PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان اولين شب ارامش | hoda_f1 کاربر انجمن


hoda_f1
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ قبل از ظهر
سلام دوستاي گلم....
اميدوارم كه اين رمان نظرتونو جلب بكنه و از خوندش لذت ببرين....:-2-40-:

http://www.up.98ia.com/images/pb73yxgsdhxeflje8q9.png

مقدمه:
گاه می اندیشم.......
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را......بی قید ...... و تکان دادن دستت که .....مهم نیست زیاد.....و تکان دادن سر را که....عجیب ! عاقبت مرد ؟
افسوس !
کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

honey_x
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

hoda_f1
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ قبل از ظهر
نگاه يخ زدمو بين ديوار هاي كثيف زندان مي چرخونم...سردمه و ميلرزم ولي اگه از سرما جون بدم حاضر نيستم به پتوي ژنده و كثيفي كه گوشه سلول انفراديم افتاده نگاه كنم.يك ماهه كه جز زندان بان و وكيلم هيچ كسي رو ملاقات نكردم.علاقه اي هم به ديدن كسي ندارم فقط دلم تنگه ...خيلي تنگ اينقدر كه تنفس يار وفادار اشك هام سخت شده.گاهي از خودم تعجب ميكنم با اين كه اينقدر كم ميخورم و مينوشم اين همه اشك كجا ذخيره شده؟؟؟شايد ذخيره 25 سال لبخند و خوشي و زندگي آرومه...
امشب حالم عجيبه ...امشب شب عروسيم بود و شايد شبي نزديك به اخرين شب زندگيم ...اميدوارم كه باشه....فردا دادگاه تجديد نظر برگزار ميشه ...بدون حضور كسي در واقع حكم تجديد نظربه وكيلم ابلاغ ميشه...اگه تجديد نظري در كار نباشه تا چند روي ديگه بايد بالاي چوب دار باشم...يعني تجديد نظر چقدر ميتونه اين حكم رو كاهش بده...شايد حبس ابد...ولي محاله من ديگه چيزي واسه از دست دادن ندارم... احترام، ابرو، شخصيت،اعتماد...همه بر باد رفتن...چيزهايي كه براي من همه زندگيم بودن و براي بقيه يه بازيچه كه به راحتي آب خوردن زير پاهاشون لگد مالش كردن...... ميخوام واسه اخرين و هزارمين بار همه چيز رو مرور كنم ...با اينكه باعث ميشه بيشتر و بيشتر زجر بكشم ولي اين داستان بايد هر روز توي ذهنم مرور بشه...اينقدر كه يادم نره چقدر بيگناه گناه كار شدم....چقدر راحت اعتماد كردم و شكسته شدم....شايد هم بين خاطره هام جوابي براي سوالي كه يه ماهه داره مغزمو مثل يه كرم ميخوره پيدا كنم...سوالي سه حرفي كه پره از حرف...چراااااااا ااااااااا ا؟؟؟؟ ؟؟؟؟
.................................................. .
هميشه مهر پره از حسه مدرسه است...آروم زمزمه ميكنم باز امد بوي ماه مهر ماه مدرسه....بوي خورشيد پگاه مدرسه.... از اين اهنگ متنفرم ياد تبليغات تلويزيوني اخر شهريور شبكه يك ميفتم ولي الان يه حس ديگه اي داره...ديگه از دبيرستان و اون روپوش سرمه اي دراز و گشاد خبري نيست...روبروي دانشگاه اصفهان مي ايستم و تلاشم در جمع كردن لبخند خنده دارم كه نشونه ذوق بي حد و حصرمه بي فايدست...
ترم اول ساعت اول معارف...با شانسي كه من دارم از اين بهترانتظار نميرفت...عجله اي واسه پيدا كردن كلاسم ندارم بيشتر دلم ميخواد با طمئنينه قدم بزنم و يه مقداري از نديده بازي هاي خونومو كاهش بدم.
به كلاس مورد نظر ميرسم شلوغ و پر ازدحام...كاش قرمز نشم كه ديگه اخرشه...فقط سه تا صندلي خاليه ...سريع خودمو به اوليش برسونم...
-سلام
با صداي سلام نگاهي به بغل دستيم كردم دختره ريز ميزه و بانمك..كه چشماي ريزش كاملا بين خط چشم مشكي اش زنداني شده و زيبايي خاصي به چهرش ميده...يه لبخند ميزنم و جوابشو ميدم...
سلام
-ترم يكي هستي
اره
-پس صفر كيلومتري
خنديدم و گفتم اره...شما چي
-من ترم چهار رشته حسابداري
منم غزلم ترم 1 رشته زبان
-خوشبختم اسمم پريسات.........
و استارت يه دوستي زده شده و زماني كه از زندگي همديگه سر در اورديم برام شد يه الگو...كسي كه تلاش ميكنه خودش رو از مجلابي كه ناخواسته توش مدفون شده بيرون بكشه...
.................................................. ...........
پريسا-بابام بيكار و معتاده...ولي مامانم يه فرشته به تمام معنا...يه ابجي ناز و كوچولو دارم اسمش پرياست. مامان توي يه كارخانه تن ماهي سازي ماهي پاك ميكنه...صبح ساعت 6 بايدسركار باشه تا 3 عصر ولي اضافه كاري وايميسته تا 6 و 7 . پول عمل باباي مفنگيم بايد جور بشه كه از كتك و كتك كاري خبري نباشه...ميدوني غزل ازش متنفرم دلم ميخواد يه روزي اينقدر بزنه كه سنگ كوب كنه. نميخوام راه مامانم رو برم ميخوام درس بخونم و كسي بشم خيلي هدف دارم تو زندگيم ........خوب از خودت بگو:
من تنها بچه بابا مامانمم
با خنده و شوخي ميگه:
-ميگم شاس ميزني نگو علت و پايه ي اساسي داره...خوب بقيش
بابام استاد مامانم بوده ...13 سال اختلاف سني دارن.بعد از كلي پيغام و واسطه و خواستگاري مامانم قبول ميكنه...خيلي همديگرو دوست داشتن ولي بچه دار نميشدن.عمه بزرگم كلي زير پاي بابام ميشنه كه زن بگير و طلاق بده و از اين حرفا...الهي بميرم هنوز وقتي مامانم تعريف ميكنه بغض ميكنه.خلاصه بعد ازكلي دخيل بستن به تمام امام زاده هاي كشور و نذر و نياز من بعداز 15 سال به دنيا ميام ديگه ام بچه دار نميشن...بابام فوق ليسانس رياضي داره مامانم ليسانس آمار .بابا يه شركت واردات لوازم پزشكي داره كه اصلا به تحصيلاتش مربوط نيست ...اخه اين دوره زمونه كه جاي خودشه كه بابا باشه ..چهار سالي هست كه ناراحتي قلبي داره الهي بميرم واسش ديگه تدريس نميكنه همون شركتو ميچرخونه.
-خوش به حالت غزل...ميگم بابات كمك حسابدار نيمه وقت نميخواد من بايد به مامانم كمك كنم...باباي نامردم غير از شيره مشروبم چاشني شاهكاراش كرده
اگه نخوادم وقتي من بگم ميخواد..
-مرسي غزلي به خدا جبران ميكنم...

hoda_f1
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۱۷ بعد از ظهر
************************************
پريسا جات خالي نبودي ببيني چه سوژه اي بود...اعتماد به نفسش منو كشته در كمال پررويي ديروز عصر مامانشو فرستاده بود خواستگاري...دسته گلش شاهكاربود نميدوني چي اكليلي رو رزاش پاشيده بود
-زهرمار غزل دلم درد گرفت بسكه خنديدم... به خدا گناه داره اون از ساسان كه ترم پيش مشروط شد اينم از مهدي
چي كارشون كنم خوب...من ازشون خوشم نمياد ...هم ساسان هم مهدي فقط دو سه هفته اول واسم جذاب بودن بعدش دلمو زدن دست خودمم نيست...
-من ميدونم تو چه مرگه...كلا از مردايي كه دور و ورت بپلكن و رمانتيك بازي هاي حال به هم زن در بيارن خوشت نمياد.
قربونت برم پري تو منو درك كردي و اينا درك نكردن.....هرچي دست نيافتني تر جذاب تر...البته نسل اين مدل پسرا منقرض شده...اصلا من غلط بكنم ديگه با كسي دوست بشم...
-خل بودن كه ديگه شاخ و دم نداره...به خدا اگه يكي از دوست پسرام به من ميگفت دوستم داره چارچنگولي بهش ميچسبيدم تو الان داغي حاليت نيست ميگن ارزش شوهر با نفت اپك برابري ميكنه روزبه روز گرون تر و ناياب تر اگه شامل تحريمم بشه كه ديگه بدتر....
ميخواي مهدي واسه تو
-كوفت مگه بستني چوقيه واسه عمت.....دختره......
من ديگه نميخوام با مهدي حرف بزنم بهش بزنگ بگو ديگه تل نزنه، هروقتم منو ديد با چشاش قورتم نده...سر كلاسام نزديك من نشينه...بدون كم و كاست و ساسنور ميگي ها...
-بميري خو گناه داره جوون ناكام مردم...بابا تو چرا حاليت نيست اين بشر اينقدر هلوئه
كي مهدي؟؟؟ذغال اخته گنديده هم نيست چه برسي به هلوووووووووووو
عجب سريشيه ها...فكر كنم الان دفعه چهارمه مياد پشت خطم...اه اه خوبه يه كم مرد غرور داشته باشه ...ايييييييييييش...پري فدات شم شرشو كم كن، جبران ميكنم،اصلا ديگه قسم ميخورم با هيچ جنس مذكري وارد مذاكره ام نشم چه برسه به دوستي...توبه ميكنم به خدا...اصلا تقصير توئه من پاستوريزه رو اغفال كردي...
-چه ميدونستم مثل شمر ميموني جووناي مردمو پرپر ميكني گفتم خير سرت با دو نفر حرف بزني اين جنس مردا رو بشناسي واسه فردا پس فردات خوبه...اصلا خوب ميكني اين پسرا حقشونه من وقتي با اولين دوست پسرم دوست شدم مثل اسگلا هرشب واسش گريه ميكردم...الكي ها عين ديوونه ها...بعدا فهميدم سه تاي ديگه هم داره غير من...ميخواستم خودمو بكشم چه خري بودم من ...اخي همش 15 سالم بود...
خيلي زود شروع كردي ها...ميخواي يه كتاب در مورد تجربه هات بنويس...
-به نظرت اگه بنويسم تو دانشگاهم تدريس ميشه؟؟
اره حتما معقوله مهميه...ميخواي طبقه بندي كن از دبستان تا دانشگاه
-كوفت اسگلم كردي هيچي بهت نميگم...خوب ديگه از اين كه وقتمو گرفتي و فيض بردي خوشحال شدم
يه چيزي بهت ميگما بچه پررو...... راستي فردا مياي شركت؟؟؟
-اره تو چي
منم ميام بابا امروز رفت مسافرت ...يه عالمه كارمونده و خانم مدير و مدبر
-جون من يه كم تحويل بگير اون وجودو....نوشابه بدم ....
لازم نكرده كاري نداري
-از اولم نداشتم
اه پري....پررو
- فدام شي
اه اه برو پي كارت بي مزه... باي باي
باي
***************************
چهار سال بعد
هفته اول شهريور
كي گفته شهريور گرمه الان كه گل و بلبله همه جا....چرا امروز چار باغ اين قدر خوشكل شده...زاينده رود كه ديگه نگو واسه خودش ميتازونه و مي خروشه....باورم نميشد ...كنار سي و سه پل نشستم و دوباره روزنامه رو باز كردم اسم خودم بود: غزل سالاري دانشگاه اصفهان كارشناسي ارشد...
خدايا ممنون ...جواب زحمتامو دادي...ممنون كه بهم كمك كردي يه ذره از زحتماي بابا مامانم رو جبران كنم ميدونم قبولي من بزرگترين ارزوشون بود.....
دلم ميخواد قدم بزنم ...از اينجا تا خيابون ابشار (خونمون)زياد راهي نيست...من بايد فوقمو بگيرم با معدل بالا مثل ليسانسم...ميخوام به همه ثابت كنم كه بازم مي تونم...من قوي ام ...پر از انرژي و سرشار از حس خواستن ....انگار زمزمه هام اثر كرد الان احساس يه قدرت مضاعف دارم...من از پريسا ياد گرفتم كه چه طوري خودمو به اوج برسونم با اينكه بعد از ليسانسش ديگه ادامه نداده بود ولي تو كار واقعا پيشرفت كرده بود و از يه كمك حسابدار الان حسابدار اصلي شركت بود بدون داشتن نيروي كمكي...منم ادامه ميدم و كنار بابا و پريسا كار ميكنم...به قول بابا يه روزي من مدير عامل اون شركت ميشم پس بايد بيشتر از همه كاركنم...

hoda_f1
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر
..........................
نميدونم سالهاي خوش زندگي چرا مثل برق و باد ميرن بدون اينكه لحظه به لحظه شون رو حس كني ...كمي مزه كني ....تا چشم به هم گذاشتم دو سال گذشت...با اينكه محيط دانشگاه بدون پريسا صفايي نداشت ولي خوب گذشت.......
بميرم با اين پارك كردنم، اون روزا كه هوش و حواس درست و حسابي داشتم اون طوري بودم حالا كه ديگه تو ابرها دارم اسكيت سواري ميكنم خدا به داد برسه جاي دوتا و نصفي ماشينو گرفتم الانه كه اين يوسفي باز بره پيش مدير ساختمون شكايت...ولش كن امروز من مستم سرخوشم كسي ازم انتظاري نداره...اه اه به اينم ميگم اسان سور با فرغون برم زود تر ميرسم چرا باز نميشه...
-بله
منم باز كن مامان زود باش
-چه خبرته يواشتر..اصلا مگه كليد نداري
دستم ميلرزه كليد جا نميره تو قفل درب
-خدا مرگم بده چرا اينقدر عرق كرده چيزي شده؟ كسي دنبالت كرده؟
ديگه نفسم در نميومد كه جواب بدم و از نگراني درش بيارم فقط اروم گفتم مامان تزمو ارائه دادم شدم 19.5 ...تموم شد... و با شدت خودمو پرت كردم تو بغلش....
خدايا جايي تو اين دنيا امن تر و گرم تر از اين اغوش هست؟ با تمام وجود عطر تنشو كشيدم تو ريه هام و تو دلم گفتم خيلي دوست دارم ممنون كه وجودت منو به وجود آورد...انگار زمان متوقف شده بود ... اين مامان هيچي نميگفت ...با اين كه دلم نمي خواست از اغوشش جدا شدم ولي به زحمت اين كارو كردم
اااااااامامان خبر به اين خوشي دادم چرا گوله گوله اشك ميريزي
-از خوشحاليه عزيزم...غير از عاقبت به خيريت و خوشبختيت و ازدواجت ديگه هيچي از خدا نميخوام...
من نفهميدم اخرش ...خوشحالي گريه ميگني ناراحتي گريه ميكني...تازه مامان يه وقت رودربايستي نكني با خداها يه چند تا دعاي ديگه هم بگن...نوه دوقلو...قبولي نوه ها در دانشگاه سراسري...ادامه تحصيلشون خارج از كشور....
لبخندش تمام خستيگه شب بيداري ها و درس خوندن ها رو از تنم بيرون كرد...
الهي قربون خنده هات برم كه خوشكلترين مامان دنيايي
-خدا نكنه من قربونت برم كه اين قدر شيرين زبوني
اونو ديگه از باباش به ارث برده...
واي بابا تو كي اومدي
-وقتي مادر و دختر دل ميدادن و قلوه ميگرفتن...حالا چه خبره پشت در نشستين جا نبود ديگه...لااقل درو ميبستين
مادر-اقا اسماعيل از ذوقه
-به سلامتي چيزي شده؟
به مامان مهلت ندادم و با ذوق گفتم: فوقمو گرفتم ارائم شد 19.5.....بابا يه لحظه مكث كرد و بهم خيره شده يه لبخند ناز مثل مامان رو لبش جا خوش كرد و رفت طرف دستشويي...
بابا بغلم نميكني
-چرا بابا ولي اول بذار دو ركعت نماز شكر بخونم...اول به خاطر اين ميوه اي كه حاصل زندگيمه دوم به خاطر مدركت...
احساس كيلو كيلو قند اب شدن تو دلو تجربه كردم و بازم به خودم قول دادم بيش از پيش راه انتخابي پدر كه توي درس و كار خلاصه ميشد رو پيش بگيرم...
--------------------------------------
مينا خانم اگه زحمتي نيست يه برنامه جور كن اخر هفته يه جشن خودموني براي فارغ التحصيلي غزل بگيريم...
بابا چه خبره مگه پرفسورا گرفتم ملت ميخندن بهمون تو اين فاميل كه ماشاالله همه دكتر مهندسن ...كي جشن ميگيره كه من بگيرم
-دختر من با همه فرق داره من هزار تا ارزو دارم واست در ضمن ميخوام يه خبري رو به فاميل اعلام كنم
باباي نكنه قضيه تجديد فراشه.....با چشم غره مامان ساكت شدم و كمي خجالت كشيدم...
-اقا اسماعيل كيا رو بگم
-خودتو اذيت نكن خانوم داداشام و خواهرام...شمام كه خواهر و برادرت ايران نيستن ...راستي خيلي وقته بهشون يه زنگ نزديم امشب تماس بگير يه حال و احوال كنيم
تو دلم گفتم ميگه خودتو اذيت نكن خانوم دوتا عموم و دوتا عمم با اهل و عيالشون يه گله از چهار پايان رو تشكيل ميدن........بايد با پريسا شرط ببندم اگه اين جمله رو بلند بگم چي ميشه.
------------------------------------
-غزل مادر لباست زياد باز نباشه عمه ملوكتو كه ميشناسي ...ارايشگاه ژيلا خانوم وقت گرفتم ساعت 4 من وقت نميكنم بيام تو مهم تري ...همين جا يه دستي به موهام ميكشم
ميشه منم نرم همين جا يه سشوار ميشكم به موهام...خودمم كه بهتر از همه خودمو ارايش ميكنم
-نه نميشه
مرسي توجه
-غزل خانم............
مامان به پريسام بگم بياد
-بگو مادر
-----------------------------------------
پريسا-غزل چه تيكه اي شدي ها چرا نذاشتي ارايشت كنه
چون خودم بهتر ميتونم خودمو ارايش كنم
-چي ميپوشي
نميدونم اين سه تا رو تا حالا نپوشيدم يكي شونو انتخاب كن
-اين كرميه بهت مياد
كدوم؟
-همون كه تاپ و شلواره سر همه...به نظرم ساده و باكلاسه ...كمربندشم كه عاليه، بهش جلوه داده...قدت بلنده خيلي بهت مياد......اه ول كن ديگه غزل چشات وا نميشه بسكه ريمل زدي بيا لباس بپوش يه ساعت ديگه ميان
تو اين قوم اجوج ماجوج رو نميشناسي بايد ببيني خدا چه شاهكارايي خلق كرده هر چي بپوشي يا چپ چپ نگاه ميكنن يا در كمال پررويي ايراد ميگيرن
-غزل زنگ زدن
خدا مرگم بده چرا اينقدر زود امدن
بيا بپوش ديگه بميري من جات حرص ميخورم...
بعد از سلام و احوال پرسي ها و قربون صدقه هاي مصنوعي وقت كردم پيش پريسا بشينم
-غزي اون كه عين طاووس پف كرده كيه
عمه ملوكم
-ااااااااااا همون كه به بابات ميگفت زن بگيره...پيرزن چه لاك سرخي ام زده خدا به دور....من اگه اين همه ارايش ميكردم تا حالا سه چهار تا شوهر كرده بود
به نازم حكمت خدارو دخترش چهار ساله بچه دار نشده هركي جاي مامانم بود تيكه رو بهش انداخته بود
-اون دوتا كه مثل بچه كانگرو بهش چسبيدن دختراشن
اره خدايي مثل زن باباي سيندرلا با دوتا دختراش نيستن؟اون كچله هم شوهرشه
-معلومه زي زيه فكر كنم روزي دو سه فص كتكو از عمت ميخوره...اون يكي ام عمته
اره عمه يگانه واي خدا عرشياشو ميبيني چه جيگريه چه لپايي داره ...الهي...اونام عمو هامن...ابراهيم و يوسف
علي و اليناز بچه هاي عمو ابراهيم از خانومش جدا شده....عرفان و حسامم پسراي عمو يوسف اون خانم خوشكل سفيده هم مستانه زن عمومه...
-حسام و عرفان چه خوبن...گفتي دكترن ؟؟؟؟غزلي مخشونو بزن ببين زن نميخوان
حالا باهاشون صحبت ميكنم ببينم چي ميگن
-راستي فاميل مامان نداري
چرا خنگه بهت كه گفتم يه خاله و يه دايي دارم لندن زندگي ميكنن
-هان يادم نيود
غزل دختر عمت ماهكو داشته باش چه طوري راه ميره ...
انگار رو كت واك فاشن جرجيو ارماني داره ميتازونه
صداي ريز خنده بلندشد...هر چي خودمو كنترل كردم نتونستم تحمل كنم و چنان قهقه اي زدم كه همه برگشتن طرفم...ماهك سريع خودشو جمع كرد و باخجالت رفت تو اشپزخونه ...پري ازمن بد تر بود خودمو جمع كردم و به پريسا گفتم: مرده شور چشماتو ببرن شور نيست كه ليزره...
-واي غزل چه خوشكل خورد زمين ....
كم حرف بزن بابام ميخواد حرف بزنه...
با صداي بابا جمع ساكت شد و همه سرها به طرفش برگشت...
ممنون كه امشب منت گذاشتين و تشريف اوردين، بيشتر از قضيه فارغ التحصيلي غزل اين موضوعي كه ميخوام بگم براي اين مهموني مد نظر بود...همين طور كه ميدونيد من بايد خيلي زود تر از اين حرفا بازنشسته ميشدم ولي منتظر غزل بودم ...همين جا اعلام ميكنم كه از شنبه ميخوام غزل به جاي من مدير شركتم بشه و ميخوام تمام سهام رو به نامش انتقال بدم...
شوكه شدم شايدم ترسيده بودم...منتظر اين روز بودم ولي فكر نميكردم به اين زودي و اينجا...يعني از پسش بر ميام...نگاهمو به جمع دوختم لبخند مادرم حسام و عرفان و پريسا و در مقابل حس انزجار و حسادت عمه ملوك و دختراش مصمم كرد كه ميتونم يعني بايد بتونم.....من غزلم ...غزل سالاري

hoda_f1
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۰۰ بعد از ظهر
پاييز چادر زرد و نارجيشو روي درختا پهن كرده بود...بازم پاييز شد و پر از حس شدم...نميدونم چرا اين فصلو دوست دارم.....
پنجره اتاقمو باز ميكنم و با تمام وجود خنكاي صبح و عطر پاييز رو ميبلعم...
به زنده رود هميشه خروشان سلام ميكنم.....
ميگم تو اين فصل رمانتيك ميشم هيچ كس باور نميكنه...جاي پري خالي ببينه چه جمله هاي ادبي از خودم تشعشع ميدم....
لباس ميپوشم و به عادت سه ماهه اخير صبح زود خودمو به شركت ميرسونم....اين روزا وقت خواب نيست وقت تلاشه...وقت تثبيت جايگاه و موقعيتمه...شايد يه تو دهني به كسايي كه فكر ميكنن من نميتونم....
-----------------------------
با تو در نزده اومدي تو
پريسا-برو بابا تو رئيس جمهورم كه بشي من همين طوري ميام تو اتاقت
خيلي خوب ...چي ميخواي حالا
-سرت شلوغه
خيلي ولي بگو گوشام ازاده
-غزل كارام زياده تو اين شش ماه اخر خريد و فروش دوبرابرشده هنوز وقت نكردم اضافه كاري ماه پيش بچه هاي انبارو حساب كنم ........كمكي برسون
فدات شم من كه دو ساله ميگم كارت سخته خودت گفتي نميخوام كسي تو كارم دخالت كنه
-اره اون موقع ميشد ولي الان ديگه نميكشم
باشه به خانم حسيني بگو به چند تا كاريابي بسپاره تو نيازمندي هام يه اگهي بزنه...
-نه نميخواد خودت كه ميدوني حسابداري چقدر حساسه پسر دوست خالم چند روزه بيكار شده يعني شركتشو تعديل نيرو داشته ...بگم بياد
مارمولك ميگم تو اهل همكاري با كسي نبودي نگو پاي يه پسر جوان در ميان است
-نه بابا اصلا باهاش حال نميكنم انگار از دماغ فيل افتاده...خودشم تحويل نميگيره
باشه بابا تو مريم مقدس...بگو فردا بياد.......پري تو چرا اينقدر مظلومانه نگاه ميكني اصلا بهت نمياد
-غزل ببخش
چي؟چي رو ببخشم .....فاكتور اشتباه صادر كردي؟
نه فقط خستم ديشب كه رفتم خونه مامانم له و لورده و خوني افتاده بود گوشه اتاق بازم اون نامرد پولاشو گرفته بود ...ديگه حتي خرجي ام واسه خونه نميذاره ...تمام حقوقم خرج خونه ميشه..اگه پولشو داشتم مامان و پريا رو ميبردم يه جا كه هيچ كس نشناستمون...
ميخواي كمكت كنم...
-نه مرسي تاحالا چيزي كم نذاشتي واسم...
واي تو رو خدا پري اينقدر مظلوم نگام نكن...دلم ريش ميشه...پري چيزه ديگه اي ام هست؟خيلي با حسرت نگام ميكني
-كي من ؟؟؟؟؟نه بابا خيالاتي شدي بايد برم كار دارم فعلا .....
چش بود اين دختر چرا من بايد ببخشم؟؟؟

hoda_f1
۲۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
جانم خانم حسيني
-بابت استخدام اومدن
بلاخره كار خودشو كرد....ممنون بگو بيان داخل اگه فرم پر نكرده بده پرش كنن....
-بله حتما....
-هميشه شما وقتي كسي رو دعوت ميكنيد سرتونو ميندازين پايين و اهميت نميدين
با چشماي از حدقه بيرون زده به قيافه حق به جانب و پر روش نگاه كردم و گفتم:
ميتونستين اهني اوهوني سرفه اي چيزي بكنيد...البته انسانهاي متمدن در ميزنن كه در اين مورد از شما انتظاري ندارم
-در زدم ولي فكر كنم مراجعه به دكتر گوش و حلق و بيني واستون لازم باشه...فكر كنم نشنيديد
اگه كارتونم مثل زبونتون فعال باشه مسلما كارمندي خوبي ميشيد
-دقيقا ....چون شمام رياستون مثل زبونتونه حتما شما رو سرمشق قرار ميدم خانم رئيس
(زهرمار..... رئيسشو مزحك گفت انگار ارث پدريشو بالا كشيدم اول كاري با گرز گران اومده استخدام خدارو شكر رئيسشم اگه كارمندش بودم دو سه تايي چك و لگد خورده بودم تا حالا.....)
فرم استخدام لطفا......
-بفرماييد....
لطفا خودتونو معرفي كنيد
-ااااااا نميدونستم سواد ندارين...اگه گفته بوديد جاي كاغذ مشخصاتمو توي نوار ضبط ميكردم...
سواد كه دارم ولي نميدونم چرا هروقت غول بي شاخ و دم مي بينم نم ميشكه
-اخي ...احيانا قبل از اومدن من به اينه نگاه كردين
(از عصبانيت در حد انفجار بودم ولي اصلا به روي خودم نيوردم..... خيلي خونسرد تلفنو برداشتم و داخلي پريسا رو گرفتم)
خانم گودرزي استخدام يه غول بي شاخ و دم بي ادب لازمه؟
پريسا يخ زده بود نه هان ميگفت نه نه بعداز چند لحظه مكث گفت:جانننننننننن
اگه لازم نيست كه حسابدار زياده
(خونسرد با اون چشماي وحشي درشت و مشكيش نگام ميكرد...اخم كرده بود ولي در عين حال به پوزخند روي لبش بود بي اختيار تو دلم گفتم چقدر نازه...قدبلندش بهش اقتدار داده بود و نميدونم چرا مقابلش احساس عجز و ناتواني ميكردم....با صداي پريسا به خودم اومدم)
پريسا-غزل اگه منظورت راستينه سخت نگير اخلاقشه ...استخدامش كن بره...
پوفي كردم و گوشي رو گذاشتم اصلا نميفميدمش...اومده بود براي استخدام ولي گستاخانه بي ادبي ميكرد واقعا عجيب بود...انگار اومده بود ميدون جنگ
برگه استخدامو از رو ميزم برداشتم و خوندمش نميدونم چرا دلم ميخواست با دقت بخونمش: نويد راستين 30 ساله ليسانس حسابداري...5 سال سابقه...مجرد
هركسي جاش بود با يه اردنگي مي انداختمش بيرون ولي بدم نميومد باهاش كل كل كنم و البته با قدرتي كه دست من بود اذيت...به چشماش خيره شدم با نگامون به هم اعلام جنگ ميكرديم هردو با اخم و پوزخند به هم نگاه ميكرديم...
خودمو جمع و جور كردم و با صلابت و غرور گفتم:
اقاي راستين ساعت كار شركت 8 تا 4.5 ...نيم ساعت وقت نهاره...نهار سر ساعت 1.5 توي سالن كنفرانس سرو ميشه...حقوقتون برابر با خانم گودرزيه به خاطر سابقه كارتون ...چهل درصد بالاتر از قانون كار ....بعد از يك ماه اگه خانوم گودرزي تاييدتون كرد قرارداد مينويسم و بيمه ميشيد اگه سوالي هست در خدمتم در غير اين صورت كاراي مهم تر از شما دارم
-شما هميشه اينقدر زود استخدام ميكنيد
جاي تشكرش بود...واقعا ادم عجيبي بود...كسي به زور وادارش نكرده بود اينجا كار كنه...ديگه نميتونستم جواب ندم يه لبخند ژكند زدم و باارامش گفتم: خير...ولي ازاونجا كه با بهزيستي همكاري تنگاتنگ و انسان دوستانه دارم استثنايي ها رو زود استخدام ميكنم اخه هم خدا رو خوش مياد هم خلق خدا رو...
صداي قه قهش رفت بالا...هناق گرفته جذاب ميخنديد...طوري كه بي اختيار چشمام روش زوم شده بود...
-ولي خانم سالاري فكر كنم ديوانه چو ديوانه ببيندخوشش ايد...فعلا با اجازه
به سلامت درضمن فردا كپي مدارك دانشگاهي و سابقه كارتون يادتون نره....
----------------------------------------------------------------
پريسا قحطي اومده...اين ديگه كيه؟؟مگه من پدركشتگي دارم با اين بشر نيومده ليچار بار من ميكنه...فقط به خاطر استخدامش كردم ....چون گفتم حتما دلتو برده نخواستم بزنم تو پرت
-غزل ولش كن خودت كه ميگي سرت پايين بود...اونم مغروره ديگه...واي چه ناز بود قد و بالاش و چشم و ابرو و.......درضمن دلمم نبرده..عمرا
درد پسر نديده اره جون خودت...اون تحفه ديگه تعريف داره؟ مهم وجناته كه نداره...
-غزل خالم ميگه مامانش گفته تاحالا با هيچ دختري دوست نبوده...ميگه تا عاشق نشه با دختري رابطه برقرار نميكنه ...ميگن سي ساله هيچ كس چشمشو نگرفته
مامانش غلط كرده .....اخه تو عقل كي ميره پسر با اون تيپ و قيافه دوست دختر نداشته باشه...ساده اي كه باور كردي
-نه بابا مامانش اهل اين حرفا نيست...
هست توام ساده اي ها
-ميگم نيست مغرور تر از اين حرفاست كه به دختر جماعت روي خوش نشون بده...اصلا اگه ميتوني سوسكش كن
پريسا منو تو معذورات نذار ...يه كاري ميكنم يه هفته اي واسم اشك بريزه ها
-غزل جك سال نگو...فكر كن نويد راستين واسه غزل گريه كنه...اصلا بيا شرط ببنديم عمرا تو بتوني
منو غيرتي نكن پريسا ...تا حالا كدوم پسر به جز پسراي فاميلمون دور و بر من بودن و عاشقم نشدم
-رااااااااااااستين
سر چي؟
-ايول غزلي هر كي باخت يه ميليون ميده طرف مقابل فقط دو ماه وقت داري...
يه ماهم واسم كافيه...پري زدي زيرش از حقوقت كم ميكنم ها......
قبوله
يه شرط ديگه ام دارم وقتي جناب سوسك شد بعد بايد اخراج بشه با فضاحت تمام....
-قبوله...چه حالي بده...فقط من بايد ابراز عشقشو ببينم ها

hoda_f1
۲۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ قبل از ظهر
امروز ساعت شش بیدار شدم،یه ساعت زود تر هر روز...خودمم در عجبم...هر روز ساعت هفت بیدار میشدم و تا میخواستم از تختم جدا بشم یه دور کامل تمام زمین و زمان و کائنات از زیر تیغ فحش هام میگذشت ...عجبا که مطمئنم با این تغییرات خبری در راه است....
یک هفته از استخدام راستین گذشته...به طرز عجیبی ازم دوری میکنه،فقط موقع ناهارمیتونم ببینمنش...طوری رفتار میکنه انگار من دور اون میز وجود ندارم، گاهی به این نتیجه میرسم از من متنفره...ولی چرا اخه؟شاید بی دلیل...ولی من نمیذارم تو این شرط بندی مغلوب بشم محاله....غزل سالاری نیستم اگه از پا نندازمش...میگن فاصله عشقش تا تنفره یه تار موئه...
با این بی محلی ها کاری ازدستم برنمیاد باید واسش عشوه شتری بیام...ولی اون که من دیدم یه شترم واسش کمه...گله شتر باید واسش رو کنم...باید بهتر بپوشم...بیشتر ارایش کنم...اهان یه تغییر ظاهری هم بد نیست عصری باید یه سری با ارایشگاه بزنم...خدا رو شکر امروز باید سر حسابای شرکت افرا باهم جلسه داشته باشیم ...پیش به سوی راستین که تبدیلش کنم به چپین...هوراااااااااا
------------------------------------------------
پریسا-غزل اماده ای ؟بیا اتاق کنفرانس
امدییم پسری اااااااام
-------------------------------
راستین نشسته بود اخر میز...خیلی خون سرد و با طمائنینه قدم زدم و روبروش نشستم ،پرسیام معلوم نبود باز کجا جیم زده
راستین-علیک سلام خانم سالاری،اصولا یاد نگرفتین جایی وارد میشین سلام کنید مخصوصا اگه طرف بزرگ تر باشه
ااااااا اقای راستین شما اینجا بودید...اصلا متوجه تون نشدم(مودبانه جمله ریز میبینمت جوجه فکلی)
-پس واجب شد وقت مراجعه به گوش پزشکی به سرم به چشم پزشکی بزنید...احتما نمره چشمتون 9 یا 9.5 و به عینک ته استکانی احتیاج دارین
(گوشام داغ شده بود احساس میکردم یه گاو وحشی ام که داره ازدماغش بخار میاد بیرون و راستین یه تیکه پارچه قرمزه یه نفس عمیق کشیدم و با ارامش و تسلط اعصاب)گفتم: جناب راستین نمیدونستم ادمای نرمال باید آمیب (جانور ريز تك سلولي)ها رو ببینن...مرسی از راهنماییتون به چشم پزشکم میگم که نمیتونم انواع جانواران میکروسکپی رو ببینم...
دهنشو باز کرد که یه جواب حسابی بهم بده که پریسا اومد داخل...الهی فداش بشم که اینقدر به موقع سر رسید....
پریسا- خانم سالاری با گزارش شرکت افرا چیکار کنیم
اخه من نمیدونم یعنی چی این جلسه نمیخواست که مجبورم بشم کفاره پس بدم خوب واضحه دیگه قسمت مبهمش چیه؟
راستین- خ سالاری از شما و مغز تک عنصری تون بیشتر از این انتظار نمیره ....وقتی این شرکت زیر بار نمیره که بدهکاره باید چی کار کنیم...
چشمام چهار تا شد چه طوری به خودش اجازه داده بود که جلوی پریسا با هام این طوری حرف بزنه...حالیت میکنم
خانم گودرزی حرف حسابشون چیه؟
پریسا-میگن نصف بدهی رو چک دادیم بقیش رو نقدی پرداخت کردیم
چک رو قبول دارم ولی پرداخت نقدی رو نه ...اگه به حساب واریز کردن قبضشو ارسال کنن اگه دستی دادن رسیدشو... ما بین شرکتا وجه بدون رسید دریافت و پرداخت نمیشه..تا وقتی حسابشونو تسویه نکردن فروش نداریم...و چون شدیدا به ما احتیاج دارن صد درصد تسویه میکنن...لطفا بدهکارشون کن تا وقتش....
بلند شدم و با ارامش رفتم طرف در ....گوشی گرون قیمت راستین لبه میز کنار پریسا بود ،داشت بهم چمشک میزد...کاغذ ریز حساب شرکت افرا دستم بود رفتم کنار پریسا و خودم رو به میز نزدیک کردم کاغذ دادم به پریسا به کمک استین مانتوم گوشی رو زمین انداختم...
وای که صدای اصابتش با سرامیک های اتاق چه لذت بی وصفی رو تو تنم به وجود اورد...به راستین نگاه کردم که چشمای درشتش اندازه یه نلبکی شده بود و داشت به گوشی نازش که حالا خودش یه طرف و باطریش یه طرف بود نگاه میکرد...با لحن حرص اوری گفتم: اقای راستین فاکتورشو تحویل بدین و وجهشو بگیرین با توجه به اینکه تاچ اسکرین بود احتمالا از هستی ساقط شده...
-ممنون خانوم سالاری دیگه داشت دلمومیزد خودمم قصد داشتم که عوضش کنم...
هر جور راحتید...(ای خدایا چقدر این بشر سریع حالت بهتشو به حالت طلبکارانه عوض کرد عین افتاب پرست میمونه ولی چه حالی داد عجب گوشی بود...)
امروز سرخوش بودم حسابی حال راستین رو گرفته بود و شتر که نشدم هیچ یه خروس جنگی تمام عیار بودم...به هر حال همونشم فاز داد و دلخوشی ام حسابی گرسنه ام کرده بود...امروز تموم غذامو میخورم...تو فکر غذا و مخلفاتش بودم که دیدم راستین داره میاد طرفم یا خدا این دیگه چه مرگشه همیشه از من فرار میکرد حالا داره این وری میاد...اخ که خروس جنگی بازی جواب داد...
از کنار رد میشد که احساس کردم پام داره له میشه....اخم رفت هوا
ااااااااااای
-شرمنده خانم سالاری ندیدمتون...اخ اخ ببخشید پا گذاشتم رو پاتون...کفشاتونو بدین کفاشی واکس بزنه فاکتورشو بیارین واسم پرداخت کنم...
خیلی خونسرد راهشو کشید و رفت طرف سالن کنفرانس
ای پام له شد....کرکودیل افریقایی با اون وزنت ....پام شکست...بمیری الهی..چه عطر خوش بویی ام داشت ...اه چه ربطی داشت این وسط...میخوای تلافی کنی بچرخ تا بچرخیم....ای پام ...نامرد لااقل مردونه بازی کن هیکل من کجا و توی گوریل کجا؟؟ای ای له شد پام...
کل اشتهام کور شد ولی اقا با اشتها مشغول به تناول غذا بودن...امیدوارم غذا بپره تو گلوت...همچین میخوره یکی ندونه میگه بوقلمون اعلای پنج ستاره داره کوفت میکنه...هنوز انگشت پام داره ذوق ذوق میکنه...
غر میزدم و به راستین بد و بیراه میگفتم که سرشو اورد بالاو غافلگیرم کرد...نگاهم قفل شد تو نگاهش...احساس دلشوره پیدا کردم و قلبی که تیکه تیکه شد و ریخت پایین...ضربان قلبم رسید به 150 در دقیقه...و دمای بدنم39 شایدم40...........نگاهش جادويي بود انگار چشمام مسخ شده بود...غرورم به قلبم نهیب زد و تونست مسیر نگاهم رو به پایین هدایت کنه....
لعنت به تو غزل چرا بهش زل زدی...خوب اونم نگاه میکرد...نه خیر تو اول نگاه کردی ...اونم نگاه کرد تا از رو بری...اون حس لعنتی چی بود دیگه...نه نه محاله ...
-----------------------------------
به خودم تو اینه نگاه کردم ....وای وای ماه که چه عرض کنم ...سیاره اعتماد به نفسم من...نه خداییش ایول دست ژیلاخانم درد نکنه چی کرد هیچ وقت فکر نمیکردم رنگ عسلی اینقدر بهم بیاد...
ژیلا-وای غزل جون ماه بود ماه تر شدی...
(اره جون خودت اگه کار یه ارایشگر دیگه بود میگفتی بهت نمیاد رنگش دمده شده...)
ممنونم هنر دست شماست دیگه
اینقدر کاراموزاش به به و چه چه کردن که جو زده خصلت اصفهانيم رو گذاشتم كنار و به همشون انعام دادم...دفعه اخر به خودم نگاه کردم و گفتم راستین بچرخ تا بچرخیم...
---------------------------------------------
پنجره رو باز کردم و دوباره هوای پاییزو مهمون اتاقم کردم...دلم عجیب شعر میخواست...چه مرگم شده بود من که اهل شعر نبودم...حتما اثار حس غریب پاییزه...
کتاب حافظ گوشه قفسه کتابام توجهمو جلب کرد...برم یه تفائل برای خودم و راستین بزنم...مرگ غزل مگه چه صنمی باهاش داری که فال بزنی...
نه برم الان که منم و خدا و حافظ ...اگه این وجدانم هم خفه بشه همه چیز خوبه..نميدونستم چي بگم ...فقط گفتم من و نويد ....
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکسی که کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و ایین سروری داند
وفاو عهد نکو باشد از بیاموزی
وگرنه هرکه توببینی ستمگری داند
باختم دل دیوانه و ندانستم
که ادمی بچه یی شیوه پری داند
غلام همت ان رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیا گری داند............
خوب این یعنی چی؟؟ به نظرم اصلا معنیش خوب نیست...اصلا ولش کن حافظ خستس بسکه از صبح تاحالا ملت فال زدن...راهم که دوره یا باید برم شیراز یا اول وقت تفائل بزنم...

hoda_f1
۲۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ قبل از ظهر
توي انتخاب لباس وسواس پيدا كرده بودم...دوست داشتم بهترين باشم...با قيافه جديدم اعتماد به نفسي كه چند روز بود از دست داده بودم پيدا كردم...خرامان خرامان در راه پله شركت قدم ميزدم و لذت زايد الوصفي از صداي تق تق كفشم احساس ميكردم...اروم در شركت رو باز كردم ...نميدونم چرا انتظار داشتم نويد راستين رو توي سالن شركت ببينم...چشمام رو خمار كردم،سينه رو جلو دادم،شدت صداي تق تق كفشو رو بيشتر كردم و وارد شدم.........
اه هيچ كس كه اينجا نيست...خانم حسيني هم كه نيست...بازم خوبه خيطي ماليات نداره...پنچر شدم و رفتم سمت اتاقم كه راستين از اتاقش اومد بيرون و داشت با گوشيش صحبت ميكرد.....(اخ اخ ژستو چرا ول دادم...اه هول كردم چرا؟ چشمامو چه طوري بايد خمار ميكردم...يادم رفت.....ولش كن اصلا يه وقت خودمو لوچ ميكنم...)
از كنارم رد شد سرشو تكون داد يعني سلام و رفت سمت اشپزخونه ...اي بيشعور چه گوشي ايي خريده مدلش از قبليه بالاتره نامردم اگه خوردش نكنم ......حتما اينو خريده منو دق بده.......ولي كور خوندي من كه ميدونم اونجايي كه نميخوام بگم چه طوري شعله ور شد.............لامصب چه قد و هيكلي داره...به من چه مبارك صاحب نداشتش باشه...انگار منو نديد ...بي لياقت اگه مجسه چرچيلم بود با اين قيافه و تيپ امروزم روح در وجودش ميدميد و به التماس مي افتاد....اه حيف اون همه پولي كه واسه رنگ مو دادم....اخ اخ انعامو بگو عين نخود چي پخش ميكردم........اصلا من واسه شرطي كه با پريسا بستم ميخوام خودي نشون بدم...اره...مطمئنم...
پريسا از قيافه جديدم ذوق زده شده بود همچين بوسم ميكرد كه لپم درد گرفت...
اه اه هرچي تف بود ماليدي تو صورتم......عين اين ننه جونا كه بعد صد سال واسه نوشون زن ميگيرن...انگار عروسشم اين طوري بوس ميكنه
-اخه خيلي ناز شدي.....نويدديگه تو دامه.......
نه بابا .......اصلا نگام نميكنه...انگار نه انگار من هستم
-يعني شرطو باختي ديگه..............
نه خير هنوز وقت دارم............
-----------------------------------------------------
ابان ماه....اتاق غزل
پريسا-دو ماهت تموم شد...پولو رد كن بياد
ولم كن پريسا حوصله ندارم
-چه مرگته غزل چرا اين طوري شدي...به خودت تو اينه نگاه كن زير چشات كبوده، اندازه يه بند انگشت گود رفته...غذا نميخوري...ديگه چرت و پرت نميگي....اخه بهم بگو غزل....
هيچي نيست پريسا ....يه ذره خستم
-اخه الكي خسته اي...چه طور اون وقتا كه درس ميخوندي و كار ميكردي خسته نبودي...حالا خسته شدي...غزل منو قبول داري؟
اين چه حرفيه ميزني...من و تو شش ساله دوستيم...رفيق غم و خندم بودي...تنها دوستم
-پس بهم بگو چي شده؟جون من غزل
بهم نميخندي...مسخرم نميكني
-به جون مامان و پريا كه ميخوام دنيا نباشه.......
پريسا گير كردم...مثل خر تو گل....دست خودم نيست عاشق نويد شدم......خيلي دوستش دارم...همه جا تو فكرمه..شبا تو خوابم...هر روز بيتابم بيام شركت...همش دنبال بهونم كه بيام سمت اتاقتون....قلبم انگار تو سينه جاش نميشه...هميشه ميخواد بزنه بيرون...هيچ كس حالمو نميفهمه....خنده داره كه من هرچي بهش نزديكتر ميشم اون دورتر ميشه......مضحك تر اينكه هر شب خودمو تو لباس عروسي ميبينم مثل دختر بچه هاي 16 ساله شدم بي منطق و ......
بغض نداشت ادامه بدم...اشكام ميريخت رو گونه ...با خجالت سرمو اوردم بالا كه پريسا رو نگاه كنم انتظار داشتم بهم بخنده، مسخرم كنه ولي عجيب بود....سرشو انداخته بود پايين و بي صدا اشك ميريخت...پريدم تو بغلم و هق هق گريه اش اتاقو پر كرد...مغزم جواب نميداد...نكنه پريسا هم؟؟؟نه خدايا...آني از مغزم گذشت من نميتونم كوتاه بيام نميتونم تمام هستي و وجودمو كنار پريسا تحمل كنم ...پري دوستت دارم ولي اون قدر فداكار نيستم...مگه اينكه اونم تو رو بخواد...به زور دهنمو جنبوندم و با صدايي از ته گلو گفتم: يعني تو ام ......
خيلي زودتر از حد انتظار حرفمو خوند....با پس گردني كه از پريسا خورم سرمو بالا اوردم و بهش زل زدم
پريسا-خاك بر سر الاغت كنن...من دارم واسه احساس تو كه اينقدر واقعي گفتي زجه ميزنم...اخه اون شاهكار خلقت...مجسمه سنگي چه جذابيتي بايد واسه من داشته باشه...خدا رو شكر انگار لبخند تو ديكشنري مغز اين بشر نيست.........
انگار دنيا رو بهم داده بودن...ولي خيلي عجيب بود از پريسا و اخلاقش بعيد بود كه اين طوري واسم اشك بريزه......حتما خيلي دوستم داره...بايد بيشتر قدرشو بدونم........
---------------------------------------------------
پنجره رو باز كردم ديگه پاييز نبود...هرچند اگه پاييزم بود ديگه زيبا نبود...ديگه هيچ چيز زيبا نيست...هيچ كس زيبا نيست...هيچ جا بدون اون زيبا نبود......دنيا فقط حول يه محور ميچرخيد...تمام دنياي من و وجود من فقط به دور مرد يخي من ميچرخيد...
چه قدر دست نيافتني بود،چرا اجازه نميداد كه وجودشو كشف كنم؟ چرا ديگه حتي باهام كل كل نميكرد؟چرا چشماش اينقدر مشكي و زيبااست؟ يعني به چشم من اينقدر ناز و جذابه يا پروردگار در خلقت و هنرش سنگ تمام گذاشته؟؟
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين تا به بويت ز لحد رقص كنان برخيزم
خيز و بالا بنماي اي بت شيرين حركات كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش تا سحر گه زكنار تو جوان برخيزم
اين عشق پايان خوشي نداره...بايد فراموش بشه...غزل به خودت بيا...از قديم گفتن واسه كسي تب كن كه واست بميره...وقتي بهت بي محلي ميكنه انتظار بي فايدست...وجود و روحتو خرد نكن همه چيز بي فايدست.....عشق يك طرفه جز فنايي و تباهي انتهايي نداره....من همه اين حرفا رو قبول دارم و قبول ميكنم ولي اي كاش قلبمم يه ذره منطق داشت و قبول ميكرد...شايد يه مسافرت كمكم كنه ميگن از ديده رود انكه از دل رود...دلم هواي شمال كرده...دو هفته ميرم شمال تنهايي...بايد سنگامو با خودم وا بكنم...بايد به اين قلب بفهمنونم كه حسشو ذبح كنه وقتي برگشتم از پريسا ميخوام كه راستين رو اخراج كنه...اين طوري به نفع هردومونه...اصلا خودم واسش كار پيدا ميكنم...شركتاي همكار از خداشونه كارمنداي من برن پيششون..........
ميروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از زنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق زين همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم ز تو ای جلوه اميد محال
می برم زنده به گورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله ميلرزد، ميرقصد اشک آه بگذار که بگريزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست ميروم خنده به لب خونين دل
ميروم از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل

hoda_f1
۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
نمك آبرود_روز دوم
جاده پر پيچ وخم چالوس جذاب نيست......دست خلقت خدا به چشمم فريبنده نيست....صداي دريا آرامش بخش نيست...عشق فراموش شدني نيست....غزل قوي نيست.......قلبم منطقي نيست......هوا مثل چشام باروونيه....دريا مثل دل طوفانيه....موج ها مثل ذهنم روانيه....نويد فراموش نشدنيه.......
دو روزه كه درست غذا نخوردم...يعني خوردم نفهميدم چي خوردم...نخوابيدم...يعني خوابيدم با كابوس خوابيدم...
اينقدر پيش خودم اعتراف كردم كه غرورم ياد گرفته كاري به احساسم نداشته باشه...مگه وقتي عشق مياد غرورمم تو وجود ادم ميمونه...بازم اعتراف ميكنم براي هزارمين بار من عاشقم....خيلي عاشق....اصلا مجنوم.....من بدون نويد نميتونم...... دلتنگم حتي وقتي هم كه كنارشم بازم دلم واسش تنگ شده......خدايا اگه تاوان قلباييه كه شكوندم اعتراف ميكنم خيلي سخته....خيلي سخت...از تحملم دوره ...خدايا تجديد نظر كن...راه هاي ديگه اي هم واسه تاوان هست.......خدايا نذار سر به بيابون بذارم...فقط يه كمك كوچولو....يه نگاه از گوشه چشم به يه بنده ي از همه جا بريده و خسته...
روز سوم ديگه دوري محال بود چه ساده بودم كه فكر ميكردم ميشه با يه هفته دوري همه چيز رو فراموش كرد....اره اگه ساده نبودم به دو تا چشم وحشي دل و دين نميدادم...اگه ساده نبودم وجودمو واسه يه وجود يخي ذوب نميكردم.......
.................................................. .............
اصفهان- اتاق غزل- روبروي پنجره
منو درگير خودت كن تا جهانم زير و رو شه
تا سكوت هرشب من با حجومت روبرو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو ميرم
من و درگير خودت كن تا كه ارامش بگيرم
بله
-سلام غزل خودم
سلام پريسا جان...
خوبي؟ غزل خودمي يا نه
-نميدونم...غزلم ولي بي مصراع و قافيه...
-نه خوبه...چرت و پرت ميگي معلومه حالت خوبه...
چرت نبود...واقعيتو گفتم؟ شركت چه خبر؟
-سلامتي تو نبودي بابات جات اومد...گفتي دو هفته ميري..سه روزه اومدي
اره خودم بهش گفتم فكر كردم دو هفته ميمونم ولي از خدا كه پنهون نيست از تو چه پنهون...دلم تاب نياورد...واي كه چه حس بدي بود...اخرش نويد منو به مرز جنون ميرسونه...حالا ببين كه بهت گفتم....اومدي تيمارستان كمپوت البالو با اناناس بيار،گلابي نيار كه منتفرم ازش.....
-غزل به چيزي بگم...يعني...نميخوام اميد الكي بدم ولي اين سه روزي كه نبودي نويد خنگ شده بود...انگار خيلي بي تابي ميكرد...
چي؟ مطمئني پريسا..چي كار ميكرد...بگو تو رو خدا...پري .....
-خيلي خوب اينقدر هول نكن ولي من حسش كردم...غزل خيلي بد اخلاق بود...هميشه بد اخلاقه ولي اين دفعه يه طور ديگه بود...كلافگيش معلوم بود....يه بار حواسش نبود من پشت سرشم به در دفترت زل زده بود وقتي منو د يد هل كرد...
پري راست ميگي؟ جون من
-نميدونم غزل ولي حس كردم...بازم مطمئن شو بعد دل خوش كن...باشه؟ جون پريسا نميخوام بيشتر از اين بشكني...
اره راست ميگي...نبايد خودمو خر كنم به اندازه كافي از دست خودم عصباني هستم...
-مياي بريم بيرون؟
نه پري جونم شرمنده...دركم كن هيچ جا بهم خوش نميگذره الكي حالتم ميگيرم...ميخوام برم لب رودخونه قدم بزنم...شايد حالم جا بياد. البته چشمم اب نميخوره
-الان ؟ سرظهر روز جمعه با اين بارون؟
اره تا مامان بابا خوابن برم اگه بيدار شن نميذارن برم بيرون ميگن بارونيه؟
-باشه خوش بگذره مراقب خودت باش.....
حوصله ارايش نداشتم ولي طبق عادت هرگز بدون ارايش از خونه بيرون نميرفتم...يه مانتو و شلوار مشكي پوشيدم شال مشكي وسوئي شرتمم ست كردم ...حوصله گوشي ندارم نميبرمش...
كجا رفت ارامش زنده رود...خوب معلومه وقتي دريا با اون عظمت بهم ارامش نداد اين كه رودخونست كاري از دستش بر نمياد...يعني به نويد بگم..نه نه محاله...خاك بر سرت غزل خودتو ديگه اينقدر خار نكن به اندازه كافي پيش خودت و پريسا خار شدي...كماكان كه انگار مامان و بابا هم بويي بردن...از سوال پيچ شدن هام مشخصه...واي چه بارون نازيه...ميگن عاشقا خل ميشن من ميگفتم نه...چرا من يه چتر نياوردم با خودم...اه اين مغز يه روزي اينقدر فعال بود كه همه چيز رو به ذهن ميسپرد ولي الان به طور كلي ضايع شده...فرجي ام بهش نيست...طوري نيست اينم قسمت ما........
واي من كه رسيدم پل بزرگمهر...از بس چرت و پرت گفتم زمان از د ستم در رفت...
واااااااااااااااااي...قلبم اومدتو دهنم....اين رعد بود يا بمب اتم...واي واي چه باروني هم مياد...عين شلاق.....چرا پول نياوردم با خودم ...پياده هم كه نميتونم برم.....حقمه كه خودمو بندازم تو اب عالم و ادمو از شر خودم خلاص كنم......اين طوري خيلي ضايست برم برم كنار پل شدت بارون كمتره...اره خوبه اين طوري صبر ميكنم يه كم بارون اروم تر ميشه بعد ميرم...
اخ جون زير ديوار پل يه سنگ پهنه...روي سنگ نشستم و دوباره رفتم توي هپروت خودم.......
-سلام عروسك بغلي...به من و دوستم افتخار ميدين...برسونيمتون ....بلاخره زير بارون و بي وسيله و دو تا پسر دختركش و ...به به
اقا خواهش ميكنم بريد سراغ اهلش
-اهل نباشي هم طوري نيست. يه بار كه پريدي اهل ميشي جونم
با زبون خوش ميگم بريد وگرنه جيغ ميزنم
-خوب بزن ...كسي اين دور برا نيست اونم زير پل.....هه هه
-ولش كن سعيد الكي سه ساعت دنبالش راه افتاديم پا نميده
-بيخود كرده پا نميده كه ميتونه يه كام بده...به به زير بارون و يارو و بوس و اغوش ...كور از خدا چي ميخواد
نميخواستم نشون بدم ولي ترس از چشمام و لرزش بدنم مشخص بود...بارون دم اسبي به برف تبديل شده بود و هيچ كس اون دور و بر نبود...اگه ميخواستن كاري كنن چي كار ميكردم...زورم به دو تا پسر نره غول نميرسيد....
پسري كه اسمش سعيد بود داشت ميومد بلند شدم و عقب عقب رفتم كه رسيدم به ديوار پل...هيچ راهي نداشتم...هرچي تقلا ميكردم جيغ كه هيچي حتي يه ناله هم از گلوم بالا نميومد...چشمام بستم و از ته دل گفتم خدايا........
با صداي اخ پسره چشامو باز كردم...توهم بود يا واقعيت نميدونم...تمام وجودم چشم شد و داشت نگاش ميكرد...اصلا نميتونستم فرار اون دوتا مزاحمو دنبال كنم فقط اون لحظه همه ذهنم نويد بود و بس.....
با فشار مچ دستم به خودم اومدم...
نويد-اينجا چه غلطي ميكني؟؟؟؟؟هان
صداي فريادشم گوش نواز بود....
-مگه كري؟ يا لالي.......
دستمو كشيد و دنبال خودش كشوند مثل يه بچه مطيع دنبالش ميرفتم...از فشاري كه به مچم وارد ميكرد دستم سفيد شده بود.ديگه خوني توي انگشتام جريان نداشت ولي دردشم لذت بخش بود و با تمام وجود به جون ميخريدمش...
-من نميدونم تو اون مختو چي هست؟ الان وقت بيرون اومدن از خونست؟اگه نرسيده بودم ميدوني چه بلايي سرت مياوردن؟
-اين چه وضع بيرون اومدنه...ميميري اون كيسه رو يكم گشاد تر بخري كل زندگي رو نريزي بيرون ....اصلا عقلت رسيد مست بودن و هركاري از دستشون بر ميومد...
نويد داد ميزد و من از غيرتش غرق لذت بودم...عصباني بود ولي ميتونستم رگه هايي از محبت رو تو چشاي ترسناكش ببينم...
-دلشون خوشه روسري ميپوشن...نصفه موهارو از جلو ميزيزن بيرون نصفشو از پشت ...همون نوارم نپوش خودتو راحت كن
خندم گرفت به شال ميگفت روسري...خوب حقم دارم بنده خدا مگه چند بار پوشيده كه حرفه ايي باشد
يه لحظه ايستاد و برگشت عقب و داد زد:
بگو جلو اونو.....
بي اختيار دستم رفت سمت شالم و كشيدمش جلو.....هركس ديگه اي بود و اين حرفا رو بهم ميزد ضايع ميكردم و كل ابا و اجدادشو تا هفت پشت به فيض فحش هام نائل ميكردم...ولي نويد هركسي نبود ...نويدمن بود......كنار من و دست در دست من...البته دست در مچ من و در حال خورد شدن استخوانهاي دست من فلك زده....
چقدر زود رسيدم به خونمون....اي كاش راهمون از اينجا تا كوير لوت بود....نه كمه ازا ين جا تا امازون....
نويد-كليد داري
اره
-برو داخل موهاتو خشك كن...يه اب قندم بخورم...خداحافظ
خشك و جدي...رفت اون طرف خيابون ايستاد ..شايد منتظر من كه برم داخل ......
نميدونم با چه حالي خودمو رسوندم به تختم.....خدا رو شكر بابا مامان خواب بودن چون اصلا حوصله بازخواست نداشتم.....به مچم نگاه كردم سرخ سرخ بود و هنوز درد داشت...هيچ وقت نمي دونستم دردم ميتونه شيرين باشه...مچمو لمس كردم و بوسيدمش...جاي دست نويدم متبرك بود برام........
-----------------------------------------------
-غزل پاشو دخترم....ااااااااا تو چرا با مانتو خوابيدي
سلام ساعت چنده ماماني
-هفت عصره...
سرم درد ميكنه .....خوابم مياد بذار بخوابم.....
-هر جور راحتي استراحت كن مادر
----------------------------------------
-غزل بابايي پاشو....مامان ميگه حالت خوش نيست....پاشو بابا ساعت 9 شبه
بابا بذار بخوابم
-پاشو بريم دكتر.......مامان لباس پوشيده منتظره
نه خوبم
-پاشو بابا مانتو كه تنته ...مادرتو كه ميشناسي ول كن نيست برو يه دكتر قال قضيه رو بكن...
-غزل درست راه بيا... يه امپول زدي ها
واي مامان نميدوني چه دردي داره...اخ اخ خدانصيب نكنه....زخم خنجرم اينقدر درد نداره
-دور از جون .....نشل غزل ابرومونو بردي........
.................................................. .
-پاشو عزيزم اين سوپو بخوري حالت بهتر ميشه
اخي حالم جا اومد مامان.....ديگه سرم درد نميكنه....ساعت چنده
-يازده صبحه.......
واي مامان چرا صدام نزدي برم شركت
-بيخود بااين حالت كجا ميخواي بري......بيا مادر اين سوپو بخور كارم داشتي صدام كن
اخه چرا مامان نميفهمه دلم واسه نويد اب شده......ولي اصرارم فايده اي نداره ميدونم كه نميذاره برم......اه حالا اين وامونده اگه يه روز اروم گرفت...انگار كيلو كيلو رخت دارن توش ميشورن......
دوباره رفتم تو فكر ديروز......يعني اميدوار بشم...دوستم داره؟؟؟؟؟؟ نميدونم ....همه چيز رو ميسپارم به زمان...اصلا نويد ادرس خونه مارو از كجا بلد بود.....بايد ته توشو در بيارم!!!!!!!
اه اين پريسام ول نميكنه چقدر اس ام اس ميده......گوشي رو برداشتم و به شماره نگاه نكردم ......نه محاله نويد اس ام اس داده....از روزي كه دلم رو برده بود شمارش رو از رو پرونده برداشتم و سيو كردم ولي هيچ وقت فكر نميكردم روزي روي صفحه گوشيم باشي.....
جرات باز كردنشو نداشتم داشتم از فضولي ميمردم....به خودم اومدم ديدم يه ربعه به شمارش زل زدم....اس ام اس رو باز كردم و چشمامو بستم ......حالا جرات باز كردن چشامو نداشتم يه نفس عميق كشيدم و به صفحه گوشي زل زدم
يه بار......ده بار.....بيست بار.......ميخونم ولي درك نميكردم.........
قدت گفتم كه شمشاد است و بس خجلت به بار اورد
كه اين نسبت چرا كرديم و بهتان چرا گفتيم
اگه اينقدر از دستم ناراحتي كه نميخواي ببينيم من از فردا نميام...تو راحت باش
منظورش از قدت قد من بود يعني......واي اين همه خوشبختي محاله.......واي زنگ زد....خدايا چي جوابشو بدم.....اين همه منتظرت بودم الان كه صدام عين جوجه خروسه بايد زنگ بزنه....
بله
نويد-سلام
سلام
-خوبي غزل جان؟
(جانم....ميگم افتاب پرسته كسي باور نميكنه.......)
-قهري.....چرا جواب نميدي...چرا امروز نيومدي؟
نه چرا قهر باشم.....سرما خورده بودم
-دستت درد گرفت ديروز....ببخشيد دست خودم نبودم...چقدر مچ دستت ظريفه غزل
(مرگ....مرد جماعت درست بشو نيست...تو اون هاگير واگير چشم چروني ديگه نوبر بود)
درد كه چه عرض كنم ...الان تو گچه
-چي؟؟؟راست ميگي
(نتونستم جلوي خندمو بگيرم)
-ترسيدم...خواهشا اين از اين جور شوخي ها نكن...ميخوام امروز عصر ببينمت...كارت دارم
(انقدر مطمئن حرف ميزد كه انگار با كله قبول ميكنم...خيلي دلم ميخواست مقاومت داشتم و ميگفتم نه....)
چه ساعتي و كجا؟
4عصر كوه صفه...تله كابين...مياي؟؟؟
اره .......

دوستان عزيزم پيشاپيش حلول سال نو باستاني اريايي رو تبريك ميگم .....اميدوارم تا اينجا از داستان لذت برده باشيد...قسمتهاي اصلي و مهيج داستان هنوز مونده.....در طول نوروز نميتونم ادامه بدم...بعد از سيزده فرودين با دست پر ميام.....به اميد ديدار......هر روزتان نوروز نوروزتان پيروز...:-118-:

hoda_f1
۱۶ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
درك يه دعوت غير منتظره...عوض شدن 180 درجه اي يه اخلاق خشن و خشك...همه چيز عجيب بود ولي اصلا مهم نبود...مهم چهار ساعت فرصتي بود كه داشتم...خيلي كم بود براي مني كه مدتها منتظر اين لحظه بودم...دلم ميخواست دوش بگيرم ولي مسخ شده روي تخت نشسته بودم و فقط به روبرو خيره شده بودم...مگه اين فرصتي نبود كه ميخواستم بايد نهايت استفاده رو ازش ميكردم...بايد فكري به حال ابريزش بيني ام و صداي خروسيم ميكردم....
ضعف بيماري به وجودم چيره شده بود از سربالايي بالا رفتن سخت بود احساس ميكردم صد كيلو اضافه وزن دارم..وقتي كه هوا رو ميبلعيدم بينيم ميسوخت ...هوا به شدت سرد بود و ميلرزيدم...اب ريزش بيني ام حتي با انتي هيستامين هم قطع نشده بود...ولي مهم نيود حتي اگه روي تخت مرده شور خونه هم بودم با اين دعوت روح به وجودم ميدميد و زنده ميشدم...
از دور ميديدمش تشخيصش واسه من كه هر شب تمام ابعاد چهره و اندامش رو توي خيال نقاشي ميكشيدم سهل بود...دوباره دستام شل شد و دلم پايين ريخت...شديدا احساس خجالت زدگي ميكردم...بي انصاف چقدر به خودش رسيده بود فكر كنم قصد جونم رو كرده بود...سعي در حفظ اعتماد به نفسم كاملا بي نتيجه بود...
سلام
-سلام غزل خانم...حالتون خوبه
ممنون بد نيستم
-ولي چهره تون كه خوب نشون نميده...ببخشيد كاش گفته بوديد كه حالتون مساعد نيست
(چه طور ميتونستم بگم...چقدر احمق بود ...شب و روز انتظار كشيدم حتي يه ثانيه هم صبر كردن محال بود)
نه خوبم فيسم يه خورده داغونه از داخل بهترم
-چه شكست نفسي يه بزرگي
(چه حرفاي بعيدي امروز ميشنيدم...خدا به خير كنه...الهي تا اخرش به همين منوال رويه رو پيش ببر)
-موافقين سوار تله كابين بشيم
(اخه جا قحط بود تو اين شهر....حالا من چه جوري به اين حالي كنم من از ارتفاع ميترسم كه خودمو ضايع نكنم)
اخه الان وسط زمستون تله كابين حالي نداره...
-اتفاقا ....ولي از پيشنهادم منظور دارم
(واي خدا نكنه ميخواد اون بالا بلايي سرم بياره...نه كه منم از خدام نيست...ولي نه اگه قد اين حرفا بود دلم نميسوخت)
باشه بريم...
نفهميدم تا سوار شديم چند بار ايت الكرسي خوندم و به خودم فوت كردم...چند باري هم از چشم نويد دور نموند و با لبخند نگام كرد...پاهام ميلرزيد واقعا ميترسيدم كاش جا ميزدم و ميگفتم بريم يه جاي ديگه ولي خيلي كنجكاو بودم بدونم از دعوتش چه منظوري داره...
وقتي از استيشن پرت شدم حس كردم قلبم ريخت توي شلوارم...بي اراده چشمام رو محكم به هم فشار دادم و جرات نكردم بازشون كنم...
-تا من هستم از هيچ چيز نترس
چشام رو باز كردم و عصبي گفتم: اره توام رستم دستان پسر زال اگه خواستيم بيفتيم كابين رو تو هوا ميگيري ميذاري زمين
صداي قهقهش مدهوشم كرد چه ناز ميخنديد....به صخره هاي زير پام نگاه كردم ...يعني وقتي عشق دست نيافتنيت روبروت نشسته ترس ميتونه جايي داشته باشه....
-حرف زدن واسم سخته ولي نزدن سخت تره
مگه چي ميخوايد بگيد كه اينقدر به خودتون ميپيچيد....كنجكاوم كرديد...چرا از اومدن به اينجا منظور داشتيد
يه نفس عميق كشيد و سعي كرد به خودش مسلط بشه ...خوندن عشق از چشماش واضح بود ولي نميخواستم باور كنم ...از اميد واهي متنفر بودم...خوب بگو ديگه...جون به سرم كردي بگو تو هم مثل من بي قراري...ديوونم كردي بگو....مستاصل به لبهاش چشم دوخته بودم كه شايد ...
-غزل با من ازدواج ميكني......
......................
-اومدم اينجا كه اگه جوابت منفي بود خودم رو پرت كنم پايين...(چه دليل محكمي واسه انتخاب مكان)
........................
-غزل حواست با منه.........
(خاك بر سرت كه خواستگاري كردنت هم مثل ادم نيست...لااقل قبلش يه مقدمه چيني ميكردي كه سكتم نديدي...مگه ميتونم قبول نكنم با جون و دل اره......)
نميدونم.......يعني چيز زيادي از شما نميدونم
-اين كه كاري نداره ميگم تا بدوني...نويد راستين 30 ساله
زحمت كشيدي اينا رو اصلا نميدونستم
(بازم خنديد....اصلا امروز زمين و زمان دست به دست هم دادن كه منو بي هوش كنن)
-گذشتم خيلي سخت بود...حتي فكرشم ازارم ميده...شايد به خاطر همين بوده كه هيچ دختري به جز تو نتونسته پا تو قلبم بذاره...غزل يه بار واسه هميشه واست تعريف ميكنم.....فقط يه بار ديگه هيچ وقت از گذشتم چيزي نپرس.........پانزده سالم بود كه پدرم فوت كرد كارگر ساختمون بود از داربست افتاد...با وجود پدر هم زندگي سخت ميگذشت چه برسه به اين كه بدون اون باشي......نيما فقط پنج سالش بود....فقط پنج.....تنگي نفس داشت و پول دوا و درمونش زياد.....نميخوام بگم تو اون سه سالي كه هجده سالم بشه چي گذشت..وقتي به سن قانوني رسيدم ديه بابام رو گرفتم كه كارفرما سه سال پيش كشيده بود بالا....يه خونه دو طبقه خريديم...زندگي نسبتا راحت تر شد...الانم با كمك مادرم يه اپارتمان واسه خودم خريدم كه اجارش دادم...اگه منت بذاري و بياي توش ديگه چيزي از خدا نميخوام..........
.................................................. .................................
خوشبختي فقط توي قصه نيست...يه خواب و رويام نيست......خوشبختي يعني ساعت ها نجواي عاشقانه..... يعني من وقتي نويدم گفت كه چقدر مثل من بي قرار بوده.....يعني وقتي كه اعتراف كردم چي كشيدم از نبودنش....... يعني سر روي شونه ستبر و مردانه اي گذاشتن يعني تمام دلتنگي ها رو با تنفس عطر دل نشين وجودي كه از همه اشنا تره بلعيدن...يعني اغوشي گرم و امني كه مثل خدا فراموش نشدنيه....
روزهاي زيبا از پي هم ميگذشتند و من لحظه به لحظه بيشتر شفيته ي وجودي ميشدم كه بي اغراق بي عيب ترين مرد دنيا بود...حالا به خودم هم افتخار ميكردم كه گل عشق رو نثار كسي كردم كه لياقت داشت و دارد...صبحا با وجود نويد محيط شركت لذت بخش بود ولي دوست نداشتم كار كنم...زياد كار كرده بودم و الان فقط وقت عشق و عشق بازي بود...عصر ها رو بيشتر دوست داشتم مخصوصا وقتايي كه با نويد جيم ميزديم به سمت گردش و صفا........
.................................................. ...........................
-سلام دوباره به خانم خودم چقدر معطل كردي دختر
چند بار تو روز سلام ميكني تو...گفتم كه اگه بعد از تو بلافاصله بيام خيلي تابلوئه
-ماشينتو چي كار ميكني
سوئيچ دادم پريسا بياره دم خونه ساعت 8 قرار گذاشتم
-زوده كه........
ميخواي شب بيام خونتون اصلا تعارف نكني ها
-من از خدامه....در خدمتيم خانم
خجالت بكش حالا من هيچي نميگم تو هي پررو شو
-غزل خانم نوبت ما هم ميشه...بلاخره ماهم ازدواج ميكنيم...
(قند تو دلم اب شد .......يعني كي ميشه خدا)
حالا تا اون موقع...چي كارم داشتي حالا اينقدر هول بودي
-مستاجر اپارتمانمو خالي كرده ميخواستم برم ببينيمش...به هر حال عروس خانم بايد محل زندگيش رو بپسنده يا نه....
راست ميگي نويد...اخ جون...كي خالي كرد
-ديروز صبح...ميخوام كاغذ ديواريش كنم ...پرده هام بايد عوض بشه....بعد از اينكه ديدي بريم همه رو شما انتخاب كن...در ضمن ميخوام مبلش هم كنم...تخت و مخلفاتش هم هست...
واي نويد..يه كم گاز بده دارم از ذوق ميميرم .......راستي مبل و تخت و اينا رو كه من بايد بخرم...يعني منظورم جهيزيست
-غزل من نميخوام يه سوزن از خونه پدرت بياري...نيمخوام ملت بگن واسه پول اومده جلو...شما با يه لباس عروس و يه چمدون لباس مياي خونه من كه همون هام خودم ميخرم.
نويد نميشه كه اين طوري
-هميشه يا نميشه همين كه گفتم شما هم ميگي چشم
بله طبق هميشه كه شما دستور ميدي و منم ميگم چشم اينم روش چشم
-انقدر از زن حرف گوش كن خوشم مياد كه نگو
معلومه بايدم خوشت بياد..كي خوشش نمياد...(توي دلم گفتم منم اينقدر از مرد مغرور و كله شق مثل تو خوشم مياد كه نگو)
راستي نويد تو اين همه پول از كجا مياري...
-اولا كه واسه شما هزار برابر اينم خرج كردن كمه...دوما مادرم كمكم ميكنه پس اندازم داشتم..من كه تاحالا عشقي نداشتم كه خرجش كنم همه رو جمع كردم واسه شما...
اخ جون.....
-اينم كلبه درويشي ما........
هميچين كلبه درويشي هم نبود يه ساختمان نوساز كه شايد بيشتر از سه چهار سال عمر نداشت......سوار اسانسور شديم دكمه فشرده شده نشون داد كه بايد بريم طبقه 5...كل ساختمون هفت طبقه بود و هر طبقه دو واحد...
واي چقدر نازه
-قابل شما رو نداره خانمم
چند متره؟
-حدودا 100 متر
يه كمي كوچيك ميزد شايد چون دوخوابه بود...ولي نقشش عالي بود يه هال روشن و دل باز كه جون ميداد واسه دكور كردن با مبلاي راحتي چرم...يه اشپزخونه كوچولو ولي مدرن و شيك ..كابينت ها ام دي اف ونگه بود و سقف اشپزخونه با ارگ هاي چوبي و ال اي دي با نور طلايي تزئين شده بود...كف پاركت قهوه اي تيره بود...زندگي با نويد توي اين خونه...بهتر از اين نميشد ...به نويد نگاه كردم كه اروم با صلابت مردانه به ديوار تكيه زده و منو نگاه ميكنه.....ولي چرا اينقدر چشماش غمگينه...
نويد چيزي شده...
-نه واسه چي
اخه چشات خيلي غم داره...خيلي هم تو فكري
-غزل تو حيفي
يعني چي؟؟نكنه ميخواي زير همه چيز بزني روت نميشه بگي
-دفعه اخرت باشه به عشق من شك ميكني
خيلي خوب شوخي كردم چرا داد ميزني...
-ببخشيد دست خودم نبود...غزل جون نويد بغض نكن...يه لحظه غصه خوردم كه ميخوام تو رو از يه اپارتمان 450 متري بيارم اينجا....غزل ....
مگه ميخوام به زور بيام...من بايد غصه بخورم كه نميخورم...در ضمن من اينجارو وقتي كه تو باشي با كاخ نياوران هم عوض نميكنم
-غزل اندازه ي ...نه بي اندازه ميخوامت.......حالا بزن بريم واسه انتخاب اونايي كه گفتم........
خريد كردن با نويد دل چسب بود...با اين كه چندمين بار بود ولي بازم به اندازه دفعه قبل لذت بخش بود...به قيمت اهميتي نمي داد تمام خواستش اين بود كه چيزي كه دوست دارم بردارم...يه ست مبل چرم مشكي با كوسن هاي قرمز و نارنجي انتخاب كردم...
پرده ي حرير لطيفي با زمينه نارنجي كم رنگ و گلهاي ريز قرمز چشمم رو گرفت كه با كوسن ها ست بود كه قرار شد بعد از دوخت نصب بشه....از كاغذ ديواري صرف نظر كردم چون خونه كوچيك بودو زود چشم رو ميزد قرار شد....
ديگه طاقتم واسه زندگي تو خونه نازم طاق شده بود........
.................................................. ..................................
-سلام عزيزم خواب بودي...
سلام اشكال نداره
-تنبل خانم خوب قبلش يه زنگ بزن و گوشي تو بذار رو سايلنت كه بيدار نشي......
طوري نيست....چه خبرا؟
-سلامتي خبرا پيش شماست.......راستي پرده ها رو نصب كردن...بايد بياي ببيني...روي مبلا هم پارچه انداختم گرد و خاكي نشن...
واي بايد بيام ببينم خونه با پرده چي شكلي شده....
-ناز مثل خودت.....غزل با بابات حرف زدي؟
نه
-چرا نه؟غزل چرا دست دست ميكني ميخواي منو دق بدي؟خسته شدم به خدا...
ميترسم
-از چي ؟مرگ يه بار شيون يه بار...يا ميگه اره كه خدا رو شكر...يا ميگه نه كه بايددست بذاريم تو هم بكنيمش اره...غزل هزار بار بهت گفتم تا من زندم از هيچي نترس.....هيچي...تو بگو من همه چيزو درست ميكنم
نويد قول ميدي؟
-قول قول عزيزم...غزل قوي باش...عشقمون اينقدر ارزش داره كه به خاطرش همه كار بكنيم نداره؟
چرا داره...
-پس امشب نشه فردا شب ها...اصلا اگه ميذاشتي خودم پا پيش ميذاشتم
واي نه...خودم بگم بهتره
-باشه عزيزم پس اخر شب منتظر خبرتم...كاري نداري گلم
نه خدافظ
-به سلامت...

hoda_f1
۲۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
مامان كي به بابا ميگي؟
-نميدونم كي بگم؟
بذار شب، بعد از شام من ميرم بخوام بهش بگو
-فكر نكنم قبول كنه...چه طوري ازت خواستگاري كرد؟اصلا هم سطح ما هست؟وضعيت ماليش چه طوره؟
مستقيم به خودم گفت...بد نيست هم خونه داره هم ماشين...پس اندازم داره...
-اينا رو همون موقعي كه داشت خواستگاري ميكرد گفت؟نگفت چقدر پس انداز داره
...............
-چرا ساكتي؟چند وقته با هم اشنا شديد؟
كي من؟ نه مامان
-كافيه....كاش شما بچه ها فكر نميكردين پدر مادرتون موهاشونو تو اسياب سفيد كردن.....فكر ميكني من كودنم يا نميبينم هر روز عصر بيروني...اگه چيزي بهت نميگفتم واسه اين بود كه بهت اطمينان داشتم و دارم....
از خودم متنفر بودم كه مادرم رو ساده لوح فرض ميكردم و خيلي راحت قرار ميذاشتم و ساعت ها با نويد تلفني حرف ميزدم ولي مادرم تا اين حد به من و حريم شخصيم احترام ميگذاشت....
بعد از شام به بهونه خستگي به اتاقم اومدم و موقعيت رو واسه مادر فراهم كردم...از استرس احساس ميكردم تمام دل و روده هام به هام پيچ ميخوره و حالت تهوع شديدي داشتم...خدا خدا ميكردم دچار استفراغ نشم تا مجبور نباشم از اتاق بيرون برم....براي اولين بار به شدت از بابام خجالت ميكشيدم و دوست نداشتم باهاش روبرو بشم....هركاري ميكردم نميتونستم بخوابم فقط يك درصد احتمال دادن به اينكه بابا مخالفت كنه تار و پودم وجودم رو به لرزه مي انداخت......
..............................
-غزل بابات كارت داره.ميخواد باهات صحبت كنه
درمورد چي؟
-انگار امروز ميگفت ميره تحقيق كنه . هنوز حرفي به منم نزده.
مامان نميتونم بيام...خجالت ميكشم
-خجالت از چي مامان؟كار بدي كه نكردي اين همه خواستگار داشتي اينم روش.
اين فرق داره...واسه هيچ كدوم خودم مايل نبودم ولي اين...
-حالا ميخواي بياي يا بابات تا صبح منتظر بمونه
تمام قوام رو جمع كردم كه بتونم سر پا باسيتم...يه وضوح لرزش دستام رو حس ميكردم...هرچند ثانيه دلم ميريخت پايين و حس ازار دهنده اي به وجود مي اورد...
سلام بابا...خسته نباشيد
-سلام دخترم...سلامت باشي...بشين......ميدونم ديگه بچه نيستي كه بخوام واست مقدمه چيني...ديشب كه مادرت باهام صحبت كرد راضي نبودم به هيچ وجه...ولي تحقيق كردم نه چيز بدي شنيدم نه چيز خوبي...پدرش يه كارگر ساده بوده كه از داربست مي افته پايين و فوت ميكنه...شنيدم مادرش يه تنه دو تا پسرش رو بزرگ كرده خونه ايي هم كه خريدن از پول ديه پدرش بوده...به هر حال اگه بخوام روراست باشم خانواده بدي نيستن ولي هم سطح ما نيستن و من و مادرت فكر ميكنيم نميتونه موقعيت مناسبي برات باشه به هر حال ازت خواهش ميكنم كه تمامش كن......
انگار دهنم رو موم گرفته بودم قدرت نداشتم حتي اه بكشم انگار هم انتظار شنيدن اين حرفا رو داشتم و هم نداشتم...ولي الان وقت شك شدن نبود ....تمام قواي نداشته ام رو جمع كردم و گفتم: واسه چي تمومش كنم بابا؟ شما كه گفتيد چيز بدي نشنيديد؟ معتاده؟ دزده؟ هيزه؟ بيسواده؟ چرا ؟ ميخوام دلايل منطقي بشنوم....
چشماي بابا تا اخرين حد ممكن باز شده بود...ديدن تعجب همراه با عصبانيت توي صورتش كار شاقي نبود...حق داشت اولين بار بود كه سنگ كسي رو اين طور به سينه ميزدم...هميشه بي اعتنا، بهترين خواستگار ها رو به بهونه هاي اسرائيلي رد ميكردم...ولي حالا به تنه ايستاده بودم و براي كسي حتي نصف مزيت هاي افراد قبلي رو هم نداشت سينه سپر كرده بودم.....
-غزل اصلا ازت انتظار نداشتم...فكر ميكردم خيلي بيشتر از اين حرفا ميفهمي و احتياج به توجيه نداري...اصلا فكر ميكردم مدير يه شركت با تجربه تو خيلي چيزها رو نگفته ميفهمه...حتما بايد اشاره كنم....باشه ميگم تا بدوني...اوليش اختلاف فرهنگي...دوميش اختلاف سطح مالي...سوميش اختلاف تحصيلات...چهارميش موقعيت اجتماعي... دو تا يا حتي يكي از اين موارد كافيه كه يه زندگي به هم بخوره...منكر نميشم موقعيت خوبي داره..در خيلي مواقع و براي خيلي خانواده ها يه پسر ليسانسه با خونه و ماشين موقعيت ايده ال و منحصر به فرديه ولي نه براي تو.......مثل اينكه لازمه يادت بيارم سهام يه شركت و ساختمون و انبارش به نام كيه؟ يا اون اپارتمان شش واحدي؟يا اون سه تيكه زمين؟ اصلا پسره ميدونه اين چيزا به نامته؟فكرشو كردي شايد براي پول پا پيش گذاشته؟
شركت رو ميدونه ولي ساختمون و زمينا رو نه...در ضمن اون قدر مناعت طبع داره كه منو واسه پولم نخواد؟
-مناعت طبعشو از كجا كشف كردي؟ توي شش هفت ماه همكار بودن يا نهايتش اشنايي؟ بعضي زن ها يا شوهر ها بعد از سالها زندگي بدي ها و عيب هاي همو كشف ميكنن تو چه جوري تو شش ماه مناعت طبعش رو درك كردي؟روزي كه مدير شركت شدي بهت گفتم به چشمات هم اعتماد نكن گفتم؟
اگه اين طوري باشه كه هيچ وقت نميونم ازدواج كنم...نميخوام هميشه تو بد دلي زندگي كنم و به دور و وري هام شك داشته باشم...شك دل ادم رو سياه ميكنه اصلا كل زندگي رو تباه ميكنه
-نگفتم شك كن گفتم با ديد باز نگاه كن....منطقت رو به كار بگير...كار سختيه كه از دخترم كه چند ماه ديگه 26 سالش ميشه بخوام منطقي واسه يه عمر زندگيش تصميم بگيره............حالا كه تو نميتوني براي اولين بار من واست تصميم ميگيرم...كلام اول و اخرم نه.......
...........................................
از سردرد نميتونستم چشمام رو باز كنم......عادت جدا نشدني اين چهار هفته.....بحث با بابا هميشه با يه نه جان گداز تموم ميشد...مامان هيچ نظري نداشت و با سكوتش بابا رو مشايعت ميكرد...نويدم مثل من بي قرار بود ...از طرفي فشار بابا مبني بر اخراج نويد بيش از همه ازارم ميداد....يه جورايي از بابا و مامان بدم ميومد...از دستشون عصباني بودم كه بي منطق جلوي عشقم ايستاده بودن ...توي اين يه ماهه بهشون ثابت شده بود عاشق نويدم ولي مرغ بابا يه پا داشت.....جديدا دلايل مسخره ديگه اي هم به دلايلش اضافه شده بود.....استخاره كردم بد اومد توي قرن بيست و يك مضحك ترين استدلال از پدر و مادر تحصيل كرده من بود...جواب فاميل روچي بدم كه اون همه خواستگار درجه يك رو رد كرديم براي يه پسر معمولي و پايين تر از خودمون جالب بود بايد واسه جواب گويي به كسايي كه حتي واسشون تره هم خورد نميكردم عشقم رو از دست ميدادم...... با بابا قهر بودم هر وقت ميومد خونه خودم رو تو اتاق حبس ميكردم و به جز چند كلمه ضروري بيشتر با مامان صحبت نميكردم.....تنها تكيه گاهم نويد بود...عجيب اين پسر ارامش بخش بود... مثل كوه پشت سرم ايستاده بود و وقت هايي كه كاملا نااميد ميشدم واسم از عشق ميگفت از خونه اي كه با هم تمام وسايلش رو خريده بوديم و دكوراسيونش كرده بوديم، از اينكه هر شب ميره توي خونمون و توي خيالش زندگيمون رو مجسم ميكنه،از حلقه هايي كه پسنديده بوديم و هر روز بهشون سرميزده كه مبادا فروخته بشه ولي امروز طاقت نياورده و خريدتشون به قول خودش جاشون فقط تو انگشتاي ما بوده.....تمام اين ها مثل انرژي بود كه هر روزه بهم ترزيق ميشد براي اينكه بيشتر در مورد خواستم مصمم بشم و پافشاري كنم...تمام دنياي من نويد بود و بس و هيچ كس نميتونست اونو ازم بگيره........
-غزل جان نمياي شام بخوري
نه سيرم
-اخه مگه ميشه از صبح تا حالا چيزي نخوري...يه نگاه به خودت بكن چقدر ضعيف و لاغر شدي
واستون مهمه مگه؟
-اگه نبوداين قدر خودمون رو زجر نميدايم
جالبه كسي كه زجر ميكشه شما شديدن....مامان برو بيرون سرم درد ميكنه...
-برم بيرون؟اولين باره اين طوري باهام صحبت ميكنه...چه بلايي سرت اومده غزل؟
به نقطه انفجار رسيدم...بغض داشت خفم ميكرد...حلقه هاي بلريان شيكمون از جلوي چشمم كنار نميرفت...براي اخرين بار بايد سنگامو وا ميكندم با تموم قدرت صدامو انداختم تو سرم و با بغض داد زدم:
تازه بعد از يه ماه ميپرسي چي بلايي سرت اومده؟ اسم خودتو ميذاري مادر؟ نميبيني چه بلايي سرم اومده؟ببين ....تو رو خدا چشاتو باز كن.......بببين مامان؟ بي خوابي هام رو ببين؟ دل تنگي هام رو ببين؟ تنهايي هام رو ببين؟ بي اشتهايي هام؟ بغضام؟ اشكام؟ اينا بلايي يه كه سرم اومده....من ديگه نميتونم عروسك خيمه شب بازيه دست تو و بابا باشم....از وقتي كه يادم مياد دو چيز تو گوش بوده درس بخون، مدير شركت تويي.....مگه من ادم نيستم...مگه من عشق و محبت نميخوام.....ازم انتظار نداريد عاشق بشم ولي انتظار داريد مثل يه ربات فقط به حرفاتون گوش بدم و شركت لعنتيتون رو بچرخونم....فردا بريم محضر من ملك و املاك و شركت و ماشينمو نميخوام همش رو ميدم به خودتون كه منم بشم مثل نويد اون وقت من هم سطحش ميشم..........ازتون متنفرم........
احساس ميكردم سرم سنگين شده از شدت فشار عصبي و فرياد انگار خون به مغزم نميرسيد به زور خودم رو به صندلي رسوندم و بغضم تركيد......انگار ميخواستم عقده همه چيز از دلم دربياد حتي بي محلي هاي روزاي اول نويد......با صداي اروم بابا گريم بي صدا شد اينقدر فرياد كشيده بودم كه مطمئنا همه حرفام رو شنيده بود......
-از ما متنفري.....از پدر و مادرت.....فكر كردم دلت پي چشم و ابرو رفته اگه يه ماه زجر بكشي بهتر از اينه كه يه عمر زجر بكشي....عروسك خيمه شب بازي هستي تو دستمون؟ كي چيزي خواستي بهت گفتم نه....هر وقت لب تر كردي بهتر از اوني كه خواسته بودي واست محيا كرديم....چي كم گذاشتم واست؟چي كم داشتي تو زندگيت؟25 سال پيش كه به دنيا اومدي همه مرداي اين ممكلت ته دلشون پسر ميخواست ولي واسه من و مادرت مهم نبود دختري يا پسر مهم بود پاره تنموني...تا به اينجا رسيدي خدا ميدونه چي كشيديم...تو پر قو بزرگت كردم به دندونت كشيدم تا به اينجا رسيدي....اگه اجبارت كردم كار ياد بگيري درس بخوني بخاطر اين بود كه اگه سرمو گذاشتم زمين محتاج هيچ كس نباشي...سختي نكشي كه تنم تو گور بلرزه.....تا حالا من يا مادرت دست روت بلند كرديم يا بي احترامي بهت كرديم كه فكر ميكني اينجا سلاخ خونست اين طوري سر مادرت هوار ميكشي...فكر كردي واسمون اسون بود قهر و ناراحتيه پاره تنمونو ببينم........منت سرت نيست هرچي داري واسه خودت اين خونه و بقيه چيزام اخرش مال خودته......وقتي مادر شدي درك ميكني ما چي ميگيم اگه زنده نبودم يه فاتحه به روحم بخون و اون وقت تو بفهم بچه داشتن يعني چي؟........بگو مادرش به مادرت زنگ بزنه كه قرار اخر هفته رو بذارن.....خواستگاري و جوابش كه بينتون انجام شده بگو بيان براي بله برون.....
با بهت به بابا مامان نگاه ميكردم...چقدر اروم و شمرده همه چيزو رو گفت...دلم شكست نه از حرفاي بابا از شكسته شدن دلشون.....چشماي باروني مامان و چهره غم زده بابا اتيشم ميزد....فهميدن اينكه به چه طرز بدي با حرفام خردشون كردم سخت نبود....ولي رسيدن به هدفم مرحمي بود كه باعث شد زود همه چيز يادم بره......

hoda_f1
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
كمرم خشك شده بود و حسابي خسته بودم...دلم ميخواست داد بزنم اخه پوست من كه صافه بخور و ماسك و كوفت و زهرمار ميخواد چي كار....حالا اگرم نبود يعني با اين چيزا صاف ميشد......موهام كشيده ميشد و دردم ميگرفت دوست داشتم به چيزاي خوب فكر كنم كه زمان زود بگذره......به حلقه نامزديم چشم دوختم...خيلي دوستش داشتم سليقه نويد بود...دوران يه ماهه نامزديمون چه شيرين گذشت...خدا رو شكر كه توي اين مدت بابا مامان با اين كه ناراحت بودن ولي سركوفت بهم نزدن و دركم كردن....
پريسا-واي غزل چه ناز شدي؟
چه عجب كارت تموم شد بخواي عروس بشي چي كار ميكني؟
-حالا خوب شدم يا نه
عالي دست ژيلا خانم درد نكنه...من چه طورم
-يعني توپ مال يه دقيقته........اب قند واسه نويد اوردي........
اون همچين تعريف ميكني دلم اب شد....اخ سرم.......خانوم وايش تر..........
-تموم شد غزل خانم لباستونو بپوشيد بعد خودتونو ببينيد مواظب تورتونم باشيد.......
اخ جون تموم شد ساعت چنده پري؟
-چهار......نيم ساعته شوهرت منتظره ها
شوهر.........واژه عجيبي بود...تا كمتر از سه ساعت ديگه نويد مال من ميشد......يعني شوهر من......واژه وسوسه بر انگيزيه...ته دلمو يه جوري ميكنه.........
-هوووووووووي كجايي ؟ هيچي نشده رفتي تو هپروت زود باش كمكت كنم لباس بپوشي....اژانس دم دره بايد برم........
بي تربيت...ادم نميتونه با خودشم خلوت كنه......
-اااااااااااااااه چقدر تنگه اين لباست......بكش بالا..........ولي چقدر نازه.......
اره ولي خيلي سنگينه داره اذيتم ميكنم.......
-همون لباس عروسه ديگه فقط صورتيه.......نميشد يه ماكسيه ساده تر بپوشي.......
با اون جشني كه نويد گرفته نه.......راستي خالت كه همسايه نويده مياد؟
- نه مامانم حالش خوب نبود موند پيشش........
چه بد مامانت نيست؟خدا بد نده چش شده؟
-چيز مهم نيست سرما خورده بود سرش خيلي درد ميكرد با خالم گفتن واسه عروسي حتما ميان......
قدمشون رو چشم
-خوب تموم شد بپر بريم جلوي اينه.........
مات شدم كسي كه ميديدم من نبودم.....شبيه؟؟؟؟.....نميدونم ...... شبيه هيچ چيز نبودم بودم اصلا خودم نبودم.....نميتونم بگم بد شده بودم نه ......خيلي ناز بودم ولي خوشم نيومد چون خودم نبودم........
ژيلا-ماه شدي عزيزم
-ژيلا خانم من اصلا ارايشمو دوست ندارم عوضش كن
پريسا-خل شدي غزل عاقد ساعت شش مياد تو هنوز اتليه هم نرفتي با اين ترافيك فردا عصر ميرسي
ژيلا-اخه چرا؟ اخرين مد اروپاست
مد هرجاست كه باشه خيلي غليظه.........من از صبح تا حالا دارم ميگم ارايشم مليح باشه.....نميخوام عجق وجق بشم.......
پريسا-به خدا ناز شدي غزل...نويد منتظره
با اينكه راضي نبودم چاره اي نبود.....ياد نويد افتادم و از خودم پرسيدم يعني از من خوشش مي ياد؟ با استرس راه افتادم ...قلبم توي سينه مي كوبيد.....فكر نكنم هيچ وقت عادت كنم كه ببينمش و گر نگيرم و خودمو نبازم.......
سلام
-وااااااااااااي
جديدا جواب سلام شده واي
-چه قدر تغيير كردي؟
خيلي بد شدم
-محشر شدي..........خيلي ناز
نه اندازه شما..........
واقعا برازنده بود.......دلم هيچ كدوم از اين تشريفات رو نميخواست فقط دوست داشتم زود تر مراسم عقد انجام بشه....دل شوره داشتم مبادا اتفاقي بيوفته.........
اصلا نميتونستم خودمو كنترل كنم...توي آتليه مدام خودمو پرت ميكردم تو بغل نويد....از خودم بدم ميومد كه اينقدر ضعيف النفسم ولي واقعا لذت بخش بود...نويد فقط ميخنديد و نميفهميدم چه فكري در موردم ميكنه ولي مهمم نبود ..........
از ديدن جمعيت شوكه شده شدم نميدونم اين همه ادم از كجا اومده بودن......
ماشاالله فاميل دارم هستي؟چه خبره نويد
-براي شمام همچين كم نيستن...نميشد كه دعوت نكنم...
خوب واسه عروسي دعوت ميكردي؟
-نميشد......عجله داشتم اين همه ادم حروم شدنت رو ببينن...
تو فكر خودت باش..اگه تو حروم نشي من نميشم......
از مراسم و معارفه چيزي يادم نيست....عمه عمو خاله..........اصلا واسم مهم نبود كه نسبت ها رو حفظ كنم مهم رسيدن به اين لحظه بود...
براي بار سوم ميپرسم دوشيزه خانم غزل سالاري آيا وكيلم؟
سكوت ازار دهنده اي حاكمه....نگاهمو بين جمع ميچرخونم......فقط چشمها رو ميبينم.....چقدر راحت ميشه بعضي حرفا رو از نگاه ها خوند.....نگاه مشتاق مينا خانم مادر نويد ونگاه خندون نيما.......نگاه حسادت ورزانه عمه ملوك و دختراش......و اما نگاه پر حسرت و پر غم بابا و مامان........زير چشمي سمت چپمو نگاه ميكنم...نگاه نويد.....مشتاق و نگران......قوت قلب ميگيرم....
با اجازه پدر و مادرم بله...........
.................................................. .................................................. ..................
خانم خوشكله؟؟؟؟؟؟؟ خواب الود.........بيدار نميشي؟
به زور چشمام رو باز كردم واي نويد بالاي سرم چي كار ميكرد؟گيجه گيج بودم......به انگشت دوم دست چپم نگاه نكردم....
تو اين جا چي كار ميكني؟
-خيلي زشته ادم صبحونه فرداي عقدش بره خونه پدر زنش؟اخه بابات كه نذاشت من شب پيشت بمونم .....تا صبح خوابم نبرد؟
خدا مرگم بده معلومه كه زشته كدوم دامادي رو ديدي ساعت هشت صبح خونه پدر زنش باشه؟
-واي نگو غزل خجالت ميكشم...مگه من چند بار داماد شدم كه تجربه داشته باشم؟
نخوردي نون گندم نديدي دست مردم؟
-چرا والا همه دامادا شب عقدشون خونه پدر زنشون ميمونن.....كسي كه به ما تعارف كه نكرد هيچ يه جورايي هم اشاره كرد تا عروسي غزل بي غزل......ميگم حالا برگردم؟
نه بابا شوخي كردم.......راستي نويد خيلي زشت شد من ديشب اون همه تو بغلت رقصيدم؟نگن چه عروس نديد بديدي؟
-غلط كردن؟ همچين شاخ شمشادي ذوق كردن هم داره.....
بي جنبه؟؟؟؟؟كي ؟ تو ذوق كردن داري؟
-همه زنا همينن ديگه....عزيزم و فدات شم تا وقتيه كه خرشون از پل نگذشته......
نه خيرم من هميشه عاشقت ميمونم ........
-الهي من فداي تو بشم كه عاشق باشي يا نباشي بازم مال خودمي...راستي غزل جون ميخوام يه هفته فقط بريم بگرديم و خوش باشيم......بدون دغدغه شركت و كار.....
كاش ميشد..شركت رو چي كار كنم؟؟؟؟؟
- پريسا حسابي حرفه اي شده كارا رو بسپر بهش...
اين هفته خريد داريم هفته بعدم بايد به كانتينر از گمرك بازرگان تحويل بگيريم يه عالمه كار داريم نميشه...
-چرا ميشه...تو ليست خريدو امضا كن پريسا كاراشو ميكنه....در ضمن اقاي جعفري اونجا چي كارست ؟مثلا مسئول خريده...وقتي پيش فاكتورش اومد تو فقط تاييد كن و كار الي سي ها و زمان پرداختشو هماهنگ كن....نترس همه چيز با من....به من كه اعتماد داري...
به تو؟ نويد يه چيزي ميگم يادت نره، هيچ وقت....تو چشمامي.....
(سكوتش عجيب بود.......انگار ناراحت شد....من كه حرف بدي نزدم....شايدم احساساتي شده نميخواد بروز بده از بسكه مغروره)
-تو مهمون نوازي نميخواي بكني.....مردم از گشنگي......پاشو بريم صبحونه بخوريم.....بيچاره مامانت فكر كنم منتظر ماست...
خوبه والا كله صبح ميرن خونه مردم صبحونه ميخوان؟؟؟؟؟
روزهاي دل نشين من ميگذشت......با خنده و عشق و گاهي كل كل هاي عاشقانه.....
.................................................. ...............................................
چرا اينقدر قيمت پيش فاكتور زياد شده؟چيزايي كه من گفتم درخواست بدن نصف اين مبلغم نميشه؟ميگم شركت رو نذارين به امان خدا بريم گردش...معلوم نيست چي درخواست دادن؟
-ميدونم غزل جان ...مثل اينكه موقع درخواست به اقاي جعفري گفتن يه مشكلي تو خط توليدشون هست ممكنه تا چند ماه نتونن بعضي وسايل پزشكي رو توليد كنن،اقاي جعفري به من گفت منم فكر كردم بيشتر خريد كنيم نزديكاي عروسي دچار مشكل نشيم اعصابت خورد بشه.....كار بدي كردم؟....
نه عزيزم خوبه اينده نگري ميكني؟حالا چرا همه چيز رو آلماني نوشتن؟ من كه هيچ چي حاليم نميشه؟
-به اقاي جعفري گفتن مسئول فروش انگليسي شون چند ماه مرخصيه مجبورن تا اطلاع بعدي با پيش فاكتور ها و فاكتور هاي الماني فروش انجام بدن....
حالا هيچ كس الماني بلد نيست تو اين شركت تكليف چيه؟
-توي يه دارالترجمه اشنا دارم...هر وقت لازم شد ميبرمش اونجاميدم چكش كنن....حالا امضا كن من كاراي ارسال رو انجام ميدم تو برو بانك زمان پرداخت ال سي رو تنظيم كن...طبق هماهنگي هاي اقاي جعفري يك ماه ديگه كانتنرها لب مرزن.....
چقدر دور؟
-مثل اينكه اين دفعه درخواست بالاست طول ميكشه.
.................................................. .................
يك ماه بعد.......
نويد هفته ديگه بايد مرز بازرگان باشيم براي ترخيص كالا....
-نكنه خودت ميخواي بري
پس كي بره هميشه خودم ميرم يا بابا ......
-غزل خانم شما دوماه ديگه عروسيته...تموم كارا مونده...من گفتم عروسي بايد چه طوره باشه....گفتم يا نگفتم؟
خوب چرا عصباني ميشي؟
-حرف اخر ديگه هم تكرار نميشه جعفري ميره ترخيص ميكنه ،رسيد انبار خودم چكش ميكنم .......راستي لباس عروستو چي كار ميكني؟
بابا كه گفت نميذاره با هم بريم دبي؟
-غزل بعضي وقتا عصبي ميشم.....مثلا من شوهرتم....
نويد قبل از عقد باهامون شرط كرد كه تا وقتي عروسي نكردي هنوز دختر اين خونه ايي......خودتم قبول كردي؟يادت كه نرفته...
-نه يادم نرفته سر قولمم هستم......اشكال نداره با مامانت برو........
مگه اينجا چه اشكالي داره؟از همين جاميخرم......
-نه نميشه.......لباس عروس و طلا هات بايد تك باشه.......پاسپورت خودتو و مامانو بده من بليط و هتل بگيرم........
ديده بودم عروس بگه ميخوام لباسم تك باشه ولي نديده بودم داماد بخواد لباس عروس تك باشه؟؟؟؟ يعني مردا هم به اين نكته ها توجه ميكنن يا نويد اين طوريه؟؟؟؟؟
.................................................. .........................
مامان يعني نويد اومده استقبالمون؟
-نميدونم....غزل تو رو خدا بس كن ديوونم كردي؟اين يه هفته از هر ده تا كلمه اي كه شنيدم نه تاش نويد بود.......
تا از مراحل ورود و تحويل و بازرسي چمدان ها گذشتيم سالها به من گذشت......مامان اصلا دل تنگي ها م رو درك نميكرد....يه هفته نديدن نويد برام خيلي سخت بود......
نويد-سلام مامان رسيدن به خير.......
مامان-سلام پسرم .....ممنون.....غزل خجالت بكش بيا اين طرف جلوي مردم زشته......
خوب دلم تنگ شده واسش......
مامان-نويد جان يه تاكسي براي من بگير من برم شما هم برين به دل تنگي هاتون برسين
-نه مامان اين چه حرفيه خودم ميرسونمتون......
-عزيزم من ازتون انتظار ندارم ميدونم دلتون تنگ شده واسه هم .......
نه مامان بريم خونه اول ميخوام سوغاتي هاي نويدو بدم
-مرسي عزيزم فقط يادت نرفته كه اصل كاري ها رو بخري؟
نه خيالت راحت......

hoda_f1
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۵۵ قبل از ظهر
نويد-صبح به خير به خانم مديرعامل خودم...زبر و زرنگ و سحر خيز
سلام به شوهرتنبل خودم........
-من اتاقمم كاري نداري
نه عزيزم............
سرم درد گرفته بود...تمام رشته كار از دستم در رفته بود...چرا اين مدت اينقدر بيخيال شدم كه حالا ندونم چي به چيه....خدا رو شكر نويد حواسش به همه چيز بود........
خانم حسيني-خانم سالاري از كلانتري اومدن با شما كار دارن....
كجا؟
-كلانتري.........
با من چي كار دارن؟
-نميدونم
بگو بيان داخل.........
-خانم غزل سالاري؟
بله امرتون؟
-ديانتي هستم از دايره مبارزه با مواد مخدر...بايد با ما تشريف بيارين....
از كجا؟؟؟؟؟؟؟؟چرا بايد بيام؟
-توي پاسگاه همه چيز مشخص ميشه.......خودتون ميايد يا خانم طاهري دست بند بهتون بزنه؟
چي دارين ميگين؟اشتباه گرفتين اقا......مواد مخدر چيه...من با شما هيچ جا نميام............
-اون توي پاسگاه مشخص ميشه..........اينم حكم بازداشتتون ميتونيد ملاحظه كنيد........
خانم حسيني به اقاي راستين بگين بياد........
ديانتي-خانم طاهري بياريدشون مثل اينكه نميخوان همكاري كنن........
نويد-يعني چي؟چه خبره؟
نويد ميخوان منو ببرن پاسگاه .......اخه به چه جرمي.........
طاهري-خانم راه بيفت...مقاومت به ضرر خودتونه...
چي ميگي ولم كن ........اه دستمو نكش......نويد چته؟ چرا خشكت زده؟؟؟؟؟؟من تا وكيلم نباشه هيچ جا نميام........دلم كن وحشي.....................
داد ميزدم و بد و بيراه ميگفتم.....زن احمق به زور هلم ميداد........اعصابم داغون بود....ابروم جلوي همه پرسنل ريخت....اصلا چرا گريه ميكنم من كه بيگناهم......از همشون به خاطر اعاديه حيثيت شكايت ميكنم.......به چه حقي منو به زور سوار ماشين پليس كردن.......
ولم كن وحشي..................
-توهين به مامور دولت كيفر قانوني داره
وقتي ازتون شكايت كردم حاليت ميشه كيفر قانوني يعني چي؟
-حرف نزن برو داخل.........
من نمي رم اينجا......ولم كن احمق...........
با فشار دستش پرت شدم توي بازداشتگاه.......يه اتاق كوچيك و تاريك ته راه روي كلانتري......در و ديوار كثيف و موكت پاره...حالم داشت بهم ميخورد......نميتونستم جلوي اشكامو بگيرم.....اين احمقا دارن چي كار ميكنن......اخه چرا بايد اشتباه به اين بزرگي بكنن؟ بيچاره نويد شوكه شده بود و خشكش زده بود......واي خدا كاش بابا و وكيلش زود بيان........
به سمت در بازداشتگاه رفتم و داد و هوار كشيدم
-يكي اينجا نيست به من جواب بده......به بابام زنگ بزنيد.......اخه دارين چه غلطي ميكنيد........
چه خبره خانم ......همه جا رو گذاشتي رو سرت.........
-چرا كسي به من جواب نميده ......من اتهامم چيه؟ من بايدوكيلمو ببينم به بابام خبر بدين؟
-شمارشو بنويس؟
جرمم چيه ؟
-يه كم فكر كن يادت مياد............
هرچي سر و صدا ميكردم فايده نداشت.......خسته شده بودم......از فرط گريه سرم درد ميكرد.نه بابا اومد نه نويد....نميشد كه نيان حتما نذاشتن من ببينمشون.....خدايا اين چه ابرو ريزي بود.....يه ماه مونده به عروسيم ......چه جوري حرفمو از دهن مردم جمع كنم.....
وحشتناك ترين شب زندگيم گذشت.....تا صبح فكر كردم و ناليدم ولي راه به جايي نبردم.....نتونستم لب به چيزي بزنم از ديروز صبح تا حالا چيزي نخورده بودم ولي احساس گرسنگي نميكردم.......صداي قدم هايي اميدوارم كرد......اره حتما ميخوان ازادم كنن ولي كور خوندن اولش پدرشونو در ميارم....
طاهري-پاشو بيان بيرون....
ازاد ميشم؟
-حالا حالا ها مهمونمون هستي......
يعني چي؟
-دستاتو بيار جلو......خانم احدي بهش دست بند بزن
دلم كنيد كجا ميبرين منو؟
-قاضي حكم داده تا دادگاه زندان باشي...
چي ؟؟؟/ولم كن وحشي ......من بايد وكيلمو ببينم...
-تو زندان ميتوني ملاقاتش كني......
من تقلا ميكردم ولي از پس دو تا زن قوي هيكل بر نميومدم.....دلم ميخواست بميرم....زمين دهن باز كنه و منو ببلعه.......چقدر وحشت ناك بود با دستبند مثل خلافكارا........گريم به ضجه تبديل شده و التماس...............
مجبورم كردن وسايلمو تحويل بدم و به سلول انفرادي رفتم.....تمام وجودم ميلزيد و افت فشار خون داشتم...هيچ كس توضيحي نميداد و جز گريه و ناله كاري نميتونستم بكنم......تصور در زندان بودن باور نكردني بود......گاهي اروم اشك ميريختم و وقتي سرمو بلند ميكردم و ديوار و زمين كثيف سلولمو ميديدم جيغ ميكشيدم.......پاهام خشك شده بود حاظر نبودم روي زمين يا روي تخت بشينم..........
-سالاري ميتوني با وكيلت ملاقات كني.......
اون لحظه انگار بال در اوردم باورم نميشد.....ديگه اين دفعه همه چيز تمومه.........هيچ چيز مثل ديدار اقاي محبي وكيل و دوست صميمي پدرم نميتونست خوشحالم كنه.........
بدنم به خاطر ضعف جسمي و فشار هاي عصبي ميلرزيد ولي از سرعت راه رفتم كم نميكرد اون اتاق ملاقات حكم بهشت رو داشت....
از ديدن چهره مغموم و اشفته اقاي محبي ترسيدم....به زور زبونمو تكون دادم.....
سلام اقاي محبي
-سلام دخترم بيا بشين
اقاي محبي چي شده؟ تورو خدا نجاتم بدين دارم ميميرم.......
-اروم باش غزل جان......ميخوام با ارامش به حرفام گوش كني و جواب بدي....
تو رو خدا اول بگين به چه جرمي اينجام ........دارم ديوونه ميشم..........
-ببين غزل وقت طفره رفتن و مقدمه چيني نداريم......فقط يه ساعت تونستم وقت بگيرم......جرمت قاچاق مواد مخدره.....نه يه كيلو دو كيلو......دو تن........
چي؟ چي ميگين؟؟؟؟؟؟؟؟اين تهمتا چيه؟ به چه پايه و اساسي؟؟؟؟من اصلا تا حالا مواد مخدر از نزديك نديدم...اصلا بلد نيستم چندتا شو نام ببرم..........
-ميدونم غزل من از خودم بيشتر به تو اطمينان دارم فقط سوالامو جواب بده؟چند وقته با شركت جنيوس كار ميكنيد؟
5 سال
-تاحالا مشكلي باهاشون داشتي؟
نه
-اخرين خريدتون كي بود و چه طوري انجام شد؟
يه 12 تيرماه بود يه هفته بعد از عقدم...زياد در جريانش نبودم پريسا دوستم كه حسابداره با جعفري مسئول خريد انجامش دادن.....زياد در جريان نبودم........
-چيزي مشكوك يا غير طبيعي توي مراحل خريد نبود؟
نه.......يعني چرا ......ولي مهم نبود......
-الان همه چيز مهمه.....مو به مو ميخوام بدونم........
به جعفري گفته بودن توليد ندارن بيش از حد نياز خريد كرديم لنگ نمونيم......قرار بود يه ماه بعد برسه ولي 15 روز بعد رسيد....
-محموله رسيده رو چك كردي؟
نه نويد چك كرده؟؟؟؟
-پس چرا امضاي تو زير برگه بود.......
من برگه خالي رو امضا كردم كه بعد خودشون پرش كنن.......
-چرا رفتي دبي؟تنهايي؟
با مامان بودم رفتم براي خريد لباس عروسم........تورو خدا بگين چي شده دق كردم؟
-غزل اخرين خريدي كه كردين مبلغش يك چهارم درخواستتون بوده........مابقي قرص هاي اكستازي و روان گردان بوده كه وارد شده.........
چي ؟؟؟؟؟؟؟ واضح بگين.........
-واضحه كه برات پاپوش درست كردن......ولي نميدونم كي و چه طوري فقط همينا رو تونستم بفهمم كه بهت گفتم..........بايد صبر كني كه مدرك جمع كنم.......ولي يه خواهش ؟غزل خودتو نباز......خيلي راها هست كه بايد بريم.............اينقدر اشك نريز.....
چرا بابا مامانم و نويد نميان ملاقاتم؟
-فعلا ممنوع و ملاقاتي.....تا روز دادگاه.......مثل اينكه سلولتم انفراديه كه نتوني خبري بين همدستات رد و بدل كني........
به گوشام اعتماد نداشتم........منگ بودم اصلا يادم نيست چه طوري به سلولم برگشتم.......حرفاي اقاي محبي مثل نوار از ذهنم رد ميشد ولي من قدرت حضمشو نداشتم......نميفهميدم چه به روزم اومده.....
ذهنم به سمت نويد پر كشيد......يعني الان چي كار ميكرد؟؟؟؟؟؟ نكنه باور كنه كار من بوده.........
نتونستم چيزي بخورم به فقط از فرط خستگي روي تخت كثيف و زهوار در رفته پرت شدم و دومين شب رو با كابوس هاي وحشتناك گذروندم.......

hoda_f1
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
-اين چادرو سرت كن بايد بري بازجويي..............
خانم تورو خدا ولم كنيد....من به چه زبوني بگم.....
-بسه ......موقع ايي كه غلط زيادي ميكردي فكر اين روزاتم ميكردي.....
اخه چرا تهمت ميزنيد.........
-يه بار گفتم بس كن...گوشم از اين حرفا پره............برو داخل تا جناب سرگرد بيان..........
از پا افتاده بودم......خسته بودم و گرسنه.......سرم مثل يه اتش فشان در حال انفجار بود.......صداي در اومد نه سرمو برگردوندم و نه سلام كردم......خسته تر از اين حرفا بودم.......
-نام.....
به چهره بازجو نگاه كردم....خشن و بداخلاق.....با صورت پوشيده از ريش هاي مشكي و ابروهاي در هم كشيده....ازش بدم اومد نگاهمو برگردونم ولي با فرياد سوالشو تكرار كرد..... ميخواست بهم بفهمونه كي رئيسه و دستور ميده و كي بايد جواب بده....
غزل
-فاميل؟
سالاري
-سن؟
25
-چند ساله مواد مخدر قاچاق ميكني؟
تا حالا چشمم به مواد مخدر نخورده
(پوزخند زد ولي برام مهم نبود ...فقط ميخواستم به سوالا جواب بدم و زود راحت بشم......)
-اولين بارت بود كه اون شركت الماني قرص روان گردان ميخريدي؟
من به جز وسايل پزشكي و دارويي هايي كه مجوزشونو داشتم چيز ديگه اي نخريدم......
-پس اون قرصايي كه ردش به انبار شركت شما رسيده مال كيه؟
من نميدونم در مورد چي حرف ميزنيد........
-بذار روشنت كنم دختر......به قيافه و سنت نمياد حرفه اي باشي.......جرمت سنگينه.....اگه اعتراف كني و كسايي كه بهشون جنسا رو فروختي لو بدي قول ميدم توي مجازاتت تخفيف داده بشه.......
من كار خلافي نكردم....نه الان نه هيچ وقت تو زندگيم......من حتي يه جريمه رانندگي هم ندارم چه برسه به قاچاق مواد....
-مثل اين كه تو نميخواي راه بياي....كي ماه پيش از جنيوس خريد كرد......
من درخواست دادم واحد خريد شركت خريد كردن.......
-ببين خانم.......اگه اعتراف هم نكني همه چيز واضحه ....مدارك بر عليهت كامله.....فقط ميخوام بهت فرصت بدم فعلا براي امروز بسه به حرفام فكر كن........
دوباره برگشتم به سلولم بدون روشن شدن مبهمات مغزم.......توان مقابله با گرسنگي رو نداشتم به قول اقاي محبي بايد نيرو ميگرفتم.....با اكراه كمي از ناهارمو خوردم و دوباره به حلاجي تمام وقايع پرداختم..........
سه هفته گذشت.......براي من سه قرن بود..... چهار بار ديگه بازجويي شدم، همون سوالا و همون جوابا......نمي دونم چقدر وزن كم كرده بود و چه شكلي شده بودم......فقط ميدونستم خيلي حالم بده.......سه هفته و سه روز بود كه شبها نتونسته بودم اروم بخوام....هرشب كابوس و وحشت......تاريكي و تنهايي............
.................................................. ....................
سلانه سلانه توي راهروي دادگاه راه ميرفتم.....سعي داشتم دستبندمو كه مثل مهر تباهي روي پيشاني بود رو زير چادرم قايم كنم.....هنوز همه چيز مبهم بود و اميدوار بودم امروز همه چيز روشن بشه.............
به جايگاه متهمان در رديف جلو رفتم......دادگاه علني بود ......ولي خدا رو شكر از ورود خبرنگارها جلوگيري كرده بودن.....نگاهم رو بين جمعيت گردوندم....چقدر بابا مامان شكسته شده بودن......نويد عزيزم....پكر و شرمنده سرش پايين انداخته بود......بي انصاف من بيگناهم چرا نگاهتو دريغ ميكني....حالا كه بهت احتياج دارم......
دادگاه علني شد و از حضور اقاي تيموري كنارم كمي ارامش پيدا كردم و به خودم مسلط شدم.......
مدارك به دادگاه ارائه شد.....فرم درخواست كالا، پيش فاكتور تاييد شده، فاكتور ارسالي به بانك جهت ارسال وجه از طريق ال سي،........
به جايگاه خوانده شدم......پس از شهادت سوالهاي وكيل مقابل مثل نيزه پرتاب شد........
اين درخواست شركت شماست؟
بله
تصديق ميكنيد كه اين خط و امضاي شمات بابت تاييد خريد؟
بله
چرا اجناس دريافت شده يك چهارم خريد شما بود ولي فاكتور ارسالي به بانك مطابق پيش فاكتور بوده؟
اجناس دريافتي طبق گفته انبار دار مطابق درخواست بوده..
-اين امضاي شماست؟
بله
-پس اقلام دريافتي رو با اقلام سفارش داده شده چك كنيد........
(باور نميكردم....سفارش با دريافتي نميخوند..........مستاصل گفتم:)
ولي من اين برگه رو سفيد امضا كردم كه اقاي راستين چك كنه و پرش كنه........
-مدركي داريد كه اين برگه بعد از امضاي شما پر شده؟
نه
-شما اول تا هشت مرداد بابت چي به دبي سفر كرده بوديد؟
براي گردش و خريد مايحتاج عروسيم......
-يعني ميخوايد بگيد كه اصلا با روئساي شركت جنيوس ملاقات نكردين؟
به هيچ وجه؟
-چه طور ميشه كه در يك هتل اقامت داشته باشيد و ملاقاتي صورت نگرفته باشه؟
من اصلا متوجه حرفاتون نميشن
-اقاي قاضي سوالات من تموم شده..........اقاي محبي اگه سوالي دارن ميتونن بپرسن.....
قاضي-بفرماييد اقاي محبي
محبي-با تشكر...خانم سالاري نسبت شما با اقاي راستين چيه؟
همسرم هستم
-نحوه اشناييتون رو شرح بدين......
خانم گودرزي دوست صميميه منه از دوران دانشجويي.... تابستون پارسال به من گفت كارشون سنگين شده و به نيرو نياز دارن.....خودشون اقاي راستين كه پسر همسايه خالشون بود رو معرفي كردن.....ايشون مشغول به كار شدن و بعدش با هم عقد كرديم......
-بعد از مراسم عقدتون زياد شركت ميرفتنن
اصلا ........به خاطر تداركات كاراي عروسي خيلي درگير بودم
-پس كاراي شركت چه طوري انجام ميشد.......بدون امضاي شما هيچ كاري توي شركت نميشد كرد درسته؟
بله.....اقاي راستين يا خانم گودرزي برگه ها مياوردن من امضا كنم........يا يه روز ميرفتم همه رو امضا ميكردم.......
-متن برگه ها رو ميخونديد....
اره......ولي بعضي هاشون خالي بودن كه در موقع لزوم پر بشن......مثل تحويل موجودي به انبار كه الان تطابق نداره.....
-كارمندا عدم حضور مستمر شما رو ميتونن تاييد كنن و شهادت بدن
البته.......
-اقاي قاضي سوالاتم تموم شد.............
وكيل دولتي: نويد راستين به جايگاه شهود احضار شود........................
-شما همسر خانم سالاري هستيد؟
-بله......
از خريد و فروش هاي مشكوك همسرتون خبر داشتين.......
خير...
مگه توي قسمت حسابداري مشغول نبوديد؟
چرا ولي من حسابدار نيستم.....من ليسانس عمران دارم و چون بيكار بودم يه دوره يه ماهه حسابداري ديدم ...اگهي شركت رو توي نيازمندي ديدم...احتياج به كمك حسابدار داشتند با اين كه نااميد بودم ولي مصاحبه دادم و پذيرفته شدم......
-يعني شما از طريق خاله خانم گودرزي استخدام نشديد؟
خير....من اصلا قبل از استخدام خانم گودرزي رو نميشناختم...
-گفته هاي همسرتون مبني بر امضا گرفتن برگه هاي خالي رو تاييد ميكنيد.......
خير.......من از كار شركت سردر نمي اوردم و دوست نداشتم تو كار همسرم دخالت كنم من فقط به عنوان كمك حسابدار حقوق و اضافه كار و بيمه پرسنل رو انجام ميدادم ....هركار جزئي كه خانم گودرزي دستورشو ميداد.........
(نه اين واقعيت نبود......يه كابوس وحشتناك بود كه فقط ميخواست منو ويروون كنه........اين نويد نبود كه مقابل من ايستاده بود و عليه من شهادت ميداد......اين نويد من نبود كه دروغ ميگفت......اين عشق من نبود كه جرات نداشت توي چشمام نگاه كنه.......اي كاش صبح ميشد تا مامان ا زخواب بيدارم كنه و اين كابوس تموم بشه.........)
.................................................. ..................................
بعد از اعترافات نويد ديگه چيزي نشنيدم.....نفهميدم پريسا ، جعفري، خانم حسيني و بقيه چي گفتن.....فقط به روبروم زل زده بودم و منتظر بودم مامان بياد واز خواب بيدارم كنه...........
حتي وقت بيرون اومدن نفرين هاي مادر نويد هم نشنيدم......كي به كي ميگفت باعث بد بختي؟؟؟فقط طي اخرين ملاقاتي كه داشتم اقاي محبي كه اونم فهميده بود شكه شدم واسم توضيح داد و من فقط گوش دادم.........
محبي: بد مخمصه ايه......همه چيز از قبل تعيين شده بود....نقششون حرف نداشت....پريسا و نويد دستشون توي كاسه بوده....اصلا خاله و همسايه اي در كار نبوده.....همون روزا يه اگهي توي نيازمندي ها چاپ ميشه همون كه ازش بي خبر بودي.....اصلا رشته نويد حسابداري نبوده.....خير سرش مهندس عمرانه......وقتي كه درخواست خريد ميدين سه چهارم مبلغ متعلق به قرصاي مخدر بوده....امضاي پاي برگه ورودي انبار و تحويل كالا نشون ميده فقط تو جريان بودي و ميدونستي كه اجناس كمتر از خريده مدركي نيست كه بگن نويد تحويل گرفته...انبار دارن ضد تو شهادت داده.......با پول تو قرصا خريداري شده ولي معلوم نيست وقتي فروخته شده پولش تو جيب كي رفته....نتونستيم بي خبري تو رو ثابت كنيم همه مدارك خريد و فروش با امضاي تو بوده.....هيچ مدركي عليه پريسا و نويد نيست... رئيس .شركت الماني رو اينترپل تحت پيگرد قرار داده.......غزل پس فردا حكم دادگاه داده ميشه....همه چيز ثابت شدست ولي قول ميدم يه كارايي بكنم......نميخوام تو اين وضعيت نصيحتت كنم ولي چرا اينقدر به دو نفر اعتماد كردي كه همه چيزو دستشون سپردي؟اخه من چه طوري ثابت كنم اون حروم لقمه واسه تو هتلي رزرو كرده كه مسئولاي شركت الماني توش جلسه پخش مواد مخدر داشتن.......چه طوري غزل............حرف بزن دختر؟؟؟؟؟
چه حرفي بود كه زده بشه......همه چيز روشن شد......به طرفم سلولم حركت كردم ديگه حركتاي خشونت اميز نگهبانم هم مهم نبود......فقط يه سوال بود چرااااااااااااااااااااااا اااااا؟
بي معرفت من تموم حسمو خالصانه تقديمت كردم........به خاطرت زجر كشيدم...دل شكوندم...عربده زدم...هزار بار شكستم....چرا ؟ چرا؟
دوباره شب شد....ولي امشب خوابي تو چشمام نبود كه اجازه بده كابوس بدرتم......امشب پر حس بودم...پر از غم......پر از گلايه ....ولي كلمه يا جمله اي نبود كه بارشو سبك كنه فقط حس بودو حس.............
حالا معناي حسرت چشماش رو ميفهميدم.....پريسا تو چرا؟؟؟؟ مني كه موقع نداري و بد بختي يارت بودم......اگه پول احتياج داشتين بهتون ميدادم چرا باهام بازي كردين؟؟؟؟؟حتما عاشق و معشوق بودين باهم.......فكر بودن پريسا و نويد شعله اتيشمو بيشتر ميكرد.....هنوز اينقدر سردرگم بودم كه نفهميدم بايد ازشون شاكي باشم يا متنفر......اروم زمزمه كردم:
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر....
چه كسي باور كرد
............... جنگل جان مرا
........................ آتش عشق تو خاكستر كرد؟
چه كسي باور كرد
............... جنگل جان مرا
........................ آتش عشق تو خاكستر كرد؟

hoda_f1
۲۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۳۴ قبل از ظهر
به در و ديوار كثيف چشم دوختم.چه حرفها كه براي گفتن نداشتند و چه حرفهايي كه من داشتم.....الحق كه يارهاي باوفا و بي نقصي بودن.......سردرد دلم رو براشون بازكردم.....
-هنوز نفهميدم چرا؟ من فقط عشق هديه دادم ولي تاوانش خيلي زياد بود ....خيلي سنگين.....عشق مقابل بي ابرويي و خيانت ...الان نويد داره چي كار ميكنه؟ از نبودم خوشحاله؟ ميخنده؟؟؟ پريسا تو اغوششه؟؟؟/واي بابا مامانم چي ميكشن.....از دوري من .....از حرف مردم......از بي ابرويي....
ناليدم و زار زدم ...تا جايي كه اشك بود باريدم.....
...........................
امروز حكمم كتبا به اقاي محبي ابلاغ ميشد.....صداي بازشدن درب ميومد حتما احضار شدم.....شل و وارفته روبروي اقاي محبي نشستم...خيلي خونسرد گفتم: ميشنوم، بي صغري كبري چيدن و مقدمه....فقط حكمو اعلام كن...
متوجه جو شد به سختي لبهاشو تكون داد و با صدايي لرزون گفت:
-جرم پول شويي و قاچاق مواد مخدر ثابت شد...نتونستم كاري بكنم...تمام اموال و شركتت به نفع دولت مصادره ميشه...حكم خودتم اعدام ...ولي خودتو نباز ...درخواست دادگاه تجديد نظر ميدم ...بابات تا يه جاهايي پيش رفته مطمئن باش...
خونسرد به طرف سلولم راه افتادم ....چيزي برام مهم نبود..مرگ چيزي بود كه از روز دادگاه بارها ارزو كرده بودم....از خودكشي و گناهش ميترسيدم ولي اعدام...يعني درد داره؟؟؟/ هرچي هم درد داشته باشه از دردي كه دلم ميكشه كمتره....فوقش چندلحظه و بعدش خلاص.......احساس سبكي خاصي ميكردم.....براي بابا مامانم هم بهتر بود ....شايد غصه بخورن ولي اگه اين لكه ننگ رو نداشته باشن بهتره....

hoda_f1
۲۸ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۳۹ قبل از ظهر
به موقعيتم برگشتم...خاطراتم مرور شده بود.براي چندمين بار؟؟؟؟؟؟شايد هزارمين بار ولي قطعا اخرين دفعه بود....هنوز چشمم به پتوي ژنده و كهنه زندان بود ولي نه....لرزش بهتر از اون بود...
.............................
محبي: اين بچه بازي ها چيه؟ چرا نميخواستي منو ببيني؟ با كي لج ميكني....
...............
-باشه حرف نزن ولي خوب گوش كن....باباي بدبختت تمام دار و ندارشو فروخته و به ريز تا درشت رشوه داده....همه ميخوان اين ماجرا زود تموم بشه و يه سرپوش روش گذاشته بشه حتي قاضي...ديروز حكم تجديد نظرت اومد.....اموالت مصادره ميشه ولي حكم اعدامت تغيير كرد و هفت سال واست بريدن......غزل تو اين پرونده خلاف زياد شده پس وقتي رفتي توي بند عمومي درمورد حكم اول و حكم تجديد نظرت با هيچ كس حرف نزن.فهميدي؟ دوباره همه چيزو خراب نكن؟
........
-نكنه واقعا لال شدي...الان بايد خوشحال باشي...ميدوني چه به روز مادر پدرت اومده...ميدوني چه طوري توي يه خونه اجاره اي با يه حقوق بازنشتگي سر ميكنن....
ديگه تحمل شنيدن محال بود...با درموندگي داد زدم....واسه چي؟من لياقت ندارم...من از عرش به فرششون كشيدم...دلشونو شكستم و پي هوسم رفتم و خال بر سرشون كردم...به چه حقي رشوه دادين؟ به چه حقي حكم اعدام من لغو شد...من اخر خطم من جسم زنده بدون روح نميخوام....من لايق مرگم
-ساكت شو....داد نزن....خوبه گفتم حرفي از رشوه و حكمت نزن.......
من اخر خطم ......اخر خط....
..................
دمپايي پلاستيكيمو چنان روي زمين ميكشيدم گويي اهنين بود...با ظاهري داغون و روحي مرده به سمت بند عمومي ميرفتم...به نگاه هاي كنجكاو و زمزمه ها اهميتي نمي دادم...نيمه هاي راه به داخل سلولي هل داده شدم...
زندانبان-اين تخته اينم هم سلولي هات...با هم مسالمت اميز زندگي ميكنين و شر درست نميكنين كه به ضرر همتونه...
بي صدا ساك كوچيكمو رو تخت گذاشتم و بين زاويه تخت و ديوار مچاله شدم و سرمو روي زانوهام گذاشتم....
-به به عروسك فرنگي...چشم قشنگ...بت نمياداهل خلاف ملاف باشي ماماني....اينورا...
به صاحب صدا نگاه كردم زني 30 ساله با پوست كدر و لبهاي سياه...چندش اوربود...
-نكنه اوردنش اينجا ما عروسك بازي كنيم حوصلمون سر نره......ببين ابجي كوچيكه اين طور كه قمبرك زدي معلومه حالا حالا ها مهموني مايي.....پس با ما به از اين باش كه با خلق جهاني...به نفع خودته فنچ چوچولو......
صداي قهقه هاش منزجم ميكرد و از لحن حرف زدنش چندشم ميشد فكر هفت سال زندگي با اين جور موجودات اشك از چشمام جاري كرد...
-زكي بابا دست خوش ماكه چيزي نناليديم زرتي ابغوره هات را گرفت...اصلا اول ما ميناليم حس غربتت بپره ....اين ابجيت كه ميبيني سرور و سالار بنده كه خودم باشم عطي مرامم...اين خنگول خانومم پوري مشنگه...نوكر شماست عروسك خانم...
به پوري مشنگ نگاه كردم ...سفيد بود با ابروهاي پر پيوسته و چشماي لوچ...اينقدر روسريشو سفت گره زده بود كه گفتم الان خفه ميشه ...سنگينيه نگاهم رو حس كرد و گفت: ددددلام...
منظورش سلام بود....فكر كردم خيلي شاهكاره زبونشم ميگيره...بين خنده و گريه مونده بودم كه ناخوداگاه گريم شدت گرفت و به هق هق افتادم....
عطي مرام مهم كوبيد پشت سرش و گفت: مرض نسناس بااون صداي انكر الاصواتت زهرشو اب كردي...
دلم سوخت با هق هق گفتم: چي كارش داري گناه داره.....
عطي-اي جونم .....پوري عروسكمون صداشم مثل خودش ناشناشه....
طوري حرف ميزد كه حس ميكردم يه پسر هيز روبروم نشسته خودمو جمع كردم و بيشتر به ديوار چسبوندم...
عطي-ببين خانم خوشكله الكي نشديدم عطي مرام....از الان ديگه ناموس مايي...هرچي خواستي به خودم بگو ...بد جوري مهرت به دلم نشسته....پوري عروسكمونو اذيت نكن تا كم كم حاليش بشه خوب جايي تخت گيرش افتاده........
اروم اروم اشك ميريختم و با خودم فكر كردم سرنوشت من با عطي مرام و پوري مشنگ به كجا ميرسه..............

hoda_f1
۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۴۰ قبل از ظهر
سلام به همه دوستاي عزيز.....با تشكر از ادمين و مديراي عزيز كه سايت رو روبه راه كردن...داشتم دق ميكردم:-2-16-::-118-:
دوستاي گلم ديالوگ هاي زندان يه مقداري چندش اور هستن ولي طي اماري كه گرفتم اين سبك حرف زدن توي زندان ها رايجه...همچنين بعضي قوانيني كه خود زنداني ها دارن حداقل توي زندان هاي اصفهان رايجه....بقيه رو نميدونم ولي خداييش بخونيد ...نميدونيد چه كارا كه نكردم كه امار بگيرم:mrgreen:
عطي وارد سلول شد...هنوز سرم روي پام بود و اروم اروم اشك ميريختم...به سمت اومد و گفت: ببين با گريه چيزي درست نميشه...اون چشما حيفه به مولا...پاشو وقت نهاره..از قديم گفتن شيكم كه سير شد عقل كنتور ميندازه...بعد تعريف كن ببينم چي شده كه خدا اين عروسكو مهمون ما كرده........
- به به عطي مرام...قدم نورسيده مبارك...
با صداي تازه وارد سرم رو بالا اوردم و زني كريه چهره روبرو شدم...عضلات زشتش رو از زير لباس تنگش ميشد تشخيص داد...
عطي- تا كور شود هرانكه نتواندديد...امر؟
-اومده بودم تازه واردو ببينم...نكنه بليطيه....البت كه بليطشم ميخريم...
عطي- ديدي...حالا خوش گلده...بزن به چاك
- خيلي خوب بابا.....نخوردمش كه...از قديم نديم گفتن يه نظر حلاله....حالا اسمش چي هست؟
از شنيدن صداش و ديدن قيافش حالت تهوع ميگرفتم...دل ميخواست به اندازه تمام گوشهاي دنيا فرياد بزنم و بنالم...خودمو بيشتر به ديوار چسبوندم...عطي فهميد سريع گفت: مام نميدونيم......هرررررررررررري ...
- ولي اين قيافه ناش ناشش اشناست ...فكر كنم پشت شيشه ميشه مغازه ديدم مادمازولو...
عطي- ببين مولي شيره چشم چپ انداختي بش چشت كف دستته...خر فهم شد.
مولي-نگو اين تن بميره...ازترس گند زدم به تمبونم...ارزونيت ولي كي جواب قانون شكني بندو ميده؟ اخه ميدوني عروس خانم اينجا رسمه هركي تازه مياد كف خوابه......حتمي ميگي يعني چي؟ يعني اينكه اگه تخت خالي ام باشه بايد جلوس اجلاس بفرماييد و تا دو سال رو زمين بخوابيد...بعد دو سال اگه ادم بودي و حرف گوش كن ستاره دار ميشي ميري رو تخت كه البت اونم مراحل خاص خودشو داره كه بعدا خدمت مبارك عرض ميشه...
عطي- ببند گاله رو.....زنيكه اينجا من قانون ميذارم....اراده كنم كله تو و نوچه هات توي چاه خلاست...مث اينكه دوباره بايد يادت بيارم خلافه كي سنگين تره؟ كي سالاره بنده؟ هان.......
مولي- ول كن يقه رو ناكس...
عطي- گورتو گم كن ....از اين به بعدم توي اون مخاي پهن گرفتتون فرو كنيد ايشون اختيارش با منه ...كسي بگي بالاي چشش ابرو كله ملش تركيده.....خر فهم شد يه طور ديگه حاليتون كنم.
با چشماي گرد شده بهشون زل زده بودم ...طرز صحبتشون رو حتي از مرداي لات هم نشنيده بودم چه برسه به دو تا زن...از حرفها و رفتاراشون فهميدم رتبه عطي از همه بالاتره و كل زنداني ها ازش حساب ميبرن حتي مولي شيره و نوچه هاش...و اين رتبه بندي رو خلافي كه مرتكب شدن و سابقه زندانشون مشخص ميكنه...
عطي- پاشو عروسك كه از اين به بعد فيلم بزن بزن داريم با گوساله ها.........
من سيرم شما برو...
عطي- پاشو بچه با نخوردن به هيچ جا نميرسي...حالام اگه نميخوري خيالي نيست اين شيكم صاب مرده ما كه سيرموني نداره سهم تو واس ما....غذاي اينجا كفترم سير نميكنه چه برسه به نره غولايي مثل ما........

hoda_f1
۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
با غذام بازي ميكردم اصلا اشتهايي به خوردن نداشتم ...مدتها بود كه جز 3-4 قاشق جهت رفع گرسنگي چيز ديگه اي نميخوردم....شكل غذاي روبروم هم مزيت بر علت بود...خواب و خوراك دو جز حرام بر زندگيم شده بودند...
اينقدر گردنم رو پايين نگه داشته بودم كه تمام رگهاش درد ميكرد...نگاه خيره زنداني ها رو حس ميكردم و ارزوي انفرادي رو از سر ميگذروندم...دلم نميخواست سرم رو بالا بيارم و به كسي نگاه كني انگار ميخواستم خودم رو گول بزنم كه من اينجا نيستم...
عطي دركم كرد و بلند داد زد: زهرمارتون رو كوفت كنيد موزه علي صدر مگه چشم دوختين...درويش كنين... توام بخور ديگه جون به سرم كردي ابرنگ كه نيست هي هم ميزنيووو
- عطي
عطي- هان.
- اون موزه علي صدر نيست غار علي صدره
عطي- هي بابام هي...توام وسط دعوا نرخ تعيين ميكني...چمي دونم من سوات خوندم نوشتن ندارم...جون تو اگه بدونم فرق موزه و غار چيه...
از لحن حرف زدن و تفسيرش لبخند محوي روي لبام نشست...
عطي- اي فداي اون قيطوناي صورتي كه ميخنده ناز تر ميشه...
از حرفاي عطي ديگه بدم نميومد...جاهلانه بود ولي حس خوبي بهش داشتم ...ازم حمايت كرده بود و من توي اين جنگل نياز شديدي بهش داشتم...ولي برعكس از نگاههاي خيره مولي تمام تنم ميلرزيد.... دلم براي پوري خيلي ميسوخت حين خوردن سه بار غذا توي گلوش پريد و هر دفعه عطي با تشر بهش گفت: زهرمار يواش تر بلمبون
بد باهاش حرف ميزد ولي مثل من هواي اونم خيلي داشت به قول خودش ما تو بچه هاش بوديم...
پوري_ عط ط ط ط ي سيل نشدم.
عطي- برو وضو بگير بيا منم كوفت كن...كارد بخوره اون لامصبت
- بيا غذاي منو بخور
پوري-بدددددده بخولم...
عطي- هلاهل بخوري ...دستو بكش بز خودش بخوره چار پاره گوشت و استخونه
- نه من سيرم
پوري به عطي چشم دوخت و منتظر اجازه بود...
عطي - سگ تو ضرر كوفت كن ....دو لقمه تهشم بذ واسه من...
..................................
شامم رو گرفتم و دادم به پوري و سريع برگشتم ...كز كردم گوشه ديوار و رفتم توي عالم خودم...عالمي كه كسي نميتونست ازم بگيره...ازشون متنفر بودم ...بارها خودم رو با پريسا مقايسه كردم از هر نظر بهتر بودم ...شايد دلش پي خوشمزه گي هاش رفته بود چيزي كه من هيچ وقت استعدادشو نداشتم...دلم براي بابا مامان تنگ بود....غذاي خونمون ...تخت گرم و نرمم...پنجره اتاقم رو به رودخونه...كتاباي شعرم كه بعد از اون عشق نفرين شده بهشون دل بستم...دلم ميسوخت و قلبم تير ميكشيد...هفت سال كه فقط يه روش گذشته بود.....كي مقصر بود؟ من ؟ نويد و پريسا؟.....هممون؟.....

hoda_f1
۷ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر
عطي:اي بابا هي....خسته نشدي اينقدر غمبرك زدي
..............
عطي: نميخواي تعريف كني سبك تر شي...
................
عطي: اصلا واسه اينكه روت واشه اول از خودم ميگم.....12 سالم بود ننه ي گور به گور شدم شوورم داد.يعني در اصل فروختم...غير من سه تا توله ي ديگه هم داشت با پول كلفتي شيكم خودشم سير نميشد چه برسه به ما يكي نبود بهش بگه د اخه سگ مصب تو كه خودتم اضافي بودي چهار تا كره خر پس انداختي كه چي بشه.....
قادر سوپري محل بود و ننم حسابي بهش بدهكار....نميدونم سر چي و چقدر معامله شدم ولي تا به خودم جنبيدم با كتك سر سفره عقد بودم...دختر كوچيكش 14 سالش بود.......
خلاصه زندگي نكبتي ما شروع شد...روزا كيسه بكس و كلفت زنش بودم شبا عروسك مرتيكه... اخ كه نميدوني چه داغي تو دلم بود واسه لي لي و خاله بازي...
اينقدر از هووم كتك خوردم كه زدم به چاك و اواره شدم......هيرون و ويلوون افتادم دست نوچه هاي اسمال گالن...كارمون شد دزدي و كيف قاپي و هرچي پا بده و تو فكرشو بكني...
نميدوني وقتي وقتي مغازه قادرو خالي كردم چه حالي داد يه بارم كيف هوومو زدم و صورت بي ريختشو خط خطي كردم....
راستي ميدوني چرا بهم ميگم عطي مرام؟؟؟؟
اسمم عطيه است مرامم واس اينكه به هركي گفتم يا علي تا تهش رفتم...نارو تو كارم نبوده و نيست...هر وقت همدستامو گرفتن يا پروندمشون يا خودمم گير افتادم....هميشه رو بازي كردم البت هر كي رو خنجر كشيد سه تا ازم خورد
-پوري چي؟ اون كه عقب موندست ؟
عطي-پوري سر راهي بوده ...ميگن جميله گدا ورش ميداره واسه گدايي...تو جيمله رو نميشناسي از اون ناكساي روزگاره...سرقفلي چهار تا چهاراراه به نامشه...15 تا بچه داره كه البت همشونو دزديده...ولشون ميكنه تو چهاراهاش واسه گدايي...بعدم سهم همشونو هاپولي ميكنه...وقتي ميبينه هيچ كس به پوري شك نميكنه اجارش ميده به اسمال گالن واسه جابجايي مواد...چقدر بي اين اسمال حروم لقمه التماس كردم اين طفل معصوم رو نيار تو بازي ...گناه داره گوش نكرد كه نكرد...اخرشم گرفتنش.....
- تو رو به چه جرمي گرفتن؟
عطي - موقع دزدي يه خونه بالا شهر گير افتادم نسناس دو تا دزدگير داشت ما فقط يكيشو از كار انداخته بوديم....دفعه سومه مهمونه اينجام ديگه عادت كردم.....خوب تو نيميخواي تعريف كني؟
....................
عطي- زوري كه نيست هر جور راحتي...فقط يه سوال چي كار ميكني گشنه و تشنه نميشي؟
- ميشم ...مگه ميشه ادم گرسنه و تشنه نشنه.
عطي- وااااااااااااااا مگه مرض داري غذا و اب نميخوري
- نميخورم چون نميخوام برم دستشويي...چندشم ميشه خيلي كثيفه.....چرا ميخندي؟
عطي- ايول بابا دست پوري رو از پشت بستي...اخه كدوم ديوونه اي غذا نميخوره كه پس نده .....خود داني....ولي از ما ميشنوي خودتو زجر كش نكن ...دنيا دو روزه دختر
.................................................. ................
نويد به زور روي زمين ميكشوندم......پريسا قهقه ميزد....زورم بهش نميرسيد....گريه ميكردم....
-نويد تو رو خدا نكن.....مگه من چي كار كردم.....ولم كن......
رسيدم لب پرتگاه ...با تمسخر نگاه ميكرد...پريسا مستانه قهقه ميزد......با يه حركت بلندم كرد و پرتم كرد توي دره.......
با صداي جيغ خودم از خواب پريدم.....همه خواب بودن و همه جا تاريك....حتما توي خواب جيغ كشيده بودم كه كسي بيدار نشد...به شدت عرق كرده بودم و دهنم خشك و تلخ بود.....اب ......نه اب نميخورم...
به پوري و عطي نگاه كردم ....پوري خر خر ميكرد و اب دهنش راه گرفته بود رو بالشت..چنان عميق خوابيده بودن كه انگار هيچ غمي توي زندگي ندارن.....
اهي كشيدم و تكرار كردم شب ميرسه كه من هم اروم بخوابم.......

hoda_f1
۷ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر
زمان ميگذرد خواه سخت خواه اسان.....منتظر كسي نمي ماند.....يك ماه جهنمي گذشت....
هيچ تغييري در وضع روحيم رخ نداد...هيچ چيز عادت نشد...هنوز گوشه نشين و منزوي بودم و از خوردن و اشاميدن تا حد ممكن اجتناب ميكردم......
دلشوره بابا مامانم رو داشتم ....فقط يه بار باهاشون ملاقات داشتم كه اونم فقط به گريه و زاري ختم شده بود....چرا ديگه نيومده بودن؟
- عطي به نظرت بابا مامانم فراموشم كردن؟
عطي- نميدونم ولي حبسي ها زود فراموش ميشن
- دلم براشون تنگ شده چي كار كنم؟
عطي- بذار به حال خودشون باشن.... نميخواد فكر كني يا ميان يا نميان ديگه......
- خيلي دوستشون دارم.
عطي- مگه دوست داشتن زوري هم ميشه
- نه مطمئنم دوستم دارن.....مطمئن مطمئن
عطي- پاشو وقت تنفسه ......بلكه ام تو حياط بادي به ملاجت بخوره مخت جا بياد..
- باشه ميام........عطي تو دلت تنگ نميشه....
عطي- راه بيفت پوري....واسه كي؟
- واسه هركي دوستش داري
عطي- ببين غزلي ....وقتي پات به اين خراب شده وا شد احساس محساسو ببوس بذ دره كوزه..يعني ختم كلوم زنونگي رو تو خودت بكش..وگرنه نه من ضرر ميكنم نه اين پوري مشنگه.....خودتي كه داغون ميشي.....حالا تو زندون عروسيه رفتي بيرون با يه كپه داغ رو پيشونيت اون وقته كه ميگي كاش تو همون خراب شده بودم......اخرش اينكه حس و مسو و عشق و خلاصه اين جفنگيات رو بي خي خي.........
عطي- هي سكينه مگه كوري...پا رو له كردي
سكينه- هوووووووي چي ميگي يابو علفي
عطي- هه .....مفت خوردي مفت گشتي جوت زيادشده عرعر بيخودي ميكني
سكينه- دلم ميخواد تو چيكاره حسني اين وسط....اصلا ميخوام پاتو چلاق كنم...
عطي- چي زر زر كردي زنيكه.....
در عرض 5 دقيقه همه چيز بهم ريخت ....عطي و سكينه بدجور گل اويز شدن...ترسيده بودم و نگران عطي...پوري هم بي هوا خودشو انداخت وسط و در حال كتك خوردن بود......
فقط تونستم به زور پوري رو از زير دست و پا بيارم بيرون.......
- اخه ديوونه كي بهت گفت بري وسط...ببين چه بلايي سرت اوردن
پوري- بگو عط ط ط ط ط ي رو نزززززززنن...
- باشه ميگم تو همين جا باش تا ببينم چي ميشه از جات تكون نخوري ها.......دوباره نري اون وسط كتك بخوري له ميشي زير دست و پا...
زندان بان ها اوضاع رو اروم كردن و عطي و خديجه رو بردن سمت انفرادي......انفرادي مجازات اختشاش و دعوا بود.....
دست پوري رو گرفتم و كشون كشون بردمش سمت سلول.....
- پوري معلوم نيست عطي كي مياد شايد بقيه بخوان اذيتمون كنن...زياد از سلول و بند بيرون نرو...با كسي حرف نزن...هركي مسخرت كرد بهش سنگ پرت نكن...صبر كن عطي كه اومد حالشونو ميگره...باشه؟
پوري- باباباباباشه.....
.................................................. .
دوشب از رفتن عطي به انفرادي ميگذشت و اوضاع اروم بود...پوري خواب بود و من طبق معمول با خودم كلنجار ميرفتم كه بتونم خودم رو بخوابونم...
حس كردم يه سايه بالا سرمه.....از ترس جهيدم و تا خواستم برگردم دستي محكم دهنمو گرفت...كسي هم پاها و پلوهامو گرفته بود....با يه اشاره بلندم كردن...صداي جيغم از ته گلو مثل ناله بود......فايده اي نداشت پوري هم خوابش سنگين بود هم گوشاش كمي سنگين...از ترس شوكه شده بودم و تمام غضلاتم سفت شده بود و قدرت تقلا و حركت رو ازم سلب كرده بود...
روي تخت يه سلول ديگه پرت شدم .....دهنم همچنان بسته بود ..... اشك ميريختم و به ديو روبروم زل زده بودم.....
توي دلم هزار بار خدا رو فرياد زدم...التماس كردم ولي خدا نبود....نميشنيد.......
مولي شيره- چيه عروسك ترسيدي....عطي بميره واست الهي......نترس هركي پيش مولي بوده راضي برگشته...
گل نسا چه ميلزده عطيش كجاست واسش پر پر بشه...
گل نسا- اخ نگو كبابم كردي..الان لالاست ...نيست ببينه كفتر جلدش داره بال بال ميزنه...
لباسام دونه دونه پاره ميشد...از ته دل جيغ ميزدم ولي صدايي در نمي امد...فشار اون دستاي كثيف روي دهنم بيشتر ميشد...نفس بد بوي مولي به صورتم ميخورد و حالم رو بهم ميزد...
تقلا كردم فايده نداشت چهار نفر گرگ تشنه به من كه ناي نفس كشيدن هم نداشتم...
هر كسي كه به ذهن ميرسيد رو صدا ميكردم ....ولي دير شده بود...فنا شدنم رو با درد و خون حس كردم ...هجوم تنهاي كثيف و اخر از همه خلا و بيهوشي........
.....................................
با سردرد شديد چشمهام رو باز كردم....انگار از يك گوشه ي سرم سيخ وارد چشمم ميكردن.....درد شديدي توي تمام وجودم ميپيچيد...به خودم نگاه كردم غرق خون و برهنه پيچيده در پتوي ژنده.....همه چيز رو به ياد اوردم...تا اون جا كه جون در بدن داشتم ضجه زدم...پوري بيدار شد...به يه جهش اومد بالاي سرم پتو رو كنار زد و شروع كرد به سر و صدا و گريه...
پا به پاي هم ناليديم و اشك ريختيم...
گاهي براي چند دقيقه هوش و حواسم رو از دست ميدادم و زمان و مكان رو گم ميكردم...پوري با مشقت لباس هام رو تنم كرد و زمزمه كرد...حضوووور غابببببت...سرم به شدت گيج رفت و احساس كردم داخل چاله سياهي پرت شدم....
با صداي هق هق پوري چشم باز كردم....همه جا تار بود و نور چشمم رو ميزد....نگاهم رو به زور چرخوندم ...يه جاي روشن و تميز
شايد.....نه...چشمم به سرم بالاي سرم افتاد....درمانگاه بود..
دكتر- خوبي خانم
- بله
دكتر- فشارت خيلي پايين بود ..از خون ريزي شديده...مهم نيست قرص اهن واست مينويسم انشاالله هفته ديگه تموم ميشه...ويتامين و ب كمپلكس هم بهت تزريق كردم...سرمت كه تموم شد مرخصي
چقدر دلم ميخواست فرياد بزنم دكتر اوني كه فكر ميكني نيست....اين يه عادت هميشگي نيست يه جنايت نا بخشودني در حقم بود...ولي نه نايي داشتم و نه انگيزه اي براي فرياد.....ابروم و شرافتم از دست رفته بود و برگشتي در كار نبود...
به كمك پوري به سلول برگشتم ....ضعف و تهوعم نسبتا بهتر بود ولي درد و خون ريزي امانم رو بريده بود......دوست داشتم ادامه پيدا كنه شايد ميمردم و اين ننگ از زندگيم پاك ميشد.....
سه روز گذشت اوضاع من و پوري وحشتناك بود.....اونم ترسيده بود و شبا توي خواب ناله ميكرد....و من يه گوشه كز كرده بودم و فقط به روبروم زل ميزدم....
عطي- سام عليك ......رئيس اومد
با ديدن عطي بغضم تركيد و شروع كردم به زار زدن......
عطي- چي شده.....چه خبري.....پوري تو چه مرگته......بنالين جون به سر شدم
خودم رو انداختم توي بغلش و با هق هق همه چيز رو تعريف كردم...بدون كم كاست و خجالت گفتم.....همه چيز رو....
چشماش قرمز شده بود و گوشه چشمش ميپريد...بدنش داغ داغ بود...
عطي- پس بگو اين سكينه كپك چرا الكي دعوا راه انداخت....عوضيا نقشه داشتن منو بفرستن انفرادي به تو دست درازي كنن....به مولي بسازم صد تا از يپش بزنه بيرون....
عطي تا شب توي سلول راه رفت و يك كلمه حرف نزد...حتي واسه نهار و شام هم بيرون نرفت...كسي كه هميشه يه ساعت مانده به سرو غذا شمارش معكوس راه مي انداخت......

hoda_f1
۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۲:۵۱ بعد از ظهر
دو روز تمام از اون افعي خبري نبود...از عطي هم چيزي نپرسيدم...اونم چيزي نميگفت...عطي به دكتر گفته بود كه دو هفته است مشكل خونريزي پيدا كردم و تشخيص دكتر نوسانات هورموني به علت مشكلات روحي بود...
با استفاده دارو ها كم كم رو به بهبود ميرفتم هر چند كند...ولي من احتياج به دارويي داشتم كه روح زخم خوردم رو ترميم كنه يا حداقل كاري كنه كه دچار فراموشي مطلق بشم....
خواب هاي شبانم اشفته تر شده بود و ميلم به غذا همچنان كم...دوست نداشتم حرف بزنم حتي يك كلمه.....گاهي از شدت استرس به لزره مي افتادم و به بدبختي روزگار سپري ميكردم.
عطي- از زل زدن به در و ديفال خسته نميشي...جون تو اگه چيزي ميماسه به ندا بده مام زل بزنيم...
...........................
عطي- جون عطي اينقده خسته نخور...ده اخه اين دل من نازكه....وقتي رفتيم بيرون خودم ميبرمت پيش يه خانم دكتر ماماني صاف و صوفش كنه عين روز اول....باشه
.............................................
عطي- د لامصب يه چيزي بگو .........حالا يا مولي شيره يا اون شوور نامردت يا يه خره ديگه.........استغفرالله مگه ميذاري اين گاله بسته باشه....اصلا ديدي چه خط ملوسي انداختم بالاي ابروش...دستشم كه حالا حالا ها بايد تو گچ خيس بخوره...به ببينن خنك بشي ...ديگه غمت چيه........
- ميدوني بهشت كجاست؟
عطي- نه جون تو ......ما رو جهنمم را نميدن تو ميگي بهشت؟؟؟؟؟؟؟
- بهشت اون جايي بود كه من بودم......يه خونه بزرگ ....يه اتاق خوشكل رو به رودخونه....به كمد پر از لباس...يه جيب پر پول....سه وعده غذاي بي نظير...يه تخت گرم و نرم......از همه با ارزش تر دو تا فرشته نگهبان به اسم پدر و مادر...ولي فكرشو نميكردم كه اگه سييب سرخ ممنوعه رو بخورم مثل مادرم حوا رونده ميشم...
عطي- جيب پر پول و غذا و لباسو گرفتم ولي باقي شو نوچ......يه نموره زير ديپلم حرف بزني مام حالي مون ميشه.......
- همه چيز از يه دوستي شروع شد...اسمش پريسا بود...دوستش داشتم...باهاش خوش بودم و به دنيا ميخنديدم دنيام از خنده هاش بي نصيبم نميگذاشت...
همه چيز از يه شرط بندي و يه عشق نفرين شده شروع شد .................................................. .................
.................................................. .................................................. ....................................
.................................................. .................................................. ........................................
عطي- اي تف به ذات هرچي ادم نامرده...اي تو شرف اون شوور بي غيرتت بي ناموست كنن...د اخه لامصب كدووم حيووني با جفتش اين كارو ميكنه كه توي ادميزاد كردي......
- عصباني شدي؟
عطي- هه دلت خوشه.......دارم اتيش ميگردم .....از فيها خالدونم ميسوزه الي به بالا.......
- پس ببين من چه حالي داشتم و دارم...
عطي- همه جورشو ديده بوديم اين مدلش ديگه نوبره...منو ميبيني...يه دزد بي شرف بي ذاتم...پول دزيدم ولي شرف و ابرو نه...
به مولا هر وقت كيف زدم في الفور مداركشو پس دادم...به مفلس نزدم..از كسي كش رفتم كه اگه تا اخر عمرم ازش بدزدي خم به ابروش نياد......هي هي هي دنيا.......
پوري- غزززززززززززل ملا لا لا لا ...
عطي- لال بميري ملا چي؟ نكنه ملاقاتي؟
پوري- ها
عطي- غزلي بپر ......ملاقاتي داري
- يعني بابا مامانم
عطي- نه ننه جون من .....از اون دنيا اومده بگه شب جمعه خيرات يادت نره......
- اخه الان وقت ملاقات نيست
عطي- اه كه هي...حالا اين قدر زرت و پرت كن كه طرف بپره
- واي نه عطي
به سرعت باد ميدويدم...چند بار دمپايي پلاستيكيم كج و كوله شد و پام تا مزر پيچ خوردن رفت و برگشت...به سر بند رسيدم...واي نه از هولم چادر يادم رفته بود......
به خودم لعنت فرستادم و خواستم برگردم كه عطي رو چادر به دست ديدم سلانه سلانه قدم بر ميداشت و تخمه ميشكست ...به طرفش دويدم و چادرو قاپيدم براي اولين بار يه بوس روي گونش كاشتم....
سرخوش خنديد و گفت: اي ننه در به در شي كه اگه ادم بودي منم اين جوري برات قر ميدادم.
با زندان بان راه افتاديم ولي به جاي جايگاه ملاقات به سمت دفتر رئيس زندان حركت كرديم...حياط رو رد كرديم و وارد ساختمون شديم...گيج شده بودم ولي مهم نيست حتما بابا بازم رشوه داده...
در زد و درو باز كرد و به داخل دعوتم كرد...با ديدن محبي وكيلم انگار يه سطل اب يخ روي سرم خالي شد...توي اون لحظه فقط بابا مامانم رو ميخواستم...به زور خودم رو روي اولين صندلي پرت كردم و اروم سلام كردم.
با لبخند ساختگي گفت: خوبي دخترم...چيزي كم و كسر نداري
- چرا بابا مامانم
سرش رو انداخت پايين و چند لحظه سكوت كشنده اتاق رو در برگرفت...
محبي- غزل ميخوام مردونه و رك و راست باهات حرف بزنم...نه جاي حاشيه رفتنه نه وقتش...تا حالام كه ثابت كردي قوي تر از اوني هستي كه نشون ميدي...قبل از هر چيزي به صبر دعوتت ميكنم..
- اقاي محبي اصلا منظورتون رو نميفهمم
محبي- دخترم اين چند وقته پدرت حال مساعدي نداشته...خودت كه در جرياني چند ساله مشكل قلبي داره...
- اقاي محبي طفره نرين...اصل مطلب...نميخوان منو ببينن
محبي- نه كه نخوان..........
(سكوت).....................................
غزل جان تسليت ميگم .....غم اخرت باشه ......خدا مادرت رو سالم نگه داره.....پدرت ديروز به رحمت خدا رفت.
نميفهميدم اين احمق چي ميگه....دلم ميخواست دندون هاش رو خورد كنم...رئيس زندان و زندان بان هم بهم تسليت گفتن...
- چي ميگين احمق ها.....خفه شيد به چه حقي در مورد باباي من حرف ميزنيد...
با حرص بلند شدم.و به طرف سلول رفتم...به حياط رسيدم ...چند نفس عميق پي در پي كشيدم...محبي چي ميگفت...اينا كه با من شوخي ندارن؟......دارن؟ تسليت؟ رحمت خدا؟ نيومدن بابا
زهنم فعال شد......باباي من پاره تنم...مرد .....به همين سادگي...
با تمام وجود جيغ زدم...تا ان جا كه نايي در بدن بود...چند نفر به سمتم اومدن و خواستن ارومم كنن ولي من چيزي نميفهميدم
جيغ ميكشيدم...موهامو ميكندم....صورتمو ميخراشيدم....من كشته بودمش...من باعث تمام بد بختي ها بودم...
باباي ناز و مهربونم...لعنت به من...
دوباره سرگيجه....دوباره سياهي...سبكي و تباهي...
.................................................
دوستاي عزيزم كه داستان رو دنبال ميكنيد متشكرم و بي صبرانه منتظرتون هستم كه دوباره همراهيم كنيد:-2-25-:

hoda_f1
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
يك هفته سگي در بيمارستان با امپول هاي ارام بخش سپري شد...كسي من رو به خاك سپاري نبرد...حق نداشتن بابام رو توي خاك بذارن....خاك سر بود...بابا سردش ميشد...تاريك بود... بابا ميترسيد....بابا تنهايي و سرما رو دوست نداره ...
به زندان برگشتم...دل داري هاي عطي بيشتر زجرم ميداد...سكوت ميخواستم...همه چيز از تحملم خارج بود...دوباره شب اومد...دوباره كابوس...
نويد بابا رو انداخت داخل يه گوداخل تاريك و عميق...روش خاك ميپاشيد...ميخنديد....هرچي جيغ ميكشيدم صدام به جايي نميرسيد...
از خاك پريدم ...نفس بود و گرما و تاريكي...
كي گفته بود من محكوم به تحمل كردنم...چشمم به چاقوي عطي افتاد از زير بالشتش برق ميزد...باهمين چاقو بالاي چشم مولي خط انداخته بود...به قول خودش چاقو زنجونم (زنجان) يادگاري ميكاره توووووووپ...
اهسته و بي صدا برش داشتم...ضامنش رو زدم ...عجب برقي داشته تيغه ي تيزش...گوشه تيغش نوشته بود ميد اين چين...
پس اون همه هارت و پورت چاقوي ناب ساخت زنجان الكي بود...
روسري رو توي دهنم چپوندم...چاقو رو به رگم نزديك كردم و زمزمه كردم: خداحافظ تمام روزهاي طلسم شده...نويد،پريسا،جعفري ديدارمون به قيامت...منتظرتونم براي تسويه حساب...اومدم بابا...ديگه بين خاك تنها نيستي....حشرات و سرما به جون هر دومون مي افتن...دختر ناخلفت داره مياد...
با يه حركت رگ دستم رو زدم...به شدت دندون هام رو روي روسري فشار دادم كه ناله نكنم...خون مثل فواره ميپاشيد و سوزش لذت بخشي تمام وجودم رو در بر گرفته بود...عجيبه كه همه از مرگ ميترسن و من با اغوش باز به استقبالش ميرم...
حس سرگيجه و ضعف بر تمام بدنم مستولي شده بود...
دراز كشيدم...پلكهام اروم اروم روي هم افتاد تا وجودم به زندگي جاودانه پر بكشد...............
..................................................
چشمم رو باز كردم.....باز هم نور...ذهنم دستوري نميداد...تشنه بودم و خسته...موقعيت ها كم كم در ذهنم نقش ميبست...به حتم جهنم بود كه از درون ميسوختم ...احساس ميكردم بخار داغ از معدم به ناي ام متصاعد ميشه....بيشتر هوشيار شدم...اره جهنم بود ولي از نوع دنيوي...
لعنت بر من.....چقدر ابله و بي خاصيت بودم كه حتي عرضه خلاص كردن خودم رو از زندگي نداشتم/.......سگ جوني هم حدي داشت...چه طور با اون همه خوني كه از دست دارم و با توجه به ضعف قبليم باز هم زنده بودم...حتي خدا هم منو نزديك خودش نميخواست......
سه روز پس از بازگشت به زندگي در حال انتقال به زندان بودم...چقدر تقلا كردم بيشتر بمونم ولي انگار پرستار ها و دكتر ها هم زودتر ميخواستن خلاص شن....اگه عطي لعنتي اون شب بيدار نشده بود الان راحت بودم....
عطي روي تخت نشسته بود و ضامن چاقوش رو خلاص ميكرد و ميبست...پوري هم طبق معمول با چوب كبريت هاش مشغول بازي بود...
خسته و نالان خودم رو روي تخت انداختم و چشمهام رو بستم...
عطي- ننت سلام كردن يادت نداده....
- خفه شو عطي
عطي- خفه شم كه هر غلطي خواستي بكني...
- حوصله ندارم خستم خسته.....ميفهمي
عطي- به درك خر خانم...بتمرگ و عزا بگير...هيكل نجستو تيكه پاره كن...اصلا بيا خودم خلاصت ميكنم...يه ننگ كمتر...ادم بي عرضه و گاو مصبي مثل تو بايد بره خودشو چال كنه....اونم تو چاه خلا.....اون از زندگيت كه دادي دست شوور نفهمت كه گه بزنه به روحت ...اينم از حالات
زنيكه الان اون دوتا عوضي پتياره دارن با پولات عشق و حال ميكنن از خداشونه تو سقط بشي.....شدن لولو شبا جون به سرت ميكنن...اينقدر عقل نداري كه تو بشي كابوسشون و اسايششونو دود كني هوا...
ميدونه چيه اينجا جنگله.....تو قانون جنگل اگه ضعيفي باس لت و پار شي...پس گورتو گم كن همون قبرسوني كه بودي...
حرفهاي عطي بد جور دلم رو سوزوند ولي همين سوزش دل مغزم رو فعال كرد...از شب تا صبح فكر كردم...ميسوختم ولي عطي راست ميگفت حالا كه تباه شده بودم و سقوط كرده بودم نبايد تنها ميرفتم اونام بايد با من بيان........
صبح شده بود و تصميم گرفته بودم ...به طرف حياط زندان دويدم...مولي تا منو ديد خودشو گم و گور كرد...دست پخت عطي بود كه هروقت منو ميديد وحشت ميكرد...از دور عطي رو ديدم معركه گرفته بود با اب و تاب داستان ملي حماسي يكي از دزدي هاشو كه به قول خودش يك يك بود تعريف ميكرد...
پريدم به طرفش و گفتم كارت دارم.....
عطي- بفرما ميگوشيم.....
- خصوصيه
عطي- برو بچ نخود نخود هركه رود خانه خود....هي پوري تو كجا....بمون بينيم ....حوصله ندارم با گه كاري هاي تو رو ليس مالي كنم...
حالا بفرما مادمازل
- ميخوام انتقام بگيرم
عطي- به به ...به به خوشم اومد .....نه تو ام اره....جربزه دار شدي كاش زودتر ليچار بارت كرده بودم...
- نميدونم چه طوري دستم از دنيا كوناهه .....اينجا كه كاري نميتونم بكنم
عطي- اولندش تا منو داري غصه نداري اگه منو نداري اوووووووف اون وقت ببين چي كم داري....دومندش...مگه قراره تو قيوم قيومت اين جا پوست بندازي.....چشم بزني رفته تو اين هفت سالم حتما اون دوتا يه توله پس انداختن.....
باس كاري كنيم اساسي...اون چنون كه مرغاي اسمون كه هيچ كفترا و خروسا و غلاغام واسشون خون بنالن....

hoda_f1
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر
هنوز شب ها در فراغ بابا اشك ميريختم و عزاداري ميكردم ..ولي فكر انتقام ارومم ميكرد...سه چهار تا نقشه با كمك عطي طرح ريزي كرده بوديم كه با توجه به موقعيت يكيشون رو بايدد پياده ميكرديم...
اول از همه بايد از نويد طلاق ميگرفتم و اون ننگ نامه رو از شناسنامم پاك ميكردم...اون اقدامي نكرده بود...اگر هم به صورت غيابي طلاقم داده بود من خبر نداشتم...
بي صبرانه منتظر محبي بودم كه هم مشورت كنم هم اوضاع رو به دستش بسپرم...
بعد از سه هفته انتظار به پايان رسيد و محبي اومد.....
- سلام
محبي- سلام دخترم.....خدا شاهده ميخواستم زود تر بيام ولي دستم بند بود...
- ممنون همين طوري خيلي لطف داريد...
محبي- بهتري.....شنيدم كاراي بچه گانه كردي...كه چي بشه...اگه با خود كشي مشكلات درست شده بود نصف مرده دنيا تا حالا فنا شده بودن
- اره ....اشتباه كردم.....تكرار نميشه.....بيرون از اينجا خيلي كار ناتمام دارم...
محبي- افرين....حرف منم همينه...وقتي به اميد خدا بياي بيرون تازه 33 سالته...اول جووني ته تازه...
- مامانم كجاست.....نمياد؟
محبي- غزل حال روحيش خوب نيست...ازش انتظار نداشته باش
- ميدونم ...اينقدر به بابا وابسته بود كه ميترسم زبونم لال دوام نياره...
محبي- بگذريم...حرفاي خوب بزنيم...برات كنسرو و لباس اوردم...اگه چيزي احتياج داري بگو....
- ممنون ولي لطفا چيزي برام نياريد...
محبي- چرا ....خودت كه ميدوني بيشتر از اين حرفا به بابات مديونم....لااقل بذار اين طوري جبران كنم
-مرسي....يه زحمت دارم
محبي- در خدمتم
- طلاقم رو بگيريد...ولي شرمنده پولي ندارم كه حق وكالت بدم بهتون......
محبي- در مورد طلاقت رو چشمم...در مورد موضوع دوم هم خجالت بكش دختر...تو هم مثل مريمي....چه فرقي داره...
-هزار بار ممنون از لطفتون
.................................................. ....
يك ماه بعد
عطي- اق وكيلتون اومده بود
- اره
عطي- چي چي اورده .....نخود چي كيشميش
-اره اذيت نكن حالم خوش نيست
عطي- د چرا اخه
-ميگه نويد طلاقم نميده.....حتي پيشنهاد پول بهش داده ولي ميگه نه....
عطي- به گور جد و اباد ننه و آقاش با هم خنديده...مگه شهر هرته
- اره شهر هرت نبود كه من اينجا اب خنك نميخوردم...حق طلاق با مرده...اگه اون زنداني بود ميشد ولي حالا كه برعكسه
عطي- كله اقاش....اين جونور يه كاسه اي زير نيم كاسشه...
- عطي نترسونم.....يعني ميخواد چي كار كنه...
عطي- چه ميدونم...واسه راه رضاي خدا كه زنشون نفرستاده زندون كه نگهش داره....
- پريسا چه طوري حاضر شده باهاش بمونه وقتي هنوزم منو داره....
عطي - نميدنم مخ پوكم جواب مواب نداره
- چي كار كنم
عطي- نباش بي گدار به اب زد....حتما بازم نقشه دارن...بپا حسابي بپا
- يعني ديگه چه بلايي ميخواد سرم بياره....اخه من چيكارش كردم كه باهام اين طوره ميكنه
عطي- به وقتش بت ميگم
- يه چيز ديگه يه خاله دارم لندن زندگي ميكنه....محبي ميگفت تازگي ها از وضعم با خبر شده...هر ماه پول ميفرسته به حساب محبي اونم ميده به من....مشكلات مالي مون هم حل شد
عطي- جونم خاله.....كجا بيدي نبيدي
- الان ميتونيم روزي يه وعده كنسرو بخوريم و جاي صبحونه كيك يا بيسكوييت...ديگه پوري ام سير ميشه...
پوري- پف ف ف ف ك ام ميخوليم؟
- اره پفك چيپس كاكائو.....اصلا هرچي تو بوفه زندان هست
پوري- اخ دوووون
عطي- چاكريم غزي ....هركي جات بود تنهاي خوري ميكردم...خراب همين مرامت شدم ديگه....
- ما بيشتر
عطي- ايول راه افتادي
- كمال همنشين در من اثر كرد.......

hoda_f1
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر
سه سال بعد.....
عطي- پاشو بچه.....ماشين اومده باس بري
- تورو خدا عطي...نميخوام برم
عطي- باز خر شد...من چه گناهي كردم شدم نگهبون باغ وحش اون از پوري اينم از تو
-اصلا ميدوني دياليز چه دردي داره
عطي- اون موقع كه از ترس نم پس دادن اب كوفت نميكردي فكر اينجاشم باس ميكردي...
- عطي دارم هلاك ميشم...به خدا نميكشم ديگه
عطي- بسه بسه.....دلمو خون كردي....پاشو اين لوس بازي هام در نيار كه حوصله ندارم.....اه
پوري كمكش كن لباس بپوشه....هوي فاطي توام ساك ماكشو جم كن....د بجنب نكبت...دو روزه اومده اينجا افاده ها طبق طبق سگا به دورش وق و وق
...................................
شب دردناكي رو گذروندم...انصاف نيست .....واقعا نيست....ولي جاي گلايه هم نيست....همه چيز تقصير خودم بود وقتي كه از ترس دستشويي كثيف و متعفن زندان روزي يه بار خودمو تخليه ميكردم و اب نميخوردم بايد فكراين روز هام ميكردم...
سزاواره كه از من تنديس حماقت بسازن...شايد درس عبرتي باشم...
پرستار- خانم كارتون تمومه...اگه احساس سردرد تهوع درد قفسه سينه و خارش ندارين ميتونين بلند شين....راستي دكتر قديمي هم باهاتون كار دارن حتما برين دفترشون...
به پرستار زل زده بودم و با چشمام بدرقش كردم زيبا بود و خوش صدا....طنازي ميكرد موقع راه رفتن...ياد گذشته خودم افتادم منم يه روزي اين طوري بودم ولي حالا.....خيالي نيست چون ان بگذشت اين نيز ميگذرد...
زندان بان- اماده اي بريم؟
- اره ولي قبلش بايد با دكتر حرف بزنم كارم داره
زندان بان- باشه پس پاشو كه دير شد
.......................................
- ميتونم بيام داخل
دكتر- بفرماييد
- سلام خسته نباشيد
دكتر- سلام خانم سالاري...بهترين انشاالله
- نه
دكتر- چه بي پرده...به اميد خدا همه چيز درست ميشه
- فكر نكنم...پرستار گفت باهام كار دارين
دكتر- بله ...خوش خبرم...كسي پيدا شده كه ميخواد كليه اهدا كنه
- به من
دكتر- البته
-كيه؟
دكتر- اونش ديگه محرمانست...اولين شرط اهدا كننده پنهان بودن نامش بوده
-شما كه گفتين فعلا دياليز جواب ميده
دكتر- اونش رو ديگه من تشخصيص ميدم...
-اخه كي حاضره به من كليه بده؟
دكتر- بنده خدايي كه مرگ مغزي شده
-خانوادش چه طوري راضي شدن؟ همه ميخوان اعضاي بدن عزيزشون تو بدن يه ادم پاك باشه كه تضمين اخرت باشه
دكتر-پاك بودن بنده رو خدا مشخص ميكنه نه من و شما...در ضمن شخصي كه تصميم نهايي اهدا رو ميگيره از شرايط شما به طور كامل خبر داره و با رضايت اين امر خير رو انجام ميده
-هزينه عمل چي؟من هزينه هاي سنگين دياليز رو هم با كمك خالم ميدم اصلا بهش دسترسي ندارم كه بازم پول بخوام
دكتر- اهدا كننده به خاطر تكميل امر خير و با توجه به وضعيت شما داوطلب پرداخت شده...
- فكر نميكنيد كسايي باشن كه از من بيشتر محتاج كلين ....من تازه كليه هام رو از دست دادم و طبق گفته خودتون تا مدتها دياليز جواب ميده
دكتر- دختر جان اين همه ريز بيني و ساز مخالف زدن هاي براي چيه.....همه بيماران كليوي ارزو دارن شانسي مثل تو داشتن...يه نفر كه كليه با تمام مخارج ميده...ازمايشاتي كه مثبت از اب در مياد با اينكه از يه خانواده نيستين...تو كه هميشه هم از درد مينالي...اصلا فكر نميكردم اين طوري ري اكشن داشته باشي...من چه خوش خيال بودم كه همه ازمايش ها رو از تو مخفي كردم كه در صورت مثبت بودن بهت خبر بدم ...جالبه ميترسيدم اگه بدوني و جواب منفي باشه روحيت خراب بشه......
چه دل خوشي داشت دكتر.....شايد راست ميگفت بايد خيلي خوشحال ميشدم ولي حس خنثي داشتم بود يا نبود كليه براي من فرقي نداشت ....مدت ها بود كه از مرگ نميترسيدم....
...............................
عطي- خرم از اين شانسا نمياره كه تو مياري
- مگه خر شانس ميياره
عطي - دهه ....نشنيدي ميگن طرف خر شانسه
- عقل كل اون خر استعاره از بزرگه....يعني شانس هاي بزرگ مياره
عطي- دوباره ما يه زري زديم اين شد معلم فارسي
- خوب ميگم ياد بگيري
عطي- اره لامصب واجبه...نه كه قراره بعد از حبس مستقيم برم دانشگاه ترديس كنم....
پوري- دل عزززززي هو ميبررررررن
عطي- كي از اين حرفا به تو ياد داده
پوري- فاطططططي
عطي- فاطي كره خر نميدوني اين بچه حساسه.....زرت و پرت مفت ميكني ها...
فاطي- خو ميپرسه.....دروغ بگم
عطي- اره نباس بگي نه كه مريم مقدسي...بيبين پوري دلش درد ميكنه يه چند روزي ميره مريض خونه يه چسب زخم ميكوين رو دلش سه چارتام امپول حواله صندوق عقبش ميكنن خوب ميشه مياد ......خر فهم شدي
پوري- ها...منم بل ل ل ل م
عطي- مي امپول ميخواي
پوري- نه نه نميلم...غل ل ل ط كلدم
عطي- ا ماشاالله بچه چيز فهم...حالا بگو بينم تو صندوقت چي داري بزنيم به بدن
- عطي تو هيچ وقت سير نميشي؟چرا؟
عطي- دو حالت داره يا انگل دارم يا جغدي كلاغي چيزي تو دلمه....
- اه حالم بد شد.....
عطي- از انگل؟ اين بدبختا كه توي دل منن چي كار به تو دارن....تازه اينا مي ارزن به انگل هايي كه روزي در و بر تو ميپلكيدن....
.................................................. .
يك هفته بعد
-عطي باورت ميشه....فردا ميرم زير تيغ
عطي- مي ميخواي بري هوا كه باورم نشه...
- استرس دارم
عطي- بس خري...اين نيناش خانوما روزي يه بار ميرن زير تيغ يا دماغو ميكويونن يا جلو بندي عقب و جلو رو ميزون ميكنن اون تو نميتوني بري يه قلوه نو جا بندازي....من كه از خدامه برم همچين عملي
- مگه ديوونه اي
عطي- دييونم كه نشستم با تو چه چه ميزنم ....جون من فكر كن هم خنزل پنزلاي اون تو نو ميشه هم خداتا كمپوت و اناناس ميخوري...كوفتت شه .....تنها خوري نكني ها ....سه چهار تا البالو و اناناس جا سازي كن بيار
- هي عطي از دست تو
(سكوت........)
-يه قولي بهم ميدي
عطي- ها....
-اگه زنده نموندم راهي كه ميخواستيم بريم رو ادامه ميدي؟
عطي- يكي از بچه ها ميگفت ننش يه كمپوت براش اورده بود اسمش الپرپراس...خيلي توپ بوده ....از اونام بيار
- جوابمو بده....تازه الپرپرا نداريم دستت انداخته
عطي- نه جون تو خودم قوطيشو ديدم...يه برگ همچيني سبز داشت...ميگفت چيز ميزاي توش سبز شيشه اي بوده
-هاااااااان الوئه ورا رو ميگفته....
عطي- همون كه تو ميگي ....حتما بيار بد جور طلبش شدم
-باشه به شرطي كه جوابمو بدي
عطي- اه كچلم كردي...باشه ننشو به عزاش ميشونم خوبه؟
-مرسي قول ميدي مواظب مامانم هم باشي...محبي ميگفت حالش بده تو اسايشگاه بستريش كردن
عطي- ددم هي....اگه سيم سوت ديگه اينجا بشينم بايد غسل ميت ننه جونتو....پوشك بچه همسايتونو...شستن جوراباي پسرخالتو...وصله كردن شرت شوور عمتم گردن بگيرم.....ننه ي آقا بزرگت نميخواد دندون عملياشو مسواك كنم؟
-عطي تو نبودي من ميمردم
عطي- از بچگي ميدونستم اومدن به دنيا يحتمل يه حكمتي داشته....نگو دلغك خانم بودم و خبر نداشتم...لازم شد روحتو شاد كنم شب اخري....
فاطي بپر پوري مشنگه رو صدا كن...ماشاالله قد و هيكل...بلدي ضرب بگيري
فاطي- دست كم گرفتي
عطي- از بس شاس ميزني...يك دو سه حالا.......
دل شده يك كاسه خون......به لبم داده جنون....به كنارم تو بمون مرو با ديگري.....
ايول ...ماشاالله پوري.....دست دست .....حالا قرش بده لامصبو....چپ چپ ....راست راست...حالا بلزون
اومده ديوونه تو.....به در خونه تو.....مرو با ديگري
هي هي شاباش شاباش .....همه با هم سوت بلبلي......
چشم و دلم منتظره....اه من بي اثره.......دو تا چشمام به دره.......مرو با ديگري
اشرف دراز: هي هي مامورا دارن ميان
عطي- پوري بتمرگ....جمع كن...صاحاباش اومدن....

hoda_f1
۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر
آب.....
.........
آب ميخوام...تورو خدا....يه قطره
...........
درد دارم....دارم ميميرم...مامان...كجايي؟ آب ....
پرستار- اوه چه خبره خانم ....بيمارستان رو گذاشتي رو سرت
- اب ميخوام
پرستار- نمي توني اب بخوري تازه بهوش اومدي...هر وقت وقتش شد بهت هم اب ميدم هم غذا
- غذا نميخوام فقط اب
.......
- درد دارم...يه كاري كنيد
پرستار- دو ساعت ديگه سرمت تموم ميشه ميتونم مسكن بهت تزريق كنم فعلا بايد تحمل كني...نگهبانت دم دره كار داشتي صداش كن...با منم كار داشتي زنگ بالا سرت رو بزن...البته كار مهم فقط
بعد از مدت ها چشمه خشكيده اشكام جوشيد...هم از درد جسمي هم از درد بي كسي...حتي همراه نداشتم كه پارچه خيس رو لبم بكشه...نگهبانم هم اينقدر بي معرفته كه نپرسيد چيزي احتياج دارم يا نه ...حتي پا توي اتاق نذاشت...لا اقل اي كاش اتاقم خصوصي نبود......
ديگه نمي تونستم تحمل كنم هر لحظه درد بيشتر ميشد...جاي بخيه هام ميسوخت و احساس ميكردم چندين چاقو به پلوهام فرو ميره...فرياد كشيدم...ناله كردم...خدا رو صدا زدم ولي كسي نبود....
ميخوابم ....بيدار ميشم...از خاصيت داروي بيهوشي بود...منگ و بي حس...دنيايي كه نه خواب بودي نه بيدار...درد بود و درد...
نميدونم چقدر گذشت ...زمان بي معنا...لبهام خنك شد...يه حس بي نهايت خوب...چشمم رو باز كردم
غريبه- سلام خانم ...يواش يواش بخورين
گلو و معده ام خشك بود و ميسوخت....با هر جرعه اي كه مي بلعيدم حس خنكي و ارامش به وجودم ميريخت...
- بازم بهم بده
غريبه- نميشه ...پرستار گفت كم بهتون بدم...حالتون بد ميشه
-شما كي هستين؟
غريبه- اسمم مريمه...مادرم اتاق بغليتون بستريه...دور از جون شما قلبش نارسايي داره...از دم اتاقتون رد شدم خيلي ناله ميكردين...سه ساعت به اين نگهبان بي انصاف التماس كردم...اه چه بد عنق..يه طوري حرف ميزنه و نگاه ميكنه انگار همه از دم قاتل بالفطرن...
-مامانت ناراحت نشه اومدي پيش يه زنداني
مريم- نه خودش گفت بيام...وقتي فهميد تنهاييد دلش سوخت...
-ممنون
مريم- وا چه حرفا...مگه چي كار كردم وظيفم بود
دلم اشوب شد تمام محتويات معدم زير و رو شد و با يه فشار ريخت بيرون...بخيه هام ميسوخت و اب ميوه هايي كه خورده بودم روي ملحفه ها ريخته بود.....
از مريم خجالت كشيدم و سرم رو پايين انداختم...
مريم- اشكالي نداره ....ناراحت نشو....هم اتاقي مامان منم تا دو روز بعد از عمل اين طوري بود...پرستار ميگفت از عوارض داروي بيهوشيه...الان ميگم مستخدم بخش بياد همه رو عوض كنه ....غصه نخوري ها
چقدر مهربون و دل نشين بود...
مريم- بفرماييد اينم از از مستخدم...تخت كه تميز شد بازم بهت ابميوه ميدم بخوري...پرستار ميگفت حتي اگه بيمار بالا هم بياره بايد بخوره تا زودتر جون بگيره...راستي تو كه همراه و ملاقاتي نداري اين همه خرت و پرت رو كي تو يخچالت گذاشته؟ اندازه يه سوپر ماركت جنس داري...بيا شريكي يه بوفه راه بندازيم جنس از تو كار از من نصف نصف....جواب ميده ها پولدار ميشيم...
خنديدم...شاد بود و پر از انرژي...
با معرفت بود هر روز چندين بار بهم سر ميزد ميگفت و ميخنديد...از نامزدش اقا بهرام ميگفت...مادر شوهر و خواهرشوهراش رو دست مي انداخت و مسخره ميكرد.....انقدر ميخندوندم كه بخيه هام درد ميگرفت....به قول خودش ميخواست درد يادم بره....گاهي جواب ميداد گاهي هم نه...درد كم چيزي نبود كه با اين روش ها از بين بره...هيچ وقت ازم نپرسيد چرا زنداني ام...همين اروم ترم ميكرد كه لازم نبود توضيحي بدم
دوهفته گذشت...
عمل موفقيت اميز بود و كليه سازش كرده بود و ظاهرا سالم سالم بودم...به جز درد مختصري كه در ناحيه بخيه ها احساس ميكردم مشكل ديگه اي نداشتم...دكتر ميگفت ممكنه اين درد ماه ها طول بكشه تا بهبود پيدا كنه و صبر زيادي ميطلبه...
اصلا فكر نميكردم اينقدر دل تنگ پوري و عطي بشم...امروز مرخص بودم و دل كندن ازمريم و شيرين زبوني هاش برام سخت بود...ولي بايد بر ميگشتم هنوز سالهايي بود كه بايد در زندان سپري ميشد.
با شوق به سمت سلولم ميرفتم...با اينكه هنگام قدم برداشتن احساس درد ميكردم ولي راضي به اهسته رفتن نبودم...
پوري و عطي با ديدن من از جا پريدن و بدون اينكه كلامي رد و بدل بشه هر سه با هم همديگه رو بغل كرديم و براي اولين بار خيس شدن چشم عطي رو ديدم...دلي رو ديدم كه ميگفت حس رو توش كشته ولي انگار زياد هم موفق نبوده...
مغرور بود و من به روش نياوردم كه ناراحت بشه...ولي خودش گفت: فكرنكني مشتاق اومدنت بودم ها... دلم واسه كمپوتا و اب ميوه ها قيلي ويلي ميرفت
پوري- اخ دون....بخوليم....بخوليم
- نامردا....همش به فكر شكمتون هستيد...تو ساكه بردارين...الوئه ورا هم واست اوردم
عطي- جوووونم از كجا؟
- از يه دوست خوب خواهش كردم برام بگيره....روز اخر
عطي- كدومه پيداش نيست
-ايناهاش...بذار برات باز كنم......بيا بخور
عطي- اه اه الپرپرا كه ميگن اينه...اينكه مزه...خر ميده
-خودت گفتي برام بيار
عطي- از بس اين نس ناسا ازش تعريف ناليدن....پوري اون البارو بده من اينو تو بخور
پوري- نه .....نه
عطي- زهر مار جيغ نزن ...باز هوس پس گردني كردي
پوري- نه.....بيا....خوشمزس كه
عطي- كوفتم پيش تو خوشمزست....همش واس خودت تا ته برو بالا.....تو نميخوري غزي
- نه ممنون درد دارم فقط ميخوام بخوابم.....
عطي- بفرما.....خوب بخوابي.....

hoda_f1
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
روزها ميگذشت و خاطرات شكل ميگرفت... به روزهايي كه سپري شده بود فكر ميكردم...چه بلاهايي كه به سرم نيومده بود و چه دردها و زجرهايي كه نكشيده بودم
غم و غصه من تمامي نداشت و ارامش سرابي بود كه هرگز باورش نميكردم...شب از نيمه گذشته و صداي جيرجيرك هايي كه از پشت سلول به گوش ميرسه به طرز غريبي ارامش دهنده است...
امشب چه شب عجيبيه...نميشه نباشه چون پشت اين شب صبحه...صبحي متصل به ازادي....
به چهره هم سلولي هام نگاه ميكنم...چه خواب عميقي...بعد از ازادي عطي و پوري هرگز نتونستم با كسي صميمي بشم...سكوت پيشه كردم و روزها را با تنهايي قسمت كردم...
اخ كه چه قدر جاشون خالي بود...چقدر اين دو سال بي همدم و هم صحبت سخت گذشت...
چه معرفت مثال زدني داشتن اين دو نفر...طي اين دو سال حتي يك هفته هم نشد كه به ملاقاتم نيان...
لحظه هاي اخره و دلم پر ميكشه براي حرف زدن هاي چاله ميدوني عطي ...همون هايي كه ساعت ها ميخندوندم...واي از حركات نمكين پوري...زوج عطي و پوري كه خستگي رو از تن ادم به در ميكرد...
عطي به نصيحت هام گوش داده بود و دست از دزدي برداشته بود و با پولي كه از اخرين سرقتش به دست اورده بود گذران ميكرد...البته من هم هر ماه كمك ميكردم بدون اونها اين پول به درد من نميخورد...ميگفت پول هاش حال اتمامه...ولي نگران نباش عطي من فردا ميام...راه طول و درازي در پيش داريم پس كفشهاي اهني تون اماده كن....
تا طلوع خورشيد پلك نزدم...وسايلم رو با ارامش جمع كردم...هفت سال زندان و ورود به ده سي سالگي غزلي ساخته كاملا متفاوت...
دوست داشتم تا همه خوابن برم...كسي رو براي وداع نداشتم ولي كارهاي اداري تا ساعت 11 طول كشيد و با هم اتاقي هم روبوسي كردم و به يك خداحافظي كلي از بچه هاي بند بسنده كردم....
آخرين مرحله درب قطور و آهني زندان بود كه با باز شدنش مرزهاي آزادي رو نمايان كرد.
فقط چند جلوتر هوا سبك بود و پراز اكسيژن و به طبع از ان اسمون ابي تر و شفاف تر....
هفت سال به سختي گذشته بود و حالا من برگشته بودم تا تاوان انچه به نامردي از دست داده بودم و سالهاي خاكستري حبس رو پس بگيرم...هر انچه خشن تر بهتر...خدا رو شكر دلي باقي نمونده بود تا بسوزه...
عطي- غز غزي ....غزغزي ....منو درياب.....چاكريم به مولا
پوري- ددددلام..چاچاچا كريم
-وااااااااي....شما اينجاييد.....
عطي- پ نه پ رفتيم سيزده به در همزادمه روبروت..........تيكه رو حال كردي تازه ياد گرفتم...
خنديدم و هر سه پريديم بغل همديگه...اصلا فكر نميكردم تا حالا منتظر بمونن اخه قرار بود هفت صبح ازاد بشم...
عطي- چه خبرا؟ اون تو چه طور بود...
-سگي و نحس......ميخواي چه خبر باشه؟ تازه تو كه هفته پيش همه خبرا رو گرفتي...
عطي- خو گفتم يه چيزي بگم لال از دنيا نرم...بپر بريم...البت شرمنده خودت كه ميدوني خونه ما قابل شوما رو نره...
- بسه واسه من تعارف تيكه پاره نكن ...انگار بعد از اين همه ما با هم اين حرفا رو داريم...
عطي- تاكسي صدا بزنم...
- اره ولي اول ميخوام برم ملاقات مامانم...بسه هفت سال بي خبري
عطي- حالا چه عجله ايه...بذ حالت جا بياد...دماغت چاق بشه بعد...
- چيه؟ چرا هول كردي؟
عطي- كي ؟ من؟ عمرا؟ گفتم اول يه سري به شهر بزني ببيني چقد همه چيز تغيير كرده بعد...بيا و خوبي كن
- لازم نكرده..هيچ علاقه اي به شهر و تغييراتش ندارم...
عطي- بيا بابا اين پاچه ما بگير تيكه پارش كن......اه تو اين روحت ....دوباره سگ شد
-فقط منو ببر اسايشگاه...قبلا ادرسشو از محبي گرفتم
عطي- زكي اگه گذاشت روز اولي نفس راحت بكشيم....پوري گور به گوري باز من سرم گرم شد رفتي خراب كاري...بيا اين ور نكبت ور پريده هزار بار نگفتم كرم از خاك نگير...
-چرا دق دلتو سر اين زبون بسته خالي ميكني؟
عطي- از ديشب تا حالا دارم ميسابمش واس امروز....ده دقه نميتونه خودشو تميز نگه داره...بندا زمين اون كرمو...
تمام هوش و حواسم به مامان بود...اصلا حوصله ديدن مدل هاي جديد ماشين و تيپ عجق وجق ملت رو نداشتم...يعني بعد از اين همه سال چي به سرش اومده بود...دلهره داشتم و دستام ميلرزيد...
به در اسايشگاه رسيديم و يادم افتاد كه عطي ادرس رو ازم نپرسيده...
- پس اينجا اومدي؟
عطي- كي من؟ مي مرض دارم
- ادرس رو از كجا بلد بودي ؟ تو كه چيزي ازم نپرسيدي؟
عطي- اي خاك بر سر مشنگم...حالا يكي دوبار كه گفتن نداشت
-چرا نگفتي؟
عطي- بده نخواستم بيشتر از ايني كه هستي داغون بشي...مثلا پشت اون ميله ها چه غلطي ميخواستي بكني؟
لبخند كم رنگي زدم و با نگاه ازش تشكر كردم و به سمت درب ورودي راهي شدم....

hoda_f1
۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر
به محوطه اسايشگاه رسيدم...از پشت زني رو ديدم كه به نيمكت تكيه داده بود...عطي اشاره كرد اونجاست و دست پوري رو گرفت و رفتن به سمت باغچه...
قلبم به سينه ميكوبيد و دست پام رو گم كرده بودم...نفس كشيدن سخت بود...جاي ملكه قلب من و بابا اينجا نبود...با پاهاي لرزون به كنار نيمكت رسيدم...
خودش بود...مادرم...شكسته و داغون با موهايي پر از تارهاي سفيد...خيره به روبرو نگاه ميكرد بدون اينكه حتي پلك بزنه.
صداش زدم...مامان منم غزل...ميشنوي ماماني؟
حتي نيم نگاهي هم نكرد....به دست و پاش افتادم....صورت و دستهاش رو غرق بوسه كردم ...ضجه زدم ولي دريغ از يك پلك...
درحال گريه كردن بودم كه زني سفيد پوش كمكم كرد روي نميكت بشينم
زن- دخترشي؟
-اره
زن- اروم باش ...قصتو شنيدم....عجب دنياييه...
-چش شده؟ چه بلايي سرش اومده؟
زن- بهش شك وارد شده...بعد از دفن پدرتون حرف نزده...واكنشي هم نداره انگار هيچ كس رو نميشناسه
-مگه ميشه....من دخترشم ....به خدا منو ميشناسه
زن- اينقدر خودتو اين بنده خدا رو ازار نده ما هركاري از دستمون بر بياد دريغ نميكنيم
مامان اروم بلند شد و به سمت ساختمون رفت....فقط تونستم اروم بگم: ماماني به ياد هر روز مادري كه گذشت واست يه غزل خوندم و يه شاخه گل پر پر كردم....
با كمك زن بلند شدم ازم خواهش كرد برم و بيشتر باعث ازار بيمار نشم....به سمت عطي رفتم ولي قلب پاره پاره ي نداشتم رو روي همون نيمكت جا گذاشتم....
شدت بعضم اينقدر بالا بود كه نفس كشيدن عذابم ميداد و حتي قطره هاي اشك هم سبكش نميكرد
عطي- ميخواي بريم سر قبر بابات شايد اروم شي
- نه....با چه رويي برم...
عطي- پ گريه نكن...ببين اين بچه هم اشكش در اومد
پوري عزيزم گريه ميكرد....پا به پاي من ...بغلش كردم و سعي كردم ارومش كنم ...ولي كي من رو اروم ميكرد؟ اي كاش منم ديوونه بودم و از همه دنيا فارغ...كاش عشق منم خوردني بود و كرم هاي زير خاك و بسته هاي چوب كبريت...
- بريم خونه محبي ميخوام وسايلم رو بر دارم...بگو بره سمت حكيم نظامي
.................................................. ....................
محبي از ديدنم خوشحال شد و اصرار داشت تا پيدا كردن مكان مناسبي اونجا بمونم ولي مودبانه عذرخواهي كردم و بهش اطمينان دادم كه جا و مكان دارم...
از عمو ها و عمه هام گفت كه بعد پدرم حتي حاضر نشدن وسايل شخصيم رو نگه داري كنن و كاملا از مادرم دست شستن..
حوصله فكر كردن به اونها رو نداشتم ...به اندازه كافي سوژه براي حرص خوردن بود...اگه ميخوان باور كنن كه من مقصر بودم بذار باور كنن برام مهم نيست...زمان سر بلندي هام هم گلي به سرم نزدن چه برسه به حالا
تمام وسايلم توي زير زمين بود .....همه چيز....كتابهام ...لباسها...حتي لوازم ارايش...خوشحال شدم و از محبي تشكر كردم...بهم گفت تمام وسايل خونه رو فروخته و پولش رو به اسايشگاه سپرده...
با كمك بچه ها و محبي وسايلم كه قبلا كارتن پيچ شده بود رو چسب كردم و داخل تاكسي بردم ...به بهونه بي خوابي و كسالت دعوت نهار محبي رو رد كردم و به سمت خونه عطي رفتيم
خونه حومه شهر بود .....به خونه رسيديم ...وارد شدم كوچيك بود شامل يه اتاق و اشپزخونه و يه حمام و دستشويي سرهم...هرچي كه بود از زندان بهتر بود و احساس راحتي ميكردم فقط به نظافت اساسي احتياج داشت هموني كه عطي هيچ وقت رعايت نميكرد....
هنگام جابجايي وسايل چشمم به كليدي با سرسوئيچي قلبي خورد...
عصبي شدم و فكم ميلرزيد....كارتون رو انداختم زمين و به شدت كليد رو توي مشتم فشردم...
عطي- يا خدا....چت شد...مردي؟
- اينو ميبيني؟
عطي- مي كورم...خو چرا داد ميزني...كليده... اي ناقلا شايدم شاه كليده
- ميدوني كليد كجاست
عطي- نه جون تو
- اپارتمان منو و نويد...همون كه الان لونه عشق اون دوتا جوونور شده
عطي- هه چه فايده حتمي تا حالا عوضش كردن....شايدم فروختنش
- شايد....برناممنون چيه ؟
عطي- بذ از راه برسي....انگار شش ماهه اي
-همين حالا...ديگه يه ثانيه هم از دست نميدم...
عطي- خيلي خوب...بذ پول تاكسي رو بدم...تازه تا نهار نخورم لب از لب باز نميكنم....نه كه نخوام ها...مخم كار نميده...
باشه....فقط زود باش....

hoda_f1
۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
با قاشق و چنگال بازي ميكردم و به عطي و پوري كه مثل خرس گرسنه غذا رو مي بلعيدن زل زده بودم...
- تموم نشد
عطي- هي اخراشه ولي اون طوري كه تو ما رو پاييدي زهر مارمون شد...
-هرچي ....جمع كنيد و بيايين
عطي- اي به روي چشم...اين گردن كلفت ما واس شما از مو نازك تره...
-خوب برنامه چيه؟ كدوم رو بايد اجرا كنيم؟
عطي- ببين غزل اول كاري بگم كاري كه ميخوايم بكنيم كم چيزي نيست...پامون لق بزنه باس بريم تو حلفدوني دوباره اب خنك بخوريم...با عجله نميشه رفت جلو...همه چيز بايد حساب شده باشه ميفهمي؟
- اره
عطي- اول از همه بايد دنبالشون بگرديم...شايد از اين كشور رفته باشن
- جدي اگه اينجا نباشن چي؟
عطي- اون وقت ديگه شرمندتم
- اون سر دنيام كه باشن پيداشون ميكنم...حتي شده تنهايي
عطي- غزي گفته باشم ادم كشي رو نيستم ها
-تو در مورد من چي فكر كردي؟هنوز اون قدر پست نشدم...من فقط سهمم رو ميخوام سالهايي رو كه به باد رفت...
عطي- ايول...فقط مايه تيله چقدر داري؟ زياد بايد كشيك بديم از همه چيز مهم تر ماشينه...حتي شده قراضه...
- يه مقداري پول دارم...چند تا تيكه جواهرم توي وسايلم بود كه مامانم دست بهشون نزده ...فكر كنم بشه يه پرايد مدل پايين خريد
عطي- چه طوري ابشون كنيم...مال خر سراغ دارم
- فاكتور دارن ....ميرم همون جايي كه خريدم شايد فروشنده فراموشم نكرده باشه...يه روزي از مشتري هاي پر و پا قرصش بودم
عطي- پس حله...امروز عصر ميريم طلا فروشي فردا صبحم بريم سراغ ماشين...فردا عصرم ميريم سراغ اين دختره...اسمش چي بود؟
-پريسا
عطي- اره همون....صلاح نيست تو بياي ادرسشو بده من و پوري ميريم سر و گوش اب ميديم
-اي كيو الان ديگه تو اون محله نيست...با اون همه پول دزدي بايد اون بالا بالاها دنبالش باشيم
عطي- د اخه مگه اون بالاها يه وجب دو جبه ....سوزن تو انبار كاهه...حالا تو ادرس بده ضرري نداره شايد دري همسايه اي چيزي خبري ازش داشته باشن...توام بايد به بهونه طلاق بري سراغ اون مرتيكه ...باس حسابي سر و گوش اب بدي
- محبي ميگفت اخرين بار كه ملاقاتش كرده توي همون اپارتمان زندگي ميكرده ولي نميدونم با كي؟
عطي- بپا تابلو نكني...امار كه گرفتيم اون وقت ميگم كدوم نقشه رو بايد پياده كنيم...يعني ارزومه اين دوتا يه توله سگ داشته باشن اون وقت بيا و ببين چه محشر كبرايي به پا كنم من....حالام برو يه چرتي بزن تا عصر...غصه هم نخور كارو بايد بسپري دست كاردون...اشي براشون بپزم يه وجب روغن كرمونشاهي روش باشه...
- مواظب باش روغنش مثل چاقوت تقلبي نباشه...
عطي- يعني تو نميخواد يادت بره.....ا كه هي....
....................................
به فكرمم خطور نميكرد كه طي اين هفت سال چنين تورمي به وجود امده باشه...قيمت طلا سرسام اور بود و پول خوبي دستم رو گرفت...طلافروش به سرعت شناختم و گله كرد كه چرا ديگه از مغازش خريد نميكنيم...دستپاچه و خجالت زده گفتم كه خارج از كشور بودم و تازه برگشتم و فقط خدا ميدونست چه حالي داشتم...
همون لحظه تصميم گرفتم كه اون همه ياس و ناراحتي رو دو بريزم و از نو شروع كنم....غصه هيچ فايده اي نداشت...
-عطي ميخوام بشم همون غزل سابق...بايد ازاين حالت ترحم بر انگيز در بيام...ميخوام قوي نشون بدم
عطي- افرين...من اين غزلو ميخوام...
- اول از همه بايد برم ارايشگاه...بيرون و درون بايد با هم درست بشه...
عطي- پايتم اساسي....حالا جايي خاصي باس بريم
-نه جايي خاصي سراغ ندارم....يعني نميخوام كسي بشناستم
عطي- اوناها....اونجا يه تابلو زده ...ميخواي بريم همين جا
- اره ...بهش مياد جاي شيكي باشه...بريم
ديگه مدل ابروها مثل هفت سال پيش نبود منم به تبع مد چهره رو اراستم و موهام رو رنگ كردم ...خوشحال بودم كه چند تار سفيدي كه بر اثر غصه و سن بالاي سي به وجود امده بود از بين رفتن...
- چه طور شدم
عطي- جيگر...مامان...هلو...خوردني....
- اه دوباره چندش شدي؟ چه طرز حرف زدنه...
عطي- تقصير من ابراز احساسات ميكنم..
- پوري چرا گريه ميكنه؟
عطي- ولش كن بذ وق بزنه
-يعني چي؟ جي مي خواد؟ نكنه باز گرسنه شده
عطي- نه بابا ميگه منم ميخوام خوشكل كنم...
- الهي...طوري نيست بيا تا خوشكلت كنم...مگه تو دل نداري؟ ميگم ابروهاتو درست كنه موهاتم قهوه اي كنه خوبه؟
پوري- نه...زززززرد ميخوام
- چي ميخواي؟
عطي- ناكس ميخواد مثل موهاي زن سلمونيه زرد كنه
-مگه ميشه....فكر كن موهاي بلند با چشمهاي لوچ و ابروهاي مشكي پيوسته...چي از اب در مياد
عطي از خنده روده بر شده بود خيلي سعي كردم جلوي خندم روبگيرم كه پوري ناراحت نشه...
با هزار قسم و ايه پوري رو راضي كرديم كه كوتاه بياد ...موهاشو يه مش ظريف كرد و ابروها و صورتش رو هم تميز كرد
پوري قبل و بعد واقعا قابل مقايسه نبود...اگه حرف نميزد ديگه اثري از اون دختر منگل نبود...زيبا شده بود و دل من مي سوخت به خاطر تمام نامروتي هايي كه در حقش شده بود...
ذوق ميكرد و بالا پايين ميپريد و من اشك ميريختم...شايد از خوشحالي بود...

hoda_f1
۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
بچه نقد يادتون نره:-2-38-: نظرتون رو در مورد چگونگي اتمام داستان بگيد...دوست داريد نويد و غزل به هم برسن يا نه؟؟؟انتقام خشن باشه يا نه؟ تو صفحه نقد منتظرتونم:-2-37-:
.................................................. ......................................
چهره من و پوري و ذوق مرگ شدن هاي پوري باعث شد كه عطي هم وسوسه بشه و بعد از كلي دست دست كردن و مقدمه چيني گفت: ميخوام اين پاچه بزار رو صفا بدم...
اولين بار بود كه توي صورتش دست ميبرد و باورش براي من سخت بود...با اون هيكل اينقدر جيغ داد و سر صدا راه انداخت كه تمام افراد توي ارايشگاه از خنده روده بر شده بودن...
اوايل كمي خجالت ميكشيدم ولي كم كم منم به خنده افتادم...قيافه عطي هم بعد از اون همه تغيير ديدني بود...هر دوشون اينه ي جيبي دستشون گرفته بودن و هر چند ثانيه يه بار به خودشون نگاه ميكردن...انگار باورش براي خودشون هم سخت بود...
عطي- انگار رو ابرام
- منم از شر اون همه مو خلاص شده بود احساس سبكي ميكردم
عطي- اون كه جاي خود...ولي قضيه ابرا از احساس خوشكلي اب ميخوره...هووووووي چقد سفيد شدم...
پوري- منم جي ي ي ي گر شدم
عطي- تو كه اصن يه دونه اي...
-اره تو كه ناز بودي نازتر شدي...سرمون خلوت شد واسه چشماتم ميريم ليزيك...انشاالله خوب ميشه
عطي- ايول يعني برشش از امام رضا بيشتره؟
-كي؟
عطي- ليزيك ديگه؟
- باز تو شروع كردي...كاش ديگه به پوري نميگفتي خنگ...ليزيك يه عمل سر پايي چشمه ...اونايي كه چشمشون ضيعفه انجام ميدن كه ديگه عينك نزن...شنيدم گاهي وقتا براي پيچش چشم هم كاربرد داره
عطي-اااااااا چه چيزا؟ خيال كردم امام زاده اي چيزيه شفا ميده
- تو منو ديوونه كردي
عطي- د بيا.....حالا بنداز گردن من...تو از روز اولم بت فرجي نبود...ديوونه بودي...حالا كجا بريم؟ من كه دلم نميخواد برم خونه؟ با اين قيافه حال كردم برم بچرخم
- بريم خريد
عطي- چي چي بخريم
- هم لباس هم براي خونه خريد كنيم...حالا كه خوشكل شديم بايد لباس شيكم بپوشيم و حسابي تيپ بزنيم...
.....................................
خريد ديروز خودش ماجرايي بود...از سليقه عطي گرفته تا جيغاي پوري براي ست كردن كت و دامن با كفش اسپرت...ولي من ديگه اون غزل سابق نبودم به طرز عجيبي صبور و اروم شده بودم...شايد از خاصيت هاي زندان بود...
بلاخره با هر بدبختي بود سليقه خودم رو قالب كردم و حالا هركس كه ببينتشون محاله به مغزش خطور كنه كه روزي اين دو نفر خلافكار بودن و حتي زندان هم رفتن...
عطي- اي بابا تو كه پولت ميرسه پجو بخر
- پجو نه پژو
عطي- حالا هر چي
- همون پرايد خوبه ...بذار يه مقدار پول توي دستمون بمونه...لازممون ميشه
عطي- باشه....فعلا كه رئيس تويي...حالا همين خوبه؟
- اره...قيمتش از همه جا مناسب تر بود...حوصله گشت زدن ندارم...وقتم كه نداريم
بنگاه: خانم پسند شد
- بله...
بنگاه- پرداختتون به چه صورته
-نقدي...فقط عجله دارم همين امروز بريم محضر و دنبال كاراي فك پلاك
بنگاه- حتما...بفرماييد محضر سر خيابونه...مدارك همراهتونه
- بله
عطي- بزن بريم

hoda_f1
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
جلوي ساختمون ايستادم...خراب بودم ...خيلي خراب
روزي اين خونه اشيانه عشق من بود...قرار بود بانوي اين خونه باشم ولي حالا...
نه وصلت ديده بودم كاشكي اي گل نه هجرانت///كه جانم در جواني سوختي اي جانم به قربانت
تحمل گفتي و من هم كه كردم سالها اما///چقدر اخر تحمل بلكه يادت رفت پيمانت
تمناي وصالم نيست عشق من مگير از من/// به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت
ابلهانه بود كه بعد از تمام انچه بر من گذشته بود دوباره دلم شروع به تپيدن كرد...دست و پاهام ميلرزيد اين احساس رو به حساب هيجان گذاشتم اگه اين عشق كهنه سر باز ميكرد با دستهاي خودم قلبم رو از سينه در مي اوردم و خاك ميكردم
من به چه جراتي پا به اين ساختمون گذاشتم؟يعني اينقدر توانايي داشتم كه بتونم با نويد و پريسا روبرو بشم و دوباره جلوي چشمهاشون نشكنم و خورد نشم...
دلم نميخواست زود به در ورودي اپارتمان برسم...پس پله ها رو به اسانسور ترجيح دادم...با هر پله اي كه پشت سر ميگذاشتم يه خاطره در ذهنم زنده ميشد...
پله اول روز اشنايي...پله دوم نگاه هاي سرد و خاموش دو چشم مشكي دل فريب...پله سوم ضايع شدن ها و ضايع كردن ها...پله چهارم لرزش قلب...پنجم طلب وصال...ششم درد هجران...هفتم وصال...هشتم خوشبختي...نهم خيانت...دهم شكستن...يازدهم سقوط....دوازهم تجاوز...سيزدهم بي كسي...چهاردهم تباهي...پانزدهم تباهي...پنجاهم تباهي.....
پله ها تمام شد و هچنان باقي مانده تباهي بود...
روبروي در بودم و سعي كردم از فكر همون تباهي قدرت بگيرم ...زنگ رو فشردم ولي در در باز نشد...دو دل بودم كليد رو امتحان كنم يا نه...دوباره زنگ زدم ولي انگار كسي خانه نبود...
خيالم راحت شد...با دستهاي لرزان كليد رو در اوردم...ياد روزي افتادم كه خبر فوق ليسانسم رو براي مامان اوردم ...اون هم كليد دستم بود و دستم ميلريزد...اون روز كجاي دنيا بود و امروز كجا؟
سعي كردم بيشتر به خودم مسلط بشم و در كمال ناباوري كليد در قفل چرخيد و در باز شد...عجيب بود كه هنوز قفل اين در عوض نشده بود...چرا عوض بشه؟ من كه اينجا نبودم...
از شدت دلشوره دچار حالت تهوع شدم قلبم پر از احساس عشق وتنفر بود مزخرف ترين احساسي كه تا كنون تجربه كرده بودم...فقط جاي تنفر در قلب من بود...فقط و فقط
دل به دريا زدن بود ولي من وارد شدم ...هر قدمي كه بر ميداشتم خنجري به قلبم فرو ميرفت محال بود ؟؟ هيچ كدوم از وسايل خونه تغيير نكرده بود
پرده ها مبل ها فرش ها حتي مدل چيدمان هموني بود كه هفت سال پيش من انتخاب كرده بودم...فقط يه چيز عجيب و غريب به اين خونه اضافه شده بود...تمام ديوار پر بود از قاب عكسهاي من
خدايا يعني چي؟ اتاق خواب هم همين روال رو داشت...تخت و سايل همون بود به اضافه قاب عكس هاي من...
داشتم ديوونه ميشدم اين خونه چرا اين طوري بود؟حتما اون طرف با پريسا خوش بوده اين طرف....اين طرف چي؟ دوباره احمق شدم؟

hoda_f1
۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۲۶ بعد از ظهر
ذهنم هيچ دستوري نميداد...اينجا چه خبر بود كه من نميدونستم
چشمم به دفتر زيبايي گوشه ميز ارايش افتاد...جلد چرم مشكي و مرغوبي داشت و بوي عطر منو ميداد...با كنجكاوي برش داشتم و بازش كردم...
صفحه اول با خط درشت و زيبايي شعري نوشته شده بود...
خداوندا....خداوندا....پس از هرگز
همين يك بار......
ببين غمگين دلم با وحشت و با درد ميگريد....
خداوندا به حق هرچه مردانند.....
ببينن يك مرد ميگريد.....
خط نويد بود...مطمئن بود چون خوب ميشناختمش...اصلا هرچيزي كه مربوط به اون بود رو خوب ميشناختم به جز خودش رو...
با شنيدن صداي در شوكه شدم و دست و پام رو گم كردم...حالا بايد چه كار ميكردم؟ چي ميگفتم؟
سريع دفتر رو توي كيفم پرت كردم و تا به خودم اومدم و خواستم خودم رو جمع و جور كنم ديدم توي چار چوب در ايستاده
خودش بود...هنوز پر ابهت و با جذبه...هنوز زيبا...كمي گرد سفيدي رو تار هاي موهاش نشسته بود
گر گرفته بودم و قلبم به شدت ضربه ميزد...نميدونم چقدر زمان گذشت و ما همچنان به هم زل زده بوديم...به طرف اومدم و با يه حركت در اغوشش جا گرفتم...
نويد- اومدي غزلم...بلاخره اومدي...ميترسيدم بميرم و دوباره نبينمت...مي ترسيدم هر شب و هر روز
كمي جا به جا شدم و چشمم به حلقه توي دستش افتاد ذهنم فعال شد...اين اشغال هموني بود كه تمام داشته هام رو ازم گرفته بود
باتمام زورمم هولش دادم و خودم رو از اغوشش بيرون كشيدم و با تمام قوا فرياد زدم: اشغال به چه جراتي به من دست ميزني
تحمل موندن و بحث كردن باهاش رو نداشتم دوباره فرياد زدم اخه چرا؟ مگه من چه گناهي داشتم؟
تمام نيروم رو جمع كردم و دويدم
نويد- لااقل وايسا جواب سوالتو بگير
به در و ديوار ميخوردم ولي مهم نبود فقط بايد ميرفتم...
سايه نويد رو پشت سرم حس ميكردم ...حالم ازش به هم ميخورد... به طرف ماشينم رفتم و با دستهاي لرزانم روشنش كردم و با بيشتر سرعت شروع به راندن كردم....
اشكهام بي اختيار ميريخت و قلبم فشرده ميشد...دلم بابا و مامان روميخواست ...همون روزاي خوش گذشته روزايي كه خنده هيچ وقت از لبمون دور نميشد...
به خودم اومدم جلوي اسايشگاه بودم........
مامان همچنان سرد و خاموش بود...ولي همين كه بود و ميشد حسش كرد كافي بود...اگه حرف نميزد لااقل اميدي كور سو ميزد كه گوش ميده
- ميدوني امروز كجا بودم ماماني؟پيش قاتل خوشبختي و ارزوهامون....يادته چقدر با بابايي نصيحتم كردي؟يادته مخالف بودي؟روز اخر كه جواب مثبت دادين دلتون شكست...
من لعنتي اشكتو در اوردم....براي اولين بار تو روتون ايستادم... به خاطر بي ارزش ترين موحود دنيا
اي كاش همون موقع ميزدين تو دهنم....يا از خونه مي انداختينم بيرون
مامان چرا براي به دنيا اومدن من اينقدر نذر و نياز كردي؟ ميدوني چيه؟ تو زندان به اين نتيجه رسيدم كه هيچ وقت چيزي رو نبايد به زور از خدا خواست.....
تو بچه خواستي و من اين شدم.....من نويد رو خواستم و ديدي چي شد؟
مي بيني چقدر تغيير كردم ...خاصيت تنهايي و شب و روز فكر كردن تو زندانه...
مامان من هيچ وقت ادم نميشم...اصلا خدا گل منو با اكسير حماقت مخلوط كرده...تمام اين سالها به خودم درس دادم...خونسردي و ارامش رو تمرين كردم ولي امروز گند زدم
بازم هول شدم....مامان دست خودم نيست وقتي ميبينمش قلبم ميريزه...انگار زلزله مياد توش
مامان چه حسي داري كه ابله ترين دختر دنيا مال توئه...چند نفر ديگه بايد قرباني بشم كه اين عشق نفرين شده از قلب من پاك بشه؟
بذار اين عشق تو قلبم بمونه وقتي كه مجسمه تو و سنگ قبر بابا هست هميشه يادم ميمونه كه كسايي هستن كه بايد تاوان پس بدن...
چقدر خوبه كه هستي وميشه مامان صدات كرد...به داشتن بابا همين طوري هم راضي بودم...
ميرم ولي بازم ميام همه اميد من...يادته هروقت ميخواستي چند روزي جايي بري چقدر بهم سفارش ميكردي؟ حالا وقتشه اون حرفا رو من بزنم...
مواظب خودت باش...درست لباس بپوش سرما نخوري....خوب غذا بخور لاغر نشي...

hoda_f1
۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر
خسته و اشفته به پشتي تكيه دادم...سرم درد ميكرد و شقيقم نبض ميزد
هوا تاريك بود ولي حوصله روشن كردن چراغها رو نداشتم...براي حس من تاريكي بهتر بود
صداي در اومد و پس از چند لحظه چراغ ها روشن شد
عطي- يا خدا...زهرم اب شد ديوونه چرا تو تاريكي نشستي
-همين طوري
عطي- شام چي داريم؟
-درد
عطي- به به چه غذاي شاهونه اي...دستت درد نكنه خيلي زحمت كشيدي واس پختنش...خوبه اين چار تا سوسيس رو گرفتم
چه خبر؟
-خبر زياده ولي ناي گفتن ندارم
عطي- بذ اول من بگم...پريسا رو پيدا كردم
- جدي كجا؟
عطي- ها ديدي ناشم اومد
- از سير تا پياز ماجرا رو بايد بگي
عطي- جونم واست بگه كه عصر كه رفتي منم اين تيپي كه الان ميبيني رو زدم واس اولين بار خانم شدم و با پوري خوشكله زديم بيرون....جات خالي ببيني ملت چه خوب به ادم نگاه ميكنن از رارنده تاكسي گرفته تا صاحاب كاپي شاپه
- اه عطي اصل كاري رو تعريف كن
عطي- حالا اي گذاشت دو كلوم در مورد وجنات نداشتمون بناليم...رفتم همون ادرسي كه داده بودي...ننه باباش همون جا كپيده بودن به ننش گفتم مايه تيله ازش قرض گرفتم ولي تيليفشو گم كردم خلاصه ادرس و شمارشو گرفتم سه سوته رو هوا رفتم سراغ نشوني و سر و گوش اب دادم...
نگو طرف با ابجيش زندگي ميكنه يه خدمت كارم دارن...غزي نبودي ببيني چه اماري گرفتم....تووووووپ گفتم ابجي هه رو واس پسرم ميخوام ملت اسگلم كلي ازش تعريف كردن...
مث اينكه دختره دانشجوئه...از پريسام كسي زياد خبر نداشت ميگفتن نميبيننش بيشتر ابجيه مياد بيرون...
در مورد اين پسره هم چيزي دستگيرم نشد...همساده ها كه ميگفتن جفت مجردن...تو چي كاره اي؟
-هيچي توي همون اپارتمان زندگي ميكنه قفل درم عوض نكرده بود نديدمش چيز خاصي هم دستگيرم نشد...احتمال ميدم با هم ازدواج نكردن...(دلم نميخواست عطي چيزي از برخوردمون بدونه و باز در مورد ضعيف بودنم سخنراني كنه)
عطي- اره منم همينو ميگم...ميدوني نقشه چيه؟
-نه
عطي- اين دختره چقد ابجيشو دوست داره
- تا اونجايي كه ميدونم خيلي واسش هركاري ميكنه
عطي- راهي نداريم جز اينكه دختر رو بلند كنيم يعني بدزديم و پريسا رو تهديد كنيم چه طوره؟
-خوبه راه ديگه اي نداريم...خونش چه طوري بود؟
عطي- بيرونش كه توپ بود
-خوبه خيلي خوبه...چرا مامانش باهاش زندگي نميكنه؟اونكه خيلي دوستش داشت
عطي- باز رفت سراغ اصول دين...چمي دونم ديديش ازش بپرس
........................................
بايد دلشوره ميداشتم ولي اروم بودم عطي با كمك دوتا از دوستاي قديميش رفته بودن ادم بدزدن...به حرف اسون بود ولي به عمل؟؟؟قرار بود اگه كار رو تموم كردن تو خونه دوست عطي كه امنه نگهش دارن و بعد من وارد بازي بشم
عطي شده بود كارگردان و تمام كارهارو برنامه ريزي ميكرد منم قبول ميكردم چون نه عرضه نقشه كشيدن داشتم نه حال و حوصله شو ...
به ديوار تكيه دادم و از پنجره به بيرون زل زدم...چي شده كه به اينجا رسيدم و پام به خلاف باز شد
زمان نه كند ميگذشت نه تند
ترجيح ميدادم يه اهنگ گوش بدم خوبي عطي اين بود كه از هرچيز كه ميگذشت از ديدن فيلم و موسيقي نميگذشت...تلوزيون و ماهواره از معدود دستگاه هايي بودن توي اين چار ديواري به درد ميخوردند...روشنشون كردم و گوش دادم:
من خالي از عاطفه و خشم
خالي از نيستي و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق اخرين همسفر من
مثل تو منو رها كرد
حالا دستام مونده و تنهايي من
اي دريغ از من
كه بي خود مثل تو
گم شدم تو ظلمت تن
اي دريغ از تو
كه مثل عكس عشق
هنوزم داد ميزني تو اينه من
اه گريمون هيچ خندمون هيچ
باخته و برندمون هيچ
تنها اغوش تو مونده غير از اون هيچ......
چقدر وصف حال من بود نيمه دومش رو ضبط كردم و بارها و بارها گوش دادم و تكرار كردم

hoda_f1
۶ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ بعد از ظهر
با هزار بد بختي پوري رو از كوچه بيرون كشيدم و گوجه پلوي شفته رو با زور ماست و ترشي تو حلقش كردم...
اينقدر بي نمك و بي رنگ و رو بود كه پوري ام واسه خوردنش ناز ميكرد....كم كم احساس دلشوره به سراغم اومد معدم اسيد ترشح ميكرد و شديدا مي سوخت...
صداي در به گوش رسيد و پس از چند لحظه عطي وارد شد...نفسم حبس شده بود و توان سوال پرسيدن نداشتم چهره اش خونسرد ميزد سلام پر قدرت و با نشاطي گفت و به سمت قابلمه هجوم اورد و با نون لقمه گرفت.....
پس شير بود....سعي كردم به خودم مسلط بشم با صدايي لرزون پرسيدم چي شد؟
عطي- چي ميخواستي بشه....دختره سليطه عين ابجيش پاچه پارست...پدرمونو در اورد تا انداختيمش تو ماشين...اينقدر ونگ ونگ كرد كه دهنشو بستم ولي حله ...جاشم امن امنه خيالت تخت....زود بخور تا ابجيش نفهميده و پليسو خبر نكرده بريم سراغش
- نميتونم ...ميلم به غذا نميره
عطي- خره كلي باس بنزين بسوزوني حوصله غش و ضعف ندارم و نعش كشي ندارم ها گفته باشم....برم واست كباب بگيرم
-نه همينو ميخورم
عطي- پوري بپر يه پياز بيار حال ميده
پوري- بااااااشه
پوري رو خواب كرديم و با عطي به سمت خونه پريسا حركت كرديم رانندگي رو به عهده عطي گذاشته بودم با اين كه گواهينامه نداشت ولي دست فرمونش عالي بود....كسي كه با وانت نيسان رانندگي كرده باشه پرايد كه واسش فوت ابهه
دستام عرق كرده بود و قلبم به شدت ميكوبيد نه از ارامش صبح نه از اشوب حالا
به طرز عجيبي دلم نميخواست باهاش روبرو بشم....ازش متنفر بودم ناخواسته خاطراتمون تو ذهنم زنده ميشد و من هر لحظه هزاران بار ميمردم و زنده ميشدم و زجر ميكشيدم
چقدر از خونه من تا خونه اون فاصله بود درست برعكس سالها پيش من از عرش به فرش رسيده بودم و اون از فرش به عرش...ولي ناجوان مردانه...حالا نوبت من بود كه عوضي بشم درصورتي كه هر كاري ميكردم انگشت كوچيكه اون خائن هم نميشدم
به در خونش رسيديم....افرين....قابل تحسين بود.....خونه ويلايي با نماي سنگهاي جالب قهوه اي و قسمت هايي مخلوط با كامپوزيت به صورت مدور...درب فلزي قهوه اي زنگي كه به طرز زيبايي پيچ و تاب خورده بود
حياط كوچك و پر گل و بعد درب ورودي اصلي كه 150 سانتي متر دورتر از ستون هاي بزرگي كه احاطش كرده بودن نماي بيروني رو شبيه كاخ كرده بود
نه عالي بود...محشر ....به كم چيزي فروخته نشده بودم...احتمالا اين فقط يه چشمش بود
عطي- اين زنه رو داري اومد بيرون كلفتشه...رفت ته كوچه ميپريم تو خونه
پس خدمتكارم داشت...اره حيف بود دست به سياه و سفيد بزنه....الان فقط بايد ملكه كاخش ميبود...حالا چه شاهش نويد باشه چه كس ديگه اي...
عطي- يالا...د چرا تو هپروتي بجنب
سر ظهر تابستون كوچه خلوت بود و كسي رفت و امد نميكرد با هزار بدبختي و با كمك عطي از نرده ها پريدم
عطي خيلي فرز وتيز بود و به خودش من يه چلمنگ به تمام معنا بودم
به شماره نكشيد با شاه كليد معروفش كه مثل چاقوي زنجانش از افتخاراتش محسوب ميشد درب ورودي اصلي رو باز كرد و وارد شديم
خيلي خوش سليقه بود و من خبر نداشتم ....دكور خونه بي نقص بود و دهن پر كن.....اون چنان كه مخ هر بيننده اي در نگاه اول سوت بكشه و اب از دهنش راه بيفته و البته حسرتي هم به دلش بمونه
خونه دوبلكس بود پايين شامل يه سالن بزرگ با شش ست مبل راحتي و استيل مرغوب ست با پرده ها و فرش ها ابريشم يه اشپزخونه مجهز كه خيلي از وسايلش رو نميشناختم و احتمالا دليلش پيشرفت هفت ساله تكونولوژي بود و درب شيشه اي بزرگ و ناز كه به حياط استخر داره پشت ساختمان باز ميشد
اشكامو پاك كردم و ناليدم همه ي اينا با پول من خريد شده با ابروي من
عطي يواشكي زير گوشم گفت: اين همه خونه رفتيم واسه دزدي هيچ كدوم مثل اين توپ نبوده....اي عملگيشو بكنم چي ساخته اين معمار
دنبال عطي بي صدا از پله ها بالا رفتيم ....يه نيم ست سفيد وسط سالن و شش تا درب دور تا دور.....
عطي اهسته درب ها رو باز ميكرد و سرك ميكشيد اولي حمام....دومي سرويس بهداشتي كه خودش به تنهايي خونه يي بود...سومي اتاق خواب با وسايل ولي خالي....چهارمي همين طور... ولي پنجمين در؟؟؟؟؟؟؟؟

hoda_f1
۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
پريسا روي تخت دراز كشيده بود و هر دو با دهاني باز و چشماي گشاد شده به هم خيره شده بوديم
زود تر از اون به خودم اومدم حيف بود حتي ثانيه اي هم تلف بشه
وقت وقت تسويه حساب بود دور تخت اشرافيش دور زدم و خنده عصبي سر دادم
- به اين ميگن پيشرفت خانم گودرزي ...اون تشك زوار در رفته شپشو كجا اين تخت سلطنتي شاهانه كجا...اون دو تا اتاق دود زده نمور كجا و اين قصر كجا به سلامتي بليط لاتاري برنده شدين
هنوز شوك زده بود و حتي پلك هم نميزد همون پريساي قد كوتاه چشم ريز بود
ادامه دادم: احتمالا ارث پدري هم كه بتون نرسيده اخه تا اون جا كه يادمه بابات از مال دنيا يه افتابه پلاستيكي داشت يه منقل و بافور ...دزدي هم كه استغفرالله تو مرام شما نيست كه از پشت خنجر بزنين و از دوستتون بدزدين
سكوتش ازارم ميداد عوضي رو تختش لم داده بود و حتي تكونم نميخورد به سمتش هجوم بردم و چند تا سيلي محكم به صورتش زدم عطي به طرفم اومد و سعي ميكرد موهاشو از مشتم بيرون بكشه ولي نه صداي عطي رو ميشنيدم نه جيغ هاي پريسا رو فقط با تمام وجود به صورت و موهاش چنگ ميزدم
زور عطي چربيد جدام كرد و نشوندم روي صندلي عصبي بودم اصلا وحشي وحشي بودم تا خواست حرفي بزنه صداي زنگ اومد يه كمي ترسيدم عطي اروم تو گوشم گفت دو تا بروبچن گفتم بيان فضا خوف بشه زود تر كارمون راه بيفته
بعد از چند دقيقه دو مرد هيكلي با صورت خط خطي ناشي از ضربات چاقو همراه عطي اومدن داخل اتاق ظاهرا همه چيز طبق حدس عطي بود چون رنگ پريده و اضطراب پريسا نشون ميداد چقدر ترسيده
عطي- زنگ بزن بگو كلفتت نياد
بلاخره به حرف اومد و با صدايي لرزان گفت: نميشه مريضم بهش احتياج دارم
عطي- ااا چه طور موقع هاپولي كردن مال و منال دوستت سالم بودي ...خفه خفه سروت ميگه چي ميشه چي نميشه
پريسا- بهم شك ميكنه اخه هميشه اينجاست
عطي- بهش بگو مامانم اومده پيشم...راستي ابجي خانومت دير نكرده....نكنه پيش ما جا مونده
پريسا- غزل پريا رو قاطي بازي نكن....اشغال نشو اون بي گناهه
چقدر عوضي بود مگه من گناهكار بودم كه قاطي بازي شدم خواستم جوابشو بدم كه عطي پيش دستي كرد
عطي- كي به كي ميگه اشغال لال بمير تا خودم خفت نكردم....تو انگار حاليت نميشه باس روشنت كنم....اين دو غول بيابوني كه ميبيني خيلي وقته دختر مختر تو دست بالشون نبوده مخصوصا از نوع جيگرش البت با اون سه تايي كه الان پيش ابجيتن سرجمع ميشه پنج تا....با يه تيليف من اول بي سيرتش ميكنن بعدم دربست ميگيرن واسش مستقيم اون دنيا....
پريسا گوشي رو گرفت و بعد از وصل تماس با صدايي لرزون گفت امشب مادرش اونجاست و لازم نيست بياد...
عطي-هي كره يه وقت تكون نخوري نكنه فكر كردي مام كلفتيم بيا پايين بتمرگ
پريسا- گفتم كه مريضم مشكل دارم
عطي- منم گفتم كم زر بزن
پريسا- يك سال بعد از اون قضيه تصادف كردم و نخام قطع شد از كمر به پايينم فلجه...
عطي زد زير خنده و بعد از يه خنده مفصل گفت: بابا ايول داري اوس كريم تو كه زود تر از ما دست به كار شدي
با حرص گفتم: حاليت نبود كه توي گدا گشنه رو چه به ماشين قاطرم زياديت بود
پريسا- مي بيني كه تاوانشو بد جور پس دادم
رفتم بالاي سرش و داد زدم:كاشكي منم عليل مي شدم ولي ابرو داشتم... حاضر بودم تيكه تيكه بشم ولي مادر و پدرم يه تار مو از سرشون كم نشه...چلاغ بودم ولي بهم تجاوز نميشد ...بي چشم و رو من واست چي كم گذاشته بودم كار بهت دادم با حقوق خيلي بيشتر از اوني كه عرف بود و حقت بود سنگ صبورت بودم هرچي واسه خودم خريدم با بهونه و بي بهونه واسه توام گرفتم...
پريسا- مجبور بودم فكر نميكردم اخرش اين طوري بشي.....حالا چي كار كنم چي از جونم ميخواي
- ابروتو ميخوام پولامو خونمو ماشينم مامانت پريا....شوخي هم ندارم همشو ازت ميگيرم
سرخ شده بودم و ميلرزيدم عطي بغلم كرد و از اتاق اوردم بيرون تو اون لحظه حتي عطي هم نميتونست ارومم كنه...

hoda_f1
۲۵ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۳ بعد از ظهر
كمي به اعصابم تسلط پيدا كردم و به اتاق برگشتم به عطي گفته بودم كه ريش و قيچي دست خودشه من فقط يه تماشا چي بودم ضعيف تر و داغون تر ايني بودم كه بخوام توان مقابله داشته باشم شايد هم بي عرضگي خودم رو توجيه ميكردم
عطي- خوب بريم سر اصل كاري راستياتش مراحمتون شديم كه شوما مثل بچه ادم مايه تيله اي رو كه از غزل گرفتي پس بدي
پريسا با بهت جواب داد: من پولي ندارم
عطي- ايول جكم كه ميگي پول نداري نه؟ جون دلت...كلا من يه بار با زبون خوش حرف ميزنم قادر.....هوي قادر
قادر- بله خانم
عطي- بزنگ به بروبچت بگو يه گوش مالي حسابي به اين ابجي كوچيكه بدن
با خشونت دستور داد و بيرون رفت خيلي خونسرد گفتم: فكر نميكردم پس دادن حق بقيه اينقدر سخت باشه
پريسا- كدوم حق ؟ بعد از هفت سال اومدي كه چي؟ دست از سرم بردار برو همون جايي كه بودي
- خوشم مياد كه اصلا پشيمون نيستي پس بچرخ تا بپرخيم
پريسا- از كي تا حالا با ارازل ميپري
- از وقتي كه از حيووناي ادم نما نارو خوردم
پريسا- من كاره اي نبودم پاي كله گنده ها وسط بود يكيشونم نويد
- عاشق و معشوق بودين؟
پريسا- نه
-ميخوام همه چيزو بدونم بدون كم و كاست
پريسا- فايدش چيه؟
-فايدشو من مشخص ميكنم
پريسا- اون روزا وضعم خيلي خراب بود هرچي حقوق ميگرفتم يه راست ميرفت تو جيب اون نامرد كه لااقل دست از سر مامانم برداره...يكي كه ازش اسم نمي برم اومد سراغم گفت كه ميخواد از طريق شركتت يه سري واردات كنه و از اين حرفا ...اون روزا تازه يه ماه بود كه مدير شده بودي...اول گفتم نه ميخواستم همه چيزو بهت بگم ولي طرف مطمئنم كرد كه تو اصلا چيزي نميفهمي....رقم پيشنهاديش وسوسه برانگيز بود يه فرشته نجات واسه منو و مامان و پريا بود....من كاري نكردم فقط يه كم از اخلاق تو و وضع شركت گفتم ....نقشه اين بود كه تو روحت نفوذ كنن و حواست رو پرت كنن چون نه اهل خلاف بودي نه رشوه
وقتي از اخلاقت گفتم نويد رو معرفي كردن....استخدامش رفتاراش حتي اون روز زير پل با اون مزاحما همه از پيش نوشته شده بود
بعد از دستگيريت فهميدم چه غلطي كردم خواستم اعتراف كنم ولي تهديدم كردن مثل سايه دنبالم بودن تازه دو سه ساله كه ولم كردن....بعد از دادگاه هم نويد رو نديدم
-پشيموني
پريسا- خيلي ولي چه سودي داره به حال ابروي رفته تو و پاهاي لمس من كه گرفتار اهت شد
گلوم ميسوخت شايد از حجم بالاي بغض بود دلم هم پاش شده بود....ماجرا خيلي وقت بود كه روشن شده بود ولي تكرارش با اين كه تكراري بود ولي بازم له ميكرد ميسوزوند و خاكستر ميكرد....باز ابله شدم ته دلم يه جورايي از نبودن رابطه بين نويد و پريسا قلقك ميشد چقدر احمق بودم اصلا شايد دروغ ميگفتن....ولي اگه دروغ بود چرا با هم نبودن چرا عكساي من هنوز توي اون اپارتمان تك تازي ميكرد ورود عطي رشته افكار لجام گسيختم رو پاره كرد
عطي تلفن به دست وارد شد و بعد از شماره گيري اسپيكر رو روشن كرد صداي جيغ هاي پريا مو به تن سيخ ميكرد...جيغ ميزد و داد ميكشيد ديوونه ولم كن...ميدونستم منظورش از ديوونه پوريه كه به جون موهاش افتاده....مطمئن بودم خطري تهديدش نميكرد ولي بد جور سر و صدا راه انداخته بود.....راضي به ازارش نبودم چون پريسا بايد تاوان ميداد نه خواهرش...ولي پوري بي ازار بود فوق يه چنگ هم به صورتش ميزد بيشتراز اين ازش بر نمي يومد
پريسا رنگ پريده و عصبي ميزد خيلي تلاش ميكرد كه ضعف نشون نده ولي طاقت نيورد و فرياد زد:عوضيا بگو كارش نداشته باشن
عطي- حتما ولي اول باس پولا رو پس بدي
پريسا- من قروني به احد و ناسي نميدم
واقعا پريسا كي بود؟ كي اينقدر عوضي شده بود؟ من دوستش بودم ولي پريا خواهرش بود از يه پوست و گوشت و خون...پريا هموني بود كه يه روزي پريسا واسش جون ميداد ولي حالا
اهي چاشني افكارم كردم و از اتاق زدم بيرون...فضاش كثيف بود پر از بوي تعفن ...لااقل براي من خيلي سنگين بود...
....................................
دوستاي گلم شرمنده از اين تاخير...داستان رو تا اخر هفته ديگه تموم ميكنم اميدوارم راضي باشيد:-2-40-:

hoda_f1
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر
بيست و چهار ساعت از اقامتون تو خونه ي پريسا ميگذشت...به علت قطع نخاع بودن كنترل ادرار نداشت كه به گفته خودش يا بايد از سوند استفاده ميكرد يا پوشك كه عطي از جفتشون محرومش كرده بود....
ملحفه هاش خيس و كثيف بود و دائما ناله و نفرين ميكرد...عطي عين خيالشم نبود به قول خودش بسكه مار خورده افعي شده و حالا حالاها مونده تا بخواد براش دل بسوزونه.
به خودم اميدوار شدم هر چند كه وضعيتم بد بود ولي لااقل براي جزئي ترين مسائل حياتي ناتوان نبودم...به شدت خار و ضعيف بود ولي اشعه بدجنسي و تنفري كه از چشماش به سمت چشم هام مساعد ميشد قلبم رو از دل سوزي مصون ميكرد و باعث ميشد زمزمه كنم كه حقشه... خيلي بيشتر از اين ها حقشه...شايد اگه ذره اي پشيموني توي وجودش بود دلم به حالش ميسوخت ولي دريغ...
عطي- غزلي اين عوضي رو دسته كم گرفتيم...پول و پلش به جونش بنده...ديدي...ا ا ا ا....ديدي؟؟!!! نالوطي ابجيش جز جيگر ميزد يه نمه كوتاه نيومد....اي افتاب پرست پول پرست
-خوب حالا بايد چي كار كنيم؟
عطي- خو معموله ديه...باس شورش كنيم....رخصت ميدي؟
-بله...من كه از روز اول گفتم هرجور كه خودت صلاح ميدوني ...تو اين معقوله من خنگ ترم از اين حرفا
- دبيا.....چوب كاري نفرما...پس بزن كه بريم
دنبال عطي وارد اتاق شدم...جهنمي بود...عطي از غذا و كولر محرومش كرده بود و بوي عرق و ادرار حالمو به هم ميزد...پريسا ميناليد و همچنان خصمانه نگاه ميكرد....توي چار چوب در ايستادم و داخل نرفتم
عطي- كم زر بزن... عوض اين ناليدنا پولارو رد كن بياد
پريسا-ندارم كه بدم...ولم كنيد....حالم ازت بهم ميخوره غزل
عطي-اره جون تو اي گفتي دل به دل لوله كشي فاضلاب داره اونم همين طور
عطي قادر رو صدازد خودمو از دم در كنار كشيدم.....قادر وارد شد و به سمت پريسا راه افتاد و در چشم به هم زدني گردن لاغرشو گرفت و شروع كرد به فشار دادن.....صداش در نميومد...
يعني اگه ميخواست هم نميتونست با اون شدت فشار سر و صدا كنه....چشماش گرد شده بود و رنگش كم كم به سفيدي ميزد و كم كم جاش رو به كبودي ميداد
اگه بگم نترسيده بودم دروغ گفتم به سمت عطي رفتم و با پام به پاش زدم عطي از قادر خواست كه فعلا تمومش كنه ...
قادر دستشو از گردنش جدا كرد و به سرعت بيرون رفت ...هنوز راحت نفس نميكشيد مونده بودم بايد چيكار كنم احمقانه متاثر شدم...
عطي ليوان اب يخي رو به صورتش پاشيد كه باعث شد كمي نفش جا بياد...از ترس ميلرزيد و به لكنت افتاده بود پس معلوم بود خيلي هم جون عزيزه...
عطي- خوب اين پيش درامدش بود....حالا چي ميگي؟
پريسا- زنگ بزن وكيلم بياد...
عطي- راس راسي فكر كردي ما از پشت كوه اومديم.....اره ابجي اومديم ولي با بنز اومديم...قادر يه زنگون بنداز به اون يارو رفيفت كه املاكي داره....ميخوام اول خونه رو قولنومه كنيم و بعدشم مستقيم محضر....هي تو وقتي املاكي اومد مينالي پولو تموم و كمال گرفتي رفته پي كارش....افتاد؟؟؟ بعدشم ميريم سراغ مابقي ارثيه....راستي رمز اون گاوصندوق خوشكل مامانيه تو كمد كه ازش بوي پول مياد چنده؟؟؟
پريسا- اون مال من نيست...مال وكيلمه رمزشم فقط اون ميدونه
عطي- اره ارواح عمت....من موندم تو با اين خريتت چه طوري اين غزلي رو پيچوندي
عطي از اتاق بيرون اومد سريع رفتم دنبالش
-از كجا فهميدي گاو صندوق داره
عطي-ناسلامتي پونزده ساله اين كاره ايم ها خيال كردي با كم كسي طرفي...يه تليف ميزنم به رفيقم بياد بازش كنه...فقط گاو صندوق رد كارشه ....ناكس رو دست نداره...برم لحاف و لباس اين انگلو عوض كنم املاكي مياد شك نكنه
-مرسي...اگه نبودي تو خوابم نميديم بتونم با پريسا در بيفتم از بس بي عرضم
عطي- حالا كه هستم غصته ي چيو ميخوري....يه نفر باحال و با مرام ميگفت كسي كه گلش پاكه عمرا اگه با بد زمونه بشه نجسش كرد.....حالا قضيه توئه....نقل بي عرضگي نيست كه هي به خودت ميگي ...نقل اينه كه پاكي و قلبت سيفيده...واسه همينه كه نميتوني تاوون پس بگيري و اوس كريم قبل تو دست به كار شده....بعد از اين بلا كه سرت اومده من به اين خنگي هنوز معصوميت چشتاتو ميبينم.....

hoda_f1
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۴ بعد از ظهر
يه ساعت طول كشيد كه دوست عطي كه حامد رمزي صداش ميكردن اومد به ده دقيقه هم نكشيد كه گاو صندوق باز شد كه محتوياتش شامل سند خونه ، يه اپارتمان،يه قطعه زمين ،دسته چك با كارت بانكي ضميمه اش،شناسنامه و مقداري طلا بود.
عطي سخاوتمندانه نصف طلاها رو به حامد رمزي داد احتمال ميدادم ميخواد زبونش رو براي هميشه بسته نگه داره...پريسا كه شاهد حراج شدن طلاهاش بود داد و بيداد ميكرد و فحش هايي كه فقط و فقط لايق خودش بود به عطي ميداد...
قادر دوباره وارد صحنه شد البته اين بار با شدت بيشتري و بعدش دوباره صدا جيغ و داد هاي پريا بود كه ضميمش شد...عطي معتقد بود بايد بترسه و حساب دستش بياد كه جلوي مشاور املاكي نم پس نده..با اينكه از اشنا هاي قادر بود ولي مسلما اگه اصل قضيه رو مي فهميد حاضر به همكاري نبود...
مشاور املاك كه قادر اقاي توحيدي صدا ميزد رسيد...وضعيت پريسا بهرين راه براي بهانه كردن انجام كارهاي قولنامه و سند در منزل بود...
اقاي توحيد در بدو ورودش خونه رو براندازي كرد و با نگاههاي خريدارانه همه زواياي خونه رو كنكاوش ميكرد بابت انتخابم بهم تبريك گفت...بعد از پذيرايي با شربت و ميوه وشيريني مشغول نوشتن قولنامه شد...همه چيز طبيعي بود واين فضا رو مديون هوش و ذكاوت عطي بودم...قولنامه طبق سند و شناسنامه ها توي سالن نوشته شد و فقط براي امضا بايد بالا ميرفتيم...
همه چيز اماده شد خريدار غزل سالاري و فروشنده پريسا گودرزي...همراه اقاي توحيدي براي امضا به بالا رفتيم...پريسا خونسرد بود و اين حالتش باعث خوشحالي من ميشد....با دقت قولنامه رو خوند و موقع امضا گفت: شرمنده منصرف شدم و پولم به همون نحوي كه گرفتم پسشون ميدن.....
همه ساكت بودن لبخند موذيانه پريسا ازار دهنده بود و كاش درك ميكرد كه به اين ميگن ارامش قبل از طوفان...قادر از توحيدي خواست كه قولنامه رو نگه داره تا شايد پريسا با پول بيشتري راضي شد
قبول كرد و بعد از گرفتن حق العمل كاريش تمام و كمال خونه رو ترك كرد...
تير اول به سنگ خورد و كاملا برام مشهود شد كه پريسا پولشو از جونشم بيشتر دوست داره...
عطي با عصبانيت توي سالن قدم ميزد و دوباره غذا و كولر و پوشك براي پريسا ممنوع شد...
عصباني نبودم يه جورايي حالت خنثي داشتم...خودم رو روي مبل راحتي پرت كردم.....چقدرنرم بود...تمام پيچ و خمهاي بدن رو پر ميكرد و خستگي رو به طوري به فنا ميبردكه انگار از روز اول به تن نشسته بوده...
روزايي كه من روي تخت سرد وسفت و كثيف زندان ميلوليدم يا روي تخت بيمارستان دياليز ميشدم و ذره ذره جون ميدادم اون چه جاي گرم ونرمي داشته...روي چه مبلي لم ميداده و به روح من گور باباي من ميخنديده
صداي خشمگين عطي افكارم رو پاره كرد...انگار تمام زخم هايي كه من خورده بودم رو شريك شده بود
عطي- اين زنيكه با اين حرفا ادم نميشه...اين روشي كه ما به كار بستيم وقت تلف كرده...تا كجا هستي؟
-تا جايي كه خون كثيفش با دستاي من و تو يا از طريق ما نريزه.....
عطي-خوب راهشو بلدم به ماه نكشيده همه چي تمومه...هيچ مرگشم نميشه فقط سر ماه كه شد حوصله دل سوزي و چرا اين طوري كردي نامردي بودو ندارم ها؟
-مشكوك ميزني؟ ميخواي چي كار كني
عطي-نترس هركاري كه ميكنم حقشه....
-تا ندونم نميتونم اجازه بدم
عطي- خود داني...فقط قبلش يه ريزه به بابا مامانتو او حيثت به فنا رفتت فكر كن بعد تصميم بگير
دست گذاشت رو نقطه اي كه نبايد ميذاشت....كوه نمك پاشيد به زخمي كه احتياج به سوزندن نداشت و بي مي مست بود...
-فقط پاي پريا وسط نباشه اون بيگانه...چي كار بايد بكنم
عطي-خيالت تخت....فقط بروخونه و مواظب پوري باش...يه ماه وقت لازمم زياد نميتونم بيام خونه ولي سعي ميكنم بعضي شبا بيام...اول بايد يه فكري به حال كلفتش كنم كه اين ورا افتابي نشه...يه شرط دارم ...تا كارم تموم نشده نه سوالي بپرس نه پاپيم شو....حله؟؟؟
-هركاري خواستي بكن....فقط پولامو بگير و مثل سگ بندازش بيرون
عطي- حتما...حالا برو خونه فكري ام نباش....راستي به غذاي خودتو پوري ام حسابي برس.....

hoda_f1
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۹ بعد از ظهر
بد جوري ذهنم درگيربود.....فقط يه هفته گذشته بود و داشتم ميمردم از عطش دونستن رمز و راز كاراي عطي
ساكت بودنش نگرانم ميكرد صبح ها زود ميرفت و فقط گاهي شبا دير وقت ميومد...علي رغم تمام دلشوره هام به قولم پايبند بودم و سوالي نميپرسيدم....
يعني چقدر عطي ميتونست موفق باشه؟ اون پريسايي كه من ديدم با اين كه نصف يه ادم بود ولي جنگيدن باهاش سخت بود...
هفته دوم هم به سختي سپري شد...تقريبا مايحتاج كلي خونه تمام شده بود...ريز خريد ها رو عطي انجام ميداد ولي اين يكي كار خودم بود...
پوري رو اماده كردم واقعا مثل يه بچه بود كه فقط مراقبت و محبت ميخواست و به طرز عجيبي من و البته بيشتر از من عطي اين مسئوليت رو حس ميكرديم و انجامش برامون واجب بود.
با لباسهاي شيك و تميز در نگاه هاي اول كسي متوجه كند ذهن بودنش نميشد...بعد از كلي نصحيت در مورد جيغ نكشيدن، زياد حرف نزدن،فحش ندادن و ندويدن راهي شديم...سوار ماشنيش كردم كمربندشو بستم و حركت كرديم...
بعد از ورود به شهر اولين و بزرگترين سوپر ماركت رو انتخاب كردم و مشغول خريد شدم....
كنترل پوري راحت تر شده بود تمام رفتار هاي سركشانه و كودكانش زير سايه محبت اروم ميگرفت...
نيم ساعتي طول كشيد كه تمام مايحتاجم رو بردارم و دقايقي هم پاي صندوق معطل شدم...كيفم رو باز كردم تا كيف پولم رو در بيارم...چشمم به يه دفتر چرمي سياه افتاد...ته دلم لرزيد با اينكه دوهفته تمام شب و روز بهش فكر كرده بودم اونم به وفور ولي كلا دفتر رو فراموش كرده بودم...
با صداي صندوق دار كه درخواست ميكرد به علت ازدحام جمعيت سريع تر باشم خودم رو جمع و جور كردم...با سرعت خريدهام رو به ماشين منتقل كردم و از ميوه فروشي كنار فروشگاه هم خريد كردم...
پوري اصرار ميكرد ببرمش پارك...حق داشت چون قول داده بودم...ميخواستم با زور چيپس و لواشك راضيش كنم كه دلم نيومد...نيم ساعت رو به سختي توي پارك گذروندم...سختيش به خاطر نگاه ها ودهن هاي باز مونده مردم از بازي يه زن گنده با تاب نبود فقط و فقط به خاطر اون دفتر بود..
نميدونم با چه حالي برگشتم...اول از همه به تنهايي احتياج داشتم نهار پوري رو دادم و يه ليوان دوغ غليظ هم چاشنيش كردم...هواي گرم تابستان هم مزيد بر علت شده شد كه چشماي پوري گرم خواب بشه و به ده دقيقه نكشيده بخوابه.
حالا تنها بودم كيفم رو باز كردم و دفتر رو بيرون كشيدم...بوي عطر گروني رو ميداد كه اون روزا استفاده ميكردم...كمي استرس داشتم و بين باز كردن و نكردنش مردد بودم...
يه ساعتي بود كه دفتر رو بغل كرده بودم...ميترسي؟ از چي؟ اصلا شايد چيزي توش نباشه؟اخرش كه چي بايد بازش كنم........

hoda_f1
۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
.......................................
يه دل شدم و دفتر رو باز كردم...احساسم رو دوست داشتم يه استرس همراه با لذت و طپش قلب كه خاطرات روزايي اول عاشق شدنم رو تداعي ميكرد....صفحه اول رو خونده بودم ولي بازم خوندم.......
(صفحه اول)
خداوندا....خداوندا...پس از هرگز....
همين يك بار...
ببين غمگين دلم با وحشت و با درد ميگريد...
خداوندا به حق هرچي مردانند....ببين يك مرد ميگريد.........
(صفحه دوم)
تاريخ نمي زنم چون زمانم از دستم فراريه.....ميخوام بنويسم...يه تصميم خنده دار...پيشنهاد دكترمه...چه اميدوارانه اميدواره كه نااميدي من اميد بشه.....
ميگن عشق معجزست....بعضيا ميخندن...بعضي ها حالت تهوع ميگيرن....بعضي ميگن فكر نون باش كه عاشقي كشكه....بعضي هم مثل من كه پير اين عشقن ميگن راست ميگي....
راه ميرم ....شعر ميخونم......تفال به حافظ ميزنم....همون كاري كه يه روزي تو ميكردي و من دركت نميكردم و يواشكي پوزخند ميزدم....حالا نوبت منه كه اشفته بشم ...روانيه يه دست...شيدا و بي قرار...حالا نوبت توئه كه پوزخند بزني...ولي يواشكي نه...يه جوري كه همه ببينن...يه جوري كه لايقم باشه...
راستي هنوزم دوستم داري؟؟؟چه سوال مزخرفي...
فكر خواب و خوراك و جات بيشتر از هرچيزي داغونم ميكنه....اگه اين درد مال من بود خيالي نبود ميكشيدم ولي حالا كه توام سهم داري اخ چه دردناكه....
تو رو به خدا يكي جوابمو بده؟؟؟ چي ميخوري؟ چي ميپوشي؟ چقدر اشك ميريزي؟؟؟؟
چقدر بد و پراكنده نوشتم....نوشتنم ارومم نكرد...مگه بايد بكنه؟؟؟از كي تا حالا حق ارامش دارم كه دنبالشم هستم؟؟؟؟كاش ميشد با نوشتن حس رو منتقل كرد....شايد بشه ولي من كه نميتونم......
(صفحه سوم):
ميگه برو ...
دوسال موندن كافيه....
به خودت مسلط شدي.....
با يه روپوش سفيد چه راحت ميشه واسه بقيه تصميم گرفت
كاش ميشد قلبم سونوگرافي كرد و از توش احساس رو ديد....اون وقت ببينم ميتونه بگه كافيه به خودت مسلطي...
(صفحه چهارم)
حالا منم و يه خونه ويادت......
عكست روبرومه...لبخند ميزني...قلبم درد ميگيره....تاحالا بهت گفته بودم چقدر چشمات قشنگن.....هوس لبات اتيش به جونم ميزنه....اي كاش لااقل اينقدر خوشكل نبودي....هرچند فرقي نميكرد عاشق قيافت نشدم روحت خرابم كرده و ميكنه و خواهد كرد...
تازگي ها يه حس بد دارم ...مرض بي تابي....نه ميتونم بشينم نه بخوابم....فقط بايد راه برم...خونه تنگه واسم...يه جورايي انگارم روحم تو بدنم جا نميگيره و ميخواد بزنه بيرون...
به زن همسايه ميگم ميگه كار از ما بهترونه بايد دعا بگيري.....ميخندم به حرفش....كار ما از دعا گذشته....
(صفحه پنجم)
هنوز گيجم....از وقتي رفتي...........نه از وقتي فرستادمت كه بري شب و روز منتظرم بياي تو خوابم...
با اين كه ميدونم محاله حتي تو خوابامم پا بذاري ولي طوري نيست ارزوي باطل بر ابلهان عيب نيست....
تو كه هيچ وقت نيومدي ديشبم نمي يومدي......
چقدر بد اومدي....ناله ميكردي و اشكاي بي صدات ميدرخشيد.....چهار نفر سياه پوش روي دست بلندت كردن و توي خاك گذاشتنت....داد ميزدم ولي صدام در نيومد...پاهام به زمين چسبيده بود...
با چه زبوني بگم نميتونم...ديگه نميتونم تحمل كنم....اگه اميد به اومدنت نبود تا حالا صد باره خودمو از اين زندگي نكبت بار خلاص كرده بودم......
از درد دل به درد جون رو اوردم....عجيب ولي واقعي.....
وقتي دستتو يا پاتو خراش ميدي ميسوزه......سوزشش باعث ميشه چند لحظه اي درد دلو نفهمي...هموني كه من ميخوام.....
راستي اين قطره ها خون رو اگه تقديمت كنم ممكنه يه كم فقط يه كم كمتر ازم متنفر باشي
(صفحه پر از لكه هاي خشكيده خون)
(صفحه ششم)
مي دوني امروز چه روزيه؟؟؟ مطمئنم از تاريخ ذهنت پاكش كردي...
چهارمين سالگرده وصالمونه...همون روز كه با هزار تا ناز و عشوه بهم بله گفتي و من روانيه پليد دل و دين نداشتمو باختم..
همه چيز هست ...يه ديو و يه دلبر...كيك...شمع...يه اهنگ كه ميخونه و ميخونه و ميخونه
ميبيني چه هواييه...بهاريه بهاري...پر از شكوفه...اسمون پر از ابر مثل دل من...خونه تاريك مثل دل تو...
{يك سال گذشت و ياد تو هنوز نرفته از دلم
يك سال گذشت و در پي يه اروزي باطلم}
لباس صورتيت چه بهت مياد...چرا اينقدر كوتاه...نميگي كنترلمو از دست ميدم ...بشين روبروم...چرا اخم يه كم بخند....
{رفتي و اسم اشنات هنوزم رو لبه منه
چند حرف اسم خوب تو دعاي هر شب منه}
كادوتو بگير...بازش كن ببين دوستش داري.....بازم كه اخمالويي
{محتاج با تو بودنم تو غرق خواهشم بكن
دلم گرفته خوب من بيا نوازشم بكن}
شمعا رو فوت كن تا كيك ببرم....باهاش چايي هم بخور شيرينش گلوتو نزنه...خامشم پس زدم واست ضرر داره...پسش نزن...روتو بر نگردون
{مهم نبود براي من كه تو با من چه ميكني
بيا ببين براي تو من با خودم چه ميكنم}
حالا وقت رقصه...اينجا زور من بيشتره مگه دست خودته كه نميخواي...اصلا اخمتم مثل خندت قشنگه...بيا بغلم...چقدر ظريفي...انگار خدا ساختت كه تو بغل بزرگ من جا بشي...
{تو اسمون خاطرات ستاره پر پر ميكنم
سالگرد تنهايي مو با خيال تو سر ميكنم}
نمي دونم چي شد كه رفتي و من موندم و يه لباس خالي تو بغلم و ظرفاي شكسته و پاهاي خونيه پر از شيشه....نرو ..برگرد.....من خائن نيستم.....
(قطره هاي خشكيده خون پايين صفحه)

hoda_f1
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۱۱:۰۹ قبل از ظهر
(صفحه هفتم)
دكترم فهميد كلا تعطيلم...ميگه برو پيش دوستم باهاش صحبت كن شايد اروم بگيري....گفتم با توكه اين همه سال درس خوندي و تجربه داري اروم نگرفتم چه برسه به اون كه ميگي يه خادم مسجده....
گفت امتحانش ضرر نداره....راست ميگه....ميگن بلاتراز سياهي رنگي نيست پس واسه من كه سياه سياهم فرقي نداره........دكتر ميگفت: تخصصش اشتي ادما با خداست ...به بهترين وجه خدا رو معرفي ميكنه طوري كه در هر حدي از شعور و درك بتوني بفهمي....
ادامه مي دم تا ببينم تهش چي ميشه.......
(صفحه هشتم)
بهش ميگم مرد خدا،هرچي ازش بگم كم گفتم....
هر روز واسم ميخونه:
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
منم باز اومدم...منم اشتي كردم...حتي نمازم ياد گرفتم...اصلا سخت نبود عجيبه كه با اينكه به زبون خودم نيست ولي اولين بار ياد گرفتم...
چقدر دنبال ارامش گشتم و نبود...به قول مرد خدا: بود از رگ گردن نزديك تر...حيف كه چشمي نبود كه ببيني....چشمم هست اي امان از دست شيطون كه ميذاره جلوي چشمات كه نبيني...
بايد از خدا خجالت بكشم ولي نميكشم...تازه الان ميفهمم كه چقدر دوستش دارم...مرد خدا ميگه اونم دوستم داره....چه حسي خوبي ....با تمام وجود ميرم سمتش....
(صفحه هشتم)
امروز از مسافرت برگشتم....رفتم يه جاي خوب...جايي كه خيلي جاي خاليت فرياد ميكرد....به شرافت تمام شرافتمنداي عالم قسم كه تيكه ي بهشت بود......كاش راضي بشي با هم بيايم...
كنار گنبد طلايي امام رضا توبه كردم ودعا كردم كه بياي و ببخشي...نذر كردم اگه بخشيدي باهم بيايم....
تولد دوبارم مبارك...تولد روح سفيدم مبارك....من پاكم ميدوني چرا؟ چون شب دوم خواب ديدم....هيچ كس باور نميكنه؟مرد خدا ميگه : مگه ميشه براي اولين بار بياي پابوسش و حاجتت براورده نشه.....مرد خدا ميگه مطمئن باش بخشيده ميشي و زنت برميگرده...
(صفحه نهم)
ميگن مريضي...درد ميكشي...چي به سر خودت اوردي؟ چي به سرت اوردم؟چي بهت ميگذره؟ چي بهم ميگذره؟
وضو گرفتم و قامت بستم...بذار اگه قراره جزئي از من جزئي از تو باشه پاك و پاكتر بشه....
راستي ميبيني چقدر صبور شدم....انگار صبر هم واسه بودن خدا رو ميخواد....
(صفحه نهم)
درد دارم ولي مهم نيست...دردي كه تو ميكشي درد ميزنه به جون و روحم...فقط خوب شو نه به خاطر من به خاطر خدا.........
(صفحه دهم)
ساعتها به پرستار و دكتر التماس كردم كه بذارن ببينمت...با اينكه دور بودي و پشت شيشه ولي اين معجزه شيرين و نزديك بود...هنوز مثل فرشته ها معصومانه ميخوابي....بعد از سالها لبخند واقعي ميزنم و خوشحالم...
خوشحالم كه به هم وصليم و اين وصلت يه نور اميد تو دلم روشن ميكنه...هرچند ضعيفه ولي گرمم ميكنه...
(صفحه دهم)
ديدنت هواييم كرده...مثل اب شوري كه به تشنه ميدن...
كاش جرات داشتم و اين سالها ميومدم ملاقاتت......نه فايده اي نداره اگه جرات هم داشتم تو حاضر نبودي ببيني...
هر روز وجود و بودنت رو از خدا تمناميكنم.....با خودم و خدا شرط بستم....اگه تو رو بهم برگردوند يعني بخشيده شدم.....به اميد اون روز.......
.................................................. ..............

hoda_f1
۲۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر
در حال انفجار بودم...نفسام مثل افتاب سر ظهر تابستون پوستم رو ميسوزوند...پوري هنوز تو خواب نازش فارغ از دنيا و ادماش غوطه ور بود...
عصباني بودم خيلي زياد...لباس پوشيدم نميدونم چرا تو انتخاب وسواس داشتم ...عطر هم بايد ميزدم...بي اختيار ارايش هم كردم...براي دعوا ميرفتم ولي حتما خوشكلي لازم بود كه اينكارا رو ميكردم...
كليد خونه رو با مقداري پول به زيبا خانم زن همسايه دادم و ازش خواستم از پوري مراقبت كنه تا بيام...
ذهنم خالي از كنش و واكنش بود نميدونستم ميخوام چي كار كنم...هيچ ايده اي نداشتم فقط بايد يه جوري اين عصبانيت رو خالي ميكردم...
رسيدم پشت در اپارتمان ...دلم نميخواست در بزنم...غلط كرده اگه حريم خصوصي ميخواد...با كليدم درو باز كردم....
آري اي عشق تو بودي كه فريبم دادي
دل سودا زده ام را به حبيبم دادي
باد خنك كولر گازي خورد تو صورتم ...حس خوبي ميداد...بيجا ميكرد...حس خوب كه معنا نداشت..
چشم چرخوندم توي سالن نبود كيفمو پرت كردم و به سمت اتاق خوابش رفتم...اره اتاق خوابش نه اتاق خوابمون...
درو باز كردم طوري به ديوار خورد كه خودم دو متر پريدم بالا...واي به حالش اگه انتظار در زدن داشته باشه....
روي سجاده نشده بود ....اتاق پر از بوي ياس هاي كنار مهرش بود...
بازم اون حس خوب لعنتي اومد...اصلا چرا امروز هي ميان سراغم مگه حاليشون نيست امروز بهشون احتياج ندارم...پس اون همه نفرت كه اين سالها پرورشش داده بودم كجا رفته؟
حتي سر برنگردوند ببينه كيه به سمتش رفتم و هلش داده دريغ از يه اينچ تكون...خوب مزاياي هيكل داريه ديگه...مهرشو برداشتم و به سمت اينه پرت كردم ، با صداي بدي هزار تيكه شد...
نويد- اون بايد ميخورد تو سرمن ....اينه رو به گناه نداشته مجازات نكن...
تمام نيروم رو جمع كردم و از سمت گلو پرتابش كردم بيرون:گه كاري و نامردياتو ميكني بعد واسه من جانماز آب ميكشي......تو اگه تا اخر عمرتم تو كعبه اعتكاف كني بازم از بار گناهات كم نميشه
اگه عذاب وجدان داري و ارامش ميخواي برو يه تيكه قبر بخر و خودتو زنده به گور كن....اخه تو رو چه به خدا و پيغمبر......حقه ي جديده نه....چند سال فكر كردي تا نقشه كشيدي....ديگه چيو ازم ميخواي بگيري...من هيچي ندارم انرژي و وقتتو بذار واسه كس ديگه......
چقدر نشستي و اون دفترچه خاطراتو نوشتي كه منو خر كني؟؟؟ اين دفعه همدستات كي بودن؟
از شدت جيغاي كه توام با حرفام زده بودم سرم درد گرفت و گلوم مي سوخت....ولي عجيب اروم بود....چقدر ارامش چهرش به دلم ارامش ميداد....
نويد- اول سلام...دوم اروم باش تا با هم صحبت كنيم با داد و بيداد چيزي حل نميشه...سوم اون دفترو خودت برداشتي من بهت ندادم واسه توام ننوشته بودمش ...بشين تا حرف بزنيم
-من با تو حرفي ندارم اون لبخند كريه و شيطونيتم جمع كن كه حالمو بيشتر بهم ميزني....
لبخند ارومش جمع شد و جاشو به غم توي چشماش داد....اين حالتو دوست نداشتم ولي از تك و تا نيفتادم و ادامه دادم: به چه جراتي كليه ي نجستو به من دادي....درسته تهمت خوردم ولي هنوز پاكم .....محض كوري تو و امثال تو....دلتو الكي خوش نكن با خدا خدا كردن هيچي نميشي.....مثل اينكه يه سگ هر روز نماز بخونه و بگه خدايا ادمم كن....نه نميشه....البته اون سگ شرف داره به تو و پريسا....سگو اگه يه تيكه گوشت جلوش انداختي تا اخر عمرش واست موس موس ميكنه ولي شما چي؟؟؟
داغ داغ شدم و انگار همه بدبختيام يادم اومد....با شدت به كليم ضربه ميزدم و جيغ ميكشيدم و ميگفتم بميرم بهتره من اين لكه ننگو نميخوام....
دردم ميومد ولي مهم نبود.....نويد دستامو به شدت گرفت و نذاشت به كارم ادامه بدم....
نويد- اين بچه بازي ها يعني چي؟دق دليتو سرمن خالي كن ....
-دستمو ول كن
نويد-يه فرصت ميخوام...قسم ميخورم همه چيزو جبران كنم...فقط يه بار....چند ماه....اصلا هرچي تو بگي
-بي چي قسم ميخوري؟ مگه تو به جز خودت و پول به چيز ديگه اي هم اعتقاد داري؟چي رو ميخواي جبران كني؟ باشه بهت فرصت ميدم فقط قبلش ابرو و بابامو برگردون...زبون مامانمو باز كن.....معصوميت از دست رفتمو بهم برگردون....
تو اصلا ميدوني....
ميدوني.....
تو زندان به من تجاوز شد....
جمله اخر رو اروم گفتم اينقدر كه خودمم به سختي شنيدم ولي شنيد....در آني چشماش قرمز شد و با خشم گفت چي گفتي؟
-همون كه شنيدي؟
نويد- ميگم چي گفتي؟
از صداي فريادش خودمو باختم دوباره شد همون نويد خشن و پرجذبه ي قبل...هموني كه صلابتش دلمو لرزونده بود...بازوهامو گرفت و با خشونت كشيدم به سمت خودش .....
نويد- ميگم بگو چي گفتي؟
-نه راه پس داشتم نه راه پيش ....اصلا چرا ميترسم....بذار بدونه چي به سرم اومده....همه چيزو براش تعريف كردم...عصبانتيش غير قابل كنترل شده بود...فرياد ميزد و تمام وسايل خونه رو ميشكست...ترسيده بودم شايد از اينكه كه اسيبي بهش برسه ....ولي نه محاله بخاطر اين موضوع بترسم...
صداي شكستن و داد و بيدادهاش قطع شد...بي حس بودم ولي به زور خودم رو به سالن رسوندم....يه گوشه افتاده بود و چشماش خيره ثابت مونده بود.....قلبم ميلرزيد...اگه بلايي سرش اومده باشه ميميرم....حتما ميميرم...جوني توي پاهام نبود كه برم به سمتش...ولي نه صداي نفس هاي نا منظمش به گوش ميرسيد...

hoda_f1
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
با صدای نفس هاش جون گرفتم...ولی بازم گیج بودم و دور خودم میچرخیدم...اصلا باید چی کار میکردم...شماره اورژانس به کلی از خاطرم رفته بود انتظارات زیادی از خودم داشتم....سالها بود که زندگی ساقط بودم...از این اتاق به اون اتاق روان بودم تا اینکه چشمم به جعبه قرصی سفیدرنگی روی میز عسلی کنار تخت افتاد...
حتما ازش استفاده میکنه که گذاشته کنار تختش....بااین که دلیلی بی منطقی بود ولی چاره ای نداشتم...یکیشو برداشتم و به سمت اشپزخونه رفتم احتیاج نبود دنبال لیوان بگردم همه چیز سر جاش بود...همون طوری که خودم چیده بودم...بدم نمیومد چند دقیقه ای بایستم و حسرت بخورم حیف که الان وقتش نبود...
سخت نفس میکشید...به زور قرص و اب رو بهش دادم...ماهیچه های بدن و فکش سفت شده بود لازم نبود به مغزم زیاد فشار بیارم کاملا علائمش مشهود بود که از بیماری روحی رنج میبره....
سرش روی پام بود چندشم شد....هم زجر میداد هم لذت ...
بیست دقیق به سختی سپری شد...کم کم عضلاتش نرم میشد و تنفسش بهتر...مردمک چشماش روی صورتم ثابت شد...باید قبل از اینکه بازم خودمو ببازم بلند شم...
سرش کنار زدم و خواستم بلند شم که دستمو گرفت...
نوید- بذار لااقل حرف بزنم...اگه نزم دق میکنم
انگار بدم نمیومد این داستان تکراری و سراسر نفرت رو یه بار دیگه هم بشنوم...ولی اینبار از زبون نوید...حتما شنیدنش صفای دیگه ای داشت
-باشه میشنوم
پامو از زیر سرش برداشتم بلند شدم و خودمو روی کاناپه پرت کردم...به سختی بلند شد و کنارم نشست...طوری خودمو جمع کردم که بفهمه علاقه ای ندارم کنارم بشینه....یا نگرفت یا خودشو زد به اون در که با توجه به گیرایی بالاش احتمالا مورد دوم صادق تر بود...
نوید- حوصله داری از اول بگم...
-اسمون ریسمون نباف بگو....
نوید- فقط شونزده سالم بود که بابام فوت کرد...کارگر ساختمون بود و موقع تخریب بر اثر بی احتیاطی زیر اوار موند...کی مقصر بود مهم نیست...بهت گفتم از بیمه پول گرفتیم و اون خونه رو خریدیم...دروغ گفتم...کارفرماش فرمالیتش کرد فقط واسه اینکه سابقش خراب نشه و نخواد پول بیشتری به بیمه بده...کل پس انداز مامانم کفاف شش ماه خرج و اجاره خونه رو داد....سبزی پاک می کرد و میشست ولی مگه پولی از توش در می یومد...کلا سطح فامیلی بالایی هم نداشتیم که بخواییم از کسی کمک بگیریم اگه داشتیم هم مامانم زیر بار نمیرفت...
نه ماه از فوت بابام گذشته بود ...مامانم فکر میکرد بچم و نمیفهمم ولی من ازهمه بیشتر میفهمیدم که سه ماه اجاره خونه عقب افتاده و خورد و خوراکمون جیره بندی شدی...دلم به حال نیما میسوخت...خیلی بچه بود...خیلی
مامان راضی نبود من کار کنم میگفت فقط باید درس بخونی...کاری هم بلد نبودم که بخوام بکنم...
هیچ وقت یادم نمیره سیزده ابان بود روز دانش اموز بردنمون راهپیمایی...با رسول دوستم جیم زدیم...دو ماه بود باهاش دوست شده بودم میدونستم یه جورایی کارش میلنگه ولی واسم مهم نبود...
ساعت ده بود که برگشتم خونه...از کفشای دم در فهمیدم که مهمون داریم ...کفشا مردونه بود و حس خوبی نداشتم...یواشکی رفتم تو...صدای صاحبخونه میومد...
هنوز بعد از این همه سال صدا و جمله هاش یادمه که مثل پتک میکوبید توسرم...به مامانم میگفت: وقتی اجاره نداری بدی تخلیه کن...اگه نمیخوای تخلیه کنی راه هایی ساده تری هم هست...حیفه والا جوونی استفاده کن ازش...بیا خانمی کن و صیغه شو...به مولا از دستم اون عفریته ماچین جونم به لبم رسیده...قول میدم کسی نمیفهمه...حتی پسرات...ده برابر اجاره رو هر ماه به پات می ریزم
پاهام سست شد...فقط صدای مامانم که بهش گفت برو گمشو خونه رو خالی میکنم پشتمو گرم کرد...میخواستم برم بزنمش ولی نرفتم...زدم بیرون...بی هدف راه میرفتم و خورد میشدم...من فقط شونزده سالم بود بحرانی ترین سن واسه یه پسر ...سنی که پر از غروره
بی اختیار رفتم سمت خونه رسول...فقط میخواستم با یکی حرف بزنم...بهم پیشنهاد داد کنار دستش کار کنم...میدونست پول لازمم از طرفی هم عاشق مامانمم و هر کاری میکنم...
واسم تعریف کرد صاحب کارش که بهش میگن رئیس تهرانه و اینجا فقط یه انبار لوازم برقی داره که باید توش کار میکردیم و جنساشو تحویل میدادیم ...بعدها فهمیدم که همش قاچاقه...واسم مهم نبود فقط کار میخواستم ...
رئیس که میدید دهنم قرصه خیلی خوب حقوق میداد...بیچاره مامانم فکر میکرد یه مرد خیر دستمو بند کرده ...راضی بود چون صبحا میرفتم مدرسه عصرا سرکار وقتی هم که شیفتم برعکس میشد کارمم برعکس میشد...
همیشه نصف حقوقمو میدادم به مامان چون زیاد بود اگه همش رو میدادم شک میکرد...البته با همون نصفی هم کارمون حل میشد...خونه رو عوض کردیم و خیالم تخت بود
کم کم پیشرفت کردم رفتم دانشگاه با کمک رئیس که نه اسمشو میدونستم نه تا حالا دیده بودمش خونه خریدم...کارای رئیس هم کم کم پیشرفته میشد و از قاچاق کالا زده بود به قاچاق مواد...
دیگه نمیخواستم کار کنم ...وسیله برقی کجا و مواد کجا...به اندازه خودم حتی بیشتر هم داشتم...
از طریق رسول به گوش رئیس رسونم اون روزا درگیر پروژه شرکت جنیوس بود و بهم گفت صبر کنم تا سرش خلوت بشه...
جنیسوس که شما باهاش کار میکردین درسته که لوازم پزشکی تولیدمیکرد ولی کنارش قرص های روان گردان هم میفروخت...فقط سه تا شرکت تو ایران باهاش کار میکردن و فقط از طریق شما میشد پول شویی کرد...
هر سه تا شرکت هم غیر قابل نفوذ بودن...مدتها همه کارکنانشون رو زیر نظر داشتن تا اینکه خبر رسید تو مدیر یکی از شرکتا شدی...
از اول توی پروژه نبودم ولی رئیس خبر داد اگه میخوای بازنشسته بشی باید همکاری کنی و بعدش همه چی تمومه...
با پریسا قرار گذاشتم...ازت تعریف کرد میگفت خوشکلی وباهوش و صد البته مغرور...هنوز هیچ کس نتونسته بود قلبتو صاحب بشه...عکست با تعریفا مطابقت داشت...
بدم نمیومد اون غرور سفت و سختتو بشکنم یه جورایی بازی جذابی بود...
دو ماه کلاسای فشرده حسابداری رو گذروندم...محض احتیاط و طبق درخواست رسول پریسا اگهی توی نیازمندی ها داد همونی که بر علیهت استفاده شد من مهندس عمرانم اصلا فوق حسابداری ندارم مدارکمم جعلی بود که روزای اخر پریسا از پرونده برشون داشت
بازی من و تو شروع شد من فقط باید تورو عاشق خودم میکردم و ازت چند تا امضا میگرفتم...خصوصیاتت همونی بود که هرمردی ارزوشو داره...
تا قبل ازعقدمون فقط ازت خوشم میاد ولی امان از اون روز که نمی دونم اون خطبه باهام چی کار کرد که خودمو باختم...یه حس شیرین مالکیت...اره خواستمت اونم بد جور...
مهربون بودی و مهر میدادی و من بدبخت هر ساعت بیشتر گرفتارت میشدم...داشتم دیوونه میشدم...اولین بودی و تا اخر گرفتار توام...
هر روز به رسول التماس میکردم مبادا بلایی سرت بیاد...نامرد میگفت تو اصلا بویی نمیبری یه محموله میاد وخلاص...خیالم راحت بود فقط خدا خدا میکردم نفهمی خودم به جهنم دوست نداشتم بشکنی...چقدر ثانیه شماری میکردم که تموم بشه و خوش و خرم بریم سر زندگیمون...عهد کردم که بعد از قضیه ادم بشم ولی نشد....
روز دستگیریت روز مرگم بود....خواستم برم اعتراف کنم ولی نیما رو گروگان گرفته بودن ...به مامانم گفتم رفته مسافرت...بعد از چند روز اونم تهدیدکردن و همه چیزو فهمید
اگه تو دادگاه اون چرت و پرتا رو نمیگفتم میکشتنش...وسط دستگاه پرس بودم...پا به پای بابات رشوه میدادم والتماس میکردم...
مقرری هر ماهتم خالت نمیداد من از طریق وکیلت میفرستادم...به خدا روز و شب به یادت بودم...همه چیزو به مامانم گفتم نفرینم کرد...طردشدم ...اخرم با نیما از این شهر رفتن و سراغی ازم نمیگیرن دو سالی هم از درد عشق و زخمی که زده بودم تو اسایشگاه گذروندم ...
نه تو میفهمی من از بچگی چی کشیدم نه من میفهمم تو چی کشیدی...
یه فرصت جبران میخوام...توبه کردم...ادم شدم...فقط یه فرصت...

hoda_f1
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۲۰ قبل از ظهر
ثانیه های سکوت بینمون اغاز شده بود چشم تو چشم خیره بودیم...حالا نوبت نگاه هامون بود که با هم حرف بزنن...شاید اونا هم خیلی ناگفته ها با هم داشتن...
نگاهش درد داشت...بی اختیار دستی به پهلوم کشیدم داشتن تکه ای از وجودش شیرین بود نمیشد اغراق کرد که نیست...باید مراقب میبودم یادم باشه به این پهلو نخوابم که بهش فشار بیاد باید هر ماه برم دکتر و چک اپش کنم یه وقت سرما نخوری از بی احتیاطی هام...اره توام زجر کشیدی از نوجوونی...اره راست میگی من نمیفهممت...
نگاه هامون نزدیک و نزدیک تر میشد...دیگه چشمام با چشماش دوئل نمی کرد...هرم نفس های گرمش پوستمو نوازش میکرد
دستاش تکیه گاه دستای اویزونم شد و اغوش گرمش جای تموم بی کسی هامو پر کرد...زمان ایستاد و نفهمیدم که چرا همه ارامش دنیا رو توی این نقطه ریختن...چرا حتما باید به اغوشش بخزی که دردو فراموش کنی...بیشتر و بیشتر فرو میرفتم و بیشتر و بیشتر احاطه میشدم انگار توی همین چند لحظه باید تمام دل تنگی هامون رفع و رجوع میکردیم...
دل که میاد وسط عقل ضایع میشه...نه عقل میخوام و نه دل فقط این لحظه رو خواستارم هرچه باد اباد...
بذار فکر نکنم همیشه نکردم این یه بارم روش...اجازه میگیرم از خودم که خودمو به دستاش بسپرم و حل بشم تو وجودت...
........................................
با احساس درد چشم باز کردم ...هم کلیم درد داشت هم دلم...جا و مکان برام نامفهوم بود...چشم چرخوندم و دور واطرافم رو برانداز کردم...هوشیار شدم و نشستم ....این چه وضعی بود؟؟؟؟ کم کم همه چیز یادم اومد...من چی کار کرده بودم؟؟؟؟چه طور خام حرفاش شدم و خودمو دستش سپردم؟
از فکر دیشب سیل اشک به چشمام هجوم اورد...لعنت بر من
نوید- سلام خانومم...صبح به خیر...
-سلام و زهر مار...توی اشغال به چه حقی به من نزدیک شدی؟
نوید-ممنون صبح شما هم بخیر...مگه حق میخواد؟ پسم نزدی؟به زور کاری نکردم...در ضمن محض اطلاعتون ما زن و شوهریم...
به سرعت لباس پوشیدم دلم نیمخواست حتی یه کلمه دیگه هم بینمون رد وبدل بشه...نمیخواستم دوباره احمقانه خودمو ببازم...من اگه هزار بار دیگه هم به اون دخمه بر میگشتم ادم نمیشدم...
-برو کنار...
نوید-کجا میخوای بری؟
-خونم در ضمن به تو ربطی نداره
نوید- خونت اینجاست
- ای از کی تا حالا
نوید- ازهشت سال پیش که زن من شدی
- اشتباه میکنی از هفت سال پیش که منو و حیثیتمو به چرک دست فروختی این خونه هم شد مال تو
ناراحت شد و سرشو انداخت پایین...
نوید-ازاینجا تکون نمیخوری من حق دارم بدونم کجا میری و با کیا هستی
- ا ا ا ا ا این حرفا رو باید روزی میگفتی که هولم دادی وسط دزدا و معتادا...
نوید- کم زخم بزن...به حد کافی زخمی هستم
- چیه حرف حق تلخه...محاله یه ثانیه دیگه هم با تو زیر یه سقف یا هر قبرستون دیگه ای نفس بکشم
نوید- پس سعی کن بتونی...بد نیست یه کم تمرین کنی
حرفشو با حرص گفت و اروم از کنار در هولم داد داخل ...خودشم اومد و درو قفل کرد
نوید- اگه میخوای بری باید از رو نعش من رد شی
بازم پر صلابت شد...میدونستم حرف حرفه خودشه و از موضعش کوتاه نمیاد....باز احمق شدم دوست داشتم پیشش باشم اخه کی رو گول میزدم؟؟از خدام بود به زور نگهم داره...
غرق توی افکار پلیدانم بودم که ناخوداگاه یاد پوری افتادم...لعنت بر من...چقدر حواسم چرتم...دیشب کجا بوده؟ اگه عطی اومده باشه میکشتم....اصلا شام خورده؟
گریم گرفت...اینقدر ناراحت بودم که زدم زیر گریه و التماس کردم
-بذار برم یکی هست که بهم احتیاج داره باید برم
نوید- چی شد یه دفعه....کی هست؟
-دوستمه نمیتونه از خودش مراقبت کنه
نوید- گریه نکن
-تو رو خدا بذار برم دارم دیوونه میشم
داد زد: میگم گریه نکن...به هرکی می پرستی گریه نکن...اروم باش خودم میبرمت
با اینکه ادرسم رو یاد میگرفت ولی مهم نبود الان همه چیز فقط پوری بود و بس
.....................
نوید- تو اینجا زندگی میکنی؟ مگه من مردم
- به تو ربطی نداره مرده و زندتم واسه من فرقی نمیکنه
اجازه ندادم به بحث ادامه بده پیاده شدم و ترسون و لرزون درو باز کردم...نبودش...دنیا رو سرم اوار شد اگه فقط یه تار مو از سرش کم شده بشه خودمو تیکه تیکه میکنم...
رفتم سراغ زیبا خانم با شدت در میزدم نوید دستمو گرفت و گفت: یواش سر صبحی می ترسن
زیبا خانم با چشمای خواب الود و روسری کج و کوله درو باز کرد بی مقدمه و باالتماس سراغ پوری رو گرفتم...خدا رو هزار بار شکر کردم...فقط ازش خواستم سریع بیاردش...
چشمای پرسشگر نوید نشون میداد که چقدر دلش میخواد قضیه رو بدونه اخر هم طاقت نیاورد و گفت:پوری کیه که اینقدر واست مهمه؟
-به تو ربطی نداره
نوید- پیر من در اومد و اخرش تو یاد نگرفتی با بزرگترت که دست بر قضا شوهرتم هست درست حرف بزنی
- محض اطلاعتون بزرگی به مرامه که تو نداری وگرنه خرم سن زیاد میکنه
نوید- اگه با زخم زدن زخمات مرحم میشن بزن...خیالی نیست...
چرا اینقدر با حرفاش دلمو زیر و رو میکرد...حالا وقت مطیع شدن نبود...وقت دلجویی نبود...الان وقت گرو و گروکشیه...بیا و خوب نباش...زخم بزن و خنجر بخور...
پوری خواب الود اومد اونقدر سفت و سخت بغلش کردم که صداش در اومد...چرا از یاد برده بودمش و به امون خدا ولش کرده بودم...
نوید- سلام عرض شد پوری خانم
پوری- د د د د لام
راه افتادم و پوری رو دنبال خودم میکشیدم با تعجب به نوید نگاه میکرد دلیلی نداشت واسش توضیح بدم...درو باز کردم و داخل شدیم...در کمال پر رویی قصد اومدن داشت که مانعش شدم
-شما کجا؟
نوید- نیام؟
- نخیر خوش اومدی از همون راهی که اومدی برگرد دیگه ام این ورا پیدات نشه
نوید- با دوستت برین خونه... من میرم که راحت باشین...اینجا واستون مناسب نیست
-لازم نکرده حاتم طاعی...شما برو خوش باش با ارامش واسه طعمه بعدیت نقشه بکش
نوید- شمارتو بده لااقل تا درمورد حرف بزنیم
-موبایل ندارم ...فکر کنم یادت باشه دزد بهم زده و به خاک سیاه نشوندتم...در ضمن دیشبم فراموش کن یه اشتباه احمقانه بود اخه بعضی وقتا یادم میره که چه جوری میری تو پوست میش و گولم میزنی...اگه فکر کردی با حرفایی که دیشب بلغور کردی دلم سوخت یا بخشیدمت کور خوندی...
درو توی صورتش بستم و رفتم که صبحونه پوری رو بدم...باید واسش جبران میکردم...

hoda_f1
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
عطی شب دیروقت اومد به شدت خسته کلافه بود...طبق قولم چیزی نپرسیدم ولی این بار خودش لب باز کرد و گفت: غزل فردا صبح با املاکی قرار داریم شناسنامه و مدارکتو اماده کن صبح زود باید بریم
-جدی میگی؟چه طوری راضیش کردی
عطی- با بدبختی...چیزی نپرس فردا خودت می بینی... میرم بخوام دارم از خستگی جون میدم
چقدر شبای من طولانی بود...سرد و خاموش...فکر و خیال خوابو از چشمام فراری میداد از یه طرف فکر نوید از طرف دیگه فکر پریسا کابوسی شده بود و به جون ذهنم تازیانه میزد...
بین عشق و انتقام ایستاده بودم و به هر دو سو کشیده میشدم...انکار فایده ای نداشت حداقل خودمو نمیتونستم گول بزنم ...هنوزم این قلب زخمی به عشقش میطپید...هنوزم نگاهش عمق جونمو میسوزوند...
تلالو طلایی صبح روی صورتم تابید...بلاخره صبح شد...اگه قادر بودم کلمه شب رو از هستی پاک میکردم و همه جا رو سراسر نور میکردم...خیانت رو اتیش میزدم و مهر و دوستی هدیه میدادم...طمع و حسادت رو سلاخ میسپردم و ادمیت رو حراج میزدم...
دیگه وقت رفتن بود...شاید امروز روز تسویه حساب باشه...
.......................................
وارد اتاق پریسا شدم...نالان و رنگ پریده روی تخت دراز کشیده بود...انگار خسته بود حتی نای حرف زدن هم نداشت
تا حالا توی این وضعیت ندیده بودمش دیگه از اون صلابت و غرور توی چشماش خبری نبود...
کم کم صدای ناله هاش زیاد تر میشد و درخواست های عجیب و غریبی میکرد
خودمو رسوندم طبقه پایین...عطی با خیال راحت روی مبل لم داده بود
-چه بلایی سرش اوردی؟چرا اینقدر ناله میکنه
عطی- چیه وکیل وصیش شدی...نفهمیدی چرا میناله؟
-چرا ولی میخوام از زبون خودت بشنم تا با همین دستام خفت کنم
عطی- عملش عقب افتاده میدونی که یعنی چی؟
اره میدونستم...از تجارت زندان بود ولی باورش برام سخت بود
عطی- پس چرا معطلی بیا خفم کن ...
داد زدم: تو چه غلطی کردی عوضی...حیوون شدی؟ کارت نامردی بود
عطی- اره والا...نه که اون خیلی جوونمرد بود و حق رفاقتو واست تموم کرد...دآخه خر خانم چرا هی باید یادت بیارم چه به روزت اورد...من هرکاری کردم از اون نامرد تر نیستم...کاری که من کردم یه نمه از اون کاراشم جبران نمیکنه من از رو خنجر زدم ولی اون از زیر...من غریبه بودم اون رفیقت بود....
راست میگفت ...چرا واسش دل سوزی میکردم چرا موقعیت مادرم و خودم رو فراموش میکردم...چرا این دل میجوشید از بدبختی دیگران؟
اصلا معنی انتقام همین بود...عطی راست میگفت من کجا و اون کجا...اون همه بلا سر من اومد تا پای چوب دار رفتم بابامو سکته دادم..ترسیدم تحقیر شدم...از اسمون به لجن زار افتادم کلیه هامو از دست دادم و شب و روز از درد ضجه زدم با یه زن کثافت هم خواب شدم ولی اون فقط معتاد شده بود....من حقم نبود ولی اون حقش بود...
حالا دیگه یه ادم احمق نبودم که پریسا ازم سواری بگیره سو استفاده کنه سرمو زیر اب کنه و بهم بخنده
صدای ناله هاش به جیغ تبدیل شده بود عطی کمی مواد بهش تزریق کرد نه در حد نیازش فقط درحدی که صداش کم بشه
وقتی درد داشت و خمار بود جونم میداد چه برسه به حراج مال و اموال دزدیش
کارها خیلی زودتر از اونی که انتظار داشتم پیش میرفت...عطی حرفه ای بازی میکرد طوری که پریسا یه عروسک کوکی بود به دستش که کم و زیاد کردن مواد توی سرنگ هدایتش میکرد
یک هفته طول کشید تا خونه و پول هاش به نام من بشه...اپارتمان رو به عطی دادم چون بیشتر از این حرفا حقش بود...خیلی باید بیشتر واسش مایه میذاشتم که فقط حمایتای بی دریغش توی زندان جبران بشه
باید به خونه جدیدم نقل مکان می کردم چیزی برای اوردن نداشتم فقط لباسای نو و جدید من و پوری و عطی باید جا به جا میشد
کارگرا در حال تمیز کردن خونه بودن...از عطی خواسته بودم تمام وسایل شخصی و تخت پریسا رو بریزه بیرون
پریا رو صحیح و سالم به مادرش تحویل دادم...بعد از سالها دیدمش خیلی پیر و شکسته شده بود...میگفت زندگی با پدر معتاد و دائم الخمر پریسا رو به زندگی با خودش ترجیح داده...از بیشتر خراب کاری های دخترش خبر داشت و میگفت شیرمو حلالش نمیکنم ...به زور مقداری پول برای ادامه تحصیل پریا و گذران زندگی بهش دادم...
حالا نوبت پریسا بود که باید امروز با ورود من به اون خونه میرفت...
عطی میخواست پرتش کنه توی کوچه ...حقش هم همین بود ولی من راضی نبودم...این بود تفاوت بین من و پریسا...این بود تفاوت انسانیت و حیوان بودن...
با اینکه خونه و پولهایی که به دست اورده بودم مال خودم بود ولی از نحوه پس گرفتنشون راضی نبودم
پریسا رو به کمپ ترک اعتیاد بردم و تمام مخارجش رو پرداخت کردم دکتر ها بعد از معاینش گفتن که چون مدت زیادی از اعتیادش نمیگذره ترکش راحت تره ...تصمیم داشتم بعد از ترک ببرمش اسایشگاه و هزینه نگه داریش رو هم تقبل میکردم...
باید میرفت همون اسایشگاهی که مادرم رو روونش کرده بود...
تقریبا این بازی کثیف به پایانش نزدیک میشد....بازی که هیچ برنده ای نداشت...من یه مهره سوخته بودم که تنها گناهم اه پدر و مادرم بود که به دوش میکشیدم و در اصل بازنده اصلی من بودم چون اون دونفر به خاطر گناهشون تقاص میدادن ولی من بی گناه تقاص پس دادم
نویدطرد شده بود وتا مرز دیوانگی پیش رفت ...از پولاش استفاده نکرد و شب و روزش سیاه شد
پریسا به نفرین الهی دچار شد و پاهاشو از دست داد ...از خانواده طرد شد و پول باد اوردش با یه طوفان از دستش رفت...حالا شب و روزش در و دیوار اسایشگاه وتنهاییه.....
چرا این بازی شروع شد؟؟؟؟؟؟؟وقتی که همه توی اتیش زیاده خواهی و پستی سوختن؟؟؟؟

hoda_f1
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۱۶ بعد از ظهر
عطی- نوبتی هم باش نوبت اقا خوشکلس کی میخوای دست به کار شی...دو هفته گذشته دیگه دیر میشه
-نمیخوام ببینمش
عطی- اهکی...باس تا قرون اخرش دار ندارشو پس بده...من این حرفا حالیم نیست نباس جا بزنیم
خودمم دلتنگ بودم ...مدتها دنبال بهوونه واسه یه دیدار بودم ....بهترین راه بود هم غرورم حفظ میشد هم عطی راضی میشد...
-اماده شو تا بریم...
...............
عطی- چر اینقده بزک دوزک کردی می عروسی عمته
- نه که تو نکردی
عطی- من فرق دارم واکن درو گرما پختم
- زنگ میزنم
عطی- می کلید نداری
- دارم ولی شاید لباسش مناسب نباشه
عطی- تو که مرحمی
-اولا که محرمم دوما تو که نیستی
عطی- ای تو روحت از من چش و چال پاک تر کسی ندیده....خو بزن دیه
چند لحظه طول کشید تا درباز شد دستام عرق کرده بود وقلبم به سینه میکوبید...توی چهار چوب در ظاهر شد و با خنده سلام کرد....چنان بهم خیره شده بود که اصلا عطی رو ندید
عطی- بکش کنار مهندس...چه هیزم هست درویش کن
نوید- خواهش میکنم خانم بفرمایید خوش امدین
عطی- جمع کن نیشو انگار داره تی تاپ میخوره
دستپاچه بودم نویدم گیج میزد تعارف کرد بشینم و رفت توی اشپزخونه و مشغول شربت درست کردن شد
نوید- بفرمایید خانم
عطی- نه خوبه خونه داریتم بد نیست وقشته واست استین بالا بزنیم
نوید- خدا از خواهری کمتون نکنه من که از خدامه ...پس باید شامم بمونیم دست پختمو بخورین...حالا کی واسم دست به کار میشین
جمله اخرشو در حالی که زیر چشمی به من نگاه میکرد و میخندید گفت
عطی- خوشم میاد روتم زیاد نیست اصلا ....بچه قرتی
نوید- میتونم اسمتونو بپرسم
عطی- عطیه برو بچ میگن عطی مرام
نوید- عطیه خانم شربتتون گرم نشه...شما هم بفرما غزل جان من برم میوه بیارم
عطی- غزی گفت عطی خانم؟
- جمع کن خودتو چرا شل شدی
عطی- اخه کسی تا حالا بهم نگفته بود خانم چه برسه بخواد تعارف کنه پدر سوخته دختر باز چه خوب ادمو قلقلک میده
-ا ا ا ا خجالت بکش...زود باش برو سر اصل مطلب
عطی- باشه بابا چرا میزنی...مهندس یه تک پا بیا کارت دارم
نوید- بله خانم حتما بفرمایید...
عطی- غزل منو وکیل وصی خودش کرده اینو گفتم که وقتی حرف میزنم از خودت نپرسی تو رو سسنه....حوصله شکوایه هم ندارم که چرا نامردی کردی و ال و بل و جیمبل
با زبون خوش هرچی مال و منال داری میدی غزل که یه شپش جبران کاراتو کرده باشی
پریسا هم پس داد البت با زبون ناخوش که اونم من یکی خوب بلدم
حالا چی میگی؟
نوید- فردا از محضر وقت میگیرم
عطی-یعنی چی؟
- یعنی اینکه فردا صبح وقت میگیرم میریم محضر همه دار و ندارمو به نامش میکنم چیز دیگه هم میخواین روی چشام جاداره...
عطی- طلاقش بده... نمیخواد بات زندگی کنه
ساکت شد دیگه از شوخ و شنگیه اولیه خبر نبود...دوباره چشماش پر غم شد و نگاهش اتیشم زد
نوید-به خودشم گفتم دوستش دارم ولی انگار بیشتر از این حرفا ازم متنفره ...به خدا وجودم به وجودش بنده نمیدونم به چه زبونی بگم...اینقدر دوستش دارم که فقط میخوام راحت زندگی کنه ....بازم التماست میکنم خانومی کن و ببخش ولی اگه راهی نداره و بودنم زجرت میده حرفی نیست من درد میشکم ولی تو راحت باش...اگه حرف اخرت همینه باشه طلاقش میدم
جملات اخرش رو با بغض گفت عطی هم دگرگون شده بود چه برسه به من...چرا این طوری میکرد چرا مثل پریسا بدجنس نبود و از مال و اموالش حمایت نمیکرد چرا سعی نمیکرد ازارم بده...
عطی قرار فردا رو گذاشت و تو غم و سکوت از هم جدا شدیم
عطی- چرا این طوری میکنه؟ راست راستی عاشقه ها ...منو باش چقدر واسش نقشه های جور وا جور کشیده بودم...این طوری که حال نمیده کل حالش به این بود که وقتی پول میده مثل پریسا جز جیگر بزنه
-عطی خواهش میکنم دربارش حرف نزن
عطی- باشه خفه شدم چرا اینقدر ناراحت میشی...

hoda_f1
۲۹ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
جو گیر شدم عین جت دارم میرم جلوhttp://www.pic4ever.com/images/coffeebath.gif
عجیب این روزا حس نوشتن هست....
امیدوارم خوشتون بیاد...http://www.pic4ever.com/images/rainbowf.gif
.................................................. ....
فردا شد و پس فردا و فرداهای دیگر
دارایی های نوید به نامم شد ...خونه دو طبقه ای که قبلا مادرش توش زندگی میکرد رو ازش نگرفتم و قرار شد تا وقتی که دوست داره توی اون اپارتمان زندگی کنه...
هر دومون دلبسته اونجا بودیم و نمیخواستیم از دستش بدیم...
من پول نمیخواستم کسی رو میخواستم که داشتنش محال بود....
این روزا حال جسمیم هم بد بود سردرد های عجیب و غریت و سرگیجه داشتم...عطی میگفت شاید به کلیه ربط داره و باید بری دکتر..لجوجانه مقاومت میکردم و حاضر نبودم ویزیت بشم...
در یکی از سخت ترین مراحل زندگیم تصمیم گرفتم که جدا بشم...راه دیگه ای نبود...شاید با این کارم میتونستم روح بابا رو شاد کنم...تنها کاری که از دستم بر میومد...
برای اولین بار گریه نوید رو دیدم...توصیف شکستن یه مرد واقعا سخته...مردی که سراپا غروره....
............................
با پاهای لرزون قدم به راهروهای پیچ در پیچ دادگاه میذارم....شلوغ و خفه...سر و صدا و دعوا...البته به این مکان عادت دارم...بارها با دستبند از اینجا رد شدم و زیر نگاه های مواخذه گر متلاشی شدم...دوباره خاطرات بد به ذهنم هجوم میارن...
از دور می بینمش...چقدر خستس...ته ریشهاش از اشفتگیش خبر میدن...بازم اون طوری نگاه میکنه...بازم میسوزه و میسوزونه...ولی این بار خام نمیشم...یه بار به حرف دلم گوش داده بودم نوبتی هم باشه نوبت عقله....
خدا رو شکر عطی همه چیزو باهاش طی کرده و لازم نیست همکلام بشیم...
نوید- سلام
- سلام
نوید- خسته شدی
-مهم نیست
نوید- نمیخوای بازم فکر کنی
-نه
نوید-پس با این حساب بخشیده نشدم...تو معامله با خدا هم باختم
-مشکل خودته
نوید- ای که کوچه ی معشوقه ی ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
ان که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست به سلامت دارش...
بریم داخل نوبتمون شد...
قاضی- مشکل چیه؟
نوید-(سکوت)
- من خلافکارم هفت سال هم زندان بودم...از نظر شان و مقام در حد شوهرم نیستم تا حالام اقایی کردن طلاقم ندادن مهریم هم کامل بهم دادن...الانم قصد جدایی داریم به خاطر اینکه من سابقه دارم
قاضی : به چه جرمی؟
- پول شویی و قاچاق
قاضی- زوجه درست میگن اقای راستین
نوید- بله
قاضی- چرا تا زمانی که زندان بودن اقدام به طلاق نکردین
نوید- به خاطر دلایل شخصی که از گفتنشون معذورم
قاضی- حق طلاق با مرده و با موقعیتی که همسرتون دارن کاملا حق دارین که طلاقش بدین...ازمایش بارداری مینویسم انجام بدین
- باردار نیستم
قاضی- ازمایش تعیین میکنه...به سلامت...در ضمن جلسه بعد مدارک مربوط به سو سابقه زوجه همراتون باشه
نگاه تحقیر امیز قاضی رو بی جواب گذاشتم و بیرون اومدم...
نوید- همراهت میام ایرادی نداره؟
- اگه اینقدر علافی بیا...راستی نمیخوای بری سر کار
نوید- چرا دنبال کارای ثبت شرکتم...
-خوبه
نوید- برای اخرین بار میتونم یه خواهش بکنم
-تا چی باشه؟
نوید- بذار دستتو بگیرم
-نه
نوید- اخرین خواهشمه بعدش قول میدم هیچ وقت منو نبینی...
-اگه سر قولت باشی باشه...
دست تو دست هم وارد ازمایشگاه شدیم ...دوست داشتم برم تو خیال...رویاهام دیگه فقط مال خودم بود و هیچ بدی توش راه نداشت دوست داشتم خیال کنم هیچ خیانتی نبوده و مردی که عاشقانه دستمو گرفته همسرم میمونه...دوست داشتم فکر کنم نگاه های تحسین برانگیز به نوید همیشه مغرورم میکنه که مال منه و خواهد موند...
نوید- میخوای من جات خون بدم دردت نگیره...
-اگه میشد اره...بماند که این دردا نسبت به دردهایی که از بعضی ها خوردم مثل بوس میمونه
نوید- غزل همه چیز داره تموم میشه...منم سایه شوممو از زندگیت میکشم بیرون...ولی خواهش میکنم دیگه به گذشته فکر نکن...خودتو داغون تر نکن...با دنیا اشتی کن مهر بورز و مهر بگیر...
-فعلا شما برای رفتن عجله کن تا منم به گفته هات فکر کنم
مسئول ازمایشگاه صدام زد جالب بود کسی که زخم زده بود طاقت نداشت ازم خون بگیرن و اهش در اومده بود...جواب ازمایش یه ساعت طول میکشید...
تصمیم گرفتیم قدم بزنیم...ثانیه ها دو مارتن راه انداخته بود و با دلم راه نمیومدن...کاش یواش تر میرفتن که اخرین ساعات با هم بودنمون رو بیشتر و بیشتر حس کنم...
تا به خودمون اومدیم دوساعت طول کشید...دلم میخواست فریاد بزنم که میخوامش ...میخوام بمونم...ولی حتی لحظه ای هم تصویر بابا از جلوی چشمام دور نمیشد...
قبض جواب رو مسئول دادم...برگه ازمایش رو از میون انبوهی از ازمایشات در اورد و نگاهش کرد و با لبخند رو به من و نوید گفت: تبریک میگم باردار هستید....

hoda_f1
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
و اما پست اخر رو تقديم ميكنم به همه دوستايي كه تا حالا همراهيم كردن مخصوصاkhiyal99 عزيز كه هميشه بهم دلگرمي و اميدواري ميداد...كم و كاستي ها رو ببخشيد چون هنوز اونطور كه بايد دستم گرم نشده...
.................................................. .....................
نميدونم به چه سمتي كشيده ميشم...حالا كه مهره ها ميخوان بازي رو تموم كنن تقدير بازيش گرفته
بي اختيار دستم به سمت شكمم ميره...نويد مستانه ميخنده و روي پا بند نيست..حسم عجيبه يه چيز شيرين توام با ترس...
به خيال اجازه نفوذ به ذهنم رونميدم...دست رد به سينه روياهاي شيرين ميزنم ...دوباره فريب نميخورم
علي رغم التماس هاش تا روشن تر شدن وضعيت روحي خودم تركش ميكنم...گيج و سراسيمه بين دنياي خودم و جنين ناخواسته ام ميچرخم...به سقط فكر ميكنم پشتم ميلرزه...
خودمو جلوي در خونه ميبينم...چه خوب پاهام راهو بلندن...به عطي چي بگم؟ چه طور بگم بي ارادگيم و يه شب لعنتي تقدير زندگيم رو به هم زدن
هواي درد و دل دارم دلمو به دريا ميزنم ...عطي علامت سوال ميشه و دعوام ميكنه...بي جنبه خطابم ميكنه
ولي به دقيقه نكشيده ذوق زده ميشه و بالا و پايين ميپره...حس خاله شدنش زود تر از حس مادري من بيدار ميشه
..............................
يك ماه با سرگيجه و تهوع ميگذره...عطي مراحل خانم شدن رو ميگذرونه و روي فن بيانش كار ميكنه...پوري توي دنياي شكلات و عروسك غرقه و هر دو از زندگي مرفه لذت ميبرن...خرج ميكنن و ميگردن و ميخرن و من از شادي اونا شادم...
هر روز به ديدارم مياد با يه شاخه گل رز سفيد...به عطي التماس ميكنه بي فايدست چون من نميخوام و دست از پا دراز تر ساعتها از كوچه به پنجره اتاقم زل ميزنه...
بد جوري دل عطي رو برده و ميگه بايد اشتي كنيد حالا ديگه پاي يه بچه در ميونه...از زندگي جدا هيچ كدومتو خيري نميبيند...
خودمم همين فكر رو ميكنم حالا سه نفريم كه هر سه به هم محتاجيم...ولي ديگه حاضر نيستم دل بابام رو بشكونم حتي به قيمت شكستن دل سه نفر...
شب از نيمه گذشته ...خدا كنه بي قراري ها و بي خوابي هاي من به تو سرايت نكنه...از روزي كه قلبت طپيد و حس مادري من متولد شد فقط و فقط نگرانتم...
چشم هاي خستم رو به اميد خواب روي هم ميذارم....
بين گلهاي شقايق و لاله ميدوم سبك و شاداب...
خنكاي اب چشمه به پاهام حس ميده...از دور مياد...جوون و مهربون...دست نوازشش رو روي سرم ميكشه...حس امنيت و عشق پدري...
اروم زمزمه ميكنه از تقدير نميشد فرار كرد ...من بخشيدم توهم ببخش و زندگي كن...
ازدور نويد رو نشونم ميده كه دست تو دست يه پسر سفيد و تپل به ستم ميان...هر دو ميخندن...
بابا دستاشونو ميگيره و توي دستم ميذاره...برام دعا ميكنه...دعاي خير......
اروم از خواب بيدار ميشم...چقدر خوب خوابيده بودم...تمام خستگي هام به فنا رفت...صداي اذان گوشم رو پر ميكنه...چه شبي بود امشب...چه خوابي...چه رويايي...
امشب اولين شب ارامش زندگي من بود...پس از سالها كابوس و بي خوابي...
لبخند مهمون ناخونده لبم ميشه...هواي صبح مثل هواي دل منه...لباس ميپوشم...اين بار براي ارايش كردن و عطر زدن بهونه دارم
سر راهم يه شاخه گل رز سفيد ميخرم...
با اخرين توانم دستم رو روي زنگ ميذارم...حتما ميگه مگه سر اوردي....بهتر از اون اوردم...
در اهسته باز ميشه...اشفته و خستست...ولي بازم بهم لبخند ميزنه...
نويد- سلام صبح بخير...
- سلام
نويد- چي شده اين موقع ياد من كردي...منت گذاشتين؟ خوش خبر باشي؟
- گفتم شايد بخواي چمدونتو ببندي و بري مشهد نذرتو ادا كني...البته منت ميذارم روي سرت و چلچراغ خونت ميشم افتخار ميدم باهات ميام
با چشماي از حدقه بيرون زده نگاه ميكرد انگار دارم مريخي حرف ميزنم ...به سمت خودش كشيدم و توي اغوشش جا گرفتم....
-يواش بچم دردش مياد...
نويد- بميرم الهي حواسم نبود...خوبي بابايي؟پسر بي معرفت نبايد بياي به بابا سر بزني؟
- از كجا ميدوني پسره؟
نويد- بماند...تازه با اجازه شما اسمش انتخاب كردم...رضا...
-خوبه موافقم...البته منم ميدونستم پسر ميشه
نويد- از كجا؟
-بماند....
نويد- ميدونستي وقتي تخس و شيطون ميشي ميميرم برات...
- لازم نكرده ...خودتم ننر نكن من فقط واسه بچم ازت گذشتم
نويد- ا ا اا ا ا گفتم شايد اون شاخه گل رزمعني ديگه اي داشته باشه...
-اين كه واسه خير مقدم به خودمه...
نويد- فدات شم...بيا چمدون ببنديم...فقط يه كار كوچيك دارم...ديگه نميخوام مامانت اونجا باشه ميارمش خونه واسش پرستار ميگرم و تا اخر عمرم خودم نوكرشم...
- ممنون از لطفت ....پس منم برم بليط بگيرم
نويد- چشم ديگه چي؟
- ميخوام با پوري و عطي و مامانم و رضا كوچولو همه با هم تو اون خونه زندگي كنم...
نويد- اينم رو چشمم ديگه؟
-دلم هوس بستني هم كرده...
نويد- اونم رو چشمم ....بقيشو بعدا بگو وقت نميشه ها...
-باشه........
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟


سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟


آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده

چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد

گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟


غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

پايان.......

31/3/1391 هدي.ت

aseman e abi
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
خسته نباشي عزيزم . :-2-40-:

تهمتن
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۵۸ بعد از ظهر
مرسی:-2-40-:

Farnaz
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۰ بعد از ظهر
خسته نباشین

Star8
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر
خسته نباشید ... :-2-40-:

khiyal99
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۰۴ بعد از ظهر
مرسی عزیزم .... منتظر رمان های بعدیت هستم ....
خسته نباشی ............:-2-40-:

ساقه طلایی
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۵ بعد از ظهر
خسته نباشید:-2-40-:

Archi
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۱۶ بعد از ظهر
مرسي......خسته نباشي:-2-40-:

نسرین...
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
عالی بود.خسته نباشی

-MARYAM-
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-38-:

setayesh_p995
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر
خیلی عالی بود . مرسی عزیزم منتظر کارهای دیگت هستیم :-118-:

Z.BITA
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر
ممنونم خسته نباشی:-2-40-:

lalehjoon
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
دستت درد نکنه عزیز:-118-:مرسی:-2-40-:

yas6662
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۸ بعد از ظهر
خسته نباشی گلم ممنون

Farnaz
۳۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۴۱ بعد از ظهر
تشکر مجدد
قفل:-2-40-: