PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خانه کتاب


صفحه ها : 1 2 3 [4] 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
[quote="الیکا";p="144220":esjp8795]
همین اخلاقت من رو کشته محیاhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:esjp8795]

جدي؟! كدوم اخلاقم؟! همين كه زرتي مي رم همه كتابها رو مي خونم؟! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
محیا منتظرم بابا تاپیک نقد فیلمت روبزن دلم رفته یه کم بریم تو نخ فیلمها http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۳ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="144234":a24kfguc][quote="الیکا";p="144220":a24kfguc]
همین اخلاقت من رو کشته محیاhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:a24kfguc]

جدي؟! كدوم اخلاقم؟! همين كه زرتي مي رم همه كتابها رو مي خونم؟! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:a24kfguc]


نه اینکه عاشق کتابهایی هستی که دیگه چاپش نمی کنند و جمعش کردن

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
[quote="الیکا";p="144239":qs7h7rgc]
نه اینکه عاشق کتابهایی هستی که دیگه چاپش نمی کنند و جمعش کردن[/quote:qs7h7rgc]

اتفاقا من تا يه كتابي مياد سريع ميرم مي خرم از ترس اين كه نكنه توقيفش كنن!!
چون كار اين مملكت حساب كتاب نداره!!

پي نوشت: بچه ها كتاب عشق از توني موريسون رو خوندين؟! نخونين ها! خيلي مزخرفه! جايزه نوبلش رو هم بايد زد توي سر نويسنده اش با اين كتابش!

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
این پیرزن 90 ساله انگلیسی، دو سال پیش به اعتبار بیش از 50 رمان، داستان و نمایشنامه موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی 2007 شد.

فرزند پنجم، البته داستان جذابی است كه به زندگی یك زوج انگلیسی میپردازد. آنها پنج فرزند به دنیا میآورند و در حومه لندن، زندگی خوشی را تجربه میكنند، اما با تولد پنجمین فرزند، زندگیشان دستخوش تحولات جدی میشود؛ چون این آخری، پسری خطرناك و عجیب است و در چشم برهم زدنی میتواند حیوان خانگیشان را از پای درآورد.

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
[quote="الیکا";p="144236":2bbln25r]محیا منتظرم بابا تاپیک نقد فیلمت روبزن دلم رفته یه کم بریم تو نخ فیلمها http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:2bbln25r]

قرار شد تو بزني ديگه!!

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۹ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="144246":1ovaeulh]این پیرزن 90 ساله انگلیسی، دو سال پیش به اعتبار بیش از 50 رمان، داستان و نمایشنامه موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی 2007 شد.

فرزند پنجم، البته داستان جذابی است كه به زندگی یك زوج انگلیسی میپردازد. آنها پنج فرزند به دنیا میآورند و در حومه لندن، زندگی خوشی را تجربه میكنند، اما با تولد پنجمین فرزند، زندگیشان دستخوش تحولات جدی میشود؛ چون این آخری، پسری خطرناك و عجیب است و در چشم برهم زدنی میتواند حیوان خانگیشان را از پای درآورد.[/quote:1ovaeulh]

چه تیپ کتابیه ترسناکه یا روانشناختیه؟؟

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="144247":vpo2lpmy][quote="الیکا";p="144236":vpo2lpmy]محیا منتظرم بابا تاپیک نقد فیلمت روبزن دلم رفته یه کم بریم تو نخ فیلمها http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:vpo2lpmy]

قرار شد تو بزني ديگه!![/quote:vpo2lpmy]

دختر یکی باید باشه بتونه جمع و جورش کنه مثل زی زی که اطلاعاتش کامله من رو چه به این کارها فقط میام نظرهای مهم رو می دمhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="144246":z3v1vtiv]این پیرزن 90 ساله انگلیسی، دو سال پیش به اعتبار بیش از 50 رمان، داستان و نمایشنامه موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی 2007 شد.

فرزند پنجم، البته داستان جذابی است كه به زندگی یك زوج انگلیسی میپردازد. آنها پنج فرزند به دنیا میآورند و در حومه لندن، زندگی خوشی را تجربه میكنند، اما با تولد پنجمین فرزند، زندگیشان دستخوش تحولات جدی میشود؛ چون این آخری، پسری خطرناك و عجیب است و در چشم برهم زدنی میتواند حیوان خانگیشان را از پای درآورد.[/quote:z3v1vtiv]

چه جالب برم بخونمش پس!

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر
مهدي فاتحي



دوريسلسينگ نويسنده يي است که تا پيش از دريافت جايزه نوبل حتي نمي دانستيم اوزماني در ايران به دنيا آمده و حالا در انگلستان مشغول نوشتن است. از ايننويسنده تا به حال کتابي به فارسي برگردانده نشده بود تا چند ماه پيش کهرمان کوتاه «فرزند پنجم» او توسط مترجم گرامي مهدي غبرائي به فارسيبرگردانده شد.

«فرزند پنجم» رمان کوتاهي است درباره زندگي زن ومردي (هريت و ديويد)که مي خواهند به شيوه سنتي زندگي کنند. آنها که بينخود و جهان اطراف شان هيچ قرابتي نمي بينند، تصميم مي گيرند با هم ازدواجکنند و تا مي توانند بچه دار شوند. طي چند سال همه چيز خوب پيش مي رود وهريت و ديويد با خريد خانه يي بزرگ تقريباً هر دو سال يک بار بچه دار ميشوند و همه اقوام و دوستان را به جشن هايشان دعوت مي کنند تا براي اينسرکشي و زندگي متفاوت شان شاهدي داشته باشند. تا اينکه بعد از چهارمينفرزندشان يعني پل، به خاطر مسائل مالي و مشکلاتي که برايشان پيش مي آيدتصميم مي گيرند براي چند سال بچه دار نشوند اما درست چند ماه بعد از آنهريت با شگفتي از باردار بودنش مي گويد.اين عدم تمايل به بچه دار شدن برايفرزند پنجم از همان اول برخلاف دوره هاي قبل همه چيز را با مشکلات و سختيهمراه مي کند. ديگر دوستان شان به آنها نگاهي تحسين آميز ندارند و رفتار وگفتار اطرافيان شان به خصوص براي هريت جز سرخوردگي چيزي به بار نمي آورد وهمين سرخوردگي مادر نقطه عزيمتي است براي دردهاي فيزيکي و دردسرهاي بيشتردوران بارداري اش، به طوري که کم کم آنقدر کار برايش مشکل مي شود که ازدکترش مي خواهد با دادن قرص هايي به او تولد کودکش را جلو بيندازد.ازاينجا به بعد رمان روي غلتک تکرار مي افتد و ديگر همه چيز قابل پيش بينياست؛ حوادثي که بيشتر با توضيح و تفسير راوي (هريت) نيز همراه است. ديگراز آن شادابي و نشاطي که در فضاي اوليه رمان شاهدش بوديم، خبري نيست ونويسنده علاوه بر تکرار مکررات گاهي سخنراني هم مي کند، همين طور نوعشخصيت ها، رفتار و گفتارشان و فضاسازي ها که بيشتر آنها را در کارنويسندگاني چون خواهران برونته و جين آستين ديده ايم؛ حضور همه اشخاص حوليک خانه و خانواده، حرف زدن مدام حول يک مساله و دخالت هاي هميشگي ديگراندر امور خانه ميزبان، به طوري که انگار هيچ کدام از شخصيت ها کار و زندگيديگري ندارند جز رتق و فتق ميهماني ها و مسائل هريت و ديويد و بچه هايشان.چنين گره ها و موضوعاتي که به راحتي در رمان هاي قرون 18 و 19 پذيرفتنيبود اما براي کارهاي امروز کمي خسته کننده به نظر مي آيد.تنها شخصيت رمانهريت يا راوي است که از همان ابتدا از حالت تيپيک درآمده و شخصيت قرص ومحکمي در رمان پيدا مي کند، ولي بقيه در سطح تيپ باقي مي مانند و ما جزسايه يي گذران از آنها چيز ديگري نمي بينيم.بن فرزند پنجم از همان ابتدابزرگ و غيرطبيعي است و اين باعث مي شود تمام رفتار و حرکاتش با آدم هايمعمولي (از ديد عام) متفاوت باشد و آن طور که نويسنده نشان مي دهد درنهايت عنصر نامطلوب خانواده و جامعه شود. او از همان زمان شيرخواري اش ازکلافگي مادر عصباني است و از تمام بچه هاي ديگر بيشتر غذا مي خورد و شروعحرف زدنش نيز از اداي کلمه ها نيست بلکه پس از مدتي جمله ها را يکي يکيبيان مي کند.

به هر حال از اينکه بن مشکلات جسمي و روحي دارد حرفهاي زيادي در رمان زده مي شود (حالا به هر دليل واقعي يا غيرواقعي که دررمان آورده شده است). اما موضعي که هريت و ديويد در قبال او مي گيرند و کمکم تا پايان رمان تبديل به مانيفست نويسنده هم مي شود بسيار عجيب وضدانساني است.ديويد و ديگران فکر مي کنند بن از نطفه آنها نيست و او را دربيمارستان جا به جا کرده اند و اين باعث نفرت شديد آن دو از هم مي شود وهريت فکر مي کند نياکانش با حيواناتي درآميخته اند و ژني نهفته در او باقيمانده است که حالا پس از مدت ها با ترکيبي جديد اين موجود غيرانساني بهوجود آمده است، در پايان رمان نيز با جدا شدن بن از خانواده راوي فکر ميکند حالا بن در جاي ديگري زندگي مي کند و با چشم هاي وحشتناک و خيره اش بهدنبال خرابي و ويراني است، يا عضو گروه و دسته يي خرابکار است و شايد همدر آزمايشگاهي تکه تکه اش کرده اند تا دقيقاً معلوم شود که او چه جورشخصيتي است.

با نگاهي که راوي به انسان ها دارد صاحبان علم و قدرتمي توانند هر کسي را که مثل خودشان نيست يا به اعتقاد عامه معمولي نيستند(يا حتي مريض است،) به دست شکنجه يا مرگ بسپارند تا يا از او شخصيتيمعمولي به وجود بيايد يا بعد از سال ها غل و زنجير و زنداني شدن درسياهچال ها از جامعه خارج شود تا دست به خرابکاري نزند؛ کاري که در قرونوسطي و قبل از آن با انسان هاي مريض و ديوانه مي کردند و آنها را به جرمشيطاني بودن يا گنهکار بودن در زندان ها به دست مرگ مي سپردند تا جامعه يييکدست و به عقيده خودشان سالم داشته باشند (تفکري که روشنفکراني مثل فوکوسال هاي سال براي از بين بردنش مطالعه کردند و فرياد زدند). عمق فاجعهاينجاست که راوي به همراه ديگران مساله شخصيتش را فيزيکي و در واقع ذاتيمي داند (آن هم نه از خون خود،) و اين نوع استدلال ها براي توجيه رفتار يکشخصيت (که بيشتر به روانپزشکي قرون 17 و 18 و روانشناسي آبکي برمي گردد)پيش درآمدي است براي يک نگاه نژادپرستانه؛ نگاهي که بايد گفت به دورانبرده داري و قبل از ميلاد برمي گردد، (البته اگر بازنمايي هاي فاشيستي آنرا در قرن بيستم در نظر نگيريم.)عجيب تر از همه چيز اين است که اين رماندر قرن بيستم نوشته شده و نويسنده اش امروز در انگليس در حال زندگي و کتابهايش در دست انتشار است، اين مهم نيست که نويسنده در بيرون رمان چگونه حرفمي زند يا فکر مي کند و اين مهم نيست که نويسنده با راوي و شخصيت هايشموافق هست يا نه، اما اينکه رمان در نهايت مي خواهد چه نوع نگرشي را بهجهان اطرافش اضافه يا کم کند مساله مهمي است. همه مي دانيم لويي فردينانسلين و کنوت هامسون با نازيسم همکاري مي کردند اما موقع خواندن کتابهايشان نوع تفکر شخصي آنها اصلاً مهم نبوده و نخواهد بود. اما لسينگ دراين کتابش به نوعي مي خواهد به شکل جديدي از نژادپرستي دامن بزند که درواقع مهر تاييدي است بر تمام راست و دروغ هايي که درباره شرقي ها گفته ميشود و وصله تروريست بودن به آنها مي زنند، به طوري که طبق روايت رمانشقابل تربيت و اصلاح هم نيستند زيرا ژني غيرانگلوساکسوني دارند حتي اگر ازشکم آنها هم بيرون آمده باشند،وقتي صحبت ها و نقدهايي را که روي کار هايلسينگ نوشته شده مي خوانيم او نويسنده يي بهتر از اين به نظر مي آيد، وليمطمئناً اين کار نتوانسته و نمي تواند خواننده ايراني را با يک نويسندهخلاق با نگاهي هنرمندانه و انساني آشنا کند. اما با اين وجود حضور هرکتابي و با هر نگرشي روي پيشخوان کتابفروشي ها باعث شادابي بيشتر در عرصهنشر و چاپ کتاب مي شود.

zizi
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="144247":1mkvh1kx][quote="الیکا";p="144236":1mkvh1kx]محیا منتظرم بابا تاپیک نقد فیلمت روبزن دلم رفته یه کم بریم تو نخ فیلمها http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:1mkvh1kx]

قرار شد تو بزني ديگه!![/quote:1mkvh1kx]

نه محیا بزن واسه منتخب فیلمها میتونیم اونجا خود کشی کنیم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۲ بعد از ظهر
[url=http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STZ0CGeGthI/AAAAAAAABIE/JPxI_gtWxas/s1600-h/1:3b8mmi8s]http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STZ0CGeGthI/AAAAAAAABIE/JPxI_gtWxas/s200/1[/url:3b8mmi8s]

پشت جلد كتاب ها معمولا چيزهايي مي نويسند شبيه ليد گزارش هاي مطبوعاتي كه گاهي هم ما را به سمت نوعي پيش داوري مي كشاند. توصيه اي كه جان پك دارد اين است كه هرگز قبل از خواندن اثر چنين چيزهايي را نخوانيم به ويژه معرفي هاي جدي تر و يا حتي نقدها و تحليل ها. با اين همه معرفي هاي كوتاه پشت جلد را تقريبا نمي شود نخواند.
پشت جلد فرزند پنجم دو پاراگراف از گاردين و تايمز نقل قول شده كه شايد براي هر خواننده ايراني ديگري مثل من كمي بامزه به نظر برسد. عباراتي كه اثر را در ژانر وحشت تعريف مي كنند اما كتاب به پايان مي رسد و خبري از وحشت نيست. تنها نتيجه اي كه از آن تحليل ها و اين حال خوش تهي از ترس مي توانم بگيرم اين است كه دز ما ايراني ها در مقابل وحشت خيلي بالاست!
اما گاردين:" دوريس لسينگ قادر است در هر ژانري كه بخواهد بنويسد. در اين كتاب او به سراغ ژانر وحشت رفته است و به شكلي زيبا وحشت را بازآفريني كرده است. فرزند پنجم بازي با تصاويري به ياد ماندني از وحشتي است كه از دوراني دور وجود داشته است."
ساندي تايمز:" قدرت لسينگ در جذب و قانع كردن خواننده از ابتداي اين كتاب مشهود است ... فرزند پنجم كتابي است كه تمام وجود شما را غرق در وحشت مي كند اما در عين حال نمي توانيد تا پايان داستان اين كتاب را روي زمين بگذاريد."
همان طور كه گفتم با خواندن اين عبارات آماده مي شدم داستاني وحشتناك بخوانم و چند شب كابوس هاي پريشان ببينم اما واقعا اين اتفاق نيفتاد و به تاويلي متفاوت رسيدم: من فكر مي كنم بين اين اثر لسينگ در قرن بيستم و آثار جين آستين در يكي دو قرن پيش ديالوگي معنادار وجود دارد. آستين شكوه و آرامش زندگي خانوادگي در انگلستان را به تصوير مي كشد و لسينگ نابودي آن را: گويي خانواده براي هميشه در اين كشور كه نماد غرب است، تباه شده و فرزندان ناقص الخلقه اين تباهي همچون انسان هاي ميمون نماي هزاران سال پيش در خيابان ها سرگردانند. آدم هايي بريده از ريشه ها كه مستعد شورش و آشوبند، قربانيان رساله هاي فلسفي و سياسي كه خود چيزي از آن نمي فهمند:" يك روز انقلاب مي كنيم و اين خانه را از چنگ شما سرمايه دارهاي كثيف در مي آوريم" فرزند پنجم "منسفيلد پارك" معكوس است.
سبك نوشتن لسينگ - لااقل در اين اثر- نيز به نظرم بسيار جذاب آمد. مي توانم بگويم سبكي ميانه و پرهيز از انواع تند روي ها: پرهيز از توصيف هاي خسته كنند و پرداختن بيش از حد به جزئيات، پرهيز از داستان گويي بدون توجه به جزئيات به سبك رمان هاي آمريكاي لاتين و... خواندن اين رمان را به همه توصيه مي كنم.
فرزند پنجم – دوريس لسينگ – كيهان بهمني – نشر افراز

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
هفته نامه آبزرور در انتخاب برترین رمانهای گونه وحشت، "دراکولا " نوشتهی برام استوکر را در میان پنج انتخاب اول خود در کنار داستانی از دوریس لسینگ قرار داد.
به گزارش مهر به نقل از آبزرور، این متون از میان کتابهای انگلیسی زبان انتخاب شده اند و محدودیتی از بابت زمان انتشار در داوری آنها وجود نداشته است.
یکی از نکات جالب در مورد این فهرست سازگاری و انعطاف آن در انتخاب رمانها است، چنانکه در کنار دوریس لسینگ که از جمله نویسندگان متأخر به شمار می آید و کمتر به عنوان نویسنده در فضای ادبیات وحشت شناخته شده است نام چهره هایی همچون استیفن کیگ و برام استوکر نیز آمده است.
این فهرست به شرح زیر است :
1. "بستن طلسم" نوشته ام.آر.جیمز: این نویسنده انگلیسی متولد سال 1862 در ابتدای قرن بیستم در مطبوعات قصه های پریان و داستانهای ترسناک می نوشت. "بستن طلسم" اگر نه معروفترین کار او که یکی از بهترین قصه های او به حساب می آید. اقتباسی از این قصه درسال 1957 با نام "شب دیو" به نمایش درآمده است.
2. "زن سیاهپوش" نوشته سوزان هیل: این نویسنده انگلیسی که اگر چه دست توانایی در نوشتن قصه های ترسناک نداشته و بیشتر برای روزنامه ها مقاله و نقد می نوشته اما با نگارش این رمان و استفاده از مایه های ادبیات و فضاهای گوتیک در سال1982 به یکباره توجه همگان را به خود معطوف کرد. سوزان هیل متولد سال 1942 و برنده جایزه "سامرست موآم" به سال 1971 است.
3. "دراکولا" نوشته برام استوکر: برام استوکر در سالهای آخر قرن نوزدهم با الهام از "ولاد" خونخوار شاهزاده رومانیایی، شخصیتی را با نام "دراکولا" خلق کرد که تا به حال بیشترین فیلم سینمایی با الهام از آن ساخته شده و محبوبترین رمان برای اغلب علاقمندان رمانهای ترسناک است.
4. "فرزند پنجم" نوشته دوریس لسینگ: شاید بتوان این کتاب را غریب ترین انتخاب را در میان این فهرست پنج گانه دانست. لسینگ در این رمان نوشتن فضاهای گوتیک را تمرین کرده و از این آزمایش موفق بیرون آمده است. او با نوشتن قصه ساده ای از یک خانواده معمولی که تولد پنجمین فرزندشان همه چیز را برایشان عوض می کند مهارت خود را در نوشتن این گونه در بوته آزمایش قرار داده است. اما به هرحال از آنجا که لسینگ دیگر هیچگاه قصه ترسناک ننوشته به راحتی نمی توان نام وی را به عنوان یکی از به عنوان بهترینهای تاریخ ادبیات وحشت پذیرفت.
5. "آن" نوشته استیفن کینگ: شهرت و اعتبار کینگ با نوشتن قصه هایی چون "درخشش" بی نیاز از توصیف است. این نویسنده 6 بار جایزه "برام استوکر" دریافت کرده و قصه های بسیاری از او مورد اقتباس سینمایی قرار گرفته اند.
آبزرور هفته نامه ای فرهنگی است که تاریخی 207 ساله داشته و از زمان انتشار همیشه به عنوان مهمترین هفته نامه انگلیسی چاپ بریتانیا شهرت داشته است.

منبع:" كتاب نيوز"

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
نه الیکا جان ترسناک نیست نمی دونم بشه گفت روانشناختی یا نه این مطلب قبلی رو یه منتقد نوشته که گذاشتم براتون ، گفتم حتما اون بهتر از من توضیح میده http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
http://www.ibna.ir/images/docs/000032/n00032911-b.jpg


به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «فرزند پنجم» درونمایهای علمیتخیلی دارد. این کتاب را یکی از موفقترین آثار لسینگ میدانند. این نویسنده ۱۲ سال پس از انتشار «فرزند پنجم»، داستان آن را در کتاب دیگری به نام «دنیای بن» ادامه داده است. این کتاب نیز توسط بهمنی به فارسی ترجمه شده و انتشار آن توسط نشر افراز پیگیری میشود.

همچنین نویسنده در «فرزند پنجم» به ناشناختهها و ترسهای انسانی، مشکلات زندگی خانوادگی و زندگی دشوار کودکان معلول پرداخته است.

لسینگ در مورد این کتاب به نشریه نیویورک تایمز گفته است: از نوشتن [این کتاب] نفرت داشتم، نوشتنش خیلی ناراحت کننده بود. وقتی به پایان رسید، خیلی خوشحال شدم.

چندی پیش ترجمه فارسی دیگری در ایران از این کتاب توسط نشر افراز منتشر شد. این ترجمه که توسط مترجمی به نام کیهان بهمنی صورت گرفته است، ۳۰۰ صفحه چاپی (۱۰۰ صفحه بیشتر از نسخه اصلی) را در بر میگیرد. ترجمه غبرایی که اخیرا از این رمان توسط نشر ثالث منتشر شده ۱۶۷ صفحه چاپی را اشغال کرده است.

غبرایی در مقدمه «فرزند پنجم» مختصری از زندگی لسینگ را شرح داده و همچنین نوشته است: «این رمان کوتاه نه فصلبندی دارد و نه عنوانهای فصل، حتی فاصله زمانی داستان با یکی دو سطر مثلا لحاظ نشده و این جزو سبک کاری نویسنده است. به صفحات آخر که برسید حس میکنید داستان میتوانسته ادامه داشته باشد. گویا نویسنده این نکته را دریافته و در سال ۲۰۰۰ میلادی دنبالهای به نام «بن در جهان» برای آن نوشته است.

این مترجم ابراز امیدواری کرده که ترجمه فارسی «بن در جهان» را هم به بازار کتاب ایران عرضه کند.

لسینگ به خاطر مجموعه آثارش که شامل ۵۰ اثر میشود، امسال، جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد تا مسنترین برنده جایزه نوبل ادبیات در طول تاریخ باشد.

او پيشتر جوایزی مانند «جایزه پرنس استرالیا»، جایزه ادبی بریتانیایی «دیوید کوهن»، و جایزه یادبود «جیمز تیت بلک» را از آن خود کرده است. او همچنین از قبول لقب تشريفاتی «بانو» (Dame) امتناع کرده، اما لقب تشریفاتی پایینتری از ملکه بریتانیا را پذیرفته است.

در ایران، ترجمه آثار لسینگ از سال ۱۳۷۹ آغاز شد. تا سال گذشته سه کتاب از این نویسنده به فارسی ترجمه شدند، اما از پارسال که جایزه نوبل ادبیات به این نویسنده تعلق گرفت، ترجمه و انتشار کتابهای او در ایران رونق گرفته و تاکنون چند جلد کتاب از او در ایران چاپ شده است. چند ترجمه فارسی دیگر از آثار لسینگ هم مراحل انتشار را سپری میکنند.

ترجمه غبرایی از «فرزند پنجم» با قیمت ۳۲۰۰ تومان و در شمارگان ۲۲۰۰ نسخه روانه کتابفروشیهای ایران شده است

منبع: "كتاب ايران"

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر
1. "بستن طلسم" نوشته ام.آر.جیمز: این نویسنده انگلیسی متولد سال 1862 در ابتدای قرن بیستم در مطبوعات قصه های پریان و داستانهای ترسناک می نوشت. "بستن طلسم" اگر نه معروفترین کار او که یکی از بهترین قصه های او به حساب می آید. اقتباسی از این قصه درسال 1957 با نام "شب دیو" به نمایش درآمده است.


این کتاب رو کسی خونده یا اطلاعاتی ازش داره من قبلا یه کتاب خوندم با تمی در این باره که خیلی توجهم رو جلب کرد الانم خیلی دنبالشم دوست دارم بازم بخونمش ولی نمیدونم حتی اسم درستش چی بود؟؟؟؟؟

zizi
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
نه من کتاب ترسناک نمیخونم،اولها اینجا کتابهای جنای میخوندم تا چندوقت تو فکر بودم،ترسو هم شده بودم،دیگه نخوندم،فیلم ترسناک هماصلا،خونریزی توش باش در میرم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
فرزند پنجم بنظر من ترسناک نیست اما خوب عجیبه . کلا فضای خاصی داره بخصوص وقتی بچه پنج بدنیا میاد و بزرگ و بزرگتر میشه ...

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
من تا حالا كتاب ترسناك نخوندم! به جز ربه كا به يه ذره تمش ترسناك بود!
فيلم ترسناك و اسلشر هم كه اصلا اعصابم نمي كشه!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mad.gif

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
نه این کتابی که می گم درباره خرافات و عمق و تاثیرش روی زندگی یه زن بود خیلی جالب بود کتابی بود که بنظرم همه حداقل یکبار باید بخوننش

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
بچه ها منم جیگر کتاب و فیلم ترسناک رو ندارم چقدر خوشحالم شما ها هم مثل خودمید قربون همه اتون
فقط یه سریال بود به نام charmed که مثلا ترسناک بود و منم خیلی خوشم میومد و دیدمش

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
بچه ها کتاب پدر ان دیگری رو خوندین از پرینوش صنیعی ؟ کتاب خیلی جالبیه ! اصلا هم تم عشقی عاشقی نداره . من فقط همین یه کتابو از این خانم خوندم و نمی دونم کتابای دیگش چطوریه اما این کتابش خیلی جالبه ... حتی مامان من که اصلا رمانای ایرانی نمی خونه گفت کتاب خوبیه ...
راجب یه بچست که مشکلات خاصی داره ... مثلا تا 6 سالگی حرف نمی زنه و خوب اطرافیان باهاش رفتارهای بدی میکنن ... کتاب از زبان بچه هه نوشته شده .

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
[url:2j9bosyz]http://www.afrazbook.com/tabId-1-b-114.aspx[/url:2j9bosyz]

اين لينك فروش كتاب فرزند پنجم!!

اون كتابي هم كه گفتي نخوندم آيدا! اما اسم نويسنده اش برام خيلي اشناست!

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="144283":2je00wfy]بچه ها کتاب پدر ان دیگری رو خوندین از پرینوش صنیعی ؟ کتاب خیلی جالبیه ! اصلا هم تم عشقی عاشقی نداره . من فقط همین یه کتابو از این خانم خوندم و نمی دونم کتابای دیگش چطوریه اما این کتابش خیلی جالبه ... حتی مامان من که اصلا رمانای ایرانی نمی خونه گفت کتاب خوبیه ...
راجب یه بچست که مشکلات خاصی داره ... مثلا تا 6 سالگی حرف نمی زنه و خوب اطرافیان باهاش رفتارهای بدی میکنن ... کتاب از زبان بچه هه نوشته شده .[/quote:2je00wfy]
آخ آیدا گفتی، خیلی دوست دارم بخونمش ولی متاسفانه اینجا پیداش نکردم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
اهان كتاب سهم من از همين نويسنده است ديگه !!

zizi
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
من اون سایتی که ادمین گفته بود رو رفتم،شمارههای آلمان هست جواب نمیدان
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/21/9/2193-j.jpg



خلاصه کتاب:داستان روایت پسری به نام شهاب است که روز جشن تولد بیست سالگی، بچگی اش را به خاطر می آورد.
شهابمی گوید که از بچگی او را خنگ می دانستند. زنی که در خردسالی شهاب وظیفهمراقبت ازاو را در غیاب مادر به عهده گرفته بود به زبانی غیر از زبانمادری اش صحبت می کرد و شهاب گیج شده بود که به چه زبانی حرف بزند و چونبه نتیجه ای نرسیده بود زبان باز نکرده بود. پسرعمویش، خسرو اولین کسیبوده که نام خنگ بر او گذاشته است. دختر عمویش، فرشته این صفت را تاییدکرده، و از آن به بعد اسم خنگ روی شهاب مانده است.
در ابتدا، شهاب باورنمی کرده که خنگ بودن چیز بدی است، حتی فکر می کرده که خنگی صفت خوبی استو باعث محبوبیت آدم می شود. اینقدر در مورد خنگی شهاب حرف زدند که شهابباور کرد خنگ است.
شهاب در بچگی عاشق درختی در خانه شان است. ایندرخت در فصل بهار که آنها از سفر جنوب برمی گردند شکوفه می دهد. او بر اینباور است که درخت به خاطر آمدن آنها به گل می نشیند. شهاب عاشق ماه استچون ماه تابع قاعده و قانون نیست و هر وقت دلش بخواهد می آید و می رود.ماه جلوه ای از خود شهاب است. از دید شهاب برادرش آرش مثل خورشید است کهسر وقت می آید و می رود. او همیشه درس خوان و زرنگ است. مادرشهاب، به خاطر دانشگاه رفتن مرتبا مورد حسادت فتانه خانم، زن عموی شهاباست. خسرو پسرعموی شهاب بچه درس خوانی نیست و از شهاب استفاده می کند تابه دوستانش نشان دهد که او خنگ است و از آنها امتیاز بگیرد.
داستانگاهی از زبان شهاب و گاهی از زبان مادرش، مریم است. ناصر پدر شهاب، حسینعمو و شهین عمه شهاب، خیلی هواخواه یکدیگر هستند. مریم به خاطر طرفداری ازپسرش شهاب مرتب با آنها درگیر است. شهاب که می بیند دیگران او را تحقیرمیکنند اقدام به خرابکاری می کند. مثلا روی کاغذ دیواری آرش جوهر میریزد، روی ماشین پدرش نقاشی می کشد، آجر روی سر مادربزرگش (مادر پدرش) میاندازد. او شیرینی انتقام را دوست دارد و پدرش او را تنبیه می کند. مادربه خاطر دفاع از شهاب بارها دروغ می گوید و این باعث خوشحالی شهاب می شود.
شهابدو دوست خیالی به نامهای اسی و ببی دارد. اسی نشان دهنده نفس سرکش او وببی روحیه مهرطلبی اوست. شهاب در خلوت تنهایی اش مرتب با آنها حرف می زند.شادی خواهر آرش و شهاب بسیار شیرین زبان است. مادر بعد از تولد شادی دیگرسر کار نمی رود. مریم و ناصر با شادی عادی رفتار کرده اند و او عادی بزرگشده است ولی از آرش خواسته اند که ایده آل باشد لذا او همیشه جدی و درسخوان است و متعاقبا خسته. بچگی شهاب با سر کار رفتن مادر و کمبود وقت مادرهمراه بوده و به همین دلیل شهاب کمبودهایی دارد و بقیه او را لال و عقبافتاده می دانند. مادر شادی را شادی زندگی اش می داند ولذا شهاب فکر میکند غصه زندگی مادرش است. پدر آرش برای تامین مخارج زندگی چند جا کار میکند و به همین دلیل همیشه خسته است. تمایل و تظاهر به عشق و محبت در اوبسیار ضعیف است. او نگاهش به آرش با افتخار است و نگاهش به شادی با لذتاست اما همیشه به شهاب با اخم نگاه می کند و به او سرکوفت می زند. شهابدوست دارد فحش دادن یاد بگیرد و به بقیه فحش بدهد تا دلش خنک شود. شهابناراحت است که پدرش او را به اسم صدا نمی کند و همیشه او را "این" خطاب میکند.
برای عمه شهین خواستگاری پیدا می شود و قرار است ازدواج کند.مریم لباس عروسی برای شهین می دوزد و شهاب لباس را کثیف و پاره می کند.مادرش لباس را ترمیم می کند. مادر در حال ترمیم لباس صادقانه از شهاب میخواهد که برای یک بار هم شده حرف بزند و او را مامان صدا کند. شهاب خواستاو را برآورده می کند. مادر این خبر را به گوش همه می رساند و شهاب ازاینکه مادرش راز او را برملا کرده ناراحت می شود و دوباره به بی زبانی امنخود فرو می رود.
فرشته دخترعموی شهاب با پسری به نام رامین دوست میشود. او به بهانه گردش بردن شهاب به دیدن رامین می رود. فرشته رامین را درپارک می بیند و هر بار شهاب هم برای رد گم کردن ماموران حضور دارد. بعدهابرای امنیت بیشتر آنها یکدیگر را در خانه اسماعیل که یکی از دوستان رامیناست می بینند ولی شهاب دیگر حاضر نیست همراه آنها باشد چون پی به رابطهجنسی آنها برده است. وقتی فرشته گم می شود شهاب باعث پیدا شدن او می شود.او به طور ناگهانی زبان باز می کند و همه متعجب می شوند. فرشته دخترعمویشهاب که از رامین باردار شده به کمک مریم مادر شهاب سقط جنین می کند وبعدها با شخص دیگری ازدواج می کند.
شهاب را بارها برای معالجه پیش دکترمی برند ولی بی فایده است. عاقبت مادربزرگ شهاب(مادربزرگ مادری) پی بهمشکل شهاب می برد و او مداوا می شود. اما هرگز پدرش را نمی بخشد و همیشهاز او به نام پدر آرش یا پدر آن دیگری یاد می کند.

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
[url=http://www.goodreads.com/book/photo/610531._:276fy2b1]http://photo.goodreads.com/books/1189074909m/610531.jpg[/url:276fy2b1]


http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8602/saniee-zr.jpg گفت و گو با پرينوش صنيعي:

ادبیات عامه پسند: با كلاس ها
وجود رمانهای خوش نوشت و خوش خوان در میان عامه پسندها، اتفاقی است كه می تواند بازار كتاب ما را متحول كند. كاری كه كتاب های همین سه نویسنده كرده.
رمانی كه در انبار نماند
پرینوش صنیعی هنوز هم با خاطرات رمان سهم من زندگی می كند، رمانی كه به چاپ چهاردهم رسیده و زمانی ركورددار تعداد چاپ در یك سال شد. خود صنیعی درباره استقبال و چاپ های متعدد این رمان می گوید: چاپ اول كه درآمد به سرعت نایاب شد.
خیلی تعجب كردم. اولش فكر كردم فامیل ها و آشناها خریده اند ولی بعد با خودم فكر كردم كه این قدر فامیل ندارم! باز باورم نمی شد. تا اینكه آن همه خواننده زنگ زدند و اظهار كردند این شبیه زندگی ماست.
پرینوش صنیعی، متولد 1328 تهران در محله شاپور است. البته خودش می گوید: من خودم را تهرانی نمی دانم. ما در اصل خوزستانی هستیم و هنوز هم خون جنوبی را در خودم حس می كنم.
صنیعی خواندن و ادبیات را از كودكی شروع كرده است و از كتابخانه پدرش. پدرم مجبورمان كرده بود كتاب بخوانیم.
آن روزها علاقه او شعر و آن هم شعر عاشقانه بوده است: دفتری هم به تقلید از پدر و مادرم درست كرده بودم كه خاطرات روزانه ام را می نوشتم كه بعدها شد دفتر شعر.
نوشتن توی خانه ما از وظایف روزانه بود. اولین رمان هایی كه خوانده است، آثار جمال زاده و سووشون سیمین دانشور است: هنوز هم سووشون را می خوانم و دوستش دارم . با چنین سابقه ای، صنیعی به سراغ رشته ادبی در دبیرستان و رشته روان شناسی در دانشگاه می رود: آن موقع نمی دانستم كه قرار است نویسنده باشم ولی حالا و باز هم اگر بخواهم از نو شروع كنم، می روم رشته روان شناسی، چون خیلی به درد كار نویسندگی می خورد. به كسانی هم كه علاقه به نوشتن دارند، توصیه می كنم حتما روان شناسی بخوانند.
بعد از پایان تحصیلات، صنیعی به یك مؤسسه حمایتی یا به قول خودش مؤسسه تربیتی شهرداری می رود و این تازه اول قصه است. صنیعی كه سمت مشاور خانواده را به عهده داشته، با انواع و اقسام مشكلات زنان روبه رو می شود؛ مشكلاتی كه بعدها تبدیل به سوژه داستان هایش می شوند: من متوجه شدم كه یك نسل از زنان، در یك رده سنی نزدیك به خودم زندگی خاصی داشته اند كه حالا امروز آن زندگی گذشته و دیگر خبری از آن نیست .
یكی از ماجراها و مشكلات آن زندگی گذشته، قضیه ازدواج اجباری دختران بود. صنیعی یك گزارش از این پدیده می نویسد كه لحن داستانی دارد. وقتی گزارش را به مسئولان مؤسسه می دهد با واكنش های متفاوتی روبه رو می شود: بعضی ها واكنش منفی نشان دادند. بعضی ها هم تشویق كردند و گفتند كار را چاپ كن. ناشرم، دوست شوهرم است.
وقتی شوهرم مرا به او معرفی كرد، اولش گفت نمی دانم چرا زن ها این قدر اصرار به نوشتن داستان دارند؟ گفت این داستان ها سال ها در انبار می ماند و خاك می خورد! آخرش هم توی رودربایستی حاضر شد متن من را بخواند. بعد كه خواند استقبال كرد و كتاب چاپ شد .
سهم من كه عنوانش از شعر تولدی دیگر گرفته شده، داستان یك دختر شهرستانی است كه در دهه 40 با خانواده اش به تهران می آید و جریانات اجتماعی آن روز تا اوایل دهه 70 را از سر می گذراند.
سهم من ، عشق نافرجام میان دختری از یك خانواده سنتی و یك دكتر داروساز را روایت می كند. این دو در سال های جوانی به خاطر مخالفت خانواده دختر به هم نمی رسند و سال ها بعد كه به طور اتفاقی همدیگر را ملاقات می كنند و همه چیز برای ازدواج آنها مهیاست، باز هم ازدواجشان سر نمی گیرد و رمان در فضایی غمبار به پایان می رسد: البته پایان خوش برای رمان بیشتر جذاب است. من خودم بعد از پایان خوش رمان راحت تر می خوابم .
اهمیت سهم من در نگارش یك رمان سیاسی- اجتماعی پر از جزئیات و تصاویر دقیق تاریخی است. مثلا صنیعی به خوبی اشكالات گروه های مبارز غیرمذهبی را در این رمان تصویر كرده است.
صنیعی خودش می گوید كه اصرار داشته رمانش غم انگیز باشد: وقتی آن را می نوشتم گاهی گریه ام می گرفت و اشكم سرازیر می شد. این سرنوشت نسل من و امثال من بود. بعد كه كتاب چاپ شد و دیدم خواننده ها هم نامه می نویسند كه ما گریه كردیم، فهمیدم همان طور كه دلم می خواسته نوشته ام .
رمان بعدی صنیعی، پدر آن دیگری ، رمانی روان شناسانه بود: دوست نداشتم توی موفقیت كتاب اول غرق بشوم . و رمان جدید او كه برای نمایشگاه كتاب همین امسال آماده شده، یك رمان زندگینامه ای است: رنج همبستگی ، ماجرای لاله و لادن بیژنی، دوقلوهای به هم پیوسته ایرانی را روایت می كند.
پرینوش صنیعی هنوز و علی رغم موفقیتش دارد با همان ناشر اول كار می كند. دلیل خوبی هم برای خودش دارد: من هنوز آن حرف اول ناشرم یادم هست. می خواهم ثابت كنم نویسنده های زن ایرانی پیشرفت زیادی كرده اند .

منبع: همشهري

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
آیدا جون اگه می خوای بذاری کاملش رو بگذار http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif

شوخی می کنم می دونم از کار و زندگی می افتی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="144296":1px0xui8]من اون سایتی که ادمین گفته بود رو رفتم،شمارههای آلمان هست جواب نمیدان
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif[/quote:1px0xui8]

چرا؟! اينم يه سايته براي فروش!!
[url:1px0xui8]http://www.efeh.com/products/680.htm[/url:1px0xui8]

سايت كه براي فروش زياده توي ايران!

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
[quote="الیکا";p="144304":24tky37k]آیدا جون اگه می خوای بذاری کاملش رو بگذار http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif

شوخی می کنم می دونم از کار و زندگی می افتی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:24tky37k]

الیکا جان اگه آدم بدونه ملت می خونن می زاره ولی اینجور کتابا می دونی که مشتری نداره اینجا متاسفانه و گرنه برای من چه فرقی میکنه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif ( اتفاقا فرق میکنه ترجیح میدم 4 تا کتاب درست حسابی به خورد ملت بدم تا این کتابای عشقی عاشقی ولی ... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif )

zizi
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="144307":pgo0jpzw][quote="zizi";p="144296":pgo0jpzw]من اون سایتی که ادمین گفته بود رو رفتم،شمارههای آلمان هست جواب نمیدان
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif[/quote:pgo0jpzw]

چرا؟! اينم يه سايته براي فروش!!
[url:pgo0jpzw]http://www.efeh.com/products/680.htm[/url:pgo0jpzw]

سايت كه براي فروش زياده توي ايران![/quote:pgo0jpzw]


ببین اینها مشکل دارن برای فرستادن اینور،یا حواله پول
میتونم بپرسم بران بفرستن،ولی خوب نمیخوام کسی به زحمت بیفته پولش رو هم ازام نمیگیرن
حالا به مامانم سفارش دادم بیاره چندتا http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif

zizi
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="144312":bc0kruok][quote="الیکا";p="144304":bc0kruok]آیدا جون اگه می خوای بذاری کاملش رو بگذار http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif

شوخی می کنم می دونم از کار و زندگی می افتی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:bc0kruok]

الیکا جان اگه آدم بدونه ملت می خونن می زاره ولی اینجور کتابا می دونی که مشتری نداره اینجا متاسفانه و گرنه برای من چه فرقی میکنه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif ( اتفاقا فرق میکنه ترجیح میدم 4 تا کتاب درست حسابی به خورد ملت بدم تا این کتابای عشقی عاشقی ولی ... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif )[/quote:bc0kruok]

تو بنویس ما میخونیم آعی باه باه چه چه میکنیم،ولی اگر بتونید اسکن کنید که خیلی بهتره
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
درسته!
آيدا بزاري بدتر خودت اعتماد به نفست مياد پائين! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif!

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="144312":2jb7xebn][quote="الیکا";p="144304":2jb7xebn]آیدا جون اگه می خوای بذاری کاملش رو بگذار http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif

شوخی می کنم می دونم از کار و زندگی می افتی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:2jb7xebn]

الیکا جان اگه آدم بدونه ملت می خونن می زاره ولی اینجور کتابا می دونی که مشتری نداره اینجا متاسفانه و گرنه برای من چه فرقی میکنه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif ( اتفاقا فرق میکنه ترجیح میدم 4 تا کتاب درست حسابی به خورد ملت بدم تا این کتابای عشقی عاشقی ولی ... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif )[/quote:2jb7xebn]


عزیزم تو که می خوای زحمت تایپ رو بکشی پس کتابهای خوب بگذار بلاخره کتابخونها با سلیقه های مختلف توی این سایت هستند اونقدر کتابهای آبکی توی سایت هست که دیگه آدم جرئت نمی کنه بره سراغشون

aidaa
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
آره اسکن بهتره اما من فکس و اسکنرم با همه و یه ورق فقط میشه باهاش اسکن کرد نه یه کتاب ... یعنی اگه بخوای اسکن کنی باید کتاب و برگ برگ کنی تا ... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

الیکا
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="144325":1xquzn1g]درسته!
آيدا بزاري بدتر خودت اعتماد به نفست مياد پائين! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif![/quote:1xquzn1g]

محیا جان شما چرا اینقدر از این مسئله می ترسید خیلی نویسنده های درست حسابی هستند که می دونند طرفدار ندارن ولی می نویسند بعد یکی پیدا می شه و می خونه و می گه شاهکار بوده همه که نباید بپسندند اگر هم زیاد تشویق نشدید چه اهمیت داره عوضش کار درست کردید و یه کتاب حسابی توی سایت گذاشتید برای علاقمندان این کتابها

mahiia
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۸ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="144318":1g4hocw3]
ببین اینها مشکل دارن برای فرستادن اینور،یا حواله پول
میتونم بپرسم بران بفرستن،ولی خوب نمیخوام کسی به زحمت بیفته پولش رو هم ازام نمیگیرن
حالا به مامانم سفارش دادم بیاره چندتا http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif[/quote:1g4hocw3]

زي زي اگه بخواي من مي تونم كتاب هايي رو كه مي خواي برات پست كنم!!
يا اگه خواستيد براتون خانوم رو اسكن كنم!!؟
شايد اگه مخ خواهرم رو بزنم باد موسمي رو هم بتونم بگيرم ازش!

zizi
۱۲ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="144327":366dfjb7]آره اسکن بهتره اما من فکس و اسکنرم با همه و یه ورق فقط میشه باهاش اسکن کرد نه یه کتاب ... یعنی اگه بخوای اسکن کنی باید کتاب و برگ برگ کنی تا ... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:366dfjb7]

منم که سکنرم خوبه کتاب فارسی ندارم،انگلیسی بخواین میتونم اسکنکنم،فقط اینجا مسالهای که هست حق چاپ نویسندهها هست میترسم دردسر بشه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="144330":1f92hyto][quote="zizi";p="144318":1f92hyto]
ببین اینها مشکل دارن برای فرستادن اینور،یا حواله پول
میتونم بپرسم بران بفرستن،ولی خوب نمیخوام کسی به زحمت بیفته پولش رو هم ازام نمیگیرن
حالا به مامانم سفارش دادم بیاره چندتا http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif[/quote:1f92hyto]

زي زي اگه بخواي من مي تونم كتاب هايي رو كه مي خواي برات پست كنم!!
يا اگه خواستيد براتون خانوم رو اسكن كنم!!؟
شايد اگه مخ خواهرم رو بزنم باد موسمي رو هم بتونم بگيرم ازش![/quote:1f92hyto]


قربان محبتت عزیزم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif
بیام کتابخونت رو بار میکنم میام http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

اگه اسکن کنی که خیلی عالی میشه

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
منم اسکنر دارم ولی متاسفانه کتاب درست حسابی گیرم نمیاد اگر پیدا کنم حتما اسکن می کنم

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
سلام به همگی.

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
سلام ،جات خالی بود ،کجا بودی
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
[quote="zizi";p="144338":20wvajik]
قربان محبتت عزیزم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif
بیام کتابخونت رو بار میکنم میام http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

اگه اسکن کنی که خیلی عالی میشه[/quote:20wvajik]

فدات شم! پس من از فردا همت ميكنم و خانوم رو اسكن مي كنم!!
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif
كتابخونم قابل تو رو نداره زي زي جونم!
سلام پريسا جون

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
سلام پریسا جون

آره خیلی خوب میشه محیا جان ! من خانوم رو خوندم اما اون کتاب بادهای موسمی رو نه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۹ قبل از ظهر
بچه ها،سارا خانوم هم بقیه غریبه آشنا رو گذاشته،واقعا دستش درد نکنه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
باد موسمي خونه ي خود خواهرمه! خواهرم هم كه فعلا خونه ي ماست!
ولي در اسرع وقت ميرم ميارمش و اسكن ميكنم براتون!

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
....

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
....

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
[quote="zizi";p="144359":279vhx37]بچه ها،سارا خانوم هم بقیه غریبه آشنا رو گذاشته،واقعا دستش درد نکنه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:279vhx37]
دستش درد نكنه!
من كه رفتم خريدمش!

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="144363":2y9va3kt]باد موسمي خونه ي خود خواهرمه! خواهرم هم كه فعلا خونه ي ماست!
ولي در اسرع وقت ميرم ميارمش و اسكن ميكنم براتون![/quote:2y9va3kt]
مرسی محیا جان واقعا لطف میکنی عزیزم

من خانوم رو دارم اما خوب اسکنر ندارم وگرنه کمک میکردم .
راستی من کمدی الهی رو دارم یعنی مامانم داره ! کتاب سنگینیه مثل شعر میمونه ! سه تا کتابه دوزخ برزخ بهشت ...

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="144379":3m217uaf][quote="zizi";p="144359":3m217uaf]بچه ها،سارا خانوم هم بقیه غریبه آشنا رو گذاشته،واقعا دستش درد نکنه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:3m217uaf]
دستش درد نكنه!
من كه رفتم خريدمش![/quote:3m217uaf]
بچه ها غریبه آشنا کدومه ؟ قشنگه ؟ اگه قشنگه بگین برم بخونم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="144379":1gbk8tcs][quote="zizi";p="144359":1gbk8tcs]بچه ها،سارا خانوم هم بقیه غریبه آشنا رو گذاشته،واقعا دستش درد نکنه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:1gbk8tcs]
دستش درد نكنه!
من كه رفتم خريدمش![/quote:1gbk8tcs]

من که می گذارم تموم میشه بعد می رم می خونمشون چون حوصله ندارم انتظارش رو بکشم دیگه یخ می کنه

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
[quote="aidaa";p="144387":2zvh3noc][quote="mahiia";p="144379":2zvh3noc][quote="zizi";p="144359":2zvh3noc]بچه ها،سارا خانوم هم بقیه غریبه آشنا رو گذاشته،واقعا دستش درد نکنه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:2zvh3noc]
دستش درد نكنه!
من كه رفتم خريدمش![/quote:2zvh3noc]
بچه ها غریبه آشنا کدومه ؟ قشنگه ؟ اگه قشنگه بگین برم بخونم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:2zvh3noc]

بد نيست مثل پيمان دنيل استيل مي مونه با يه بچه اضافي!
آخراشه! بزار تموم شه بعد برو بخون!

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
من تلافی،غریبه اشنا و بخت سپید زمستان رو میخونم
غریبه آشنا اویلش خوب نبود ولی داستانش قشنگ سالها پیش یک داستانی از دنل ستیل خونده بودم ،خیلی شبیه اونه
بخت سپیده زمستان هم خیلی قشنگ
شخصیت متین و آیلین جالبه

اره محیا جونم،مرسی پیمان
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۵ قبل از ظهر
.....

soso.naznazi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
[quote="aidaa";p="144387":2ez4hziq][quote="mahiia";p="144379":2ez4hziq][quote="zizi";p="144359":2ez4hziq]بچه ها،سارا خانوم هم بقیه غریبه آشنا رو گذاشته،واقعا دستش درد نکنه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:2ez4hziq]
دستش درد نكنه!
من كه رفتم خريدمش![/quote:2ez4hziq]
بچه ها غریبه آشنا کدومه ؟ قشنگه ؟ اگه قشنگه بگین برم بخونم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:2ez4hziq]


آیدا جون خوبه خصوصا آخراش که دختره خشگل می شه جالبه....

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
بخت سپید زمستان رو من دارم و اصلا خوشم نیومد از این کتاب یعنی در واقع صد تا لعنت فرستادم به خودم که رفتم این رو خریدم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif
در عوض خواب و بیدار این نویسنده قشنگه ولی خوب خیلی خیلی کش داده رمانو ... فکر کنم یه 600 صفحه ای نوشته ماشاالله ... کیلویی نوشته دیگه

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر
[quote="parisam";p="144400":2auswmmj]قرار بود در مورد فیلم تاپیک بزنین پس چی شد؟![/quote:2auswmmj]

این آبجی مهیای من زد گفتیم برادرش آخه فیلم کتابها اینجا باش جلبتره بابا آعی بین این تاپیکها رفت آمد میکنیم،لاغر میشیم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

ولی خوب اگر در مورد فیلمهای منتخب فیلم باش خوب من که دلم میخواد در مورد بیمار انگلیسی و پیانو کلی حرف بزنم

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
[quote="parisam";p="144400":1v49nril]قرار بود در مورد فیلم تاپیک بزنین پس چی شد؟![/quote:1v49nril]

من زدم! در جا تركيده شد http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
تو بزن ما مي آييم مي حرفيم!!
پي نوشت: منم فعلا فقط جايي كه قلب آنجاست و دارم مي خونم! ولي وسوسه ام نكده هنوز ولي بقيه رو نمي خونم چون آرام و در امتداد حسرت و غريبه آشنا رو نصفه خوندم رفتم خريدم! براي همين كه جنبه ندارم نمي خونمشون ...
اما به نظر منم بخت پسيد زمستان و نگاهم كن بايد قشنگ باشه! همين طوري الا اللهي گفتما!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
بچه ها بازم خیلی از پیشتون بودن لذت بردم
حیف که باید برم ولی به زودی همینجا می بینمتون
فعلا خدانگهدار

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۰ قبل از ظهر
وای این کتابای نیلوفر لاری افتضاحه ! یکی می گذاشت تو وبلاگش ما کنجکاو شدیم رفتیم خریدیم ... رمان تقدیر ان بود که ... آقا انقدر غمگین بود که آدم دق میکرد .. این نیلوفر لاری اخر دپرس کتاباش ... این از این رمانش اونم از کسی پشت سرم آب نریخت ! اخه به این میگن کتاب یا دق مرگ کردن خواننده ؟! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

asalsahar
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۰ قبل از ظهر
منم خانوم رو دارم اما خدایی اصلا نمیشه به تایپش فکر کرد خیلی زیاده تازه فکر کنم به مذاق خیلیا خوش نیاد که ....
غریبه اشنا هم دیگه اخرشه کتاب نسبتا خوبیه البته منم مثل الیکا همه رو گذاشتم تموم بشه بعد بخونم فقط تلافی و تا ته دنیا رو می خونم .

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
....

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
برو به سلامت عزیز،من فردا مرخصیم دارم آتش میبارونم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
[quote="zizi";p="144406":10atvklx][quote="parisam";p="144400":10atvklx]قرار بود در مورد فیلم تاپیک بزنین پس چی شد؟![/quote:10atvklx]

این آبجی مهیای من زد گفتیم برادرش آخه فیلم کتابها اینجا باش جلبتره بابا آعی بین این تاپیکها رفت آمد میکنیم،لاغر میشیم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

ولی خوب اگر در مورد فیلمهای منتخب فیلم باش خوب من که دلم میخواد در مورد بیمار انگلیسی و پیانو کلی حرف بزنم[/quote:10atvklx]

من پيانو رو خريدم ولي هنوز نديدم! بزار امشب ببينم فردا بحرفيم راجع بهش!! خوب!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

پي نوشت: بچه ها رمان هاي ايراني همش ضعفه!! به نظرتون حرف نزنيم راجع بهشون بهتر نيست؟!
من كه دلم نمي اد براشون پول بدم!! واقعا كه حيف وقت!!

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
خداحافظ زی زی جان ...
محیا من نگاهم کن رو دارم ! کتاب نسبتا قشنگیه تو مایه های غزاله یکم اخراش ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر
محیا قرار شد همه رو به یک چوب نزنی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif،
کار
های دولت آبادی رو دلت میاد http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif
سلام سارا جون،خسته نباشی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

asalsahar
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="144421":2yg3gvpd][quote="zizi";p="144406":2yg3gvpd][quote="parisam";p="144400":2yg3gvpd]قرار بود در مورد فیلم تاپیک بزنین پس چی شد؟![/quote:2yg3gvpd]

این آبجی مهیای من زد گفتیم برادرش آخه فیلم کتابها اینجا باش جلبتره بابا آعی بین این تاپیکها رفت آمد میکنیم،لاغر میشیم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

ولی خوب اگر در مورد فیلمهای منتخب فیلم باش خوب من که دلم میخواد در مورد بیمار انگلیسی و پیانو کلی حرف بزنم[/quote:2yg3gvpd]

من پيانو رو خريدم ولي هنوز نديدم! بزار امشب ببينم فردا بحرفيم راجع بهش!! خوب!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

پي نوشت: بچه ها رمان هاي ايراني همش ضعفه!! به نظرتون حرف نزنيم راجع بهشون بهتر نيست؟!
من كه دلم نمي اد براشون پول بدم!! واقعا كه حيف وقت!![/quote:2yg3gvpd]
ببینش من که خوشم اومد با اینکه ........
نه همون فردا بحرفیم که تو هم دیده باشی .

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
[quote="aidaa";p="144414":2fcwh53n]وای این کتابای نیلوفر لاری افتضاحه ! یکی می گذاشت تو وبلاگش ما کنجکاو شدیم رفتیم خریدیم ... رمان تقدیر ان بود که ... آقا انقدر غمگین بود که آدم دق میکرد .. این نیلوفر لاری اخر دپرس کتاباش ... این از این رمانش اونم از کسی پشت سرم آب نریخت ! اخه به این میگن کتاب یا دق مرگ کردن خواننده ؟! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:2fcwh53n]

میگفتی به ادمین پیشنهاد بدیم میخواست آخر داستانها دق باش
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
شرمنده که من قاطی کردم میگم زی زی جون که اینجاست چی چی رو خداحافظ ؟!!!
الیکا جان خداحافظ عزیزم ( البته دیگه دیر شد و رفت الیکا جون ) http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

آره محیا جون این رمانای ایرانی همشون عین همه ... سوژه ها تکراری ... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
....

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
چه طاقتی من که کتاب و فیلم تموم نشه دست بردار نیستم،تا صبح هم باش خبری نیست
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif

اوه پیانو رو من ۱۲-۱۳ سال پیش دیدم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

maloosak
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
سلام بچه ها خوبین؟من تازه عضو شدم...خوشحال می شم اگه منو تو گروه خوبتون پذیرا باشیدhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
بچه ها راستی من این فیلم 2008 تس رو که bbc ساخته دانلود کردم خیلی قشنگ بود ... فیلم خوش ساختی بود . ولی کلا 4 ساعت بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
[quote="maloosak";p="144440":1r5tk794]سلام بچه ها خوبین؟من تازه عضو شدم...خوشحال می شم اگه منو تو گروه خوبتون پذیرا باشیدhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:1r5tk794]

خوش آمدی،معلومه چرا که نه؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۵ قبل از ظهر
....

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
[quote="aidaa";p="144441":14pw7i5m]بچه ها راستی من این فیلم 2008 تس رو که bbc ساخته دانلود کردم خیلی قشنگ بود ... فیلم خوش ساختی بود . ولی کلا 4 ساعت بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:14pw7i5m]

لینکش رو بذار تو منتخب فیلم ما همDL کنیم

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر
[quote="parisam";p="144446":20car515][quote="zizi";p="144439":20car515]چه طاقتی من که کتاب و فیلم تموم نشه دست بردار نیستم،تا صبح هم باش خبری نیست
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif

اوه پیانو رو من ۱۲-۱۳ سال پیش دیدم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif[/quote:20car515]

زی زی جان امروز دوستام 15 ، 20 تا فیلم دادن بهم. 3 ، 4 تا هم که کتاب... باور کن چشام دیگه هیچ جا رو نمیبینه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mad.gif پس مجبورم طاقت بیارم![/quote:20car515]

خوش به حالت، من میرم کتابخونه میگیرم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

asalsahar
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
[quote="zizi";p="144448":209cxh9z][quote="aidaa";p="144441":209cxh9z]بچه ها راستی من این فیلم 2008 تس رو که bbc ساخته دانلود کردم خیلی قشنگ بود ... فیلم خوش ساختی بود . ولی کلا 4 ساعت بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:209cxh9z]

لینکش رو بذار تو منتخب فیلم ما همDL کنیم[/quote:209cxh9z]
آره مرسی منم امروز سرچ کردم اما پیدا نکردم البته 4 ساعت یعنی حدود دو گیگ فکر کنم یه هفته طول بکشه دانلودش http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
زی زی جان اکانت رپید شر اگه داری میتونی سریع دانلود کنی ( بگو بهت لینکشو بدم ) اما در غیر اینصورت باید با تورنت دانلود کنی که فکر کنم خیلی طول می کشه !

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
[quote="aidaa";p="144467":1zu5eg4h]زی زی جان اکانت رپید شر اگه داری میتونی سریع دانلود کنی ( بگو بهت لینکشو بدم ) اما در غیر اینصورت باید با تورنت دانلود کنی که فکر کنم خیلی طول می کشه ![/quote:1zu5eg4h]

بگو عزیز من مشکلی ندارم

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
[quote="asalsahar";p="144465":2bczd9g0][quote="zizi";p="144448":2bczd9g0][quote="aidaa";p="144441":2bczd9g0]بچه ها راستی من این فیلم 2008 تس رو که bbc ساخته دانلود کردم خیلی قشنگ بود ... فیلم خوش ساختی بود . ولی کلا 4 ساعت بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:2bczd9g0]

لینکش رو بذار تو منتخب فیلم ما همDL کنیم[/quote:2bczd9g0]
آره مرسی منم امروز سرچ کردم اما پیدا نکردم البته 4 ساعت یعنی حدود دو گیگ فکر کنم یه هفته طول بکشه دانلودش http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif[/quote:2bczd9g0]


آره عزیزم حجمش زیاده و طول میکشه ... بهترین راه داشتن اکانت رپید شره وگرنه نمی تونی دانلود کنی مگر با تورنت ... حدود همون 2گیگ هستش ! البته فکر کنم کمترشم دیدم مثلا 4 قسمتش باهم می شد 1/6 گیگ حداقل !

asalsahar
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
من می خوام یه اکانت راپید باز بگیرم از وقتی مگا اپلود رو فیلتر کردن حالم گرفته اس !!
مگه لینک راپید شیرش یه تیکه است ؟
تورنت که حرفشو نزن من همین پیانو رو هرچی سرچ کردم پیدا نکردم مجبوری تورنت گرفتم ماجرایی بود .

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
http://www.sinlesslinks.com/TV-Series/t ... bervilles/ (http://www.sinlesslinks.com/TV-Series/tess-of-durbervilles/)

عزیزم اینو الان سرچ کردم براتون ... این تیکه تیکه است . هر قسمتش مثلا 5 تیکه شده ...اگه باز بدردتون نخورد بگین یه لینک دیگه بدم .... مال خودمو الان گیر نمیارم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif مال من یه تیکه بود یعنی انقدر قسمت قسمت نشده بود فقط 4 بار دانلود کردم .... الان شما باید حداقل 20 بار دانلود کنین تا کامل شه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر
این سریالش هست اره توی BBC دیدم،شروع کردم ببینم چقدر طول میکش
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif

asalsahar
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
این خوبه فایلاشم صد مگیه می شه یه کارش کرد . فقط باید هاردمون رو بتکونیم .

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
آره دیگه بچه ها طول میکشه اگه اکانت رپید شر نداشته باشی . کاش حداقل اینا رو روی مدیا فایر آپلود میکردن که خیلی توپه ... محدودیت اینا هم نداره که مثلا سرعت رو کم کنه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif
این فیلم هر قسمتش 58 دقیقه هست یعنی حدود 4 ساعت و خوب بنظر من که قشنگ ساختن http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif
اینجا شد تاپیک فیلم عوض تاپیک کتاب http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
پز بیام
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif
هر کدومش ۷ دقیقه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_exclaim.gif

اره دیگه تاپیک رو خراب کردیم رفت،بچهها من میرم بخوابم ،شبتون به خیر
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
[quote="zizi";p="144520":2rlojych]پز بیام
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif
هر کدومش ۷ دقیقه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_exclaim.gif[/quote:2rlojych]
ایول آخر سرعته زی زی جون ماشالله ، میگم که با اکانت مشکل حله http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gifدل همه رو نسوزون بابا ، طفلی اینایی که اینجا اکانت ندارن این رپید شر می کشتشون ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

شب بخیر عزیزم خوب بخوابی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۱۱ قبل از ظهر
[quote="aidaa";p="144524":38t7aeuz][quote="zizi";p="144520":38t7aeuz]پز بیام
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif
هر کدومش ۷ دقیقه
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_exclaim.gif[/quote:38t7aeuz]
ایول آخر سرعته زی زی جون ماشالله ، میگم که با اکانت مشکل حله http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gifدل همه رو نسوزون بابا ، طفلی اینایی که اینجا اکانت ندارن این رپید شر می کشتشون ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:38t7aeuz]
free user
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mrgreen.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mrgreen.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mrgreen.gif

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۱۴ قبل از ظهر
با فری یوزر 7 دقیقه ؟ چقدر خوب ! اینجا محاله اکانت نداشته باشی انقدر سریع دانلود کنه ! 100 مگا بایت رو فکر کنم یه دو ساعتی حداقل طول بده ! حالا دقیق نمی دونم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif
احتمالا شمابه سرورشون نزدیکین

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۱۶ قبل از ظهر
....

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
داشتم دنبال کتاب فرزند پنجم میگشتم ،در مورد نویسنده اون به یک مطلبی رسیدم،جالبه متولد ایران هست:



دوریس لسینگ (Doris Lessing) (تولد: [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B2_%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%B1:1ezdy8 yz]۲۲ اکتبر[/url:1ezdy8yz] [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B9&action=ed it&redlink=1:1ezdy8yz]۱۹۱۹[/url:1ezdy8yz]) نویسندهٔ [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%81:1ezdy8yz]صوفی[/url:1ezdy8yz] و [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85:1ezdy8y z]فمینیست[/url:1ezdy8yz] [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86:1 ezdy8yz]انگلیسی[/url:1ezdy8yz] و برنده [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87_%D8%A7%D8%AF%D8%A8% DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84:1ezdy8y z]جایزه ادبیات نوبل[/url:1ezdy8yz] در سال ۲۰۰۷ میلادی است.

او در [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87:1 ezdy8yz]کرمانشاه[/url:1ezdy8yz]، [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86:1ezdy8yz]ایران[/url:1ezdy8yz] زاده شد. والدین او هر دو انگلیسی بودند. پدرش، [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF_%D8 %AA%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1&action=edit&redlink=1: 1ezdy8yz]آلفرد تیلور[/url:1ezdy8yz] (Alfred Tayler)، که در [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_ %D8%A7%D9%88%D9%84:1ezdy8yz]جنگ جهانی اول[/url:1ezdy8yz] معلول شده بود، کارمند [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9:1ezdy8yz]بانک[/url:1ezdy8yz] شاهنشاهی ایران و مادرش [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D9 %85%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%B1&act ion=edit&redlink=1:1ezdy8yz]امیلی ماد تیلور[/url:1ezdy8yz] (Emily Maude Tayler) [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8% B1&action=edit&redlink=1:1ezdy8yz]پرستار[/url:1ezdy8yz] بود. آن‎ها در سال ۱۹۲۵ به مستعمره بریتانیایی [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%B2%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AC% D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C:1ezdy8yz]رودزیای جنوبی[/url:1ezdy8yz] که اکنون [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%DB%8C%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%87:1 ezdy8yz]زیمبابوه[/url:1ezdy8yz]نامیده میشود مهاجرت کردند و پدر او یک زمین بوته‎زار هزار آکری (۴کیلومتر مربعی) خرید در آن‎جا با دشواری به کاشت ذرت پرداختند. متاسفانهاین زمین برایشان ثروتی به ارمغان نیاورد و آرزوی مادرش برای زندگی به سبک[url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9 %85%D9%84%DA%A9%D9%87_%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9% 88%D8%B1%DB%8C%D8%A7&action=edit&redlink=1:1ezdy8y z]ویکتوریایی[/url:1ezdy8yz]در این «سرزمین کهن» ناکام ماند. اگرچه خانواده دوریس کاتولیک نبود، او بهیک مدرسه دخترانه کاتولیکی رفت. او در ۱۳ سالگی مدرسه را ترک کرد و از آنپس تحصیل را به صورت شخصی ادامه داد. در سن ۱۵ سالگی لسینگ خانه را ترککرد و به عنوان یک [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8% B1_%D8%A8%DA%86%D9%87&action=edit&redlink=1:1ezdy8 yz]پرستار بچه[/url:1ezdy8yz]مشغول به کار شد. در این زمان بود که به خواندن متون سیاسی وجامعه‎شناسی‎ای پرداخت که کارفرمایش در اختیار او می‎گذاشت. تقریباً درهمین زمان بود که نوشتن را آغاز کرد. در سال ۱۹۳۷ لسینگ به [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A8%D8% B1%DB%8C&action=edit&redlink=1:1ezdy8yz]سالزبری[/url:1ezdy8yz] (شهری در جنوب انگلیس) نقل مکان کرد تا به عنوان یک [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9% 88%D8%B1_%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86&action=edit&redl ink=1:1ezdy8yz]اپراتور تلفن[/url:1ezdy8yz] کار کند و پس از مدت کوتاهی با نخستین همسرش [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9_%D9 %88%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%85&action=edit&redlink=1: 1ezdy8yz]فرانک ویزدم[/url:1ezdy8yz] ازدواج کرد. پیش از این که زندگی مشترکشان در سال ۱۹۴۳ پایان یابد از او صاحب ۲ فرزند شد. پس از طلاق لسینگ عضو [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9% 87_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%AC%D9%BE&action=ed it&redlink=1:1ezdy8yz]باشگاه کتاب جپ[/url:1ezdy8yz]، یک [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%DA%A9%D8%AA% D8%A7%D8%A8:1ezdy8yz]باشگاه کتاب[/url:1ezdy8yz] [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D 8%AA%DB%8C:1ezdy8yz]سوسیالیستی[/url:1ezdy8yz] شد و در این‎جا بود که با همسر دومش، [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%AF%D9%88%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB% 8C%D8%AF_%D9%84%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%AF&action=edi t&redlink=1:1ezdy8yz]گوتفرید لسینگ[/url:1ezdy8yz](Gottfried Lessing) آشنا شد. آ‎ن‎ها خیلی زود با یکدیگر ازدواج کردند وپیش از این که این ازدواج نیز در سال ۱۹۴۹ به طلاق منجر شود صاحب یک فرزندشدند. گوتفرید لسینگ بعدها سفیر [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D8%B1%D9%82% DB%8C:1ezdy8yz]آلمان شرقی[/url:1ezdy8yz] در اوگاندا شد و سرانجام به طور تصادفی در جریان شورش علیه [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9 %85%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7&action=ed it&redlink=1:1ezdy8yz]عیدی امین دادا[/url:1ezdy8yz] کشته شد. در سال ۱۹۴۹ لسینگ به همراه کوچکترین پسرش به [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86:1ezdy8yz]لندن[/url:1ezdy8yz] رفت و در همین هنگام نخستین رمانش با عنوان [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D9%84%D9%81%D9%87%D8%A7_%D8 %A2%D9%88%D8%A7%D8%B2_%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8% A7%D9%86%D9%86%D8%AF&action=edit&redlink=1:1ezdy8y z]علف‎ها آواز می‎خوانند[/url:1ezdy8yz] منتشر شد. اثری که باعث شهرت لسینگ شد [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9% 87_%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C&action=edit&redl ink=1:1ezdy8yz]دفترچه طلایی[/url:1ezdy8yz] بود که در سال ۱۹۶۲ نوشته شد. در سال ۱۹۸۴ او سعی کرد که دو رمان را با نام مستعار [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9 %85%D8%B1%D8%B2&action=edit&redlink=1:1ezdy8yz]جین سامرز[/url:1ezdy8yz](Jane Somers) به چاپ برساند و به این وسیله دشواریهایی که برای چاپ کتابدر برابر نویسندگان تازه کار قرار دارد نشان دهد. ناشر لسینگ در بریتانیااین آثار را رد کرد ولی انتشارات [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%81&action=ed it&redlink=1:1ezdy8yz]ناپف[/url:1ezdy8yz] (Knopf) در ایلات متحده آن‎ها را پذیرفت. لسینگ اکنون در حومه [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86:1ezdy8yz]لندن[/url:1ezdy8yz] در [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B3%D8% AA%D8%AF&action=edit&redlink=1:1ezdy8yz]هامپستد[/url:1ezdy8yz] زندگی میکند.
%3Ca


سبک ادبی
ادبیات داستانی لسینگ به طور کلی به سه دوره تقسیم میشود: تم کمونیستی(۱۹۴۴-۱۹۵۶) به زمانی مربوط میشود که او به شکل رادیکال در باره مباحثاجتماعی مینوشت ولی پس از سرکوب قیام مردم مجارستان بهوسیله ارتش سرخ درسال ۱۹۵۶ ضدکمونیست شد. (او در سال ۱۹۸۵؛ با نوشتن [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8% B3%D8%AA_%D8%AE%D9%88%D8%A8&action=edit&redlink=1: 1ezdy8yz]تروریست خوب[/url:1ezdy8yz] بازگشتی به این دوره ادبی خود داشت)؛ تم روانشناسانه (۱۹۵۶-۱۹۶۹) و پس از آن تم صوفیانه که در زمینه‎ای [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C:1ezdy8yz]علمی-تخیلی[/url:1ezdy8yz] نوشته شد. [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87&act ion=edit&redlink=1:1ezdy8yz]شکسته[/url:1ezdy8yz] (نامی برگرفته از [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%B7_%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87_%D9%86 %D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82:1ezdy8yz]خط فارسی[/url:1ezdy8yz]) نخستین کتاب از سری کتابهای علمی-تخیلی و صوفی گرایانه وی به نام [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84:1ezdy8yz]سهیل[/url:1ezdy8yz] است. با وجود کودکی دشوار و غم‎انگیز، آثار لسینگ درباره آفریقای زیر سلطه [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7:1 ezdy8yz]بریتانیا[/url:1ezdy8yz]، آکنده از شفقت برای زندگی سترون استعمارگران و بدبختی‎های ساکنان بومی است.
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/9/95/Doris_lessing_20060312.jpg/250px-Doris_lessing_20060312.jpg http://www.britannica.com/blogs/wp-content/uploads/2007/12/lessing1.jpg

http://i4.photobucket.com/albums/y126/paradorlounge/9780586089033.jpg

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
مثل اینکه جمعه هست همه رفتید گردش ،کتاب متابو بیخیال اره؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
من اومدم!
امضا رو داري؟! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۲۱ بعد از ظهر
چه جالب متولد ايرانه؟!

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۲۱ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="145332":2qz1ixo8]من اومدم!
امضا رو داري؟! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:2qz1ixo8]


اره عزیز صبحی خوندم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif،قشنگ
از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif
خوش اومدی




نقد کتابش رو خوندم،به نظر جالب میاد
صد تا کتاب دارم ،از کدومشون شروع کنم حرص افتادم

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۲۶ بعد از ظهر
http://neverneutral.files.wordpress.com/2009/07/fashion-graphics-2_1086994a.jpg

http://static.guim.co.uk/Guardian/news/gallery/2007/oct/11/internationalnews1/GD4958671@22-Oct-1957-----The-W-3437.jpg


http://nohelpforthat.files.wordpress.com/2009/06/9780060931407.jpg


http://www.malaspina.com/jpg/lessing.jpg

http://ugandaninsomniac.files.wordpress.com/2008/02/the-grandmothers-book-cover.jpg

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۲۹ بعد از ظهر
منم همين طور!! من كه حدود 300 هزار تومن نمايشگاه كتاب كتاب خريدم!!
هنوز نصفشون رو هم نخوندم!!
الان خواهرم داره كتاب حشاشين منو مي خونه!
مي گه خيلي قشنگه!

http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643111881.240.jpg?1188682417

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
اره خیلی کتاب داره، من که نمیشناختمش این آخری رو بشه گیر میارم ببینم سبکش چه طوریه?
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
من دارم كوه پنجم و ولي نخوندم هنوز! نمي دونم والا سبكش و !!
ما اين طور كه ايدا مي گفت ماورايي مي نويسه! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="145359":3pdor7d8]منم همين طور!! من كه حدود 300 هزار تومن نمايشگاه كتاب كتاب خريدم!!
هنوز نصفشون رو هم نخوندم!!
الان خواهرم داره كتاب حشاشين منو مي خونه!
مي گه خيلي قشنگه!

http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643111881.240.jpg?1188682417[/quote:3pdor7d8]



خوش به حال خواهرت
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

:پیانو رو دیدی؟




دختر جان اول میخری بعدا دستت بیاد خوبه یا بد،حیف پول
(حالا مامان
بازی
در میارم) http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
نه نديدم!! خوابم برد!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif
ديروز فقط تونستم 17 agian و ببينم! ديديش؟!
بد نيست!

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="145392":381ilmlf]نه نديدم!! خوابم برد!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif
ديروز فقط تونستم 17 agian و ببينم! ديديش؟!
بد نيست![/quote:381ilmlf]

برای سرگرمی خوبه،من دوبارهshall we dance رو دیدم،ببین برو تاپیک خانه فیلم رو بزن جون جدت
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

aidaa
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۵:۵۸ بعد از ظهر
من 17 again رو پریروز دیدم ... shall we dance رو هم خیلی وقت پیش ... راستی سلام بچه ها ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif
محیا جان این کتاب حشیش که گفتی در چه موردیه ؟ میشه یکم توضیح بدی ؟
من امشب مهمونی دعوتم ... یه چشم به آینه است یه چشم به مونیتور ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="145454":3qdjoumj]من 17 again رو پریروز دیدم ... shall we dance رو هم خیلی وقت پیش ... راستی سلام بچه ها ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif
محیا جان این کتاب حشیش که گفتی در چه موردیه ؟ میشه یکم توضیح بدی ؟
من امشب مهمونی دعوتم ... یه چشم به آینه است یه چشم به مونیتور ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:3qdjoumj]


سلام، http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif
حالا مواظب باش مداد تو چشمت نره http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
اره من تو سینما دیده بودم دوبارهTV میداد نگاه کردم
مهمونی خوش بگذره http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۰۷ بعد از ظهر
[quote="aidaa";p="145454":2nzr4zyh]من 17 again رو پریروز دیدم ... shall we dance رو هم خیلی وقت پیش ... راستی سلام بچه ها ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif
محیا جان این کتاب حشیش که گفتی در چه موردیه ؟ میشه یکم توضیح بدی ؟
من امشب مهمونی دعوتم ... یه چشم به آینه است یه چشم به مونیتور ! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:2nzr4zyh]

نمي دونم! تعريفش نمي كنه! ولي فكر كنم تو مايه هاي همون مفتش و راهبه باشه! در مورد اداره ي تفتيش عقايد كاتوليك ها!!

پي نوشت: منم با من برقص و خيلي قبل ديدم!! اوم زمان سي ديش رو داشتم! هنوز دي وي دي نيومده بود! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
آره من هر كتابي بهم پيشنهاد بشه ميرم ميخرم! بعد ميخونم!
تا ميخرم هم مهديه [خواهرم] ميخونه اگه خوشش اومد ميگه مهيا برو برام بخر! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
ببینم موافقید که در مورد کتابهای غیر از رمان هم صحبت کنیم،مثلا شعر یا روانشناسی و ...
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۲۰ بعد از ظهر
من شعر رو دوست دارم!! اما زياد روانشناسي دوست ندارم!!
ميدوني جديدا عاشق چه شاعري شدم؟!

پي نوشت: بزنم خانه ي فيلم و؟!

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۲۵ بعد از ظهر
و رسالت من اين خواهد بود
تا دواستكان چاي داغ را
ار ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا انها را در شبي باراني
با خداي خويش
چشم در چشم هم
نوش كنيم ...

مرحوم حسن پناهي


پي نوشت: نظرت چيه زي زي؟!
ماهه نه؟!
اصلا روح توشه!! من عاشق حسن پناهي شدم با اين روح لطيفش!!

razgolesorkh
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۲۶ بعد از ظهر
ســـــــــــــــــلامhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif


منم بازی ؟


خوبی زی زی جونم ؟!!

گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من



آخ که مردم از دل تنگیت http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif


محیا تو چطوری ؟

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
[quote="razgolesorkh";p="145535":bbqalbqs]ســـــــــــــــــلامhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif


منم بازی ؟


خوبی زی زی جونم ؟!!

گل آتشی تو
حرارت منم من
که دیوانه ی بی قرارت منم من



آخ که مردم از دل تنگیت http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif


محیا تو چطوری ؟[/quote:bbqalbqs]

چه عجب! كجايي تو دختر؟!
مرديم از دلواپسي!!
اس ام اس رو هم كه جواب نميدي!؟
خوبي؟!

razgolesorkh
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر
خدا نکنه عزیزم

کی اس ام اس زدی گلم ؟ !!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

من ندیدم چرا !!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

خوبم , ممنون

زی زی کجا رفتی ؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

بیا بگو چه خبرااا , خوش می گذره ؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۳۸ بعد از ظهر
ديشب زدم!! مثل اونشب چند بار فرستادم اما دليووردش نيومد، ولي فكر كردم جتما رسيده...
كجا بودي حالا؟ زي زي كجا غيبش زد؟

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۴۱ بعد از ظهر
سلام رزی جونم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif،
چه عجب اسبابکشی تموم شد, میخواستم بام کمک http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif میگی نه؟
دلم تنگ شده بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif



من یکشنبه مهمون دارم،مرخصی گرفته بودم کارهام رو انجام بدم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif،همش در حال رفت آمدم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

razgolesorkh
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۴۷ بعد از ظهر
زیر سایتیم

یه نگاه به زیر پات کنی میبینیم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

نمی دونم اما من چیزی ندیدم



زی زی نیستی http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif

آنکه خندد ز درون می نالد
وانکه گريد ز غمی می سوزد

من چه گويم که دلم با من نیست
من چه گويم که غمم تنها نيست

نيست آن لب که بخندد با من
نيست آن دل که بسوزد در غم

نيست آن شب که نگريم هر دم
نيست آن کس که بپرسد حالم

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۵۰ بعد از ظهر
با عرض معذرت من یکی ۲ ساعت دیگه میام ،تا بعد
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
ok زي زي جون!! زود بيا!
راستي رزي جون، زي زي ، عيدتون مبارك! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif

razgolesorkh
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۵۵ بعد از ظهر
الان ادمین میاد منو می کشه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

خوب چی کار کنم , یکی از ما ها رو هم می کرد مدیر , خودمون پست های اضافی و پاک می کردیم بعدش http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mrgreen.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mrgreen.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif

خواهرای گلم من میرم اگه تونستم 9 میام یا 12

مراقب خودتون باشید

razgolesorkh
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
عید ؟!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_surprised.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_eek.gif

عید چی ؟ کجا ؟


پیشاپیش مبارک http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

razgolesorkh
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۷:۲۶ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145506":1ygh3ja6]ببینم موافقید که در مورد کتابهای غیر از رمان هم صحبت کنیم،مثلا شعر یا روانشناسی و ...
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:1ygh3ja6]



من که موافقم باهر چی تو بگی زی زی جونم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif

عشق يعنی مهر بی چون وچرا عشق يعنی کوشش بی ادعا
عشق يعنی مهر بی اما ، اگر عشق يعنی رفتن با پای و سر
عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست عشق يعنی جان من قربان اوست


پ.ن : shall we dance و خیلی دوست دارم منم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145506":2nhchw7d]ببینم موافقید که در مورد کتابهای غیر از رمان هم صحبت کنیم،مثلا شعر یا روانشناسی و ...
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:2nhchw7d]


سلام بچه ها حال که من آمدم شما نیستید چون شما بیایید من دیگر نیستم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif
شعر نو شد نهhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
منم موافقم هر دو تاشو مخصوصا روانشناسی رو دوست می دارمhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۷:۴۱ بعد از ظهر
منم تا حالا سه بار shall we dance رو دیدم بار اول cd ولی دو بار بعدی تلوزیون گذاشت خیلی دوست دارم البته نه کار ریچارد گر رو چون برام توجیه نیست چون بازم جنیفره که آدمش می کنه وگرنه ریچارد گر که داشت به سمتی که آقایون معمولا قدم برمی دارن قدمش رو برمی داشتhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif

بچه ها با unfaitheful چطورید بنظرتون خوب بود؟؟؟؟؟http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
محیا جون دیگه صبرم سر اومد تاپیکت رو ندیدم و دیگه از خود بیخود شدم زودتر یه فکری بکنید می خواین اسم همین تاپیک رو بگذارید خانه کتاب و فیلم ، خلاصه زود یه تصمیم جدی بگیرید http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_twisted.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
خيانت هم قشنگ بود اليكا جون!!
ميزنم امشب تاپيك خانه فيلم و ...
ببنم خوندي اون شعر كه من صفحه قبل گذاشته بودمش؟!
نظرت چيه راجع بهش؟!

[quote="mahiia";p="145532":70pjiqpg]و رسالت من اين خواهد بود
تا دواستكان چاي داغ را
ار ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا انها را در شبي باراني
با خداي خويش
چشم در چشم هم
نوش كنيم ...

مرحوم حسن پناهي !![/quote:70pjiqpg]

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر
غریب

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

مرحوم حسين پناهي


×××××××××××××××××××××××


بیکرانه

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

مرحوم حسن پناهي

××××××××××××××××××××××
دل خوش

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

مرحوم حسن پناهي

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۳۹ بعد از ظهر
بنظرمن بدجوری شعرهاش بوی تنهایی می ده
بوی آزردگی از ناملایمات دنیا و نمایان تر از همه بوی دل بریدن و دل نبستن به این دنیای بیرحم می دونی محیا آدما هرچی بیشتر بفهمند تنهاترند وزندگی براشون سخت تره کسی که مادیات دنیا براش بی معنیه و دنبال معنویاته توی این دنیا خیلی ضربه می خوره
درباره زندگی شخصی اش چیزی می دونی ؟؟!!!
فکر کنم یه شکست عاطفی اینقدر بهم ریخته باشه اش نه ؟؟

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
من حس خوبي بهم دست ميده شعرهاشو مي خونم!
انگار كه خودش اوني كه مي خواد نيست در ضمن هيچ كس رو هم قبول نداره!!

زين دو رنگي، ناگزيرم ناگزير
خود از اين نيرنگ، سيرم سير، سير
مرد گه نامرد اين من نيستم
اي دريغا مردم و زن نيستم
چيستم من چيستم من كيستم
حيف از آن عمري كه بي من زيستم

يه حس نا اميدي توي شعراش هست اما ادم و اذيت نميكنه!
نگار بهتر چشمتو باز ميكنه!
من كه تازه دو سه هفته است كشفش كردم اين بشر رو!! خرابش شدم تو همين دو هفته! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_biggrin.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
آدم همیشه دنبال یه حس مشترک توی شعرها و نوشته ها می گرده چون وقتی اون حس رو بگیری می ری توی عمقش و تازه طعم و بوی اون رو می فهمی و لذت می بری بخاطر همینه که شعر اینقدر آدمها رو جذب می کنه منم شعرهاش رو دوست دارم خیلی ساده و دلنشینه ولی غمگینه هروقت می خونمش یاد چهره اش می افتم اونقدر صاف بود که بنظرم قیافه اش هم همینها رو می گفت

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
زندگي نامه

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود. از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.

با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.

نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.

به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۸:۵۶ بعد از ظهر
[quote="الیکا";p="145735":26lc44kr]بنظرمن بدجوری شعرهاش بوی تنهایی می ده
بوی آزردگی از ناملایمات دنیا و نمایان تر از همه بوی دل بریدن و دل نبستن به این دنیای بیرحم می دونی محیا آدما هرچی بیشتر بفهمند تنهاترند وزندگی براشون سخت تره کسی که مادیات دنیا براش بی معنیه و دنبال معنویاته توی این دنیا خیلی ضربه می خوره
درباره زندگی شخصی اش چیزی می دونی ؟؟!!!
فکر کنم یه شکست عاطفی اینقدر بهم ریخته باشه اش نه ؟؟[/quote:26lc44kr]
آره فكر كنم! توي شعر هاش همش از يه نازي نامي حرف ميزنه!!
حتي يك شعرش اسمش اينه نازي تب كرد من مردم!!
فكر كنم اون رو خيلي دوست داشته!! ولي روح خيلي لطيفي داره نه؟!
بزار الان مي سرچم!!

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۰۲ بعد از ظهر
وااااااااااي دستت درد نكنه!!
چه جالب من نمي دونستم روحاني بوده! يعني اصلا به روحياتش نمي اد!!
مثل دختر بچه هايي كه زير بارون موندن مي مونه بس كه ساده است نه!؟

اين لينك شعراش:
كتاب ستاره:

[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=6:1we2bfn6]اشعار حسین پناهی - ستاره : زمستان ۱۳۷۵- قسمت اول [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=7:1we2bfn6]اشعار حسین پناهی - ستاره : زمستان ۱۳۷۵- قسمت دوم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=8:1we2bfn6]اشعار حسین پناهی - ستاره : زمستان ۱۳۷۵- قسمت سوم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=9:1we2bfn6]اشعار حسین پناهی - ستاره : زمستان ۱۳۷۵- قسمت چهارم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=10:1we2bfn6]اشعار حسین پناهی - ستاره : زمستان ۱۳۷۵- قسمت پنجم[/url:1we2bfn6]



اين هم كتاب خداحافظش و دفتر اول ه وقت گرينويچ:

[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=11:1we2bfn6]سلام , خداحافظ : بهار ۱۳۸۴- قسمت نخست [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=12:1we2bfn6]سلام , خداحافظ : بهار ۱۳۸۴- قسمت دوم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=13:1we2bfn6]سلام , خداحافظ : بهار ۱۳۸۴- قسمت سوم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=14:1we2bfn6]سلام , خداحافظ : بهار ۱۳۸۴- قسمت چهارم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=15:1we2bfn6]سلام , خداحافظ : بهار ۱۳۸۴- قسمت پنجم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=16:1we2bfn6]سلام , خداحافظ : بهار ۱۳۸۴- قسمت ششم [/url:1we2bfn6]
[url=http://n1.blogsky.com/?PostID=18:1we2bfn6]دفتر اول- به وقت گرینویچ -بهار ۱۳۸۴- نوشته حسین پناهی [/url:1we2bfn6]

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۱۰ بعد از ظهر
سلام عزیزان،من آمدم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif
به به چه کردید http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif



شاعر محبوب من، البته خیلی وقتی نیست که فهمیدم علاوه بربازیگری شعر هم میگفته
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
چه جالب حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و اون داغ یه عشق رو به دل داشته ،آره خیلی ساده است درست مثل حرف زدنش توی فیلمها منم خیلی دوستش داشتم وقتی شنیدم مرد خیلی ناراحت شدم باورم نمی شد داستان پرویز فنی زاده رو تکرار کرد نمی دونم درباره اش چیزی می دونی یانه ؟ ولی غم انگیز بود با اینکه هیچوقت دیده نشد ولی توی دلا جا باز کرده بود با همون سادگی اش که بقول تو مثل دختر بچه ها بود

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۱۲ بعد از ظهر
به سلام بر زی زی نازنین
خوب شد اومدی جات خالی بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
سلام زي زي تو هم دوستش داري!؟
من كه ديوونشم!
يه طوريه! مهربونه! مثل بقه مردها نيست نه؟!

اره اليكا جون! فكر كنم خيلي عاشق بوده!!
واقعا عجيبه كه تا وقتي بود اصلا از كارهاش استقبال نشد! من خودم 2 سال پيش توي تئاتر يك زن يك مرد [اسم خارجيش اينه: زن خوب ايالت سچوان]شعرهاشو شنيدم!! حتي كتاب شعرش رو هم گشتم نتونستم پيدا كنم!

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
مهیا جان،من خیلی از شعرهاش رو توی تاپیک عشق و دیگر هیچ گذاشته بودم،اره ساده و دلنشین،بوی غمش تو صدتا کوچه و خیابان میپیچه

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۲۱ بعد از ظهر
بچه ها من که چیزی بیشتر از اونی که بالا گذاشتم نتونستم راجع یه زندگی اش پیدا کنم ولی همیشه نسبت به زندگی کنجکاو بودم چون بنظر خیلی رنجیده می اومد و تنهایی اش هم دلیلیشه

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۲۴ بعد از ظهر
داشتم به اليكا مي گفتم! غمش ادم رو اذيت نمي كنه! بر عكس هم ذات پنداري مي كني باهاش!
غمش مثل فروغ نيست كه بعضي وقت ها حرصت و در بياره! به قول تو بوي غمش تو صدتا کوچه و خیابان میپیچه!!
فلسفه ي خاص خودش رو داشت !

[url:2l927xq4]http://hoseinpanahi.com/[/url:2l927xq4]
اينم سايت رسمي شه! فكر ميكنم گزيده ي شعراش با صداي خودش هم توش باشه!

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۲۴ بعد از ظهر
چرا اینم پیدا کردم
زندگی نامه حسین پناهی :
پناهى در سال ۱۳۳۵ در روستاى دژکوب از شهرستان یاسوج متولد شد. تحصیلات هنرى پناهى مربوط به حضور کوتاه او در جامعه هنرى آناهیتا است. چندى نیز در کسوت یک طلبه در حوزه علمیه قم حضور داشته است. پناهى در اواخر دهه پنجاه به تهران آمد و با اجراى تلویزیونى متن نمایشى خود، «یک گل و بهار» با بازى حسین محب اهرى و مرحوم مقبلى کار خود را شروع کرد.
«گلدان ها در آفتاب» نیز دومین کار او در تلویزیون بود. بازى در چند فیلم سینمایى، سریال تلویزیونى به همراه کارگردانى تئاتر و مجموعه هاى اشعارش از او چهره اى به یادماندنى در ذهن دوستدارانش باقى گذاشت. نقش هایى که پناهى بازى کرد اغلب از جنس و نوع شخصیت خود او بود. او نقش آدم هاى پریشان احوال را با بازى خود به یادماندنى مى کرد.
«چیزى شبیه زندگى» آخرین تجربه حسین پناهى بر صحنه تئاتر بود که علاوه بر اقبال رکوردشکن تماشاگران در سال هاى اجرایش، کارى مدرن و نو محسوب شد حسین پناهى با خلاقیتى که تنها در خود او مى شد، سراغ گرفت، در این نمایش دست به نوآورى هاى بى نظیرى زد . در نگاه نخست نوعى ساختارگریزى و نهیلیسم به چشم مى آمد. پناهى با طنزى تلخ خاص خودش، با مفاهیم فلسفى به شوخى و جدى از زندگى معناباخته با تماگرانش حرف مى زد. پناهى قبل از این نیز نمایش «خوابگرد» را در خانه نمایش به روى صحنه برده بود که آن هم نشان از نمایشگرى با هوش و ذکاوت مى داد. پناهى در عرصه سینما نقش هایى را بازى کرد که در واقع با بازى کردن آن نقش ها، شخصیتى به نام حسین پناهى آفرید.شخصیتى که پناهى به دنیا آمده بود تا آن را به نمایش بگذارد. انگار ماموریت او در به وجود آوردن همین نقش بود.

حسین پناهى در سن ۴۸ سالگى درگذشت ، یکى از نزدیکان حسین پناهى، او دو ماهى بود که بر اثر فشار مالى شدید مجبور به ترک خانه اش در سعادت آباد به محله جهان آرا شده بود تا در فراموشى خانه کوچک اجاره اى تمام شود.
آنان که پناهى را از نزدیک مى شناختند و با روحیاتش آشنا بودند، به حتم از شنیدن این خبر آن چنان هم نباید جا خورده باشند. تنهایى پناهى در این سال ها از مهم ترین ویژگى هایش بود و لابد تنها مردن در خلوتى حتى پس از مرگ، چیزى جز سرنوشتش نبود. خبر مرگ پناهى و چگونگى آن براى کسانى که اشعارش را زمزمه مى کردند نیز بى شباهت به قصه مرگ او نیست :

خوشا به حال لک لکا که خوابشون «واو» نداره
خوشا به حال لک لکا که عشقشون «قاف» نداره
خوشا به حال لک لکا که مرگشون «گاف» نداره
خوشا به حال لک لکا که لک لک اند....

جسد حسین پناهى، شاعر و بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون شامگاه شنبه در حالى که چهار روز از زمان مرگش مى گذشت در خانه اش در منطقه یوسف آباد کشف شد.براساس گزارش بازپرس ویژه قتل مجتمع امور جنایى، دختر و پسر این بازیگر به مدت چهار روز گذشته با خانه پدرشان تماس مى گرفتند اما کسى به تلفن جواب نداد. آنها براى یافتن پدر که به تنهایى در خانه اى در یوسف آباد زندگى مى کرد با کلیه دوستان پدر تماس گرفتند ولى هیچ کس از سرنوشت حسین پناهى اطلاع نداشت. به خاطر اینکه حسین پناهى همیشه عادت داشت هر وقت براى چند روزى از خانه خارج شود و به محل دیگرى برود، آنها را در جریان بگذارد دختر و پسر به ناپدید شدن مرموز پدرشان مشکوک شده و راهى خانه پدر در تهران شدند. حتى تلفن همراه پناهى در این مدت خاموش بود که این موضوع باعث تردید بیشتر آنها شد.
آنها وقتى به خانه رسیدند و هیچ کس در را باز نکرد به سراغ همسایه ها رفتند ولى در چند روز گذشته هیچ کس حسین پناهى را ندیده بود.آنها سرانجام خود وارد خانه شدند. دختر و پسر این بازیگر پس از ورود به خانه متوجه بویى که از داخل ساختمان به مشام مى رسید،شدند و سرانجام هنگامى که وارد ساختمان شدند با جسد پدرشان روبه رو شدند در حالى که چند روز از زمان مرگش مى گذشت.http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_surprised.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۲۶ بعد از ظهر
14 مردادماه هر سال، يادآور درگذشت حسين پناهي است؛شاعري كه به گواهخيليها، تجسم يک مهرباني معصوم بود و اين امر را بسياري از افرادي که بهنوعي با وي يا هنرش در ارتباط بودهاند باور دارند. خبرگزاري مهر به بهانهسالگرد حسين پناهي در گزارشي مبسوط به زندگي و فعاليت شعري و هنري اينشاعر پرداخته است.پناهي متولد يکي از روستاهاي استان کهگيلويه و بويراحمدبود و به راستي تا آخر عمر هم نتوانست صفا و سادگي دل يک روستايي را باهيچ چيز ديگري عوض کند.او در ۱۳۳۵ در روستاي دژکوه از توابع شهرستان سوقدر استان کهگيلويه و بويراحمد متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در همان روستاگذراند و دوران دبيرستان را در شهر بهبهان طي کرد. سپس به تحصيل در مدرسهآيت الله گلپايگاني در قم پرداخت و دوره چهارساله هنرجويي در مدرسهآناهيتا را نيز پشت سر گذاشت، سپس به فعاليت در عرصه سينما پرداخت وبازيگري در تلويزيون را نيز تجربه کرد. پناهي بازيگري را نخست از مجموعهتلويزيوني محله بهداشت آغاز کرد. با پخش نمايش «دو مرغابي درمه» ازتلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگرداني خودش نيز در آن بازي ميکرد، خوشدرخشيد و با پخش نمايشهاي تلويزيوني ديگر خود طرف توجه مخاطبان خاص قرارگرفت. نمايشهاي دو مرغابي درمه و يک گل و بهار که پناهي آنها را نوشته وکارگرداني کرده بود، به درخواست مردم چندين بار از تلويزيون پخش شد. شعرهاو حرفهاي حسين پناهي صادقانه بود و همين باعث ميشد که به دل بنشينند.جنس حرفهايش از جنس همان حرفهايي بود که شازده کوچولوي «آنتوان دوسنتاگزو پري» ميزد.
http://moti2668.250free.com/panahi2.jpg همانشازده کوچولويي که با ديدن يک جعبهاي که سه سوراخ داشت به فکرش ميرسيدکه «ممکنه خونه يک بره باشه» و هميشه از خودش ميپرسيد «اين آدم بزرگاچقدر عجيبن؟!» و در نهايت همه فکر و ذکرش گلي بود که تازه در سيارهاش سبزشده بود. گذرگاه، گال، تيرباران، هي جو، نار و ني، در مسير تندباد، ارثيه،راز کوکب، مهاجران، چاووش، سايه خيال، اوينار، هنرپيشه، مرد ناتمام، روزواقعه، آرزوي بزرگ، قصههاي کيش (اپيزود اول، کشتي يوناني)، بلوغ، مريممقدس و بابا عزيز از آثار سينمايي هستند که پناهي در آن ايفاي نقش کردهاست. همچنين اين هنرمند در چند تله تئاتر نيز به ايفاي نقش پرداخته وچندين تاليف نيز دارد که «من و نازي»، «ستاره»، «چيزي شبيه زندگي»، «دومرغابي در مه»، «گلدان و آفتاب»، «پيامبر بي کتاب» و «دل شير» از اين جملهاست، ضمن اينکه دو نوار با شعر و صداي حسين پناهي نيز منتشر شده است که«سلام خداحافظ» و «ستارها» نام دارند.
http://www.hoseinpanahi.com/panahi_photos/gallery_2/pages/Hosseinpanahi06.jpg
پناهيدر دهه 60 و اوايل دهه 70 از پرکارترين و خلاقترين نويسندگان و کارگردانانتلويزيون بود و به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن وسادگي و خلوصي که از رفتارش ميباريد و نيز طنز تلخش، بازيگر نقشهاي خاصيبود. او در سال ۶۷ براي بازي در فيلم «در مسيرتندباد» کانديد جايزه بهترينبازيگر نقش دوم شد، ضمن اينکه در سال ۶۹ براي بازي در فيلم «سايه خيال» کهبر مبناي شخصيت او نوشته شده بود، نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر مرد ودر سال ۷۱ براي بازي در فيلم مهاجران نامزد دريافت بهترين بازيگر نقش دومشد و ديپلم افتخار جشنواره نهم فجر را براي بازي در فيلم سايه خيال دريافتکرد. با وجود کارنامه سينمايي و تلويزيوني حسين پناهي، به نظر ميرسد ويبيشتر شاعر بود و اين شاعرانگي در ذره ذره جانش نفوذ داشت، ضمن اينکه آثارمختلف ادبي وي نيز از اين امر حکايت ميکند.
يکي از آثاري که پناهيدر آن ايفاي نقش کرده، سريال «آژانس دوستي» است. پناهي در اين سريال نقشرانندهاي ساده، تنها و شوريده حالي را بازي ميکرد که البته بر اساس نظربسياري از کساني که پناهي را ميشناختند، وي در زندگي واقعيش هم همينگونهساده بوده است. شايد آنچه بيش از هر چيز ديگري باعث ميشد پناهي به دلبنشيند، لحن صحبت کردن سادهاش، نگاه معصومش به زندگي و چهره دوستداشتنياش بود. صفا، صميميت و صداقتي که در شعرها و نوشتههاي زنده يادپناهي بود قابل وصف نيست و شايد دليل اين امر اين است که اين نوشتهها ازدل پناهي ميآمد و آنچه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند.
حسين پناهيسرانجام در 14 مردادماه 83 درگذشت تا سادگيها و صميميتش را در جهاني ديگرتداوم بخشد و چه زيبا از بهشت و مادر گفت که «به بهشت نميروم اگر مادرمآنجا نباشد.»

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
«به بهشت نميروم اگر مادرم آنجا نباشد.»
وای خدائ من چه زیبا
خدا سایهٔ همه مادرها رو از سرمون کم نکنه

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۳۱ بعد از ظهر
کارنامه هنری
فیلم ها :
گذرگاه ـ گال ـ تیرباران ـ هی جو ـ نار و نی ـ در مسیر تندباد ـ ارثیه ـ راز کوکب ـ سایه خیال ـچاووش ـ اوینار ـ هنرپیشه ـ مهاجران ـ مرد ناتمام ـ روز واقعه ـ آرزوی بزرگ ـ بلوغ ـ مریم مقدس ـ قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) ـ بابا عزیز

مجموعه های تلویزیونی :
محله بهداشت ـ گرگها ـرعنا ـ آشپزباشی ـ کوچک جنگلی ـ روزی روزگاری ـ مثل یک لبخند ـ ایوان مدائن ـ خوابگردها ـ هشت بهشت ـ امام علی (ع) ـ همسایه ها ـ دزدان مادربزرگ ـ آژانس دوستی ـ شلیک نهایی ـ آواز مه ـ روزگار قریب

کتابها:
من و نازی ـ ستاره ـ چیزی شبیه زندگی ـ دو مرغابی درمه ـ گلدان و آفتاب ـ پیامبر بی کتاب ـ دل شیر
نوار:
سلام خداحافظ
ستاره
کاست “سلام خداحافظ” را به همه توصیه می کنم، البته اگر تشنه سوال هستید! چراکه حسین پناهی فصل مشترک شعر و فلسفه است و این نوارش سرشار از چرایی ها
جوایز :
♥ کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره ۱۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۱ ]
♥ کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره ۷ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۷ ]
♥ کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ]
♥ برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ]
سال شمار زندگی حسین پناهی به قلم یغما گلرویی
حسین پناهی متولد ۶شهریور ماه ۱۳۳۵ مطابق با ۲۸ آگوست ۱۹۵۶ در روستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد متولد شد .
گرچه در کالبد شناسی پس از مرگ و بر اساس آزمایش دی . ان . ای زمان تولدش ۶ شهریور ۱۳۳۹ ( ۱۹۶۰) تشخیص داده شد
پدرش علی پناه و مادرش ماه کنیز نام داشت .

۱۳۳۷/۱۹۵۸
…..♦ فوت پدر

۱۳۴۱ / ۱۹۶۲
…..♦ رفتن به مکتب خانه دژکوه

۱۳۴۵ / ۱۹۶۶
…..♦ اتمام دوره ابتدایی

۱۳۴۶ / ۱۹۶۷
….. ♦ ترک دژکوه ، رفتن به سوق
….. ♦ خواندنن کلاس ششم

۱۳۴۷ / ۱۹۶۸
….. ♦ رفتن به بهبهان و گرفتن سیکل

۱۳۵۱ / ۱۹۷۲
….. ♦ رفتن به قم و طلبگی

۱۳۵۴ / ۱۹۷۵
….. ♦ رها کردن درس حوزوی
….. ♦ سفر به شوشتر و یکسال آموزگاری در آن شهر

۱۳۵۵ / ۱۹۷۶
….. ♦ اقامت در اهواز و اشتغال به شغل های مختلف

۱۳۵۶ /۱۹۷۷
….. ♦ بازگشت به روستای دژ کوه و ازدواج . نام همسر شوکت

۱۳۵۷ / ۱۹۷۸
….. ♦ رفتن به اهواز و کار در کتابخانه ای در آن شهر
….. ♦ تولد فرزند نخست ( لیلا )

۱۳۵۹ / ۱۹۸۰
….. ♦ رفتن به جبهه و فعالیت در بخشهای فرهنگی
….. ♦ تولد دومین فرزند ( آنا)

۱۳۶۰ / ۱۹۸۱
….. ♦ مهاجرت به تهران
….. ♦ سکونت در یکی از مقبره های خصوصی امامزاده قاسم به مدت یک سال
….. ♦ عضویت در گروه تئاتری آناهیتا

۱۳۶۱/۱۹۸۲
….. ♦ نخستین تجربه های نمایشنامه نویسی
….. ♦ نوشتن یک گل و بهار
….. ♦ کارگردانی نمایشنامه خوابگرد ها

۱۳۶۲ / ۱۹۸۳
….. ♦ نوشتن آسانسور
….. ♦ نوشتن و کارگردانی تله تئاتر سرودی برای مادران

۱۳۶۳ / ۱۹۸۴
….. ♦ تولد سومین فرزند ( سینا )
….. ♦ نخستین تجربه های بازی در تله تئاتر های تلوزیونی
….. ♦ بازی در سریال محله بهداشت
….. ♦ نوشتن به سبک آمریکایی

۱۳۶۴ / ۱۹۸۵
….. ♦ استخدام در صدا و سیما
….. ♦ بازی در سریال گرگ ها
….. ♦ نوشتن دل شیر
….. ♦ نوشتن دو مرغابی در مه

۱۳۶۵ / ۱۹۸۶
….. ♦ نخستین بازی در سینما
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی گال
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی گذرگاه
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی تیر باران
….. ♦ بازی در تله تئاترهای دو مرغابی در مه و آسانسور

۱۳۶۶ / ۱۹۸۷
….. ♦ کارگردانی سریال تلوزیونی ماجراهای رونالد و مادرش
….. ♦ بازی تله تئاتر در آیینه خیال

۱۳۶۷ / ۱۹۸۸
. ….♦ بازی در فیلم سینمایی در مسیر تند باد
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی هی جو
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی ارثیه
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی نار و نی
….. ♦ نوشتن نخستین شعر ها

۱۳۶۸ / ۱۹۸۹
….. ♦ فوت مادر
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی راز کوکب
….. ♦ نوشتن مجموعه من و نازی

۱۳۶۹ / ۱۹۹۰
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی چاووش
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی سایه خیال
….. ♦ دیپلم افتخار بهترین بازیگر جشنواره فجر برای فیلم سایه خیال
….. ♦ نوشتن پیامبران بی کتاب

۱۳۷۰ / ۱۹۹۱
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی اوینار
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی مرد ناتمام
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی مهاجر
….. ♦ نوشتن کابوس های روسی

۱۳۷۱ / ۱۹۹۲
….. ♦ نوشتن گوش بزرگ دیوار
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی هنر پیشه

۱۳۷۲ / ۱۹۹۳
….. ♦ نوشتن خروس ها و ساعت ها
….. ♦ انتشار کتاب من و نازی

۱۳۷۳ / ۱۹۷۴
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی آرزوی بزرگ
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی روز واقعه

۱۳۷۴ / ۱۹۹۵
….. ♦ نوشتن بازی و کارگردانی سریال بی بی یون برای تلوزیون
….. ♦ سریال توقیف و چند سال بعد نسخه قیچی شده آن از تلوزیون نمایش داده می شود چیزی در حدود دو سوم کل مجموعه
….. ♦ انتشار دو مرغابی در مه

۱۳۷۵ / ۱۹۹۶
….. ♦ انتشار آلبومی از دکلمه شعرهایش با نام ستاره ها
….. ♦ بازی در سریال دزدان مادر بزرگ

۱۳۷۶ / ۱۹۹۷
….. ♦ به صحنه بردن نمایش چیزی شبیه زندگی
….. ♦ انتشار چیزی شبیه زندگی
….. ♦ انتشار بی بی یون
….. ♦ انتشار خروس ها و ساعت ها

۱۳۷۷ / ۱۹۹۸
….. ♦ بازی در فیلم سینمایی کشتی یونانی

۱۳۷۸ / ۱۹۹۹
….. ♦ نوشتن دیالوگ های سریال امام علی و بازی در آن

۱۳۷۹ /۲۰۰۰
….. ♦ بازی در سریال یحیا و گلابتون

۱۳۸۰ / ۲۰۰۱
….. ♦ بازی در سریال آژانس دوستی

۱۳۸۱ /۲۰۰۲
….. ♦ نوشتن مجموعه نمی دانم ها

۱۳۸۲ /۲۰۰۳
… ..♦ بازی در سریال آواز مه
….. ♦ نوشتن مجموعه سالهاست که مرده ام

۱۳۸۳ / ۲۰۰۴
….. ♦ آغاز ضبط البوم دوم دکلمه هایش از خرداد ماه
….. ♦ تصمیم برای جمع آوری مجموعه شعرهایش
….. ♦ پایان ضیط دکلمه شعرهایش در شب یک شنبه یازدهم مرداد
….. ♦ آخرین تماس تلفنی با پسرش سینا در ساعت ۹ شب چهارشنبه چهاردهم مرداد
….. ♦ فوت در چهارده اَمرداد ۱۳۸۳
کشف پیکر متلاشی شده اش توسط دخترش انا در ساعت ۱۰ شب شنبه هفدهم مرداد در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا
علت فوت : ایست قلبی ( به گواهی پزشکی قانونی )
….. ♦ تدفین پیکرش در سوق به تاریخ سه شنبه بیست و یکم مرداد
….. ♦ انتشار آلبوم دکلمه آخرین سروده هایش به نام سلام،خداحافظ در پانزدهم مهر ماه
….. ♦ انتشار مجموعه کامل اشعارش به نام چشم چپ سگ در هفت دفتر در اردیبهشت ۸۴

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
زیبا ترین شعر دنیا

آب آب
بابا آب بابا آب
آی باکلا آی بی کلا
دیونه کیه عاقل کیه
جونور کامل کیه
وایسته نیاربه عزتت خمارم
حوصله هیچ کسیو ندارم
کفر نمی گم سوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه khidیکارم
می چرخمو می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جونه نشکفته رو رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود توروبه خدا بود؟
اون همه افسانه وافسون ولش؟
این دل پرخون ولش
دلهره گم کردن گدارمارون ولش؟
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟
خیابونا،سوت زدنا،شبشبه بارون ولش؟
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم برام فرستادی تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب رون معناش چیه؟
این همه راز،این همه رمز
این همه سرواسرار معماست
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والا
ماتو پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه به الله
پریشونت نبودم؟
من حیرونت نبودم؟
تازه داشم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
دیونه کیه عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟

--------------------------------------
اينو الان يافتم!! خرابش شدم!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۳۷ بعد از ظهر
شعر هاشو دکلمه میکرده ،ببینم میتونیم پیدا کنیم؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif
http://modir.files.wordpress.com/2007/08/windowslivewriter8964f68dd5ec-aeb14grkuwi14.jpg

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۴۰ بعد از ظهر
آخی با صدای خودش باید شنیدنی باشه آخه لهجه اش هم خیلی دوست داشتنی بود http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_exclaim.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۴۳ بعد از ظهر
[flash=425,350:2x5lfjin]http://www.youtube.com/v/Z7XS4VEN-bA[/flash:2x5lfjin]

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
اين شعر كهكشانهاست!!
الان دانلودش كردم قشنگ بود:

Click here to download this file (javascript:__doPostBack('Button1',''))

اينم متنش:

کهکشانها ، کو زمینم ؟
زمین ، کو وطنم ؟
وطن ، کو خانه ام ؟
خانه ، کو مادرم ؟
مادر ، کو کبوترانه ام ؟
معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان ؟
کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کاش

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
اين ها رو هم يافتم:
[url=http://mehrenab.persiangig.ir/audio/panahi/hormat%20negahdar.mp3:30k3kug6]حرمت نگه دار گلم[/url:30k3kug6]
[url=http://mehrenab.persiangig.ir/audio/panahi/sardame.mp3:30k3kug6]سردمه[/url:30k3kug6]

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145881":mprpg330][flash=425,350:mprpg330]http://www.youtube.com/v/Z7XS4VEN-bA[/flash:mprpg330][/quote:mprpg330]

زی زی عالی بود من این شعرش رو خیلی دوست دارم ولی با صدای خودش یه چیز دیگه استhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر
بچهها غروب جمعهای غمگین شد،ول لش در مورد یک چیز دیگه بگیم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
بچه ها يه لينك ديگه هم صفحه ي قبل گذاشتم:

[url=http://rapidshare.com/files/113024299/Setareha.zip:tjacufgx]http://rapidshare.com/files/113024299/Setareha.zip[/url:tjacufgx]



اين ها رو هم يافتم گفتم بزارم:
دانلود آلبوم دکلمه شعر قاصدک(مهدی اخوان ثالث)

http://img.tebyan.net/big/1386/06/2119516020622557161119731931431614254511.jpg

قاصدک هان! چه خبر آوردی؟
از کجا؟
وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی! امّا، امّا
گرد بام و در من،
بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا،
نه ز یاری
نه ز دیّار و دیاری - باری!
دانلود
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303128.rar:tjacufgx]1 - قاصدک[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303347.rar:tjacufgx]2 - زمستان[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303565.rar:tjacufgx]3 - خانه ام آتش گرفته[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303706.rar:tjacufgx]4 - میراث[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/2009052711130450.rar:tjacufgx]5 - دریچه ها باغ من[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111304128.rar:tjacufgx]6 -باغ من[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111304253.rar:tjacufgx]7 - چون درخت در شب سرد زمستانی[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111304534.rar:tjacufgx]8 - چاوشی[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/2009052711130518.rar:tjacufgx]9 - لحظه های دیدار[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305112.rar:tjacufgx]10 - اندوه[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305159.rar:tjacufgx]11 - غزل[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305315.rar:tjacufgx]12 - چون صبوی تشنه[/url:tjacufgx]
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305378.rar:tjacufgx]13 - آخر شاهنامه[/url:tjacufgx]

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۵۶ بعد از ظهر
محیا جونم،واقعا که خیلی ماهی
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

تو میتونی یوتوب رو باز کنی؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145904":2s2k6tou]بچهها غروب جمعهای غمگین شد،ول لش در مورد یک چیز دیگه بگیم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif[/quote:2s2k6tou]

موافقم دل منم داره می ترکه دیگه بس کنید توروخدا جو رو عوض کنیم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
خودم الان قاصدك اخوان ثالث و دانلود كردم شنيدم! خيلي قشنگ بود!!
الان كلي احساساتي ام!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145913":mvpdh31q]محیا جونم،واقعا که خیلی ماهی
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

تو میتونی یوتوب رو باز کنی؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:mvpdh31q]

خواهش مي كنم!! عزيزم!!
يوتوب؟ يعني فايل بزارم واسه dl?!

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
[quote="mahiia";p="145922":280vlznr][quote="zizi";p="145913":280vlznr]محیا جونم،واقعا که خیلی ماهی
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

تو میتونی یوتوب رو باز کنی؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:280vlznr]

خواهش مي كنم!! عزيزم!!
يوتوب؟ يعني فايل بزارم واسه dl?![/quote:280vlznr]

میخواستم بگم اون که من گذاشتم میتونی ببینی؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif
بچهها تا کی هستید شما؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif
من باید برم،ولی دوباره بر میگردم شدم مثل برق http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145932":2rqw8kym][quote="mahiia";p="145922":2rqw8kym][quote="zizi";p="145913":2rqw8kym]محیا جونم،واقعا که خیلی ماهی
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

تو میتونی یوتوب رو باز کنی؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:2rqw8kym]

خواهش مي كنم!! عزيزم!!
يوتوب؟ يعني فايل بزارم واسه dl?![/quote:2rqw8kym]

میخواستم بگم اون که من گذاشتم میتونی ببینی؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif
بچهها تا کی هستید شما؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif
من باید برم،ولی دوباره بر میگردم شدم مثل برق http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:2rqw8kym]

الهی برو به کارت برس خانومی منم فعلا شیشه های آبغوره رو گذاشتم بغل دستم پرشون کنم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر
نه نمي تونم ببينمش زي زي!!
Ok! من هستم فعلا ، اليكا رو نمي دونم، برو زود بيا!!

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
محیا جون قربون شکلت بابا تاپیکت رو بزن بریم ببحثیم دق مرگمون کردی امروز توhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر
http://www.youtube.com/watch?v=Z7XS4VEN ... r_embedded (http://www.youtube.com/watch?v=Z7XS4VEN-bA&eurl=http%3A%2F%2Fwww.98ia.com%2FForums-file-viewtopic-p-145938.html&feature=player_embedded)



حدس میزدم،ببین لینکشو گذاشتم برات http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_arrow.gif
برو خانه فیلم رو بزن ،فلان غاصب PC داره تلفونی حرف میزنه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="145947":2udcovrn]http://www.youtube.com/watch?v=Z7XS4VEN-bA&eurl=http%3A%2F%2Fwww.98ia.com%2FForums-file-viewtopic-p-145938.html&feature=player_embedded



حدس میزدم،ببین لینکشو گذاشتم برات http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_arrow.gif
برو خانه فیلم رو بزن ،فلان غاصب PC داره تلفونی حرف میزنه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif[/quote:2udcovrn]

مال ايران فيلتره! منم فيلتر شكن ندارم زي زي http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif
آخر من از دست اين خانه فيلم خودمو مي كشم! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
قبول بیا با هم خودمون رو بکشیم چون منم از دست تو خودم رو می کشم اصلا من شروع می کنم
پیانو رو بلاخره دیدی یانه؟

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
متن اون البوم اخوان رو هم گفتم بزارم براتون ديگه:
دستم درد نكنه:


[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303128.rar:20emx90r]1 - قاصدک[/url:20emx90r]

این شکسته چنگ بی قانون
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر
گاه گویی خواب می بیند
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
کاروان شعله های مرده در مرداب
بر جبین قدسی محراب می بیند
یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
می سراید شاد
قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟
با شبان روشنش چون روز
روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ، سرد و بیگانه
هان ، کجاست ؟
پایتخت این دژ ایین قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدار ماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پیغام
کاندر ان با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
سخت می کوبند
پاک می روبند
هان ، کجاست ؟
پایتخت این بی آزرم و بی ایین قرن
کاندر ان بی گونه ای مهلت
هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت این چنین قرنی کو
بر کدامین بی نشان قله ست
در کدامین سو ؟
دیدبانان را بگو تا خواب نفریبد
بر چکاد پاسگاه خویش ،دل بیدار و سر هشیار
هیچشان جادویی اختر
هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشتیهای خشم بادبان از خون
ماه ، برای فتح سوی پایتخت قرن می اییم
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را
با چکاچاک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ،تند
نیک بگشاییم
شیشه های عمر دیوان را
از طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
تا که سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بشکافیم
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
سرد تاری ،خاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
ما برای فتح می اییم
تا که هیچستانش بگشاییم
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش قعر چاهی ژرف می اید
نالد و موید
موید و گوید
آه ، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج بادبان از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگ خورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاه گه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس


××××××××××××××××××××××××× ××××××

[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303347.rar:20emx90r]2 - زمستان[/url:20emx90r]

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کسی یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...ای
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور.
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ی ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین.
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .

××××××××××××××××××××××××× ×

[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303565.rar:20emx90r]3 - خانه ام آتش گرفته[/url:20emx90r]

خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز.
هر طرف میسوزد این آتش،
پردهها و فرشها را، تارشان با پود.
من به هر سو میدوم گریان،
در لهیب آتش پر دود؛

وز میان خندههایم، تلخ،
و خروش گریهام، ناشاد،
از درون خستهی سوزان،
میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

خانهام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم.
همچنان میسوزد این آتش،
نقشهایی را که من بستم به خون دل،
بر سر و چشم در و دیوار،
در شب رسوای بیساحل.

وای بر من، سوزد و سوزد
غنچههایی را که پروردم به دشواری،
در دهان گود گلدانها،
روزهای سخت بیماری.

از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خندههای فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه این مشبک شب.
من به هر سو میدوم، گریان از این بیداد.
میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

وای بر من، همچنان میسوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
و آنچه دارم منظر و ایوان.
من به دستان پر از تاول
این طرف را میکنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
زان دگرسو شعله برخیزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان، که میداند، که بود من شود نابود.
خفتهاند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده برجا مشت خاکستر؛
وای، آیا هیچ سر برمیکنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!

×××××××××××××××××××××××

[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111303706.rar:20emx90r]4 - میراث[/url:20emx90r]

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم ایا کسی را می شناسم من
کز نیکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و کور دل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاه گه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان در فشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقک چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست این چنین ، یا آن چنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که
می گوید از نیکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندر این بی فخر بودنها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستان گوی از نیکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شب کلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کش افرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن به ایین حجره دارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سال خورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین می شناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش ایا بدل سازم
که نه در سودا ضرر باشد ؟
آره جانم
آی دختر جان
همچنانش پاک و دور از وصله ی آلودگان می دار


×××××××××××××××××××××××

[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/2009052711130450.rar:20emx90r]5 - دریچه ها باغ من[/url:20emx90r]

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
دست درد نکنه محیا جون ولی برای من باز نمی کنه نمی دونم چرا خیلی عجیبهhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_exclaim.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
بچه ها،برای بیرون آمدن از این فاز ،چشمهاتون رو ببندید و لحظها چند به رمان الهه ناز فکر کنید،
امروز من هم مثل الهه ناز آعی از پله بالا پائین میرفتم ها http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
اين ها رو بزارم تايپك و ميزنم اليكا!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111304128.rar:gaupw9ch]6 -باغ من[/url:gaupw9ch]

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

××××××××××××××××××××××

[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111304253.rar:gaupw9ch]7 - چون درخت در شب سرد زمستانی[/url:gaupw9ch]

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
می که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز اینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگی چونان صخره ی تری نلرزیدن
درد رنج دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من


×××××××××××××××××××××
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111304534.rar:gaupw9ch]8 - چاوشی[/url:gaupw9ch]

بسان ره نوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مه گون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جان حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پا کوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مکنیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهن دشت بی خداوندیست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتان چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
الا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ،
حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است , از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ای با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
در این تصویر
عمر با تازیانه شوم و بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دل کنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم


×××××××××××××××××××××
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/2009052711130518.rar:gaupw9ch]9 - لحظه های دیدار[/url:gaupw9ch]

لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گوئي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
هاي، نتریشي صفاي زلفکم را دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است

×××××××××××××××××××××
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305112.rar:gaupw9ch]10 - اندوه[/url:gaupw9ch]

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ،
ساعتهاست همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

خدا نکشدت دختر خیلی خندیدم حالم جا اومد

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305159.rar:20sp9dti]11 - غزل[/url:20sp9dti]

ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پر شوکت من
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دور دستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

××××××××××××××××××××
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305315.rar:20sp9dti]12 - چون صبوی تشنه[/url:20sp9dti]

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاریست


××××××××××××××××××××
[url=http://dnl.tebyan.net/1388/03/20090527111305378.rar:20sp9dti]13 - آخر شاهنامه[/url:20sp9dti]

این شکسته چنگ بی قانون
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر
گاه گویی خواب می بیند
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
کاروان شعله های مرده در مرداب
بر جبین قدسی محراب می بیند
یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
می سراید شاد
قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟
با شبان روشنش چون روز
روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ، سرد و بیگانه
هان ، کجاست ؟
پایتخت این دژ ایین قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدار ماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پیغام
کاندر ان با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
سخت می کوبند
پاک می روبند
هان ، کجاست ؟
پایتخت این بی آزرم و بی ایین قرن
کاندر ان بی گونه ای مهلت
هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت این چنین قرنی کو
بر کدامین بی نشان قله ست
در کدامین سو ؟
دیدبانان را بگو تا خواب نفریبد
بر چکاد پاسگاه خویش ،دل بیدار و سر هشیار
هیچشان جادویی اختر
هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشتیهای خشم بادبان از خون
ماه ، برای فتح سوی پایتخت قرن می اییم
تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلود بی غم را
با چکاچاک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ،تند
نیک بگشاییم
شیشه های عمر دیوان را
از طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
تا که سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بشکافیم

ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
سرد تاری ،خاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
ما برای فتح می اییم
تا که هیچستانش بگشاییم

این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایتها که دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش قعر چاهی ژرف می اید
نالد و موید
موید و گوید
آه ، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج بادبان از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگ خورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاه گه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس

××××××××××××××××××××

پي نوشت:
جدي اليكا؟!
آخه من همين الان همشون رو دانلود كردم!
بزار ميگردم برات از يه سور ديگه ببينم مي تونم پيدا كنم!!

آره زي زي جون! دواي درد ها ي ما الهه ي نازه و بس!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mad.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
....

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
[quote="parisam";p="146006":12mozwsf]سلام.

از دست این اینترنت http://www.persianpic.info/upload/images/12.gif ،الان تونستم کانکت شم.[/quote:12mozwsf]

ااا؟! دير اومدي ديگه! ما ديگه داريم ميريم!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

شوخي كردما!! خوبي پريسا جونم؟!

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
....

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
آره جو این تاپیک خیلی آدم رو می گیره و از کار و زندگی می اندازه الانم کتابها تلنبار شده و خودمون هم که دایم اینجاییم نمی دونم کی می خوایم بخونیمشونhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
اره خوب!! ما مشكلاتمون هر كسي رو از پا در مياره!؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

ولي اين تاپيك ديوانه كننده شده!! من كه عاشقش شدم!
پريسا برو يه خانه فيلم بزن ديگه!

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۵۵ بعد از ظهر
....

parisam
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
....

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
بابا من دو بار قصدشو ردم در نطفه خفه شد پريسا!!
اره خودمم عاشق حسن پناهي ام! حيف كه مرده وگرنه حاضر بودم زنش شم!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
بچهها سلام
،دیگه از حسین پناهی چیزی نگید که من یقمو پاره میکنم ها
،
ای وای الان همه جم میشن اینجا نمایش منو ببینن
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
سلام بازم خسته نباشید دور دوم بدو بدوت تموم شد خانومیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
محیا برو بزن تاپیک فیلمو قربون آبجی گلم برم.
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

zizi
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
http://www.usd116.org/uhs/library/images/rebecca.jpg


بچهها عکس روی جلد کتاب ربکا رو صفحه اول دیدید؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۳ شهريور ۱۳۸۸, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
[quote="zizi";p="146187":38ply285]http://www.usd116.org/uhs/library/images/rebecca.jpg


بچهها عکس روی جلد کتاب ربکا رو صفحه اول دیدید؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:38ply285]
چه جالب من نديده بودمش!

پي نوشت: من اگه تو رو نداشتم كه پشتم باشي چيكار مي كردم!؟

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
مگه این ربه کا چند تا جلد داشته من که موندم کتاب من جلدش یه شکل دیگه بود فکر می کردم اصلش بوده ولی بازم می بینم اینم نبود البته خودمونیم هیچکدوم جذابیت جلد توی سایت رو نداره http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۰۵ قبل از ظهر
حتما انتشارات مختلف باز چاپش كردن ديگه!!
متن اصليش انگليسيه!؟

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۲ قبل از ظهر
بانو دافنه براونینگ (به [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84% DB%8C%D8%B3%DB%8C:2hpb3mln]انگلیسی[/url:2hpb3mln]:
‎Lady Daphne Browning ‏
) ([url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3_%D9%85%D9%87:2hpb3mln]۱۳ مه[/url:2hpb3mln]، [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B7_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29:2hpb3mln]۱۹۳۰[/url:2hpb3mln] در [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86:2hpb3mln]لندن[/url:2hpb3mln] - [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9_%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84:2hpb3m ln]۱۹ آوریل[/url:2hpb3mln]، [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B8%DB%B9_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29:2hpb3mln]۱۹۸۹[/url:2hpb3mln]) که بیشتر به اسم دافنه دوموریه (Daphne du Maurier) در دنیای ادبیات شناخته شدهاست، [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86:2hpb3mln]رماننویس[/url:2hpb3mln] و [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D 9%87:2hpb3mln]نمایشنامهنویس[/url:2hpb3mln] [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7:2 hpb3mln]بریتانیایی[/url:2hpb3mln] میباشد که بیشتر شهرتش را مدیون رمان [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DA%A9%D8%A7_%28%D8%B1% D9%85%D8%A7%D9%86%29:2hpb3mln]ربهکا[/url:2hpb3mln] (۱۹۳۸) است. داستان کوتاه او به نام [url=http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8% A7%D9%86_%28%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%2 9&action=edit&redlink=1:2hpb3mln]پرندگان[/url:2hpb3mln] نیز معروف است. هر دوی این کتابها بعدها توسط [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF_%D9%87%DB%8C%DA%86% DA%A9%D8%A7%DA%A9:2hpb3mln]آلفرد هیچکاک[/url:2hpb3mln] به تصویر کشیده شد.

http://img.dailymail.co.uk/i/pix/2007/05_01/daphneDM1205_468x440.jpg

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
وای چقدر خوشگل بوده http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif
اگه توی فیلمهاش خودش بازی می کرد چی میشد ولی بی همتا بوده من که عاشقش افکار و کتابهاشم

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
پرندگان هم مال اين بوده؟!
نمي دونستم!! ولي چه خفن بوده!! سيگارشو!! بابا!!

من كه اين كتاب ها رو ازش خوندم:

ريه كا
آنا
تنهايي
عشق ژنرال!

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
جدا" پرندگان مال این بوده اصلا باورم نمی شه
چطور تا حالا درباره اش نشنیده بودم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_surprised.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
پرندگان رو هم من فيلمش رو ديدم!! و به نظرم خوب اومده بود!!

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۳۰ قبل از ظهر
آره منم خوشم اومد البته فضای فیلمهای هیچکاک یه خورده سرده ولی معمولا داستانهای فیلمهاش رو قشنگ انتخاب می کنه

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۴۲ قبل از ظهر
ولي من عاشق فيلم هاي هيچكاكم مخصوصا بدنام

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
http://media.farsnews.com/Media/8605/Images/jpg/A0320/A0320991.jpg

با بازي «ناومي واتز»
فيلم «پرندگان» آلفرد هيچكاك بازسازي ميشود
خبرگزاري فارس: فيلم «پرندگان»، ساخته «آلفرد هيچكاك» پس از گذشت قريب به نيم قرن، بار ديگر بازسازي ميشود.
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از خبرگزاري فرانسه، «ناومي واتز»، بازيگر انگليسيالاصل هاليوود كه از نوجواني در استراليا بزرگ شده، اولين بازيگري است كه براي بازي در نسخه بازسازي شده فيلم «پرندگان»، قرداد امضاء كرده است.
نسخه اصلي فيلم «پرندگان» در سال 1964 توسط «آلفرد هيچكاك» و نقش آفريني «تيپي هدرن»، براساس داستاني كوتاه اثر «دافنه دوموريه» ساخته شد.
به گزارش فارس، «ناومي واتز»، در سال 2004 براي بازي در فيلم «21 گرم» در كنار «شون پن»، نامزد جايزه اسكار بهترين بازيگر زن شد، ولي در نهايت نتوانست اين تنديس را از آن خود كند.
اين بازيگر هاليوودي همچنين در فيلمهايي چون «كينگكونگ» و «قولهاي شرقي» ايفاي نقش كرده است.

منبع: خبر گزاري پارس

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر
محیا تاپیک رو منحرف نکن آخه سایت رو اشتباه گرفتی اینجا سایت کتابه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
اینقدر این وسط بدو بدو نکن کلی لاغر شدیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
امروز ۱۳ می مصادف است با یکصدمین سالروز تولد سرکار خانم دافنه دوموریه (Daphne dumaurier) نولیست، زندگینامه نویس و نمایشنامه نویس شهیر انگلیسی .

http://www.nndb.com/people/419/000044287/maurier-sm.jpg


(Daphne dumaurier (05/13/1907 – 04/19/1989
بانو دوموریه متولد لندن بودند.پدر ایشان «سرجرالد دوموریه» مدیر هنری و پدربزرگ مادری ایشان كاریكاتوریست معروف جورج دوموریه بود. ایشان همچنین نوه «ماری آن كلارك»، معلم دوك یورك، دومین پسر پادشاه جورج سوم بود.
بیشتر ما ایشان را با رمان جذاب «ربکا» که در سال ۱۹۳۸ آنرا به رشته تحریر درآورده اند می شناسیم . این رمان پس از انتشار به قدری مشهور شد که آلفرد هیچکاک بزرگ در سال ۱۹۴۰ فیلمی را بر اساس این داستان جلوی دوربین برد و سر لارنس اولیویه (مشهورترین بازیگر انگلیسی در آن زمان) نقش اول مرد آن را ایفا کرد.شاید جالب باشد بدانید مرحوم آلفرد هیچکاک علاقه خاصی به آثار این خانم نوسینده داشتند آنچنان که بر اساس یکی از داستان های کوتاه ایشان فیلم مشهور پرندگان را ساختند.
منقول است که پیش از هیچکاک اورسن ولز افسانه ای هنر این خانم را کشف کرده و در همان سال ۱۹۳۸ نمایشنامه رادیویی «ربکا» را تنظیم و اجرا کرده بود که بسیار مورد توجه قرار گرفته بود.
از دیگر آثار وی که به فیلم تبدیل شدندمی توان به «مسافرخانه جامائیکا»Jamaica Inn «مرداب مرد فرانسوی» Frenchman's Creek و «پسرخاله من راشل»My Cousin Rachel اشاره کرد.
اولین اثر ایشان رمانی بود به نام «روح عاشق» The Loving Spirit که در سال ۱۹۳۱ نوشته شد. ایشان یک سال بعد از آن یعنی در سال۱۹۳۲ با «كلنل فردریك آرتور مونتگیو برونینگ دوم» كه بخاطر خدماتش در طول جنگ جهانی دوم لقب شوالیه را به دست آورده بود، ازدواج كرد.این ازدواج ۳۳سال به طول انجامید و حاصل آن سه فرزند بود. «برونینگ» در سال۱۹۶۴ فوت کرد.
در سال ۱۹۶۹ به خانم دوموریه به خاطر زحماتش در عرصه ادبیات لقب شوالیه اعطا شد.
http://www.littlebrown.co.uk/assets/images/EAN/Large/9781844082353.jpg

http://www.fantasticfiction.co.uk/images/x0/x1849.jpg

http://www.ketabnews.com/ketabnewscontent/media/image/2006/03/852_orig.jpg

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
[quote="الیکا";p="146274":86ljs6xi]محیا تاپیک رو منحرف نکن آخه سایت رو اشتباه گرفتی اینجا سایت کتابه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
اینقدر این وسط بدو بدو نکن کلی لاغر شدیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif[/quote:86ljs6xi]

مثل اینکه کار من همین شده فعلا،الهه ناز
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۲ قبل از ظهر
محیا خیلی عالی بود ممنون حالا هیچکاک رو بیشتر دوست می دارم چون با هم هم سلیقه بودیم ولی این مترجمه یه کم بی سوادی کرده آخه اسم کتاب دافنه دختر عمویم راشله نه پسر خاله ام راشل آدم از کار بعضی از مترجم ها تعجب می کنه!!!

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۰۴ قبل از ظهر
[quote="الیکا";p="146274":32uzmmxr]محیا تاپیک رو منحرف نکن آخه سایت رو اشتباه گرفتی اینجا سایت کتابه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
اینقدر این وسط بدو بدو نکن کلی لاغر شدیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif[/quote:32uzmmxr]

راجع به دافنه دو موريه سرچ كردم اومد!!
آره والا موندم تو كدومش برم!!

اخه من عاشق اين خانه ي كتابم نميتونم ولش كنم كه!!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146293":1llzrqpy][quote="الیکا";p="146274":1llzrqpy]محیا تاپیک رو منحرف نکن آخه سایت رو اشتباه گرفتی اینجا سایت کتابه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
اینقدر این وسط بدو بدو نکن کلی لاغر شدیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif[/quote:1llzrqpy]

راجع به دافنه دو موريه سرچ كردم اومد!!
آره والا موندم تو كدومش برم!!

اخه من عاشق اين خانه ي كتابم نميتونم ولش كنم كه!!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif[/quote:1llzrqpy]

نهایت لطف رو کردی من که از این بحث دوموریه بهتر بحثی ندارم والله بسکه دوستش دارم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif
ما که نگفتیم ترک کن که عزا گرفتی عزیزم یه نصفه روز اینجا یه نصفه روز اونجا وگرنه همه امون هلاک می شیمhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۱۱ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146293":g06uibgm][quote="الیکا";p="146274":g06uibgm]محیا تاپیک رو منحرف نکن آخه سایت رو اشتباه گرفتی اینجا سایت کتابه http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif
اینقدر این وسط بدو بدو نکن کلی لاغر شدیhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif[/quote:g06uibgm]

راجع به دافنه دو موريه سرچ كردم اومد!!
آره والا موندم تو كدومش برم!!

اخه من عاشق اين خانه ي كتابم نميتونم ولش كنم كه!!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif[/quote:g06uibgm]

اره واقعا ،چقدر چیزهای جدید و جالب من یکی یاد گرفتم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif
،ولی هر از گاهی راه رو گم میکنم میرم خانه فیلم میام خانه کتاب
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۲۰ قبل از ظهر
منم همین احساس رو دارم ولی کیف می کنم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۲۲ قبل از ظهر
[quote="الیکا";p="146289":2v01dmmi]محیا خیلی عالی بود ممنون حالا هیچکاک رو بیشتر دوست می دارم چون با هم هم سلیقه بودیم ولی این مترجمه یه کم بی سوادی کرده آخه اسم کتاب دافنه دختر عمویم راشله نه پسر خاله ام راشل آدم از کار بعضی از مترجم ها تعجب می کنه!!![/quote:2v01dmmi]

خواهش !! الان سرچ كردم 30 تا طرح جلد مختلف برا ربه كا پيدا كردم!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif!!

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۲۶ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146326":a1a8rriv][quote="الیکا";p="146289":a1a8rriv]محیا خیلی عالی بود ممنون حالا هیچکاک رو بیشتر دوست می دارم چون با هم هم سلیقه بودیم ولی این مترجمه یه کم بی سوادی کرده آخه اسم کتاب دافنه دختر عمویم راشله نه پسر خاله ام راشل آدم از کار بعضی از مترجم ها تعجب می کنه!!![/quote:a1a8rriv]

خواهش !! الان سرچ كردم 30 تا طرح جلد مختلف برا ربه كا پيدا كردم!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_razz.gif!![/quote:a1a8rriv]

نه بابا چقدر جالب کجاست منم ببینم خیلی دوست دارم طرح جلد کتاب خودم رو دوباره ببینم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۳۱ قبل از ظهر
http://curledupwithabook.files.wordpress.com/2009/02/rebecca.jpg



http://macao.i-learner.com.hk/index421/L7/245.jpg

http://www.usd116.org/uhs/library/images/rebecca.jpg

http://images.amazon.com/images/P/0380778556.01._AA400_SCLZZZZZZZ_.jpg


http://www.ketabnews.com/ketabnewscontent/media/image/2006/03/852_orig.jpg

=========================
اينم پرندگان

http://archive.sensesofcinema.com/images/09/51/birds/birds-daphne-du-maurier.jpg

razgolesorkh
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
محیا لینک بذار ما هم ببینیم اون که معروف تره

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۳۶ قبل از ظهر
محیا جون دستت درد نکنه دختر خیلی عالی بودن ولی توشون جلد کتاب من و جلد کتاب این سایت نبود فکر کنم مترجم های نازنین هم برای خودشون جلد می دادن طراحی کنند نه؟؟!!!!

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۳۹ قبل از ظهر
مامان من ترجمه عهد بوقش رو داشت همون بود که من گذاشته بودم
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cool.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۴ قبل از ظهر
اره فكر مي كنم!
هر انتشاراتي طراح خودشو داره!!

پي نوشت: خوش به حالت زي زي!! من كه مامانم كلا از كتاب متنفره!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mad.gif

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۷ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146375":2ot8apoz]اره فكر مي كنم!
هر انتشاراتي طراح خودشو داره!!

پي نوشت: خوش به حالت زي زي!! من كه مامانم كلا از كتاب متنفره!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mad.gif[/quote:2ot8apoz]

من خانواده مادری ام همه اشون عشق کتاب بودن ولی خانواده پدری همه عشق بچه بودن یعنی وقتی دور هم جمع می شدیم بچه بود که وول می خوردhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۸ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146375":yggt957f]اره فكر مي كنم!
هر انتشاراتي طراح خودشو داره!!

پي نوشت: خوش به حالت زي زي!! من كه مامانم كلا از كتاب متنفره!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_mad.gif[/quote:yggt957f]


جدی میگی؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif
ما مرض کتاب خونی رو از مامانمون به ارث بردیم،دستش به اینترنت برسه فکر کنم بشه مشتری ۹۸یاا http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۴۹ قبل از ظهر
ولی من کتابم سانسور نشده بود خیلی هم متن روونی داشت الان یادم نمیاد مال کدوم مترجم بود ولی با اینکه توی سایته خیلی فرق داشت واقعا سلیس ترجمه شده بود

barbod
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۵۳ قبل از ظهر
کی سیاحت غرب رو خونده؟؟؟
میگن خیلی ترس ناکه....ولی من اصلا این طوری فکر نمیکنم...http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
من نخواندم،ولی گشتم،سرگذشت ارواه پس از مرگ،
خودم به شخصه از این موضوعات خوشم نمیاد http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۰۶ قبل از ظهر
[quote="barbod";p="146400":3bu4bsqe]کی سیاحت غرب رو خونده؟؟؟
میگن خیلی ترس ناکه....ولی من اصلا این طوری فکر نمیکنم...http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif[/quote:3bu4bsqe]

الان چه ربطي به موضوع داشت!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۱۰ قبل از ظهر
[quote="razgolesorkh";p="146347":11ovqs70]محیا لینک بذار ما هم ببینیم اون که معروف تره[/quote:11ovqs70]

والا نمي دونم كدومش معروف تره رزي!!
فكر مي كنم اوني كه زي زي گذاشته اولين چاپشه!!

[quote="zizi";p="146387":11ovqs70]
جدی میگی؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif
ما مرض کتاب خونی رو از مامانمون به ارث بردیم،دستش به اینترنت برسه فکر کنم بشه مشتری ۹۸یاا http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:11ovqs70]

من اين مرض و از خواهرم گرفتم!!
مامان من فقط يه كتاب تو عمش خونده اونم امير ارسلان نامداره!!
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif


[quote="الیکا";p="146384":11ovqs70]

من خانواده مادری ام همه اشون عشق کتاب بودن ولی خانواده پدری همه عشق بچه بودن یعنی وقتی دور هم جمع می شدیم بچه بود که وول می خوردhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:11ovqs70]

ايوول خانواده بابايي

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۱۰ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146428":1oqx594h][quote="barbod";p="146400":1oqx594h]کی سیاحت غرب رو خونده؟؟؟
میگن خیلی ترس ناکه....ولی من اصلا این طوری فکر نمیکنم...http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif[/quote:1oqx594h]

الان چه ربطي به موضوع داشت!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:1oqx594h]



ای وای مهیا ،این دیگه چه جوریش http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_surprised.gif
،خوب اینهم یک کتابه چه عیب داره، http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

parisam
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۱۴ قبل از ظهر
....

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۱۵ قبل از ظهر
[quote="parisam";p="146463":t4nj9f2s]بچه ها من رفتم.
رو کیبورد خوابم برده بود. http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif[/quote:t4nj9f2s]

شبت به خیر
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif
،حالا فردا صبح جای کیلیدا رو صورتت مونده
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

barbod
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۱۸ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146428":zycnntbo][quote="barbod";p="146400":zycnntbo]کی سیاحت غرب رو خونده؟؟؟
میگن خیلی ترس ناکه....ولی من اصلا این طوری فکر نمیکنم...http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif[/quote:zycnntbo]

الان چه ربطي به موضوع داشت!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:zycnntbo]
واقعا چه ربطی داشت؟؟؟؟.....عین جسد پریدم وسط....http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif

ببخشید.....

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۲۳ قبل از ظهر
اشکال نداره این تاپیک برای همینه که همه از کتابهای جالبی که خوندیم با خبر باشیم http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۳۳ قبل از ظهر
بچه ها من فعلا می رم اگر تونستم بازم میام
خوش بگذره تا بعدhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۳۵ قبل از ظهر
[quote="الیکا";p="146546":22z7eyr8]بچه ها من فعلا می رم اگر تونستم بازم میام
خوش بگذره تا بعدhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif[/quote:22z7eyr8]

خدا حافظ
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif
،فکر کنم دلت سوخت بری شام بپزی؟
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_lol.gif

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۳۵ قبل از ظهر
سلام. خوبید همگی؟
در مورد چه کتابی صحبت می کنید؟!

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۳۷ قبل از ظهر
[quote="barbod";p="146476":1ajdepms][quote="mahiia";p="146428":1ajdepms][quote="barbod";p="146400":1ajdepms]کی سیاحت غرب رو خونده؟؟؟
میگن خیلی ترس ناکه....ولی من اصلا این طوری فکر نمیکنم...http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif[/quote:1ajdepms]

الان چه ربطي به موضوع داشت!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:1ajdepms]
واقعا چه ربطی داشت؟؟؟؟.....عین جسد پریدم وسط....http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif

ببخشید.....[/quote:1ajdepms]

ولي من منظوري نداشتم!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_redface.gif
اخه صحيت از دوموريه بود!!
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gifhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

zizi
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۳۷ قبل از ظهر
سلام http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif،
کلا هر کتاب خوب یا جالبی که خونده باشیم، بقیه هم نظرشون رو مینویسند

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۴۰ قبل از ظهر
خوب الان چه کتابیه که نظر بدیم؟

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۴۴ قبل از ظهر
كتاب خاصي نيست! تو بگو چه كتابي خوندي شادي جون و وشت اومده ما نظر ميديم!

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۴۶ قبل از ظهر
خوب من از خارجی ها... http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_confused.gif آها! کتاب استخوانهای دوست داشتنی رو خوندم ... به نظرم جالب بود!

tajrobenik
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۵۳ قبل از ظهر
لینک دانلود این کتاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif

barbod
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۵۳ قبل از ظهر
موضوعش چیه؟؟؟؟عشقی یا جنایی؟؟؟

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۵۶ قبل از ظهر
شادي جون من نخوندم ايتخوان هاي دوست داشتني رو ولي شنيدم قشنگه!!

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۲:۵۸ قبل از ظهر
این کتاب از زبون یک دخترست که به قتلش رسوندن، در واقع از زبون روح دخترست! جالبه!

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۰۰ قبل از ظهر
[quote="tajrobenik";p="146613":1isrih3l]لینک دانلود این کتاب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_question.gif[/quote:1isrih3l]

لينك نداره!! ما فقط راجع به كتاب بحث ميكنيم!
http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۰۱ قبل از ظهر
http://www.bekhan.com/images/books/1100542L.jpg


نوشته: آلیس سبالد
ناشر: روزگار
ترجمه: فریدون قاضی نژاد
شابک: 964-374-028-5
تعداد صفحات: 495
شمارگان چاپ: 5500
اطلاعات چاپ: قطع رقعی
قیمت پشت جلد: 40000
قیمت خرید از سایت: 40000


... چهارده ساله بودم که در ششم دسامبر 1973 به قتل رسیدم. بیش تر عکس های دختران گم شده در روزنامه های دهه ی هفتاد شبیه من بودند، دخترانی سفیدرو با موهایی به رنگ قهوه ای کدر...
استخوانهای دوست داشتنی اثری درخشان و حیرت آور است، داستانی است که که از میان اندوه، قصه ای بسیار امیدوار کننده می سازد...
یکی از عجیب ترین تجربه هایی است که به عنوان خواننده، در مدتی طولانی داشته ام ونیز یکی از به یاد ماندنی ترین آنها. به طرزدردناکی سرگرم کننده، به طرز نشاط آوری خشن و فوق العاده اندوه آور است، کاری بزرگ در ساخت خیالپردازانه و نشانه ای بارز از قدرت شفابخش اندوه...

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۰۶ قبل از ظهر
استخوان های دوست داشتنی

http://space.sisiric.com/uploads/1249824400.jpg
پیتر جکسون اعلام کرده که در استخوان های دوست داشتنی _فیلمی که در حال تدارک ان است_سوزان ساراندون.راشل وایز و رایان گالسینگ بازی خواهند داشت.حکایت دختر جوانی که به قتل رسیده ولی از بهشت نگاه می کند و هوای خانواده اش را دارد.ورایتی خبر داده که استنلی توچی قرار است نقش قاتل را ایفا کند.فیلمبرداری اخر تابستان اغاز می شود.

پي نوشت: شما زا كتاب هاي بلقيس سلماني چيزي خونيد!؟ http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۰۷ قبل از ظهر
این کتاب یکم برام خسته کننده بود ولی ارزش خوندن رو داشت!
بیچاره دختره بعد از مرگش همش نگران خانواده و عشقش بود! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_sad.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_cry.gif
می خواست ببینه می تونن قاتلشو پیدا کنن یا نه!

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۱۰ قبل از ظهر
سرچ كردم ولي چيز زيادي در موردش نيست!!
يه تيكه از كتاب سمفوني مردگان عباس معروفي هم از زبون يه مرده است!!
خيلي قشنگه!! خيلي!

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۱۳ قبل از ظهر
سمفونی مردگان رو نخوندم من.
نویسنده اش کیه؟ تو سایت هست مگه نه؟

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۱۹ قبل از ظهر
[quote="alonegirl";p="146665":3gx8jdwt]سمفونی مردگان رو نخوندم من.
نویسنده اش کیه؟ تو سایت هست مگه نه؟[/quote:3gx8jdwt]

نه تو سايت نيست!!

http://i2.tinypic.com/ou9lig.jpg


ساعت آقای درستكار بيش از سی سال است كه از كار افتاده؛ در ساعت پنج و نيم بعد از ظهر تيرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در كليسا سال ها پيش از كار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان میگردد و ويراني به بار میآورد.
سمفونی مردگان؛ رمان بسيار ستوده شدهٔ [url=http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88% D9%81%DB%8C:3gx8jdwt]عباس معروفی[/url:3gx8jdwt]، حكايت شوربختی مردمانی است كه مرگی مدام را به دوش می كشند و در جنون ادامه می يابند، در وصف اين رمان بسيار نوشته اند و بسيار خواهند نوشت؛ و با اين همه پرسش برخاسته از اين متن تا هميشه برپاست؛ پرسشی كه پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می طلبد:
كدام يک از ما آيدينی پيش رو نداشته است، روح هنرمندی كه به كسوت سوجی ديوانه اش درآورده ايم، به قتلگاهش برده ايم و با اين همه او را جسته ايم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ايم. كدام يك از ما؟

«بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سور کامپ» جایزه خود را در سال ۲۰۰۱ به کتاب سمفونی مردگان داد

هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است

الیکا
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۲۱ قبل از ظهر
آخی محیا جون این رو که قبلا توی سایت گذاشته بودی
بچه ها اگه کتابهای خوب می خواین سعی کنید یه مروری توی این تاپیک داشته باشید بنظر من با یه قلم و کاغذ می تونید کتابهای خیلی خوبی پیدا کنید
مطمئن باشیدhttp://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_wink.gif

alonegirl
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۲۲ قبل از ظهر
مرسی محیا از لطفت http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_rolleyes.gif http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif

barbod
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۲۴ قبل از ظهر
خیلی مشتاقم این کتاب رو بخونم....ولی فعلا تو هیچ کتاب فروشی گیر نمیاد...
راستی این نویسنده کتاب دیگه ایی هم داره؟؟؟

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۲۵ قبل از ظهر
http://darhezartoo.persiangig.com/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%8A2.jpg


عباس معروفی زاده ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در تهران نویسنده، نمایشنامهنویس، ناشر و روزنامهنگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است. او فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری آغاز کرد و در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید.
معروفی به خاطر موضع گیری علیه حکومت ایران بارها بازجویی شد و سرانجام تحت فشار سیاسی از ایران خارج شد و به آلمان رفت.

عباس معروفی به سال ۱۳۳۶ خورشیدی در تهران متولد شد. فارغ التحصیل هنرهای زیبای تهران در رشته هنرهای دراماتیک است و حدود یازده سال معلم ادبیات در دبیرستانهای تهران بودهاست.
نخستین مجموعه داستان او با نام «روبه روی آفتاب» در سال ۱۳۵۹ در تهران منتشر شد. پیش و پس از آن نیز داستانهای او در برخی مطبوعات به چاپ میرسید اما با انتشار «سمفونی مردگان» بود که نامش به عنوان نویسنده تثبیت شد.
در سال ۱۳۶۹ مجله ادبی «گردون» را پایه گذاری کرد و بطور جدی به کار مطبوعات ادبی روی آورد. سبک و روال وی در این نشریه با انتظارات دولت ایران مغایر بود و موجب فشارهای پی در پی و سرانجام محاکمه و توقیف آن شد.
معروفی در پی توقیف «گردون» معروفی ناگزیر به ترک وطن شد. او به آلمان رفت و مدتی از بورس «خانه هاینریش بل» بهره گرفت. اما پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد؛ مدتی به عنوان مدیر یک هتل کار کرد و پس از آن «خانه هنر و ادبیات هدایت» را که کتابفروشی بزرگی است در خیابان کانت برلین، بنیاد نهاد و به کار کتابفروشی مشغول شد. و کلاسهای داستان نویسی خود را نیز در همان محل تشکیل داد و در حال حاضر از طریق این کارها روزگار میگذراند.
تازه ترین اثر چاپ شده معروفی، «فریدون سه پسر داشت» نام دارد و اکنون مشغول نوشتن رمانی است با نام «تماما مخصوص». > او سردبیر نشریه ادبی گردون بود که توقیف شد و خود عباس معروفی زیر فشار دولت ایران، سرانجام از کشور خارج شد.
وی اکنون در برلین زندگی میکند.

آثار

رمان
سمفونی مردگان (۱۳۶۸)
سال بلوا (۱۳۷۱)
پیکر فرهاد
فریدون سه پسر داشت (۱۳۸۲)

مجموعه داستان
پیش روی آفتاب (۱۳۵۹)
آخرین نسل برتر (۱۳۶۵)
عطر یاس (۱۳۷۱)
دریاروندگان جزیره آبیتر (۱۳۸۲)
آن شصت هزار، آن شصت نفر

نمایشنامه
تا کجا با منی (۶۲-۱۳۶۱)
ورگ (۱۳۶۵)
دلی بای و آهو (۱۳۶۶)
آونگ خاطرههای ما (سه نمایشنامه) (۱۳۸۲)

مجله
مجله ادبی گردون

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۲۸ قبل از ظهر
[quote="barbod";p="146699":2udg8il2]خیلی مشتاقم این کتاب رو بخونم....ولی فعلا تو هیچ کتاب فروشی گیر نمیاد...
راستی این نویسنده کتاب دیگه ایی هم داره؟؟؟[/quote:2udg8il2]

انتشارات ققنوس براي فروش داره!!
[url=http://www.qoqnoos.ir/showbook.asp?id=900:2udg8il2]www.qoqnoos.ir/[/url:2udg8il2]

barbod
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۲۹ قبل از ظهر
یعنی اگه کتابش چاپ بشه به ایران نمیرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۳۱ قبل از ظهر
http://www.iran-goftogoo.com/forums/uploads/monthly_03_2008/post-3-1206792154.jpg

« گفتم آب، و ساعت لنگری مان گفت: دنگ دنگ دنگ.» [/*:m:1br6rfve]
فاصلهها از میان برداشته شده اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند: حسینای محسور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پلههای شهرداری که در ذهن نوشافرین؛ دکتر معصوم طناب دار حسینا را میبافد و با قنداق موزر به مغز نوشافرین می کوبد؛ سرهنگ در پی پیمودن پلههای ترقی از شیراز به سنگسر می افتد؛ ملکووم آلماني در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به کافر قلعه است؛ و سروان خسروی در پی آن است که همه کوچههای شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند؛ همان که سال بلوا را آغاز میکند. همان که همه ناچار به انتخابش بوده اند. و مقصر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟ [/*:m:1br6rfve]
اين هم لينك فروشش:

[url:1br6rfve]http://www.ketabname.com/main2/bookreview/review.php?serial=4827&nid=2333[/url:1br6rfve]

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۳۷ قبل از ظهر
اينم نفد سال بلوا كه همين الان يافتمش!! خودمم هنوز نخوندمش!

خنده و گریه
این همه ترس، لرز، وحشت، تخریب، نابودی، درد و رنجی که در طول رمان سال بلوا به چشم میخورد، غم بیکرانهئی میآفریند که بهسان مه بر سرتاسر رمان سایه میافکند. چنین فضای اندوهناکی با غم شخصیتها در هم میتنند تا نشانه آشکار دیگری برای موتیف ویرانی حاکم بر رمان سال بلوا باشد. تحلیل این مشخصه رمان را با آنچه آغاز میکنم که بر شخصیت نخست رمان میگذرد:
برای نوشآفرین همیشه اندوهگین، فقط یک بار واژه غم در طول رمان به کار میرود. اما همان یک بار کافی است تا شدت اندوهش را بنماید: غم همه عالم را تو سینه من جا داده بودند. [ص 43] مادر نیز یک بار از وی میپرسد چرا هنگام نخستین ورود به آن عمارت غمگین بود. [ص44] به تبع تمهید Dramatic Irony مادر نوشآفرین نمیداند، اما خواننده میداند چرا. چون نوشآفرین با انتخاب نابهجایش و در واقع تسلیم هوا و هوس و اسم و رسم دکتر معصوم شدن و سپس به همسری وی درآمدن، غم را به خویشتن و حسینا اهدا میکند. چنین تأثیرگذاری تلخی بر حسینا، چنان برای نوشآفرین ملموس است که به صراحت اذعان میکند انگار صورتش را در غمی ناگهانی میفشردم. [ص28]

اما به رغم همه مقتصدی نویسنده برای بیان صریح غم نوشآفرین، او اندوهش را درعمل فریاد میزند. نوشآفرین در 29 صفحه رمان (16، 22، 23، 26، 39، 40، 41، 44، 58، 84، 141، 143، 144، 154، 174، 181، 182، 185، 190، 193، 207، 209، 249، 255، 268، 327، 335، 339، 345) میگرید و این زاری بیش از حد، نشانه رنج و اندوه بیحدش است. در اینجا نیز معروفی از واکنش دو مرد زندگی نوشآفرین در برابر گریههای وی، به پرداخت شخصیتهای متضاد ایشان میرسد:
معصوم همواره با بیزاری از نوشآفرین گریان رو بر میگرداند و با خشونت میگوید برو صورتت را بشور. بیخود برای من آبغوره نگیر. [ص173] اما حسینا اشکهایش را میبوسد و میگوید من دوست ندارم گریه کنی. [ص203] میزان محبت و واقعی بودن یا نبودن مهر این دو مرد به نوشآفرین، در همین واکنش به تمامی هویدا نیست؟

گریه بیاندازه نوشآفرین نشانه موقعیت او (و در عینحال زن) در جامعه مردسالار است. زیرا گریستن نوعی واکنش عاطفی در برابر حادثه یا اتفاقی است که برای فرد یا دیگران خوشآیند نیست. منتها برخی از شدت عاطفی بودن و رقت قلب، خیلی زود به گریه میافتند- نمونه مشهور تاریخییش دکتر محمد مصدق. برخی هم از شدت انفعال، درماندگی و بیچارگی زیاد میگریند. گریههای نوشآفرین به دلیل وضعیت اخیر است؛ او در خانه خود زندانی مرد خشن و بیفرهنگی شده است که روز به روز از خوی انسانییش کاسته میشود. در نتیجه در طول رمان کمتر نشانی از خندههای نوشآفرین دیده میشود و اگر هم نشانی هست، به دوران دختری یا ابتدای ازدواجش برمیگردد. مانند وقتی که بیقید و رها از غم دنیا به قصد دیدن معصوم، به مطبش میرود یا هنگام حضور معصوم در میهمانی که مادر در خانه ترتیب میدهد [ص166] و بعد در روز خواستگاری [ص185] و نیز روز اول پس از عروسی، خود با معصوم مزاح میکند و میخندد. به همین دلیل هم میگوید صدای خندههای خودم را از راه دوری میشنیدم. [ص58] بنابراین بعد از دوران دوشیزگی، دیگر خنده نوشآفرین را نمیبینیم تا دم مرگ که حسینا را میبیند و روایت میکند لبخند زدم و صدای خنده کودکانه خودم را از شهر شیراز شنیدم. [ص340]

اندوه شخصیتهای فرعی
همانگونه که در بالا اشاره کردم، اندوه مختص شخصیتهای اصلی اثر نیست. بلکه همه شخصیتهای فرعی و حتا مردم بینام و نشان از آن نصیبی دارند. سه مرد جلو میفروشی کیپور غمگین هستند تا بار نمایندگی مردم را از این بابت بر دوش کشند:
گاه میخندیدند و گاه صورتشان در غمی فرو میرفت که انگار بزرگترین اندوه جهان بر شانههاشان فرو نشسته است. [ص86]
سپس مشابه این عبارتها برای انسان وحشی قبیله پیروز؛ به نمایندگی از تمام انسانهای جهان در طول تاریخ آورده میشود:
انگار با اندوهی ناتمام، تمام دهن و چشم و صورتش میخندد... قهقهه میزند و آنقدر خوش است که اگر گوشه خلوتی پیدا کند، آب همه دریاها را گریه خواهد کرد. [ص45]
در صفحه 255 نوشآفرین بر این اندوه تاریخی بشر و در بطن آن تاریخ اندوهبارش تأکید دوباره دارد: من از ته دل گریه میکردم. همه تاریخ را زار میزدم.
با جمله اخیر پیام رمان- اندوه ازل تا ابد بشر- به خواننده ابلاغ میشود. به عبارت بهتر نوشآفرین/ رمان سال بلوا میخواهد بگوید اگر آدمی حتا بخندد، این واکنش چنان سطحی است که به آنی میتواند به ضد خود، یعنی اندوه و حتا اشک تبدیل شود. به همین دلیل هم بیشتر شخصیتهای رمان مانند نوشآفرین میگریند. مادر در صفحه 182، پدر در صفحههای 14،151، 192 و 314، حسینا در صفحه 329، سروان خسروی در مراسم تشییع سرهنگ آذری، معصوم در صفحه 343، کشور در صفحه 344، زن ابراهیم نجار در صفحههای 12، 335 و 345، نازو در صفحه 344، جاوید در صفحه 342، بچههای کوچک در صفحه 113، غلامحسین تک در صفحههای 95 و 96، ملکوم در صفحه 78، آقاجانی در صفحه 110، زنها در صفحههای 32، 34، 55 و 342، دختری در صفحه 159، میرزا حسن رئیس در صفحه 120 و 347 (منتها از شدت خنده) اشک میریزند. خود نویسنده هم از این اندوه همگانی نمیتواند متأثر نباشد و با شخصیتهایش همدلی نکند و اشک نریزد: بغض گلوی باسی را گرفت و اشکهاش روی گونهاش سر خورد... باسی هقهقکنان گفت... . [ص347]


شادی شخصیتهای فرعی
همانگونه که در بالا اشاره کردم، در خندههای موجود در رمان نکته ظریفی وجود دارد. با کمی دقت در جملههای شاهد مربوط به آنها، به راحتی میتوان تشخیص داد در بیشترشان اندوه عمیقی نهفته است یا عبارتهای وصفی مربوط به آنها حالت استعاره عنادیه (Oxymoron) دارد. مشابه این حالت را در مورد واژه شادی هم میتوانیم ببینیم. تا حدی که خواننده به این برداشت میرسد گوئی مرزی بین شادی و غم نیست و این دو از هم تفکیکپذیر نیستند. برای مثال درباره پدر هنگام نخستین ورود به عمارت گفته میشود نمیشد فهمید که خوشحال است یا از درد غریو میکشد. [ص46] یا نوشآفرین میگوید:
غیر از من کس دیگری هم بود که ... آن سر دنیا، در سرزمین برف، دیده بود که مردی سوار بر اسب وسط جماعت خوشحال، نوحه میخواند و عاقبت آنها را به گریه میانداخت. [ص67]
درباره حسینا هم میگوید بغض خندهاش ترکید. [ص29] یا مردان مست گاه میخندیدند و گاه صورتشان در چنان غمی فرو میرفت ... . [ص86] و انسان وحشی قبیله پیروز که انگار با اندوهی ناتمام، تمام دهن و چشم و صورتش میخندد... قهقهه میزند و آنقدر خوش است که اگر گوشه خلوتی پیدا کند، آب همه دریاها را گریه خواهد کرد. [ص45]
به این ترتیب نویسنده حتا درباره خنده ساختارشکنی میکند و به دلیل موتیف ویرانی و شرایط اندوهبار حاکم بر کل رمان، خنده را از محتوای اصلییش تهی میگرداند. یا به وقت لزوم از این تضاد بهره میگیرد و آن را در خدمت معرفی و تشریح فرهنگ جامعه مردسالار قرار میدهد. برای مثال در پایان عروسی غلامحسین خان میخوانیم زنها قهقهه میزدند و این نشانه بدی بود. [ص105]

×××××××××××××××××××

مو
یکی از عنصرهای مهم در خدمت موتیف ویرانی رمان سال بلوا مو است. این کارکرد با مفهوم نمادین و دیرین باروری مو و پژوهشها و دریافتهای انسانشناسان مبنی بر قربانی کردن آن به نشانه یاری رساندن به خدای باروری در تناقض است. در نتیجه چنانکه خواهیم دید معروفی در مورد این عنصر هم به ساختارشکنی دست میزند.

نوشآفرین و موهایش
در سال بلوا چه مرد چه زن، موی پرپشت و بلندی دارند. به تبع مفهوم باروری این عنصر، انتظار میرود در واقعیت هم چنین باشد. اما نشانی از زایش و باروری در این دیار نفرینشده مشاهده نمیشود. قبل از همه در خود نوشآفرین که پیش و بیش از همه، از موهای خود و دیگران یاد میکند. وقتی نوشآفرین برای نخستین بار در حجره حسینا پا میگذارد، چشمش به یکی از ساختههای او میافتد: آن طرف یک کله زنانه با موهای سیاه و بلند روی نیزهئی قرار گرفته بود. [ص197]
با حضور نیزه در کنار مو، معروفی آگاهانه و حسینا ناآگاهانه سرنوشت شوم نوشآفرین- و درواقع زن را در جامعه مردسالار- پیشگوئی میکنند. نوشآفرین هم در آن چینش، فوری خود را مییابد و اعتراض میکند موهای من که مشکی نیست. خرمائی است. [ص197] گرچه این اشتباه حسینای کوزهگر میتواند معنادار و بر عدم شناخت آنها از یکدیگر و تردیدی مشعر باشد که حسینا در مورد عشق نوشآفرین نسبت به خود دارد. با وجود این آن موها نشانه مفهوم باروری مو است و وجود آن بر سرنیزه نشانه ابتر شدن نوشآفرین و حسینا. از سوی دیگر رنگ خرمائی آن موها؛ رنگ نزدیک به خاک است و این عنصر اربعه بر مفهوم سترونی موها میافزاید. چنان که در ادامه مقاله خواهیم دید، خاک عنصر اصلی مربوط به شخصیت حسینای کوزهگر است. منتها با ورود نوشآفرین به کارگاه حسینا، خاک همکنار وی نیز میشود تا این عنصر اربعه- مانند باد در تلفیق با مو- مفهوم باروری را نفی کند. زیرا نوشآفرین و حسینا به مرحله زندگی زناشوئی رسمی نمیرسند و عشقشان ناقص میماند.
سترونی نمادین زندگی عاشقانه نوشآفرین و حسینا در زندگی زناشوئی نوشآفرین و معصوم واقعی میشود و نوشآفرین شکستخورده در زندگی زناشوئی، به گذشته باز میگردد و میگوید شاید بوی خاک از سالها پیش در تنم یا لای موهام مانده است. [ص 58]
وقوف ناخودآگاه نوشآفرین بر مفهوم مو و ابراز میل به باروری و مادر شدن از طریق توجه به آن، در جای جای رمان به چشم میخورد. او بیش از همه در مورد عشقش؛ حسینا از مو یاد میکند. زمانی که نوشآفرین برای اولین بار حسینا را میبیند و بعد برف تابستانی میبارد و چوپانی از شدت سرما میمیرد، از ترس اینکه حسینا همان چوپان باشد، میگوید بعد یک دسته از موهام را گاز گرفتم و گفتم خدا نکند. [ص25] در صفحه 50 نیز چنین میکند: گفتم نکند او را کشتهاند. یک دسته از موهام را به دندان گرفتم، گفتم خدا نکند. این واکنش عصبیگونه نوشآفرین مفهوم نمادین دارد. زیرا به تعبیر هانس کورت در فرهنگ جامع تعبیر خواب، مو در دهان داشتن، از رخداد وحشتناکی خبر میدهد. [456] در واقع معروفی تقارنی بین یک کنش، یک رخداد بیرونی و یک معنی نمادین برقرار میکند. فصل مشترک آنها نیز مصیبت است.
همینجا از دو جمله شاهد بالا و مفهوم نمادین آن کمک میگیرم و توجه خواننده را به این نکته جلب میکنم که معروفی چگونه طبیعیترین کنشها یا واکنشها را به نمادهای ژرفی تبدیل میکند. به عبارت بهتر او همواره در حال آفریدن مخروطی است که فقط نوک آن را پیش چشم خواننده میآورد و باقی برعهده خود خواننده است که ژرفا یا گستره آن را دریابد.

حسینا و موهای نوشآفرین
حسینا به عنوان جفت حقیقی و مکمل نوشآفرین، دوستدار موهای وی است و با همین عنصر به بازی درونی روح خود و نوشآفرین تداوم میبخشد:
در صفحه 39 از زبان نوشآفرین میخوانیم سرم را به سینهاش چسباند و دست برد لای موهام. در صفحه 272 این عمل تکرار میشود و در صفحه 213 حسینا به این دلبر فتان میگوید وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصلهئی! این موها... . نوشآفرین نیز به این حس و حال و نوازش موهایش با دستهای حسینا وابسته میشود. دلم میخواست کسی... با موهام ور برود و حسینا همه این کارها را میکرد. [ص267] در حالیکه هرگز معصوم این کار را برایش نمیکند. در نتیجه با عنصر مو هم، بر جفت واقعی بودن حسینا و نوشآفرین و اینکه حسینا- و نه معصوم- نیازهای عاطفی نوشآفرین را برآورده میکرده است، تأکید میشود. منتها این نشانه باروری در آنان به واقعیت تبدیل نمیشود. زیرا نوشآفرین سبکسرانه با سعادت خود و حسینا بازی میکند و به عقد معصوم درمیآید. فراموش نکنیم از همان دیدار تصادفی نخست نوشآفرین و حسینا، این آینده پیشبینی میشود. زیرا نوشآفرین بارها یاد میآورد باد موهای حسینا را به بازی گرفته بود. همانگونه که خود با عشق حسینا چنین بازی میکند و آن را برمیآشوبد.

معصوم و موهای نوشآفرین
نشانههای قدرت باروری نوشآفرین در کنار معصوم هم، با موهایش نشان داده میشود. منتها در این مرحله موهای نوشآفرین نشانه سقوط او است. زیرا باز به تعبیر هانس کورت در کتابش مو در خواب نشانه وابستگی به حیات حیوانی و علامت قوی غریزه جنسی است. [ص586] نوشآفرین که قدرت استعلای عشق حسینا را درنیافته است، به عشق جسمانی رو میآورد و به جذابیتهای مردانه معصوم رو میکند. او فریفته عنوان و جایگاه اجتماعی دکتر معصوم نیز میشود و عشق حسینا را نادیده میگیرد. سپس به نشانه این صعود اجتماعی، در دوره نامزدی با معصوم، در مراسمی چنین میکند: موهام را جمع کرده بودم بالای سرم و خودم احساس میکردم قدبلندتر از همیشه شدهام. [ص259] جالب اینکه همین کار ساده نوشآفرین، باز نشانه دیگری از فریبخوردگی او است. زیرا موی خوبآراستهشده قول دوستی مطلوب را میدهد. [ فرهنگ جامع تعبیر خواب، ص586] در حالیکه به رغم این معنای نمادین، ما در آینده این زندگی مشترک، شاهد چنین دوستی نیستیم و برعکس هر آنچه میبینیم کینه است و نفرت و خشونت.
نوشآفرین هنگام عروسی با معصوم هم روایت میکند یک زن شوخ و شنگ حالا نمیدانم کی، داشت موهام را شانه میکرد. [ص278] باز این کردار فوقالعاده معمولی معنادار است. هانس کورت در فرهنگ جامع تعبیر خواب میگوید شانه کردن مو از سفر شبانه خبر میدهد. [ص586] منتها این سفر در وجه نوشآفرین در طول مکان نیست. بلکه در طول زمان است و پس از به عقد معصوم درآمدن و تنها شدن، همواره در حال انجام آن خواهد بود. از یاد نبریم هم این سفر روحی در طول زمان، فرم رمان سال بلوا را نیز شکل میدهد.
در مراسم پاگشا هم نوشآفرین یک بار دیگر موهایش را بر بالای سر جمع میکند تا ترقی اجتماعییش را به رخ بکشد. اما او این کار را با رنگی انجام میدهد که شومی این ترقی یا خوشباوری را نشان میدهد: موهام را بالای سرم با گیره توردار سیاهی جمع کردم. [ص279] واقعیت این ازدواج زمانی بر نوشآفرین آشکار میشود که درمییابد معصوم عقیم است و حتا سادهترین و طبیعیترین خواسته او را که مادر شدن است، نمیتواند برآورده کند . بنابراین بارها و بارها مقابل آینه مینشیند و آرزومندانه موهایش را شانه میکند [ص65] تا به زبان نمادین بر میل درونییش به بارداری و مادر شدن تأکید ورزد. اما دیگر کار از کار گذشته است و هیچ نمیتوان کرد جز تأسف خوردن بر کرده خطای خویش. معصوم هم از راه میرسد و هر بار کینهتوزتر از پیش او را به باد کتک میگیرد تا تاوان نفسپرستییش را بدهد. در تصویرهای مربوط به این کتکخوردنها هم موها حضور مییابند تا معنادهی کنند: زانو زده بودم، با سری افتاده و موهائی که هنوز به زمین نرسیده بود. [ص13] زمین خود نماد باروری و مادری است. دو نماد؛ مو و زمین میخواهند یکی شوند، اما در چنین بلوائی چگونه امکان دارد؟ پس زمانی موهای نوشآفرین به زمین میرسد [ص14] که از فرط درد کتک بر خود میپیچد. در نتیجه عنصر مو نیز از محتوای نمادینش تهی میشود و معروفی با این ساختارشکنی، عنصر باروری مو را در خدمت موتیف راهبر ویرانی قرار میدهد. در این مرحله عنصرهای مو، زخم، بیماری، مرگ و در نهایت موتیف ویرانی آشکارا کنار هم چیده میشوند:
وقتی معصوم اعضای انجمن شهر را به بالین همسر بیهوشش میآورد، تصویر نوشآفرین چنین است: صورتی بیخون و دستهئی موی نامرتب که همه بالش را میپوشاند. [ص304] معصوم وقیحانه موهای نوشآفرین را پس میزند و زخم را نشان میدهد تا بگوید حاصل جذام است و نه ضربههای او. [ص305] اما در پس آن موها و زخم جسمانی نوشآفرین خواننده زخم روحی حاصل از زندگی مشترک با معصوم را میبیند و نمیتواند بر او دل نسوزاند. در اینجا نوشآفرین به دلیل تمام استعدادهای واقعی یا نمادین خود برای باروری و مادر شدن، مصداق آن گلی را مییابد که نشکفته، پرپر شده است.

موی حسینا
در رمان سال بلوا از موهای حسینا هم بسیار یاد میشود. اما از همان آغاز این تصویرها با ویرانی توأم است. در روز دیدار اتفاقی او و نوشآفرین باد موهاش را میآشفت. [ص18] نوشآفرین که به او دل باخته، روزها در به در به دنبالش میگردد، اما او را نمییابد. پس شبها خوابش را میبیند، منتها با نشانهئی از ویرانی:
شبها با یاد او میخوابیدم و در خواب باد موهاش را به بازی میگرفت. یک باره دستهئی موی سیاه و صاف بین زمین و آسمان موج میخورد و آنگاه مبهوت زیر دستهئی مو پنهان میشد. [ص20]
فکر میکردم که آن مرد جوان سیاه مو حالا کجاست. [ص23]
روز دیدار آن دو هنگام گم شدن پارچه، دوباره عنصر مو و موتیف ویرانی در کنار یکدیگر قرار میگیرد:
نگاهم را به چشمهاش دوختم، بعد لبهاش، بعد موهای خاکگرفتهاش... . باد هم نمیوزید، اما موهاش روی ابروهاش میلغزید. حتا چند پر از موها تا دم چشمهاش بود. تو دلم گفتم کی موهات را شانه میزند. [ص27]
در دیدار تصادفی در حجره نیز نوشآفرین از موهای خاکآلود محبوبش یاد میکند که با توجه به مفهوم نمادین خاک، بعد بیشتر به آن خواهم پرداخت. هنگام عشقبازی با وی نیز متوجه پریشانی موهای حسینا است و باز توصیفی میدهد که بر سترونی و ویرانی و بدعاقبتی رابطه خود با او گواه است: موهاش پریشان شده بود... موهاش را از روی پیشانی یش پس زدم و گردنش را نوازش کردم. [ص267] یا میاندیشد حسینا مردی بود که به خاطر موهاش باد سختی درگرفته بود. [ص19] ناگفته پیدا است این باد سخت و ویرانگر و تباهکننده ، حضور پیدا کردن دکتر معصوم در زندگی نوشآفرین است که حسینای کوزهگر را پس میزند. روحیه مذبذب و باری به هر جهت نوشآفرین هم به کمک میآید تا معصوم پیروز شود. حال هر قدر نوشآفرین به حسینا بگوید من یک موی تو را به صد تا امثال دکتر معصوم نمیدهم. [ص275] هم خواننده به دلیل Dramatic Irony میداند نوشآفرین دروغ میگوید، هم حسینا نمیتواند قسم او را باور کند. نوشآفرین که کم میآورد، به ترفند سخیف کولیبازی رو می آورد و تعریف میکند چنگ زدم به موهام و کشیدم و نتوانستم جلو بغضم را بگیرم. [ص276]
این موهائی که به دروغ کشیده میشوند، به دلیل دروغ بزرگتری که در روان و ذهن و جسم نوشآفرین وجود دارد، در زندگی مشترک با معصوم، به راستی به دست معصوم کشیده میشوند تا ریشه باروری در نوشآفرین کنده شود.

موی معصوم
همچنانکه در بالا اشاره کردم، در مورد مو هم معروفی از دقت خود نمی کاهد و با آن، دو شخصیت متضاد حسینا و معصوم را ترسیم میکند. اگر باد موهای حسینا را می آشوبد و آشفتگی صفت عاریتی برای موهایش است، و به زبان نمادین یعنی عامل خارجی زندگی جنسی و عاطفی او را تباه میکند، موهای معصوم آشفته طبیعی است تا نشانه آشفتگی درونی و ویرانگری و تباه کنندگی شخصیتی او باشد. نوشآفرین هم همانگونه که در مورد حسینا، از همان دیدار نخست تحتتأثیر موهای او ( به نشانه توان جنسی و بارورکنندگی حسینا) قرار میگیرد، در دیدار نخست با معصوم در میهمانی خانهشان، وصفی از موهای معصوم عرضه میکند. مثل همیشه موهاش را شانه نکرده بود، به نظر میآمد که یک مشت خزه براق روی کلهاش چسباندهاند. [ص166] خود معصوم هم هر وقت میخواهد آشفتگی درونییش را بازتاب دهد، دستش را یک باره به سرش می برد و به موهاش چنگ میزد. [ص61] این وضعیت توأم با خاراندن سر در صفحههای 109، 123، 127، 228، 290 و 338 تکرار میشود.
رواننژندی معصوم به دلیل شدائدی است که از کودکی با آن روبهرو بوده است. اما به قتل رساندن نوشآفرین او را به مرحله روانپریشی میرساند و این سیر با هرچه عصبیتر رفتار کردن با موهایش بیان میشود: با دو دست چنگی به موهایش زد و انگار بخواهد آشفتهترش کند، همانجور رهایش کرد. [ص85]
مفهوم نمادین همه این وصفها از موی معصوم را هانس کورت در دو جمله بیان میکند:
موهای ژولیده نشانه درگیری خانوادگی است. [ص586]
فرهای بسیاری را روی سر دیدن، به معنی رابطه عاطفی پیچیده و مغشوش است. [ص456]

موی شخصیتهای فرعی
در سال بلوا همچنین از موهای شخصیتهای دیگر رمان سخن به میان میآید:
الف- پدر موهائی داشت که هر چه سعی میکرد منظمشان کند، نمیشد. و عاقبت پدر ذله شده بود، به موهاش آب میزد. [ص56] این وصف از موهای پدر، اشارهئی به زندگییش است. او زندگی سراسر آشوب و پرتنشی داشته است. زیرا به دلیل شغلش، مدام میبایست در این صحنه یا آن میدان جنگ حضور میداشت. با وجود این او میکوشید این زندگی را منظم و مطابق میلش کند. اما رابطه نامشروع خواهری که سرانجام به دست وی به قتل رسید و نیز ناکامی در رفتن به مرکز و دختر خود را به عقد پسر شاه درآوردن و سرانجام بازنشستگی، عنان زندگییش را به سان موهایش میکند که هر چه کوشیده در اختیار خود بگیرد، ناکام مانده است.
ب- از موهای مادر؛عالیه خانم نیز یاد میشود. منتها با دید مثبت. نوشآفرین میگوید من به زیر لحافش خزیدم و سرم را نزدیک شانهاش بردم و از بوی موهاش مست شدم. [ص17] مادر قدرت زایائییش را متبلور کرده است و هر چند پس از پانزده سال، صاحب فرزندی شده است. بنابراین بوی موهایش خوش است و همخوان با مفهوم نمادینش.
ج- در مقابل نوشآفرین سترون شده و عالیه خانم به آرزوی مادری رسیده، نازوی روسپی نیز هست که موهایش توصیف میشود. نازو هنگام برپائی دار پنجرهئی را میگشاید و ظاهر میشود، در حالیکه موهاش را پوش داده بود. [ص290] نازو موهایش را آراسته بود تا پُرپشتتر و زیباتر جلوه کند. بنابراین او نیز به عنوان زن در آرزوی باروری و زایندگی است، اما روسپیگری و زن همه مردان شهر شدن- از جمله سروان خسروی که هنگام همخوابگی با او، نازو موهاش را تو صورتش ریخته بود و با قیافهئی ح... . [ص293]- نوع دیگر سترونی به بار میآورد و آن موهای تصنعی دیگر نه نشانه بالندگی و زایش، که نشانه رابطه جنسی لجام گسیخته است و به مفهوم مرگ و نابودی. به همین دلیل تصویر مکملش دار است که در ذهن همگان فوری مرگ و نابودی را تداعی میکند.
د- در رمان از ریش انبوه و موهای سر عباس آقا صندوقساز [ص87] نیز یاد میشود. همچنین از موهای جوگندمی بلند کیپور که روی سرش جعد می خورد. [ص124] نیز از موهای بلند درویش خیرالله، ناژداکی شهردار [ص97] و اخوی. منتها بز اخوی را دار زدهاند و او جلو جمعیت نشسته و موهاش را میکند. [ص229] این تعمیمها بهسان دیگر تعمیمهای نمادهای رمان، بر کلیه شخصیتها صورت گرفته است تا بر مفهوم عام بودن مفهوم نمادها و یکسانی وضعیت و شرایط آدمها- جعد مو و درگیری- تأکید شود. ٱ

barbod
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۴۰ قبل از ظهر
[quote="mahiia";p="146709":2zzz6vos][quote="barbod";p="146699":2zzz6vos]خیلی مشتاقم این کتاب رو بخونم....ولی فعلا تو هیچ کتاب فروشی گیر نمیاد...
راستی این نویسنده کتاب دیگه ایی هم داره؟؟؟[/quote:2zzz6vos]

انتشارات ققنوس براي فروش داره!!
[URL=http://www.qoqnoos.ir/[/quote:2zzz6vos]www.qoqnoos.ir/[/url:2zzz6vos][/quote (http://www.qoqnoos.ir/showbook.asp?id=900:2zzz6vos)]
واقعا ممنون...ولی من کرمانشاه زندگی میکنم.
آدرس کتاب فروشی هایی هم که برای کرمانشاه داده بود رو همه رفتم....
هیچ کدوم ندارن....ولی یکیشون گفت تا هفته ی دیگه میاره...

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۵۰ قبل از ظهر
تعجب ميكنم! اخه كتاب هاي معروفي كه توي انقلاب پره!!
هم سمفوني مردگانش هم سال بلوا و هم پيكر فرهادش امسال تچديد چاپ شده!!!
نميدونم!!

mahiia
۱۴ شهريور ۱۳۸۸, ۰۳:۵۳ قبل از ظهر
من بايد برم!!
تا فردا!!!! http://www.98ia.com/modules/Forums/images/smiles/icon_smile.gif