PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان کیمیا | baanoo کاربر انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

بــــانــــو
1390,12,17, ساعت : 19:48
کیمیا
دختری از جنس باد ...


http://www.up2.98ia.com/images/48808417781347011168.jpg


فصل اول

کلافه به ساعت نگاه کرد. هنوز 5 دقیقه تا زنگ مونده بود . مطلق ، دبیر زبان فارسی ، هم طبق معمول داشت صحبت های اضافه می کرد. تنها ساعتی بود که کلاس کاملا ساکت بود و کسی جیکش در نمی اومد. نصف کلاس سرشون روی میز بود ، 4 تا نیمکت وسط کلاس داشتن گروهی اسم فامیل بازی می کردن ، چند تا میز جلو هم چون معلم نمی تونست ببیندشون رمان زیر میز باز کرده بودند.
دوباره به ساعت نگاه کرد . لعنتی ... نمی گذشت که نمی گذشت. کیفشو از زیر پاش کشید این طرف. کیفش خاک گرفته بود. یه دفتر یشمی کشید بیرون. بازش کرد و مداد نوکیشو برداشت.
دوباره داغون شده بود. خط های مشکی پی در پی مبهم فقط می کشید تا رها بشه. هیچ کس هم معنیه خط خطی هاشو نمی فهمید ولی خودش می دونست. خودش حس می کرد. هیچ کس از رنجش خبر نداشت . نمی دونست اگر کسی بفهمه چی بهش می گه... نمی دونست بهش می گه لوس و ننر ... یا بهش می گه ... بازم کشید... یه خط افقی روی همه ی خط های عمودی ... نمی خواست به این فکر کنه که اسم درد و رنجش چیه...نمی خواست .... همش 5 دقیقه بودها... ولی نمی گذشت... یه خط عمودی روی همه ی افقی ها... فکر کرد چه قدر بدبخته...
یکی درونش داد زد : آخه جوجه تو اصلا معنی بدبختی رو می فهمی... معنی عجز و می فهمی...
اشک توی چشماش حلقه زد... و تو دلش گفت : آره می فهمم ... بدبختی ... یعنی این که بتت بشکنه ... می فهمم... یعنی این که پدری که توی ذهنت واسه خودش پادشاهی می کرد یهو منصبش بیاد پایین... تازه هر روز هم فقیر تر بشه... به افکارش پوزخند زد... فقیری که گفته بود ایهام داشت...! هم از نظر مادی هم از نظر معنوی... هم از هر لحاظ...
چهره باباش که اومد جلوی چشماش ، بازم پوزخند زد... یاد حرف مامانش افتاد: بابات هر روز بیشتر شبیه گلابی می شه. چه قدر وقتی مامانش این حرف و زد و مثلا با هم دیگه شوخی کردن و کلی خندیدن.
ولی اون غم توی نگاه مامانشو دید . چشمای خودش خندید ولی دلش زار زد... چه شبایی که قهقه می خندید تا مامانش ناراحت نشه ولی توی مدرسه گریه کرد.... یه مداد قرمز که روی خط های مشکی مورب کشیده میشد...
یهو تصویر دیشب اومد توی ذهنش ... بابا... عمو... شیشه مشروب زیر میز... صدای بلند آهنگ... گوشی که سیمکارتش سوخته بود ... چشمای باباش که درشت شده بود... اصرار باباش برای رقصیدنش... چه قدر با عجز با مهربونی به باباش گفت که : نه بابا... حالم خوب نیست... اصرار چند باره باباش... با گریه گفتنش که : بابا مریضم... باشه یه وقت دیگه ... بابا کمرم درد می کنه... خندیدنای باباش که : نه پاشو بزار عمو محمود رقصتو ببینه ... پاشو بابایی...
مداد قرمزی که با فشار روی خط های مشکی کشیده می شد... صدای نسترن رو شنید: کیمیا ... خوبی؟ وقتی نسترن دستش رو گذاشت روی شونه ی اون ، کیمیا با شدت دستشو کشید کنار. با نگرانی بهش نگاه کرد که بازم مداد قرمز رو با حرص روی خط های سیاه قبل می کشید.
صدای زنگ بلند شد . کیمیا مداد رو پرت کرد توی جامدادیش . با یه حالت خاص کاغذی رو که خط خطی می کرد رو کند و مچاله کرد . نسترن همون طور نگران بهش نگاه می کرد. کیمیا کاغذو دوباره بازش کرد و این بار پاره پارش کرد . اون قدر ریز که که دیگه حتی نمی شد تشخیص داد چی هست. بعد از توی کیفش یه کیسه که روش علامت مرگ داشت و باز کرد و کاغذ هارو توش ریخت. دوباره اونو توی کیفش گذاشت . نفس عمیقی کشید و به نسترن نگاه کرد که با نگرانی بهش خیره شده بود. چشماش رو به چشمای اون دوخت و بهش لبخند زد.
بعدش داد زد : بچه ها هر کی ریاضی نوشته بده به من.
یکی دیگه از بچه ها هم گفت : پاشو بیا پیش من . زود باش. خیلی زیاده .
کیمیا هم دفتر ریاضیشو با جامدادیش برداشت و پیش فاطمه نشست و شروع کرد به کپ کردن. یادش رفت که نسترن همون طور نگاهش مونده به جای قبلی کیمیا...
هنوز نگاه کیمیا وقی بهش لبخند زد جلوی چشماش بود. نگاهی که در یک آن پر بود از نفرت ترس دیوانگی... و بعد جاش رو به یه نگاه فوق بی تفاوت داد...
نسترن توی دلش نالید: آخه چته کیمیا...؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا نمی گی چه دردی داره؟ بزار کمکت کنم...نمی تونم ببینم هر روز چشمات پف کرده و سرخه ... خدایا ...فقط تو می تونی...
- نسی... بدو دفترتو بده که ننوشتم.
با صدای مریم بود که به خودش اومد...

asal_cheshmak
1390,12,17, ساعت : 20:15
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-2-40-:

بــــانــــو
1390,12,17, ساعت : 22:23
کلاس ریاضی هم فوق العاده زجرآور بود. حوصلش سر رفت. یه کاغذ از ته دفترش کند و خط کش برداشت. تقریبا با فاصله های یکسانی کاغذ هارو می برید هر تیکه کاغذ رو دو قسمت می کرد همین طور ادامه می داد تا دیگه نشه نصفشون کرد.
نسترن نگاهی به شمسایی کرد که حرفشو متوقف کرده بود و به کیمیا خیره شده بود. کلاس همهمه بود و کسی متوجه نشد به جز 4 5 نفر. اخم غلیظی کرده بود. نسترن هرچی کیمیا رو صدا زد متوجه نمیشد.
شمسایی با عصبانیت بهش نگاه می کرد. کیمیا از اول زنگ حواسش اونجا نبود و اصلا به درس مهمی که داده بود توجه نمی کرد.حالا هم مثال سختی زده بود تا بچه ها به عنوان سوال امتیازی حل کنند. اما دیگه باید کیمیا تنبیه می شد. معلم اطمینان داشت که او نمی تواند سوالی به آن سختی را حل کند و میتواند او را به راحتی از کلاس بیرون کند. به نسترن نگاه کرد که کیمیا را صدا می زد . خیلی تعجب آور بود که کیمیا بازهم متوجه نمی شد.
با قدم هایی محکم به سمت کیمیا رفت . به نظرش می آمد که او دختر مغروریست. شاید اگر جلوی همه ی بچه ها با او چنین کاری کند حداقل به خاطر غرورش هم که شده به خودش می آمد. به سمتش رفت و چندبار روی شانه اش زد و بلند گفت :
- خانم ایرانی؟
با صدای او همه کلاس ساکت شدند و به عقب برگشتند. کیمیا تازه متوجه جو غیر عادی کلاس شد. اول نگاهی به بچه ها کرد وبعد سرش را به سمت معلم برگردوند.
- بله خانوم؟
شمسایی به تخته اشاره کرد .
- پاشو و مسئله ی پای تخته رو حل کن . اگر نتونی باید بری پیش مشاورتون.
کیمیا به تخته نگاه کرد . متغیرها به او دهن کجی می کردند تقربا سست به سمت تخته قدم برداشت . همهمه شد بچه ها به طرفداری از کیمیا گفتن قبول نیست. مهشید گفت : خانوم اینجوری که نمی شه سوال امتیازیه. ...
بچه ها همون طور ادامه می دادندو کیمیا به صورت سوال خیره شده بود. اصلا نمی فهمید چی نوشته شده چه برسه به این که جواب چیه . باز تصویر دیشب و اشک هاش جلو چشماش اومد که با فریاد شمسایی تصویر محو شد .
- بسه دیگه؟ مگه من از شما نظر خواستم؟ هرکس مخالفه می تونه از کلاس بره بیرون.
جیک هیچ کس در نیومد. کیمیا پوزخندی زد . چه بچه های شجاعی!! مدرسه ی قبلیش یک بار وقتی معلم می خواست کیمیا رو از کلاس بیرون کنه بچه ها ممخالفت کردند و همشون از کلاس بیرون رفتند. معلم هم مجبوری کیمیا رو بخشید. یه لحظه فکر کرد عجب خزیتی کرد که مدرسشو عوض کرد...
به زور ذهنشو متوجه سوال کرد. یادش افتاد خیلی اتفاقی چند روز پیش این سوال رو مامانش براش حل کرده بود. به حافظش فشار آورد گرچه حافظه خیلی خوبی داشت . سعی کرد دقیقا همون کاری که مامان انجام داده بود بکنه. شمسایی مونده بود که چه طور انقدر قشنگ کیمیا این سوال رو حل کرد . خیلی مرتب و تمیز. وقتی تموم شد در ماژیکو بست . دست هاش رو تکون داد و به سمت کلاس برگشت. منتظر بود که شمسایی عین همیشه یه بهونه بگیره و از کلاس پرتش کنه بیرون. برای همین در نزدیک ترین جا به در ایستاد. برخلاف تصورش شمسایی گفت :
- بچه ها براش دست بزنید.
بچه ها هم دست می زدند و سوت می کشیدند مینو هم روی میز می زد.
نفس راحتی کشید و به سمت میز آخر کلاس رفت . نسترن سرش رو برد نزدیکش و گفت : خیلی عالی حل کردی ولی چه جوری؟
کیمیا هم خندید
- آخه قبلا مامانم حلش کرده بود.
زنگ خورد . سوار سرویس که شد جلو نشست . گوشیشو روشن کرد. 7 تا اس ام اس بود.
نیوشا : کیمی پایه ای امشب بریم پارک ملت ؟ میتینگه !
فرزاد: کیمیا خانوم کم پیداییها یه سر به داییت بزن!
مامان : 11 اینا میام دنبالت وسایلاتو جمع کنیا !
با دیدن این پیام پوزخندی زد . بالاخره چند روز از اون جهنم دره فاصله می گرفت. به دیدن بقیشون ادامه داد.
مهسا : کدوم گوری هستی؟ هان؟ افشین دیوونم کرده شمارتو بهش بدم؟
دوباره مهسا: اگر تا 4 بهم جواب ندی هرچی شماره و آدرس ازت دارم بهش می دما!!
بازم مهسا : اگر بگی نه خیلی خریا !!
اصلا حوصله دردسر نداشت . سریع واسش زد: جون مهی واسم شر درست نکن . تو که می دونی اهلش نیستم.
جواب داد : اوکی.
یه پیام دیگه هم از یه ناشناس بود: سلام کیمیای من. نمی دونی که چه قدر دلم برات تنگ میشه هر لحظه. نمی دونی...
اول فکر کرد افشین پسرخاله ی مهساست اما یکدفعه که اسم پدرام رو دید تعجب کرد. پدرام کیه دیگه؟ هر چی توی ذهنش گشت چنین کسی رو پیدا نکرد.وقتی رسید و کلید انداخت صدایی شنید.
- کیمیا ... کیمیا...
باا تعجب برگشت . برادر یاسی بود . پسربچه ای 6 ساله و خیلی شیرین. خم شد و لپاشو کشید.
- چیه شیطونه من ؟
چشم غره ای بهش رفت : لپمو کندیا !!
بعد که یادش آمد برای چی با او کار داشت گفت :
- ببین ! حواسمو پرت می کنی. یه آقاهه اینو داد که بهت بدم. تازه چشمم به گلی افتاد که توی دستش بودو یه کاغذ که بهش متصل بود. ازش گرفتم توش نوشته بود: به زودی می بینمت . پدرام.
نگران شد : نکنه این مزاحم پدرام نام براش مشکل ایجاد کنه؟ هرچی به دور و اطراف نگاه کرد کسی رو ندید. نگاهش رو به سمت پسرک برگردوند.
- باشه علی جانم . فقط بین خودمون می مونه.
تند گفت :
- باشه قول می دم به کسی نگم.
گردنشو کج کرد.
- قول مردونه ؟
- قول مردونه .
پیشونی علی رو بوسید و گفت :
- بدو برو که دوستات منتظرتن.
با قدم های خسته پاهاش رو روی زمین می کشید . مرغ پلویی که مثل همیشه بابا از بیرون گرفته بود رو جویده نجویده قورت می داد. خوابید و بلند شد بازم اس ام اس از پدرام :گل را ساعتی... عشق را روزی ... ولی تو را همیشه دوست دارم.
کیمیا با خودش گفت حتما اشتباه گرفته . با پدرش زیاد برخورد نداشت ولی با این جال خودش رو بی تفاوت نشون دادو رد شد شبم ممامان اومد دنبالش کیفای سنگین و کیسه ی مانتوهاشو بهمراه لپ تاپ ،خودش به تنهایی اورد. هیچ کس خبر نداشتکه سه روز اول هفته پیش پدرشه و سه روز دوم هفته پیش مادرشه . آخه همه می دونستن که سه روز اول هفته سر بابا و مامانش شلوغه مجبوره بره خونه مادر بزرگش. مسخره بود. مادربزرگ!

روز بعد هم با سختی و کسلی گذشت تنها خبر جدید این بود که زبان قراره مجددا توی مدرسه برگذار بشه و ترمی که طبق تعیین سطح ترمی که کیمیا و نسترن بودن معلم مرد داشت. این برای اولین بار تو مدرسه بود که برای بچه های اون ترم مثلا خیلی خوشحالی داشت!! و همش مسخره می کردن.
زنگ آخر معلم کیمیا رو فررستاد تا از معاون تخته پاکن بگیره. مقنعش رو ب سر کرده بود کمی از موهای مشکی حالت دارش بیرون اومده بود. به سمت دفتر رفت...

بــــانــــو
1390,12,18, ساعت : 18:54
کیمیا به آرومی به سمت طبقه پایین رفت . آب خوردن مقدم بر همه چیز بود . یه سر هم جلوی آینه رفت. چرخی زد و وقتی دید 5 دقیقه گذشته به سمت دفتر راه افتاد.

****
خانم خارستانی ظرف چای رو جلوش کشید. خندید گفت:
- بیا پسرم بخور که روزای دیگه ، از این خبرا نیست . دیگه باید سریع بری سریع بیای.
آقای حامی شیرینی رو برداشت و گفت :
- دستتون درد نکنه. خیلی خوشحال شدم که کانون گفت مدرسه شما باید بیام. هرچی باشه ، ما به شما خیلی مدیونیم. شاید با آموزش به بچه هاتون بتونم این دِینو جبران کنم.
-نبینم بازم از این حرفا بزنی ها . تو پسر پری هستی . پسر اون مثل پسر خودمه.
چند لحظه سکوت برقرار شد . آقای حامی نگاهی به ساعتش انداخت . باید دیگه میرفت. دیر وقت بود. بلند شد و گفت :
- خب دیگه. با اجازتون من ...
تقه ای به در خورد. آقای حامی حرفش رو متوقف کرد.
- بفرمایید.
کیمیا وقتی صدای معاون رو شنید داخل رفت . وقتی پسری رو کنار خارستانی دید جا خورد. توی دلش گفت حتماپسرشه. خانم هم گفت:
- جانم عزیزم؟
کیمیا لبخندی زد و گفت:
- ببخشید مزاحم شدم. خانم کاوش تخته پاکن می خواستن.
خارستانی از سرجاش بلند شد و به سمت کمد رفت.
- برای وایت برد؟
- بله خانم.
سنگینی نگاه پسر نگاهش رو برگردوند. آقای حامی با شوق نگاهش کرد.نفسش توی سینه حبس شده بود. کیمیا نیم نگاهی به پسر انداخت. سرتاپاشو در یک نگاه کاوید و خودش رو متوجه خانم خارستانی کرد.
- جناب حامی این خانمی که میبینید خانم ایرانیه. یکی از بهترین و با اخلاق ترین دانش آموزای ماست. طبق خبری که من از لیست بچه های کلاستون دارم ، دختر گلمم از بچه های کلاس شماست .
کیمیا سرشو پایین انداخت . تازه دوزاریش افتاد که آقا پسر دبیر زبان ترمیکشونه. واقعا با چه جرعتی یه همچین هلویی رو داره میاره توی این مدرسه. سرشو بالا آورد و تخته پاکنو گرفت.
- متشکرم خانم . با اجازتون. با اجازه استاد.
حامی لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم.
کیمیا تعجب کرد. ازین بداخلاقام که نبود. صد در صد یه عالمه داستان داریم بعد از این. خنده ای کرد و بعد شانه ای بالا انداخت . با خودش فکر کرد: «به من چه ؟! مبارک جی اف هاش ! »یکم که جلو تر رفت خندید. « اوه یادم نبود . معلم زبانه . کانگِرَجولِیشِن فور هیز گِرل فرند!» بعد فکر کرد اصلا جمله ای که گفته بود درست بود؟! دیگه تا به خودش بیاد دم کلاس بود. تقه ای به در زد و تو رفت.

****
- جون تو 5 شنبه نیای آبمون دیگه تو یه جوب نمی ره ها.
کیمیا موهاشو دور دستش پیچید و گفت:
- باور کن حسش نیست.
موکا عصبانی شد.
- خیلی خریا. شهناز داره واسه همیشه از ایران می ره. اون وقت تو نمی خوای دو ساعت توی مهمونیش بشینی؟
هیچوقت از شهناز که از بچه ها یمدرسه ی قبلیش بود ، خوشش نمی اومد. موکا هم اینو می دونست. اما احساس می کرد کیمیا افسرده شده و باید براش کاری کنه . حتی به بهانه رفتن به مهمونی کسی که کیمیا ازش بدش میاد.
- ببین من اصلا نمی...
حرفش رو با صدای اس ام اس قطع کرد. پیام رو باز کرد. آه از نهادش بلند شد . بازم همون پدرامه مزاحم. اینبار چیزه دیگه ای نوشته بود: تا حالا کسی بهت گفته چه قدر خوشگلی؟
صدای معترض موکا بلند شد.
- دِ بنال دیگه . 5 ساعته وایسادم حرفتو بزنی. خب میای دیگه؟
صدای آرام و مبهوت کیمیا گفت:
- اینارو وِلِلِش . چند وقته یه مزاحم پیدا کردم.
موکا خندید.
- چه خوب! پس نونت تو روغنه. ببینم این مزاحم می تونه تو رو آدم کنه یا نه؟!
- مسخره وقت شوخی نیست این یکی جدی تره!
بعد هم جریان رو برای موکا تعریف کرد.
- اگر بهش اس ام اس بدی چی؟
کیمیا تند گفت :
- نه اون طوری بدتره .
- خوب پس ولش کن. فرض خوشبینانه ی قضیه رو می گیریم. اینکه اشتباه گرفته. ولی حتما به مامانت بگو.
باشه آرامی گفت و قطع کرد.

بــــانــــو
1390,12,21, ساعت : 18:06
بعد از تلفن فکرش مشغول بود. اصلا حوصله ی درس خوندن نداشت . روی تخت دراز کشید . لپ تاپش رو بغل دستش باز کرد.
ده دقیقه ای منتظر بود تا سیستم کاملا راه بیفته . دنبال یه آهنگ می گشت . چیزی توجهش رو جلب نمی کرد . بلاخره یکی رو انتخاب کرد.

چشمامو میبندم یادم بره رفتی
یادم بره بی تو گم میشه خوشبختی
چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سر در گمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تموم دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو
دیگه نگات به انتظارم نیست
اینجا کسی دیگه کنارم نیست
تصویر دردامه اشکای پنهونیم
ما دیگه تو دنیا با هم نمیمونیم
چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سر در گمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تموم دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو

چشماشو بست . چرا انقدر دلش گرفته بود؟ دلش می خواست رها باشه . دستاشو از همدیگه باز کرد.
صدای گوشیش بازم آرامشش رو به هم زد. نگاهی بی حوصله به صفحه ی خط دار انداخت ولی بعد مثل برق گرفته ها از جا پرید.
همون مزاحم بود ولی متنش عجیب بود : چشمامو می بندم حتی تو بیداری.... کیمیا مشتاق دیدارتم. پدرام...
کیمیا با حالت زاری سرش رو روی دستاش گذاشت و فکر کرد. خدایا چرا ولم نمی کنه. فقط کافیه کسی بفهمه. این دیگه کیه؟ آدرس خونمو که می دونه شمارمو که میدونه اسممو که می دونه حتی آهنگی که همون لحظه گوش می دم رو می فهمه ....

ساعت 6 بلند شد . بدنش کوفته بود . اصلا خوب نخوابیده بود. کیکی برداشت و خورد. آهی کشید و توی دلش داد زد : بی خیال کیمی. این نیز بگذرد...
کتاب روانشناسی رو گرفت دستش . امتحان داشت اونم چهل صفحه . لاشم باز نکرده بود. تازه امروز کلاس زبان هم داشتن با همون استاد مرد . چهره اون آقایی که خارستانی گفته بود معلمشونه اومد جلوی ذهنش . اسمش چی بود ؟ یکم به ذهنش فشار آورد. سویشرتش رو دستش گرفت و کولش رو به پشتش انداخت و گفت : آهان حامی بود . بازم صدای گوشیش بلند شد. رفت سمتش . مزاحم یا همون پدرام زده بود : به امید دیدار . سویشرتتو بپوش ، هوا سرده .
کیمیا به اوج عصبانیتش رسیده بود. گوشیش رو پرت کرد روی زمین که طوری که یه خش برگ روی صفحه لمسی موبایلش افتاد . « لعنتی گند زدی به روزم ...» بعدش هم دوییید سمت سرویسش . تا مدرسه با اعصاب خوردی بیست صفحه خوند . باید فکری به حال این آقا پدرام می کرد .
وانشناسی رو که تقریبا خوب داده بود ولی مگه فکر این مزاحم راحتش می ذاشت؟! با بچه های این مدرسه راحت نبود . حساس می کرد مغز خر یا به قول مطلق -دبیر زبان فارسی - مغز آن حیوان خاص رو خورده بود که مدرسشو عوض کرده . از همه بیشتر نسترن رو دوست داشت با اون موهای فرفری و صورت گردش و سیم های دندونش ، از همه بهتر بود.
زنگ سوم زنگ زبان بود. همه ی بچه ها میومدن به کیمیا و نسترن ، کوفتتون بشه ، می گفتن. کلاسشون توی کلاس اول بود.
کیمیا کیفش رو ته کلاس گذاشت . نسترن هم بغلش نشست. کم کم کلاس شلوغ شد . تعدادشون حدود بیست نفر بود. فقط نسترن و کیمیا سوم بودن و بقیه پیش دانشگاهی. پیش ها فقط این ترم کلاس زبان داشتن. ترم بعد معلم خصوصی می گرفتن برای کنکور . گرچه فقط 3 ترم تا تافل مونده بود.
وقتی آقای حامی وارد شد ، همه بلند شدن ولی کیمیا بلند نشد. حامی هم این رو دید و دلش گرفت. دلش می خواست برعکس بود. اینکار یه جور بی احترامی محسوب می شد ولی کیمیا قصدش این نبود. جونی در بدنش نمونده بود که بلند بشه.
کلاس شلوغ بود و همهمه. آقای حامی میز رو از کنار کلاس به وسط آورد تا تسلط بیشتری داشته باشه . شلوار جین مشکی پوشیده بود . یه پیرهن مردونه ی طوسی با یه کت مشکی. کتش رو در آورد و به پشت صندلی آویزون کرد . به جلوی میز آمد و بهش تکیه داد کمی آستیناش رو به بالا زد و دست به سینه ایستاد. بچه ها هنوز مشغول تحلیل تیپ و قیافه ی استاد جوانشون بودن .
نگاه حامی به چهره ی کیمیا افتاد. نگاهی آشنا کرد ولی جوابی نگرفت. چهره کیمیا برعکس آن روز خیلی سرد بود .
کمی بعد بچه ها ساکت شدند. او هم خودش رو معرفی کرد . حامی .
جالب بود بچه ها شیطنت می کردند ولی جالبیش به این نبود . جالبیش این بود که با زبان انگلیسی شیطنت می کردن.
یکی از بچه ها پرسید : حامی اسم کوچیکتونه؟
اونم نیمچه اخمی کرد و گفت: نه.
دوباره پرسید : نمی شه حالا بگید؟
حامی لست اسامی رو به دست گرفت : گفتم که نه.
سر همه ی کلاس ها اسمش رو می گفت ولی این سری نمی شد . فقط به خاطر یک نفر...
اولین اسم فاطمه اربابی بود.فاطمه دستش و بالا گرفت .حامی بهش گفت که درباره خودش صحبت کنه و رشته ای که می خواد بره .
فاطمه هم گفت: من فاطمه اربابیم . 18 سالمه . پیشم . می خوام برم روانشناسی . البته ازونجایی که خیلی آدمای خوشگلو درست مثل شما خیل دوست دارم ، شاید برم زیبا شناسی.
همه زدن زیر خنده . حامی سرخ شد بود. نفر بعدی ستاره اقاقیا بود که بغل فاطمه نشسته بود .
ستاره گفت : منم که میشناسید ستاره ام . منم 18 سالمه و پیشم. منم می خوام برم مشاوره. شاخه ی ازدواج .
حامی نفسش رو بیرون داد . عجب ترمی با این بچه ها خواهد داشت . چشمش روی لیست افتاد . نوبت کیمیا بود. بچه ها ساکت شدند تا ببینن که نفر بعدی قراره چه جوکی بگه. ازون طرف نسترن نگران داشت با کیمیا صحبت می کرد. کیمیا می گفت خوبم ولی اصلا خوب نبود. نسترن یکی از دستهاش رو گرفت و فشرد.
صدا زد : کیمیا ایرانی
کیمیا دستش رو بالا گرفت و فقط گفت: کیمیا ایرانی . 17 ساله . سوم . حقوق
بعد دست نسترن رو فشرد و سرش رو روی میز گذاشت...

بــــانــــو
1390,12,24, ساعت : 19:39
حامی از اون حال و هوا افتاد . با اون حال کیمیا مگه دیگه دلی ، انرژی ای براش می موند؟!
درسا رو داد و وقتی منتظر بود بچه ها گرامر رو بنویسن به سمت صندلی تکی کیمیا رفت . نسترن هم که نوشتن رو تموم کرده بود و داشت توی دفتر کیمیا مینوشت.
- خانم ایرانی؟
کیمیا صدای استاد رو شنید ولی نمی تونست سرش رو بلند کنه. دوباره حامی صداش زد. سرش رو با تمام زورش به آرامی بلند کرد.
حامی با دیدن چشم های خمار و رنگ پریده ی کیمیا ، ناراحتیش بیشتر شد .
- خوبین ؟
کیمیا با حواس پرتی تند گفت :
- بله خیلی خوبم .
همه ی بچه ها که کاملا حواسشون به مکالمه ی استاد جونشون بود ، خندیدند.
کیمیا هم سرخ شد و سرش رو انداخت پایین.
حامی با نرمی گفت :
- می تونید برید بیرون . نترسید براتون غیبت نمی زنم.
- ممنون
همه قدرتش رو حمع کرد تا بلند بشه .خواست وسایلش رو جمع بکنه که نسترن نذاشت . نگاهی بی جون و تشکر آمیز به نسترن انداخت. چند قدمی بیشتر نرفته بود که قدرتش به ته رسید و رها شد . حامی قدمی به جلو پرید و بعد خودشو کنترل کرد چون نسترن خودشو به سرعت به کیمیا رسوند .
نسترن رو به حامی کرد و به فارسی گفت :
- می تونم ببرمش بیرون.
حامی هم سرش و با نگرانی تکون داد.
کیمیا با خجالت ببخشیدی گفت . بعد هم در حالی که نسترن زیر بغلش رو گرفت بیرون رفت.
حامی نفسش رو بیرون داد. یک دفعه چشمش به تعدادی از بچه ها خورد که با دقت بهش نگاه می کردند. به خودش اود و گلوش رو صاف کرد و گفت :
- خوب کلمات جدید رو تکرار کنید...
نسترن به اصرار کیمیا ، اونو به حیاط برد . کمی که جلوتر رفتن ، کیمیا به دو به سمت باغچه رفت. هرچی توی دلش بود رو بالا آورد . نسترن هم کنارش زانو زده بود . کیمیا احساس می کرد که چه قدر ضعیف شده. بعد هم توی بغل نسترن افتاد . نسترن مقنعه اش رو درآورد و با دست کیمیا رو باد زد .
- چت شد آخه کیمیا ؟ بزار برم خارستانی رو صدا کنم.
کیمیا با سر جواب نه داد. فوت های خنک نسترن به صورتش می خورد و دستش که موهاش رو از روی پیشانیش کنار میزد.
با خودش فکر کرد که واقعا چرا اینطوری شده بود ؟! تازه فهمید که ... بله ... اشکال از کیکی بود که صبح خورده بود . پدرش گفته بود که اون کیکه به احتمال زیاد خرابه ، ولی فکر پدرام باعث شده بود یادش بره .
با صدای گرفته زمزمه کرد : مسموم شدم.
نسترن همون طور که فوتش می کرد ، کش سر کیمیا رو باز کرد.
- کیمیا همین جا باش من برم یکم آب برات بیارم با قرص ، خوب؟
کیمیا سرشو تکون داد ، نسترن هم رفت.
کلاس حامی تموم شد بچه ها با چهره های خندان تک تک به استاد خسته نباشید گفتن . حامی هنوز که نگران کیمیا بود کیف و کتش رو برداشت تا بره . در حیاط رو باز کرد . چشمش به کیمیا افتاد که با حالی داغون و موهای پریشون روی زمین ولو شده. کمی ایستاد و نگاهش کرد . دلش نمی اومد بره .
دوباره حال کیمیا بد شد . روی باغچه خم شد و فقط معدش تا توی دهنش اومد و برگشت چون چیزی دیگه نمونده بود که بخواد بالا بیاره. حامی که این طوری کیما رو دید با قدم های تند به سمتش رفت و کنارش زانو زد .
- کیمیا ؟ خوبی؟
کیمیا تا صدای حامی رو شنید مثل چی به سمت مقنعش شیرجه رفت و اونو روی موهاش انداخت. و بعد تازه شروع به سرفه کردن کرد. در همون حال گفت:
- ...ممن..ون استاد ... من ... خوبم ... بب...خشید کلاس..تونو بهم زدم...
حامی هم لبخند مهربونی زد .
- اصلا عیبی نداره خودتو ناراحت نکن. پیش میاد برای همه.
بعد وقتیی متوجه حال کیمیا شد که سرش رو در حد ممکن خم کرده ، بلند شد که بره.
ایستاد و شلوارش رو تکوند.
- خیلی توی هوای آزاد نشین . سرما می خوری.
وقتی پشتشو کرد که بره ، کیمیا سرش رو بلند کرد .
- استاد ؟
حامی برگشت به کیمیا و چشمای خمار قشنگش نگاه کرد. نگاهش معمولی بود ولی معمولی هم برای حامی دنیایی بود.
- بله ؟
- بازم ممنون.
حامی لبخندی زد و با حال خوش به سمت بیرون رفت.
نسترن با لیوان آب و قرص پیدا شد. با تعجب به کیمیا که نشسته بود مقنغه اش روی سر و سرش روی زانو ، نگاه کرد.
کنارش نشست و دستش رو روی کمر کیمیا گذاشت. این حرکت او همانا و از جا پریدن کیمیا همانا . نسترن بازم با شوک نگاهش می کرد.
- بیا برات قرص آوردم.
کیمیا از قیافه نسترن زد زیر خنده . خنده هاش که تموم شد ، نگاهی با قدرشناسی به نسترن کرد.
- می دونستی خیلی ماهی؟
و دوباره خندید. مثل اینکه نسترن دقیقا همون دوستی بود که می خواست...

بــــانــــو
1390,12,25, ساعت : 15:18
حال کیمیا با خوردن قرص خیلی بهتر شد . زنگ تفریح با نسترن یه عالمه حرف زد. بعد از دوسال تازه داشت نسترن رو می شناخت . نسترن هم خیلی خوشحال بود چون هیچکس به اندازه کیمیا براش جالب نبود .
توی سرویس طبق معمول کیمیا گوشیش رو روشن کرد . دوتا اس ام اس داشت .
مامان : کیمیا من دیر میام خونه نگران نشو .
پدرام : همیشه سلامت باش .
از روی شماره شناخت که پدرامه ولی با این حال شماره رو به اسم مزاحم ذخیره کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو عصبانی نکنه. بین دوستانش به داشتن آرامش بسیار معروف بود.
در خونه رو که باز کرد هرمی از گرما به صورتش خورد. چراغ ها رو روشن کرد و نگاهی به دور و اطراف کرد. وسایل خودش کنار شوفاژ ولو بود و ظرفای نشسته روی میز. کیفش رو کنار بقیه وسایلش روی زمین گذاشت .
مقنعه رو از سرش کشید و کشش رو درآورد . به تصویر خودش درون آینه نگاه کرد . سعی کرد موهاش رو که به خاطر مقنعه در هم گره خورده بود ، مرتب کنه. سارافونشش رو درآورد و مانتوهاش رویه راست انداخت داخل ماشین لباسشویی.
بعضی وقتا که خیلی بی حوصله میشه ، لجش درمیاد. امروزم از همون روزا بود . دلش می خواست تا می تونه سر یکی نق بزنه، ولی مگه می تونست؟! بر فرض مثال میتونست ، مگه دلش میومد ؟ همه ی دوستاش می گفتن تو چرا حرف نمی زنی ؟ از خودت ؟ از مشکلاتت ؟ جواب کیمیا چی بود ؟! فقط یه لبخند.
حوصله هیچ کاری نداشت . داخل تک اتاق خونه رفت . لوازم آرایش مادرش روی میز به هم ریخته بود . لباس های راحتیش روی تخت افتاده بود. کیمیا رخت خوابش رو روی زمین پهن کرد . به پهلو دراز کشید و عروسک قلبی مادرش رو بغل کرد . دستش رو گذاشت روی سنگ تا دمای بدنش متغادل بشه .
طرز خوابیدنش که درست شد ، شروع به فکر کردن کرد. یاد معلم دینی افتاد که می گفت : وقتی با خدا حرف می زنید با حالت زاری و آروم حرف بزنید با طلبکاری حرف نزنید .
کمی جا به جا شد و این بار شروع کرد به حرف زدن با خدا :
-خداجونم من دلم می خواد باهات با طلبکاری حرف بزنم. تو باید منو دوست داشته باشی. باید هوای منو داشته باشی. آخه من که به جز تو کسی رو ندارم . هرچه قدرم که من بنده ی بدی باشم ، نمازامو یکی در میون بخونم ، تو مجبوری بهم کمک کنی وظیفته که بهم کمک کنی و دوسم داشته باشی. من جاهل و نادونم تو که عاقلی ، بزرگی ، مهربونی، همه ی دنیای منی ، باید باهام باشی...
اشک روی گونش می ریخت .بزرگترین دارایی که داشت خدا بود ... از بس با خدا حرف زد و اشک ریخت خوابش برد .
غافل از پیام هایی که پدرام براش داده بود....

تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1390,12,25, ساعت : 23:57
چند ساعت بعد کیمیا از خواب بلند شد . تقریبا خسته تر از قبل بود . کش و قوسی به کمرش داد و به طرف دستشویی رفت . جای اشک ها روی صورتش خشک شده بود. مادرش هم هنوز نرسیده بود. به سمت یخچال رفت و سر راهش دکمه روشن شدن لپ تاپش رو هم زد. توی یخچال چیز جالب توجهی نداشتن ، با این حال شیر و خرما رو برداشت تا حداقل دلش پر بشه. گوشیش زنگ می زد . از توی اتاق خواب به سختی پیداش کرد. مامانش بود .
- سلام مامان
- سلام کیمیا
- خوبی چه خبر ؟
-خوبم . کیمیا می خوام پیتزا یا ساندویچ بگیرم . چی می خوری؟
کیمیا چشمانش رو ریز کرد و بعد گفت:
-یه مخلوط می خوام. مشکی
- اوکی . اومدم .
خداحافظی کرد . تازه نگاهش به اس ام اس هایی افتاد که براش اومده بود . همون طور که می خواست بخونه خرما رو برداشت و پوست روش رو کند . هروقت خودش تنها بود این کارو می کرد چون فکر می کرد پوست خرما برای خوردن اضافیه .
نسترن یکی از جمله های خودش رو فرستاده بود ، جمله ای از کیمیا که همه ی بجه ها حفظش بودند.
- دوستت دارم هایم را نشمر ، هرچه کمتر می گویم یعنی بیشتر دوستت دارم ، وقتی هم که زیاد می گویم یعنی زیاد به یادتم .
مزاحم : دوستت دارم هایم را بشمر تا باورت بشود که چه قدر دوستت داررم . دوستت دارم کیمیای من
اس ام اس های پدرام طبق معمول از سرش برق می پراند.
مزاحم : کم کم توی دلم نشستی . اول توی فکرم که با عقل پذیرفتم ، بعدا توی دلم که با قلب پذیرفتم.
مزاحم : دلم خیلی گرفته . می تونم برات درد و دل کنم ؟
مزاحم : دلم به سکوتت خوشه دختر. می دونی ؟ هیچ وقت نمی خواستم بهت بگم یا اس ام اس بدم بهت ، که دوستت دارم ...
مزاحم : ولی طاقتتم تموم شد . سخت بود که هم فکرمو مشغول کنی هم وقتمو. هر روز که می دیدمت از اون طرف یه نفر دیگه هر روز دم گوشم از تو می گفت . تازه باید می دیدم که دوستام یا فامیلام عاشق تو می شن و از تو می گن .
کیمیا فقط با چشم های گرد شده می خوند ...
مزاحم : تو تصمیم نداری جوابمو بدی؟
مزاحم :عیبی نداره . توی دلت که جواب میدی. حداقل دلم خوشه که یه کم فکرتو مشغول خودم می کنم.
مزاحم : به نظر تو عشق چه طعمیه ؟
مزاحم : دوستت دارم...
کیمیا بعد از تموم شدن پیام ها شکه شده بود. کمی به صفحه ی خاموش شده ی موبایل چشم دوخت . بعد هم زد زیر گریه .
توی دلش گفت: آخه چی از من می خوای لعنتی؟ چرا داری اعصابمو به هم می ریزی؟
همون طور که صدای گریه ش خونه رو گرفته بود صدای کلید انداختن اومد و مامان کیمیا که با چهره نگران وارد شد.
- کیمیا چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟ ... هان ... جواب بده دیگه....

بــــانــــو
1390,12,26, ساعت : 12:38
کیمیا با دیدن مادرش شوکه شده بود . داستان رو کامل واسش توضیح داد . بعد از لینکه حرفش تموم شد ، مادرش زد زیر خنده .
صدای اعتراض کیمیا بلند شد .
- اِ مامان ؟! کجاش خنده دار بود ؟
مادرش که هنوز می خندید گفت:
- همه جاش . آخه دختره ی دیوونه این کجاش گریه داشت .
کیمیا اخماشو کرد تو هم.
-همه جاش . احساس می کنم داره کنترلم می کنه.
مادرش ، لیلا ، لواشک برداشت و یه تکه ازش جدا کرد . نگاهی به کیمیا کرد .
- چی بهم می دی اگه یکی سرکارت گذاشته باشه؟
کیمیا صاف نشست .
- می شه جدی باشی مامان . اذیتم نکن.
- خیله خوب پاشو برو گوشیتو بیار. شماره رو بهم بده .
کیمیا گوشیشو آورد. شماره ی مزاحم رو گرفت .
لیلا و کیمیا صداهاشون خیلی شبیه هم بود منتهی کیمیا یکم صداش ظریف تر بود. اگر لیلا صدا رو یکم ظریفانه تر می کرد ، همه فکر می کردند که با کیمیا صحبت می کنند.
تلفن برداشته شد . همون اول لیلا گفت :
- سلام پدرام . درست گرفتم دیگه ؟
کیمیا با چشم های گرد شده به مادرش نگاه می کرد . چه قدر صداشون در اون لحظه شبیه هم شده بود.
بعد چند ثانیه لیلا تلفن رو پایین آورد.
- قطع کرد .
دوباره گرفت . اینبار صبر کرد اون اول حرف بزنه.
-...
- علیک سلام
-...
- شما برای این خط اس ام اس می زنین؟
-...
لیلا اخم ظریفی کرد .
- می شه اسمتونو بپرسم ؟
-...
یواش یواش چهرش باز شد .
- به به . منو شناختی که؟
- ...
- از دست تو .
خندید.
- ...
- نمی دونی چه قدر گریه ی اینو درآوردی.
-...
بازم خندید. کیمیا که دیگه داشت از فضولی می مرد ، به سمت تلفن رفت تا بشنوه چی میگه. اما لیلا با دست دورش کرد.
- آخه می دونی دختر من سالمه اهل این جور حرفا نیست که.
-...
-آره. کیمیا داره دق می کنه الان . من می رم آمادش می کنم ، تو 5 دقیقه دیگهد بهش زنگ بزن .
-...
- در ضمن بی زحمت اشهدتم بخون. از قیافه کیمیا معلومه که... خودت می دونی دیگه.
-...
- برو شیطون . به مامان و باباتم سلام برسون .
-...
- خداحافظ.
تلفن رو که قطع کرد قیافه خیلی معمولی به خودش گرفت . کنترل رو برداشت و کانال هارو عوض کرد . نیم نگاهی هم به کیمیا ننداخت. بعد هم زد راز بقا و از زیر میز پفک برداشت.
کیمیا هرچی نگاهش کرد ببینه از رو میره ، دید نتیجه ای نداره. بازم صبر کرد. وقتی دید لیلا داره با خیال راحت پفکشو می خوره گفت:
- مامان بگو دیگه. کی بود ؟ آشنا بود دیگه ؟
دید بازم مامانش نگاهش نمی کنه.
- مامان مگه نگفتی منو آماده می کنی؟ خوب بگو دیگه ؟
لیلا بازم سکوت کرد. تو دلش گفت : به من چه که داد و هواراشو سر من بزنه ؟! البته داد واسه دو دقیقشه بقیش شوقه .
بازم تو دلش خندید.
وقتی صدای موبایل بلند شد ، کیمیا شیرجه زد سمتش.دکمه وصل تماس رو زد .
صورتش با شنیدن صدا همراه تعجب در هم رفت.
- سلام ...

بــــانــــو
1390,12,26, ساعت : 17:47
صورتش با شنیدن صدا همراه تعجب در هم رفت.
- سلام ...
- سلام
هنوز داشت توی ذهنش میگشت که این صدای کیه . گرچه خیلی آشنا بود.
- کیمیا شناختی؟
- نه...
-تلاش کن دختر . تو میتونی.
کیمیا کلافه شده بود .
- ببین صدات خیلی آشناس ولی یادم نمیاد . بگو کی هستی.
- پرسا ...
کیمیا همون طور مونده بود .
- چی ؟ منظورت چیه ؟؟
صدای دختر پشت خط هیجان داشت .
- کیمیا باور کنم ؟یعنی منو ییادت نمیاد ؟
تصاویر جلوی چشماش جون می گرفت . یه روز که کلاسش تموم شده بود کنار خیابون ایستاد و منتظر داییش بود اتفاقی افتاد. دختری داشت با تلفن حرف می زد و متوجه نبود که ماشینی با سرعت داره میاد سمتش . در آخرین لحظه کیمیا دختر رو کنار می کشه. دختر که اسمش پرسا بود مدیون کیمیا می شه . همین اتفاق کوچیک باعث دوستی آنها می شه .
کیمیا یک سالی بود که از پرسا خبر نداشت چون اونها به پاریس مهاجرت کرده بودند.
- پرسا خودتی ؟
- آره عزیز دلم .
کیمیا مات و مبهوت بود .
- پرسا تو برگشتی ؟ مگه نمی گفتی دیگه امکانش وجود نداره و از این حرفا ؟
-قربون چشمات فعلا برگشتم دیگه . زنگ زدم که تو و مامانت رو دعوت کنم خونمون . نمی دونی چه قدر دلم تنگ شده برات.
صدای پرسا از گریه می لرزید و چشم های کیمیا پر از اشک شده بود. چه قدر این دختر رو دوست داشت. دوست قدیمی و صمیمی...
- دل منم برات تنگ شده .
چند لحظه سکوت برقرار شد . یک دفعه کیمیا یاد اس ام اس ها و پدرام و این جریانات افتاد .
- صبر کنم ببینم . تو بودی که این چند وقت منو سرکار گذاشته بودی؟
پرسا خندید.
- آره یه جورایی.
کیمیا اخم کرد.
- منظورت چیه ؟
لیلا با یه لبخند ژکوند پفک می خورد و راز بقا نگاه می کرد. درست حدس زده بود و اشتباهش توی مرحله ها بود. اول شادی و خوشی بود بعد داد و هوار .
- هیچی دیگه. بی خیال شو .
- چی چیو بی خیال شو ؟چند وقته زندگی منو خراب کردی بعد می گی بی خیال شو ؟
- باور کن می خواستم سورپرایزت کنم. البته بازم همین تریپی بهت اس می دما ولی تو جوابمو نده.
کیمیا تعجب کرد .
- وا ؟ چرا ؟
-محض خنده .
-باشه .
پرسا آدرس جدیدشونو داد تا هفته دیگه با مادرش برن اونجا . البته مهمونیه بازگشت بود و دوستان و فامیل هاشونم بودن.
رفت سر درسش چون هفته آینده هم امتحانات ترم یک شروع می شد هم مهمونی بود. فردا زبان آموزش و پرورش داشتن با فلسفه و ریاضی .
وقت خواب یه اس از مزاحم داشت. قبل از خوندن اسمش رو به عشق من تغییر داد .
عشق من : شب بخیر
کیمیا لبخند زد و به خواب رفت .
صبح با انرژی مضاعف بلند شد . شاد و خوشحال . مانتوهاشو پوشید جلوی آینه ایستاد و موهای بلندش رو که وسطای کمرش بود رو شونه زد. موهای حالت دار و پرکلاغی به سیاهی شب . بعد هم با یه کش ساده موهاش رو بست . جلوی موهاش رو هم با کشش بسته بود و صورتش کشیده تر نشون می داد. چشمای درشتش میدرخشید و مژه های قشسنگش زینت بخش آسمون نگاهش بود . لب های معمولی و بینی ی متوسط . قشنگ ترین عضو صورتش چشماش بود . چشماش به مادرش رفته بود . چشمای لیلا خیلی خیلی زیباتر از کیمیا بود ولی جذابیت صورت کیمیا رو نداشت .
مقنعه رو سرش کرد . ژاکت یشمی رنگش رو پوشید . دولا شد و بند آل استار رو دور پاش گره زد و به سمت سرویس دویید.
وقتی به مدرسه رسید ، شوق و ذوقش کور شد . همه بچه ها ناراحت بودند. از اول گرفته تا پیش دانشگاهی .
چشمش به نسترن افتاد که گوشه ای نشسته و ناراحته.
- سلام نسی . چیزی شده ؟
نسترن نگاهش رو به کیمیا انداخت .
- سلام. آره . خانم شهیدی یه تصادف افتضاح کرده توی کماست.
خانم شهیدی دبیر زبان بود. کیمیا به دیوار تکیه داد و سُر خورد. همه ی بچه ها خیلی خیلی خانم شهیدی رو دوست داشتن. اون از همه لحاظ خیلی خوب بود .
زنگ فلسفه تموم شد و زنگ ریاضی هم گذشت. نوبت زنگ زبان بود . بچه ها همه پکر بودن. بعداز زنگ تفریح بچه ها توی کلاس خیلی بی حوصله نشسته بودن. خانم خارستانی اومد سر کلاس و رو به همه گفت:
- بچه ها هممون خیلی ناراحتیم بابت اتفاقی که افتاده و امیدواریم که زودتر حال خانم شهیدی خوب بشه. فعلا تا ایشون برگردن آقای حامی معلمتون هستن. الانم توی راهن . توی ترافیک موندن. پس سعی کنید بهشون گوش بدید. خیلی معلم خوبین و من چون می شناسمش به خاطر همین هم ازشون خواهش کردم تا بیان.
بچه ها غر زدن که یعنی چی و اینا. اگر حالت معمولی بود غر زدنشون به خاطر این بود که نمی خواستن معلم سرشون باشه ولی لان به خاطر این بود که نمی خواستن کسی رو به جای دبیر دوست داشتینیشون ببینن.
بعد از رفتن خارستانی فاطمه گفت :
- من دلم گرفته یه چیزی بخونه یکی.
شیرین هم تایید کرد .
- کی می خونه ؟
همه تک تک گفتن کیمیا.
کیمیا لبخند تلخی زد .
- چی بخونم ؟
تمنا گفت :
- عذاب .
بچه ها موافق بودند.
کیمیا با یه لحن غمگین خوند:

حالا که اميد بودن تو در کنارم داره مي ميره
منم و گريه ممتد نصف شبم دوباره دلم مي گيره
حالا که نيستي و بغض گلوم و گرفته چه جوري بشکنمش
بيا و ببين دقيقه هايي که نيستي
اونقده دلگيره، که داره از غصه مي ميره

عذابم ميده اين جاي خالي، زجرم ميده اين خاطرات و
فکرم بي تو داغون و خسته اس، کاش بره از يادم اون صدات و
عذابم ميده، عذابم ميده، عذابم ميده، عذابم ميده

منم و اين جاي خالي که بي تو هيچ وقت پر نميشه
منم و اين عکس کهنه که از گريه ام دل خور نميشه
منم و اين حال و روزي که بي تو تعريفي نداره
منم و اين جسم تو خالي که بي تو هي کم مياره

تا خوابت و مي بينم مي گم شايد وقتش رسيده…
بي خوابي مي شينه توي چشمام مهلت نمي ده
نه، دوباره نيستي تو شعرام حرفي واسه گفتن نداره
دوباره نيستي و بغض گلوم و مي گيره باز کم ميارم
حالا که اميد بودن تو در کنارم داره مي ميره
منم و گريه ممتد نصف شب و دوباره دلم مي گيره
حالا که نيستي و بغض گلوم و گرفته چه جوري بشکنمش
بيا و ببين دقيقه هايي که نيستي
اونقده دلگيره، که داره از غصه مي ميره...

بچه ها گریه می کردند.
تقه ای به در خورد...


تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1390,12,27, ساعت : 19:10
تقه ای به در خورد . هیچ کس نشنید .
حامی پشت در صدای آواز رو شنید . چه صدای لطیف و قشنگی . لبخند زد و بیشتر از این معطل نکرد تا به حال هم خیلی دیر کرده بود .
به آرامی در رو باز کرد از لای در میدید که میز ها دور کلاس چینده شده ، دخترها وسط کلاس نشستن و کیمیا روی صندلی معلم نشسته و کج به دیوار کنار صندلی تکیه داده.
هیچ فکر نمی کرد که اون صدا صدای کیمیا باشه . چه قدر این دختر تک بود . صدای آمدن کسی رو از سمت پله ها شنید ، هول شد و این بار تقه ای محکم به در زد و داخل شد .
دخترها متعجب بودن و مثل چی ایستادن . کیمیا هم به سرعت از جاش بلند شد و وقتی به سمت صندلیش می رفت یاد شعری افتاد که برای خانم شهیدی نوشته بود . رفت سمتش و خواست پاکش کنه.
بچه ها هم می گفتن : نه کیمیا ، ولی کیمیا گوش نمی کرد . ممکن بود که حامی ازون آدمایی باشه که با این جور چیزا دلخور بشه ، بعد همین بچه هایی که می گفتن نه ، همه چیز رو تقصیر اون می انداختن.
حامی خندش گرفته بود . با ماژیکی که اون جا بود روی میز زد و بچه هارو ساکت کرد . به کیمیا نگاه می کرد که سعی می کنه تمیز تخت رو پاک کنه . وقتی که دید کارش تموم شده گفت:
- خیلی ممنون. بفرمایید خانم ایرانی .
کیمیا خجالتزده پشت صندلی تکیش نشست. دفتری رو برداشت و گذاشت روی میز . حواسش اصلا به حرفای حامی نبود که آرزوی عافیت برای خانم شهیدی می کرد . امشب باید برمیگشت خونه پیش باباش . بازم باید رعایت می کرد . به بهانه عشق و عاشقی با مادرش ازدواج کرده بود و بعدا طی سالها 18 سال عمر مادرش رو خراب کرده بود. برای کیمیا پدر خوبی بود ولی اصلا همسر خوبی برای مادرش نبود . کمی فکر کرد « اصلا » کم لطفی بود . خیلی چیزهای خوبی داشته ولی نه به اندازه بدی هاش. مادر 18 ساله ی زیباش ... و حالا مادر 36 ساله ... که حدود چهل و خورده ای نشان می دهد.
لبخند غمگینی زد. تصویر مادرش رو میدی که می گفت
- وقتی تو 1 سال و نیمت بود باید از بابات جدا میشدم. ولی نشدم . تو ثمره عمر منی... فقط دلمو هیچوقت نشکون جوری که برام بشی یه آدم معمولی...
حامی بین حرفاش با بچه ها ، نگاهی به کیمیا می انداخت. کیمیا غرق تفکر بود . حامی متوجه می شد که کیمیا اصلا حواسش نیست. تازه وقتی هم که نگاهش می کرد ، حواسش به کلی پرت میشد. بعد از 4 یا 5 بار دیگه به کیمیا نگاه نکرد.
در عوض وقتی نوبت خواندن از روی درس بود کیمیا رو صدا کرد . به کلی اعصابش خرد بود . نه به قبلا که فقط از دور کیمیا رو می دید نه به الان که نزدیکشه و کیمیا حتی به حرفای مهمش هم نگاه نمی کنه. با جدیت صدا کرد.
- خانم ایرانی؟
دیگه پاک مونده بود . حتی وقتی که به این بلندی صداش می زد. کیمیا سنگینی نگاه هایی رو خودش احساس کرد . سرش رو بالا گرفت . همه ی بچه ها برگشته بودن سمتش .کیمیا تعجب کرد . کی کلاس ساکت شده بود ؟ حامی با اخم نگاهش می کرد .
با صدای حامی به خودش لرزید .
- خانم ایرانی آخرین جمله ای که گفتم چی بود ؟
یکی از بچه ها گفت :
- خانم ایرانی.
همه خندیدن ولی با صدای داد حامی ساکت شدند.
-ساکت ببینم.
بعد نگاهش رو به کیمیا دوخت و منتظر جواب شد.
کیمیا سرش رو پایین انداخت و گفت:
- ببخشید استاد متوجه نشدم.
- حواستون کجاست از اول زنگ ؟
بعد روشو کرد سمت بچه ها .
- محض اطلاعتون من معلم ثابت زبانتون هستم . خانم شهیدی هم که به امید خدا سلامت شدن چون دارن دوران بارداری رو سپری می کنن ، دیگه نمیان.
نگاه تحدید آمیزی به کیمیا انداخت و ادامه داد:
- پس نمره هاتون دست منه. امسالم که نهایی داریید و نمرهاتون خیلی مهمه. به راحتی می تونم یه 0 بزارم توی کارنامتون . اینم باید بگم که تابه حال این کارو کردم. ازین به بعد هر کس که حواسش نباشه من می دونم و اون. امروز چون جلسه اوله بهتون تخفیف می دم.
دوباره به سمت کیمیا برگشت. نمی دونست چرا اینجوری شده . اصلا توی حالش خوش نبود . می خواست تلافی همه بی محلی های ناخواسته کیمیا رو یه جا بکند.
- بفرمایید خانم بیرون خانم ایرانی . از کلاس محرومید .
نگاه کیمیا که تا ثانیه های قبل
- حالا هم بفرمایید بیرون. از پشیمانی پر بود اما با این حرف حامی نگاهش خالی شد . چهرش سرد شد و نگاهش بی تفاوت .
کیفشو جمع کرد . بلند شد و رفت.
حامی کار خیلی بدی کرده بود . حقش نبود که این طوری تحقیرش بکنه.
تا از کلاس بیرون رفت و روی زمین نشست ، زنگ خورد و کمی بعد بچه ها کیف به دست از کلاسا خارج شدند. کیمیا با همون چهره بی تفاوت وارد کلاس شد تا کیفش رو برداره.
حامی با همون اخم نگاهش به کیمیا افتاد و صداش زد .
- خانم ایرانی ؟
کیمیا نگاه سردش رو به او دوخت .
- بله استاد.
- شما بمونید باهاتون کار دارم.
- چشم.
حامی هنوز نمی فهمید چه می کنه . خودش نبود. با این حال از بی اعتنایی نگاه کیمیا در عجب بود.
کلاس که خالی شد. کیمیا جلوی حامی نشست.
حامی خودش رو مشغول جمع کردن میفش نشون داد.
- شما یک ساعت و ربع کلاس حواستون به درس نبود . جلسه قبل هم که زبان ترمیک بود شما حالتون بد بود . منم اون قدر زمان ندارم که بخوام صبر کنم تا شما اصلاح بشید .
بعد نگاهی یک لحظه ای به کیمیا انداخت.
- گفته باشم ، فکر نکنید که مدرستون غیر انتفاعیه یا به خاطر پولی که بهم می دن یا پدراتون من مراعات می کنم و حرفی بهتون نمی زنم. من مسئولم. بعدشم شما چه وظیفه و همّ و غمّی دارید به جز درس؟
به حالت نگاه کیمیا توجه نکرد . بلند شد و گفت :
- یه سری آدم مرفه بی درد که گریشون و بزرگترین مشکلشون خاکی شدن کفششونه!
پوزخندی زد و چند قدم جلوتر رفت. می خواست بره بیرون از در . این حرفا خیلی براش سنگین اومده بود . باید حرفی بهش می زد . به حامی خیلی دست بالا میخورد 24 سال داشته باشه. کیمیا در یه لحظه همه چی رو کنار گذاشت. وقتی حامی می خواست از در بره بیرون ، کیمیا با یه حرکت خودش رو انداخت جلوش . فاصلشون خیلی کم بود . بوی عطر کیمیا داشت حامی رو به خودش بر می گردوند . تازه متوجه شد که چی به کیمیا گفته ولی دیر بود . کیمیا دستش رو روی چارچوب در گذاشت. بدن ظریفش در برابر حامی خیلی کوچک بود ولی با این حال جلوش رو گرفت. نگاهش رو به چشم های حامی دوخت .
- از من چی می دونی ؟ هان ؟ به چه حقی بدون اینکه چیزی درموردم بدونی ، محاکمه م می کنی؟ به کدوم حق تحقیرم می کنی؟
بعد پوزخندی زد و سرتا پای حامی رو از نظر گذروند و گفت :
- از سر و وضعت و ماشین و موبایلت معلومه که تو هم جزو همون مرفهین بی دردی !
روی « تو » و « مرفهین بی درد » تاکید کرد . دستش رو برداشت و راه رفتن رو پیش گرفت . دو قدمی که رفت برگشت و به چهره بهت زده ی حامی نگاهی انداخت . اشک توی چشماش جمع شد . بازم فاصله نزدیکی با حامی داشت . حامی اشک رو می دید که توی چشمای کیمیا حلقه زده. کیمیا صداش می لرزید گفت :
- از من به تو نصیحت ... زود قضاوت نکن...
رفت و حامی موند سرجاش ...


تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1390,12,28, ساعت : 19:34
کیمیا عصبانی بود . تخقیر شده بود . به طرف بیرون مدرسه رفت تا سوار سرویس بشه . با دیدن بیرون حیاط ایستاد . کیفشو کوبوند زمین . آروم گفت :
- لعنتی. مزخرف.
پرنده هم جلوی مدرسه پر نمی زد. از سرویس جا مونده بود .
کیفشو برداشت . اخماشو درهم کرده بود . به تندی برگشت و با یک نفر برخورد کرد. حامی بود .
نگاه پرتمسخری به نگاه پراز پشیمانیش کرد.
حامی آروم گفت:
- اتفاقی افتاده ؟
پوزخندی زد و گفت :
از سرویس جا موندم.
- بیا من برسونمت.
کیمیا از جلوی حامی رد شد و گفت :
- لازم نکرده .
یکم جلوتر نرفته بود که حامی بند کیفشو گرفت .
- کجا میری؟هیشکی توی مدرسه نیست.
کیمیا کیفشو از دست حامی کشید بیرون.
- من چی کار به بقیه دارم ؟ تلفن می خوام . نکنه تلفنارم با خودشون بردن؟!
حامی ناراحت بود .
- بیا می رسونمت .
خواست دوباره بند کیفشو بگیره که کیمیا گفت :
- دست به من زدی خودت میدونیا.
حامی مستاصل ایستاد .
- کیمیا لجبازی نکن. حداقل بزار به عنوان معذرت خواهی برسونمت. به آزانس زنگ بزنی که دیروقته نمیشه بری. به مامانتم زنگ بزنی نگرانش می کنی.
کیمیا سرش رو پایین انداخت.
- بیا دختر خوب. آفرین بیا.
کیمیا آروم همراهش رفت. وقتی خواست بشینه به ماشین نگاه کرد و قهقه خندید. حامی با تعجب بهش نگاه می کرد . وقتی خندش تموم شد یه زهرخند روی لبش بود. گفت :
- دیدی درست گفتم . توام دقیقا یکی ازون مرفهین بی دردی .
ماکسیمای سفیدی که کاملا تمیز بود. یاد خودشون افتاد. یه سمند داغون و 5 ، 6 سال کارکرده که فقط دست مامانش بود.
باباشم که هیچی....
هردوشون ساکت بودن.
حامی به این فکر می کرد که چرا امروز با کیمیا اینطوری حرف زد. جلوی همه بچه ها از کلاس بیرونش کرد.
به حرفای کیمیا فکر می کرد. چه قدر در مورد کیمیا میدونست؟ خیلی کم . چرا اینطوری شد؟
نگاهش به خیابون بود . بدون اینکه از کیمیا بپرسه راهو می رفت.
کیمیا هم به رفتارش فکر کرد. وقتی ازون موضع دعواش پایین اومد ، تازه فهمید که حرفایی زده. با خودش فکر کرد:
اه چه عقده ای بازی دراورده . حالا ماشینش ماکسیما هست که هست . موبایلش جدیدترین آیفون سال هست که هست . تیپش و لباساش مارک هست که هست . عطرش... یاد عطرش که افتاد یه نفس عمیقی کشید. عجب عطری ... عطرش حداقل 500تومن هست که هست ... همه اینا هست که هست. باباش زحمت کشیده پول درآورده ریخته به پای پسرش.این عقده ای بازی چی بود که درآورد؟ با عجب لحنیم باهاش حرف زده .
یه صدایی ، صدای درونش رو سرکوب کرد : عیبی نداره وقتی رسیدی ازش عذر خواهی کن.
فکر خوبی بود و راضیش کرد. ولی یاد این افتاد که بهش آدرس نداده تا خواست حرفی بزنه، چشماش درشت شد. حامی داشت می پیچید تو کوچشون. نگاهی به حامی کرد. چه قدر قیافش ناراحت بود . کیمیا از کارش بیشتر پشیمون شد و با خودش گفت:
- ببین چه طوری باهاش حرف زدم که این شکلی شده.
با توقف حامی به خودش اومد. حامی دستشو از روی فرمون برداشت و گفت:
- من واقعا ازت معذرت می خوام. امروز عصبانی بودم و نباید عصبانیتمو سر تو خالی می کردم . وقتی به خودم اومدم که...
نفسشو بیرون داد.
- که دیر شده بود.
کیمیا هم سرشو انداخت پایین .
- منم از شما معذرت می خوام به خاطر حرفام و لحن و مدل حرف زدنم .
بعد سرش رو بالا آوردو لبخند زد.
- البته نصیحتم رو جدی بگیرید .
در رو که داشت باز می کرد برگشت به سمتش و گفت:
- راستی شما آدرس خونه مارو از کجا بلد بودید؟
حامی دو سه ثانیه نگاهش کرد و گفت :
- خودت بهم آدرس دادی!
کیمیا گفت:
- نه . من مطمئنم که یک کلمه هم حرف نزدم.
حامی هم یه لخند اطمینان بخشی زد و گفت :
- چرا خودت دادی.
- نه ...
- یادت رفته . مامانت نگران می شه ها.
کیمیا که تازه یاد مامانش افتاد گفت :
- باشه . ممنون ازینکه منو رسوندید.
حامی هم به چشمای کیمیا خیره شد و گفت:
- وظیفه م بود.
کیمیا پیاده شد و خداحافظی کرد .
لیلا درو بازکرد و وارد شد.
- دیر کردی .
مقنعه رو از سرش کشید و گفت:
- آره از سرویس جا موندم، یکی از معلمامون رسوندم.
غذاشو خورد . یکم درس خوند . تلویزیون دید. یکم خوابید. تا اینکه بالاخره وقت رفتن شد. وسایلاشو جمع کرد . مانتوی مشکیشو با کتونی هاش پوشید شال طلایی و مشکیشم سرش کرد. همه از دوستانش تا خانوادش بهش اعتراض می کردن که چرا انقدر تیره می پوشه.با همه ی اینها رسیدن دم در خونه باباش.
پیاده شد و گونه مادرش رو بوسید. دوتا کولش رو روی دوتا شونه هاش گذاشت . ظرف شیرنی رو توی دستش و کیسه مانتوها و کفشو توی یه دست دیگش گرفت. به سمت در رفت و زنگ زد . در که باز شد برای مادرش دست تکون داد و داخل رفت ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1391,01,03, ساعت : 16:04
در که باز شد برای مادرش دست تکون داد و داخل رفت. خونشون طبقه اول بود برای همین کمی جلوتر که رفت پدرش رو دید . یه پیرهن آستین کوتاه استرچ و سبز پوشیده بود با یه شلوارک کرم. تا کیمیا رو دید پوکی به سیگار توی دستش زد و رفت داخل خونه و دوباره به سمت کیمیا برگشت. با همون دمپایی های سورمه ایش که توی خونه راه می رفت . کیمیا سعی کرد عادی باشه ، درست مثل همیشه .
- سلام بابا
- سلام . خوبی ؟
کیمیا وسایل هاش رو دست پدرش ، محمد ، داد. به چهره محمد نگاه کرد . صورتش به گلبهی می زد . پوست محمد خیلی سفید بود . همیشه دوستانش برای اولین بار فکر می کرن محمد برادر کیمیاست.
- خوبم .
کفش هاش رو درآورد و از توی آینه نگاهی به خودش کرد . پوزخندی زد ، ظاهرا داشت بزرگ میشد.
گوشی محمد زنگ خورد . محمد هم سریع تا کیف کیمیا رو گذاشت و چراغ اتاقش رو روشن کرد ، به سمت گوشیش دوید . کمی مکث کرد و بعد به تلفن جواب داد. با همون لحن مودبانه همیشگیش . کیمیا به سمت اتاقش رفت . بهم ریختگی اتاقش رو که دید آه کشید. باید حواسش رو جمع می کرد تا چیزی رو له نکنه . شالش رو انداخت روی صندلی میز تحریرش و مانتوش رو هم همونجا انداخت . یه شلوار تو خونه ای پاش کرد و به آشپزخونه رفت تا آب بخوره. محمد هم پیش کیمیا اومد. کشو رو کشید بیرون و قرصش رو درآورد . با آب شیر قرصش رو خورد. نگاهی به کیمیا کرد که داشت درون یخچال خالی رو سرک می کشید .
- چه خبر ؟
کیمیا در یخچال رو بست .
- سلامتی.
- شام خوردی؟
نگاهش رو به زمین دوخت .
- نه .
- چی میخوری زنگ بزنم بیارن؟
کیمیا راهشو به طرف اتاقش کج کرد .
- فرقی نمی کنه.
محمد صداش رو بلندتر کرد.
- خورش می خوری یا کباب ؟
- کباب بهتره...
صدای آروم آهنگی رو شنید . فهمید گوشیش در حال زنگ خوردنه. موکا بود.
- الو؟
- سلام خانوم خانوما.
کیمیا روی تختش دراز کشید.
- سلام . چطوری؟
صدای موکا شاد و پرانرژی بود.
- خوبم. ممنون که شما انقدر به ما توجه می کنی.
- اذیت نکن موکت خانوم .
بعد هم زد زیر خنده .
- کوفت و موکت خانوم ! ببین نمی شه بهت خندیدا !
- بی خیال. چه خبرا ؟
- هیچی امن و امان .
کیمیا از بالای سرش آلبومش رو برداشت و همون طور که به عکسای خودش و دوستاش نگاه می کرد ، گفت:
- پس غرض از مزاحمتت چیه؟
- فردا گودبای پارتیه ها . زنگ زدم یادت بندازم.
آلبوم از دست کیمیا افتاد.
- اَه اصلا یادم نبود .
- حالا من یادت انداختم. فردا راس 4 دم خونتونم . خودم میام دنبالت .
کیمیا بی حوصله گفت:
- صبر کن ببینم. نمی دونم مامانم اینا بزارن بیام یا نه .
موکا بی حوصله تر از اون جواب داد.
- الان به بابات بگو.
کیمیا سرجاش نشست . از توی آینه میز تحریرش به خاطر باز بودن در اتاق ، محمد رو می دید.
- بابا فردا مهمونیه یکی از بچه هامونه که داره از ایران میره ، میزاری من برم.
محمد که لم داده بود و پا روی پا انداخته بود گفت:
- کی می بردت ؟
- موکا میاد دنبالم.
محمدم نگاهش رو دوباره به تلویزیون دوخت .
- باشه برو.
موکا که صدای محمدو شنید گفت:
- بیا . بابات که راضی شد. همچینی عزا می گیری انگاری بابات هیتلره .
کیمیا خندید و آه کشید .
- مهمونیش مختلطه ؟
- اولاش که نه . خودمونیم ، شیش به بعد مهمونای خودشون میان و مختلطه .
کیمیا نگاهی به لباساش انداخت.
- یعنی شیش به بعد ما باید بشینیم و رقص اینارو نگا کنیم و قر تو کمرمون خشک شه؟
- شما 4 تا شیش اون قدر برقص که دیگه جون نداشته باشی برقصی .
شهناز بعد از کیمیا دوست صمیمی موکا بود . کیمیا کمی نگران گفت:
- مطمئنی که شهناز منم دعوت کرده ؟
- پ نه پ ! بیا برو ببینم که مغزت دیگه داره بندری می زنه .
بعد از خداحافظی با موکا ، توی لباساشو نگاه کرد . یه پیرهن طوسی با جوراب شلواری مشکی می پوشید و کفش پاشنه بلند.
خواست یکم درس بخونه که باباش صداش زد . شامو که خوردن محمد گفت که کیمیا چند لحظه بشینه پیشش .
- بابت اون روز عذر می خوام...
کیمیا صورتش رو به سمت تلویزیون چرخوند
- ولی تو قول داده بودی وقتی من اینجام نخوری .
محمد سیگارشو روشن کرد .
- آره من قول داده بودم ولی می دونی حال روحیم خیلی بد بود . تلفن مامانت و چک مدرسه ی تو.
کیمیا حالش بهم می خورد از حرفای تکراری پدرش . بی حوصله گوش کرد و توی اتاقش رفت .
بهانه های پدرش زیادی مسخره بود ...
لباسای مدرسش رو درآورد و بیرون گذاشت تا صبح خیلی چروک نباشه.
چراغ هارو خاموش کرد و می خواست بخوابه ، که یه اس ام اس براش اومد.
عشق من : شب خوب بخوابی عزیزکم.
کیمیا خندید . بعد یهو یاد مهمونی افتاد . شهناز دوست پرسا هم بود ، پس احتمالا میومد. پاسخ پیام رو زد و واسش نوشت :
- فردا میای دیگه ؟
بعد چند ثانیه براش جواب اومد :
- کجا ؟
- مهمونیه شهناز دیگه.
پرسا جواب نداد . کیمیا هم با خودش گفت حتما خوابش برده . بعد 5 دقیقه براش پیام اومد :
- آره میام.
کیمیا هم جواب داد :
- باید براش کادو هم بگیرم؟
بازم جواب دادن پرسا طول کشید . کیمیا هم خوابید .
صبح که بیدار شد ، جواب پرسا اومده بود .
عشق من : آره فک کنم ولی تو نگیر من از طرف هردومون می گیرم.
کیمیا هم خوشحال شد چون پولی نداشت تا بخواد کادو بگیره .
تندی براش زد :
- ممنون عزیزم. می بینمت.
اس ام اسش که رسید آماده شد و به سمت مدرسه رفت.
کلاس ها به سرعت می گذشتند . زنگ تفریح سوم وقتی به سمت دفتر می رفت با یه نفر برخورد کرد. حامی بود . تمام برگه های حامی پخش و پلا شده بود ....


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1391,01,04, ساعت : 15:51
حامی سرش رو بلند کرد تا یه چیزی بگه که تا کیمیا رو دید ، لبخندی زد و مشغول جمع کردن برگه هاش شد. کیمیا گفت:
- سلام آقای حامی . ببخشید شمارو ندیدم .
- عیبی نداره.
حامی خودشم از رفتاری که با کیمیا داشت در تعجب بود . نباید انقدر با کیمیا نرم رفتار می کرد ولی ...
برگه ها رو داد دست حامی .حامی تازه چیزی یادش افتاد .
- راستی خانم ایرانی به بچه هاتون بگید چون هفته آینده امتحان دارید امروز یه جلسه make up داریم و به جای جامعه شناسی زبان دارید.
کیمیا نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
- اما ما که کتاب نداریم .
- عیب نداره من بهتون تمرین می دم حل می کنید .
-باشه چشم .
بعد به سمت کلاس رفت . اکثر بچه ها سر کلاس بودن و جامعه شناسی می خوندن . کیمیا روی سکو ایستاد و صداشو بلند کرد وگفت :
- بچه ها به من گوش کنید ... هیس...مهسا ساکت ... مریم با تواما ... بچه ها امروز جامعه چی؟ ... چی؟ ... پَر.
بچه ها کلی خوشحال شدن و کتابا رو پرت کردن وسط کلاس. یه سری هم رو میز ضرب گرفتن و خوندن : منو این همه خوشبختی محاله محاله ... منو این همه خوشبختی محاله محال...
کیمیا دوباره صداشو بلند کرد و گفت :
- دوستان... دوستان من ... زیاد خوشحال نباشید به جاش زبان داریم!
یهو بچه ها وا رفتن.
- خوب اینو از اول می گفتی انقدر انرژی مصرف نمی کردیم.
کیمیا خندید و از روی سکو پایین اومد . در همون لحظه ها حامی اومد و به محض ورود شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن .
کیمیا هم برعکس اون سری حواسشو کامل جمع کرد و توی بحث ها شرکت کرد و اطلاعاتش رو به رخ بقیه کشید .
قبل از اتمام زنگ دم در حامی رو صدا زدن . بچه ها هم داشتند امتحانی رو که حامی به عنوان نمونه سوال بهشون داده بود حل می کردند.
کیمیا گوشیشو از توی کیفش در آورد و می خواست تا قبل از اومدن حامی یه زنگی به پرسا بزنه .
رفت روی شماره عشق من و بهش زنگ زد . در همون حال گوشیه حامی هم به صدا در اومد بچه ها که به خاطر نبود حامی تقریبا شلوغ می کردن یکدفعه ساکت شدن.
زنگ گوشیه حامی یه قسمتی از یه آهنگ بود :
حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست
در همون حال بود که یهو در کلاس باز شد و حامی با قدم هایی تند به سمت گوشیش رفت . کیمی هم تا حمی رو دید تماسش رو قطع کرد و گوشی رو داخل کیفش انداخت. توی همون لحظه هام صدای زنگ قطع شد .
بچه ها هم پقی زدن زیر خنده ....
حامی نگاهی به گوشی کرد و توی جیب شلوارش انداخت . یه کم اخماش تو هم بود . با ماژیک زد روی میزو گفت :
- وقتتون تمومه ...
تا بچه ها بخوان بگن نه ، زنگ خورد . حامی یه سری برگه رو داد دست یکی از بچه ها و گفت :
- توی این برگه هم جوابای سوالاییه که الان حل کردید هم نکاتی که باید برای امتحان بدونید.
کیمیا یکم به چهره حامی خیره شد. و با خودش فکر کرد :
- چه قدر قیافش آشناس... باید یه جایی قبلا دیده باشم...

ادامه دارد ...



کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1391,01,10, ساعت : 02:45
کیمیا یکم به چهره حامی خیره شد. و با خودش فکر کرد :
- چه قدر قیافش آشناس... باید یه جایی قبلا دیده باشم...
دست های نسترن که روی چشم هاش قرار گرفت ، برای بیشتر فکر کردن فرصتی نذاشت . کیمیا دست ها رو لمس کرد . ساعتی با بند های ظریف و ستی با دمای خیلی خیلی سرد . این ویژگی ها فقط مال یک نفر بود .
-نسترن ...
با اینکه جواب درست بود ولی نسترن واکنشی نشون نداد.
- اگه نسترن نیستی پس کیستی؟
یهو نسترن دستهاش رو از چشم های کیمیا برداشتو شروع کرد به قلقلک دادنش.
انقدر سریع ای کارو کرد که تا چشم های کیمیا باز شد و با حامی چشم تو چشم شد ، زد زیر خنده و بالا و پایین پرید ازون طرف چون حامی این رو دید ، رنگ کیمیا شبیه لبو شده بود . حامی هم خندید و بیرون رفت .. توی دل خودش داشت به چهره ی خنده دار کیمیا می خندید.
کیمیا بالاخره با جیغ و کتک تونست از دست نسترن رها بشه . وقتی که هردوشون از بی جونی ولو شده بودن ، نسترن گفت:
- می گما کیمیا ، من یه کافه گالری پیدا کردم خیلی جای باحالیه ولی هر کی میاد خیلی هنریه ، بعد من خیلی دوست دارم برم اما با این دوستای جلف و کرکر خنده که نمیشه . برای همین دنبال یه دوست عزیز خوشگل خوش تیپ و یه ذره با شخصیت و هنری می گشتم که تو بهترین آدم بودی...
اینجا کمی مکث کرد تا تاثیر حرفش رو در کیمیا ببینه. کیمیا هم به دیوار تکیه داده بود و دست هاش رو زیر چانه گذاشته بود و بیشتر به ادداها و طرز صحبت کردن نسترن که با حرکت دست ها و چرخش چشم هاش همراه بود ، نگاه می کرد .
سکوت نسترن که طولانی شد کیمیا گفت :
- خب که چی؟
لب و لوچه ی نسترن آویزون شد .
- خب این همه صغری کبری چیندم که بگم باهام میای یا نه.
کیمیا طبق عادت همیشگی نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
- حالا کی هست ؟
- همیشه هست ولی شنیدم جمعه شبا یه پسره میاد پیانو و گیتار میزنه و می خونه . خیلی باحال تره . مثلا حدود 5 و نیم بریم یه یه ساعتی گالریشو تماشا کنیم بعدم بشینیم موسیقی گوش بدیمو یه چیزی بخوریم. باهم حرف بزنیم و هر وقت خسته شدیم پاشیم بریم.
- باشه ببینم چی میشه .

زنگ آخر هم تموم شد و کیمیا برگشت خونه . در رو باز کرد . طبق معمول محمد تازه از خواب ظهرش پاشده بود . صبح ها اگر دادگاه داشت می رفت و میومد ، عصر های روز های زوج هم دفترش می رفت. همیشه هم ساعت 1 تا 4 خواب بود .
کیمیا چراغ ها رو روشن کرد . بعد از سلام و احوال پرسی ناهارش رو خورد و پرید توی حموم .
بعد از حمام هم نوبت به انتخاب لباس بود . یه شلوار لی تنگ مشکی پوشید و یه بولیز قهوه ای شیک و اسپرت .
بولیز چروکش رو اتو کرد. باید موهاش رو خشک می کرد . خیلی بهم ریخته موهاش رو سشوار کشید . تهش هم یه برس کشید و موهاشو به چپ و راست تکون داد. چون موهاش حالت دار بود احتیاجی به کار خاصی نداشت . همه فکر می کردن برای موهاش خیلی وقت می گزاره صورتی که این طور نبود. کیمیا هم خدا رو شکر می کرد.
یه برق لب زد و با دست ابروهاش رو به سمت بالا کشید. همه چیز درست و مناسب بود .
یکی از مانتوهای مشکی رو انتخاب کرد و پوشید . شال قهوه ایش رو هم اتو کرد . از بس اتاقش بهم ریخته بود ، همه ی لباس هاش زیر دست و پا میفتاد و چروک میشد .
گوشیش که زنگ خورد عطرش رو داخل کیفش انداخت و به سمت موبایل دویید.
صدای شاد و همیشه سرزنده موکا توی گوشش پیچید.
- شلام شلام خوشمل خانوم . بپر جلدی بیا دم در که منتظرم.
- اوکی اومدم.
همه ی دوسانش عادت داشتن همدیگ رو با لفظ خوشگل خانوم صدا کنن. موکا هم از این قاعده مستثنی نبود.
کیفش رو برداشت و کفش پاشنه سه سانتی مشکی و ورنی خودش رو پوشید و با محمد که قربون صدقش می رفت خداحافظی کرد . به سمت موکا رفت و سوار ماشین برادرش شد ...

****
- کسری پاشو آماده شو دیگه.
پای راستش رو روی پای چپش انداخت . روکش شوکولات رو باز کرد و گفت:
- دو ساعت دیگه باید بریم شما نگران نباش...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1391,01,10, ساعت : 23:00
- کسری پاشو آماده شو دیگه.
پای راستش رو روی پای چپش انداخت . روکش شکلات رو باز کرد و گفت:
- دو ساعت دیگه باید بریم شما نگران نباش.
کاوه که داشت سرشو با حوله خشک می کرد اومد دم اتاق .
- چی چیو دو ساعت دیگه باید بریم ؟! اولا خونشون دوره دوما الهه به من گفته هرچی زودتر بریم بهتره . می خواد ما رو اولین نفر ببینه .
کسری یکم از نسکافش خورد و دوباره نگاهی به کتاب انداخت .
- کجاش دوره ؟ نترس خودم 10 دقیقه ای می رسونمت اونجا . اووه دختره ی بدبخت پسر ندیده ! انگار می خواد اینو توی لباس دامادی ببینه .
بعدم نیم نگاهی به کاوه کرد که مثلا آمپر غیرتش رفته بالا . کاوه خیلی جدی اومد بالای سرش و گفت :
- ببین کسری می خوام باهات جدی باشم. اگرم تا به حال هیچی نگفتم ، به حرمت یک سالیه که ازم بزرگتری ...
نفس عمیقی کششید وحرفش رو بدون اینکه به کسری نگاه کنه حرفش رو ادامه داد. کسری سرشو انداخته بود پایین و از شدت کنترل خنده اش سرخ شده بود .
- می دونم که می دونی من الهه رو خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد کسی بگه بالا چشمش ابروئه ... اِ کسری... خیلی خری ... خیلی نفهمی خیلی بی جنبه ای ....
در حالی که خیلی عصبانی بود از اتاق رفت بیرون . کسری هم که دیگه غش کرده بود .
- خب راس می گی دیگه بالا چشمش ابرو نیس ، پاچه بزه ... آخه جوجه تو واسه من چی داری بلغور می کنی ؟ تریپ زن دوستی واسه من برندار که اصلا بهت نمیاد . مامان عوض اینکه تو رو زن بده باید واست شوهر پیدا می کرد ...
وقتی قرار بود کاوه به دنیا بیاد دکتر مادرشون گفته بود بچه دختره. همین هم بهانه ی همیشگی کسری برای مسخره کردن کاوه بود. کاوه هم گناهی نداشت ، فقط یکم سوسول بود !
کسری بلند شد و برگه هاشو از روی میز جمع کرد . توی کمدش دنبال یه لباس اسپرت گشت . یه شلوار مشکی و کت اسپرت مشکی درآورد با پیرهن مردونه سفید یکی از کراواتای مشکی و نازک اسپتی که داشتو هم روی تخت انداخت . به طرف اتاق کاوه رفت که بگه من دارم آماده می شم که با صحنه جالب تری مواجه شد . یکم عصبی شد ولی قسمت خنده داری هم وجود داشت . دلیل عصبانیتش هم این بود که کاوه سیگارش رو ترک کرده بود ولی الان داشت می کشید . کاوه پشت به در نشسته بود و کسری رو نمی دید.
روی صندلیش لم داده بود و پاهاش روی میز بود . در عرض این چند دقیقه موهاشو اتو کشیده بود و جوراباشو پاش کرده بود . به جای شلوار یه شلوارک خیلی کوتاه پوشیده که بیشتر به مایو شبیه تا شلوارک .
خیلی ژست گرفته بود و دود سیگارو خلقه حلقه بیرونمی داد و تلفن حرف می زد . کسری هم با یه لبخند مضحکی به دیوار تکیه داد و به کاوه خیره شد که چه شکلی صداشو شبیه این این جنتلمنا کرده بود و با ی لحن دختر کش حرف می زد .
- نه عزیز دلم خانومم. ناراحت نباش...
-...
- نه دیگه . گریه نکن دختر خوبی باش برو پیش دوستات .
-...
- خودم فردا می برمت دکتر.
- ...
- آفرین. خیلی نرقصیا . فقط استراحت کن.
-...
- برو عشقم . شب می بینمت.
تماس رو که قطع کرد . خنده ای کرد و دود سیگارو ماهرانه داد بیرون.
کسری هم آروم به سمتش رفت. گردن کاوه رو نشونه گرفت و محکم زد پس گردنش . کاوه هم با صورت افتاد رو میز کامپیوتر .
سرش خورد به کِیس و ازون طرف دود سیگارشو کامل بیرون نداده بود که با این کار کسری افتاده به سرفه . انگار دل و رودش رو بالا میاورد.
کسری دستش رو گذاشت روی شونه کاوه .
- برادر حرمت دان من ! زیاد به خودت فشار نیار . من رفتم که دوش بگیرم . آماده شو ...
کاوه همون طور که سرفه می کرد ، بریده بریده گفت:
- ک... کسر... کسری ... کش...تمت ... کش...
در حمام رو باز کرد و گفت :
- انقدر زور نزن کش لقمه می شی !
و و دلش گفت:
- چقدم که من نمکم !!
بعدم به شوخی هایی که خودش می دونست بی مزه و مسخرن خندید.

***
- باور کن ...موکا... دیگه نمی تونم ... نفسم بالا نمیاد....... اوی... نکن....
موکا هم بدون توجه به اعتراضات کیمیا لیوان آب رو ریخت توی حلقش. یکمی هم پاشید به صورتش.
- جون تو پا نشی نمی شه . می خوای سه چهار ساعت آینده رو بتمرگیم سر جامون بعد حسرت می خوری که چرا الان به اندازه کافی نرقصیدیا...
با دست خودشو باد زد و گفت :
- بزار برم بگم یه آهنگ درست و حسابی بزاره اون وقت شاهکار رقصتو ببینیم کیمیا خانوم.
کیمیا با حالت نزاری مدل گریه آه می کشید. دو ساعت تموم سر پا بود و رقصیده بود . اونم چه رقصی! آهنگ های تند و تکنو.
دوباره با دیدن موکا که به سمتش میمود جیغش رفت هوا .
- دیگه نمی تونم موکا. مگه زوره ؟ دلم نمی خواد دیگه برقصم . اصلا قراره من حسرت بخورم ، تو رو سننه ؟
- آخه غرتو سر من می زنی . پاشو دیگه آهنگ مورد علاقتو گذاشتما .
کیمیا که موزیک اول آهنگو شنید فهمید که دیگه ازین آخریه نمی شه گذشت....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1391,01,13, ساعت : 17:23
کیمیا که موسیقی اول آهنگ را شنید ، بلند شد. اما قبل از رقصییدن متوجه شبنم شد که با نقابی به سمتش می آید.
- کیمیا کیمیا... بیا اینو بزن به صورت خیلی باحال تر می شی. یه دو دقیقه بشین یه کوچولو آرایشت کنم.
کیمیا او را به عقب راند .
- وا ؟ شبنم این کارا چیه ؟ یه آهنگ می خوام برقصم دیگه آرایش نمیخواد .
شبنم بی توجه به او ، دستش را کشید و او را روی مبل نشاند . از توی کیفش رژ لب قرمزی درآورد و روی لب های کیمیا کشید. بعد هم با مداد چشم هنرمندانه خطوطی را روی پلک های کیمیا کشید . کارش که تمام شد ، خیلی ذوق زده بود .
- وای کیمیا ! چه هلویی شدی دختر . من جای تو بودم همیشه آرایش می کردم.
بعد هم نقاب بالماسکه را به صورت او زد و به سمت مهرنوش رفت و گفت که آهنگ از اول گذاشته شود.

***
- بدو کسری . بزن کنار اون گل فروشیه ، من یه دسته گل بگیرم.
کسری که کلافه شده بود ماشین را کنار گل فروشی نگه داشت . و در دل با خود گفت:
- انگار می خوایم بریم مهمونی ملکه الیزابت اول ...
همان طور که باخود حرف می زد ، متوجه ویبره موبایلش شد . عکس مادرش روی صفحه خودنمایی می کرد .
- سلام مامان .
- سلام کسری . خوبی؟
- بدنیستم. شما چطوری ؟ سفر خوش می گذره ؟
- آره همه چی خوبه ، منم خوبم.
صدای مادرش بلند تر شد :
- جان؟... نه کسری ست.... باشه بهش می گم .
دوباره صدایش معمولی شد .
- الو... ببخشید خالته می گه جمعه با کاوه بیاین اینجا .
کسری کلافه به گلفروشی نگاهی کرد و گفت:
- سلام منو به خاله برسون . باشه ببینم چی می شه ، شاید کاوه بیاد ولی من نمی تونم شنبه کلاس دارم.
- زیاد به خودت فشار نیار. حواستون به مهمونی مسعود اینا هست دیگه .
- آره مامان جان الان گل پسرتون یه نیم ساعتی هستکه رفته گل بگیره و منو اینجا کاشته . چرا زودتر الهه رو براش نمی گیری بره سر خونه زندگیش؟ نامزدیشون خیلی طولانی شده ها .
- بزار برگشتم یه کاریش می کنم.
کسری کاوه را دید که با سبد گلی بزرگ به سمت ماشین می آمد . کسری سریع گفت:
- باشه مامان . من برم دیگه . شما هم تا جایی که می تونین خوش بگذرونی .
- خیلی خب . امروز خبر دارمدوستای شهنازم میان ، یه خورده چشماتو باز کن ، محض رشای خدا یکیشونو بگو برم خواستگاری واست.
کسری در دلش نالید : ای خدا باز همون بحث همیشگی. سعی کرد با لحنی معتقد کنانه حرف بزند.
- مامان جان منو شما که حرفامونو زدیم دراین مورد.
- آخه گل پسر تو که اصلا اونو نمیشناسی.
- خوبم میشناسمش.
کاوه که در ماشین رو باز کرد گفت:
- بعدا با هم حرف می زنیم. خداحافظ .
- خداحافظ.
کاوه سبد گل را روی صندلی عقب گذاشت و خودش سوار شد.کسری هم تا کاوه نشست ، راه افتاد.
-با کیی حرف می زدی ؟
- با مامان ...
نگذاشت کاوه دوباره چیزی بگوید و ضبط را روشن کرد.
حدودا یک ساعت بعد به مقصد مورد نظرشون رسیدن.
کاوه گل را که برداشت گفت:
- تو از در اصلی برو ، من از در پشتی می رم آشپزخونه گلا رو بدم به بی بی .
کسری در ماشین را فقل کرد و زنگ خانه ویلایی را فشرد. در با صدای تقی گشوده شد . کسری هرچه جلوتر می رفت ، صدای موزیک بیشتر می شد .
بیا کنارم سروناز بی تاب
بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا
غزل برقصیم تا طلوع فردا
بیا کنارم ساقه ی بهاره
رو فرش برگو پولک ستاره
خار شعرم می شکنه پیش تو
عجب شرابی نفس تو داره
گل بهارم در انتظارم
حریق سبزی بیا کنارم
در ورودی را شبنم بدون آنکه متوجه که چه کسی به داخل می آید باز کرد. نگاه کسری به دختر هایی افتاد که روی مبل ها نشسته بودند و ساکت به صحنه مقابلشان خیره بودند. کسری دختری را دید که با چه شور و هیجانی می رقصید و ازین طرف به آن طرف می رفت. اما نقابی که به صورت دختر بود ، مانع دیدن چهره ی او می شد. لب های آتشین دختر، کسری را به وجد آورده بود .
یک دفعه نگاه دختر به نگاه خیره کسری افتاد و کسری با آن فاصله متوجه گرد شدن چشم های دختر شد .
دختر هم بدون وقفه از پله های سمت راستش بالا رفت .
دختر ها که تازه از آن حالت درآمدند ، متوجه پسری شدند که در 10 متری آنها ایستاده بود و چندنفرشان هم مثل دختری که می رقصید از پله ها بالا رفتند ...

بــــانــــو
1391,01,16, ساعت : 18:36
دختر ها که تازه از آن حالت درآمدند ، متوجه پسری شدند که در 10 متری آنها ایستاده بود و چندنفرشان هم مثل دختری که می رقصید از پله ها بالا رفتند . شبنم که تازه فهمید در را به روی چه کسی گشوده ، سعی کرد خیلی دستپاچه نشود و گفت:
- اِ؟ می تونم بپرسم شما ؟
شهناز با قدم هایی سریع به سمت کسری و شبنم اومد . رو کرد به شبنم .
- ا شبنم ؟ یادت نمیاد کسری رو؟ یکی از دوستان خانوادگی و مشترک من و موکائن دیگه.
کسری هم ساکت با لبخند به آن دو گوش می کرد . شبنم کمی با دقت به کسری خیره شد .
- آهان تازه یادم یادم اومد . خوبی آقا کسری؟
- اگر شما بزارید بله .
شبنم جا خورد .
- چی؟
کسری همان طور که ایستاده بود کمی جا به جا شد و گفت:
- منظورم اینه که اگر اجازه بدید منم صحبت کنم و سلام بدم ، حالم خوبه.
شبنم توی دلش گفت: ... مسخره ... فک کرده تحفه اس. و بلند گفت:
- بفرمایید .
-ممنون .
بعد هم رو کرد به شهناز:
- سلام شهناز خانوم . حالتون چطوره ؟
شهناز دست دراز کرد و با کسری دست داد. لبخندی زد و خیلی صمیمی گفت:
- سلام آقا. ممنون خدا رو شکر توپ توپم البته به علاوه احوال پرسیای شما.
اخمی کرد و ادامه داد:
- تو خجالت نمی کشی یه حالی از من نمی پرسی ؟ آخه چی بهت بگم من ؟ هان ؟ با موکا هم که کلا قطع رابطه ای لابد.
- اتفاقا خیلیم به یادت بودم و احوالت رو دورادور می پرسیدم. فقط این خبر مهاجرتت مارو سورپرایز کرد .
چشمان کسری بین شهناز و پله ها در حرکت بود. کنجکاوی کسری اجازه نمی داد حواسش را کامل به شهناز بدهد. در آخر شهناز که به صورت نامحسوسی کلافه شده بود ، جایش را تغییر داد و درست روبروی پله ها ایستاد و زاویه دید کسری را مسدود کرد.
- خوب کاوه کجاست ؟ خاله چی ؟ نکنه خاله رو با خودت نیوردی؟
کسری از ایستادن زیاد خسته شد . در دل گفت:
- خوشم میاد ننه بابات اصلا مهمون داری بهت یاد ندادنا ...
- نه دختر خالم وقت به دنیا آوردن بچش بود ، خالمم دست تنها بود ، مامانم رفت کمکش . خیلیم ناراحت بود که نمی تونست بیاد . گفت من خودم بهتون زنگ می زنم. کاوه هم که رفته...
وسط حرف کسری ، کاوه ازسمت آشپزخانه داخل شد.
- به به شهناز خانم . خوب هستین؟
- بله کاوه خان به لطف و مرحمت جنابعالی و آق داداشتون.
کاوه با حالت مضحکی سرش را پایین انداخت:
- نه دیگه دارید کم لطفی می کنید.
بعد صدایش را پایین آورد :
- نمی دونی این خاله سوسکه ی ما کجاست؟
الهه از پشت کاوه به شهناز و کسری اشاره کرد که ساکت باشند. یک دفعه شروع کرد به قلقک دادن کاوه .
کسری به دیوار تکیه داد و به کاوه نگاه کرد که عین چی داد می زد و می گفت نکن نکن. الهه هم می خندید و کارش رو ادامه می داد . کسری اصلا حوصله ی این مسخره بازی ها را نداشت. به دختری که دیده بود فکر می کرد . لب های سرخ چشمانی قشنگ و بینی قشنگی و ازآن قشنگ تر لب هایش. هر کدام از دختر هایی که از پله ها پایین می آمدند روسری یا شالی به سر داشتند درست شبیه شهناز. البته کسری رفتار شهناز را نمی پسندید . حجاب می کرد اما با همه ی پسرها دست می داد و می رقصیید .
کسری فکر می کرد :اگر حجاب داری که رفتار و منشت هم هم گام ب حجاب باشد. اما اگر با پسرها می رقصی و دست می دهی و هر کاری که می خواهی انجام می دهی ، پس ارزش حجابت را پایین نیاور.
یکی از دختر ها که از پله ها پایین می آمد مانتو و روسری تنش بود . کسری همان طور به آرام و آهسته آهسته پایین آمدن او نگاه می کرد . به سمت پذیرایی چرخید و پیش دوستانش رفت. کسری صورت او را هم ندید اما این دختر ناشناس مهم نبود ، مهم دختری بود که می رقصید. با توجه به آرایشش باید او را تشخیص می داد.
مهمان ها کم کم کی رسیدند .
یکی دو ساعتی که گذشته بود با میثم و سعید و رهام ایستاده بودند و حرف می زدند . یکی از خدمتکاران سینی نوشیدنی هارا روی میز و کنار آنها قرار داد و رفت .
شهناز فکر کرد حالا وقت معرفیست. گرچه دلش نمی خواست دوستانش را به کسری نشان بدهد... اما ...
شانه هایش را بالا انداخت. بی خیال !

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
1391,01,17, ساعت : 15:46
گرچه دلش نمی خواست دوستانش را به کسری نشان بدهد... اما ...
شانه هایش را بالا انداخت. بی خیال !
به سمت دوستانش رفت. کیمیا ،شبنم ، مهسا ، موکا و رها . رها فقط دوست شهناز بود و بقیه مجبور بودند به احترام شهناز به جوک های بی مزه و مسخره او گوش بدهند . شبنم نگاه التماس آمیزی به شهناز انداخت. شهناز هم بعد ازینکه خنده های نمایشی بچه ها تمام شد ، گفت:
- خیله خب هرچی گفتید و خندید بسه دیگه. می خوام یه سری پسر خوشگل و جذاب نشونتون بدم . البته اگر خوشگل و جذاب هم نباشن مهم نیست ، مهم اینه که یا خودشون یا باباهاشون پولدارن .
همشون خندیدند و به همراه شهناز رفتند. گرچه کیمیا علاقه ای به رفتن نداشت ، اما همراهشان رفت. با صدای پسرا پسرا گفتن های شهناز ، کسری و میثم ، سعید و رهام برگشتند . چشم همگی اول روی مهسا رفت که برعکس سه نفر دیگر حجاب نداشت و یک پیراهن صورتی که تا بالای زانویش را می پوشاند به تن کرده بود.
به جز کسری. کسری با تعجب به یکی از دخترها نگاه می کرد .بعد شهناز گفت:
- خوب معرفی می کنم. کسری دوست خانوادگی من و موکا و برادر نامزد الهه
شبنم گفت:
- نه... مگه الهه نامزد کرد؟
- بهله . ایشون آقا میثم هستن پسر خاله مامانم . رهام هم پسر عمومه . و در آخر گل سرسبدشون آقا سعید . برادر اینجانب .
کیمیا اصلا به جمع پسرها نگاه نکرد و خودش را سرگرم تلفنش نشان می داد و به میز تکیه داد.
- خب و اما دوستای گل و صمیمی من . موکا که معرف حضورتون هست. رها . شبنم . مهسا و ایشونم...
کیمیا رو به جلو کشید و سرش را بالا آورد .
- کیمیاست . گل گلاب ما.
کیمیا با کسری چشم تو چشم شد و سرش را به نرمی تکان داد. میثم و رهام هم اظهار خوشوقتی کرد و متقابلا جواب شنید. سعید از حالت و متانت کیمیا خیلی خوشش آمد . دست دراز کرد تا با کیمیا دست بدهد ، کاری که با هیچ کدام از دوستان شهناز نکرد. کیمیا لبخند ملیحی زد و از میز کنار دستش لیوان شبت را برداشت و به سمت او گرفت و گفت :
- خوشوقتم.
کسری بسیار ازین کار کیمیا لذت برد . سعید هم همین طور . کیمیا به صورت کاملا مبتکرانه و مودبانه دست او را رد کرده بود. ...

ساعت از هشت می گذشت . کیمیا ازآن شلوغی خسته شده بود و از بودن کسری در آنجا خوشحال نبود. علاقه ای نداشت که با او در یک مهمانی باشد. کمی در هوای سرد نفس کشید و دستانش را بهم کشید تا گرم شوند . که کتی روی شانه هایش قرار گرفت...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

سلام ببخشید اگر کمه و اگر بده . به خاطر تصادفی که کردم نمی تونم زیاد بنویسم و کلا حالم خوب نیست.:-2-39-:
ممنون از توجه همگی به خصوص کسانی که به نقد می رن. فقط یه سوال . حتما من باید یه دو روز نزارم تا شما برید نقد؟:-2-15-:
آدم وقتی می ره نقد نشون می ده که برای نوشته ها ارزش قائله که نظرشو می گه. من به انرژی هاتون خیلی نیاز دارم... درکم کنید...
از اول داستان چیزی اینجا نگفتم که به دلخواه خودتون باشه ولی دیگه دارم کم میارم...

بــــانــــو
1391,01,17, ساعت : 23:25
که کتی روی شانه هایش قرار گرفت.
با دیدن کسری کمی دستپاچه شد. کسری حال خوبی داشت. کنار کیمیا به نرده ها تکیه داد . و نگاهش را به آسمان تیره شب دوخت. کیمیا هنوز به کسری خیره شده بود. کمی بعد به خودش آمد و به رو به رویش نگاه کرد. در دلش گفت: چرا همیشه توی ذهنم باهاش پدر کشتگی دارم؟ بدبخت ! چی کار به من داره؟
کسری سکوت شکست.
- فکر نمی کردم اینجا ببینمت. گرچه قبلا هم تو یه مهمونی دیده بودمت .
کیمیا با تعجب به سمت او برگشت .
- جدا ؟ تو کدوم مهمونی ؟
کسری که انگار تصاویر آن شب را در همان لحظه می دید ، گفت:
- توی جشن تولد پیارسال موکا.
کیمیا جشم هایش را جمع کرد و سعی کرد تا آن شب را به یاد بیاورد . ولی چیزی در ذهنش نبود. به هرحال کسری که دروغ نمی گفت .
- که این طور. گفتم چه قدر قیافه شما آشناست ، نگو قبلا شما رو دیدم یادم نیست.
کسری نگاهش را از ماه آسمان گرفت و به ماهش که در زمین بود ، دوخت.
- چرا اومدی بیرون؟
- زیاد اهل شلوغی نیستم . اگر به اصرار موکا نبود شاید اصلا نمی اومدم .
کیمیا دستانش را در هم قلاب کرد.
- می گفت حالم چند وقته خوب نیستو افسرده شدمو ...
شانه ای بالا انداخت.
- ازین جور حرفا...
و سرش را بالا گرفت که نگاهش با نگاه کسری تلاقی کرد. نزدیک به حدود سی ثانیه به یکدیگر خیره شدند . کیمیا حس کرد برقی از نگاه کسری به او منتقل شد. برای دومین بار دین چند دقیقه به خودش آمد. نباید انقدر به پسری نزدیک می بود. طبق قوانین خودش این همه نزدیکی به یک پسر اشتباه محض بود . عاشق شدن و دوست داشتن و مشغول شدن فکرش توسط یک پسر برای او زود بود. سعی کرد غرورش را بازیابی کند.
- خیلی بیرون موندیم فک کنم اگه بریم تو بهتر باشه.
کسری کاملا بی ربط پرسید :
- خیلی بد شد سر کلاس گوشیم زنگش باز بود نه؟
کیمیا کمی مکث کرد . چه جای این سوال بود؟!
- نه . شما خودتونو ناراحت نکنید . بچهان دیگه دربه در دنبال یه چیزین که بهش گیر بدن و تفریح کنن.
بعد ازین حرف به داخل رفت .
بعد از چند دقیقه نوت کسری بود که به خودش بیاید....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
ممنون که بهم انرژی دادید. تقدیم به شما :-118-: