PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان ثمره انتظار | moon shine کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5

moon shine
1391,01,15, ساعت : 13:17
سلام سلام سلام
من اومدم با یه کتاب جدید به اسم ثمرهءانتظار ودرکنارش داستانهای مامان مریم وکیمیا وآرین
که هرکی نخواد میتونه ازرو قسمت های ابی سر هر پست بگذره ویه راست بره سرداستان
این کتاب رو به بچه های زیر سیزده سال توصیه نمیکنم بعدا نیاین خفتمو بگیرین وگیربدین
بالای این سن دست خودشونه وماماناشون .. من داستان میسازم چیزهایی که تو ذهنمه تو جامعه امه پس این که کی خواننده شه دست من نیست
قبل از نکته ها واجبه از چند نفر تشکر خاص کنم
اول هانی ایکس عزیز که همه جا همراهمونه وهمیشه مشکلات رو حل میکنه مخلصیم هانی جون...
وبعد فرشاد ایکس عزیز...... مرد دریا که واقعا بهم کمک کرد وسوالهارو دقیق جواب داد ودراخر میثاق عزیز که هم اسمشو قرض کردم هم با سوالهام دیوونش کردم
و...اذرنوش..... ابجی کوچیکه که به اندازهءدنیا دوستش دارم مرسی از همگی
چند تا نکته
1-در بین پستهای این کتاب به هیچ عنوان پست ندیدچون دعواتون میکنن.... بعد اخطار میگیرید ....بعد بهتون برمیخوره ....
2-توی تاپیک نقد پست اسپم ندید تاپیک نقد جای نقدِکتابِ...دیر میزاری وکی میزاری وشب میزاری ودیر گذاشتی ....اینارو همه رو تو پروفم بگید
3-خواهشا ...خواهشا ....بازم خواهشا ...اگه غلط املایی دیدید یه ندا تو پستم بدید تا درستش کنم.... نیاید بگید فلان کلمه اشتباهه .....خوب مامان مریم بیچاره از کجا بدونه اون یه کلمه کجاست که بخواد درستش کنه.... اسم پست وخطشو برام تو پروفم بنویسید سه سوت درستش میکنم
4-مثل روال کتاب قبلی در انتهای هر پست زمان قرار دادن پست بعدی رو میزنم ....اگر نزدم بدونید پست بعدی تو راهه بعد یه ربع دوباره صفحه رو ری لود کنید
5-هر جا که به نظرتون کسری داشت بهم بگید باور کنید ذهن من درگیرتر از اونیکه شما فکر میکنید توی کتاب قبلی من اصلا فراموش کرده بودم که محمد باید بره پیش پلیس خداروشکر تونستم زودماست مالیش کنم ولی میبینید چیز به این مهمی اصلا تو ذهنم نبود
6-سبک نوشتنم مثل کتاب قبلیه خودمم میدونم خیلی کوچه بازاری مینویسم ولی من این جور نوشتن ودوست دارم اصلا غیراز این نمیتونم بنویسم سعی میکنم کلمات نافرم ر واز نوشتم دورکنم ولی شما هم باهام راه بیاید وسعی کنید با این مدل نوشتن ارتباط برقرار کنید
7-برای سر فصل ها اسم انتخاب میکنم هر کدوم به نظرتون جالب نبود یا پیشنهاد بهتری داشتید بهم بگید مطمئن باشید که برای نظراتتون بیشتر از اون که فکر میکنید اهمیت قائلم .کاری هم نداره برید رو اواتار یا یوزرم ....بعدم چند تا کلمه رو تایپ کنید خیلی راحته ........
8-مثبت وتشکر من یادتون نره که مدیونی داره ..............حالا خود دانید
اووووووووه طومار شد بسه.... میرم سر داستان که اسمش هست ثمره انتظار
حالا چرا این اسم ؟؟میگم برات....
داستان راجع به یه پسر عمه به اسم میثاق احمدی ویه دختر دایی به اسم ثمره انتظار هست
از موقع تولد ثمره براساس یه رسم مزخرف خونوادگی این دوتا رو به اسم هم میزنن (اخه بگو مگه ماشینن که به نام بزنن )
القصه... حالا بعد از 17 سال که از تولد ثمره گذشته میثاق خاطر خواه ثمره شده وثمره متنفر از میثاق
دیدین ؟؟ثمره انتظار اسم وفامیلی طرف ِ ....پس از الان تضمین نمیدم که به هم برسن دلتونو خوش نکنید
بریم ببینیم چی پیش میاد... همراهم باشید

http://www.up.98ia.com/images/mwdt4nhj5y7twixdp7.jpg

Farnaz
1391,01,15, ساعت : 13:18
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

moon shine
1391,01,15, ساعت : 13:42
فصل اول (ثمره ومیثاق)

کوله ءورزشی رو دوشیمو از این شونه به اون شونه میکنم صدای سوت ویه متلک
_(ماشششششالله )
سرمو برمیگردونم دوباره یه پسر ریزه میزهءدیگه ویه متلک دیگه (مرسی هیکل )
اعصابم بهم ریخته بود.. اگه میثاق منو میدید چی ؟؟حتما دوشقّه ام میکرد ....دوباره یه پسر دیگه که از قصد داشت تو شیکمم مییومد
آشغالها ....اخه به تیپ من میخوره که اینکاره باشم ؟
مقنعمو رو سینم مرتب میکنم ....هیکل درشت داشتن خیلی سخته یا باید مراقب باشی از پشت مانتوت به تنت نچسبه یا باید مدام دستت به مقنعه ات باشه تا سینه هات زیاد تابلو نشه
اووووف ....خدایا چی میشد من تو انگلیس یا امریکا بدنیا می اومدم که مدام تنم نلرزه وناراحتی روانی نگیرم ؟
سوت بعدی از بیخ گوشم گذشت ......دستامو رو بند ساک مشت کردم
خدا کنه میثاق پیداش نشه..... هر چند شانس ندارم که ......هر بار که مسابقه داشتم مثل جن ظاهر می شد
*******************
به ساعت تو ماشین نگاه کردم.....
وای یک شد..... خداکنه هنوزراه نیفتاده باشه.....
اخه من نمیدونم چرا باید یه دختر بره سراغ ورزش؟ اونم والیبال؟ آخه مگه قحطی رشته است ؟
خوب برو ژیمناستیک که هم باریک بشی و هم ظریف ...حالا درسته که هیکلش خیلی باحاله ولی این دلیل نمیشه که بخواد این رشتهءمزخرفو ادامه بده
اَاااَاااااااااه مدرسه تعطیل شده ....دستمو رو بوق گذاشتم
-دجون بکن.... برو....برو ااَاااااه چرا راه نمیره ؟
اینم از شانس منِ.... یه امروز که میخوام زود بیام این رضای نفهم باید گیر بده بهم
دم مدرسه قل قله بود ....ماشینو ماشین وپسرهای متفاوت ودخترهای اونیفرم پوش به هر طرفی سرازیر میشدن صدای قه قهءدخترهاومتلکها ونیش باز پسرها رو مخم بود
اخه این چه وضعِ مملکته ؟
همون جای همیشگی رو نگاه کردم .... نبود....نه نبود ...مثل همیشه سر خود پا شده رفته
دوباره عصبانی شدم.... خوبه زنگ زدم و گفتم که صبر کنه... نگاهم رو دخترها میچرخید .....
خوشبختانه پیدا کردن قدو قامت ثمره تو اون جمعیت کار آسونی بود هیکلش از دور چراغ میزد
دستمو دوباره گذاشتم رو بوق ...بوق ...بوق ...برو دیگه ...دِ جون بکن
آها اوناهاش ...پیداش کردم
کنارخیابون پارک کردم ودزدگیرو زدم ...
چشمم بهش بود با اون مانتوی تا زیر زانو واون مقنعهءبلند واون کفشهای ساده بازم تحریک کننده بود ....ای خدا چرا باید از بین این همه دختر ....دختری که من عاشقشم این قدر آس باشه؟
یه پسراز کنارش رد شد ودرگوشش چیزی گفت..... فکم منقبض شد با اینکه خیلی وقته دارم این چیزها رو میبینم ولی هنوز برام عادی نشده نمیتونم قبول کنم کسی بهش متلک بندازه
سرش پائین بود ....دنبالش دوئیدم وبازوشو گرفتم با مشت گره کرده و چشمهای خشمگین برگشت به سمتم
-ولم کن عوضی ...اِ ...تویی؟
رنگش سفید شد ...خشمش رفت وجای خودشو به ترس داد
-مگه زنگ نزدم به خانوم شفیعی گفتم وایسی ؟پس چرا صبر نکردی ؟
سرشو انداخت پائین وبا همون استایل مخصوص خودش گفت
-صبر کردم نیومدی گفتم مامان نگران میشه
-راه بیفت تو ماشین راجع بهش حرف میزنیم
مثل بچهءادم سوارشد ..خون خونمو میخورد دوباره چادرشو سر نکرده بود.... هزار بار باهاش بحث کرده بودم ولی نه.... نرود میخ اهنین در سنگ ....حرف تو گوشش نمیرفت ..
غریدم
-چادرت کو ؟
روش به سمت خیابون بود وچیزی از نیم رخش معلوم نبود
-با تواَما ....میگم چادرت کو؟ چرا سرت نکردی ؟
بازم سکوت.. قاطی کردم.... راهنما زدم و کنار خیابون تو یه جای خلوت پارک کردم..... بازوی عضلانی شو که از زیر مانتوی طوسی مدرسه هم معلوم بود گرفتموبه سمت خودم برش گردوندم
-وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه میکنی ....شیر فهم شد ؟
بازوشو با غیض کشیدو گفت
-چرا شیر فهم ؟بگو خر فهم شد ....من که آدم نیستم.. خرم... حیوونم که باید زد تو سرم ....هزار بار گفتم برای بار هزارویکمین بار میگم نمیپوشم ....من از چادر بدم مییاد همینی که هست میخوای بخواه ...نمیخوای نخواه
-منم هزاربار گفتم برای بار هزارو دومین بار میگم با این هیکل وقدوقواره حق نداری با مانتو بگردی .
-دلم میخواد.... اصلا تو چکاره ای ؟
پوزخندی زدم وگفتم
_-خوبه خودت بهتر میدونی که همه کاره منم .مسئول تو منم . شوهر تو منم .مالک زندگی تو منم .پس مثل بچهءادم ،حرف گوش کن ویه کاری نکن شاکی بشم و نزارم درستو بخونی ....میدونی که دایی رو حرف من حرف نمیزنه تا اینجا هم که خوندی به خاطر گل روی من بوده... هر چند اونقدر نمک نشناسی که یه وقتهایی از این که وساطتتو کردم از دست خودم شاکی میشم
دوندوناشو رو هم سائیدوروشو ازم برگردوند.... خودمم از این لحن صحبت کردن خوشم نمی یومد ولی اگه جلوش در نمی اومدم کارخودشو میکرد سرتق وخودسربود وحرف کسی مخصوصا ....منو نمیخوند
به نیم رخ عصبانیش نگاه کردم... دلم پر شد از مهرش... وقتی این جوری ساکت میشدولب ورمیچید میخواستم یه لقمهءچپش کنم
ثمره یه صورت معمولی داشت ابروهای دخترونه چون تو خونوادهءما دختر جماعت حق ابرو ورداشتن نداشت هر چند...... بعضی ها زیر آبی میرفتن وفکر میکردن ماها نمیفهمیم
اره داشتم میگفتم .....یه بینی گوشتی معمولی که تو صورتش مینشست نه خیلی بد بود نه خیلی عالی .....چشم وابروی مشکی وپیشونی نه بلند ونه کوتاه
تنها چیزی که مشخصهءصورتشِ.... لبهای درشتش بود..... نمیگم قلوه ای... چون نبود.... فقط میتونستم صفت درشت رو به کار ببرم صورتش خیلی عادی بود.... حتی اون لبهای درشت هم نمیتونست جز من کس دیگه ای رو جلب کنه
ولی هیکلش.......وای محشر بود... عالی.... به معنی واقعی کلمه ..........چهارشونه و قد بلند بود فکر میکنم قدش حداقل صدو هفتاد وپنج رو داشت ... تخت سینهءپهن وبازوهای عضلانی که وقتی دست به سینه میشد چشمهارو خیره میکرد ومتاسفانه این کار جزو عادات لاینفکِ ثمره بود
از پائین تنشم حرف نمیزنم که ناخوداگاه فکرمو منحرف میکرد ومن شدیدا از این کار حذر میکردم
هیکل ثمره درجه یک بود.... نه اینکه فکر کنی یه زن گنده ءافریقایی تو ذهنت بیاد نه ...یه دختر ایرونی رو ببین با یه هیکل بی نقص عضلانی که وقتی با یه گردن خوش تراش ویه غرور خاص همراه بشه میشه معنیِ کلمهءثمره
لعنتی .....هر وقت که تو خیابون راه میرفت تمام چشمها به سمتش میچرخید حتی با همون تیپ ساده ومعمولی هم طرفدار داشت هرچند اونقدر جذبه پشت اون چشم وابرو خوابیده بود که همه درحد چند تا متلک بهش نزدیک میشدن ولی خوب اینم یه نوع مزاحمت بود دیگه ......که متاسفانه برام اروم وقرار نمیذاشت
از فکر ثمره یه لبخند پت وپهن اومد رو لبم ........این دختر مال من بود ...زندگی من بود... برخلاف اینکه میگفتم من مالکش هستم اون مالک روح وتنم بود... همه چیز من مال ثمره بود خودشم اینو میدونست ولی دریغ از یه ارزن محبت
==================
بقیه عصری ساعت چهار
فعلا بچه ها

moon shine
1391,01,15, ساعت : 16:15
اوه اوه اوه یادم رفت عید رو تبریک بگم عیدتون مبارک ایشالله سالی پراز خوشی وسلامتی در کنار خونوادتون داشته باشید
یه نکته جلد کتاب موقتیه کسی طرح یا نظری داشت درخدمتم خوشحال میشم قابل بدونید وبرای داستان خودتون طرح بدید پیش پیش ممنون :-2-40-:
بریم سرادامهءداستان



میخواستم با مشت توی اون چونهءشیش تیغه اش بکوبم
من نمیخوام چادر سرم کنم مگه زوره ؟خدایی اگه رو بابا نفود نداشت وتهدید نمیکرد که مانع ادامه تحصیلم میشه عمرا ازش حساب میبردم ....پسرهءجفنگ
آخه یکی نیست بهش بگه بابا اگه من تورو نخوام حسابم چیه؟
مدام برای خودش میبره ومیدوزه
با یاداوری اینکه ممکنه پسررو دیده باشه لبمو گاز گرفتم ویه خندهءمزوّرانه زدم
اره فکر کنم پسره رو دیده .......حتما دیده که جوشی شده وگرنه ده دفعه اومده دنبالم و من رو بدون چادر دیده وهیچی هم نگفته
سعی کردم اون لبخند گل و گشادرو از رولبم جمع کنم ولی مگه میشد..... اصلا من مریض روانی بودم..... حرص دادن میثاق یکی از تفریحات سالمم بود که ناجور بهم مزه میداد
با خودم گفتم
حقشه..... حتما وقتی دیده کلی رگ غیرتش باد کرده
دوباره یه لبخند محو نشست رو لبم
به جهنم..... بزار اونقدر حرص بخوره که کبود بشه پسرهءالدنگ
لبمو گاز گرفتم ....حالا همچینم الدنگ نبود یعنی اصلا الدنگ نبود...
نیشم بسته شد وعذاب وجدان گرفتم
متاسفانه سرجمع میشد گفت برای یه مرد زندگی زیاد از حد خوب بود ولی خوب ....من دوستش نداشتم
ازهمون کوچیکی که اسمامو ن و روهم گذاشتن یه جورایی تَوَهُم مالکیت ورداشت
مدام امرونهی... مدام مراقبت بیش از حد ...همه جا اسم من زیر سایهءاسم اون بود...
ثمره ومیثاق همه جا با هم بود... اَاااااااه آخه این چه رسم مزخرفی بود که تو ایل وتبار خاندان انتظار فقط خِفت من یکی رو گرفته ؟
اخه یکی نیست بگه .....کی دیگه تو این دوره زمونه اسم رو دخترش میزاره که بابای ما رو حساب عِرق فامیلی رو من گذاشت ؟
یادمه ازهمون کوچیکی با اینکه نیم مثقال وزن ونیم وجب قد داشتم .... جلوش درمی اومدم .....انگار همیشه دوست داشتم باهاش مخالفت کنم
ذات عصیان گرم قبول نمیکرد که زیر یوق یه ادمی که همش نه سال ازم بزرگتر بود برم
همیشه هر چی میگفت برعکسشو انجام میدادم
اون میگفت شب ِ من میگفتم الا وبلا روزِ... اون میگفت ماست سفیده من با هزاران هزار دلیل وبرهان الکی میگفتم سیاهه.....
اِی اِی اِی چه زود گذشت
یادمه تازه به کلاس اول راهنمایی رفته بودم که زندگی من از این رو به اون رو شد ....می پرسی چه جوری؟ بزار برات بگم ...عرضم به خدمتتون که ....
تقریبا دوماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که چشمم به جمال کاپیتان تیم والیبال مدرسمون افتاد
قد بلند ترین وهیکلی ترین دانش اموز مدرسه بود
اون موقع سوگند یه سال از من بزرگتر بود ودوم راهنمایی درس میخوند یلی بود واسهءخودش با معرفت بود وتریپ مرام
روزهای اولی که میدیدمش تو حیاط داره والیبال بازی میکنه، غرق بازی خوب وپرشهای عالیش میشدم
کم کم به خودم اومدم ودیدم که سوگند شده بت من
همه جا چشمهام دنبالش بود مخصوصا که خیلی بچهءباحال وبامعرفتی بود وهمه یه جورایی هواخواهش بودن
سر تا ته مدرسه یه سوگندمیگفتن وده تا از بقلش میریخت
یه گروه نوچه داشت که همیشه همراهش بودن اِند مرام ومعرفت بود وخدای رفاقت
کم کم از هر چیزی که منو شبیه سوگندمیکرد کپی برداری میکردم....
تیپ ،قیافه ، طرز صحبت .... استایل ....خلاصه
حتی یادمه با اون سن کمم برخلاف نظر بقیه پاموتو یه کفش کردم و گیر دادم که میخوام برم این رشته رو یاد بگیرم
بابام که همون اول یه نهءقاطع گفت وخودشو راحت کرد
هرچی عزّو جز کردم قبول نکرد
اون جا بود که برای اولین بار دست به دامن میثاق شدم وبر خلاف انتظارم که فکر میکردم عمرا میثاق بتونه بابامو قانع کنه بابا قبول کرد که یه دوره توتابستون برای یادگیری برم
وای نمیدونید چقدر خوشحال شدم اصلا انگار دنیا رو به هم داده بودن
اونقدر ذوق داشتم که همون جا پریدم تو بقل میثاق ویه ماچ ابدار از لپاش گرفتم ههههه خودشم کُپ کرده بود
سال دوم راهنمایی رو درصورتی شروع کردم که بعد از کلی تمرین وممارست وارد تیم مدرسه شده بودم وعلنا یکی از یارهای همیشگی سوگند
چقدر تو اون دوسالی که زیر دستش اموزش میدیدم کمکم کرد.... هنوز که هنوزه اسطورهءمن سوگندِ ...
هرکاری هم که میخوام انجام بدم اول عکس العملهای سوگند تو ذهنم نقش میبنده وبعد تصمیم میگیرم
الان هم تمام مخالفت ولجبازی هام با میثاق به خاطر این که داره بهم زور میگه وگرنه خیلی پسرآقاییه
سال سوم از سوگند جدا شدم ...اون رفت ومن شدم کاپیتان تیم وجایگزین سوگند....
تمام موفقیتم رو مدیون سوگند بودم وحالا شده بودم سوگند دو
همون کارهاو همون مرام .....همون حرکات وهمون شخصیت ..... همون تیپ وهمون استایل.....
اصلا دیگه من نبودم .....سوگند بود که به جای من حرف میزد .....به جای من بازی میکرد .....به جای من میپرید واسپَک میزد
کم کم که بزرگتر وبالغ تر شدم قد کشیدم واز اون دختر ریز نقشِ کوچولو موچولو تبدیل به یه دختر قد بلند وتو پُر شدم
مثل یه ققنوس که از خاکستر وجودش یه ققنوس جوون وزیبا سردراورده.... شدم یه شخص جدید
همون موقع ها بود که زمزمهءبدن سازی رفتن میثاق واشتیاق شدیدش برای وزنه زدن..... وِلوله انداخت تو خاندان انتظار
تازه از سربازی اومده بودو با اون کلهءکچلش کارصبح تا غروبش شده بود دمبل زدن
یادمه من که رفتم کلاس اول دبیرستان میثاق هم باشگاه خودشو راه انداخت وشد همه کارهءباشگاه بدنسازی( ثمره )
اااااااااااوغ ....حالم از این کارهای چندشش بد میشه
اخه یعنی چی که اسم باشگاهشو گذاشته ثمره ؟
خلاصه ....هردومون رشته هامونو ادامه میدادیم ومیثاق شده بود یه بدنساز حرفه ای که هرروز تیکه های شیکمش درشت تر وبرجسته تر از قبل میشد
با استعداد خدادادی که تو بدن هر دومون بود شدیم دوتا از خوش هیکل ترین های فامیل
به جز اسمهامون که کنار هم بود هیکلهامونم با هم ست شده بود....
خدا وکیلی که بعداز سه سال حظ میکردی سینهءستبر میثاق رو با اون لباسهای جذب دختر کشش ببینی
اون هم مثل من اونقدر خودشو درگیر رشتهءورزشیش کرد که چند تا مدال گرفت وافتخارش شد مقام اولی کشور
چقدر اون روز خوشحال بود.... دیوونه اولین جایی که بعد از مدال گرفتن اومده بود خونه مابود اخه یکی نیست بگه خنگ خدا مثلا میخوای با این کارها دلمو بدست بیاری ابله ؟
صدای زمزمه اش منو از گذشته کشید بیرون
======================
بقیش ایشالله فردا قبل از یک
خوش باشید

moon shine
1391,01,16, ساعت : 08:01
صدای زمزمه اش منو از گذشته کشید بیرون
-ثمره ؟ثمره خانم؟قهری باهام خانمی ؟
ااااااااه دوباره منت کشیش شروع شد .....اخه بچه..... تو که قاطی میکنی ودودقیقه بعدهم میای منت کشی .....خوب اون فکت و ببند واینقدر خودتو کوچیک نکن
چشمام درخشید... حالا نوبت من بود که بخوام تلافی کنم با خشم برگشتم وگفتم
-ببین میثاق هزار بار بهت گفتم بازهم میگم ... من همینی هستم که میبینی.... قیافهءمن ،هیکلِ من شکل و شمایل من همینه .اگه خیلی ناراحتی من ازخدامه که تو یه نفر دست از سرم برداری وبری رَد کارت .
من چادر سرکن نیستم .همین که با این سن وسال وتو همچین محله ای این مانتو وشلوار ومقنعهءمسخره رو سرکردم خیلیه .بیشتر از این ازم توقع نداشته باش .چون اون وقته که چشمم رو، رو همه چیز میبندم واز فردا باهمون تیپ سابق میرم مدرسه به من ربطی نداره که پسرهای ایرونی هیکل درشت ندیدن ودم به دقیقه یه چیزی بارم میکنن
عصبانی شد ؛
-اره به تو ربطی نداره.... ربط پیدا میکنه به سوپوره محله
خوب گوشاتو بازکن ثمره . راجع به هر چی کوتاه بیام راجع به این کوتاه نمییام باید چادرتو سرکنی همین که گفتم والسلام
-من هم بهت گفتم چادر سرن-م- ی-ک-ن-م.....بهتم بگم.... اگه بیشتر از این گیر بدی مانتومم تا بالای زانوم کوتاه میکنم میدونی که این کارو میکنم
-توغلط میکنی ...
دستی تو موهاش کشید وراهنما زد
-اینجوری نمیشه .باید با دایی یه صحبت اساسی کنم تو درست بشو نیستی .
شاکی شدم بازم از نقطه ضعم داشت استفاده میکرد
_اصلا من نمیفهمم تو سر پیازی یا ته پیاز ؟تورو سننه؟
-ای بابا مثل اینکه باید صد دفعه یه حر ف وبه تو زد .....درسته که اسمت تو شناسنامم نیست ولی عالم وآدم میدونن تو به نام منی .زن منی .پس بی خودی جفتک ننداز وبیشتر از این عصبانیم نکن
-این تویی که مدام باید یه حرفو بهش زد .....
این تویی که مدام داری با اعصاب من بازی میکنی ......
چرا حالیت نیست خسته شدم ...همش گیر... همش غُر... همش دستور... بابا بفهم... منم ادمم...
دلم میخواد مثل بقیه باشم ...راحت برم ...راحت بیام.. بدون اقا بالا سر... چرا حالیت نمیشه ؟
ببین من به حرف دیگران کاری ندارم ولی دارم بهت میگم من حتی به ذهنمم خطور نمیکنه که روزی تو شوهرم باشی... اصلا کی گفته که من باید با تو ازدواج کنم ؟یه حرفی بوده اون هم هیفده سال پیش .....یکی گفته یکی هم شنفته تموم شد ورفت
وحی مُنزل نیست که حتما انجامش بدم ....اقا من اصلا تو رو دوست ندارم ..چرا نمیفهمی تو به چشم من فقط وفقط یه پسر عمه ای نه بیشتر نه کمتر .....اصلا من از تو خوشم نمیاد
-ببند ثمره دهنتو .....ببند تا خر نشدم وخودم چاک دهنتو نبستم .....خوشت میاد یا نه مهم نیست.....
مهم منو دایی هستیم که هردو موافقیم حالام بهتره این شرّوورا رو جمع کنی ....
پیچید تو کوچمونو دم درخونه واستاد
-خوب گوشاتو واکن ثمره برای بار اخرِ که خودمو خسته میکنم چون نه حوصلشو دارم نه وقتشو که هر حرف و ده دفعه تکرارکنم دفعهءبعد خودت میدونی وخان دایی...... از این به بعد بدون چادر پاتو از خونه بیرون نمیزاری روشن شد ؟
داد زدم ؛
-نههههههه ....توام خوب گوشاتو واکن من عمرا چادر سرم کنم ....این ارزو رو با خودت به گور میبری
تودهنیش ساکتم کرد
-لعنت به تو ، لعنت به من که با تو یکی به دو میکنم .به خداوندی خدا اگه فقط یه بار دیگه بدون چادر ببینمت ...
خروشیدم ؛
-چی کار میکنی ؟هان ؟چه غلطی میکنی ؟من چادر سرم نمیکنم توهم هر گوهی که میخوای بخور
از ماشین پیاده شدم ودستمو گذاشتم رو زنگ ...دروباز کردم واز پله ها یه راست رفتم بالا
دراپارتمان و کوبیدم و اومدم تو سالن

moon shine
1391,01,16, ساعت : 08:42
بچه ها عکس برای جلد یادتون نره



صدای ثمین بلند شد
-اوی روانی ....درو چر امیکوبی ؟دوباره هار شدی ؟
تمام خشمم از میثاق رو تو گلوم ریختم وداد زدم
-روانی خودتی عنتر .حرف دهنتو بفهم عوضی تن لش ....
-به من میگی تن لش ؟
-چه خبرتونه دوباره مثل سگ وگربه افتادین به جون هم ؟تو باز اومدی خونه دعوا راه بندازی؟ اخه مگه تواون مدرسه چی بهت یاد میدن که مدام به همه میپری ؟
رو به ثمین گفتم
-از این دختر آنتِنت بپرس....
انگشتشو به سمت سینش گرفت وگفت
-من آنتِنم ؟
دستم وبه کمرم زدم و گفتم
- نه پس بقال محل، جفری شوته رو میگم ....چرا رفتی را پورت منو به میثاق دادی ؟اصلا تو چه کاره ای که میری همه چیزوبهش خبر میدی ؟
اون روی هوچی گری اش ونشون داد وگفت
-اصلا خوب کردم که گفتم ....دوست داشتم ...به تو چه ؟
به سمتش حمله کردم که مامان از هم سوامون کرد
-یه دیقه اروم بگیر ذلیل شده ....... چیزی نشده که ......اون نامزدته باید بدونه چیکار میکنی .......
گُر گفتم ویه جیغ بنفش کشیدم
-همینه ......وقتی شما اینو میگید چه توقعی از بقیه دارم؟ اون از بابام که منو تو سینی خاتم کاری گذاشته وپیشکش پسر ابجیش کرده....
این ازمادرم که به جای مهر مادری مهر به طایفهءشوهرداره خفش میکنه ودخترشو دودستی میده که بره وفقط به فکر اینکه پشت شوهرجونشو بگیره تا یه موقع به اقا فشار عصبی وارد نشه
این هم از خواهر یکی یکدونه ام که انگار نه انگار هم خون منه... مدام داره خبرکشی منو پیش هر کس و ناکسی میکنه وابروبرام نذاشته
دیگه چی میخواید از جونم ....بابا ولم کنید... من میثاقو دوست ندارم چه جوری باید حالیتون کنم که ازش بدم مییاد ....اصلا ازش متنفرم .....از همتون متنفرم .....
تا کی میخواید این رابطهءمزخرفو ادامه بدید؟
اخه مگه عهد دقیانوسه که دخترتونو دارید اینجوری شوهر میدید ؟
اصلا مگه من چند سال از ثمین بزرگترم ؟چرا رو ثمین اسم نذاشتید ؟
چرا هر چی بدبختیه رو سرمن هوار کردید ؟
چرا تو خاندان به این گندگی فقط اسم من باید زیر مجموعهءاسم کسی باشه ؟
-خوبه ...خوبه ...همچین داره جیغ وداد میکنه هرکی ندونه فکر میکنه میثاق دزد سرگردنه ست یا قاچاقچی مواد مخدر.... خوبِ خودت اونو بهتر از همهءما میشناسی ....
میدونی چه ادم با معرفتیه وچقدر خاطِرت رو میخواد
-اره خوببببببب میشناسم ....
.کجا بودید که ببینید دست ِ همین ادم با معرفت یه ربع پیش رو صورت من نشست؟
شماکه اینقدر دوستش دارید خوب اونیکی دخترتونه پیش کشش کنید ......ماشالله خدا دوتادختر بهتون داره..... یکی از یکی مشتری پسند تر
برای فروش چیزی کم ندارید .....بیاید این ثمین رو بدین بهش که چشممش به اون هیکل عضلانی افتاده واب ِ لب و لوچه شو نمیشه جمع کرد
ثمین دوباره هجوم اورد به سمتم
-چرا چرت میبافی ؟کی چشمش دنبال میثاقه ؟
-تو .توی نمک به حروم که به خاطر یه عوضی چشماتو رو رابطهءخواهریمون بستی وهر خیانتی رو به خواهرت میکنی
والله تو کار خدا موندم.... آخه تو چه جور خواهری هستی؟ اصلا به تو هم میشه گفت ادم؟
یه ذره محبت توی اون وجود بی خاصیتت پیدامیشه؟ میخوای به کجا برسی ؟بیا این میثاق شسته ورفته مال تو .
بخداوندی خدا که نمیخوامش...... آخه تا کی میخوای زیر اب منوبزنی وجاسوسیمو کنی؟
تا حالا این کارو کردی به کجا رسید ی که بعد از این برسی ؟
-خفه شو ثمره..... اصلا میفهمی راجع به خواهر کوچیکترت چه جوری داری قضاوت میکنی ؟
-مگه دروغ میگم ؟کدوم حرفم دروغه بیا بزن تو دهنم.....
اینکه میگم بابا عین خیالش نیست که من دخترش هستم و اختیارمو داده دست یه الف بچه ،...یا اینکه میگم مامانم مهر مادری رو گذاشته زیر پاشو دخترشو فروخته به طایفهءشوهرش ،.....
یا اینکه میگم خواهرم .......هم خونم .....شده قاتل جونمو .....مدام داره جاسوسیمو میکنه؟
اخه کدومش دروغه؟
شما ها خجالت نمیکشید؟ شرم نمیکنید ؟
ناسلامتی من دختربزرگتونم
چرا دارید دستی دستی من وبدبخت میکنید ؟چرا میخواید منو به خاک سیاه بکشونید ؟
من از میثاق بدم میاد.... اصلا شما که اینقدر بی مروتید بیاید ثمین رو به نامش کنید..... کاری نداره که .....
یه شب میثاق جونتونو دعوت کنید ..... معامله روفسخ کنید وبه جاش یه معاملهءجدید.... فقط جای من وثمین با هم عوض میشه
-بسه ثمره ،ببند اون گاله رو هر چی از دهنت در میاد بار ما میکنی .....
-نمیبندم .....دیگه به اینجام رسیده ....من موندم شما با این طرز تفکر چرا تا حالا نگهم داشتید ؟
فکر کنم اگه دست خودتون بود همون نه سالگی مثل عربهای نفهم زمان پیامبر شوهرم میدادید وخلاص...
کی به ثمرهء بیچاره اهمیت میده .....کی براش مهمه که من دارم زیر پاتون له میشم وصدامم در نمییاد .....
ثمین ابرویی بالا انداخت ومتلک پروند
–هِه.... حالا انگار داریم به ممّد کله پز شوهرش میدیم که اینجوری اه وناله میکنه..... باید از خداتم باشه میثاق عاشق توی ایکبیری شده... همهءفامیل یه میثاق میگن ده تا از بقلش میزنه بیرون .....
سیمین وساغر مدام دارن اه وناله میکنن که چرا بابابزرگ سرخود اسم شما دوتارو رو رو هم گذاشته
اونوقت خانم طاقچه بالا میزاره ....خوبه والله.... افاده ها طبق طبق سگها به دورش وَق و وَق
دوباره قاطی کردم
- تو خفه سلیطه خانوم که هر چی میکشم از گور تو بلند میشه
بشکون مامان تا ته دلمو سوزوند
- بهت گفتم خفه شو بفهم داری به خواهرت چی میگی ....
-نمیفهمم .....نمیخوام بفهمم... بابا اصلا من خر ....من الاغ .... شما بفهمیدکه من از میثاق متنفرم ....مُ-تِ-نَ-فِ-ر-شمام این ادب و نزاکتِ تون و بزارین در کوزه آبشو بخورین...
دختر تربیت کردی یا مار هفت سر
بشکون دوم مامان اشکمو دراورد خودمو کشیدم عقب وگفتم
_همینه.... مادر گیریت همینه
بغض تو صدام نشست ولی من ادمی نبودم که جلوی کسی اونم ثمین گریه کنم
با چشمهایی که میخواست بباره ومن نمیزاشتم ساک ورزشیمو چنگ زدم وپریدم تو اطاقم
مرده شوره از گنده تا کوچیکشون و ببره که اعصاب واسهءادم نمیزارن
ببین چه جوری تصمیم گرفتن عیشم رو مُنغِض کنن
شیرینی برنده شدن تو مسابقات و رفتن به مرحلهءنیمه نهایی از یادم رفته بود وسرنوشت سیاه وتاریکم جلوی چشمام رژه میرفت
======================
بقیش ساعت پنج عصر
فعلا بچه ها

moon shine
1391,01,16, ساعت : 16:24
داشتم تو خیابون ول میگشتم
کجا برم که یکم اروم بگیرم ؟
مدام با خودم درگیر بودم... آخه آدم حسابی چرا میزنی تو دهنش ؟
یکی با خودت اینکارو کنه خوشت مییاد؟ خیلی دوستت داره حالا شده نور علی نور
حق داره که میگه ازت متنفره ....مدام به پرو پاش میپیچی نمیزاری کارشو انجام بده
خوب همین میشه دیگه...... قاطی میکنه وهر چی از دهنش در میاد بارِت میکنه
خوبِت شد؟ حالا میخوای چی کار کنی؟ چه جوری میخوای این گندی رو که زدی جبران کنی ؟
ضمیر ناخوداگاهم مقابله میکرد
-خوب چه کارش کنم حرف تو مخش نمیره..... هزار بار بهش گفتم چادر سرت کن انگار نه انگار
-مگه هزار بار بدون چادر ندیدیش؟ چرا الان یادت افتاده که چادر سرش نکرده ؟توام کِرم داری ها ......خوب به اون چه که پسره بهش متلک گفته؟
یه نگاه به مسیر کردم داشتم میرفتم سمت باشگاه .....یعنی راه همیشگی رو درپیش گرفته بودم
ولی نه ........حوصلشو ندارم .........اگه الان با این اعصاب خراب وداغونم میرفتم حتما یه بلایی سر رضا می اوردم .....بی خیالِ باشگاه
وسط راه دور زدم ورفتم به سمت پاتوق همیشگی...... یاد حرفهای ثمره میفتادم وحرص میخوردم
چرا از من بدش مییاد؟ من که حاضرم همه کاری براش انجام بدم ....
پس چرا حتی حاظرنیست یه لبخند دل خوشکنَک به من بزنه ؟
خودش خوب میدونست قِلق من چیه..... کافی بود روی خوش نشون بده تا تمام زندگیمو زیر پاش میریزم
ولی حیف...... حیف که منو ادم حساب نمیکرد
واقعا برای خودم متاسف بودم با این همه محبتی که بهش میکردم اگه کمکهای دایی نبود حتی حاظر نمیشد منوببینه چه برسه سوار ماشینم بشه
دستام رو دور فرمون محکمتر کردم
ای بابا ....... با چه ذوقی این ماشین وخریدم
تو حرفاش گفته بود از زانتیا خوشش مییاد ومنِ خر..... مثل احمق ها تمام سعی ام رو کردم و بعد از چند ماه این عروسک رو خریدم
اگه علاقهءثمره نبود عمرا پول بالای همچین ماشینی میدادم منو چه به زانتیا....
مگه پراید چشه که بخوام چند برابر پولشو بابت همچین ماشینی بدم که هیچ جایی غیر از باشگاه وخونه ونهایتا خونه ءدایی باهاش نمیرفتم؟
همش به خاطر اون بود به خاطر اینکه دلشو بدست بیارم ولی چنان نسبت به ماشین ومن بی اهمیت بود که همون موقع فهمیدم براش هیچ ارزشی نداره
یادمه حتی شیرینی ماشین رو هم نخورد ااااااااااه اعصابم خورد شد .... هر چی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر دلم به حال خودم میسوخت
همیشه خواستم مراقبش باشم همیشه خواستم کمک حالش باشم ولی اون .....
حتی حاضر نبود به این فکر کنه که دلیل اصلی کارهای من چیه....
یادمه سرکلاس والیبال چقدر جز زد که دایی بزاره بره
ولی مرغ دایی یه پا داشت همین که اجازه داده بود درس بخونه وتا این مقطع تحصیلی پیش بره کولاک کرده بود واز نظر خودش خیلی متجددانه رفتار کرده بود
حالا بزاره ثمره بره کلاس والیبالللللللل؟؟ اصلا وابدا ....عمرا.... محال بود بزاره ...
سیستم دایی این بود که دخترمال خونهءشوهره..... فقط باید تو خونهءباباش هنر اشپزی و بچه داری و..... تا حدی هم شوهر داری یاد بگیره که دوروزِ دیگه توادارهءزندگیش نمونه... همین
بیشتر از این گناه کبیره بود ....ولی من اینو قبول نداشتم ثمره هم آدم بود مثل من.... دوست داشت تفریح کنه .....زندگی کنه
ثمره که دید دایی به هیچ صراطی مستقیم نیست تازه یاد من وقدرت من افتاد اونقدر دوستش داشتم که خودشم میدونست گره کارش به دستهای من باز میشه
البته اون موقع ها کوچیکتر بود وهنوز بلد نبود چه جوری منو گول بزنه ولی خب بازم عقل رس تراز بقیه بود
رفتم پیش دایی وباهاش حرف زدم اولش کوتاه نمیاومد ولی بعد با واسطه کردن بابابزرگ که یکی از اهرمهای فشار من تو اون خونواده بود قبول کرد که با مسئولیت من ثمره رو بفرسته برای کلاس والیبال..... اونم فقط وفقط توتابستون
چقدر اون وقتی که بهش گفتم دایی قبول کرده خوشحال شد...... چنان لپمو بوسید که هنوز که هنوزه شیرینیش به یادمه
اون موقع ها به خاطر ذوقی که داشت اونقدر خواستنی شده بود که مدام میخواستم تو بغلم بگیرمشو دیگه نزارم جایی بره
هییییییی کاش اون موقع خر نمیشدم .....کاش اون همه خودم رو به اب واتیش نمیزدم تا به اون کلاسها بره
کاش هیچ وقت خام اون خواهش ها وچشمهای ملتمس نمیشدم واجازهءرفتن وازدایی نمیگرفتم ...
رفتن همانا ودور شدن ثمره از من همان
اونقدر دورشد که حتی فراموش کرد که میثاق نامی این کارو براش انجام داده وبا کلی بدبختی اجازشو ازباباش گرفته
زندگی من همین بود دستم نمک نداشت هر کاری هم که براش میکردم بازم دیدش نسبت به من همون بود
ای دل غافل اون روزها به هیچ عنوان فکرشم نمیکردم که روزی اینقدر پشیمون و بی چاره بشم

moon shine
1391,01,16, ساعت : 16:48
هیوای برمن دیدی چیشد ...بگو چی نشد ....بزار از اول بگم برات تا قشنگگگگ روشن شی
راجع به خونمون چی گفته بودم آورین آورین قد قربیله ...حالا کلمهء.....های کلاس رو هم به صفتهاش اضافه کن ....حالا چرا های کلاس؟چون دوب ..لِ...ک...س...ه ...دوبلکس....خوب یه مسئله فیثاغورثی ....چه جوری میشه یه خونهءقد قربیل دوبلکس باشه میگم برات
خونهءما رو پارکینگِ ....آشپزخونه دوتا پلهءمشتی میخوره و میره بالا .....چنان وی یویی داره که بیا وببین .....مهمون بیچاره جرات نداره یه دونه شکلات اضافه برداره کاملا تو تیرس اشپزخونست :-2-08-:
حالا این ها چه ربطی به هیوای بر من داره.... نگرفتی .....نیفتاد .....
.....پله....آرین ....بازهم پله ....آها افتاد..... آرین دوروزه که یاد گرفته از پله ها بره بالا ....ومتاسفانه موانع هم هیچ توفیری نداره وشازده پسر مثل دونده های پرش از مانع همهءموانع رو رد میکنه :-2-28-:
حالا بشینید برای من دعا کنید که خدا یه دونه از این صبرها هست؟جمیله ....جلیله ....جمال....کمال ....اَه نمیدونم از همین ها به من بده که مدام در پی آق آرین باشم تا ما رو بدبخت نکرده وبلایی سر خودش نیاورده :-2-15-:
خوب خیلی خوش خوشانتون شد بریم سر اصل داستان که فکر کنم الاناست که تاپیکم رو به خاطر شرّووّر اضافه حذف کنن:mrgreen:
دم رستوران ماشینم وپارک کردم یه جای دنج و خلوت که فقط مشتری های خاصی بهش سرمیزدن
اونقدر پرت بود که کسی فکرشو هم نمیکرد یه رستوران شیک اون جا دایر باشه
هوا پائیزی و نیمه گرم بود کتم و انداختم رو دستم وسلانه سلانه راهی شدم
دختر پسرهایی که اومده بودن به دور از چشم پدرومادرشون جای جای رستوران قرق کرده بودن وتک وتوکی هم خونواده نشسته بودن
صندلی رو کشیدم بیرون
-کاش اذیتم نمیکردوالان باهام می یومد.... دلم لک زده یه بار باهم بریم بیرون
پشت میز نشستم وسفارشمو دادم وزل زدم به نمک دون استیل روی میز
-چرا زدمش؟ خیلی بامن خوبه حالا با این کار بیشتر باهام خوب میشه ....ههههه
ذهنم برگشت به سمتش
-یعنی الان داره چی کار میکنه ؟حتما از دستم شاکیه ؟خودم میدونم که کار بدی کردم ....
ای بابا دلم داره میترکه کاش با قهر نمیرفت
یه لبخند محو رو لبم نشست
با اینکه قدرت من ازش بیشتربودو خودشم اینو خوب میدونست که پشتم به دایی گرمه بازهم برام گردن کلفتی میکرد
اِی ای ای.... ببین کارمنِ به این گندگی به کجا کشیده که یه الف بچه منو رو انگشتش میچرخونه ....باز کاش میفهمید که همه کارهام برای اینه که رو چشمم جا داره ولی دریغ که اصلا منو قبول نداره
غذام از گلوم پائین نمیرفت
َ اَاااه ثمره جوجه دوست داره ....حالا چه جوری بدون اون چیزی بخورم قاشقو پرت کردم تو ظرفم ونوشابمو تو دستم گرفتم ....شبنم دور ظرف نوشابه دستامو مرطوب کرد مدام یه جملش تو ذهنم اسکی بازی میکرد
(از تو خوشم نمییاد) اره واقعا منو دوست نداشت اخه چرا ؟دیگه چی کار باید براش میکردم ؟
نگاهم به پسر دختری افتاد که روبه من نشسته بودن ....دختره یه شاخه گل و کنار بینیش گرفته بود وبایه لبخند گل وگشاد به مزخرفات پسرِگوش میداد....
پسره هم نشسته بود تنگ دلش و چنان دستش ودورشونه اش حلقه کرده بود که دختره یه ریزه شده بود تو بغلش .
پسره بادست ازادش از تو جیبش یه جعبهءکوچیک دراورد وگذاشت جلوی دختره
دختره همچین ذوق کردکه انگار جایزهءاُسکارو از دستان هنرمند آلپاچینو گرفته ....اصلا پسرِ وگل ورستوران وهمه چی رو...ول کرد وباذوق کادو رو جر داد
چنان چشماش گشاد شده بود که هر کی میدید باخودش فکر میکرد یا پسرِ بهش حلقهءبرلیان داده یا یه سرویس خدات میلیون تومنی ..
اخر سر بعداز کلی لاو ترکوندن وعشق و ماچ و وموچ و چیزهای سانسوری ....خلاصه .....
یه دستبند پرپری از توش کشید بیرون وبازم تو بقل پسرِ خودشو پرس کرد
فکرم رفت پیش ثمره .
-من چرا تا حالا بهش کادوندادم ؟چرا هیچ وقت علنا بهش ثابت نکردم که دوستش دارم ؟چیزایی که از نظر من عشق ومحبت به ثمره بود از دیدگاه اون میشد دخالت بی جا ومحدود کردنش .
یه حس تازه تو وجودم نشست ......باقی غذای سرد شده ام رو با لذت بیشتری خوردم وشروع کردم به نقشه کشیدن
باید یه جوری می اوردمش بیرون ویه شب مثلا رومانتیک رو براش میساختم شاید این جوری یکم دلش نرم میشدو با هام راه مییومد
ولی با این گندی که زدم.........دوباره غذا تو گلوم گیر کرد
اَه اَه اَه اخه مردم انیقدر احمق ؟چرا زدیش ؟
دستی که تو صورتش زده بودم ومشت کردم و به دندون گرفتم .ای دستم بشکنه که توی صورتِ گلت زدم .
آها باید به دایی بگم ووووآره اینجوری بهتره .ووووو
گوشی روبرداشتم وتو عرض ده دقیقه چنان مخ دایی رو شستشو دادم که محال بود ثمره جرات کنه وفردا همراه من نیاد .
ازاینکه باید مجبورش کنم تا حرفمو گوش بده راضی نبودم ولی کار دیگه ای از دستم بر نمیاومد اگه به خودش بود عمرا پاشو از خونه بیرون میزاشت .
کف دستهامو بهم مالیدم حالا باید برم دنبال کارها
یه لبخند گل وگشاد نشست رو لبم
اووووووه کلی کار دارم برای فردا .
=================
قسمت بعدی فردا ساعت یک بعداز ظهر
بای بچه ها خوش باشید:-2-40-:


فصل بعدی انگشتر نشان

moon shine
1391,01,17, ساعت : 13:00
سلام سلام
اول یه تشکر خاص از سیمین دخت عزیز وآسا جان با عکسهایی که فرستادن
وای عکسای آسا یکی از یکی قشنگتر
تاروز دوشنبهءاینده عکس ....جلد ....نظر .....برای جلد کتاب جمع میکنم ویه تاپیک میزنم هر کی هر نظری داشت بده

فصل دوم
انگشتر نشان

ساعت شش عصر بود ...ومن حاضر واماده منتظر شازده بودم
ای تو روحت میثاق .....من موندم چه جوری با اون افتضاحی که بار اوردی خیلی روداری که به بابا زنگ میزنی وقرار میزاری .
شیطونه میگه بزنم از وسط دوشقّه اش کنم .....اصلا چر ادوشقّه؟میخوام ریز ریزش کنم بعدم ده دور از تو چرخ گوشت ردش کنم که هیچی از این موجود بی خاصیت باقی نمونه .
راس ساعت شش عصر بود که زنگ دروزدن
اَااااااااااه بازم یکی از نکته های مثبت اخلاق میثاق .اقا همیشه آن تایم بود نکبت هزار تا خصلت خوب داشت ولی بازهم به چشم من یه عوضی بود
از قصد وبرای در اوردن حرصش چادر سرنکردم که هیچ ....کلی هم به خودمم رسیدم
یه مانتوی کوتاه مشکی با یه شال روشن با کلی ریمل ویه رژ مایع صورتی ملایم ....ههههوم قیافهء میثاق دیدن داره ها ........
نمیدونم این دعوت شام دیگه چه مدلشه ؟ اصلا آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شده ؟دعوت به شام؟ اونم میثاق ؟جزو محالاته .
اصلا رستوران رفتن ودعوت به شام واین جلف بازیها تو گروه خون میثاق نبود .
بعد از نیم ساعت لفت دادن وصد بار بالا پائین کردن قیافه ام وهزار بارغرغرهای مامانو شنیدن رفتم دم در ......
اولین اتفاقی که افتاد بالا پریدن جفت ابروهام بود ....
اوُوه لالا ببین آقا چه تیپی زده.انگار میخواد بره مجلس عروسی .....صورت شیش تیغه ای وکت اسپرت و شلوار جین و تیشرت ساده وسفید
نه خوبه ....خیلی خوبه.... این جوری حداقلش با اون تیپی که من داشتم در کنارش خجالت نمیکشیدم وای چه شبی بشه امششششششششب ....
اخمهای میثاق نشون میداد زیاد راضی نیست.... ولی برام مهم نبود از قصد این کارو انجام دادم که منو با خودش نبره ....ولی ای بابا .........
امشب قصد کرده بود یه ادم دیگه بشه.... نه تنها حرفی بهم نزد بلکه با کمال تعجب خیلی ....خیلی ...خیلی.... محترمانه سلام کرد
ودر ماشین رو مثل یه نجیب زاده ءاصیل برام باز کرد .
یا ابولعجب ......یعنی این میثاقِ که در وبرام باز کرده ؟جزو محالاته....... بایه تای ابروی بالا رفته خیره شدم بهش .
واقعاهدفش از این کارها چی بود؟به چی میخواست برسه که اینجوری داشت جلوی اون زبون واموندشو میگرفت که چیزی به من نگه ؟
تا حدودی میدونستم میخواد جبران تو دهنی دیروز روکنه ....ولی بعید میدونستم این کارا رو به خاطر همچین چیزی انجام بده .
این اتفاقها جزو اون وقایعی بود که تو ده تا قرن شاید یه بار یپش بیاد تامیثاق اون رو انجام بده .
نشستم تو ماشین وجناب راننده هم راه افتادناصر زینعلی حلقه رو میخوند
(روی تنِ سردم چیکه چیکه بارون میباره
انگاری که با تو دارم میشم عاشق دوباره
چه قد حس خوبی به تو دارم عشق من
اگه ترو میخوام دست خودم نیست آخه دوست دارم )
ای بمیری میثاق که از همه چیز من خبر داری .سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین وزل زدم به درختهای کنار جاده وماشینهای درحال عبور ناخواسته یه حس خیلی قشنگ تو وجودم لونه کرده بود ومنو به خلسه میبرد
(دلم میخواد آروم ،تورو زیر بارون
تو بغلم بگیرم وببوسمت
چشمهامو ببندم ...حلقه کنم دستهامو دور تنت)
بوی ادکلن میثاق همون ادکلی که مجبوری برای روز تولدش خریدم مشاممو نوازش داد ....
دروغ نمیگم اول میخواستم برای خودم برش دارم اخه بوش خیلی لایت وسبک بود ومن عاشق بوی ملایمش شدم
ولی حیف مجبور شدم برای تولدبهش بدم .
اهنگ دلخواهم همراه با بوی ادکلن وتکونهای ماشین وعصر زیبای پائیزی قشنگ ترین چیزهایی بود که منو تو خودش حل می کرد
با ریتم اهنگ منم اوج میگرفتم وبا ضرب اهنگ ضرب میزدم .واقعا سرخوش بودم دست میثاق رو کنترل ضبط رفت وصداشو بیشتر کرد وای چه فازی میده این اهنگ .داشتم کلی عشق دنیا رو میکردم

دانلود حلقه (http://www.taranefa1.com/1452-Naser-Zeynali---The-Ring)

moon shine
1391,01,17, ساعت : 13:22
میدونی بازی سالم من با ارین چیه حدس بزن
نوچچچ توپ بازی نیست مگه یه بچهءده ماهه چقدر از توپ خوشش میاد
بازم نوچ لوگو هم بلد نیست حدس بزن.... حدس بزن ....دیگه نبود؟؟ نظر نبود؟؟ بگم ؟؟
میگما؟؟ خوب خودم میگم
اقا آرین میشینه رو پای بنده بعد بنده یه چسب پهن میچسبونم به صورتم ..... آقا آرین هم اون چسب پهن رو درحالی که انگشتهای نیم مثقالیش وتو چشم وگوش ودهن ومماخ من میکنه از صورتم میکشه البته این بازی بدون تلفات نیست وبنده قشنگ با اون پنگولهای فندقیش مستفیض میشم
بعد دوباره بازی از سر...... البته وسطش یه چند بارهم به صورت خودش چسبوندم که بچم هنگ کردو نمیدونست صورتشو بگیره یا گوششو.... خلاصه..... این هم بازی ما برای منحرف کردن ذهن ارین که حداقل سمت اشپزخونه واون دوتا پلهءصاحاب مرده نره .....
ایشالله که منو از دعا فراموش نکردید واز اون صبرها که گفتم برام از خدا خواستین ....هان ؟خواستین دیگه ؟
گناه دارم حداقل بخواید زودتر آرین راه بیفته ازاین وضعیت در بیایم خیلیییییییییی خطری شده چشم ازش برمیداری دم اشپزخونست ای وای بر من بازم داره میره
***************
از زیر چشم هواشو داشتم ببین پدر سوخته از حرص من چه تیپی زده .
لبمو به دندون گرفتم ....اوی میثاق یه نفس عمیق بکش ......خودتو کنترل کن فراموش نکن چه فکری کردی .امروز باید به دلش راه بیای برو ببینم میتونی خرابکاری قبلی رو ماست مالی کنی یا نه.....
پاهاشو با ضرب اهنگ تکون میداد وحسهای نهفته تو وجودم رومثل غولهای بی دست و پا بیدار میکرد من عاشق هیکل ثمره ام .اصلا از وقتی دیدم داره قد میکشه وتو پر میشه منم رفتم سراغ بدن سازی میخواستم یه هیکل مشتی بسازم که درکنار ثمره مثل فیل و فنجون نباشم
یادمه تازه از سربازی برگشته بودم که ثمره با اون هیبت جدید وهیکل تو پر سینی بدست اومد تو
اولش که فکر کردم غریبست سرمو انداختم پائین ونگاهمو دوختم به صندلهای سفیدش
ولی وقتی جلوم خم شدو بهم تعارف کرد تازه فهمیدم این همون ثمرهءجوجهءمنه که از این رو به اون روشده ....دیدن هیکل جدید ثمره از عجیب هم عجیب تربود
آخه چه طور ممکنه ؟من که همش نه ماه ندیدمش؟ تو عرض چند ماه مگه یه نفر چقدر میتونه قد بکشه وسایز عوض کنه ؟همون موقع بود که استیل معرکش وعضلات قشنگش از این رو به اون روم کرد......
من درشت بودم مثل همهءمردهای دیگه..... ولی اگه قرار بود ثمره به همین رویه ادامه بده ازمنم کشیده تر میشد..... به خاطر همین زدم تو فاز بدن سازی...... اونقدر دنبل زدم ......اونقدر وزنه بالا وپائین کردم اونقد ر به کیسه بکس مشت کوبیدم که بعداز چندوقت یلی شدم برای خودم
یه نفس ورزش میکردم ....بیکار بودم ومیتونستم تمام وقتم رو بزارم برای ورزش
اول از وزنهای سبک شروع کردم وزنه های 2 کیلویی بعد 5 بعد ده کم کم اندامم رو اومد وعضلاتم برجسته تر شد
هروقت هم که ثمره رو میدیدم انگیزه ام برای بهتر شدن بیشتر وبیشتر میشد .....انگار که باهاش کورس گذاشته بودم وباید تو این زمینه هم ازش میبردم
بعد ازتقریبا دوسال ورزش مستمر وساختن یه بدن فوقِ عالی یه سرمایه ای جمع کردم واین باشگاه رو خریدیم....
هر چند اگه کمکهای دایی وبابا نبود عمرا میتونستم جایی به این وسیعی وکلی دم ودستگاه وردیف کنم..... اوایلش کلی دوندگی کردم ..... وضع مالی بابا بد نبود یعنی حداقلش از همون کوچیکی به فکر کار وزندگیمون بود وبرامون سرمایه گذاشته بود کنار که هر کاری که به نفعمونه رو باهاش ردیف کنیم
باشگاه رو سرپا کردیم .....وسایلو خرد ...خرد خریدیم..... وبالاخره باشگاه رو افتتاح کردیم
روزای اول مشتری ها کم بودن ولی بعد ازچند وقت که قیمت های مناسب ووسایل مجهز باشگاه اسم در کرد سانسها شلوغ وشلوغ تر شدوکارمنم راه افتاد
سخت بود ولی حالا داشتم کم کم بهرهء اون همه جون کندن رو میبردم
بالاخره بعد از سه سال کار مستمر وخوردن انواع واقسام مکمل ها وپروتین وکراتین وهزار تا کوفت وزهرمار دیگه وزدن انواع واقسام وزنه ها وکارکردن با جزءجزء عضلات بدنم که تمام وقت وانرژیم رو میبرد و
با حفظ بیست وچهار ساعته ءرژیم سفت وسخت غذایی که واقعا ارادهءفولادین میخواد شدم اینی که در جوارتون نشسته
میثاق احمدی قد 188 وزن 90 کیلو حالا میتونستم درکنار ثمره قدم بزنم وهراسون نباشم که کسی مارو باهم مسخره کنه
دوباره حواسم رفت پیش ثمره..... ضرب زدن پاهاش داشت کم کم کار دستم میداد .....خدایا چرا هرچی جذابیت هست تو این دختر جمعِ
خیلی از مرداها رومیشناسم که از زن ریزه میزه ونقلی وتو بقلی خوششون مییاد ولی من با دیدن اون همه ظرافت وکمرهایی که از وسط تامیشن وپائین تنه ای که خط کش کنارش گذاشتن عقم میگرفت هیکل فقط هیکل عشقم
(خیلی دارم عادت میکنم به بودن کنارت
میدونی که من از ته دلم امشب میخوامت
نمیزارم عشقم ثانیه ها با تو تموم شه
کجا توی دنیا کسی میتونه مثل تو باشه)
دوباره ضربه های پای ثمره اَاااااااه چرا این اهنگ تموم نمیشه ؟
من واقعا نمیخوام ....نمیخوام به چیزی غیراز این شب و سورپرایزی که برای ثمره اماده کردم فکر کنم ولی.... خدایا یه ارادهءمحکم به من بده... من واقعا در برابر وسوسهءوجود ثمره ناتوانم .....دست خودم نیست......تمام مولکولهای تنم اسم ثمره رو فریاد میزنه این واقعا از عهدهءمن خارجه که میل جنسی شدیدم نسبت بهش رو مهار کنم وناخواسته قسمت اعظم فکرم به این سمت میرفت که من شدیدا ازاین کار جلوگیری میکردم ولی خوب ...
(دلم میخواد آروم تورو زیر بارون
تو بغلم بگیرم وببوسمت
چشمهاموببندم ....حلقه کنم دستهامو دورتنت)
آخیش تموم شد .....پاهای ثمره از حرکت ایستادومن تونستم یه نفس راحت بکشم وفکرمو برای درست اجرا کردن نقشه های امشب به کار بندازم
===================
اگه خدا بخواد بقیش ساعت پنج عصر

moon shine
1391,01,17, ساعت : 16:51
سلام عصر قشنگو بهاریتون بخیر باشه
یه تشکر از فرناز 58 عزیز...... مرسی خانومی.... چاکریم ایشالله سعادت داشته باشیم خدمتگزاری کنیم :-2-40-:
===================
بايه لبخند مکش مرگ ماروبه ثمره گفتم
-خوب خانمي برات يه سورپريز ويژه دارم .دوست داري بدوني اون چيه ؟
ثمره حتي به اندازهءيک صدم ميليمتر هم از جاش تکون نخورد وهمون جور خيره به خيابون وماشينها بود .
خدايا من تحمل بي محليشو ندارم حاضرم با اون زبون نيش مارش هر چه قدر که ميخواد حرف بارم کنه ولي اين جوري بي اعتنايي رو.... نه ....نميتونم
-ثمره ؟ثمره خانوم ؟نميخواي منو ببخشي ؟بابا غلط کردم .ببين !ببين امروزباهات کاري ندارم با اينکه از اين مدل لباس پوشيدن اصلا خوشم نمياد ولي به خاطر گل روي ثمره خانوم خودم هيچي نميگم .ثمره ثمره حرف بزن ديگه
-داريم کجا ميريم ؟
ذوق کردم .همين که حرف ميزد کلی برام ارزش داشت هر چند که از رو فضولي بيش از حدش بود ولي خوب براي اولين قدم بدک نبود .ابروهامو باادا رقصوندم وگفتم
-يه جاي باحال.....مخصوص يه ثمره خانوم باحال
دوباره نگاهشو به خيابون دوخت .هيچ تغيري تو صورتش نبود اي خدا پس کي آشتي ميکنه؟ دلم پوکيد از اين همه سکوت .
دم رستوراني که از قبل جارزرو کرده بودم پارک کردم وجَنگي درو براش باز کردم
.ميفهميدم که تعجب کرده .محال بود که بتونه جلوي ابرهاي بالا رفته شو بگيره .هر چند اين عادت براي چند ثانيه بود ولي خوب من که از کوچيکي تمام چهره وزير وبم عادتهاي ثمره رو ميدونستم برام مثل آب خوردن بود که حالتهاشو درک کنم
در رستوران رو براش باز کردم وبفرما زدم .ديگه واقعا کم آورده بود ابروهاي بالا رفته اش پائين نمي اومد .
***********************
حاضربودم قسم بخورم اين آدم يه آدم فضائيه که جاي ميثاق اوردنش ....ميثاق واين کارها؟عجيب تر از عجيب بود .
وارد که شديم نگاه ها رومون نشست .دخترها با حسرت ،پسرها با شيطنت واندکي فقط اندکي چشم چروني ،وزن ومردها با تحسين .ازحق نگذريم من وميثاق از نظر قدو قواره واستايل زياد از حد باهم مچ بوديم هر دوعضلاني وبلند بدون نيم مثقال چربي اضافه .
گارسون راهنمايي مون کرد...... بابا با کلاس ..........صندلي رو برام عقب کشيد واشاره کرد که بشينم
نگاهم به ميثاق افتاد.... معلوم بود از اينکار هيچ خوشش نيومده ولي خوب چاره اي نداشت ....
کم کم داشتم از اين که باهاش اومدم تفريح ميکردم ....معلوم بود امروزروز منه وهر سازي بزنم ميرقصه .
هنوز تک وتوک سنگيني نگاه ها رو حس ميکردم و پچ پچ ها رو ميشنيدم .
-پسره چه تيپي داره
- اره هيکل دختره هم بدنيست مثل شناگرها ميمونه .
-استايل پسره مثل رَندي اورتونه (کشتي کج کار)
-نه بابا قيافش که بيشتر شبيه جان سينا ميمونه تروخدا دختره رو نيگاه کن دوزار قيافه هم نداره ها .....ببين شانس درخونهءچه ايکبيري هايي رو ميزنه
_الهي تو گلوش بمونه از قديم گفتن انگور شيرين نصيب شغال ميشه همينه ديگه.... دختر شکل این جادوگرها.... اونوقت پسره مثل هلو ....واي نگاه چه کولهايي داره ...........واي مامانم اينا دلم ضعف رفت ....کاش تنها اومده بود خودمون تورش ميکرديم
-به جون فري اگه تنها بود خودم دوسوته قرش زده بودم..... حيف.... حيف ....واي فري اون پسره رو نگاه عين محمد رضا گلزار ميمونه
_واي راست ميگي نکنه خودشه .........
از يه طرف خنده ام گرفته بود واز طرف ديگه بهشون فحش ميدادم
به من ميگن شغال اخه کجاي من شبيه شغالهاست؟
اَاااااه آخه يکي نيست بگه مجبوري اين جوري دختر کش بياي بيرون ؟؟
که چي ؟؟ميخواي بگي کم خواهان نداري ؟.......
دوباره شاکي شدم ....دست به سينه نشستم واخمهامو توهم کردم امکان نداشت با اين چيزها خر بشم.... امروز روز انتقامِ.... شام ورستوران وهزار کوفت وزهرمار ديگه هم تو سرش بخوره .من کوتاه بيا نيستم
-خوب خانوم طلا ،بفرما انتخاب کن
نگاهمو از روي منويي که به سمتم گرفته بود به سمت صورتش چرخوندم وبا تلخ ترين لحني که تو وجودم خوابيده بود گفتم
-من چیزی نمیخورم ......
نگاه ميثاق هنوز رو من بود وبين مِنو ومن درحرکت بود زمزمه کرد
-يه چيزي انتخاب کن.....نميشه که گرسنه بموني ....
روبه پيش خدمت گفتم
يه ليوان آب ....لطفا ....
فک ميثاق منقبض شد معلوم بود که داره به زور خودشه کنترل ميکنه ......با چشمهايي که مثل يه گربه روش زوم کرده بودم بهش خيره شدم
هردومون ميدونستيم امروز روز شانس منه ميثاق خلع سلاح بود....
يه نفس عميق کشيد ودوباره عادي شد
-باشه پس خودم انتخاب ميکنم .يه پرس برگ مخصوص رستوران به همراه يه پرس جوجهءمخصوص ....دلستر کلاسيک دوتا سالادفصل ومخلفات
پيشخدمت اُردهاي ميثاق رو گرفت وکرنش کنان عقب گرد کرد ...
-ثمره ؟ثمره جان؟
بابرندگي گفتم
-من جان تو نيستم .....بي خودي هم برام اداي آدمهاي عاشق پيشه رو در نيار....
اصلا اين خيمه شب بازيها ديگه چيه ؟نقشهءجديدته ؟قراره دوباره خرم کني ؟
-اين حرفا چيه ؟کدوم دفعه من خرت کردم که اين بار دومم باشه ؟ولله تا اونجايي که من ميدونم اين تو هستي که وقتي کارت گير ميکنه يادت ميفته که ميثاق نامي هم هست که ميتونه کارت رو راه بندازه .
اومدم جوابشو بدم که شام رو اوردن .دستهاشو به هم ماليد وگفت
-بفرمائيد خانمي .شروع کن که اين غذا خوردن داره
اوففف من به اين بشر ميگم نرِ اين ميگه بدوش .نگاهمو به دکوراسيون داخلي رستوران دوختم وخودم وزدم به کري .
اصلا نميخواستم باهاش دهن به دهن بزارم .

moon shine
1391,01,17, ساعت : 17:11
دست به غذاش نزد ....تو تمام مدت غذا خوردن حتي يه نگاه خشک وخالي هم به اون جوجه کبابهاي خوش رنگ نینداخت....
اونقدر غد ويه دنده بود که وقتي يه چيزي ميگفت محال بود تا تهش رو نره .
مدام سرصحبت رو باز ميکردم تا شايد جو ازاون حالت سنگين وخشن دربياد ولي ثمره ول کن معامله نبود ومدام ميزد تو برجک من .
غدامو خوردم وغذاي ثمره همون جور دست نخورده باقي موند.
يعني ازا ون وقتهايي بود که ميخواستم مثل يه بچه به زورتو حلقش غذا رو بچپونم ولي .......
اين همه براي امشب برنامه چيده بودم وميخواستم دلشو بدست بيارم.....
بعدم که ناراحتيش رو فراموش ميکرد انگشتر نشون رو دستش کنم ولي اينجوري که ثمره برخورد ميکرد اصلا فکر نميکردم کاري از پيش ببرم .
جعبهءمخمليِ انگشتر تو جيبم سنگيني ميکرد واز طرف ديگه .... من هم مثل ثمره اونقدر قُد بودم که نميخواستم بيشتر از اين خودمو خارو خفيف کنم .
شام تموم شد وبلند شدم ....ثمره هم کيفشو انداخت رو بازو شو بلند شد .
بازم نگاههاي خيره ولبخندهاي موزيانهءپسرها .....واقعا تحملش سخت بود ....کم کم اعصابم داشت بهم ميريخت
آخه اين چه وضع مانتووشلوار پوشيدنه ؟
.حالاخوبه خودش عقلش ميرسه شال سرش کنه
ته دلم يه جوري شد همه ءوجودم فرياد خواستن ثمره رو سرميداد ميخواستم بغلش کنم.... ببوسمش.... نازشو بکشم.... برام قهر کنه وبراي بدست اوردن دلش هر کاري انجام بدم.... ميخواستم براي هميشه مال خودم بشه
بدون نگراني... بدون استرس... بدون ترس از دست دادنش...
چشمهامو درويش کردم واز فکر اينکه ثمره به هيچ عنوان بهم راه نميده اخمهام تو هم رفت ....
تصميم رو گرفتم اين جوري نميشد بايد يه کاري ميکردم اين جوري فقط داشتم خودمو نابود ميکردم .
توي ماشين نه من حرف زدم نه ثمره ......خدايا همهءبرنامه هام رو بهم ريخت .....چيکار بايد ميکردم ؟؟
از هر طرفي مي رفتم بهم راه نميداد.....اونقدر اخمو وغضبناک نشسته بود که انگار من مقصرم .
از اون وقتهايي بود که ميخواستم يه گوشمالي درست وحسابي بهش بدم .کم کم داشتيم ميرسيدم خونهءدايي وتمام نقشه هام نقش برآب شده بود
لعنت به اين شانس گند من..... هي به خودم ميگفتم
فکر کن ميثاق ....فکر کن چه جوري باب صحبت رو باهاش باز کني
-مسابقهءبعديتون کي هست .
جوابم سکوت بود
-ثمره دارم ازت سوال ميکنم عارت مياد يه کلام جوابمو بدي ....
انگارمنتظر همين بود که يه چيزي بهش بگم واون فوّران کنه
خروشيد ؛
-اره عارم ميياد .عارم ميياد با آدمي مثل تو همکلام شم .آدمي که بويي از انسانيت نبرده .
من حالم از تو بهم ميخوره اونوقت بيام ليست امورات روزانه مو بدم دستت .که چي بشه ؟اصلا تو کي هستي که بخوام راجع به کارهام بهش توضيح بدم ؟
-اوي اوي اوي همينجا ترمز کن .....کجا داري واسهءخودت ميري ؟
پياده شو باهم بريم .....نگو که قرار قانون بابابزرگ رو فراموش کردي تو نامزد مني ودرآينده ميشي زن من.... .پس حق دارم که راجع به همه چيزت بدونم
-تا اونجايي که من يادمه تا حالا بهت بله رو ندادم.اين اراجيف ومَنم مَنم کردن ها رو براي اون کسي که بهت بله داده بگو ....
من محالِ خام اين حرفا بشم .....
خوب گوشهاتو باز کن ميثاق.... نه من نامزدتم ...نه زنتم ....نه هزار تامَنصبِ به جا يا بي جاي ديگه ......
نميزارم هيچ کس ديگه اي هم برام تصميم بگيره اين کاسه کوزهءشوهر گيري وغيرت بازي هاتم جمع کن بزار به وقتش براي زنت خرجشون کن...... من زير باز حرف زور نميرم .
-اوه اوه اوه کي ميره اين همه راهو ؟سرکار عليه مثل اينکه فراموش کرديد که باباي شما شديدا با اين ازدواج موافقه وکاملا هوامو داره .خودتم ميدوني که کسي جرات نداره جلوي بابات نفس اضافه بکشه چه برسه رو حرفش حرف بزنه .....
دستهاش ومشت کرد وگارد حمله گرفته بود.دلم براش ضعف رفت کاش اينقدر پرخاش جو نبود تا منهم ملايم تر باهاش برخورد کنم
-چيه ساکت شدي ؟ميبيني هميشه حق با منه .پس بهتره با من بحث الکي نکني جوجه .
با انگشت لپشو کشيدم ولي اونقدر شاکي بود که به محض تماس دستم روپس زد .
-من نميزارم .نِ.مي.زا.رم .نميزارم با من مثل يه موش آزمايشگاهي برخورد کني .چه تو ....چه بابام ....نميزارم
دم خونشون پارک کردم وچرخيدم سمتش .
-اين ديگه دست تو نيست .اين جريان خيلي وقته که تموم شده حالا هم وقته اجراشدنشه .
چشماش از نم اشک برق ميزد .دلم فشرده شد .آخه اينهمه ناراحتي وحرص براي چيه ؟
يعني اين قدراز من بدش مياد که حاضره رودروي دايي که دل شير ميخواد حتي تو روش نگاه کني بايسته .....ولي با من ازدواج نکنه ؟آخه چر ا؟عيب و ايراد من چيه ؟چرا دوستم نداره ؟
يه وقتهايي از خداي خودم ميخواستم يک صدم از محبتي که تو وجودمن براش ميجوشه رو تو قلبش بريزه تا اونهم نسبت به اين ازدواج نرم بشه .
اونقدر احمق نبودم که فکر کنم الان دوره،....دورهءجاهليت ِ وبخواهم به زور تصاحبش کنم .....ولي خوب چي کار ميکردم ؟دست وپام بسته بود.....
ميدونستم اگه جواب رو ميزاشتم به عهدهءخودش مطمئنا منو رد ميکرد درهر موردی شک داشتم دراين مورد به هيچ عنوان شک نمیکردم
نميدونم چقدر گذشته بود که تو چشمهاي بارونيش خيره شده بودم يه دفعه اي رنگ نگاش برگشت .....فکش منقبض شد وبا مشت گره کرد غريد
-يه کاري ميکنم که داغ اين آرزو روبا خودت به گور ببري .پسر عمممممممممه .
در و به هم کوبيد ودوئيد سمت خونشون .با چشمهاي خسته نگاهش ميکردم که اف اف روزد وتو درگاهي در گم شد .
نگاهم به رد قدمهاش خشک شده بود.آخه چرا نميخواست بفهمه که هيچ کسي تو دنيا مثل من عاشقش نيست ؟
چر احاليش نبود که قلبم تمام وکمال مال اون بود وهرکاري ميکردم از عشقش خالي نميشد .
من دوستش داشتم يعني اينقدر باورش براش سخت بود که عشقِ توي چشمام رو نميديد ؟
سرم رو روفرمون ماشين گذاشتم ودستام و روي سرم قلاب کردم
خدايا پس کي ميخواد درکم کنه؟کي ميخواد باهام راه بياد ؟
چند ساله که دارم باهاش کلنجار ميرم ولي انگار نه انگار يه لحظه هم کوتاه نمي ياد .
هربار که کنارشم با هم بحث داريم واون هم با قهر از پيشم ميره .زندگيم شده مثل اين سريالهاي بيمزه ءتلوزيوني .....مدام قهر.... مدام منت کشي ....مدام جنگ اعصاب .....آخه تاکي بايد تو حسرت لمس ونوازشش بسوزم ودم نزنم ؟
خدايا خسته شدم .خسته.نه از اين عشق ........بلکه ازاين همه نزديکي ودر عين حال دوري .....خدايا خودت کمکم کن .من ديگه نمي کشم .ديگه نميتونم .واقعا کم اوردم .
چشمام ميسوخت .درد نگاه سردش برام سخت تر از هر چيز ديگه اي بود .....
توي زندگيم هميشه هدف داشتم .....درس بخونم تازودتر برم سربازي .....سربازي برم تا زودتر کار پيدا کنم..... کارپيدا کنم تازودتر خونه بخرم تا زودتر ماشين زير پامو بگيرم... تا... تا.. تا ....
زودتر به ثمره برسم ....هدف من هميشه ثمره بوده.... با غم نبودش دوسال تموم سرکردم ......
هميشه جون کندم تازودتر يه سقف بالا سر براي خودم رديف کنم ودستشو بگيرم وبا خيال راحت برم سر خونه وزندگيم ......
حالا که همه چي داشتم.... ازخونه بگيرتا ماشين و کار مناسب وخرج ومخارج عقد وعروسي .......ثمره رو نداشتم
حس ميکردم همه چي دارم الا هدفم .......افتاده بودم تو يه دور ثابت
ثمره هم طبق معمول منو با حرفهاش ميچزوند ومنم سگ ميشدم وپاچشو ميگرفتم
اينجا بود که اون با قهر وناراحتي وبدون خداحافظي منو ترک ميکرد ومن ميموندم ودل داغدارم که هنوز ريتم طپشهاش کند نشده .
سرمو بلند کردم وبا سر انگشت پلکهاي داغمو ماليدم .....يه نگاه به آسمون کردم .....
خدايا به اميد تو ......خودت ثمره رو بهم برسون
تا در وبازکردم هُرم هواي گرم صورت يخ زده ام رو نوازش کرد صدازدم
-مامان ؟کجايي ؟
-به سلام داداش بزرگه .....کجايي داداش من ؟مارو نميبيني خوشي؟
-سلام میثم.... چه طوری ؟
ميثم يه نگاه عاقل اندر سفيه به من انداخت وگفت .
-چيه بازم ثمره زده تو برجکت ؟دوباره با هم دعواتون شده ؟
يه نگاه خسته بهش کردم وگفتم
-کي من وثمره باهم دعوا نداشتيم ؟ولش کن خيلي خستم ميرم تواطاقم استراحت کنم ...
دوسه قدم برداشتم که تازه يادم افتاد احوال زنشو نپرسيدم .
-آخ آخ آخ شرمنده اصلا يادم نبود سودابه چطوره ؟
ميثم نيشخندي زدو گفت
-ميزاشتي دوسال ديگه ميپرسيدي .....به آدم عاشق حرجي نيست .عيبي نداره ميبخشمت .اونم خوبه
سرسري سري تکون دادم وببخشيدي گفتم
واقعا حس صحبت کردن هم نداشتم
انگشتر رو گذاشتم تو کشو وبه امید روزی که بخوام انگشتر رو تو دستش کنم پلکهامو رو هم گذاشتم
امروز خیلی خودخوری کردم یکم استراحت میتونست سرحالم بیاره



================================
اگه شد فردا میزارم قول نمیدم
ولی اگه نذاشتم شنبه صبح حتما آپ میشه

فصل بعدی
متین

moon shine
1391,01,19, ساعت : 08:13
سلام صبح زیبای بارونی تون بخیر
امروز شارژ شارژم این هم دوتا پست تپل برای خواننده های خوبم مخصوصا سنجاقک
تشکر کردن خیلی اسونه خیلی وقتها با فشردن یه دکمهءمثبت یا با زدن دو خط اول هر پست
من کارمو انجام میدم واونهایی که برام ارزش دارن رو به تشکر کوچیک دعوت میکنم
امیدوارم شما هم برای وقت وزمانی که براتون میزارم اونقدر ارزش بزارید که به یه تشکر ویه مثبت کوچیک مهمونم کنبد

فصل سوم
متین

یه هفته گذشته بود وخدارو شکر سروکلهءگروهبان گارسیا پیدا نبود مسابقهءنیمه نهایی داشتیم واز روز قبل یواشکی به مامان گفتم وقسمش دادم که به میثاق حرفی نزنه ...میترسیدم بیاد ومثل همیشه سرو صدا به پا کنه ....
با خانوم زمانی وکل بچه های تیم نه نفری می .....شدیم دوتاماشین دربست گرفتیم وبا یه دل پرازامیدواری وسلام وصلوات راهی مسابقه شدیم ..
بعد از کلی وقت تلف شده به خاطر مسابقهءبقیه ءگروه ها وکلی استرس وخون جیگر خوردن بردیم ........یوهویوهو رفتیم نیمه نهایی...
خسته وکوفته بودیم وماهایی که جزو یارهای اصلی تیم به حساب مییومدیم جون تکون خوردن رو هم نداشتیم ...
ساعت یک بعداز ظهر بود که به خاطر برد تیم به پیشنهاد خانوم زمانی همگی به خونواده ها خبر دادیم وقرار شد مهمون خانوم زمانی باشیم ....
چقدر اون نهار بهمون چسبید .....کلی گفتیم وخندیدیم وبی خیال دنیا شدیم ...
خیلی وقت بود که اینجوری با دوستام عشق وصفا نکرده بودم وفارغ از میثاق وهر چی که به اون ربط داشت نشده بودم .....
ساعت دو .....دوونیم بود که با یه روحیهءسرخوش وکلی انرژی ویه شکم پر از چلوکباب کوبیده ومخلفاتش برگشتیم خونه ....یه هفته ای بود که خیابون اصلی رو کنده بودن وماشین به سختی ازتوش رد میشد ........
من وپریسا وآزاده سر خیابون اصلی پیاده شدیم واز همگی خداحافظی کردیم
ساعت سهءبعدازظهر یکی از روزهای سرد آذر ماه بود وتو خیابون پرنده پر نمیزد ...
طبق معمول همیشه صدای کرکرخندهءپریسا بلند بودو آزاده هم دست کمی از اون نداشت وتوجه هارو جلب میکرد
مدام نگران بودم...... نه تو مرامَم بود که خودم تنها برم ........نه دوست داشتم کنارشون باشم وپر به پرشون بدم
ولی چی کار میکردم ؟هم هم کلاسی بودیم..... هم تو یه محل .....هم هم تیمی....
نمیشد با هردوشون کل کل کنم....
با این کارها مخالفتی نداشتم...... وقتی خودشون دوتایی هستن هر غلطی میخوان بکنن عیبی نداره
من وکه قرار نیست تو قبر اون ها بزارن ولی این جوری ...
نمیشد واقعا زشت بود وقتی کسی کارهاشون رو میدید من رو هم مثل اونها نگاه میکرد وفکرشون این بود که من هم یکی هستم شبیه این دوتا ولنگارو یکم جلف
درصورتی که من اصلا تو خط این حرفها نبودم یعنی جرات اینکارونداشتم اونقدر صنم داشتم که یاسمن توش گم بود
سرمو انداخته بودم پائین وسعی میکردم قدمهامو هر چه تندتر بردارم که..... از سمت روبه رو چند تا از پسرهای لَش محله راهشون رو به سمتمون کج کردن
معلومه دیگه وقتی پریسا خانوم با اون موهای فشنش واون تیپ غلط اندازش ساعت سهءبعدازظهر داره جلف بازی در میاره غیراز این هم نمیشه توقع داشت .........ای بخشکی ای شانس
نیش پسرها تا بناگوششون بازبود وچشمهاشون از دیدن چند تا دختر ولنگار دودو میزد...... سیل متلکها وهّروکّر پریسا وآزاده باریدن گرفت ...
وای خدا اینها چرا حالیشون نیست؟ بابا اینجا محلمونه ؟
بازوی پریسا رو که صدای سرخوشش رواعصابم بود وکشیدم ویه وشکون اساسی از پهلوش گرفتم
-هوی دیوونه چرا وشگون میگیری ؟
البته این تشر به صورت خیلی زیر پوستی انجام گرفت ...نمیخواست پرستیژش پیش ارازل واوباش بهم بریزه
-خف میدونی چیه ؟پس خفه شو ...ببند اون گاله رو تا خودم نبستم ...آبرو حیثیت تو محل برامون نزاشتی اوی آزاده ...آزاده
-اِچیه؟سوزنت گیر کرده ...
-نیشتو جمع کن .ای خدا من با شماها چی کار کنم ؟
بازوی هر دو رو گرفتم واز زیر بارون چرت وپرتهای پسرها گذشتم...
بدبختی تو این حاگیرو واگیر یه کیشون هم به من بند کرده بود
-هی هی کوله مشکلی خط قرمز نوک مدادی...پیس پیس ...اِ یه دقیقه وایسا کارت دارم
تقریبا به حالت دو داشتم در میرفتم ......بدبختی یکی دوتا نبود که ...اگه میومدم این دوتا رو جمع کنم پسرها شروع میکردن می یومدم از اون جا رد بشم میدیدم این دوتا ورپریده دارن قرو قمیش مییان
ماشاالله پریسا رو که اصلا نمیشد جمعش کردباز به شرم وحیای آزاده......
درسته که خودشم خوشش مییومد ولی علنا کاری انجام نمیداد ..
-پریسا تروخدا بسه ....اگه میثاق پیداش بشه تیکه بزرگمون گوشمونه ها ...پریسا نکن .....نوچ....عشوه نیا براش ....وای خدا دارم دیوونه میشم ......
-اوی آزاده تو هم که شدی لنگهءاین ذلیل مرده ...
پریسا بازوشو از دستم کشید وتوپید
-اَه ه ه ه توام ...میثاق کجا بود ؟اون الان ناهارمامان پزش رو نوش جون کرده والان داره خواب قیلوله اشو میکنه ....هی میگه میثاق ...میثاق.... دهنمونو سرویس کردی با این میثاقت.... جمعش کن تروخدا.....خسته شدیم...... چپ میریم میثاق ....راست میریم میثاق ........حالا خوبه که بله رو بهش نگفتی .....اگه گفته بودی که الان نمیشد جمعت کرد
-آخه نفهم چرا حالیت نیست اگه سربرسه وببینه خونمون حلاله
-اَه همش غرو گیر..... بابا کسی نیست .....مردم مغز خر نخوردن که تو این سوزو سرما با این وضع خراب خیابون وکوچه بریزن بیرون ...تروبه جون مادرت گیر نده بزار این شماره رو بگیرم ...ببین چه تیکه ایه حیفه رفیقا قُرش بزنن
توخودم حرص میخوردم وکاری ازدستم بر نمییومد
تک وتوکی از کنارمون رد شدن ونگاه ملامت بارشون رو به سمتمون پرتاب کردن.... خداروشکر که زودتر رسیدیم به کوچشونو ازشون جداشدم ...
ولی فاجعه هنوز ادامه داشت .....پسره مثل کنه چسبیده بود وول نمیکرد
-هی ...پیس ..از دوستاتم که سوا شدی دیگه از چی میترسی ؟بیا این شمارهءمنه ....اسمم متینه.... بگیر دیگه... آی دخترِ کوله مشکی کفش ال استار
مونده بودم این همه خوش مزه گی رو ازکجا اورده ؟

moon shine
1391,01,19, ساعت : 08:29
پیچیدم تو کوچمون .....حرفاش درحد وز وز بود واز ده تا کلمه نه تا شو نمیشنیدم ....ولی باز هم تابلو بود که دنبالم افتاده
ای خدا حالا چی کار کنم؟ دارم میرسم خونه چه جوری دکش کنم؟اگه..... اگه میثاق ......وای نه.... خدایا اگه میثاق سر برسه؟
-ببخشید آقا اتفاقی افتاده ؟
موهای تنم سیخ شد.... وای بر من .....وای برمن ...اون چیزی که نباید بشه.... شد......
حتی جرات نداشتم سرمو برگردونم ..قدمهام خشک شده بود وچشمهام از حدقه بیرون زده بود ....
-نه داداش من ...نامزد من یکم از دستم عصبانیه دارم نازشو میکشم شما بفرما ...
وای ...وای ..وای ....خون تو رگهام منجمد شده بود .....وای بر من .....وای
-آهان ...شرمنده من فکر کردم مزاحم خانوم شدید ....
اونقدر حرص وغضب تو صداش خوابیده بود که حتی من هم که نمیدیدمش حالیم میشد فوق العاده شاکیه ولی پسرهءاحمق انگار که از یه کرهءدیگه اومده
-نه دستت درست شما .....
بومممممممممم....صدای مشت میثاق وآخ پسره رفت هوا....پسره کنارم افتاده بود رو زمین ومیثاق با اون هیکل پت وپهنش نشسته بود رو شکمش ومشتی بود که توصورت یارو میخوابوند وفحشی بود که بار ِپسره میکرد ....
-آشغال ...بی ناموس....که نامزدته هان؟که یکم از دستت ناراحته هان؟داری نازشو میکشی بی شرف؟
به خودم اومدم اگه جلوشو نمیگرفتم پسره رو میکشت ...بازوشوگرفتم وخواستم بلندش کنم.... ولی پرتم کرد عقب ومشت بعدی رو حوالهءصورت غرق خون پسرِکرد
اومدم شونش رو بگیرم که بازم در رفت ویقهءلباسش تو دستم موند
خداروشکر از سروصدای من وآه وناله های پسرِوفحش های میثاق چند نفری جمع شدن واز هم سواشون کردن
میثاق مثل کینگ کونگ میجوشید ودستهایی که مهارش کرده بود وپس میزد
انگار مردم ایران تو عرصهءدعوا ومرافعه واردشده بودن..... تو عرض چنددقیقه پسرِرو رد کردن ومیثاق رو با چشمهای غرق خون وصورت سراسر کبود سوغاتی گذاشتن برای من ....
تو اون لحظه اون قدر عصبانی بود که تمام بند بند وجودم میلرزید
بازومو گرفت وکشید ناخوداگاه گارد گرفتم
-دستم وول کن
-حرف نزن ثمره ...حرف نزن ...که همینجا قیمه قیمه ات میکنم ...
بازومو هول دادوغرید
-راه بیفت
حرص وعصبانیت دورشو مثل یه هاله پر کرده بود ...فشار انگشتهاش از روی ژاکت هم مشخص بود نفس های سنگین میکشیدواحساس میکردم هر آن امادهءفوران کردنه ...خیلی ناجور ترسناک شده بود ...
منو کشون کشون میکشید ومنم مثل یه بز چموش از پشت سرش رَوون بودم ...دوست داشتم نافرمانی کنم.... ولی چاره ای جز اطاعت نداشتم ازاون وقتهایی بود که چشمش رو رو همه چیز میبست وتیکه پارم میکرد ....
دستش رو گذاشت رو اف اف و تو عرض چند ثانیه درباز شد ...
هیچی نمیگفتم ودنبالش کشیده میشدم ...منتظر بودم طوفان به راه بیفته تا بتونم ضربه رو پاسخ بدم
ولی فعلا .....منتظر حمله از طرف اون بودم
باید درجهءعصبانیتشو تخمین میزدم وبعد فرمان حملهءگاز انبری رو صادر میکردم ...
پاگرد اول رو رد کرد ....پاگرد دوم ...پاگرد سوم ....قامت مامان روهم از همون جا هم میتونستم ببینم
تا مارو دید زد تو صورتش
- خدا مرگم بده ....چی شده ؟
یه دنیا ترس واسترس تو نگاهش خوابیده بود ومدام چشمهاش از رو من به میثاق تغیر جهت میداد
حدس زده بود که یه خبرهاییه..... هرچند قیافهءکبود میثاق با اون پیرهن خونی ویقهءپاره شده دَم از یه جنگ حسابی میزد
========
اگه عمری باقی بود عصری ساعت پنج آپ میکنم تشریف بیارید خوشحالم میکنید
با دوتا پست تپل دیگه درخدمتیم

moon shine
1391,01,19, ساعت : 16:21
خوب خوب خوب سه عدد تشکر
1اذرنوش که همیشه منبع انرژیه
2بارون 12 وفاطمه r نویسنده های پنجه طلای سایت که بازهم منو با خوبیشون شرمنده کردن مخلصیم بارونی چاکریم فاطمه
3این تشکر مشترک بین میثاق ویلدا وسانجانا که غلط املایی میگیرن وهی بهم تقلب میرسونن تا شما این متن های بی سروته من رو قشنگ متوجه شید
اگه کسی از قلم افتاد به بزرگی خودش ببخسسسسسه
تاپله ها تموم شد مامان عقب گرد کرد ومنتظر تو پذیرایی ایستاد
همینکه به در رسیدیم من رو هل داد تو خونه
تعادلم رو از دست دادم وپرت شدم کف پذیرایی
دروپشت سرش چنان کوبوند که احساس کردم تمام شیشه های خونه شکست وصدای کوبش تو تمام ساختمون پیچید
درسته ...... فرمان حمله صادر شد ...
-میکشمت ثمره .....میکشمت.... تیکه تیکت میکنم وهر تیکت ومیدم دست گرگهای بیابون ...حالا واسهءمن دل میدی وقلوه میگیری ؟
حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو دور میزنی ؟حالا دیگه به هوای باشگاه ومسابقه میری بیرون وهزار تا کثافت کاری دیگه میکنی ؟میکشمت ثمره ..
به سمتم خیز برداشت که تو یه حرکت از جام پریدم
-خفه شو ...کدوم کثافت کاری ؟اون مشنگ مزاحمم شده ....به من چه ربطی داره؟
دندون هاشو به هم سائید وگفت
طرف مزاحم بوده که از سرکوچه تا اینجا دنبال توواون رفیقهای بدتر ازخودت ؟
من خرم ؟یا گوشام مخمله؟ یا گیج میزنم؟
صدای هرّ وکرّتون از سر تا ته کوچه همه رو خبر دار کرده..... اون موقع داری برای من فیلم بازی میکنی ؟فکرمیکنی نمیدونم داری چه گوهی میخوری؟
-چه گوهی ؟هرروز هزار تا پسر بی شرف مزاحم هزار تا دختر میشن دلیل نمیشه که همهءهزار تادختر کِرم داشته باشن
-اِاا...پس پسره بیخود دنبال تو راه افتاده بود ؟بیخود میگفت نامزدته؟ ...
مامانم صورتش وچنگ زد
-خاک به سرم ....پسره گفت؟چی بهش گفتی گیس بریده که برگشته همچین حرفی زده ؟
میثاق که یه حامی پیدا کرده بود گفت
داره منو دور میزنه زن دایی .....فقط داره سفسطه میکنه ...
برگشت به سمت من وبا حرص ادامه داد
-میخواد با پسرها لاس بزنه ..
-آخه احمق .....آخه دیوانه ..من اگه میخواستم با پسر جماعت حرف بزنم که پا نمیشدم بیام دم خونه یا تو محل جلوی چشم یه ایل آدم اینکاروانجام بدم..... پسره گیرداده دنبالم راه افتاده .....من این وسط چی کاره ام ؟
دوباره کبود شد
-تو هیچ کاره ای ....اون من بودم که داشتم برای پسرِ چشم وابرو می اومدم ......
دیگه داشت تهمت میزد .....خدای بالای سر شاهد بود که پامو کج نذاشته بودم...... کم کم به جای اینکه اون عصبانی باشه من از بی منطقیش گُر میگرفتم
رفتم جلو وزدم تو تخت سینش
-هوی عوضی ..حرف دهنتو بفهم ..من واسهءیارو چشم وابرو می اومدم ؟من ؟اصلا میفهمی چی میگی ؟یا چشمهاتو بستی وهر چی از دهنت در میاد بار من میکنی ؟
کُوپ کرده بود .....با کف دست یه ضربهءدیگه به شونش زدم
-فکر میکنی خیلی مردی؟خیلی حالیته ؟خیلی با غیرتی ؟که این حرفها رو به من میزنی؟
بادادش دو متر پریدم
-خفه شو ثمره ...خودم میکشمت ...همین امروز میکشمت که یه جامعه رواز وجودهرزه ای مثل تو پاک --------تق
چنان با قدرت تو دهنش خوابوندم که خودشم باورش نمیشد.....
مثل یه گربهءخشمگین میخواستم بهش حمله کنم وپاره پاره اش کنم
دست لرزونمو پائین آوردم وبا چشمهای خونیم بهش زل زدم

moon shine
1391,01,19, ساعت : 17:00
هنوز تو بهت بود....... تا حالا سابقه نداشت همچین جسارتی کنم ولی حالا ....
به حالت زمزمه گفت
-تو منو زدی؟
صداش کم کم بالا رفت
تو رو من دست بلند کردی ؟
توزدی تو صورت من ؟
جملهءآخر با داد بود ....خدایی اونقدر عصبانی بود که همون لحظه از کرده پشیمون شدم..
از جا پرید
-خونت حلاله ثمره ...
تا اینو گفت دیدم هوا پسه.... مثل فشنگ پریدم سمت اطاقم وتو یه آن درو قفل کردم
شانسی که آوردم دیر به خودش اومد..... وگرنه تیکه بزرگم گوشم بود
-بازکن ثمره ...
صدای مشتهاش بلند ونافرم بود ....جوری میزد که صدا تو خونه میپیچید ....صدای مامان که التماس میثاق رومیکرد از یه جای دور می اومد
-بازکن ثمره ....بازکن تانزدم دروبشکونم
انگار با قفل کردن در شیر شدم از همون جا داد زدم
-هیچ غلطی نمیتونی کنی ..برواین هارت وپورت ها رو واسهءکسی کن که دوزار ازت حساب ببره...اصلا خوب کردم ....دوست داشتم باهاش لاس بزنم ........کاش شماره اشم میگرفتم ...
صدای لگدی که به در زد دومتر منو پروند ....پائین در به اندازهءیه گردی سوراخ شده بود
-روانی ....دیوونه .....چرا درو میشکونی ؟
-قیمه قیمه ات میکنم ثمره ....وای به حالت اگه دستم بهت برسه ...بازکن.... بازکن تادرواز جا نکندم ....بازکن ثمرررررررررررررره
صدای مامان می یومد که میخواست آرومش کنه.... ولی نمیشد هارتراز قبل افتاد به جون در ...
کم کم احساس میکردم درداره از لولا کنده میشه وهرآن ممکنه بیاد تو ...
آخر سر هم مامان خودش و فدایی کرد وسپر بلای دَرِ بیچارهءاطاق من شد ...صداشو میشنیدم که میخواد عصبانیتش رو بخوابونه
-توروبه خدا ببخشش ....این نفهمه یه چیزی گفته ....خودت که میدونی اهل این کارها نیست... تو ببخشش ....تو بزرگی کن... تورو به جون اون کسی که دوستش داری ولش کن.... به خاطر من ....به خاطر داییت.... میثاق جان بگذرازش
صدای نفس نفس زدن های میثاق از پشت در میریومد ومن از ترسم جیک نمیزدم
حتی از فکر اینکه اگه دستش بهم برسه چه بلایی به سرم مییاره تن وبدنم میلرزید
*************************(این ستاره ها گوینده رو عوض میکنه )
ریتم قلبم کندتر شده بود....اونقدر زندایی گفت وگفت والتماس کرد که اروم تر شدم ...ولی هنوز عصبی بودم
حتی چند باری هم پاشدم برم سراغش ولَشِش رو بندازم تو خیابون که زندایی نذاشت
دیدم این جوری نمیشه ....بدون هیچ حرف اضافه ای از خونه زدم بیرون
سوار ماشینم شدم وتمام حرصم از ثمره رو سر پدال بیچاره خالی کردم ...
با مشت کوبیدم به فرمون.... نه ....اروم نمیشدم ....
دوباره ....دوباره.... دوباره..... اونقدر زدم که دستم درد گرفت
هر چی نفس عمیق کشیدم..... هر چه قدر به خودم تلقین کردم که آروم باشم نمیشد ...
هر جوری حساب میکردم تو کَتم نمیرفت با خودم میگفتم
تا وقتی یه دختر سنگین بره وسنگین بیاد هیچ پسری به خودش اجازه نمیده که مزاحمش بشه
بازم با مشت به فرمون کوبیدم
حتما یه چیزی بوده ...حتما یه کاری کرده ...حتما یه اشاره ای بوده ...اَه ثمره داری دیوونم میکنی ...
نه این جوری نمیشه .....باید هرچه زودتر تکلیفتو روشن کنم.... باید مال خودمش کنم ....دارم از تو داغون میشم.... داغون وداغونتر ...
خسته شدم از دستت ثمره ...خستم کردی ....چند ساله دارم دنبالت میدوئم و هیچی به هیچی
دیگه بسمه.... باید با دایی صحبت کنم با مامان وبابا ...این جوری نمیشه
اَه بابا بزرگ آخه این چه برنامه ای بود که برای ما درست کردی ؟
یعنی چی که باید حتما دیپلمش رو بگیره بعد عقدش کنم ...
خوب چه اشکالی داشت عقدش میکردم بعد میرفت دنبال درسش ...تا من این قدر زابه راه نشم وحرص وجوش تناول نکنم
اگه شوهرش بودم لااقل حرفمو میخوند .....نه اینکه اینقدر راحت رو حرفم حرف بیاره وپررو پرو بزنه تو گوشم .....اِاِاِاِ دیدی زد تو گوشم ...
دخترءدیوونه افسار پاره کرده
دوباره عصبانیتم رفت رو صد...... گونه ام رو مالیدم
لامصب (خودم خواستم اینجوری بنویسم گیر ندید) عجب دست سنگینی هم داره ....
نوچ نوچ نوچ ......دخترهءجلب داره به من میگه خوب کردم..... کاش شماره اشم میگرفتم
ای بزنم ناقصش کنم ....بزنم لهش کنم که نتونه از جاش جم بخوره ......
دستم رو روچشمهام کشیدم وتا توی موهام بردم
وای دارم دیوونه میشم.... دختره اینقدر وقیح شده که هنوز هیچی نشده داره میگه هیچ غلطی نمیتونی کنی ......
رسیدم به باشگاه ...یه نگاه به ساعت کردم تمام مسیررو تو ده دقیقه طی کرده بودم والله با اون سرعتی که من داشتم تصادف نکردم خیلیه ...
باشگاه خلوت بود ورضا داشت یکی از دستگاه ها رو چک میکرد
اونقدر عنق بودم که خودش سمتم نیومد میدونست اخلاقم سگی باشه پاچشو میگیرم
نشستم پشت اسکات پا
یک ...دو ...سه ... چهار.......... صد
دخترهءبی حیا ....باید آدمش کنم......
ولی چه جوری ؟باید با دایی حرف بزنم .....وای خدا دارم آتیش میگیرم
دستگاه رو عوض کردم رفتم سراغ پرس سینه وزنهءهشتاد کیلویی رو انتخاب کردم
یک ....دو.....
آره چاره اش داییه.... شاید اصلا نذاشتم بره مدرسه .....آره این فکر خوبیه ....این جوری نمیشه باهاش راه اومد ....
هر چی من کوتاه مییام.... اون پاچه ور مالیده تر از قبل میشه ....منِ به این گندگی اصلا نمیتونم کنترلش کنم...
رفتم سراغ کیسه بوکس
خسته بودم ولی اینجوری بهتر بود حداقل خودمو آروم میکردم
مشت زدم وحرص خوردم...... مشت کوبیدم و شر شر عرق ریختم وبه زمین وزمان واین عشق مزخرفی که تو دلم مثل یه گیاه هرزه ریشه دوونده بود فحش دادم
اخر سر هم بدون اینکه یه درصد هم از عصبانیتم کم بشه در حالی که از بوی گند بدنم عقم میگرفت راهی خونه شدم
==================
قسمت های بعدی فردا ساعت هشت صبح
اگر هم نشد قبل از یک بعداز ظهر
بای بچه ها
مثل همیشه خوش باشید

moon shine
1391,01,20, ساعت : 12:02
6......3..4..........7
...5...2..1......
خوب حدس بزن این شماره هایی که من نوشتم برای چیه:-2-37-:
آورین آورین اینا دندونای ارینه که هفتمیش هم امروز دراومده:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
=============
يه ربع از صداي کوبش درگذشته بود که مامان اومد پشت در
-کارخودتو کردي .....هان ؟بهت نگفتم باهاش در نيوفت ؟حالا ميره پيش باباتو بهش ميگه ....من موندم تو با کدوم فکري همچين حرفهايي بهش زدي ؟
آخه عقلت نميرسه.... اگه ميثاق باهات نباشه ...بابات حتي اجازه نميده پاتو از اين در بيرون بزاري..... چه برسه بخواي بري مدرسه وتو تيم واليبال بازي کني
اصلا به من چه ؟من که هر چي ميگم باد هواست...... هر غلطي که ميخواي بکن .....من ديگه باهات کاري ندارم
تازه ياد مصيبتي که با دستهاي خودم به سرم اورده بودم افتادم ........
واي خدا من با چه جراتي اون حرفها رو زدم ؟اگه ......اگه بره پيش بابا من چي کار کنم ؟
اگه..... اگه بابا تو خونه زندانيم کنه ؟اگه همين فردا به زور منو عقد ميثاق کنه چي ؟
اون که ازخداشه از من آتو بگيره تا زودتر عقدم کنه ......اي خدا چرا عقلو ازم گرفتي که همچين شري براي خودم درست کنم ؟واي حالا چي کارکنم ؟
بلند شدم وشروع کردم به رژه رفتن .......آخه اين چه گندي بود که زدم؟ حالا چه جوري جمعش کنم ؟
واي من با چه فکري بهش اون حرفها رو زدم ؟آخ آخ آخ بهش گفتم خوب کردم.....
با کف دست زدم رو دهنم
واي بهش گفتم کاش شماره اشم ميگرفتم ....اي بميري متين بيشعور که اين بلا رو سرم آوردي...
آخه يکي نيست بگه کجاي قيافهءمن به کساييکه شماره ميگيرن ميخوره ؟
رسيدم به ميزم ......دوباره يه چرخش وادامهءمراسم رژه رفتن
اي واي برمن .....اي واي برمن ......حالا جواب بابا رو چي بدم ؟يعني ميشه معجزه بشه وبه بابا نگه ؟يعني ميشه ؟
قبول داري يه وقتهايي شديدا دوست داري زمان به عقب برگرده وخرابکاريتو جبران کني ؟من هم تو همچين شرايطي بودم...
دست به دعا برده بودم تا خدا خودش يه فرجي کنه ومنواز اين منجلابي که تا ته توش فرو رفته بودم..... نجات بده
نگاهم به ساعت افتاد..... تيک تاک ....پنج عصر بود
واي برمن بابا تا دوساعت ديگه پيداش ميشه ....خدايا چي کارکنم ؟زنگ بزنم براي غلط خواهي ؟
نه اونقدر عصباني بود که عمرا گوشي رو جواب بده ....زنگ بزنم به عمه.....نوچ ... ..آخه چي بگم بهش ؟ بگم ببخشيد من با ميثاق حرفم شده بعدهم بهش گفتم دوست داشتم بامزاحمم لاس بزنم .....واي..... واي خداچي کار کنم؟
يه نگاه ديگه به ساعت کردم .....اوووووووه انگار مسابقه گذاشتن اين ثانيه شمارها
تيک تاک ....تيک تاک....
قدم رو...... به چپ چپ..... به راست راست
ساعت هفت بعداز ظهر ....از دلشوره تمام بند انگشتهام ميلرزيد صداي زنگ در....... وسلام وخسته نباشيد مامان
واي اومد ....بابا اومد ....از لحن عاديش ميشد حدس زد که هنوززززززززبهش نگفته .....واي تاکي بايد حرص بخورم ؟
کاش اگه ميخواست بگه تا حالا گفته بود .....اين جوري زجرش کمترِ وزودتر مجازاتم رو ميفهميدم .....
ساعت هشت شب هوا تاريک شده بود وصداي خفيف تلوزيون مييومد ....پاهام ديگه نميکشيد نشستم رو تخت ....صداي داد مامان اومد
-ثمره هههههههه ...شام
اونقدر فکر کرده بودم وحرص خورده بودم که ديگه رمقي براي مقاومت نداشتم .....
با ترس ولرز وکلي استرس نشستم پشت ميز شام وبدترين غذاي زندگيمو به زور از گلوم فرستادم پائين
يه چشمم به بابا وحرکاتش بود ويه چشمم به صداي زنگ با هرصداي کوچيکي ميپريدم وطپش قلبم ميرفت رو هزار.....
ساعت ده ونیم بود که تلفن زنگ زد .....تو اطاقم بودم ولی جفت گوشام پشت در اطاق بود..... حتی جرات نداشتم پامو از در بیرون بزارم
آروم در اطاقم رو قفل کردم وگوش به زنگ پشت درجبهه گرفتم
صدای پچ پچ میومد.....
-باشه قربانت... خداحافظ .....
همین ....یه نفس اسوده کشیدم...... فعلا از معرکه در رفته بودم ولی .....
یه بار جستی ملخک ....دوبار جستی ملخک .....
خدایا دیوونه شدم رفت ....پس کی میخواد زنگ بزنه؟
یعنی میشه به کل بی خیال امشب بشه وحرفی به بابا نزنه ؟اگه ...اگه چیزی نگه منم قول میدم دیگه باهاش کل کل نکنم ....خدا میشه ؟یعنی میشه ؟

moon shine
1391,01,20, ساعت : 12:42
لباسهام به تنم چسبیده بود ومخم قفل ِ قفل ..... هنوز حرفهای ثمره تو سرم می پیچید وتاب میخورد
اولین کاری که به محض رسیدن به خونه انجام دادم این بود که پریدم تو حموم ویه دوش جانانه گرفتم .....
نیم ساعت زیر دوش بودم وداشتم نقشه میکشیدم که چه جوری حال ثمره رو بگیرم
البته حالگیری ثمره کاری نداشت..... کافی بود یه شَمّه از چیزهایی که میدونم رو به دایی بگم و.....
بقیهءکارها با دایی بود ......خوب بلد بود از پس ثمره بربیاد ......ثمره هم که مثل سگ از باباش میترسید
ولی دروغ نمیگم .....دست ودلم به این کار نمیرفت .....چون میدونستم گفتن به دایی همانا و.....از دست دادن ثمره هم همان
از حموم دراومدم وبا یه حولهءکوچیک دستی افتادم به جون موهام
......بعدم رفتم سراغ مکمل های مختلفم وطبق برنامهءروتین هرروزم یه معجون پر ملات درست کردم وریختم تو خندق بلا
از نظر جسمی سرحال واُکی شده بودم .....ولی از نظر روحی افتضاح ...........داغون بودم.... خراب ِ....خراب
رفتم تو اطاقم .....توپ موتی ام (هفت سنگ) روبرداشتم ودراز کشیدم رو تخت
توپ رو پرت کردم به سمت دیوار روبه تختم .....
یک .....یه رفت ویه برگشت ....دو ....یه رفت ویه برگشت
تق تق .......
-بله
-میثاق یه دقیقه لپ تاپت رو قرض میدی ....مال خودم ودادم سرویس ...
فقط با سر اشاره کردم باشه
تا بالا اومدن سیستم گفت
-آخه من موندم تویی که سال تا سال دست به این لپ تاپ نمیزنی برای چی مدام عوضش میکنی ؟
قلبم تیر کشید واخمهام رفت تو هم .....توپ تو دستم موندونگاهم رفت به سمتش
مگه تو زندگی من دلیلی به غیراز ثمره هم وجودداره؟ فقط یه دلیل بود.... ثمرهءمن
دوباره پرتاب توپ .....
یک ....یه رفت ویه برگشت ....دو ....یه رفت ویه برگشت
-میثاق باز چته؟
توپ رسید به من و.....وایساد
نگاه یخی مو به سمتش چرخوندم
-اون جوری نگام نکن...بیست وپنج ساله داداشتم ...وقتی خیلی عصبی میشی میری سراغ یادگاری ثمره ...
پوزخندی رو لبم نشست ....نگاهمو به توپ توی دستم دوختم یه چرخ به این ور واون ورش دادم...... همه چیز من ثمره بود وثمره....
برگشتم سمتش
-لپ تاپ بهونه بود.... اره ؟
-اگه خیالت راحت میشه وحرف میزنی آره ....لپ تاپم صحیح وسلامت تو اطاقم داره هوا میخوره ...حالا بنال ببینم چه مرگته ؟دوباره حرفتون شده ؟
آهی کشید م وگفتم
-کاش حرفمون میشد ....کاش مثل همیشه بود ....ولی .....
دستی تو موهام کشیدم ودوباره پرتاب توپ......
-اَه بده من اونو ...حرف بزن چه مرگته که مثل مادرمرده ها آه میکشی ؟
خودمو کشیدم بالا وبه تاج تخت تکیه دادم
-ثمره امروز صبح مسابقهءنیمه نهایی داشت
یه نگاه به میثم کردم .....همچنان خیره به دهن من بود
-ساعت دوونیم ....سه بود رفتم بهش سربزنم که ...
با حوصله پرسید
-که چی میثاق ؟
تصمیمم رو گرفتم...... باید با یه نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از میثم
-با دوتااز دوستاش بود..... هرّوکرّشون تمام محل رو ورداشته بود پیاده وخوش خوشان داشتن بر میگشتن خونه وچند تا لَش و لوش هم دوره اشون کرده بودن ......صبر کردم از دوستاش جدا بشه ولی یکیشون دنبالش بود
شاکی شده بودم بهش گفتم مشکلیه ....
بایاد آوری لحن پسره پوزخندی زدم وگفتم
پسرهءبچه مزلف به من میگه با نامزدم حرفم شده دارم از دلش در مییارم ...ثمره هم لام تا کام حرف نمیزد .....وقتی دیدم پسره پروتر از این حرفهاست قاطی کردم ویه فص کتک مرتب بهش زدم.... ثمره رو که بردم خونه .......خوب ..........عصبانی بودم پریدم بهش... ..اونقدر شیکار بودم که میخواستم تا اونجا که میخوره کتکش بزنم ولهش کنم ...
اونم فرار کرد ورفت تو اطاقش ....دخترهءپررو برگشته به من میگه (پسره مزاحمم شده..... بهم گیرداده... من چیکار کنم )
آخه تو بگو میثم .....مگه میشه دختری کرم نریزه وپسرادنبالش بیفتن ...اصلا مگه شدنیه ؟چرا بین این همه آدم این بچه قرطی باید به ثمره گیر بده ؟حتما یه چیزی ازش دیده دیگه ....بعدم که شاکی شدم وزیر دروبالگد شکوندم اونم عصبانی شد وگفت
خوب کرده ......اصلا.... لا الله الا الله..... دخترهءچشم سفید صداشو انداخته تو سرش و میگه کاش شمارشو میگرفتم ....آخه تو بگو کدوم دختر باحیایی همچین حرفی میزنه ؟
میثم دستشو به علامت سکوت بلند کرد وگفت
-صبر کن ببینم ....تو به خاطر اینکه یه بچه پررو مزاحم ثمره شده ودنبالش راه افتاده .....توپیدی به ثمره؟
فقط به خاطر اینکه پسره گفته نامزدمه وثمره هم جرات نکرده حرفی بزنه ؟
لبمو تر کردم وگفتم
نه این جوری که نبوده ؟
-پس چه جوری بوده ؟تو برام شرح بده.... روشن شم ...
-خوب چی بگم ؟اون موقعیتی که من میگم با این فرق داره..... من حتم دارم ثمره یه کاری کرده که پسره مزاحمش شده
چشمهای میثم گرد شدو گفت
باورم نمیشه میثاق ....این توئی که راجع به ثمره داری اینجوری حرف میزنی ؟
تویی که میگفتی پاکتراز ثمره کسی نیست ؟میثاق حالت خوبه یا خشم وغیرت بیجات چشمهاتو کور کرده وجلوی کارکردن اون مغز فندقیتو گرفته ....
من نمیدونم چی شده ...تا خودم تو شرایطش نباشم نمیتونم چیزی بگم ....من فقط یه چیزرو میدونم ...
خیلی از پسرها مزاحم خیلی ازدخترها میشن ...حالا ممکنه اون دختر سبک وجلف باشه که پسرِ برای عشق و حال وکیف خودش دنبالش بیفته تا هم یه لاسی بزنه وهم اگه پاداد یه حالی کنه ....یاهم ممکنه اون دختر بیچاره کاری نکرده باشه وفقط پسره برای کنجکاوی دنبالش راه بیفته که ببینه دختره چه جور دختریِ.....
تو این مورد فقط میتونم یه چیزرو بگم....
این ثمره نبوده که پسره رو جذب کرده...... دوستاش بودن که باعث شده پسره همچین فکری درمورد ثمره کنه ..... که این دختر هم مثل دوستاشه ....
تو نمیتونی به خاطر یه همچین دلیل مسخره ای به ثمره بهتون بزنی و مقصر بدونیش ....
ببینم اصلا تو خودت با چشمهای خودت چیزی دیدی که این حرفها رو میزنی یا نه روی سر شیکم واز رو خیالات داری برای خودت میبری ومیدوزی ؟
دستی به پشت گردنم کشیدم وگفتم
-نه ...ندیدم ....ولی
-ولی بی ولی ....حتما تمام حرفهایی که به من زدی رو هم با داد وبیداد بهش گفتی ؟اره میثاق؟بهش گفتی ؟

moon shine
1391,01,20, ساعت : 13:19
مثل بچه ها ازم سوال میکرد
-میثاق با توام بهش گفتی ؟
سرمو انداختم پائین
-آره
-نوچ... نوچ ..نوچ ...اصلا باورم نمیشه این حرفهایی که به من گفتی رو بهش گفته باشی ؟
والله حق داره نخوادباهات ازدواج کنه ....از بس که توگیر میدی وحالشو تو قوطی میکنی ....
تو مهمترین شرط یه زندگی رو زیر پا میزاری وتوقع داری ثمره هم با تمام بچه بازی هات کنار بیاد ....
میدونی اون چیه ؟اعتماد.... اعتمادی که تو به هیچ وجه نسبت به ثمره نداری
جری شدم
-مثلا تو اگه بودی چی کار میکردی ؟
انگشتشو به سمتم گرفت وگفت
-مطمئنا هر کاری میکردم ....مثل تو در اطاقشو با لگد نمیشکوندم و.......روشو تو روی خودم باز نمیکردم .....که تو اوج عصبانیت همچین حرفهایی بزنه
از یه طرف قلبم بهم میگفت که به پاکدامنی ثمره شک نکنم و....از اون طرف مغزم فرمان میداد که کاردرست رو انجام بدم
بین دوراهی عقل واحساس گیر کرده بودم ....ولی خوب زور قلب واحساسم بیشتر ازاوهامم بود و....اخر سر هم همین حس پیروز ماجرا شد
-پاشو پسرخوب.... پاشو برو یه زنگ بهش بزن واز دلش در بیار
-عمرا
با تعجب برگشت
-ببخشید میشه بپرسم چرا عمرا؟(ادامو دراورد)
-به خاطر اینکه ثمره توروز عادی هم به من اهمیت نمیده .....حالا که این اتفاق افتاد دیگه تره هم برام خرد نمیکنه
-این حرفها رو بزار کنار ....حداقل یه زنگ به زندایی بزن که حرفی به دایی نزنه
با سرافکندگی گفتم
-اتفاقا میخواستم عصری بادایی حرف بزنم
میثم ناراحت شد
-اخه من به تو چی بگم ؟تو اصلا مخ تو اون کلت هست؟ اصلا میدونی که چقدر دایی متعصب وسخت گیره ؟
اصلا فکرشو کردی که اگه بفهمه دیگه نمیزاره ثمره پاشو از تو خونه بیرون بزاره ؟
من نمیفهممت میثاق..... اصلا درکت نمیکنم...... تو یا خنگی یا بازهم واقعا خنگی....
ثمره سگ خانه زاد تو نیست که حبسش کنی یا بخوای به زور چیزی رو تو کتش کنی
خوبه خودت بهتر از من میشناسیش .....فتوکپی برابر اصل خودته ....اگه تو لجبازی.... اون از تو لجبازتر ...باید دلشو بدست بیاری نه اینکه بیشتراز این از خودت دورش کنی
سرمو تو دستهام گرفتم
-حرف زدن برای تو راحته ...چون تو رفتار ثمره رو با خودت میبینی وقضاوت میکنی
ولی ثمره بامن یه جوردیگه است ....مدام کل کل.... مدام کلنجار.... مدام یکی به دو ....اصلا حرفم رو نمیخونه ...اصلا باهام راه نمییاد ....من هرکاری براش انجام میدم به چشممش نمییاد ....
-ببین میثاق من اصلا کاری با رفتار ثمره ندارم ...همین رفتار پیشِ پا افتادهءتو رو میبینم ....این توئی که همش پر به پر یه دختر بچه میدی ......
مثلا تو نه سال از ش بزرگتری.... به جای اینکه باهاش راه بیایی ودل به حرفش بدی و......
ببینی ازچی بدش میاد واون رو انجام ندی .....برعکس مدام داری باهاش لجبازی میکنی وسر به سرش میزاری
-یعنی تو میگی امروز من مقصر بودم ؟
-چون نبودم وندیدم نمیدونم کی مقصره ....فقط این ومیدونم ثمره دختر خوبیه وسرش تو کار خودشه ....
به جای اینکه بهش گیر الکی بدی که چرایه نفر مزاحمش شده.... ازش میخواستی دوستی شو با اون دوستهاش بهم بزنه ....به قول خودت اونها بودن که بگو وبخندشون هوابوده
یه حساب دودوتا چهارتاست .....وقتی دوستهاش نباشن.... مزاحمی هم نیست .....خیلی ساده است ... ..حالا کجای این قضیه برای تو ثقیلِ ...من نمیفهمم
درست میگفت مثل همیشه...... به سودابه حق میدادم اون جوری هواشو داره وحاضرِ رو اسمش قسم بخوره
با اینکه دوسال از من کوچیکتر بود توی زندگیش لااقل از من یه نفر موفق تر بود
=========================
امروز دیگه نمیذارم فرداساعت هشت صبح یا یک بعداز ظهر آپ میکنم
بای بچه ها
خوش باشید

فصل بعدی
عروسی دخترعمه کتی

moon shine
1391,01,21, ساعت : 08:08
فصل سوم
عروسی دختر عمه کتی

از جمع های فامیلی متنفر بودم چه برسه به عزاوعروسی
ولی خوب این عروسی با بقیه فرق داشت .....عروسی کتایون بود خواهر میثاق ودوست دوست داشتنی من
بعداز دوسال اذیت های این واون.... اخر سر با کسی که دوستش داشت ازدواج میکرد ...خیلی براش خوشحال بودم ولی در عین حال دل چرکین
به خاطر اینکه بازهم توی این مهمونی حرف بود وحرف ......ومتاسفانه مرکز ثقل تمام این حرفها من بودم ومیثاق ....
متنفر بودم بخوان مدام پشت سرمون حرف بزنن که ......
کی میخواین ازدواج کنید؟ کی میرید سرخونه زندگیتون؟
اَه ول کن نبودن .....من نمیخواستم اصلا اسم میثاق روم باشه..... ولی مدام منو بهش میچسبوندن
اَه اَه اَه ........معلوم نبود دوباره تو این عروسی چه بلایی سرم میاد ........
مامان وثمین وبابا آماده بودن .....ولی من .....دلم نمیخواست زود برسم.....
طاقت نگاه هاو کنایه ها رو نداشتم .....سلانه سلانه به کارهام میرسیدم وآخر سر هم .....اون هارو به هوای اینکه میثاق میاد دنبالم..... دک کردم
دروغ گفتم .....میثاق روحشم خبر نداشت که من همچین دروغی میگم..... به قول یه بنده خدایی.... دروغ که کنتور نمیندازه هر چی میخوای خالی ببند
ساعت شد شیش ....شیش وربع ....شیش ونیم .......
دینگ دینگ .....صدای ایفون تصویری بود
وای نکنه بابا باشه ؟یه نگاه به صفحهءایفون انداختم ....چشمام گرد شد .....این دیگه اینجا چی کار میکنه ؟
میخواستم باز نکنم ....ولش کن بزار اون قد اونجا وایسه که علف زیر پاش سبز بشه .....
ولی با همون قیافهءاخمالوش که بعداز جریان متین دیگه باز نشده بود.... دستشو گذاشته بود رو زنگ...
یه دفعه ای مثل اینکه من و میبینه به من زل زدو گفت
-میدونم که داری منو میبینی... پس دروبازکن ثمره..... شده تا صبح همینجا وایمیستم تا دروباز کنی....
یالله ثمره.... دروبازکن تا اون روی سگم بالا نیومده وبه دایی زنگ نزدم
لعنت به این شانس من .... حالا چه وقت اومدن بود؟ با اکراه دکمه ءدر بازکن رو زدم ودر اپارتمان رو باز گذاشتم ورفتم تا مانتوم رو بپوشم
به هر حال آش کشک خاله بود باید باهاش میرفتم
وسایلمو ریختم تو کیفم ...بند لباسمو بالا تر بردم ورژلبمو دوباره تجدید کردم
یه نگاه تو آئینه به خودم کردم .....خوب شده بودم..... به راست شدم ...بعد به چپ.... خوب بودم .....عالی
بازم یه نگاه دیگه.... یکم عطر...
میخواستم اونقدر معطل کنم که از اومدنش پشیمون شه
یه نگاه دیگه تو آئینه ورفتم به سمت در تامانتومو تنم کنم که........
در بدون مقدمه باز شد ومیثاق تو درگاهی درحاظر شد
اولین کاری که تواون لحظه به ذهنم رسید دستم رو گذاشتم رو سینهءلختم که اصلا یقه نداشت.....
یعنی هیچی نداشت به جز دوتا بند نازک که کل لباس رو رو تنم نگه داشته بود
که خوب صد البته نبودشون بهتر از بودنشون بود..... اونقدر لباسم بازبود که هیچ جوری نمیشد جمع وجورش کرد
نگاه خبیثانهءمیثاق واون لبخند موزیانش شاکیم کرد..... توپیدم بهش
-این چه مدل.... تو اومدنه ؟فکر کردی اینجام طویلهءخودتونه که مثل گاو سرتو انداختی پائین واومدی تو
برو گمشو بیرون..... بهت درزدن یاد ندادن؟
با نگاه دنبال مانتوم بودم..... آهم بلند شد..... مانتوم پشت سر میثاق بود
نیشخندش پررنگ تر شد... دیگه داشت رو نِرَوم راه میرفت.... بایه لحن حال بهم زن گفت
-اومدم خانومم رو ببینم عیبی داره؟
-معلومه که عیب داره ....خانمت اینجا نیست برو گمشو بیرون
خودشو به نشنیدن زدوادامه داد
-پس این خانمه که موهاشون افشون کرده ویه لباس دوبندهءمشکلی بلند پوشیده کی میتونه باشه؟ خانمه منه دیگه ؟
-میثاق برای بار آخر بهت میگم از اطاق من برو بیرون... اینجا اطاق منه... نه حرمسرای جنابعالی که داری راجع بهش حرف میزنی....
ابروهاش رو انداخت بالا وگفت
-نمیرم
- غلط میکنی مگه شهر هرته ؟
دنبال یه چیزی بود که بکوبم تو سرش ...عصبانی بودم و دیگه حالیم نبود که هرکاری هم کنم ....اون بهتر از منه ....مثل یه شیر ماده شده بودم ومیخواستم تیکه وپارش کنم
آشغال هرزهءعوضی..... اومده تو اطاق ....منو دید بزنه.... داغشو به دلت میزارم عوضی
رفتم جلو وبامشت گره کرده گفتم
-برو بیرون وگرنه من میدونم وتو
با بی خیالی گفت
-مثلا میخوای چی کار کنی؟
-مثلا ؟مثلا؟
باخودم تکرارمی کردم وبه فکر راه حل بودم ......میخواستم یه بلایی سرش بیارم اون سرش ناپیدا
دیگه برام مهم نبود که داره منو دید میزنه یا با وقاحت هیکلم رو از بالا تا پائین اسکن میکنه ....
مثلا.... مثلا.... آها یادم افتاد
-نمیخوای بری بیرون ؟......پس من میرم .....