PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان ثمره انتظار | moon shine کاربر انجمن



moon shine
1391,01,15, ساعت : 01:17 بعد از ظهر
سلام سلام سلام
من اومدم با یه کتاب جدید به اسم ثمرهءانتظار ودرکنارش داستانهای مامان مریم وکیمیا وآرین
که هرکی نخواد میتونه ازرو قسمت های ابی سر هر پست بگذره ویه راست بره سرداستان
این کتاب رو به بچه های زیر سیزده سال توصیه نمیکنم بعدا نیاین خفتمو بگیرین وگیربدین
بالای این سن دست خودشونه وماماناشون .. من داستان میسازم چیزهایی که تو ذهنمه تو جامعه امه پس این که کی خواننده شه دست من نیست
قبل از نکته ها واجبه از چند نفر تشکر خاص کنم
اول هانی ایکس عزیز که همه جا همراهمونه وهمیشه مشکلات رو حل میکنه مخلصیم هانی جون...
وبعد فرشاد ایکس عزیز...... مرد دریا که واقعا بهم کمک کرد وسوالهارو دقیق جواب داد ودراخر میثاق عزیز که هم اسمشو قرض کردم هم با سوالهام دیوونش کردم
و...اذرنوش..... ابجی کوچیکه که به اندازهءدنیا دوستش دارم مرسی از همگی
چند تا نکته
1-در بین پستهای این کتاب به هیچ عنوان پست ندیدچون دعواتون میکنن.... بعد اخطار میگیرید ....بعد بهتون برمیخوره ....
2-توی تاپیک نقد پست اسپم ندید تاپیک نقد جای نقدِکتابِ...دیر میزاری وکی میزاری وشب میزاری ودیر گذاشتی ....اینارو همه رو تو پروفم بگید
3-خواهشا ...خواهشا ....بازم خواهشا ...اگه غلط املایی دیدید یه ندا تو پستم بدید تا درستش کنم.... نیاید بگید فلان کلمه اشتباهه .....خوب مامان مریم بیچاره از کجا بدونه اون یه کلمه کجاست که بخواد درستش کنه.... اسم پست وخطشو برام تو پروفم بنویسید سه سوت درستش میکنم
4-مثل روال کتاب قبلی در انتهای هر پست زمان قرار دادن پست بعدی رو میزنم ....اگر نزدم بدونید پست بعدی تو راهه بعد یه ربع دوباره صفحه رو ری لود کنید
5-هر جا که به نظرتون کسری داشت بهم بگید باور کنید ذهن من درگیرتر از اونیکه شما فکر میکنید توی کتاب قبلی من اصلا فراموش کرده بودم که محمد باید بره پیش پلیس خداروشکر تونستم زودماست مالیش کنم ولی میبینید چیز به این مهمی اصلا تو ذهنم نبود
6-سبک نوشتنم مثل کتاب قبلیه خودمم میدونم خیلی کوچه بازاری مینویسم ولی من این جور نوشتن ودوست دارم اصلا غیراز این نمیتونم بنویسم سعی میکنم کلمات نافرم ر واز نوشتم دورکنم ولی شما هم باهام راه بیاید وسعی کنید با این مدل نوشتن ارتباط برقرار کنید
7-برای سر فصل ها اسم انتخاب میکنم هر کدوم به نظرتون جالب نبود یا پیشنهاد بهتری داشتید بهم بگید مطمئن باشید که برای نظراتتون بیشتر از اون که فکر میکنید اهمیت قائلم .کاری هم نداره برید رو اواتار یا یوزرم ....بعدم چند تا کلمه رو تایپ کنید خیلی راحته ........
8-مثبت وتشکر من یادتون نره که مدیونی داره ..............حالا خود دانید
اووووووووه طومار شد بسه.... میرم سر داستان که اسمش هست ثمره انتظار
حالا چرا این اسم ؟؟میگم برات....
داستان راجع به یه پسر عمه به اسم میثاق احمدی ویه دختر دایی به اسم ثمره انتظار هست
از موقع تولد ثمره براساس یه رسم مزخرف خونوادگی این دوتا رو به اسم هم میزنن (اخه بگو مگه ماشینن که به نام بزنن )
القصه... حالا بعد از 17 سال که از تولد ثمره گذشته میثاق خاطر خواه ثمره شده وثمره متنفر از میثاق
دیدین ؟؟ثمره انتظار اسم وفامیلی طرف ِ ....پس از الان تضمین نمیدم که به هم برسن دلتونو خوش نکنید
بریم ببینیم چی پیش میاد... همراهم باشید

http://www.up.98ia.com/images/mwdt4nhj5y7twixdp7.jpg

Farnaz
1391,01,15, ساعت : 01:18 بعد از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

moon shine
1391,01,15, ساعت : 01:42 بعد از ظهر
فصل اول (ثمره ومیثاق)

کوله ءورزشی رو دوشیمو از این شونه به اون شونه میکنم صدای سوت ویه متلک
_(ماشششششالله )
سرمو برمیگردونم دوباره یه پسر ریزه میزهءدیگه ویه متلک دیگه (مرسی هیکل )
اعصابم بهم ریخته بود.. اگه میثاق منو میدید چی ؟؟حتما دوشقّه ام میکرد ....دوباره یه پسر دیگه که از قصد داشت تو شیکمم مییومد
آشغالها ....اخه به تیپ من میخوره که اینکاره باشم ؟
مقنعمو رو سینم مرتب میکنم ....هیکل درشت داشتن خیلی سخته یا باید مراقب باشی از پشت مانتوت به تنت نچسبه یا باید مدام دستت به مقنعه ات باشه تا سینه هات زیاد تابلو نشه
اووووف ....خدایا چی میشد من تو انگلیس یا امریکا بدنیا می اومدم که مدام تنم نلرزه وناراحتی روانی نگیرم ؟
سوت بعدی از بیخ گوشم گذشت ......دستامو رو بند ساک مشت کردم
خدا کنه میثاق پیداش نشه..... هر چند شانس ندارم که ......هر بار که مسابقه داشتم مثل جن ظاهر می شد
*******************
به ساعت تو ماشین نگاه کردم.....
وای یک شد..... خداکنه هنوزراه نیفتاده باشه.....
اخه من نمیدونم چرا باید یه دختر بره سراغ ورزش؟ اونم والیبال؟ آخه مگه قحطی رشته است ؟
خوب برو ژیمناستیک که هم باریک بشی و هم ظریف ...حالا درسته که هیکلش خیلی باحاله ولی این دلیل نمیشه که بخواد این رشتهءمزخرفو ادامه بده
اَاااَاااااااااه مدرسه تعطیل شده ....دستمو رو بوق گذاشتم
-دجون بکن.... برو....برو ااَاااااه چرا راه نمیره ؟
اینم از شانس منِ.... یه امروز که میخوام زود بیام این رضای نفهم باید گیر بده بهم
دم مدرسه قل قله بود ....ماشینو ماشین وپسرهای متفاوت ودخترهای اونیفرم پوش به هر طرفی سرازیر میشدن صدای قه قهءدخترهاومتلکها ونیش باز پسرها رو مخم بود
اخه این چه وضعِ مملکته ؟
همون جای همیشگی رو نگاه کردم .... نبود....نه نبود ...مثل همیشه سر خود پا شده رفته
دوباره عصبانی شدم.... خوبه زنگ زدم و گفتم که صبر کنه... نگاهم رو دخترها میچرخید .....
خوشبختانه پیدا کردن قدو قامت ثمره تو اون جمعیت کار آسونی بود هیکلش از دور چراغ میزد
دستمو دوباره گذاشتم رو بوق ...بوق ...بوق ...برو دیگه ...دِ جون بکن
آها اوناهاش ...پیداش کردم
کنارخیابون پارک کردم ودزدگیرو زدم ...
چشمم بهش بود با اون مانتوی تا زیر زانو واون مقنعهءبلند واون کفشهای ساده بازم تحریک کننده بود ....ای خدا چرا باید از بین این همه دختر ....دختری که من عاشقشم این قدر آس باشه؟
یه پسراز کنارش رد شد ودرگوشش چیزی گفت..... فکم منقبض شد با اینکه خیلی وقته دارم این چیزها رو میبینم ولی هنوز برام عادی نشده نمیتونم قبول کنم کسی بهش متلک بندازه
سرش پائین بود ....دنبالش دوئیدم وبازوشو گرفتم با مشت گره کرده و چشمهای خشمگین برگشت به سمتم
-ولم کن عوضی ...اِ ...تویی؟
رنگش سفید شد ...خشمش رفت وجای خودشو به ترس داد
-مگه زنگ نزدم به خانوم شفیعی گفتم وایسی ؟پس چرا صبر نکردی ؟
سرشو انداخت پائین وبا همون استایل مخصوص خودش گفت
-صبر کردم نیومدی گفتم مامان نگران میشه
-راه بیفت تو ماشین راجع بهش حرف میزنیم
مثل بچهءادم سوارشد ..خون خونمو میخورد دوباره چادرشو سر نکرده بود.... هزار بار باهاش بحث کرده بودم ولی نه.... نرود میخ اهنین در سنگ ....حرف تو گوشش نمیرفت ..
غریدم
-چادرت کو ؟
روش به سمت خیابون بود وچیزی از نیم رخش معلوم نبود
-با تواَما ....میگم چادرت کو؟ چرا سرت نکردی ؟
بازم سکوت.. قاطی کردم.... راهنما زدم و کنار خیابون تو یه جای خلوت پارک کردم..... بازوی عضلانی شو که از زیر مانتوی طوسی مدرسه هم معلوم بود گرفتموبه سمت خودم برش گردوندم
-وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه میکنی ....شیر فهم شد ؟
بازوشو با غیض کشیدو گفت
-چرا شیر فهم ؟بگو خر فهم شد ....من که آدم نیستم.. خرم... حیوونم که باید زد تو سرم ....هزار بار گفتم برای بار هزارویکمین بار میگم نمیپوشم ....من از چادر بدم مییاد همینی که هست میخوای بخواه ...نمیخوای نخواه
-منم هزاربار گفتم برای بار هزارو دومین بار میگم با این هیکل وقدوقواره حق نداری با مانتو بگردی .
-دلم میخواد.... اصلا تو چکاره ای ؟
پوزخندی زدم وگفتم
_-خوبه خودت بهتر میدونی که همه کاره منم .مسئول تو منم . شوهر تو منم .مالک زندگی تو منم .پس مثل بچهءادم ،حرف گوش کن ویه کاری نکن شاکی بشم و نزارم درستو بخونی ....میدونی که دایی رو حرف من حرف نمیزنه تا اینجا هم که خوندی به خاطر گل روی من بوده... هر چند اونقدر نمک نشناسی که یه وقتهایی از این که وساطتتو کردم از دست خودم شاکی میشم
دوندوناشو رو هم سائیدوروشو ازم برگردوند.... خودمم از این لحن صحبت کردن خوشم نمی یومد ولی اگه جلوش در نمی اومدم کارخودشو میکرد سرتق وخودسربود وحرف کسی مخصوصا ....منو نمیخوند
به نیم رخ عصبانیش نگاه کردم... دلم پر شد از مهرش... وقتی این جوری ساکت میشدولب ورمیچید میخواستم یه لقمهءچپش کنم
ثمره یه صورت معمولی داشت ابروهای دخترونه چون تو خونوادهءما دختر جماعت حق ابرو ورداشتن نداشت هر چند...... بعضی ها زیر آبی میرفتن وفکر میکردن ماها نمیفهمیم
اره داشتم میگفتم .....یه بینی گوشتی معمولی که تو صورتش مینشست نه خیلی بد بود نه خیلی عالی .....چشم وابروی مشکی وپیشونی نه بلند ونه کوتاه
تنها چیزی که مشخصهءصورتشِ.... لبهای درشتش بود..... نمیگم قلوه ای... چون نبود.... فقط میتونستم صفت درشت رو به کار ببرم صورتش خیلی عادی بود.... حتی اون لبهای درشت هم نمیتونست جز من کس دیگه ای رو جلب کنه
ولی هیکلش.......وای محشر بود... عالی.... به معنی واقعی کلمه ..........چهارشونه و قد بلند بود فکر میکنم قدش حداقل صدو هفتاد وپنج رو داشت ... تخت سینهءپهن وبازوهای عضلانی که وقتی دست به سینه میشد چشمهارو خیره میکرد ومتاسفانه این کار جزو عادات لاینفکِ ثمره بود
از پائین تنشم حرف نمیزنم که ناخوداگاه فکرمو منحرف میکرد ومن شدیدا از این کار حذر میکردم
هیکل ثمره درجه یک بود.... نه اینکه فکر کنی یه زن گنده ءافریقایی تو ذهنت بیاد نه ...یه دختر ایرونی رو ببین با یه هیکل بی نقص عضلانی که وقتی با یه گردن خوش تراش ویه غرور خاص همراه بشه میشه معنیِ کلمهءثمره
لعنتی .....هر وقت که تو خیابون راه میرفت تمام چشمها به سمتش میچرخید حتی با همون تیپ ساده ومعمولی هم طرفدار داشت هرچند اونقدر جذبه پشت اون چشم وابرو خوابیده بود که همه درحد چند تا متلک بهش نزدیک میشدن ولی خوب اینم یه نوع مزاحمت بود دیگه ......که متاسفانه برام اروم وقرار نمیذاشت
از فکر ثمره یه لبخند پت وپهن اومد رو لبم ........این دختر مال من بود ...زندگی من بود... برخلاف اینکه میگفتم من مالکش هستم اون مالک روح وتنم بود... همه چیز من مال ثمره بود خودشم اینو میدونست ولی دریغ از یه ارزن محبت
==================
بقیه عصری ساعت چهار
فعلا بچه ها

moon shine
1391,01,15, ساعت : 04:15 بعد از ظهر
اوه اوه اوه یادم رفت عید رو تبریک بگم عیدتون مبارک ایشالله سالی پراز خوشی وسلامتی در کنار خونوادتون داشته باشید
یه نکته جلد کتاب موقتیه کسی طرح یا نظری داشت درخدمتم خوشحال میشم قابل بدونید وبرای داستان خودتون طرح بدید پیش پیش ممنون :-2-40-:
بریم سرادامهءداستان



میخواستم با مشت توی اون چونهءشیش تیغه اش بکوبم
من نمیخوام چادر سرم کنم مگه زوره ؟خدایی اگه رو بابا نفود نداشت وتهدید نمیکرد که مانع ادامه تحصیلم میشه عمرا ازش حساب میبردم ....پسرهءجفنگ
آخه یکی نیست بهش بگه بابا اگه من تورو نخوام حسابم چیه؟
مدام برای خودش میبره ومیدوزه
با یاداوری اینکه ممکنه پسررو دیده باشه لبمو گاز گرفتم ویه خندهءمزوّرانه زدم
اره فکر کنم پسره رو دیده .......حتما دیده که جوشی شده وگرنه ده دفعه اومده دنبالم و من رو بدون چادر دیده وهیچی هم نگفته
سعی کردم اون لبخند گل و گشادرو از رولبم جمع کنم ولی مگه میشد..... اصلا من مریض روانی بودم..... حرص دادن میثاق یکی از تفریحات سالمم بود که ناجور بهم مزه میداد
با خودم گفتم
حقشه..... حتما وقتی دیده کلی رگ غیرتش باد کرده
دوباره یه لبخند محو نشست رو لبم
به جهنم..... بزار اونقدر حرص بخوره که کبود بشه پسرهءالدنگ
لبمو گاز گرفتم ....حالا همچینم الدنگ نبود یعنی اصلا الدنگ نبود...
نیشم بسته شد وعذاب وجدان گرفتم
متاسفانه سرجمع میشد گفت برای یه مرد زندگی زیاد از حد خوب بود ولی خوب ....من دوستش نداشتم
ازهمون کوچیکی که اسمامو ن و روهم گذاشتن یه جورایی تَوَهُم مالکیت ورداشت
مدام امرونهی... مدام مراقبت بیش از حد ...همه جا اسم من زیر سایهءاسم اون بود...
ثمره ومیثاق همه جا با هم بود... اَاااااااه آخه این چه رسم مزخرفی بود که تو ایل وتبار خاندان انتظار فقط خِفت من یکی رو گرفته ؟
اخه یکی نیست بگه .....کی دیگه تو این دوره زمونه اسم رو دخترش میزاره که بابای ما رو حساب عِرق فامیلی رو من گذاشت ؟
یادمه ازهمون کوچیکی با اینکه نیم مثقال وزن ونیم وجب قد داشتم .... جلوش درمی اومدم .....انگار همیشه دوست داشتم باهاش مخالفت کنم
ذات عصیان گرم قبول نمیکرد که زیر یوق یه ادمی که همش نه سال ازم بزرگتر بود برم
همیشه هر چی میگفت برعکسشو انجام میدادم
اون میگفت شب ِ من میگفتم الا وبلا روزِ... اون میگفت ماست سفیده من با هزاران هزار دلیل وبرهان الکی میگفتم سیاهه.....
اِی اِی اِی چه زود گذشت
یادمه تازه به کلاس اول راهنمایی رفته بودم که زندگی من از این رو به اون رو شد ....می پرسی چه جوری؟ بزار برات بگم ...عرضم به خدمتتون که ....
تقریبا دوماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که چشمم به جمال کاپیتان تیم والیبال مدرسمون افتاد
قد بلند ترین وهیکلی ترین دانش اموز مدرسه بود
اون موقع سوگند یه سال از من بزرگتر بود ودوم راهنمایی درس میخوند یلی بود واسهءخودش با معرفت بود وتریپ مرام
روزهای اولی که میدیدمش تو حیاط داره والیبال بازی میکنه، غرق بازی خوب وپرشهای عالیش میشدم
کم کم به خودم اومدم ودیدم که سوگند شده بت من
همه جا چشمهام دنبالش بود مخصوصا که خیلی بچهءباحال وبامعرفتی بود وهمه یه جورایی هواخواهش بودن
سر تا ته مدرسه یه سوگندمیگفتن وده تا از بقلش میریخت
یه گروه نوچه داشت که همیشه همراهش بودن اِند مرام ومعرفت بود وخدای رفاقت
کم کم از هر چیزی که منو شبیه سوگندمیکرد کپی برداری میکردم....
تیپ ،قیافه ، طرز صحبت .... استایل ....خلاصه
حتی یادمه با اون سن کمم برخلاف نظر بقیه پاموتو یه کفش کردم و گیر دادم که میخوام برم این رشته رو یاد بگیرم
بابام که همون اول یه نهءقاطع گفت وخودشو راحت کرد
هرچی عزّو جز کردم قبول نکرد
اون جا بود که برای اولین بار دست به دامن میثاق شدم وبر خلاف انتظارم که فکر میکردم عمرا میثاق بتونه بابامو قانع کنه بابا قبول کرد که یه دوره توتابستون برای یادگیری برم
وای نمیدونید چقدر خوشحال شدم اصلا انگار دنیا رو به هم داده بودن
اونقدر ذوق داشتم که همون جا پریدم تو بقل میثاق ویه ماچ ابدار از لپاش گرفتم ههههه خودشم کُپ کرده بود
سال دوم راهنمایی رو درصورتی شروع کردم که بعد از کلی تمرین وممارست وارد تیم مدرسه شده بودم وعلنا یکی از یارهای همیشگی سوگند
چقدر تو اون دوسالی که زیر دستش اموزش میدیدم کمکم کرد.... هنوز که هنوزه اسطورهءمن سوگندِ ...
هرکاری هم که میخوام انجام بدم اول عکس العملهای سوگند تو ذهنم نقش میبنده وبعد تصمیم میگیرم
الان هم تمام مخالفت ولجبازی هام با میثاق به خاطر این که داره بهم زور میگه وگرنه خیلی پسرآقاییه
سال سوم از سوگند جدا شدم ...اون رفت ومن شدم کاپیتان تیم وجایگزین سوگند....
تمام موفقیتم رو مدیون سوگند بودم وحالا شده بودم سوگند دو
همون کارهاو همون مرام .....همون حرکات وهمون شخصیت ..... همون تیپ وهمون استایل.....
اصلا دیگه من نبودم .....سوگند بود که به جای من حرف میزد .....به جای من بازی میکرد .....به جای من میپرید واسپَک میزد
کم کم که بزرگتر وبالغ تر شدم قد کشیدم واز اون دختر ریز نقشِ کوچولو موچولو تبدیل به یه دختر قد بلند وتو پُر شدم
مثل یه ققنوس که از خاکستر وجودش یه ققنوس جوون وزیبا سردراورده.... شدم یه شخص جدید
همون موقع ها بود که زمزمهءبدن سازی رفتن میثاق واشتیاق شدیدش برای وزنه زدن..... وِلوله انداخت تو خاندان انتظار
تازه از سربازی اومده بودو با اون کلهءکچلش کارصبح تا غروبش شده بود دمبل زدن
یادمه من که رفتم کلاس اول دبیرستان میثاق هم باشگاه خودشو راه انداخت وشد همه کارهءباشگاه بدنسازی( ثمره )
اااااااااااوغ ....حالم از این کارهای چندشش بد میشه
اخه یعنی چی که اسم باشگاهشو گذاشته ثمره ؟
خلاصه ....هردومون رشته هامونو ادامه میدادیم ومیثاق شده بود یه بدنساز حرفه ای که هرروز تیکه های شیکمش درشت تر وبرجسته تر از قبل میشد
با استعداد خدادادی که تو بدن هر دومون بود شدیم دوتا از خوش هیکل ترین های فامیل
به جز اسمهامون که کنار هم بود هیکلهامونم با هم ست شده بود....
خدا وکیلی که بعداز سه سال حظ میکردی سینهءستبر میثاق رو با اون لباسهای جذب دختر کشش ببینی
اون هم مثل من اونقدر خودشو درگیر رشتهءورزشیش کرد که چند تا مدال گرفت وافتخارش شد مقام اولی کشور
چقدر اون روز خوشحال بود.... دیوونه اولین جایی که بعد از مدال گرفتن اومده بود خونه مابود اخه یکی نیست بگه خنگ خدا مثلا میخوای با این کارها دلمو بدست بیاری ابله ؟
صدای زمزمه اش منو از گذشته کشید بیرون
======================
بقیش ایشالله فردا قبل از یک
خوش باشید

moon shine
1391,01,16, ساعت : 08:01 قبل از ظهر
صدای زمزمه اش منو از گذشته کشید بیرون
-ثمره ؟ثمره خانم؟قهری باهام خانمی ؟
ااااااااه دوباره منت کشیش شروع شد .....اخه بچه..... تو که قاطی میکنی ودودقیقه بعدهم میای منت کشی .....خوب اون فکت و ببند واینقدر خودتو کوچیک نکن
چشمام درخشید... حالا نوبت من بود که بخوام تلافی کنم با خشم برگشتم وگفتم
-ببین میثاق هزار بار بهت گفتم بازهم میگم ... من همینی هستم که میبینی.... قیافهءمن ،هیکلِ من شکل و شمایل من همینه .اگه خیلی ناراحتی من ازخدامه که تو یه نفر دست از سرم برداری وبری رَد کارت .
من چادر سرکن نیستم .همین که با این سن وسال وتو همچین محله ای این مانتو وشلوار ومقنعهءمسخره رو سرکردم خیلیه .بیشتر از این ازم توقع نداشته باش .چون اون وقته که چشمم رو، رو همه چیز میبندم واز فردا باهمون تیپ سابق میرم مدرسه به من ربطی نداره که پسرهای ایرونی هیکل درشت ندیدن ودم به دقیقه یه چیزی بارم میکنن
عصبانی شد ؛
-اره به تو ربطی نداره.... ربط پیدا میکنه به سوپوره محله
خوب گوشاتو بازکن ثمره . راجع به هر چی کوتاه بیام راجع به این کوتاه نمییام باید چادرتو سرکنی همین که گفتم والسلام
-من هم بهت گفتم چادر سرن-م- ی-ک-ن-م.....بهتم بگم.... اگه بیشتر از این گیر بدی مانتومم تا بالای زانوم کوتاه میکنم میدونی که این کارو میکنم
-توغلط میکنی ...
دستی تو موهاش کشید وراهنما زد
-اینجوری نمیشه .باید با دایی یه صحبت اساسی کنم تو درست بشو نیستی .
شاکی شدم بازم از نقطه ضعم داشت استفاده میکرد
_اصلا من نمیفهمم تو سر پیازی یا ته پیاز ؟تورو سننه؟
-ای بابا مثل اینکه باید صد دفعه یه حر ف وبه تو زد .....درسته که اسمت تو شناسنامم نیست ولی عالم وآدم میدونن تو به نام منی .زن منی .پس بی خودی جفتک ننداز وبیشتر از این عصبانیم نکن
-این تویی که مدام باید یه حرفو بهش زد .....
این تویی که مدام داری با اعصاب من بازی میکنی ......
چرا حالیت نیست خسته شدم ...همش گیر... همش غُر... همش دستور... بابا بفهم... منم ادمم...
دلم میخواد مثل بقیه باشم ...راحت برم ...راحت بیام.. بدون اقا بالا سر... چرا حالیت نمیشه ؟
ببین من به حرف دیگران کاری ندارم ولی دارم بهت میگم من حتی به ذهنمم خطور نمیکنه که روزی تو شوهرم باشی... اصلا کی گفته که من باید با تو ازدواج کنم ؟یه حرفی بوده اون هم هیفده سال پیش .....یکی گفته یکی هم شنفته تموم شد ورفت
وحی مُنزل نیست که حتما انجامش بدم ....اقا من اصلا تو رو دوست ندارم ..چرا نمیفهمی تو به چشم من فقط وفقط یه پسر عمه ای نه بیشتر نه کمتر .....اصلا من از تو خوشم نمیاد
-ببند ثمره دهنتو .....ببند تا خر نشدم وخودم چاک دهنتو نبستم .....خوشت میاد یا نه مهم نیست.....
مهم منو دایی هستیم که هردو موافقیم حالام بهتره این شرّوورا رو جمع کنی ....
پیچید تو کوچمونو دم درخونه واستاد
-خوب گوشاتو واکن ثمره برای بار اخرِ که خودمو خسته میکنم چون نه حوصلشو دارم نه وقتشو که هر حرف و ده دفعه تکرارکنم دفعهءبعد خودت میدونی وخان دایی...... از این به بعد بدون چادر پاتو از خونه بیرون نمیزاری روشن شد ؟
داد زدم ؛
-نههههههه ....توام خوب گوشاتو واکن من عمرا چادر سرم کنم ....این ارزو رو با خودت به گور میبری
تودهنیش ساکتم کرد
-لعنت به تو ، لعنت به من که با تو یکی به دو میکنم .به خداوندی خدا اگه فقط یه بار دیگه بدون چادر ببینمت ...
خروشیدم ؛
-چی کار میکنی ؟هان ؟چه غلطی میکنی ؟من چادر سرم نمیکنم توهم هر گوهی که میخوای بخور
از ماشین پیاده شدم ودستمو گذاشتم رو زنگ ...دروباز کردم واز پله ها یه راست رفتم بالا
دراپارتمان و کوبیدم و اومدم تو سالن

moon shine
1391,01,16, ساعت : 08:42 قبل از ظهر
بچه ها عکس برای جلد یادتون نره



صدای ثمین بلند شد
-اوی روانی ....درو چر امیکوبی ؟دوباره هار شدی ؟
تمام خشمم از میثاق رو تو گلوم ریختم وداد زدم
-روانی خودتی عنتر .حرف دهنتو بفهم عوضی تن لش ....
-به من میگی تن لش ؟
-چه خبرتونه دوباره مثل سگ وگربه افتادین به جون هم ؟تو باز اومدی خونه دعوا راه بندازی؟ اخه مگه تواون مدرسه چی بهت یاد میدن که مدام به همه میپری ؟
رو به ثمین گفتم
-از این دختر آنتِنت بپرس....
انگشتشو به سمت سینش گرفت وگفت
-من آنتِنم ؟
دستم وبه کمرم زدم و گفتم
- نه پس بقال محل، جفری شوته رو میگم ....چرا رفتی را پورت منو به میثاق دادی ؟اصلا تو چه کاره ای که میری همه چیزوبهش خبر میدی ؟
اون روی هوچی گری اش ونشون داد وگفت
-اصلا خوب کردم که گفتم ....دوست داشتم ...به تو چه ؟
به سمتش حمله کردم که مامان از هم سوامون کرد
-یه دیقه اروم بگیر ذلیل شده ....... چیزی نشده که ......اون نامزدته باید بدونه چیکار میکنی .......
گُر گفتم ویه جیغ بنفش کشیدم
-همینه ......وقتی شما اینو میگید چه توقعی از بقیه دارم؟ اون از بابام که منو تو سینی خاتم کاری گذاشته وپیشکش پسر ابجیش کرده....
این ازمادرم که به جای مهر مادری مهر به طایفهءشوهرداره خفش میکنه ودخترشو دودستی میده که بره وفقط به فکر اینکه پشت شوهرجونشو بگیره تا یه موقع به اقا فشار عصبی وارد نشه
این هم از خواهر یکی یکدونه ام که انگار نه انگار هم خون منه... مدام داره خبرکشی منو پیش هر کس و ناکسی میکنه وابروبرام نذاشته
دیگه چی میخواید از جونم ....بابا ولم کنید... من میثاقو دوست ندارم چه جوری باید حالیتون کنم که ازش بدم مییاد ....اصلا ازش متنفرم .....از همتون متنفرم .....
تا کی میخواید این رابطهءمزخرفو ادامه بدید؟
اخه مگه عهد دقیانوسه که دخترتونو دارید اینجوری شوهر میدید ؟
اصلا مگه من چند سال از ثمین بزرگترم ؟چرا رو ثمین اسم نذاشتید ؟
چرا هر چی بدبختیه رو سرمن هوار کردید ؟
چرا تو خاندان به این گندگی فقط اسم من باید زیر مجموعهءاسم کسی باشه ؟
-خوبه ...خوبه ...همچین داره جیغ وداد میکنه هرکی ندونه فکر میکنه میثاق دزد سرگردنه ست یا قاچاقچی مواد مخدر.... خوبِ خودت اونو بهتر از همهءما میشناسی ....
میدونی چه ادم با معرفتیه وچقدر خاطِرت رو میخواد
-اره خوببببببب میشناسم ....
.کجا بودید که ببینید دست ِ همین ادم با معرفت یه ربع پیش رو صورت من نشست؟
شماکه اینقدر دوستش دارید خوب اونیکی دخترتونه پیش کشش کنید ......ماشالله خدا دوتادختر بهتون داره..... یکی از یکی مشتری پسند تر
برای فروش چیزی کم ندارید .....بیاید این ثمین رو بدین بهش که چشممش به اون هیکل عضلانی افتاده واب ِ لب و لوچه شو نمیشه جمع کرد
ثمین دوباره هجوم اورد به سمتم
-چرا چرت میبافی ؟کی چشمش دنبال میثاقه ؟
-تو .توی نمک به حروم که به خاطر یه عوضی چشماتو رو رابطهءخواهریمون بستی وهر خیانتی رو به خواهرت میکنی
والله تو کار خدا موندم.... آخه تو چه جور خواهری هستی؟ اصلا به تو هم میشه گفت ادم؟
یه ذره محبت توی اون وجود بی خاصیتت پیدامیشه؟ میخوای به کجا برسی ؟بیا این میثاق شسته ورفته مال تو .
بخداوندی خدا که نمیخوامش...... آخه تا کی میخوای زیر اب منوبزنی وجاسوسیمو کنی؟
تا حالا این کارو کردی به کجا رسید ی که بعد از این برسی ؟
-خفه شو ثمره..... اصلا میفهمی راجع به خواهر کوچیکترت چه جوری داری قضاوت میکنی ؟
-مگه دروغ میگم ؟کدوم حرفم دروغه بیا بزن تو دهنم.....
اینکه میگم بابا عین خیالش نیست که من دخترش هستم و اختیارمو داده دست یه الف بچه ،...یا اینکه میگم مامانم مهر مادری رو گذاشته زیر پاشو دخترشو فروخته به طایفهءشوهرش ،.....
یا اینکه میگم خواهرم .......هم خونم .....شده قاتل جونمو .....مدام داره جاسوسیمو میکنه؟
اخه کدومش دروغه؟
شما ها خجالت نمیکشید؟ شرم نمیکنید ؟
ناسلامتی من دختربزرگتونم
چرا دارید دستی دستی من وبدبخت میکنید ؟چرا میخواید منو به خاک سیاه بکشونید ؟
من از میثاق بدم میاد.... اصلا شما که اینقدر بی مروتید بیاید ثمین رو به نامش کنید..... کاری نداره که .....
یه شب میثاق جونتونو دعوت کنید ..... معامله روفسخ کنید وبه جاش یه معاملهءجدید.... فقط جای من وثمین با هم عوض میشه
-بسه ثمره ،ببند اون گاله رو هر چی از دهنت در میاد بار ما میکنی .....
-نمیبندم .....دیگه به اینجام رسیده ....من موندم شما با این طرز تفکر چرا تا حالا نگهم داشتید ؟
فکر کنم اگه دست خودتون بود همون نه سالگی مثل عربهای نفهم زمان پیامبر شوهرم میدادید وخلاص...
کی به ثمرهء بیچاره اهمیت میده .....کی براش مهمه که من دارم زیر پاتون له میشم وصدامم در نمییاد .....
ثمین ابرویی بالا انداخت ومتلک پروند
–هِه.... حالا انگار داریم به ممّد کله پز شوهرش میدیم که اینجوری اه وناله میکنه..... باید از خداتم باشه میثاق عاشق توی ایکبیری شده... همهءفامیل یه میثاق میگن ده تا از بقلش میزنه بیرون .....
سیمین وساغر مدام دارن اه وناله میکنن که چرا بابابزرگ سرخود اسم شما دوتارو رو رو هم گذاشته
اونوقت خانم طاقچه بالا میزاره ....خوبه والله.... افاده ها طبق طبق سگها به دورش وَق و وَق
دوباره قاطی کردم
- تو خفه سلیطه خانوم که هر چی میکشم از گور تو بلند میشه
بشکون مامان تا ته دلمو سوزوند
- بهت گفتم خفه شو بفهم داری به خواهرت چی میگی ....
-نمیفهمم .....نمیخوام بفهمم... بابا اصلا من خر ....من الاغ .... شما بفهمیدکه من از میثاق متنفرم ....مُ-تِ-نَ-فِ-ر-شمام این ادب و نزاکتِ تون و بزارین در کوزه آبشو بخورین...
دختر تربیت کردی یا مار هفت سر
بشکون دوم مامان اشکمو دراورد خودمو کشیدم عقب وگفتم
_همینه.... مادر گیریت همینه
بغض تو صدام نشست ولی من ادمی نبودم که جلوی کسی اونم ثمین گریه کنم
با چشمهایی که میخواست بباره ومن نمیزاشتم ساک ورزشیمو چنگ زدم وپریدم تو اطاقم
مرده شوره از گنده تا کوچیکشون و ببره که اعصاب واسهءادم نمیزارن
ببین چه جوری تصمیم گرفتن عیشم رو مُنغِض کنن
شیرینی برنده شدن تو مسابقات و رفتن به مرحلهءنیمه نهایی از یادم رفته بود وسرنوشت سیاه وتاریکم جلوی چشمام رژه میرفت
======================
بقیش ساعت پنج عصر
فعلا بچه ها

moon shine
1391,01,16, ساعت : 04:24 بعد از ظهر
داشتم تو خیابون ول میگشتم
کجا برم که یکم اروم بگیرم ؟
مدام با خودم درگیر بودم... آخه آدم حسابی چرا میزنی تو دهنش ؟
یکی با خودت اینکارو کنه خوشت مییاد؟ خیلی دوستت داره حالا شده نور علی نور
حق داره که میگه ازت متنفره ....مدام به پرو پاش میپیچی نمیزاری کارشو انجام بده
خوب همین میشه دیگه...... قاطی میکنه وهر چی از دهنش در میاد بارِت میکنه
خوبِت شد؟ حالا میخوای چی کار کنی؟ چه جوری میخوای این گندی رو که زدی جبران کنی ؟
ضمیر ناخوداگاهم مقابله میکرد
-خوب چه کارش کنم حرف تو مخش نمیره..... هزار بار بهش گفتم چادر سرت کن انگار نه انگار
-مگه هزار بار بدون چادر ندیدیش؟ چرا الان یادت افتاده که چادر سرش نکرده ؟توام کِرم داری ها ......خوب به اون چه که پسره بهش متلک گفته؟
یه نگاه به مسیر کردم داشتم میرفتم سمت باشگاه .....یعنی راه همیشگی رو درپیش گرفته بودم
ولی نه ........حوصلشو ندارم .........اگه الان با این اعصاب خراب وداغونم میرفتم حتما یه بلایی سر رضا می اوردم .....بی خیالِ باشگاه
وسط راه دور زدم ورفتم به سمت پاتوق همیشگی...... یاد حرفهای ثمره میفتادم وحرص میخوردم
چرا از من بدش مییاد؟ من که حاضرم همه کاری براش انجام بدم ....
پس چرا حتی حاظرنیست یه لبخند دل خوشکنَک به من بزنه ؟
خودش خوب میدونست قِلق من چیه..... کافی بود روی خوش نشون بده تا تمام زندگیمو زیر پاش میریزم
ولی حیف...... حیف که منو ادم حساب نمیکرد
واقعا برای خودم متاسف بودم با این همه محبتی که بهش میکردم اگه کمکهای دایی نبود حتی حاظر نمیشد منوببینه چه برسه سوار ماشینم بشه
دستام رو دور فرمون محکمتر کردم
ای بابا ....... با چه ذوقی این ماشین وخریدم
تو حرفاش گفته بود از زانتیا خوشش مییاد ومنِ خر..... مثل احمق ها تمام سعی ام رو کردم و بعد از چند ماه این عروسک رو خریدم
اگه علاقهءثمره نبود عمرا پول بالای همچین ماشینی میدادم منو چه به زانتیا....
مگه پراید چشه که بخوام چند برابر پولشو بابت همچین ماشینی بدم که هیچ جایی غیر از باشگاه وخونه ونهایتا خونه ءدایی باهاش نمیرفتم؟
همش به خاطر اون بود به خاطر اینکه دلشو بدست بیارم ولی چنان نسبت به ماشین ومن بی اهمیت بود که همون موقع فهمیدم براش هیچ ارزشی نداره
یادمه حتی شیرینی ماشین رو هم نخورد ااااااااااه اعصابم خورد شد .... هر چی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر دلم به حال خودم میسوخت
همیشه خواستم مراقبش باشم همیشه خواستم کمک حالش باشم ولی اون .....
حتی حاضر نبود به این فکر کنه که دلیل اصلی کارهای من چیه....
یادمه سرکلاس والیبال چقدر جز زد که دایی بزاره بره
ولی مرغ دایی یه پا داشت همین که اجازه داده بود درس بخونه وتا این مقطع تحصیلی پیش بره کولاک کرده بود واز نظر خودش خیلی متجددانه رفتار کرده بود
حالا بزاره ثمره بره کلاس والیبالللللللل؟؟ اصلا وابدا ....عمرا.... محال بود بزاره ...
سیستم دایی این بود که دخترمال خونهءشوهره..... فقط باید تو خونهءباباش هنر اشپزی و بچه داری و..... تا حدی هم شوهر داری یاد بگیره که دوروزِ دیگه توادارهءزندگیش نمونه... همین
بیشتر از این گناه کبیره بود ....ولی من اینو قبول نداشتم ثمره هم آدم بود مثل من.... دوست داشت تفریح کنه .....زندگی کنه
ثمره که دید دایی به هیچ صراطی مستقیم نیست تازه یاد من وقدرت من افتاد اونقدر دوستش داشتم که خودشم میدونست گره کارش به دستهای من باز میشه
البته اون موقع ها کوچیکتر بود وهنوز بلد نبود چه جوری منو گول بزنه ولی خب بازم عقل رس تراز بقیه بود
رفتم پیش دایی وباهاش حرف زدم اولش کوتاه نمیاومد ولی بعد با واسطه کردن بابابزرگ که یکی از اهرمهای فشار من تو اون خونواده بود قبول کرد که با مسئولیت من ثمره رو بفرسته برای کلاس والیبال..... اونم فقط وفقط توتابستون
چقدر اون وقتی که بهش گفتم دایی قبول کرده خوشحال شد...... چنان لپمو بوسید که هنوز که هنوزه شیرینیش به یادمه
اون موقع ها به خاطر ذوقی که داشت اونقدر خواستنی شده بود که مدام میخواستم تو بغلم بگیرمشو دیگه نزارم جایی بره
هییییییی کاش اون موقع خر نمیشدم .....کاش اون همه خودم رو به اب واتیش نمیزدم تا به اون کلاسها بره
کاش هیچ وقت خام اون خواهش ها وچشمهای ملتمس نمیشدم واجازهءرفتن وازدایی نمیگرفتم ...
رفتن همانا ودور شدن ثمره از من همان
اونقدر دورشد که حتی فراموش کرد که میثاق نامی این کارو براش انجام داده وبا کلی بدبختی اجازشو ازباباش گرفته
زندگی من همین بود دستم نمک نداشت هر کاری هم که براش میکردم بازم دیدش نسبت به من همون بود
ای دل غافل اون روزها به هیچ عنوان فکرشم نمیکردم که روزی اینقدر پشیمون و بی چاره بشم

moon shine
1391,01,16, ساعت : 04:48 بعد از ظهر
هیوای برمن دیدی چیشد ...بگو چی نشد ....بزار از اول بگم برات تا قشنگگگگ روشن شی
راجع به خونمون چی گفته بودم آورین آورین قد قربیله ...حالا کلمهء.....های کلاس رو هم به صفتهاش اضافه کن ....حالا چرا های کلاس؟چون دوب ..لِ...ک...س...ه ...دوبلکس....خوب یه مسئله فیثاغورثی ....چه جوری میشه یه خونهءقد قربیل دوبلکس باشه میگم برات
خونهءما رو پارکینگِ ....آشپزخونه دوتا پلهءمشتی میخوره و میره بالا .....چنان وی یویی داره که بیا وببین .....مهمون بیچاره جرات نداره یه دونه شکلات اضافه برداره کاملا تو تیرس اشپزخونست :-2-08-:
حالا این ها چه ربطی به هیوای بر من داره.... نگرفتی .....نیفتاد .....
.....پله....آرین ....بازهم پله ....آها افتاد..... آرین دوروزه که یاد گرفته از پله ها بره بالا ....ومتاسفانه موانع هم هیچ توفیری نداره وشازده پسر مثل دونده های پرش از مانع همهءموانع رو رد میکنه :-2-28-:
حالا بشینید برای من دعا کنید که خدا یه دونه از این صبرها هست؟جمیله ....جلیله ....جمال....کمال ....اَه نمیدونم از همین ها به من بده که مدام در پی آق آرین باشم تا ما رو بدبخت نکرده وبلایی سر خودش نیاورده :-2-15-:
خوب خیلی خوش خوشانتون شد بریم سر اصل داستان که فکر کنم الاناست که تاپیکم رو به خاطر شرّووّر اضافه حذف کنن:mrgreen:
دم رستوران ماشینم وپارک کردم یه جای دنج و خلوت که فقط مشتری های خاصی بهش سرمیزدن
اونقدر پرت بود که کسی فکرشو هم نمیکرد یه رستوران شیک اون جا دایر باشه
هوا پائیزی و نیمه گرم بود کتم و انداختم رو دستم وسلانه سلانه راهی شدم
دختر پسرهایی که اومده بودن به دور از چشم پدرومادرشون جای جای رستوران قرق کرده بودن وتک وتوکی هم خونواده نشسته بودن
صندلی رو کشیدم بیرون
-کاش اذیتم نمیکردوالان باهام می یومد.... دلم لک زده یه بار باهم بریم بیرون
پشت میز نشستم وسفارشمو دادم وزل زدم به نمک دون استیل روی میز
-چرا زدمش؟ خیلی بامن خوبه حالا با این کار بیشتر باهام خوب میشه ....ههههه
ذهنم برگشت به سمتش
-یعنی الان داره چی کار میکنه ؟حتما از دستم شاکیه ؟خودم میدونم که کار بدی کردم ....
ای بابا دلم داره میترکه کاش با قهر نمیرفت
یه لبخند محو رو لبم نشست
با اینکه قدرت من ازش بیشتربودو خودشم اینو خوب میدونست که پشتم به دایی گرمه بازهم برام گردن کلفتی میکرد
اِی ای ای.... ببین کارمنِ به این گندگی به کجا کشیده که یه الف بچه منو رو انگشتش میچرخونه ....باز کاش میفهمید که همه کارهام برای اینه که رو چشمم جا داره ولی دریغ که اصلا منو قبول نداره
غذام از گلوم پائین نمیرفت
َ اَاااه ثمره جوجه دوست داره ....حالا چه جوری بدون اون چیزی بخورم قاشقو پرت کردم تو ظرفم ونوشابمو تو دستم گرفتم ....شبنم دور ظرف نوشابه دستامو مرطوب کرد مدام یه جملش تو ذهنم اسکی بازی میکرد
(از تو خوشم نمییاد) اره واقعا منو دوست نداشت اخه چرا ؟دیگه چی کار باید براش میکردم ؟
نگاهم به پسر دختری افتاد که روبه من نشسته بودن ....دختره یه شاخه گل و کنار بینیش گرفته بود وبایه لبخند گل وگشاد به مزخرفات پسرِگوش میداد....
پسره هم نشسته بود تنگ دلش و چنان دستش ودورشونه اش حلقه کرده بود که دختره یه ریزه شده بود تو بغلش .
پسره بادست ازادش از تو جیبش یه جعبهءکوچیک دراورد وگذاشت جلوی دختره
دختره همچین ذوق کردکه انگار جایزهءاُسکارو از دستان هنرمند آلپاچینو گرفته ....اصلا پسرِ وگل ورستوران وهمه چی رو...ول کرد وباذوق کادو رو جر داد
چنان چشماش گشاد شده بود که هر کی میدید باخودش فکر میکرد یا پسرِ بهش حلقهءبرلیان داده یا یه سرویس خدات میلیون تومنی ..
اخر سر بعداز کلی لاو ترکوندن وعشق و ماچ و وموچ و چیزهای سانسوری ....خلاصه .....
یه دستبند پرپری از توش کشید بیرون وبازم تو بقل پسرِ خودشو پرس کرد
فکرم رفت پیش ثمره .
-من چرا تا حالا بهش کادوندادم ؟چرا هیچ وقت علنا بهش ثابت نکردم که دوستش دارم ؟چیزایی که از نظر من عشق ومحبت به ثمره بود از دیدگاه اون میشد دخالت بی جا ومحدود کردنش .
یه حس تازه تو وجودم نشست ......باقی غذای سرد شده ام رو با لذت بیشتری خوردم وشروع کردم به نقشه کشیدن
باید یه جوری می اوردمش بیرون ویه شب مثلا رومانتیک رو براش میساختم شاید این جوری یکم دلش نرم میشدو با هام راه مییومد
ولی با این گندی که زدم.........دوباره غذا تو گلوم گیر کرد
اَه اَه اَه اخه مردم انیقدر احمق ؟چرا زدیش ؟
دستی که تو صورتش زده بودم ومشت کردم و به دندون گرفتم .ای دستم بشکنه که توی صورتِ گلت زدم .
آها باید به دایی بگم ووووآره اینجوری بهتره .ووووو
گوشی روبرداشتم وتو عرض ده دقیقه چنان مخ دایی رو شستشو دادم که محال بود ثمره جرات کنه وفردا همراه من نیاد .
ازاینکه باید مجبورش کنم تا حرفمو گوش بده راضی نبودم ولی کار دیگه ای از دستم بر نمیاومد اگه به خودش بود عمرا پاشو از خونه بیرون میزاشت .
کف دستهامو بهم مالیدم حالا باید برم دنبال کارها
یه لبخند گل وگشاد نشست رو لبم
اووووووه کلی کار دارم برای فردا .
=================
قسمت بعدی فردا ساعت یک بعداز ظهر
بای بچه ها خوش باشید:-2-40-:


فصل بعدی انگشتر نشان

moon shine
1391,01,17, ساعت : 01:00 بعد از ظهر
سلام سلام
اول یه تشکر خاص از سیمین دخت عزیز وآسا جان با عکسهایی که فرستادن
وای عکسای آسا یکی از یکی قشنگتر
تاروز دوشنبهءاینده عکس ....جلد ....نظر .....برای جلد کتاب جمع میکنم ویه تاپیک میزنم هر کی هر نظری داشت بده

فصل دوم
انگشتر نشان

ساعت شش عصر بود ...ومن حاضر واماده منتظر شازده بودم
ای تو روحت میثاق .....من موندم چه جوری با اون افتضاحی که بار اوردی خیلی روداری که به بابا زنگ میزنی وقرار میزاری .
شیطونه میگه بزنم از وسط دوشقّه اش کنم .....اصلا چر ادوشقّه؟میخوام ریز ریزش کنم بعدم ده دور از تو چرخ گوشت ردش کنم که هیچی از این موجود بی خاصیت باقی نمونه .
راس ساعت شش عصر بود که زنگ دروزدن
اَااااااااااه بازم یکی از نکته های مثبت اخلاق میثاق .اقا همیشه آن تایم بود نکبت هزار تا خصلت خوب داشت ولی بازهم به چشم من یه عوضی بود
از قصد وبرای در اوردن حرصش چادر سرنکردم که هیچ ....کلی هم به خودمم رسیدم
یه مانتوی کوتاه مشکی با یه شال روشن با کلی ریمل ویه رژ مایع صورتی ملایم ....ههههوم قیافهء میثاق دیدن داره ها ........
نمیدونم این دعوت شام دیگه چه مدلشه ؟ اصلا آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شده ؟دعوت به شام؟ اونم میثاق ؟جزو محالاته .
اصلا رستوران رفتن ودعوت به شام واین جلف بازیها تو گروه خون میثاق نبود .
بعد از نیم ساعت لفت دادن وصد بار بالا پائین کردن قیافه ام وهزار بارغرغرهای مامانو شنیدن رفتم دم در ......
اولین اتفاقی که افتاد بالا پریدن جفت ابروهام بود ....
اوُوه لالا ببین آقا چه تیپی زده.انگار میخواد بره مجلس عروسی .....صورت شیش تیغه ای وکت اسپرت و شلوار جین و تیشرت ساده وسفید
نه خوبه ....خیلی خوبه.... این جوری حداقلش با اون تیپی که من داشتم در کنارش خجالت نمیکشیدم وای چه شبی بشه امششششششششب ....
اخمهای میثاق نشون میداد زیاد راضی نیست.... ولی برام مهم نبود از قصد این کارو انجام دادم که منو با خودش نبره ....ولی ای بابا .........
امشب قصد کرده بود یه ادم دیگه بشه.... نه تنها حرفی بهم نزد بلکه با کمال تعجب خیلی ....خیلی ...خیلی.... محترمانه سلام کرد
ودر ماشین رو مثل یه نجیب زاده ءاصیل برام باز کرد .
یا ابولعجب ......یعنی این میثاقِ که در وبرام باز کرده ؟جزو محالاته....... بایه تای ابروی بالا رفته خیره شدم بهش .
واقعاهدفش از این کارها چی بود؟به چی میخواست برسه که اینجوری داشت جلوی اون زبون واموندشو میگرفت که چیزی به من نگه ؟
تا حدودی میدونستم میخواد جبران تو دهنی دیروز روکنه ....ولی بعید میدونستم این کارا رو به خاطر همچین چیزی انجام بده .
این اتفاقها جزو اون وقایعی بود که تو ده تا قرن شاید یه بار یپش بیاد تامیثاق اون رو انجام بده .
نشستم تو ماشین وجناب راننده هم راه افتادناصر زینعلی حلقه رو میخوند
(روی تنِ سردم چیکه چیکه بارون میباره
انگاری که با تو دارم میشم عاشق دوباره
چه قد حس خوبی به تو دارم عشق من
اگه ترو میخوام دست خودم نیست آخه دوست دارم )
ای بمیری میثاق که از همه چیز من خبر داری .سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین وزل زدم به درختهای کنار جاده وماشینهای درحال عبور ناخواسته یه حس خیلی قشنگ تو وجودم لونه کرده بود ومنو به خلسه میبرد
(دلم میخواد آروم ،تورو زیر بارون
تو بغلم بگیرم وببوسمت
چشمهامو ببندم ...حلقه کنم دستهامو دور تنت)
بوی ادکلن میثاق همون ادکلی که مجبوری برای روز تولدش خریدم مشاممو نوازش داد ....
دروغ نمیگم اول میخواستم برای خودم برش دارم اخه بوش خیلی لایت وسبک بود ومن عاشق بوی ملایمش شدم
ولی حیف مجبور شدم برای تولدبهش بدم .
اهنگ دلخواهم همراه با بوی ادکلن وتکونهای ماشین وعصر زیبای پائیزی قشنگ ترین چیزهایی بود که منو تو خودش حل می کرد
با ریتم اهنگ منم اوج میگرفتم وبا ضرب اهنگ ضرب میزدم .واقعا سرخوش بودم دست میثاق رو کنترل ضبط رفت وصداشو بیشتر کرد وای چه فازی میده این اهنگ .داشتم کلی عشق دنیا رو میکردم

دانلود حلقه (http://www.taranefa1.com/1452-Naser-Zeynali---The-Ring)

moon shine
1391,01,17, ساعت : 01:22 بعد از ظهر
میدونی بازی سالم من با ارین چیه حدس بزن
نوچچچ توپ بازی نیست مگه یه بچهءده ماهه چقدر از توپ خوشش میاد
بازم نوچ لوگو هم بلد نیست حدس بزن.... حدس بزن ....دیگه نبود؟؟ نظر نبود؟؟ بگم ؟؟
میگما؟؟ خوب خودم میگم
اقا آرین میشینه رو پای بنده بعد بنده یه چسب پهن میچسبونم به صورتم ..... آقا آرین هم اون چسب پهن رو درحالی که انگشتهای نیم مثقالیش وتو چشم وگوش ودهن ومماخ من میکنه از صورتم میکشه البته این بازی بدون تلفات نیست وبنده قشنگ با اون پنگولهای فندقیش مستفیض میشم
بعد دوباره بازی از سر...... البته وسطش یه چند بارهم به صورت خودش چسبوندم که بچم هنگ کردو نمیدونست صورتشو بگیره یا گوششو.... خلاصه..... این هم بازی ما برای منحرف کردن ذهن ارین که حداقل سمت اشپزخونه واون دوتا پلهءصاحاب مرده نره .....
ایشالله که منو از دعا فراموش نکردید واز اون صبرها که گفتم برام از خدا خواستین ....هان ؟خواستین دیگه ؟
گناه دارم حداقل بخواید زودتر آرین راه بیفته ازاین وضعیت در بیایم خیلیییییییییی خطری شده چشم ازش برمیداری دم اشپزخونست ای وای بر من بازم داره میره
***************
از زیر چشم هواشو داشتم ببین پدر سوخته از حرص من چه تیپی زده .
لبمو به دندون گرفتم ....اوی میثاق یه نفس عمیق بکش ......خودتو کنترل کن فراموش نکن چه فکری کردی .امروز باید به دلش راه بیای برو ببینم میتونی خرابکاری قبلی رو ماست مالی کنی یا نه.....
پاهاشو با ضرب اهنگ تکون میداد وحسهای نهفته تو وجودم رومثل غولهای بی دست و پا بیدار میکرد من عاشق هیکل ثمره ام .اصلا از وقتی دیدم داره قد میکشه وتو پر میشه منم رفتم سراغ بدن سازی میخواستم یه هیکل مشتی بسازم که درکنار ثمره مثل فیل و فنجون نباشم
یادمه تازه از سربازی برگشته بودم که ثمره با اون هیبت جدید وهیکل تو پر سینی بدست اومد تو
اولش که فکر کردم غریبست سرمو انداختم پائین ونگاهمو دوختم به صندلهای سفیدش
ولی وقتی جلوم خم شدو بهم تعارف کرد تازه فهمیدم این همون ثمرهءجوجهءمنه که از این رو به اون روشده ....دیدن هیکل جدید ثمره از عجیب هم عجیب تربود
آخه چه طور ممکنه ؟من که همش نه ماه ندیدمش؟ تو عرض چند ماه مگه یه نفر چقدر میتونه قد بکشه وسایز عوض کنه ؟همون موقع بود که استیل معرکش وعضلات قشنگش از این رو به اون روم کرد......
من درشت بودم مثل همهءمردهای دیگه..... ولی اگه قرار بود ثمره به همین رویه ادامه بده ازمنم کشیده تر میشد..... به خاطر همین زدم تو فاز بدن سازی...... اونقدر دنبل زدم ......اونقدر وزنه بالا وپائین کردم اونقد ر به کیسه بکس مشت کوبیدم که بعداز چندوقت یلی شدم برای خودم
یه نفس ورزش میکردم ....بیکار بودم ومیتونستم تمام وقتم رو بزارم برای ورزش
اول از وزنهای سبک شروع کردم وزنه های 2 کیلویی بعد 5 بعد ده کم کم اندامم رو اومد وعضلاتم برجسته تر شد
هروقت هم که ثمره رو میدیدم انگیزه ام برای بهتر شدن بیشتر وبیشتر میشد .....انگار که باهاش کورس گذاشته بودم وباید تو این زمینه هم ازش میبردم
بعد ازتقریبا دوسال ورزش مستمر وساختن یه بدن فوقِ عالی یه سرمایه ای جمع کردم واین باشگاه رو خریدیم....
هر چند اگه کمکهای دایی وبابا نبود عمرا میتونستم جایی به این وسیعی وکلی دم ودستگاه وردیف کنم..... اوایلش کلی دوندگی کردم ..... وضع مالی بابا بد نبود یعنی حداقلش از همون کوچیکی به فکر کار وزندگیمون بود وبرامون سرمایه گذاشته بود کنار که هر کاری که به نفعمونه رو باهاش ردیف کنیم
باشگاه رو سرپا کردیم .....وسایلو خرد ...خرد خریدیم..... وبالاخره باشگاه رو افتتاح کردیم
روزای اول مشتری ها کم بودن ولی بعد ازچند وقت که قیمت های مناسب ووسایل مجهز باشگاه اسم در کرد سانسها شلوغ وشلوغ تر شدوکارمنم راه افتاد
سخت بود ولی حالا داشتم کم کم بهرهء اون همه جون کندن رو میبردم
بالاخره بعد از سه سال کار مستمر وخوردن انواع واقسام مکمل ها وپروتین وکراتین وهزار تا کوفت وزهرمار دیگه وزدن انواع واقسام وزنه ها وکارکردن با جزءجزء عضلات بدنم که تمام وقت وانرژیم رو میبرد و
با حفظ بیست وچهار ساعته ءرژیم سفت وسخت غذایی که واقعا ارادهءفولادین میخواد شدم اینی که در جوارتون نشسته
میثاق احمدی قد 188 وزن 90 کیلو حالا میتونستم درکنار ثمره قدم بزنم وهراسون نباشم که کسی مارو باهم مسخره کنه
دوباره حواسم رفت پیش ثمره..... ضرب زدن پاهاش داشت کم کم کار دستم میداد .....خدایا چرا هرچی جذابیت هست تو این دختر جمعِ
خیلی از مرداها رومیشناسم که از زن ریزه میزه ونقلی وتو بقلی خوششون مییاد ولی من با دیدن اون همه ظرافت وکمرهایی که از وسط تامیشن وپائین تنه ای که خط کش کنارش گذاشتن عقم میگرفت هیکل فقط هیکل عشقم
(خیلی دارم عادت میکنم به بودن کنارت
میدونی که من از ته دلم امشب میخوامت
نمیزارم عشقم ثانیه ها با تو تموم شه
کجا توی دنیا کسی میتونه مثل تو باشه)
دوباره ضربه های پای ثمره اَاااااااه چرا این اهنگ تموم نمیشه ؟
من واقعا نمیخوام ....نمیخوام به چیزی غیراز این شب و سورپرایزی که برای ثمره اماده کردم فکر کنم ولی.... خدایا یه ارادهءمحکم به من بده... من واقعا در برابر وسوسهءوجود ثمره ناتوانم .....دست خودم نیست......تمام مولکولهای تنم اسم ثمره رو فریاد میزنه این واقعا از عهدهءمن خارجه که میل جنسی شدیدم نسبت بهش رو مهار کنم وناخواسته قسمت اعظم فکرم به این سمت میرفت که من شدیدا ازاین کار جلوگیری میکردم ولی خوب ...
(دلم میخواد آروم تورو زیر بارون
تو بغلم بگیرم وببوسمت
چشمهاموببندم ....حلقه کنم دستهامو دورتنت)
آخیش تموم شد .....پاهای ثمره از حرکت ایستادومن تونستم یه نفس راحت بکشم وفکرمو برای درست اجرا کردن نقشه های امشب به کار بندازم
===================
اگه خدا بخواد بقیش ساعت پنج عصر

moon shine
1391,01,17, ساعت : 04:51 بعد از ظهر
سلام عصر قشنگو بهاریتون بخیر باشه
یه تشکر از فرناز 58 عزیز...... مرسی خانومی.... چاکریم ایشالله سعادت داشته باشیم خدمتگزاری کنیم :-2-40-:
===================
بايه لبخند مکش مرگ ماروبه ثمره گفتم
-خوب خانمي برات يه سورپريز ويژه دارم .دوست داري بدوني اون چيه ؟
ثمره حتي به اندازهءيک صدم ميليمتر هم از جاش تکون نخورد وهمون جور خيره به خيابون وماشينها بود .
خدايا من تحمل بي محليشو ندارم حاضرم با اون زبون نيش مارش هر چه قدر که ميخواد حرف بارم کنه ولي اين جوري بي اعتنايي رو.... نه ....نميتونم
-ثمره ؟ثمره خانوم ؟نميخواي منو ببخشي ؟بابا غلط کردم .ببين !ببين امروزباهات کاري ندارم با اينکه از اين مدل لباس پوشيدن اصلا خوشم نمياد ولي به خاطر گل روي ثمره خانوم خودم هيچي نميگم .ثمره ثمره حرف بزن ديگه
-داريم کجا ميريم ؟
ذوق کردم .همين که حرف ميزد کلی برام ارزش داشت هر چند که از رو فضولي بيش از حدش بود ولي خوب براي اولين قدم بدک نبود .ابروهامو باادا رقصوندم وگفتم
-يه جاي باحال.....مخصوص يه ثمره خانوم باحال
دوباره نگاهشو به خيابون دوخت .هيچ تغيري تو صورتش نبود اي خدا پس کي آشتي ميکنه؟ دلم پوکيد از اين همه سکوت .
دم رستوراني که از قبل جارزرو کرده بودم پارک کردم وجَنگي درو براش باز کردم
.ميفهميدم که تعجب کرده .محال بود که بتونه جلوي ابرهاي بالا رفته شو بگيره .هر چند اين عادت براي چند ثانيه بود ولي خوب من که از کوچيکي تمام چهره وزير وبم عادتهاي ثمره رو ميدونستم برام مثل آب خوردن بود که حالتهاشو درک کنم
در رستوران رو براش باز کردم وبفرما زدم .ديگه واقعا کم آورده بود ابروهاي بالا رفته اش پائين نمي اومد .
***********************
حاضربودم قسم بخورم اين آدم يه آدم فضائيه که جاي ميثاق اوردنش ....ميثاق واين کارها؟عجيب تر از عجيب بود .
وارد که شديم نگاه ها رومون نشست .دخترها با حسرت ،پسرها با شيطنت واندکي فقط اندکي چشم چروني ،وزن ومردها با تحسين .ازحق نگذريم من وميثاق از نظر قدو قواره واستايل زياد از حد باهم مچ بوديم هر دوعضلاني وبلند بدون نيم مثقال چربي اضافه .
گارسون راهنمايي مون کرد...... بابا با کلاس ..........صندلي رو برام عقب کشيد واشاره کرد که بشينم
نگاهم به ميثاق افتاد.... معلوم بود از اينکار هيچ خوشش نيومده ولي خوب چاره اي نداشت ....
کم کم داشتم از اين که باهاش اومدم تفريح ميکردم ....معلوم بود امروزروز منه وهر سازي بزنم ميرقصه .
هنوز تک وتوک سنگيني نگاه ها رو حس ميکردم و پچ پچ ها رو ميشنيدم .
-پسره چه تيپي داره
- اره هيکل دختره هم بدنيست مثل شناگرها ميمونه .
-استايل پسره مثل رَندي اورتونه (کشتي کج کار)
-نه بابا قيافش که بيشتر شبيه جان سينا ميمونه تروخدا دختره رو نيگاه کن دوزار قيافه هم نداره ها .....ببين شانس درخونهءچه ايکبيري هايي رو ميزنه
_الهي تو گلوش بمونه از قديم گفتن انگور شيرين نصيب شغال ميشه همينه ديگه.... دختر شکل این جادوگرها.... اونوقت پسره مثل هلو ....واي نگاه چه کولهايي داره ...........واي مامانم اينا دلم ضعف رفت ....کاش تنها اومده بود خودمون تورش ميکرديم
-به جون فري اگه تنها بود خودم دوسوته قرش زده بودم..... حيف.... حيف ....واي فري اون پسره رو نگاه عين محمد رضا گلزار ميمونه
_واي راست ميگي نکنه خودشه .........
از يه طرف خنده ام گرفته بود واز طرف ديگه بهشون فحش ميدادم
به من ميگن شغال اخه کجاي من شبيه شغالهاست؟
اَاااااه آخه يکي نيست بگه مجبوري اين جوري دختر کش بياي بيرون ؟؟
که چي ؟؟ميخواي بگي کم خواهان نداري ؟.......
دوباره شاکي شدم ....دست به سينه نشستم واخمهامو توهم کردم امکان نداشت با اين چيزها خر بشم.... امروز روز انتقامِ.... شام ورستوران وهزار کوفت وزهرمار ديگه هم تو سرش بخوره .من کوتاه بيا نيستم
-خوب خانوم طلا ،بفرما انتخاب کن
نگاهمو از روي منويي که به سمتم گرفته بود به سمت صورتش چرخوندم وبا تلخ ترين لحني که تو وجودم خوابيده بود گفتم
-من چیزی نمیخورم ......
نگاه ميثاق هنوز رو من بود وبين مِنو ومن درحرکت بود زمزمه کرد
-يه چيزي انتخاب کن.....نميشه که گرسنه بموني ....
روبه پيش خدمت گفتم
يه ليوان آب ....لطفا ....
فک ميثاق منقبض شد معلوم بود که داره به زور خودشه کنترل ميکنه ......با چشمهايي که مثل يه گربه روش زوم کرده بودم بهش خيره شدم
هردومون ميدونستيم امروز روز شانس منه ميثاق خلع سلاح بود....
يه نفس عميق کشيد ودوباره عادي شد
-باشه پس خودم انتخاب ميکنم .يه پرس برگ مخصوص رستوران به همراه يه پرس جوجهءمخصوص ....دلستر کلاسيک دوتا سالادفصل ومخلفات
پيشخدمت اُردهاي ميثاق رو گرفت وکرنش کنان عقب گرد کرد ...
-ثمره ؟ثمره جان؟
بابرندگي گفتم
-من جان تو نيستم .....بي خودي هم برام اداي آدمهاي عاشق پيشه رو در نيار....
اصلا اين خيمه شب بازيها ديگه چيه ؟نقشهءجديدته ؟قراره دوباره خرم کني ؟
-اين حرفا چيه ؟کدوم دفعه من خرت کردم که اين بار دومم باشه ؟ولله تا اونجايي که من ميدونم اين تو هستي که وقتي کارت گير ميکنه يادت ميفته که ميثاق نامي هم هست که ميتونه کارت رو راه بندازه .
اومدم جوابشو بدم که شام رو اوردن .دستهاشو به هم ماليد وگفت
-بفرمائيد خانمي .شروع کن که اين غذا خوردن داره
اوففف من به اين بشر ميگم نرِ اين ميگه بدوش .نگاهمو به دکوراسيون داخلي رستوران دوختم وخودم وزدم به کري .
اصلا نميخواستم باهاش دهن به دهن بزارم .

moon shine
1391,01,17, ساعت : 05:11 بعد از ظهر
دست به غذاش نزد ....تو تمام مدت غذا خوردن حتي يه نگاه خشک وخالي هم به اون جوجه کبابهاي خوش رنگ نینداخت....
اونقدر غد ويه دنده بود که وقتي يه چيزي ميگفت محال بود تا تهش رو نره .
مدام سرصحبت رو باز ميکردم تا شايد جو ازاون حالت سنگين وخشن دربياد ولي ثمره ول کن معامله نبود ومدام ميزد تو برجک من .
غدامو خوردم وغذاي ثمره همون جور دست نخورده باقي موند.
يعني ازا ون وقتهايي بود که ميخواستم مثل يه بچه به زورتو حلقش غذا رو بچپونم ولي .......
اين همه براي امشب برنامه چيده بودم وميخواستم دلشو بدست بيارم.....
بعدم که ناراحتيش رو فراموش ميکرد انگشتر نشون رو دستش کنم ولي اينجوري که ثمره برخورد ميکرد اصلا فکر نميکردم کاري از پيش ببرم .
جعبهءمخمليِ انگشتر تو جيبم سنگيني ميکرد واز طرف ديگه .... من هم مثل ثمره اونقدر قُد بودم که نميخواستم بيشتر از اين خودمو خارو خفيف کنم .
شام تموم شد وبلند شدم ....ثمره هم کيفشو انداخت رو بازو شو بلند شد .
بازم نگاههاي خيره ولبخندهاي موزيانهءپسرها .....واقعا تحملش سخت بود ....کم کم اعصابم داشت بهم ميريخت
آخه اين چه وضع مانتووشلوار پوشيدنه ؟
.حالاخوبه خودش عقلش ميرسه شال سرش کنه
ته دلم يه جوري شد همه ءوجودم فرياد خواستن ثمره رو سرميداد ميخواستم بغلش کنم.... ببوسمش.... نازشو بکشم.... برام قهر کنه وبراي بدست اوردن دلش هر کاري انجام بدم.... ميخواستم براي هميشه مال خودم بشه
بدون نگراني... بدون استرس... بدون ترس از دست دادنش...
چشمهامو درويش کردم واز فکر اينکه ثمره به هيچ عنوان بهم راه نميده اخمهام تو هم رفت ....
تصميم رو گرفتم اين جوري نميشد بايد يه کاري ميکردم اين جوري فقط داشتم خودمو نابود ميکردم .
توي ماشين نه من حرف زدم نه ثمره ......خدايا همهءبرنامه هام رو بهم ريخت .....چيکار بايد ميکردم ؟؟
از هر طرفي مي رفتم بهم راه نميداد.....اونقدر اخمو وغضبناک نشسته بود که انگار من مقصرم .
از اون وقتهايي بود که ميخواستم يه گوشمالي درست وحسابي بهش بدم .کم کم داشتيم ميرسيدم خونهءدايي وتمام نقشه هام نقش برآب شده بود
لعنت به اين شانس گند من..... هي به خودم ميگفتم
فکر کن ميثاق ....فکر کن چه جوري باب صحبت رو باهاش باز کني
-مسابقهءبعديتون کي هست .
جوابم سکوت بود
-ثمره دارم ازت سوال ميکنم عارت مياد يه کلام جوابمو بدي ....
انگارمنتظر همين بود که يه چيزي بهش بگم واون فوّران کنه
خروشيد ؛
-اره عارم ميياد .عارم ميياد با آدمي مثل تو همکلام شم .آدمي که بويي از انسانيت نبرده .
من حالم از تو بهم ميخوره اونوقت بيام ليست امورات روزانه مو بدم دستت .که چي بشه ؟اصلا تو کي هستي که بخوام راجع به کارهام بهش توضيح بدم ؟
-اوي اوي اوي همينجا ترمز کن .....کجا داري واسهءخودت ميري ؟
پياده شو باهم بريم .....نگو که قرار قانون بابابزرگ رو فراموش کردي تو نامزد مني ودرآينده ميشي زن من.... .پس حق دارم که راجع به همه چيزت بدونم
-تا اونجايي که من يادمه تا حالا بهت بله رو ندادم.اين اراجيف ومَنم مَنم کردن ها رو براي اون کسي که بهت بله داده بگو ....
من محالِ خام اين حرفا بشم .....
خوب گوشهاتو باز کن ميثاق.... نه من نامزدتم ...نه زنتم ....نه هزار تامَنصبِ به جا يا بي جاي ديگه ......
نميزارم هيچ کس ديگه اي هم برام تصميم بگيره اين کاسه کوزهءشوهر گيري وغيرت بازي هاتم جمع کن بزار به وقتش براي زنت خرجشون کن...... من زير باز حرف زور نميرم .
-اوه اوه اوه کي ميره اين همه راهو ؟سرکار عليه مثل اينکه فراموش کرديد که باباي شما شديدا با اين ازدواج موافقه وکاملا هوامو داره .خودتم ميدوني که کسي جرات نداره جلوي بابات نفس اضافه بکشه چه برسه رو حرفش حرف بزنه .....
دستهاش ومشت کرد وگارد حمله گرفته بود.دلم براش ضعف رفت کاش اينقدر پرخاش جو نبود تا منهم ملايم تر باهاش برخورد کنم
-چيه ساکت شدي ؟ميبيني هميشه حق با منه .پس بهتره با من بحث الکي نکني جوجه .
با انگشت لپشو کشيدم ولي اونقدر شاکي بود که به محض تماس دستم روپس زد .
-من نميزارم .نِ.مي.زا.رم .نميزارم با من مثل يه موش آزمايشگاهي برخورد کني .چه تو ....چه بابام ....نميزارم
دم خونشون پارک کردم وچرخيدم سمتش .
-اين ديگه دست تو نيست .اين جريان خيلي وقته که تموم شده حالا هم وقته اجراشدنشه .
چشماش از نم اشک برق ميزد .دلم فشرده شد .آخه اينهمه ناراحتي وحرص براي چيه ؟
يعني اين قدراز من بدش مياد که حاضره رودروي دايي که دل شير ميخواد حتي تو روش نگاه کني بايسته .....ولي با من ازدواج نکنه ؟آخه چر ا؟عيب و ايراد من چيه ؟چرا دوستم نداره ؟
يه وقتهايي از خداي خودم ميخواستم يک صدم از محبتي که تو وجودمن براش ميجوشه رو تو قلبش بريزه تا اونهم نسبت به اين ازدواج نرم بشه .
اونقدر احمق نبودم که فکر کنم الان دوره،....دورهءجاهليت ِ وبخواهم به زور تصاحبش کنم .....ولي خوب چي کار ميکردم ؟دست وپام بسته بود.....
ميدونستم اگه جواب رو ميزاشتم به عهدهءخودش مطمئنا منو رد ميکرد درهر موردی شک داشتم دراين مورد به هيچ عنوان شک نمیکردم
نميدونم چقدر گذشته بود که تو چشمهاي بارونيش خيره شده بودم يه دفعه اي رنگ نگاش برگشت .....فکش منقبض شد وبا مشت گره کرد غريد
-يه کاري ميکنم که داغ اين آرزو روبا خودت به گور ببري .پسر عمممممممممه .
در و به هم کوبيد ودوئيد سمت خونشون .با چشمهاي خسته نگاهش ميکردم که اف اف روزد وتو درگاهي در گم شد .
نگاهم به رد قدمهاش خشک شده بود.آخه چرا نميخواست بفهمه که هيچ کسي تو دنيا مثل من عاشقش نيست ؟
چر احاليش نبود که قلبم تمام وکمال مال اون بود وهرکاري ميکردم از عشقش خالي نميشد .
من دوستش داشتم يعني اينقدر باورش براش سخت بود که عشقِ توي چشمام رو نميديد ؟
سرم رو روفرمون ماشين گذاشتم ودستام و روي سرم قلاب کردم
خدايا پس کي ميخواد درکم کنه؟کي ميخواد باهام راه بياد ؟
چند ساله که دارم باهاش کلنجار ميرم ولي انگار نه انگار يه لحظه هم کوتاه نمي ياد .
هربار که کنارشم با هم بحث داريم واون هم با قهر از پيشم ميره .زندگيم شده مثل اين سريالهاي بيمزه ءتلوزيوني .....مدام قهر.... مدام منت کشي ....مدام جنگ اعصاب .....آخه تاکي بايد تو حسرت لمس ونوازشش بسوزم ودم نزنم ؟
خدايا خسته شدم .خسته.نه از اين عشق ........بلکه ازاين همه نزديکي ودر عين حال دوري .....خدايا خودت کمکم کن .من ديگه نمي کشم .ديگه نميتونم .واقعا کم اوردم .
چشمام ميسوخت .درد نگاه سردش برام سخت تر از هر چيز ديگه اي بود .....
توي زندگيم هميشه هدف داشتم .....درس بخونم تازودتر برم سربازي .....سربازي برم تا زودتر کار پيدا کنم..... کارپيدا کنم تازودتر خونه بخرم تا زودتر ماشين زير پامو بگيرم... تا... تا.. تا ....
زودتر به ثمره برسم ....هدف من هميشه ثمره بوده.... با غم نبودش دوسال تموم سرکردم ......
هميشه جون کندم تازودتر يه سقف بالا سر براي خودم رديف کنم ودستشو بگيرم وبا خيال راحت برم سر خونه وزندگيم ......
حالا که همه چي داشتم.... ازخونه بگيرتا ماشين و کار مناسب وخرج ومخارج عقد وعروسي .......ثمره رو نداشتم
حس ميکردم همه چي دارم الا هدفم .......افتاده بودم تو يه دور ثابت
ثمره هم طبق معمول منو با حرفهاش ميچزوند ومنم سگ ميشدم وپاچشو ميگرفتم
اينجا بود که اون با قهر وناراحتي وبدون خداحافظي منو ترک ميکرد ومن ميموندم ودل داغدارم که هنوز ريتم طپشهاش کند نشده .
سرمو بلند کردم وبا سر انگشت پلکهاي داغمو ماليدم .....يه نگاه به آسمون کردم .....
خدايا به اميد تو ......خودت ثمره رو بهم برسون
تا در وبازکردم هُرم هواي گرم صورت يخ زده ام رو نوازش کرد صدازدم
-مامان ؟کجايي ؟
-به سلام داداش بزرگه .....کجايي داداش من ؟مارو نميبيني خوشي؟
-سلام میثم.... چه طوری ؟
ميثم يه نگاه عاقل اندر سفيه به من انداخت وگفت .
-چيه بازم ثمره زده تو برجکت ؟دوباره با هم دعواتون شده ؟
يه نگاه خسته بهش کردم وگفتم
-کي من وثمره باهم دعوا نداشتيم ؟ولش کن خيلي خستم ميرم تواطاقم استراحت کنم ...
دوسه قدم برداشتم که تازه يادم افتاد احوال زنشو نپرسيدم .
-آخ آخ آخ شرمنده اصلا يادم نبود سودابه چطوره ؟
ميثم نيشخندي زدو گفت
-ميزاشتي دوسال ديگه ميپرسيدي .....به آدم عاشق حرجي نيست .عيبي نداره ميبخشمت .اونم خوبه
سرسري سري تکون دادم وببخشيدي گفتم
واقعا حس صحبت کردن هم نداشتم
انگشتر رو گذاشتم تو کشو وبه امید روزی که بخوام انگشتر رو تو دستش کنم پلکهامو رو هم گذاشتم
امروز خیلی خودخوری کردم یکم استراحت میتونست سرحالم بیاره



================================
اگه شد فردا میزارم قول نمیدم
ولی اگه نذاشتم شنبه صبح حتما آپ میشه

فصل بعدی
متین

moon shine
1391,01,19, ساعت : 08:13 قبل از ظهر
سلام صبح زیبای بارونی تون بخیر
امروز شارژ شارژم این هم دوتا پست تپل برای خواننده های خوبم مخصوصا سنجاقک
تشکر کردن خیلی اسونه خیلی وقتها با فشردن یه دکمهءمثبت یا با زدن دو خط اول هر پست
من کارمو انجام میدم واونهایی که برام ارزش دارن رو به تشکر کوچیک دعوت میکنم
امیدوارم شما هم برای وقت وزمانی که براتون میزارم اونقدر ارزش بزارید که به یه تشکر ویه مثبت کوچیک مهمونم کنبد

فصل سوم
متین

یه هفته گذشته بود وخدارو شکر سروکلهءگروهبان گارسیا پیدا نبود مسابقهءنیمه نهایی داشتیم واز روز قبل یواشکی به مامان گفتم وقسمش دادم که به میثاق حرفی نزنه ...میترسیدم بیاد ومثل همیشه سرو صدا به پا کنه ....
با خانوم زمانی وکل بچه های تیم نه نفری می .....شدیم دوتاماشین دربست گرفتیم وبا یه دل پرازامیدواری وسلام وصلوات راهی مسابقه شدیم ..
بعد از کلی وقت تلف شده به خاطر مسابقهءبقیه ءگروه ها وکلی استرس وخون جیگر خوردن بردیم ........یوهویوهو رفتیم نیمه نهایی...
خسته وکوفته بودیم وماهایی که جزو یارهای اصلی تیم به حساب مییومدیم جون تکون خوردن رو هم نداشتیم ...
ساعت یک بعداز ظهر بود که به خاطر برد تیم به پیشنهاد خانوم زمانی همگی به خونواده ها خبر دادیم وقرار شد مهمون خانوم زمانی باشیم ....
چقدر اون نهار بهمون چسبید .....کلی گفتیم وخندیدیم وبی خیال دنیا شدیم ...
خیلی وقت بود که اینجوری با دوستام عشق وصفا نکرده بودم وفارغ از میثاق وهر چی که به اون ربط داشت نشده بودم .....
ساعت دو .....دوونیم بود که با یه روحیهءسرخوش وکلی انرژی ویه شکم پر از چلوکباب کوبیده ومخلفاتش برگشتیم خونه ....یه هفته ای بود که خیابون اصلی رو کنده بودن وماشین به سختی ازتوش رد میشد ........
من وپریسا وآزاده سر خیابون اصلی پیاده شدیم واز همگی خداحافظی کردیم
ساعت سهءبعدازظهر یکی از روزهای سرد آذر ماه بود وتو خیابون پرنده پر نمیزد ...
طبق معمول همیشه صدای کرکرخندهءپریسا بلند بودو آزاده هم دست کمی از اون نداشت وتوجه هارو جلب میکرد
مدام نگران بودم...... نه تو مرامَم بود که خودم تنها برم ........نه دوست داشتم کنارشون باشم وپر به پرشون بدم
ولی چی کار میکردم ؟هم هم کلاسی بودیم..... هم تو یه محل .....هم هم تیمی....
نمیشد با هردوشون کل کل کنم....
با این کارها مخالفتی نداشتم...... وقتی خودشون دوتایی هستن هر غلطی میخوان بکنن عیبی نداره
من وکه قرار نیست تو قبر اون ها بزارن ولی این جوری ...
نمیشد واقعا زشت بود وقتی کسی کارهاشون رو میدید من رو هم مثل اونها نگاه میکرد وفکرشون این بود که من هم یکی هستم شبیه این دوتا ولنگارو یکم جلف
درصورتی که من اصلا تو خط این حرفها نبودم یعنی جرات اینکارونداشتم اونقدر صنم داشتم که یاسمن توش گم بود
سرمو انداخته بودم پائین وسعی میکردم قدمهامو هر چه تندتر بردارم که..... از سمت روبه رو چند تا از پسرهای لَش محله راهشون رو به سمتمون کج کردن
معلومه دیگه وقتی پریسا خانوم با اون موهای فشنش واون تیپ غلط اندازش ساعت سهءبعدازظهر داره جلف بازی در میاره غیراز این هم نمیشه توقع داشت .........ای بخشکی ای شانس
نیش پسرها تا بناگوششون بازبود وچشمهاشون از دیدن چند تا دختر ولنگار دودو میزد...... سیل متلکها وهّروکّر پریسا وآزاده باریدن گرفت ...
وای خدا اینها چرا حالیشون نیست؟ بابا اینجا محلمونه ؟
بازوی پریسا رو که صدای سرخوشش رواعصابم بود وکشیدم ویه وشکون اساسی از پهلوش گرفتم
-هوی دیوونه چرا وشگون میگیری ؟
البته این تشر به صورت خیلی زیر پوستی انجام گرفت ...نمیخواست پرستیژش پیش ارازل واوباش بهم بریزه
-خف میدونی چیه ؟پس خفه شو ...ببند اون گاله رو تا خودم نبستم ...آبرو حیثیت تو محل برامون نزاشتی اوی آزاده ...آزاده
-اِچیه؟سوزنت گیر کرده ...
-نیشتو جمع کن .ای خدا من با شماها چی کار کنم ؟
بازوی هر دو رو گرفتم واز زیر بارون چرت وپرتهای پسرها گذشتم...
بدبختی تو این حاگیرو واگیر یه کیشون هم به من بند کرده بود
-هی هی کوله مشکلی خط قرمز نوک مدادی...پیس پیس ...اِ یه دقیقه وایسا کارت دارم
تقریبا به حالت دو داشتم در میرفتم ......بدبختی یکی دوتا نبود که ...اگه میومدم این دوتا رو جمع کنم پسرها شروع میکردن می یومدم از اون جا رد بشم میدیدم این دوتا ورپریده دارن قرو قمیش مییان
ماشاالله پریسا رو که اصلا نمیشد جمعش کردباز به شرم وحیای آزاده......
درسته که خودشم خوشش مییومد ولی علنا کاری انجام نمیداد ..
-پریسا تروخدا بسه ....اگه میثاق پیداش بشه تیکه بزرگمون گوشمونه ها ...پریسا نکن .....نوچ....عشوه نیا براش ....وای خدا دارم دیوونه میشم ......
-اوی آزاده تو هم که شدی لنگهءاین ذلیل مرده ...
پریسا بازوشو از دستم کشید وتوپید
-اَه ه ه ه توام ...میثاق کجا بود ؟اون الان ناهارمامان پزش رو نوش جون کرده والان داره خواب قیلوله اشو میکنه ....هی میگه میثاق ...میثاق.... دهنمونو سرویس کردی با این میثاقت.... جمعش کن تروخدا.....خسته شدیم...... چپ میریم میثاق ....راست میریم میثاق ........حالا خوبه که بله رو بهش نگفتی .....اگه گفته بودی که الان نمیشد جمعت کرد
-آخه نفهم چرا حالیت نیست اگه سربرسه وببینه خونمون حلاله
-اَه همش غرو گیر..... بابا کسی نیست .....مردم مغز خر نخوردن که تو این سوزو سرما با این وضع خراب خیابون وکوچه بریزن بیرون ...تروبه جون مادرت گیر نده بزار این شماره رو بگیرم ...ببین چه تیکه ایه حیفه رفیقا قُرش بزنن
توخودم حرص میخوردم وکاری ازدستم بر نمییومد
تک وتوکی از کنارمون رد شدن ونگاه ملامت بارشون رو به سمتمون پرتاب کردن.... خداروشکر که زودتر رسیدیم به کوچشونو ازشون جداشدم ...
ولی فاجعه هنوز ادامه داشت .....پسره مثل کنه چسبیده بود وول نمیکرد
-هی ...پیس ..از دوستاتم که سوا شدی دیگه از چی میترسی ؟بیا این شمارهءمنه ....اسمم متینه.... بگیر دیگه... آی دخترِ کوله مشکی کفش ال استار
مونده بودم این همه خوش مزه گی رو ازکجا اورده ؟

moon shine
1391,01,19, ساعت : 08:29 قبل از ظهر
پیچیدم تو کوچمون .....حرفاش درحد وز وز بود واز ده تا کلمه نه تا شو نمیشنیدم ....ولی باز هم تابلو بود که دنبالم افتاده
ای خدا حالا چی کار کنم؟ دارم میرسم خونه چه جوری دکش کنم؟اگه..... اگه میثاق ......وای نه.... خدایا اگه میثاق سر برسه؟
-ببخشید آقا اتفاقی افتاده ؟
موهای تنم سیخ شد.... وای بر من .....وای برمن ...اون چیزی که نباید بشه.... شد......
حتی جرات نداشتم سرمو برگردونم ..قدمهام خشک شده بود وچشمهام از حدقه بیرون زده بود ....
-نه داداش من ...نامزد من یکم از دستم عصبانیه دارم نازشو میکشم شما بفرما ...
وای ...وای ..وای ....خون تو رگهام منجمد شده بود .....وای بر من .....وای
-آهان ...شرمنده من فکر کردم مزاحم خانوم شدید ....
اونقدر حرص وغضب تو صداش خوابیده بود که حتی من هم که نمیدیدمش حالیم میشد فوق العاده شاکیه ولی پسرهءاحمق انگار که از یه کرهءدیگه اومده
-نه دستت درست شما .....
بومممممممممم....صدای مشت میثاق وآخ پسره رفت هوا....پسره کنارم افتاده بود رو زمین ومیثاق با اون هیکل پت وپهنش نشسته بود رو شکمش ومشتی بود که توصورت یارو میخوابوند وفحشی بود که بار ِپسره میکرد ....
-آشغال ...بی ناموس....که نامزدته هان؟که یکم از دستت ناراحته هان؟داری نازشو میکشی بی شرف؟
به خودم اومدم اگه جلوشو نمیگرفتم پسره رو میکشت ...بازوشوگرفتم وخواستم بلندش کنم.... ولی پرتم کرد عقب ومشت بعدی رو حوالهءصورت غرق خون پسرِکرد
اومدم شونش رو بگیرم که بازم در رفت ویقهءلباسش تو دستم موند
خداروشکر از سروصدای من وآه وناله های پسرِوفحش های میثاق چند نفری جمع شدن واز هم سواشون کردن
میثاق مثل کینگ کونگ میجوشید ودستهایی که مهارش کرده بود وپس میزد
انگار مردم ایران تو عرصهءدعوا ومرافعه واردشده بودن..... تو عرض چنددقیقه پسرِرو رد کردن ومیثاق رو با چشمهای غرق خون وصورت سراسر کبود سوغاتی گذاشتن برای من ....
تو اون لحظه اون قدر عصبانی بود که تمام بند بند وجودم میلرزید
بازومو گرفت وکشید ناخوداگاه گارد گرفتم
-دستم وول کن
-حرف نزن ثمره ...حرف نزن ...که همینجا قیمه قیمه ات میکنم ...
بازومو هول دادوغرید
-راه بیفت
حرص وعصبانیت دورشو مثل یه هاله پر کرده بود ...فشار انگشتهاش از روی ژاکت هم مشخص بود نفس های سنگین میکشیدواحساس میکردم هر آن امادهءفوران کردنه ...خیلی ناجور ترسناک شده بود ...
منو کشون کشون میکشید ومنم مثل یه بز چموش از پشت سرش رَوون بودم ...دوست داشتم نافرمانی کنم.... ولی چاره ای جز اطاعت نداشتم ازاون وقتهایی بود که چشمش رو رو همه چیز میبست وتیکه پارم میکرد ....
دستش رو گذاشت رو اف اف و تو عرض چند ثانیه درباز شد ...
هیچی نمیگفتم ودنبالش کشیده میشدم ...منتظر بودم طوفان به راه بیفته تا بتونم ضربه رو پاسخ بدم
ولی فعلا .....منتظر حمله از طرف اون بودم
باید درجهءعصبانیتشو تخمین میزدم وبعد فرمان حملهءگاز انبری رو صادر میکردم ...
پاگرد اول رو رد کرد ....پاگرد دوم ...پاگرد سوم ....قامت مامان روهم از همون جا هم میتونستم ببینم
تا مارو دید زد تو صورتش
- خدا مرگم بده ....چی شده ؟
یه دنیا ترس واسترس تو نگاهش خوابیده بود ومدام چشمهاش از رو من به میثاق تغیر جهت میداد
حدس زده بود که یه خبرهاییه..... هرچند قیافهءکبود میثاق با اون پیرهن خونی ویقهءپاره شده دَم از یه جنگ حسابی میزد
========
اگه عمری باقی بود عصری ساعت پنج آپ میکنم تشریف بیارید خوشحالم میکنید
با دوتا پست تپل دیگه درخدمتیم

moon shine
1391,01,19, ساعت : 04:21 بعد از ظهر
خوب خوب خوب سه عدد تشکر
1اذرنوش که همیشه منبع انرژیه
2بارون 12 وفاطمه r نویسنده های پنجه طلای سایت که بازهم منو با خوبیشون شرمنده کردن مخلصیم بارونی چاکریم فاطمه
3این تشکر مشترک بین میثاق ویلدا وسانجانا که غلط املایی میگیرن وهی بهم تقلب میرسونن تا شما این متن های بی سروته من رو قشنگ متوجه شید
اگه کسی از قلم افتاد به بزرگی خودش ببخسسسسسه
تاپله ها تموم شد مامان عقب گرد کرد ومنتظر تو پذیرایی ایستاد
همینکه به در رسیدیم من رو هل داد تو خونه
تعادلم رو از دست دادم وپرت شدم کف پذیرایی
دروپشت سرش چنان کوبوند که احساس کردم تمام شیشه های خونه شکست وصدای کوبش تو تمام ساختمون پیچید
درسته ...... فرمان حمله صادر شد ...
-میکشمت ثمره .....میکشمت.... تیکه تیکت میکنم وهر تیکت ومیدم دست گرگهای بیابون ...حالا واسهءمن دل میدی وقلوه میگیری ؟
حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو دور میزنی ؟حالا دیگه به هوای باشگاه ومسابقه میری بیرون وهزار تا کثافت کاری دیگه میکنی ؟میکشمت ثمره ..
به سمتم خیز برداشت که تو یه حرکت از جام پریدم
-خفه شو ...کدوم کثافت کاری ؟اون مشنگ مزاحمم شده ....به من چه ربطی داره؟
دندون هاشو به هم سائید وگفت
طرف مزاحم بوده که از سرکوچه تا اینجا دنبال توواون رفیقهای بدتر ازخودت ؟
من خرم ؟یا گوشام مخمله؟ یا گیج میزنم؟
صدای هرّ وکرّتون از سر تا ته کوچه همه رو خبر دار کرده..... اون موقع داری برای من فیلم بازی میکنی ؟فکرمیکنی نمیدونم داری چه گوهی میخوری؟
-چه گوهی ؟هرروز هزار تا پسر بی شرف مزاحم هزار تا دختر میشن دلیل نمیشه که همهءهزار تادختر کِرم داشته باشن
-اِاا...پس پسره بیخود دنبال تو راه افتاده بود ؟بیخود میگفت نامزدته؟ ...
مامانم صورتش وچنگ زد
-خاک به سرم ....پسره گفت؟چی بهش گفتی گیس بریده که برگشته همچین حرفی زده ؟
میثاق که یه حامی پیدا کرده بود گفت
داره منو دور میزنه زن دایی .....فقط داره سفسطه میکنه ...
برگشت به سمت من وبا حرص ادامه داد
-میخواد با پسرها لاس بزنه ..
-آخه احمق .....آخه دیوانه ..من اگه میخواستم با پسر جماعت حرف بزنم که پا نمیشدم بیام دم خونه یا تو محل جلوی چشم یه ایل آدم اینکاروانجام بدم..... پسره گیرداده دنبالم راه افتاده .....من این وسط چی کاره ام ؟
دوباره کبود شد
-تو هیچ کاره ای ....اون من بودم که داشتم برای پسرِ چشم وابرو می اومدم ......
دیگه داشت تهمت میزد .....خدای بالای سر شاهد بود که پامو کج نذاشته بودم...... کم کم به جای اینکه اون عصبانی باشه من از بی منطقیش گُر میگرفتم
رفتم جلو وزدم تو تخت سینش
-هوی عوضی ..حرف دهنتو بفهم ..من واسهءیارو چشم وابرو می اومدم ؟من ؟اصلا میفهمی چی میگی ؟یا چشمهاتو بستی وهر چی از دهنت در میاد بار من میکنی ؟
کُوپ کرده بود .....با کف دست یه ضربهءدیگه به شونش زدم
-فکر میکنی خیلی مردی؟خیلی حالیته ؟خیلی با غیرتی ؟که این حرفها رو به من میزنی؟
بادادش دو متر پریدم
-خفه شو ثمره ...خودم میکشمت ...همین امروز میکشمت که یه جامعه رواز وجودهرزه ای مثل تو پاک --------تق
چنان با قدرت تو دهنش خوابوندم که خودشم باورش نمیشد.....
مثل یه گربهءخشمگین میخواستم بهش حمله کنم وپاره پاره اش کنم
دست لرزونمو پائین آوردم وبا چشمهای خونیم بهش زل زدم

moon shine
1391,01,19, ساعت : 05:00 بعد از ظهر
هنوز تو بهت بود....... تا حالا سابقه نداشت همچین جسارتی کنم ولی حالا ....
به حالت زمزمه گفت
-تو منو زدی؟
صداش کم کم بالا رفت
تو رو من دست بلند کردی ؟
توزدی تو صورت من ؟
جملهءآخر با داد بود ....خدایی اونقدر عصبانی بود که همون لحظه از کرده پشیمون شدم..
از جا پرید
-خونت حلاله ثمره ...
تا اینو گفت دیدم هوا پسه.... مثل فشنگ پریدم سمت اطاقم وتو یه آن درو قفل کردم
شانسی که آوردم دیر به خودش اومد..... وگرنه تیکه بزرگم گوشم بود
-بازکن ثمره ...
صدای مشتهاش بلند ونافرم بود ....جوری میزد که صدا تو خونه میپیچید ....صدای مامان که التماس میثاق رومیکرد از یه جای دور می اومد
-بازکن ثمره ....بازکن تانزدم دروبشکونم
انگار با قفل کردن در شیر شدم از همون جا داد زدم
-هیچ غلطی نمیتونی کنی ..برواین هارت وپورت ها رو واسهءکسی کن که دوزار ازت حساب ببره...اصلا خوب کردم ....دوست داشتم باهاش لاس بزنم ........کاش شماره اشم میگرفتم ...
صدای لگدی که به در زد دومتر منو پروند ....پائین در به اندازهءیه گردی سوراخ شده بود
-روانی ....دیوونه .....چرا درو میشکونی ؟
-قیمه قیمه ات میکنم ثمره ....وای به حالت اگه دستم بهت برسه ...بازکن.... بازکن تادرواز جا نکندم ....بازکن ثمرررررررررررررره
صدای مامان می یومد که میخواست آرومش کنه.... ولی نمیشد هارتراز قبل افتاد به جون در ...
کم کم احساس میکردم درداره از لولا کنده میشه وهرآن ممکنه بیاد تو ...
آخر سر هم مامان خودش و فدایی کرد وسپر بلای دَرِ بیچارهءاطاق من شد ...صداشو میشنیدم که میخواد عصبانیتش رو بخوابونه
-توروبه خدا ببخشش ....این نفهمه یه چیزی گفته ....خودت که میدونی اهل این کارها نیست... تو ببخشش ....تو بزرگی کن... تورو به جون اون کسی که دوستش داری ولش کن.... به خاطر من ....به خاطر داییت.... میثاق جان بگذرازش
صدای نفس نفس زدن های میثاق از پشت در میریومد ومن از ترسم جیک نمیزدم
حتی از فکر اینکه اگه دستش بهم برسه چه بلایی به سرم مییاره تن وبدنم میلرزید
*************************(این ستاره ها گوینده رو عوض میکنه )
ریتم قلبم کندتر شده بود....اونقدر زندایی گفت وگفت والتماس کرد که اروم تر شدم ...ولی هنوز عصبی بودم
حتی چند باری هم پاشدم برم سراغش ولَشِش رو بندازم تو خیابون که زندایی نذاشت
دیدم این جوری نمیشه ....بدون هیچ حرف اضافه ای از خونه زدم بیرون
سوار ماشینم شدم وتمام حرصم از ثمره رو سر پدال بیچاره خالی کردم ...
با مشت کوبیدم به فرمون.... نه ....اروم نمیشدم ....
دوباره ....دوباره.... دوباره..... اونقدر زدم که دستم درد گرفت
هر چی نفس عمیق کشیدم..... هر چه قدر به خودم تلقین کردم که آروم باشم نمیشد ...
هر جوری حساب میکردم تو کَتم نمیرفت با خودم میگفتم
تا وقتی یه دختر سنگین بره وسنگین بیاد هیچ پسری به خودش اجازه نمیده که مزاحمش بشه
بازم با مشت به فرمون کوبیدم
حتما یه چیزی بوده ...حتما یه کاری کرده ...حتما یه اشاره ای بوده ...اَه ثمره داری دیوونم میکنی ...
نه این جوری نمیشه .....باید هرچه زودتر تکلیفتو روشن کنم.... باید مال خودمش کنم ....دارم از تو داغون میشم.... داغون وداغونتر ...
خسته شدم از دستت ثمره ...خستم کردی ....چند ساله دارم دنبالت میدوئم و هیچی به هیچی
دیگه بسمه.... باید با دایی صحبت کنم با مامان وبابا ...این جوری نمیشه
اَه بابا بزرگ آخه این چه برنامه ای بود که برای ما درست کردی ؟
یعنی چی که باید حتما دیپلمش رو بگیره بعد عقدش کنم ...
خوب چه اشکالی داشت عقدش میکردم بعد میرفت دنبال درسش ...تا من این قدر زابه راه نشم وحرص وجوش تناول نکنم
اگه شوهرش بودم لااقل حرفمو میخوند .....نه اینکه اینقدر راحت رو حرفم حرف بیاره وپررو پرو بزنه تو گوشم .....اِاِاِاِ دیدی زد تو گوشم ...
دخترءدیوونه افسار پاره کرده
دوباره عصبانیتم رفت رو صد...... گونه ام رو مالیدم
لامصب (خودم خواستم اینجوری بنویسم گیر ندید) عجب دست سنگینی هم داره ....
نوچ نوچ نوچ ......دخترهءجلب داره به من میگه خوب کردم..... کاش شماره اشم میگرفتم
ای بزنم ناقصش کنم ....بزنم لهش کنم که نتونه از جاش جم بخوره ......
دستم رو روچشمهام کشیدم وتا توی موهام بردم
وای دارم دیوونه میشم.... دختره اینقدر وقیح شده که هنوز هیچی نشده داره میگه هیچ غلطی نمیتونی کنی ......
رسیدم به باشگاه ...یه نگاه به ساعت کردم تمام مسیررو تو ده دقیقه طی کرده بودم والله با اون سرعتی که من داشتم تصادف نکردم خیلیه ...
باشگاه خلوت بود ورضا داشت یکی از دستگاه ها رو چک میکرد
اونقدر عنق بودم که خودش سمتم نیومد میدونست اخلاقم سگی باشه پاچشو میگیرم
نشستم پشت اسکات پا
یک ...دو ...سه ... چهار.......... صد
دخترهءبی حیا ....باید آدمش کنم......
ولی چه جوری ؟باید با دایی حرف بزنم .....وای خدا دارم آتیش میگیرم
دستگاه رو عوض کردم رفتم سراغ پرس سینه وزنهءهشتاد کیلویی رو انتخاب کردم
یک ....دو.....
آره چاره اش داییه.... شاید اصلا نذاشتم بره مدرسه .....آره این فکر خوبیه ....این جوری نمیشه باهاش راه اومد ....
هر چی من کوتاه مییام.... اون پاچه ور مالیده تر از قبل میشه ....منِ به این گندگی اصلا نمیتونم کنترلش کنم...
رفتم سراغ کیسه بوکس
خسته بودم ولی اینجوری بهتر بود حداقل خودمو آروم میکردم
مشت زدم وحرص خوردم...... مشت کوبیدم و شر شر عرق ریختم وبه زمین وزمان واین عشق مزخرفی که تو دلم مثل یه گیاه هرزه ریشه دوونده بود فحش دادم
اخر سر هم بدون اینکه یه درصد هم از عصبانیتم کم بشه در حالی که از بوی گند بدنم عقم میگرفت راهی خونه شدم
==================
قسمت های بعدی فردا ساعت هشت صبح
اگر هم نشد قبل از یک بعداز ظهر
بای بچه ها
مثل همیشه خوش باشید

moon shine
1391,01,20, ساعت : 12:02 بعد از ظهر
6......3..4..........7
...5...2..1......
خوب حدس بزن این شماره هایی که من نوشتم برای چیه:-2-37-:
آورین آورین اینا دندونای ارینه که هفتمیش هم امروز دراومده:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:
=============
يه ربع از صداي کوبش درگذشته بود که مامان اومد پشت در
-کارخودتو کردي .....هان ؟بهت نگفتم باهاش در نيوفت ؟حالا ميره پيش باباتو بهش ميگه ....من موندم تو با کدوم فکري همچين حرفهايي بهش زدي ؟
آخه عقلت نميرسه.... اگه ميثاق باهات نباشه ...بابات حتي اجازه نميده پاتو از اين در بيرون بزاري..... چه برسه بخواي بري مدرسه وتو تيم واليبال بازي کني
اصلا به من چه ؟من که هر چي ميگم باد هواست...... هر غلطي که ميخواي بکن .....من ديگه باهات کاري ندارم
تازه ياد مصيبتي که با دستهاي خودم به سرم اورده بودم افتادم ........
واي خدا من با چه جراتي اون حرفها رو زدم ؟اگه ......اگه بره پيش بابا من چي کار کنم ؟
اگه..... اگه بابا تو خونه زندانيم کنه ؟اگه همين فردا به زور منو عقد ميثاق کنه چي ؟
اون که ازخداشه از من آتو بگيره تا زودتر عقدم کنه ......اي خدا چرا عقلو ازم گرفتي که همچين شري براي خودم درست کنم ؟واي حالا چي کارکنم ؟
بلند شدم وشروع کردم به رژه رفتن .......آخه اين چه گندي بود که زدم؟ حالا چه جوري جمعش کنم ؟
واي من با چه فکري بهش اون حرفها رو زدم ؟آخ آخ آخ بهش گفتم خوب کردم.....
با کف دست زدم رو دهنم
واي بهش گفتم کاش شماره اشم ميگرفتم ....اي بميري متين بيشعور که اين بلا رو سرم آوردي...
آخه يکي نيست بگه کجاي قيافهءمن به کساييکه شماره ميگيرن ميخوره ؟
رسيدم به ميزم ......دوباره يه چرخش وادامهءمراسم رژه رفتن
اي واي برمن .....اي واي برمن ......حالا جواب بابا رو چي بدم ؟يعني ميشه معجزه بشه وبه بابا نگه ؟يعني ميشه ؟
قبول داري يه وقتهايي شديدا دوست داري زمان به عقب برگرده وخرابکاريتو جبران کني ؟من هم تو همچين شرايطي بودم...
دست به دعا برده بودم تا خدا خودش يه فرجي کنه ومنواز اين منجلابي که تا ته توش فرو رفته بودم..... نجات بده
نگاهم به ساعت افتاد..... تيک تاک ....پنج عصر بود
واي برمن بابا تا دوساعت ديگه پيداش ميشه ....خدايا چي کارکنم ؟زنگ بزنم براي غلط خواهي ؟
نه اونقدر عصباني بود که عمرا گوشي رو جواب بده ....زنگ بزنم به عمه.....نوچ ... ..آخه چي بگم بهش ؟ بگم ببخشيد من با ميثاق حرفم شده بعدهم بهش گفتم دوست داشتم بامزاحمم لاس بزنم .....واي..... واي خداچي کار کنم؟
يه نگاه ديگه به ساعت کردم .....اوووووووه انگار مسابقه گذاشتن اين ثانيه شمارها
تيک تاک ....تيک تاک....
قدم رو...... به چپ چپ..... به راست راست
ساعت هفت بعداز ظهر ....از دلشوره تمام بند انگشتهام ميلرزيد صداي زنگ در....... وسلام وخسته نباشيد مامان
واي اومد ....بابا اومد ....از لحن عاديش ميشد حدس زد که هنوززززززززبهش نگفته .....واي تاکي بايد حرص بخورم ؟
کاش اگه ميخواست بگه تا حالا گفته بود .....اين جوري زجرش کمترِ وزودتر مجازاتم رو ميفهميدم .....
ساعت هشت شب هوا تاريک شده بود وصداي خفيف تلوزيون مييومد ....پاهام ديگه نميکشيد نشستم رو تخت ....صداي داد مامان اومد
-ثمره هههههههه ...شام
اونقدر فکر کرده بودم وحرص خورده بودم که ديگه رمقي براي مقاومت نداشتم .....
با ترس ولرز وکلي استرس نشستم پشت ميز شام وبدترين غذاي زندگيمو به زور از گلوم فرستادم پائين
يه چشمم به بابا وحرکاتش بود ويه چشمم به صداي زنگ با هرصداي کوچيکي ميپريدم وطپش قلبم ميرفت رو هزار.....
ساعت ده ونیم بود که تلفن زنگ زد .....تو اطاقم بودم ولی جفت گوشام پشت در اطاق بود..... حتی جرات نداشتم پامو از در بیرون بزارم
آروم در اطاقم رو قفل کردم وگوش به زنگ پشت درجبهه گرفتم
صدای پچ پچ میومد.....
-باشه قربانت... خداحافظ .....
همین ....یه نفس اسوده کشیدم...... فعلا از معرکه در رفته بودم ولی .....
یه بار جستی ملخک ....دوبار جستی ملخک .....
خدایا دیوونه شدم رفت ....پس کی میخواد زنگ بزنه؟
یعنی میشه به کل بی خیال امشب بشه وحرفی به بابا نزنه ؟اگه ...اگه چیزی نگه منم قول میدم دیگه باهاش کل کل نکنم ....خدا میشه ؟یعنی میشه ؟

moon shine
1391,01,20, ساعت : 12:42 بعد از ظهر
لباسهام به تنم چسبیده بود ومخم قفل ِ قفل ..... هنوز حرفهای ثمره تو سرم می پیچید وتاب میخورد
اولین کاری که به محض رسیدن به خونه انجام دادم این بود که پریدم تو حموم ویه دوش جانانه گرفتم .....
نیم ساعت زیر دوش بودم وداشتم نقشه میکشیدم که چه جوری حال ثمره رو بگیرم
البته حالگیری ثمره کاری نداشت..... کافی بود یه شَمّه از چیزهایی که میدونم رو به دایی بگم و.....
بقیهءکارها با دایی بود ......خوب بلد بود از پس ثمره بربیاد ......ثمره هم که مثل سگ از باباش میترسید
ولی دروغ نمیگم .....دست ودلم به این کار نمیرفت .....چون میدونستم گفتن به دایی همانا و.....از دست دادن ثمره هم همان
از حموم دراومدم وبا یه حولهءکوچیک دستی افتادم به جون موهام
......بعدم رفتم سراغ مکمل های مختلفم وطبق برنامهءروتین هرروزم یه معجون پر ملات درست کردم وریختم تو خندق بلا
از نظر جسمی سرحال واُکی شده بودم .....ولی از نظر روحی افتضاح ...........داغون بودم.... خراب ِ....خراب
رفتم تو اطاقم .....توپ موتی ام (هفت سنگ) روبرداشتم ودراز کشیدم رو تخت
توپ رو پرت کردم به سمت دیوار روبه تختم .....
یک .....یه رفت ویه برگشت ....دو ....یه رفت ویه برگشت
تق تق .......
-بله
-میثاق یه دقیقه لپ تاپت رو قرض میدی ....مال خودم ودادم سرویس ...
فقط با سر اشاره کردم باشه
تا بالا اومدن سیستم گفت
-آخه من موندم تویی که سال تا سال دست به این لپ تاپ نمیزنی برای چی مدام عوضش میکنی ؟
قلبم تیر کشید واخمهام رفت تو هم .....توپ تو دستم موندونگاهم رفت به سمتش
مگه تو زندگی من دلیلی به غیراز ثمره هم وجودداره؟ فقط یه دلیل بود.... ثمرهءمن
دوباره پرتاب توپ .....
یک ....یه رفت ویه برگشت ....دو ....یه رفت ویه برگشت
-میثاق باز چته؟
توپ رسید به من و.....وایساد
نگاه یخی مو به سمتش چرخوندم
-اون جوری نگام نکن...بیست وپنج ساله داداشتم ...وقتی خیلی عصبی میشی میری سراغ یادگاری ثمره ...
پوزخندی رو لبم نشست ....نگاهمو به توپ توی دستم دوختم یه چرخ به این ور واون ورش دادم...... همه چیز من ثمره بود وثمره....
برگشتم سمتش
-لپ تاپ بهونه بود.... اره ؟
-اگه خیالت راحت میشه وحرف میزنی آره ....لپ تاپم صحیح وسلامت تو اطاقم داره هوا میخوره ...حالا بنال ببینم چه مرگته ؟دوباره حرفتون شده ؟
آهی کشید م وگفتم
-کاش حرفمون میشد ....کاش مثل همیشه بود ....ولی .....
دستی تو موهام کشیدم ودوباره پرتاب توپ......
-اَه بده من اونو ...حرف بزن چه مرگته که مثل مادرمرده ها آه میکشی ؟
خودمو کشیدم بالا وبه تاج تخت تکیه دادم
-ثمره امروز صبح مسابقهءنیمه نهایی داشت
یه نگاه به میثم کردم .....همچنان خیره به دهن من بود
-ساعت دوونیم ....سه بود رفتم بهش سربزنم که ...
با حوصله پرسید
-که چی میثاق ؟
تصمیمم رو گرفتم...... باید با یه نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از میثم
-با دوتااز دوستاش بود..... هرّوکرّشون تمام محل رو ورداشته بود پیاده وخوش خوشان داشتن بر میگشتن خونه وچند تا لَش و لوش هم دوره اشون کرده بودن ......صبر کردم از دوستاش جدا بشه ولی یکیشون دنبالش بود
شاکی شده بودم بهش گفتم مشکلیه ....
بایاد آوری لحن پسره پوزخندی زدم وگفتم
پسرهءبچه مزلف به من میگه با نامزدم حرفم شده دارم از دلش در مییارم ...ثمره هم لام تا کام حرف نمیزد .....وقتی دیدم پسره پروتر از این حرفهاست قاطی کردم ویه فص کتک مرتب بهش زدم.... ثمره رو که بردم خونه .......خوب ..........عصبانی بودم پریدم بهش... ..اونقدر شیکار بودم که میخواستم تا اونجا که میخوره کتکش بزنم ولهش کنم ...
اونم فرار کرد ورفت تو اطاقش ....دخترهءپررو برگشته به من میگه (پسره مزاحمم شده..... بهم گیرداده... من چیکار کنم )
آخه تو بگو میثم .....مگه میشه دختری کرم نریزه وپسرادنبالش بیفتن ...اصلا مگه شدنیه ؟چرا بین این همه آدم این بچه قرطی باید به ثمره گیر بده ؟حتما یه چیزی ازش دیده دیگه ....بعدم که شاکی شدم وزیر دروبالگد شکوندم اونم عصبانی شد وگفت
خوب کرده ......اصلا.... لا الله الا الله..... دخترهءچشم سفید صداشو انداخته تو سرش و میگه کاش شمارشو میگرفتم ....آخه تو بگو کدوم دختر باحیایی همچین حرفی میزنه ؟
میثم دستشو به علامت سکوت بلند کرد وگفت
-صبر کن ببینم ....تو به خاطر اینکه یه بچه پررو مزاحم ثمره شده ودنبالش راه افتاده .....توپیدی به ثمره؟
فقط به خاطر اینکه پسره گفته نامزدمه وثمره هم جرات نکرده حرفی بزنه ؟
لبمو تر کردم وگفتم
نه این جوری که نبوده ؟
-پس چه جوری بوده ؟تو برام شرح بده.... روشن شم ...
-خوب چی بگم ؟اون موقعیتی که من میگم با این فرق داره..... من حتم دارم ثمره یه کاری کرده که پسره مزاحمش شده
چشمهای میثم گرد شدو گفت
باورم نمیشه میثاق ....این توئی که راجع به ثمره داری اینجوری حرف میزنی ؟
تویی که میگفتی پاکتراز ثمره کسی نیست ؟میثاق حالت خوبه یا خشم وغیرت بیجات چشمهاتو کور کرده وجلوی کارکردن اون مغز فندقیتو گرفته ....
من نمیدونم چی شده ...تا خودم تو شرایطش نباشم نمیتونم چیزی بگم ....من فقط یه چیزرو میدونم ...
خیلی از پسرها مزاحم خیلی ازدخترها میشن ...حالا ممکنه اون دختر سبک وجلف باشه که پسرِ برای عشق و حال وکیف خودش دنبالش بیفته تا هم یه لاسی بزنه وهم اگه پاداد یه حالی کنه ....یاهم ممکنه اون دختر بیچاره کاری نکرده باشه وفقط پسره برای کنجکاوی دنبالش راه بیفته که ببینه دختره چه جور دختریِ.....
تو این مورد فقط میتونم یه چیزرو بگم....
این ثمره نبوده که پسره رو جذب کرده...... دوستاش بودن که باعث شده پسره همچین فکری درمورد ثمره کنه ..... که این دختر هم مثل دوستاشه ....
تو نمیتونی به خاطر یه همچین دلیل مسخره ای به ثمره بهتون بزنی و مقصر بدونیش ....
ببینم اصلا تو خودت با چشمهای خودت چیزی دیدی که این حرفها رو میزنی یا نه روی سر شیکم واز رو خیالات داری برای خودت میبری ومیدوزی ؟
دستی به پشت گردنم کشیدم وگفتم
-نه ...ندیدم ....ولی
-ولی بی ولی ....حتما تمام حرفهایی که به من زدی رو هم با داد وبیداد بهش گفتی ؟اره میثاق؟بهش گفتی ؟

moon shine
1391,01,20, ساعت : 01:19 بعد از ظهر
مثل بچه ها ازم سوال میکرد
-میثاق با توام بهش گفتی ؟
سرمو انداختم پائین
-آره
-نوچ... نوچ ..نوچ ...اصلا باورم نمیشه این حرفهایی که به من گفتی رو بهش گفته باشی ؟
والله حق داره نخوادباهات ازدواج کنه ....از بس که توگیر میدی وحالشو تو قوطی میکنی ....
تو مهمترین شرط یه زندگی رو زیر پا میزاری وتوقع داری ثمره هم با تمام بچه بازی هات کنار بیاد ....
میدونی اون چیه ؟اعتماد.... اعتمادی که تو به هیچ وجه نسبت به ثمره نداری
جری شدم
-مثلا تو اگه بودی چی کار میکردی ؟
انگشتشو به سمتم گرفت وگفت
-مطمئنا هر کاری میکردم ....مثل تو در اطاقشو با لگد نمیشکوندم و.......روشو تو روی خودم باز نمیکردم .....که تو اوج عصبانیت همچین حرفهایی بزنه
از یه طرف قلبم بهم میگفت که به پاکدامنی ثمره شک نکنم و....از اون طرف مغزم فرمان میداد که کاردرست رو انجام بدم
بین دوراهی عقل واحساس گیر کرده بودم ....ولی خوب زور قلب واحساسم بیشتر ازاوهامم بود و....اخر سر هم همین حس پیروز ماجرا شد
-پاشو پسرخوب.... پاشو برو یه زنگ بهش بزن واز دلش در بیار
-عمرا
با تعجب برگشت
-ببخشید میشه بپرسم چرا عمرا؟(ادامو دراورد)
-به خاطر اینکه ثمره توروز عادی هم به من اهمیت نمیده .....حالا که این اتفاق افتاد دیگه تره هم برام خرد نمیکنه
-این حرفها رو بزار کنار ....حداقل یه زنگ به زندایی بزن که حرفی به دایی نزنه
با سرافکندگی گفتم
-اتفاقا میخواستم عصری بادایی حرف بزنم
میثم ناراحت شد
-اخه من به تو چی بگم ؟تو اصلا مخ تو اون کلت هست؟ اصلا میدونی که چقدر دایی متعصب وسخت گیره ؟
اصلا فکرشو کردی که اگه بفهمه دیگه نمیزاره ثمره پاشو از تو خونه بیرون بزاره ؟
من نمیفهممت میثاق..... اصلا درکت نمیکنم...... تو یا خنگی یا بازهم واقعا خنگی....
ثمره سگ خانه زاد تو نیست که حبسش کنی یا بخوای به زور چیزی رو تو کتش کنی
خوبه خودت بهتر از من میشناسیش .....فتوکپی برابر اصل خودته ....اگه تو لجبازی.... اون از تو لجبازتر ...باید دلشو بدست بیاری نه اینکه بیشتراز این از خودت دورش کنی
سرمو تو دستهام گرفتم
-حرف زدن برای تو راحته ...چون تو رفتار ثمره رو با خودت میبینی وقضاوت میکنی
ولی ثمره بامن یه جوردیگه است ....مدام کل کل.... مدام کلنجار.... مدام یکی به دو ....اصلا حرفم رو نمیخونه ...اصلا باهام راه نمییاد ....من هرکاری براش انجام میدم به چشممش نمییاد ....
-ببین میثاق من اصلا کاری با رفتار ثمره ندارم ...همین رفتار پیشِ پا افتادهءتو رو میبینم ....این توئی که همش پر به پر یه دختر بچه میدی ......
مثلا تو نه سال از ش بزرگتری.... به جای اینکه باهاش راه بیایی ودل به حرفش بدی و......
ببینی ازچی بدش میاد واون رو انجام ندی .....برعکس مدام داری باهاش لجبازی میکنی وسر به سرش میزاری
-یعنی تو میگی امروز من مقصر بودم ؟
-چون نبودم وندیدم نمیدونم کی مقصره ....فقط این ومیدونم ثمره دختر خوبیه وسرش تو کار خودشه ....
به جای اینکه بهش گیر الکی بدی که چرایه نفر مزاحمش شده.... ازش میخواستی دوستی شو با اون دوستهاش بهم بزنه ....به قول خودت اونها بودن که بگو وبخندشون هوابوده
یه حساب دودوتا چهارتاست .....وقتی دوستهاش نباشن.... مزاحمی هم نیست .....خیلی ساده است ... ..حالا کجای این قضیه برای تو ثقیلِ ...من نمیفهمم
درست میگفت مثل همیشه...... به سودابه حق میدادم اون جوری هواشو داره وحاضرِ رو اسمش قسم بخوره
با اینکه دوسال از من کوچیکتر بود توی زندگیش لااقل از من یه نفر موفق تر بود
=========================
امروز دیگه نمیذارم فرداساعت هشت صبح یا یک بعداز ظهر آپ میکنم
بای بچه ها
خوش باشید

فصل بعدی
عروسی دخترعمه کتی

moon shine
1391,01,21, ساعت : 08:08 قبل از ظهر
فصل سوم
عروسی دختر عمه کتی

از جمع های فامیلی متنفر بودم چه برسه به عزاوعروسی
ولی خوب این عروسی با بقیه فرق داشت .....عروسی کتایون بود خواهر میثاق ودوست دوست داشتنی من
بعداز دوسال اذیت های این واون.... اخر سر با کسی که دوستش داشت ازدواج میکرد ...خیلی براش خوشحال بودم ولی در عین حال دل چرکین
به خاطر اینکه بازهم توی این مهمونی حرف بود وحرف ......ومتاسفانه مرکز ثقل تمام این حرفها من بودم ومیثاق ....
متنفر بودم بخوان مدام پشت سرمون حرف بزنن که ......
کی میخواین ازدواج کنید؟ کی میرید سرخونه زندگیتون؟
اَه ول کن نبودن .....من نمیخواستم اصلا اسم میثاق روم باشه..... ولی مدام منو بهش میچسبوندن
اَه اَه اَه ........معلوم نبود دوباره تو این عروسی چه بلایی سرم میاد ........
مامان وثمین وبابا آماده بودن .....ولی من .....دلم نمیخواست زود برسم.....
طاقت نگاه هاو کنایه ها رو نداشتم .....سلانه سلانه به کارهام میرسیدم وآخر سر هم .....اون هارو به هوای اینکه میثاق میاد دنبالم..... دک کردم
دروغ گفتم .....میثاق روحشم خبر نداشت که من همچین دروغی میگم..... به قول یه بنده خدایی.... دروغ که کنتور نمیندازه هر چی میخوای خالی ببند
ساعت شد شیش ....شیش وربع ....شیش ونیم .......
دینگ دینگ .....صدای ایفون تصویری بود
وای نکنه بابا باشه ؟یه نگاه به صفحهءایفون انداختم ....چشمام گرد شد .....این دیگه اینجا چی کار میکنه ؟
میخواستم باز نکنم ....ولش کن بزار اون قد اونجا وایسه که علف زیر پاش سبز بشه .....
ولی با همون قیافهءاخمالوش که بعداز جریان متین دیگه باز نشده بود.... دستشو گذاشته بود رو زنگ...
یه دفعه ای مثل اینکه من و میبینه به من زل زدو گفت
-میدونم که داری منو میبینی... پس دروبازکن ثمره..... شده تا صبح همینجا وایمیستم تا دروباز کنی....
یالله ثمره.... دروبازکن تا اون روی سگم بالا نیومده وبه دایی زنگ نزدم
لعنت به این شانس من .... حالا چه وقت اومدن بود؟ با اکراه دکمه ءدر بازکن رو زدم ودر اپارتمان رو باز گذاشتم ورفتم تا مانتوم رو بپوشم
به هر حال آش کشک خاله بود باید باهاش میرفتم
وسایلمو ریختم تو کیفم ...بند لباسمو بالا تر بردم ورژلبمو دوباره تجدید کردم
یه نگاه تو آئینه به خودم کردم .....خوب شده بودم..... به راست شدم ...بعد به چپ.... خوب بودم .....عالی
بازم یه نگاه دیگه.... یکم عطر...
میخواستم اونقدر معطل کنم که از اومدنش پشیمون شه
یه نگاه دیگه تو آئینه ورفتم به سمت در تامانتومو تنم کنم که........
در بدون مقدمه باز شد ومیثاق تو درگاهی درحاظر شد
اولین کاری که تواون لحظه به ذهنم رسید دستم رو گذاشتم رو سینهءلختم که اصلا یقه نداشت.....
یعنی هیچی نداشت به جز دوتا بند نازک که کل لباس رو رو تنم نگه داشته بود
که خوب صد البته نبودشون بهتر از بودنشون بود..... اونقدر لباسم بازبود که هیچ جوری نمیشد جمع وجورش کرد
نگاه خبیثانهءمیثاق واون لبخند موزیانش شاکیم کرد..... توپیدم بهش
-این چه مدل.... تو اومدنه ؟فکر کردی اینجام طویلهءخودتونه که مثل گاو سرتو انداختی پائین واومدی تو
برو گمشو بیرون..... بهت درزدن یاد ندادن؟
با نگاه دنبال مانتوم بودم..... آهم بلند شد..... مانتوم پشت سر میثاق بود
نیشخندش پررنگ تر شد... دیگه داشت رو نِرَوم راه میرفت.... بایه لحن حال بهم زن گفت
-اومدم خانومم رو ببینم عیبی داره؟
-معلومه که عیب داره ....خانمت اینجا نیست برو گمشو بیرون
خودشو به نشنیدن زدوادامه داد
-پس این خانمه که موهاشون افشون کرده ویه لباس دوبندهءمشکلی بلند پوشیده کی میتونه باشه؟ خانمه منه دیگه ؟
-میثاق برای بار آخر بهت میگم از اطاق من برو بیرون... اینجا اطاق منه... نه حرمسرای جنابعالی که داری راجع بهش حرف میزنی....
ابروهاش رو انداخت بالا وگفت
-نمیرم
- غلط میکنی مگه شهر هرته ؟
دنبال یه چیزی بود که بکوبم تو سرش ...عصبانی بودم و دیگه حالیم نبود که هرکاری هم کنم ....اون بهتر از منه ....مثل یه شیر ماده شده بودم ومیخواستم تیکه وپارش کنم
آشغال هرزهءعوضی..... اومده تو اطاق ....منو دید بزنه.... داغشو به دلت میزارم عوضی
رفتم جلو وبامشت گره کرده گفتم
-برو بیرون وگرنه من میدونم وتو
با بی خیالی گفت
-مثلا میخوای چی کار کنی؟
-مثلا ؟مثلا؟
باخودم تکرارمی کردم وبه فکر راه حل بودم ......میخواستم یه بلایی سرش بیارم اون سرش ناپیدا
دیگه برام مهم نبود که داره منو دید میزنه یا با وقاحت هیکلم رو از بالا تا پائین اسکن میکنه ....
مثلا.... مثلا.... آها یادم افتاد
-نمیخوای بری بیرون ؟......پس من میرم .....

moon shine
1391,01,21, ساعت : 08:59 قبل از ظهر
اومدم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت
-کجا ؟بیا میخوایم باهم یکم اختلاط کنیم
بازومو کشیدم ....ولی نذاشت ....بازهم کشیدم... بازهم نذاشت.... غریدم
-بزار برم ....الان عروسی تموم میشه... ولی من وتو هنوز اینجایی ...ناسلامتی خیر سرت داداش عروسی اونوقت ....بزار برم .... آشغال
میخواستم مجبورش کنم واکنش نشون بده ولی انگار که دارم با جرز دیوار حرف میزنم چنان نگاهشو رو سینه وبازوهای لختم میچرخوند که میخواستم چشمهاشو از کاسه در بیارم
همینه.... ذات همشون همینه.... همشون هیزوهرزه هستن وهمشون سرتاپاشون یه کرباسه .....
همشون به فکر خودشون هستن و....اون میل غریزی جنسی مشمئز کنندشون
دوباره نگاهش...........
اعصابم تو فرقون بود وبالا وپائین میشد ...........دستمو کشیدم ولی با همون نگاه مات ونشئه بازهم نذاشت
کش مکش ادامه داشت ووهیچ کدوم ول کن معامله نبودیم ..
-ولم کن میخوام برم ....چی از جونم میخوای؟
انگار به خودش اومد وازخیالات پلیدش دست برداشت
-من چی از جون تو میخوام یا توچی از جون من بیچاره میخوای ؟چرا همیشه باهامی؟ چرا همیشه تو ذهنمی ؟
بهم نزدیک تر شدونجوا کرد
-چرا همیشه تو فکرمی؟ تو چرا ولم نمیکنی؟
حرفاش برام عجیب بود..... چی داشت میگفت ؟من که سرم به کارخودم گرم بود وکاری باهاش نداشتم....
-من که به تو کاری ندارم .....چی کار به کارت دارم ؟من که همش دارم ازت دوری میکنم ؟همش دارم ازت فرار میکنم .....
-خوب لعنتی به خاطر همین میگم ...چرا ازم فرار میکنی ؟چرا دوستم نداری ؟
چررررررا منو نمیخوای ؟چی کم دارم ؟پول ...خونه...چیم بدددده ؟قیافم ....هیکلم ....اخلاقم....
فاصلمون به سی سانت هم نمیرسید..... با هر کلمه هم بهم نزدیکتر میشد .....جوری که مدام نفسهاش مثل فوت توی صورتم بود
-همه چیت..... من از هرچیزی که به تو مربوط میشه متنفرم ...برای اینکه نمیزاری تصمیم بگیرم ...
برای اینکه همیشه تعصب های مزخرفت رودارم تحمل میکنم...برای اینکه همیشه باید نگران باشم ......نکنه الان میثاق سر برسه وآبروی منو پیش دوستام ببره ....
از اینکه همیشه اسمم زیر رادیکال اسم تو آورده میشه ...ولم کن میثاق ....دست از سرم بردار
چرا نمیفهمی ؟چرا نمیدونی که من باید خودم انتخاب کنم ....نه کس دیگه ای ..چرا حالیت نیست؟ من آدمم .....نه یه مرغ قفسی.... که هر کی از راه رسید منو به این واون پیشکش کنه و.....برام نقشه بکشه ......یا به نام کسی بزنه
من ماشینت نیستم .....کت وشلوارت نیستم.....من واسه ات نیستم.... که به نامم بزنی .....
من آدمم ....همون جوری که تو دوست نداری به نامت بزنن ...من هم دوست ندارم.....
مگه نمیگی منو دوست داری؟ خوب بود تورو به نام فرزانه میزدن ؟
تاحالا فکرشو کردی که تو رو به اسم کسی بزنن که حالت از بچه بازی هاش بهم میخوره ومدام باهاش کل کل داری ؟
چه حالی میشدی ؟خودتو بزار جای من ....چه حسی داری؟چرا درک نمیکنی..... من وتو اصلا به دردهم نمیخوریم ...من آزادیم رو میخوام ولی تو دست وبالم رو بستی ....میخوام برای خودم بگردم ...میخوام مثل همه تفریح کنم ....عشق وحالمو کنم ....ولی تو نمیذاری ...
فکرت ...حرفات همیشه دنبال منه....چرا رهام نمیکنی میثاق؟؟ بفهم ....من نمیخوامت ...
اون یکی شونمو گرفت وکوبوندم به دیوار ....درد تو تیرهءپشتم پیچید
تو غلط میکنی که میخوای عشقو حال کنی ...تو غلط میکنی که منو نمیخوای ...مگه این تویی که باید تصمیم بگیری؟
این منم که باید تصمیم بگیرم ....کدوم دختر رو میخوام وکدوم دختر رو نمیخوام ...
حالا هم تصمیم گرفتم ......تورو میخوام و....بدست میارم ...همون جوری که همیشه همه چی رو بدست اوردم ...
-هه کورخوندی...فکر میکنی اونقدر ساده ام ؟یا بچه ؟که به حرفت گوش بدم؟
محاله بزارم ...محاله بزارم منو تصاحب کنی ...تو گوشهات فرو کن نمیزارم ...من آدمم ....آدمها رو نمیشه خرید..... نمیشه تصاحب کرد.... نمیشه بدست اورد ....
دوباره نگاه کوفتیش.....
-میدونی وقتی که حرص میخوری دوست دارم بخورمت ...میدونی وقتی عصبانی میشی.... لپهات میشه مثل دوتا سیب سرخو آدم میخواد اون لپهاروگاز بگیره؟
-چاک دهنتو ببند میثاق ..وگرنه خودم میبندم
-هه ..تو؟تو جوجه میخوای دهن منو ببندی ؟دهن منو؟میثاق احمدی رو ؟کسی که یه مدال کشوری وپنج تا مدال استانی داره ؟
تو میخوای دهن منو ببندی جوجه؟میدونی فوتت کنم باد میبرتت ؟
جدی شد وصورتش رو تو فاصلهءدوسانتی من آورد
-بیخودی بامن کل کل نکن..... اعصاب من رو هم خط خطی نکن....
من هرچیزی رو بخوام بدست مییارم حتی تورو....حتی قبل از ازدواج ....پس کاری نکن بلایی سرت بیارم که تو دنبال من موس موس کنی و....در به دردنبالم بیفتی ....که بیام عقدت کنم ....
سرخ شدم... کبود شدم .....این مردک چی داشت میگفت ؟
-گوه زیادی نخور میثاق ...به بابا میگم با یه اردنگی از این خونه پرتت کنه بیرون ....
مثل یه گاو خشمگین نفس نفس میزدم ومیخواستم لهش کنم
-اِ میخوای به دایی بگی ؟....پس اینم برو بهش بگو .....میخوام بدونم نظرش در این مورد چیه؟
داشتم جملش رو پیش خودم حلاجی میکردم که....

moon shine
1391,01,21, ساعت : 09:11 قبل از ظهر
-اِ میخوای به دایی بگی ؟....پس اینم برو بهش بگو .....میخوام بدونم نظرش در این مورد چیه؟
داشتم جملش رو پیش خودم حلاجی میکردم که....
لباش رو گذاشت روی لبهام ...اونقدر با حرارت منو بوسید که احساس کردم فکم داره در میاد
اصلا نمیتونستم تکون بخورم ...بازم وشونه ام رو گرفته بودو با لبهاش به لبم فشار میاورد ...طعم تلخ خون وتو دهنم احساس کردم ....حتی نمیتونستم نفس بکشم
اون قدر عصبانی بودم که از سر تا پاخیس از عرق شده بودم .......هیچ احساسی از این بوسه نداشتم به جز نفرت بیش از حد ...
آخر سر از من جدا شد..... با یه لبخند پلید گفت
-میبینی ؟حالا برو به دایی بگو.... میخوام بدونم نظرش چیه که یه لب جانانه از دخترش گرفتم؟
زمزمه کردم
-آشغال ....آشغاااااااااال
گلدون کنار میز توالت رو برداشتم .......میخواستم بزنم تو سرش که ....مچ دستم رو گرفت
-آع ..آع ...آع ...بچه ها نباید از این کارهای خطرناک کنن ....مراقب خودت باش عزیزم ....
از در زدم بیرون
وای... من چی کارکردم؟بوسیدمش ؟
اصلا فکرش رو نمیکردم یه روزی بتونم قبل از زواجم ثمره رو ببوسم ...اوف چقدر عصبانی شد
با یاد اوری قیافهءقرمزش ولبهاش خنده به لبم اومد ویه جوری شدم ...یه حس خیلی خیلی خیلی خوب تو تنم بیدار شده بود
انگار که تمام این مدت این احساس رو پشت درهای قلبم زندانی کرده بودم وحالا... مثل یه زندانی زنجیر پاره کرده ....از قفس آزاد شده بود
حالا میفهمیدم که من از ته دل ثمره رو میخواستم .....با تمام وجودم میخواستمش
میخواستم برای خودم باشه...... برای خوده.... خود... خودم
این اولین بوسه نبود..... تا حالا توی خواب یا بیداری روی گونش بوسه زده بودم ....ولی این لبی که گرفتم با بقیه فرق داشت
ههههه اولین بوسهءماروباش ...به زور... اونم با این وضعیت ....
نچ ولی عجب خوشگل شده بود پدرسوخته ها.....
من نمیدونم این همه لوندی رو از کجا میاره ....
یادگردن خوش تراشش و....نوچ وای دلم ضعف رفت..... من میخوامش.... خدایا من میخوامش ....
5دقیقه منتظرش شدم ولی هنوز بیرون نیومده بود ..به در کوبیدم وگفتم
-ثمره اگه دلت نمیخواد دوباره بیام وکار ناتمومم رو تموم کنم بیا بیرون وگرنههههههههه....(آخرحرفمو کشیدم )
صدای جیغ بنفش ثمره وشکستن گلدون وصدای موبایلم همزمان تو خونه پیچید ...خندم گرفت ...آخر سر هم شکوندش ...
به دودقیقه هم نکشید که اومد بیرون
ساعت هفت ونیم بود وما تازه داشتیم راه میفتادیم
گوشیم مدام زنگ میخورد ومن اصلا حوصلشو نداشتم تا جواب بدم ...هنوز تو فاز آغوش ثمره وگرمی لبهاش بودم .....
=========================
این دیگه آخریش بود چون دارم میرم سراغ تاپیک عکس جلد
درست شد ادرسش رو میزارم :-2-38-:
ایشالله اگه خدا بخواد فردا ساعت هشت صبح یا یک بعداز ظهر آپ میکنم
بای بچه ها
مثل همیشه خوش باشید :-118-::-118-:


عکس جلد داستان (ثمره انتظار...) - نودهشتیا (http://www.forum.98ia.com/t462692.html)

moon shine
1391,01,22, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
(این متن رو با لحن روزنامه فروش ها بخوانید )
اطلاعیه اطلاعیه آخرین خبرهای داغ بشتابید بشتابید
بازگشایی تاپیک عکس جلد
توقیف شدن روروئک آرین
زیباترین کتاب سایت از نظر مون شاین
بشتابید بشتابید ...غفلت موجب پشیمانیست
خبراول .....به نقل از خبرگزاری سایت نودوهشتی ها تاپیک عکس جلد داستان ثمره راه اندازی شد ....دراین تاپیک شِش دَنَه عکس خوشگل در انتظار نظر دهی شما کاربران محترم سایت می باشد
نظر دهی در این تاپیک رایگان بوده واستارتر با روی باز در انتظار نقطه نظرهای گران مایهءشما عزیزان میباشد
ورود برای عموم آزاد است وتمام کاربران وصد البته مهمانهایی که تازه کاربر شده اند حق انتخاب گزینه های مورد نظرشان را دارند
نا گفته نماند که مدیرهءمحترمه ءبخش عکس سرکار خانوم انیتا تا دوروز دیگر اجازهءدسترسی صادر فرموده اند پس لطفا در اسرع وقت به این تاپیک مراجعه فرمائید
درادامهءخبرها
توقیف روروئک آرین به دستهای مامان مریم
=========================
داشتم از درون آتیش میگرفتم آشغال عوضی فقط منتظر بود تا سوءاستفاده کنه وازم لب بگیره همینم مونده بود که ....
به جای اینکه سرخ بشم.... سفید بشم.... وخجالت بکشم.....
کبودمیشدم وحرص میخوردم... اصلا شرم وحیای دخترونه کجا بود؟
من ثمره بودم ....کسی که دیگران ازم حساب میبردن.... کاپیتان تیم مدرسه وبچه زرنگ محلمون... کسی که با یه دادَم کلی ازم حساب میبرن.......
حالا حالا این عوضی از من زورکی لب بگیره ؟از من ؟از ثمره ؟کسی که پدر پدرسوختهءاون کسی که بخواد بهم دست درازی کنه رو درمیاره ؟
نگام به ساعت تو ماشین افتاد ویاد عروسی وامشب ذهنم رو پر کرد اَه این چه شانسیه که من دارم ؟
چرا باید امشب این جوری بشه؟چرا باید همین امشب بیاد خونمون؟ای خدا من از دست این احمق چی کار کنم ؟
خون خونم رو میخورد ...احساس میکردم تمام بدنم رو تو کوره گذاشتن ودارم سر تا پا میسوزم ...
هنوز نفس نفس میزدم ودوست داشتم اونقدر بزنمش که له بشه ..اونقدر که نفسش بالا نیاد
آشغال منو گذاشته سرکار ........منو میبوسه ؟پدرشو درمیارم .......ولی به موقعش ...
بزار به بابا بگم ......وای اخه به بابا چی بگم ؟نمیزنه له ولوردم کنه ؟
کنترل ضبط رو برداشت و............
(عاشقم عاشقم
عاشق چشماتم
دیوونه ءنگاتم
پسسسسسس
پاشو بامن برقص
هستی واسه من نفس)
خدای من .....خدای من .....یا این رو بکش ....یا باز هم این رو بکش .....
من دارم حرص میخورم واز زور فشار تمام بندهای انگشتم میلرزه ....اقا داره برای من اهنگ ملانی و الیشمس رو گوش میده
وقتی نیستی مریض و بد حالم
وقتی هستی مست وخوشحالم
..............
با اون کفشهای بلند...... پاشنه پنج سانتی که به زور اجازه شوگرفته بودم
قدم اونقدر بلند شده بود که احساس میکردم تو سرزمین ادم کوتوله ها پا گذاشتم
تا به تالار نزدیک شدیم زمزمهءمیثاق بلند شد
-شالتو بکش جلو ....سرتو میندازی پائین ویه راست میری تو ....نبینم با کسی سلام علیک کنییا ....
حیف.... حیف که عروسی خواهرش بود وگرنه تمام سروصداهاشو به جون میخریدم وازاول تا اخر با مردها سلام وعلیک میکردم....
میخواستم ببینم چه غلطی میتونه بکنه ؟
با اینکه کفشام بلند بودولی وقتی کنار میثاق راه میرفتم بازهم یه سروگردن ازم بلندتر بود...
لامصب ادم که نیست.... هیولاست ...آخه این قدو هیکل ِ که این بشر داره ....هرکسی باشه می گُرخه ....
دم تالار که رسیدیم نیش همه باز شد....
خدایی خیلی سه بود که میثاق تو عروسی تک خواهرش ساعت هشت شب رسیده ...
پسرها دور میثاق رو گرفتن ومن رو هم رد کردن سمت زنونه ....ازدر که وارد شدم کتی رو دیدم که تو جمع زنهای بزرک دوزک کرده داره هنرنمایی میکنه

moon shine
1391,01,22, ساعت : 11:56 قبل از ظهر
اطلاعیه اطلاعیه
خبر دوم اینکه..... سقوط یک فرشته سر تیتر کتابهای خوانده شده از طرف اینجانب یعنی مون شاین یا همان مامان مریم شناخته شده که متاسفانه با کمبود تشکر دست به گریبان است از کاربران محترمه و محترم تقاضا منداست تا باسر زدن به تاپیک مربوطه وخواندن داستان زیبای ریحانهءساده که دلم برایش کباب است بر تعداد تشکرها افزوده تا هم سرکارخانوم نویسنده که قربانش بروم با ان قلم زیبایش من را سرجا میخکوب کرده خوشحال کنید وهم بنده را
در اخر پست
توقیف .....روروئک
=======================
الههههههههههههههی عین فرشته ها شده بود با اون طراحی روی بدن که مثل یه ساقهءرونده از روی بازوش شروع شده بود وتاروی سینش اومده بود باز بودن بیش از حد لباسش رو قشنگ جلوه میداد وبا اون تاجی که نیمیش روی سرش خوابیده بودو بقیش روی سرش وموهای فر خورده وبلوندش پخش شده بود واون لباس دکلته ای که فقط با چند تا بند ضربدری تو پشت وجلو نگه داشته میشد مثل یه هلوی پوست کنده شده بود که ادم میخواست درسته قورتش بده بیچاره شوهرش تاالان چی کشیده با این عروسک....
میثاق وعصبانیتم از میثاق واون لب گرفتن جنون امیزو دیوانه کننده وتمام انتقامی که میخواستم ازش بگیرم روگذاشتم پشت در سالن
وهمونجوری که داشتم مانتوم رو درمیاوردم رقص کنان رفتم به سمت کتی
آخ چه شبی بشه امشب... اگه گندکاری میثاق و اون لب گرفتن احمقانه نبود.....میتونستم نهایت لذت رو از این شب ببرم....
درسته که جمع فامیل ودوست نداشتم ...ولی همه میدونستن یه پای ثابت رقص وبزن وبکوب ثمره است ...
تاوارد جمعشون شدم.... صدای دست وجیغ وداد به پا شد
همون اول دست کتی رو گرفتم ومجبورش کردم یه دور بچرخه خدایی هم با اون قد واون کفشهایی که داشتم بدون اینکه بخواد یه میلیمتر هم خم بشه از زیر دستم رد شد ویه چرخ 360 درجه زد
من عاشق رقص بودم ....مخصوصا اگه همپای خوبی مثل کتی که برای خودش لعبتی شده بود داشته باشم ...
از اول تا آخر عروسی ووقت شام با هرکسی رقصیدم ...اونقدر با کتی رقصیدم وخندیدم که دیگه موقع شام رمق نداشتم از جام بلند شم ...مخصوصا که اون پاشنه های مزخرف پنج سانتی ... دهنم رو سرویس کرده بود
یه نگاه به کتی انداختم ودلم براش سوخت....... بیچاره برنامه های اصلیش برای اخر شب مونده بود ...
از شام عروسی و.........باقالی پلوی توپش و ........اون جوجه های طلایی که من بعد ازکلی وقت یه دلی از عزادراوردم و..........مجلس خداحافظی و.........بوق بوق ماشین عروس و....کاروان پشت سرشو .....رقص اخر شب تو خونهءمادرعروس ومادر دومادوووووو..........اااااااوو وووووه
خلاصه میگذرم ...
اخرشب که خسته وکوفته وخرد وخمیر رسیدم خونه .....اونقدر خسته بودم که به ثانیه نکشیده خوابم برد....
ولی همینکه صبح فردا بازنگ ساعت چشم بازکردم ....یاد بوسهءمیثاق با اون حرارت مثل یه فیلم جلوی چشمهام جون گرفت
نمیدنم تا حالا دقت کردی ؟احساسات صبح با شب یا نیمه شب فرق داره .....
اصلا تو اون لحظه یه جور دیگه بهش فکر میکردم .....
یاد نگاهش افتادم.... یه جوری بود ....خاص وعجیب ...
نه میتونستم انگ هرزه رو روش بچسبونم.... نه میتونستم بگم خیلی پاک بود ......نه هم میتونستم بگم خاطرخواهِ ....
نمیدونم ......یه جوری تلفیقی از همهءحس ها به اضافهء حس مالکیت که پررنگ ترین حس توی چشماشه
زبونم رو رو لبم کشیدم وبعد لبم رو به دندون گرفتم...
حاضربودم قسم بخورم که احساسم صدو هشتاد درجه عوض شده
انگار تمام اون خشم رو برده بودن وحالا نقطه چین های خالی رو با حس های دیگه پر میکردم ....
دیشب اونقدر ازدستش ناراحت بودم که میخواستم یه چاقو بزنم تو شکمش وخلاص......
حتی حاضر بودم به خاطر اقدام به قتل عمد تا پای چوبهءدارهم برم
-ثمره ....ثمره...... مدرست دیرشششششد
چشمم به ساعت افتاد ......وای دیر شد ......
با اینکه خستگی وکوفتگی وپادرد......امونم رو بریده بود... ولی نمیشد مدرسه رو دودر کرد .....امروز تمرین داشتیم..... باید میرفتم
از مدرسه که برمیگشتم خاصیت دیشب برگشته بود.....
میخواستم سر به تن میثاق نباشه.....
مدام باخودم نقشه میکشیدم تا پوزهءمیثاق رو به خاک بمالونم ....این بشر پاشو بیشترازگلیمش درازکرده بود
=======================
واما خبر اخر
توقیف شدن روروئک آرین از طرف مامان مریم
به نقل از خبر گزاری مامان مریم ...روروئک ارین بسته وبه زیرزمین تاریک ومخوف خانه تبعید شد (اخه تو قلعهءسبز علی خان داریم زندگی میکنیم زیر زمینش یه جورایی خوفناکه )
اِهم اِهم این خبرگزاری اعلام کرد روروئک به دلیل کارهای زشت وناپسند وهمچنین صدمات مالی وجانی حبس گردید ....صدمات مالی به شرح زیر میباشد
خراب کردن پنج عدد کنترل ضبط وتلوزیون ووسائل ممنوعه ....سوزوندن دو تا تلفن بیست هزار تومنی ...شکستن سه تا قاب عکس وپائین ریختن تمام دکوراسیون شاهانهءمنزل ....
صدمات جانی عبارتند از
ازادی عمل دادن به آرین در کندن موهای اعضای خواننده بالاخص کیمیا ودوبار.... پرت شدن روی لباسهای کپه شده که همه رو از تو کشو کشیده بود بیرون ....البته در خبرگزاری امده این اتفاق صدمات جانی به همراه نداشته است
خوب دیگه منتظر چی هستید ؟تموم شد دیگه ؟روروئک قفل گردید.......
امروز دیگه پست نداریم میخوام برم فراخوان....... خواستین شما هم بیاید
فراخوان مسابقه شروع ازمن پایان با تو |دور دوم - نودهشتیا (http://www.forum.98ia.com/t457447.html)

فصل بعدی
مهمونی پاگشا

moon shine
1391,01,23, ساعت : 09:15 قبل از ظهر
سلام صبح قشنگ بهاریتون بخیر
من شرمندم واقعا شرمندم از این همه بدقولی وسروقت نذاشتن .........بچه هایی که حوادث رو میخوندن میدونن من اینجوری نبودم اینجوری شدم ....جونم برات بگه سه روز کیمیا خانوم اُ هُ اُهُ سرفه میکنه ارین هم از دیروز به این سرفه ها پیوندشده وبعله ......هردو سرماخورده تشریف دارن به همین دلیل کیمیا کلا مهد نمیره ...ازاون طرف هفته ای دوبار کیمیا رو میرم گفتار درمانی ....بد بدلتون راه ندید... ولی تو فرهنگ لغت کیمیا س وز وچ وج اصلا وجود نداره وبه جاش همه رو میگه ش خوب با احتساب اینکه سه نوع س وسه نوع ز داریم میبینید که هشت تا حرف اصلی رو ....ش میگه خوب این برای یه بچه ای که داره پنج سالش تموم میشه زیاد خوب نیست... از قضا شیش ماه تمرین لازم داره وهفتصد هشت صد تومن هزینه .....اسباب کشی هم داریم که تا اخر اردیبهشت باید ازاینجا پاشیم امیدوارم عذرهای موجه بنده روقبول کرده باشید ........پس بریم سر اصل داستان ......

فصل چهارم

مهمونی پاگشا

دوهفته از عروسی کتی گذشته بود که اولین مهمونی پاگشا رو بابام به عنوان بزرگتر خونواده وخان داداش بقیهءعمه ها گرفت ...
از صبح اول صبحِ روزِ جمعه مثل کوزت فداکار از من کارکشیدن وکف سابیدم ...تاساعت شیش عصر دیگه نانداشتم از جام تکون بخورم ......
بدبختی ناهار هم چیزی نخورده بودم وتناردیهءقسی القلب دوتا دونه تخم مرغ سوخته به عنوان ناهار داد که بریزم تو این شکم صاب مرده
ولی با تمام این تفاسیر فوق العاده شوخ وشنگ بودم .....بعد ازدوهفته امشب پا میداد تا دمار از روزگار میثاق دربیارم .....
اول یه نون وپنیر حسابی غازی کردم وسلانه سلانه رونهءحموم شدم .....
اون ذات پلیدم مثل هیولا بیدار شده بود ومدام نقشه میکشید
خوب اول یه دوش جانانه میتونه تمام خستگی رو پربده ....
بعدموهام رو باحوصله خشک کردم وبا طمانینه دونه به دونهءلباسهامواز نظر گذروندم....
آهان این خوبه...... لباس کرم یقه شل رو با آستین سه ربع وکمربند پهنی که دورش سوار میشد کشیدم بیرون.....
کمربندش اونقدر پهن بود که نفس ادم بالا نمی اومد ولی خوب...... امروز روز رو کم کنی بود......
شلوار جین زغالی وراسه ام رو پوشیدم ......قد بلند وهیکل اینجوری بدیش این بود که همیشه همه چی اندازم نبود
یا استین لباسم کوتاه بود یا شلوارِ لوله تفنگی نمیتونستم بخرم
هرچند که اجازهءپوشیدنش رو نداشتم ولی بالاخره اینقدر حسرتش رو نمیخوردم
لوازم ارایشم رو از تو کشو دونه دونه دراوردم وشروع کردم به ارایش......... باراولم نبود ....همیشه جوری این کارو انجام میدادم که زیاد از حد تابلو نشه..... ولی اینبار.... درصد غلظتش رو بالاتربردم .....البته هنوز هم کم وملایم بود
صبر کردم همه برسن بعد وارد بشم ...مامان چند بار تا پشت دراومد وصدام کرد ....عین خیالم نبود..... میخواستم میثاق رو درست وحسابی نقره داغ کنم
صدای زنگ واحوالپرسی عمه ملیحه اومد وبا ورودش خونه از صدای جیغ وداد بردیا وعرشیا پسرهای عمه پر شد ...بعد از ده دقیقه عمه مریم وجفت پسر هاش رسیدن
با اینکه من چشم دیدن میثاق رو نداشتم ولی اونقدر با میثم راحت بودم که حتی خود میثاق هم به رابطمون حسودی میکرد ...میثم عالی بودیه پسر فهمیده ومهربون ....
برخلاف هیکل درشت میثاق لاغرو نی قلیون بود با یه قلب فوق العاده مهربون و یه چهرهءکیوت ودوست داشتنی ....که مثل داداش نداشتم دوستش داشتم ...
صدای میثاق رو شنیدم که سراغم رو از ثمین میگرفت
بازهم اهمیت ندادم وسرجام موندم هنوز برای بیرون رفتن زود بود
ثمین اومد سراغم.... دستگیرهءدر بالا وپائین شد........ بازهم جیکم در نیومد
عمه منیره که اومد .....دیدم وقتشه که بیام بیرون .....خداروشکر که بابابزرگ مریض بود وقلبش نمیکشید که تو این مهمونیهای دورهمی شرکت کنه
دستی به لباسم کشیدم وشالم رو مرتب کردم وبا اعتماد به نفس واردشدم .....همین که درو بازکردم قیافهءبق کردهءمیثاق جلوم قد کشید ....
اول صورتش باز شد ولی همینکه نگاهش یه دور از بالا به پائین وبعد هم از پائین به بالا برگشت سگرمه هاش رفت تو هم وچپ چپ نگاهم کرد
خونه پراز هیاهو بودو صدای عمه ملیحه مدام رو مخم اسکی میکرد
-عرشیا نکن.... اون تابلورو چی کار داری؟
خرتوخری بود که بیا وببین .....
جمعیتی نبود ولی صدا به صدا نمیرسید .....ماشالله شون بشه ...انگار صد نفر ریختن تو خونه
قبل از اینکه بزارم میثاق لب باز کنه واز جاش پا بشه خودمو رسوندم به پذیرایی وبایه سلام بلند اعلام وجود کردم و
ازهمون جا دونه دونه روبوسی کردم ولپ فرشاد پسرِعمه معصومه رو که تازه رسیده بود کشیدم
نگاه غضبناک میثاق ادامه داشت ...ولی به روی خودم نیاوردم وباصدای مامان تو آشپزخونه چپیدم

moon shine
1391,01,23, ساعت : 09:45 قبل از ظهر
-کجا بودی تا حالا ؟
-حموم
-توغلط کردی.... از لپهای گل گلیت مشخصه که همین الان از حموم دراومدی ....چه غلطی میکردی که جواب نمیدادی ؟
-آِ مامان
-مامان وزهر مار... این چه لباسیه که پوشیدی ؟میخوای دوباره صدای میثاق رو دربیاری ؟ببین خودت کِرم داری ....مدام انگولکش میکنی که واکنش نشون بده ...
برو عوض کن لباست رو... اون آرایشتم کم کن تا صداش در نیومده....
-به جهنم که درمیاد ....زیادم گیر بدید میرم تو اطاقم..... بیرون هم نمییام ....
همون موقع زنگ رو زدن وصدای داد ثمین که میگفت
(مامان کتی وشوهرش اومدن)
خداروشکر مامان با یه چشم غرهءاساسی بیخیال لباس وآرایش من شد وول کرد
کتی با اون موهای رنگ شده وابروهای قیطونی ودستهای تا آرنج پراز النگو یه خانوم تمام عیار شده بود ....بوی عروس میداد.... بوی نویی .....بوی یه زندگی شیرین ....خوشی وذوق از چشمهاش میریخت ....
لپاشو ماچیدم وجای رژلبم رو رو گونه هاش گذاشتم ...بنده خدا شوهرش سرشو بالا نکرد ....بیچاره خیلی مظلوم وسر به زیر بود
دست کتی رو گرفتم ونشوندم پیش خودم ....
-چه خفر خانومی؟ خوش میگذره؟
یه لبخند پت وپهن نشست رو لبش وابرویی قِر داد
-چرا که نه؟تو چی کار میکنی ؟امشب میخوای حسابی پدرمیثاق رو دربیاری ها .....
-من ؟من میخوام پدرشو در بیارم؟ اونه که مدام داره اذیتم میکنه....
-آخی ..هی داداش منو بجزون ....بیچاره این همه دوست داره وگوش به فرمان جنابعالیه ....اونوقت تو هی طاقچه بالا بزار
ببین ....الهی دورش بگردم.....همش حواسش اینجاست ....اخه این چه مدل ارایش کردنه؟نمیگی قلب داداش من وایمیسته ؟
حالا درسته که بابات تو جمع های فامیلی بهت گیر نمیده... ولی جون کتی ... دلت میاد؟ .....میدونی که اون درجهءغیرتش رو میلیارده ......حالا هی تو اذیتش کن
از گوشهءچشم یه نگاه به میثاق انداختم... شیش دونگ حواسش پیش وزوزهای من وکتی بود.....صدامو آوردم پائین تر وگفتم
-اوه همچین داداشم داداشم میکنه.... هرکی ندونه فکر میکنه اون قرارِ بزور زنم بشه ؟خوبه خودت میدونی که من با این تحفهءنطنزتون آبم تو یه جوب نمیره ....
-خوبه توام.... کم خودته بگیر.... داداشم یه پارچه آقاست... خوشگل ....خوش تیپ ....قد بلند ...
به مسخره ادامه دادم
-آرنولد ....بروس لی ....شعبون بی مخ ....
اروم زد رو بازوم وگفت
-ای دختر بی ادب ....داداش من رو مخسره میکنی ؟بدم باساطورش شقه شقه ات کنه نشه شناختت ؟
یه دونه زدم پس کلشو با خنده گفتم
-شما فعلا بچسب به شوور جونت که با چشماش داره میخورتت....
-وای قربونش برم خیلی ماهه ...یه دونه ست ...نمیدونی چه مرد خوبیه ......
-ثمره؟ ثمره؟ باز که تونشستی..... پاشو بیا کمک ..
-اَه من برم ....جاهای سانسوریشو نگه دار برای بعد شام ....که قشنگگگگگگ با ذکر جزئیات برام تعریف کنی ...
هر دو هر هر زدیم زیر خنده .....خاک برسر چقدرهم ذوق کرد
با آستین بالا زدن دخترهای خونواده وکلی سروصدا وبگو بخند سفرهءشاهانهءشام رو پهن کردیم ....
قیمه بادمجون ومرغ سرخ کرده وسیب زمینی های طلایی کنارش –فسنجون-خورشت کرفس خوش رنگ وبو –چند مدل دسرو سالاد فصل –سالاد ماکارونی-اوووووووووه دیگه چی بگم برات .... ضیافتی به پابود
اگه گفتی آخرین نفری که سرسفره نشست کی بود ؟
بععععععععععععععععلللللللل لللللللللللهههه
شخص شخیص بنده..... ابجی کوچیکهءکوزت ...
جام خوشگل دوغ رو وسط سفره گذاشتم ویه نگاه به سر تا ته سفره که تاخرخره پراز آدم بود انداختم...
ای بابا هیچکس حواسش به من ِبیجاره نیست.... بابا برای منم جا خالی کنید..... عمه مریم خودشو جمع وجورکردو گفت
-ثمره جان.... بیا پیش من عمه ....
یه نگاه به جای خالی انداختم ...اخمهام تو هم رفت ...میثاق کنارش نشسته بود .....
اَه..... باز این خودشیرین برای من جا جور کرد ...حتم داشتم خودش به عمه گفته تا من ......نه نیارم ...
بین عمه ومیثاق دوزانو نشستم ونگاهمو به سفره دوختم ....واقعا معذب بودم ....هم اینکه راحت نتونستم بشینم... هم اینکه بعداز دوهفته فیس تو فیس میثاق بودم
اونقدر حرکت اون روزش برام عجیب بود که احساس میکردم هنوز هم که هنوزه از دستش شاکیم
-خسته نباشی عزیزم .....
-مرسی عمه ...این حرفها چیه ؟ایشالله همیشه به شادی
عمه تبسمی کرد وگفت
-ایشالله عروسی تو و میثاق ....
نیش میثاق تا بناگوشش باز شد وکتی از اون ور سفره ابرویی قِر داد
یه نفس عمیق کشیدم ومجبوری یه لبخند زوری تحویل عمه دادم ....
سرچرخوندم که یه بشقاب برای خودم پیدا کنم که.....
میثاق یه جفت قاشق وچنگال ویه بشقاب پلو خوری روچید جلوم ...
دیس برنج رو برداشت ویه کفگیرو نیم برام برنج کشید... بعد دوتیکه بادمجون..... کنارش یه رون مرغ وچند تا تیکه سیب زمینی...دوقاشق فسنجون ویه لیوان دلستر ....یه ظرف ژله ءتوت فرنگی ویه ظرف آب مرغ
همین جور سرخوش وراحت کنارهم ردیف میکرد ومن هم نگاهم به دستهاش بود که کی قراره این نمایش رو تموم کنه....
بقیه هم زیرزیرکی نگاه میکردنو میخندیدن .....
دیدین گفتم.... به خاطر همین کارهای تابلوش نمیخواستم کنارش بشینم واز مهمونی فامیلی متنفر بودم ...
دیدم نه خیر........ اینجور که داره پیش میره قراره کل سفره رو تو بغل من جمع کنه .....
لیوان دوغ رو که کنار بقیه مرتب چید .....سرشو جلو آورد وزمزمه کرد
-چیز دیگه ای نمیخوای ؟
چنگال رو برداشتم و....یه نگاه به چپ..... یه نگاه به راست .....خوبه .....کسی حواسش به ما نیست .....
خیلی آروم بدون اینکه کسی ببینه چنگال رو کنار رون پاش فرو کردم وزیر لب غریدم ....
-یا تو چشمات منو چلاغ میبینه یا فکر میکنی بچه ءدوسالم ...این اداها رو جمع کن تا قاطی نکردم ونزدم زیر همه چیز
پیشونیش چین برداشت وعقب گرد کرد ......
خودمم از لحن صحبت کردنم راضی نبودم ...خوب میدونستم که این جوری محبتش رو نشون میده..... ولی دوست نداشتم این کارها رو جلوی جمع انجام بده تا دوباره اِسممون رو زبون ها بیفته ....
از حق نگذریم تهِ تهِ دلم یه جورایی هم دوستش داشتم..... یعنی اگه قرار ازدواجمون واین برنامه های مزخرف ناف بری نبود شاید حتی از میثم هم باهاش صمیمی تر بودم
ولی خوب چی کار میکردم؟ اگه باهاش کنار مییومدم.... اونوقت بود که دیگه نمیشد جمعش کرد.....
برای خودش میبرید ومیدوخت وتن من بیچاره میکرد
مگه من چند سالم بود که بخوا م ازدواج کنم ؟شاید اگه زور نبود حتی حاضر بودم که به پیشنهادش فکر هم کنم
ولی نه الا ن ودر این لحظه..... بلکه دوست داشتم درسم رو بخونم .....برم رشتهءتربیت بدنی وبرای خودم کسی بشم ....
اونوقت بود که شاید حاضر میشدم باهاش ازدواج کنم .....ولی الان به هیچ عنوان نه .....
به هیچ وجه نمیخواستم به این زودی زیر بار مسئولیت زندگی مشترک وبچه داری و شوهر داری برم .....
هنوز جوون بودم وکلی آرزوی براورده نشده......... که مطمئن بودم با ازدواج با میثاق همه شون دود میشد ومیرفت به هوا ......
هنوز سه چهار تا قاشق بیشتر از اون فسنجون خوشرنگ وبو نخورده بودم وتازه داشتم میرفتم سراغ مرغ بریونی که درست وحسابی سرخ وطلایی شده بود که .....
===============
بقیش عصری ساعت 5

moon shine
1391,01,23, ساعت : 05:01 بعد از ظهر
هنوز سه چهار تا قاشق بیشتر از اون فسنجون خوشرنگ وبو نخورده بودم وتازه داشتم میرفتم سراغ مرغ بریونی که درست وحسابی سرخ وطلایی شده بود که .....
-بعد از شام لباستو عوض کن .....این خیلی چسبونه
قاطی کردم ...قاشق وچنگال رو پرت کردم تو بشقابم وعقب نشستم
نیگاه ترو خدا .....همین الان داشتم پیش خودم تعریفش رو میکردم... ببین چه جوری زد تو حالم ؟اصلا این پسر لیاقت تعریف وتمجید رو نداره
عمه فهمید میثاق چی گفته ....چشم غره ای به میثاق رفت وگفت
-چی شده ثمره جان؟چرا نمیخوری عمه؟
با همون قیافه ءسرخ گفتم
-مرسی عمه ....به حد کافی صرف شد... شما بفرمائید
دستش رو رو پام گذاشت وگفت
-بیا غداتو تموم کن ...به میثاق هم کاری نداشته باش ...
با اینکه همهءحرفها در حد پچ پچ بود ولی توجه بابا از اون سر سفره جلب شده بود ....
یه آن ترسیدم که واکنش نشون بده ...از ترسم سرمو انداختم پائین ونشستم سرجام...... ولی غذا بهم کوفت شده بود وهیچی از گلوم پائین نمیرفت
**************************(خداروشکر جریان این ستاره ها رو همه میدونن )
تا اخر شام فقط با غذاش بازی کرد ...حاضر بودم قسم بخورم که اگه از دایی نمیترسید ......سفره رو ول میکردو میرفت
برای جمع کردن سفره هم اولین نفر بود که بلند شد
تارفت ........حس کردم یه چیزی تو وجودم خالی شد... خودم از دست خودم عصبانی بودم ........
ما که غریبه نداشتیم..... شوهر کتی هم که جرات نداشت سر بلند کنه .....
آخه چر ابهش گیر دادم ؟این که تا الان اینجوری نشسته وهمه دیدنش .........مرض داری اذیتش میکنی ؟
دوباره از کرده ام پشیمون شدم.......
بلند شدم تا کمکش کنم وبه طبع من دخترها هم بلند شده وخلاصه در عرض دو سه دقیقه تمام سفره جمع شد وبگو بخند زن ها ودخترها آشپزخونه رو برداشت
آخرین لیوان رو که روی اپن گذاشتم دیدم ثمره نیست ...یه لبخند محو نشست رو لبم
ثمره حاظر بود هر کاری انجام بده غیر از ظرف شستن
قدش بلند بود وسختش بود مدام برای شستن دوتا دونه ظرف خم وراست بشه
اصلا برای همین بود که اولین کاری که تو خونه ام انجام دادم درست کردن یه ظرفشویی مرتب بود که عزیز دلم مدام نخواد اذیت بشه
اونقدر اسم ثمره تو ذهنم پررنگه که هر لحظه وهرروزم با یاد اون میگذره..... مگه اصلا میشه بی یاد ثمره زندگی کرد ؟....
معلوم نیست دوباره کجا جیم زده ؟یه نگاه به دورو ورم کردم... کسی حواسش به من نبود.....
رفتم به سمت اطاقش ....میخواستم یه جوری از دلش در بیارم ...با اینکه همیشه سنگ رو یخم میکرد ولی دلم تاب تحمل دوری وقهرشو نداشتم
صدای نیمه بلند کتی کنجکاوم کرد
-اِ راست میگی ؟دوهفتست بدون هیچ کاری دنبالته ؟
هیس ارومتر ...الان همه میشنون ...من دارم ازت کمک میگیرم ...ببین میتونی شر به پا کنی ؟
کتی صداشو پائین تر اورد وادامه داد
-یعنی نه متلکی .....نه شماره ای ...نه حتی یه سلام خشک وخالی .....نه اِهِنی ....نه اوهونی .....
-آره بابا ...حتی اولش فکر میکردم اشتباه میکنم و.....طرف تازه اومده این محل و....داره میره خونش که تو کوچمونه ....
ولی بعد از یه هفته دیدم حتی میاد دم در خونه ....نمیدونم چی کارکنم ؟میترسم میثاق بفهمه و بازهم ابروریزی راه بندازه
بدتر ازاون میترسم بازهم گیر بده به من وبگه خودت کرم داری که پسره راه افتاده دنبالت ....
به خدا هنوز که هنوزه بابت چند وقته پیش تن وبدنم میلرزه ......یادم نمیره چنان زد تو در که اندازهءیه بشقاب تو در خالی شد
خدابگم این داداشتو چیکارکنه .....چقدر اون شب حرص خوردم ....
گفتم الان به بابا میگه واونم دیگه نمیزاره درس بخونم حالا نمیدونم چه معجزه ای شده که هیچ حرفی به بابا نزده ....
-میخوای من باپسره حرف بزنم
-وای نه..... همینم مونده که بفهمه .....اصلا شایدپسره با من کاری نداشته باشه ....نوچ .....عقلم به جایی قد نمیده....
آخه کاری هم نمیکنه که بگم مزاحممه ....اصلا بری بهش بگی آقا شما چرا مزاحم این دختر شدید ؟اونم یه نیشخند وپوزخند تحویلمون بده وبگه (خانوم من به این دختر کاری ندارم ....دارم راه خودمو میرم ...)
-ثمره.... ثمره ...بیا برای عمت سجاده پهن کن ....
باصدای زن دایی که از پذیرایی میومد خودمو انداختم تو اطاق ثمین ...اطاق تاریک بود وشکر خداهم که کسی کاری به کار اطاق نداشت ...
صدای کتی رو شنیدم که میگفت
-حالا خودتو ناراحت نکن .....بزار ببینم چی کار میکنم ....
-تروخدا کتی یه موقع از اون دهن واموندت در نره به میثاق بگیا؟
-نه بابا خر که نیستم ...هیچ کس هم نه .....میثاق ....از جون خودمون دوتا که سیر نشدم ...من اول زندگیمه تازه میخوام برم هانی مون (ماه عسل )
صدای کتی تو هیاهوی پذیرایی گم شد ...

سرخوردم واومدم پائین
پسره دوهفتست دنبالشه واون هیچی به من نگفته ؟
چشمهامو با سر انگشت مالیدم
خیلی کم بود جن وپری این یکی هم از پنجره پرید ...
آخه یعنی چی ؟مگه میشه پسره دوهفته دنبالش باشه وهیچ کاری نکنه ؟...شاید جریان پیچیده تر از این حرفهاست ؟نکنه ....نکنه... پسره قصد داره بدزدتش و.....
یقهءتیشرتمو بازتر کردم انگار راه تنفسیم بسته شده بود حتی فکرشم تیرهءپشتم رو میلرزوند
اونقدر ذهنم درگیر شده بود که حتی نمیتونستم از جام جم بخورم دلم برای ثمره سوخت.... اونقدر به بیچاره گیر داده بودم که جرات نکرد بود بیاد به خودم بگه
یاد حرفاش افتادم..... من اون شب تو چه فکری بودم.... اون تو چه فکری ؟....
برخلاف ظاهرش معلومه که خیلی ترسیده بوده ....
دوباره فکر پسره تو ذهنم رنگی شد.....
باید بفهمم چه خبره ...فردا ....همین فردا...... میرم تعقیبش میکنم ......باید ته توی قضیه رو دربیارم ...
بازم داغ دلم تازه شد....... اگه بابابزرگ زودتر گذاشته بود عقدش کنم حالا این جوری خودمو نمیباختم .........
ای بابابزرگ آخه نه به اون رسم قدیمی ...نه به این روشن فکریت ...
باید یه گفتمان اساسی با بابابزرگ داشته باشم .....ولی اول تکلیف این مزاحم رو روشن میکنم ...
از اطاق زدم بیرون .....خدارو شکر تو اون شلوغ پلوغی بازار مکاره کسی حواسش به من نبود ...
ثمره رو دیدم که کنار میثم نشسته ونیشش تا بناگوشش بازه ....تروخدا نگاش کن .........
خون خون منو میخوره وفکرم به هر سمتی میره....... اونوقت خانوم داره برای برادر من جک تعریف میکنه
نشستم کنارمیثم واخمهامو تو هم کردم ...شنیدم که میگفت
-خوب شما چی کار به کار میثاق دارید ؟شاید میثاق تا آخر عمرش محرد موند ....قرار شماها هم تا آخر عمرتون نامزد بمونید ؟...
شاکی شدم ...داشت به در میگفت که دیوار بشنوه ...
میثم نیم نگاهی به من انداخت وگفت
-نه ایشالله که تو ومیثاق هم به همین زودی ها ازدواج میکنید وبعد از شما هم من وسودابه
ثمره دستشو به علامت ایست نگه داشت وگفت
-صبر کن ...صبر کن ...من از تو توقع دیگه ای داشتم ...درسته که میثاق بزرگتر از تواِ ولی خودت میدونی که جور دیگه ای رو تو حساب میکنم ...
فکر میکردم تویه نفر حداقل عقلت میرسه که ازدواج اجباری هیچ پایان خوشی نداره
ببین خود میثاق هم اینجا نشسته وهیچ ابایی ندارم که جلوی روی خودش بگم من زن میثاق نمیشم ...
همه هم این رو میدونن ...یه روزی تو روی خود بابابزرگ هم میگم ...الان هم که چیزی راجع به این موضوع بروز نمیدم فقط به خاطردرسمه ...هر وقت این موضوع جدی شد... منم نظرمو میگم
کم کم داشتم قاطی میکردم به طعنه گفتم .
-حالا کی نظر تو رو خواست ؟
ثمره پشت چشمی نازک کرد وگفت
-والله از قدیم سر سفرهءعقد بله رواز عروس میگرفتن .... حالا نمیدونم ....شاید رسم ورسوم عوض شده..... من خبر ندارم
میثم پقی زد زیر خنده... با آرنج به پهلوش کوبیدم
- هی تو شریک دزدی یا رفیق قافله ....
-خوب راست میگه داداش من.....ثمره است که باید به تو بعله بگه ....وقتی خودش راضی نیست چه اجباریه؟ ...
-قربون دهنت اقا میثم ...بعضی ها موقع تقسیم درک وشعور دیر رسیدن ولی مثل اینکه تو اول صف بودی.... زیادتر از حد معمول این خاندان بهت رسیده ....
خندهءمیثم پررنگ تر شد
-ما چاکر آبجی ثمره هم هستیم ...
ثمره لبخند شیرینی زدو گفت
-مابیشتر داداش من ...
منم که اون وسط قاق بودم .....اون قدرذهنم درگیر مزاحم دوهفته ای ثمره بود ....که ترجیح میدادم باهاش کل کل نکنم ...
به میثم ودل پاکش اطمینان داشتم وازنظرخودم عیبی نداشت که با ثمره دست به یکی کنه وبرای هم نوشابه واکنن
خودشون هم میدونستن اصل کاری بابابزرگ بود که پا به جفت منتظرتموم شدن درس ثمره بود

اون شب میثم وثمره هرچه قدر که ختونستن تیکه انداختن .....ولی حسش نبود که جوابشونو بدم .....
دوتا میجوابیدم .....چهار تارو زیر سیبیلی رد میکردم ...
آخرشب هم بدون خداحافظی از ثمره زدم بیرون.....
قیافهءثمره عین علامت تعجب شده بود ...سابقه نداشت من بهش کم محلی کنم
ولی اون شب از اون وقتهایی بود که میخواستم سرشو بکوبونم به طاق .....
هرچه قدر که از من میترسید باید این مشکل رو باکسی درمیون میذاشت.....
اگه خدای نکرده بلایی سرش میاومد.... دوباره حرارتم رفت بالا ....
فردا ....فردا ....باید ته توی قضیه رو دربیارم
=================
فصل بعدی فردا صبح قبل از یک
بای بچه ها
خوش باشید

فصل بعدی
درگیری

moon shine
1391,01,24, ساعت : 10:56 قبل از ظهر
سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون
دلم میخواد چند تا اسم وبگم حالا شما فرض کنید برای تشکر یا برای اینکه بدونن به فکرشون هستم وکلی ازهمراهیشون ممنونم
اول نگین خودم .... منيژه (http://www.forum.98ia.com/member17091.html) .....amenia (http://www.forum.98ia.com/member26608.html) ....baroon12 (http://www.forum.98ia.com/member76440.html)......baran.amad (http://www.forum.98ia.com/member65718.html)......mirage (http://www.forum.98ia.com/member70679.html)......yalda7965 (http://www.forum.98ia.com/member125131.html)سیمیندخت (http://www.forum.98ia.com/member117303.html)....نيلا... (http://www.forum.98ia.com/member106728.html).....سانجانا (http://www.forum.98ia.com/member160330.html).....کایسا (http://www.forum.98ia.com/member22675.html).....~pArnYa~ (http://www.forum.98ia.com/member42908.html) ......farnaz58 (http://www.forum.98ia.com/member4433.html)mahsamoon (http://www.forum.98ia.com/member65235.html) fatemeh_r (http://www.forum.98ia.com/member26522.html)
وبقیهء بچه هایی که اون پائین برام تشکر زدن وهمراهیم کردن
=====================================

فصل پنجم
درگیری

صبح فردا ... زودتر رفتم باشگاه.... کارها رو رله کردم وباشگاه رو سپردم دست رضا
خدا خیرش بده اگه اون نبود که به هیچ کدوم از کارهام نمیرسیدم
ظهری که مدرسه تعطیل شد یه چشمم به دخترها بود تا ثمره رو پیدا کنم ویه چشمم به پسرهای لات ولوت دوروور مدرسه
میخواستم ببینم کدوم یکیشون چشم به دختر من داره ...
ثمره رو دیدم .....آروم با موتور دنبالش راه افتادم ...موتور مال رضا بودوباکلاه کاسکتی که گذاشته بودم عمرا منو میشناخت نگاهم به اطراف بود....... اونقدر دورو ور مدرسه آدم ریخته بود که تشخیص نمیدادم کدومشون دنبالشه
ولی بعد ازچند لحظه .....
آها ....اونه ....یه پسر قدبلند که تنبونش داشت از پاش در میومد ...قیافهءمعمولی داشت........ ولی تیپش خیلی غلط انداز بود ....
با حفظ فاصله از ثمره میرفت ونگاهش فقط وفقط به ثمره بود
موتورو آروم میبردم وخون خونم رو میخورد ...ولی اول باید مطمئن میشدم
ثمره پیچید تو خیابون اصلی........ پسره بازهم نگاهش به ثمره بود.... برام عجیب بود...... ثمره کاری به کار کسی نداشت درسته که تک وتوک متلک میگفتن.... ولی این مدلی تا حالا نداشتیم ...
ثمره پیچید تو کوچشون ....پسره هم دنبالش ...سر کوچه وایسادم ....خدا رو شکر خیالم راحت شده بود که فعلا کاری به کار ثمره نداره .....
نگاهم به عکس العمل ثمره بود.... ولی ثمره بدون هیچ نگاه اضافه ای زنگ وزد ورفت تو
یکم اروم تر شدم.....پس خودپسره کرم داره ....چون ثمره پاشو کج نذاشته بود
موتور رو به درخت پشت سرم قفل کردم وکلاه کاسکت رو درآوردم .....
پسره که پیچید تو اصلی ...خفتش کردم .....
مشت اول رو که کوبیدم ...گیج شد وخون از دماغ ودهنش زد بیرون
اونقدرمحکم زده بودم که انگار شیر اب رو باز کردن... تو عرض چند ثانیه تمام صورت وهیکلش پر از خون شد .....به زور نالید
-چته دیوونه ؟چرا میزنی ؟
یقه شو گرفتم وپرتش کردم سمت دیوار ودم گوشش غریدم
-چرا افتادی دنبال اون دختره؟
-کدوم دختر؟
مشت بعدی رو کوبیدم ....دوباره خون ازبینیش پخش شد رو دستم ....تک وتوکی وایسادن.....
قیافهءپسره افتضاح شده بود وتمام لباس خودم وخودش پر از خون بود ....
فکر کنم تو ضربهءدوم دماغشو شکوندم که نفس هم نمی تونست بکشه ....چه برسه صداش در بیاد
-آقا چر امیزنیش؟
مشتم وگرفتم به سمت کسایی که داشتن به سمتم مییومدن وداد زدم
-شماها دخالت نکنین
-دِجون بکن وگرنه همین جا دل وروده اتو میکشم بیرون ....چرا دنبال دختره ای؟
یه دفعه ای نمیدونم با چه نیرویی دستم وپس زد وبا همون دهن پر از خون جواب داد
-به تو چه؟ دلم میخواد ؟
-که دلت میخواد هان ؟
مشت بعدی ......
-آقا ولش کن.... کشتیش
دادزدم
--این پ.... بی شرف مزاحم ناموسم شده ....پس هر کی دست به من بزنه خونش پای خودشه ....
دوباره غریدم
-مثل آدم جواب بده تا نکشمت ...از دختره چی میخوای که دوهفتست مزاحمش شدی ؟
پسره رنگش مثل گچ شده بود .....به زور خون روی لبش رو پاک کردو گفت
-به خدا هیچی.... ازش خوش میاد همین
-تو غلط میکنی آشغال د....بی ناموس ِ.....
مشتهای بعدی رو خوابوندم تو چونش ....ولوله افتاد توجمعیت ..... مردم جمع تر شدن
-آقا ولش کن یه خبطی کرده شما ببخشش
چند نفری دورم کردن وکشیدنم ....ولی اونقدر عصبانی بودم که حتی فشار دستها هم نمیتونست آرومم کنه ....هرچی فحش ناموسی وغیر ناموسی و+18 سال بود از دهنم در مییومد ....
-مادر ...حالا دیگه به ناموس من چشم داری؟به ناموس میثاق ....عوضی لهت میکنم ....قیمه قیمه ات میکنم ومی ندازمت جلوی سگها
خداروشکر مردها پسررو رد کردن وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش میاوردم .....
یکی از پیرمردها گفت
تو ببخشش.... جونه..... کاهِلی کرده.... این رسمش نیست ....اگه ناراحتی باید بری شکایت ....نه اینکه بزنی آشو لاشش کنی
داد زدم
چشم به نامزد من داره ...اون وقت نزنمش ...میزنم .....بازم پیداش بشه... خرد وخاکشیرش میکنم
از همون جا داد زدم
-یه بار دیگه ایجا پیدات بشه اشهدتو باید بخونی .....این دفعه ولت نمیکنم .....
مردا بازم شروع کردن به نصیحت
این ملت هم بیکارن ها .......خوب برین سرکاروزندگیتون ........شوی تلوزیونی تموم شد
از یه طرف حوصلهءنصیحت رو نداشتم از یه طرف دیگه محله ءدایی بود وممکن بود خوانوادهء دایی من وببینن
خودمو از شر مردم خلاص کردم از همون جا یه راست رفتم سراغ بابا بزرگ
............................................
-بابابزرگ بسمه دیگه ....به خدا دیگه نمیکشم
کارو زندگیم رو ول کردم به امون خدا ومدام دنبال ثمره هستم)
یه دست به لباسم کشیدم وگوشهءپیرهنم رو نشونش دادم
-ببینید.... این روزگار منه مدام باید چشمم بهش باشه..... تا نکنه کسی مزاحمش بشه
آخه چرا متوجه نیستید? جدای از اینکه زبونش تلخه و مثل زهر هلاهل میمونه ........منو اصلا به نامزدی خودش قبول نداره.......
مدام نگرانم ...مدام میترسم ....به خدا میترسم ....میترسم آخر سر یه نفر پیداش بشه وقاپشو بدزده ....اونموقع چه خاکی به سرم کنم?
بابابزرگ هرکی ندونه شما که خودت بهتر ازهمه میدونی چقدر خاطرشو میخوام...... هرکاری کردم فقط وفقط برای اون بوده... به خاطر بدست اوردن دلش بوده ...
یه کاری کنید بابابزرگ.... ثمره داره از دستم میره ....
دارم داغون میشم ....تروخدا یه کاری کنید ...
سرمو شرمنده انداختم پائین ....خیلی وقت بود که میخواستم این حرفها رو بهش بزنم ولی روم نمیشد ....انگار دعوای امروز پردهءشرم وحیا رو پاره کرده بود
واقعا دیگه کم اورده بودم وخشم وناراحتی امروزم باعث شده بود تا بی پرده با بابابزرگ حرف بزنم ...
درسته که برام افت داشت با کسی دربارهءاحساسم به ثمره صحبت کنم ....ولی خوب ....چاره چیه ؟
اگه نمیگفتم ...اگه دل بابابزرگ رو بدست نمیاوردم کارم پیش نمیرفت ...حرف حرف بابابزرگ بود .....پس باید دلشو یه جوری نرم میکردم
بابابزرگ دستی به محاسنش کشید وگفت
نگران نباش.... کارو بسپار دست من ...خودم درستش میکنم ...توام با دلش راه بیا ....میدونم دختر چموش و بد قلقیه ....ولی قبول کن که قلب مهربونی داره ...
آهی کشیدم و گفتم
-کاش یکم از محبتش رو به من ارزونی میکرد ..کاش فقط یه گوشه چشم کوچولو به من داشت... ولی امان... امان ....که هر بار منو میبینه...... مثل خروس جنگی به جونم می یوفته واز زندگی سیرم میکنه
بابابزرگ لبخند محوی زد و به آرومی زمزمه کرد
-اگر با دیگرانش بود میلی .......سبوی من چرا بشکست لیلی?

فصل بعدی
بعله برون

moon shine
1391,01,24, ساعت : 11:30 قبل از ظهر
فصل ششم
بعله برون

در اطاقمو کوبیدم به هم
وای چه آبروریزی شد.... ای تف به ذاتت میثاق.....
وای.... وای ....حالا چه جوری درستش کنم؟ وای از فردا انگشت نمای خاص وعام تو مدرسه میشم ....
خوب آخه اگه حرفی داری بیا وبه خودم بگو ....یکی نیست بهش بگه مگه تو وکیل.... وصی من هستی؟ که تعیین کنی با کی دوست باشم وبا کی دوست نباشم .....
رسیدم به میزتحریرم و چرخیدم وبازهم قدم رو
مقنعم و از سرم کشیدم وکش موهامو بازکردم
ای بمیری ....ای بمیری که از دستت راحت بشم....
انگشت سبابه ام رو گزیدم
آخ... آخ ...آخ... چه آبروریزی شد دم مدرسه .....
خودمو پرت کردم رو تختم ....یاد یه ساعت پیش افتادم ...
طبق روال هرروز داشتیم از مدرسه بر میگشتیم وبازهم طبق معمول همیشه پریسا نیشش تا اخر باز بود وصدای خنده اش بلند .....
که دم در مدرسه میثاق رو دیدم
سرمو انداختم پائین وخواستم سوار بشم که دیدم میثاق پیاده شد ورفت سمت پریسا وآزاده .....
وهرچی از دهنش دراومد بارشون کرد
البته این کارو محترمانه انجام داد .....ولی خوب اونقدر برّنده وخشن گفت که اب شدم ورفتم تو زمین
هرچی اصرار کردم که ول کنه....نوچ ...ول کن معامله نبود....اونقدر بهشون توپید وتهدیدشون کرد که جفتشون با چشمهای گریون روونهءخونه شدن
انگشت شستم رو به دندون گرفتم وشروع کردم به جویدن ناخونم ....اونقدر عصبانی بودم که حتی مانتومم عوض نکرده بودم
باید به پریسا وآزاده زنگ بزنم ...ولی آخه بهشون چی بگم ؟
بگم ببخشید که پسرعمهءمن آبروتونو برد ....دیدم اینجوری نمیشه لباسهامو دراوردم ویه راست رفتم حموم ....شاید اینجوری یکم آروم بگیرم
ساعت سهءبعداز ظهر بود که از گشنگی راهی آشپزخونه شدم ...زندگی مارو نگاه ..
از گشنگی وضعف هلاک هم میشدم یه کلام مامانه نمیگه مرده ای یا زنده
به به چه خبره؟ مامان خانوم داره زمین و میسابه ولیوان های کارشده اش رو از ویترین درمی یاره
غلط نکنم یه مهمون کله گنده قراره بیاد ....
-مامان؟ مامام ؟مامی ؟ لوئیز ؟ مامان ؟ مام ؟
-اَه چیه باز این تیکه تو دهنت افتاده ؟
-من گشنمه ....
-خب برو از تو قابلمه غذا بکش ....مثل بچه دوساله ها من باید قاشق قاشق تو حلقت فرو کنم
-مامان ...مام ...لوئیز ...اشرف...اشرف جونم ....
-وااااااای چیه ؟چی میخوای که من دوباره اشرف جونت شدم ؟
-هیچی فقط قراره کی بیاد که داری ظرفهای جهازتو از تو ویترین در میاری ؟به سلامتی قراره خواستگار پابزاره تو این خونه ومن واز شرِ میثاق راحت کنه ؟
-زبونتو گاز بگیر دختر ....تو ناسلامتی نامزد داری..... امشب هم قراره بیان تاریخ عقدو عروسی رو مشخص کنن
-چچچچچچچچچچچیییی؟
-اوی چته داد میزنی ؟پردهءگوشم پاره شد ...
-مامان تروخدا درست حرف بزن ببینم قراره چه بلایی سرم بیاد ؟
-بلا کدومه؟چراشلوغش میکنی ؟قراره امشب بابابزرگ وعمت بیان ورسما بابابات درمورد تاریخ مراسم حرف بزنن
سرعت ضربه کاری تر از اون بود که بتونم قدراست کنم ....
-به به عروس خانوم ...حموم تشریف داشتین مادموازل ....از چند وقته دیگه باید صبح خروس خون بلندشی و برای شوور جونت میز صبحونه بچینی ویه معجون خفن براش مهیا کنی ...
بدون اینکه حتی یه نیم نگاه هم بهش بندازم.... ازکنارش رد شدم ورفتم سمت اطاقم ...
-وا این چشه ؟
-ولش کن...... گفتم قراره بابابزرگت بیاد بهم ریخت
-ازخداشم باشه ...خدایی میثاق خیلی از ثمره سرتره ولی پسرهءدیوونه....
صدای ثمین پشت در بستهءاطاقم خفه شد
قراره امشب بیان برای قرار ومدار ؟....امشب؟بابابزرگ ؟
درد تو معدم چنگ انداخت ....عادتم بود ...هر وقت که حرص میخوردم معدم آتیش میگرفت ....
شکمم رو تو دستم گرفتم وخودمو به زور به تختم رسوندم وتکیه دادم به تاج تخت
-نه هنوز زوده ....بابابزرگ گفته بود بعد از دیپلمم .....من که هنوز دیپلمم رو نگرفتم ..
-آخه احمق ....مگه همش چقدر مونده که درست رو تموم کنی ؟اینا قرارشون رو میزارن وبه محض تموم شدن آخرین امتحانت خفتت میکنن ...
به ساعت نگاه کردم.... چهار ونیم عصر ....وای برمن ظرف دوسه ساعت آینده زندگی من معلوم میشه
خدا چرا نمیزاری نفس بکشم ؟نمیزاری قد راست کنم ؟آخه این چه پیشونی نوشتی ِ که من دارم ؟
چر احق ندارم مثل بقیه مثل همه ....خودم انتخاب کنم ؟من اصلا کاری به شخص میثاق وگیرهای الکیش ندارم .....
من دارم راجع به خودم میگم ...خودِ ثمره انتظاررو..... که تو خواستی به وجود بیاد ....تو خواستی باشه....تو خواستی تو این خونواده چشم باز کنه ....
چرا من ؟جرا از بین این همه آدم انگشت روی من گذاشتی ومنتظری تا تباه شدنم رو ببینی ؟
بسمه.... بسمه
دوباره درد توی معدم ...
-بسمه ...به خدا بسمه....طاقت این یکی رو ندارم ...عقد کنم زن میثاق شم ؟میثاقی که زنش نشده داره زندانیم میکنه ؟محدوده مشخص میکنه وتو حصار تعصبش غرقم میکنه ؟
آخه چرا ؟....
تیک تاک ...صدای ساعت روی اعصابم آرشه میکشید وسمفونی مرگ رو برام تداعی میکرد ...
مرگ من نه..... بلکه مرگ آرزوهام ....مرگ جوونیم ...مرگ آزادیم ....مرگ خوشیهام ....
کاش دروغ بود ...کاش یه کابوس مضحک بود که با طلوع خورشید تمام میشد ومن به تمام لحظه هایی که تو ش حرص خوردم میخندیدم
بازهم تیک تاک ...بازهم نزدیک شدن به لحظهءسرنوشت ساز.....باز هم تیک تاک ....
صدای زنگ هم نتونست منوازمنجلاب اوهامی که فکرم رو مشغول کرده بود بیرون بکشه ...یه جور بی حسی یه جور بی حالتی دورم رو احاطه کرده بود
-ثمره کجاست ؟
-تو اطاقشه ....
-آمادست ؟الاناست که بابا ومریم پیداشون بشه ...میدونی که اخلاق بابا چه جوریه برو مرتبش کن تا بابا نیومده ....
-ثمره ....ثمره .....
صدا نزدیک ونزدیکتر میشد ودستگیره بالا وپائین شد...
-اِ...تو که هنوز همین جوری نشستی ؟پاشو پاشو دیر شده ...الان آقاجون مییاد ....
==================
بقیش ایشالله شنبه صبح حالا یا ساعت هشت یا یک
بای بچه ها:-2-25-:
اخر هفته خوش بگذره :-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

moon shine
1391,01,26, ساعت : 12:18 بعد از ظهر
سلام سلام سلام
خسته نباشید.... خدا قوت.... درخدمتتونم با یه پست جدید.... فقط دو تا نکته
اول اینکه متاسفانه پست های من از این به بعد کم میشه وبه روزی دوتا میرسه چون واقعا ارین برام کار میتراشه ونمیتونم بیشتر از این بنویسم
دوم راجع به میثاق وثمره ...کسایی که خیلی دلشون میسوزه وثمرهءبیچاره رو بایکوت کردن قسمت های شخصیتی میثاق رو از ذهنشون حذف کنن ودوباره یه نگاه به داستان بندازن .....رفتار میثاق به هیچ وجه برای یه دختر 17ساله قابل قبول نیست پس درک کنید ودست این ثمرهءبیچاره رو هم بگیرید که همش دو نفر هواشو دارن ....دلم به حالش میسوزه همه رفتن تو گروه این میثاق قسی القلب
=======================
-اِ...تو که هنوز همین جوری نشستی ؟پاشو پاشو دیر شده ...الان آقاجون مییاد ....
نالیدم
مامان من نمیخوام ...نمیخوام زن میثاق شم نمیخوام عقدم کنه ....
مامان یه لحظه دست از کمد لباسها کشیدو نگاهشو به سمتم چرخوند
-چیییییی ؟خودت میفهمی چی داری میگی ؟هیفده ساله که اسم میثاق رو تواِ ...
.اون وقت تو نمیخوای زن میثاق بشی ؟حالیت نیست که اسمش روتِ واگه نخوای باهاش ازدواج کنی مردم فکر میکنن که تو یه عیب وایرادی داری که میثاق پست زده ....
بغض تو صدام نشست
-مامان من دخترتم.....باید خوشبختی من رو بخوای ...من دوستش ندارم ...میثاق رو دوست ندارم ...نمیخوامش ...من ...من...
یه قطره اشک سمج از گوشهءچشمم آویزون شد ...با سرانگشت راهشو سد کردم...... ولی قطرهءبعدی سرازیر شده بود
انگار بعد ازمدتها دل مامان به رحم اومد وکنارم نشست ....
دستش رو دور شونم حلقه کرد ...جثتا ازش بزرگتر بودم...... ولی وقتی در آغوشم گرفت .....مثل این بود که دنیا منو تو آغوشش خودش گرفته
-نبینم دخترم گریه کنه ....فکر میکنی که من راضی به این وصلت بودم؟
نه به خدا نه ...... همون روزی که بدنیا اومدی آقاجون تورودید وچون تو اولین نوهءپسریش بودی ومیثاق هم اولین نوهءدختریش بود ....
تو جمع کل فامیل وعمه هاتو وشوهرهاشون دست میثاق رو گرفت ونشوند کنار رختخوابت وبلند اعلام کرد که ثمره مال میثاقه ....
نمیدونی چه حالی شدم ...میدونستم ازدواج اجباری اخر وعاقبت نداره........ ول چی کار میکردم؟
بابات تک پسر بود وهمه روش تعصب داشتن........ با خودم گفتم بزرگ میشیدو همه چی از یاد همه میره ...ولی برعکس شد........ هر وقت توی یه جمعی بودیم صحبت آیندهءتو ومیثاق بود ...
بیچاره میثاق رو مجبور میکردن تا مثل آدم بزرگها مراقبت باشه ونزاره که از چیزی ناراحت بشی ...
الحق هم که میثاق ازهمون کوچیکیش با اینکه سن زیادی نداشت خیلی خوب از پس مراقبت از تو برمییومد وتو هم خیلی خوب باهاش کنارمییومدی
کم کم بزرگ میشدی وبه میثاق عادت کرده بودی......
همبازیت میثاق بود یا تو خونهءاونها بودی یا اون خونهءماو......مشغول بازی با تو
بااینکه این رابطه رو دوست نداشتم ....ولی با شناختی که از میثاق وتربیت عمت سراغ داشتم..... میدونستم مرد خوبی میشه
بالاخره چند سالی رو با عمت گذرونده بودم وتا حدی زیر بال وپر خودم بزرگ شده بود ....میدونستم گِلش خوبه وپسر خلفییه ....
همیشه سرش به کار خودش گرم بود وجز تو کاری به کار کس دیگه ای نداشت ....تا اینکه تو بزرگ شدی ولجبازی هات با میثاق شروع شد
-اشرف ...اشرف ...رفتی ثمره رو بیاری یا خودت هم موندگاربشی ؟......الان میرسن
-اومدم ...اومدم
منو از خودش جدا کرد وموهای آشقتم رو کنار زد وگفت
-امشب رو سر کن تا ببینم چی پیش میاد ...به خدا میثاق پسرخوبیه ...خدا شاهده هرروز زنگ میزنه وحالتو ازم میپرسه..
لبخند محوی زد وادامه داد
-اونقدرکه باهاش یکی به دو میکنی...جرات نداره به خودت زنگ بزنه ...
بلند شدو لباس کرم قهوه ای رو داد دستم وگفت
-اینو بپوش ...پاشو دخترم ...پاشو که دیره ...الان همهءمهمونها میرسن اون وقت من دارم اینجا برای تو خاطره تعریف میکنم ...پاشو دختر گلم ...
این همه وقت سکوت کردی یه امشب هم روش ....یکم با میثاق مدارا کن...... شاید مهرش به دلت افتاد....
تا وقتی که نامزد نشین وبا هم درست وحساب صحبت نکنین .....نمیتونی راجع بهش نظر بدی ...پاشو دخترم ....قربونت برم ...
مامان دروبست ورفت و.....من موندم حیران وسرگردان بایه لباس کرم قهوه ای ساده توی دستم
خدایا خودمو به تو میسپرم..... خودت یه جوری این مراسم رو بهم بزن

moon shine
1391,01,26, ساعت : 12:43 بعد از ظهر
ساعت نزدیک یک نصفه شب بود که برگشتیم خونه .....داشتم روی ابرها راه میرفتم ...
تموم شد ..دوماه ِدیگه عقد کنونه .....ای ول ....
درحالی که آهنگی رو با خودم زمزمه میکردم لباسهامو دراوردم ورفتم زیر دوش
آخ خدا چقدر خوشحالم ...چاکرتم که بالاخره جورش کردی ...بالاخره تاریخ این صیغهءعقد کذایی روشن شد ..
ازحالا دارم واسهءاون روز ثانیه شماری میکنم ...ای ول دوماه وهفت روز دیگه .... پنجم فروردین تولد حضرت فاطمه (س)....خدایا شکرت
ازخوشحالی باخودم سوت میزدم وتو حموم قر میدادم
عروس چقدر قشنگه ....ایشالله مبارک امشب ....
بادست آب رو پخش میکردم ....میرقصیدم وآهنگ میخوندم ...
-میثاق ....آی میثاق ....
داد زدم ...چیه ؟
-چر اداد میزنی ؟ساعت یک نصفه شبه ...اگه تو خوش خوشانت وداری اب بازی میکنی ....مردم که به سرشون نزده ....همه گرفتن خوابیدن
دوش رو بستم وتن پوشم رو تنم کردم ...
-جانم میثم جان ؟
لبخندی زدو گفت
-خر ذوقی نه ؟
-آره والله ....اگه بدونی چه خونی به جیگرمن کرده این ثمره ...دوماه وهفت روز....
یه بشکن زدم وادامه دادم
-تمومه ....دوماه وهفت روز دیگه قراره عقدش کنم ....
-بسه ....بسه... اَه اَه اَه مردم هم اینقدر ننر ...جمع کن آب لب ولوچت رو ...
با شیطنت ابرویی بالا انداختم وگفتم
-نوچ دوست دارم ...سرخوش باشم ...آخه تو نمیدونی من چی کشیدم ؟
سرمو محکم تکون دادم وآب موهامو رو صورتش پخش کردم ...
-اَه میثاق ...خیسم کردی .....نصفه شبی خل شدیا .....
-خل نه.... بگو عاشق... بگو عاشق شدی ....
میثم خندید وگفت
-خوب بابا ....خیر سرت عاشق شدی
حالا بیا برام تعریف کن چی شد؟ ...چی کردین ؟...جام و خالی کردی؟ ...کاش امشب عروسی فرنگیس نبود اومده بودم .....اصلا بابابزرگ چی گفت؟ ....
با یاد اوری چند ساعت پیش لبخندی رو لبم نشست
-اره جات خیلی خالی بود .... جونم برات بگه .....
ما که رفتیم ....ثمره نبود.....
بابابزرگ صداش کرد وگفت یه لیوان چایی براش بریزه ....
ثمره که چایی رو آورد ...بابابزرگ از سر تا ته قیافه و ...تیپ و...لیوان چایی و...چادرو... خلاصه .....از بالا تا پائین ثمره رو ایراد گرفت .....
این چایی چرا کم رنگه ؟....چرا چادر سفید سرت نکردی ؟...چرا تو سینی چایی رو ریختی ؟....چرا قیافت عین مادرمرده هاست ؟...
منو میگی مرده بودم از خنده ..... دلم به حال ثمره بیچاره میسوخت ...
جرات نداشت جیک بزنه.... من نمیدونم بابا بزرگ با اون همه مهربونی که به من و تو.....و کل نوه ها داره..... چرا مدام سر به سر ثمره میزاره ؟
بیچاره ثمره صورتش شده بود مثل لبو....
اونقدر عصبانی بود که اگه جرات داشت یه ثانیه هم بند نمیشد ...منم صدق ِسر بابابزرگ با دل سیر نشستم ویه دورکامل سیاحتش کردم....
آم.....
کجابودم؟....آهان بعد از گیردادن ها نوبت رسید به تاریخ عقدو عروسی ....
باورت نمیشه میثم تو عرض پنج مین بابابزرگ تاریخ وزمان رو مشخص کرد واُکی رو از دایی گرفت....به خدا کوپ کرده بودم ....
اگه بهم ده میلیارد هم میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم ...
ثمره که اصلا جیک نمیزد.... نمیدونم قبلا توجیه شده بود که حرف نمیزد .....یا از بابابزرگ میترسید ....
یعنی راستش رو بخوای.... کسی اصلا ازش نظر نخواست ....بابابزرگ خودش برید ودوخت وتن مادوتا کرد ....
میثم پوزخندی زدو گفت
-به تو که بد نگذشته.... از خدات بود همچین لباسی رو برات بدوزن وقالب تنت کنن ...بیچاره ثمره ...که هیچ کس هواشو نداره ...
-اوی استپ ...استپ ...چی داری برای خودت بلغور میکنی؟
توداداش منی یا ثمره ؟ثمره بیچارست یا من بیچاره ام که مدام دارم حرص وجوشش رو میخورم ؟....
هرکی ندونه تو که خوب میدونی از وقتی دست راست وچپش رو شناخت باهام چپ افتاد ...اصلا بامن غریبه شد
یه نفس عمیق کشیدم وهوای دلم رو که ابری شده بود عوض کردم ...
-یادته میثم؟ یادته کوچیک که بود چقدر باهاش بازی میکردم ؟یادته همیشه سوار دوچرخم میکردمش وتو باغ لواسون بابابزرگ میگردوندمش ؟...
باورت میشه هنوز که هنوزه یه وقتهایی از خدا میخوام تا ثمره رو بهم برگردونه .....مثل همون موقع ها ....
مثل همون وقتهایی که براش آلوچه ولواشک میگرفتم وهرجای خونه که بودم پیدام میکردوسهمش رو ازم میگرفت ...
نمیدونم چی شد؟ نمیدونم اون ثمره کجا رفت؟ ... که دلم اینقدر براش تنگ شده ....
برای اون خنده ها ....برای اون نگاه هایی که وقتی خوشحال میشد برقشون چشم رو میزد
میثم من داغونِ داغونم .....تو فکر میکنی برام آسونه تمام طول شب سرشو انداخت پائین وچیزی نگفت؟ حتی یه نهءخشک وخالی؟
خودمم میدونم اگه ترس از دایی وبابابزرگ نبودیه لحظه هم سر جاش بند نمیشد ....
تو فکر میکنی معنی نگاه تلخشو نمیفهمم؟ نه به خدا من با ثمره بزرگ شدم..... از مادرش بهتر میشناسمش .....
میدونم یه دنده و لجبازه ....ولی خودمو با این اروم میکنم که وقتی زنم بشه..... وقتی این صیغهءکذایی خونده بشه....
دیگه میشه محرمم ومیتونم ببوسمش ....میتونم تمام محبتم وبا عملم بهش نشون بدم....
میتونم تو بغل بگیرمش و بهش بگم که اندازهءدنیا دوستش دارم .......که هیچ کس مثل من دوستش نداره ....
خودم میبینم .....خودم میدونم..... خودم میفهمم ....ولی همه چی رو موکول کردم به بعد از صیغهءعقد......
میدونم که میتونم دلشو بدست بیارم..... فقط زنم بشه خیالم راحت بشه که مال خودمه ......اونوقته که کارمن تازه شروع میشه
-میثم از جاش بلند شدو گفت
- خدای بالا سر میدونه ثمره رومثل خواهرم دوست دارم وجز سعادت وخوشبختیش چیزی از خدا نمیخوام
فقط یه چیز رو فراموش نکن ...درسته که صیغهءعقد اونو ازنظر جسمی به تو محرم میکنه.... ولی با این اوصافی که میبینی.... فکر میکنی..... محرم دل ثمره هم باشی ؟
نگاهم به نگاهش خشک شد.... این سوال رو میدونستم و.....بارها وبارها بهش فکر کرده وبودم
فکر کرده بودم که اخر وعاقبت این ازدواج اجباری چی میشه ؟
ولی هربار با خودم میگفتم درستش میکنم .....
رابطمون رو میسازم .....کاری میکنم که خودشو خوشبخت ترین دختر دنیا بدونه ....
ولی ....ولی اگه نشد ؟اگه صد درجه بدترازالان شد چی ؟اگه دیگه حتی تو روم نگاه نکرد چی ؟اگه منو گذاشت ورفت چی ؟اگه روزی دادخواست طلاق داد چی ؟
نگاهم رو از رو میثم برداشتم...و زل زدم به توپ موتیم
یادمه خیلی کوچیک بودم که ثمره با کمک دایی این توپ رو برام خرید....
الان خیلی کهنه وقدیمی بود.... ولی بازهم مثل همون موقعها دوستش داشتم..... چون ثمرهءکوچولوی من این رو به هم داده بود
یه دفعه ذهنم پراز خاطرات خوب بچه گی شد..... پراز خنده های شیرین ثمره ....
پراز قه قه های سرخوش ثمره ....پراز بوی ثمرهء من..... ثمرهءشیرین ودوست داشتنی من ....
فرداهاو اینده رو به دست فراموشی سپردم وچسبیدم به امروز ....
به الان ......به زمانی که ثمره بشه زنم و.....من میتونم بدون هیچ دلهره ای در اغوشش بگیرم و نازشو بکشم....
اره فقط امروز مهم بود......( چو فردا اید فکر فردا کنیم )
================
امروز دیگه نمیزارم اگه تونستم فرا چهارتا میتایپم
تا فردا بای بچه ها
خوش باشید :-2-40-:

فصل بعدی
طغیان

moon shine
1391,01,27, ساعت : 08:05 قبل از ظهر
سلام سلام سلام سلام
صبح قشنگتون بخیر
برید سر داستان که امروز میرم سر اصل جریان
ولی باید تا ساعت شیش صبر کنید

فصل هفتم
طغیان

ازفردای اون شب به اصطلاح بعله برون مصیبت وارده برمن شروع شد وپس لرزه های زلزلهءمیثاق پایه های زندگیمو لرزوند
صبح کلهءسحر ساعت شیش و نیم صبح بود که مش میثاق پشت در نظام گرفته بود
وقتی مامان بهم گفت که میثاق اومده دنبالم ...لقمه تو دهنم ماسید ورسما برق سه فازم پرید ....
-یعنی تا این حد موضوع جدیه ؟
اونجا بود که فهمیدم دستی دستی واز رو ندونم کاری چه بلای عظیمی رو به سرم اوردم ....
وازاونجا بود که فهمیدم عمق فاجعه بیشتراز اونیه که فکر میکردم .....
حتی دیگه نمیتونستم فاصلهءبین مدرسه وخونه رو هم تنها باشم ....سایهءمیثاق هرروز بیشتراز روزپیش روی سرم سنگینی میکردو من توان رهایی از دست این موجود متعصب رو نداشتم ...
متاسفانه تمام خونواده به اضافهءدوستانم این رفتار رودلیل برعلاقهءمیثاق به من میدونستن ........
درصورتی که من خودم رو مثل یه مرغ کرچ میدیدم که تو یه قفس بیست سانتی زندانیش کردن .....
روزهامیگذشت وآستانهءتحمل من هرروز پائین تر مییومد تا اینکه .....
هشت روزاز بعله برون گذشته بود که من طغیان کردم ...میپرسی چه جوری؟حالا برات میگم ....
ساعت نه شب بود وشام رو خورده وجمع کرده بودیم....... از اون روزهایی بود که داغون خدایی بودم ودنبال یه نفر میگشتم تا بپرم بهش ویه کنتاک اساسی کنم
توطول روز دوبار با ثمین گیس وگیس کشی کرده بودم و......سه بارهم به پروپای مامان پیچیدم و......با همه درحالت قهر به سر میبردم
ازاون شبهایی که افسردگی و.......دپسردگی و......غم و.......تنهایی و.........سرخوردگی و......درخود فروماندگی و......خلاصه هرچی که فکرشو کنی بهم فشار اورده بود
ومنتظر یه جرقه بودم........ تا هم خودم و هم طرف مقابلم رو به اتیش بکشم ..
درینگ درینگ .......ملودی تلفن بیسیمی تو خونه پیچید ....صدای بابا مییومد که با میثاق داشت احوالپرسی میکرد
چشمهام مثل یه گربه میدرخشید ....... امروز روز تلافیه ...باید نیشم رو بهش میزدم ........تا اروم میگرفتم
-اشرف ...اشرف........ به ثمره بگو بیاد میثاقه
مامان صدام کرد ....اهمیت ندادم ....دوباره ودوباره صدام کرد ...بازهم جواب ندادم ....
اومد دم در اطاقم ....
-مگه با تو نیستم ؟پاشو میثاقه....
اصلا برنگشتم که بخوام جواب بدم ....
-ثمره با توام ...
-بامن ؟مطمئنی با منی ؟من که یادم نمییاد قول وقراری با میثاق گذاشته باشم ؟برو به همون کسی که قول وقرارشو با میثاق فیکس کرده بگو....... جوابشو بده
-برگرد ببینم ....اِ بده به من اون دفترو ..درست حرف بزن بببینم چی میگی ؟جریان قول وقرار چیه؟اصلا تو امروزچته؟
صدام دودرجه بالاترو زیرتر شد
-چمه؟بگو چم نیست ؟من ادمم؟ اصلا ثمره ای هست که بخواد آدم باشه ؟
دوهفته است قول وقرارتونو گذاشتید...... نقشه هاتو نو کشیدید ومنو با سنجاق قفلی به اون میثاق بی پدرو مادر وصل کردی...
حالا میگید چمه ؟مگه نگفتی درستش میکنی ؟مگه نگفتی اون شب دندون رو جیگر بزار وچیزی نگو بعد خودم درستش میکنم ؟پس چی شد ؟همش کشک بود ....حرفِ باد هوا....
-اینجا چه خبره ؟
به خودم اومدم ....بابا با گوشی بی سیمی دم در اطاق وایساده بود وداشت با چشمهای غضبناکش به سمتم شلیک میکرد
-چیزی نیست اقا... شما بفرمائید ...
-صداشو توخونهءمن بلند کرده.... اونوقت میگی چیزی نیست ؟
رو به من کرد وادامه داد
-چته ....خونه رو گذاشتی تو سرت ؟کاه و یونجت زیاد شده ؟
خشم وغضب چشمهامو کورکرده بود ونمیذاشت فکر کنم ...
.فکر اینکه بابا......مامان نیست که باهاش دهن به دهن بزارم.....
بابا .......بابا بود ......یه مرد فوق متعصب ومتاسفانه فوق العاده عامی وبیسواد........ که نمیشد باهاش گفتمان کرد
نمیشد باهاش بحث کرد ... فقط باید بهش چشم گفت و.....اوامرشو اجرا کرد.......
ولی من .....منِ خر...... عصبانی بودم.... نفهمیدم ....چشمامو بستم ومثل یه ابله خروشیدم ....
-چمه ؟چمه؟یعنی نمیبینید ؟چشماتو نو بستید ونمیبینید که من به این ازدواج راضی نیستم ...نمیبیند که میثاق رو دوست ندارم ؟نمیخوام زنش بشم ....
رنگ بابا تو عرض ده ثانیه چنان به کبودی زد که با خودم گفتم سکته کرده
-چی میشنوم ؟غلطهای اضافی ؟گوه زیادی ؟خوبه......... نمیدونستم مار تو استینم بزرگ کردم ....
-آقا ببخشیدش شما........ ببخشیدش این بچست نفهمی کرده
-من بچم؟اگه بچم چرا دارید زورکی شوهرم میدید ؟چرا نمیزارید بچگیمو کنم ؟
-ببر صداتو دخترهءجلب ....

moon shine
1391,01,27, ساعت : 08:31 قبل از ظهر
**************
-صدای جیغ ثمره ونعره های دایی تو گوشی مییومد ...
-الو ...الو ..دایی...الو ...کسی نمیشنوه؟
اصلا نفهمیدم چه جوری سوئیچ ماشین رو پیداکردم و....
پله ها رو سه تا یکی اومدم پائین ...
-چی شده میثاق ؟
- دایی .....دایی داره ثمره رو میکشه ...
-چی ؟صبر کن میثاق.... بزارمنم بیام .....
حتی یه ثانیه هم مکث نکردم ...
ماشین رو روشن کردم .......با یه دست گوشی رو گرفته بودم وبایه دست هم میروندم وهم دنده میدادم ...
وقتی دیدم کسی جواب نمیده ....زدم رو اسپیکر وگوشی رو انداختم رو صندلی
بوققققققق.....بوققققق...برو تروخدا ...برو... الان میکشتش ...
صدای التماس زندایی وجیغ ثمره وثمین ودادوفحشهای دایی توهم قاطی شده بود ....
-میکشمت ...هار شدی هان؟کاه ویونجت زیاد شده هان؟حالا برای من شاخ میشی ؟زنده ات نمیزارم ...
صدای جیغ ثمره قطع شده بود و فقط صدای گریهء ثمین و زندایی مییومد .....قلبم داشت وایمیستاد... ثمره.... ثمره...
اصلا نفهمیدم چه جوری دارم میرونم.... فقط میخواستم برسم تا جلوی دایی رو بگیرم ...
رسیده ونرسیده پیاده شدم ...زنگ رو زدم
پامو که روپلهءاول گذاشتم... صدای ثمین اومد
- میثاق بدو.... بابا داره ثمره رو میکشه
صدای فحش ودری وری ها ی دایی وگریه والتماس منو کشوند تو اطاق ثمره ...
دایی باکمربند به جون ثمره افتاده بود و ...ثمره ....وای ثمره ....
مثل یه تیکه گوشت لُ-خم از جاش تکون نمیخورد ...
تنها کاری که از دستم برمییومد این بود که دایی رو کشون کشون از اطاق ببرم بیرون ...چهرهءسراسر خونی ثمره از جلوی چشمام کنار نمیرفت
دایی رو اصلا نمیشد مهار کرد..... مثل یه اسب وحشی مدام دستم رو کنار میزدو میخواست بازهم بره سراغ ثمره....
سراغ ثمره ای که حتی دیگه نمیتونست از جاش حرکت کنه واز زیر کمربند دایی جون سالم به در ببره
باهاش کلنجار میرفتم واخر سرتونستم ارومش کنم ....بالاخره هر چی باشه من قوی تراز اون بودم....
بردمش تو اطاقشو و برگشتم تو پذیرایی
صدای گریهءثمین مثل نیز نیز بچه تو گوشم بود
داد زدم
-خفه شو ثمین... به جای گریه برو ببین اگه حالش بده ببریمش دکتر....
زن دایی از در اومد بیرون
-میثاق نفس نمیکشه ...اصلا ن ...
بقیهءحرف زندایی هیاهویی شد توی سرم .....نفهمیدم چه جوری خودمو به اطاقش رسوندم ....
از خون زیاد حتی نمیتونستم صورتش مثل گلش رو ببینم... دستمو گذاشتم رو نبضش .....
میزد... ولی کند واروم
-زندایی ...دوتا حوله نم دار مییارید.....
نمیدونستم ببریمش یا نه... اگه بهمون گیر میدادن......
اگه ثمره خل میشد ویه کلمه از دهنش درمیومد که بابام اینکارو باهام کرده ؟.....
چون همیشه ثمره یه بازی جدید رو میکرد... نمیتونستم پیش بینی کنم چه اتفاقی میفته ...
بلندش کردم وهمزمان با دستهای من که زیر شونش وزانوهاش میرفت ....نالش هم بلند شد ...اشک تو چشمام نشست
-جانم ....اروم باش... تموم شد خانومی ...تموم شد ....
مدام با خودم فحش میدادم اخه این وقت شب چه موقع زنگ زدن بوده ؟.....
صورتش که تمیز شد تازه چهرشو دیدم ....به زندایی گفتم بدنش رو ضد عفونی کنه وزخمهاشو پانسمان .....
نه جرات نداشتم ببرمش بیمارستان ....واقعا نمیتونستم هیچین ریسکی کنم
*****************************
این دعوا وکتک کاری باعث شد تا دوروزتب ولرز داشته باشم وتا یه هفته هم مدرسه نرم
ولی بعدش با وساطت بابابزرگ وشخص شخیص میثاق... روال زندگی از سر گرفته شد ومن راهی مدرسه شدم
تنها حسن خوبی که این اتفاق داشت این بود که میثاق دیگه دوروورم افتابی نمیشدواز کار خطیر سرویس رفت وبرگشت شدن من استعفاءداد ومنو رها کرد ...
البته خدای نکرده فکر نکنی که منو ول کرد.... نه ....فقط ایاب وذهاب رو به کل کنار گذاشت ...
خوب خدارو شکر .........
نمیدونم چند روز گذشته بود که ................

================
قسمت بعدی از نظر خودم خیلی مهمه اصلا کل داستان رو این قسمت میگرده
ایشالله عصری ساعت شیش بعد از اوردن کیمیا از گفتار درمانی درخدمتتونم
فعلا بای بچه ها :-2-37-:

moon shine
1391,01,27, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
فصل هشتم
شُک

خوب یادمه دهم بهمن بود وروز سیاه شدن زندگی من ....
****************
ای بابا بازم دیر رسیدم ومدرسه تعطیل شده بود طبق معمول با چشم دنبالش بودم ...سمت چپ رو میگشتم اَه معلوم نیست باز کجا رفته دوباره چشم گردوندم که ....
یه لحظه چشمام گشاد شد ونفسهام مقطع وسنگین شد ...این ثمره است ؟
ثمره ویه مرد رو دیدم که تو بریدگی وایساده بودن وحرف میزدن...اونقدر این صحنه زود از جلوی چشمم گذشت که فکر کردم توهمه.....
شاید ده ثانیه یا شاید هم پانزده ثانیه طول کشید که به خودم بیام ....
اولین عکس العملم گذاشتن پام رو پدال ترمز بود ...بعد هم پیاده شدن تو اون جمعیت ...
صدای بوق ودادو فحش ماشین پشتی باعث شد یه نگاه به عقب بندازم ....
خداییش بد جایی نگه داشته بودم .....وسط ِوسط ِخیابون ...جوری که نه ماشین میتونست بیاد ....نه میتونست بره ...حق داشتن عصبانی بشن
سوارماشین شدم وتوعرض دودقیقه کنارخیابون دوبله پارک کردم ودزدگیروزدم وباچشم بین جمعیت رو میگشتم که یه موقع از دستم نپره
رسیدم به بریدگی ...ولی جز دوسه تا دخترمدرسه ای و دوسه تا پسر لات ولوت والاف کسی نبود ...نه ...اثری از اثار ثمره پیدا نمیشد ....
یعنی اشتباه دیدم ؟خطای دید بوده؟ کس دیگه ای رو به جای ثمره دیدم ؟
تصویر توی ذهنم مات بود..... ولی اونقدر خوب مشخصاتش رو یادمه که امکان نداشت اشتباه کنم ؟
آره اون قدو هیکل.... اون کولهءمشکی که همیشه یه ورکی مینداخت وارتفاعش حتی تا دم کمرش هم نمیرسید ...
نه امکان نداره کس دیگه ای غیرازثمره باشه ...
من ثمره رو مثل کف دست میشناسم ...محاله ممکنه با کسی اشتباه بگیرمش ... ولی اخه ....
دوباره صحنه مثل یه فلاش بک توی ذهنم اومد ورفت ...
دختر پسر درحال صحبت ....کوچهءخالی الان ....دختر پسر درحال صحبت ...کوچهءخالی الان
گیچ وگنگ رفتم سوار ماشین شدم ..... ناخوداگاهم به سمت خونهءدایی راه افتاد ...ولی ذهنم تو همون بریدگی واون دخترو پسر جاموند .....غیر ممکنه کسی تا این حد شبیه به ثمره باشه .....
..............
از درخونهءدایی زدم بیرون ...ثمره اونقدر عادی رفتار میکرد ....که باورم شد خطای دید داشتم وکسی دیگه ای رو به جای ثمره دیدم
هنوز ته دلم یه چیزی بهم هشدار میداد.... ولی رفتار عادی و....کاملا عادی ثمره تقریبا منو از شَک بیرون اورده بود
دوروز پراز استرس بهم گذشت
شدیدا سعی میکردم.... این فکر رو ....که ثمره رو اون روز با یه پسر درحال صحبت دیدم .....فراموش کنم .....ولی تا ذهنم خالی میشد .....اون صحنه جلوی چشمام پا میگرفت
ساعت یازده ونیم بود که زد به سرم ...باید تعقیبش کنم ......شاید اون روز ماشینم رو دیده ودر رفته
شاید....... شاید ...حرفاشون رو زده بودن وقبل از اینکه برسم تموم شده بود ...
ذهنم میگفت اطمینان داشته باشم .....ولی احساسم ...ضمیرناخوداگاهم........ دلشوره ای که به قبلم افتاده بود ..........
چنان منو از خود بی خود میکرد ....که ناخواسته باشگاه رو به دست رضا سپردم وبا موتورش راهی مدرسه شدم ...
مثل دفعهءقبل یه گوشه وایسادم وچشم انداختم تو پسرها ...این بار پسره رو میشناختم ومیتونستم زودتر پیداش کنم
ولی هرچی چشم گردوندم کسی با مشخصات پسراون روزی پیدا نکردم ....
صدای زنگ مدرسه وبعد ازاون صدای هیاهو وجیغ وداد بچه مدرسه ای ها
ثمره.... ثمره.... ثمره ...آها دیدمش ...
مثل همیشه مانتو ومقنعه پوشیده بود ونیم کت کوتاه به تن داشت .....این دفعه چهار چشمی حواسم بهش بود گمش نکنم ...
بریدگی رو رد کرد.....نفسم راحتتر بالا اومد ....
کوچهءشهید باقری.....خداروشکر اشتباه کرده بودم ....
کوچهءشهید صفاری ....یه نفس اسوده کشیدم ....
داشت میرفت سمت خونه .....
به کوچهءشهید صارمی که خونشون بود رسید ....کلاهم روجابه جا کردم که راه بیفتم.... ولی وسط راه..... دستم رو هوا موند
ثمره کوچشون رو رد کرد ....یه کوچه ...دوتا کوچه ....داشت کجا میرفت ؟
پیچید تو کوچهءسوم ....
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون..... خدایا اینجا چه خبره ؟این دختر داره کجا میره؟
یه موتوری رو از دور تشخیص دادم که کنار درخت کاج بزرگی وایساده بود وبه خاطر همین نمیتونستم چهرش رو تشخیص بدم ...
ولی از همون فاصلهءدور هم حس شیشم لعنتیم میگفت خودشه
....همون قدو قواره ....همون هیبت ....خودشه.... همون پسری که با ثمره صحبت میکرد
باخودم زمزمه میکردم
-نرو ثمره ....نرو ...خواهش میکنم وایسا..... نزار اعتمادم ازبین بره ....نزار بیشتر از این عذابت بدم ....
ثمره از کنارش بگذر.... بروهرجایی که دوستداری....فقط برو.... خواهش میکنم واینستا.... اینجا نه.... حتی برای یه لحظه هم واینستا... ثمره ....التماس میکنم.... برو...
ولی برخلاف تمام دعاهای من..... برخلاف تمام اون چیزهایی که توی ذهنم بود.... تویه متری پسره وایساد....
سست شدم وتنم داغ شد..... استرس جاشو به یه درد شدید تو قفسهءسینم داد .....
..... من با دوچشم خویشتن دیدم که جانم میرود ......
تکیه ام رو دادم به دیوارسرخیابون .... ازاون فاصله نمیتونستم بفهمم چی میگن..... ولی ثمره رو میدیدم که مدام داره یه چیزی مثل سوال رو میپرسه
شاید روساعت پنج دقیقه هم نشد که از هم جداشدن وثمره راه اومده رو برگشت
ثمره برگشت... بدون اینکه حتی من وببینه... اخه مثل همیشه سرش پائین بود... ولی من ....
من نگاهم به ثمره بود... به اون کسی که جلوی چشمام از دست داده بودمش.... ثمره برام مرده بود
ثمره دیگه......ثمره نبود.... ثمره دیگه عشقم نبود ....یه قدهءچرکی بود که حتی نمیخواستم بهش نگاه کنم
یه دفعه به خودم اومدم... سستی ولختی دست وپام رفته بود واز اون حالت افسردگی دراومده بودم و
حالا هزاران هزار برار خشمگین تراز دفعه های قبل شده بودم ...
ثمره که رسید سرکوچه.... قد راست کردم واز کنار دیوار حرکت کردم ....
شایدیه ثانیه سر شو بلند کرد ....ولی توهمون یه ثانیه دیدم که چه جوری رنگش پرید واستاپ کرد ....
ادرنالین خونم بالا رفته بود وخشم تو وجودم زبونه میکشید
رفتم جلو .....ولی یه دفعه ای به خودم اومدم
اینجا نه میثاق ...اینجا نه ....یه جای خلوت ....یه جای خلوت که فقط خودت باشی واون ....بدون سر خر ....
-س....س...سلام
هنوز نگاهم مثل خنجرنگاهشو میدرید ...
گوشیم رو دراوردم وزنگ زدم به خونهءدایی
-سلام زن دایی
-سلام میثاق جان ...خوبی پسرم
-الحمدلله ...زن دایی ثمره بامنه ..امشب قراره بریم بیرون...... شاید شب دیر بیایم ....گفتم ازتون اجازه بگیرم
-خواهش میکنم پسرم ...اجازهءثمره دست خودته...... من به قد جفت چشمام بهت اطمینان دارم ....ثمره الان پیشته ؟
-بله زن دایی ....
-گوشی رو میدی بهش ؟
گوشی رو گرفتم به سمتش و اروم ولی با بیشترین درجهءخشمی که تو صدام بود گفتم
-هیچی نمیگی ....
با تهدید ادامه دادم
-فهمیدی؟.....
اب گلوشو قورت داد وبا سر تائیدکرد
نمیدونم زن دایی چی گفت ولی به دقیقه نکشید که گوشی تو دستم بود ...وثمره از ترس به خودش میلرزید...
حس ششم خوبی داشت ومیدونست که این بمیری ازاون تو بمیری ها نیست ....
اونقدر عصبانی بودم که حتی پای خونشم وایمیستادم
مچ دستش رو گفتم وبه سمت موتور بردمش..... کلاه کاسکت رو پرت کردم سمتش وخودم سوار شدم ...
رسیدم دم باشگاه ....کلاه کاسک وازسرش دراوردم وبه سمت ماشین اشاره کردم
ازهمون دم در داد زدم وسوئیچ رو به سمت رضا پرت کردم وسوار ماشین شدم
نمیدونم اون همه خونسردی چه جوری توی وجودم بود ...انگار که منتظر همین بودم .....منتظر اینکه یه دلیلی برای این کارم داشته باشم
انگار با این اتفاق تمام محدودیتها برداشته شده بود ومن ....میتونستم هر بلایی که بخوام سر ثمره بیارم ....
هر بلایی .....

moon shine
1391,01,27, ساعت : 05:40 بعد از ظهر
این فصل رو شروع میکنم درحالی که هنوز روی اسمش موندم بزارید فصل کلا تموم بشه انتخابهامو بهتون میگم اگه خواستید نظربدید چون از نظر خودم خیلی فصل مهمیه
دوباره میگم داستانی که نوشتم به درد بچه های زیر رنج سیزده چهارده سال نمیخوره لطفا نخوننش ...


فصل نهم

پاهام هنوز میلرزید وتمام بدنم میسوخت ....روی گونم... کتفم ....سینم ...
همهءتنم توی اتیشی بود که هرلحظه شعله ورتر میشد وتمومی نداشت
بین پاهام انگار سرب داغ ریخته بودن وداشتم از درون میسوختم
دروباز کردم ....خونه یه پارچه تاریک بود ...صدای جیر جیر اطاق مامان وبابا اومد
-ثمره اومدی؟
-اره مامان اومدم
-خوش گذشت
-اره مامان ....خیلی خوش گذشت ....من میرم میخوابم
-ثمره ؟
-مامان خیلی خستم ....فردا ....فردا صحبت میکنیم ...
-ثمره؟...
-شب بخیر مامان
درو بستم وخودمو تو اطاق تاریکم حبس کردم ...
نگاهم به تاریکی لزج اطاق بود ...تاریکی محض.... مثل زندگی من ...مثل زندگی ثمره ...
تو ذهنم نوشتم
تاریکی محض اطاق =ثمره انتظار .....
پاهام ضعف رفت.... لَخت شدم وسرخوردم تا پائین در ....
چشمهام می سوخت ...اشک پشت پلکم لونه کرده بود ....نفسم بالا نمی یومد
-نفس بکش ثمره ...نفس بکش ...
-نمیتونم ...نمیخوام نفس بکشم ...نمیتونم ...
مقنعهءمدرسم رو کشیدم ...موهای بازم که دیگه هیچ گله سری به دورشون بسته نبود برقی زدو با حرکت مقنعه بلند شدن ...
سینم رو چنگ زدم ....
-نمیخوام نفس بکشم ...نمیخوام ...
دوباره اشک پشت سد چشمهام طغیان کرد....
نگاهم توی تاریکی محض که مساوری ثمره بود میچرخید ..
-بامن چی کار کردی میثاق؟
یاد حرفاش افتادم... همون حرفهایی که تو همین اطاق..... دقیقا همین جا گفته بود ....روز عروسی کتی ...همون روز کذایی
-نفس ....نفس بکش ثمره ...داری خفه میشی ....
-بزار خفه بشم ...بزار بمیرم ...بزار نباشم تو این شب .... این شبی که شب روسیاهی منه ...این شبی که شب بی سحرمنه....
بزاز بمیرم ...بزار خفه بشم ...
موهای روی پیشونیم رو کنار زدم ....چندشم شد ولرزیدم ...موهام وبا وسواس کنار زدم
یاداون ضربه ها.... یاد اون لحظهءاخر...... یاد اون لکه های خون ....یاد .....
چشمهام واقعا طاقتش رو نداشت ....طاقت یاد اوری اون همه درد وزجر رو نداشت .....
یاداوری اون دستها.... اون همه خاری.... اون همه خفت.... اون همه توهین و ...
اخر سر شکست ... سد چشمهام شکست ...بغضم شکست ....قطرهءاول ...دوم ...سوم ....
به زور بلند شدم وخودمو رو تختم انداختم ....تکیه دادم به دیوار وبالشتم رو تو بغلم گرفتم وصدامو توش خفه کردم
بازندگی من چی کار کردی میثاق ؟زندگی ثمره ات رو به لجن کشیدی ....به خاطر چی ؟یه لحظه خشم ؟یه لحظه عصبانیت ؟یه لحظه هوس ؟یه لحظه لذت ؟یه لحظه نئشگی؟
تو با من چی کارکردی ؟
کاش الان صبح بود ... نه ....اصلا صبح هم نه ...کاش الان ساعت دوازده ظهر بود که تازه از مدرسه میومدم واون خریت رو انجام نمیدادم ....
کاش اون لحظه ای که با غضب بازومو کشیدی ومن مثل یه احمق که افسون نگاه یه مار کبری میشه ......دنبالت راه نمی افتادم وسوار اون موتورلعنتی نمیشدم ...
کاش قلم جفت پاهام میشکست وکسی دستم وازتو دستت میکشید ونمیذاشت قدم به اون خونهءلعنتی بزارم ...
کاش ..کاش ...کاش هایی که اگه تا صبح هم بهشون فکر میکردم.... بازهم تموم نمیشد
صحنه ها ازجلوی چشمم مثل یه فیلم میگذشت ومن احساس میکردم رو به زوالم ....روبه نیستی....
احساس میکردم الان اخر دنیاست ومن دارم له میشم واز روزمین محو ....
ولی نه من باید باشم وتاوان بدم ....تاوان اینکه پامو تواون خونه گذاشتم ...تاوان اینکه اون حماقت رو کردم.... تاوان اینکه به حرف دلم گوش دادم وسریه کنجکاوی کودکانه ایندمو تباه کردم....
بازهم صحنه ها و.....من ناخواسته مرور میکردم چه بلایی سرم اومده ومن به کجارسیدم ....

moon shine
1391,01,27, ساعت : 06:01 بعد از ظهر
سوار ماشین شدیم .....فشار پدال گازو جهش نیم متری ماشین ووچنگ زدن من به صندلی ماشین
ماشین هارو دونه دونه رد میکردو لایی میکشید
اولین لایی ....دومین لایی ..لایی سوم بین یه پژو وسوناتا بود ....چهارمی ......
لایی بعدی.... بین یه مزدا ویه تویوتابود...
-میثاق ....
جیغ وچشمهای بسته شده ءمن از ترس وصدای بوقهای ماشین جا گذاشته شده ....
اون قدر پیچید وسبقت گرفت ومنو چرخوند که نفهمیدم کی جلوی آپارتمان سنگ سفیدی که شیشه های مشکیش تو ذوق میزد وایساد
تنها جمله ای که از زبونش شنیدم این بود
-پیاد ه شو ...
ترس توی وجودم خیمه زده بود ....باخودم تکرار میکردم
عجب غلطی کردم .....عجب اشتباهی ....
منو دیده بود ...با همون پسره ...خدایا چه اشتباهی کردم ...
از قدیم گفتن ازماست که بر ماست .......واین عین واقعیت زندگی من بود
اگه منو میکشت .....اگه همون جا کشون کشون منو تو خونه میبرد وتا جاداشتم کتکم میزد..... عجیب نبود...
ولی این سکوت ...این سکوت سردو یخی منو بیشتر میترسوند....
اگه داد میزد....کتک میزد ولهم میکرد..... تا این اندازه که الان میترسیدم..... وحشت نمیکردم ...
دروبازکرد.... پله های خونه مثل پله های جهنم تو چشمم ظاهر شد ....
دوست داشتم این پله ها هیچ وقتِ هیچ وقت تموم نشه ...با پاهایی لرزون رو اولین پله قدم گذاشتم ...
دومی ...سومی ...چهارمی ...نهمی ...دوازدهمی...وسیزدهمی ...
نه یه پلهءدیگه ...خواهش میکنم ...سیزده نحسه ...
چرا باید نیم طبقهءاول سه تا وسری دوم پله ها دوتا پنج تا باشه ....سیزده نحسه خیلی نحسه ....
شاید اگه قبلا ازم میپرسیدن به نحسی عدد سیزده اعتقاد داری یانه ؟
قاطع میگفتم نه... ولی حالا از همون اول فهمیده بودم یه چیز شوم درانتظارمه ...
در باز شد ویه خونهءجمع وجورِ نقلی ........که از دم درچیز زیادی برای تشخیص نداشت
از در اومدم تو یه فرش سادهءدوازده متری کرم ویه دست راحتی و....یه تلفن معمولی که گوشهءاپن بود ...همین....
نگاهم به هیچ چیز دیگه ای گیر نکرد ....این خونه بیش از حد لُخت بود ....
صدای قفل در تنم رو لرزوند
-چرا داره درو قفل میکنه؟چرا؟ چرا؟
اوضاع خراب بود ...خیلی خیلی خراب.... خراب تر از اون که حتی کسی جرات درست کردنش رو داشته باشه ...
سکوت میثاق زجراورتر از قبل ادامه داشت ....
کاش داد میزد ...خونه رو بهم میریخت ...ولی ...خدایا چی داره تو ذهنش میگذره ؟خدایا ....
یه قدم جلو گذاشت ...اب گلومو به زور قورت دادم که از بس استرس داشتم مثل کویر بود ...
نکنه.... نکنه واقعا میخواد اونقدر منو بزنه که بمیرم ؟....نکنه میخواد واقعا منو سر به نیست کنه ؟
نمیدونم چی بود که یه دفعه قفل دهنم باز شد ومثل یه طوطی که ازش میخوان حرف بزنه شروع کردم به تعریف ....
-میثاق به خدا ...به خدا اون جوری که توفکرشو میکنی نیست ...یعنی اصلا اون جوری نیست ....
لبمو بازبونم تر کردم واب گلومو یه بار دیگه فرستادم پایئن .....
اَههههه هنوز توی دهنم خشک بود
-ببین صبر کن ...صبر کن بزار از اولش بگم ...)
یه نگاه بهش کردم ....بازهم تو سکوت مطلق ودست به سینه زل زده بود به من
-خوب دوروز پیش این پسره اومد دنبالم ....)
شش هام خالی از اکسیژن بود یه نفس عمیق کشیدم وعین تیر بار ادامه دادم
-اول صدام کرد.... خانوم انتظار ....چون فامیلیمو میدونست وایسادم وگرنه به خدا به جون مامانم نمی ایستادم ..)
سعی کردم به میثاق واون سکوت احمقانش وترسم از دست به سینه ایستادنش که مثل ژنرالهای ارتش بود اهمیتی ندم وواقعیت رو موبه مو براش تعریف کنم ....
نگاهمو ازش گرفتم وزل زدم به یقهءپیرهنش ...
اره این جوری بهتر بود حداقل چشمهای سردش ازارم نمیداد ...
-خوب ....
دستهامو تو هم قفل کردم ...دوباره باز کردم....دوباره قفل ....اروم وقرار نداشتم وسکوت ازاردهندهءمیثاق همچنان ادامه داشت ....
-خوب وایسادم ...فکر کردم چه جوری منو میشناسه ؟گفت کارم داره ...به خاطر همین رفتیم تو بریدگی کنار کوچه که مزاحم کسی نباشیم ....
بعد..... بعد گفت .....دوست متینه ...)
انگار که یه حرفی برای فرار پیدا کردم تند ادامه دادم ....
-متینو که میشناسی ؟همون که مزاحمم شده بود.... همون که تو زدیش ....)
دوباره قفل کردن دستهام واین سری قدم رو به چپ وقدم رو به راست .....
-اره بعد ...بعد گفت ...که یه پسردیگه که ......)
وای لو دادم ... میثاق از جریان پسر دومی خبر نداشت ....
-خوب ...خوب اینو اصلا بهت نگفته بودم ....یه پسری بود که تقریبا دوهفته دنبالم راه میفتاد ...درست دم دمای اون روزایی که کتی رو بابا پاگشا کرده بود ...)
صدام داشت تحلیل میرفت.... واقعا از عاقبت کار میترسیدم ..به خاطر یه دونه از این پسرها میثاق خون به پا میکرد... ولی حالا... خدا اخر وعاقبتم رو بخیر کنه ...
-(ولی ....ولی ..ازفردای اون روز دیگه پیداش نشد ...)
رسیدم به سر وبرگشتم وباز کردن دستهام از هم وچنگ زدن به گوشهءمقنعم ...
-(میگفت ...اون پسره رو متین فرستاده تا زاغ سیاه منو چوب بزنه ....تا ...تا....)
یه نگاه به میثاق انداختم ...نگاه میثاق مثل دوتا خنجر تا ته قلبم فرو میرفت ...
با دست اشاره کرد که بقیش رو ادامه بدم ....
اگه بگم تواون لحظه صورتش مثل قاتل های بالفطره بود ورنگ رخش مثل مرده های ازقبر بیرون اومده ...اغراق نکردم ....صورتش سفید شده وبود ونگاهش ....وای نگاه سردش ....
یه نفس کشیدم ونخ گوشهءمقنعم رو کندم ...اب گلومو قورت دادم ویه نفسی تازه کردم وتیر خلاص و زدم ...
-(تا یه بلایی سرم بیارن تا ازتو انتقام بگیرن ....
اومده بود بگه باید مراقب باشم وگرنه ممکنه ....خوب ممکنه ....)
یه نخ دیگه روکشیدم ودوخت یه طرف مقنعم جمع شد ....
-(گفت ممکنه بخواد نقشش رو اجرا کنه ...)
-همین ؟...
-به خدا همین بود.... تمام حرفام همین بود ....
-مگه دوروز پیش ندیده بودیش ؟پس قرار امروز برای چی بود ؟
عین یه ربات بدون حتی یه تک پلک زدن ...این سوال رو پرسید ....عین یه جنازه ...عین یه مرده ....یه ادم بی قلب وبی روح
===================
ایشالله بقیش فردا صبح
بای بچه ها
خوش باشید

moon shine
1391,01,28, ساعت : 07:44 قبل از ظهر
سلام صبحتون بخیر
دیروز گفتم این فصل فعلا اسم نداره یکی ازبچه ها ی گل وباحال یه اسم پیشنهاد داد پایان ثمره ....وقتی این اسم رو دیدم یه چیزی قلقلکم داد که بیام وکلا اسم کتاب رو عوض کنم ...
خدایی از این اسم خیلی خوشم اومد پس لطف کنید وتا روز شنبه بهم اسم برسونید تا یه نظر سنجی راه بندازم
اسمهای این فصل هم اخر فصل میزارم انتخاب کنید
================
سرمو انداختم پائين ..کم کم داشت اشکم سرازير ميشد .. اين همه سکوت ....اين همه سردي ....
خدايا چه بلايي قراره سرم بياره ؟...کتکم بزنه؟ ...لهم کنه؟....به بابا بگه ونزاره ديگه برم مدرسه...چي کار ؟چي کار ميخواد بکنه ؟....
بغض گلومو چنگ زد واولين قطره چکيد ....
-احساس کردم ماشينتو ديدم ...به خاطر همين ازش جدا شدم ...وقرار امروز رو گذاشتم ...)
اشکهاي بعدي ....صورتم باراني بود ....
-ميثاق توروخدا ببخشيد ...جرات نداشتم بهت بگم ..)
بغضم ترکيد ...
-ميترسيدم ...ميترسيدم دوباره تهمت بزني ...ميترسيدم .....هق هق ....وسط حرفهام پارازيت مينداخت ....
-ميترسيدم دوباره بخواي کتکم بزني ..
يه نفس وادامهءاشکها ....
-ببخشيد ...ترو خدا ببخشيد ...غلط کردم ...
با کف دست توی دهنم کوبیدم ...
-گوه خوردم میثاق ....ببخشید ....دیگه ...دیگه
يه قدم به سمتم گذاشت ....
-هيش ...هيشششش ....آروم چيزي نيست ...آروم باش ...
لبها اين وميگفت ولي چشمهاش ...هنوز يه قالب يخ ...سرد وساکن ....
-پس تو فقط ترسيدي ؟
-آره به خدا ....
-پس هيچ چيزي نبود ؟
-نه به خدا ....
-فقط يه گفتگوي ساده بود ...تابهت هشدار بده ؟....
-خدا شاهده راست مي.....
اولين سيلي توي صورتم خورد ...
-ميثا....
دومين سيلي روامادگي داشتم وروي دستم که حائل صورتم کرده بودم فرود اومد ....
-به خدا ....
سومين ضربه ....
-خفه شو ...فقط خفه شو ...هيس ...هيس ...جيک نزن ...هيس ...هيسسسسسسس...
انگشتشو گذاشت رو بينيش وبا غيظ گفت
-هيسسسسسس....ساکت ...ساکت ...من خرم ؟من نفهممم ؟من الاغم ؟
به نفس نفس افتاده بود وانگشتشو دوباره رو بينيش زد
-ساکت هيسسسسسسسسسس ....جيک نزن ...ساکت ....گفتم ساکت ...
دستم رو روي دهنم گذاشتم تا صدام درنياد
با خودم فکر ميکردم امروز روز ديگه ايه برخلاف ديروز و روزهاي ديگه ...امروز جايي براي فرار وجود نداشت ....
-مقنعت رو در بيار ...
سرمو بلند کردم
-چي؟
-هيس ...ميگم مقنعت.... رو..... در..... بيار....
-ولي ميثاق ...
سيلي بعدي دوباره روي دستم نشست که پشت دستم رو سوزوند ....
تنها کاري که تو اون لحظه به ذهنم ميرسيد اين بود که نزارم به صورتم ضربه بزنه ....
نميخواستم جاي سيلي ها توي صورتم باشه وباباهم ببينه واون وقت بود که نميتونستم قضيه رو قائم کنم....
-وقتي حرف ميزنم ...گوش ميدي ...شنيدي .....
باسر تائيد کردم ....
-حالا درش بيار ....
اروم مقنعمودراوردم که لحظهءاخر همراه من مقنعم رو کشيد ويه مشت مو به از موهاي دم اسبيم جدا شد ....
با دست موهاي پخش شده ام رو جمع کردم وزدم پشت گوشم ....
-حالا مانتوت ...
يه نفس کشيدم ...
-اخه ميثا...
-هيش چي گفتم ؟چچچچچچي گفتم ؟
گريم به هق هق تبديل شده بود.... ولي جرات جيک زدن رو نداشتم
-گفتم چي بهت گفتم ؟
باصداي بغض دارم پرسيدم
-گفتي ساکت باشم ؟
-غير از اون ؟
-هرچي بگي گوش کنم ....
سرشو به معني تائيد تکون داد وگفت
-خوب ...پس مانتوت رو دربيار ...
خدايا هدفش چيه ؟چه بلايي قراره سرم بياره ؟ميخواد چه جوري تنبيهم کنه ؟اخه چرا بايد مانتو ومقنعم رو در بيارم ؟خدايا ....
کت ومانتوم رو دراوردم ....اروم اروم اين کارو انجام دادم ...همش منتظريه معجزه بودم وبا عقل بچه گانم ميخواستم تا با کُند انجام دادن کارها وقت اون معجزه سربرسه ....
مانتومو که دراوردم ...لرز تو تنم پيچيد ....هيچ وسيله ءگرمايي تو اون خونه پيدا نميشد و از همه طرف سوز مي يومد ...
با يه لباس استين کوتاه بافت که خيلي هم کلفت نبود وتنها تا کمرم رو ميپوشوند با شلوار طوسي مدرسم روبه روش ايستاده بودم...
پوست تنم دون دون شد و خودم وبغل کردم ...
يه دور دورم چرخيد ولي اونقدر اروم که هرثانيه اش رو زجر کشيدم ...
-ميدوني چي برام عجيبه ؟اين که چرا بايد يه نفر از تو خوشش بياد ؟مگه تو چي داري ؟درشتي و پت وپهن ...اخه اصلا کدوم ادم عاقلي ميخواد که با تو باشه يا شب رو با تو صبح کنه؟
از پشتم که داشت ميچرخيد جلو اومد وکف دستش رو روي گردنم که به خاطر موي دم اسبيم ل ُخت بود کشيد ......و با خودش چرخيد ....
دوباره مور مورم شد ..وگردنم رو جمع کردم ....
-ميترسي؟
صداش وحشتناک بود
-از من ميترسي؟
-چه طور اون موقعي که با پسره لاس ميزدي نميترسيدي ؟
-ميثاق....
-هيس ...
-آخه به خدا موضو.....
يه ضربه روي صورتم نشست اين دفعه بي هوا کوبيد ومن نتونستم جلوي ضربه رو بگيرم ...صورتم از برخورد دستش گر گرفت ....
داد زد ....
-دستت رو بنداز وگرنه بازهم ميزنم ...ميخوام صورتت رو ببينم ...يالله ثمره ...دستتو بنداز تا ديوونه تر از اين نشدم ...
با ترس انداختم ولي يه ضربهء ديگه که اين دفعه تو شونم خورد وپرتم کرد تو زمين
-مگه بهت نگفتم گريه نکن؟مگه نگفتم ساکت؟
مثل يه ببر بالاي جنازهءاهوي شکاريش ميچرخيد ومن هم با هر حرکتش ميچرخيدم ....
-ميثاق خوا...
يه لگد توي شکمم که از درد تو خودم جمع شدم ...
-مگه نميگم خفه ....نميخوام صداتو بشنوم ...پس ببر صداتو ...
نشست کنارمو وبالحني که يه دفعه اي صدو هشتاد درجه عوض شده بود گفت ...
-خوب ميگفتي ....پسره بهت هشدار داد وتو هم گوش دادي و بدون هيچ اتفاقي برگشتي خونه ...هان؟
با سر تاييد کردم... جرات نداشتم حرف بزنم
-نشنيدم چي گفتي؟
اروم گفتم -اره
-گفتم بلندتر........ نشنيدم
-اره
سيلي بعدي توي صورتم واينبار حملهءجنون اميز ميثاق ...
مثل يه جنين تو خودم جمع شده بودم ولگدها فقط به پهلو وپشتم ميخورد ولي بازهم درد داشت ...خيلي درد داشت
-انتظار داري اين داستان احمقانه رو باور کنم ؟....فکر ميکني اونقدر گاگولم که همهءحرفات روقبول کنم وبگم اره عزيزم تو درست ميگي ....هيچي بين تو واون پف.. ..نبوده ....
ميخواي برم پيداش کنم...... پاشم ماچ کنم که فقط اومده به نامزد من هشدار بده ؟)
دوباره طوفاني شد ...
-تو تا چه حد منو خر فرض کردي ؟تا چه حد منو ساده فرض کردي که ميخواي دورم بزني و سرمو شيره بمالي ؟
حالا ديگه ميري تو بغل اين واونو بعد براي من اداي مريم مقدس رو در مياري ؟اره ؟
حالا ديگه تا چشم منو دور ميبيني با اين واون قرار ميزاري اره؟ميدونم باهات چي کار کنم ...ميدونم )
مچ دستم کشيده شد
-ميگي خبري نبوده ؟باشه ثابت کن ...من ميدونم چه جوري بايد ثابت کني ....

moon shine
1391,01,28, ساعت : 08:02 قبل از ظهر
منو روزمين کشيد
-ميثاق توروخدا رحم کن..... ميخواي چه بلايي سرم بياري ؟ميثاق... ..ترو جون اون کسي که دوستش داري ...ميثاق
فرش رو چنگ زدم وباخودم کشيدم... ولي بازهم نتونست حتي يه ثانيه هم خللي به کشيده شدن دستم وارد کنه ....
فرش زير بدنم جمع شد...ولي کشش دستم بيشتر بود ...
فرش گوله شده تو درگاهي در اطاق خواب موند ومن کشيده شدم تو اطاق و کوبيده شدن در
ميخواست دروقفل کنه که بلند شدم تا مانعش بشم
-نه تروخدا زندانيم نکن ...چي کار ميخواي کني ميثاق ؟بزار برم.... نه در وقفل نکن ....
زار زدم... التماس کردم ...اومدم درو بازکنم وفرارکنم... که پرتم کرد عقب و
قفل شدن صداي در وبرداشتن کليد
به هق هق افتاده بودم ونفسم يکي درميون مييومد
-مي....خو..اي...چي...کار..کُ..ني....
يه نفس گرفتم
...مي..ثاق...ترو...خدا...
-مگه نميگي دست نخورده اي ؟مگه نميگي کسي تا حالا باهات کاري نداشته؟ مگه نميگي تاحالا بغل کسي نبودي ....
خودمو کشوندم عقب وخوردم به ديوار ....
توي اطاق هيچي نبود ....جز يه پتوي ناز ک ويه بالشت کهنه ...
-مي...ثا...ق ...
-بايد بهم ثابت کني ...بايد ثابت کني... ثابت ...
يقم رو گرفت وپرتم کرد وسط اطاق ....از درد کمرمو تو دستم گرفتم
يقهءجر خوردهءلباسم رو با دست پاره کردوشونم رو کوبيد به زمين ....
تازه به عمق فاجعه پي بردم ...تا حالا با خوشبيني احمقانه ام هر فکري ميکردم غير از اين ....ولي حالا ....
از درد توي شونم مچ دستش رو گرفتم تا نذارم.... تا اجازه ندم هر کاري که ميخواد باهام کنه ...
ولي دستم رو پس زد وبا پشت دست کوبيد تو صورتم ....
سِر شدم ....لَخت شدم ...دستم شل شد ومچش از دستم ازاد....
دستش که به سمت شلوارم رفت.... چشمهام رو بستم وتسليم شدم ...من مرگ عفتم رو با چشمهاي خيس ميديدم وزار ميزدم .....
شلوار ولباس زيرم رو دراورد و....
خدايا.... خدايا چه بلايي داره سرمياد ؟...باور نميکنم ....باور نميکنم اين کسي که داره بهم تجاوز ميکنه ميثاقه؟ ....باور نميکنم خدايا ؟
اشک ازگوشهءچشمم سرازير بود ....اگه بخوام توصيف کنم اون لحظه خود ِخودِ مرگ بود..... مرگ باکرگيم.... مرگ عفاف وپاک دامنيم ...مگر زندگيم ....
گيج بودم وگنگ .....چشمهام از زور گريه هيچ جا رو نميديد ..نميفهميدم داره چي کار ميکنه ...فقط تو اون لحظه يه چيز رو ميخواستم ....خدايا نجاتم بده از اين بي ابروگي ....
اولين ضربه ناله مو به هوا برد ...ولي ....ولي ...نامرد با مشت توي دهنم کوبيد ومزهءخون رو توي دهنم پخش کرد ....
درد بين پاهام اونقدر زياد بود که دوباره با قدرت سعي کردم کنار بزنمش...ولي پسم زد ....
کم کم صداي نالم اوج ميگرفت ...درد... درد ...درد .....ودرد ....ميخواستم ممانعت کنم ولي نميذاشت ...
حس درد.... گرما... عرق ....نفس نفس ...حس حرکت با خشونت دستهاي ميثاق که مدام سعي داشت مهارم کنه ....
-ميثاق درد داره.... دارم ميسوزم.... ميثاق ...
ولي فشار ادامه داشت...... تا اينکه تو يه لحظه درد رفت وسوزش موند وگرماي مايعي که روي پاهام جريان پیدا کرد
داشتم ميسوختم .....ميخواستم تموم شه ....فقط تموم شه ...ولي نه... نه خدايا ...نه.... حرکت کوتاه ميثاق ....
نفس زدن هاش ...نفس زدن هاش ودرد ودرد و درد وسوزش ونفس زدن هاش ...
باگيجي ميفهميدم تمام تن وپيشونيش خيس ازعرقه ....ومن از درد به خودم ميپيچيدم والتماس ميکردم
-بسه بسه تروخدا بسه
به سينش مشک ميکوبيدم ولي اونقدر بي جون بود که حتي يه ثانيه هم متوقفش نکرد ...بسه بسه ميثاق بسه ....
هيچ مفر پناهي نبود ...حرکتها بيشتر وبيشتر شد ونفس زدن ها وووو
وتمام ...تموم شد ...
با خستگي از روم کنار رفت وبه فاصلهءنيم وجبيم خوابيد روي زمين ...
بي حال بودم...درد رفته بود وحالا داشتم ميسوختم ....
مثل يه جنازه ...حتي نميتونستم از جام حرکت کنم ...نگاهم روي سقف لخت وخالي خونه ميچرخيد وچشمهام ....چشمهام همچنان مي باريد ....
نه به حال خودم .......بلکه براي دفن باکرگيم .......براي از بين رفتن نجابتم
باخودم ميگفتم تموم شد؟ ...يعني واقعا تموم شد ؟ ...من بي ابروشدم؟ اونم توسط ميثاق؟ کسي که قراره دوماه ديگه به عقدش دربيام ؟
دوباره تو خودم جمع شدم ....درد امونم رو بريده بود ....
تا حالا از بچه ها راجع به لذت اين کار شنيده بودم... ولي حالا جز تنفر ....درد ....خاري ....خفت وبي ابروگي چيز ديگه اي رو حس نميکردم ....
کشون کشون خودم رو به سمت پتو کشيدم وبه زور دور خودم پيچيدمش .....
حتي يه ثانيه هم به عقب برنگشتم ......نميتونستم ببينم.... نميتونستم رد خون رو روي زمين ببينم که به پاهام مثل يه پيچک وصل شده
نه طاقتش رو نداشتم... چشمهام رو بستم و کشون کشون به سمت در رفتم... دستم و گيردادم به دستگيره ...
ميخوام برم ....ميخوام ازاينجايي که قبر نجابتمه برم.... ميخوام برم ...بزار برم .....
با کف دستهاي بي جونم کوبيدم به در... يه ضربه که در حد اشاره بود.... ضربهءبعدي ....
ميخوام برم... اينجا هوا براي نفس نيست......اينجا جايي براي موندن نيست.... بزار بزم ....
دوباره ودوباره ....
صداي کليد رو شنيدم که نزديک پاهام ايستاد..... درو به زور باز کردم وخودمو کشيدم بيرون
ميخوام برم... بايد برم ...ميخوام نفس بکشم ....اينجا نميتونم.... نه اينجايي که بوي خون توش پيچيده
خون روي پاهام خشکيده بود وسوزشم کمتر شده بود
ولي حالا درد اين بي ابروگي خودشو بيشتر نشون ميداد ....من بايد برم ....
خدايا کجا برم؟ برم توي خونه اي که به اين بي شرف اعتماد کردن ومنو باهاش راهي کردن؟ بايد برم ...بايد ...
خدايا حالا تکليف من چيه؟ تکليف مني که ديگه دختر نيستم.... ديگه پاک نيستم.... ديگه معصوم نيستم... حالا شدم يه مرداب که بوي تعفنش همه جا رو پرکرده ...خدايا من چيم ؟واقعا ....
.................................
بازم تاريکي محض که مساوي با ثمره ....
نه... نه ....ثمره نه .....بخت ثمره.... بخت سياه وتاريک ثمره.... ثمره... ثمره.... تو بدبخت شدي.... اين وميفهمي؟
تو ديگه يه دختر نيستي ؟
دوباره تو خودم جمع شدم ...حالا به مامان چي بگم ؟بگم همون کسي که مثل چشمهات بهش اطمينان داشتي عصمت دخترت رو دزديد ؟
قلبم تير کشيد..... چقدر هوا گرمه ؟....چرا دارم ميسوزم؟
چرا هيچ کس نيست که اتيش درونم رو خاموش کنه؟... خدايا دارم گر ميگيرم ؟....يکي به دادم برسه .....
=================
بقیش عصری ساعت 5:-2-40-:

moon shine
1391,01,28, ساعت : 04:27 بعد از ظهر
سلام واقعا ممنونم ممنون ممنون يه قسمتهايي از داستان باعث ميشه احساسات خواننده ها غليان کنه وبرام از ايده هاشون وناراحتي هاشون بگن خداروشکر بعد از اين همه زحمتي که ميکشم اين قسمت ازاون قسمتهايي بود که شماها رو قلقلک داده تا برام نظر بزاريد از بچهايي که هميشه حواسشون بهم هست ممنونم
باران 12-ارميتا 1819-ارامش تي -نفيسه اي 9-که زحمت اسم رو کشيد -سعيده 82-سيمين دخت -پارميسا نيازي -ازدا که هميشه همراهمه -آساي عزيز -باران امد -gk13541351-منیژه-غریبه -کایسا-آذرنوش -ونلا-برادپیت
===========================
داغون وافتضاح برگشتم..... خونه تاريک وساکت بود ....
-ميثاق اومدي مادر؟بابات وميثم رفتن با باباي سودابه حرف بزنن مراسم رو بعد از عقد کنون تو بگيرن ... ميثاق ؟
-......... -
چي شده؟ چته؟ چرا اين مدلي شدي ؟ -
............
-اتفاقي افتاده؟...
-..........
- با ثمره دوباره حرفت شده ؟ميثاق.....
شکستم.....اسم ثمره ديوارهاي مقاومتم رو شکست .... من چي کار کردم؟با ثمره.... با عشقم... با قلبم چي کار کردم ؟
-ميثاق حالت خوبه؟ چي شده؟ چرا حرف نميزني ؟ثمره خوبه ؟
بغض کردم
-نه مامان خوب نيست
-چي شده؟
استين لباسم رو کشيد
-ميثاق درست حرف بزن؟ چرا خوب نيست ؟چي بينتون گذشته ميثاق ؟
به سمت تلفن رفت وغر غر کرد
- تو جواب بده نيستي .....بايد زنگ بزنم به زنداييت
داشت شماره ميگرفت که به خودم اومدم
-مامان ....
گوشي تو دستهاي مامان موند .... گوشي رو گذاشت وگفت
-چي شده ميثاق؟حرف بزن .........بگو ثمره خوبه ؟
-مامان من ...من گند زدم... خراب کردم ...دست خودم نبود يه لحظه جنون گرفتم ..... نميخواستم.... نميخواستم اينجوري بشه .....
حالا ديگه مامان هم به وخامت اوضاع اگاه شده بود دوطرف بازومو گرفت وتکون داد
-چه بلايي سرش اوردي ؟ زديش ؟کشتيش ؟ حرف بزن ميثاق ؟جون به لبم کردي...
تا شدم از درد -
اره مامان کشتمش.... ولي نه جسمي... روحي کشتمش.... من ...من... بهش تجاوز کردم ....
دست مامان از رو بازوم جداشد ورفت به سمت دهنش
-هيييييييييييييي...تو ...تو ....چي کار کردي ؟
-نفهميدم ...نميدونم اصلا چه جوري اين اتفاق افتاد ؟
نميخواستم.... به خدا نميخواستم.... همچين بلايي سرش بيارم..... ولي ديوونه شده بودم ....
اصلا نميفهميدم دارم چي کار ميکنم انگار من نبودم ...من نبودم که اون بلا رو سرش اوردم ....مامان من گند زدم ....من ....
مامان همونجا رو مبل نشست.... زل زده بود به روبه روشو..... نگاهش تو سياهي خونه ميچرخيد
-واي... واي....واي ...چي کار کردي؟ ميثاق تو چي کار کردي ؟
نشستم پائين پا ش
-به خدا.... به پير.... به پيغمبر..... نميخواستم.... رفتم دنبالش داشت با يه پسره حرف ميزد منم عصباني شدم ....
قاطي کردم ....اصلا ديوونه شدم ....ونميخواستم مامان ....به خدا نميخواستم ....
مامان زمزمه کرد ....
-همش پنجاه روز مونده بود تا عقدتون ....چرا صبر نکردي؟ ....
صداش پرده به پرده بالاتر ميرفت
-چرا تحمل نکردي؟چرا الان ...الان که تاريخ عقدتون مشخص شده ؟....اخه چرا الان ؟
يه قطره اشک سرازير شد ...خون ثمره جلوي چشمهام بود ..خون ...خون ثمره ...من چي کار کردم ؟
خدايا يعني اين من بودم که سر ثمره اين بلا رو اوردم ؟.....واقعا اين من بودم؟
حالا مامان هم گريه ميکرد ....مثل ثمره ...نه ...نه ...مثل ثمره نبود ...
هيچ کس مثل ثمره گريه نميکرد...فقط ثمره بود.... که زجه ميزد... التماس ميکرد ....زار ميزد ....تا بزارم بره ....
من نذاشتم ...من خر ....واي بر من ....واي بر ثمره ....
چه جوري تونستم همچين بلايي سر گلم بيارم؟ ....گلي بي خارم ...گل شقايقم ...
نفسم يه هو تنگ شد وبلند شدم ...
-ميثاق حالا ميخواي چي کار کني ؟
موهامو چنگ زدم
-نميدونم ...نميدونم ...
حرفش رو مز مزه کرد ... -ثمره حالش خوب بود؟ ...منظورم ....
شرم باعث شد ادامه نده ...حق داشت اين حرفها مردونه بود و تاحالا مامان تو اين مسائل دخالت نميکرد ....
-نه ...
يه نهءقاطع ...چون ثمره واقعا خوب نبود ...مگه ميشه اون همه خون از دست بدي..... اون همه کتک بخوري...
اون همه گريه کني وخوب باشي؟.... مسلما خوب نبود ....
چشمهام رو رو هم فشردم ...بازهم رد خون ...
چرا اين رنگ قرمز از جلوي چشمهام کنار نميرفت ....
مامان بينيشو بالاکشيد وگفت ....
-فردا ميرم با زن دايت حرف ميزنم بايد هر چه زودتر اين عقد سر بگيره ...
واي ميثاق اگه به زن دايت حرفي بزنه چي؟ اگه اين حرف به گوش دائيت برسه تف هم تو صورتت نميندازه ....
اونها به تو اطمينان داشتن ....مثل چشمهاشون به تو اطمينان داشتن ودختر برگ گلشون رو دودستي به تو سپردن ...
سرمو تکون دادم ...
اين رد خون که تا ساق پاي ثمره ميرفت وضربه هاي ثمره به در ...
چقدر تو اون لحظه بي پناه بود ...
دوباره موهامو چنگ زدم ...اونقدر محکم که ميخواستم از ريشه بکنم ...
انگار که اين ثمرست که با اينکار از سرم بيرون ميره ....
حرفاي مامان رو يا نميشنيدم يا يه خط درميون ميشنيدم ...
-ميثاق شنيدي ؟...
از هپروت دراومدم
-چي رو مامان ؟....
-بايد بري پيش دائيت ...ببين براي عقد چي کار بايد کنيد ...منم ميرم پيش زندائيت بايد ....
ثمرهءبي پناه من..... پشت در داره با کف دست ضربه ميزنه ......ثمرهءمن ...گنجشک ترسان من ....
-...دعا کن به زن داييت نگفته ...
چرا اينجوري شد ؟چي شد که خواستم اينکارو انجام بد م؟چرا امروز ديوونه شدم ؟
سرمو تکون دادم
-نه ؟نميخواي بري؟
به خودم اومدم ... -چرا مامان ميرم ...ميرم وبا دايي حرف ميزنم ...ميرم ...بايد برم ....من... من ...
بغض گلومو چنگ زد
-دخترشونو بي سيرت کردم ...اين ...
باز هم تصوير ثمره که به در ميکوبه ...
تروخدا ازادش کن... ثمرهءمن زندانيه ...ازادش کنيد ....ساقهاي خونين ثمره وبغضي که حتي نميزاره نفس بکشم ...
يه نفس عميق ...
-اين تنها کاريه که از دستم برمياد... بايد عقدش کنم ...
راه افتادم به سمت اطاقم ...اين جوري که مامان مدام پارازيت مينداخت نميتونستم فکر کنم ... نميتونستم خودمو شکنجه کنم ...
-ميثاق ؟ -
.......بعدا مامان ....بعدا .....امروز به حد کافي حرف شنيدم ...التماس ....التماس ...شنيدم ....امروز بسمه ......
برگشتم به سمت مامان
-مامان فردا برو ببينش ...حالش خوب نبود ....اصلا خوب نبود ....مامان برو ببينش ...

moon shine
1391,01,28, ساعت : 04:56 بعد از ظهر
تمام شب ثمره رو ميديدم که زير بدنم..... غرق به خون داره بال بال ميزنه و
التماس ميکنه که بزارم بره ومن ميخنديدم ونئشه ميشدم......
تمام شب اون خون تيره تمام خوابهام رو رنگي کرد ومن حتي يه لحظه هم پلک نزدم ...... .
ثمره ....ثمره ءمن غرق خون بود ....يکي از دست اين ملعون نجاتش بده .....
نه .... اين که منم ؟اين منم که داره ميزنه تو دهن ثمره ؟رو اون لبهاي درشت جاي بريدگيه ....رد انگشتهام روي صورتشه ...
يکي بياد نجات بده ثمره رو ازدست من ....از دست ميثاق که ادعاي عاشقي داشت ......يکي بياد نجاتش بده.....
ميثاق داره ميزنتش.... ميثاق داره خردش ميکنه ....ميثاق داره پر پرش ميکنه ....
يکي بياد.... تروخدا يکي بياد وثمره رو ببره ....هرجايي که خواست... فقط ثمره رو ببره.... ميثاق بالهاش وچيده.....
ميثاق ثمره رو تو يه اطاق نه متري اسير کرده.... نزن.... نزن ....تروخدا ضربه نزن...
ميزارم بري ...بيا اين بالهاي شکستت.... برو... هرجايي ميخواي برو ...
نميتوني؟...
شکسته ؟...
من شکستم ؟....
ببخشيد....
نمي خواستم بشکنه...
شکست ....
حالا ميخواي چه جوري پروازکني ؟...با چي ؟
...بال نداري ؟....
پر پرواز نداري ؟...
دل نداري؟...
قلب نداري ؟...
ميثاق پرپرت کرده ؟...
ميثاق پرهات وبريده ؟...
ميثاق کشته ؟...
نميخواست ....به خدا نميخواست.... نميبخشيش؟
اره نمي بخشيش.... نه بايدهم ببخشيش ... چرا بايد کسي رو ببخشي که بالهات وچيده؟
دلت رو شکسته.... اصلا چرا بايد ببخشي ؟.....
خوابهام همه کابوس ....کابوسهام همه خواب ....
من اينجام توي اطاقي که پراز ثمرست وثمره اي که داره به در ميکوبه تا بره.... ولي کسي نيست که در رو به روش باز کنه ....
بيا من خودم بازش ميکنم.... نزن... ضربه نزن.... ببين در بازه ....ميخواي برو..... نميتوني؟
ميثاق نميزاره بري ؟ برو.... من خودم جلوش وايميستم ...جلوي ميثاق ...فرار کن ثمره ...
من جلوش وايمستم ...جلوي ميثاق پست فطرت ......خودم به جنگش ميرم ....
بازم ثمره داره ميکوبه ...بازش کردم برو ديگه ...نکوب.... چرا ميکوبي؟
در بازه برو... گريه نکن... التماس نکن ...ميزارم بري.. ....نميخوام اسيرت کنم ...
ديگه قول ميدم تو بند نکشمت.... قول ميدم ثمره... به خدا قول ميدم... رهات کنم.. ازادت کنم....
ديگه نميخواي بري ...ببين ازادي...
بال نداري که بري؟ اره بالهات رو چيدم ؟خودم چيدم.....
خود خود لعنتي من ثمره رو کشت..... خود خود لعنتي من.....
چشم بازکردم هواگرگ و ميش بود....
با تني خسته وفکري خسته تر لباس پوشيدم وراهي باشگاه شدم ...
بايد برم وخودمو خالي کنم .... شايداينجوري توهم ثمره که داره به در ضربه ميزنه دست از سرم برداره ....
=====================
اوضاع ازاوني که فکر شو ميکردم وخيم تر شد ....
ثمره سه روز تموم تب ولرز کرد ومدام هزيون ميگفت ....
مامان از ترس لو رفتن جريان يه هفته تو خونشون موندگار شد ونذاشت که زن دايي بويي ببره .....
خداروشکر که مامان بود وميتونست زخمهاي تن ثمره رو از چشم زندايي قائم کنه........
فقط يه چند تا لک کوچيک روي صورتش بود که ازصدقه سري فکر ثمره جاي سيلي ها باقي نمونده بود........
بعد از يه هفته مامان برنامهءعقد رو گذاشت ....
همه عجله داشتيم زودتر اين برنامه رو بزاريم ........ ولي ثمره ....
ثمره هيچي نميگفت ....ميرفت و....مييومد و....بازهم هيچي نميگفت ....
اصلا انگار نميديد ...نميشنيد ....نميفهميد که اين زندگيشه ....
از اون شب ديگه حتي تو روشم نگاه نميکردم ....
مني که هرروز دم مدرسه شون بودم يا هرروز يه جوري ميديدمش ......
حالا دوهفته بود که حتي يه نگاه کوچيک هم بهش نينداخته بودم ....
مامان در به در خريد حلقه ولباس وکوفت وزهر مار بود وثمره تو هيچي شرکت نميکرد..........
اصلا پاشو از اطاقش بيرون نميزاشت ....نميدونستم ميخواد چي کار کنه..... ميترسيدم .....
از کارهاي ثمره وحشت داشتم.... اين سکوت.... اين سکوتي که هيچي ازش معلوم نبود.... ازارم ميداد....
دوست داشتم بهم فحش بده.... داد بزنه.... گريه کنه ....پا بکوبه وبگه من ميثاق رو نميخوام .....
ولي اين ارامش .....خفقان اور بود .........
بعد از سه هفته که ديدمش يخ کردم........ ثمره اب شده بود.......
اونقدر ضعيف ولاغر که همه فهميده بودن......... مامان ميگفت زن دايي کارش شده شب وروز گريه.........
مدام حرفش حرف ثمره بود........ ميگفت زن دايي گفته ثمره حرف نميزنه...... چيزي نميگه .......
اصلا انگار زندگي نميکنه قلبم فشرده ميشد...
مشت ميزدم به کيسه بوکس ....خودمو شکنجه ميکردم وتامرز جنون از خودم کار ميکشيدم
ولي درد قلبم کم نميشد.....
من ثمره رو کشتم...... با دستهاي خودم کشتم ....
از بعد از اون روز حتي جرات نداشتم پامو تو اون خونهءکذايي بزارم ....
رد خون ثمره تو ذهنم نقش بسته بود وتمام انرژي مو ميگرفت ....
بايد ميدادم خونه رو تميز کنن ولي دست نگه داشته بودم ........ انگارکه ميخواستم خودمو تنبيه کنم..........
انگارکه ميخواستم ذره ذره به اون خونه فکر کنم وذره ذره خودمو از بين ببرم ....
=====================
اين فصل هم تموم شد ..........
اسمهايي که گفتم اينهاست ........
پايان ثمره .......
يک خطاي ماندگار ........
سقوط .......
مرگ ارزوها..........
بغض تاريکي ........
گرداب تنهايي ..........
راستي يه تشکر ويژه خدمت ارامش تي ونفيسه اِي 9 که اسم فصل ها رو کمک کردن .......

سیمیندخت
1391,01,29, ساعت : 09:09 قبل از ظهر
========================================= سلام اول ممنون از سیمین دخت عزیز که کمک حالمه دوم اینکه تا زمانی که من قند شکن ندارم شما هم باهام سر کنید چون بیشتر از این در توانم نیست ...............................
فصل دهم فاجعه
دم دمای عید بود وچشمم مدام به تقویم دیواری ...پونزدهم اسفند بود وموعد عادتم ولی ....یه روز گذشته بود و روز دوم بود م ....سابقه نداشت که عقب بندازم ....همیشه سروقت وبه موقع .... دوروز ...نوچ شاید به خاطر استرسمه که اینجوری شدم ....سه روز ....خودمو تو اطاقم حبس کرده بودم ومثل دیوونه ها اطاق وگز میکردم وفقط دعا میکردم این خصوصیت کامل یه دختر برای من اتفاق بیفته ... ...شد چهارروز ....وای بر من .....وای برمن .........یه چشمم اشک بو د ویه چشمم خون ......استرس ودلشوره معدم رو به تلاطم انداخته بود...... وای برمن.... وای برمن هیچی تو معدم نمیموند .....وای برمن ......مدام حالت تهوع ......وای ......حتی فکر بچهءتوی شکم وحاملگی وابروریزیش ....وای برمن .......شب شد........ ولی نا نداشتم حتی از تو اطاقم بیام بیرون ........مامان مدام بهم چای نبات وعرق نعناءوقرص تهوع میداد.....ولی ...شب تا صبح گریه کردم.... شب تا صبح حِق زدم واز خدا شکایت کردم که این چه بلایی بود که سرم اومده ....ترس ونگرانی لحظه ای ارومم نمی ذاشت ....وای برمن ........خدایا داره چه اتفاقی میوفته ؟ دم دمای صبح تصمیم گرفتم خودمو ازاین وضعیت بلا تکلیفی دربیارم .........مرگ یه بارو شیون هم یه بار.... دیگه طاقت تحمل نداشتم بعد از مدرسه دو تا کوچه رو رد کردم وپیچیدم تو داروخانه ...یه نفس عمیق کشیدم...... خداروشکر خلوت بود رفتم سراغ فروشند ه........ تاگفتم بی بی چک .......خانومه چنان نگاهی بهم انداخت که انگار تو ملا عام دارم زنا انجام میدم .... بی بی چک رو گرفتم وبا حداکثر سرعت خودمو رسوندم به در اطاقم ...کلید رو تو قفل چرخوندم ... پاکت کوچیک طوسی رنگ رو که توی دستهام عرق کرده بود روروی میز ارایش گذاشتم ...نشستم رو تختم ونگاهم رو به اون پاکت پلمب شده که روش پراز نوشته های انگلیسی بود دوختم ... انگاربه یه بمب دست ساز نگاه میکنم که هرلحظه امادهءانفجاره .... دستور العمل استفادشو از تو کیفم کشیدم بیرون ...خیلی ساده بود .......دوخط یعنی مثبت....... یه خط اول یعنی منفی ... چشهمامو بستم........ تصمیمم رو گرفتم ......خدایا به امید تو .....جواب هرچی باشه بهتراز این همه بلاتکلیفیه ...خسته بودم از این وضعیت بلاتکلیف

***************************************
کم کم داشتم باشگاه رو تعطیل میکردم که زنگ موبایلم به صدا دراومدو با حرکت ویبرش دلم لرزید....... زنگ خونهءدایی بود که به ندرت شنیده میشد ...یه حسی قلبم رو فشرد خدا به خیر بگذرونه
-جانم دایی؟....
-میثاق....
-ثمره ؟
-اینقدر صدام عوض شده یا این تویی که دیگه منو نمیشناسی ؟
-چی شده ؟حالت خوبه ؟دایی؟ زن دایی ؟
بی حوصله جواب داد.........
-اره..... اره.... همه خوبن..... من خوبم....... ثمین خوبه....... دایی وزن داییت هم خوبن ....
. -پس چی شده ؟چه خبره ؟
-میخوام ببینمت......
اونقدر برام عجیب بود که دوباره حرفشو تکرار کردم ...
-منو میخوای ببینی ؟
-اره ......فردا صبح بعد از مدرسه بیا دنبالم باهات حرف دارم ...
-بعد از مدرسه ؟.....باشه ....
-خوبه فردا میبینمت ...
تماس قطع شد .... بدون سلام ....بدون خداحافظی... اصلا واقعا ثمره بود که زنگ زد؟ انگار که توهم زدم.... شماره رو دوباره چک کردم.... اره خونهءدایی بود ...
ساعت دوازده وبیست دقیقه دم در مدرسه حاضر به یراق وایساده بودم وچشم انتظار ثمره .... راس دوازده ونیم از مدرسه زد بیرون ....... وای خدا این دختر واقعا ثمرست ؟...اومد جلوتر ........سرش پائین بود.......... ولی اونقدر سرما وبرودت دورش رو احاطه کرده بود که من هم سِر شدم ....
-سلام ...
جلوی روم بود ......ولی انگار اصلا نمیشناختمش ....انگاریه نفر دیگه بود .....مبهوت با دهنی باز زل زده بودم بهش.... ولی اون بی خیال سوار ماشین شد وکمربندش رو بست خدایا این دختردیگه کیه؟ پس ثمرهءمن کجاست ؟..... سوار شدم....... نگاهم به نگاه سردش بود که زل زده بود به بچه های مدرسه ....به خودم اومدم ...
-کجا بریم صحبت کنیم .... -خونتتتتت.....
تو کسری از ثانیه برگشتم سمتش ...
-چیییییییییی؟
همون طور که نگاهش رو بچه ها بود دوباره گفت .....
. -بریم خونت..... همون جایی که دهم بهمن منو بردی....... یادته؟ همون جایی که سیزده تا پله میخورد .......همونجایی که یه اطاق خواب نه متری و......یه پتو و.....یه بالشت کهنه داشت ...
برگشت سمتم وبا چشمهایی که اصلا حیات نداشت ادامه دا
-همونجایی که بهم تجاوز کردی........
تیر خلاص رو شلیک کرد ....چشمهام بسته شد واسلایدهای تصویر اون روز از جلوی چشمهام عبور کرد نمیخواستم برم...... ولی ناخوداگاهم دنده دادم وماشین راه افتاد .... دم خونه ای که درست یه ماه وهیفده روز پیش اون فاجعه توش اتفاق افتاده بود وایسادم ........خواست پیاده شه ....که زمزمه کردم.....
- ثمره......
دستش رو از دستگیرهءدرورداشت ونگاه یخیش رو دوخت به من
-نرو ...ازاون روز دیگه نیومدم اینجا ....شاید ...درست نباشه ......
پوزخندی که زد... منو از خودم کشید بیرون ...
-کلید وبده
-ثمره ....اینکارو نکن ....هیچ کدوممون نمیخوایم اون روز رو تداعی کنیم خواهش میکنم ....
-کلید ...
قبل از اینکه ازفکر بیام بیرون اون رفته بود ومن مونده بودم وکول باری از شرمندگی که نمیدونستم باید چه جوری از زیر بارش جا خالی بدم .... اصلا نمیدونم چه جوری تونستم برگردم به اون خونه وپابزارم توش .......... درخونه چهارطاق باز بود واوضاع خونه همون جوری بود که رهاش کردم ....فرش جمع شده ....رد خون که حالا مثل یه خط سیاه از لبهءفرش تا دم اطاق خواب کشیده شده بود ...... چشمهام رو بستم........ واقعا تحملش برام سخت بود ...ولی ثمره..... ثمره کجابود ...... پاهام جلو نمیرفت........ نمیتونستم قدم تو این خونه بزارم ......ولی ثمره .....باید برم دنبالش ..... چشمهام رو بستم وازکنار رد خون گذشتم ...در اطاق خواب رو باز کردم ....ثمره وسط اطاق کنار یه لکهءتیره رنگ ایستاده بود ونگاهش به اون خشک شده بود ....
-ثمره ....
انگار از اون شب و......درد اون شب....... کشیدمش بیرون.......... نگاهش خالی بود .......یه نگاه تهی........ از اطاق اومد بیرون....... من هم دنبالش......... نشست روی کاناپه و پاهاش وانداخت روی هم ...احساس میکردم این دختر اون ثمرهءمعصوم من نیست ..........این دختر رو هیچ جوری نمیشناختم....... این دختر ثمره نبود .... نگاهش رو رو من چرخوند
-بشین...... نیومدم خاطره بنویسم ........اومد م باهات صحبت کنم .......
نشستم ولی نمیدونم این دلشورهءته دلم چیه......... که یه لحظه راحتم نمیذاره....... نگاهشو رو رد خون انداخت......... ولی من حتی حاضر نبودم یه بار دیگه اون قسمت رو ببینم ....دلم میخواست یه قیچی برمیداشتم وتمام اون قسمت رو از تو خونه جدا میکردم ومینداختم دور ....ولی حتی اگه اینکارو هم میکردم بازهم رد خون توی ذهنم باقی بود......
-سه هفتهءدیگه مجلس عقداِ...
گفت عقد ......نگفت عقدمون ........یا عقدم ......فقط گفت عقد ....چرا؟ ... ثمره پرید توی چرا های توی ذهنم
- چقدر تو حساب بانکیت پول داری ؟
-نمیدونم حدود چهل وسه تومن ...
-سه تومن خرده اش مال خودت ....فردا یه حساب بانکی به اسم من باز میکنی وتمام چهل تومن رو میریزی توش ...شنیدی یه حساب فقط به اسم من به مبلغ چهل میلیون تومن ....
-ثمره من که همه چیزم....
-هیسسسسس تو حرفم نپر .....
احساس میکردم کوچیک شدم ....انگار جاهامون عوض شده بود.... اون حرف میزد.....ومن گوش میدادم اون دستور میداد ومن میگفتم چشم اون حکم میکرد ومن اجرا میکردم ....اون میثاق بود ومن ثمره.........
-امشب بیا وبا بابا حرف بزن....... فردا بریم محضرو یه عقد محضری بگیریم ....بدون هل هله ......بدون دست وشادی ....یه مجلس خصوصی بدون فک وفامیل ......نمیخوام هیچ کس دیگه ای بجز خونواده هامون باشن .......سر عقدهم به عنوان مهریه دفترچهءحساب رو به هم میدی.
-ولی ما که تا سه هفتهءدیگه عقد میکنیم....... چه کاریه که به این زودی .... نگاهش رو دوباره به سمت رد خون چرخوند.........احساس کردم یه لحظه منقلب شد .... -ما میتونیم صبر کنیم ....
یه نفس کشید وچشمهاشو روهم گذاشت........
-ولی بچه ای که توی شکمه منه...... نمیتونه صبر کنه .....چون پنج هفتشه وهرروز که میگذره بزرگتر از روز قبل میشه ....
بچه؟بچه چیه؟ چی داره میگه؟ مگه میشه ؟مگه اصلا شدنیه؟ شاید داره سرکارم میزار؟ شاید داره اذیتم میکنه ؟شاید .... قبل از این که لب باز کنم برگهءازمایش رو گذاشت روی میز وسط
-این جواب ازمایشه..... میتونی بری بپرسی ...من پنج هفته است که باردارم ...
نگاهم به اون برگه خشک شده بود...... تازه داشتم از گیجی در مییومدم ...از جا بلند شد ...
-حساب بانکی رو درست کن به عنوان مهریه میخوامش... با بابا هم امشب صحبت کن.... من به مامان میگم فعلا عقد میکنیم تا این چند وقته راحت باشیم .....هرچند بی چاره نمیدونه کسی که به اندازهءچشمهاش بهش اطمینان داره دخترش رو بی سیرت کرده وحالا هم داره بابا میشه .... شب بیا وبا بابا صحبت کن به بابابزرگ هم بگو باهات بیاد.... بُرش حرف بابابزرگ از همه بیشتره ...لازم هم نیست خودتو اذیت کنی..... تو سوگلی بابابزرگی ....لب تر کنی..... کوه وبرات جابه جا میکنه .... همین فردا باید بریم محضر .....باید هرچی زودتر تمومش کنیم


راه افتاد... برگه رو تو دستم گرفتم...آره...کلمه positive رو به راحتی میتونستم ببینم...

-بجنب میثاق .......این بچه مثل تو باحوصله نیست که بخواد یه قرن بابت فکر کردن........ وقت تلف کنه ....
درو باز کرد وتو درگاهی گم شد ...من.... من داشتم بابا میشدم؟.... اونهم قبل از ازدواج ؟ثمره داشت مادر میشد؟اونهم قبل از اینکه رسما زنم بشه ؟ وای ...وای ...وای خدا ...موهامو رو چنگ زدم ....من چی کار کردم؟ ...احساس میکردم پایهءسد رو شکستم وحالا زیر اوار اون دارم له میشم ... بچه ای که شیش هفتشه ....وای برمن ....این بچه حتی مشروعیت قانونی هم نداشت ..حتی نمیشد گفت که حلال زادست.... فشار دستام روی موهام بیشتر شد ... اره این بچه یه حروم زادست.... باید از دستش راحت بشم ...ولی اول باید عقدش کنم... باید بابابا حرف بزنم ....با مامان.... مامان میدونه چی کار کنه .....من مخم هنگ کرده ....هیچی نمیفهمم.... باید به مامان بگم .... ثمره کوش... کجا رفت... ثمره ... پاشدم کلی کار برای انجام داشتم ووقتی برای انجام نداشتم ....برگهءازمایش رو چنگ زدم و درو پشت سرم بستم.. ..دم ماشین رسیدم .....چشم گردوندم ...ثمره... ثمره نبود

سیمیندخت
1391,01,29, ساعت : 11:10 قبل از ظهر
قسمت دوم فاجعه

حتی خودمم نمیدنم چه جوری تونستم با کمک مامان وهمراهی دایی وزن دایی یه وقت برای عقد بگیرم ... خداروشکر قبلا ازمایشهامو نو داده بودیم وکاری نداشتیم .....
تو تمام مدت فکرم پیش اون بچه بود ...بچه...... بچه ای که یه وقتهایی از وجودش ......از حضورمنحوسش وحشت میکردم و........یه وقتهایی از اینکه یه موجود از گوشت وپوست منِ ........ته دلم قنج میرفت...
ساعت یه ربع به نه صبح بود که ثمره بعله رو داد ......تو جمع کسایی که از تعداد انگشتهای دست هم بیشتر نمیشد ... ثمره بله رو گفت....... ولی چشمهاش میگفت که این بله ......بلهءدلش نیست.....

=====================

توی خونه بودیم .......همون خونه.......... هرکاری کردم ثمره برنگشت به خونشون ......گفت میخواد این امشب رو اینجا بگذرونه ......دایی ناراحت بود.... ولی دیگه نمیتونست بهش حرفی بزنه .....به هر حال دیگه ثمره زن من بود...... یعنی میشد گفت تا بی نهایت زنم بود ومحرمم .....
تا سوار ماشین شدیم...... کف دستش رو جلو اورد وگفت:
-شناسنامه ودفترچه حسابم رو بده تا یادت نرفته..... شناسنامه رو برای مدرسه میخوامش ......
نمیدونم این حس چیه .....ولی ثمره کس دیگه ای شده بود .....
-خوب کجا بریم ؟
پوزخندی زد وگفت......
-مگه غیر ازاون خونهءهفتاد متری جای دیگه ای هم داری ؟
-ولی من فکر کردم ...
-امیدوارم که فکر نکرده باشی الان میریم عشق و حال و.......بعدهم یه شام تو یه رستوران شیک به عنوان شام شب نامزدی......
-برو دیگه ........فقط برو خونت ........

========================

اولین کاری که به محض رسیدن کرد......... یه دستمال برداشت و رد خون رو پاک کرد.....
فقط وایساده بودم وبا نگاهم کارهاش و زیر نظر گرفته بودم ...تو اون مانتووشال سفید شبیه یه فرشتهءمعصوم بود که غم از چشمهاش پاک نمیشد ....
ثمره بهم زل زد...... خدایا من این چشمها رو نمیشناسم......... پس ثمرهءمن کجاست ؟
-میشه صحبت کنیم ؟
نشست وزل زد به دهنم ........برام سخت بود شروع کنم .......ولی هرروز که دست دست میکردم عمق فاجعه بیشتر میشد.......
-راجع به بچه .....
گارد گرفت....... هنوز حرفی نزده گارد گرفته بود....... وای به حال گفتنش.......
-خوب ما تازه عقد کردیم........ درست نیست که نگهش داریم ......یعنی برای من وتو وقت برای بچه دار شدن زیاده .... بهتره تا بیشتر از این رشد نکرده از دستش خلاص شیم ...برات وقت دکتر جور کردم....... فردا ساعت پنج ......گفته چون سنش کمه با چند تا امپول مشکل حل میشه .....
نگاه خشمگین ثمره ادامه داشت .........ولی برخلاف چشمهاش....... لبهاش گفت ......
-باشه فردا میریم تا بکشیمش ....فردا ... آره فردا میریم .......
مثل یه ادم گنگ از جا پاشد وبعد هم تو درگاهی در اطاق گم شد ........
حتی شب هم بیرون نیومد..... تمام مدت توی اطاق بود واز اطاق بیرون نمییومد .....دوست داشتم ببرمش بیرون .......
ناسلامتی امشب اولین شب کنارهم بودنمونِ..... نه....... نه...... دومین شب کنارهم بودنمون بود ......دومین شبی که میتونستم کنارش باشم وبا کار احمقانه ام همه چی رو خراب کردم ......
غذا سفارش دادم...... بازهم بیرون نیومد ...داره چی کار میکنه ؟ نگران بودم...... یه دل شورهءمبهم تمام لحظه هامو بَزَک کرده بود ....میدونستم یه اتفاقی در شرف وقوعه ولی چی ....این حس لعنتی چی بود که دور قلبمو حصار بسته بود ....
ساعت دوازدهءشب بود که بعد از کلی حرص وجوش...... برقهارو خاموش کردم وکتم رو کشیدم دورم وخواب منو با خودش برد.........
ولی ای کاش تمام شب رو بیدار میموندم وکنار اطاق ثمره سر میکردم تا نزارم بره تا ....
صبح فردا ثمره رفته بود و.........یه نامه تنها چیزی بود که ازش باقی مونده بود .....

=====================

زمانی که به دنیا اومدم مثل همه بودم یه خدا داشتم و.........یه پدرو مادر....ولی این پدرومادر منو ارزونی تو کردن وهیجده سال با یه نخ نامرئی به تو وصل کردن .... هیچ وقت نفهمیدم این نخ نامرئی کی قراره بریده بشه و......کی قراره ازاد بشم......... مثل تموم بنده های خدا .... هیچ وقت نفهمیدم چرا این قدر تو رو دوست دارن و........ اینقدر از من متنفرن....
انگار که جای منو و تو با هم عوض شده ...........انگار که تو پسر اونهایی ومن یه غریبم ....یه وقتهایی میگم شاید چون دخترم..... شاید چون اولین بچهءحسام شده ثمره ................
میدونی چی همیشه آزارم داده وشده خورهءر وحم ....اینکه همیشه دختر خوبی بودم....... ولی تو همیشه تهدیدم کردی .....شکنجم دادی...... حبسم کردی......
ولی من بازهم خوب بودم ...خودتم میدونی که خطا نکردم.... پامو کج نذاشتم .....همیشه عالی بودم .......همیشه تک ......ولی تو مدام ومدام بالای سرم یه چماغ گرفتی وتهدیدم کردی .....برای چی رو هیچ وقت نفهمیدم .....اصلا مگه ثمره آدمه که بخواد از چیزی سر در بیاره ....
میدونی حالا کجام؟ ته خط ...مسابقهءمن تموم شده ومسابقهءبچهءتوی شکمم شروع شده ......
ولی من دیگه نمیزارم کسی مثل پدرش یا پدرم یا پدر پدرم براش تصمیم بگیره .......دیگه نمیزارم مثل من درد حبس وتهدید وشکنجه رو بکشه ...
میخوام این نخ نامرئی رو پاره کنم ......میخوام آزاد باشم وقبول کن که هوای بیرون اونقدرها هم مسموم نیست ......
منو یه عمری تو یه گوی شیشه ای حبس کردی که نکنه ........یه روزی....... یه جایی....... یه سنگی به این گوی بخوره وبشکنتش .....
ولی به جای اون یه نفر....... تو اون کارو انجام دادی ... تو به من سنگ زدی ....تو منو شکستی .... تو در مقابل دنیا ......همهءپناه من بودی....ولی یه کلام به من بگو در مقابل تو باید به کی پناه ببرم؟
دارم میرم وامیدوارم زیر بار مسئولیت من له بشی....دیگه هیچ وقت ِهیچ وقت نمیخوام ببینمت .......
دیدار به قیامت ....... مثل دیوونه ها ازجا پریدم...... رفته....... ثمره....... رفته.... یه هفته مونده به عید .....با یه بچه توی شکم رفته...... ثمرهءمن رفته....... دستم رو روی چشمهام گذاشتم .......باید فکر کنم .....حالا چی کارکنم؟
اها شاید رفته خونشون .....ساعت تازه نه صبحه..... شاید رفته خونشون..........
موبایلم رو دراوردم الو زندایی ..ثمره اونجاست ...

=======================

یه دستت درد نکنهءحسابی به سیمین بگید که خیلی اذیتش کردم ....مرسی سیمین دخت عزیز از طرف همهءخواننده ها ازت تشکر میکنم که باعث نجات چشمهای این کاربرهای سد شکن شدی ...............امروز دیگه خبری نیست دعا کنید فردا درست بشه ازاین الاخون والاخونی دربیایم ......

moon shine
1391,01,29, ساعت : 05:23 بعد از ظهر
یاران چه غریبانه .........رفتند از این خانه
هم سوخته سایت ما ......هم سوخته دل ما
سلام ای خدا هیش کی نیست اخه من برای کی پست بزارم دلم برای اون پنج خط تشکر تنگیده ای خدا این تشکرهای ما رو زیاد کن دوستهای ما رو هم بفرست دلمان برای ان همه جهت اطلاع شما تنگ شده است
راستی هرکی سرعتش درحد میکرو حلزونی بود یه خصوصی برای من بزنه راه کار دارم در حد لالیگا
این پست صرفا صرفا بازهم تاکید میکنم صرفا برای گل روی نفیسه
Nafise.a9*میباشد فراموش نکنید اگه ایشان نبودن این پست هم نبود

خوب میریم که داشته باشیم


فصل یازدهم

تنها با خاطرات




من میرم و.......تو نمیفهمی
واسه چی از تودل بریدم
بریدن از تو یه بایده ...
نگو که عشقتو ندیدم
یه هفته گذشته بود وثمره یه قطره اب شده بود واز توی دستام لیز خورده بود
هیچ جا نبود...... هیچ جا .....صبح تا شب همه جا رو گشتم .....خونهءدوستهایی که نداشت.........
خونهءکسایی که یه وقتی ازشون خواسته بودم دور ثمره رو خط بکشن ...
چه خفتی کشیدم ودر خونهءدوستهاش رفتم ولی اونهاهم خبر نداشتن
انگار ثمره از اول هم نبود ...انگار اصلا تا حالا دختری به اسم ثمره نبوده ....
یه روز میرم ...دلم میگه نمیتونم
بخشیده بودمت ولی..... حالا دیگه نمیتونم
تمام حساب بانکی رو خالی کرده بود ودستم به هیچ جا بند نبود
اصلا نمیدونستم یه دختر هیجده ساله با یه بچه توی شکم .... تواین شهری که توش پرا زگرگه داره چی کار میکنه ؟
شبها خودمو به جای ثمره میدیدم که داره فرار میکنه ودنبال یه پناهگاه میگرده وهیچ جایی برای پنهان شدن نداره ....
یادمه چندسال پیش یه فیلم دیده بودم .........توی اون فیلم یه دختربود
که هرروز وقتی از خواب پامیشد....... میفهمید یه قاتل زنجیره ای میخواد پوست صورتش رو بکنه وبهش تجاوز کنه........
دختره هرروز فرار میکرد واخر همون روز به دست اون قاتل به شکل فجیعی کشته میشد
بازهم صبح فردا چشم باز میکرد وبازهم فرارمیکرد وبازهم کشته میشد ....
میدونی چی این فیلم شبیه من بود؟
اینکه اخر فیلم معلوم میشه که .....این دختر درواقع همون قاتل زنجیره ای بوده ......که حالا مرده وداره تاوان کارشو پس میده ........
تاوان اینکه پوست صورت اون دختر بی گناه رو کنده وبهش تجاوز کرده ...
تاوان اون قاتل این بوده که هرروز...... با فکر به این از خواب بلند میشه ........که قراره جای اون دختر باشه ومدام ترس ووحشت اون دختر رو تجربه کنه ...
زندگی من هم این بود......... مدام خودم رو جای ثمره میدیدم
مدام فکر میکردم تمام مردهای دنیا میخوان من رو همراه بچم بکشن
میثاق رو میدیدم که داره بهم تجاوز میکنه .......
میثاق رو میدیدم که توی دهنم میکوبه...........
ازخواب میپریدم وزل میزدم به تاریکی..........
ولی وقتی دوباره خوابم میبرد....... میثاق رو میدیدم که با یه خنجر میخواد بچم رو از تو شکمم بکشه بیرون ....
شبها خواب نداشتم ومدام کابوس میدیدم دیگه حتی یه لحظه هم نمی تونستم جایی غیر از خونهءخودم سر کنم
یه حسی بهم میگفت حضور ثمره اینجا بیشتره ...
یه روز میرم ...افتادی از چشم دلم
تو خیلی خوبی اما من ....زورکی عاشق نمیشم ...
هفته به ماه رسید و همگی قبول کردیم که تا وقتی ثمره نخواد نمیتونیم پیداش کنیم ....
دایی حرفی نمی زد حتی دنبال ثمره هم نمیگشت ....
موقعی که بهش گفتم ثمره فرار کرده فقط یه جمله گفت
دختری که فرار میکنه وشب رو بیرون از خونش سر میکنه دخترش نیست
واین جوری شد که به کل ثمره رو از زندگیش حذف کرد ....
قبول کارهای دایی همیشه برام سخت بود..... ولی این کارش نهایت بی رحمیش بود ....
ثمره دختر بزرگش بود اولین بچه ای که خدا بهش داده بود واونوقت خیلی راحت ازش گذشته بود .....
حالا معنی حرف ثمره رو میفهمیدم ....
(نمیدونم چرا اینقدر از من متنفرن ....شاید به خاطر اینکه اولین بچهءحسام شده...... ثمره ....)
زن دایی هم گیر کرده بود بین دوقطب احساسیش........ یکی احساس مادریش که به هیچ عنوان نمیتونست فراق دخترشو باور کنه ویکی ترس از دایی که حتی نمیتونست جلوش جیک بزنه
به خاطر همین مدام تو خودش میریخت ودم نمیزد ....
با فرار ثمره ثمین هم خونه نشین شد و.....اجازهءدرس خوندن رو ازش گرفتن ....
چشم دایی ترسیده بود وفکر میکرد مدرسه رفتن ثمره باعث فرارش شده ....
ومن این وسط ......بدون یه لحظه استراحت و.......حتی یه لحظه ارامش در به در کلانتری وبیمارستان وسردخونه بودم و
مثل یه جنازه خودمو از این ور به اون ور میکشیدم .......تا شاید ردی ازش پیدا کنم.....
ولی هرچی میگشتم کمتر پیدا میکردم ....انگار یه قطره اب شده بود ورفته بود تو دل دریا ...نبود........
ثمره هیچ جا نبود..... نه تو کلانتری ها...... نه تو بیمارستان ها .......نه حتی تو سردخونه ها .........هیچ جا .....هیچ جا نبود ....
مدام گوش به زنگ بودم..... مدام تو حول وولا ....مدام گوشم به تلفنم بود ومداوم درحال گشتن ....
شبها خسته وکوفته سرمو به امید یه لحظه اسایش ویه لحظه راحتی روی بالش میذاشتم ولی کابوس میثاق وتو دهنی هاواون خون تیره یه لحظه ارومم نمیذاشت
افتاده بودم توی یه دور ثابت.......
روزها گشتن وگشتن ودست خالی برگشتن و
شبها کابوس وکابوس ودرد بی پناهی ثمره ....
=================
یه ماه شد دو ماه...... ثمره کجایی ؟برگرد....
یادته یه روزی..... تو همین خونه .....زدی تو دهنت وگفتی غلط کردی .....گفتی گوه خوردی ......
بیا وببین من به جای .....یک بار...... بارها وبارها خودم رو شکنجه میکنم وبهت میگم ....غلط کردم ...
غلط کردم که کتکت زدم ...بی حرمتت کردم ...بی سیرتت کردم ...
بیا وببین من از کرده ام پشیمونم ...ثمره دوماهه که رفتی...... تو الان کجایی؟.....
بچم..... بچه ای که میخواستم بکشمش ......کجاست ؟
خدایا چه جوری تونستم این کارو کنم؟.........
چه طور اونقدر قسی القلب بودم که بهش گفتم بچشو....بچمو ......بکشه ؟
.شاید .......شاید....... اگه این وبهش نمیگفتم .......نمیرفت .......شاید باز هم میموند و.....کارهای احمقانه ام رو تحمل میکرد ....
مامان وبابا هرکاری کردن به خونه برنگشتم ....مدام فکر میکردم ثمره اینجاست وداره منو شماتت میکنه......
با اینکه بدترین حادثهءعمرم تو این خونه اتفاق افتاده بود ....... ولی بازهم حاضر نبودم ازش دل بکنم .........
این جا بوی ثمره رو میداد
میدونستم میخوام با موندن توی این خونه مدام خودمو شکنجه بدم....... ولی این تنهاراهی بود که ارومم میکرد.......
تمام یادگاری هاشو جمع کردم واوردم تو این خونه......
وسایلم رو کامل جمع کردم وتو همین خونه مستقر شدم ....
لباسهای ثمره رواز زندایی گرفتم وهمه رو مرتب ومنظم کنار هم چیدم ....حالا خونه شده بود یه خونهءواقعی ....
ولی دستم به سمت اطاق خواب نمیرفت و موکت قهوه ای با لک تیره مدام ازارم میداد
اخر سر هم دست به دامن میثم شدم تا اون اطاق رو از شر اون موکت منحوس خلاص کنه .....
بیچاره میثم ...اون هم پاگیرمن شده بود ....
قبلا که قرار بود عقد بمونن تا منو ثمره عقد کنیم...
بعدهم که قرار شد بعد از مجلس عقد مامجلس بگیرن..... که بازهم ثمره فرار کرد وتمام نقشه ها نقش براب شد ....
دیگه حتی روم نمیشد تو روی میثم نگاه کنم ....ولی میثم حتی به روش هم نمی یاورد که چقدر به خاطر من جلوی خونوادهءزنش خجالت کشیده ....

====================
این دفعه دیگه واقعا فردا میفرستم ایشالله بی حرف وپیش فردا صبح
دعا کنید این بلای خانمان برنداز وتشکر خراب کن هم زودتر تموم بشه ورفتگان از سایت همگی برگردند :-2-37-:
بگو الهی امین :-2-36-:
اهنگ متن برای دوست خوبم فرشاد ایکس هست که میتونید تمام اهنگهاشو از این جا (http://mzqxe43imfshq.mjwg6z3gmexgg33n.biglu.ru/2jmj7l5rSw0yVb-vlWAYkK-YBwk=cGFnZS9tdXNpYy8?2jmj7l5rSw0yVb-vlWAYkK-YBwk=OThpYQ) دانلود کنید اسم اهنگ هست
بخشیده بودمت ولی

moon shine
1391,01,30, ساعت : 08:07 قبل از ظهر
کم کم ناامید میشدم .........کم کم مایوس میشدم ودست از جستجوبرداشته بودم .....
انگارقبول کرده بودم که دیگه ثمره رو نمیبینم..........
انگار باورم شده بود که دیدارم با ثمره به قیامت میرسه ........از این فکر قلبم فشرده شد ........
خدایا من طاقتش رو ندارم .....طاقت دوری از ثمره رو ندارم .......حتی طاقت دوری از بچم رو هم ندارم ........
از فکر بچم یه حس خوب زیر پوستم خزید ویه لبخند محو رو لبم نشست
فکر کنم تا حالا چهارماه ونیمش شده...... بچه ها میگفتن تو این موقع میشه جنس جنین رو حدس زد ....وای اگه دختر باشه دوست دارم اسمشو بزارم شمیم اگه هم پسر باشه دوست دارم بزارم مهرشاد
دوست دارم دختر باشه وای دختر بابا....... عشق بابا .......
دوست دارم موهاشو دوتایی ببنده.....مثل کوچیکی های ثمره ..........وقتی که میرفتم باغ لواسون......
اون موقع ها چقدر خوش بودیم رابطه هامون اینجوری نبود وباهم بازی میکردیم...یادته ثمره ......یادته همیشه جلوی دوچرخم میشستی ومیرفتیم لب چشمه ...
یادته چند بار باهم خوردیم زمین وتو همیشه گریه میکردی ومن برای بند اوردن گریه ات دوباره سوارت میکردم ویه دور دیگه بین درختهای پرازگیلاس میچرخوندمت
یادته هر بار که میرفتیم لب چشمه .....به جای اینکه مواظبت باشم تا توی اب نری .....خودم هم پر به پرت میدادم وجفتمون سرتا پا خیس برمی گشتیم پیش مامانامون
اونها هم همیشه غر میزدن ....ولی خودشون هم میدونستن که نمیتونن کاری انجام بدن ....
اون وقت زند ایی میگفت میثاق روتو برگردون میخوام لباس ثمره رو عوض کنم ....
همیشه دوست داشتم تنت رو ببینم اخه اون موقع ها خیلی سفید بودی
دوست داشتم سفیدی تنت رو ببینم و به خاطر همین مییومدم برگردم که یه پس گردنی میخورد پشت گردنم و
من میفهمیدم باید چشمهامو درویش کنم تا تو لباسهاتو تنت کنی ....
ثمره دخترم که به دنیا اومد براش کفشهای صورتی بخر....
موهاشو دو گوشی ببند نه .....نه.... دم اسبی کن .....بازهم نه... اصلا دوطرفه بباف وبنداز رو شونش
اره اینجوری دخترم خوشگل تره ....لباس قرمز هم بهش میاد.... چون تو سفیدی ودخترهم به مامانش میره
لباس قرمز... نارنجی..... سرخابی وبنفش جیغ بهش میاد .....
یه لحظه دلم برای دختر توی رویام ضعف رفت ....دوست داشتم فقط بوش کنم.... بوی بچه رو دوست داشتم .....
وای اگه پسرشد خودم میبرمش حموم ....اون دستهای کوچولوشو تو اب میکنه وشلپ شلپ میزنه به اب ...
باید این خونه رو عوض کنم ....جامون کوچیکه ...با بچه نمیشه توش نفس کشید .....
آم کجا برم دنبال خونه؟ یه جای دنج یه جایی که هم به باشگاه نزدیک باشه هم به خونهءمامان خودم ودایی ......
باید بگردم دنبال خونه .....یه اطاقشو میدیم به دختر یا پسرم نه همون دخترم ....من دختر بیشتر دوست دارم
خدا چی میشه دختر بشه؟ ....خودم چاکرشم ....خودم میبرمش پارک ....شهربازی ....میبرمش مدرسه ...خودم مخلصشم ....هم مخلص ثمره هم دخترم شمیم .....
ثمره..... اسمشو بزار شمیم ......بهت گفته بودم؟
نمیدونم شاید هم بین یه میلیون حرف چرتی که زدم اسم دخترم رو هم گفته باشم ....
وای ثمره یه دستشو تو میگیری یه دستشو من..... اونوقت شمیم بابا تاتی تاتی راه میره ....با اون کفشای گل دار صورتیش .....
باید یه تاب هم بخرم اینجوری مزاحم ثمره نمیشه .....راستی ثمره ...ثمره ...
از رویا اومدم بیرون... ثمره.... ثمره....
نیستی ثمره ....کجا رفتی ؟ برگرد.... دلم طاقت دوری تو ودخترم رونداره ....
خواهش میکنم برگرد..... فقط برگرد وبزار یه بار دیگه خودمو بهت نشون بدم ....قول میدم.... با تمام وجودم قول میدم... دیگه ازارت ندم ....شکنجت نکنم .....اذیتت نکنم.... فقط برگرد ...
===================
چهار ماه گذشته وثمره هنوز برنگشته ......شدم یه جنازه ءرو به موت..........
اونقدر پشیمونم .....اونقدر خودخوری میکنم .....که تو عرض این چهارماه پونزده کیلو کم کردم
تازگی ها به سیگار پناه بردم وسعی دارم تا یه جوری خودمواروم کنم......
ولی کو اسایس......... کو یه لحظه خواب راحت ....
مدام کابوس میثاق رو میبینم ......
مدام کابوس ثمره رو میبینم که با یه بچه توی بغلش توی یه گودال پرازخون افتاده ورهایی نداره
بچه رو میگیرم به سمت میثاق........
ولی اون بچه رو میگیره وبا چاقو شکمش رو پاره میکنه ....
تو خواب زجه میزنم .........
بچم .....بچم رو بده..... ولی اون با دستهای خونیش زل میزنه تو چشمهامو میگه........
باید ثابت کنی...... باید ثابت کنی که پاکی ....
پراز یاد تو ....پر خاطره
چشام .....هرشب از.... نبودت پره
اگه قلب من.... واسه ات میزنه
اگه بی چشات......... دلم میشکنه
دوباره از خواب میپرم.... خدایا نجاتم بده از این همه درد.... ثمره ....ثمره راست گفتی..... تو رفتی ومن دارم زیر بار این مسئولیت وفکر وخیال له میشم .....
خداحافظِ تو .......با اینکه هنوزم میمیرم برات
خداحافظ ِتو........ میسوزونه منو اتیش خاطرات
زود رنج وعصبی شده بودم وبا همه کل کل میکردم
حتی حوصلهءخودم رو هم نداشتم چه برسه به مردم...... تو تنهایی خودم زجر میکشیدم وسرمیکردم به امید اینکه بتونم یه بار دیگه ثمره رو ببینم
خداحافظ تو..... تاقلبم به تنهایی عادت کنه
تا اشکم به چشمهام.... خیانت کنه
خداحافظِ تو
خداحافظِ تو
یه وقتهایی اونقدر زجر میکشدیم که شبها با صدای گریهءبچه از خواب میپریدم ....
تَوهُم کشتن بچه ام ......اونقدر واضح جلوی چشمهام جون میگرفت..... که شبونه پامیشدم وبه درگاه خدا پناه میبردم ....
قرارمون نبود تنها بری تو
قرارمون نبود بی تو بمونم
قرارمون نبود فاصله باشه
قرارمون نبود بی تو بخونم
خداحافظِ تو
بعد از پنج ماه حس پشیمونی ودرد وعذابم کمتر شده بود وخشم جاشو پرکرده بود.... خشم وانتقام ....اینکه ثمره رو پیدا کنم وتقاص این همه عذاب رو ازش بگیرم ...
من واقعا کم اورده بودم... حاضر بودم هزاران هزار بار بمیرم وزنده بشم.... فقط بتونم ثمره رو پیدا کنم تا خیالم راحت بشه واین عذاب وجدان کمتر بشه ...ولی اینجوری....... این بی خبری محض منو داغونتر از قبل میکرد .......
بعد از پنج ماه تصویر دخترم تو ذهنم پررنگتر شده بود.......حالا دیگه نه تنها نمیخواستم سر به نیستش کنم...... بلکه فقط میخواستم ببینمش..... بوش کنم........ بغلش کنم ....
سعی میکردم ثمره رو تو ذهنم خط بزنم ولی بازهم نمیتونستم .....بحث یه سال دوسال نبود....... بحث عمری زندگی کنارش بود....
بحث این بود که همیشه حامیش بودم وشبی رو بدون اینکه ازش خبر نداشته باشم سر نکرده بودم وحالا.......... تو این همه بی خبری داشتم ذره ذره اب میشدم وکاری از دستم بر نمییومد
شیش ماه گذشت حالا هفت ماه ونیمش بود ....برای دخترم لباس میخریدم
لباسهای قرمز .......دامن های کوتاه وچین چینی ........
براش جوراب تور توری میخریدم وشب به شب کنارخودم میچیدم وباهاشون حرف میزدم
ببینن ثمره این وامروز تو یه سیسمونی فروشی پیداکردم ...خوشت میاد؟ اره گرون بود........ ولی می ارزه تن جیگر بابا کنم ........
وقتی که خودمو خالی میکردم..... اشک از چشمهام سرازیر میشد ودمل چرکین خشم ازثمره سر بر میداشت...
شده بودم یه ادم دوشخصیتی ....یه شخصیتم همیشه عاشق و شیفتهءثمره بود ویه شخصیت خشمگین از ثمره ...
ولی با این حال بازهم دوستش داشتم وناراحت از اینکه شیش ماهه از خودش هیچ خبری نداده
برگهءازمایش رو به دکتر نشون داده بودم واون هم گفته بود حول وحوش اخر مهر یا اول ابان موعد زایمانشه ....حالا جدای از درد تنهایی ثمره نگران دخترمم بودم .......دخترگلم........ دختر قشنگم
یه وقتهایی از غصه زانوهامو بغل میکردم وزل میزدم به یادگاری های ثمره و........
یه وقتهایی هم عصبانی میشدم وتمامشونو از جلوی چشمهام جمع میکردم..... ولی وقتی که دلتنگی به سراغم میومد بازهم میرفتم سر یادگاریهاشو شروع میکردم به صحبت ازهمه چی وهمه جا ........
توی تقویم دیواری تمام روزهای نبود ثمره روخط زده بودم .......انگارکه اصلا همچین روزهایی نبوده........
واقعا هم بدون ثمره من زندگی نداشتم....... دور مهر وابان یه خط قرمز کشیده بودم وهرروز روزهای رفته روخط میزدم تا برسم به تولد شمیم بابا ..........
یه وقتهایی رویامیدیدم ...رویاهایی که نمیدونستم از کجا می یان....... ولی عین واقعیت بود.......
میدیدم که با ثمره به پارک رفتم وشمیم من یه دختر با موهای تیره وچشمهای مظلوم ولبهای درشت عین ثمره تو بغلمه
توی بغلم میفشردمش وبوش میکردم ......بوی شامپو..... بوی ناز..... بوی لباس نو........
این بو اونقدر برام واقعی بود که ناخواسته توی ذهنم میموند
بیستم مهر بود خوب یادمه........ یه شب سرد وتاریک وبدون مهتاب ....داشتم از باشگاه مییومدم که گوشیم زنگ خورد
ناشناس بود
- بله
-جناب میثاق احمدی ؟
-بله خودم هستم امرتون
-من از بیمارستان سورنا تماس میگیرم .........مریضی به اسم ثمره انتظار رو اوردن اینجا ......مثل اینکه احتیاج به عمل داره .......شما شوهرشون هستید ؟
-ب...ب..بله ...
-لطفا سریعتر بیاید........ مریضتون وضعش اورژانسیه ......
گوشی تو دستم خشک شد ....ثمره ...ثمره .
======================
خوب این اخرین پست بود ازفردا دیگه سراغ این تاپیک نیاید بعضی هاتون میدونید بعضی ها هم نه من دارم اسباب کشی میکنم ولی تا دیروز قرار بود تا اخر اردیبهشت اینجا باشیم حالا قرار تا یه هفته یا نهایتا دوهفتهءدیگه اینجا باشیم وچون توی این خونه ای دی اس ال مخابرات داشتم مسلما از این به بعد دسترسی به اینترنت ندارم
واما داستان....
ثمره ومیثاق رو فعلا عقب ذهنتون نگه دارید تا من برگردم .....بهم یه فرجه بدید یه ماهه دوماهه معلوم نیست... چون هم باید جابه جا شم هم ذهنم قفله ....این قفل باز شه پست های من هم شروع میشه
بهتون قول میدم بر میگردم با پست های جدید یا با پی دی اف داستانم واونوقت به تک تک کسانی که زیر این پست برام تشکر زدن پ.خ میدم وازتون میخوام که بیاین ودوباره نقدم کنید ...پس بیاید یه قول مردونه بدید من با داستانم برگردم وشماهم با نقداتون منو راهنمایی کنید ...حتی شده در مورد نکته های کوچیک ....
از الان دلم برای تشکرهاتون........ احساساتی که بعد از خوندن پستهام داشتین ......برای همه چیز تنگ میشه ....امیدوارم ثمرهءمنو فراموش نکنید

دوستتون دارم یه عالمه
هر چی بگم بازم کمه
راستی اهنگ برای امین رستمی به اسم خداحافظ تو حتما گوش بدید

moon shine
1391,02,13, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
سلام سلام صدتا سلام ....خدمت دوستاي بامعرفت نودوهشتي که دلم براشون قد اين نقطه . شده بود ...
ميدوني چرا عاشق تونم?.... هروقت که مشکلي داشتم به دادم رسيديد ميگم قند شکن ندارم دستهاي کمک دراز ميشه ومثل مجيد دلبندم بهم راه کار ميديد ...دوباره ميگم اي دي اس ال ندارم بازهم ميياد وبهم کمک ميکنيد ....يعني من مرده ءاين همه ابراز محبتاتون هستم
جونم براتون بگه اين اسباب کشي ما تمام شد ولي پس لرزه هاش همچنان ادامه داره يکيشون هم اينه که بنده به هيچ عنوان به اي دي اس ال دسترسي پيدا نکردم ....
رفتم دنبالش ميگه بايد از صاحب اصلي خط تلفن فتوکپي شناسنامه وکارت ملي داشته باشي ...حالا اين بنده خدا از قضا اصلا صاحب خونهءما نيست وما بهش دسترسي نداريم پس فعلا بايد به همين خط ديال اپ مادر مرده که سرعتش درحد ميکرو حلزون ميباشد رضايت دهيم
پس يه لطفي کنيد به بچه هايي که اين داستان رو ميخونن خبر بديد تا بيان وبقيهءپستها رو هم بخونن ..
خوب شرح حال بنده تمام شد ميريم سراغ ثمره وميثاق خودمون که ازقضا يه توراهي هم داشتن بريم ببينيم که داستان ما با اين توراهي به کجا ميرسه
مثل هميشه دير وزود داره ولي سوخت وسوز نداره پس همراهم باشيد
يه دنيا ممنون :-2-40-::-2-40-::-2-40-:


فصل دوازدهم
فرار از خانه

نامه رو گذاشتم روي اپن اشپزخونه واخرين نگاه رو به ميثاق کردم ....توي خواب يه ادم ديگه بود ....يه موجود مهربون که مثل بچه ها معصوم بود...... ولي همين ادم زندگيمو به گند کشيده بود ....
نگاهم رنگ عصبانيت گرفت ....اين انتقامِ منه.. اين که توي بي خبري محض بموني ......بسوزي و......نتوني کاري کني.......
نگاهي به کيفم کردم ...شناسنامم ....دفترچهءحسابم ...
خوبه ميتونم برم ...
ازخونه زدم بيرون .......اول بايد دنبال جا ميگشتم ....ولي نه هر جايي ....يه جاي دنج وخلوت که بتونم بي سرخر توش زندگي کنم.....
از صدقه سري هيکل درشتم وچادري که سرم کرده بودم هيچ کس نميفهميد کسي که پشت اين چادره يه دختر هيفده هيجده سالست ....
در به در دنبال خونه بودم ولي جايي رو بهم نميدادن..... تا صحبت ميکردم که خودم قول نامه بنويسم ....ميگفتن بچه اي بايد شوهرت بياد امضا کنه .....
کليد خونهء ميثاق رو داشتم وازروش يه دونه ساخته بودم ولي مگه تا چند شب ميتونستم اونجا برم؟ ....بايد هر طور شده يه جايي رو رهن ميکردم
وارد بنگاهي شدم ....صداي مرد بنگاهي بلند بود
-نه خانوم ....پول پيشتون کمه....... نميشه....... هرچي بهش ميگم....... قبول نميکنه ...
-اخه من با اين مادر مريض کجا رو دارم برم ؟......تروخدا باهاش حرف بزنيد من ديگه توانايي پرداخت اجارهءبيشتر رو ندارم
-گفتم که ......ميگه يا بايد پول پيشِ تون بيشتر بشه يا اجاره تون........ اگه هم نداريد که بايد بلند شيد ....
-ندارم ....خدا شاهده ندارم... خرج مادرم بالاست ....همين کنم که در بيارم وخرج دوا درمونش رو بدم...
تروخدا باهاش حرف بزنيد.....اين چند وقت رو با همون اجاره کناربياد .... بعد که دست وبالم بازتر شد همهءکرايه رو يه جا ميدم ....
مرد بنگاهي ناراحت شد ...
-گفتم که نميشه ....خير نديده حاضر نيست هيچ رقمِ کوتاه بياد.... برو خواهر من ....يه مقدار از اين ور و اون ور جور کن تا بتوني پولشو بدي
-اخه ...
-اخه نداره ....ميگم بي مروت.... چشمهاش فقط پول رو ميبينه ....از يه جايي جورکن.... وگرنه سر سال اسباباتون تو کوچه است ...
نگاهم درخشيد ....خودشه همون کسي که دنبالش بودم ...از بنگاهي که دراومد ....دنبالش راه افتادم ...
يه مانتوي سادهءمشکي تا زير زانو يه شال رنگي وملايم با يه رژ لب صورتي که بهش مييومد ....نگاهم پي اش بود وقتي پيچيد توي فرعي.... صداش کردم ...
-خانوم؟... خانوم؟ ...
-بله با من ايد ؟
- ميشه چند لحظه وقتتون رو بگيرم ؟...
معلوم بود تعجب کرده ....
-جانم بفرمائيد ....دنبال جايي هستيد؟
-نه باخودتون کارداشتم ...
با من؟... شرمنده به جا نمي يارمتون .....از اشنايان هستيد؟...
-نه ...والله.... چه جوري بگم ؟...کارمن يکم طول ميکشه اگه بشه بريم يه جايي که راحت تر حرف بزنيم ....خواهش ميکنم ...
يه نگاه مشکوک از سرتا پام کرد.... خداروشکر سرووضعم زياد بد نبود ....
-يه پارک اين نزديکي ها هست.... بريم اونجا صحبت کنيم ...
..........
-نميدونم حالا چي کار کنم ؟با اين بچهءتوي شيکم با شوهري که نامرديش وقبل از عقد نشون داده ....فقط دنبال يه سر پناه هستم ...
نه اينکه بخوام سر بارتون بشم.... نه ...من از خودم درامد دارم ....فقط يه جايي رو ميخوام که يه زندگي تک نفره داشته باشم ....
شما مشکلتون به دست من حل ميشه ومن هم مشکلم به دست شما ...خواهش ميکنم .......من پولي رو که کم داريد بهتون ميده شماهم يه جاي خواب بهم بديد همين .....چيز زيادي ازتون نميخوام ...فقط يه تيکه جا که شبها با خيال راحت سرمو بزارم زمين
.....
-چه جوري داري به من اعتماد ميکني ؟يامن چه جوري بايد به تو اعتماد کنم ...
سرمو انداختم پائين وگفتم
-اين من هستم که بايد نگران زندگيم باشم وپولي رو که دارم به شما ميدم ....من کسي رو ندارم ....مجبورم ريسک کنم ...
مجبورم براي اينکه شبهرو تو خيابون سرنکنم يه همچين ريسکي کنم.....
ولي شما مطمئن باشيد که من کاري به کسي ندارم ...اخه اصلا به من مي ياد که دزد باشم يا ادم کش؟..... بعد هم اينجور که فهميدم شمام ادمهاي دارايي نيستيد که من بخوام براي پولتون نقشه بکشه ....
دختره دو به شک بود .......معلوم بود هم مجبوره ......هم دلش برام سوخته ...
-باشه قبوله ....اسم من اذرنوش مُوَحد و.......اِسم تو ؟...
دستم رو توي دست دراز شده اش گذاشتم
-ثمره..... ثمره انتظار

فصل بعدی
اولین ضربان

moon shine
1391,02,13, ساعت : 10:46 قبل از ظهر
فصل سیزدهم
اولين ضربان

با اذرنوش ومادرش سريع دوست شدم .وخيلي زودتر ازاون چيزي که فکرشو ميکردم جاافتادم
خوبيش اين بود که لازم نبود وسايل خونه بگيرم يا دل نگرون خورد وخوراکم باشم ....
مادر اذرنوش يه پارچه خانوم بود.... يه زن فوق العاده ....اما تاحدي سخت گير ...دوست داشت به همه چي نظارت داشته باشه
بااينکه قلبش درد ميکرد ولي سعي داشت همهءکارهاي خونه رو خودش انجام بده
خدا خيرشون بده اگه نبودن ....نميدونستم بايد چي کار کنم ...
کلا چهل تومن پول داشتم...... ده تومنش رو به خاطر پول پيش دادم به اذرنوش ......
اينجوري نه اونها کرايه ميدادن نه من ....بقيش رو هم يه حساب باز کردم وقرار داد پنج ساله بستم ....
ماه اول تمام مدت تهوع داشتم ....غذا از گلوم پائين نرفته..... بالا ميارودم...... تو عرض يه ماه دو کيلو کم کردم
اخر سر هم به زور عزيز جون..... مامان اذرنوش رفتم دکتر...
ازم موعد اخرين عادتم رو پرسيد ....قد ووزنم رو اندازه گرفت وبعد هم بهم گفت دراز بکشم روي تخت ...
نميدونستم اين کارها براي چيه ....مگه چند سالم بود..... يا چند تا بچه داشتم که بدونم ؟
چادرم رو باز کرد وروي شکمم رو کنار زد.... بعد هم يه خمير ...مثل يه مايع بي رنگِ خنک ....ريخت روي شکمم ...
با تعجب به دستهاي خانوم دکتر نگاه ميکردم ....ميخواد چي کار کنه؟نکنه خطرناک باشه؟ ....
يه چيزي مثل يه ميکروفون خيلي کوچيک رو توي دستهاش گرفت ...دستگاه رو روشن کرد وميکروفون رو گذاشت روي شکمم ....
قل قلکم اومد... اول يه صداي بلند ...ميکروفون رو چرخوند.... يکم بالا... يکم پائين ....
تا اينکه ...
توپ توپ ...توپ توپ ...توپ توپ....خنديد وگفت
-اينم صداي قلب بچت .... قوی ومحکم ....
موهاي تنم سيخ شد و نگاهم باروني ...اين صداي قلب بچهءمنه؟ خدايا شکرت ....صد هزار مرتبه شکرت ...
(اين چيزي که نوشتم عين واقعيته واين رو هم بگم که يکي از بهترين لحظه هاي عمر من وهمهءمادرهاست )
با يه لب خندون وقلب اميدوار ويه مشت ويتامين وکلي ازمايش برگشتم خونه
اونقدر اين احساس خوش ايند بود که براي وقت بعدي لحظه شماري ميکردم
.........
روزي که براي سونوگرافي رفته بودم رو يادم نميره ....
اولين باري که با دست يه تودهءتيره رو نشونم داد تازه به عظمت خدا پي بردم واشک توي چشمام نشست ...
اين بچهءمن بود... بچه ءمن وميثاق ....بچه اي که اگر چه نتيجهءيه رابطهءناپاک بود .... ولي وجود داشت وهرروز بزرگتر ميشد ....
بهم گفت همه چيزش سالمه.... دستشو بهم نشون داد.... پا ها شو...... ومن مثل ابر بهار گريه کردم
خدايا شکرت.... من واقعا دارم مادر ميشم ....يه بچه از پوست وگوشت خودم ....يه بچه براي خودم که ميتونم باهاش حرف بزنم ....بازي کنم و....زندگيشو بسازم ............
خدايا ممنونم ....من خوشبختم .... واقعا با اين بچه خوشبختم ....

فصل بعدی
مرد همسایه

moon shine
1391,02,13, ساعت : 11:13 قبل از ظهر
فصل چهاردهم
مرد همسايه
ماه دوم رو باکلي خوشحالي وقلبي پر اميدو دنيايي زيبا شروع کردم ....ولي دنيا هميشه همين جور نيست ونميمونه .....
صاحبخونه فهميده بود که من هم دارم با اذرنوش زندگي ميکنم و همين باعث طوفان شد ....
جايي که ما ساکنش بوديم يه خونهءنيمه قديمي بود که شامل سه طبقه ميشد ....
طبقهءاول مال صاحب خونه بود..... صاحبخونه اي که قول ميدم تو طول زندگيتون حاضر نباشيد حتي يک بار هم ريخت اين مرد رو ببينيد ...
طبقهءدوم ما وطبقهءسوم ........يه مرد مجرد ومتاسفانه هيز....
اونقدر هيز که حتي از يه فرسخي هم ميتونستم تشخيص بدم که داره تمام جون منو ديد ميزنه ....
ازهمون وقتي که از خونه زدم بيرون چادر سر ميکردم..... امن تر بود وراحت تر... ولي بازهم خطر وجود داشت ....
صاحبخونه فهميد که من يه زن بي شوهرم وهمين باعث شد تا خبر به گوش طبقهءبالايي هم برسه وازهمون جا بود که من فهميدم ... نه
.....متاسفانه هواي بيرون از خونه هميشه مسموم تر از خونست ....
اونجابود که فهميدم وقتي يه نفر گرگ باشه ميدره ......
فرقي هم براش نداره که اون شکار.... يه زنه... يا یه دختر.... يا يه زن حامله ....
تازه دوماه ونيمم بود که مزاحمت هاي اقاي همسايه شروع شد ....
چپ وراست پشت در خونه بود ...عزيز جون حال ندار بود ومنم مدام درحال عق زدن
ولي مرتيکه بي شرف به خيال خودش يه خر مفت پيدا کرده بود و ول کن معامله هم نبود ....
اخه از کدوم مصيبتم بگم که يکي دوتا نبود....
تا دم در پيداش ميشد.... صاحبخونه هم سرک ميکشيد ....
خوب شما بگيد.... تقصير من اين وسط چي بودکه يارو هيز بود ونفهم وبي شرف ؟
کم کم اوقدر تابلو وخفن مزاحم ميشد که صداي اقاي صاحبخونه رو دراورده بود وبدي اش هم اين بود که تمام اينهارو از چشم من ميديد ....
کارخدا رو ميبيني مرده بيست وچهار ساعته دم خونهءما پَلاس بود .....اونوقت فکر ميکرد اين منم که دارم مدام بهش نخ ميدم ....
تا اينکه خوب يادمه اخرهاي ارديبهشت بود ..... پانزده هفته بودم و ويارم همچنان ادامه داشت ...
اره اخرهاي ارديبهشت بود واون چيزي که نبايد بشه شد ....
ساعت شش عصر بود وآذرنوش ومادرش رفته بودن پيش دکتر قلب .... اف اف رو زدن ...
ايفون خراب بود ودم دماي اومدن اذرنوش ...
در وباز کردم وخوش خوشان وزمزمه کنان شروع کردم به ريختن چايي... تا سه تايي با هم بخوريم ...
صداي تقهءدر اومد ...
-آذري اومدي ؟....سلام عزيز ...
جوابي نيومد ....
-عزيز ؟...آذرنوش ؟....
بازهم سکوت ....
دستم روي دستگيرهءقوري ثابت شد ....چشمهام رو ريز کردم ...مطمئن بودم که صداي تقهءدر رو شنيدم ...
-آذردکتر چي گفت ؟
-.....
ريتم قلبم تند شده بود ...يعني کي تو خونست ؟...
يه حسي بهم ميگفت يه نفر داره ديدم ميزنه وبا توجه به سابقه ءخراب مرد همسايه يه اضطراب بد تو وجودم نشست ....
همون جور که پشتم به در بود.... چشمهام رو چرخوندم ....
يکي اينجاست .....اينو از بوي سيگارش که دقيقا مثل مرد همسايه بود تشخيص دادم ...
نگاهم به کشوي کابينت افتاد که پراز قاشق و....چنگال و...کاردو... چاقو بود ...
دستم رو از دستگيره جدا کردم ...کشو رو اروم کشيدم بيرون ....
همزمان با لمس دستهءچاقو ....دستي روي دهنم نشست .......ومن هم چاقو رو با قدرت روي دست کشيدم
صداي اخ همسايه باعث شد با چشمهايي دريده به سمتش برگردم ......
تمام دستش از مچ تا روي انگشتاش پرازخون بود ....انگارکه شاهرگشو زدي
مرد همسايه هم ناله ميکرد ....هم فحش ميداد....اونم چه الفاظي... فحشهايي ناموسي ...قشنگگگگگگگ ..مادرو خواهرو همه کسم رو مورد عنايت قرار داد.... ولي من ....
انگار نه انگار..... ماموريتم رو درست انجام داده بودم ....ماموريت نجات جون خودم وبچهءتوي شکمم ...
پوزخندي زدم وبا نوک چاقو بهش اشاره کردم ...
-چيه ؟درد ميکنه ؟فکر کردي تنهام ؟بدون پشت وپناه؟يه زن بي کس و....يه خونهءخالي و....برم يه حالي ببرم که دم غنيمته ...هان؟....فکر کردي اونقدر پپه ام که بزارم هر گوهی که خواستی بخوری ؟
دوباره با سر چاقو بهش اشاره کردم
-گمشو گورتو از خونم گم کن ....تا خودم با همين چاقو ساطوريت نکردم ....
خون همچنان جاري بود..... ولي اه ونالهءمرد همسايه جاشو به يه لبخند شيطاني داد...
-نه خوشم اومد ...فکر ميکردم بي عرضه تر از اين حرفها باشي ...بهت نمي يومد به خواهي خط خطي ام کني ...
ولي فکر ميکني با اون چاقوي زپرتي ميتوني از پس من بر بيايي؟
بزار ش کنار بچه ....تو هنوز دهنت بوي شير ميده ....بزارش کنار تا دوکلوم با هم اختلاط کنيم ....من که ميدونم وضع وحالت چيه.... براي من اداي خواهرهاي حزب الهي رو در نيار ...جوجه ...
من يه مرد تنهام... تو هم که اقا بالاسر نداري وحال وروزت معلومه ... چرا اين لحظه هايي رو که ميتونيم کنارهم خوش بگذرونيم رو بهم تلخ کنيم ....بزار کنار اون چاقورو تا قشنگ باهم حرف بزنيم ....
صورتم از شنيدن حرفهاش تو هم مچاله شد...... واقعا اين قدر تابلو بودم که فکر ميکرد ميتونه ازم سواري بگيره ؟
پوزخندي زدم وگفتم
-توي بي شرفت.... لياقت تفِ توي صورتت رو هم نداري ...به توهم ميگن مرد ؟
حيوون تراز تو خودتي که ميخواي يه زن حامله رو خفت کني ...
شرم نميکني ؟واقعا تو ادمي ؟
همين الان بزن به چا ک تا خر نشدم ونزدم اون يکي دستت رو هم ناقص کردم ...
لبخندش جمع شد وبا لحن ارومي گفت ...
-ثمره من ....
سر چاقو رو به سمت چشمش بردم تو اون لحظه امادگي اينو داشتم که جفت چشمهاشو از کاسه در بيارم ...
-دفعهءاخرکه اسم منو به زبون ميياري ...چون دفعهءبعد اين چاقو رو تا دسته تو اون چشمهاي کورشدت فرو ميکنم ...تا ديگه منو نبيني ونگي ثمره ...گمشو بيرون.... اون ممه رو لولو برد ...که بزارم نوک انگشتت بهم بخوره....
همزمان با حرکت چاقو سرش رفت عقب ...من مونده بودم واقعا با چه جراتي وبا چه رويي به خودش اجازه داده بود پاشو تو خونهءما بزاره ...
-اوي اوي.... اروم.... ميزني ناکارم ميکني ...اروم باش... من اصلا ميرم ويه روز ديگه باهات حرف ميزنم ...تو هم فکراتو کن ....
با پشت انگشت خونيش بينيش رو خاروند وحالم رو بد کرد ...
-تا اونجايي که من شنيدم اگه تو حامله باشي واينجور که از ظواهر مشخصه بچت کوچيک باشه.... ميتوني رابطه داشته باشي ....من ميرم وتو قشنگ فکراتو کن.... ميدونم که دختر فراري هستي وباباي اون بچه هم گم وگور شده ودست تنها موندي ...
فکراتو کن خودم بهت ميرسم... عزيز که حال نداره وکسي کاري به کار تو نداره ....خونهءبالا هم خالي مونده... صاحبخونه هم که نميفهمه ...ميتونيم راحت باهم خوش بگذرونيم ...
عصباني شدم وامپرم رفت رو صد ...
چي داشت ميگفت اين مردک ؟خوش بگذرونيم ؟...کييييي ؟منننننن ؟با بچهءتوي شکمم؟با اسم توي شناسنامم؟اين نفهم چه فکري با خودش کرده؟
-ببين آشغال ...راجع به من يه نفر..... اشتباه کردي ....من شوهر دارم...باباي بچمم ده تاي تورو يه تنه حريفه ...
اگه ماموريت نبود تو حتي جرات نداشتي از ده فرسخي من رد بشي.... چه برسه تو روزروشن بياي توخونمو بخواي به حريم من تجاوز کني ...
اون کسي که تو فکرشو ميکني من نيستم ...حالام از خونهءمن گمشو بيرون ...تا دادو قال نکردم وهمسايه هارو نريختم بيرون ...هريييييي...
دستهاشو به حالت تسليم بالا بردو همزمان عقب گرد کرد ...
-باشه مثل اينکه امروز واقعا اتيشي هستي ...
يه نگاه به دستش که حالا خون روش خشک شده بود انداخت وگفت ...
-نوچ ..... امروز روز شانس من نيست ولي وقت زياده .....حالا حالاها باهات کاردارم ...
دوباره با چاقو به سمتش رفتم ...
-دفعهءبعد که خواستي همچين گوهي بخوري اول اشهدتو بخون بعد بيا سراغ من ...
چون من نشونه گيريم افتضاحه ....ممکنه اين دفعه به جاي دستت بزنم تو شکمت يا يه وجب زير شکمت که تا اخر عمردور و ورِ اين کارا نپلکي ... من اينکاره نيستم دور من يکي رو خط بکش
هزره ءهرجايي تو خيابون فت وفراووونه برو سراغ يکي از اونها ....همه نوع سرويسي هم بهت ميدن
.حالا شرّوکم کن تا خر نشدم وچاقورو تو اون چشم هيزت فرو نکر دم ....
پاشو که از در گذاشت بيرون درو پشت سرش کوبيدم ...
تکيه دادم به در ودستم رو گذاشتم رو قفسهءسينم ...سينم سنگين شده بود ونفسم يه درميون مييومد ...
بغض گلومو فشرد وچشمام خيس شد ...
ترس... دلهره.....نگراني از سرنوشتم ...ودراخر مزهءتلخ وبرندهءتنهايي وجودم رومچاله کرد ...
خدايا اين چه سرنوشتيه که من دارم؟
نگاهم رو بالا اوردم.... بالاتر... بالاتر... تارسيدم به سقف ... واقعا اگه حواسم نبود...اگه دوباره بهم تجاوز ميشد ...اگه ...
اشکام چکيد ...تنم لرزيد ...خودمو بغل کردم وسرمو تو سينم گرفتم وبغضم ترکيد ...
خدايا چقدر تنهام.... چقدر خستم ...بي پناهم ....با يه بچه توي شکم ..بايد چي کار کنم؟
کاش ميثاق بود ...کاش اين اشغال ميثاق رو ميديد تا ببينم بازهم جرات يه نگاه چپ رو داره ؟
کاش ميثاق پوزهءاين کثافت رو مثل مزاحم هاي ديگه له ميکرد...
اسم ميثا ق ذهنم رو رنگي کرد ..شب دهم بهمن ...شب فاجعه و پايان من ...شب به وجود اومدن اين بچه ...
بعد از دوماه که از فرار کردنم ميگذشت داشتم اعترام ميکردم که مثل سگ پشيمونم ...
زندگي تو دنياي واقعي خيلي سخت تر از اون چيزي بود که فکرشو ميکردم ...من يه تنه با يه بچه .....واقعا نميتونستم از پسش بر بيام ....
فکر ايندهءاين بچه آشفتم کرد ..
خدايا با اين بچهءبي پدر چه کنم ؟اين بچه که هنوز نيومده تمام بار مسئوليتش رودوشم سنگيني ميکنه..... بچه اي که حتي پدرش هم حاضر نيست وجودشو قبول کنه ...
ايندهءاين بچه چي ميشه ؟بي شناسنامه؟ ....بي پدر؟ ...بي حامي ؟...بي پول ؟
خدايا من تنهام... بايد به کي پناه ببرم تا منو از شر امسال اين مردک نجات بده؟
بعد از دوماه تازه داشتم جاي خالي ميثاق رو حس ميکردم ...تازه داشتم ميفهميدم اون همه ترس ونگرانيش براي چيه ....تازه داشتم ميفهميدم وقتي که کسي مزاحمم ميشد اون تا ته ماجرا رو ميخوند واز ترس همچين اتفاقاتي بهم گير ميداد ...
نميدونم چرا بعد از دوماه دوري الان به فکرش افتادم
با خودم که اين حرفها رو نداشتم ميثاق خيلي بهم بد کرد.... ولي من مقصر بودم واولين جرقه رو من زدم ...
ميثاق بهم تجاوز کرد ولي من با فرارم اشتباهي بيشتر از اشتباه اون مرتکب شدم ...
نبايد خونه رو ترک ميکردم ...ميثاق بد..... ولي من چرا خر شدم واز خونه زدم بيرون ؟....
حالا چي به سر اين بچه ميياد ؟...
ايندهءاين بچه خواب رو از چشمهام گرفته بود... تازه هيجده سال داشتم واول راه بودم...... اين بچهءچند ماهه رو کجاي دلم ميذاشتم ؟...
من حتي از پس خودمم بر نمياومدم اونوقت ميخواستم چه جوري براي اين بچه مادري کنم ....
دوباره اشکم چکيد... خدايا چرا عقل رو ازم گرفتي تا اون روز قدم جلو بزارم وبرم پيش دوست متين ؟
اخه اين کنجکاوي احمقانه چي بود که باعث شد حالا با اين بچه به دور از خونه وزندگيم.... بدون تکيه گاه.... دل نگرون ...کثافتهايي مثل مرد همسايه باشم ....
من وميثاق هر دو بهم بد کرديم..... خطاي کار من کمتر از ميثاق نبود ...
نميدونم چرا فرار کردم ....من که داشتم زنش ميشدم ....ديگه درد م چي بود؟ ....چرا نتونستم ببخشمش ؟.....
خودم ميدونم ...کارش خيلي بد بود.... اونقدر بد که هر لحظه اش هنوز که هنوزه تو ذهنمه وازارم ميده
ولي مقصر خودم بودم.... ميثاق اينکاره نبود... اگه قرار بود بلايي سرم بياره... زودتر از اين ها دست به کار ميشد
من که ميدونستم خط قرمزو محدودم رابطه نداشتن با هرنوع جنس مذکري هست ....پس چرا دنبال دلم رو گرفتم وبا دوست متين قرار گذاشتم؟
اصلا چرا به ميثاق نگفتم؟ .....خدايا چقدر پشيمونم ....براي من.... مني که ايندم تباه شده ....دیگه راه برگشتي وجود نداره....
مرد همسايه حق داره.... من يه دختر فراري هستم که تفاوتم با بقيهءدخترها اين که ....پول دارم و اندکي شانس ...وگرنه معلوم نبود بدون پول الان تو کدوم خراب شده اي سر به بالين کي ميذاشتم ....
اخ ميثاق.... ميثاق کاش اين کارو نميکردي .....
کاش برام ارزش قائل ميشدي..... کاش حسادت کورت نميکرد تا من اين طورالاخون والاخون نميشدم وبا اين بچه در به درِ اين تهرونِ شلوغ وبي در وپيکر ....
تازه ميفهميدم که ميثاق هميشه بود... هميشه مراقبم بودواز م حمايت ميکرد ..
هنوز که هنوزه خودمم نميدونم که از کي شروع کردم به لجبازي ...از کي باهاش چپ افتادم ...از کي رابطه ام رو باهاش خراب کردم ...
ياد بچگي هام لبخند رو به لبم اورد واشک چشمم رو سرازير کرد ...
همون موقع هائيکه تنها دوست وهم بازيم ميثاق بود ...همون موقعي که نميذاشت حتي خم به ابرو بيارم ..همون روزهاي سر شار از خوشي ودل هاي نازک وبدون غم ....
===============
از فرداي اون روز کارمن درست وحسابي در اومد ...
مرتيکه پدر سوختهءهيز ديگه علنا مزاحمم ميشد وتهديدم ميکرد ...
وقتهايي که اذرنوش يا عزيز نبودن جرات نداشتم جيک بزنم ..خودمو تو کمد ديوراي قائم ميکردم واز ترس به خودم ميلرزيدم .....
مدام گوشم به در بود وصداي قدم ها ....
از قصد مييومد ودم در رژه ميرفت ...يه وقتهايي از اينکه صاحب خونه بود ونميتونست کاري از پيش ببره خدا رو شکر ميکردم....
اين مردي که من ديده بودم نامردتر از اين حرفها بود که بخواد به يه زن حامله رحم کنه
اين جور وقتها بيشتراز هر زمان ديگه اي جاي خالي يه پناه ....يه پشتيبان.... ازارم ميداد ...
من يه زن بودم... يه جنس لطيف ...و متاسفانه ضعيف ...در افتادن با گرگهاي جامعه کار من نبود ...
کار من لم دادن تو سايهء تکيه گاهم بود که متاسفانه با کار بچه گانم خودمو از داشتن همچين چيزي محروم کرده بودم ...
يه وقتهايي وسوسه ميشدم تا برگردم خونه ....ولي يه چيزي توي وجودم نهيب ميزد ...
ميدونستم با وجود ميثاق وبدتر از اون بابا .....جايي براي من توي اون خونه وجود نداره ....
بعد از دوهفته استرس رسما از خواب وخوراک افتاده بودم ...ترس از اينکه شبي.... نصفه شبي بياد سراغم و ....خِفتم کنه و....يه بلايي سر خودمو بچه ام بياره مثل خوره روحم رو ميخورد ...
ويار داشتم ...تنها بودم ...غم خوار نداشتم ...افسرده بودم ..حالا هم اين کابوس دست از سرم برنميداشت ...
به جاي اينکه وزن اضافه کنم هر روز کمتر وبي حال تر ميشدم ...
انگار نه انگار که يه زن حاملم ...
از يه طرف ميخواستم به اذر نوش وعزيز بگم ولي از اون طرف ميديدم که اونقدر خودشون مشکلات دارن که دلم نمي ياد يه معضل ديگه به مصيبتهاشون اضافه کنم
در ضمن ...گيرم که بهشون هم ميگفتم.... اگه ديدشون بهم عوض ميشد وفکر ميکردن خودم کرم دارم چي ؟
اگه بعد از چند وقت بيرونم ميکردن ......میگفتن ما زن هرزه نگه نميداريم چي ؟
نه نميتونستم اين ريسک وکنم.... هيچ کس از دردسر خوشش نميياد اذرنوش ومادرش هم مثل بقيه ءادمها بودن ....
مطمئنا از اينکه بشنون مرد همسايه بيست وچهار ساعته داره کشيک اين خونه رو ميکشه خوشحال نميشدن ....
عزيز جون مثل همهءمادرها با حس ششمش يه چيزهايي بو برده بود
مخصوصا که میدید مرد همسايه يه چيزيش ميشه ... ولي حتي فکرش رو هم نميکرد کار ما به اين جا رسيده باشه ....
که اون بيادو بي پرده خواستش رو بگه ومن هم با چاقو پشت دستش رو زخمي کرده باشم...
===============
هفتهءهيجدهم رو درحالي شروع کردم که ترس و وحشت توي تک تک سلولهاي بدنم جا خوش کرده بود ...
ويارم کمتر شده بود وحالا ميتونستم يه خورشت بادمجون مَشت بزنم تو رگ ...
شکمم تا حدي برجسته شده بود ولي هنوز از زير چادر کسي نميتونست حدس بزنه که حاملم ...
مزاحمت ها ادامه داشت مخصوصا که ميديد راه به جايي ندارم وشوهر سوريمم پيداش نميشه ...
تنها خودم بودم که بايد مراقب بچهءتوي شکمم مي بودم ...يه وقتهايي از خداي بالا سر خودم ميخواستم بهم کمک کنه تا بتونم اين بچه رو سالم به دنيا بيارم ....
تمام فکرم همين بود.... لمس ودراغوش گرفتن بچهءتوي شکمم ...
هرچند با اين همه حرص وجوشي که من ميخوردم نگراني از سلامتيش هم به نگراني هاي ديگم اضافه شده بود ...
خرج ومخارجي نداشتم ولي هزينهءآزمايش هاي چکاب وغربالگري صد هزار تومني وقند خون حاملگي وچه وچه وچه اونقدر سر سام اوربود که نگران سرمايه ام شده بودم ...
==================================
امروز دیگه خبری از پست نیست
ایشالله فرا میزارم فکر کنم مثل همیشه ساعت یک بعداز ظهر
بای بچه ها
مثل همیشه لبتون پراز خنده ودل هاتون همیشه خوش

فصل بعدی
روز فراموش نشدنی من

moon shine
1391,02,14, ساعت : 10:10 قبل از ظهر
سلام سلام به همهءگل دخترها ....گل پسرها.... خوشگل خانوما ....خوبین ؟
الحمدالله که سیستم خبر رسانی تو این سایت معرکه است وخداروشکر که همه تون خبر دار شدید واومدید وگرنه من با این خرج ومخارج قبض سرسام اور تلفن رو هم رو دست بابای بچه ها میذاشتم تا بخوام به همه پیام خصوصی بدم ...
از کسایی هم که تو این چند وقته که نبودم و بهم سرزدن یه دنیا ممنون
یلدا ....اذرنوش ...سنجاقک ...زلال ...رها 210....سنگ پر ....فاطید...فریاد سکوت ...سیب سرخ حوا ...گل نرگس...پارمیسا نیازی ...کایسای عزیز که جاش خیلی خالیه ....سیمین دخت ....فاطمه آر....ونلا...
از همگی ممنون که تو نقدم بودید اومدید سر زدید وهی پیام دادید تا بیام واین داستان رو ادامه بدم
از همگی ممنون :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

فصل پانزدهم
روز فراموش نشدنی من

توي تقويم نوشتم نوزدهءخرداد روز فراموش نشدني من ...
اولين حرکت بچم يه چيزي مثل حباب یا يه چيزي مثل حرکت موجي بود....اونقدر اين حس شيرينه که دستم رو روي شکمم گذاشتم وچشمهامو بستم وازته دل شکر خدا رو به جاي اوردم ...
قه قه زدم
-عزيز عزيز داره حرکت ميکنه ...دارم احساسش ميکنم ...عزيز ....بچم داره تکون ميخوره ....بچه ءمن ....بچهء....
اشکام باريد ....خدايا ممنونم ...خدايا مرسي بابت اين حال بي نهايت قشنگ ...
اونقدر شيرين واون قدر قشنگ که ارزو ميکنم ...تمام دختران وزنان کرهءزمين اين حس رو تجربه کنن ..
از اون روز به بعد سعي کردم کمتر فکر وخيال کنم وکمتر حرص بخورم وبيشتر به فکر سلامتي بچم باشم ... حس ديگه اي پيدا کرده بودم ...حس مسئوليت ....حس بزرگي ...حس مادري ...
مدام هوس چيزهاي ترش ميکردم ....مدام تو چرت بودم وميخوابيدم ...بااينکه ترس از اقاي همسايه ادامه داشت ولي عزيز به هواي اينکه خيلي رنجور وبي حال بودم بيشتر هوامو داشت وکمتر تنهام ميذاشت ...
وارد پنجمين ماهم شده بودم که رفتم دکتر
برام سونوگرافي چهار بعدي نوشت ...اصلا نميدونستم چي هست ...
اين دومين سونوگرافيم بود وکلي ذوق داشتم تا دوباره اون تودهءتيره رو ببينم همون توده اي که به قول دکتر دست وپا داشت ومن هيچي از اون همه سياهي حاليم نشده بود ...
دکتر مايع سونوگرافي رو روي شکمم ريخت ...مور مورم شد ...دستگاه رو گذاشت روي شکمم چند تا دکمه وتصاوير مبهم مانيتورو....
بعد ازچند لحظه ...
خداي من عظمتت رو شکر ...اين بچهءمنه؟ ...
تصوير کهربايي يه بچه با چشمهايي بسته که مثل يه جنين تو خودش جمع شده بود ..
انگار که توي يه حباب بودو روي بدنش پراز لکه هاي تيره پوشونده بود ...يه بچه مثل نوزاد ....
خدايا ده تا انگشتشو ...پاهاش ... سرش ... ...يه دستش رو گذاشته بود روي صورتش وخواب بود .....درست مثل يه ادم بزرگ
دکتر دستگاه رو تکون دادو بچه هم حرکت کرد ودستش از روي صورتش رفت کنار ....
چهرهءميثاق جلوي روم ظاهر شد ...صورتش مثل ميثاق بود ...چشمهام به اشک نشست ...
ميثاق.... تو واقعا ميخواستي اين بچه رو ....بچه اي که تا اين حد بهت شباهت داره رو بکشي ؟....
ميخواستي با چند تا امپول و يه مشت اسکناس اين موجود زيباي خلقت رو نابود کني ؟
حالا بيا ببين خدا چي کرده؟ يه انسان شبيه به تو .....شبيه به صورت تو ....مثل تو...خلق کرده ...
خدايا تو هنرمندترين افرينندهءدنيايي ....
صداي دکتر منو به خودم اورد...اشکايي که جلوي ديدم رو گرفته بود وکنار زدم و.....زل زدم به فتوکپي ميثاق ...
داشت دست وپاهاشو نشونم ميداد
-اين پنج تا انگشتِ پاش.... اينم دست ومچ وبازوشو....اينم از رون پاهاش ....
تصوير رو برعکس کرد و چرخوند ....بچهءتوي مانيتور چرخيد وپشتش رو به من کرد ....خنديدم ...بچم پشت و رو شده بود ....
-اين هم از ستون فقراتش ....ميبيني اين مهره هاي گردنش.... اين هم مهره هاي کمرش ......
دوباره چند تا دکمه وچرخش بچه ام...
تصوير واورد پائين ...پائين تر... بازهم پائين تر... تارسيد به پاهاش ....
-اين هم پاهاش ...مبارکه خانوم بچه تون دختره ...
اشکام دوباره چکيد... دختر من... دختر قشنگ وزيباي من... دختري شبيه به ميثاق ....دختر من ووميثاق ...
موهاي تنم سيخ شد ...حالا ديگه يه دختر داشتم ....من صاحب يه دختر بودم از گوشت وپوست وخون خودم ...هم خون ِخودم ومتاسفانه هم خون ميثاق ....ميثاقي که پدر اين بچه بود ولي در عين شقاوت ميخواست بچشو بکشه ....
حالا کجايي ميثاق که بفهمي بچت دختره؟ دختره پنج ماهءمن وتو.... دختر ما ....
با چشمهايي گريون ولبي پر از خنده از مطب زدم بيرون ....
اولين کاري که کردم رفتم يه سيسموني فروشي واز بزرگ تا کوچيک براش لباس خريدم ....
اصلا نميدونستم چي بخرم ولي ميخريدم هر چي که به نظر قشنگ بود ...هر چي که دلم ميخواست روبراي بچه ام ميخريدم ...
با يه جعبه شيريني ويه ماشين پراز لباسهاي رنگاورنگ دخترونه از يه سره گرفته تا زير دکمه دارو دامن وشلوار پيش بندي ولباس چين واچين برگشتم خونه ....
واي عزيز جون اونقدر خوشحال شد که فکر کنم اگه اذرنوش هم بچه دار ميشد اين قدر خوشحال نميشد ....
همون شب نشستم ويه نامهءبلند بالا براي ميثاق نوشتم
ميدونستم هيچ وقت به دستش نميرسه ولي با اين حال براش نوشتم واونو تو خوشيم شريک کردم
شايد يه روزي بعد از سالها اين نامه ها رو خوند وتونست درک کنه که چرا فرار کردم ......چرا بچه ام رو نگه داشتم ....چرا نذاشتم بلايي سرش بياره ....
ماه ششم ....
اطاقم پر شده از لباس وکفش وکلاه دخترونه ...
ديگه حتي جاي سوزن انداختن هم نيست ...عصرا لباسارو مرتب ميکنم ..وبراي خودم رويا ميبافم ...رویای زندگي با دختري که هنوز اسم نداره...
ديابت دوران بارداري دارم و هرروز ميرم پياده روي واز هر چيز شيريني محرومم ...
دلم لک زده براي يه دونه شکلات يا يه دونه قند که کنار يه ليوان چايي بفرستم پائين
عزيز حال نداره آذرنوش گير کارو دوادرمون مادرشه ومن ....يه لبم ميخنده ويه چشمم ميگريه ...
خنده براي بزرگتر شدن دخترم ...عزيز دلم ...که حالا حرکاتش بيشتر شده وتو شکمم داره فوتبال بازي ميکنه ..
ولي گريه براي دل تنگم ...دلم قد دنيا براي مامانم تنگه... براي ثمين ...ميثاق گير واخر سر بابا ...
صبح پنچ شنبه بود که شال وکلا ه کردم ......رفتم سمت خونه
ثمين ومامان وازدور ديدم که دارن برميگردن ...واي مامان به اندازهءصدا سال پير تر شده بود ثمين با اون چادري که حتي چشمهاشو هم پوشونده بود مثل يه زن چهل ساله ديده ميشد ...
دلم پر ميکشيد برم سمتشون ...يه دلم ميگفت برم ويه دلم ....
نه ...نتونستم ...حتي نتونستم اسمشون رو صدا کنم ..
مدام زمزمه ميکردم
-مامان ....ثمين ...من اين جام .... اينور..... من طاقتش رو ندارم بيام جلوتر وشماها پسم بزنيد ....پس شما ها منو ببينيد وبيايد
ولي ...ندیدن ..... اونها رفتن ودر پشت سرشون بسته شد ...ودل من اه وفغان رو راه انداخت ...
عصر که برگشتم تا خود صبح يه چشمم اشک بود ويه چشمم خون ...دلم آغوش مامان رو ميخواست ...
همون محبت ......همون دست نوازشي که قبلا ازش فراري بودم .....
من مامانم رو ميخواستم ...ميخواستم سر روي زانوش بزارم ويه دل سير گريه کنم ...
تو ماه هشتم ...دکتر تاريخ زايمانم رو مشخص کرد
پانزدهم ابان ...حالا يکم بالا وپائين ولي پانزدهم ابان ...تولد دختر گل مامانه ...پيشي ملوسهءمن ...

فصل بعدی
زمین خیس

moon shine
1391,02,14, ساعت : 10:25 قبل از ظهر
بچه ها یه خواهش.... من اسم سرفصل ها رو ناخوداگاه میزارم ...اگه سر فصلی جالب نبود یا فکر میکردید ممکنه روند داستان رو لو بده بهم بگید تا عوضش کنم من همیشه طرفدار ایده های نو هستم
برای اسم کتاب هم به فکر باشید احتمالا بازهم یه نظر سنجی برای اسمش میزارم تا بهترین اسم رو انتخاب کنیم بریم سراغ فصل بعدی که اسمش هست

فصل شانزدهم
زمین خیس

نميدونم چرا چند روزه که ته دلم شور ميزنه...از اون دلشوره هايي که ميدوني تهش يه اتفاق خيلي ناجور خوابيده ...از همون هايي که روز ده بهمن هم داشتم .....
نگاه هاي مر د همسايه رو مخم بود ...هر وقت ميبينمش ..با يه پوزخند نافرم از کنارم رد ميشه وکلي دلشوره رو ميريزه تو جونم ...
زخم چاقوي روي دستش به شکل زننده اي رويه بسته ومن هر بار با ديدنش حالم دگرگون ميشه ....
اين پوزخندها ...اون نگاههاي خيرهءترسناک ...
خدايا خودت منواز شر اين مرد در امان نگه دار ...
ديابت حاملگيم به جاي اينکه بهتر بشه بدتر شده ...دکتر حتي خوردن شير ونون ونشاسته رو هم قدقن کرده ...
مدام سبزيجات اب پز ميخورم ويه جوري اموراتم رو ميگذرونم ...
ولي بچم سنگينه ودرشته ...وقتي توي شکمم حرکت ميکنه از عالم مادي جدا ميشم و با لبخند به چرخش هاش نگاه ميکنم
يه وقتهايي دست وپا ميکوبه ويه وقتهايي هم خودشو تويه سمت شکمم گوله ميکنه وسمت ديگه رو مثل يه حفره خالي ميکنه...
ومن لبخند ميزنم وباهر حرکتش هزاران هزار بار خدارو به خاطراين حس زيبا شکر ميکنم ...
==========
هواداشت سرد ميشد وپياده روي هاي من سخت تر ...
ساعت چهار عصر بود که زدم بيرون... ميخواستم از نور خورشيد نهايت استفاده رو ببرم که ....
داشتم از کوچه مياومدم بيرون که يه ماشين بيخ کوچه نگه داشت ...دلشوره توي وجودم قل قل ميجوشيد ...
دوتامرد با عجله پياده شدن ...شستم خبردار شد يه خبرهايي هست ...
مردچنگ انداخت به بازوم ....ولي من زودتر به خودم اومده بودم وشانس با هام همراه بود.....
به خاطر همين چادر توي دستهاي مرد موند ومن به زور از کنار ماشين رد شدم ...
خودشون هم فکر نميکردن يه زن حامله بتونه تا اين حد زبل باشه ولي اونها هم بي کار نموندن ودنبالم راه افتادن ...
هم شکمم بزرگ بود هم نفس براي فرار نداشتم ...
فقط جيغ ميزدم و کمک ميخواستم ...کوچه که تموم شد پيچيدم تو خيابون که خوردم به يه ماشين ...
ماشين سرعتي نداشت ولي همون هم باعث شد بخورم زمين ....
ريزش اب روروي پاهام احساس کنم ...
واي نه ...الان نه ....هنوز وقتش نشده ..هنوز هشت ماهمم کامل نشده ...نه ...الان نه ...
بچه يه طرف شکمم گوله شده بود وحرکت نميکرد ...اشکي بود که ميريختم ...حرکت نميکرد ...
-خانوم حالتون خوبه ؟...اخه چرا پريديد جلوي ماشين......... خانوم ؟
نگاهم به دوتا مرد ماشين سوار بود که سنگيني نگاهي رو حس کردم ...
برگشتم و باچشمهاي اشکيم زل زدم به پشت سرم ....مردهمسايه خنده به لب نظاره گر مرگ کودک من بود ....
نامرد کار خودشو کرد ...بچه ام رو کشت ...
درد توي کمرم پيچيدوازاين حس توي خودم جمع شدم ...
مردم دورم جمع شدن... انگار نه انگار تا همين چند دقيقهءپيش پرنده تو اين خيابون پر نميزد ...
خانوم ها يه چادر دورم پيچيدن وخوابوندنم تو ماشين ...مرد راننده نگران بود ..ومدام حرف ميزد ...
فقط يه چيز برام مهم بود ....بچه ام حرکت نميکرد
گوله ءسمت چپ شکمم حرکت نميکرد ...نفسم داشت ميرفت ...
احساس ميکردم تمام حجم سينم پراز اب شده وقلبم کند تر ميزنه ...
-خانوم ؟...خانوم؟ ...
صداها تو هم گره ميخورد وباز ميشد ....محو ومات ...انگار که توي يه حباب شيشه اي اسيرم ومدام در ظرف وبر ميدارن وميزارن ...
مثل يه کلاف سردرگم فکرم به هر سمتي ميرفت ...
پوزخند مرد همسايه ...دستهايي که چادرم توشون جاموند ...پرايد يشمي که يه خرس قهوه اي از اينه اش اويزون بود ....
واي زمين خيس ...وريه هاي پراز ابم ....
يه چيز مثل اژير توي سرم ميچرخيد بچه ام حرکت نداره ....با ضعف دستم رو روي شکمم گذاشتم
تروخدا تکون بخور... يه لگد... يه چرخش...مثل همون هایی که همیشه میزدی .....
بجنب .... فقط بدونم که زنده اي ...نفسم ....نفسم پر ازآب بود ...
با بي حالي گفتم ...
-نفس نميتونم بکشم ...کمکم کن ...بچه ام... بچه ام ...
صداي مرد نالان شد ...
-تروخدا طاقت بيار.... الان ميرسيم ...
صداي بوق بود که توي سرم ميچرخيد ...خدايا يعني اين اخر عمر منه؟يا اخر عمر بچه ام ؟
خودمو به تو ميسپرم ....بچه ام.... فقط بچه امو نجات بده ...
گذاشتنم روي برانکارد ونالم رو به هوا بردن ...
اکسيژن بهم وصل کردن ولي بازهم نميتونستم نفس بکشم ...دستگاه ضربان قلب روگذاشتن روي شکمم ...
نميزد ...خدايادخترم ضربان نداره ...به لباس دکتر چنگ انداختم ...دخترم ...نمرده ....ميدونم نمرده ...
منو اروم کرد وبازهم گردش دستگاه روي شکمم ...دخترم... دخترم ...دخ....
خواب داشت منو با خودش ميبرد..... بايد صداشو ميشنيدم ولي چشمهام داشت ميرفت... دستم از لباس دکتر جدا شد وخواب....
ضربات روي گونه ام دوباره منو بيدار کرد ...
-بيداري ؟ميشنوي ؟گوش کن دخترم....بچه ات سالمه ...ميشنوي...نمرده ...سالمه ...سال...
شادي رو حس کردم ...خوبه.... خدايا شکر ...حالا ميتوني منو با خودت ببري.... دخترم زنده ميمونه ....
بازهم صداها منو از خواب پروند ...چرا نميذاشتن بخوابم ...
-ببرينش اطاق عمل سزارينيه ....
يه نفر بيخ گوشم گفت ...
-ميتوني حرف بزني ؟شماره ...شماره بده ...بايد به خونوادت خبر بديم ....
ناخواسته زير لب شمارهءميثاق رو دادم ...اگه قرار بود بميرم ...ترجيح ميدادم دخترم رو دست پدرش بسپارم تا اينکه خودم بمیرم وبچه ام رو ببرن پرورشگاه ...
-اسمت چيه ؟
-ثمره انتظار ....به باباش زنگ بزنيد... اگه مردم.... باباش.... باباش نگهش داره ...اسمش ميثاق احمديه ...زنگ ...
نورمهتابي ها چشمم رو زد... خدايا پس کي اين درد تموم ميشه؟
کي ميتونم نفس بکشم ؟
بزار يه بار ديگه ريه هام پراز هوا بشه....
خدايا من ميخوام بچه ام رو ببينم ....کاش ميشد ...کاش ....
نورمهتابي رفت ومن رو هم با خودش برد ...

فصل بعدی
شیشه های جدایی

moon shine
1391,02,14, ساعت : 10:58 قبل از ظهر
قدر دانی ما همچنان ادامه دارد
بارون 12....ارامش -تی ....مهسامون .....گل گلی جان ...امنیا ....ارمیتا 1819....اسا ....براد پیت ...دختر مهر ..
خوب برای خالی نبودن عریضه یه شمه از اسباب کشی رو بگم که درست جد وابادمون اومد جلوی چشمهامون ....
فرض کنید که ارین بین هوارتا کارتن نشسته خوب حدس بزن چی کار میکنه ؟معلومه دیگه من وسائل رو میزارم تو کارتن اون درمیاره...من روزنامه پیچی میکنم اقا باز میکنه.... ...
من دعواش میکنم یه لبخند ملیح تحویلم میده ودوباره سر از نو .....اصلا انگار نه انگار داری بهش چشم غره میری ...
بدبختی اینجا بود که تو بغل هم نمیموند ...انواع واقسام وسیله از تو دهنش کشیدیم بیرون روروئکش هم که خیلی وقته جمعِ ...حالا بیاید حال منو با اون موهای سیخ شده از دست این دوتا وروجک تصور کنید ..
وبرید دعا کنید هیچ وقت ِهیچ وقت نخواید با دوتا فسقل بچه جا به جا بشید که کار حضرت فیله
خوب بریم سر داستانمون

فصل هفدهم
شیشه های جدایی

سه روز آزگاره کارم شده چسبيدن به اين شيشه هاي مزخرف و زل زدن به کسي که يه زماني تمام روياهام بوده...
چرا يه زماني؟ ...همين الان هم دين وايمونم ثمره است ....
-ثمره ...بلند شو ديگه ... بلند شو دخترمون رو ببين .... راستي دخترمونو ديدي؟
من رفتم ديدمش ...خيلي خوشگله و..عين برگ گل ناز ولطيف ...
مامان ميگه هم شبيه به منه هم شبيه به تو ولي ميگه چون دختره بيشتر شبيه به مامانش ميشه ...
ثمره ؟ثمره جان؟نميخواي چشمهاتو باز کني ؟نميخواي بلند شي واون لولهءضخيم رو از تو دهنت در بياري ؟
ببين دور لبت زخم شده ...بلند شو ثمره ...بلند شو ...
تو اين سه روز فقط غصه خوردم که آخه چرا ...چرا بايد يه همچين بلايي سر ثمرهءمن بياد؟ ....
هرچند اگه اين تصادف نبود.... شايد تا اخر عمر هم دستم به ثمره ودخترم نميرسيد
ذهنم رفت سمت حرفهاي دکتر ....
مثل اينکه همون روز تصادف کيسهءاب ثمره پاره ميشه البته نه از شدت ضربهءماشين بلکه به خاطر ديابت دوران بارداري ....
ومتاسفانه تمام اب داخل کيسه به جاي اينکه از بدنش خارج بشه.... پمپاژميشه توي ريه وقلبش ...
سه روزه که تو بخش مراقبتهاي ويژه است ويه لولهءضخيم رو توي دهنش کردن تا تمام اين اب رو از قلب وريش ساکشن کنن ....
دخترمم به دنيا اومده ...خدا رو شکر که زندست ....ولي اون هم يه جور ديگه مشکل داره
به خاطر اينکه هنوز کوچيکه ريه اش کامل نشده بود والان تو اِن آي سي يو نگه اش داشتن ....
هرروز کارم اينه که اطاق بين سي سي يو وان اي سي يو رو گز ميکنم وميرم وميام ....
اونقدر کسل ونااميدم که حدي براش نميشه قائل شد ...
مخصوصا که دکتر گفته ثمره بايد هر چه سريعتر به هوش بياد ...
ياد ديروز افتادم ....رفتم پيش دايي واز سير تا پياز ماجرارو گفتم ...ولي دريغ از يه کلمه.... حتي به خودش زحمت نداد يه نوک پا بياد دخترشو ببينه ....
بيچاره زن دايي ..با چشمهايي ملتمسش از من ميخواست که مواظب دختر بزرگش باشم ....
دوباره شرمندگي وعذاب وجدان به سمت قلبم سرازير شد ....اگه ميدونستن کسي که باعث فرار ثمره شده من بودم؟
واي بر من ....از زور شرم نميتونم حتي تو روشون نگاه کنم ....
ديروز با هزار تا اميد رفتم خونهءدايي تا حداقل با خودم بيارمش بيمارستان ....
تاشايد ثمره رو ببينه ودلش به رحم بياد وبزاره دسته کم زن دايي دخترشو ببينه وبالا سرش باشه ولی همین که باهاش حرف زدم فهمیدم این بشر نفوذ ناپذیره .... ..
.نميدونم دايي چه جوري ميتوني تا اين حد سنگ دل باشه ؟مگه خدا چند تا بچه بهش داده که اصلا منکر همچين دختري شده ....
اگه خداي نکرده ....زبونم لال ....ثمره از دست بره چي؟
واقعا تا اخر عمر چه جوري ميتونه با اين داغ کنار بياد ؟
دوباره نگاهم کشيده شد به سمت اون لولهءضخيم ..کاش درش مياوردن ...
کاش ثمره به هوش مي يودمد واون لو له رو از تو حلقش ميکشيد بيرون ...
اين لولهءپلاستيکي واقعا منو اذيت ميکرد چه برسه به ثمره ...
-ميثاق ؟مادر با دکترش حرف زدي ؟
-اره ...
-چي گفت ؟
-فقط گفت دعا کنيد به هوش بياد ....
بغض توي صدام نشست ...
-مامان تو براش دعا کن ...من اونقدر گناهکارم که مطمئنم خدا به هم نگاه هم نميکنه ...
-غصه نخور مادر خدا بزرگه ....فقط دعا کن ثمره بهوش بياد...
نگاهم دوباره برگشت به سمت ثمره ....بيدار شو ثمره اين تنها خواستهءقلبي منه ...فقط بيدار شو ...
قدمهام بي اراده از سي سي يو دورم کرد وبه سمت بخش کودکان راه افتادم ...
انگار که با ديدن دخترم اروم تر ميشدم ....بايد براش شناسنامه هم بگيرم ...دفترچهءبيمه.... واي خدا چقدر کار دارم ...ولي ....
ولي تا وقتي ثمره به هوش نياد وشناسنامشو نداشته باشم ....شميم هم بي شناسنامه ميمونه ...
گان (لباس استريزهءبخش هاي مراقبت هاي ويژه)پوشيدم ورفتم بالا سرش
خدا روشکر که تو اين بخش از اون همه شيشه ودوري خبري نبود وميتونستم نوازشش کنم ....
خدا براي هيچ کس نياره ...درد اولاد کمر شکنه ...
بچه ام خواب بود ولي سينش اروم تکون ميخورد ونشون ميداد که هنوز زندست ...با انگشت سبابم پشت دست کوچيکش رو نوازش کردم ...نرم ولطيف بود ...
خدايا کي ميشد از اين بيمارستان منحوس نجات پيدا کنيم ؟...
نگاهم رو از دستهاي کوچيکش که پراز سوراخهاي قرمز بود گرفتم ورفتم پائين تر ولي نه ....
دلشو ندارم به اون انژوکت بزرگ که توي مچ پاش فرو کردن نگاه کنم ...
بيچاره دخترم اونقدر به رگهاش سرم زدن وبدنش رو سوراخ سوراخ کردن که مجبور شدن براي سرم يه انژوکت هم تو پاش بزارن ....
دوباره نگاهم روبالا اوردم ...
شميم ...دخترم ...بابايي ...صدامو ميشنوي ؟خوبي بابا ؟فکر کنم امروز رنگ وروت بهتره ....
حال مامانتم خوبه ...بهش گفتم زود خوب شه تا بياد پيش تو وباهم بغلت کنيم واز اين جا بريم ...
اشک توي چشمام نشست ...جاي سرنگ رو نوازش کردم ...
اي بشکنه دستشون که دستهاي دخترم رو سوراخ سوراخ کردن
خودم دعواشون ميکنم تا ديگه بهت امپول نزنن ...
ميبرمت از اينجا .....بزار خوب شي.... با مامان ورت ميدارم وميبرمت ....
ديگه نميزارم تنها باشيد..... بي پناه وبي کس ...خودم ميشم سايهءسرتون ...
فقط بزار خوب بشي ومامان چشمهاشو باز کنه ....قول ميدم ديگه نزارم بهت امپول بزنن
اشک ِگوشهءچشمم رو گرفتم ...ثمره خوب شو ....دخترم بهت نياز داره ...تو مادرشي تو بايد بغلش کني ...بهش شير بدي....پس بيدار شو ...
از پرستار حالشو پرسيدم وبرگشتم سي سي يو ...
-ميثاق حال شميم خوب بود ؟
-نميدونم مامان فکر کنم بهتره ...
انگشتهاي مامان با استرس تو هم گره خورد ....وباز شد ....انگار که يه خبري باشه ....ذهنم رفت سمت ثمره ...نکنه بلايي سرش اومده باشه؟
-مامان چي شده ؟
حلقهءدستهاش از هم باز شد وبه سمت روسريش رفت ...موهاي نامرئي که اصلا نميدونستم وجود داره يا نه رو کنار زد وگفت ...
-يه سوال بپرسم راستشو بهم ميگي ؟
باسر فقط اشاره کردم ....دلم داشت به شور ميفتاد نکنه بلايي ...
-ميثاق اين بچه ...
نفسمو دادم بيرون ...خداروشکر ربطي به سلامتي ثمر ه نداشت... ولي همون چيزي که منو ميترسوند داشت اتفاق ميفتاد ...
-اين بچه.... منظورم اينه که دکتر ميگفت هشت ماهه به دنيا اومده ...يعني اگه دکتر هم نميگفت من با وجود دو تا بچه واين همه سال تجربه بچهءنارس وبالغ رو ميشناسم ...
ولي مشکل اينجاست که شما همش شيش ماه و نيمه که ازدواج کرديد ...
روسريش رو ول کرد ودستهاشو دوباره تو هم گره کرد ديگه نذاشتم ادامه بده ...
-اره مامان اين بچه نتيجهءهمون گناه منه ...
صدام مثل يه ربات سردو خالي از حس بود ...
-پس ثمره به خاطر همين فرار کرد ؟
فقط با سر تائيد کردم حرفي براي دفاع از خودم نداشتم ...
-پس چرا بهم نگفتي؟چرا به هيچ کس نگفتي ؟فکر نکردي اگه ثمره به زندائيت ميگفت يا اصلا اگه دائيت مييومد وميفهميد که اين بچه چند وقتشه اون وقت چه اَنگ هايي به ثمره ءبيچاره ميچسبيد ....
ميدوني اگه دائيت شک ميکرد که ثمره پاک نيست سرشو گوش تا گوش ميبريد وميزاشت لب جوب ...
واي خدا منو ببخش ....چقدر گناه اين دختر رو شستم با خودم ميگفتم ببين دختره چه جوري پسرم رو زابه راه کرده واز کار وزندگي انداخته
ولي حالا ميبينم که اين شازده پسر خودم بوده که دختر مردم رو از خونه وزندگيش فراري داده ...
-اقاي احمدي مريضتون به هوش اومده ...
======================
این اخریش بود ایشالله رفت تا شنبه صبح
قبل از یک بعد از ظهر اپش میکنم
بای بچه ها
تعطیلات خوش بگذره :-2-08-:

فصل بعدی
ملاقات

moon shine
1391,02,16, ساعت : 09:04 قبل از ظهر
سلام وصدتا سلام خدمت دوست جون جونیای خودم ....خوفید ؟....خوشید ؟....سلامتید ؟....
با اجازتون بنده اسم این فصل رو تغییر دادم وگذاشتم نقطه سر خط ....فکر کنم از اون یکی بهتر باشه ...برید بخونید اگه بازم نپسندیدید بهم بگید عوضش کنم ...

فصل هیجدهم
نقطه سر خط

صدای گریهءیه زن توی سالن مییومد ومیپیچید ...
پلک زدم وتو همون نیم ثانیه ءپلک زدن یاد دخترم ذهنم رو پر کرد ...
دست بی جونم رو روی شکمم گذاشتم ...خالی بود ...خالی خالی ...تختِ تخت ...
خدایا بچه ام ...دخترم ...چه بلایی سرش اومده ؟
نفهمیدم با کدوم انرژی وقدرت نیم خیز شدم ...درد زیر شکمم پیچید ...ولی اصلا برام اهمیت نداشت ...نالیدم
-بچه ام ...دخترم ...کجاست؟ ...
داشتم از تخت پایئن می یومدم که سرم وپایه ءسرم وخلاصه هر چی که کنارش بود ریخت زمین وصدای مهیبش منو هم ترسوند ...پرستار هراسون اومد تو
-چی شده ؟....چرا از تخت اومدی پایئن؟ ...
-دخترم ....چه بلایی سرش اومده ؟نیستش تو شکمم نیست ...
-اروم باش ...حالش خوبه ...
-پس کجاست؟ ...دروغ میگی ...هنوز وقت زایمانم نبود ...نکنه... نکنه مرده وداری بهم الکی میگی ؟...تروخد راستشو بگو ...
دستم وگرفت وبه زور روی تخت نشوند ...
-اخه چرا اینقدر بی تابی میکنی؟میگم زنده است وصحیح وسالم ...الانم پیش مادرشوهرت توی بخش اطفاله ...
-چرا بخش اطفال؟ ...چرا بستریش کردین؟ ...به خاطر تصادف بود نه؟...یه چیزیش شده ؟...
-نه.... نه.... وای توچرا اینقدر نگرانی؟ بچه ات هشت ماهه به دنیا اومده بود.... سیستم تنفسیش مشکل داشت چند روز تو دستگاه مونده تا مشکلش حل بشه ...
-چندروز تو دستگاه مونده ؟یعنی چی ؟من که همه اش چند ساعته بی هوشم ...
پرستار لبخندی زدو گفت ...
ساعت ؟شیش روزه اینجایی ...تازه امروز صبح اوردنت تو بخش ...بروخدا رو شکر کن که عمرت به دنیا بوده... پنج روزه که تو بخش مراقبتهای ویژه ای ...
-چی؟ چرا ؟من که طوریم نیست ..
-الان که بهوش اومدی میگی طوریت نیست ...تمام مایع کیسهءابت کشیده شده بود توی ریه وقلبت..... سه روز فقط طول کشید که اب رو ساکشن کنن
به هرجهت برو خداتو شکر کن که یه جورایی از اون دنیا دیپورت شدی ...خانوم ..
حالا بخواب بزار این انژوکت بیچاره رو هم راست وریست کنم ..شوهرت خیلی وقته که بیرون منتظره میخواد بیاد خانمشو ببینه ...
شوهرم ؟...شوهرمن؟...یعنی میثاق ؟..پشت در ؟...
یه جرقه تو ذهنم زده شد ...
(ثمره انتظار ....به باباش زنگ بزنید... اگه مُردم.... باباش.... باباش نگهش داره ...اسمش میثاق احمدیه ...)
اره خودم بهشون گفتم ...خود خرم بهشون شماره دادم وای حالا چی میشه ...نکنه بُکشتم یا ...
نه فکر نکنم..... دیگه اینقدرهام سنگدل نیست که زن زائو ومخصوصا از اون دنیا برگشته رو کتک بزنه.. ..ولی بازهم میترسم ..
با صدای تقه به در نگاهم چرخید...اونقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی پرستاره رفت...
در باز شدو یکی عین میثاق ولی با یه عالم ریش وسیبیل که صورتشو به کل پوشونده بود اومد تو ...
یعنی این میثاقه ؟چرا این شکلی شده ؟چرا انقدر لاغر شده؟اصلا این دیگه کیه ؟
نگاهم از ریش وسیبیلش بالاتر اومدتا رسید به چشمهاش ..چقدر چشمهاش غمگین بود ...انگار که کلی درد توی نگاهش خوابیده ...هیچی نگفت ...
حتی سلامم نکرد.... منم نکردم .... نگاهمو ازش گرفتم ...اصلا نمیدونستم چی بگم ...
باید بگم ببخشید یا اون باید بگه ببخشید ؟من باید طلبکار باشم یا اون ؟اصلا موقعیتم رودرک نمیکردم ...
هردو اشتباه کرده بودیم ..هردو یکسان مقصر بودیم و تاوانمون روهم پس داده بودیم ...تو این ماجرا کسی سرتر از اون یکی نبود....
پرستار اومد وخون روی دستم رو پاک کرد وآنژوکت رو با ده تا چسب اضافه.... کاملا سر جاش محکم کرد ..
-کی میتونم دخترم رو ببینم ؟
-بزار یکم بهتر بشی میارنش که بهش شیر بدی .....البته اگه بتونی ودخترت قبول کنه...
میثاق توی اطاق بود.... ولی من سعی میکردم اون قسمت از اطاق رو توی ذهنم خط بزنم ...فقط وفقط دخترم مهم بود..... دختر عزیزم ...
-خانوم پرستار کسی که به من زد چی شد ؟
-بردنش بازداشگاه.... منتظر بودن به هوش بیایی ...شوهرتم که رضایت نداد ...
باشنیدن کلمهءشوهر دوباره نگاهم با نگاه افسردهءمیثاق گره خورد ...تازه داشتم نسبتم رو باهاش هیجی میکردم ...
میثاق =شوهر ثمره
حالا ثمره کیه؟خوب ثمره منم دیگه ...
پس میثاق =من
ولی من این مساوی رو دوست نداشتم ...بعداز این همه دردوغم ومصیبت بازهم رسیده بودم سر جای اولم
نقطه سر خط ...
بعد ازاون همه تنهایی ....بعد ازاون همه قولهایی که به خودم دادم ....
که اگه راهی داشتم ....ادم شم وبرگردم سر خونه زندگیم..... بازهم دوستش نداشتم ...
دلم نمیخواست جلوی مساوی من اسم میثاق باشه ...
من میثاق رو دوست داشتم ولی نه به عنوان شوهرم ....بلکه به عنوان یه همراه... یه پناه ...یه تکیه گاه ویه پسر عمه ...نه بیشتر نه کمتر ...
هرچند تو این چند وقته بیشتر از همه دلم براش تنگ شده بود..... ولی سایهءروز دهم بهمن نمیذاشت که این دل تنگی بیشتر از این خودشو نشون بده
بازهم نگاهمو ازش گرفتم..... این نگاه خیره ادم ودیوونه میکرد
فعلا وقت فکر کردن وبه دوش گرفتن این نگاه خیره نیست..... باید اول بچم رو ببینم
بعد هم اون مرد بیچاره رو ازاد کنم تا بره پیش زن وبچه اش.... اون که گناهی نداشت.... حداقل خودم میدونستم که اون تقصیر کار نیست ...
-خانوم پرستار من میخوام رضایت بدم.... اون آقا گناهی نداشت خودم حواسم پرت شد ودوئیدم تو خیابون ...
-باشه میگم بیان کارهاشو انجام بدن.... استراحت کن تا بچه تو بیارن ...
صدای قدمهای میثاق تادم پنجره رفت ودوباره سنگینی نگاهش رو قلبم مثل بختک افتاد ...
بازهم نفهمیدم کی پرستاراز اطاق بیرون رفت ..
رسید به پنچره یه نیم چرخ زد وتکیه شو داد به قاب و...... بازهم سکوت و....سکوت ....
یه سکوت دیوانه وار ....خوب اگه نمیخواست حرف بزنه اصلا برای چی اومده ؟برای چی داره منو با نگاهش له میکنه؟
خوب حرفی داری بزن این چه مدل زجر دادنه؟
ناجور معذب بودم ...این نگاه بیشتر از صدتا فحش منو ویرون میکرد ...
منتظر یه اشاره بودم ....یه متلک.... یه ازار..... ولی انگار که این میثاق برای دق دادن من اومده بود ....

moon shine
1391,02,16, ساعت : 09:13 قبل از ظهر
ديگه داشتم کلافه ميشدم که در زدن و.....
واي خدا اين ني ني منه ؟دخترم.... پارهءتنم.....
به زور بلند شدم وگرفتمش تو بغلم ....کلي بوي مختلف توي بينيم پيچيد.... بوي بيمارستان و....بوي خودش بچگي
بوئيدمش واشکام جاري شد.... تمام اين مدت همين رو ميخواستم..... اينکه بغلش کنم ....ببوسمش و بوش کنم....
زير لب مدام ومدام شکر خدا رو ميکردم ...دستاشو تو دستم گرفتم ....نازشون کردم
واي پراز جاي سرنگ بود..... پراز لکه هاي قرمز خوني ....دلم براش کباب شد ...
پرستار بچه رو ازم گرفت وگفت
-لباستو بازکن تا ببينيم شيرت رو ميخوره ...
دستم به سمت دکمهءاولم رفت که ياد حضور مجسمهءميثاق افتادم ...
حقيقتا روم نميشد بخوام زير اون نگاه خيره که کوچکترين مسئله هم از تيرس نگاهش بيرون نميرفت به دخترم شير بدم ..
اسما شوهرم بود ولي تمام رابطهءما به همون شب کذايي خلاصه شده بود ...
نگاهم که به سمتش کشيده شد ...خودش موضوع رو گرفت
چون برگشت وبا همون سکوت خالي زل زد به درختهاي توي قاب پنجره ...
پرستار ده دقيقه اي باهام کار کردو راه وچاه رونشونم داد
خدارو شکر که دخترم شروع کرد به شير خوردن به هيچ عنوان دلم نميخواست شير خشک بهش بدم ...
داشتم دکمه هامو ميبستم که صداي تقه و...
-عمه مريم ؟
-جان عمه؟حالت خوبه ؟
گونه ام رو بوسيد ومنو تو آغوش مهربونش حل کرد ....چقدر دلم براي نوازش يه اشنا تنگ شده بود ...
اشکام دوباره جاري شد ...انگار که نه انگار من همون دختر مغروري بودم که اصلانمي دونستم معني گريه چيه ؟
-بهتري؟نميدوني تو اين چند روزه چي کشيديم ....چرا مراقب خودت نبودي دخترم ؟
سرم رو از شرم انداختم پائين ..هيچي به روم نياورد ...هيچي ....حتي يه کلمه ...صداي دخترم بلند شد ...
-نميخواين واسش اسم بزاريد ؟...
نگاهم به سمت ميثاق چرخيد.... ولي نگاه اون به دست من بود که روي دست دخترم رو نوازش ميکرد م....
-من دوست دارم اسمش رو شميم بزاريم تا نظر مادرش چي باشه ...
آخيش حرف زد ...طلسم سکوت رو شکست ...اخر سر حرف زد ...
-تو چي ميگي ثمره جان ؟شميم قشنگه ؟
-نميدونم عمه ..اصلا تا حالا اسمي مَد نظرم نبوده ......باشه ...شميم قشنگه ...
-پس منم با شميم موافقم ...فقط بايد زودتر براش شناسنامه بگيريد ....
شناسنامه ؟ولي شناسنامهءمن که اينجا نبود ...
-عمه شناسنامهءمن خونست ...بايد زنگ بزنم بيارن ...
دست بردم به سمت تلفن ...نگاه ميثاق خفن تر از قبل ادامه داشت ...
ميدونم اگه قبلا بود فوري واکنش نشون ميداد.... ولي حالا ...اوضاع خيلي بيشتر از اون که بايد تغير کرده بود ...
به آذرنوش زنگ زدم ...چقدر خوشحال شد ...ادرس رو دادم تا بياد ...تو اين فاصله عمه هم رفت تا يواشکي به مامانم خبر بهوش اومدن منو بده ...با رفتن عمه بازهم سکوت برقرار شد ...
هيچي نميگفت ..اصلا انگار نبود ...اصلا انگار با ديوار فرقي نداشت ....نميدونم چرا تا اين حد معذب بودم ....
انتظار هر چي رو داشتم الا اين سکوت .....
چرا هيچي ازم نميپرسه؟ ...چرا نميپرسه تا حالا کجا بودم؟... پيش کي بودم؟....چي کار ميکردم ؟....اصلا چرا فرار کرده بودم ....
هيچي نميگفت ...لام تا کام حرف نميزد واين منو داغون ميکرد ...هروقت ديگه اي بود تا ته توي ماجرا رو در نميارود يه لحظه هم ولم نميکرد ...
وقتي مدرسه ميرفتم ....يا وقتي جايي بودم ....محال بود بدون نظارتش بزاره کاري انجام بدم ....
ولي حالا انگار که ميخواست بهم بگه.... ديگه براش مهم نيستم... ديگه براش ارزش ندارم.... ديگه اون دختر قبلي نيستم
....وواقعا هم نبودم ...
اون ثمرهءشير و....زبر و...زرنگِ ساده ....کجا واين ثمره ءخسته ....وداغون..... که داره از تنهايي ميپوسه کجا ....
اذرنوش با شناسنامه اومد ...ميثاق حتي جواب سلامش رو هم نداد ....اون بيچاره هم يه ذره موند وبا ديدن اخلاق گند ميثاق يه بوسه رو گونهءشميم زد ورفت ....
دلم براي تنهاييم به درد اومد ...هيچ کس به فکر من نبود ...
شناسنامه رو يه سره دادم به ميثاق ...سکوت سردش همچنان ادامه داشت ...
حتي نپرسيد که اين دختر کيه ؟...چي کارست ؟...اصلا چرا شناسنامم پيششه؟.....
دلم طاقت اين همه سکوت رو نداشت و نميتونستم هدفش رو از اين کار درک کنم ...
فقط يه چيز رو ميدونستم ...بر خلاف اينکه فکر ميکردم ميثاق از اين بچه متنفره. ....
ميديدم که دوستش داره ....بهش لبخند ميزنه و....نوازشش ميکنه ...وهمين منو ميترسوند
اين همه محبت براي بچه اي که ميخواست از بين ببرتش زيادي عجيب بود ...
ميثاق رفت دنبال شناسنامه وحرص وجوش رو تو دل من کاشت ...
تا حالا فکر ميکردم چون ميثاق بچه رو نمي خواد خيلي راحت ميدتش به من ...ولي حالا ميترسيدم ....
اگه نزاره بچه ام پيشم باشه چي ؟اگه بخواد ازم بگيرتش ؟
مثل سگ پشيمون بودم که چراشمارهءميثاق رو دادم ...اتفاقات پشت سرهم رديف ميشد ومن دل نگران حضور شميم بودم ...
يه حسي بهم ميگفت ممکنه از من بگيرتش ...اين سکوت ....اين محبت ناب ..اين نگاه خفه وسنگين ...منو نگران ميکرد ...
مامور اومد وازم رضايت نامه گرفت وگفت بقيهءکارهارو باشوهرم هماهنگ ميکنه ....خب خداروشکر که اون بندهءخداهم ازاد شد ....
میثاق دم دمای غروب بايه شناسنامه توي دستش برگشت...
يه شناسنامه مثل پاسپورت که اسم من و خودش به عنوان پدرومادر شميم احمدي ثبت شده بود ..
باديدن شناسنامه کلي ذوق کردم.... ده دفعه صفحه رو از بالا تا پائين خوندم......
ولي بار يازدهم..... وقتي رسيدم به اسم پدر و.....اسم ميثاق رو ديدم.... ذوقم کور شد ...
حالا شميمِ من يه شناسنامه داشت ...حالا شده بود يه شهروند قانوني ....ولي اسم ميثاق هم توي شناسنامش بود وبا اين اسم..... ميثاق ميتونست هر کاري رو که قانون بهش اجازه ميده به عنوان پدرش انجام بده ...

moon shine
1391,02,16, ساعت : 09:35 قبل از ظهر
عمه به میثاق گفت ...
-کی مرخصشون میکنن ؟...
-ثمره مرخصه.... شمیم هم فردا مرخص میشه .....گفتم کارهاشو بزارم برای فردا .....چه طور ؟
-از همین جا یه راست بیا خونه ءما ...وسایل شمیم رو هم باخودت بیار ...ثمره میای خونهءما یا میخوای بری خونهءخودتون ..
به عمه نگاه نکردم ...چی جواب میدادم ؟اینکه هنوز که هنوزه نمیتونم قبول کنم که کنار میثاق باشم ...
سکوتم جو بدی رو به وجود اورده بود ....من هنوز مردد بودم که بخوام این زندگی رو شروع کنم یا نه
اصلا میتونم کنارمیثاق سر کنم؟.... مخصوصا که حالا با این سکوت مزخرفش میخواست بهم ثابت کنه براش ارزشی ندارم ...
همین تردید میثاق رو شاکی کرد ...اصلا صبر نکرد تا جواب رو مز مزه کنم ... رفت بیرون وصدای کوبش در توی ساختمون پیچید ...
-ثمره جان اخه چرا لجبازی میکنی عمه ؟
چرا متوجه نیستی میثاق هم تو ....هم شمیم رو دوست داره ..تو نمیدونی تو این چند روز چی کشید ...مدام یه پاش پیش تو بود یه پاش پیش شمیم ...چرا داری به خودت واون بد میکنی؟ ..
-عمه شرمنده... ولی شما هیچی نمیدونید ...هیچی
-نه اتفاقا من همه چی رو میدونم ...همون هشت ماهه پیش بهم گفت چه اتفاقی افتاده ...ولی نگفت که بچه ای هم تو کار بوده ...این رو تازه فهمیدم ...
شماها زن وشوهرید.... تو زن عقدیش هستی ...مادر بچه اش ....با خصوصیاتی که از میثاق میشناسم میدونم که شماها رو چشمش میزاره ...
بعض کردم ..
-عمه شما میتونی بهم تضمین بدی اگه برگشتم بهم سرکوفت نزنه وبه خاطر اینکه از خونه فرار کردم شمیم رو ازم نگیره؟ ... ..میتونین تضمین بدید که دوباره کتکم نزنه وحبسم نکنه وازارم نده ؟...
خودتون که میثاق رو بهتر ازمن میشناسید ازکجا مطمئن باشم با همون اخلاقش دوباره اذیتم نمیکنه ...
-اذیتت نمیکنه ...به خدا عوض شده ...تو نمیدونی ..... اصلا تو این چندماه یه کس دیگه ای شده ...
مدام به من میگفت بزار ثمره برگرده ...قول میدم جبران کنم ..دیگه بهش گیر نمیدم ...تعصب بی جا خرج نمیکنم ...هرچی بخواد براش فراهم میکنه تا تو اسایش زندگی کنه ...
-نه عمه ....نه ...گفتنش برای شما راحته ....ولی عمل کردن بهش برای میثاق خیلی سخت تر ازاونیه که شما فکر میکنید ......
قبول دارم که میثاق عوض شده یعنی هردومون عوض شدیم ولی این نمیتونی تضمینی برای راحتی من باشه ..
ذات میثاق عوض نشدنیه ...ادمی که به همه شک داره وبه همه گیر میده هیچ وقت نمیتونه عوض بشه ...
-نه به خدا عوض شده تو نمیدونی از وقتی که اومده بیمارستان چقدر دل نگرون تو وشمیم بود ...شما ها رو خیلی دوست داره مخصوصا شمیم رو ...برگرد ثمره جان ...بزار زندگیتون سر پا بشه ...
من بهت قول میدم ....هم از طرف خودم ...هم از طرف میثاق... نمیذارم اذیتت کنه ...
سرم رو به سمت پنجره چرخوندم ...عمه نمیدونست که داره با این حرفها دلشورهءوجودم رو هرلحظه بیشتر میکنه ...
میثاق شمیم رو دوست داشت ...این از تمام حرکات ووجناتش معلوم بود ...
از دست من شاکی بود .....این هم از حرکاتش معلوم بود ...واگه برای تنبیه من میخواست از شمیم استفاده کنه واون رو ازم جداکنه ....تکلیف من چی می شد ؟
پرستار که اومد چشمهامو روهم گذاشتم ...خسته بودم نه خستهءجسمی بلکه خستهءفکری ...ذهنم اشفته ودرهم وبرهم بود ...
-دیدی مامان ....نمیخواد برگرده ..زور که نیست ...بزار هرکاری میخواد انجام بده ...من با خودم عهد کردم دیگه بهش زور نگم ...اگه نمیخواد با من زندگی کنه ...اجباری نیست ...
مطمئنا میتونه همون جوری که این چند ماه رو سرکرده بازهم سرکنه ولی قضیهءشمیم فرق داره ...اون دخترمه ...محاله بزارم با خودش ببرتش ...
-چی داری میگی میثاق ؟اگه شمیم ده روزه دختر تو اِ ...هشت ماهه که دختر ثمره است ...این چه حرفیه که میزنی؟
نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی ...نه به اون وقتی که مدام حبسش میکردی واجازه نمیدادی نفس بکشه ...نه به الان که اینقدر راحت میگی بره ....
شماها یه خونواده اید ...باید سعی کنی مثل زنجیر تو هم قفلشون کنی نه اینکه همین تار مورو هم پاره کنی وبگی برو به سلامت ...
-من نمیدونم مامان ...تجربهءاین چند ماه خیلی چیزها رو عوض کرده دیدی که با اون همه گیرو مراقبت بازهم فرار کرد ...
از توی خونهءخودم .....درست جلوی جفت چشمام ...
وقتی تونسته همچین کاری کنه ...پس بهتره زور بی خودبرای موندنش نزنم ...
شما فکر میکنی برام راحته ...با اون همه غیرت وتعصب حتی ندونم که تا حالا کجا بوده؟
فکر میکنی وَهم وخیال این چند ماه که کجا زندگی کرده وزندگیشو چه جوری میگذرونده یه لحظه راحتم میزاره ؟...
ولی نه حاضرم هر روز حرص بخورم ....هرروز نگران باشم ...ولی دیگه مجبورش نکنم کاری رو به زور انجام بده ...
یه بار گفتم ....یه بار دیگه هم میگم ...شمیم مال منه... دخترمنه ..اجازه نمیدم ازم دورش کنه ...)
میدونستم....... به خدا میدونستم که همچین اتفاقی مییوفته ...میدونستم میثاق عاشق شمیم میشه و میخواد ازم دورش کنه ...
ولی من نمیذارم... نمیذارم دخترم دست کسی که میخواست بچه اشو بکشه بیفته ...
میرم ...فرار میکنم ....همون جور که تا حالا رفتم....
میرم ونمیزارم حتی انگشتش بهش برسه ...باید برم... اگه بخوام شمیم رو داشته باشم باید برم ....وگرنه ....
یه چیز مثل روز برام روشن بود ...من به خونهءمیثاق برنمیگشتم ...بختک روز دهم بهمن همیشه روی سینه ام سنگینی میکرد...امکان نداشت بتونم با این واقعیت کنار بیام ...
نمیتونستم اون همه درد وز جر وبدتر از اون تحقیر وخاری رو فراموش کنم ...پس میرم ...دست دخترم رو میگیرم ومیبرم ..
===============
این پست اخر امروز بود فردا حتما اپ میشه ساعت نمیگم ولی قبل از یک ....پست جدید رو تحویلتون میدم:-2-37-:
تو تاپیک نقد بچه ها حرفهایی زدن که از نظر خودم اصلا بهشون نپرداخته بودم ....باید فکر کنم واون قسمت ها رو دوباره بازنویسی کنم ...:-2-08-:
ازهمگیتون ممنونم مخصوصا اینوش وفاتید عزیز که نکته های خوبی رو گفتن
بای بچه ها
تا فردا صبح
حوش باشید وسلامت :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

نقد ثمره
(http://www.forum.98ia.com/t456660-7.html#post4804784)

moon shine
1391,02,17, ساعت : 08:28 قبل از ظهر
سلام صبح عالیتون به خیر
خوب خونه ءما دم پارکه ...یعنی قبلا اون ور پارک بود حالا اومدیم این ور پارک ...دیروز در معیت نو گلان نشکفته ام یعنی اقا ارین وکیمیا خانوم رفتیم به پارک تا یه انبساط خاطری پیدا کنیم ..خلاصه شروع کردیم به اماده شدن ...
لباس خوشگلهای اقا ارین رو تنش میکنیم اون شلوار جین نیم وجبی خدات تومنی رو هم میزنیم تنگش...جوراب خرسی خوشگلاشو هم میپوشونیم ودیگه؟....اهان اون دو تا دونه شیوید مو رو هم شونه میکنیم وکلا یه صفایی به سر کچلش میدیدم ...بعد میریم سراغ کیمیا خانم ....اول پیرهن عیدش رو تنش میکنی بعد هم ساق شلواریش وبا جوراب تور توریاش ....
موهاشو دم اسبی میبندی ویه تل هم میزنی تنگش ....یه نگاه به جفتشون میکنیم ...خوب همه چی مرتبه ....
مقدمات پارک رفتن فراهم است ...همین جا این جریان رو کات کنید ....وبریم به یه ساعت بعد ....مامان مریم تا خرخره عصبانی ومثل لبو بر میگرده خونه ....موهای ارین مثل نی نی ِتو کارتون تام وجری فر خورده رفته هوا ....تل کیمیا کج شده.... موهاشو باز کرده وتمام تو هم گره خورده..... انگار نه انگار این بچه یه ساعت پیش مثل دستهءگل از تو خونه اومده بیرون ....وعمق فاجعه وقتی معلوم میشه که هردو سر تا پا شون بستنی شده.....تعجب نکنید کیمیا وارین استاد خلق همچین صحنه های دراماتیکی هستن ....اصلا این صحنه ها کلا خود جوش به وجود اومده وهیچ نقشهء از پیش تعیین کننده ای هم نداشته .....
اوفففففففففف ....این هم از تفریح ما ....بازهم میگم از همون صبرها برام بخواین تایه موقع دیوونه وراهی تیمارستان نشم وثمره هم همین جور الا خون والاخون نمونه

فصل نوزدهم
نقشه

-ميثاق جان مادر من ميرم خونه ...يه سري وسائل هست ميخوام فردا با خودم بيارم ...چند روزم هست که اينجام يه حموم درست وحسابي هم نرفتم ...شکرخدا ثمره وشميم هم خوبن ...
صبح قبل از ترخيص شدن بيا دنبالم که باهاتون باشم ...ثمره هنوز خوب نشده از پس شميم برنميياد ..
باشه مامان ميخواي بيام برسونمت ....
-نه تو پيش ثمره بمون يکم باهاش حرف بزن اين بهانه هاي الکي رو هم بريز دور هم خودت ميدوني هم من تو عاشق ثمره اي ولي داري با لجبازي اونو ازخودت دورتر ميکني ....
دوباره ذهنم رفت پي نقشم ...اين که صبح قرار بود بره دنبالش بهترين فرصت بود ..
بايد برم ولي اخه چه جوري؟ من حتي نميدونستم شميم تو کدوم بخش بستريه ...
در که پشت سرشون بسته شد چشمهام رو توي حدقه چرخوندم ...بايد صبر کنم تا شميم رو براي شير دادن بيارن ...
اره همينه بايد شميم پيشم باشه شايد اونوقت بتونم از بيمارستان فرار کنم ...
هيچ وقت اون شب بلند رو فراموش نميکنم.... لامصب تموم نميشد ...تا صبح يه لحظه هم مژه نزدم .
ولي از شانس بد من شميم رو نياوردن ....ساعت شيش صبح بود که پرستار براي چکاب اومد ...
-اِ بيداري ؟حالت چه طوره ؟
-بهترم ...ممنون..... فقط نميدونم چرا دخترم رو نمييارن تاشير بدم ..فکر کنم گشنشه ...
درحال فشارخون گرفتن گفت ..
-ميگم بيارنش ..
خورشيد طلوع کردومن با چشمهايي هراسون نظاره گر چرخش عقربه هاي ساعت بودمتا شميم رو بيارن ...خوب مثل اينکه دعاهام ثمرداد ... اوردنش ...
نگاه به ساعت کردم هنوز هفت نشده بود ...فکرکنم تا ساعت هفت ديگه درها رو باز ميکنن
-خانوم پرستار شوهرم بيرونه ...
تا ده دقيقهءپيش که اين جابود مثل اينکه رفت دنبال مادرشوهرت ...
لبم خنديد ...خوبه خيلي خوبه حالا بهترين وقته ...تا پرستار رفت بلند شدم ...
سرم رو بستم واز انژوکت جدا کردم وقت نداشتم کلشو از دستم باز کنم ...ممکن بود تو اين وانفسا رگ دستمم ميبريدو اونوقت خر بيارو باقالي بار کن ....
کمد لباس رو زيرورو کردم خوبه اين لباسهامه... دستِ عمه درد نکنه همه شو شسته بود ...
شلوارمو پام کردم وچادرم رو روي سرم انداختم ...ساک رو باز کردم وبقيهءلباسهامو توش گذاشتم ...
يه جاي نرم وراحت در ست کردم .....بچه رو پيچيدم توي پتو وگذاشتمش مابين لباسها ...
خداروشکر بعد از کلي شير خوردن خوابش برده بود ...درساک رو نيمه باز گذاشتم ورفتم پشت در ...
قلبم مثل گنجشک ميزد ...دهنم خشک شده بود ودست وپام ميلرزيد .....
...
داشتم ميرفتم دنبال مامان ...ولي نميدونم چراهمينکه پامو از تو بيمارستان گذاشتم بيرون يه چيزي مثل خوره افتاد به جونم ...
نميدونم چرا بيخود نگران بودم ...نگران چي رو..... نميدونستم ...ولي ميدونستم نگرانم وقراره يه اتفاقي بيفته ...
هنوز چند کوچه تا خونه مونده بود که مثل ديونه هاي زنجيري دور زدم وتخت گاز برگشتم به سمت بيمارستان ...
مهم نيست که مامان منتظره ميتونه با اژانس بياد مهم اين بود که بايد شميم وثمره رو ميديدم تا خيالم راحت بشه ...
داشتم ميرسيدم به بيمارستان که يه زن چادري با يه ساک توي دستش از کنارم گذشت ...
نگاهم ناخواداگاه به سمتش کشيده شد ...چقدر شبيه به ثمره بود ...
هرچند صورتش ديده نميشد ولي گفته بودم که هيکل ثمره ازدور چراغ ميزد ...
اون شونه هاي پهن وقد بلند رو هر کسي نداشت ...احساسم ميگفت که اون زن ثمره است
مگه ميشه يه نفر تا اين حد شبيه به ثمرهءمن باشه اونم اينجا ؟دم بيمارستاني که ثمره بستريه ؟...
ماشين رو شل کردم ونگاهمو از اينه بهش دوختم ...
دلم ميگفت زير اون چادر ثمره است ...با ترديد ماشين رو پارک کردم ..دنبال زن راه افتادم ...همزمان شمارهءبيمارستان رو گرفتم ...
-سلام ....ميخواستم با خانوم ثمره انتظار صحبت کنم ...
-گوشي چند لحظه ...
چند ثانيه مکث ...نگاهم همچنان پي اون زن بود ...
-خانوم نعمتي مريض شمارهءهفت کجاست؟ ...
-همون که قرار بود امروز مرخص بشه ...
-اره همون ....
-نميدونم داشت به بچش شير ميداد ...چه طور؟
-نيست ....زنگ بزن نگهباني .....
ديگه گوش ندادم حالا ديگه مطمئن بودم اون ثمره است واون ساک....
واي شميم توي اون ساکه ...
دوباره با نگاهم جستجو کردم داشت ازم دور ميشد ..دوئيدم.... با اخرين توانم دوئيدم ..اگه قرار بود يه بار ديگه ثمره و شميم رو از دست بدم خودم رو هيچ وقت نميبخشيدم ...نميزاشتم ...اين بار ديگه نميذاشتم ثمره بره ....
برخلاف تمام حرفام برخلاف تمام شعارهايي که ميدادم امکان نداشت بزارم ثمره حتي يه ميليمتر از کنارم جم بخوره ...يه بار گزيده شده بودم امکان نداشت دوباراز يه سوراخ نيش بخورم ..
پيچيد تو فرعي که بازشو گرفتم ومحکم کشيدم ...چادر باز شد وچهرهءبهت زدهءثمره جلوم ظاهر شد .....
حق داشت اون همه تعجب کنه خودمم باورم نميشد که پيداش کنم کار خدا بود که به دلم انداخت ...
کلي تو دلم ذوق کردم..... احسنت به اين همه هشياري وشناخت ...
چادرش رو کنار زدم وساک رواز دستش قاپيدم ...شميم اروم وساکت روي يه مشت لباس توي ساک نيمه باز خوابيده بود ...

moon shine
1391,02,17, ساعت : 08:37 قبل از ظهر
از خشم ميلرزيدم ... واقعا داشت بچه ام رو ميدزديد.... شميم منو..... بچه اي که تمام اميدو ارزوهام شده بود
اگه ميثاق سابق بودم همين الان يه درس درست وحسابي بهش ميدادم .....ولي اون ميثاق واقعا مرده بود ... نگاه غضبناکم رو بهش دوختم ...وغريدم ...
-تو اگه ميخواي بري ميتوي بري ....هرجايي که دوست داري ....... برام مهم نيست ولي حق نداري شميم رو با خودت ببري شميم مال منه ..دختر منه ...نميزارم با خودت ببريش ..
نميزارم يه عمر بي بابا بزرگش کني ودخترم حسرت بکشه ...اين فکر رو از سرت بيرون کن که بزارم هر غلطي که خواستي کني و...هر بلاييي که خواستی سر اين طفل معصوم بياري ...
تو ازادي.... انتخاب با خودته ... ميتوني برگردي به همون خراب شده اي که اين چند ماه رو توش سر کردي ولي حتي به مغزت هم خطور نکنه که بزارم شميم ر وبا خودت ببري ...
برگشتم ودستم رو دور ساک محکم تر کردم ...حتي از تصور از دست دادن شميم دست وپام يخ ميکرد ...
واقعا چطور ميتونست تا اين حد سنگدل باشه؟ ...
قبول دارم..... موقعي که فهميدم حاملست شوکه شدم ومتاسفانه اونقدر اين حادثه سريع اتفاق افتاد که به نظر م بهترين کار از بين بردن اين بچه بود.....
ولي حالا با ديدنش.... بوئيدنش ....حتي يه لحظه هم به نبودش فکر نميکنم ...نه محاله بزارم با خودش ببرتش ..محاله...
-ميثاق صبر کن... تروخدا صبر کن ....
سرعت قدمهام رو بيشتر کردم وگوشهام رو روي لابه وزاري ثمره بستم
-ميثاق نبرش ....بزار برات بگم ...ميثاق ...
دزدگير رو زدم نشستم توي ماشين .....درهارو قفل کردم ..ساک رو گذاشتم روي صندلي عقب وسويچ رو انداختم
ثمره با کف دست به شيشه ميکوبيد ...
داشت التماس ميکرد ...ميفهميدم ....ولي خودم رو به نشنيدن ميزدم ...
امروز به حد کافي شاکيم کرده بود ...ديگه کوتاه نمي يومدم ...مسئلهءيه عمر زندگي پارهءتنم بود ...نميذاشتم اسير دست يه الف بچه بشه ...
دلم نمييومد ثمره رو ازار بدم .... اگه ميخواست بره جلوش رو نميگرفتم.... ولي بحث شميم فرق داشت ...شميم دخترم بود.... پارهءتنم ...
پامو رو پدال گاز فشردم وبدون حتي يه نيم نگاه راه افتادم ...
دستهاي ثمره روي شيشه کشيده شد ..وبا سرعت گرفتن ماشين شروع کرد به دوئيدن پشت سر ماشين ...
چشمهاي اشکيش ناراحتم ميکرد ولي ديگه خيلي دير شده بود ثمره توي ازدحام خيابون گم شده بود ...
.....
از غصه تا خوردم وروي زمين نشستم ...شميم رو برد ...خدايا بردش ودستهام رو خالي گذ اشت ....بردش واغوشم رو از وجودش تهي کرد ......بردش ....
تک وتوکي از کنارم رد شدن ونگاهم کردن ...مثل ابربهار ميگريستم...بچم رو ميخواستم.... دخترم و .....شميمم رو ...
به زور خانم ها بلند شدم ...چادرم رو دوباره به سر انداختم ...وبا همون لباسهاي خاکي يه دربست گرفتم وراهي خونهءعمه شدم ...
د رکه زدم عمه پشت در بود وبايه ساک اومد بيرون ...ولي با ديدن من دهنش از تعجب وامونده بود ...
-چي شده ؟اين چه وضعيه ؟مگه قرار نبود ساعت يازده مرخصت کنن ميثاق کجاست ؟شميم ....
-بغضم ترکيد ...با گريه گفتم ..
-عمه ميثاق شميم رو برد ...دخترم و....اصلا نميدونم کجا رفت ...
عمه مثل اينکه نفهميده باشه زمزمه کرد
-شميم رو برد ...براي چي برد ؟مگه قرار نبود باهم برگرديد ..مگه .....
-خانوم اين کرايهءما چي شد ؟
-عمه ميشه حساب کنين من يه قرون پول همراهم نيست ...

moon shine
1391,02,17, ساعت : 08:51 قبل از ظهر
===================
بيا اين شربت رو بخور ودرست بگو ببينم چي شده ....
شربت رو يه سره رفتم بالا ..باشرمندگي سرم رو انداختم پائين ...
-من ...من ديشب تمام حرفاتونو شنيدم ...شنيدم که ميثاق ميگفت شميم رو به من نميده ...منم ديدم براي اينکه ميثاق نتونه کاري کنه بهتره .....
يه نگاه به چهرهءمنتظر عمه کردم وبه ارومي وبا شرمندگي ادامه دادم ...
-ديدم بهتره شميم رو ور دارم وبرم.... تا ميثاق ازم نگيرتش ...ولي ميثاق منو پيدا کردو شميم رو ازم گرفت ورفت....
عمه ...تروخدا بچه ام گرسنست ...از صبح بهش شير ندادم ..دستم به دامنت يه کاري کن ...
عمه با بهت پرسيد ...
-يعني ميخواستي شميم رو به دزدي ؟ميخواستي بري حاجي حاجي مکه ؟چقدر قسی القلبی تو دختر ...
به هق هق افتادم ...من حق داشتم راجع به دخترم تصميم بگيرم ...شاکي شدم وبراشفتم ...
-چرا نبايد ميبردمش؟هان شما بگو ...مردي که شش ماهه پيش وقت دکتر گرفته بود تا بچش رو بکشه لياقت نگه داري از شميم رو داره ؟
چشمهاي عمه گشادتر از اين نميشد ...ضربه کاري تر از اون بود که فکر شو ميکردم ...
-باور نميکنم ...اصلا باور نميکنم ...ميثاق مثل چشمهاش شميم رو دوست داره ...اونوقت بخواد سقطش کني ؟نه دروغ ميگي ...
ناليدم
- کاش دروغ بود ...کاش دروغ بود ...فکر ميکنيد چرا رفتم ؟ چرا فرار کردم ؟
به خاطر اينکه همون شبي که عقدم کرد منو برد به خونش وبهم گفت که ساعت پنج عصر فرداش وقت دکتر گرفته تا بچه رو سقط کنم ...باورت ميشه عمه ....ميگفت اين کار خيلي راحته ...چون بچه کوچيکه با چند تا امپول دخلش اومده ...
عمه سرش رو با تاسف تکون داد وبا کف دست کوبيد توي صورتش ...
-واي بر من ...واي ببين چه جوري از زندگي پسرم غافل شدم ...ببين چه اتفاقهايي افتاده ومن نفهميدم ...
واي برمن ..بعد ادعاي مادريمم ميشه ؟...
پسرم دختر مردم رو بي سيرت ميکنه ويه بچه پس ميندازه ...بعد که ميفهمه زن ِعقديش حاملست براش وقت دکتر ميگيره که بچشو بندازه ...خداي من چي ميشنوم ؟
ديگه چه جوري ميتونم توروي داداشم نگاه کنم ...چي برم بهش بگم ؟...بگم داداش شرمنده ...پسر من دوماه مونده تا عقدش پردهء دخترت رو زده ويه بچه تو شکمش کاشته ...
بگم داداش.... روم به ديوار ....حلالم کن که دخترت فراري شده .....چون شازده پسرم ميخواسته نوه ات رو سر به نيست کنه ودخترت هم از ترسش فرارکرده ...
واي بر من.... واي برمن ِگناهکار که نتونستم اين پسر رو خلف بار بيارم ...اخه يکي نيست بهم بگه به تو هم ميگن مادر؟
شيون عمه بلند شد ...اي خدا من اومدم اينجا تا يه راهي جلوي پام بزاره حالا داره براي گذشته ها مويه ميکنه ...
-عمه تروخدا گريه نکن شميم گرسنست ..تازه از بيمارستان مرخص شده ...يه کاري کن ....ميثاق بلد نيست حتي براش شير خشک درست کنه ...يه کاري کن عمه تا بچه ام از دست نرفته ...
عمه به خودش اومد وديد حق با منه نجات جون شميم از اعم واجبات بود
زنگ زد به ميثاق وزد رو بلند گو ...همين که وصل شد صداي گريه ءشميم تو گوشي پيچيد ...
-ميثاق کجايي ؟شميم پيش تو اِ؟
صداي گريه واضح تر شد ...دلم ريش شد .....شميمم داشت گريه ميکرد...
گوشي رو از عمه گرفتم
-ميثاق ؟الو ميشنوي ؟تورو به خدا.... تو رو به جون اون کسي که دوستش داري ....شميم رو برگردون ...اون بچه گشنست
صداي پوزخند ميثاق توي گوشي پيچيد ....
-پس اون جايي ؟...حدس ميزدم ....بزار يه چيزي رو براي بار اول وآخر بهت بگم ...نميزارم دستت به شميم برسه ...حاضرم از گرسنگي تلف بشه ولي دست ادم بي مروتي مثل تو نيوفته ...
-ميثاق ...
-ميثاق ودرد ..ديگه با طناب تو توي چاه نميرم ...اين پنبه رو از تو گوشت بکش بيرون که بزارم شميم رو با خودت ببريش وبي پدر بزرگش کني ....
عمه گوشي رو دوباره گرفت
-دعواي شما دوتا ربطي به بچه نداره ..بيارش اينجا تااز گشنگي هلاک نشده ....نکنه چون اون دفعه نتونستي با امپول دخلش رو بياري حالا قصد کردي اونقدر گشنگي بهش بدي که تموم کنه ...
-مامان ...
-مامان وزهر مار ...من اينجوري پسر بزرگ کردم ؟...که بچهءدوماهشو بخواد بکشه ؟.....بچه اي که به خاطر اشتباه خودتو به وجود اومده ...همين الان بيارش اينجا ...بعد باهم ميشينيم وحرف ميزنيم ....
اگه بازهم به نظرت مشکلتون حل نشد ميتونيد بريد پيش مشاور ...ولي فعلا شميم واجبتره....
-شرمنده ام مامان اون قضيه مال شيش ماهه پيش بود ...قبول دارم اشتباه کردم..... ولي موضوع الان فرق ميکنه
ثمره داشت صبحي شميم رو ميدزديد ...باورت ميشه مامان؟ بچه ءمنو گذاشته بود تو يه ساک دستي وداشت با خودش ميبرد ...نميتونم مامان.... ازم نخواه برگردم ...
به ثمره هم بگو اگه ميخواد بره ازاده ....ولي بايد دور شميم رو خط بکشه ...من دخترم رو ول نميکنم که هر بلايي بخواد سرش بياره
-ميثاق ....
-مامان ديگه به من زنگ نزن چون جواب نميدم ...به ثمره هم بگو بره در پناه خدا ..سعي ميکنم زودتر کارهاي طلاق رو رله کنم که ازاين بلاتکليفي در بياد ...
شيونم بلند شد ...ميخواست منو طلاق بده وشميم رو ازم بگيره ....دقيقا همون چيزي که ازش ميترسيدم داشت اتفاق ميفتاد ....
گوشي رواز دست عمه قاپيدم ولي صداي بوق اشغال تنها صدايي بود که مييومد ....
====================
قسمت های بعدی فردا صبح
تا فردا خوش باشید وسلامت :-2-27-::-2-27-:

moon shine
1391,02,18, ساعت : 10:13 قبل از ظهر
سلام به همگي قبل از شروع اين پست ميخوام يکمي شفاف سازي کنم ...بخونيد..... اميدوارم يکم قضيه براتون روشن بشه ومقداري از اين جبهه گيري ها کاسته بشه....
اولين نکته اينه که ميثاق بيست وهفت سالشه وثمره هيجده سال ...خوب اين يعني چي ؟يعني اينکه هردو جوون وبچه سال هستن ...اين سن..... سن لجبازي.... منم منم کردن ...اشتباه هاي فاحش وقُد بودن ِ ...پس هرکدوم فکر ميکنن کارخودشون درسته وبه نظر اون يکي اهميت نميدن ....
بعد از سنشون ميرم سر خطاي اول ...نميدونم چرا همه ميثاق رو مقصر ميدونن؟ ...بارها گفتم ثمره اولين خطا رو مرتکب شد ..با دونستن اينکه ميثاق بد يا خوب يه ادم متعصبِ ... وتو هرلحظه نظاره گر کارهاشه ثمره نبايد اون قرار رو با دوست متين ميزاشت ...اصلا حواستون هست کار ثمره تا چه حد بد بوده ؟...خوب اين کار بد پيامد هاي بدي هم داره...
با عث ميشه شخصيت ثمره جلوي چشمهاي ميثاق افت کنه وميثاق به چشم يه دختر خائن بهش نگاه کنه حتي يه جا نوشتم ثمره برام مرد ...پس عصباني ميشه ميثاقي که حتي به خودش اجازه نميداده از نظر جنسي به ثمره نگاه کنه ميشکنه ....بهش حق بديد عصباني شه اونقدر عصباني که همچين فاجعه اي رو به بار بياره ...پس تا اينجا کم يا زياد به هر حال يک يک مساوي هستن فکر نکنيد کار ثمره کم ازکار ميثاق داشته توي جامعهءما به اين کار چي ميگن ؟دوستي وايا اين دوستي خيلي وقتها باعث قتل دخترهاي ايران زمين نشده ؟
خوب بعد عقد ميکنن ....ميثاق با اون عقل ناقص وتاحدي بچه گانه خودش دو دوتا ميکنه.... ميبينه به هيچ عنوان نميشه يه بچهءنه ماهه رو به جاي يه بچهءهفت ماهه جازد .....مردم خر که نيستن حتي اگه سونوگرافي هم بري قشنگ با دليل وبرهان سن جنين رو تخمين ميزنه ....خوب همه از جمله مادرو خواهر وپدرو برادر و....همه ميفهمن ...که اين بچه قبل از عقد به وجود اومده ..پس بهتره هرچه زودتر سر به نيست بشه ....تا هم ابروي خودش هم ابروي ثمره رو اينجوري حفظ کنه ....وقتي به ثمره ميگه ...ثمره روي حساب بچگي ومحبت مادري نگران ميشه وفرار ميکنه ....اين دفعه ميثاق مقصر نيست اون فقط به فکر ابروي خودشون بوده ولي ثمره خريت ميکنه ....بازهم اشتباه ثمره ...اين دفعه دو يک به نفع ميثاق ...ثمره شيش ماه تموم ميره وهيچ خبري به ميثاق نميده ....خودش هم ميدونه که داره ميثاق رو شکنجه ميکنه ....بعد هم که پيداش ميشه به جاي اينکه افکار ماليخوليايي خودش رو بزار کنار وزير سايهءشوهرش و مادر شوهرش برگرده سر زندگيش.... بازهم با همون ذهن بچه گانه اش تصميم ميگيره فرار کنه ....داره ميبينه ميثاق شميم رو دوست داره ولي بازهم فقط وفقط به فکر خودشه ...اين هم اشتباه سوم ...سه به يک به ضرر ثمره ...
حالا شما بگيد ميثاق بيچاره چند سال ديگه بايد تاوان همون اشتباه رو بده ...اونم تو جامعهءاي که مرد رو سنبل قدرت ميدونن وبهش اجازه ميدن هر کاري که دوست داشت انجام بده ....اينو ننوشتم که بگم ثمره خوبه يا ميثاق خوبه ..فقط نوشتم که بدونيد اشتباه هاي کوچيک پايه گزار خطاهاي بزرگه ...ما داريم تو ايران زندگي ميکنيم جايي که تعصب توي وجود مردانش موج ميزنه ...کاري هم نميشه کرد ...بعضي وقتها اين تعصب خوبه وبعضي وقتها دست وپاگير ونفس گير ...مرز اين تعصب هم معلوم نيست ...ولي به هر حال هست ومازنها بايدباهاش مدارا کنيم ...بي خودي هم شعار نديم که نه.... ما جلوشون وايميستيم ونميزاريم محدودمون کنن ..همه ما به نوعي گير اين تعصبيم ...پدر ...برادر ...شوهر ...برادر شوهر ....فرقي نداره ...فقط بعضي ها اين تعصب رو متعادل انجام ميدن بعضي ها هم نامتعادل ....
ثمره وميثاق مثل بچه هاي منن ...موقع نوشتنشون خودم رو به جاشون ميزارم وسعي ميکنم از ديدگاه اونها بنويسم ...درسته که کار خطا ميکنن اشتباه هاي نا بخشودني ولي بازهم دوستشون دارم ..اين خط داستان من همچنان ادامه داره مگر اينکه تک تک تشکرها بيان و بهم بگن که داستانم به درد نميخوره اونوقته که کلا داستان رو عوض ميکنم ولي تا وقتي که شرايط اين طور باشه من هم به کارم ادامه ميدم وبهتون ميگم که ممکنه بيشتر از اين هم از ميثاق ناراحت بشيد ...اين داستان برداشتي از واقعيته همون طور که بارها گفتم ...توي اين کشور اگه دختري شب رو بيرون ازخونش سر کنه يه گناه کبيره مرتکب شده وسزاش طرد اون دختره ..تازه من خيلي به فکر ثمره بودم که گذاشتم ميثاق ببخشدش ...اصلا گيرم اين طور هم نميشد ...ثمره حامله است فرار ميکنه بچه اش رو هم سقط ميکنه خوب حالا دو تاراه داره يا بايد تا اخر عمر تنها وبي کس سر کنه وحسرت بکشه يا بايد ازدواج کنه کدوم مردي حاضره با يه دختر فراري که از قضا باکره گيش رو هم از دست داده ازدواج کنه ؟خواهش ميکنم رويا رو بريزيد دور اينجا ايران است
در ضمن در جواب کسایی که میگفتن کاش شمیم رو حذف میکردی میگم ....اتفاقا میخواستم بمونه وثمره به خاطر شمیم مجبور بشه التماس میثاق رو کنه ...این یه واقعیته تو مملکت ما زنهای زیادی فقط به خاطر بچه هاشون پایبند به زندگیشون هستن ..بعد هم فکر نکنید طلاق گرفتن راحته ....اصلا طلاق هم میگرفت کجا میرفت ؟چه جوری باید زندگیش رو میگذروند بدون خونواده بدون همراه وپشتیبان ....باور کنید زندگی به همین راحتی ها نیست ....
اوه چه قدر ور زدم ...از مديران محترمه تقاضا ميکنم اين توضيحات رو بزارن بمونه تا اگه کسي سوالي داشت براش شرح داده شده باشه ...بازهم از وقت ونظراتتون ممنونم وهميشه ودر همه حال سعي ام رو ميکنم که بهشون ترتيب اثر بدم

فصل نوزدهم
تمنا

عمه داشت گريه ميکرد ..شميم داشت گريه ميکرد ....عملنا به گوه خوري افتاده بودم ....
به خدا ديگه نميبرمش ...هر کاري بخواد ميکنم فقط شميم روازم نگيره ...خدايا کجا برم دنبالش ؟....دخترم رو کجا برده؟...
خونه اش ....اهان حتما ميره اونجا ...اون که جاي ديگه اي نداره ...
بلند شدم ....
-کجا داري ميري ؟
-ميرم خونه اش ...بايد شميم رو ببينم ....بچه ام گرسنست .....اون از پس هيچ کاري بر نميياد ....
عمه با چشمهاي خيس وگريون گفت
-ثمره نرو بمون شايد بيارتش اينجا
-عمه شما پسرت رو بهتر از من ميشناسي وقتي بگه نه يعني نه .....بچه ام عمه ....بدون بچه ام يه دقيقه هم نميتونم سر کنم ...
حاضرم تاعمر دارم کلفتيشو کنم ...فقط بزاره شميم پيش من باشه ...
راهي خونهءميثاق شدم ....از شانسم کليد هم توي خونهءاذرنوش مونده بود ....و وقتم قد نميداد تا برم وبرگردم ....
رسيدم دم اون خونهءمنحوس ....زنگ زدم ...زنگ زنگ ...باز نکرد ...به پنجره نگاه کردم پرده تکون خورد
پس اين جاست ...ميدونستم شميمم اينجاست ...مصرتر شدم ....کوبيدم به در.... بازهم باز نکرد ...
مردم از کنارم رد ميشدن بعضي ها بي تفاوت بعضي ها کنجکاو بعضي ها دلسوز ...
ولي برام مهم نبود فقط ميخواستم شميم رو تو اغوشم بگيرم تا هردو باهم اروم شيم ...
بازهم کوبش در
بازکن خواهش ميکنم.... اشکاي جاريم رو پاک کردم ودوباره ضربه به در .....بازکن التماست ميکنم باز کن ....شميمم گرسنست ....
اخر سر باز شد ...اون سيزده تا پلهءکذايي رو رد کردم ورسيدم به در بسته ...درزدم... زنگ زدم ....گريه ميکردم وبا کف دست ميکوبيدم به در ...
-ميثاق ميدونم خونه اي ...تو رو به جون شميم قسمت ميدم تورو به قران بزار بيام تو ...
صداي شميم مثل يه موج بهم رسيد ...واي بچه ام بي حال شده از زور گريه ...
ديگه نفهميدم دارم چي کار ميکنم.... فقط التماس ميکردم.... زار ميزدم.... اشک ميريختم وبازهم التماس ميکردم ...
هيچ کس نبود بگه خرت به چند .....تعجبم از اين بود که دو واحد ديگه واقعا نبودن يا نميخواستن بيان کمک ...صداي گريهءشميم کمتر شده بود ...درست مثل يه بچه گربه که تو تله مونده باشه ...
-ميثاق يه عمر کلفتيت رو ميکنم کنيزيتو ميکنم ..بزار بچه ام رو ببينم ...داره هلاک ميشه ...بي انصاف تروخدا بزار لااقل بهش شير بدم ...داره از دست ميره ...
تورو به همون خدايي که ميپرستي قسمت ميدم ....نميبرمش ....ديگه گوه بخورم همچين غلطايي کنم ...اصلا حاضرم تو يه قفس زندانيم کني ولي بزاري کنار بچم باشم ...ميثاق؟
دستام ديگه نايي براي به در کوبيدن نداشت صداي شميمم کمتر وکمتر ميشد ....انگارداشت خوابش ميبرد ....سرخوردم و پائين در نشستم ...وباز کوبيدم ...
-چه طور دلت ميياد ...اصلا من نه ..ولي اون بچه چي ؟شميم شير ميخواد ....گرسنست ...بايد زيرش عوض بشه ...ميثاق التماستو ميکنم.... اين دروباز کن ...
صورتم را با پشت استينم خشک کردم ودوباره به در کوبيدم ...
-هميشه ميگفتي برات مهمم ...برات عزيزم .....نميزاشتي گريه کنم ..نميزاشتي خم به ابرو بيارم ...حالا چه طور شده که قلبت شده مثل يه تيکه يخ ؟
صدا م اروم تر شدوضربه هام در حداشاره ...
-ميدونم ديگه دوستم نداري .....دختري که فرار کرده به درد لاي جرز ديوار ميخوره.... ولي اخه اون بچه چه گناهي کرده ؟...چند ساعت هم نيست که از بيمارستان اورديش ...نزار تمام اون خون دل خوردنها حروم بشه.... من زحمت کشيدم تا به اينجا رسيده ....
ميثاق اون بچته ...اگه ازمن بدت ميياد ...اگه از دست من شاکي هستي ...بيا منو بزن ...اصلا هر کاري دوست داري انجام بده ...از سگ کمترم اگه بگم چرا ....هرکاري بخواي برات انجام ميدم ....
بگي بيرون نرو ميگم چشم ...بگي دهنت و ببند واصلا حرف نزن ...ميگم چشم ....بگو.نفس نکش ميگم چشم ....فقط بزار بهش شير بدم ...سينه هام پر شده ميثاق ....ميشنوي ...بچه ام شير ميخواد ...
صداي شميم رو ديگه اصلا نميشنيدم ...کم کم التماس رو رها کردم وهاي هاي گريه ام تمام خونه رو ورداشت ...نميدونم چقدر گذشت که صداي تقهءدر منو پروند ...
نفهميدم خودم رو چه جوري توي اطاق پرت کردم ...شميم رو بغل کردم بچه ام بيحال ولخت شده بود ...ديگه برام مهم نبود که ميثاق توي اطاق وايساده وداره با دريل نگاهش منو سوراخ ميکنه ....
اصلا بهش نگاه نکردم که ببينم داره چي کار ميکنه ....فقط لباسم رو باز کردم وشروع کردم به شيردادنش ...بيچاره شميم هم گرسنه بود... هم خسته ....
دو قلپ ميخورد... دو دقيقه چرت ميزد ...اون فک قشنگش مدام درحال مکيدن بود... فرقي هم نداشت که شير ميخوره يا نه....
مدام فکش ميجنبيد ...حتي توي خواب ....عجب بي انصافي بود اين مرد ...بچه داشت از دست ميرفت اونوقت اقا ريلکس وايساده و نگاهش ميکنه ...
شيرشميم رو دادم وآروغش رو گرفتم پاهاشو شستم وزيرشو عوض کردم ...ودراخر يه پتو پهن کردم وشميم رو روش خوابوندم

moon shine
1391,02,18, ساعت : 10:28 قبل از ظهر
...
حالا اروم تر شده بودم وتصور مجازات فکرم رو اشغال کرده بود
اونقدر دوري از شميم ازارم داده بود که هرچي ميگفت با سرقبول ميکردم .... ميثاق توي پذيرايي نشسته بود ونگاهش به در ...
همينکه از در بيرون اومدم نگاهش رو ازم گرفت ....
نشستم روي مبل وزل زدم بهش .....
خوابيد ؟
باسر تائيد کردم ....
نفسي تازه کردو گفت ....
ميدوني چرا گذاشتم ببينيش ....چون يه بار يه اشتباه غير قابل جبران مرتکب شدم ...اشتباهي که هنوز که هنوزه دارم تاوانش روبا گوشت وپوست خودم پس ميدم ...گذشتم بيايي تا شايد بارگناهم کمتر بشه ....وگرنه با کاري که تو کردي محال بود بزارم دستت به شميم برسه ....
تو اصلا ميدوني با زندگي من چي کار کردي ؟اصلا برات مهم بودم يا فقط به چشم يه ادم رذل بهم نگاه ميکردي که ميخواد تورواز ارزوهات جدا کنه؟
چرا هيچ وقت نفهميدي که هرکاري برات کردم به خاطر به دست اوردن دلت بوده.... وگرنه ....نه باباي تو و نه باباي خودم هيچ کدوم به دختراشون اجازه نميدادن دبيرستان رو تموم کنه يا بخواد بره دنبال ورزش ...
هميشه ازم دوري کردي ....هميشه پسم زدي .....هر قدمي که برداشتم تو ده قدم ازم دور شدي ...
هميشه پيش خودم ميگفتم چرا نميتونه محبتم رو ببينه؟.... چرا قبول نداره که از ته دل دوستش دارم ؟....
چرا... چرا.... تااينکه اون روز تورو با اون پسر ديدم ....تو اون لحظه اي که تو داشتي از اون پسر سوال ميکردي من رو دفن کردي وسنگ قبرم رو گذاشتي
باکاري که تو کردي وبا حماقتي که من در مقابل تو مرتکب شدم ديگه جايي براي محبت باقي نموند ....تو منو نابود کردي
تو نيم وجب بچه که خيلي راحت ميتونستم رامت کنم وخودم با نادونيم ومحبت بيش از حدم خرابت کردم منو از بيخ وبن سوزوندي ....
يه زماني همه چيزم براي تو بود .....اين خونه ....اون ماشين.... کار زندگيم.... ولي تو چي کار کردي؟
اتيش زدي به من ورفتي .....درست فرداي عقدمون منو با کوله باري از عذاب رها کردي ورفتي وحتي يه لحظه هم به اين فکر نکردي که شايد من از کرده ام پشيمون باشم ودرصدد جبران .....ميدوني چه حرفهايي شنيدم ميدوني تو اين مدت چقدر خود خوري کردم ...
ميدوني وقتي که رفتي خودتو تو من کشتي ....تو ديگه ثمرهءمن نبودي ....کسي که شب رو بيرون از خونش سر ميکنه ثمرهءمن نيست کسي که به خودش جرات ميده تا حريم خونواده رو از بين ببره همسر من نيست .....
هميشه ازخدا ميخواستم بهت کمک کنه تا به راه خلاف کشيده نشي ....هميشه برات دعا ميکردم تا سالم باشي ودلت خوش ....ولي اين دعا رو براي ثمره ....همسرم نميکردم بلکه براي يه دختر فراري اين دعا رو ميکردم که از قضا حامله بود وکسي رو براي کمک نداشت ...
ميدوني تا چند وقت کارم شده بود گشتن وگشتن ....ميدوني وقتي به بابات گفتم که رفتي گفت ديگه دختري به اسم ثمره نداره ....
من بهت بد کردم خودمم ميدونم اشتباهي رو مرتکب شدم که هيچ وقت وهيچ جوري نميتونم جبرانش کنم ولي خودت بگو واقعا فرار از خونه واز دست دادن تمام همراهانت کار عاقلانه اي بود؟ ....
روزهايي که توي بي خبري سر ميکردم با خودم ميگفتم يعني الان کجاست داره با کي زندگي ميکنه؟شبها چي کار ميکنه؟
نکنه ازش سوءاستفاده کنن ؟نکنه سرش کلاه بزارن ومهريه شو دودره کنن؟
مدام با خودم کلنجار ميرفتم ...مدام خودموسرزنش ميکردم ...مدام مدام مدام به خودم لعنت ميفرستادم ...
سوال هر لحظه وهر دقيقه ام اين بود ...ثمره الان کجاست ؟
تو درست گفته بودي بي خبري از تو بيشتر از هر چيزي ازارم ميداد ....
اينکه ندونم کجايي وچي کار ميکني ...همين شده بود برام عذاب جهنم ...
درسته که ....حقم بود تا زجربکشم ولي خودت بگو به اين همه خواري وخفتش ميارزيد اينکه همه من جمله خونوادت طردت کنن اينکه بگن ديگه دختري به اسم ثمره ندارن ..
يه وقتي دوست داشتم بدونم کجايي ....ولي وقتي ديدمت فهميدم ديگه برام مهم نيست که بدونم
چون تو ديگه ثمرهءمن نيستي... اون دختر معصوم وحاضر جواب با اين زن پخته زمين تا اسمون فرق داشت ....
فقط يه چيز رو بهت ميگم ديگه به هيچ عنوان بهت اطمينان ندارم تا دخترم رو دستت بسپارم
پس فکر اينکه بزارم لحظه اي ازاد باشي رو از سرت بيرون کن ...
من ميرم فکراتو کن اگه خواستي با شرايط من که مطمئنا صد برابر سخت تر از قبلِ ادامه بدي که هيچ....
اگه نه همين امشب بهم بگو تا فردا براي طلاق وکارهاي جدايي اقدام کنم ....بهتره بيشتر از اين هم ديگه رو ازار نديم ولعنت براي همديگه نخريم.....

moon shine
1391,02,18, ساعت : 10:46 قبل از ظهر
درکه قفل شد تازه به خودم اومدم ...نيازي به فکر کردن نبود ازهمون اول انتخابم معلوم بود
اضر بودم به خاطر شميم ..حتي تو يه قفس هم زندگي کنم ...
حاضر بودم حبس بشم ...زنداني بشم ...ولي لحظه اي رو بي شميم سر نکنم ...
صداي گريهءشميم من رو به خودم اورد ...دوباره مراسم از سرگرفته شد ...
شيردادن اروغ گرفتن پوشک عوض کردن ...بازخدارو شکر که تمام وسايل لازم رو داشت وگرنه نميدونستم بدون پوشک وبا در بستهءخونه چه جوري سرکنم ...
بعد از نيم ساعت که مراسم با خوابيدن شميم خاتمه يافت ...تازه نگاهم به اطاق افتاد...
خونه اصلا يه جور ديگه شده بود... انگار که اون اطاق سردو خالي واون موکت قهوه اي با اون لک تيره مال يه جاي ديگه بود .....
اينجا درست مثل خونهءيه ادم بچه دار بود ...دروديوار پراز عروسک واسباب بازي هاي جالب ورنگ ووارنگ بود ...که همشون يا صورتي بود يا قرمز ...
همه هم از دَم دخترونه .....تعجبم از اين بود که تا قبل از تصادف.... ميثاق حتي نميدونست که بچه مون دختره.... پس اين همه عروسک خوشگل وناز از کجا پيدا شده؟
...به قول عمه بيست وچهار ساعته هم توي بيمارستان بوده .....پس وقت نکرده بياد خونه رو تزئين کنه ...
اومدم بيرون ...تازه داشتم متوجهءتغيرات ميشدم ....انگار نه انگار که اين خونه همون خونهءنفرين شده است ...همه چي مرتب ومنظم سرجاش بود ...رفتم تو اشپزخونه ....
دقيقا مثل يه اشپزخونهءواقعي.... در فريزر رو بازکردم که شام درست کنم... نميشد که بي شام سر کرد.... اونم بدون پول و با اين درِ قفل شده ...
مخصوصا که الان هم بايد به خودم ميرسيدم وهم شميم از وجودم تغذيه ميکرد ...
يه نگاه به فريزر تا خرخره پر انداختم ...اوه عمه خانوم ...مادرشوهر گرام ...چي کرده ....
از شير مرغ تا جون ادميزاد تواين فريزر پيدا ميشد ...غذاهاي رژيمي ميثاق يه طرف ومايع کتلت وانواع خورشت فريزري و...چه ...چه يه طرف ديگه ...عمه خانوم غوغا به پا کرده بود ...
يه بسته قرمه سبزي گذاشتم بيرون تا يخش باز بشه ...سه پيمونه هم برنج خيس کرم ..ودوباره يه سرويس بيست دقيقه اي به شميم ...
لباس نداشتم وتن وبدنم حسابي نوچ بود ...يکي از تي شرتهاي جذب ميثاق رو کش رفتم وچپيدم تو حموم ..
ولي به پنج دقيقه نرسيده که با صداي شميم خودم رو گربه شورکردم ومجبوري اومدم بيرون ....
دوباره شيرواروغ وخواب وشير واروغ .....ديگه واقعا داشتم هلاک ميشدم ...
از صبح هيچي نخورده بودم وحالا بعد از اين همه حرص وجوش وبشور وبساب رو به موت بودم ....
من موندم...ميثاق با چه جراتي ميخواست از شميم مراقبت کنه؟ ....من که مادرش بودم داشتم از پا درميومدم چه برسه به اون ........
موهام رو خيس خيس شونه زدم وبستم ...همون شلوار رو دوباره پام کردم ولباس ميثاق رو هم به تن ....
يه نگاه تو ائينه به خودم انداختم با اينکه همش هشت روز بود که زايمان کرده بودم ولي خدا روشکر زياد شکمم تابلو نشده بود ...اينم از خواص مفيد ورزش مستمر....
رفتم سراغ برنج دم کردن ازگشنگي دل ضعفه گرفته بودم ...نه شب بود که غذا حاضرو اماده بود
ميخواستم تنهايي غذا بخورم ولي تو مرامم نبود تک خوري کنم ...دوباره صداي شميم ...اينبار شيرشو که دادم نخوابيد وزل زد به اطراف ...
خيلي شبيه ميثاق بود مثل سيبي که از وسط رنده اش کردن ....واي چشمهاشو اونقدر سياه بود که ادم توش غرق ميشد ..
بهم نگاه نميکرد ولي من بازهم ازديدن اون دوتا تيلهءمشکي لذت ميبردم ...دوباره خوابش برده بود ...
واي چقدر سخته ..اصلا نميدونستم اين همه اذيت ميشم ...مخصوصا که خودم هم تازه مرخص شده بودم واحتياج به مراقبت داشتم ...
کليد که توي در چرخيد ...نگاهم به ساعت بچهءگونهءاطاق که چشم هاي متحرک داشت افتاد ...ساعت ده ونيم شب بود ...
شميم رو گذاشتم رو زمين وبايه سلام خشک وخالي اعلام وجود کردم ...
نگاهش روم ثابت بود ...ولي به روي خودم نياوردم ...شام رو کشيدم ويه سفرهءدونفرهءکوچيک چيدم ...
بعد هم بدون حتي يه نيم نگاه شروع کردم به خوردن ...شايد پنج دقيقه زير اون نگاه ميخي غذا خوردم که به خودش اومد ولباس عوض کرد ونشست سر سفره ...
به هر حال اين زندگي ما بود بد يا خوب بايد باهاش ميساختيم ..
شام تو سکوت محض وتيغ نگاه هاي ميثاق خورده شد ...چايي ريختم ونشستم رو مبل يه نفره ....ولي چايي رو به لب نبرده ....بازهم صداي گريهءشميم ...
اوف ...بلند شدم و خودم رو براي نيم ساعت کار مفيد مهيا کردم....بعد از سرويس هزارم ....
چايي يخ کردم رو عوض کردم ونشستم....... منتظر بودم به حرف بياد ولي انگار لب هاش وبا نخ وسوزن دوخته باشن .....
چايي مو خوردم ...ظرفها رو شستم ...اشپزخونه رو مرتب کردم ...ولي ميثاق بازهم خيره به اون ليوان نيم خوره بود ....
خواهش ميکنم لب بازکن تا تنبيهم مشخص بشه ...مطمئنا زندگي تو اين خونه با دربسته شکنجه زا نبود ...من از عاقبت کار ميترسيدم ...چون هميشه عقوبت کارم رو به شکل بدي بهم برميگردوند
==========
این اخرین پست بود فردا اپش میکنم
چیزی تا انتهای کتاب نمونده براش اسم انتخاب کنید تا نظر سنجی بزارم ....
امروز دوشنبه است تا چهار شنبه صبر میکنم کسی نظری داشت بده ...چهارشنبه صبح اسم ها رو میزارم ....فعلا فقط ثمره انتظار وپایان ثمره هست اسم بگید وگرنه همین دوتا رو میزارم ها....:-2-08-:
بای بچه ها
خوش باشید :-2-16-::-2-16-::-2-16-:

moon shine
1391,02,18, ساعت : 08:56 بعد از ظهر
سلام فردا صبح دارم میرم برای ثبت نام کیمیا ... نیستم .این پست رو برای بد قول نشدن بنده داشته باشید تا وقتی که برگردم ...

فصل نوزدهم
ویرانه های دل من




يه ماه ازاون روز گذشته وشميم چهل وپنج روزه است ..از اون همه پوشک عوض کردن وشيردادن تاحدي کاسته شده وکارمم کمتر شده ......
نه اينکه فکر کني بزرگ شده وکارم شده خوردن وخوابيدن نه ...
ولي به هر حال قلقش دستم اومدوباهاش کنار اومدم ...
ميدوني الان کجام ؟مطمئنا نميدوني ....حدس بزن ؟....نه خونهءميثاق نيستم ....نه ....خونهءمامانمم نيستم ....نه ....خونهءعمم نيستم ...
بزار برات بگم ...بزار برات ازهمون شب بگم ...
اخر شب منو نشوند وگفت که ميخواد ببرتم ...ترس توي وجودم نشسته بود ...هرکاري از ميثاق برمييومد ...
بهم گفت فردا ميريم خونه اي که توش زندگي ميکردم ...تمام وسائلات رو جمع ميکني .....
هر چي رو هم که براي شميم گرفتي برميداري.... هرچيزي..... اصلا نميخوام چيزي اونجا بمونه ...
چون اصلا ديگه قرار نيست به اونجا برگردي ....
صبح فرداش درحالي که ميثاق توي ماشين نشسته بود وشميم رو تو اغوشش گرفته بود زنگ خونه ءعزيز رو زدم ...
-سلام عزيز ...
-سلام به روي ماهت بيا تو ...
-کجايي تو دخ؟ ...
-زير سايه ءشما ...خوبي عزيز ؟
-الحمدلله بهترم ...رفتي بي خبر ...نميگي دل نگرون ميشيم ؟...اذرنوش گفت زايمان کردي ...پس کو بچه ات ؟
-پيش باباشه .....
-باباش ؟پس بالاخره اشتي کردين ؟...خوب کاري کردي مادر ...زندگي همينه ....يه روزش خوشي يه روزش غم ...در هميشه روي يه پاشنه نميگرده ....اسمش رو چي گذاشتي؟ ...
-شميم ....
-کجاست حالا ؟موندن خونه ؟
-دم درهستن ...
-واي خاک به سرم.... چرا نيورديشون تو؟ ...يعني تو اين کلبه خرابه يه پياله چايي پيدا نميشه؟ ...برو مادر.... برو بيارشون که ميخوام جفت گل ها تو ببينم ...
-چيزه ....
-چيه روت نميشه ؟...بزار اصلا خودم ميارمشون ...
-عزيز نه ...به خدا نميخوام ...
ولي قبل از اينکه جمله ام تموم بشه ...عزيز چادرش رو انداخت سرشو از پله ها سرازير شد ...
ميترسيدم ميثاق حرفي بزنه يا کاري کنه ....به خاطر همين روم نشد برم دم در ...حداقل اين جوري ابروريزيش کمتر بود ...
صداي عزيز تو راه پله پيچيد ...
بفرما بفرما ...خوش اومدي ..قدم رنجه کردي ...واي خدا عين مامانشه ...
جل الخالق واي لپاشو ...انگار که همين الان از تو حموم دراومده ...الهي ...زنده باشه ...خدا بهتون ببخشدش ..ايشالله عروسيشو ببينيد ...رسيده بودن دم خونه ومن تو چارچوب در منتظر قيافهءميثاق بودم ...
تا تشخيص بدم وضعيت قرمزه يا سفيد ...نه مثل اينکه وضعيت سفيده....
-اي واي ثمره ...مادر چرا وايسادي؟ ...حداقل يه چندتا چايي بريز شوهرت خسته اومده ...والله به خدا خيلي شانس داري ...مرداي قديم مگه بچه بغل ميکردن ....
براشون افت داشت ....عارشون مييومد حتي بچشون رو ببوسن ....ولي مرداي الان همه کمک حال خانماشون هستن ...ماشالله اقا ميثاق هم کم از خوبي ندارن ...
-خوبي از خودتونه عزيز خانوم ....
-زنده باشي ...
همراه ريختن چايي پوزخندي هم زدم ....چه دل خجسته اي داره اين عز يز جون ....ميثاق دزد هم دست من نميسپره بياد بچه اشو بده دست من ....
با کاري که کردم گور اعتمادميثاق رو دو دستي کندم ...ديگه بهم اطمينان نداره ....خودم کردم که لعنت برخودم باد ....
چايي رو گذاشتم جلوشون ...ميترسيدم عزيز بند رو اب بده وبه ميثاق بگه که همه چيز رو ميدونه ...ولي عزيز زبل تر از اين حرفها بود ...
-خوب ماموريت چه طور بود ؟..حتمي کارت خيلي واجب بوده که اززن حامله ات جدا شدي ؟خدا شاهده اين چند وقته مثل جفت چشمام مراقب خودش وبار شيشه اش بودم ....
يه نفس عميق کشيدم ...دمت گرم عزيز که ابروم رو حفظ کردي ....
عزيز روبا اون فک خستگي ناپذيرش براي ميثاق گذاشتم ورفتم سراغ جمع وجور کردن وسايل.....
حالا کي حال داره همهءاين اساس هارو ببنده ؟...صداي ميثاق مياومد ...
-مرسي عزيز خانوم ...ثمره خيلي از شما تعريف کرده ...ميگفت مادري رو در حقش تموم کرديد ...
اي ميثاق کور شده ..ببين چه جوري داره زبون ميريزه ....
من کي از عزيز پيش تو تعريف کردم که خودم خبر ندارم ..
همين جوري غر غر ميکردم که صداي سلام وعليک اذرنوش هم اومد ...کلي ذوق کردم ...
پيش خودم گفته بودم ديگه نميبينمش وديدارم باهاش ميفتاد به قيامت ...

moon shine
1391,02,19, ساعت : 02:18 بعد از ظهر
سلام سلام سلام ...
واي چقدر تاپيک نقد تو اين نصفه روزه شلوغ بوده من که اصلا حضور نداشتم که سر بزنم ///اگه تشکري خورده نشده به بزرگواري خودتون ببخشيد که بنده با ديال اپ وصل ميشم ده دفعه بايد دکمه رو بزني که يه دفعه تشکر کنه ...
خوب مثل اينکه اين شفاف سازي ما تا حدي کار ساز بود ونظر منتقدان ثمره رو به خودش جلب کرد ...
يه دوستي خوب حرفي زد ...من نبايد دخالت ميکردم بايد قضاوت رو ميزاشتم به عهدهءخواننده تا خودش با ذهن خلاقش داستان رو از ديدگاه خودش بسازه ...
خوب اينم شد يه تجربه ....از همهءاونهايي که موافق بودن مخالف بودن پ.خ دادن ..نقد اومدن ....بسيار بسيار سپاسگزارم ....
از فاطيد محترم که نکته هاي ريزي رو بهم ياد اوري کرد تا ديگر دوستان ....
امينا ...باران امد عزيز نويسندهءمحترم ...زي زي جون ..فاطيما 14...ارزو زد-1366...ازدا ...انجل 04...سانجانا ....ميثاق ...مينا 68...فاطمه ار عزيز نويسندهءگرام ....ياس 6662...ودر اخر fk-osh-d
بازهم ممنون ومتشکر ....راستي چهار تا اسم اضافه شد ....
در انتظار ثمره ....
پس لرزه هاي يک گناه ....
ثمرهءميثاق ....
انتظار ميثاق ....
همش هم قشنگن و هم عالي تا فردا بيشتر اسم قبول نميکنم اونايي که پس فردا تازه اسم يادتون مياد خواهشا يکم زودتر اسم ها رو به ياد بيارين ....خودش ميدونه با کي هستم ....

ماچ وموچ وتف مالي صورت وبغل کردن سفت وخورد شدن استخونمون ...خلاصه مراسم زيباي رو بوسي به نحو احسنت اجرا شد ....
-داري ميري؟
-اره ديگه بايد رفع زحمت کنيم
-گم شو ...بايد رفع زحمت کنيم ....(ادامو دراورد )
نفسي تازه کردو گفت ...
-دلم برات تنگ ميشه ...از يه طرف خوشحالم واز طرف ديگه ناراحت ...بازهم خدارو شکر که اشتي کرديد راستي چقدر دخترت نازه... خدابهت ببخشدش ..
-ممنون جيگر خانوم ايشالله عروسي شما ..
-اوه کو شوهر ...پيداکردي يه دونه از اون رسيده ها وترگل ورگل هاشو برام سواکن.... که تو اين وانفساي بي شوهري رو دست عزيز نترشم ...
خنديدم وگفتم
-نترس نميترشي ...ترشيده ...
يه نگاه به وسايل کردم
- اذرنوش مشماي کلفت داري که اينارو توش بچپونم...
-اره صبر کن بيارم ...
اورد وشروع کردم به بسته بندي ...احساس ميکردم حرفي ميخواد بزنه ...
-چيه اذري چي ميخواي بگي ؟
-راستش نميدونم چه جوري بگم ...خودت که وضع وحال مارو ميبيني ...درامدم ثابته ولي خرج ِ دوا درمون مامان ...
تااخرش رو خوندم ...
-خفه شو اذر.... کي از تو پول خواست ؟....اصلا بمونه پيشت .....هروقت داشتي بده ...شماها تو بدترين شرايط زندگيم که جايي براي خوابيدن نداشتم به دادم رسيديد
اونوقت بيام ادعاي پولم رو کنم ...به خدا يه بار ديگه از اين حرفها بزني کلاممون تو هم ميره ...
-اخه ...
-اخه بي اخه ...من تو رو مثل ثمين دوست دارم ..نميخوام از صبح تا شب نگران پول باشي وبه اون صاحبخونهءخير نديده التماس کني ...
بمونه پيشت ..به عنوان قرض ...هروقت داشتي پسش بده ..تازه ديگه پيش اقامونم.... خرجي ندارم خواهر
چشمهاش درخشيد
-چاکرتم ابجي ثمره
-ما بيشتر
-سوسک زير دمپائيتيم ...
-اَه اذر ....
به خدا نميدونستم چي کار کنم ...مثل خرمونده بودم تو گل
-البته بلانسبت .....اقا خره ...
يه دونه زد تو پس سرمودوئيد بيرون ..
لبخندم کمرنگ شد ...ديگه نميتونستم ببينمش ..يعني قراره چه بلايي سرم بياد؟ ....
وسايل هارو دسته کردم گذاشتم کنار ...خرده ريزهامم تو يه ساک ريختم وگذاشتم کنارشون ....تعجب نکن ....وسايلي که خريده بودم کم از يه سيسموني مجهز نداشت ....
ميثاق اماده بود قرار بود تمامشو کارگرها بار بزنن وبيارن ....
همين که از درراه پله اومديم پائين مرد صاحبخونه و مرد همسايه رو ديديم .. ..
چشمهاي مرد همسايه متعجب بود ...خوب حق داشت بهش گفته بودم شوهرم ده تاي تورو يه تنه حريفه.... باورش نشده بود فکر ميکرد قپي اومدم ....
-سلام ثمره خانوم ...اقا شوهرتون هستن ؟
-بعله اقاي ميثاق احمدي ايشون هم اقاي صيفي صاحبخونمون ....
تا اينو گفتم رنگ مرد همسايه به کل پريد.... يعني اول زرد شد...بعد کبود شد ...بعد هم سفيد ...انگار يه دفعه اي تمام خون بدنش رو کشيدن ...
ته دلم قيلي ويلي رفت حقته مردک هوس باز ....
-خوشبختم ببخشيد اين چند وقت خانمم مزاحمتون بود ...کم کم بايد رفع زحمت کنيم ....
يه نگاه مشکوک به مرد همسايه انداخت که دست پاچگيش زيادي تابلو بود ....
-شما هم همسايشون بوديد ....
-بعله من طبقهءسوم زندگي ميکنم ....بااجازتون خوشحال شدم جناب احمدي ....
تو عرض سيم ثانيه نيست شد ....خدايي مرد داشتن خيلي خوبه حداقل ادمهاي گرگ صفتي مثل اين بشر حساب کار دستشون مي يومد ....

moon shine
1391,02,19, ساعت : 02:26 بعد از ظهر
================
ماشين وايساد يا خدا اينجا ديگه کجاست ؟....يه جايي خارج شهر که حتي نميدونستم کدوم سمت ميشه ...پراز درخت. ...سرد سرد ....خالي از جمعيت ....هيچ کس نبود....
يعني تا چشم کار ميکرد يه جادهءخالي و بي نام ونشون بود واثري از حيات ديده نميشد ....
بعد از سه ساعت رانندگي مستمر معلوم نبود منو تو کدوم جهنم دره اي اورده ....ادم از سکوت سردش قبض روح ميشد ....
پياده شد ودر روباز کرد ...ماشين رو برد تو...هنوز تو شوک بودم ...خدايا اينجا ديگه کجاست ؟اخر دنيا ؟چقدر خلوته ....يعني هيچ کس ديگه اي به عقلش نرسيده بخواد اينجا خونه بسازه ...يعني قراره من تواين جزيرهء متروک به تنهايي سر کنم ؟
همين که از ماشين پياده شديم دوتا زن يکي نحيف وسال خورده ويکي جوون از خونه دراومدن ....
-سلام ننه رقيه ...سلام زليخا ...
-سلام ميثاق جان ....خوش اومدي ...از صبح منتظرت بوديم ...
-نشد ننه کارم به خنس خورد دير شد ...اين خانوم مادر شميم هستن اين هم دخترم شميم ....
گفت مادر شميم حتي نگفت همسرم.... يا زنم ....يا خانوممم ...فقط گفت مادر شميم ....با اين حرفها ميخواد چي رو ثابت کنه ؟اينکه هنوز نبخشيدم ...اينکه منو ديگه نميخواد ....
-خوش اومدي مادر بفرما تو.... هوا سرده بچه مي چاد ...
توي خونه هم فرقي با بيرون نداشت يه خونهءويلايي قديمي مثل خونه هاي شمال نزديک به ده پونزده تا پله ميخورد که ميرفت تو ايوون دو تا هم اطاق داشت که پايئن پله ها جا خوش کرده بود ....
سرم از ديدن اون همه پله گيج رفت يعني من بايد اينجا زندگي کنم؟با وجود اين همه پله که ادم جرات نداره با بچه پائين بياد
مارو بردن تو همون د وتا اطاق پائيني واي خدا بيرون چقدر سرده ....ادم فريز ميشه ....
نشستم زير کرسي خدايا اين نعمت رو از ما دريغ نفرما چقدر اين زير گرم وراحته ...
ميثاق خان مثل خان هاي قديمي يه پاشو جمع کرده بود ويه پاشو دراز.... بهش حق ميدادم يه کله داشت از صبح ميروند ....
يه چند تا چايي با عطر خوشش حسابي سر حالمون اورد ...ميثاق تمام وصيتها شو کردو منو گذاشت و رفت ....
حالا من مونده بودم تو خونه اي که حتي يه دونه تلوزيون خشک وخالي هم محض نمونه توش نبود ودو تازن تنها که معلوم بود ماموريت دارن تا چهار چشمي منو بپان ....
بيچاره ميثاق چشممش ترسيده بود ووحشت داشت که شميم رو بدزدم
درحالي که نميدونست حتي اگه در خونه رو هم قفل نميکرد بازهم جلد خودش بودم ....
اون يه بار اشتباه بهم ثابت کرده بود بار ديگه اي درکار نيست.... اگه شميم رو بردارم وبرم وبازهم ميثاق پيدام کنه ديگه بايد دور شميم رو خط بکشم ...
مخصوصا که ميثاق خونهءاذرنوش رو ياد گرفته ومن ديگه جايي براي پناه گرفتن نداشتم ...
دروغ نميگم خودمم از اين همه خونه به دوشي خسته شده بودم ...دلم يا جاي دنج ويه سرپناه محکم ميخواست که بدون نگاه هاي سراسر تحقير و خيرهء مردم زندگيم رو با شميم شروع کنم ...
ديگه دوست نداشتم فرار کنم وخودم رو اوارهءکوچه وخيابون ....خيابون هاي تهران به هيچ وجه امن نبود ومن اين رو با تموم پوست وگوشتم حس کرده بودم ....
حالا که يه ماه از اون روز ميگذره تازه ميفهمم تنهايي يعني چي.... وقتايي که توخونهءاذرنوش بودم تنها نبودم ...با اذرنوش کل کل ميکردم وسرمو با عزيز وداستان هاي زمون جوونيش گرم ميکردم ...
ولي الان هيچ هم صحبتي به جز شميم ندارم ....زليخا وننه رقيه علنا منو نديد ميگيرن ...يعني حواسشون بهم هست ولي باهام حرف نميزدن....
حالا يه ماهه که تنهام ...يه ماهه که بي کسم وتنها کسم شده شميم ...دلم مرده است .....دلم غمگينه و....خودم سرخورده ...
يه ماهه که ميثاق حتي يه تلفن خشک وخالي هم نزده ومنو اينجا تنها وبي کس رها کرده ....
يه وقتهايي به خودم فحش ميدم که ادمِ حسابي فرار کردنت ديگه چي بود ؟که حالا بخواي تقاصشو پس بدي ....
ولي يه وقتهايي هم با خودم ميگم ...چاره اي نداشتم اگه قراربود صد بار ديگه هم به عقب برگردم باز هم اين کاررو انجام ميدادم ...
امروز ميثاق برگشت ولي چه برگشتني ؟صدرحمت به قديمش ...براش هيچ فرقي با چوب لباسي خونه نداشتم ...
تنها کلمات رد وبدل شده اين ها بود ...
سلام ....خوبي ....شميم چه طوره ؟..چيزي لازم نداري ؟....
همين وهمين ....والسلام ...نامه شد تمام ...
احساس ميکردم تهي شدم ازهر حس زيباي خلقت ...توي اون خونه توهم زا با دوتا خدمتکاري که از ترس سرگردوني حاضر نبودن که دو کلام باهام حرف بزنن دق ميکردم وميپوسيدم ....
ميثاق جلوي روم با شميم خوش بود ....باهاش حرف ميزد.... کلنجار ميرفت نازش ميکرد ومن هرروز بيشتراز ديروز دلم براي گذشته ها پر ميکشيد ....
يه بار ديگه هم بهت گفته بودم ...ميثاق تو نوع خودش مرد خوبي بود ....قدم اول رو من کج برداشتم وبه واسطهءاون قدم ...قدم هاي بعدي هم کج برداشته شد ....
خشت اول گر نهد معمارکج ....تا ثريا ميرود ديوار کج ....
حالا قصهءماهم شده خشت اول ...دلم ميخواست مثل سابق بهم بگه خانومم .چي دوست داري؟...ثمره جان چي دلت ميخواد ؟...
دلم براي لمس اون همه محبت زير پوستي واون همه نگاه عاشق تنگ شده بود ...
نميدونم چرا اين همه حس رو ميديدم وخودم رو به اون راه ميزدم ....ميدونستم دوستم داره اين رو همه ميدونستن ....ولي چرا خودم رو به نفهمي زدم ؟
چرا نخواستم باور کنم که ميشه با ميثاق زندگي کرد ؟چرا نخواستم به خودم بقبولونم که ميثاق هم مثل هر مرد ديگه اي يه روي خوش داره و يه روي بد ....
دلم ميخواست زمان به عقب برگرده ومن همون وقتي که دوست متين مزاحمم شد حقيقت رو راست وپوست کنده به ميثاق ميگفتم ..
واقعا اگه بهش ميگفتم ديگه هيچ کدوم اين اتفاق ها نمييوفتاد ومن هنوز داشتم با ميثاق سر چادر سر کردن کل کل ميکردم وعيش دنيا رو ميبردم ....
ما ادم ها همين هستيم ...تا وقتي که چيزي رو داريم قدرش رو نميدونيم ووقتي که از دستش ميديم اون چيز ميشه حکم کيميا وما حسرت گذشته ها رو ميخوريم....
بعداز يه هفته روزو شب وشب وروز که ميثاق کنارم بود رفت ودلم رو افسرده تر از سابق جا گذاشت ....
دلم ميخواست من هم ميتونستم باهاش برم ...دلم براي هياهوي خيابون ها ...عابرين ...رهگذرها ...تنگ شده بود ...کاش ميشد برم

moon shine
1391,02,19, ساعت : 02:36 بعد از ظهر
===================
دوم دي بود خوب يادمه ...شميم سه ماهه وده روزش بود که يه اتفاق عجيب افتاد ...
امروز ميثاق رو ديدم يعني همون صبح اول صبحي قيافهءنحسش رو مشاهده فرمودم ...
تعجبم از اين بود که اينجا چي کار ميکرد ...صدام کرد وگفت
-صبحونت رو بخور بيا تو مهمون خونه کارت دارم يا خدا ديگه چه خبره ؟....
حتما دوباره ميخواد امر بفرمائه وبنده هم اجرا کنم
حتما پيش خودت ميگي چه توسري خوري بودم مننننن؟
ولي دارم بهت ميگم مادر نشدي که ببيني به خاطر بچه ات حاضري همه کاري کني ...
بعد هم زير سايهءميثاق بودن زياد هم بد نبود ...يه جاي خواب واستراحت ...بدون دقدقه ء صاحبخونه ومردهاي هيز بيرون ...
باور کن وقتي تنهايي همهء اينها برات ميشه يه معضل شکنجه زا که نميتوني به تنهايي وبا دست خالي از پسشون بر بياي ...
واون وقته که کم مياري وگرگ ها دورت رو پر ميکنن وهرکدوم منتظرن يه تيکه از بدنت رو مال خودشون کنن ...
بايد تو موقعيت قرار بگيري که بفمهمي فضاي بيرون از خونه هميشه ناامنه وهميشه ترس واضطراب ازارت ميده ....
رفتم تو مهمون خونه ......ميثاق تنها نبود ...حدس بزن کي همراهش بود؟ ....خوب چون از فاميل نبوده مطمئنا نميتوني حدس بزني ...اصلا نميتوني بگي کی باهاش بوده ...
خوب بزار خودم بگم ...يه خانوم ...البته يه دختر خانوم ....
حدودا بيست وچهار ساله ...شيک پوش ...خوش هيکل ...ومتاسفانه فوق العاده زيبا ...وهاي کلاس
اصلا کلاسش کلا به ما نميخورد ...ابروهاي بالارفته از تعجبم رو اوردم پائين وبا يه لبخند گول زنک سلام کردم ....
از فضولي داشتم دق ميکردم ....اين کيه؟چي کارست ؟با ميثاق چه ميکنه؟اصلا چرا تو اين بيغوله اومده؟
-سلام ...
دخترک بلند شد ...
-سلام احوال شما
واي چه لفظ قلم ...اداهات منو کشته ..
-به مرحمت شما.... ميثاق جان معرفي نميکني ؟....
يه لبخند شيطنت اميز گوشهءلب ميثاق جا خوش کرد ....ومن خودم رو به خاطر همچين جملهءسراسر مسخره اي توبيخ کردم
اصلا خودمم نميدونم اون پسوند جان لعنتي از کجا به ته اسم ميثاق چسبيد....
ولي خوب يه جورهايي براي نشون دادن قدرت توي خونه لازم وضروري بود ....
دستش رو دراز کرد ....
-سارا محبي هستم ...پرستار بچه ...
دوباره پرش ابروهام ...
پرستار بچه ؟مگه يه بچهءسه ماهه چقدر کار داره که ده تا دست به سينه داشته باشه ...اين پرستار ِبچه مدل جديد ِ که ما نميدونستيم؟ ....
نگاهم رو صورت شوخ وشنگ ميثاق چرخيد ....خدايا حاضرم تمام داراي ام رو بدم تا يه لحظه فقط يه لحظه مغز اين بشر رو برام بشکافي ومن بدونم چه نقشهءپليدي تو سرشه ...
ميثاق در مقام جواب دادن براومد ....
-ديدم هنوز سرحال نشدي وزليخا هم از پس کارهاي تو وخونه بر نميياد ...گفتم خانوم محبي رو هم براي کمک کردن بيارم ...
-ولي ما احتياجي به ايشون نداريم ....
تمام سعي ام رو کردم که محترمانه عذرش رو بخوام ولي بازهم نشد ....
-تو اين جور فکر ميکني ولي کسي که تصميم گيرنده است منم ...
صداش رو بلند تر کرد ...
-زليخا ...زليخا ...
زليخا با بچهءتوي بغل پيداش شد ...
-شميم رو بيار پيش خانوم محبي ...از اين به بعد پرستار جديد شميم ....خانوم محبي هستن تو فقط کافيه به کارهاي خونه برسي ....
-خوشبختم خانوم محبي ...منم زليخام ...
-منم خوشبختم عزيزم ...ميتوني منو سارا صدا کني ....ميشه شميم رو ببينم ...
ته دلم ريخت ...دوست نداشتم شميم رو در اغوش بگيره ...قبل از رسيدن دستش به شميم ...شميم رواز بغل زليخا قاپيدم ...
برگشتم سمت ميثاق ...
-بايد باهات حرف بزنم همين الان وتنها ....
اخم هاي ميثاق تو هم رفت ....
-اول بچه رو بده به خانوم محبي.... بعد صحبت ميکنيم ...
-نه من شميم رو به خانوم محبي ميدم ...ونه تو حق تعين وتکليف داري ...
برگشتم به سمت زليخا ...
-يالله زليخا... خانوم محبي رو ببر تو اطاق شميم ...من ميخوام با ميثاق حرف بزنم ...
خشمم رو ريختم تو چشمام وزل زدم به ميثاق تا نه نياره ...واقعا حوصلهءناز واداشو نداشتم ...
==============
باور کنید از ساعت یازده در حال وصل شدن هستم تا الان راه داد راستی بازهم از ونلا ودینا ومخصوصا فاطمه ار ممنونم ....فاطمه یه شمه از چیزهایی رو گفت که خودم نتونستم درست بیان کنم ...
این اخرین پست بود از اون جایی که کتاب داره تموم میشه ایشالله فردا نظر سنجی رو میزارم حالا زمان نمیگم ولی سعی میکنم حتما اپش کنم اسم بگید اسم ....
تافردابای بچه ها
دوستون دارم یه عالمه
هر چی بگم بازم کمه

moon shine
1391,02,20, ساعت : 12:30 بعد از ظهر
سلام یه سوال دارم ...از تک تک تون ...ایا هرروز ..هر لحظه ...هر ثانیه ..شکر گزار خدا هستید..اون هم برای اینکه شما رو صحیح وسالم خلق کرده ..جایی که کیمیا رو برای گفتار درمانی میبرم ...یه مرکز توانبخشیِ وشما نمیدونید تو عرض 45 دقیقه ای که با کیمیا کار میشه من تا چه حد غصه میخورم وخدا رو شکر میکنم که خدا بچه های سالمی رو به من ارزونی داده ...
باورتون نمیشه بچه هایی رو میارن که از نظر صورت وظاهر مشکل ندارن ولی عقلشون قد یه بچهءدوسالست یا بچه هایی که از نظر جسمی از بالا تا پائین مشکل دارن ..یا بچه های 12 -13ساله ای که با وجود ذهن فعال مثل یه گوشت لُخم توی بغل مادرهاشون جا به جا میشن ...
تروخدا زن وشوهرهایی که قصد بچه دار شدن دارید به جنسیت بچه کاری نداشته باشید ..پسر خاله ها دخترخاله ها حتما قبل از ازدواج فامیلی مشاروهءژنتیک برید ....
مادرهای حامله حتما توهفته13 تا 15 حاملگی ازمایشهای غربالگری مخصوص سندرم دان (منگولیسم)رو جدی بگیرید ...درسته که همهءاین ها دست خداست ولی با چهار تا ازمایش ساده حداقل وجدانتون راحته که تقصیر کار شما نبودید ...
زردی نوزاداتون رو جدی بگیرید وروشهای خونگی رو ول کنید ...کسایییکه فامیل هستید نگید بچه مهم نیست ...چرا خیلی خیلی مهمه ...ثمرهءزندگی همهءانسانها بچه هاشونه ...کفر نگید ناشکری نکنید ودرهمه حال شاکر خدای متعال باشید که اگه کم یا زیاد بهتون داده ولی گنج بزرگی مثل سلامتی رو توی مشتتون گذاشته که بتونید با خیال راحت زل بزنید به صفحهءمانیتور این پست رو بخونید
===============
به محض اينکه محبي پاشو از در بيرون گذاشت درو پشت سرش کوبيدم ...وتير بار حرف رو دستم گرفتم ...
اين جا چه خبره؟تو اون ذهنت چي ميگذره ...ميخواي چي رو ثابت کني ...اين که صلاحيت ندارم ...اين که بي عرضم اين که هنوز بچه ام ...ولي بزار همين الان براي اولين واخرين بار بهت بگم اين بچه مال منه دختر منه ومنم مادرشم ...فراموش نکن تو اون روزهايي که ميخواستي نابودش کني اين من بودم که نجاتش دادم ....حالا اومدي وبرام ادعاي پدريت ميشه وپرستار بچه استخدام ميکني ...
صداي ميثاق هم بلند شد ...
اره ادعام ميشه ...همون قدر که تو مادرشي من پدرشم ونميذارم هر کاري که بخواي بکني ...من با خانوم محبي قرارداد يه ساله دارم ...بهت اجازه نميدم تو کارم موش بدوئوني ...
تو غلط کردي واون خانوم محبيت ...همين الان ردش کن بره تا قاطي نکردم ...
مثلا ميخواي چي کار کني ؟هان ؟بري ؟خوب برو ...من که خيلي وقته که بهت گفتم ازادي ...خودت خواستي بموني ...فکر نکن چون دوماهه اينجا موندني شدي ميتوني برام تصميم بگيري يه کلام ختم کلام ...خانوم محبي اين جا ميمونه ...وتو هم جز شيردادن تمام کارهاشو ميسپري دست اون ...شيرفهم شد ...
اونقدر عصباني بوديم که جزنفس هاي تندمون چيزي شنيده نميشد ....شميم هم متوجهءجو بد بينمون شده بود وخودش رو توبغلم گوله کرده بود ....
واقعا کاري از دستم بر نمييومد ...فعلا تمام قدرت تو دستهاي ميثاق بود ...
از حرص زياد بغض توي گلوم نشست ...با صدايي که نميتونستم لرزش رو از توش حذف کنم ...گفتم ...
-باشه هرچي که تو بخواي.... نميدونم قراره تا کي طاقت بيارم ودم نزنم ...تاکي قراره تو اين بيغوله تنها وبي کس سر کنم ....دووم بيارم ...باشه ميثاق.... همين جوري بتازون...خداي من هم بزرگه ...يه روزي جاي منو وتو عوض ميشه واون وقت زمان انتفام گرفتن منه ...
رنگش پريد ....
-ثمره ...
اشکم چکيد .... نميخواستم بشنوم ...شميم رو محکمتر تو اعوشم گرفتم وبرگشتم ...ولي دست ميثاق بازومو لمس کرد...
-به خدا بحث قلدري نيست ...تو خودتم نميدوني که تو اين چند وقته چقدر اب شدي ..به خاطر خودت اوردمش ...
باخشم برگشتم ودستم رو از تو دستش کشيدم ...
به خاطر من ...واقعا ؟خوب چرا بين اين همه ادم کسي رو اوردي که از ارايش زياد نميشه تو صورتش نگاه کرد ؟...اصلا چرا حبسم کردي که بخوام حرص بخوردم ولاغر بشم ....
بس کن ميثاق....تا کي ميخواي فکر کني که من بچه ام؟ ...از وقتي که بهم تجاوز کردي ديگه بچه نيستم ..
ميدونم ديگه برات مهم نيستم ....ديگه دوستم نداري ....ديگه منو نميخواي ...ولي اين رسمش نيست که جلوي روي من کسي رو بياري وبخواي باهاش ديت (قرار) بزاري ....
-چي داري ميگي کي با کي قراره ديت بزاره؟ ..تو اصلا ميفهمي چي ميگي ؟...
-اره خوب ميفهمم ...خوب گوشاتو باز کن ميثاق.... محاله بزارم بچه ام رو ازم بگيري ...وکس ديگه اي ر و جانشين من براي شميم کني ..
-نه مثل اينکه تو رسما مخت تعطيله ...من هر چي ميگم نره تو ميگي بدوش ...حرف زدن با تو چيزي رو عوض نميکنه ...دارم بهت ميگم ثمره اين خانوم اينجا قرارداد داره ....همين جا ميمونه وکمکت ميکنه.... پس بهتره صداشو درنياري وگرنه من ميدونم وتو ....خودت که ميدوني نتيجهء کارت چي ميشه؟ ...
-اره خوب ميدونم ...اينکه با يه تيپا بيرونم کني وبگي برو به سلامت .....ولي اينجاي قضيه رو کور خوندي من کوتاه بيا نيستم ...
ازخونه زدم بيرون يه نگاه به اسمون تيرهءبالا سرم انداختم ...خدايا خودت اين ماجرا رو بخيربگذرون...
با رفتن ميثاق وکناره گيري زليخا رسما دست تنها شدم ...ومحتاج کمک ....
سارا دختر بدي نبود.... يعني ميشه گفت براي شغل پرستاري وارد وکارامد بود ....
قلق شميم دوسوته دستش اومد وتقريبا منو از کارو زندگيم انداخت ...
احساس ميکردم با سياست وزيرکيش داره کلا منو از دور خارج ميکنه ويه جورايي شده همه کارهءخونه ....شايد هم اين نظر خيلي بدبينا نه بود..... ولي متاسفانه اين نظرم بود وکارش هم نميشد کرد ....
هرچي سعي ميکرد م با گوشه وکنايه وحرف کلفت ازارش بدم وفراريش کنم ...خم به ابرو نمي اورد ...
برام عجيب بو دچه جوري ميتونست اين همه صبور باشه؟ ....نميدونستم ميثاق چه جوري توجيحش کرده بود که حاضر بود به تنهايي.... اون هم توي ناکجا اباد ....با يه زن غرغر ولجباز مثل من.... که کم از بچه ها نداشتم سر کنه ....
باهاش لجبازي ميکردم ....شميم رو به دستش نميسپردم وسعي داشتم کارهاشو خودم انجام بدم
ولي بازهم اون بود که تمام کارها زير نظرش انجام ميشد ومن مثل يه بچه زور بي خود ميزدم ...
احساس ميکردم جاي من واون با هم عوض شده انگار که اون خانوم اين خونست ومن پرستار بچه ...
متاسفانه جز لجبازي هاي کودکانه کار ديگه اي از دستم بر نمييومد ...از ميثاق ميترسيدم وميدونستم اگه پاروي دمش بزارم حسابم با کرام الکاتبين ِ

moon shine
1391,02,20, ساعت : 12:46 بعد از ظهر
نیگاه تروخدا من زدم چند گانه این شد یه گانه حالا ببینم میشه درستش کرد بچه ها تا فردا کتاب تموم میشه خسته شدم از این دیال اپ صاب مرده بزارید درست کنم نظر بدید
یادتون نره ها نظر بدید کتاب خودتونه

فصل بیستم
کاسهءصبر من لبريز است

بعد از يه هفته سرو کلهءميثاق احمدي پيدا شد وعلارغم فکر من کنگر خورد و لنگر انداخت يعني بعلللللللله موندني شد...6
اوف اين ديگه خارج از تحملم بود ...وقتي راجع به شميم از سارا ميپرسيد واون با خوش رويي ودقت جوابش رو ميداد خون خونم رو ميخورد ....
هر چند همهءحرفها تو حيطهءکاري سارابود ولي بازهم چشم ديدن اون لبخند ژوکوند رو که فقط براي ميثاق پرده برداري ميشد رو نداشتم ...
ميديدم براش عشوه ميياد.... ميديدم که ميثاق بهش اهميت ميده... ميديدم که وقتش رو فقط کنار شميم وصد البته سارا سر ميکنه ودم نميزدم ....
توي خودم ميريختم واز تو اتيش ميگرفتم ....کم کم عصبي و پرخاش جو شده بودم ...حتي چشم ديدن شميم رو هم نداشتم چون وقتي ميديدمش ياد ميثاق ميفتادم که داره به سارا لبخند ميزنه ...
غر ميزدم نق ميدم ولي سارا همچنان صبور بود مثل هميشه...
ميثاق موندني شده بود وسرش رو با شميم گرم ميکرد وعملا منو از زندگي شميم به بيرون اوت کرده بود ...چون شميم يا با ميثاق بود يا با سارا ...فقط موقع شير دادن کنارم بود که اون هم بيشتر از يک يا دوساعت تو طول روز نبود ...
دلم براي روزهاي اروم گذشته تنگ شده بود ...نميدونستم هدف ميثاق چيه ...اين که منو کالا حذف کنه وسارا رو جايگزين من براي شميم کنه ...يا اينکه انتقام بگيره ...اخه تا کي ؟چقدر ؟مگه چه جرمي مرتکب شده بودم که بايد اين همه تقاص پس ميدادم ...
روز هيجدهم اومدن سارا بود شمارشش رو داشتم چون از اين بشر متنفر بودم وهرروز رو به اميد رهايي ميشمردم ...
صبح با حس خالي بودن تخت بيدار شدم ....
شميم نبود ...اينورو نگاه کن اونورو نگاه کن شميم اب شده رفته تو زمين ...نفهميدم چه جوري لباس پوشيدم ورفتم دم در اطاق سارا نبود..... ميثاق ....بازهم نبود ..
-زليخا ....زليخا.... ننه رقيه ...
-جانم مادر ...
-شميم شميم نيست ...شما نميدونيد کجاست؟
-نه مادر نميدونم؟
-زليخا چي ؟
-اون هم نيست ...
-پس شميم ...يعني چي شده ؟نکنه حالش بد شده؟چرا منو بيدار نکرديد ؟
هراسون اومدم بيرون ...نبود ....خدايا نيست ..هيچ جا نيست ...سينم بايا د شميم ري کرد ...پراز شير وسنگين
شميم کجايي مادر ؟دخترم ...مدام صداي گريه اش توي گوشم بود ...
ميخواستم ازخونه بزنم بيرون که ننه نزاشت وجلومو گرفت
-بزار برم ننه
-نميشه مادر... اقا ميثاق مياد ناراحت ميشه ...
-توروخدا بايد برم پيداشون کنم ...
-چيزي نشده مادر.... بد به دلت راه نده ...پيداشون ميشه ...
-شميم شميم کجاست ...
مثل ابر بهاري گريه ميکردم ...مدام ميترسيدم که ميثاق شميم و سارارو با خودش برده ومنو تنها گذاشته باشه ...
-ديدي ننه منو تنها گذاشت .......ديدي بي انصاف منو ول کرد ورفت ...ميثاق شميم رو برده ومنو رها کرده به امون خدا ...
-چرا همچين فکري ميکني ؟کي گفته ؟...
-دلم ميگه ننه ...دخترم وبردن ....ديگه دخترم رو نميبينم ديگه پارهءتنم رو نميبينم .... دخترم رفت من موندم با يه عالم حسرت جداييش وکلي درد وغم ...
داشتم تو بغل ننه مثل بيد ميلرزيدم وهاي هاي گريه ميکردم ...که در باز شد وميثاق وسارا وشميم خوش خوشان اومدن تو ....
از بغل ننه در اومدم بيرون ...رفتم نزديک نزديک تر ...ميثاق با ديدن صورت سراسر خيس من رنگ عوض کرد ...ولبخندش بسته شد ..
-چي شده؟
نگاهم رو از روش برداشتم ...خيلي دلخور بودم ...مخصوصا که تمام لبخند هاش مال شميم وسارا بود ....
نگاهم رو از سارا گذروندم .....رسيدم به شميم ...بغض دوباره توي گلوم نشست ....
صورتش از اون همه خوشي برق ميزد ....انگار واقعا بهش خوش گذشته بود ....در حال گريه با لبخندش لبم خنديد ....
با خودم گفتم تمومش کن ثمره بين اين همه لب خندون جايي براي چشمهاي گريون تو نيست ميثاق راهش رو از تو سواکرده ...بايد تمومش کني ...ديگه به وجود تو نيازي نيست ...چقدر ديگه بايد تحمل کني؟ بسه ته ...تا کي ميخواي تقاص پس بدي ؟.....برو ثمره اينجا ديگه جاي تونيست ...
همون طور که نگاهم به شميم بود عقب عقب رفتم ....اشکام جلوي چشمهام رو تار کرده بود ....ديگه نميتونستم تحمل کنم ...بايد تمومش ميکردم ...هرچي زجر کشيده بودم ودم نزده بودم کافي بود ...چند ماه بود که تواين خراب شده اسيرم ....کافيه برام ....بايد برم ....
نگاهم رو از شميم گرفتم وبه ميثاق دوختم ...اين دفعه نگراني تو چشماش موج ميزد
-دارم ازت ميپرسم چي شده؟
-فکر ميکرد رفتيد وتنهاش گذاشتيد ..
ديگه واينستادم بقيهءحرفهاي ننه رقيه رو بشنوم ...دوئيدم سمت اطاقم ...ديگه کافي بود ....

moon shine
1391,02,20, ساعت : 02:05 بعد از ظهر
فصل بیست ویکم
اشتباه پس ازاشتباه

**************
دوباره گند زدم ...دوباره خراب کردم ...اشتباه پشت اشتباه ...هنوز خطاهاي گذشته رو درست نکرده خبط بعدي رو مرتکب شدم ...
من خر فکر ميکردم با اوردن سارا ميتونم تحريکش کنم واز اون همه سکون درش بيارم ...ولي حالا ...اشتباه کردم اونم چه اشتباهي .....
به خاطر اينکه لب باز کنه وحرف دلش رو بزنه ...با سارا گرم گرفتم ...گفتم وخنديدم ...کاري که هر وقت ديگه اي بود عمرا انجامش ميدادم ...
با سارا گرم گرفتم وهمين شد اغاز ماجرا ... وبا توجه به رابطهءتيرو تار من وثمره سارا براي خودش رويا بافي کرد وبهم علاقه مند شد ...
کارخدا رو ميبيني ...من که تمام وجودم مال ثمره است حالا بايد تيماردار دل سارا هم باشم ...امروز با خودم عهد کردم که ازاشتباه درش بيارم ...
ولي خوب نميشد جلوي روي ثمره اين کار رو انجام بدم ..به سارا گفتم باهاش حرف دارم شميم رو هم بردم که ثمره استراحت کنه ....بندهءخدا تمام شب رو پلک نزده بود ....
چه ميدونستم که قراره صبح اول صبحي قبل از اومدن ما بلند شه و فکر کنه تنهاش گذاشتيم ...
نوچ..... بيچاره چي کشيده تا ما بيائيم ...
نگاه اخرش دلم رو لرزوند ....اين نگاه رويه بار ديگه هم ديده بودم همون روزي که بهش گفتم بچه رو سقط کنه.... اره اون روز هم همين نگاه رو داشت.... پر از دلخوري... پر از قهر.... پر از رفتن ...دلم به شور افتاد ...نکنه ...
رفتم دم در اطاقش ...در زدم ...باز نکرد ...نگاهم به اون شيشه هاي سبز وقرمز لوزي ومربع شکل قديمي بود ...تا شايد سايهءثمره رو از پسش تشخيص بدم ...ولي نه ...در باز نشد ومن نا اميد وچشم انتظار برگشتم ....
ترس از فرار ثمره دوباره تو وجودم ريشه دوند ...اينکه شميم رو ببره و من بازهم تنها بشم.... بازهم بي کس وبي خانواده ....
ولي وقتي به شميم شير نداد.... ترس از ربودن شميم توي وجودم کمرنگ شد ...عجيبه ...چرا اينجوري ميکنه ؟
تا حالا امکان نداشت ثمره يه لحظه رو هم از شميم جدابشه ...حتي اگه قراربود فرار هم کنه شميم رو پيش خودش نگه ميداشت ...پس چرا جواب نميده ....
حالا ترسم بيشتر شده بود ....چرا از اطاق نميياد بيرون ؟....يعني چي تو فکرشه ؟...
زليخا رو فرستادم ....ننه رقيه با اون پادردش ...حتي سارا رو واسطه کردم ...اون بيچاره هم قبول کرد ....
هيچ کدوم نتونستيم ثمره رو از پشت اون شيشه هاي رنگي بيرون بکشيم ...
ساعت شد شيش عصر... هفت ..هشت ...از صبح يه سره تواطاقش بود.... چرا نميياد بيرون شام بخوره ؟
چرا جواب نميده ؟نکنه بلايي سر خودش اورده ؟عزمم رو جزم کردم ...بايد همين الان صداشو بشنوم تا خيالم به کل راحت بشه ....
نگاه اخرش تمام وجودم رو ذوب کرده بود ودلشوره يه لحظه بهم امان نميداد ...
در زدم ...
-ثمره بازکن ....ثمره ميگم اين درو بازکن تا نشکستمش ...ميشنوي؟ ..ثمره ....
محکم تر کوبيدم ...
-باز کن تا مثل دفعهءقبل خودم نزدم ونشکوندمش ...اين دفعه ديگه مامانتم نيست که بخواد جلومو بگيره ...واي به حالت ثمره اگه اين در رو بشکونم ....
-من با تو کاري ندارم ...
يه نفس اسوده کشيدم ولبخند زدم...تهديدم عمل کرده بود ...
-ثمره باز کن ببينم حرف حسابت چيه ؟چرا به شميم شير ندادي ؟نکنه دوباره تنت ميخاره ؟
درباز شدو ثمره با چشم وچال قرمز سرک کشيد بيرون
-اره تنم ميخاره اصلا به تو چه ؟بچهء خودمه هرغلطي که بخوام ميکنم ...اصلا.... اصلا ديگه نميخوام ببينمش ...
-چي داري واسهءخودت همين جوري پشت سر هم قطار ميکني ؟تو چت شده ؟
-گفتم به تو ربطي نداره ...
اومد دررو ببنده که با يه ضربه دروهل دادم ودرچهارطاق باز شد ....
اولين چيزي که به چشمم رسيد چمدون باز ولباسهاي نامرتب توش بود ...خدايا باز قراره چه بلايي سرم بياد؟ من واقعا حق يه لحظه ارامش رو هم ندارم؟
-اين جا چه خبره ؟
ولي ثمره بي توجه به من از کنارم گذشت ورفت سراغ کمد وشروع کرد با حرص لباس هارو دراوردن ...
-چي کار داري ميکني ؟چرا داري چمدون ميبندي ؟
بازهم داشت کار خودش رو ميکرد ....
-اَه بده به من اونو ......
لباس رواز دستش به زور کشيدم ولي اون هم لباس رو کشيد ...بدش به من ....
-نميدم مال خودمه ...
-ميگم بده به من ....ببينم چي ميگي ....
لباس از دستش در رفت ...گرفتم وانداختم رو تخت
چته از صبح داري پاچه ميگيري؟حرف بزن بببينم چه مرگته؟
-مگه همينو نميخواستي مگه نميخواستي منو دک کني و با ساراجونت صاحب شميم بشي ....خوب دارم همين کار وميکنم ...دارم ميرم ...ميرم خونهءاذرنوش ....
تو وسارا و ...
اشکش چکيد ...
شميم هم بمونيد براي هم ...
-چي داري ميگي ؟کي ميخواد با سارا باشه ؟اين چرت وپرت ها چيه داري براي خودت بلغور ميکني؟ ....
ولي اصلا گوش نميداد ...چمدون رو به زور بست ....ازدستش کشيدم ...
-ميخوام برم
-نميزارم بري
-مگه دسته تواِ...خودت گفتي دوست داري برو ...منم ميخوام برم ....
-اون حرف مال اون موقع بود نه حالا ....حق نداري قدم از قدم برداري ...
-من بر ميدارم ببينم ميخواي چي کار کني ؟...حتما مثل اون دفعه اي با مشت ميزني تو دهنم ....
اخمهام تو هم شد ...دست گذاشته بود رو نقطه ضعفم ....
-بس کن ثمره ...تروخدا بس کن ...اخه تو چه مرگته ؟...چي ازجون من ميخواي ؟....ميخواي من وبکشي ؟...سکته ام بدي ؟...
اين همه سرم بلا اوردي بسم نبود؟ ...ديگه ميخواي ننگ کدوم بي ابرويي رو رو پيشونيم بشوني ...اين دفعه بايد از خونهءکدوم بي مروتي جمعت کنم ؟...
با انگشت به سينه اش اشاره کرد ...
-من ؟من چي از جون تو ميخوام يا تو چي از جون من ميخواي ؟....يه عمر تحقيرم کردي.... زدي تو سرم ....اقا بالاسرم شدي ...
حالا ديگه نميخوام زير يوق تو باشم ...ميخوام برم ازاد باشم ...ميخوام به ارزوهاي نرسيده ام برسم ....
-پس شميم چي ؟هان؟ فکر اونو کردي؟ ...
**************
بغض دوباره تو گلوم نشست ....بي انصاف ميدونست چه جوري بهم پاتک بزنه ....
-مگه نميخوايش؟.... مگه با ساراجونت قرار مدارتون رو نذاشتيد؟ خوب ديگه مشکلت چيه؟ ....
-واي ثمره اخه اين پرت وپلاها رو کي تو مخ تو کرده ؟...
-کدومش پرت وپلاست هان؟ سه ماهه ازگاره به بهونهءپرستار بچه خانوم رو اوردي اينجا ...منو از زندگي شميم پرت کردي بيرون واونو به جام نشوندي ...
مدام باهاش لاس ميزني ودل ميدي وقلوه ميگيري بعد ميگي کي ميخواد با سارا باشه ....
بس کن ميثاق من بچه نيستم ...چرا فکر ميکني اونقدر گاگولم که اين چيزها رو تشخيص ندم ......
******************
صداش لرزيد ....
بهت حق ميدم ..اون همه چي تمومه ...خانوم خوشگل وگوش به فرمانت ...تومني دو زار با مني که مدام باهات کل کل دارم واذيتت ميکنم فرق داره اصلا تا وقتي اون هست ديگه چه احتياجي به منه ؟
ولي يادت نره که با زندگي من چه کردي ....تو به حريم من تجاوز کردي کاري کردي که ازخونه وزندگيم فراري بشم ...
کاري کردي که اوارهءاين تهرون بي در وپيکر باشم ....ميخوام برم ميثاق ديگه خسته شدم که جلوي چشمام شوهرم با زن غريبه لاس بزنه ....
دوتا بازوشو گرفتم وچرخوندمش سمت خودم ....
-بس کن ثمره ...همهءاين ها يه مشت چرت وپرته ..سارا از من خوشش مي اومد منم امروز به خاطر همين بردمش که از سوءتفاهم درش بيارم ...
من زن دارم ...چه جوري ميتونم با وجود زن خودم چشمم به کس ديگه اي باشه؟ ...
-ولي من خودم ديدم که بهش ميخندي ...باهاش مهربون بودي ...رفتارتو ميشناسم ميثاق ..تو بي خود براي کسي محبت خرج نميکني ....
شرمنده شدم ...راست ميگفت نيمي از تقصيرها به گردن من بود ...
-اره تو راست ميگي...من ميخواستم تحريکت کنم ...
چشمهاش گرد شد ...
-براي چي؟
بازوهاشو رها کردم با دست راست چشمم رو ماليدم ...
-خوب چون هيچ وقت باهام خوب نبودي ...منو نميخواستي ...حتي بعد از برگشت از بيمارستان هم همون طور بودي ...
سرد وخشک ...بي محبت ....تو دوباره فرارکردي ثمره ....ميدوني اين چقدر برام سنگين بود ...تمام مدت بيهوش بودنت دعا ميکردم به هوش بيايي وبا شميم مثل يه خونوادهءخوشبخت کنار هم زندگي کنيم ...
ولي تو باز هم فرار کردي اين بار شميم رو هم برداشتي ودر رفتي ...ميدوني چقدر شکستم؟چقدر ضربه خوردم؟ ....
نه تو نميدوني....نميدوني که چه جوري منو خورد کردي.... سرهمين شميم رو ازت گرفتم ...ميدونستم اگه شميم رو داشته باشم تو رو هم دارم ....
ولي وقتي اوردمت اينجا فهميدم نه...... بااينکه پيشمي ولي ازم دوري ...برگشتم به سمتش ...
خيلي دور ثمره ...مجبور شدم تا سارا رو بيارم ...ووادارت کنم تا عکس العمل نشون بدي ....تا بفهمم تو دلت چه خبره ؟اخه بي انصاف من حق داشتم که بدونم دوستم داري يا نه ؟
سارا که اومد دادو قال کردي ...غرغر کردي ...ولي هيچ کدوم از حرفهات رنگ محبت نداشت....
راستش رو بهم بگو ثمره ...من کجاي زندگيتم ....اصلا منو به عنوان شوهرت .....پدر بچه ات قبول داري يا نه ؟
من اصلا نميدونم احساست چيه ؟نميدونم ميخواي کنارم باشي يا نه ؟
به خدا من هنوز مثل گذشته ها دوست دارم ...مثل همون موقع هايي که تو باغ لواسون بابابزرگ سوار دوچرخه ات ميکردم ....مهرم بهت کم نشده که هيچ...... بلکه زيادتر هم شده ...
من فقط ميخوام کنار تو وشميم باشم ...ودلم خوش به اينکه ته ته دلت به اندازهءيه سر سوزن بهم علاقه داري ....
**********
توي چشمهام خيره شد
ثمره به خدا از اين همه کش وواکش خسته ام .....دلم يه خونهءگرم ميخواد ...فقط بگو که از پيشم نميري ...اونوقت از اينجا ميبرمت وبهت اطمينان ميکنم ...وقول ميدم هرکاري بتونم برات انجام بدم ...
تاحالا چشمهاشو اينقدر شفاف وژرف نديده بودم ...شايد هم ديده بودم ونديد ميگرفتم وخودم رو به اون راه ميزدم ...
-ولي تو اذيتم ميکردي ..حبسم کردي ....اونم اينجا با دو نفري که حتي نميخواستن باهام حرف بزنن ...
-انتظار نداشتي که بعد از فرارت راحتت بزارم ...چشمم ترسيده بود ...اگه باز ميرفتي چي ؟قبول کن ثمره کارهاي تو خارج از حد تصوره ....
راست ميگفت هميشه تو يه لحظه تصميم ميگرفتم وگند ميزدم به همه چي ....بعد هم که مثلا ميخواستم جبرانيش کنم ..بازهم خراب ميکردم ...
-ثمره هيچي نميگي ....
نگام تو ني ني چشمهاش چرخيد ....هر دو خسته بوديم ...خسته از اين همه کش مکش ...اين همه حرف ونگراني ...
با خودم که تعارف نداشتم وقتي ميديدم داره با سارا گل ميگه وگل ميشنوه خون خونم رو ميخورد وميخواستم چشمها ي سارا رو از کاسه در بيارم ....
درسته که باهام رابطه نداشت ولي اصلا نميتونستم قبول کنم که با کس ديگه اي بگو بخند کنه ..
مخصوصا که تو تمام اين مدت هميشه وهميشه نگاه ولبخندش تنها براي من بوده ....براي من تنها ....
دوست نداشتم بعد از اين همه وقت کس ديگه اي رو دوست داشته باشه ...دوست نداشتم به جز من به کس ديگه اي فکر کنه ....
ذهنم رفت به گذشته ها ...همون گذشته هاي دور .....
اخلاق ميثاق بد بود ولي در کنار تعصب بي جاش ميشد گفت که محبت و علاقه اش باعث ميشد که اون تعصب رو بزاري کنار ....
من هم بعد از اين همه وقت اخلاقم عوض شده بود ديگه اونقدر بچه گانه به جريان نگاه نميکردم ....
ميثاق با اون اخلاق مزخرفش منو بخشيده بود با اينکه ميتونست رسما منو طرد کنه ودخترم رو ازم بگيره بازهم بهم اجازه داده بود کنارش باشم
...باباي خودم که پارهءتنش بودم بهم رحم نکرده بود.... ولي ميثاق با اين کارش نشون داده بود که تا چه حد پشيمونه وميخواد بهم فرجه بده تا گذشته رو بريزيم دور ....
ما واقعاديگه نميتونستيم بي هم باشيم يه زنجير کلفت مارو به هم وصل کرده بود ... ما بچه داشتيم .....يه بچه که نميشد بي پدر يا بي مادر بزرگش کرد ....
بايد هم ديگه رو ميبخشيديم وبهم فرصت ميداديم تا گذشته ها رو جبران کنيم ....به هرحال اين زندگي ما بود بد يا خوب بايد باهاش سر ميکرديم ....
مهم بخشش هردومون بود که باعث شد دوباره باهم کنار بيايم ....ميتونست منو نبخشه ميتونست با اون تعصب کور کورانه اش منو نابود کنه ولي اين کارو نکرد ...بهش حق ميدادم منو زير ذره بين بزاره ...سابقه ام فوق العاده خراب بود ...
بعد از دوبار فرار کردن هيچ تضميني وجود نداشت که بار سومي در کار نباشه ....
مخصوصا که ميثاق عاشق شميم بود ...و ميدونستم که بدون شميم نميتونه زندگي کنه ...
من هم ميتونستم نبخشمش ....هنوز که هنوزه تمام حوادث اون شب جلوي چشمهام رژه ميرفت ....ولي چي کار ميکردم؟تااخر عمر اتيش اين خاکستر رو روشن نگه ميداشتم تا خودم وميثاق وبالاخص شميم تو اين اتيش بسوزيم ....
بايد مدارا ميکرديم ...هردومون نه تنها يه نفرمون ....اگه ميثاق شوهر بدي براي من بود پدر خيلي خوبي براي شميم بود ...
اونقدر خوب که درسايهءکمک هاش ميتونستم استراحت کنم وکمي هم به خودم برسم ...
شايد براتون عجيب باشه ...مردي که روزي ميخواست اين بچه رو بکشه حالا حاضره خار به چشم خودش بره وبه پاي بچه اش نره ...
کم کم به خودم اعتراف ميکردم که ميثاق يه پدر نمونه بود ...اون همه ارامش وصبر براي ادم عصبي مزاجي مثل ميثاق فوق العاده عجيب بود ...
ميثاق ميتونست جبران کنه اين واز تک تک کارهاش ميفهميدم ....ولي خوب قد بود ويه دنده ...کمتر پيش مياومد که بخواد محبتش رو به کسي نشون بده يا ابراز علاقه کنه ....
اينم يه مدلش بود يه مدل ناشناخته
======================
ایشالله اخرین پست ها فردا
:-2-40-:

moon shine
1391,02,21, ساعت : 09:55 قبل از ظهر
سلام به روی ماه همتون چی کردید شیطون بلاها ....

فقط دوباره یه سوال فوق تخصصی تعداد رای دهندگان 116 بعد تعداد مثبت ها 75 تا
نکنه تشکرهای منم این جوری میزنید ؟یه بار باید بشینم حساب کتاب این تشکرها رو دربیارم ...
نه بابا خوف نکنید شما تشکر بزنید یا مثبت نزنید این داستان تموم شد ولی خدایی خیلی زور داره بعد از این همه زحمت ببینی نصف جمعیت یه مثبت خشک وخالی هم برات نمیزنن ....
میبینم که اسم ثمره انتظار هم در ردهءاوله.... خوب همین شد ثمره انتظار اسم کتاب دوم من البته با همراهی همگی شما دوست جون جونیای باحال خودم


فصل بیست ودوم
جواب ....

سکوتم ميثاق رو جري کرد ....حق داشت بعد از اين همه منت کشي جوابش فقط يه سکوت ممتد بود ...
-باشه هرجور که بخواي فردا برت ميگردونم ...
تو يه ان تصميم گرفتم برگشتم به سمتش و گفتم ...
-بايد اون خونه رو بفروششي يه خونه ءدوخوابه ميخوايم ...تو اون خونه نميشه نفس کشيد ...سارا رو هم رد ميکني بره ...ديگه هم دورو وره پرستار بچه نميگردي ...چه مدلشه که با وجود من که مادرشم بخواي پرستار بياري ؟....
چشمهاي ميثاق گرد شده بود ...يه لبخند محو رو لبم نشست ...
-دهنتم ببند ...اب لب ولوچت نريزه ... حالم بد ميشه ...چيز عجيبي نگفتم ...
-يعني ..يعني ...قبول کردي ؟
يه لبخند شيطون زدم
-نکنه ناراحتي؟ ...ميخواي حرفم رو پس بگيرم ...
-نه... نه.... کي ناراحته؟ ...
-ولي خوب ....
يه قدم به سمتش برداشتم وتو فاصلهءبيست سانتيش وايسادم ...گردنم رو کج کردم
-به شرطي که اخلاق گندت رو درست کني ...مدام بهم گير ندي کي مياي... کي ميري ....تازه بايد با مامان وبابام هم اشتيم بدي به خاطر تو بود که باهام قهر کردن بعد هم ببريم يه ماه عسل توپ... مگه من چيم ازبقيه کمتره ؟...
چشمهاش شيطون شد ...
-امرديگه ؟
دستهامو پشتم قلاب کردم وگفتم
-دستورات بعدي در اسرع وقت به اطلاعتون ميرسه ....حالا هم برو شميم رو بيارم ميخوام بهش شير بدم ...
-نخير نميخواد شيرشو بدي ...
-اِ ميثاق يعني چي ؟
-يعني حالا که ما تنهاييم بي سرخر وبي نق ونوق ...ميخوام از امشب لذت ببريم ...
با مشت به شونش کوبيدم ...که دستم وکشيدو تو اغوشش لهم کرد ...
-ميثاق نفسم بند اومد ...
-سکوت.... سيس ...ميخوام حست کنم ...
سرش رو توي موهام فرو کرد ...بو کشيد ...
-تازه ميفهمم که شميم بوي تو رو ميده ...ميدوني چند وقته اين جوري بغلت نکرده بودم ؟...
يه نفس عميق کشيد ....
-بابت اون.... شب
يه نفس عميق کشيد دستهاش دورم محکمتر شد
-... منو ببخش... ميدونم بهت بد کردم ....ميدونم که منو نميخواستي وبهت تحميل شدم ...
ولي قبول کن عصبي بودم.... دل شکسته... فکر ميکردم بهم خيانت کردي ...کارم درست نبود در اين شکي نيست ...ولي ازت خواهش ميکنم ثمره... هميشه باهام مشورت کن ...مخصوصا راجع به همچين چيزهايي ...تو يه چيز ديگه رو هم بهم نگفتي ....
-چي ؟
-ميدوني سرهمسايه تون چي اومد ؟
اخمهام تو هم شد....
-مگه تو ميدونستي ؟...
-معلومه که ميدونستم .......فکر کردي همين جوري گذاشتم رضايت بدي ؟رفتم پيش راننده کلي ازش سوال کردم اونم حرف تورو گفت ....
به خاطر همين رفتم محلتون ...تحقيق کردم ..يکي از زن هاي همسايه ديده بود که از دست دو تا مرد فرار ميکردي ...
ته توي قضيه رو دراوردم.... فهميدم کاراون مرتیکه است ...يعني عزيز مجبوري يه حرفهايي بهم زد که شکم به يقين تبديل شد ...همون روزهاي اول که تو رو اوردمت اينجا رفتم سراغش ...
مرتيکه پو----به التماس وگريه زاري افتاده بود ...ميگفت نميخواستم اينجوري شه ...همچين زدم تو پوزه اش که چهارتااز دندوناش ريخت تو دهنش ...بي ناموس ...مادر-----
اونقدر عصباني بودم که ميثم جلومو گرفت وگرنه پخش زمينش ميکردم ...اخ راستي ميثم يه سلام بلند بالا برات فرستاد گفت بهت بگم بالاخره بعله رو دادي عروس خانوم ...
===========
از فکر ميثم ياد گذشته ها افتادم ...انگار قرن ها از اون روزهاي شاد گذشته ...انگشتام رو روي دست ميثاق حرکت دادم
-وقتهايي که اينجا نبودي کجا ميرفتي ؟....
-همين جا زير سايهء خانوم گل...
-برو خالي نبند ...
-واقعا همين جا بودم ...تو شهر اطاق گرفته بودم ...هروقت ميزدم از اين جا بيرون ....دلم هواتون رو ميکرد ....هواي تو وشميم بابارو ...
بعد ديدم اينجوري مدام تو مسيرم ...يا دارم ميرم ...يا دارم ميام...باشگاه رو سپردم دست ميثم ورضا وخودم اينجا اطراق کردم ...
-خوب چرا ميرفتي ...همين جا ميموندي ؟
-اون وقت تو هي با اين لباس هاي نيم وجبيت جلوم رژه ميرفتي ومن هم که نديد بديد.... نميتونستم جلوي خودم رو بگيرم ويه لقمهءچپت ميکردم ...
راست ميگفت از قصد هميشه لباسهاي باز ولختي ميپوشيدم تا شايد يه ذره به هم توجه کنه ...
يه موقع خداي نکرده فکر نکني کمبود توجه داشتم ...نه ...فقط دلم نميخواست سارا برنده بشه ...حداقل تنها امتياز من نسبت به سارا اين بودکه محرم ميثاق بودم ...
برگشتم به سمتش ...دستام رو دور گردنش حلقه کردم ...چقدر لذت داره وقتي تو اغوش کسي هستي که ميدوني دوستت داره وهمه جا ازت مراقبت ميکنه ....
-خوب پس همون بهتر که رفتي وگرنه تاالان شميم بي مادر ميشد ...
-خدانکنه شيکر پنير من ....
خودم رو تو بغلش جا کردم ... ...
-ميثاااااااق
-جااااااانم ....
-چرا توي بيمارستان بهم نگفتي بمون ؟ چرا سکوت کردي؟ چرا نپرسيدي اين مدت کجا بودم ؟...
کف دستش رو روي کمرم به حرکت دراورد ...
-چون اونقدر حالت بد بود که ازخدا ميخواستم فقط به هوش بياي ...
با خودم عهد کردم به شکرانهءسلامتي دوباره ات باهات کنار بيام وگذشته رو بريزم دور .....ولي وقتي با شميم در رفتي ...
سرم رو از رو سينه اش بلند کردم ..
موعدش رسيد ...تمام اين مدت از خودم سوال ميکردم ميثاق چه جوري فهميده که فرار کردم ...شايد رو ساعت بيست دقيقه هم نبود که از بيمارستان زدم بيرون ...
-از کجا فهميدي که با شميم فرار کردم ؟
يه لبخند محو زد ...
کار دلم رو دست کن نگير ...دلم من مثل يه رد يابه ...
هروقت قرار باشه يه اتفاقي برات بيفته ...دلِ منم شروع ميکنه به شورزدن ....او روز هم همين که پامو از در بيمارستان گذاشتم بيرون ...دلشوره افتاد به جونم ...
اول فکر کردم خداي نکرده براي تو وشميم اتفاقي افتاده ...به خاطر همين وسط راه دور زدم وبرگشتم ..
ولي همين که نزديک بيمارستان شدم احساس کردم يه لحظه ديدمت ...همون موقع زنگ زدم به بيمارستان گفتن فرار کردي ...ديگه دست دست نکردم و...
دنبالت راه افتادم ...خدابود که به دلم برات کرد اون زن چادري تو هستي ...اين شروع دوباره رو فقط با عنايت خدا داريم ثمره ....
ياد ته چقدر عصباني شدم ...به خاطر همين هم زدم زير قولم وولت کردم ...
حالا هم پشيمونم ...که چرا ازت نخواستم کنارم بموني ...چرا فکرنکردم که تواز من نه سال کوچکتري وطبيعتا محتاج محبت وکمک ...شرمنده ام ثمره ..اشتباه من باعث شد خوانوادت تورو ترک کنن وتو تنها بشي واقعا متاسفم .......
تمام سعي ام رو ميکنم که خونوادت تورو ببخش ان ...اينو بهت قول ميدم ثمره ....
صداي شميم از يه جاي دور مي اومد..خواستم ازش جدا بشم ....
-چيه باز داري در ميري ؟
-شميم داره گريه ميکنه ...
-خوب بکنه..... اين همه وقت شميم بود ...حالا باباي شميم ....

moon shine
1391,02,21, ساعت : 09:59 قبل از ظهر
فصل بیست وسوم
بوي اغوش مادر

به دور روز نکشيده بود که باروبنديلمون رو بستيم برگشتيم تهران ...روز سوم اومدنمون بود که ميثاق با يه بغل خريد وکلي ساک دستي زنگ دروزد ...
-اينها ديگه چيه؟
-بيا کمکم داره از دستم مييوفته ....
خودشو پرت کرد رو مبل ...
-پس شميم کو ؟
-خوابه ميگم اينا چيه ؟...
رو يکيشون نوشته بود ادينه
-اِ اين که کفشه ؟...اينم که لباسه؟ ...براي چي اين همه خريد کردي ؟
-براي شميم هم خريدم ...ببين چقدر خوشگله ....صورتي بهش ميياد ....نه ؟
-واي ميثاق حرف بزن ديگه ميگم چه خبره ؟
جدي شد ...ولباس رو گذاشت رو پاهاش ..
-به مامان گفتم قراره تو رو با خونوادت اشتي بديم ...اونم فردا يه مهموني ناهار گرفته که بابات و مامانت و ثمين هم هستن ....
-ولي ...
-ثمره بهتر نيست زودتر از اين وضعيت در بيايم ؟من بهت قول دادم پس بايد به قولمم عمل کنم ...اين تنهاکاري که از دستم بر مياد ...
دروغ نميگم همين که گفت بابا هم تواون جشنه دست وپاهام يخ کرد.......اينکه برخورد بابا چه جوريه ؟اينکه ميزاره اصلا ببينمشون يا منو با يه اردنگي پرت ميکنه بيرون ...استرس تموم جونم رو گرفته بود ...
صبح فردا راهي ارايشگاه شدم ...پولتيک خوبي بود..... بايد مرتب واراسته باشم ....
نشستم زير دست ارايشگر ....نميدونم چرا يه هو دلم گرفت ...اولين اصلاح هر دختري براش مهمه ...ولي من مثل بچه يتيم ها تو ارايشگاه نشسته بودم وکسي نبود که برام هل بکشه وبهم تبريک بگه ...
از درد موبرداشتن ها وپشت لب وزير ابرو هم ميگذرم که واقعا وحشتناک بود ...خوش به حال مردها ....
موهامو مرتب کرد ويه رنگ ملايم گذاشت ...خيالم از بابت شميم تخت تخت بود.... ميثاق خوب از پسش بر مييومد ...اصلا دوست داشت که کارهاي شميم رو انجام بده ...
ساعت نزديکاي دوازده بود که بعد از چهار ساعت کار مستمر يه نگاه تو ائينه به خودم کردم ...واي چقدر تغيير ..... صورتم رو چپ وراست کردم ...بالا وپائين ...واقعا اين منم ؟
سيبيل هام دود شده رفته هوا ....ابروهام هشتي شده بود وچشمهام با اون ارايش ملايم از اون حالت بي روحي دراومده بود ...مونده بودم ميثاق چه جوري منو پسند کرده؟ ....
نگام به لبهام افتاد واي با اين رژلب کالباسي چه جيگري شدم براي خودم ..کوفتت بشه ميثاق زن ِبه اين خوشگلي ...
دست مريزاد خانوم ارايشگر گل کاشتي ....زنگ زدم جناب ميثاق خان تشريف اوردن ...ولي من چنان چادرم رو کيپ گرفته بودم که با کلي چشم چرخوندن وديد زدن هم نتونست بالاتر از دماغم رو ببينه ....
شميم رو از رو صندلي عقب برداشتم ...واي خدا چقدر دلم براش تنگ شده بود ......من احمق واقعا چه جوري ميخواستم بزارم وبرم ...
تا رسيديم خونه چپيدم تو اطاق از استرس رو به موت بودم ....کت ودامن مشکيم رو پويشيدم ويه تاپ جيگري هم زيرش.... وقتي که اماده شدم رفتم سراغ شميم ...ولي همينکه پامو از در گذاشتم بيرون ...ابروهاي بالا رفته ءميثاق به خنده ام انداخت ...
بهش چشم غره رفتم
-به خدا اگه به ارايشم گير بدي همشو پاک ميکنم وباهات نمييام ...چون اونقدر ملايمه که اصلا ديده نميشه ...
-حالا کي خواست حرفي بزنه؟پاچه ميگيري ؟
-بي ادب ...خودت پاچه ميگيري ....خيلي من حالم خوبه تو هم هي بهم متلک بنداز ....
يه لبخند محو نشست روي لبش ...
-بجنب تا دير نشده همه جمع ان اون وقت جناب عالي داري بهم ادب وتربيت ياد ميدي ...اول ايني که زائيدي بزرگش کن بعد بيا سراغ من ...
به حالت قهر رومو ازش گرفتم ...ميدونستم فقط ميخواد حواسم رو پرت کنه وگرنه اونم دسته کمي از من نداشت ....
رفتم سراغ شميم ولي چشمهاي ميثاق مثل تلسکوپ روم زوم کرده بود ...انگار تازه دوزاريش افتاده بود که من چه لعبتي بودم وتا حالا رو نکردم ...
اي بابا باز داره نگاه ميکنه ...کلافه شدم ...
-ميشه اون جوري به من نگاه نکني من عصبي ميشم ...
به حالت مسخره گفت ...
-چه جوري نگات نکنم ؟...
کمر راست کردم ودستم رو به کمرم گرفتم ...
-اون جوري خيره ...شاخ دراوردم يا دم؟...
با تفريح گفت ...
-هيچ کدوم ......به خودت شک داري ها ...
-ميثاق ...
-جان ميثاق ...
-پوف بلند شو شميم هم اماده است
-ببخشيد شما ميخوايد اين تيپي تو خيابون بيايد؟ ...
-مگه تيپم چشه؟ ...
-منظورم بدوم مانتو وچادر ...روسري ....
-اَه ميثاق...... خوب تو شميم رو ببر من چادرم روهم سر ميکنم ...
دستهاشو به حالت تسليم بالا برد....
- خوب بابا خوب ........چرا داري ميزني ؟
شميم رو بغل کردو باي باي کنان رفت بيرون ...
خنده ام گرفت بيچاره براي اينکه فکرم رو منحرف کنه چه کارهايي که نميکنه ....

moon shine
1391,02,21, ساعت : 10:09 قبل از ظهر
==================
کنار ميثاق روي مبل نشسته بودم ودستم روي دستهاي کوچولوي شميم گره خورده بود ....نگاه ها اونقدر سرد ويخي بود که همون اول ميخواستم برگردم ...ولي ميثاق نزاشت ....
يعني حتي دور هم زدم ولي دستهاي ميثاق که دور کمرم حلقه شد..... ديگه راهي براي برگشت نبود ...
ميثاق خيلي عادي من و شميم رو نشوند روي مبل دونفره وخودش هم تنگ دلم نشست ..دستش رو انداخت دور شونم ومنو به خودش فشرد ...
حالا فرض کن کي جلوي روي ما نشسته؟ ....باباي خودم ....با اون اخمهاي تو هم وگره خورده اش ...
مامان نگران بود وثمين هم زيرزيرکي ديدم ميزد ....الهي فداش بشم ...چقدر خانوم شد ه ....ميثم منو به يه لبخند مهربون مهمون کرد وکتي ابرويي قرداد ....شوهر عمه رو هم براي راحت بودن مجلس دک کرده بودن
عمه مثل هميشه مهربون وخون گرم شروع کردبه مهمون نوازي ...
ميثاق يه ظرف ميوه جلوم گذاشت وشميم رواز بغلم گرفت ...
-يه سيب پوست بکن بخوريم ...
همينکه دستم به سمت چاقو رفت ...بابا قيام کرد ...
-بلندشو اشرف ..اينجا ديگه جاي ما نيست ...
عمه پريد ...
-کجا خان داداش ؟...
ميثاق که انگار منتظر همين واکنش بود بچه رو برگردوند به من ...
صداي بابا بلندتر شد ...
-چرا اين رو ورداشتي اوردي ؟
به من ميگفت اين ؟به دختر بزرگش ؟به پارهءتنش ؟مگه من درختم که بهم ميگه اين ؟....
-دايي خواهش ميکنم بشينيد ..شما هم زن دايي بشينيد ...من به مامان گفتم شمارو دعوت کنه تا يه سري حرفها رو بگم ....يه سري سوء تفاهم ها که بايد حل بشه ...تا زندگي من وثمره برگرده به روال عادي ...
بابا با اکراه نشست ...چشمهاي مامان از نگراني فرياد ميکشيد ...
ميثاق نگاهي به من انداخت ونگاهشو رو شميم ثابت کرد ...
-همهءشما ميدونيد که من وثمره باهم کارد وپنير بوديم ...هميشه دعوا ...هميشه مرافعه ...فقط اين رو بگم که در اين بين من بودم که اولين اشتباه رو کردم ...یه اشتباه غيرقابل جبران ...وبه خاطر همين اشتباه وپيادمدهاي بعدش بود که ثمره فرار کرد ...البته با بچهءتوي شکمش...
نميگم چي کار کردم ...يا چه اشتباهي رو مرتکب شدم ...چون هنوز که هنوزه شرمم ميياد راجع بهش حرف بزنم ...فقط اين رو بدونيد که هر کس ديگه اي هم به جاي ثمره بود همين کارو ميکرد.... من اشتباه کردم ....ثمره فرار کرد ....
حالا هر دوپشيمونيم ...هردو نادم ...هردو تاوان گناهمون رو پس داديم ....از تون ميخوام که هردو مونو ببخشيد ....ببخشيد که من اشتباه کردم وبعد هم ثمره فراري شد ....
من محل زندگي ثمره ر و ديدم کسايي رو که باهاش زندگي کردن ديدم وميدونم ثمره تو اين مدت دست از پا خطا نکرده ...ازتون استدعا ميکنم ..که هردومون رو ببخشيد
دستم رو گرفت وبلندم کرد
منو وثمره ازتون ميخوايم که ما رو دوباره قبول کنید واجازه بديد تا ثمره برگرده ..تازندگيمون دوباره ساخته بشه ...وبتونيم در کنار دخترمون زندگي خوبي رو داشته باشيم ...
بابا گفت ...
-بايد بگي اون اشتباه چي بوده که باعث فرار ثمره شده ...هان؟ مردو مردونه بگو ...
ميدونستم براش سخته..... خيلي سختر از هر چيزي ...
واقعا چي ميخواست بگه ؟...اينکه من پردهءدخترت رو زدم اونو بي سيرت کردم يه توله پس انداختم بعد به دخترت گفتم اون بچه رو بکشه و......با همين حرف باعث فرارش شدم ...واقعا چي ميخواست بگه؟ ...عمه وساطت کرد
-خان داداش گذشته ها گذشته ...شما بزرگي کن وببخش ....اين ها الان زن وشوهرن..... ما بزرگترهائيم که بايد چشمامون رو رو اشتباهاتشون ببنديم ...
-نه مريم صبر کن..... من تا وقتي ندونم منظورش از اين اشتباه چي بوده هيچ جوري کوتاه نمييام ...بايد بدونم پسرت چه بلايي سردخترم اورده؟...
من به تو اطمينان کردم ....تمام مسئوليت دخترم رو به عنوان يه بزرگتر به دست تو سپردم ....ولي حالا اومدي وميگي به خاطر اشتباه تو دختر من فراري شده؟ ...
سکوت زجر اور ميثاق ادامه داشت...سرشو انداخته بود پائين وهيچي نميگفت ...
از فشار دستش ميفهميدم که چقدر مضطربه ...حق داشت اگه بابا ميفهميد ممکن بود نزاره منو ببينه ...
-بابا ...
-تو يکي خفه..... که هرچي ميکشم از گور تو بلند ميشه ....
راستش رو بگو اين چه اشتباهيه که دخترم رو شبونه از خونت فراري داد ه ؟...
اوضاع خطري بود...صدا از احد والناسي در نمييومد ....
-باشه ميگم ولي خصوصي ...
-چرا خصوصي ؟مگه فرار ثمره رو همه نفهميدن؟ ...مگه همه اين خطارو نديدن وبهم متلک ننداختن ؟...حالا هم بايد همگي بفهمن تا بدونن من دختر فراري بار نياوردم ...
-بابا اخه چه اصراريه که بدونيد؟ ...اگه ميثاق اشتباه کرده من هم خطا کردم وهر دو تاوان داديم ..بس کنيد بابا چرا ميخوايد گذشته ها رو کالبد شکافي کنيد ؟...چي عايدتون ميشه ؟...
من وميثاق ازدواج کرديم ويه بچهءچند ماهه داريم ...اگه قرار باشه با ياد اوري گذشته ها اين رابطه دوباره پاره بشه ترجيح ميدم تا ابد درد تنهايي وحسرت واغوش مامان رو به جون بخرم ...بابا فراموش نکن من حالا يه مادرم ....يه همسر...
دلم نميخواد خدشه اي به رابطهءمادريم وارد بشه ...
-تو اين حرفها رو ميزني چون بهش وابسطه شدي ولي من نه ...يه ساله که ابروي من به حراج رفته ...يه ساله که رنگ ارامش رو نديدم ..کمرم زير اين بار خم شده..... فقط وفقط به خاطراين به قول ِتو اشتباه ...نه... بايد بگيد ومن بايد بدونم ....
همه بايد بدونن که خواهر زادهءمن باامانت من چي کرده ...
صداي ميثاق از بيخ گوشم بلند شد ...
-واگه دونستيد ومن رو از ديدن زن وبچه ام محروم کرديد چي ؟
-بچهءتو مال تواِ ..اختيار دارش من نيستم.. ولي حرف ثمره يه چيز ديگه است ...
-بابا بس کنيد.... بيشتر از اين کشش نديد ...به بچه ام فکر کنيد ..مطمئن باشيد چيز زياد جالبي پيش روتون نيست ...
-اول اينکه اسم منو به زبون نيار..... دوم اينکه هر چقدر هم که بد باشه بايد بشنوم ..وگرنه بهتره همين الان بري وديگه پشت سرت رو نگاه نکني ...
تاوان سر پوش گذاشتن روي گناه ميثاق.... غير از اين نيست ...واين رو هم بدون اگه رفتيد.... نه تو ونه ميثاق حق برگشت نداريد واين جا جلوي جمع ميگم ...پاتو که از اين در گذاشتي بيرون ....ديگه براي من مردي ....
صداي شميم بلند شد وسکوت رو شکوند ...
-چطور ميتوني تا اين حد سنگدل باشي؟ ...چه طور ميتوني به دخترت بگي به بره وبرنگرده ؟...چطور تا حالا نفهميدم که تو قلبت سخت تر از سنگه؟ ...
مامان زمزمه ميکرد وميناليد ...تو يه ان سر پا شد ....رو کردبه بابا ....
-اگه واقعا اين بچه اينقدر برات بي اهميته؟ ...اگه برات مهم نيست که ثمره باشه يا نه ؟....اگه ثمره رو ميخواي دوباره فراري بدي وبرات هم مهم نباشه که چه بلايي سر دختر هيجده سالت ميياد ...بدون .....که بارفتن ثمره ....من هم ميرم ...
ديگه طاقتش رو ندارم بقيهءعمرم رو مثل اين يه سال حسرت بخورم ودم نزنم ...
من يه مادرم همون طور که ثمره يه مادره وداره به خاطر اينکه بچه اش بي بابا بزرگ نشه به قول تو ....روي اشتباه شوهرش سر پوش ميزاره ..
ماها نميتونيم بچه هامو نو ول کنيم يا طردشون کنيم ...اگه بره ديگه نميتونم ببينمش
ترجيح ميدم توي سنگدل رو نبينم.... تا دخترم و.....
واقعا موندم چه جوري دلت ميياد نوه ات تو يک قدميت باشه وتو بغلش نکني ؟...
هر اشتباهي که بوده مال گذشته است ...گذشته ها هم گذشته ...دارم بهت ميگم ديگه واينميستم ...تا تو براي هممون تصميم بگيري .
-اشرف؟
دهن بابا وامونده بود.... تا حالا سابقه نداشت مامان اين جوري تو روش وايسه ...غرغر ميکرد ...نق ميزد ولي اين مدليش رو تا حالا رو نکرده بود
-همون قدر که تو مهمي.... من هم هستم .....پس انتخاب کن.... يا ثمره ومن.... يا هيچ کدوم ...برميگردم پيش مادرم وتقاضاي طلاق ميدم ومطمئن باش اين بار سر حرفم ميمونم وازت جدا ميشم ...
رنگ بابا شده بود عين لبو ....سرخ.... کبود ...
-ميخواي بري خوب برو... توهم لنگهء دخترت ...اصلا از همچين مادري همچين دختري زاده ميشه ...برام مهم نيست..... اصلا همتون بريد به جهنم ..
بلند شد وراه افتاد ..عمه خواست جلوشو بگيره ولي بابا اصلا صبر نکرد که چيزي بگه ..به ثانيه نکشيده درو کوبيد به هم ورفت

moon shine
1391,02,21, ساعت : 10:17 قبل از ظهر
==================
ميثاق زمزمه کرد کارکار بابابزرگه ....اونه که ميتونه باباتو قانع کنه ...
جملهءاخر ميثاق توي سرم ميچرخيد ...اگه قانع نشد چي ؟اگه ميزد تو گوشم چي ؟اگه ...اگه ..وبازهم اگه ....
در برومون باز شد ...بابابزرگ پشت به ما ورو به باغچه گل هاشو اب ميداد
-سلام بابا بزرگ
-سلام ...بيا توميثاق جان ...مهموني خوش گذشت ؟.. مامانت چي کار ميکرد؟ ....
-سلام
دست متحرک بابا بزرگ ايست کرد ...
سرش با تامل برگشت ...چشمهاش اول ريز وبعد گشاد وخوني شد ...شيلنگ رو پرت کرد
-تو.... تو.... اينجا چي کار ميکني دخترهءهرزه ؟...
-بابا بزرگ
-تو اينو اورديش؟
نميدونم چرا من امروز شدم( اين )...
-اره
-بندازش بيرون ميثاق....... اين دختر نجسه برو گمشو بيرون .. ....
-بابا بزرگ ...
-گفتم بيرون ...
لحن ميثاق برگشت ...سفت وسخت ...پاسخ داد ....
-اگه ثمره بره من هم ميرم ...
-چي... چي... گفتي ؟
شوک حرفهاي ميثاق کم از يه زلزلهءده ريشتري نبود
-گفتم اگه ثمره رو بيرون کنيد.... ميرم وپشت سرمم نگاه نميکنم ...
ميثاق خوب ميدونست که چه جوري بابا بزرگ رو قانع کنه ...لِمِ مخصوص به خودش رو داشت ولي هميشه کارساز بود ...
بابابزرگ قلبش رو مالش داد ...
-دست مريزاد اقا ميثاق ...دست مريزاد ... احسنت به اين همه غيرت ...نه خوشم اومد دختره هنوز نيومده خوب تونسته بگيرتت تو مشتش ...خوبه... چيزهاي جديد ميشنوم ...کلاهت رو بزار بالا تر اق ميثاق ...خوشم باشه ...
دختره.... فرداي عقدش ازخونت فراري شده وبعد از چند وقت با يه بچه برگشته ور دلت ..اون وقت جنابعالي پشت سر اين دختر درمياي؟ نه خيلي جالبه ...
-بابا بزرگ شما هيچي نميدونيد .
-چي رو نميدونم هان؟چي رو بايد بدونم؟اين دختر اونقدر وقيح ودريده است که معلوم نيست تو اين چند وقته کجا بوده وشبها شو چه جوري صبح کرده ...
حالا امده وداره سرت رو شيره ميماله ...خوبه ديگه ....کدوم خري رو بهتر از تو ميتونه پيدا کنه که بچه اش رو بهش ببنده ...
-اون بچهءمنه ....
-از کجا مطمئني هان ...نکنه خودتم اين خوزعبلات رو باور کردي؟...والله اين بچه اي که من ميبينم خيلي بيشتر از عقد شما عمرشه ...
-بابا بزرگ ثمره قبل از عقد من حامله بود ...
بومممم ...شوک دوم ...دوباره مالش قلب بابا بزرگ ...
-حاشا به غيرتت ....به تو هم ميگن مرد ...؟نکنه براي اينکه ابروشو نگه داري عقدش کردي ؟هان؟
چرا همون موقع که شنيدي تيکه تيکه اش نکردي؟ ....چرا سرشو گوش تا گوش نبريدي؟ ..
ميثاق نميشنيد ....با حالت خيره ادامه داد ...
-از من حامله بود...
بوممممممممم. ....شو ک نهايي ...قلب بابا بزرگ چه جوري طاقت اورده بود؟ الله واعلم ...
-از تو ...از تو حامله بود ؟يعني ...
-اره بابا بزرگ اين بچه مال منه ..وقتي فهميدم که حامله است .......براش وقت دکتر گرفتم تا سقطش کنه ...ولي ثمره فرار کرد و دخترم زنده موند ....
بابا بزرگ همش تقصير منه ...مقصر اصلي منم نه ثمره ....
نگاه بابا بزرگ تازه بعد از اين همه وقت رو من نشست ....
انگار منتظر بود تکذيب يا تائيد کنم ...
-اره ثمره؟
خوب خداروشکر از (این) به ثمره تغییر هویت دادم
فقط سر تکون دادم ...
-يعني که ...تو هم ميخواستي؟ ...
اوفففف خدايا حالا اين رو کجاي دلم بزارم ؟ميثاق دخالت کرد ....
-نه بابابزرگ روحش هم خبر نداشت که قراره چه اتفاقي بيفته ...حتي خودمم فکر نميکردم کار به اين جا بکشه ...ولي خوب بي خودي از دست ثمره عصباني بودم وهمين هم باعث اين اتفاق شد ....
بابا بزرگ توفرار ثمره من بيشتراز هرکس ديگه اي مقصرم ...اشتباه اول رو من مرتکب شدم ...جرقهءاول رو من روشن کردم ...اول اينکه به ثمره ....
يه نفس عميق کشيد ...گفتن اين کلمه خيلي سنگين بود ...
...تجاوز کردم ...وبعد هم براش وقت دکتر گرفتم تا بچه رو سقط کنه ...بابا بزرگ ثمره کاري رو کرد که هر مادري انجام ميده نجات جون بچه اش ...غير از اين توقعي نميشه داشت ...
بابا بزرگ هنوز نگاهش به من بود ..
-ثمره اين چند وقته ....
ديگه شرمش مييومد ادامه بده ...حق داشت من وميثاق نوه هاي نور چشميش بوديم ...مخصوصا ميثاق که اولين نوه اش هم محسوب ميشد ...
-جام امن بود بابا بزرگ ...پيش دوتا خانوم خوب زندگي کردم ..که يکيشون مثل خواهرم بود ويکيشون جاي مادرم رو پر کرده بود ...ميثاق ديدتشون کلي تو اين چند وقته کمک حالم بودن ...اين کار خدا بود که سر راهم قرارشون داد
تازه کليد ميثاق رو هم داشتم ...اگه جا پيدا نميکردم ....ميرفتم اونجا ...بابا بزرگ من حتي يه شب رو هم تو خيابون سر نکردم ...
-پس تمام اين مدت ...
- ثمره ازگل پاکتره ...اشتباه منو به پاي اون نذاريد ...
نگاهش رو از روم برداشت وزل زد به شلنگ باز اب ..اب روون مثل اشک چشم جريان داشت وگل ولاي رو ميشست ...مثل شستن گناهان نداشتهءمن ...
بابا بزرگ بلند شد ...
-ميثاق ميخوام باهات حرف بزنم ....بيا تو اطاق ....
حتي الان هم بعد از اين همه وقت نفهميدم چي گفتن وچي شنفتن ...ولي بعد از يه ساعت بابا بزرگ حاضرو اماده اومد بيرون ...
-برو سراغ زن دائيت وبيارش ....ثمره تو هم با من بيا..... ميريم پيش بابا ت ...
ته دلم قنج رفت ..مطمئنا بابا بزرگ ميتونست بابا رو راضي کنه ...اي خدا يعني ميشه دوباره بدون ترس ولرز به اون خونه برگردم ؟...
من وبابا بزرگ راهي شد يم ...
خوب که نگاه ميکردم ميديدم که تو عرض اين چند ماهه چقدر پير وشکسته شده ...از يه طرف دلم به حالش ميسوخت واز يه طرف ديگه با خودم ميگفتم حقشه ...اگه رسم مزخرف با با بزرگ نبود ...هيچ وقت اين اتفاق ها نمييوفتاد وننگ دختر فراري وهرزه رو پيشونيم نميچسبيد ...
=========
اخرین پست تا لحظاتی دیگر

moon shine
1391,02,21, ساعت : 10:28 قبل از ظهر
رسيديم دم در ...
بابا جواب داد ...
-سلام اقا جون....از اين طرفها .... راه گم کرديد؟بفرمائيد...
بدون هيچ حرف اضافه اي رفتيم بالا ...دم در بابا با ديدن من اخم هاشو تو هم کرد ...
-اين.... اينجا چي کار ميکنه ؟اقاجون از شما ديگه توقع نداشتم ...
-برو کنار پسر جان ...با اين سنت.... يادت ندادم که بايد احترام مهمون رو داشته باشي ؟...
-شما قدمت سر چشم ......ولي حساب اين دختر فراري ...
-اي ...دهنتو ببند شاهرخ ...اول قرقره کن چي ميگي بعد تفش کن بيرون ...بروکنار بزار ثمره هم بياد تو ....ناسلامتي يه زماني دخترت بوده ...حق اب وگل داره ...
-ولي اقا جون ...
بابا بزرگ با نوک عصاش اشاره کرد ...
-گفتم وايسا کنار
رفتيم تو ...ثمره بابا يه چايي دم کن ...
-زنت کجاست شاهرخ ؟...
-خونهءننه اش ...
-اونجا چي کار ميکنه ؟
-به خاطر اين ...
با دست يه اشارهءبي ادبانه کرد ...
-......توروم وايساد... منم گفتم بره ور دل دخترش.... من ادمي که تو روم وايسه رو نميخوام ...
-خوب تو بي جا کردي بدون دونستن موضوع زن ودخترت رو ول کردي ...
-نگفت بابا ..نه اين ...نه ميثاق ...هيچي نگفتن ...منم هيچ علاقه اي براي دونستنش ندارم ...اصلا هرکاري ميخوان بکنن ...ولي دارم جلوي شما ميگم بابا من ديگه دختري به اسم ثمره ندارم فکر ميکنم مرده ...وخودم خاکش کردم ...والسلام ...
-پسر يه ديقه زبون به دهن بگير بزار حرف بزنم ..
-شما جون بخواه اقا...امر شمامطاع ...
-ثمره زن ميثاقِ .....درست ؟
بابا سر تکون داد وگفت
-گيرم که درست ...
-يه بچه هم دارن ...درست ؟
بابا بازهم سر تکون داد ...
-پس اختيار دار ثمره ميشه کي ؟
بابا جوابي نداد ...
-گفتم اختيار دار ثمره کيه ؟
-.......
-ميثاق .... اختيار دارش ميثاقِ ...نه من نه تو ...ديگه اختياردارش نيستيم...
هر بلايي سر اين دوتا اومده خودشون ميدونن ...به ما هيچ ربطي نداره ..خوبيت هم نداره که تو کار يه زن وشوهر دخالت کنيم .....
به جاي اينکه بري خداتو شکر کني بعد از اين همه حرف وسخن ..... هردو با هم کنار اومدن وبه خاطربچه اشون هم که شده دارن باهم زيريه سقف زندگي ميکنن .. حالا شدي اتيش بيار معرکه ؟
-چي داريد ميگيد اقا جون؟ ...اشتباهي رو که ميثاق مرتکب شده باعث فراري شدن دختر من شده ...چه جوري ميتونم سرم رو مثل کبک بکنم زير برف وحرفي نزنم؟ ...
هروقت ميثاق رک وپوست کنده همه چي رو گفت که فَبِها ...اگه هم نه که بايد بره وپشت سرش رو هم نگاه نکنه ...انگار که ثمره خونواده نداره ...
بابا بزرگ اشاره کرد که پاشم ..
رفتم تو اشپزخونه ...چايي رو دم کردم ...ليوانها رو چيدم ..وايسادم سرکتري ...
صداي پچ پچ مييومد ...ولي حتي يه کلمه اش رو هم نتونستم تشخيص بدم ...خيلي دوست داشتم بدونم بابا بزرگ ميخواد از چه حربه اي استفاده کنه تا بابا رو رام کنه و....
چايي رو ريختم و...با يکم پولکي وکشمش تعارف کردم ..
بابا با سگرمه هاي توهم چايي رو برداشت ....خوب اين نشونهءخوبيه ...خدا بقيه اش رو هم همين جوري بخير کنه ...
زنگ در روزدن ...ميثاق ومامان بودن ...
دلم براي شميم تنگ شده بود از صبح که به عمه سپردمش ديگه نديده بودمش ...
مامان خسته ونالان اومد بالا ...
سلام کرد ولي جواب سلام بابا اونقدر اروم بود که فقط از لرزش لبهاش خوندم که جواب داده ...
-خوبين اقا جون؟
-الحمدلله ...
-بشين اشرف ميخوام باهات حرف بزنم ...
-امر بفرمائيد اقا جون ...
-من با شاهرخ حرف زدم ...تا حدي براش توضيح دادم ...هرچند قانع نشده ولي خوب چاره اي هم نداره ...بايد قبول کنه ...ثمره اولادشه ...نميشه که دورش انداخت ...
دارم به هردوتون ميگم ..نميخوام که مشکلات زندگي بچه ها رو روابط زن وشوهري يا برادر خواهري شما ها تاثير بزاره ...
اينا ديگه از شما جدا شدن پس بهتره ...قهر وآشتياشون رو تو زندگيتون وارد نکنيد ...
حالا هم به جاي اينکه اون جا قمبرک بزني واداي ادمهاي ننه مرده رو دربياري ...پاشو شام رو رديف کن که بعدش ميخوام ميثاق رو بفرستم تا نوه ات رو بياره ....
البته اول نتيجهءمنه تا نوهءتو ..
-ولي اقا جون ...
-اقا جون بي اقا جون ...شاهرخ ول کرده حالا تو شروع کردي؟ ....چقدر از دهن من پيرمرد حرف ميکشيد ...پسر من يه خبطي کرده حالا هم پشيمونه ...نه شاهرخ ؟
-هر چي شما بگيد اقا جون ...
-آ باريک الله پسر ...پاشو اشرف ...يه دونه از اون زرشک پلوهات رو بپز که کلي مهمون داري تو هم پاشو ثمره برو کمک مادرت ...در ضمن دفعهء اخرت باشه که قهر کردي رفتي خونهء مادرت...اين دفعه رو روحساب مهر مادريت ميزارم ...ولي واي به حالت اشرف اگه يه دفعهءديگه ازاين اداها در بياري ....
ميثاق ...تو هم بيا دست پدر زنتو ماچ کن تا از دلش در بياد...
اون صحنه رو هيچ وقت يادم نميره ....من ومامان با چشمهاي گريون نظاره گر اشتي دوباره ءبابا بوديم ....لبخند بابا بزرگ نشون ميداد که هردومون رو بخشيده ...
خدايا شکرت ...ديگه ميتونم کنار خونواده ام باشم ...مامان رو دراغوش گرفتم ...بوي خوش بچگي ها رو ميداد ....خدايا ممنون قول ميدم اين لطفت رو هيچ وقت فراموش نکنم ....
تو عرض چند ساعت اوضاع فوق العاده قاراش ميش خونه زندگي ما... با تدبير بابا بزرگ درست شد وبعد از کلي خنده ودور ريختن کينه ها ...با سلام وصلوات راهي خونهءخودمو ن شديم ...
زندگي من ...ثمره انتظار با کلي بالا وپائين وفراز ونشيبش ...شروع شد ...زندگي اي که ابتداش پراز خطا واشتباه بود و مطمئنا در ادامهءراهش باز هم اين خطاها جلوي راهمونه ...
ميدونستم اين زندگي ......اوني نبود که هميشه تو روياهام ميساختمش ..اينکه شاهزاده ءسوار بر اسبم بيا د ومنو با خودش به قصر روياهام ببره ...
من زندگيم رو توي همون خونهءجهنمي که حالا يکم شبيه به خونه هاي معمولي شده بود شروع کردم وبا خودم عهد بستم به ميثاق اعتماد کنم وتمام سعي ام رو کنم تا د يگه اين خطاهاي بزرگ تو زندگيمون پيش نياد ...
ميثاق اگر چه شاهزادهءمن نبود ...ولي شوهرم بود ومن بايد به عنوان شوهرم بهش تکيه کنم وسعي کنم تا اعتماد از دست رفته اش رو دوباره به دست بيارم ...
ميثاق بد يا خوب شوهرم وپدر بچه ام بود ...نميشد منکر اين قضيه شد که ماهردو بهم بد کرديم ..وتا عمر داشتيم بدهکار هم بوديم ...
ميثاق تمام بار فرار من رو به دوش گرفت وسعي کرد که هيچ کس به من اهانت نکنه ...با تدبير ميثاق وصد البته اقا جون زندگي جديد من شروع شد ...
تعصب ميثاق همچنان ادامه داشت ...يه وقتهايي کم مياوردم ولي با ياداوري محبت پنهانش به من وشميم سعي ميکردم همه چيز رو فراموش کنم ونزارم که دوباره با عصبانيت هاي خانمان برنداز اشتباه هاي قبل رو تکرار کنيم ...
بايا داوري اينکه ميثاق باعث اشتي من با خونواده ومادرو پدرم شد ...چشمهام رو ميبندم ويه نفس عميق ميکشم ..حالا بهتر ميتونم با اين تعصب احمقانه سر کنم ...
ميثاق مثل تمام مردهاي کرهءزمين بود گاهي وقتها خوش اخلاق گاهي اخمالو گاهي شوخ ونصف بيشتر مواقع قدرتمند وسلطه جو ...
بايد کنار ميومدم ...چون اين زندگي من ومهمتر از همه زندگي دخترم بود پس بايد مدارا ميکردم ...يه وقتهايي بهم ميگفت که هنوز نگرانه....
نگران اينکه دوباره با شميم فرار کنم واون تنها بمونه ...ومتاسفانه اين ترسو نگراني اونقدر توي وجود ميثاق رخنه کرده بود که يه وقتهايي حرکات ناخوداگاهي ازش سر ميزد ..تقصيري نداشت ...خود کرده را تدبير نيست ......
اين من بودم که تخم شک وبد دلي رو توي وجودش کاشتم ...پس بايد منتظر عواقبش هم ميبودم ...به قول شاعر از ماست که برماست ...
داستان من هم تموم شد ...نه اون قدر شاد ونه اون قدر غمگين ...يه زندگي عادي ومعمولي درکنار مردي که يه وقتهايي ميشد گفت دوستش دارم ويه وقتهايي هم ميخواستم سر به تنش نباشه ...شونه اي بالا انداختم ....
چه ميشد کرد به هرحال اين زندگي من .....ثمره انتظار بود ...بد يا خوبش رو تو قضاوت کن ...ولي بزاريه چيز رو بهت بگم بايدصبور باشم تا بتونم از ثمرهءصبر و مقاومتم گلي بچينم ...درست حدس زدي ؟ايندهءدخترم که مهمترين چيز توي زندگي منه ....
والسلام ....
17/2/91
========
خوب ...بالاخره با کمک هاي شما وصد البته خداي خودم تموم شد ...
ميدونم بعضي ها از پايانش بدتون اومد بعضي ها هم خوشتون اومد بعضي ها هم گفتيد مريم اب بست به داستان ورفت ...عيبي نداره ميدونم تا حدي راست ميگيد ...اصلا اين پايان باب طبع خودم نبود ...ميتونستم داستان رو بازترکنم وزيباتر تمومش کنم ..ولي نشد ..حالا ميخوايد بزاريد رو حساب اسباب کشي يا بچه داري يا اعصاب داغون ...
به هرحال خودم از يک تا بيست بهش پانزده ميدم ...شايدم ارفاق کردم وشدم شونزده ...
چند تا هدف کلي از نوشتن اين داستان داشتم خواستيد بخونيد نخواستي هم که يه تشکر بزن وبرو به سلامت ...
اول اينکه به تمام دخترهاي ايران زمين مخصوصا زير رنج بيست سال بگم اگه مرد خيلي بدي مثل ميثاق يا پدر وپدربزرگ ثمره توي زندگيتون هست ويه چماغ گرفته بالاي سرتون ومدام داره بهتون فشار مياره ...فرار نکنيد ...
برخلاف تمام داستانهاي خوش..... فرارمساوي با پايان زندگي خوش ...اينجا امريکا يا اورپا نيست که شب رو توخونهءدوست پسرتون سر کنيد وفردا صبح سر ميز صبحونه گونهءمادر پدرتون رو ببوسيد وبگيد هاي مامي هاي ددي ...واونها هم با نيش باز از شما استقبال کنن ....
اينجا اگه فرار کردي فاتحه ات رو ميخونن وخاکت ميکنن ...حتي يه مراسم خشک وخالي عزاداري هم در بين نيست ...فرار نکنيد بد يا خوب خودتون رو وفق بديد وسعي کنيد با امکانات اندکتون زندگي بهتري براي خودتون بسازيد ...
شهرها پر شده از دختر فراري هايي که با اينکه سني ندارن ولي براي يه لقمه يا يکم مواد ويه جاي خواب حاضرن پست ترين کارهارو هم انجام بدن ...سوپليز ....فرار نکنيد ....ويه چيز ديگه قبل از اينکه بخوايد حتي فکر فرار روهم به مخيلتون راه بديد يه سري به مراکز توانبخشي بزنيد تا قدر عافيت رو بدونيد ....
دوم عصبانيت ...عصبانيت ...توي هردو کتاب نوشتم عصبانيت بيش از حد مخربه ...عقل رو ضايع ميکنه واحساس خشم شما رو اداره ميکنه ...
همين عصبانيت باعث ميشه پرده هاي شرم دريده بشه وحرفهايي که بايد تا ابد نا گفته بمونه به زبون مياد ...حواستون باشه خودتون رو کنترل کنيد ...
واي دلم براتون تنگ ميشه براي تک تکتون براي هر کدوم از احساساتتون ولي واقعا ذهنم خسته است احتياج به يه انتراک دارم ميخوام برم يکم کتاب بخونم تا ذهنم باز بشه ...
انشالله اگه عمري باقي بود با يه داستان جديد وشخصيت هاي متفاوت خدمتتون ميرسم
پس تا اون موقع

عزت زياد
يا حق
خدا پشت وپناهتون
:-2-03-::-2-03-::-2-03-: :-2-18-::-2-18-::-2-18-:

mahsaok
1391,02,21, ساعت : 10:31 قبل از ظهر
خسته نباشی فوق العاده بود:-118-:

nenoy
1391,02,21, ساعت : 10:31 قبل از ظهر
خسته نباشی مریم جان:-118-:

سانجانا
1391,02,21, ساعت : 10:32 قبل از ظهر
مرسی گلم خسته نباشی :-2-40-:

Star8
1391,02,21, ساعت : 10:33 قبل از ظهر
خسته نباشی دوست عزیز...:-2-40-:

Archi
1391,02,21, ساعت : 10:34 قبل از ظهر
مرسی............خسته نباشی:-2-40-:

hana_m
1391,02,21, ساعت : 10:35 قبل از ظهر
ممنون دوست عزیز عالی بود :-118-:

طلوع عشق
1391,02,21, ساعت : 10:37 قبل از ظهر
مرسی .......
موفق باشی....:-118-:

کیمیا1388
1391,02,21, ساعت : 10:38 قبل از ظهر
خسته نباشی
ممنون
فوق العاده بود . :-118-:

zorobahar
1391,02,21, ساعت : 10:38 قبل از ظهر
خسه نباشی ممنون

asal-1412
1391,02,21, ساعت : 10:39 قبل از ظهر
خسته نباشي عزيزم....منتظر رمان هاي بعديت هستيم.....

نینا.1989
1391,02,21, ساعت : 10:40 قبل از ظهر
خسته نباشی خیلی قشنگ بود

asal_cheshmak
1391,02,21, ساعت : 10:41 قبل از ظهر
خسته نباشی عزیز:-2-40-:

elenah
1391,02,21, ساعت : 10:41 قبل از ظهر
مرسی عزیزم خسته نباشی:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

sara8478
1391,02,21, ساعت : 10:42 قبل از ظهر
خسته نباشی.......:-2-25-:

honey_x
1391,02,21, ساعت : 10:43 قبل از ظهر
خسته نباشی خانومی.. ممنون .. عالی بود..:-2-40-:

samihastam
1391,02,21, ساعت : 10:43 قبل از ظهر
خسته نباشید وممنون.:-118-::-2-40-:

~anahita~
1391,02,21, ساعت : 10:47 قبل از ظهر
خسته نباشی عزیزم:-2-40-:

arman_iran
1391,02,21, ساعت : 10:47 قبل از ظهر
khaste nbashimer30

arezoo_z1366
1391,02,21, ساعت : 10:49 قبل از ظهر
حسته نباشي گلم

nasrin22
1391,02,21, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
خسته نباشی قشنگ بود........

amenia
1391,02,21, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
خسته نباشید ... عالی بود . دست گلت درد نکنه :-2-40-:

ساحلی
1391,02,21, ساعت : 10:50 قبل از ظهر
خسته نباشی عزیزم:-2-40-:

asal_cheshmak
1391,02,21, ساعت : 10:51 قبل از ظهر
با تشکر

قفل