PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان کیمیا | baanoo کاربر انجمن


بــــانــــو
۱۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
کیمیا
دختری از جنس باد ...

http://www.up2.98ia.com/images/48808417781347011168.jpg


فصل اول

کلافه به ساعت نگاه کرد. هنوز 5 دقیقه تا زنگ مونده بود . مطلق ، دبیر زبان فارسی ، هم طبق معمول داشت صحبت های اضافه می کرد. تنها ساعتی بود که کلاس کاملا ساکت بود و کسی جیکش در نمی اومد. نصف کلاس سرشون روی میز بود ، 4 تا نیمکت وسط کلاس داشتن گروهی اسم فامیل بازی می کردن ، چند تا میز جلو هم چون معلم نمی تونست ببیندشون رمان زیر میز باز کرده بودند.
دوباره به ساعت نگاه کرد . لعنتی ... نمی گذشت که نمی گذشت. کیفشو از زیر پاش کشید این طرف. کیفش خاک گرفته بود. یه دفتر یشمی کشید بیرون. بازش کرد و مداد نوکیشو برداشت.
دوباره داغون شده بود. خط های مشکی پی در پی مبهم فقط می کشید تا رها بشه. هیچ کس هم معنیه خط خطی هاشو نمی فهمید ولی خودش می دونست. خودش حس می کرد. هیچ کس از رنجش خبر نداشت . نمی دونست اگر کسی بفهمه چی بهش می گه... نمی دونست بهش می گه لوس و ننر ... یا بهش می گه ... بازم کشید... یه خط افقی روی همه ی خط های عمودی ... نمی خواست به این فکر کنه که اسم درد و رنجش چیه...نمی خواست .... همش 5 دقیقه بودها... ولی نمی گذشت... یه خط عمودی روی همه ی افقی ها... فکر کرد چه قدر بدبخته...
یکی درونش داد زد : آخه جوجه تو اصلا معنی بدبختی رو می فهمی... معنی عجز و می فهمی...
اشک توی چشماش حلقه زد... و تو دلش گفت : آره می فهمم ... بدبختی ... یعنی این که بتت بشکنه ... می فهمم... یعنی این که پدری که توی ذهنت واسه خودش پادشاهی می کرد یهو منصبش بیاد پایین... تازه هر روز هم فقیر تر بشه... به افکارش پوزخند زد... فقیری که گفته بود ایهام داشت...! هم از نظر مادی هم از نظر معنوی... هم از هر لحاظ...
چهره باباش که اومد جلوی چشماش ، بازم پوزخند زد... یاد حرف مامانش افتاد: بابات هر روز بیشتر شبیه گلابی می شه. چه قدر وقتی مامانش این حرف و زد و مثلا با هم دیگه شوخی کردن و کلی خندیدن.
ولی اون غم توی نگاه مامانشو دید . چشمای خودش خندید ولی دلش زار زد... چه شبایی که قهقه می خندید تا مامانش ناراحت نشه ولی توی مدرسه گریه کرد.... یه مداد قرمز که روی خط های مشکی مورب کشیده میشد...
یهو تصویر دیشب اومد توی ذهنش ... بابا... عمو... شیشه مشروب زیر میز... صدای بلند آهنگ... گوشی که سیمکارتش سوخته بود ... چشمای باباش که درشت شده بود... اصرار باباش برای رقصیدنش... چه قدر با عجز با مهربونی به باباش گفت که : نه بابا... حالم خوب نیست... اصرار چند باره باباش... با گریه گفتنش که : بابا مریضم... باشه یه وقت دیگه ... بابا کمرم درد می کنه... خندیدنای باباش که : نه پاشو بزار عمو محمود رقصتو ببینه ... پاشو بابایی...
مداد قرمزی که با فشار روی خط های مشکی کشیده می شد... صدای نسترن رو شنید: کیمیا ... خوبی؟ وقتی نسترن دستش رو گذاشت روی شونه ی اون ، کیمیا با شدت دستشو کشید کنار. با نگرانی بهش نگاه کرد که بازم مداد قرمز رو با حرص روی خط های سیاه قبل می کشید.
صدای زنگ بلند شد . کیمیا مداد رو پرت کرد توی جامدادیش . با یه حالت خاص کاغذی رو که خط خطی می کرد رو کند و مچاله کرد . نسترن همون طور نگران بهش نگاه می کرد. کیمیا کاغذو دوباره بازش کرد و این بار پاره پارش کرد . اون قدر ریز که که دیگه حتی نمی شد تشخیص داد چی هست. بعد از توی کیفش یه کیسه که روش علامت مرگ داشت و باز کرد و کاغذ هارو توش ریخت. دوباره اونو توی کیفش گذاشت . نفس عمیقی کشید و به نسترن نگاه کرد که با نگرانی بهش خیره شده بود. چشماش رو به چشمای اون دوخت و بهش لبخند زد.
بعدش داد زد : بچه ها هر کی ریاضی نوشته بده به من.
یکی دیگه از بچه ها هم گفت : پاشو بیا پیش من . زود باش. خیلی زیاده .
کیمیا هم دفتر ریاضیشو با جامدادیش برداشت و پیش فاطمه نشست و شروع کرد به کپ کردن. یادش رفت که نسترن همون طور نگاهش مونده به جای قبلی کیمیا...
هنوز نگاه کیمیا وقی بهش لبخند زد جلوی چشماش بود. نگاهی که در یک آن پر بود از نفرت ترس دیوانگی... و بعد جاش رو به یه نگاه فوق بی تفاوت داد...
نسترن توی دلش نالید: آخه چته کیمیا...؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا نمی گی چه دردی داره؟ بزار کمکت کنم...نمی تونم ببینم هر روز چشمات پف کرده و سرخه ... خدایا ...فقط تو می تونی...
- نسی... بدو دفترتو بده که ننوشتم.
با صدای مریم بود که به خودش اومد...

asal_cheshmak
۱۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-2-40-:

بــــانــــو
۱۷ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
کلاس ریاضی هم فوق العاده زجرآور بود. حوصلش سر رفت. یه کاغذ از ته دفترش کند و خط کش برداشت. تقریبا با فاصله های یکسانی کاغذ هارو می برید هر تیکه کاغذ رو دو قسمت می کرد همین طور ادامه می داد تا دیگه نشه نصفشون کرد.
نسترن نگاهی به شمسایی کرد که حرفشو متوقف کرده بود و به کیمیا خیره شده بود. کلاس همهمه بود و کسی متوجه نشد به جز 4 5 نفر. اخم غلیظی کرده بود. نسترن هرچی کیمیا رو صدا زد متوجه نمیشد.
شمسایی با عصبانیت بهش نگاه می کرد. کیمیا از اول زنگ حواسش اونجا نبود و اصلا به درس مهمی که داده بود توجه نمی کرد.حالا هم مثال سختی زده بود تا بچه ها به عنوان سوال امتیازی حل کنند. اما دیگه باید کیمیا تنبیه می شد. معلم اطمینان داشت که او نمی تواند سوالی به آن سختی را حل کند و میتواند او را به راحتی از کلاس بیرون کند. به نسترن نگاه کرد که کیمیا را صدا می زد . خیلی تعجب آور بود که کیمیا بازهم متوجه نمی شد.
با قدم هایی محکم به سمت کیمیا رفت . به نظرش می آمد که او دختر مغروریست. شاید اگر جلوی همه ی بچه ها با او چنین کاری کند حداقل به خاطر غرورش هم که شده به خودش می آمد. به سمتش رفت و چندبار روی شانه اش زد و بلند گفت :
- خانم ایرانی؟
با صدای او همه کلاس ساکت شدند و به عقب برگشتند. کیمیا تازه متوجه جو غیر عادی کلاس شد. اول نگاهی به بچه ها کرد وبعد سرش را به سمت معلم برگردوند.
- بله خانوم؟
شمسایی به تخته اشاره کرد .
- پاشو و مسئله ی پای تخته رو حل کن . اگر نتونی باید بری پیش مشاورتون.
کیمیا به تخته نگاه کرد . متغیرها به او دهن کجی می کردند تقربا سست به سمت تخته قدم برداشت . همهمه شد بچه ها به طرفداری از کیمیا گفتن قبول نیست. مهشید گفت : خانوم اینجوری که نمی شه سوال امتیازیه. ...
بچه ها همون طور ادامه می دادندو کیمیا به صورت سوال خیره شده بود. اصلا نمی فهمید چی نوشته شده چه برسه به این که جواب چیه . باز تصویر دیشب و اشک هاش جلو چشماش اومد که با فریاد شمسایی تصویر محو شد .
- بسه دیگه؟ مگه من از شما نظر خواستم؟ هرکس مخالفه می تونه از کلاس بره بیرون.
جیک هیچ کس در نیومد. کیمیا پوزخندی زد . چه بچه های شجاعی!! مدرسه ی قبلیش یک بار وقتی معلم می خواست کیمیا رو از کلاس بیرون کنه بچه ها ممخالفت کردند و همشون از کلاس بیرون رفتند. معلم هم مجبوری کیمیا رو بخشید. یه لحظه فکر کرد عجب خزیتی کرد که مدرسشو عوض کرد...
به زور ذهنشو متوجه سوال کرد. یادش افتاد خیلی اتفاقی چند روز پیش این سوال رو مامانش براش حل کرده بود. به حافظش فشار آورد گرچه حافظه خیلی خوبی داشت . سعی کرد دقیقا همون کاری که مامان انجام داده بود بکنه. شمسایی مونده بود که چه طور انقدر قشنگ کیمیا این سوال رو حل کرد . خیلی مرتب و تمیز. وقتی تموم شد در ماژیکو بست . دست هاش رو تکون داد و به سمت کلاس برگشت. منتظر بود که شمسایی عین همیشه یه بهونه بگیره و از کلاس پرتش کنه بیرون. برای همین در نزدیک ترین جا به در ایستاد. برخلاف تصورش شمسایی گفت :
- بچه ها براش دست بزنید.
بچه ها هم دست می زدند و سوت می کشیدند مینو هم روی میز می زد.
نفس راحتی کشید و به سمت میز آخر کلاس رفت . نسترن سرش رو برد نزدیکش و گفت : خیلی عالی حل کردی ولی چه جوری؟
کیمیا هم خندید
- آخه قبلا مامانم حلش کرده بود.
زنگ خورد . سوار سرویس که شد جلو نشست . گوشیشو روشن کرد. 7 تا اس ام اس بود.
نیوشا : کیمی پایه ای امشب بریم پارک ملت ؟ میتینگه !
فرزاد: کیمیا خانوم کم پیداییها یه سر به داییت بزن!
مامان : 11 اینا میام دنبالت وسایلاتو جمع کنیا !
با دیدن این پیام پوزخندی زد . بالاخره چند روز از اون جهنم دره فاصله می گرفت. به دیدن بقیشون ادامه داد.
مهسا : کدوم گوری هستی؟ هان؟ افشین دیوونم کرده شمارتو بهش بدم؟
دوباره مهسا: اگر تا 4 بهم جواب ندی هرچی شماره و آدرس ازت دارم بهش می دما!!
بازم مهسا : اگر بگی نه خیلی خریا !!
اصلا حوصله دردسر نداشت . سریع واسش زد: جون مهی واسم شر درست نکن . تو که می دونی اهلش نیستم.
جواب داد : اوکی.
یه پیام دیگه هم از یه ناشناس بود: سلام کیمیای من. نمی دونی که چه قدر دلم برات تنگ میشه هر لحظه. نمی دونی...
اول فکر کرد افشین پسرخاله ی مهساست اما یکدفعه که اسم پدرام رو دید تعجب کرد. پدرام کیه دیگه؟ هر چی توی ذهنش گشت چنین کسی رو پیدا نکرد.وقتی رسید و کلید انداخت صدایی شنید.
- کیمیا ... کیمیا...
باا تعجب برگشت . برادر یاسی بود . پسربچه ای 6 ساله و خیلی شیرین. خم شد و لپاشو کشید.
- چیه شیطونه من ؟
چشم غره ای بهش رفت : لپمو کندیا !!
بعد که یادش آمد برای چی با او کار داشت گفت :
- ببین ! حواسمو پرت می کنی. یه آقاهه اینو داد که بهت بدم. تازه چشمم به گلی افتاد که توی دستش بودو یه کاغذ که بهش متصل بود. ازش گرفتم توش نوشته بود: به زودی می بینمت . پدرام.
نگران شد : نکنه این مزاحم پدرام نام براش مشکل ایجاد کنه؟ هرچی به دور و اطراف نگاه کرد کسی رو ندید. نگاهش رو به سمت پسرک برگردوند.
- باشه علی جانم . فقط بین خودمون می مونه.
تند گفت :
- باشه قول می دم به کسی نگم.
گردنشو کج کرد.
- قول مردونه ؟
- قول مردونه .
پیشونی علی رو بوسید و گفت :
- بدو برو که دوستات منتظرتن.
با قدم های خسته پاهاش رو روی زمین می کشید . مرغ پلویی که مثل همیشه بابا از بیرون گرفته بود رو جویده نجویده قورت می داد. خوابید و بلند شد بازم اس ام اس از پدرام :گل را ساعتی... عشق را روزی ... ولی تو را همیشه دوست دارم.
کیمیا با خودش گفت حتما اشتباه گرفته . با پدرش زیاد برخورد نداشت ولی با این جال خودش رو بی تفاوت نشون دادو رد شد شبم ممامان اومد دنبالش کیفای سنگین و کیسه ی مانتوهاشو بهمراه لپ تاپ ،خودش به تنهایی اورد. هیچ کس خبر نداشتکه سه روز اول هفته پیش پدرشه و سه روز دوم هفته پیش مادرشه . آخه همه می دونستن که سه روز اول هفته سر بابا و مامانش شلوغه مجبوره بره خونه مادر بزرگش. مسخره بود. مادربزرگ!

روز بعد هم با سختی و کسلی گذشت تنها خبر جدید این بود که زبان قراره مجددا توی مدرسه برگذار بشه و ترمی که طبق تعیین سطح ترمی که کیمیا و نسترن بودن معلم مرد داشت. این برای اولین بار تو مدرسه بود که برای بچه های اون ترم مثلا خیلی خوشحالی داشت!! و همش مسخره می کردن.
زنگ آخر معلم کیمیا رو فررستاد تا از معاون تخته پاکن بگیره. مقنعش رو ب سر کرده بود کمی از موهای مشکی حالت دارش بیرون اومده بود. به سمت دفتر رفت...

بــــانــــو
۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۶:۵۴ بعد از ظهر
کیمیا به آرومی به سمت طبقه پایین رفت . آب خوردن مقدم بر همه چیز بود . یه سر هم جلوی آینه رفت. چرخی زد و وقتی دید 5 دقیقه گذشته به سمت دفتر راه افتاد.

****
خانم خارستانی ظرف چای رو جلوش کشید. خندید گفت:
- بیا پسرم بخور که روزای دیگه ، از این خبرا نیست . دیگه باید سریع بری سریع بیای.
آقای حامی شیرینی رو برداشت و گفت :
- دستتون درد نکنه. خیلی خوشحال شدم که کانون گفت مدرسه شما باید بیام. هرچی باشه ، ما به شما خیلی مدیونیم. شاید با آموزش به بچه هاتون بتونم این دِینو جبران کنم.
-نبینم بازم از این حرفا بزنی ها . تو پسر پری هستی . پسر اون مثل پسر خودمه.
چند لحظه سکوت برقرار شد . آقای حامی نگاهی به ساعتش انداخت . باید دیگه میرفت. دیر وقت بود. بلند شد و گفت :
- خب دیگه. با اجازتون من ...
تقه ای به در خورد. آقای حامی حرفش رو متوقف کرد.
- بفرمایید.
کیمیا وقتی صدای معاون رو شنید داخل رفت . وقتی پسری رو کنار خارستانی دید جا خورد. توی دلش گفت حتماپسرشه. خانم هم گفت:
- جانم عزیزم؟
کیمیا لبخندی زد و گفت:
- ببخشید مزاحم شدم. خانم کاوش تخته پاکن می خواستن.
خارستانی از سرجاش بلند شد و به سمت کمد رفت.
- برای وایت برد؟
- بله خانم.
سنگینی نگاه پسر نگاهش رو برگردوند. آقای حامی با شوق نگاهش کرد.نفسش توی سینه حبس شده بود. کیمیا نیم نگاهی به پسر انداخت. سرتاپاشو در یک نگاه کاوید و خودش رو متوجه خانم خارستانی کرد.
- جناب حامی این خانمی که میبینید خانم ایرانیه. یکی از بهترین و با اخلاق ترین دانش آموزای ماست. طبق خبری که من از لیست بچه های کلاستون دارم ، دختر گلمم از بچه های کلاس شماست .
کیمیا سرشو پایین انداخت . تازه دوزاریش افتاد که آقا پسر دبیر زبان ترمیکشونه. واقعا با چه جرعتی یه همچین هلویی رو داره میاره توی این مدرسه. سرشو بالا آورد و تخته پاکنو گرفت.
- متشکرم خانم . با اجازتون. با اجازه استاد.
حامی لبخندی زد و گفت : خواهش می کنم.
کیمیا تعجب کرد. ازین بداخلاقام که نبود. صد در صد یه عالمه داستان داریم بعد از این. خنده ای کرد و بعد شانه ای بالا انداخت . با خودش فکر کرد: «به من چه ؟! مبارک جی اف هاش ! »یکم که جلو تر رفت خندید. « اوه یادم نبود . معلم زبانه . کانگِرَجولِیشِن فور هیز گِرل فرند!» بعد فکر کرد اصلا جمله ای که گفته بود درست بود؟! دیگه تا به خودش بیاد دم کلاس بود. تقه ای به در زد و تو رفت.

****
- جون تو 5 شنبه نیای آبمون دیگه تو یه جوب نمی ره ها.
کیمیا موهاشو دور دستش پیچید و گفت:
- باور کن حسش نیست.
موکا عصبانی شد.
- خیلی خریا. شهناز داره واسه همیشه از ایران می ره. اون وقت تو نمی خوای دو ساعت توی مهمونیش بشینی؟
هیچوقت از شهناز که از بچه ها یمدرسه ی قبلیش بود ، خوشش نمی اومد. موکا هم اینو می دونست. اما احساس می کرد کیمیا افسرده شده و باید براش کاری کنه . حتی به بهانه رفتن به مهمونی کسی که کیمیا ازش بدش میاد.
- ببین من اصلا نمی...
حرفش رو با صدای اس ام اس قطع کرد. پیام رو باز کرد. آه از نهادش بلند شد . بازم همون پدرامه مزاحم. اینبار چیزه دیگه ای نوشته بود: تا حالا کسی بهت گفته چه قدر خوشگلی؟
صدای معترض موکا بلند شد.
- دِ بنال دیگه . 5 ساعته وایسادم حرفتو بزنی. خب میای دیگه؟
صدای آرام و مبهوت کیمیا گفت:
- اینارو وِلِلِش . چند وقته یه مزاحم پیدا کردم.
موکا خندید.
- چه خوب! پس نونت تو روغنه. ببینم این مزاحم می تونه تو رو آدم کنه یا نه؟!
- مسخره وقت شوخی نیست این یکی جدی تره!
بعد هم جریان رو برای موکا تعریف کرد.
- اگر بهش اس ام اس بدی چی؟
کیمیا تند گفت :
- نه اون طوری بدتره .
- خوب پس ولش کن. فرض خوشبینانه ی قضیه رو می گیریم. اینکه اشتباه گرفته. ولی حتما به مامانت بگو.
باشه آرامی گفت و قطع کرد.

بــــانــــو
۲۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۶:۰۶ بعد از ظهر
بعد از تلفن فکرش مشغول بود. اصلا حوصله ی درس خوندن نداشت . روی تخت دراز کشید . لپ تاپش رو بغل دستش باز کرد.
ده دقیقه ای منتظر بود تا سیستم کاملا راه بیفته . دنبال یه آهنگ می گشت . چیزی توجهش رو جلب نمی کرد . بلاخره یکی رو انتخاب کرد.
چشمامو میبندم یادم بره رفتی
یادم بره بی تو گم میشه خوشبختی
چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سر در گمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تموم دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو
دیگه نگات به انتظارم نیست
اینجا کسی دیگه کنارم نیست
تصویر دردامه اشکای پنهونیم
ما دیگه تو دنیا با هم نمیمونیم
چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سر در گمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تموم دنیامو
کسی نمیفهمه بعد تو حرفامو

چشماشو بست . چرا انقدر دلش گرفته بود؟ دلش می خواست رها باشه . دستاشو از همدیگه باز کرد.
صدای گوشیش بازم آرامشش رو به هم زد. نگاهی بی حوصله به صفحه ی خط دار انداخت ولی بعد مثل برق گرفته ها از جا پرید.
همون مزاحم بود ولی متنش عجیب بود : چشمامو می بندم حتی تو بیداری.... کیمیا مشتاق دیدارتم. پدرام...
کیمیا با حالت زاری سرش رو روی دستاش گذاشت و فکر کرد. خدایا چرا ولم نمی کنه. فقط کافیه کسی بفهمه. این دیگه کیه؟ آدرس خونمو که می دونه شمارمو که میدونه اسممو که می دونه حتی آهنگی که همون لحظه گوش می دم رو می فهمه ....

ساعت 6 بلند شد . بدنش کوفته بود . اصلا خوب نخوابیده بود. کیکی برداشت و خورد. آهی کشید و توی دلش داد زد : بی خیال کیمی. این نیز بگذرد...
کتاب روانشناسی رو گرفت دستش . امتحان داشت اونم چهل صفحه . لاشم باز نکرده بود. تازه امروز کلاس زبان هم داشتن با همون استاد مرد . چهره اون آقایی که خارستانی گفته بود معلمشونه اومد جلوی ذهنش . اسمش چی بود ؟ یکم به ذهنش فشار آورد. سویشرتش رو دستش گرفت و کولش رو به پشتش انداخت و گفت : آهان حامی بود . بازم صدای گوشیش بلند شد. رفت سمتش . مزاحم یا همون پدرام زده بود : به امید دیدار . سویشرتتو بپوش ، هوا سرده .
کیمیا به اوج عصبانیتش رسیده بود. گوشیش رو پرت کرد روی زمین که طوری که یه خش برگ روی صفحه لمسی موبایلش افتاد . « لعنتی گند زدی به روزم ...» بعدش هم دوییید سمت سرویسش . تا مدرسه با اعصاب خوردی بیست صفحه خوند . باید فکری به حال این آقا پدرام می کرد .
وانشناسی رو که تقریبا خوب داده بود ولی مگه فکر این مزاحم راحتش می ذاشت؟! با بچه های این مدرسه راحت نبود . حساس می کرد مغز خر یا به قول مطلق -دبیر زبان فارسی - مغز آن حیوان خاص رو خورده بود که مدرسشو عوض کرده . از همه بیشتر نسترن رو دوست داشت با اون موهای فرفری و صورت گردش و سیم های دندونش ، از همه بهتر بود.
زنگ سوم زنگ زبان بود. همه ی بچه ها میومدن به کیمیا و نسترن ، کوفتتون بشه ، می گفتن. کلاسشون توی کلاس اول بود.
کیمیا کیفش رو ته کلاس گذاشت . نسترن هم بغلش نشست. کم کم کلاس شلوغ شد . تعدادشون حدود بیست نفر بود. فقط نسترن و کیمیا سوم بودن و بقیه پیش دانشگاهی. پیش ها فقط این ترم کلاس زبان داشتن. ترم بعد معلم خصوصی می گرفتن برای کنکور . گرچه فقط 3 ترم تا تافل مونده بود.
وقتی آقای حامی وارد شد ، همه بلند شدن ولی کیمیا بلند نشد. حامی هم این رو دید و دلش گرفت. دلش می خواست برعکس بود. اینکار یه جور بی احترامی محسوب می شد ولی کیمیا قصدش این نبود. جونی در بدنش نمونده بود که بلند بشه.
کلاس شلوغ بود و همهمه. آقای حامی میز رو از کنار کلاس به وسط آورد تا تسلط بیشتری داشته باشه . شلوار جین مشکی پوشیده بود . یه پیرهن مردونه ی طوسی با یه کت مشکی. کتش رو در آورد و به پشت صندلی آویزون کرد . به جلوی میز آمد و بهش تکیه داد کمی آستیناش رو به بالا زد و دست به سینه ایستاد. بچه ها هنوز مشغول تحلیل تیپ و قیافه ی استاد جوانشون بودن .
نگاه حامی به چهره ی کیمیا افتاد. نگاهی آشنا کرد ولی جوابی نگرفت. چهره کیمیا برعکس آن روز خیلی سرد بود .
کمی بعد بچه ها ساکت شدند. او هم خودش رو معرفی کرد . حامی .
جالب بود بچه ها شیطنت می کردند ولی جالبیش به این نبود . جالبیش این بود که با زبان انگلیسی شیطنت می کردن.
یکی از بچه ها پرسید : حامی اسم کوچیکتونه؟
اونم نیمچه اخمی کرد و گفت: نه.
دوباره پرسید : نمی شه حالا بگید؟
حامی لست اسامی رو به دست گرفت : گفتم که نه.
سر همه ی کلاس ها اسمش رو می گفت ولی این سری نمی شد . فقط به خاطر یک نفر...
اولین اسم فاطمه اربابی بود.فاطمه دستش و بالا گرفت .حامی بهش گفت که درباره خودش صحبت کنه و رشته ای که می خواد بره .
فاطمه هم گفت: من فاطمه اربابیم . 18 سالمه . پیشم . می خوام برم روانشناسی . البته ازونجایی که خیلی آدمای خوشگلو درست مثل شما خیل دوست دارم ، شاید برم زیبا شناسی.
همه زدن زیر خنده . حامی سرخ شد بود. نفر بعدی ستاره اقاقیا بود که بغل فاطمه نشسته بود .
ستاره گفت : منم که میشناسید ستاره ام . منم 18 سالمه و پیشم. منم می خوام برم مشاوره. شاخه ی ازدواج .
حامی نفسش رو بیرون داد . عجب ترمی با این بچه ها خواهد داشت . چشمش روی لیست افتاد . نوبت کیمیا بود. بچه ها ساکت شدند تا ببینن که نفر بعدی قراره چه جوکی بگه. ازون طرف نسترن نگران داشت با کیمیا صحبت می کرد. کیمیا می گفت خوبم ولی اصلا خوب نبود. نسترن یکی از دستهاش رو گرفت و فشرد.
صدا زد : کیمیا ایرانی
کیمیا دستش رو بالا گرفت و فقط گفت: کیمیا ایرانی . 17 ساله . سوم . حقوق
بعد دست نسترن رو فشرد و سرش رو روی میز گذاشت...

بــــانــــو
۲۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۳۹ بعد از ظهر
حامی از اون حال و هوا افتاد . با اون حال کیمیا مگه دیگه دلی ، انرژی ای براش می موند؟!
درسا رو داد و وقتی منتظر بود بچه ها گرامر رو بنویسن به سمت صندلی تکی کیمیا رفت . نسترن هم که نوشتن رو تموم کرده بود و داشت توی دفتر کیمیا مینوشت.
- خانم ایرانی؟
کیمیا صدای استاد رو شنید ولی نمی تونست سرش رو بلند کنه. دوباره حامی صداش زد. سرش رو با تمام زورش به آرامی بلند کرد.
حامی با دیدن چشم های خمار و رنگ پریده ی کیمیا ، ناراحتیش بیشتر شد .
- خوبین ؟
کیمیا با حواس پرتی تند گفت :
- بله خیلی خوبم .
همه ی بچه ها که کاملا حواسشون به مکالمه ی استاد جونشون بود ، خندیدند.
کیمیا هم سرخ شد و سرش رو انداخت پایین.
حامی با نرمی گفت :
- می تونید برید بیرون . نترسید براتون غیبت نمی زنم.
- ممنون
همه قدرتش رو حمع کرد تا بلند بشه .خواست وسایلش رو جمع بکنه که نسترن نذاشت . نگاهی بی جون و تشکر آمیز به نسترن انداخت. چند قدمی بیشتر نرفته بود که قدرتش به ته رسید و رها شد . حامی قدمی به جلو پرید و بعد خودشو کنترل کرد چون نسترن خودشو به سرعت به کیمیا رسوند .
نسترن رو به حامی کرد و به فارسی گفت :
- می تونم ببرمش بیرون.
حامی هم سرش و با نگرانی تکون داد.
کیمیا با خجالت ببخشیدی گفت . بعد هم در حالی که نسترن زیر بغلش رو گرفت بیرون رفت.
حامی نفسش رو بیرون داد. یک دفعه چشمش به تعدادی از بچه ها خورد که با دقت بهش نگاه می کردند. به خودش اود و گلوش رو صاف کرد و گفت :
- خوب کلمات جدید رو تکرار کنید...
نسترن به اصرار کیمیا ، اونو به حیاط برد . کمی که جلوتر رفتن ، کیمیا به دو به سمت باغچه رفت. هرچی توی دلش بود رو بالا آورد . نسترن هم کنارش زانو زده بود . کیمیا احساس می کرد که چه قدر ضعیف شده. بعد هم توی بغل نسترن افتاد . نسترن مقنعه اش رو درآورد و با دست کیمیا رو باد زد .
- چت شد آخه کیمیا ؟ بزار برم خارستانی رو صدا کنم.
کیمیا با سر جواب نه داد. فوت های خنک نسترن به صورتش می خورد و دستش که موهاش رو از روی پیشانیش کنار میزد.
با خودش فکر کرد که واقعا چرا اینطوری شده بود ؟! تازه فهمید که ... بله ... اشکال از کیکی بود که صبح خورده بود . پدرش گفته بود که اون کیکه به احتمال زیاد خرابه ، ولی فکر پدرام باعث شده بود یادش بره .
با صدای گرفته زمزمه کرد : مسموم شدم.
نسترن همون طور که فوتش می کرد ، کش سر کیمیا رو باز کرد.
- کیمیا همین جا باش من برم یکم آب برات بیارم با قرص ، خوب؟
کیمیا سرشو تکون داد ، نسترن هم رفت.
کلاس حامی تموم شد بچه ها با چهره های خندان تک تک به استاد خسته نباشید گفتن . حامی هنوز که نگران کیمیا بود کیف و کتش رو برداشت تا بره . در حیاط رو باز کرد . چشمش به کیمیا افتاد که با حالی داغون و موهای پریشون روی زمین ولو شده. کمی ایستاد و نگاهش کرد . دلش نمی اومد بره .
دوباره حال کیمیا بد شد . روی باغچه خم شد و فقط معدش تا توی دهنش اومد و برگشت چون چیزی دیگه نمونده بود که بخواد بالا بیاره. حامی که این طوری کیما رو دید با قدم های تند به سمتش رفت و کنارش زانو زد .
- کیمیا ؟ خوبی؟
کیمیا تا صدای حامی رو شنید مثل چی به سمت مقنعش شیرجه رفت و اونو روی موهاش انداخت. و بعد تازه شروع به سرفه کردن کرد. در همون حال گفت:
- ...ممن..ون استاد ... من ... خوبم ... بب...خشید کلاس..تونو بهم زدم...
حامی هم لبخند مهربونی زد .
- اصلا عیبی نداره خودتو ناراحت نکن. پیش میاد برای همه.
بعد وقتیی متوجه حال کیمیا شد که سرش رو در حد ممکن خم کرده ، بلند شد که بره.
ایستاد و شلوارش رو تکوند.
- خیلی توی هوای آزاد نشین . سرما می خوری.
وقتی پشتشو کرد که بره ، کیمیا سرش رو بلند کرد .
- استاد ؟
حامی برگشت به کیمیا و چشمای خمار قشنگش نگاه کرد. نگاهش معمولی بود ولی معمولی هم برای حامی دنیایی بود.
- بله ؟
- بازم ممنون.
حامی لبخندی زد و با حال خوش به سمت بیرون رفت.
نسترن با لیوان آب و قرص پیدا شد. با تعجب به کیمیا که نشسته بود مقنغه اش روی سر و سرش روی زانو ، نگاه کرد.
کنارش نشست و دستش رو روی کمر کیمیا گذاشت. این حرکت او همانا و از جا پریدن کیمیا همانا . نسترن بازم با شوک نگاهش می کرد.
- بیا برات قرص آوردم.
کیمیا از قیافه نسترن زد زیر خنده . خنده هاش که تموم شد ، نگاهی با قدرشناسی به نسترن کرد.
- می دونستی خیلی ماهی؟
و دوباره خندید. مثل اینکه نسترن دقیقا همون دوستی بود که می خواست...

بــــانــــو
۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر
حال کیمیا با خوردن قرص خیلی بهتر شد . زنگ تفریح با نسترن یه عالمه حرف زد. بعد از دوسال تازه داشت نسترن رو می شناخت . نسترن هم خیلی خوشحال بود چون هیچکس به اندازه کیمیا براش جالب نبود .
توی سرویس طبق معمول کیمیا گوشیش رو روشن کرد . دوتا اس ام اس داشت .
مامان : کیمیا من دیر میام خونه نگران نشو .
پدرام : همیشه سلامت باش .
از روی شماره شناخت که پدرامه ولی با این حال شماره رو به اسم مزاحم ذخیره کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو عصبانی نکنه. بین دوستانش به داشتن آرامش بسیار معروف بود.
در خونه رو که باز کرد هرمی از گرما به صورتش خورد. چراغ ها رو روشن کرد و نگاهی به دور و اطراف کرد. وسایل خودش کنار شوفاژ ولو بود و ظرفای نشسته روی میز. کیفش رو کنار بقیه وسایلش روی زمین گذاشت .
مقنعه رو از سرش کشید و کشش رو درآورد . به تصویر خودش درون آینه نگاه کرد . سعی کرد موهاش رو که به خاطر مقنعه در هم گره خورده بود ، مرتب کنه. سارافونشش رو درآورد و مانتوهاش رویه راست انداخت داخل ماشین لباسشویی.
بعضی وقتا که خیلی بی حوصله میشه ، لجش درمیاد. امروزم از همون روزا بود . دلش می خواست تا می تونه سر یکی نق بزنه، ولی مگه می تونست؟! بر فرض مثال میتونست ، مگه دلش میومد ؟ همه ی دوستاش می گفتن تو چرا حرف نمی زنی ؟ از خودت ؟ از مشکلاتت ؟ جواب کیمیا چی بود ؟! فقط یه لبخند.
حوصله هیچ کاری نداشت . داخل تک اتاق خونه رفت . لوازم آرایش مادرش روی میز به هم ریخته بود . لباس های راحتیش روی تخت افتاده بود. کیمیا رخت خوابش رو روی زمین پهن کرد . به پهلو دراز کشید و عروسک قلبی مادرش رو بغل کرد . دستش رو گذاشت روی سنگ تا دمای بدنش متغادل بشه .
طرز خوابیدنش که درست شد ، شروع به فکر کردن کرد. یاد معلم دینی افتاد که می گفت : وقتی با خدا حرف می زنید با حالت زاری و آروم حرف بزنید با طلبکاری حرف نزنید .
کمی جا به جا شد و این بار شروع کرد به حرف زدن با خدا :
-خداجونم من دلم می خواد باهات با طلبکاری حرف بزنم. تو باید منو دوست داشته باشی. باید هوای منو داشته باشی. آخه من که به جز تو کسی رو ندارم . هرچه قدرم که من بنده ی بدی باشم ، نمازامو یکی در میون بخونم ، تو مجبوری بهم کمک کنی وظیفته که بهم کمک کنی و دوسم داشته باشی. من جاهل و نادونم تو که عاقلی ، بزرگی ، مهربونی، همه ی دنیای منی ، باید باهام باشی...
اشک روی گونش می ریخت .بزرگترین دارایی که داشت خدا بود ... از بس با خدا حرف زد و اشک ریخت خوابش برد .
غافل از پیام هایی که پدرام براش داده بود....

تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ بعد از ظهر
چند ساعت بعد کیمیا از خواب بلند شد . تقریبا خسته تر از قبل بود . کش و قوسی به کمرش داد و به طرف دستشویی رفت . جای اشک ها روی صورتش خشک شده بود. مادرش هم هنوز نرسیده بود. به سمت یخچال رفت و سر راهش دکمه روشن شدن لپ تاپش رو هم زد. توی یخچال چیز جالب توجهی نداشتن ، با این حال شیر و خرما رو برداشت تا حداقل دلش پر بشه. گوشیش زنگ می زد . از توی اتاق خواب به سختی پیداش کرد. مامانش بود .
- سلام مامان
- سلام کیمیا
- خوبی چه خبر ؟
-خوبم . کیمیا می خوام پیتزا یا ساندویچ بگیرم . چی می خوری؟
کیمیا چشمانش رو ریز کرد و بعد گفت:
-یه مخلوط می خوام. مشکی
- اوکی . اومدم .
خداحافظی کرد . تازه نگاهش به اس ام اس هایی افتاد که براش اومده بود . همون طور که می خواست بخونه خرما رو برداشت و پوست روش رو کند . هروقت خودش تنها بود این کارو می کرد چون فکر می کرد پوست خرما برای خوردن اضافیه .
نسترن یکی از جمله های خودش رو فرستاده بود ، جمله ای از کیمیا که همه ی بجه ها حفظش بودند.
- دوستت دارم هایم را نشمر ، هرچه کمتر می گویم یعنی بیشتر دوستت دارم ، وقتی هم که زیاد می گویم یعنی زیاد به یادتم .
مزاحم : دوستت دارم هایم را بشمر تا باورت بشود که چه قدر دوستت داررم . دوستت دارم کیمیای من
اس ام اس های پدرام طبق معمول از سرش برق می پراند.
مزاحم : کم کم توی دلم نشستی . اول توی فکرم که با عقل پذیرفتم ، بعدا توی دلم که با قلب پذیرفتم.
مزاحم : دلم خیلی گرفته . می تونم برات درد و دل کنم ؟
مزاحم : دلم به سکوتت خوشه دختر. می دونی ؟ هیچ وقت نمی خواستم بهت بگم یا اس ام اس بدم بهت ، که دوستت دارم ...
مزاحم : ولی طاقتتم تموم شد . سخت بود که هم فکرمو مشغول کنی هم وقتمو. هر روز که می دیدمت از اون طرف یه نفر دیگه هر روز دم گوشم از تو می گفت . تازه باید می دیدم که دوستام یا فامیلام عاشق تو می شن و از تو می گن .
کیمیا فقط با چشم های گرد شده می خوند ...
مزاحم : تو تصمیم نداری جوابمو بدی؟
مزاحم :عیبی نداره . توی دلت که جواب میدی. حداقل دلم خوشه که یه کم فکرتو مشغول خودم می کنم.
مزاحم : به نظر تو عشق چه طعمیه ؟
مزاحم : دوستت دارم...
کیمیا بعد از تموم شدن پیام ها شکه شده بود. کمی به صفحه ی خاموش شده ی موبایل چشم دوخت . بعد هم زد زیر گریه .
توی دلش گفت: آخه چی از من می خوای لعنتی؟ چرا داری اعصابمو به هم می ریزی؟
همون طور که صدای گریه ش خونه رو گرفته بود صدای کلید انداختن اومد و مامان کیمیا که با چهره نگران وارد شد.
- کیمیا چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟ ... هان ... جواب بده دیگه....

بــــانــــو
۲۶ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
کیمیا با دیدن مادرش شوکه شده بود . داستان رو کامل واسش توضیح داد . بعد از لینکه حرفش تموم شد ، مادرش زد زیر خنده .
صدای اعتراض کیمیا بلند شد .
- اِ مامان ؟! کجاش خنده دار بود ؟
مادرش که هنوز می خندید گفت:
- همه جاش . آخه دختره ی دیوونه این کجاش گریه داشت .
کیمیا اخماشو کرد تو هم.
-همه جاش . احساس می کنم داره کنترلم می کنه.
مادرش ، لیلا ، لواشک برداشت و یه تکه ازش جدا کرد . نگاهی به کیمیا کرد .
- چی بهم می دی اگه یکی سرکارت گذاشته باشه؟
کیمیا صاف نشست .
- می شه جدی باشی مامان . اذیتم نکن.
- خیله خوب پاشو برو گوشیتو بیار. شماره رو بهم بده .
کیمیا گوشیشو آورد. شماره ی مزاحم رو گرفت .
لیلا و کیمیا صداهاشون خیلی شبیه هم بود منتهی کیمیا یکم صداش ظریف تر بود. اگر لیلا صدا رو یکم ظریفانه تر می کرد ، همه فکر می کردند که با کیمیا صحبت می کنند.
تلفن برداشته شد . همون اول لیلا گفت :
- سلام پدرام . درست گرفتم دیگه ؟
کیمیا با چشم های گرد شده به مادرش نگاه می کرد . چه قدر صداشون در اون لحظه شبیه هم شده بود.
بعد چند ثانیه لیلا تلفن رو پایین آورد.
- قطع کرد .
دوباره گرفت . اینبار صبر کرد اون اول حرف بزنه.
-...
- علیک سلام
-...
- شما برای این خط اس ام اس می زنین؟
-...
لیلا اخم ظریفی کرد .
- می شه اسمتونو بپرسم ؟
-...
یواش یواش چهرش باز شد .
- به به . منو شناختی که؟
- ...
- از دست تو .
خندید.
- ...
- نمی دونی چه قدر گریه ی اینو درآوردی.
-...
بازم خندید. کیمیا که دیگه داشت از فضولی می مرد ، به سمت تلفن رفت تا بشنوه چی میگه. اما لیلا با دست دورش کرد.
- آخه می دونی دختر من سالمه اهل این جور حرفا نیست که.
-...
-آره. کیمیا داره دق می کنه الان . من می رم آمادش می کنم ، تو 5 دقیقه دیگهد بهش زنگ بزن .
-...
- در ضمن بی زحمت اشهدتم بخون. از قیافه کیمیا معلومه که... خودت می دونی دیگه.
-...
- برو شیطون . به مامان و باباتم سلام برسون .
-...
- خداحافظ.
تلفن رو که قطع کرد قیافه خیلی معمولی به خودش گرفت . کنترل رو برداشت و کانال هارو عوض کرد . نیم نگاهی هم به کیمیا ننداخت. بعد هم زد راز بقا و از زیر میز پفک برداشت.
کیمیا هرچی نگاهش کرد ببینه از رو میره ، دید نتیجه ای نداره. بازم صبر کرد. وقتی دید لیلا داره با خیال راحت پفکشو می خوره گفت:
- مامان بگو دیگه. کی بود ؟ آشنا بود دیگه ؟
دید بازم مامانش نگاهش نمی کنه.
- مامان مگه نگفتی منو آماده می کنی؟ خوب بگو دیگه ؟
لیلا بازم سکوت کرد. تو دلش گفت : به من چه که داد و هواراشو سر من بزنه ؟! البته داد واسه دو دقیقشه بقیش شوقه .
بازم تو دلش خندید.
وقتی صدای موبایل بلند شد ، کیمیا شیرجه زد سمتش.دکمه وصل تماس رو زد .
صورتش با شنیدن صدا همراه تعجب در هم رفت.
- سلام ...

بــــانــــو
۲۶ اسفند ۱۳۹۰, ۰۵:۴۷ بعد از ظهر
صورتش با شنیدن صدا همراه تعجب در هم رفت.
- سلام ...
- سلام
هنوز داشت توی ذهنش میگشت که این صدای کیه . گرچه خیلی آشنا بود.
- کیمیا شناختی؟
- نه...
-تلاش کن دختر . تو میتونی.
کیمیا کلافه شده بود .
- ببین صدات خیلی آشناس ولی یادم نمیاد . بگو کی هستی.
- پرسا ...
کیمیا همون طور مونده بود .
- چی ؟ منظورت چیه ؟؟
صدای دختر پشت خط هیجان داشت .
- کیمیا باور کنم ؟یعنی منو ییادت نمیاد ؟
تصاویر جلوی چشماش جون می گرفت . یه روز که کلاسش تموم شده بود کنار خیابون ایستاد و منتظر داییش بود اتفاقی افتاد. دختری داشت با تلفن حرف می زد و متوجه نبود که ماشینی با سرعت داره میاد سمتش . در آخرین لحظه کیمیا دختر رو کنار می کشه. دختر که اسمش پرسا بود مدیون کیمیا می شه . همین اتفاق کوچیک باعث دوستی آنها می شه .
کیمیا یک سالی بود که از پرسا خبر نداشت چون اونها به پاریس مهاجرت کرده بودند.
- پرسا خودتی ؟
- آره عزیز دلم .
کیمیا مات و مبهوت بود .
- پرسا تو برگشتی ؟ مگه نمی گفتی دیگه امکانش وجود نداره و از این حرفا ؟
-قربون چشمات فعلا برگشتم دیگه . زنگ زدم که تو و مامانت رو دعوت کنم خونمون . نمی دونی چه قدر دلم تنگ شده برات.
صدای پرسا از گریه می لرزید و چشم های کیمیا پر از اشک شده بود. چه قدر این دختر رو دوست داشت. دوست قدیمی و صمیمی...
- دل منم برات تنگ شده .
چند لحظه سکوت برقرار شد . یک دفعه کیمیا یاد اس ام اس ها و پدرام و این جریانات افتاد .
- صبر کنم ببینم . تو بودی که این چند وقت منو سرکار گذاشته بودی؟
پرسا خندید.
- آره یه جورایی.
کیمیا اخم کرد.
- منظورت چیه ؟
لیلا با یه لبخند ژکوند پفک می خورد و راز بقا نگاه می کرد. درست حدس زده بود و اشتباهش توی مرحله ها بود. اول شادی و خوشی بود بعد داد و هوار .
- هیچی دیگه. بی خیال شو .
- چی چیو بی خیال شو ؟چند وقته زندگی منو خراب کردی بعد می گی بی خیال شو ؟
- باور کن می خواستم سورپرایزت کنم. البته بازم همین تریپی بهت اس می دما ولی تو جوابمو نده.
کیمیا تعجب کرد .
- وا ؟ چرا ؟
-محض خنده .
-باشه .
پرسا آدرس جدیدشونو داد تا هفته دیگه با مادرش برن اونجا . البته مهمونیه بازگشت بود و دوستان و فامیل هاشونم بودن.
رفت سر درسش چون هفته آینده هم امتحانات ترم یک شروع می شد هم مهمونی بود. فردا زبان آموزش و پرورش داشتن با فلسفه و ریاضی .
وقت خواب یه اس از مزاحم داشت. قبل از خوندن اسمش رو به عشق من تغییر داد .
عشق من : شب بخیر
کیمیا لبخند زد و به خواب رفت .
صبح با انرژی مضاعف بلند شد . شاد و خوشحال . مانتوهاشو پوشید جلوی آینه ایستاد و موهای بلندش رو که وسطای کمرش بود رو شونه زد. موهای حالت دار و پرکلاغی به سیاهی شب . بعد هم با یه کش ساده موهاش رو بست . جلوی موهاش رو هم با کشش بسته بود و صورتش کشیده تر نشون می داد. چشمای درشتش میدرخشید و مژه های قشسنگش زینت بخش آسمون نگاهش بود . لب های معمولی و بینی ی متوسط . قشنگ ترین عضو صورتش چشماش بود . چشماش به مادرش رفته بود . چشمای لیلا خیلی خیلی زیباتر از کیمیا بود ولی جذابیت صورت کیمیا رو نداشت .
مقنعه رو سرش کرد . ژاکت یشمی رنگش رو پوشید . دولا شد و بند آل استار رو دور پاش گره زد و به سمت سرویس دویید.
وقتی به مدرسه رسید ، شوق و ذوقش کور شد . همه بچه ها ناراحت بودند. از اول گرفته تا پیش دانشگاهی .
چشمش به نسترن افتاد که گوشه ای نشسته و ناراحته.
- سلام نسی . چیزی شده ؟
نسترن نگاهش رو به کیمیا انداخت .
- سلام. آره . خانم شهیدی یه تصادف افتضاح کرده توی کماست.
خانم شهیدی دبیر زبان بود. کیمیا به دیوار تکیه داد و سُر خورد. همه ی بچه ها خیلی خیلی خانم شهیدی رو دوست داشتن. اون از همه لحاظ خیلی خوب بود .
زنگ فلسفه تموم شد و زنگ ریاضی هم گذشت. نوبت زنگ زبان بود . بچه ها همه پکر بودن. بعداز زنگ تفریح بچه ها توی کلاس خیلی بی حوصله نشسته بودن. خانم خارستانی اومد سر کلاس و رو به همه گفت:
- بچه ها هممون خیلی ناراحتیم بابت اتفاقی که افتاده و امیدواریم که زودتر حال خانم شهیدی خوب بشه. فعلا تا ایشون برگردن آقای حامی معلمتون هستن. الانم توی راهن . توی ترافیک موندن. پس سعی کنید بهشون گوش بدید. خیلی معلم خوبین و من چون می شناسمش به خاطر همین هم ازشون خواهش کردم تا بیان.
بچه ها غر زدن که یعنی چی و اینا. اگر حالت معمولی بود غر زدنشون به خاطر این بود که نمی خواستن معلم سرشون باشه ولی لان به خاطر این بود که نمی خواستن کسی رو به جای دبیر دوست داشتینیشون ببینن.
بعد از رفتن خارستانی فاطمه گفت :
- من دلم گرفته یه چیزی بخونه یکی.
شیرین هم تایید کرد .
- کی می خونه ؟
همه تک تک گفتن کیمیا.
کیمیا لبخند تلخی زد .
- چی بخونم ؟
تمنا گفت :
- عذاب .
بچه ها موافق بودند.
کیمیا با یه لحن غمگین خوند:

حالا که اميد بودن تو در کنارم داره مي ميره
منم و گريه ممتد نصف شبم دوباره دلم مي گيره
حالا که نيستي و بغض گلوم و گرفته چه جوري بشکنمش
بيا و ببين دقيقه هايي که نيستي
اونقده دلگيره، که داره از غصه مي ميره

عذابم ميده اين جاي خالي، زجرم ميده اين خاطرات و
فکرم بي تو داغون و خسته اس، کاش بره از يادم اون صدات و
عذابم ميده، عذابم ميده، عذابم ميده، عذابم ميده

منم و اين جاي خالي که بي تو هيچ وقت پر نميشه
منم و اين عکس کهنه که از گريه ام دل خور نميشه
منم و اين حال و روزي که بي تو تعريفي نداره
منم و اين جسم تو خالي که بي تو هي کم مياره

تا خوابت و مي بينم مي گم شايد وقتش رسيده…
بي خوابي مي شينه توي چشمام مهلت نمي ده
نه، دوباره نيستي تو شعرام حرفي واسه گفتن نداره
دوباره نيستي و بغض گلوم و مي گيره باز کم ميارم
حالا که اميد بودن تو در کنارم داره مي ميره
منم و گريه ممتد نصف شب و دوباره دلم مي گيره
حالا که نيستي و بغض گلوم و گرفته چه جوري بشکنمش
بيا و ببين دقيقه هايي که نيستي
اونقده دلگيره، که داره از غصه مي ميره...

بچه ها گریه می کردند.
تقه ای به در خورد...


تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۷ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۱۰ بعد از ظهر
تقه ای به در خورد . هیچ کس نشنید .
حامی پشت در صدای آواز رو شنید . چه صدای لطیف و قشنگی . لبخند زد و بیشتر از این معطل نکرد تا به حال هم خیلی دیر کرده بود .
به آرامی در رو باز کرد از لای در میدید که میز ها دور کلاس چینده شده ، دخترها وسط کلاس نشستن و کیمیا روی صندلی معلم نشسته و کج به دیوار کنار صندلی تکیه داده.
هیچ فکر نمی کرد که اون صدا صدای کیمیا باشه . چه قدر این دختر تک بود . صدای آمدن کسی رو از سمت پله ها شنید ، هول شد و این بار تقه ای محکم به در زد و داخل شد .
دخترها متعجب بودن و مثل چی ایستادن . کیمیا هم به سرعت از جاش بلند شد و وقتی به سمت صندلیش می رفت یاد شعری افتاد که برای خانم شهیدی نوشته بود . رفت سمتش و خواست پاکش کنه.
بچه ها هم می گفتن : نه کیمیا ، ولی کیمیا گوش نمی کرد . ممکن بود که حامی ازون آدمایی باشه که با این جور چیزا دلخور بشه ، بعد همین بچه هایی که می گفتن نه ، همه چیز رو تقصیر اون می انداختن.
حامی خندش گرفته بود . با ماژیکی که اون جا بود روی میز زد و بچه هارو ساکت کرد . به کیمیا نگاه می کرد که سعی می کنه تمیز تخت رو پاک کنه . وقتی که دید کارش تموم شده گفت:
- خیلی ممنون. بفرمایید خانم ایرانی .
کیمیا خجالتزده پشت صندلی تکیش نشست. دفتری رو برداشت و گذاشت روی میز . حواسش اصلا به حرفای حامی نبود که آرزوی عافیت برای خانم شهیدی می کرد . امشب باید برمیگشت خونه پیش باباش . بازم باید رعایت می کرد . به بهانه عشق و عاشقی با مادرش ازدواج کرده بود و بعدا طی سالها 18 سال عمر مادرش رو خراب کرده بود. برای کیمیا پدر خوبی بود ولی اصلا همسر خوبی برای مادرش نبود . کمی فکر کرد « اصلا » کم لطفی بود . خیلی چیزهای خوبی داشته ولی نه به اندازه بدی هاش. مادر 18 ساله ی زیباش ... و حالا مادر 36 ساله ... که حدود چهل و خورده ای نشان می دهد.
لبخند غمگینی زد. تصویر مادرش رو میدی که می گفت
- وقتی تو 1 سال و نیمت بود باید از بابات جدا میشدم. ولی نشدم . تو ثمره عمر منی... فقط دلمو هیچوقت نشکون جوری که برام بشی یه آدم معمولی...
حامی بین حرفاش با بچه ها ، نگاهی به کیمیا می انداخت. کیمیا غرق تفکر بود . حامی متوجه می شد که کیمیا اصلا حواسش نیست. تازه وقتی هم که نگاهش می کرد ، حواسش به کلی پرت میشد. بعد از 4 یا 5 بار دیگه به کیمیا نگاه نکرد.
در عوض وقتی نوبت خواندن از روی درس بود کیمیا رو صدا کرد . به کلی اعصابش خرد بود . نه به قبلا که فقط از دور کیمیا رو می دید نه به الان که نزدیکشه و کیمیا حتی به حرفای مهمش هم نگاه نمی کنه. با جدیت صدا کرد.
- خانم ایرانی؟
دیگه پاک مونده بود . حتی وقتی که به این بلندی صداش می زد. کیمیا سنگینی نگاه هایی رو خودش احساس کرد . سرش رو بالا گرفت . همه ی بچه ها برگشته بودن سمتش .کیمیا تعجب کرد . کی کلاس ساکت شده بود ؟ حامی با اخم نگاهش می کرد .
با صدای حامی به خودش لرزید .
- خانم ایرانی آخرین جمله ای که گفتم چی بود ؟
یکی از بچه ها گفت :
- خانم ایرانی.
همه خندیدن ولی با صدای داد حامی ساکت شدند.
-ساکت ببینم.
بعد نگاهش رو به کیمیا دوخت و منتظر جواب شد.
کیمیا سرش رو پایین انداخت و گفت:
- ببخشید استاد متوجه نشدم.
- حواستون کجاست از اول زنگ ؟
بعد روشو کرد سمت بچه ها .
- محض اطلاعتون من معلم ثابت زبانتون هستم . خانم شهیدی هم که به امید خدا سلامت شدن چون دارن دوران بارداری رو سپری می کنن ، دیگه نمیان.
نگاه تحدید آمیزی به کیمیا انداخت و ادامه داد:
- پس نمره هاتون دست منه. امسالم که نهایی داریید و نمرهاتون خیلی مهمه. به راحتی می تونم یه 0 بزارم توی کارنامتون . اینم باید بگم که تابه حال این کارو کردم. ازین به بعد هر کس که حواسش نباشه من می دونم و اون. امروز چون جلسه اوله بهتون تخفیف می دم.
دوباره به سمت کیمیا برگشت. نمی دونست چرا اینجوری شده . اصلا توی حالش خوش نبود . می خواست تلافی همه بی محلی های ناخواسته کیمیا رو یه جا بکند.
- بفرمایید خانم بیرون خانم ایرانی . از کلاس محرومید .
نگاه کیمیا که تا ثانیه های قبل
- حالا هم بفرمایید بیرون. از پشیمانی پر بود اما با این حرف حامی نگاهش خالی شد . چهرش سرد شد و نگاهش بی تفاوت .
کیفشو جمع کرد . بلند شد و رفت.
حامی کار خیلی بدی کرده بود . حقش نبود که این طوری تحقیرش بکنه.
تا از کلاس بیرون رفت و روی زمین نشست ، زنگ خورد و کمی بعد بچه ها کیف به دست از کلاسا خارج شدند. کیمیا با همون چهره بی تفاوت وارد کلاس شد تا کیفش رو برداره.
حامی با همون اخم نگاهش به کیمیا افتاد و صداش زد .
- خانم ایرانی ؟
کیمیا نگاه سردش رو به او دوخت .
- بله استاد.
- شما بمونید باهاتون کار دارم.
- چشم.
حامی هنوز نمی فهمید چه می کنه . خودش نبود. با این حال از بی اعتنایی نگاه کیمیا در عجب بود.
کلاس که خالی شد. کیمیا جلوی حامی نشست.
حامی خودش رو مشغول جمع کردن میفش نشون داد.
- شما یک ساعت و ربع کلاس حواستون به درس نبود . جلسه قبل هم که زبان ترمیک بود شما حالتون بد بود . منم اون قدر زمان ندارم که بخوام صبر کنم تا شما اصلاح بشید .
بعد نگاهی یک لحظه ای به کیمیا انداخت.
- گفته باشم ، فکر نکنید که مدرستون غیر انتفاعیه یا به خاطر پولی که بهم می دن یا پدراتون من مراعات می کنم و حرفی بهتون نمی زنم. من مسئولم. بعدشم شما چه وظیفه و همّ و غمّی دارید به جز درس؟
به حالت نگاه کیمیا توجه نکرد . بلند شد و گفت :
- یه سری آدم مرفه بی درد که گریشون و بزرگترین مشکلشون خاکی شدن کفششونه!
پوزخندی زد و چند قدم جلوتر رفت. می خواست بره بیرون از در . این حرفا خیلی براش سنگین اومده بود . باید حرفی بهش می زد . به حامی خیلی دست بالا میخورد 24 سال داشته باشه. کیمیا در یه لحظه همه چی رو کنار گذاشت. وقتی حامی می خواست از در بره بیرون ، کیمیا با یه حرکت خودش رو انداخت جلوش . فاصلشون خیلی کم بود . بوی عطر کیمیا داشت حامی رو به خودش بر می گردوند . تازه متوجه شد که چی به کیمیا گفته ولی دیر بود . کیمیا دستش رو روی چارچوب در گذاشت. بدن ظریفش در برابر حامی خیلی کوچک بود ولی با این حال جلوش رو گرفت. نگاهش رو به چشم های حامی دوخت .
- از من چی می دونی ؟ هان ؟ به چه حقی بدون اینکه چیزی درموردم بدونی ، محاکمه م می کنی؟ به کدوم حق تحقیرم می کنی؟
بعد پوزخندی زد و سرتا پای حامی رو از نظر گذروند و گفت :
- از سر و وضعت و ماشین و موبایلت معلومه که تو هم جزو همون مرفهین بی دردی !
روی « تو » و « مرفهین بی درد » تاکید کرد . دستش رو برداشت و راه رفتن رو پیش گرفت . دو قدمی که رفت برگشت و به چهره بهت زده ی حامی نگاهی انداخت . اشک توی چشماش جمع شد . بازم فاصله نزدیکی با حامی داشت . حامی اشک رو می دید که توی چشمای کیمیا حلقه زده. کیمیا صداش می لرزید گفت :
- از من به تو نصیحت ... زود قضاوت نکن...
رفت و حامی موند سرجاش ...


تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۳۴ بعد از ظهر
کیمیا عصبانی بود . تخقیر شده بود . به طرف بیرون مدرسه رفت تا سوار سرویس بشه . با دیدن بیرون حیاط ایستاد . کیفشو کوبوند زمین . آروم گفت :
- لعنتی. مزخرف.
پرنده هم جلوی مدرسه پر نمی زد. از سرویس جا مونده بود .
کیفشو برداشت . اخماشو درهم کرده بود . به تندی برگشت و با یک نفر برخورد کرد. حامی بود .
نگاه پرتمسخری به نگاه پراز پشیمانیش کرد.
حامی آروم گفت:
- اتفاقی افتاده ؟
پوزخندی زد و گفت :
از سرویس جا موندم.
- بیا من برسونمت.
کیمیا از جلوی حامی رد شد و گفت :
- لازم نکرده .
یکم جلوتر نرفته بود که حامی بند کیفشو گرفت .
- کجا میری؟هیشکی توی مدرسه نیست.
کیمیا کیفشو از دست حامی کشید بیرون.
- من چی کار به بقیه دارم ؟ تلفن می خوام . نکنه تلفنارم با خودشون بردن؟!
حامی ناراحت بود .
- بیا می رسونمت .
خواست دوباره بند کیفشو بگیره که کیمیا گفت :
- دست به من زدی خودت میدونیا.
حامی مستاصل ایستاد .
- کیمیا لجبازی نکن. حداقل بزار به عنوان معذرت خواهی برسونمت. به آزانس زنگ بزنی که دیروقته نمیشه بری. به مامانتم زنگ بزنی نگرانش می کنی.
کیمیا سرش رو پایین انداخت.
- بیا دختر خوب. آفرین بیا.
کیمیا آروم همراهش رفت. وقتی خواست بشینه به ماشین نگاه کرد و قهقه خندید. حامی با تعجب بهش نگاه می کرد . وقتی خندش تموم شد یه زهرخند روی لبش بود. گفت :
- دیدی درست گفتم . توام دقیقا یکی ازون مرفهین بی دردی .
ماکسیمای سفیدی که کاملا تمیز بود. یاد خودشون افتاد. یه سمند داغون و 5 ، 6 سال کارکرده که فقط دست مامانش بود.
باباشم که هیچی....
هردوشون ساکت بودن.
حامی به این فکر می کرد که چرا امروز با کیمیا اینطوری حرف زد. جلوی همه بچه ها از کلاس بیرونش کرد.
به حرفای کیمیا فکر می کرد. چه قدر در مورد کیمیا میدونست؟ خیلی کم . چرا اینطوری شد؟
نگاهش به خیابون بود . بدون اینکه از کیمیا بپرسه راهو می رفت.
کیمیا هم به رفتارش فکر کرد. وقتی ازون موضع دعواش پایین اومد ، تازه فهمید که حرفایی زده. با خودش فکر کرد:
اه چه عقده ای بازی دراورده . حالا ماشینش ماکسیما هست که هست . موبایلش جدیدترین آیفون سال هست که هست . تیپش و لباساش مارک هست که هست . عطرش... یاد عطرش که افتاد یه نفس عمیقی کشید. عجب عطری ... عطرش حداقل 500تومن هست که هست ... همه اینا هست که هست. باباش زحمت کشیده پول درآورده ریخته به پای پسرش.این عقده ای بازی چی بود که درآورد؟ با عجب لحنیم باهاش حرف زده .
یه صدایی ، صدای درونش رو سرکوب کرد : عیبی نداره وقتی رسیدی ازش عذر خواهی کن.
فکر خوبی بود و راضیش کرد. ولی یاد این افتاد که بهش آدرس نداده تا خواست حرفی بزنه، چشماش درشت شد. حامی داشت می پیچید تو کوچشون. نگاهی به حامی کرد. چه قدر قیافش ناراحت بود . کیمیا از کارش بیشتر پشیمون شد و با خودش گفت:
- ببین چه طوری باهاش حرف زدم که این شکلی شده.
با توقف حامی به خودش اومد. حامی دستشو از روی فرمون برداشت و گفت:
- من واقعا ازت معذرت می خوام. امروز عصبانی بودم و نباید عصبانیتمو سر تو خالی می کردم . وقتی به خودم اومدم که...
نفسشو بیرون داد.
- که دیر شده بود.
کیمیا هم سرشو انداخت پایین .
- منم از شما معذرت می خوام به خاطر حرفام و لحن و مدل حرف زدنم .
بعد سرش رو بالا آوردو لبخند زد.
- البته نصیحتم رو جدی بگیرید .
در رو که داشت باز می کرد برگشت به سمتش و گفت:
- راستی شما آدرس خونه مارو از کجا بلد بودید؟
حامی دو سه ثانیه نگاهش کرد و گفت :
- خودت بهم آدرس دادی!
کیمیا گفت:
- نه . من مطمئنم که یک کلمه هم حرف نزدم.
حامی هم یه لخند اطمینان بخشی زد و گفت :
- چرا خودت دادی.
- نه ...
- یادت رفته . مامانت نگران می شه ها.
کیمیا که تازه یاد مامانش افتاد گفت :
- باشه . ممنون ازینکه منو رسوندید.
حامی هم به چشمای کیمیا خیره شد و گفت:
- وظیفه م بود.
کیمیا پیاده شد و خداحافظی کرد .
لیلا درو بازکرد و وارد شد.
- دیر کردی .
مقنعه رو از سرش کشید و گفت:
- آره از سرویس جا موندم، یکی از معلمامون رسوندم.
غذاشو خورد . یکم درس خوند . تلویزیون دید. یکم خوابید. تا اینکه بالاخره وقت رفتن شد. وسایلاشو جمع کرد . مانتوی مشکیشو با کتونی هاش پوشید شال طلایی و مشکیشم سرش کرد. همه از دوستانش تا خانوادش بهش اعتراض می کردن که چرا انقدر تیره می پوشه.با همه ی اینها رسیدن دم در خونه باباش.
پیاده شد و گونه مادرش رو بوسید. دوتا کولش رو روی دوتا شونه هاش گذاشت . ظرف شیرنی رو توی دستش و کیسه مانتوها و کفشو توی یه دست دیگش گرفت. به سمت در رفت و زنگ زد . در که باز شد برای مادرش دست تکون داد و داخل رفت ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر
در که باز شد برای مادرش دست تکون داد و داخل رفت. خونشون طبقه اول بود برای همین کمی جلوتر که رفت پدرش رو دید . یه پیرهن آستین کوتاه استرچ و سبز پوشیده بود با یه شلوارک کرم. تا کیمیا رو دید پوکی به سیگار توی دستش زد و رفت داخل خونه و دوباره به سمت کیمیا برگشت. با همون دمپایی های سورمه ایش که توی خونه راه می رفت . کیمیا سعی کرد عادی باشه ، درست مثل همیشه .
- سلام بابا
- سلام . خوبی ؟
کیمیا وسایل هاش رو دست پدرش ، محمد ، داد. به چهره محمد نگاه کرد . صورتش به گلبهی می زد . پوست محمد خیلی سفید بود . همیشه دوستانش برای اولین بار فکر می کرن محمد برادر کیمیاست.
- خوبم .
کفش هاش رو درآورد و از توی آینه نگاهی به خودش کرد . پوزخندی زد ، ظاهرا داشت بزرگ میشد.
گوشی محمد زنگ خورد . محمد هم سریع تا کیف کیمیا رو گذاشت و چراغ اتاقش رو روشن کرد ، به سمت گوشیش دوید . کمی مکث کرد و بعد به تلفن جواب داد. با همون لحن مودبانه همیشگیش . کیمیا به سمت اتاقش رفت . بهم ریختگی اتاقش رو که دید آه کشید. باید حواسش رو جمع می کرد تا چیزی رو له نکنه . شالش رو انداخت روی صندلی میز تحریرش و مانتوش رو هم همونجا انداخت . یه شلوار تو خونه ای پاش کرد و به آشپزخونه رفت تا آب بخوره. محمد هم پیش کیمیا اومد. کشو رو کشید بیرون و قرصش رو درآورد . با آب شیر قرصش رو خورد. نگاهی به کیمیا کرد که داشت درون یخچال خالی رو سرک می کشید .
- چه خبر ؟
کیمیا در یخچال رو بست .
- سلامتی.
- شام خوردی؟
نگاهش رو به زمین دوخت .
- نه .
- چی میخوری زنگ بزنم بیارن؟
کیمیا راهشو به طرف اتاقش کج کرد .
- فرقی نمی کنه.
محمد صداش رو بلندتر کرد.
- خورش می خوری یا کباب ؟
- کباب بهتره...
صدای آروم آهنگی رو شنید . فهمید گوشیش در حال زنگ خوردنه. موکا بود.
- الو؟
- سلام خانوم خانوما.
کیمیا روی تختش دراز کشید.
- سلام . چطوری؟
صدای موکا شاد و پرانرژی بود.
- خوبم. ممنون که شما انقدر به ما توجه می کنی.
- اذیت نکن موکت خانوم .
بعد هم زد زیر خنده .
- کوفت و موکت خانوم ! ببین نمی شه بهت خندیدا !
- بی خیال. چه خبرا ؟
- هیچی امن و امان .
کیمیا از بالای سرش آلبومش رو برداشت و همون طور که به عکسای خودش و دوستاش نگاه می کرد ، گفت:
- پس غرض از مزاحمتت چیه؟
- فردا گودبای پارتیه ها . زنگ زدم یادت بندازم.
آلبوم از دست کیمیا افتاد.
- اَه اصلا یادم نبود .
- حالا من یادت انداختم. فردا راس 4 دم خونتونم . خودم میام دنبالت .
کیمیا بی حوصله گفت:
- صبر کن ببینم. نمی دونم مامانم اینا بزارن بیام یا نه .
موکا بی حوصله تر از اون جواب داد.
- الان به بابات بگو.
کیمیا سرجاش نشست . از توی آینه میز تحریرش به خاطر باز بودن در اتاق ، محمد رو می دید.
- بابا فردا مهمونیه یکی از بچه هامونه که داره از ایران میره ، میزاری من برم.
محمد که لم داده بود و پا روی پا انداخته بود گفت:
- کی می بردت ؟
- موکا میاد دنبالم.
محمدم نگاهش رو دوباره به تلویزیون دوخت .
- باشه برو.
موکا که صدای محمدو شنید گفت:
- بیا . بابات که راضی شد. همچینی عزا می گیری انگاری بابات هیتلره .
کیمیا خندید و آه کشید .
- مهمونیش مختلطه ؟
- اولاش که نه . خودمونیم ، شیش به بعد مهمونای خودشون میان و مختلطه .
کیمیا نگاهی به لباساش انداخت.
- یعنی شیش به بعد ما باید بشینیم و رقص اینارو نگا کنیم و قر تو کمرمون خشک شه؟
- شما 4 تا شیش اون قدر برقص که دیگه جون نداشته باشی برقصی .
شهناز بعد از کیمیا دوست صمیمی موکا بود . کیمیا کمی نگران گفت:
- مطمئنی که شهناز منم دعوت کرده ؟
- پ نه پ ! بیا برو ببینم که مغزت دیگه داره بندری می زنه .
بعد از خداحافظی با موکا ، توی لباساشو نگاه کرد . یه پیرهن طوسی با جوراب شلواری مشکی می پوشید و کفش پاشنه بلند.
خواست یکم درس بخونه که باباش صداش زد . شامو که خوردن محمد گفت که کیمیا چند لحظه بشینه پیشش .
- بابت اون روز عذر می خوام...
کیمیا صورتش رو به سمت تلویزیون چرخوند
- ولی تو قول داده بودی وقتی من اینجام نخوری .
محمد سیگارشو روشن کرد .
- آره من قول داده بودم ولی می دونی حال روحیم خیلی بد بود . تلفن مامانت و چک مدرسه ی تو.
کیمیا حالش بهم می خورد از حرفای تکراری پدرش . بی حوصله گوش کرد و توی اتاقش رفت .
بهانه های پدرش زیادی مسخره بود ...
لباسای مدرسش رو درآورد و بیرون گذاشت تا صبح خیلی چروک نباشه.
چراغ هارو خاموش کرد و می خواست بخوابه ، که یه اس ام اس براش اومد.
عشق من : شب خوب بخوابی عزیزکم.
کیمیا خندید . بعد یهو یاد مهمونی افتاد . شهناز دوست پرسا هم بود ، پس احتمالا میومد. پاسخ پیام رو زد و واسش نوشت :
- فردا میای دیگه ؟
بعد چند ثانیه براش جواب اومد :
- کجا ؟
- مهمونیه شهناز دیگه.
پرسا جواب نداد . کیمیا هم با خودش گفت حتما خوابش برده . بعد 5 دقیقه براش پیام اومد :
- آره میام.
کیمیا هم جواب داد :
- باید براش کادو هم بگیرم؟
بازم جواب دادن پرسا طول کشید . کیمیا هم خوابید .
صبح که بیدار شد ، جواب پرسا اومده بود .
عشق من : آره فک کنم ولی تو نگیر من از طرف هردومون می گیرم.
کیمیا هم خوشحال شد چون پولی نداشت تا بخواد کادو بگیره .
تندی براش زد :
- ممنون عزیزم. می بینمت.
اس ام اسش که رسید آماده شد و به سمت مدرسه رفت.
کلاس ها به سرعت می گذشتند . زنگ تفریح سوم وقتی به سمت دفتر می رفت با یه نفر برخورد کرد. حامی بود . تمام برگه های حامی پخش و پلا شده بود ....


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۵۱ بعد از ظهر
حامی سرش رو بلند کرد تا یه چیزی بگه که تا کیمیا رو دید ، لبخندی زد و مشغول جمع کردن برگه هاش شد. کیمیا گفت:
- سلام آقای حامی . ببخشید شمارو ندیدم .
- عیبی نداره.
حامی خودشم از رفتاری که با کیمیا داشت در تعجب بود . نباید انقدر با کیمیا نرم رفتار می کرد ولی ...
برگه ها رو داد دست حامی .حامی تازه چیزی یادش افتاد .
- راستی خانم ایرانی به بچه هاتون بگید چون هفته آینده امتحان دارید امروز یه جلسه make up داریم و به جای جامعه شناسی زبان دارید.
کیمیا نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
- اما ما که کتاب نداریم .
- عیب نداره من بهتون تمرین می دم حل می کنید .
-باشه چشم .
بعد به سمت کلاس رفت . اکثر بچه ها سر کلاس بودن و جامعه شناسی می خوندن . کیمیا روی سکو ایستاد و صداشو بلند کرد وگفت :
- بچه ها به من گوش کنید ... هیس...مهسا ساکت ... مریم با تواما ... بچه ها امروز جامعه چی؟ ... چی؟ ... پَر.
بچه ها کلی خوشحال شدن و کتابا رو پرت کردن وسط کلاس. یه سری هم رو میز ضرب گرفتن و خوندن : منو این همه خوشبختی محاله محاله ... منو این همه خوشبختی محاله محال...
کیمیا دوباره صداشو بلند کرد و گفت :
- دوستان... دوستان من ... زیاد خوشحال نباشید به جاش زبان داریم!
یهو بچه ها وا رفتن.
- خوب اینو از اول می گفتی انقدر انرژی مصرف نمی کردیم.
کیمیا خندید و از روی سکو پایین اومد . در همون لحظه ها حامی اومد و به محض ورود شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن .
کیمیا هم برعکس اون سری حواسشو کامل جمع کرد و توی بحث ها شرکت کرد و اطلاعاتش رو به رخ بقیه کشید .
قبل از اتمام زنگ دم در حامی رو صدا زدن . بچه ها هم داشتند امتحانی رو که حامی به عنوان نمونه سوال بهشون داده بود حل می کردند.
کیمیا گوشیشو از توی کیفش در آورد و می خواست تا قبل از اومدن حامی یه زنگی به پرسا بزنه .
رفت روی شماره عشق من و بهش زنگ زد . در همون حال گوشیه حامی هم به صدا در اومد بچه ها که به خاطر نبود حامی تقریبا شلوغ می کردن یکدفعه ساکت شدن.
زنگ گوشیه حامی یه قسمتی از یه آهنگ بود :
حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست
در همون حال بود که یهو در کلاس باز شد و حامی با قدم هایی تند به سمت گوشیش رفت . کیمی هم تا حمی رو دید تماسش رو قطع کرد و گوشی رو داخل کیفش انداخت. توی همون لحظه هام صدای زنگ قطع شد .
بچه ها هم پقی زدن زیر خنده ....
حامی نگاهی به گوشی کرد و توی جیب شلوارش انداخت . یه کم اخماش تو هم بود . با ماژیک زد روی میزو گفت :
- وقتتون تمومه ...
تا بچه ها بخوان بگن نه ، زنگ خورد . حامی یه سری برگه رو داد دست یکی از بچه ها و گفت :
- توی این برگه هم جوابای سوالاییه که الان حل کردید هم نکاتی که باید برای امتحان بدونید.
کیمیا یکم به چهره حامی خیره شد. و با خودش فکر کرد :
- چه قدر قیافش آشناس... باید یه جایی قبلا دیده باشم...

ادامه دارد ...



کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۰ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۴۵ قبل از ظهر
کیمیا یکم به چهره حامی خیره شد. و با خودش فکر کرد :
- چه قدر قیافش آشناس... باید یه جایی قبلا دیده باشم...
دست های نسترن که روی چشم هاش قرار گرفت ، برای بیشتر فکر کردن فرصتی نذاشت . کیمیا دست ها رو لمس کرد . ساعتی با بند های ظریف و ستی با دمای خیلی خیلی سرد . این ویژگی ها فقط مال یک نفر بود .
-نسترن ...
با اینکه جواب درست بود ولی نسترن واکنشی نشون نداد.
- اگه نسترن نیستی پس کیستی؟
یهو نسترن دستهاش رو از چشم های کیمیا برداشتو شروع کرد به قلقلک دادنش.
انقدر سریع ای کارو کرد که تا چشم های کیمیا باز شد و با حامی چشم تو چشم شد ، زد زیر خنده و بالا و پایین پرید ازون طرف چون حامی این رو دید ، رنگ کیمیا شبیه لبو شده بود . حامی هم خندید و بیرون رفت .. توی دل خودش داشت به چهره ی خنده دار کیمیا می خندید.
کیمیا بالاخره با جیغ و کتک تونست از دست نسترن رها بشه . وقتی که هردوشون از بی جونی ولو شده بودن ، نسترن گفت:
- می گما کیمیا ، من یه کافه گالری پیدا کردم خیلی جای باحالیه ولی هر کی میاد خیلی هنریه ، بعد من خیلی دوست دارم برم اما با این دوستای جلف و کرکر خنده که نمیشه . برای همین دنبال یه دوست عزیز خوشگل خوش تیپ و یه ذره با شخصیت و هنری می گشتم که تو بهترین آدم بودی...
اینجا کمی مکث کرد تا تاثیر حرفش رو در کیمیا ببینه. کیمیا هم به دیوار تکیه داده بود و دست هاش رو زیر چانه گذاشته بود و بیشتر به ادداها و طرز صحبت کردن نسترن که با حرکت دست ها و چرخش چشم هاش همراه بود ، نگاه می کرد .
سکوت نسترن که طولانی شد کیمیا گفت :
- خب که چی؟
لب و لوچه ی نسترن آویزون شد .
- خب این همه صغری کبری چیندم که بگم باهام میای یا نه.
کیمیا طبق عادت همیشگی نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
- حالا کی هست ؟
- همیشه هست ولی شنیدم جمعه شبا یه پسره میاد پیانو و گیتار میزنه و می خونه . خیلی باحال تره . مثلا حدود 5 و نیم بریم یه یه ساعتی گالریشو تماشا کنیم بعدم بشینیم موسیقی گوش بدیمو یه چیزی بخوریم. باهم حرف بزنیم و هر وقت خسته شدیم پاشیم بریم.
- باشه ببینم چی میشه .

زنگ آخر هم تموم شد و کیمیا برگشت خونه . در رو باز کرد . طبق معمول محمد تازه از خواب ظهرش پاشده بود . صبح ها اگر دادگاه داشت می رفت و میومد ، عصر های روز های زوج هم دفترش می رفت. همیشه هم ساعت 1 تا 4 خواب بود .
کیمیا چراغ ها رو روشن کرد . بعد از سلام و احوال پرسی ناهارش رو خورد و پرید توی حموم .
بعد از حمام هم نوبت به انتخاب لباس بود . یه شلوار لی تنگ مشکی پوشید و یه بولیز قهوه ای شیک و اسپرت .
بولیز چروکش رو اتو کرد. باید موهاش رو خشک می کرد . خیلی بهم ریخته موهاش رو سشوار کشید . تهش هم یه برس کشید و موهاشو به چپ و راست تکون داد. چون موهاش حالت دار بود احتیاجی به کار خاصی نداشت . همه فکر می کردن برای موهاش خیلی وقت می گزاره صورتی که این طور نبود. کیمیا هم خدا رو شکر می کرد.
یه برق لب زد و با دست ابروهاش رو به سمت بالا کشید. همه چیز درست و مناسب بود .
یکی از مانتوهای مشکی رو انتخاب کرد و پوشید . شال قهوه ایش رو هم اتو کرد . از بس اتاقش بهم ریخته بود ، همه ی لباس هاش زیر دست و پا میفتاد و چروک میشد .
گوشیش که زنگ خورد عطرش رو داخل کیفش انداخت و به سمت موبایل دویید.
صدای شاد و همیشه سرزنده موکا توی گوشش پیچید.
- شلام شلام خوشمل خانوم . بپر جلدی بیا دم در که منتظرم.
- اوکی اومدم.
همه ی دوسانش عادت داشتن همدیگ رو با لفظ خوشگل خانوم صدا کنن. موکا هم از این قاعده مستثنی نبود.
کیفش رو برداشت و کفش پاشنه سه سانتی مشکی و ورنی خودش رو پوشید و با محمد که قربون صدقش می رفت خداحافظی کرد . به سمت موکا رفت و سوار ماشین برادرش شد ...

****
- کسری پاشو آماده شو دیگه.
پای راستش رو روی پای چپش انداخت . روکش شوکولات رو باز کرد و گفت:
- دو ساعت دیگه باید بریم شما نگران نباش...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۰ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۰۰ بعد از ظهر
- کسری پاشو آماده شو دیگه.
پای راستش رو روی پای چپش انداخت . روکش شکلات رو باز کرد و گفت:
- دو ساعت دیگه باید بریم شما نگران نباش.
کاوه که داشت سرشو با حوله خشک می کرد اومد دم اتاق .
- چی چیو دو ساعت دیگه باید بریم ؟! اولا خونشون دوره دوما الهه به من گفته هرچی زودتر بریم بهتره . می خواد ما رو اولین نفر ببینه .
کسری یکم از نسکافش خورد و دوباره نگاهی به کتاب انداخت .
- کجاش دوره ؟ نترس خودم 10 دقیقه ای می رسونمت اونجا . اووه دختره ی بدبخت پسر ندیده ! انگار می خواد اینو توی لباس دامادی ببینه .
بعدم نیم نگاهی به کاوه کرد که مثلا آمپر غیرتش رفته بالا . کاوه خیلی جدی اومد بالای سرش و گفت :
- ببین کسری می خوام باهات جدی باشم. اگرم تا به حال هیچی نگفتم ، به حرمت یک سالیه که ازم بزرگتری ...
نفس عمیقی کششید وحرفش رو بدون اینکه به کسری نگاه کنه حرفش رو ادامه داد. کسری سرشو انداخته بود پایین و از شدت کنترل خنده اش سرخ شده بود .
- می دونم که می دونی من الهه رو خیلی دوست دارم و دلم نمی خواد کسی بگه بالا چشمش ابروئه ... اِ کسری... خیلی خری ... خیلی نفهمی خیلی بی جنبه ای ....
در حالی که خیلی عصبانی بود از اتاق رفت بیرون . کسری هم که دیگه غش کرده بود .
- خب راس می گی دیگه بالا چشمش ابرو نیس ، پاچه بزه ... آخه جوجه تو واسه من چی داری بلغور می کنی ؟ تریپ زن دوستی واسه من برندار که اصلا بهت نمیاد . مامان عوض اینکه تو رو زن بده باید واست شوهر پیدا می کرد ...
وقتی قرار بود کاوه به دنیا بیاد دکتر مادرشون گفته بود بچه دختره. همین هم بهانه ی همیشگی کسری برای مسخره کردن کاوه بود. کاوه هم گناهی نداشت ، فقط یکم سوسول بود !
کسری بلند شد و برگه هاشو از روی میز جمع کرد . توی کمدش دنبال یه لباس اسپرت گشت . یه شلوار مشکی و کت اسپرت مشکی درآورد با پیرهن مردونه سفید یکی از کراواتای مشکی و نازک اسپتی که داشتو هم روی تخت انداخت . به طرف اتاق کاوه رفت که بگه من دارم آماده می شم که با صحنه جالب تری مواجه شد . یکم عصبی شد ولی قسمت خنده داری هم وجود داشت . دلیل عصبانیتش هم این بود که کاوه سیگارش رو ترک کرده بود ولی الان داشت می کشید . کاوه پشت به در نشسته بود و کسری رو نمی دید.
روی صندلیش لم داده بود و پاهاش روی میز بود . در عرض این چند دقیقه موهاشو اتو کشیده بود و جوراباشو پاش کرده بود . به جای شلوار یه شلوارک خیلی کوتاه پوشیده که بیشتر به مایو شبیه تا شلوارک .
خیلی ژست گرفته بود و دود سیگارو خلقه حلقه بیرونمی داد و تلفن حرف می زد . کسری هم با یه لبخند مضحکی به دیوار تکیه داد و به کاوه خیره شد که چه شکلی صداشو شبیه این این جنتلمنا کرده بود و با ی لحن دختر کش حرف می زد .
- نه عزیز دلم خانومم. ناراحت نباش...
-...
- نه دیگه . گریه نکن دختر خوبی باش برو پیش دوستات .
-...
- خودم فردا می برمت دکتر.
- ...
- آفرین. خیلی نرقصیا . فقط استراحت کن.
-...
- برو عشقم . شب می بینمت.
تماس رو که قطع کرد . خنده ای کرد و دود سیگارو ماهرانه داد بیرون.
کسری هم آروم به سمتش رفت. گردن کاوه رو نشونه گرفت و محکم زد پس گردنش . کاوه هم با صورت افتاد رو میز کامپیوتر .
سرش خورد به کِیس و ازون طرف دود سیگارشو کامل بیرون نداده بود که با این کار کسری افتاده به سرفه . انگار دل و رودش رو بالا میاورد.
کسری دستش رو گذاشت روی شونه کاوه .
- برادر حرمت دان من ! زیاد به خودت فشار نیار . من رفتم که دوش بگیرم . آماده شو ...
کاوه همون طور که سرفه می کرد ، بریده بریده گفت:
- ک... کسر... کسری ... کش...تمت ... کش...
در حمام رو باز کرد و گفت :
- انقدر زور نزن کش لقمه می شی !
و و دلش گفت:
- چقدم که من نمکم !!
بعدم به شوخی هایی که خودش می دونست بی مزه و مسخرن خندید.

***
- باور کن ...موکا... دیگه نمی تونم ... نفسم بالا نمیاد....... اوی... نکن....
موکا هم بدون توجه به اعتراضات کیمیا لیوان آب رو ریخت توی حلقش. یکمی هم پاشید به صورتش.
- جون تو پا نشی نمی شه . می خوای سه چهار ساعت آینده رو بتمرگیم سر جامون بعد حسرت می خوری که چرا الان به اندازه کافی نرقصیدیا...
با دست خودشو باد زد و گفت :
- بزار برم بگم یه آهنگ درست و حسابی بزاره اون وقت شاهکار رقصتو ببینیم کیمیا خانوم.
کیمیا با حالت نزاری مدل گریه آه می کشید. دو ساعت تموم سر پا بود و رقصیده بود . اونم چه رقصی! آهنگ های تند و تکنو.
دوباره با دیدن موکا که به سمتش میمود جیغش رفت هوا .
- دیگه نمی تونم موکا. مگه زوره ؟ دلم نمی خواد دیگه برقصم . اصلا قراره من حسرت بخورم ، تو رو سننه ؟
- آخه غرتو سر من می زنی . پاشو دیگه آهنگ مورد علاقتو گذاشتما .
کیمیا که موزیک اول آهنگو شنید فهمید که دیگه ازین آخریه نمی شه گذشت....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
کیمیا که موسیقی اول آهنگ را شنید ، بلند شد. اما قبل از رقصییدن متوجه شبنم شد که با نقابی به سمتش می آید.
- کیمیا کیمیا... بیا اینو بزن به صورت خیلی باحال تر می شی. یه دو دقیقه بشین یه کوچولو آرایشت کنم.
کیمیا او را به عقب راند .
- وا ؟ شبنم این کارا چیه ؟ یه آهنگ می خوام برقصم دیگه آرایش نمیخواد .
شبنم بی توجه به او ، دستش را کشید و او را روی مبل نشاند . از توی کیفش رژ لب قرمزی درآورد و روی لب های کیمیا کشید. بعد هم با مداد چشم هنرمندانه خطوطی را روی پلک های کیمیا کشید . کارش که تمام شد ، خیلی ذوق زده بود .
- وای کیمیا ! چه هلویی شدی دختر . من جای تو بودم همیشه آرایش می کردم.
بعد هم نقاب بالماسکه را به صورت او زد و به سمت مهرنوش رفت و گفت که آهنگ از اول گذاشته شود.

***
- بدو کسری . بزن کنار اون گل فروشیه ، من یه دسته گل بگیرم.
کسری که کلافه شده بود ماشین را کنار گل فروشی نگه داشت . و در دل با خود گفت:
- انگار می خوایم بریم مهمونی ملکه الیزابت اول ...
همان طور که باخود حرف می زد ، متوجه ویبره موبایلش شد . عکس مادرش روی صفحه خودنمایی می کرد .
- سلام مامان .
- سلام کسری . خوبی؟
- بدنیستم. شما چطوری ؟ سفر خوش می گذره ؟
- آره همه چی خوبه ، منم خوبم.
صدای مادرش بلند تر شد :
- جان؟... نه کسری ست.... باشه بهش می گم .
دوباره صدایش معمولی شد .
- الو... ببخشید خالته می گه جمعه با کاوه بیاین اینجا .
کسری کلافه به گلفروشی نگاهی کرد و گفت:
- سلام منو به خاله برسون . باشه ببینم چی می شه ، شاید کاوه بیاد ولی من نمی تونم شنبه کلاس دارم.
- زیاد به خودت فشار نیار. حواستون به مهمونی مسعود اینا هست دیگه .
- آره مامان جان الان گل پسرتون یه نیم ساعتی هستکه رفته گل بگیره و منو اینجا کاشته . چرا زودتر الهه رو براش نمی گیری بره سر خونه زندگیش؟ نامزدیشون خیلی طولانی شده ها .
- بزار برگشتم یه کاریش می کنم.
کسری کاوه را دید که با سبد گلی بزرگ به سمت ماشین می آمد . کسری سریع گفت:
- باشه مامان . من برم دیگه . شما هم تا جایی که می تونین خوش بگذرونی .
- خیلی خب . امروز خبر دارمدوستای شهنازم میان ، یه خورده چشماتو باز کن ، محض رشای خدا یکیشونو بگو برم خواستگاری واست.
کسری در دلش نالید : ای خدا باز همون بحث همیشگی. سعی کرد با لحنی معتقد کنانه حرف بزند.
- مامان جان منو شما که حرفامونو زدیم دراین مورد.
- آخه گل پسر تو که اصلا اونو نمیشناسی.
- خوبم میشناسمش.
کاوه که در ماشین رو باز کرد گفت:
- بعدا با هم حرف می زنیم. خداحافظ .
- خداحافظ.
کاوه سبد گل را روی صندلی عقب گذاشت و خودش سوار شد.کسری هم تا کاوه نشست ، راه افتاد.
-با کیی حرف می زدی ؟
- با مامان ...
نگذاشت کاوه دوباره چیزی بگوید و ضبط را روشن کرد.
حدودا یک ساعت بعد به مقصد مورد نظرشون رسیدن.
کاوه گل را که برداشت گفت:
- تو از در اصلی برو ، من از در پشتی می رم آشپزخونه گلا رو بدم به بی بی .
کسری در ماشین را فقل کرد و زنگ خانه ویلایی را فشرد. در با صدای تقی گشوده شد . کسری هرچه جلوتر می رفت ، صدای موزیک بیشتر می شد .
بیا کنارم سروناز بی تاب
بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا
غزل برقصیم تا طلوع فردا
بیا کنارم ساقه ی بهاره
رو فرش برگو پولک ستاره
خار شعرم می شکنه پیش تو
عجب شرابی نفس تو داره
گل بهارم در انتظارم
حریق سبزی بیا کنارم
در ورودی را شبنم بدون آنکه متوجه که چه کسی به داخل می آید باز کرد. نگاه کسری به دختر هایی افتاد که روی مبل ها نشسته بودند و ساکت به صحنه مقابلشان خیره بودند. کسری دختری را دید که با چه شور و هیجانی می رقصید و ازین طرف به آن طرف می رفت. اما نقابی که به صورت دختر بود ، مانع دیدن چهره ی او می شد. لب های آتشین دختر، کسری را به وجد آورده بود .
یک دفعه نگاه دختر به نگاه خیره کسری افتاد و کسری با آن فاصله متوجه گرد شدن چشم های دختر شد .
دختر هم بدون وقفه از پله های سمت راستش بالا رفت .
دختر ها که تازه از آن حالت درآمدند ، متوجه پسری شدند که در 10 متری آنها ایستاده بود و چندنفرشان هم مثل دختری که می رقصید از پله ها بالا رفتند ...

بــــانــــو
۱۶ فروردين ۱۳۹۱, ۰۶:۳۶ بعد از ظهر
دختر ها که تازه از آن حالت درآمدند ، متوجه پسری شدند که در 10 متری آنها ایستاده بود و چندنفرشان هم مثل دختری که می رقصید از پله ها بالا رفتند . شبنم که تازه فهمید در را به روی چه کسی گشوده ، سعی کرد خیلی دستپاچه نشود و گفت:
- اِ؟ می تونم بپرسم شما ؟
شهناز با قدم هایی سریع به سمت کسری و شبنم اومد . رو کرد به شبنم .
- ا شبنم ؟ یادت نمیاد کسری رو؟ یکی از دوستان خانوادگی و مشترک من و موکائن دیگه.
کسری هم ساکت با لبخند به آن دو گوش می کرد . شبنم کمی با دقت به کسری خیره شد .
- آهان تازه یادم یادم اومد . خوبی آقا کسری؟
- اگر شما بزارید بله .
شبنم جا خورد .
- چی؟
کسری همان طور که ایستاده بود کمی جا به جا شد و گفت:
- منظورم اینه که اگر اجازه بدید منم صحبت کنم و سلام بدم ، حالم خوبه.
شبنم توی دلش گفت: ... مسخره ... فک کرده تحفه اس. و بلند گفت:
- بفرمایید .
-ممنون .
بعد هم رو کرد به شهناز:
- سلام شهناز خانوم . حالتون چطوره ؟
شهناز دست دراز کرد و با کسری دست داد. لبخندی زد و خیلی صمیمی گفت:
- سلام آقا. ممنون خدا رو شکر توپ توپم البته به علاوه احوال پرسیای شما.
اخمی کرد و ادامه داد:
- تو خجالت نمی کشی یه حالی از من نمی پرسی ؟ آخه چی بهت بگم من ؟ هان ؟ با موکا هم که کلا قطع رابطه ای لابد.
- اتفاقا خیلیم به یادت بودم و احوالت رو دورادور می پرسیدم. فقط این خبر مهاجرتت مارو سورپرایز کرد .
چشمان کسری بین شهناز و پله ها در حرکت بود. کنجکاوی کسری اجازه نمی داد حواسش را کامل به شهناز بدهد. در آخر شهناز که به صورت نامحسوسی کلافه شده بود ، جایش را تغییر داد و درست روبروی پله ها ایستاد و زاویه دید کسری را مسدود کرد.
- خوب کاوه کجاست ؟ خاله چی ؟ نکنه خاله رو با خودت نیوردی؟
کسری از ایستادن زیاد خسته شد . در دل گفت:
- خوشم میاد ننه بابات اصلا مهمون داری بهت یاد ندادنا ...
- نه دختر خالم وقت به دنیا آوردن بچش بود ، خالمم دست تنها بود ، مامانم رفت کمکش . خیلیم ناراحت بود که نمی تونست بیاد . گفت من خودم بهتون زنگ می زنم. کاوه هم که رفته...
وسط حرف کسری ، کاوه ازسمت آشپزخانه داخل شد.
- به به شهناز خانم . خوب هستین؟
- بله کاوه خان به لطف و مرحمت جنابعالی و آق داداشتون.
کاوه با حالت مضحکی سرش را پایین انداخت:
- نه دیگه دارید کم لطفی می کنید.
بعد صدایش را پایین آورد :
- نمی دونی این خاله سوسکه ی ما کجاست؟
الهه از پشت کاوه به شهناز و کسری اشاره کرد که ساکت باشند. یک دفعه شروع کرد به قلقک دادن کاوه .
کسری به دیوار تکیه داد و به کاوه نگاه کرد که عین چی داد می زد و می گفت نکن نکن. الهه هم می خندید و کارش رو ادامه می داد . کسری اصلا حوصله ی این مسخره بازی ها را نداشت. به دختری که دیده بود فکر می کرد . لب های سرخ چشمانی قشنگ و بینی قشنگی و ازآن قشنگ تر لب هایش. هر کدام از دختر هایی که از پله ها پایین می آمدند روسری یا شالی به سر داشتند درست شبیه شهناز. البته کسری رفتار شهناز را نمی پسندید . حجاب می کرد اما با همه ی پسرها دست می داد و می رقصیید .
کسری فکر می کرد :اگر حجاب داری که رفتار و منشت هم هم گام ب حجاب باشد. اما اگر با پسرها می رقصی و دست می دهی و هر کاری که می خواهی انجام می دهی ، پس ارزش حجابت را پایین نیاور.
یکی از دختر ها که از پله ها پایین می آمد مانتو و روسری تنش بود . کسری همان طور به آرام و آهسته آهسته پایین آمدن او نگاه می کرد . به سمت پذیرایی چرخید و پیش دوستانش رفت. کسری صورت او را هم ندید اما این دختر ناشناس مهم نبود ، مهم دختری بود که می رقصید. با توجه به آرایشش باید او را تشخیص می داد.
مهمان ها کم کم کی رسیدند .
یکی دو ساعتی که گذشته بود با میثم و سعید و رهام ایستاده بودند و حرف می زدند . یکی از خدمتکاران سینی نوشیدنی هارا روی میز و کنار آنها قرار داد و رفت .
شهناز فکر کرد حالا وقت معرفیست. گرچه دلش نمی خواست دوستانش را به کسری نشان بدهد... اما ...
شانه هایش را بالا انداخت. بی خیال !

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر
گرچه دلش نمی خواست دوستانش را به کسری نشان بدهد... اما ...
شانه هایش را بالا انداخت. بی خیال !
به سمت دوستانش رفت. کیمیا ،شبنم ، مهسا ، موکا و رها . رها فقط دوست شهناز بود و بقیه مجبور بودند به احترام شهناز به جوک های بی مزه و مسخره او گوش بدهند . شبنم نگاه التماس آمیزی به شهناز انداخت. شهناز هم بعد ازینکه خنده های نمایشی بچه ها تمام شد ، گفت:
- خیله خب هرچی گفتید و خندید بسه دیگه. می خوام یه سری پسر خوشگل و جذاب نشونتون بدم . البته اگر خوشگل و جذاب هم نباشن مهم نیست ، مهم اینه که یا خودشون یا باباهاشون پولدارن .
همشون خندیدند و به همراه شهناز رفتند. گرچه کیمیا علاقه ای به رفتن نداشت ، اما همراهشان رفت. با صدای پسرا پسرا گفتن های شهناز ، کسری و میثم ، سعید و رهام برگشتند . چشم همگی اول روی مهسا رفت که برعکس سه نفر دیگر حجاب نداشت و یک پیراهن صورتی که تا بالای زانویش را می پوشاند به تن کرده بود.
به جز کسری. کسری با تعجب به یکی از دخترها نگاه می کرد .بعد شهناز گفت:
- خوب معرفی می کنم. کسری دوست خانوادگی من و موکا و برادر نامزد الهه
شبنم گفت:
- نه... مگه الهه نامزد کرد؟
- بهله . ایشون آقا میثم هستن پسر خاله مامانم . رهام هم پسر عمومه . و در آخر گل سرسبدشون آقا سعید . برادر اینجانب .
کیمیا اصلا به جمع پسرها نگاه نکرد و خودش را سرگرم تلفنش نشان می داد و به میز تکیه داد.
- خب و اما دوستای گل و صمیمی من . موکا که معرف حضورتون هست. رها . شبنم . مهسا و ایشونم...
کیمیا رو به جلو کشید و سرش را بالا آورد .
- کیمیاست . گل گلاب ما.
کیمیا با کسری چشم تو چشم شد و سرش را به نرمی تکان داد. میثم و رهام هم اظهار خوشوقتی کرد و متقابلا جواب شنید. سعید از حالت و متانت کیمیا خیلی خوشش آمد . دست دراز کرد تا با کیمیا دست بدهد ، کاری که با هیچ کدام از دوستان شهناز نکرد. کیمیا لبخند ملیحی زد و از میز کنار دستش لیوان شبت را برداشت و به سمت او گرفت و گفت :
- خوشوقتم.
کسری بسیار ازین کار کیمیا لذت برد . سعید هم همین طور . کیمیا به صورت کاملا مبتکرانه و مودبانه دست او را رد کرده بود. ...

ساعت از هشت می گذشت . کیمیا ازآن شلوغی خسته شده بود و از بودن کسری در آنجا خوشحال نبود. علاقه ای نداشت که با او در یک مهمانی باشد. کمی در هوای سرد نفس کشید و دستانش را بهم کشید تا گرم شوند . که کتی روی شانه هایش قرار گرفت...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

سلام ببخشید اگر کمه و اگر بده . به خاطر تصادفی که کردم نمی تونم زیاد بنویسم و کلا حالم خوب نیست.:-2-39-:
ممنون از توجه همگی به خصوص کسانی که به نقد می رن. فقط یه سوال . حتما من باید یه دو روز نزارم تا شما برید نقد؟:-2-15-:
آدم وقتی می ره نقد نشون می ده که برای نوشته ها ارزش قائله که نظرشو می گه. من به انرژی هاتون خیلی نیاز دارم... درکم کنید...
از اول داستان چیزی اینجا نگفتم که به دلخواه خودتون باشه ولی دیگه دارم کم میارم...

بــــانــــو
۱۷ فروردين ۱۳۹۱, ۱۱:۲۵ بعد از ظهر
که کتی روی شانه هایش قرار گرفت.
با دیدن کسری کمی دستپاچه شد. کسری حال خوبی داشت. کنار کیمیا به نرده ها تکیه داد . و نگاهش را به آسمان تیره شب دوخت. کیمیا هنوز به کسری خیره شده بود. کمی بعد به خودش آمد و به رو به رویش نگاه کرد. در دلش گفت: چرا همیشه توی ذهنم باهاش پدر کشتگی دارم؟ بدبخت ! چی کار به من داره؟
کسری سکوت شکست.
- فکر نمی کردم اینجا ببینمت. گرچه قبلا هم تو یه مهمونی دیده بودمت .
کیمیا با تعجب به سمت او برگشت .
- جدا ؟ تو کدوم مهمونی ؟
کسری که انگار تصاویر آن شب را در همان لحظه می دید ، گفت:
- توی جشن تولد پیارسال موکا.
کیمیا جشم هایش را جمع کرد و سعی کرد تا آن شب را به یاد بیاورد . ولی چیزی در ذهنش نبود. به هرحال کسری که دروغ نمی گفت .
- که این طور. گفتم چه قدر قیافه شما آشناست ، نگو قبلا شما رو دیدم یادم نیست.
کسری نگاهش را از ماه آسمان گرفت و به ماهش که در زمین بود ، دوخت.
- چرا اومدی بیرون؟
- زیاد اهل شلوغی نیستم . اگر به اصرار موکا نبود شاید اصلا نمی اومدم .
کیمیا دستانش را در هم قلاب کرد.
- می گفت حالم چند وقته خوب نیستو افسرده شدمو ...
شانه ای بالا انداخت.
- ازین جور حرفا...
و سرش را بالا گرفت که نگاهش با نگاه کسری تلاقی کرد. نزدیک به حدود سی ثانیه به یکدیگر خیره شدند . کیمیا حس کرد برقی از نگاه کسری به او منتقل شد. برای دومین بار دین چند دقیقه به خودش آمد. نباید انقدر به پسری نزدیک می بود. طبق قوانین خودش این همه نزدیکی به یک پسر اشتباه محض بود . عاشق شدن و دوست داشتن و مشغول شدن فکرش توسط یک پسر برای او زود بود. سعی کرد غرورش را بازیابی کند.
- خیلی بیرون موندیم فک کنم اگه بریم تو بهتر باشه.
کسری کاملا بی ربط پرسید :
- خیلی بد شد سر کلاس گوشیم زنگش باز بود نه؟
کیمیا کمی مکث کرد . چه جای این سوال بود؟!
- نه . شما خودتونو ناراحت نکنید . بچهان دیگه دربه در دنبال یه چیزین که بهش گیر بدن و تفریح کنن.
بعد ازین حرف به داخل رفت .
بعد از چند دقیقه نوت کسری بود که به خودش بیاید....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
ممنون که بهم انرژی دادید. تقدیم به شما :-118-:

بــــانــــو
۲۱ فروردين ۱۳۹۱, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
فصل دوم

- ای خدا من حوصلم سر رفته کسی هست که منو درک کنه؟شماها چه دوستایی هستین هان؟
همان طور که آرام صحبت می کرد و دوستانش می خندیدند متوجه کسری شد که نگاهش می کرد . از ذهنش گذشت :
- تخته سیاه اون طرفه جناب ! اگه گذاشتی من دو دقیقه حرف بزنم ؟ نه می زاری حرف بزنم از بس نگا می کنی ، نه می زاری بخوابم . پس من چی کار کنم ؟ تو رو نگا کنم؟!
به دوستانش دوستانش هم توپید : کوفت ! مگه من حرف خنده داری زدم که دارین می خندین؟
کسری هنوز داشت درس می داد و حرف زدن های کیمیا روی اعصابش بود .
اما کیمیا به جد ،حوصله اش سر رفته بود چون کسری همین یک ماه پیش اولین جلسه بعد از امتحانات ترم ، سر کلاس زبان ترمیکشان همه ی این هارا با جزئیات و کلیات و هزار بار سخت تر ، گفته بود . حالا هم توقع داشت کیمیایی که، دیشب نخوابیده ، تازه کلی هم برای خرید با پرسا راه رفته و علاوه برآن به خاطر ایام محرم گریه کرده و چشمانش پفی شده ، درست مانند دخترهای خوب و دانش آموزان منظم و بافهم و شعور بنشیند به درس گوش دهد . مردم چه توقع هایی دارند؟!
وقتی یاد دیشب افتاد ، دو ماه پیش هم برایش یادآوری شد . پرسا چهار سال از کیمیا بزرگتر است اما همیشه مثل خواهر همراه هم هستند . چه قدر از اینکه بعد از دوسال دوباره پرسا را می دید خوشحال بود در میهمانی او کلی خوش گذراند . دوباره رابطشان مثل قدیم شده بود و هفته ای یک شب با هم بیرون می رفتند ...
کسری از کیمیا سوالی پرسید که کیمیا طبق معمول در هپروت سر می کرد. کلاس ساکت شد و بچه ها و کسری به او نگاه می کردند . منتهی در صورت کسری به علاوه نگاه یک اخم هم خودنمایی می کرد. کیمیا نامحسوس حرص خورد و در دلش بلند به او گفت:
- به خدا اگر بخوای مثه اون سری چرت و پرت بهم بگی بدتر از اون دفه دیوونه بازی در میارما ! اصلا هم معذرت خواهیاتو قبول نمی کنما !
بعد هم روی جمله ی خوش خط پای تخته تمرکز کرد و سعی کرد زمانی که خواسته شده را بسازد .
دلش می خواست به او سرزنش آمیز نگاه کند اما کسری ی بدبخت هم معلم است دیگر. وظیفه اش این است . اما باز هم با همه ی این ها کیمیا در دلش یک عالمه به او بد و بیراه گفت !


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

سلام دوستان . فصل دوم شروع شد . به نظرتون چندتا فصل باشه خوبه؟ 4 یا 6 ؟ « حتما بهم بگید »
ممنون از همتون که میاین نقد . یه چیزی رو گفته باشم : من هنوز درباره پدرام نگفتم و شما هنوز نمی دونید پدرام کیه !؟!
یکم بهم ایده بدید دوست دارید چه اتفاقای دیگه ای ببیفته و چه چیزایی کمه .
در مورد دیر گذاشتنام و کوتاه نوشتنام معذرت میخوام چون من همون موقعی که می نویسم براتون می فرستم و متاسفانه اهل نوشتن روی کاغذم نیستم چون اون چیزی که می نویم و تایپ می کنم 360 درجه باهم فرق دارن.
منتظر نظراتون هستم ./

بــــانــــو
۲۳ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۲۶ بعد از ظهر
از خانه بیرون آمد . سوییشرت طوسی پر رنگ به تنش . چنگی در موهایش زد و آن ها را به عقب راند . دولا شد و بند کفشش را دوباره بست . دستانش را در جیب کرد و به جایی که می خواست برود ، راه افتاد .
به یاد قدیم و بچگی ها روی جدول ایستاد و دست هارا به دو طرف باز کرد و سعی کرد تعادش را حفظ کند .
درست عین پسربچه ها...
خیلی وقت بود که دوست داشت بچه باشد . البته بچگی هم دردسرهای خودش را داشت . حاضر نبود دردی که وقتی همسایه توپش را پاره می کرد یا دوستانش اورا در تیم فوتبالشان راه نمی دادند یا اینکه پدرو مادرش برای برادرش همه چیز می خریدند و توجهی به او نمی کردند ، را دوباره تجربه کند .
همیشه فکر می کرد هر وقت عاشق شود زندگی بر وفق مرادش می شود ، غرورش را زیر پا می گذارد ، تمام زندگیش را به پای آن دختر خواهد ریخت و در انتها خوشبخت خواهد شد ...
از روی جدول پایین پرید . صدای برخورد کتونی هایش با زمین احساس زنده بودن به او می داد. چه قدر وقت از آخرین باری که این طوری تیپ زده بود می گذشت . از بس لباس های رسمی پوشیده بود دیگر خودش را فراموش کرده بود .
به ماه که به آرامی رخ می نمود نگاه کرد . بلافاصله با یادآوری این که انرژی منفی دارد و بینایی را ضعیف می کند چشم از آن برداشت . زیبایی ها تو را از پا درمی اورد و شکستت می دهد .
پوزخندی زد . چه کسی برای بار اول گفت:
شکست مقدمه ای برای پیروزی ست ؟!
نه ... شکست های پی در پی مقدمه ای بر مرگ تدریجی ست !
به الان زندگیش فکر کرد . چه قدر با تفکرات بچگیش فرق دارد .
حالا عاشق شده یک عشق یک طرفه ... معشوقش هر ارتباط هر لبخند هر چیزی که برای او دارد و برایش انجام می دهد به خاطر احترامی ست که به معلمش می گذارد ... کاش می توانست برای او معلم عشق باشد ...
به درختانی که صحنه غروب را تکمیل می کردند خندید . چه زندگی سختی ...
نفسی عمیق کشید . بهترین راه برای آرام بودن این بود . همیشه وقت های غمگینی به این جا می آمد . الان هم یکی از آن روزها بود . هر چند دقیقه ای که می گذشت دوباره زمینه فکری قبلی اش را ادامه می داد :
حالا عاشق شده ... پند روز پیش صمیمی ترین دوست تمام زندگیش برگشت ... با تمام وجود از احساسش سخن می گوید و ... می گوید به دنبال عشق کودکی هایش برگشته و... و با تمام جسارتش می گوید اسم عشقش کیمیاست ...
برای اندکی تنهایی به سمت راه قدیمی و متروکه ی کنار پارک می رود . بیشتر اوقات پرنده هم آنجا پر نمی زند ... با شنیدن صدای خنده ها به علاوه ی صدای نامفهومی ، فهمید که بزرگتر از پرنده آنجا پر می زند ...!
به پرده ای که قسمتی از زمین را پوشانده بود نگاه کرد . منبع صدای خنده آن جا بود . صدای مردی آمد با حالت خاصی گفت :
- دوست دارم صدای جیغتو بشنوم می فهمی ؟
صدای شکسته شدن شیشه ای آمد و کوبیده شدن پاهایی به زمین ...
کسری شعله های آتش را از پشت پرده می دید . تنها و تنها شعله های آتش ...
به اصواتی که می شنید فکر می کرد معنای آن ها چیست؟! صدایی شبیه زدن کمربند به جسمی آمد و سپس صدای ناله ای خفه...
صدای مردی دیگر آمد :
- آب جوش آماده ست .
صدای مرد او آمد :
- خوبه بیارش .
بعد لحنش دوباره چندش آور شد و گفت :
- خب شبیه شیر عسل شدی عزیزم . ولی من شیر توت فرنگی بیشتر دوست دارم !
بعد از کمی مکث گفت :
- عزیزکم ، چموشکم ! می خوام نطقتو باز کنم چون فردا دیگه انقدر لطیف باهات برخورد نمی شه. می ری پیش یه سریای دیگه .ماها کارمونو بلدیم و با لطافت انجام می دیم . اونا هم کارشونو بلدن منتهی با خشانت بلدن . حالا کدومو می خوای ؟!
کسری سرجایش خشک شده بود . دیگر راه نمی رفت . تنها به سایه های آتش که در سیاهی مطلق شب که رقص زجر می کرد، نگاه داشت ...
باد صدای کسی را در آن نواحی شنید و گذر کرد ... با گذر باد پرده بلند شد .. صدای ناله های لرزان دختر که سعی در سرکوب فریاد و دردش داشت ، در باد می پیچید ...
دختری به صندلی بسته شده بود پیراهن آستین بلندش پاره شده بود و قسمتی هایی از بدنش پیدا بود که رد خون آن ها را مزین کرده بود . چشم های دخترتوسط یک پارچه ی سیاه شبیه مقنعه یا روسری بسته بود و تنها دهانش برای تکمیل لذت سه مرد دور و اطرافش باز بود .
تکه پارچه ی روی زمین با دقت بسیار ، به احتمال زیاد شبیه مانتو بود ...
مردی حدودا سی و خورده ای ساله کنار دختر ایستاده بود و آب جوش را روی بدن دختر می ریخت ... موهای دختر خیس بود و از بدش بخار بلند می شد ... دختر می لرزید ... آب از روی رد های عمیق ضربات کمربند رد می شد ...
دختر از حال رفت. مردی دیگر جلو آمد و ظرف آب جوش دیگری در دست داشت . موهای دختر را در چنگ گرفت و به عقب کشید و بعد آب جوش را روی صورت او رها کرد . دختر جیغ خفه ای زد که ناله بیرون آمد . مردی که ظاهرا از دو مرد دیگر جوان تر بود لبانش را روی لبان کبود دختر گذاشت . ضربه ی سهمگینی بود...
به دختر حالتی همانند تشنج دست داد. پسر از او دور شد و گفت :
- نه هنوز درست نشده ... اتو رو بیار ...!
باد تمام شد و پرده سرجایش برگشت و کسری نمی دانست باید چه کند ... باورش برای او سخت بود ... آن چیز هایی که دیده بود ...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
نظرتون درباره این قسمت برام خیلی خیلی مهمه ... خیلی منتظرم ...

بــــانــــو
۲۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۳۰ بعد از ظهر
نمی فهمید چه اتفاقی در حال رخ دادن است ... مغزش به طور کامل هنگ کرده بود و نمی فهمید... باید به پلیس زنگ میزد به سختی از جیب سویشرت گوشی اش را برداشت . شماره پلیس ...شماره پلیس...چند بود ؟!؟!
لعنتی ... حافظه اش گویی کامل حذف شده... 118 ؟ 119 ؟ 125 بود ! نه ...! اه ...
- فقط انگشتش . راستی بخارشم روشن کن .
کسری اینو که شنید در مرز سکته بود . جای تاملی باقی نبود . به سمت خرابه ای که 10 متر آن ور تر بود دویید و شماره کاوه را گرفت . بوق می خورد ولی جواب نمی داد.
- جواب بده لامصب ... اه ...
کمی بعد صدای خوابآلود کاوه درر گوشش پیچید :
- چیه ... چی کارر داری ؟
کسری به شدت صدایش را کنترل می کرد تا آن سه مرد متوجهش نشوند.
- کدوم گوری هستی که جواب نمی دادی ؟
- چته ؟ خو خواب بود دیگه . مگه تو خونه ...
- فقط خف شو و به من گوش بده . پارک سمت خونه رو که می دونی کجاست ؟
- آر...
- یادته از یه جای پر پیچ و خمش بردمت و گفتم هر وقت می خوام آروم شم می رم اونجا...
- نه... !

- خــــــــــــــــــــــــ ـدااااااااااااااااااااااا اا

صدای جیغ دختر ضربان قلبش را بالا برد و داد زد :
- فک کن احمق فک کن...! ... خیلی مهمه !
- آره داره یادم میاد ... چطور؟
-با پلیس بیا اونجا . سریع ...
گوشی را قطع کرد . پاره آجری به همراه یه چوبی که بسیار شبیه چماق بود برداشت. هرچه قدر دنبال چاقو بود چیزی پیدا نکرد . به سمت پرده رفت و گوشه آن را کنار زد . بطری های مشروب روی میز و تلو تلو خوردنای یکی از مردها و چشمهای قرمز و از حدقه بیرون زده اشان نشان مستی بود .
به سمت نزدیک ترین مرد رفت و آجر را درست روی شقیقه و گیجگاهش فرود آورد . مرد برگشت و به کسری با خشم نگاه کرد . چشمانش تار می دید اما متوجه کسری بود .
- چی کار میکنی توله سگ ؟
یه ستش را به سرش گرفته بود و با دست دیگر محکم توی صورت کسری کوبید ...از لب و بینی ش خون می آمد ...کمی بعدمرد روی زمین افتاد چون هوشیاری اش را از دست داد. دوتا مرد به سمت کسری آمدند . کسری با لگد به شکم یکی از آنها خواباند و چوب را توی سر مرد دیگر کوبباند . مردی که به او لگد زده بود پای اورا گرفته بود . کسری به سمت ستونی که کنارشان بود اورا هل داد و سر مرد با تیزی ستون برخورد کرد...
کسری تا بخواهد به سراغ مرد دیگر برود تیزی چاقو پهلویش را شکافت .
قسمتی که از پهلویش شکافته شد گویی تمام وجودش را مثل بادکنکی که سوراخ شده از هوا خالی می کرد . هیچ وقت فکر نمی کرد که چاقو خوردن انقدر درد داشته باشد . تا خواست کمی مقاومت کند چاقو را بیرون کشید و کنار قلبش فرو کرد .
نور داخل چشمش زیاد شده بود ... همه جا را در دل شب روشن می دید ...
- کســـــــری ...
کاوه را دید که به سمتش دویید و مرد را دید که بدون چاقویش فرار کرد و پلیس را دید که به سمت مرد دویید ...
ولی نورر و روشنایی اجازه نداد بقیه اش را ببیند ...
چشمانش سفیدی رفت ...!

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۵ فروردين ۱۳۹۱, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
- بفرمایید اینم از گل پسرتون که نگرانش بودید .
هق هق پری خانم در فضا پیچیده بود و بریده بریده تشکر می کرد . بعد از رفتن دکتر سر و صورت پسرش را بوسه باران کرده بود .
کسری از این بوسه ها بلند شد و با صدایی که خفه و خش دار بود گفت :
- مامان ...!؟
پری خانم در بین اشک هایش خندید .
- الهی... من بمیرم ... برات ک ... ه این ... شکلی شدی ...
بعد هم سفت کسری را بغل کرد. یکدفعه صدای آخ کسری بلند شد . پری خانم از جا پرید .
- بمیرم ... ببخشید مامان جان ...
نگاه کسری به کاوه افتاد که به دیوار جلوی تختش تکیه داده و دست به سینه مادر و برادرش را با لبخند نگاه می کرد .
وقتی نگاه کسری را متوجه خود دید جلو آمد و گفت :
- بسه دیگه مامان پرو میشه ها انقد لوسش می کنی ...
پری موهای پسرش را نوازش می کرد
- قربون پسر لوس خودم برم من ...
-مامان اشتباه نگیریا من پسر کوچیکتم نه این نره غول ...
کسری همین طور گیج به صحبت های آن دو نگاه می کرد و متوجه نمی شد که قضیه چیست و چرا اینجاست . در همان وقت پرستاری وارد شد و از پری خانم خواست که چند لحظه بیرون بیاید .
کسری هم از فرصت استفاده کرد و گفت:
- اینجا چه خبره کاوه ؟ من واسه چی اینجام ؟
کاوه هم نگاه عاقل اندر صفیهی به او انداخت .
- ینی یادت نمیاد چه طوری هرکول بازی درآوردی؟!
کسری صورتش را در هم کشید :
- هرکول بازی؟!!؟ عین آدم حرف بزن بفهمم چی می گی .
- یادت نمیاد به من زنگ زدی گفتی با پلیس بیام قسمت متروکه پارک همیشگیمون ؟ داشتی دختره رو نجات می دادی با سه تا مرد درگیر شده بودی چاقو خورده بودی به احتمال زیاد اگه ما نبودیم مرده بودی... ! یادت اومد؟
کسری دو دستش را روی صورتش گذاشت . تمام صحنه ها مقابلش جان می گرفت . حتی با یادآوری آن صحنه ها هم نفسش بند می آمد .
- خب بعدش چی شده ؟ اون سه تا مرد ؟ دختره ؟ اصلا من چمه چرا اینجام ؟
- شما تا پای مرگ رفته 8 روز هم هست که بستری هستی کلا داشتی می مردی و من و مامان ببدبختمونم دق می دادی. سه تا مردا هم دستگیر شدن دختره هم وضعش خیلی داغونه چه روحی چه جسمی ازون موقع تاحالا یک کلمه هم حرف نزده. البته بابا وکیله و پدر مادرش نمی دونی چه قدر قاطین . خلاصه دارن پدر اون مردا رو درمی آرن !
- میشه دختره رو دید ؟ می خوام ببینمش .
- آره میشه .
تا خواست بلند شود پهلوش از درد سوخت .
- چه بلایی سرم اوردن اینا؟
- وضعت داغونه برادر من .
به زور بلند شد و به همراه کاوه به سمت اتاق دختر رفتند . خاله ی دختر را دیدند . دختر جوانی بود که زیر چشمانش گود رفته و رررنگ و رویش زرد می نمود . با دیدن کسری به گریه افتاد و تشکر کرد و به آنها اطلاع داد که عصر پلیس برای پرسیدن سوالاتی از او خواهد آمد . کاوه و دختر جوان باهم صحبت می کردند و کسری به داخل اتاق رفت باید دختر را می دید . باید با او حرف می زد . در ذهنش حرف هایی که می خواست به او بزند را مرور می کرد...
در اتاق را باز کرد و دستش را به دیوار گرفت تا جلو برود . پهلو و کتفش بسیار می سوخت و درد می کرد . دختری که روی تخت نشسته بود پشتش به سمت در اتاق بود . کسری لبخند زد و گفت :
- سلام خوبید؟من...
دختر برگشت و تمام ذهن و جان و بدن کسری را متوقف کرد. صورت دختر ورم کرده و کبود بود . بینی اش ظاهرا شکسته بود و در گچ بود . یکی از دستانش هم بسته بود . باتعجب به کسری نگاه می کرد و هر چند ثانیه یکبار لب هایش را با پشت دست پاک می کرد . یکی از انگشت هایش هم سیاه شده بود . بعد از حدود 5 دقیقه دختر نگاهش را از کسری گرفت و به پنجره دوخت . باز هم لب هایش را با پشت دستش پاک می کرد ...
کسری نابود شد ...داغون شد... سوخت ...پهلو و سینه و قلبش تیر می کشید...
صحنه ها دوباره در ذهنش جان گرفت ... فرود آمدن کمربند بر جسم دختر... آب جوش ... بخاری که از دختر بلند میشد ... فشار دادن لب های مرد روی لب های دختر .... اتویی که دستش را سوزاند ... کشیدن موهای دختر ... شکاندن شیشه روی دست دختر...
به گریه افتاد...
- کیمیای من ...؟

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۵ فروردين ۱۳۹۱, ۰۴:۴۰ بعد از ظهر
- کیمیا ی من ...؟
سرش را در دستانش گرفت . بعد بلند شد و پیش او آمد و کنار تختش نشست.
- یعنی اون دختر تو ... تو... تو بود..ی؟
کیمیا صورتش را برگرداند و با چشم های اشک دار به چشمان کسری خیره شد . نگاه درد دارش و دستش که دوباره لبش را پاک کرد، وجودش را آزرد و دوباره پهلویش تیر کشید دستش را روی پانسمان آن گذاشت و صورتش از درد جمع شد .
- تو ... اونجا ... آه ...چی کار می کردی ؟ /
چشمان کیمیا ناراحت بود . جواب نداد .
- اصلا فکر نمی کردم اون تو بودی .
سکوت
- چرا آخه . اگر پیدات نمی کردم ...چی می شد ؟!
اشکی از چشمان کیمیا پایین آمد .
- اگر بلایی سرت میومد من چی کار می کردم؟!!!!
چشمان کیمیا یکدفعه درشت شد. معنی این حرف ها چه بود . یعنی هر کس هم به جای کیمیا بود کسری این حرف را به او می زد !؟
- چرا جوابمو نمی دی چرا حرف نمی زنی ؟
کیمیا دوباره لب هایش را پاک کرد .کسری دست او را گرفت و پایین آورد و با بی حوصلگی گفت :
- می شه هی لباتو پاک نکنی ؟ هیچ جایی از بدنت یا صورتت کثیف نیست .
کیمیا دستش را از دست او درآورد . ازینکه نامحرمی اورا لمس کند بدش می آمد . بعد از حدود یک هفته حرف زد :
- کثیف نیست نجسه ...
- نه کیمیا . این چه حرفیه . تو از هرچیزی پاک تری. ااینو منی که اونجا بودم بهت می گم .
کیمیا به دستش که روی پهلویش بود نگاه کرد .
- چت شده ؟
کسری سعی کرد دوباره نگاهش را به او بدوزد . باورش نمی شد این دختری که روبه رویش نشسته همان کیمیای سابق باشد .
-چیز مهمی نیست . چاقو خوردم ...
کیمیا سرش را بلند کرد . نگاهش شرمنده بود . ولی جنس نگاه کسری خاص بود . هیچ کس به او این شکلی نگاه نکرده بود .
ولی نمی خواست او این نگاه را نمی خواست...
گلویش را صاف کرد لحنش همان لحن قدیم بود ولی صورتش همان صورت قدیم نبود .
- مدیونتون شدم جناب حامی .
ازین که کیمیا حرف زد خیالش راحت شد . بلند شد .
- من مدیون توام .
همان طور که آهسته آهسته از کیمیا دور میشد کیمیا پرسید :
- چه دِینی؟!
در را باز کرد و سرش را به سمت کیمیا برگرداند .
- عشق...
کیمیا داشت از تعجب می پوکید . بعد از دقایقی خندید و در دلش گفت :
- شنیده بودم بعد از به هوش اومدن فرد هذیون می گه . ولی نه انقدر ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۶ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۱۰ بعد از ظهر
فصل سوم

- خوب کیمیا خانم خوش می گذره دو هفته واسه خودت رفتی عشق و حالا ؟
لبش را با دستمال دستش پاک کرد و جواب داد:
- آره خیلی نمی دونی چه عشق و حالی بود .
نسترن گرچه خیلی برای کیمیا و دلیل دو هفته نیامدنش به مدرسه نگران بود ولی با این حال... سعیی کرد شیطون تر از همیشه باشد . خودش هم نمی دانست چرا .
- فکر نکن صداتو تو دماغی کنی میگم سرما خوردیا !
- نه سرما نخوردم.... خب چه خبر توی این دو هفته ؟
نسترن صدایش را صاف کرد و جواب داد:
- اتفاق که هیچی معلما یه عالمه امتحان گرفتن و شما پیچونده بودی و هیچ کس هم نمی دونست که چرا پیچوندی... واقعا نمی خوای بهم بگی چرا نیومدی؟
کیمیا لبخند تلخی زد و دوباره لب هایش را پاک کرد.
- حالا فردا میام تعجب زده میشین از دیدنم!
نسترن خندید .
- لابد دماغتو عمل کردی؟
کیمیا صورتش را به سمت آینه میز تحریرش کج کرد و به بینی گچ گرفته شده اش نگاه کرد .
- آره چه جورم عمل کردم. حالا پوستمم طراحی کردم. یکی از انگشتامم دیزاین خیلی باحالی کردم.
- نــــه!
- آررره . اینا رو بیخی خی . چه خبر از کسری ؟
نسترن اخم کرد :
- کسری کیه ؟
- هیشکی .منظورم حامیه .
- آهان . هیچی مثله اینکه چاقو خوده . نمی دونی چه قدر جک بود ، یه سری از بچه ها داشتن پس میفتادن . تازه توی حاضر غیابا اسم تورم نخوند.
- باشه نسی . من برم دیگه فردا می بینمت .

با نسترن خداحافظی کرد. جلوی آینه نشست و شانه را برداشت .
موهایش کم پشت شده بود از بس آن مردهای به نامرد ضکّی گفته ، موهایش را کشیده بودند ، یک عالمه ازآن خروار موهایش از بین رفته بود .
ورم صورتش کمی بهت بود ولی هنوز زیر چشمانش گود رفته و کبود بود .
به لب هایش نگاه کردد . کاش میتوانست آن لب های مزخرف و نجس و آلوده به گناه را بکند و به کناری بیاندازد.
چرا هیچ کس او را درک نمی کرد؟!
چرا کسی درک نمی کرد او ازین واقعیت هایی که دست به گریبان زندگیش است فراریست ؟!
چرا پلیس نمی فهمد که او دیگر طاقت به یادآوری آن روز نحس را ندارد ؟!
چرا دکتر وقتی می گوید دوش گرم بگیرد نمی فهمد که آب چه داغ و چه سرد وقتی از روی زخم های کمربند رد میشود تمام جانش را می سوزاند ؟!
چرا مادرش وقتی انگشتش را نوازش می کند نمی فهمد پوست سیاه و جمع شده انگشت حلقه ی دست راستش ، با تکان خوردن تمام وجودش را متنفر می کند از زندگی؟
چرا روانشناس لعنتی ای که بالای سرش میاید و حرف های امیدوار کننده می زند نمی فهمد که نمی تواند حتی کلمه ای را هم از ذهن و دهان کیمیا بیرون بکشید؟
پارچه و چسب را از روی زمین برداشت و روی آینه را پوشاند.
به دو از اتاقش خارج شد. از جلوی چشمان بهت زده ی مادربزرگش رد شد و به آشپزخانه رفت . اسکاچ را از روی میز برداشت و به آن مایع زد و به سفی روی لب هایش می کشید . نمی فهمید چه می کند ولی احساس گناه احساس منزجر کننده ، یادآوری بوسه های نفرت انگیز... آن قدر محکم می کشید که لب هایش خونی شد بود . خون همان طور می آمد و کیمیا محکم تر می کشید . مادربزرگش داخل آشپزخانه اومد . هرچی می خواست کیمیا را توقف کند فایده ای نداشت ... به گریه افتاده بود و سعی می کرد کیمیا را بازدارد...
- نکن.... نکن کیمیا ... نکن مامان جان... چی کار می کنی... نکن با خودت ...
کیمیا از مقاومت خسته شده بود ... از زندگی ... از مصیبت ...
روی پاهای مادربزرگش ولو شد و آن قدر گریه کرد تا بی جان شد ...
هر وقت فکر کنی بدترین زمان زندگیت است از آن بدتر هم پیدا می شود...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
نظراتون ؟

بــــانــــو
۲۷ فروردين ۱۳۹۱, ۰۸:۳۲ بعد از ظهر
- کیمیا جان ... ساعت شیش و ده دقیقه ست پا میشی؟
کیمیا فکر کرد خواب مانده و تندی نشست . سرش تیر کشید .
- آی ...
محمد هراسان به سمت او آمد .
- چی شد بابا ...
کیمیا با صدای گرفته ای در حالی که با یک دستش ساعت موبایلش را خاموش می کرد گفت :
- هیچی سرم درد گرفت . چرا از خواب بیدار شدی ؟
- گفتم شاید بعد دو هفته خواب بمونی .
لبخند محبت آمیزی زد و بیرون رفت . کیمیا از سوم دبستان صبح ها خودش بلند می شد و حاضر و آماده و البته بدون صبحانه بیرون می رفت . فقط بعضی روزها پدرش یا مادرش زودتر از او بلند می شدند.
آبی به صورتش زد و مسواک کشید . بیرون که رفت محمد برایش چایی ریخته بود . چایی را در دست گرفت و رو به محمد که به صفحه خاموش تلویزیون خیره شده بود گفت:
- می گما بابا رفتم بگن چرا غایب بودم چی بگم؟
- دیروز با مشاورتون حرف زدم بهش گفتم جریانو .
خیالش را حت شد و کیفش را چیند . مانتوهایش را هم اتو زد و به بدبختی از وسط اتاق شلوغش گذشت .
ظاهرا آن روز با پدرش مدرسه می رفت . مازیار یکی از موکلین پدرش دنبال محمد آمده بود و سر راه کیمیا را هم رساندند.
کیمیا خیلی محتاط از کنارر بچه ها رد می شد و گویی کسی او را نمی شناخت . مگر می شد ؟ فقط دو هفته نبود . فقط بینی اش و دستش را گچ گرفته بود . فقط صورتش کمی کبود بود .فقط لب هایش به شدت زخم بود. فقط کمی دکوراسیون کل بدنش بهم ریخته بود . فقط...
از دور نسترن و رها و شمامه را دید که باهم حرف می زدند . هنوز صبحگاه شروع نشده بود و بچه ها گوله به گوله مشغول حرف زدن بودند . به سمت گوشه ای که آنها نشسته بودند رفت و کمی دور تر از آنها به دیوار تکیه داد و به آنها نگاه کرد .
شمامه جریان مهمانی های هفتگی شان را تعریف می کرد و رها پارازیت می انداخت و با نسترن می خندیدند.
کیمیا یک لحظه خواست جلو برود و در بین آنها بشیند و مثل همیشه بگوید جمعتون جمع بود گلتون کم بود ... گل داغونتان کم بود ... گل خشکیده... گل از بین رفته ...
شمامه سنگینی نگاهی را حس کرد و برگشت . این دختر که بود که به آنها نگاه می کرد و به حرف هاشون گوش می داد؟!
- جونم عزیزم کاری داری؟ سینما سه بعدی نیستا !
کیمیا لبخند آرومی زد . ببین چه قدر تغییر کرده که حتی دوستان صمیمی اش هم او را نمی شناسند . با همان صدایی که خش دار بود گفت :
- نشناختید ؟!
این بار رها گفت :
- چندمی ؟ چرا اصلا قیافت آشنا نیست؟
کیمیا این بار به چشم های نسترن نگاه کرد . و در دل گفت :
- تو دیگه نه....
نسترن یهو از جا پرید .
- کیمیا ......؟
شمامه و رها صورتشان را درهم کشیدند و با هم گفتند:
- کیمیا ؟!؟
نسترن به گریه افتاد . انتظار هر چیزی را داشت جز این.یعنی می شد آن دختر کیمیا نباشد ؟ نه نمی شد . آن چشمان درشت و مزین به اشک فقط برای کیمیا بود . کیمیا بود که می توانست انقدر خالص بایستد و هیچ نگوید .
کیمیا نگاهی به شمامه و رها کرد.
- کیمیام هنوز نشناختین؟
- چ...چ...چرا اینجوری ...؟ چرا این شکلی شدی تو؟ چه بلایی به سرت اومده؟
کیمیا طبق عادت این دوهفته لبش را پشت دستش پاک کرد . نگاه نسترن به انگشت سیاه کیمیا افتاد ....
- کیمیا ...
چیزی نتوانست بگویدفقط روی زمین نشست و هق هق گریه کرد.
حال شمامه و رها بهتر از او نبود .
کیمیا دلش به حال نسترن سوخت . چه قدر این دختر پاک و ساده و بی آلایش بود .
کنارش نشست و با دست سالمش پشت او را نوازش کرد . بعد چند نفر از بچه ها با شنیدن صدای گریه نسترن به سمت آنها آمدند .
- بچه ها چی شده ؟
- نسترن چرا داری گریه می کنی .؟
- رها نسی چشه ؟ خودت چه مرگته ؟
تازه چشمشان به دختری افتاد که پشت به آنها نشسته بود .
- دخی جون ؟ وسط سوما چی کار می کنی ؟ بخی بخی بینم .
کیمیا از گوشه چشم دید که فاطمه با چشم و ابرو از رها پرسید که این کیه .
رها هم با صدای بغض دار گفت :
- کیمیاست . برگشته ...
فاطمه یک دفعه ذوق زده شد و گفت :
- کئوم گوری بودی شیطون بعد دو هفته ؟
بعد هم کیمیا را طبق عادت با سر انگشتانش ، طوری که ناخن هایش در بازوی کیمیا فرو رفت ، او را برگرداند . قیافه کیمیا از درد جمع شد . جای یکی از کمربند ها بو و دقیقا همان جایی که یکی از آن مرد ها روی آن مشروب ریخته بود و باز هم بعد دو هفته می سوخت .
فاطمه ناگهان با دیدن چهره کیمیا چشمانش درشت شد ...
بچه ها عکس العمل های مشابهی داشتند . همه ی آنها کیمیا را دوستداشتند. کیمیا به هیچ کدام آسیب یا ضرری نرسانده بود .
معلم ها هم با دیدن وضعیت کیمیا تعجب زده بودند و کیمیا با گفتن : جریانش مفصل است ، خودش را راحت می کرد از این داستان
زنگ آخر شد و باز هم زنگ زبان . دبیر مهربان قبلی زبانشان ، هنوز از کما بیرون نیامده بود .سر کلاس ، میز آخر صندلی گوشه پنجره نشست . و ساکت بود . برای بچه ها هم نگفت که چه شده . تنها یک کلمه به آنها گفت : شکنجه ...
می خواست دو دستش را زیر جانه اش بگذارد که یادش آمد از یک دستش نمی تواند استفاده کند !
کسری تا وارد کلاس شد به میز آخر چشم دوخت و البته بی نصیب نماند و کیمیا را دید . حالش خیلی بهتر از روزی بود که او را در بیمارستان دیده بود .
موهایش تقریبا هم رنگ موهای کیمیا بود و خیلی خوب و پسرانه کوتاهشان کرده بود . چشمانش قهوه ای تیره بود و به نظر کیمیا بینی اش را عمل کرده بود . تیپ مشکی و رسمی به او می آمد .
کتش را به پشت صندلی آویزان کرد و کمی آستین آیش را بالا زد و شروع کرد به انگلیسی حرف زدن...

ادامه دارد ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۴ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
- کیمیا ... کیــــــــمیا !!! کجایی تو ؟ مردی ؟
سرش را از روی لب تاب بلند کرد.
- با منی مامان ؟
- پ نه پ ! با ستاره ام !!
ستاره خواهر فرضی کیمیا در بچگی بود . هر وقت لیلا و محمد می خواستن لج او را در بیاورند از ستاره استفاده می کردند !
- اِ ؟ مامان !
- پاشو بیا ببینم !
- دارم با موکا حرف می زنم !
- پاشو بیا می خوام برات دارو بزنم .
از سر اجبار برای موکا زد :
- دخی باید برم
موکا هم یه شکلک سوال برایش فرستاد.
- مامان کارم داره بای
از مسنجرش خارج شد . لیلا از کارهای کیمیا خبر داشت یعنی کیمیا او را با خبر می ساخت . اما چت کردن هایش قضیه دیگری داشت. مادرش مخالف چت بود چون خودش استاد بود در این کارها و ضرراتش را می دانست. کیمیا هم می دانست اما یه سری از دوستانش را برای وقت های بی کاری نگه داشته بود . از اول راهنمایی در این کارها بود . هنوز هم هر وقت بی کار است به یکی ازین چت روم ها می رود و با سر کار گذاشتن مردم بی کار و دنبال دوست یابی ، وقت خودش را پر می کند . خاطرات جالبی هم داشت . یک بار در همین چت ها با مردی که 40 سال آشنا شد . خیلی عصبانی شده بود . مردی با این سن ادم پخته ا بود و باید دنبال کار و زندگیش می بود نه آنجا که همه کس مجازیند و مسخره. البته کمی هم به خاطر بچگی اش بود . آن موقع مرد از پدرش هم بزرگتر بود ! در انتهای چت به او گفت که تا به حال ب جای یک دختر 23 ساله با یک دختر 11 ساله چت می کرده است. از درآمدن لج مرد خیلی خوشحال بود و به او کلی خندید .
حالا کمتر این کارها را انجام می داد اما ببه خاطر بودن افرادی مثل احسان در لیست دوستانش نمی خواست موجب ناراحتی لیلا شود . به سمت اتاقی رفت که مادرش آنجا بود . لیلا روی تخت نشسته بود . و سه پماد در دستش بود . کیمی پشت به لیلا روی تخت نشست و پیرهنش را درآورد .
لیلا پماد هارا روی زخمش هایش می زند . اشک در چشمانش حلقه زده بود . پوست سفید دخترش به چه روزی افتاده بود .
کیمیا چشمانش را ری هم می فشرد . درد امانش را می برید . علوم نبود کمربندی که با آن او را می زدند از چه جنسی بود .
هر چه بود خیلی تیز بوده . فلزی بود .
لیلا بعد از اتمام کارش کیمیا را در آغوش فشرد . او دخترش بود . بزرگترین نعمت زندگی بود .. الکی که نبود !!
- بد کاری کردن ... با بد کسایی طرفن . من و بابات ساکت نمی شینیم...
نگاهش را به رو تختی دوخت .
- بزار از زندان آزاد شن ... چند نفر می رن سر وقتشون. هنوز به سعید نگفتم وگرنه میومد و می کشتشون ...
سعید دایی بزرگ کیمیا بود سی و دو سالش بود و در ایتالیا زندگی می کرد . استاد تکواندو بود. کیمیا طعم ضربه هایش را البته از طریق میت به یاد دارد . یک بار که خیلی جدی برای او میت گرفته بود و ضربه های قدرتمند او را چشید تا یک هفته بعد احساس کسانی را داشت که کتک خورده بود . می دانست که او می تواند کسی را بکشد .
- راستی یادت نره به حامی یادآوری کنی که امروز جلسه ست . زنگ اول باهاش کلاس داری ؟
- آره . دیگه خبر دادن نداره که واسش احضاریه رفته دیگه ...
در همان لحظه محمد تماس گرفت . با کسری صحبت کرده بود و او گفته بود که خودش با کیمیا به دادگاه می آید . کیمیا خوشش نیامد ولی پدرش این طوری راضی تر بود . دیگر لازم نبود دنبال کیمیا برود .

کیمیا استرس داشت . نمی دانست چه بکند . نمی دانست چه بگوید . این اولین ببار بود که به دادگاه می رفت و مهم تر از آن این بود که مرد ها را برای بار اول می دید ...
تا صبح بیدار بود . نمازش را خواند و توکل به خدا کرد . مثل همیشه بدون خوردن صبحانه کیفش را جمع کرد و لباس پوشید . دم در رفت و منتظر سرویس شد . موبایلش را هم خاموش کرد محض احتیاط .
کلاس حامی را با تشویش گذراند . نگاهش به حامی بود ولی به حرف های او توجه نداشت . 20 دقیقه آخر کلاس هم سرش روی میز بود. کلاس که تموم شد وسایلش را جمع کرد و رفت بیرون. حامی با اشاره گفت که بیرون منتظر کیمیاست.
کییا هم دقایقی بعد پیش او رفت . نمی توانست برای بچه های کل مدرس قض را توضیح بدهد و بگوید که کسری حامی دبیر زبان ، هرکول داستان او بوده است .
با تشویش داخل ماشین نشست . با رعایت ادب باید روی صندلی جلو می نشست .
کسری نگاهی به چهره پر تشویش کیمیا انداخت . و ضبط را روشن کرد . آهنگ پر از رقص و تند و صدای پر حرارت شکیرا روی اعصابش رژه می رفت . ناخودآگاه آهنگ بعدی را زد . از گوشه چشم دید که کسری به او نیم نگاهی انداخت . بعد متوجه شد بی اجازه این کار را کرده برگشت و به او گفت:
- ببخشید . داشت عصبیم می کرد .
آهنگ بعدی شروع به خواندن کرد :
-همه چی آررومه...
و آن دو را به خنده وا داشت .... کسری سعی در عوض کردن حال و هوای کیمیا داشت ولی اثری نداشت .
شاید اگر کیمیا هم دلش را به او باخته بود ، می توانست همه چیز را به دست فراموشی بسپارد ...
شاید اگر احساسی در کار بود ... شاید ...
شاید ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۶:۰۱ بعد از ظهر
بالاخره به سر در دادگاه رسیدند . کیمیا نگران و عصبی به سرعت پیاده شد .
حرکات آرام و ریلکس کسری او را بیشتر عصبانی می کرد . به شیشه ماشین با سر انگشت ضربه ای زد و سعی کرد در نهایت ادب به استادش بگوید بجنبد .
کسری احساس کرد از این روش هم نمی تواند کیمیا را آرام کند . به چهره ی سرخ کیمیا نگاه کرد و پیاده شد .
به سمت او آمد . کیمیا هم که دیگر خیالش از کسری راحت شد راه ورودی دادگاه را پیش گرفت .
قدم هایش را تند بر می داشت . کف دستش عرق کرده بود و دستانش می لرزید . خودش هم دلیل این همه استرس را نمی دانست.
اصلا چرا باید به دادگاه می رفت؟! پس پدر و مادرش چه کرده بودند ؟! اصلا چرا پدرش جازه داد بود با کسری بیاید ؟!
مگر نه اینکه او ...
- خانم ایرانی ... خانم ایرانیـ... کیمیا ؟!
کیمیا با شنیدن صدای کسری یادش افتاد که کسری را از یاد برده بوده !
حالتی ایستاد که زودتر منتظر حرف های کسری ست . کسری هم بعد از چند ثانیه به کیمیا رسید .
- چه خبرته ؟ مگه داری سر می بری ؟
کیمیا معذب به او نگاه کرد . در دل نزدیک بود او را دشنام بدهد . خودت خواستی بیایی که ...
- نمی خواین بریم تو ؟ اگر اشتباه نکنم شما هم شاکی هستین دیگه ؟
- چرا ... منم شاکیم ... الانم از دست تو شاکیم ...
کیمیا تعجب کرد . در این معرکه از دست او ناراحت بود ؟!
- میشه بپرسم چرا ؟
- این همه اضطرابت برای چیه؟
کیمیا این پا و آن پا می کرد . دلش می خواست بگوید میشود بعدا از این چرت و پرت ها بگوید ؟!
- یعنی نمی دونین ؟!
- به من نگاه کن !
کیمیا سرش را بلند کرد . تازه چشمش به طرز لباس پوشیدن کسری افتاد . از همیشه رسمی تر پوشیده بود . موهایش را کوتاه کرده بود . لبخندی هم بر لب داشت .
چند ثانیه بیشتر به چشمان کسری نگاه نکرد . لبخند ژکوند کسری آزارش می داد . به زور نیمه لبخندی زد که به چشم نمی آمد .
- خب ؟
- به چشمای من نگاه کن .... یه نفس عمیق بکش...
کیمیا خنده اش گرفت . همیشه در شرایط بحرانی این حرف را به دوستان و آشنایانش می زد و هیچوقت دلیل واکنش آن ها را به این حرف نمی فهمید . اما حالا متوجه بود که چه قدر للج آدم در میاید .
با این حال سعی کرد نفس عمیقی بکشد و به خودش مسلط شود . چشمانش را باز کرد و به نگاه اطمینان بخش کسری چشم دوخت .
چند لحظه بعد صدای دعوای چند نفر در گوشه ای آرامش نسبی اش را برهم زد .
بی حوصله به کسری نگاه کرد .
- دیگه اگر میشه بریم .
جلوتر از کسری به راه افتاد و با تلفنش شماره پدرش را گرفت .
با آدرس دادن های محمد به آن جا رسید ....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۷ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر
به پدرش سلام کرد . محمد هم با سر جواب او را داد . هر سه وارد دادگاه شدند .
قاضی مرد خوش چهره ای بود . چهره اش آرامش و مهربانی را به مخاطب انتقال می داد . از بالای عینکش نگاهی به کیمیا انداخت و لبخند زد . کیمیا کمی آرام شد . به طرف صندلی ها رفت و روی یکی از آنها نشست . پدرش و کسری گوشه ای ایستاده بودند و حرف می زدند . چند صندلی آن طرف تر مردی نشسته بود . کیمیا از گوشه چشم مشغول برسی او بود . کت و شلوار کرمی وشیده بود و پا روی پا انداخته بود . پوشه ی پرونده ای که دستش بود را ورق می زد . کمی هم اخم کرده بود . نیم نگاه سطحی به کیمیا انداخت . همان لحظه هم نگاهشان به هم افتاد . از آرمی که به روی کتش زده بود می شد فهمید که وکیل طرف مقابل است .
مرد لحظه ای از دیدن این دختر کم سن و سال تعجب کرد . لحظه ای اندیشید که ای کاش این پرونده تسخیری را قبول نکرده بود . هیچ وقت از این پرونده ها قبول نمی کرد . این دفعه کمی هم استثنا بود . اصرار پسرش برای قبول این پرونده بود که بالاخره قبول کرد . هنوز موکلینش را ندیده بود . ولی آرزو می کرد که بتواند حداقل یک سالی یا نه اصلا 3 ماهی قضیه را طول بدهد . این ها که پول وکیل نداشتند ، پول دیه را از کجا می آوردند ؟! شاید می توانست ثابت کند که به دلیل بیماری های روانیست و یک جوری از زیر زندان 5 6 ساله آن ها را در بیاورد ... اما خب آن طور که باید می رفتند تحت درمان ... شاید جدا دچار بیماری هایی همچون سادیسم باشند که یه همچین بلایی سر این دختر آورده اند ...
مشغول تجزیه و تحلیل فکری بود که با صدای قاضی به خودش آمد .
محمد کنار کیمیا نشست و کسری هم کنار محمد . منتظر مجرمین بودند . منتظر همان سه مرد . کیمیا می ترسید . دلش نمی خواست کابوس هایش با دیدن چهره ی آن مردها تکمیل شود . هنوز با دلشوره و استرس سر می کرد . وقتی یاد عذاب هایش می افتاد .... دلش گرفت . چرا باید آن طور شکنجه می شد ؟ امتحانش بود ؟ نه امتحان برای چه ؟ خود خدا که می دانست کیمیا جز او کسی را ندارد و محال است کفر بگوید یا هرچه که خدا منظورش بوده !! اصلا شاید هم اتفاق بدتری ممکن بوده یفتد اما با این اتفاق جبران شده ! شاید !!
با دیدن پاهایی که از جلوی سرِ پایینش رد می شد به افکارش پایان داد. هنوز می ترسید سرش را بالا بیاورد . در آخر سر بلند کرد و به چهره آن سه چشم دوخت . لحظه به لحظه لرزشش بیشتر میشد . انگار خواب های این دو سه هفته اش در حال تکمیل بود ... چهره های سیاه خوابش تصویر می گرفتند و وجودیت...
محمد دست او را گرفت و فشرد . و کیمیا در این فکر بود که امروز همه چه قدر لبخند های ژکوند تحویلش می دهند !
به درخواست قاضی بلند شد و همه ی ماجرا را از آنجا که داشت از پارک عبور ی کرد و خواست از گوشه ی پارک برود تا زودتر برسد و بیهوش شد را گفت تا جایی که کسری و پلیس ها رسیدند .
تمام مدت کسری با حالتی پنهانی دستش را روی صورتش گذاشت و در دل زار زد . کیمیای بدبخت یک عالمه قبل از آمدن او هم صدمه دیده بود . یک عالمه قبل از رسیدن او شکنجه اش کرده کرده بودند ....
اصلا خودش هم دلیل این همه وابستگی را نمی فهمید . نمی فهمید چرا با چند برخورد معمولی دل به یک دختر بچه داده بود . بچه ی پیر . دختری 17 ساله که خیلی تجربه داشت . تجربه ها ، شنیده ها همه و همه او را پخته کرده بود. چه قدر دلش می خواستکمی به او نزدیک تر شود ولی حیف که نمی شد . همین که پدر کیمیا اجازه اوردن کیمیا را به او داده بود خودش کلی بود .
زمان به سرعت گذشت و زمان صحبت های کسری شد . فشار روحی کیمیا اجازه نمی داد بیشتر از این آنجا بماند .
محمد برایش آژانس گرفت تا برود ...
به اتاقش رفت و سعی کرد بخوابد . به امید اینکه هر چه زودتر این دادگاه لعنتی تمام شود . احتمالا هفته آینده دستش را باز می کرد . از این همه بیهودگی و روزمرگی خسته بود .
2 هفته دیگر هم امتحاناتش شروع می شد .
ای کاش زودتر ...زودتر بگزرد این روزهای بی گذر ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
شرمنده از دیر گذاشتن ها و کم گذاشتن ها ...

بــــانــــو
۷ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۵:۲۷ بعد از ظهر
فصل چهارم

- روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم ...
دستش را تکیه گاه بدنش کرده بود و امواج خوش رنگ و نیمه آرام را دید می زد . شعر فروغ را دوباره و سه باره زمزمه می کرد .
احساس خوبی داشت . دلش می خواست همه ی سعیش را بکند تا از زندگی لذت ببرد .
کیمیا ی قبل را کشت . خودش با دست های خودش کیمیا را کشت . نوعی خود کشی بود ... کشتن قسمتی از وجودت که با آن اختی و دوستش داری ...
به هر حال کیمیای قبلی را کشت . حالا کیمیا ی جدیدی بود به دور از بدی ناراحتی ...
شعارش شده : هر چه پیش آید خوش آید .
از دست اون دست شکسته و بینی گچ گرفته خبری نبود . زخم های کمربند بهبود پیدا کرده بود .
دیپلم گرفته بود و باید خودش را برای یک سال پر فشار آماده می کرد . قبولی در دانشگاه از هر چز مهم تر بود .
باد نوازشش می کرد و او لذت می برد. چشمانش را بست و به باد اجازه داد که شالش را تکان بدهد .
دنیا دنیا آرامش به همراه داشت .
زنگ تلفنش چشمانش را باز کرد . قلب قرمز و بزگی روی صفحه نقش بست و زیر آن شماره ای به همراه اسم : عشق من به نمایش درآمد .لبخندی زد . دلش برای پرسا یه ذره شده بود . دکمه اتصال تماس را زد و با لحنی خاص شروع به حرف زدن کرد :
- سلام عزیزم . خوبی ؟ کجایی ؟ نیستی . نمی گی این دل صاب مرده ی ما گناه داره؟ یک کلام ختم کلام بابا من عاشقتم از این کارا با ما نکن !
- علیک سلام خانوم خانوما
کیمیا جا خورد .
- بفرمایید .
- خوبی؟
- شما ؟
- یواش یواش منم میشناسی
کیمیا عصبی شد ولی کاملا آرام گفت :
- مزاحم نشو آقا
تا خواست قطع کند صدای پشت خط گفت :
- باور کن مزاحم نیستم . یه آشنام کیمیا !
نیشخندی به خودش و آرامش چند لحظه قبل زد .
- خب بفرمایید !
صدای آن سوی خط ، خاطره ای قدیمی بود ... آن قدر قدیمی که به یاد آوردن آن هم برایش سخت بود ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۵:۵۳ بعد از ظهر
- خب بفرمایید !
چند ثانیه به سکوت گذشت
- من باید برم دیگه .
- صبر کن کیمیا !
پسر دستپاچه بود و کیمیا هم کمی عصبی . این یکی دیگر کی بود ؟
- پس اگر میشه زودتر بگین
دستش را سایبان چشمانش کد و به کمی دور تر نگاه کرد . لیلا و طلا به سمت او می امدند.
- آخه ... آخه ... نمی دونم از کجا شروع کنم !
کیمیا پوزخند زد .
- تازه می گه نمی دونم از کجا شروع کنم !! می خوای من رهنماییت کنم؟! اسمت چیه ؟!
به لحن مسخره خودش در دل خندید .ولی خنداش خشک شد وقتی که :
- پدرام !
کیمیا جا خورد . لابد او همانی بود که چندین ماه قبل با این شماره به اس ام اس می داد و...
- چرا چیزی نمی گی ؟
کیمیا زیر لبی گفت :
- پس پرسا ...؟
پدرام انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود ، خندید . بالاخره توانسته بود بحث را باز کند .
- پرسا ؟ پرسا فرشته ی نجات ممنه. همه چیو مدیون اونم .
لیلا و طلا کنار او رسیدند . کیمیا هم یکدفعه بدون توجه به آن ها بلند شد و شروع به راه رفتن کرد .
- اون دفه چی ؟ همون سری که مامانم زنگ زد ؟
صدای پدرام پر انرژی شده بود و کیمیا ارام حرف می زد .
- هیچی تعجب کردم اول بهم زنگ زدی ولی صدایی که شنیدم یکم بزرگتر از یه دختر 17 18 ساله می خورد . همون موقه دایورت کردم روی گوشی پرسا . دم پرسا هم گرم که خوب جواب داد.
کیمیا یکهو به خودش آمد . چهارتا اس ام اس که این همه تعجب و جا خوردن ندارد . جواب بعضی سوالاتش دست پرسا بود .
غرورش را دوباره بزیافت .
- خب که چی ؟ شما گفتی که آشنایی کو پس آشنایی .
پدرام دوباره خندید .
- خب می گم دیگه حالا . یواش یواش
کیمیا باید قطع می کرد یا به نحوی ارتباط را قطع می کرد ولی چیزی نمی گذاشت . اینکه اون با پرسا نسبتی داشت و پرسا به خاطر او به کیمیا دروغ گفته خود یک مجوز تقریبا کوچک بود . و همین طور حس کنجکاوی اش .
- من منتظرم ..
- فک کن یه هم بازی!
هم بازی ؟! کیمییا کمی درر ذهنش به جستجو پرداخت . هییچ کسی با این اسم به عنوان هم بازی نمی شناخت .
-- به جا نیوردم هنوز .
پدرام یکم مکث کرد .
- خب ... چه طور بگم که بشناسی ؟ ... آهان فهمیدم خونه قبلیتونو یادته ؟
- آره ... چطور ؟
- همسایه طبقه بالاییتونو یادته ؟
کیمیا کمی فکر کرد . داشت به یاد می آورد که زنی که همسایه طبقه دوم بود ، معلم بود و دبستانش را او برای کیما پیدا کرده بود .... از این حالت خوشش نمی آمد . بی حوصله گفت :
- خــــب ؟
متوجه شد زیاد از پیش لیلا دور شده . دور زد و مسیرش را عوض کرد .
پدرام نفس را با صدا بیرون داد .
- هنوز نشناختی کیمیا ؟ منم پسرشم دیگه !
پسرش ؟ خاطره ای دور ...

- نه خیرم من بهترم !
- نه ب پای من نمی رسی ! دوچرخمو ببین چه قشنگه ! تو که نداری . توپمو ببین . تازه خودمو ببین چه قدر از تو خوشگل ترم ! خوش تیپ ترم .
دختر به چشم های عسلی پسر نگاه می کررد و دوست داشت چشم هایش ررنگ او باشد . آن زمان قبول داشت که پسر از او خوشگل تر است !!!
- نه خیرم . من از تو خوشگل ترم . عروسکام به این خوشگلی ... تازه سگمم از تو خوشگل تره !
و پسر به دخترک می خندید . دختر بچه با لباس صورتی اش در حیاط می ایستاد و با او کل کل می کرد و پسر چه قدر از این بازی کودکانه لذت می برد . اذیت کردن دختر بچه به او خیلی کیف می داد .
کیمیا به رقص موج در آب ها خیره شد ....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بچه ها نقد خالیه خالیه . یه سوال به نظرتون:
کیمیا با چه کسی رابطه احساسی داشته باشه ؟
نظرتون واسه ادامه خیلی مهمه . تازه داستان داره شکل می گیره .خیلی مهمه ها !!!
من توی نقد منتظرم !

بــــانــــو
۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۵:۵۴ بعد از ظهر
- که این طور . خب... خاله چطوره؟
پدرام لحظه به لحظه انرژی اش بیشتر می شد . بازی شروع شده بود....
- مامانمو می گی ؟ توپه توپه . نمی پرسی کجا بودیم چرا رفتیم ؟
بچه ای به دنبال توپش به کیمیا برخورد کرد . کیمیا به این فکر می کرد که پدرام چه قدر عوض شده؟ هنوز همان طور موهایش قهوه ایست ؟ هنوز هم رنگ چشمانش عسلیست ؟!
- کیمیا ... صدامو داری؟
- آره . چی گفتی؟
صدای کیمیا آرام شد
- گفتم نمی پرسی کجا رفتیم یهو ؟
- چرا ... کجا رفتین ؟
روی سنگی نشست .
- رفتیم عسلویه . بابا کار پیدا کرد اونجا ، دیگه ما هم رفتیم . تابستونم که پرسا اینا اومدن عسلویه ، به صورت مسافرتی دیگه دیدیمشون و حرف زدیم ، کلی از یه دختر حرف زد و بعدش من فهمیدم که ای دل غافل تو همون دختر هستیی . خیلی دلم واست تنگ شده .
کیمیا روی سنگ ضرب گرفت . از روزمرگی خسته بود ولی این اتفاق ها را دوست نداشت
- ممنون .
لیلا از دور به کیمیا علامت داد که پیش آنها برود .
- کیمیا ؟ همین؟ ممنون ؟
کیمیا در دل جواب داد:
- پس نه می خوای بهت بگم دوست دارم عاشقتم می میرم برات ؟؟؟!!
بعد هم گفت :
- پس چی ؟
- خب بگو...
کیمیا دید اگر همین طور ولش کند احتمال دارد مجبو شود همان حرف ها را بگوید . در دلش پوزخند زد و وسط حرف او پرید:
- ببین من باید برم .
- چرا ؟
- کارم دارن . اگر تونستی به مامانت بگو به مامانم زنگ بزنه . خیلی خوشحال می شه .
- باشه فقط ...
- خداحافظ .
تلفن را قطع کرد و به سمت لیلا و طلا دویید .
پدرام خداحافظی گفت و کیمیا نشنید .
بلند خندید . چرخی به صندلی اش داد و زیر لب زمزمه کرد :
- عشق من ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
- می دونی که خیلی دوست دارم پس پاک کن اون اشکاتو .
با سر انگشت اشک هایش را گرفت .
ولی اشک های او شدت گرفت .
الهه خودش را در آغوش کاوه انداخت و کاوه موهایش را نوازش می کرد . به شدت گریه می کرد .
از آن طرف هم از کاری که کرده بود خجالت کشید ولی خب دیگر رویش نمی شد از آغوش کاوه بیرون بیاید .
کاوه هم هیچ چیز در ذهنش نبود جز عزیز ترین کسی که در بغلش بود .
طاقت هر دو طاق شده بود . جدایی برایشان سخت بود . فاصله از طرف پدر الهه بود که شرط ازدواج آن دو قبولی الهه در بهترین رشته و بهترین دانشگاه بود .
ولی فشار های روحی و بیرونی اش ، نمی گذاشت آرام باشد .
کاوه الهه را سفت بغل کرده بود و الهه هم زار می زد که یکدفعه در اتاق باز شد و کسری خیار در دست و دهانی پر داخل شد و گفت :
- کاوه مامان گفته بریم کتابای...
یک دفعهمتوجه الهه شد و به چشمان غضبناک کاوه نگاه کرد و بریده بریده خندید .
- اِ ؟ ببخشید... مثل اینکه ... بد موقع مزاحمتون ... شدم !!!....
الهه نمی دانست چه کند . اگر می توانست کاوه را جمع کند ، جمع کردن کسری محال بود .
با یک تصمیم ناگهانی از جای پرید و به سرعت از کنار کنار کسری دویید . کاوه چند لحظه مات ماند . بعد به خودش آمد بلند داد زد :
- الهـــــــــــه !
بعد بلند شد که به دنبال او برود که برگشت و به کسری گفت :
- 25 سالته ولی اندازه گاو نمی فهمی !!
خنده کسری بند نمی آمد . همیشه این صحنه ها و اتفاقات برایش خنده دار ترین چیزها بود . بعضی وقت ها فکر می کرد اگر روزی خودش بخواهد از این کار ها بکند ، خنده هایش اجازه نخواهد داد .
بعد از بند آمدن خنده اش به سمت اتاقش رفت باید کتاب های مادرش را به خاله اش می رساند .
به خانه ی خاله اش زنگ زد که دختر خاله اش برداشت :
- سلام
-ســلام
- کسری م
- به به آقا ! چه عجب . آفتاب از کدوم طرف در اومده خونه ی ما زنگ زدی ؟
- ارادتمندتیم . جویای احوال هستم . خاله هست ؟
- آره ... یه بارم که زنگ زدی با خالت کار داری ؟
لحن شیما به نظر عادی نمی آمد . کسری خودش را به بی خیالی زد .
- پس من یه 10 دقیقه دیگه میام یه سر خونتون باید یه سری کتاب برسونم به خاله .
-باشه بیا ...
پیرهن مردونه ی سفیدی تنش کرد و با شلوار لی مشکی اش . کتونی سفید و مشکی ای هم پایش کرد و از خانه بیرون زد .
با آهنگ ضرب گرفته بود و به کیمیا فکر می کرد . 3 ماه تابستان راو را نمی دید ...
با فکر کیمیا مسافت را زود طی کرد و رسید .
زنگ خانه را که زد در بدون هیچ حرفی باز شد و کسری با کتاب ها بالا رفت .
صدای موسیقی آرامی می آمد . تا دستش روی زنگ رفت ، شیما در را باز کرد .
کسری چند لحظه ماتش برد و سریع نگاهش را از شیما گرفت .
شیما دامن کوتاهِ کوتاه مشکی پایش بود و تاپ دکلته قرمز . موهایش را هم باز روی شانه اش رها کرده بود .
- سلام ، خاله کوش ؟
- علیک سلام گل پسر .
عد هم با حالتی نمایشی دستش را روی گونه اش گذاشت :
- اِ ؟ دیدی چی شد ؟ یادم رفت به مامان بگم تو میای .
لحظه ای به چشم های شیما خیره شد . چشم هایش زیادی خمار می نمود .
- خب عیبی نداره درو یکم باز کن بزارم این گوشه .
شیما کمی از جلوی در کنار رفت و کسری کتاب ها را که شش جلد بودند روی اپن گذاشت . تا خواست بیرون برود :
شیما قه قه زد زیر خنده و بازوی کسری را کشید
- کجا ؟ تو که تازه اومدی می خوای از دستم در بری ؟ نترس نمی خورمت ...
چه قدر جالب که این شیما با شیمایی که قبلا می شناخت از زمین تا آسمان فرق می کرد . حیف شیما ...
تا خواست بیرون برود شیما دستش را دور گردن او حلقه کرد . در هنوز باز بود ...
شیما بلند بلند می خندید ...
کسری سعی کرد دست شیما را از دور گردنش باز کند که لحظه ای چشم های کیمیا جلوی چشم هایش آمد ...
شیما دستش را از دور گردن کسری باز کرد و با خنده و عشوه کنار در آمد و صدا زد :
- کیمیا جونم ...؟


هنوز منتظر نظراتتون هستما

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
کیمیا بی حوصله روی مبل نشسته بود و با موکا اس ام اسی حرف میزد . صدای خنده های شیما کل فضا را پر کرده بود . دیدن و همراهی پدری که بدمستی را خوب بلد بود، کم نبود ، باید دوست الکلی هم پیدا می کرد . در دلش مشغول غر زدن بود که صدای نامفهومی از یک پسر شنید . کمی تعجب کرد ولی چند لحظه بعد بی خیال شد و به نوشتن اس ام اسش ادامه داد. اما بعد یه لحظه ترسید ... شیمای مست ...پسری غریبه... او ... تنها ... در این خانه ... نکند بلایی سرش بیاورند...؟!
سریع برای موکا جریان را نوشت . با اضطراب به این فکر می کرد که چه باید بکند .
- کیمیا جونم ؟
صدای پر عشوه و پر ناز و خمار شیما حالش را بهم میزد ... لحظه ای از جا پرید و در دل از خدا کمک خواست .
سعی کرد آرام باشد و آرام راه می رفت .به جلوی در که رسید با دیدن کسی تعجب زده شد . کسری دیگر آنجا چه می کرد ؟
ظاهرا کسری هم مثل همه ی پسرها بود ... یا لا اقل بیشتر پسرها.
کسری چشمانش از تعجب در حال در آمدن بود اما کیمیا سریع خودش را جمع و جور کرد .
شیما خواست به سمت کیمیا بیاید که کمی از آنها دور بود ، که لحظه ای تعادلش را از دست داد و نزدیک به افتادن بود .
کیمیا ثانیه ای چشمانش را بست . خاطره ی پدرش در ذهنش تداعی شد . یکی از روزهای بد زندگی اش ...
- عزیزم این گل پسر همون معلم زبان عالی ایه که بهت گفتم.
کیمیا با شنیدن صدای شیما ، چشم هایش را باز کرد و شیما را دید که به کسری آویزان شده بود .
بی اختیار نگاهی سرزنش آمیز به کسری انداخت . خجالت نمی کشید از این حرکات جلوی او انجام می داد ؟ نمی دانست بچه ی زیر 18 سال اینجا ایستاده ؟!!
- گلم کیمیا جان در به در دنبال معلم خوب بود تو رو معرفی کردم بهش .
اینبار با کسری بود . کسری حس می کرد می خواهد شیما را خفه کند ! تا انقد عزیزم و گلم و ... نکند !
کیمیا کمی کلافه شد. باید به نحوی از دست شیما فرار می کرد . پس سریع گفت :
- درسته آقا کسری . میشه لطفا شمارتونو به من بدید ؟
کسری شماره اش را داد . باید از این لحظه استفاده می کرد .
-شیما جان می ری کنار منم شماره ایشونو بگیرم برای هماهنگی کلاس ؟
شیما خودش را از او جدا کرد . بعد زیر خنده زد و گفت :
- شیطون نری باهاش دوست بشیا !!
کیمیا چشم غره ای پنهانی به شیما رفت که البته از چشم کسری دور نماند . شماره اش را داد . فکری به ذهنش رسید .
سیمکارتش را خاموش کرد و یکی از آهنگ هایش را پخش کرد . بعد از چند لحظه قطعش کرد و نمایشی با تلفن حرف زد .
- الو
- سلام بابا
-ممون چیزی شده ؟
- اِ؟ باشه الان خودمو می رسونم .
-خداحافظ
وقتی گوشی اش را پایان آورد ، کسری صفحه آن را دید . چون قبلا این گوشی را کاوه داشت و او به برنامه هایش آشنا بود ، فهمید که کیمیا تلفنی حرف نمی زده .
کمی بعد کیمیا با عذرخواهی از خانه شیما بیرون رفت . نفسش را به سختی بیرون داد .
نه از کسری خوشش میاد نه ازین که کسری با کس دیگری باشد !!!
پرسا اس ام اس داد که فردا دنبالش میاید که با هم بیرون بروند .
حالا این معلم زبان اجباری را کجای دلش جا می داد ؟!
شب وقتی که می خواست بخوابد . اس ام اسی از شماره ای ناشناس دریافت کرد .
- برای کلاس در خدتمت هستم هر وقت که اراده کنید . در ضمن شیما دختر خالمه !
کیمیا خندید و در دل جواب داد :
- مثلا می خواستی بگی دوست دختر نداری ؟
فقط برایش زد :
- لطف دارید ...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
- کیمیا پرسا دم دره .
- به درک که دم دره . خوب شد بهش گفتم یه ربع قبلش خواستی برسی بهم زنگ بزنا !
از دست پرسا که برای او اعصاب نگذاشته بود . روی زمین زانو زد و مانتوی مچاله اش را روی میز اتو پرت کرد . اتوی قدیمی را برداشت و سعی کرد مرتب پلیسه های مانتویش را اتو بزند . بعد شلوار جین لوله تفنگی مشکی به پا کرد . که البته به سختی این کار را کرد . هرچه قدر هر روز خورد و خوراکش کمتر می شد ،خودش چاق تر می شد . مانتوی عسلی اش را هم تن کرد و شال پلنگی لیلا را سر کرد . مثل همیشه برق لبی با ته مایه ی قرمز به لبش زد . توجهی هم به تلفن های پرسا نمی کرد . گوشی ررا داخل جیب شلوارش گذاشت و یکی از عطرهایش را روی خود خالی کرد . در آینه به خود نگاه کرد . از پدرش خداحافظی کرد و بیرون رفت . یکم در لباس ها و تیپش زیاده روی کرده بود ولی ... به هر حال ...
نگاهی به پرسا انداخت که 206 سفیدش را مقابل پارکینگ پارک کرده بود . شیشه اش پایین بود و صدای مهستی تا ده کوچه آن ورتر هم می رفت .
پرسا بلند گفت :
- ســــلام !
کیمیا هم با لبخند سر تکان داد . سوار ماشین که شد پرسا بلند بلند با آهنگ می خواند :
- حالا لا لای لالای لا لالای لای که امشب شب عشقه همین امشبو داریم چرا غصه دردو واسه فردا نزاریم ...
کیمیا دست برد و صدای ضبط را کم کرد .
- سلام خوبی ؟
- مرسی تو شطوری ؟
- توپ .
پرسا دور زد و به سمت اتوبان رفت .
- کجا می خوای بریم ؟
پرسا کمی چشم هایش را ریز کرد و گفت :
- نظرت درباره پارک ملت چیه ؟ دلم تنگ شده واسه قبلا که هرهفته جمعه ها اوون جا پلاس بودیم .
- اوکی ... بزن بریم .
تا به پارک برسند کلی باهم خواندند و رقصیدند .
ماشین را به پارکینگ سینما بردند و به پیشنهاد پرسا رفتند سینما چند بعدی !
کلی هم خیس شدند و خندیدند . پرسا هم الکی از تکان ها جیغ می زد و تیکه می پراند . موجب تفریح همه شده بود .
وقتی بیرون می آمدند پیش پرسا می آمدند و تشکر می کردند .
پرسا هم با روی باز به آنها جواب می داد .
به پیشنهاد کیمیا بستنی گرفتند و روی یکی از نیمکت ها نشستند . پرسا حواسش به دور و اطراف بود و مدام تلفنش را چک می کرد.
- چه خبر از امیر و علی اینا ؟
پرسا با بی قیدی شانه ای بالا انداخت .
- با امیر که تموم کردم ، علی رم بهش می گم برام شارژ بفرست ، 5 ساعت داره با من بحث می کنه . وقتی قبلش انقدر خسیسه دیگه بعد از ازدواج که خرش ا پل رد می شه چی کار می خواد بکنه ؟!
برایش پیام آمد . سریع آن را خواند و لبخندی زد و بلند شد .
- خب پاشو یکم راه بریم .
مثلا امروز تاریخ مهمی بود ولی هیچ کس به خاطر نداشت .
همان طور که می رفتند یک دفعه پرسا شروع به دویدن کرد . به سمت درختها . کیمیا هم می گفت :
-کجا می ری ... پرسا ... وایس...ا
بعد که نفس کم آورد روی زمین ولو شد و وقتی سرش را بالا آورد پرسا نبود .
بلند شد . کمی نفس تازه کرد . شانس با او یار بود و مانتوی سفید او را تشخیص داد . یواش یواش به سمتش رفت و وقتی به او رسید شروع کرد به قلقک دادنش . پرسا جیغ خیلی بلندی زد و دوباره دوید . کیمیا خسته شده ببود و دلیل دیوانگی های او را نمی فهمید . چند قدمی دنبالش دوید اما بعد جهتش را تغییر داد و برعکس شد . دوید و دوید و به سمت درخت سپیدار بزرگی رسید . پشت آن پناه گرفت . از پرسا خیلی دور شده بود . او را می دید که تازه متوجه نبود کیمیا شده است .
کیمیا فکرهای شیطانی به ذهنش می رسید . برای خودش لبخندی زد . این طوری می توانست هم پرسا را تنبیه کند هم اینکه عکس العملش را ببیند هم کمی به او بخند . صدای موبایلش را بست و منتظر ماند .
دید که پرسا دارد با تلفنش حرف می زند ونگران به نظر می آید و پشت درخت ها را نگاه می کند .
کمی که گذشت دهانش از تعجب باز مانده بود . همه ی دوستانش آنجا بودند . موکا ، الهه ، شهناز ، فاطمه ، بهار ، رویا ، آرزو ... حتی کسری و کاوه ... پسری جدید هم بین آنها بود که او را نمی شناخت و چندتا از دوستان دیگرش ...
چند دقیقه بعد پراکنده شدند و به دنبال کیمیا می گشتند . کیمیا هم خنده اش گرفته بود . چطور این همه آدم را بازیچه دست خودش کرده بود .
خش خش برگی پشت سرش حس کرد . تا برگشت سینه به سینه کسی شد . قلبش تند تند می زد . نکند بخواهد بلایی بر سرش بیاورد ..؟ فکر های عذاب آور در ذهنش بود و از آن طرف از نزدیکی چند سانتی متری با پسر رنج می برد .
باربد خیلی اتفاقی انقدر نزدیک او شده بود ولی خب حس جالبی بود . خوشش آمده بود . سعی می کرد تررس و و لرزش دختر را ندیده بگیرد و باز همانجا بایستد ولی حالت خمار چشم های دختر و التماسی که در آن موج می زد باعث شد پشیمان شود .
- کیمیا ...؟ درسته ؟
کیمیا چند بار پلک زد . وقتی آشنایی می داد به نظر خطرناک نمی آمد .
-بله ... شما ؟
گوشه ی لب پسر بالا رفت .
- باربد . برادر بهار .
کیمیا به سختی نفسش را بیرون داد . از این همه نزدیکی کلافه بود اگر کمی صورتش را جلو می آورد چانه باربد با صورتش برخورد می کرد . تلاقی نگاهش با او هم ضربان قلبش را بیشتر بالا می برد . نگاهش را پایین انداخت و گفت:
- میشه برید عقب ؟
باربد هم عقب رفت . خندید و به سمت بقیه داد زد :
- اینجاست ....



نظرسنجی گذاشتم حتما شرکت کنید ... خواه می کنم برید نقد ... این دفعه فرق داره ها !

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۸:۱۹ بعد از ظهر
- اینجاست ...
باربد خیلی شاد می خندید و نگاه کیمیا پیش بچه ها بود که با اخم و ساکت به سمت او می آمدند . در این بین نگاه کسری بود که می چرخید بین خنده های باربد و چشم غره ی کیمیا به او .
سکوت آن 13 نفر را پرسا شکست :
- بمیری دختر که گند زدی به برناممون ...
شانه ای بالا انداخت :
- به هرحال .... تقصیر خودته ...
نگاهی به بچه ها کرد و گفت :
- حاضرین ؟
بعد هم خندید و بالا پایین پرید و گفت :
- تولد ... تولدت مبارک ... مبارک ... مبارک ... تولدت مبارک .
بقیه هم دست از تنبیهشان برداشتند و با پرسا همراهی کردند .
بعد از دقایقی پرسا همان طور که نفس نفس می زد گفت :
-بچه ها من اجازه ی همتونو از مامی و ددی هاتون تا شب گرفتم پس بزنید بریم کجا ؟
- ویلای چالوس !!!
بچه ها هم جیغ و دست زدند .
موقع سوار شدن تا پرسا خواست کیمیا را با خودش ببرد بهار پرید و گفت :
- پری ، کیمیا با ما ... تو که 24 ساعته پیششی و میینیش .
زمانی که می خواستند راه بیفتند به اشاره پرسا کنار زدند . پرسا هم در کمال تعجب همه با کمک موکا روی صندوق ماشینش ایستاد و رو به 5 ماشین دیگر گفت :
- دوستان! تا دم جاده چالوس ... آدم باشید و درست برانید هرگاه که به آنجا رسیدید توقف کنید و منتظر بقیه ی دوستان باشید ولی بعدش می خوایم ... اون جارو بترکونیم ! اوکی ؟
سوار ماشین شدند کیمیا هم عقب پرشیای باربد جا گرفت . بهار هم به اصرار کیمیا جلو نشست .
کیمیا - سلام . خیلی عذر می خوام که مزاحمتون شدم .
بهار - کیمی چرت نگو .
کیمیا هم نگاهی به باربد انداخت که با کلی ژست دنده عوض می کرد . به همراه لبخند کجی که گوشه ی لبش را بالا داده بود .
باربد از آیینه او را غافل گیر کرد و لبخندش کج تر شد . کیمیا هول شد اما به آرامی نگاهش را از سمت او به طرف پنجره و بیرون کشید .
بهار ه طرف کیمیا برگشت و گفت :
- راستی معرفی نکردم. این باربد داداشمه .
باربد هم با کنایه گفت :
- بله قبلا از نزدیک با هم آشنا شدیم
برای ماشین پرسا بوقی زد و ادامه داد :
- راستی کیمیا خانوم یه سوال بپرسم ؟
- بفرمایید .
-شما کجایی هستید ؟
- چی شد که این سوا به ذهنتون رسید ؟
- قرار نشد که شما سوالمو با سوال جواب بدید .
- از یه طرف ترک می شم از یه طرف شیرازی .
- جدا؟ پس شما همون ترک شیرازی خودمونین !
بعد هم از آینه ی جلو به صورت کیمیا خیره شده بود که کیمیا گفت :
- جلوتونو نگا کنید !
صدای بوق ماشینی بلند شد . راننده که دختر بود نزدیک شد و با کلی عشوه گفت :
- عزیزم ! چرا حواست نیست ؟ داشتی ماشینمو خط می نداختی !
باربد با خنده فرمون ماشن را رها کرد و دو دستش را ضربدری نزدیک هم گذاشت و گفت :
- من واقعا عذر می خوام ...
جیغ بهار برخواست :
- دِ بگیر این لامصبو تا به کشتن ندادی مارو ...
باربد از چند ماشین سبقت گرفت و گفت :
- ببخشید ... درحال اکتشاف خال هندو بودم . می خواستم یه سری از مزارعمونو واگذار کنم .
کیمیا هم خنده اش گرفته بود .
بهار که از دست آن دختر لجش گرفته بود گفت:
- اَه اَه ...چه قدر دخترا پرو شدن دختره نمی کنه یکم از عشوه اومدنش کم کنه ... نمگه دوتا دختر تو ماشین نشستن ؟
دوباره همان لبخند کج روی صورتش شکل گرفت :
- خب چیه مگه؟ اینم یه هنره . هنری که خیلی از دخترا ندارن
می مکث کرد . نگاه شیطنت آمیزی از آینه به کیمیا انداخت :
- مثلا من فک نمی کنم کیمیا خانم این هنرو داشته باشن !
بهار پوزخندی به برادرش زد :
- کی ؟ کیمیا ؟ کیمیا که پاش بیفته صدتای اینارو با این عشوه های مصنوعیشون میزاره تو جورابش !
باربد هم بدش نمی آمد یکبار این هارا امتحان بکند :
- نه دیگه تهدید نکنید . ثابت کنید .
کیما زیر لب جوری که تنها باربد شنید گفت :
- به وقتش ... ب اهلش !



کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۶ تير ۱۳۹۱, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
- خب حالا در کل بی خیل !!
کلافه به ماشین های مقابلش نگاه کرد .
- نظرتون درباره ی ...
لایی کشید و :
- ... «بزن بریم به سرعت برق و باد »چیه ؟!
گاز می داد و لایی می کشید و با کلی ژست ادای جنتلمن ها را در می آورد . کیمیا سعی کرد که نگاهش اصلا به او نیفتد . فرزاد هم خیلی وقتها این طور رانندگی می کرد و همیشه کیمیا سر این موضوع با او دعوایش می شد .
بهار کلی حرف زد و بدتر از او برادرش !
کرج را که رد کردند پرسا تماس گرفت.
- سلام کیمی کیمی جون .
- سلام کوجایی ؟
- دم جاده ولی باید بهتون ضد حال بزنم . به باربد بگو بپیچه سمت تهران ... جاده رو بستن . می ریم خونه ی ما البته باید زنگ بزنم که خونه رو خالی و آماده ی ما بکنن...
کیمیا با ناراحتی لب پایینش را گزید .
- نه پرسا نمی خواد این جوری خیلی ب زحمت میوفتی می ریم همون پارک بین سبزه ها یه چارتا تولدت مبارک می خونییم دیگه .
صدای پرسا بلند شد . جیغش با صدای بیرون میکس شد:
- چرت نگو ... اول به باربد بگو که الان می رسه ویلا !!
کیمیا خواست باربد را صدا کند اما نمی دانست چه جوریی !! فامیلی بهار را هم یادش رفته بود !
- آقا ب... آقای طهماسب ؟
باربد از آینه به کیمیا چشم دوخت و صدای ضبط را کم کرد .
- پرسا می گه جاده رو بستن دور بزنید سمت تهران !
باربد زیر لب غرغری کرد و دوبارره صدای ضبط را بلند کرد .
کیمیا دیگر حوصله حرف زدن با بهار را نداشت . درست است که موقعی در اکیپ دوستیشان با هم صمیمی بودند ولی دیگر خیلی از آن موقع گذشته و از هم دور شده بودند .
با خودش در گیر بود . احساس زن 73 ساله ایی را داشت که نتیجه ها و نبیره ها و ندیده هایش برایش تولد گرفته اند !
مسخره بود ولی خوب این حس را داشت . طی جنگی که با احساسش داشت تصمیم گرفت که نیمه پر لیوان را ببیند !
تصمیم گرفت که بشود همان کیمیای سابق .
کیمیا ی سابق که نه کیمیایی تازه پر از زندگی... چه روزی بهتر از امروز برای شروع ...؟!
روز تولد 18 سالگیش ...


بـــبــــخــــشــــــــــ ـیـــد:-2-30-:

چیز دیگه ای ندارم بگم ولی قول می دم جبران کنم و رگباری پست بدم
شما هم لطف کنین یه سر به نقد بزنید و توی نظرسنجیم شرکت کنین که بدونم هستین ! ( پرویی تا چه حد ؟ )


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۶ تير ۱۳۹۱, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
******
- خب دوستان و حضار محترم ! لیدیز اند جنتلمنز ! از اینکه تشریف آوردین و اینجا رو منور فرمودید کمال تشکر و سپاسگذاری رو دارم ! خب می خوایم بریم اول سراغ کادوها...
پرسا نگاهش را در جمعیت چرخاند . وقتی دید کسی توجهی نمی کند گفت :
- پاشین دیگه !
نفسش را فوت کرد و به کیمیا که از خنده ولو شده بود توپید :
- هر هر رو آب بخندی ! ببین چه بساطی واسه ما درست کردی ؟ نه خودت درستی نه رفقات !
کیمیا سرزنش آمیز به او چشم غره رفت .
- چیه ؟ چته هی اون سگ نگاهتو می اندازی به جون آدم ؟ چشماتو درویش کن !
بعد تاپ دکلته اش را بالا کشید و روی میز ضرب گرفت بچه ها هم که پیدایشان نبود .
- کیمی میگم تا این گل پسرا نیومدن ، این تحفه های شما نیومدن ، می شه یه ذره پاشی برقصی ؟
کیمیا شروع کرد به رقصیدن . به 30 ثانیه نکشیده بود که کسری از دور نمایان شد . پیرهن مردانه ی سرمه ای شلوار جین سرمه ای و کت اسپرت سرمه ای ! کسری جزو خوشتیپ ترین پسرهایی بود که کیمیا دیده بود . زیر لب به خاطر حضور ناگهانی کسری غر می زد . همیشه تا او می خواست برقصد انگار تک تک گیس های کسری را آتش زده اند !
بچه ها که سر و کله شان پیدا شد ، باربد تمپو زد . پرسا به کیمیا با نگاهش گفت : حالا فهمیدی چرا پسرها دعوت شدند ؟!
- میگما باید بزنگیم طلا بیاد کل این پسره رو بخوابونه ها !
کیمیا در جواب موکا خندید . موکا دوباره گفت :
- بهار این داداش تحفه شو کجا قایم کرده بود ؟
- تحفه ؟ نفرمایید ! عتیقه ست این پسر در حد عصر هجر !!
- ابرو ها رو !!!!
دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت :
- وایــــــــــــــــــــــ ــــ
- باید بریم ازش شماره آرایشگرشو بگیریم بریم پیش اون ابروهامونو برداریم ...
پرسا مانع ادامه حرف هاشون شد .
- هدیه دخترا یعنی می شه تقریبا همه ی دوستات
رها و مانیا و آرزو و فاطمه به نیابت از بقیه جعبه ی بزرگی را آوردند و جلوی کیمیا گذاشته اند . چشم هایش از حدقه داشت بیرون می زد ! جعبه به حدی بزرگ بود که چهار نفر یا پنج نفر در آن جا می شدند .
- بچه ها خونه خریدین واسم ؟!
همه خندیدند .
بازش که کرد ، خرس خیلی بزرگی را دید . بزرگ تر از خودش. آن را بلند کرد و در آغوش فشرد .
- وای ... این چه کاری بود ... کی از شما کادو خواست ؟ وای مامان چه قدر نازه
-اینو انگار عشقشو بغل کرده !
کیمیا چشمانش را درشت کرد و مثل بچه ها که عروسکشان مال خودشان است گفت :
- پس چی که عشقمه !
سرش را به خرس فشرد و دوباره سرش را بلند کرد و برای رها زبانش را در آورد و دوباره صورتش ا به سمت عروسک برگرداند .
بچه ها می خندیدند . چه قدر وقت بود که کیمیا را شاد ندیده بودند .
هدیه ی بعدی از الهه و کاوه بود . کیمیا توقع داشت اسم کسری را هم ببرند ولی این طور نبود لابد کسری نخواسته که هدیه ای بدهد . حق هم داشت . همه ی تقصیر ها را گردن پرسا می انداخت که زوری مهمان دعوت کرده .
هدیه ی پرسا یک کفش خیلی خوشگل بود .کفش کرم رنگ و کار شده . البته پاشنه ای به جرئت 25 سانتی . کیمیا به این فکر می کرد که پرسا چطور به ذهنش رسیده که او می تواند با این راه برود ؟!
هدیه بعدی هم درر کمال تعجب کیمیا از کسری بود . جعبه ی انگشتری را دست او داد . کیمیا که در جعبه را باز کرد با انگشتر بسیار ظریف و قشنگی رو به رو شد . روی انگشتر یه پروانه کوچک بود خیلی ظریف بود همان لحظه آن را در انگشت حلقه ی دست راستش جای داد . کسری در مقابل شور و دوق و تشکر کیمیا لبخند پر رنگی زد . در آن لحظه تمام آرزویش این بود که روزی بتواند خودش انگشتری ر در دست دیگر کیمیا جای بدهد . آرزوی غریبی بود !!
با صدای زنگ آیفون همه ساکت شدند . پرسا با لبخند رفت و در را باز کرد و به کیمیا نگاه کرد :
- و اما مهمون ویژه امشب ...
پسر ی با موهای قهوه ای و چشم های روشنی که به نظر عسلی می آمد ، وارد شد .شلوارش قهوه ای روشن و پیرهن مردانه ای که پوشیده بود سفید بود .با پرسا دست داد و به سمت بقیه جلو آمد وگفت :
- سلام من پدرامم.
بقیه جوابش را دادند ولی تقریبا باز جمع ساکت بود . کمی چشم گرداند و روی کیمیا متوقف شد . روبه روی او ایستاد و گفت :
- خیلی خوشگلتر از عکستی ! تولدت مبارک
کیمیا لبخند شرمگینی زد و نگاهش را به پرسا دوخت . پرسا هم با لبخند شانه ای بالا انداخت. کیمیا دلش می خواست پدرام را ساکت کند . چرا توجه نمی کرد که همه ی دوستانش به علاوه معلمش اینجا ایستاده اند؟
- ممنون .
دوباره پدرام بی توجه به بقیه و سکت و خنده هایشان گفت :
- وقتی بچه بودیم همیشه فک می کردم که تو بزرگ بشی چی میشی
-منم اتفاقا همیشه فک می کردم که شما دختر بشی چی میشی
همه خندیدند و کیمیا توانست آن ها را از این سکوت معنی دار بیرون بکشد . پدرام به سمت بچه ها رفت و با همه سلام و احوال پرسی کرد و با همه هم آشنا شد به کسری که رسید خیلی صمیمی با او دست داد و همدیگر را بغل کردند .
- به ... پسر فک نمی کردم اینجا ببینمت . اون گوشیتو از سایلنت بردار بفهمی ما چه قد بهت زنگ می زنیم .
- راس می گی ؟ واسم اصلا میس نیوفتاده بود . این چند روزه کلاس داشتم نشد یه قراری بزارم . آرمان چند روز پیش سراغتو می گرفت .

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ تير ۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
********
- دِ ... وایسا ... بهت می گم وایسا کسری !
کسری با کلافگی دستی در موهایش کشید .
- بله ؟ دیگه چیه ؟ شیما به خدا کلاسم دیر شده شاگردم منتظره .
از صبح شیما چترش را در خانه آنها پهن کرده بود و با مزاحمت هایش اعصاب او را به هم ریخته بود . ظاهرا هیچ کس درک نمی کرد که او امروز با کیمیا کلاس دارد . همه همسایه ها در حال یاری کردن ابر و ماه و خورشید بودند تا او به کلاسش نرسد .
شیما با ناز ابروهایش را درهم کشید و گفت:
- اَه... نخواستم اصلا ... برو جمع کن این کلاساتو ... از بچگی یادمه هر وقت کارت داشتیم این کلاسای کوفتیتو بهونه می کردی.
کسری نفسش را بیرون داد .
- چه بهتر ...
و بدون اینکه اجازه صحبتی دیگر به او بدهد از خانه خارج شد و در را محکم بست . پشت ماشینش نشست و پایش را روی پدال گاز فشار داد .
برای بار هفتم اینباکسش را باز کرد و پیامی که حاوی آدرس خانه کیمیا بود را باز کرد و خواند. دیگر حفظ شده بود ولی خب بار دیگر نگاه کردن عاری از لطف نبود.
خوشحال بود ... کلافه بود .عصبی بود. سرشار از حس سرزندگی.... و صد البته سرشار از احساسات ضد و نقیض .
احساس تردید داشت نسبت به این احساس . نسبت به این دوست داشتن نسبت به این عشق ... نمی دانست حسش درست است یا غلط ... هوسی بچگانه ست یا تن لرزه ای پاک و حقیقی ؟!
خوشحال بود . این کلاس ها تا هر وقت که بود او را به کیمیا نزدیک می کرد. یعنی می تواند به روزی امید داشته باشد که نگاه ساده کیمیا ، عاشق شود؟ این را خوب می دانست که کیمیا مثل خیلی از دختر های هم سن و سالش نیست ، جزو همان استثناهاست. در روابطش با جنس مذکر خیلی محتاط و البته دقیق بود . دوست دارم هارا باور نمی کرد ...
تا به خودش بیاید دم در خانه او بود. برخلاف تصوری که از برخورد قدیمی اش با کیمیا داشت، خانه او دریکی از نقاط خوب تهران بود . عینکش را برداشت و نگاهی به ساختمان چهار طبقه انداخت و زنگ طبقه اول را فشرد . در با صدای تقی باز شد.
باغچه ی حیاط از درخت پر شاخ و برگ انجیر پر شده بود . کمی آن طرف تر هم درخت شاهتوت ، شاهتوت های سیاه و آبدارش را به رخ بوته ها می کشید .
کمی آن طرف تر از باغچه گربه ی سیاه و زردی مشغول شیر دادن به بچه گربه های خوشگلش بود. عجیب است اصولا گربه های خوشگل بچه های زشتی دارند و گربه های زشت بچه های خوشگل ...
کسری حالش دست خودش نبود یعنی فکرش دست خودش نبود ... هی شاخه به شاخه میپرید .
به خودش که آمد دید جلوی کیمیا ایستاده و با او احوالپرسی می کند . شال مشکی، مانتوی مشکی، شلوار لی مشکی ، جوراب مشکی ! اگر می توانست لباس های مشکی کیمیا را آتش می زد !
پدر کیمیا هم بود . اگر کیمیا از پدرش یاد می گرفت خیلی خوب بود . شلوار جینش مشکی بود ولی پیرهن مردانه ی سفید به تن داشت .
تازه که از فکر لباس ها درآمد ، نگاهی به دور و اطرافش کرد . خانه ی بزرگی بود . بدون احتساب اتاق ها که درهایشان بسته بود ، خانه 200 متری می شد . هنوز نمی فهمید چرا آن روز کیمیا آن طور به کلمه ی مرفهین بی درد واکنش داد. خانه و وسایلش همه گویای این بود . اتاق نشیمن از مبل های خوش طرح و استیل بنفش پر شده بود و پذیرایی یعنی دقیقا جایی که قرار بود کلاس تشکیل شود یک دست مبل سلطنتی کرم. چوب معرق کاری شده ی بالای مبل نظرها را جلب می کرد.
کیمیا یک سری از کتاب هایش را آورده بود به همراه دیکشنری و دفتری برای یادداشت و تمرین. کسری سعی کرد فکرش را متمرکز کند باید تمام توانش را می گذاشت تا کیمیا زبانش را در کنکور عالی بزند . زبان بیشتر از چیزی که نشان می داد در کنکور اثر داشت . شروع کرد به انگلیسی حرف زدن:
-خب کیمیا خانوم . اون طوری که هماهنگ شده اگر اشتباه نکنم ما دو روز در هفته کلاس داریم . دو شنبه و پنج شنبه ... اگر موافق باشی هم می خوام جدی روی کتابات کار کنم و تست و این جورچیزا و هم روی مکالمت و لیسینینگ نظرت چیه ؟
کیمیا سری تکان و گفت :
- کاملا موافقم. بخش عظیمی از زبان مکالمست و شنیدن خوب .
- کاملا درسته . من می خوام یه روزو برای کتابات بزارم و یه روزو برای مکالمه و چیزهای دیگه.
کمی مکث کرد و به کیمیا چشم دوخت . ابروهای کیمیا بالا رفته بود . به این فکر می کرد که مکالمه اش آن قدر ها که کسری منظورش است بد نیست که یک جلسه کامل را به آن اختصاص دهد . نتوانست جلوی خودش ر بگیرد و قبل از اینکه کسری حرفش را ادامه بدهد گف :
- یعنی انقدر مکالمم بده ؟!
-نه من این حرفو زدم ؟ می خوام انگلیسی رو مثل فارسی بلبل حرف بزنی . آره من هر جلسه یی که باهم می خوایم روی کتابات کار کنیم ، از هرچیزی که بگم هفته بعدش ازت امتحان می گیرم به همراه تست . جلسه های مکالمه هم که براش باید کلمات اضافه بخونی . میشینیم باهم حرف می زنیم پس باید در هر زمینه ای بتونی اظهار نظر کنی . برای لیسینینگ هم که آهنگ و اگر بشه فیلم که بعید می دونم ، برای ریدینگ هم کتاب داستان .
کیمیا با چشم های درشت شدهاش به او نگاه می کرد . کسری برنامه ای ریخته بود که نگو و نپرس . مدرسه هم که برایشان کلاس گذاشته بود و البته شاید هم پدرش بخواهد کلاس تقویتی دیگری هم برایش بگذارد . البته خوب این همه سختی برای قبول شدن در یک رشته خوب می ارزید . همش یک سال بود دیگر ، یک سال سختی یه عمر عزت و خوشبختی ! یه عمر که نه ولی خب چند لحظه اش هم خوب بود .

بــــانــــو
۳۱ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۲۹ بعد از ظهر
چند لحظه بعد کلاسشان به طور رسمی آغاز شد . برای شروعی بهتر از کتاب اول دبیرستان شروع کردند و کسری همه ی تست هایی که تا به حال از کتاب اول دبیرستان آمده بود را جدا کرده بود خیلی از آن ها را کیمیا حل کرد و بقیه اش هم برای جلسه بعدی تکلیفش شد . داشتند بازهم روی کتاب و کلماتش کار می کردند که کیمیا اجازه گرفت تا چند لحظه او را تنها بگذارد .
به سمت آشپزخانه رفت و محمد را در حال سیگار کشیدن دید . در را بست و به دیوار تکیه داد . نفسش را فوت کرد .
محمد خندید و گفت :
- چته ؟ کوه کندی ؟
کیمیا چشمهایش را چرخاند و جواب داد :
- از اون بدتر ... پدرمو در آورده !
به سمت کابینت ها رفت . لیوان مدل پافیلی ررا به دست پدرش داد .
- یه چایی واسش بریز ... وای ! بابا میوه نداریم.
محمد سیگارش را خاموش کرد و گفت :
- میوه نمی خواد که .
- چرا خیلیم می خواد واسه سریه بعد بخریا . فک کردی همه مثه نسیمن که فقط آب بخورن ؟
کیمیا یکی دیگر ز کابینت ها را باز کرد و دو تا از گیلاس های شربت خوری را در آورد . از یخچال هم آب آلبالو برداشت . پدرش هم چون قبلا قوری مخصوص چای ساز را شکانده بود از قوری دیگری استفاده می کرد و از جایی که در آن قوری دیگر را هم شکانده بود به جای در از نعلبکی استفاده می کرد .
کیمیا سینی ای برداشت . نگاهی به پدرش انداخت .
- بابا راستی چرا نرفتی دفتر ؟
- بچمو که با یه پسر غریبه تنها نمی ذارم .
کیمیا نفسش را فوت کرد و گفت :
- بابا پاشو برو سر کارت . بچم مگه ؟ بعدشم مگه می خواد چیکار بکنه بدبخت ؟ می خواد بخورتم ؟!
- بذار بره حالا . من این طوری خیالم راحت تره .
کیمیا شونه هایش را به معنای به من چه بالا انداخت . موهایش را باز کرد و دستش را بین موهایش جا به جا کرد تا کمی هوا به موهایش برسد . محمد با حض به دخترش نگاه می کرد . لبخندی زد و گفت :
- دختر به این قشنگی دارم چرا نخوان بخورنش ؟
کیمیا مثل همیشه که پدر و مادرش از او تعریف می کردند خنده اش گرفت . آخر همیشه احساس سوسکی را پیدا میکردکه پدر و مادرش قربان دست و پای بلوریش می روند . شاید تعریف دیگران را قبول می کرد ولی پدر و مادرش را هرگز!
لب پایینش را به دندان گرفت و با خنده گفت :
- خجالت بکش پدر من ! این چه حرفیه می زنی ؟! بعدشم شرمنده نفرمایید ما رو !
محمد خندید و در آشپزخانه را برایش باز کرد و گفت :
- پاشو برو سر کلاست ببینم .
کیمیا هم شالش را سرش کرد و از شیشه ی ماکروفر نگاهی به خودش انداخت و سینی را برداشت و بیرون رفت . کسری دستانش را پشت سر قلاب کرده بود و چشم هایش را روی هم گذاشته بود .
با بفرمایید گفتن کیمیا چشم های قرمزش را باز کرد . و با لبخند از او تشکر کرد .
- حالتون خوبه ؟
سرش را تکان داد و از جیب کتش که روی مبل بود قرصش را در آورد و یک نفس با شربت خورد . باز هم میگرنش عود کرده بود .
- خب کجا بودیم ؟
- اِمـــ ... به نظرم حالتون خوب نیست . کاری می تونم براتون بکنم ؟
کسری سرش را به سمت راست و چپ تکان داد و گفت :
- خوب میشم الان . کجا بودیم ؟
- کلمه های درس نه .
کیمیا دیگر چیزی نگفت . نیم ساعت بعد که کلاس تمام شد کیمیا کسری را راهی کرد . با خستگی مانتویش را روی وسایل بهم ریخته ی اتاقش انداخت شالش را هم انداخت و با همان شلوار لی اش به سالن برگشت و روی مبل ولو شد ...


ادامه دارد ...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۰۶ قبل از ظهر
محمد برای خودش چایی ریخت و روی مبل جلویی کیمیا نشست. کیمیا هم کنترل را برداشت و کانال ها را جا به جا کرد . نگاهی به چهره ی متفکر محمد انداخت و گفت :
- چه خبرا چی کارا می کنی بابا ؟
محمد با آشفتگی و ذهنی مغشوش به سختی لبخند زد و گفت :
- هیچی ... خبری نیست .
بعد گوشه ی لب هایش به پایین متمایل شد :
- نمی دونم با این مامانت چی کار کنم ... نمی خواد برگرده این خونه ؟
کیمیا دوباره نگاهش را به تلویزیون دوخت . مگر دیوانه بود که برگردد ؟ برگردد که چه ؟ بشود یک مرده ی متحرک ؟ درگیر روزمرگی انکار نشدنی ؟ خودش که دختر محمد بود بیشتر از سه روز نمی توانست او را تحمل کند و از خانه بیرون می رفت ، چه برسد به لیلا که همسر او بود ... هی خدا ... حیف که هیچ کدام کامل درباره مشکلاتشان به او نمی گفتند . لیلا ناراحتی و ترحم کیمیا را نمی خواست ، محمد هم همین طور منتهی واگذار کرده بود به چند سال آینده .
- به نظر نمیاد ...
محمد عصبی پاهایش را تکان داد . طبق معمول نگاهش خیره به صفحه ی تلویزیون بود ولی هیچی نمی فهمید . چشم هایش را باریک کرده بود . آرام و زمزمه مانند که گویی با خودش حرف می زند گفت :
- خیلی بی معرفته ... به من می گه تو هیچی پول نمی دی ...
بعد نگاهش را به کیمیا داد :
- تو که شاهدی ... هر وقت پول اومده دستم 5 ، 6 تومن خودم برداشتم برای غذا ، بقیشو دادم بهش . به خدا چند وقته بی پول شدم ...
- چند وقت ! منظورت چند وقته ؟ 4 سال پدر من . این چه وضعشه ؟ داریم مثه گدا ها زندگی می کنیم ...
پوزخندی زد و ادامه داد :
- این باید باشه وضعه زندگی ما ؟ خودِ من ... همه فک می کنن کیمیا ایرانی تک دختر خانواده ، پدر وکیل ، مادر استاد دانشگاه ... خونه این جوری ، خانواده اون جوری ... خوشبخت تر از من کسی روی دنیا نیست !
دوباره نیشخند زد .
- پس کوش ؟ کجاست ؟ به قول مامان تومون خودمونو می سوزونه بیرونمون بقیه رو !
- چرا که نه ؟ اعتباری که من دارمو هیشکی نداره . الان از کل این محل هرجا مغازه ای هست برو خرید کن . کسی ازت پول نمی خواد . چرا گدا ؟ اصن تاحالا شده گرسنه بمونین ؟
کیمیا خون خونش را می خورد . بعضی وقتها استدلال های پدرش اعصابش را خرد می کرد .
- مگه همه چی به گرسنه بودنه ؟ فک کردی هنر کردی ؟ بعدشم من این اعتبارو نمی خوام خوشم نمیاد برم نسیه بگیرم . اینو متوجه می شی پدر من ؟
نفس عمیقی کشید و با لحن آروم تری ادامه داد :
- تو باید این جوری زندگی کنی ؟ یکم فکر کن . این طرز زندگی یه وکیل با 17 سال سابقه کاره ... اونم توییکه همه دوست دارن یه عالمه به قول خودت اعتبار داری ... توی کل سابقه کاریت تا حالا دو سه بار بیشتر توی پرونده هات باخت نداشتی ؟ حتی این خونه هم مال تو نیست ... ماشینم که نداری حتی خطتتم به نام مامانه ...
محمد با ناراحتی و تاسف سرش را تکان داد . به خاطر فشار عصبی که رویش بود ، صورتش سرخ شده بود ...

*******
- خب چه خبر ؟
کیمیا با تعجب به کسری نگاه کرد .
- هیچی ... هیچ خبری نیست .
- یعنی چی ؟ حتما یه خبری هست ... یکم فکر کن .
کیمیا فکر کرد هیچ خبر خاصی نبود که بخواهد به معلمش که یک عالمه از او بزرگتر بود و در ضمن معلم انگلیسی اش هم بود ، بگوید .
کسری که نگاه منگ کیمیا را دید ، خنده اش گرفته بود .
- ببین ما قراره اسپیکینگ با هم کار کنیم . پس باید حرف بزنی . اگر دوست داری من شروع کنم ؟
کیمیا هم با لبخند و مشتاقانه سرش را تکان داد .
- برادر من به شدت عاشق دوست شما شده . از قضا این دوستتون هم راه دلبری رو خوب بلده و البته بابایی داره که...
بعد هم سرش را بچپ و راست کرد که یعنی نگو و نپرس ...
- کاوه هم که ...
دستش را به سمت سرش بود و در هوا دایره ای فرضی با انگشت سبابه اش کشید .
- من نمی دونم این الهه چی داشت که کاوه ازش خوشش اومد !
کیمیا خنده اش گرفته بود . انقدر کسری با لهجه ی قشنگی حرف می زد که مخاطبینش محو صحبت او می شدند و از طرف دیگر انقدر بامزه تعریف می کرد که کیمیا می خواست لپ او را بکشد ! لحظه ای بعد این فکر را از سرش دور کرد .گرچه با تصور این صحنه خنده اش شدید تر شد .
در بین خنده تهدید آمیز به کسری نگاه کرد .
- نه نشد دیگه ! عیبی نداره هرچی می خواین در مورد برادرتون بگین ولی درمورد دوست من نه !
کسری خوشحال از خنده های کیمیا نفسش را فوت کرد و گفت :
- خیلی ممنون . یعنی واقعا برادر من ...
دوباره دستش را کنار سرش برد و دایره ای فرضی کشید.
کیمیا خندید و گفت :
- نه ... منظورم این نبود ...
کسری سرش را پایین انداخت و با لبخند گفت :
- باشه ... باشه ... داشتیم کیمیا ؟










ادامه دارد ...


بچه ها نا امیدم کردین بد ... خیلی ازتون دلخورم ... چند وقته نرفتین نقد ...؟ بعد از اون وقفه ای که افتاد دیگه کیمیا طرفدار نداره ... خیلی ناراحتم ... بچه ها فک نمی کنین منم احتیاج به دلخوشی دارم ؟ یه نگاه به آخرین نقد بندازین . ببینین ماله کِی بوده . من به چه ددلخوشی ای پست بزارم؟ وقتی داره به جاهای حساسش می رسه ... نه نقد هست نه امتیاز نه تشکر ... باز ممنون از اونایی که هستن و توی خصوصی بهم انرژی می دن .
نمی دونم چی بگم .... ولی خیلی دلخورم ازتون ...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۶:۰۳ قبل از ظهر
- خب حالا چند وقته که با این الهه خانم دوستی ؟
کیمیا لبخندی زد و به یکی از گل های فرش خیره شد . یاد دوران طلایی راهنمایی افتاد . سال سوم راهنمایی سال فراموش نشدنی بود . یادش واقعا بخیر بود .
- یه چیزی حدود هشت سال . از اول راهنمایی . البته بیشتر سوم
راهنمایی نزدیک بودیم. بعد از اون دیگه...
چشم هایش را باریک کرد و لب پایینش را روی لب بالایی اش آورد و با چهره ی متفکر که گویی خاطرات 60 سال پیشش را به یاد میاورد و به خاطر تصمیماتش افسوس می خورد ، ادامه داد:
- بعد از اون دیگه من مدرسمو عوض کردم ، فشارای درسی سخت تر شد و رابطه ها کمتر و کمرنگ تر .
نگاهی به کسری انداخت که مشتاقانه به حرف هایش گوش می داد . آهی کشید و گفت :
-البته علت اصلی جدایی از دوستام و مدرسه عوض کردنم ، رشته بود . فکر می کنم بدونین که همشون ریاضی خوندن و فقط منم که رفتم انسانی .
کسری پرسید :
- چرا حالا انسانی ؟ چرا حقوق ؟
- از همون وقتی که مهدکودک می رفتم ، می دونستم که می خوام وکیل بشم . انگار که از همون اول برای این وکیل باشم به دنیا اومدم . خیلی چیزا دست به دست هم داد ، تا از لحاظ عقلانی هم انسانی رو انتخاب کنم. اصلا طرف ریاضی نمی رفتم اگرم می خواستم رشته ی دیگه ای انتخاب کنم شاید می رفتم تجربی . تجربی هم که زیاد خودم دوست نداشتم. همیشه به همه گفتم که یا انسانی یا هنر . هنرم شته ی عکاسی .
کسری با لبخند گفت :
- پس عکاسی دوست داری ؟
- عاشق عکاسیم .
- خب چرا بیرون کلاساشو نرفتی ؟
کیمیا سرش را به چپ وراست تکان داد :
- اصلا توی این کلاسای بیرون رفتن ، هیچ وقت خدا پشتکار نداشتم .
کسری کمی کیمیا را ارزیابی کرد . رفتارش ، گفتارش اصلا شبیه کسانی نبود که پشتکار ندارند. حتی به غرور درون نگاهش ، که گاه و بی گاه از همیشه مشهودتر می شد ، هم نمی خورد .
- بهت نمیاد پشتکار نداشته باشی . بهت می خوره از اونایی باشی که هرچی می خوان به دست میارن .
کیمیا فکر کرد که الان برای شربت آوردن مناسب است یا بعدا ؟ آخر به تازگی صحبتشان گل انداخته بود . نمی دانست چه چیز ، اما می دانست چیزی او را وادار به صحبت با کسری می کند . احساس می کرد دلش می خواهد درباره همه چیز با او حرف بزند . اما نمی شد که . او تنها یک پسر غریبه ...حالا نه خیلی هم غریبه ، حداقل هفت هشت سال بزرگتر ، که چیزی حدود یک قرن حساب می شد ، و البته ... و صد البته معلم او و همینطور معلم هر چیزی هم نه ... معلم زبان او بود . کلا به این مسائل که فکر می کرد دلش می خواست کسری را بیرون کند و زنگی به موکا بزند و با او حرف بزند .
- آخه می دونید بستگی به اون هدفم داره . مثلا من می دونم که حتما امسال کنکور قبول می شم ، رتبه بالایی میارم و توی تهران ادامه تحصیل میدم و اونم توی یه دانشگاه دولتی.
حالا همان نگاه مغرور کیمیا مشهود شده بود.
- خیلی خوبه که انقدر به خودت مطمئنی .
دل کیمیا یک لحظه بهم پیچید . تصور اینکه سر جلسه کنکور است ، برای لحظه ای او را بهم ریخت . ولی بعد به خودش مسلط شد . اهل استرس و اضطراب نبود ولی بعضی وقتها بعضی چیزها استثناء می شدند و او را تکان می دادند .
- آخه چاره ای جز این ندارم . اگر شهر دیگه ای قبول شم ، بابام نمی ذاره برم . اون سری بهش گفتم اگرشهر دیگه ای قبول شم چی ؟ کاملا رک و ریلکس گفت عیبی نداره دوباره می خونی .
از سر ناچاری شانه ای بالا انداخت و گفت :
- اینم از مضرات تک فرزندی !
- خب خوبی هاش اون قدر هست که بدی هاشو بپوشونه . تازه اینم که بدی نیست .
- آره خب ، ولی...
چهره اش را درهم کشید و سرش را با حالت «نه زیاد » تکان داد.
کسری کمی در جایش جا به جا شد . تا اینجا که خوب پیش رفته بودند . کیمیا خیلی هم مکالمه اش بد نبود . یعنی خوب بود . البته نه عالی . هنوز تا عالی کمی فاصله داشت.
کمی خودش را به عقب متمایل کرد و از کیمیا پرسید :
- حالا زبان رو از کی شروع کردی ؟
- از اول راهنمایی .
- جدا ؟
- آره . البته دبستان هم که بودم درس می دادن زبان رو . دانش آموزها هم خیلی زبانشون خوب بود ولی من چون از زبان متنفر بودم ، همیشه ازش فراری بودم و هیچی یاد نگرفتم .
کسری با تعجب به او نگاه می کرد . اینکه یکی از شاگردان خوبش از زبان بدش بیاید ، عجیب بود .
- از اول راهنمایی هم با کتاب آموزش و پرورش شروع کردی؟
کیمیا لحظه ای به یاد دوران دبستان افتاد . چه قدر روزهای پنجشبه تلخ بود . هیچ وقت یادش نمی رود. روزهای پنجشنبه کاملا شیرین بودند . ورزش ، نقاشی ،.... و با کمال تاسف زبان . همیشه به خاطر زبان پنجشنبه ها را غیبت کرده بود.
- نه ، قبل از شروع سال تحصیلی مامانم برام یه معلم خصوصی گرفت . نه برای تقویت زبان ، بلکه برای علاقه مند کردن به زبان .
- پس اینجوری می شه که کیمیا به زبان علاقه مند می شه . حالا اسم این معلم معجزه گر چی هست ؟
فقط لحظه ای کسری تصور کرد که شاید معلم کیمیا مرد یا پسری بوده باشه ، که کیمیا به واسطه علاقه به او به زبان هم علاقمند شده باشد . هیچ کس اولین عشقش را از یاد نمی برد. حتی اگر بچه باشد . حتی اگر بعدها بفهمد عشق هم نبوده ، بازهم در خاطر می ماند .
کیمیا لبخندی زد . یک لحظه احساس کرد که کسری به آن معلم حسودی اش شده یا شاید چیزی شبیه این .
- نسیم. نسیمِ ... فامیلی شو به خاطر نمیارم .
کیمیا یواشکی و طوری که کسری نفهمد ، نگاهش را به ساعت مچی خود کسری ، انداخت . بی صبرانه منتظر اتمام کلاس بود . نیرویی او را به سمت لب تاب داخل اتاقش می کشاند . ولی هنوز 40 دقیقه ای به اتمام کلاس مانده بود .
کسری نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگوید که کیمیا گفت :


ادامه دارد ....


ببخشید که هی با تاخیر مینویسم. ول امروز بازم پست هست . :-2-38-:


فقط می خوام بشینم و بنویسم و براتون بزارم . اگر با همین سرعت مورچه ای ادامه بدم تا سال دیگه طول می کشه !:-2-31-:


باید یه همتی بکنم .


ممنون از کسایی که اومدن نقد :-2-40-:


در ضمن طاعات و عبادات هم قبول. التماس دعا :-2-41-:


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۳۴ قبل از ظهر
- امکانش هست یه چند لحظه ای برم ؟
کسری هم سری تکان داد :
- آره ، برو.
کیمیا با خوشحالی به طرف آشپزخانه پرید. مثل سری قبل ، بازهم محمد در آشپزخانه نشسته بود . لیوان داغ چایی رو به رویش ، بخار از روی آن بلند می شد . سیگارش را درون جاسیگاری با یک فشار خاموش کرد.
- تموم شد کلاست ؟
کیمیا آهی دلخراش کشید و گفت :
- نه هنوز ... حالا حالاها مونده.
بعد یادش افتاد که نباید ناشکری کند و گفت :
- البته از کلاس یکشنبه هاش بهتره ها ! خیلیم بهتره.
تا لیوان هارا از کابینت درآورد ، محمد هم از یخچال شربت را درآورد . کیمیا کش و قوسی به عضلاتش داد و انگشت هایش را ترق ترق شکاند . احمد نگاه سرزنش باری به کیمیا انداخت و گفت:
- باز انگشتاتو اینجوری کردی؟
- بیخیال بابا ...
محمد هم لیوان ها را از یخ پر کرد . شربت را درون آن ریخت و داخل سینی گذاشت .
کیمیا از آینه ی قدی کنار در ورودی نگاهی به خودش کرد. موهایش را مرتب کرد و کج توی صورتش ریخت . لیلا و مادر بزرگش می گفتند اینطوری درست شبیه سندباد می شود ! موهایش کمی از ابرو های کمانی اش را پوشاند . با انگشت هایش ابروها را به سمت بالا متمایل کرد و با پشت دستش به آرامی روی لب هایش کشید . از روی عادت... از روی عادتِ 5 ماه و 13 روزه اش ... از روی ناخودآگاه ...
شلوارش را کمی بالا کشید و مانتویش را روی آن مرتب کرد . وقتی از مرتب بودنش ، آسوده خاطر شد ، سینی را برداشت و به طرف سالن پذیرایی راهش را کج کرد . کسری که با گوشی موبایلش ور می رفت ، با ورود کیمیا سرش را بلند کرد . تلفنش را به کناری گذاشت . کیمیا هم سینی را روی میز گذاشت .
- بفرمایید .
- ممنون.
کیمیا وقتی دید کسری بدون حرف لیوانش را برداشت ، به تقلید ، او هم این کار را کرد . یکم از شربتش خورد و بعد آن را در دستش نگه داشت تا از سرمای آن بهرمند شود . کسری یک نفس لیوان را سر کشید و بعد درون سینی گذاشت . برای بار دوم باز هم کیمیا به تقلید از او این کار را کرد .
کسری نفسش را فوت کرد و نگاهی کرد به کیمیا کرد و گفت :
- بریم سراغ لیسینینگ . یه گوشی بیار برات یه آهنگ رو بفرستم .
کیمیا از روی پایش مانتویش را کنار زد و از جیب شلوارش موبایلش را بیرون آورد . سونی اریکسون و یکی از مدلهای اکسپریا . هدیه ی تولدی که طلا به او داده بود . یادش افتاد که وقتی طلا به این شکل سورپرایزش کرده بود ، چطوری اشک ریخته بود . چه طور از معرفت خاله اش شرمنده شده بود . خاله ی جوان و بیست و شش ساله اش . گوشی سفیدش را در دست گرفت و دکمه زیر صفحه را زد تا صفحه باز کردن قفل بیاید . انگشتش را از چپ به راست پایین صفحه کشید تا قفل آن باز شود .
- بلوتوث رو روشن کنم ؟
کسری سرش را تکان داد و به صفحه ی تلفنش خیره شد . تا اسم بلوتوث ها را بیاورد .
دو تا از اسامی مدل موبایل بودند . یکی « LULU » دیگری « شاخه نبات » دیگری « KING » دیگری « علی » دیگری « VAKIL » و چند بلوتوث دیگر. یک لحظه نزدیک بود شاخ دربیاورد . مگر آنجا مترو یا اتوبوس یا هر مکان عمومی و شلوغ دیگر بود که این همه دستگاه موبایل و لب تاب و ... بلوتوثشان روشن بود ؟
از سر اجبار پرسید :
- اسم بلوتوثت چیه ؟
کیمیا کمی خجالت کشید ولی بعد با خودش گفت بی خیال .
نیم نگاهی به کسری کرد و بعد گفت :
- لولو !
کسری با خنده و ناباوری کیمیا را نگاه می کرد . هر اسمی به او می خورد غیر از لولو !
- لولو؟!؟!
- بله .
کسری دیگر خودش را رها کرد و بنای خندیدن گذاشت . کیمیا هر چه صبر کرد خنده ی او بند بیاید ، دید نه ... فایده ای ندارد . حرصی شد و معترض گفت :
- اِ ! به چی می خندین ؟ اذیتم نکنین دیگه !
چهره ی کیمیا خنده ی کسری را بیشتر کرد . قیافه اش درست شبیه دختر بچه ها ی غر غرو شده بود که هی روی چیزی پافشاری می کردند . حالا که فکر می کرد چقدر هم که به کیمیا می آمد لولو باشد. البته لولو هم لولو های قدیم !
کیمیا دوباره شبیه بچه ها سرجایش تکان خورد . اخم هاش در هم بود ولی لب هایش درگیر خنده بودند .
- دارین مسخره ام می کنین ؟!
- چرا لولو ؟!
- چون دلم خواست !
سعی کرد برگردد در جلد همان دختری که در اربیاط با معلمان همیشه زیادی مؤدب بود . ولی دید کی به کیست ... وقتی کسری با او راحت بود ، دلیلی به ناراحت بودن او نبود . ولی خب او همیشه در رابطه با پسرها و مردها کمال احتیاط را رعایت می کرد .

ادامه دارد...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۵۹ قبل از ظهر
وقتی کسری برایش آهنگ را فرستاد لبخندی روی لبش نشست . آهنگ قشنگی بود . تا به حال هزاران بار به آن گوش داده بود و تکست آهنگ را هم در اینترنت چک کرده بود ، تا یه وقت که زمزمه اش می کند یا با آن می خواند و همراهی می کند اشتباه نباشد . یا مثلا نکند در ماشین یا در یک جمع بلد ، نابلد نباشد . یا شاید هم خدا نکرده ضایع شود !
- خب . چی کار کنم حالا .
- هیچی موبایلتو بزار کنار و دفتر زبانتو بردار . من تیکه تیکه برات نگه می دارم ، تو بنویس . انقدر که درست بشه . تهش هم برات صحیحش می کنم و برای اینکه درستش توی ذهنت بره یه دور باهاش با صدای بلند بخون .
کیمیا با جکله ی آخر چشمهایش را درشت کرد . گناه نمی شد این شکلی ؟ بعد با این فکرش را کمی راحت کرد که همراه با آهنگ بدون حس می خواند . کاملا معمولی شبیه یک متن .
کسری با صبر و حوصله هر یک قسمت از آهنگ را می گذاشت ،کیمیا گوش می کرد ،یکم می نوشت . بعد انگار که برای اولین بار در عمر آن آهنگ را گوش می دهد . جای چند کلمه را خالی می گذاشت و یا غلط می نوشت . بعد هم که کسری دوباره ، سه باره ، چهار باره ، پنج باره و شش باره ، که البته بار آخر با چشم غره ی کسری همراه می شد ، درست می نوشت . در انتها که تمام شد ، کسری نوشته های کیمیا را صحیح کرد .
کیمیا با ذوق نامحسوسی سعی کرد با همان فاصله ی دوری که دارد نگاهی به دفترش بیاندازد .
- درست نوشتم ؟
- پ نه پ!
کسری چشم غره ای به او رفت . همیشه همه ی معلمین زبان ، چند کلمه را میان حرف هایشان فارسی می گفتند . این هم یکی از چیزهایی بود که کسری میان انگلیسی حرف زدن هایش فارسی گفته بود .
- می خواستی این همه گوش دادی غلطم بنویسی ؟!
کیمیا خنده اش گرفته بود . آخر همیشه در کلاس بعد از یکبار گوش دادن لیسینینگ ها از بچه ها سوال می کرد و تمرین های مربوط به آن را حل می کردند . حالا با این همه گوش دادن... کسری حق داشت !
صدای آهنگ را بلندتر از قبل کرد و به دست کیمیا داد و منتظر به او خیره ماند .

Dangerous feelings break out my soul
احساسات خطرناکی روحم رو احاطه می کنن
It’s just the meaning of being alone
این به معنی تنها بودنه
I need you here wherever you are
به تو نیاز دارم هرجا که باشی
I need you now to take me so far
به تو نیاز دارم که منو ببری به دور دورا
I wanna run like the speed of the sound
می خوام با سرعت صدا بدوم
I was somewhere , I ‘m sure you’re around
من یه جایی بودم ، من مطمئنم که تو اون اطراف بودی
You give me now the meaning of life…
تو به من معنی زندگی رو می دی
With you I’m feeling alive
Ooooooo…
با تو احساس می کنم زندم
Why you’re lookin’ like that
چرا اینجوری نگاه می کنی
I’m burning like fire
من سوزاننده مثل آتشم
I wanna be higher
می خوام بیشتر از اینا باشم
Just let me know
فقط بذار بدونم
Why you’re lookin’ like that
چرا اینجوری نگام می کنی
You’re driving me crazy
داری منو دیوونه می کنی
You’re lookin’ amazing
خیلی عجیب نگام می کنی
کیمیا از نگاه های کسری متعجب شد . کسری خیلی او را خاص نگاه می کرد . اگر نمی دانست که او معلمش است و غریبه بود ، حتما فکر می کرد نظری به او دارد . ولی امکانش وجود نداشت .
از آن طرف کیمیا صدایش ، لحنش که بسیار سعی می کرد معمولی باشد ولی گاه گاه مثل لحن خواننده میشد و البته شیطان و طناز ، او را رویایی می کرد . خود کیمیا و وجودش او را در رویا فرو می برد . ولی کنار او بود ، سر کلاس ، در مهمانی و یا هر جای دیگر ، « چه می شد .... » ها کسری را احاطه می کردند .
این دور که آهنگ میان متن به پایان رسید ، ناخودآگاه طرز نگاه کسری باعث شد که مثل همیشه که در تنهایی ها و در جمع خانواده اش می خواند ، به صورتش افکت بدهد و به صدایش لحن .
با حالت سوالی گفت :
Why you’re lookin’ like that
چرا اینجوری نگاه می کنی
و با حالت نازداری ادامه داد :
I’m burning like fire
من مثل آتش سوزاننده ام
I wanna be higher
می خوام بیشتر از اینا باشم
چشم هایش را باریک کرد و با حالت تهدید مانند و سوال مانند گفت:
Just let me know
فقط بذار بدونم
Why you’re lookin’ like that
چرا اینجوری نگام می کنی
You’re driving me crazy
داری منو دیوونه می کنی
You’re lookin’ amazing
خیلی عجیب نگام می کنی
و بعد فکر کرد خودِ کسری هم متحیر کننده است ، چه برسد به نگاهش به کیمیا . قسمت آخر آهنگ سه بار دیگر هم تکرار شد و کیمیا در حین تکرار آن قسمت ها ، لباس های سری را هم از نظر گذراند . ظاهرا این بار طلسم همیشگی اش را شکانده بود و کمی اسپرت تر لباس پوشیده بود . شلوار جین سورمه ای . پیراهن آستین بلند چهار خانه ی سورمه ای و سبز پرنگ . کت اسپرت مشکی که هم که مثل همیشه روی صندلی مبلی کناریش گذاشته بود . ساعت مشکی هم در دست چپش . چهره اش از این فاصله که نزدیکتر از فاصله اش در کلاس مدرسه بود ، مردانه تر به نظر می رسید . این دفعه بینی اش عمل کرده نبود . دو ابرویش صاف بودند و وقتی می خواست اخم کند ، دو ابرویش با هم عدد هفت را درست می کردند . موهایش هم مثل همیشه کوتاهِ کوتاه . در کل تشریح قیافه اش مثل نقد کلی یک رمان که با دوستانش تبادل نظر می کردند ، جالب بود .
کسری 1 دقیقه ای به شوک فرو رفته بود ، تا آهنگ به اتمام برسد . انگار یکدفعه ای همان « چه می شد ...» هایش به واقعیت پیوست . سعی کرد کلاس را مثل دفعه ی قبل به اتمام برساند . خداحافظی کرد و به طرف ماشینش رفت. پشت فرمان نشست . احتیاج به کمی دور زدن و خانه نرفتن داشت .
چرا تکلیفش با خودش هم مشخص نبود ؟!
آن به واقعیت پیوستن به کنار ،از آن طرف هم متوجه شد که نگاه هایش و طرز آن ، بسیار لو دهنده ی او هستند . چه بسا روزی زودتر از آنکه خودش علاقه اش را به گوش کیمیا برساند ، نگاه هایش مشت او را برای کیمیا باز کند. واقعا اگر کیمیا علاقه اش را می فهمید چه می کرد ؟! بی خیال ... هر کاری می خواهد بکند . جدا ؟! هر کاری می خواهد بکند ؟! فرقی برای کسری نداشت. آیا واقعا فرقی برای کسری نداشت ؟! سعی کرد بی خیال شود . چون درست شبیه پسر همسایه ای شده بود که بشدت علاقمند به دختر همسایه با آن عروسک زشت و بی ریخت و کچل ، شده است. پیر همسایه و علاقه به دختر همسایه او را به یاد چه چیز می انداخت؟! به یادِ ...


ادامه دارد ...

بچه ها اینم از سومین پست تپل امروز . :-2-38-:
تا حالا این همه پست نذاشته بودم در روز .:-2-16-:
حسمان جوشید ییهو .
ما بریم کمی بخوابیم تا شب بیایم بقیه اش را بزاریم ! خدا کنه شب هم بازم حس نوشتنه بیاد .
بچه ها این همه پست یه عالمه ای گذاشتما ، لطفا یه کاری کنید خستگیش از تنم دربیاد .
اگر دوست داشتین نقدی ، لنگه کفشی ، چیزی برای ما پرتاب کنید ممنون می شم یه دنیا


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
هه...! در دلش پوزخند زد . پدرام ... یعنی در حال حاضر به جِد با پدرام همدل بود . آن قدر همدل که هر دو یک نفر را بخواهند ؟! اگر پدرام واقعا و جدی بخواهد اقدام کند ، دوستی تبدیل به دشمنی می شد . دشمنی که نه... یعنی رقابت ... رقابتی که تبدیل به دشمنی میشود . دشمنی که تبدیل به دوری می شود . دوری که تبدیل به فراموشی ، حسرت ،... همه چیز با هم ، می شود . جواب کیمیا به پدرام چه خواهد بود ؟! قبولی یا مردودی ؟!
پشت چراغ قرمز ایستاده بود . به رفت و آمد مردم نگاه می کرد . در اصل خیره شده بود ، بدون آنکه چیزی ببیند . آن قدر در فکر بود که بوق بلند تعداد از ماشین ها او را از هپروت ِ مایل به ملکوت در آوردند. اول خواست چیزی با عصبانیت بار ماشین های پشتی کند که چراغ سبز و ماشین های در رفت و آمد ، آرامش کرد و باعث شد پایش را محکم روی گاز بفشارد و ماشین از جایش کنده شود .
تلفش که زنگ می زد را از توی جیبش در آورد و فکر کرد که ساعتی پیش کیمیا آن را در دست داشته و آن را... چه می گفت با خودش ؟! دیوانه شده بود ؟! باید این حرف ها و این افکار را دور می ریخت . جواب کیمیا هر چی که بود ، حالا حالاها نبود .
تلفن همراهش خودش را داشت می کشت . نگاهی به شماره ی ذخیره شده با نام« آرمان » انداخت و بعد از کمی تأمل جواب داد :
- چی کار داری آرمان ؟
- به ! علیک سلام رفیق شفیق گرمابه وگلستان ! خاله بهت یاد نداده سلام کنی ؟
آرمان هم این ما بین دلش بشدت خجسته بود !
- به فرض که سلام. حالا کارتو بگو .
- کار تویی ، کعبه و بتخانه بهانه است . کدوم گوری داشتی سیر می کردی دو ساعت مارو پشت تلفن کاشته بودی؟ فک کنم از اون گورایی که دلبر خونه داره، نه ؟
کسری بی حوصله جواب داد :
- آرمان شِر و ور بهم نباف که اصلا حوصله ندارم .
- اه اه . بداخلاقِ بی مزه ی بی مصرف .
کسری عصبی شده بود . این وسط مزه پرانی های آرمان را کم داشت . گرچه همین مزه پرانی هایش کمی از بار فکری کسری کم می کرد .
- یک کلمه یی دیگه...
- خیله خب بی اعصاب ! پاشو یه تک پا بیا اینجا ؟
- کجا ؟
صدای سرحال آرمان که سع داشت به هر نحوی کسری را از آن حال و هوا بیرون بکشد ، در گوشش پیچید :
- خونه آقا شُجا
کسری یکی از بریدگی ها را که معلوم نبود به کجا ختم می شود ، پیچید . با سرش و شانه اش گوشی را نگه داشته بود .
- من موندم تو چرا مونی ایران . حروم میشی تو اینجا اصن . بری خارج از کشور فرداش تیتر روزنامه ها می شه : « فرار دلقک ها ! »
- به مرگ تو که می خوام دنیا باشه تو نباشی ، من همه جا ، توی مصاحبه هامم گفتم که بدون استادم که تو باشی وطنم رو ترک نمی کنم .
- آرمــــــــــــان ... خفه .
- باشه بابا ، چرا ناراحت می شی ؟ بیا پاتوق .
نگاهی به تابلو ی خیابان انداخت . کِی از قیطریه سر در آورده بود ؟!
-من پاتوق نمیام . حال اونجا و شلوغیشو با آدمای مسخرش ندارم.
- خیله خب بابا . بپیچ سعادت آباد .
با حالت تهاجمی ای ، کسری پاسخ داد :
بیام اونجا چی کار کنیم؟-
حالت تهاجمی اش بلاخره به آرمان انتقال پیدا کرد و او با صدای عصبی گفت :
- قرار بود با پدرام خاله بازی کنیم ، گفتم من تا شوهرم نیاد ، به باد کتک بگیرتم و رضایت نده من خاله بازی نمی کنم.
آرمان راست می گفت . همیشه در رفاقت سه نفره ی آنها ، آرمان بیشتر هوایش را داشت تا پدرام .

ادامه دارد ....

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۴ قبل از ظهر
مان طور که به سمت سعادت آباد می رفت، ضبط را هم روشن کرد. صدای ضبط را زیاد کرد و ÷نجره را رهم پایین کشید . عجب هوایی بود . نفس عمیق کشید . کجای این دنیا ایستاده بود ؟ می خواست به کجا برسد . سعی کرد ، صورت قشنگ دختری را که از یکی دو سال پیش در شب یک مهمانی دیده بود ، را از جلوی چشمش کنار بزند . فقط یک جایی از کار مشکل داشت . کیمیای الان آن دختر سرزنده ی شب مهمانی نبود . چه چیزی این همه تفاوت را حاصل می شد ؟
سعی کرد بی خیالی طی کند . فقط مشکلی که وجود داشت ، این بود که دیگر در سال تحصیلی معلم کیمیا نبود . هرچه بود همین تابستان بود و بس .
جلوی آپارتمان 5 طبقه ی چهار واحدی ایستاد . ماشین را جلوی آپارتمان ایستاد و دستش را روی زنگ واحد 16 فشرد .
در با صدای تیکی باز شد . به سمت طبقه اول رفت و بعد هم سوار آسانسور شد . طبقه چهارم ایستاد و دستش روی زنگ واحد آرمان گذاشت .
پسری با شلوارک سفید و سبز به پایش و دو بنده ی مشکی به تنش در را باز کرد . دمپایی عروسکی صورتی هم از تماس کف پایش با زمین جلوگیری می کرد . هیچ چیز قایافه اش به پسر بیست و خرده ای ساله نمی خورد .
تعظیمی کرد و با صدای بلند گفت :
- اعلیحضرتــــــــــــــ وارد می شـــــــــــــود .
کسری هلش داد و وارد خانه شد . کتش را درآورد و روی سنگ اوپن انداخت . طبق معمول خانه ی مجردی آن سه شلوغ و در هم برهم بود . لباس های آرمان همان وسط ها روی زمین ولو بود .طبق معمول تا از بیرون آمده ، لباس هایش را همان جلوی در درآورده بوده. کسری روی مبل ولو ششد و پایش را روی میز گذاشت . کنترل را هم برداشت و بی توجه به آرمان و حرف هایش ، ماهواره را جا به جا می کرد . وسط صحبت های آرمان گفت :
- یه لیوان آب یخ بیار واسم .
- کجات سوخته می خوای بزاری تو آب یخ ؟
کسری باز هم توجهی به حرفش نکرد . همون موقع پدرام از اتاق خواب بیرون آمد و با موهای ژولیده و چشم های به زور باز شده سلامی به کسری کرد و جوابی هم شنید .
همون لحظه ازز آرمان لیوان آب یخ را گرفت . البته در دست آرمان لیوان دیگری هم بود . تا کسری برای یک لحظه چشم هایش را بست ، لیوان آب را رویش خالی کرد . کسری داغ کرد و داد زد :
- خیلی الاغی .... این چه غلطی بود کردی .
- عین برج زهر مار نشستی اینجا ...
پدرام که از دستشویی بیرون آد روی مبل کناری نشست . خمیازه ای کشید و گفت :
- ول.....ش کن اینو . امروز کرمش گرفته . اِ بزار همینجا باشه .
کسری هنوز در پی تردید ، ذهنش را می دواند که آهنگی که پخش می شد ...:
- این عشقه ... تو وجودت توی جونت ریشه کرده ...

ادامه دارد...
بچه ها این همه پست گذاشتما !! ما بِه از این باشید که با خلق جهانیدا !
:-2-14-:

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۳۷ قبل از ظهر
آرمان از آن طرف سالن فریاد کشید :
- ببند صدای اونو ...
کسری هم صدای تلویزیون را بست . آرمان که حالا وسط سالن ایستاده بود ، انگشت سبابه اش را روی بینی گذاشت و بی صدا با حرکت دهان گفت: هیس !
بعد هم لبخندی آمد روی لبش و گفت :
- به به ، بانوی اول قلب ما . چطوری ؟
گوشی را پایین آورد و روی بلندگو گذاشت .
- بد نیستم ممنون. تو چطوری ؟ کجا هستی ؟
کسری چشم هایش درشت شد ، چقدر صدای دختر برایش آشنا بود.
- مگه می شه من تورو داشته باشم و ناراحت باشم ؟ هان ؟ مگه می شه ؟
سرفه ای کرد و نگاهی به کسری و پدرام انداخت و گفت:
- هیچ جا ، دفترم . دلم تنگ شده بود برات . می دونی که چقدر دوست دارم ؟
صدای دختر آمد که با حرص گفت :
- خیلی ... از زنگ زدنات کاملا مشخصه . دوست داشتنتم بخوره تو سرت .
پدرام با ابرو و خنده به آرمان اشاره کرد . کسری اما هنوز به این صدای آشنا فکر می کرد . هر چه در دایره ی حافظه اش دور میزد ، یادش نمی آمد دقیقا چه کسی این صدا را داشت...

****
- چرا صدات انقدر گرفته ست ؟
- هیچی چیز خاصی نیست . یعنی هستا ...
سیم تلفن را دور انگشتش پیچاند و روی تخت دراز کشید . این بار جدی تر پرسید :
- حالا دیگه غریبه شدم ، موکا ؟
- نه ولی خب...
- ولی و اما نیار . بگو چته ؟ اتفاقی افتاده ؟
موکا می خواست جریان را به کیمیا بگوید ... اما ... اما می ترسید . دوست نداشت باعث شود از کیمیا دور شود .
- نه... عاش...
نفس عمیقی کشید و محکم گفت :
- عاشق شدم...
لبخندی روی لب کیمیا نشست .بالاخره دوست عزیزش گرفتار شده بود . او هم از این گرفتاری ها دوست داشت ولی عقلش کاملا درها را بسته بود . ورود ممنوع روی قلبش را ، هم با اشکال نشان داده بود و هم با خط بریل نوشته بود تا بی سوادی و نابینایی عشق موجب ورود او به قلبش نشود .
- پس واسه چی می گی هیچ اتفاقی نیفتاده ؟ اینکه بیگ بنگی واسه ی خودش بوده .
- نمی پرسی رابطم باهاش در چه حده ؟
- هرچی لازم باشه خودت بهم می گی .
احساسی خوبی داشت از اینکه به کیمیا گفته است جریا از چه قرار است . کیمیا سنگ صبور و گوش شنوای خوبی بود .
- کیمیا دارم دیوونه می شم .
- قربون اون دلت کوچیکت برم که کار دستت داده ... چِــــــرا ؟ چون چ چسبیده به را ؟ یا چون گوسفندارو می دزدن موقه ی چرا ؟
موکا خندید و گفت :
- چون چماغ چرخید و چرخید و خورد توی سر چوپان چلاغ ما. کیمیا یه حس خاصیه ... می دونی ... نمی فهمم کارم درسته یا غلط ... اولین نفره که اینجوری شدم نسبت بهش .
ولوم صدایش پایین تر آمد و گفت :
- الانم .... الانم باهاش... دوستم .
کیمیا کمی سکوت کرد .
موکا با پافشاری گفت :
- اون با همه فرق داره ، اصلا مثل بقیه پسرا نیست .
- خب حالا . آروم باش.
از صدای کیمیا می توانسست لبخند روی لبش را تشخیص دهد .
- فقط یه چیزی موکا . حواست باشه ها . این اولین بار درست سال کنکورت اتفاق افتاده . سال سرنوشت سازته . می دونی که چقدرم واسه ی خودت و مامانت و بابات مهمه.
موکا آه بلندی کشد و گفت:
- آره ...
- ازت می خوام یه قولی بهم بدی . ازت می خوام هیچ جوره به درست صدمه نخوره .بالاتر می ری ولی پایین تر نمیای .
موکا درسش خیلی خوب بود . همیشه معدلش بالای نوزده و هفتاد می شد ولی هر از چند گاهی اگر دچار افت و مشکلات روحی میشد ، معدلش تا زیر هفده پایین کشیده می شد. کیمیا شاهد تلاش هایش بود و نمی خواست هدر برود .
- باشه قول می دم . قولِ قول .

- یه چیز دیگه هم بگم .مراقب رفت و آمدات باش. تو الان پاکی و دست نخورده ، نذار مثل یه جنس دست دوم بشی . اون وقت ... مسیر زندگیت تغییر پیدا می کنه ها !
- آره بابا ، دیگه این یه موردو یادم می مونه .
کیمیا خنده ای کرد و با هیجان گفت :
- خب این شاهزاده ی سوار بر الاغ سفید چه جوری قلب شما را تسخیــــــــــر کرد ؟
بعدهم صحبتشان پیچید در رابطه با عشق و پسری که موکا را دست داشت ...
*****

ادامه دارد ...:-2-27-:
کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۴ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۱۶ قبل از ظهر
****
- بدو دیگه کیمیا !!!!
- اومدم چه خبرته ؟
دفترش را بست و مدادش را داخل جامدادی گذاشت . مداد کسری دیشب در جا مدادیش جا مانده بود ، او هم داشت از آن استفاده می کرد . مهم نبود که . مهم این بود که مداد را گم نکند . چه بسا فردا کسری یقه اش را می گرفت و می گفت :
- آی نفس کش ! مدادمو بده !!! فک کردی شهر هرته ؟ مدادت می کنم؟
خنده اش گرفت از افکارش و سریع به سمت شمامه دوید . کنار شمامه راه می رفت و جلوی آن دو رها و نسترن . زنگ ناهار کلاس های تابستانی بود . 3 دوستش ظرف های غذایشان را برداشتند و به سمت حیاط راه افتادند . کیمیا هیچ وقت برعکس آن سه نفر دیگر غذا نمی آورد .
بعد از صرف غذا هر چهار نفر نشسته بودند و در اکیپشان می گفتند و می خندیدند . طبق معمول شمامه و رها دعوا می کردند و نسترن و کیمیا به آن دو می خندیدند .
- وای خدا ... دوما خسته نشدن انقدر والیبال بازی کردن ؟ سوما هم که عین مغولا دارن بسکتبال بازی می کنن.
همه از این حرف کیمیا خندیدند . کاملا حقیقت بود چون هر روز هر صبحگاه و زنگ تفریح و زنگ ناهار و نماز و خلاصه بعد از اتمام زنگ های کلاسی ، دوم ها والیبال بازی می کردند و سوم ها بسکتبال .
نسترن گفت :
- اولا چه بازی می کنن ؟
هر چهارنفر با خنده هم صدا گفتند :
- چشمک !
بعد هم دوباره زدند زیر خنده .
نسترن بلند و شد و دستبند چرمی اش را به دست کیمیا داد تا ببندد و گفت:
- بچه ها آقا پاشین ما هم یه چیزی بازی کنیم دیگه. پس فردا دیگه .... همدیگرو ... نمی بینیم
و ادای گریه کردن درآورد . شمامه هم با دست زد پشت سرش و گل سر روی موهای مدل مصری خودش را صاف کرد . همیشه شبیه دختر بچه ها خودش را درست می کرد . بخصوص وقتی کوله پشتی اش را هم می انداخت و در داخل حیاط می چرخید . شمامه گفت:
- برو بابا توام . همچینی می گه دیگه همدیگرو نمی بینیم ... بابا تا سال دیگه این موقه بیخ ریش همیم .
رها بالا و پایین پرید و گفت :
- بچه ها پی پی پینوکیو بازی کنیم !
قرار بر پی پی پینوکیو شد . چهار دختر 18 ساله پای پای راستشان را به طرف یک نقطه ی فرضی گذاشتند و تقریبا گرد ایستادند .
هم صدا با هم گفتند :
- پی پی پینوکیو پدر ژپتو !
- هــــــــی !
- گُ گُ گربه نره ، روباه مکار .
- هـــــــــــی !
- مرد تبهکار
- هــــــــــــی!
هرکسی از کنارشان رد می شد می خندید و مسخره شان می کرد ولی آنها شاد و سرزنده و بیخیال به بازیشان ادامه می دادند .
رها :
- اول !
شمامه آخر شد ولی با خنده گفت :
- قبول نی آقا . از همین سمت اول نسترن بعد رها بعد من بعد کیمیا .
جمع قبول کرد .
فاصله ی آنها از همدیگر خیلی زیاد بود و با پرواز سعی می کردند به هم برسند . بازیشان موجب خنده ی همه بود . بچه های کلاس خودشان و بقیه ی پایه ها . همه از خنده روده بر شده بودند .


ادامه دارد ...
من دارم همین طور می نویسم.
از نقدهای نامرئیتون ممنون:-2-39-:
کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۵ مرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۱۸ قبل از ظهر
*****************
- سلام .
- سلام کسری چیزی شده ؟
آرمان نگاهی به ساعتش انداخت . یازده و سی دقیقه صبح بود . تا پنج دقیقه دیگر باید به اتاق کنفرانس می رفت . با جلسه فوق العادهترتیب داده بود برای تغییر ساختار شرکت .
-هیچی چیز خاصی نیست. ببخشید مزاحمت شدم .
آرمان نگاهی زیر چشمی به مدیر بخش مالی انداخت که دوتا از پرونده ها را روی میز برای بررسی قبل از جلسه گذاشته بود و منتظر او بود ، انداخت . رو به پنجره ایستاد و گفت :
- چرت نگو . حرفتو بزن ، باید برم سر جلسه .
- یکی از شاگردام معلم ریاضی می خواد برای کنکور .
- خودت چرا با هاش کلاس نمی ذاری؟
- به دلایلی ... همین که معلم زبانشم بسه .
با اشاره ای به احمدی گفت که بروند . همان طور که چند ورق و یک سی دی و لب تابش را برمی داشت گفت :
- باشه حالا واسم شمارشو اس ام اس کن با اسم طرفو ، زنگ بزنم بهش ببینم چه جوریه . خب کاری نداری ؟
- شماره ی مامانشو واست اس می کنم . دمت گرم . خداحافظ
- خداحافظ.
وارد اتاق کنفرانس شد .همه ی کسانی را که خواسته بود در جلسه حضور داشتند . پدرش داشت دچار ورشکستگی می شد ، او به عنوان معاونت و پسرِ پدرش باید از بدبخت شدن همه شان جلوگیری می کرد .
بعد از اتمام جلسه نگاهی به تلفن همراهش انداخت و پیام کسری را باز کرد. شماره ی موبایلی به همراه اسم "کیمیا ایرانی" کسری داخل پرانتز نوشته بود: ( مامانش مهندسه ها کاملا و به شدت از ریاضی سر رشته داره .)
هنگامی که شماره تلفن مادر این دختر را می گرفت فکر کرد چه قدر کیمیا زیاد شده است . آن دختری که پدرام دوست داشت اسمش کیمیا بود ، آن دختری هم که کسری دوست داشت کیمیا بود . جالب می شد او هم عاشق یک کیمیا ی دیگر می شد و هر سه دوست با سه کیمیا وصلت می کردند.
- بله .
- سلام . خانم ایرانی ؟
- بله بفرمایید ؟
مادر این دختر چه صدایی داشت . تا به حال صدایی به این لطیفی و قشنگی از یک زن نشنیده بود ! حیف که ززن بود و مادر و شوهر داشت !
- بنده آرمان ریاحی هستم ، آقای حامی شماره ی شمارو به بنده دادند .
- بله متوجه شدم . خوب هستین آقای ریاحی ؟
- - متشکر . چه کمکی از دست من براتون برمیاد ؟
- کیمیا جان ، دخترم ، امسال کنکور داره . منم می خواستم برای تقویت ریاضیش یه معلم بگیرم که آقای حامی هم شمارو معرفی کردن .
- وضعیت ریاضیش کلا چطوره ؟
- وضعیتش بد نیست. خودش که می خونه ، که البته اصولا نمی خونه ، حدود دوازده سیزده چهارده میشه ولی مثلا من یه روز که قبل از امتحان ریاضی ترمش باهاش کار می کنم ، نمرش می شه 18 و نیم .
- پس دختر باهوشیه .
بعد به این فکر کرد که وقتی خودش به این خوبی با دخترش کار می کند ، مرض دارد که پول اضافی خرج کند؟
بعد هم پرسید :
- آقای حامی گفتن شما خودتونم مهندسین و وقتی هم که این طوری می تونین با دخترتون کار کنید ، چه احتیاجی به معلم هست ؟
- به ایشونم گفتم . من زیاد توی درس دادن و توضیح دادن آدم با صبر و حوصله ای نیستم ، یه بار که توضیح می دم دیگه باید خودش متوجه بشه و بقیه تمرین هارو هم حل کنه . نمی خوام اینطوری با زور و اذیت یاد بگیره .
قرار ها گذاشته شد و آرمان کلاس کیمیا را قبول کرد . قرار بر ثابت بودن کلاس تا پایان سال آینده و کنکور کیمیا بود. اولین جلسه هم فردای آن روز بود .
*********
- پس چی شد ؟ قرار من و تو زودتر از این ها بود .
به چهره ی رییس عصبانی اش خیره شد که با عصبانیت به او می نگریست و فریاد می کشید .
- آخه ... آخه برای همه... چـــــی...
نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود . ادامه داد :
- برای همه چی ، احتیاج به یه مقدمه ای هست... همین طوری که نمی شه .
- من نمی شه نمی فهمم . یه ساله گذشته مگه قراره مقدمه جنگ جهانی رو پیاده کنی ؟
صدایش را بلندتر کرد و دوباره فریاد کشید :
- این همه وقت به تو و اون زنیکه دادم. چقدر پیش رفتین ؟ همه چیم که واستون آماده کردم .اون سریم که جنابعالی نقشه کشیدی ،گه زدی به همه چی . 3 تا الدنگو توی یه جای بی در و پیکر گذاشتی .
رییس با عصبانیت عرض اتاق را می رفت و برمیگشت . یک دفعه به طرف او برگشت . جلو آمد و یقه ی او را گرفت و از روی صندلی بلندش کرد . با چشم های قرمز و عصبانی صدایش را پایین آورد و تهدید آمیز به او گفت:
- ببین جوجه ، واسه من زرنگ بازی در نیار . فک نکن من الکی الکی بهت باج می دم . هنو اعتباری هستی بخوای منو دور بزنی ، ...
بشکنی روی هوا زد و ادامه داد :
- سه سوته خاموشت می کنم .
یقه اش را رها کرد و با ضرب به طرفی پرتش کرد. به طرف پنجره ایستاد و گفت:
- حالا هم از جلو چشام گم شو .
**********
تمام وجودش می لرزید . ذهنش از فکرهای درهم و برهم ، بسیار آشفته بود . از چیزی که از آن می ترسید ، بسرش آمده بود .
یعنی ... یعنی تا دو هفته ی دیگر او هم به جمعیت بچه های طلاق می پیوست ؟!
صورتش را با دست هایش پوشاند . با قضیه ی حضانتش چه می کرد ؟
بین آن دو ... بین دو پاره ی وجودیش ... کدام را انتخاب می کرد ؟
مادر....؟
پدر....؟


نظر شما چیه ؟ کدوم یکی ؟
کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۲ مرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
باز به صفحه ی موبایلش خیره شد .
- فهمیدی قرار طلاق توافقی لیلا اینا قطعی شد؟
نفس عمیقی کشید . به قول لیلا با طلاق آن دو مشکلی برای کیمیا رخ نمی داد . فوقش برای کیمیا از آن دو کپی شناسنامه می خواستند ، که آن دو هم کپی شناسنامه های سفیدشان را می دادند . نفس عمیق دوباره ای کشید و اشک های گوله شده ی داخل چشم هایش را پاک کرد. با خونسردی جواب اس ام اس را داد:
- جداً؟ چه جالب ...
ارسال پیام را زد و به پوشه ی تصاویر رفت . عکس دو نفره ی خودش و لیلا . عکس محمد در شمال . عکس دو نفره ی لیلا و محمد در آخرین مسافرتی که رفته بود . یعنی به همین سادگی همه چیز بین آن دو تمام میشد ؟ به همین سادگی ، به همین ... بد مزگی ؟
- همین ؟ چه جالب ؟
کیمیا پوزخندی زد و جواب داد:
- آره دیگه . راستشو بگو ، دوست داری چه ری اکشنی نشون بدم ؟
چند ثانیه گذشت و جواب پیام برایش آمد:
- توقع داشتم ناراحت شی !
این همه سال ناراحت بود از همه چی ، فایده اش چه بود ؟الان هم باید بیخیال می شد ...
زیر دوش نشست و فکرش را خالی کرد . امروز معلم ریاضی اش می آمد . همان معلمی که کسری معرفی کرده بود . کاش می توانست کنکور را خوب بدهد و سربلند بیرون بیاید . زندگی اش خیلی چیزها کم داشت .
آماده شد و سرسری چیزی پوشید . زنگ خانه خبر از آمدن لیلا می داد . در را باز کرد و گفت:
- سلام مامان !
- سلام . بابات خونست ؟
- خوابیده ...
لیلا وارد شد و روی مبل نشست .
- یه چایی واسم بریز .
چایی را جلوی لیلا گذاشت و چهره ی خسته و پر فشار مادرش خیره شد . با خونسردی و بی خیالی پرسید :
- راستی دادخواست دادین برای طلاق ؟
لیلا با تعجب نگاهش را داد به کیمیا:
- نه !!! کی گفته ؟
- - طلا می گفت .
- نه بابا . چرت گفته . من که این همه سال صبر کردم نمیام که دقیقا همون سالی که تو نیاز به آرامش و بی فکر و خیالی ، داری ، از بابات طلاق بگیرم که. عوض یه برنامه های دیگه دارم . می خوام برگردم خونه دوباره .
این بار نوبت کیمیا بود که چشم هایش درشت شود .
- جدا ؟
- آره . حالا اومدم با بابات حرفامو بزنم . به زور می گه من می تونم با تو زندگی کنم.
نگاهی از سر درماندگی به کیمیا انداخت:
- دست از سر کچل من که بر نمی داره . دوباره روز از نو روزی از نو.
آرمان آمد و کلاس ریاضی اش شروع شد .معلم بسیار سختگیری بود .خوب توضیح می داد و سخت تمرین می داد.




ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ
کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)


پست اول...
(http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۳ مرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۴ قبل از ظهر
زمان بسرعت در حال گذشتن بود و تابستان رو به پایان . کلاس های تابستانی یک هفته ای بود که تمام شده بود . کلاس های ریاضی کیمیا با آرمان هم به صورت مستمر تا زمان کنکور بر جا بود . می ماند کلاس زبان. که آن روز آخرین جلسه بود .

کسری امتحان تستی ای از کل کتاب های 4 سالش گرفت . تست زدنش بد نبود . کسری کتاب های باز و دفتر هارا بست:

- ببین کیمیا ، من هر چیزی که لازم بود بهت بگم رو گفتم . کل کتاب هاتو واست تا ریز ترین نکته هاشو دوره کردم . پس ازت توقع دارم زبانتو بالای هشتاد درصد بزنی .

چشم های کیمیا از تعجب گرد شده بود . با این اوصاف و توقعات باید رتبه ی یک را می آورد !

کسری با خونسردی ادامه داد :

- چشماتم درشت نکن که چیز زیاد و یا غیر معقولی ازت نخواستم .

کیمیا خواست بگوید که شما راحت باشید ! مردم کارشان همین است دیگر ، بیرون گود می نشینند و می گویند لنگش کن .

لبخند مسخره ای زد و جواب داد :

- شما خودتون رو ناراحت نکنین. اصلـــــــــــــا غیر معقول نبود .

- خودت مگه نمی گی باید یه رتبه بالا بیاری . خب زبان که توشون آسونه رو باید خوب بزنی دیگه.

چهره ی کیمیا ترسان شد . معلوم بود باید هم از این غول شاخ و دم دار می ترسید . این همه تاکید برای چه بود ؟ به این معنی نبود که اگر قبول نمی شد ، دنیا به آخر می رسید؟!

کسری انگار حرف دلش را خوانده بود ، با آرامش گفت:

- نترس . استرس نداره که. قبول هم نشی بره سال بعدش که چیزی نمی شه. پیوسته قبول شدی چه بهتر، وگرنه مهم نیست که. الان من خودم یه سال پشت کنکور موندم.

- جدا ؟؟

کسری بی خیال بی خیال ، شانه ای بالا انداخت :

- آره ... چیزی نیست که . اون یه سال تازه بیشتر درس خوندم تونستم رشته ی مورد علاقم قبول بشم .

به قیافه ی کسری اصلا این چیزها نمی آمد .

- رشتتون چیه ؟

- عمران .

- چه عالی .

کسری نزدیک بود بگوید ، رشته ی خوبی خوانده ، مکار دارد ، ماشین دارد ، خانه دارد ، قلبی تپنده و عاشق هم دارد و آیا کیمیا با او ازدواج می کند ؟! با تصور تفکراتش لبخند پهنی روی صورتش نشست .

- به هر حال . این جلسه ی آخریه که دارم می بینمت، اگر مشکلی ، سوالی ، چیزی مونده بگو.

کیمیا کلا چیزی به نظرش نمی رسید . ذهنش از درس خالی و خالی تر بود . سرش را به علامت نفی تکان داد .

خیال کسری راحت و ناراحت بود . کیمیا کنکورش را خوب می داد . کیمیا را دیگر از دست ... می داد.

جدا از دست می داد ؟!

سعی کرد صورت کیمیا را به خاطر بسپرد . رابطه اش را از کجا دوباره با او پیدا می کرد .

لبخندی به کیمیا زد و گفت:

- خیله خب . شماره منو داری دیگه ؟

کیمیا سرش را تکان داد . کسری نزدیک بود یک چیزی به او بگوید ، ها ! این دم آخری صدایش را هم از کسری دریغ می کرد .

- هر مشکلی پیش اومد ، سوالی ، چیزی ، با من تماس می گیری . نتایج کنکورتم که اومد به من زنگ می زنی درصدتو می گی . خب ؟

دوباره کیمیا چشم هایش را قبول وار روی هم گذاشت و باز کرد .

ادامه داد:

- اگر مورد قبول واقع بشه درصدت ، یه جایزه ی خیلی خیلی توپ و خوب پیش من داری .

این بار کیمیا خندید

- این چه حرفیه . همین که خوب بزنم جایزمه.

کسری در حالیکه کیفش را جمع می کرد بدون نگاه به کیمیا گفت :

- تو نمی خواد به کارِ من ، کار داشته باشی .

کسری از جایش بلند شد . نگاه آخرش را به چشمان کیمیا دوخت . به عمق چشم هایش خیره شد . کیمیا هم اول به چشم هایش نگاه می کرد اما ، این طرز نگاه کردن کسری ضربان قلبش را بالا می برد . نگاهش را از او گرفت و به ساعت مشکی کسری خیره شد . بعد دوباره که به او نگاه کرد ، خبری نبود .

لیلا کمی کسری را نگه داشت و با او حرف زد و کسری متوجه شد که چه قدر کیمیا شبیه لیلاست. حتی ظرافت صدایش هم به لیلا رفته بود و البته اقتدار رفتارش به پدرش.

کسری پاکتی که لیلا به سویش گرفت را نگرفت ، اما لیلا آنقدر اصرار کرد و هم از طریق لیلا و هم از طریق کیمیا تحت فشار قرار گرفت ، که گرفت!

کسری به سمت حیاط رفت و در بیرون را که باز کرد ، برگشت به سمت کیمیا . طبق عادت همیشگیِ کیمیا ، دم در خانه شان ایستاده بود تا کسری برود . بعد هم سر و دستی به نشانه ی خداحافظی تکان داد و با لبخندی از کسری جواب گرفت و در بسته شد .




ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ
کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)






پست دوم ...

بــــانــــو
۲۶ مرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۲۳ قبل از ظهر
**************

- الو... کیمیا ...

صدای موکا لرزان و گریان توی گوشش پیچید .بدتر ترسید . موکا هیچ وقت نمی گذاشت کسی از گریه اش مطلع شود.
- جـــــانم ؟
- کیمیا ...
دوباره کیمیا تکرار کرد : جانم ؟
- باید ببینمت ... کجایی؟
- خونه ی خودمون.
گریه ی موکا در حال نوسان بود . کم و زیاد ...
- میشه بیام اونجا .
کیمیا نگاهی به اتاق در هم و ور همش کرد و به یاد آورد هیچ چیزی هم برای پذیرایی ندارد . هیچی... دردناک بود . مشکلات خودش را برای مدتی رها کرد . موکا مهم تر بود .
- بیا ...
تماسش با موکا قطع شد . کیمیا هم سریع پرید و تا جایی که می توانست اتاق را جمع کرد و لباس ها و وسایلش را در سوراخ ها و کمد های دیواری و بقیه ی کمد ها چپاند. به اتاق نشیمن رفت و محمد را به داخل آشپزخانه فرستاد . آمدن یکی از دوست های کیمیا ، اتفاق معمولی ای نبود . بعد از حدود 8 سال ، یکی از دوست های کیمیا به طور ناگهانی به آنجا می آمد . محمد سوالی نکرد . وضع آشفته ی کیمیا را که دید ، ترجیح داد ، چیزی نگوید .
بالاخره موکا رسید و داخل شد . بدون نگاه به خانه ای که برای بار اول به آن رفته بود ، به همراه کیمیا وارد اتاق او شدند .پای موکا روی دفتر های کیمیا رفت. کیمیا با پا وسایلش را به گوشه ی اتاق کشاند و به موکا گفت:
- عزیزم ، چشاتو وا کن ، نزی وسایلمو بهم بریزی .
موکا با گریه روی تخت نشست. کیمیا هم با کنجکاوی کنارش. موکا درست عین یتیم شده ها گریه می کرد . کیمیا هر چه خواست چیزی بگوید ، جلوی خودش را گرفت . موکا چند برگه ی متصل شده ای را بدست کیمیا داد و خودش را در آغوش او رها کرد و زجه می زد .
کیمیا بهت زده بود . بعد از چند لحظه دست راستش را دور کمر موکا حلقه کرد و با دست چپش برگه را باز کرد . برگه ... برگه ی آزمایش بود ... بر حسب اتفاق مثبت هم بود ... و بر حسب چیزی که نمی دانست چیست...، نشانه ی حاملگی ی فرد آزمایش دهنده بود ... نگاهش روی اسم چرخید ... با دیدن موکا رحیمی ، خودش هم به گریه افتاد . هم پای موکا گریه می کرد...

بــــانــــو
۲۹ مرداد ۱۳۹۱, ۱۲:۳۱ قبل از ظهر
یک دفعه موکا سرش را از روی شانه ی کیمیا برداشت و میان گریه با خنده گفت :
- تو چرا گریه می کنی ؟
با نگاه غمگینی جواب داد:
- طاقت گریتو ندارم.
موکا اشک هایش را پاک کرد . و با بولیز کیمیا دماغش را گرفت.
- بیخیال ... گریه واسه من آب و دون نمی شه. خریت کردم دیگه . بی حواسی همینه ...
و کیمیا فکر کرد . موکا در دوستی با پسرها بی تجربه نبود . خیلی هم کهنه کار بود !
گوشی موکا زنگ زد و موکا بی توجه به آن نشسته بود و در اشتباهاتش سیر می کرد. تلفن آن قدر زنگ خورد تا قطع شد . 76 تماس بی پاسخ روی صفحه اش خودنمایی می کرد . دوباره تلفن زنگ زد . موکا با عصبانیت تلفن رو برداشت .
- چی می گی ؟ چی از جونم می خوای ؟وقتی تلفنتو جواب نمی دم یعنی نمی خوامت .
-...
- به همین خیال باش که منو ببینی . ازت متنفرم می فهمی ؟ مُ تِ نَ فِ رَ م.
انگار فرد مخاطب جواب داده : - چرا باید از من متنفر باشی؟
که موکا پوزخندی زد و گفت :
- آره راست می گی . نباید متنفر باشم از پدر بچم. از پدر بچه ای که توی وجودم داره با من نفس می کشه ...
دوباره گریه اش گرفت . سر چند راهی سختی بود . هم آن موجودی که درونش نفس می کشید را می خواست و هم نمی خواست. ثمره ی عاشق شدنش را می خواست و ثمره ی بدبختی و هوسش را نمی خواست. بچه اش هم باید می بود و هم نباید می بود ...
به حرف های مخاطب پشت تلفن گوش نمی داد. یکدفعه هم قطعش کرد .
باز تلفن زنگ خورد .
- ببین دیگه نه من نه... مامان ، تویی؟!
- ...
- خواستگار ؟
با بیچارگی به کیمیا نگاه کرد . لبخند کیمیا و فشرده شدن دستش ، کمی آرام تر شد .
- ...
- باشه . ببینم چی میشه.
- ...
- آرمان؟ آرمان ریاحی
بعد با ناباوری شروع به خندیدن کرد و گفت :
- باشه باشه مامان جونم میام خونه الان !
تفلن رو که قطع کرد از خوشحالی جیغ کشید و شروع کرد به خواندن و رقصیدن :
- ای جونم ... بیا و مهمونم شو ... گرمی خونم شو ...
بدون توجه به درست و غلط خواندنش بدون توجه به بهم ریختگی اتاق کیمیا و چشم های از تعجب گرد شده اش .
موکا ، کیمیا را بلند کرد و از او خواست تا همراهش برقصد ولی کیمیا در شوک بود .
- تو عاشق معلم ریاضیه من شده بودی ؟
موکا مست از این خبر خواستگاری خندید و گفت:
- دروغ ؟! گفته بود یه شاگرد بی دقت داره ...
بعد هم محکم گونه های کیمیا را بوسید و گفت :
- نبینم رفیقم تو شُک باشه ها ....
دوباره با سرمستی می رقصید و می خواند :
- همه چی آرومه ... من چقدر خوشحالم...
بعد ایستاد و نگاهش را به شکمش دوخت و گفت :
- مامانی ، دوست دارم .... دوست دارم ... دوست دارم...
پشت سر هم می گفت و می گفت ...

بــــانــــو
۳۰ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۲۴ قبل از ظهر
بعد دوباره و دوباره دور خودش چرخ زد. نگاهش که به اتاق و وسایل افتاد گفت:
- دختر ، اتاقت چه قدر بهم ریختس !
کیمیا یکم خجالت کشید . با اینحال شانه ای بالا انداخت و گفت :
- تازه بدتر بود ، تا تو گفتی میای جمع و جورش کردم.
- بابا چه وضعشه ؟
کیمیا هم بالشتش را به طرف او پرت کرد و گفت :
- مهمون ناخونده به این پرویی ندیده بودم !
- همینه که هست . اصلا می رم که خیالت راحت بشه .
- برو . بچه می ترسونه .
موکا هم بلند شد و مانتویش را پوشید و از روی زمین جعبه دستمال کاغذی را برداشت و یکی از آنها را بیرون کشید و زیر چشمانش را پاک کرد .
شالش را هم سرش کرد و بیرون رفت . کیمیا دنبالش دویید .
- دیوونه برگرد شوخی کردم. اِ ! چرا اینجوری می کنی؟
بازوی موکا را کشید و او را نگه داشت. موکا اول نگاهش نکرد ولی بعد کمی که گذشت ، با خنده گونه اش را محکم بوسید و گفت:
- یادت رفته به مامانم گفتم می رم خونه ؟
کیمیا چپ چپ نگاهش کرد . او هم با خنده به طرف در پرید و در حالی که کفش هایش را می پوشید، گفت:
- به خدا سگ داره. سگ داره اون چشای لامصبت . بدجوریم هاره .گازم بگیره میام اغفالت می کنم ها !
کیمیا هم بالای سرِ دوست دم دمی مزاجش ایستاد و با لبخند گفت:
- برو جوجه . زبون درازی واسه ی من نکن که کوتاش می کنم .
موکا ایستاد و دست هایش را زد زیر سینه و اخم کرد و شبیه بچه ها لب برچید .
- چه جوری می خوای کوتاش کنی .
کیمیا هم در را باز کرد و گوش موکا را محکم گرفت و به بیرون هدایتش کرد . بعد هم با ضرب هولش داد .در حین این کار صدای غلط کردم ، غلط کردم های موکا بلند بود .
موکا، کیمیا را در جریان همه چیز می گذاشت و از مشورت های او استفاده می کرد . هر روز تقریبا بعد از مدرسه ی هر دو و بیرون رفتن های موکا ، با هم حرف می زدند یا با اس ام اس از اتفاقات افتاده با خبر میشدند .
موکا از مخالفت پدرش می گفت و کیمیا از دعوا نکردن با او و به نرمی راضی کردنش ، می گفت. موکا از نگرانی آرمان برای حرام بودن بچه می گفت و کیمیا از پیشنهادش برای مادر شدن او بعد از ازدواج و محرمیت می گفت. موکا از آرزوهای هر روزه ی مادرش می گفت که سرش را درد آورده بود و کیمیا از به دست آوردن دل مادر او می گفت....
خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه موکا از مراسم عقد کنان خصوصیشان می گفت که فقط پدر خودش و پدر آرمان بود و کیمیا از آرزوی خوشبختی کردن برای او . موکا از انداختن بچه ی دوست داشتنی اش می گفت و گریه می کرد و کیمیا آرامش می کرد و به او دلداری می داد .




ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــ
هیشکی دلش نیومد به من عیدی بده ؟ برای آخرین بار ازتون شکایت می کنم ...
متوجه معنای عمیقِ امید هستین ؟
ای خدا ...
ولی من نمی فرستم این رمان رو به متروکه . تمام تلاشمو می کنم تا هر چه زودتر تمومش کنم تا بهانه ای برای دست به قلم نبردن داشته باشم.

و با این وضعیت به خودم قول می دم وقتی که کیمیا تموم شد دیگه ننویسم...
حیف که باید کیمیا رو بنویسم ... حیف. به خاطر کیمیا و کسایی می خونن و نظرشونو بهم می گن .
جاداره همین جا از همه ی زحمت های فاطمه ی گلم تشکر کنم که بهم اهمیت می ده و تلاششو برای بهتر کردن این رمان می کنه.

برای آخرین بار لینک نقد رو میزارم . زوری نیست که . من به نظر همتون احترام می زارم که دوست ندارین نظری بدین

آخرین حرف های من بود. از این پست به بعد فقط پست های رمان گذاشته می شه.

ممنون از همراهی همه.
عیدتون هم مبارک .



کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۳۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۶ قبل از ظهر
خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه موکا از مراسم عقد کنان خصوصیشان می گفت که فقط پدر خودش و پدر آرمان بود و کیمیا از آرزوی خوشبختی کردن برای او . موکا از انداختن بچه ی دوست داشتنی اش می گفت و گریه می کرد و کیمیا آرامش می کرد و به او دلداری می داد .
تا اینکه بالاخره کارت عروسی به دست کیمیا رسید . کیمیا اصلا فکر نمی کرد مخالفت لیلا و محمد را برای رفتن ببیند. هر چه قدر زور می زد مگر لیلا و محمد اجازه می دادند .
- مامـــــــــــان ! ترو خدا .
- حرفشم اصلا نزن دیگه.
- خب خودتم باهام بیا دیگه.
صدای نچ گفتن لیلا روی اعصابش بود .
به طرف تنها اتاق خواب خانه ی مادرش رفت .ویترین خالی و نبود لباس ها داخل کمدی که درش باز بود ، اصلا توجهش را جلب نکرد . در اسباب کشیِ ذره ذره ی مادرش اصلا دخیل نبود . فقط پشت لب تابش می نشست و سرگرم می شد یا اینکه به درس هایش می رسید . غم و غصه ی موکا کمتر به او اجازه ی درس خواندن می داد.
بارها و بارها موکا گفته بود که اگر آن حادثه اتفاق نمی افتاد ، آرمان را برای ازدواج انتخاب نمی کرد . همیشه عقیده اش این بود که عشق از ازدواج جداست . با همه ی این غم و غصه ها ، موکا سعی داشت شاد باشد . بی توجه به اینکه یک عالمه حرف و حدیث پشتش بود . حالا که بچه ای در کار نبود ، عجله ای برای ازدواج نباید می داشتند . ولی موکا می دانست حالا که پدرش به سختی راضی شده ، اگر عروسی زودتر رخ ندهد و اگر خواستگار بهتری برای موکا پیدا می شد ، که مطمئن بود این اتفاق رخ می داد ، پدرش جلوی ازدواج آن دو را می گرفت . حتی حالا که اسم آرمان در شناسنامه ی موکا بود . آن وقت موکا می ماند و جای تَرِ آبرو !
گوشی تلفنش را باز کرد و کمی با بازی هایش وقت گذراند . ولی پرنده ها اصلا به میمون ها نمی خوردند و تنها چیزی که روی صفحه به سرعت نمایان می شد ، تصویر میمونی بود که به او می خندید .
با عصبانیت گوشی را به سمتی پرتاب کرد و نَنو وار ، با پاهایی که در آغوش داشت ، جلو و عقب می رفت. چرا ؟ فقط می خواست بداند چرا لیلا و محمد نه اجازه می دادند که به عروسی برود و نه خودشان همراهی اش می کردند. محمد که به تنهایی همراهش بیاید ، غیر ممکن است ! لیلا هم که درگیر اسباب کشی بود . دست چپش را مشت کرد و جلوی دهانش گرفت . در سکوت ، بلند بلند حرص می خورد .
4 روز ! 4 روز تمام داشت به آن دو التماس می کرد ؟!؟ هیچ وقت خدا سابقه نداشت این طور مخالفت کنند . البته تازه از سال سوم دبیرستان اجازه می دادند که او به همراه دوستانش بیرون برود یا به مهمانی های دوستانش برود ولی مخالفت به این شدیدی هم کاملا غیر معقول بود . یعنی او باید از عروسی بهترین دوستش صرف نظر می کرد ؟
بازهم به جلو و رفتنِ ننو وارش ادامه داد.
یک دفعه چیزی به فکرش رسید . تنها کسی که توان مقابله و راضی کردنِ آن دو را داشت ، طلا بود .

بــــانــــو
۳۱ مرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۳ قبل از ظهر
تلفنش را با سلام و صلوات و عذرخواهی بابت پرتاب کردنش ، برداشت. از تلفن همراهش بایب ناملایمتی هایش عذرخواهی کرد . روی شماره ی طلا ایستاد و اول موبایلش را گرفت تا اگر بیرون است ، بی خیالش شود .
- الو سلام.
- سلام کیمیا . بزنگ اتاقم .
بعد هم تلفنش را قطع کرد . کیمیا هم اتاق طلا را گرفت .
- الو .
طلا هم با همان شادابی همیشگی و لهجه ی مخصوص خودش که خیلی شیرین بود شروع به حرف زدن کرد . لهجه ای که فقط و فقط مخصوص طلا بود.
- سلام بَچَه گوربه .
بی اختیار لبخندی روی لب های کیمیا نقش بست و با مهربونی و ملاطفت جواب داد :
- ســــلام . خوبــــــی؟
- بهله بهله که خوبم .تو چطوری ؟
- بد نیستم ...
بعد هم پیوسته آه کشید . طلا صدایش را معمولی کرد و پرسید:
- چته ؟ چرا آه می کشی ؟
- هیچ بابا . مامانی پدرمو در آورده .
برحسب عادت بچگی هایش هنوز ما بین حرف های پیوسته اش ، به لیلا می گفت مامانی. البته حواسش را جمع می کرد تا جلوی غریبه ها و دوست و آشنا این کلمه را به کار نبرد تا اتیکتِ تک بچه ی لوس به او نخورد .
- چرا ؟
- بابا عروسیه موکاست ، نمی ذارن برم .
- موکا کیه ؟
طبق معمول ، فعلا او مانده بود و حافظه ی ثانیه ایِ طلا.
- اِ ؟ طلا ؟ موکا دیگه ! موکا رحیمی دوستم .
- آهـــان . وا ؟ واسه چی انقدر زود .
- مجبور شدن آخه ...
کمی مکث کرد و ادامه داد :
- حالا بعدن برات خصوصی تعریف می کنم چی شد .
- اوکی . حالا چرا اجازه نمی دن ؟ مگه عروسی چیه که اجازه نمی دن ؟ توی اجتماع گریزِ بدبختِ مفلوکِ افسرده ی اینترنتیِ درون گرایِ ...
کیمیا با اعتراض پرید وسط حرفش :
- اُیــــــــ
صدای خنده های زنگ دار و دلنشینِ طلا در گوشش پیچید که بعد هم با خنده ادامه داد:
- ...تصمیم گرفتی بری عروسی . چرا اجازه نمی دن .
- آخه عروسیش قاطیه .
طلا هم با لج گفت :
- خب باشه . مگه قراره بخورنت اونجا .
- چه می دونم والا !
- گوشی رو بده مامانت ببینم.
کیمیا هم با خوشحالی جستی از روی تخت زد و به سمت لیلا دویید که روی زمین نشسته بود و کتاب هایش را درون جعبه می گذاشت . لیلا با حالت سوالی نگاهش کرد و او گفت :
- طلاس . کارت داره.
خوشحال بود که شکایت لیلا و محمد را به ولی اش کرده . دوباره هم به اتاقش برگشت و ترجیح داد خواهر ها را ، هر چند تلفنی ، تنها بگذارد .
حدود نیم ساعت یا چهل دقیقه بعد ، لیلا در اتاق را باز کرد و به کیمیا اطلاع داد که آماده باشد تا طلا به دنبالش بیاید و برای خرید لباس بیرون بروند .
کیمیا هم با ذوق به گردن لیلا آویزان شد و اصلا درباره ی شرط ِ رفتن به این عروسی سوالی نپرسید.
سریع آماده شد و با تک زنگِ طلا از خانه خارج شد .

بــــانــــو
۱ شهريور ۱۳۹۱, ۰۱:۲۴ قبل از ظهر
طلا با لبخند به کیمیا نگاه می کرد . شالِ آبیِ آسمانیِ لیلا ، مانتوی مشکی و شلوار جین مشکیِ طلا و کتونی های مشکیِ خاک خورده ای که این بار مال خودش بود ، تیپ کیمیا را تشکیل می داد.
بعد از سوار شدن ، طلا به سمت یکی از پاساژ ها راند . در طول راه ، کیمیا با طلا حرف می زد و از او نظر می خواست . اتفاقات را تعریف می کرد ، به همراه آهنگ می خواند و با شادی می خندید . بودن طلا برایش غنیمتی بود . یکی از گنج های بزرگ زندگی اش بود .
بحثشان در باره ی لباس ادامه دار بود . پیشنهاد کیمیا شلوار جینی به همراه پیرهنی شبیه مانتو بود ، که صد البته با قاطعیت رد شد.
کیمیا لباس هارا ورانداز می کرد . با تصور قیمت ها خجالت می کشید تا به طلا بگوید . گرچه همیشه ، از همان کودکی ، طلا بدون حرف درباره ی پول برای او خرید می کرد . با هفت هشت سال فاصله ی سنی ، طلا برایش مادری می کرد. همیشه بدون پرسش و پاسخ برای کیمیا خرید می کرد . لباس ، کیف ، کفش ، رمان ، گوشی ... و همیشه ی خدا در ذهن کیمیا یک چیز و یک مسئله در ذهنش فریاد می زد : که همه ی این کارها را ، همه ی این پولها را ، پدرش باید بدهد و خرج کند . طلا وظیفه ای نداشت.
پدری وظیفه داشت که ادعایش میشد . پدری که ادعا داشت که همیشه گرانترین هتل ها خانواده اش را برده ، بهترین زندگی را برای دختر و همسرش فراهم کرده ، زنش را دکتر و دخترش را در بهترین مدرسه ی تهران ثبت نام کرده ، وظیفه داشت.
پدری که ادعا داشت بهترین پدر دنیاست و دختر 13 ساله اش را بچه حساب کرده بود و بطری بطری جلوی او مشروب می نوشید .
پدری که ادعایش می شد عاشق همسرش بوده و ذره ذره او را زجر می داده .
پدری که ادعایش میشد که بهترین وکیل تهران است و هر وقت اراده کند ، مشت مشت پول است که به پای او می ریزند و دختر و همسرش عین گداها زندگی می کردند ....
دخترش از ترس نداشتن پول با دوستانش بیرون نمی رفت ، اگر هم می رفت بهانه ی جاگذاشتن پول را می آورد .... دخترش برای در فشار قرار ندادن پدرش ، حرفی از خواسته هایش نمی زد . دخترش حاضر بود ذره ای آسیب و گزند به مادرش نرسد و فقط خودش آسیب ببیند و خودش . که هر روز برای قلب مادرش دعا می کرد که باز بتپد و او را در پناه بگیرد . دختری که حاضر بود ، طلاق مادرش را ببیند و حتی ازدواجش با مردی دیگر، چون عذاب کشیدنش را نمی خواست . چون وقتی زجرهایش را می شنید ، غم های او را طاقت نمی آورد . چون وقتی خودش را جای تازه عروسی می گذاشت که شوهرش – حالا به هر دلیلی – به او می گفت که خواهرت را به زنی می گیرم ... خواهری که جانش بود و او ...
وقتی خودش را جای زن جوانی می گذاشت که شوهر مثلا جوانش هم معتاد بود ...
وقتی خودش را جای زنی می گذاشت که باید بعد از چند روزه بودن دخترش طلاقش را می گرفت ، ولی با این حال صبر کرد تا دخترش به عرصه برسد بعد ... تا دخترش آنقدر عاقل و بالغ بشود بعد...
مادرش 18 سال زندگی مشترک را به خاطر او تحمل کرده بود . مادری که نگذاشته بود دخترش تا 13 سال چیزی از مشکلات و موانع زندگی آن دو بشنود ... مادری که در مقابل هیچ چیز فریاد نکرد تا دخترش ، تا کودکش ، تا پاره تنش ، چیزی نفهمد .مادری که لب باز نکرد تا شکایت کند از آن زندگی نحس . مادری که شکایت ها داشت از زندگی قبل از ازدواج و بعد از ازدواج ، ولی... لب باز نکرد . بعد از آن 13 سال به بعد هم لب باز نمی کرد اگر شوهرش ذهنِ دخترش را خراب نمی کرد . اگر ذهن پاک و عاری از بدیش را لکه دار نمی کرد . کم کم بود که کیمیا فهمید... روبه رو شد با مشکلاتی که فکرش را نمی کرد . خودش را درگیر موضوعاتی کرد که برایش زود بود . به دوش کشیدن وزنه های سنگین برای او زود بود .
این بود که در عرض یک یا دو سال بزرگتر شد از سنی که بود . که شد محرم راز پدرش ، همدرد مادرش. که هر دو اعتراف می کردند حس نمی کنند که با یک دختر 14 ساله حرف می زنند .... حس می کردند دخترشان با جواب ها و حرف هایش مثل یک دختر پخته و از نظر سنی 24 25 ساله است... که نبود . این بزرگ شدن به نفع او ، هم بود و هم نبود . محمد گفت که نمی خواهد کیمیا زود بزرگ شود، ولی دیر به فکر افتاده بود . کیمیای 14 ساله دوست هایش بزرگتر از خودش بودند ... کیمیای 15 ساله شده بود مشاور دختران ، پسران و زنان و مردان 25 سال به بالا...
کیمیا بزرگ شد در آرزوی کودکی ...

بــــانــــو
۱ شهريور ۱۳۹۱, ۰۷:۳۸ قبل از ظهر
سعی کرد هرچه موضوع غمگین هست را از ذهن بیرون کند و دل به طلا بدهد که نیم ساعت است جلوی یکی از ویترین ها ایستاده است . رفتند گشتند و گشتند . طلا پیراهن مناسبی – از نظر خودش – پیدا کرده بود . به زور هم کیمیا را داخل پرو فرستاد . البته تلاشش در یک مورد نتیجه نداد . اینکه هر کاری کرد کیمیا رنگ نباتی بپسندد ، او قبول نکرد و دست گذاشت روی رنگ مشکی. مشکی را بیشتر دوست داشت و صد البته در اینکه مشکی لاغر ترش نشان می دهد ، شکی نبود . لباس قشنگی بود . اگر مهمانی جدا بود ، او آن پیراهن را – اللخصوص از نوع نباتی رنگش را – می خرید و می پوشید . ولی مشکل حاد تر از این حرف ها بود .
لای در را باز کرد .
- طـــلـــا
- بله ؟
بدونِ اینکه اجازه ی دیدن به طلا بدهد:
- من این لباسَ رو نمی خوام .
- درو وا کن ببینم .
طلا بعد از کمی نگاه کردنِ او گفت :
- مشکلش کجاست ؟
کیمیا هم اشاره ای به پایین دامن لباس کرد . طلا عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت :
- جدا از اونش ، از لباس خوشت اومده ؟
جلوی آینه برای خودش چرخی زد . لباس قشنگی بود . خیلی بد سلیقه بود اگر نمی پسندید . ولی ماجرای پولش چی ؟
«آهای آهای مردم ! زود باشید . خوشبخت ترین و پولدارترین دختری که می شناسید ،...»
- نمی خواد. گرونه .
طلا با اخم و خشم گاهش کرد :
- نبینم دیگه از این حرفا بزنیا . درش بیار بیا بیرون.
لباس خودش را پوشید و بیرون آمد. تا بیرون آمد طلا با همان لباس – از نوع نباتی رنگش – داخل اتاق پرو شد .
لباس را که پوشید کیمیا را صدا کرد . لباسِ یقه سه سانت ، آستین های بلندی که تا کمی پایین تر از آرنجش می رسید . تاوسط کمرش تنگ بود و بعد پلیسه می خورد و تا سر زانو می رسید .
پیراهن ها – چه از نوع نباتی رنگش چه از نوع مشکی رنگ_ خریداری شد . طلا کیمیا را به یکی از مغازه های پاساژ – که بر حسب اتفاق کفش فروشی هم بود ، هدایت کرد . چکمه ی بلند تا بالای زانو را برای کیمیا در نظر گرفته بود تا خیال کیمیا از بابت دیده نشدن پاهایش راحت باشد . کفش کمی هم پاشنه داشت . کمی بیشتر از کمی . اما وقتی آن را پوشید تازه هم قد طلا با آن کفش های پاشنه بلندِ بلندش شد . کیمیا از چکمه جیر خوشش آمد .
طلا هم نیم بوت نباتی رنگ و پاشنه بلندی را انتخاب کرد .
کیمیا وقتی دید طلا دارد عین او خرید می کند و گویی او هم به عروسی خواهد آمد ، از او پرسید .
طلا هر در کمال آرامش پاسخ داد که او و فرزاد ، قرار است در مهمانی همراهی اش کنند .
کیمیا واقعا نمی دانست که مادرش چه فکری کرده که او را بدست این فرشتگان نگهبان سپرده است ؟
به هر حال همراهی طلا و فرزاد خیلی هم خوب بود . با آن دو بساط خنده اش جور بود .
در آخر ، طلا برای کیمیا شا حریر مشکی ای گرفت که بتواند از آن برای محافظت موهایش استفاده کند .
در آخر اضافه کرد که برای کیمیا و خودش وقت آرایشگاه و عکاسی خواهد گرفت .
کیمیا هم ببا خوشحالی شانه ای بالا انداخت . بالاخره طلا است و دست و دلبازی اش .
کیمیا خوشحال بود ولی با احساس شرمندگی...
آخر وظیفه ی او نبود . وظیفه ی پدری بود که ادعایش می شد . پدری که ادعایش می شد که.....

بــــانــــو
۳ شهريور ۱۳۹۱, ۰۴:۴۹ قبل از ظهر
فصل پنجم





شیدا سوت بلندی کشید و گفت :
- این همون کیم بستنی خودمون نیست ؟
کیمیا با لبخند به سمت صاحب صدا برگشت و ابروی چپش را بالا انداخت و سر تا پای شیدا را نگاه کرد . همیشه از دیدن دوستان راهنمایی اش حیرت می کرد . هر سری بیشتر از قبل. این شیدای محجوب و سر به زیر بود که این شکلی شده بود ؟! موهای مش کرده و بینیِ سر بالای مصنوعی ؟
- بَه بَه شیشو خانم
شیدا که حالا نزدیک تر شده بود ، چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
- باز گفت شیشو ... باز گفت شیشو ...
- عزیزم ...
کیمیا این بار چشمانش از حدقه بیرون زده بود . آتوسا ؟! آتوسای بزن و برقص که هیچ پسری نبود که او را بدون حجاب ندیده باشد ، چادری شده بود ؟! چادر طلایی رنگی به سر کرده بود و روسری اش را لبنانی بسته بود . آرایشِ خیلی خیلی کم رنگی هم کرده بود. هیچ وقت فکر نمی کرد مدرسه انقدر در اعتقادات و تیپ و رفتار تاثیر داشته باشد .
- خودِ... تی آتی ؟
آتوسا لبخند آرامی زد و به آرامی گفت:
- آره عزیزم .
- یه بار دیگه بگی عزیزم ، کیمیا به صلابه می کِشدتون. مگه یادتون رفته ؟
کیمیا این بار بدون تامل حورا را در آغوش کشید .
حورا هم غلیظ در حالیکه او را از خودش جدا می کرد گفت:
- عزیــــــرم !!!
کیمیا از او جدا شد و به سورپراز هایش نگاه کرد . هنوز موکا را ندیده بود ؛ولی دیدن عزیزترین دوستان دوران راهنمایی اش ، جالبتر از دیدن او در لباس عروسی بود . خیلی عجیب ارتباطش با آن سه نفر قطع شده بود و خبر از این تغییرات شگرف نداشت .
کیمیا با اشاره به دوستانش ،که او را جلوی در باغ غافلگیر کرده بودند ، گفت :
- تو رو خدا تعارف نکنین ، دم در بده ...
- باغ خودتونه بفرمایین.
این بار صدای موکا بود که او را سورپرایز می کرد . با هیجان و ذوق سرش را برگرداند... و سعی کرد لبخند پهنش ، روی لب هایش ، نماسد .
- نگاش کن ... چه گ... کرده ...
سریع حواسش را جمع کرد تا نگوید چه گندی زده .خودش را هم کنترل کرد تا آدرسِ آرایشگاه موکا را نگیرد ، تا آنجا روی سر کارکنانش خراب کند .
با لبخند شُلی ، نفس عمیق کشید . آرایش رنگین کمانی و هفت رنگ و غلیظ اصلا و ابدا به آن چهره ی معصوم نمی آمد ...
صدای مریم که به طرفشان می آمد در گوشش پیچید :
- واقعا چه کرده ! یعنی موکا ریده تو صورتت !
خنده های شیدا و آتوسا و حورا در حال شکافتن آسمان بود . لب های موکا به سمت پایین متمایل شد .
کیمیا هم گرچه لبخند بر لب داشت اما اخم کرد و محکم گفت:
- مریم !
مریم هم با دست محکم روی لب هایش کوباند و گفت:
- چشم . خفه میشم !
بین خنده ها ، کیمیا به سمت در چرخید تا ببیند فرزاد و طلا ماشین را پارک کردند یا در حال ساختِ جایِ پار ک هستند . که گزینه ی دوم منطقی تر بود .
آرمان از دور به دسمت آن ها آمد و گفت :
- با زن من چی کار دارین می کنین اون ته !
مریم درست عین همیشه ، بی پروا گفت :
- خوب موقعی رسیدین هنوز همشو نخوردیم . جاهای خوب خوبش مونده واسه ی خودتون !
هر چهار نفر با خنده از هر طرف بر سر و صورت او کوبیدند و موهای فر شده اش را بهم ریختند . مریم هیچ وقت هوای حرف هایش را نداشت و جریانش کاملا مطابق با زبانِ سرخ ، سرِ سبز می دهد بر باد بود . آرمان به آنها که رسید اول کیمیا را نشناخت . چون قیافه ی کیمیا هم تغییر کرده بود. مریم همان طور که عقب عقب می رفت ، پایش به لبه ی سنگی گیر کرد و از پشت افتاد . قبل از برخوردش با زمین ، فرزاد از عقب او را گرفت . مریم در همان حالت سرش را بالا آورد تا منجی اش را تماشا کند . بعد نگاهش را به سمت دوستانش برگرداند و گفت :
- بیاین . اینم از روزی امشب من .
دست هایش را به سمت آسمان گرفت و گفت:
- خدایا شکرت که کار و کاسبی مارو کساد نکردی .
بچه ها از خنده و پرویی مریم در حال غش کردن بودند . همان لحظه طلا وارد شد و کنار فرزاد ایستاد . مریم یک دفعه او را دید و خودش را از آغوش فرزاد جدا کرد و گفت :
- ببخشین خانم. نمی دونستم روزیِ شماست .نترسین ما تو مراممون دزدی نیست .
فرزاد هم کلا کاری انجام نمی داد ! با تعجب و خنده به کار ها و ادا های مریم نگاه می کرد . طلا هم اصلا نمی دانست آنجا چه خبر است ولی بعد با راحتی خندید و گفت :
- راحت باش ، داداشمه .
مریم هم این بار با خیال راحت ، خودش را در آغوش فرزاد رها کرد و دوباره به چهره ی او چشم دوخت و گفت :
- می دونین من کلا خوش روزیم و از روزیم جدا نمی شم .
فرزاد هم با لبخندی شیطنت آمیز دستش را محکم تر دور کمر او حلقه کرد . این بار موکا دست او را از کمرش جدا کرد و گفت :
- حالا من یه چیزی گفتم ، شما چرا جدی می گیری ؟
فرزاد این بار گفت :
- خب منم نمی خوام روزیمو از خودم جدا کنم دیگه .
مریم با برق گرفتگی گفت:
- به بار دیگه حرف بزن .
بچه ها و عروس و داماد هم انگار که به تماشای تئاتر اومده بودند ، با خنده و هیجان برای ادامه ماجرا به مریم و فرزاد نگاه می کردند .
فرزاد با تعجب لبخندی زد و گفت :
- چی بگم ؟
- شما آقای روشن هستین ؟فرزاد روشن ؟
فرزاد این بار با لبخندی عمیق تر و با همان صدای جذاب و گیرا جواب داد:
- خودمم.
این بار مریم به فرزاد نزدیک شد ، دستش هایش را به هم گره زد و جلوی دهانش آورد و با هیجان با سرعت گفت :
- وای خدا باورم نمیشه . من شما رو دارم می بینم . من عــــآشق صدای شما و برنامه هاتونم . هر چهارشنبه میخکوب برنامتونم. اصلا من به عشقِ شما بود که فهمیدم رادیو با چه « ر » ایه .
بچه ها دوباره خندیدند . فیلمبردا با عصبانیت به سمت آنها آمد و به موکا و آرمان گفت :
- عروس دوماد ، کجا غیبتون زد ؟ بیاید دیگه . همه برنامه ها رو ول کردین .
آرمان با ناراحتی گفت:
- شب عروسیم ولمون نمی کنن. همش برنامه... برنامه ...


یه عالمه حرف !!!:-2-14-:

سلام بچه ها .:-2-25-:
اول از همه ازتون بابت آخرین حرف هام عذر خواهی می کنم.:-2-15-:
منو ببخشین که با حرف هام اذیتتون کردم . راستشو بخواین یادم رفته بود که وقتی تصمیم به زدن این تاپیک گرفتم ، به خودم قول داده بودم که هیچ کاری به تعداد خوانندگان ، تعداد مثبت ها ، تعداد تشکرها نداشته باشم. همین طور امیدی به زدن تاپیک نقد نداشتم. ولی حالا ...:-2-43-:
وقتی خیلی اتفاقی یه سری به این (http://www.forum.98ia.com/t564744.html#post5746497) تاپیک زدم ، یادم افتاد که چه قولی به خودم داده بودم و زیر پاش گذاشتم.
باید بگم که از همتون ممنونم که چشم های نازتون رو چرت و پرت های من می دوزین. اگر قابل می دونین نقد می کنین و اگر نه با بودنتون بهم انرژی میدین .:-2-41-:
می دونم توی این مدت زمانی که از اسفند گذشته تا به الآن اصلا دختر خوبی نبودم . باورمم نمی شه که شیش ماه گذشت ...:-2-31-:
ولی طبق قولی که به یکی از دوستای گلم دادم ، تمام زورمو می زنم که تا آخر شهریور تمومش کنم.:-2-38-: البته اگر شد به امید خدا زودتر ... ولی این قول و قرار من با خودمه .
آخه می دونین که من همون وقتی که می نویسم می ذارمش برای شما .

از همه ی همتون یه دنیا تشکر دارم :-2-16-:
فقط یه خواهش کوشولو دارم ازتون . هر وقت احساس کردین لووس :-2-42-: شد بهم بگین.

درست عین همین پست که برام یه نمه یه جوری بود:-2-31-:
در ضمن مرسی از همه ی گلایی که اومدن و توی نقد بهم انرژی دادن. افتخاری بود که نصیبم شد.
و در آخر که این همه درست شبیهِ وروره جادو حرف زدم ... (:-2-35-:) ممنونم که خونیدنش .

بچه ها دعا کنین به افکارم مسلط بشم و با این خودِ درونم(:-2-43-:) مبارزه کنم . چون پایانی که برای کیمیا در نظر گرفته ، خیلی یه هوییه .یعنی عینٍ یه ضربه ست . بعد شما هاج و واج که چی شد ؟:-2-36-: راجع به این مطمئنم چون خودمم یهو گفتم چی شد ؟ که اینجوری شد ؟

به هر حال ولم کنن تا خودِ شب حرف می زنم.:-2-43-: داستان از الان وارد فازِ جدیدی شد . :-2-38-:

بازم ممنونم از همه . خداحافظ!:-2-25-:

بــــانــــو
۹ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
آرمان و موکا با تشویق مهمانان به وسط باغ رفتند و شروع به رقصیدن کردند . طلا و کیمیا و فرزاد هم سر یکی از میزها که خالی بود نشستند . طلا خیلی ریلکس مانتویش و شالش را درآورد . فرزاد با چشم های گرد شده به طلا نگاه می کرد. تا حالا ندیده بود ، او در مهمانی مختلطی حجابش را بردارد . فرزاد این بار با اخم به کیمیا نگاه کرد و گفت:
- نکنه تو هم می خوای...
- نه بخدا . ببین .
مانتویش را که درآورد ، به لباسش اشاره ای کرد که هیچ جای بدنش غیر از مقداری از موهایش ، پیدا نبود . فرزاد خیالش راحت شد . طلا همان طور که لیوان شربت را از سینی برمیداشت ، نگاهی موشکافانه به آرمان کرد و گفت:
- اصلا بهش نمیخوره اهل این چیزا باشه .
- کدوم چیزا؟
نگاهش را به فرزاد داد و همان طور که کمی از شربتش می خورد ، جواب داد:
- آخه با این دختره دوس بوده و بلا ملا سرش میاره ، بعد ازش خواستگاری می کنه و...اینا . البته بچه رو میندازن.
این فرزاد کیمیا را نگاه کرد ، بیشتر از همیشه مطمئن شد که او چه دختر پاکی بوده و فرزاد متوجهش نبوده است. موکا دوست صمیمی کیمیا بوده و می توانست برای کیمیا هم این اتفاق... نه . سعی کرد این افکار را از سرش بیرون بریزد .
رقص عروس و داماد تموم شد و موکا و آرمان مشغول حرف زدن با پدرام و کسری بودند . کیمیا از همان دور کسری را تشخیص داد و بعد هم پدرام را . نفس عمیقی کشید و به کسری از همان فاصله ی دور خیره شد . خیلی جذاب شده بود . سنگینی نگاه فرزاد را حس می کرد ، تا خواست نگاهش را از آن قامت بگیرد ، موکا را دید که اشاره می کند به سمتشان برود. تا بلند شد ، دید فرزاد هم همراهش شده است . ایستاد و گفت:
- تو چرا داری دنبال من میای ؟ بمون پیش طلا دیگه .
فرزاد قدم هایش را آرام تر کرد ، دستش را دور کمر کیمیا انداخت و گفت:
- فک کردی من اینجا به عنون هلو انجیری حضور دارم ؟ قراره نذارم کسی نگاه چپ به خوشگلم بندازه .
- دیوونه . حالا چرا اینجوری چسبیدی به من ؟بعدشم خوشگل ، خوشگله دیگه ، همه نگاش می کنن.
- به هر حال . اصلا می خوای منو داییت معرفی نکن ، اصلا... معرفی نکن.
کیمیا لبخندی زد و همان طور که به موکا نزدیک تر می شدند :
- بعد نمی گن ، این پسره که چیک تو چیک دارن با هم راه میان کیه ؟
- خب... دوستت معرفیم کن.
پشت چشمی برای فرزاد نازک کرد:
- خب اینجوری که خاطرخواهام میپرن !
فرزاد هم فشاری به کمر او وارد کرد و آرام گفت : پررو .
موکا کیمیا را که دید ، پرید وسط حرف آن سه مرد و گفت :
- آرمان ، یه بار دیگه ببینم به کیمیا سخت بگیری ، اذیتش کنی من می دونم با توها . انقدر از اذیتات واسم گفته ، وقتی فهمیدم تو بودی می خواستم خفت کنم .
آرمان با تعجب به کیمیا نگاه می کرد . تازه او را شناخته بود . ابروهای باریک شده ، آرایش مشکی و رژ لب زرشکی ، سنش را بزرگتر نشان میداد . کسری هم خیره به کیمیا بود . اَه لعنتی .... اگر می توانست هیچ وقت اجازه نمی داد ، کیمیا به مهمانی بیاید . این همه زیبایی را کسی نباید می دید. پدرام نگاهش بیشتر روی فرزاد می چرخید و دست روی کمر کیمیا . احساس خطر می کرد .
- تو این جا چی کار می کنی ؟
موکا مشت آرامی به بازوی او زد و گفت:
- نباید باشه ؟
آرمان یکم گیج به کیمیا نگاه کرد . اصلا نمی فهمید او اینجا چه کار می کند ، بعد دوهزاری اش افتاد و گفت:
- پس تو همون کیمیایی که دوست موکا بود ؟ پس چرا دوشنبه بهم نگفتی ؟
کیمیا لبخند شرمگینی زد و گفت :
- نپرسیدین بگم که .
یک دفعه پدرام بی حواس دستش را دراز کرد برای دست دادن با کیمیا و گفت :
- سلام کیمیا .
- سلام .
و به جای کیمیا که نمی خواست دست بدهد ، فرزاد دست داد .
نگاه متعجب پدرام به فرزاد دوخته شد :
- پدرام هستم
- فرزاد .
نوبت کسری بود .با لبخند به چشمانی که فوق العاده دلتنگشان بود خیره شد و گفت:
- خوبی کیمیا ؟
کیمیا این بار با خوشحالی لبخندی زد و گفت :
- ممنون. از احوال پرسیهای شما . خوبین خودتون ؟
- چراکه نه.
تا خواست حرف دیگری بزند،فرزاد کاملا نمایشی سرش را به طرف پشتش برگرداند و به کیمیا گفت:
- طلا کار واجب باهات داره.
وقتی به سمت طلا می رفتند فرزاد سرش را برد دم گوش کیمیا و گفت:
- این پسرا تو و از کجا میشناسن؟ اون واسه چی گفت دوشنبه ؟ چرا ...
کیمیا دستش را با ضرب از دست فرزاد جدا کرد . پیش خودش چه فکری کرده بود ، که اینگونه مشکوک به او نگاه می کرد ؟
- واقعا واست متاسفم فرزاد ، هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری کنی....
خودش را با عصبانیت از او جدا کرد و رفت روی صندلی نشست. کسری به این صحنه خیره بود . این فرزاد نام که بود ، چکار داشت با او ؟با این حال به طرف او رفت و روی صندلی کناریش نشست و دستش را پشت صندلی کیمیا گذاشت و گفت :
- به قول معروف : نبینم غم و اشک و تو چشمات ،نبینم داره می لرزه دستات.
کیمیا با لبخند به کسری نگاه می کرد ، که آهنگین برایش آهنگ می خواند .نفس عمیقی کشید . جلوی تلاقی نکردن نگاه هایشان را نگرفت . گذاشت تا میله های زندان قلبش کمی ذوب شود .
کسری بی اختیار زمزمه کرد :
- چقدر خوشگل شدی .
لبخند از روی لب کیمیا نرفت ولی سرش پایین افتاد .
- ممنون...
باید بلند می شد ، باید فرار می کرد ، باید محکم و جدی بهانه ای می آورد و به کسری اجازه نمی داد این طور بی پروا به او خیره شود ، اما ...
کسری هاله ی صورتی را می دید که گونه های او را احاطه کرده است . دستش را از پشت صندلی او برداشت وآرنجش را این بار گذاشت روی میز و همان طور که به چشمان کیمیا نگاه می کرد تا او را هم وادار به این کار کند، بی مقدمه گفت :
- به عشق اعتقاد داری ؟
در فکر کیمیا پیچیید : تو هم که ظاهرا نشان می دهی به روح اعتقاد داری !
- البته . مگه میشه نداشته باشم.
کسری با کمی تردید و کمی هم نگرانی گفت :
- تا حالا عاشق شدی ؟
کیمیا به عمق چشم های کسری نگاه کرد ، پر تلاطم بود ولی آرامش می کرد .
- نه هنوز...زوده واسم .
یکی از ابروهایش رفت بالا و گفت:
- زود ؟ تو که هیجده سالته .
آنقدر غلیظ گفت " هیجده" ، کیمیا به خنده افتاد و جواب داد:
- نه بابا . هیجده سال که سنی نیست . هنوز جوجه م... هنوز کلی راه واسم مونده .
و نگاهش را به آسمان دوخت و نفسی عمیقی کشید . بوی عطر کسری ، دلش را زیر و رو کرد و ضربان قلبش را بالا برد . با نگاهی متفکر به جمعیت جلویش نگاه کرد . طلا و فرزاد هم با هم می رقصیدند و می خندیدند. دخترها و پسرها با هم می رقصیدند ، آغوش در آغوش . دوست نداشت این جمع را . ولی به هر حال ... هر کس اعتقادات خودش را داشت . تازه یادش افتاد که کسری کنارش نشسته و سرش را به دستش تکیه داده است و او را می نگرد. باز لبخندی زد. نمی دانست چرا وقتی به کسری نگاه می کند ، دوست دارد لبخند بزند . پرسید:
- چیزی شده ؟
- دوست دارم بزارمت جلوم و تا آخر عمرم همین جوری نگات کنم .
- چرا ؟
باز همان هاله صورتی چهره اش را در بر گرفت . کمی خجالت زده بود . تا به حال نگذاشته بود که کسی این طور بی پروا به او بنگرد و حرف بزند. از طرفی دوست داشت از این حرف های کسری بگریزد و خودش را به کوچه های علیِ چپ و علیِ راست بزند .
باز کسری به آرامی گفت :
- واقعا نمی دونی ؟
این بار کیمیا با شیطنت ابروهایش را دوبار به علامت نه بالا انداخت . کسری دستش را از روی میز برداشت و به نقطه ای در روبه رویش خیره شد .
- اصلا نمی فهمم تو که انقدر باهوشی و معنیِ نگاه همه رو می فهمی ، چرا از من و نگاهم سرسری رد میشی.
دوباره به کیمیا نگاه کرد و ادامه داد:
- معنی دار نیستن به نظرت ؟
کیمیا یک دفعه جدی شد و با تحکم به کسری نگاه کرد و پرسید :
- نگاه کسی که معلمه آدمه ، چه معنی ای میتونه داشته باشه ؟
کسری عصبی شد . نمی خواست این دوری را . به جرم معلم بودن باید کیمیا از عشقش می گذشت ؟ معلم بودن جرم بود ، آیا؟
بلند شد و به لبه ی میز ، درست جلوی کیمیا ، تکیه داد و گفت :
- معلم ، معلم ... ببین فراموش کن من معلمت بودم .
کیمیا برای اولین بار در عمرش دوست داشت بازی کند ، آن هم از نوع لَجَش .
- مگه معلمم نبودین ؟ چرا باید فراموش کنم ؟
- چون ...
- حالا دیگه تنها تنها؟ یکمم بزار ما با این کیمیا خانوم حرف بزنیم.
کسری برگشت و به کسی که حرفش را قطع کرده بود ، نگاه کرد . بعد از 2 سال و نیم ، حرف هایش را با کیمیا به جایی رسانده بود ، که دوست داشت ، حالا...
نفسش را با حالت عصبی ای پوف کرد . کیمیا هم با لبخندی محو به کسری نگاه می کرد .

بــــانــــو
۱۹ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
الهه نشست کنار کیمیا و او را به حرف گرفت . بقیه هم می زدند و می رقصیدند . آرمان کسری را به کناری کشید و گفت:
- این همون کیمیاست که هر دوتون درباره ش باهام حرف زده بودین ؟
کسری بدون حرف نگاهش را به پدرام دوخت . عقب تر از آنها ایستاده بود و با خنده یکی از دخترها را در رقص همراهی می کرد . اصلا نمی فهمید که چطور پدرام بعد از 4 سال یک دفعه ای پیدایش کرد و گفت برای پیدا کردن عشق بچگی اش آمده ... ولی هر جور که بود در کَتِ کسری نمی رفت که چه جور شد ؟ تا جایی که یادش بود همیشه پدرام از آن دختر بچه بدش می آمد. حالا یهو ؟
خودش هنوز با فلسفه ی عاشق شدنِ خودش مشکل داشت ، چه رسد به پدرام !
- آره ...
آرمان خنده ای کرد و گفت:
- نه!!!! باورم نمیشه . عینِ همیشه سلیقه هاتون یکیه ها !
نگاه چپ شده ی کسری را که دید گفت:
- بابا بیخیال . بهش گفتین ؟
کسری با حرص گفت:
- میشه انقدر جمع نبندی ؟
- خب حالا رم نکن .
کسری اخم کرد و همان طور که از آرمان دور می شد گفت:
- تو برو به عروسیت برس .
****
با استرس فراوان ، منتظر بالا آمدن سیستم کامپیوتر همراهش شد . شماره کد ملی اش و بقیه ی شماره ها را وارد کرد . چقدر طول می کشید ...
جانش به همراه صفحه بالا می آمد .بالاخره نفس حبس شده اش را آزاد کرد . گوشه ی لبش به پایین متمایل شده بود . با این رتبه مگر می توانست تهران حقوق قبول شود ؟
باید ریسک می کرد ... شاید میشد ... شاید ...
سریع نگاهش را روی درصد زبانش چرخاند . خدا را شکر ! حداقل جلوی کسری سربلند بود . درصد به این خوبی را کجا میتوانست پیدا کند . از کنار بالشتش تلفن همراهش را برداشت . دستش تند و تند روی صفحه ی لمسی تلفن می لغزید.
- سلام آقای حامی . چند درصد راضیتون می کنه ؟ هشتاد و هفت درصد خوبه ؟
چند دقیقه صبر کرد . از جواب او نا امید شد . اصلا نباید به او خبر می داد یه تدریسی کرده بوده و تمام. حالا دیگر ...
صدایی در دلش جواب داد : دلم خواست !
چقدر وقت بود که دلش چیزی را نخواسته بود . نخواسته بود تا کسی در منگنه قرار نگیرد . نخواسته بود تا به کسی فشار نیاید. نخواسته بود تا کسی نرنجد ...
هِی خدا ... دوباره پای لپ تاپش نشست . برگه ها را جا به جا کرد و شروع به تایپ پایان نامه ی یک دانشجو شد . پایان نامه به این جالبی نوبر است !
سرعتش بد نبود ، ولی باعث میشد سرش درد بگیرد ، باید مستقل میشد دیگر ، هر جوری که بود ....

بــــانــــو
۲۱ شهريور ۱۳۹۱, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
بعد از حدود 6 ساعتی که پشت سر هم تایپ می کرد ، صندلی را کمی به عقب هل داد و روی تختش ولو شد . تلفنش را برداشت و به طلا پیام داد که بیاید پایان نامه تایپ شده را ببرد و تحویل بدهد. نگاهش روی ساعت لغزید . تازه ساعت 7 صبح بود . یعنی ساعت یکِ شب به کسری پیام داده بوده ؟ با ناراحتی لبش را گزید ولی بعد با خودش گفت اگر خواب است صدای گوشی اش را ببندد تا بیدار نشود ، ولی آدم انقدر زود می خوابد ؟!
بی خیال شد و بیرون رفت ، طبق معمول لیلا داشت فیلم ترسناک می دید و محمد بدون حرف به صفحه نمایش تلویزیون خیره بود . این یعنی اصلا چیزی از فیلم نمی فهمد و مشغول فکر کردن است . لیلا کانال را عوض کرد و دقایقی مشغول دیدن فیلم دیگری شد. این از آن وقتها بود که لیلا 3 یا 4 فیلم را همزمان می دید.
محمد که کیمیا را دید ، یکدفعه یادِ اعلام نتایج افتاد و گفت:
- چی شد ؟ رتبت چند شد ؟
کیمیا را هم به یادِ آن کارنامه ی نحس انداخت . لبهایش دوباره آویزان شد و خودش را روی مبلی که مالِ خانه ی مادرش بود و طرف دیگر سالن بود ، انداخت و چشم های اشک دارش را بین آن دو چرخاند . لیلا گفت :
- قبول نشدی ؟
- چرا ... ولی ... تا رتبه چند میشه رفت حقوق توی تهران ؟
تا محمد خواست جواب بدهد ، لیلا زودتر گفت:
- حالا هر چند ... تو چند شدی؟
-سی صد و ... نمی دونم چند. سی صد و خورده ای .
آهی کشید و دوباره به آن دو نگاه کرد . محمد با خنده نگاهش می کرد و گفت :
- اینکه عالیه ... خوب هم قبول میشی . غلط کردن دختر منو قبول نکن .
کیمیا انگار خوشحال شد که پدر و مادرش راضی هستند . گرچه خودش قبول داشت که باز هم خوب درس نخوانده و بیشتر و بیشتر باید درس می خواند . به هر حال ، کاری بود که شده است . برای انتخاب رشته ، لیلا و محمد سرش را برده بودند . بر خلاف نظر محمد ، هر چه که خواست زد ! جواب انتخاب رشته آمد و اولویت اول کیمیا قبول شد . خیلی خیلی خوشحال بود . نسترن هم مثل او و همان دانشگاه قبول شده بود . هر دو خیلی خوشحال بودند . رها هم به علاقه ی همیشگیش جامه ی عمل پوشانید و مدیریت جهانگردی و هتلداری زد . شمامه هم که بدونِ اطلاع به آنها ، در کنکور ریاضی شرکت کرده بود و مهندسی پزشکی ، قبول شده بود . کیمیا و نسترن و رها ، ناراحت بودند چون می دانستند اگر واقعا همان انسانی شرکت کرده بود ، رتبه اش از هر سه ی آنها بیشتر میشد . ولی خب ، شمامه هم هر سال تابستان کتاب های رشته ی ریاضی و تجربی را می گرفت و می خواند.
کیمیا در طول تابستان چندین مرتبه به کسری اس ام اس داد و زنگ زد ، اما خبری از او نبود . خطِ تلفنش یا در دسترس نبود یا خاموش بود . کیمیا به طرز عجیبی نگران بود . نمی دانست چرا . ولی انگار دلش شور می زد . 5 ماه تمام خبری از او نبود ؟ دقیقا از روز عروسی به این طرف .
سرِ هر مناسبتی کیمیا به او پیام می داد. نباید می داد ، اما...
یا شماره اش را عوض کرده بود یا نمی خواست جواب بدهد ، یا ... اینکه ... یا اینکه اتفاق بدی افتاده بود . در دلش سخت این دلایل را بیان کرد .
مسخره بود ، اما این 5 ماه و 22 روز و از لحاظ ساعتی هم 7 ساعت را که از ، اخرین دیدارش با او میگذشت ، فقط به او فکر کرده بود .
مسخره بود ، مسخره بود ، مسخره بود، مسخره ... هر چقدر این را با خودش تکرار می کرد ، نمی توانست چهره ی کسری را از پسِ ذهنش خط بزند.
جدیدا دیگر آهنگ گوش نمی کرد. چون هر آهنگی ، چه عاشقانه و چه جدایی ، او را به فکر کسری می انداخت .
اصلا دلیلِ این همه فکر کردن و بودن کسری در لحظاتش را نمی فهمید. حتما اشتباه می کرد ، حتما رفتار های به قولِ خودش ، مورد دارِ کسری ،باعث شده بود مدام به او فکر کند .
مسخره بود ... مسخره بود ... مسخره بود ... مسخره ...
روی تختش دراز کشید و دستش را عمودِ سرش کرد . شاید هم او خطش را واگذار کرده است . اما اگر همچین چیزی واقعیت داشت ، صاحب خط جوابش را می داد و می گفت که اشتباه شده است.
از دو نفر می توانست ، درباره ی کسری بپرسد . شاید ... شاید هم سه نفر . نفر اول الهه بود ، نفر دوم شیما ... که با یادآوری آن روز و مستیِ او منزجر می شد ... نفر سوم هم که صد البته شدنی نبود ، پدرام ...
چه می کرد ؟
شماره ی الهه هم در دسترس نبود . شیما هم خطش مشغول بود . تقریبا حدود 8 ساعتی که کیمیا منتظر بود ، بی وقفه شیما داشت حرف می زد !
راهِ دیگری جز پدرام برایش نمانده بود ...
نباید زنگ می زد ، به درک که کسری نبود ... به درک که دلش می خواست با کسری حرف بزند... به درک که دلش ... دلش چه بود ؟ فقط کمی تنگ ... تنگ برای چه کسی؟ برای معلمش ... معلم ...یا ؟ به درک ... به درک ...
مسخره بود ... مسخره بود ... مسخره ...
توی لیست مخاطبینش گشت ، واقعا راه دیگری جز پدرام برایش نمانده بود ....

بــــانــــو
۲۴ شهريور ۱۳۹۱, ۰۴:۳۴ بعد از ظهر
می توانست زنگ نزند ، اما ... بیخیال جرم که نبود !
صدای متعجب پدرام توی گوشش پیچید :
- بفرمایید
نفس عمیقی کشید و با خودش گفت حالا که تماس برقرار شده ، دیگر برای قطع کردن دیر ست ...
- سلام آقا...
آمد بگوید آقا پدرام ، دید نه . آمد فامیلی اش را بگوید ، دید نه . به همان آقای اولش اکتفا کرد .
- سلام خانوم . امرتون ؟
یعنی باید باور می کرد که پدرام شماره او را ذخیره ندارد ؟
- کیمیا ایرانی هستم . به جا نیوردین ؟
- آهان ... کیمیا تویی .
کیمیا خواست بگوید ، پشت گوش های خودت مخملیست ! در عوض گفت :
- بله ، خودمم . خوبین شما ؟
- چه عجب حالی از ما پرسیدی . راستشو بگو ، انقدر بی معرفت بودی ؟
کیمیا فکر کرد که هر دو دوست ، خانم و دوم شخص و فامیلی ، سرشان نمی شود. چایی نخورده زیاد اهل پسر خالگی اند .
- ای بابا . چه کنیم دیگه . خاله خوبن ؟
با خودش گفت ، همین مقدار جواب دادن هم از سرِ او زیاد است . آخر او چه صنمی با این پسر داشت ، که بخواهد به او معرفتش را نشان دهد ؟
- البته . ازز احوال پرسی های شما .
- تورو خدا ، انقدر منو خجالت ندیدن دیگه . آب میشم الان .
پدرام خنده ای کرد و قبل از اینکه حرف های دیگر بزند و عمر مفیدِ ! کیمیا را به بطالت بگذراند پرسید :
- راستی ، آقای حامی کجان ؟ یه سری کتاب دستِ من دارن ، که حتما باید بهشون بدم . هر چی هم تماس می گیرم ، یا در دسترس نیستن، یا جواب نمی دن .
پدرام خیلی بیخیال جواب داد :
- آره ، کسری بیمارستانه .
- خُـ ... خُدا بد نده . اتفاقی افتاده برا...شون؟
دوباره پدرام بی خیال تر از دفعه ی پیش گفت :
- کلیه ش بابت اون سری که چاقو خورده عفونت کرده ، احتیاج به پیوند کلیه داره ، فعلا که اون کلیه شو درآوردن . یکمم به ریه اش آسیب رسونده بود .
کیمیا نمی دانست چه بگوید . این اثرات همان روزِ نحس بود که گریبانِ کسری را هم گرفته است . اگر آن روز نحس ، از پارک رد نمی شد ، یا قصدِ رفتن به جایی نداشت ، نه مشکلات روحی پیدا می کرد ، نه کسری این جوری می شد. نه می توانست آرزو کند ای کاش کسری ، آن دور و بر ها ، پیدایش نمی شد ، نه نمی توانست آرزو کند که ...
به زور گفت :
- الان حالشون چطوره ؟
- توی حالت ، با هوش و بی هوش بسر می بره . یکی نیست بگه آخه پسر ، مجبوری هرکول بازی در بیاری ؟!
- کیمیا سعی کرد ، آرام باشد . خدا رو شکر کرد که حداقل کسری ، برعکس پدرام ، بویی از آدمیت برده .
- کدوم بیماستان هستن ؟
اسم بیمارستان که از دهن پدرام خارج شد ، کیمیا آن را روی هوا قاپید. دیگر کارش تموم شده بود با پدرام .
- پس میرم بیمارستان ، بهشون می دم.
- لازم نیست ، هر روزی که راحتی بگو ، من یه کافی شاپ خوب می شناسم ، هم می بینمت و با هم حرف می زنیم ؛ هم می تونی کتاباشو بدی، هر وقت از بیمارستان مرخص شد بهش می دم .

بــــانــــو
۲۶ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۰۸ بعد از ظهر
با قاطعیت جواب رد داد. جوابش به قدری جدی بود که پدارم نتوانست به حکم اعتراضی کند . درست است که می خواست به ملاقات یک پسر برود ، اما او چیزی بیش از یک معلم نبود ، حالا نه دقیقا همین ... به هر حال بیخیال ، او علاقه ای به بحث در مورد اینکه علاقه دارد یا ندارد و یا جنسش از چه چیزیست ، ندارد. تا مشخص شدن تکلیفش با خودش و کسری ، هر گونه شایعه ای را تکذیب می کرد .
بلافاصله شماره ی نسترن را گرفت . نسترن با کمی مکث و با خانومی ای بی حد و اندازه ، جواب داد :
- سلام کیمیا جان ، خوبی ؟
- سلام نسترن جان . شما بهتری مثلِ اینکه .
- دقیقا همین طوره . خوشم میاد که آدم باهوشی هستی
صداهای جانبی که در فضای پشت خط پخش بود ، رنگ رخساری بود برای نسترن تا از سرِ درونش خبر دهد.
- و احیانا این همه سرخوش از حضور منور آقا حسام نیست ؟
نسترن به آرامی خندید و جواب داد:
- امروز روی دور با هوشی هستی ، نه ؟
کیمیا فکر کرد که کسری چطور ، روی دور با هوشیست یا بی هوشی ...؟
- به قول مریم ، اینا رو بیخیال . خبر داری ، حامی بیمارستانه ؟
نسترن با دو هزاری های کجش گفت:
- این دیگه کیه ؟
و کیمیا عینِ همیشه تاسف خورد به حالِ او :
- یعنی خاک بر سرتا ! معلم زبانه دیگه . بپا حسام حافظه ی نداشتتو به تاراج نبره !
نسترن با لج جواب داد:
- خبه تو هم حالا ، واسه من خانم حالا ادبیاتش گرفته این وسط . اِ ؟ تو از کجا فهمیدی .
- اونش مهم نیست حالا ...
با خجالت فکر کرد که یک نکته را باید در باره ی آن روز نحس که به کلی تصمیم به فراموش شدن نداشت،به نسترن بگوید . از بس هیچ چیز را به دوستانش نمی گفت ، نمی دانست زمان نیاز ، چه جنس خاکی را توی سرش بریزد .
- بهت گفت بودم ، اون روز ، اون پسره که از دست اون سه تا نجاتم داد ،کسری بوده ؟
- چی ؟؟ دوروغ ؟
تَن صدایش پایین آمد ، کیمیا می توانست تصور کند که با دست چپش لبه ی چادرش را جلو می کشد و صورتش را پایین می آورد تا صدایش را نشنوند:
- ورپریده ، واسه چی نگفته بودی به ما ، هان ؟ دارم واست ! 2 ساله تموم ؟!؟ اِ ؟ اِ؟ اِ ؟! خعلی پرویی به خدا..!
- نسی ، نسی، نسی! ببخش خواهشا ... ببین دارن صدات می کنن، بزار زود حرفمو بزنم .
مکثی کرد و ادامه داد:
-این حامی به خاطر اون چاقویی که اون روز خورده ،یه کلیه شو از دست داده، همش تقصیرِ من بدبخته دیگه ! تازشم کتاباش ... – بین خودمون بمونه – مثلا ، دارم بهت می گما ، مثلا پیش منه ! بعدم نمی شه من تنهایی برم . اصن... اصن تو دلت میاد با من نیای ؟
وقتی سکوت نسترن را دید ، با حالت زاری گفت :
- تو رو خدا خر شو ، نسی ! حالِ حرف زدن ندارم .
نسترن با حالتی که انگار ببیند چه می شود گفت :

- پس باید بریم ملاقاتِ ... هرکول ! یا بهتر بگم سوپر من !
قسمت دوم جمله اش را آرام گفت . کیمیا فکر کرد پدرام هم همین " هرکول " را به کار برد . بعد هم اندیشید که با چه رویی می خواهد ، پایش را در آنجا بزارد . احساس پشیمانی کرد . آن قدر شدید که نزدیک بود ، با بالش محکم توی سرش بزند . آخر این چه کاری بود؟ هِلِک هلک ، به پسر غریبه زنگ زده بوده و آن قدر خوش و بش کرده بوده که، پسرک به خودش اجازه ی پیشنهاد قرار گذاشتن داده بوده ؟!! آن هم به کیمیاییکه رفتار سنگین و متینش ، حتی در خیابان باعث شرم دیگران می شد که بخواهند او را هم سنگِ خود بدانند و مثلا تیکه ای بارش کنند ؟!؟ چه کرده بود با خودش ؟! دو هزاری نسترنِ طفلی کج بود یا خودش که، انقدر دیر رفتار و گفتارش را می سنجید ؟
او علاقه ای به کسری نداشت ، مثلا نداشت، اما فرض را بر این می گرفت که داشت ، حالا هِلِک هِلِک ، راه می افتاد می رفت بیمارستان ، می گفت که چه ؟ می گفت من همانی هستم که به خاطرم پسرِ دسته ی گلتان به خاطرش به این حال و روز افتاده است ؟ حالا هم هِلِک هِلِک راه افتاده ام ، آمده ام عیادت ؟ آن هم با دوستانِ خل و چۀ تر از خودم ؟
بر فرض مثال که کسری می پرسید که از کجا فهمیده است ، می گفت تماس گرفته با دوستِ جان جانی اش و با او حال و احوال کرده و دوستِ جان جانی اش هم جسارتِ پیشنهاد دادنِ قرارِ ملاقات را به خودش داده ؟
مسخره بود ، مسخره !
- نمی خواد نسترن بی خیال اصلا . پشیمون شدم !
- چی شد یهو ؟ چرا برگشتی از حرفت ؟
کیمیا نفس عمیق و تلخی کشید. زیادی داشت سخت می گرفت ، ولی...
- دیدم اصن به ما چه ، به من چه . می خواست جان فشانی نکنه !
ولی از تصور این به خودش لرزید . اگر کسری گذرش به آن سمتها نمی افتاد چه ... چه بلایی به سرش می آمد؟! بی اراده و ناباورانه به نوکِ انگشتِ حلقه ی دست راستش نگاه کرد ، سیاه بود هنوز...

بــــانــــو
۲۶ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۲۹ بعد از ظهر
- هر طور مِیلِته . خب من برم دیگه ... کاری ، باری؟
کیمیا توقع داشت کمی نسترن اصرار کند، ولی می دانست که نسترن هنوز بابت نمره ی زبانِ ترمیکش از حامی دلخور است و این محال می کرد اصرار نسترن را. خداحافظی کرد و دید چه آسان بود این خداحافظی. همیشه همه ی خداحافظی ها انقدر آسان بود؟؟ اگر خودش می مرد یا نسترن، زبانِ ذهن و دلش لال باد، طرفین خود را بابت این خداحافظی ، بابت این سادگی ، سر زنش نمی کرد ؟ بی خیال ... عین همیشه بی خیال ...
حدود یک ربع بعد که سر جایش دراز کشیده بود و به دوران دانش آموزی اش که زود پر کشید و البته سالِ سومش که پر بود از روح تلخی ها و شاید یک مقدار شیرینی ، پر رنگ تر از همه بود . کسری اولین معلمِ مردش نبود، ولین پسری نبود که با او حرف می زد، اولین پسری نبود که با او ارتباط داشت ولی اولین کسری بود که این بار ، کیمیا برای ادامه – شده از سرِ کنجکاوی – مصر بود. کنجکاو بود که بداند ، طعم دوست داشتن ، چه مزه ایست ؟ کنجکاو بود که بداند آن همه شعر های عاشقانه ای که تا به حال نوشته بود ، چقدر به واقعیت ، به حس ، به روح ... به عشق ، نزدیک است ؟
تصمیم نداشت که کسری را بکند لابراتوار ! لبخندی روی لبش نقش بست . لابراتوار شیکی هم می شد ، خدا وکیلی !
همان لحظه برایش پیامی آمد . شمامه بود . کیمیا نفسش را با حرص بیرون داد. انگار هنوز برایش جا نیفتاده بود که ، هر چه به نسترن بگوید ، می ماند بینِ او و نسترن و روزنامه ی اطلاعات !
پیام بلند بالا این بود :
- وای کیمیا ، شنیدی حامی بیمارستانه ؟ تازه بیمارستانش نزدیکه اون شعبه ی تی تی ئه . دیگه می تونیم بریم ، شالارو واست بخرم . این دفعه هیچ عذر و بهانه ای قبول نیست . نه تو نه نسی. فردا چارتایی مییریم عیادت ، از اون ورم میریم نهار و تی تی . راستی اون کیف پولِ کوفتیت یادت نره ! من همه ی پولامو بالای تبلت دادم ، هیچی دیگه واسم نمونده !فردا ساعتِ یک درِ خونه منتظر باش . جوابِ اس ام اسمم نده ! آورین دختر خوب !
نمی دانست باید خوشحال می شد یا ناراحت ... به هر حال فردا هم روزِ خدا بود و وقت برای فکر کردن تا فردا بسیار ...
حدود های ظهر بود که رویای کیمیا پایان گرفت و توانست ، لای پلک هایش را باز کند . خمیازه ی عمیقی کشید ، کش و قوسی به کمرشش و دوباره خمیازه . نگاهش روی ساعت تلفنش ثابت ماند . امروز چه کار مهمی داشت ؟ کمی شقیقه اش را مالش داد. یاد کسری که افتاد برق از سرش پرید . یادش آمد : پدرام ... کسری ... بیمارستان ... نسترن ... شمامه ... تی تی ...!
کلید واژه ها سرگردان در ذهنش می چرخیدند . ساعت را دوباره نگاه کرد ، 12 بود . تا یک و نیم ظهر، یک ساعت نیم وقت بود ، بر حسب اتفاق البته .
از مقر فرماندهی اش خارج شد و در جواب سلامش ، سلام به روی ماهش را شنید . صبحانه هیچ وقت در کار نبود ، شیر و کیک خورد و زیر دوش حمام دوید . چه کار می کرد ؟ می رفت یا نمی رفت ؟ می رفت یا نمی رفت ؟ می رفت یا نمی رفت ؟
می رفت ... باید می رفت ... تا تکلیفش با این زندگی مشخص شود ... باید می رفت... بازدید از لابراتوار واجب بود ...
حرف هایش را دوره می کرد . با دوستانش و با کسری . سناریو چینی می کرد و با افکارش کلنجار می رفت .
حمام بیست دقیقه ای اش تمام شد . بیرون که آمد با صدای بلند گفت :
- راستی من دارم با اجازتون می رم عیادت یکی از معلمام که بیمارستانه . شمامه داره میاد دنبالم ، خودشم برم می گردونه .
بدون اینکه منتظر جوابی باشد به اتاقش پناه برد . موهایش را نیمه خشک کرد و با کش بست . شلوار جین سرمه ایش را برداشت . داشت کهنه می شد و پاره ، در عوض نه گشاد بود ، نه تنگ. سه تا مانتوی قابل استفاده داشت ، یکی از آنها مشکی بود ، که سر کلاس هایش با کسری پوشیده بود ، یکی قهوه ای و مد روز که مالِ طلا بود و دیگری طوسی که خانمانه تر و بلند تر از آن دوتای دیگر بود . سریع از روی موانع طبیعی و غیر طبیعی اتاقش گذشت . میز اتو را روی زمین گذاشت و اتویش را زد . شالش احتیاج به اتو نداشت ، چون زیر پا نمانده بود . صورتش به خاطر حمام کردن شاداب به نظر می رسید .

شمامه آخرین نفر دنبال کیمیا آمد . بعد از خرید گل و کمپوت های آناناس ، راه بیمارستان را پیش گرفتند . وقتی داخل رفتند در جواب مسول پذیرش که نام بیمار را می پرسید جواب دادند :
- آقای حامی .
زن بادبزن در دست ، با بی حوصلگی گفت :
- اسم کوچیکشون چیه ؟ ما اینجا 5 تا آقای حامی ی بستری شده داریم .
بچه ها با گنگی و علامت سوال نگاهی به هم دیگر کردند . بی توجه به آنها کیمیا جواب داد :
- کسری . کسری حامی .

بــــانــــو
۲۶ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۳۶ بعد از ظهر
-او لالا ، تو از کجا اسمشو می دونی ؟
-از همون جایی که تو نمی دونی . زود باشین دیگه .بیاین بریم .
جلوتر از آنها راه افتاد و آن سه نفر هم پشتش پچ پچ می کردند . کیمیا اهمیتی نداد . وقت برای رفع اتهام زیاد بود. به راهروی آن طبقه که رسیدند ، کیمیا خنده ی بلند آن سه نفر را قطع کرد . با حالت زاری ای گفت :
-بچه ها ، تروخدا آدم باشین دیگه !
بعد جدی و تهدید آمیز تذکر داد:
-اونجا که رفتیم ، پچ پچ نمی کنین ، بلند نمی خندین ، حرفای مزخرف نمی زنین ، لودگی هم ممنوع .
به رها گفت :
-گره اون روسریتو سفت کن ، آستیناتم بده پایین .
به شمامه گفت :
-یکم اون شالتو جمع و جور کن ، بکشش جلو . سه هزار بار از سرت افتاد.
نگاهی هم به نسترن کرد و آخرین توپیدنش را به مرحله ی اجرا رساند:
-نگا کن ! این چه وضع چادر جمع کردنه ؟ تو که نمی تونی درست مقنعه سرت کنی، مجبوری ؟
نسترن را به سمت دیوار کشید . چادرش را به دست شمامه داد که شبیه به پرده نگه دارد . بعد هم خودش شروع به عقب جلو کردن مقنعه ی نسترن شد . داد نسترن را درآورد :
-اِ کیمیا ؟ خودم .... اِ... خودم درستش می کنم ... بزار ...
-اگر تو ... بلد بودی درست کنی ، تا حالا درست کرده بودی.
بعد هم دستش دو طرف کش چادر انداخت و آن را روی سرِ نسترن انداخت . لبخندی از سر رضایت زد . اما سریع ، دوباره جدی شد و با تهدید برای بار آخر گفت:
-آبرو ریزی ممنوع !...
رها و شمامه و نسترن ، با خستگی و بی حوصلگی ، مثل همیشه حرف کیمیا را قطع کردند و با هم گفتند :
-چـــــشــــم مـــــــــــامــــــــــا ن !
و با هم خندیدند . رها گفت:
- البته مامان خانوم ، فک نکن ما نمی دونیم با این آقا کسری ئه سر و سِری نداری . تازشم ...
صدایش را بچگانه کرد و گفت:
-تازشم ، داری به با خیانت می کنی ! بهله ، بهله . بهله که ما می دونیم .
کیمیا نفس عمیقی کشید و آنها را به طرف جلو هل داد .
دمِ اتاق کسری ، باز مردد شد . صلواتی فرستاد و پایش را داخل گذاشت . اتاق دو تخته ی بزرگی بود . کسری روی یکی از تخت ها دراز کشیده بود . دو خانم داخل اتاق بودند که می شد فهمید ، خواهر هستند . به نسبتِ شباهتشان هم یا خاله های او بودند یا عمه هایش.
با سلام توجه آنها را به خودش جلب کرد. رها ، شمامه و نسترن به ترتیب شبیه جوجه ها ، از پشت هم دیگر بیرون آمدند.
نگاه کیمیا توی صورت کسری چرخید . رنگش کمی زرد بود و چشم هایش را به زور باز نگه داشته بود. کیمیا اصلا تصور نمی کرد که حالِ او انقدر بد باشد .
کمی جلوتر رفتند . رها خودشان را به آن دو خانم معرفی کرد . کسری بی توجه ، چشم هایش را باریک کرد و با صدای ضعیف و خش داری گفت :
-کیمیــا ؟!؟
انگار او هم فقط به کیمیا نگاه می کرد . یکی از آن دو خانم از جا پرید و با شوق و تعجب گفت :
-کیمیا ؟
-بله... من کیمیام دیگه .
با لبخند این را گفت . با آن نوع نگاه کردن های زن حسی بالاتر از پدیده بودن داشت ، حتی بالاتر از پدیده ی شاندیز ! احساس کرد رنگِ کسری کمی پرید و با دستپاچگی نامحسوسی گفت :
-نه اون نیست .

بــــانــــو
۲۶ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۴۴ بعد از ظهر
کیمیا لبخندش را ثابت نگه داشت و گفت :
- من کیمیام دیگه.
همگی کنار تخت کسری ایستاده بودند . کسری با تاکید گفت :
- نه تو اون نیستی .
کیمیا باز پافشاری کرد :
- چرا دیگه ، هستم .
- ای بابا ...
صدایش آنقدر آروم بود که کسی نشنید ؛ با اینکه اتاق غرق در سکوت بود ...
کسری نگاهش را بین جمع دور تختش که با سکوت به او و کیمیا می نگریستند، چرخاند و بعد گفت :
- ... بیار جلو .
چشم های کیمیا درشت شد :
- چی ؟
کسری کمی تنفس کرد. بزور می توانست حرف بزند :
- گوشتو ! گوشتو بیار جلو !
کیمیا داشت خجالت می کشید . خجالتش هم وقتی کامل شد که همه خندیدند و به آرامی مشغول صحبت شدند . خانمی که اسم کیمیا را صدا زده بود ، با لبخند مرموزی به کیمیا نگاه می کرد . کیمیا با معذبی گوشش را به دهن نزدیک کرد . فاصله اش زیاد بود ، ولی نفس های کسری به صورتش می خورد .
- وقتی می گم ، تو نیستی ، بگو نیستم تا به وقتش . وگرنه الان مامانم شب نشده نشوندتت پای سفره ی عقد .
کیمیا سعی کرد حفظ ظاهر کند . سعی کرد لبخندش را بخورد . سعی کرد مقابل نگاه های مادر و پسر ، سرخ و سفید نکند. سرش را دور کرد از او و گفت :
- بله ، شما درست می گین . من اشتباه کرده بودم . من اصلا کیمیا نیستم !
کسری چیزی گفت که بقیه نفهمیدند ، ولی کیمیا با لبخوانی فهمید که می گوید :
- هستی ...
رها دستی برای کسری تکان داد و گفت :
- آقای حامی ! ما هم هستیما ! به ما هم توجه کنین !
کیمیا نا خوآگاه با سرزنش گفت :
- رها !
رها هم لب برچید شبیه بچه ها با اخم ادایش را درآورد :
- مامان !
همه خندیدند . مادر و خاله ی کسری گفتند که برای چند دقیقه می روند بیرون تا به کاوه و الهه زنگ بزنند. بعد از رفتن آنها رها گفت :
- اصلا نمی خواین بدونین ما رتبمون چند شد ، کجا قبول شدیم ؟
کسری انگار که تازه یادش افتاده باشد ، بدون جواب دادن به رها ، رو کرد به کیمیا:
- راستی کیمیا ، چی شد کنکورت ؟ زبان چند زدی ، رتبت چند شد ؟ داشگاه کجا می ری ؟
رها صوترش را به جهت مخالف برگرداند و گفت :
- بَهَع! کلا جز کیمیا نیس کسی تو این اتاق نه ؟
شمامه و نسترن خندیدند. کسری هم خنده اش گرفته بود . کیمیا آرام به نسترن که کنارش ایستاده بود گفت :
- به اون رهای .... خدا بگم چی کارش نکنه ، بگو یه رهایی میسازم ازش اون سرش نا پیدا !
نسترن این را که در گوشِ رها گفت ؛ بلافاصله رها گفت :
- دیگه دلمونو شکستین ، برین حالشو ببرین . هی خدا ، ... ظاهرا تصمیم با ما موندم ندارین، برین حالشو ببرین. اینجا دیگه جای ما نیست ! ما دیگه رفتیم !
دستِ نسترن و شمامه را به طرف در کشید . کیمیا از جایش تکان خورد و گفت :
- وایسین یه دو دقیقه دیگه . الان هممون با هم میریم .
رها نچِ بلندی گفت. کیمیا نیم نگاهی به کسری کرد و او هم به متابعت از نگاه کیمیا گفت :
- سعیدی ... نرو ببینم . یه لحظه حواسم پرت شد !
- نه .... دیگه تموم شد آقای حامی ، ما رفتیم ...
کش دار حرف می زد و درر حال بیرون رفتن رو به کیمیا کرد :
- خاطرت جمع ، داریم میریم به مزارع نخود سیاهمون سر بزنیم ، ببینیم در اومدن یا نه . فعلا ...
یک دفعه کیمیا ماند و کسری ...
کسری حالا بهتر می توانست به او نگاه کند . چقدر خوب شدن که همه رفتند . عاشق این نوع تنهایی بود. گرچه داروهای خواب آور و شاید هم کمی موفین قاطیِ آنها ، اجازه فکر کردن و کنکاشِ بسیار به او نمی داد ؛ ولی خوب می دید که چقدر کیمیا تغییر کرده ، چقدر در این چند ماه بزرگ شده و البته چقدر دلتنگی اش برای این کیمیا زیاد شده . حتی با اینکه کیمیا کنارش ایستاده بود باز هم احساس دلتنگی می کرد . کیمیا حالا حالاها نباید می رفت ... باید کمی به دلتنگی های کسری التیام می داد و بعد می رفت ، یا نه ؟
احساس خوبی داشت از اینکه به خاطر چاقو خوردنی که یادگار کیمیا بود ، در بستر بیماری افتاده است . دیوانگی بود ، ولی قشنگ بود ...

بــــانــــو
۲۷ شهريور ۱۳۹۱, ۰۵:۱۵ بعد از ظهر
لبخند بی جانی به کیمیا زد و دوباره با صدای ضعیفش گفت :
-بشین
گرچه لبخندش به بی جانی لبخندی نبود که کیمیا زد ...
کیمیا با ناراحتی و غصه به چهره ی بی جان او خیره شد . کسری در حالِ برطرف کردن دلتنگی بود ، اما کیمیا ...
کیمیا سعی کرد خودش را کنترل کند ... سعی کرد فکر نکند که همه ی این ها تقصیر اوست ... سعی کرد فکر نکند که مزاحمِ این دنیاست ...
لب پایینش را کمل به دندان گرفت ، فایده نداشت . نگاهش را به سقف دوخت تا این اشک ها حداقل در حضور کسری به پایین نریزد . تلاش کرد و تلاش کرد . نباید اشک می ریخت ؛ وگرنه دیگر نمی توانست آن را جمع و جور کند . دوباره تلاش کرد و تلاش کرد .
مسلط شده بود بر خودش . نگاهش را طمأنینه پایین آورد . اما ... نگاهش که به چشم های کسری خورد ، اشک ها بی محابا روی گونه اش ریختند .
کسری شوک زده به کیمیا و اشک هایش نگاه می کرد:
-اِ ... چی شد ؟ کیمیا چی شد یهو ؟
کیمیا صورتش را با دست پوشاند . به هق هق افتاده بود .
-ببخشی...د ...
کسری با کلافگی در جایش جا به جا شد ، اما نمی توانست بنشیند . حس می کرد جایی سمت کلیه ی چپش که خالی بود ، می سوزد .
-چی رو ببخشم ؟ چی می گی کیمیا؟
کیمیا همان طور گریه می کرد . اشک هایش گلوله گلوله پایین می آمدند و نمی توانست کنترلشان کند . جواب داد:
-ببخشید ... بابت بودنم ... اگر من نبودم ....
هق هقش اجازه ی حرف زدن به او نمی داد :
-اگر من نبودم... شما این جوری نمی شدین ... اگر من نبودم ... مامانم مجبور نمی شد .... 17 سال با اون بابای ...
هنوز هم که هنوز بود ، نمی توانست به پدرش ناسزا بگوید . هر چه بود او پدرش بود ، دوستش داشت ...
-مجبور نمی شد ... باهاش ... باهاش زندگی کنه ... اگر من نبودم همه چی خوب و... عالی بود ... اگر من نبودم هیشکی صدمه ای نمی دید ... اگر من نبودم ... کاش می شد که نبودم ... کاش می شد نباشم ... کاش جرئتِ اینکه خودمو بکشمو داشتم ...
حرفش را این بار کسری قطع کرد . صورتش از درد جمع شده بود و طاقتش را اشک های کیمیا و حرف ها و فکرهای غلطش ، طاق کرده بود .
-اینا چیه که می گی دیوونه ؟ با چه جرردتی درباره ی نبودت حرف می زنی ، هان ؟ فکر کردی اگر ... فکر کردی اگر ...
زبانش هم به نبودِ کیمیا راضی نمی شد . به سختی ادامه داد:
-فکر کردی اگر نبودی چی بسر بقیه می اومد ؟ یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه بفهمم که فکر خودکشی به ذهنت رسیده ، من می دونم و تو ... فهمیدی ؟
کیمیا جوابی نداد . به گریه اش ادامه داد .

سلام به همه ی دوستان :-2-25-: حالتون خوبه ؟
به نظرتون تغییرات کیمیا چه طوره ؟ عشق و علاقه اش چی ؟ اگر دوست داشتین بهم بگین .
یه تشکریم باید از همه ی شما و همین طور گلایی که توی جریانِ داستان بهم کمک می کنن ، باید بکنم . کیمیای خوبم که توی تاپیک نقد هوای کیمیا ی داستانِ مارو داره و فاطمه و زینب گلمم که ایراداتِ داستانو بهم می گن و بی پروای نازنین ، که توی پروفایلم نظرشو می ده . و البته همه ی شما که همراه داستانین . تا چند دقیقه ی دیگه بازم پست می ذارم

بــــانــــو
۲۷ شهريور ۱۳۹۱, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
. صدای ضعیف کسری بلند تر شد :
- فهمیدی ؟
دستش را از روی صورتش برداشت و به کسری نگاه کرد . اشک هایش باز پایین می آمدند . با انگشت هایش تند و تند ، برایشان سد درست می کرد ولی انگار آن روز، روزِ طغیان بود. نفس عمیقی که کشید منتهی به یک آهِ بلند شد .
- آره ... می فهمم ... حیف که می فهمم ...
آهِ عمیق دوباره ای کشید و گفت :
- ای کاش شوکران ، شهامت من کو ؟
نگاهش را به چشم های نیم بازِ کسری انداخت :
- ببخشید اگر انقدر ناراحتتون می کنم . چند وقتی هست که با خودم درگیرم ... نمی فهمم توی این زندگیِ ممتد دارم چی کار می کنم ... چقدر باید همراه روزمرگی باشم . انگار هیچ چیز بهم طعم لذت نمی ده .
چقدر احساس می کرد که به نورِ نگاهی که از آن چشمان نیمه باز ساطع می شود ، نزدیک است ...
- از اون طرف با احساسم درگیرم ... نمی دونم بهش اعتماد کنم یا نه ... نمی دونم دل ببندم یا نه ... این روزا یه نفر همه ی فکرمو پر کرده ... نمی دونم باید باورش کنم یا نه ... نمی دونم واقعا ... نمی دونم واقعا باید چی کار کنم .
لب هایش را جمع کرد و دوباره به کسری نگاه کرد . می خواست تاثیر حرف هایش را در او ببیند . کسری باز کمی در جایش تکان خورد . نگاهش را به رو به رویش داده بود و انگار نگاهش فاصله ی بین دو نقطه ی فرضی را هی طی می کردند... رفت و برگشت ...
نگاه دوباره ای به کیمیا کرد و با سختی گفت :
- عاشق ... عاشق شدی ؟
کیمیا مکثی کرد .نفسی کشید و گفت :
- احتمالا ... شما چی ؟ شما هم تا حالا عاشق شدین ؟
- اوهوم...
- می تونم بپرسم ، اون خانم خوشبخت کیه ؟
کسری عصبی پوزخندی زد و بدون نگاه به او پرسید:
- یعنی باور کنم که نمی دونی ؟!
کیمیا حالت تدافعی به خودش گرفت :
- می تونینم باور نکنین .
به سختی با همان چشمان نیمه بازش به کیمیا چشم غره رفت . کیمیا هم خنده اش گرفت :
- حالا لازم نیست انقدر به خودتون فشار بیارین تا منو چپ چپ نگا کنین . راس می گم دیگه ، میتونین باور نکنین... اگر می دونستم که مرض نداشتم باز بپرسم !
- میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟
ذهنِ کیمیا شروع به فعالیت کرد . یعنی کسری چه خواهشی از او داشت ؟؟
- البته .
کسری با حالت خواهش گفت :
- بیا و یه لطفی به حالِ من کن ... انقدر شما و افعال ... هزارم شخص نیار واسه من . انقدر هی نگو آقای حامی... میشه ؟
- نَع !
کسری ابروی راستش را بالا داد :
- چرا اون وخ؟
کیمیا هم انگشتانش را به هم گره زد و حالا با چشم های تقریبا پف کرده و بینی سرخش ، مصمم به کسری نگاه می کرد . جواب داد:
- چون این طوری راحت ترم .
- این جوری من ناراحتم .
کیمیا خواست بگوید ، مهم نیست . اما ... واقعا مهم نبود ، راحتیِ کسری؟
دوباره کسری گفت :
- خواهش می کنم ازت .حداقل همین یه روز ...
کیمیا چشمانش رامتفکر باز و بسته کرد . کسری سوال دیگری پرسید:
- کسی که ... کسی که عاشقش ... شدی ، کیه ؟
با تصمیمی ناگهانی ، بلند شد و کیفش را روی دوشش انداخت . همان طور که به سمت در می رفت ، فکر کرد یک روز که هزار روز نمی شود :
- وقتی خودت مستقیم جواب نمی دی ، انتظار مستقیم جواب شنیدن نداشته باش. فعلا حالِ پیچوندن و جواب های غیر مستیقیم ندارم .
مکثی کرد و انگار که چیزی به خاطر آورده باشد ، گفت :
- راستی اگر خواستی ، گوشیتو روشن کن . اس ام اس هایی که بهت داده بودم ، درمورد درصدِ زبان و رتبه و رشته و دانشگاهم هست .
در را باز کرد و دو تا انگشت سبابه و انگشت وسطش را سمت شقیقه اش برد و دوباره آن را بلند کرد ، به نشانه ی خداحافظی ...
- به امید سلامتی هر چه زودتر ... فعلا .
بدونِ اینکه منتظر جواب باشد ، با لبخند عمیقی بیرون رفت. به طبقه ی همکف که رسید تازه یاد دوستانش افتاد . تا بخواهد به آن ها زنگ بزند ، آن هارا می بیند که روی یکی از نیمکت های حیاط نشسته اند و گپ می زنند . با همان لبخند عمیق و خوشحالش ، به سمت آنها رفت . شمامه با دیدنش گفت :
- اوه ... اوه . بچه ها مامان اومد !
رها خیلی جدی ، لب پایینش را به دندان گرفت و سری از روی تاسف تکان داد :
- واقعا که مامان خانوم .
نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد :
- درست پنجاه و سه دقیقه به بابا خیانت کردی ... هَو داره واقعا .
دستانش را از هم باز کرد و نگاهی به شمامه و نسترن انداخت و از آنها پرسید :
- اونم کِی ؟ درست زمان سالگرد ازدواجتون !
کیمیا دست نسترن را گرفت و او را از جایش بلند کرد . همان طور رها و شمامه را :
- من غلط کردم با اون باباتون .پاشین بریم ببینم. چندوقته یه پیتزا درست و حسابی نخوردم .این دفعه شَمام خواهشا قیدِ مرغ سوخاریو بزن . خب ؟

بــــانــــو
۲۷ شهريور ۱۳۹۱, ۰۶:۰۳ بعد از ظهر
شمامه با تاکید گفت:
-حتما . بعد از اون سری پشت دستمو داغ کردم دیگه با تو شریکی مرغ سوخاری نگیرم .
همگی خندیدند و شروع به یادآوری خاطرات کردند. خاطرات دوران دانش آموزیشان با همه ی شیرینی ها و تلخی هایش ...
*******
شیشه ی ماشین را پایین داد و صدای ضبطش را کمی بلندتر کرد . سعی کرد سرعتش را زیاد نکند . تلفنش زنگ زد . با لبخند به صفحه خیره شد . خودش با لبخند روی صندلی نشسته بود و کسری دستش را روی پششت صندلی گذاشته بود و ایستاده بود .
با برقراری ارتباط ، صدای گرم کسری توی گوشش پیچید :
-سلام خانوم خانوما .
-علیک سلام . خوبی ؟
-تا تو هستی مگه میشه خوب نباشم .
با سرخوشی خنده ای کرد و به آینه ی بالای سرش نگاه کرد . سعی کرد خنده اش را ثابت نگه دارد ، اما زیاد موفق نبود . نمی دانست توهم است یا واقعا درست است که این پژوی لعنتی یک هفته است با کمی فاصله ، هر جا که می رود او را تعقیب می کند ... اصلا نمی فهمید قصدش از این کار چیست .
-کیمیا ... کیمیا ..
متوجه کسری شد . حواسش را به مکالمه و رانندگی اش داد :
-جان ؟ چیزی گفتی ؟
-جانت بی بلا بانو . کجایی ؟
آفتاب چشمش را می زد ، از کیفش عینکش را درآورد . به چشم زد :
-از دانشگاه دارم بر می گردم . میرم خونه .
-کدوم سمتی هستی الان ؟
نگاهی به تابلوی سبز بالای اتوبان انداخت و جواب داد :
-همتم
صدای کسری کمی با مکث آمد :
-اگر واسه خونه رفتن عجله نداری ، بیا دنبال من بریم یه کافی شاپی چیزی . چند روزه ندیدمت دلم تنگ شده .
هنوز پژوی یشمی دنبالش بود...
-خودت ماشین نداری مگه ؟
-نه . دیشب ماشینمو بیرون خونه پارک کرده بودم ، ظاهرا یکی رد شده و زده بهش . داغون شده بود . گذاشتمش تعمیرگاه .
دنده را عوض کرد و دوباره به آینه اش نگاه کرد . هنوز هم دنبالش بود ...
-اوکی . یه بیست دقیقه دیگه دمِ شرکتم .
مسیرش را به سمت شرکتِ آرمان تغییر داد . کسری هنوز هم تدریس را به مهندسی ترجیح می داد ، اما 2 روز در هفته را به اصرار آرمان و کیمیا ، در شرکتِ آرمان کار می کرد .
چرا پژوی یشمی دست از سرش بر نمی داشت ...؟
حدودا یک ماه از شروع کلاس هایش در دانشگاه می گذشت . کسری جدی تر به سمت کیمیا آمد .کیمیا هم جدی تر به عشق فکر کرد . هیچ وقت آن روز را یادش نمی رود ...


اینم از این پست ها . من برم بازم بنویسم. قبل از اون بگم که این جا (http://www.forum.98ia.com/group2245.html) عکس کسری رو براتون گذاشتم . اگر دوست داشتین نگاه کنین و نظرتونو بگین :-2-41-:
راستی لینکِ تاپیک نقدم محض خنده براتون گذاشتم :-2-22-::

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۳۰ شهريور ۱۳۹۱, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
روی مبل لم داده بود و کتاب سینوهه را دستش گرفته بود . غرق در حقیقت، به همراه سینوهه و مینا به سمت شهر کرت می رفت . تلفن همراهش زنگ زد . استرس داشت ... اگر مینا می رفت تا دوشیزگی اش را به خدای شهر کرت تقدیم کند ، پس تکلیف سینوهه چه می شد ؟ آن قدر غرق در ماجرا بود که صدای موبایلش را نمی شنید . برای بار دوم که زنگ زد ، بدون توجه به اسم شخص تماس گیرنده ، تماس را برقرار کرد. با شنیدن صدای کسری ، کتاب از دستش روی زمیین افتاد و صفحه اش بسته شد .
- می خوام باهات حرف بزنم ...باید ببینمت کیمیا .
صدایش آشفته بود . ضربان قلبش بالا رفته بود ، نمی دانست باید چه کار کند . قبول کند یا نه .
- درباره چه موضوعی ؟
- همه چی ... بیا ...
کیمیا با تردید گفت:
- بزارین ببینم ، اگر تونستم میام .
برای لحظاتی صدای کسری بالا رفت :
- من دارم دیوونه میشم ، تو حرف از تونستن و نتونستن می زنی ؟
کیمیا نفس عمیقی کشید . انگار کسری تصمیم داشت تکلیفِ هر دو را روشن کند .
- کجا ؟
آدرس پارکِ خلوت را نوشت و پیشِ لیلا رفت . لیلا سر کتاب هایش نشسته بود و مشغول مقاله نویسی بود .
- مامان ؟ حامی معلم زبانم هست؟
لیلا سرش را بلند کرد . عینکِ بیست و پنج صدمی اش رو چشم هایش بود و او را جدی تر نشان می داد . کیمیا برای لحظه ای ترسید ، از واکنش مادرش. بعد با تردید و ترسی که لیلا کاملا متوجه بود حرف زد :
- الان زنگ زده ، گفته الان می خواد ببینتم . میشه برم ببینم چی میگه ؟
لیلا نگاهش کرد . دستش را روی میز گذاشت و آن را ستون سرش کرد . وقتی کیمیا این گونه حرف می زد ، اشتیاقش را نشان می داد . کمی که فکر کرد ، نگاه کردن های او به کیمیا جلوی چشمش مجسم شد . اجازه میداد یا نمی داد ؟ بعضی وقتها باورش سخت بود که دخترش دیگر بزرگ شده . به هر حال، حقیقت همین بود . آن قدر مطمئن به تربیت دخترش بود ، که می دانست مرتکب خطایی نمی شود و او را در جریان می گذارد .
- آماده شو بریم .
کیمیا با استرس در اتاقش جای گرفت . بین اتاق بهم ریخته اش دنبال وسایلش می گشت . اول از همه شلوار جینِ سرمه ای را برداشت و مانتوی مشکی اش. موهایش را کامل با کش بست . موهای بلندش که اینگونه از شال بیرون میفتاد را درون یقه اش کرد و سریع کیف دستی اش را برداشت . موبایل و کیف پولش را برداشت . 4 تا اسکناس آبی رنگ بیشتر در کیفش نبود . از آخرین باری که محمد به او پول داده بود . حدود دوماه پیش...
دم پارک ایستاد . با لیلا خداحافظی کرد . نفس عمیقی کشید . پارک خیلی خیلی خلوت بود . چشمش به یک نیمکت خورد . اما نه ... کمی آن طرف تر ، محیط وسیعی و مسطحِ چمن کاری شده نظرش را جلب کرد . بهتر بود درست شبیه یک خانم باوقار می رفت و روی نیمکت قهوه ای می نشست و پایش را روی پا می انداخت وبه حرف های کسری گوش می داد . ولی ترجیح داد به طرف درخت برود ، روی زمین بنشیند و پاهایش را در آغوش بگیرد . موبایلش را از کیفش در آورد و نگاهی به دور و اطرافش کرد .



با اولین زنگ ، کسری برداشت :
- کجایی ؟
- 10 12 متر جلوتر از در ورودی ، اون تیکه ی چمن کاری شده ، زیر درخت نشستم .
بدون حرفی تلفن قطع شد . کیمیا چشم هایش را بست . نفس های عمیقی کشید تا ذهنش خالی شود . مثل همیشه ، در مواجهه با کسری، شروع به سناریو نویسی کرد . کسری چه ممکن است بگوید و او چه جوابی باید بدهد . چه رفتاری خانمانه تر است و چه رفتاری نه . قلبش هر ثانیه بیشتر خود را به قفسه ی سینه اش می کوبید . یادش بخیر... قدیم ها ، آن زمانی هم که برای بارِ اول به عنوان مجری به روی صحنه می رفت ، جلوی دخترهای هم سن و سالِ خودش،قلبش همین طور تند میزد .
نفس عمیقِ دوباره اش عطر کسری را به ریه هایش کشید . تندی چشم هایش را باز کرد و با دیدن کسری که بالای سرش ایستاده بود از جا پرید :
- چرا این مدلی شبیه برج وایسادین بالا سرِ من ؟
کسری حرفی نزد . به آرامی ، چهار زانو جلوی کیمیا نشست . چهره ی معصوم ِ کیمیا تصمیمش را جدی کرده بود . یا باید بر ریشه ی این احساسات تیشه می زد یا درخت آن را به ثمر مینشاند .
نگاه کیمیا روی پیراهن سرمه ای و یقه ی سه سانتی اش سُر خورد . چه می کرد این پسر! همیشه ی خدا تیپ و ظاهرش کاملا مطابقِ سلیقه ی او بود .
صدای تقریبا آرام کسری رشته ی افکارش را پاره کرد. سرش را پایین انداخته بود و با برگ سبز رنگ کوچکی که در دستش بود ، بازی می کرد :
- مقدمه واست نمی چینم . من به تو علاقه داشتم ، علاقه دارم ، علاقه خواهم داشت . دست از سرت برنداشتم ، دست از سرت برنمی دارم، دست از سرت برنخواهم داشت ....
کیمیا فکر کرد ، چقدر زیبا که زندگی اش به او گره خورده باشد . گذشته و حال و آینده اش بسته به او باشد.
- می دونم تو آدمی نیستی که اهل دوستی ای که الان بین دختر و پسرها متداوله ، باشی.
مکثی کرد و با کمی فکر ادامه داد:
- منم اهلش نیستم . چون به تو به عنوان آدمی فکر نمی کنم که بخوام یه مدت باهاش باشم و بعدشم نخود نخود هر که رود خانه ی خود ....
بین حرف هایش مکث می کرد و با تأکید حرف می زد تا در کیمیا اثر کند:
- من دارم به این قضیه –یعنی علاقم- جدی فکر می کنم . احساس تو رو به خودم نمی دونم ، شاید هیچ ... شاید هیچ حسی نداشته باشی ، شایدم...
شانه ای بالا انداخت و گفت :
- who knows?
نگاهش را لحظه ای به کیمیا دوخت و حرف هایش را ادامه داد:
- الا ایُ حال ، برای پایدار کردن ارتباطم با تو و به قولی جاوید کردنش ، دست به دامن ازدواج شدم . یعنی خواستگاری . یعنی من همین جا ازت خواستگاری می کنم .
منتظر بود کیمیا تعجب کند یا ذوق کند یا ناباورانه به او نگاه کند یا بلند شود و برود یا ...
چه می دانست! بالاخره منتظر همان حرکتی بود که اکثرا شنیده بود ، دخترها در آن لحظه انجام می دهند . بر خلاف انتظارش کیمیا کاملا جدی ، بدون لبخند منتظر بقیه ی حرفهای او بود .
- بعد ... از اون جایی که منو تو ، همدیگرو ، فقط به عنوان یه معلم و دانش آموز می شناسیم ، می خواستم قبل از خواستگاری رسمی ، که ما برسیم خدمتتون ، یه مدت با هم ارتباط داشته باشیم ، تا هم من با ریزه کاریای اخلاقیِ تو آشنا بشم ، هم تو .
لبخندی زد و گفت :
- بعدشم دیگه با خیال راحت ، بریم سرِ خونه زندگیمون .
کیمیا به لبخند آسوده ی کسری چشم دوخت . مقداری تند نمی رفت ؟
کاملا جدی گفت:
- تو رو خدا راحت باشین . به این فکر نکردین که کدوم مدرسه بچه ها رو میخواین بذارین؟!




وای بچه ها سریع برین صفحه اول و جلدِ تازه رو ببین . زود تند سریع ! نظرتونم بگینا . دریغ نکنین .
یه چند دقیقه ی دیگه پست دوم رو هم میذارم . 2 تا پست تُپُلو!!

بــــانــــو
۳۱ شهريور ۱۳۹۱, ۰۵:۲۹ بعد از ظهر
کسری خنده ای کرد و وقتی جدیت کیمیا رو دید ، خنده اش را جمع کرد .
-این جریانی که شما می گین و روش برنامه دارین منو یادِ این میندازه که قدیما مراسم خواستگاری واسه این بود که خانواده ها دختر و پسرشونو نشونِ هم بدن ، الان واسه اینه که دختر و پسر خونواده هاشونو به هم نشون بدن !
گوشه ی لبش لبخندوار بالا رفت و تبدیل به لبخندی کجکی شد . بعد دوباره آن را فراموش کرد و جدی شد . مسئله ی ازدواج الکی نبود .
- خوشم میاد خودتون می گین که منو میشناسین و می دونین آدمی نیستم که اهل دوستی های ، به قولِ شما متداول بین پسرا و دخترا ، باشم ؛ ولی پیشنهادتون کاملا مغایر این شناختتونه . من وقتی هیچ رسمیتی بین ما وجود نداره ، هیچ دلیلی برای ارتباط داشتنِ این مدلی نمی بینم. از طرفی خانواده برای من خیلی مهمه . بدون صلاحدید پدر و مادرم هیچ رابطه ی این فرمی ای رو شروع نمی کنم . کاری هم به این ندارم که علاقه ای هست یا نیست .
نگاهش را در چشمان کسری جولان داد و با تحکم گفت :
- شما اگر تصمیمتون واقعا جدیه واقعا به ازدواج به من فکر می کنین ، کاملا رسمی پا پیش بذارین . اون وخ منم می تونم به شما ،در صورت موافقت خانوادم، جدی فکر کنم .
نفس عمیقی کشید ، انگاری که کسری توقع حرفهایش را زیاد نداشت. ولی بعدش شروع کرد به دست زدن و با غلظت تمام گفت:
- آفرین ! ... آفرین ! نمی دونی چقدر حس خوبیه که آدم هر لحظه بیشتر از انتخابش مطمئن باشه و احساس خوبی داشته باشه .
کیمیا در حالیکه کیفش را روی دوشش می انداخت و بلند می شد گفت :
- همه ی چیزایی که می خواستین در موردش حرف بزنین ، همین بود؟
با ژست مدیر مآبانه اش منتظر بود . کسری هم بلند شد و قدمی به کیمیا نزدیک شد و حواب داد:
- فقط همینا که نه ..ولی حرفای شما خیلی مهم تر بود ، فعلا باید به اونا جامه ی عمل بپوشونم .
لبخندی زد و گفت :
-جدا بهترین رشته رو انتخاب کردی . حسابی کیش و مات شدم . ولی خانم وکیل !
چشمکی زد و ادامه داد:
با ما بِه از این باش که با خلق جهانی .
کیمیا هم جواب لبخندش را داد و فکر کرد برای حرمت عشق هم که شده ...:
- به روی چشم .
- چشمتون بی بلا .
نگاهش را در چهره ی کسری گرداند . چقدر این حس را دوست داشت . به او زندگی می داد ...
لبخندی زد و گفت:
- خیله خب . پس فعلا .
به سمت در ورودی پارک برگشت و تا خواست برود ، کسری بند کیفش را کشید . سرش را به طرف او برگرداند :
- امری داشتین ؟
- خیر. عرضی داشتم . کجا دارین تهنا تهنا تشریف می برین ؟
کیمیا بذر لبخندش را به روی پاشید .به نرمی کیفش را از دست او بیرون کشید . انقدر خوشش می آمد رسمی حرف بزند و کسری هم در آخر مجبور شود که رسمی حرف بزند . جواب داد ه به خانه اش می رود . ولی کسری جلوتر از او راه افتاد :
- باشه . بفرمایین ، خودم می رسونمتون .
بدون اعتراض سوار ماشین او شد . بدون حرف هم پیاده شد . بدون شک هم به او لبخند زد . نتیجه این که بدون تردید عاشقش بود ...
لیلا روی تختش دراز کشیده بود . دوتا تخت یک نفره ی عمود بر هم در اتاق قبلی کیمیا قرار داشت. اتاق فعلی کیمیا ، اتاق خوابِ سابق بود . به سمت تخت لیلا رفت و کنارش نشست . کمی موهای مادرش را نوازش کرد و دستش را ماساژ داد . از سیر تا پیازِ ماجرا را برای لیلا تعریف کرد . لیلا یک کمی فکر کرد و در چشمان کیمیا خیره شد و گفت:
- آفرین. بابت حرفات و رفتارت ، مثل همیشه بهت افتخار می کنم . تازشم بیاد خواستگاری مگه من تورو به اون می دم . ازدواج حالا حالاها واسه تو زوده . من اون اشتباهی که مامان در موردِ من کردو ، من در موردِ تو تکرار نمی کنم .
کیمیا خنده ای به حرف گریه دارِ مادرش کرد و با اعتراض :
- اِ مامان !
لیلا نگاه سرزنش آمیزی به او کرد :
- کوفت و مامان . خواهشا فقط مثه طلا نگو : همچین تحفه ای هم نیستم !
ادای طلا را درآورد . خنده های عصبیِ کیمیا در پی هر حرفِ لیلا پیش می آمد .
خیلی زود ، یعنی فردای همان روز ، مادرِ کسری تماس گرفت و قرار خواستگاری را گذاشت. در کمال ترس کیمیا ، محمد قبول نکرد . گفت که برای ازدواج کیمیا زود است . تصمیم نداشت دخترش را در 18 سالگی شوهر دهد . باید او را به ثمر می نشاند بعد... در آخر با وارد شدن کیمیا در قضیه و اصرارش گفت :
- باشه ، قبول . بیان . ولی قرار نیست جواب مثبت بشنون .
کیمیا این جَو را دوست نداششت ولی کسری را دوست داشت. دلش می خواست با او به ابدیت بپیوندد ...
روزِ خواستگاری رسید . کیمیا مانتوی بلند یاسی رنگی پوشید . به لیلا گفت تا کمی آرایشش کند . هنوز از نعمتِ بلد بودنش بهره مند نشده بود .
محمد تا دیدتش به سمتش آمد و در آغوشش گرفت و روی موهایش را بوسید :
- قربونِ دخترِ خوشگل خودم بشم. مثلِ قرص ماه می مونه . مگه من دلم میاد این دخترو به هر کسی بدم؟
کیمیا خواست جلوی خودش را بگیرد و اعتراض نکند . کسرایِ او هر کسی نبود . همه ی بود و نبودش بود ... سکوت کرد . با به زنگ درآمدنِ در ، تمام دلش زیر و رو شد . از پسندیده شدن توسط مادرِ کسری نمی ترسید ، از قبول نکردن محمد لرزه بر تنش می افتاد .اول از همه مامان پری ، بعدِ او عموی کسری وارد شدند . در آخر هم کسری بعد از کاوه و الهه داخل شد . کیمیا توقع نداشت الهه را هم در مراسم خواستگاری اش ببیند ولی خوب... خبر هم نداشت که الهه در حالِ حاضر عقد کرده ی کاوه است . چایی را لیلا برای آنها آورد . روی مبل بزرگ عموی کسری و مادرش نشستند لیلا و احمد روی دو تا مبل تکی و کسری کنار کاوه نشست . الهه هم برای انرژی دادن به دوستش کنار کیمیا نشست. بدی جاها این بود ، که کیمیا و کسری اصلا به هم دید نداشتند . الهه زیر گوش کیمیا گفت:
- نمی دونی چقدر خوشحالم که تو داری جاریِ من میشی !
کیمیا هم زیر لبی با استرس جواب داد :
- خدا کنه !
الهه ذوق کرد . گرچه دلِ خوشی از کسری با آن اذیت هایش نداشت :
- پس تو هم بـــــعله ؟
کیمیا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد و رو به الهه گفت:
- ما که خعلی وقته ، بله . ولی ظاهرا بابام نعخیر !
الهه زیر زیرکی خندید و گفت:
- آره بابات بدجور شمشیرو از رو بسته !
صحبت ها که جدی تر شد ، محمد گفت که برای کیمیا ازدواج زود است و حتی زمانی که عموی کسری گفت که می شود ، کیمیا و کسری بروند و گوشه ای حرف بزنند ، محمد اجازه نداد .
گوشی کیمیا در جیب مانتویش لرزید . پیام از طرف کسری بود :
- خواهشا یه چیزی به بابات بگو .
کیمیا لبخند زد و نوشت :
- جرئت دارین خودتون یه چیزی به بابام بگین !


ببخشید بابت دیشب . اینترنتم قطع شد ، نشد بیام.

بــــانــــو
۳ مهر ۱۳۹۱, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
بوق بلند ، او را از زیر خاطراتش بیرون آورد . شیشه ی پایینش اعتراض ماشین های پشتی را به رخش کشید.
امان ... امان از این زندگی ... هنوز ماشین یشمی رنگ دنبالش بود. گوشه ی خیابان ، جایی در نزدیکی شرکت ایستاد . دوباره به صفحه نمایش تلفنش نگاه کرد . تنها و تنها خودش می توانست عشق و لبخندی که در نگاه های خودش بود را بفهمد. چه چیز از این دنیای فانی می خواست ؟ هیچ !
جایش را تغییر داد و روی صندلی کمک راننده نشست . چه قدر خوب بود که می توانست در این زندگی پر هیاهو ، مثل همین الآنش کمکی باشد ...
لبخندی به پهنای صورت زد ، به معنای خوشبختی ، به معنای آرامش ، به معنای خدایا شکرت ...
زیر لب زمزمه کرد :
خدایا !
بارانت که در برهوت قلبم می بارد
هر لحظه بیش از پیش
به معجزه لبخندت واقف می شوم ...
بـــانــــو
معجزه ی لبخند خدا را قربة الی الله حس می کرد . این معجزه مگر می توانست این مردِ لبخند بر لب نباشد ؟!
از دستِ خودش با شادی کلافه بود . این استفهامات انکاری در باره ی این مردِ خسته که انعکاس عشقش را لبخندش بازتاب میداد ، آخر سر او را به جنون می کشاند .
در را باز کرد و در صندلی راننده فرو رفت . نگاهش را به چشمان عمرش دوخت . همه ی خستگی اش با همین لبخندهای بی کلام کیمیا از بین می رفت . نمی خواست و نمی توانست ... توانایی اش را نداشت که زندگی ای را بی او تصور کند . در هیچ جای ذهنش زنی به جز او نمی توانست در نشیمن خانه ی قلبش روی کاناپه تک نفره لم بدهد و احساس مالکیت کند .
این روزها ، دوره ی جدیدی در زندگی کیمیا شروع شده بود . جدیدترها فکر می کرد تقسیم بندی تاریخ انواع دیگری دارد . فکر می کرد عصر مهم تری از رنسانس وجود داشت ... فکر می کرد آن قدرها هم عصر آهن مهم نبوده است ...
عصر زندگی اش فرق کرده بود . دیگر در تقسیم بندی ها نمی گفت عصر پیش از تاریخ و عصر تاریخی ... دیگر نمی گفت وجود خط مرزِ میان این دو است ...
می گفت عصر پیش از کسری و عصر کسری ای . می گفت عشق است فواصل میان این دو ...
- سلام آقـــــا . خسته نباشی .
چشم های مشکی زندگی بخشی خصتگی را تمام سر و کله زدن های با مهندسین بخش نقشه کشی را از تنش بیرون می کرد . این چشم ها غصه ی درد و دل های کاوه را از دستِ پدر الهه ، از یادش می برد .
- سلام بـــــانو . درمونده نباشی .
کیمیا سرش را به پشت صندلی اش تکیه داد و به نیم رخ کسری خیره شد . با لحن گرمش پرسید:
- چه خبرا ؟
کسری نیم نگاهی به کیمیا کرد و چراغ راهنمای سمت چپش روشن شد . با خودش اندیشید که چه بگوید برای کیمیا ؟از کلافگی کاوه و گریه های الهه ؟ از بی تابی های مادرش و سرطان مادرش ؟ یا از دل نگرانی های آرمان برای موکا که دیگر نمی توانست بچه دار شود ؟ یا از این بگوید که دردش می آید هیچ کاری نمی تواند برای دور و اطرافیانش بکند ؟ اینکه در به در دنبال خانه است برای خودش و کیمیا ؟ اینکه جدیدترها حس می کند غذا در معده اش آتش می شود ؟ از این بگوید که می ترسد محمد ، کیمیا را از او بگیرد ؟ از اینکه دلش بالا و پایین است برای روزِ عقد ؟
از چه می گفت واقعا ؟!
نگاهش تابلو ها را می کاوید تا همان رستوران خاطره انگیز را رد نکند . می دانست که کیمیا چیزی نخورده . می دانست که از دیشب تا به حال نخوابیده است .
- خبر که زیاده ولی وقتی خبر اصلی کنارمه ، علاقه ای به توجه به حواشی ندارم .
کیمیا خندید ، به غلو کردن های کسری خندید . عادت داشت که حس کند مهم است ، عادت داشت که بداند حداقل در زندگی او تک است و واقعا کیمیا .
چشم هایش را روی هم گذاشت ، خستگی این چند روز بر دلتنگی اش غلبه کرد .
کسری کنار رستوران نگه داشت . هر چه منتظر ماند ، انگار نه انگار ! خبری از بیداری نبود ! شروع کرد به فوت کردن در صورت کیمیا . با هر بار فوتی که می کرد ، تارهای مشکی موهایش بهکناری می رفت و دوباره لجوجانه به جای اولش بازمیگشت . عجیب بود این دختر . حتی در خواب که بود ، موهایش به جای او دلبری می کردند .
چیزی در کتش سنگینی می کرد ...


بچه ها اگر دوست داشتین یکم درباره ی پایان بهم بگین . گرچه فعلا پایانی در کار نیست و یکم دیگه مونده ولی دوست دارم بدونم نظرتونو .
کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
(http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۲۰ مهر ۱۳۹۱, ۰۵:۳۱ بعد از ظهر
کیمیا با فوت های او بلند شد . چشم هایش را باز کرد. سریع از صورت نزدیک کسری فاصله گرفت و با لبخند کش و قوسی به دستش هایش داد :
- چه زود رسیدیم !
کسری از ماشین پیاده شد و در سمت راست را برای او پیاده کرد و گفت:
- چرا انقدر به خودت فشار میاری ، هان ؟ دوست ندارم انقدر به خودت فشار بیاری . حتما دیشب نخوابیدی و صبونه ( صبحانه) نخوردی .
چه قدر خوب عادات کیمیا را فهمیده بود .
از در رستوران گذشتند و میزی در گوشه ی رستوران را انتخاب کردند . به جز آنها کسی آنجا نبود ، آخر در این ساعت چه کسی ناهار میل می کرد ؟!؟

کیمیا گیج خواب و مابِینِ خواب و بیداری متوجه نشد که اینجا کافی شاپ نیست . نالید:
- من نمی فهمم هنوز دو جلسه نگذشته از کلاس ، تحقیقشون کیلو چنده ! از این تریپ کنفرانسیا هست ؟!
مکثی کرد و با سر تکان دادن کسری ، ادامه داد:
- از اونا !بعد انقدر باید مسط باشی که خدا می دونه . بعد هر چی می گی باید درست باشه وگرنه انقدر ضایعت می کنه تا آبروت بره .
بعد هم درست عین عادت تمام دوران تحصیلش ، با هیجان اتفاقات روزش را برای کسری تعریف کرد . همه ی حرف هارا دقیق می گفت و رفتار ها را نشان می داد . گاهی در نقش استاد فرو می رفت و گاهی ادای نسترن را در می آورد همین طور با گفتن تکیه کلام های نسترن می خندیدند. بین حرف هایش غذایی که سفارش داده بودند را آوردند .
کسری قورمه سبزی سفارش داد و کیمیا ترجیح داد فسنجان بخورد . از قورمه سبزی خوشش نمی آمد . کیمیا روی دنده ی پر حرفی بود و مدام می گفت ، ولی کسری به آرامی غذایش را می خورد و دلتنگی اش را تسکین می داد .
- خب ، کیمیا خانوم . جواب خواستگاری ما چی شد ؟!
کیمیا لیوان شربتش را از روی میز برداشت و چپ چپ به او نگاه کرد:
- نه که تو نمی دونی ، جواب من چیه !
کسری دستش ررا زیر چانه زد و جدی گفت:
- به قول خودت منظورم جواب رسمیشه .
کیمیا حرف های دیشبش با محمد را به یاد آورد . به محمد گفت که عاشق کسری است و محمد هم تعجب کرد که چه زود دخترش بزرگ شده است و عاشق ! به کیمیا گفت که هر چه عشق دارد را کنار بگذارد و عقلانی به کسری فکر کند . کیمیا خیلی فکر کرد . شب قبل تحقیقش را زود تمام کرده بود ، فکرهایش بود که نگذاشته بود ، بخوابد ... کسری به نتیجه فکر هایش چه عکس العملی نشان می داد ؟
لبخندی به پهنای دندان هایش زد و خواست کسری را از آن جو در بیاورد :
- اون که دیگه به من ربطی نداره . می تونی با مامان و بابام صحبت کنی .
حالت جدی کسری تغییری نکرد . تلاش کیمیا بی نتیجه شد . تصمیم گرفت خودش جدی باشد . به دست هایش خیره شد و گفت:
- ببین من و تو هنوز نتونستیم جدی راجب ازدواجمون حرف بزنیم . نکات زیادی توی ذهنم هست که باید بهت بگم ، حالا دونه دونه می گم ، ربطی هم به میزان اهمیتشون نداره ها !
ظرف غذاها از جلویشان جمع شد و جایش را به چایی داد .
- من تصمیم دارم کار کنم . چه کارهای شرکتی مثه مشاور حقوقی و چه وکالت یا سردفتری . امیدوارم با کار کردنِ من مشکل نداشته باشی وگرنه شاخ تو شاخ می شیم !
- نه من مخالفتی با کار کردنت ندارم . این طوری هم خودت می تونی احساس مستقل بودن داشته باشی هم دچار روزمرگی های خانه داری نمیشی . می دونمم که اگر نمی خواستی کار کنی میرفتی یه رشته ی
دیگه .
کیمیا لبخندی زد . حس خوبی داشت از اینکه کسری منطقی بود و قبول می کرد . هر حرفی می زد کسری موافق بود . البته ترجیح می داد که کسری از این خر سوارانی که منتظر رد شدن خرشان از پل بودند ، نباشد .
با ناراحتی گفت :
- یه مشکلی ... دقت کردی چه قدر فاصله سنی ی ما زیاده ؟
کسری با اخم جواب داد:
- کیمیا خواهشا ایراد های بنی اسرائیلی نگیر!
- به خدا بنی اسرائیلی نیست ! تو فکر کن ، اون موقع که مثلا من یه روزه بودم ، تو هفت هشت سالت بوده !
با ناراحتی به لبه ی مقنعه اش ور رفت :
- از اونطرف... من همش 19 سالمه . اون قدر بزرگ نشدم که بخوام مسئولیت یه نفر دیگه رو بعهده بگیرم تازه ممکنه بعدنش بخواد بشه دو نفر یا سه نفر . من ترجیح می دم که ...
کسری عصبانی بود ، سه سال صبر کرده بود ، پس چرا غوره اش ، حلوا نمیشد ؟! وسط حرف کیمیا پرید:
- چرا چرت می گی کیمیا . اینا چیه که می گی . منظورت از این حرف ها چیه ، من اصن ...
کیمیا مثل بچه ها چشم هایش را بست و روی حرف های کسری ، پشت هم تکرار کرد:
- نپر وسط حرفم حرف نزن حرف نزن حرف نزن حرف نزن ...
انقدر گفت تا کسری خنده اش بگیرد و بگوید :
- خیله خب ، بابا. بگو .
این بار چشم هایش به کسری دوخت و گفت :
- آخه عزیزِ من ، من که قرار نیست به جز تو کس دیگه ای رو انتخاب کنم ،
انتخاب اول و آخر من برای ادامه ی راهم تویی . پس این چیزی که می خوام
بگم اصلا باعث جدایی و دور شدنِ ما از هم نیست .
کسری حس می کرد دلش شور می زند . منظور کیمیا و مقصودش از این حرف هارا نمی فهمید ...

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۵ آبان ۱۳۹۱, ۱۲:۴۲ بعد از ظهر
تلفن همراهش زنگ زد . با تردید دست برد تا از کیفش آن را در بیاورد . دلش نمی خواست حرف هایش را نصفه و نیمه باقی بگذارد . عکس لیلا و کلمه مامان روی صفحه نقش بسته بود .
- سلام مامان .
- سلام خانوم .
با تعجب اخم هایش در هم رفت .
- بفرمایید ؟
نگاهی به چهره ی سوالی کسری کرد و منتظر جواب شد :
- شماره ی شما آخرین تماسی بوده که از این خط گرفته شده . شما صاحب این خطو میشناسین .
- متوجه منظورتون نمی شم و اصلا دلیلی برای جواب به سوالات شما نمی بینم. فکر کنم منم که باید بپرسم این خط دست شما چی کار می کنه ؟
جواب را که شنید ،حس کرد قلبش نمی زند . می زد ولی به درد نمی خورد ... مات شده بود . گوش هایش نمی شنید ، چشم هایش چیزی نمی دید .
گوشی از دستش پرت شد روی زمین . کسری سریع گوشی را برداشت و فهمید ....
کیمیا را صدا می زد ولی عکس العملی در کارنبود . لیوان آب روی میز را به صورتش پاشید ولی عکس العملی در کار نبود ...
دست هایش را گرفت و سعی کرد بلندش کند . ولی پاهای کیمیا وزنی را تحمل نمی کرد . سریع از جیبش پولی را درآورد و روی میز گذاشت . دست راستش را زیر زانوی کیمیا انداخت و دست دیگرش را ستون سرش کرد . به سمت در دوید . طاقتش طاق شده بود. چشم های کیمیا باز بود ، ولی چیزی نمی دید . لب هایش از هم باز بود ولی چیزی نمی گفت .
... ولی... همه چیز پر بود از ولی . لعنت به این روز نحس ...
چند بار با سیلی به صورتش زد ، ولی باز هم چیزی نشد . راه بیمارستان را در پیش گرفت . پایش را از روی گاز برنمی داشت . ذهنش انقدر کار نمی کرد که دلش به حال روح پدر و جان مادر بسوزد ، که این شکلی مورد لطف همه قرار می گیرند !
بی توجه به نگهبان ماشین را جلوی بیمارستان پارک کرد و بیرون پرید . کیمیا را روی دستش گرفت و داخل برد . چقدر از هرچه بیمارستان بود بدش می آمد . سخت بود که زندگی اش را روی برانکارد بگذارد و دکتری معاینه اش بکند .
دکتر بالای سر کیمیا ایستاده بود و با پرستارانِ دور و بَرش حرف می زد .
کسری به عنوان همراه بیمار ... همراه کیمیا ... همراه عشقش جلو آمد .
این بار نوبت کسری بود که مات شود و با چشم های درشت شده کیمیا را نگاه کند .
فلج ناشی از شوک ؟
اصطلاحات را بی خیال ! فلج ؟ ناشی از شوک ؟ شوک عصبی ؟ هیجان ؟
غیر ممکن بود !

کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۷ آبان ۱۳۹۱, ۰۷:۳۰ بعد از ظهر
روی صندلی کنار دیوار رها شد . حس می کرد جریان برقی از تنش می رود و برمیگردد. ظاهرا زندگی او و کیمیا و بیمارستان بهم گره خورده است . سیاهی و نا امیدی قلبش را داشت فرا می گرفت ... ولی نه ... او نمی گذاشت همه چیز این طور پیش برود.
تمام قوایش را به بدن کشید و بلند شد . شماره محمد را گرفت تا با او صحبت کند . غیر ممکن نبود اگر محمد زنده اش نمی گذاشت ،ولی باید می گفت .
تماس برقرار شد با هر جان کندنی بود ، تعریف کرد . محمد به سرعت راه افتاد. از آن طرف دوباره کسری بُهت زده شده بود . این بازی کثیف را چه کسی شروع کرده است؟ یعنی به خاطر یک خبر واهی کیمیای دسته گلش گوشه ی بیمارستان افتاده ؟
لعنت به این زندگی ! به اتاق کیمیا رفت .
کنار تختش نشست. سرش را به گوش کیمیا نزدیک کرد . زمزمه کرد:
- کیمیا؟ خوشگلِ من ؟ نمی خوای چشماتو باز کنی ؟ خبرای خیلی خیلی خوبی برات دارم ...
پلک های کیمیا کمی تکان خوردند . نفسِ نیمه راحتی از ریه های کسری عبور کرد . کیمیا حرف هایش را می شنید.
- حالِ مامانت خوبِ خوبه .اونی که باهات حرف زده بوده ، سرکارت گذاشته ... تو هم که خوب سرِ کار رفتی ...
نیمچه خنده ای کرد . این بار سر کیمیا تکانی ریز خورد . انگار می خواست به کسری بفهماند که به او دروغ نگوید . ولی دروغی در کار نبود که ! در ناهان با شدت باز شد و لیلا خود را داخل اتاق انداخت . با گریه خودش را روی کیمیا انداخت . کیمیا هم که وجود مادرش را حس کرد چشم هایش باز شد . کسری این بار خندید .
این کیمیا باز هم دچار همان موقتی ها شده بود ! یک فلج موقتی !
لیلا در میان گریه اش به آرامی توی سر کیمیا زد و گفت :
- خاک بر سرت کنن ، خنگِ خدا ! هر کی بهت بگه من مُردم ، تو باور می کنی ؟!

*****
- چته چرا انقدر سرخ شدی تو ؟
کیمیا با چهره ای که بی شباهت به لبو نبود ، بازوی کسری را گرفت و از مغازه بیرون آمد. با زاری جواب داد:
-الهی خدا بگم چی کارت بکنه ! تو برو بشین تو ماشین، من خریدامو که کردم خودم میام . لازم نکرده تو واسه من انتخاب کنی .
کمی چپ چپ به کسری نگاه کرد:
- پسره ی هیز ! برو ببینم .
کسری را که داخل فرستاد خودش در مغازه چرخید و انتخابش را کرد . مغازه ی بعدی عطر فروشی بود . چقدر دلش می خواست برای کسری عطری بخرد. ذهنش رفت طرف اینکه عطر جدایی می آورد ولی بی خیال شد . چند روز پیش عقدش بود ، جدایی کیلویی چند است ؟
سلامی کرد و یک سری عطرهای مردانه خواست . عطرهای دلخواهش نبودند ... بار دیگر قهوه را بویید و عطر دیگر را امتحان کرد . نگاه های فروشنده هم روی اعصابش راه می رفت. اخم هایش کمی درهم رفته بود ، با جدیت سرش را بلند کرد تا چیزی بگوید که فروشنده پیش دستی کرد :
- احیانا تو کیمیا نیستی ؟
ابروی کیمیا بالا پرید ولی باز حالت جدیش را حفظ کرد . پسر ادامه داد:
- چقدر بزرگ شدی ! اَ !! اصلا منو یادت میاد ؟
- نه متاسفانه . من امیدم دوست قدیمی فرزاد .

هنوز حرف امید از دهانش خارج نشده ، صورت کیمیا سرخ شد . باز هم در دل کلی به فرزاد بد و بیراه گفت . آن خاطره در ذهنش تداعی شد:
دختر بچه ای هفت ساله از در خانه بیرون آمد . فرزاد را که دید به سمت او دوید ولی به جای فرزاد ، دوستش کیمیا را بغل کرد و در هوا چرخاند . نوک دماغش را به دماغ دختر بچه زد و گفت :
- عجب هلویی هستی تو دختر...
خودش و فرزاد و دوست دیگرشان بلند خندیدند. دختر بچه هم از خنده ی دیگران خندید . دوست فرزاد این بار گفت:
- دوست دخترِ من میشی ؟
دختر بچه که فکر می کرد هر که قاطی ایین دوست دختر و دوست پسری ها بشود ، بزرگ شده با خنده جواب داد:
- آره که میشم ...
و دوباره خنده روی لب های دیگران نشست. در همان بچگی ها هر بار که امید کیمیا را می دید با همان عنوان کیمیا را صدا می زد. بعدهاکه کیمیا بزرگ شد دیگر این چیزها را از ذهن برده بود ، ولی حالا ... بعد از این همه سال ...
امید پرسید:
- فرزاد چطوره ؟ کجائه ؟ چی کاره شده ؟ زن داره ؟
کیمیا هم لبخند شرمگینی زد و گوشی اش را از کیف درآورد :
- بذارین ، شمارشو بهتون بدم که خودتون ازش بپرسین .

در حالیکه شماره را از توی موبایل می خواند حس می کرد یک نفری زیر نظرش دارد . سرش را بلند کرد و از توی ویترین به اطراف نگاه کرد . انگار کسی خودش را استتار کرد ... اخم ریزی کرد و دوباره آخرین عطری را که امید آورده بود ، بویید .

امید به سمت عطرها برگشت و گفت:
- صبر کن یه چندتا عطر درجه یک برات بیارم . زنونه نمی خوای ؟
جواب کیمیا منفی بود . امید خواست کیمیا دستش را جلو بیاورد ، کیمیا دستش را جلو آورد ولی تا خواست مخالفت کند که این عطر مردانه روی دستش ننشیند ، امید عطر را زده بود . کیمیا نفس عمیقی کشید ، دلخواهش همین بود . امید عطر را کادو کرد و باز کیمیا همان حسِ زیر نظر گرفته شدن دست داد . شاید هم توهم برش داشته است ... کلِ کارت محمد با خرید این عطر خالی شد . کارتِ وکیل معروف تهران ، صد و هشتاد هزار تومان بیشتر نداشت. بعد همه فکر می کردند کیمیا میلیاردر است ... هی روزگار ! با وجود کسری دوست نداشت در غصه هایش غرق شود . کسری آن قدر مرد بود که نگذارد کیمیا ناراحت شود .
از مغازه با لبخند خارج شد و طرف کسری رفت . کسری دست به سینه به ماشینش تکیه داده بود . پیرهن چهارخانه ی سرمه ای و طوسی ای با جین مشکی رنگ تنش بود . در دید کیمیا ، همیشه ی خدا ، چهره ی کسری جذاب بود . غیر از این هم نبود ، عشق معمولی ترین چیزها را هم جذاب و زیبا نشان می داد .
-بزن بریم پیش مامان جون .
کسری هم با لبخند به مامان جون گفتنِ کیمیا در ماشین را باز کرد و سری تکان داد و گفت:
- از دستِ تو ! دختر کوچولوی من !

کسری بوی عطر مردانه را از کیمیا می شنید ولی خودش را به بیخیالی زد . نمی شود که کسی به عطر فروشی برود و بوی عطر نگیرد.
تا کسری ماشینش را به پارکینگ ببرد ، کیمیا سریع به سمت در دوید و از حیاط خوش آب و هوای آپارتمان سه طبقه و تقریبا قدیمی گذشت و زنگ در را به صدا در آورد . مادر شوهرش در را باز کرد و گفت :
- سلام خوشگل خانوم .
کیمیا هم با محبت دست دور گردن پری انداخت و محکم دو طرف صورتش را بوسید و گفت:
- سلام مامان جون . همه چی آماده اس ؟

پری گردنش را کج کرد و :
- خیالت راحت .
کیمیا در گوش پری به آرامی گفت:
- مامان جون تا حالا که سوتی نشده جلوی مهمونا؟
پری ، کیمیا را از خودش جدا کرد و به داخل کشید و با خنده گفت :
- دختره ی ورپریده ، حالا دیگه من سوتی می دم ؟!
کیمیا هم خندید و هیچ چیزی نگفت . همه ی دوستان مشترک خودش و کسری حضور داشتند . شیما که اولین نفر کیمیا را دیده بود ، به خیالش ادای صاحب مجلس ها را درآورد و کیمیا را به یکی از اتاق ها راهنمایی کرد . کیمیا هم در را بست و جلوی ایستاد . از توی کیفش سارافون سبزی درآورد و روی پیرهن سفیدش پوشید . شالی به همان رنگ ، به رنگ سرسبزی جنگل مازندران ، هم روی سر انداخت . آرایشش را تندی تجدید کرد و با تل صدفی ای که خود کسری برایش خریده بود ، موهایش را بالا داد .

کسری قبلا آمده بود و در محاصره ی مهمان ها ، ناجی خودش ، کیمیا را می جویید .

موکا ، الهه ، شبنم ، حتی ... حتی پرسا ... همه ی دوستانش با دیدن او بعد از مدت ها و با این تغییرات ذوق زده شدند. شیما لباس زد رنگی تنش کرده بود که در مقایسه با پوستِ تازه برنزه شده اش ، زیاد به چشم می آمد . موکا هم موهایش را اتو کرده بود و پیراهن کوتاهِ رکابی اش ، پاهای زیبایش را به رخِ همه می کشید .

کیمیا به نرمی از آنها جدا شد و با موکا به طرف کسری رفت . از پشت او را خطاب قرار داد :
سلام آقا کسری تولدتون مبارک .
کسری با تعجب برگشت و چهره ی شاداب همسرش ، لبخند تحسین به لب هایش نشاند. به خودش افتخار می کرد که در این جمع بزرگ کیمیا تنها و تنها مالِ او بود .

منتهی قرار این بود که تا روز عروسی کسی نداند که آن دو با هم عقد کرده اند :
- سلام ...
کمی به کیمیا نزدیک شد و جوری که کیمیا بشنود - که موکا هم شنید - ادامه داد:
- سلام به روی ماهتون ، به چشمون سیاهتون . دست از دیوونه کردنِ من بر نمی داری، نه ؟
کیمیا هم با شیطنت ابروهایش را چند بالا انداخت و با ناز رویش را برگرداند .

- برو گوشیتو بیار ، عکسای مهلا رو برات بلوتوث کنم .

کیمیا بلند شد تا از اتاق گوشی اش را بیاورد . به نزدیکی اتاق که رسید از دیدن پدرام جا خورد . او و پرسا در گوشه ی اتاق ایستاده بودند . پرسای جلوی پدرام و در آغوش او ایستاده بود و هر دو به گوشی ای که در دست پدرام بود ، نگاه می کردند و می خندیدند. پرسا تا متوجه کیمیا شد سریع از آغوش پدرام درآمد و رنگش پرید :
- اِ ..اِ ... کیمیا ... اتفاقا الان می خواس...می خواستم بیام ... بیام دنبا... دنبالت ...



تاپیک نقد : کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
بچه ها نفس های آخر کیمیا ست ها ! ببخشید که انقدر طول کشیده ! اگر حرفی دارین بزنین ، تعارف نکنین !

بــــانــــو
۲۶ دي ۱۳۹۱, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
کیمیا پوزخندی زد و از روی تخت کیفش را برداشت . حواسش را جمع کرده بود که حتی نیم نگاهی هم به پدرام نیندازد . هنوز صحبت چند ماه پیشش را با پدرام از یاد نبرده بود . بحثی که با هم داشتند باعث شده بود کیمیا _ شده برای غرورش _ توجهی اصلا و ابدا به پدرام نکند . از همه کمدی تر چهره ی پرسا بود . کیمیا دلیل این سرخ و سفید شدن های او را نمی فهمید . از یه طرف هم دلش می خواست مثل قدیم با پرسا بگوید و بخندد ، از یه طرف رفتار های مشکوک پرسا، سوال های بی جا و البته پریدنش با پدرام مانعِ این حرف ها می شد .
- جداً ؟ خب بگو . می شنوم .
لبخند محوی روی لب های کیمیا نشست . با این هول شدن های پرسا ، معلوم بود که نمی تواند بهانه ای و یا کاری جور کند .
پرسا با التماس نگاهی به پدرام کرد و پدرام اما انگار نه انگار . خودش سعی کرد فکری بکند که نتیجه اش چند بار باز بسته شدن دهانش بود .
کیمیا هم که لبخندش پر رنگ تر شد گفت:
- به خودت زحمت نده فعلا !
کیمیا که از اتاق بیرون آمد ، نفسِ راحتی هم از ریه های پرسا عبور کرد . پرسا با اخم سمت پدرام برگشت که در فکر بود و به راه رفته ی کیمیا نگاه می کرد و گفت :
- می میری اگر حرف بزنی ؟ ... فقط پشتش زبونت درازه دیگه ؟
هر چه حرف زد ، پدرام محلش نگذاشت . چپ چپ نگاهش کرد و گفت :
- منو باش رو دیوار کی دارم خاطره می نویسم .
جلوی آینه رژ لبش را تجدید کرد و از اتاق بیرون رفت . از صبح چیزی نخورده بود .
کیمیا رفت آشپزخانه و مامان پری را غرق در کار دید . هیکل باریک و کوچکش را که پیراهن سرمه ای رنگ پر زرق و برقی به تن داشت ، از دور غرق در خستگی بود . کیمیا جلو رفت و دستهایش را دور مامان پری انداخت و گفت :
- مامان جونم ، خسته شدین . امشب اصلا پیش پسراتون نبودینا .
پری نگاه محبت آمیزی به کیمیا کرد و جواب داد :
- مگه اینکه تو حواست باشه ...
چرخید ، از یخچال شربت درآورد و ادامه داد:
- مهمونی که الکی نیست ... زحمت داره دیگه .
کیمیا دبه ی شربت آلبالو را از پری گرفت و طرفی گذاشت و دست او را کشید . خانواده ی کسری برعکس او زیاد در قید و بند حجاب نبودند . لباس مادرش آستین بلند بود ولی چیزی روی موهایش نینداخته بود . کیمیا به کاوه اشاره کرد که مادرشان را آورده است . کاوه هم تندی وسط را خالی کرد و گفت :
- حالا دیگه وقتِ چیه ؟ رقص مادر با شاه پسرش .
رو کرد به یکی از دوستانش که آهنگ ها را می گذاشت و با خنده گفت :
-بچه مرشد ! بزن اون خوشگلا باید برقصنو .
شیما خواست که مثلا خودی نشان بدهد که آمد وسط ایستاد گفت :
- ای بابا کاوه دلت میاد این آهنگ باشه و من نرقصم ؟
از آن طرف اخم های الهه درهم رفت . خوشش نمی آمد این شیما این طوری جلوی همه بلند بلند به این شکل با کاوه حرف بزند . زیر گوش کیمیا گفت :
- از این دختره اصلا خوشم نمیاد .
کیمیا هم سرش را به چپ و راست تکون داد وآرام زمزمه کرد :
- جانا سخن از زبان ما می گویی؟
همون لحظه هم کاوه رفت و بازوی شیما را کشید کنار و گفت :
- چرا که دلم نیاد .
رو کرد به جمع گفت :
- سه هزار بار گفتم دروغ بده . کی به این بچه گفته خوشگل ، گوششو ببرم ؟
همه خندیدند . شیما هم لجش درآمد و در رفت .
رقص مامان پری با کسری جالب و با خنده همراه بود . کسری شده بود همان پسر قدیم که می گفت و می خندید و سر به سر کاوه می گذاشت .
زمان باز کردنِ کادو ها که رسید ، کسری تند تند همه را باز می کرد تا به هدیه ی کیمیا برسد . می خواست به بهانه ی تشکر هم که شده است بی دلهره به کیمیا نگاه کند و نزدیکش برود . بدبختانه کیمیای سنگدل هر گونه حرف و نگاهی را قدغن کرده بود . الهه که آن شب در کل کنار کیمیا بود ، از او پرسید :
- چی واسش خریدی ؟
- عطر گرفتم .
الهه که به کادوی اهداییِ پرسا نگاه می کرد گفت :
- عطر جدایی میاره ها
کیمیا در حال کف زدن نگاهی به الهه کرد :
- تو دیگه نه تو رو خدا ! یادمه همیشه با قاطعیت این خرافاتو رد می کردی .
نگاه الهه به سمت کاوه کشیده شد :
- عشق خرافاتیم کرده .
خواست تاثیر حرفش را بزند که دید کیمیا چشم هایش را چپ کرده و دهانش را کمی باز کرده و سوراخ های بینی اش را از هم باز کرده . اول الهه شوکه شد بعد تازه متوجه تاثیر به سزای حرفش شد و هر دو به قیافه کیمیا خندیدند .
نوبت به هدیه ی کیمیا رسید . کسری با لبخند عمیقش به آرامی جعبه را باز کرد و عطر را درآورد . کمی از آن را روی دستش زد و چند بار تکان داد تا بوی الکل توی ذوق نزند . با دمِ عمیقی بوی آن را به ریه هایش کشید .
- عجب عطری ...
یکدفعه پدرام که آن طرف تر ایستاده بود ،از بین کسانی که دورِ کسری جمع شده بودند ، خودش را جلو کشید و انگار که چیزی کمی آن طرف تر روی زمین افتاده باشد ، تنه ای به کسری زد و به طرف آن رفت و گفت :
- اون چیه که رفت اون زیر ؟
با تنه ی عمد یا غیر عمدی که به کسری زد ، شیشه ی عطر زمین افتاد و شکست . بوی بسیار خوش آن تمام هوا را پر کرد. نگاه کسری با نگرانی به کیمیا کشیده شد . صورت کیمیا سرخ شده بود و نگاهش به شیشه های شکسته شده ی عطر بود ....

بــــانــــو
۱۳ بهمن ۱۳۹۱, ۰۷:۵۰ بعد از ظهر
بعد یکی دو ثانیه ذهنش شروع به فعالیت کرد . پلک هایش را روی فشرد و سعی کرد آرام شود . اتفاق بود دیگر ! همیشه اتفاق ممکن بود بیفتد ! خیلی اتفاقی ، پدرام عمدا به کسری تنه زده بود ، نه ؟! اتفاق ... اتفاق ...
کسری با اخم پدرام را از جلوی خودش کنار کشید . انقدر بد به پدرام نگاه کرد که پدرام خودش با شرمندگی دست هایش را برد بالا :
- من تسلیم . باور کنین از قصد نبود .
کسری تغییر موضع نداد . پوزخندِ لبخندنما گوشه ی لب های کیمیا جا گرفت . تا کسری دهان باز کرد که بتوپد به پدرام ، کیمیا گفت:
- من عذرخواهی می کنم . شما به بزرگی تون ببخشین .
ففضای خانه درهم و برهم بود . صدای آهنگ تقریبا بلند بود و پچ پچ ها فراوان ، ولی مانع نشد که مهمانان صدای مودبانه کیمیا را نشنوند . لبخند روی لب های خیلی ها جای گرفت . همین حرف هایش بود که باعث می شد همه ناخواسته به او احترام بگذراند .کسری دوباره تا خواست حرفی بزند ، کیمیا جلو آمد :
- من که حالا هدیه شایسته ای ندارم که بدم ولی ممنون میشم اینو قبول کنین .
ساعتی که دستش بود ، شیک و اسپرت نشان میداد . آن را از مچش باز کرد و با لبخند به کسری اشاره کرد که دستش را جلو بیاورد و خودش آن را به دست کسری بست .
- بابا ایول .
سینا این را گفت و دست زد . همه از این کار خوششان آمد و دست زدند . آرمان در گوش موکا گفت :
- این همه میشینی با کیمیا چرت و پرت می گی ، شده از این کاراشم یاد بگیری ؟
موکا نفس عمیقی کشید و هیچ نگفت . نمی خواست دعوا درست کند و الا شب که می رفتند خانه ، آرمان سیاه و کبودش می کرد . هه ! همه ی مردها به وقتش خوب دستِ به زنی داشتند . کیمیا هم اگر این کارها را می کرد ، مردها را نمی شناخت . رنگ نگاه موکا لحظه ای شکل حسرت به خودش گرفت . یادش بخیر . زمانی هم او عاشق بود ، اما فقط زمانی .... زمانی که خیلی دور بود .
کسری خنده اش گرفت و دیگر شد خودش را کنترل کند . دست انداخت پشت کمر کیمیا و او را در آغوش کشید .
کیمیا از این کار کسری سرخ شد و با خنده در گوش کسری گفت :
- آی آی آی ! نتونستی یه روز جلوی جمع خودتو نگه داری !
- تو کار دستم می دی دیگه شیطون .
کسری کمی چرخید و کیمیا توانست از پشت شانه های کسری ، پدرام را ببیند . چشم هایش را ریز کرده بود و با حرصِ خاصی به آن دو زل زده بود . نمادانست چرا ولی انگار پدرام با نگاهش می خواست به کیمیا بگوید :
- شب دراز است و قلندر بیدار ...
کیمیا سریع نگاهش را از او گرفت . دلیل نداشت بترسد . پدرام کی بود که بخواهد او را بترساند . حتما پدرام نمی دانست که کیمیا دو دستی به زندگی و خوشبختی اش چسبیده و نمی گذارد که این فوت ها دنیایش را بلرزاند . از آغوش کسری درآمد و موکا بلند گفت :
- چه خبره اینجا که ما بی خبریم ؟
کسری دوباره کیمیا را به خودش نزدیک کرد و گفت :
- دو ماه صبر کنین کارت عروسیمون که اومد درِ خونتون می فهمین .
لبخند روی لب های کیمیا نشست. شاید عشقش به کسری زبانی نبود ، شاید کسری خیلی کم می فهمید کیمیا چه قدر دوستش دارد ، شاید عشقش به نظر نمی رسید که چه قدر بزرگ است ، ولی عشق ، عشق است ، نه؟
گرچه هنوز هم که هنوز است نمی فهمید که سر و کله ی کسری از کجا در زندگیش پیدا شد و برای چه عاشق کیمیا شد ؟
***********
- دِ بنال دیگه پسر .
- حله آقا . یه کم تحمل کنین یه کم صبر کنین همه چی تموم میشه . شما برنده اول و آخر توی این بازیین .
یک دفعه صدای شکستن چیزی آمد و باعث شد از ترس از جا بپرد . صدای عربده ی رئیس در گوشش پیچید :
- آخرین فرصتته . فهمیدی ؟ آخرین فرصت ! این بار نشه هر چهار تاتونو نیست و نابود می کنم فهمیدی؟
آرام زمزمه کرد :
- ب... بله آقا .
- نشنیدم . فهمیــــــــدی؟
- بله .. بله آقا .
***********
- ولی این درست نیست .
محمودی با نگاهش سعی کرد او را وادار به سکوت کند و گفت :
- حالا خانم ایرانی شمام بیخیال شین دیگه .
یکی دیگر از دانشجوها پیش دستی کرد و گفت :
- چرا آقای محمودی ؟ حرف صحیحی می زنه . در ضمن طرف حرف اون با استاده . شما لطفا اظهار نظر نکنین .
استاد حکمت نفس عمیقی کشید و خودکاری که در دست داشت را روی میز رها کرد و از جایش بلند شد . چند قدم راه رفت و دوباره راه رفته را بازگشت و بالاخره وسط سِن ایستاد و گفت :
- من حرفِ ایرانی رو قبول می کنم . منطقاً درسته .
دانشجویانی که با کیمیا موافق بودند دست زدند . استاد با خنده گفت :
-البته همه چی همین جا تموم نمیشه . من بازم روش فکر می کنم ...
نگاهش را روی همه گرداند و گفت:
- شما هم روش فکر کنین ، هر کی بتونه حرف خانم ایرانی رو نقض کنه ، نمره ترمش حتی اگر امتحانشو تک هم بشه بیسته !
محمودی خوشحال شد و این بار او دست زد . کیمیا از شادی کودکانه بچه های کلاس خنده اش گرفت و گفت:
- چرا به بقیه زحمت می دین استاد ؟ من خودم جلسه دیگه حرفمو رد می کنم ، فقط شما 20 بدین !
کلاس خندید و استاد سرش را چپ و راست تکان داد و گفت :
- ا دست شما ... بفرمایید . کلاس تموم شد . شرتون کم .
دانشجویان لبخند به لب از کلاس بیرون رفتند . نمیشد هیچوقت کسی از کلاس استاد حکمت غمگین و دلچرکین بیرون برود . نسترن کیفش را روی دوش مرتب کرد و چادرش را جلو کشید و گفت:
- امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده که ماشین نیوردی ؟
- می خوام سرِ تو هوار شم دیه گلم .
- بعد کجا می خوای بری که فکر کردی می تونی سر من هوار شی ؟
کیمیا با خنده و شیطنت گفت:
- آخه کسری خونه خالی جور کرده ، خونه خالیشم نزدیک خونه شماست . بعدم گفتم شاید دلت خواست توام هووی من شی با هم بریم !
نسترن صورتش را جمع کرد و خیز برداشت سمت کیمیا ...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)
ممنون میشم اگر کمی کمکم کنین . من به انرژی که از شما می گیرم جون پیدا می کنم تا بنویسم . می دونم نویسنده بدی هستم ، ولی ممنون میشم اگر یکم با من باشین ...

بــــانــــو
۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۷:۱۲ بعد از ظهر
کنار خانه کسری پیاده شد و از دور بوسه ای برای نسترن فرستاد . به جای زنگ زدن کلید انداخت. خبر داشت که پری رفته است پیش خواهرش و کاوه هم خانه نیست .
به ساعت نگاه کرد . یازده و نیم بود و کسری هم خواب ؟ پنج شنبه ها بدجور خواب آلود می شد . مانتو و مقنعه اش را درآورد و گوشه ای گذاشت . غذای خاصی بلد نبود ، فقط کباب تابه ای با پلو . عاشق این بود که زندگی قشنگی داشته باشد و با مهر و محبت با همسرش برخورد کند . چیزی که در زندگی خانوادگی اش ندیده بود . طفلک لیلا ... وقتی که بیست سال بیشتر نداشت متوجه شده ود که همسر وکیل و با شخصیت و همه چیز تمامش ، معتاد است ...
برنج درون قابلمه را زیر شیر آب گرفت . خوشبختانه کسری معتاد به نظر نمی رسید !
وارد اتاق کسری شد و دید که جا تر است و بچه نیست ! این همه کدبانویی کرده بود و کسری نبود ؟! خنده اش جمع شد . موبایلش را از کیفش درآورد و شماره کسری را گرفت . آتن نمی داد . هر چه قدر جا به جا شد آنتن نداد . برگشت به اتاق کسری تا ببیند از آنجا می تواند با کسری حرف بزند یا نه . قبل از اینکه اتصال را برقرار کند ، چشمش افتاد به پاکت مقوایی روی میز کسری . شبیه همانی بود که روز تولد کسری برایش آورده بودند دمِ در . تا جایی که آرمان گفته بود ، پاکت مال شرکت است . بیخیال شد و دکمه اتصال را زد . در همان حال دوباره نگاهش به پاکت افتاد . کاغذی کنار آن بود که با خط تحریری ای نوشته شده بود : خدمتِ جناب آقای مهندس و شاه داماد عزیز . هدیه ای بهتر از این برای تبریک تولدت پیدا نکردم . ازش لذت ببر ...
صدای خانمی که می گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ، در گوشش پیچید . تلفنش را روی تخت کسری پرت کرد . دست برد سمت پاکت .
کار درستی نبود که بخواهد در برگه های کسری سَرَک بکشد . هر چه قدر هم که به کسری نزدیک بود ، نباید حریم شخصی او را می شکست . البته بعضی وقت ها که کنجکاوی اش گل می کرد ، این اعتقاداتش تبدیل به شعار می شد . پاکت را کج کرد . تعدادی عکس از آن بیرون ریخت .
روی زمین نشست و عکس ها را برگرداند . به سررت چشم هایش را بست . این عکس ها دیگر چه بود ؟ توقع نداشت این عکس ها را در اتاق کسری ببیند.
اخمی بین ابروهایش جا خوش کرد . بی اختیار ، عکس، پشت پلک هایش ظاهر شد . پسر درون عکس خیلی شبیه پدرام بود ...
خب اینها به کیمیا چه ربطی داشت ؟ چشم هایش را باز کرد و سعی کرد بدون اینکه نگاهش به آن پدیده ی زشت درون عکس بیفتد آنها را جمع کند . نگاهش به چهره دختر افتاد . حتما پرسا بود . ولی ...
چشمهایش درشت شدند . غیر ممکن بود .
غــــــــــیـــــــــــر مـــــــــمــــــــکـــــ ــن !!!!!!!!!!!
دختر درون عکس ، دختر کنار پدرام ، دختر بی حیا ، دختر ِ .... کیمیا بود !!
نمی توانست باور کند ... انقدر واقعی بود که کیمیا را شوکه کرده بود . این عکس را کنار زد ، عکس دیگر هم کیمیا بود ، عکس بعدی ، عکس بعدی و ... همه عکس ها ...
یکی از عکس ها عکس همان روزی بود که برای خرید عطر رفته بود . زمانی بود که امید درب شیشه ای عطر را به مچ کیمیا می زد تا کیمیا بتواند آن را تست کند . وجودش از ترس از خشم از گریه می لرزید .... عکاس نامرد ... عکاس کثافت طوری عکس را گرفته بود که انگار امید داشت با چه شدتی دست کیمیا را می فشارد و کیمیا هم خوشحال است ...
عکس بعدی کیمیا بود و مردی که پشتش به دوربین بود . کیمیا دست هایش را با خنده دور گردنِ مردِ بلند قد حلقه کرده بود . این عکس حدود دو ماه پیش گرفته شده بود . کیمیا به یاد می آورد . همان زمانی بود که عمویش از آلمان برگشته بود و کیمیا خیلی خوشحال بود .
همین دو عکس بود که واقعا کیمیا بود . بقیه عکس ها دروغ بود ... دروغِ محض !
عکس دیگری در دانشگاه گرفته شده بود . عکاس از پشت پنجره یکی از کلاس ها عکس گرفته بود . عکس شبیه صحنه ای از یک فیلم عاشقانه ی خارجی بود . از همان صحنه هایی که کیمیا چشم هایش را می بست و نگاه نمی کرد تا تمام شود ...
داشت حالش بهم می خورد ... بقیه عکس ها در یک اتاق گرفته شده بود ...
اشک هایش تند و تند روی گونه هایش جاری میشد ....

**********
پاهای بی جانش را روی زمین می کشاند ، سه روز تمام بود که توی خیابان ها می چرخید . نمی دانست باید چه کند ... نمی دانست باید چه خاکی به سرش بریزد ...


کیمیا | baanoo کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب (http://www.forum.98ia.com/t442426.html)

بــــانــــو
۱۰ اسفند ۱۳۹۱, ۰۴:۲۹ بعد از ظهر
لخ لخ ، پاهایش را روی زمین می کشید . انگار که می خواست از خستگی بیهوش شود ولی این طور نبود . بدنش خسته بود ولی قلبش از شدت سوزشِ خشم بیدار و سرپا بود . نمی فهمید کجای کار اشتباه بود ، نمی فهمید .
هر چند ثانیه یک بار ، تمام عکس ها جلوی چشمش می آمد ....
ولی فریاد نمی زد ، عصبانی نمی شد ، کاری نمی کرد . تا برای همیشه یادش بماند که این سادگی ... که این عشق چه بهای سنگینی برایش داشته ...
هر لحظه کنار هر عکس ، چهره ی کیمیا بود که ذهنش را پر می کرد . نمی فهمید ... نمی فهمید که دنیا از چه قرار است . لباس پوشیدن های ساده ... دست ندادن ها ... رسمی صحبت کردن ... دزدیدن نگاه هایش ... حیایی که در چشم هایش بود ...
دندان هایش را روی هم فشرد . حاضر نبود دیگر کیمیا را ببیند . باید کاری می کرد باید می رفت و عکس ها را زیر چشم محمد می زد و می گفت خوشا به غیرتت ... ولی نه ... این کار ها از او بر نمی آمد . بی حرف و بدون دیدن کیمیا ، وکیلی پیدا می کرد و کار را تمام می کرد . ای کاش آن روز کیمیا را معرفی نکرده بود ...
تمام ذهنش از ای کاش ها بود ... خواست محکم ضربه ای به سنگ جلوی پایش بزند ، ولی خودش را نگه داشت . نباید ذره ای از این خشم خالی می شد.
جلوی خانه ایستاد و کلید انداخت. کار های زیادی داشت که انجام بدهد . باید دوش می گرفت ، باید کمی استراحت می کرد باید به کسی زنگ می زد تا کمکش کند ، باید دخترِ ... دختری که ... دختری را که زمانی دنیایش را با او ساخته بود ، طلاق می داد و بعد می رفت ...
پوزخندی به تمام نقشه هایش زد، یاد شعری افتاد که زمانی کیمیا کنار کتاب زبانش نوشته بود وکسری دیده بود :
باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دلداری اش بدهم ، که فکر نکند
بگویم که می گذرد، غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
« من » خسته است
چرا کیمیا باید همچین چیزی را در دفترش می نوشت ؟ مگر او هم خسته می شد ؟ مگر او هم غصه می خورد ؟ چرا که ؟ غصه عشق و حالی که کم و زیاد می شد !
پله ها را به سختی بالا می رفت . دستش را گرفته بود به دیوار که سرگیجه از پا نیندازتش .

در اصلی خانه را باز کرد . نفس که کشید به جای هوای سنگین خانه ، عطری قوی در ریه هایش فرو رفت و ته نشین شد .

باورش نمی شد انقدر حالش بد باشد که یک همچین توهمِ سنگینی بزند! نگاهش لغزید روی میز وسط هال . شمعی که یک نفس بیشتر تا آب شدن فاصله نداشت و گل رز قرمزی که روی میز بود.
اخم های کسری در هم فرو رفت. کار کی بود ؟ با حسابی سرانگشتی حساب کرد که هیچ کس تهران نیست . کاوه ... که به هیچ عنوان ... خودش هم که اینجا بود .... نکند پری ... مادرش ... نکند این کارهای عاشقانه ... نکند خیا..نت ....
تف بر ذات کثیف دنیا ! خاک بر سرش که در مورد مادرش همچین فکری کرد ...

پیشانی اش را با دستش پوشاند . خودش هم نمی فهمید دارد چه بلایی به سرش می آید .

اگر جریانِ این دخترِ ، هر چه زودتر تمام می شد ، می توانست از این جا برود . نمی توانست به هیچ وجه هوای تهران و حتی هوای این خانه را تحمل کند . نه علاقه ای به تدریس داشت نه به مهندسی و شرکت و کارهایی از این قبیل .هر چیزی که کیمیا در آن نقشی داشت ، باید از بین می رفت .

به دور و اطرافش نگاهی انداخت . همه جا تاریک بود و فقط باریکه نوری از اتاق خودش بیرون زده بود .

تمام اهل خانه می دانستند که اتاق کسری ، اتاق ممنوعه است . حالا کی داخل آن بود ؟
قدم هایش را محکم بر داشت و به سوی اتاقش رفت . انگار جان تازه به بدنش آمده بود . بی آنکه بداند ، می خواست تمام عصبانیتش را سرِ کسی که داخل اتاقش هست ، خالی کند .
ضربان قلبش بالا رفته بود و رگ کنار گردنش برجسته شده بود . عضله گونه اش ، زیر چشم راستش می پرید .
در را به شدت باز کرد . در کوبیده شد به دیوار . کسری شوکه شد . دختری که روی زمین ولو شده بود و هنوز ... بعد از دو روز ... خیره مانده بود به عکس ها ، حتی ذره ای هم تکان نخورد . اصلا نفهمید که کسری آمده است . اصلا صدای محکم در را نشنید .

فقط زمانی سرش را بالا آورد که نیشِ کلامِ کسری در قلبش فرو رفت :
- چیه ؟ گمون نمی کردی کسی به فکرِ عکس گرفتن از آشغالا باشه ؟

بــــانــــو
۱۰ اسفند ۱۳۹۱, ۰۶:۱۹ بعد از ظهر
کیمیا ناباورانه به کسری زل زد . موهایش آشفته و باز دورش ریخته بود . نفس نفس می زد و با هر نفسی که از دهانش خارج میشد ، موهای توی صورتش بالا می رفت و دوباره روی صورتش برمیگشت .
نه این کسری نبود . این ادبیات مالِ کسری نبود .... این لحن صحبت ... این نگاهی که پر بود از نفرت ... این صدایی که خشم آن را محکم کرده بود ...
قفل دهانش بسته بود . فقط کسری را نگاه می کرد .
کسری با یک حرکت کلید ها را روی میز پرتاب کرد و کتش را درآورد و انداخت روی تخت .
- می خواستی تا کِی این بازی رو ادامه بدی ؟
فریاد کشید :
- هان ؟
چشم هایش را بست و دندان هایش را روی هم فشرد . صدای فرشده شدن دندان هایش خوب می آمد .
- چرا این بازی روشروع کردی ؟
شیشه های عطری که روی میز بود را برداشت و پرتاب کرد . با کمی فاصله از کیمیا ه دیوار پشتی او برخورد کرد .
دوباره فریاد کشید :
- چــــــرا مـــــــــــن ؟ لعنتی جواب بد....ه .....چرا اومدی تو زندگی من ؟ می خواستی چی رو به گند بکشی هان ؟
کیمیا خواست بگوید :
- چرا تو ؟ چرا من ؟ تو وارد زندگی من شدی ... هنوزم که هنوزه نمی فهمم چی شد که سر و کله ات تو زندگی من پیدا شد ... چرا ؟ خدایا چرا ؟
ولی نگفت .نگاه نگران و خیسش روی کسری می گشت که از عصبانیت سرخ شده بود و دست هایش می لرزید . چرا کسری نمی فهمید که در این بازی هر دو بازیگرند ؟
هر شیء شیشه ای و شکننده ای در اتاق بود ، کسری آن را خرد کرد .
هر چه بیشتر به هم می ریخت ، بیشتر داد می زد ، آرام نمی شد . آتش خشمش بیشتر زبانه می کشید ...
این بار شعله هایش داشت به سمت کیمیا می رفت تا او را به کام کشد ...
کسری به سمت کیمیا خیز برداشت . با یک دستش کیمیا را از یقه اش بلند کرد و او را بلند کرد . کیمیا را محکم به دیوار کوباند . میخی که قبلا عکس کیمیا و کسری به آن آویخته شده بود _ و کسری آن را شکسته بود _ در کمر کیمیا فرو رفت . درد زیادی داشت ولی کیمیا حتی ناله هم نکرد .
کسری فریاد زد :
- چرا عوضی ؟ تو که می خواستی این کثافت کاریا رو بکنی ، چرا با من ازدواج کردی ؟...
از کیمیا فاصله داشت فقط دستش بود که گلوی کیمیا را می فشرد .
لحظه ای کیمیا را آورد جلو. کیمیا فکر کرد می خواهد او را زمین بگذارد ، ولی برعکس فکر او ، کسری با شدت بیشتر او را دوباره به دیوار کوباند . دوباره میخ در گردنش - کمی آن طرف تر از شاهرگش فرو رفت .
صدایش کمی پایین آمد:
- بدتر از همه اینا ...
دوباره با شدت بیشتری که کیمیا را به لرزه انداخت ، فریاد زد :
- چرا با رفیق من ؟ چرا با پـــــــدرام ؟
کیمیا را یک دفعه ای رها کرد . میخ با دردِ تمام از گردنش بیرون آمد . باریکه های خون را که از گردنش جاری می شد خوب حس می کرد .
- برام قابل باور نیست که چطور همه ی دنیامو به گند کشیدی ...
برگشت طرف کیمیا ، با اخم به چهره ی دردآلود و اشک آلود کیمیا نگاه کرد .
پوزخندش برای کیمیا خیلی پر رنگ بود :
- منِ خر ... منِ احمق عاشقت بودم ...
نگاهش را دوباره از او گرفت :
- واست خونه گرفته بودم ، بلیطای ماهِ عسلمونم هماهنگ کرده بودم ... چه کارایی که می خواستم بکنم ...
خم شد سمت عکس ها ... این بار عمیق تر نگاهشان کرد . می خواست خط قرمزی بکشد روی همه چیز ....



پست بعدی آخرین پستِ

بــــانــــو
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۴۵ بعد از ظهر
چشمش روی تک تک عکس ها رفت و برگشت . واقعی تر از این بودند که بخواهد انکارشان کند. در این چهار روز فقط و فقط به دنبال یک دلیل ... تنها یک دلیل بود که بتواند تمامِ عکس ها را رد کند . چهره ی کیمیا به قدری در تمام عکس ها روشن و واقعی افتاده بود که نمی توانست هیچ حرفی روی آن بیاورد .
چشم هایش را روی هم فشرد . انگار که یکدفعه بعد از این همه قیل و قال ، تمام انرژی اش از بین رفته بود .
زمزمه کرد:
- نباید میومدی اینجا ...
صورتش را با دست هایش پوشاند . نمی فهمید درونش چه اتفاقی می افتد . در عین این که خسته بود ، دلش فریاد می خواست . در عین اینکه عصبانی بود دلش می خواست مثل پسر بچه ها که سر بقیه داد می زنند و بعد گوشه اتاقی می رفتند و گریه می کنند، باشد .
کیمیا به آرامی خودش را جمع کرد . چه کار می توانست بکند . زندگی مشترک نشده اش ، از بین رفته بود .
هیچ وقت تصور نمی کرد این طور شود . چه کار می خواست بکند ؟ گر از خودش دفاع می کرد ، کسری گوش می داد ؟
نه ... نه ...نه !
کسری نمی دانست چه کار کند . حواسش نبود که کیمیا هنوز این جاست . وقتی دست ها را از جلوی چشم هایش کنار زد و کیمیا را دید ،دوباره خون جلوی چشم هایش را گرفت .
کیمیایی که شهره به پاکی و با حیایی بود ؟ کیمیایی که حتی خودش حاضر بود روی اسمش قسم بخورد ؟ کیمیا دختر بدی بود ؟ کیمیا رفته بود با پدرام ؟
وای خدا ... خنده دار بود که کسرایی که همه جور به کیمیا وابسته و علاقه مند بود ...، حالا همه جوره از او حالش به هم می خورد .
چهره ی مظلوم کیمیا و چشم های اشک آلودش که داد می زد : همه ی اینها دروغ است ، بدجور با چهره ی کثیف داخل عکس ها در تضاد بود .
کسری چهره اش را در هم کشید و از جا پرید . کیمیا ترسید و خودش را به دیوار چسباند . ولی کسری بی تقاوت به او به بیرون از اتاقش قدم برداشت. پا به آشپزخانه گذاشت و کابینت زیر ظرفشویی را باز کرد . مواد شوینده را با شدت به کنار زد و شیشه ای را از پشت آنها بیرون کشید . روی شیشه هیچ چیز نوشته نشده بود . حالا ، کسری خوب حرف های پری را به خاطر می آورد . خوب می دانست که این شیشه با محتوایاتِ لعنتی اش چه کارهایی می تواند بکند ...
دوباره به اتاقش برگشت . کیمیا که ولو شده بود ، با ترس زانو هایش را در آغوش کشید .
مردمک چشم هایش می لرزید و نفسش به زور از سینه بالا می آمد . مردی که دوست داشت ، مثل غریبه ای روانی درون اتاق راه می رفت .اخم های کسری هوش و حواس را از ذهنش می ربود .
کسری نخورده مست بود و قدم هایش روی قلب کیمیا جا می انداخت .
کسری گفت :
- حالم ازت به هم می خوره ...
کیمیا لرزید
- اصلا فکر نمی کردم این بازی رو باهام بکنی ...
کیمیا بیشتر خودش را جمع کرد
- چی گیرت میومد ؟ هان ؟ چطور تونستی به منِ احمق که دوسِت داشتم دروغ بگی ...
ضربان قلب کیمیا بالاتر رفت . قدم های کسری که از این طرف به آن طرف اتاق راه می رفت ، مثل صدای مته در گوشش می پیچید
- بد کاری کردی کیمیا ...
کسری پوزخندی زد و نگاهش را به دیوار جلویش داد :
- پدرامِ عوضی رو بگو ... تو تازه اومده بودی توی زندگیم ، اون نامرد از بیست شیش هفت سال پیش ، خیرِ سرش رفیقم بود ...
تاکیدش روی تو ذهن کیمیا را سوزاند .
به طرف کیمیا هجوم اورد و یقه اش را گرفت و از روی زمین بلند کرد .با نفرت به چشم های کیمیا زل زد و گفت:
- دیگه نمی خوام ببینمت ...
کیمیا با ناباوری سرش را تکان داد . کسری با ضرب کیمیا را روی زمین پرت کرد. این کار ، شبیه شوکی بود برای کیمیا، تا زبانش باز شود . صدایش گرفته و لرزان بود ، اول آرام ، بعد بلند :
- کس...ری... کسری ...
کمی مکث کرد . بعد با التماس ادامه داد :
- کسری به جان مامانم ، به جان طلا ، به جان کی قسم بخورم ؟ به جونِ تو که از همه برام عزیز تری ، دروغه ... به پیر ، به پیغمبر دروغه ...
به طرف عکس ها دوید . باید تمام توانش را برای حفظ این زندگی می گذاشت . آن عکسی که در آن کیمیا پسری را بغل کرده بود ، در آورد و جلوی کسری گرفت و گفت :
- به خدا این فرزاده ... نگاش کن ...
عکسی که با امید داشت دست می داد را جلوی چشم های کسری گرفت و به گوشه ی درب عطر که در عکس بسیار کم رنگ ، ولی با این حال معلوم بود را به کسری نشان داد و گفت :
- به جون مامانم قسم باهاش دست نمیدادم ..
حالِ کیمیا بد بود ، کسری بدتر ... کیمیا بی توجه به کسری دانه دانه عکس ها را می آورد و به کسری نشان می داد و دلیلی برای ردشان می آورد .
در آخر همه عکس هایی که بی پروا بودند و کیمیا و پدرام را نشان می دادند ، جلوی کسری ریخت و گفت :
- به قرآن قسم اینا من نیستم . نگاه کن ... عکس ها با فتو شاپه ... نگاه کن همه عکس ها از نیم رخه ... نیم رخِ همه عکسا یکیه ...
شانه های کسری را گرفته بود و با گریه تکان می داد :
- به پیغمبر قسم ... به حضرت ابوالفضل قسم ، من نیستم ... به خدا دروغه اس ... به خدا......
جیغ می زد و می گفت به خدا و به خدا .
کسری آشفته و پریشان بود . کیمیا را به عقب پرتاب کرد . کسری دست هایش را با چنگ لای موهای خودش برد و بعد پایین کشیدتشان . دست هایش را روی گوش گرفت و فریاد زد :
- بســـــــــه ... بســــــه .... خفه شو ... فقط خفه شو ...
کیمیا زار می زد .خودش را روی زمین کشید تا کنار پایِ کسری . خودش را روی پاهای کسری انداخت :
- کسری ... عزیزم ... عزیز دلم ... اینا رو باور ...نـ...کن ... به اروا...حـِ ... بابات ... قسـ...م من نبودم . کســ...ری ... کسری به خدا ... من به تو ... من... بـِ ... تو ... خیـ.. خیـ...یا...نـَت نکردم ...
هق هقش نمی گذاشت که حرف هایش را بزند .کسری عصبانی شد و خواست پاهایش را از دست کیمیا در بیاورد ، کیمیا باز مقاومت کرد . کسری لگد محکمی به شکم کیمیا زد و او را به طرفی پرت کرد. کیمیا شکمش را گرفت اما دوباره به سمت کسری خودش را روی زمین کشید .
کسری انگار دچار جنون شده بود .کسری شیشه ای که از آشپزخانه با خودش آورده بود را برداشت و با خشم داد زد :
- دیگه هیچوقت نمی خوام ببینمت .... هیچوقت ...
در شیشه را به زور باز کرد و محتویات آن را روی صورتِ کیمیا که سرش را بالا آورده تا بارِ دیگر از او التماس کند ، ریخت .
کیمیا اول واکنشی نشان نداد . ولی بعد شروع کرد به جیغ کشیدن . با دست هایش محکم خودش را می زد و زچه می زد ... کسری گوش هایش را گرفته بود . کمی بعد ، فقط اصواتِ نامفهوم بود که از دهان کیمیا خارج می شد . اسید به سرعت داشت گوشت صورت و سر و مویش را می خورد . کیمیا از شدت درد، تمام لباس های تنش را پاره کرد . از شدت چنگ هایش تمام گردنش خون افتاده بود .
کمی بعد دیگر صدایی نیامد . کسری رویش را سمت کیمیا برگرداند . چیزی از صورتش باقی نمانده بود . تمام صورت و سرش ، شده بود یه تیکه گوشتِ تیکه و پاره .
کسری با انزجار ، صورتش را جمع کرد . پای کیمیا را گرفت و همانطور که او را روی زمین می کشید از خانه خارج کرد . از پله ها به زور بدن کیمیا را پایین کشید ، وارد پیاده رو شد . آن وقت شب هیچکسی در پیاده رو نبود ولی عوضش کلی ماشین بود که در خیابان رفت و آمد می کرد . کسری جسمِ بی جان کیمیا را کنار جدول کشید و بعد با یک هولِ قوی آن را وسط خیابان پرتاب کرد . در جا چند ماشین از روی موجود افتاده در پیاده رو رد شدند ...
اما کسری نایستاد تا نگاه کند .سریع به راه افتاد و از پیاده رو به طرف کوچه ها فرعی رفت . هنوز هم که هنوز بود در حال خودش نبود . نفهمیده بود چه کاری کرده است .
دو کوچه را که با قدم های محکم رد کرد ، درست کنارش صدای دست زدن شنید .
به طرف صاحب صدا بر گشت .
پدرام بود .
دوباره اخم های کسری در هم رفت . تا خواست واکنشی نشان بدهد ، پدرام لبخند زنان ، سری تکان داد و گفت :
- آفرین . باورم نمی شه با دیدن اون عکس های دروغکی ، یه همچین واکنشی نشون بدی . راستش یه جورایی پشیمونم از اینکه اون عکس هارو برات فرستادم . هیچ فکر نمی کردم سر کیمیا ی بدبخت این بلارو بیاری .
نگاهش را از کسری که مات و مبهوت حرف های او بود ، گرفت و با تاسف سری تکان داد و گفت :
- انگاری با دُمِ شیر بازی کرده بودم .
دوباره به کسری نگاه کرد . کار اشتباهی بود ، زدن این حرف ها به کسری . اگر یک وقتی کسری چیزی داشت که می توانست صدای او را ضبظ کند و یا کسی از او فیلم می گرفت ، بدبخت می شد . ولی با این حال نمی دانست چرا ، ولی باید این حرف ها را می زد . شاید حس عذاب وجدان گریبانش را گرفته بود !
- رییسم توی یه پرونده بزرگ طرفِ مقابل محمد بود . وقتی شکست خورد ، نتونست آروم بگیره ... به فکر افتاد که یه طوری این شکستو جبران کنه .
نگاهش را به زمین دوخت و پوزخند زد :
- همه ی عالم و آدم می دونستن که محمد همه ی زندگیش کیمیاست . منو که قبلا با کیمیا و خانوادش آشنا بودم و جلو فرستاد و پرسا ...
چشم های کسری درشت شده بودند . پدرام گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
- نقشه من مو لای درزش نمی رفت ولی تو با عاشق شدنت و کیمیا هم با دوست داشتن متقابلش کارو خراب کردین.
بدن کیمیا که وسط خیابان تکه و پاره شد و پدرام از دور می دید ، جلوی چشمش آمد و گفت :
- من اطمینان داشتم که تو باور نمی کنی ولی با این حال گفتم که یه عکاس از کیمیا عکسهای مختلف بگیره ... پرسا هم از عکسای دوران دوستیشون ، چهره ی کیمیا رو کات کرد ...
دست هایش را از هم باز کرد و طوری که می خواست خودش را تبرئه کند گفت :
- فکر می کردم .. فوقش یه طلاق ِ ساده اس ...
به کسری نگاه کرد و یکدفعه به خودش آمد :
- اصلا اینارو واسه چی دارم به تو می گم ؟
به سرعت از کسری دور شد و سوار ماشین شد. به راننده اش علامت حرکت داد و با تاسف به کسری نگاه کرد . هر چه بود رفیقش بود ... ولی مادر و خواهرش که در دست رئیس بودند ، مهم تر از کسری بودند ... مهم تر از کیمیا ...
تلفنش را برداشت و شماره را گرفت :
- رئیس ... تموم شد .
کسری هنوز به جای خالی پدرام خیره بود . حرف های پدارم مثل پتک بر سرش کوبیده می شدند ...
دنیا با تمام عظمتش بر سر کسری خراب شد ...
کیمیای زیبایش ... عشقش ...
وای بر او... وای بر او ...
زانو هایش سست شد و روی زمین افتاد ... انگار از خواب زمستانی بلند می شد .
سرمای زمستان تا انتهای استخوانش رسوخ کرده بود ..
دستهایش را داخل موهایش برد .سرش را روی زمین می زد و بلند می کرد .
به انتهای کوچه چشم دوخت ... به کنارش چشم دوخت ... به اطرافش چشم دوخت ... به خودش ... به دست های خالی اش چشم دوخت ...
کیمیا نبود ... کسرایی هم نمانده بود ...
زمزمه کرد :
- خدایا من چی کار کردم ... وای... وای
سرش را محکم روی آسفالت خیابان می کوباند . سرش پر از خون شده بود ...
او با کیمیا ... با خودش چه کرده بود ... ؟ چه کرده بود ؟
صورتش را با دستش پوشاند ... حالش مثل او شده بود ... وقتی که التماس می کرد همه چی دروغ است ...
حالا اما دیگر اویی نبود که کسری التماسش کند ...
کوچه ی خالی زمزمه دردمند او را شنید :

- کیـــــمیــــا .... کیــــمیــــــا.......


پــــــایـــــان
چهاردهم اسفندماه یکهزار و سیصد و نود
بـــــانــــو


سلام به همگی
بالاخره به پایان آمد این دفتر ... حکایت همچنان باقی است
ممنون همتونم که تا اینجا همراه من بودید . یک سال گذشت و این کتاب تموم شد ...
می دونم طول کشید ولی این کتاب برای من یک کتاب نبود ... زندگی بود ...
این داستان بر اساس حکایت یک زندگی واقعیه و همین جا البته اعلام می کنم که هر گونه تشابه اسمی تصادفی بوده ..
ممنون که تحمل کردین بدقولی ها و اشتباه ها و فراز و فرود های این داستان رو تحمل کردین .
دیگه نمی دونم چی بگم ...
همتون رو دوست دارم .
به امید نیکبختی ...

pari1990
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
مرسی ازت خسته نباشی

*R I R A*
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۴۹ بعد از ظهر
خسته نباشید:-118-:

•●شقایق●•
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
خسته نباشی و ممنون:-2-40-:

tannaz75
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم:-118-:

نسرین...
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
خسته نباشید..ممنون

/manoo/
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر
خسته نباشی عزیزم

Archi
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر
مرسی....خسته نباشی:-2-40-:

ana_b
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۵ بعد از ظهر
خسته نباشي

NiNa.S
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
ممنون.خسته نباشی!

mega
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

Doni.M
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۷ بعد از ظهر
خسته نباشید

بی پروا
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
ممنونم بانو جان.
روز و روزگار خوش دوستم:-2-40-:

ساحلی
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
خسته نباشید:-2-40-:

farzan0
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
خسته نباشی

.ZeinaB.
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر
خسته نباشید:-2-40-:

بیــ رنــگــ
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر
خسته نباشيـــ :-2-40-: ×

تهمتن
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۰۵ بعد از ظهر
مرسی
خسته نباشید

.KING.
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
خسته نباشید.

mahtab10
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۰۷ بعد از ظهر
خسته نباشی .....مرسی

shahtut
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
:-118-:

~*SaHaR*~
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۲ بعد از ظهر
خسته نباشی:-118-:

pegah.a
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
مرسی و خسته نباشید :-118-:

Reza
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
خسته نباشید :-118-:

بی بی گل
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر
ممنون ... خسته نباشي ... :-118-:

~mehrnaz~
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
خسته نباشی صنم جونم:-2-40-:

$ ساجده$
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
ممنون ...خسته نباشی:-2-40-::-118-:

Sam!ra
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
ممنون
خسته نباشید:-2-40-:

sana98
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
خسته نباشی:-2-40-:

شقايق م
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
مرسی و خسته نباشید :-118-:

Aramesh_Darya
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ بعد از ظهر
ممنون....خسته نباشید:-2-40-:

mahsaok
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
مرسی عالی بود

s.sh
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
مرسی قنگ بود خسته نباشی

mahya1995
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
عزیز خسته نباشی :-2-40-:

nilofare aabi
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
بانــــــــــــــــــــــ ـــــو...................................... .....

خیال غزل
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
خسته نباشید.مرسی

aygeen
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
ممنون و خسته نباشین

pegah.a
۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۰۵ بعد از ظهر
با تشکر :-118-:
قفل