PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : این روزها | م.بهارلویی | معرفی و نقد کتاب



paradise
2012,04,30, ساعت : 04:00 PM
http://alipub.ir/FA/Products/Images/131.jpg

این روزها


ناشر: علی (http://alipub.ir/TabId-1-PublisherId-1.aspx)
مولف: م.بهارلویی (http://alipub.ir/TabId-1-PersonId-84.aspx)
190,000 ریال 38 $






مشخصات بیشتر


قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شمیز
نوبت چاپ: اول
تعداد صفحات: 784
شابک:
وزن: 0 گرم
تیراژ: 2000


داستان در مورد الهه دختریه که در یه خونواده ی متوسط زندگی میکنه.در روزهایی هم که مدرسه میرفته با دوستش دختر و پسری رو می بینن که همدیگرو خیلی دوست داشتن...تا اینکه سر مسئله ای بین الهه و اون پسر دعوایی سر میگیره وهردو ارزو می کنن که هیچ وقت همدیگرو نببنن.در این بین الهه نامزد می کنه وپدرش و عموش بعد از 26سال با هم اشتی میکنن.الهه تمام اعضای خونواده رو میبینه بجز پسرعموی ارشدش غافل از اینکه سرنوشت.....
(شرمنده بهتر از این نمی تونستم خلاصه بگم)

ELI
2012,05,01, ساعت : 11:19 AM
من عاشقم قلم خانم بهار لويي هستم دو اثر قبلي ايشون رو هم خوندم خيلي خيلي قشنگ بود الخصوص مجنو ن تر از فرهاد .به اميد خدا اين اثرشون هم انشاا.. خاطره انگيز باشه . خانم بهار لويي دوستت ميدارم :-8-:

~Melika~
2012,05,01, ساعت : 11:30 AM
مممنون میشم زمانی که خوندید پست اولتون را ویرایش کنید و خلاصه ای ازش بنویسید .. :-118-:

پدیده
2012,05,06, ساعت : 03:15 PM
کتاب خدایی نثرش خوب بود...اما موضوعش تکراری بود:-2-39-:
البته صد ص مونده تموم شه ها،ولی خو تا الان کاملا تکراری!
اما قشنگه...یعنی قلمش طوریه که نمیتونی زمین بذاری.من امیدوار بودم یه موضوع بکر دیه بخونم اما خو نشد.:-2-39-:
اما با اینکه تکراریه،ارزش خوندن داره،خیلیم داره...داستان ماست نیس!

خیلیم غلط تایپی داره...:-2-38-:
یعد سوالی که تا اینجای داستان واسه من پیش اومده اینه که وحید چه زود جا زد!!واقعا چرا؟!

پروانه!
2012,05,06, ساعت : 03:31 PM
خیلی ناراحن شدم :-2-39-:
یه رمان دیگه با موضوع ازدواج صوری:-2-39-:(درستیدم)
البته فکر میکنم پرمخاطب باشه مخصوصا با قلم خانم بهارلویی :-2-39-:

ميم بهارلويي
2012,05,06, ساعت : 07:52 PM
سلام به تمام دوستان خوبم.
اول بابت ماجرای تقلیدی بودن: قبل از این که سراغ نوشتن این پست بیام نگاهی به صفحه ی چرکنویس هام انداختم و در پایین صفحه تاریخ 22/8/83 نوشته شده و به نظرم این بهترین دفاعی هست که می تونم برای تقلیدی نبودن کار حداقل در زمان نوشتن این کتاب از خودم انجام بدم.
بعدش هم دوست دارم دوستانم رو به یه نکته آگاه کنم که این کتاب کتاب دوم من بوده و قبل از مجنون تر از فرهاد نوشته شده پس باید قبول کرد که توی بعضی از ویژگی ها از اون کار پایین تر باشه.
و اما بریم به سراغ موضوع جذاب ازدواج صوری( و نه سوری پروانه جون) :mrgreen::
دوست دارم قبل از هر چیزی به دو نکته ی مهم اشاره کنم اولی که خیلی هم مهمتره فیلتریه که من نویسنده باید برای چاپ کتابم پشت سر بذارم و فکر نکنم کسی باشه که از این سد بی خبر بوده باشه. این سد حتی باعث میشن که بعضی از کتاب ها چون کار همکار گرامی ام که همه ی رمان خوونها می شناسنش حتی دو الی سه سال در انتظار بمونند و در آخر هم با بازنویسی( دقت کنید بازنویسی و نه اصلاحی. اصلاحی یعنی تغییر یک جمله یک خط یک صفحه و یا نهایتا چند صفحه و باز نویسی یعنی تیشه برداشتن و افتادن به جون تمام موضوع و شخصیت ها و حتی طرز فکر و ...) زیاد به چاپ رسیدن. مسلما اونچه که توی بازنویسی نوشته شده اونی نبوده که توی ذهن من نویسنده در ابتدا بوده. این سد بعضی وقت ها جلوی هر خلاقیتی رو می گیره و من نویسنده تا کی می تونم بار نشون دادن احساسات از واژه های تکراری رنگ به رنگ شدن و پس افتادن نفس و هری دل ریختن و... استفاده کنم. اون هم جایی که حتی یک مرد نمی تونه دست همسر عقدی اش رو ببوسه......... .
و اما معضل دیگه ای هم به اسم شخصیت ها هست. این حرف رو شاید فقط کسی که دستی توی نوشتن داره می فهمه که شخصیت ها زنده اند و خودشون رو به من نویسنده تحمیل می کنند. من نمی تونستم سیاوش رو مثل امیر انتهای سادگی که دارای محجوبیت خاص بود و یا محراب مجنون تر از فرهاد که دارای خط قرمز برای جز به جز زندگی و اخلاقیات بود نشون بدم چون با کله شقی تموم برای خودش می رفت و گه گاه سروگوشش هم می جنبید. من مجبور شدم که برای این آدم ازدواج صوری پیش بیارم تا بتونم از چنگ همون سدی که گفتم جون سالم به در ببرم.
حال اگر دوستانی سطح این کتاب رو در حد قابل قبول ندونستند این نوید رو می دم که با کار چهارم که صد البته کاری متفاوت با تمام کتاب هایی که یک رمان خون خوونده و حتی یک نویسنده نوشته جبران می کنم و امیدوارم که این کتاب چهارم بتونه نظر تمام دوستان و حتی دوستان مشکل پسندم رو هم تامین کنه.
بابت برخی از سوال ها( چون همون وحیدی که پدیده ی عزیزم پرسیده بود) بعدا و سر فرصت جوابگو هستم چون فعلا به خاطر مشغله ی شدید فرصت کمتری دارم که به سایت سر بزنم.
دوستدار همه ی شما: م. بهارلویی

jkrowling
2012,05,06, ساعت : 08:14 PM
ما منتظر کار چهارمتون میمونیم خانم بهارلویی عزیز
کاش کار چهارمتون الان به جای این روزها در دسترس ما بود
چقدر دلم یه کتاب خوب از شما میخواد

leila.kh
2012,05,06, ساعت : 08:49 PM
اول ممنونم خانم بهارلویی از توضیحاتتون دوم اینکه بچه هائی که این کتاب را خوندن صرفنظر از موضوع ازدواج صوری(که البته من باهاش مشکلی ندارم) کل کتاب چطوریه؟ کلا داستان و نثرش آن قدر خوب هست و کشش داره که من بابتش با این مشکلات اقتصادی وقت و پولم رو بدم یا باز هم از این کل کل های مسخره و لوس و اعصاب خوردی بین دختر و پسره؟

paradise
2012,05,06, ساعت : 08:56 PM
اقا ما همین جا یک چیزی رو لو میدهیم.کار چهارم کار مشترک خانم منجزی و بهارلویی با همه:-2-38-:سورپرایزی هم که توی امضای خانم بهارلوییه برای همین.
پ.ن:اقا این قضیه رو خانم منجزی توی نشرعلی گفته بودن.:-2-35-:وگرنه من اصلا خبرچین نیستما:-2-22-:

رودنا
2012,05,06, ساعت : 11:48 PM
دوستان سلام ، من هنوز موفق نشدم رمان جديد خانوم بهارلويي بخونم اما از شناختي كه نسبت به رمانهاي قبليشون دارم ميدونم حتا شايد اگه اين رمانشون هم كمي به قول دوستان تكراري هم باشه اما قلم شيوا و قشنگشون اين رمانو خيلي زيبا و متفاوت ميكنه من خودم رمانهايي خوندم كه موضوعش خيلي نو بوده اما به خاطر نثر بد نويسنده من نتونستم رمانو ادامه بدم .... به هر حال من مطمئنم اين رمان هم مثل رمانهاي قبليشون ارزش خريدن و خوندن و داره و من از همين جا از خانوم بهارلويي عزيز تشكر ميكنم

priya
2012,05,06, ساعت : 11:50 PM
من الان صفحه ی 258 کتاب هستم .واقعا نتونستم کتاب رو کنار بذارم.تکراری بودن موضوع از نظر من چیز مهمی نیست.مهم قلم نویسنده هست.خانم بهارلویی عزیز من واقعا تا اینجای کتاب لذت بردم .وقتی کتابو تموم کردم بازم نظرم رو می گم.دوستان خواهشا با انصاف بیشتری نگاه کنید و حتما گذشتن کتاب از سد بزرگی به اسم ارشاد رو در نظر بگیرید. اینقدر به موضوعات پیش پا افتاده ی ازدواج صوری و داستان تکراری گیر ندید.کتاب باید کشش داشته باشه که این کتاب داره.ممنون

ميم بهارلويي
2012,05,07, ساعت : 01:00 AM
آقا بذارید ما سرمون توی لاک خودمون باشه و کلی کار داریم و مشق شبمون هنوز مونده اگه گذاشتید:-119-:
این دوستانم هی زنگ می زنن که بیا و برو ببین که توی سایت چی نوشتن.... پدرت خوب مادرت خوب من کي گفتم این این روزها کتاب خوبی نیست ؟!!:-119-: اصلا مگه باید تمام کارها یکنواخت باشه. چرا به این همه اتفاق های خوبی که توی نگارش و هرس کردن شاخ و برگ های اضافه توی این کتاب افتاده دقت نکردید. گذشته از تمام اینها کار همه ی نویسنده ها متغییره. مگه ویکتور هوگو با اون ویکتور هوگوییش چندتا بینوایان و مثل بینوایان نوشت؟!
اگه کتاب بد بود که مطمئن باشید من خودم وقتم رو صرف نوشتن و چاپ کردنش نمی کردم. مثل خیلی از دست نوشته هام که دارن خاک می خورن و مطمئنا قصد چاپ کردنش رو ندارم. گذشته از تمام اینها اون شورایی که توی انتشاراته برای همین موقع هاست دیگه. اگه بد بود که اون شورا تایید نمی کرد وبیرون نمی اومد.
من اصلا نگفتم کار ضعیفیه برعکس گفتم فقط ترتیب چاپی رو رعایت نکردم و مجنون تر از فرهاد کار سوم بوده و این دوم. اگه اون تاریخ رو هم زدم برای اینه که بدونید وقتی این کار تموم شد اصلا همخونه ای شاید نوشته نشده بوده... گذشته از تمام این ها اصلا توی این کتاب اگر تونستید یک دقیقه این دوتا آدم رو زیر یه سقف ببنید من دستتون رو هم می بوسم.
خلاصه گفته باشم که من همه ی کارهام رو دوست دارم و برای تمام سوال های این دوستمون هم جواب دارم و مطمئن باشید که بی فکر نوشته نشده. از وحید و کیارش بگیرید تا ترانه و.... .
از بهی عزیزم هم تشکر می کنم که منصفانه قضاوت کردند همین طور از پریا که مثل بعضی ها کتاب رو نخونده مهر رد بهش نزد .:-118-:

priya
2012,05,07, ساعت : 04:51 AM
خوب همین الان کتاب رو تموم کردم.خیلی خیلی قشنگ بود.مرسی خانم بهارلویی:-2-40-:.سلیقه ها متفاوت هست ولی من این روزها رو از مجنون تر از فرهاد بیشتر دوست داشتم.در کل من واقعا لذت بردم و دوست داشتم.پیشنهادم می دم که دوستان بخرن.پشیمون نمی شید:mrgreen:

paradise
2012,05,07, ساعت : 06:54 AM
اون روزی که من رفتم نمایشگاه نتونستم این کتاب رو بخرم.یعنی نرسیده بعد از اون هم شاید دیگه نتونم برم نمایشگاه بخاطر امتحان نهایی و کنکور و اینا.ولی به طور قطع برای بعد از خرداد این کتاب رو میگیرم.شاید به اندازه ی مجنون تر از فرهاد نتونه منو جذب کنه ولی به طور قطع خوندنش خالی از لطف نیست:-2-40-:مگه شاه ماهی نبود؟خب اونم یه مدل ازدواج صوری بود ولی به خاطر قلم خوب خانم منجزی من به شخصه خیلی از داستان خوشم اومد.همیشه مخالف اینم که کارهای نویسنده رو با هم دیگه مقایسه کنیم ولی خودمم ناخوداگاه یه وقتایی ناخوداگاه مقایسه می کنم.انتهای سادگی هم برای من مجنون تر از فرهاد نشد وشاید بتونم بگم هیچ کتاب دیگه ای نمیتونه اون جایگاه خاص رو برام پر کنه ولی دلیل نمیشه که نخونده بگم این کتاب رو نمیخوام.پس بیاین پیش قضاوت نکنیم

Blast Off
2012,05,07, ساعت : 09:14 AM
دوستان عزیز ، قبول دارم سوژه تکراری یکی از عواملیه که شاید (تاکید می کنم شاید) جزو نکات منفی یک رمان به حساب بیاد اما اونقدر عوامل دیگه ای در جذاب و پرکشش بودن یک رمان دخیله که ممکنه اون عامل رو کمرنگ و یا حتی بی رنگ بکنه !

کمااینکه من خودم چند ساله که به جز کارهای چندنویسنده معدود! که خانم بهارلویی عزیز هم جزوشونه اصلا نتونستم کتابهای دیگه ای رو بخرم و بخونم (منظروم کتب چاپ شده است) ! حتی با وجود غیرتکراری بودن بعضی رمانهای چاپ شده ، اونقدر نوشته ها خام و کودکانه و خنده دار بوده که حتی واسه یک لحظه هم از خوندن کل صفحات کتاب نتونستم لذت ببرم ! اصلا شاید رو اوردن من هم به این سایت به همین دلیل باشه که اینجا به مراتب کارهای خیلی بهتر و قوی تر از بیرون می خونم !


اما بپردازیم به رمان این روزها ! من تقریبا 300 صفحه از این کتاب رو خوندم و می تونم بگم به شدت پرکشش و جذاب و زیباست ! نوع روابطی که بین شخصیتها هست جدید و جالبه ! شخصیت پردازی ها هم مثل دو آثار قبلیشون نیست ! روابط و عواطفی که بین کل شخصیتهای داستان هست هم در نوع خودش هنجار شکن و جدیده


نه آدمهای خیلی خوب ، نه آدمهای خیلی بد ، نه مهر و محبتهای بی مورد و قلنبه شده ، نه کینه و تنفرهای بی دلیل و بی جا ، به نظرم واقعا توصیف روابط تو کل کتابهای خانم بهار لویی خیلی جالبه و اصلا شبیه سایر رمانها نیست !

مثلا توی رمانهای خانم بهار لویی زن بابا ها بد نیستن ، برادر خواهر های نا تنی می تونن از برادر خواهر های تنی بیشتر با هم جور بشن ، دافعه بی دلیل و بی مورد بین آدمهای متوسط و پولدار وجود نداره ! و خلاصه کلی دیگه که الان ذهنم یاری نمی ده همه اش رو بنویسم


کارهای خانم بهار لویی اصلا خام نیست ، سوژه ها ، شخصیت پردازی ها ، مکانها و کردار و گفتار ها همه و همه نشان از تکامل فکری و باز یه نویسنده قوی رو می ده که وقتی با قلم زیبا و بی نقص همراه می شه می تونه اثری متفاوت و قشنگ رو ایجاد کنه .


دوستی اعتراض کرده بود به نوع شخصیت پردازی ها ، من می خوام همینجا بگم مگه قراره همیشه همه شخصیتهای رمانها شبیه هم باشن یا صرفا شبیه اونچه که من نوعی دور و بر خودم دیدم؟ خلق یک کاراکتر جدید و بیان نوع جدید از روابط و حوادث حتی اگه توی دنیای واقعی کم نظیر باشن ، جزو نقاط مثبت یک رمان تلقی می شه نه نقاط منفی ! بله قبول دارم بعضی ها از این خلاقیتها انجام می دن اما اونقدر کودکانه و خام این خلاقیتها انجام می شه که من خواننده وقتی می خوام اونو نقد کنم گیر می دم به همین مسائل جدید و کم نظیری که توی اون رمان خوندم ! اما خانم بهارلویی حتی وقتی می نویسه زن بابا از خود مادر مهربان تر بود اونقدر اینو زیبا و قشنگ توصیف می کنه که حتی اگه روی کره زمین هم پیدا نشه ، من خواننده باور می کنم که همچین چیزی حتما وجود داشته و یا می تونه وجود داشته باشه !

مهم اینه که نویسنده چقدر در باور پذیر بودن و تاثیر گذار بودن رمانش قوی عمل میکنه ! چقدر می تونه مسائلی رو که می گه و سوژه هایی رو که کار می کنه اونقدر قشنگ پرداخت کنه که من خواننده فکر کنم که وقوع همچین موردی توی دنیای واقعی هم امکان پپذیره
از بین کتابهای چاپ شده در زمینه ازدواج صوری می تونم به جرات بگم کار خانم بهارلویی جز قشنگترینهاست ! پرداخت خوب ، توصیفهای زیبا و جذاب و خلاصه همه چیز اونقدر خوب هست که من با رغبت تمام کتاب رو برای بار دوم خواهم خوند و حتی یک لحظه هم از خریدنش پشیمون نشدم و نخواهم شد .


در پایان از خانم بهارلویی تشکر میکنم که بعد از مدتها باعث شد که من یک رمان چاپ شده ایرانی - عاشقانه ای رو در دست بگیرم که دارم از تک تک لحظات خوندنش لذت می برم .

azda
2012,05,07, ساعت : 09:40 AM
من چون به قلم خانم بهارلویی ایمان دارم و همینطور به نظر مریم عزیز(blast off) حتما این رمانو می خرم کلا با سوژه تکراری مشکلی ندارم و به عنوان یه خواننده واسم پرداخت متفاوت داستان و شخصیت پردازی ها مهمه رمان مجنون تر از فرهاد هم سوزه ناب و جدیدی نداشت اما نوع شخصیت ها و پرداخت داستان متفاوتش کرده بود من با مریم موافقم خوندم رمان هایی که اصلا سوژه تکراری نداشتن اما اونقدر شخصیت ها و روند و پرداخت داستان واسم کسل کننده و به قول معروف آبکی بوده که خونده و نخونده رمان رو با نصف قیمت فروختم خانم بهارلویی قلمشون امضای اثرشونه این حس رو به نویسنده های کمی دارم شاید فقط خانم بهارلویی و مهناز صیدی..در هر حال سوژه های دنیا بالاخره یه روز تموم میشن چه واسه فیلم چه واسه کتاب مثل زندگی همه ادم ها که معمولا موضوع های مشابهی توش اتفاق میفته همه ازدواج می کنن بچه دار میشن...اما داستان زندگی هیچ کسی شبیه کس دیگه ای نیست چون خدا بهترین نویسنده ست توی هر داستان زندگی ای شخصیت پردازی ها و پرداخت داستان متفاوت از اون یکیه...پس یه نویسنده خوب اونیه که از یه سوژه تکراری یه داستان متفاوت خلق کنه و به نظر من این قابلیت رو خانم بهار لویی دارن

گلی73
2012,05,07, ساعت : 11:00 AM
خوندمش بد نیس

lalehjoon
2012,05,07, ساعت : 12:55 PM
توضیح مختصر

باز برگشته و خانه محل تنش شده است. دستگاه پخش را روشن کرد و آهنگ غربی تندی پخش شد و برای اذیت دیگران صدایش را تا آخرین حد زیاد کرد و بلند داد زد: الهه برام چایی بیار.

از آیینه به او نگریستم، خیلی دلش می خواست برایش نبرم تا گزکی به دست بیاورد. با خشم لبم را فشرده و به آشپرخانه رفتم و کمی بعد سینی حاوی استکان چای را مقابلش نهادم. ابتدا با چشمان سیاهش چپ به استکان و بعد به من نگریست و گفت: منظورم صبحونه بود.

نگاهی به ساعت انداختم و مقنعه ام را که اتو کرده بودم برداشتم و جلوی آیینه سر کردم و هم زمان گفتم: به من چه! می خواستی زودتر از خواب بیدار شی.

با خشم گفت: فکر کنم مدتیه تو دهنی نخوردی.

هنوز زاده نشده کسی که به من تو دهنی بزنه.

مثل فنر از جا پرید که داد زدم و مادر را به کمک خواستم. داد مادر هم برخاست و گفت:

-باز شروع کردید! الهه این قدر سر به سر داداشت نذار.

با پوزخند گفتم: ببخشید امید خان که می خواستم بزنم تو دهنت.

امید یک قدم بلند به سویم برداشت که جیغی کشیده و پشت مادر پناه بردم اما امید از رو نرفت و باز به سراغم آمد که مادر گفت:

خجالت بکش پسر اون وقتی به من پناه آورده تو حق دست زدن بهش نداری.

امید با خشم به من نگریست و گفت: آخرش که چی از اون پشت در میای یا نه؟

مادر به خاطر این که قائله را بخواباند گفت: تو مگه دیرت نشده؟ پاشو برو.

امید پرسید: این موقع روز کجا می خواد بره؟

می خواستم بگویم به تو چه که مادر زودتر گفت: مدرسه.

چینی به ابرویش افتاد و گفت: مدرسه؟

مادر گفت: می خوان برن اردو.

امید گفت: با اجازه کی؟

گفتم: ببخشید یادم نبود که باید از شما اجازه بگیرم.

-من اجازه نمی دم بری.

برخاستم و کوله ام را برداشتم و گفتم: هنوز یه مرد دیگه تو خونه داریم واسه تو زوده ادعای مردی بکنی.

-مامان بگو خفه شه وگرنه می زنم تو دهنش ها.

مادر با عصبانیت بر پای خود کوبید و گفت: خدا منو بکشه که از دست شما دو تا راحت بشم، کاش سر زا رفته بودم یا شما مثل اون یکی سر زا می مردید و راحت می شدم.

هنوز مادر در حال نفرین کردن خودش و ما بود که به سرعت از ترس این که دست امید به من برسد بیرون پریده و کفش را ور کشیده و قدم در کوچه نهادم. جلوی در الهام را دیدم از قیافه ام می توانست همه چیز را تشخیص دهد و پرسید: باز با امید یکی به دو کردید؟

بدون این که جواب بدهم و بدون سلام، خداحافظی کردم. ترانه سر کوچه منتظرم بود. با سر به ترانه سلام کرده و با هم راه افتادیم. پرسید: برای ناهار چی آوردی؟

-همون کتلت های معروف مامانم که حرف نداره.

هنوز باور نداشتم آخرین ماه هایی است که به مدرسه می روم. پرسید: اون دختره الهامتون بود؟

-آره دیدی چه ابروهای قشنگی داره.

-نه دقت نکردم، اگه شبیه ابروهای تو باشه حتما قشنگه.

-ابروی من کجا و اون کجا.

-سال چندمه؟

-سوم.

-خوش به حالش که غول کنکور رو پشت سر گذاشته، ما که هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

-کار شاقی نکرده، دانشگاه آزاد روانشناسی می خونه، با این که هیچ از امید خوشم نمی یاد اما شق القمر کرده که سراسری عمران تبریز قبول شده، البته یه سالی پشت در دانشگاه موند و اون قدر پول بی زبون بابام رو تو شکم کلاس های کنکور ریخت تا قبول شد، پدری از بابام در آورد اون سرش ناپیدا، بابا هنوز داره وامی رو که برای کلای کنکورش از اداره گرفته پس می ده.

ترانه عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: از خواهرت که روانشناسه بپرس برادرت یه کم سادیسم نداره.

-پرسیدم گفته یه کم نه یه عالمه داره.

خندید و گفت: توی عمرم دختری رو ندیدم که اندازه ی تو از برادرش بدش بیاد.

-نه بدم نمی یاد اما خوشم هم نمی یاد، رفتارش خیلی بده...

کسی از پشت دست بر شانه ی هردویمان نهاد و برگشتیم، زهره بود؛ حالا جمع مان جمع بود. ما هر سه از سوم راهنمایی با هم بودیم با هم به دبیرستان رفته و موقع انتخاب رشته هر سه حسابداری را در هنرستان دنبال کردیم. زهره یک ماه پیش با پسرخاله اش نامزد کرده و قرار است بعد از گرفتن دیپلم ازدواج کند. ترانه تنها دختر یک پدر پولدار است و از در و دیوار برایش خواستگار می بارد ولی او تصمیم دارد درسش را ادامه دهد بخصوص از وقتی پدرش قول داده در صورت قبول شدن در دانشگاه برایش پراید بگیرد. من با این که درسم از آن دو بهتر است اما تصمیم گرفته ام که بعد از دیپلم حسابداری دیپلم کامپیوترم را هم از آموزشگاه های فنی گرفته و بعد وارد عرصه ی کار بشوم. می دانستم اگر من هم بخواهم درس را ادامه بدهم کمر پدر زیر بار فشار هزینه تحصیل خم می شود.

هدیه
2012,05,07, ساعت : 01:35 PM
کتاب رو خوندم . ولی تا پایان نمایشگاه در موردش حرف نمی زنم:-32-::-22-: :mrgreen:i
اصلا هم سعی نکنید از زیر زبونم حرف بکشید :-2-27-:هی هم پیام خصوصی ندید که خصوصی بهتون بگم . تا اخر نمایشگاه صبر کنید :mrgreen:

math
2012,05,07, ساعت : 02:30 PM
سلام به برو بچ خوب نود و هشتیا و صد البته خانم بهارلویی عزیز !!

من هنوز فرصت نکردم کتاب رو کامل تموم کنم البته از نصف بیشترش رو خوندم .، منتقد و نمویسنده هم نیستم اما واقعا لازم

دیدم اینجا بیام !!!

من توی این چند ماه گذشته زیاد رمان خوندم ، خیلی هاش سوژه هاشون بکر و نو بودن اما اونقدر پردازش و نثر کتاب ضعیف بوده

که نصفه و نیمه رها شدن !!

حتی از نویسنده های معروف که کتابای پرفروش هم داشتن ( لازم نمیدونم اسمی ببرم ! ) رمان خوندم که نظرمو جلب نکرده و

پشیمون از خرید !

من خودم تو کتابای خانم بهارلویی عاشق " در انتهای سادگی " هستم ، و قبول دارم که شاید این کتاب توقع مارو برآورده نکنه

اونم نه به دلیل بد بودنش بلکه


بخاطر قوی بودن دوکار قبلی خانم بهارلویی ! اما واقعا حیفه که بگم کتاب خسته کننده است و ضعیف و کسل کننده ! با توجه به

توضیح خود نویسنده و بعد از اینکه کتابو خوندم


احساس کردم کم لطفیه اینطوری قضاوت بشه ! سوژه کتا درسته جدید نیست اما نثر دلنشین و شخصیتهایی که به زندگیمون

نزدیکن باعث میشن کتاب دوست داشتنی بشه !


اونم تو این آشفته بازار کتاب که اکثر شخصیتاش انگار از کره ماه اومدن بسکه تخیلی و دور از دسترس و ایده آلن !!


به نظرم واقعا حسن کار خانم بهارلویی عزیز هم همینه !

خلق شخصیت هایی معمولی اما درعین حال خاص و به یاد موندنی ! درسته کتاب نقص هایی داره ولی من از خریدش پشیمون

نیستم

و امیدوارم همه منصفانه قضاوت کنن !

مرسی !

نیایش

aseman e abi
2012,05,07, ساعت : 02:39 PM
من گذاشتم كتاب جديد خانم اميرجهادي هم بياد يكدفعه برم بخرمشون .
ولي فكر نكنم كتاب بدي باشه چون نثر كتابهاب خانم بهارلويي كلا جذاب و آدمو ترغيب ميكنه كه تا آخرش بخونه .

Elysium
2012,05,07, ساعت : 02:51 PM
سلام به همه ی دوستای عزیزم.
بالاخره این کتاب قشنگ رو تمام کردم به نظر من با وجود تکراری بودن سوژه اما کتاب متفاوتی بود حرفای زیادی برای گفتن داشتن. باید باور داشته باشیم خانم بهارلویی ثابت کردن بی هدف هیچ کتابی رو نمی نویسند. وقتی اولین کتابشون انتهای سادگی این قدر عالی و قوی بود با خیال راحت کتاب دوم شون این روزها رو بخرید.
من که خیلی لذت بردم دوستان بهتره منصف باشیم.:-2-38-:

پدیده
2012,05,07, ساعت : 03:34 PM
ولی من تا مطمئن نشم ریسک خرید نمیکنم چون به قول تو اونقدر کتاب آبکی خریدیم و انداختیم کنار یا بخشیدیم که دیگه نباید این کارو کرد. همونطور که خود خانم بهارلویی عزیزم فرمودن مگه ویکتور هوگو چند تا بینوایان نوشته؟ هر نویسنده ای یه شاهکار داره و بعضی وقتا از نویسنده ای معروف کتاب معمولی یا حتی ضعیف هم چاپ میشه. من صبر میکنم تا مطمئن بشم چون واقعا ارزش نداره این همه پول بدی و یه وقت خدای نکرده خوب نباشه.
اولا که پولش خیلی نیس و با تخفیف نمایشگاه میشه 16 تومن:-2-31-:
این کتابم اصلا ضعیف نبود...موضوع تکراری بود،ولی قبلنم گفتم،نمیشه کتابو کنار گذاشت!

~TuLiPa~
2012,05,07, ساعت : 06:37 PM
خب منم دیروز رفتم نمایشگاه و این روزها رو خریدم.
الان صفحه 170 اینام فک کنم.
با اینکه خیلی مونده ولی فقط می تونم بگم خانوووووووووووم بهار لویی عزیز نثرتون عاااااااااااااااااالیه.
خیلی از دوستان با فهمیدن اینکه موضوع تکراریه (که البته با وجود اینکه اینو جند سال پیش نوشتین نمی شه بهش گفت تکراری) ولی بازم به نظر من خوندن یه موضوع تکراری ولی با نگارش عالیه خیلی بهتر از خوندن یک کتاب با سوژه جدید ولی پرداختی ناشیانه اس.
من که تا اینجا رو خیلی دوست داشتم
از شخیصیت اول کتاباتون هم خیلی خوشم میاد یه جورایی سرکشن ولی به نظرم نه مریم نه الهه به پای پری نمی رسن.
من هنوز تموم نکردم ولی واقعا از خانوم بهار لویی به خاطر این کتابای قشنگ مخصوصا مجنون تر از فرهاد که می تونم بگم قشنگ ترین کتابی بود که خوندم ازتون تشکر کنم.
یه دنیا ممنون

فاطیما8
2012,05,07, ساعت : 08:19 PM
من کتاب این روزها رو نخوندم اما کتابای خانم بهار لویی رو خوندم و میدونم قلم جذابی دارن..
تمام سوژه ها تکراری ان و این نویسنده و قلمش هست که اون رمان رو جذاب میکنه و من ندیده میگم این کتاب هم خوبه مثل بقیه رمانهای این نویسنده ...

aseman e abi
2012,05,08, ساعت : 10:30 AM
من تمام كتابهاي نشر علي و اكثر رمانهاي باقي انتشاراتو خريدم . اين كتاب نسبت به بعضي كتابها واقعا قابل قبول بود و نمره خوبي پيش من آورد .
كليت موضوعش تكراري بود ولي قشنگ از پس صحنه سازي هاي داستان براومده بودن . من خوشم اومد ولي سليقه ها خيلي متفاوته .

رودنا
2012,05,09, ساعت : 05:23 PM
دوستان متاسفانه يكي از كاربران با ايجاد پنج يوزر و استفاده كردن از اونابراي تخريب رمان خانوم بهارلويي عزيز در اين تايپك استفاده كرده كه خدا رو شكر بن شد قبلا هم براي تايپك مجنون تر از فرهاد اين كارو كرده بود نميدونم از اين كارشون چه سودي ميبرن كه تلاشو زحمت يه نويسنده خوبو بيخود وبي علت زير سوال ببرن البته خانوم بهارلويي عزيز مخاطباي خودشونو دارن كه هميشه پشتشونن و ايشون با رمانهاي قبليشون تواناييهاشون و قلم خوب و جذابشونو به همه نشون دادن...... من خودم هنوز اين رمان به دستم نرسيده اما يكي از دوستانم خونده بود خيلي دوست داشته بود ممنون از خانوم بهارلويي عزيز

azda
2012,05,12, ساعت : 10:19 AM
دیروز ظهر این کتاب به دست من رسید و دیشب تمومش کردم حالا فکر کنید چه جوری خوندمش!؟خیلی دوستش داشتم به دلم نشست بخصوص شخصیت پردازی ها و فضای داستان که از نکته های مثبت قلم خانم بهارلوییه فکر میکنم بعضی از دوستان در حق این رمان کم لطفی کردن رمانیه که تا تمومش نکنی اونو زمین نمیذاری وقتی رمان مجنون تر از فرهادو میخوندم خیلی جاها خسته می شدم و به خودم تنفس میدادم! اما این روزها واقعا کشش داره درسته که موضوعش تکراریه اما پرداختش خیلی متفاوته من فکر میکنم یکی از بهترین رمان هاییه که با این موضوع یعنی ازدواج بدون علاقه و به اجبار و بعد عشق نوشته شده من مجنون تر از فرهادو هم دوست دارم اما فکر نمی کنم اونم همچین موضوع متفاوتی داشت عشق یه دختر زبون دراز و حاضر جواب و با اعتماد به نفس به رئیس بداخلاق و اخموش! اما چیزی که اونو متفاوت کرده بود فاکتورهای خاص قلم نویسندشه درست مثل این رمان واسه من این روزها از اون رمان هاییه که بازم دلم میخواد بخونمش دست خانم بهارلویی درد نکنه واسه همینه که حاضرم ندیده رماناشونو بخرم

honey_x
2012,05,12, ساعت : 03:20 PM
سلام
من اینرمان رو خریدم و خوندم زیاد جالب نبود.اگر نخریدید پول بابتش ندید. امسال که نشر علی دیگه شورشو با قیمتهای نجومی در اورده .من فقط چون از شهر دیگه به نمایشگاه رفته بودم .کتابو خریدم که دست خالی نباشم.

دوست عزیز نقد یعنی اینکه بیاین اینجا بگین کتاب چه مشکلی داشته که خوشتون نیومده؟! یا از چه کتابی به چه علت خوشتون اومده!؟! درواقع راهنمایی برای سایرین و خود نویسنده باشین!
این مدل صحبت ها رو جز غرض ورزی نمیشه جورِ دیگه ای تلقی کرد! قرار نیست یک نشر همه ی کتاباش در حد عالی باشه! مسلما ضعف هایی موجوده! اینگونه پستا حذف میشه! توجه کنید دوستان!!

طلایه 63
2012,05,12, ساعت : 05:36 PM
سلام
این سومین اثر خانم بهارلویی که من خریدم وخوندم .
من به عنوان یک خوانده اثرهای خانم بهارلویی بعد از اون دواثر زیبا توقع دیگه ای داشتم .شاید دلیل توقع بالای من اون دواثر زیبای (مخصوصا انتهای سادگی)خانم بهارلویی بوده که سطح توقعات منه خواننده را بالا برده .
(این روزها) الهه دختر اخر یک خانواده در سطح متوسط جامعه با یک برادر ویک خواهروپدری که دختر اخرش روبی اندازه دوست داره .الهه سعی میکنه باری از دوش پدر برداره ودور دانشگاه رفتن رو خط میکشه ونامزد میکنه واز طرفی پدر الهه بعداز چندین سال بلاخره رضایت میده با برادرش اشتی کنه واز این جاست که داستان شروع میشه.
اثار این نویسنده خیلی به هم نزدیکه ومنی که همه اثار ایشون رو خوندم کاملا میتونم حدس بزنم چه اتفاقی خواهد افتاد واین خیلی خیلی بده زمانی که الهه نمیتونست این پسر عموی مرموز را ملاقات کنه وهر بار به یک صورتی این دونفر همدیگر وملاقات نمیکردن به خودم گفتم این دوتا سرنوشتشون به هم گره خورده ومن رو یاد محراب وپری انداخت.
(مجنون تر از فرهاد)
واما باز کابوس باز نیاز داشتن به یک حامی باز لرزش دست اینها واقعا تکراری بود ویک جور ازار دهنده توی داستان خودش رو بهت نشون میداد.
من عاشق تیپ وشخصیت ارش بودم هر جای از داستان که خسته میشی مثل یک ناجی یک تنگر میزنه که باعث میشه لبخند به لبت بیاد ومیره خیلی بیشتر از سنش سرش میشه .رابطه این دوبرادر واقعا دلچسب بود.
اما سیاوش شخصیتی که همه چیز تمام بود وهیچ عیبی نداشت دوستش نداشتم نمیدونم چرا ارش انگار عاقل تر بود تا سیاوش (من زمانی که انتهای سادگی رو میخوندم گفتم انگار کسی پیداشده وخواسته یک تحولی توی رمانهای ایرانی بده خیلی خوشحال شدم بعداز اون مجنون تر از فرهاد روخوندم اونم قشنگ بود ولی این روزها کمی بهم برخود من انتظار بهترینها را از خانمم بهارلویی داشتم نه یک رمان با افرادی که همه زیبا همه عاشق همه چیز تمام نمیگم این رمان بد بود نه رمان زیبای بود واگر این چنیین نبود من قطعا اون رو نمیخریدم ونمیخوندم چون اثار خانم بهارلویی را دوست دارم سه روز بعداز انتشار کتابشون رفتم وخریدم ولی این رمانشون خیلی کلیشه ای بود.)
واما رابطه دوخواهر (زیبا وزینت)خوب روی اونها کار شده بود .امید واقعا ادم قلدر وزبون نفهمی بود راستی عاقبت عکسهای که توی انباری پیداشد چی شد؟
اما شخصیت حسین(پدر الهه)یک شخصیت کامل بود یک پدر کامل ویک مرد کامل ویک حامی خیلی خوب برای دخترانش .

توصیه میکنم بخرید وبخونید برای اینکه قلم زیبای خانم بهارلویی تو رو به رویا میبره وتو به راحتی چندین ساعت میتونی رویا پردازی کنی واز اون لذت ببری .
اما امیدوارم اثر بعدی این نویسنده یک اثر متفاوت باشه وبتونه من خواننده را راضی کنه.
با ارزوی موفقیت برای خانم بهارلویی:-2-40-:

هدیه
2012,05,13, ساعت : 09:36 AM
نمایشگاه تموم شد؟
خوب خدا رو شکر حالا وقت نقده :-2-27-:
در این که این کتاب در حدو اندازه دو کتاب قبلی خانم بهارلویی نبود هیچ شکی نیست ولی هنوزم میتونیم بگیم از خیلی از کتابای جدید الانتشار بهتره
موضوع تکراری ازدواج صوری که در اخر با عشق طرفین به یکدیگر تبدیل به ازدواجی واقعی میشه رو با توجیه گرفتن مجوز از ارشاد ؛ مسکوت میذاریم . ولی خدائیش انتهای سادگی و مجنون تر از فرهاد بدون ازدواج صوری تونست مجوز بگیره و خیلی هم زیبا و عاشقانه و احساسی باقی بمونه !!!
و اما چیزی که برای من عجیب بود نثر خانم بهارلویی در این کتاب بود بخصوص در اوایل اون ! به نظرم رسید که نثر متفاوت و متاسفانه ضعیف تر از کتابهای قبلی ایشوون (که به خاطر قلم روون نویسنده متمایز بود ) در این کتاب تغییر پیدا کرده حتی من شک کردم آیا واقعا خود خانم بهارلویی نویسنده هستند؟؟؟ ولی از اواسط کار قلم روونی نسبی پیدا کرد و به فکرم رسید شاید نویسنده به خاطر عجله نتونسته نوشته های اولیه کتاب رو با دقت ویرایش کنه !!
این موضوع که الهه این قدر از پیشنهاد جلالی وحشت بکنه که باعث کابوسهای دائمی و عذاب آور بشه یک کمی غیر قابل باور بود برام .
تصمیم مادر و خاله الهه برای دائمی شدن روابطشون هم بچه گانه وغیر منطقی به نظر میومد.
به نظرم زیباترین صفحه کتاب هم آخرین صفحه اش بود که با طنزی دلنشین همه روابط رو ختم به خیر می کرد.
با توجه به این که قبول دارم یک نویسنده هر چقدر هم خوب قرار نیست هیچ کار متوسط یا ضعیفی توی کارنامه اش نباشه و توجه دوباره به این مساله که این نویسنده عزیز تا حالا دو کار واقعا عالی و درجه یک داشته اند به یقین ما همچنان منتظر کارهای قوی از خانم بهارلویی عزیز می مونیم.
نقد طلایه63 عزیز هم بسیار عالی بود و به شخصه هم قبولش داشتم و هم از خوندن و نکته سنجیش لذت بردم.
راستش جبهه گیری بعضی کاربرانی که دقیقا تاریخ عضویتشون توی نودوهشتیا همین چند روز نمایشگاه بود!!! علیه این کتاب برای من جای سئوال به وجود آورد که غرض ورزی تا کجا ؟؟ من می دیدم که توی تاپیک خرید از نمایشگاه یا همین صفحه نقد 90% کاربران واقعی می نوشتند که از خرید کتاب پشیمون نیستند بعضی ها هم که واقعا لذت برده بودند بعد چند تا عضو مشخص میومدند و به تازه واردان تاپیک که سئوال می کردند بلاخره این کتاب رو بخریم یا نه؟ پاسخ میدادند که هر کی خریده پشیمونه و نخرید!!! عجیبه نه؟حالا خدائیش با این که به نسبت نویسنده توانایی چون خانم بهارلویی کار ضعیف محسوب میشد ولی اون جوری نبود که از خریدش پشیمون باشیم فقط مشکل اینه که توقع بالاتری داشتیم همین:-2-37-:

نازنین جونم
2012,05,15, ساعت : 08:06 PM
من دارم میخونم عالیه حرف نداره
منم از نمایشگاه گرفتم
همونطور که مجنون تر از فرهاد عالی بود اینم عالیه
یه جورایی داستانش مثل آنتی عشق سانی و شهریوره
من که خیلی دوست دارم مخصوصا شخصیت سیاوشو
کلا این تیپ پسرها رو دوست دارم دعا کنید امشب تمومش کنم فقط
فقط ایرادش این بود که اوایل کتاب تاقبل از اینکه سیاوش بیاد تقریبا داستان ضعیف بود و آدمو جذب نمیکرد
طرز نوشته و نثرش هم خوب نبود ولی بعد از اومدن سیاوش و زیاد شدن جذابیت داستان ایراداش هم برطرف شد

mah banoo
2012,05,15, ساعت : 08:07 PM
من هم یکی دو روز که کتاب را تمام کردم.
اول از همه بگم که این اولین کار خانم بهارلویی بود که خوندم! مجنون تر از فرهاد را گذاشتم به عنوان آخرین کتابی که از نمایشگاه خریدم بخونم!
خوب به عنوان اولین کتاب و بدون در نظر گرفتن کارهای قبلی که همه اعتقاد داشتند ضعیف تر بود باید بگم کتاب قابل قبولی بود، نثر به نسبت روانی داشت البته نیاز به ویرایش داشت! تا حتی این نثر اوایل کتاب من را شوکه کرد! نمی دونم شاید توقعم بالا بود اما یه طورایی خیلی ضعیف تر از انتظارم بود اما هر چی جلو تر رفت بهتر و دلنشین تر شد.
روند داستان هم انقدر ها تکراری نبود! من از حرف های بچه ها فکر کردم که باز هم موضوع همخونگی اما نبود و من این موضوع را بیشتر پسندیدم.
نکته ای که توی کتاب به چشمم اومد بعضی از قسمت ها با هم تناقض داشت. داستانی که مهشید برای بازداشت شدن امید و سیاوش می گه با چیزی که خودشون تعریف می کنن تفاوت داشت! حالا می تونسته این طور نشون بده که مهشید اصل ماجرا را نمی دونسته.
اما باید بگم که به نظرم یه چیزی حدود 70-80 صفحه از کتاب یه جور دور تسلسل بود! حضور سحر خیلی کشدار تر از حد انتظار من بود!
چهره ی الهه آخرای کتاب واقعاً شبیه یه دختر خنگ شده بود!
من کتاب شاه ماهی را با فاصله 3-4 روزه از این کتاب خوندم انقدر تفاوت رفتاری ماهنوش و الهه برام جالب بود که نتونستم بهش اشاره نکنم! واقعاً تفاوت آدم ها از کجا تا کجاست!

دختر استقلالی*
2012,05,15, ساعت : 08:51 PM
لهه اصلا هم خنگ نبود و خیلی طبیعی رفتار می کرد مثل همه ی مادر مواقعی که مشکلی داریم.....
برعکس بقیه کتاب ها که شخصیت ها خیلی معقول بودن واین اصلا طبیعی نیست خوب ادم خسته میشه از بس دخترا شخصیت هایی دارن که خیلی معقول درس خون و...هستن........راستی این کتاب تعداد صفحاتش نسبت به مجنون تر از فرهاد اصلا حساب نمی شود ...به نظر من که کتابی زیبا و عالی بود........

ميم بهارلويي
2012,05,16, ساعت : 08:48 PM
سلام به تمام دوستان خوبم.
اگر کم پیدا هستم معذرت می خوام.:-118-:
به نظر من بهتره من نویسنده برای کتابی که تازه چاپ شده نخوام خیلی دلیل و برهان بیارم بهتره و با این کار در واقع به مخاطبم این اجازه رو می دم ببینم اون چیزی که من مد نظر داشتم از این کتاب گرفته یا نه و همین اول کار نیام با توضیحات مبسوط به فکر و ذهن مخاطب و خواننده ی کتاب خط مشی بدم.
اما مطمئنا اگه مدتی بگذاره حتما در خدمت دوستان و سوال هاشون هستم.

فقط تنها چیزی که خواستم اشاره کنم شخصیت الهه است....... قبل از اون هم لازم می دونم که بگم به نظر من تا حالا هیچ شخصیت سفیدی توی کتاب ندارم و خودم می تونم کلی دلیل برای خاکستری و حتی گه گاه منفی بودن شخصیت سیاوش بیارم که این جا جاش نیست و بهتره این رو هم بسپارم به خود خواننده ببینم اون هم همچنان سیاوش رو همه چیز تموم می بینه یا نه.
و اما شخصیت الهه... به نظرم نه الهه خنگه و نه مثل خیلی از افرادی هست که در مقابل مشکلات واکنش نشون می ده( مرجوع به حرف سلنای عزیزم)
الهه یک دختر منفعله که به نظر من این بزرگترین مشکل بعضی از دخترهای ماست. بلد نیست در موقعیت های نامناسب زندگی اش از پس خودش و مشکلاتش بربیاد و درست به گفته ی دوستش یه کم اعتراض می کنه و بعد بدون این که واکنش عملی و محکمی داشته باشه خودش رو دست قضا و قدر می سپاره و در واقع دیگرانن که برای سرنوشت اون تصمیم می گیرن.
و همین ویژگی هم اون رو از مریم انتهای سادگی دور می کنه. مریم ساده بود اما هر وقت متوجه می شد که اشتباه کرده و یا توی موقعیتی قرار می گرفت که باید واکنشی نشون می داد حتما این کار رو می کرد اما الهه نه.......... من قبلا چندین بار به صورت خصوصی به بعضی از دوستان گفتم که این داستان بود و من چون خودم با پایان تلخ مخالف صددرصدم برای چنین آدم منفعلی:-119-: پایان بد در نظر نگرفتم با این که من خودم اون رو مستحق سرانجام خوب نمی دونستم( شاید هم دلم برای سیاوش سوخت:-2-14-:)

fadiya
2012,05,17, ساعت : 01:41 PM
کتاب و هنوز تموم نکردم و صفحه 502 هستم.
اما تا همین جا به نظرم موضوع و نثر خانوم بهارلویی خوب و عالی بود ،درسته بازم با یه ازدواج قراردادی روبرو هستیم اما یه فرقای کوچیکی با باقیشون داره اینکه سریع به زیر یک سقف نرفتن تا همیشه در خلوت ،در کنار هم باشن.
همانطور که خانوم بهارلویی عنوان کردن به عنوان دومین اثرشون ،سیر صعودی داشتن به نظر من نگارشش بهتر از در انتهای سادگی بوده و صد البته سومین کتابشون نمره بالاتری داره.
کتاب و که تمام کردم میام و نظر نهایمو می گذارم.

mishul
2012,05,17, ساعت : 06:01 PM
فاجعه بودئ فاجعه.

من به خطر تصورات قبلیم از این نویسنده خریدم که متاسفانه حیف پوووووووووووووووووووووووو ووول

fadiya
2012,05,17, ساعت : 10:06 PM
با تشکر از زحمات و کار زیبای خانم بهارلویی.
"این روزها"بهترین کار خانوم بهارلویی در کارنامه حرفه ایشون نیست ،اما به نظر من دوستانی که اظهار کردن "این کار براشون گیرایی نداشته و انتظار بیشتری از خانم بهارلویی داشتن" چندان درست نیست. شاید اشکالی که به نظر این دوستان رسیده ،قضیۀ ازدواج قراردادی و اجباریِ داستانِ که در این ایام زیادی بهش پرداخت می شه.
اگه این موضوع تکراری بودن رو از نویسنده جدا کنیم ،متوجه می شیم که خانوم بهارلویی نسبت به کار اولشون "انتهای سادگی" پیشرفت داشتن و اینو اثر سومشون"مجنون تر از فرهاد" که زودتر از "این روزها "به دست مخاطبین رسیده ، عنوان می کنه ،که سیر صعودی پیش رو داشتن.
هر کتابی نقاط ضعف و قوت خودشو داره و "این روزها" کشش و جذابیت خودشو برای به انتها رسوندن داشت فقط اندکی طولانی شده بود و می شد کمی کاهشش داد،چون گاهی از حوصله ام خارج می شد و 50 صفحه جلوتر و یه نگاهی می انداختم و دوباره به صفحه قبل بر می گشتم.یکسری تکرار وقایع بین الهه و سیاوش اتفاق می افتاد که نبودشون چیزی از روند داستان کم نمی کرد.
نکته دیگه این که به راحتی پایان کتاب و حدس می زدی و این که گاهی الهه IQ مرغ هم جواب می کرده!!!چرا که نشانه های علاقه سیاوش ،هم در گفتارش هم در اعمالش و حتی در خشمش واضح و جاری بود.
و دیگر اینکه؛ سیاوش بعد از برگشتن دوباره سحر عنوان کرده که حاضر نیست دوباره به سمت فردی بره که خودشو به نمایش عموم می گذاره!!! مگه قبلا نمی دونسته سحر چگونه اخلاق و چگونه پوششی داره؟ پس چرا اون زمان عاشق همچنین فردی شده بود؟!
و اما پیام هایی که در "این روزها" به چشم می خورد؛
بهترین پیام کتاب این جمله بود" سیاوش: نمی دونی چه طور بعضی وقت ها چیزهای بی اهمیت چیزهای مهم زندگی آدم رو خراب می کنه و اعتماد ها رو از بین می بره،...."

و این که شک و تردید بلای خانمان سوزِ قلب و احساسِ، بلایی که با کمی تدبیر و اعتماد صحیح و بجا می شه حلش کرد و بهش قدرت باروری نداد.
گاهی شک و تردیدهای که به دلیل نادیده گرفتنِ احساسات و عواطف دیگران به وجود میاد ،تیشه به قلب و روح خودمون می زنه ،تیشه ای که اغلب اوقات باعث می شه راه بازگشتی نداشته .
نکته دیگه غرور کاذبِ، تو کتابی خوندم که "اگه دنبالِ عشقی غرورتو جا بزار، غرور آفتِ عشقِ".
اگه کسیو دوست داری عنوان کن،یابا کاری این علاقه رو نشون بده چون فرد مقابل خبر از افکارت نداره و گاهی خبر از دلت.
ماهی و هر وقت از آب بگیری تازه اس ،چرا باید فکر کنیم اگه به اشتباهمون پی بردیم, عنوان کردن و اعتراف کردنِ به اون دیر شده؟! و وقت از دستمون رفته!!!
چرا باید فکر کنیم اعتراف کردن به اشتباه و عذر خواهی بابت اون ،پایه های غرورمونو در هم می شکنه! در صورتی که نادیده گرفتن این موضوع پایه های اعتماد و علاقمونو در هم می زنه.
و در پایان ،"این روزها" ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داره، و مثل دو اثر دیگه خانوم بهارلو دوست داشتنی و جذابه.

~TuLiPa~
2012,05,17, ساعت : 10:23 PM
نکته اول:این روزها هرچند که به پای مجنون تر از فرهاد نرسید ولی از انتهای سادگی خیلی بهتر بود.
مریم و الهه ادم رو حرص می دادن ولی پری با اینکه بعضی کاراش واقعا عاقلانه نبود ولی منه خواننده از دستش حرص نخوردم
یا حتی شخصیت های مرد امیر رو زیاد دوست نداشتم یهجوری انگار غیر ملموس بود سیاوش شخصیتش جالب بووود هم خوب بود هم بد ولیییییی بازهم هیچ کدوم به پای محراب سرفراز خشک نرسیدن.

نکته دوم:شخصیت ترانه رو هم دوست داشتم یه دوست خیلی خووب و با وفا بوووود.هم چنین کیارش خیف که سن این دوتا به هم نمی خورد وگرنه جون می داد این دوتا با هم ازدواج کنن و زمین و زمان رو به هم بدوزن.ولی باز نسبت به مجنون تر از فرهاد شخصیت شوووخ کم داشت اونجا مجتبی و فرهاد و امین نادر نسرین حتی گاهی وقتا خود پری(ببخشید من این قدر مقایسه می کنم اخه من مجنون تر از فرهاد رو خیلی دوست دارم)

نکته سوم:همون طور که بعضی از دوستان گفتن شخصیت مهشید هم یه کم ناملموس بووود که البته زیاد مهم نبود ولی از دست امید حرررررررررررررررص خوردم مناااا.دیوونه ام کرد پسره کله شق.

نکته چهارم هم که مطمئنم بازم دوستان اشاره کردن سیر صعودی کتاب های خانم بهار لویی بود.انتهای سادگی رو در حد معقول دوست داشتم نه اینکه بخوام دوباره و سه باره بخوووونم.این روزهااااا رو بیشتر دوست داشتم و اگه زمان مهلت بده باز هم می خونمش.مجنون تر از فرهاد که واقعا عااااااااالی بوووووووووووود این قدر خوندمش که کتابش داغووون شده به هرکی هم تونستم معرفی کردم.
باز هم از خانم بهارلویی ممنونم به خاطر کتاب های محشرشون

فاطیما8
2012,05,18, ساعت : 11:48 PM
خب این کتاب رو هم تموم کردم و اومدم یه نکته رو اینجا بگم....
هرچند کتاب خانم بهارلویی عزیز به اون بدی که بچه ها میگفتن نبود و به نظرم رویای خام خیلی بدتر از این بود ولی ای کاش خانم بهارلویی اینو چاپ نمیکردن...خیلی سخته که بعد دو اثر زیبا از خانم بهارلویی که منتظر یه چیز ناب و خاص از ایشون هستیم یهو یه چیزی بیرون بیاد که کارنامه درخشان شون رو خراب کنه...نقطه مشترک این کتاب و رویای خام این بود که احساس میکردم قلم این دو نویسنده نیست و یه نویسنده نااشنا نوشته...
بچه ها کامل توضیح دادن و نیازی به تکرار مکررات نیست ولی ای کاش نویسنده های خوب ما مثل خانم بهارلویی و امیرجهادی به همین راحتی کارنامه کاریشونو خراب نمیکردن و کمی بیشتر دقت میکردن...
منتظر کار بعدی و بهتری از خانم بهارلویی عزیز هستم...

mahdiar
2012,05,22, ساعت : 11:21 AM
من خودم کتابهای خانم بهارلویی رو خیلی دوست دارم. دو تا کتاب قبلی رو هر کدوم چند بار خوندم. ار خرید این روزها پشیمون نیستم.
اما برای من به جای موضوع داستان، روند کلی اتفاقات تو سه تا کتاب تکراری اومد.
اول داستان، پری، مریم یا الهه درگیر یه ماجرای عاطفی میشن که شروع نشده ،تموم میشه یا پایان خوبی نداره وبعد روابط اونها با شخصیت های مردی که توی داستان بودن جدی تر میشه. یه رابطه ای که اولاش پر از کل کل، مشاجره، حال گیری و لجبازی هست و احساسات اونها نسبت به هم منفیه(از همدیگه متنفرن)بعد یه مدتی با هم خوب میشن و به یه ثبات توی رفتار و احساساتشون میرسن ولی باز به خاطر یه سوء تفاهم یا غرور از هم جدامیشن و در نهایت به هم میرسن.

NILOUFAR
2012,05,23, ساعت : 11:28 AM
اول بگم که من از خیدن این کتاب هیچ جوری پشیمون نیستم البته هنوزم مجنون تر از فرهاد رو از بین کتابهایی خانم بهارلویی ترجیح میدم
هرچند داستان درباره ازدواج صوری بود ولی تفاوت های جزئی که با بقیه داشت اون رو منطقی تر و قشنگتر میکرد . از اینکه شخصیت های کتاب همه یه نقصی داشتن و کامل نبودن خوشم اومد خیلی وقتا هم خودم رو جای شخصیت های مختلف کتاب گذاتشم . تنها نقدم اینه که توی هر سه کتاب وسطهای داستان یه سوتفاهم هایی پیش اومد و شخصیت دختر کتاب که واقعها بی منطق میشد یه جاهایی و لجبازی رو به نهایتش میرسوند توی هر سه کتاب با همین دختر رو به رو هستیم و دعوا ها هم همین سیر رو داره و اخر داستان که مثل دو کتاب قبلی تموم شد .
با این وجود نثر جذاب کتاب واقعا به من اجازه نداد کتاب رو تا اخرش زمین بذارم .
هر چند خانم بهارلویی یکی از نویسنده های مورد علاقه ی منه . ولی صادقانه و بی طرفانه بخوام بگم از خیلی از کتابهای امسال که واقعا پول حرومش کردم بهتر بود . اون چند تا کتاب دیگه ام رو مطمئنا به کتابخونه ای جایی اهدا میکنم دوست ندارم حتی توی کتابهام باشم ولی کتاب ایشون ارزش خریدن و نگهداریش رو داره .

پ.ن : عاشق شخصیت کیارشم :-2-16-: خیلی خیلی شخصیت قشنگی بود من از آدم های شوخ توی داستان ها خوشم نیومده بود هیچوقت ولی کیارش یه چیز دیگه بود
پ.ن 2 : یه نکته ای هست خیلی وقته میخوام توی نقدهام بگم . خب یه جاهایی به نظرمون شخصیت ها غیر منطقی میشن یا کارهای اشتباهی میکنن بعد ما میایم نقد میکنیم که فلان شخص چرا این کار رو کرد مثلا اگه معذرت خواهی میکرد معقول تر بود . خب نکته اینه اون شخص اگه رفتارش معقول بود اصلا چنین داستانی نوشته نمیشد
میشد یه زندگی عالی با آدم های عالی .
هرچند خودم نظرم اینه که الهه خیلی لجبازه ولی اگه جای اون بودم شاید منم از پس زبونم برنمیومدم یا یه حرکاتی انجام میدادم کلا این کشمکش ها سالها طول میکشید .
این که شخصت ها یه رفتار خاصی داشته باشن (غیر واقعی و عجیب و غریب منظورم نیست منظورم اشتباهاتی هست که خودمون انجام میدیم ) و بعد ما بیایم بگیم نباید اون کار رو میکردن(نویسنده نباید شخصیت رو اینجوری نشون میداد ) به نظرم نقد نیست .
چون خودمون هم توی زندگی روزمره اگه به کارهامون فکر کنیم درست مثل همون شخصیت ها کلی باید نقد بشیم
به نظرم برای نقد یه کتاب باید اشتباهات غیر واقعی و غیر منطقی و دور از ذهن کتاب گفته بشه نه چیزهایی که لازمه و گوشه ای از شخصیت آدمهای کتابه و و اقعی هم هست و ما در اطرافمون با خیلی هاشون سر و کار داریم .

آتوسا ایرانی
2012,05,25, ساعت : 02:45 PM
جذاب ، جذاب ، جذاب ............ این کتاب قبل از هر چیزی جذاب بود و کشش داشت . فقط اوایل کتاب خیلی کند پیش می رفت .
بابت خریدش پشیمون نیستم و فکر کنم هر داستان هر چقدر تکراری باشه مهم جذاب بودنشه که این کتاب واقعا بود .
مرسی خانوم بهارلویی عزیز .

با نمک
2012,06,07, ساعت : 04:24 PM
بعد از مدتها این اولین رمانی بود که از خریدنش نه تنها ناراحت نشدم بلکه خوشحال هم شدم

shecary
2012,06,08, ساعت : 05:27 PM
بنظرم کتابی بود با موضوع تکراری وپایانی کاملا مشخص ولیییییییییییی باز هم جذاب با اینکه از یه جای به بعد معلوم بود که داستان چه می شود ولی فلم خانم بهارلویی بازهم جدابیت خودش را داشت البته من به عنوان یک خواننده که تمام اثرات خانم بهارلویی را خواندم منتظر یک اثر بهتر وعالی تر و به مراتب با جذابیت بیشتر بودم به خصوص اواخر داستان که قهر و اشتی های الهه وسیاوش دیگر خیلی جذاب نبود ومی توانست دلایل مهمتری داشته باشد ولی بازهم بنظرم کتاب عالیی بود وچون توقع من از نویسنده ی محبوبم زیاد شده این ایرادات را می گیرم .به امید کاری عالی تر از خانم بهارلویی

paradise
2012,06,19, ساعت : 06:47 PM
منو این همه خوشبختی محاله:-2-16-:امتحانا تموم شد.امروزم با دوستم رفتم نشرعلی و کتاب رو خریدم ولی خریدن چه عرض کنم زجر کشمون کردن بابا:-2-33-:این چه ادرسی بود اخه یه تهرونه و یه خیابون روانمهر پدر هفت جد پاهامون در اومد تا اخرش یکی ادرس چاپخونه ی نشرعلی روداده نه دفترش رو:-2-06-:رفتیم اونجا می بینم چرا اینجا خونه س؟!حالا اینا چه ربطی به نقد داره من نومودونم.بگذریم
خب با نظراتی که دوستان دادن که اصلا شبیه مجنون تر از فرهاد نیست منم سعی کردم فکر کنم که اصلا کتابی به اسم مجنون تر از فرهاد وجود نداره(گرچه این کتاب هر چقدرم عالی باشه هیچ کتابی جای مجنون رو برای من نمی گیره)با این نظر شروع کردم به خوندن تا اینجایی که خوندم مثل همیشه قلم خانوم بهارلویی منو جذب کرد.وبعد از اون بازم خونگرمی و صمیمتی که بین اعضای خونواده س من این موضوع رو توی هرسه کتابشون دیدم و خیلی هم لذت بردم.نتونستم نظرم رو نگم با نظر نهاییم برمی گردم(شبیه پیام های بازرگانی شد:-2-22-:)

paradise
2012,06,20, ساعت : 09:15 PM
سلام بالاخره تموم شد.چشمام بابا قوری شده:-2-31-:یه بار دیگه قلم خانم بهارلویی چیزی بود که منو تا اخر داستان کشوند حتی با وجود داستان تکراریش ولی اونقدر کشش داشت که نتونم کتاب رو بذارم زمین و تا اخرش بخونم.اما به نظرم این کتاب باید زودتر از اینا چاپ میشد اون وقت درخشش خیلی بیشتر بود.شخصیت پردازیهام خوب بودن فقط بنظرم روی یه سری اتفاقات باید بیشتر کار میشد مثل نامزدی الهه با وحید و یا حسی که نسبت به سیاوش پیدا کرد...ولی روابط بین خونواده ها چیزی بود که مثل همیشه توی داستان های خانم بهارلویی حس میشه.رابطه ی الهه با پدرش....ارش با سیاوش خیلی واقعی و ملموس بودن برام...
کتاب میتونست جمع و جورتر از اینم باشه.یه وقتایی دعواها و اون همه سوظن این دوتا نسبت به هم باعث خستگی میشد.در کل من از انتخابی که کردم راضیم و پشیمون نیستم.گرچه مجنون تر از فرهاد هنوزم جایگاه ویژه ای برام داره.منتظر کارهای اتی خانم بهارلویی هستم.:-2-40-:

.arsana.
2012,07,09, ساعت : 02:57 PM
من عاشق قلم خانم بهارلویی ام
این کتابم مثل دو تای قبلی فوق العاده دوست داشتم
یه جاهایی خندیدم یه جاهایی گریه کردم و یه جاهایی این سیا و الاه اعصابمو به بازی گرفتن:-2-31-:
اون جایی که کیارش نقطه ضعف سیاوش، همون سیا صدا کردنش رو به الهه گفت و بعد الهه اذیتش می کرد از خنده پهن زمین شدم:-2-06-:
کیارش خیلی شخصیت باحالی داشت :-2-37-:دوست داشتنی، شیطون و در عین حال داداش و زن داداشش رو حمایت می کرد:-2-31-: ما که از این فامیلا نداریمhttp://www.pic4ever.com/images/no.gif
الاه یه کم غرورش روی اعصاب بود و سیا هم رفتارش با سحر واسه برانگیختن حسادت الاه:-2-09-:
از همه جالبتر این دوقلوهای افسانه ای بودن:-2-06-:با هم نقشه می ریختن و یه ریز در حال غافلگیری بچه هاشون بودن:-2-06-:
من این کتاب رو باید یه بار دیگه بخونم وسطش وسوسه شدم 100 تا صفحه رفتم جلو صحنه مردم آزاری جلالی اومد این 100 صفحه رو من با فشار روحی تند تند خوندم:-2-37-:
راستی ترانه همون معروف به کنه یادم رفت:-2-22-: تا باشه از این دوستا:-2-39-: ولی یه جاهایی گفتگوشون خسته کننده میشد یه کمی :-2-35-: ترانه هم تقریبا مثل کیارش بود ولی کیارش دوست داشتنی تر :-23-:
بی صبرااااااااانه منتظر رمان بعدیتون هستم خانم بهارلویی عزیزم:-2-16-::-6-::-8-:

رودنا
2012,07,10, ساعت : 01:25 PM
بعد از مدتها دوباره رماني خوندم كه از خوندنش واقعا لذت بردم رماني با كشش و جذابيت خيلي خوب،،،،، فضاي داستان خيلي دلنشين و خوب بود با شخصيتها خيلي خوب ميشد ارتباط برقرار كرد قلم خانم بهارلويي عزيز هم كه جاي تعريف نداره همه ميدونن كه عاليه،،،
قسمتهاي طنز رمان عالي بود واقعا خنده روي لب مخاطب مي اورد و قسمتهاي غمگينش مخاطبو غمگين ميكرد ،،،رمان خيلي خوبي بود توصيه ميكنم حتما بخونيدش ممنون از خانوم بهارلويي عزيز منتظر كارهاي بعديتون هستم،،

lalehjoon
2012,07,16, ساعت : 10:17 AM
کتاب بدی نبود ولی خیلی سانسور شده بود نمی دونم من اینجور احساس کردم یا واقعا اینجور بود کمی سردرگم شدم باید یه دور دیگه بخونم
قبلا من یه همجین موضوعی خوندم تا قبل از ازدواج الهه وسیاوش اسم کتاب به ذهتم نمی رسه در دو جلد هم چاپ شد مثل جلد اول کتاب بود
کتاب مجنون تر از فرهاد برای من جایگاه دیگه ای داشت ممنون از خانوم بهارلويي عزيز منتظر كارهاي زیبای بعديتون هستیم،
موفق باشید

Alale*
2012,07,22, ساعت : 11:58 PM
من این کتابو خیلی دوست دارم با وجود اینکه بچه ها میگن موضوعش تکراری بود.واقعا مگه چند تا موضوع وجود داره که نویسنده بخواد بنویسش.واقعا مرسی خانم بهارلویی من وقتی الهه مهشید رو زیاد دوست نداشت منم دوسش نداشتم وقتی از مهشید خوشش اومد منم همین حسو داشتم یا جاهای دیگه.خیلی راحت احساسشو درک میکردم.سیاوش دوسش داشتم زیاد.هر کی که این کتابو دادم بهش تا بخونه واقعا لذت برد امیدوارم بازم یه کتاب خوب دیگه ازتون ببینم.

Mina
2012,07,30, ساعت : 01:39 AM
وای وای:-2-16-:
وای وای وای وای:-2-16-:
ما کلی از خوندنش لذت بردیم:-2-16-:آقا ما نقد بلد نیستیم :-2-16-: هر رمانی بدمون میا نمیریم تو تاپیکش:-2-16-: وای خیلی باحال بود:-2-16-:آقا یکی از این کیارشا نمیشه برا ما پیداکنید؟:-2-16-: عاشق شخصیت کیارش بودیم:-2-16-: دستتون درد نکنه خانوم بهارلوئی:-2-16-:عاشقتم:-2-16-:مجنون تر از فرهاد که محشر بو:-2-16-: همه کتاباتونو خوندم:-2-16-:خیلی باحال مینوسید:-2-16-:موضوع هرچی تکراری باشه، مهم اینه قلم نویسنده جذاب باشه:-2-16-:عاشق قلمتونم:-2-16-:
بی صبرانه منتظر رمان بعدیتونم:-2-16-:خسته نباشید:-2-16-:موفق باشید:-2-16-:بی شمار بیشمار رمان بنویسید:-2-16-:

فقط این صجنه های ِ احساسیش نامحسوس بود ولی ما خودمان تجسم کردیم:-2-06-:

من کلا برداشتمش دستم نمیخو.استم بذارمش زمین:( دلم نمی اومد بخوابم:-2-16-:

مـرسی مـرسی:-2-16-:

Ali_13
2012,08,19, ساعت : 05:05 AM
یا سلام

من بی سواد ترین آدمی هستم که تا حالا دیدم برای همین نظرهای من ممکنه خیلی پوچ باشه !
من بار اولم بود که از نشر علی یه رمان خریدم ولی قبلا در مورد این نشر چیزای خوبی شنیده بودم برای همین با اینکه این رمان تقریبا گرون بود ، گرفتمش . تاریخ چاپ رو که نگاه کردم دیدم زده 91 ؛ اگه در نظر بگیریم که این کتاب سال 83 نگارش شده و تا حالا منتظر چاپ بوده خوب پس رمان همخونه ( که واقعا کپی برابر اصله ) هم یه چند سالی پشت همین درای بسته مونده ولی اون خیلی زودتر چاپ شده . از نشری که این همه ازش حرف میزدن بعید بود که داستان تکراری رو چاپ کنه اونم با این قیمت که واقعا در حد این رمان نیست .
در طول خوندن رمان من دو بار کتاب رو کنار گذاشتم از بس که حرصم می گرفت ( آخه شل کن سفت کنم یه حدی داره چقد کشش داده ) الانم فکر کنم صفحه 500 باشم که ترجیح میدم اعصابم رو بیشتر دوست داشته باشم تا اون 19000 تومن بی زبون رو .
درسته که تو رمان شخصیت ها اشتباه می کنن که ما خودمونو جای اونا بذاریم ولی اینا همش یه اشتباه می کردن تو کل رمان درست مثل همخونه حالا تو اون دیگه انقد کل کل بچه گانه نبود . اخه تورو خدا تصور کنید : الهه با سیاوش کل کل میکنه خون خونش رو میخوره بعد تا وارد خونه می شه به همه بلند میگه : سلام به همه !!!
تو جایی که مثل ایران محدودیت وجود داره همیشه از کنایه حرف میزنن ولی من منظورتون رو نفهمیدم از اینکه : یه مرد نم تونه دست همسرش رو بپرسه از جامعه بود یا از اشتباه شخصیت ( بوسیدن که من تو خیلی از رمان ها دیدم !! )
. با تشکر یه آدم ابله و وراج .

paradise
2012,08,19, ساعت : 03:53 PM
یا سلام

من بی سواد ترین آدمی هستم که تا حالا دیدم برای همین نظرهای من ممکنه خیلی پوچ باشه !
من بار اولم بود که از نشر علی یه رمان خریدم ولی قبلا در مورد این نشر چیزای خوبی شنیده بودم برای همین با اینکه این رمان تقریبا گرون بود ، گرفتمش . تاریخ چاپ رو که نگاه کردم دیدم زده 91 ؛ اگه در نظر بگیریم که این کتاب سال 83 نگارش شده و تا حالا منتظر چاپ بوده خوب پس رمان همخونه ( که واقعا کپی برابر اصله ) هم یه چند سالی پشت همین درای بسته مونده ولی اون خیلی زودتر چاپ شده . از نشری که این همه ازش حرف میزدن بعید بود که داستان تکراری رو چاپ کنه اونم با این قیمت که واقعا در حد این رمان نیست .
در طول خوندن رمان من دو بار کتاب رو کنار گذاشتم از بس که حرصم می گرفت ( آخه شل کن سفت کنم یه حدی داره چقد کشش داده ) الانم فکر کنم صفحه 500 باشم که ترجیح میدم اعصابم رو بیشتر دوست داشته باشم تا اون 19000 تومن بی زبون رو .
درسته که تو رمان شخصیت ها اشتباه می کنن که ما خودمونو جای اونا بذاریم ولی اینا همش یه اشتباه می کردن تو کل رمان درست مثل همخونه حالا تو اون دیگه انقد کل کل بچه گانه نبود . اخه تورو خدا تصور کنید : الهه با سیاوش کل کل میکنه خون خونش رو میخوره بعد تا وارد خونه می شه به همه بلند میگه : سلام به همه !!!
تو جایی که مثل ایران محدودیت وجود داره همیشه از کنایه حرف میزنن ولی من منظورتون رو نفهمیدم از اینکه : یه مرد نم تونه دست همسرش رو بپرسه از جامعه بود یا از اشتباه شخصیت ( بوسیدن که من تو خیلی از رمان ها دیدم !! )
. با تشکر یه آدم ابله و وراج .
سلام.با اجازه ی خانم بهارلویی:-2-40-:دوست عزیز این رمان منتظر چاپ نبوده.سال 83نگارش شده و نویسنده اقدامی برای چاپش نکردن.واقعا نمی دونم چرا هر رمانی که موضوعش اینه ربط میدین به همحونه؟مگه همه ی رمانها با این موضوع از روی این کتاب نوشته شده؟خدایی به جز اصل موضوع من هیچ سخینتی بین این دو تا رمان نمی بینم.نمیخوام از این رمان بد گفته باشم ولی نشر علی دیگه اون معروفیت قبل رو نداره من خودم امسال فقط دو تا کتاب بدرد بخور ازش خریدم.منظورتون رو هم از اون جمله ای که قرمز کردم نفهمیدم.شمام اگه دلتون واسه پول و وقتتون میسوزه بهتره یه خرده وقت بزارین و روی رمانی که میخواین بخرین تحیقیق کنین

varta
2012,08,27, ساعت : 04:47 PM
سلام کتاب این روزها واقعا عالی بود خیلی از داستانش خوشم اومد اینقدر خوب بود که من وقتی داستان می خوندم با خنده شخصیت های داستان خندیدم و با گریشون گریه کردم واقعا عالی بود خیلی خوب بود.

Ali_13
2012,08,30, ساعت : 04:07 AM
سلام.با اجازه ی خانم بهارلویی:-2-40-:دوست عزیز این رمان منتظر چاپ نبوده.سال 83نگارش شده و نویسنده اقدامی برای چاپش نکردن.

یعنی خانم ریاحی یا کلا بقیه نویسنده ها، تا رمانشون رو می نویسن میدن به ناشر !!؟




واقعا نمی دونم چرا هر رمانی که موضوعش اینه ربط میدین به همحونه؟مگه همه ی رمانها با این موضوع از روی این کتاب نوشته شده؟خدایی به جز اصل موضوع من هیچ سخینتی بین این دو تا رمان نمی بینم.
جالب اینه که شما خودتون می فرمایین : به جز اصل موضوع بقیش همخونی نداره ( یعنی اصل موضوع که کپی شده ملاک نیست اما اون چندتا شاخ و برگی که اضافه شده ملاک قرار میگیره). با این حال:

1- ازدواج زرگری . 2- اینکه شازده بعد از مدتی میخواد بره خارج و دختره دلش قرص نمی شه که به پسره آشکارا ابرازه علاقه کنه ( هم شهاب و هم سیاوش ) . 3- توی هردو پای دوتا دختر در میونه که خواهانه پسره هستن . 4-توی هردو ، دختره فقط به شغل شریف آبغوره گیری مهارت داره . 5- توی هردو پسره با این که فهمیده دختره بهش علاقه منده اما به دلایل روانی از ابرازه علاقه خودداری میکنه( این رو به این دلیل گفتم چون واقعا خیلی کم پیش میاد که همچین پسری وجود داشته باشه).6- توی هردو پسره انقدر غرور کاذب(که چه عرض کنم) داره که هم دختره و هم خواننده رو روانی می کنه !! 7- آخرشم با این همه بدبختی که دختره میبینه بازم تا پسره رو میبینه آب از لب و لوچش راه میوفته و با هم ازدواجج میکنن ( آخرشو نیگا کردم و گذاشتمش کنار).




منظورتون رو هم از اون جمله ای که قرمز کردم نفهمیدم.شمام اگه دلتون واسه پول و وقتتون میسوزه بهتره یه خرده وقت بزارین و روی رمانی که میخواین بخرین تحیقیق کنین

راستش الان که فکر میکنم خودمم چیزه زیادی ازش نمیفهمم !! ولی منظور اصلیم این بود که خانم بهارلویی فرمودن : اگه شما یک دقیقه توی رمان رو دیدین که اینا زیر یه سقف با هم تنها بودن به من بگید یا اینکه توی رمان نمی تونه دست زنش رو بگیره ( همچین چیزی بود فکر کنم) !! واقعا یعنی چی این !!؟ یک اینکه اینا زیر یه سقف با هم بودن ( اون زمان که سیاوش تب کرده بود ) دو این که دیگه تا این حدم نیست که ارشاد نذاره این چیزا چاپ بشه طوری که دوستان بهتر از من میدونن توی خیلی از رمانا خیلی واضح تر از این حرفا هم نوشته !

در مورد پولمم باید بگم : نه فقط من بلکه همه دلسوز پولشونن برای فهمیدن یه رمان که نمی شه وایسی حداقل 100-150 صفحه یه رمان رو بخونی تا بفهمی چی به چیه اونم تو کتاب فروشی !!
یا باید بیای نقد کتاب رو بخونی یا بلایی که سر من اومد و باید پذیرا باشی ! منم چون نمی دونستم چه کتابی می خوام بخرم ،چه طوری میتونم بیام نقدشو بخونم !!

مرضیه.ش
2012,11,06, ساعت : 10:56 PM
کتاب قشنگی بود من تا تمومش نکردم نتونستم ازش دل بکنم باز هم می گم قشنگ بود و اینم بگم که رمان خیلی سلیقه ایی ولی خوب من مجنون تر از فرهاد رو خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم به جرات میگم با خانواده پری زندگی کردم و با کوچکترین غمشون غمگین شدم نمی گم درباره این روزها این حالت رو نداشتم ولی اگه احساسم به مجنون 100 باشه به این روزها 80 هست :-2-27-:

miss.no1.2004
2012,11,07, ساعت : 12:01 PM
من نمیدونم این چه صیغه ایه که هر جا صحبت از نقد کتابهای خانوم بهارلوئیه ، اونایی که میان و به اصطلاح نقد میکنن ، از ادبیات مناسبی استفاده نمیکنن خیلی تند نقدشون رو میذارن مث اینکه با این بیچاره پدر کشتگی دارن و عجیب تر اینکه حتی اگه سن آی دی کاربریشون به قد سن این انجمن باشه هم ، قبل از نقد تند و بی ادبانه ی آثار خانوم بهارلویی ، هیچ فعالیتی تو سایت نکردن ... من به شخصه تا الان پرونده ی چندتاییشون رو درآوردم ، مث این میمونه که خانوم بهارلویی یه دشمن قسم خورده داره ، که این دشمن ، چند تا یوز تو آبنمک خوابونده و چند تا جدید التاسیس داره که میاد تا دندون مسلح ، کتابهای این نویسنده ی توانا رو بکوبه ... بشدت دقت کردم که طرف یا همون روز اومده تو سایت عضو شده ، یا اینکه یه یوزر قدیمی داره که باهاش هیچ فعالیتی نکرده ، و بعد با همون یوزره اومده این بیچاره رو کوبونده ... فعالیتهاش تو سایت بشدت مرموزه ... کلا ادبیاتش منفی و بی ادبانه ست ... رو هیچ کتابی بجز کتابهای خانوم بهارلویی نقد نمیذاره ... و فوق فوقش که دیگه خیلی این کارش نخ نما شده ، اینه که به شکلی واضح با برنامه ریزی میاد یه پست انحرافی میذاره که بگه نه من فعالیت میکردم و بعد پست گذاشتم ... اینو من خیلی بهش دقت کردم ... یه احتمال هم میدم که طرف ، از کامپیوتر و برنامه نویسی یه چیزایی حالیشه و میاد و یوزرهای انجمن رو هک میکنه و اونایی که قدیمی هستن و باهاشون کار نشده رو درمیاره و باهاش خانوم بهارلویی رو میکوبونه و این البته مال زمانیه که من یه جا دست طرف رو باز کردم که طرف اومده و از یه نفر تعریف کرده ، دقیقا و دقیقا همون روز یوزر باز کرده ، بعد اولین و آخرین پستش یه تعریف آبکی از یارو بوده بعد هم دیگه فعالیتی با اون یوزر نکرده ... واقعا برای خودمون متاسفم که بعضیها برای خراب کردن شخصیت دیگران چه کارها که نمیکنن ...

elahe57
2012,11,12, ساعت : 09:45 PM
من همین امشب این روزها رو تموم کردم...فوق العاده ست از دستش ندین اصلا!!

پروانه!
2012,11,19, ساعت : 08:45 PM
این اثر خانم بهارلویی رو هم خوندم و مثل اکثر دوستان توقعاتم رو برآورده نکرد
با توجه به دو اثر قبلی خب انتظار بیشتری داشتم ولی به نسبت خیلی کتابای دیگه خوب بود
اوایل داستان نثر ضعیفی داشت و کشش و جذابیت نداشت و همینجوری ورق میزدم بره جلو ولی از قسمتی که خانواده زینت وارد داستان شدن قشنگ بود البته اگر از روند تکراری که قسمت نمیشد الهه و سیاوش همدیگرو ببینن و لج و لجبازی هاشون و بعد ازدواج صوری و اجباری بگذریم!
غش و ضعف های الهه واقعا روی اعصاب بود.شک های بی مورد و غیر منطقی!اصلا شخصیت الهه رو دوست نداشتم و نتونستم درکش کنم.شخصیت امید رو دوست داشتم و میتونستم درکش کنم ولی الهه رو نه!
کیارش که اوج زیبایی داستان بود و عاشقش شدم
اثر قوی و حرفه ای نبود ولی از خوندنش پشیمون نیستم
موفق باشید

Mina
2012,11,19, ساعت : 08:51 PM
هوس کردم یه بار دیگه بخونمش:-2-38-:
پروانه گفتی کیارش یاد ِآون قسمتی بود که میخواست الگانس سوار شدن رو هم تجربه کنه:-2-06-:

پروانه!
2012,11,19, ساعت : 09:03 PM
هوس کردم یه بار دیگه بخونمش:-2-38-:
پروانه گفتی کیارش یاد ِآون قسمتی بود که میخواست الگانس سوار شدن رو هم تجربه کنه:-2-06-:

:-2-06-:
لنگه کفششو در می آورد پرت میکرد سمت ماشین و بعد میدویید دنبال ماشین و در همون حال کفشش رو میپوشید :-2-06-:
این صحنه تو مغزم زنده اس خیلی خوب توصیف شده بود

Ali_13
2012,11,23, ساعت : 11:56 PM
من نمیدونم این چه صیغه ایه که هر جا صحبت از نقد کتابهای خانوم بهارلوئیه ، اونایی که میان و به اصطلاح نقد میکنن ، از ادبیات مناسبی استفاده نمیکنن خیلی تند نقدشون رو میذارن مث اینکه با این بیچاره پدر کشتگی دارن و عجیب تر اینکه حتی اگه سن آی دی کاربریشون به قد سن این انجمن باشه هم ، قبل از نقد تند و بی ادبانه ی آثار خانوم بهارلویی ، هیچ فعالیتی تو سایت نکردن ... من به شخصه تا الان پرونده ی چندتاییشون رو درآوردم ، مث این میمونه که خانوم بهارلویی یه دشمن قسم خورده داره ، که این دشمن ، چند تا یوز تو آبنمک خوابونده و چند تا جدید التاسیس داره که میاد تا دندون مسلح ، کتابهای این نویسنده ی توانا رو بکوبه ... بشدت دقت کردم که طرف یا همون روز اومده تو سایت عضو شده ، یا اینکه یه یوزر قدیمی داره که باهاش هیچ فعالیتی نکرده ، و بعد با همون یوزره اومده این بیچاره رو کوبونده ... فعالیتهاش تو سایت بشدت مرموزه ... کلا ادبیاتش منفی و بی ادبانه ست ... رو هیچ کتابی بجز کتابهای خانوم بهارلویی نقد نمیذاره ... و فوق فوقش که دیگه خیلی این کارش نخ نما شده ، اینه که به شکلی واضح با برنامه ریزی میاد یه پست انحرافی میذاره که بگه نه من فعالیت میکردم و بعد پست گذاشتم ... اینو من خیلی بهش دقت کردم ... یه احتمال هم میدم که طرف ، از کامپیوتر و برنامه نویسی یه چیزایی حالیشه و میاد و یوزرهای انجمن رو هک میکنه و اونایی که قدیمی هستن و باهاشون کار نشده رو درمیاره و باهاش خانوم بهارلویی رو میکوبونه و این البته مال زمانیه که من یه جا دست طرف رو باز کردم که طرف اومده و از یه نفر تعریف کرده ، دقیقا و دقیقا همون روز یوزر باز کرده ، بعد اولین و آخرین پستش یه تعریف آبکی از یارو بوده بعد هم دیگه فعالیتی با اون یوزر نکرده ... واقعا برای خودمون متاسفم که بعضیها برای خراب کردن شخصیت دیگران چه کارها که نمیکنن ...

اگه منظورت به کسی دیگس که هیچی! اما اگه با من بودی «خانم مارپل» (اگرم پرونده ای از من تو بایگانی داری جلو همه رو کن(بی تعارف))، باید بگم که من نه این خانومو میشناسم نه تا حالا ازش بی احترامی دیدم که بخوام دشمنی باهاش کنم. بعد از اون من تمام چیزایی رو که گفتم با دلیل بود! حالا شما بیا بگو اینجا رو غلط گفتی! ما که ادعایی نداریم همون ابتدام گفتیم ما بی سوادیم! اگرم لحنم تند بود به خاطر این بود که: این خانم یه نویسندس و نباید بیاد تو جایی مثل اینجا در مورد یه اثر دیگه از یه نویسنده دیگه بدون آگاهی (یا حتی با آگاهی) حرف بزنه: اونجا که گفت من این رمان رو تو سال 83 نوشتم و اون موقع «همخونه» ای وجود نداشته!
چرا؟!
چون خانم ریاحی اینجا نیستن که بخوان دفاع کنن!!(و یه چیزه دیگه: خانم no1 کجا دیگه بحث نقد این کتاب هست تا من برم ببینم اونجا چه جوری نقد کردن. لطفا حتما جواب این سوال بدین)
یک عدد نقد دیگر:

من چون خودم با پایان تلخ مخالف صددرصدم برای چنین آدم منفعلی:-119-: پایان بد در نظر نگرفتم با این که من خودم اون رو مستحق سرانجام خوب نمی دونستم( شاید هم دلم برای سیاوش سوخت:-2-14-:)
خانم بهارلویی من واقعا عذر میخوام اما دوست اونه که بگریونه وگرنه اونایی که «به به و چه چه» می کنن که باد هواست!
یه سوال: چرا با پایان تلخ مخالف 100% می باشید؟!
تا جایی که من می دونم رمان از زندگی ما آدما گرفته میشه و زندگی ما خیلی کم و به ندرت پیش میاد که به خوبی و خوشی همه چی تموم شه! اون چیزی که شما مخالف پایان تلخ براش هستین «قصه» هستش نه رمان! چون قصه(مثل «شنگول و منگول» که باید پایان خوب داشته باشه) برای خواب کردن بچه هاست ولی رمان برای بیدار کردن همون بچه ها از خوابه! و این میشه که خیلیا (بر اثر بی سوادی ولی تا دلت بخواد مدعی روشنفکری) این موضوع رو یک ضعف برای رمان های «جناب آقای مرتضی مودب پور» می دونن. پس یه رمان باید انسان رو تکون بده نه بخندونه یا دلخوش کنه که مثلا خواننده کیف کنه!
همیشه همینطور بوده!! حالا یه 20-30 سال دیگه آقای مودب پور میشه یه اسطوره اما تا زندس همه هی میپرن بهش!( خیلی از نویسنده های محترم دیگه هم بودن که با پایان خوب رمانشون آموزدنه بوده! نمونش:دوست مشترک ما اثر چارلز دیکنز. این بستگی به نبوغ نویسنده و شرایط جامعه داره)
بازم میگم هر جای حرفای من ایراد داره بی تعارف بگین!
در مورد فعالیتمم باید بگم که حرف خانم no1 درسته من تا حالا توی انجمن از هیچ کتابی به جز این کتاب نقد نکردم! و بعد از نقد این کتاب فعالیتم به نسبت بیشتر شد! ولی چه ربطی داشت به نقد کردن من!! این کتاب تازه چاپ اولشه!! تا بخواد دشمن تراشی کنه مونده!!

paradise
2012,11,24, ساعت : 05:21 PM
اگه منظورت به کسی دیگس که هیچی! اما اگه با من بودی «خانم مارپل» (اگرم پرونده ای از من تو بایگانی داری جلو همه رو کن(بی تعارف))، باید بگم که من نه این خانومو میشناسم نه تا حالا ازش بی احترامی دیدم که بخوام دشمنی باهاش کنم. بعد از اون من تمام چیزایی رو که گفتم با دلیل بود! حالا شما بیا بگو اینجا رو غلط گفتی! ما که ادعایی نداریم همون ابتدام گفتیم ما بی سوادیم! اگرم لحنم تند بود به خاطر این بود که: این خانم یه نویسندس و نباید بیاد تو جایی مثل اینجا در مورد یه اثر دیگه از یه نویسنده دیگه بدون آگاهی (یا حتی با آگاهی) حرف بزنه: اونجا که گفت من این رمان رو تو سال 83 نوشتم و اون موقع «همخونه» ای وجود نداشته!
چرا؟!
چون خانم ریاحی اینجا نیستن که بخوان دفاع کنن!!(و یه چیزه دیگه: خانم no1 کجا دیگه بحث نقد این کتاب هست تا من برم ببینم اونجا چه جوری نقد کردن. لطفا حتما جواب این سوال بدین)
یک عدد نقد دیگر:

خانم بهارلویی من واقعا عذر میخوام اما دوست اونه که بگریونه وگرنه اونایی که «به به و چه چه» می کنن که باد هواست!
یه سوال: چرا با پایان تلخ مخالف 100% می باشید؟!
تا جایی که من می دونم رمان از زندگی ما آدما گرفته میشه و زندگی ما خیلی کم و به ندرت پیش میاد که به خوبی و خوشی همه چی تموم شه! اون چیزی که شما مخالف پایان تلخ براش هستین «قصه» هستش نه رمان! چون قصه(مثل «شنگول و منگول» که باید پایان خوب داشته باشه) برای خواب کردن بچه هاست ولی رمان برای بیدار کردن همون بچه ها از خوابه! و این میشه که خیلیا (بر اثر بی سوادی ولی تا دلت بخواد مدعی روشنفکری) این موضوع رو یک ضعف برای رمان های «جناب آقای مرتضی مودب پور» می دونن. پس یه رمان باید انسان رو تکون بده نه بخندونه یا دلخوش کنه که مثلا خواننده کیف کنه!
همیشه همینطور بوده!! حالا یه 20-30 سال دیگه آقای مودب پور میشه یه اسطوره اما تا زندس همه هی میپرن بهش!( خیلی از نویسنده های محترم دیگه هم بودن که با پایان خوب رمانشون آموزدنه بوده! نمونش:دوست مشترک ما اثر چارلز دیکنز. این بستگی به نبوغ نویسنده و شرایط جامعه داره)
بازم میگم هر جای حرفای من ایراد داره بی تعارف بگین!
در مورد فعالیتمم باید بگم که حرف خانم no1 درسته من تا حالا توی انجمن از هیچ کتابی به جز این کتاب نقد نکردم! و بعد از نقد این کتاب فعالیتم به نسبت بیشتر شد! ولی چه ربطی داشت به نقد کردن من!! این کتاب تازه چاپ اولشه!! تا بخواد دشمن تراشی کنه مونده!!

اکثر رمانها پایان خوب دارن چون خواننده ها این رو میپسندن!اکثر ما رمان رو میخونیم تا از دنیای الان و بیرون فاصله بگیریم و البته در کنارش یه چیزیم یاد بگیریم.مگه حتما پایان تلخه که باید ادم رو تکون بده؟مگه مردم چقدر اعصاب دارن.ایا رمانهای بزرگ دنیا که اسطوره شدن همشون پایان تلخ داشتن؟من نبوغ اقای مودب پور رو در نوشتن طنز و مسائل اجتماعی تحسین میکنم اما نه در تلخ نوشتن!این چه هنریه که طرف تا لحظه ی اخر شما رو بخندونه بعد با مرگ یکی از شخصیت های داستان اعصاب خواننده رو تا یک هفته به هم بریزه؟این به نظر شما من رو تکون میده؟رمانی مثل پدر ان دیگری من رو تکون میده!من رو به خودم میاره.وقتی که نویسنده میاد از زبون یه بچه ی به ظاهر لال و برخورد اطرافیانش باهاش میگه.رفتاری که شاید خیلی از ماها با همین بچه ها داشته باشیم بدون اینکه بدونیم با روحیه ی اون بچه چیکار کردیم.من زمانی موافق پایان تلخ هستم که بهترین پایان ممکن باشه برای داستان مثل مهرومهتاب تکین حمزه لو.که اگه غیر از این میشد باید میگفتیم چرا؟میدونم تند حرف زدم ولی نتونستم که نگم

paradise
2012,11,24, ساعت : 05:31 PM
یعنی خانم ریاحی یا کلا بقیه نویسنده ها، تا رمانشون رو می نویسن میدن به ناشر !!؟




جالب اینه که شما خودتون می فرمایین : به جز اصل موضوع بقیش همخونی نداره ( یعنی اصل موضوع که کپی شده ملاک نیست اما اون چندتا شاخ و برگی که اضافه شده ملاک قرار میگیره). با این حال:

1- ازدواج زرگری . 2- اینکه شازده بعد از مدتی میخواد بره خارج و دختره دلش قرص نمی شه که به پسره آشکارا ابرازه علاقه کنه ( هم شهاب و هم سیاوش ) . 3- توی هردو پای دوتا دختر در میونه که خواهانه پسره هستن . 4-توی هردو ، دختره فقط به شغل شریف آبغوره گیری مهارت داره . 5- توی هردو پسره با این که فهمیده دختره بهش علاقه منده اما به دلایل روانی از ابرازه علاقه خودداری میکنه( این رو به این دلیل گفتم چون واقعا خیلی کم پیش میاد که همچین پسری وجود داشته باشه).6- توی هردو پسره انقدر غرور کاذب(که چه عرض کنم) داره که هم دختره و هم خواننده رو روانی می کنه !! 7- آخرشم با این همه بدبختی که دختره میبینه بازم تا پسره رو میبینه آب از لب و لوچش راه میوفته و با هم ازدواجج میکنن ( آخرشو نیگا کردم و گذاشتمش کنار).





راستش الان که فکر میکنم خودمم چیزه زیادی ازش نمیفهمم !! ولی منظور اصلیم این بود که خانم بهارلویی فرمودن : اگه شما یک دقیقه توی رمان رو دیدین که اینا زیر یه سقف با هم تنها بودن به من بگید یا اینکه توی رمان نمی تونه دست زنش رو بگیره ( همچین چیزی بود فکر کنم) !! واقعا یعنی چی این !!؟ یک اینکه اینا زیر یه سقف با هم بودن ( اون زمان که سیاوش تب کرده بود ) دو این که دیگه تا این حدم نیست که ارشاد نذاره این چیزا چاپ بشه طوری که دوستان بهتر از من میدونن توی خیلی از رمانا خیلی واضح تر از این حرفا هم نوشته !

در مورد پولمم باید بگم : نه فقط من بلکه همه دلسوز پولشونن برای فهمیدن یه رمان که نمی شه وایسی حداقل 100-150 صفحه یه رمان رو بخونی تا بفهمی چی به چیه اونم تو کتاب فروشی !!
یا باید بیای نقد کتاب رو بخونی یا بلایی که سر من اومد و باید پذیرا باشی ! منم چون نمی دونستم چه کتابی می خوام بخرم ،چه طوری میتونم بیام نقدشو بخونم !!
دیگه بالاتر از کتابای خانم امیرجهادی نیست که ده هزار بار اصلاحیه خورده!خود مسئول نشر علی گفت ارشاد میاد قیمت رو به جلد کتاب میخره بعدم همرو نیست و نابود میکنه.کلا ارشاد عشقی مجوز میده.شما کتاب تمنای تو رو بخونین متوجه میشین یه رقص تانگو حذف شده.کتاب غزال تمام قسمت هایی که شراب و اینجور چیزها نوشته بود حذف شده بود.
قبول دارم همه دلسوز پولشونن.ولی من خودم تجربه پیدا کردم که نرم همینطوری توی کتاب فروشی کتاب رو بردارم و بخرم اونم بدون هیچ تحقیقی!!چون به قول شما بعد باید بیام بشینم بسوزم که حیف پولم که بالای این کتاب رفت.من چون خودم ازقبل میدونم که میخوام جی بخرم معمولا نقدش رو میخونم خیلی کم پیش اومده که برم توی کتاب فروشی و یه کتاب رو همینطوری بخرم

Ali_13
2012,11,25, ساعت : 12:01 AM
اکثر رمانها پایان خوب دارن چون خواننده ها این رو میپسندن!
منم نگفتم که همه رمان ها باید تلخ باشند. گفتم بستگی به شرایط جامعه داره و نبوغ نویسنده.

اکثر ما رمان رو میخونیم تا از دنیای الان و بیرون فاصله بگیریم و البته در کنارش یه چیزیم یاد بگیریم.مگه حتما پایان تلخه که باید ادم رو تکون بده؟مگه مردم چقدر اعصاب دارن.ایا رمانهای بزرگ دنیا که اسطوره شدن همشون پایان تلخ داشتن؟
من یه رمان خون حرفه ای نیستم و بیشتر کتابای روان شناسی و تاریخی رو دوست دارم! اما رمان های مشهورم که جاودانه شدن تقریبا تلخ بوده پایانش: رمئو و ژولیت، مردی که میخندد(هوگو)،رستاخیز(تولست ی)و بقیه (که در آینده رمان های آقای مودب پورم میره جزوشون). بعد از این، اگه قرار باشه با رمان از جهانمون بریم تو رویا(اگه منظورتونو درست فهمیده باشم) که دیگه چیزی که تو جهان بیرون برای ما بدرد بخور باشه در رمان ها نیست چون مال این جهان نیست! وقتی زندگی بیشتر ماها تلخه بعضی وقتا چیزایی تو رمان میبینیم میگم بازم خوبه که ما تا حد شخصیت رمان سختی نکشیدیم! پس رمان خیلی به شرایط جامعه بستگی داره.

امن نبوغ اقای مودب پور رو در نوشتن طنز و مسائل اجتماعی تحسین میکنم اما نه در تلخ نوشتن!این چه هنریه که طرف تا لحظه ی اخر شما رو بخندونه بعد با مرگ یکی از شخصیت های داستان اعصاب خواننده رو تا یک هفته به هم بریزه؟این به نظر شما من رو تکون میده؟
حتما دلیلی برای این کارشون دارن و بدون آگاهی نمی شه کسی رو محکوم کرد! اما من از خیلیا شنیدم که میگفتن چرا(مثلا) تو گندم کامیار باید اون کار رو با حکمت بکنه بعد بفهمه که خواهرشه! به قول خودتون تو فضای بسته دست نویسنده خیلی بستس (و برای گفتن یه مفهوم باید هفت خوان رد کنه) اما همه چیز که معنای سطحی نیست! توی رمان «کامیار» اشتباه بزرگی کرد که یه آدم (اگه آدم باشه) تا آخر عمرش باید عذاب وجدان بگیره! و اون آقا اشتباه کرد که ما یاد بگیریم باید خوددار باشیم توی جامعه ای که دختر و زنی که اسمش بیفته سر زبونا دیگه بیچارس! و ما اون کار رو نکنیم که یک عمر هم خودمون آواره بشیم هم اون دختر رو بیچاره کنیم و نسبت به جنس مردا بدبین! یا همینطور توی رمان «یلدا» که سیاوش ایدز گرفت همه میگن چرا ایدز گرفت؟! اینم به همون دلیل عدم خودداری که مهم ترین اشتباهات ماست! توی رمان اگه قرار باشه شخصیت ها اشتباه کنن و در پایان همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه که دیگه اون اشتباه معنی نمی ده (همه اشتباهات قابل جبران نیستن) و در اون صورت چون ماهم کلا بی سوادیم، پایان داستان رو فقط می بینیم!

میدونم تند حرف زدم ولی نتونستم که نگم
من که تندی ندیدم بعد از این من از آدمایی که محکم و منطقی حرف بزنن خیلی خوشم میاد.

miss.no1.2004
2012,11,25, ساعت : 04:01 AM
دوست عزیز ، من گفتم هر جا نقد از کتابهای خانوم بهارلوئیه ، من نه از این کتاب به به چه چه کردم و نه توصیف و تبلیغ کردم . مارپل نیستم ولی چشم دارم عقل دارم و تو انجمن هم یه شخص پویا هستم نه منفعل ... وقتی یه نقد ، مشکوک ، با ادبیات نا متعادل ، و برخورد نامناسب و صرفا برای در هم تنیدن شخصیت نویسنده باشه ، من صرف نظر از محتوای کتاب ، نقد اون شخص رو در نظر میگیرم و اون چیزی که پشت این نقد هست . ادبیاتی که دو یوزر و یا بیشتر ، بکار میبرن ... اشتباه اینجاست که ملت فکر میکنن دست خط فقط اونیه که رو کاغذ ما میبینیم ، ولی باید بگم که دست خط ، حتی با نوشته های تایپی هم مشخصه ... من اینجا بنویسم ، تو صفحه ی اصلی بنویسم و یا تو فیس بوک یا نشر علی ، همه جا مشخصه این نوشته مال منه چون دست خطم داد میزنه ... اونایی که از نوشته های من خوششون میاد و برام کف و سوت میزنن هم مشخصه ... من یه قدیمی تو سایتم که دقیقا میدونم هر کس به چه نیتی پاش رو تو یه تاپیک میذاره ... با محیط اینجا زندگی کردم ... من حرفی از کتاب این روزها نزدم ، نکته نظری هم درمورد این کتاب ندادم ، صرفا اشخاصی که میان ناشیانه از خودشون دم خروس به جا میذارن رو میگم ... لااقل دم خروستون رو بردارید ... شما هم لازم نیست به خودتون بگیرین ، مگر اینکه به خودتون مشکوک باشین و در پس حرفهاتون منظور خاصی خوابیده باشه ...


من یه رمان خون حرفه ای نیستم و بیشتر کتابای روان شناسی و تاریخی رو دوست دارم! اما رمان های مشهورم که جاودانه شدن تقریبا تلخ بوده پایانش: رمئو و ژولیت، مردی که میخندد(هوگو)،رستاخیز(تولست
ولی من هم یه رمان خون حرفه ای هستم و هم یه نویسنده ی حرفه ای ...
در مورد این نظرتون باید بگم ، این داستانها رو ، فرهنگ همون کشورها زنده و جاودان کرده ، اونهایی که فکر گرون شدن تخم مرغ و بالا رفتن نرخ برق و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه نیستن ، اگه تو ایران هم کسی پیدا بشه که این کتابها رو بخونه و کلی براش جاودانه بشه ، کسایی هستن که یا برای پز دادن به اینکه منم آثار فلانی و فلانی رو خوندم میخونن ، یا واقعا مشکل خودآزاری دارن که دوست دارن رنج زندگیشون رو و دغدغه هاشون رو با پایان تلخ کتابها بیشتر کنن و یا بی دغدغه و دلمشنگن ... خود من به شخصه ، نویسنده ای که بیاد داستان رو تا جایی بنویسه که اون داستان فکر و ذهن خواننده رو درگیر کنه بعد با یه پرش بهت آور یه پایان تلخ غیر واقعی با کشتن یه شخصیت یا امثال اون خلق کنه ، اون نویسنده رو بی شک دیوونه و مردم آزار میدونم ... ما تو ایـــــــــــــــــــــــ ـــــــــران زندگی میکنیم ، جاییکه سراسر دغدغه ست ... جایی برای دغدغه ی بیشتر نداره ... من خودم به شخصه تلخ مینویسم ، تلخ شروع میکنم چون برام مهم نیست کسی بیاد برام به به چه چه کنه ، ولی در پایان سعی میکنم به نوعی شخصیت خل و چل یا نصفه نیمه یا رنج دیده ی داستانم رو به جایی برسونم که از ناامیدی ، اون و خواننده هر دو دست به خودکشی نزنن ، یه پایان دو مزه که نه تلخ باشه و نه از شیرینی دل رو بزنه و هندی باشه ... رئال ، مث خیلی از زندگیها ...
این که شما خودتون رو رمان نویس حرفه ای و نویسنده و با سواد نمیدونین ولی میخواین نظرتون رو به دیگران اثبات کنین جای حرف داره ... کسی که شخصیت خودش رو اینجوری زیر سوال میبره ، میتونه در مورد یه کتاب نظر حرفه ای بده ؟ یه بچه ی یه ساله هم در حد خودش سواد داره ما آدم بیسواد تو دنیا نداریم ، مگر اینکه مونگول باشه ... سواد فقط به توانایی خوندن و نوشتن نیست ...

Ali_13
2012,11,25, ساعت : 04:43 AM
من اون ارسال قبلیمو هر کاری کردم درست نشد و کاملش اینه:

اکثر رمانها پایان خوب دارن چون خواننده ها این رو میپسندن!
منم نگفتم که همه رمان ها باید تلخ باشند. گفتم بستگی به شرایط جامعه داره و نبوغ نویسنده.

اکثر ما رمان رو میخونیم تا از دنیای الان و بیرون فاصله بگیریم و البته در کنارش یه چیزیم یاد بگیریم.مگه حتما پایان تلخه که باید ادم رو تکون بده؟مگه مردم چقدر اعصاب دارن.ایا رمانهای بزرگ دنیا که اسطوره شدن همشون پایان تلخ داشتن؟
من یه رمان خون حرفه ای نیستم و بیشتر کتابای روان شناسی و تاریخی رو دوست دارم! اما رمان های مشهورم که جاودانه شدن تقریبا تلخ بوده پایانش: رمئو و ژولیت، مردی که میخندد(هوگو)،رستاخیز و بقیه (که در آینده رمان های آقای مودب پورم میره جزوشون). بعد از این، اگه قرار باشه با رمان از جهانمون بریم تو رویا(اگه منظورتونو درست فهمیده باشم) که دیگه چیزی که تو جهان بیرون برای ما بدرد بخور باشه در رمان ها نیست چون مال این جهان نیست! وقتی زندگی بیشتر ماها تلخه بعضی وقتا چیزایی تو رمان میبینیم میگم بازم خوبه که ما تا حد شخصیت رمان سختی نکشیدیم! پس رمان خیلی به شرایط جامعه بستگی داره.

امن نبوغ اقای مودب پور رو در نوشتن طنز و مسائل اجتماعی تحسین میکنم اما نه در تلخ نوشتن!این چه هنریه که طرف تا لحظه ی اخر شما رو بخندونه بعد با مرگ یکی از شخصیت های داستان اعصاب خواننده رو تا یک هفته به هم بریزه؟این به نظر شما من رو تکون میده؟
حتما دلیلی برای این کارشون دارن و بدون آگاهی نمی شه کسی رو محکوم کرد! اما من از خیلیا شنیدم که میگفتن چرا(مثلا) تو گندم کامیار باید اون کار رو با حکمت بکنه بعد بفهمه که خواهرشه! به قول خودتون تو فضای بسته دست نویسنده خیلی بستس (و برای گفتن یه مفهوم باید هفت خوان رد کنه) اما همه چیز که معنای سطحی نیست! توی رمان «کامیار» اشتباه بزرگی کرد که یه آدم (اگه آدم باشه) تا آخر عمرش باید عذاب وجدان بگیره! و اون آقا اشتباه کرد که ما یاد بگیریم باید خوددار باشیم توی جامعه ای که دختر و زنی که اسمش بیفته سر زبونا دیگه بیچارس! و ما اون کار رو نکنیم که یک عمر هم خودمون آواره بشیم هم اون دختر رو بیچاره کنیم و نسبت به جنس مردا بدبین! یا همینطور توی رمان «یلدا» که سیاوش ایدز گرفت همه میگن چرا ایدز گرفت؟! اینم به همون دلیل عدم خودداری که مهم ترین اشتباهات ماست! توی رمان اگه قرار باشه شخصیت ها اشتباه کنن و در پایان همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه که دیگه اون اشتباه معنی نمی ده (همه اشتباهات قابل جبران نیستن) و در اون صورت چون ماهم کلا بی سوادیم، پایان داستان رو فقط می بینیم!

میدونم تند حرف زدم ولی نتونستم که نگم
من که تندی ندیدم بعد از این من از آدمایی که محکم و منطقی حرف بزنن خیلی خوشم میاد.

Ali_13
2012,11,25, ساعت : 06:06 AM
کنون پاسخ دوشیزه(؟) no1:
گویند هنگامی که با بچگان سخن می کنی چوون آنان سخن کن چرا که آنان را یارای درک نیست!! (عجیب است که هم اکنون ساعت 5 بامداد یک میهمان دارد این سخن گاه را تماشا می کند)
نخست: دوشیزه گرانقدر اگر مدعی می باشی که من با 2 یوزر آمده ام اسم یوزرها رو بی درنگ در همینجا نگارش کن و به پادشاه این دیار پیام بده که من با 2 یوزر آمده ام که آبروریزی کنم و او نیز بی درنگ مرا بادافره کند!(و همینطور IP من رو هم باید بنویسی چون فقط از این راه میشه فهمید دو یوزر ماله یک نفره که IP ها یکی باشن. در ضمن من نه برنامه نویسم و نه هیچکدوم از اون طرفندهایی که جنابالی لیست کردی رو تا حالا شنیدم (حالا اینکه میشه استناد کرد که کافر همه را به کیش خود پندارد و شما از کجا اون طرفندا رو یاد گرفتی، بماند) و اگر چنین نکنی نشان از این است که سخنی گران را بر مردی بی گناه بسته ای و بدان ای خردمند که دادار تو را بادافره کند. و فردوسی گرانقدر نیز گوید: «کنون روز بادافره ایزدیست-مکافات بد را ز یزدان بدیست»
دوم: هنگامی که «به به چه چه» نکرده ای پس من سخنم با تو نبوده و با کسانی بوده که در آن مورد سخن کردن! این گونه کج اندیشی از تو ای خردمند بعید می باشد!!
سوم: مارپل در اینجا «مشبه به» می باشد و منظورم این بود که تو ای خردمند که همچون کاراگاهی هوشیارتر از مارپل و پوارو هستی (هر چند مارپل با مدرک حرف میزد) بدان که مشبه به یکی از ابزارهای «تشبیه» می باشد.
چهارم: من بسی خرسند می گردم از این برنایان پویا در این مکان و دگر اینکه من چوون تو بیکار نمی باشم که در یک صفحه رایانه زندگی کنم چرا که من مردی پویا نمی باشم!
پنجم: عجیب این می باشد که تو ای (پری کجایییییییی) بانوی «فهیمه» و خردمند نیازمند این میباشی که یک سخن را دوبار به سمعتان برسانند: من پیشتر نیز گفتم که تمام سخن های من با دلیل همراه می باشد و هرکدام که باعث دل افگاری نویسنده می باشد ایشان خود می توانند به من بازگو کنند تا اگر من غلط بودم،درست کنم و گرنه ایشان کنند و دگر نیازی به دستور(=وزیر) نمی باشد!
ششم:از دیر باز این سخن می باشد که: «مشک آن است که ببوید» وگرنه هرکه میتواند غلو کند؛ چرا که کاریست آسان و بی خطر.در دیار ما مردی میزیست «ذبیح الله» نام که سرآمد تمام سخن گزاران نبشته های تاریخی بیگانه بود. در نبشته های این رادمرد همیشه این سخن گفته میشد: «من سخن گزاری ناتوان(در ظاهر) میباشم» اما تا کنون کسی را یارای پیشی گرفتن از وی نبوده است پس اگر کسی خویشتن را تکیه گاه خود گذارد نه اندیشه دیگران، نیازی به سخن وری درباره سجایای خویش ندارد! و تو ای خردمند بدان هر که گوید من فلانم، هیچ چیز نیست چرا که «مشک آن است که ببوید». و تو ای خردمند بدان که هر سخن همانند گرز «بلوط» دو سر دارد که کج اندیشان سر کلفت آن را بینند!
هفتم: درباره پایان تلخ و جگر سوز رمان ها در پیغام پیشینم سخن گفته ام ای خردمند! اما چنین است رسم چرخ فلک؛ که خود گویی زندگی ما همه پریشانیست اما از رمان انتظار دلخوشی و سرمستی می کنی! و دگر آنکه داستان های بیگانه نیز برای خود آموزنده اند چرا که تنها تو ای خردمند، دانا نیستی و در جهان نیز میتوان گفت که زیر دستانی چوونان تو یافت می شود! و سخن های آنان را بخوانی در می یابی که آنان نیز دانا دارا می باشند!
هشتم: من نگویم که نگارنده رمان می باشم و نیز نگویم رمان خوانی گرانقدر می باشم چرا که چوون تویی که رمان نگارش کند دگر رمان «های-های» بباید گریست. اما تا شکمت بخواهد می توانم در مورد روانشناسی به پرسش های یک فوج روانی پاسخ های دندان شکن بدهم. ما هیچکدام دانش نداریم چرا که دانش آن است که هم کیش و هم میهن را رهایی و آسایش بخشد!

توضیح:1. خانم بهارلویی وقعا پوزش!!
2. خانم no1 لطفا اگر خواستی ادامه بدی خصوصی این مطلب رو ادامه بده چون ممکنه این موضوع رو قفل کنن به خاطر کاراگاه بازی عده ای دانا!

miss.no1.2004
2012,11,25, ساعت : 07:38 AM
کنون پاسخ دوشیزه(؟) no1:
گویند هنگامی که با بچگان سخن می کنی چوون آنان سخن کن چرا که آنان را یارای درک نیست!! (عجیب است که هم اکنون ساعت 5 بامداد یک میهمان دارد این سخن گاه را تماشا می کند)
نخست: دوشیزه گرانقدر اگر مدعی می باشی که من با 2 یوزر آمده ام اسم یوزرها رو بی درنگ در همینجا نگارش کن و به پادشاه این دیار پیام بده که من با 2 یوزر آمده ام که آبروریزی کنم و او نیز بی درنگ مرا بادافره کند!(و همینطور IP من رو هم باید بنویسی چون فقط از این راه میشه فهمید دو یوزر ماله یک نفره که IP ها یکی باشن. در ضمن من نه برنامه نویسم و نه هیچکدوم از اون طرفندهایی که جنابالی لیست کردی رو تا حالا شنیدم (حالا اینکه میشه استناد کرد که کافر همه را به کیش خود پندارد و شما از کجا اون طرفندا رو یاد گرفتی، بماند) و اگر چنین نکنی نشان از این است که سخنی گران را بر مردی بی گناه بسته ای و بدان ای خردمند که دادار تو را بادافره کند. و فردوسی گرانقدر نیز گوید: «کنون روز بادافره ایزدیست-مکافات بد را ز یزدان بدیست»
دوم: هنگامی که «به به چه چه» نکرده ای پس من سخنم با تو نبوده و با کسانی بوده که در آن مورد سخن کردن! این گونه کج اندیشی از تو ای خردمند بعید می باشد!!
سوم: مارپل در اینجا «مشبه به» می باشد و منظورم این بود که تو ای خردمند که همچون کاراگاهی هوشیارتر از مارپل و پوارو هستی (هر چند مارپل با مدرک حرف میزد) بدان که مشبه به یکی از ابزارهای «تشبیه» می باشد.
چهارم: من بسی خرسند می گردم از این برنایان پویا در این مکان و دگر اینکه من چوون تو بیکار نمی باشم که در یک صفحه رایانه زندگی کنم چرا که من مردی پویا نمی باشم!
پنجم: عجیب این می باشد که تو ای (پری کجایییییییی) بانوی «فهیمه» و خردمند نیازمند این میباشی که یک سخن را دوبار به سمعتان برسانند: من پیشتر نیز گفتم که تمام سخن های من با دلیل همراه می باشد و هرکدام که باعث دل افگاری نویسنده می باشد ایشان خود می توانند به من بازگو کنند تا اگر من غلط بودم،درست کنم و گرنه ایشان کنند و دگر نیازی به دستور(=وزیر) نمی باشد!
ششم:از دیر باز این سخن می باشد که: «مشک آن است که ببوید» وگرنه هرکه میتواند غلو کند؛ چرا که کاریست آسان و بی خطر.در دیار ما مردی میزیست «ذبیح الله» نام که سرآمد تمام سخن گزاران نبشته های تاریخی بیگانه بود. در نبشته های این رادمرد همیشه این سخن گفته میشد: «من سخن گزاری ناتوان(در ظاهر) میباشم» اما تا کنون کسی را یارای پیشی گرفتن از وی نبوده است پس اگر کسی خویشتن را تکیه گاه خود گذارد نه اندیشه دیگران، نیازی به سخن وری درباره سجایای خویش ندارد! و تو ای خردمند بدان هر که گوید من فلانم، هیچ چیز نیست چرا که «مشک آن است که ببوید». و تو ای خردمند بدان که هر سخن همانند گرز «بلوط» دو سر دارد که کج اندیشان سر کلفت آن را بینند!
هفتم: درباره پایان تلخ و جگر سوز رمان ها در پیغام پیشینم سخن گفته ام ای خردمند! اما چنین است رسم چرخ فلک؛ که خود گویی زندگی ما همه پریشانیست اما از رمان انتظار دلخوشی و سرمستی می کنی! و دگر آنکه داستان های بیگانه نیز برای خود آموزنده اند چرا که تنها تو ای خردمند، دانا نیستی و در جهان نیز میتوان گفت که زیر دستانی چوونان تو یافت می شود! و سخن های آنان را بخوانی در می یابی که آنان نیز دانا دارا می باشند!
هشتم: من نگویم که نگارنده رمان می باشم و نیز نگویم رمان خوانی گرانقدر می باشم چرا که چوون تویی که رمان نگارش کند دگر رمان «های-های» بباید گریست. اما تا شکمت بخواهد می توانم در مورد روانشناسی به پرسش های یک فوج روانی پاسخ های دندان شکن بدهم. ما هیچکدام دانش نداریم چرا که دانش آن است که هم کیش و هم میهن را رهایی و آسایش بخشد!

توضیح:1. خانم بهارلویی وقعا پوزش!!
2. خانم no1 لطفا اگر خواستی ادامه بدی خصوصی این مطلب رو ادامه بده چون ممکنه این موضوع رو قفل کنن به خاطر کاراگاه بازی عده ای دانا!

دوست عزیز ، باید بگم ، یک اینکه آدم تا خودش رو ارزش نذاره ، ارزش مند نمیشه ...
دوم اینکه مثل اینکه خیلی به خودت مشکوکی
سوم اینکه مثل این میمونه ، واقعا تو این صفحه کنگر خوردی لنگر انداختی که به محض اینکه یکی کلامی مینویسه سر و کله ات پیدا میشه تو نشر علی هم دیده بودم این چیا رو که یه مهمان بیاد و یه ادمین دو به توان دو و یه چند تا نویسنده که بیشتر از کتابای خودشون کتابای دیگران و مخصوصا خانوم بهارلویی براشون مهم باشه ... میخوای عکسش رو بذارم ؟ چون من عادت دارم از چیزای جالب عکس میگیرم ... اتفاقا اون عکس رو هم برای ادمین دوی نشر علی گذاشتم ... مچ خیلی ها رو تو همون جا هم باز کردم ... چون اصولا آدم تیزی هستم ... : دی
من تو این سایت زندگی میکنم ، نه برای دوز و کلک بازی و زیر سوال بردن شخصیت دیگران ، اگه بخوای بگی بیکارم ، بله بیکارم و خوشبختم از اینکه تو هم پا به پای من بیداری و در جرگه های بیکار تر از خودم
چهارم اینکه ، تو از کجا میدونی من با تو هستم که میگم برنامه نویسی خوندی و غیره و ذالک چرا هر چی برچسب و چسبه به خودت میچسبونی حتی چسب زخم بدرد نخور سه تا 100 تومنی ؟
پنجم اینکه به جای نماز عاشورا شب عاشورا نشستی کلیله دمنه خوندی و فردوسی ، جو گیر شدی و تبع شاعریت و فرهیختگیت عود کرده ... اون به این صفحه چه ربطی داره ؟ یعنی میخوای بگی فروتنی و ادبی هستی ولی میخوای ریا نشه ... مجلس بی ریاست بفرما ...
ششم اینکه ، بازم به خودت مشکوکی که میخوای به من ثابت کنی که یه یوزر بیشتر نداری ، آی پی آدرس هم ، ما دیگه سیاه بازاریم عزیر دل برادر ، خودمون هزار تا لفت و لعاب بلدیم بدیم ، با یه برنامه آدرس آی پی ساز میشه چند تا یا هزار تا آدرس آی پی داشت ... اینو دیگه هر بچه کامپیوتر بازی بلده ...
هفتم اینکه من بچه اونیو میبینم که برای شخصیت دیگران رو خرد کردن ، شخصیت خودش رو زیر سوال میبره ... نیازی ندارم بگم سواد حقیقیم چقده و چیا بلدم بنویسم و آیا نوشته های من اصلا قابل قیاس با نوشته های ذبیح الله منصوری هست یا نه و یا فردوسی و امثالهم ... مطمئنا شیکم گنده ی شکیم ورقلنبیده هم نیستم که بخوام از روی شکم بنویسم ... که نوشته هام شیکمی فرض بشه و های های گریه بیاره ... شنگول و منگولم نمینویسم که به درد زیر 12 بخوره ، بخوام بنویسم داستان آقا گرگه رو مینویسم که بدرد بالای 40 بخوره ... مطمئنا بچه ها با خوندن دو خط اولش خوف میکنن و از ادامه اش بشدت پرهیز میکنن ...
هشتم اینکه ، نیازی نمیبینم نوشته های منو بخونی ولی اونایی که خوندن میتونن تعریف کنن داستانهای من پر از مسائل روانشناسی نابه پر از درد های پنهان اجتماعی ... پر از تلخیهای اطراف ... پر از پوسیدگیهای فرهنگی و قومیتی ... پر از دردهای بی درمون فرهنگی ... پر از اصالت فرهنگ به یغما رفته ی هزاران ساله ... ولی اونقدر خلاقیت داشتم که ماتم رو به امید یه روز خوب به دو مزگی یه قهوه ی نیمه تلخ به خورد جماعت بدم ...
نهم اینکه ، من یه فرد شناخته شده با افکاری شناخته شده ، قدیمی ، و آشنا با قوانین خاص انجمن هستم ، مطمئنا اینقد حماقت نمیکنم که به صورت میهمان اونم پنج صبح بیام تو سایت ، من همیشه تو سایتم ، نه برای اینکه بشینم ببینم کی تو نقد این روزها پست گذاشته جوابش رو بدم ، چون کامپیوتر من مگر اینکه برق بره خاموشش کنم ، چون تو موضوعات مشترک شده ام ، خود به خود خبر میشم ... چون اینترنتم نامحدوده دغدغه ترافیک رو ندارم ... قرار میتینگ و کلاس ورزش و کار بیرون و تدریس و این چیا ندارم و آسوده خاطر تو خونه ام نشستم و همراه با غذا درست کردن و ظرف شستن و پست نوشتن و طراحی و هزار تا برنامه دیگه ام ، یه بار هم صفحه ام رو ریفریش میکنم ... پس نیازی ندارم برای حرف زدن و یا از حقی دفاع کردن با آی دی مخفی و یوزر قلابی بیام بالا ... یه یوز دارم به این اسم که هر جا بری هم همینه و لاغیر ... بله میدونم ذبیح الله منصوری مخصوصا تو ترجمه ی غرش طوفان الکساندر دوما کولاک کرد و کسی به گرد پاش نمیرسه ، ولی منم منم ... نیازی نمیبینم چون ذبیح الله منصوری بزرگ نویسنده بود و سیمین دانشور و جلال آل احمد نویسنده بود ، پس من خودم رو هیچ فرض کنم و خودم رو کوچیک کنم ... مطمئنا مغز اونا ، هم وزن مغز من بوده ... اگه ادیسون متواضع بود ، نمیشه بخاطر تواضع ادیسون نیوتن رو هیچ فرض کرد ... هر مغزی مگر پوک باشه وگرنه وظیفه اشه خودش رو تکریم کنه ... خود رو تحقیر کردن ، تواضع نیست عزیز دل برادر ... شاید تو دلت بخواد خاکی باشی ، ولی با این وضع خراب قیمتها و گرونی تاید و ریکا ، من دلیلی نمیبینم دم به دم برای خرد کردن شخصیت دیگران خودم رو تو خاک بمالم ...

paradise
2012,11,25, ساعت : 10:55 AM
من اون ارسال قبلیمو هر کاری کردم درست نشد و کاملش اینه:

منم نگفتم که همه رمان ها باید تلخ باشند. گفتم بستگی به شرایط جامعه داره و نبوغ نویسنده.

من یه رمان خون حرفه ای نیستم و بیشتر کتابای روان شناسی و تاریخی رو دوست دارم! اما رمان های مشهورم که جاودانه شدن تقریبا تلخ بوده پایانش: رمئو و ژولیت، مردی که میخندد(هوگو)،رستاخیز و بقیه (که در آینده رمان های آقای مودب پورم میره جزوشون). بعد از این، اگه قرار باشه با رمان از جهانمون بریم تو رویا(اگه منظورتونو درست فهمیده باشم) که دیگه چیزی که تو جهان بیرون برای ما بدرد بخور باشه در رمان ها نیست چون مال این جهان نیست! وقتی زندگی بیشتر ماها تلخه بعضی وقتا چیزایی تو رمان میبینیم میگم بازم خوبه که ما تا حد شخصیت رمان سختی نکشیدیم! پس رمان خیلی به شرایط جامعه بستگی داره.

حتما دلیلی برای این کارشون دارن و بدون آگاهی نمی شه کسی رو محکوم کرد! اما من از خیلیا شنیدم که میگفتن چرا(مثلا) تو گندم کامیار باید اون کار رو با حکمت بکنه بعد بفهمه که خواهرشه! به قول خودتون تو فضای بسته دست نویسنده خیلی بستس (و برای گفتن یه مفهوم باید هفت خوان رد کنه) اما همه چیز که معنای سطحی نیست! توی رمان «کامیار» اشتباه بزرگی کرد که یه آدم (اگه آدم باشه) تا آخر عمرش باید عذاب وجدان بگیره! و اون آقا اشتباه کرد که ما یاد بگیریم باید خوددار باشیم توی جامعه ای که دختر و زنی که اسمش بیفته سر زبونا دیگه بیچارس! و ما اون کار رو نکنیم که یک عمر هم خودمون آواره بشیم هم اون دختر رو بیچاره کنیم و نسبت به جنس مردا بدبین! یا همینطور توی رمان «یلدا» که سیاوش ایدز گرفت همه میگن چرا ایدز گرفت؟! اینم به همون دلیل عدم خودداری که مهم ترین اشتباهات ماست! توی رمان اگه قرار باشه شخصیت ها اشتباه کنن و در پایان همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه که دیگه اون اشتباه معنی نمی ده (همه اشتباهات قابل جبران نیستن) .

من که تندی ندیدم بعد از این من از آدمایی که محکم و منطقی حرف بزنن خیلی خوشم میاد.
فکر کنم من منظورم رو بد رسوندم منظورم رویا و توهم نبود!اتفاقا من مخالف سرسخت اینم که موجودات توی رمان فضایی باشن از نظراتمم توی تاپیک های نقد میتونین بفهمین.ولی با اینم مخالفم که زندگی رئال یعنی سختی!یعنی رمان میخونی برای اینکه رئال باشه بدبختی توش باشه!به قول ژیلا جون ایران یعنی خودش دغدغه.هر کی به نوعی در حد سنش یه دغدغه داره پس دیگه لزومی نداره که برم کتاب تلخ بخونم!من تقریبا یه رمان خون حرفه ایم.از وقتی 10سالم بود تفریحم فقط مطالعه بوده.چند تا دوستم مثل خودم دارم و با نظراتی که هم خودم هم اونا داشتن فکر می کنم دلیل اینکه کتابای اقای مودب پور گل کرد جیز دیگه ای باشه نه پایان تلخشون!در ضمن کسی رو هم محکوم نکردم فقط نظرم رو گفتم.به هر حال هر کسی نظر خودش رو داره و من تاصبح هم با شما بحث بازم میگین کتابای مودب پور.اگه قرار بود کتاباش مشهور بشن کتابای صد برابر بهتر از اون مثل کتابای دکتر شریعتی-صادق هدایت-دولت ابادی و....که به نظرم توی کتابای فارسی حرفی برای گفتن دارن مشهور میشدن.در مورد خط اخرتون (من میخواستم قرمزش کنم ولی متاسفانه اشتباهی پاک شد)لطفا عفت کلامتون رو حفظ کنین!توی این تاپیک و خیلی از تاپیک های دیگه که شاید به قول شما بی سواد ترینش من باشم ادم با فهم و شعوری نظر میدن پس چیزی رو جمع نبندین لطفا

ميم بهارلويي
2012,11,25, ساعت : 09:33 PM
سلام و عرض ادب به تمام دوستان خوبم.

تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه ی عزیزان تسلیت عرض می کنم و امیدوارم پای عزاداری همه مون مهر و امضای اون امام هماممون باشه.

از نظرات استفاده بردم و سعی می کنم نکته نظرات تمام دوستان مد نظرم باشه و ممنون از پروانه ی خوبم که مثل همیشه بدون غرض و مرض نظراتشون رو بیان کردن و سعی می کنم حتما توی روند کارهای بعدی ام این نقاط ضعف رو به یاد داشته باشم و فراموش نکنم، چون همونطور که برادر خوبمون گفتند دوست آن است که آدمی را بگیراند نه بخنداند.

من همیشه و همه جا گفتم چشم به به به و چه چه دیگران نبستم و خرسند می شم که ایرادهای کارم رو بدونم چون مسلما توی کارهای بعدی تاثیر مستقیم دارند.

از نظرات برادر خوبم هم فیض بردم و شرمنده اش شدم که اون رو این طور از خوندن رمان های ایرانی زده کردم؛ شاید بدشانسی گریبانشون رو گرفته بوده که بین این همه کتاب، گذرشون به این کتاب پر از ایراد افتاد و امیدوارم خوندن همین کتاب باعث نشه که ایشون رمان زده بشن چون مسلما کتاب هایی قوی تر از کتاب های من وجود دارند که ایشون فیض ببرند.

و اما چند مسئله این جا حائز اهمیت بود که به خودم لازم دیدم جوابگو باشم؛

اگرم لحنم تند بود به خاطر این بود که: این خانم یه نویسندس و نباید بیاد تو جایی مثل اینجا در مورد یه اثر دیگه از یه نویسنده دیگه بدون آگاهی (یا حتی با آگاهی) حرف بزنه: اونجا که گفت من این رمان رو تو سال 83 نوشتم و اون موقع «همخونه» ای وجود نداشته!
چرا؟!
چون خانم ریاحی اینجا نیستن که بخوان دفاع کنن!!

راستش دوست عزیز من توی این کلامم هیچ توهین و بی احترامی نسبت به کتاب همخونه و خانم ریاحی ندیدم. من از همین تریبون اعتراف می کنم که خودم به شخصه از طرفداران خانم ریاحی و قلم گرمشون هستم و یکی از کتاب های مورد علاقه ام هم کتاب کسی می آید ایشون است. اگر اون تاریخ رو زدم فقط و فقط به این خاطر بود که نشون بدم وقتی این کتاب نوشته شده خیلی از کتاب های دیگه در این سبک نبود که من بخوام الگو برداری کنم. الان هم چه شما قبول کنید و یا مخالف باشید من همچنان با این مسئله که کتاب این روزها در ردیف کتاب های همخونگی باشند مخالفم، کتاب های همخونگی به برخوردهای دو شخصیت اصلی در زیر یک سقف مشترک و کنش و واکنش هایی که در عدم حضور دیگری وجود دارد اتفاق می افتد و با عرض معذرت از تمام دوستان یکی دیگر از ویژگی های این نوع کتاب تعلیق ایر*و*تیک می باشد. حالا دوست دارم بدونم چه زمانی الهه و سیاوش با چنین موقعیت هایی ( زیر یک سقف مشترک بودن، تعلیق...) رو در رو می بینیم؟ قبول دارم که موضوع ازدواج قراردادی بود اما همخونگی رو اصلا و ابدا قبول نداشته و ندارم.

مسئله ی دیگه ای که این جا مطرح شده و من چندین بار هم بهش برخوردم، حضور یا عدم حضور نویسنده در سایت بوده و این که اگر نویسنده ی کتابی حضور نداشته باشه(حالا به هر دلیلی) و نمی تونه از کتابش دفاع کنه پس مخاطبین حق بیان نظر مخالف از اون کتاب رو ندارن و یا مثل من انگ پشت سر حرف زدن بهش می چسبه!!! اگر این دلیل باشه پس به من نویسنده که با طیب خاطر اومدم و با مخاطبم رو در رو شدم تا نظراتشون رو بفهمم و اگر ایرادی هم به کارم بوده باز هم مستقیم اون را بفهمم ، در برابر نویسنده ای که نیست(بازهم به هر دلیلی) اجحاف می شه! چون فقط و فقط باید از کار من بد گفت و دیگر کتاب ها... اگر این طوره، فکر کنم نبودن من توی سایت به نفعم تموم بشه و با رفتنم فقط و فقط بنا براصل نبودن نویسنده و عدم حمایت از کارش از طرف خودش، نباید ایرادی هم از کارم گرفته بشه! اگه این طوره خب ...

خانم بهارلویی من واقعا عذر میخوام اما دوست اونه که بگریونه وگرنه اونایی که «به به و چه چه» می کنن که باد هواست!
یه سوال: چرا با پایان تلخ مخالف 100% می باشید؟!
تا جایی که من می دونم رمان از زندگی ما آدما گرفته میشه و زندگی ما خیلی کم و به ندرت پیش میاد که به خوبی و خوشی همه چی تموم شه! اون چیزی که شما مخالف پایان تلخ براش هستین «قصه» هستش نه رمان! چون قصه(مثل «شنگول و منگول» که باید پایان خوب داشته باشه) برای خواب کردن بچه هاست ولی رمان برای بیدار کردن همون بچه ها از خوابه! و این میشه که خیلیا (بر اثر بی سوادی ولی تا دلت بخواد مدعی روشنفکری) این موضوع رو یک ضعف برای رمان های «جناب آقای مرتضی مودب پور» می دونن. پس یه رمان باید انسان رو تکون بده نه بخندونه یا دلخوش کنه که مثلا خواننده کیف کنه!
همیشه همینطور بوده!! حالا یه 20-30 سال دیگه آقای مودب پور میشه یه اسطوره اما تا زندس همه هی میپرن بهش!( خیلی از نویسنده های محترم دیگه هم بودن که با پایان خوب رمانشون آموزدنه بوده! نمونش:دوست مشترک ما اثر چارلز دیکنز. این بستگی به نبوغ نویسنده و شرایط جامعه داره)
بازم میگم هر جای حرفای من ایراد داره بی تعارف بگین!

و اما بحث پایان بد و خوب، من نمی دونم شما پایان بد رو چی می دونید و پایان خوب رو چی؟ پایان بد یعنی فقط یک مرگ و میر و یا ضدحال به شخصیت ها و مخاطبین! اگر این طوره من دست تسلیم بالا می برم و می گم که من هیچ وقت این طور پایانی برای کتابم در نظر نمی گیرم و اگر از سبک این پایان ها خوشتون نمی آد با این که متاسفانه یکی از مخاطبان نکته سنجم رو از دست می دم اما بهتره شما از این به بعد کتابهای من رو نخونید چون با همین پایان های خوب ! رو در رو می شین. من پایانی رو برای کتابم می پسندم که هم شخصیت داستانم چیزی یاد گرفته باشه و هم مخاطبم در کنار پر کردن وقتش یه آموزشی زیر کلمات نصیبش بشه. من نویسنده ای نیستم که بلندگو دست بگیرم و از خوبی و بدی ها بگم، اون ها رو زیر لفافه ی کلمات و حوادث تحویل مخاطبم می دم. اگه مخاطبی به دنبال نکته ی آموزنده باشه، می بینه و درک می کنه اگه هم نه و فقط به دنبال پر کردن وقتش باشه خب باز هم توی کارام این رو در نظر می گیرم. من نویسنده ای نیستم که بخوام خیلی روی مشکلات اجتماعی دست بذارم مثل همون نویسنده ای که نام بردید( اسم نمی برم که بعدا محکوم نشم چرا از نویسنده ای که حضور نداره، اسم بردم.) نوشتن از دردهای اجتماعی برای من در حاشیه قرار داره و نه اولویت. نوشتن درد اجتماعی قلم قوی و سر نترس می خواد و امیدوارم این دوستان و استادانی که در این ژانر می نویسند روز به روز موفق تر بشن ؛ با این حال من به شخصه اعتقاد دارم تا آدمی خودش رو درست نکنه اجتماع درست نمی شه. من دست فقط روی مشکلات اخلاقی می ذارم، مثل خودرایی! لوس تربیت کردن و تربیت شدن! بی توجهی به بزرگترها! ساده و خام بودن! و... این ها بیشتر مد نظر منند. همین که الهه ی کتاب من فهمید که باید دست از لوس بودن و منفعل بودن برداره، همین که سیاوشم به این مهم رسید که تا الان اشتباه کرده چنین موضوعی رو از بزرگترش پنهان کرده به نظر من پایان خوب! حالا اگر توی این راه یکی از شخصیت ها دست می رفت من و مخاطب و حتی خود شخصیت ها به چی می رسیدیم؟ همین که سیاوش تا با بزرگترش مشکلشو مطرح کرد و پدرش تنهاش نذاشت و کمکش کرد برای من کافی بود. کتابی خوبه که وقتی تموم شد مخاطب فشارخونش بالا نرفته باشه و بتونه به زوایای کتاب فکر کنه نه این که فقط و فقط به فکر آبغوره گرفتن باشه.

همین جا از دوستان خوبم پرادایز عزیزم و ژیلای بسیار عزیزم که این طور در نبود من جوابگوی سوالات شما بودند تشکر می کنم.

دوست ندارم این بحث بیشتر ادامه داشته باشه و اگر دوست و برادر عزیز هنوز هم قانع نشدند در پ خصوصی می تونم پاسخگوی سوالاتشون باشم چون بیشتر از این فقط جو این تاپیک رو متشنج تر از قبل می کنند. پیشاپیش ممنون از همکاری تون.

شبنم
2012,11,25, ساعت : 11:11 PM
نمی دونم چی بگم ! به این ســـــــوی قبله !!
فقط اگه تونستی با کلمه های: جواب،ابله و خاموشی یک ضرب المثل بسازی جواب منم همونه!!
دیگه جوابی ام به تو نمی دم چون در حد من نیستی و تا حالا هم با تبصره نگهت داشتم!

متاسفانه اخطار گرفتید

پستتون حذف میشه. تکرار نکنید !

Memolina
2012,11,26, ساعت : 03:44 PM
اوه اوه ... چه خبر بوده اینجا ... :-2-06-:اون موقع که همه تو نمایشگاه منتظر این کتاب بودن من تازه مجنون تر از فرهاد رو اونم به پیشنهاد خانوم هایی که اونجا بودن و داشتن کتاب می خریدن خریدم و واقعا اگر یه روز دوباره ببینمشون یه تشکر جانانه ازشون میکنم که منو با همچین نویسنده ای آشنا کردن که اگه به خودم بود بعید می دونستم روزی طرفشون برم ... :-2-40-:
این روزها در برابر مجنون تر از فرهاد واقعا هیچ بود به نظر من ... خو البته هنو انتهای سادگی رو نخوندم ... ولی اینجا قرار نیست کتابها رو با هم مقایسه کنیم ... اینه که من این بحثو می بوسم میذارم کنار ...
هر کتابی هم نقاط مثبت داره هم نقاط منفی ( صرف نظر یه سری کتاب که لازم نمیبینم اسم ببرم :-2-28-:) این روزها هم از این قائده جدا نیست ... که البته نقاط مثبت فراوونش باعث میشه نقاط منفیش چندان به چشم نیان ... در این که نثر نویسنده عالیه شکی نیست اینو همه می دونیم ... اتفاقای جالب و کشمکش های بین دوشخصیت اصلی اون قدر منو جذب کرده که همین الان در حال خوندن کتاب برای بار سومم و یه حدودا چهل صفحه مونده تا تموم شه ... دقیقا اونجایی که الهه برای بار دوم انگ هوسباز بودن رو به ریش سیاوش بیچاره بست ... شخصیت پردازیها هم محشره ... من شخصیت ها رو زنده کنارم میبینم و خیلی راحت میتونم خودمو جاشون بذارم ...
نمیدونم بعضی ها چرا انقد با سوژه ی تکراری مشکل دارن ... همه ی سوژه ها بالاخره یه روز نوشته میشن ... دیگه نباید هیچ کتابی نوشته شه ؟ ولی من هر چی نگاه میکنم هیچ چیز تکراری تو این داستان نمیبینم ... کجای این داستان شبیه هم خونه است ؟
ولی یه چیزی ... من همون بار اول که سیاوش و سحر سوار اتوبوس شدن و الهه و ترانه راجع به اونا با هم صحبت کردن یه حسی بهم گفت تهش این دو تا به هم می رسن ... وقتی راجع به تیپ و قیافه ی سیاوش نظر دادن و گفتن چهره اش آشناست و نامزدی الهه تو همان اوایل داستان دیگه مطمئنم کرد ... وقتی هم که بعد از چند سال با خانواده ی عموش آشتی کردن و با وجود رفت و آمد های زیادشون الهه و پسرعموش موفق نمیشدن همو ببینن و اون فراموشی های ترانه که هی یادش می رفت میخواست چی به الهه بگه دیگه یقین حاصل کردم که این پسرعمو همون پسره ... من خودم به شخصه از این که بتونم ادامه ی داستان رو حدس بزنم اصلا خوشم نمیاد ... ولی خوب یه بار گفتم باز هم میگم که نقاط قوت این داستان از نقاط ضعفش خیلی بیشتره و من محاله که به خاطراین مسائل جزیی ازش دست بکشم ... اصل کار پیام داستان بود که با حرفها و راهنمایی های خانوم بهارلویی عزیز تو همین تاپیک گرفتم و قطعا برای بار چهارم و پنجم هم میخونمش و نه تنها از خوندش خسته نمیشم بلکه لذت هم میبرم و هوس میکنم یه بار دیگه هم بخونمش ...
ممنونم خانوم بهارلویی که برامون مینویسید ...:-118-:

shima72
2012,11,27, ساعت : 10:23 PM
کتاب های خانم بهار لویی قشنگن و من از خوندنشون واقعا لذت میبرم

Talaye.M
2012,11,30, ساعت : 11:34 PM
جزو کتاب های مورد علاقم بود. ارزش چندین بار خوندن داشت.
از خانوم بهار لویی به خاطر زحمتی که کشیدن ممنونم و بهشون خسته نباشید میگم.

nasrin44
2012,12,01, ساعت : 12:34 AM
به نظر بعضی از دوستان موضوع رمان این روزها تکراریه حتی اگه تکراری هم باشه قلم نویسنده اینقدر خوب و روونِ که مخاطب جذبش میشه شاید یه رمان رو دو نویسنده بنویسن با یک موضوع ولی چیزی که مهم تاثیریه که قلم بهتر روی خواننده رمان میذاره دوستانی که همیشه همخونه از خانم ریاحی رو مثال میزنن پس قصه تنهایی ار خانم زهرا اسدی که چند سال قبل از همخونه چاپ شده رو هم بخونید چون اونم موضوعش یه ازدواج صوری بوده و یک زندگی همخونه ایی من خودم به شخصِ یکی از طرفداران خانم مریم ریاحی عزیز هستم و همیشه منتظر یه کار جدید و قشنگشونم( معذرت میخوام از همه دوستان من هم فقط نظر دادم دوستتون دارم:-2-40-:)

mzm1368
2012,12,01, ساعت : 12:37 AM
عاشقه همه کتابای خانم بهارلویی هستم .....بدون هیچ قید وشرطی ...

miss.no1.2004
2012,12,01, ساعت : 01:01 AM
به نظر بعضی از دوستان موضوع رمان این روزها تکراریه حتی اگه تکراری هم باشه قلم نویسنده اینقدر خوب و روونِ که مخاطب جذبش میشه شاید یه رمان رو دو نویسنده بنویسن با یک موضوع ولی چیزی که مهم تاثیریه که قلم بهتر روی خواننده رمان میذاره دوستانی که همیشه همخونه از خانم شیر دل رو مثال میزنن پس قصه تنهایی ار خانم زهرا اسدی که چند سال قبل از همخونه چاپ شده رو هم بخونید چون اونم موضوعش یه ازدواج صوری بوده و یک زندگی همخونه ایی من خودم به شخصِ یکی از طرفداران خانم شیر دل عزیز هستم و همیشه منتظر یه کار جدید و قشنگشونم( معذرت میخوام از همه دوستان من هم فقط نظر دادم دوستتون دارم:-2-40-:)

بله با حرفت کاملا موافقم . البته خانم شیر دل نه و مریم ریاحی ولی من همیشه میگم قصه ی تنهایی دقیقا قبل از همخونه و البته خیلی قبل تر نوشته شده ... زندگی اجباری و صوری زیر یه سقف ... من عاشق قصه ی تنهایی هستم و اینقد خوندمش که سطر به سطرش رو حفظم ... خب این خانوم اسدی عزیز همکلاس خواهرم بوده و برای همین هم خیلی دوستش دارم ... در ضمنی که زندگیهای صوری و قراردادی هم وجود دارن ... مثلا خواهر من سال 66 ازدواجی قراردادی داشت اونم بخاطر طرح که اگه متاهل بودی کمتر مشمول میشدی و به تبعیت از زوج هم تو شهری می افتادی که شوهرت ساکنه ... البته برای شوهر خواهرم هم خوب بود چون اونم تو اون روزگار جنگ ، زمان سربازیش کمتر میشد ... خب اینا با هم بصورت صوری و قراردادی ازدواج کردن بعد هم به اصرار بابام طلاق گرفتن و به خواست دلشون که تو مدت عقد دل به هم داده بودن ، دوباره سال 68 ازدواج کردن ... اونم بعد یه طلاق چند ماهه ... پس داستان خواهر من از همه ی اینا قدیمی تره ... خخخخخخخخخخخخخخ

nasrin44
2012,12,01, ساعت : 01:14 AM
بله همه این رمانها بخشی از زندگی ما هستن پس باید باور کنیم که هنوز هم ازدواج صوری هست و هم ازدواج اجباری

زنوس
2013,03,06, ساعت : 03:56 PM
سلام به دوستان عزیزم، اول از همه باید به نویسنده محترم خسته نباشید بگم به خاطر نوشتن این اثر. اما جدا از تکراری بودن تقریبی موضوع که نویسنده با دلایل خودش این امر را رد نموده باید بگم در این رمان با کلمات بازی شده و آنقدر کش پیدا کرد که من در صد صفحه آخر کتاب تقریبا فقط ورق می زدم چون خیلی تابلو بود که قصد نویسنده اضافه کردن تعداد صفحات کتاب است ( که البته این عادت بیشتر نویسندگان نشر علی می باشد) کاش نویسندگان ما بتوانند به این مهارت دست پیدا کنند که موضوع و ایده مد نظرشان را کامل و جامع بدون هیچ حاشیه و تکرار حشویات بیان کنند. تنها اضافه کردن تعداد صفحات باعث می شود گه آنها از هدفشان دور بمانند و از این طرف وقت و هزینه بیشتری از خوانندگان صرف شود. :-2-40-:

زنجانی
2013,03,11, ساعت : 07:51 PM
فکر کنم من تو حسرت خوندن کتابای خانوم بهارلویی بمونم لطفا کتاب های ایشون بخصوص مجنون تر از فرهاد رو توی سایت بذارید

fadiya
2013,04,30, ساعت : 12:58 AM
فکر کنم من تو حسرت خوندن کتابای خانوم بهارلویی بمونم لطفا کتاب های ایشون بخصوص مجنون تر از فرهاد رو توی سایت بذارید

دوست عزیز آثار خانوم بهارلویی ،منتشر شده از نشر علی هست و کتب نشر علی حق کپی و رایت داره در ضمن علاوه بر نشر علی باقی انتشارات نیز مدتی هست که دارای این ویژگی شدن و کلیه کتب چاپی از سایت حذف شدن.
برای خوندنش باید به کتاب فروشی سربزنی:-2-40-:

lucy
2013,06,01, ساعت : 07:33 PM
بهروز افخمی گفت: « قصه های دنیا تموم شده ن..... ما باید جور دیگه ای روایت کنیم..........»
این جمله برای تمام کسانی که اعتراض به سوژه تکراری داشت ن

اما در مورد نثر رمان به قدری قشنگ بود که نمیشد کتاب رو زمین گذاشت من که دوست داشتم گرچه گهگاهی غلو هم دیده میشد ولی خوب من گاهی اوقات با خودم میگم بابا رمانه دیگه ......

شخصیت ها رو دوست داشتیم ... اما بیشتر دلمان میخواست صحنه های برخورد عاشق قبلی وعاشق فعلی ( به علت خوندن کتاب توی عید اسم شخصیت ها یادم نیست وبه علت کمبود وقت تایپیک رو نخوندم شرمنده ی همه هستم ) بیشتر پیش بیاد هیجانش بالاتر میرفت خو :-2-38-:بعد اینکه ما خیلی ناراحت شدیم تقریبا بهمان برخورد عاشق قبلی پسر همسایه انقدر زود فراموش کرد قربان صدقه این های همسرش انقده ناجور میرفت یک جورهایی به شخصیتش نمیخورد که عشقش از نوع هوس باش و...

البته میدونم چون مقید بود به زن وزندگیش وفادار بود واز این دست حرفا ولی خو چه کنیم خوشمان نیامد ..

مادر شوهره هم که :-2-36-:

کتاب رو قرض دادم دوباره به دستم رسید جاهای که علامت زدم رو میام میگم

pari-r
2013,08,31, ساعت : 11:45 PM
تا این جا که خوندم خوب بوده خداکنه تا آخر هم خوب باشه
دو تا کتاب دیگشون رو هم خوندم به نظرم انتهای سادگی از مجنون تراز فرهاد خیلی قشنگ تر بود :-118-:

Najme-97
2014,01,02, ساعت : 11:47 PM
سلام
من دیشب کتاب این روزها رو تموم کردم
خیلی کتاب قشنگی بود حتی با تکراری بودنش
اما عالی بود مخصوصا شخصیتا:-2-16-:
من اول مجنون رو خوندم بعد این روزها ولی به نظرم این روزها قشنگ تر بود هر چن مادرم نظری برعکس من داره و میگه هیچی شخصیت محراب نمیشه:-2-27-:
اما چیزی که باعث شد بیام و نقد کنم سن الهه بود
دختری که تازه دیپلم میگیره و سن 20 سالگی رو داره اونم با هنرستانی بودنش که باید دیپلم رو توی سن 17 سالگی بگیره
اطلاعی ندارم که دوستان دیگه به این موضوع اشاره کردن یا نه ولی اگرم گفتم ببخشید که باز دارم تکرار میکنم:-2-14-:

ميم بهارلويي
2014,01,08, ساعت : 09:54 PM
سلام
من دیشب کتاب این روزها رو تموم کردم
خیلی کتاب قشنگی بود حتی با تکراری بودنش
اما عالی بود مخصوصا شخصیتا:-2-16-:
من اول مجنون رو خوندم بعد این روزها ولی به نظرم این روزها قشنگ تر بود هر چن مادرم نظری برعکس من داره و میگه هیچی شخصیت محراب نمیشه:-2-27-:
اما چیزی که باعث شد بیام و نقد کنم سن الهه بود
دختری که تازه دیپلم میگیره و سن 20 سالگی رو داره اونم با هنرستانی بودنش که باید دیپلم رو توی سن 17 سالگی بگیره
اطلاعی ندارم که دوستان دیگه به این موضوع اشاره کردن یا نه ولی اگرم گفتم ببخشید که باز دارم تکرار میکنم:-2-14-:



سلام به دوست خوبم.
خب به نکته ای اشاره کردید که... راستش چون زمان زیادی از نوشتن کتاب گذشته ( نزدیک نه سال) و مدتی هم هست کتابو مرور نکردم جزئیاتشو به یاد نمی آرم و فکر کنم موردی که شما گفتید درسته و ایراد از من. البته من فکر نکنم الهه 20 سالش بوده باشه موقع دیپلم!فکر کنم در این مورد اشتباه کردید.
در اولین فرصت که تونستم یه سر به کتاب می زنم و جواب دقیقتونو می دم.
البته باز هم اگه اشتباهی شده عذر می خوام.:-2-14-:

طنین67
2014,01,09, ساعت : 10:39 AM
من تا حالا هیچ یک از کتاب های این نویسنده رو نخوندم شما کدوم یک از کتاب هاشون رو توصیه میکنید

گلبرگ1
2014,01,22, ساعت : 07:54 PM
خانوم بهارلویی واقعا قلم فوق العاده زیبایی دارن،من از خوندن کتاباشون واقعا لذت بردم
و باید بگم که ایشون جز نویسنده هایی هستن که کتاباشون همیشه در دهن باقی میمونه.
رمان این روزها خیلی قشنگه شخصیت پردازی عالی داره.
امیدوارم همیشه موفق باشن.

kam kam
2014,05,09, ساعت : 08:27 PM
سلام
به غیر از سه کتاب (انتهای سادگی-مجنون تر از فرهاد-این روزها)کتاب دیگه ای از خانم بهار لویی چاپ شده؟

رودنا
2014,05,09, ساعت : 10:10 PM
سلام
به غیر از سه کتاب (انتهای سادگی-مجنون تر از فرهاد-این روزها)کتاب دیگه ای از خانم بهار لویی چاپ شده؟

رمان شب چراغ كه اثري مشترك و زيبا از خانم بهارلويي و خانم منجزي هست