PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8

*shadi joon*
1390,12,01, ساعت : 21:13
سلام بچه ها این اولین کار منو دوستمه .امیدوارم خوشتون بیاد موضوعش عشقولانست .



قبل از هر چیز از دوستان گلم بلوط- اس انجینیر(ساناز) -نها65-الی زلزله(الناز) که ما رو در طراحی روی جلد یاری کردند کمال تشکر را داریم.



شخصیت های رمان کاملا تخیلیه ولی بعضی از جریانات واقعیه




رمان:و شاید گاهی عشق






تعداد فصلا :نامعلوم



http://up98.org/upload/server1/02/b/cywy9o5exoglbbpyfp.jpg





خلاصه:داستانیست از فرازو نشیب یک زندگی. دوست داشتنی که به بن بست میخورد و شاید به جدایی ختم شود و.....

*shadi joon*
1390,12,01, ساعت : 21:14
تو شرکت بودم و کلی کار سرم ریخته بود. این مهندس عظیمی هم ول نمیکرد. راست میرفت چپ میومد، میگفت: خانوم عزیزی، اینجاش مشکل داره. دیگه قاطی کرده بودم. درد کمرم کم بود، اینم اضافه شده بود. کم مونده بود بهش بگم، مردک، خودت مشکل داری. آخه زیادی گیر بود. به همه چیه نقشه گیر میداد. منم دیگه داشتم به حد انفجار میرسیدم. این الی هم معلوم نبود كجاست. هرحرفی عظیمی میزد منم یه فحشی نثار الهه میکردم.
الهه دوست دانشگاهیم بود که بعد از لیسانس با هم همکار شده بودیم. بچه ی شاد و با نشاطي بود. کلاً باهم جور بودیم. وقتی با هم بودیم این قدر چرت و پرت میگفتیم که نگو.
تو فکر الی بودم که این عظیمی یهو داد زد:
- خانوم عزیزی با شما هستما!
مردک، انگار با زیر دستش صحبت میکنه منم با همون لحن گفتم:
- همین جام.
- معلومه خانوم، دو ساعته دارم صداتون میکنم. این نقشه کلی ایراد داره.
- از اتاق بیرون اومدم و رفتم آبدارخونه، چون اونجا کسی نبود و میتونستم راحت هر چی دلم میخواد به الی بگم. شمارشو از حفظ گرفتم تا گوشیو برداشت شروع کردم:
- الهی جز جیگربزنی دختر. معلوم نیست کدوم قبرستونی هستی. منو با این عظیمی تنها گذاشتی. الهی بترشی دختر. الهی سوسک سیاه گيرت بیاد. هان؟ چرا لال مونی گرفتی، هان؟
میدونستم از حرفام ناراحت نمیشه بعضي وقتا اينجوري با هم حرف ميزديم.
دیدم صدای یه آقایی از اون ور خط میاد که با یه لحن بامزه ای میگه:
- خانوم، یه نفس عمیق بکش. خسته نشدی یه ریز حرف زدی. در ضمن خیالتون راحت باشه من نمیترشم. بعدشم خندید
- گفتم :آقای خوشمزه گوشی و بدید به خودش، باز دوست پسر عوض کرده ؟؟ بهش بگید کاریش ندارم
- خندید و گفت اولاً شما از کجا میدونید من خوشمزه ام ؟؟ بعد بهم گفت شما پیامتونو به من بگید من بهش میگم
در حالی که از حرفش لجم گرفته بودو به پرو روییش پی برده بودم گفتم:
- آقای به اصطلاح محترم، گوشی و بدید خودش.
با یه لحن لوده و مسخره ای گفت:
- من آقای محترم نیستم. من فرهادم. اسم شما چیه خانوم عصبانی خوش صدا؟؟!!
با یه لحن مسخره ای گفتم:
- خوشبختم، منم شیرینم.
- اوا شیرین جون، تویی؟ کجا بودی؟ نبودی دلم برات تنگ شده بود خانومم. نکنه بری با خسرو جور بشی. منو دور بزنیا
دیگه کفرم از چرت و پرتاش در اومده بود گوشی رو قطع کردم. تو فکر بودم که دوباره این الی دوست پسر عوض کرده و به من نگفته، که دیدم انگار یکی صدام میکنه. الی بود. گفتم:
- منو اسكل کردی. دوست پسر جدید مبارک. حالاچرا خودت جواب ندادی؟ راستی یه شیرینی باید بدی بابت دوستت .
آخه یادمه سر کلاس طرحمون، یه استاد داشتیم خیلی شوخ و شنگول بود. یه بار یکی از بچه های مثبت کلاسمون با يكي از دختراي كلاسمون دوست شده بود و بچه ها پيش استاد حرفش رو زدند. استاد هم مجبورش کرده بود برا همه بچه های کلاس شیرینی و چایی بگیره. وای که چقدر اون روز خندیدیم. از اون به بعد، مرسوم شد وقتی الی دوست پسر میگرفت این رسم و بهش یاداوری میکردم و ازش سور میگرفتم. البته خدا رو شکر خودم دوست پسر نداشتم که مجبور به جبران باشم. البته نه که بی احساس باشما، نه؛ از وابستگي و شکست عشقی متنفر بودم. البته کم خاطر خواه نداشتما. منتهی اکثراً برای دوستی بودن. آخه به نظر خودم و دیگران چهره ی بامزه و دوست داشتنی و دلچسبی داشتم. چشمهام درشت و مشكي با مژه هاي حالتدار بلند بود. بینی م هم بد نبود. لبای خوش فرم و زیبایی هم داشتم. که به قولِ الی، جون میداد برا بوسیدن.
فقط شاسی بلندنبودم، قدم به زور 163ميشد. پوستمم سفيد بود. کلاً از قیافه م راضی بودم .

blue berry
1390,12,01, ساعت : 22:09
یاد خاطرات افتاده بودم که الی گفت:
- پرنیا جونم، مشکل از یه جای دیگست. زده به کله ت (آخه هر وقت عادت میشدم قاطی و عصبی میشدم) دوست پسرم کجا بود؟ همون آرش و امید برا 7جد و آبادم بسه.
آخه تازگیا انگار میونش با آرش شکراب شده بود. البته به من چیزی نمیگفت، اما من با کنجکاوی که کرده بودم اینو فهمیده بودم.
- پس اون کی بود جواب تلفنتو داد؟
- تو اصلاً به من تلفن نزدی
- الی، مسخره بازی در نیار. خودم باهاش حرف زدم. تازه کلی فحشم بارت کردم که بهت بگه....
گوشیو ازم گرفت شماره رو دید
- خره، این که شماره من نیست. شماره ی من آخرش8 داره، ولی اینکه 7 هستش. تازه فهمیدم چه گندی زدم. آه از نهادم بلند شد. همون موقع صدای اس ام اس و داد و بیداد عظیمی اومد.
به الهه گفتم تو برو جواب اینو بده ببینم چه گندی زدم. اس و خوندم، از طرف همون پسره بود. پسره ی پررو، نوشته بود هاپو جونم، شیرین جونم، عشخم، امیدم، آروم شدی؟
منم نوشتم هاپو 7جدو آبادته !!
بعد از اينكه جواب اس ام اس پسره رو دادم، رفتم سمت مهندس عظيمي كه داشت به الي غرغر ميكرد. الي هم سرش رو پايين انداخته بود و فقط گوش ميداد. از الي بعيد بود همچين كاري.
حتماً يه گند اساسي به نقشه زده كه اينقده سر به زير شده. خلاصه، بعد از شنيدن غرغراي مهندس عظيمي قرار شد من و الي زودي گندايي كه الي خانم به نقشه زده رو، قبل از اينكه مهندس عظيمي به بابام بگه، راست و ریست کنیم. آخه من تو شركتي كار ميكردم كه بابام رئيسش بود و مهندس عظيمي يكي از كارمندا.
بابام يه شركت ساختموني داشت كه وابسته به يه شركت خيلي بزرگ بود. با اينكه زياد بزرگ نبود و يه شركت نقلي بود. اما من عاشق شركت بابا و همين طور كارش بودم. واسه همين، من هم رشته ی بابام رو ادامه دادم.
چند ساعتي مشغول كار بوديم كه ديدم دوباره صداي گوشيم در اومده. نيگا كردم ديدم اس ام اس اومده از طرف همون پسره. نفسم رو باصدا بيرون دادم و مشغول خوندم اس شدم.
نوشته بود: الي جونتون تشريف آوردن خانم عصباني؟؟ به تو چه اخه تو سر پيازي ياتهش.
بچه پررووو
بي خيال جواب دادن شدم و دوباره سرم رو مشغول تصحيح كردن ايراداي نقشه اي كه الي كشيده بودكردم. من نميدونم اين دختر حواسش كجا بوده وقتي داشته اين نقشه رو ميكشيده، هيچ چيز سر جاي خودش نبود.
با حرص و صدايي تقريبا بلند گفتم:
- الي، فكرت كدوم قبرستوني بود وقتي داشتي اين نقشه لعنتي رو ميكشيدي؟ هان؟
بيچاره كپ كرده بود از صداي بلندم. همين طور مات داشت منو نيگا ميكرد.كه ادامه دادم:
چته؟ چرا اينجوري نگاه ميكني؟ همش سرنقشه كشيدن تو هپروت با اون دوست پسراي عتيقه تر از خودتي كه اينطوري به نقشه گند ميزني.
من بيچاره هم بايد گند كارياي جنابعالي رو راست و ريست كنم.
الي به خودش اومد و گفت:
- اووووووه چه خبرته حالا ؟؟ يه بار نقشم خوب نشده و چندتا ايراد جزيي داره. اينقدر واست سخته كه به خاطر دوست قديمت يه كار كوچولو كني و چندتا ايراد ناقابل رو بگيري.
واييييييييي خدامنو از دست اين بشر بي چشم و رو نجات بده. بهش گفتم
- يه بار ديگه نه؟؟؟ اونم چند تا اشكال جزييييي؟؟؟؟
خيلي خوب الي خانم بيا اين چند تا اشكال ناقابل رو هم خودت درست كن. باوركن 2-3 دقيقه هم وقتت رو نميگيره. من رفتم ديگه. بلند شدم كه برم. الي گفت:
- پرينا جون جونم، تو كه اينهمه خوبي، توكه اينقده مهربوني، تو كه يه دونه اي، توكه.....
-خيلي خُب بابا، خر شدم .ايندفعه رو كارت رو راست رو ريس ميكنم، اما واي به حالت الي، اگه بازم از اين خراب كاريا كني ديگه من نيستم. الي هم گفت:
- قولبون اون دل كوچمولوت برم من كه اينقده زود خام حرفاي من ميشه و نيشش تا كجا باز شد.
نه مثل اينكه اين دختره امروز تنش ميخاره. من پرينا نيستم اگه حال تو رو نگيرم البته به وقتش اليييييييي جون. با اين حرف تو ذهنم يه لبخند مرموز رو لبم اومد گفتم دارم برات الي صبر كن.
كه الي گفت
- داري به چي ميخندي

Farnaz
1390,12,01, ساعت : 22:13
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,02, ساعت : 14:43
- هيچي، بدو دوتايي نقشه ها رو زود تموم كنيم كه دارم ميمرم از گشنگي. صبحونه هم نخوردم، دارم هلاك ميشم.
خلاصه ساعت 4، نقشه ها رو تموم كرديم و قرار شد من نقشه ها رو به مهندس عظيمي بدم و الي بره ناهار بگيره برامون.
عظيمي، خوب دل و روده ی نقشه ها رو نگاه كرد. تا بتونه يه ايراد از نقشه بگيره. اما ميدونست كه كار پرنيا خانم گل حرف نداره. نتونست هيچ ايرادي پيدا كنه و گفت مشكلي نيست ميتوني بري.
آقاي مثلاً محترم، فكر كرده كيه که اينجوري حرف ميزنه ؟؟!!
منم بدون اينكه چيزي بگم رامو كشيدم و رفتم سمت اتاقم.
همين كه رسيدم دم در اتاق، الي هم نفس نفس زنان با غذا رسيد. با هم رفتيم تو اتاق ومشغول خوردن ناهار شديم.
- واييييييييي، عجب چسبيد ناهار .
الي گفت:
- تو كه ته بشقابم در آوردي. هر كي نميدونست فكر ميكرد از قحطي اومدي. چه خبرته دختر، حداقل يه كم يواشتر ميخوردي.
- تا چشت درآد. نميتوني ببيني من اينهمه ميخورم و چاق نميشم، اما تويه بيچاره تا يه كم غذات اين ور اون ور شه زودي چاق ميشي. آخرسر هم يه زبونم واسش در آوردم تا حرصش كاملاً در بياد.
ايول پرنيا، خوب زدي توخال.
آخه الي خيلي رو هيكلش وسواس داشت. كلاً خانوادشون همه تپل ومپل بودن و استعداد چاقي داشتن. اين بيچاره هم تا يه كم غذا بيشتر ميخورد زودي وزن اضافه ميكرد. اما خدا روشكر، تو اين يه مورد، من به مامان فلورم رفته بودم، تركه اي و لاغر.
تو فكر و خيال خودم بودم كه يه چيزي محكم خورد تو سرم. نيگا كردم ديدم اين الي چشم سفيد، يه كتاب برداشته لوله كرده كوبيده تو سرم. ميدونست از اينكار خيلي بدم مياد. خُب منم خوب حرصشو درآورده بودم، كفري بود.
- چته الي جون؟ باز رم كردي تو. الهي عزيزم، طاقت شنيدن حقيقت رونداري. يه لبخند از او خوشگلا هم اومد گوشه لبم.
خلاصه ناهارو خوردیم و خیلیم چسبید. داشتیم میرفتیم که یکهو، عظيمی جلومون سبز شد. با شرمندگی بهمون گفت:
- ببخشید، عصبی بودم، سرتون داد زدم. دست خودم نبود. این نقشه ها خیلی حساس بود وگرنه این قد به شما زحمت نمیدادم.
تو دلم گفتم مردک هر چی از دهنش در اومد بارم کرده، حالا عذر خواهی میکنه.
منم گفتم:
- آقای عظیمی، درسته کار حساس بود، ولی کار شما هم درست نبود، سرمون داد بزنی. دیدم الی داره سیخونکم میکنه که یعنی ولش کن بدبخت و خودش قاطی هست.
باز شرمنده گفت:
- ببخشید خانوم ها، اگه جایی میرید برسونمتون.
جالب تر ازهمه این بود که با من بدتر از الی حرف زده بود، اما انگار طرف مخاطبش فقط الی بود. تو دلم گفتم مردك هیز، با من که بدتر برخورد کردی. تو همین فکرا بودم که صدای الی رو شنیدم که
میگفت: ممنون آقای عظیمی وسیله هست و یه اشاره ای به من کرد که یعنی فلنگ و ببندیم. از اون عظیمیه بی خاصیت خداحافظی کردیم و از شرکت رفتیم بیرون .
الی گفت:
- پرنیا جونم، بعد از ظهر چی کاره ای؟
ابرومو دادم بالا و گفتم:
- بیکارم.
- خُب، بیا با هم بریم بیرون. ماشینتو بیاری هاا ، ماشین من فلک زده خرابه.
- چیه؟ باز دوست پسره خونت، کم شده؟
- برو بابا تو هم، هر چی میشه میگی دوست پسر. راستی شیطون اون پسره چی میگفت؟ فکر کنم طفلی عاشخت شد رفت. آخه تو خشن ميشی دوست داشتنی تر میشی. من اگه مرد بودم خودم میومدم مي گرفتمت و شروع کرد به خندیدن
- کوفت، پر رو، به خاطرِ تو این پسره هی اس میده
- به من چه که تو حافظه نداری. راستی؟ گفتی اسمش چی بود؟
- فرهاد
- وای چه باحال، تو هم میگفتی من شیرینم. خندیدم و گفتم:
- اتفاقاً بهش گفتم
- وای، جونِ من، اخ جون، یه عروسی افتادیم
- گمشو بابا، پسره علاف و بیکار بوده.
- از کجا معلوم؟ اصلاً بی خیال، بعد از ظهر البته منظورم یه ساعت دیگه میای دنبالم؟
گفتم: خُب الان بریم

blue berry
1390,12,02, ساعت : 22:09
بچه ها تازه اولاي رمانه . موضوع هم مشخص نيست تا چند تا پست آينده رمان رو روال ميفته. ممنون ميشم با تشكر و مثبت به من و شادي رو حيه بدين.:-2-40-::-2-40-:
اگه يه سري هم به تاپيك نقد بزنيد كه ديگه واقعا لطف كرديد بهمون:-2-40-::-2-40-:
++++++++++++++++++++++++++++


گفتم: خُب الان بریم
- نه، با این لباس؟
- هان، بگو، بگو لباسم سادست. بگو ارایش ندارم. بگو میخوام تجدید قوا کنم. خندیدم.
- بروعمه تو مسخره کن
- خوبه تو هم، هر چی میشه با عمه من کار داري
-خُب خاله تو مسخره کن
-الي، گمشو تو هم
الي گفت پس قرارمون یه ساعت دیگه. بیا خونمون.
گفتم باشه و خداحافظی کردیم و رفتم خونه.
خونه ی ما با خونه ی الي همش چند تا كوچه فاصله داشت.
خونمون يه خونه ی ويلاي خيلي خوشگل و نقلي بود كه بابام خيلي وقت پيش نقشه اش رو از يه معمار خيلي معروف ايتاليايي گرفته بود. سالها طول كشيد تا بابا اينجا رو بسازه.
سبك خونه هم شبيه خونه هاي ايتاليايي بود. شيك و مدرن. با اينكه نقشش برا خيلي سال پيش بود اما هنوزم شيك وامروزي بود. خيلي مدل خونمون رو دوست داشتم. با اينكه يه حياط كوچيك وجم و جوري داشت اما پر از گلهاي خوشگل ودرخت بود. آخه مامانم عاشق گل بود. كلاً حياط رو با سليقه ی مامان درست كرده بودن كه سنگفرش سفيد و زرشكي بود. گلها هم مطابق با آب و هوا و فصل عوض ميشدن. كنار حياط هم يه آلاچيق كوچولو بود كه شباي تابستون شام رو اونجا ميخوردیم. خيلي باصفا بود.
از حياط گذشتم و دم در خونه رسيدم كفشامو در آوردم، رفتم تو خونه، بلند گفتم:
سلااااااااااام بر اهل خونه، من اومدم( عادتم بود هر وقت از بيرون ميومدم بلند سلام ميكردم. پويان همش واسه بلند سلام كردنم مسخرم ميكرد ميگفت مگه تو شاليزاري كه اينقده بلند داد ميزني).
داخل خونه هم به سليقه ی مامان و بابا، هر دو بود. پنجره اي بلند رو به حياط كه خيلي دوست داشتم، توي خونه هم پر بود از درختچه های خوشگل. يك ست كامل مبل استيل با ميز ناهار خوريش كه تو پذيرايي بود . يك ست هم مبل اسپرت كه تو هال واسه نشستن خودمون بود. با يه ميز ناهار خوريه 6 نفره بازم واسه خودمون.
كلاً بابا و مامان از رنگهاي گرم و شاد تو دكوراسيون خونه استفاده كرده بودن. البته بگما، خونمون خيلي شلوغ نبود .
تو همين حين بابا رو دیدم گفت:
- دخترِ بابا چرا دیراومدی؟
گفتم:
- این عظیمی ول نمیکرد.
- خُب حق داره، اون نقشه ها خيلی حساسه
- بابا بی خیال، این پویان ذلیل مرده کجاست؟ امروز نه اون بود نه الهه. منِ بدبخت تنهایی، خورده فرمایشای عظیمی رو انجام میدادم. ئاعصابمو خورد کرد.
بابا خندید و گفت که پویان رفته سر ساختمون .
پویان، داداش بزرگم بود. 26 سالش بود. قد بلندی داشت و سبزه بود. بیشتر از اینکه داداشم باشه، دوستم بود. با هم خیلی جور بودیم. باهاش مشورت زیاد میکردم.
داشتم از پله ها ميرفتم بالا، تو اتاقم، كه مامان رو ديدم. پريدم بغلش كردم يه ماچ آبدارگنده هم از لپش. مامان هم گونمو بوسيد و گفت: عسل مامان چطوره؟ خسته نباشي دخترم. گفتم مرسي مامان خوشگلم.
مامانم واقعاً زيبا بود. خيلي خوشگلتر از من. موهاي لخت قهوه اي، با چشمهاي درشت سورمه اي رنگ و پوست مهتابي.
به بابا حق ميدادم که اينطوری عاشق مامانم باشه. البته بابام هم خوشگل بود، از حق نگذريم. موهاي حالتدار مشكي. قد بلند چارشونه. پويان قدش به بابام رفته بود. با چشمهاي جذاب مشكي و پوستي سبزه. من كه هر دوتاشون رو دوست داشم، خيلي زياد.
بعد به مامان گفتم من برم اتاقم. اتاقم خيلي بزرگ نبود اما خوبيش اين بود كه رو به حياط بود و سمت حياطش كلاً سراسر پنجره بود و ديوار نداشت. البته قبلاً يه پنجره ی كوچيك داشت كه با اصرارِ من، بابا واسم ديوار رو برداشته بود و سراسر پنجره گذاشته بود. رنگ اتاقمم آبي فيروزه اي خوشرنگ بود. تختمو هم گذاشته بودم نزديك پنجره.
يه ميز هم كمي اونطرف تر از تختم بود. يه كتابخونه هم كنار ميز بود. بازم به اصرارِ من، بابا يه سرويس بهداشتي كوچيك تو اتاق واسم درست كرده بود.
یه دوشی گرفتم و لباسمو پوشیدم. یه مانتوی شکلاتی پوشیدم با یه شلوار لی نوک مدادی. مداد چشممو گرفتم و به چشمای خوشگلم زدم. آخه چشمم زیباییمو دو برابر میکرد. یادمه این پویانِ خر همیشه بهم میگفت چشات آدمو یاد گاو میندازه. البته حسودیش بودا. چون خودش سبزه بود و چشاش از من ریزتر بود، حسودی میکرد.
رژ صورتی و رژگونمو هم زدم البته ملایم و یه نگاهی تو آينه کردم گفتم مخلصتم خدا جونم كه خوشگل منو آفريدي.
از مامان و بابام خداحافظی کردم و بهشون گفتم الهه میرم بیرون. هر دو گفتن به سلامت، آروم برونیا تا 9ام برگرد. این عادته بابام بود که میگفت هر جا میری باید تا 9 خونه باشی. البته نه اینکه به من شک داشته باشه ها، نه، میگفت جامعه امن نیست. رفتم تو ماشین و پیش به سوی خونه ی الی. یوهو...


:-2-40-::-2-40-::-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-::-2-40-::-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,03, ساعت : 11:58
صدای اهنگ مازیار فلاحی یه ارامش خاصی بهم میداد




همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که
دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که
دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد
اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی
نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو
نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه
حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و
کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو
نیستی همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها
سپردی…دروغه
این آهنگ و خیلی دوست داشتم. آرومم ميكرد .
رسیدم خونه ی الهه شون، که دیدم داره میاد سمت ماشین. تا من و دید گفت:
- سلام عشخم.
- گمشو، اه، میدونی از ننر بودنت خوشم نمیاد. در ضمن من صاحاب پیدا میکنما، چشت دنبال یکی دیگه باشه.
-برو تو هم، فکر میکنه چه تحفه ای هست. در ضمن، حالا که صاحب نداری و بلند خندید
-کوفت، کوفت کمربند و ببند
الي گفت:
- بستم.
- خره، مگه تو به شلوارت کمربند میبندی؟
- خو اره، خُب شلوارم یه کمربند داره این قدر خوشگله که نگو
مانتوشو زد بالا و کمربندشو نشون داد. واقعاً خوشگل بود. یه کمربندِ فلزی و کشی بود که روش ،یه شکل خاصی بود، فانتزی بود.
- گمشو حالا ول کن. یه کمربند خواستی نشون بدی. همه جات دیده میشه، بی حیا.
- بیحیا خودتی، که به من نظر داری.
- گمشو تو هم.
- بزن بریم كه دير شد. بازم اینو گذاشتی دیگه من این آهنگ و کلاً حفظ شدما.
- خُب چی کار کنم. آهنگ مورد علاقمه خُب.
- نمیشه از آهنگِ "امشب چه شبیست شب مرادست امشب"... خوشت بياد؟
خنده م گرفته بود. آخه اینو با یه ادا اطواری میگفت. یکهو قهقهه زدم.
- رو آب بخندی، هر هر هر، ببند نیشتو. چه خوشش اومد
بعدش گفت: راستی فرهاد چه طوره؟
- فرهاد کدوم خریه؟؟
- بابا همونی که بهش اشتباه زنگ زدی
گفتم: هان. آهان. هیچی، یه اس داد، چت بود. همون موقع صدای گوشیم بلند شد.
دیدم نوشته: سلام شیرین جونم. میبخشید مزاحم شدم. البته میدونم مراحمم ولی محض تعارف گفتم. راستش یه سوالی داشتم. امروز چند شنبست ؟
نوشتم: اولا خدا شفا بده. دوما برو از عمه ت بپرس میدونه. ثانیا مزاحم نشو میدمت دست پلیسا و دکمه سِند رو زدم.
همون موقع دادِ الی بلند شد
- چته؟
- خاک تو سرت، سوتی دادی پرنیا
- چی شد؟
- نوشتی دوماً، ثانیاً. الان پسره میگه خودش کرم داره ها. هم خنده م گرفته بود هم بد سوتی داده بودم. گفتم:
- دوباره اس میدم. صبر کن. همون موقع صدای گوشیم اومد. دیدم اس داده خب شیرینم بگو سواد ندارم. چرا جوابمو نمیدی؟ اشکال نداره خودم میفرستم بری درستو بخونی بعد ازدواج و یه شکلک قهقهه گذاشته بود.
بعد از یه دقیقه باز اس داد وقتی میگم گلم بی سوادی ناراحت میشی اون ثالثنه نه ثانیا. مجید جان دلبندم.
خیلی لجم گرفته بود. الی گفت:
- چی جواب میدی؟
- ولش کن، پسره ی علاف و. جوابشو نمیدم. بمیره از خماری.
تو دلم انواع و اقسام فحش ها رو به خودم، برای سوتی خَفَنَم دادم. آخه کلاً آدم حاضر جوابی بودم. از کسی کم نمیاوردم و جواب همه رو میدادم.
الی گفت: میگم اگه تو فرهاد نمیخوای، من ميخواما. شمارشو بده یه خرده اذیتش کنم.

blue berry
1390,12,03, ساعت : 23:00
بچه ها اينم قسمت جديد اميدوارم خوشتون بياد.:-2-38-::-2-38-:
با تشكر و مثبت هاتون بهمون روحيه بديد.:-2-40-:

+++++++++++++++++++++++++++++++++

گفتم:
- الی جونم خفه میشی یا خودم خفت کنم. این معلوم نیست کدوم خریه. چه زبونیم داره. الی خندید و گفت:
- اره صد رحمت به زبون دو متریه تو، تو رو میزاره تو جیب چپش
- خفه بابا اعصاب ندارم
- ااااااااااااااااااااااااا ااای توهم خوشت اومدا، از زبونشا
- خُب که چی؟ آخه خیلی پر روئه، خندم میگیره. تو اگه صداشو میشنیدی. ادم خندش میگرفت. با یه لحنی صحبت میکرد پسره ی پر رو.
بالاخره رسیدیم. یه آب و هوایی عوض کردیم تو حال و هوای خودم بودم که صدای حال و احوال پرسی الی و شنیدم، که داشت با پویان سلام علیک میکرد. پویان تا منو دید گفت:
- بَه، آبجی خانوم، شما کجا اینجا کجا؟
- من این سوال رو باید از تو بپرسم. امروز خوب شرکت و پیچوندیا. یهو صدای یکی از دوستاش اومد که گفت:
- سلام پرنيا خانم، خوب هستین شما؟
دیدم امینِ. از اینا بود که خیلی خوش تیپ بود، قدش 190 خوردی بود. کلاً مثل مانکنا میموند. خوشم میومد ازش، ولی فقط در حد خوش اومدن نه چیز دیگه. البته آدم خوش برخوردی هم بود. گاهی شرکت میومد. میدونستم وضع مالیشون خوبه. آخه هر روز یه تیپی میزد. خوش لباسم بود و خوش اخلاق. جوابشو دادم و خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت كافي شاپ.
الی گفت:
- وای چه جیگری بود، این کی بود؟
- اسلامی بود دیگه
- خره، اسمشو میگم
- امین
- الهی، میگم دوست دختر نداره؟
شونمو به نشونه ی بی تفاوتی انداختم بالا و گفتم:
- از پویان شنیدم یه عالمه دوست دختر داره
- اه میبینی شانسو
- باز تو دو دقیقه ای عاشق شدی
- به قول اون هم کلاسیمون کار دلِ دیگه.
خنده م گرفته بود تو دانشگاه یه همکلاسی داشتیم که خیلی بد چشم بود. همه رو یه جوری نگاه میکرد. آدم حالش از نیگاهاش بد میشد. یه بار یکی از دخترا گفت بابا این دیگه شورشو در آورده، من میرم بهش یه چی میگم از طرف کل دخترا. دخترا هم همه سوت و کف زدن. یه چند نفری هم باهاش رفتن. چند دقیقه بعد دیدم یه سری شون متعجبن، یه سری شون در حال خنده، گفتم چی شده؟ گفتن رفتیم به پسره گفتیم چرا این قدر همه رو نیگاه میکنین، پسره پر رو تو چشای من نیگاه میکنه میگه کار دلِ دیگه. بهش میگم یه نفر دو نفر کار دلِ، نه همه ی بچه های کلاس. اونم گفت خُب دلم این جوریه دیگه، دیگه منم کم اوردم هیچی نگفتمو سرمو انداختم پایینو اومدم.
وای که چقدر اون روز از پر روییه پسره خندیده بودیم. خیلی شيطون و زبون باز بود.
تو این فکرا بودیم که گارسون اومد گفت چی میل دارید. من قهوه و کیک خوردم. اون دلقکم کیک و بستنی سفارش داد. تا گارسونه رفت.
- الي؟ هر دفعه مياي فقط بستني، يه كم تنوع بده منوت رو.
- آخه ویار بستني دارم. خنده م گرفته بود. کلاً بچه پر رو بود. خودشم خندید و منتظر شدیم تا سفارشمون رو بیارن.
بعد از اينكه كيكمون رو خورديم و الي كلي دلقك بازي در آورد، قرار شد بريم مركز خريد يه كمي خريد كنيم.
تو راه رفتن به مركز خريد آرش به الي زنگ زده بود و داشتن با هم حرف ميزدند. اما نميدونم چرا الي ناراحت بود و هيچ حرفي به آرش نميزد بعدش يه خداحافظي آروم كردو گوشي رو قطع كرد. يه نيگا بهش كردم. ديدم اصلاً تو اين دنيا نيست يعني اين آرش بچه ننه چي به الي گفته؟!
ميدونستم اخلاقشو، تا نخواد حرف نزنه نميشد از زير زبونش حرف كشيد. پس سعي كردم اين حس فضوليي كه هي قلقلكم ميداد رو سركوب كنم. بعد از چند دقيقه گفت:
- پرنيا ميدوني چي شده؟
- نه، از كجا بدونم. اما مثل اينكه آرش بد زده تو پرت كه اينجور دمق شدي.



:-2-40-::-2-41-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-41-::-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,04, ساعت : 12:04
الي هم گفت:
- اوهوم. بهم گفت بيا تموم كنيم.
- جانم؟ چي شد؟ يعني چي الي؟ اين كه تا همين ديروز واست ميمرد، يکهو چي شد آخه؟؟
اليِ بيچاره، كم مونده بود گريه اش بگيره.
- نميدونم. خودمم هيچي نميدونم.
يهو بغضش تركيد و شروع كرد زار زار گريه كردن.
منم هول شده بودم. آخه تو اين چند سال دوستيمون، نديده بودم الي گريه كنه. سريع ماشين رو زدم كنار و برگشتم سمتش و گرفتمش تو بغلم. كلي قربون صدقش رفتم و دلداريش دادم. اما مثل اينكه دلداريام به درد نميخورد، چون شدت گريه ی الي بيشتر شد. منم كلاً بي خيال دلداري شدم و گذاشتم راحت گريه شو بكنه. شايد يه كم آروم بگيره. بعد از نيم ساعت، الي خانم گريه هاش تموم شد اما هنوز هق هق ميكرد. منم ديگه گردن و دستام داشت ميشكست. نيم ساعت مثل چوبِ مجسمه نشسته بودم و گرفته بودمش تو بغلم.
- الي بسه ديگه. پسرا همشون همينن. همه سرو ته يه كرباسن. تا يكي جديدشو ميبينن قبليه يادشون ميره.
الي هم با هق هق گفت:
- ن---ه آر---ش اينجوري نبود. خيلي دوسم داشت.
- مرده شور اون دوست داشتنش و ببره كه تو رو به اين روز انداخت. ول كن ديگه.
- آخه چرا اين كار رو باهام كرد،تازه تازه داشت ازش خوشم ميومد.
من كه هنگ كرده بودم. الي و دوست داشتن؟؟!! باورم نميشد. آخه كلاً تو بحث عشق و عاشقي نبود. نمیدونم چه مرگش شده بود که اینجوری گریه میکرد. كلاً بیشتر واسه وقت گذروني از اين كارا ميكرد. يا شايدم يهو عاشق شده بود پس چرا به من چيزي نگفته بود؟؟!! نه بابا، فكر نكنم که الي عاشقش شده باشه. فقط عادت كرده بهش. چون تا اونجايي كه ميدونستم الي، قبلاً، پويان و دوست داشت. هرچند بروز نميداد اما از رفتارش فهميده بودم. نمیدونم چی شد که یکهو میونشون بهم خورد.
برگشتم سمتش
- چرا به من چيزي نگفته بودي؟؟مگه من دوستت نبودم.
الي هم گفت:
- آخه تو ميفهمي دوست داشتن چيه ؟؟ ميفهمي دوست داشتن يعني چي كه الان داري ميگي چرا به من نگفتي؟؟!!
اين دختره هم قاطي كرده امروز، من كه از سنگ نيستم اين اينطوري ميگه بهم.
كلاً بي خيال شدم و ماشين رو روشن كردم و راه افتادم.. ولي الي گفت ديگه حوصله ی خريد نداره و بريم خونه. ديگه هيچ كدوممون حرفي نزديم و تو سكوت داشتم رانندگي ميكردم. حرف الي خيلي واسم سنگين اومد.اخه اون چه حرفي بود؟؟!! كلاً سعي كردم تمام افكار بد رو از ذهنم دور كنم . به چيزاي خوب خوب فكر كنم.
بعد از 20 دقيقه رسيديم خونه الي شون. خيلي آروم خداحافظي كرد و رفت. شيشه ی سمتش رو از طرف خودم پايين كشيدم و گفتم:
- الي ميخواي شب و پيشت بمونم؟
- نه، ميخوام تنها باشم.
منم ديگه اصرار نكردم. گازشو گرفتم و رفتم سمت خونه.
در حياط رو با ريموت باز كردم، ماشين رو تو پاركينگ پارك كردم و از در پاركينگ رفتم خونه. يه سلام آروم كردم كه همه برگشتن با تعجب نگام كردن.
-چيزي شده؟
كه پويان گفت: دخترِ باباش، همش با صداي بلند سلام ميكرد. كي زبونشو كوتاه كرده كه برم دستشو ببوسم. كارش حرف نداشت. بعدم چهار زانو نشست رو زمين و دستاشو تو هم قفل كرد و با حالت خنده داري گفت: خداجون كارت درسته. نوكرتم در بست، كه زبون اين آبجي كوچيكه رو كوتاه كردي.
اين پويان باز شروع كرده بود. ديدم اينجوري نميشه اگه جوابشو ندم. زبونم رو در آوردم گفتم نگاه صحيح و سالم، زبونم سر جاشه تا كور شد هر آنكه نتواند ديد. كور خوندي آقا پويان. تو خواب ببيني كسي بتونه زبونم رو كوتاه كنه. کلاً آدم بی نمکی بود نمیدونست کِی باید حرف بزنه، کِی اون گاله رو ببنده.
پويان اومد يه چيزي بگه كه بابا گفت: بچه ها بسه ديگه. مامان هم گفت: برو لباساتو عوض كن و بيا كه ميخوايم شام بخوريم. منم بدو رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض كردم. يه شلوار برمودا مشکی با تي شرت سفيد پوشيدم. رفتم تو آشپزخونه كه ديدم مامانم ميز رو چيده و همه منتظرِ من، نشستن. آخه هميشه عادتمون بود همه با هم غذا بخوريم.

blue berry
1390,12,04, ساعت : 19:24
خوب اينم يه قسمت ديگه. اميدوارم خوشتون بياد و با تشكر و امتياز بهمون روحيه بديد.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
+++++++++++++++++++++++++++++++++++

مامان هميشه غذا رو خودش درست ميكرد. بابام از اينكه همیشه تو خونه کارگر باشه، بدش ميومد. البته يه روز در ميون يه خانمي ميومد خونه رو نظافت ميكرد. آخه مامان خيلي تميز و مرتب بود.
مامان برای شام، كتلت درست كرده بود با سالاد. عاشق دست پخت مامانم بودم.
وای، گفتم آشپزی. یادم اومد من، اصلاً آشپزی بلد نیستم. ته هنرم، سیب زمینی سرخ کردن و نیمرو کردن بود. که اونم اگه در حال دیدن تلویزیون بودم جزغاله میشد. البته تلاشی هم برا یاد گرفتنش نمیکردم. کلاً آدم تنبلی بودم تا مجبور نمیشدم چیزی رو یاد نمیگرفتم.
همیشه الی منو مسخره میکردو میگفت بیچاره اون شوهر فلک زدت. منم میگفتم یه شوهر میگیرم که آشپزی و خونه داریشم خوب باشه و میخندیدم. اونم میگفت هنوز به دنیا نیومده عزیزم. میگفتم حالا ببین پیداش میکنم. اخه خودش با همه مشنگ بازیاش 10-11 مدل غذا بلد بود درست کنه و همیشه سرکوفتشو به من میزد.
گفتم الی. يادش افتادم. آخی، معلوم نیست چی بهش گفته بود که یهو این الی بی کله این قدر ناراحت شده بود. اخه من موندم تو کار بعضی ادما. مثلاً همین الی. بگو تو به چی دلخوش کرده بودی. به 4تا حرف پسره. حرف، کلاً باد هواست. تعهدی که بهت نداشته که، الان مردم تعهد دارن و میزنن زیرش، وای به حال این که فقط یه دوستیه ساده بود.
بعد از شام، من به مامان كمك كردم ميز رو جمع كرديم و مامان هم چاي رو دم كرد. با مامان رفتيم تو هال، پيش بابا سعيد و پويان خان.
بابا و پويان داشتن راجع به كاراي شركت و پروژه اي كه تازه شركت گرفته بود صحبت ميكردند.
من ومامان هم رفتيم پيششون نشستيم . اصلاً نميفهميدم بقيه چي ميگفتن. همش نگران الي بودم، كه الان اوضاش چطوره.
بلند شدم رفتم تو اتاقم و گوشيم رو برداشتم. به الي زنگ زدم اما بر نداشت. 10 بار زنگ زدم تا آخر سر گوشي رو برداشت.
با صداي گرفته اي گفت:
- چيه چي كار داري؟ كچلم كردي اينقدر زنگ زدي.خوب حتما نميخوام جواب بدم ديگه.
اين چرا اينقده قاطيه.
- اولاً سلام الي جونِ خودم. چته بابا، حالا يه كشتي غرق شدن كه اين حرفا رو نداره.
منتظر شدم يه چيزي بگه. اما نه مثل اينكه واقعاً حالش بده. جدي شدم
- الي چرا باهام حرف نميزني؟ چرا باهام راحت نيستي؟ اگه حرفي تو دلته كه ميخواي به كسي بگي، گوش ميكنم حرفاتو.
اما بازم حرفي نزد.منم ديگه اصرار نكردم و خداحافظي كردم.
الان ساعت 3 صبحه اما من هنوز بيدارم. با اينكه خيلي خسته م اما خواب با چشام قهر كرده. دارم به اين فكر ميكنم كه واقعا من بي احساسم ؟؟!! كم كم چشام سنگين شد و نفهميدم كي خوابم برد .
يهو باصداي يه چيزي كنار گوشم از خواب پريدم. قلبم تند تند عين گنجشك ميزد. واي خدا جون اين چه جور خوابي بود كه من ديدم. كمي كه حالم سر جاش اومد. ديدم چراغ گوشيم روشن خاموش ميشه. يعني كي اين موقع اس ام اس داده.
نگاه كردم ديدم بله، همون پسره ست.
نوشته شيرينم نمي خواي پاشي لنگه ظهره. دخترم يه كم سحرخيز باش. اي تو روحت پسره مزاحم كه اينطوري منو از خواب بيدار كردي. يه نيگا به ساعت كردم. ديدم تازه ساعت 6 صبحه. اي خدا من فقط 3 ساعت خوابيدم.
خواب كه كلاً از سرم پريد. خواستم برم نمازمو بخونم تازه یادم اومد که نمیتونم(آخه عادت بودم)... اه یه امروزم بیدار بودم قسمت نبود نماز بخونم. یه خرده با گوشی م بازی کردم. دوباره خوابیدم ولی خوابم نبرد تصمیم گرفتم یه رمان بخونم که دویاره اس ام اس اومد
نوشته بود: سلام صبح زیبای تابستونيتون بخیر ااااااااا خو چرا جواب نمیدی. خو مگه با تو نیستم استاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پا شو تنبل خانوم ما نون نداریم برو واسه ما نون بخر ماماننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننن این نمیره نون بخره میزنمشا با یه شکلک چشمک گذاشته بود.
هم خندم گرفته بود. هم دلم میخواست خفش کنم. آخه کله سحر منو بیدار کرده بود تازه روز تعطیلیم هم بود.
مي خواستم جوابشو بدم میترسیدم پر رو بشه به نظر از این بچه شرا بود که دیوار راست رو بالا میرفت تو دلم گفتم وای، بیچاره مادرش چی میکشه از دستش.
تو فکر بودم چرا این بشر ول کن نیست اس ام اس اومد ا ااااااااااااااااااا.خوابی



:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,04, ساعت : 22:22
صبحانه مو خوردمو از مامان خداحافظی کردم. بهش گفتم میرم خونه ی الی، ببینم چشه.
- باشه، سلام برسون.
رفتم خونه شون. در زدم. دیدم داداشِ کوچیکش احسان، درو باز کرد. پسرِ فوق العاده شیطون و بازیگوشی بود. دوم راهنمایی بود.
- سلام پرنیا جون، خوبی؟ کم پیدا شدیا.
واقعا مثل یه برادر کوچولو دوسش داشتم. خیلی شیرین و با نمک بود.
- دهه، من که همیشه تلپم
- نه، دیروز نیومدی، برات حاضری نزدما.
پسره نیم وجبی، داشت منو دست مینداخت
- مامانتو که میبینم
- غلط کردم.
خندیدمو گفتم: حالا شد،
- الی هست؟
- اره، معلوم نیست چه مرگشه. غمبرک زده یه گوشه
- چه مرگشه، چیه بی تربیت
- حالا مامان نیست، خودمونيم
- یعنی از من نمیترسی که برم به مامانت بگم ؟؟؟
خندید و گفت: میدونم آجی گلم، نمیگه. لپشو كشيدمو گفتم: وروجك،
جدی حالش چه طوره؟
-حرفی نمیزنه. مامانم خیلی سعی کرد از زبونش بکشه اما چیزی نمیگه .
- باشه، من میرم ببینم چشه. خندیدو گفت بگو میرم فضولی. با صدای بلند گفتم: مریم جون. مریم جون اسم مامانِ الی بود. خودش دوست داشت بهش بگیم مریم جون. اوایل میگفتم خانوم محمدی. گفت عزیزم، بهم بگو مریم جون من راحت ترم .
دیدم داره میاد سمتم. احسان با یه نگاه التماسی نگام کرد که یعنی جونِ من، هیچی نگو .
سلام کردم و دست دادیم. مریم جون با نگرانی گفت: -نمیدونم از دیشب چشه تو نمیدونی عزیزم. نمیدونستم چی بگم درسته قضیه آرش و میدونستم اما درست نبود از من بشنوه.
- منم نمیدونم، اومدم ببینم چشه و راه افتادم به طرف اتاق الی.
در زدم و رفتم تو، از قیافش کپ کردم. از نگاهش غم میبارید. فقط نیگاش کردم...
- چه کار کردی با خودت دختر. فقط گریه کرد منم بغلش کردم و گفتم: آروم باش، تا چند دقیقه تو این حال بودیم که خودش شروع به حرف زدن کرد.
-نميگم عاشق آرش بودم، نه. اما نميدونم چرا تا ميام به يكي تكيه كنم. ميذاره و ميره.
آرش هم كلاً پسري بود كه به دخترا محل نميذاشت.
يه چند ماهي گذشته بود كه ديدم يكي به گوشيم زنگ زد و شمارش برام آشنا نبود گوشي رو برداشتم و ديدم يه پسره!
از پشت تلفن صداشو نشناختم. آرش هم، خودشو معرفي كرد و گفت ميتونم ببينمت؟ يه كاري باهاتون دارم؟؟!!
منم تعجب كرده بودم كه آرش باهام چيكار داره؟؟؟!!
تو يه كافي شاپ قرار گذاشته بود. كلي به خودم رسيدم. يه تيپ پسر كش زدم شايد به چشمش بيام.
به كافي شاپ كه رسيدم، ديدم پشت يه ميز و يه جاييكه اصلاً تو ديد نيست، نشسته. رفتم سمتش و سلام كردم. خيلي گرم جوابم رو داد و گفت: بشين.
من ديگه واقعا داشتم شاخ در مياوردم كه اين همون آرشِ؟؟!!
خلاصه، بعد از كلي مقدمه چيني گفت كه از من خوشش اومده و ميخواد باهام باشه. منم كه تو دلم كيلو كيلو قند آب ميكردن. سريع قبول كردم. آخه نميخواستم به گذشته فكر كنم.
منظورشو از اين حرف فهميدم. اما به رويِ خودم نياوردم.
اون روز گذشت و من به آرش هر روز وابسته تر ميشدم. تا اينكه امروز زنگ زد و گفت بيا همه چي رو تموم كنيم .

blue berry
1390,12,06, ساعت : 12:22
بچه ها جونم ديروز از صبح رفتم بيرون نتونستم ادامه رمان رو براتون بذارم.:-2-41-:
اينجا هوا بسي دلپذير و بهاري بود و ديگه عيدم نزديكه رفتم خريد شرمنده دوستاي خوبم شدم.:-2-14-::-2-14-:
بچه ها با مثبت و تشكر بهمون روحيه بديد:-2-40-::-2-40-:

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

- فكر كنم دليلش رو بدونم چيه... ميخواد بره خارج، واسه ادامه تحصيل. و بهتره هر چه زودتر همه چی تموم بشه. منم فقط گریه کردم. الان من چيكار كنم پرنيا؟؟
من الان بايد چي جواب ميدادم، نه كه خودم خيلي تجربه داشتم تو اين زمينه.
- نميدونم الي، اما اگه خيلي دوسش داري زنگ بزن يه جا قرار بذار ببين حرفش چيه. رو در رو صحبت كنيد خيلي بهتره. الي هم گفت:
- آره راست ميگي.
زودي گوشيش رو برداشت و شماره ی آرش رو گرفت. جواب نميداد. اما الي ول كن نبود. هي زنگ ميزد. آخر سَرَم موفق شد. آرش گوشي رو برداشت اما همون بهتر كه بر نميداشت. با صداي بلند كه منم شنيدم گفت: چيه زنگ ميزني؟
مگه نگفتم ديگه زنگ نزن؟؟
الي هم كه با اين دادِ آرش كپ كرده بود، همين طور مونده بود و حرفي نميزد. دوباره آرش گفت: گفتم چيكار داري ؟؟
با خودم گفتم اين پسر چقدر بد اخلاقه، الي از چيه اين خوشش اومده.
الي هم خودش رو نباخت، گفت: آرش، بايد ببينمت. بايد بدونم چرا اين تصميم رو گرفتي. من حق دارم كه بدونم.
اما آرش گفت: من دلم نميخواد كه ديگه ببينمت و گوشي روقطع كرد.
الي هم دوباره گريه هاشو شروع كرد. همينه ديگه، ميگم عشق وعاشقي برا تو رمانا وقصه هاست. آخه آدم عاقل كاري ميكنه كه بعدا پشيمون بشه ؟؟!!
يه دو ساعتي خونه اليشون بودم. بعدش رفتم تو خيابونا يه كم بگردم. آخه دلم خيلي گرفته بود. خيلي زياد.
ظهر بودكه رسيدم خونه. بابا اينا نيومده بودن و مامان هم طبق معمول تو حياط داشت به گلهاش ميرسيد. ماشين رو كه تو پاركينگ پارك کردم، رفتم سمت حياط و به مامان سلام كردم خودم رو انداختم بغلش، خيلي نياز داشتم كه تو آغوشش باشم. هميشه وقتي ناراحت بودم ميرفتم تو بغل مامانم. اونم فهميده بود و هيچ حرفي نميزد فقط آروم نازم ميكرد. خُب دخترِ لوسِ مامانم بودم ديگه.
بعداز چند دقيقه كه آروم شدم مامان نيگام كرد و گفت:
- باز كي اين دختر خوشگل منو اذيت كرده كه ناراحته؟؟!!
- مامان، كسي منو ناراحت نكرده. الي و ناراحت كرده.
- مگه چي شده؟
-هيچي، چيزِ مهمي نيست.
مامانمم ديگه چيزي نپرسيد با هم رفتم سمت خونه. در خونه رو كه باز كرديم بوي غذاي محبوبم اومد. قورمه سبزي، خيلي دوست داشتم.
من رفتم بالا تا لباسامو عوض كنم. تو همون لحظه هم بابا و پويان رسيدن. منم زودي رفتم پايين و یه سلام بلند بالا كردم. پويان تا صداي منو شنيد گفت: - خدا... آخه چرا همش يه شب. خُب چي ميشه اين خواهر ما كلاً زبون نداشته باشه. اونجوري همه راحت ترن و دنيا هم قشنگتر ميشه. يه مشت زدم تو بازوش و گفتم باز تو شروع كردي
و با اشاره به بابام كه ببين. اين پويان خانِ قند عسل، خودش تنش ميخاره.
ناهار و خوردیم و من چپیدم تو اتاقم. دوباره یاد الی افتادم. اما اینبارگفتم نه، نمیخوام بهش فکر کنم. آخه کلاً از غم و غصه، عشق و عاشقی بیزار بودم. آخه عقیده م بر این بود که آدم تا خودش نخواد غم و غصه نمیاد سراغش. درسته فراموش کردن سخته اما خوب با چپیدن توخونه و گریه کردن هم چیزی حل نمیشه. گفتم الان باید یه آهنگ شاد گوش کنم که روحیمو عوض کنه. صداشو زیاد کردم. خودم هم شروع کردم رقصیدن.
بی خبر یه روز اومد سر زد ورفت خواب بودم وقتی اومد در زد و رفت
اومد و دید که دلم خوابه هنوز
ننشسته روی بوم پر زد ورفت
اونی که نور امیده میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من اون مثل صبح سپیده
اون اونی که سه حرفه اسمش
اگه بشکنه تلسمش من دوباره جون میگیرم اون نباشه من میمیرم
گاهی عکسشو توی آب میبینم
دلمو واسش چه بی تاب میبینم
گاهی وقتا میبینم که اومده
نکنه بازم دارم خواب میبینم
اونی که نور امیده میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من اون مثل صبح سپیده...
چند تا آهنگه دیگه هم گوش کردم. اما اینو از همه بیشتر دوست داشتم. روحیه م بهتر شده بود. یه دفعه یادِ مزاحمه افتادم. از صبح نه اس ام اس داده بود نه زنگ زده بود. گفتم ایول پرنیا جون، خوب حالشو گرفتی. خودش دمشو گذاشت رو کولشو رفت. وای که چقدر خسته بودم...

:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,06, ساعت : 17:36
آخه صبحم نتونسته بودم درست و حسابی از دست اون پسره ی بیکار بخوابم. گفتم بگیرم بخوابم، نمیدونم کی خوابم برد که احساس کردم یه چیزی کف پامه و من به شدت قلقکی بودم. اول فکر کردم حشرست، اما دیدم ول کن نیست. چشامو باز کردم دیدم پویان داره میخنده. گفتم: هرهرهر رو آب بخندی، مگه نمیبینی من خوابم، برا چی مزاحم میشی؟ دیدم یه نیگاه بهم کرد و گفت:پاشو خانوم خرسه سه ساعته خوابیدی، ساعت 7 ها...
- شوخی میکنی! اما وقتی ساعت و دیدم فهمیدم راست ميگه
- حوصلت سر رفته بود اومدی سراغِ من؟
- اره دیگه چه کنیم، ماییم و همین یه آجی خل و چل، بیشتر نداریم...
بالشت و گرفتم سمتش پرت کردم همیشه نشونه گیریم بد بود اما این دفعه خورد تو کلش. دادش در اومد الهی بترکی تو که نشونه گیریت ضعیف بود چرا یکهو خوب شدی، الهی بترشی... همینجوری داشت میگفت...
- اوی چه خبرته میگم دعا کن شاید از تعداد عشاقم کم شد
- ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااو چه خودشم تحویل میگیره دختره لوس اصلا برا تو زوده، دهنت بو شیر میده الان نوبت منه و نیشش تا بنا گوش باز شد. خندم گرفت
- تو واقعا فکر زن گرفتنی؟
- مگه من چمه
- هیچی عقلت اندازه بچه های دو سالست
- گمشو همه دخترا برام دست میشکن. خندیدم و گفتم پس مواظب شون باش. اونم خندیدو گفت باشه.
رفتم دستشویی و دست و رومو شستمو اومدم بیرون که بابا گفت: پرنیا، بیا بشین دخترم.
کنجکاو شده بودم که قضیه چیه... بابا گفت:
- فردا شب یه مهمونیه خانوادگیه. دلم میخواد فردا خیلی خانومانه برخورد کنی و سر بسر بقیه نذاری و تو مجلس بدرخشی
- بابا مگه من چی کار کردم؟
- دخترِ لوسِ بابا، تو دیگه بزرگ شدی، کم سر بسر بچه ها بزار. دفعه ی قبول و یادت رفت با نويد و نگار چقدر آتیش سوزوندی
- خُب اونا گولم زدن
-یعنی تو اونا رو گول نزدی؟
- معلومه که نه. خودم هم خندم گرفته بود، نگار دختر عموم بود خیلی با هم جور بودیم نويدم برادرش بود هر دو خیلی شرو شیطون بودن .
تو این فکرا بودم که پویان گفت: پرنیا، راستی میدونی که چند روزه دیگه نتایج ارشد میاد؟
-وای نگو، یادم رفته بود، آخه سراسری رو گند زده بودم امیدم به آزاد بود که تهران زده بودم بد نداده بودم اما خیلیم خوب نداده بودم فقط خدا خدا میکردم که قبول شم.بابا گفت غصه نخور ان شا الله که قبولی. گفتم: انشاالله .
رفتم نشستم پای تلویزیون، داشت عشقِ ممنوعه رو میداد. حالم از این دختره، ثمر، به هم می خورد آخه آدم به برادر زاده شوهرش چشم داره، چشمت کور، دندت نرم، اون موقعی که خیره سرت عاشق شده بودی فقط به عشقت فکر میکردی الان یادت اومد شوهرت پیره و اله وبله و دقیقا جا گذاشتی پای مادری که باعث مرگ پدرت شد داشتم غرغر میکردم که پويان اومد گفت: بابا چه خبرته این فیلمه ها، این قدر حرص نخور.
- آخه اینم شد فیلم، همش خیانت. آخه مگه زنِ شوهر دار هم عاشق میشه؟ واقعا خجالت آوره
- خوبه تو هم، حالا چرا دعواشو با من میکنی
- خُب تو پرسیدی منم جواب دادم. کلا از خیانت متنفر بودم چه مردش چه زنش. نظرم این بود وقتی یک زن یا مرد بخواد ازدواج کنه حتی اگه قبلا عاشقه کسِ دیگه ای بوده باید فراموش کنه اینو یه باید میدونستم و نظرم این بود یه زن و شوهر به جز هم نباید به کسِ دیگه ای فکر کنن.
این نظر من بود. یکی از قانونایی بود که تو زندگیم داشتم. من کلا یه سری قانون برا خودم تعریف کرده بودم و همیشه اون و رعایت میکردم. یکی دیگش، دوست پسر ممنوع بود. نمیگم بي سر زبون بودم و با پسرا حرف نمیزدم، اما حدمو رعایت میکردم و نمیزاشتم کسی از حدش بیشتر حرف بزنه. یکی دیگه از قانونام نمازخوندنم بود. که تا اونجایی که میتونستم اون و رعایت میکردم.
تو این فکرا بودم که مامان برا شام صدامون کرد. شام تو یه محیط دوستانه صرف شد. ماکارونی بود بدم نمیومد اما خیلیم مورد علاقم نبود. شامو خوردم، رفتم سمت اتاقم یه خرده نت گردی کردم و گرفتم خوابیدم که فردا باید میرفتم شرکت
با تشکر فراوان از نها 65 عزیز که ما را در ویرایش داستان یاری کرد.:-2-40-:

blue berry
1390,12,07, ساعت : 01:11
ممنون از نها عزيز .:-2-40-:
خيلي زياد تو ويرايش رمان كمكمون كردن.
بچه ها با مثيت و تشكراتون بهمون انرژي و روحيه بديد.ممنون

++++++++++++++++++++++++++++++

صبح زود بیدار شدم. آخه بعد از ظهرم خوابیده بودم. خوابم نمیومد دیدم اون پسره اس ام اس داده. نوشته:یوهووووووو من باز اومد. خوش اومدم. فحشم ندی؟؟ببخشید دیشب یادم رفت حاضری بزنم استاد .حذفمنکنیا قول میدم جبران کنما.خوفی استااااااااااااااااااااد نه ببخشیدشیرینم؟چه خبرا؟الی چی کار کرد؟کلشو کندی؟ کشتیش ؟جون من جواببدیا.
گفتم مثل این کهداره تفریح میکنه پسره پر رو جوابشو ندادم
صبح زودي لباسامو پوشیدم و رفتم به طرفشرکت.
از الي خبري نبود. معلوم بود حسابي ضدحال خورده. منم تنهايي حوصله م سر رفته بود و بيكار نشسته بود كه مهندس افشار با كلي نقشه اومد اتاقم. دختر گرم ومهربوني بود.هميشه هم لبخند رو لبشداشت.
-سلام پرنياجون. خوبي عزيزم؟
-سلام يسناجون. مرسي بد نيستم. چه خبرا؟ ميبينم كه دست پر اومدي؟؟ يه اشاره به نقشه ها كردم.
- بدو پرنيا كه كارت دراومده يه عالمه نقشه واسه بازبيني آوردم. همشون پُره ايرادایِ كوچيكن. اينام واسهيكي از مشترياست كه داده بود به يه شركت ديگه نقشه ها رو بكشه اما خوشش نيومدهدوباره اومده شركت ما با نقشه ها كه يه كم تغييرات بديم و ايراداتشو بگيريرم.
بعد رو به من كردوگفت پس الي كجاست؟؟
- حالش خوب نبود ونيومد
- اينطوري كه كارت زياد ميشه ميخواي كمكت كنم؟
- نه خودم انجامشون ميدم. ممنون. اونم گفت بامن تعارف نكن، هر وقت كمك خواستي من هستم.
- ميدوني كه اهل تعارف نيستم.
-خوب پس من برم. با يسنا خداحافظي كردم ونشستم سرنقشه ها. يه چند ساعتي يك روند داشتم كار نقشه ها رو تصحيح ميكردم. خيلي خسته شده بودم. پاشدم رفتم آبدار خونه و واسه خودم يه چاي ريختم وبرگشتم.
مشغول خوردنِ چاييبودم كه ديدم اس ام اس اومده. اي خداااااااااا اين بشر چقده بيكارو سيريشه. بابا ولكن مارو ديگه.
نوشته بود: شيرين جونم تحويل نميگيري بچه زود رنجه زود دلش ميشكنه. بعد يه شكلك ناراحتگذاشت.
اينو كجاي دلم بذارم آخه .جون مادرت ولمون كن. بازم جوابش رو ندادم كه بي خيال شه .
دوباره بعد از خوردنچايي مشغول نقشه ها شدم و ساعت نزديك 6 غروب بود كه نقشه ها تموم شد. واي خدا جون چقده خسته م. دارم هلاك ميشم. رفتم سمت دفتر يسنا . در زدم رفتم داخل اتاقش. يسناهم هنوز نرفته بود. نقشه ها رو بهش دادم. از شركت اومدم بيرون، سوار ماشينم شدم. ماشينم يه پرايد هاچ بك بود. بابا تازگيا واسم خريده بود.
با سرعت نور روندم سمت خونه. آخه خيلي خسته بودم وامشب خونه مامان جون هم مهمون بوديم.به خونه كه رسيدم بدو رفتم تو خونه. سلام كردم اما كسي جواب نداد.اااااااااا پس بقيه كجان!؟
داشتم ميرفتم سمت اتاقم كه مامان وبابا از اتاقشوناومدن بيرون. داشتن ميخنديدن بلههههههههههههه چشمم روشن بابا اين موقع خونه چيكارميكنه؟؟!!
بابا اومد سمتمن و گونمو كشيد -عسل بابا چطوره؟؟
- مثل اينكه شما بهترينا. يه نگاه به مامان كردم كه مامان گفت: -دخترشيطوني بسه بدو برو حاضر شو.
- بلههههههههههه ديگه سر خر نميخواين.
بابام گفت: اي وروجك، بدو حاضر شو كه ديره.
چشمي گفتم و رفتمسمت اتاقم . نميدونستم چي بپوشم مردد مونده بودم كه مامانم اومد تو اتاق.
- تو كه هنوز وايستادي،بدو برو يه دوش بگير. گفتم: آخه نميدونم چي بپوشم. مامان گفت: تو برو حموم، من واست لباس ميذارم كه بپوشي. منم خودمو گربه شور كردم و 10 دقيقه اي اومد بيرون. ديدمبله، مامان خانمم همه چي رو حاضر كرده. مرسيييييييييي مامانجونم.
سريع شروع كردم به پوشيدن لباسام. يه بلوز خيلي نازِ كرم قهوه اي چسبون با يه شلوار قهواي سير خيليبهم ميومد. يه كيف و كفش خوشگل، ست لباسم هم بود.كفش رو پام كردم تو كيفم موبايلم ويه كم وسايل آرايشم رو گذاشتم. موهامو اول با سشوار يه كم نمشو گرفتم بعد هول هولكي اتو مو كشيدم.
يه آرايش ملايم صورتي هم كردم .مانتو و شالم رو برداشتم رفتم پايين مامان و بابا حاضر نشسته بودند. تامنو ديدن يه لبخند از سر رضايت زدن. بابام گفت: پرنيا جان بابا بيا ببينم چه كرده دختر بابا اينقده خوشگل شده. رفتم پيش بابا نشستم كه گونمو بوسيد. مامانم گفت: دخترم هميشه خوشگل وناز بوده.
- پويان كجاست؟ كه صداش اومد سلام عرض شد خانم مهندس؟؟؟!!!
يعني اين صداي پويان بود. خودش فهميده بود كه تعجب كردم
- چيه پرنيا؟؟ چرا دوتاشاخ در آوردي بالاي سرت؟؟ شروع كردخنديدن.
- خيلي بي مزه ايپويان. پويان هم گفت: من فداي اين خواهر كوچولويِ لوس و خل و چل و ديوونم بشم، كهيه دونست.
همگي با همرفتيم سمت ماشين بابا .
ماشين بابا يه سانتافه سفيد بود . همگي سوار ماشين شديم. بابا راه افتاد سمت خونه مامان جون .خونه مامان جون لواسون بود. يه خونه باغ خيلي خوشگل. توتهران هم خونه داشتنا، اما يه چند سالي ميشد كه به كل رفته بودن اونجا. باباجون خونه باغ رو خيلي دوست داشت.
يه 40 دقيقه اي طول كشيد تا برسيم خونه باغ. پويان پياده شد زنگ دررو زد وبعد باباجون روباز كرد با ماشين رفتيم تو حياط. يه حياط پر از درختاي ميوه آلبالو،سيب، گيلاس و...
خيلي باصفا بود من كه عاشق خونه باغ بودم. ازماشين پياده شديم. ديدمبله، همه اومدن. بابام يه برادر داشت و يه خواهر. عمو بزرگم كه كه عمو سينا باشه دوتا بچه داشت، نگار و نويد(محمد).
عمم كه بعد عموم بود. ساره هم اسم عمم بود. یه دخترو یه پسر داشت. اسمشون مارال و مسعودبود هر دوشون خيلي رسمي و خشك بودن. زياد باهاشون صميمي نبودم. اما بر عكس، با نگارو نويد و البته پويان، باهم كه بوديم كلي شيطوني ميكرديم. بابا ومامان و پويان بهترتيب با مامان جون وبابا جون، سلام عليك كردن ونوبت به من رسيد. پريدم بغل مامانجون يه ماچ گنده روگونه ش كاشتم. ماماني گفت: سلامت كو آتيش پاره؟ گفتم واي ماماني،يادم رفتم، از بس كه ذوق كردم شما رو ديدم .
- دختر تو اين زبونو نداشتي ميخواستي چيكار كني. شونه هامو بردم بالا كه نميدونم. بعد رومو كردم سمت بابايي
- بابايي من چطوره يه وقت خبر نوه شو نگيرهها.؟؟!!بابايي گفت سلام عشق بابايي، خوبي پرنيا جان؟
- ممنون بابايي. كه از اون طرف صداي نويد اومد كه دختر، كم پاچه خواري كن. بسه همه فهميدن ديگه.



:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,07, ساعت : 12:41
- اولاً سلام ت كو؟
نويد هم گفت:
- مثلاً من بزرگترما. تو اول بايد سلام كني
- برو بابا، همچین میگه بزرگتر، هر کی ندونه فکر میکنه چند سال بزرگتری.
یهو دیدم نگار، داره از ته سالن بال بال میزنه. رفتم بغلش و گفتم:
- به به نگار جون. خوفی خواهری؟
- به مرحمت شما
- پیاده شو با هم بریم. اه اه، چه غلطا، به مرحمت شما!! خودشم خندش گرفته بود. بالاخره با همه سلام و احوال پرسی کردیم و چپیدیم رو مبلا. نگارم کنارِ من نشست. شروع کردیم به حرف زدن. بزرگترا هم داشتن با هم حرف میزدن. یه نگاهی به مسعود و مارال کردم.
ایشششششششش... اینا انگار با خودشونم قهرن، یه افاده ای داشتن که نگو. به نگار گفتم:
- راستی، تو میدونی این مهمونی برا چیه؟
- نه، اما فکر کنم میخوان برا من شوهر پیدا کنند و خندید
- واه، حالا چرا تو؟ شاید میخوان منو شوهر بدن
-گمشو تو هم، حالا من یه چيزی گفتم، تو چرا ذوق کردی شوهر ندیده
- نیست که تو دیدی
- اره والله، راست میگیا. شایدم میخوان مسعود و زن بدن
- اووووووووووووو... کی حاضره زنِ اون اخمو بشه
- خُب اخلاق نداره، اما قلب مهربونی داره
گفتم نگار میکشمت، زود بگو... نکنه بعله... اونم خندید و با یه لحن بامزه ای
گفت:
- بعله
-چی شد، چی شد، حالا من باید آخرین نفر باشم که اینو میشنوم؟؟ خیلی مرسی. خندید و گفت:
- خُب چون تو عروس خانومی دیگه
- کم چرت و پرت بگو دختر، یه چیزی بگو باورم شه
- به جونِ تو
- جونِ خودت
- خُب جونِ خودم، جدی میگم. این خل و چل اومده خواستگاری تو مثلاً
تا چند دقیقه گیج و منگ بودم. نمیدونستم چی بگم. یهو حس کردم یکی داره نیگام میکنه. اه اه اه، چه لبخند ژکوندیم میزنه. جمع کن اون لب و لوچه رو. زیر لب یه چند تا فحش مثبت 13-15-18 بهش دادم. نگار خندید و گفت:
- داری قربون اون قد و هیکلش میری عزیزم؟
- کوفت، اره، این دیلاق قربون صدقه هم داره. ایشششششششش... من موندم این برا چی اومده خواستگاری من؟ آخه ما چه سنخیتی با هم داریم؟ اون عصا قورت داده، من شاد و شنگول. حتماً میخواد بعد از ازدواج پرامو بچینه.
- اووووووووووووو... تا کجا پیش رفتی بابا. کلک، ازش خوشت میومد و رو نمیکردی؟
- ایششششششششش... صد تا بهتر از اون التماسم کردن، محل نذاشتم. حالا بیام اینو قبول کنم
و براش پشت چشمی نازک کردم. نگارم خندید و گفت:
- پشت چشم برا من نازک نکن جلو این پسره. جات خالی، ندیدی با چه شوقی نیگات میکرد زیر چشمی.
- غلط کرده پسره پر رو.
یه دفعه صدای بزرگترا اومد که بریم شام. شامو خوردیم اما از گلوی من چیزی پایین نمیرفت. دلم میخواست پاشم جفت پا برم تو صورت مسعود. پسره ی دیلاقِ نچسب رو. همچی نگاه میکرد منو، که انگار تا حالا منو ندیده. منم رومو اونور کردم، ولی اعصابمو خورد کرده بود. غذا تموم شد که همه با هم میز و جمع کردیم.
مامان جونم منو صدا کرد و گفت برم اتاقش. اولش از این ور اون ور گفت و بعد گفت که پرنیا جون تو بزرگ شدی. خانوم شدی. تو دلم گفتم مامان جون گوشام دراز شد، حرفت و بگو. گفت: خُب هر دختری به یه سن برسه باید ازدواج کنه. تو نظرت چیه دخترم؟ یه شکلکی خودم و کردم که مثلاً یعنی خجالت کشیده بودم. چیزی که کلاً تو ذاتم نبود. گفتم مامان جون، مگه من چند سالمه که بخوام شوهر کنم. فعلاً برام زوده. گفت خُب آخه موردِ مناسبیه، تو که نمیشناسیش عزیزم. تو دلم گفتم اره ارواح عمه م ،نمیشناسمش. گفتم:
- برام مهم نیست کی باشه. من الان قصد ازدواج ندارم و شروع کردم از این چرت و پرتا که تو کتابای روانشناسی میخوندم و به مامان جون تحویل دادم. آخه خوب بلد بودم چه جوری آدما رو قانع کنم و نظرمو بهشون قالب کنم.
بیخود نبود که الی همیشه میگفت تو اگه این زبون و نداشتی چی کار میکردی ؟؟!!
خلاصه آخرش مامان جونم بهم گفت:
- من واقعاً بهت افتخار میکنم که این قدر فهمیده ای. درسته مسعود و خیلی دوست دارم و خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کنی، ولی به نظرت احترام میذارم. راستش هیچ وقت فکر نمیکردم دیدت به زندگی این قدر وسیع باشه. برات آرزوی خوشبختی میکنم.

blue berry
1390,12,07, ساعت : 18:59
بچه ها نقد هم شركت كنيد خيلي خوشحال ميشيم:-2-40-:
با مثبت و تشكر به من و شادي جون رو حيه بديد
اينم پست دوم امروز

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خلاصه آخرش مامان جونم بهم گفت:
- من واقعاً بهت افتخار میکنم که این قدر فهمیده ای. درسته مسعود و خیلی دوست دارم و خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کنی، ولی به نظرت احترام میذارم. راستش هیچ وقت فکر نمیکردم دیدت به زندگی این قدر وسیع باشه. برات آرزوی خوشبختی میکنم.
- وای مسعود بود؟؟ آخه من با چه رویی تو صورت عمه نیگاه کنم ماماني؟
- غصه نخور دخترم. خودم باهاش صحبت میکنم. مسعودم پسره فهمیده ایه حتماً درکت میکنه. وقتی از اتاق اومدیم بیرون یه لبخند از اون خوشگلا به نگار زدم و رفتم پیشش .
- چه جوری مادرجونو خر کردی؟
- بی تربیت ،خر چیه. قانعش کردم. راستی از کجا فهمیدی همه چی منتفی شد؟
- از اون لبخند خوشگلت. حالا چه طوری قانع شد؟
- خودت میدونی که کتابای روانشناسی گاهی میخونم. هر چی از اون بلد بودم به مادر جون گفتم. مادرجونم یه ذوقی کرد که نگو. آخرم گفت بهم افتخار میکنه.
نگار خندیدو گفت:
- اونم هنوز توی جونور و نشناخته
- بی ادب، باید ادبت کنم. اصلاً چرا به ذهن خودم نرسید. کاش تو رو به مادرجون برا مسعود پیشنهاد میدادم .
- گمشو، چندش، من خودم یکی بهترشو دارم .
- اوووووووووووووووووو... حرفای جدید میشنوم نگار خانوم
- اره دیگه
- حالا کی هست؟
- یکی از آشناهامونه. اول قرار بود فقط با هم آشنا بشیم. اما قراره به زودی بیاد خواستگاری
- مبارک باشه. ان شاالله پیر شین
- هیچ وقت هیچیت به آدمیزاد نرفته
-چرا ؟
- خوب آخه همه آدما میگن ان شاالله به پای هم پیر شین. اونوقت تومیگی انشاالله پیر شین. خودم هم خندم گرفته بود
- کوفت، چرا میخندی؟
- آخه نفهمیدم چی گفتم
- ای خواهر، تو کی فهمیدی که، این بار دومت باشه.
تو این حرفا بودیم که سرو کله ی نوید پیدا شد
- چی میگین این قدر میخندین؟
منم گفتم:
- فضول و بردن زیر زمین پله نداشت خورد زمین
- بگو دیگه؟ خو منم میخوام بدونم
- دخترونه بود
یه استغفراللهی گفت و یکی زد تو سر خودش. خندم گرفته بود. گفتم:
- نوید، یه خرده سنگین باش. اگه سنگین رنگین باشی، همین مارال و رو برات میگیرم.
- بلا به دور، صد تا خاطر خواه دارم، بیام اینو بگیرم
- از خداتم باشه
- مبارکه صاحبش
سنگینیه نگاه مسعود و حس کردم. داشت با ناراحتی نگام میکرد. یه دنیا حرف تو چشاش بود. یه لحظه دلم براش سوخت، اما بعد گفتم بی خیال، قرار نیست که هر کی ازم خواستگاری کرد من قبول کنم. اینم دو روز دیگه یادش میره و میره زن میگیره. تو این فکرا بودم که صدای گوشیم بلندشد. دیدم همون مزاحمه، ريجكت زدم، سرم و آوردم بالا ديدم مسعود یه جوری نگام کرد. بعد صدای اس ام اس اومد که شیرین جونم کوجا بودی/هر چی اس و تک میزدم؟ آنتن نمیداد نگرانت شدم. تو چی دلت برام تنگ نشده بود من تهنا من غریب من بی کس و یه شکلک گریه گذاشته بود.
دیدم نگار نیشش باز شد گفت:
- شیطون، تو هم بله، حالا چرا رو نکرده بودی شیطون؟ کی هست؟
جریان و براش تعریف کردم
نگار گفت :
- بچه باحالیه ها
- اره، نمیدونم چرا اينقده سیریشه
- خُب باهاش حرف بزن
- برو بابا، تو که اخلاق منو میدونی. من اهل این مسخره بازیا نیستم. تو که منو خوب میشناسی
- اره بابا، میدونم چه کله خرابی هستی.
بالاخره خداحافظی کردیم و رفتیم خونه. تا رسیدیم خونه ساعت 2 بود من رفتم اتاقم. خیلی خوابم میومد که باز مزاحمه زنگ زد. جواب ندادم گوشیو گذاشتم رو سایلنت. چون اگه بیزی میدادم میفهمید بیدارم. باز زنگ میزد. اس داد خوابیدی؟ جواب ندادم. باز زد چرا خوابیدی؟ من به کی اس بدم شکلک گریه. دوباره اس داد: شبتون بخیر جیش بووووووووووووووووووو وووووووووووووووس لالا
پسره .... هر چی دلش میخواست مینوشت بی خیالش شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح با صداي مامانم كه صدام ميكرد بيدار شدم. پرنيا پاشو چقدر ميخوابي؟؟!! مامان خيلي خسته م، بذار يه كم ديگه بخوابم. بعدش پتومو كشيدم رو سرم. اما مگه اين مامان ما ول ميكرد. پرنيا ساعت 30/7 نميخواي پاشي؟ با شنيدن اين جمله عين فنر پاشدم. مامان آخه الان وقت بيدار كردنه. ديرم شد، آخ.
مامان هم گفت دختر 1 ساعته دارم صدات ميكنم از خستگي بيهوش بودي صدام رو نشنيدي حالا زودي پاشو تا ديرتر از اين نشده ميدوني كه بابات به آن تايم بودن و سر وقت حاضر شدن تو شركت خيلي حساسه. بدو هنوز نيم ساعت وقت داري؟
با سرعت نور حاضر شدم. بدو رفتم پايين. از مامان خداحافظي كردم و رفتم كفشامو بپوشم، ديدم مامانم يه لقمه برام گرفته كه تو ماشين بخورم. منم واسه اينكه وقتم بيشتر از اين سر بحث با مامانم كه من ديگه بزرگ شدم و تلف نكردم. لقمه رو گرفتم بدو رفتم سمت ماشين. از كوچه كه اومدم بيرون ديدم بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــله. ترافيكه.
تا برسم شركت ساعت30/8 شده بود. يواش در شركت رو باز كردم خدا رو شركت كسي اون ورا نبود. كارت رو از قبل تو دستم گرفته بودم که اگه كسي نبود زود كارتم رو بزنم و برم تو اتاقم. در حال دوييدن بودم وسرمم پايين بود كه محكم خوردم به چيزي و پخش زمين شدم.
واييييييييييي خدا، اين ديوار بتني ديگه از كجا سبز شد. اينجا كه تا ديروز هيچ مانعي نبود اين چي بود خدايا.


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,08, ساعت : 12:14
سَرَم، كه هنوز گيجي ويجي ميرفت رو بالا گرفتم. وای این کیه دیگه؟! لا مصب چه تیکه ایه. همين طور زل زده بودم و داشتم نگاش ميكردم. قد بلند، پوست تقريباً برنزه، با موهای قهوه ای سير، چشاشم یه قهوه ایه خوش رنگ بود، كه گفت: خانم، تموم نشد؟؟؟
يهو به خودم اومدم. اي واي پرنيا، خدا بگم چيكارت نكنه چقده بي فكري؟؟!! پيش خودم گفتم نبايد كم بيارم. سريع بلند شدم، اما سرم يهو گيج رفت. دستم رو گرفتم به ديوار. پسره همين طور نيگام كرد وچيزي نگفت.
خداجون يعني الان بايد سرم گيج ميرفت، پيشِ اين پسره.
- خانم، مثل اينكه هنوز هم تموم نشده؟؟!!
تو چي ميگي ديگه؟؟
- چي تموم نشده آقا؟؟
- كنكاش من!!
هاااااااااااااااااا ااااان!! اين چي ميگه؟؟
- من شما رو كنكاش ميكردم؟؟؟
- شما كم مونده بود با اون چشاي خوشگلتون منو بخوريد!!
اوه اوه چه پرووئه اين بشر
- منننننننن؟؟!! نه، اشتباه ميكنيد. من يه كم سرم گيج رفته همين، وگرنه واسه چي بايد شما رو نگاه كنم؟؟
- والا چه عرض كنم ؟؟!! اميدوارم همين طور باشه كه ميگيد!!
جمله رو هم با يه لحني گفت كه يعني خودتي!! كم خالي ببند.
خواستم جوابشو بدم كه پويان اومد
گفت: پرنيا الان اومدي؟؟ اينجا چيكار ميكني؟؟ چته چرا رنگت پريده؟؟
تا اومدم جواب بدم پسره گفت: پويان جان، معرفي نميكني؟
پويان هم كه انگار اون پسره رو تازه ديده بود گفت: ااااااااا... آترين، هنوز نرفتي؟؟
ايشون خواهرم پرنيا هستن. مهندسي معماري خونده. تو شركت خودمون هم كار ميكنه. يكي از مهندساي خوبمونه. بعدم يه چشمك واسم زد.
پرنيا، ايشون هم آقاي مهندس آترين کیانمهر هستن. قراره از اين به بعد با ما همكاري داشته باشن. منم گفتم: خوشبختم آقاي مهندس.
آترين هم گفت: منم همين طور خانم مهندس. اميدوارم همكاراي خوبي برا هم باشيم. بعد رو به پويان كرد و گفت: خداحافظ پويان. خانم مهندس خدا نگهدار.
من و پويان هم ازش خداحافظي كرديم.
پويان گفت:
- پرنيا، چي شده بود؟؟ آترين چيزي بهت گفته بود كه اونجور رنگت پريده بود؟
- نه چيزي نبود. يه لحظه سرم گيج رفت.
دستم رو گرفت، من و برد تو آبدار خونه، از تو يخچال آبميوه رو درآورد داد دستم.
- اينو بخور حتماً فشارت افتاده. ببینم، تو باز صبحانه نخوردي اومدي؟
- ای بابا ول کن تو هم، نمیبینی حالم خوب نیست، هی گیر بده. راستی؟ این کیانمهره کیه؟
- یکی از مهندسایی كه از گرگان اومده. برادر زاده ی رئيس شركت ايران سازست. بابا خیلی ازش تعریف میکرد میگفت بچه فوق العاده با استعدادیه. خُب برو سر کارت.
رفتم تو اتاق که دیدم الهه اومده. خیلیم سرحاله.
- الی خودتی؟!
خندید و گفت:
- نه، من روحشم
منم خندیدم و گفتم:
- ای تو روحت الی.
اونم خندید.
- تو روح خودت بی تربیت
-بَه، الی خانوم ، چی شده کبکت خروس میخونه؟ نکنه آرش حرفش رو پس گرفته؟؟
- نه، این آخرا حس میکردم عوض شده. فکر میکنم با یکی دیگه دوست شده. دیشب نشستم کلی فکر کردم. گفتم وقتی من براش مهم نیستم چرا اون برام مهم باشه. درسته شاید سخت باشه. اما من میتونم مگه نه پرنیا؟!
- معلومه که میتونی. اینو میگن الی خانومه گل. از اون الی حالم به هم میخورد.
- خوبه تو هم، راستی این آترینه رو دیدی؟ لا مصب، عجب تیکه ای بود !
- تو باز شروع کردی. یه چشمکی زدم و ادامه دادم: اما واقعا تیکه ای بودا !!

blue berry
1390,12,08, ساعت : 21:02
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

- ااااااااااااااااااا اا... چشم تو رو هم گرفت؟
- بد جور، فقط تُن صداش برام خیلی آشنا ست! نمیدونم منو یاد کی میندازه.
- ناقلا، نکنه بهت شماره داده صداشو شنیدی
- گمشو، اونم من، تو که منو میشناسی
- بعله، اما کار دلِ دیگه، کاریشم نمیشه کرد
و هر دو با هم خندیدیم.
کارامونو انجام دادیم و ساعت 4 از بقیه خداحافظی کردیم. داشتم از پله های شرکت پایین میومدیم که ماشین مسعود و دیدم. برام چراغ زد که بیام. الی ازم خداحافظی کرد و با ماشینِ خودش رفت. منم رفتم به سمت ماشینِ مسعود. سلام و احوال پرسی کردم و گفتم:
- مسعود، اینجا چیکار میکنی؟!
دیدم هیچی نمیگه و فقط به چشام نیگا میکنه. دستمو بردم جلو صورتش و تکون دادم. دیدم هنوز ماته. گفتم:
- مسعود، چته؟؟
- چرا پرنيا؟؟
- حالت خوبه؟!
- فقط بگو چرا؟
- چرا چی؟
- چرا گفتی نه!! مگه من بَدَم؟ مگه از من چیزی دیدی؟ چرا نه، گفتی؟ چی کم داشتم؟؟
- ببین مسعود، هر دختری تو ذهن خودش یه تصوراتی از همسر آیندش داره. تو تصوراتِ من، تو نبودی. نمیگم تو بدی یا فلان و فلان. فقط تو، توی تصوراتم نبودی. حتی نزدیک به تصوراتم نبودی و اگرَم بودی، باز هم قبول نمیکردم. تو منو خوب میشناسی. أدم رُکی هستم. من کلاً از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد. حتی اگه واقعاً بهترینم بودی از نظر من، بازم قبولت نميکردم. من برا خودم یه قانونایی دارم. یکی از اون قانون هامم اینه که با فامیل ازدواج نکنم.
همون موقع آترین و دیدم که داره به سمت شرکت میاد. دیدم داره زیر چشمی منو نیگاه میکنه. مسعود گفت:
- کسی رو دوست داری؟
همون موقع صدای گوشیم بلند شد. هی بیزی دادم. ول کن نبود. بازم اون مزاحمه بود. مسعود پوزخندی زد و گفت:
- معلومه کسی رو دوست نداری.
عصبانی شدم. سرش داد زدم:
- اصلاً دوست دارم. به تو چه مربوطه هان؟! وقتی حرف آدم حالیت نمیشه، چی باید بگم؟
- منِ خر و بگو به کی دل دادم.
از ماشین پیاده شدم.
- خوبه خودتم اعتراف کردی.
اونم گاز داد و رفت. داشتم میرفتم سمت ماشین که صدای آترین و شنیدم که گفت:
- خوش گذشت خانوم عزیزی؟! لاو میترکوندید.. آخی، چه رمانتیک!!

*shadi joon*
1390,12,09, ساعت : 13:43
عصبانی بودم. داد زدم:
به شما ربطی نداره و در ماشین و باز کردم. هر چی صدام کرد، جوابشو ندادم. به سمت خونه به راه افتادم. از خودم هم ناراحت بودم. نباید با مسعود اونجوری صحبت میکردم. ولی عصبانیم کرد. هر چی دلش خواست گفت. اشکال نداره، بعداً باهاش صحبت میکنم. هر وقت عصبی میشدم آهنگ میذاشتم. این بارم همین کارو کردم...




شبا مستم ز بوی تو ، خیالم ها ز روی تو



خرامون از خیال خود ، گذر کردم ز کوی تو



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم



بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم



بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم



گناه من تویی جادو ، نگاه من تویی هر سو



مرا از خواب من بانو ، تویی صیاد منم آهو



شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و



خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم


بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم


بازم بارون….


همون طور که آهنگ غمگین بود، دلِ منم غمگین بود. دلم میخواست گریه کنم. جالب بود، بارونم داشت نم نم میزد. نکنه منم داشتم عاشق میشدم! از فکرای خودم خندم گرفت. یکی تو سر خودم زدم و با خودم گفتم: آخه عاشقِ كي؟؟! بی خیالِ همه چی شدم و آهنگ و عوض کردم و یه آهنگ شاد گذاشتم...



اون چشمات ، دیوونم کرده


اون خنده هات ، عصبیم کرده!


فشارخونمو ، بالا میبری


وقتی جفت پا روی قلبم میپری…


بیا دستات ، روی دستام بنداز


بابا اینقده دیگه منو دس ننداز


زندگیم افتاده توی دست انداز


هرچقدر پول بخوای ، هست دستم باز!


همه دخترا ، پشت درن / منتظرن، جیغ میزنن


آخ اگه دیر بجنبی ، میان منو میبرن



بدو بدو بدو بدو بدو بدو/بدو بدو دیره ، دلم داره جای دیگه میره



اگه زندونیش کنی ، آروم میگیره



وای، جایِ الی خالی، توی ماشین یه قری میداد و میخندیدیم. بالاخره رسیدم خونه. اول یه سلام بلند دادم که صدای پویان و در آورد.
- اوی... چه خبرته؟! بزار برسی تو خونه، بعد داد بزن...
- دلم میخواد. به تو چه...
و یه شکلکی براش دراوردم و رفتم سمت مامان .مامانم گفت:
- دختر، 2 دقیقه زبون به دهن بگیر. همش باید جواب برادرتو بدی؟!
- اه... مامان، تو هم همش هوای پسرتو داری. همیشه همینجوری بودی.
با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم. مامان هر چی صدام کرد جوابشو ندادم. همیشه هوای این پویان و داشت. البته انگار پسر سالاری کلاً همه جاییه. چون الی هم میگفت، با اینکه احسانم خیلی شیطونه ولی به اون هیچی نمیگن و به من گیر میدن. رفتم رو تختم دراز کشیدم که مامان اومد تو اتاقم. گفتم:
- میخوام تنها باشم.
مامان گفت:
- این چه رفتاریه؟! اگه من حرفی گفتم، برا خودت گفتم. تو بزرگ شدی. خانوم شدی. دیگه نباید سر به سر داداشت بذاری.
- مامان ول کن. قدیمی شده حرفات. یه حرفِ جدید بزن. دیگه بچه نیستم خَرَم کنیا.
همیشه همین طور بود...
آخرم گفت:
- عزیزم، من هر دو تونو به یه اندازه دوست دارم، حالا دست و صورتت و بشور بریم ناهار بخوریم.
بعدشم اومد و یه بوسم کرد و رفت. تو دلم گفتم، مامان خر شدم و رفتیم به سوی ناهار.
شب، موقع خواب بودم كه صداي اس اومد. تو دلم گفتم حتما فرهاده. ديدم بله خودشه. نوشته بود:




زبونی که به کسی نگه دوستت دارم فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی می خوره پس:





د دو دوس ت ت . . . . ولش کن بستنیش خوشمزه تره



خندم گرفته بود از اس ام اسش.مثل اينكه اين بشر نميخواست بيخيال شه. يه چيزي قلقلكم ميداد كه جوابشو بدم. اما بعدش گفتم نه. اونطوري فكر ميكنه من از اين كارش خوشم اومده.


يه چندروزي گذشت. البته كماكان اون پسره اس ام اس ميداد. تو اين چند روز، كلي كار سرم ريخته بود و اصلاً وقت سر خاروندن نداشتم. آترين و هم ديگه نديده بودم و به كل از ذهنم پاك شده بود. تو اتاق با الي مشغول كار بوديم كه يهو پويان اومد. گفت:
- پرنيا!! ديدي چي شد؟؟!!

Farnaz
1390,12,09, ساعت : 17:13
Taze dare Dastan jaleb mishe :-2-20-:

baba pOst bishtar bdin tOro khOda :-2-03-:

تو تاپیک تایپ نباید پست بدین.
در ضمن تو انجمن باید فارسی تایپ کنید