PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خانه کتاب


صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 [25] 26 27 28 29 30

+Lily
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
دریاچه شیشه ای از مائیو بنچی ( زنه یا مرد ؟ :-2-35-:)

اولین بار فکر کنم اسمشو از وبلاگ شاذه خوندم ( نگارین ) و چون معمولا یکی از یه کتابی تعریف می کنه ذهنم می مونه / حالا بعد چن سال گرفتمش که بخونم
الان اولای جلد اولم ، یعنی خیلی کم ازش خوندم ولی خب یه چیزایی توش بود که یک کمی منو ترسوند ؛ کتابا اسلحه های خطرناکی هستن ، به راحتی تو رو خام می کنن و ذره ذره یه چیزی رو توی مغزت جا میندازه چنان که فکر می کنی از اول چرا اینجوری فکر نمی کردی؟:-2-31-:

یه شخصیتی تو این کتاب هست ، خواهر مادلین ، یه راهبه ی تارک دنیا که به تنهایی توی یه کلبه کنار دریاچه زندگی می کنه / شخصیت بی نهایت قدرتمندیه :-2-31-:
می تونه همه رو درک کنه و با همه ارتباط برقرار می کنه


شعر را قطع کرد و از خواهر مادلین پرسید : چرا رومیان یک رودخانه را عبادت می کردند و پدر می نامیدند ؟
ـ آنها فکر می کردند که این رودخانه ، یک خداست .
ـ حتما دیوانه بودند .
خواهر مادلین اندیشناک گفت : نمی دانم تایبر رودی بود بسیار پرقدرت ، خروشان و کف آلود که از بسیاری جهات وسیله ی معاش مردم بود ... تصور می کنم چون منشاء خیر و برکت بوده ، برای آنها به نوعی حکم خدا را داشته .
خواهر مادلین چیز عجیبی در این قضیه نمی دید .

بقیه نظراتم در مورد کتاب در هفته های آتی به نظر خوانندگان خواهد رسید :-2-38-:

پرهوده
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
من تازگیا یه کتاب خوندم البته به صورت pdf به نظرم خوب بود. خوندنش برای یکبار عالیه حداقل
هم نسخه فارسیش هست به اسم « بی شعوری »
انگلیسیش هم هست به اسم « assholism »

بخونین احتمال اینکه پشیمون بشی کمه.
البته اگه به خوندن این جور کتابا علاقه داشته باشین!

لی.لی
۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۴۵ بعد از ظهر
یه چند ساعتی میشه که نشستم و دارم تمام صفحات رو میخونم... اسم چندتا کتاب رو هم یادداشت کردم
خلاصه که خیلی استفاده بردم ممنون از همگی
من از دیروز شروع کردم به خوندن کتاب ((الکترا)) که در واقع نام کتاب نام یکی از 4 نمایش نامه ای هست که داخل کتاب اورده شده سه تای دیگش اژاکس و تراخیس و فیلکوتسس هست
من پیشنهاد میکنم هرکس حماسه های ایلیاد و اودیسه ی هومر رو خونده و ادبیات یونان باستان براش جالبه این کتاب رو هم بخونه چون شخصیت هاش در واقع همون هایی هستند که تو شاهنامه ی هومر تو جنگ های تراوا بودند و حالا داره جداگانه بررسیشون میکنه
خیلی لذت بردم تا اینجا ...امیدوارم شما هم بخونیدو لذت ببرید :)

gypsy
۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
من هم گریز دلپذیر از آنا گاوالدا رو خوندم ... کتابش خیلی ملموس بود! وقتی که کتاب می خوندم جای شخصیتی که تو داستان بود خودمو گاهی حس می کردم، مخصوصا زمانی که تو ذهنش جواب یه نفر میداد ولی در نهایت نمی تونست اونطوری که می خواست جواب بده و سکوت می کرد ... چون که نمی تونی، چون که شخصیت و تربیت خانوادگی ات نمیذارند که اونطوری که می خوای جواب بدی ...

-نازلی-
۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
دیروز مفید در برابر باد شمالی رو تموم کردم.
نوشته دانیل گلاتائور، ترجمه شهلا پیام، انتشارات ققنوس.

لئو لایکه ایمیلهایی از غریبهای به نام امی روتنر دریافت میکند و از روی ادب جواب میدهد؛ از آنجایی که امی خود را مجذوب حس میکند، به لئو جواب میدهد. بعدها لئو اعتراف میکند: امی عزیز، من به شما علاقهمندم اما میدانم که این علاقهمندی بیهوده و محال است، پس از اندک زمانی امی اعتراف میکند: سطور شما و قافیهبندهای من مردی را پیش رویم مجسم میکنند که احساس میکنم واقعاً وجود دارد.
به نظر میرسد اولین ملاقات حضوری فقط منوط به زمان است، اما این سؤال آنچنان هر دو را به دلشوره میاندازد که مدتی مردد از جواب دادن به آن طفره میروند. آیا ایمیلهای مملو از عشقی که فرستاده، دریافت و ذخیره شدهاند به ملاقات و آشنایی حضوری منتهی خواهند شد؟ و در این صورت بعدش چه میشود؟...


این توضیحات کتاب بود...
خب، حالا من....
کتاب کشش داشت..برای نسل ما که درگیر اینترنت و دوستی های نتی و این مدل آشنایی ها هستیم جالبه..
اوایل داستان ولی مترجم انگار خودش هم هنوز با کتاب جور نشده بود، ولی بعدش ترجمه نسبتا روون شد...یعنی ممکنه اولش تو ذوق بزنه، اما بعدش خوب شد.
البته به نثر نویسنده هم فکر کنم بر می گشت...بعضی جملات پیچیده بود..
اسم داستان رو خیلی جالب انتخاب کرده بود و توی کار بهش اشاره شده بود..
سه نقطه حساس داشت کتاب، که به واقعا شوک می کرد خواننده رو....و فکر می کنم نویسنده خیلی خوب تونسته بود به موضوع بپردازه...
خلاصه اینکه ما دیروز کلی تو حال و هوای امی و لئو بودیم..
این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم.

NAVA22
۱۴ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۱ بعد از ظهر
یک مرد. اوریانا فالاچی


یه تیکه از کتاب:

اون شب خواب دیده بودی یه پرنده ی قشنگ آبی با پرایی که به نقره ای می زدن، داره تو گرگ و میش پرواز می کنه! تنها می پرید! پنداری آسمون تموم زندگی زیر پر و بالشه! اما یهو رو به پایین شیرجه زد و تن آبی دریا رو پاره کرد و فواره های روشن آب فرستاد هوا! شهر بیدار شد. مردمش که تا اون موقع نور ندیده بودن، رو تپه های کنار شهر آتیش روشن کردن و این خبر خوش و از پنجره ها جار زدن! هزارون نفر تو میدون بزرگ ریختن و آزادی نورسیده رو داد کشیدن:
" پرنده ی آبی! پرنده ی آبی برنده شد! "
ولی تو می دونستی همه اشتباه می کنن و پرنده ی آبی بازنده ی بازیه! وقتی تو آب شیرجه رفت یه عالمه ماهی بهش حمله کردن. می خواستن چشاشو دربیارن، بالاشو پاره کنن!یه جنگ نابرابر بینشون راه افتاد! پرنده ی شجاع از خودش دفاع می کرد. بی امون به هر طرف نوک می زد و با بالاش موجای بزرگی دُرُس میکرد! موجایی که تا ساحل می رسیدن! اما ماهیا زیاد بودن و اون تنها! پرنده با تن زخمی و سر خونی کم کم از حال رفت و بالاخره با یه جیغ تلخ فرو رفت ته دریا! نور و هم با خودش برد! آتیش روی تپه ها خاموش شد و تاریکی برگشت. شهر تو خواب فرو رفت! انگار نه انگار اتفاقی افتاده!

من تازه کتاب و شروع کردم تقریبا یه هفتمش و خوندم. یه داستان واقعی 30 یا30 که تو یونان اتفاق افتاده. راوی داستان اول شخصیه که یه مخاطبی رو داره و اتفاقایی که برای اون مخاطب افتاده رو براش بازگو می کنه.
ترجمه ش عامیانه و روونه.
مفاهیمی که تو کتاب آورده فوق العاده س.تا حالا کتابی به این سبک نخونده بودم. تا اینجاش که خیلی خوب بوده.

لیلی A
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۹ بعد از ظهر
تازه این جا را کشف کرده ام. یک تاپیک خوب و دوست داشتنی.:-2-40-: :-2-25-:

دو سه روز پیش، قمارباز داستایوفسکی را تمام کردم. با اینکه فقط 237 صفحه هست ولی خواندنش برایم طولانی شد. توی 50 صفحۀ اولش مانده بودم. برادران کارامازوف هم همین طور بود. 100 صفحۀ اولش را با جان کندن خواندم. ولی بعد، معجزۀ داستایوفسکی رهایم نکرد. در مقابل برادران کارامازوف، شیاطین ( تسخیرشدگان ) و جنایت و مکافات، که شاهکارند، قمارباز خیلی معمولی بود.
ولی در هر حال از آن جا که داستایوفسکی نابغه هست، بالاخره توی همین 237 صفحه هم می تواند یک عالمه آدم عجیب و غریب خلق کند. یک عالمه ماجرای دور از ذهن و یک پایانِ به واقع داستایوفسکی وار. به نظر من داستایوفسکی بی نظیرترین نویسندۀ دنیاست. یک نابغۀ فوق العاده. کتاب من، ترجمۀ صالح حسینی بود. قمارباز را جلال آل احمد با همکاری یک نفر دیگر هم ترجمه کرده. ترجمۀ صالح حسینی را دوست نداشتم. یعنی یک عالمه اصطلاحات و عبارات عوامانۀ فارسی به کار برده بود توی گفتگوهای یک سری مهاجر ( مسافر ) روس توی اروپا. زیاد هم روان نبود. برخلاف ترجمه اش در برادران کارامازوف که بعد از 100 صفحۀ اول خیلی خوب بود.

آهان راستی خلاصۀ داستان: راوی پسر جوان باهوشی ست که معلم بچه های ژنرال بی پول روسی ست که با خانواده و معشوقه اش توی رولتنبرگ ولخرجی می کند و منتظر خبر مرگ مادربزرگ پولدارش که در سن پطرزبورگ به سر می برد، است. راوی، عاشق دخترخواندۀ ژنرال است که به او هیچ توجهی ندارد و دو مرد، یک مارکی فرانسوی و یک مرد پولدار انگلیسی اطراف خود دارد. رولتنبرگ علاوه بر تمام جاذبه هایش، قمارخانه هایی هم دارد که...

بقیه اش را تعریف نکنم. آخر مگر 237 صفحه چقدر است که خلاصۀ بیشتر از پنج خط داشته باشد! :-2-28-: ولی پر از شخصیتهای جذاب است. جذاب ترینشان همین راوی ست، الکسی ایوانیچ.

بخشی از کتاب:

« بگذار بگویمت که من هیچ چیز را از یاد نبرده ام، منتها موقتا ذهنم را از این چیزها، از جمله خاطراتم، پاک کرده ام ـ تا آن وقت که در اوضاع و احوال خودم بهبود اساسی ایجاد کنم. آن وقت... آن وقت خواهی دید که دوباره از میان مردگان بر می خیزم! »

لیلی A
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۹ بعد از ظهر
شیاطین تولستوی را هم دیشب خواندم. با ترجمۀ سروش حبیبی. 92 صفحه بود و با سرعت تمام شد.

معمولی بود. ماجرای یوگنی ایرتنیف، پسر جوان ِ خوب و تحصیلکرده و نسبتا پولداری که برای حفظ ملک پدری اش همراه مادرش به خانه و ملک اربابی بر می گردد. همۀ شواهد نشان دهندۀ آن است که آیندۀ درخشانی در انتظار اوست. از آن جا که مجرد است و از شهر دور شده است برای رفع نیازهای خود...

راستی داستان دو پایان دارد.


« و دیوانه تر از همه بی تردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را می بینند که در خود نمی بینند. »

لیلی A
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۹ بعد از ظهر
[FULL JUSTIFY]
کتاب دیگری که این روزها، در حال خواندنش هستم، هنر سیر و سفر آلن دو باتن است. این کتاب را توی مسیرهای رفت و آمدم می خوانم. آرام آرام. دلم نمی خواند تمامش کنم. خیلی دوستش دارم.
حالا تمام که شد، که به این زودی ها قصد ندارم تمامش کنم، می آیم و درباره اش می نویسم.
اینجا فقط فهرست فصلهای کتاب را می نویسم: ( تعداد صفحات 237 )

عزیمت
1.در باب دلشورۀ سفر
2.در باب سفر به مکان های گوناگون

انگیزه ها
1.در باب غریب منظره ها
2.در باب کنجکاوی

منظره
1.در باب شهر و روستا
2.در باب تعالی

هنر
1.در باب هنر دیده گشا
2.در باب مالکیت زیبایی

بازگشت
1.در باب عادت کردن

[/FULL JUSTIFY]

+Lily
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۳ بعد از ظهر
این روزا کتاب خاصی نمی خونم، فقط ناخنک می زنم
حس خوندن نیس، حس غرق شدن تو یه دنیای دیگه
به اندازه ی کافی گیج هستم / لزومی نداره دور و برم رو با آدمای تخیلی پر کنم
ولی دیروز دوباره رفتم سراغ « نیمه ی غایب» / حسین سناپور
این کتاب رو خیلی دوس دارم/ توضیه می کنم اگر گیر آوردین بخونینش
فعلا که چاپش ممنوع هس ( من چه فکری کردم که نوشتم ممنوع الچاپ؟! آخه کلمه ی فارسی ال می گیره خنگ :-119-:)

شخصیت اصلی کتاب سیندخته / سیمین دخت / سیما / سیمین
هرکس از دید خودش به این دختر نگاه میکنه و از اون و بخشی از زندگیش که به نحوی به اون مربوط میشه حرف میزنه
فرهاد که عاشق اون بوده
فرح که دوست و همخونه اشه
ثریا ، مادرش که اون رو با پدر پیرش گذاشته و رفته
دکتر الهی که تمام این سالها از طرف ثریا هوای سیندخت رو داشته

داستان به نظر پر از درگیری های ذهنی شخصیتاس ، شخصیتای مختلف ولی تعمیم پذیر
بیشتر از هرچیز دیگه ای تو کتاب ، کاری که سیندخت می کنه تا بتونه مادرش رو درک کنه یا خودش را به اون نزدیک کنه عجیب و در عین حال واقعی تر از هر چیز دیگه ای به نظرم رسید ...
کتاب رو خیلی دوست دارم ، بیشتر از چند بار هر صفحه اشو خوندم ولی هنوز به آخرش نرسیدم
شاید نخواستم این کتاب خوب رو تموم کنم و به این خاطر بذارمش کنار
با اینکه می دونم چند بار دیگه هم بخونمش هنوز هر جمله اش برام نابه ولی به بهونه ی تموم نشدنش هم که شده ، همیشه دم دسته و هر از گاهی ورقش میزنم
تازه کتابی که من دارم از صفحه ی 210 تا 215 رو نداره و من هنوز دنبال اون چن صفحه می گردم ...

ـ من هیچوقت به کارها و حرف های پدرم اعتراضی نکردم. همه چیزش را تحمل کردم. فکر می کردم یک نفر باید تاوان آزادی مادرم را بدهد. [ ...] مهم نبود که برای چی پدرم را ترک کرد. مهم نبود از چه راهی داشت زندگی اش را می گذراند. من دوستش داشتم، عاشقش بودم ، چون مادرم بود. [...]
ـ فراموش کن سیندخت! او تو را فراموش کرده، تو هم به خاطر پیدا کردن او زندگی ات را خراب نکن!
سرش را به چپ و راست تکان میدهد و می گوید : او متنظر من است.از فکر من روزگارش تلخ است. تمام امیدش این است که روزی دوباره مرا ببیند. من هم تمام زندگی ام به او فکر کرده ام. او دار و ندار من است، خوشبختی و بدبختی من است، خود من است.
دیگر فکر نمی کنم، دیگر حتی گوش هم نمی توانم بدهم . دیگر نه مغزم و نه دلم، که ناامیدی از زبان من حرف میزند: تا امشب خیال می کردم تو معقول ترین و منطقی ترین آدمی هستی که در زندگی ام دیده ام.
می گوید : می دانم.
گوش نمی دهم و می گویم: آدم تمام زندگی اش را سر عشق به کسی که هیچ اهمیتی بهش نمی دهد، و اصلا معلوم نیست وجود داشته باشد یا نه، داو بگذارد؟ نه ، نه.
و او با صدای یک غریبه می گوید: می دانستم ، می دانستم بی فایده است و باید خودم به تنهایی او را پیدا کنم.
داد میزنم از روی استیصال: کی را ؟ یک فاحشه را؟
او آرام و خونسرد جواب میدهد : اگر روی آن نیمکت ها می نشستی و حرف های آن مردها را می شنیدی، می توانستی بفهمی که حتی یک فاحشه هم می تواند رویایی داشته باشد.

ص121 / مراسم تشییع

لیلی A
۳۱ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
ولی دیروز دوباره رفتم سراغ « نیمه ی غایب» / حسین سناپور
این کتاب رو خیلی دوس دارم/ توضیه می کنم اگر گیر آوردین بخونینش
فعلا که چاپش ممنوع هس ( من چه فکری کردم که نوشتم ممنوع الچاپ؟! آخه کلمه ی فارسی ال می گیره خنگ :-119-:)

کتاب رو خیلی دوست دارم ، بیشتر از چند بار هر صفحه اشو خوندم ولی هنوز به آخرش نرسیدم
شاید نخواستم این کتاب خوب رو تموم کنم و به این خاطر بذارمش کنار
با اینکه می دونم چند بار دیگه هم بخونمش هنوز هر جمله اش برام نابه ولی به بهونه ی تموم نشدنش هم که شده ، همیشه دم دسته و هر از گاهی ورقش میزنم
تازه کتابی که من دارم از صفحه ی 210 تا 215 رو نداره و من هنوز دنبال اون چن صفحه می گردم ...





اتفاقا من هم مدتی ست می خواهم دوباره بخوانمش. بار اول آن قدر تند تند و بی تامل خواندم که آخرش فکر کردم، حرام شد کتاب. آن موقع سرم هم شلوغ بود و ... همیشه توی ذهنم بود که باز یک روز مبادایی بخوانمش. الان دو سه هفته ای ست که از کتابخانه ام بیرونش آورده ام و نزدیک دستم است تا در اولین فرصت بروم سراغش.





تازه کتابی که من دارم از صفحه ی 210 تا 215 رو نداره و من هنوز دنبال اون چن صفحه می گردم ...





مال من چاپ چهاردهم، بهار 87 هست. صفحات 210 تا 215 را هم دارد. اگر دوست داشته باشید می توانم برایتان بگذارم. البته اگر توی نوبت چاپ، صفحۀ 210 مال من با آن یکی فرقی نداشته باشد.

ماه منیر
۸ تير ۱۳۹۱, ۰۳:۳۸ بعد از ظهر
یکی از زیباترین کتابهایی که من خوندم کتاب دریاچه شیشه ای بوده چند سال پیش برادرم کنکور داشت منم خیلی اضطراب
داشتم برای بار دوم رفتم سراغ این کتاب انچنان سرگرم شدم که وقتی برادرم اومد متعجب شدم که این چند ساعت چقدر
زود سپری شده
نمیدونم بچه ها توی این تایپیک راجع به کتاب کافکا در کرانه از هارو کی مورا کامی بحث شده یا نه
من چندین بار این کتابو خوندم از فضای داستانخیلی خوشم میاد همینطور از شخصیت های داستان که همه مهمن

لی.لی
۱۰ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
اخرین کتابی که خوندم جنس ضعیف از اوریانا فالاچی بود که اکثرا تو ایران با نوشته هاش اشنایی دارند
گزارش نویسنده از وضعیت زنان تو کشورهای جهان سوم مثل هند ژاپن چین ...کتاب فکر کنم سال 1960 نوشته شده ودر اون زمان نویسنده معتقد بوده که وضع زنان ایرانی نسبت به سایر کشورهای منطقه بهتر و وضع زنان عربستان از همه بدتره
و گزارش اولش از عروسی مردم پاکستان هست که داماد در حالی که عروس تو حجله منتظرشه پاش رو روی پای خانوم گزارشگر میزاره و بهش چشمک میزنه!

ghaiegh mah
۱۰ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۱۳ بعد از ظهر
من خودم شخصا خیلللی کتابای نیلا دوس دارم مخصوصا عاشق اسیر چون کتاب و کلا کتابا به واقعیت خیلی نزدیکن!
مرسیییییییییییییییییییی نیلایی جووون

لی.لی
۱۴ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۳۳ بعد از ظهر
دارم مسخ رو میخونم...خوندن که چه عرض کنم!
از روزی که خریدمش همش دنبال فرصت بودم تا تقریبا حمله کنم بهش ولی مسخ اصلا اونچیزی نیست که من انتظار داشتم
با عرض معذرت از روح فرانتس کافکا و صادق هدایت ...یک درصد حتی یک درصد هم نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم
من تا حالا هیچ ترجمه ای از صادق هدایت نخوندم این اولیشه و فکر کنم اخریش ....ترجمه خیلی بد...خیلی
شاید هر نویسنده ی خوبی لزوما مترجم توانایی نمیتونه باشه... یا شایدم چون هدایت 60 سال پیش این کتاب رو ترجمه کرده تو مغز من نمیره الان.... من نه گره گوار رو میفهمم نه گرت نه عکس العمل خانواده نه حتی تصویر درستی از خونه ی گره گوار دارم
ادم وقتی از یه کتاب تصور فوق العاده ای داره وقتی اینطور میشه خیلی میخوره تو ذوقش و من انقدر خورده تو ذوقم که اصلا نمیتونم طرف داستان شمشیر و مهمان مردگان و گراکوس شکارچی برم:-2-39-:

# NEGAR #
۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۳۸ بعد از ظهر
كتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد از پائولو كوئليو رو خوندم ...

راستش اول كه مي خواستم بخونم فكر كردم فقط يه داستان رئاله كه يه دختري بعد مشكلاتي قصد داره خودشو بكشه (يعني كتاب رو نخونده جلو جلو پيش بيني كردم :-2-22-:) بعد براي نويسنده مشهور و محبوبش خوندم ولي فقط هموني كه فكر مي كردم نبود ، والا نبود ، يعني اين يه گوشه ي كوچيكي از ماجرا بود ، اصل موضوع داستان چيزيه كه با گفتن من حل نمي شه ، خودتون بايد بخونيد و دركش كنيد ...
برام خيلي جالب بود ، خيلي با نويسنده موافق بودم ، با خيلي از جملاتي كه تو داستان به عنوان پيام بازرگاني بود و مي گذشت ولي به اون جملات كه مي رسيدم بر مي گشتم دو سه بار اون تيكه رو مي خوندم ، بعد مي گفتم آره حق داره نويسنده ، بعد مي فهميدم همين جمله اي كه اگه ازش مي گذشتم و توجه نمي كردم (هي واي من) چه جمله اي بود ، يه مشت حرف كه بارها تو ذهنم باورش داشتم اما با تركيب جمله تا به حال بهش فكر نكردم ، فقط لا به لاي افكارم گم شده بود ...
خلاصه سرتون رو در نميارم ، اگه اين داستان رو نخونديد حتماً بخونيد ، اونم با دقت :-2-38-:
من هنوز تو كف داستانم و انديشه مو درگير كرده :-2-37-: . البته اين كتاب جديد نيست ، ممكنه خيلي ها خونده باشند ، ولي خب من تازه خوندم ...

بسي هم راضي ام از خوندنش ...( اونايي كه خوندن مديونن اگه فكر كنند من الان حس ديوونگي بهم دست داده )

شمايي هم كه نخونديد بخونيد ...:-118-:

ماه منیر
۲۶ تير ۱۳۹۱, ۰۸:۰۳ بعد از ظهر
من کتاب ورونیکا رو از توی این سایت خوندم چند ماه پیش کلا من با این روش کتاب خوندن سردرد میشم وتا حالا دو تا کتاب رو از 98 یا
خوندم .
انقدر غلط تایپی داشت که اعصابم بهم ریخت و کلافه شدم بعد کتابشو خریدم و خوندم خیلی قشنگ بود
دیگه نمی دونم بعد غلطها اصلاح شد یا نه؟
ا

zizi
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۲۰ قبل از ظهر
امشب اتفاقی دلم خواست وارد سایت بشم، اینجا رو خیلی دوست داشتم،خوشحالم که این همه کتابخون به جمع اضافه شده، زیاد خوندم موا میخونم از کدومش بگم، آخرین کتاب گور به گور از فالکنر بود، کافکا در کرانه ...

ماه منیر
۲۸ تير ۱۳۹۱, ۱۲:۰۳ بعد از ظهر
هر کی کتاب کافکا در کرانه رو نخونده نصف عمرش بر فناست البته به نظر من بسیار کتاب پر جاذبه ای هست من چند بار
خوندمش و افرین گفتم به ذهن خلاق هارو کی موراکامی

ماه منیر
۱۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۵۱ بعد از ظهر
چند شب پیش کتاب سلطانه از فالکنر رو تموم کردم و از این همه ظلم و جنایت تا چند روز دچار افسردگی شدم اگه کسی
خوندش میتونیم بحث کنیم

+Lily
۳۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
همین صفحه ی قبل از کتاب نیمه ی غایب حرف زدم
خب ایرادی داره دوباره بگم؟
این قسمتشو امروز خوندم خیلی خوشم اومد :|

صدر بالای سرش ایستاده بود و دستش را دور شانه ی او نداخته بود. «بگو، بگو! اصل مطلب را بگو، که خانم توی آن پارک دنبال چی می رود.»
« من البته یقین ندارم. چون غلام خواسته بود ، از بچه ها خواستم که سرکی بکشند و ببینند این خانم وضع و حالش چطور است. خلاصه گویا ایشان آنجا در پارک می نشیند تا کسی را پیدا کند که هم بند تنبانش و هم سر کیسه اش شل باشد. و خلاصه گویا اینطوری گذران می کند. »
« لقمه را دور سرت نپیچان! خانم فاحشه شده. همین و والسلام. همان که...» دستش را روی شانه ی الهی کوبید.«... من گفته بودم. گفته بودم آن بچه قرتی دو ماه هم نگهش نمی دارد و او هم می شود خلای کثافت این و آن.»
زن دوباره گفت:«غلام! جلو این!»
« چرا نه؟ او هم باید از حالا بداند که مادرش چه فاحشه ای بوده.»
سیمین گفت:« مادر کی؟»
«مادر تو!»
زن بلند شد تا صندلی سیمین را پس بکشد و او را با خود ببرد.« بس کن غلام.»
«بنشین سرجات! به من هم نگو دخترم را چه طوری تربیت کنم . نمی خواهم بزرگ که شد خیال کند مادرش یک بره ی بی گناه بوده که از ظلم من فرار کرده بعد هم برود بیفتد دنبالش و هرکار او کرده، این هم بکند.
زن سرش را پایین انداخت. سیمین خیره به زن و صدر نگاه می کرد. گفت:« فاحشه شده یعنی چی شده؟»
«دخترم! یعنی با مردهای بد سر و کارش افتاده و حالا آنها می افتند به جانش و هر چه دارد ازش می گیرند.»
.............
زن را بعد از آن اتفاقی توی یک مهمانی دید. دو سه هفته بعد از آن ملاقات صدرالدینی را ترک کرده بود و رفته بود دنبال زندگی اش.
« وقتی آن خبرها را درباره ی زنش آوردند، آنقدر مثل دیوانه ها خندید و به او فحش داد و عرق خورد که تا چند روز هنوز خیال می کرد بالاخره دلش خنک شده و فراموشش می کند. اما آن دیوانه بازی ها که ادامه پیدا کرد فهمیدم فقط به خاطر ناامید شدن از برگشتن اوست. »

+Lily
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر
خب هر چیزی یه روی خوب داره یه روی بد به نظرم :-2-37-:
خوبی تموم شدن نتم این بود که کتابای نیمه تموممو تموم کنم :)
اول از همه سه شنبه ها با موری از میچ آلبوم / ترجمه ی ماندانا قهرمانلو، انتشارات قطره
نمی دونم این کتاب تو چه ژانریه ، رمان که نبود به نظرم :-2-31-: البته زیاد از این چیزا سر در نمیارم
بگذریم

این کتاب یه ماجرای واقعیه یعنی نویسنده بعد از چند سال استاد مورد علاقه اش رو از تلویزیون می بینه که مریض شده و در شرف مرگه :-2-38-: بعد یادش میفته که قرار بوده چی بشه و شده
بعد میره سراغ موری و از اون روز به بعد همه ی سه شنبه ها تا زمان مرگ موری رو با اون می گذرونه
چه توضیح افتضاحی بود :)
از اون کتاباس که میشه هر بار که رفتی سراغش یه صفحه رو الله بختکی باز کنی و شروع کنی به خوندن
همیشه هم برات تازه باشه :) خیلی چیز برای یاد گرفتن داشت درباره ی زندگی، مرگ، دوستی و ....

موری می گوید:« تازگی ها داستان کوتاه قشنگی شنیده ام.»
سپس چشمانش را برای لحظه ای می بندد. من انتظار می کشم.
«بسیار خب، داستان در مورد موج کوچکی است که به سرعت در اقیانوس حرکت می کند، زندگی طولانی ، شاد و باشکوهی را پشت سر گذاشته است. او از باد و هوای تازه لذت می برد ـ تا اینکه در مقابل چشمانش می بیند که امواج دیگر دارند به ساحل می خورند و ناپدید می شوند.
« موج کوچک با خود می گوید، خدای من این وحشتناک است. ببین چه بلایی قرار است سر من بیاید!
« در این اثنا موج دیگری سر می رسد. موج اول را با دقت نگاه کرده، نگرانیش را حس می کند، از او می پرسد، چرا این قدر غمگین هستی؟
« موج اول می گوید تو نمی فهمی! همه ی ما داریم ناپدید می شویم. همه ی ما موج ها داریم هیچ می شویم. این وحشتناک نیست؟
« موج دوم پاسخ می دهد، نه ، تو نمی فهمی، تو که موج نیستی، قطره ای از اقیانوس هستی.
لبخند می زنم. موری دوباره چشمانش را روی هم می گذارد.
او ادامه می دهد:
« قطره ای از اقیانوس... قطره ای از اقیانوس... »

+Lily
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۵۷ بعد از ظهر
دومیش هم لیدی ال بود از رومن گاری ترجمه ی مهدی غبرائی
خب اولشو دوس نداشتم اصن، شاید هم عادت کرده بودم به چیزای ساده و سطحی و این یه کم برام غیر ملموس بود :-2-31-:
ولی بعدش خیلی خوب شد :)
من تازه فهمیدم چرا کتاب خوندنو دوس دارم :-2-31-:
همون حسی که شاید بازیگرا دارن / می تونم بدون اینکه چیزی رو تجربه کنم اون رو از تعریف یه نفر دیگه حس کنم
خب با اینکه خودم هیچوقت عاشق نشدم یا حداقل عشق رو اینطور تجربه نکردم، عشق آنت به آرمان خیلی برام قابل درک و محسوس بود :))
ولی نمی دونم چی شد که آخر داستان رو حدس زدم و غافلگیرم نکرد:-2-15-:
شاید قبلا یه جایی خوندم یا یه فیلمی دیدم یا داستان«هیچکاک و آغاباجی» به این حدس کمک کرد، نمی دونم...
به هر حال خیلی حال کردیم با داستان :))

# آنت سرش را از روی نومیدی تکان داد و هق هقش دو برابر شد. فکر کرد: چقدر غم انگیز است که آدم نمی تواند مردی را که دوستش دارد انتخاب کند! می بایست کسی را مثل دیکی، البته کمی جوانتر انتخاب کند. اما آدم قدرت انتخاب ندارد. یک معشوق، همین و بس...

#جز محبوبم
جز محبوبم
هیچ کس آشنایم نیست، هنوز هم.
بی محبوبم
بی محبوبم
نخواهم زیست، یک روز هم...

البته داستان تم سیاسی هم داشت که اوف... تا آخر داستان فک می کردم آنارشیست و سوسیالیست یکین :-2-31-: تا اینکه فمیدم مارکس از آنارشیستا خوشش نمی اومده و نتیجه گرفتم یکی نیسن
البته تیکه های سیاسی جالبی هم اومده بود که من خیلی از حرفای دوک گلندیل خوشم می اومد وقتی با آرمان ـ که آنارشیست بود ـ مخالفت می کرد / آخرشم فمیدم خود دوک هم یه جورایی آنارشیست بوده
در هر حال من بیشتر جذب قدرت عشق آنت و نیرویی که بهش می داد شدم و اون تیکه ی آخرش / که محشر بود :-2-22-:

$ با این حال تمام آنچه لیدی ال می خواست هم او بود. او را شدیدا، تماما و بی باکانه می خواست. اما قادر به داشتنش نبود. خود را بسیار نگون بخت می دید. کاش عاشق یک قمارباز، یک افیونی، یک دزد معمولی، یک آدم دایم الخمر می شد. اما نه، معشوقش ایده آلیست بود. چشمانش از فشار اشک سرخ شده بود اما از گریستن خودداری کرد. نه، دیگر اشکی نخواهد ریخت. یک بار دیگر با او خداحافظی می کند و سپس تا ابد او را برای خود نگه می دارد. قصد نداشت او را به رقیب خود بازگرداند و بگذارد به سوی معشوقه ی دیگرش که بیشتر دوستش دارد برود. اندیشید : انسانیت باید برای خود معشوق دیگری دست و پا کند. آرمان دیگر به سویش باز نمی گردد.

aylar-76
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
رمان پارلا رو تازه تموم کردم
از 10 بهش 6 میدم

ماه منیر
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۹:۴۳ بعد از ظهر
وقتی از کتاب لیدی ال حرف زده میشه . هیجانی میشم خیلی این کتاب رو دوست داشتم کلا رومن گاری
معرکه است کتاب دیگه اش : خداحافظ گری کوپر هم معرکه بود

gypsy
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
وقتی از کتاب لیدی ال حرف زده میشه . هیجانی میشم خیلی این کتاب رو دوست داشتم کلا رومن گاری
معرکه است کتاب دیگه اش : خداحافظ گری کوپر هم معرکه بود


کلا قلم گیرایی داره رومن گاری .... همیشه رومن گاری با تم مایه های سیاسی و کمی هم مذهبی می نویسه، الان که توجه می کنم ، کلا رمان نویس های فرانسوی برای من خیلی کتاباشون جذاب هست !

ارشیلا
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر
سلام دوستان.من کتاب عطرسنبل عطرکاج روتازه تموم کردم.نمی دونستم بخندم یاگریه کنم.اسمشوباید میذاشتن ایرانی ها شگفت انگیزند...هرکی خونده نظرشوبگه:-2-40-:

gypsy
۴ شهريور ۱۳۹۱, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
سلام دوستان.من کتاب عطرسنبل عطرکاج روتازه تموم کردم.نمی دونستم بخندم یاگریه کنم.اسمشوباید میذاشتن ایرانی ها شگفت انگیزند...هرکی خونده نظرشوبگه:-2-40-:

کتاب جالبیه :) آره از یه نظر خنده داره از یه نظر گریه دار! البته باید زمان هم در نظر گرفت ، برای 40 سال پیش و اون تفکرات افراد تو 40 سال پیش در نظر بگیر ... به نظرم باز خیلی خوب بوده در نوع خودش ، چون افراد اون زمان باز تفکرات خاص خودشون داشتند، هنوز افراد اون درون مایه های مذهبی رو داشتند وضع جوری نبوده و هنوز خیلی ها وطن دوست داشتند تا زمانی که وضع برگشت! ولی در کل خوب تونسته بود خیلی چیزها رو با زبان طنز بگه...

بهــار
۱۰ شهريور ۱۳۹۱, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر
1984
جورج اورول


داستان راجع به مردی (وینستون) بود که در یک کشوری که حکومتش به دست یه حزب بود زندگی می کرد. کتاب خوبی بود. من این کتابو پیشنهادش می کنم. این کتاب کتابی بود که تغییر کردن آدما رو خیلی خوب نشان می داد.
حزب خیلی مردم حکومتش رو کنترل می کنه. طوری که توی خانه آدما دستگاهی (تله اسکرین) کار میذاره که یه فرستنده دوطرفه است. یعنی در حالی که مثل رادیو عمل می کنه کارهای آدما رو هم براشون می فرسته. به علاوه اخبار رو هم خیلی کنترل می کرده و مثلا خود وینستون تو یه جایی کار می کرده که کارش تحریف اخبار بوده. مثلا آمار مربوط به سخنرانی های رئیس حزبو خیلی فاحش تغییر می داده. آدما هم خیلی خنگ بودن. مثلا اگه جنگ با کشور x بود اگه وسط مراسم پیروزی می گفتن ما تا حالا با کشور y جنگ می ردیم باور می کردن. اصلا در یه وضع خیلی بدی...
این مرده سعی می کنه که توی یه گروهی که به نام برادران اخوت است و بر ضد حزب کار می کنه عضو شه. با یه زنی (جولیا) هم آشنا میشه که اونم می خواد بیاد تو اون گروهه. ولی خب دیگه لو میرن و میان دنبالشونو دستگیرشون می کنن. بعد از این که از شکنجه های اونجا که زندانی بوده می گذره و آزاد میشه دیگه کلا یه آدم دیگه میشه.
پیشنهادم اینه که بخونینش.


قسمت هایی که دوستشان داشتم:

1.
- ما از مردگانیم.
صدایی از پشت سر آنان گفت: "شما از مردگانید."
از وحشت به روی پا جست زدند. وینستون انگار بدل به یخ شده بود. می توانست سفیدی را گرداگرد مردمک چشم جولیا ببیند و چهره او را که زرد شیری شده بود. خط رژ که هنوز بر استخوان گونه هایش بود، گسسته از پوست، برجسته می نمود.
صدای آهنین دوباره گفت: "شما از مردگانید."
جولیا گفت: "از پشت تصویر بود.:
صدا گفت: "از پشت تصویر بود. از سر جای خود تکان نخورید. تا دستوری داده نشده، حرکت نکنید."
شروع می شد، عاقبت شروع می شد! آنان جز چشم دوختن به یکدیگر کاری نمی توانستند بکنند. به زندگی رو آوردن، بیرون رفتن از خانه پیش از آنکه دیر شود. چنین اندیشه ای به ذهنشان خطور نمی کرد. سرپیچی کردن از دستورات صدای آهنین بیرون از تصور بود. صدای شکستن شیشه آمد. تصویر به زمین افتاده و تله اسکرین از پشت آن نمایان شده بود.
جولیا گفت: "حالا می توانند ما را ببینند."
صدا گفت: "حالا می توانیم شما را ببینیم. وسط اتاق بایستید، پشت به پشت هم. دست ها را پشت سر قلاب کنید. بدن هایتان به هم نخورد."
بدن هایشان به هم نمی خورد. اما وینستون انگار لرزش بدن جولیا را میتوانست احساس کند. شاید بدن خودش بود که می لرزید. تنها می توانست از به هم خوردن دندان ها جلوگیری کند، اما اختیار زانوانش را نداشت. از پایین صدای کوبیده شدن پوتین ها به زمین می آمد. انگار حیاط پر از آدم بود. چیزی از روی سنگ ها کشیده می شد. صدای آواز زن به ناگاه قطع شده بود. صدای غلتیده شدن چیزی آمد، گویا تخت رختشویی بود. و سپس هنگامی فریادهای خشم آلود به پا شد که با نعره درد به پایان آمد.
وینستون گفت: "خانه در محاصره است."
صدا گفت: "خانه در محاصره است." وینستون شنید که جولیا دندان هایش را به هم زد و گفت: "فکر کنم بهتر باشد از همدیگر خداحافظی کنیم."

2.
مکثی کرد، گویا می خواست گفتار او درون وینستون نشت کند. و چنین ادامه داد: "به یاد می آوری که در دفترت نوشته بودی: آزادی آن آزادی است که بگویی دو به علاوه دو می شود چهار؟"
وینستون گفت: "البته."
اوبراین دست چپش را بالا برد. پشت آن را به جانب وینستون گرفت و انگشت شستش را پنهان کرد.
-وینستون! چندتا از انگشت هایم را بالا گرفته ام؟
-چهار
-و اگر حزب بگوید 4 نیست و 5 است...آنگاه چندتا؟
-چهار
کلام او با دردی نفس گیر پایان یافت. عقربک به 55 رسیده بود. تمام بدن وینستون به عرق نشسته بود. هوا شلاق کشان به ریه هایش وارد آمد و چون برمی آمد آمیخته با ناله های عمیق بود. با به هم فشردن دندانها نیز نمی توانست جلو ناله هایش را بگیرد. لوبراین که هم چنان چهار انگشتش را بالا گرفته بود، به او می نگریست. اهرم را عقب کشید. این بار درد اندکی فروکش کرد. -وینستون! چند انگشت؟
-چهار.
عقربه روی 60 قرار گرفت.
-وینستون! چندتا انگشت؟
-چهار، چهار. می خواهی بگویم چندتا؟ چهار!
عقربک حتما از 60 گذشته بود اما به آن نگاه نکرد. چهره عبوس و 4 انگشت، نگاه او را پر کرده بود. انگشتان در برابر چشمانش به سان ستون هایی تناور اما بی هیچ شبهه ای 4 تا بودند.
-وینستون! چندتا انگشت؟
-چهار بس کن، بس کن. چرا اینقدر عذابم می دهی؟ چهار، چهار!
-وینستون! چندتا انگشت؟
-پنج، پنج،نج!
-نه وینستون، این طوری فایده ندارد. ددروغ می گویی. هم چنان در فکر 4 هستی. لطفا چندتا انگشت؟
-چهار! پنج! چهار! هر چه تو دوست داری. فقط بس کن. درد رو بس کن!

لی.لی
۱۱ شهريور ۱۳۹۱, ۰۸:۰۲ بعد از ظهر
1984
جورج اورول


داستان راجع به مردی (وینستون) بود که در یک کشوری که حکومتش به دست یه حزب بود زندگی می کرد. کتاب خوبی بود. من این کتابو پیشنهادش می کنم. این کتاب کتابی بود که تغییر کردن آدما رو خیلی خوب نشان می داد.
حزب خیلی مردم حکومتش رو کنترل می کنه. طوری که توی خانه آدما دستگاهی (تله اسکرین) کار میذاره که یه فرستنده دوطرفه است. یعنی در حالی که مثل رادیو عمل می کنه کارهای آدما رو هم براشون می فرسته. به علاوه اخبار رو هم خیلی کنترل می کرده و مثلا خود وینستون تو یه جایی کار می کرده که کارش تحریف اخبار بوده. مثلا آمار مربوط به سخنرانی های رئیس حزبو خیلی فاحش تغییر می داده. آدما هم خیلی خنگ بودن. مثلا اگه جنگ با کشور x بود اگه وسط مراسم پیروزی می گفتن ما تا حالا با کشور y جنگ می ردیم باور می کردن. اصلا در یه وضع خیلی بدی...
این مرده سعی می کنه که توی یه گروهی که به نام برادران اخوت است و بر ضد حزب کار می کنه عضو شه. با یه زنی (جولیا) هم آشنا میشه که اونم می خواد بیاد تو اون گروهه. ولی خب دیگه لو میرن و میان دنبالشونو دستگیرشون می کنن. بعد از این که از شکنجه های اونجا که زندانی بوده می گذره و آزاد میشه دیگه کلا یه آدم دیگه میشه.
پیشنهادم اینه که بخونینش.


قسمت هایی که دوستشان داشتم:

1.
- ما از مردگانیم.
صدایی از پشت سر آنان گفت: "شما از مردگانید."
از وحشت به روی پا جست زدند. وینستون انگار بدل به یخ شده بود. می توانست سفیدی را گرداگرد مردمک چشم جولیا ببیند و چهره او را که زرد شیری شده بود. خط رژ که هنوز بر استخوان گونه هایش بود، گسسته از پوست، برجسته می نمود.
صدای آهنین دوباره گفت: "شما از مردگانید."
جولیا گفت: "از پشت تصویر بود.:
صدا گفت: "از پشت تصویر بود. از سر جای خود تکان نخورید. تا دستوری داده نشده، حرکت نکنید."
شروع می شد، عاقبت شروع می شد! آنان جز چشم دوختن به یکدیگر کاری نمی توانستند بکنند. به زندگی رو آوردن، بیرون رفتن از خانه پیش از آنکه دیر شود. چنین اندیشه ای به ذهنشان خطور نمی کرد. سرپیچی کردن از دستورات صدای آهنین بیرون از تصور بود. صدای شکستن شیشه آمد. تصویر به زمین افتاده و تله اسکرین از پشت آن نمایان شده بود.
جولیا گفت: "حالا می توانند ما را ببینند."
صدا گفت: "حالا می توانیم شما را ببینیم. وسط اتاق بایستید، پشت به پشت هم. دست ها را پشت سر قلاب کنید. بدن هایتان به هم نخورد."
بدن هایشان به هم نمی خورد. اما وینستون انگار لرزش بدن جولیا را میتوانست احساس کند. شاید بدن خودش بود که می لرزید. تنها می توانست از به هم خوردن دندان ها جلوگیری کند، اما اختیار زانوانش را نداشت. از پایین صدای کوبیده شدن پوتین ها به زمین می آمد. انگار حیاط پر از آدم بود. چیزی از روی سنگ ها کشیده می شد. صدای آواز زن به ناگاه قطع شده بود. صدای غلتیده شدن چیزی آمد، گویا تخت رختشویی بود. و سپس هنگامی فریادهای خشم آلود به پا شد که با نعره درد به پایان آمد.
وینستون گفت: "خانه در محاصره است."
صدا گفت: "خانه در محاصره است." وینستون شنید که جولیا دندان هایش را به هم زد و گفت: "فکر کنم بهتر باشد از همدیگر خداحافظی کنیم."

2.
مکثی کرد، گویا می خواست گفتار او درون وینستون نشت کند. و چنین ادامه داد: "به یاد می آوری که در دفترت نوشته بودی: آزادی آن آزادی است که بگویی دو به علاوه دو می شود چهار؟"
وینستون گفت: "البته."
اوبراین دست چپش را بالا برد. پشت آن را به جانب وینستون گرفت و انگشت شستش را پنهان کرد.
-وینستون! چندتا از انگشت هایم را بالا گرفته ام؟
-چهار
-و اگر حزب بگوید 4 نیست و 5 است...آنگاه چندتا؟
-چهار
کلام او با دردی نفس گیر پایان یافت. عقربک به 55 رسیده بود. تمام بدن وینستون به عرق نشسته بود. هوا شلاق کشان به ریه هایش وارد آمد و چون برمی آمد آمیخته با ناله های عمیق بود. با به هم فشردن دندانها نیز نمی توانست جلو ناله هایش را بگیرد. لوبراین که هم چنان چهار انگشتش را بالا گرفته بود، به او می نگریست. اهرم را عقب کشید. این بار درد اندکی فروکش کرد. -وینستون! چند انگشت؟
-چهار.
عقربه روی 60 قرار گرفت.
-وینستون! چندتا انگشت؟
-چهار، چهار. می خواهی بگویم چندتا؟ چهار!
عقربک حتما از 60 گذشته بود اما به آن نگاه نکرد. چهره عبوس و 4 انگشت، نگاه او را پر کرده بود. انگشتان در برابر چشمانش به سان ستون هایی تناور اما بی هیچ شبهه ای 4 تا بودند.
-وینستون! چندتا انگشت؟
-چهار بس کن، بس کن. چرا اینقدر عذابم می دهی؟ چهار، چهار!
-وینستون! چندتا انگشت؟
-پنج، پنج،نج!
-نه وینستون، این طوری فایده ندارد. ددروغ می گویی. هم چنان در فکر 4 هستی. لطفا چندتا انگشت؟
-چهار! پنج! چهار! هر چه تو دوست داری. فقط بس کن. درد رو بس کن!
1984 فوق العاده ست . هیچ بعید نیست یه روز دنیا به این سمت بره
قلعه ی حیوانات از همین نویسنده رو هم پیشنهاد میکنم محشره . حجم کمی هم داره

+Lily
۱۱ شهريور ۱۳۹۱, ۰۸:۱۳ بعد از ظهر
منم 1984 رو خوندم ولی راستش آخرش رو اصلا یادم نیس :-2-35-:
کتاب خیلی جالبی بود
یعنی یه جورای منو می ترسوند
تصور خودم در وضعیتی که اونا داشتن باعث میشد از همه چیز و همه کاری بترسم
حالا با اینکه کتاب رو خیلی یادم نمونده، هنوز یه صحنه اش تو ذهنمه
قبل از همین قسمتی که انتخاب شده
وقتی جولیا به اون خونه میاد و به وینستون میگه ببین چی آوردم
و رژلب رو از تو کیفش درمیاره /
تصور اینکه آدم از کوچکترین و کمترین آزادی ها هم برخوردار نباشه واقعا ترس آوره
اینکه هر حرکت و هر نفست رو نشستن و کنترل می کنن و بازخواستت می کنن
ارول خیلی خوب این وضعیت رو توصیف می کرد ولی جدا وحشت زیادی به من القا کرد :-2-31-:

سه کتاب از ارول خوندم ؛ همین و مزرعه حیوانات و هوای تازه ( که فکر کنم مجموعه داستان بود و چیزی ازش یادم نیس)
ولی بازم 1984 به نظر من از مزرعه حیوانات جالبتر بود

-نازلی-
۱۳ شهريور ۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ قبل از ظهر
دام روز ها رو می خونم...از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن.
جلد اول رو چند سال پیش خوندم..و حالا فرصتی دست داد که بعد از مدت ها جلد دو گیرم بیاد و بشینم.
این کتاب سرگذشت ایشونه...
جلد اول مربوط به بچگی شون بود و زمانی که توی ده زندگی می کردن...می تونم بگم بی نظیر بود...هنوز که هنوزه اون فضای ده و توصیف های زندگی اون موقع تو ذهنمه....
حالا جلد دوم مال بخشیِ که محمد علی قصد داره برای تحصیل بره به شهر و اونجا زندگی کنه...(از سال های 1317 تا 1323)
تازه الان شروع کردم به خوندن جلد دو:)

بخشی از مقدمه:
انسان در زندگی طالب چیست؟ به کجا می خوهد برسد؟ معروف است که طالب سعادت است. ولی به گمان من، مطلوبی ورای سعادت و شقاوت وجود دارد و آن «زندگی تمام» است. «زندگی تمام» آن است که هر کسی پیمانه خود را پر کند، چه دراز عمر باشد و چه کوتاه عمر، چه برجسته و چه گمنام. هر کسی در درون خویش یک هسته نبوغ دارد که همان نطفه رسالت زندگی اوست. اگر توفیق یافت که آن را بیابد و بشکافد، به زندگی تمام دست یافته است، مهم نیست که در چه درجه ای از درجات اجتماعی باشد.

aatefe
۱۳ شهريور ۱۳۹۱, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
از آخرین کتابایی که خوندم میراث نوشته هاینریش بل و ترجمه سیامک گلشیریه.....کتاب خوبیه.....کلن نثر بل رو دوس می دارم....

diar
۱۳ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر
کنت مونت کریستوف
کتابه معروفیه
نمیدونم چندنفر خوندنش اما قشنگه وعالی
داستان تو زمان ناپلئون اتفاق میفته
درمورد یه ملوان ساده اس که قراره بزودی باعشقش ازدواج کنه
اما تو ی سفر ناخدای کشتی ی نامه بهش میده ک باعث میشه سه نفر که اولیش رقیب کاریش دومی رقیب عشقی و سومی ی افسرپلیس بوده برعلیه اش توطئه کنن وتا آخر عمرش تو زندان بیفته اما فرار میکنه و...
بقیه اشو بخونید فوق العاده جالبه

ماه منیر
۱۴ شهريور ۱۳۹۱, ۱۱:۰۲ بعد از ظهر
منم کتاب کنت مونت کریستو رو چند سال پیش خوندم خوشم اومد خیلی هیجان داشت

رز نارنجی
۱۵ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ بعد از ظهر
من خیلی دوست دارم این کتابو بخونم. ببینم اثر الکساندر دوماست؟؟؟؟ نمی دونم ولی تو کتاب عشاق نامدارخوندم این نویسنده بیشتر به تخیلات می پردازه تا واقعیت. با اینکه تاریخی می نویسه. ای کاش نویسنده ها نظرات شخصی شونو نسبت به هم نمی گفتن. فکر خواننده نسبت به نویسنده غایب خراب میشه!!!

+Lily
۱۵ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۳۰ بعد از ظهر
من خیلی دوست دارم این کتابو بخونم. ببینم اثر الکساندر دوماست؟؟؟؟ نمی دونم ولی تو کتاب عشاق نامدارخوندم این نویسنده بیشتر به تخیلات می پردازه تا واقعیت. با اینکه تاریخی می نویسه. ای کاش نویسنده ها نظرات شخصی شونو نسبت به هم نمی گفتن. فکر خواننده نسبت به نویسنده غایب خراب میشه!!!

آره نویسنده ی کتاب دوماس، البته دومای پدر :-2-22-:
خب این نظر سلیقیه نویسنده اس
به نظر منم هیچکس نمی تونه اتفاقات تاریخی رو عین واقعیت بگه
تاریخ همیشه جای شک و شبهه داره و سوراخ سمبه ی زیادی توش پیدا میشه
دوما هم به نظرم به حاشیه بیشتر علاقه داره تا اصل داستان
مثلا کتاب ده جلدی سه تفنگدار :-40-: درباره چهار نفر از افراد گارد شاهنشاهیه و اتفاقاتی که براشون میفته ( البته درباره ی گارد مطمئن نیستم :-2-35-: ) به هر حال من تا مدت طولانی فک می کردم همه ی شخصیتا خیالی بودن
که بعدا فهمیدم نه مثلا کاردینال ریلیشیویی وجود داشته در همون دوره و اینا
تاریخ بدون تخیل واقعا بی مزه میشه :-2-08-:

diar
۱۵ شهريور ۱۳۹۱, ۰۷:۳۲ بعد از ظهر
درمورد کتاب کنت مونت کریستوف چندتا نکته هست که باعث شده من به عنوان ی خواننده چندبار بخونمش:
1.جزئیات دقیق:تواین زمینه نویسنده کولاک کرده
2.غافلگیری و حس تعلیقی که تواکثر جاهای داستان دیده میشه
3.داستان پرفراز ونشیب و هوشی که پشت وقایعش هست
ولی یک عیب داره اونم اینکه شخصیتای اصلی وفرعیش فوق العاده زیادن طوریکه گاهی وقتا ممکنه قاطی کنید
بهرحال اگه میخواید از روال اصلی قصه باخبربشید فیلمش هست
ولی ی نکته:من دوتا ترجمه ازکتاب وخوندم تو ی جای قصه کنت داره درمورد حشیش واسه یکی ازمهموناش توضیح میده تو هر دوتا ترجمه نوشته شده سوغات ایران زمینه
توترجمه هایی ک شمام خوندین همین نوشته شده؟

annesherle
۱۶ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۲۳ بعد از ظهر
خب من چند وقت پیش 1984 رو خوندم واقعا بعضی جهاش اشکمو در میاورد واقعا فکر همچین اینده ای ادمو میترسونه
قلعه حیواناتم یه جور دیگه ای از قدرت سو استفاده شده و1984 هم همینطور
تصمیم گرفتم یه چند سال دیگه دوباره بازم کتابو بخونم تا بیشترروش فکر کنم

+Lily
۱۷ شهريور ۱۳۹۱, ۰۳:۵۳ بعد از ظهر
اینجا فقط خانه ی کتابه، یا میشه در مورد خالق اثر هم حرف زد؟ :-2-14-:
من امروز می خواستم کتاب «هنس کوچولو» رو بخونم که کنجکاو شدم درباره ی نویسنده بیشتر بدونم چون صفحه ی اول کتاب نوشته که نویسنده همراه کودکان یتیم تحت سرپرستیش رفته بوده به اتاق گاز

این از کتاب:
سلطان پیر که سخت بیمار است، تنها یک پسر دارد که پس از او جانشینش شود. اما او خواندن و نوشتن نمیداند و از کسی هم فرمان نمیبرد. سلطان می میرد و پسرش هنس کوچولو که پیش از این مادرش را از دست داده است. جانشین او میشود. هنس محبوب مردم به ویژه کودکان میشود. او راه و رسم کشورداری و پادشاهی را نمیداند و ترجیح میدهد که پادشاه کودکان شود. دوستش فريتز را وزير ميكند كه نخستين وزير بچهي دنيا است. آنگاه مجلس نمايندگان بچهها تشكيل ميدهد كه خواستههاي عجيب غريب و بچهگانه دارند. هنس همواره طرفدار صلح است و از جنگ میگریزد. او در یکی از جنگها از دشمن شکست میخورد و به اعدام محكوم میشود. هنس از زندان فرار ميكند و در جزيره اي ميرود. مردم آن كشور ميخواهند پادشاه كشور خود را عزل و او را به پادشاهي برگزينند. اما هنس از پادشاهي صرف نظر ميكند و ميخواهد يك انسان معمولي باشد. او در کارخانهای مشغول به کار میشود و در آنجا در یک حادثه جان خود را از دست میدهد.

اینم نویسنده:
چند روز پیش در جستجوی منابعی برای کاری پژوهشی در مورد کودکان، به نام یانوش کورچاک برخوردم… فکر کردم این نام را کجا دیده ام …؟ یادم افتاد به دوران بچگی و کتابی قطور با جلد زرد رنگ … هنس کوچولوی پادشاه. کتابی جذاب و جادویی که هنوز در میان خواب هایم تکرار می شود! کنجکاو شدم در مورد انسانی که بخشی از خاطرات کودکی مرا رنگ زده است بیشتر بدانم.

یانوش کورچاک … پزشک، آموزگار و نویسنده. معروف به دکتر پیره. این لقب را بچه هایش در یتیم خانه به او داده بودند، که سالها مدیر پرورشگاهی در ورشو بود. دو ساله بود که پدرش به بیماری روانی مبتلا شد و پس از شش سال از دنیا رفت. برای همین یانوش کوچک از خردسالی مجبور به کار کردن پس از مدرسه شد. از بیست سالگی نوشن را آغاز کرد و همزمان با تحصیل طب، به نوشتن برای جراید نیز ادامه می داد. پس از فراغت از تحصیل به درمان اطفال روی آورد. با شروع جنگ روسیه و ژاپن، به عنوان پزشک ارتش وارد جنگ شد. در همین زمان کتابش با عنوان "فرزند اتاق پذیرایی" برای وی شهرتی در دنیای ادبیات به وجود آورده بود. با خاتمه جنگ به ورشو بازگشته و به طبابتش ادامه داد.
در سی سالگی برای ادامه مطالعاتش به برلین رفت و با "جامعه حمایت از یتیمان" آشنا شد. این آشنایی محرک وی برای تاسیس بنیادی برای حمایت از کودکان یتیم ورشو شد. در نوآوری ای منحصر به فرد ، جمهوری کودکان را تشکیل داد که شامل پارلمانی کوچک، دادگاه و یک مجله می شد. به تدریج مشغله ی طبابتش را کمتر می کرد تا بیشتر با کودکانش وقت بگذراند، در اردوهای تابستانی آنها خودش همراه شان بود و از ماجراهای مشترک شان کتاب می نوشت.
با آغازجنگ جهانی اول به عنوان پزشک در جبهه ها حاضر بود. اما در جنگ جهانی دوم 61 ساله بوده و به همین دلیل در جنگ پذیرفته نشد. پس در یتیمخانه اش باقی ماند. زمانی که یهودیهای شهر ورشو را به گتوها می فرستادند. یتیم های جهود او نیز از این قاعده مستثنی نبودند. او نیز با بچه ها به گتو رفت و تمام تلاشش را کرد تا زندگی خاکستری بچه ها را کمی شاد و دلنشین نماید.
هفتاد سال پیش، در چنین روزهایی، نوبت فرستادن کودکان او به اردوگاه مرگ تربلینکا بود، او نیز به اصرار با آنها رفت. گفته می شود صد و نود و دو کودک بودند. یانوش بهترین لباس های شان را تن شان کرد، کوله پشتی های شان را با اسباب بازی های مورد علاقه شان پر کرد و راه افتادند. یکی از شاهدان عینی می گوید:
معجزه بود. بچه ها نه گریه می کردند و نه فرار. فقط به معلم شان، پدرشان، برادرشان، دوست شان، دکتر کورچاک آویخته بودند. انگار مطمئن بودند در پناه او امنیت دارند. کورچاک به آرامی با سر برافراشته، بدون کلاه راه می رفت. چند پرستار هم تمیز و آراسته و آرام همراهی شان می کردند. انگار همگی به مراسم مقدسی می رفتند. دور تا دور این گروه را سربازان اس اس احاطه کرده بودند.
روایت است یکی از آن افسران، او را به عنوان نویسنده ی کتاب محبوب بچگی اش می شناسد و تلاش می کند از صف منتظران مرگ فراری اش دهد . یانوش در یک قدمی اعدام می ایستد و نمی پذیرد.
ولادیسلاو اشپیلمن، خالق کتاب پیانیست آن روز را چنین توصیف کرده است:
آن روز در خیابان قدم می زدم که کورچاک و کودکانش را در حال خروج از گتو دیدم. قرار بوده بچه ها تنها بروند و قرار نبود دکتر هم اعدام شود. اما او با آنها می رفت تا تنها نباشند و بتواند آرام نگه شان دارد. به آنها گفته بود دارند برای همیشه از همه ی دیوارها و زندان ها آزاد می شوند. دارند به سرزمینی بی غم و درد و گریه می روند. پس باید آراسته و خوشرو باشند …
یانوش با کودکانش رفت.و دیگر بازنگشت.
یک عده آدم هستند که آدم تر از بقیه هستند و بودن شان بهتر از دیگران جواب داده است.
منبع: http://rooznameh.zamzameh.com/blog/archives/1121
اینم درباره ی اون کلمه ی تربلینکا http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%85% D8%B1%DA%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%86%D A%A9%D8%A7

diar
۱۹ شهريور ۱۳۹۱, ۰۸:۵۱ بعد از ظهر
نجواگراسب the horse whisperer
نوشته:نیکولاس ایوانز
کتاب به 37زبان مختلف ترجمه شده
داستان ساده وخوش پرداختی داره.

-نازلی-
۲۰ شهريور ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
خداحافظ گَری کوپر(به انگلیسی: Adieu Gary Cooper) نام رمانی فلسفی سیاسی از نویسنده فرانسوی رومن گاری است. رمان درباره جوانی ۲۱ ساله به نام لنی است که از زادگاه خود آمریکا به کوههای سوییس پناه میبرد و درباره فلسفه زندگی او و دیدگاههایش است. رومن گاری «خداحافظ گَری کوپر» را در سال ۱۹۶۹ نوشت. سروش حبیبی این کتاب را در سال ۱۳۵۱ و چهار سال بعد از انتشار کتاب در فرانسه به فارسی ترجمه کردهاست. رومن گاری «خداحافظ گَری کوپر» را ابتدا به انگلیسی نوشت و در ابتدا نام آن را ولگرد اسکی باز گذاشت.
ویکی پدیا


می دونستید رومن گاری اصلیت روسی داره؟؟
در حقیقت روس هست..که رفته فرانسه و تابعیت اونجا رو گرفته..
اول کتابش نوشته بود..


تازگی معیار کتاب ها رو با یه چیز بامزه ای می سنجم..نه این که سند باشه...یه چیزیه بین خودم..
اگه کتابی رو بخونم و به خودم بگم نویسنده اینو چطوری نوشته؟ یا بمونم توی نوشتن اون...یعنی کتابه شاهکاره..:)
خداحافظ گاری کوپر هم همین طوره...
الان اوایلش هستم...
با این که هنوز چیزی ازش نفهمیدم جز این که داره از زندگی لنی می گه..و نمی دونم راوی کیه...
اما بدجور مشتقاش شدم...
واقعا می مونم نویسنده چطور این رو نوشته...
بعضیا بی نهایت نویسنده ان...
مثل همین رومن گاری....

کتابی که دارم می خونم چاپ قدیمیه..با برگه های کاهی که باید مواظب بود نشکنه...با جلد سفت...
نهایت لذت از خوندن..کتاب خوندن...

ترجمه ش رو دوست دارم..هر چند حرف و حدیث داشته باشه...

لیلی A
۲۰ شهريور ۱۳۹۱, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر
تازگی معیار کتاب ها رو با یه چیز بامزه ای می سنجم..نه این که سند باشه...یه چیزیه بین خودم..
اگه کتابی رو بخونم و به خودم بگم نویسنده اینو چطوری نوشته؟ یا بمونم توی نوشتن اون...یعنی کتابه شاهکاره..:)
خداحافظ گاری کوپر هم همین طوره...
الان اوایلش هستم...
با این که هنوز چیزی ازش نفهمیدم جز این که داره از زندگی لنی می گه..و نمی دونم راوی کیه...
اما بدجور مشتقاش شدم...
واقعا می مونم نویسنده چطور این رو نوشته...
بعضیا بی نهایت نویسنده ان...
مثل همین رومن گاری....

کتابی که دارم می خونم چاپ قدیمیه..با برگه های کاهی که باید مواظب بود نشکنه...با جلد سفت...
نهایت لذت از خوندن..کتاب خوندن...

ترجمه ش رو دوست دارم..هر چند حرف و حدیث داشته باشه...





عاشق خداحافظ گری کوپرم :-2-25-: یک زمانی دلم می خواست به همه پیشنهادش بدم. هفت هشت بار هم هدیه اش دادم. ولی انگار هیچکدامشان اندازه ی خودم دوستش نداشتن.:-2-30-:
عاشق لنی ام و مغولستان خارجی، ماداگاسکار و سرنوشت یونانی اش:-2-27-:
و قصل افتتاحیه ی متفاوتش. با معرفی آن همه آدم و آن حجم اطلاعات توی آن بیست سی صفحه ی اول.
دلم می خواد این جا هم به همه ی اونهایی که نخوندنش توصیه ش کنم و لذت یادآوریش رو با همه کسایی که قبلا خوندنش شریک بشم.

راستی به نظرتون اون قدری که من دوستش دارم خوب بود اصلا؟:-2-41-:

+Lily
۲۰ شهريور ۱۳۹۱, ۱۱:۱۹ بعد از ظهر
عاشق خداحافظ گری کوپرم :-2-25-: یک زمانی دلم می خواست به همه پیشنهادش بدم. هفت هشت بار هم هدیه اش دادم. ولی انگار هیچکدامشان اندازه ی خودم دوستش نداشتن.:-2-30-:
عاشق لنی ام و مغولستان خارجی، ماداگاسکار و سرنوشت یونانی اش:-2-27-:
و قصل افتتاحیه ی متفاوتش. با معرفی آن همه آدم و آن حجم اطلاعات توی آن بیست سی صفحه ی اول.
دلم می خواد این جا هم به همه ی اونهایی که نخوندنش توصیه ش کنم و لذت یادآوریش رو با همه کسایی که قبلا خوندنش شریک بشم.

راستی به نظرتون اون قدری که من دوستش دارم خوب بود اصلا؟:-2-41-:

من تا ص 50 رو خوندم تا الان
از طرز فکر لنی خوشم میاد، از دلیلا و توجیه هایی که برای خودش میاره
از ترس از ویتنام رفتنش
از آدمای خل وضعی که باهاشون هم خونه میشه
هرچند اسم هیچکدوم یادم نیس

بستگی به سلیقه داره
اگه کسی طرفدارن رمان معمولی باشه به نظر من هیچوقت از همچین چیزی خوشش نمیاد
چون سر و ته نداره
مدام از این شاخه به اون شاخه می پره
هرچند آدم باید یه جایی شروع کنه به تجربه ی طعم های مختلف



منم دارم ناتور دشتو می خونم
میشه گفت یک سوم اولشم
برام خیلی جالب بود که نثرش خیلی خیلی با کتاب قبلی که خوندم ـ فرنی و زویی ـ متفاوت بود
اصلا قابل مقایسه نبودن از لحاظ روایی
با این حال هر دوشو خیلی دوست داشتم، هم این هم فرنی& زویی

لیلی A
۲۰ شهريور ۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
من تا ص 50 رو خوندم تا الان
از طرز فکر لنی خوشم میاد، از دلیلا و توجیه هایی که برای خودش میاره
از ترس از ویتنام رفتنش
از آدمای خل وضعی که باهاشون هم خونه میشه
هرچند اسم هیچکدوم یادم نیس

بستگی به سلیقه داره
اگه کسی طرفدارن رمان معمولی باشه به نظر من هیچوقت از همچین چیزی خوشش نمیاد
چون سر و ته نداره
مدام از این شاخه به اون شاخه می پره
هرچند آدم باید یه جایی شروع کنه به تجربه ی طعم های مختلف



منم دارم ناتور دشتو می خونم
میشه گفت یک سوم اولشم
برام خیلی جالب بود که نثرش خیلی خیلی با کتاب قبلی که خوندم ـ فرنی و زویی ـ متفاوت بود
اصلا قابل مقایسه نبودن از لحاظ روایی
با این حال هر دوشو خیلی دوست داشتم، هم این هم فرنی& زویی



ناتوردشت رو هم دوست داشتم. هر چند اولش خیلی توی ذوقم خورده بود. بس که ازش تعریف شنیده بودم. که فوق العاده هست و چی و چی...
خب اگر با این پیش زمینه شروع به خواندنش نمی کردم شاید خیلی بیشتر دوستش می داشتم. ولی یادم هست آن موقع هی منتظر بودم به یک چیز فوق العاده برسم. که کتاب تمام شد و نرسیدم.:-2-37-:
با آن پیش زمینه و این که همه ناتوردشت رو با خداحافظ گری کوپر مقایسه می کردن ( و البته اکثر آنها هم ناتوردشت را بهتر می دانستند )، و اینکه زندگی پیش در رو و لیدی ال ِ گاری رو هم خونده بودم و متاسفانه باز هم توی ذوقم خورده بود، سراغ گری کوپر نمی رفتم. بعد که خواندمش سورپرایز شدم. شاید... شاید چون با این پیش زمینه ها، انتظار زیادی ازش نداشتم. شاید هم چون نمی شد در مقابل ساده گی و خل وضعی ِ لنی مقاومت کرد و دوستش نداشت.

ماه منیر
۲۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۲۱ قبل از ظهر
عاشق خداحافظ گری کوپرم :-2-25-: یک زمانی دلم می خواست به همه پیشنهادش بدم. هفت هشت بار هم هدیه اش دادم. ولی انگار هیچکدامشان اندازه ی خودم دوستش نداشتن.:-2-30-:
عاشق لنی ام و مغولستان خارجی، ماداگاسکار و سرنوشت یونانی اش:-2-27-:
و قصل افتتاحیه ی متفاوتش. با معرفی آن همه آدم و آن حجم اطلاعات توی آن بیست سی صفحه ی اول.
دلم می خواد این جا هم به همه ی اونهایی که نخوندنش توصیه ش کنم و لذت یادآوریش رو با همه کسایی که قبلا خوندنش شریک بشم.

راستی به نظرتون اون قدری که من دوستش دارم خوب بود اصلا؟:-2-41-:

منم به انداره تو از خوندن این رومان لذت بردم کلا از سبک نوشتن رومن گاری خیلی خوشم میاد
بعد این کتاب رفتم سراغ کارای دیگه نویسنده. زندگی در پیش رو و بعد لیدی ال
باید اعتراف کنم که انقدر از خواندن لیدی ال لذت بردم که حدی نداشت مثل خداحافظ گری کوپر جذاب بود
در کل نویسنده بسیار خلاقی است . من همین سه کتاب را از او خوانده ام اگر کسی کتاب دیگه ای سراغ
داره معرفی کنه

-نازلی-
۲۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر
در کل نویسنده بسیار خلاقی است . من همین سه کتاب را از او خوانده ام اگر کسی کتاب دیگه ای سراغ
داره معرفی کنه



در همین جا این یادآوری ضروری است که آثار رومن گاری در سال‏های قبل از انقلاب، دو رمان: خداحافظ گاری کوپر،(1351) و سگ سفید (1352) هر دو به ترجمه سروش حبیبی و یک مجموعه داستان‏های کوتاه با نام پرندگان‏می‏روند و در پرو می‏میرند به ترجمه ابوالحسن نجفی (1353) و تربیت اروپائی (1352) به ترجمه فریدون گیلانی ویکی دو اثر کوتاه دیگر در مجلات ادبی به زبان فارسی ترجمه شده است.
و هم چنین بادبادک ها، انتشارات توس


این جا هم دانلود کتاب های ترجمه شده ش هست...که انگار بیشتر از لیست بالاست
http://ketabnak.com/index.php?subcat=310

لیلی A
۲۱ شهريور ۱۳۹۱, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
«رومن کاسو» با اسامی مستعار « رومن گاری »، « امیل آژار » و « فوسکو سینی بالدی »، کلا 26 رمان نوشت.
ميعاد در سپيده دم ، رختکن بزرگ، پرندگان می روند در پرو می میرند (http://ketabnak.com/comment.php?dlid=27275)، ریشه های آسمان، تولیپ، تربیت اروپایی، مردی با کبوتر و سگ سفید چند تا از کتابهای ترجمه شده اش هستند. خود من دوست ندارم خاطره ی خوبم از خداحافظ گری کوپر و رومن گاری رو با خوندن هیچکدومشون خراب کنم، مگر این که مطمئن بشم خوبن.
جالب این که رومن گاری، زندگی در پیش رو، رو با اسم مستعار امیل آژار چاپ کرده و با این اسم برای دومین بار جایزه گنکور رو برده ( که هر نویسنده ای فقط یک بار می تونه برنده ی این جایزه بشه ) و برای این که لو نره، پسر عموش رو برای دریافت جایزه می فرسته. حتی توی ایران هم، این کتاب اولین بار به اسم امیل آژار چاپ شده. ( بار اول برای ریشه های آسمان، با اسم رومن گاری برنده ی جایزه گنکور شده بوده. )
کلا زندگی جالبی داشته. حتی فیلم هم ساخته. خودش می تونسته یک شخصیت جذاب ادبی باشه و زندگی ش یک رمان جذاب و هیجان انگیز! تازه آخرش هم بعد از خودکشی همسرش جین سیبرگ ( هنرپیشه معروف آمریکایی )، خودکشی کرد.

ماه منیر
۲۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
«رومن کاسو» با اسامی مستعار « رومن گاری »، « امیل آژار » و « فوسکو سینی بالدی »، کلا 26 رمان نوشت.
ميعاد در سپيده دم ، رختکن بزرگ، پرندگان می روند در پرو می میرند (http://ketabnak.com/comment.php?dlid=27275)، ریشه های آسمان، تولیپ، تربیت اروپایی، مردی با کبوتر و سگ سفید چند تا از کتابهای ترجمه شده اش هستند. خود من دوست ندارم خاطره ی خوبم از خداحافظ گری کوپر و رومن گاری رو با خوندن هیچکدومشون خراب کنم، مگر این که مطمئن بشم خوبن.
جالب این که رومن گاری، زندگی در پیش رو، رو با اسم مستعار امیل آژار چاپ کرده و با این اسم برای دومین بار جایزه گنکور رو برده ( که هر نویسنده ای فقط یک بار می تونه برنده ی این جایزه بشه ) و برای این که لو نره، پسر عموش رو برای دریافت جایزه می فرسته. حتی توی ایران هم، این کتاب اولین بار به اسم امیل آژار چاپ شده. ( بار اول برای ریشه های آسمان، با اسم رومن گاری برنده ی جایزه گنکور شده بوده. )
کلا زندگی جالبی داشته. حتی فیلم هم ساخته. خودش می تونسته یک شخصیت جذاب ادبی باشه و زندگی ش یک رمان جذاب و هیجان انگیز! تازه آخرش هم بعد از خودکشی همسرش جین سیبرگ ( هنرپیشه معروف آمریکایی )، خودکشی کرد.

توصیه می کنم لیدی ال رو بخونی فوق العاده رومان جذابیه به اندازه گری کوپر خوبه

لیلی A
۲۲ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۳۰ قبل از ظهر
توصیه می کنم لیدی ال رو بخونی فوق العاده رومان جذابیه به اندازه گری کوپر خوبه

خونده بودمش. قبل از خداحافظ گری کوپر.

دوستش نداشتم زیاد اما. :-2-17-: :-2-39-:

sanaz.p
۲۲ شهريور ۱۳۹۱, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر
من تازگیا کوری اثر ژوزه ساراماگو رو خوندم.در یک کلام عالی!
به قول نویسنده کتاب ،داستان در حالی که خیالی به نظر می رسه تصویری هولناک از واقعیته!
داستان راجع به بیماری کوری هستش که مثل بیماری واگیردار بین مردم پخش شده و همه رو مبتلا کرده.کم کم تموم کشور کور می شن و در این بین فقط یک زن ،که همسر یک چشم پزشک هستش بینا می مونه و ....
عالی بود .توصیه می کنم حتما بخونینش.

ماه منیر
۲۲ شهريور ۱۳۹۱, ۰۵:۵۷ بعد از ظهر
2سال پیش این کتابو خوندم منم خوشم امد ولی فیلمشو ندیدم که به زیبایی کتاب هست یا نه؟

الینا.الین
۲۲ شهريور ۱۳۹۱, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر
وای خدائی می تراود مهتاب محشره...

diar
۲۳ شهريور ۱۳۹۱, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
کلئوپاترا
نويسنده: ران ميلر - سامر براونينگ
مروري بر كتاب
رهبران دنياي باستان
دو هزار سال است كه نمايشنامه ها، اشعار، فيلمها، رمانها، كلئوپاترا را زني جاه طلب نشان داده اند كه از زيبايي خود براي اغواي مرداني نيرومند همچون جوليوس سزار و مارك آنتوني استفاده كرد تا بر قدرت و ثروت خود بيفزايد؛ اما آيا كلئوپاتراي واقعي چنين بوده يا مورخان مرد سعي در مخدوش كردن چهره واقعي او داشتند؟
اين كتاب سعي دارد چهره واقعي اين ملكه باهوش را كه سعي داشت قدرت از دست رفته را به مصر باز گرداند، آشكار كند.
فهرست
• فصل يكم: سرزمين كهن و شاهزاده خانمي جديد
• فصل دوم: كلئوپاترا
• فصل سوم: ملكه جديد
• فصل چهارم: جوليوس سزار
• فصل پنجم: هرج و مرج

توصیه ام اینه:از دستش ندید
ی رمان تاریخی قشنگه و نصبت ب بقیه رمانای تاریخی قویتره

nairika
۲۳ شهريور ۱۳۹۱, ۰۱:۳۰ بعد از ظهر
2سال پیش این کتابو خوندم منم خوشم امد ولی فیلمشو ندیدم که به زیبایی کتاب هست یا نه؟


منم کتابش رو دوباری خوندم که واقعا معرکه بود و هنوزم گهگداری یه گریزی بهش میزنم و قسمت هایی رو که دوست دارم دوباره میخونم
البته فیلمشم دیدم اگه اشتباه نکنم جولیان مور و مارک روفالو بازیگر نقش دکتر و خانمش بودن فیلمش هم انصافا خیلی خوب بود ولی به پای کتابش نمیریسد :-2-38-:

sanaz.p
۲۳ شهريور ۱۳۹۱, ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
سلامی دوباره
من تازه خاطرات یک پزشک جوان اثر میخاییل بولگاکف رو شروع کردم...کتابه قشنگیه.
چیزی که تو کتاب توجه ات رو جلب می کنه قلم روون نویسنده س.
کتاب از سه داستان خاطرات پزشک جوان،مرفین و ابلیس تشکیل شده.
من تا حالا خاطرات یک پزشک جوان رو خوندم که خودش از 7 اپیزودتشکیل شده بود.
این داستان راجع به پزشک جوان 23 ساله ای که برای گذروندن دوره اش به یک ده کوره!می ره و اتفاقایی که تو اونجا براش میفته مثل بیمارهایی که باهاشون برخورد داره،مریضی های سختی که از پسشون برمیاد و اشتباهایی که مرتکب شده را نوشته.
توی این داستان بولگالف خودش رو به جای شخصیت اصلی داستان گذاشته و داستان از زبان خودش نقل میشه.
خیلی جالب و خوندنی بود.
تا اینجای کتاب که خوب بود...بقیه اش هم خوندم براتون می نویسم.

بعد نوشت:من اون دو داستان دیگه هم خوندم...در کل قشنگ بود.داستان دوم اسمش مرفین بود و تقریبا میشه گفت ادامه ی داستان اول بود.درباره پزشکی بود که به جای پزشک داستان اول به همون ده کوره رفته و نامه ای به دکتر اول می نویسه و ازش می خواد سریعتر بره پیشش ولی قبل از اینکه دکتر بره پیشش بهش خبر میرسه که دکتر دوم خودکشی کرده و دفترچه یادداشت خودشو برای دکتر گذاشته و ...
داستان سوم ابلیس ،کاملا با دو داستان اول متفاوته و تخیلیه!
بخونید خوشتون میاد!

(mina)
۲۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
من تازه اينجا رو پيدا كردم واقعا عاليه .در واقع يه راهنما براي كتاب خوندن هست وقتي اينجا كاربرا در مورد كتابايي كه خوندن ميان توضيح ميدن از روي توضيحات دوستان ميتوني كتاباي خوبي رو واسه خوندن تهيه كني

من تازگيها كتاب گتسبي بزرگ رو خوندم نمي دونم اينجا در موردش صحبت شده يانه .ولي به نظر من كتاب خوبي بود از اون كتاباي كه خواننده با راوي داستان همراه ميشه و با حوادث جلو ميره البته مثل اينكه دومين كتاب برتر قرنه . من نمي دونم اولين كتاب قرن كدوم كتاب بوده ولي مثل اينكه اين دومين كتاب بوده هرچند كه به نظر من كتابهاي بهتري هم هست كه بالاتر از اين كتاب قرار بگيره .

اينم به جمله از تويه كتاب :
به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم . بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره . وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه . گفتم خیلی خب ، خوشحالم که دختره . امیدوارم که خل باشه – واسه ی این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باشه ، همینه ، یک خل خوشگل .

ماه منیر
۲۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر
منم کتاب گتسبی بزرگ رو خوندم و خیلی خوشم امد فیلمش رو هم دیدم ک به زیبایی کتاب بود با بازی زیبای
میافارو در نقش دیزی

sushiyant11
۲۵ شهريور ۱۳۹۱, ۰۲:۰۳ بعد از ظهر
سلام من در حال خوندن کتاب فرشته ی نجات هستم .کتاب قشنگیه . دنبالش کنین

gypsy
۲۵ شهريور ۱۳۹۱, ۰۴:۱۰ بعد از ظهر
منم به تازگی کتاب مادر اثر پرل باک رو خوندم، کتاب روونی هست، خیلی سنگین و ثقیل نیست، اون چیزی که تو این کتاب توجه آدم رو جلب می کنه، اینه که شخصیت های کتاب اسم ندارند، و خانواده رو با اسم مادر، پدر، پسر بزرگ، پسر کوچک و غیره نام می بره ...

داستان کتاب در مورد یه خانواده ی فقیر روستایی و کشاورز چینی هست، داستان کتاب بر روی شخصیت مادر خانواده میچرخه، این که چقدر رنج میکشه برای خوشحالی خانواده اش و فرزندانش و همسرش، این که سعی می کنه بیشتر به فرزندان و آینده شون توجه کنی، همین باعث میشه پدر خانواده، خانواده رو ترک کنه و ترک کردن پدر خانواده و کوچش از آن روستای دور افتاده باعث اتفاقاتی در خانواده میشه به طوری که مادر خانواده همه ی این اتفاقات گناه خودش میدونه مخصوصا زمانی که فرزند نامشروع خود را سقط می کنه فکر می کنه که اتفاقات بعدی آن فقط و فقط بار گناهش متوجه آن هست و نه کسی دیگری ...
این رمان زمانی هست که نظام فئودالی در چین بوده و مردم چین خسته از این نظام و بی عدالتی هایی که بهشون میشده پنهانی به دنبال برپایی یه نظام کمونیسم بودند!

ماه منیر
۲۵ شهريور ۱۳۹۱, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر
منم این کتابو چند سال پیش خوندم کلا تمام کتا بهای پرل اس باک جالبه و همه هم فکر کنم در روستا می گذره

fatima_59
۲۸ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر
سلام :-2-25-:
کتاب 1984 و مورچه ی آرژانتینی ( ایتالو کالوینو ) رو گذاشتم تو نوبت خوندن ..
ولی دیروز خداحافظ گری کوپر رو تموم کردم ..
به معنی واقعی کلمه عالی بود ..صفحه ی اخر رو اینقدر کش دادم تا شاید تموم نشه داستان ..
30 صفحه ی اولش هی گیج میشدم کی به کیه .. ولی بعد خوب شد.. افکار و ذهنیت های لنی رو دوست داشتم ...
شخصیت جس برام جالب بود .. و پدرش .. وقتی اون نامه رو تو گاو صندوق از پدرش پیدا کرد و خوند من واقعا بغض کردم .
و هنوز برام سواله رومن گاری چجوری اینها رو سر هم کرده ..
یک جمله ی فوق العاده هم تو داستان خوندم که اصلا تا چند دقیقه هی مرورش میکردم ..
الان پیداش میکنم میذارم اینجا ..

fatima_59
۲۸ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۳۶ بعد از ظهر
نویسنده برای کتابش به نام کوکائین ، که در آن داستان بیوه زن تسلا ناپذیر اما گیجی را میسرود که خاکستر معشوقش را در کوزه ای روی میز تحریرش گذاشته بود و نامه های عاشقانه اش را به معشوق جدید با خاکستر دلداده ی در گذشته خشک میکرد .


امروزه داستان را به شیوه ی دیگری روایت میکنند : زن خاکستر معشوق را به خانه می اورد و ان را در یک ساعت شنی میریزد و می گوید : " خیال کردی راحت شدی ؟ حالا با من پیر شو "

fatima_59
۳۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر
سال بلوا __ عباس معروفی ..

چی بگم در مورد این کتاب ؟
به جرئت میتونم بگم سالها بود کتای ایرانی به این قشنگی نخونده بودم .. فوق العاده بود .. عالی بود .. همه چیز بود ..
دلم نمیخواست تموم بشه .. دلم نمیخواست نوشا و حسینا و میرزا حسن رئیس و شهردار ناژکی تموم بشن ...
چقدر لطیف بود ..
هنوز تو حال و هوای کتابم .. گیجم .. دلم میخواد دوباره بشینم بخونمش .. :-2-39-:

fatima_59
۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۲۳ بعد از ظهر
شلوارهای وصله دار _ مرحوم رسول پرویزی

کتابی متشکل از چند داستان تقریبا کوتاه ، به قدری این داستانها لطیف و عامیانه و جذاب هستند که وقتی میخونی حس خیلی خوبی رو بهت منتقل میکنه ، مخصوصا که چند تا هم با لهجه قشنگ شیرازی نوشته شده ..
و به نظر من بهترین داستانش هم ، زنگ انشا بود .. فوق العاده ست ..
حتما این کتاب رو بخونید ..

sanaz.p
۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۸:۳۷ بعد از ظهر
سلام.
من تازه کتاب یوسف آباد خیایان سی و سوم رو تموم کردم.در یک کلام محشره.خیلی قشنگ و جالب بود.حتما بخونین.
مشخصات کتاب:
نام:یوسف آباد خیابان سی و سوم
نویسنده:سینا دادخواه
نشر :چشمه
چاپ اول پاییز 1388 ،چاپ هفتم بهار 1390
نوشته پشت کتاب:
سامان ،برای آخرین بار از خودت بپرس اینجا تو ی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژها می رسند و همه ی رودها به اقیانوس می رسند و من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه
می کنم؟

لیلی A
۵ مهر ۱۳۹۱, ۰۹:۰۶ بعد از ظهر
سلام.
من تازه کتاب یوسف آباد خیایان سی و سوم رو تموم کردم.در یک کلام محشره.خیلی قشنگ و جالب بود.حتما بخونین.
مشخصات کتاب:
نام:یوسف آباد خیابان سی و سوم
نویسنده:سینا دادخواه
نشر :چشمه
چاپ اول پاییز 1388 ،چاپ هفتم بهار 1390
نوشته پشت کتاب:
سامان ،برای آخرین بار از خودت بپرس اینجا تو ی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژها می رسند و همه ی رودها به اقیانوس می رسند و من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه
می کنم؟




چه تصادف جالبی. همین که توی تاپیک جمله های آغاز و پایان کتاب ها، یوسف آباد، خیابان سی و سوم رو گذاشتم، اومدم این جا و دیدم شما هم درباره اش نوشتید.:-2-25-:

fatima_59
۶ مهر ۱۳۹۱, ۰۱:۱۳ بعد از ظهر
نمیدونم چند نفر از اعضای اینجا ، هر ماه ،همشهری داستان رو میخونن ..
داستان ها و روایت های فوق العاده ای داره ..
اگه تا حالا نخوندید ، حتما این شماره که مال مهر هست رو بخرید .. مخصوصا نوشته ی محمد صالح اعلا و سروش صحت تو این شماره فوق العاده بود ..

nairika
۸ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر
خوب همین دیشب بود که بالاخره کتاب فراتر از بودن از کریستین بوبن رو تموم کردم، با اینکه خیلی تعداد صفحاتش کم بود ولی تا تونستم تموم کردنش رو طول دادم، چون 90٪ جملاتش عمق زیادی داشت و دوست داشتم هر پاراگرافی که میخونم راجع بهش فکر کنم و تجزیه تحلیلش کنم!
داستان، نوشته های مردی عاشقِ که از فراق معشوق خودش میگه و انقدر خوب اون رو توصیف میکنه و عشقشون رو خوب نشون میده که از خوندنش سیر نمیشی(البته من اینجوری بودم و اصلأ هم حسودی نکردم بهشون:-2-35-:)
بخش هایی از کتاب:
.
.
.
واقعه مرگ تو ، تمام وجود مرا در هم ریخت ...
تمام وجودم ، جز قلبم را .
آن قلبی که تو ساختی و هنوز می سازی ، قلبی که تو ، هنوز در نبودت هم با دست های گم شده ات ، به آن شکل می دهی و با صدای گم شده ات ، آن را به آرامش دعوت می کنی و با خنده های گم شده ات ، به آن روشنی می بخشی .
.
.
.
در بهار 1951 ، من متولد می شوم و دوباره به خواب می روم . در پاییز 1979 با تو آشنا می شوم و از خواب بیرون می آیم و سرانجام در تابستان 1995 ، همه ی کار و زندگیم را از دست می دهم ...
کار من ، تماشای تو و عشق ورزیدن به تو بود ...
و من در این 16 سال پرکارترین مرد دنیا بودم : نشسته در سایه ، همواره محو تماشای تو ...
اکنون همه چیز سر جای خود باقی است ، ولی تو دیگر در میان آن ها نیستی ...
گاهی اوقات من به دو ساعت پیش از مراسم تشییع ات ، به ورود پیکرت از بیمارستان به کلیسا فکر می کنم و ذهنم مانند یک زنبور به دور گل تابوت تو می گردد ...
آن روز واقعه ای رخ داد ، واقعه ای ابدی ...
این واقعه خون ریختن از چشم ها و عدم امکان اندیشیدن و دیدن است ، و یاد آور حقیقتی تلخ ...
من هنوز زنده ام، در حاشیه ایستاده ام و همه جا را می نگرم و در همه چیز ، به هر آنچه به تو شباهت دارد فکر می کنم :
به آنچه می سوزد ، می رقصد ، می خواند و دل می بندد ؛ و هر آنچه متعجب می سازد و شادمان می کند ...
این ها بیش از همه چیز به تو شباهت دارند ؛

این ها (( تو)) نیستند ، ولی به گونه ای نیز تو هستند ...

لیلی A
۸ مهر ۱۳۹۱, ۰۹:۰۷ بعد از ظهر
خوب همین دیشب بود که بالاخره کتاب فراتر از بودن از کریستین بوبن رو تموم کردم، با اینکه خیلی تعداد صفحاتش کم بود ولی تا تونستم تموم کردنش رو طول دادم، چون 90٪ جملاتش عمق زیادی داشت و دوست داشتم هر پاراگرافی که میخونم راجع بهش فکر کنم و تجزیه تحلیلش کنم!
داستان، نوشته های مردی عاشقِ که از فراق معشوق خودش میگه و انقدر خوب اون رو توصیف میکنه و عشقشون رو خوب نشون میده که از خوندنش سیر نمیشی(البته من اینجوری بودم و اصلأ هم حسودی نکردم بهشون:-2-35-:)




من هم فراتر از بودن را دوست داشتم. برای فراتر از بودن، هجده اثرش را از نمایشگاه ( سال 87 فکر کنم ) از خود مترجمش که مسئول انتشاراتش هم بود ( سید حبیب گوهری راد )،خریدم. یک جلد فراتر از بودن مانده بود که می رسید به من، ولی چون یک خانم دیگر هم می خواستش من هجده اثر را گرفتم. بعد جز فراتر از بودن هیچ کدام آن هجده اثر را دوست نداشتم.

اما چیزی که احساسم و به این کتاب خاص تر می کنه، اینه که توی یک سفر خاطره انگیز خوندمش. یک سفر به مشهد. با قطار. یک سفر هم تلخ... هم بیشتر شیرین.
یادمه از ایستگاه شروع به خوندنش کردم و توی قطار تموم شد...
من یکی دو ساعت اول مسافرتم رو گریه کردم... :-2-30-:نه به خاطر کتاب... به خاطر همون تلخی که گفتم سفرم داشت...
بعدش همه اش شیرینی بود و خاطره... شیرین بود؟!
سفرم با آدمایی بود که حالا دیگه تو زندگیم نیستن...
خیلی وقته که رفتن... یکی از همسفرهام برام خیلی عزیز بود... هنوزم هست؟!
نمی دونم... ولی دیگه نیست. نه عزیز... خودش دیگه نیست.

حالا که فکر می کنم، سفرم تلخ بود. مثل خود کتاب.

nairika
۹ مهر ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
من هم فراتر از بودن را دوست داشتم. برای فراتر از بودن، هجده اثرش را از نمایشگاه ( سال 87 فکر کنم ) از خود مترجمش که مسئول انتشاراتش هم بود ( سید حبیب گوهری راد )،خریدم. یک جلد فراتر از بودن مانده بود که می رسید به من، ولی چون یک خانم دیگر هم می خواستش من هجده اثر را گرفتم. بعد جز فراتر از بودن هیچ کدام آن هجده اثر را دوست نداشتم.

اما چیزی که احساسم و به این کتاب خاص تر می کنه، اینه که توی یک سفر خاطره انگیز خوندمش. یک سفر به مشهد. با قطار. یک سفر هم تلخ... هم بیشتر شیرین.
یادمه از ایستگاه شروع به خوندنش کردم و توی قطار تموم شد...
من یکی دو ساعت اول مسافرتم رو گریه کردم... :-2-30-:نه به خاطر کتاب... به خاطر همون تلخی که گفتم سفرم داشت...
بعدش همه اش شیرینی بود و خاطره... شیرین بود؟!
سفرم با آدمایی بود که حالا دیگه تو زندگیم نیستن...
خیلی وقته که رفتن... یکی از همسفرهام برام خیلی عزیز بود... هنوزم هست؟!
نمی دونم... ولی دیگه نیست. نه عزیز... خودش دیگه نیست.

حالا که فکر می کنم، سفرم تلخ بود. مثل خود کتاب.

چه جالب منم این کتاب رو تو سفر خوندم البته سمت مهاباد نه مشهد و خوب سفر خوب خوش خاطره ای بود ولی انقدر از خوندن کتاب لذت میبردم که تا دوهفته تموم شدنش طول کشید در واقع اصلا دوست نداشتم تموم بشهامیدوارم این دفعه بتونی کتاب رو بگیری و با خوندنش تو لحظات خوب خاطرات شیرینی رو رقم بزنی

maam
۱۱ مهر ۱۳۹۱, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر
بچه ها من رمان طواف وعشق رو می خونم... خیلی قشنگه... لطیف ... نرم... درکل عالیه... نوشته یکی از کاربران سایته به اسم امیدوار... هرچه جلوتر می ره قشنگتر هم میشه... شخصیت اصلیش یه پسری هست که پزشکه.. که در گذشته حادثه ای براش به وجود اومده که نمی خواد هرگز ازدواج کنه... اما وقتی می خواد بره مکه مجبور میشه بادختری محرم بشه.. بخونید و لذت ببرید خیلی قشنگه... اگه خوندید بیایید نظرتون رو بگید
اینهم لینکش
طواف و عشق (http://www.forum.98ia.com/t545788.html)

fatima_59
۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۲۴ بعد از ظهر
دارم کتاب باد موسمی رو میخونم .. نوشته مالی کای ..
به قدری این کتاب قشنگه که نمیتونم کنار بذارمش ..
منو یاد کتابهایی مثل پرنده خارزار و برباد رفته میندازه .. به همون اندازه جذاب و خوندنی و دوست داشتنی ..

fatima_59
۳ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۱۶ بعد از ظهر
دوستان عزیز
کسی میدونه کتابهای لیدی الیزابت و خائن بی گناه به ترتیب کدوم جلد اول و کدوم دومه ؟ :-2-40-:

غزال*zelzeleee
۳ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۱۸ بعد از ظهر
سلامممممممممم
رمان از نفس افتاده واسه کامپیوتر
قدیسه نجس جلد اول و دوم

لیلی A
۳ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۵۲ بعد از ظهر
دوستان عزیز
کسی میدونه کتابهای لیدی الیزابت و خائن بی گناه به ترتیب کدوم جلد اول و کدوم دومه ؟ :-2-40-:


من این کتاب ها رو نخوندم. ولی تا جایی که می دونم، کتاب خائن بیگناه هم زودتر نوشته شده و به فارسی ترجمه شده، هم ماجرایش، مال قبل از ماجرای لیدی الیزابت هست. یعنی قبل از به قدرت رسیدن ملکه الیزابت.

اگر خوندی و دوستش داشتی، این جا بنویس تا بخونیمش. :-2-40-:

fatima_59
۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۴۹ بعد از ظهر
خب من دو روز پیش باد موسمی رو تموم کردم .. :-2-39-: از اون کتابهایی بود که دلم میخواست هی کش بیاد و به اخر نرسه ..
هنوز هم فکرم پیش شخصیت هاشه ..
بی نهایت جذاب بود ..
ولی من بازم نفهمیدم چرا شخصیت مرد داستان هرچی شرورتر و خراب کار تر و بدجنس تره ، دوست داشتنی تر هم هست .. :-2-15-:

gypsy
۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
دوستان عزیز
کسی میدونه کتابهای لیدی الیزابت و خائن بی گناه به ترتیب کدوم جلد اول و کدوم دومه ؟ :-2-40-:


فاطمه جان، این دو کتاب داستانش به هم مرتبط نیست ، بیشتر این دو کتاب تاریخ انگلستان و ملکه های انگلستان رو به طور جداگانه میگن .... ولی خائن بی گناه اول نوشته شده و بعد لیدی الیزابت !

fatima_59
۷ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۲۱ قبل از ظهر
ممنون بچه ها :-2-40-:
خب الان 100 صفحه ی اول خائن بی گناه رو تموم کردم ..
طبق معمول همه ی کتابهای کتابسرای تندیس ، جالب و خوبه و پشیمون نشدم از خریدش ..

لیلی A
۱۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۵۵ بعد از ظهر
خب من دو روز پیش باد موسمی رو تموم کردم .. :-2-39-: از اون کتابهایی بود که دلم میخواست هی کش بیاد و به اخر نرسه ..
هنوز هم فکرم پیش شخصیت هاشه ..
بی نهایت جذاب بود ..
ولی من بازم نفهمیدم چرا شخصیت مرد داستان هرچی شرورتر و خراب کار تر و بدجنس تره ، دوست داشتنی تر هم هست .. :-2-15-:


من می گم، ما دخترا، همه مون دچار مازوخیسم حاد ِ پنهانیم! :-2-35-:
آره دیگه ما هموناییم که عاشق رت باتلرِ رذل می شیم و هنوز منتظریم که شخصیتی به جذابی اون، توی ادبیات تکرار بشه و از اشلی ویلکز آروم و نجیب زاده متنفریم. عاشق فراست بادهای موسمی هم معلومه که می شیم.
آدم دزدی و توهین و آزار و تجاوز...
چه اتفاقی جذاب تر از اینها! :-2-16-:

کلا چند بار عاشق مردای مثبت رمانها شدیم؟ :-2-28-: اگر هم شدیم حتما یه شرارت پنهانی داشته تو وجودش.
بعد چند بار عاشق قهرمانهای مذکر شرور شدیم؟ :-2-16-:

کلا شرارت برامون جذاب تره. کاریش هم نمی تونیم کنیم.
خوبی هم که کلا دافعه داره. مگر این که پنهان باشه.

fatima_59
۱۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۱۰ بعد از ظهر
من می گم، ما دخترا، همه مون دچار مازوخیسم حاد ِ پنهانیم! :-2-35-:

آره دیگه ما هموناییم که عاشق رت باتلرِ رذل می شیم و هنوز منتظریم که شخصیتی به جذابی اون، توی ادبیات تکرار بشه و از اشلی ویلکز آروم و نجیب زاده متنفریم. عاشق فراست بادهای موسمی هم معلومه که می شیم.
آدم دزدی و توهین و آزار و تجاوز...
چه اتفاقی جذاب تر از اینها! :-2-16-:

کلا چند بار عاشق مردای مثبت رمانها شدیم؟ :-2-28-: اگر هم شدیم حتما یه شرارت پنهانی داشته تو وجودش.
بعد چند بار عاشق قهرمانهای مذکر شرور شدیم؟ :-2-16-:

کلا شرارت برامون جذاب تره. کاریش هم نمی تونیم کنیم.
خوبی هم که کلا دافعه داره. مگر این که پنهان باشه.


:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
صد در صد حرفت رو قبول دارم .. نمیدونم واقعا این مسئله از کجا نشات گرفته :-2-22-: احتمالا همون مازوخیسم پنهان :-2-35-:
جان من مثلا تو غرور و تعصب اون اقای بینگلی بی بخار یه ذره جذابیت داشت ؟ نداشت دیگه :-2-43-: در عوض دارسی ... آخی من هنوز عاشقشم :-2-14-:

fatima_59
۱۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
دیشب خائن بی گناه تموم شد ... :-2-39-:
عالی بود ..فوق العاده بود ..
به هر کسی که به تاریخ اروپا قرون دوازده تا 16 علاقه داره توصیه میکنم حتما اینو بخونه ...
و بهتر از خود کتاب ، ترجمه ش بود .. خیلی روون و عالی ...
و نکته جالب کتاب ، سانسور کم داستان بود .. برعکس خیلی کتابهای چاپی جدید که به طرز فجیعی حذفیات دارن ، این خوب بود ...
هرکی خوند بیاد اعلام کنه در موردش حرف بزنیم ....

ماه منیر
۱۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۴ بعد از ظهر
شخصیت دارسی در غرور و تعصب بسیار مقبول بود کمی غرور داشت که در ان زمان کاملا موجه بود زیبا که بود
مال و اموال هم که داشت و سالم هم بود
با شخصیت رت در بر باد رفته خیلی فرق داشت شخصیت رت باتلر جذاب بود اما در داستان . من بنوبت خودم هیچوقت
حاضر نیستم با اینجور مردی زندگی کنم ولی با دارسی از خدا هم میخوام
البته رت بدرد اسکارلت میخورد و الیزابت بدرد دارسی

fatima_59
۱۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۵۷ بعد از ظهر
درسته داری و رت هیچ شباهتی به هم ندارن ، ولی بحث سر جذاب بودن شخصیت هاییه که یه جورایی غیر معمولن .. مردهای نرمال و معمولی هیچ کششی ایجاد نمیکنن :-2-22-:

Sokout
۱۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر
خوب همین دیشب بود که بالاخره کتاب فراتر از بودن از کریستین بوبن رو تموم کردم، با اینکه خیلی تعداد صفحاتش کم بود ولی تا تونستم تموم کردنش رو طول دادم، چون 90٪ جملاتش عمق زیادی داشت و دوست داشتم هر پاراگرافی که میخونم راجع بهش فکر کنم و تجزیه تحلیلش کنم!
داستان، نوشته های مردی عاشقِ که از فراق معشوق خودش میگه و انقدر خوب اون رو توصیف میکنه و عشقشون رو خوب نشون میده که از خوندنش سیر نمیشی(البته من اینجوری بودم و اصلأ هم حسودی نکردم بهشون:-2-35-:)


من چند سال پیش این کتابو خوندم
واقعا زیبا بود کلا نوشته های بوبن حرف نداره
برای من خیلی عجیب بود که یه مرد اینقد با احساس باشه
و اینقدر قشنگ حسشو بیان کنه

zizi
۱۳ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۰۹ قبل از ظهر
سلام.
من تازه کتاب یوسف آباد خیایان سی و سوم رو تموم کردم.در یک کلام محشره.خیلی قشنگ و جالب بود.حتما بخونین.
مشخصات کتاب:
نام:یوسف آباد خیابان سی و سوم
نویسنده:سینا دادخواه
نشر :چشمه
چاپ اول پاییز 1388 ،چاپ هفتم بهار 1390
نوشته پشت کتاب:
سامان ،برای آخرین بار از خودت بپرس اینجا تو ی پاساژ گلستان چه می کنی.هر پاساژ اقیانوسی است و خیابان های شهر رودخانه هایی بزرگ اند که آخرش به پاساژها می رسند و همه ی رودها به اقیانوس می رسند و من با قایقی سوراخ وسط اقیانوس چه
می کنم؟

من هم تازه گی این رو خوندم، خیلی خوب بود، داستانی از دو زوج در مراحل سنی مختلف و عشقشون که ریشه در گذشته داره، نویسنده هم که عشقه تهران هست

fatima_59
۱۳ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۰۳ بعد از ظهر
من امشب کتاب وقتی نیچه گریست رو خریدم ..
کسی اینجا هست که اینو خونده باشه ؟

zizi
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۱۶ قبل از ظهر
سلام ،اره من خوندم ولی خیلی با اکراه نه ترجمه خوبی داره نه داستانش کشش داره کمی که بخونی فکر کنم خودت به این نتیجه میرسی :-2-15-:

لیلی A
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۶ قبل از ظهر
گاوخونی ِ جعفر مدرس صادقی رو خوندم.
این دومین کتابیه که ازش می خونم. قبلی بیژن و منیژه بود.
خب، کتاب، خیلی کم حجمه و راحت خونده می شه. یعنی من ِ سخت خوان ِ این روزها، به سرعت تمامش کردم.

به یک نتیجه ای رسیدم. هر وقت می خواهم کتاب ِ نویسنده ای را بخوانم، اول بروم سراغ شاخص ترین کتابش.
در هر صورت این جواب می دهد. من دو مدل تجربه داشتم.
1. سر رومن گاری، به جای خداحافظ گری کوپر که حداقل تو ایران شاخص ترین کتابشه، رفتم سراغ زندگی در پیش رو و لیدی ال و آن دو تا باعث شدند دیگر رغبتی برای خواندن کتاب های دیگرش نداشته باشم. تا اتفاق باعث شد بعد از یکی دو سال بروم سراغ خداحافظ گری کوپر و غافلگیری... شد یکی از کتاب های لیست بهترین هایم
2. نمی دانم گاوخونی شاخص ترین کتاب مدرس صادقی هست یا نه. ولی برای من که مشهورترینش هست. شاید به خاطر فیلمی که افخمی از روی آن ساخته با بازی ِ عزت الله انتظامی و صدای بهرام رادان ( و البته من ندیدمش ). خب من قبلا بیژن و منیژه را خوانده بودم و البته مدل نوشتنش را دوست داشتم. ولی خب، از آن کتاب هایی بود که آخرش گفتم « خب، که چی؟ ». گذشت تا نمایشگاه امسال گاوخونی را خریدم با این فکر که شاید آن شاخص ترین از نظر من، بهتر باشد...
آخر این یکی هم گفتم « خب، که چی؟ »
یعنی اگر از اولش این را خوانده بودم، نیازی به تجربه ی دوم نبود شاید...

البته از شما چه پنهان، هنوز هم قصد دارم توپ شبانه اش را بخوانم. :-2-35-:

باز هم می گویم، سبک نوشتنش را دوست دارم. کتابهایش به سرعت هم خوانده می شوند و پر از تکه های بامزه اند. اما دست کم با توجه به این دو تایی که من خواندم، آدمهایش شبیه هم اند. عادی نیستند. توی خواب و خیال هم هستند. از نظر آی کی یو و ای کی یو هم انگار یک جورایی... :-2-31-:
آخرش هم که ماجرا با خواب و خیال قاطی می شود...
همه ی قهرمان های داستانهایش هم با پدرانشان مشکل دارند... :-2-31-:

جعفر مدرس صادقی یک مجموعه داستان کوتاه هم ترجمه و گردآوری کرده بود، به اسم « لاتاری، چخوف و داستان های دیگر » که چندسال پیش خوانده بودم و دوستش داشتم. شاید تنها مجموعه داستان کوتاهی که دوستش داشتم. آن قدر که تا چند وقت به شدت میل داشتم داستان کوتاه بنویسم. :-2-38-:

لیلی A
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
بخشی از کتاب:

[FULL JUSTIFY]
« من این چند روزه با کتاب های خشایار ور می رفتم و سعی می کردم خودم را سرٍحال و امیدوار نشان بدهم. چون، هر چه بود، اول زندگی مان بود و آدم اگر در ماهِ عسل امیدوار نباشد، پس کِی باید باشد؟ اما به همین زودی، آن روزهایی را که تک و تنها توی خانه می ماندم و ناهار و شام هم نداشتم خیلی بیشتر دوست داشتم تا این روزهای اولِ زنداری را که باید زورکی لبخند می زدم، زورکی می خندیدم و نقش آدم خوشحالی را بازی می کردم.
زنم آدم خودداری بود و با این که از همان روزهای اول حس کرده بود که من شوهر خوبی نیستم، هیچ به روی خودش نمی آورد. انگار از همان موقع تصمیم گرفته بود به هر ترتیبی که هست با همه ی بدی هام بسازد. زنِ خوبی بود. تا پیش از ازدواجمان، خیال می کردم که هیچ زنی به خوبی و خوشگلی او وجود ندارد. اما درست از روزی که ازدواج کردیم، دیدم دیگر به آن خوبی و خوشگلی که خیال می کردم نیست. زن های زیادی به آن خوبی، به خوبیِ او و خیلی بهتر از او بودند که زنِ من نبودند. اما این که به این سرعت با او ازدواج کردم، مالِ این نبود که فکر می کردم بهترین و خوشگل ترین زنِ دنیا بود. مالِ این بود که از بچگی دلم می خواست مال ِ من باشد و از وقتی که دیگر به من محل نمی گذاشت، هیچ باورم نمی آمد که روزگاری مالِ خودم باشد و وقتی که دیدم به این آسانی دارد مالِ خودم می شود، چه طور می توانستم با او ازدواج نکنم؟ »
[/FULL JUSTIFY]



گاوخونی – جعفر مدرس صادقی

fatima_59
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
دوستان گل
چرا این تاپیک اینقدر سوت و کوره ؟
قبلا خیلی برو بیا داشت و بحث و تبادل نظر در مورد کتابها ..
چرا نمایید در مورد یه کتابی که همه مون خوندیم صحبت کنیم ؟!

maam
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
من دارم طواف و عشق رو می خونم خیلی هم دوسش دارم ولی کسی نیومد راجع بهش بحث کنیم نمی دونم شاید زیاد شناخته شده نیست...
این هم لینکش
طواف و عشق (http://www.forum.98ia.com/t545788.html)

mobaraki
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۵۹ بعد از ظهر
سلام
من دارم کتاب ابله از داستایوسفکی رو می خونم ترجمه سروش حبیبی
تعداد صفحاتش زیاده تقریبا 1019فکر کنم طول بکشه تا تمومش کنم فقط چهل صفحشو خوندم دوست داشتم تا الان ولی اسم شخصیت ها خیلی سخته یادم نمی مونه کسی اینجا این کتاب و خونده؟؟؟

ماه منیر
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۹ بعد از ظهر
اره من ابله رو خوندم کتاب فوق العاده زیبایی هست و کم کم با شخصیت ها مچ میشیم من بیشتر اثار داستا یوفسکی رو خوندم
همه عالی بودن به نظر من

+Lily
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
خب فاطی چه کتابی رو همه امون خوندیم؟ :-2-37-:

من دارم زمستان در جنگ رو می خونم
نویسنده اش که آشنا نیس، فکر کنم یان پرلو باشه اسمش :-2-31-:
من به خاطر مترجمش می خونم
چون وقتی چند تا کتاب از یه نفر بخونی که دوست داشته باشی کم کم به انتخابش ایمان میاری و کارشو دنبال می کنی
حسین ابراهیمی بیشتر تو کار کتاب نوجوانان هست و من این کارشو دوست دارم که کتابای معتبر نوجوان تو کشورای مختلف رو انتخاب می کنه :-2-38-:
این کتاب هم برای هلنده، اواخر جنگ جهانی دوم تو یه دهکده درباره یه پسر پانزده ساله اس که یکی از سخت ترین زمستونای عمرش رو می گذرونه
خب من این کتابا رو خیلی دوست دارم، کلا دوست دارم کتابایی رو بخونم که موقعیت های این چنینی رو تو کشورهای مختلف نشون بده

ماه منیر
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
منم کتاب زمستان در جنگ رو خوندم خیلی زیاد از داستانش خوشم امد برای رده سنی نو جوانان هست و فیلمش
هم ساخته شده که من نذیدم اینجا خیلی باهم هم سلیقه ایم

fatima_59
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۲۶ بعد از ظهر
همین خیلی خوبه لی لی ..
کتاب قشنگی که قبلا خوندی ، الان داری میخونی یا تو نوبت گذاشتی ..
بیا در موردشون توضیح بده .. من خودم کلی از کتابهام رو از نظرات بچه ها تو این تاپیک خریدم ..

fatima_59
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
سلام ،اره من خوندم ولی خیلی با اکراه نه ترجمه خوبی داره نه داستانش کشش داره کمی که بخونی فکر کنم خودت به این نتیجه میرسی :-2-15-:



سلام عزیزم ..
یعنی به نظرت پشیمون میشم از خریدش ؟:-2-15-:
کاش بیشتر اینجا سر بزنی ..
جای مهیا و الیکا خالی .. :-2-39-:

mobaraki
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
یکی دیگه از کتا بایی که تازه خریدم کتاب دشمنان از انتوان چخوف نمی دونم کسی خونده یانه ترجمه ی سیمین دانشور هنوز شروع نکردم

می گم بچه ها ترجمه سروش حبیبی رو دوست دارین

mobaraki
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ بعد از ظهر
همین خیلی خوبه لی لی ..
کتاب قشنگی که قبلا خوندی ، الان داری میخونی یا تو نوبت گذاشتی ..
بیا در موردشون توضیح بده .. من خودم کلی از کتابهام رو از نظرات بچه ها تو این تاپیک خریدم ..
من اینجا رو تازه پیدا کردم می خوام همین کارو بگنم ولی چون شهر ما کتاب خونه نیست باید همه کتابارو با هم بخرم

fatima_59
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
می گم بچه ها ترجمه سروش حبیبی رو دوست دارین


من دو تا ترجمه ازش خوندم ، کارش خیلی خوبه .. روون و راحت ترجمه میکنه ..

+Lily
۱۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
خب من اصولا اینجا محض این که تاپیک بیاد بالا بچه ها توجهشون جلب بشه، پست میدم :-2-35-:
چون خیلی وقته کتاب نخوندم

حدود یه ماه پیش عطرسنبل، بوی کاج رو خوندم که بی نهایت دوستش داشتم
چون لحن کتاب صمیمی و خیلی روون و خودمونیه
بعد انگار آدم داره یه جورایی خودشو از چشم بقیه می بینه

الانم تصمیم دارم سووشون رو بخونم
الان چند ساله پاییز که میشه، این کتابو کامل یا نصفه نیمه خوندم
هیچ کتاب فارسی برای من با این کتاب برابری نمی کنه
واقعا هر بار که خوندمش انگار بار اولم بوده
تو تمام فکر و خیالای زری شریکم، تو همه ی ناراحتیاش
وقتی که به این فکر می کنه که جنگه، میگه کشور من این خونه اس، نمی خوام جنگ به خونه ی من بیاد
تو تمام لحظاتی که برای مرگ یوسف زاری می کرد، من گریه کردم

لیلی A
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۴۸ قبل از ظهر
دوستان گل
چرا این تاپیک اینقدر سوت و کوره ؟
قبلا خیلی برو بیا داشت و بحث و تبادل نظر در مورد کتابها ..
چرا نمایید در مورد یه کتابی که همه مون خوندیم صحبت کنیم ؟!


همین خیلی خوبه لی لی ..
کتاب قشنگی که قبلا خوندی ، الان داری میخونی یا تو نوبت گذاشتی ..
بیا در موردشون توضیح بده .. من خودم کلی از کتابهام رو از نظرات بچه ها تو این تاپیک خریدم ..

خب من اصولا اینجا محض این که تاپیک بیاد بالا بچه ها توجهشون جلب بشه، پست میدم :-2-35-:
چون خیلی وقته کتاب نخوندم





من هم پایه ام شدید. :-2-25-:
چون خیلی وقته که کم کتاب می خونم. ولی کتاب های زیادی هستند که قبلا خوندم و دوست دارم در موردش حرف بزنیم.
اصلا هیچ گفتگویی رو به اندازه ی گفتگو در مورد کتاب دوست ندارم. :-2-41-:

تو سال های اخیر هم کتاب هایی که خریدم رو از طریق نت انتخاب کردم.

ایروینگ استون می گه: « رفاقتی سريعتر و پابرجاتر از رفاقت آدمهايی كه كتاب واحدی را دوست دارند، وجود ندارد. » ( همین جمله ی تو امضامه :-2-35-: )

لیلی A
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۰۶ قبل از ظهر
من دارم کتاب ابله از داستایوسفکی رو می خونم ترجمه سروش حبیبی
تعداد صفحاتش زیاده تقریبا 1019فکر کنم طول بکشه تا تمومش کنم فقط چهل صفحشو خوندم دوست داشتم تا الان ولی اسم شخصیت ها خیلی سخته یادم نمی مونه کسی اینجا این کتاب و خونده؟؟؟


می گم بچه ها ترجمه سروش حبیبی رو دوست دارین



ابله رو اردیبهشت خریدم و گذاشتم برای روز مبادا. نخونده مطمئنم که یکی دیگه از معجزات داستایوفسکیه. شک ندارم.
مگه می شه داستایوفسکی کتاب داشته باشه، اونم از نوع قطورش و شاهکار نباشه! :-2-37-:

ترجمه ی سروش حبیبی هم، خیلی خوبه. اگر چه برای ترجمه های روسی، انتخاب اول من نیست. مثلا من تسخیر شدگان یا همون شیاطین یا جن زدگان رو با ترجمه خبره زاده ترجیح می دم به سروش حبیبی.



من دارم طواف و عشق رو می خونم خیلی هم دوسش دارم ولی کسی نیومد راجع بهش بحث کنیم نمی دونم شاید زیاد شناخته شده نیست


من هم جدیدا خوندمش و دوستش دارم. البته هنوز تمومم نشده که.




خب من اصولا اینجا محض این که تاپیک بیاد بالا بچه ها توجهشون جلب بشه، پست میدم :-2-35-:
چون خیلی وقته کتاب نخوندم

حدود یه ماه پیش عطرسنبل، بوی کاج رو خوندم که بی نهایت دوستش داشتم
چون لحن کتاب صمیمی و خیلی روون و خودمونیه
بعد انگار آدم داره یه جورایی خودشو از چشم بقیه می بینه

الانم تصمیم دارم سووشون رو بخونم
الان چند ساله پاییز که میشه، این کتابو کامل یا نصفه نیمه خوندم
هیچ کتاب فارسی برای من با این کتاب برابری نمی کنه
واقعا هر بار که خوندمش انگار بار اولم بوده
تو تمام فکر و خیالای زری شریکم، تو همه ی ناراحتیاش
وقتی که به این فکر می کنه که جنگه، میگه کشور من این خونه اس، نمی خوام جنگ به خونه ی من بیاد
تو تمام لحظاتی که برای مرگ یوسف زاری می کرد، من گریه کردم




عطر سنبل، عطر کاج رو دوست داشتم. یه جور خوبی ساده و صمیمی بود. آن قدر ساده به نظر می اومد که چهار سال پیش به یکی از دوستام پیشنهاد داده بودم خاطراتش رو مثل اون کتاب بنویسه. :-2-38-: :-2-35-: البته ننوشت. اما خیلی خوب و بامزه خاطراتش رو تعریف می کرد. :-2-27-:

سووشون هم چند سالیه تو لیست خوندنی هام هست. جالبه کلی دنبالش گشتم برای خریدنش، ولی همین طوری نخونده مونده. البته کلی کتاب نخونده ی دیگه دارم. بس که حالا کم به طرف کتابهام می رم. :-2-39-:




این هم صرفا جهت بالا اومدن تایپک :-2-16-:

fatima_59
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
مرسی بچه ها :-2-16-:
لیلی دومی منم شدیدا موافقم هیچ بحثی به اندازه کتاب جذاب نیست ..
خب من یه لیست خیلی بلند بالا دارم که نمیدونم کی باید بخرمشون .. :-2-15-: اخه قیمت بعضی هاش بالای صد تومنه و منم دنبال چاپ های قدیمشون هستم :-2-39-: خزانه همایونی هم اینقدر بودجه برای یک کتاب نداره فعلا ..
ابله هم جزوشونه .. :-2-39-:
عطر سنبل عطر کاج هم یه قرنه قراره خریده بشه ..
خیلی از کتابهایی که میخوام تو سایت هست چه تایپی چه دانلود .. ولی دست دارم خود کتابش رو دستم بگیرم و بخونم .. لذتش یه چیز دیگه س ..

Sokout
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
سلام
من دارم کتاب ابله از داستایوسفکی رو می خونم ترجمه سروش حبیبی
تعداد صفحاتش زیاده تقریبا 1019فکر کنم طول بکشه تا تمومش کنم فقط چهل صفحشو خوندم دوست داشتم تا الان ولی اسم شخصیت ها خیلی سخته یادم نمی مونه کسی اینجا این کتاب و خونده؟؟؟
من چند سال پیش خوندم
کتاب خیلی قدیمی بود مترجم هم یکی دبگه بود
خیلی قشنگه اولش سخته ولی پیش بری خوب میشه

Sokout
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۵ بعد از ظهر
خب فاطی چه کتابی رو همه امون خوندیم؟ :-2-37-:

من دارم زمستان در جنگ رو می خونم
نویسنده اش که آشنا نیس، فکر کنم یان پرلو باشه اسمش :-2-31-:
من به خاطر مترجمش می خونم
چون وقتی چند تا کتاب از یه نفر بخونی که دوست داشته باشی کم کم به انتخابش ایمان میاری و کارشو دنبال می کنی
حسین ابراهیمی بیشتر تو کار کتاب نوجوانان هست و من این کارشو دوست دارم که کتابای معتبر نوجوان تو کشورای مختلف رو انتخاب می کنه :-2-38-:
این کتاب هم برای هلنده، اواخر جنگ جهانی دوم تو یه دهکده درباره یه پسر پانزده ساله اس که یکی از سخت ترین زمستونای عمرش رو می گذرونه
خب من این کتابا رو خیلی دوست دارم، کلا دوست دارم کتابایی رو بخونم که موقعیت های این چنینی رو تو کشورهای مختلف نشون بده لیلی کتابش تو اینترنت هست یا باید بخرم؟
منم آماده همکاری تو این تاپیک هستم:-2-40-:

(mina)
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۶ بعد از ظهر
نمی دونم چرا من با کتابای که نویسندشون روس هستن ارتباط برقرار نمی کنم دن ارام رو چند سال پیش خریدم تا جلد دومش بیشتر نخوندم نمی دونم شاید الان اگه بخونم نظرم فرق کنه

این کتاب سووشون هم چند ساله میخوام بخونم ولی تا حالا موفق به خوندنش نشدم

Sokout
۱۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
خب من اصولا اینجا محض این که تاپیک بیاد بالا بچه ها توجهشون جلب بشه، پست میدم :-2-35-:
چون خیلی وقته کتاب نخوندم

الانم تصمیم دارم سووشون رو بخونم
الان چند ساله پاییز که میشه، این کتابو کامل یا نصفه نیمه خوندم
هیچ کتاب فارسی برای من با این کتاب برابری نمی کنه
واقعا هر بار که خوندمش انگار بار اولم بوده
تو تمام فکر و خیالای زری شریکم، تو همه ی ناراحتیاش
وقتی که به این فکر می کنه که جنگه، میگه کشور من این خونه اس، نمی خوام جنگ به خونه ی من بیاد
تو تمام لحظاتی که برای مرگ یوسف زاری می کرد، من گریه کردم

کلاس اول دبیرستان بودم این کتابو خوندم
هنوز لحظه لحظه شو یادم:-2-39-:
لیلی ممنون که از این کتاب یاد کردی:-2-40-:

-نازلی-
۱۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
پرنده من از فریبا وفی رو خوندم...از نشر مرکز...
کلن نشر مرکز_از بعد از خوندن کتاب های پیرزاد از این نشر_ برام خاص شده....دوست دارم کتاب هاش رو....طرح های خاص و ساده ای که روی کتاب های پیرزاد و وفی داره....
پرنده من رمان جالبی بود..از اون هایی که اصلن نکاتش رو یادداشت نکردم..چون می دونستم یه روز دوباره بهش سر می زنم و می خونمش....جالب تر این که مامانم هم خوند و خوشش اومد:)

همه افق از فریبا وفی رو هم دارم می خونم....داستان کوتاه...فکر کنم از نشر چشمه باشه...این هم ردپایی از نویسنده داره...از زن هایی داستان های وفی....
خوشم اومده از این نویسنده:)

* به توصیه این تاپیک و لیلی عزیز...رفتم از کتابخونه دانشگاه لاتاری، چخوف و داستان های دیگر رو گرفتم...جالب این جا که چند وقت پیش توی کارگاه داستان همه اعضا از داستان لاتاری حرف می زدن...من هی پیش خودم می گفتم این داستان چیه آیا که همه خوندن و راجع بهش نظر می دن...نظارتشون هم مثبته....
توی مقدمه کتاب جعفر مدرس صادقی راجع به لاتاری و نویسنده اش، شرلی جکسون نوشته بود: (مثل این که همه زندگی او، همه ی خصوصیت های فردی، ازدواجش، بچه هاش، آدمهای ریز و درشتی که با آن ها سر و کله می زد و کتابهایی که می خواند و آنچه می نوشت، برای این بود که یک روز بنشیند و چنین داستانی بنویسد. اسم شرلی جکسن تا ابد با اسم لاتاری پیوند خورده است.)
دیشب که این رو خوندم یه آن فکر کردم که اگه بعد ها، سال ها بعد کسی راجع به من یا یکی از داستان هام همچین نظری داشته باشه، ووووووو.... حتا نمی تونم حس ام رو بیان کنم...این یعنی نهایت یه نویسنده.... نهایت یه زندگی...چند تا از آدم های دور و بر ما برای هدف خاصی زندگی می کنن و چند تاشون جاودانه می شن؟
از ظهر تا حالا لاتاری من رو درگیر خودش کرده..لاتاری و آدم هاش..این یعنی اون چیزی که من از داستان کوتاه می خوام..اول لذت...بعد چیزی که الان تو مخمه:)
بقیه داستان های کتاب رو هنوز نخوندم....

+Lily
۱۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
لیلی کتابش تو اینترنت هست یا باید بخرم؟
منم آماده همکاری تو این تاپیک هستم:-2-40-:


همین زمستان در جنگ؟
نمی دونم :-2-31-:
من کتابشو دارم می خونم

fatima_59
۱۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر
صفحات آخر لیدی الیزابت رو دارم میخونم ..
هرکس میخواد این دو کتاب رو بخونه حتما اول خائن بی گناه رو بخونه .. چون شخصیت ها و زمان داستانها دقیقا یکیه فقط زندگی دو شخص مختلف هست هر کدوم .. برا همین از یه قسمتی از کتاب دوم وقایع جدیدی رو میخونیم ..
خائن بی گناه که فوق العاده بود .. اینم جذابه و خوندنش خیلی لذت بخشه ..

fatima_59
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
یه سری انتشارات هستن با اطمینان کتابهاشون رو میخری ..
مثلا برای کتابهای نویسنده های داخلی .. نشر مرکز و چشمه بهترینن ..
برای کتابهای کلاسیک و فانتزی و تخیلی کتابسرای تندیس ..
کتابهای خاص کاروان ..
کتابهای تاریخی هم گوتنبرگ ..

لیلی A
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۱ قبل از ظهر
چون امشب تاپیک اسکنش رو توی سایت دیدم، یادش افتادم.
البته تا سه چهار سال پیش که من دنبالش بودم و حتی تا انتشاراتش هم رفتم ( نشر نی )، تجدید چاپ نشده بود، ولی می شد نسخه ی دسته دومش رو پیدا کرد.
کتاب شمال و جنوب نوشته ی جان جیکس.
یک مجموعه ی هفت جلدی جذاب. سرگذشت دو خانواده که قبل از جنگهای داخلی آمریکا شروع می شه و تا سال ها ادامه داره. طوری که دو جلد آخرش که فکر می کنم اسمش بهشت و جهنم بود و من از همه جلدها بیشتر دوستشون داشتم، در مورد حدود سی چهل سالگی پسری بود که اول داستان یک کودک بود.

برای ما عاشقان بربادرفته :-2-41-:، علاوه بر جذابیت خود داستان، یه جورایی نوستالژی هم هست. البته میان ماه من تا ماه گردون...

یکی از این دو خانواده جنوبی ست و آن یکی شمالی. اول داستان، قبل از جنگ، فکر می کنم پسرهای دو خانواده از توی وست پوینت ( یه مدرسه – پادگان نظامی مشهور ) با هم دوست بودند و این خانواده ها همین طور تا پایان جنگ یه جورایی، خوب یا بد، با هم رابطه داشتند.
البته من تحت تاثیر بربادرفته، طرفدار خانواده جنوبیه بودم. هنوزم تحت تاثیر القائات خانم میچل فکر می کنم جنوبی ها اصیل ترند.:-2-14-: خب، چه کار کنم.

توصیه می کنم اگر جایی کتابش رو پیدا کردید، حتما بخونیدش. هر چند وقت زیادی هم می گیره. هفت جلد!
مخصوصا دو جلد آخرش. خیلی خوب بود. اصلا می تونید اون دو جلد رو به عنوان یه داستان مستقل هم بخونید.

البته این سلیقه ی خیلی سال پیش من بود.:-2-35-:

لیلی A
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۱ قبل از ظهر
توی مقدمه کتاب جعفر مدرس صادقی راجع به لاتاری و نویسنده اش، شرلی جکسون نوشته بود: (مثل این که همه زندگی او، همه ی خصوصیت های فردی، ازدواجش، بچه هاش، آدمهای ریز و درشتی که با آن ها سر و کله می زد و کتابهایی که می خواند و آنچه می نوشت، برای این بود که یک روز بنشیند و چنین داستانی بنویسد. اسم شرلی جکسن تا ابد با اسم لاتاری پیوند خورده است.)
دیشب که این رو خوندم یه آن فکر کردم که اگه بعد ها، سال ها بعد کسی راجع به من یا یکی از داستان هام همچین نظری داشته باشه، ووووووو.... حتا نمی تونم حس ام رو بیان کنم...این یعنی نهایت یه نویسنده.... نهایت یه زندگی...چند تا از آدم های دور و بر ما برای هدف خاصی زندگی می کنن و چند تاشون جاودانه می شن؟
از ظهر تا حالا لاتاری من رو درگیر خودش کرده..لاتاری و آدم هاش..این یعنی اون چیزی که من از داستان کوتاه می خوام..اول لذت...بعد چیزی که الان تو مخمه:)
بقیه داستان های کتاب رو هنوز نخوندم....


من هم یادمه وقتی خونده بودمش، همین فکرها رو می کردم. الان دقیقا یادم نیست داستانهای دیگه چی بودن، چندتاشون رو یادمه ولی همه رو نه، اما خاطرم هست که مجموعه ی اونها آن قدر جذبم کرده بود که تا مدتها رویای داستان کوتاه نوشتن دست از سرم بر نمی داشت. نوشتن چنان داستان هایی البته. هی دنبال سوژه می گشتم برای نوشتن.
از سرم افتاد. :-2-39-:

من قبل و بعد از اون مجموعه، خیلی مجموعه داستان خوندم، ولی اون به نظرم بی نظیر بود.
شاید هم جو من رو گرفته بود.:-2-35-: البته توضیحات مدرس صادقی در مورد داستان ها و نویسنده ها رو هم خیلی دوست داشتم. به خصوص همون طور که نوشتی توضیحاتش در مورد شرلی جکسون.

کل جریانات لاتاریِ شرلی جکسون، انگار به یک جنون می مانست.

Sokout
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۱۰ بعد از ظهر
سلام به همه دوستان
کتابی که تازه خوندم موسیو ابراهیم بود نوشته اریک امانوئل اشمیت
اشمیت یک دوره کتاب نوشته بر اساس مذاهب واین کتاب بر اساس تصوف بود
کتاب جالبی بود نگاهش به همه چیز واقعا زیبا بود
البته من اسکار وخانم صورتی را بیشتر دوست داشتم:-2-35-:

fatima_59
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
سلام

من از دیشب خاکسترهای آنجلا رو شروع کردم .. نوشته فرانک مک کورت که در واقع داستان زندگی و بچگی خودشه ..
جایزه پولیتزر رو هم گرفته ...
سبک نوشتنش جالبه .. برای منی که عشق جمله بندی های کوتاه هستم فوق العاده س خوندنش ..
مال نشر پیکان هم هست ..

CIVIL
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۸ بعد از ظهر
من دیشب تبر اثر گری پائلسون وتمام کردم مال رده سنی نوجوانه اما چون داستانش رئال بود انتخابش کردم...عالیه

fatima_59
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
یه سوال ..
مگه اینجا سایت کتاب نیست ؟ مگه اکثر کاربرهاش کتاب خون نیستن ؟
پ چرا این تاپیک خوب اینقدر کم عضو پایه داره ؟:-2-15-:

mah banoo
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر
سلام! چون اولین بار این جا پست می دم سلام کردم!!
راستش فاطیما جان من فکر می کنم به خاطر سبک خاص رمان هایی که این جا معرفی می شه که قالباً رمان های خارجی و نه چندان عاشقانه (لااقل معروف به عاشقانه بودن نیستن!) اگر رمان های ایرانی و کاربران هم معرفی بشه مطمئناً استقبال بیش از این هاست!

من دارم عطر سنبل عطر کاج از فیروزه دوما را می خونم. نمی دونم چرا این کتاب قبلاً یه جور دافعه داشت که حتی طرفش هم نرفته بودم! اما الان که شروع کردم خیلی خوشم اومد! از اون دسته کتاب هایی که دلم می خواد یواش یواش بخونم و با جمله های فوق العاده اش لبخند بزنم! سبک خاصی داره, تداخل زمانی زیاد! طنز فوق العاده! در کل واقعاً کتاب خوبیه!

ماه منیر
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۲۵ بعد از ظهر
یه سوال ..
مگه اینجا سایت کتاب نیست ؟ مگه اکثر کاربرهاش کتاب خون نیستن ؟
پ چرا این تاپیک خوب اینقدر کم عضو پایه داره ؟:-2-15-:

هر تایپیکی که زیاد شلوغ نباشه به نظر من خوبه .کم گوی و گزیده گو

gypsy
۱۸ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
من امشب کتاب وقتی نیچه گریست رو خریدم ..
کسی اینجا هست که اینو خونده باشه ؟


منم این کتاب رو دارم، خیلی کتاب سنگینی بود .... خیلی ذهنم درگیر کرد! شاید مطالبی که بیان کرده درگیریهای ذهنی خیلی هامون باشه .... فکر هایی که می کنیم باشه ولی خوب در کل کتاب سنگینی بود و به راحتی پیش نمیره!

-نازلی-
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ قبل از ظهر
قبلن یه بار دیگه تو این تاپیک گفته بودم که دارم روز ها از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن رو می خونم. جلد دومش. سرگذشت زندگیشون در بچگی.
ولی دیشب که داشتم ادامه ش رو می خوندم به جایی رسیدم که حیف ام اومد نیام این جا بگم.
اواسط کتاب، جایی که راوی دبیرستانی شده، از اولین تجربه اش می گه وقتی کتاب می خره. قبل ترش بیشتر سعدی و حافظ رو می خونده که خاله ش داشته یا تو خونه شون بوده.
اما توی این سن برای اولین بار کتابی رو جایزه می گیره و بعد هم کتاب خریدنش هاش شروع می شه.
از کتاب فروشی میر در شارسان، که از قضا مردی که توی کتاب فروشی کار می کرده، مهدی آذر یزدی بوده_همون مردی که برای بچه ها کتاب می نوشت_.
دکتر ندوشن از عصر هایی می نویسه که می رفته پیش مهدی آذر و کتاب هایی که مهدی آذر بهش پیشنهاد می داده بخره و... . حتی اسم کتاب ها و نویسنده هاشون رو هم یادشه.
خیلی برام جالب بود، دکتر ندوشن کتاب های تازه خریده رو به نو عروس هایی که تازه به حج*له برده شدن تشبیه کرده، در این مشتاق بوده.
من دیشب واقعن لذت بردم، یکی از نثر زیبای دکتر ندوشن و یکی از این که عشق به کتاب ها رو داشتم از زبون یه نفر دیگه می خوندم...
بهتون توصیه می کنم خوندنش رو.

fatima_59
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر
سلام

چند نفر چه اینجا چه خصوصی گفتن برای این که فقط در مورد کتابهای خارجی صحبت میشه اینجا طرفدار نداره ..
کسی قانون نذاشته که فقط در مورد کتابهای خارجی حرف بزنید ..
یا گفتن در مورد رمان های کاربرا هم باشه ..
من نظر شخصی خودم رو میگم که ترجیح میدم کتابهای نوشته کاربرا به اینجا کشیده نشه .. چون به اندازه کافی تاپیک برای معرفی و صحبت در موردشون هست .. غیر اینه ؟
حالا اگه کسایی که اینجا پست میدن بیشتر در مورد نوشته های خارجی صحبت میکنن ، سلیقه شونه ..

پ . ن : هی بیایید از عطر سنبل ، بوی کاج تعریف کنید دل من بسوزه چرا هنوز نخوندمش ..:-2-39-:

ماه منیر
۱۹ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
من که کلا با کتاب خوندن به سبک قدیمی که کتاب رو دستم بگیرم بخونم موافقم حتما هم دوست دارم کتاب مال خودم باشه
بعد جاهایی که دوست دارم چند بار بخونم و هر روز برم سری به کتابهای سوگلیم بزنم
من اینجور حال میکنم و با کتاب خوندن از توی مانیتور سردرد میشم
نمیدونم نظر بقیه دوستان چیه؟

fatima_59
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
دقیقا .. هیچی به اندازه دست گرفتن کتاب و خوندنش جذاب نیست .. :-2-41-:

(mina)
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
همه لذت کتاب خوندن به اینه که کتاب رو دستت بگیری و بتونی اون برگای کاغذی رو ورق بزنی .منم دوست دارم کتاب مال خودم باشه تا بتونم هرچند وقت یکبار دوباره بخونمشون .

بعضی موقعها بسته به اینکه کتابی رو در چه زمان و حالت روحی روانی بخونی نظرت فرق میکنه مثلا من خودم بار اولی که بوف کور رو خوندم فکر کنم هیچی ازش نفهمیدم بعد همش با خودم میگفتم این همه ازش تعریف کردن ارزشش رو نداره ولی یکی دو سال بعد که دوباره رفتم سر وقتش نظرم برگشت واقعا عالی بود ادم رو به فکر میندازه . برای همین اعتقاددارم که بعضی از کتابها رو اگه داشته باشم بعد از یه مدت که حس خوندن اون کتاب اومد میرم سراغش و میخونمش .

mobaraki
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۲۸ بعد از ظهر
من که کلا با کتاب خوندن به سبک قدیمی که کتاب رو دستم بگیرم بخونم موافقم حتما هم دوست دارم کتاب مال خودم باشه
بعد جاهایی که دوست دارم چند بار بخونم و هر روز برم سری به کتابهای سوگلیم بزنم
من اینجور حال میکنم و با کتاب خوندن از توی مانیتور سردرد میشم
نمیدونم نظر بقیه دوستان چیه؟

منم موا فقم از وقتی به خاطر کتاب خوندن تو صفحه ی مانیتور عینکی شدم دیگه نمی خونم ولی خب به نظرمن بعضی کتاب های با ارزشو باید تو کتاب خونت داشته باشی به ازش بعضی کتا ب ها تازه دارم پی می برم وقت نمی کنم زیاد بخونم امسال سومم و نهایی

fatima_59
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۴۵ بعد از ظهر
اسم بوف کور اومد ..
من این کتاب رو تو بدترین شرایط روحی ممکن خوندم .. هر صفحه ش برام عذاب بود و بیشتر خرابم میکرد .. ولی خب خوندم و اثر بدتری هم تو روحیه م گذاشت ..
الان وسوسه شدم برم سراغش ببینم الان بخونم چه نظری میدم راجع بهش ..


پ.ن : من بس تو کامپیوتر کتاب خوندم اونم اکثرا تو تاریکی شماره عینکم 1 شماره زیادتر شده ..

ماه منیر
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
من بوف کور رو بار اول چندین سال پیش خوندم که چیزی هم نفهمیدم بار دوم پارسال خوندم که درکش کردم
میخوام یک اعترافی اینجا بکنم من کتابی رو دوست دارم بخونم که باعث نشاطم بشه یا هیجان داشته باشه
خلاصه از زندگی روز مره حالا که جز اخبار بد گرونی و.......................
جدا بشم و برم توی یک فضای جالب که مخصوص قصه هاست . حالا اگر بیام رومانی بخونم که باعث رنج و غصه
بشه فعلا خوشم نمیاد چون بقدر کافی توی جامعه ما غصه وجود داره اگر خودت هم مشکل نداشته باشی
غصه دیگران پیرت میکنه.

mah banoo
۲۰ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۴۱ بعد از ظهر
از نظر من هم تجربه ی خوندن کتاب وقتی دستت بگیری و ورق بزنی عالیه اما یه جورایی به کتاب های الکترونیکی عادت کردم! با این که به لطف همین کتاب ها عینکی شدم اما دوست دارم وقتی می تونم بدون این که کیفم را سنگین کنم همه جا با خودم داشته باشمشون!
در مورد کتاب ها هم, من هم ترجیح می دم لااقل این جا دیگه بحث کتاب های کاربرا نباشه! تقریباً تمام قسمت رمان مختص این کتاب ها شده!
آخرین کتاب ایرانی که خوندم روزهای هاشورخورده از ملیحه عنبران بود. از نظر من جز کتاب های عالی قرار نمی گیره اما کتاب قابل قبولی بود. طنز دل نشینی داشت, یه زندگی روزمره شلوغ و پلوغ! من را یاد مجنون تر از فرهاد انداخت!

sabooha
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
ما با این وضعیت محل زندگی و وظایف مادری و مشغله ی زندگی جزء مستضفین فرهنگی هستیم:-2-31-:
با اینهمه آمده ایم به این تاپیک محترم ادای دین بنماییم

رمان کارت پستال روح انگیز شریفیان
انگار جایزه گلشیری را هم برده
من نمی دانم جاذبه ی این کتاب از چه نوعی است
دلنشین است یک زوج ایرانی توی غربت با بچه هایی به شدت فرنگی مآب به شدت متفکر
من عاشق اینم که بچه هایم پشت هرکاری که میکنند فکر داشته باشند فلسفه داشته باشند
بچه های این کتاب این طورند .
من عاشق مکالمه های این آدمهام نگاهشان رابه زندگی دوست دارم
به احترامی که بچه ها برای خلوت ادیبانه ی مادر قائل میشوند
و شوهری که سی سال توی فرنگ بوده اما نوع نگاهش به زنش همان نگاه سنتی طلبکارانه است ...
کارت پستال را بخوانید داستان پروا را ...لطفا:-2-40-:

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
توی زندگی ام کتاب نصفه خوانده خیلی کم بوده. یعنی حتی اگر هم کتابی را دوست نداشتم، به زور و زحمت و اکراه، تمامش می کردم. ( الان می دانم که اشتباه می کردم و دیگر وقتم را تلف نمی کنم سر کتابی که دوستش ندارم )

حالا که بحث بوف کور هست، بگذارید بنویسم که بوف کور، یکی از معدود کتاب های نیمه تمام خوانده ام است.* البته، علاوه بر انزجارم از شخصیت اصلی رمان، یک سری دلایل فرامتنی هم داشته این موضوع. (:-2-06-:)

یکی دیگر از نصفه ها هم، مالون می میرد ِ ساموئل بکت بود. این یکی را بدون دلایل فرامتنی و صرفا به دلیل خسته و غیر قابل تحمل بودنِ کتاب ( البته از دید من )، حتی با وجود حجم کمش، رها کردم. این کتاب کلا مرا از بکت خوانی منصرف کرد.
دو سه سال اخیر به شمار کتاب های نصفه خوانده ام اضافه شده.

آمریکای کافکا. تا دو سومش خواندم و بعد رهایش کردم. شاید یک روزی ادامه اش بدهم.

خاکسترهای آنجلا. زمانی که روی مود خواندن نبودم، شروعش کردم و با وجود این که به نظرم جذاب می آمد، همان اوایل رهایش کردم برای زمانی بهتر. این یکی را حتما ادامه می دهم.
این دو تای آخری، هنوز جلد کرده روی کتاب هایم هستند برای خوانده شدن.


* بچه که بودم، عاشق نوشته های صادق هدایت بودم. تا قبل از پایان دوره ی راهنمایی همه داستان های کوتاهش را خوانده بودم. بزرگ تر که شدم دیگر زیاد نوشته هایش را دوست نداشتم. بوف کور مربوط به همین دوران ست. راستی حالا که حرفش شد، اولین داستانی که از هدایت خواندم، داش آکل بود. آخی، بیچاره داش آکل... یادش به خیر... مرجان... مرجان... تو منو کشتی، مرجان... مرجان... عشق تو منو کشت. ( این پاراگراف صرفا ادای دینی به همین دیالوگ داش آکل بود :-2-35-: )


راستی اگر شما هم دوست داشتید از کتاب هایی که خواندنشان را نصفه رها کردید و دلایلتان بنویسید.


در مورد کتاب کاغذی نوشته بودید: معلوم است که جذاب تر است. چه چیزی لذت بخش تر از به دست گرفتن کتاب کاغذی و پیدا کردن یک کنج و فقط خواندن و خواندن و خواندن...


فقط کجاست وقت. این تصویر انگار برایمان رویایی شده.
هی...

+Lily
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
من کتاب رو در حالت کتابیش ترجیح میدم:-2-38-: چون هیچوقت اون حس غرق شدن تو یه دنیای دیگه با خوندن کتابهای موبایل یا پی دی اف بم دست نداده/ البته من بیشتر رمانهای فارسی رو به این صورت خوندم
از دبیرستان که دوستم تعریف می کرد با موبایل کتاب می خونم (اونم نه هر کتابی، هبوط!) دلم برای چشماش می سوخت
تا اینکه خودم هم به جبر زمانه مجبور شدم این کارو بکنم فکر کنم اولین کتاب هم رویای روی تپه بود :-2-41-:
ولی به قول ماه بانو (اسمتونو نمی دونم متاسفانه) خوبی این کتابا اینه که می تونی یه کتابخونه ی کوچیک تو موبایلت داشته باشی :-2-31-:
من وقتی خونه ام کم پیش میاد کتابی رو روی موبایل یا سیستم بخونم (به جز کتابایی که تایپشون رو دنیال می کنم) ولی تو مطب دکتر، تو ترمینال، هر جایی که مجبور بشم منتظر بمونم و کاری نداشته باشم این کتابای کوچیک به دادم رسیدن :-2-40-:

من 12 ساله بودم که کتاب «آرزوهای بزرگ» دیکنز رو خوندم و اصلا خوشم نیومد، ولش کردم به امون خدا
البته اینم بگم که من از آخر هیچ کتاب یا فیلمی نمی گذرم، اگه نصفه هم باشه آخرشو باید بدونم وگرنه مثل یه بار سنگین رو وجدانمه
چند سال بعد دوستم از کتابخونه گرفتش و چون ما همیشه درباره ی کتابایی که خونده بودیم با هم حرف می زدیم من کم آوردم
دوباره گرفتمش و خوندم، انگار در عرض اون چند سال کتاب عوض شده بود :-2-35-: رفت جزو کتابای مورد علاقه ام

منم مثل ماه منیر ترجیح میدم کتابی بخونم که زشت نباشه
من اصولا با غم و غصه و مرگ و میر مشکلی ندارم ولی کتابی که خیلی کثیف باشه حالمو به هم می زنه
و میذارم کنار

یکی از این کتابا، عشق رئیس جمهور بود / که یه جورایی (فکر می کنم) براساس یه واقعیت تاریخی بود
یکیش « پرواز را به خاطر بسپار » که هنوز بعضی خط هاش تو ذهنمه و گاهی کابوسشو می بینم
یکیشم «برده های سیاه، مندینگو » بود که این آخری نزدیک چند ماه حالمو بد کرده بود
یعنی در مقایسه با این کتاب، برده داری کلبه ی عموتم خیلی لطیف و خوب و عادلانه به نظر می رسید
اینم کتاب که اسم نویسنده اش یادم نیس، ترجمه ی محمد قاضی بود و اولش گفته بود که براساس واقعیته
آها فکر کنم «ژرمینال» امیل زولا هم برای من تو این رده اس، اونم در مورد کارگرای معدن بود

به غیر از این کتاب :-2-31-: ترجمه های محمد قاضی رو پیشنهاد می کنم، کارش درسته

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۵۴ قبل از ظهر
نویسنده بردگان سیاه ( مندینگو )، کایل آنستوت ه. چند سال پیش توی کتابهای دوستم دیدمش و وقتی یک کم ازش گفت ( رفتارهای جنایت باری که با برده هاشون داشتند )، ترجیح دادم نخونمش. کتاب کهنه ای بود، و من بعد از اون هر وقت توی کتابهاش می دیدمش احساس می کردم حتی دلم نمی خواهد به آن دست بزنم. البته این احساسِ چندش آور بودنِ لمسِ کتاب، برایم سر خواندن دا هم تکرار شد. فصل هایی که دختره توی غسالخانه کمک می کرد، من حتی وقتی به کتاب کاملا نو که خودم اولین نفری بودم که می خواندمش دست می زدم، دستم را می شستم.

ژرمینال هم بد بود. الان که حرفش شد فکر می کنم چرا تا آخرش خواندمش؟ البته خب آن موقع همه را تا آخر می خواندم.

یک کتاب دیگر ِ ناراحت کننده، از این نوعی که حرفش هست و من به آن ها چندش آور یا منزجر کننده می گویم، مسخ کافکا بود.

مالون می میرد که بالاتر ازش نوشتم هم از همین نوع بود.

به این نوع نمایش اغراق شده ی زشتی ها و ضعف ها، مثل مسخ و مالون می میرد، می گن، گروتسک (Grotesque).

من هم از این نوع کتاب ها بدم می آید.
البته باز هم از این جور کتاب ها خوانده ام و اگر یادم آمد می نویسم.

بوف کور هم چندش آور و منزجر کننده بود.

از پرِ ماتیسن هم بدم می آمد. خیلی خیلی سال پیش خوانده بودمش. احساس آن موقعم این بود که نوعی برحق نشان دادن خیانت است.

(mina)
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۰۲ قبل از ظهر
من سعی میکنم به قول یکی از دوستان هر چند به زور کتابی رو که میخونم رو تموم کنم ولی بعضی موقع ها اصلا نمی شه یکی از کتابهایی که نتونستم تموم کنم دن آرام بود خیلی تعریفش رو شنیده بودم ولی خوب من نتونستم تمومش کنم از این کتابایی که اسامی طول ودراز روسی دارن و تا دوصفحه میخونی اسم شخصیته یادت میره .

یکی دیگه از کتابای که نتونستم تمومش کنم پله پله تا ملاقات خدا (عبدالحسین زرین کوب) بود. این نویسنده اصلا نوع نوشتارش یه مقداری سنگین، دوبار این کتاب رو دستم گرفتم ولی تا صفحه 10-15 بیشتر نتونستم بخونم اصلا نتونستم ذهنم رو ، روی کتاب متمرکز کنم ، حالا هست تا ببینم کی دیگه برم سراغش .

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۱۳ بعد از ظهر
کتاب نصفه خونده تو این ساله تا دلتون بخواد دارم ...
اولیش کتاب شوهر اهو خانوم بود .. نوشته علی محمد افغانی .. اصولا برای یه دختر 9 ساله زیادی سنگینه .. سر این کتاب با خواهرها و دختر خاله هام شرط بسته بودیم کی بیشترین صفحه از این رو میخونه .. یکی از دخترخاله هام که اون موقع 15 سالش بود با 17 صفحه رکورد شکست و من با یک صفحه !!!!!
بعدیش شاهزاده خانم محکوم بود .. اونم مغزم نکشید ادامه بدم .. همه ی اینا تو کتابخونه ی بابام بود ...
جدیدا هم بارون درخت نشین رو تا اخر نخوندم .. پاریس جشن بیکران یک سومش مونده گذاشتم کنار ..
مورونای سبز پوش اثر ماتیسن ، بر خلاف تصورم اینقدر جذاب نبود و اونم نصفه ول کردم ..
آناکارنینا 20 صفحه خوندم گذاشتم کنار سر فرصت بشینم بخونم !!

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
کتاب تلخ ! بجز بوف کور که گفتم ، مسخ هم اثر خیلی بدی رو من گذاشت .. تا مدتها حس افسردگی داشتم .. ( این کتاب رو سال سوم دبیرستان ، سر کلاس میخوندم !! )

پ .ن : لیلی اولی !!!! شما چقدر پیشرفته بودین :-2-39-: موقع امتحان نهایی های سال سومم ، یکی از بچه های مدرسه موبایل خریده بود که اصلا یه چیز خیلی عجیب بود .. یه بچه موبایل داشته باشه !!! چه برسه توش کتاب بخونه .. اصلا گوشی ها این امکان رو نداشتن اون موقع .. الان یکی اینو بخونه فکر میکنه مال عهد عتیق رو دارم تعریف میکنم .. بابا سال 83 بود ..

N@s!m
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
حرف سر کتاب شد
اولین کتابی که نصفه ول کردم شب سراب بود همون کتابی که در جواب بامداد خمار نوشته شد
اصلا باورم نمیشد چون بامداد خمارو خیلی دوست داشتم اما شب سراب درجواب این کتاب نوشته شده بود مطالب تکراری و بدون نوع آوری بود از نظرم
کتاب بعدی کیمیا گر یا کیمیا گران درست یادم نمیاد اینو با کتاب الموت گرفته بودم با اینکه هم سنم پایین بود هم هضم مطالب سنگین اما بالاخره الموت را خوندم و تموم کردم و به نوعی شیفته این کتاب هم شدم

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
صبوحای نازنینم ، نسیم جونی .. خوش اومدید به تاپیک :-2-40-::-2-16-:

N@s!m
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۸ بعد از ظهر
صبوحای نازنینم ، نسیم جونی .. خوش اومدید به تاپیک :-2-40-::-2-16-:
فاطی مثل شما حرفه ای نیستم
آماتورم من :-2-37-:
یعنی خیلی وقته درست و درمون یک کتاب درست نخوندم :-2-25-:

-نازلی-
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
* چیرا من مسخ رو دوست داشتم؟؟؟:-2-37-:
البته مثل شما ها سنم پایین نبود موقع خوندنش...اشتباه نکنم..اواخر دبیرستان بودم....
مسلمن اگه الان بخونمش نظرم فرق خواهد داشت با اون موقع..اما هنوز هم تصور خوبی ازش دارم....
مخصوصن مال من یه مقدمه هم داشت(یادم نیست از کی بعد می بینم و پایین این پست ویرایش می کنم) خیلی جذابش کرده بود...

*کتاب نصفه یا خیلی دارم و یادم نیست...یا ندارم و بازم یادم نیست...
اما چیزی که یادمه، محمد پیغمبری که باید از نو شناخت هست....نصفه خوندم....دوستش نداشتم...هنوز هم ازش خاطره خوبی ندارم...با این که از هر کس شنیدم تحسین کرده این کتاب رو.....

mah banoo
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۷ بعد از ظهر
+Lily جان, اسم من مریم!:-2-25-:
من به شخصه اگر بدونم کتابی پر از بدبختی به هیچ عنوان نمی خوانم! یعنی کلاً اعصابم بهم اجازه نمیده این طوری باهاش بازی کنم! الان که فکر می کنم می بینم چقدر پشیمانم به خاطر خواندن کتاب کسی پشت سرم آب نریخت! انقدر گریه کرده بودم همون موقع! بیشترین چیزی که عصبانیم می کرد این بود که قلم نویسنده انقدر جذابیت داره که نتونم کتاب را بزارم زمین!
کتاب های نصفه خونده هم قبلاً خیلی نبود! اما الان راحت کتاب ها را کنار می زارم! آخرین کتاب من او بود! 70 صفحه را خواندم با این که واقعاً عالی بود و همین 70 صفحه را یک بار که دستم گرفتم خواندم اما نتونستم ادامه بدم! اما جز کتاب هایی که بعدا حتماً می خونم!
آناکارنینا از تولستوی هم به همین سرنوشت دچار شد! دو جلدی بود, فکر می کنم از 1200 صفحه حدود 700 صفحه را خواندم! واقعاً کتاب جذابی بود با این که ریتم بسیار کند و آهسته ای داشت! با این که در مورد خیانت بود (دوست ندارم کتابی با این موضوع بخوانم اگر چه می خوانم!) این کتاب را توی مسافرت خواندم همچین که پام رسید به خونه جذابیت کتاب دود شد و به هوا رفت! اما حتما بعدا می خوانمش!
fatima_59 جان, خدایی با 9 سال سن می خواستی شوهر آهو خانم را بخوانی؟! من فکر کنم 19 سالم بود این کتاب را خواندم! روند داستان به شدت آهسته است! انقدری که دلم می خواست خودزنی کنم!! اما حدود 10 صفحه از کتاب را خیلی دوست دارم! (نمی گم کدوم قسمت هاست!!:-2-14-:)

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۱ بعد از ظهر
کتاب نصفه خونده تو این ساله تا دلتون بخواد دارم

اولیش کتاب شوهر اهو خانوم بود .. نوشته علی محمد افغانی .. اصولا برای یه دختر 9 ساله زیادی سنگینه .. سر این کتاب با خواهرها و دختر خاله هام شرط بسته بودیم کی بیشترین صفحه از این رو میخونه .. یکی از دخترخاله هام که اون موقع 15 سالش بود با 17 صفحه رکورد شکست و من با یک صفحه !!!!!
بعدیش شاهزاده خانم محکوم بود .. اونم مغزم نکشید ادامه بدم .. همه ی اینا تو کتابخونه ی بابام بود ...
جدیدا هم بارون درخت نشین رو تا اخر نخوندم .. پاریس جشن بیکران یک سومش مونده گذاشتم کنار ..


می دونین چند ساله قراره شوهر آهو خانم رو بخونم؟! :-2-14-:
چقدر شاهزاده خانم محکوم اسمش آشناست. از آن آشناهایی که مطمئنم خوندمش و الان اصلا حتی نمی دونم درباره ی چی بود! فکر کنم جزء ترجمه و اقتباس های ذبیح الله منصوری بوده، نه؟ من از ترجمه - اقتباس های ذبیح الله منصوری متنفرم. هر چند می دونم که شاید هیچ کس با من موافق نباشه. یعنی کافیه اسمش روی یک کتاب باشه تا برای من دافعه ایجاد کنه. کم هم نخوندم ازش.

ولی پاریس جشن بیکران رو خیلی دوست داشتم. یعنی خیلی خیلی دوستش داشتم. اصلا یکی از دلایلی که نیمه شب در پاریس وودی آلن رو دوست داشتم، همین پاریس جشن بیکران بود.
اصلا بعد از خواندن پاریس جشن بیکران بود که رفتم گتسبی بزرگ و شب لطیف است فیتزجرالد رو خوندم. :-2-28-:

ماه منیر
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۵ بعد از ظهر
کتاب نصفه خونده تو این ساله تا دلتون بخواد دارم ...
اولیش کتاب شوهر اهو خانوم بود .. نوشته علی محمد افغانی .. اصولا برای یه دختر 9 ساله زیادی سنگینه .. سر این کتاب با خواهرها و دختر خاله هام شرط بسته بودیم کی بیشترین صفحه از این رو میخونه .. یکی از دخترخاله هام که اون موقع 15 سالش بود با 17 صفحه رکورد شکست و من با یک صفحه !!!!!
بعدیش شاهزاده خانم محکوم بود .. اونم مغزم نکشید ادامه بدم .. همه ی اینا تو کتابخونه ی بابام بود ...
جدیدا هم بارون درخت نشین رو تا اخر نخوندم .. پاریس جشن بیکران یک سومش مونده گذاشتم کنار ..
مورونای سبز پوش اثر ماتیسن ، بر خلاف تصورم اینقدر جذاب نبود و اونم نصفه ول کردم ..
آناکارنینا 20 صفحه خوندم گذاشتم کنار سر فرصت بشینم بخونم !!

این کتابایی که تا نصفه خوندی من تمومش کردم شوهر اهو خانم رو که چندین سال پیش خوندم
شاهزاده خانم محکوم رو هم همینطور بارون درخت نشین که عالی بود انا کارنینا که محشره و دوبار
خوندم حتما وقت کردی بخون
تازگی یک کتابی راجع به فلسفه بود کادو گرفتم اسمش رو هم فراموش کردم تا 20 صفحه خوندم مغزم
نکشید کتاب نخونده دیگه ندارم

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۶ بعد از ظهر
نازی جونم منم مسخ رو دوست داشتم و دارم .. دوباره هم رفتم برای خودم خریدمش .. ولی اون وقتی خوندمش خودم مستعد افسردگی بودم اینم خیلی خوشگل برام اوردش :-2-22-:
راست مریم جون دومی ، من متولد 59 نیستم ها .. 66 هستم :-2-14-:
لیلی دومی ، اره ترجمه ذبیح ا.. منصوری هست .. یه کم بخاطر پاورقی ها و توضیحات کشدارش منم حوصله م سر میره .. هرچند نمیشد از ترجمه خوب رابین هود گذشت ..
داستان شاهزاد خانم محکم هم روسی هست ، اگر درست یادم باشه زمان روسیه تزاری ..

mah banoo
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
فاطیما جون منظورم از اون 9 سال این بود که سنت کم بود برای همچین کتابی با این موضوع!:mrgreen:

ماه منیر
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
پارسال کتاب استخوانهای دوست داشتنی از الیس سبالد رو خوندم کتابش خیلی جذاب بود ولی بعضی قسمتهاش
فوقالعاده روانمو بهم زد تا یک هفته همش تو فکر و ناراحت بودم هر کی این کتاب رو خونده میدونه من چی میگم
فعلا این جور کتابارو نمیخونم

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
آناکارنینا 20 صفحه خوندم گذاشتم کنار سر فرصت بشینم بخونم !!


جالبه من هم اولین بار آناکارنینا رو نصفه رها کردم. بعد از حدود یک سال رفتم سراغش.
آناکارنینا به نظرم فوق العاده بود. ولی دوستش نداشتم. فوق العاده یعنی وقتی می خواندمش فکر می کردم چقدر آدم ها و احساسات و عکس العمل هایشان طبیعی و انسانی ( منظورم معنی عامش هست نه انسانی به معنی خوب بودن ) هست. و هی فکر می کردم چقدر تولستوی نویسنده بوده، چقدر روس ها نویسنده های حسابی ای هستند ( البته به نظر من داستایوفسکی بهترینه )، اصلا همه ی نویسنده های دنیا توی یک کفه ی ترازو، نویسنده های روس و فرانسوی توی اون یکی، تازه کفه شون هم سنگین تره به شدت.
اما تو کل آناکارنینا حرص می خوردم. از دست آنا و معشوقه اش و ...

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
آخه خیلی ها فکر میکنن من متولد 59 هستم .. الکی سن دختر مردم رو میبرن بالا :-2-27-:
لیلی موافقم .. نویسنده های روس کلا جدا از بقیه دنیا هستن .. مثل نویسنده های امریکای لاتین که دنیای خودشون رو دارن ...
از نیکولای گوگول چیزی خوندی ؟

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
پارسال کتاب استخوانهای دوست داشتنی از الیس سبالد رو خوندم کتابش خیلی جذاب بود ولی بعضی قسمتهاش فوق العاده روانمو بهم زد تا یک هفته همش تو فکر و ناراحت بودم هر کی این کتاب رو خونده میدونه من چی میگم
فعلا این جور کتابارو نمیخونم

آره استخوان های دوست داشتنی خیلی تلخ بود. مخصوصا اون جاهایی که سوزی کمرنگ شدن خودش رو با گذر زمان می دید.
یا غم و سوگواری پدرش برای مرگش که تا سال ها ادامه داشت.
ولی دوستش داشتم.

من کتاب های تلخ این جوری رو جزء نخوانم هایم نمی دونم.

مثلا مرگ مایک ( فکر کنم همین بود ) پسر آنت ریوری (نمی دونم اسم هایشان درست یادم مونده یا نه ) توی جان شیفته، یکی از تلخ ترین مرگ هایی بوده که خوندم. یعنی خود مرگ نه، تاثیری که مرگش روی زندگی زنهای پس از خودش گذاشت ( همسرش و مخصوصا مادر و خاله اش )، آن حس خلاء عمیق توی زندگی شان...
ولی من از خواندنش پشیمون نیستم.

یا حتی همین کتابی که انگار همه مان خواندیمش، مرغان شاخسار طرب که بیشتر از هر چیزی، تلخ بودنش توی ذهنم مانده، اون حجم بدبختی که به سراغ اون خانواده و بیشتر از همه مگی اومد.
و خیلی کتاب های تلخ دیگه...

این جور تلخی ها برایم دافعه ندارند.

البته توی رمان های ایرانی پایان تلخ را دوست ندارم. اصلا دوست ندارم.:-2-31-:

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۵۴ بعد از ظهر
لیلی موافقم .. نویسنده های روس کلا جدا از بقیه دنیا هستن .. مثل نویسنده های امریکای لاتین که دنیای خودشون رو دارن ...
از نیکولای گوگول چیزی خوندی ؟


از گوگول، شنل، دماغ و یادداشت های یک دیوانه رو یادم هست که خوندم. شاید باز هم خونده باشم.


ولی آره، اگر آمریکای لاتین ها رو تو اون کفه نمی گذاشتم که دیگه خیلی سبک می شدن. :-2-27-:

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
هی اسم یه کتاب بیارید داغ دل من تازه بشه ..:-2-39-:
جان شیفته چاپ جدیدش یه جلد باریکه ، قدیمش 4 جلد قطور !!!!!!!!
اردیبهشت که تهران بودم از یه کتابفروش تو انقلاب که کتابهایی قدیمی خیلی داره برای خواهرم خریدمش 50 تومن ... بعد پشیمون شدم پس خودم چی ؟ دیگه هم گیر نمیاد 4 جلدیش :-2-30-:

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
هی اسم یه کتاب بیارید داغ دل من تازه بشه ..:-2-39-:
جان شیفته چاپ جدیدش یه جلد باریکه ، قدیمش 4 جلد قطور !!!!!!!!
اردیبهشت که تهران بودم از یه کتابفروش تو انقلاب که کتابهایی قدیمی خیلی داره برای خواهرم خریدمش 50 تومن ... بعد پشیمون شدم پس خودم چی ؟ دیگه هم گیر نمیاد 4 جلدیش :-2-30-:

:-2-37-:
50 تومان!!!!

بعد چه جوری توی یک جلد باریک جاش دادن؟!؟!

دیده بودم که هر دو جلد رو توی یک مجلد گذاشته بودند، ولی یک جلدیش!
اون دو جلدیه هم اولش 18 تومان بود، بعدش 25 تومان.
بعد به جاش خانواده ی تیبو رو خریده بودم و دیگه نفهمیدم چند شد!


راستی، خانواده ی تیبو هم شاهکاریه ها. یعنی فوق العاده. یعنی...
یعنی اگر نخوندید حتما بخونیدش.

اِنقده خوبه :-2-35-:
فقط 4 جلده و بیشتر از 2000 صفحه.
ترجمه ش هم فوق العاده ست. ترجمه ی ابوالحسن نجفی

لیلی A
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۲۷ بعد از ظهر
غرور و تعصب، بلندیهای بادگیر، جین ایر...
بخواهم لیست کنم انگلیسی های محبوبم هم زیادن...
تازه مثلا غرور و تعصب خیلی هم وزنه ی سنگینیه توی محبوبهای من.
یا هری پاتر... البته با این که عاشق سری هری پاترم، وقتی از ادبیات حرف می زنیم، فکر کنم خیلی منظورمون این فانتزی ها نیست. فانتزی ها برای خودشان دنیای دیگری دارند. و ادبیات دیگری.

ولی این ها در مقابلِ فرانسوی ها و روس های خوب، کمند.

بعد انگار انگلیسی ها توی قصه پردازی و عاشقانه نویسی و ساده نویسی متبحرترند... ولی توی نوشتن از زندگی، آفریدن زندگی...
توی خلق کردن دنیاهایی که متحیرت می کنند، توی نوشتن جوری که سرشار از تحسین بشی... می لنگند. یعنی انگار وارد چنین عرصه هایی نمی شن. یا من نخوندم.
مثلا خود من، اگر بگویند محبوب ترین کتابی که خوندی کدومه، حتما غرور و تعصب هم توی ذهنم می آید. شاید در شرایطی همون بالای لیستم بنویسمش. واقعا هم دلنشین و دوست داشتنیه و هر بار خوندنش برام جذابه، اما واقعا کی موقع خوندنش سرشار از تحسین شدیم... که « وه! چی نوشته! »؟

یعنی انگلیسی ها توی کلاسیک ها خیلی جلواند ولی از ادبیات کلاسیک که خارج می شیم زیاد حرفی برای گفتن ندارند.

توی آمریکای لاتین، من هم از مارکز خوشم نمی آد. ولی یوسا...
یوسا، فوئنتس، ساراماگو... دیگه؟
واقعا دنیایی اند. مخصوصا یوسا.

sabooha
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
فاطیما جانم ممنونم
و آخخخخخخخخخخخ از مسخ
تمام عید یک سال منو بهمزد
اون صحنه
خواهرش سیب رو پرت کرد سمتش
و سیب رفت لابلای پرزهای تن سوسک شده اش آنقدر موند تا گندید:-2-30-:
این کابوس منو می کشه آخر ............

لیلیA جانم
منم خانواده ی تیبو رو دوست داشتم

و شرق بهشت جان اشتاین بک دوست داشتنیه:-2-40-:

ماریا بارت رو می شناسید به نظرم رمان هاش تجاری به نظر میرسه
ولی حس های خوبی به آدم می ده
توش پره زندگیه ...
من عاشق داستانهایی هستم که توش زندگی جریان داره ....

sabooha
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
راستی درباره رمان حال سگ زهره حکیمی
داره تو انجمن هم تایپ میشه
بعنوان یک رمان ایرانی متفاوته
من خیلی دوستش داشتم
یک تراژدی غریبی داره این رمان ...
تا مدتها دلم میخواست جای جلاله بودم و اون تصمیم کذایی رو نمی گرفتم ...فنا نمی شدم برای زنده موندن کسی که ...
بخونیدش
یا الان یا وقتی تموم شد
پشیمون نمی شید...

fatima_59
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
اصول به این معنیه که سه چهارم کتاب سانسور شده ، یا حس کردن اضافیه همون یه جلد کافیه !!!!!!
قیمتش هم بخاطر چاپ خیلی قدیمیشه ...

drdevil
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
نمی دونم این جا نوشته شده یا نه اما مرشد و مارگریتا محشر بود....اصلا ذهنیتم رو زیر و رو کرد...مخصوصا در مورد شیطان...

drdevil
۲۱ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۵ بعد از ظهر
هی اسم یه کتاب بیارید داغ دل من تازه بشه ..:-2-39-:
جان شیفته چاپ جدیدش یه جلد باریکه ، قدیمش 4 جلد قطور !!!!!!!!
اردیبهشت که تهران بودم از یه کتابفروش تو انقلاب که کتابهایی قدیمی خیلی داره برای خواهرم خریدمش 50 تومن ... بعد پشیمون شدم پس خودم چی ؟ دیگه هم گیر نمیاد 4 جلدیش :-2-30-:

من دو جلدیشو 18 تومن خریده بودم!!قبل این گرونیا!!

zizi
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۴۶ قبل از ظهر
ولی پاریس جشن بیکران رو خیلی دوست داشتم. یعنی خیلی خیلی دوستش داشتم. اصلا یکی از دلایلی که نیمه شب در پاریس وودی آلن رو دوست داشتم، همین پاریس جشن بیکران بود.
اصلا بعد از خواندن پاریس جشن بیکران بود که رفتم گتسبی بزرگ و شب لطیف است فیتزجرالد رو خوندم. :-2-28-:

مثل من ، چه تفاهمی:-2-40-:

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۰ بعد از ظهر
خب من اومدم با یه لیست بلند بالا از کتابهایی که میخوام بخرم ... :-2-30-:

گور به گور _ فاکنر

پدر سرگی _ تولستوی

ناامیدی _ ناباکوف

سلاخ خانه شماره پنج _ کورت ونه گات

مرشد و مارگریتا _ بولگاکف

خنده در تاریکی _ ناباکوف

در جستجوی آبی ها _ لوئیس لاوری

گتسبی _ فیتز جرالد

در جستجوی زمان از دست رفته _ داستایوفسکی


این قسمت اول بود ..بقیه رو هم میذارم :-2-30-:

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
قسمت دوم : :-2-38-:

دکتر ژیواگو _ بوریس پاسترناک

باباگوریو _ بالزاک

پیرمرد و دریا _ همینگوی

ملکه اسیر _ الیسون ویر

تالار گرگ _ هیلاری مانتل

خانواده تیبو _ مارتن دوگار

لیلی A
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۰۱ بعد از ظهر
چقدر زیادن! :-2-37-:

همون دوره ی در جستجوی زمان از دست رفته، چند ماه پیش 98 تومان بود. البته مال مارسل پروسته. :-2-30-:

گور به گور و بابا گوریو و دکتر ژیواگو رو بچه بودم خونده بودم. ازشون چیز زیادی یادم نیست.

نا امیدی ِ ناباکوف رو انگار تا حالا نشنیده بودم. ولی خنده در تاریکیش رو خوندم. نمی دونم احساسم رو درباره ش. یعنی خوب بودا، ولی همه اش حرص می خوری از دست حماقت آلبینوس و زرنگ بازی ِ دختره و دوستش.
ولی چشم ناباکوف رو خوندم. خیلی فرق داشت با خنده در تاریکی. پس احتمالا ناامیدی هم با اون دو تا متفاوته.

سلاخ خانه ی شماره پنج خوبه. یعنی اگه از این جور کتابا دوست داشته باشی. از این خوش خوان ها هم هست.

گتسبی بزرگ رو دوست نداشتم. :-2-28-:

در جستجوی آبی ها رو هم تا حالا نشنیده بودم. نه اسم خودش رو نه اسم نویسنده اش رو.:-2-35-:

خانواده ی تیبو محشره. یعنی من عاشقشم. :-2-32-: :-2-16-:

بقیه رو هم نخوندم.

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۱۲ بعد از ظهر
عجب سوتی .. دستایوفسکی از کجا اومد ؟:-2-06-:
اون مال جنایات و مکافات بود ..:-2-06-: جا موند ..
یه سری دیگه هم هستن ، قراره از یکی بخرم لیستش دم دستم نیست .. بذار پیدا کنم ..:-2-38-:
زمان از دست رفته الان فکر کنم حدود 150 تومن هست :-2-36-:

لیلی A
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
یه سری دیگه هم هستن ، قراره از یکی بخرم لیستش دم دستم نیست .. بذار پیدا کنم ..:-2-38-:
زمان از دست رفته الان فکر کنم حدود 150 تومن هست :-2-36-:

شد 150 تومان؟! :-2-29-:

از قبل از این که 70 تومان بشه می خواستم بخرمش، همین جوری هی رفتم با پولش کتابای دیگه خریدم. هی... :-2-18-:

mobaraki
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
اتوبوس سرگردان از جان اشتاین بک و استفراغ از ژان پل ساتر کی خونده بیاد نظرشو بگه اگه خوبه بگیرم؟

alonegirl
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۴۹ بعد از ظهر
پارسال کتاب استخوانهای دوست داشتنی از الیس سبالد رو خوندم کتابش خیلی جذاب بود ولی بعضی قسمتهاش
فوقالعاده روانمو بهم زد تا یک هفته همش تو فکر و ناراحت بودم هر کی این کتاب رو خونده میدونه من چی میگم
فعلا این جور کتابارو نمیخونم
بلاخره از بین این همه کتاب که روش بحث میشه یکی پیدا شد که من خونده باشم:-2-30-:
استخوانهای دوست داشتنی یه داستان خاصی داشت... اینکه از زبون یه روح نوشته بودن خیلی جالب بود.
سوزی چه زجری می کشید از ناراحتی پدرش و بقیه... یا اینکه میدید قاتلش خیلی راحت زندگی می کرد...
با اینکه همین دو سه سال پیش خوندمش ولی بازم دوس دارم بخونمش.
فیلمشم دیدم بد نبود ولی مثل همیشه فیلم به اندازه کتاب گویای همه حقایق نیست...

پ.ن: دیروز تاپیک چه شلوغ شده بود:-2-37-: یادِ سال اول اوجش افتادم...

mobaraki
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۵۲ بعد از ظهر
خب من اومدم با یه لیست بلند بالا از کتابهایی که میخوام بخرم ... :-2-30-:

گور به گور _ فاکنر

پدر سرگی _ تولستوی

ناامیدی _ ناباکوف

سلاخ خانه شماره پنج _ کورت ونه گات

مرشد و مارگریتا _ بولگاکف

خنده در تاریکی _ ناباکوف

در جستجوی آبی ها _ لوئیس لاوری

گتسبی _ فیتز جرالد

در جستجوی زمان از دست رفته _ داستایوفسکی


این قسمت اول بود ..بقیه رو هم میذارم :-2-30-:

یه کاری کن فاطیما یه برنامه ریزی داشته باش واسه خرید کتاب

مثلا دو کتاب و بگیر بعد که خوندی علامت بزن بعدی هار و بگیر همین جور تا اخر........:-2-40-:

eelham
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۰۶ بعد از ظهر
خوب منم اومدم برای ادای دین یه زمانی دیگرون راهنمایی می کردن ما می خوندیم حالا موقع تلافییه یه نوع تشکر از همه اون هایی که کمک کردن تا یاد بگیریم چطور باید خوند و چی باید خوند
سعی کردم تکراری نباشه(خیلی از کتاب های خوب رو بچه ها قبلا معرفی کردن)

تاریخی:

ایران بین دو انقلاب -یرواند آبراهامیان
تاریخ ایران مدرن -یرواند آبراهامیان
ظهور و سقط سلزنت پهلوی-نشر اطلاعات


ادبی:
جستجو در تصوف ایران- زرین کوب
از کوچه رندان-زرین کوب

خارجی:
مرشد و مارگاریتا-بولگا کف
راز داوینچی- دن براون
استخوان های دوست داشتنی
آخرین پدرخوانده-پوزو
صد سال تنهایی- ترجمه بهمن فرزانه خوبه
جاده-مک کارتی

ایرانی
کلیدر
شوهر آهو خانم
سنگی بر گوری
رویای تبت
بهار63
روزی که هزار بار عاشق شدم
هیس
نیمه غایب
مارک و پلو-منصور ضابطیان
غلامان خاصه-مرکز نشر


چون زیاد بود در موردشون توضیح ندادم کسی توضیح اضافه خواست در مورد هر کتابی در لیست بالا در خدمتم

لیلی A
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
این لینک (http://www.forum.98ia.com/post7691350-1.html) رو توی اخبار کتاب سایت دیدم، جالب بود. فکر کردم شاید اون جا نبینیدش، گذاشتمش.


فقط این که دیروز این جا با لی لی بحث نویسنده های انگلیسی و ادبیات انگلیس بود، امروز که این رو دیدم فکر کردم ذهنم چقدر کتاب و نویسنده ی انگلیسیِ خوب رو جا انداخته بود! :-2-15-:
البته هنوز سر نظر دیروزم هستما، ولی تعدیل شده تر. :-2-35-:


دیگه این که عاشق میدل مارچ جورج الیوت بودم ( هی باید اضافه کنم که خیلی خیلی سال پیش خوانده بودمش! ). البته از همین نویسنده از آسیاب کنار فلوسش، بدم می اومد.


این کرانفورد الیزابت گسکل هم که نوشته، نمی دونم کتابش به فارسی ترجمه شده یا نه، ولی یک سریال فکر کنم 4 قسمته بی بی سی، ازش ساخته که کانال 2 خودمون، چند باری نشونش داده.( البته به صورت فیلم سینمایی دو قسمته ) دوستش داشتم. یه جورایی شبیه غرور و تعصبه. البته فقط یه جوراییا!
اگه می دونین ترجمه و چاپ شده، بگین.

ماه منیر
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
نمی دونم این جا نوشته شده یا نه اما مرشد و مارگریتا محشر بود....اصلا ذهنیتم رو زیر و رو کرد...مخصوصا در مورد شیطان...

منم درست هم عقیده هستم با تو کتاب فوق العاده زیبایی ست مخصوصا در رابطه با شیطان

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
شادی بیا کتابهایی که خودت خوندی رو بگو :-2-40-:

دوست عزیز مبارکی ( ببخشی اسم کوچیکت رو نمیدونم ) همین کار رو میکنم همیشه ، الان اونهایی که از لیست خریدم رو اینجا ننوشتم ، ولی اکثر اینها قدیمیش رو میخوام.. نایابه خیلی و گرون :-2-39-:
من کلا عشق کتاب قدیمی دارم ..

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۵۲ بعد از ظهر
لیلی کلا یه سری کشورها هستن نویسنده هاشون جدا از بقیه دنیان .. شاید بقیه کشورها رو نگاه کنی فوقش یکی یا دوتا نویسنده خوب داشته باشه ...
ولی انگلستان فرانسه روسیه آمریکای لاتین .. نمیدونم چرا اینجوریه ، شاید بخاطر تاریخ و حوادث این کشورها باشه ..

mobaraki
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر
شادی بیا کتابهایی که خودت خوندی رو بگو :-2-40-:

دوست عزیز مبارکی ( ببخشی اسم کوچیکت رو نمیدونم ) همین کار رو میکنم همیشه ، الان اونهایی که از لیست خریدم رو اینجا ننوشتم ، ولی اکثر اینها قدیمیش رو میخوام.. نایابه خیلی و گرون :-2-39-:
من کلا عشق کتاب قدیمی دارم ..

هانیه هستم چرا قدیمیشو می خوای بهتر مگه ولی از نظر گرونی خیلی گرونه راست میگی

کسی کتاب های چخوف می خونه اگه خونده نظرش درمورد دشمنان چیه؟

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۵۶ بعد از ظهر
کتاب های قدیمی یه جورایی اصالت دارن به نظرم .. و سانسور خیلی کمتری هم دارن ..
الان هم دنبال چاپ قدیم برباد رفته هستم .. یکی از بچه ها میگفت چاپ قبل انقلابش با جدیده خیلی فرق داره ...

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
بچه ها اون کتابی که مال دوره ویکتوریایی ادبیات انگلیس هست ، که شخصیت مرد داستان خیلی پولداره ولی نمیدونم به چه علت تصمیم میگیره دزد دریایی بشه چیه ؟
اما از جین استین ؟!!!

لیلی A
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
بچه ها اون کتابی که مال دوره ویکتوریایی ادبیات انگلیس هست ، که شخصیت مرد داستان خیلی پولداره ولی نمیدونم به چه علت تصمیم میگیره دزد دریایی بشه چیه ؟
اما از جین استین ؟!!!


نه « اِما » که مطمئنم نیست. اِما ماجراش یه چیز دیگه ست و خیلی آرومه. از اینا که توی یه شهر کوچیک انگلیسی هست. و خانوادگیه و حتی یه جورایی خاله زنک بازی! :-2-35-:
و البته اصلا گول جین آستین بودنش رو نخورین. به نظرم قابل مقایسه با غرور و تعصب نیست. :-2-31-:


ماجراش رو که گفتی یه لحظه یاد کونت مونت کریستو افتادم.
اما بعد یادم افتاد اون ماجراش خیلی فرق داره و البته فرانسویه.

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۰۳ بعد از ظهر
چند وقت پیش تو سایت خوندم نقدش رو .. ولی الان هرچی فکر میکنم چه کتابی بود یادم نمیاد .. ولی مطمئنم نویسنده ش یه چی تو مایه های همین جین استین بود ..

ماه منیر
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر
من تمام کتابهای جین استن رو خوندم همچین کتابی با این مشخصات نداره

fatima_59
۲۲ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
الان که بیشتر فکر میکنم ، میبینم شاید هم فرانسوی بوده داستانش .. :-2-35-:

zizi
۲۳ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
بچه ها اون کتابی که مال دوره ویکتوریایی ادبیات انگلیس هست ، که شخصیت مرد داستان خیلی پولداره ولی نمیدونم به چه علت تصمیم میگیره دزد دریایی بشه چیه ؟
اما از جین استین ؟!!!

فکر کنم منظورت دونا از دافنه دوموریه باشه

fatima_59
۲۳ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
وای مرسی عزیزم دقیقا همین بود :-2-16-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ماه منیر
۲۳ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۹ بعد از ظهر
من پارسال کتابی غیر رمان از خانم دکتر کتایون مزدا پور خوندم که زندگیمو دچار تحول کرد البته کتاب پر از داستانهای کوتاه
است که به عنوان مثال نویسنده اورده است.
این کتاب راجع به اندیشه ایرانی در باره هنجار و چگونگی رفتار اجتماعی زنان و مردان به اعتبار جایگاه جنسی انان صحبت
میکند. در این کتاب میتوان مشاهده کرد که چگونه همه نهادهای اجتماعی و مفاهیم جمعی رو به سوی ان دارد که زن را
محدود به وظایف جنسی اش کند و از مستقل اندیشیدن بازش بدارد همچون ویسه در کتاب ویس و رامین که به رغم مقاومت
بیهوده اغازین ناگزیر تن به ارتکاب گناهی خواهد سپرد که جامعه پیش از زادن او برایش مقرر کرده چونان نفرینی شوم.
نفرین شومی که زنان را دنبال می کند ناگزیز مردان را هم در پی خود می کشاند زیرا دو جنس از یکدیگر جدا نیستند و این تبعیضی است در دایره تنگی میان خواهر و برادر .زن و شوهر
از مقدمه کتاب. این کتاب در سال 82 توسط انتشارات اساطیر به چاپ رسید.
نمیدونم کسی این کتابو خونده یا نه؟ من خوندنشو به همه توصیه میکنم دیدتون رو نسبت به جامعه عوض میکنه

fatima_59
۲۳ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۱۸ بعد از ظهر
یه مطلب قشنگی خوندم الان در مورد کتاب عطر سنبل عطر کاج .. بخونید جالبه .. ادامه مطلبش رو هم بخونید حتما ..

اینجا (http://bookfriend.blogfa.com/8704.aspx)

Angel-blue
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
سلام

چند نفر چه اینجا چه خصوصی گفتن برای این که فقط در مورد کتابهای خارجی صحبت میشه اینجا طرفدار نداره ..
کسی قانون نذاشته که فقط در مورد کتابهای خارجی حرف بزنید ..
یا گفتن در مورد رمان های کاربرا هم باشه ..
من نظر شخصی خودم رو میگم که ترجیح میدم کتابهای نوشته کاربرا به اینجا کشیده نشه .. چون به اندازه کافی تاپیک برای معرفی و صحبت در موردشون هست .. غیر اینه ؟
حالا اگه کسایی که اینجا پست میدن بیشتر در مورد نوشته های خارجی صحبت میکنن ، سلیقه شونه ..

پ . ن : هی بیایید از عطر سنبل ، بوی کاج تعریف کنید دل من بسوزه چرا هنوز نخوندمش ..:-2-39-:



عزیزم حتما این کتاب رو بخون ،من خوندم خوشم اومد،
این کتاب رو من خیلی سال پیش اومدم ایران خریدم چاپ ۱۳۸۵
بعد هم اسم کتاب ( عطر سنبل عطر کاج ) بود ، یعنی حالا اسمش عوض شده ، شده ( عطر سنبل بوی کاج ) آیا ؟؟؟؟ چرا ؟؟؟

Angel-blue
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۲ بعد از ظهر
من که کلا با کتاب خوندن به سبک قدیمی که کتاب رو دستم بگیرم بخونم موافقم حتما هم دوست دارم کتاب مال خودم باشه
بعد جاهایی که دوست دارم چند بار بخونم و هر روز برم سری به کتابهای سوگلیم بزنم
من اینجور حال میکنم و با کتاب خوندن از توی مانیتور سردرد میشم
نمیدونم نظر بقیه دوستان چیه؟



دقیقا ، همینطوره که میگی عزیزم ، من هم دوست دارم کتاب رو دست بگیرم بخونم یه لذت دیگه داره
ولی من که دسترسی به کتاب ندارم همین الکترونیکی که میخونم نعمتی هستش ، ولی یک سردرد و چشم دردی میگیرم ، با این حال دست نمیکشم از کتاب خوندن:mrgreen::-2-22-:

+Lily
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۱ بعد از ظهر
عزیزم حتما این کتاب رو بخون ،من خوندم خوشم اومد،
این کتاب رو من خیلی سال پیش اومدم ایران خریدم چاپ ۱۳۸۵
بعد هم اسم کتاب ( عطر سنبل عطر کاج ) بود ، یعنی حالا اسمش عوض شده ، شده ( عطر سنبل بوی کاج ) آیا ؟؟؟؟ چرا ؟؟؟

:-2-27-::-2-27-::-2-27-:
نه همون عطر سنبل ، عطر کاجه
ولی فکر کنم تو ذهن من یکی از اول بوی کاج نقش بسته، پاکم نمیشه :-2-22-:
به نظرم اشتباه از من بود که از اول اسم کتاب رو اینطوری گفتمhttp://ketabnak.com/images/covers/thumb_Atre_sonbol_Atre_Kaj.jpg

Angel-blue
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
قسمت دوم : :-2-38-:

دکتر ژیواگو _ بوریس پاسترناک

باباگوریو _ بالزاک

پیرمرد و دریا _ همینگوی

ملکه اسیر _ الیسون ویر

تالار گرگ _ هیلاری مانتل

خانواده تیبو _ مارتن دوگار



من رمان ( خانواده تیبو ) چاپ قدیمش خوندم ، اون هم خیلی سال پیش ، اون موقع من خوشم اومد ، ولی خیلی دلم میخواد یه بار دیگه بخونمش ، آیا چاپ جدیدش با چاپ قدیمش تفاوت داره ؟؟
من یه جایی خوندم : عدهای از هواخواهان رمان نویسی کلاسیک این رمان را بزرگترین رمان قرن بیستم میدونند

fatima_59
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
نه من اشتباه نوشتم هرچند باید یقه لی لی رو بگیریم تو دهن منم بوی کاج انداخت:-2-06-: وزن بهتری داره تا عطر کاج :-2-38-:

fatima_59
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۰۴ بعد از ظهر
مطمئن باشید چاپ های قدیم خیلی متفاوتن با جدیدها .. مثال بزنم .. سال 80 کتاب اگر فردا بیاید از سیدنی شلدون رو من از کتابخونه مدرسه گرفتم و خوندم .. خیلی کم سانسور داشت و صفحاتش اگر اشتباه نکنم به 500 میرسید .
امسال تو نمایشگاه تهران دیدمش انگار رژیم گرفته بود ، یک سوم قبلی بود .. به مسئول غرفه گفتم خندید گفت خانم سال دیگه همینم نصف میشه !!!!
یا دوستانی که بربادرفته چاپ قبل انقلابش رو خوندن میگن با چاپ جدیدش زمین تا اسمون متفاوته ..
کتابهایی اینچنینی رو به نظر من باید بگردی قدیمیش رو پیدا کنی ..

ماه منیر
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
دست سانسور چی انشا الاه بشکنه که همه چی رو به باد میده چقدر باید دنبال چاپ قدیم بگردیم.

mah banoo
۲۴ آبان ۱۳۹۱, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
همین کتاب عطر سنبل عطر کاج هم اگر توضیحی که فاطیما جان گذاشت را می خوندید می دیدید که سانسور داشت! گرچه خیلی لطف کرده بودند و اجازه داده بودند خیلی از قسمت ها چاپ بشه! شدیداً مشکل مذهبی داشت!!!
کتاب خیلی خوبی بود! اما وقتی تموم شد باورم نمی شد! با خودم گفتم خوب که چی؟!!! همه چیز کتاب عالی بود اما نفهمیدم چرا انقدر پایان کتاب باااااااااااااااز بود! طنزش خیلی جالب! راستش یه جورایی من را یاد نوشته های جین آستن (بابالنگ دراز و دشمن عزیز) انداخت!

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ قبل از ظهر
توی سال های اخیر، سانسور خیلی خیلی بیشتر شده. هم از لحاظ کیفی، هم کمی. کلمه هایی که به شکل مضحکی جایگزین می شوند و ...
حذف شدن هم که دیگر جای خودش را دارد.
تازه، مجوز نگرفتن، که نمی دانم بهتر از سانسور است یا بدتر ( چون به نظرم مثله شده خواندن یک کتاب، یا ناقص دیدن یک فیلم، اگر بدتر از نخواندن یا ندیدنش نباشد، شاید بهتر هم نباشد ) ( چی نوشتم نصفه شبی! :-2-06-:) هم بیشتر شده.

الان یکی از افتخاراتمان انگار شده، داشتن یا خواندن چاپ قدیم کتاب ها.

یکی دو سال پیش دچار فوبیا شده بودم. مدام به دوستانم هشدار می دادم که برین فلان کتاب رو بخرین، احتمالا دیگه مجوز نمی گیره. البته بیشترشون گرفتن. ولی ترسش بود. دچار بیماری خود سانسورچی بینی :-2-31-: شده بودم و هی هر چیز مشکوکی می دیدم، فکر می کردم، سانسور و محو خواهد شد. شده بودم یک پا کاشف کتاب های مسئله دار. خدا را شکر خیلی هایشان کشف نشدند. :-2-35-:

آهان... اصلا پرت شدم. می خواستم یک مورد خنده دار ( ! ) را بنویسم که ربطی به سانسور ندارد. ولی مربوط به همان حذفیات هست.

من یک نسخه آناکارنینا دارم، ( هدیه تولد چند سال پیشم ) که ناشر به تشخیص خودش، چند فصل آخر کتاب را حذف کرده! :-2-37-:خودم اما نسخه ی انتشارات نیلوفر با ترجمه سروش حبیبی را خوانده ام.
آن هایی که آناکارنینا را خوانده اند، می دانند که موازی داستان آنا، داستان لوین هم نقل می شود ( که من آن داستان را بیشتر از ماجرای آنا دوست داشتم ).
کتاب حاضر که مشخصاتش را پایین می نویسم، در انتهای قصه ی آنا، تمام می شود. در حالی که ماجرای لوین ادامه دارد. ( دقیقا یادم نیست چقدر، ولی حداقل دو فصل بود ) تازه توی آن ادامه، سرانجام تعدادی از آدم های قصه آنا هم مشخص می شود. یعنی... ناشر محترم، به تشخیص خودش، کتاب را آن جا، توی ایستگاه قطار، تمام کرده و « پایان » گذاشته و بی خیال ادامه داستان شده!

مشخصات کتاب:
آناکارنینا – ترجمه ی قاراز سیمونیان – انتشارات سمیر – گوتنبرگ – چاپ سوم - 1386

mah banoo
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
اما ابن کتاب آناکارنینا عجب کتابی است! با این که تمام نکردم اما به شدت جذاب بود!
یادم هست اون موقع که می خواستم کتاب را پس بدهم آخرش را یک نگاهی کردم ببینم می فهمم چه شد یا نه! که در مورد لوین بود که توی خانه کنار شومینه نشسته بود اما یک طورهایی مشکوک می زد! انگار خیانت کرده باشد!!! واقعاً دلم می خواد باقیش را بخونم اما الان اصلاً کشش خودتون این کتاب را ندارم!
یادی از کتاب بلندی های بادگیر نشد! این کتاب جز اولین کتاب های خارجی بود که واقعاً دوست داشتم! برای منی که یکی از دلایل نخواندن کتاب های خارجی اسم های عجیب شخصیت هاست (روس ها در این ضمینه یکه تازند!) تعداد محدود شخصیت ها خیلی شیرین بود! مخصوصاً این که با این تعداد کم باز هم کتاب حرف داشت برای گفتن! به هر حال حضور خواهران برونته موهبتی بود برای ادبیات انگلیس (البته هنوز جین ایر را نخواندم!)
به نتیجه ی مهمی رسیدم! هر کتابی که بدون دست گرفتن برام دافعه داره به محض شروع جذاب خواهد شد!!

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۴۶ قبل از ظهر
دوستان گل
کسی کتاب بیگانه رو داره ؟ میتونید بهم بگید مال شما چند صفحه س ؟

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۴ قبل از ظهر
الان یه نگاه به کتاب اناکارنینا انداختم .. همون چاپی هست که لی لی گفت ..
فقط بازم سوال .. من از چند نفر شنیدم دو جلده .. درسته این موضوع ؟

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ قبل از ظهر
دوستان گل
کسی کتاب بیگانه رو داره ؟ میتونید بهم بگید مال شما چند صفحه س ؟


مال من ترجمه ی جلال آل احمد و علی اصغر خبره زاده و 152 صفحه هست. چاپ هشتم. سال 1385.
البته تا صفحه ی 27، مقدمه و توضیحاته.

mah banoo
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
بستگی به انتشارات داره فاطیما جون, من یادم نمیاد مال کدوم انتشارات بود اما دو جلدی بود و فکر کنم حدودای 1200 صفحه البته مطمئن نیستم!

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۰۱ بعد از ظهر
الان یه نگاه به کتاب اناکارنینا انداختم .. همون چاپی هست که لی لی گفت ..
فقط بازم سوال .. من از چند نفر شنیدم دو جلده .. درسته این موضوع ؟


آناکارنینایی که من از انتشارات نیلوفر خوندم، ترجمه ی سروش حبیبی، دو جلدی بود. البته در کل حجمش نسبت به نسخه ی سمیر - گوتنبرگ، خیلی بیشتر نبود.

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۰۹ بعد از ظهر
اما ابن کتاب آناکارنینا عجب کتابی است! با این که تمام نکردم اما به شدت جذاب بود!
یادم هست اون موقع که می خواستم کتاب را پس بدهم آخرش را یک نگاهی کردم ببینم می فهمم چه شد یا نه! که در مورد لوین بود که توی خانه کنار شومینه نشسته بود اما یک طورهایی مشکوک می زد! انگار خیانت کرده باشد!!! واقعاً دلم می خواد باقیش را بخونم اما الان اصلاً کشش خودتون این کتاب را ندارم!



فکر کنم دلیل این که رغبت نمی کنی بقیه اش را بخوانی اینه که تو هم مثل من، هیچ علاقه ای به آدم های این داستان نداری. یعنی با وجود این که کتاب فول العاده هست، آدمهایش، هیچ حس همدردی و همذات پنداری و محبت و ... در آدم بر نمی انگیزند. البته این در مورد ماجراهای آنا، شدیدتره. باز لوین و آدم هایش، کمتر ناراحتم می کردند.

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
بیگانه من 170 صفحه س که 75 صفحه اولش هم توضیحات و مقدمه و نظرات افراد مختلف در مورد کتاب هست !!!! و ترجمه لیلی گلستان ..

اناکارنینا هم کلا 846 صفحه س ..:-2-31-:

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر
یادی از کتاب بلندی های بادگیر نشد! این کتاب جز اولین کتاب های خارجی بود که واقعاً دوست داشتم! برای منی که یکی از دلایل نخواندن کتاب های خارجی اسم های عجیب شخصیت هاست (روس ها در این ضمینه یکه تازند!) تعداد محدود شخصیت ها خیلی شیرین بود! مخصوصاً این که با این تعداد کم باز هم کتاب حرف داشت برای گفتن! به هر حال حضور خواهران برونته موهبتی بود برای ادبیات انگلیس (البته هنوز جین ایر را نخواندم!)
به نتیجه ی مهمی رسیدم! هر کتابی که بدون دست گرفتن برام دافعه داره به محض شروع جذاب خواهد شد!!

آره، بلندی های بادگیر، خیلی خوب بود. جزء اولین کتاب هایی بود که خواندم. البته بعدها، دوباره هم خواندمش. و توی دوباره خوانی اش، نظرم در مورد داستان و آدم هایش کلی فرق کرد. مثلا اولین باری که خواندم، توی کل کتاب، فقط هرتون، پسر هیت کلیف رو دوست داشتم! و ماجرای علاقه بین کاترین کوچک و او، از همه ی داستان برایم جذاب تر بود.
جین ایر هم که اصلا، اولین رمانی بود که توی زندگی ام خواندم. اول دبستان!
ولی کتاب آن برونته را هیچ وقت پیدا نکردم. کسی آن را خوانده.

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۲ بعد از ظهر
منم جین ایر و بلندی های بادگیر رو همزمان خریدم و به نوبت خوندم .. و البته جاذبه جین ایر یه کم اون یکی رو تحت تاثیر قرار داد .. ولی در کل فضاش رو دوست داشتم ... سردی جالبی داشت ..

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
بیگانه من 170 صفحه س که 75 صفحه اولش هم توضیحات و مقدمه و نظرات افراد مختلف در مورد کتاب هست !!!! و ترجمه لیلی گلستان ..

اناکارنینا هم کلا 846 صفحه س ..:-2-31-:

اگر مثل آناکارنینای من :-2-31-: باشه باید 864 صفحه باشه. می تونی آخرش رو از یک نسخه ی دیگه بخونی. حتی اگر ماجرای لوین رو دوست نداری هم حتما آخرش را بخوان. چون در مورد ماجرای آنا هم خیلی مهمه، اون بخشی که حذف شده.


فکر کنم بیگانه ی ترجمه لیلی گلستان، خوب باشه. حالا نمی دانم این کمتر بودن صفحاتش، نسبت به مال من، دلیلش حذفیاتشه، یا تفاوت فونت و سایز فونت ها.


:-2-31-:: این دقیقا حسیه که من به آناکارنینای ناقصم دارم!

nairika
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
منم تا به حال چند بار بلندیهای بادگیر رو خوندم و لذتشو بردم، البته از جین ایر هم خیلی خوشم اومد من دوره راهنمایی بودم که خوندمش:-2-15-: اصلا تا قبل اون فقط از این داستان فانتزی میخوندم و بس:-2-37-:
ولی در کل بلندیهای بادگیر چیز دیگه ای بود و نمیدونم خوبه یا بد ولی وقتی 13 سالم بود از هیت کلیف یه ابر قهرمان واسه خودم ساخته بودم و کلی دوسش داشتم ولی تو تمام مدت خوندن رمان از دست کاترین بزرگ حرص میخوردم

mah banoo
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
دقیقاً قضیه اینه که هیچ آنا را دوست ندارم! اصلاً اول کتاب با داستان لوین شروع شد و همش منتظر بودم که لوین عاشق آنا بشه!! از اون معشوقه ی آنا که بیشتر هم بدم می آمد!
احتمالاً یک کتاب سبک تر (کارهایی بچه های سایت!) می خوانم و بعدش میرم سراغ جین ایر البته یک کتاب دیگری هم بود که یه آقای دزد دریایی یه خانم را می دزدد از آن هم خوشم آمده گذاشتم توی نوبت خواندن!

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
حالا که حرف کتاب هایی که آن وقت ها خواندم شد، این را هم تعریف کنم که چقدر سن خواندن کتاب ها مهمه.
من توی سال های نوجوانی ام، بارها، بربادرفته را خواندم و همیشه، تا حالا عاشق رت باتلر بودم.
جز بار اول. بار اولی که بربادرفته را خواندم، دبستان بودم. و عاشق اشلی ویلکز :-2-31-: بودم! :-2-35-:
و از رت نه تنها بدم می آمد، که می ترسیدم و هر وقت دور و بر اسکارلت ِ بیچاره (:-2-06-: ) پیداش می شد، نگران دختر خوبمان ( ! ) ( :-2-06-: ) می شدم.
البته دیگر آخرهای کتاب، عاقل شدم و شیفته ی رت. :-2-14-:

nairika
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
بربادرفته رو هم تو همون دوران خوندم و کلی عاشق رت شدم و تا خود الان هم بهش وفادار بودم، یه شخصیت دیگه هم بود که دوسش داشتم الان اسمش یادم نیست ولی اون خانومه که از این خونه های خدا بدور فساد داشت و دوست رت بود روم سیاه من از اونم خوشم میومد:-2-15-: و ملانی هم دوست داشتم ولی به اسکارلت فقط یه حس حسودی خفیف داشتم:-2-35-: یعنی میخواستم که مثلش باشم و دوست نداشتم که اسکارلت باشم

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۳ بعد از ظهر
منم تا به حال چند بار بلندیهای بادگیر رو خوندم و لذتشو بردم، البته از جین ایر هم خیلی خوشم اومد من دوره راهنمایی بودم که خوندمش:-2-15-: اصلا تا قبل اون فقط از این داستان فانتزی میخوندم و بس:-2-37-:
ولی در کل بلندیهای بادگیر چیز دیگه ای بود و نمیدونم خوبه یا بد ولی وقتی 13 سالم بود از هیت کلیف یه ابر قهرمان واسه خودم ساخته بودم و کلی دوسش داشتم ولی تو تمام مدت خوندن رمان از دست کاترین بزرگ حرص میخوردم


آخ آره! من هم از دست کاترین بزرگه، چقدر حرص می خوردم!

بلندی های بادگیر و جین ایر با هم فرق داشتند. با وجودی که بلندی ها... خلوت بود، جین ایر از آن هم خلوت تر بود. و لطیف تر. بلندی های بادگیر، یه ذره خشانت داشت. تنها ماجرای لطیفش هم به همان ماجرای هرتون ( اسمش رو درست یادم مونده؟ ) و کاترین کوچیکه مربوط بود.
من هر دو کتاب و دوست داشتم.

بچه ها یادتونه، جودی ابوت هم چقدر از این دو تا کتاب تاثیر گرفته بود و اولین داستانی که نوشته بود، ترکیبی از این دو تا و چند تا داستان دیگه بود. :-2-06-:

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
بربادرفته رو هم تو همون دوران خوندم و کلی عاشق رت شدم و تا خود الان هم بهش وفادار بودم، یه شخصیت دیگه هم بود که دوسش داشتم الان اسمش یادم نیست ولی اون خانومه که از این خونه های خدا بدور فساد داشت و دوست رت بود روم سیاه من از اونم خوشم میومد:-2-15-: و ملانی هم دوست داشتم ولی به اسکارلت فقط یه حس حسودی خفیف داشتم:-2-35-: یعنی میخواستم که مثلش باشم و دوست نداشتم که اسکارلت باشم

رت که هیچی که عاشقش بودم. :-2-14-:
من هم از اون خانمه خوشم می اومد. از ملانی هم.
یکی از شخصیتهای داستان که خیلی کم بود ولی سایه ش و کمبودش تا آخر داستان بود، الن، مادر اسکارلت بود. اصلا بعد از مرگش، یه جورایی اسطوره شده بود انگار.

دایه رو هم دوست داشتم ( البته تو ترجمه ی شبنم کیان، دایه بود، نمی دونم تو ترجمه های دیگه چی بود، مثلا بعدن تو اسکارلتم، بهش می گفتن مامی )
اون شوهر سوآلن (بیلی بود اسمش؟ ) از اون هم خوشم می اومد.
دکتر مید هم خوب بود.
فعلا اینا رو یادم اومد.

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۵۱ بعد از ظهر
اون اقای دزد دریایی که یه خانم متشخص رو میدزده ، باد موسمی هست .. من تازه تمومش کردم .. وای عالی بود .. :-2-16-:

اولین کتاب عمرتون رو چند سالگی خوندید ؟ من فکر کنم 4 سالم بود .. کتاب سلیمون بابا سلیمون ... :-2-22-:

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۵۳ بعد از ظهر
برباد رفته عشق تمام زندگی منه ... رت که هی ... همیشه تو رویاهام بود :-2-22-:

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۵۸ بعد از ظهر
محیا !!! تشکرت رو تو اون تاپیک دیدم ... هنوز اینجا رو میخونی ؟ این تاپیک بخاطر زحمت های تو و زی زی و چند نفر دیگه پابرجا مونده ... :-2-40-:

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۰ بعد از ظهر
قبل از دبستان از این کتاب باریک بچه گونه ها، در حد حسنی نگو بلا بگو :-2-27-: و اینا می خوندم ولی دیگه نه از 4 سالگی. :-2-37-:
ولی اولین رمانی که خوندم همون جین ایر بود، هفت سالگی.

بچه که بودم از این بچه حرص در آر چندشها :-2-31-: بودم که هر جا می رفتم، به جای اسباب بازی و ... کتابخونه شون من و جذب می کرد.
یعنی مثل آهن ربا من و می کشوند طرف خودش. فرقی هم نداشت، چه کتاب بچه گونه در حد همون حسنی... چه کتابای بزرگونه!
الان هم اون بیماری رو دارم. ولی کنترلش می کنم. یعنی تا وارد شدم نمی پرم طرف کتابخونه ی طرف. می ذارم یه ذره جو صمیمی شه، بعد. :-2-06-:

(mina)
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۶ بعد از ظهر
برباد رفته بهترين كتابي بوده كه تا حالا خوندم از اون كتابايي بود كه خودت رو با شخصيتهاي داستان همراه ميديدي حس ميكردي تو هم اونجا حضور داري .منم بار اولي كه كتاب رو خوندم از شخصيت رت بدم ميومد ولي بعدا كه دوباره كتاب رو خوندم عاشق شخصيتش شدم .
كتاباي تو اين سبك رو خيلي دوست دارم .
برباد رفته كتابي بود كه تويه 3 ماه تابستون يك بار بايد ميخوندمش . يادش بخير يه زماني كتاباي با حجم بالا رو 2-3 روزه تموم ميكردم ولي حالا 400 صفحه رو بزور ميخونم .

+Lily
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۷ بعد از ظهر
بربادرفته رو هم تو همون دوران خوندم و کلی عاشق رت شدم و تا خود الان هم بهش وفادار بودم، یه شخصیت دیگه هم بود که دوسش داشتم الان اسمش یادم نیست ولی اون خانومه که از این خونه های خدا بدور فساد داشت و دوست رت بود روم سیاه من از اونم خوشم میومد:-2-15-: و ملانی هم دوست داشتم ولی به اسکارلت فقط یه حس حسودی خفیف داشتم:-2-35-: یعنی میخواستم که مثلش باشم و دوست نداشتم که اسکارلت باشم

یه کتابی هست «برباد می رود»
اسم نویسنده اشو نمی دونم
ولی خیلی جدیدتره نسبت به اسکارلت/ این خانم اومده بربادرفته رو از نگاه خودش نوشته
بعد این اینجوری تعریف می کنه زنی که رت میره پیشش تو اون خونه، اون زنه موقرمز نیست
یه دختر دورگه ی سیاه و سفیده اونم از کی
از جرالد (پدر اسکارلت) و دایه ی اسکارلت :-2-31-:
ینی من تا یه هفته حرص می خوردم که چطور اجازه دادن یه همچین کتابی چاپ بشه و
کل ابهت و جذبه ی بربادرفته رو یهو بیاره پایین :-2-15-:
البته اون موقع چه بودم فک می کردم آدما خیلی نسبت به داستاناشون تعصب دارن :-2-38-:

nairika
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۴ بعد از ظهر
یه کتابی هست «برباد می رود»
اسم نویسنده اشو نمی دونم
ولی خیلی جدیدتره نسبت به اسکارلت/ این خانم اومده بربادرفته رو از نگاه خودش نوشته
بعد این اینجوری تعریف می کنه زنی که رت میره پیشش تو اون خونه، اون زنه موقرمز نیست
یه دختر دورگه ی سیاه و سفیده اونم از کی
از جرالد (پدر اسکارلت) و دایه ی اسکارلت :-2-31-:
ینی من تا یه هفته حرص می خوردم که چطور اجازه دادن یه همچین کتابی چاپ بشه و
کل ابهت و جذبه ی بربادرفته رو یهو بیاره پایین :-2-15-:
البته اون موقع چه بودم فک می کردم آدما خیلی نسبت به داستاناشون تعصب دارن :-2-38-:


وای! من نخونده الان دارم حرص میخورم وای به حال اینکه میخوندمش:-2-28-:
فکر کن چه تهمتی داره به رت عزیز ما میزنه:-2-15-:
مثلا سر شب سراب دوست داشتم بگیرم نویسنده اش رو یه ارشاد حسابی کنم
اومده بود هرکاری که رحیم کرده بود رو توجیح میکرد و زشتی کارش رو از بین میبرد:-2-28-: یعنی من تو بامداد خمار اصلا از رحیم بدم نیومد و میفهمیدمش ولی تو شب سراب:-2-43-:

(mina)
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۴ بعد از ظهر
قبل از دبستان از این کتاب باریک بچه گونه ها، در حد حسنی نگو بلا بگو :-2-06-:

باور ميكنين هنوزم هر جامي رم براي كتاب خريدن نمايشگاه ، كتابفروشي و... چشمم دنبال اينه كه حسني نگو بلا بگو رو پيدا كنم . ا:-2-06-:
اخه يكي از خاطرات بچگي هامون همين كتابست خيلي دوستش داشتم .

nairika
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۱۹ بعد از ظهر
اون اقای دزد دریایی که یه خانم متشخص رو میدزده ، باد موسمی هست .. من تازه تمومش کردم .. وای عالی بود .. :-2-16-:

اولین کتاب عمرتون رو چند سالگی خوندید ؟ من فکر کنم 4 سالم بود .. کتاب سلیمون بابا سلیمون ... :-2-22-:

من که خیلی یادم نیست، ولی مامان میگه تو سه یا چهار سالگی شروع کردم! البته با تقلب
یه کتاب و نوار کاست داشتم اسمش الان یادم نیست ولی همون که میگفت "کره الاغ کد خدا، یورتمه میرفت تو کوچه ها":-2-22-:
اینو انقدر شنیده بودم که از بر بودمش، بعد مهمون که داشتیم کلی کلاس میذاشتم واسه بچه هاشون و کتاب رو میگرفتم دستم و متن رو از بر میخوندم:-2-27-:
حالا نمیدونم از این سن کتاب خوندن رو شروع کرد یا تظاهر کردن رو:-2-15-:

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۰ بعد از ظهر
برباد می رود!؟! :-2-37-:

تا حالا نشنیده بودم.

ولی من هنوز هم خوشم نمی آد کسی ادامه یا هر چیزی برای رمان کس دیگه ای بنویسه. :-2-31-:
همیشه هم خراب می کنند داستان اول رو.

مثلا دست خانم الکساندرا ریپلی درد نکنه که آخرش رت و اسکارلت رو به هم رسوند، ولی دیدید چقدر خرابشون کرد.
از رت که قشنگ یک مرد خانواده ساخت. دیگه خبری هم از اون ابهتش نبود.
اسکارلت هم که هیچی.


یا این پمبرلی که در ادامه ی غرور و تعصب نوشتن.
یا اون کتابی که در ادامه ی ربکا نوشتن و الان اسمش یادم نیست.

همه شان خیانت می کنند به رمان اصلی و شخصیت هایش.

خب اگر تو نویسنده ای برو یه داستان بنویس.
چرا از شهرت و محبوبیت یه داستان دیگه سوء استفاده می کنی و ...

nairika
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۲۵ بعد از ظهر
اما اولین کتاب جدی که خوندم و هنوز خاطرم هست عروسک های جنایتکار بود، که تو یه نمایشگاه با پول خودم واسه اولین بار کتاب خریدم! اگه اشتباه نکنم سوم ابتدایی بودم و چون کتاب کمی گرون بود با دایی کوچیکه شریکی گرفتیمش و هفته ای یه بار باهم مبادله اش میکردیم :-2-38-:
اسمش عروسکهای جنایتکار بود و هنوزم گوشه کتابخونه ام دارمش، الان مدیونی اگه فکر کنی که سر دایی کوچیکه کلاه گذاشتم:mrgreen:
احیانا اینجا کسی خوندتش؟!

(mina)
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۸ بعد از ظهر
من دقيق يادم نيست از كي كتاب خوندن رو شروع كردم ولي اولين كتابي كه خريدم كلاس اول دبستان بودم الان اسمش يادم نيست ولي داستانش برگرفته از همون شعر رنج وگنج بود كه فكر كنم تويه كتاب فارسي كلاس چهارم دبستان بود .

+Lily
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۴۰ بعد از ظهر
من هیچ کتاب بچگونه ای نداشتم
حتی هیشکسم نبود برام قصه بگه
مهدکودکم که می رفتیم الفبای انگلیسی و شمردن به انگلیسی رو یادمون دادن :-2-22-:
هیچ شعر یا قصه ای بلد نبودم حتی کارتونم نگاه نمی کردم
7 سالم که بود که با دوچرخه زدم به دوستم و خودم افتادم دندونم شکست
دیگه تا آخر عمر دوچرخه ممنوع ، یه هفته هم تو خونه زندونی شدم
انقدر دفتر دستک برادرمو خط خطی کردم و نقاشی کشیدم توش، منو برد تو زیرزمین و مجله های کیهان بچه های قدیمیش که احدی حق نداش بشون دست بزنه ، داد بهم
مجله ای که بالا بود، جلدش زرد بود، عکس یه پسیر بچه روش بود با کت و کلاه
فکر کنم یکی از شخصیتای برادران کارامازوف بود، اگه اشتباه نکنم آلیوشا
چون مجله ویژه نامه داستایوفسکی بود
ولی چیزی که باعث شد من به کتاب خوندن علاقه مند بشم، یه داستان کوتاه بود توش از داستایوفسکی(؟)
درباره ی یه فرشته که تبعید میشه زمین که بابت چیزی به خدا شکایت کرده بود
خدا هم تبعیدش کرده بود به زمین تا یه چیزایی یاد بگیره :-2-38-:
فکر کنم اولین کتابی هم که خوندم 20 هزار فرسنگ زیر دریا (مصور) بود

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۲۲ بعد از ظهر
« او کنار ترزا که به خواب رفته بود، از یک پهلو به پهلوی دیگر می غلتید و به آنچه که سالها پیش ترزا به او گفته بود فکر می کرد. روزی از دوستش (ز) صحبت می کردند و ترزا گفته بود: «اگه تو رو ندیده بودم، مسلماً عاشق اون می شدم.»
همان وقت هم این گفته، توما را در حزنی عمیق فرو برده بود. ناگهان پی برد که ترزا کاملاً تصادفی عاشق او شده و می توانسته جای او مجذوب دوستش شود. خارج از عشق تحقق یافته ی او نسبت به توما ـ در قلمرو احتمالات ـ به تعداد بی شمار هم عشقهای محتمل به مردهای دیگر نیز وجود داشت.
برای همه ی ما تصورناپذیر است که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می پنداریم عشق ما آن چیزی است که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است. خودمان را متقاعد می کنیم که بتهوون، محزون و با موهای پریشان، «ضروری است» را به خصوص به خاطر عشق بزرگ ما می نوازد. توما نظر ترزا را درباره ی دوستش (ز) به یاد می آورد و می دید که «ضروری است» مایه ی اصلی حدیث یگانه ی عشق او نبوده، بلکه «می توانست کاملاً طور دیگری اتفاق افتد» مایه ی اصلی آن بوده است.
ماجراهای عشقشان را مرور کرد:
هفت سال پیش «اتفاقاً» یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که ترزا در آن کار می کرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش «اتفاقاً» از بیماری سیاتیک رنج می برد و چون قادر به حرکت نبود، توما را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمانخانه ی شهر، او «اتفاقاً» به هتلی رفت که ترزا در آن کار می کرد. قبل از حرکت «اتفاقاً» چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا «اتفاقاً» وقت کارش بود و «اتفاقاً» مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته «اتفاق» ششگانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمی رفت.
حالا او به خاطر ترزا به بوهم بازگشته بود. تصمیمی چنان مقدر بر عشقی به غایت «اتفاقی» استوار بود، عشقی که بدون بیماری سیاتیک رئیس بخش، حتی وجود نمی داشت. اکنون این زن، تجسم «اتفاق مطلق» در کنارش خوابیده بود و در خواب نفسهای عمیق می کشید ... »


سبکی تحمل ناپذیر هستی ( که تو ایران در کمال بدسلیقگی بار هستی ترجمه شده ) – میلان کوندرا


این بخش از بار هستی:-2-31-: رو خیلی دوست دارم. ترسناک هم هست.
البته چون حوصله ی تایپ کردن نداشتم، از تو نت پیداش کردم. :-2-35-:



احساس کردم داریم تاپیک رو منحرف می کنیم. :-2-35-: گفتم یک بخشی از کتابی که دوست دارم رو بذارم. :-2-27-:


+ راستی فاطیما، آناکارنینای نشر نیلوفر 997 صفحه هست توی دوجلد ( البته سایز صفحاتش از آناکارنینای ما کوچکتر هست )


+ لی لی، چه کودکی ِ سختی داشتی!:-2-37-:

-نازلی-
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر
من هم روم سیاه، اون زنه رو که تو بربادرفته خونه... داشت خیلی دوست داشتم..تازه شم هنوز هم گاهی یادی ازش می کنم...

من وقتی بچه بود..تو کتابخونه بابام پر بود از تفسیر المیزان:) بقیه کتاب هاش رو بر باد فنا داده بود..دوستان ناباب گرفته بودن ازش..:)
بعد یه دو جلدی بود اسکارلت(حالا که بزرگ شدم فهمیدم جلد سوم گم شده بوده) یادمه دختر دایی م هر وقت می اومد خونه مون این کتاب رو بر می داشت و یه کمش رو می خوند.....هیچی دیگه این اولین کتاب جدیه زندگی ما بود....
البته عروسی خانم موشه و دخترک کبریت فروش و اینا هم بودن که تو دبستان خوندم:)
در حقیقت من اسکارلت رو تا اون جایی خوندم که دخترش رو داشت به دنیا می آورد..بعد ها رفتم از کتابخونه کاملش رو گرفتم با ترجمه یه مرد....مال من ترجمه یه زن بود....ما فهمیدم در این موراد زن ها خیلی حیا دارن:)))
دیگه ترجمه باز اون مرد جون(اسمش رو باید برم ببینم:) باعث شد بشینیم یه بار دیگه بخونیم:)
بچه بودم دیگه:)

* راسی ما راهنمایی بودیم کوژپشت نتردام رو خوندیم...به نظر اون موقع مون..که یه طفل چشم و گوش بسته بودیم....این کتاب خیلی سوکسی بود:-2-35-: از کتابخونه مامانم اینا هم گرفتم...نمی دونم چرا این والدین نظارت ندارن رو چیزایی که بچه می خونه....من یکی به اثرات خوندن بیشتر ایمان دارم تا دیدن:-2-31-:

Angel-blue
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۱۶ بعد از ظهر
بر باد رفته واقعا شاهکاره ، من این کتاب رو به دفعات زیاد خوندم ، از دستم در رفته چند بار شده ، اون هم چاپ قدیم
دوستان نظرتون درباره دنباله کتاب بر باد رفته ( اسکارلت - الکساندرا ریپلی ) چی هستش ؟ ؟؟ میدونم به اندازه بر باد رفته طرفدار نداشت ،
ولی من علاوه بر ،فیلم بر باد رفته ، فیلم این اسکارلت که ادامه آاش هستش هم دیدم خوشم اومد
عاشق اون زادگاه اسکارلتم ، تاراااااا:-2-22-:

mah banoo
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۱۷ بعد از ظهر
چه علاقه ای پیدا کردم نسبت به این تاپیک!
من یادم نیست اولین کتابی که خوندم چی بود اما یادم که عشق کتاب بودم! تنها جایزه ای که باعث می شد برم دکتر خریدن کتاب بود! یادم داروخانه یه قفسه کتاب داشت! مادر محترم هم همیشه می گه پیش از باسوادی هم بیخ ریش ایشان بودم!! عاشق کتاب شعر کودکانه ام هنوز هم ( تنها با بچه هایی می سازم که به شعر و داستان علاقه داشته باشن!) از این کتاب های قصه های کهن هم داشتم چند جلدی که بیشتر مربوط به سوم و چهارم دبستان یادش بخیر!
یک چیزی می گم بین خودمان بماند! برای بچه ی نداشته ام کلی شهر کودکانه خریده ام!! فکر کنم تا اون زمان به خاطر چاپ قدیم بودنش کلی ارزش پیدا کند!!
به نظرم خیلی مهم آدم کتاب مناسب سنش را بخونه! روی من خوندن بیشتر از دیدن تاثیر می زاره همون طور کتاب های گرگ و میش را خیلی خیلی بیشتر از فیلمش دوست دارم اصلا ترجیح میدم نبینم اقتباس کتاب های عزیزم را!
البته از این قاعده بابالنگ دراز جداست! عاشق کارتونش هستم هنوز!
بچه ها دقت کردید که هیچ حرفی از نویسنده های آسیایی نیست! یعنی کتاب خوب آسیایی کمه یا معروف نیست?! شنیدم نویسنده های ژاپنی تبحر خاصی توی معما نویسی دارن!

Angel-blue
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۲۴ بعد از ظهر
Lily جان اسم این ( برادران کارامازوف ) رو آوردی من پریشب موقع خواب یاد این کتاب افتادم ، خیلی سال پیش خوندمش ، هر کار کردم یادم بیاد چی بود موضوعش یادم نیومد ،
حالا که گفتی دوباره یادش افتادم ، راستی چی بود داستانش، کسی یادش هست؟؟؟

+Lily
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۳۶ بعد از ظهر
Lily جان اسم این ( برادران کارامازوف ) رو آوردی من پریشب موقع خواب یاد این کتاب افتادم ، خیلی سال پیش خوندمش ، هر کار کردم یادم بیاد چی بود موضوعش یادم نیومد ،
حالا که گفتی دوباره یادش افتادم ، راستی چی بود داستانش، کسی یادش هست؟؟؟
من نخوندمش
ینی یه بار اومدم بخونمش، چون چاپ قدیم بود و من این مدل چاپ رو دیگه دوس ندارم، موقع خوندنش اذیت میشم، نخوندم :-2-35-: منظورم اینه که انگار با ماشین تحریر تایپ شده باشه ها ، اونجوری
چون کتابا مال برادرمن، اونم مثل دوستان دنبال نسخه ی اوریجینال
برعکس من ترجمه های به روز رو بیشتر می پسندم، البته بستگی به مترجم داره:-2-31-:

بچه ها دقت کردید که هیچ حرفی از نویسنده های آسیایی نیست! یعنی کتاب خوب آسیایی کمه یا معروف نیست?! شنیدم نویسنده های ژاپنی تبحر خاصی توی معما نویسی دارن!

راستش منم زیاد از آسیاییا کتاب نخوندم
ولی یه خانم انگلیسی زبان هست «پرل باک»
بیشتر داستاناش تو آسیای شرقی می گذره
من « ریشه در خاک» / «مادر» و «باد شرق و باد غرب» اش رو خوندم و خیلی دوس داشتم
مخصوصا باد شرق و باد غرب که تو چین می گذره داستانش

البته خانم باک هم به نظرم زمان زیادی رو تو این کشورا گذرونده
حالا یادم نمیاد که اونجا به دنیا اومده یا بعدا به عنوان مبلغ مذهبی رفته
در کل کتاباش به نظر من خیلی جالبن

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۵۹ بعد از ظهر
Lily جان اسم این ( برادران کارامازوف ) رو آوردی من پریشب موقع خواب یاد این کتاب افتادم ، خیلی سال پیش خوندمش ، هر کار کردم یادم بیاد چی بود موضوعش یادم نیومد ،
حالا که گفتی دوباره یادش افتادم ، راستی چی بود داستانش، کسی یادش هست؟؟؟


برادران کارامازوف فوق العاده ترین کتابیه که توی سال های اخیر خوندم.
قهرمان اصلی کتاب تقریبا آلیوشاست که کوچکترین پسر خانواده هست و تنها بچه مثبت خانواده که قراره کشیش بشه.
داستان راجع به خانواده ی کارامازوفه. شامل پدر پیر و بدنام خانواده، ایوان، پسری که انگار از همه موفق تر و تحصیل کرده تره و از خدا بریده. و پسر اول خانواده که مادرش، مادر ایوان و آلیوشا نیست. و خدمتکار خانواده که ...
حالا همه ی خانواده توی شهر کوچکشان جمع شده اند.
ماجراهای کتاب را نمی گویم. چون لذتش را از بین می برد.
کتاب معمایی هم هست. یعنی شاید، شاید بخشی از لذتش را برای دوباره خوانی از دست بدهد.


*

با لی لی موافقم. آن وقتی که بحث چاپ قدیم بود یادم رفت این را اضافه کنم که اشکال چاپهای قدیم، یکی شان، فونتِ غیر دلچسب ( ؟ ) کتاب هاست، دیگری اصطلاحات و لحن مترجمان قدیم که انگار به گویش دوره دیگه حرف می زنند!
ولی خب، باید یکی را انتخاب کرد. حذفیات یا...

ماه منیر
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۴:۰۰ بعد از ظهر
من کتاب خوندنو از 7سالگی شروع کردم توی خانواده ما همه کتاب خوان هستن تو زندگیم یادم نمیاد تو خیابون پشت ویترین
طلا فروشی ایستاده باشم برای تماشا ولی کتاب فروشی تا دلتون بخواد حالا افسوس میخورم کاش به طلا هم علاقه داشتم
حالا که گرون شده میفروختم با پولش کتاب میخریدم اففففففففففففففففسوس

ماه منیر
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۴:۰۷ بعد از ظهر
کتابایی که اینجا نام بردین همشون خوندو م انا کارنینا بلندیهای باد گبر .برادران کارامازوف بر باد رفته.و............
اما بعد غرور وتعصب کتاب سوگلیم جین ایره
من وقتی کتاب میخونم حوصله هیچ کاری رو ندارم دوست ندارم بهم تلفن بشه یا مهمون بیاد از همه مهمتر غذا
هم دوست ندارم پخته کنم فقط یک خونه خلوت باشه منو کتابم :-2-16-:

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۴:۰۸ بعد از ظهر
یک چیزی می گم بین خودمان بماند! برای بچه ی نداشته ام کلی شهر کودکانه خریده ام!! فکر کنم تا اون زمان به خاطر چاپ قدیم بودنش کلی ارزش پیدا کند!!

بچه ها دقت کردید که هیچ حرفی از نویسنده های آسیایی نیست! یعنی کتاب خوب آسیایی کمه یا معروف نیست?! شنیدم نویسنده های ژاپنی تبحر خاصی توی معما نویسی دارن!


من از نویسنده های آسیایی، آن وقت ها، یوکیو میشیما را دوست داشتم. البته، کتاب هاش، خیلی فضای سرد و بدی داره.
یادمه برف بهاری اولین کتابی بود که ازش خوندم و خیلی برام خاص بود.

آهان، کتاب محفل شادمانی، نوشته ی امی تان، خیلی خوبه. توصیه ش می کنم.

و کتاب های بعضی از نویسنده های هندی.

فوق العاده ترینش، خدای چیزهای کوچک نوشته ی آروندراتی روی.
توصیه ی اکید: حتما، حتما، این کتاب را بخوانید.

و کتابای چومپا لاهیری.

فعلا اینا رو یادم می یاد.

آره، من هم تا مدتها برای بچه ی آینده ام کتاب می خریدم و فیلم. :-2-14-:

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
بر باد رفته واقعا شاهکاره ، من این کتاب رو به دفعات زیاد خوندم ، از دستم در رفته چند بار شده ، اون هم چاپ قدیم
دوستان نظرتون درباره دنباله کتاب بر باد رفته ( اسکارلت - الکساندرا ریپلی ) چی هستش ؟ ؟؟ میدونم به اندازه بر باد رفته طرفدار نداشت ،
ولی من علاوه بر ،فیلم بر باد رفته ، فیلم این اسکارلت که ادامه آاش هستش هم دیدم خوشم اومد
عاشق اون زادگاه اسکارلتم ، تاراااااا:-2-22-:

نظرم رو درباره ی این کتاب گفتم، تنها حسنش این بود که این دو تا رو به هم رسوند. :-2-27-:
ولی بذارید نظرم رو در مورد این فیلم-سریالی که در ادامه ش ساخته شده بنویسم.
به نظر من فیلم فاجعه هست. تازه ربطی هم به کتاب ریپلی نداره!
یعنی با کتاب شروع می شه و پیش می ره ها، ولی آخرش به قتل و جنایت و اینا می رسه. :-2-31-:

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر
چند ساعت نبودم چقدر حرف زدید :-2-22-:
خب منم نظرم رو بگم .. چه فیلم چه کتاب وقتی قسمت یا جلد دومش ساخته میشه خراب میشه ..
ایرانی و خارجی هم نداره .. فقط برام جالبه اون نویسنده دوم با خودش چی فکر کرده که اومده یه داتان معروف رو مثلا ادامه داده ..
من جای نویسنده ها باشم ازشون شکایت میکنم :-2-37-:

fatima_59
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۰۳ بعد از ظهر
اها راستی نویسنده های اسیایی ... راستش من هرچی فکر میکنم شخص خاصی یادم نمیاد .. بجز امیتا وگاش که کتاب قصر شیشه ای رو ازش خوندم ..
اها کافکا در کرانه رو هم قرنی میشه قراره بخونم ، به سر نرسیده .. از هاروکی موراکامی....

ماه منیر
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۴۰ بعد از ظهر
کافکا در کرانه یک شاهکاره من 3 بار خوندمش و هر 3بار برام جذابیت داشت تا به حال به اینچنین ذهن خلاقی در
نویسندگی بر نخورده بودم زنده باد موراکامی.
ولی یک کتاب دیگه ازش خوندم اسمش یادم نیست و ابدا جالب نبود

لیلی A
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
چند وقت پیش کتاب « یکی مثل همه » از فیلیپ راث رو خوندم.
امشب، خواندم که با دنیای نویسندگی خداحافظی کرده.
مطلبی که ضمیمه ی این تیتر بود، را می گذارم این جا. احساسم بعد از خواندن این مطلب... مخصوصا جایی که گفته، تمام زندگیام را به خاطر رمان کنار گذاشتم یا حتی فکر دوباره نوشتن برایم غیرممکن است، انگار ترس بود.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «فیلیپ راث»، نویسندهی آمریکایی برنده پولیتزر در مصاحبه با یک مجله فرانسوی اعلام کرد، به دلیل از دست دادن اشتیاقش به نویسندگی، دیگر کتاب نخواهد نوشت.
نویسنده ی رمان برنده پولیتزر «نغمه آمریکایی» به مجله «Les Inrocks» اعلام کرد، «مکافات» آخرین رمان او خواهد بود. فیلیپ راث 79 ساله که تاکنون بارها نامزد جایزه ی نوبل ادبیات بوده، در این مصاحبه اذعان کرد: سه سال است چیزی ننوشته ام و راستش را بگویم، کارم تمام است.
فیلیپ راث که از مشهورترین نویسندگان آمریکایی محسوب میشود، سال 1960 با رمان کوتاه «خداحافظ کلومبوس» موفق به دریافت جایزه ی کتاب ملی آمریکا شد. وی برای بار دوم در سال 1995 این جایزه را از آن خود کرد.
این نویسندهی سرشناس اعلام کرد، از سن 74 سالگی شروع به دوباره خوانی رمانیهای محبوبش از جمله آثار «ارنست همینگوی»، «ایوان تورگینف» و «فئودور داستایوفسکی» کرده است و بعد از آن قصد دارد رمانهای خودش را دوباره خوانی کند.
او در اینباره گفت: می خواستم ببینم آیا با نوشتن دقت ام را تلف کرده ام. پس از آن به این نتیجه رسیدم که کارم با داستان نویسی تمام شده است. دیگر نمی خواهم بخوانم، بنویسم، یا حتی درباره آن صحبت کنم. تمام زندگی ام را به رمان اختصاص دادم. تحصیل کردم، تدریس کردم، نوشتم، خواندم و تمام زندگی ام را به خاطر رمان کنار گذاشتم. دیگر کافی است! دیگر آن حس تعصبی که تمام زندگی ام نسبت به نوشتن تجربه کردم را ندارم. حتی فکر دوباره نوشتن برایم غیرممکن است.
چهار اثر آخر راث، رمانهای کوتاهی بوده اند که بیشتر روی موضوعاتی چون سالمندی، ضعف قوای بدنی، افسردگی و مرگ تمرکز داشتند.
این نویسنده ی متولد نیوجرسی درباره ی کتاب زندگینامه اش که به قلم «بلیک بیلی» نوشته می شود، گفت: اگر انتخاب با من بود، ترجیح می دادم هیچ زندگینامه ای درباره ام نوشته نشود، اما پس از مرگم زندگینامه هایی به نگارش درخواهند آمد، می خواهم مطمئن باشم که یکی از آنها درست است.
راث در آخر گفت، از مدیر برنامه های ادبیاش خواسته تا پس از مرگش آرشیو شخصی اش را نابود کند. زیرا نمی خواهد نوشته های شخصی اش همه جا پخش شوند.
فیلیپ راث تاکنون 31 رمان به نگارش درآورده است و یکی از بزرگترین نویسندگان زنده ی آمریکا محسوب می شود. او متولد سال 1933 در نیوجرسی آمریکاست که پس از اتمام تحصیلاتش در دانشگاه شیکاگو، در همان دانشگاه به تدریس ادبیات مشغول شد.
راث از سال 1975 عضو مؤسسه ی ملی هنر و ادبیات آمریکا بوده است. او همچنین تا سال 1989 به عنوان ویراستار آثار ادبی با انتشارات «پنگوئن» همکاری می کرد. اما از سال 1992 وقت خود را فقط صرف نویسندگی کرده است. راث نخستین نویسندهی زنده ی آمریکایی است که مجموعه ی آثارش از سوی کتابخانه ی آمریکا منتشر شده است.
او که تاکنون سه بار موفق به کسب جایزه ی ادبی «پن فاکنر» شده است، خالق آثار معروفی چون «رییس جمهور ما»، «زنگار بشر»، «خشم» و «یکی مثل همه» است.

ماه منیر
۲۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
چند ساعت نبودم چقدر حرف زدید :-2-22-:
خب منم نظرم رو بگم .. چه فیلم چه کتاب وقتی قسمت یا جلد دومش ساخته میشه خراب میشه ..
ایرانی و خارجی هم نداره .. فقط برام جالبه اون نویسنده دوم با خودش چی فکر کرده که اومده یه داتان معروف رو مثلا ادامه داده ..
من جای نویسنده ها باشم ازشون شکایت میکنم :-2-37-:

منم تعجب میکنم از اینکه نویسنده ای بیاد دنباله کار یکی دیگه رو بنویسه اونم افتضاح همه هم بعد مرگ نویسنده
قبلی به این فکر می افتند نویسنده باید خلاق باشه نه اینکه ایده دیگری رو بدزده
از تمام دنباله دارها فقط اسکارلت رو خوندم اونم 10 صفحه 10 صفحه میپریدم جلو به قول دوستان خوبیش به این
بود که رت و اسکارلت بهم رسیدن بقیه ماجراها فاجعه

Angel-blue
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
نظرم رو درباره ی این کتاب گفتم، تنها حسنش این بود که این دو تا رو به هم رسوند. :-2-27-:
ولی بذارید نظرم رو در مورد این فیلم-سریالی که در ادامه ش ساخته شده بنویسم.
به نظر من فیلم فاجعه هست. تازه ربطی هم به کتاب ریپلی نداره!
یعنی با کتاب شروع می شه و پیش می ره ها، ولی آخرش به قتل و جنایت و اینا می رسه. :-2-31-:


درست میگی اینکه ، فیلم به درگیری و قتل و جنایت تبدیل شد خوب نبود و.....
حسنش هم همون که گفتی

Angel-blue
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
دوستان میتونید اسم چند تا از رمانای خارجی خوب که کشش و جذبه داشته باشن واسه خوندن، به من بگید
البته من قبلا خیلی رمان خارجی خوندم ولی تقریبا از15 سال به اینور دیگه نخوندم
اینجا هم که بچه ها توی سایت زحمت میکشند میذارن دیدم، ولی هیچ کدومو نخوندم دوست دارم رمان خارجی رو کتابشو توی دست بگیرم بخونم بیشتر ارتباط برقرارمیکنم و حسش میکنم
ممنون میشم اسم چند تا رو که خوب و معروف هستش بگید

لیلی A
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
دوستان میتونید اسم چند تا از رمانای خارجی خوب که کشش و جذبه داشته باشن واسه خوندن، به من بگید
البته من قبلا خیلی رمان خارجی خوندم ولی تقریبا از15 سال به اینور دیگه نخوندم
اینجا هم که بچه ها توی سایت زحمت میکشند میذارن دیدم، ولی هیچ کدومو نخوندم دوست دارم رمان خارجی رو کتابشو توی دست بگیرم بخونم بیشتر ارتباط برقرارمیکنم و حسش میکنم
ممنون میشم اسم چند تا رو که خوب و معروف هستش بگید

اگر بگید چه نوع کتابی دوست دارید، یا حجمش چقدر باشه ( کتاب های طولانی می خونید یا نه )، بهتر می شه گفت. :-2-40-:

Angel-blue
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
حجمش فرق نمیکنه ، فقط کشش داشته باشه واسه خوندن، طولانی هم باشه اشکال نداره
تو مایه بر باد رفته که فکر نمیکنم دیگه مثلش باشه
یا پرنده خارزار ، خانواده تیبو و خیلی دیگه ....
من قبلا خیلی کتاب از دانیل استیل خوندم یا رمانای دیگه خارجی از نویسندههای دیگه که الان حضور ذهن ندارم متاسفانه
اینهایی که شما دوستان اینجا اسم بردید اکثرا خوندم ، حالا اگه کتابای جدیدتر هستند که خوب و قشنگ هستند اونا رو معرفی کنی ، مرسی

+Lily
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
خب سلیقه ها خیلی با هم فرق داره :|
من به شخصه در مورد کتاب زیاد با کسی تفاهم ندارم :|

خانواده ي من و بقيه حيوانات
جرالد دارل مالكوم
گلي امامي
انتشارات چشمه

جرالد دارل جانورشناسي است كه كتاب هايي در مورد حيوانات هم داره و اين كتاب ها در انگلستان ، زادگاه اين نويسنده ، خيلي هم پرفروش و پرطرفدارن . در زمان كودكي دارل ، خانوادش به جزيره كورفو يونان مهاجرت مي كنند و اونها چند سالي ساكن اون جزيره آفتابي و پر از گياه هاي مختلف و حيوانات مختلف هستند . توي اين كتاب جرالد خاطرات اون سال ها را نوشته و به صورت جزئي دقيق در مورد حشرات و حيوانات مختلف توضيحاتي داده .
بد نيست رفتار افراد خانواده و اتفاقاتي كه براشون مي افته جالبه ممكنه حوصلتونو سر ببره ممكن هم هست از اين تنوع حيوانات معرفي شده لذت ببريد ولي در شرايطي بهتره كه به عنوان كتاب حيطه ادبيات سراغش نريد بلكه زماني كه مي خواهيد به ارامي تفريح كتابي را توي اوقات فراغتتون بخونيد اونم صرف سرگرمي ازش استفاده كنيد .
لارنس دارل برارد بزرگ جرالد يك نويسنده مشهور انگليسي هست . توي اين كتاب جرالد تعريف هاي خيلي بدي از شخصيت اون مي كنه كه خيلي تو ذوقم زد . حيطه ي ادبيات جاي انتقام گيري نيست و اگر برارد مشهوري داري كه از اخلاقش خوشت نمي ياد اصلا جالب نيست با نوشته هات اونو تو ذهن مردم خراب كني.


خب این یکی از کتابهای مورد علاقه ی منه
البته با نظر این خانم موافقم که به عنوان یک کتاب ادبی سراغش نرید، صرفا جهت تفریح
در مورد پاراگراف آخر من اصلا فکر نمی کردم که جری داره برادرشو مسخره می کنه
اون فقط داره از خاطراتش تو یونان حرف می زنه، وقتی که فقط 10 سال داشته
دلیل نمیشه چون این نویسنده ، معروف و محترمه، تو نوجوانی یا جوانیش یا حتی تو خونواده اش آدم خیلی مقبولی بوده باشه
من به شخصه این کتابو خیلی دوست دارم و خیلی باهاش خندیدم :)
البته اصلا جنبه ی عشقی اینا نداره
سراسر موقعیت های خنده دار و جالب
هنوزم خاطره ی عقرب هایی که جری تو جعبه ی کبریت برادرش گذاشته بود یا مارماهی هایی که تو وان بود و برادر وسطیش بی خبر رفت تو وان، منو می خندونه

لیلی A
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۱:۳۱ قبل از ظهر
برادران کارامازوف - داستایوفسکی
عقاید یک دلقک – هاینریش بل
خداحافظ گری کوپر – رومن گاری
خدای چیزهای کوچک – آروندراتی روی
سور بز – یوسا ( اگر کتابهای تقریبا سیاسی که نه... کتابهایی که در مورد دی.ک.ت.ات.ورهاست دوست داشته باشی، این یکی از جذاب ترین هاش هست. اصلا فکر کنم جذاب ترین کتاب یوسا همین باشه )
کتاب های هری پاتر ( اگه نخوندی و فانتزی دوست داری، به شدت توصیه می شه. به فیلم هایش اصلا فکر نکن )
خرابکاری عاشقانه – آملی نوتومب
خرده جنایت های زناشوهری – اریک امانوئل اشمیت
بادبادک باز ِخالد حسینی هم خوب بود. البته هزاران خورشید تابانش هم بد نبود.
آهان راستی، اگر کتابهای دانیل استیل رو دوست داشتی، کتابهای ماری هگینز کلارک، بعضی هاشون، خوبند. البته جنایی – عشقی اند. من چند سال پیش چند تاشون رو خونده بودم.

این ها رو الان یادم اومد. خیلی کتاب های دیگه ای هستند که دوست دارم و الان یادم اومد، ولی خب، یه ذره سلیقه ای هستند. اگر می دانستم چه جوری دوست داری...
این بالایی ها را فکر کنم، هر کسی بخواند دوست داشته باشد.
باز هم اگر یادم آمد، می نویسم.

شمال و جنوب هم خوبه. هفت جلده اما.

نمی دانم چند تایشان را خوانده ای.

fatima_59
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
سلام

خب من بخوام پیشنهاد بدم میگم کل کتابهای سیدنی شلدون .. البته هر ترجمه ای بجز میترا معتضد که افتضاحه کارش !!!!!
کل کتابهای پائولو کوئیلو فقــــــــط با ترجمه آرش حجازی ..
کتابهای آگاتا کریستی که من هنوز عاشقشونم ....
و کل کتابهای الکساندر دوما .. پدر و پسر هم نداره .. ( ولی من دیوانه وار کتابهای دومای پدر رو دوست دارم .. )

fatima_59
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۱۱ بعد از ظهر
لی لی یه حرف جالبی زد .. در مورد کتابخونه ی بقیه ..
من هنوز این عادت بد رو دارم ، وقتی جایی میرم هرچند دفعه اولم هم باشه ، سرم میچرخه کتابخونه شون رو پیدا کنم .. بعد که یخم باز شد یه با اجازه میگم و میرم سر وقتش :-2-22-:
حتی هفته ی پیش تو مطب دکترم ، نگاهم به قفسه کتابهاش بود که دیدم ای جان چه کتابهایی داره .. کافکا در کرانه .. هزار و یکشب .. برنده تنهاست .. میخواستم بگم اقای دکتر این ادرس فروم ما .. تشریف بیارید تبادل نظر کنیم :-2-22-:

لیلی A
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۲:۳۰ بعد از ظهر
سلام

خب من بخوام پیشنهاد بدم میگم کل کتابهای سیدنی شلدون .. البته هر ترجمه ای بجز میترا معتضد که افتضاحه کارش !!!!!
کل کتابهای پائولو کوئیلو فقــــــــط با ترجمه آرش حجازی ..
کتابهای آگاتا کریستی که من هنوز عاشقشونم ....
و کل کتابهای الکساندر دوما .. پدر و پسر هم نداره .. ( ولی من دیوانه وار کتابهای دومای پدر رو دوست دارم .. )


توی آگاتاکریستی ها، به خصوص مرگ راجر آکروید ( الان سال هاست که دیگه نمی خونم )


ترجمه های آرش حجازی کوئلیو رو قبول دارم که خیلی خوبه. من سه تا از کتاباشو ( ورونیکا...، در ساحل پیدرا...، زهیر ) با ترجمه ی اون دارم، و بقیه رو هم با ترجمه ی اون خوندم. ولی اولین بار که در ساحل رو خونده بودم، با ترجمه ی دل آرا قهرمان بود. اون موقع قسمت های خوشگل کتاب رو یادداشت می کردم، بعد که اون ها رو با ترجمه آرش حجازی مقایسه می کردم، ترجمه ی دل آرا قهرمان بیشتر به دلم می نشست. شاید چون به اون جملات، اون جوری عادت کرده بودم.

یازده دقیقه ام هم یه ترجمه ی دیگه داره. فکر کنم آرش ( می دونین که پسر خالمه :-2-06-: ) اصلا ترجمه ش نکرده.


ورونیکا، ساحل پیدرا، جزء محبوب ترین کتابهامه. هر دو تاش + کیمیاگر رو، همون موقع اولین چاپش توی ایران خوندم. اون موقع خیلی Up-to-date بودم. :-2-35-:


در مورد زهیر... به نظرم اولش خیلی خوب بود.
ولی از یه جایی به بعد معمولی شد.


سیدنی شلدون... فکر کنم فقط سه چهار تا خوندم. زیاد دوسش نداشتم. :-2-28-:

لیلی A
۲۶ آبان ۱۳۹۱, ۰۳:۳۸ بعد از ظهر
از زهیر (Zahir) پائولو کوئلیو:

« عصر آن روز با دوستي ناهار خوردم كه تازه از همسرش جدا شده بود و ادعا مي كرد: « حالا ديگر آزادم، آن طور كه هميشه آرزو داشتم. »
دروغ است. هيچ كس اين شكل آزادي را نمي خواهد، همه ي ما تعهدي مي خواهيم. مي خواهيم كسي در كنارمان باشد و زيبايي هاي ژنو را ببيند. درباره ي كتابها، مصاحبه ها و فيلم ها صحبت كند، يا ساندويچمان را با هم تقسيم كنيم چرا كه پولمان به خريد دو ساندويچ نمي رسد. بهتر است آدم نصف يك چيز را، كامل بخورد. بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و براي ديدن يك مسابقه ي مهم فوتبال زودتر به خانه بيايد يا زن آدم جلوي ويترين مغازه اي بايستد و حرف آدم را درباره ي برج كليساي جامع قطع كند. بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها؛ بدتر از قدم زدن در تنهايي و بدبختي در ژنو، اين است كه كسي را كنارمان داشته باشيم و كاري كنيم كه اين شخص احساس كند در زندگي ما هيچ اهميتي ندارد. » :-2-41-:


« - ... كو آن مردي كه با او ازدواج كردم و به حرفهاي من توجه داشت؟
- زني كه من با او ازدواج كردم كجاست؟
- كسي كه هميشه از تو حمايت مي كرد؟ تشويقت مي كرد؟ محبت مي كرد؟ جسمش اينجاست و فكر مي كنم تا آخر عمر كنارت بماند اما روح اين زن دم در اتاق است. آماده ي رفتن است.
- چرا؟
- به خاطر اين جمله ي نفرين شده ي فردا صحبت مي كنيم. كافي است؟ اگر كافي نيست فكر كن زني كه با او ازدواج كردي؛ شيفته ي زندگي بود، پر از ايده، شادي، آرزو و حالا به سرعت به يك زن خانه دار مبدل ميشود.
- احمقانه است. فكر نمي كني وقتش رسيده بچه دار شويم؟
- همه ي زوجها فكر مي كنند همين كار مشكلشان را حل مي كند: بچه آوردن! »