت کرده بود و با حرص نگاه میکرد...
مرسا: عزیزم باور کن تحملم تموم شده...
آرشام گفت:
آرشام: گلم... یه کم... یه کم دیگه تحمل کن... وقتی بچم به دنیا بیاد... اونوقت تو میشی خانم.... یعنی میشی خانم خونم... تو باید بچم و تربیت کنی نه سا... ناز...
از شنیدن این حرف یخ کردم... صدای خنده و شادی مرسا برای من مثل متن یه فیلم غمناک بود..
دلم میخواست همه خفه شن... دلم میخواست همه ساکت باشن... شایدم دلم میخواست برم تو یه جایی و با خودم خلوت کنم... آره دلم میخواست برم تو یه اتاق تاریک و سرم و بزارم رو شونه های خدای خودم... بهش گلایه کنم... تا ابد اشک بریزم و اون دلداریم بده....
هر لحظه صدای قلبم بلند تر میشد... محکم می کوبید به سینم... تو کلم پتک می کوبیدن...
بچم انگار دو تا پا هم قرض گرفته بود... انگار 4 تا پا به دلم کوبیده میشد... عقب عقب رفتم... انقدر که رسیدم به اتاق خوابا...
خدایا... من حکم چی و داشتم؟ حکم یکی که بچه بیاره بعدم بره...؟ حق من از زندگی این بود؟
یعنی مرسا لیاقت اون خونه و داره و من نمی تونم با بچم یه زندگی خوب و تجریه کنم...؟ دست گذاشتم رو شکمم ... یعنی میخوان بچم و ازم بگیرن... نه مگه شهر هرتِ؟ مملکت قانون داره... اما فکر کردی چند وقت دستت می مونه؟ نه من نمیزارم... نمیزارم با گرفتن بچم بختم و از این سیاه تر کنی آرشام...
مرسا الهی تا دنیا دنیاست زجر ببینی... گلوم و گرفتم... میخواستم خودم و خفه کنم... میخواستم جیغم و خفه کنم... نباید حرفی بزنم... ممکنه اگه بفهمن من فهمیدم زندانیم کنن... آرشام اونروز و تو خواب ببینی... تو خواب ببینی که من و از خونت بیرون کنی و بچم و بسپاری به دستای مرسا...
بلند شدم اشکام و پاک کردم... باید یه کاری میکردم اما چه کار...؟ باید چه کار میکردم.. فعلا باید از اینجا برم... محیطش برام عذاب آورِ... آره باید برم...
گوشیم و برداشتم... زنگ زدم 133 و خواستم یه ماشین برام بفرستن... آدرس و دادم...
لباسام و پوشیدم و بدون اینکه کسی بفهمه رفتم بیرون...


ادامه دارد...:-2-39-::-118-:


http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gifگل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gif

ستاره چشمک زن
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
یکمم نقد کنید دیگه... نقد کنید من پست بعدی و بزارم... تشکر و + بزنیداااا


قسمت هفتاد و هفتم...


یه ربعی وایسادم تا آژانس اومد...
آرشام هنوزم بهم زنگ نزده بود بببنه کجام.... براش مهم نبود چون... اصلا معلوم نیست فهمیده من نیستم یا نه...
اس ام اس زدم... نوشتم:
عزیزم من دارم میرم خونه... پیش دوستات بودی نخواستم مزاحمت شم...
چند ثانیه ای گذشت که زنگ زد...
صدام و صاف کردم و سعی کردم که نلرزه...
آرشام: الو ساناز حالت خوبه؟
با زور جوابش و دادم سعی کردم بغضم نترکه...
من: آره گلم... نگران نباش زنگ زدم آژانس اومده... یه وقت نیای خونه ها مهمونی تموم شد بیا...
آرشام: نه به آزانس بگو برگرده منم الان میام پایین با هم برگردیم...
من: گفتم که اگه بخوای بیای عذاب وجدان میگیرم بر می گردم ها... حالم خوبه ... مهمونی تموم شد بیا...
آرشام: خیالم راحت باشه؟
من: اره عزیزم... خوب دیگه برو خدافظ...
قطع کردم...
ساعت و نگاه کردم... 9 شب بود... شماره و گرفتم و گوشی و گذاشتم در گوشم...
اه موبایلش خاموشه...
زنگ زدم خونشون خودش برداشت...
من: الو فاطی سلام خوبی...
فاطمه: به به سلام هندونه خانم...
و بعد غش غش به حرف خودش خندید...
خندۀ اون یه بهونه ای شد که من بزنم زیر گریه...
نگران پرسید...
فاطمه: خاک تو سرم چی شده ساناز... ساناز ترخدا حرف بزن...
من: فاطی می تونی فردا بیای کرج... ؟ ترو خدا...
فاطی: چرا قسم میدی بگو چی شده؟ تو که نصفِ جونم کردی...
من: گفتنی نیست... فردا بیا کرج... صبح زود بیا کار واجب باهات دارم...
فاطی: باشه باشه... فقط آروم باش...
من: هستم ببین نمی خوام آرشام بفهمه باهات قرار دارم... ساعت 8 میره سرکار... 9 خونمون باش باشه؟؟؟؟
فاطی : باشه... مراقب خودت باش عزیزم... ممکنه اتفاقی برات بیفته...
من: باشه هستم ... فاطی مدارکتم بیار... شناسنامه کارت ملی... کد پستیه خونت....میبینمت خدافظ...
فکر کنم بازم میخواست سوال بپرسه اما من قطع کردم.... خودمم نمی دونستم چکار می کنم... این چه تصمیمی بود که گرفتم؟ اما هر چی بود الان و تو موقعیت من بهترین تصمیم بود... آره بهترین... ***

شب ساعت دو بود آرشام اومد.. خودم و زدم به خواب... ارشامم اومد و بدون اینکه اصلا به من نگاه کنه خوابید...
صبحم زودتر ازش بیدار شدم... اما ترجیح دادم خودم و بزنم به خواب تا بره... حوصلش و نداشتم نه حوصله خودش، نه دروغاش و نه کاراش...
یادمه اولا، قبل از رفتنش همیشه بوسم میکرد... اما الان دیگه نه لمسم می کنه نه بوسم... خیلی وقته این کار و نمی کنه...
نمی دونم چند وقت بود که به مرسا دل داده بود... حتما از همون وقتی بود که رفت آلمان یا نه؟ اما من تموم رفتارای بد آرشام و ربط دادم به رابطش با مرسا... چیز واضحی بود نه نیاز به توجیح من بود نه توضیح آرشام...
بلند شدم به خودم تو آینه نگاه کردم... دنبال یه ایراد می گشتم...
با خودم زمزمه کردم: شکم گندم؟
با صدای بلندی گفتم: دِ نامرد مگه بچه خودت تو این شکم نیست... مگه وجودمون این تو رشد نمی کنه...؟
صدای زنگ در باعث شد اشکام و پاک کنم و برم در و باز کنم...
فاطی بود دیشب به رضائی گفته بودم که در پایین و بدون هماهنگی با من براش باز کنه اما فاکیلش و اشتباه داده بودم و به فاطیم یا دادم اشتباه بگه... نمی خواستم بعد از رفتنم فاطی تو دردسر بیفته...
با تعجب اومد تو خونه و به من نگاه کرد... رفتم تو بغلش و بغضم ترکید...
من: فاطی دیدی؟ دیدی بدبخت شدم... همش میگفتی خوش به حالت شوهرت خوبه... ولی نبود... فاطی دیدی چه خاکی تو سرم شد... می خوان بچم و ازم بگیرن... خدایا کمکم کن.. فاطی کمکم کن... باید کمکم کنی... اگه بچم و ازم بگین من میمیرم... خودم و می کشم...
همش اشک میریختم و گریه می کردم.. انگار می خواستم اشکای تنهاییم و با یکی قسمت کنم...
فاطمه من از خودش جدا کرد...
اشکاش و پاک کرد و با بغض گفت:
چته دختر؟ کی؟ غلط کردن... درست حرف بزن ببینم چی شده... ؟ بیا بیا بشین... نگاه کن سر و روش و حتما چیزیم نخوردی...
من و که همونجور گریه میکردم نشوند رو مبل و رفت تو آشپزخونم...
به زور چند لقمه نون و پنیر بهم داد...
فاطی: حالا درست بگو ببینم چی شده... دختر تو که اینجوری خودت و و بچت و می کشی... قیافت چرا انقدر زرده... تعریف کن... قول میدم برات کم نزارم و کمکت کنم... بگو چی شده عزیزم...
همونجور که گریه می کردم همه چی و براش گفتم... همه چی... از روزایی که به آرشام شک داشتم تا دیشب...
وقتی تموم شد اونم با من گریه میکرد...
فاطی: غصه نداره که عزیزم... خدا جای حق نشسته مطمئن باش کمکت می کنه...
من: میدونم کمکم می کنه اما می ترسم وقتی کمکم کنه که دیگه بچم و ازم گرفته باشن....
من: فاطی ببین هر چی گفتم بگو باشه... باید برام انجام بدی... الان کار زیادی باهات ندارم... فقط بیا با هم بریم ماشینم و بفروشیم... بعدم یه ماشین دیگه به نام تو بخرم... یه جورایی به آرشام می گم دارین از ایران میرید... که بعدا یه وقت سراغ تو نیاد...
فاطی با گیجی گفت: برای چی؟ ماشین؟ به نامِ من؟ چرا؟ برای چی ارشام بیاد سراغ من...؟
وای باید کاملتر براش توضیح بدم....
ببین فاطی... من باید برم... برای یه مدت باید برم... برمی گردم... اما وقتی که آرشام با مرسا ازدواج کرد و بچۀ من از ذهنشون پاک شد..... اونروز بر میگردم./... تا اونروز باید مخفی زندگی کنم... اگه چیزی به نام خودم باشه راحت پیدام می کنن اما ...
فاطی: دیوونه شدی دختر؟ فکر کردی چی؟ از دستت شکایت می کنه... راحت پیدات می کنه... چطوری میخوای زندگی کنی؟ اصلا کجا بری...؟
من: فاطی .. فاطی... وقت پند و اندرز نیست... من همه فکرام و کردم... اگه میبینی برات دردسر میشه برو... من بدون توام می تونم از پس همه چی بر بیام... نهایتش اینه که به یکی اعتماد می کنم که معلوم نیست آخرش سرم کلاه میزاره و مالم و میکشه بالا یه نه...
فاطی: دختر کله خراب د بحث اینحرفا نیست... بحثِ اینه که گفتنش آسونه اما عمل بهش سخته... اصلا غیرِ ممکنِ...
بلند شدم و خیلی قاطع گفتم :
میرم آماده شم... باید برم بیمارستان با آقای اسلامی حرف بزنم... توام تا من آماده شم فکرات و بکن...
و بعد تنهاش گذاشتم و رفتم تو اتاق... من تصمیمم و گرفته بودم و ازش بر نمی گشتم..



ادامه دارد.... :-2-41-::-2-30-::-2-40-:


گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
دوستای گل این آخرین پستِ امشبِ... واقعا دیگه نمی کشم تایپ کنم... ممنون از همتون که من و همراهی می کنید... ممنون از پیامای دلگرم کنندتون.. و ممنون از نقداتون شمام چند تا نقد آبدار کنیین که من حسابی انرژی بگیرم که فردا بیشتر از این پست بزارم...
وعده ما فردا ظهر...

راستی بهم پیام بدین و بگین به نظرتون ساناز چکار کنه... به نظر خودم با توجه به ترسی و دلهره ای که داره باید بره... این کاریه که خودشم میخواد انجام بده... و البته دور از واقعیت نیست... فقط من کمی خیال چاشنیش کردم... پس منتظر نظراتتون هستم... نوشتۀ خودم و نظرم بر رفتنِ ساناز بوده اما الان نظر یکی از دوستان دو دلم کرده... پس منتطرم... رای با اکثریت میشه...


قسمت هفتاد و هشتم...

فصل پنجم

آماده شدم مدارکمم برداشتم... داشتیم میرفتیم بیرون ... فاطی هنوز تو شک حرفام بود و با تردید بلند شد....
تلفن خونه زنگ خورد... ممکن بود ارشام باشه برای همین برگشتم و تند تلفن و جواب دادم...
رضائی: خانم یه خانمی اومدن با شما کار دارن...
من: اسمشون:؟
رضائی: خانم می گن که مرسام...
آتیش گرفتم ببین چه پررو تشریف داره که اومده در خونه من... خوبه می دونه به خونش تشنه ام... خوبه می دونه می خوام آتیشش بزنم... اونوقت با پاهای خودش ورداشته اومده اینجا... باید خونسرد رفتار کنه ... نباید بزارم بفهمه که حالا منم که دارم بازیشون میدم...
رضائی: خانم چه کار کنم..؟
من: بفرستش بالا...
تلفن و قطع کردم و رو به فاطی گفتم:
من فاطی برو تو اتاق هر چیم شد و شنیدی نیا بیرون...
فاطی: کی بود...؟
من: مرسا... برو تو اتاق نباید بفهمه تو اینجایی...
فاطی رفت تو اتاق...
منم در آپارتمان و باز گذاشتم و نشستم رو مبل...
پر از استرس بودم... تنم می لرزید... خیلی بهم فشار وارد میشد و من مثل این پوست کلفتا به روی خودم نمیاوردم... امیدوارم اثری روی بچم نداشته باشه... دستم و گذاشتم رو شکمم...
ببخشید ... ببخشید مامانی که زندگی آرومی نداریم... نباید گریه می کردم و ضعیف به نظر میرسیدم... نباید به مرسا بفهمونم که باختم...
اومد تو ...با یه لبخند کثیف گفت:
مرسا: به به خانم دکتر... چی شد اونشب رفتی؟ حقم داری تحملش سخته خوب...
ببین من زیاد وقت ندارم.. با آرشام قراره برای ناهار بریم بیرون...دوست ندارم منتظرم باشه.. اومدم بهت بگم حالا که همه چی و میدونی یه لطفی به من و خودت بکن و گورت و از زندگی آرشام گم کن بیرون... آرشام می گه نمی تونه از بچش دست بکشه و منتظر اون به دنیا بیاد.... اما بزار بهت بگم من نمی تونم توله سگت و بزرگ کنم... پات و از زندگیم بکش بیرون... آرشام و من از اولم واسه هم بودیم... من فقط منتظر بودم حالش خوب شه که شد... ازدواج تو با آرشامم از اول به خاطر لجبازیه آرشام با من بود....یه زحمت بکش شر بچتم مثل خودت کم کن... به من زحمت نده.... و بعد رفت و در و پشت سرش بست...
دروغ می گفت... همه بهم گفتن آرشام من و دوست داشت... تازه تازه این سر و کلش پیدا شد...
جیغ میزدم... خفه شو آشغال... زنیکۀ خراب... بیشرف... ولگرد...
فاطی اومد و سعی داشت آرومم کنه...
آخر سر یدونه زد تو گوشم ... صدام قطع شد... فقط هق هق می کردم...
فاطی: اینجوری که بچت و می کشی و به آرزوش میرسونیش... باید قوی باشی دختر... مگه نمی خوای داغ همه چی و بزاری به دل آرشام...؟ بزار بچت سالم به دنیا بیاد... زندگیت و از نو بساز...
هه ، زندگی؟ کدوم زندگی؟
میخواستم برم انقدر بزنمش که صدای سگ بده... که جیغ بزنه.. اما می ترسیدم میترسیدم یه وقت بزنه تو شکمم... از حرفاشم معلوم بود دل خوشی از بچم نداره...
از بغلش اومدم بیرون و گفتم... بریم فاطی بریم دنبالش.... با آرشام قرار داره... میخوام یه باره دیگه ببینمش شاید اندفعه باورم شد....
فاطی سوئیچ و ازم گرفت و دو تایی رفتیم پایین...
پیاده بود...سر خیابونمون یه تاکسی گرفت... فاطی میرفت دنبالش و منم به حرفاش فکر می کردم... ***

اخرین امضارو هم تو دفتر زدم و ماشین شد به نام کسی دیگه... تموم...
حالا باید می گشتم دنبال یه ماشین دیگه...
با فاطی نمایشگاه ها رو می گشتم... باید یه ماشین ارزونتر پیدا می کردم... دو سه ملیون از این پول دستم بمونه بهتره...
کار ما نبود... فاطی به شوهرش زنگ زد تا بیاد... تا اون خودش و برسونه رفتیم که چیزی بخوریم... واقعا گشنم بود... ضعف داشتم.... صحبت با آقای اسلامی رو باید بزارم برای فردا...
از نمایشگاه ها کارم کشید به شیطون بازار... شوهر فاطی هم اومد... اونم خیلی ناراحت شد و قول داد تا آخرش کمکم کنه... و فاطی و دعوا کرد برای اینکه چیزی بهش نگفته...
ماشینم شد یه پژو 405 سفید که چند ماهی کار کرده بود ... با توجه به تشخیص رضا ( شوهر فاطی) خوب بود... سند زدیم... شد به نام فاطی... ازشم خواستم فعلا دستش باشه تا وقتش که رسید ازش می گیرم...
ماشین خودشوم که صبح باهاش اومده بود و قرار شد همون بیرون بمونه یه روز بیاد برداره...
با جسمی خسته و روحی خسته تر برگشتم خونه...
آرشام خونه بود... ساعت و نگاه کردم... مثل اولا اومده بود خونه...
تا من و دید بلند شد و اومد سمتم...
آرشام: هیچ معلوم هست کجایی؟ قیافت چرا اون جوری شده؟ چرا مثل پیرزنا شدی؟ حالت خوبه؟
من: از اولم همین بودم... جدیدا به نظر تو زشت و پیرزن شدم... معلومه که خوبم... با فاطی بیرون بودم... داره از ایران میره... گفت این چند روز و برای خریدایی که داره باهاش برم بیرون...
آرشام: این چه حرفیه؟ اما تو بارداری... ضعیف میشی...
من: آرشام ولم کن... هیچیم نمیشه....
میخوام استراحت کنم... ناهار خوردی؟ اگه نخوردی تخم مرغ تو یخچال هست!!!!!
آرشام: زمزمه وار گفت تو چته ساناز؟
اما من در اتاق و بستم و بهش تکیه دادم...
آرشام... آرشامم هنوزم دوست دارم... باور کن عاشقتم... چه جوری بدون تو زندگی کنم؟ به بچمون چی بگم؟ آرشام ، آرشام بیا بیدارم کن... بیا بگو که همش خوابِ... ***


یکم تو اتاق موندم اما خوابم نمیبرد... رفتم حموم و یه دوش گرفتم... آرشام شوهرمِ... بزار این چند روزه آخر یکم بیشتر نگاش کنم... که یه حرفی از چهرش و از وجودش برای بچم داشته باشم... که صورت قشنگش برای همیشه تو ذهنم بمونه... رفتم بیرون... داشت غذا درست می کرد...
چه عجب... آرشام مرد خونه شده بود... فکر کنم میدونه ازش ناراحتم که اینکارارو می کنه... داره به بچش میرسه که یه تپلی مپل تحویلشون بدم...
آرشام: عافیت باشه خانمی... نمی دونستم چی درست کنم... سیب زمینی سرخ کردم با نون میزنیم...
من: باشه.... مرسی...
نشستم سر میز ... خودش میز و چید و خوردیم...
کلا امروز مهربون شده بود... بعد از شام برام میوه آورد ... خودش برام پوست می کند و میزاشت تو دهنم...
منم سعی کردم کمی بیخیال باشم... اما مگه میشد... خدایا چقدر این مرد نامردِ... چرا اینجوری عاشقم می کنه... چرا کاری می کنه که با تموم وجودم بخوامش و عاشقش باشم...
....
آخر شب دراز کشیده بودم و داشتم اهنگ گوش میدادم که اومد تو اتاق...
کنارم دراز کشید و کنترل و برداشت و کمی صدا رو کم کرد...
کنترل و ازش گرفتم گذاشتم کنارم...
دستش و انداخت زیر سرم
من به سقف نگاه می کردم و آرشام به من...
دستش و رو بازوم حرکت میداد... مثل همیشه برام شیرین و لذت بخش بود... اما خیال اینکه این دستا دستای یکی دیگرم نوازش می کنه اعصابم و داغون می کرد....
گفت:
آرشام: خانمی می تونی یه هفته ای بری خونه مامان اینا؟
من: برای چی؟
آرشام: یه سفر کاری برام پیش اومده ...
تو دلم نیشخندی بهش زدم و گفتم خر خودتی پسر خوب سفر کاری؟ ههه، برای همین مهربون شده بود... بگو دوست ندارم از معشوقم دور باشم و میخوام یه هفته ای بدون وجود توی مزاحم کنارش باشم...
من: کجا؟
آرشام: اصفهان...
کِی؟
آرشام: اگه قبول کنی بری خونه مامان اینا من صبح زود میبرمت اونجا و بعدشم راه میفتم...
پس یعنی امروز آخرین روزیه که میبینمش...
من: فاطی قراره تا آخر هقته بره... زنگ میزنم این یه هفته بیاد پیشم... اینجوری بهتره... دیگه هر روز اینهمه راههم نمیره و بیاد....
آرشام دهنش و گذاشت دم گوشم و گفت :
آرشام: خیالم راحت باشه؟
نفساش که تو گوشم بود... حالم و دگرگون می کرد... بیشتر میخواستمش... بیشتر بهش نیاز داشتم...
روم و ازش گرفتم و به پهلو خوابیدم... با صدای بغضداری گرفتم آره....
آرشام منو از پشت بغل کرد و خودش و بیشر چسبوند بهم...
آرشام: سانازی چته تو؟ خوبی؟ مطمئنی که برم؟ چرا انقدر خسته و پژمرده به نظر میرسی..؟
من: آره دیگه مربوط به کارِتِ... برو خیالت راحت... نه فکر می کنی...
صدای آهنگ و زیاد کردم... تا دیگه حرفی نزنه... میخواستم شب آخری فقط با آرامش کنارش باشم... نه اینکه صدا و احساس دروغش باعث عذاب بیشترم شه... و رفتنم و سخت تر کنه.... صدای اِبی حرفای ترانش، همه و همه با شرایط من جور بود...

من و حــــالا نوازش کن
که این فـرصت نره از دست
شاید ایـــن آخرین باره
که این احساس زیـــبا هست
من و حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم ،
اگه لمسم کنی شاید، به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کارِ سختی نیست
بدونِ مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیـــست
نبینم این دمِ رفتن تو چشمات غصه میشینه
همه اشکات و می بوسم می دونم قسمتم اینه
...
تو از چشمای من خوندی، که از این زندگی خستم
کنارت اِنقدر آرومم،، که از مرگ هم نمی ترسم
تنم سردِ ولی انگار تو دستای تو آتیشِ
خودت پلکام و می بیندی
و این قصه تموم میشه...
هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدونِ مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دمِ رفتن تو چشمات غصه میشینه
همه اشکات و می بوسم می دونم قسمتم اینه...
....



ادامه دارد....


شبتون ستاره بارووون.... **** گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر
سلاااااام... این اولین پست امروز... از همۀ دوستایی که بهم پیام دادن و نظراتشون و با دلیل بهم گفتن و همه دوستایی که تو تاپیک نقد شرکت کردن تشکر می کنم...http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif ممنونم از همتون که همراهمیم می کنید...http://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif
تا قبل از 5 بازم میام و پست میزارم...http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif



هفتاد و نهم


صبح میز و چیدم که حداقل آخرین صبحونۀ مشترکمونم بخوریم... اونم چه اشتراکی ... جسمی که به زور با منه و روحی که کسی دیگه تصاحبش کرده...
آرشام در حال خوردن بود که گفتم:
من: آرشام اگه بچمون پسر شد دوست داری اسمش چی باشه؟
آرشام: تو چی دوست داری؟
من: من از تو پرسیدم تو بگو...
آرشام: من آروین و دوست دارم... حالا تو؟
من: راستین...
آرشام: اسم قشنگیه.. حالا تا اون موقع با هم یه تصمیمی می گیریم...
من: اگه دختر بود چی؟
آرشام: دختر بود چی؟
من: اسمش و می گم...
آرشام نگاهی گذرا بهم انداخت و گفت:
آرشام: این سوالا چیه اول صبحی؟
من: سولاِ دیگه... بگوووو...
آرشام لبخندی زد و گفت:
بچه که بودم عاشق اسمِ آرزو بودم... اما الان زیاد ازش خوشم نمیاد... می ترسم بچم از اسمش توقع زیادی داشته باشه... ادم که نمی تونه به همه آرزوهاش برسه....
حتما چون خودش به آرزوش نرسیده این و میگه... اما من بچم اگه پسر بود اسمش و میزارم آروین اگه دختر بود آرزو...
چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:
آرشام: اما الان عاشق اسم آران هستم...
دیگه چیزی نگفتم و سعی کردم منم مثل اون با اشتها بخورم...
***
من و از بغلش جدا کرد و گفت :
آرشام: همش یه هفته میره... زودم تموم میشه...
من: باشه برو... مراقب خودت باش...
آرشام: توام همینطور... مراقب نی نی باشیا...
لبخند تلخی زدم و گفتم :
من: هستم...
در و باز کرد که بره... دوباره در و بست و گفت:
آرشام: ساناز اگه دیدی تنها میترسی برو خونه مامان خودت... این یه هفته نمیمخواد خونه بابا اینا بری...
من: باشه...
آرشام: خدافظ گلم...
همین که رفت تکیم و دادم به در... همیش همین بود حتی وقتی سرکارم می رفت دلم می گرفت... حالا چه جوری میخوام دوریشو تحمل کنم، وقتی هر جا باشه قلب منم اونجاست...؟ وقتی میره قلب منم می کنه و می بره...
می دونی آرشام اگه برای تموم لحظه های این زندگی زحمت نکشیده بودم اینجوری نمی سوختم...
اگه برای داشتن و اینجوری سالم بودنت زجر نکشیده بودم رفتنم آسونتر بود...
اگه درست زندگی میکردی من و تو، تو زندگی چیزی کم نداشتیم...
اگه... اگه ... اگه و خیلی اگه های دیگه که اگه بهشون عمل می کردی الان خوشبخت ترین زوج دنیا بودیم...
انقدر تلاش کردم که یه تازه به دوران رسیده نتونه جام و بگیره... اما گرفت... همش به خاطرِ اینکه تو هول شدی و فکرکردی چه خبره... فکرکردی همه دخترا حاظرن همه چیت و تحمل کنن؟ فکر کردی همه مثل من میشن؟ همین مرسا وقتی مریض بودی قبولت نداشت... اونوقت تو اینارو به چشمت نمیاری و باهاش میری مسافرت ... باهاش ناهار میری بیرون...
چه سرنوشتی... خدایا خیلی بد نوشتی... حق من همین نبود...
می تونم بمونم بهت ثابت کنم که مرسا فقط و فقط به هوس زود گذرِ اما متاسفم که بعدش تا آخرِ عمر نمی تونم ببخشمت...
اونروز که از مرسا می بری و با چشم میبینم ... اونروز که ازش جدا میشی و میبینم اما من نمیشینم که تا اونروز ، روزِ پشیمونی تو پرپر شم... نمی شینم تا برگردی...
چرا زن؟ چرا سازش و گذشت همیشه باید از زن باشه؟ همین چیزا بد عادتتون کرده... چقدر گذشت؟ چقدر سازش؟ من خودم و با ساختن با بیماریت تو زندگیت ثابت کردم... توام خودت و ثابت کردی... اما تو این مسئله جنس کثیفت بیشتر نمایش داده شد ... ذات خرابت و بیشتر به رخ کشیدی ...
نمی خوام وقتی از همه جا نا امید شدی بگی بیخیال بابا ساناز که هست... چون اینجوری هیچ وقت و هیچ وقت نه قدرم و میدونی نه می فهمی زندگی مشترک یعنی چی... و نه می فهمی که من برای این زندگی مشتر ک که تو یک درصدم براش ارزش قائل نشدی چقدر زحمت کشیدم...
زن احترام داره ... حرمت داره ... یه مرد می خواد نه نامرد... از دید من تو دیگه مرد نیستی... از دیدِ من تموم شدی ... از دید من همه چی تموم شد... زندگی مشترک... یه روح و دو بدن... همه چی تموم....
تکیم و از در گرفتم باید برم به کارا برسم... خیلی وقت ندارم....
تموم آلبومای عروسیم و برداشتم حتی نمیزارم یه عکسم ازم باقی بمونه... اگه من بزارمم مرسا همه رو به اتیش می کشه...
باید به اندازه کافی برای بچم از باباش عکس داشته باشم... کاش آلبوم بچگیاش و از شادی جون بگیرم...
تموم عکسایی که بزرگ کردیم و رو بوم بود و برداشتم و گذاشتم تو جعبۀ چوبی که آرشام شفارش داده بود...
یه چمدونم برداشتم و از اتاقایی که برای بچه ها درست کرده بودیم، تموم لباسای دخترونه و پسرونه رو برداشتم... ممکنه وضعم اونقدر خوب نباشه که بتونم براشون لباس بخرم... البته هم فروش خونه مونده هم خودم میرم سرکار... اگه باهام موافقت شه....
***
یاد حرفای آقای اسلامی افتادم که می گفت همینجا بمون و طلاق بگیر با پارتی بچت و نگه میداری... اما آرشام انقدر پول داره که پارتیای من به چشم نیاد... اه کاش مریضیش و خوب نمی کردم حداقل الان یه گواهی می گرفتم و ثابت می کردم که صلاحیت نداره... اما اون الان از هر آدم سالمی ، سالمتره... و حتی میتونه از علیرضا یاد دکتر موسوی گواهی بگیره...
امیدوارم بتونم تو همون بیمارستان کار بگیرم چون وقتی من شرایطم و گفتم گفت:
اسلامی: نمی دونم باید باهاشون صحبت کنم... اما بعید می دونم یعنی اصلا غیر قابل قبولِ که تو بدون اسم و نشونی اونجا کار کنی...
و در آخر قبول کرد حتی اگه بخش تزریقاتم شده یه کاری تو بیمارستان برام پیدا کنه و یه کاری کنه که من بتونم همون جا بچم و به دنیا بیارم چون مطمئنا وجود پدر اونروز لازمه...
امیدوارم همش جور شه تا ببینم به کجا میرسیم...
بعد از اینکه با اسلامی صحبت کردم رفتم و به یکی از املاکا بابت فروش خونم و اینکه عجله دارم گفتم...
از شانس گنده من املاکی هم پدرشوهرم و میشناخت هم آرشام و نه می تونستم بیام بیرون چون ممکن بود یه وقت بخواد زنگ بزنه بهشون نه می دونستم قراره چکار کنم...
در اخر گفتم:
من: خونه و من ازشون خریدم... پسر آقای ارجمند خونشون و به من فروختن و مثل اینکه یه واحد جدید خریدن...
نجفی: امکان نداره تموم کارای خرید و فروششون و وکیلشون با من هماهنگ می کنه...
من: من از آشناهاشون بودم به همین خاطر... الان هم عجله دارم برای فروش... همونطور که می دونید این خون بر حسب متراژ حساب نمیشه و برحسب خرجی که برای خونه شده و ساختش حساب میشه... اما من چون تا چند روز آینده به پول نیاز دارم این خونه و بر حسب متراژ می فروشم...
اول با تعجب بهم نگاه کرد و بعد گفت:
نجفی: می تونم شماره سند و داشته باشم؟
من: مطمئن باشید که خونه به نام خودمه... اما با این حساب ... سند و درآوردم و شمارش و نوشتم... و دادم بهش...
من: خونۀ من الان مشتری داره فکر کنم تا شما بری دنبال کارای شهرداری و غیره من فروخته باشمش..
و بعد بلند شدم که برم بیرون...
نجفی : صبر کنید تا شما برید خونه مدارک بیارید ... مم آماده میشم که بریم برای سند زدن...
من: مدارک همرامه...
بیچاره خیلی گیج شده بود... خوب باورش سخته که خونه به اون خوبی بر حسب متراژ فروخته شه...
متاسفانه محضردار وقت نداشت و برای فردا بهمون وقت داد... مطمئنم خوشحال شد چون حالا دیگه می تونه تحقیقی هم داره انجام بده...
وقتی داشتیم جدا میشدیم... با قیافه ای که نقاب خونسردی روش زده بودم گفتم:
من: راستی من نمیخوام این خونه و دوباره به آقای ارجمند بفروشم پس بهتره چیزی نفهمن البته اگه میخوایین من تو رو دربایسی نمونم و خونه از دستتون دراد...
آقای نجفی خنده ای کرد و گفت:
نجفی: نه خیالتون راحت... پس، تا فردا ساعت 10...
و بعد رفت...
یکم سر جام ایستادم... به رفتن ماشین نجفی نگاه می کردم اما حواسم اصلا به دور و اطراف نبود...
حالا باید چکار می کردم... پیدا کردنِ یه خونه تو شمال.. اما تا این خونه به فروش نرسه برای اون خونه کاری نمیشه کرد... خوبه برای مالیات و اینطور چیزا دردسری ندارم و همه کرا انجام شدست...
عقب گرد کردم و ایستادم تا تاکسی بیاد... باید یه سری هم به مامان و بابا بزنم... اما هنوز موندم که بهشون بگم دارم می رم یا نه... مطمئنم اگه بابا بفهمه یکی یه دونش چقدر سختی کشیده و چه بلای قراره سرش بیاد آرشام و تیکه تیکه می کنه... و مطمئنم که اینکار و می کنه و حرفم اصلا اغراق نیست...
نه دلم میخواد مامان و بابام و عذاب بدم، نه دلم میخواد چهرۀ آرشام و خراب کنم...
آخه من چرا بازم عاشقتم؟ آرشام تو با من چکار کردی...؟ بی معرفت من که برات کم نزاشتم...
چقدر سخته که تنهام... اما این چیزی نیست که بخوام از کسی کمک بگیرم... اصلا چجوری کمک بگیرم؟
برم بگم بابا جون، شادی جون آرشام عاشقِ یه زنِ دیگست تروخدا بیایید بهش بگین برگردِ سر زندگیش و سرش به سنگ بخوره؟ بگم بهش بگید عاشقِ من باشه؟
نه... نه ... من عشق و گدایی نمی کنم... آرشام باید بفهمه زن و بچه یعنی چی... باید بفهمِ وقتی به یکی میگه عاشقتم یعنی چی.... باید معنای واقعیِ عشق و تعهد و بفهمه....
اصلا اگه ازشون کمک گرفتم و آرشامم به ظاهر خوب شد... من دیگه می تونم بهش اعتماد کنم؟ از کجا معلوم در خفا کاری نکنه؟ از کجا معلوم وقتی بچم به دنیا اومد بچم و ازم ندزدن... ؟ اگه بچم و بدزده اونوقت مرسا با بچم چه کار می کنه؟ می کشتش...؟ آره ... من بچم و نمیسپرم دستشون....
نه اصلا... محالِ... این فکرا تو مغزم واقعا دیوونه کننده بود...
با صدای راننده به خودم اومدم...
راننده: خانم اینجا ایستگاه آخرِ...
من: اقا برید آزادگان کوچه مریم... دربس...
راننده انرژی بیشتری گرفت و حرکت کرد... سرم و به پشتی ماشین تکیه دادم و چشمام و بستم...
در خونه همین که پیاده شدم، مامان و دیدم که داشت میرفت بیرون...
من: سلام خوبی مامان کجا میری؟
مامان: سلام دختر گل... چه خبره؟ صبح اومدی؟ میرم نون بخرم بابا خونست برو منم زود میام...
من: تنها بودم گفتم بیام اینجا... باشه مواظب باش زود بیا...
چشمام و بستم و یه بسم الله گفتم و رفتم....


ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif:-2-16-:

http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif
گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۵۴ بعد از ظهر
سلاااااااااااااام.... واااای بچه ها خواستم بگم عاششقتونم... http://www.pic4ever.com/images/toyou.gifیه دونه اید همتون... ممنونم از اینهمه انرژی مثبت که گونی گونی بهم میدین ... دست همتون خیلی خیلی مرررسی http://www.pic4ever.com/images/grouphugg.gif
راستی + و تشکر بزنید که من یه پست دیگه هم بزارم... http://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif




قسمت هشتاد



چایی رو گذاشتم رو میز و گفتم:
من: چه خبرا بابایی؟ چه کارا می کنی؟
بابا: میزاشتی من میریختم دیگه تو با این وضعت... هیچی خبر سلامتی... تو خونه حوصلم سر میره گفتم شاید یه مغازه اجاره کنم... سوپر مارکتی چیزی... یه کم سرگرم شم...
به بخارای چاییم خیره شدم و گفتم فکر خوبیه... از تنهایی در میایین...
بابا: دختر بابا چرا تو خودشه؟ چیزی شده...؟
از لیوان چاییم چشم گرفتم وبه بابا نگاه کردم و سعی کردم بغضم و بخورم و گفتم نه... نشده...
بابا: مطمئنی...؟ اگه چیزی شده بگو بابا جون... شاید بتونم کمکت کنم...
من: بابا من یه تصمیمی گرفتم نظرمم عوض نمیشه... الانم فقط اومدم بهتون بگم که یه روزی اگه چیزی شنیدین نگرانم نشید...
بابا: داری نگرانم می کنی ساناز... چی شده؟ آرشام چیزی شده؟
من: نه نه.. اون سالمه...
بابا: پس چی؟ اذیتت می کنه؟ آره بابا جون حرف بزن... نمیزارمدیگه دستش بهت برسه.. فکر موقعیتتم نباشم... من تورو بزرگ کردم بهترین دختر و تحویل جامعه دادم نومم روش...
لبخند تلخی زدم و اشکام سرازیر شد... کاش همه چی به همین سادگی که بابا می گفت بود...
من: نه بابا لازم نیست شما کاری بکنی... فقط میخوام بهم اعتماد کنید هم به من هم به تصمیمم...
من: بابا من باید یه مدت برم...
بابا: دوباره؟ کجا اندفعه... ای بابا این آرشامم کاراش معلومی نداره... من اگه میدونستم که بهش دختر نمی دادم... حالا گریه نکن بابا اشکات و پاک کنم امروز میرم خونۀ ارجمند... با باباش حرف میزنم...
من: نه بابا این حرفا نیست... من میخوام تنها برم... بدون اینکه آرشام بفهمه...
بابا با صدای تقریبا بلندی گفت:
بابا: چـــــیــــــ ؟ یعنی چی؟ نمی فهمم... آرشام شوهرتِ... تو کجا میخوای بری؟ اصلا چرا؟
من: گفتم که بابا دلیل نپرسید خواهش می کنم... اگه نرم... بچم و از دست میدم... ممکنه چیزی از خودمم نمونه... اینکه ازم بی خبر باشید و سالم باشم بهتره یا اینکه پیشتون باشم و کم کم همه چیم از دستم بره... حتی جونم...
بابا: من که گیج شدم و نمی فهمم چی میگی...
من: ببین بابا آرشام خودش و گم کرده... من باید برم... باید برم تا بیشتر از این اشتباه نکنه... یا حداقل اگه مخواد به راهش ادامه بده من و بچم قربانیش نشیم...
بابا: پس اذیتت می کنه... چه کار کرده این پسره ها؟
بابا بلند شد و اومد سمت...رفتم تو بغلش... سر من و گرفت رو سینش...
تو اون لحظه تموم آرامش دنیا مال من بود... فهمیدم که یه تکیه گاه دارم... یه تکیه گاه که هیچوقت خراب نمیشه و میتونم بهش اعتماد کنم... نه اینکه از ترس فرو ریختنِ هر لحظش دلهره و تشویش داشته باشم..
تو بغل بابا انقدر گریه کردم که دیگه توانی برام نمونده بود... بابا به آرشام بد و بیراه می گفت و من فقط می گفتم:
من: بابا میخواد بچم و ازم بگیره.. فکر کرده نمی فهمم... میخواد بچم و بده یکی دیگه بزرگ کنه... من باید برم اگه نرم... میمیرم... درکم کنید... خواهش می کنم...
مامان: چته دختر بسه دیگه... خودت و کشتی.. اصلا برات خوب نیست.. پاشو دست و صورتت و بشور پاشو ببینم... پاشو دارم برات خورشت بامیه درست می کنم همون که دوست داری...
صدای مامانم میلرزید پس اونم شنید که چی شده... اونم شنید...
سرم و بلند کردم... مامان اشکاش و پاک کرد و با لبخند بهم نگاه کرد...
بابا موهام و ناز می کرد و سعی داشت آرومم کنه... دستای گرم بابا، صدای پر از مهرش که توش صدای شکستن میشنیدم، لبخندِ مهربون مامان... همه و همه گرمایی بود برای روح یخ زدم... جونی بود برای جسم مُرده شدم...
خدایا فقط می تونم بگم سایۀ پدرو مادر از سر هیچ بچه ای کم نشه( بگو آمین)
بابا: بلند شو، بلند دست و صورتت بشور... بعدش با هم حرف میزنیم... بلند شو بابا... بلند شو ببینم... باید قوی باشی بابا... نگاه کن ترخدا بچش داره دنیا میاد ... آخه دختر ناز پروردم هنوز خودش بچست...
پیشونیم و بوسید و کمکم کرد که بلند شم...
من و تا در دستشویی بود و خودش برگشت...
جدیدا کمرم خیلی درد می کرد... انگار که شکمم یه وزنۀ خیلی سنگین براش بود... یه جورایی خیلی اذیت میشدم...
دست و صورتم و شستم و رفتم بیرون... مامان لباسش و رو دستۀ مبل گذاشته بود و داشت با بابا حرف میزد...
من که اومدم بیرون مامانم بلند شد...
بیا بشین یه چیز برات بیارم... همه زنای حامله صورتاشون تو این ماه ها 4 پرده گوشت میاره اونوقت تو زیر چشمات سیاهِ سیاه شده... بیا بشین ... خدا مرگ من و بده...
من: ا مامان خدا نکنه... نشستم رو مبل...
بابا حسابی تو فکر بود... همینجور که به شاخه های مصنوعیِ گل گندم خیره شده بود گفت:
بابا: آرشام کجاست؟
من: رفته مسافرت... سفر کاری...
بابا: سفر کاری رفته حالا؟
من: نمی دونم...
بابا زیر لب چیزی گفت و نچ نچی کرد...
بابا: تصمیمت چیه؟
من: ماشینم و فروختم... خونه ام فردا وقت محضر دارم... کاراش تمومه...
تو یکی از شهرا به احتمال زیاد برام کار هست میرم اونجا... می خوام نها زندگی کنم...
بابا: خیلی راحت حرف میزنی دختر.... همین چیرا نیست... به سطحِ زندگی نگاه نکن... بچت شناسنامه میخواد، نمی خواد؟ واس زایمان حضور پدر لازمه... اینا رو میخوای چه کار کنی؟ درس بچت چی میشه...
من: واسه زایمان آشنا دارم... بچم شناسنامه میخواد بابا منم براش میگیرم... اما روزی که برگشتم... نمیخوام تا آخرِ عمر فراری باشم که...
یه روز که آرشام دوباره ازدواج کرد و قتی که سرگرمِ مشغله های جدیدش شد... اونروز من بر میگردم...
بابا: اگه ازت شکایت کنه چی؟
من: نمی تونه من و پیدا کنه بابا... همه چیم و به نام کسی دیگه گرفتم... قرارم هست تو بیمارستان جوری کار کنم که اسمی ازم برده نشه...
بابا: به نام کی؟ تا اونجایی که من یادمه سانازِ من خیلی زرنگر از این حرفا بود...
من: قابلِ اعتمادِ بابا...
بلند شدم و گفتم:
به هر حال اومدم ازتون خدافظی کنم... بهتون زنگ میزنم اما ممکنه خیلی دیر اینکارو کنم... پس نگرانم نشید...
اگه اومدن اینجا و سراغی از من گرفتن، یه خواهش از جفتتون دارم به روی آرشام نیارید که چیزی میدونید...
هر چند من تو نامه ای که براش نوشتم میگم شما از چیزی خبر ندارید و اون اینجا نمیاد...
اما بابا هیچ وقت چیزی به روش نیارین... حتی اگه تو خیابونم دیدینش ازش بپرسین ساناز چطوره..؟ باشه... همین براش بسه...
اصلا بزارید فکر کنه شما فکر می کنید ما دوباره رفتیم خارج از کشور به فامیلم همین و بگید...
مامان در حالی که اشک میریخت اومد و بغلم کرد...
مامان: تقصیر ما شد دخترم... تو از اولم راضی نبودی مارو ببخش...
من: این چه حرفیه مامان؟ مگه تا دیروز که خوشبختِ عالم بودم گفتم شما باعثِ خوشبختیمین که الان تو بدبختی بگم تقصیر شماست؟
اصلا فکرتون و با این چیزا خراب نکنید... مطمئن باشید من زندگی خوبی پیشِ رومِ...
بابا پیشینیم و بوس کرد و گفت:
بابا: درس خونده ای و تحصیلکرده... تا حالا تموم تصمیمات درست بوده... همه تحسینت می کنن ... منم همینطور... بیشتر فکر کن... دختر مراقب خودت باش... بهت اعتماد دارم... رو سفیدم کن... کاری کن که پشیمون نشی...
من: نمیشم بابا... اگه بمونم پشیمونی در انتظارمه... خداحافظ...
از پله ها اومدم پایین با یه سختی زیاد... اگه آرشام بود مثل هر دفعه بغلم میکرد...
گوشیم و نگاه کردم... خبری نبود... آرشام هنوزم زنگ نزده... من به جهنم... به خاطرِ بچشم نمی تونه یه زنگ بزنه؟
به فاطی زنگ زدم... فردا ظهر اینجا باشه که بریم... برای خونه...

ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/sheikhHessam.gif



ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ

گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۶ بعد از ظهر
قسمت هشتاد و یکمhttp://www.pic4ever.com/images/rollingf.gif





« سلام...
بی مقدمه می گم و میرم... مثل کار بی مقدمۀ تو....
...
متاسفم برای خودم و برای تو... برای خودم که نشناختمت و برای تو که زندگی کسی برات مهم نیست و سرنوشت بچۀ خودتم به بازی گرفتی...
...
من میرم ... میرم که راه باز باشه واسه مرسا... دنبالم نگرد... پیش پدر و مادرم و فامیلام نرو... همه می دونن دوباره رفتیم خارج از کشور... پس اونورا افتابی نشو... نذار پدر و مادرم ببیننت...
...
فکر می کردی یه روزی بفهمم؟ بفهمم که چه نقشۀ شومی برام کشیدی؟
آقای ارجمند، بدون : حقیقت می تواند مدتی در حجاب تعویق و تأخیر بماند ولی همیشه جوان بوده و خود را معرفی خواهد نمود . « گولیو »
همه چیزی و شنیدم.... همه چیو بهم گفت... اما بعد از اینکه با گوشای خودم حقیقت و شنیدم و درک کردم... حرفای مرسا مهری بودبرای تاییدِ شنیده های من...
این داغ و میزارم به دلت که مرسا بچۀ من و بزرگ کنه... من زنده ام و تا روزی که نفس می کشم خودم بچم و تربیت می کنم و پرورشش میدم...
خونه و فروختم ... یادمه روزی که داشتی به نامم میزدی ازم قول گرفتی خونۀ ای که توش برای اولین بار عشق و تجربه کردیم برای همیشه بمونه و دست به دست برسه به نسل آیندمون... اما من نمیخوام خونه ای که توش خیانت دیدم اثری ازش بمونه... خونه رویاهات و با مرسا جای دیگه بساز...
می دونم که تو هر سرنوشتی رازی نهفتست... واسه همین سرنوشتم و قبول می کنم و باهاش کنار میام...
نه نفرینت می کنم نه عجز و ناله برات راه میندازم هر چی هست توخلوتِ خودمه و برای خدای خودم ... فقط می گم حساب من با تو باشه واسه اون دنیا...
پس قصۀ من و تو اینجا تموم نمیشه...
خداحافظ...
...
اشکام که رو نامه ریخته بود و پاک کردم.... گوشیم و یه نامه که توش رضایتم و برای ازدواج دوبارۀ آرشام نوشته بودم گذاشتم تو پاکت و همه رو با هم سپردم به رضائی... می دونستم ارشام بیاد خونه ممکنِ نامه و نبینه و یه وقت جائی زنگ بزنه...
گوشیمم ببینه که نبردم و دلخوشِ گوشی نباشه بهش زنگ بزنه...
******
عقب دراز کشیدم... خنده های فاطی که ناشی از شیطنتِ شوهرش بود من و یادِ آرشام مینداخت....
چشمام و بستم... و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...
سعی کردم یادم بره که چقدر تنهام... که از حالا خودمم و خودم... خودم و تنهاییام... من و خدا و یه فرشته کوچولو تو وجودم....
اه صدای خندۀ فاطی رو مخم بود... لبخند تلخی زدم...
الهی که همیشه بخندی دختر...
هندزفریم و گذاشتم تو گوشم... تا شمال راه زیادی بود امیدوارم دیوونه نشم...
دیگه دیرِ واسه موندن
دارم از پیشِ تو میرم
جدایی سهمِ دستامِ که دستات و نمی گیرم
تو این بارونِ تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم، خداحافظ
دیگه دیره واسه موندن
دارم از پیش تو میرم
جدایی سهمِ دستامِ که دستات و نمی گیرم
تو این بارونِ تنهایی
دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم، خداحافظ
...
دیگه دیرِ دارم میرم
چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسِ
شبیهِ مرگِ بی وقتِ
دارم تو ساحلِ چشمات دیگه اهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست
تو اوج قصه گم می شم...
سعی کردم هق هقم تو گلو خفه شه... فریادا و کمکایی که از خدا می خواستم تو گلوم خفه میشد.. تو سرم میپیچید و پژواکش به گوشم میرسید...
اشک ریختم ... انقدر اشک ریختم تا که چشمام خسته شد و پلکام سنگین شد...
***
فاطی: ساناز بلند شو... بلند شو...
چشمام و باز کردم و نشستم...
سرم حسابی درد می کرد...
من: رسیدیم؟
فاطی: آره دختر ... اخه چرا با خودت اینجوری می کنی... تصمیمیه که خودت گرفتی... می خوای برگردیم؟ هنوز دو روزِ آرشام رفته...
تا آخرِ هفته وقت داری... هنوز از هیچی خبر نداره...
من: نه فاطی من از تصمیمی که گرفتیم بر نمیگردم... عادت می کنم...
پیاده شدم... لنگرود و دوست داشتم با آرشام اینا هم همینجا اومده بودیم...
آقای اسلامی گفته بود که همینجا بمونم... بیمارستان همین نزدیکیاست... به همین خاطر اینجاها دنبال خونه بودم وگرنه نمیومدم جایی که برام پر از خاطرست...
دنبال خونه می گشتم...تو یه محلۀ کم سر و صداو اروم... تو یه محلۀ امن...
شوهر فاطی اگه نبود سخت می تونستم خونه پیدا کنم... یه زنِ حامله و تنها... هزار جور فکر راجع بهش هست... اصلا اجازه نمیداد من و فاطی تو املاکا بریم... خودش صحبت می کرد و اگه خونه ای بود میرفتیم برای دیدن...
بلاخره پیدا شد... ساعت 9 شب بود که شوهر فاطی جلوی اخرین املاک نگه داشت...
بعد از چند دقیقه اومد و گفت.:
فاطی بشین عقب... یه خونه هست خالیه و آماده برای تحویل... خودش باهامون میاد... بشین عقب که بیاد بشینه...
چون تمومِ خونه ها رو دیده بودم و هیچکدوم به دلم ننشسته بود خیلی خوشحال نشدم...
****
خونۀ قشنگی بود... نمای خوبی هم داشت امیدوارم داخلش هم خوب باشه...
طبق گفتش تازه ساخت بود و من اولین خریدار و اولین کسی بودم که میرفتم تو خونه... محلۀ خوبی هم داشت... چون با فاطی همشهری درومد تضمین کرد که جای بدی بهمون پیشنهاد نکرده...

ادامه دارد....http://www.pic4ever.com/images/2rqfst4.gif




پ.ن

چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر ...

ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ

گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)


تا شب بابای...http://smilies.sofrayt.com/%5E/j0/type.gif:-2-25-:

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
سلام... اینم پست چهارم امروز...:-2-14-:
تشکر و + و از همه مهمتر نقد یادتون نره... یادتون باشه من برای پخته تر شدن قلمم به نقداتون نیاز دارم....http://www.pic4ever.com/images/thankyou.gif
این قسمتا خیلی حساسِ...:-2-39-: برای نوشتنشون کلی احساس و فکر خرج کردم... به خصوص پستِ آخرِ امشب... امیدوارم خوشتون بیاد... :-118-:



قسمت هشتاد دوم

یه خونۀ 70 متری ... یه خوابِ... من نیازی به خواب نداشتم... اتاق خواب خیلی بزرگیم داشت... واسه بچم بس بود... طبقۀ اول بود و خوبیش این بود که آسانسور داشت و من این یه تقریبا یه ماهِ اخر و مشکلی برای رفت و امد نداشتم...
از خونه خوشم اومد... به دلم نشست...
همونجا بَیونه ای دادم که به فروش نرسه...
فقط همین املاک این خونه و داشت و دیگه نگرانیم کمتر بود... و میدونستم حداقل بعدا نمی گن که به فروش رسیده....
شب و به خاطر اینکه من نمی تونستم هتل بمونم ، من و فاطی تو چادر خوابیدیم و بیچاره شوهرش بیرون خوابید... خدا حفظش کنه خیلی کمکم کرد...
***
صبح خیلی زود بیدار شدیم... من، فاطی و شوهرش و فرستادم برای سند زدن و خودم رفتم تو بازار... باید خرید می کردم هیچی نداشتم...
یه یخچال فریز ساده، گاز فر، فرش برای حال و اتاق و خیلی چیزای دیگه از بزرگ تا کوچیک... وسیله هام مثل وسیله هایی که ارشام برام خرید نبودن... اما بدم نبود...
واسه تنها جایی که سنگ تموم گذاشتم اتاق بچم بود که به کمک فاطی و سلیقش بهترینا رو خریدیم... رنگی هم خریدم که پسر بود یا دختر مشکلی پیش نیاد.... رنگ قرمز... حالا که فکر می کنم می گم کاش جنسیتش و می دونستم ، اونوقت راحت تر بودم...
همۀ وسیله ها آماده نبود و بعضیاش فردا میرسید... من کلی خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم...
شوهر فاطی پیشنهاد داد تو ماشین بخوابم و این برای من بهترین چیز بود... من خوابیدم و اونا هم رفتن یه دوری بزنن.
****
چشمام و که باز کردم هوا تاریک شده بود... بلند شدم... برم ببینم فاطی اینا تو خونه ان یا نه...؟
در خونه و باز کردم... یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم و به فاطی که رو مبل نشسته بود ،گفتم:
من: ببخشید... داشتم در و میبستم که فاطی غش غش زد زیر خنده...
فاطی: بیا تو دختر خونۀ خودتِ... خانم خوابالو... بیا تموم شد دیگه...
کفشام و دراوردم و با تعجب رفتم داخل...
اطرافمم و نگاه کردم و گفتم:
من: همه رو خودت چیدی...؟
فاطی دستی گذاشت رو کمرش و گفت:
فاطی: آآآه آره پدرم درومد دختر...
شوهر فاطی: نه بابا این پا انداخته رو پا تند تند داره می خوره...
چند نفر و آوردم کمک کردن همین الان تموم شد... تنها چیزی که کم داری وسیلۀ یخچالته که میمونه برای فردا...
من: واقعا ممنونتونم ... خیلی زحمت کشیدین... همه چی به عهدۀ شما بود...
فاطی: خوبِ خوبِ.... هنوز فصل هندونه نیومده همینجور داری تند تند میزاری زیر بغلش... من اگه مدیریت نمی کردم که کاری پیش نمیرفت...
خنده ای کردم و گفتم دست تو هم درد نکنه عزیزم...
***
کلیدارو تو هوا تکون داد و دادش بهم...
فاطی: مبارک باشه خانمی... ایشاالله بهتر از این و بخری... راستی عزیزم الان وسیله هات و که از کرج آوردیم و برات میاره بالا... میخوای تابلوها رو بزنی؟ راستی تو تاحالا برای من گیتار نزدیااا...
من: بعدا خودم میزنم... حالا وقت زیادِ.... مررررسی عزیزم... خونه واسه تواِ هیچ فرقی نداره... ممنون خیلی زحمت کشیدید هم تو هم شوهرت...
فاطی آروم گفت :
فاطی: وظیفش بود و بعد ریز ریز خندید... منم لبخندی زدم و بهش گفتم:
من: رفتارات و دیدم ، خیلی سر به سرش میزاریا گناه داره... انقدر براش بلبل زبونی نکن...
فاطی: چیه میخوای مثل تو نی نی به لالاش بزارم آخرم سرم زن بیاره؟؟!!!
با تعجب نگاش کردم... انتظارشم نداشتم... یه چیزی عین پرتقال راه گلوم و بست...
خودشم فهمید شوخیش خیلی خوب و قشنگ نبود....
راسته میگن زبون همونطور که می تونه بهترین عضو باشه بدترین هم هست...
فاطی: ببخشید عزیزم به خدا فقط شوخی بود...
نمی تونستم حرف بزنم... بغض نمیزاشت که حرف بزنم... دستم و به نشونه اینکه اشکال نداره اوردم بالا و بعد به زور گفتم:
من: حقیقت تلخه عزیزم... ثابت شده... حقیقت از زهر مار تلخ تره...
و بعد رفتم تو اتاق بچم...
به تنهایی نیاز داشتم...
این چند وقت خیلی ضعیف شدم... با کوچکترین تلنگر میزنم زیرِ گریه... باید رو خودم کار کنم.. باید بشم همون سانازِ قدیم... همون سانازی که غیرِ ممکن و ممکن کرد... باید روح مُردمو برگردونم... باید زندش کنم... مخصوصا حالا که مردِ زندگیمم خودمم...
بچم لگد میزد...
دستم و گذاشتم رو شکمم...
من: چتِ مامانم؟ آروم باش... من هستم... بابا نیست من که هستم... قول میدم انقدر خوب باشم که هیچ وقت نگی کاش بابا داشتم... قول میدم نبودش و حس نکنی و وجود خالیش و جبران کنم...
اشکام و پاک کردم و سرم و بردم بالا...
من: خدایا تا حالا برام فرقی نداشت ... اما حالا می گم بچم از جنس لطیف نباشه...
خدایا نمی خوام اگه یه روز مردم ترسِ تنها بودنِ بچم و با خودم تو گور ببرم و فکر کنم که دخترم خودش و تو دستای کی میسپره...
خدایا امیدم تویی نا امیدم نکن... بچم و از جنس من نکن... جنسِ من شکنندست خیلی زود می شکنه... خدایا کمکم کن ... اخه حسی بدتر از این حسی که من دارم تو دنیا هست؟
****
عابر بانک و از دست فاطی گرفتم و بوسیدمش... آژانس اومده بود و دیگه باید میرفتن...
فاطی: نکنه بهت زنگ میزنم جواب ندی نگرانت شم...
من: نه برو خیالت راحت... ممنون بابت همه چی ایشاالله یه روز جبران کنم... فقط فاطی حواست باشه حتی تو بدترین شرایطم اسمی از من نبری... هر چند میدونم اصلا یادِ تو نیستن و اگه هم باشن پیدات نمی کنن.. و اینکه آرشام می دونه آخرِ هفته از ایران میری...
فاطی: باشه چند بار می گی ؟ حواسم هست... ببین همه قفلا عوض شده... امنیت صد برابر شده... هیچ مشکلی نیست... راجع به همسایه هاتم تحقیق کردیم... دو واحد که خالیه... همسایه رو به روییتم یه زن تنهاست... یه بچه داره شوهرشم مرده...
من: الحق که گارآگاهی هستی واسه خودت... باشه برو... کرایه بیشتر می گیره ها...
دوباره من و بوسید و رفت...
با لبخند به رفتنشون نگاه کردم...
زودتر از اونچه که فکر می کردم همه چیز درست شد...
برگشتم و رفتم تو خونه... درو قفل کردم... باید میرفتم حموم... بعدم به اسلامی زنگ بزنم...
پ.ن
عشق با روح شقايق زيباست... عشق باحسرت عاشق زيباست... عشق با نبض دقايق زيباست... عشق با زهر حقايق زيباست... عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست...



ادامه دارد...:-2-40-:


گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
خوب اینم یه پست دیگه... راستی به نظرتون این پ.ن ها باشه یا نه؟ به درخواست نازلی جون و هلنای عزیز میزارمش... خواستم نظر شماها رو هم بدونم...:-2-40-:



قسمت هشتاد و سوم...



ای کاش این خونه هم وان داشت... اونوقت می تونستم کمی تو آبش ریلکس کنم... اما اینجا با خونه آرشام خیلی فرق داشت... بازم آرشام... آرشام... گلِ من تو کجایی؟
یادش و فکرش داره دیوونم می کنه... همش می گم الان کجاست؟ داره چکار می کنه؟
تازه قراره فردا از اصفهان برگرده... اگه ببینه من نیستم چکار می کنه/؟ اصلا براش مهم هست؟ یا تو دلش میگه، خدارو شکر بچش و میخواستم چه کار کنم... اما نه بی انصافی نکن ساناز ، مرسا که گفت آرشام از بچش دست نمیکشه...
...
الو سلام... ببخشید من با آقای اسلامی کار داشتم...
زن با حالت مشکوکی گفت:
زن: شما...؟
من: محبوبه خانم شمایی...؟
زن: من و از کجا میشناسید...؟
من: خندیدم و گفتم:
من: من و یادتون نیست؟ سانازِ صالح... من شاگرد استاد بودم... همونی که لاچینیاش و خوردین...
زن کمی فکر کرد و بعد با خنده گفت...
ای وروجک تویی؟ هنوز یادته؟
من: مگه میشه یادم بره... راستش انقدر هوس اون لاچینیا رو کردم که نگو... اما کسی نیست که درست کنه... خوبی شما؟
محبوبه جون: مرررس ی... عزیزم شنیدم ... یه چیزایی سعید بهم گفته... واقعا متاسفم... حتما میام شمال ببینمت... باورم نمیشه ساناز کوچولو حالا خودش نی نی داشته باشه... ایشاالله صحیح و سلامت کنار بیای... این ماه های آخری مراقب خودت باش... چیزای مقوی بخور... روغن زیتونم از برنامۀ غذاییت حذف نکن...
من: باشه ممنون... حالا چرا روغن زیتون بچم و خوشگل تر می کنه؟
محبوبه جون: نه عزیزم این ماه های آخر عمل دفع یکم سخت تر میشه... میدونی که نبایدم زیاد به خودت فشار بیاری... باید سعی کنی با چیزایی که میخوری باعث بهتر کار کردن دستگاه گوارشت باشی...
من: واای راستش من الانم کمی مشکل دارم... ممنون مرسی ...
محبوبه جون: خواهش می کنم عزیزم... ببین باز من خیلی حرف زدم گوشی حضورت تا سعید بیاد... راستی پیاده رویت و بیشتر کن...
من: باشه حواسم هست... خوشحال شدم خدافظ...
.
من: سلام آقای دکتر....
اسلامی: سلام... خوبی ساناز جان... دکتر چیه...؟ همون آقای اسلامی راحت ترم...
من: فرقی نداره.. باشه آقای اسلامی... زنگ زدم ببینم برام چه کار کردین؟
اسلامی: راستش من نتونستم راضیشون کنم برای کار کردنت تو بیمارستان... نیست تازه بیمارستانم راه اندازی شده می ترسن...
یه غم بزرگ نشست تو دلم...
من: پس من چکار کنم؟ من واسه زایمانمم رو اونجا حساب کرده بودم... کمکم کنید... من که الان کسی و ندارم...
اسلامی : نگران نباش دخترم... تا آخر هفتۀ دیگه میام شمال... اونجا چند تا آشنا دیگه دارم.... مطمئن باش تنهات نمیزارم...
من: ممنونم... پس من منتظرتونم... رسیدید زنگ بزنید آدرس بدم... ممنون...
تلفن و قطع کردم و اماده شدم برم بیرون ... یکم پیاده روی کنم و یکمم برم لبِ دریا...
....
همینکه از خونه اومدم بیرون زنِ همسایه هم اومد بیرون... لبخندی بهم زد و سلام کرد و بهم واسه اومدن به شهرشون خوش اومد گفت...
پسرش پشتش قائم شده بود و از خجالت بیرون نمیومد... با هم وارد آسانسور شدیم....
خیلی زن مهربون و خوش برخوردی بود این و تو نگاه اولم میشد فهمید... از شمالیا کمتر از اینم نمیشه انتظار داشت... شیرین بیان و خوش زبون... خوش برخورد و مهربون...
باهاش تا سرکوچه رفتم...
اون با لحجۀ شیرینی گفت:
من اسم شما رو نمی دونمااا؟
من: سانازم...
شما چی؟
اون: اسم من شوکاست... این پسرم شایان...
من: شوکا؟ باید شمالی باشه درسته؟ زنده باشه چه اسم قشنگی...
شوکا: آره شمالیه... یعنی بچۀ آهو... آهو...
من: وای خدای من خیلی قشنگه...
شوکا: کجا میرفتی؟
من: میرم لب دریا یکم قدم بزنم...
ساک دستش و کمی جابه جا کرد و گفت:
شوکا: من و پسرمم داشتیم میرفتیم یه دوری بزنیم... بیا با هم بریم... البته اگه مزاحم خلوت کردنت نیستم...
من: نه بابا بیا بریم منم تنهام...
با هم رفتیم کنار دریا... ما نشستیم و پسرش لباسش و درآورد رفت آب تنی...
شوکا: شوهرت کجاست؟ چرا تنها؟ چند ماهته؟
من: شوهرم؟.... نپرس.... تنهام چون تنهایی به نفعم بود.... آخراشم...
شوکا: صحیح و سلامت کنار بیای ایشاالله...
من: مرسی... شوهر تو کجاست؟ خوبه تو حداقل فامیلت و داری... راستی چند سالته...؟
شوکا آهی کشید و گفت:
25 سال...نه بابا تو کل دنیا یه خاله داشتم که اونم بعد از ازدواجم فوت کرد.... بقیه خانوادم و تو یه زلزله وقتی تو چین بودیم از دست دادم... وقتی 15 سالم بود با خاله پسرم ( پسر خالم) ازدواج کردم...19 سالم بود که شایان و حامله شدم... زندگی خوبی داشتیم... من دوسش داشتم اونم من و دوست داشت... یعنی عاشق هم بودیم... تو کار صید ماهی بود... شایان 3 سالش بود و من 23 ساله... یه روز رفت و دیگه بر نگشت.... چهارشنبه بود که خبر افتادنش تو آب و دادن.... هنوزم هر چهارشنبه میام اینجا و از دریا میخوامش.... حداقل جسمش و بهم برگردونه تا خاکش کنم....
اومد تو بغلم و سرش و گذاشت رو سینم... اوه خدایا تو این زندگی فقط من نیستم که بدبختم و غم دارم...
خدایا نکنه آرشام من چیزیش بشه... خدایا هر جا که هست حفظش کن حتی تو بغل یه زن دیگه... لبم و گاز گرفتم... اشکای منم سرازیر شدن...
دختر زجر کشیده ای بود...
من: متاسفم عزیزم... متاسفم... خوبه یه یادگاری ازش داری... مواظب یادگاریش باش... ایشاالله یه روز پیداش میشه...
حالا که این دختر انقدر ساده و بی ریا برام از زندگیش گفته بود... منم باید براش بگم... تو نگاه اول باید می فهمیدم که چقدر ساده و بی آلایشِ...
وقتی واسش گفتم... ازم جدا شد و نگام کرد...
شوکا: یعنی تو هیچ کار نکردی؟
من: نه... چکار می کردم وقتی شوهرم اون و دوست داشت...؟
شوکا یه دستش و مشت کرده بود و می کوبید کفِ اون یکی دستش....
شوکا: اخ آخ اون زنیکه من و کم داشت... که یه پاش و بزارم بالا و یکی پایین... اونوقت جرش بدم...
انقدر با حرص می گفت که خندم گرفت....
شوکا: چطور تونست فراموشت کنه...؟
من: حرص نخور عزیزم... خدا هست... اون کاری که تو گفتی و انجام میده... من که هنوز به یادشم... با یادشم میشه زندگی کرد ... مگه نه؟
شوکا: خیلی صبوری دختر... هر کی تو و اون لبخندِ قشنگت و ببینه باورش نمیشه که همچین غم بزرگی داری...
من: گريه در چشمان من توفان غم دارد ولي/خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من...



پ.ن
زندگي سه چيز است: اشكي كه خشك ميشود! لبخندي كه محو ميشود!يادي كه ميماند و فراموش نميشود...

ادامه دارد...http://www.pic4ever.com/images/toyou.gif

ـــــــــــــــــــــ
گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
قسمت هشتاد و چهارم...

شوکا دستم و گرفت و گفت:
شوکا: راست می گی... غم و تو چشمات میشه دید.... امیدوارم حداقل خدا بهت پسر بده تا وقتی بزرگ شد ، مادرش و حفظ کنه...
من: هر چی صلاحه اما منم امیدوارم...
شوکا شایان و صدا زد و بعد از تعویض لباسش راه افتادیم سمتِ خونه... خیلی وقت بود بیرون بودم...هوا تاریک شده بود...
تو بازرا شایان گفت:
شایان: مامان نگاه کن نگاه کن اون ماشینی و که من میخواستم داره از تو ویترین بر میداره...
شوکا اهی کشید و گفت:
شوکا: بیا بریم اشکال نداره مامان... اگه بهترش بیاد یه روز بهترش و برات می خرم...
رد نگاه و انگشت شایان و گرفتم... سِریِ همون ماشین کنترلی بود که من دیدم و خوشم اومد... اتفاقا هم خریدمش...
ازون گذشتیم... اما شایان به قدماش نگاه می کرد و تو فکر بود...
من: خونه برای خودته؟
شوکا: یه ویلا داشتیم... مجبور شدم بفروشم و یه زمین بخرم... با پولی که مونده بود این خونه و خریدم.... خدا رو شکر حداقل این خونه برام موند... زمین که کلاهبرداری بود و هنوزم منتظریم تا اون کلاهبردارو بگیرن...
من: ایشاالله می گیرنش... پس الان چه کار می کنی؟
شوکا: با صدفا گردنبند و دستبند درست می کنم... یه مغازه هم ازم میخره... لیفم میبافم...
چه زندگی سختی داشت این زن....
من: درس خوندی؟
شوکا: دیپلم دارم...
من: چرا نمیری منشی شی؟ یا این شرکتای بسته بندی؟؟
شوکا: سخته خانم جان... بچم و کجا بزارم...
من: مهد...
شوکا: خوب دیگه پولی برام نمی مونه که... همۀ حقوقم و باید بدم واسه مهد ...
من: تو برو کار پیدا کن... بیشتر دکترا سه روز در هفته هستن ... تو میتونی روزایی که دکتر نیست و قراره فقط به تلفنا جواب بدی بچتم با خودت ببری... روزای دیگه هم فعلا چند هفته ای من هستم بقیشم میره مهد...
شوکا: با لبخند نگام کرد و گفت:
شوکا: نمیشه عزیزم....
من: آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد.
شوکا: توام کمکم می کنی؟
من: معلومه که آره... ظاهرا الان من و تو تو این شهر غریبیم و فقط همدیگرو داریم... شاید یه روزم تو به من کمک کردی...
کل وجودش و شادی گرفت...
وای یعنی الان شبا گردنبند درست می کنم و لیف میبافم روزا میرم سر کار...
من: خنده ای کردم و گفتم:
من: ولی قرار نشد خودت و اذیت کنیا...
****
دو روز از روزی که قرار بود آرشام از اصفهان بیاد گذشته... با امروز الان 7 روزِ که عشقم و ندیدم... دلم داره می ترکه... دلم تنگشه... بهش نیاز دارم... تموم واژ های دنیا اگه الان اینجا باشن بازم از بیان احساس من عاجزن...
***
بشقاب غذا رو ازش گرفتم... پس بوی ماهی از خونه شوکا اینا بود... دویید که بره سمت خونه ... صداش کردم...
من: مردِ کوچولو... شایان خان...
برگشت سمت من و نگام کرد... نمی دونم چرا این بچه اصلا حرف نمیزد... شاید دو کلم در روز... از روزی که اینجا بودم شاید چند کلمه هم از زبونش نشنیدم...
با لبخند گفتم:
من: حالا که برام غذا آوردی جایزت و نمیخوای...؟
سرش و به نشونه آره تکون داد...
من خوب بیا بهت بدم...
شایان: چی؟
من: یه چیز خوب تو بیا...
شایان: مامان من میرم خونه خاله الان میام...
شوکا از خونه داد زد اذیت نکنی خاله رو... برو منم الان ناهار و ور میدارم میام...
شایان اومد تو... غذام و گذاشتم رو اُپن و از تو اتاق، جعبۀ ماشینی و که اماده کرده بودم دادم بهش...
من: بیا اینم جایزت... فقط مواظب باش با قطعاتش دستت و نبره ...
جعبه و ازم گرفت و وقتی عکس روش و دید نیشش باز شد...
مرررسی خاله...
شوکا هم اومد و کلی خوشحال شد و یه خبر خوب هم برام آورده بود ... اینکه کار پیدا کرده ...
ظهر بود که از پیشم رفتن...
***
به بومایی که زدم رو دیوار نگاه کردم... عکسای عروسیمون بود... همیشه باید جلو چشم باشه... نباید چهرۀ قشنگِ عشق از یادم بره... چهرۀ قشنگش قبل از خیانت...
خودمم نمی دونم چم بود... یه روز می گفتم ازش متنفرم و یه روز صبح تا شب میشد قبله گاهم...
آخرین بوم و برداشتم و رفتم رو مبل که اویزونش کنم...
صدای زنگ موبایل باعث شد از رو مبل بیام پایین و بوم و بزارم بعدا وصل کنم...
فاطی بود: سلام... جانم؟ خوبی گلم؟
فاطی: سلام خوبی ...؟ همین الان آرشام بهم زنگ زده بود...
قلبم تند تند میزد... انگارهمین الان شنیدم که من و پیدا کرده یا الان دیدمش... کلی استرس گرفته بودم...
من: خوب... چی گفت؟
فاطی: هیچی گفت دوروز دیرتر از اصفهان رسیده و اومده خونه تو نبودی... خواست ببینه من ازت خبر دارم یا نه...
من: صداش چه جوری بود؟ خوب بود...؟ نفهمیدی نامه و خونده یا نه؟
فاطی: صداش بدک نبود... یعنی راستش نمیشد چیزی فهمید... فکر کنم خواهر شوهرتم بود... چون یه پسری هی صداش می کرد انا در و باز کن...
ارشامم گفت: سیاوش خفه شو.... اما بازم نمی دونم...
فاطی: واسه نامه هم زنگ زدم از رضائی پرسیدم... داده بهش...
من: باشه مرسی که خبر دادی... فقط شک که نکرد؟
فاطی: نه خیالت راحت...
گوشی وقطع کردم... کاش بشه بازم ببینمش دلم براش تنگ شده... خیلی...

....
پ.ن:
من همينجا منتظرِ بازگشت تو خواهم ماند... قرارمون همينجا تويِ جادۀ تنهايي، سَرِ دو راهيه رفتن و ماندن، كنارِ تابلويِ عشق و نفرت، زير سايۀ درختِ سبزِ اميد... من نشسته ام روي صندليِ انتظار ، ممكنه گيسوانم سفيد باشد , اما قلبم مثلِ نفسهايم گرم است....


ادامه دارد...:-2-40-:


ـــــــــــــــــــــ
گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
دوستای گل اینم پست آخرِ امشب.... امیدوارم تونسته باشم این قسمت و طبیعی بنویسم... و قابلِ درک... شب همگی بخیر...


قسمت هشتاد و پنجم

گذشت... هر جور که بود... بد .. خوب... تلخ و زشت... گذشت...
دوری همیشه زشت و زجر آورِ... سه هفتۀ دیگه هم گذشت...
اسلامی نتونست کاری برام انجام بده... حتی نتونست از دوستاشم برای زایمان من کمک بگیره... دیگه کم کم باید بستری شم... دکترم معتقد بود این چند روز بیمارستان باشم بهتره... چون نتونسته بود روز دققیقی برام مشخص کنه...
الان اسلامی و محبوبه جون رفتن آخرین بیمارستان و اخرین امیدی که دارم و ببینن.. مثل اینکه رئیسِ بیمارستان از دوستای قدیمیه اسلامیه... امیدوارم این یکی قبول کنه...
اومدن... خیلی نگرانم... امیدوارم قبولم کنن... وگرنه مجبورم زنگ بزنم آرشام بیاد... اما خوب این حرفِ... چون من اینکار و نمی کنم...
درو باز کردم از چهره هاشون معلوم بود که خبر خوبی ندارن...
من: چی شد... ؟
محبوبه جون و اسلامی نشستن ...
اسلامی نفسش وسخت داد بیرون و گفت دختر تو وضعیت خوبی نداری... تا الانم زیادی صبر کردیم... زنگ بزن آرشام بیاد...
با دستم چنگ زدم به سنگ اپن... یه قطره اشک از چشمم اومد...
من: نه امکان نداره... تروخدا یکم دیگه بگردین...
محبوبه جون: ساناز جان قربونت برم... اگه بدونی چقدر اصرار کردیم می گن نمیشه و مسئولیت داره... می گن خیلی مشکلا پیش اومده... زنی که نه خودش شناسنامه داره نه شوهرش هست... قبولت نمی کنن...
من: شناسنامۀ خودم که هست...
محبوبه جون: خوب تو که نمی تونی به اونا نشونش بدی... تازه اینم بهونشونه اگه نشونشونم میدادی فکر نکنم دردی ازمون دوا میشد...
زنگ و زدن اسلامی در و باز کرد شوکا و شایانم اومدن تو... اونم نگرانم بود... این چند روز همش شبا پیشم میخوابید... برام آلبالو آورده بود... تو اون موقعیت نتونستم نخورم... گذتش رو اپن منم چند تا گذاشتم تو دهنم...
کنار اپن استاده بودم... عصبی بودم و پام و تکون میدادم...
اسلامی بلند شد...
اسلامی: خانم من میرم پیش رفیقم که بازنشته شد.. میدونم از اون ناامید نمیشم...
خداحافظ... زود میام با خبر خوش میام...
روش و ازمون برگردوند دستش رفت رو دستگیره... یهو درد بدی تو دلم پیچید... دردی که نفسم و قطع کرد... اومدم دستم و بزارم رو دلم که دستم خورد به قندون و افتاد...
با صداش اسلامی برگشت سمتم...
خم شدم ... دردش کمرم و خم کرد...
آه و نالم شروع شد... واااای نه خدای من انگار وقتش بود... اما الان؟
اسلامی اومد سمتم...
بلندم کرد و از رو شیشه ها ردم کرد...
شوکا و محبوبه جون با ترس نگام میکردن و منم ناله میکردم..
. لباس زیرم خیس شده بود... کیسۀ آبم پاره شده بود... وقتش بود... بچه میخواست به دنیا بیاد...
من گریه میکردم و آه و ناله... صدای اسلامی و شیدم که به یکی زنگ زد ازش وسیله میخواست... این وسیله ها برای چیی؟ یعنی تو خونه...؟ وااااای سخت تر از اینم هست؟
اسلامی: شوکا برو یه دوشک پهن کن تو حموم...
اسلامی محبوبه آب داغ لازم دارم...
و بعد به یکی تلفنی آدرس میداد...
با تموم وجودم جیغ میزدم و درد می کشیدم... من و برد تو حموم و گذاشتم رو دوشک ... لباسام و پاره کرد...
جای خجالت نبود... اون دکتر بود... الان تنها کاری که میتونست برام انجام بده همین بود...
تموم تنم عرق کرده بود... جیغ میزدم... نفسم سنگین شده بود... قلبم تند تند میزد... انگار میخواد از تو سینم بپره بیرون ... تو شکمم غوغایی بود... خیلی درد داشتم با تموم وجودم جیغ میکشیدم...
اسلامی آروم باش دختر... آروم باش... سعی کن نفس عمیق بکشی... خودت دکتر بودی... به خودت کمک کن... نفس عمیق... نقس عمیق میخوام ساناز...
یه مرد دیگه هم اومد تو حموم.. وای خدایا خیلی سخت بود... درد آور بود....
ازم میخواستن زور بزنم... بچم میخواست طبیعی به دنیا بیاد... آمپولایی که زدن و حس کردم... تیغی ...
اما من هنوز درد داشتم...
اونا می گفتن زور بزن دختر زود باش... بچت از دست میره زود باش...
عرق از همه جام میریخت...
با تموم وجودم جیغ کشیدم و سعی کردم تموم توانم و بزارم... انگار چشمام داشت از حدقه درمیومد بیرون.... احساس میکردم قطره های اشکم درشت از همیشست...
یه زور دیگه و بعد احساس کردم که یه چیزی از تو وجودم کشیده شد بیرون و بعد صدای گریۀ بچه....
نفس راحتی کشیدم... اما تو اون موقعیت نمی دونستم چرا هنوزم درد دارم...
اون مردِ غریبه: سعید تموم نشده بدش به من ادامه بده... زور بزن دختر...
یکی با دستش شکمم و ماساژ میداد به سمت جلو... دردم بیشتر شده بود...
با تموم وجودم جیغ میزدم ... با تموم وجودم زجه میزدم... با تموم توانی که برام مونده بود اسمش و صدا کردم... اسم همدم غریبیام و تنهاییام:
من: خداااااااااااااا کجایی؟ ...
و بعد بی جونِ بی جون شدم... فکر کنم مردم... تموم و جودم و کشیدن بیرون... تموم وجودم خالی شد... راحت شدم... از درد... از عذاب... انگار که خدا من و با خودش برد...
برد به یه جایی پر از آسایش و آرامش... انگار که پرت شدم... از پرتگاه سختی پرت شدم و سقوط کردم تو درّۀ آرامش....


پ.ن

غریبی را زنی حس کرد که در غربت و تنهایی و در دردی آشکار با عذابی از جنس دوری و دلتنگی حاصل عشقش را به دنیا آورد...:-2-39-:

ادامه دارد....:-118-:


گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۴۸ قبل از ظهر
http://www.pic4ever.com/images/clap.gifسلام بچه ها... این اولین پست امروز... راستی پستای دیشب خوب بود؟ من انتظار کلی نقد و ایراد ازتون داشتم... چون خوب نه تاحالا مامان شدم... نه مامانم بوده که ازش بپرسم... همه رو از همسن و سالا و اینترنت درآوردم... منتظر نقداتون هستم... مطمئنا خیلی ایرادا دارم...http://www.98patogh.com/forum/images/smilies/there.gif برای بهتر شدن قلمم منتظرتونما...http://www.p30up.ir/file/t163if65v81y4s5778p.gif
راستی مبعث مبارک... http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gifhttp://www.pic4ever.com/images/confetti.gif





قسمت هشتاد و ششم...




از یه جای تاریک کتابی باز شد... از اون کتاب نوری به اطراف پاچیده شد... یه دست که چهرش و نمی تونستم ببینم دو تا گل بهم داد... یکی داد دست راستم و یکی دست چپم...
صدایی گفت: بهشت بازم می تونه منتظرت بمونه... برو و از این دو تا گل به خوبی مراقبت کن... و بعد تاریکی... تاریکیِ مطلق...
....
با تیزی سوزنی که رفت تو دستم و حولۀ خیسی که گذاشتن رو پیشونیم... یه تکون خوردم... اوه خدایا شکرت که منم هستم... وگرنه کی میخواست بچم و بزرگ کنه...؟ خدایا تو بچم و به من دادی و من و برای بچم نگه داشتی... با حالِ من و شرایطم این یه معجزست...
کم کم چشمام و باز کردم... نوری که از پنجرۀ پذیرایی تو صورتم پخش شده بود چشمام و میزد...
شوکا: آقا آقا بیدار شد...
اسلامی ودیدم که تو وسائلش دنبال چیزی می گشت... با صدای شوکا برگشت سمت من... نگام کرد، از خجالت سرم و انداختم پایین و زیرِ لب زمزمه کردم...
من: ممنون...
اسلامی: اونروز من فقط و فقط پزشکت بودم... کسی که قرار بود بچت و به دنیا بیاره... انتخاب خدا بود.... به این فکر کن...
...
انگار یه بار خیلی بزرگ از دوشم برداشته شده بود... احساس سبکی می کردم... انقدر این حس قوی بود که فکر می کردم الان می تونم پرواز کنم...
من: بچم...
اسلامی خنده ای کرد و و گفت:
اسلامی: چه عجب... مبارکت باشه دختر ایشاالله خوشبخت بشن و در کنار هم زتدگی خوبی داشته باشین...
بعد رو به شوکا گفت:
اسلامی: بچه هاش و بیار... بیچاره ها دو روزِ منتظرن این مامانِ خوش خوابشون بیدار شه...
برام جای تعجب داشت که همش می گفت بچه هاش... یعنی چی؟
من: بچه هام؟
همون موقع شوکا و محبوبه جون هر کدوم با یه بچه تو بغلشون اومدن بیرون...
اوه یعنی دو تا؟ دوقلو؟
ذوق داشتم استرس داشتم اما هنوز کوفته بودم... انقدر خسته بودم که نمی تونستم زیاد حسم و بروز بدم... یه بچم و گذاشتن این ور و اون یکیم این ورم...
محبوبه جون بوسم کرد و بهم تبریک گفت...
با کمک شوکا کمی به دیوار تکیه دادم... شایان اومد نزدیکتر و کنار یکی از بچه هام نشست.... بدنم درد می کرد و خیلی راحت نبودم... اما اسلامی گفت بچه هام دو روزِ منتظرن ... مامان بمیرِ براتون... این دوروز بهتون شیر دادن؟
به این ورم نگاه کردم... نمی تونستم تشخیص بدم.. شوکا به سمتِ چپم اشاره کرد و گفت:
این آقا کوچولو قراره ستون خونت شه ...
و بعد به سمت راست اشاره کرد و گفت:
شوکا: اونم گلِ سرسبدِ خونتِ...
یعنی یه دختر یه پسر...
به پسرم نگاه کردم بیشتر شبیه جوجه تیغی بود...!!!!
از فکرم لبخندی زدم و دستی کشیدم رو سرش .... مامان همیشه می گفت بچه که تازه به دنیا میاد خیلی خوشکل نیست...
از تماسِ دستم رو سرش نمی دونم چه حسی اما انگار یه حس خیلی قشنگ بهم تزریق شد... دخترم داشت گریه می کرد اما پسرم خواب بود... دخترم و بلند کردم و نگاش کردم...
نتونستم تحمل کنم... اشکام دونه دونه ریختن... شوکا رفت خونش.. محبوبه جونم رفت تو اتاق پیشِ اسلامی... انگار میدونستن باید تنها باشم...
به دخترم نگاه کردم و اشک ریختم...
من: خدایا غریب تر و بی کَس تر از منم هست؟ خدایا شکرت، شکر بزرگیت ... ممنونم... بابت هدیه هایی که بهم دادی ممنونتم... اما نزار اینام مثل من تنها باشن... سرنوشت خوبی براشون رقم بزن...
حالا من باید چکار کنم... ؟ الان که گریه می کنه ، از کجا بفهمم چی میخواد؟ یعنی اونم داره اشک شوق میریزه.؟
انگار یکی داشت باهام حرف میزد... صدای یه نفرو از تو دلم میشنیدم که می گفت:
من پیشتم تو تنها نیستی... بچت گشنست...
و این صدا چند بار تکرار شد... از چیزی که می شنیدم مو به تنم سیخ شد... بوسه ای رو پیشونی دخترم نشوندم و سینم و گذاشتم دهنش...
با تموم وجودش میک میزد و میخورد... انگار که چند سالِ چیزی نخورده... یه صداهاییم از خودش در میاورد...
من: جانم مامانی همش مالِ خودته عزیزم... مامان قربونت بره...
بلاخره دخترم خوابش برد و دیگه میک نزد.... الهی بمیره مامان... همچین خوابیده بود که هر کی میدید فکر می کرد جای میک زدن یه کوه خیلی بزرگ و کَنده... گذاشتمش زمین... صدای این یکی بلند شد...
حتما گشنش بود... سینم و گذاشتم تو دهنش... باید اسماشون و بزارم گناه دارن هی این و اون صداشون کنم... اما بابا بزرگاشون نیستن که براشون اذان بگن بعدش اسم انتخا کنیم...
من: محبوبه جون... محبوبه جون...
اومد بیرون...
محبوبه جون: جانم عزیزم چی میخوای؟
من: می گم بخشید میشه آقای اسلامی تو گوش بچه هام اذان بگه؟
محبوبه جون: اذان که گفته... آیة الکرسی هم خونده... فقط اسمشون و انتخاب کن لبخندی زدم و تشکر کردم...
لبخندی زدم و گفتم:
من: کدوم بزرگترِ؟
محبوبه جون: پسرت دو دقیقه ای بزرگترِ... دختر سخت به دنیا اومد... خدار و شکر که سالمه...
نگاهی به دخترم انداختم... امیدوارم که بعدا تو جسمش تاثیری نداشته باشه...
آرشام اسمِ پسر آروین دوست داشت.. پس از الان به بعد آروین صداش می کنم...
محبوبه جون لبخندی زد و گفت:
اسم قشنگیه...
به دخترم نگاه کردم... به چشماش که حالا باز بود و داشت من و نگاه می کرد...
چشماش به کی رفته بود؟ ما تو خانواده چشم رنگی نداشتیم... اوه چرا مادر بزرگ مامانم... من ژن چشمِ رنگی داشتم... پس حتما آرشامم داشته که بچم چشماش این رنگیه... نه آبی نه سبز... چه چشمایی... چه چشمای قشنگی... یعنی من و میدید؟
من: اسم دخترمم آرز...
اما حرفم و کامل نکردم... یادِ حرفِ آرشام افتادم :
« میترسم بچم توقعِ زیادی از اسمش داشته باشه»
من: اسم دخترمم میزارم آرا...
محبوبه جون دستی زد و گفت:
مبارک باشه عزیزم... قشنگه نامدار باشن ایشاالله....
بعد از اینکه آروین شیرش و خورد اسلامی هم اومد بیرون و بهم تبریک گفت و گفت که فاطمه تو راهه و باید برن... و بعدم خداحافظی کردن و رفتن...
دخترم و بغل کردم:
من: دیدی مامانی رفتن... حالا من چکار کنم؟ اشکال نداره همه میان و میرن... ماییم که برای هم میمونیم.... امیدوارم مادر خوبی براتون باشم... مادر... چه واژۀ قشنگی.. الهی هیچ فرزندی غمِ نبودِ مادرش و حس نکنه...
اما همون موقع شوکا درو باز کرد و اومد داخل...
لبخندی زدم ... انگار اینجوری بهتره... چون هنوز از خودم نمیبینم که بلند شم... یه روز براش جبران می کنم... اون تجربش خیلی بیشتره می تونه کمکم کنه...
خوشحال بودم خیلی خوشحال... حالا دیگه خدا دو تا امید بهم داده بود... بهترین هدیه ای که می تونستم ازش بگیرم... دیگه تنها نیستم... آرشام حالا دیگه با مرسات خوش باش... من یه عشق واقعی دارم... اما تو یه هوس کنارت داری...


پ.ن :

آنگاه كه ضربه هاي تيشۀ زندگي را بر ريشۀ آرزوهايت حس مي كني، به خاطر بياور كه زيباييِ شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است...



ادامه دارد...http://msnsmileys.net/s/smileys/Sketches/Clothing.gif



گل عشق من و تو | ستاره چشمک زن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t488479.html)

ستاره چشمک زن
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۴۷ بعد از ظهر
سلام سلام... اینم دومین پست امروز... تا دقایقی دیگه دو تا پست دیگه هم میزارم... :-2-08-: فقط به خاطرِ دوستای گلی که بهم انرژی میدن و هوام و دارن و همینطور شما دوستای عزیز:-2-40-:



قسمت هشتاد و هفتم



فاطمه: اه ساناز زهرِ مار چقدر زِر زِر می کنی... بچه هات کم بودن خودتم اضافه شدی... اخه کجاش کوچیکِ بچه به این نازی...
با گریه گفتم:
من: تو چه می فهمی فاطی؟ بچه ام و نگاه کن قدِ پارچِ آب میمونه...
شوکا که داشت مثلا شونه هام و ماساژ میداد غش غش زد زیرِ خنده... کلا این دختر خوش خنده بود... من وسطِ گریه زدم زیرِ خنده...
من: تو چته؟
شوکا: خانم جان چیز دیگه نبود بگی شبیشن؟ بابا طبیعیه... بچه منم کوچیک بود ... توام کوچیک بودی...
من: با اینحال من حرفِ این دکتر و قبول ندارم باید یه دکتر دیگه هم برم...
فاطی: خاک تو سرت... احمقِ خرفت...
من: تازگیا دقت کردی خیلی بد دهن شدی؟
فاطی: من نیستم که ... من دهنم و باز می کنم بچم از تو دلم حرف میزنه... دیگه ببین چی هستی که اون بچه نصفِ سیبیلِ منم فهمیده...
من: خفه شو بابا... بده پسرم و ببینم...
فاطی: بیا بگیر ، به قول خودت جوجه تیغیت مالِ خودت...
من: دهنت و ببند فاطی بهش بر میخوره ها... فکر نکن نمی فهمه... اون مالِ دوماهِ پیش بود که تازه به دنیا اومده بود.... ببین چشماش و مثل ماهی درشت کرده ... با چشماش داره می گه خاله اگه گنده بودم فکت و میفرستادم مکانیکی سرویسش کنن...
فاطی: حیف که بچه ای خاله... وگرنه منم میزدم نصفت می کردم...
آروین مشغول شد به شیر خوردن... چه با ولعم می خورد... خوبه هر نیم ساعت دارم به این کوشولو شیر می دما...
یهو گریۀ آرا بلند شد...
فاطی: پوووف همین مادر فولاد زرۀ دیوِ دو سر و کم داشتیم.... ببین ساناز انقدر زِر زدی اینم بیدار شد... حالا کی میخواد ساکتش کنه؟
من: وااای فاطی به قرآن سرسام گرفتم... به جان مادرم که تو بیشتر از این دو تا رو مخی.. مگه نه شوکا؟
شوکا: چی بگم والا...
فاطی: تو دیگه حرف نزن زرافه جان... از دست تو امروز حسابی خوردم... این پسرت خجالت نمیکشه؟ پررو پررو زد تو گوشِ من...
فاطی: آهو نه زرافه.... وااای هنوز یادتونه؟ ببخشید آخه یکم حساسِ کسی به اسباب بازیاش توهین کنه...
فاطی: حالا همون.... خدا رحم کرد... شوهرم نبود یدونه میزد تو شکمم بچمم به دنیا میومد... فسقلی یه زوریم داره...
شایان و نگاه کردم بیچاره معلومِ از این شوکا کتک خورده... اخم کرده و سرش و تا جایی که جا هست انداخته پایین...
من: شایان جان بیا اینجا بشین با آروین بازی کن... ببخشیدا همش زحمت...
شایان با ذوق اومد سمتِ آروین...
شایان: اش