PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان و شاید گاهی عشق | *shadi joon* و blue berry کاربران انجمن



*shadi joon*
1390,12,01, ساعت : 20:13
سلام بچه ها این اولین کار منو دوستمه .امیدوارم خوشتون بیاد موضوعش عشقولانست .



قبل از هر چیز از دوستان گلم بلوط- اس انجینیر(ساناز) -نها65-الی زلزله(الناز) که ما رو در طراحی روی جلد یاری کردند کمال تشکر را داریم.



شخصیت های رمان کاملا تخیلیه ولی بعضی از جریانات واقعیه




رمان:و شاید گاهی عشق






تعداد فصلا :نامعلوم



http://up98.org/upload/server1/02/b/cywy9o5exoglbbpyfp.jpg





خلاصه:داستانیست از فرازو نشیب یک زندگی. دوست داشتنی که به بن بست میخورد و شاید به جدایی ختم شود و.....

*shadi joon*
1390,12,01, ساعت : 20:14
تو شرکت بودم و کلی کار سرم ریخته بود. این مهندس عظیمی هم ول نمیکرد. راست میرفت چپ میومد، میگفت: خانوم عزیزی، اینجاش مشکل داره. دیگه قاطی کرده بودم. درد کمرم کم بود، اینم اضافه شده بود. کم مونده بود بهش بگم، مردک، خودت مشکل داری. آخه زیادی گیر بود. به همه چیه نقشه گیر میداد. منم دیگه داشتم به حد انفجار میرسیدم. این الی هم معلوم نبود كجاست. هرحرفی عظیمی میزد منم یه فحشی نثار الهه میکردم.
الهه دوست دانشگاهیم بود که بعد از لیسانس با هم همکار شده بودیم. بچه ی شاد و با نشاطي بود. کلاً باهم جور بودیم. وقتی با هم بودیم این قدر چرت و پرت میگفتیم که نگو.
تو فکر الی بودم که این عظیمی یهو داد زد:
- خانوم عزیزی با شما هستما!
مردک، انگار با زیر دستش صحبت میکنه منم با همون لحن گفتم:
- همین جام.
- معلومه خانوم، دو ساعته دارم صداتون میکنم. این نقشه کلی ایراد داره.
- از اتاق بیرون اومدم و رفتم آبدارخونه، چون اونجا کسی نبود و میتونستم راحت هر چی دلم میخواد به الی بگم. شمارشو از حفظ گرفتم تا گوشیو برداشت شروع کردم:
- الهی جز جیگربزنی دختر. معلوم نیست کدوم قبرستونی هستی. منو با این عظیمی تنها گذاشتی. الهی بترشی دختر. الهی سوسک سیاه گيرت بیاد. هان؟ چرا لال مونی گرفتی، هان؟
میدونستم از حرفام ناراحت نمیشه بعضي وقتا اينجوري با هم حرف ميزديم.
دیدم صدای یه آقایی از اون ور خط میاد که با یه لحن بامزه ای میگه:
- خانوم، یه نفس عمیق بکش. خسته نشدی یه ریز حرف زدی. در ضمن خیالتون راحت باشه من نمیترشم. بعدشم خندید
- گفتم :آقای خوشمزه گوشی و بدید به خودش، باز دوست پسر عوض کرده ؟؟ بهش بگید کاریش ندارم
- خندید و گفت اولاً شما از کجا میدونید من خوشمزه ام ؟؟ بعد بهم گفت شما پیامتونو به من بگید من بهش میگم
در حالی که از حرفش لجم گرفته بودو به پرو روییش پی برده بودم گفتم:
- آقای به اصطلاح محترم، گوشی و بدید خودش.
با یه لحن لوده و مسخره ای گفت:
- من آقای محترم نیستم. من فرهادم. اسم شما چیه خانوم عصبانی خوش صدا؟؟!!
با یه لحن مسخره ای گفتم:
- خوشبختم، منم شیرینم.
- اوا شیرین جون، تویی؟ کجا بودی؟ نبودی دلم برات تنگ شده بود خانومم. نکنه بری با خسرو جور بشی. منو دور بزنیا
دیگه کفرم از چرت و پرتاش در اومده بود گوشی رو قطع کردم. تو فکر بودم که دوباره این الی دوست پسر عوض کرده و به من نگفته، که دیدم انگار یکی صدام میکنه. الی بود. گفتم:
- منو اسكل کردی. دوست پسر جدید مبارک. حالاچرا خودت جواب ندادی؟ راستی یه شیرینی باید بدی بابت دوستت .
آخه یادمه سر کلاس طرحمون، یه استاد داشتیم خیلی شوخ و شنگول بود. یه بار یکی از بچه های مثبت کلاسمون با يكي از دختراي كلاسمون دوست شده بود و بچه ها پيش استاد حرفش رو زدند. استاد هم مجبورش کرده بود برا همه بچه های کلاس شیرینی و چایی بگیره. وای که چقدر اون روز خندیدیم. از اون به بعد، مرسوم شد وقتی الی دوست پسر میگرفت این رسم و بهش یاداوری میکردم و ازش سور میگرفتم. البته خدا رو شکر خودم دوست پسر نداشتم که مجبور به جبران باشم. البته نه که بی احساس باشما، نه؛ از وابستگي و شکست عشقی متنفر بودم. البته کم خاطر خواه نداشتما. منتهی اکثراً برای دوستی بودن. آخه به نظر خودم و دیگران چهره ی بامزه و دوست داشتنی و دلچسبی داشتم. چشمهام درشت و مشكي با مژه هاي حالتدار بلند بود. بینی م هم بد نبود. لبای خوش فرم و زیبایی هم داشتم. که به قولِ الی، جون میداد برا بوسیدن.
فقط شاسی بلندنبودم، قدم به زور 163ميشد. پوستمم سفيد بود. کلاً از قیافه م راضی بودم .

blue berry
1390,12,01, ساعت : 21:09
یاد خاطرات افتاده بودم که الی گفت:
- پرنیا جونم، مشکل از یه جای دیگست. زده به کله ت (آخه هر وقت عادت میشدم قاطی و عصبی میشدم) دوست پسرم کجا بود؟ همون آرش و امید برا 7جد و آبادم بسه.
آخه تازگیا انگار میونش با آرش شکراب شده بود. البته به من چیزی نمیگفت، اما من با کنجکاوی که کرده بودم اینو فهمیده بودم.
- پس اون کی بود جواب تلفنتو داد؟
- تو اصلاً به من تلفن نزدی
- الی، مسخره بازی در نیار. خودم باهاش حرف زدم. تازه کلی فحشم بارت کردم که بهت بگه....
گوشیو ازم گرفت شماره رو دید
- خره، این که شماره من نیست. شماره ی من آخرش8 داره، ولی اینکه 7 هستش. تازه فهمیدم چه گندی زدم. آه از نهادم بلند شد. همون موقع صدای اس ام اس و داد و بیداد عظیمی اومد.
به الهه گفتم تو برو جواب اینو بده ببینم چه گندی زدم. اس و خوندم، از طرف همون پسره بود. پسره ی پررو، نوشته بود هاپو جونم، شیرین جونم، عشخم، امیدم، آروم شدی؟
منم نوشتم هاپو 7جدو آبادته !!
بعد از اينكه جواب اس ام اس پسره رو دادم، رفتم سمت مهندس عظيمي كه داشت به الي غرغر ميكرد. الي هم سرش رو پايين انداخته بود و فقط گوش ميداد. از الي بعيد بود همچين كاري.
حتماً يه گند اساسي به نقشه زده كه اينقده سر به زير شده. خلاصه، بعد از شنيدن غرغراي مهندس عظيمي قرار شد من و الي زودي گندايي كه الي خانم به نقشه زده رو، قبل از اينكه مهندس عظيمي به بابام بگه، راست و ریست کنیم. آخه من تو شركتي كار ميكردم كه بابام رئيسش بود و مهندس عظيمي يكي از كارمندا.
بابام يه شركت ساختموني داشت كه وابسته به يه شركت خيلي بزرگ بود. با اينكه زياد بزرگ نبود و يه شركت نقلي بود. اما من عاشق شركت بابا و همين طور كارش بودم. واسه همين، من هم رشته ی بابام رو ادامه دادم.
چند ساعتي مشغول كار بوديم كه ديدم دوباره صداي گوشيم در اومده. نيگا كردم ديدم اس ام اس اومده از طرف همون پسره. نفسم رو باصدا بيرون دادم و مشغول خوندم اس شدم.
نوشته بود: الي جونتون تشريف آوردن خانم عصباني؟؟ به تو چه اخه تو سر پيازي ياتهش.
بچه پررووو
بي خيال جواب دادن شدم و دوباره سرم رو مشغول تصحيح كردن ايراداي نقشه اي كه الي كشيده بودكردم. من نميدونم اين دختر حواسش كجا بوده وقتي داشته اين نقشه رو ميكشيده، هيچ چيز سر جاي خودش نبود.
با حرص و صدايي تقريبا بلند گفتم:
- الي، فكرت كدوم قبرستوني بود وقتي داشتي اين نقشه لعنتي رو ميكشيدي؟ هان؟
بيچاره كپ كرده بود از صداي بلندم. همين طور مات داشت منو نيگا ميكرد.كه ادامه دادم:
چته؟ چرا اينجوري نگاه ميكني؟ همش سرنقشه كشيدن تو هپروت با اون دوست پسراي عتيقه تر از خودتي كه اينطوري به نقشه گند ميزني.
من بيچاره هم بايد گند كارياي جنابعالي رو راست و ريست كنم.
الي به خودش اومد و گفت:
- اووووووه چه خبرته حالا ؟؟ يه بار نقشم خوب نشده و چندتا ايراد جزيي داره. اينقدر واست سخته كه به خاطر دوست قديمت يه كار كوچولو كني و چندتا ايراد ناقابل رو بگيري.
واييييييييي خدامنو از دست اين بشر بي چشم و رو نجات بده. بهش گفتم
- يه بار ديگه نه؟؟؟ اونم چند تا اشكال جزييييي؟؟؟؟
خيلي خوب الي خانم بيا اين چند تا اشكال ناقابل رو هم خودت درست كن. باوركن 2-3 دقيقه هم وقتت رو نميگيره. من رفتم ديگه. بلند شدم كه برم. الي گفت:
- پرينا جون جونم، تو كه اينهمه خوبي، توكه اينقده مهربوني، تو كه يه دونه اي، توكه.....
-خيلي خُب بابا، خر شدم .ايندفعه رو كارت رو راست رو ريس ميكنم، اما واي به حالت الي، اگه بازم از اين خراب كاريا كني ديگه من نيستم. الي هم گفت:
- قولبون اون دل كوچمولوت برم من كه اينقده زود خام حرفاي من ميشه و نيشش تا كجا باز شد.
نه مثل اينكه اين دختره امروز تنش ميخاره. من پرينا نيستم اگه حال تو رو نگيرم البته به وقتش اليييييييي جون. با اين حرف تو ذهنم يه لبخند مرموز رو لبم اومد گفتم دارم برات الي صبر كن.
كه الي گفت
- داري به چي ميخندي

Farnaz
1390,12,01, ساعت : 21:13
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,02, ساعت : 13:43
- هيچي، بدو دوتايي نقشه ها رو زود تموم كنيم كه دارم ميمرم از گشنگي. صبحونه هم نخوردم، دارم هلاك ميشم.
خلاصه ساعت 4، نقشه ها رو تموم كرديم و قرار شد من نقشه ها رو به مهندس عظيمي بدم و الي بره ناهار بگيره برامون.
عظيمي، خوب دل و روده ی نقشه ها رو نگاه كرد. تا بتونه يه ايراد از نقشه بگيره. اما ميدونست كه كار پرنيا خانم گل حرف نداره. نتونست هيچ ايرادي پيدا كنه و گفت مشكلي نيست ميتوني بري.
آقاي مثلاً محترم، فكر كرده كيه که اينجوري حرف ميزنه ؟؟!!
منم بدون اينكه چيزي بگم رامو كشيدم و رفتم سمت اتاقم.
همين كه رسيدم دم در اتاق، الي هم نفس نفس زنان با غذا رسيد. با هم رفتيم تو اتاق ومشغول خوردن ناهار شديم.
- واييييييييي، عجب چسبيد ناهار .
الي گفت:
- تو كه ته بشقابم در آوردي. هر كي نميدونست فكر ميكرد از قحطي اومدي. چه خبرته دختر، حداقل يه كم يواشتر ميخوردي.
- تا چشت درآد. نميتوني ببيني من اينهمه ميخورم و چاق نميشم، اما تويه بيچاره تا يه كم غذات اين ور اون ور شه زودي چاق ميشي. آخرسر هم يه زبونم واسش در آوردم تا حرصش كاملاً در بياد.
ايول پرنيا، خوب زدي توخال.
آخه الي خيلي رو هيكلش وسواس داشت. كلاً خانوادشون همه تپل ومپل بودن و استعداد چاقي داشتن. اين بيچاره هم تا يه كم غذا بيشتر ميخورد زودي وزن اضافه ميكرد. اما خدا روشكر، تو اين يه مورد، من به مامان فلورم رفته بودم، تركه اي و لاغر.
تو فكر و خيال خودم بودم كه يه چيزي محكم خورد تو سرم. نيگا كردم ديدم اين الي چشم سفيد، يه كتاب برداشته لوله كرده كوبيده تو سرم. ميدونست از اينكار خيلي بدم مياد. خُب منم خوب حرصشو درآورده بودم، كفري بود.
- چته الي جون؟ باز رم كردي تو. الهي عزيزم، طاقت شنيدن حقيقت رونداري. يه لبخند از او خوشگلا هم اومد گوشه لبم.
خلاصه ناهارو خوردیم و خیلیم چسبید. داشتیم میرفتیم که یکهو، عظيمی جلومون سبز شد. با شرمندگی بهمون گفت:
- ببخشید، عصبی بودم، سرتون داد زدم. دست خودم نبود. این نقشه ها خیلی حساس بود وگرنه این قد به شما زحمت نمیدادم.
تو دلم گفتم مردک هر چی از دهنش در اومد بارم کرده، حالا عذر خواهی میکنه.
منم گفتم:
- آقای عظیمی، درسته کار حساس بود، ولی کار شما هم درست نبود، سرمون داد بزنی. دیدم الی داره سیخونکم میکنه که یعنی ولش کن بدبخت و خودش قاطی هست.
باز شرمنده گفت:
- ببخشید خانوم ها، اگه جایی میرید برسونمتون.
جالب تر ازهمه این بود که با من بدتر از الی حرف زده بود، اما انگار طرف مخاطبش فقط الی بود. تو دلم گفتم مردك هیز، با من که بدتر برخورد کردی. تو همین فکرا بودم که صدای الی رو شنیدم که
میگفت: ممنون آقای عظیمی وسیله هست و یه اشاره ای به من کرد که یعنی فلنگ و ببندیم. از اون عظیمیه بی خاصیت خداحافظی کردیم و از شرکت رفتیم بیرون .
الی گفت:
- پرنیا جونم، بعد از ظهر چی کاره ای؟
ابرومو دادم بالا و گفتم:
- بیکارم.
- خُب، بیا با هم بریم بیرون. ماشینتو بیاری هاا ، ماشین من فلک زده خرابه.
- چیه؟ باز دوست پسره خونت، کم شده؟
- برو بابا تو هم، هر چی میشه میگی دوست پسر. راستی شیطون اون پسره چی میگفت؟ فکر کنم طفلی عاشخت شد رفت. آخه تو خشن ميشی دوست داشتنی تر میشی. من اگه مرد بودم خودم میومدم مي گرفتمت و شروع کرد به خندیدن
- کوفت، پر رو، به خاطرِ تو این پسره هی اس میده
- به من چه که تو حافظه نداری. راستی؟ گفتی اسمش چی بود؟
- فرهاد
- وای چه باحال، تو هم میگفتی من شیرینم. خندیدم و گفتم:
- اتفاقاً بهش گفتم
- وای، جونِ من، اخ جون، یه عروسی افتادیم
- گمشو بابا، پسره علاف و بیکار بوده.
- از کجا معلوم؟ اصلاً بی خیال، بعد از ظهر البته منظورم یه ساعت دیگه میای دنبالم؟
گفتم: خُب الان بریم

blue berry
1390,12,02, ساعت : 21:09
بچه ها تازه اولاي رمانه . موضوع هم مشخص نيست تا چند تا پست آينده رمان رو روال ميفته. ممنون ميشم با تشكر و مثبت به من و شادي رو حيه بدين.:-2-40-::-2-40-:
اگه يه سري هم به تاپيك نقد بزنيد كه ديگه واقعا لطف كرديد بهمون:-2-40-::-2-40-:
++++++++++++++++++++++++++++


گفتم: خُب الان بریم
- نه، با این لباس؟
- هان، بگو، بگو لباسم سادست. بگو ارایش ندارم. بگو میخوام تجدید قوا کنم. خندیدم.
- بروعمه تو مسخره کن
- خوبه تو هم، هر چی میشه با عمه من کار داري
-خُب خاله تو مسخره کن
-الي، گمشو تو هم
الي گفت پس قرارمون یه ساعت دیگه. بیا خونمون.
گفتم باشه و خداحافظی کردیم و رفتم خونه.
خونه ی ما با خونه ی الي همش چند تا كوچه فاصله داشت.
خونمون يه خونه ی ويلاي خيلي خوشگل و نقلي بود كه بابام خيلي وقت پيش نقشه اش رو از يه معمار خيلي معروف ايتاليايي گرفته بود. سالها طول كشيد تا بابا اينجا رو بسازه.
سبك خونه هم شبيه خونه هاي ايتاليايي بود. شيك و مدرن. با اينكه نقشش برا خيلي سال پيش بود اما هنوزم شيك وامروزي بود. خيلي مدل خونمون رو دوست داشتم. با اينكه يه حياط كوچيك وجم و جوري داشت اما پر از گلهاي خوشگل ودرخت بود. آخه مامانم عاشق گل بود. كلاً حياط رو با سليقه ی مامان درست كرده بودن كه سنگفرش سفيد و زرشكي بود. گلها هم مطابق با آب و هوا و فصل عوض ميشدن. كنار حياط هم يه آلاچيق كوچولو بود كه شباي تابستون شام رو اونجا ميخوردیم. خيلي باصفا بود.
از حياط گذشتم و دم در خونه رسيدم كفشامو در آوردم، رفتم تو خونه، بلند گفتم:
سلااااااااااام بر اهل خونه، من اومدم( عادتم بود هر وقت از بيرون ميومدم بلند سلام ميكردم. پويان همش واسه بلند سلام كردنم مسخرم ميكرد ميگفت مگه تو شاليزاري كه اينقده بلند داد ميزني).
داخل خونه هم به سليقه ی مامان و بابا، هر دو بود. پنجره اي بلند رو به حياط كه خيلي دوست داشتم، توي خونه هم پر بود از درختچه های خوشگل. يك ست كامل مبل استيل با ميز ناهار خوريش كه تو پذيرايي بود . يك ست هم مبل اسپرت كه تو هال واسه نشستن خودمون بود. با يه ميز ناهار خوريه 6 نفره بازم واسه خودمون.
كلاً بابا و مامان از رنگهاي گرم و شاد تو دكوراسيون خونه استفاده كرده بودن. البته بگما، خونمون خيلي شلوغ نبود .
تو همين حين بابا رو دیدم گفت:
- دخترِ بابا چرا دیراومدی؟
گفتم:
- این عظیمی ول نمیکرد.
- خُب حق داره، اون نقشه ها خيلی حساسه
- بابا بی خیال، این پویان ذلیل مرده کجاست؟ امروز نه اون بود نه الهه. منِ بدبخت تنهایی، خورده فرمایشای عظیمی رو انجام میدادم. ئاعصابمو خورد کرد.
بابا خندید و گفت که پویان رفته سر ساختمون .
پویان، داداش بزرگم بود. 26 سالش بود. قد بلندی داشت و سبزه بود. بیشتر از اینکه داداشم باشه، دوستم بود. با هم خیلی جور بودیم. باهاش مشورت زیاد میکردم.
داشتم از پله ها ميرفتم بالا، تو اتاقم، كه مامان رو ديدم. پريدم بغلش كردم يه ماچ آبدارگنده هم از لپش. مامان هم گونمو بوسيد و گفت: عسل مامان چطوره؟ خسته نباشي دخترم. گفتم مرسي مامان خوشگلم.
مامانم واقعاً زيبا بود. خيلي خوشگلتر از من. موهاي لخت قهوه اي، با چشمهاي درشت سورمه اي رنگ و پوست مهتابي.
به بابا حق ميدادم که اينطوری عاشق مامانم باشه. البته بابام هم خوشگل بود، از حق نگذريم. موهاي حالتدار مشكي. قد بلند چارشونه. پويان قدش به بابام رفته بود. با چشمهاي جذاب مشكي و پوستي سبزه. من كه هر دوتاشون رو دوست داشم، خيلي زياد.
بعد به مامان گفتم من برم اتاقم. اتاقم خيلي بزرگ نبود اما خوبيش اين بود كه رو به حياط بود و سمت حياطش كلاً سراسر پنجره بود و ديوار نداشت. البته قبلاً يه پنجره ی كوچيك داشت كه با اصرارِ من، بابا واسم ديوار رو برداشته بود و سراسر پنجره گذاشته بود. رنگ اتاقمم آبي فيروزه اي خوشرنگ بود. تختمو هم گذاشته بودم نزديك پنجره.
يه ميز هم كمي اونطرف تر از تختم بود. يه كتابخونه هم كنار ميز بود. بازم به اصرارِ من، بابا يه سرويس بهداشتي كوچيك تو اتاق واسم درست كرده بود.
یه دوشی گرفتم و لباسمو پوشیدم. یه مانتوی شکلاتی پوشیدم با یه شلوار لی نوک مدادی. مداد چشممو گرفتم و به چشمای خوشگلم زدم. آخه چشمم زیباییمو دو برابر میکرد. یادمه این پویانِ خر همیشه بهم میگفت چشات آدمو یاد گاو میندازه. البته حسودیش بودا. چون خودش سبزه بود و چشاش از من ریزتر بود، حسودی میکرد.
رژ صورتی و رژگونمو هم زدم البته ملایم و یه نگاهی تو آينه کردم گفتم مخلصتم خدا جونم كه خوشگل منو آفريدي.
از مامان و بابام خداحافظی کردم و بهشون گفتم الهه میرم بیرون. هر دو گفتن به سلامت، آروم برونیا تا 9ام برگرد. این عادته بابام بود که میگفت هر جا میری باید تا 9 خونه باشی. البته نه اینکه به من شک داشته باشه ها، نه، میگفت جامعه امن نیست. رفتم تو ماشین و پیش به سوی خونه ی الی. یوهو...


:-2-40-::-2-40-::-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-::-2-40-::-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,03, ساعت : 10:58
صدای اهنگ مازیار فلاحی یه ارامش خاصی بهم میداد




همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی
همه میگن که
دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که
دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه تا ابد
اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی
نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو
نیستی
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه
حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و
کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو
نیستی همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها
سپردی…دروغه
این آهنگ و خیلی دوست داشتم. آرومم ميكرد .
رسیدم خونه ی الهه شون، که دیدم داره میاد سمت ماشین. تا من و دید گفت:
- سلام عشخم.
- گمشو، اه، میدونی از ننر بودنت خوشم نمیاد. در ضمن من صاحاب پیدا میکنما، چشت دنبال یکی دیگه باشه.
-برو تو هم، فکر میکنه چه تحفه ای هست. در ضمن، حالا که صاحب نداری و بلند خندید
-کوفت، کوفت کمربند و ببند
الي گفت:
- بستم.
- خره، مگه تو به شلوارت کمربند میبندی؟
- خو اره، خُب شلوارم یه کمربند داره این قدر خوشگله که نگو
مانتوشو زد بالا و کمربندشو نشون داد. واقعاً خوشگل بود. یه کمربندِ فلزی و کشی بود که روش ،یه شکل خاصی بود، فانتزی بود.
- گمشو حالا ول کن. یه کمربند خواستی نشون بدی. همه جات دیده میشه، بی حیا.
- بیحیا خودتی، که به من نظر داری.
- گمشو تو هم.
- بزن بریم كه دير شد. بازم اینو گذاشتی دیگه من این آهنگ و کلاً حفظ شدما.
- خُب چی کار کنم. آهنگ مورد علاقمه خُب.
- نمیشه از آهنگِ "امشب چه شبیست شب مرادست امشب"... خوشت بياد؟
خنده م گرفته بود. آخه اینو با یه ادا اطواری میگفت. یکهو قهقهه زدم.
- رو آب بخندی، هر هر هر، ببند نیشتو. چه خوشش اومد
بعدش گفت: راستی فرهاد چه طوره؟
- فرهاد کدوم خریه؟؟
- بابا همونی که بهش اشتباه زنگ زدی
گفتم: هان. آهان. هیچی، یه اس داد، چت بود. همون موقع صدای گوشیم بلند شد.
دیدم نوشته: سلام شیرین جونم. میبخشید مزاحم شدم. البته میدونم مراحمم ولی محض تعارف گفتم. راستش یه سوالی داشتم. امروز چند شنبست ؟
نوشتم: اولا خدا شفا بده. دوما برو از عمه ت بپرس میدونه. ثانیا مزاحم نشو میدمت دست پلیسا و دکمه سِند رو زدم.
همون موقع دادِ الی بلند شد
- چته؟
- خاک تو سرت، سوتی دادی پرنیا
- چی شد؟
- نوشتی دوماً، ثانیاً. الان پسره میگه خودش کرم داره ها. هم خنده م گرفته بود هم بد سوتی داده بودم. گفتم:
- دوباره اس میدم. صبر کن. همون موقع صدای گوشیم اومد. دیدم اس داده خب شیرینم بگو سواد ندارم. چرا جوابمو نمیدی؟ اشکال نداره خودم میفرستم بری درستو بخونی بعد ازدواج و یه شکلک قهقهه گذاشته بود.
بعد از یه دقیقه باز اس داد وقتی میگم گلم بی سوادی ناراحت میشی اون ثالثنه نه ثانیا. مجید جان دلبندم.
خیلی لجم گرفته بود. الی گفت:
- چی جواب میدی؟
- ولش کن، پسره ی علاف و. جوابشو نمیدم. بمیره از خماری.
تو دلم انواع و اقسام فحش ها رو به خودم، برای سوتی خَفَنَم دادم. آخه کلاً آدم حاضر جوابی بودم. از کسی کم نمیاوردم و جواب همه رو میدادم.
الی گفت: میگم اگه تو فرهاد نمیخوای، من ميخواما. شمارشو بده یه خرده اذیتش کنم.

blue berry
1390,12,03, ساعت : 22:00
بچه ها اينم قسمت جديد اميدوارم خوشتون بياد.:-2-38-::-2-38-:
با تشكر و مثبت هاتون بهمون روحيه بديد.:-2-40-:

+++++++++++++++++++++++++++++++++

گفتم:
- الی جونم خفه میشی یا خودم خفت کنم. این معلوم نیست کدوم خریه. چه زبونیم داره. الی خندید و گفت:
- اره صد رحمت به زبون دو متریه تو، تو رو میزاره تو جیب چپش
- خفه بابا اعصاب ندارم
- ااااااااااااااااااااااااا ااای توهم خوشت اومدا، از زبونشا
- خُب که چی؟ آخه خیلی پر روئه، خندم میگیره. تو اگه صداشو میشنیدی. ادم خندش میگرفت. با یه لحنی صحبت میکرد پسره ی پر رو.
بالاخره رسیدیم. یه آب و هوایی عوض کردیم تو حال و هوای خودم بودم که صدای حال و احوال پرسی الی و شنیدم، که داشت با پویان سلام علیک میکرد. پویان تا منو دید گفت:
- بَه، آبجی خانوم، شما کجا اینجا کجا؟
- من این سوال رو باید از تو بپرسم. امروز خوب شرکت و پیچوندیا. یهو صدای یکی از دوستاش اومد که گفت:
- سلام پرنيا خانم، خوب هستین شما؟
دیدم امینِ. از اینا بود که خیلی خوش تیپ بود، قدش 190 خوردی بود. کلاً مثل مانکنا میموند. خوشم میومد ازش، ولی فقط در حد خوش اومدن نه چیز دیگه. البته آدم خوش برخوردی هم بود. گاهی شرکت میومد. میدونستم وضع مالیشون خوبه. آخه هر روز یه تیپی میزد. خوش لباسم بود و خوش اخلاق. جوابشو دادم و خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت كافي شاپ.
الی گفت:
- وای چه جیگری بود، این کی بود؟
- اسلامی بود دیگه
- خره، اسمشو میگم
- امین
- الهی، میگم دوست دختر نداره؟
شونمو به نشونه ی بی تفاوتی انداختم بالا و گفتم:
- از پویان شنیدم یه عالمه دوست دختر داره
- اه میبینی شانسو
- باز تو دو دقیقه ای عاشق شدی
- به قول اون هم کلاسیمون کار دلِ دیگه.
خنده م گرفته بود تو دانشگاه یه همکلاسی داشتیم که خیلی بد چشم بود. همه رو یه جوری نگاه میکرد. آدم حالش از نیگاهاش بد میشد. یه بار یکی از دخترا گفت بابا این دیگه شورشو در آورده، من میرم بهش یه چی میگم از طرف کل دخترا. دخترا هم همه سوت و کف زدن. یه چند نفری هم باهاش رفتن. چند دقیقه بعد دیدم یه سری شون متعجبن، یه سری شون در حال خنده، گفتم چی شده؟ گفتن رفتیم به پسره گفتیم چرا این قدر همه رو نیگاه میکنین، پسره پر رو تو چشای من نیگاه میکنه میگه کار دلِ دیگه. بهش میگم یه نفر دو نفر کار دلِ، نه همه ی بچه های کلاس. اونم گفت خُب دلم این جوریه دیگه، دیگه منم کم اوردم هیچی نگفتمو سرمو انداختم پایینو اومدم.
وای که چقدر اون روز از پر روییه پسره خندیده بودیم. خیلی شيطون و زبون باز بود.
تو این فکرا بودیم که گارسون اومد گفت چی میل دارید. من قهوه و کیک خوردم. اون دلقکم کیک و بستنی سفارش داد. تا گارسونه رفت.
- الي؟ هر دفعه مياي فقط بستني، يه كم تنوع بده منوت رو.
- آخه ویار بستني دارم. خنده م گرفته بود. کلاً بچه پر رو بود. خودشم خندید و منتظر شدیم تا سفارشمون رو بیارن.
بعد از اينكه كيكمون رو خورديم و الي كلي دلقك بازي در آورد، قرار شد بريم مركز خريد يه كمي خريد كنيم.
تو راه رفتن به مركز خريد آرش به الي زنگ زده بود و داشتن با هم حرف ميزدند. اما نميدونم چرا الي ناراحت بود و هيچ حرفي به آرش نميزد بعدش يه خداحافظي آروم كردو گوشي رو قطع كرد. يه نيگا بهش كردم. ديدم اصلاً تو اين دنيا نيست يعني اين آرش بچه ننه چي به الي گفته؟!
ميدونستم اخلاقشو، تا نخواد حرف نزنه نميشد از زير زبونش حرف كشيد. پس سعي كردم اين حس فضوليي كه هي قلقلكم ميداد رو سركوب كنم. بعد از چند دقيقه گفت:
- پرنيا ميدوني چي شده؟
- نه، از كجا بدونم. اما مثل اينكه آرش بد زده تو پرت كه اينجور دمق شدي.



:-2-40-::-2-41-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-41-::-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,04, ساعت : 11:04
الي هم گفت:
- اوهوم. بهم گفت بيا تموم كنيم.
- جانم؟ چي شد؟ يعني چي الي؟ اين كه تا همين ديروز واست ميمرد، يکهو چي شد آخه؟؟
اليِ بيچاره، كم مونده بود گريه اش بگيره.
- نميدونم. خودمم هيچي نميدونم.
يهو بغضش تركيد و شروع كرد زار زار گريه كردن.
منم هول شده بودم. آخه تو اين چند سال دوستيمون، نديده بودم الي گريه كنه. سريع ماشين رو زدم كنار و برگشتم سمتش و گرفتمش تو بغلم. كلي قربون صدقش رفتم و دلداريش دادم. اما مثل اينكه دلداريام به درد نميخورد، چون شدت گريه ی الي بيشتر شد. منم كلاً بي خيال دلداري شدم و گذاشتم راحت گريه شو بكنه. شايد يه كم آروم بگيره. بعد از نيم ساعت، الي خانم گريه هاش تموم شد اما هنوز هق هق ميكرد. منم ديگه گردن و دستام داشت ميشكست. نيم ساعت مثل چوبِ مجسمه نشسته بودم و گرفته بودمش تو بغلم.
- الي بسه ديگه. پسرا همشون همينن. همه سرو ته يه كرباسن. تا يكي جديدشو ميبينن قبليه يادشون ميره.
الي هم با هق هق گفت:
- ن---ه آر---ش اينجوري نبود. خيلي دوسم داشت.
- مرده شور اون دوست داشتنش و ببره كه تو رو به اين روز انداخت. ول كن ديگه.
- آخه چرا اين كار رو باهام كرد،تازه تازه داشت ازش خوشم ميومد.
من كه هنگ كرده بودم. الي و دوست داشتن؟؟!! باورم نميشد. آخه كلاً تو بحث عشق و عاشقي نبود. نمیدونم چه مرگش شده بود که اینجوری گریه میکرد. كلاً بیشتر واسه وقت گذروني از اين كارا ميكرد. يا شايدم يهو عاشق شده بود پس چرا به من چيزي نگفته بود؟؟!! نه بابا، فكر نكنم که الي عاشقش شده باشه. فقط عادت كرده بهش. چون تا اونجايي كه ميدونستم الي، قبلاً، پويان و دوست داشت. هرچند بروز نميداد اما از رفتارش فهميده بودم. نمیدونم چی شد که یکهو میونشون بهم خورد.
برگشتم سمتش
- چرا به من چيزي نگفته بودي؟؟مگه من دوستت نبودم.
الي هم گفت:
- آخه تو ميفهمي دوست داشتن چيه ؟؟ ميفهمي دوست داشتن يعني چي كه الان داري ميگي چرا به من نگفتي؟؟!!
اين دختره هم قاطي كرده امروز، من كه از سنگ نيستم اين اينطوري ميگه بهم.
كلاً بي خيال شدم و ماشين رو روشن كردم و راه افتادم.. ولي الي گفت ديگه حوصله ی خريد نداره و بريم خونه. ديگه هيچ كدوممون حرفي نزديم و تو سكوت داشتم رانندگي ميكردم. حرف الي خيلي واسم سنگين اومد.اخه اون چه حرفي بود؟؟!! كلاً سعي كردم تمام افكار بد رو از ذهنم دور كنم . به چيزاي خوب خوب فكر كنم.
بعد از 20 دقيقه رسيديم خونه الي شون. خيلي آروم خداحافظي كرد و رفت. شيشه ی سمتش رو از طرف خودم پايين كشيدم و گفتم:
- الي ميخواي شب و پيشت بمونم؟
- نه، ميخوام تنها باشم.
منم ديگه اصرار نكردم. گازشو گرفتم و رفتم سمت خونه.
در حياط رو با ريموت باز كردم، ماشين رو تو پاركينگ پارك كردم و از در پاركينگ رفتم خونه. يه سلام آروم كردم كه همه برگشتن با تعجب نگام كردن.
-چيزي شده؟
كه پويان گفت: دخترِ باباش، همش با صداي بلند سلام ميكرد. كي زبونشو كوتاه كرده كه برم دستشو ببوسم. كارش حرف نداشت. بعدم چهار زانو نشست رو زمين و دستاشو تو هم قفل كرد و با حالت خنده داري گفت: خداجون كارت درسته. نوكرتم در بست، كه زبون اين آبجي كوچيكه رو كوتاه كردي.
اين پويان باز شروع كرده بود. ديدم اينجوري نميشه اگه جوابشو ندم. زبونم رو در آوردم گفتم نگاه صحيح و سالم، زبونم سر جاشه تا كور شد هر آنكه نتواند ديد. كور خوندي آقا پويان. تو خواب ببيني كسي بتونه زبونم رو كوتاه كنه. کلاً آدم بی نمکی بود نمیدونست کِی باید حرف بزنه، کِی اون گاله رو ببنده.
پويان اومد يه چيزي بگه كه بابا گفت: بچه ها بسه ديگه. مامان هم گفت: برو لباساتو عوض كن و بيا كه ميخوايم شام بخوريم. منم بدو رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض كردم. يه شلوار برمودا مشکی با تي شرت سفيد پوشيدم. رفتم تو آشپزخونه كه ديدم مامانم ميز رو چيده و همه منتظرِ من، نشستن. آخه هميشه عادتمون بود همه با هم غذا بخوريم.

blue berry
1390,12,04, ساعت : 18:24
خوب اينم يه قسمت ديگه. اميدوارم خوشتون بياد و با تشكر و امتياز بهمون روحيه بديد.:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
+++++++++++++++++++++++++++++++++++

مامان هميشه غذا رو خودش درست ميكرد. بابام از اينكه همیشه تو خونه کارگر باشه، بدش ميومد. البته يه روز در ميون يه خانمي ميومد خونه رو نظافت ميكرد. آخه مامان خيلي تميز و مرتب بود.
مامان برای شام، كتلت درست كرده بود با سالاد. عاشق دست پخت مامانم بودم.
وای، گفتم آشپزی. یادم اومد من، اصلاً آشپزی بلد نیستم. ته هنرم، سیب زمینی سرخ کردن و نیمرو کردن بود. که اونم اگه در حال دیدن تلویزیون بودم جزغاله میشد. البته تلاشی هم برا یاد گرفتنش نمیکردم. کلاً آدم تنبلی بودم تا مجبور نمیشدم چیزی رو یاد نمیگرفتم.
همیشه الی منو مسخره میکردو میگفت بیچاره اون شوهر فلک زدت. منم میگفتم یه شوهر میگیرم که آشپزی و خونه داریشم خوب باشه و میخندیدم. اونم میگفت هنوز به دنیا نیومده عزیزم. میگفتم حالا ببین پیداش میکنم. اخه خودش با همه مشنگ بازیاش 10-11 مدل غذا بلد بود درست کنه و همیشه سرکوفتشو به من میزد.
گفتم الی. يادش افتادم. آخی، معلوم نیست چی بهش گفته بود که یهو این الی بی کله این قدر ناراحت شده بود. اخه من موندم تو کار بعضی ادما. مثلاً همین الی. بگو تو به چی دلخوش کرده بودی. به 4تا حرف پسره. حرف، کلاً باد هواست. تعهدی که بهت نداشته که، الان مردم تعهد دارن و میزنن زیرش، وای به حال این که فقط یه دوستیه ساده بود.
بعد از شام، من به مامان كمك كردم ميز رو جمع كرديم و مامان هم چاي رو دم كرد. با مامان رفتيم تو هال، پيش بابا سعيد و پويان خان.
بابا و پويان داشتن راجع به كاراي شركت و پروژه اي كه تازه شركت گرفته بود صحبت ميكردند.
من ومامان هم رفتيم پيششون نشستيم . اصلاً نميفهميدم بقيه چي ميگفتن. همش نگران الي بودم، كه الان اوضاش چطوره.
بلند شدم رفتم تو اتاقم و گوشيم رو برداشتم. به الي زنگ زدم اما بر نداشت. 10 بار زنگ زدم تا آخر سر گوشي رو برداشت.
با صداي گرفته اي گفت:
- چيه چي كار داري؟ كچلم كردي اينقدر زنگ زدي.خوب حتما نميخوام جواب بدم ديگه.
اين چرا اينقده قاطيه.
- اولاً سلام الي جونِ خودم. چته بابا، حالا يه كشتي غرق شدن كه اين حرفا رو نداره.
منتظر شدم يه چيزي بگه. اما نه مثل اينكه واقعاً حالش بده. جدي شدم
- الي چرا باهام حرف نميزني؟ چرا باهام راحت نيستي؟ اگه حرفي تو دلته كه ميخواي به كسي بگي، گوش ميكنم حرفاتو.
اما بازم حرفي نزد.منم ديگه اصرار نكردم و خداحافظي كردم.
الان ساعت 3 صبحه اما من هنوز بيدارم. با اينكه خيلي خسته م اما خواب با چشام قهر كرده. دارم به اين فكر ميكنم كه واقعا من بي احساسم ؟؟!! كم كم چشام سنگين شد و نفهميدم كي خوابم برد .
يهو باصداي يه چيزي كنار گوشم از خواب پريدم. قلبم تند تند عين گنجشك ميزد. واي خدا جون اين چه جور خوابي بود كه من ديدم. كمي كه حالم سر جاش اومد. ديدم چراغ گوشيم روشن خاموش ميشه. يعني كي اين موقع اس ام اس داده.
نگاه كردم ديدم بله، همون پسره ست.
نوشته شيرينم نمي خواي پاشي لنگه ظهره. دخترم يه كم سحرخيز باش. اي تو روحت پسره مزاحم كه اينطوري منو از خواب بيدار كردي. يه نيگا به ساعت كردم. ديدم تازه ساعت 6 صبحه. اي خدا من فقط 3 ساعت خوابيدم.
خواب كه كلاً از سرم پريد. خواستم برم نمازمو بخونم تازه یادم اومد که نمیتونم(آخه عادت بودم)... اه یه امروزم بیدار بودم قسمت نبود نماز بخونم. یه خرده با گوشی م بازی کردم. دوباره خوابیدم ولی خوابم نبرد تصمیم گرفتم یه رمان بخونم که دویاره اس ام اس اومد
نوشته بود: سلام صبح زیبای تابستونيتون بخیر ااااااااا خو چرا جواب نمیدی. خو مگه با تو نیستم استاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پا شو تنبل خانوم ما نون نداریم برو واسه ما نون بخر ماماننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننن این نمیره نون بخره میزنمشا با یه شکلک چشمک گذاشته بود.
هم خندم گرفته بود. هم دلم میخواست خفش کنم. آخه کله سحر منو بیدار کرده بود تازه روز تعطیلیم هم بود.
مي خواستم جوابشو بدم میترسیدم پر رو بشه به نظر از این بچه شرا بود که دیوار راست رو بالا میرفت تو دلم گفتم وای، بیچاره مادرش چی میکشه از دستش.
تو فکر بودم چرا این بشر ول کن نیست اس ام اس اومد ا ااااااااااااااااااا.خوابی



:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,04, ساعت : 21:22
صبحانه مو خوردمو از مامان خداحافظی کردم. بهش گفتم میرم خونه ی الی، ببینم چشه.
- باشه، سلام برسون.
رفتم خونه شون. در زدم. دیدم داداشِ کوچیکش احسان، درو باز کرد. پسرِ فوق العاده شیطون و بازیگوشی بود. دوم راهنمایی بود.
- سلام پرنیا جون، خوبی؟ کم پیدا شدیا.
واقعا مثل یه برادر کوچولو دوسش داشتم. خیلی شیرین و با نمک بود.
- دهه، من که همیشه تلپم
- نه، دیروز نیومدی، برات حاضری نزدما.
پسره نیم وجبی، داشت منو دست مینداخت
- مامانتو که میبینم
- غلط کردم.
خندیدمو گفتم: حالا شد،
- الی هست؟
- اره، معلوم نیست چه مرگشه. غمبرک زده یه گوشه
- چه مرگشه، چیه بی تربیت
- حالا مامان نیست، خودمونيم
- یعنی از من نمیترسی که برم به مامانت بگم ؟؟؟
خندید و گفت: میدونم آجی گلم، نمیگه. لپشو كشيدمو گفتم: وروجك،
جدی حالش چه طوره؟
-حرفی نمیزنه. مامانم خیلی سعی کرد از زبونش بکشه اما چیزی نمیگه .
- باشه، من میرم ببینم چشه. خندیدو گفت بگو میرم فضولی. با صدای بلند گفتم: مریم جون. مریم جون اسم مامانِ الی بود. خودش دوست داشت بهش بگیم مریم جون. اوایل میگفتم خانوم محمدی. گفت عزیزم، بهم بگو مریم جون من راحت ترم .
دیدم داره میاد سمتم. احسان با یه نگاه التماسی نگام کرد که یعنی جونِ من، هیچی نگو .
سلام کردم و دست دادیم. مریم جون با نگرانی گفت: -نمیدونم از دیشب چشه تو نمیدونی عزیزم. نمیدونستم چی بگم درسته قضیه آرش و میدونستم اما درست نبود از من بشنوه.
- منم نمیدونم، اومدم ببینم چشه و راه افتادم به طرف اتاق الی.
در زدم و رفتم تو، از قیافش کپ کردم. از نگاهش غم میبارید. فقط نیگاش کردم...
- چه کار کردی با خودت دختر. فقط گریه کرد منم بغلش کردم و گفتم: آروم باش، تا چند دقیقه تو این حال بودیم که خودش شروع به حرف زدن کرد.
-نميگم عاشق آرش بودم، نه. اما نميدونم چرا تا ميام به يكي تكيه كنم. ميذاره و ميره.
آرش هم كلاً پسري بود كه به دخترا محل نميذاشت.
يه چند ماهي گذشته بود كه ديدم يكي به گوشيم زنگ زد و شمارش برام آشنا نبود گوشي رو برداشتم و ديدم يه پسره!
از پشت تلفن صداشو نشناختم. آرش هم، خودشو معرفي كرد و گفت ميتونم ببينمت؟ يه كاري باهاتون دارم؟؟!!
منم تعجب كرده بودم كه آرش باهام چيكار داره؟؟؟!!
تو يه كافي شاپ قرار گذاشته بود. كلي به خودم رسيدم. يه تيپ پسر كش زدم شايد به چشمش بيام.
به كافي شاپ كه رسيدم، ديدم پشت يه ميز و يه جاييكه اصلاً تو ديد نيست، نشسته. رفتم سمتش و سلام كردم. خيلي گرم جوابم رو داد و گفت: بشين.
من ديگه واقعا داشتم شاخ در مياوردم كه اين همون آرشِ؟؟!!
خلاصه، بعد از كلي مقدمه چيني گفت كه از من خوشش اومده و ميخواد باهام باشه. منم كه تو دلم كيلو كيلو قند آب ميكردن. سريع قبول كردم. آخه نميخواستم به گذشته فكر كنم.
منظورشو از اين حرف فهميدم. اما به رويِ خودم نياوردم.
اون روز گذشت و من به آرش هر روز وابسته تر ميشدم. تا اينكه امروز زنگ زد و گفت بيا همه چي رو تموم كنيم .

blue berry
1390,12,06, ساعت : 11:22
بچه ها جونم ديروز از صبح رفتم بيرون نتونستم ادامه رمان رو براتون بذارم.:-2-41-:
اينجا هوا بسي دلپذير و بهاري بود و ديگه عيدم نزديكه رفتم خريد شرمنده دوستاي خوبم شدم.:-2-14-::-2-14-:
بچه ها با مثبت و تشكر بهمون روحيه بديد:-2-40-::-2-40-:

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

- فكر كنم دليلش رو بدونم چيه... ميخواد بره خارج، واسه ادامه تحصيل. و بهتره هر چه زودتر همه چی تموم بشه. منم فقط گریه کردم. الان من چيكار كنم پرنيا؟؟
من الان بايد چي جواب ميدادم، نه كه خودم خيلي تجربه داشتم تو اين زمينه.
- نميدونم الي، اما اگه خيلي دوسش داري زنگ بزن يه جا قرار بذار ببين حرفش چيه. رو در رو صحبت كنيد خيلي بهتره. الي هم گفت:
- آره راست ميگي.
زودي گوشيش رو برداشت و شماره ی آرش رو گرفت. جواب نميداد. اما الي ول كن نبود. هي زنگ ميزد. آخر سَرَم موفق شد. آرش گوشي رو برداشت اما همون بهتر كه بر نميداشت. با صداي بلند كه منم شنيدم گفت: چيه زنگ ميزني؟
مگه نگفتم ديگه زنگ نزن؟؟
الي هم كه با اين دادِ آرش كپ كرده بود، همين طور مونده بود و حرفي نميزد. دوباره آرش گفت: گفتم چيكار داري ؟؟
با خودم گفتم اين پسر چقدر بد اخلاقه، الي از چيه اين خوشش اومده.
الي هم خودش رو نباخت، گفت: آرش، بايد ببينمت. بايد بدونم چرا اين تصميم رو گرفتي. من حق دارم كه بدونم.
اما آرش گفت: من دلم نميخواد كه ديگه ببينمت و گوشي روقطع كرد.
الي هم دوباره گريه هاشو شروع كرد. همينه ديگه، ميگم عشق وعاشقي برا تو رمانا وقصه هاست. آخه آدم عاقل كاري ميكنه كه بعدا پشيمون بشه ؟؟!!
يه دو ساعتي خونه اليشون بودم. بعدش رفتم تو خيابونا يه كم بگردم. آخه دلم خيلي گرفته بود. خيلي زياد.
ظهر بودكه رسيدم خونه. بابا اينا نيومده بودن و مامان هم طبق معمول تو حياط داشت به گلهاش ميرسيد. ماشين رو كه تو پاركينگ پارك کردم، رفتم سمت حياط و به مامان سلام كردم خودم رو انداختم بغلش، خيلي نياز داشتم كه تو آغوشش باشم. هميشه وقتي ناراحت بودم ميرفتم تو بغل مامانم. اونم فهميده بود و هيچ حرفي نميزد فقط آروم نازم ميكرد. خُب دخترِ لوسِ مامانم بودم ديگه.
بعداز چند دقيقه كه آروم شدم مامان نيگام كرد و گفت:
- باز كي اين دختر خوشگل منو اذيت كرده كه ناراحته؟؟!!
- مامان، كسي منو ناراحت نكرده. الي و ناراحت كرده.
- مگه چي شده؟
-هيچي، چيزِ مهمي نيست.
مامانمم ديگه چيزي نپرسيد با هم رفتم سمت خونه. در خونه رو كه باز كرديم بوي غذاي محبوبم اومد. قورمه سبزي، خيلي دوست داشتم.
من رفتم بالا تا لباسامو عوض كنم. تو همون لحظه هم بابا و پويان رسيدن. منم زودي رفتم پايين و یه سلام بلند بالا كردم. پويان تا صداي منو شنيد گفت: - خدا... آخه چرا همش يه شب. خُب چي ميشه اين خواهر ما كلاً زبون نداشته باشه. اونجوري همه راحت ترن و دنيا هم قشنگتر ميشه. يه مشت زدم تو بازوش و گفتم باز تو شروع كردي
و با اشاره به بابام كه ببين. اين پويان خانِ قند عسل، خودش تنش ميخاره.
ناهار و خوردیم و من چپیدم تو اتاقم. دوباره یاد الی افتادم. اما اینبارگفتم نه، نمیخوام بهش فکر کنم. آخه کلاً از غم و غصه، عشق و عاشقی بیزار بودم. آخه عقیده م بر این بود که آدم تا خودش نخواد غم و غصه نمیاد سراغش. درسته فراموش کردن سخته اما خوب با چپیدن توخونه و گریه کردن هم چیزی حل نمیشه. گفتم الان باید یه آهنگ شاد گوش کنم که روحیمو عوض کنه. صداشو زیاد کردم. خودم هم شروع کردم رقصیدن.
بی خبر یه روز اومد سر زد ورفت خواب بودم وقتی اومد در زد و رفت
اومد و دید که دلم خوابه هنوز
ننشسته روی بوم پر زد ورفت
اونی که نور امیده میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من اون مثل صبح سپیده
اون اونی که سه حرفه اسمش
اگه بشکنه تلسمش من دوباره جون میگیرم اون نباشه من میمیرم
گاهی عکسشو توی آب میبینم
دلمو واسش چه بی تاب میبینم
گاهی وقتا میبینم که اومده
نکنه بازم دارم خواب میبینم
اونی که نور امیده میگن از خدا رسیده
تو سیاهیه شب من اون مثل صبح سپیده...
چند تا آهنگه دیگه هم گوش کردم. اما اینو از همه بیشتر دوست داشتم. روحیه م بهتر شده بود. یه دفعه یادِ مزاحمه افتادم. از صبح نه اس ام اس داده بود نه زنگ زده بود. گفتم ایول پرنیا جون، خوب حالشو گرفتی. خودش دمشو گذاشت رو کولشو رفت. وای که چقدر خسته بودم...

:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,06, ساعت : 16:36
آخه صبحم نتونسته بودم درست و حسابی از دست اون پسره ی بیکار بخوابم. گفتم بگیرم بخوابم، نمیدونم کی خوابم برد که احساس کردم یه چیزی کف پامه و من به شدت قلقکی بودم. اول فکر کردم حشرست، اما دیدم ول کن نیست. چشامو باز کردم دیدم پویان داره میخنده. گفتم: هرهرهر رو آب بخندی، مگه نمیبینی من خوابم، برا چی مزاحم میشی؟ دیدم یه نیگاه بهم کرد و گفت:پاشو خانوم خرسه سه ساعته خوابیدی، ساعت 7 ها...
- شوخی میکنی! اما وقتی ساعت و دیدم فهمیدم راست ميگه
- حوصلت سر رفته بود اومدی سراغِ من؟
- اره دیگه چه کنیم، ماییم و همین یه آجی خل و چل، بیشتر نداریم...
بالشت و گرفتم سمتش پرت کردم همیشه نشونه گیریم بد بود اما این دفعه خورد تو کلش. دادش در اومد الهی بترکی تو که نشونه گیریت ضعیف بود چرا یکهو خوب شدی، الهی بترشی... همینجوری داشت میگفت...
- اوی چه خبرته میگم دعا کن شاید از تعداد عشاقم کم شد
- ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااو چه خودشم تحویل میگیره دختره لوس اصلا برا تو زوده، دهنت بو شیر میده الان نوبت منه و نیشش تا بنا گوش باز شد. خندم گرفت
- تو واقعا فکر زن گرفتنی؟
- مگه من چمه
- هیچی عقلت اندازه بچه های دو سالست
- گمشو همه دخترا برام دست میشکن. خندیدم و گفتم پس مواظب شون باش. اونم خندیدو گفت باشه.
رفتم دستشویی و دست و رومو شستمو اومدم بیرون که بابا گفت: پرنیا، بیا بشین دخترم.
کنجکاو شده بودم که قضیه چیه... بابا گفت:
- فردا شب یه مهمونیه خانوادگیه. دلم میخواد فردا خیلی خانومانه برخورد کنی و سر بسر بقیه نذاری و تو مجلس بدرخشی
- بابا مگه من چی کار کردم؟
- دخترِ لوسِ بابا، تو دیگه بزرگ شدی، کم سر بسر بچه ها بزار. دفعه ی قبول و یادت رفت با نويد و نگار چقدر آتیش سوزوندی
- خُب اونا گولم زدن
-یعنی تو اونا رو گول نزدی؟
- معلومه که نه. خودم هم خندم گرفته بود، نگار دختر عموم بود خیلی با هم جور بودیم نويدم برادرش بود هر دو خیلی شرو شیطون بودن .
تو این فکرا بودم که پویان گفت: پرنیا، راستی میدونی که چند روزه دیگه نتایج ارشد میاد؟
-وای نگو، یادم رفته بود، آخه سراسری رو گند زده بودم امیدم به آزاد بود که تهران زده بودم بد نداده بودم اما خیلیم خوب نداده بودم فقط خدا خدا میکردم که قبول شم.بابا گفت غصه نخور ان شا الله که قبولی. گفتم: انشاالله .
رفتم نشستم پای تلویزیون، داشت عشقِ ممنوعه رو میداد. حالم از این دختره، ثمر، به هم می خورد آخه آدم به برادر زاده شوهرش چشم داره، چشمت کور، دندت نرم، اون موقعی که خیره سرت عاشق شده بودی فقط به عشقت فکر میکردی الان یادت اومد شوهرت پیره و اله وبله و دقیقا جا گذاشتی پای مادری که باعث مرگ پدرت شد داشتم غرغر میکردم که پويان اومد گفت: بابا چه خبرته این فیلمه ها، این قدر حرص نخور.
- آخه اینم شد فیلم، همش خیانت. آخه مگه زنِ شوهر دار هم عاشق میشه؟ واقعا خجالت آوره
- خوبه تو هم، حالا چرا دعواشو با من میکنی
- خُب تو پرسیدی منم جواب دادم. کلا از خیانت متنفر بودم چه مردش چه زنش. نظرم این بود وقتی یک زن یا مرد بخواد ازدواج کنه حتی اگه قبلا عاشقه کسِ دیگه ای بوده باید فراموش کنه اینو یه باید میدونستم و نظرم این بود یه زن و شوهر به جز هم نباید به کسِ دیگه ای فکر کنن.
این نظر من بود. یکی از قانونایی بود که تو زندگیم داشتم. من کلا یه سری قانون برا خودم تعریف کرده بودم و همیشه اون و رعایت میکردم. یکی دیگش، دوست پسر ممنوع بود. نمیگم بي سر زبون بودم و با پسرا حرف نمیزدم، اما حدمو رعایت میکردم و نمیزاشتم کسی از حدش بیشتر حرف بزنه. یکی دیگه از قانونام نمازخوندنم بود. که تا اونجایی که میتونستم اون و رعایت میکردم.
تو این فکرا بودم که مامان برا شام صدامون کرد. شام تو یه محیط دوستانه صرف شد. ماکارونی بود بدم نمیومد اما خیلیم مورد علاقم نبود. شامو خوردم، رفتم سمت اتاقم یه خرده نت گردی کردم و گرفتم خوابیدم که فردا باید میرفتم شرکت
با تشکر فراوان از نها 65 عزیز که ما را در ویرایش داستان یاری کرد.:-2-40-:

blue berry
1390,12,07, ساعت : 00:11
ممنون از نها عزيز .:-2-40-:
خيلي زياد تو ويرايش رمان كمكمون كردن.
بچه ها با مثيت و تشكراتون بهمون انرژي و روحيه بديد.ممنون

++++++++++++++++++++++++++++++

صبح زود بیدار شدم. آخه بعد از ظهرم خوابیده بودم. خوابم نمیومد دیدم اون پسره اس ام اس داده. نوشته:یوهووووووو من باز اومد. خوش اومدم. فحشم ندی؟؟ببخشید دیشب یادم رفت حاضری بزنم استاد .حذفمنکنیا قول میدم جبران کنما.خوفی استااااااااااااااااااااد نه ببخشیدشیرینم؟چه خبرا؟الی چی کار کرد؟کلشو کندی؟ کشتیش ؟جون من جواببدیا.
گفتم مثل این کهداره تفریح میکنه پسره پر رو جوابشو ندادم
صبح زودي لباسامو پوشیدم و رفتم به طرفشرکت.
از الي خبري نبود. معلوم بود حسابي ضدحال خورده. منم تنهايي حوصله م سر رفته بود و بيكار نشسته بود كه مهندس افشار با كلي نقشه اومد اتاقم. دختر گرم ومهربوني بود.هميشه هم لبخند رو لبشداشت.
-سلام پرنياجون. خوبي عزيزم؟
-سلام يسناجون. مرسي بد نيستم. چه خبرا؟ ميبينم كه دست پر اومدي؟؟ يه اشاره به نقشه ها كردم.
- بدو پرنيا كه كارت دراومده يه عالمه نقشه واسه بازبيني آوردم. همشون پُره ايرادایِ كوچيكن. اينام واسهيكي از مشترياست كه داده بود به يه شركت ديگه نقشه ها رو بكشه اما خوشش نيومدهدوباره اومده شركت ما با نقشه ها كه يه كم تغييرات بديم و ايراداتشو بگيريرم.
بعد رو به من كردوگفت پس الي كجاست؟؟
- حالش خوب نبود ونيومد
- اينطوري كه كارت زياد ميشه ميخواي كمكت كنم؟
- نه خودم انجامشون ميدم. ممنون. اونم گفت بامن تعارف نكن، هر وقت كمك خواستي من هستم.
- ميدوني كه اهل تعارف نيستم.
-خوب پس من برم. با يسنا خداحافظي كردم ونشستم سرنقشه ها. يه چند ساعتي يك روند داشتم كار نقشه ها رو تصحيح ميكردم. خيلي خسته شده بودم. پاشدم رفتم آبدار خونه و واسه خودم يه چاي ريختم وبرگشتم.
مشغول خوردنِ چاييبودم كه ديدم اس ام اس اومده. اي خداااااااااا اين بشر چقده بيكارو سيريشه. بابا ولكن مارو ديگه.
نوشته بود: شيرين جونم تحويل نميگيري بچه زود رنجه زود دلش ميشكنه. بعد يه شكلك ناراحتگذاشت.
اينو كجاي دلم بذارم آخه .جون مادرت ولمون كن. بازم جوابش رو ندادم كه بي خيال شه .
دوباره بعد از خوردنچايي مشغول نقشه ها شدم و ساعت نزديك 6 غروب بود كه نقشه ها تموم شد. واي خدا جون چقده خسته م. دارم هلاك ميشم. رفتم سمت دفتر يسنا . در زدم رفتم داخل اتاقش. يسناهم هنوز نرفته بود. نقشه ها رو بهش دادم. از شركت اومدم بيرون، سوار ماشينم شدم. ماشينم يه پرايد هاچ بك بود. بابا تازگيا واسم خريده بود.
با سرعت نور روندم سمت خونه. آخه خيلي خسته بودم وامشب خونه مامان جون هم مهمون بوديم.به خونه كه رسيدم بدو رفتم تو خونه. سلام كردم اما كسي جواب نداد.اااااااااا پس بقيه كجان!؟
داشتم ميرفتم سمت اتاقم كه مامان وبابا از اتاقشوناومدن بيرون. داشتن ميخنديدن بلههههههههههههه چشمم روشن بابا اين موقع خونه چيكارميكنه؟؟!!
بابا اومد سمتمن و گونمو كشيد -عسل بابا چطوره؟؟
- مثل اينكه شما بهترينا. يه نگاه به مامان كردم كه مامان گفت: -دخترشيطوني بسه بدو برو حاضر شو.
- بلههههههههههه ديگه سر خر نميخواين.
بابام گفت: اي وروجك، بدو حاضر شو كه ديره.
چشمي گفتم و رفتمسمت اتاقم . نميدونستم چي بپوشم مردد مونده بودم كه مامانم اومد تو اتاق.
- تو كه هنوز وايستادي،بدو برو يه دوش بگير. گفتم: آخه نميدونم چي بپوشم. مامان گفت: تو برو حموم، من واست لباس ميذارم كه بپوشي. منم خودمو گربه شور كردم و 10 دقيقه اي اومد بيرون. ديدمبله، مامان خانمم همه چي رو حاضر كرده. مرسيييييييييي مامانجونم.
سريع شروع كردم به پوشيدن لباسام. يه بلوز خيلي نازِ كرم قهوه اي چسبون با يه شلوار قهواي سير خيليبهم ميومد. يه كيف و كفش خوشگل، ست لباسم هم بود.كفش رو پام كردم تو كيفم موبايلم ويه كم وسايل آرايشم رو گذاشتم. موهامو اول با سشوار يه كم نمشو گرفتم بعد هول هولكي اتو مو كشيدم.
يه آرايش ملايم صورتي هم كردم .مانتو و شالم رو برداشتم رفتم پايين مامان و بابا حاضر نشسته بودند. تامنو ديدن يه لبخند از سر رضايت زدن. بابام گفت: پرنيا جان بابا بيا ببينم چه كرده دختر بابا اينقده خوشگل شده. رفتم پيش بابا نشستم كه گونمو بوسيد. مامانم گفت: دخترم هميشه خوشگل وناز بوده.
- پويان كجاست؟ كه صداش اومد سلام عرض شد خانم مهندس؟؟؟!!!
يعني اين صداي پويان بود. خودش فهميده بود كه تعجب كردم
- چيه پرنيا؟؟ چرا دوتاشاخ در آوردي بالاي سرت؟؟ شروع كردخنديدن.
- خيلي بي مزه ايپويان. پويان هم گفت: من فداي اين خواهر كوچولويِ لوس و خل و چل و ديوونم بشم، كهيه دونست.
همگي با همرفتيم سمت ماشين بابا .
ماشين بابا يه سانتافه سفيد بود . همگي سوار ماشين شديم. بابا راه افتاد سمت خونه مامان جون .خونه مامان جون لواسون بود. يه خونه باغ خيلي خوشگل. توتهران هم خونه داشتنا، اما يه چند سالي ميشد كه به كل رفته بودن اونجا. باباجون خونه باغ رو خيلي دوست داشت.
يه 40 دقيقه اي طول كشيد تا برسيم خونه باغ. پويان پياده شد زنگ دررو زد وبعد باباجون روباز كرد با ماشين رفتيم تو حياط. يه حياط پر از درختاي ميوه آلبالو،سيب، گيلاس و...
خيلي باصفا بود من كه عاشق خونه باغ بودم. ازماشين پياده شديم. ديدمبله، همه اومدن. بابام يه برادر داشت و يه خواهر. عمو بزرگم كه كه عمو سينا باشه دوتا بچه داشت، نگار و نويد(محمد).
عمم كه بعد عموم بود. ساره هم اسم عمم بود. یه دخترو یه پسر داشت. اسمشون مارال و مسعودبود هر دوشون خيلي رسمي و خشك بودن. زياد باهاشون صميمي نبودم. اما بر عكس، با نگارو نويد و البته پويان، باهم كه بوديم كلي شيطوني ميكرديم. بابا ومامان و پويان بهترتيب با مامان جون وبابا جون، سلام عليك كردن ونوبت به من رسيد. پريدم بغل مامانجون يه ماچ گنده روگونه ش كاشتم. ماماني گفت: سلامت كو آتيش پاره؟ گفتم واي ماماني،يادم رفتم، از بس كه ذوق كردم شما رو ديدم .
- دختر تو اين زبونو نداشتي ميخواستي چيكار كني. شونه هامو بردم بالا كه نميدونم. بعد رومو كردم سمت بابايي
- بابايي من چطوره يه وقت خبر نوه شو نگيرهها.؟؟!!بابايي گفت سلام عشق بابايي، خوبي پرنيا جان؟
- ممنون بابايي. كه از اون طرف صداي نويد اومد كه دختر، كم پاچه خواري كن. بسه همه فهميدن ديگه.



:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,07, ساعت : 11:41
- اولاً سلام ت كو؟
نويد هم گفت:
- مثلاً من بزرگترما. تو اول بايد سلام كني
- برو بابا، همچین میگه بزرگتر، هر کی ندونه فکر میکنه چند سال بزرگتری.
یهو دیدم نگار، داره از ته سالن بال بال میزنه. رفتم بغلش و گفتم:
- به به نگار جون. خوفی خواهری؟
- به مرحمت شما
- پیاده شو با هم بریم. اه اه، چه غلطا، به مرحمت شما!! خودشم خندش گرفته بود. بالاخره با همه سلام و احوال پرسی کردیم و چپیدیم رو مبلا. نگارم کنارِ من نشست. شروع کردیم به حرف زدن. بزرگترا هم داشتن با هم حرف میزدن. یه نگاهی به مسعود و مارال کردم.
ایشششششششش... اینا انگار با خودشونم قهرن، یه افاده ای داشتن که نگو. به نگار گفتم:
- راستی، تو میدونی این مهمونی برا چیه؟
- نه، اما فکر کنم میخوان برا من شوهر پیدا کنند و خندید
- واه، حالا چرا تو؟ شاید میخوان منو شوهر بدن
-گمشو تو هم، حالا من یه چيزی گفتم، تو چرا ذوق کردی شوهر ندیده
- نیست که تو دیدی
- اره والله، راست میگیا. شایدم میخوان مسعود و زن بدن
- اووووووووووووو... کی حاضره زنِ اون اخمو بشه
- خُب اخلاق نداره، اما قلب مهربونی داره
گفتم نگار میکشمت، زود بگو... نکنه بعله... اونم خندید و با یه لحن بامزه ای
گفت:
- بعله
-چی شد، چی شد، حالا من باید آخرین نفر باشم که اینو میشنوم؟؟ خیلی مرسی. خندید و گفت:
- خُب چون تو عروس خانومی دیگه
- کم چرت و پرت بگو دختر، یه چیزی بگو باورم شه
- به جونِ تو
- جونِ خودت
- خُب جونِ خودم، جدی میگم. این خل و چل اومده خواستگاری تو مثلاً
تا چند دقیقه گیج و منگ بودم. نمیدونستم چی بگم. یهو حس کردم یکی داره نیگام میکنه. اه اه اه، چه لبخند ژکوندیم میزنه. جمع کن اون لب و لوچه رو. زیر لب یه چند تا فحش مثبت 13-15-18 بهش دادم. نگار خندید و گفت:
- داری قربون اون قد و هیکلش میری عزیزم؟
- کوفت، اره، این دیلاق قربون صدقه هم داره. ایشششششششش... من موندم این برا چی اومده خواستگاری من؟ آخه ما چه سنخیتی با هم داریم؟ اون عصا قورت داده، من شاد و شنگول. حتماً میخواد بعد از ازدواج پرامو بچینه.
- اووووووووووووو... تا کجا پیش رفتی بابا. کلک، ازش خوشت میومد و رو نمیکردی؟
- ایششششششششش... صد تا بهتر از اون التماسم کردن، محل نذاشتم. حالا بیام اینو قبول کنم
و براش پشت چشمی نازک کردم. نگارم خندید و گفت:
- پشت چشم برا من نازک نکن جلو این پسره. جات خالی، ندیدی با چه شوقی نیگات میکرد زیر چشمی.
- غلط کرده پسره پر رو.
یه دفعه صدای بزرگترا اومد که بریم شام. شامو خوردیم اما از گلوی من چیزی پایین نمیرفت. دلم میخواست پاشم جفت پا برم تو صورت مسعود. پسره ی دیلاقِ نچسب رو. همچی نگاه میکرد منو، که انگار تا حالا منو ندیده. منم رومو اونور کردم، ولی اعصابمو خورد کرده بود. غذا تموم شد که همه با هم میز و جمع کردیم.
مامان جونم منو صدا کرد و گفت برم اتاقش. اولش از این ور اون ور گفت و بعد گفت که پرنیا جون تو بزرگ شدی. خانوم شدی. تو دلم گفتم مامان جون گوشام دراز شد، حرفت و بگو. گفت: خُب هر دختری به یه سن برسه باید ازدواج کنه. تو نظرت چیه دخترم؟ یه شکلکی خودم و کردم که مثلاً یعنی خجالت کشیده بودم. چیزی که کلاً تو ذاتم نبود. گفتم مامان جون، مگه من چند سالمه که بخوام شوهر کنم. فعلاً برام زوده. گفت خُب آخه موردِ مناسبیه، تو که نمیشناسیش عزیزم. تو دلم گفتم اره ارواح عمه م ،نمیشناسمش. گفتم:
- برام مهم نیست کی باشه. من الان قصد ازدواج ندارم و شروع کردم از این چرت و پرتا که تو کتابای روانشناسی میخوندم و به مامان جون تحویل دادم. آخه خوب بلد بودم چه جوری آدما رو قانع کنم و نظرمو بهشون قالب کنم.
بیخود نبود که الی همیشه میگفت تو اگه این زبون و نداشتی چی کار میکردی ؟؟!!
خلاصه آخرش مامان جونم بهم گفت:
- من واقعاً بهت افتخار میکنم که این قدر فهمیده ای. درسته مسعود و خیلی دوست دارم و خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کنی، ولی به نظرت احترام میذارم. راستش هیچ وقت فکر نمیکردم دیدت به زندگی این قدر وسیع باشه. برات آرزوی خوشبختی میکنم.

blue berry
1390,12,07, ساعت : 17:59
بچه ها نقد هم شركت كنيد خيلي خوشحال ميشيم:-2-40-:
با مثبت و تشكر به من و شادي جون رو حيه بديد
اينم پست دوم امروز

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خلاصه آخرش مامان جونم بهم گفت:
- من واقعاً بهت افتخار میکنم که این قدر فهمیده ای. درسته مسعود و خیلی دوست دارم و خیلی دوست داشتم که باهاش ازدواج کنی، ولی به نظرت احترام میذارم. راستش هیچ وقت فکر نمیکردم دیدت به زندگی این قدر وسیع باشه. برات آرزوی خوشبختی میکنم.
- وای مسعود بود؟؟ آخه من با چه رویی تو صورت عمه نیگاه کنم ماماني؟
- غصه نخور دخترم. خودم باهاش صحبت میکنم. مسعودم پسره فهمیده ایه حتماً درکت میکنه. وقتی از اتاق اومدیم بیرون یه لبخند از اون خوشگلا به نگار زدم و رفتم پیشش .
- چه جوری مادرجونو خر کردی؟
- بی تربیت ،خر چیه. قانعش کردم. راستی از کجا فهمیدی همه چی منتفی شد؟
- از اون لبخند خوشگلت. حالا چه طوری قانع شد؟
- خودت میدونی که کتابای روانشناسی گاهی میخونم. هر چی از اون بلد بودم به مادر جون گفتم. مادرجونم یه ذوقی کرد که نگو. آخرم گفت بهم افتخار میکنه.
نگار خندیدو گفت:
- اونم هنوز توی جونور و نشناخته
- بی ادب، باید ادبت کنم. اصلاً چرا به ذهن خودم نرسید. کاش تو رو به مادرجون برا مسعود پیشنهاد میدادم .
- گمشو، چندش، من خودم یکی بهترشو دارم .
- اوووووووووووووووووو... حرفای جدید میشنوم نگار خانوم
- اره دیگه
- حالا کی هست؟
- یکی از آشناهامونه. اول قرار بود فقط با هم آشنا بشیم. اما قراره به زودی بیاد خواستگاری
- مبارک باشه. ان شاالله پیر شین
- هیچ وقت هیچیت به آدمیزاد نرفته
-چرا ؟
- خوب آخه همه آدما میگن ان شاالله به پای هم پیر شین. اونوقت تومیگی انشاالله پیر شین. خودم هم خندم گرفته بود
- کوفت، چرا میخندی؟
- آخه نفهمیدم چی گفتم
- ای خواهر، تو کی فهمیدی که، این بار دومت باشه.
تو این حرفا بودیم که سرو کله ی نوید پیدا شد
- چی میگین این قدر میخندین؟
منم گفتم:
- فضول و بردن زیر زمین پله نداشت خورد زمین
- بگو دیگه؟ خو منم میخوام بدونم
- دخترونه بود
یه استغفراللهی گفت و یکی زد تو سر خودش. خندم گرفته بود. گفتم:
- نوید، یه خرده سنگین باش. اگه سنگین رنگین باشی، همین مارال و رو برات میگیرم.
- بلا به دور، صد تا خاطر خواه دارم، بیام اینو بگیرم
- از خداتم باشه
- مبارکه صاحبش
سنگینیه نگاه مسعود و حس کردم. داشت با ناراحتی نگام میکرد. یه دنیا حرف تو چشاش بود. یه لحظه دلم براش سوخت، اما بعد گفتم بی خیال، قرار نیست که هر کی ازم خواستگاری کرد من قبول کنم. اینم دو روز دیگه یادش میره و میره زن میگیره. تو این فکرا بودم که صدای گوشیم بلندشد. دیدم همون مزاحمه، ريجكت زدم، سرم و آوردم بالا ديدم مسعود یه جوری نگام کرد. بعد صدای اس ام اس اومد که شیرین جونم کوجا بودی/هر چی اس و تک میزدم؟ آنتن نمیداد نگرانت شدم. تو چی دلت برام تنگ نشده بود من تهنا من غریب من بی کس و یه شکلک گریه گذاشته بود.
دیدم نگار نیشش باز شد گفت:
- شیطون، تو هم بله، حالا چرا رو نکرده بودی شیطون؟ کی هست؟
جریان و براش تعریف کردم
نگار گفت :
- بچه باحالیه ها
- اره، نمیدونم چرا اينقده سیریشه
- خُب باهاش حرف بزن
- برو بابا، تو که اخلاق منو میدونی. من اهل این مسخره بازیا نیستم. تو که منو خوب میشناسی
- اره بابا، میدونم چه کله خرابی هستی.
بالاخره خداحافظی کردیم و رفتیم خونه. تا رسیدیم خونه ساعت 2 بود من رفتم اتاقم. خیلی خوابم میومد که باز مزاحمه زنگ زد. جواب ندادم گوشیو گذاشتم رو سایلنت. چون اگه بیزی میدادم میفهمید بیدارم. باز زنگ میزد. اس داد خوابیدی؟ جواب ندادم. باز زد چرا خوابیدی؟ من به کی اس بدم شکلک گریه. دوباره اس داد: شبتون بخیر جیش بووووووووووووووووووو وووووووووووووووس لالا
پسره .... هر چی دلش میخواست مینوشت بی خیالش شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
صبح با صداي مامانم كه صدام ميكرد بيدار شدم. پرنيا پاشو چقدر ميخوابي؟؟!! مامان خيلي خسته م، بذار يه كم ديگه بخوابم. بعدش پتومو كشيدم رو سرم. اما مگه اين مامان ما ول ميكرد. پرنيا ساعت 30/7 نميخواي پاشي؟ با شنيدن اين جمله عين فنر پاشدم. مامان آخه الان وقت بيدار كردنه. ديرم شد، آخ.
مامان هم گفت دختر 1 ساعته دارم صدات ميكنم از خستگي بيهوش بودي صدام رو نشنيدي حالا زودي پاشو تا ديرتر از اين نشده ميدوني كه بابات به آن تايم بودن و سر وقت حاضر شدن تو شركت خيلي حساسه. بدو هنوز نيم ساعت وقت داري؟
با سرعت نور حاضر شدم. بدو رفتم پايين. از مامان خداحافظي كردم و رفتم كفشامو بپوشم، ديدم مامانم يه لقمه برام گرفته كه تو ماشين بخورم. منم واسه اينكه وقتم بيشتر از اين سر بحث با مامانم كه من ديگه بزرگ شدم و تلف نكردم. لقمه رو گرفتم بدو رفتم سمت ماشين. از كوچه كه اومدم بيرون ديدم بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــله. ترافيكه.
تا برسم شركت ساعت30/8 شده بود. يواش در شركت رو باز كردم خدا رو شركت كسي اون ورا نبود. كارت رو از قبل تو دستم گرفته بودم که اگه كسي نبود زود كارتم رو بزنم و برم تو اتاقم. در حال دوييدن بودم وسرمم پايين بود كه محكم خوردم به چيزي و پخش زمين شدم.
واييييييييييي خدا، اين ديوار بتني ديگه از كجا سبز شد. اينجا كه تا ديروز هيچ مانعي نبود اين چي بود خدايا.


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,08, ساعت : 11:14
سَرَم، كه هنوز گيجي ويجي ميرفت رو بالا گرفتم. وای این کیه دیگه؟! لا مصب چه تیکه ایه. همين طور زل زده بودم و داشتم نگاش ميكردم. قد بلند، پوست تقريباً برنزه، با موهای قهوه ای سير، چشاشم یه قهوه ایه خوش رنگ بود، كه گفت: خانم، تموم نشد؟؟؟
يهو به خودم اومدم. اي واي پرنيا، خدا بگم چيكارت نكنه چقده بي فكري؟؟!! پيش خودم گفتم نبايد كم بيارم. سريع بلند شدم، اما سرم يهو گيج رفت. دستم رو گرفتم به ديوار. پسره همين طور نيگام كرد وچيزي نگفت.
خداجون يعني الان بايد سرم گيج ميرفت، پيشِ اين پسره.
- خانم، مثل اينكه هنوز هم تموم نشده؟؟!!
تو چي ميگي ديگه؟؟
- چي تموم نشده آقا؟؟
- كنكاش من!!
هاااااااااااااااااا ااااان!! اين چي ميگه؟؟
- من شما رو كنكاش ميكردم؟؟؟
- شما كم مونده بود با اون چشاي خوشگلتون منو بخوريد!!
اوه اوه چه پرووئه اين بشر
- منننننننن؟؟!! نه، اشتباه ميكنيد. من يه كم سرم گيج رفته همين، وگرنه واسه چي بايد شما رو نگاه كنم؟؟
- والا چه عرض كنم ؟؟!! اميدوارم همين طور باشه كه ميگيد!!
جمله رو هم با يه لحني گفت كه يعني خودتي!! كم خالي ببند.
خواستم جوابشو بدم كه پويان اومد
گفت: پرنيا الان اومدي؟؟ اينجا چيكار ميكني؟؟ چته چرا رنگت پريده؟؟
تا اومدم جواب بدم پسره گفت: پويان جان، معرفي نميكني؟
پويان هم كه انگار اون پسره رو تازه ديده بود گفت: ااااااااا... آترين، هنوز نرفتي؟؟
ايشون خواهرم پرنيا هستن. مهندسي معماري خونده. تو شركت خودمون هم كار ميكنه. يكي از مهندساي خوبمونه. بعدم يه چشمك واسم زد.
پرنيا، ايشون هم آقاي مهندس آترين کیانمهر هستن. قراره از اين به بعد با ما همكاري داشته باشن. منم گفتم: خوشبختم آقاي مهندس.
آترين هم گفت: منم همين طور خانم مهندس. اميدوارم همكاراي خوبي برا هم باشيم. بعد رو به پويان كرد و گفت: خداحافظ پويان. خانم مهندس خدا نگهدار.
من و پويان هم ازش خداحافظي كرديم.
پويان گفت:
- پرنيا، چي شده بود؟؟ آترين چيزي بهت گفته بود كه اونجور رنگت پريده بود؟
- نه چيزي نبود. يه لحظه سرم گيج رفت.
دستم رو گرفت، من و برد تو آبدار خونه، از تو يخچال آبميوه رو درآورد داد دستم.
- اينو بخور حتماً فشارت افتاده. ببینم، تو باز صبحانه نخوردي اومدي؟
- ای بابا ول کن تو هم، نمیبینی حالم خوب نیست، هی گیر بده. راستی؟ این کیانمهره کیه؟
- یکی از مهندسایی كه از گرگان اومده. برادر زاده ی رئيس شركت ايران سازست. بابا خیلی ازش تعریف میکرد میگفت بچه فوق العاده با استعدادیه. خُب برو سر کارت.
رفتم تو اتاق که دیدم الهه اومده. خیلیم سرحاله.
- الی خودتی؟!
خندید و گفت:
- نه، من روحشم
منم خندیدم و گفتم:
- ای تو روحت الی.
اونم خندید.
- تو روح خودت بی تربیت
-بَه، الی خانوم ، چی شده کبکت خروس میخونه؟ نکنه آرش حرفش رو پس گرفته؟؟
- نه، این آخرا حس میکردم عوض شده. فکر میکنم با یکی دیگه دوست شده. دیشب نشستم کلی فکر کردم. گفتم وقتی من براش مهم نیستم چرا اون برام مهم باشه. درسته شاید سخت باشه. اما من میتونم مگه نه پرنیا؟!
- معلومه که میتونی. اینو میگن الی خانومه گل. از اون الی حالم به هم میخورد.
- خوبه تو هم، راستی این آترینه رو دیدی؟ لا مصب، عجب تیکه ای بود !
- تو باز شروع کردی. یه چشمکی زدم و ادامه دادم: اما واقعا تیکه ای بودا !!

blue berry
1390,12,08, ساعت : 20:02
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

- ااااااااااااااااااا اا... چشم تو رو هم گرفت؟
- بد جور، فقط تُن صداش برام خیلی آشنا ست! نمیدونم منو یاد کی میندازه.
- ناقلا، نکنه بهت شماره داده صداشو شنیدی
- گمشو، اونم من، تو که منو میشناسی
- بعله، اما کار دلِ دیگه، کاریشم نمیشه کرد
و هر دو با هم خندیدیم.
کارامونو انجام دادیم و ساعت 4 از بقیه خداحافظی کردیم. داشتم از پله های شرکت پایین میومدیم که ماشین مسعود و دیدم. برام چراغ زد که بیام. الی ازم خداحافظی کرد و با ماشینِ خودش رفت. منم رفتم به سمت ماشینِ مسعود. سلام و احوال پرسی کردم و گفتم:
- مسعود، اینجا چیکار میکنی؟!
دیدم هیچی نمیگه و فقط به چشام نیگا میکنه. دستمو بردم جلو صورتش و تکون دادم. دیدم هنوز ماته. گفتم:
- مسعود، چته؟؟
- چرا پرنيا؟؟
- حالت خوبه؟!
- فقط بگو چرا؟
- چرا چی؟
- چرا گفتی نه!! مگه من بَدَم؟ مگه از من چیزی دیدی؟ چرا نه، گفتی؟ چی کم داشتم؟؟
- ببین مسعود، هر دختری تو ذهن خودش یه تصوراتی از همسر آیندش داره. تو تصوراتِ من، تو نبودی. نمیگم تو بدی یا فلان و فلان. فقط تو، توی تصوراتم نبودی. حتی نزدیک به تصوراتم نبودی و اگرَم بودی، باز هم قبول نمیکردم. تو منو خوب میشناسی. أدم رُکی هستم. من کلاً از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد. حتی اگه واقعاً بهترینم بودی از نظر من، بازم قبولت نميکردم. من برا خودم یه قانونایی دارم. یکی از اون قانون هامم اینه که با فامیل ازدواج نکنم.
همون موقع آترین و دیدم که داره به سمت شرکت میاد. دیدم داره زیر چشمی منو نیگاه میکنه. مسعود گفت:
- کسی رو دوست داری؟
همون موقع صدای گوشیم بلند شد. هی بیزی دادم. ول کن نبود. بازم اون مزاحمه بود. مسعود پوزخندی زد و گفت:
- معلومه کسی رو دوست نداری.
عصبانی شدم. سرش داد زدم:
- اصلاً دوست دارم. به تو چه مربوطه هان؟! وقتی حرف آدم حالیت نمیشه، چی باید بگم؟
- منِ خر و بگو به کی دل دادم.
از ماشین پیاده شدم.
- خوبه خودتم اعتراف کردی.
اونم گاز داد و رفت. داشتم میرفتم سمت ماشین که صدای آترین و شنیدم که گفت:
- خوش گذشت خانوم عزیزی؟! لاو میترکوندید.. آخی، چه رمانتیک!!

*shadi joon*
1390,12,09, ساعت : 12:43
عصبانی بودم. داد زدم:
به شما ربطی نداره و در ماشین و باز کردم. هر چی صدام کرد، جوابشو ندادم. به سمت خونه به راه افتادم. از خودم هم ناراحت بودم. نباید با مسعود اونجوری صحبت میکردم. ولی عصبانیم کرد. هر چی دلش خواست گفت. اشکال نداره، بعداً باهاش صحبت میکنم. هر وقت عصبی میشدم آهنگ میذاشتم. این بارم همین کارو کردم...




شبا مستم ز بوی تو ، خیالم ها ز روی تو



خرامون از خیال خود ، گذر کردم ز کوی تو



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم



بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم



بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم



گناه من تویی جادو ، نگاه من تویی هر سو



مرا از خواب من بانو ، تویی صیاد منم آهو



شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و



خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو



بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم


بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم


بازم بارون….


همون طور که آهنگ غمگین بود، دلِ منم غمگین بود. دلم میخواست گریه کنم. جالب بود، بارونم داشت نم نم میزد. نکنه منم داشتم عاشق میشدم! از فکرای خودم خندم گرفت. یکی تو سر خودم زدم و با خودم گفتم: آخه عاشقِ كي؟؟! بی خیالِ همه چی شدم و آهنگ و عوض کردم و یه آهنگ شاد گذاشتم...



اون چشمات ، دیوونم کرده


اون خنده هات ، عصبیم کرده!


فشارخونمو ، بالا میبری


وقتی جفت پا روی قلبم میپری…


بیا دستات ، روی دستام بنداز


بابا اینقده دیگه منو دس ننداز


زندگیم افتاده توی دست انداز


هرچقدر پول بخوای ، هست دستم باز!


همه دخترا ، پشت درن / منتظرن، جیغ میزنن


آخ اگه دیر بجنبی ، میان منو میبرن



بدو بدو بدو بدو بدو بدو/بدو بدو دیره ، دلم داره جای دیگه میره



اگه زندونیش کنی ، آروم میگیره



وای، جایِ الی خالی، توی ماشین یه قری میداد و میخندیدیم. بالاخره رسیدم خونه. اول یه سلام بلند دادم که صدای پویان و در آورد.
- اوی... چه خبرته؟! بزار برسی تو خونه، بعد داد بزن...
- دلم میخواد. به تو چه...
و یه شکلکی براش دراوردم و رفتم سمت مامان .مامانم گفت:
- دختر، 2 دقیقه زبون به دهن بگیر. همش باید جواب برادرتو بدی؟!
- اه... مامان، تو هم همش هوای پسرتو داری. همیشه همینجوری بودی.
با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم. مامان هر چی صدام کرد جوابشو ندادم. همیشه هوای این پویان و داشت. البته انگار پسر سالاری کلاً همه جاییه. چون الی هم میگفت، با اینکه احسانم خیلی شیطونه ولی به اون هیچی نمیگن و به من گیر میدن. رفتم رو تختم دراز کشیدم که مامان اومد تو اتاقم. گفتم:
- میخوام تنها باشم.
مامان گفت:
- این چه رفتاریه؟! اگه من حرفی گفتم، برا خودت گفتم. تو بزرگ شدی. خانوم شدی. دیگه نباید سر به سر داداشت بذاری.
- مامان ول کن. قدیمی شده حرفات. یه حرفِ جدید بزن. دیگه بچه نیستم خَرَم کنیا.
همیشه همین طور بود...
آخرم گفت:
- عزیزم، من هر دو تونو به یه اندازه دوست دارم، حالا دست و صورتت و بشور بریم ناهار بخوریم.
بعدشم اومد و یه بوسم کرد و رفت. تو دلم گفتم، مامان خر شدم و رفتیم به سوی ناهار.
شب، موقع خواب بودم كه صداي اس اومد. تو دلم گفتم حتما فرهاده. ديدم بله خودشه. نوشته بود:




زبونی که به کسی نگه دوستت دارم فقط به درد لیسیدن بستنی قیفی می خوره پس:





د دو دوس ت ت . . . . ولش کن بستنیش خوشمزه تره



خندم گرفته بود از اس ام اسش.مثل اينكه اين بشر نميخواست بيخيال شه. يه چيزي قلقلكم ميداد كه جوابشو بدم. اما بعدش گفتم نه. اونطوري فكر ميكنه من از اين كارش خوشم اومده.


يه چندروزي گذشت. البته كماكان اون پسره اس ام اس ميداد. تو اين چند روز، كلي كار سرم ريخته بود و اصلاً وقت سر خاروندن نداشتم. آترين و هم ديگه نديده بودم و به كل از ذهنم پاك شده بود. تو اتاق با الي مشغول كار بوديم كه يهو پويان اومد. گفت:
- پرنيا!! ديدي چي شد؟؟!!

Farnaz
1390,12,09, ساعت : 16:13
Taze dare Dastan jaleb mishe :-2-20-:

baba pOst bishtar bdin tOro khOda :-2-03-:

تو تاپیک تایپ نباید پست بدین.
در ضمن تو انجمن باید فارسی تایپ کنید

blue berry
1390,12,09, ساعت : 20:55
بچه ها اينم پست امشب
تشكر ومثبت يادتون نره

++++++++++++++++++++++++++++

طوري اين جمله رو گفت كه استرس گرفتم.
- چي شده؟
- دختر تو خوابيا. نتايج ارشد رو اعلام كردن. تپش قلبم يهو رفت بالا. پويان اومد كنارم نشست و سريع سايت سازمان رو زد. ديگه داشتم از استرس ميمردم كه يهو پويان گفت:
- متاسفم پرنيا، قبول نشدي. دلم برا مامان اینا میسوزه. چقدر به تو امید بسته بودن. حالا اشکال نداره ها. کاریه که شده. بزار سال بعد، مثل چی بخون. شاید قبول شدی. اینا همه، نتایجِ منو اذیت کردنه ها!!
و یه لبخند مرموزی رو لبش بود. خيلي ناراحت شدم. آخه خيلي امید داشتم. گفتم:
- پویان، بیرون... اصلاً حوصله ی چرت و پرتای تو رو ندارم.
- حالا خوبه تو هم، شاید تکمیل ظرفیت قبول شدی.
- پویان... برو بیرون. حوصلتو ندارم. یه چی بهت میگما.
- میگم تکمیل ظرفیت قبول شدی.
- شِر و ور نگو... تکمیل ظرفیت رفت چند ماه دیگه.
دیدم میگه:
- میدونی پرنیا! چیزه... یعنی...
رفت سمت در و گفت:
- پرنیا... تو تهران ...... قبول شدی و جیم شد
-وای به حالت پویان، میکشمت.
همون موقع الی هم اومد پیشم. گفت:
- خوش به حالت، حالا مشخصات منو بزن ببین منم قبول شدم. خوشبختانه اونم قبول شده بود.
- بدو بریم شیرینی بگیریم.
رفتیم با هم به سمت شیرینی فروشی و تا خواستم پول و حساب کنم یکی از پشت گفت: من حساب میکنم.
دیدم آترینه. یه سلام و علیک کردیم و گفتم: ممنون، خودم حساب میکنم. خلاصه قبول نکرد و حساب کرد. بعدم رو به من با یه نگاه مرموزی و با پوزخندی گفت:
- خبریه؟! نکنه گریه های دیروز کار دستتون داد؟!
- به شما ربطی نداره و با الی از قنادی خارج شدم. تا رفتیم بیرون، الی گفت:
- این چه رفتاری بود داشتی؟!
- حقشه، پسره ی فوضول...
- راستی، قضیه ی گریه چیه شیطون؟!
قضیه رو براش تعریف کردم و الي گفت:
- اینم فوضوله ها. میگم نکنه عاشق شده!
- کلاً دو سه بار منو دیده و عاشقم شده؟؟
-اگه واقعاً این جوری باشه، آدم مزخرفیه.
- راستی، یه تشکرم ازش نکردیا.


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,10, ساعت : 11:23
- نبایدم تشکر می کردم. پسره ی زبون دراز. اصلاً وظیفش بود. جایی که اون هست که ما نباید دست تو جیب کنیم...
الي گفت:
- مثلاً چرا ؟؟
- خُب، خیره سرش مَرده، باید یه خودی نشون بده.
خندید و گفت:
- آهان، از اون لحاظ. راستی، دستِ خودشم شیرینی بود. میگم، نکنه ازدواج کرد. وای!! دیدی بی شوهر شدم...
- باز تو شروع کردیا
- حالا ولش کن. پیش به سوی شرکت، که دارم از گشنگی ضعف میرم.
- عزیزم، تو کی ضعف نمیری؟!
- باز تو به من گیر دادی...
- ولش کن، بزن بریم.
رسیدیم شرکت و شیرینی رو بردیم به همه تعارف کردیم. جالبیش این بود که وقتی ما اومدیم، همه در حالِ خوردن شيريني بودن.
رفتم به سمت اتاق بابا و شیرینی رو به سمتش گرفتم. بابا هم بغلم کرد و تبریک گفت. گفتم:
- بابا، جریانِ این شیرینیا چیه؟
- مهندس کیانمهر زحمت کشیده.
- به چه متناسبتی؟!
- اونم ارشد قبول شده.
- کجا؟
- پویان میگفت دانشگاه شما قبول شده.
هیچی نگفتم که صدای بابا اومد:
- مامانت چند بار باهات تماس گرفته، جواب ندادی. یه زنگی بهش بزن. میخواد بهت تبریک بگه. نمیدونی چقدر ذوق داره.
به مامان زنگ زدم و چند دقیقه باهاش صحبت کردم و رفتیم به سمت اتاقمون که الی گفت:
- دیدی با چه جیگری هم کلاس شدیم.
خندیدم. همون موقع صدای آترین و شنیدم که گفت:
- خانوما، تبریک میگم. خوشحالم كه با شما هم کلاس میشم.
من بهش نزدیک تر بودم و با صدای آرومی در حالی که به چشام زل زده بود،گفت:
- به خصوص شما.میبینمتون.
و یهو غیب شد.
اینم مشکل روانی داره ها. الی هم خندید و گفت:
- تو همه رو مثل خودت میبینیا...
- تو رفیقِ دزدی یا شریکِ قافله؟!
- هر دو...
ساعت 1 بود که به الی گفتم، من برم نماز بخونم. همیشه نمازم به موقع بود. البته گاهی وقتا که تو شرکت بودم این قدر سرگرم کار میشدم که یادم میرفت. اما امروز خیلی شاد بودم و میخواستم از خدا تشکر کنم. رفتم و وضو گرفتم، چادری رو سرم گذاشتم و رفتم به سمت نماز خونه، که یهو خوردم به آترین. هنوز صورتمو ندیده بود که گفت:
- ببخشید خانوم.
یهو دیدم به صورتم خیره شده. گفتم:
- کجایید شما؟ گفت:
- میدونستی، خیلی معصومی؟!!
- همه بهم میگن. یه چیزِ جدید بگید...
- میدونستی خیلی پُر رویی؟!
- اینم خیلیا بهم میگن.
یه خنده ای کرد و در حالی که داشت میرفت، آروم، زیرِ لب گفت:
- با چادر قيافت معصوم تر ميشه...
-میدونم.
دوباره برگشت و گفت:
- بچه پُر رو...
خندیدم و رفتم سمت نمازخونه. البته معصومیت و همه بهم میگفتن. قیافه ی خیلی معصومی داشتم و البته دوست داشتنی.
کلاً عاشق خودم بودم و به قولِ الی خود شیفته. اما مغرور نبودم. چون میدونستم، خدا همون طور که یه نعمتی رو به آدم داده، به همون راحتیه دادنش، میتونه از آدم پس بگیره.
نمازمو خوندم. یه خورده با الی حرف زدیم و کار انجام دادیم. آخرای وقتِ اداری بود که بابا، من و الی و اون پسره آترین و صدا کرد و گفت که، یه پروژه تو گرگان هست که ما باید حتماً بریم انجام بديم .خودمم بدم نمیومد بريم. آخه چند روز تا ثبت نام وقت داشتم. یه آب و هوایی هم عوض میکردم. گرگان و خیلی دوست داشتم. شهرِ بزرگی نبود. اما چند باري كه رفته بودم اونجا، بهم خوش گذشته بود.
واقعاً خوشحال شدم. یهو تو ذهنم اومد، این پسره هم گرگانیه. چه سفری شود با این پسره.

blue berry
1390,12,10, ساعت : 21:31
دوستاي خوبم اينم پست امشب اميدوارم خوشتون بياد.
تشكر و مثبت هم يادتون نره بي زحمت

:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

آترین به بابا گفت:
- خانوادگی تشریف بیارید. گرگان شهر قشنگیه. نمیذاریم بهتون بد بگذره.
بابا هم تشکری کردو گفت:
اتفاقاً خیلی دوست داشتم خانوادگی بیاییم. ولی چند تا قرار داد دارم. شما رو به نمایندگی خودم میفرستم. فقط آترین جان زحمت پیدا کردن هتل و بکش، برا خانوما.
آترین چشمی گفت و همگی خداحافظی کردیم و رفتیم. البته بابا قبلش بهم گفته بود که دیر میاد و قراره بره پیش پویان و یه جا سر بزنن. از الی هم خداحافظی کردم(آخه خودش ماشین آورده بود) و رفتم به سمت خونه. خیلی هیجان داشتم کلاً مسافرت و خیلی دوست داشتم. اما نمیدونستم با این پسره بهمون خوش میگذره یانه. تا پامو گذاشتم خونه، دیدم یه ایل و تباری خونمونن. دیدم بعله، پدرِ گرام، یه مهمونی خانوادگی گرفته. همه بهم تبریک گفتن. نوبت مسعود که رسید، گفت:
- امیدوارم موفق و خوشبخت باشی.
البته این و با یه لحن ناراحتی گفت. هیچ وقت فکر نمیکردم مسعود هم احساسات داشته باشه. هم دلم براش میسوخت هم نمیتونستم با کسی از روی ترحم ازدواج کنم. تشکری کردم و خودمو مشغولِ احوالپرسی کردم. اون شب خیلی خوش گذشت. کادو هم زیاد گرفته بودم. تو کادوی مسعود نوشته بود: «من که لایقت نبودم، اما امیدوارم بهترین ها لایقت باشن، دوستت دارم. مسعود»
میخواستم بازم تریپ ناراحتی وردارم که با خودم گفتم، بی خیال. مسافرتِ فردا رو بچسب. زود وسایلم و جمع کردم و بیهوش شدم. قرار بود فردا 11 صبح حرکت کنیم. منو الی با یه ماشین. آترين هم خودش میومد. اما از اونجایی که بابا خیلی نگران بود گفته بود با هم حرکت کنید که هوای همو داشته باشید. جاده ست و هزار جور حادثه. خلاصه، صبح از خواب بیدار شدم و با سفارشات مامان و بابا و پویان بالاخره به راه افتادیم. رفتم به سمتِ خونه ی الی، که اونو بردارم. بعدشم که باید میرفتیم سمتِ شرکت، که با این پسره راه بیفتیم. منتظرِ الی بودم که پیام اومد:
«سلام بی معرفت.خوبی؟یه خبری ازم نگیریا.حداقل یه فحش بده بفهمم رو اعصابت پیاده روی کردم»
بازم جوابشو ندادم که صدای الی اومد:
- کوجایی؟؟
- همین جا. دیدم مامان و باباش و احسانم دَمِ دَرَن. رفتم یه سلام و احوال پرسی کردم و اونا هم چند تا سفارش اضافه کردن و راه افتادیم سمت شرکت. وقتی رسیدیم، دیدیم بَه بَه... آترین جون چه جیگری شده. آخه صورتش شیش تیغه بود و تیپ اسپرت زده بود. مثل این بچه شَرا شده بود. بعدش یکی کوبیدم تو سَر خودم که الی گفت:
- شیطون، چه فکری کردی که اینجوری کوبیدی تو سرت؟!
گفتم: هیچي.
همون موقع آترین اومد جلو و احوال پرسی کرد. گوشیم زنگ خورد. بازم مزاحمه بود. جالب بود که یه لبخند مرموزیم رو لبِ آترین بود. نمیدونم چرا!! گفت:
- خانوم، چرا جواب نمیدید؟!
- به شما ربطی داره ؟؟
- آهان... همون عشاقِ هست. نمیتونی جلو من باهاش صحبت کنی.
البته این و آروم گفت. بعدم گفت:
- خانومِ عزیزی، شمارتونو بدید یه موقع همو گم نکنیم.
- لازم نیست. گم نمی کنیم.
در حالی که یکمی عصبانی شده بود ادامه داد:
- مطمئن باش قصد ندارم از تو یکی شماره بگیرم. صد تا بهتر از تو هم نیگاه نکردم، چه برسه تو، که همچین مالیم نیستی. بچه بازی بخوای در بیاری همینجا زنگ میزنم بابات بیاد و بفهمه چه دختر ی داره ها.
شمارمو بهش دادم و گوشیم رو ازم گرفت شماره خودشو سیو کرد. گوشی و داد به من. بعد هم لبخندی زد که یعنی دیدی شماره رو ازت گرفتم و گفت:
- شما جلو برید. منم پشت سرتون میام. فقط اگه مشکلی پیش اومد با من تماس بگیرید. آروم هم رانندگی کنید و خداحافظی کرد. وای، داشتم میتر کیدم از عصبانیت. تا خواستم فحش بدم، الی گفت:
- شروع نکنیا. خوب حق داشت دیگه. اگه گم بشیم چی کار کنیم؟! تازه اون جاده رو بلده. ما که مثل اون بلد نیستیم. پس حرف نزن و راه بیفت.

*shadi joon*
1390,12,11, ساعت : 11:21
خلاصه، راه افتادیم. ساعت 2 برا ناهار رفتیم یکی از رستورانای بین راه که خیلی هم شیک بود. من، باقلا پلو با گوشت سفارش دادم. الی، کباب. آترین هم مثل من سفارش داد. تا رفتیم حساب کنیم، بازم آترین حساب کرد.
- آقای کیانمهر، اینکه نمیشه، همیشه شما حساب کنید. بهتره هر کسی پولِ خودشو بده.
- خانوم عزیزی، برگشتیم تهران، شما جبران کنید. بازم مشکلی هست؟
دیگه هیچی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدیم. بعد از غذا دوباره راه افتادیم. که یهو متوجه شدم آترین نیست. الی گفت:
- خُب بهش زنگ بزن
- من، عمراً ...
-حالا چی کار کنیم؟!
- خُب تو زنگ بزن
- تو شمارشو داری. من زنگ بزنم؟!
بالاخره بهش زنگ زدم. بعد از 5-6 تا بوق گوشی و گرفت و گفت:
- بله میبینم که دلت برام تنگ شده. البته میدونستم از من خوشت میادا. باشه عزیزم. الان میام.
تا اومدم جوابشو بدم، قطع کرد. پسره پر رو... فکر کرده چه تحفه ایه. یهو دیدم سر و کلش پیدا شد و به من اشاره کرد که پیاده شم.
- دلِ منم برات تنگ شده بود.
- خیلی پررو هستی، میدونی؟!
-عزیزم، میدونم داری احساستو زیر این کلمات قایم میکنی. اما راحت باش و لبخند سر خوشی زد. انگاري كه داشت من و بازي ميداد و خودش هم حسابي كيف ميكرد از اذيت كردنِ من.
جوابش و ندادم. یعنی مخم هنگ کرده بوده. نمیدونستم چی بگم.
به راه افتادیم. ساعت حدود 5 رسیدیم. مامانم هی زنگ میزد که کجایین. رفتیم هتل شهرداری، نزدیکِ فلکه ناهار خوران بود. آب و هواش محشر بود. یادمه قبلاً اومده بودیم گرگان زیارت و النگ دره هم رفته بودیم. خلاصه اونجا بود که بالاخره راشو کشید و رفت. البته قبلش اومد پیش ما و گفت که کارما از فردا شروع میشه و فردا میبینمتون. اول من رفتم یه دوش گرفتم و رفتم لالا. دیگه ساعتای 8 شب بود که بيدار شدم. دیدم الی هم خوابیده. بدجوری گرسنم بود. یه پَر از بالش زده بود بيرون. يه فكر شيطاني اومد به ذهنم. پَر رو گرفتم و رفتم سمت دماغش. هی میزد تو صورتش. خودم داشتم از خنده منفجر میشدم که یهو بلند شد و منو دید. بالشت و پرت کرد تو سرم. گفتم:
- هوی... چته وحشی؟
- مگه مریضی من و از خواب ناز بیدار کردی؟!
- آخه گرسنم بود. بدو بریم بیرون یه کوفتی بخوریم .
- وای... منم دارم ضعف میکنم. خندیدم و گفتم:
- عزیزم، اون که چیز جدیدی نیست. تو همیشه ضعف داری.
- گمشو تو هم.
رفتیم از رزوشن هتل آدرس چند تا فست فود رو پرسیدیم. البته اونجا هم غذا داشت ولی ما میخواستیم یه دوری هم تو شهر بزنیم. نزدیک ترین جایی که گفت، صوفی بود. اونجا رفتیم. انصافاً غذاهاشم خوشمزه بود. شام و خوردیم و یه دورم ناهار خوران داشتیم میزدیم که دیدم یه پسری هی چراغ میده. میگفت ناز نکن عزیزم. هی من سرعت و زیاد میکردم. هی اون زیاد میکرد. یهو پیچید جلو
-چی میخوای؟!
- یه خورده بیشتر با هم آشنا شیم...
الی گفت:
- بیا بریم، ولشون کن. ارزش جواب دادن ندارن که...
داشتیم میرفتیم که پسره اومد سمت من. اونجا خیلی خلوت بود. واقعاً داشتم سکته میکردم که یهو صدای آسمونیه آرتین و شنیدم. با اومدنِ آرتین اون پسرا هم زدن به چاک. تا منو دید گفت:
- اینجا چه كار ميكنيد شما؟؟؟
- فكر نكنم به شما ربطي داشته باشه.

blue berry
1390,12,11, ساعت : 19:33
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

-فكر نكنم به شما ربطي داشته باشه...
- دختره خیره سر، معلوم نبود اگه من نبودم چه بلایی سرتون میاورد. خانوم محمدی از شما انتظار نداشتم!!
الي گفت:
- خُب راستش حوصلمون سر رفته بود.
آترین هم گفت:
- خُب به من خبر میدادید. به خواهرم گفتم که با شما اومدم. خیلی دوست داشت شما رو ببینه. میگفتید با هم میرفتیم بیرون.
الی هم گفت:
- نمیخواستیم مزاحم شما بشیم.
- خانوم، مزاحمت چیه؟!
خلاصه، کلی دعوامون کردو با ما تا در هتل اومد و بعدشم رفت. من که تا سرم به بالشت رسید خوابم برد .
صبح، با سرو صدای الی بیدار شدم. گفتم:
اوووووووووووووووی... چته اول صبحی؟!!
- اول صبح نیست و ساعت 10 هستش. بدو که 11 باید اون شرکتِ باشیم. تند تند لباسمون پوشیدیم و رفتیم از هتل خارج شیم که دیدم بهله... آترین خان تشریف آوردن. جالب بود که بعد از اتفاق دیشب سر حال بود. سلام و احوال پرسی کردیم و به راه افتادیم که برام اس اومد. این دفعه جوک داده بود. ولی سطح جوکش بالا رفته بود. اولا جوکاش باحال بود ولی کم کم داشت به جوکای مثبت 18 میرسید. دیگه مخم هنگ کرده بود. تصمیم گرفتم اگه بازم اس ام اس داد برم دنبالشو بگیریم. درسته از اين اعتباريا بود، اما حتماً میشد بفهمن که کیه. دیدم داره زنگ میزنه. گوشی رو برداشتم و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم و گفتم که حالیت میکنم مزاحم یه خانوم شدن یعنی چی. جالب بود برام!! اصلاً حرفی نمیزد. دیگه واقعاً اعصابمو خورد کرده بود. آخه دیگه داشت از حد میگذروند.
فقط گفتم بزار برسم تهران، حالیت میکنم. رسیدیم شرکت. اما اعصابم بهم ریخته بود. آترین هم اینو فهمید. گفت:
- حالتون خوبه؟؟
هیچی نگفتم. اما به وضوح دیدم اونم ناراحته. البته قبل از این که نیگاش به من بیفته ناراحت بود. تو دلم گفتم این دیگه چشه؟! با هر سختی بود جلسه رو رفتیم. بعدش داشتیم از شرکت میومدیم که یه دختر با هیکل مانکنی، پوست برنزه، اومد سمتون. اول رفت سمت آترین و گفت:
- آترین جان، معرفی نمیکنی؟
آترین گفت:
- خانوم ها عزیزی و محمدی.
دختره گفت:
- منم آناهیتا هستم. خواهرِ آترین.
دختره خیلی خوش برخورد و تو دل برویی بود. اون روز خیلی بهمون خوش گذشت. آناهیتا واقعاً آدم خونگرمی بود. از وضع ما پرسید. گفت مجردین یا متاهل. هر دو گفتیم مجرد، تو چی؟!
با یه نازه خاصی گفت: میخوام نامزد کنم.
به زودی با یکی از بچه های دانشگامون. میگفت فیزیک خونده و اونجا با نامزدش آشنا شدن.
خلاصه اونروز خیلی خوش گذشت. قرار بود صبحِ فردا برگردیم. خداحافظی کردیم و قرار شد فردا آناهیتا هم قبل رفتنمون یه سری بهمون بزنه. صبح حدودای 8 بود که از خواب پاشدم. رفتم الی و بیدار کردم. البته با کلی سر صدا. بالاخره صبح ساعتای 10بود که راه افتادیم. دیدیم قبلش آناهیتا یه پلاستیک پُر بهمون داد. گفتم:
- آناهیتا جان، اینا چیه عزیزم؟

*shadi joon*
1390,12,12, ساعت : 10:49
- سوغات گرگانه. امیدوارم خوشتون اومده باشه و بهتون خوش گذشته باشه.
ازش تشکر کردیم و به راه افتادیم. تو مسیر هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط ناهار خوردیم و بعدش حرکت کردیم.
حدودای 4 رسیدیم تهران، رفتم خونه. از خستگی رو پا بند نبودم. بعد از روبوسی و چاغ سلامتی با اهل خونه، با همون لباس رفتم تو تختم. فقط مقنعه مو در آوردم. ساعت 9 بود که با صدای پویان از خواب پا شدم.
- هووووووووووووووووووی... خرس قطبی، پاشو دیگه. دلم واست تنگ شده.
- بی تربیت، این چه طرز حرف زدنه...
- بی خیال، حالا چه خبر؟؟ خوش گذشت؟
یه چشمکی زد و ادامه داد:
- پسرای گرگان خوشگل بودن؟ دختراش چی؟ برا من زن پیدا نکردی ؟
- ای، تو چه قدر پر رویی...
البته با هم راحت بودیما. این جوری بودیم که اگه اون از یک خوشش میومد بهم میگفت. اما من کلاً از کسی خوشم نمیومد. اگرم خوشم میومد مثلاً میگفتم، این خوبه. همین. اما کلاً اخلاقِ من و پویان خیلی با هم متفاوت بود. خیلی با هم فرق داشتیم. اما خیلی دوسش داشتم. گفتم:
- پسراش که پر رو بودن. نمونه ش، همین پسره ی پر رو آترین. اما دختراش یه جیگری بودن که نگو و یه چشمکی زدم. گفت :
- نگو، الان غش میکنما. واجب شد یه سفر گرگانم برم. گفتم:
- نمیدونی... آترین یه خواهر داشت جیگر، ماه، اما حیف که نامزد داشت.
- اه... اینم شانس منه. دیگه حالا میرم میچسبم بهش. به هر حال شاید دختر دایی، دختر خاله ای، خواهر دیگه ای، چیزی داشت.
- حتماً این کارو بکن.
- حالا سوغاتی چی آوردی؟
- اصلا وقت بیرون رفتن اونطوری پیش نیومد. اما خواهرش یه پلاستیک به من و الی داد. هنوز بازش نکردم.
وقتی بازش کردم دیدم توش انواع و اقسام شیرینی های گرگان بود. مخصوصاً حلواش که از همه خوشمزه تر بود. بابا گفت:
- فردا رفتی حتماً ازش تشکر کن. گفتم:
- بابا، اون که نداده. گفت:
- خُب خواهرش داده. چه فرقی میکنه.
اون شب دیگه میلی به غذا نداشتم و زود رفتم خوابیدم. قبل خواب به بابا گفتم من فردا اول میرم پیش یکی از دوستام، بعد میام شرکت. گفت باشه بابا جون. شب بخیری گفتم و خواب رو در آغوش گرفتم .
صبح اول رفتم مخابرات که بفهمم این مزاحم تلفنیه کیه. شماره رو که دادم مسئول اونجا گفت: خانوم این سیم کارت سوخته. بهتون پیشنهاد میکنم شمارتونو عوض کنید. تشکری کردم و راه افتادم. شمارمو دوست داشتم. شماره رندی بود. با کلی این در زدن اون در زدن تونسته بودم بگیرمش. دلم نمیومد عوضش کنم. گفتم حالا شکر خدا زنگ نزده. پس فعلاً بی خیالش.و رفتم به سمت شرکت.اولش پیش الی رفتم و بهش گفتم بابا اینا گفتن بریم از آترين تشکر کنیم. گفت اتفاقاً منم میخواستم همین کارو کنم. رفتیم سمت اتاقش در زدیم و سلام علیکی کردیم و ازش تشکر کردیم. البته من گفتم از خواهرتون تشکر کنید. خیلی بهشون زحمت دادیم.

blue berry
1390,12,12, ساعت : 19:25
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

داشتیم از اتاق میرفتیم بیرون. یهو صدام کرد و گفت:
- میدونستی علاوه بر پرویی نمک نشناسم هستی؟!
گفتم: برو بابا و درو محکم بستم. الی گفت: چته تو؟! گفتم: هیچی.
تو فکر بودم که هفته دیگه باید ثبت نام کنیم. فقط خدا خدا میکردم که با این آترین، روبرو نشم. چند روزم همین طور گذشت بدون هیچ اتفاق خاصی. بالاخره روز ثبت نام رسید.
صبح زودتر پاشدم. ناسلامتي امروز روز ثبت نامم بود. الي امروز نميتونست بياد واسه ثبت نام. قرار بود فردا بياد. منم چون خيلي هول بودم گفتم تنهايي خودم ميرم. نميتونم تا فردا صبر كنم. يه جين سورمه اي پوشیدم با يه مانتو مشكي که تا بالاي زانوم بود و خيلي بهم ميومد..آرايشم رو هم با رژ صورتی و رژ گونه ملايم و ريمل، تموم كردم. موهامم يه دم اسبي بستم و مقنعه مشكيمو هم سرم كردم. رفتم پايين. فقط مامان بيدار بود. سلام كردم. گفت: بيا صبحونه بخور. گفتم: مامان ديرم ميشه. ميدونم الان همه جا ترافيكه. مامان هم گفت: پرنيا امروز كلي كار داري. صبحونه نخوري ضعف ميكني. منم مجبورا! قبول كردم. نه كه اصلاً صبحونه نخورما، نه، صبح زود اصلاً نميتونستم.

هول هولكي چند تا لقمه خوردم و پيش به سوي دانشگاه..حدسم درست بود همه جا ترافيك بود تا بر سم دانشگاه ساعت 8/45 شده بود. واي حالا جاي پارك از كجا گير بيارم. تا اين حرفو تو دلم گفتم يه ماشين از پارك در اومد و منم زودي پارك كردمو گفتم مثل اينكه امروز رو خوبي بايد باشه واسم!!!
نميدونستم ساختمون معماري كجاست. گفتم همون اول از انتظامات بپرسم، اينطوري كارم راحتتره. رفتم از آقايي كه اونجا بود پرسيدم. به مسيري كه اشاره كرده بود رفتم.
يه چند دقيقه اي طول كشيد تا برسم به ساختمون معماري. چقده از در اصلي دور بود .رفتم تو ساختمون. نسبتاً شلوغ بود. پرسون پرسون خودم رو به قسمت ثبت نام رسوندم و كاراي ثبت نام رو شروع كردم. هي برو اين طبقه، اون طبقه. ديگه فقط يه امضا مونده بود.
بدو بدو از پله ها ميرفتم بالا و همينطورم داشتم برگه هامو نيگا ميكردمكه چيزي كم وكسر نداشته باشه باز منو بفرستن طبقه بالا، كه خوردم به يه چيز سفتي. داشتم پرت ميشدم پايين پله ها. بين زمين و هوا بودم كه يكي دستمو گرفت و كشيد سمت خودش. از ترس چشامو بسته بودم. تمام برگه هامم از دستم افتاده بود. وقتي مطمئن شدم رو زمينم چشامو باز كردم و با ديدن آدمي كه روبرومه چشام هشتا شد!! تو دلم به شانس بدم لعنت فرستادم.
آترين بود. همين طور داشتم با تعجب نگاش ميكردم كه منو كشيد سمت ديوار تا بچه ها بتونن رد بشن. يكي از دخترا برگه هامو داد دستم. همين كه خواستم از دستش بگيرم، ديدم دستم هنوز تو دست آترينه. دستمو آوردم بالا كه خودش فهميد و دستم رو ول كرد. برگه ها رو از دختره گرفتم و تشكر كردم. دروباره برگشتم برم بالا كه ديدم آترين هنوز وايستاده. گفت:
- تو چرا همش خودتو ميزني به من؟؟؟
با يه لحن مسخره اي اينو گفت. گفتم:
- اين حرفتون يعني چي؟ حالا مثلاً چه تحفه اي هستيد كه من خودم و بزنم به شما؟؟
آترين گفت:
- اميدوارم!!
بچه پررو. حالا درسته خوشگلي، اما دليل نميشه اينقده مغرور باشي. فكر كرده كيه.
داشتم با خودم حرف ميزدم كه آترين گفت:
- برا ثبت نام اومدید هم کلاسی؟؟


- بله ؟؟
- اخه منم واسه ثبت نام اومدم. مثل اينكه با همييم.
برگه هامو گرفت و داشت نگاه ميكرد. منم همين طور منگ بودم. اين چرا اينقده راحته. بعد چند لحظه آترين گفت:
- بله، حدسم درسته با هم تو يه گروهيم.
منم برگه هامو از دستش كشيدم بيرون و گفتم:
- خيلي خوشحال شدم از ديدنتون جناب مهندس پررو. البته پر روش رو تو دلم و بعدش گفتم خدانگهدار. آترين از حركتم جا خورد. اما خودشو نباخت گفت:
- منم همين طور. به اميد ديدار .


راهشو كشيد و رفت.

*shadi joon*
1390,12,13, ساعت : 11:07
منم امضاي آخرمو گرفتم و راهي خونه شدم. خداييش خيلي خسته شده بودم. همين كه رسيدم به اتاقم ،با همون لباسا دراز كشيدم و خوابيدم.
با صداي پويان كه خونه رو گذاشته بود رو سرش و هي منو صدا ميكرد ،بيدار شدم. چشامو به سختي باز كردم ديدم كنار در وايستاده.به به عسل بابا بالاخره بيدار شد. پاشو دختر ساعت 10 شبه. تو چقده خوش خوابي. يعني من 5 ساعته بيهوشم . اما خستگيم در رفت.

پويان اومد تو اتاق و گفت:

- دانشگاه چطور بود آترين رو ديدي ؟

-خوب بود، كارامو تموم كردم. از 2 هفته ديگه هم ،كلاسا شروع ميشه.آترين رو هم ديدم.زودتر از من كاراش تموم شد.

پويان هم گفت:

-زودي لباساتو عوض كن ،ميخوايم شام بخوريم.

منم ،زودي لباسامو عوض كردم و رفتم پايين .به به.... عجب بوهاي خوب خوبي مياد.خيلي گشنم بود. از صبح كه صبحونه خورده بودم ،ديگه هيچي نخورده بودم. به همه سلام دادم و رفتم نشستم ،پيش پويان. تا ميتونستم غذا خوردم.

پويان گفت :پرنيا داري خفه ميشي ، اين غذاها همش مال تو ،اينقدر با عجله نخور.
خودمم خندم گرفته بود از كارم . بعد از جمع كردن ميز همه با هم رفتيم سمت پذيرايي يه كم صحبت كرديم .ساعت 12 بود كه همگي رفتيم بالا. همين كه در اتاقم رو باز كردم ديدم صداي گوشيم مياد و داره زنگ ميخوره شمارش واسم آشنا نبود گوشي رو برداشتم .
گفتم :بفرماييد.

اما صدايي نيومد .منم به خيال اينكه اشتباه گرفته قطع كردم. به ثانيه نكشيد كه صداي اس ام اس اومد از همون شماره ناشناس. نوشته بود :

-سلام شيرينم. شناختي ، فرهادم؟؟؟!!! نگو فراموش كردي كه دلم ميشكنه.

بعد از اينكه تهديدش كرده بودم. ديگه نه زنگ زده بود ،نه اس داده بود. منم خوشحال كه ديگه بي خيال شده.

نميدونستم چيكار كنم. اگه به پويان بگم، شايد بتونه كاري واسم كنه كه از دست مزاحمه خلاص شم. اما چطوري خطش از اين اعتباريا بود كه راحت ميشد خريد و اطلاعات اشتباه داد. بي خيال گفتن به پويان شدم وتو فكر وخيال خودم بودم . باز صداي اس ام اس اومد نوشته بود:

مهم نیست كه این اس ام اس رو می خونی یا نه ،مهم نیست كه جواب میدی یا نه ،مهم نیست كه برات مهمم یا نه، مهم نیست كه دوستم داری یا نه، مهم اینه كه تو مهمی... .
اين پسره واقعا منو سركار گذاشته ها.چه حرفا من مهمم؟؟!! اصلا مگه منو ديدي كه از اين حرفا ميزني.
تمام شب رو داشتم به اين مزاحم فكر ميكردم.نزديكاي صبح خوابم برد.
با صداي ساعتم بيدار شدم .دست وصورتم رو شستم . حاضر شدم رفتم پايين صبحونه بخورم.اما اصلا اشتها نداشتم
پويان گفت :
-منم جاي تو اين همه غذا ميخوردم تا شب هم گرسنم نمیشد . پاشو بريم آبجي كوچیكه امروز كلي كار ريخته سرمون.
امروز با پويان وبابا رفتم شركت و ماشينم رو نبردم. سه تايي با هم وارد شركت شديم ديدم آترين منتظر نشسته. اين پسره اينجا چيكار ميكنه سر صبحي اه.
اومد سمت بابا و باهاش دست داد وگفت:
-سلام مهندس عزيزي.
و رو به پويان گفت :
-چطوري پويان جان.
بله چي شد پس من چي .پسرههههه..........
اصلا منو نيگا نكرد منم رفتم سمت اتاقم البته با اعصابي داغون. بعد از چند دقيقه پويان وآترين اومدن اتاقم .
پويان گفت: پرنيا امروز با آترين مشتركاً بايد يه طراحي انجام بديد. آترين جزييات رو ميدونه و بهت توضيح ميده. بعدش هم گفت:
- من برم فعلا بچه ها.
اين داداش منم عقل نداره ها، منو با اين پسره تو اتاق تنها گذاشت ؟؟!! حالا من چيكار كنم. آترين خيلي جدي اومدو شروع کرد به توضیح دادن طرح و اینکه چی کار باید بکنیم. کار سختی نبود اما وقت زیاد میبرد . بعد توضیحی که داد، نکات مهمشو گفت و یادآور شد، اینا خیلی مهمند و کارفرما خیلی روش تاکید کرده. اولش خودش یه نقشه حدودیو دستیشو کشید. به منم گفت ؛یه نگاهی بندازم و کدیشو بکشم تا خودش محاسباتشو انجام بده. اون قدر سرم کار ریخته بود که متوجه صدا نشدم یه هو شنیدم صدای آترینو که میگفت :
-خانوم عزیزی کجایین؟
-بله؟؟؟؟؟؟؟ و با تعجب نیگاش کردم .

blue berry
1390,12,13, ساعت : 19:42
دوستاي گلم اينم پست امشب .
تشكر و مثبت هم يادتون نره.
راستي نقد هم بيايد خوشحال ميشيم.
http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/loveshower.gifدوستتون دارم خيلي زيادhttp://www.pic4ever.com/images/loveshower.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif

:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

-چرا با تعجب نگاه میکنید ؟؟؟؟؟
-آخه این چه طرز صدا کردنه ؟؟؟؟؟؟ قلبم ريخت .
- خانوم الان چند باره که صداتون میکنم ولی ظاهرا شما تو دنیای دیگه ای سیر میکنیدو پوزخندی به لبش اومد .
- فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه در ضمن یه نگاهی به نقشه بندازید اگه عیبی ایرادی داره برطرفش کنم .
اومدو یه نگاهی به نقشه ها کرد.
- بد نیست.
خیلی بهم برخورد. کلی دقت کرده بودم که هیچ عیبو ایرادی نداشته باشه. کیفمو گرفتمو رفتم سمت در .
-کجا خانوم؟؟؟؟؟ به همین زودی میخوای بری ؟؟؟
- کارم تموم شده؛ مگه کار دیگه ای هم هست ؟؟؟؟؟
- کارفرما گفته تری دیشم میخواد(یه نقشه سه بعدی از ساختمان).
- ولی اون که خیلی وقت میبره ؟؟؟
- بله میدونم خوب منم باید کارای دیگشو انجام دادم و شروع کردم به کشیدن نقشه تري دی که یه هو دیدم در میزن و پویان با غذا اومد تو یه خسته نباشیدی گفت.
-شما گرسنتون نیست تازه یادم اومد که وای چقدر گرسنمه تشکر کردمو پویانم رفت تا خواستم غذا رو شروع کنم صدای آترین اومد که گفت:
- ببخشید غذای شما چیه خانوم؟؟؟؟؟؟
- کباب برگ .
- ببخشید من به مرغ علاقه ای ندارم اگه میشه شما غذاتونو با من عوض کنید .ابرومو انداختم بالا
-متاسفانه منم علاقه ای ندارم به مرغ .
حالا من عاشق مرغ بودما اما میخواستم کنفش کن تو دلم گفتم :حالا کوفت کن. عادتم بود غذا رو همیشه نصف میکردم چون نمیتونستم همشو بخورم. غذا مو شروع کردم که دیدم آترینه به زور غذاشو میخوره و با حسرت منو نیگاه میکنه. خندم گرفته بود از نگاهش، نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده
- خوب چرا میخندی ؟؟؟؟؟
- منظورتون میخندینه؟؟؟؟؟؟
- حالا هر چی چرا میخندین ؟؟؟؟؟
- آخه اینجوری آدمو نگاه میکنید(تو دلم گفتم عین مادر مرده ها)؟؟؟؟؟
- خوب چی کار کنم اونو دوست دارم .
- خوب منم گفتم اونو دوست ندارم یه نگاهی بهم کرد عین این بچه مظلوما شده بود.
- نمیشه یه کوشولو از اون به منم بدی ؟؟؟؟؟؟
- میدونستید خیلی پر روئید ؟؟؟؟؟
- آره تازه میشم مثل تو .
و خندید. باز این بشر پر رو شد.جنبه نداره که؛ اون قسمتی که جدا کرده بودمو بهش دادم
- خوب همونو با هم میخوریم .
یه چشم غره ای بهش رفتم
- خیله خوب بابا خودمو خیس کردم از ترس همونو بدید. میگم تو هم دلت نیومد تنها بخوریابرا من کنار گذاشتی شیطون و یه چشمکی زد .
خیلی جدی بهش گفتم :من کلا همیشه اینکارو میکنم چون نمیتونم همه غذا رو بخورم از همون اول نصفشو جدا میکنم.



:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,14, ساعت : 10:59
- حالا نمیخواد برا من دلیل بیاری... من که میدونم داری رد گم کنی میکنی .اصلا ولش کن. بفرمایید ناهار.... راستی تو مرغ دوست نداری؟؟؟؟
- اتفاقا خیلی دوست دارم .
- پس چرا وقتی من گفتم عوض کنیم عوض نکردی ؟؟؟؟
خندیدمو چیزی نگفتم. اونم گفت:
- خیلی شیطونیا و مرغو به سمتم گرفت. مجبور شدم از غذام كم کنم که هر دو رو بخورم .بعد غذا آترین گفت:
- چقدر خوشمزه بود. خيلي چسبيد بهم و یه لبخند زد.
منم بلند شدم که برم از در بیرون
- دیگه کجا؟؟؟؟؟
-میرم نماز...
لبخندی زدو گفت :برو بخون بعد منم برم بخونم.
گفتم باشه و به سمت نماز خونه به راه افتادم تو فکر این بودم یهنی این آترینم نماز میخونه... اصلا بهش نمیاد نماز بخونه. نمازمو خوندم و رفتم سمته اتاق که دیدم اون رفت سمت نماز خونه تو همین وقتا بود که بابا و پویان اومدن و خداحافظی کردنو گفتن که باید برن یه جایی جلسه دارن. بابا گفت :با آژانس بیا من مونده بودم و یسنا و آرتین و 2 سه تا از مهندسین دیگه. آترینم اومد و دوباره کارو شروع کردید که یه هو آترین گفت تو گرسنت نیست ؟؟؟
- ما3 ساعت پیش غذا خوردیم .
- همچین میگه 3 ساعت پیش انگار 3 دقیقه پیش بود خوب من گرسنمه تو چی میخوری؟؟؟؟
- ممنون من سیرم .
- خسیس پولشو ازت نمیگیرم .دیدم دیگه داره زیاده صمیمی میشه. یه چشم غره رفتم بهش اما اونم كم نياورد و گفت :
-حالا اينجوری نگاه نکن .چشات درشته درشت تر میشه ها من سکته میکنم از ترسا و خندید.
و زودي جیم شد.
وقتی اومد دستش یه نایلون پر بود از چیپس و کرانچی و کیک و آبمیوه .
- همشو میخواین بخورین؟؟؟
یه نیگاه به من کردو با یه لحن پرعشوه ای گفت :
-با اجازه بزرگترا بله ....خندم گرفته بود از دست این بشر پر رو
- تو چه میخوری ؟؟؟؟
- ممنون میل ندارم .
- با خانوم محمدی که میشینین خوب میخورید. فکر کنم کرانچی بیشتر دوست داشته باشید. بفرمایید. بسته رو جلوم گذاشتو خودش هم مشغول خوردن شد. خودم هم کرانچی دوست داشتم دیگه تعارفو کنار گذاشتمو شروع کردم خوردن. خلاصه هر دقیقه یه چی تعارف میکرد . دیگه داشتم میترکیدم اما خیلی خوش گذشت .ساعت 8شد که بالاخره كارم تموم شد.
میخواستم زنگ بزنم آژانس که آترین نذاشتو
- میرسونمتون .
رفتیم سمت ماشینش. ماشینش سوزوكي بود. اول آدرس خونه رو دادمو راه افتادیم. تو راه گفت که امروز خیلی بهش خوش گذشته و بابت ناهارم تشکر کرد. به خونه که رسیدیم وقتی میخواستم پیاده شم یه نگاه بایه لبخند عجیبو غریب زد و گفت: مواظب خودت باش.
اخم کردمو گفتم:
-منظورتون همون مواظب خودتون باشه دیگه ؟؟؟؟
خندید گفت :حالا هر چی... تو اصل قضیه روبچسب.
بعدم با یه لحن جدی گفت :
-به خانواده سلام برسونید و رفت و من هم به سمت خونه به راه افتادم در حالی که لبخند رو لبم بود گفتم :پسره خلو چل...
درو باز کردمو یه سلام بلند بالا کردم. همه جوابمو دادنو گفتن خسته نباشی .

blue berry
1390,12,14, ساعت : 13:07
http://www.pic4ever.com/images/balloony.gifخوب اينم پست دوم. اميدوارم خوشتون بياد .http://www.pic4ever.com/images/balloony.gif
http://www.pic4ever.com/images/3120.gifhttp://www.pic4ever.com/images/3120.gif با تشكر و مثبت بهمون انرژي بديد.http://www.pic4ever.com/images/3120.gifhttp://www.pic4ever.com/images/3120.gif
http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gifدوستتون دالمhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

بابا پرسید کارا چه طور پیش رفت ؟؟
- این کیانمهر دیگه تا تموم نشد مگه ول کرد هیچی پدرمو در آورد
- گفت آترین خیلی تو کارش جدیه و از پس کارم خیلی خوب بر میاد باهاش کار کنی برا خودت خوبه قلق کارا دستشه بهت یاد میده من که میبینی وقت ندارم وگرنه خودم کمکت میکردم دیگه هیچی نگفتمو رفتم دستو رومو شستمو رفتم جلوی تلویزیون که مامان صدام کرد با این که زیاد اشتهایی نداشتم اما رفتم یه چند لقمه ای خوردم آخه الویه داشتیم غذای مورد علاقه من بعد شام حوصلم سر رفته بود نشستم پای تلویزیون هیچ جا چیز خاصی نداشت اومدم تو اتاقم یه خورده نت گردی کردمو بعدم یه آهنگ خوشگل برا خودم گذاشتم.
همين طوري داشتم با آهنگ ميخوندم كه صداي گوشيم در اومد نگاه كردم ديدم بله بازم شماره ناشناسه.
نوشته بود سلام شيرين جونم هر روز با يه شماره بهت اس ميدم كه سوپرايرز شي.. ميدونم الان از خوشحالي رو پات بند نيستييه، شكلك چشمك هم گذاشت. از عصبانيت داشتم منفجر ميشدم ،با اين كارش دستم به هيچ جا بند نبود.
بازم صداي گوشيم در اومد تو نميخواي يه بار جواب منو بدي؟؟ دلت مياد؟؟ دلمو بشكوني؟؟
دوباره يه اس ام اس ديگه كه نوشته بود :علاقم به تو خيلي بيشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده.از اون وقت كه تو بامني حال من ميبيني كه خيلي بهتر شده. يه شكلك بوس.
اين ديگه داشت پاشو از حدش فراتر ميذاشت. شمارشو گرفتم خيلي عصباني گفتم:چرا دست از سرم برنميداري؟؟؟!!! اينكارا يعني چي؟؟ واقعا پيش خودت چي فكر كردي كه اين اس ام اسا رو برام ميفرستي؟؟!! چرا حرف نميزني؟؟ الو الو.
صداي نفسهاشو ميشنيدم اما حرف نميزد. منم ادامه دادم باشه حرف نزنيد و گوشي رو قطع كردم. سرم رو گذاشتم رو ميز و داشتم به اين شانس بدم فكر ميكردم كه همه رو برق ميگيره ما رو چراغ نفتي.
كلا حس آهنگ گوش دادن و نت گردي پريد پاشدم سيستم رو خاموش كردم و رو تخت دراز كشيدم.
سرم خيلي درد ميكرد رفتم يه قرص خوردم و گرفتم خوابيدم .
صبح روز بعد با سر درد از خواب بیدار شدم و به سمت شرکت رفتم وقتی رسیدم دیدم آترین داره از همه خداحافظی میکنه و داره به سمت من میاد سلام و احوال پرسی کرد و گفت باید یه چند روز بره مسافرت برای یکی از همین قرار دادهای کاری و تا قبل از شروع دانشگاه بر میگرده .
نمیدونم چرا با این که همش با هم کل کل داشتیم از رفتنش ناراحت شدم، میدونستم عاشقش نیستم اما خوب وقتی داشت میرفت از رفتنش ناراحت بودم کلا از احساساتم سر در نمیاوردم آخه کلا اهل دلبستگی نبودم زود همه چیز رو فراموش میکردم و چیزی که باعث میشد به یکی جلب بشم در درجه اول قیافش بود آترینم قیافش خوب بود اما خوب من اگه از قیافه کسی خوشم بیاد به همون سرعتی که ازش خوشم اومده به همین سرعتم دلمو میزنه خوب چی کار کنم همیشه همینجوری بودم به قول الی کلا مشکل داشتم من.


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,14, ساعت : 16:59
نمیدونم چی تو آترین بود که منو جذب کرد .شایدم چون خيلي زبون دار بود، خوشم اومده .اخه خودم کلا یه ملتو قورت میدادم. این دیگه از منم بدتر بود، اما بچه باحالیه.
بهتره زیاد بهش فکر نکنم .به قول الی یا خودش میاد یا خبرش!! وای... نه چی گفتم .خودش باید بیاد. خوب خبرش و ميخوام چی کار کنم.
رفتم سمت میزمو دیدیم ،بهله الی خانوم هم تشریف آوردن .
- پرنیا چته دمغی ،اول صبحی نکنه یار داره میره سفر ،ناراحتی کلک؟؟!!
- برو بابا این مزاحمه اعصابمو خورد کرده .هر دفعه با یه شماره ای اس میده یا زنگ ميزنه .نمیدونم چی کارش کنم .رفتم شکایتم کردم، گفتن اعتباریه و بعد اون باری که تهدیدش کردم هم دیگه تماس نگرفت .
- خوب ببین حرف حسابش چیه ؟
- چه میدونم چه مرگشه ؟؟؟؟جدیدا اس ام اسای لاو و عشقي میزنه.
الی گفت :
-وای نکنه میشناست کلک؟؟!!
- برو بابا من شماره رو اشتباه گرفتم .اون منو میشناسه .
اونم شونه ای بالا انداخت و گفت: چه میدونم.
خلاصه اون روز هم مثل روزای دیگه گذشت البته کمی غمگین تر. الی رفت ناهار رو بیاره که یاد اونروز ناهار دو تایی افتادم. چه قدر مزه داد ،چقدر خوش گذشت، هی آترین... الان کدوم گوری هستی ؟؟
تو این فکرا بودم که یه هو صدای الی منو به خودم آورد. هوی باز کجا سیر میکنی؟
- اینا همش علائم عاشقیه ها و خندید...
- گمشو بابا منو عشق و عاشقی؟؟ نمیگم ازش بدم میاد نه اتفاقا خیلیم خوشم میاد اما عاشقش نیستم .
- پس اعتراف ميکنی که ازش خوشت میاد .با ناز و عشوه و مژه مژه زدن گفتم :
-با اجازه بزرگترا بعله...
- جمع کن خودتو دختره لوسه ننر.... حالا ما یه چی گفتیم سریع خر کیف شد .
- تو که میدونی دوست داشتنای من چه جوریه آخرش دلمو میزنه.
- خدا رو چه دیدی شاید این یکی نزد .
- شاید !!
ناهار رو خوردیم و کارا رو انجام دادیم ، شرکت تعطیل شد و به سمت خونه راه افتادیم از الی خداحافظی کردمو به سمت خونه خودمون رفتم اصلا حس و حال نداشتم امروز .
یه دوش گرفتم یه چرتی زدم وقتی بیدار شدم ساعت حدودای 9 بود گفتم وای چه قدر خوابیدما. این آترین نبود ،خيلی خسته شدم. آخه وقتی اون بود ،باهاش کل کل میکردم ،نه تنها خسته نمیشدم بلکه خیلیم بهم خوش میگذشت .تو این فکرا بودم که اس ام اس اومد بازم یه شماره جدید با این مضمون:
دلم !!!!!!!!!
درد میکنه ؟
نه !
میپیچه ؟
نه !
میسوزه ؟
نه !
پس چی ؟
دلم برات تنگ شده

blue berry
1390,12,14, ساعت : 19:35
http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifاينم پست چهارم امروز http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif
:-2-40-:تشكر و مثبت فراموش نشه لطفا:-2-40-:
http://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gifدوزتون دالمhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4lqqtqv.gif
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

تو این فکرا بودم که اس ام اس اومد بازم یه شماره جدید با این مضمون:
دلم !!!!!!!!!
درد میکنه ؟
نه !
میپیچه ؟
نه !
میسوزه ؟
نه !
پس چی ؟
دلم برات تنگ شده
خندم گرفته بود پسره پر رو تو همین فکر بودم که باز اس اومد
بازم دلگیر دلگیرم
دارم بهونه میگیرم
همش دلتنگ چشماتم
بازم من بی تو میمیرم
مونده بودم یعنی این بازم مزاحمه هست یعنی ممکنه آترین باشه؟؟!!
آخه آترین از چشام خوشش میومد فکرم در گیر بود نکنه خودش بود تو این فکرا بودم که پویان عین چی اومد تو اتاقم
- آهاي چته وحشی؟!
- با داداش بزرگت درست صحبت کنا.
- امروزو بی خیال من یکی شو که اصلا حوصله چرتو پرتای تو رو ندارم دیدم دمشو گذاشته رو کولش داره میره
- كجا ميري حالا با یه لحنه ناراحتی گفت مگه خودت نگفتی
- حالا من یه چیزی گفتم تو چه حرف گوش کن شدی خندید و گفت میدونستم میخواستم منتمو بکشی .
منم خندیدم و گفتم یه دونه داداش خل و چل که بیشتر نداریم ،خلاصه اونشب اون قدر پویان چرتو پرت گفت که روحیم واقعا عوض شد بعدشم با هم شامو خوردیمو رفتیم لالا چند روز بعدم به همین منوال گذشت تا اینکه یه روز که تو شرکت بودم صدایی اومد که گفت سلام عرض شد خانوم خوب هستید؟؟
برگشتم دیدم وای خودشه به زور تونستم از شور و شوقی که تو وجودم برای دیدنش بود بکاهم یه نگاهی به چشام کرد و در حالی که لبخند رو لبش بود بسته اي به سمتم گرفت
- سوغات اصفهانه بفرمایید
اینو داد و رفت رفتم تو دفتر دیدم بله به همه سوغاتي داده
گفتم اه خود شیرین !!
با الی سلامو علیکی کردم و بهم گفت زود باز کن ببینم واسه تو چه آورده یه سری از سوغاتی های اصفهان بود با چند تا از صنايع دستی که خیلی خوشگل بود معلوم بود پوله زیادی پاش خورده الي گفت مثل اینکه ایشونم بله
- یعنی چی ؟؟
- آخه واسه من بدبخت فقط خوراکی آورده اونوقت واسه تو صنایع دستیم آورده همیشه تو خوش شانس بودی ؟!
- گمشو تو هم سقت سیاهه میترسم امروز یه بلایی سرم بیاد
- خوبه خوبه .حالا بشین کاراتو انجام بده راستی دانشگاه نزدیکه ها خوبیش اینه که دو روز بیشتر نیست.
يه هفته از اون روز گذشت مزاحمه کماکان با شماره های مختلف اس ام اس میداد ميخواستم به بابام بگم که بعد یاد شماره رندش افتادمو پشیمون شدم.کلا تو این چند وقته سرم اينقدر تو شركت شلوغ بود كه وقت فکر کردن به چیزیو نداشتم . اترين هم كه قربونش برم تو شركت نميذاشت يه لحظه من والي استراحت كنيم. تا يه لحظه حواسمون پرت ميشد مثل اجلق معلق بالا سرمون پيدا ميشد. كلي ازمون بيگاري ميكشيد. خوب بالاخره برادر زاده رئيس شركت اصلي كه بابا باهاشون كار ميكرد بود .
آترين پيشنهاد داد اون روزايي كه كلاس داريم سه تايي بريم تو كتابخونه دانشگاه كاراي شركت رو انجام بديم و ديگه اين همه راه نريم شركت. من والي هم قبول كرديم. دوشنبه اولين روز كلاسامونه.قراره الي بياد دنبالم تا ساعت 2 يكسره كلاس داريم. ساعت 6/30 الي اومد دنبالم .پيش به سوي يوني كده.

:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,14, ساعت : 22:22
من والي رفتيم ، سمت ساختمون معماري و شماره كلاس رو پيدا كرديم، رفتیم تو كلاس .
به جز منو الي 2 تا دختر 5 تا پسرم بودن. آترين هم اومده بود، با يكي از پسرا مشغول صحبت بود .وقتي منو الي رو ديد، اومد سمتون .
خيلي جدي و سنگين به من والي سلام كرد و از در كلاس بيرون رفت. وااا اين پسره هم يه چيزيش ميشه ها. من و الي رفتیم پيش بقيه دخترا نشستيم.
الي زودي خودشو منو معرفي كرد. اون دو تا دختر هم خودشون رو معرفي كردن .يكيشون كه قيافه سبزه با نمكي داشت ،اسمش محبوبه نظري بود. كناريش هم خيلي خوشگل و تودل برو بود ،با چشماي درشت سبز كه خيلي جلب توجه ميكرد ،خودشو آلا رحماني معرفي كرد. خدا رو شكر بچه هاي خوب و خونگرمي بودن . زود با هم جور شديم.بعد چند دقيقه استاد درس اومد ،سر كلاس .پشت سرشم آترين اومد. از قيافه استاد معلوم بود ،از اين سخت گيراست.بعد از اينكه خودش رو معرفي كرد ،خيلي رك گفت تو ساعت كلاس ،خيلي جدي هستم. وقتي از اين در برم بيرون ،به عنوان يه دوست ميتونيد، روم حساب كنيد.
بعد از اينكه بچه ها تك تك خودشون رومعرفي كردن ،بلافاصله شروع كرد ،به درس دادن. انصافا هم قشنگ و روان درس ميداد . كلاس بعدي هم پشت سر گذاشتيم . با الي رفتيم سمت بوفه تا واسه ناهار يه چيزي بخوريم. هر دوتامون ساندويچ گرفتيم و نشستيم ،مشغول خوردن بوديم. آترين زنگ زد، ميگفت تا يه ربع ديگه بياييد كتابخونه و بعدش بدون خداحافظي تماس رو قطع كرد . اين پسره هم قاطي داره ها.. يه روز خوبه ،يه روزم اينجوري....
بعد خوردن غذا، يه چاي هم خورديم كه خستگيمون در بره.
به الي گفتم كه پاشيم بريم تا آترين دوباره زنگ نزده. الي هم گفت:
- ولي خودمونيما پرنيا از تنها كسي كه حساب ميبري همين آترينه. بايد حتما به پويان بگم تا وقتي لازم شد استفاده كنن از اترين خان.
يه دونه زدم به بازوش و گفتم :
-اصلا هم اينطور نيست نميخوام آتو بدم دستش.
الي هم گفت:
- اره تو گفتي و من باور كردم.
بي خيال جواب دادن به الي شدم و رفتيم سمت كتابخونه. ديديم اترين دم كتابخونه با قيافه عصبي وايستاده.
الي گفت:
- پرنيا چرا قيافش اينجوريه ؟؟؟من ميترسم برم جلوتر ،يه هو پاچه نگيره.
- الي بابا ديگه تا اين حدم نيست.
همين كه به اترين رسيديم .
- خانم عزيزي ميشه بگيد ساعت چنده؟؟؟
وااااا اين چرا اينجوريه. به ساعتم نيگا كردم و گفتم ساعت....... گفت شما قرار بود، يه ربعه بيايد الان من نيم ساعته منتظر شمام؟؟!!
- اولا داشتيم ناهار ميخورديم، بعدش هم فاصله يه كم طولاني بود.
- حداقل ميتونستيد بهم بگيد. واقعا كه؟؟
بدون اينكه منتظر جواب من بشه ،در كتابخونه رو باز كرد .من والي هم پشت سرش رفتيم داخل .

blue berry
1390,12,15, ساعت : 11:22
:-2-40-:http://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifتشكر و مثبت فراموش نشه لطفاhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gifhttp://www.pic4ever.com/images/128fs318181.gif:-2-40-:
http://www.pic4ever.com/images/clap.gifدوزتون دالمhttp://www.pic4ever.com/images/clap.gifhttp://www.pic4ever.com/images/toyou.gif
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

يه جايي دنجي رو پيدا كرديمو نشستيم آترين هم با همون اخم شروع كرد به توضيح دادن به الي كه چيكار كنه.
الي بعد از توضيحاتش پاشد رفت رو يه ميز ديگه نشست تا راحت باشه. قلبم به شدت ميزد نميدونستم چرا؟؟ خودمم فكر نميكيردم كه آترين ناراحت بشه .
آترين اومد كنارم نشست و مشغول توضيح دادن شد،سرش رو پايين گرفته بود و منو اصلا نگاه نميكرد،ديگه داشتم قاطي ميكردم مگه حالا چي شده كه واسه من قيافه ميگيره، اصلا حواسم به توضيحاتش نبود يهو صداي آترين رو شنيدم كه گفت خوب اگه مشكلي نيست شروع كنيد؟؟؟!!
من كه اصلا گوش نداده بودم به حرفاش حالا چيكار كنم؟؟
با من من گفتم ميشه يه بار ديگه توضيح بديد!!
سرش رو اورد بالا و براي چند لحظه تو چشام نگاه كرد و گفت كجاش رو متوجه نشديد تا دوباره بگم.
راستش حواسم جاي ديگه بود اگه لطف كنيد يه بار ديگه از او توضيح بديد ممنون ميشم.يه پوفي كرد و دوباره شروع كرد به توضيح دادن اين دفعه حواسم رو كامل جمع كردم.
بعد توضيح دادن رفت سمت يه ميز ديگه و شروك كرد با لپتاپش كار كردن.
منم نميدوستم چم شده اصلا نميتونستم حواسم رو متمركز رو نقشه كنم.
دلم يهويي گرفته بود.به هر جون كندي بود داشتم نقشه رو ميكشيدم كه الي اومد گفت پرنيا تو چرا هنوز تموم نكردي نگاه كن هيچي نكشيده. چته تو؟؟
- مگه تو تموم كردي؟؟
- آره به مهندس كيان مهر هم نشون دادم تاييد كرد.
- واي پرنيا چرا هيچ كاري نكردي ما امشب مهموني دعوتيم. من بايد زودتر برم ؟؟!!
به الي گفتم ميخواي بري برو من خودم ميرم خونه،اونم كلي اصرار كرد كه ميمونه اما من راضي نشدم، بالاخره مجبورش كردم بره.
بعد از اينكه الي رفت يه نيم ساعت بعدش آترين اومد كنار ميزم و نقشم رو نگاه كرد. با يه حالت عصبي گفت خانم مهندس شما اين همه وقت داشتيد همين چهار تا خط رو ميكشيديد؟؟
- شما چرا امروز همش سر من داد ميزنيد؟؟
اصلا نتونستم بكشم؟؟!!خوب كه چي؟؟!! نقشه ها رو براي فردا ميخوايد ديگه .
فردا صبح اول وقت رو ميزتونه. وسايلم رو جمع كردم و رفتم سمت دركتابخانه.
پيش خودش چي فكر كرده كه با من اينجوري حرف ميزنه، همين طور يه بند داشتم غرغر ميكيردم.
به در دانشگاه كه رسيدم يكي كولم رو كشيد،ديدم باز آترينه.
- چرا هر چي صدات ميزنم جوابمو نميدي؟؟
- فرمايش امرتون؟
- بيا خودم ميرسونمت.
- ممنون امروز از شما زياد به ما رسيده.
رامو كشيدم و رفتم . اونم ديگه دنبالم نيومد رفتم سمت ديگه خيابون تا تاكسي بگيرم اما همه تاكسيها پر بودند ار خستگي ديگه رو پام بند نبودم كه صداي بوق ماشين اومد.
بعد هم صداي يه نفر كه گفت خانم عزيزي خواهش ميكنم بيايد سوار شيد.


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,15, ساعت : 17:44
همه داشتن ، نگام ميكردن. اين چي ميگه ، ديگه !!!مگه نرفته بود؟؟
-ممنون خودم ميرم.
-بيا بالا كارت دارم . اينقدر لجبازي نكن.
در سمت منو باز كرد. منم ديگه لج نكردمو سوار شدم.
تو راه نه اون قصد صحبت كردن داشت ، نه من. بالاخره نزديكاي خونه بوديم كه ماشين رو زد كنار و بهم نگاه كرد
- بابت امروز يه معذرت خواهي بهتو بدهكارم ، يه كم فكرم مشغوله، واسه همين عصبي شدم.
- بله ديگه از جاي ديگه ناراحتيد ، سر من خالي ميكنيد. ديواري كوتاهه تر از من ، پيدا نكرديد؟؟
تو شرايط خوبي نيستم. اگه چند روز منو تحمل كني، ممنونت ميشم.
- خوب چه ميشه كرد ؟؟؟ببخش از بزرگانه. بخشيدمتون...
دیدم همین طور نگاه میکنه . ته نگاهش یه ناراحتی بود. شایدم یه حسرت....
نمیتونستم، از کارش سر در بیارم .سرشار از تضاد بود ، امروز. دستمو جلو صورتش تکون دادم.
- خوبید؟؟؟؟
بازم جواب نداد .همین طور ، به چشام خیره شده بود، انگار تو این دنیا نبود. یه هو به سرم زد با کیف بزنم به دستش .تا این کارو کردم
- چته بابا؟؟؟؟
خندم گرفته بود .
- من چمه؟؟؟ یا شما چتونه؟؟؟ دو ساعته دارم صداتون میکنم ولی شما تو یه عالم دیگه بودید ، مجبور شدم ، از اون عالم بیارمتون بیرون...
یه هو لحنش عوض شدو با خنده گفت:
- دفعه دیگه خواستی ، کسیو از یه عالم دیگه در بیاری، با کیف نکوبش ، شاید روانه یه عالم دیگه شه.
-خوبه شما هم ، حالا یه کیف بود، ا مگه چقدر وزن داشت ؟؟؟!!!!
- واقعا یه کیف بود؟؟ نکنه توش سنگ ریخته بودی ، این قدر سنگین بود؟؟؟
یه چشم غره ای بهش رفتم که گفت :
-ببخشید بنده تسلیمم
و با صدای آرومی گفت :تسلیم 2 تا چشم خوشگل.
- چیزی گفتید؟؟؟؟
- داشتم فکر میکردم ، چی تو کیفتونه ؟؟
تو دلم گفتم: آره جون خودت ، منم نشنیدم.
- با خودم یه دفتر آورده بودم که یه خورده سنگینش کرد.
-یه خرده ؟؟؟!!!!!
یه جوری نیگاش کردم که گفت:
- قلبم ضعیفه ها و ماشینو روشن کرد. هنوز به خونه نرسیده بود که باز نگه داشت .
- مشکلی پیش اومده ؟؟؟؟
- نه....
رفت و با دو لیواان شیر کاکائو برگشت. واقعا چسبيد. مخصوصا که هوا هم امروز باروني كمي سرد شده بود. تشکری کردم .هر دو شير كاكائو هامون رو خوردیم.
راه افتاد سمت خونه قبل اینکه پیاده شم
- ممنونم ازت ....
-بابت چی؟؟؟؟
- بابت همه چی .
امشب خیلی بهم کمک کردی... باعث شدی بتونم با خودم کنار بیام .ممنونم ...
- اینا که گفتید یعنی چه ؟؟؟؟؟
خندیدو هیچی نگفت. بعد چند لحظه گفت:
- زمان حلال مشکلاته بعدا جواب این سوالتو میدم و به چشام نگاه کرد .
تو دلم گفتم پسره هیز ول کن نیست .این دفعه کیفمو کوبیدم تو سرش .
- نخیر مثل اینکه شما امشب قصد داری ، منو روونه یه عالم دیگه کنی .تا نکنی هم دست بردار نیستیا ؟؟؟؟؟
-تقصیر من چیه ؟؟؟شما حواستون پرته .خوب باید حواستونو جمع کنید. خندیدو گفت: -راه دیگه ای بلد نیستی؟؟؟ منم خندیدمو گفتم:
- نه.
- شیطون شدیا .
خندیدمو هیچی نگفتم. ازش تشکر کردمو از ماشین پیاده شدم. یه بوق زدو رفت .منم کلیدو انداختم ، رفتم تو . همش تو فکر این بودم که چی باعث شده، آترین این قدر قاطی کنه ؟؟!!!هر چی فکر میکردم ، کمتر به نتیجه میرسیدم...

blue berry
1390,12,15, ساعت : 22:39
:-2-40-: تشكر و مثبت :-2-40-:
بچه ها نقد هم بيايد خوشحال ميشيم.


+++++++++++++++++++++++++++++++


تو این فکرا بودم که یه هو پویان عین جن ظاهر شد و با یه لبخند گشادی گفت :
-بپا غرق نشی....
-کوفت ،سکته کردم. این به جای سلام کردنته؟؟؟؟
- اولا سلام کردم ،متوجه نشدی. بعدشم تو باید سلام کنی. تو اومدی، تو خونه.
-حالا مامان اینا کجان ؟؟؟؟
-کجا میخوان باشن ،تو خونه ان دیگه .تو هم امشب ،یه چیزیت میشه ها ؟؟گیج میزنی. یه چشم غره ای بهش رفتمو وارد خونه شدم. یه سلام گفتمو ،رفتم سمت اتاقم که دیدم پویانم داره باهام میاد.
- تو کجا ؟؟؟؟
- میخوام ،باهات صحبت کنم .چته تو یه چند روز گرفته بودی؟؟؟؟ الانم که گیجی ...چیزی هست ،میتونی به من بگی، من کمکت میکنم .
خستگیو بهانه کردم و چیزی نگفتم. ولی پویان فهمید.
نمیتونستم چیزی رو ازش مخفی کنم .همیشه برام یه حامیو دوست بود ،البته گاهی لوس میشدو اذیتم میکرد اما هیچی تو دلش نبود.
-هر وقت خواستی صحبت کنی ،من هستم.
بعدشم این قدر مسخره بازی در آورد و اذیت کرد ،که کلا همه چی از یادم رفت. آخرشم با زور بالشت از اتاق پرتش کردم ،بیرون .مونده بودم، این همه انرژیو از کجا میاره ؟؟!!!شام تو یه محیط دوستانه صرف شد .بعدش یادم اومد ای وای نمازمو نخوندم. سریع وضو گرفتمو نمازموخوندم مثل همیشه از ،خدا خواستم که کمکم کنه .
بعدش مسواک زدمو رفتم ،تو رختخواب. این قدر خسته بودم كه زودي خوابم برد.
صبح با صداي زنگ گوشيم بيدار شدم. الي بود گفت:
- كجايي تو دختر ساعت 8/30 ؟؟؟؟
عين فنر از جام بلند شدم.
-خواب موندم الان راه ميفتم .
وايييييييييييي ،تازه يادم افتاد، نقشه ها رو هم كامل نكردم ،اشكم در اومده بود. بدو حاضر شدم و رفتم سمت شركت.
قبلم تند تند ميزد، در اتاق رو آروم باز كردم. ديدم الي تنهاست. يه نفس بلند كشيدم كه خيالم راحت شد.
الي داشت غر غر ميكرد كه چرا دير كردي؟؟ همون موقع در اتاق باز شد و آترين اومد تو اتاق . قيافش معمولی بود .
-سلام
- نقشه ها رو بديد تا همين الانم خيلي دير شده. مونده بودم چي بگم. همين طور سرم پايين بود.
-خانم مهندس با شمام نقشه ها رو نميديد؟ البته سعي ميكرد آروم حرف بزنه.
- راستش همون طور از ديروز مونده ؟؟
با فرياد گفت :
-چي ميگي خانم من رو حرف شما حساب كردم؟؟؟؟ يعني چي كه هيچ كاري نكردي. من الان جواب عموم رو چي بدم؟؟
-چرا داد ميزنيد؟خوب حالا انگار چي شده خودم جواب تاخيرم رو بهشون ميدم .الانم ميشينم زودي تمومش ميكنم.
- پاشو بيا اتاق خودم بالا سرت نباشم معلوم نيست باز حواست كجا ميره؟؟
بچه پرو شيطونه ميگه بكوبم تو سرش درست حرف زدن رو ياد بگيره. بدون هيچ حرف ديگه اي رفتم تو اتاقش و شروع كردم.تمام حواسم رو دادم به نقشه تا خراب نشه آترين هم يه ربع يه ربع ميومد بالاي سرم..نقشه رو نگاه ميكرد. بعد دو ساعت كارم تموم شد ميدونم كارم اشتباه بود اما نميتونستم عذر خواهي كنم اخه خيلي باهام بد حرف زده بود. بدون حرف نقشه رو گذاشتم رو ميزش و از اتاق اومدم بيرون. رفتم سمت آبدار خونه كه چايي بريزم واسه خودم. سرم خيلي درد ميكرد.
رفتم تو اتاق و سرم رو گذاشتم رو ميز به الي هم گفتم كاريم نداشته باشه سرم خيلي درد ميكنه. الي هم چيزي نگفت. خودش فهميد الان اخلاقم سگيه.
با تكوناي دستي بيدار شدم. من كي خوابم برد اصلا نفهميدم
الي گفت پاشو خوش خواب وقت رفتنه
- مگه ساعت چنده؟؟
- ساعت 4 دختر . ميدوني چند ساعته خوابيدي ؟؟؟؟
- واي الي چرا بيدارم نكردي؟؟؟
- خودت گفتي بيدارت نكنم.مهندس كيان مهر نيومد؟؟ چيزي نگفت؟؟
-اومد ديد ،خوابي گفتم ،سرش درد ميكرد. اونم گفت ،چرا نرفتن خونه؟؟ وقتي حالشون خوب نيست؟؟
-برو بابا ....كيانمهر اينطوري گفت ؟؟؟عمرا؟؟
- حالا پاشو بريم خونه كه به خاطر تو من ناهار نخوردم .الي با ماشين خودش رفت منم با ماشين خودم.

*shadi joon*
1390,12,16, ساعت : 11:57
حوصله خونه رفتنو نداشتم ، اما ناهارم نخورده بودم .به الی زنگ زدم. گفتم: ساعت 6 بیکاری
– آره
- پس بیا دنبالم... حوصله رانندگیو ندارم .
-باشه . رفتم، سمت خونه .ناهارو خوردم و رفتم یه دوش گرفتم .
وقتی اومدم بیرون ،تصمیم گرفتم به هیچی و هیچ کس فکر نکنم .
موهامو خشک کردمکه دیدم الی زنگ زده، میگه پایینم.
-الی من هنوز حاضر نشدم،بیا بالا.
اومد بالا که دیدم ،صدای سلام احوال پرسیش با پویان میاد که میگفت:
- سلام الهه خانوم.... چه عجب کم پیدا شدین ؟؟!!!!
خندم گرفته بود. این واقعا پویان بود که اینجوری حرف میزد . آخه من تا حالا لحن جدیشو ندیده بودم.
صدای الیو شنیدم که میگفت :
-من که همیشه اینجام... کم سعادتیه ماست ،هر وقت من اینجام شما تشریف ندارید. گفتم :
-د بیا، یکی بیاد، اینا رو جمع کنه اما اینا هم مشکوکنا ؟؟!!!چرا این قدر با هم تعارف میکنن؟؟!!!! اینا که اینجوری نبودن .
ذهنم رفت به دوران لیسانس. اون موقع ها که تازه الی پویانو دیده بود. حس میکردم ازش خوشش میاد .خیلی سر به سر هم میزاشتن و فقط میخندیدیم اما یه روز نمیدونم ،چی شد که دیگه الی کمتر سر به سرش میزاشت .
سعی میکرد، بهش محل نده نمیدونم چش شده بود.
اوایل پویان خیلی سعی میکرد، الی رو از اون حالو هوا در بیاره ولی نتونست خودشم دیگه سعی نمیکرد، به الی نزدیک بشه .به منم میگفت:
- اه... اینم دوسته تو داری... همش خودشو میگیره.
نمیدونم چرا این دو تا این طوری شدن؟؟؟!!! الیم هیچی نمیگفت. یه چند مدتم زیاد پیش من نمیومد اما بعد یه مدت با امیدو آرش آشنا شد و دوباره شد ،همون الیه سابق. البته می گفت برا سرگرمی دوست میشه و قصدش سرگرمیه نه ازدواج. تو این فکرا بودم که صدای الی اومد که به پویان میگفت :
- پرنیا کجاست ؟؟پویانم گفت:
- ای بابا اونو ولش کنید، رفت تا دو ساعت دیگه، حاضر شه .از خودتون بگید... از دانشگاه راضی هستید ؟؟؟
- بد نیست. میگذره...
دیگه داشتن راحت ،مثل همون موقع ها با هم صحبت میکردن. گفتم: حالا وقتشه برم پایین، بساط عیش شون رو بهم بزنم
- الی خانوم، بریم من حاضرم .یه هو دیدم ،الی سرخ شد تا حالا ندیده بودم، الی خجالت بکشه .خودم هم از قیافه این شکلیش خندم گرفت .با پویان بای بای کردم که دیدم داره برام خطو نشون میکشه . یه لبخند حرص در آری زدمو خداحافظی کردم داشتم ،فکر میکردم یعنی اون چیزی که فکر میکردم درست بود یعنی اینا از هم خوششون میومد پس چرا یهو هر دو از هم کناره گیری میکردن ؟؟مخصوصا الی شاید این وسط یه چیزی بود که من نمیدونستم ؟؟؟
باید هر جور شده از کار اینا سر در بیارم ؟؟؟اما انگار بعد چند سال دوباره چشاشون همديگه رو گرفته. تو شرکت زیاد برخورد نداشتن یا اگه هم برخورد داشتن هر دو سعی میکردن طبیعی و عادی برخورد کنن .با خودم گفتم :پرنیا نیستم نفهمم چه خبره. یهو صدای الی اومد که گفت:
- آهااااااااااااای کوجایی؟
- همینجا .
- مطمئنی تو فکر یار نیستی البته حق داری امروز بد زد تو پرتو. خندید
خیلی ناراحت شدم اون داشت منو دست مینداخت .
- الان که میبینم اصلا حسه بیرون رفتنو ندارم خداحافظ میخواستم برم خونه که گفت :
-اه پرنیا باز تو خودتو چس کردی .بابا شوخی کردم ،بی خیال .تو که میدونی من چقدر دوست دارم و حرفام هم از روی فکر نیست خندیدمو گفتم :
-اینو واقعا مطمئنم، آخه تو مگه فکرم میکنی ؟؟؟!!!!
- هوی، دیگه پر رو نشو . اما یه چیزو جدی بهت میگم ،مطمئنم آترین دوست داره نمیدونم چرا گاهی رفتارش باهات عجیبو غریب میشه اما میتونم عشقو تو چشاش وقتی بهت نگاه میکنه بخونم عشق یه حس نابو خالصه و من این حسو وقتی باهات صحبت میکنه تو چشاش میبینم. چشای آدما هیچ وقت دروغ نمیگن، چون هرچیییم بخوای فیلم باشی ولی چشمت وقتی عاشق باشی رسوات میکنه ...
- نه بابا الی تو هم بلدی حرف بزنیا؟!!!!
- پس چی فکر کردی...
- کلک ،نکنه عاشقی؟؟؟؟؟
خنده غمگینی زدو گفت:
شاید یه زمانی بودم .
خیلی دلم میخواست، ازش حرف بزنه ولی فقط گفت:
- میدونم داری از فوضولی میترکی اما الان نمیتونم هیچی بهت بگم. بزار شاید یه روزی بهت گفتم، فعلا با خودم درگیرم.

blue berry
1390,12,16, ساعت : 20:00
http://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gifhttp://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gifسلام به دوستاي گل نود و هشتيم.http://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gifhttp://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gif
اميدوارم كه تا اينجا از رمان خوشتون اومده باشه هر چند كه اصلا نقد نميايد ، بيايد ديگه ببينيم تا حالا چطور بوده رمان خوشتون اومده يا نه؟؟!! ايراداتشو بهمون بگيد.ممنون دوستاي خوبم:-2-38-::-2-38-:
تشكر و مثبت هم فراموش نشه اگه بدونيد چقدر با تشكرا و مثبتاتون بهمون روحيه ميديد http://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4431.gifhttp://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4431.gif
http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gifخيلي خيلي دوستون دارمhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif
+++++++++++++++++++++++++++++++
خیلی دلم میخواست ازش حرف بزنه ولی فقط گفت میدونم داری از فوضولی میترکی اما الان نمیتونم هیچی بهت بگم بزار شاید یه روزی بهت گفتم فعلا با خودم درگیرم.
خندیدمو گفتم عزیزم اون که تازگی نداره اونم خندیدو راه افتادیم اون روز همه جا رفتیم پارک رستوران کافی شاپ خلاصه روحیه هر دو مون تغییر کرده بود اما هنوزم غمو تو چشماش میدیدم از وقتی که از خونه اومده بود نمیتونستم سر در بیارم از کارش آخه اون ادعا میکرد آرش رو دوست داره ولی پویان امروز نمیدونم شاید داشت نقش بازی میکرد نمیدونم !!!
بهتر بود بزارم زمان کار خودشو بکنه شاید اون موقع بتونم بفهمم بین این دو تا چه خبره اون روزم با همه خوشیا و ناخوشیاش تموم شد و الی منو رسوند به خونه ورفت.
چند روزي گذشت ومن سعي ميكردم زياد با آترين روبرو نشم.اونم با رفتاراش همين روند رو پيش گرفته بود و ديگه زياد به پرو پام نميپيچيد.تو دانشگاه هم همين طور .
يه روز تو دانشگاه يكي از پسرا كه ميدونستم داره دكتراشو ميخونه اومد سمتم .
- سلام خانم عزيزي ميشه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟؟ الي هم معلوم نبود كجا سرش گرمه باز منو تنها گذاشت!!
من حتي اسمش رو هم نميدونستم همه خيلي از درسش تعريف ميكردند و بچه ها ميگفتند استادا هم قبولش دارن.
- ببخشيد آقاي....
- سعيدي هستم آران سعيدي.
- آقاي سعيدي ميشه بفرماييدچه كار ي داريد ؟؟
- خانم عزيزي اينجا تو محيط دانشگاه نميشه اگه لطف كنيد بيرون از دانشگاه هم ديگه رو ببينيم. ممنون ميشم؟؟
خيلي پسر مودبي بود اما دليل نميشد كه درخواستش رو قبول كنم.
- شرمنده نميتونم قبول كنم.
آران هم گفت :آخه چرا خانم عزيزي؟؟ مشكلي هست؟؟
خوب مشكل خود تويي ديگه از اين مشكل بالاتر من كه اصلا نميشناسمت.
- آخه من دليل اين قرار رو نميدونم؟؟
آران هم گفت خوب اگه اينطوره حداقل ميشه بيايد تو محوطه دانشگاه با هم حرف بزنيم؟؟
چند دقيقه بيشتر وقتتون رو نميگيرم خواهش ميكنم ازتون.
واي خدا !!! عجب پسر مودبي واقعا ديگه نميتونم نه بيارم.
- بفرماييد منم پشت سرتون ميام.
تشكر كرد و رفت سمت پله ها منم پشت سرش رفتم. چشمم خورد به آترين كه به ديوار تكيه داده بود و با اخم منو نگاه ميكرد. بي خيال اينقدر نگاه كن تا خسته شي.
آران يه جايه نسبتا خلوتي رفت رو يه صندلي نشست به من هم گفت كه بشينم. منم كمي اونورتر ازش نشستم .
انگار بي قرار بود نميدونست داره چيكار ميكنه منم منتظر بودم كه چي ميگه اما مثل اينكه قصد حرف زدن نداشت. ناچارا خودم شروع كردم به صبحت.
- نميخوايد حرفتون رو بزنيد آقاي سعيدي؟؟
سرش رو بالا آورد و تو چشام نگاه كرد بعد يهو سرش رو انداخت پايين. چه سر به زيره اين پسر؟!
- راستش نميدونم چطوري بگم. اخه تا حالا از اين حرفا نزدم واسه همين يكم حولم .
ميدونيد چيه من از وقتي شما رو ديدم از شما خوشم اومده. ديگه امروز دل به دريا زدم ، گفتم بيام حرف دلم رو بهتون بگم!!
شكه شده بودم، چه يهويي گفت؟؟!!
الان من بايد چي ميگفتم ؟؟!! تو همين فكرا بودم كه ديدم آترين داره از روبروم رد ميشه. اين چي ميخواد اينجا آخه؟؟
- ببخشيد متوجه منظورتون نشدم؟؟
اي واي اين چه حرفي بود من زدم منكه كاملا متوجه شده بودم، حالا چي بگم. آترين همش تقصيره توئه حواسم پرت نشد .
- ميتونم چند وقت باهاتون باشم؟؟!! تا همديگه رو بهتر بشناسيم؟؟!!
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,17, ساعت : 12:49
منم همون لحظه بلند شدم .
-شرمنده .مهندس سعيدي ،من اهل اينجور برنامه ها ، نيستم .با اجازتون.
ديگه فرصت حرف زدن هم بهش ندادم. تند تند داشتم ،ميرفتم به سمت در دانشگاه كه آترين از پشت سرم گفت :
-كجا داري ميري؟؟
وايستادم رومو كردم بهش گفتم:
- مگه هرجايي بخوام برم بايد ازشما اجازه بگيرم؟؟
- من گفتم ازم اجازه بگير؟؟ چرا من هر چي ميگم يه جور ديگه بر داشت ميكني؟؟
- منظور حرف شما همين بود، خودتون هم ميدونيد.
- چقدر عصباني؟؟؟ سعيدي چي گفته اينطور بهم ريختي؟؟
يه پوز خند هم اومد رو لبش.
- - فكر نكنم مسائل خصوصيه من، به شما مربوط باشه .اومدم برم بند كولمو گرفت.
- چيكار ميكنيد؟؟
- وقتي دارم باهات حرف ميزنم عين بچه ها قهر نكن نرو. فهميدي؟؟
- آقا جون شما سر پيازيد يا ته پياز كه همش به من گير ميديد؟؟؟؟!!! اون از شركت اينم از دانشگاه.
كولمو با شدت از دستش در آوردم. ورفتم بيرون.
همينطور با خودم غرغر ميكردم. كه صداي گوشيم اومد.الي بود.
- كجايي تودختر؟الان كلاس شروع ميشه.
- الي حالم خوب نيست ،دارم ميرم خونه.
خداحافظي كردم ازش و داشتم ميرفتم ،سمت ديگه خيابون كه تاكسي بگيرم .يهو يكي بلند داد زد پرنيا مواظب باش.
ديدم يه ماشين با سرعت داره مياد ، سمتم. خودمو فوري كشيدم، كنار. ماشينه چند متر جلوتر نگه داشت .رانندش اومد پايين .
- خانم حواستون كجاست؟؟ داشتين جفتمونو بدبخت ميكرديد.
همون لحظه هم آترين نفس نفس زنان اومد .
- خوبي؟؟
منم كلا شكه بودم حرف نميزدم .فقط چند متر مونده بود ، ماشين بهم بزنه ها. آترين صدام كرد:
- پرنيا با توام.
راننده ماشين هم ترسيده بود ،ميگفت:
- خانم خوبيد؟؟
اما من از ترس نميتونستم چيزي بگم.
راننده رو به آترين گفت:
- بهتر نيست ببريمشون بيمارستان؟؟؟
- ممنون آقا شما بفرماييد.
آترين دستم و گرفت و منو كشوند سمت ماشينش منم پشت سرش ميرفتم در ماشين رو باز كرد من سوار شدم.
- الان بر ميگردم.
رفت ،با يه بطري آب و آب ميوه وشكلات بر گشت.شكلات رو گرفت سمتم .
-بخور.
انگار لال شده بودم. قدرت حرف زدن نداشتم.آترين شونه هامو گرفت و تكون ميداد:
- پرنيا چت شده دختر ؟چرا هيچي نميگي؟؟
نميدونم چم شد كه يهو اشكم در اومد.
هر لحظه گريم بيشتر ميشد آترين دستش رو از رو شونه هام برداشت و كلافه دستش رو كشيد به موهاش..چند دقيقه اي طول كشيد تا حالم بهتر بشه و گريم بند بياد.آخه چه وقت گريه كردن بود.
آترين اومد سوار شد و بدون هيچ حرفي شروع به روندن كرد. بي هدف تو خيابونا ميگشت. بعد 20 دقيقه كناري نگه داشت روشو كرد بهم و گفت :
-بهتري؟؟
- آره بهترم.
با يه حالت شيطوني گفت :
- نميدونستم اينقده نازك نارنجي و ترسو هستيا؟؟ حالا اين وسط گريت واسه چي بود؟؟
خيلي ناراحت شدم نميدونستم چي بگم بهش.
- پرنيا ناراحتی نداره؟؟
اووووووه چه خودموني چطور شد تا يه ساعت پيش خانم عزيزي بودم .الان شدم پرنيا.
- شما چه زود پسر خاله شديد؟؟
مثل اينكه خودش حواسش نبود كه اسمم رو گفته. ولي خوب خودشو نباخت و گفت:
-نصف بيشتر روز رو باهميم، ديگه .هر دقيقه كه نميشه خانم مهندس، آقاي مهندس گفت؟؟
- من اينطوري راحتم. اگه شما ناراحتي، به خودتون مربوطه.
- حالا ازشوخي گذشته، خودت نظرت چيه؟
- شما همون مهندس كيانمهر باشيد بهتره. منم همون مهندس عزيزي.
- پرنيا من تورو همون پرنيا صدا ميكنم. خوب ديگه هم ادامه نده ، نميخوام الكي دوباره دعوا بشه.
- خونه ميخواي بري؟؟ -
- آره ميرم خونه.
- ميرسونمت.
تا خواستم حرفي بزنم گفت :
- تعارف نكن. بذار منم راحت باشم.
آروم گفتم :
-باشه.
تا برسيم خونه ديگه هيچ حرفي نزديم.
زود خوابیدمو ساعتو کوک کردم که باز بهونه ای دست آترین ندم. آخه اين چند روز یه روز خیلی با محبت بود یه روزم طلبکار.

blue berry
1390,12,17, ساعت : 21:43
:-2-40-:سلام به دوستاي گلم:-2-40-:
اينم پست جديد اميدوارم خوشتون بياد:-2-38-::-2-38-:
:-2-16-::-2-16-:تشكر و مثبت هم فراموش نشه لطفا:-2-16-::-2-16-:
http://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gifhttp://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gifدوستتون دارمhttp://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gifhttp://yoursmiles.org/tsmile/bouquet/t4446.gif
++++++++++++++++++++++++++++++++

تقريبا دو هفته از اون روزپر هيجان گذشت آترين هم با من مهربونتر شده بود .
امروز صبح زود بيدار شدم وحسابي وقت داشتم به خودم برسم
داشتم فکر میکردم امروز چه تیپی بزنم که آترین کش باشه شلوار نوک مدادیمو با مانتوی سرمه ای که جدیدا خریده بودمو خیلی بهم میومدو پوشیدم با یه کفش اسپرت .
حالا نوبت آرایش بود میدونستم وقتی مداد مشکی میکشم زیبایی چشام دو برابر میشه کلا تو صورت چشام از همه بیشتر خود نمایی میکرد بعدش لبام همیشه مداد کمرنگمو میزدم ولی تصمیم گرفتم امروز پر رنگه رو بزنم که جلوه بیشتری به چشام میداد رژ و رژگونه صورتیمو هم زدم یه ریمل کم بودم که اونم زد تکمیل شد در کل آرایش محوی داشتم .
البته به جز چشام که انگار یه قابه خوشگل دورشو گرفته بود تو آینه یه بوس برا خودم فرستادمو وبه این فکر کردم که الی کجاست که بگه تو باز دچار خودشیفتگیه حاد شدی از بقیه خداحافظی کردمو به سمت شرکت راه افتادم .
یه سلامی به بقیه کردمو به سمت اتاقم به راه افتادم الی هنوز نیومده بود خودمو با کار مشغول کرده بودم که با صدای الی از جا پریدم سرمو بالا گرفتمو
گفتم کوفت بگیری دختر داشتم سکته میکردم دیدم لبخند ملیحی رو لبشه
- هوی چته اول صبحی خوردی منو؟؟
-اونی که باید بخوره همچین هلویی رو من نیستم یکی دیگست!!
-بی ادبی دیگه گفت الهی دلم براش میسوزه چقدر باید جلو خودشو بگیره ؟!
-چی میگی بی تربيت؟
-هیچی آترین بدبختو میگم همین طوریش قورتت میده وای به حالا که واقعا خوردنی شدی فکر کن من که دخترم بهت نظر ددم وا به حال اون پشت چشمی براش نازک کردمو وگفتم:
-ایش تو همیشه چشمت دنبال من بود .
-راست میگیا حالا اون آترینو بی خیال بیا زن خودم شو وخندید .
-گمشو تو هم و خندیدم
-فقط منتظرم آترین بیاد و تو رو این شکلی ببینه فکر کنم مسائل مثبت 18 پیش بیادا و خندید
-بی تربیت منحرف
-به جون تو
-به جون خودت پر رو ، هیچی نگفت و خندید تو این فکرا بودم که صدای پویان بود که داشت با الهه سلام علیک میکرد بعد هم اومد سمت منو
-سلام آبجی کوچیکه به امروز چه ناز شدی
-ناز بودم بر منکرش لعنت بعد هم شروع کرد به حرف زدن این قدر حرف زدو خندیدم که نگو تو چشمای الهه شادی و میدیدم همین طور تو چشای پویان مثل اینکه اینا هم بله ها تو این فکرا بودم که زنگ تلفن به صدا در اومد آترین بود یه سلامو علیکی کردو گفت برم اتاقش
-هنوز کارام تموم نشده
-همونو بیار یه نگاهی بندازم این نقشه ها خیلی مهمن و اهمیت زیادی داره اينم كه همه نقشه ها واسش مهم بود؟؟!!
چشمی گفتمو از اتاق خارج شدم یه خرده وایستادم ببینم این دو تا چه میکنن دیدم انگار تازه یخشون آب شده دیگه مثل قبل خشکو جدی با هم نبودن صمیمی با هم برخورد میکردن و پویان هم داشت.
به الهه تو کارش کمک میکرد و اشکالا ی کارو بهش میگفت دیگه فوضولی و جایز ندونستم و رفتم به سمت اتاق آترین در زدمو خودشو مشغول نشون داد که مثلا یعنی من به تو توجه ندارم سلامی کردمو نقشه رو بهش نشون دادم.
سرش پایین بود تو دلم گفتم آخ که تو چه سر بزیرو محجوبی همین طور داشت توضیح میداد که یه هو سرشو بالا کرد و مات نگاهم کرد يه اوهومي كردم تا به خودش و گفت ها چی شد؟
- ای آقا شما کجایید؟ جواب نمیدین


:-2-40-:نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html):-2-40-:

*shadi joon*
1390,12,18, ساعت : 12:28
بچه هاخوشحال میشم به نقدم یه سری بزنید نظراتتونو بگید . بگید تا اینجای رمان راضی هستید یا نه http://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net47.gif


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

- ببخشید. حواسم پرت شد. آروم گفت :
-چشات خيلي خوشگل شده اما ديگه تو شركت اينطوري نيا.
اخمی کردمو گفتم :
-ببخشید، فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه ها.
خيلي جدي گفت :
- همینی که گفتم و بقیه رو توضیح داد.
وقتی میخواستم از اتاق برم بیرون گفت:
- امروز خیلی یه جوری شدیا .
تو دلم گفتم:
- منظورت همون جیگره . اونو که خودم میدونستم .
تا درو باز کردم گفت:
- هی اینور اونور ، نریا. امروز شرکت شلوغه تو هم خیلی کار داری.
خندیدمو رفتم، بیرون .اول حرفشو جدی نگرفتم ولی بعد دیدم، این قدر کار آورد سرم ریخت که فرصتی برا دستشویی هم نداشتم، چه برسه به اینورو انور رفتن، تو شرکت.
اوووووووووووف ...كاش پويان به جاي آترين بود .پويان، اينقدر ازمون كار نميكشيد. ديگه چشام از بس زل زده بودم به مانيتور ،سرخ شده بود. الي هم گفت :
- پرنيا، واسه امروز بسه ديگه هلاك شديم .بقيه اش باشه واسه فردا.
اما من قبول نكردم. همين كار رو بايد فردا هم انجامش ميدادم .فرقي نداشت. الي هم ديد ،من قصد رفتن ندارم، گفت :
- پرنيا .پس من برم .
با الي خداحافظي كردم. دوباره مشغول شدم. ساعت نزديكاي 6 بود كه آترين اومد تو اتاق.
-پرنيا هنوز نرفتي؟؟؟
- نه... ميبينيد كه .
- واييييي ،چشات چرا اينقده قرمز شده دختر ؟؟؟!!!!پاشوووووووووو برو. والا رو دستم ميموني ؟؟؟؟اون وقت جواب مهندس عزيزي بزرگ رو كي ميخواد بده.
- تا نيم ساعت ديگه تموم ميشه مهندس.
- پرنيا يه وقت اسم منو نگيا، گناه داره؟؟
خندم گرفت از حرفش ،چون با حرص ميگفت.
- باشه حواسم هست؟؟
يه پوفي كردو گفت :
-از ذست تو دختر!! كارت تموم شد ،بريز تو فلش بيار ببينم. منم هنوز كار دارم و نرفتم.
بالاخره اونروزم تموم شدو من به خونه رفتم .دستو رومو شستم ،رفتم پیش مادر و پدر گرام.
- پویان کوش؟؟؟
- بیرونه...
یادم افتاد که چند روز دیگه تولد پویانه. پس امروز بهترین وقته برا گفتنش .
-اهم اهم من سخنرانی دارم ،والدین گرامی. اونا هم خندشون گرفت و بابا گفت:
- بگو دخترم...
- راستش ،میخواستم پویانو سورپرایز کنم. میخوام امسال براش با کمک شما، یه تولد بگیريم ا.
لبته هدفم این بود که الهه هم بیادو بیشتر با هم باشن چون هر وقت وقت گیر میاوردن با هم صحبت میکنن البته صحبتاشونو من اصلا نمیدونما، اصلا هم فال گوش واینستادما اما میدونم در مورد آیندشونه. فکر کنم الان دارن بیشتر به هم فکر میکنن، به روحیات هم.
تو این فکرا بودم که صدای بابا اومد که گفت :
-چی شده امسال میخوای براش تولد بگیریم؟؟؟
-هیچی.... دیدم تولد تا حالا نداشته، گفتم سورپرایز بشه .
-باشه ،دخترم. فقط تو لیست چیزایی که احتیاج داریو بهم بگو اماده کنم.
- باشه بابا جون فردا بهتون میدم .بابا هم یه باشه ای گفت .بعد از یه ساعت پویانم اومدو با هم شام خوردیم .بعدش پویان به اتاقش رفت. تصمیم گرفتم یه سری به پویان بزنم . یه دری زدمو وارد شدم .
- به ....داداش خل خودم چه طوره ؟؟؟کم پیدا شدی؟/؟؟ نمیای اتاق من ،خبریه؟؟؟
- باز اومدی تو؟؟؟ صبر کن بیای تو بعد اون زبونتو به کار بنداز...
- اومدم تو دیگه .خوب چه خبر ؟؟؟
-سلامتی امنو امون .
- به جز اون؟؟؟
- هیچی خبر خاصی نیست
- هوم ...یهنی از الهه جونم خبری نداری دیگه ؟؟؟
- آهان ،پس بگو اومدم برا فوضولی. میگم چند وقت پیدات نبو،د سوژه نداشتی الان پیدا کردی.
- پویان. مسخره بازی در نیار. بگو چی به چیه ؟
- هیچی... فعلا هیچ خبر اما میخوام باهاش بیشتر آشنا بشم .ازش خوشم اومده .
- اونو که میدونم. شما 3-4 سال پیشم از هم خوشتون میومد اما نمیدونم چی شد یه هو که هر دوتون کناره گرفتین از هم؟؟؟
- یعنی الهه بهت گفته دوسم داره ؟؟
- اوییییییییییییییییییییییی چه خبرته ؟؟هنوز زوده واسه .این حرفا اینو نگفته اما حس میکنم حتی همون 4 سال پیش نمیدونم ،یه هو چی شد که به هم محل نذاشتین؟؟؟
- این برا خود منم سواله؟؟ اون موقع ها خیلی از خوشم میومد .چه زبونی داشت کم میاوردم ،جلوش اما الان با اینکه شوخه اما دیگه اون آدم قبل نیست ،بزرگ شده .نمیدونم، امیدوارم فقط اگه احساسی بوده از بین نرفته باشه البته فکر میکنم اونم منو دوست داره اما باید زمان بگذره .باید هم به اون هم به خودم وقت بدم تا فکر کنیم تا درست تصمیم بگیریم. بعد منو نیگاه کرد.
- باز چته تو لبخند ژکوند میزنی؟؟ منو مسخره میکنی وروجک ؟؟؟

blue berry
1390,12,18, ساعت : 22:47
- نه ،حس میکنم داداشی خوشگلم ،چه بزرگ شده. حرفای فیلسوفانه میزنه .اتفاقا اونم ،حرفای فیلسوفانه، میزنه جدیدا .با خنده گفتم:
- فکر کنم ،مخ هر دوتون عیب داره ها و از اتاقش خارج شدم .
درو باز کردو گفت :
-فقط بین خودمون باشه ها .
- آخه خره من تا حالا به کی گفتم که بار دومم باشه. تو که میدونی، دهان من قرصه قرصه.
خندیدو گفت :
- آخه از همون قرص بودنش میترسم.
با مشت زدم رو بازوشو، شب بخیری گفتمو رفتم به سمت تختم.
تو این فکر افتادم که چند روزه مزاحم تلفنیه پیداش نیست طولانی شده. خدا رو شکر کردم چون دیگه اعصاب سرو کله زدن با اون پسره خلو چلو نداشتم. داشتم فکر میکردم برا 5شنبه چی باید آماده کنم؟ اول از همه بادکنکای قلبی ،اونم قرمز .بعد گفتم قلبی باشه ولی رنگای مختلف .دیگه چی میخواد. اها یه کیکم میخوایم. حالا کیکش چه شکلی باشه؟؟؟ بعد فکر کردم یکی از عکساشو بگیرم بدم رو کیک بندازن. غذا هم که از بیرون میگریم، میوه هم که بابا میگیره .وای من لباس ندارم حالا چی بپوشم؟؟ البته لباس داشتما اما میخواستم یکی جدید بگیرم که پوشیده باشه آخه دوستاشم میخواستيم بگيم. بابا هم گفته بود میتونی از همکارای خودتم بگی .فکرم رفت رو آترین ،اونم باید میگفتم ،نا سلامتی دوست پويان بود. باید با اون هماهنگ میکردم که سر پویانو گرم کنه تا وقتش که یهو سورپرایز شه .
بقیه چیزا هم باید از مامان بپرسم که يه موقع چیزی کمو کسر نداشته باشه. راستی برا تولدش چی بگیرم. آخه هر چی براشم بگیری یه چی میگه .
راستی باید به بابا بگم به کل فامیلم بگه. باز، بعدا دلخوری پیش نیاد. گفتم فامیل، وای حتما مسعودم هست .خیلی وقته ندیدمش .خدا کنه دیگه هیچی نگه .یه هو یادم به یسنا اومد .گفتم میشه یه کاری کنم این پسره دست از سر من برداره .یسنا دختر مهربونیه و مطمئنم میتونه خودشه تو دل مسعود جا کنه .تو این فکرا بودم که بالاخره خوابو به آغوش کشیدم .صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم زود دستو رومو شستم و یه سلام بلند بالا گفتم و شروع به خوردن صبحانه کردم بعدش هم خداحافظی کردم از بقیه و رفتم سمت شرکت یه سلامی به همه کردمو چپیدم تو اتاقم .یه 10 دقیقه بعد، الهه هم اومد. بهش گفتم، 5 شنبه تولد پویانه و با خانوادش بیاد. گفت :
-حالا چی شده میخواین برا پویان خانتون تولد بگیرین؟؟

- هیچی میخوایم سورپرایزش کنیم
- آها راستی مامان بابام 5شنبه نیستن ولی منو احسان میایم .
- اوا برا چی؟؟؟؟
- میخوان برن مشهد خونه خالم اینا.
- باشه ، فقط تو و احسان حتما بیاینا .
- اون که البته .شاید احسانم یه دوست دختری چیزی پیدا کردو خندید. با خنده
- شایدم یه شوهری برا تو پیدا شدا .
- گم شو تو هم من قصد ازدواج ندارم.
- آهان اون که بلللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللل ه.
- کوفت بله....
- مگه من چی گفتم من فقط تایید کردم دیگه .
- من توی جونور رو میشناسم .
- تقصیر منه ، دارم تو رو دعوت میکنم نترشی .
- نمیخواد به فکر من باشی، به فکر خودت باش .
-اون که البته ....یه تیپی میزنم ، همه کف کنن .
- بی تربیت کف کنن چیه؟؟؟
- خوب تو کف بموننو...
- ادم بشو نیستی تو...
- راستی الی ، بعد از ظهر با من بیا ، هم بریم لباس بخرم ، هم اینکه یه چیزی برا پویان بخرم.
- باشه ، فقط اول بریم خونه بعد برگردیم.
- باشه، پس بعدش تو بیا دنبالم.
- باشه و شروع کردیم به کار یه ساعت گذشته بود که مهندس عظیمی اومد تو اتاقمون تو دلم گفتم :
-ایشششششششششششششششششششش باز این مردک اومد.
شروع به احوالپرسی کردم دیدم این امروز زیادی میشنگه با الهه هم صحبت میکرد نیشش تا بنا گوش باز میشد .چشم پویان خان روشن، تو همون موقع بود که پویان هم اومد تو گفتم :گل بود به سبزه نیز آراسته شد. صورت پویان عصبی بود الهه هم حالو روز بهتری نداشت پویان هم به یه بهونه ای عظیمو فرستاد ، دنبال نخود سیاه و با الهه هم صحبتی نکردو از اتاق خارج شد گفتم:
- باز این پسره خلو چل چه فکری کرده ؟
به الی گفتم :
-من میرم پیش پویان ،.
در زدمو وارد اتاق شدم کلافه و ناراحت بود .

*shadi joon*
1390,12,19, ساعت : 13:50
- چیه ،اومدی اینجا؟؟؟؟
- اومدم ،یه پسره خلو چلو ببنم.
- دیدی، برو دیگه.
- پویان چته؟؟
- هیچی، فقط برو.
- یه چیزی بهت میگم بعد میرم.
- بگو و زود برو .شروع به توضیح کردم و اینم اضافه کردم که چند وقتیه توجهات عظیمی به الهه بیشتر شده ولی الهه تحویل نمیگیرش .از اون اخم دیگه خبری نبود ولی خیلی سر حالم نبود
- پویان تو چته؟؟
- من الان نمیتونم برا ازدواج باهاش فکر کنم، از طرفیم نمیخوام از دستش بدم .
- اول سعی کن اعتمادشو به خودت جلب کنی. به قول خود الی آدمی که عاشق باشه دیگه به کس دیگه فکر نمیکنه. خندیدو گفت:
- این الی خانوم شما هم بلده ها .
- بله تو هم خوب بلدیا.
- بسه دیگه ،امروز از کارو زندگی افتادم برو به کارام برسم .
- میدونستی خیلی بچه پر رویی؟؟؟
- اون که بله ولی شما استاد مایی .
- بشکنه این دست که نمک نداره .
- خدا نکنه آبجی گلم .
خندیدمو از اتاقش اومدم بیرون که یه هو آترین جلوم سبز شد .یه سلامو احوال پرسی کردیم و رفتم به سمت اتاقم الی.
سخت مشغول کار کردن بود منم شروع کردم به کار تا 12.
یسره کار کردیم حرف خاصی زده نشد .بعدش هم رفتیم ناهارو نماز تا3 کارامون تموم شد. با الهه قرار بعد از ظهر برا ساعت 5 گذاشتمو رفتم سمت خونه. اول رفتم پیش مامان و لیستو بهش نشون دادمو اونم یه سری بهش اضافه کردو داد به بابا که اونو بخره و بهشون گفتم بعد از ظهر میخام برم با الی بیرون که هم لباس بخرم و هم یه کادویی برای پویان لباسمو پوشیدمو خداحافظی کردم.
وقتی رسیدم دم در دیدم بله پویان خان تشریف آوردن تا الهه رودید گفت :
-قدم ما سنگین بود، شما دارین تشریف میبرید؟؟؟
خندم گرفته بود ،باز این لفظ قلم صحبت کرد، آخه اصلا بهش نمیومد. دلقک بازی بیشتر بهش میومد تا لفظ قلم صحبت کردن الهه هم گفت :
-نه خواهش میکنم .قراره با پرنیا جون بریم بیرون ...
خلاصه پویان یه خرده دمغ شده بود و آخر خداحافظی کردیمو راه افتادیم الی گفت:
- اول لباس میگیری ؟؟
ميدونستم پويان چند وقته دنباله يه ادكلنه اما پيداش نكرده.
كل پاساژ رو زير ورو كرديم اما اون ادكلن رو پيدانكرديم.
يهو الي گفت:
- پرنيا اصلا يادم نبود پسر خالم مبين ؟؟
-خوب؟؟
-تو اين كاره ديگه. الان بهش زنگ بزنم ببينم داره؟؟
- اي كيو تازه اون مخت كار كرد؟؟ از خستگي هلاك شديم.
الي هم زنگ زد به پسر خالش اونم گفت آره دارن تازه رسيده براشون. قرار شد شب ببره خونه اليشون.
الي گفت :بريم يه كافي شاپ يه كيكي بخوريم جون بگيريم ،بعد بريم دنبال لباس.
خلاصه اون روز تا 8-9 شب دنبال لباس گشتيم.من یه پیراهن دکلته بلند گرفتم رنگ آبی آسمونی بود و با پوست سفیدم خیلی جور میشد چون مجلس مختلط بود یه کت خوشگل هم برا روش گرفتم .
تا كمرچسبون بود و از كمر به پايین يه کم بازتر ميش.د خيلي بهم ميومد.الي هم يه پيراهن مشكي حريرکه تا زانو بود خريد كه خيلي ناز بود تو تنش.

خسته و خراب رسيديم خونه. ديگه ناي نشستن نداشتم طبق معمول هر روز ولو شدم رو تخت و خوابم برد.



بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,19, ساعت : 22:15
روز بعد، دانشگاه داشتم .هول هولکی لباس پوشیدمو رفتن دانشگاه آخه دیر از خواب بیدار شده بودم. آترینو الی اومده بودن، منم رفتم کنار الی نشستم و سلام علیکی کردم. اون روز ،منظر شهری داشتیم و استاد توضیح داد که باید به گرو های دو نفره تقسیم بشیم و کارو با هم انجام بدیم. خودشم اسم گروه ها رو اعلام کرد .دعا میکردم منم با الی بگه. به من رسید نفسمو حبس کردم صداش میرسید، خانوم عزیزی و آقای کیانمهر .آه، از نهادم برخاست. مایی که دو دقیقه نمیتونیم بحث نکنیم، چه جوری هم گروه بشیم ؟
استادم به هیچ وجه کوتاه نمیومد که گروه ها رو عوض کنه .
کارشم همچین آسون نبود، باید یه منطقه رو انتخاب میکردیم عکس میگرفتیم و کلی چیزای دیگه که وقت زیادی میبرد و کار یکی دو روزم نبود. تو دوران کارشناسیم درسی مشابهشو داشتیم . یه استادیم داشتیم که پیرمون میکرد تا یه نمره میداد .
یادمه از ترسم شب امتحانش خوابم نمیبرد .آخه همه میگفتن اگه پاس کردی کلاتو بنداز بالا ،هر چند که من اون درسو با نمره 15/75 پاس کردم اما رسمون اون استاد کشید .تازه برا درس دو واحدی یعنی اون همه کارمون 10 نمره بود ،البته منظر شهریم مثل اون درس بود 1 واحد عملی و یه واحد نظری.
گفتمک حالا خدا به دادم برسه با این آترین خان.
با الی سر این درس کلی بحث داشتیم. وای به حال این که پسرم هستو گاهیم قاطیه .تو این فکرا بودم که آترین صدام کرد :
- بله
با لبخند ژکوندی گفت :کجایی خانوم؟؟
هیچی نگفتم.
- بعد کلاس بمون ،راجع به پروژه صحبت میکنیم.
تو دلم گفتمک اینو کجای دلم بزارم ؟؟ نه اینکه بدم بیادا نه ،میترسیدم باز قاطی کنه آخه ثبات اخلاقی نداشت که .بعد کلاس به الی گفتم این پسره بهم گفته بمون کارم داره چند لحظه وایسا بعد با هم بریم. دیدم آترین از اون طرف داره یه اشاره به الي میکنه.
الي گفت:
- پرنیا جون، من یه کار مهمی برام پیش اومده باید زودتر برم. یه چشم غره ای بهش رفتم .
- چی بهت گفت ؟؟؟؟
خندیدو گفت :خصوصی بود بعدم یه بوسي رو گونم گذاشت آهسته تو گوشم گفت :
خوش بگذره ،نمیخوام سرخر باشم .آه آترین دامنو بگیره.
بعدم یه چشمک زد یه نگاهی بهش کردمو تو دلم کلی خطو نشون براش کشیدم ولی الی خانوم بی توجه تشریف بردن .بعدش آترین یه سرفه مصلحتی کرد یهنی من دارم حرف میزنم .
- بفرمایید.
- حالا که هم گروه شدیم بهتره با هم دوست باشیم تا راحت تر کارامونو انجام بدیم.
- مشکلی نیست فقط این حرفا رو یه دور با خودتونم بگیدا .
خندیدو گفت :
- باشه به خودم هم میگم .حالا از کی کارمونو شروع کنیم ؟؟؟
- از شنبه.
- 5 شنبه وقت داریم ؟؟!!!!
-5 شنبه نه، تازه یادم اومد کارت دعوت تولد پویانو بهش ندادم .کارتو در اوردم سمتشو بهش دادم با نگاه مشکوکی گفت:
- این چیه ؟
- کارت تولد پویانه. 5شنبست. یادم رفته بود، اینو خدمتتون بدم. فقط اگه میشه تا ساعت 7 یه طوری دست به سرش کنید ،خونه نیاد .شما که بلدید خوب ملتو سرکار بزارید. داشتم به اون روزی اشاره میکردم که کلی کار سرم ریختو نذاشت یه نفسی بکشم .
- باشه چه جشنه تولدی بشه حتما میام.
-اااااا راستی کیا دعوتن ؟؟؟
- یه سری از بچه های شرکتو یه سری از دوستان پویانو فامیل .یه چشمکی زد .
- دختر خوبو خوشگلم دارین؟؟؟؟
با یه عشوه و لوندی گفتم:
- از من زیباتر نداریم.
- اه اینم شانسه .
یه چشم غره ای بهش رفتمو زودی خداحافظی کردم که برم.
- حالا قهرنکن خانوم خوشگل .یه نگاهی بهش انداختم .
- خیله خوب من تسلیم. تشریف بیارید، برسونمتون.
- مراحم شما نمیشم .
-پرنيا خانم شما مراحمید با خنده.
- میدونم. خوب خودم هم همینو گفتم.
دیگه انگار دوزاریش اول نیفتاده بود لبخندی زدو به سمت ماشینش راه افتاد.

*shadi joon*
1390,12,20, ساعت : 12:07
تو راه یه آهنگی گذاشت که من فوق العاده دوست داشتم .چشامو بستمو به آهنگ گوش دادم :
کنارم هستیو اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستیو بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقد سرده،میام دستاتو مییگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن باهم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
توهم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
توهم از بس منو میخوای،یجورایی خودآزاری
کنارم هستیو انگار همین نزدیکیاس درمون
مگه موهاتو واکردی که موجش اومده اینجا
آهنگ تموم شد، چشمو باز کردم که دیدم نگاهه آترین رو منه .
- قشنگ بود. انگار حرف دل ادمو میزنه .ترانشو خیلی دوست دارم .
به رو خودم نیاوردم ،چی گفت و گفتم:
- شعر زیباییه .
دیگه حرف خاصی پیش نیومد. منو رسوند خونه و خودش رفت، قبلش گفت که اگه کاری برا تولد پویان باشه ،میتونه کمک کنه که تشکری کردمو ازش خداحافظی کردم .
بالاخره روز تولد پویان رسید. مهمونا رو دعوت کرده بودیم غذا اینا هم که از بیرون بود. میموند، خودم که امروز باید زود جیم میشدم از شرکت تا یه خرده به خودم برسم البته سفارشای لازمو کرده بودم به مامان اینا ،ولی خوب خودم باید میبودم .البته یکم دیر رسیدم شرکت که اونم به خاطر انجام کارا بود.رفتم به سمت اتاقمون.الی یه سلام دادوهیچی نگفت.
نمیدونم چرا ، خيلي عجيب شده بود . یعنی بازم پويان يه حرفي بهش زده كه كشتياش غرق شده.
تو فكر همين چيزا بودم كه پويان اومد تو اتاق اما الي پاشد رفت؟؟؟
پويان ،هم كلافه همين طور وايستاده بود.
-آهاي پويان كجاييي؟؟
-باز به الي چي گفتي كه ناراحته؟؟
-پرنيا گير نده لطفا .اعصابم به اندازه كافي داغون هست.تو داغون ترش نكن.
-نميگي ،چي شده ؟؟؟شايد بتونم كمكت كنم.
-اين عظيميه...... اي خدا چرا تو اين موقعيت منو قرار ميدي؟؟
-پويان درست حرف بزنم ببينم؟؟
-عظيمي از الي خواستگاري كرده.
-تو از كجا ميدوني؟؟
داشتم اول صبحی از اتاقش رد ميشدم، ديدم الي اونجاست ودر يه كمي باز بود. صداي عظيمي ميومد كه داشت به الي ميگفت ازش خوشش اومده.
خوب كه چي؟؟حالا تو به الي چي گفتي ؟؟ كه ناراحته.
پويان گفت: هيچي بهش رك گفتم من دوست دارم اما الان امادگي ازدواج ندارم ، تصميم با خودشه.
- خيلي خري پويان این چه حرفی بود بهش زدی؟
- آخه نمیخاستم از دستم بره .اون دختره خوبیه ،منم دوسش دارم .
- پس چرا بهش گفتی الان موقعیت ازدواج نداری؟؟؟اينطوري كه كامل از دستت ميره خره؟؟
- آخه ندارم، الان من هر چی دارم از مامان باباست. میخوام مستقل بشم ،میخام خونه داشته باشم. متکی به خودم باشم. دلم میخواد بهترین زندگیو براش فراهم کنم .اون لایق بهترین هاست .
- پسره خوب چرا اینا رو بهش نگفتی، میدونی اینا رو میشنید چقدر خوشحال میشد اما تو با نفهم بازیت همه چیو خراب کردی ؟؟
- حالا خوبه تو هم. هر چی دهنت در میاد بار ما کن. لبخندی زدمو گفتم:
- چشم با کمال میل .
- حالا چی کار کنم ؟؟؟
-خوب از اونجایی که یه دونه خواهر بیشتر نداری که خیلی مهربونو خوشگلو مامانیو دل رحمم برات درستت میکنه.
- قربون اون آجی خوشگلو نازم برم که یه دونست.
- بسه بابا خر شدم .
- من میرم با الی صحبت کنم ببینم چی میشه.
رفتم ديدم الي تو آبدارخونه داره آروم گريه ميكنه.همه چیو براش توضیح دادم و منظور پویانو از حرفاش گفتم و ازش خواستم بزاره خود پویان هم حرفاش رو بزنه که خیال اونم راحت بشه.پویانو صدا کردم که برن با هم حرف بزنن. با هم رفتن تو اتاق من و الي تا حرفاشون رو بزنن.
خودمم تو راهرو وايستادم. خوب حرفاي خصوصي بود .من اونجا سرخر بودم.همين طور وايستاده بودم كه آترين از اتاقش بيرون اومد وبا تعجب نگام كرد.
-پرنيا اينجا چرا وايستادي؟؟ نكنه شيطوني كردي خانمت انداختت بيرون؟؟
-خوب حالا فهميدم خوشمزه اي. بي مزه!!!
- نه خير آقاي بامزه.
-خوب چرا بيرون وايستادي؟؟
مونده بودم چي بگم كه در باز شدو پويان اومد بيرون.يه ببخشيدي گفت و رفت.
آترين اومد روبروم و گفت:
-واسه همين نميرفتي تو شيطوون؟؟
- حرفشون شده بود واسه همون.
آترين هم گفت :
-چه خواهر خوبي . خدا کنه همه خواهرا مثل تو باشن..خوب الان نميخواي بري، تو اتاق ،من كلي كار دارم برات كه مثل الان بيكار نباشي.
يه لبخند اومد رو لبش، از اون لبخند بدجنسا.
آترين يه نگاه كرد به الي ، اما چيزي نگفت. اومد كنار ميز من يه نقشه داد بهم كه تري ديشو بزنم.
گفت :
-تموم كردي بيار اتاقم.
يه باشه گفتم اونم رفت.
پاشدم رفتم پيش الي آروم نازش كردم گفتم :
-دیدی پویان منظوری نداشت .اون تازه داره به خودش میاد .نمیخواد تو رو ازش بگیرن میترسه.

بچه ها خوشحال میشیم نظراتتونو در مورد رمان و شخصیت ها و تصورتون از شخصیت ها بدونیم اگه نقدی هم بکنید خوشحال میشیم.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,20, ساعت : 17:17
پاشدم ،رفتم پيش الي .آروم نازش كردم گفتم :
- دیدی پویان منظوری نداشت .اون تازه داره به خودش میاد .نمیخواد تو رو ازش بگیرن میترسه.
لبخندی از سر خجالت زدو هیچی نگفت.
کارو زود انجام دادمو رو فلش ریختمو به دفتر آترین دادم و گفتم که میخام برم. یاد اوریش کردم که امشب و پویان یادتون نره.
دوباره رفتم به اتاقمون و گفتم:
- الی من دیگه کم کم میرم خونه، میدونی که تولد عشخته .راستی تو هم بیا بریم به خودت برس. امشب بعضیا رو دق مرگ کنی.
خندیدو گفت:
- اون که البته .
-بچه پر رو و .
با هم از شرکت خارج شدیم .
به خونه كه رسيدم رفتم تو اتاقم يه چرت كوچولو بزنم تا واسه شب سرحال باشم. خوبيش اين بود كه فردا هم جمعه بود با خيال راحت ميتونستيم بيدار بمونيم.
ساعت 6 از خواب بيدار شدموو رفتم يه دوش گرفتم. موهامو خشك كردم.
زودي لباسامو پوشيدم. واي چه بهم ميومد. خودم خيلي خوشم اومده بود. يه كفش هم باهاش ست كردم. شال خوشگلمو هم روسرم گذاشتم.وای که چقدر خانوم شدم .
ساعت 7 بود كه آماده شدم. رفتم از اتاق بيرون، كه ديدم مهمونا هم اومدن.
اولین مهمونامون بابايي و ماماني بابام بودن.بعدش خاله فريبا با يه دخترو يه پسرش.بعد همعمه جون و عموم اومدن .
سلامو علیکی کردیمو رسید به مسعود هنوزم ناراحت بود. نمیدونستم چی کار کنم اهل دل شکستن نبودم اما خوب دل خودم چی
.باید قانعش کنم.باید بفهمه با هم خوشبخت نمیشیم. بعدا باهاش صحبت میکنم. تو این فکرا بودم که صدای نگار به گوشم رسید:
- به سلام خانوم خوشگل. ما رو تحویل نمیگیری؟!!! تیپ میزنیا.
پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم:
- ایشششششششششششششش .
یه خرده چرتو پرت گفتیمو خندیدیم که الی هم رسید، احسانم اورده بود تا منو دید
- به آجی بزرگه تیپ زدی ،میخوای خودتو اینجوری به پسره مردم قالب کنی .
تو زبون این من مونده بودم یه ذره بچه چه زبونی داره.
-احسان جون من که مریم جونو میبینم دیگه
خودشو لوس کردو گفت :
اااااااا پرنيا ،اين قدر ضد حال نزن ديگه شوخي كردم.
حالا درست شد و با هم داخل رفتیم، الی رفت لباسشو عوض کنه همون پیراهنی که اون شب خریده بودیو پوشیده بود با یه جوراب نازک وموهاشو دور شونه اش ريخته بودخيلي ناز شده بود.
منم گفتم:
- بهش چه ناز شدی .
الي- بودم .
- اون که البته، زن داداش .
اینو گفتم بیچاره سرخ شد .
- الی تو و خجالت.
تو همین حین صدای آترین و پویان از تو حیاط اومد یه هو برقارو خاموش کردیم تا پویان سورپرایز بشه تا اومد تو برقا روشن شد. برف شادی ریخت رو سرش برق شادیو تو چشماش میدیدم و این برق با دیدن الی تو اون لباس بیشتر شد. طوری که تا چند دقیقه تو یه حال دیگه ای بود. آخر آترین با یه ضربه به پهلوش متوجهش کرد که بابا خوردی دختره مردمو بزار برا بعد.

وقتی به خودش اومد رفت سمت اتاقش تا لباسشو عوض کنه برگشت دیددم. يه كت شلوار نوك مدادي با يه پيراهن ياسي روشن و يه كراوات نوك مدادي پوشیده بود.

*shadi joon*
1390,12,20, ساعت : 22:25
خلاصه، خیلی خوشتیپ شده بود. باز دیدم زل زده به الی. این دفعه خودم رفتم پیشش .گفتم :
- پویان زشته بابا ،خیلی تابلویی .
- پرنيا، اذيت نكن ديگه.
تو همین هیرو بیر سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم .مسعود بود. اومد طرفم، به چشام نگاه کردو گفت :
-خیلی خوشگل شدی .
- مسعود...
- هیچی نگو امشبمو به هم نزن و دستشو تو سرش فرو کردو رفت تو حیاط.
تو همون موقع بود که آرتین خودشو رسوند بهم .خیلی خوشتیپو جیگر شده بود .تو دلم کلی قربون صدقش رفتم که گفت :
-کم پیدایی خانوم، یه موقع ما رو تحویل نگیریا.راستی این کی بود، چسبیدی بهش؟ من غیرت دارما .
-بشین بزار باد بیاد. میخاستم برم که،
- پرنیا، خواهش میکنم بگو کی بود؟؟؟
- پسرعممه .
- فقط پسر عمه؟؟؟!!!!
- شما فکر کن ،خواستگارم هم هست.
- چی گفتی؟؟
-همین که شنیدی.
- جواب تو چی بود؟
- گفتم ،قصد ازدواج ندارم.
یه نفس راحتی کشید. خواستم برم که دوباره گفت: پرنیا ...
- بله.
- خیلی خوشگل شدیا اما کاش این لباسو نمیپوشیدی.
- مگه بده؟؟
- نه ،هیچی مراقبتم برو مثلا تولد داداشته ها .
-بله اگه بعضیا بزارن و رفتم پذیرایی یکمی گذشت جوونا همه اومده بودن وسط پویان که دیگه خودشو کشته بود، از رقص.
دخترا یه سریشون دوره پویان بودن. یه سریشونم پیش مسعودو آترین .تو این فکرا بودم که دیدم الیو پویان دارن میرقصن. خدایی خیلی به هم میومدن.
الی زیاد در قید و بند نبود بر عکس من که برام خیلی چیزا مهم بود اما اون راحت بود دست میداد ،میرقصید اما من نه تو فکر بودم که آترین اومد پیشمو گفت:
- خانوم خوشگله افتخار یه دور رقصو میدن ؟؟؟؟
نگاه خشمگینی بهش کردم که گفت :
چیه نکنه میخای بری با اون پسره که داره با نگاهاش قورتت میده برقصی؟؟؟
- اولا، به شما ربط نداره .دوما، عمرا باشما برقصم .ثانیا من تو مراسم مختلط اصلا نمیرقصم. یه هو دیدم ،داره قهقهه میزنه انگار حرف خنده داری زده باشم .شایدم جوک گفتم .
- چرا میخندی ؟؟
- هیچی. یاد یه خاطر افتادم. فکر کردم منو دست میندازه. با ناراحتی از پیشش رفتم.
- ببخشید شوخی کردم .منم نموندم پيشش و رفتم پيش مامان نشستم.
یسنا هم یخش باز شده بودو با مسعود گرم گرفته بود خوشحال بودم از این موضوع ولی مسعود اصلا خوشش نیومد .رفتم تو آشپزخونه وسایلو جمع میکردم که مسعود جلوم سبز شد گفت:
- پس حدسم درست بود همین بود که تو رو ازم گرفت؟؟؟
- مسعود به یسنا فکر کن دختر خوبیه.
- بیرحم نباش .فقط بگو اون چی داره که من ندارم؟؟؟ اره من شوخی بلد نیستم، من مثل اون نمیتونم زبون بریزم اما باور کن دوستت دارم .

بچه ها تو نقد شرکت کنید نظراتتون بگید و دلگرممون کنید http://www.jilarasekh.com/wp-content/uploads/29ekxlw2.gif


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,21, ساعت : 12:22
سلام دوستاي گلم.:-2-40-:
با تشكرو مثبت به من و شادي روحيه بديد
http://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gifدوستون دارمhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gifhttp://www.pic4ever.com/images/4xvim2p.gif
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
- مسعود به یسنا فکر کن دختر خوبیه؟؟!!
- بیرحم نباش فقط بگو اون چی داره که من ندارم اره من شوخی بلد نیستم من مثل اون نمیتونم زبون بریزم اما باور کن دوستت دارم .
- مسعود همه زندگی اینا نیست در ضمن اون حتی از من خواستگاریم نکرده اما در هر صورت حتی اگه اونم نبود من نمیتونستم تو رو قبول کنم تو با من خیلی فرق داری نمیگم بدیا نه اما با خصوصیاتی که از خودمو خودت میدونم مطمئنم اگه ازدواجم کنیم به یه سال نمیکشه .
- من بهت فرصت میدم بیشتر فکر کنی !!
- این حرفه آخرمه منو فراموش کن برو دنبال زندگیت باور کن خیلیا منتظر یه نگاتن دنبال یکی بگرد که اشتراک باهاش داشته باشی نه تضاد منو تو تضادامون با هم بیشتر از اشتراکامونه پس دیگه حرفو پیش نکش تا اومدم بیرون دیدم آترین عصبی نگام میکنه خیلی عصبی بود معلوم بود خیلی حرص خورده .
بالاخره کیکو اوردن و کیک تقسیم شد پویان از خوشحالی رو پاش بند نبود از کنار الی هم جم نمیخورد چون یه بار بلند شده بود که یکی از پسرا اومده بود کنارش که پویان سریع خودشو رسوند مامان بابا هم خوشحال بودن که پویان بالاخره تصمیم خودشو گرفته بعد کیک همگی رفتیم برا شام.

شب خوبی بود آترینم خیلی مهربون شده بود دخترا اومدن باها ش برقصن محل نداد بالاخره کادو هم باز شدو مهمونا رفت من که دیگه داشتم بی هوش میشدم ساعت 2 بالاخره رفتم تو رختخواب و هنوز سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.
صبح با سر درد فراوان بالاخره ازخواب بیدار شدم دیدم ساعت 12 ظهر کپ کردم رفتم پایین دیدم مامان کارگر آورده و داره خونه رو مرتب میکنه یه سلامی کردم که مامان گفت چه عجب یکیتون بیدار شدین اون پویان که انگار بیهوشه بس دیشب رقصید حال و جونی براش نموند برو دستو روتو بشور صبحونتو بخور گفتم بابا کجاست گفت تو حیاطه رفتم دستو رومو شستم لبخند خبیثانه ای زدم و رفتم به سمت اتاق پویان میخواستم اذیتش کنم اما دلم نیومد به جاش با بالش یه خرده کوبیدم تو کلش
- هان چته چی شده
- هیچی الهه اومده دیدم پرید دیگه
- الان وقته بیدار کردنه زودتر بیدارم میکردی و رفت دستو روشو بشوره در حالیکه پام از اتاق بیرون بود
- پویان شوخی کردمو د بدو در رو صداشو شنیدم که میگفت میکشمت پرنیا خندیدمو هیچی نگفتم حقش بود اگه الان هر چی میگفتم بلند نمیشد که تا گفتم الهه مثل چی پرید رفتم صبحانمو خوردمو رفتم.
تو اتاقم که موبایلم زنگ میزد گوشی برداشتم آترین بود خیلی جدی گفت سلام خانوم عزیزی خوب هستید منم
- به لطف شما
-ببخشید میخواستم بار فردا باهاتون هماهنگ کنم که چه ساعتی کارو انجام بدیم
- میخاین نصف کنیم هر کودوم یه قسمتشو انجام بدید
- خیر خانوم اگه کار شما اشتباه باشه نمره منم کم میشه لجم گرفته بود پسره پر رو اصلا کار خوبی کردم با مسعود حرف زدم
- میتونید تنها کارتونو انجام بدید
- میبینید که استاد دو نفره کارو خسته بعدم ساعتو محلشو گفتو گوشیو قطع کرد انواعو اقسام فحشایی که بلد بودمو بهش دادم پسره بیشعور چی فکر کرده واسه خودش وقتی محل سگ بهت ندادم حالت جا میاد فقط منتظر فردام بزار فردا بیاد پرنیا نیستم حالتو نگیرم بالاخره فردا هم از راه رسید رفتم سر قرار و قرار بر این شد که من ماشینو بزارم و اون ماشین بیاره .تو ماشین هر دو سکوت کردیم و فقط صدای موزیک شنیده میشد:
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
ناراحت بود اینو میتونستم از فضای سنگینی که تو ماشین حاکم بود و همین طور آهنگی که گذاشته بود بفهمم حس میکردم عمدا این شعرو گذاشته یعنی فکر میکردم حرف دلشه آخه وقتی شاد بود اصلا آهنگ غمگین نمیذاشت این اهنگو هم بعد از اینکه چند تا آهنگو رد کرد آورد تو همین فکرا بودم که صداشو شنیدم
- چرا باهام قهری چرا نگام نمیکنی هیچی نگفتم !!!

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

*shadi joon*
1390,12,21, ساعت : 16:47
- پرنیا، با تو هستم.
- اولا، خانوم عزیزی، دوما ،من با کسی قهر نیستم.
لبو لوچشو آویزون کرد و گفت:
- اگه قهر نیستی، چرا نیگام نمیکنی؟؟
- آخه یاد خاطرات دیشب میفتم .
- ببخشید. بیا فراموش کنیم. اصلا من شکر زیادی خوردم .باشه ؟؟؟قول میدم دیگه حسودی نکنم؟؟؟
اینو با یه لحن با نمکی گفت که خودم هم خندم گرفت.
اينقدر تو همه کوچه ها و خیابونا باید میرفتیمو سرک كشیدیم نقشه برداري كرديم دیگه واقعا جونم به لبم رسید .
- من دیگه نا ندارم برم خونه.
- باشه اول بریم ،یه چیزی بخوریم که من خیلی گرسنمه .اصرار داشت بریم رستوران .
دعوتشو قبول نكردم .قرار شد بره از رستوران غذا بگیره و بیاد. من جوجه سفارش دادم. آترين هم برگ سفارش داد. هر دو خيلي گشنمون بود . تند تند غذامو رو خورديم.بعد غذا هر دو به كارمون كلي خنديديم.
آخه عين هو قحطي زده ها داشتيم غذا ميخورديم.
كلا هر وقت آترین کنارم بود یه حس آرامشی بهم میداد اونو به عنوان یه دوست قبول داشتم و منتظر بودم ببینم ،آینده برام چیو رقم میزنه درسته که آترینو دوست داشتم ولی اگه هیچ وقت اعتراف نکنه از دوست داشنش میگذرم .آخه تو اين جور چيزا خيلي مغرور بودم.
بالاخره به خونه رسیدیمو ازش خداحافظی کردم.اول نمازمو خوندم بعدم رفتم دوش گرفتم و بیهوش شدم.
ساعت طرفای 10 بود که با تکونای مامانم بیدار شدم.
-مامان ،ول کن ترو خدا... خیلی خستم .
-کوه که نکندی؟؟؟
- از اونم بدتر. هی اینور برو هی اونور برو، متر کن، عکس بگیر و هزار تا کار دیگه.
مامان- حداقل پاشو شامتو بخور عزیزم.
مامان بی خیال، بعد از ظهری غذاي مفصل خوردم، سیرم فقط نزار پویان بیاد، اینجاها .خیلی خسته و داغونم .
مامانم یه باشه گفتو منم همچنان خوابیدم .ساعت حدودای 3 بود از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد.
گرسنم هم بود. رفتم پایین تو آشپزخونه یه خرده کیک تو یخچال بود. همونو خردمو رفتم تو اتاقم حالا مگه خوابم میبرد. یه هو یاد مزاحمه افتادم .چند وقت بود نه زنگ میزد نه اس میداد.
بالاخره تموم شد اما بچه باحالی بودا. رفتم کامپیوترو روشن کردم یه چرخی تو نت زدم .هیچ کسی هم نت نبود باهاش چت کنم .خوب حالا چی کار کنم ؟کامپیوترو خاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم .امروزو مرور کردم یاد آترین افتادم. یاد اخماش خنده هاش غذا خوردنا ش وای که چقدر میخندم از دستش.
راستی آترین یعنی چی؟چه اسمیم داره مثل خودش عجیبو غریبه .
یعنی اونم منو دوست داره البته این طوری نشون میده اما نمیفهمم قهر کردنو اشتی کردنش چیه نمیدونم.شایدم هیچ منظوری نداشته باشه .بهنره کمتر بهش فکر کنم .میدونم دوسش دارم اما باید جلوی پیشرویشو بگیرم چون از شکست عشقیو ازاین مسخره بازیا خوشم نمیاد یا اونو میکشم یا خودمو البته اگه عاشقش بشم قالم بزاره .اصلا ولش کن بگیرم بخوابم فردا باز بهم گیر نده پرنيا این وقته اومدنه؟؟ایششششششششششششششش شششششش ،حالا عموت رئیسه تو رو سنن بچه پر رو.
جالبه همیشه هم منو به بهونه اینکه نقشه مهمه، میبره پیش خودش. آخه مگه چقدر نقشه مهم داری ،من که میدونم منو دوست داری، شیطون .دیدم دیگه دارم زیاده روی میکنم ،تو خيال پردازی. یکی کوبیدم، بر ملاجم که هر چی افکار بیهوه و رویاست بپره و دوباره به خواب نازی رفتم، البته قبلش موبایلمو زنگ گذاشتم صبح مثل جت حاضر شدمو خداحافظی کردم و رهسپار شرکت شدم نه مثل اینکه امروز هیچ کی نیست فقط خودم هستمو خودم خیلی زود اومدم نیم ساعت زودتر از بقیه ای خدا حالا چی کار کنم. تصمیم گرفتم یه اهنگ شاد بزارم اول صبحی روحیم عوض شه .


بچه ها یه سری از من در مورد معنای اسم آترین پرسیدن که جلوتر بریم با معنی اسامی آشنا میشیم.و یه سریم در مورد پایان داستان پایان خوبی داره فقط لطف کنید تو نقدم شرکت کنید و نظراتتونو بگید ممنون میشیم .


http://up98.org/upload/server1/01/z/l0r4nimtjflk3dliiq4z.gif


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,21, ساعت : 22:47
یه صورت اخمالو داره یه سگ پشمالو داره



پوسته مثل الو داره بگو بینم ندیدیش



نه ندیدم



داره bmw x3



یه داداشه ایکبیری داره وای که چه ایستیلی داره



بگو بینم ندیدیش نه ندیدم



بلنده مو داره بدن خوش بو داره



عشق تتلو داره بگو بینم ندیدیش



نه ندیدم یه کمی رو داره



یه بابایه گامبو داره یه دماغه کوچولو داره



بگو بینم ندیدیش نه ندیدم



اگه دیدینش بهش بگین که دوسش دارم بگید حالم بده احتیاج به بوسش دارم



بگید اگه نبینمش سرطان دل میگیرم یا تهدیدش کنید که یه یاره خوشگل میگیرم



بگید اگه نیاد میرم یه یاره خوشگل میگیرم


همراه با آهنگ، عادت دارم، هم ادا اطوار در بیارمو یه قریم بدم. همین طور داشتم با خودم میخوندمو میرقصیدم ،یه هو صدای در اومد الی خانوم بالاخره تشریف آوردن .
- الی بیا که خوش موقع اومدی .بیا وسط رقص دو نفره و با خنده گفتم :
-از اونایی که با پویان کردیاو خندیدم.
دیدم صدا ازش در نمیاد .
الی مردی ؟؟؟
بازم صدایی نیومد .دیدم جواب نمیده. یه هو برگشتم ببینم چشه ، چشمتون روز بد نبینه ،دیدیم آترينه یه لبخند ملیحی رو لبشه و داره نیگام میکنه. البته نیگاه که چه عرض کنم، داره قورتم میده .
دیگه نمیدونستم چی کار کنم ،هم خجالت کشیدم، هم عصبی بودم .آخه من جشن تولد پویان، نرقصیدم حالا . یه جوریم نیگاه میکرد که یه لحظه شک کردم نکنه لباسم مشكلي داره، این اینجوریه. یه نگاهی به خودم کردم
بعد گفتم :ای خاک بر سر من به خودم هم شک داشتم .خجالتم نمیکشم با این حرفام .
باز به خودم گفتم :پرنیا جون ،از تو بعیده تو بزرگی، خانومی ،خوشگلی ،ناناز ی جیگری تو فکرم همیشه از خودم تعریف میکردم یه نیشگونو کوچولو از پام گرفتم که از فکر و خیال باطل بیام بیرون . یادم اومد این یه هو اومده تو ،با عصبانیت بهش گفتم:
- شما بلد نیستید ،در بزنید ؟؟؟
- خوب در زدم، محو کارت بودی، متوجه نشدی اما نا قلا خوشگل میرقصیا ؟؟؟چرا اونشب با من نرقصیدی ؟؟
دیدم دیگه داره پسر خاله رو میگذرونه. گفتم :
- آقای کیانمهر کاری داشتید؟؟؟
یه هومی گفتو سر جاش صاف شد و بالاخره دل کند از صورت خوشگل من.
- اهان اون نقشه ها رو من دیشب مرتبش کردم کارای دیروزه اگه بعد شرکت بیکارید بمونید ،یه برررسی بکنیم و یه سری از کاراشو انجام بدیم .
- باشه .
-پس بعد شرکت بمونید و بیایید دفتر من.
- چشم .
دیدم همین طور وایستاده باز، داشت میرفت، تو عالم رویا .
- خوش اومدید.
یهو به خودش اومد.
- بله؟؟
- هیچی عرض کردم امری باشه .
بعد زیر لب گفتم: همون گورتو گم کن ،خودمون.
لبخندی به لبش اومدو گفت :
-حرف بد نداشتیما .
همین جور هاجو واج نیگاش کردم .
- با اجازه.
داشت میرفت کلشو از در بيرون کردو رو به من گفت:
- خواستم بگم، فحشی چیزی ندی گوشام خیلی تیزه ها و از در بیرون رفت . تا بیرون رفت.
- ای تو روحت و آ ه نفس بلندی کشیدم .
دیدم باز صدای در اومد اما این دفعه الی بود
- الی خفه بشی که زود اومدنو دیر اومدنت برام دردسره.
-ایشششششششششششششش ،اول صبحی باز پاچه میگریا .راستی کلک آترین اول صبحی اینجا چی کار میکرد؟؟ یه چشمکی زدو گفت:
- نکنه از دیشب تو شرکت با هم داشتین کار گروهی تونو انجام میدادین و خندید.
-الی .
- جانم .
- خفه میشی یا خفت کنم ؟؟
- هیش کودوم .تعریف کن، دیشب چه طور بود و زد زیر خنده .
-الی منم میدونم چی بگما.
خودش فهمیدو گفت:
- پرنیا جونم ،من غلط زیادی کردم.آخه این شاخ شمشاد، اینجا چی کار داشت؟آخه نیست یه خورده کنجکاوم، برا همین پرسیدم بابا.
- تو فقط یه خرده کنجکاوی ؟؟/؟!!!!
- حالا یکم از یه خرده بیشتر...
- باشه
و جریانو براش تعریف کردم.
یهو دیدم غش غش داره میخنده .
-هوی چته؟
- آخه اونروز نرقصیدی باهاش،امروز خودش رقصتو کامل دید.
- اتفاقا خودش هم همینو گفت .کلا پر روئه.
- تو پررو، اون پرو، بچتون فکر کنم ته رو بشه .
اینو با خنده گفت.
- گمشو تو هم، من میخام پله های طرقیو تا آخر طی بکشم. باید فوق دکترا بگیرم
- بشین بزار باد بیاد،فوق دکترا .حالا فعلا فوقتو بگیر ،فوق دکترا پیش کش .
- ایشششششششششششششششش همه که مثل تو عشق شوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووور نیستن.
- مثلا داری منو میگی ؟؟؟
- دقیقا.
- بله شما رو هم خواهیم دید.
- البته و نشستمو مشغول کار شدم.

*shadi joon*
1390,12,22, ساعت : 13:22
بالاخره، وقت ناهار شد. اول رفتم، وضومو گرفتم و رفتم نمازخونه.
الیم با من اومد نمازو خوندیمو رفتیم، برا ناهار از بیرون غذا میگرفتیم و تو اتاق خودمون نوش جان میکردیم .
خوشبختانه، به دلیل روابط حسنه ای که بین پویانو الی برقرار شده بود ،پویان زحمت ناهارو کشید .البته از اتاق ما هم به زور دل میکند تا یه چی میشد، تلپ میشد، پیش الی .
تازگیا کار خودشم زیاد شده بود و میدونستم اینا همه از عشق به الی سرچشمه میگیره.
میخاست تمام تلاششو بکنه و هر چه زودتر یه زندگیه خوبیو برا الی فراهم کنه و بعد بره ،خاستگاری .
هی ا،ین داداش ما هم میخاد ازدواج کنه .اگه اون بره ،من چی ؟سر بسر کی بزارم ؟کیو اذیت کنم ؟
یه هو دلم گرفت. الی میخاست، داداش منو ازم بگیره اما الیم دوست داشتم. الی دوست ،گرمابه گلستانم بود. اونم میرفت سر زندگیش البته هنوز که خاستگاری نکرده فقط بهش گفته ،دوسش داره. لیاقت همو دارن، هر چند که این داداش ما کمتر.
الی حداقل 2-3 تا دوست پسر بیشتر نداشت ولی این داداش ما ماشاالله کل شهرو اباد کرده بود. هر وقت رستوران خانوادگی میرفتیم با 100 تا دختر سلامو علیک میکرد که مامان بابا ،بهش چشم غره میرفتن اونم میگفت، دوستای اجتماعیمن.
دیگه یه بار میخواستم بگم، تو برای دوستای اجتماعیت ،مینویسی سلام عشقم .
البته نه که من آدم فوضول باشما ،اصلا ،فقط یه خرده کنجکاو بودم ،اینو همه میدونستن .حدشم تا اینجا بود که ته توی مطلبو کامل در بیارم .
تو این فکرا بودم که صدای پویان منو به خودم آورد :
- هوییییییییییییییییییییییی ییییییییییی ،پرنیا ،کوجایییییییییییییییییییی یییییییی؟
- هان ،چی شد ؟؟
-هیچی، ناهار آوردم براتون .تو دلم گفتم: اره ارواح عمت. تا دیروز گه گاهی ناهار میگرفتی ،اونم اگه عشقت میکشید. الانم که به خاطر من نیاوردی که .ایششششششششششششش یادم باشه ،خونه رسیدیم ادمت کنم.
- باز کجا رفتی؟
- پویان، ولش کن. اینا از علائم عاشقی(الی از قبلم پویانو پویان صدا میکرد کلا آدم راحتی بود) و هر دو خندیدندو گفتم:
- جفتتون خیلی بی مزه ایدو از اتاق رفتم بیرون.
رفتم تو راهرو و کنار پنجره وایستادم ،داشتم فکر میکردم که هنوز نه به داره نه به باره ،منو مسخره میکنن .وای به حال اینکه ازدواج کنن. تصمیم گرفتم دیگه محل به هیچ کدومشون ندم که بفهمن یه من ماست ،چقدر کره داره.
تو این فکرا بودم که دیدم گلو بلبل هردو شون تشریف آوردن.
پویان گفت:
-الهه شوخی کرد، بابا . تو که بی جنبه نبودی؟؟
- تو چرا خندیدی ؟
-شوخی بود ،دیگه .
- خوب، حالا هری .
-پرنیا ...
- گمشو ،منو بگو که برا جفتتون این همه زحمت کشیدم .لیاقت ندارید که.
پویان گفت: پرنیا
هیچی نگفتمو از اونجا رفتم .الی هاجو واج شده بود .منم رفتم سمت اتاق دیدم اونم داره با من میاد .هیچی نگفتم و نشستم کارامو انجام بدم .دیدم وایستاده بالا سر منو داره نگاه میکنه .
-الی، برو حوصلتو ندارما.
پرید لپمو ماچ کرد .
- دختره خلو دیونه ،من واقعا باهات شوخی کردم .تو که از این عادتا نداشتی.
-بله، شوخی بود ،بین خودمون نه جلوی پویان
- برو بابا، اون که هیچی نمیدونه .شوته شوته.
- هو ی، در مورد داداش من درست صحبت کن .
-قربون داداش خوشگلت برم .
اینو گفت ،دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو منم زدم زیر خنده.
- دختره خلو چل ،حالا واسه من قیافه میگیری. پویانم هیچی نمیدونه بابا .همین جوری یه چیزی گفتم ،فضا عوض شه. اون فلک زده هم خندید. حالا برا دست بوسی بگم تشریف بیاره؟؟؟
لبخند زدمو هیچ نگفتم .
- بسوزه پدر عاشقی .
- پسره خلو چل.
- هوووووووووووووووووووووووی ، درست صحبت کن.
- ایشششششششششششششششش ،ما نفهمیدیم تو بالاخره قهری یا آشتی؟؟
- هر چی ،دلیل نمیشه که بدشو بزارم بگی .
- آهان ،حالا بیا لپمو از اون بوس خوشگلا کنم.
خندیدمو گفتم:
- اونی که باید بوس کنه من نیستم ،یکی دیگست البته فکر کنم لبو بیشتر دوست داشته باش ها .
- کوفت ،دختره پر رو.
همون موقع دیدم پویان اومدو یه چند تا شاخه گل دستش بود .
- تقدیم به خواهر گلم.
- تو چه جوری، تونستی بری گل بگیری؟؟؟
-ای خواهر. به خاطر تو من قله قافم میرم.
- نه جدی؟؟؟
- هیچی بابا، برا این عتیقه (اشارشو به الی کرد)گل خریده بودم دیدم لیاقت نداره و آوردم برا خواهر خوشگلم و یه نگاهی به الی کردو پشت چشمی نازک کردو یه ایشششششششششششششش گفت.
هم من ،هم الی از این ادا ها ی پویان خندمون گرفت.
- پس بخشیدی دیگه؟
- حالا فکرامو بکنم، بعدا یهت میگم.
- کوفته، اهه این چه وضعشه؟؟
- همینی که هست .
- خوب، من برم سر کارم
- مگه تو کاریم میکنی؟؟ همش این جا تلپی
که خندیدو سرشو خاروند گفت:
- خوب من کار دارم ،خوب .
- آهان حالا فهمیدم. بله کار داری و یه نگاهی به الی انداختم دیدم این الی ته رو هم بالاخره تغییر رنگ داد.
- ولش کن این حرفا رو ،نیگاه بچه رو سرخو سفید کردی .
- الهی...
- پویان بیرون.
- بله فرمانده ،با اجازه و بالاخره از در رفت، بیرون .
اونروزم کار شرکت تموم شده بود ،حالا باید میرفتم پیش آترین و کار ها رو انجام میدادیم .وای که فکرشم اعصابمو خورد میکنه. آخه دقت زیادی میخاد اعصاب سالیم میخاد .با اون استاد گیری که ما داریم، نمیشه به راحتی کنار اومد این قدر ازت سوال میپرسه که هم مطمئن باشه یاد گرفتی و هم اینکه مطمئن بشه خودت انجام دادی .وای کلی مونده تازه این بخششو انجام دادیم. اینو باید بریم نشونش بدی کلی ایراد بگیره، بعد بریم بقیه نواحی .همین طور که داشتم با خودم غرغر میکردم به سمت اتاق آترین رفتم.
اول در زدم بعد که گفت بفرمایید ،رفتم تو .راستش یکم ازش خجالت میکشیدم. به خاطر صبج گفتم:
- آقای کیانمهر، برای انجام پروژه اومدم .
دیدم یه لبخندی رو لبشه گفت :
-باز لحنت غریبه شدا. نکنه به خاطر صبحه و خندید و این لجه منو بیشتر در آورد تو این فکرا بودم که با یه لحن شوخی گفت:
- بابا یه نظر حلاله و خندید دیگه عصبی شدم.
بدون هیچ حرفی میخاستم از اتاق برم بیرون که گفت :
-غلط کردم. بفرمایید، بشینید.
ما هم نشستیمو شروع کردیم، به انجام کار.
کارا رو نصف کرده بودیم یه سری از کار کدی (کامپیوتری)بود و یه سری دستی قرار شد کارای کدیو من انجام بدم و کارای دستیو اون.آخر سرم باید از کارای کدی یه پاورپوینت با توضیح تهیه میکردیم و اونجا کنفرانس میدادیم.تموم بشو هم نبود. یه 2 ساعت همین طور یه سره نشستیم کار کردیم که آترین گفت:
- یه استراحتی بکنیم.
- راستی یکی از این بخشا رو عکس نگرفتیم الان بریم عکس بگیریم. هم خستگیمون در بره هم کارمونو انجام بدیم ؟؟
قبول کردمو براه افتادیم .

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,22, ساعت : 17:11
:-2-40-:سلام به دوستاي گلم:-2-40-:
:-2-38-: اينم از پست دوم امروز:-2-38-:
:-2-14-::-2-14-:تشكر و مثبت يادتون نره:-2-14-::-2-14-:
:-2-41-::-2-41-:دوستون دارم خيلي زياد:-2-41-::-2-41-:


++++++++++++++++++++++++++++++++

بعد این که عکسو گرفتیم ...
آترين گفت من گرسنمه میرم یه چیزی بخرم شما چی دوست دارید؟؟؟
راستش خودم هم گرسنم شده بود پس تعارفو گذشتم کنارو گفتم برای من یه شیر کاکائو با کیک بگیریید کیکش کاکائویی باشه لطفا....
رفتو با یه عالمه خوراکی برگشت
- من کیک میخواستم کاکائویی ولی این که کاکائویی نیست؟؟
- کاکائویی نداشت از اونجایی که من طعمای دیگه رو دوست نداشتم نخوردم .
- چرا نمیخوری؟
- من طعمای دیگشو دوست ندارم .
دیدم جلوتر ایستاد و رفت تو یه سوپری و با کیک کاکائویی اومد
- ببخشید نمیخواستم زحمتتون بدم
- این چه حرفیه اتفاقا خودم هم عاشق کیک کاکائوییم چه تفاهمی و خندید.
- حالا غذای مورد علاقت چیه ؟؟
-من کباب بختیاری خیلی دوست دارم و کشک بادمجون..
بازم خندیدو گفت چه تفاهمی منم همین طور!!
دیگه سر حرفو باز کرد تو دلم گفتم خوبه یه بهانه برا حرف زدن پیدا کردی ؟
دیگه از رنگ مورد علاقه میوه مورد علاقه سلیقه و ..... حرف زد دیگه آخرا کف کرده بود فکر کنم دیدم باز نگه داشتو رفت 2 تا آیس پک کاکائويي گرفت واقعا که چسبيد..
بالاخره از خیابونا دل کندو رفتیم به سمت شرکت البته هر جا هم میرفتیم یه بهانه میاورد تو دلم گفتم من چه کنم با این!!
خلاصه رفتیمو شروع کردیم کار کردن فردا باید ارائه میدادیم بالاخره تموم شد ساعت 8 میخواستم برم آژانس بگیرم که آترين گفت دیگه قرار نشد رفیق نیمه راه بشیا و منو تا خونه رسوند داشتم پیاده میشدم
آترين - فردا من ارائه میدم فقط شما پاورپوینتو حفظ باشید میدونید که ..
- بله.
- اگه میتونی فردا زودتر بیا یه خرده هماهنگ باشیم .
- باشه و شبت بخیری گفتمو رفتم خونه یه سلام بلند بالایی به اهل خونه کردمو به مامانم گفتم منو کسی صدا نکنه شامم نمیخورم آخه این قدر خورده بودم که جا نداشتم دیگه باید میشستم سر این پروژه که یه موقع جلو استاده سوتیندم !!!
آخه بد جوری آدمو دست مینداخت و به بدترین شکل ضایع میکرد یاد استادکارشناسیم افتادم اونم همین جوری بود منتهی این یکی خیلی بدتر از اون بود اونو میشد بپیچونی ولی این پیچوندن نداشت که ؟؟!!
تا بیچارت نمیکرد دست بردار نبود ...
هی خدا !!
نشستمو یه نگاهی به پاور پوینت کردم و همه رو یاد گرفتم بالاخره تموم شدو خوابیدم صبح زودی بیدار شدم رفتم دانشگاه دیدم آترینم هست یه سلامو علیکی کردیم لپ تاپشو روشن کرد دیدم تا روشن کرد فوری سر لب تابو چرخوند انگار یه عکسی بود زیر لب یه استغفراللهی گفتم آخه معلوم نبود چی بود که این یه هو عین بز پرید دیدم یه قهقه ای زد؟؟!!
- برا چی میخندی؟؟
- هیچی همین طوری زیر لب گفتم خدا شفا بده اونم دستاشو رو به بالا گرفتو گفت الهی آمین !!!
و یه نگاهی دوباره به کار انداختیم همون موقع سعیدی وارد شد و یه سلامی به من کرد که آترین یه نگاه چپکی به من و اون کرد گفت سرت تو کارت باشه؟؟!! در و دیوار که نگاه کردن نداره که !!
خندم گرفته بود تیکشو به سعیدی انداخته بود خوشم میومد کم نمیاورد .
یه ساعت بعد استاد اومد و اولین گروه ما بودیم آترین شروع کرد به توضیح دادن منم همونجا وایستاده بودم این استاد ما هم هر چی سوال داشت از من بدبخت پرسيدآترینم انگار نه انگار با هزار بدبختی يه چیزایی گفتم و بالاخره جواب دادم...
بالاخره استاد دست از سر ما بر داشت تا رفتیم نشستیم شروع کردم به آترین بدو بیراه گفتن کلاسم تموم شد آترین صدام کرد محلش ندادمو با الی از کلاس رفتم بیرون دیدم باز یه چشمک به الی زدو ناپدید شد .......

:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1390,12,22, ساعت : 22:41
- چته پرنیا؟؟
- تو لال بودی اونجا این همه سوال پرسید، جواب بدی؟؟؟
- این طوری که از نمره تو، کم میکرد .تو که اینو نمیشناسی، تازه من کلی توضیحاتمو زیاد کردم که از تو سوال نپرسه .این کلا عادتشه.
- خوب با اشاره و چشمک که میتونستی بگی...
خندیدو گفت :
- به دختر مردم چشمک بزنم ؟؟خدا منو بکشه.من اصلا بلد نیستمنیستم و هی استغفرالله میگفت.
- به یکی بگید ،نشناستون .
- یعنی ،تو منو میشناسی شیطون ؟؟
-یه خرده ای ،میدونم که شیطونم درس میدید و یه چشمکی زدمو خندیدم گفت :
-استغفرالله، میبینی چه دوره، زمونه ای شده. تو روز روشن، برا پسر مردم، چشمک میزنن .آخر زمون ، شده .
یه هو اخمامو کشیدم تو هم گفتم:
- امری باشه ؟؟
- آهان ،اهم اهم. فردا بعد شرکت البته نه بعد بعدش، بعد ناهار وایستا با هم بریم برا ادامه کار .
- باشه .
- ماشین آوردی؟؟
- بله .
در حالی که سرشو میخاروند گفت :
-پس منم برسون.
هاجو واج به این پسره پر رو نیگاه میکردم.
- خوب، چرا اینجوری نیگاه میکنی؟خوب ماشین نیاوردم دیگه.
- هیچی ،ماتو مبحوت پر روییتون شدم.
- اختیار داری ،شما سرور پر رو هستی.
رفتم سمت ماشین، اونم اومد سوار شد و حرکت کردم
- نه ...
- چی ،نه؟؟؟
-نه بد نیست.
- چی؟؟؟
-هیچی ،دست فرمونت بدک نیست .
- پس چی، فکر کردین؟
- آخه، فکر نمیکردم تا این حد بلد باشی.
باز داشت منو دست مینداخت یه نگاه چپکی بهش انداختم که گفت:
- بابا قلب من ضعیفه، رحم کن ،میفتم ،میمیرم ،خونم میفته گردنتا .
- خوب ،مشکل شماست ،دیگه.
- نخیر، تو اگه چشاتو اون طوری نکنی، من نمیترسم دیگه.
هیچی نگفتم. این جدیدا خیلی خودشو لوس میکرد،مثل بچه ها شده بود. گاهی شیطونو شلوغ، گاهی آروم البته آروم کلا در مورد آترین صدق نمیکنه .آروم تر از روزای دیگه .کلا آدم شیطونو بازیگوشی بود .من موندم این چه جوری این همه کار رو انجام میداد .آخه تو کارش واقعا وارد بود و سرعت عمل خوبیم داشت. خودم اونجوری نبودم.داشتم میدون دور میزدم که گفت:
- بابا کجا میری ،منو برسون خونه ...
- ببخشید ،حواسم نبود حالا از کدوم طرف باید برم آدرسو بهم گفتو به راه افتاد تو راه از چیزی نبود که حرف نزده باشه. همیشه میگن دخترا پر چونه ان ولی این دست هر چی دختره از پشت بسته.
بالاخره رسیدیم به خونش یه خونه ویلایی بود .خیلی خوشگل بود ،مخصوصا نمای جلوش. جوری طراحی شده بود که حس دعوت کنندگی به داخلو به ادم القا میکرد.
- خونه زیباییه. کی طراحیش کرده ؟؟؟
- خودمو یکی از دوستام.
همینجوری بهش نگاه کردم .اونم دید من تعجب کردم گفت :
-خوب چرا اینجوری نگاه میکنی؟
-واقعا این کار خودته ؟؟
- اره .
- اصلا بهت نمیاد.
تا اینو گفتم زد زیر خنده گفت :
- دختر، تو چه رکی زیاد رک نباش .
- اما این واقعا زیباست .طراحیتون محشره .با این که خونه نقليه ولی زیباییش به چشم میاد.
- قابل نداره ها .
-صاحبش لازم داره ها.
-خیلی رک شدیا دخترم
با همون لحن خودش گفتم:
- دیگه ، دیگه عمو جون.
- خوب به جای عمو جون بگو آترین جون.
- باز پر رو شدیا .
- نه باورم نمیشه.
- باز، خل شدیا .
-نه...
- اره ، حالا چی شده؟؟
- یعنی نفهمیدی ؟
- نه .
- تو بالاخره منو یه نفر دیدی... آفرین آفرین. همیشه فکر میکردم ، چند تام اما الان فهمیدم، یه دونه ام یعنی دوردونه ام .
تو دلم گفتم ، باز این نطقش وا ش.د حالا کی میخاد اینو ساکت کنه.
- من دیگه رفع زحمت کنم .
- بیا تو ، یه قهوه ای چیزی بخوریم .
چپ چپکی نیگاش کردم که دلخور نیگام کرد.
- یعنی به من اعتماد نداری؟؟
تو دلم گفتم، به هیچ وجه اما ظاهرمو خونسرد نشون دادمو گفتم:
- ببخشید، آقای کیانمهر ، من کار دارم ، با اجازه و رفتم .
اونم مثل شیر برنجش شدو وارفت .
-حداقل، ذوقمو کور نمیکردی؟
- من؟؟
خندیدمو ازش خداحافظی کردمو به سمت خونه به راه افتادم .یه سلامی کردمو بعدش رفتم، سراغ یخچال و حسابی از خودم پذیرایی کردم .
یکم ورجه ورجه کردم ، بعدم رفتم تو اتاقم. ذهنم به امروز اومد، آترین واقعا بهم خوش گذشته بود .به همه کل کلاش با همه به بازیاش. دوسش دارم، الهی مثل یه بچه دوست داشتنیه .تو همین فکرا بودم که خوابو در آغوش کشیدم.



بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,23, ساعت : 12:20
:-2-40-:سلام سلام دوستاي گلم اينم از پست امروز صبح:-2-40-:
:-2-14-:تشكر و مثبت فراموش نشه:-2-14-:
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

دو ماهي از اون روزا گذشت....
دوماهي كه من هر لحظه بيشتر از قبل به آترين علاقمند ميشدم!!
و فقط خدا خدا ميكردم كه اين حسم بهش يه حس زود گذر باشه هميشه يه ترسي از عشقو بعدشم جدايي تو ذهنم بود. نميدونم چرا!!!
میدونستم دوسش دارم خیلی زیاد....
تو اين دو ماه هم پويان و الي با مشورت خونواده ها تصميم گرفتن كه بيشتر باهم باشن تا همديگر رو بهتر بشناسند البته بابا هم کلی به پویان کمک کرد خود پویان هم خیلی تلاش کرد و سخت کار میکرد و هم كاراشو واسه ازدواج و عروسي راست وريست كنه.
خيلي خوشحال بودم از شاديه اين دو تا .
کم کم داشت امتحان میان شروع میشد خدا رو شکر تعداد درسامون کم بود 3-4 تا بیشتر نبود تازه نصف نمره هم عملي بود كه كم و بيش همه رو گرفته بودم.
بكوب مشغول درس خوندن بودم اما زیاد چیزی نمیفهمیدم با اون استادی هم که ما داشتیم معلوم نبود چند بگیرم؟؟!! تصمیم گرفتم يه زنگی به آترین بزنم ببینم اون چی کار کرده تا دو تا بوق خورد فوری گوشیو برداشت
-به به سلام خانوم خانوما چه عجب به این بنده حقیر افتخار دادید و انگشتای مبارکتون شماره منو گرفت؟؟خوبی خانوم ..
-ممنون شما خوبی ؟نمیدونم شاید انگشتام اشتباه گرفت!!
-نفرمایید خانوم درست درست گرفتی.حالا چه فرمایشی با بنده حقیر داشتی؟؟
در حالی که از لحنش خندم گرفته بود ولی خندمو خوردمو
-ببخشید میخواستم بپرسم چقدرشما امتحانو بلدی ، آخه من تو چند تا مبحث يه كم مشكل دارم.
- گفت من یه چیزایی بلدم میخوای بهت یاد بدم؟؟
منم از خدا خواسته گفتم :بله .
-پس بیا خونمون یادت بدم
دیگه صدایی از من شنیده نمیشد این پسره هم قاطی بودا چی فکر کرده پیش خودش که این پیشنهادو به من داده، اما از طرفی درسو هم بلد نبودم و باز از یه طرفه دیگه دلم ميخواست كه ببينمش..
یهو فکری به ذهنم رسید الهه هم اینو بلد نبود بهش میگم که با هم بریم البته میگم آترین گفت خوب اونم نمیتونه چیزی بگه که پس گفتم باشه میایم
زنگ زدم به الی
- هان
- هان چیه بیتربیت دیگه وقت شوهرته با خواهر شوهرت درست صحبت کن نمیدونم چی شد یاد الی و آرش افتادم و اون چند سال قبل که با پویان خوب بود حس کنجکاویم بهم غلبه کرد که اول اونو بپرسم
-الی جونم
- مرگ بگو هر چی میخوای بپرس من که توی فوضول رو میشناسم بگو؟؟!!
-بی تربیت.آهان. تو به من نگفتی چی شد تو عاشق آرش بودی قبلا حس میکردم پویانو دوست داری ولی یهو چی شد تو دیگه نیومدی خونمون ؟
دیگه به پویان محل نمیدادی بعدش هم قضیه امیدو آرش پیش اومد صداش رنگ غم گرفت
- واقعا میخای بدونی؟؟؟!!

:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1390,12,23, ساعت : 22:25
-آره.
- یادمه، اوایل با داداش جنابعالی آشنا شده بودم، بچه خیلی شوخو راحتی بود. درست ، مثل خودم .خیلی ازش خوشم اومده بود .هر روز علاقم بهش ، بیشتر میشد. حس میکردم ، اونم منو دوست داره اما یه شب که با دوستام رفته بودم بیرون اونو دیدم با چند تا دخترو پسر یه دختری بود که خیلی بهش چسبیده بود ، خیلیم خودشو بهش میمالوند .حتی دیدم یه هو با این که تو جمع بودن گونه پویانو بوسید. پویانم، فقط میخندی.د خیلی سر حال بود .چند روز از اون ماجرا گذشت و من چند باره دیگه هم اونو با اون دختره آویزون دیدم، دیگه دوسش نداشتم اون مال من نبود .اون آزاد بود .چند وقت بعدشم ، با دخترای مختلفی دیدمش .کاخ آرزوهام، فروریخت. تصمیم گرفتم ، فراموشش کنم .خونتون نمیومدم ، از تو هم دوری میکردم ، تصمیم گرفتم دوست پسر پیدا کنم تا شاید خاطره پویان رو فراموش کنم. با امید دوست شدم ولی امید اون طوری که من میخاستم نبود .خیلی فرق داشت .با اونم به هم زدم بعدش با آرش آشنا شدم آرش ، خیلی خودشو عاشق من نشون میداد اما تا اونروزی که بهم زنگ زد ، میخاد بهم بزنه در واقع عقده چند سالم بود اون اشک ها .خیلی بد بود .اون از پویان، اونم از آرش.واقعا خودمو شکست خورده فرض میکردم .تو همون موقع ها بود که متوجه توجه پویان به خودم شدم. نمیخاستمش .اون منو دوست نداشت .الانم من دوسش ندارم اما بازم اون علاقه قدیمی ، شعله ور شد .عقلم خیلی مخالفت کرد ولی احساسم پیروز شد. نمیتونستم فراموشش کنم که با توضیحات تو و صحبتایی که خودش کرد، فهمیدم من اونو خیلی دوست دارم. اولش بازم فکر نمیکردم، واقعی باشه اما کم کم که با هم آشنا شدیم ، دیدم دیگه اون قبلیه نیست. سیم کارتای اعتباریشو جلو خودم انداخت ، دور .اون شده بود مال خودم ، شده بود همون چیزی که من میخام ، حتی تلاششو واقعا بیشتر کرد و منم که دوسش داشتم ، پس تصمیم گرفتم، باهاش بمونم.
- یه چیزی بگم بهش نمیگی آخه میخاد سورپرایزت کنه؟
- بگو چیه؟
- میخوایم ، بزودی تا چند روز آینده بیایم خواستگاریت البته بعد امتحانای میان ترم.
یه هو یه جیغی کشید ، گوش من فلک زده کر شد.
- هوی، دختر، چته ، پرده گوشم پاره شد.چه ذوقی کرد ، شوهر ندیده، بد بخت. یادت باشه ، من بعد از این خواهر شووووووووووووووووورتم. باید به من احترام زیادی ، بزاری
_ برو بابا شوهرمو عشقه ، الهی فداش شم.
خندم گرفته بود، همین دو دقیقه پیش افسرده بود.
_حالا اونو فعلا ولش کن، قرض از مراحمت این بود که من امتحان میان ترمو یاد نگرفتم به آترین زنگ زدم ، گفتم که بهمون یاد بده گفت بیاین خونم.
_ بریم.
-یعنی تو بهش اعتماد داری؟ راستش خودم دو به شک بودم .
_ آره بابا اون که به من نظر نداره، فوقش به تو تجاوز میکنه دیگه فیلم صحنه دار زنده میبینیم ، زنگ میزنم پویانم بیاد ، براش خوبه و زد زیر خنده...
_مرگــــــــــــــــــــ .خیلی منحرفی... الی ، خجالتم نمیکشی .قدیما ، دخترا شرمو حیا حالیشون بود ولی حالا هیچی حالیشون نیست، در ضمن من اینایی که گفتیو به پویان میگما.
_ خوب بگو، نه نگو خودمون بعدا در موردش صحبت میکنیم و زد زیره خنده.
_ شرمو حیا هم بد نیستا.
_ خوب ، تقصیر توئه که میگی بریم خونه پسره مردم.
_ حالا جدی بریم؟
_ بریم دیگه، بابا مطمئنم کبریت بی خطره .بابا مگه نمیبینی ، همین خانداداش تو ، چقدر ازش تعریف میکنه، بابات هم همین طور. میگم چه طوره به پویانم بگیم اونم بیاد تنها نباشیم.
_ نه پویان بیاد که تو برات حواس نمیمونه .
_ اینو راست گفتی.
_ پس بعد از ظهر بریم خونش .
_ باشه.
بالاخره بعد از ظهر رسید، قرار بود، الی بیاد دنبالم، همین که اومد بهش گفتم:
- میخای نریم هان؟
_ نه بابا نترس، خیالت راحت الی مثل شیر پشتته. خودتم که کاراته بلدی.
_ خوب اون مرده .
_ خوب ، میخای چاقوتم بیار.
_الی مسخره بازی در نیا.ر
_ چشم .نگران نباش بابا.
_ بالاخره به خونه آترین رسیدیم .
_ به به ، چه خونه ای. چه طراحی ای.


_ میدونستی خودش طراحی کرده؟
-نه بابا.اینم آی کیوش بالاست ها؟
_ بلـــــــــــــــه
_زد زیر خنده و گفت مبارکه ایشاالله به پای هم پیر شید. عروس با پای خودش، داره میره سمت حجله.
_اصلا بیا بریم، من نمیام.
_مسخره باز من شوخی کردم تو جو گیر شدی .
ورفت زنگ خونه رو زد و داخل شدیم .آترین یه خرده دمق بود .
_خوش اومدین . بفرمایید تا من جزوه ها رو بیارم همون موقع صدای اس ام اسم بلند شد. آترین بود نوشته بود :یعنی واقعا به من اطمینان نداشتی که با دوستت اومدی ؟
منم نوشتم:
- خوب اونم بلد نبود .نوشت:
- من که تو رو میشناسم دیگه .
دیگه جواب ندادم.
بچه هاخوشحال میشم به نقدم یه سری بزنید نظراتتونو بگید . بگید تا اینجای رمان راضی هستید یا نه http://pichak.net/blogcod/zibasazi/01/image/www.Pichak.net47.gif




http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,24, ساعت : 12:03
دوستاي گلم تشكر و مثبت يادتون نره
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
همون موقع صدای اس ام اسم بلند شد آترین بود نوشته بود :یعنی واقعا به من اطمینان نداشتی که با دوستت اومدی منم نوشتم خوب اونم بلد نبود نوشت من که تو رو میشناسم؟؟!!
دیگه جواب ندادم.
خودش اومد اول پذیرایی کرد انگار تازه دیدمش تو خونه هم خوش لباس بود یه شلوار مشکی با یه تیشرت چسبون سرمه ای پوشده بود کلا خوش هیکل بود زیادی تو بهرش رفته بودم که با اخمای تو هم دیدم منو نیگاه میکنه رومو اینور کردم اونم شروع کرد به توضیح درس دادن یه خوردش نامفهوم بود اما خداییش خیلی خوب توضیح میداد بالاخره توضیحش تموم شد و ما قصد رفتن کردیم داشتیم میرفتیم که منو صدا کرد
- خیلی بدی .راستی خلی چشم چرونیا امروز داشتی منو قورت میدادیا و پوز خندی زد.
- یادم نبود یه نگاه کوتاه باعث سو تفاهم میشه ؟؟
به هر حال ببخشید مزاحمتون شدم و رفتم و به حرفاش دیگه گوش نکردمو رفتم به سمت ماشین گوشیم هی زنگ میخورد ولی خاموشش کردم زیادی خودشو میگرفت درسته ازش خوشم میومد ولی دلیل نمیشد منو تحقیر کنه اصلا دلم میخاست نیم ساعت بهت زل بزنم حرفیه؟؟!!
تا خونه رسیدم بابا گفت پرنیا جان به موقع اومدی آقای کیانمهر زنگ زده الان پشت خطه !!
گفت برای کارتون یه مشکلی هست که باید به خودت توضیح بده رفتم بالا و گوشیو برداشتم
- چیه برا چی زنگ زدین؟
- غلط کردم ببخشید!!
انتظار این جمله رو ازش نداشتم اما یه هو یه چیزی به ذهنم رسید
- به یه شرط؟؟
- بفرمایید هر چی باشه قبول میکنم.به شرطی که بانو بنده حقیرو عفو بفرمایند.
- سر امتحان کنار من بشینید و برگتون هم باز باشه
- خندیدوگفت باشه شیطون!!
- حالا چی میخواید بگی؟؟
- حالا بنده رو عفو فرمودید؟؟
- به بزرگی خودم بخشیدم !!
- بچه پر رو...
- چیزی گفتید؟؟
- هیچی گفتم مراقب خودتون باشید..
- خندم گرفته بود گفتم چشم کاری ندارید؟
- خدا نگه دار.
خدا رو شکر اینم از امتحان فردا خیالم راحت شده بود اعصابم هم راحت کلا وقتی باهاش حرف ميزدم احساس آرامش داشتم.
تو تختم دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم خوب حالشو گرفته بودما نا خود آگاه یه لبخندی رو لبام نشست..
خیالم از امتحان فردا راحت بود چون آترین بود، هر چند زیاد استعدادی تو تقلب نداشتم اما بازم یه دلگرمی بود برام.
بالاخره روز امتحان فرا رسید استرس داشتم یه خورده البته خودم هم خونده بودم برگه ها رو دادن و شروع کردم به نوشتن سوالاش آسون بود اما یکیشو بلد نبودم هی آترینو نگاه کردم دیدم سخت مشغول نوشتنه آخرش دیدم نه مثل اینکه نمیفهمه در یه حرکت که استاد روشو اونور کرد با در خودکار کوبیدم به کلش یه نگاهی به من کردو کلشو چسبید یه نگاهی کردم یعنی حقته تا دو ساعت منو علاف نکنی...
لبخندی زدو دوباره شروع به نوشتن کرد تو دلم گفتم پسره احمق انگار نه انگار چه قراری داشتیم تو دلم شروع کردم به دادن انواع و اقسام فحش ها که یه هو دیدم یه کاغذ به سمتم پرت شد!!
الهی بچم گرفته بود تو برگه جوابشو نوشته بود نازی نازی اصلا فکر نکنی فحش دادما کلی دعات کردم و شروع کردم به نوشتن.
تو همین فکرا بودک که یه ته خودکارم تو کله خودم خورد برگشتم دیدم الیه داره با ابرو بهم اشاره میکنه که اون برگه رو بهش بدم برگه رو براش فرستادم ولی از همون فحشایی که به آترین داده بودم دو برابرش کردم و به الی دادم امتحان خوبی بود بالاخره تموم شد...
بعد از امتحان رفتم سمت آترینو ازش تشکر کردم دیدم الیم اومد تشکر کرد آترین چشاش 4 تا شده بود
گفت بله؟؟
- هیچی این همون برگه رو از من گرفتو نوشته ...
_ پس من امروز ثواب زیادی کردم و خندید ..
_ گفتم بله اونم زیاد
بالاخره خداحافظی کردیمو به راه افتادیم روزهای امتحانم به سرعت گذشت و قرار شده بود 5شنبه پویان خان بره خاستگاری الی .......

:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1390,12,24, ساعت : 22:02
میخاست ،خودش این خبرشو بهش بده ولی زرشک، من گفته بودم. منتهی روزش مشخص نبود. بالاخره 5 شنبه ،هم رسید. پویان استرس خاصی داشت. پویان بیخیال حالا حرص میخورد .صبح رفته بود آرایشگاه و مدام غر میزد .اینجای موهام خوب نشده ،اونجاش خوب نشد. با الیم صحبت میکردم، استرس زیادی داشت. منم کلا سرخوش بودمو مسخرش میکرد. گفت، بزار خاستگاری خودت بشه ،حسابی تلافی میکنم .منم میخندیدمو هیچی نمیگفتم .بالاخره شب شد و پویان با هزار جور غر غر ،این گل خوب نیس ،این شیرینیش تازه نیست، بالاخره راه افتاد. تو راه همش سر به سرش میزاشتم ولی ایشون سگ سگ تشریف داشتن. بالاخره رسیدیم خونشون، خود الیم بود چه تیپی زده بود یه پیراهن تا زانو به رنگ سرمه ا ی خوش هیکل نشونش میداد. اخه جدیدا لاغرترم کرده بود ،فکر کنم میخاست، برا عروسی خوش هیکل بشه اما واقعا خوشگل شده بود، البته پویانم خوب شده بودا .بالاخره حرفا شروع شد و آقا دوماد و عروس خانوم تشریف آوردنو گفتن که تفاهم دارن و قراره عقد کنون شد برا یه ماه دیگه البته مجلس خصوصی هم داشتیم اما اصل مجلس میموند، برا عروسی که یه سال دیگه شد. پویان داشت با ابرو اشاره میکرد که عقدو جلو بندازن آخرش هم مامان بهش گفت ،زودتر از این امکان نداره و کلی کار هست .بالاخره خاستگاریم تموم شد و قرار شد، این دو نوگل نشکفته، تا یه ماه دیگه بشکفن و به عقد هم در بیان.پویان هم همش دنبال کارای عقد بود. قرار بود، بستگان درجه 1 دو طرف باشن و عاقد بیارن.
یه روز تو شرکت بودم که صدای زنگ تلفن دراومد گوشي رو برداشتم وجواب دادم
-سلام. خانوم چطوري؟؟
- سلام .ممنون شما خوبي؟؟
- اي ،از احوال پرسياي شما؟؟ يه زنگ نزني، ببيني من زندم ،مردم؟؟
ديدم صداش گرفته؟؟
-سرما خوردي؟؟
آره، خانوم حالم خوب نيست، اصلا. شما هم که انگار ما رو نمیبینی؟
باور کنید فکرم، همش در گیر کارای پویانه خودت که میدونی.
- میتونی بیای اتاقم؟
باشه ای گفتمو رفتم سمت اتاقش.
رنگش حسابي پريده بود . رفتم سمتش و سلام كردم .اونم آروم جواب داد .
بي حال رو صندلی نشسته بود و رنگ به رو نداشت .
-مهندس پاشو بريم دكتر. حالت اصلا خوب نيستا.
گونه هاش به خاطر تب يه كم قرمز شده بود . قيافش رو بانمك تر كرده بود.
-نه دكتر نمي خواد ،خوب ميشم.
رفتم ،براش یه چایی ریختم و براش آوردم . به نظر بین خواب بیداری بود .حالش هم زیاد خوب نبود.
ديدم اينجوري فايده نداره زنگ زدم به الي و ازش خواستم بیاد ،کمکم که با هم ببریمش دکتر. آخه بابا و پویان که تو شرکت نبودن بقیه هم برا ی نظارت رفته بودند .من مونده بودم والی. آبدارچی و منشی های شرکت.بالاخره الی اومد. بهش گفتم قضیه رو و گفتم، چه کنیم، با این لندهور ،ما که نمیتونیم اینو بلند کنیم .
اول یه دستمال خیس کن ،بزار رو سرش تبش بیاد پایی،ن به هوش اومد میبریمش دکتر .
-باشه.
- میگم، این هنوز بیهوشه .دیدم بیهوشه ،هی صداش میکردم، هی لندهور بلند شو بلندشو برریم دکتر.
-بده پرنیا ،یه موقع به هوش میاد میشنوه.
-خو میگم ،مهندس بیدار نمیشه .شاید با لندهور بیدار شد و زدم زیر خنده .یه فکر بهتر.
-چی؟
-با کیفم بکوبم تو کلش به هوش میاد؟
- بابا ،این مریضه مگه میخای بفرستیش اون دنیا ؟
تا اینو گفتیم آقا تکونی خورد.
-دیدی گفتم ،چاره این همون کیفه من.
جالبیش این بود که خودشم ، هوشیار شده بود .یه لبخندی رو لبش بود .به الی گفتم بره ماشینو روشن کنه ،تا الی رفت، زبون آقا هم باز شد.
-کی لندهوره؟
-در حال خنده گفتم ،شما که بیهوش بودی.
-بین هوشو ،بی هوشی بودم. صدای تو رو که میشناسم با اون خنده هات.
یکمی سرخو سفید شدم ،با اینکه خجالت تو مرامم نبود اما خوب یه ذرشو کشیدم.تو این فکرا بودم که صداشو شنیدم
-حالا تو چه علاقه ای داری با اون کیف بکوبی تو سر منه بدبخت
درحالی که بزور جلو خندمو گرفته بودم گفتم خوب چی کار کنم شما بیهوش بودی؟
-هر کی بیهوشه باید با اون کیف مبارک بکوبی تو سرش
- خوب . هر کی نه ولی شما بعلـــــه.
- شیطون شدیا .
-بودم.راستی چه معنی داره مریض این قدر حرف بزنه بفرمایید.
-بله بفرمایید .خدایا خودمو به تو سپردم.

بچه ها رمانو میخونید نظرتونم بگید دوست داریم نظراتتونو بدونیم تا اینجای کار راضی هستید نقدی چیزی هم دارید بنویسید.http://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif http://mokhtal.com/smilies/nini.gif


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,25, ساعت : 13:35
بالاخره به ماشین رسیدیمو سوار شدیم وجلوی یک کلینیک پیاده شدیم. الی گفت من میرم جا پارک پیدا کنم .شما برید تو.حالش از قبل بهتر شده بود ولی هنوزم لا جون بود .رفتیم تو دکتر معاینش کردو یه سرم هم به همراه دارو تجویز کرد و همین طور آمپول .ولی نمیدونم چرا با آمپول مخالفت میکرد. دکتر آمپولشو میخاست بزنه که رفتم بیرون اما یه هو یه صدای آخی از اتاق شنیدم .خندم گرفته بود مرده گنده از آمپول میترسید .ای خـــــــــــدا یادم باشه بعدا مسخرش کنم. آمپولش تموم شدو دکتر سرمو زد و گفت داروهاشونو مصرف کنن .همون موقع الیم اومد که من نسخه رو بهش دادم که بره نسخه رو تهیه کنم .خودم هم رفتم توی اتاق در حالی که خنده ای موذی بر لبانم بود رنگ و روش بهتر شده بود
-جناب مهندس بیرون بودم یه صدای آخــــــــــــ شنیدم. احیانا شما نمیدونید کی بود؟انگار یه بچه بود که از آمپول میترسید؟ و لبخندی زدم
-دختر مگه نمیدونی من مریضم .حرف زدنه زیادی برام خوب نیست. من که صدایی نشنیدم.
- اما اون پسر بچه کوچولو بدونه خوب نیست از یه آمپول آدم بترسه ها و زدم زیر خنده
مشخص بود داره حرص میخوره.
-من که از اینجا میام بیرون دیگه. به هر حال ما با هم همکارو هم کلاسیم دیگه.
-اون که بعلـــــــــه ولی خودمونیما خیلی بده آدم از آمپول بترسه و زدم زیر خنده
-نخند دخترم سرت میادا.
-باشه پدر و زدم زیر خنده.
بالاخره الی هم اومدو داروهاشو اورد و سرم هم تموم شد .داشتیم میرفتیم بیرون که منو کشوند یه گوشه در حالی که به چشمام نیگاه میکرد گفت
-کاش همیشه مریض بشم. بهترین روز عمرم بود امروز.
خیلی با احساس حرف میزد .یه جوری شدم خجالت هم کشیدم از طرز نگاهش .یه جوری بود .نمیدونم مخم هنگ کرده بود. برا اینکه از کلافگی رها شم. گفتم الی منتظره ها .هیچی نگفت و مسیر نگاشو عوض کرد. بالاخره سوار شدیم و رسوندیمش خونه . دیدم یادش رفته داروشو بگیره .رفتم سمتشو دارو رو بهش دادم .اومدم خداحافظی کنم که بازم از اون نیگاهاش کرد .نوع نگاهش یه جوری شده بود .سر درگمی دوست داشتن مریضی .نمیدونم ظاهرا مریض شده بود. مریضی به مخشم خرده بود. این عقلشو یه تکونی داده بود. بالاخره تشکری کردو رفت و منو هاجو واج اون جا گذاشت
-دختر .بیا بشین دگه دو ساعته رفته.
بالاخره با صدای الی به خودم اومدم و سوار شدم به محض اینکه به خونه رسیدیم نمیدونم این پویان از کوجا سرو کلش پیدا شد. دیدم نیش جفتشون تا بناگوش بازه خوبه هر روز همو میبینن . بازم تا میبینن همو گل از گلشون میشکفه. گفتم کرکسای عاشق برین تو که خوردین هم دیگه رو .دیدم این الی پهلوهامو سوراخ کرد. پویانم گفت حقته تا تو باشی خانوم منو اذیت نکنی.
-د بیا.یکی اینو جمعش کنه.
- نگران نباش خودم جمعش میکنم. حالا هم پاشو برو تو ما به عشقو حالمون برسیم.
-بچه پررو.

*shadi joon*
1390,12,25, ساعت : 22:20
رفتم، تو اتاقمو ولو شدم رو تخت و خوابم برد.
هوا تاريك بود كه از خواب بيدار شدم .ناهار هم كه به لطف آترين نخورده بودم. رفتم پايين كه ديدم كسي خونه نيست. مامان يه يادداشت گذاشته بود كه رفته خونه ماماني.
مامان واسم غذا نگه داشته بود .غذا رو گذاشتم تو مايكروفر تا گرم شه و نشستم با اشتها مشغول خوردن شدم.
بعد غدا، واسه خودم چاي دم كردم و نشستن پاي تلويزيون كه ديدم چيز خاصي نداشت .
رفتم تو اتاقم كه ديدم گوشيم داره چشمك ميزنه اس ام اس بود . شمارش ناشناس بود تو دلم گفتم نكنه باز همون مزاحمست؟؟ اما از چيزي كه نوشته بود چشام 8 تا شد. سلام خانم مهندس عزيزي من يكي هستم که شما رو خوب میشناسم . شما هم تا حدودی منو میشناسید.يخواستم ببينم ميتونم با شما ملاقاتي داشته باشم ؟؟!!
اين ديگه كي بود؟؟!!
منم تو جوابش نوشتم : شما؟؟!!
جواب داد : هر وقت قبول كرديد خودم رو معرفي ميكنم.
نوشتم براش : لطفا مزاحم نشيد .
- مزاحم چيه. خانم مهندس ،باهاتون كار دارم. من میشناسمتون.
ديگه جوابشو ندادم. فكرم رو به شدت مشغول شد كه كي ميتونه باشه نكنه آرانه؟؟
نه فكر نكنم. پس كي ميتونه باشه؟؟!! هر چي فكر كردم به هيچ نتيجه اي نرسيدم .
يهو ياد آترين افتادم وگوشيم رو برداشتم و بهش زنگ زدم.
هنوز من چيزي نگفته خودش شروع كد به حرف زدن مثل اينكه حالش بهتر شده.
-به به پرنيا خانوم؟؟ خوبي خانوم ؟؟!!
-سلام آقاي مهندس كيانمهر .مثل اينكه حالتون خوب شده ها كبكت خروس ميخونه.
- نه بابا حالم زياد خوب نيست اما وقتي صداي فرشته نازو شنيدم يهو بهتر شدم؟؟!!
اين پسر باز جو گير شده بود
وقتي ديد چيزي نميگم . خودش ادامه داد:
-چيه وروجك كم حرف شدي؟؟!! اتفاقي افتاده؟؟
-يكي بهم اس داده گفته ،منو میشناسه گفته ميخاد منو ببينه؟؟ اما من بهش گفتم مزاحم نشه. شانس منه ديگه ،راه به راه مزاحم كه سر وكلش پيدا ميشه
نميدونم چطور از دهنم در رفت و اين حرفا رو بهش زدم .آخه تا حالا راجع بع مزاحم م بهش چيزي نگفته بودم .
اونم مثل اينكه ناراحت شده بود. چون چيزي نميگفت. منم ديگه بيشتر از اين حرف نزدم و زودي خداحافظي كردم.
فردا آترين نيومد شركت .منم بهش زنگ نزدم. پويان ميگفت چند تا از دوستاش رفتن پيشش و مراقبش هستن.
اما مزاحم جديد كه نميدونم كي بود و از كجا شماره منو آورده بود، از صبح كچلم كرده بود با اس ام اس هاش كه من ميخوام ببينمت و از اين حرفا . آخه يكي نيست بهش بگه من كه مگه مغزم ايراد داره كه به حرفت گوش بدم.
ديگه از ديشب جوابشو ندادم كه بي خيال بشه. يه حسي بهم ميگفت، اين همون مزاحم قبليست. چون نوع نگارش و نوشتنش اس ام اس هاش مثل اون بود ،اما اون كه اصلا منو نميشناخت؟؟!! خيلي ذهنم مشوش بود اصلا متوجه نشدم كه ساعت كاري كي تموم شد.و به خونه رفتم.
روز بعدش تو شرکت با آترین صحبت کردم که با هم بگیریم ،کارای پروژه رو انجام بدیم. من موندم این پروژه نبود ما چی کار میکردیم اما جدا از بحث خستگیش ،خیلی خوش میگذشت .چون هم آترین حرف میزد، هم این که از خجالت شکممون در میومدیم .غذاهایی که با اون میخوردم مزش برام بیشتر بود .یه جورایی وقتی با اون بودم ،بهم خوش میگذشت. قرار شده بود بعد از شرکت بریم ،دنبال ادامه کار. آخه تا چند روز دیگه عقد پویان بود .دیگه فرصت پیش نمیومد .بعدشم که امتحان ترم شروع میشه .میانترمو که به لطفه آترین جون خوب دادم .الهی بچم چقدر کمک کردا
بچه ها بیکار میشید نقدم بکنیدا

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,26, ساعت : 12:55
بالاخره اونروز بعد ازظهر شد. دیدم آترین خان تشریف آوردن دم اتاق و یه بفرمایید بانویی گفتن .یه لبخندم داشت .الهی .داشتم میرفتم تو هپروت که با صدای آترین به خودم اومدم و به سمت ماشین رفتیم. درو برام باز کرد. وای چه جنتلمنی. بهش نمیاد .همون مسخره بازی بهش بیشتر میاد .یه آهنگ هم گذاشته بود که هم من هم خودشو برد توهپروت. میدونستم حرف دلشه ها .اما چشامو بستمو گوشاموسپردم به آهنگ:


برام هیچ حسی شبیه تو نیست




کنار تو درگیر آرامشم




همین از تمام جهان کافیه




همین که کنارت نفس میکشم




برام هیچ حسی شبیه تو نیست




تو پایان هر جستجوی منی




تماشای تو عین آرامشه




تو زیباترین آرزوی منی




منو از این عذاب رها نمیکنی




کنارمی به من نگاه نمیکنی




تمام قلب تو به من نمیرسه




همین که فکرمی برای من بسه




از این عادت باتو بودن هنوز




ببین لحظه لحظم کنارت خوشه




همین عادت با تو بودن یه روز




اگه بی تو باشم منو میکشه




یه وقتایی انقدر حالم بده




که میپرسم از هر کسی حالتو




یه روزایی حس میکنم پشت من




همه شهر میگرده دنبال تو




منو از این عذاب رها نمیکنی




کنارمی به من نگاه نمیکنی




تمام قلب تو به من نمیرسه




همین که فکرمی برای من بسه


تو دلم گفتم میدونم حرف دلته. آخه هر وقت تو ماشین بودیم یه آهنگ عاشقونه میزاشت. میدونستم دوستم داره . اینو از تو چشاش میخوندم. به نظرم چشمای آدما هیچ وقت نمیتونست دروغ بگه .میدونستم حسامون دو طرفست ولی گاهی عجیب میشد. تو این فکرا بودم که صدای آترین منو به خودم آورد. درحالی که به من نگاه میکرد گفت:
- تو هم این آهنگو دوست داری؟
لبخندی زدمو گفتم :
-خیلی.
- شعرش زیباست و پر مفهوم و به چشام خیره شد .
انگار اونم میخاست احساسمو تو چشام بخونه ولی چشامو اونور کردم .اونم به خودش اومد. بالاخره به محل پروژه رسیدیم نوبت به عکس گرفتن رسیده بود اما هر کاری کردم دوربینو بهم بده نداد.گفت خودم میگیرم. شروع به عکس گرفتن کرد .جالب بود .به من میگفت اینور تر باش تو کادری. میدونستم داره منو اسگل میکنه که یه جورایی منم تو عکس بیفتم. بازم یاد خاطرات لیسانس افتادم. یادمه یه بار از طرف دانشگاه برده بودنمون کاشان خیره سرمون معماری بودیم دیگه. یه جای قدیمی رفته بودیم یه استاد جوونیم داشتیم که خیلی ناله بود قیافش ولی بعضیا خوششون میومد ازش . منم گفتم برم جوونا رو دل شاد کنم یه عکسی از این بشر بگیرم اما زیاد وارد نبودم یکی از بچه های خیلی ریلکس کلاسو صدا کردمو دوربینو دادم دستش و گفتم بچه ها عکس اینو میخوان تو بگیر من بهشون بدم. بعدم کلی میخندیم اونم. پایه که چه عرض کنم ستون اومد.
گفت: به یه شرط .گفتم: چه شرطی؟ یه چشمکی زدو گفت :عکسشو برا خودم هم بریزی .
گفتم:
- باشه.
منو چند تا از بچه ها میدونستیم این میخاد چی کار کنه. داشتیم نیگاه میکردیم این چی کار میکنه. همچین رو بنا دوربینو زوم کرده بود که هیچ کی شک نمیکرد. این داره از بنا عکس میگیره. تازه نه یکی چند تا در ژستای مختلف ما دیگه ولو شده بودیم رو زمین از خنده .بعد خیلی جدی رو کرد. به منو پرنیا جون بیا اینم عکسایی که از بنا میخواستی فقط قولمون یادت نره ها. خودش اصلا نمیخندید. یادش بخیر .از یاد آوریش لبخندی رو لبم اومد .گفتم این آترین خان فکر میکنه من گلابیم ها. آخه بگو گلابی تا بلوئه داری زوم میکنی. آخه من حرکات دستشو میدیدم رو زوم دوربین بود . هیچی نگفتمو عکس گرفتن تموم شد .فکر کنم کلی ازم عکس گرفت .میخاستم اذیتش کنم . یه لبخند موذی اومد رو لبام و گفتم :
-میشه عکسارو ببینم؟
یه خرده هول شد گفت:
- چیزه یعنی بعدا بهت نشون میدم. الان دوربین شارژ نداره .
گفتم تو دلم :خودتی عزیزم .
و بلند گفتم:
- آهان چه زود شارژتموم میکنه.
- خوب آخه ازش استفاده کرده بودم .
-شما صبح گفتی تازه از شارژدراوردم.
- هان. آهان. یعنی یه جایی رفتیم از شرکت مجبور شدم عکس بگیرم .بعدا عکسا رو بهت نشون میدم .حالا بریم یه جا غذا بخوریم که من خیلی گرسنه ام .
در دلم گفتم اینو نگی چی بگی. بگو دلم نمیاد از عشخم جدا شم.
منم پرو شده بودما .ااما خوب چه کار کنم .چشاش رسواش کرد. اصلا به من چه.
-بریم رستوران ؟
-بله ؟

*shadi joon*
1390,12,26, ساعت : 22:11
- بانو به من افتخار میدن؟
نمیدونم ، چرا اینبارو بدم نیومد که قبول کنم. آخه یه جورایی یه شناختی داشتم ، ازش و بدم تمیومد، باهاش برم رستوران.
-باشه بریم.
و به راه افتادیم. تو راه یه چیزی همش ذهنمو مشغول کرده بود. البته خیلی وقت پیش میخاستم ، ازش بپرسم .اونم اینکه معنی اسمش چیه؟اسمشو قبلا نشنیده بودم آرتین شنیده بودم ولی آترین نه. یهو گفتم:
-معنی اسمت چیه؟
- هان؟
انگار شکه شده بود و انتظار شنیدن همچین سوالیو نداشت.
-یعنی تو نمیدونی؟
-نه.
-نرفتی دنبالش که بفهمی؟
-نه.
-اما من معنی اسمتو رو میدونم.
- خوب چیه؟
-پرنیا یعنی بسیار خوش،خرم،زیبا،راحت،بدون غم و ناراحتی درست مثل خودت .
و لبخندی به لبش اومد .
-اطلاعات عمومیتون بالاستا.
-اطلاعات عمومی من بالا نیست معنی چیزایی که برام مهمه رو میدونم.
- میخای بگی من برات مهمم؟؟؟؟؟؟؟
- نمیدونم شاید.
- نگفتین آترین یعنی چی؟
- مظهر نور، روشنایی و درخشندگی، زیبارو - نام یکی از پادشاهان خوزستانی در زمان داریوش بزرگ بوده نمادی از آتشم هستودر کل به معنای پادشاه خورشید هست.
-جالبه ها ، نمیدونستم .
بالاخره به رستوران رسیدیم و غذا رو سفارش دادیم. تا غذا رو بیارن با آترین کلی حرف زدم .از زمینو زمان ، از خاطره هاش، از خودش .نمیدونم منظورش چی بود؟میخاست با روحیات هم بیشتر آشنا بشیم ، نمیدونم .اما هر چی بود، خوب بود. اون قده حرف زد که نفهمیدم ، زمان کی گذشت .کلا آدم خوش سر زبونی بود. آدم خوشش میومد از صحبت کردن باهاش .بالاخره غذا تموم شد و اومدیم از رستوران بیرون که جلو رستوران با مسعود رو برو شدم. فقط همین جور نیگاه میکرد .
- خانوم کجا موندی ، بیا دیگه؟
مسعود اومد جلو و گفت:
-این کیه؟تو که همچییین دختری نبودی؟
اخمامو کردم تو همو گفتم:
- منظورت چیه؟اون همکلاسیمه، هم کارم هم هست ، داشتیم با هم پروژمونو انجام میدادیم بعدم گرسنمون شد؟
- مطمئنی چیزه دیگه نیست؟مثلا شاید به خاطره اون به من جواب رد داده باشی ؟
- مسعود، کی میخای بزرگ شی ؟کی میخای بفهمی؟ هان.بابا به چه زبونی بگم تو رو نمیخام. اره دوسش دارم، خیلی وقتم دوسش دارم ولی هیچ وقت کار خطایی نکردم. الانم میتونی هر چی دلت خاست به بابا و پویان بگی. اونا به من خیلی اعتماد دارن. مطمئن باش اگه اونم نبود، بازم تو برا من معنی نداشتی. تو برام همیشه همون فامیلی .همینو بس. فکر میکردم اون دفعه که باهات صحبت کردم قانع شدی؟
- قانع شدم ، اصلا .فقط داشتم به خودم میقبولوندم که تویی وجود نداری اما نتونستم فراموشت کنم .چرا همیشه چشت دنبال ظواهره درسته اون خوشتیپو خوش هیکله اما تا کی دووم داره؟
- ببین مسعود الان بهت گفتم که دوسش دارم ولی اون هنوز از من خواستگاری نکرده پس هنوز هیچی معلوم نیست اگه خاستگاری نکنه اونم فراموش میکنم .میدونی که زیاد اهل دل بستن نیستم. برام موقعیت بهتر از اونم مطمئنا پیش میاد. فقط میخام اینو بهت حالی کنم من سهم تو تو زندگی نیستم و نمیخام باشم. همون شب اول هم بهت گفتم ولی نفهمیدی یا خودتو زدی به نفهمی اما دیگه حتی نمیخام حرفشم بشنوم و خداحافظی گفتمو رفتم تا سوار ماشین شدم .دیدم اخمای آترین تو همه منو دید گفت:
- پسرعمت بود؟؟؟
- اره.
- دوست داره نه؟؟؟؟؟
- - اره .
- ناراحت شدی با من دیدت؟
- نه شاید اینجوری دست از سرم برداره.
- فقط برا اینکه دست از سرت برداره .
- اوهوم.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1390,12,27, ساعت : 22:26
تو دلم گفتم پ نه فقط به خاطر عشق تو .بشین بزار باد بیاد. بابا اینم زیادی جو گیر شده. هیچی نگفتو به راه افتاد. معلوم بود زیاد سر حال نیست .بالاخره به خونه رسیدیم و ازش تشکر کردمو رفتم یه خداحافظی گفتو رفت .حتی نگامم نکرد اصلا به من چه.گور سر هر دو تون.شیطونه میگه برم همین فردا یه شوهر کنم خیال خودمو این دو تا خولوچلو راحت کنم اما مگه دلم میاد اونو دوست دارم از همون نگاه اول ازش خوشم اومده بود .اولش به خاطر خوش تیپیش بود اما بعد که با خودشو اخلاقش آشنا شدم دیدم از خودشم خوشم میومد. شبیه شاهزاده سوار بر خر آرزوهام بود. البته این به جای خر سوزوکی داشت . ای تو روح دو تاییتون که امشبو بهم کوفت کردین. اولش خیلی بهمون خوش گذشته بود ولی معلوم نیست اون خروس بی محل از کجا سرو کلش پیدا شد .ولش کن اصلا بهشون فکر نمیکنم .کلیدو در آوردمو وارد شدم . وای که چقدر خسته بودم . یه سلامی دادمو یه راست رفتم تو حموم عادت داشتم وقتی زیادی تو فکر بودم میرفتم دوش میگرفتم .بعدم یه یه آهنگو و یه خرده رقص حالمو عوض میکرد .معتقد بودم نباید غمو غصه دنیا رو خورد. اگه اتفاقی بخاد بیفته من غمو غصه هم بخورم میفته پس چه کاریه دو روز دنیا رو عشقست.بالاخره از حموم بیرون اومدمو دیدم به پویان خان هم که تلپه اتاق من .
- به خواهرگلم.
- خودتی داداش خلم .کارتو بگو.
- بی تربیت.
- خوب منتظرم.
- هیچی میخاستم بگم یکم با الی صحبت کنی. راستش هر چی به روز عقد نزدیک تر میشیم نگران تر میشه. میخاستم یکم باهاش حرف بزنی مثلا دوستته ها.
- من نخام برا دوستم کار انجام بدم کیو باید ببینم؟
- منو.اذیت نکن اجی خوشگله خودم.
میدونست تعریف کنه ازم زود خر میشم .
- خر خودتیا .اما چی کار کنم دل رحمم. رئوفم .این دله مهربونه .تو هم از هیچ چی شانس نداشتی از خواهر زیاد شانس داشتیا.
- خوب بسه .حالا هی میخاد از خودش تعریف کنه.
- باشه باهاش صحبت میکنم برو که خسته ام
باشه ای گفتو رفت بیرون .منم شروع کردم به آهنگ گذاشتنو رقصیدن. در واقع با این کار تخلیه روحی میشدم .به هیچیم فکر نمیکردم .کلا سر خوش بودم .غمو غصه تو دلم راهی نداشت .یکم ورجه ورجه کردم. بالاخره خسته شدم و افتادم تو تخت و به امروز فکر کردم .منتهی به جاهای خوبش یه کوچولو به مسعودم فکر کردم. نمیدونستم چیکارش کنم میخاستم اونو از خودم وا کنم ولی اون میگه دوستم داره چی کارش کنم ؟چرا این این جوری شد؟؟؟؟؟نمیدونم .هیچی تو ذهنم نیست.بی خیال بخوابم که از همه چی مهمتره. و نفهمیدم کی خوابم برد.
يه سمينار امروز تو دانشگاه گذاشته بودن من خيلي دوست داشتم سمينار معماري معاصر، از خيلي وقت پيش برنامه ريزي كرده بودم كه برم اين سمينار. تمام استاداي خوب وبنام كشور ميومدن و سخنراني ميكردن.
سمينار ساعت 10 بود اون روز رو مرخصي گفتم تا حتما سر ساعت اونجا باشم واز اول تو سمينار حضور داشته باشم. دم سالن كنفرانس بودم كه اس ام اس اومد. نوشته بود دختر تو چرا اينقده بي احساسي خوب جواب بده ديگه،دلم برات تنگ شده . از در سالن كه رفتم داخل البته با اعصابي به هم ريخته ديدم آران هم دم در وايساده و داره سيم كارتشو از داخل موبايلش در مياره سرش و كه بالا گرفت تا منو ديد دست پاچه شد و هول كرد كرد تندي سلام داد و رفت؟؟ نميدونم يهو شك كردم نكنه اين مزاحم تلفنيه سعيديه؟؟
آره حتما همينه چطور به فكر خودم نرسيد .ميخواد اينجوري منم متقاعد كنه باهاش باشم.
خوب به آترين بگم فكر كنم بهتر باشه. با اين فكر رفتم يه جاي خوب كه كامل سن تو ديدم باشه پيدا كردم و نشستم. سمينار تا 4 بعد از ظهر طول كشيد .خيلي خوب و مفيد بود برام. غروب كه داشتم ميرفتم خونه اترين زنگ زد چه حلال زاده هم هست ميخواستم خودم بابهش تماس بگيرم راجع به اين سعيدي؟؟!!
-سلام دختر خوب معلوم هست كجايي؟؟
تازه يادم اومد كه به آترين نگفتم امروز كجا ميرم.

*shadi joon*
1390,12,28, ساعت : 22:40
- سلام .دانشگاهم .امروز سمينار بود. منم خيلي دوست داشتم كه بيام شبي به بابا گفتم كه نميام.
احساس كردم از اينكه بهش نگفتم دلخور شد. اما خوب اون كه رئيسم نبود .من همه چي رو بهش بگم.
- خوب حداقل به من ميگفتي ، از صبح منتظرم كه بياي.به گوشيت هم زنگ زدم ، خاموش بود.
- خوب فكر نميكردم نگران بشي .الي بهت نگفت.
- نخير. ايشون هم نيومده بودن.
واااااااااي چه بداخلاق.
- راستي مهندس من فكر كنم، فهميدم اون كسي كه هي مزاحمم ميشه جديدا كيه؟؟
- از كجا فهميدي ؟؟ خوب كيه؟؟
- سعيديه .فكر كنم. امروز كه من اومدم دانشگاه ، بازم مزاحمه مسيج داده بود و همين كه وارد سال سمينار شدم ، ديدم سعيدي داره سيم كارتشو عوض ميكنه تا منو ديد ،هول كرد زودي از اونجا رفت؟؟! منتظر شدم تا يه حرفي بزنه اما چيزي نگفت؟؟
- الو هستيد؟؟
- آره خوب ميگي من چيكار كنم؟؟ برم بهش بگم كه تو مزاحم خانم عزيزي ميشي؟؟
خيلي از اين حرفش بهم بر خورد .اصلا نبايد بهش ميگفتم.
- نخير منظورم اين نبود .من خودم اين قضيه رو حلش ميكنم!!
- اون وقت ميشه بپرسم چطوري؟؟ ميخواي بري بهش بگي تو مزاحم من ميشي ؟؟!! اونم ميگه نه مگه شما مزاحم داريد؟؟
- خوب چيكار كنم؟؟
- خودم يه كاريش ميكنم .ميفهمم كه كار آران هست يا نه؟؟
- چطوري؟؟
- حالا تو به اون كاراش كاري نداشته باش. الان كجايي؟؟
- دارم ميرم خونه .
- باشه برو. فعلا خدانگهدار
منم خيلي سرد باهاش خداحافظي كردم . بهم برخورده بود اينطور حرف زدنش. اون روزم گذشت.
صبح با سردرد از خواب بیدار شدم صبحانه رو خوردم و به سمت شرکت به راه افتادم یه راست رفتم اتاق خودم الی نبود قرار بود با پویان برن خرید .دیگه داشت عقدکنونشون نزدیک میشد .تازه یادم اومد پویان گفته با الی حرف بزنم. امشب یه سر باید برم خونشون .کارمو شروع کرده بودم که آترین خان نزول اجلال فرمودن.د بر خلاف دیشب امروز لحنش عوض شده بود. نمیدونم شایدم با خودش فکر کرده ، هر چی بود، از سگه دیشبی ، خبری نبود. اومدو عکسای ساختمونایی که گرفته بودیمو نشون داد و کارای دیگشو توضیح داد وای که این کار دانشکاه تمومی نداشت .قرار شد کارا نصف بشه .نصفشو من و نصفشو اون انجام بده داشت میرفت بیرون که یه هو سرشو داخل کردو گفت:
- ببخشید، واسه دیشب. رفتارم اصلا درست نبود و جیم شد.
نمیدونم چش بود، شاید پشیمون .کارامو انجام دادم ولی سردرد ول نمیکرد اخر تصمیم گرفتم برم خونه، رفتم اتاق بابا و بهش گفتم که میرم خونه بابا هم کلی سفارش کرد که برسونتم، ولی گفتم حالم خوبه و احتیاج به قدم زدن دارم .هیچیو به اندازه قدم زدن دوست نداشتم .اونم تو خیابونای شلوغ تهران .نمیدونم چقدر راه رفته بودم که به پاساژ مورد علاقم که لباسای فوق العاده شیکی داشت رسیدم.
با خودم گفتم عقد کنون نزدیکه باید یه لباس خوشگل بگیرم رفتم تو همون اول یه پیراهن دکلته نقره ای مشکی نظرمو جلب کرد که یه کت خوشگلم همراش بود اندامو کشیده تر نشون میداد و تا مچ پام بود .دقیقا چیزی که من میخاستم. کلا همیشه پوشیده لباس میپوشیدم .با اینکه عقد تنها داداشمه اما خوب فامیلم هستن و نمیتونم فکر کنم که یه شبه ، چون از نظرم گناه گناهه. همون لباسو پرو کردمو و خریدم . عاشق خرید کردن بودم. کلا هر وقت بیکار میشدم یا حوصله نداشتم، میرفتم خرید .
کفش مشکی پاشنه بلندم گرفتم که قدمو بلندتر نشون میداد. کلا با اون لباس خیلی ناناز میشدم وای داشتم فکر میکردم، آترین منو تو اون لباس ببینه. فکر کنم سکته کنه البته فکر نکنم اونو دعوت کنه آخه خصوصیه مجلس. شایدم دعوتش کرد .نمیدونم ، چون مجلس برا اوناست. شاید بخواد دوستاشونو دعوت کنن.تو دلم خدا خدا میکردم ، دعوت کنن میخاستم ارایشگاهم برم و با یه ارایش متفاوت ظاهر بشم .شاید اون موقع آترین تکلیف خودشو بدونه ، منم تکلیف خودمو بدونم . شاید قسمت هم نباشیم شاید .نه دوست ندارم قسمت هم نباشیم اما از خدا میخام، هر چی برام خیره پیش بیاد. حتی اگه قسمتم با اون نباشه.
یکم همینجوری پیاده روی کردم ولی آخرش خسته شدمو راه خونه رو پیش گرفتم یه سلام بلند بالایی کردم مامان تا منو دید گفت پرنیا جان چی گرفتی؟
بچه ها لطفا نقد کنید نظرتونو بگید.یکم انگیزه بهمون بدید برا رمان .از تشکرا و مثبتا ممنوم تو نقدم شرکت کنید.نظر سنجیو هم شرکت کنید میخوایم ببینیم سطح رضایتتون چقدره.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif


بچه ها پیشاپیش سال نوتون مبارک
ان شاالله سال خوبی داشته باشید
http://www.up.98ia.com/images/w86kvwrjvfsk4ehxqjk.gif

blue berry
1390,12,29, ساعت : 22:45
-برا عروسی پویان لباس خریدم .
- برو بپوش ببینم .
رفتم لباسو پوشیدم. بدون کتش و اومدم پیش مامان .البته با کفش چون قدم رو هم بلند تر نشون میداد .مامان تا منو دید کلی قربون صدقم رفت .همون موقع پویانو الی اومدند. یکم خجالت کشیدم. آخه جلو پویان لباس دکلته و بندی نمیپوشیدم. درسته برادرم بود ولی خوب عادت نداشتم با این لباس جلوش باشم .پویان گفت:
-به آبجی خانومی .خوشگل شدیا.
- اون که بودم .چشم بصیرت میخاد.
- نه بابا. لباس خیلی بهت میاد مگه نه الی جونم.
ایش هنوز عقد نکرده الی جونم .
-اره واقعا خیلی بهت میادا.
بعد با من به اتاقم اومد گفتم:
- به الی خانوم کم پیدا شدیا؟؟؟؟شوهر کردی بی وفا شدی؟؟؟؟
-چی بگم خواهر که هر چی میکشم از دست برادر خودته.
-هوی پشت سر داداشم درست صحبت کنا.
-ایش .شوووووووره خودمه ها.
-راستی .ورپریده خیلی خوش هیکلیا. همه جاتو دید زدم نه خوبه .خوشا به حال شووووورت
-کوفت .بی تربیت .بی حیا .شوووووور کردی هنوزم به من چشم داری؟
-چی کار کنیم. خدا چشو گذاشته برا دیدن. واقعا مستفیض شدیم.
-گم شو. بی تربیت منحرف .به جای اینکه چشت به من باشه لباسو نگاه کن
-اونم بد نیست.
-گمشو بد نیست چیه عالیه .
-دلتو نمیشکنم عالیه.
-خوب تو چه کردی لباسو بندو بساطو؟
-لباسو که سفارش دادیم قراره فردا بیاد. بقیه چیزا هم در حال انجامه وای پرنیا من خیلی میترسم نکنه داداشت بدجنس باشه و تو رو نکرده باشی
-الی مسخره بازی در نیار
-جدی خیلی نگران
خندیدمو گفتم نگران شب عقدی
-گمشو منحرف پر رو
-جدی میگم خلی دلشوره دارم
-بابا بیخود دلشوره داری اتفاقا آقاتونم خیلی نگرانته .خیلی به من تاکید کرد که حواسم بهت باشه. خیالت راحت همه چیز به خوبیو خوشی میگذره.
-امیدوارم قربون تو بشم که همیشه برام مایه امیدواری بودی.
-خوشحالم که اینو میشنوم.
-راستی یه خبر خوش برا تو؟
-چی؟
-آترینم میخایم دعوت کنیم.....
-مگه قرار نیست جشن خصوصی باشه؟
-خصوصی که هست ولی خوب برا عروس دوماد نوچ یعنی اونا میتونن هر کی دلشون میخادو دعوت کنن منم چه کنم همین یه خواهر شوووووره دارم باید آبش کنیم بره دیگه با ما دعوا نکنه.
-جدی آترینم دعوته؟
-با اجازه بزرگترا بعلــــه
یه هو دیدیم صدای لی لی لی لی از پشت در میاد وپویان وارد شد

*shadi joon*
1391,01,01, ساعت : 22:31
بچه ها سال نوتون مبارک. ایشاالله تو سال جدید به همه آرزوهاتون برسید.اینم اولین پست سال 91.

http://www.up.98ia.com/images/w86kvwrjvfsk4ehxqjk.gif

- توخجالت نمیکشی. پویان داری زن میگیری، آدم نشدی و فالگوش وامیسی؟
- باور کن ،فالگوش واینستادم. فقط بعله عروس خانومو شنیدم ،ذوق مرگ شدم.
- حالا ذوق مرگ نشو ،تا عروسی.
- دیدم به هم خیره شدن. استغفرالله اینا شرمو حیا حالیشون نیست. جلوی من تو روز روشن .
- پویان جان میگم، میخای میتونی بری بیرونا.
با این حرف انگار جفتشون از اون عالم هپروت بیرون اومدن و دستپاچه شدن و از اتاق بیرون رفتن الی قبل اینکه بره گفت:
- راستی یه چیزیو بهت گفتم:
- چی؟
چشمکی زدو گفت :
-خوش به حال شوووووووورت
-اومدم بالشتو پرت کنم که درو بستو رفت .از پشت در صدای خنده هاشونو میشنیدم .واقعا چه دنیایی داشتن اینا. کاش منم زودتر شوور کنم. یعنی آترینم منو دوست داره؟/؟؟؟؟؟؟؟
از فکروخیال بیرون اومدمو لباسمو عوض کردم. البته قبلش یه بوس کوچولو برا خودم فرستادم و رفتم پای تی وی یه خرده تی وی نگاه کردم که بابا هم اومد و دسته جمعی ناهار خوردیم .جمع دوستانه ای بود. بابا هم سربسر پویان میزاشت . الهه ام جای خودشو تو خانوادمون حسابی باز کرده بود .هر چند که از قبل هم جایگاه خاصی داشت. ولی الان به عنوان عروس خانواده ما بود و پدر و مادر گرام بسی او را دوست میداشتند.
بالاخره الی خانوم عزم رفتن کردن که پویان هم با اوشون تشریف بردن. برام جالب بود شورو شوقشون .اینا بعد عقد چه میکنن، الله اعلم.
بعد رفتنشون منم رفتم اتاقمو یه چرتی زدم .بالاخره ساعت 6 به زور از خواب بیدار شدم .تازه داشت اذان میگفت ،نمازمو خوندم و دعا کردم. هم برای خودم هم برای اونایی که دوسشون دارم و همه بیمارا.بعد نماز یه حس سبکی خاص داشتم .نمیدونم یه حس خاص ،شاید یه حس نزدیکی با خدا.چون سر نماز میشستم با خدا در دل میکردم. مشکلاتمو میگفتم ،ازش کمک میخاستم و بیشتر اوقات کمک میکرد ،به این نتیجه رسیده بودم ،هر وقت خدا رو با تموم وجودت بخونی، بی جواب نمیزارت. اون شبم ازش خواستم ،راه درستو بهم نشون بده و نزاره خطا برم.
چادرو جمع کردمو رفتم پایین پیش مادر و پدر گرام.مامانم گفت:
- چقدر میخوابی دختر؟؟
- مامان خیلی خسته بودم یا سر کارم یا پای کارای دانشگاه.
- اگه میبینی ،خیلی خستت میکنه ،چند روزی نرو. عقد پویانم نزدیکه ،کلی کار داریما
- مگه کارگر نمیگیریم؟
- چرا میگیریم اما یه کارایی هم هست ،باید خودمون انجام بدیم.
آخه قرار بود عقد کنون تو خونه خودمون باشه.
بالاخره روز عقد کنون رسید .ما از ساعت 5 صبح بیدار باش بودیم.همه دنبال کارا بودن خونه از قبل تمیز بود .سفره رو با نگار پهن کرده بودیم نویدم بود برا خندوندن ما .جناب داماد هم حموم دامادی تشریف داشتن. الهی چه ذوقی داشت، قرار بود ساعت 6 عاقد بیاد .مهمونا 5 میومدن. خانواده الیشونم از همون اول صبح کمک کردند.چه ذوقی داشتن دو خانواده، فقط احسان یه خرده شیطونی میکرد. نویدم اومده بود دیگه با هم جور شده بودن.بالاخره ناهارو هم ساعت 11 خوردیم. بعدش با الی رفتیم آرایشگاه قرار بود خودم هم متحول بشم یه آرایش متفاوت با همیشه . یه جورایی امشب میخاستم تو چشم باشم .یه خرده آترین خان هم باید ماتو مبحوت بشن. وای یه حالی از تو من بگیرم آترین جون.بالاخره پیاده شدیمو الی نشست و آرایشگر شروع کرد .همزمان کار هر دو رو به کمک شاگرداش انجام میداد. من یه آرایش ترکیبی نقره ای مشکی ناز داشتم .با اون لباسم فکر کنم محشر میشد .مدل ابروم هم عوض کردم و یه خرده حالتشو شیطونی کردم.خیلی عوض شده بودم .فقط خدا خدا میکردم، خط چشممو خوب بزنه. میخاستم بهش بگم ولی روم نشد. بعد ارایش به خودم نیگاه کردم. وای چه جیگری شده بودم تا الی منو دید گفت:

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,08, ساعت : 20:40
سلام سلام به دوستاي گلم اميدوارم سال خوبي رو پيش رو داشته باشيد:-2-40-:
:-2-40-:خوب اينم ادامه داستان اميدوارم خوشتون بياد:-2-40-:
:-118-:با تشكر و مثبت بهمون روحيه بديد:-118-:

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
بعد ارایش به خودم نیگاه کردم وای چه جیگری شده بودم تا الی منو دید گفت:
- وای پرنیا چه جیگری شدیا خوشا به حال بعضیا
اسمو نمیگفت آخه منواون تنها نیومده بودیم و فامیلای خود الیشون اومده بودن خلاصه خودشم ارایشش تموم شد وای چه ناز شده بود بیچاره داداشم
بالاخره پویان خان تشریف آوردن یه دلم میگفت برو سر خر شو و عیشو نوششونو بهم بزن بعد میگفتم گناه داره حالا گناه داره که بماند میدونستم این الی ور پریده تا تلافی نکنه ول کن ماجرا نیست پس بی خیالش شدم و با بقیه به خونه رفتیم وای چه کرده بودن خونه رو چی شده بود خوبه میخواستن خودمونی بگیرنا تا رفتم تو یکی صدام کرد برگشتمو دیدم آترینه چه ناز شده بود به به چه کت شلوارو کراواتی الهی چه جیگری شده حواسم به دخترای بیریخت فامیل باشه جلوش نیان وگرنه خودم دمشونو میچینم نمیدونم چرا نیگاش متفاوت بود
-پرنیا خودتی؟؟؟؟؟
تو دلم گفتم پس نه عمشم

و باز هم بهم خیره شد
در دلم گفتم هوی چه خبرته خوردی صاحب بچه رو.بسه دیگه
-ببخشید شما خیلی کیف دوست دارید؟؟؟؟؟
یه هو به خودش اومدو گفت:
-هان؟؟؟؟؟ببخشید چی گفتید؟؟؟؟
-کیف دوست دارید؟؟؟؟؟؟
-هان؟؟؟؟؟؟؟
-آخه هر وقت میرید تو هپروت باید با کیف بیارمتون بیرون
لبخند خوشگلی زدو گفت
نه چیزه یعنی یه هو نمیدونم چرا حواسم پرت شدم
تودلم گفتم خوب خره بگو تو رو دیدم حواسم پرت شد نمیمیری که ایشششششششش
هیچی نگفتو دوباره بهم خیره شد اه اینم امشب ول نمیکنه بالاخره عزممو جزم کردم که برم که صداشو شنیدم که گفت خیلی خوشگل شدی لبخندی بر لبانم جاری شد با اینکه خودم هم میدونستم خوشگل شدم اما شنیدنش از زبون آترین یه حال دیگه ای داست بالاخره رفتم تو مانتو رو دراوردم شالو سرم کردم یه نگاهی تو آینه به خودم کردم حقا که جییگر شده بودم یه بوسی برا خودم فرستادمو رفتم پایین وای چه خبره نگارو نیگاه چه کرده چه ناز شده اومد پیشمو گفت:
-کجایی دختر؟؟؟؟؟وای چه ناز شدی؟؟؟؟کی میره این همه راهو پیاده شو با هم بریم.
-کوفت.خوب چی کار کنم خوشگلم دیگه
- اون که بعلــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــه
-راستی عاقد هنوز نیومده
- نه اما الانست که بیاد
بالاخره عاقد اومد وای داداشم چه ذوق مرگ بود تو چشمای الی خوشحالی نگرانی و اضطرابو میخوندم از ته دل براشون دعا کردم خوشبخت بشن هر دوشونو خیلی دوست داشتم.بالاخره صیغه عقد جاری شدو همه دست زدن هدایا اهدا شد و عروسو داماد شروع کردن به رقصیدن این نگارم اون وسط شلنگ تخته مینداخت نویدو که نمیشد جمعش کرد مسعودم اومده بود خیلی نگاه میکرد واقع حس بدیه که نخای دل کسیو بشکنی و به اونی که دوست داری برسی.نمیدونم بی خیال شدم همه منتظر بودن منم برم وسط ولی خوب یه عقایدی داشتم.پایکوبیو رقص همین طور ادامه داشت که نگار یه هو داد زد عروس دومادو ببوس یالا دیگه بقیه هم ول نکردن گفتم بالاخره حرف دل خان داداش ما رو زدن الان ذوق مرگه بدبخت یه نگاهی بهش کردم و فهمیدم واقعا فکرم درست بوده جالب تر از همه سرخو سفید شدنه الی بود آخه این بشر کلا خجالت تو ذاتش نبود هر چند جلو جمع باید خودشو سنگین رنگین جلوه میداد به زورو بلا بالاخره صورت پویانو بوسید و پویانم دلش نیومد بی جوابش بزاره و بلافاصله بوسیدش.ایششششششششششششش چه جلف بازیا جلو جمع هر چند بزا خوش باشن نوبت خودم هم میرسه اصلا ماچ بارون کنین هم دیگه رو به من چه.وای که چقدر خسته شده بودم درسته کار خاصی انجام نداده بودم ولی خوب بازم خسته شده بودم تو این فکرا بودم که آترینو کنار خودم دیدم
-بالاخره به هم رسیدن.خیلی زیباست به هم رسیدن مگه نه؟؟؟؟؟
- بعلــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــه خیلی همو دوست دارن انشاالله خوشبخت بشن
-انشاالله.بعد پویان انشاالله نوبت توئه دیگه و بهم خیره شد
- شاید شایدم نه بستگی داره همسر ایده آلمو پیدا کنم یا خیر
-مگه پیدا نکردی؟؟؟؟؟؟
-نمیدونم شاید............
عمدا اینجوری گفتم که حرص بخوره و موفق هم شده بودم آخه حرف نمیزد باید مجبورش میکردم که بگه دوستم داره اگه نداره هم که غلط کرده باید دوستم داشته باشه از من بهتر کجا میخاد گیر بیاره
هیچی نگفت و هی پاشو میکوبید زمین نمیتونستم بفهمم تو سرش چی میگذره خوشحاله ناراحته عصبیه البته با حرف من مسلما خوشحال نبود یکمی هم گرفته بود همین جور داشتیم سکوت میکردیم مسعود منو صدا کرد با صدای مسعود آترین ازم دور شد یکمی صحبت کرد ولی خدا رو شکر چیزی از دوست داشتنو اینا نگفت.بعد مدتی هم میخاست بره که صداش کردم
-مسعود تو چته؟؟؟؟؟؟
- هیچی فقط خواستم کمکت کنم بدونی باید فراموش کنی یا دل ببندی؟؟؟؟؟ به زودی همه چیز معلوم میشه چیز دیگه ای نگفتو رفت من مونده بودم یه دنیا سوال یعنی میخاست با این کار حسادته آترینو در بیاره که تکلیفشو با خودش مشخص کنه.مسعود واقعا روح بزرگی داره درسته ازش خوشم نمیومد ودو سش نداشتم اما از ان بلا تکلیفی هم خسته شده بودم.بالاخره اون شب هم با تموم خاطراتش به اتمام رسید و من به خاطرات اون روز فکر میکردم آترین مسعود پویان الهه .ای کاش مسعود عاشقم نمیشد ای کاش.....

*shadi joon*
1391,01,09, ساعت : 22:15
نمیدونم ،بهتره فکر نکنم .دیگه رو پا بند نبودم .از بقیه خداحافظی کردمو رفتم تو اتاقم .یه دوشی گرفتمو خوابیدم .
چند روزي از مراسم عقد پويان ميگذره و اين دو نو گل عاشق هم همش با همن و دارن خوش ميگذرونن.
امروز از صبح كلاس دارم واسه همين زودي حاضر شدم و رفتم به سمت دانشگاه.يه كم دير رسيدم .استاد رفته بود، سر كلاس با خجالت در زدم و عذر خواهي كردم استاد هم چيزي نگفت و با دست اشاره كرد كه زودتر بشينم. منم اولين صندليه خالي كه ديدم نشستم.
يه نگاهي كردم ،ديدم بهله اين الي خانم ما ،كلاس رو دودر كرده و نيومده. استاد اين درسمون آدم شوخي بود. اين اخلاقش باعث ميشد ،كلاس خيلي زود بگذره. بعد اتمام كلاس داشتم ميرفتم به سمت ماشين كه برم آترين صدام كرد .
- پرنيا يه لحظه وايسا
- سلام
- ببخشيد يادم رفت. حواس نميذاري واسه آدم .سرتو ميندازي كجا ميري؟؟
- ببخشيد ،حواسم نبود.كاري داري حالا؟؟
- حتما ،بايد كاري داشته باشم تا باهات حرف بزنم؟؟
- كلافه بودم از دست خودم ،با اين حرف زدنم.
گفتم: نه ،حالا امري داشتيد ،در خدمتم بفرماييد؟؟
- اخماش رفت ،تو هم.
- هيچي به سلامت
-آهههههههههههه، پرنيا نميتوني يه كم مهربون تر حرف بزني. اين چند روز هي داري ناراحتش ميكني
همين طور داشتم با خودم غر غر ميكردم كه دوباره يكي صدام كرد.
برگشتم ديدم دو تا از پسرن كه وايستان منم اصلا نمشناختمشون.
گفتم با ما بوديد؟؟
- بله خانم عزيزي.
جانم اين اسم منو از كجا ميدونه. ديدم آترين هم همون جا كه ازش جدا شدم .وايستاده و با اخم داره ما رو نگاه ميكنه دست و پامو گم كردم و گفتم ببخشيد ديرم شده.
و حركت كردم يكي از اون پسرا دويد سمتم و گفت :
-ببخشيد چند لحظه بيشتر وقتتون رو نميگيرم و من بدون اينكه بايستام به راهم ادامه دادم .
- شرمنده من بايد برم.
اما پسره كنه ول كن نبود .دوستش هم از پشت سر ما داشت ،ميومد .فقط چند قدم با ما فاصله داشت.
نميدونستم چيكار كنم ،اينم سيريش شده بود .مجبور شدم همون جا وايسادم . گفتم كارتون رو بفرماييد گوش ميدم.
پسره با من و من شروع كرد حرف زدن. خوب ميدونيد چيه من يه چند وقتي هست شما رو ميبينم . دوباره ساكت شد و
- خوب ؟؟؟
- راستش رو بخواي چطور بگم ،من ميتونم آدرس وشماره خونتون رو داشته باشم؟؟
- براي چه منظور آدرس وشماره خونمون رو ميخوايد. حالا من كه ميدونم منظورش چي بود ،داشتم از اعصبانيت منفجر ميشدم.پسره پيش خودش چي فكر كرده ؟؟!! كه از من آدرس ميخواد؟؟
- واقعيش رو بخوايد، ميخواستم با خانواده برسيم خدمتتون؟؟!!
- متاسفم .
اومدم برم كه كولم رو گرفت و نذاشت. تو همين موقع هم آترين از كنارمون رد شد و رفت .واييييييييي خدا اين پسرا چرا اينقده روووو دارن. داشتم به حده انفجار ميرسدم.
- ول كنيد آقا .اين كارا يعني چه؟؟!! تو محيط دانشگاه؟!
- ببخشيد .شما منو مجبور كرديد. آخه چرا متاسفم؟؟ حالا شما شمارتون رو بديد .شايد تا اون موقع نظرتون عوض شد.
- آفاي محترم هميني كه شنيدي نظر من عوض نميشه، لطفا هم ديگه مزاحم نشيد.
سرم رو انداختم و رفتم .چه روز مزخرفي؟؟!! يه بغض بدي تو گلوم نشست. كم مونده بود گريم بگيره.
به ماشين كه رسيدم ديدم آترين تكيه داده به ماشين و داره با عصبانيت نگام ميكنه.
خودمم ترسيدم از نگاهش اما چاره چيه نميتونستم كه فرار كنم.
انگار كه آتريني وجود نداره .سوييچ رو از كيفم درآوردم ودستم رو دراز كردم سمت در ماشين كه گوشه پالتومو گرفت در ماشين خودش رو باز كرد و هولم داد تو ماشين ديگه رسما اعصابم خورد شده بود .مگه چي كار كردم كه اينطوري ميكرد.اصلا به اون چه ربطی داشت اون تکلیفش با خودش معلوم نبود ،برا من غیرتی بازی در میاورد
بالاخره خودشم اومد نشست و ماشين رو روشن كرد و با سرعت نور ميروند با اینکه ترسیده بودم ولی به رو خودم نمیاوردم.
نميدونم ،چقدر رفتيم كه يه جا نگه داشت .سرم شديد درد گرفته بود و نميتونستم چشمام رو باز نگه دارم.
- خوبه هر روز هر روز بر عشاق خانم داره اضافه ميشه .واقعا تبريك ميگم بهت .با اين عاشقاي سينه چاكت. معلوم نيست چيكار ميكني كه هر روز يكي پيش قدم ميشه حالا كليشون رو خودم دست به سر كردم بماند.
تمام اين حرفا رو با صداي بلند ميگفت .
- حق نداري باهام اينطوري حرف بزني؟؟!! خودت كه هميشه هستي و ميبيني كه من اهل اينجور كارا نيستم و به كسي كاري ندارم.
در ماشين رو باز كردم و پياده شدم .ديگه تحقير بيشتر از اين كه بخواد هر چي دلش بخواد بارم كنه خوبه هنوز هيچ نسبتي هم باهام نداره.
به خودم اومدم ديدم بيرون شهريم . كي اين همه راه اومديم من متوجه نشدم . حالا چطوري برگردم . داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه چي كار كنم آترين اومد سمتم و گفت :
-بيا سوار شو
- عمرا من سوار بشم تو پيش خودت چي فكر كردي هان؟؟ كه اين حرفا رو بهم گفتي.
- تو بيا سوار شو هوا سرده بارون هم با سرعت داشت ميباريد.
- نه امكان نداره
- پرنيا باز داري لج ميكنيا. خيلي خوب ببخشيد تند رفتم يه كم؟؟
-همش يه كم؟؟
-باشه خيلي تند رفتم تو بيا سوار شو سرما ميخوريا .آفرين دختر خوب. اصلا نفهميدم چي شد يهو عصباني شدم. ميدونم تو همچين دختري نيستي. ببخشيد خانوم
احساس پشيموني رو از تو چشماش ميخوندم. قبول كردم اما رفتم در عقب رو باز كردم و صندلي عقب نشستم.
آترين هم كلافه از كار من راه افتاد واقعا سردم شده بود و داشتم ميلرزيدم پالتوم خيسه خيس شده بود.
بچه ها به نقدم سر بزنید.نظرتو بگین در مورد شخصیتا.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,14, ساعت : 12:50
:-2-40-:دوستاي گلم با تشكر و مثبت بهمون روحيه بديد :-2-40-:


+++++++++++++++++++++++++++++++++

احساس پشيموني رو از تو چشماش ميخوندم. قبول كردم اما رفتم در عقب رو باز كردم و صندلي عقب نشستم.
آترين هم كلافه از كار من راه افتاد واقعا سردم شده بود و داشتم ميلرزيدم پالتوم خيسه خيس شده بود.
دندونام همين طور به هم ميخورد اما نميخواستم ببينه ازش دلخور بود خيلي زياد در هر صورتي حق نداشت اون حرفا رو بزنه. روم رو كرده بودم سمت پنجره تا نبينتم.
اما ديدم ماشين نگه داشت و از ماشين پياده شد و اومد در سمت من رو باز كرد وگفت بيا برو جلو بشين دار ميلرزي.پالتو ت رو هم در بيار بارونيه منو بپوش .
-چرا نگاه ميكني پاشو دختر الان حالت بد ميشه.
با حالي نذار بلند شدم پالتوم رو كه خيس خيس شده بود در آوردم زيرش يه مانتو كوتاه پوشيده بودم بارونيه آترین هم تنم كردم . رفتم جلو نشستم . آترين هم بخاري ماشين رو زياد كرد. كم كم بدنم گرم شد و از لرزم كم شد و خواب به چشمام اومد.
با صداي آترين بيدار شدم كه داشت آروم صدام ميكرد .چشمام رو باز كردم.
-بيدار شدي؟؟ بهتري؟؟
-آره فكر كنم ؟؟كجاييم؟؟
-نزديك خونتون. گفتم بيدارت كنم بعد بريم تو كوچتون
-ممنون
-پرنيا ازم ناراحتي؟؟
-نباید باشم؟؟
-ميدونم حرفام خوب نبود يه خواهشي دارم بيا و اين حرفا رو فراموش كن .بعدشم منو ببخش.نباد اونطوري باهات حرف ميزدم الان خودم پشيمونم باور كن.
-حالا فكرامو ميكنم
-ااااااااااااااااا دختر خوب اذيت نكن ديگه باور كن اگه نگي بخشيدمت تا صبح وبالتم با زنگ واس ام اس؟؟ حالا همين جا اين بنده سراپا تقصير رو ميبخشي يا اينكه تا صبح نميذارم بخوابي ؟؟؟!!! كدوم گزينه رو انتخاب ميكني ؟؟
-باشه بخشيدمت اما ديگه تكرار نشه ؟؟!! دفعه بد بخششي در كار نيست
-سعي ميكنم حرفات يادم بمونه و خنديد
-ممنون پرنيا با اين حرفت آروم شدم .فقط اميدوارم سرما نخوري
ديگه رسيده بوديم دم در خونه خداحافطي كردم و رفتم تو خونه. به اتاقم كه رسيدم موبايلم زنگ خوردو شماره آترين بود گفت پالتوم رو تو ماشينش جا گذاشتم .تازه ياد لباس گشاد آترين افتدم كه تنم بود با اينكه به خودش خيلي ميومد اما تو تن من زار ميزد. بوي عطرش رو ميداد. زود دراوردم و تو کمد گذاشتم که بعدا بهش بدم
خيلي خسته بودم لباسام رو عوض كردم و خزيدم زير پتو .

*shadi joon*
1391,01,15, ساعت : 21:38
صبح با گلو دردی فجیعی از خواب پا شدم. شروع کردم به فحش دادن به آترین.آخه صدام به زور به گوش میرسید یه هو در باز شدو مامانم اومد تو.
-دختر چه کردی با خودت؟ چرا اینجوری شدی؟صبح صدات کردم ،دیدم تب داری. بگیر ، استراحت کن تا چند دقیقه دیگه دکتر میاد.
و از اتاق خارج شد تو فکر بودم که موبایلم زنگ زد آترین بود.
- سلام خانوم.خوبی؟؟؟؟
- سلام.به لطف شما عالیم.
- کنایه میزنی؟
- نزنم داغونم به خاطر دیشب صدام به زور در میاد
- خوب ببخشید دست خودم نبود
- خوب بخشیدم اما دارم نتیجشو میبینم دیگه
- خوب ،هی تو حرفتو چماغ کن ،بکوب تو سر من
- باشه
- حرف کم نیاری یه وقت؟
- نه خیالت راحت باشه .از شما یاد گرفتم
- تو مریضیتم زبونت کوتاه نمیشه ها
- استاد ماهری چون شما داشتم
- بلــــــــــــه
- شما کم آوردی سوت بزن
- جـــــــان.زبونت درازتر شده ها
- به لطف شما
- خوب استراحت کن.ظاهرا که حالت خوبه وخندید
خندیدمو گفتم:
- ممنون که زنگ زدی
- خواهش میکنم ،خانوم. وظیفه بود کاری نداری عزیزم؟
تو دلم گفتم:
- عزیزمو مرگ چایی نخورده پسر خاله شد.
- نه امری نیست.
خندید و خداحافظی کرد.بعدش خانومی به همراه مامانم وارد شد معاینه کردو بعد گفت باید امپول بزنم خدایــــــــــــــــا نه.وای که چقدر اون آترین فلک زده رو مسخره کردم .خودم هم یکمی میترسیدم. خوب چی کار کنم، ترس تو ذاتمه.
هر چند اون فلک زده هم تو ذاتش بود ولی خوب من حق داشتم ،مگه پسرم از آمپول میترسه. هر چند پویانم مثل آترین بود ولی خوب مردی گفتن ،زنی گفتن . میخاستم هر جور شده دکتره رو منصرف کنم که مامان جونم همون موقع گفت، همین الان بزنید که مریضیش طولانی نشه .
تا آمپولو زد یه جیغ خفیف کشیدم .دکتره هم خندش گرفته بو.د خوب چی کار کنم بالاخره یه خرده قرصو دارو دادو رفت وای حالا مگه میشه خوابید .وای چقدر درد میکنه. حالا هی برم اونو مسخره کنم خدایا قول میدم دیگه دیگرونو مسخره نکنم .قول میدم بچه خوبی باشم.تو همین فکرا بودم که خوابم برد .
با صدای مامانم بیدار شدم سوپ برام درست کرده بود. وای که چه به موقع بود .سوپو خوردم که بابا و پویانو الی هم اومدن به عیادتم. یه خرده ای موندن بعد رفتن .فقط الی مونده بود که تا بقیه رفت شروع کرد:


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,16, ساعت : 22:43
:-2-40-:دوستاي گلم با تشكر و مثبت بهمون روحيه بديد :-2-40-:

+++++++++++++++++++++++++++++++++

با صدای مامانم بیدار شدم سوپ برام درست کرده بود وای که چه به موقع بود سوپو خردم که بابا و پویانو الی هم اومدن به عیادتم یه خرده ای موندن بعد رفتن فقط الی مونده بود که تا بقیه رفت شروع کرد
- پرنیا نبودی ببینی این آترینه وقتی دید نیومدی چه میکرد اول فکر میکرد بیای ولی دیرتر هی میومد میگفت خانوم عزیزی نیومدن؟؟؟؟کارمون ناقصه و اله و بله فکر کرده با خر طرفه منم کلی سوال پیچش کردم مثل خر تو گل مونده بود بالاخره گفت که دیشب باهات حرفت شده و نگرانته.منم زنگ زدم به مامانت که گفت تب کردی منم بهش گفتم اینجوریه بال بال میزد امروز کلا.خوب تو بگو چه کردی زنگ زد بهت؟؟؟؟
- هیچی یه خرده اذیتش کردم بعدم به بزرگیه خودم بخشیدمش.
- خوشم میاد یه پا مارمولک هستی برا خودت
- نفرمایید استاد ما شاگرد شماییم
- خوب حالا اینا رو ولش کن دیروز با جزئیات برام تعریف کن و چشمکی زد
- گمشو منحرف فکر کردی همه مثل توان
- نه جون پرنیا راستشو بوگو لبی بغلی چیزی
- گمشو.آهان یعنی همون کارایی که شما عقد نبودید میکردیدو میگی؟؟؟؟؟
- خفه بابا .اصلا بی خیال.هر چند تو عرضه مرضه نداری
- یه چیزی ازت بپرسم راستشو مگی الی؟
- تا ببینم چی باشه.
- میگم تو تا قبل ماچی موچی داشتین؟؟؟؟؟
یکم سرخ شد ولی خودشو نباختو گفت:
- راستش ما به خانواده ها چیزی نگفتیم ولی صیغه بودیم
- الی تو روحت .خوب چرا بهم نگفته بودی؟
- خوب پویان گفت عقدو جلو بندازیم ولی نشد راستش روش نمیشد پیشنهادشو بده
- آخی پویان خان از کی خجالتی شده؟؟؟؟؟
- حالا ول کن توام .در حالیی که میخندید گفت:یه بوس ارزش این حرفا رو نداره عزیزم
- مطمئنی فقط بوس بوده
- منحرف . پر رو و با بالشت افتاد به جونم کلی خندیدم
- الی تو شوهر کردی بازم آدم نشدی
- خوب کمال همنشینه عزیزم
- با خواهر شوووووووووووووووووووووووو وورت درست صحبت کن
- چشم.حالا من برم پیش شوووووووووووووووووووووووو وووور عزیزم که از تنهایی داره دق میکنه .حتما تا الان کلی تو رو فحش داده که عشقشو ازش دور کردی
- پویان غلط کرده با تو.
- در مورد شوووووووووووووووووووووووو ووووووووور من درست صحبت کنا..
- به تو چه داداش خودمه.
- میدونی من منتظرم تو شووووووووووووووووووووووور کنی یک تیکه هایی بهت بندازم حض کنی
- تو غلط میکنی
- دیدی خودتو لو دادی.حالا مگه میخای شووووووووووووووووور کنی که بهم میگی غلط میکنی؟؟؟؟؟
- نه .همینجوری گفتم
- غلط کردی.من تو رو میشناسم.من دیگه واقعا برم دلم یهو تنگ شد
- برو گمشو شوهر ذلیل
- فعلا
و رفت وای که چه خوب بود دوستی مثل الی داشتن با اینکه مریض بودم ولی روحیم خیلی بهتر شده بود.آترین چند باره دیگه هم زنگ زدو حالمو پرسید دیگه کم کم داشت خوابم میگرفت قرصاموخوردمو خوابیدم صبح با صدای گوشیم بیدار شدم یه اس ام اس از یه شماره جدید پیامش این بود خانوم عزیزی من باید ببینمتون خواهش میکنم.

*shadi joon*
1391,01,17, ساعت : 21:19
دلیلی برای جواب دادن بهش نمیدیدم. همون مزاحمی بود که چند وقت پیش اس داده بود اما چرا از یه شماره جدید. نکنه این همون دلقکه اولیست. نمیدونستم کیه و هدفش چیه و از من چی میخاست .خیلی ذهنم مشغول بود. همش یه شماره جدید .فکرم به هیچ نرسید. با سستی رفتم سمت دستشویی و یه آبی به سرو صورتم زدم و تصمیم گرفتم ، بهش فکر نکنم .بالاخره خودش خسته میشد .
رفتم پایین ، میخاستم برم شرکت که مامان گفت نمیخاد بری تا فردا خونه هستی تا خوب خوب بشی.
از وقتی آمپولو زده بودم، حالم خیلی بهتر شده بود ولی یاد آمپولش میفتم وای.
ولش کن به اینم فکر نکنم.نشستم با خیال راحت صبحونمو خوردم یه لیوان آب پرتقال و کیک چیزه دیگه ای نمیخوردم. از نونو پنیرو کره مربا زیاد خوشم نمیومد. نه که خوشم نیادا ولی کیکو راحت تر میخوردم. صبحونمو خوردمو یکم ورزش کردم تو رختخواب موندن بدنمو سست کرده بود. یه خرده ورجه ورجه کردمو خسته شدم .رفتم دوش گرفتمو دراز کشیدم .سبک شده بودم .آخی چه حالی میده حموم .یکمی دراز کشیدم رو تخت دیدم نه اینجوری نمیشه، حوصلم سر میره، رفتم پیش مامان که بهش کمک کن.
-مامانی کمک نمیخای؟؟
- دخترم تو کمک نکنی خودش یه کمکه.
- ا ماماننننننننننننننننننننن ننننننننننننننن
-خوب آخه تو که کاری بلد نیستی.
چیزی نگفتم ، خوب بیچاره حقم داشت .کلا کار بلد نبودم. چیزی نگفتمو رفتم پای تی وی. یکم تلویزیون تماشا کردم.
امتحاناي ترم نزديك شده بود و تو فرجه اي كه به بهمون داده بودن غرق درس خوندن بودم. آخه استادامون همشون سخت گير بودن. از سر كار كه ميومدم بكوب ميشستم درس خوندن تا شب . ازيه درسمون خيلي ميترسيدم با اينكه دوتا از درسا نصف نمرشون عملي بود و منم نمره كامل رو گرفته بودم اما خوب بازم استرس داشتم.
از يه طرف هم مزاحمه جديد ول كن نبود. واسه اينكه حواسم پرت نشه كثرا گوشيم رو سايلنت بود.
اولين امتحانمون صبح ساعت 8 بود. اصلا حواسم به اينكه كي ومده و كي نيومده نبود سرم رو تا جايي كه ميتونستم خم كرده بودم تو دفترم كه صداي آترين اومد :
-پرنيا گردنت شكست بيار بالا اون گردنت رو.
-واي ، خواهش ميكنم .الان وقت شوخي نيست. استرس دارم.
-دختر كنكور دكترا كه نمي خواي بدي .چرا اينجوري ميكني؟؟ مگه نخوندي؟؟
-چرا اماخوب ميترسم. صداي الي اومد:
كه دختر اينقده خر نزن بسه ديگه.
بعدش با آترين سلام و احوال پرسي كرد و اومد كنارم و گفت : خواهر شوهر بد اخلاقم چطوره؟؟
-الييييييييييييييي.
-اوه اوه اوه (بعد روبه آترين) جناب مهندس ديديد گفتم اخلاق نداره كه ؟؟
-الهه خانم اذيتش نكنيد، الان يه كم استرس دارن.
در ساختمون رو باز كردن و ديگه حرفي زده نشد. امتحان رو خيلي خوب دادم . البته چون خيلي مهربونم دلم نيومد به الي كمك رساني نكنم خلاصه با هم امتحانو تموم کردیم.
از جلسه كه اومديم بيرون هي قربون صدقم ميرفت كه خواهر شوهر به اين خوبي اصلا كجا ميتونستم پيدا كنم واز اين حرفا....... .
ديگه شركت نرفتم مستقيم رفتم خونه و لو شدم رو تخت از خستگي.


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,18, ساعت : 23:05
بعد از يه خواب حسابي رفتم پايين كه ديدم بله جمع همه هستن و منتظر ناهارن.
پويان و اي هم كه طبق معمول با هم بودن .
مامان همه رو صدا كرد واسه ناهار .زرشك پلو درست كرده بود منم خيلي دوست داشتم اما زياد اشتها نداشتم و چند تا قاشق بيشتر نخوردم .
رفتم تو اتاقم و گوشيم رو برداشتم. ديدم چند تا اس ام اس اومده از مزاحم جديد.
وااااااااااااي. اين بشر چرا اينقده سيريشه .من كه جوابترو نميدم خوب اس زدنت واسه چيه؟؟
اوایل اساش فقط در حد میخام ببینمت بود اما هر چی میگذشت اساش بدتر میشد .دیگه اخرا اس ام اساش فاجعه بود نمیدونستم کیه و چرا این اسا رو میده ؟؟؟آخه اولش اساش خواهشی بود کم کم بالا رفت و واقعا رو اعصابم بود نمیدونستم چی کار کنم هر بارم با یه شماره یعنی همون مزاحم قبلیه بود؟؟؟؟؟برا چی اینکارو میکرد از عذاب دادن من چی گیرش میومد؟؟؟؟
نکنه یکی از بچه هاست شاید برا شوخی این کارو میکنه؟؟؟ نه آخه این چه شوخیه ؟؟؟؟شوخی که باعث عذاب دادن دیگران بشه.
نمیتونست شوخی باشه اساش یه جورایی بود؟؟ هیچی به ذهنم نمیرسید.
نميدونستم چيكار كنم اس ام اس هاشو پاك كرددم .سعي كردم بهش فكر نكنم. خودم و واسه امتحان چند روز ديگه آماده كنم . مشغول خوندن درس شدم كه پويان و الي اومدن تو اتاق.
نيششون هم تا بنا گوش باز بود. اومدن و كلي حرف زديم و خنديديم روحيم خيلي عوض شد خيلي سر حال شدم .قرار شد الي هم پيشم بمنه و با هم درس بخونيم اما تنها كاري كه نكرديم درس خوندن بود .كلي آتيش سوزونديم و بقيه رو اذيت كرديم.
امتحانات رو به خوبي تموم كردم و باي ترم بعد هم انتخاب واحدم رو انجام دادم 3 تا درس داريم كه خيلي هم سخت هستند .
نزديكاي عيده و كلي كار سرمون ريخته. آترين هم كه همش كار ميريزه سرمون نميذاره نفس بكشيم.
غروب كه ميرسيدم خونه از خستگي فقط ميخوابيدم اصلا وقت خريد عيد رو نداشتم. الي هم كه ديگه امسال رو با پويان جونش ميرفت. من با كي ميرفتم؟؟ تنهايي حوصلم نميگرفت.
امروز بعد شركت داشتم ميرفتم خونه كه آترين صدام كرد و گفت پرنيا مياي با هم بريم جايي؟؟
-كجا؟؟ خيلي خستم آخه
-حالا تو بيا بد نميگذره بهت منم تو و در وايسي قبول كردم
با ماشينش رفتيم يه مركز خريد و گفت پياده شديم.
گفت خريد عيد كردي؟؟
-نه هنوز
-خوب الان با هم خريد ميكنيم نظرت چيه ؟؟
-آخه من پول همرام نيست. حالا كارت اعتباريم بودا. اما حوصله خريد نداشتم گفتم يه چي بگم شايد نظرش عوض شه
-اشكال نداره من همراهم هست تو هر چي خوشت اومد بگير حساب كردنش با من
-منم به ناچار قبول كردم حالا دروغ گفتنم اين وسط چي بود. آه

*shadi joon*
1391,01,19, ساعت : 23:30
خلاصه كلي گشتيم و من كامل خريداي عيدم رو كردم. آترين هم همين طور .شب خوبي بود .خيلي هم خوش گذشت. اما موقع خريد گفتم بهش، كه يادم نبود كارتم همراهمه و همه رو آترين حساب كرد. گاهی تو انتخاب لباس نظر میدادو پرو میکردمو واقعا هم خوش سلیقه بود. مانتو رو که رفتم پرو کنم صدا کرد که ببینه ولی گفتم بعدا پوشیدم میتونی ببینی .
خودشم دنبال لباس بود وقتی رفت پرو کنه. منم رفتم، از خود پرداز پول گرفتم و چون میدونستم پول نمیگیره ،موقع برگشت بزارم تو داشبورت ماشينش .یه هو دیدم اومد با یه پیراهن مردونه چارخونه پیرهنش خیلی شیک بود تیره بود ولی خیلی بهش میومد صورتشم که قربونش برم همیشه 6 تیغست .الهی. نازی نازی.بالاخره اونم لباس خریدو راهی خونه شدیم .تو راه بهش گفتم تشنمه و تا اون پیاده شد منم پولو تو داشبورد گذاشتم.بالاخره اومدو آبمیوه خوردیمو به طرف خونه به راه افتادیم.و خداحافظی کردم.
شب كه رسيدم خونه ديگه رو پا بند نبودم .وسايل رو گذاشتم يه گوشه اتاق و گرفتم خوابيدم.
صبح هم خواب موندم ساعت 8/30 بيدار شدم. سرمم شديد درد ميكرد تا رسيدم شركت، ساعت10 شده بود . همين كه در اتاق روبازكردم ،با قيافه اخموی آترين روبرو شدم .
-الان ميان آخه؟؟
الي هم هي اشاره ميكرد اما من متوجه نميشدم كه چي ميگه.
-خواب موندم خوب . شما هم كه هر وقت كه دير مياين خواب رو بهونه ميكنيد. اين چي ميگه معلوم نيست از كجا عصبانيه سر من داره خالي ميكنه.
-سريع بيايد اتاق من و از اتاق خارج شد
-اين چش بود؟؟
-واي پرنيا عموم سر يه نقشه كه انگاري يه پروژه شهرك توريستي بوده يه ايراد ازش در آورده كه كل نقشه مشكل دار شده . انگار چند هفته داشته روش كار ميكرده. از صبح هم منتظر توئه كه بياي نقشه رو با هم بررسي كنيد. كه تو دير كردي . حالا برو كه دير شد.
به اتاقش كه رسیدم در زدم و وارد شدم. سرش رو گذاشته بود رو ميز.
بعد چند لحظه سرش رو بلند كرد و به من نگاه كرد .
بيا اينجا و به ميزش اشاره كرد.
رفتم كنار ميز و گفت:
- بيا كنار من ميخوام از لپ تاپ بهش يه نقشه نشون بدم.
رفتم كنارش وشروع كرد نقشه رو توضيح دادن و گفت :
-من از صبح دارم فكر ميكنم كه اين ايراد رو چطور رفع كنيم كه كل نقشه به هم نريزه اما هيچ راهي پيدا نميكنم . اعصابم بهم ريخته. به همه نشون دادم اما كسي راه حلي به ذهنش نرسيد. سه هفته روش كار كردم.
دلم براش سوخت خيلي ناراحت بود خوب وقتي كسي نتونسته بود پيشنهاد وراه حلي بده من اون وقت ميتونستم؟؟ واسه اين كه ناراحت نشه نقشه رو ريختم تو كول دسكم و رفتم تو اتاقم دو سه ساعتي نقشه رو نگاه كردم اما به نتيجه نرسيدم. يهو يه چيزي به فكرم رسيد .اگه یه قسمت از نقشه یه تغییر کوچولو میکرد،همه چی درست میشد .ستون گذاریشم تغییری نمیکرد.
با ذوق و شوق رفتم، تو اتاقش و راه حلم رو گفتم .موافقت کردو بلافاصله نشستم ،نقشه رو جوری درست کردم که تغییر آنچنانی نکنه.
نزدیکای عید بود و همه در جنبو جوش بودند .خیلی دوست داشتم امسال یه مسافرت شمال برم البته بابا هم گفته بود که امسال میریم گرگان.وای که چه خوش بگذره گرگان. آبو هوای خیلی خوبی داشت تو بهارم که فکر کنم هواش عالی بود هر چی بود از این تهران شلوغو پر دود بهتر بود.قرار بود الی و پویان خان هم تشریف بیارن.چه کنند این دو تا اونجا!!!!!! قرار بود اول عید اینجا باشیم و دو سه روز بعد راه بیفتیم به سمت گرگان البته شهرایی مجاورم میرفتیم ولی زیادی موندگار نمیشدیم.آترین وقتی فهمیده بود میخایم بریم گرگان بسی خوشحال شده بودو به بابا گفته بود که بریم خونشون .بابا هم گفت که حتما یه سری میزنیم. خیلی ذوق داشتم برا عید یه حسی بهم میگفت این سفر سفر مهمیه و شاید سرنوشتمو تعیین کنه نمیدونم .بالاخره داشتم با خانواده آترین روبرو میشدم خواهرشو که دیده بودم ولی بقیه اعضای خانوادشو نه.دلم میخاست بیشتر با خانوادش آشنا بشم.هیچ تصوری از خانوادش نداشتم .فقط داییشو دیده بودم.آدم با شخصیتی بود.همش فکر میکردم یعنی مادرش چه جوریه.خیلی فکرم مشغول سفر بود.چند روزی به عید مونده بود تصمیم گرفتم یکم خرید کنم کلا عاشق خرید کردن بودم پویان خان که الیو ول نمیکرد .پس نمیتونستم با اون برم .تصمیم گرفتم تنهایی برم.بعد شرکت زود رفتم خونه یکمی استراحت کردمو پاشدم به مامانم گفتم میرم خرید باید یه لباسای شیکی برا عید و البته خونه آترینشون میگرفتم.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,20, ساعت : 13:34
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

رفتم تو یکی از پاساژا یه پیراهن مشکی سفید که همون اول چشمو گرفته بود رو خريدم خیلی ظریف کار شده بود روش با یه شلوار مشکی لی.یه چند تای دیگه هم خریدم ولی این مشکی سفیده رو خیلی خوشم اومد.
تو خونه هم همش بحث سفر بود الی و پویان از همه خوشحال تر بودن خندم گرفته بود فکر کنم اینا به ماه عسل فکر میکردند.خاک بسرم چه بی حیا شدم من.
خوب چی کار کنم بس به هم چسبیدن عینه کنه .اون پویانم دیگه یادش نمیاد خواهری داره صبر کن خودم شوهر کنم .نیگا نیگا چه جوری برادر نازنینمو ازم جدا کرد.
چی کار کنم هر دوشونو دوست دارم....
همه در جنبو جوش عید بودیم مامانم که مدام خرید بود و تو خونه پیداش نمیکردیم پویان خان هم که از همسر گرامشون دل نمیکند.
بابا هم یا شرکت بود یا دنبال خریدای مامان .وای که چقدر عیدو دوست دارم.هر سال عید کلی خرد میکردم از لباس گرفته تا گلو گلدون وسایل سفره هفت سین..
چه کارها كه با پویان نمیکردیم چقدر سربسر هم میزاشتیم ولی حالا اون زن داره و همش پيشه زنش..
تصمیم گرفتم خودم برم خرید.
هر چی دلم میخواست میخریدم از وسایل تزئینی تا لاکو و لوازم آرایش برا خودم.
با خستگیو کوفتکی به خونه رسیدم .دیدم انگاری مامان بابام هم تازه رسیدن.
- کجا بودی دخترم؟
- هیچی رفته بودم خرید .
- چی خریدی عزیزم؟؟؟
- هر چی دلتون بخواد.شما چی خریدین؟؟؟؟
- به قول خودت هر چی دلت بخواد ....
- مامان راه افتادیا و خنديدم خودش هم خندش گرفته بود.
- یه نگاهی به خریدا کردم یه خردش که لباس بود یه سریشم لوازم خونه.قراره شده بود دکوراسیون خونه هم یه تغییری بکنه .
البته تا چند روزه دیگه مبلمان جدید میومد چون تازه رنگ دلخواهشونو سفارش داده بودن منم یه تغییراتی تو اتاقم دادم یه سری از وسایل اتاقمو عوض کرده بودم اونا هم قرار شده بود با مبلمان بیاد .وای که عید چقدر خوبه.
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1391,01,21, ساعت : 01:08
چند روز دیگه هم گذشت و بالاخره مبلمان جدیدو آوردن. همین طور وسایل اتاق منو که تازه سفارش داده بودم. خونه یه شکل دوست داشتنی شده بود.اتاق من که دیگه نگو. تازگیا رفته بودم ، یکی از عکسای بچگیمو بزرگ چاپ کرده بودم. خیلی ناز شده بودم تو عکس .عاشق اون عکس بودم.موهام بین صافو فر بود .درست عین عروسک شده بودم.
بچگیام کلا قیافه با نمکی داشتم. یه مقدار پر رو هم بودم .هر کی باهام صحبت میکرد ، عاشقم میشد. بس که زبون میریختم .هی ، یادش بخیر.البته کنار اون عکس یه عکسم از بزرگیم بود که تو ژستی که گرفته بودم ، مظلومیت همراه با شرارت توچشام موج میزد.خدایا مرسی منو این قدر خوشگل آفریدی.کلا اعتماد به نفسم خیلی زیاد بود .چه کنم خوب خوشگلم دیگه.
اتاقم خیلی ناز شده بود .مامانم وقتی عکسا رو دید ، کلی قربون صدقم رفت. آخه واقعا خوب شده بود میز کامپیوترم هم عوض کرده بودم.تنها چیزی که عوض نشده بود میز نقشه کشی بود .اونم چون گه گاهی استفاده میکردم زیاد تو فکر تغییرش نبودم یعنی یه جورایی برام مهم نبود.
سر کارم بودم که آترین اومد تو و گفت: اگه میشه برم تو اتاقش
.چند لحظه بعد پا شدم رفتم تو اتاقش.گفت که فردا میخاد بره گرگان و تو گرگان منتظرمه و با شوخی گفت: باید بیای نیای عیدی خبری نیست.یکم من من کردو آخرم گفت:
-پرنیا میشه امروز که روز آخریه تو امسال من هستم با هم بریم بیرون.
نمیدونستم چی بگم.یه نگاه التماسی بهم کرد که قبول کردم. با هم سوار ماشینش شدیم و رفت یه کافی شاپی نگه داشت با هم پیاده شدیم.قهوه و کیک سفارش داد.اولش یکم من من میکرد ولی بالاخره به حرف افتاد.
-ما تا چند روز همو نمیبینیم البته عید ایشاالله میای .دلم میخاد تا وقتی بیای گرگان بهم فکر کنی .
-یعنی چی؟
-تو بهم فکر کن.نمیتونم چیزی بگم الان.بزار تو عید همه چی مشخص میشه.
دیگه حرف خاصی نزد و منو با دنیایی از سوال به خونه رسوند .حس کلافگی داشت. حسم میگفت ، بالاخره داره با خودش کنار میاد.بالاخره میخاد حرف بزنه ، همون حرفی که خیلی وقته حس میکنم نگفته و میخاد بگه.
چند روزه دیگه هم گذشتو بالاخره عید رسید.وای تا قبل از ساعت تحویل یه دلهره و نگرانی خاصی داشتم .وقتی سال تحویل میشد یه جورایی میشدم .تازه یادم میفتادکه یه سال دیگه از عمرم گذشته و به یاد گذشتم میفتادم ، سعی میکردم اگه کار بدی یا خصلت بدی از گذشته در وجودم هستو از خودم دور کنم .عید برام یه جورایی تغییرو تحول بود .نزدیکای ساعت تحویل معمولا دعا میخوندم.امسالم همین کارو کردم .
مامان بابا هم همین کارو کردن.امسال خونواده الیشونم خونه ما بودن.احسانو پویانو الی دم سال تحویلم از اتیش سوزوندن دست بر نمیداشتن .فقط من بودم که متینو سنگین نشسته بودم.
البته از منم بعید بود ولی موقع سال تحویل کلا آروم میشدم به قول پویان یه ادم دیگه میشدم.
بالاخره دعای تحویل سال خونده شد:


یا مقلب القلوب و الابصار



یا مدبر اللیل و النهار



یا محول الحول و الاحوال



حول حالنا الی

احسن الحال




و بازار بوسو عیدی به راه شد.اول ازهمه عیدی به عروس دوماد داده شد.وای که چه شادی بودن اینا.بعدم نوبت منو احسان شد.عیدی اونم از لای قرآن.
بابا و مامان هر کدوم به من عیدی یه 50 دادند. یه چشمکی زدم بهشو ن گفتم بقیشو بعدا ازتون میگیرم.و واقعا هم میگرفتم.
خودشون اخلاقمو میدونستن ، دیگه شروع کرده بودیم به خوردن شیرینی که تلفن خونه زنگ خورد. البته قبلش بابا به مادرجون اینا زنگ زده بود.
بعدش عمو عمه دایی خاله زنگ زده بودند عیدو تبریگ گفتن .در حال گوش کردن به فرمایشات پدر و مادر گرام با تلیفون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد.البته رو سایلنت گذاشته بودم که کسی نفهمه ، رفتم کلی خوشحال شدم که آترینه ولی بعدش که دیدم نگاره از اون شادیه اولیم کم شد.یه ساعتی با اون صحبت کردم.کلا اون زده بودد رو دست من.من کم صحبت نمیکردم ولی اون بدتر از من بود.آخر سر بهش گفتم ، نگاری گوشی سوخت. گوش منم سوخت .میایم همدیگه رو میبینیم دیگه.
برام تعریف کرده بود که قراره به زودی عقد کنن.هی.اینم داره میره من موندم و تنهایی... .
شیطونه میگه آترینو بی خیالش و برو زن مسعوده بی خاصیت شو تا قشنگ آترینو بسوزونم .آخه انگار نه انگار فقط تا یکی میومد غیرتی بازی در میاورد .اه اه اه اه......هر چند این آخرا انگار میخاست یه چیزی بگه.
تو این فکرا بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد صدامو صاف کردمو یه لحن بی تفاوتی به صدام دادم .

blue berry
1391,01,21, ساعت : 13:04
دوستاي گلم بيايد نقد و ايرادات كار رو بگيد من و شادي خيلي هم خوشحال ميشيم
:-2-40-:با تشكر و مثبت هاتون بهمون روحيه بديد:-2-40-:
+++++++++++++++++++++++++++++++++++

تو این فکرا بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد صدامو صاف کردمو یه لحن بی تفاوتی به صدام دادم .
-سلام خانوم.خوبی عزیزم؟؟؟؟عیدت مبارک.
-ممنون .تو خوبی؟
-مرسی.راستی با کی حرف میزدی این قدر طولانی بود؟
یه فکر شیطنت آميزی یه هو اومد تو ذهنم.
-هیچی مسعود بود.
به وضوح فهمیدم عصبی شده.
-مسعود با تو چی کار داشت؟چرا دو ساعت حرف زدی؟
-خوب من چیکاره ام؟؟؟همش میگه دوستم داره و این حرفا که علاقه ای بهش ندارم ولی ول کن نیست.خودم هم موندم دلم براش میسوزه.بچه خیلی باشعوریه بر خلاف چیزی که همیشه فکر میکردم.
با حرص گفت:
-نمیخواد از رو ترحم انتخابش کنی.خیلیا هستن دوستت داشته باشن و به زودی قصد خواستگاری دارن.
در حالی که خر ذوق شده بودم ولی بازم لحن بی تفاوتی به صدام دادمو گفتم:
-نمیدونم.تا قسمت چی باشه!!!!
تو دلم به خودم آفرین گفتم.حقته آترین خان باید تکلیف خودتو با خودت روشن کنی و با من.
لحنش دمق بود یه خرده دیگه صحبت کرد .آخرش گفت که تا عید تموم نشده به هیچ کی فکر نکن.منتظرتم تا بیای.و بالاخره خداحافظی کرد.
حدسم درست بود بالاخره میخواست به حرف بیاد.فقط یکم باید حرص میخورد.از کار خودم راضی بودم.چون بلاتکلیف بودم. چون واقعا تصمیم گرفته بودم اگه چیزی نگه بی خیالش بشم و بقیه فرصتا رو از دست ندم .درسته که دوسش داشتم ولی میتونستم فراموشش کنم چون عاشقش نبودم.
بالاخره سال نو شده بود. خانواده الیشون رفتن و الی و پویانم باهاشون رفتن.اولین عیدشون بود که باهم بودن.روز اول لباسای خوشگلمو پوشیدم که بریم خونه مادرجونم. قرار بود پویانم بیاد اونجا البته با الی.
رفتیم اونجا اونجا هم بازار ماچو بوسه داغ بود از همون بدو ورود مسعود خان زوم کرده بود رو من اومد جلو که دست بده یه چشم غره بهش رفتم و وارد شدم.اخه اون میدونست من کلا به نامحرم دست نمیدم .هنوزم بعضی چیزا رو نمی فهمید.
هر چند آترینم اوایل زیاد نمیفهمید!!! و به مرو ر اخلاقش تغییر کرد و شد همونی که من میخوام.
یادش بخیر اوایل چقدر بی چاک و دهن بود ولی آدمش کردم.خوب تواناییه دیگه!!!
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1391,01,21, ساعت : 17:34
رفتم اونجا و از همون اول چسبیدم به نگار .کلی حرف زدیمو خندیدم .احسانم اومد ، دیگه جمعمون جمع شده بود.فقط پویانو الی بودن که محجوبانه سر به زیر افکنده بودن.
آخی اینا هم چقدر محجوب.چقدر سر بزیر اما انگاری یاد گرفتن ،خجالت بکشن.خوب خدا رو شکر .
شام هم همونجا موندگار شدیم.سبزی پلو با ماهیه شب عید بود.هر چند که من باقلا پلو با ماهیو بیشتر ترجیح میدادم.
بالاخره نوبت عیدی رسید.و عیدی ها هم داده شد.
و بالاخره رسیدیم خونه ولو شدم روی تخت .آخ که چقدر خسته شدم امروز.قرار بود شیشم بریم گرگان.وای چرا شیشم نمیاد .
چند روز دیگه هم به دیدو بازدید گذشت.بالاخره پنجم رسید بارو بندیلو جمع کردیم .و اماده حرکت شدیم قرار بود صبح زود ،راه بیفتیم ساعت 4 صبح.
بالاخره حرکت کردیم دو ماشینه البته لیلی مجنون با هم ،منو بابا اینا با هم. یکم دلشوره داشتم ، نمیدونستم چی در انتظارمه.بالاخره انتظار به سر رسید و ما به همون هتلی که اون دفعه منو الی رفتیم رفتیم.
آترین با بابا در تماس بود. قرار بود یه استراحتی کنیم ، بعد بیاد دنبالمون.
به منم اس داد که خوش اومدی منتظرت بودم و دلتنگ.
د بیا .نا پرهیزی کرده ها.اما ظاهرا حسم بهم درست میگفت ، بالاخره قراره تکلیفمون مشخص بشه.
یه دو ساعتی استراحت کردیمو بابا زنگ زد به آترین .قرار بود یه دوری تو شهر بزنیم .وای چه جاهایی رفتیم .النگ دره که کلی خوش گذشت ،خوش آبو هوا.چیه این تهران همش دودو دم.
وای چه مناظری. بیشتر از همه دیدن آترین حالو هوامو عوض کرده بود.انگاری تازه فهمیدم منم دوسش دارم و معنی دلتنگیو فهمیده بودم.
خلاصه بعد از کلی گشتن ،میخواستیم بریم ناهار که آترین گفت :تدارک دیده وما رو به خونشون دعوت کرد. وای .چه خونه ای و ،یلایی ،دوبلکس.چه حیاطی ،خونش خیلی خوشگل بود.
رفتیم تو. مامانش اومد جلو .چقدر خوش برخورد ، آناهیتا هم اومد. چقدر خونگرمو راحت بودن .
مامانش خیلی صمیمی و خودمونی برخورد کرد ، درست مثل آناهیتا البته آناهیتا از لحاظ ظاهری به پدرش شباهت داشت و آترین به مادرش.ناهار صرف شد و یکمی موندیم که بابا قصد رفتن کرد ولی آقای کیانمهر بابای آترین نذاشت.
در حال صحبت بودیم که بابای آترین گفت:
اگه از نظر آقای عزیزی اشکال نداشته باشه ،ما میخواستیم پرنیا جان رو برای آترین پسرم خاستگاری کنیم؟؟؟؟ البته بعد عید برای خاستگاری حتما میایم تهران.ولی یه خرده پسرم حول بود و میترسید ، پرنیا جان رو از دست بده. براهمین ما هم گفتیم ،زودتر مطرح کنیم که خیالش راحت باشه.
وای .این چی میگفت.البته حدسشو میزدم ولی یه دفعه ای حول شدم سرخو سفید شدم . الیو دیدم که داشت از اون لبخندای مرموزانه میزد که یعنی دیدی گفتم .یک مقداری در دلم قند آب میشد.
به آترین نگاه کردم که با یه لبخند ژکوند بهم خیره شده .وای عجب این بشر پر رو بودا.روز خاستگاریم بلد نبود خجالت بکشه پسره چشم چرون.
اس دادم بهش:
چشاتو درویش کن پسره چشم چرون.من قصد ازدواج ندارم ،میخام درسمو بخونم.
نوشت:
خوب درستو بخون من با درس تو چی کار دارم.در ضمن مدل چشام اینجوریه.تو رو نیگاه نکردم که با یه علامت خنده.
پسره پر رو شیطونه میگه همینجا بهش بگو نه حالش گرفته شه ها ولی نه گناه داره .نیگاش کن چه مظلوم نیگاه میکنه.خودم هم خندم گرفته بود از احساساتم.قیافه جدی به خودم گرفتمو رومو کردم اونور.قیافه آترین تو هم رفت .برام اس داد :
خانوم غلط کردم .اخماتو واکن.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,21, ساعت : 22:27
یک مقدار از اخمامو وا کردم ولی نه زیاد.آخه پر رو میشد .هنوز که هیچی نشده بود تازه قرار بود بیان تهران خاستگاری.ای خدا. کی عید تموم میشه.وای تا موقعی که بله رو بگم یک حالی ازش بگیرم که خودش حال کنه. کلا مردم آزار بودم.خوب حقشه دیگه میخاشت عاشقم نشه. یه هو یاد مسعود افتادم .خیلی دلم براش میسوخت.اگه الان بفهمه چی میشه.هنوزم که بهش گفتم دوسش ندارم بازم بهم ابراز علاقه میکنه.فقط امیدوارم خدا مهر منو از دلش بیرون کنه.
تو این فکرا بودم که صدای بابا اومد که به آقای کیانمهر میگه:
- والله .آقای کیانمهر ما اصلا انتظارشو نداشتیم.یه دفعه ای غافل گیر شدیم.آترین خان هم مثل پویانه خودمه وخوب همکارم بودیم و شناخت ازش دارم و میدونم پسره دستو پا داریه. کی از آترین جان بهتر ولی خوب مهم نظر پرنیا جانه.هر چی دخترم بگه نظر ما هم همونه.
- پس اگه اجازه بدید بعد عید بیایم خدمتتون تهران؟؟؟
- خواهش میکنم هر جور شما راحتید.
بالاخره برگشتیم هتل تا رسیدیم مامان گفت:
- هیچ فکر نمیکردم بخوان خاستگاری کنن؟؟؟
بابا:راستش منم غافلگیر شدم .نمیدونستم چی بگم؟؟ پرنیا جان بابا نظر خودت چیه؟؟
حول شده بودمو نمیدونستم چی بگم... انتظار همچین سوالی رو به این زودی ازش نداشتم
- نمیدونم بابا.یعنی چیزه پسره خوبیه ولی خوب نمیدونم.
- این یعنی تو هم خوشت میاد ؟؟
هیچی نگفتم. بابا لبخند محوی زد همین طور مامانم.مامانم به بابام گفت:
- تا وقتی اینجا هستیم یه تحقیقی در مورد خانوادشون بکن .کی بهتر از آترین.هم خوش قیافست هم خیلی متینو نجیب.
تو دلم گفتم : مامان جون اون موقع که داشت با نگاهش منو قورت میداد شما کجا سیر میکردی؟؟!!!
دیگه حرفی زده نشد.پویانو الی هم که رفته بودن گردش دو نفره عشقولانه.
بالاخره پویان خان و الهه خانوم تشریف آوردن در حالی که نیش دو تاشون تا بنا گوش باز بود.
الی تا منو دید اشاره کرد بریم تو اتاق.فهمیدم میخاد سوال پیچم کنه.ابرو بالا انداختم که یعنی نمیام.لنگه دمپایی رو فرشیشو اشاره کرد یعنی اگه نیای با همین لنگه دمپایی میوفتم به جونت.شوخیم نداشت. پس مثل بچه آدم سرمو کردم زیر رفتم تو اتاق.
- به به خواهر شوهر گرام.خیلی مارمولک شدیا.چرا به من نگفتی؟؟؟؟
- خودم هم نمیدونستم بابا یه دفعه ای رفتیم اونجا خاستکاری کرد.
- حالا چی بهش اس میدادی؟؟؟
- چقدر تو فوضولی الی .تو حرکات دست منو هم چک میکردی؟؟
- چی کار کنیم دیگه یه خواهر شووووووووووور بیشتر نداریم که؟
- تعجبم چرا پویان فوضول نیومده؟؟؟
- پویان فوضول چیه بی تربیت ؟؟؟پویان خان یا آقا پویان...
کی میره این همه راهو ؟؟؟!!

*shadi joon*
1391,01,22, ساعت : 13:49
-من میرم، عزیز دلم.آهان گفتی چرا اون نیومده.از اونجایی که منو اون نداریم، خوب من میشنوم ،براش تعریف میکنم دیگه.
-الی چیزی از علاقه من که بهش نگفتی ؟؟؟؟
-نه بابا .خر که نیستم .فقط میگفت، حدس میزده که آترین تو رو دوست داشته باشه.بالاخره اونم مرده و هم جنساشو میشناسه و نوع نگاه ها و تشخیص میده.
-خوب نظرش چی بود؟؟؟؟؟
-میخواستی چی باشه ؟؟؟کاملا موافقه .میگه هم خوب میشناسیمش. هم اینکه پسره نجیبیه.
-نجیبیشو از کجا فهمید ؟؟؟؟
-نمیدونم. فکر کنم از اونجا که فقط به تو نیگاه میکرد نه کس دیگه و زد زیر خنده
-خوب اونوقت اون میشه نجیب.
-بابا قصدش ازدواج بوده مشکلی نداره.نیگاه آقامون چه با شخصیته ،چقدر راحت موافقت کرده.
-به آقاتون ارتباطی نداشت که.
-الان میرم بهش میگم.
-خیلی خوب الی جون غلط کردم، بیا بشین.تعریف کن، امروز چه کارا کردین? بدون سانسور بگیا و لبخندی زدم.
-برو گمشو دختره بی حیا.هنوز شووووور نکرده، میخاد همه چیو یاد بگیره.
-بی تربت منحرف.
-منحرف خودتی.
-خوب حالا کوجا رفتین؟
-هیچی رفتین یه دور زدیم تو شهر همین دیگه
-چه مختصرو مفید.
خندیدو گفت :
-بقیش به درد شما نمیخوره .چشمو گوش بستتو باز میکنه ها.
-آهان از اون لحاظ.
-بله از اون لحاظ. حالا هم برو بیرون.همسر عزیزمو صدا کن بیاد تو.بسی دلم براش تنگ شده.
-شوهر ندیده بد بخت.
-خودتی
و با خنده رفتم بیرون.پویان اومد پیشمو گفت:
-پرنیا برات آرزوی خوشبختی میکنم.آترین آدم خوبیه ،خوشبخت بشی.
-پویان مسعودو چه کنم؟؟؟
-مگه مسعودو دوست داری؟
-نه ولی خوب دلم براش میسوزه. حتی شب عیدم نیگاهش به من بود.
-سخته ولی فراموش میکنه.باید با خودش کنار بیاد.تو که نمیخای برا یه ترحم به اون فکر کنی؟
-نه.ولی خوب براش نگرانم.قبلا اصلا ازش خوشم نمیومد ولی الان فهمیدم چه روح بزرگی داره.نمیخام ناراحت بشه ازم.
-ببین پرنیا تو یا آترینو دوست داری یا مسعود . در هر صورت باید دل یکی بشکنه. نمیتونی به خاطر ترحم انتخا ب کنی کسیو ،چون بعدا پشیمون میشی. پس همون کاریو بکن که دلت میگه.اگه گفت آترین .آترینو انتخاب کن.
-ممنون از راهنماییت.
-یه آبجی بیشتر نداریم که.
-برو پیش الی تا دعواشو با من نکرده.حسوده ها.
-در مورد خانوم من درست صحبت کنا.
-برو بابا
و با خنده رفت تو اتاق. روزهای دیگه هم با خانواده آترین بیرون میرفتیم ،نامزد آناهیتا هم بود .واقعا خانواده گرمی بودن.جایی تو گرگان نبود که نرفته باشیم .همه رو با خانواده آترینشون رفتیم .بالاخره سفرم تموم شد.وقرار شد برگردیم تهران .قرار بود خانواده آترینشون 15 ام بیان برا خاستگاری تهران.
چند روز باقی مونده رو به دیدو بازدید گذروندیم.بالاخره 13 بدر فرا رسید .همیشه میرفتم خونه مامان جونم.بقیه هم میومدن.وای چه آتیشی بسوزونیم با نگارو نوید.یادش بخیر سالای قبل.نمیدونم چرا یه هو دلم گرفت .رفتم تو دوران کودکیم، اون موقع ها میرفتم سوار تاب میشدم چقدر تاب بازیو دوست داشتم اما الان داشتم به ازدواج فکر میکردم .چقدر اون خاطرات دور بود ،چقدر من بزرگ شده بودم.
نمیدونم تو انتخاب آترینم دو دل شده بودم ،آترین میتونست مرد رویاهام باشه یا نه؟؟؟اگه اونی نباشه که من میخام چی؟اگه دروغ بگه چی؟؟؟از هیچ چی به اندازه دروغو فریب کاریو پنهان کاری بدم نمیاد.
وای چرا من این فکرا رو میکنم.مگه آترینو نمیشناسم مگه دوسش ندارم.اما خوب ادما عوض میشن تغییر میکنن. تو این فکرا بودم که الی گفت:

blue berry
1391,01,22, ساعت : 20:43
بچه ها يه سر هم به تاپيك نقد بزنيد خوشحال ميشيم
++++++++++++++++++++++++++++++
تو این فکرا بودم که الی گفت:
-بپا غرق نشی.
-نه خیالت راحت باشه.
-به آترین فکر میکردی؟
-آره.خیلی نگرانم الی.میترسم اشتباه کرده باشم.
-نگران نباش.
-سعی میکنم.
-راستی بریم سبزه گره بزنیم؟
-بریم.راستی تو چرا ؟
-چشمکی زدو گفت:برا شوهرای آیندم
-آی پویان کوجایی؟
-خوبه حالا ول کن بابا.شوخی کردم. توکه میدونی من چقدر دوسش دارم.
-آری آری میدانیم. با هم خنديديم به اين لحن حرف زدنم.
خوب پس برو به آقاتون برس .بزار ما فکر کنیم ببینم چه غلطی میکنیم.
اون روزم گذشت.هر چی به 15 ام نزدیک تر میشدیم استرس من بیشتر میشد. دوسش داشتم ولی دو دل بودم.میترسیدم پشیمون شم.به قول الی هیچ وقت ثبات فکری نداشتم.
15 ام بالاخره رسید آترین پیام داده بود ساعت 6میان خونمون.البته به بابا اینا اطلاع داده بودن.
برام جالب بود آترین هیچ چی از جواب نمیگفت نمیدونستم چرا هیچی نمیگه.یعنی این قدر به احساس من پی برده و مطمئنه جوابم مثبته.از صبح همش تو فکر این بودم چی بپوشم کدوم عطر و بزنم آرایشم چه جوری باشه.آخرشم یه پیراهن مجلسی که خیلی شیک بود و آبی آسمونی بودو پوشیدم یه آرایش محوی هم کردم و صندل مشکیمو پوشیدم شالم سرم کردم.
استرس داشتم.....
خدا رو شکر من چایی تعارف نمیکردم اصلا عادت نداشتم کلا آدم تنبلی بودم هیچ وقت این کارو نکرده بودم.
به شدت از این رسم تو خواستگاری بدم میومد.مهمونم میومد خونمون من یه گوشه میشستم.همه میگفتن خیلی تنبلی ولی من یه گوشم در یه گوشم دروازه . خوب چی کار کنم عادت نداشتم به کار.
مادرجون اینا هم اومده بودن.مامان تا منو میدید یا گریه میکرد یا قربون صدقم میرفت مامان جونم همین طور بود.پویان لبخندی به لبش بود و الی هم کنارش نشسته بود .
بالاخره ساعت 6 شدو زنگ درو زدن.بالاخره اومدن، نمیدونستم چی کار کنم ، منی که کلا خجالت تو ذاتم نبود الان خجالت میکشیدم برم پایین.
اما بالاخره رفتم، تا رفتم پایین نگاه ها به سمت من کشیده شد و رنگ من از سرخ به بنفش تغییر پيدا كرد.مامان و خواهر آترین دست دادن و روبوسی کردن، وای این آترینه!!!
چه تیپی زده ، صورت 6 تیغه، ای جونم، نانازی، کت شلوارشووو تا حالا با کت شلوار و حالت رسمیشو ندیده بودم.چقدر بهش میومد اسپرتم میزد خوشتیپ میشد اما کلا تیپ اسپرتشو بیشتر دوست داشتم تیپ مردونه فقط مال مهمونی خوبه ، موهاشم یکمی کوتاه کرده بهش خیلی میومد.دلم میخواست بپرم ماچش کنم ولی جلوی دلمو گرفتم و گفتم همه چی به وقتش.
صحبتا اولیه داشت زده میشد اما نه من نه آترین حواسمون نبود میتونستم تو نگاش بخونم اونم منتظره وقتیه که بگن بریم دو تایی صحبت کنیم.بالاخره لحظه موعود رسید و من هیچی از صحبت های زده شده نشنیدم.
با هم رفتیم اتاق من.جالب بود تا اومد اتاق من شروع کرد به حرف زدن .کلا آدم راحتی بود.
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1391,01,22, ساعت : 22:39
- اتاق قشنگی داری.راستی خیلی خوشگل شدیا.وای پرنیا یه عالمه حرف دارم واست.تو این مدت که همو ندیدیم خیلی بهم بد گذشت یعنی فقط گذشت .مامانم گفت تا این پسره خلو چل نشده زنش بدیم منم از خدا خاسته گفتم بریم خاستگاری اول فکر نمیکردن جدی بگم آخه کلا من کمتر حرف جدی میزنم.بالاخره اونا هم آرزو داشتم وقتیتو رو دیدن کلی خوششون اومد مخصوصا که آناهیتا هم کلی ازت تعریف کرده بود.حالا تو بگو.نمیخای حرف بزنی دلم برا شنیدن صدات تنگ شده؟
اینا رو با هیجان خاصی میگفت.برق خاصی تو چشماش دیده میشد.میتونستم بفهمم خیلی دوسم داره.
هیچی نگفتمو بهش خیره شدم.
-خوب چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟
-هیچی خواستم یه خستگی در کنی؟بابا یه نفسی بکش .چقدر حرف میزنی
در حالی که دمغ شده بود گفت:
-خیلی بی احساسی بابا.من دارم برا تو بال بال میزنم اونوقت تو اینجوری میگی؟؟
-خوب. خیلیا برام بال بال میزنم.
-فکر کنم تو میخای امشب حرصم بدی. از چشات میخونم.
-نه بابا روان شناس شدی/؟؟؟؟
خندیدو گفت:
-علائم عاشقیه عزیزم.
-خوب بریم سر اصل مطلب.
-خوب عقدو کی بزاریم.عروسی کی باشه.عقدو عروسی باشه یه جا یه ماهه دیگه نظرت چیه؟راستی ماه عسلو کجا بریم؟؟؟؟
در حالی که سرخو سفید شده بودم از حرفاش.
-پیاده شو با هم بریم.کجا با این عجله؟؟؟؟مگه من گفتم جوابم مثبته؟؟؟
-تو نه ولی چشات به من گفت.
-نمیگم ازت خوشم نمیاد چرا دوست دارم ولی عاشقت نیستم.میدونی من کلا آدم منطقی هستم تا احساساتی.پس زیاد به خودت مطمئن نباش.
-یعنی جوابت نه است؟؟؟؟
با ناراحت این حرفو زد.
-نه.منظورم این نیست.باید بیشتر فکر کنم و همه جوانبو در نظر بگیرم همه چیز علاقه و عشق نیست.صحبت یه عمر زندگیه.صحبت یه روز دو روز نیست.نمیخام ازم ناراحت بشی ولی دلم میخاد به نظرم احترام بزاری هر چی که باشه.
-چرا نمیگی جوابت نه است؟ ااینو با یه بغضی گفت
-نگفتم جوابم نه است .گفتم بزار یکم فکر کنم.
-باشه فکر کن فقط خواهشا به جواب مثبت فکر کن.باشه
لبخندی زدمو گفتم:
- سعیمو میکنم.
یه خرده در مورد افکارو اعتقادتمون حرف زدیم یه فرقایی با هم داشتیم ولی خیلی چشمگیر نبود.فقط یه خرده از شیطون بودنش میترسیدم.یکم بی اعتماد بودم بهش. باید با مامان بابا و پویان بیشتر صحبت میکردم. اونها میتونستن خوب بهم کمک کنن.
وقتی داشت میرفت یه جوری نیگام کرد کم مونده بود بگم جوابم مثبته اما الان زود بود پر رو میشد به علاوه منم باید جدی به این قضیه نگاه میکردم.
با هم به سمت خانواده ها رفتیم.همه جوری نگامون میکردن که عنی نتیجه چی شد؟؟؟
به بابا جوری نگاه کردم که منظورمو فهمید.
-اگه اجازه بدید دخترم فکراشو بکنه و بهتون اطلاع بدیم.
-هر جور شما صلاح بدونید آقای عزیزی.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,23, ساعت : 13:09
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
اونشبم تموم شد و قرار بر این شد دو هفته دیگه برا جواب تماس بگیرن.تو شرکت آترین باهام سر سنگین بود البته خودم هم بهش گفته بودم تا روز جواب نمیخوام با هم برخورد خاصی داشته باشیم.با مامانو بابا حرف زدم اونها هم نظرشون مثبت بود مهمتر از همه پویان بود که تاییدش میکرد.بالاخره به این نتیجه رسیدم که جوابم مثبته یعنی بالاخره مطمئن شدم.
این دو هفته ام بدون اتفاق خاصی گذشت بالاخره مامان آترین زنگ زدو جوابو خواست به مامان گفتم بزن رو آیفون خودم هم بشنوم .مطمئن بودم آترین اونجاست تا مامان جوابو گفت صدای جیغ آترین اومد .مامانش گفت:
- ببخشید دیگه .عاشقی هزار دردسر .
- مامانم هم خندیدو گفت انشاالله خوشبخت بشن.
مامان هنوز در حال صحبت بود که موبایلم زنگ زد:
- خیلی بدی پرنیا(اینو با یه ذوقو شوقو هیجان خاصی گفت)
- ای کاش الان پیشم بودی؟
- خوب که چی؟
- باز تو اومدی بزنی تو پر من.
- خوب چی کار کنم ؟
- هیچی همسر عزیزم.الان به فکر برنامه عقد و عروسیو ماه عسل باش.
- باز تو شروع کردی آترین؟
- جان.
- کوفت چته؟؟؟
- یه بار دیگه تکرار کن.
- آتریییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییین .
- جونم عزیزم.
- باز پر رو شدیا.
- خوب دیگه میخوایم زنو شوهر بشیم تازه پرروترم میشم و خندید
- کاری نکن به مامانم بگم زنگ بزنه بگه جوابم منفیه.
- غلط کردم خانوم.خوب شد؟؟؟
- بله.عالی شد.
- میگم زودتر عقد کنیم .فردا پس فردا بشه خوبه ها.
- شوخیت گرفته.بعید میدونم تا دو سه ماهه دیگه بتونیم عقد کنیم.
- خودم جورش میکنم.من میرم مخ مامانو بزنم.تو هم برو استراحت کن.به منم فکر کنیا.زودی میایم برا مراسمو بله برون.
در حالی که میخندیدم گفتم باشه.مامان اومد و گفت:
-وای که چقدر این پسره عجوله .قراره فردا پس فردا بیان برا بله برون.
- چه زود مامان؟؟
- خوب چی کار کنم خانوم کیانمهر این قدر گفت من کم آوردم.
با خودم گفتم:معلوم نیست چی به مامانش گفته که مامانش زودی زنگ زده پسره عجول!!!
:-2-41-::-2-41-::-2-41-:

*shadi joon*
1391,01,23, ساعت : 18:03
رفتم تو اتاقم .به اتفاقات این چند روز فکر کردم. به آترین، به خودم ،به عید، به اینکه آیا واقعا آمادگیه یه زندگی مشترکو دارم.
به اینکه نکنه آترین عوض شه و کلی فکر دیگه اما سعی میکردم بهش فکر نکنم ،یعنی نباید فکر میکردم .بالاخره تا چند وقت دیگه شوهرم میشد.خندم گرفت وای فکر کن من شوهر کنم ؟!!!!کی حوصله آشپزیو داره ؟!!!خونه داریم که بلد نیستم .خوب به من چه.آترین باید خودش یاد داشته باشه همین که قبولش کردم از سرشم زیاده . منت گذاشتم سرش که میخام زنش بشم.هر چند بالاخره که چی باید یه کارایی بلد باشم باید آشپزی یاد بگیرم.تا اون موقع هم جناب آترین خان وظیفشه آشپزی. یادم باشه تو عقد نامه ذکر کنم اینا رو بعدا نزنه زیرش.وای فکر کن آترین پیش بند ببنده چه شود.الهی بچم . این قدر ازش کار بکشم که از زن گرفتنش پشیمون بشه و با این فکر خودم هم خندم گرفت .کلا مردم آزاری تو خونم بود.
وقتی بابا اومد مامان بهش قضیه خانوم کیانمهرو گفت ظاهرا قرار شده بود فردا عصری بیان برا قرار مدار. وای حالا چی میشه.یه هیجان همراه با ترس داشتم آترینو دوست داشتم ولی آینده برام مبهم بود.وای چی بپوشم فردا.یادم اومد یه پیراهن یاسی داشتم خیلی بهم میومد، همونو با کتو شلوارم میپوشم.از دامن بدم میومد کلا کم دامن میپوشیدم.مجالسم معمولا پیراهن میپوشیدم.
بالاخره فردا هم رسید.مامان همش استرس داشت بیشتر از من . قرار بود مادرجونم اینا بیان و کسی تا وقتی که مراسم رسمی نشد ،خبر دار نشه .آترین از دیروز دیگه زنگ نزده بود.
بالاخره زنگ درو زدن و خانواده آترین اومدن. بعد کلی از این در اون در گفتن. مامانش اجازه خاست که حلقه رو بزاره تو دستم.وای چه خوشگل بود.البته گفت ،این به عنوان نشونست و بعدا خودشون حلقه اصلیو با هم برن بگیرن.
صحبت از عقد کنون شد بابا موافق بود دو ماه دیگه که مصادف بود با یکی از اعیاد بزاریم ولی آترین از اون طرف به مامان باباش علامت میدد که یعنی دیره.
بالاخره این قدر حرف زده شد که قرار شد یه صیغه محرمیت دو ماهه بینمون خونده بشه و بعد دوماه عقد کنیم عروسیم که یه سال دیگه افتاد.
اصلا دلم نمیخاست صیغه کنیم ولی به اصرار پدروعمو و پدربزرگ آترین بابا کوتاه اومد یعنی تو رو دربایستی موند .دلم نمیخاست آترینو ببینم ،خوب نمیمرد تا دو ماه دیگه صبر میکرد.
صیغه رو دوست نداشتم از طرفی دوست نداشتم به این زودیم عقد کنیم. میخواستم بیشتر باهاش آشنا بشم.
پدر بزرگ آترین صیغه رو خوند و ما بهم محرم شدیم.نمیدونم یه حسی داشتم یکم گیج بودم. تو این فکرا بودم که مامانم گفت:
-پرنیاجان ،نمیخای اتاقتو به آترین جان نشون بدی؟
این یعنی باید باهم تنها باشیم. یکمی ازش میترسیدم یکمی هم خجالت میکشیدم.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,23, ساعت : 23:42
این یعنی باید باهم تنها باشیم. یکمی ازش میترسیدم یکمی هم خجالت میکشیدم.
دیدم یه هو آترین بلند شد و منتظره منه که برم تو اتاق همه با یه لبخند همراهیم کردن سرخ شده بودم.
بالاخره به در اتاق رسیدیم .با خجالت در اتاقو باز کردم ولي خجالتي تو چهره آترين نبود هر چي بود شيطنت بود.اول من رفتم تو بعد اون.چنددقیقه اول بهم خیره بود دما بدنم بالا رفته بود چون هم خیلی نزدیک بودیم و اینکه زیادی بهم خیره نگاه میکرد خوشم نمیومد کسی بهم زل بزنه.بعد چند دقیقه اومد سمتم یکم ترسیدم دیدم دستش رفت طرف شالم و شالمو برداشت و نفهمیدم دیگه چی شد که خودمو تو بغلش دیدم و صورت از بوسه هاش داغ شده بود.خیلی خجالت کشیده بودم.یه دفعه تو موقعیتی قرار گرفته بودم که هم برام سخت بود و هم به نوعی شیرین .بالاخره اونروزي كه دوست داشتم از هميشه بهش نزديكتر باشم رسيده بود.
-آتریـــــــــــــن
- جونم عزیزم.خانوم خوشگلم.
اینو در حالی میگفت که تو چشاش یه برق خاصی داشت .دستشرودوركمرممحكم کرده بود.
-آترین یکم آرومتر .لهم کردیا. خندیدو گفت:
-ببخشید. و این دفعه لبشو رو لبام گذاشت محکمو طولانی .
-نمیخای جواب بوسمو بدی.
-آتریـــــــن.ولم کن.تازه محرم شدیما.
-خوب چه کا کردم مگه.تو جواب بوسمو بده تا ولت کن.
تو دلم گفتم بیا این سگ خورد.خواستم گونشو ببوسم که لبشو رو لبم قرار دادو مجبور شدم لبشو ببوسم.دیدم ول کن نیست.با پام یه لگد به ساق پاش زدم که یهو به خودش اومد.
-ای بابا. توچه گیری هستی .بابا الان که محرمیم.
-خوب باشه .عقد که نیستیم.
-باز گیر دادیا.ول کن تو رو خدا تازه پیش همیم.نزار لحظات خوشمون خراب شه.
هیچی نگفتم و اونم از فرصت سو استفاده کرد.بعد از چند دقیقه بالاخره کوتاه اومد و میخاستم برم بیرون که آترین دستمو گرفت. یه نگاهی بهش کردم که یعنی چیه؟
لبخندی زدو گفت:
- یه آبی به سرو صورتت بزن. هم سرخ شدی هم رژت یکم پخش شده.
با این حرف یه نگاهی به صورت اون کردم دیدم اثر رژ یکم رو لبش هست.
-آترین لبتو پاک کن.
خندیدو گفت:
-هنوز آثار جرم هست؟؟؟؟
-آتریــــــــــــن
-چشم عزیزم.پاکش میکنم.
-بدو زودتر بریم.
-تازه اومدیم که.
آتریــــــــن

*shadi joon*
1391,01,24, ساعت : 11:48
-میگم ،چرا نمیای بریم بیرون؟
-کوفت بریم.
-اونجوری نه.
-پس ،چه طوری؟؟؟
دیدم دستشو دور دستم حلقه کردو گفت:
-این طوری.
-آترین.ول کن، از این کارا خوشم نمیادا.
ولی مگه ول کرد همچین دستمو گرفته بود که انگار میخام در برم.
یه هو حواسش نبود دستمو ازاد کردم، کوبیدم به دلش .
-خوب، چرا میزنی شوهر بدبختتو؟
-تا چنبره نزنی به دست من.
-حالا متینو سنگین میریم پایین. اون نیشتم یه خورده ببند.یکم هم سنگین یاش.چقدر تو جلفی آخه.
-ای بابا.این طرزه حرف زدن با شوهرته زن؟
-جان؟؟؟؟؟
-هیچی غلط کردم.بریم
خندیدمو با هم براه افتادیم البته با یه سانت فاصله.
شب شام همگي به يه رستوران شيك رفتيم ،حسابي خوش گذشت اما نميدونم چرا همش يه استرسي داشتم. آترين هم قربونش برم از اول دستم رو گرفته بود و نميذاشت يه لحظه ازش جدا بشم. منم خجالت میکشیدم...خوشم نمیومد از این کارا.یه عمر بقیه رو مسخره کرده بودم.
شب موقع رفتن به خونه آترين نميذاشت برم و ميگفت حالا كه مشكلي نيست ،تو باز كجا ميخواي فرار كني ؟؟!!
مامان هم با اشاره بهم فهموند كه باهاش برم يه چرخي تو شهر بزنيم. منم به ناچار ؟؟
نه از خدام بود اما خوب ديگه نميتونستم زودي قبول كنم .
تو ماشين كه نشستيم .گفت :
- پرنيا اينقدر از من فرار نكناااا. يهو ديدي......؟؟؟
-چي ديدم؟؟
-حالا ديگه. از من گفتن بود.
تا 2-3 شب با آترين داشتيم، تو شهر ميچرخيديم .خيلي خسته بودم اما اين آترين خان ول كن نبود و ميگفت دلم برات تنگ ميشه؟؟
خلاصه با كلي خواهش آقا رو راضي كردم كه رضايت بده من برم خونه فردا هم از صبح كلاس داشتم. موقعي كه داشتم پياده ميشدم كه برم خونه
آترين گفت:
- خانومی يه چيزي يادت نرفته؟؟
-نه چي؟؟
-پرنيا خيلي بدي؟؟ چرا اينقدر ضد حال ميزني آخه؟؟!!
ديدم ناراحت شد صورتم رو بردم جلو صورتش و گفتم اوه اوه آقامون دلخور شده ازم؟؟
جواب نداد. گونشو بوسيدم اما نه؟؟ مثل اينكه هنوز قهره.
آروم لبامو گذاشتم رو لباش و يه بوسه كوچولو كاشتم رو لباش.
اومدم كه سرم رو بالا بگيرم يهو دستش رو دور كمرم حلق كرد و منو محكم كشيد سمت تو بغلش .
صورتش رو برده بود تو موهام و نفس هاي داغش به پوست سرم ميخورد.دمای بدنم بالا رفت با این کارش. خواستم از بغلش بيام بيرون كه نذاشت.
خوب بود، نصفه شب بودو پرنده پر نميزد تو كوچه والا......
الان تو اتاقمم اما خواب نيومده به چشمام ، دارم به آترين فكر ميكنم. يه ترسي از آينده تو وجودمه .نميدونم چيه ؟؟
صبحش به مرحمت آترين خواب موندم و ساعت 10 رسيدم شركت.
تا رسيدم تو اتاق ديدم نگار زنگ زدو كلي بهم حرف زد كه چرا زودتر بهم نگفتيو از اين حرفا . منم اينقدر باهاش حرف زدم تا نارحتيش از بين رفت.
آترين رو از موقع ورودم نديده بودم .البته به گوشيم چند باري زنگ زده بود صبحي كه من خواب بودم و متوجه نشدم.
حتما ناراحت شده كه ديگه بهش زنگ هم نزدم؟؟
رفتم سمت اتاقش ودر زدم و رفتم داخل ....
-سلام آقاي مهندس صبح زيباتون بخير
-با يه اخم فقط جواب سلامم رو داد.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,24, ساعت : 22:12
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

رفتم سمت اتاقش ودر زدم و رفتم داخل ....
-سلام آقاي مهندس صبح زيباتون بخير
-با يه اخم فقط جواب سلامم رو داد.
اوه اوه مثل اينكه خيلي عصبانيه
-آترين چيزي شده؟؟
-نه
عجب جوابي؟؟!! باور كن صبح خواب بودم صداي زنگاتو نشنيدم. خوب تقصير خودته ديگه هي گفتم بهت منو برسون خونه.
بازم چيزي نگفت. خوب بعدش هم زودي حاضر شدم اومدم شركت .
-نميتونستي يه تماس كوچيك بگيري مگه چقدر وقتت رو ميگرفت؟؟؟
حالا بيا درستش كن!! رفتم نزديكش سرش تو لپ تاپ بود اصلا نگاهم نميكرد.
خوب آره كوتاهي كردم. دستم رو گذاشتم رو شونش و گفتم:
حالا اخمتو باز كن ديگه ؟!! اخم اصلا بهت نمياد.
-آترين ؟؟
-ولي ديگه تماسهامو بي جواب نذار !!
-حالا هم برو وسايلت رو جمع كن كه بريم دانشگاه
باشه اي گفتم و رفتم سمت اتاقم .صبحي يادم رفته بود كه كلاس داريم والا اين همه راه رو نميومدم شركت.
با آترين رفتيم سمت دانشگاه دستمو گرفته بود و گذاشته بود رو دنده ماشين.
خوب خانم گلم چطوره اول صبحي خوب حالم رو گرفتيا اما خوب من چون خيلي مهربونم زودي فراموش كردم و بخشيدمت؟؟!!
عجب؟؟ پس كي اين همه نازت رو كشيد تا اخماتو وا كني؟؟
-يه فرشته ناز و تو دل برو بود. تو نبودي كه؟؟
تا برسيم دانشگاه ديگه حرفي زده نشد ، البته اين سكوت خودش از هزار تا حرف برام شيرين تر بود!!
بعد كلاس الي هم با ما اومد كلي سر به سر من و آترين گذاشت.
الي رو در خونشون پياده كرديم.
من هم به خيال اينكه آترين منو ميبره خونمون تو فكرو خيال خودم بودم كه ديدم از خيابونمون رد شديم/
-اااااااا آترين رد شديا حواست كجاست؟؟
-كجا رد شديم؟؟ شما الان تشريف مياري خونه بنده. دلم برات تنگ شده حسابي
-ما كه از صبح با هميم؟؟ البته ميدونستم منظورش چيه !! اما خوب ميخواستم سر به سرش بذارم. يه كمي هم استرس داشتم تا حالا باهاش تنها نبودم نميدونستم بايد چطور رفتار كنم.
همش داشتم با انگشتام بازي ميكردم و حواسم به هيچ جا نبود. كه با صداي آترين به خودم اومدم.
-كجايي وروجك؟؟
-همين جا
-مطمئني؟؟ اما نبوديا شيطون
خنديدم و چيزي نگفتم.
قبل از رفتن به خونهجلوي يه رستوران نگه داشت و غذا گرفت وبعد به سمت خونش حركت كرد.
با ماشين وارد حياط كوچيك و با صفاي خونش شديم.
اومد در سمت منو باز كرد و دستم رو گرفت كشيد سمت خونه. انگاري كه ميخواستم از دستش فرار كنم.
-آترين يواش تر دستم كنده شد
-خانم گلم اومده خونم نميدوني چقده خوشحالم؟؟!!
عشق رو تو چشاش ميديدم و اين باعث ميشد كه بيشتر بهش اطمينان كنم. اما هنوز هم يه ترسي باهام بود. شايدم زيادي بدبين بودم نميدونم؟؟!!
داخل خونه كه رفتيم آترين گفت راحت باش اينجا ديگه خونه خودتم هستا؟؟!!
:-2-41-::-2-41-::-2-41-:

*shadi joon*
1391,01,25, ساعت : 13:27
-برو اتاقم ،مانتو و مقنعه ات رو در بيار.
باشه اي گفتم ورفتم سمت اتاقش. يه اتاق خيلي بزرگ با ديزان كرم قهوه اي خيلي خوشگل .
همين طور داشتم به اتاقش نگاه ميكردم كه صداي آترين در اومد.
-پس كجا موندي پرنيا؟؟
-اومدم
-زوددي مانتو و مقنعه رو در آوردم. يه تي شرت سفيد چسبيون پوشيده بودم. موهام رو هم مرتب كردم ورفتم پيش آترين كه تو آشپز خونه داشت ميز رو ميچيد.
- تا منو ديد اومد، سمتم همين طور خيره نگاهم ميكرد. با پشت دستش آروم گونه هاو نوازش ميكرد .اصلا انگار تو اين دنيا نبود
-آهاي آقاهه كجايي؟؟ خودم گر گرفته بودم از اين نگاه گرمش!!!
يه لبخند اومد رو لبش وگفت همين جام پيش خانم نازم
-بريم بشينيم كه حتما حسابي گرسنته؟؟
-دوتاي با هم مشغول خوردن ناهار شديم. آترين اينقدر با انرژي و شاد بود كه باعث شد روحيه بگيرم .
خيلي چسبيد اي ناهار دو نفره ....
يه كم بعد ناهار آترين همين طور داشت حرف ميزد ولي من خوابم گرفته بود و اصلا متوجه حرفاش نميشدم. آترين هم ديد كه چشام داره ميره رو هم گفت خوابت گرفته؟؟ تو كه صبح تا 10 خواب بودي دختر. چقده خوش خوابي تو؟؟
-خوب خسته ام. صبح تا 4 بيدار بودم. بعدشم 9 بود نه 10.
برو تو اتاقم بخواب عزيزم.
نه حالا نشستم.حالا چشام باز نميشدا .اما خوب نبود ميگه هنوز نيومده برم بخوابم آترين الان ميگه ،همه زن گرفتن ،ما هم زن گرفتيم ،نيومده خوابش گرفت؟!
اما آترين دستم رو گرفت وبردم به اتاقش ومجبورم كرد رو تختش دراز بكشم يه كم خجالت ميكشيدم ؟؟!!
آروم پيشونيم رو بوسيد و گفت بخواب عزيز دلم راحت باش منم يه كم كار دارم تا تو بيدارشي كاراي منم تموم شده.
خيلي نرم و اروم موهامو نوازش ميكرد كه خوابم برد.
بالاخره با تکونای دست آترین از خواب بیدار شدم کنارم خوابیده بودو صورتمو ناز میکرد.چشامو باز کردمو گفتم:
-چیه؟؟؟؟
-نمیخای بیدار شی ،خانوم خوشخواب؟؟؟ ساعت8 است.
-وای، چرا زودتر بیدارم نکردی ؟راستی کارای دانشگاهو هنوز انجام ندادیم. وای ؟
-حالا چرا حرص میخوری با هم انجام میدیم؟؟؟؟
-تو، از کی اومدی اینجا؟
-هیچی، یه نیم ساعتی هست کارم تموم شد .اومدم اینجا دیدم خوابیدی ،دلم نیومد بیدارت کنم. تصمیم گرفتم خودم هم کنارت بخوابم. تو خواب خیلی معصومیا.از اون پرنیای قدو لج بازو یه دنده هم خبری نیست.
-بله.بله.چیزای جدید میشنوم.
در حالی که چشامو میبوسید گفت:
-با همه قد بازیات عاشقتم و لبخندی بر لبانش اومد.
با این حرفش منم لبخند زدم چه چیزی از این بهتر که همسری داشته باشی عاشقانه دوست داشته باشه .منم بوسیدمش. دوسش داشتم خیلی زیاد.بالاخره لباس پوشیدم که بریم.اونم لباس پوشید و سوار ماشین شدیم یه آهنگ قشنگی گذاشته بود که تا حالا نشنیده بودم ولی خیلی خوشم اومد:

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

به اینجای شعر که رسید دستمو تو دستش رو فرمون گذاشتو زیر لب زمزمه کرد در حالی که تو چشاش درخشش یه عشقو میدیدم واقعا که چقدر خوبه یکی آدمو این قدر دوست داشته باشه یکی که فقط برا خودت باشه و تنها مالکش تو باشی.

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

با تموم شدن شعر لبخندی که رو لبام جا خوش کرده بود، عمیقتر شد. آترینم همش حواسش به من بود.دیگه داشتم ،می پذیرفتم که من یه زنه شوهر دارم .اولش یکم سخت بود ،یکم هم ازش خجالت میکشیدم ولی رفته رفته ،خجالتم ریخت .من یه دختر بودم با تمام احساسات. درسته بروز نمیدادم ولی خوب سنگم نبودم که.
روز به روز که میگذشت و من بیشتر باهاش آشنا میشدم بهش وابسته تر میشدم .
می فهمیدم دیگه عادت نیست می فهمیدم که دیگه به خاطر قیافش نیست که دوسش دارم ،درسته اوایل فقط از تیپش خوشم میمومد ولی گذر زمان بهم ثابت کرد که فقط ظاهرش نبود که منو جلب میکرد. اولش خیلی خوشم نمیومد ازش، راستش خیلی بی پروا بود و من از این جور ادما زیاد خوشم نمیومد ولی تغییر کرد .درسته اسممو صدا میکرد ولی خوب عوض شده بود از اینکه تونسته ببودم روش تاثیر بزارم و باعث بشم این قدر تغییر کنه خوشحال بودم.آترین شوهر خوبی بود.تو این فکرا بودم که آترین گفت:
-خانوم خوشگله ،به چی فکر میکنه که لبخند رو لبشه؟

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,26, ساعت : 12:32
:-2-40-:سلام به دوستاي گلم:-2-40-:
:-2-40-:نقد بيايد ديگه بچه ها:-2-40-:
+++++++++++++++++++
تو این فکرا بودم که آترین گفت:
-خانوم خوشگله به چی فکر میکنه که لبخند رو لبشه؟
-هیچی.
-هیچی یعنی همه چی.ناقلا داشتی به من فکر میکردی خوب فکر نداره عزیزه من .من همینجا حیو حاضرم.
- باز دچار خود شیفتگیه حاد شدی. اترین رفته بودم به دوران اوایل آشناییمون یادته اوایل چقدر پر رو بودی ؟؟؟ و با خنده گفتم:
- ولی من پراتو چیدم.
اونم خندید.
- یادش بخیر.چه زود گذشت.
- عمره آدمه دیگه میگذره.
- من چقدر خوشبختم که عمرم کناره همچین فرشته ای میگذره.
- اون که صد البته.
- هنوزم مغروریا.
- مغرو نیستم اعتماد به نفسم بالاست.
-رسیدیم خانوم.
- مرسی شرمنده من امروز همش خواب بودما.
چشمکی زدو گفت :
-اما به من خیلی خواب چسبید.
-آتریـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــن.
-جونم خانومم.
-باز پر رو شدی.دو بار بهت خندیدم.
-پر رویی منو ندیدی هنوز و دوباره خندید.
-آترین جان بهتره که بری وگرنه اون روی سگ منو میبینی اینو باخنده گفتم .
-باشه به یه شرط.
-بیا بابا فرصت طلب و بوسش کردم.
-خندیدو گفت من عاشق حرفای عاشقونتم.
-زیاد به حرفای عاشقونه فکر نکن،من خیلی کم احساسمو بروز میدم فقط بدون که دوست دارم،زیاد برام گفتنش آسون نیست،تا همین حدم تونستی ازم حرف بکشی کلاتو بنداز بالا!!!
-چشم خانوم. اما بالاخره کاری میکنم عاشقم بشی و اینو اقرار کنی.با بنده امری نیست.
-عرضی نیست.به سلامت.
وارد خونه شدم مامانو بابا با محبت نگاه کردن سلامی کردمو رفتم تو اتاقم.
اخلاق پدر مادرم خیلی عوض شده بود نگار تازه داشت یادشون میومد که من تا یه ساله دیگه مهمون این خونه بیشتر نیستم،نشستم کارای دانشگامو انجام دادم.
همین طور که داشتم کار میکردم داشتم به اتفاقات امروز فکر میکردم چقدر با بودنش بهم آرامش میداد در عین حال شوخ بود و من اینو خیلی دوست داشتم دقیقا همون چیزی که دنبالش میگشتم.
کارمو تموم کردمو شامو خوردمو خوابیدم.خدا رو شکر فردا جمعه بود و میتونستم تا لنگ ظهر بخوابم،صبح با صدای گوشی از خواب بیدار شدم فحشو تو دلم کشیدم به تماس گیرنده که روز جمعه ای که مرده ها هم آزادن نمیزاره منه بدبخت بخوابم.
با صدای خواب آلودی گفتم :بله؟؟
-سلام خانوم خوش خواب.پدر خوابو در آوردی بابا،بلندشو تا یه ساعت دیگه میام دنبالت بریم بیرون.
-آترین آخه این چه وقته زنگ زدنه،من نمیام میخوام بخوابم .
-دختر بد آخه چقدر میخوابی پاشو من اومدم.بای عشخم و تلفن رو قطع کرد .وای که این چقدر سر خوش بود.
با سستی دستو رومو شستم و برا مامان اینا پیام گذاشتم که با آترین میرم بیرون.
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1391,01,26, ساعت : 20:36
بالاخره آقا تشریف آوردند.نیشش تا بنا گوش باز بود تا منو دید گفت:
-وای چه عصبانی.اونجوری نیگام نکن میترسم.
-آخه آترین، الان وقت بیرون رفتنه.
-بله، خیلیم وقت بیرون رفتنه.راستی خانوم سلام خوبی تو؟منم خوبم. از احوال پرسیای شما.
-ببخشید، من هنوز گیج خوابم.
-باشه بریم .میبرمت یه جا ،خواب از سرت بپره.
اون روز ،فوق العاده بهم خوش گذشت. همه جا رفتیم از باغ وحش گرفته تا شهر بازیو ....
ناهارم بیرون با هم خوردیم دیگه 4 بعد از ظهر بود که بالاخره آترین منو رسوند.هر چی میگذشت ،بیشتر با اخلاقش آشنا میشدم و از تصمیمی که گرفتم مطمئن تر میشدم.
خيلي روزاي خوبي بود روزاي با آترين بودن...
تا چند ساعت نميديدمش ،دلم زودي براش تنگ ميشد. گوشي بدست ميشدم و بهش زنگ ميزدم.
دو سه روزي تعطيلات اداري بود. آترين اصرار داشت كه با هم دوتايي بريم، پيش مامانش اينا گرگان.خودم هم از خدام بود اما خوب احساس ميكردم كه شايد درست نباشه و قبول نكردم .
اما آترين كوتاه نيومد و وقتي اومد خونمون به مامان پيشنهادش رو گفت و در كمال تعجب ديدم مامانم خيلي هم از پيشنهادش استقبال كردو گفت، اينطوري خيلي بهتر روحيات همديگه رو ميشناسيد .پرنيا ،پس چرا معطلي مامان برو وسايلت رو جمع كن.
آترين از خوشحالي رو پاش بند نبود . منم رفتم به اتاقم تا لباسامو جمع كنم .آترين هم پشت سرم اومد و تا در اتاقو بستم از پشت بغلم كرد كنار گوشم گفت:
-ديدي كسي مخالفت نكرد. خوب بدو جمع كن لباساتو كه زودي حركت كنيم.
-مگه الان ميخواي حركت كني؟؟
-آره ديگه يه كم دير تر كه بشه ،ميخوريم به شلوغيه جاده
منو برگردوند سمت خودش و دوباره بغلم كرد و بوسه اي آروم رو گونم.
-تا تو حاضر شي ،منم برم خونه وسايلم رو زودي جمع كنم وبيام دنبالت.
آترين رفت و منم با وسواس مشغول جمع كردن لباسام شدم. يه كمي هم هيجان داشتم .مامان كه استرسم رو ديد اومد پيشم و با حرفاش آرومم كرد و البته تو انتخاب لباس هم خيلي كمكم كرد.
بابا و پويان هم اومدن .پويان وقتي چمدونم رو ديد گفت :
-آبجي كوچيكه كجا به سلامتي؟؟
-میخایم با اترین بریم مسافرت.
-به سلامتی کجا؟
-گرگان میریم.
يه كم بعد آترين هم اومد . از همه خداحافظي كرديم و پيش به سوي تجربه هاي جديد؟؟!!
-وروجك من چطوره؟؟ پرنيا نميدوني تو همين يكي، دو ساعت كلي دلم برات تنگ شده .
-منم
-تو هم چي؟؟
-منم دلم برات تنگ شده بود.
-قربون خانم خوشگلم برم .
بعدش يه آهنگ خيلي خوشگل گذاشت


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,27, ساعت : 13:01
:-2-40-:دوستاي گلم با مثبت و تشكراتون بهمون روحيه بديد:-2-40-:
+++++++++++++++++++++++++++++++
بعدش يه آهنگ خيلي خوشگل گذاشت :
چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست
میدونم که توی قلبت بجز من جای هیشکی نیست
چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
تورویای تو بودم که واسه من دست تکون دادیییییییی
از بس تو خوبی ، میخوام باشی تو کل ، رویا هام
تا جون بگیرم ، با تو باشی امید ، فردا هام
چشات آرامشي داره كه پابند نگات ميشم
ببين تو بازي چشمات دوباره كيش و مات ميشم
بمون و زندگيمو با نگاهت آسموني كن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربوني كن
خيلي متن شعر قشنگ بود . خوب اين آهنگ مخصوص وروجك من بودا؟؟
خنديدم
-تو راه كلي حرف زديم خيلي خوش گذشت اينقدر خوب بود كه اصلا متوجه نشدم كي رسيديم؟؟
-آترين چقده زود رسيديم؟؟
-خانم خانما الان 6 ساعته تو راهيم؟؟ مثل اينكه پيش من خيلي بهت خوش ميگذره ها ناقلا؟؟
-آره خيلي!! يهو گونمو بوسيد.
-آترين حواست به رانندگيت باشه !! اين چه كاري بود آخه؟؟!!
-خوب اشکالی نداره که..
شب شده بود كه رسيديم خونه آترين شون يه كم استرس داشتم و قلبم تند تند ميزد. از ماشين كه پياده شديم آترين اومد دستم رو گرفت دستام سرد سرد بود.
-پرنيا حالت خوبه ؟؟ چرا اينقده يخي؟؟ مامان و باباي من ترس ندارن كه حالا خوبه چند دفعه ديديشون.
-يه كمي با حرفاش آروم شدم اما خوب بازم اين استرسه باهام بود.
وقتي زنگ در زد صداي جيغ آناهيتا از اون ور اومد؟؟!!
بهشون نگفته بودم ميايم از خوشحاليش بود. وقتي رفتيم تو حياط آناهيتا و ليدا جون اومدن به استقبالمون باهاشون روبوسي كردم و رفتيم تو خونه . مامان آترين (ليدا جون) و آناهيتا خونه بودن باباي آترين هم مثل اينكه واسه كارش رفته بود دبي..
رفتم لباسم رو عوض كردملباسم يه بلوز سرخ آبي خوشرنگ با يه شلوار جين روشن..
آناهيتا و آترين و ليدا جون داشتن با هم حرف ميزدن منم رفتم پيش آترين نشستم .آترين دستش رو انداخت دور شونه ام منو كشوند سمت خودش خجالت كشيدم يه كم!!
سرم رو انداختم پايين كه صداي آترين اومد؟؟
-مامان عروس به اين خجالتي ديده بودي؟؟
آناهيتا هم به طرفداري از من گفت: آهاي پسر دختر خوشگل ما رو اذيت كني با من طرفيا؟؟ گفته باشم!!
-چقدر زود منو فراموش كردي آنا؟؟ منم آترين داداشت!!
همه از اين حرف آترين خنديديم.
شام رو كه خورديم من ديكه از خستگي رو پام بند نبودم.
آترين گفت باز اين خاله خرسه خوابش گرفت؟؟
من و آناهيتا با هم رفتيم اتاق آناهيتا و آترينم رفت به اتاق خودش واسه خواب.
هنوز چند لحظه نگذشته بود كه آترين اومد تو اتاق؟؟
-آنا ميشه چند لحظه خانمم رو بهم قرض بدي ؟؟
آناهيتا - واسه چي اون وقت؟؟
-آناهيتا؟؟ پرنيا عزيزم بيا كارت دارم؟؟
رفتم سمت اتاقش . اومد پيشم و گفت پرنيا يعني ميخواستي بدون شب بخير به من بخوابي؟؟ تازه تو يه خونه باهام باشي و پيشم نباشي؟؟!! اومد بغلم كردم و بوسه اي رو موهام زد. اومدم خودم از بغلش بيرون بكشم اما نذاشت . حالا سرم تو سينه مردونش بود...

:-2-14-::-2-14-::-2-14-:


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

*shadi joon*
1391,01,27, ساعت : 20:44
بچه ها یه سری در مورد اینکه کجاهای داستان واقعیه پرسیدن و اینکه آیا شخصیت مزاحم تلفنیو آترین واقعیه یانه.در مورد مزاحم تلفنی بله واقعیه و حتی اس ام اس ها هم اس ام اس یه مزاحمه ولی سایر اتفاقا ت خیر ولی سایر شخصیتا کاملا خیالی و البته الهام گرفته از شخصیتایی که شاید باهاشون برخورد داشته باشیم.در مورد شخصیت پرنیا هم میشه گفت تا حدودی نزدیک به شخصیت خودمه و گاهی اوقات دوستمه البته ما یه فرقایی داریم.ممنون از اینکه ما رو همراهی میکنید.:-2-40-:

-آتريـــــــــــــــــــــ ــــــــــــن ،خستم .ميزاري برم؟؟
اونم گونمو بوسيد وگفت:
- برو عزيز دلم، شبت بخير.
منم ،شب بخيري گفتم و رفتم به سمت اتاق آناهيتا.
فرداش رو همش 4 تايي به گشت وگذار گذشت. چقدر هم، خوش گذشت. علاقم به آترين هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد ...
از ليدا جون و آناهيتا خداحافظي كرديم و راه افتاديم به سمت تهران.. دلم واسه خونوادم تنگ شده بود ...
تو راه بر گشت، آترين همش حرف ميزد و سر به سر هم ميذاشتيم. وقتي رسيديم خونه. اومد تو خونه با مامان و بابا سلام عليك كردو گفت: اينم دخترتون صحيح و سلام با اجازتون من برم.
اما بابا نذاشت بره و قرار شد شام رو آترين پيشمون بمونه...
یه ماه اول با همه خوشیاش گذشت. یه ماه دیگه صیغه بودیم و بعدش عقد میکردیم.
آترین تازگیا به شرکت عموش منتقل شده بود و منم اونجا کار میکردم .در واقع شرکت بابا ، یکی از شعبه های شرکت عموی آترین بود. من نرفته بودم شرکت که آترین بهم زنگ زدو گفت ،دنبال یه سری مدارک میگرده.
به من گفت، برم خونه و پیداش کنم، خودش میاد دنبالم و با هم میریم شرکت.در حال جستجو تو اتاقش بودم که چشمم یه دفعه به یه چیزی خورد. رفتم ،دیدم یه گوشیه .تعجب کردم.آترین که از این گوشیا نداشت. گوشیو روشن کردم که ببینم مال کیه.از تصویر خودم رو زمینه گوشی، فهمیدم موبایل برا آترینه ولی برا چی از من مخفی کرده بود.با اون گوشی یه تکی زدم به گوشیه خودم ببینم شمارش چیه و از چیزی که دیدم نزدیک بود پس بیفتم شماره مزاحم اولیه بود.وای.نمیتونه حقیقت داشته باشه.نه.
به سرعت اس ام اسای گوشیو گشتم .دیدم ،همه اون اس ام اسا ،تو گوشی بود، حتی اونا که با شماره های مختلفی زززده شده بود. اطراف جایی که گوشیو پیدا کرده بودم، گشتم .سیم کارتای اعتباری ...
تازه فهمیدم همه این کارا کار آترین بود ولی چرا .چرا منو عذاب داد؟؟؟؟
یاد اسای آخرش میفتم ،بیشتر عصبی میشم .اون چه حقی داشت.مگه من اونو دوست نداشتم ،مگه اون منو دوست نداشت.حس میکردم ،بد جور رکب خوردم .داغون بودم اشکم در اومده بود، منی که هیچ وقت گریه نمیکردم، داشتم گریه میکردم چه طور تونست با من این کارو کنه ؟؟چه طور بهش اعتماد کردم؟؟؟چه طور دوسش داشتم؟چرا این کارو کرد؟هیچ وقت نمیبخشمش ،هیچ وقت .همون موقع صدای در اومد و آترین با چشمای حیرت زده وارد شد .
-پرنیا ،همه چیو توضیح میدم.چشای اشکیمو بهش دوختمو با تمام توانی که داشتم کوبیدم تو صورتش.
-ازت متنفرم آشغال و از خونه بیرون زدم.
گریم هم برا خودم بود، هم برا غرورم که آترین به راحتی زیر پاش له کرده بود .
صداشو میشنیدم که داشت صدام میکرد ولی بی توجه به صداش میخاستم برم اونور خیابون که یه دفعه ماشینیو دیدم که داشت باهام برخورد میکرد .فرصت عکس العمل نداشتم صدای داد پرنیا رو از زبون آترین شنیدم و خودم که رو خیابون تو بغل آترین افتاده بودم.آترین جلوی تصادفو گرفته بود و من چیزیم نشد ولی خودش از پاهاش خون میومد منم به شدت ترسیده بودم از خون بدم میومد نمیدونستم چی کار کنم قدرت حرف زدنو از دست داده بودم.شکه بودم .به کمک مردمی که اطراف بودن به بیمارستان رسیدیم و بعدش از حال رفتم .



http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,28, ساعت : 13:06
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
وقتی بیدار شدم دیدم بیمارستانم بابا بالا سرم بود نگاهش ناراحت بود. با نگاهش داشت ازم ماجرا رو میپرسید .ازش در مورد آترین پرسیدم گفت یکمی آسیب دیده ولی خیلی جدی نیست یه چند روزی باید بستری بشه فعلا پاش تو گچه.فقط دکتر میگفت شانس آورد ضربه شدیدتر نبود و گرنه قطع نخاع میشد.
فقط خدا رو شکر کردم که سالمه .
-بابا مامان اینا میدونن؟؟
-نه من میدونم فقط.الان بهشون نگ میزنم.راستی چی شد بابا؟تو چرا ناراحتی؟
-بابا فعلا ازم چیزی نپرس بعدا خودم بهتون میگم.
و بعد از اتاق خارج شد سرم من تموم شده بود یه سری به آترین زدم ولی کاری نکردم که منو ببنه از پشت در نگاهش کردم.آروم دراز کشیده بود صورتش با اینکه زخمی شده بود ولی از جذابیتش کاسته نشد بود.ظاهرا آترین به بابا گفته بود به خانوادش چیزی نگه.
منم مرخص شدم از لحظه ای که به خونه رسیدم همش دارم فکر میکنم خدایا این کی بود من انتخاب کردم آترین رویاهای من اهل دروغ نبود.آترین من کاری نمیکرد که من اعصابم خورد بشه.اون آترین من نبود .اون یه ماسک بود که به صورت آترین زده شده بود نمیدونستم باید چی کار کنم.فکرم خیل آشفته بود دلم نمیخاست از دستش بدم دوسش داشتم ولی بهش اطمینان نداشتم .از کجا معلوم بل صد نف دیگه همین کارو نکرده باشه از افکار که داشتم بیشتر به هم میریختم لحظه به لحظه بر اضطرابم اضافه میشد گیج گیج بودم . نه میتونستم ازش دل بکنم نه میتونستم ازش دل ببرم.باید چی کار میکردم تا چند روز فکرم در گیر بود تا بالاخره تونستم تصمیمو بگیرم.بعد چند روز رفتم بیمارستان به تنهایی .نمیدونستم کارم درسته یا نه.اما نمیتونستم به همین راحتی از کنار کارش بگذرم.
در زدمو وارد شدم لبخند غمگینی زد .
-دو روزه منتظرم بیای چشم به در خشک شد نیومدی؟
- نمیتونستم بیام.نخواستم که بیام.با همه علاقه ای که بهت داشتم جلوی احساسمو گرفتم.
- چرا؟؟؟؟
- تو نمیدونی؟
- من برات تو ضیح میدم.من نمیخاستم اذیت کنم یعنی اولش اصلا نمیشناختمت خودت شماره اشتباهی گرفته بودی.
- بعدش چی ؟هان بعدش چی؟؟؟؟اون اس ام اسای آخرتو چه طوری توجیح میکنی هان؟؟؟
سرشو پایین انداختو هیچی نگفت.
-با توام حرفتو بزن ؟؟از خودت دفاع کن!!
-خوب ببین پرنیا راستش اولی که دیدمت از قیافت خوشم اومده بود خیلی خوشگلو تو دل برو بودی. خاصیت آدماست که همیشه بهترینو میخان.نمیگم اون موقع عاشقت شدم نه. چون به عشق در یه نگاه اصلا اعتقادی ندارم خوشم اومده بود ازت چشمم دنبالت بود از همون روز اول .اوایل که بهت زنگ میزدم فکر میکردم چقدر این صدا آشناست ولی یادم نمیومد تا وقتی که رفتیم گرگان و من شمارتو گرفتم اون موقع خیلی خوشحال شدم چون میتونستم راحت بشناسمت اون سفر دانشگاه شرکت باعث شد به شناخت کاملی ازت برسم هر چی بیشتر میشناختمت علاقم بهت بیشتر میشد من دوست دهتر زیاد داشتم ولی به هیچ کدومشون وابسته نبودم هیچ کدومو نمیدیدم ناراحت نبودم ولی وقتی یه مدت تو رو نمیدیدم کلافه میشدم.نمیدونم یکی از دوست دخترام خیلی دوسم داشت خیلیم اصرار به ازدواج میکرد اون همون موقع ها بود که میگفتی چرا ثبات اخلاقی نداری .میخاستم بیشتر بشناسمت میخاستم بهت اطمینان کامل داشته باشم از دوستام در مورد بی وفایی دخترا زیاد شنیده بودم اینکه تا یکی خوشگلترو پولدارترو میدیدن میرفتن سراغ اون دلم نمیخاست منم تجربه اونا رو داشته باشم.گاهی تعقیبت میکردم همه کاراتو زیر نظر داشتم حتی اون اسا برا این بود که واکنش تو رو ببینم میخاستم امتحانت کنم.
-به چه قیمت این کارو کردی آترین؟تو که میدی من از اون آدما نبودم
-چه طوری این فکرو کردی هان؟

:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:
:-2-27-::-2-27-::-2-27-:

*shadi joon*
1391,01,28, ساعت : 20:28
- به این چیزا نیست ،خوب.
- آترین ،این جواب سوال من نشد.
- پرنیا ،خواهشا بی خیال شو.
- اومدم بی خیال شم.
- واقعا؟؟؟؟
- آره واقعا.امروز اومدم همه حرفامو بهت بگمو برم.نمیدونم از کی شروع شد ،فقط میدونم تا به خودم اومدم ،دیدم دوست دارم. خیلی دوست داشتم ،تو هم بهم بگی ولی جنابعالی دم به تله نمیدادی.با همه احترامو علاقه ای که بهت دارم ولی اون روز به این نتیجه رسیدم که تو اونی نیستی که من فکر میکردم. هیچ وقت فکر نمیکردم به این راحتی دروغ بگی .یادته وقتی گفتم ،فکر کنم کار آرانه واکنش چندانی نشون ندادی. تعجب کردم ولی بازم بهت شک نکردم ،چون تو ذهن من تو یه آدم شیطونو بانمک بودی نه یه آدم دروغگو. یاد حماقتم میفتم. یادم میاد، من به توی احمق ،گفتم اون آزارم میده ولی تو چی کار کردی، آترین.ول کن نبودی .هر دفعه یه شماره ،هر دفعه یه متن.اومد حرف بزنه که گفتم:
- نمیخوام توجیح کنی.گذشته ها گذشته ولی باعث شد ،چشام باعث بشه. بیشتر به اطرافم نگاه کنم و با چشم باز و به هر کسی اعتماد نکنم.خیلی فکر کردم در مورد خودم و تو .میدونی من یه عقیده ای همیشه داشتم که دختر با لباس سفید میره و با کفن برمیگرده اما خوب منو تو عقد نکردیم و صیغه ایم پس بهتره که هنوز هیچی نشده راهمون جدا بشه.
- تو چی میگی پرنیا، میفهمی؟ من عاشقتم .اینو میفهمی؟؟؟؟
- نه، نمیفهمم. اگه میفهمیدم که روزگارم این نبود که.
بغض کرده بود ،درست مثل من .حال هیچ کدوممون خوب نبود.
- پرنیا ،ما میتونیم با هم حرف بزنیم .این چیزی نست که به خاطرش زندگیمونو به هم بریزیم.میشه مسائلو حل کرد.
- آره میشه ولی اعتمادمو بهت از دست دادم ،شاید زمان حلال مشکلاته.با پدرو مادرم هم صحبت میکنم ،میگم فعلا زوده برا عقد، بهتره که بیشتر فکر کنم .اختلاف نظرامون زیاده و چه میدونم از این چرتو پرتا.
اینا رو میگفتم در حالی که بغضم تبدیل به هق هق شده بود اونم صورتش بارونی بود.با صدای گرفته ای گفت:
- این چند روز نیومدی پیشم که اینا رو بگی؟؟؟؟
- هم اون و هم اینکه ...
- هم اینکه چی؟
- صیغه رو پس بخونیم.
- پرنیا سنگدل نباش.میشه گذشته رو جبران کرد.ما روزای خوبی با هم داشتیم.
- زمان میخوام .زمان همه چیو معلوم میکنه .باید بهم ثابت بشه تا بهت اعتماد کنم.خودت نذاشتی اعتماد کنم.
- خوب، پس خوندن صیغه محرمیت برا چیه؟
- برا این که یه مدت میخوام تنها باشم .دور از تو .شاید احساسم برنده شد ،شاید عقلم. اگه با گذشت زمان احساست نسبت بهم تغییر نکرد، شاید دوباره با هم بودیم.نمیدونم.به نظرم بهترین تصمیمو گرفتم.هر چند تو میتونی، منتظر نمونی .میتونی ازدواج کنی، هر کاری دلت خواست بکن.فقط من بر میگردم، شرکت بابا.
و انگشتریو که مامانش بهم هدیه داده بود بهش برگردوندم و با توجه به چیزایی که خونده بودم صیغه رو فسخ کردم و دیگه بهش نگاهی نکردمو از اتاق خارج شدم .فقط صدای گریشو میشنیدم وضع خودم بدتر از اون بود.خیلی دلم گرفته بود. هر وقت دلم میگرفت میرفتم امامزاده صالح رفتم اونجا یه زیارتی کردم یه دل سیر گریه کردم.

وقتی از اونجا اومدم بیرون خیلی سبک شده بودم.باید آترین امتحان میشد حتی اگه بهم ثابت بشه اون اونی نبود که فکر میکردم.
رفتم خونه سر درد زیادی داشتم . بابا رو دیدم سلامی کردم.
-کجایی دخترم؟؟؟آترین چند بار بهت زنگ زده گوشیتو جواب ندادی؟؟زنگ زده خونه؟ چرا ناراحتی بابا؟آترین چرا صداش گرفته بود؟؟
-بابا .نمیدونم.واقعا نمیدونم فقط میدونم به هیچ وجه آمادگی ازدواجو ندارم. ما با هم فرق زیاد داریم.
همون موقع مامانم هم صدامو شنیدو گفت:
-چی میگی پرنیا حالت خوبه؟مگه دوسش نداشتی؟
-مامان فعلا هیچی نگین.من هیچی نمیدونم .فقط اینکه دلم نمیخواد فعلا ازدواج کنم همین.
-خوب نمیشه که همین جور صیغه بمونین.
-دیگه صیغه نیستیم.
-چی میگی پرنیا؟
-مامان خواهشا ولم کنید. بزارید فکر کنم با خودم نمیدونم گیج گیجم.
و به سمت اتاقم رفتم گوشیمو چک کردم 20 تا میس کال و5 تا پیامک از آترین یه چند تا هم مال پویانو الی بود یعنی همه رو خبر کرده.اه.لعنتی.

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,01,30, ساعت : 13:44
قرصی خوردمو دراز کشیدم سعی کردم به هیچی فکر نکنم .این بهترین روش بود.بعدا با الی صحبت میکنم .اون همیشه بهم کمک میکرده و خوابم برد .نمیدونم کی بود که دوباره ازخواب بیدار شدم داشت اذان میگفت .هوا نیمه تاریک بود پس حتما اذان مغرب بودتو این فکرا بودم که پویانو الی وارد اتاقم شدندو در مورد قضیه امروز ازم پرسیدن جواب درستو حسابی بهشون ندادم .پویان بالاخره خسته شد و رفت بیرون ولی الی موند به زور ازم حرف کشید .همه چیو بهش گفتم ولی قسمش دادم به هیچ کس نگه بهم قول داد که کمکم کنه بیشتر بشناسمش.تو همین حین گوشیم زنگ خورد .خودش بود .نمیدونستم چی کار کنم .الی مجبورم کرد که جواب بدم.
- سلام.
- سلام آقای کیانمهر.
- چی میگی؟
فقط سکوت کردم دلم میخواست همون طوری که اذیتم کرده اذیتش کنم. اون اس ام اسای آخرجش که یادم میاد نمیتونم بگذرم. اون بهم شک داشت اون فکر میکرد منم مثل بقیه دوست دختراشم.چقدر مسخره.
- میخاوی اذیتم کنی پرنیا؟؟؟
- اونی که اذیت کرد من نبودم.
- میدونی از دیشب به من چی گذشت؟
- شما چی میدونی چقدر اعصابم با اون اس ام اسا خورد شد؟اوایل فقط اسا رو میخوندمو میخندیدم میگفتم بچست حتما بیکاری زده به سرش اشکال نداره تا اینکه اسات عوض شد پیشنهادت عوض شد عوضی شدی.
- پرنیا...
- چی میخای؟چه دروغ دیگه ای میخای تحویلم بدی هان؟
- فقط ازت یه خواهش دارم.
- بگو میشنوم.
- بهم فرصت بده یه فرصت برا جبران.
- نمیدونم چرا این قدر احمقم ولی به حرمت زوزای خوبی که داشتی این حرفتو قبول میکنم زماان همه چیزو حل میکنه.اما فقط یه فرصت میفهمی؟
- آره.بهت قول میدم جبران میکنم.میشم همونی که تو میخای.
- امیدوارم.
- دلم برا صدات تنگ شده بود بی انصاف.
جوابش فقط سکوت بود .
- نمخوای چیزی بگی؟
- چیزی برا گفتن ندارم.
- تو منودوست داشتی؟
- احساسات میتونه تغییر کنه.
- یه روزه.
- نه.اما میشه جلوشو گرفت.
- نگیر جلوشو.
- زمان تعیین میکنه که باید جلوشو بگیرم یا نگیرم .
- راستی میشه به خانواده ها نگی قضیه به هم خرده فعلا یه بهانه بیار تا بعد .
- من فعلا بهشون گفتم با هم اختلاف داریم و زمان لازمه که همه چیز حل بشه.
- مرسی که نگفتی.
هیچی نگفتم و خداحافظی کرد.الی خیلی سعی کرد روحیمو عوض کنه و بهم گفت کمک میکنه که بهتر بشناسمش .
اونشب خوابم نمیبرد .موقعی که فکرم درگیر بود اصلاخوابم نمیبرد. یاد آترین حرفاش خنده هش بوسه هاش همه و همه تو ذهنم میگذشت.نمیشد فراموشش کرد پس باید امتحانش کنم.باید مطمئن بشم همون کاری که اون با من کرد و با این فکر عزممو جزم کردم .
بالاخره خوابم برد صبح به سختی از خواب بیدار شده بودم .باید میرفتم دانشگاه و آترینم بود باید عادت کنم بهش. به بی محلیاش درسته برام سخته ولی من میتونم.
لباسمو پوشیدمو رفتم دانشگاه.نزدیکای دانشگاه آترین منو دید به عادت همیشه اومد جلو که دست بده.
-آقای کیانمهر فکر کنم دوباره باید یادتون بیارم که دیگه بهم محرم نیستیم.
دستش تو هوا خشک شد.

*shadi joon*
1391,02,02, ساعت : 14:05
پرنیا؟؟؟؟
-بله.
-بازم شدی مثل همون مواقعی که میخوای لج منو در بیاری
-تو اینجوری فکر کن.
-دلم نمیخواد آقای کیانمهر صدام کنی .
نمیدونم چرا مخالفتی نکردم. و با فاصله وارد کلاس شدم.
استاد بالاخره اومد و درساشو دادو میخاستم برم ماشین نیاورده بودم الیم نیاورده بود. رفتیم تاکسی بگیریم که آترین چراغ داد.یه اشاره ای به الی کردم یعنی چی کار کنیم.
اونم گفت سوار شیم.سوار شدیم.ترانه تو ماشین پخش شده بود واقعا متناسب با حال منو آترین بود .نمیدونم شایدم خودش عمدا گذاشته بود:


قلب من می گه که هستی ، اما چشمام می گه نیستی
خیلی سخته


باورم شه ، که تو پیشم دیگه نیستی
بگو که هنوز چشاتو ، رو به عشق من نبستی
چشم من می گه تو


رفتی ، اما قلبم می گه هستی
حالا که همش خیاله ، بذار دستاتو بگیرم
بذار تو فرض محالم ،


با تو باشم تا بمیرم
بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم….
حالا که همش تو رویاست ، نذار دلتنگت بمونم
مرگ بیداری برا


من ، اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت
بمونم….



مگه میشه تو نباشی ، تو مثه نفس می مونی
دستای گرمتو کاشکی


، تو به دستم برسونی

بی تو قلبم بی پناه ِ ، می میرم وقتی که نیستی
مگه میشه
باورم شه ، که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله ، بذار دستاتو بگیرم
بذار تو فرض محالم ،


با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت
بمونم….

حالا که همش تو رویاست ، نذار دلتنگت بمونم
مرگ بیداری برا


من ، اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت بمونم… بذار عاشقت
بمونم….




تو راه الی زودتر پیاده شد نمیدونستم چرا میخواست ما رو تنها بزاره.وقتی پیاده شد الی.آترین گفت:
-خوبی؟؟؟؟
-مرسی.
-دلم برات تنگ شده؟.میدونی وقتی بهم نگاه نمیکنی کلافه میشم.میدونی چقدر عصبی بودم حلقه امروز تودستتت نبود؟
-آترین ما حرفامونو زدیم.کی باعث شد هان؟گفتی بهم فرصت بده قبول کردم پس حرفی نمیمونه.
-یعنی امیدوار باشم؟امیدوار باشم اگه یکی بهتر از من اومد خاستگاریت منو ول نمیکنی؟
پوزخندی زدمو گفتم :
-من مثل اون دخترایی نیستم که دوستات تعریف کردن.تا تکلیف خودمو با تو روشن نکنم مطمئن باش سراغ کسی نمیرم.
-با کنایه حرف میزنی؟؟
-فکر کنم اینجوری بهتر شده؟
-پرنیا چرا افتادی رو دنده لج؟خوب باور کن برام سخته ما به هم محرم بودیم ولی تو امروز حتی بهم دست ندادی .نمیتونم این رفتارتو تحمل کنم .خوب چی میشه صیغه کنیم بعد تو تصمیمتو بگیری؟
-میترسم بهت بد بگذره.
-پرنیا مسخره نکن.مرد نیستی که احساسمو درک کنی. باور کن با دیدنت با حرفات با کارات نمیتونم کنار بیام.مجازات سنگینی برام در نظر گرفتی.
-خودت خواستی.خودت کاری کردی مجبور شم.
-چرا احساستو مخفی میکنی؟
-احساس من وقتی خلاف عقلم باشه هر چی باشه از بین میبرمش.
-نمیتونی .نمیتونی اون روزا رو از یاد ببری .مطمئنم دوستم داری.
-مگه من گفتم دوست ندارم؟الانم میگم آره .خیلی دوست دارم ولی اعتماد ندارم بهت. شک دارم به تصمیم قبلیم .تو راحت نقش بازی کردی . شاید تو زندگی بدتر از این باشی. تو باشی به همچین ادمی اعتماد میکنی؟نمیکنی دیگه.
-باشه هر چی تو بگی.
بالاخره به خونه رسیدیم .موقع پیاده شدن تو چشمام خیره شد.یه ان نتونستم خودمو کنترل کنم وبه چشاش خیره شده بودم .چقدر دلم براش تنگ شده بود. اومد جلو جلوتر.خواست ببوستم که یه هو به خودم اومدم و پیاده شدمو دویدم سمت خونه .حتی بهش نگاهم نکردم.
راست میگفت آترین از وقتی بهم محرم شده بودیم واقعا جدایی ازش برام خیلی سخت شده بود. نمیدونم چه چیزی بود اون موقع اگه میبوسیدمش احساس خوشایندی بود ولی با یاد آوری چند لحظه پیش از خودم بدم اومد .من آدم شلی نبودم اما خوب سنگ نبودم.از خدا خواستم منو ببخشه .داشتم وسوسه میشدم ولی خوب به موقع به خودم اومدم.داشتم در خونه رو باز میکردم که یه پیام اومد از طرف آترین:
-ببخشید.چشات داشت دیونم میکرد .نتونستم خودمو کنترل کنم.
هیچی ننوشتم.چیزی نداشتم که بگم.


اونروزم گذشت .سعی میکردم کمتر ببینمش ولی نمیشد .هر جا میرفتم بود .دانشگاه شرکتم میومد.نمیدونم چرا مامان بابا هم چیزی نمپرسیدن. شاید به اونا یه چیز ی گفته بود نمیدونم. نمیدونم چه جوری میومد شرکت با چه بهانه ای اما هر رووز شرکت بود .حس میکردم میترسه .میترسه که از روی لجو لج بازی قالش بزارم .بشم مثل اونایی که تعریفشو میکرد. به همه جا سرک میکشید.تو دانشگاه هم همین طور .به شدت مواظب آران بود. فقط از این دوری به خیلی چیزا رسیدم .به این رسیدم که خیلی بهش وابسته شدم و چقدر سخته ازش دور باشم .گاهی تو دانشگاه وقتی حواسش نبود یواشکی نگاش میکردم و دلتنگیمو برطرف میکردم اما نمیتونستم فراموش کنم کارشو .اون با اعصاب من بازی کرده بود .میدید حرص میخورم ولی هیچ کاری نکرده بود اون ....

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,03, ساعت : 17:27
ولش کن فعلا بهتره به فکر آزمایش کردنش باشم.باید یه فکری به حالش میکردم وقت اداری تموم شده بودو داشتم میرفتم خونه ماشین نیاورده بودم که مسعودو روبروی شرکت دیدم. نمیدونستم چی کار داره .اشاره کرد سوار شم.از دور آترینو میدیدم که داره نگاهمون میکنه. از چشاش آتیش میبارید.معلومه داره حرص میخوره.
نگامو به سمت مسعود کردم کهببینم چی کار داره بهم خیره شده بود.
-مسعود چیزی شده؟
-هنوزم دوسش داری؟
-آره.
-حتی وقتی فهمیدی بهت دروغ گفته؟
با تعجب بهش نگاه کردم آخه هیچ کس نمیدونست حتی قضیه صیغه رو نگفته بودیم این چی میگفت.
-مسعود تو اینا رو از کجا میدونی؟
-وقتی عاشق کسی باشی دنبالش میکنی مراقبشی. میفهمی اینا رو.
نمیدونم چرا یاد آترین افتادم اون موقع که ازم پرسید معنای اسممو میدونی؟؟
چقدر دور بود اون روزا....
-بازم رفتی پیش اون؟
-مسعود تو با من به هیچ جا نمیرسی.
-ولی اون دیگه نیست یعنی خودت خواستی که نباشه.انتخاب خودت بود.
-من بهش فرصت دادم.
-خوب اگه از اون فرصت هم پیروز در نیومد چی؟
-هیچی.
-هیچی جواب من نیست.من چی میشم.میتونی به منم فکر کنی؟
-نه.
-پرنیا عذابم نده.چرا نه؟؟؟باور کن زندگی برات درست میکنم حسرتشو همه بخورن تو فقط یه بله بگو.
-مسعود یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟
-بپرس.
-اگه تو رو قبول کنمو زنت بشم ولی فکرم پیش آترین باشه قبولم میکنی؟
-تو بخوای میتونی فراموشش کنی .نمیخای.نمیخای.
-نمیتونم.حتما اینو میدونی ما محرم بودیم .نمیتونم محبتاشو فراموش کنم.نمیگم عاشقشم نه ولی خیلی زیاد دوسش دارم و خیلی بهش وابسته ام.
-گذر زمان از یادت میبره.
-حرف خوب زدی.اینو به خودت بگو.
-پرنیا.
-حرفی نمیمونه .با حرف خودت جوابتو دادم.پس دیگه نمیخام قضیه رو پیش بکشی.میتونیم ما مثل دو تا دوست با هم باشیم ولی در حد همین دو تا دووست.
-باشه هر چی تو بگی. شایدم نظرت عوض شد.
دیگه تا رسیدن به خونه هیچی نگفتم . پیاده شدم و مسعودم ازم خداحافظی کردو رفت.هنوز به در خونه نرسیده بودم که صدای آترینو شنیدم از پشت سرم:
-خوش گذشت؟
-جای شما خالی.اینو برا اینکه حرصش بدم گفتم.خوشم نمیومد همه جا دنبالم کنن.بهش گفته بودم بهم فرصت بده ولی نمیذاشت.
-با اون پسر عمه ی عوضیت چی میگفتی؟ هان؟
برگشتم تو چشاش نگاه کردم و با یه لحن عصبانی گفتم:
-فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه.

*shadi joon*
1391,02,03, ساعت : 21:59
هنوز حرف از دهنم خارج نشده بود که احساس کردم یه طرف صورتم سوخت. هاجو واج نگاش کردم.اون رو من دست بلند کرده بود .کاری که هیچ کس حتی پدر مادرم نکرده بودن.
باورم نمیشد .
- تو چه غلطی کردی عوضی؟
سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:
- دست خودم نبود. ببخشید. ولی من از اون مرتیکه فرصت طلب متنفرم.چرا بهش گفتی هان؟ چرا؟
با عصبانیت نگاش کردم خیلی عصبی بودم.
- اونجوری نگام نکن. باور کن غیر ارادی بود.نمیتونستم با اون ببینمت. تو بهم قول دادی بهم فرصت میدی؟پس اون امروز اونجا چی کار میکرد؟تو تو ماشینش چی کار میکردی؟هان؟بگو لعنتی .بیشتر از این اذیتم نکن.صداش بغض دار بود.
از عصبانیتم کاسته شده بود ولی باز هم حرصی بودم.
- اون تعقیبم میکرد.نمیدونم از کجا فهمیده فقط بهم گفت که خبر داره بینمون بهم خوده بود؟
- برا چی اومده بود دنبالت؟
- اومده بود راجع به آیندمون حرف بزنه؟اینو با خونسردی گفتم یه خرده حرص بخوره. وقتی از کسی عصبی میشدم به بدترین شکل سعی میکردم حرصشو در بیارم.
- آیندتون؟
- بله.
- پرنیا چی میگی؟
- همین که شنیدی.
- با حرص گفت یعنی چی؟
- یعنی اینکه حالا که فهمید تو تو زندگیم نیستی دوباره بهم پیشنهاد ازدواج داد.
- لعنتی عوضی.از همون اول ازش بدم میومد.
از حرصی که میخورد لذت میبردم .تا اون باشه دست رو من بلند نکنه.
- تو بهش چی گفتی؟
- گفتم تا تکلیف خودم با آترین مشخص نکنم به کسه دیگه ای فکر نمیکنم.
- این یعنی چی؟
- فکر کنم قبلا زیاد در موردش صحبت کردیما.
کلافه دستی تو موهاش کشید.
- باشه.فقط ....
- یه نگاهی به چشام کردو گفت:
- خواهشا به من فکر کن.
خندم گرفته بود .پر روی عوضی .حالا صبر کن.این قدر اذیتت کنم که به غلط کردن بیفتی. هیچی نگفتم دوباره عذر خواهی کردو رفت منم کلیدو انداختم رفتم تو خونه. خوشحال بودم که منو فراموش نکرده ولی وقتی یاد سیلیش میفتم دلم میخاد سرشو از تنش جدا کنم.پسره پر رو.
یه سلامی کردمو رفتم یه دوشی گرفتم همش به امروز فکر میکردم به آترین به مسعود. نمیدونم چرا مسعود این قدر گیر بود .هیچ وقت فکر نمیکردم عاشقم بشه .آخه قبلا هم رابطه خوبی باهاش نداشتم .یه آدم عصا قورت داده بود. خواهرشم بد تر از اون.
بالاخره از حموم بیرون اومدم که دیدم اس ام اس اومده از طرف آترین:
- به سلطان حقيقتها فراموشت نخواهم کرد، تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد. دوست دارم
با دیدن پیامش لبخندی رو لبم اومد.هنوزم اس ام اس میداد یاد اوایل افتادم چه اس ام اسای با مزه ای میداد.چقدر میخندیدم.با همون حوله رو تخت دراز کشیدمو رفتم تو فکر .فکر خودم فکر به آترین.به زندگی که شاید میتونستیم با هم داشتیم. وای سر درد گرفتم .لباسامو پووشیدم. و دراز کشیدم به مامانم گفتم شام نمیخورم و صدام نکنه.

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,04, ساعت : 14:09
تير ماه شد و امتحاناي ترم دوم شروع شده بود. اين ترم هم كار عملي داشتيم اما با استادا صحبت كردم و خودم تنهايي پروژه ها رو انجام دادم...
خيلي بد اخلاق شده بودم و سر هر چيز كوچيكي از كوره در ميرفتم..
هيچ كس بهم چيزي نميگفت و وضيعتم رو درك ميكردن.
ميدونستم يه كمي تند رفتم اما خوب از دروغ متنفر بودم... هر وقت فكر ميكنم به اينكه خيلي راحت مخفي كاري كرده بود و اصلا به روي خودش هم نياورده بود ديوونه ميشدم...
امتحان اولمون استادمون نيومده بود و آران سعيدي به جاش اومده بود تا اگه تو سوالا ابهامي باشه توضيح بده...
آخراي امتحان بود وتو سوال آخري مونده بودم هر چي فكر ميكردم چيزي به فكرم نميرسيد . ذهنم خاليه خالي بود فقط منو آترين مونده بوديم . آترينم ميدونم به خاطر آران نشسته بود چون اصلاچيزي نمينوشت...
با صداي آران به خودم اومدم. خانم عزيزي مشكلي هست؟؟ ميتونم كمكتون كنم؟؟
بعد برگه جوابم رو نگاه كرد و ديد سوال آخر رو ننوشتم يه توضيح كوچيك دادو تازه فهميدم كه چه سوال ساده اي بود تشكر كردم ازش و سريع شروع كردم به نوشتن .يه ربع طول كشيد تا جواب رو نوشتم و برگه دادم به مراقب . آترين هم بعد من برگش رو داد. از كاراش خندم ميگرفت ...
از دانشگاه داشتم ميومدم كه ديدم آران صدام ميكنه ...
- خانم عزيزي يه چند لحظه...
- كاري داريد با من؟؟
- ميشه بريم بيرون از دانشگاه؟؟ از بس فكرم خسته بود اصلا متوجه نشدم كه چطور قبول كردم؟؟
ازدانشگاه كه بيرون اومديم برگشتم سمتش و گفتم خوب بفرماييد؟؟
- ميشه بريم يه كافي شاپي جايي؟؟
- شرمنده خيلي كار دارم.
- باشه اشكالي نداره. راستش رو بخوايد ميخواستم ببينم ميتونيد به پيشنهاد ي كه قبلا بهتون دادم دوباره فكر كنيد...
- من كه بهتون همون موقع هم گفتم ... نذاشت حرفم رو ادامه بدم ميدونم .اما خوب گفتم شايد يه تجديد نظري كنيد .... با يه حالت ناراحتي اين حرف رو ميزد...
عجب گيري كردم!!!
- نه آقاي سعيدي حرف من هموني بود كه بهتون گفتم و نظرم هم عوض نشده اميدوارم ازم ناراحت نشده باشيد...
- كس ديگه اي رو دوست داريد؟؟ البته ببخشيد پرسيدم قصدم فضولي نبود!!!
- تقريبا ؟؟!! بعدش ازش خداحافظي كردم..
داشتم ميرفتم سمت ماشينم كه آترين با عصبانيتي كه تا حالا نديده بودم .اومد بدون هيچ حرفي دستم رو محكم گرفت و برد سمت ماشينش....
- چي كار ميكني؟؟؟ ول كن دستمو.. اما انگار كه صدامو نميشنيد . اينم تا ميبينه يكي باهام صحبت ميكنه قاطي ميكنه...
تقريبا هولم داد تو ماشين خودشم زودي سوار شد و با سرعت زيادي ميروند...
يه كم كه گذشت سرعتش رو كم كرد و با صدايي كه بيشتر شبيه داد بود گفت :پرنيا بسه، بسه ديگه خسته شدم، بخدا خسته شدم هر روز يكي مياد و بهت ابراز علاقه ميكنه !! من چه گناهي كردم كه بايد اينجوري تاوان بدم.
صداش از عصبانيت ميلرزيد و ديگه نتونست چيزي بگه...
ماشين رو يه گوشه اي پارك كرد و سرش رو گذاشت رو فرمون...
دلم براش سوخت اما ديگه منم افتاده بودم رو دنده لج... ميخواستم تلافي كنم كاراشو
بعد چند دقيقه ماشين رو روشن كرد و گفت عموم يه پروژه تو دبي داره. ميخوام براي یه ماه برم اونجا . ديگه نميتونم بمونم اينجا و پيشم باشي اما منو اصلا نبيني.. دارم داغون ميشم پرنيا ميفهمي؟؟ يه كم دركم كن.. فقط يه كم...

*shadi joon*
1391,02,04, ساعت : 21:44
از شنيدن خبر رفتنش شوكه و البته خيلي ناراحت شدم .خودم رو كه نميتونستم گول بزنم اگه يه روز نميديدمش كلافه و عصبي ميشدم...
حالا چطور یه ماهو تحمل كنم .نكنه بره اونجا منو فراموش كنه. اي خدا كمكم كن...
اصلا نفهميدم چطور رسيديم خونه.
- پرنيا نميخواي چيزي بگي؟؟!! د لامصب يه حرفي بزن داغون تر از اينم نكن...
- فقط با صداي خفه اي گفتم نمیشه نری؟؟؟
- بمونم ميشي مثل قبل؟؟ ميشي همون دختر شاد وشنگول قبل؟؟ ميشي وروجك من؟؟
- زمان ميخوام...
- خوب پس من ميرم تا تو هم با خودت و من كنار بياي.. اينطوري واسه هر دومون بهتره..
چيزي نگفتم يعني چيزي نداشتم كه بگم. خداحافظي كردم و رفتم سمت خونه. تازه يادم افتاد ماشينم تو پاركينگ دانشگاه مونده. امتحان بعدي ميرم ميارمش...
با حالي خراب رفتم خونه كسي نبود رفتم به اتاقم و ديگه نتونستم تحمل كنم. هاي هاي گريه كردم... ديگه نفهميدم كي خوابم برد...
با احساس سوزشي تو دستم چشامو باز كردم با بي حالي به اطراف نگاه كردم مغزم كار نميكرد. صداي مامانم منو به خودم آورد.
- پرنيا خوبي مامان؟؟ چت شد آخه دخترم؟؟ ما اومديم خونه داشتي تو تب ميسوختي تو اين گرما؟؟
- نميدونم؟؟ اصلا چيزي نفهميدم. مامان كجاييم؟؟
- بيمارستان عزيزم .از ديشب اينجاييم . تازه تبت اومده پايين.الان بهتري دختر گلم؟؟
- خوبم مامان.
در اتاق باز شد و بابا اومد داخل.
اومد بالاي تختم پيشونيم رو بوسيد ودستم رو گرفت تو دستاي مهربونش... بازم نفهميدم كه كي خوابم برد...
صداي آترين بود كه ميومد. حتما داشتم خواب ميديم چه خواب خوبي آترين كنارمه .تو خواب ميگم آترين دلم برات تنگه...
چشامو باز كردم و ديدم نه واقعيته خواب نيست و آترين كنارمه..
بهم لبخند زد يه لبخند غمگين...
اشك آروم از چشام سر خورد کاملا غیر ارادیو دلتنگش بودم.
آترين صورتش رو آورد نزديك به صورتم و گفت :وروجك من گريش برا چيه ؟ميخواي رفتنم رو سخت تر كني؟؟
- آترين؟؟
- جان دلم؟؟
- کی میری؟
- هفته ديگه پروازمه.
چيزي نگفتم .ديگه ناي حرف زدن نداشتم. خسته بودم . خسته از همه چي...
حالا كه كنارم بود يه آرامش عجيبي بهم ميداد. داشتم كم كم از كارم پشيمون ميشدم.اما غرورم بهم اجازه نميداد كه بهش چيزي بگم.یعنی نمیخواستم چیزی بگم....
اونر وزم گذشت تا قبل از پروازش میومد به دیدنم .یه ماسک بی تفاوتی به چهرم زده بودم .نباید احساساتمو بروز میدادم. باید تو این یه ماه با خودم کنار میومدم .اگه برا من دوریش سخت بود پس برا اون به مراتب سخت تر بود چون به قول خودش عاشق بود درصورتی که من عاشق نبودم .
بالاخره روز پروازش رسید. قبلش اومد یه سری بهم بزنه نه گریه کردم نه اشکی ریختم .بازم اون ماسک بی تفاوتو گذاشتم رو چهرم.
- نمیخوای چیزی بگی؟
با صدایی که رگه هایی از بغض توش دیده میشد گفتم:
- نه.چیزی برا گفتن ندارم.
- نمیخوای بگی نرم؟
- تصمیم خودته.
- میدونی خیلی لجبازی؟
- اره.
- چرا داری تظاهر میکنی ؟؟میدونم دلتنگمی. اینو از تو چشات میخونم .چشای آدما نمیتونن دروغ بگن. نمیتونن تظاهر کنن.
- خوب که چی؟
- هیچی.ولش کن.
- ای کاش با هم محرم بودیم.
- حالا که نیستیم.
آروم زیر لب گفت:
- دختره سر تق.
- چیزی گفتی؟
- دلم برات تنگ میشه.
جوابش بازم سکوت بود یکی از دلایل سکوتم این بود که از دستش عصبی بودم .اون میخواست با رفتنش عذابم بده و باعث بشه ازش بخوام که بمونه ولی من نمیتونستم این کارو بکنم یعنی نمیخواستم اون باید میموند. باید از خودش دفاع میکرد.
- بازم نمیخوای حرف بزنی موقع رفتنه ها شاید برم برنگردم.شاید دیدارمون قیامت شدا.
با این حرفش دلم گرفت با عصبانیت بهش نگاه کردم.

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,05, ساعت : 14:47
http://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gifhttp://www.pic4ever.com/images/pinkglassesf.gif

- دیدی هنوزم دوستم داری؟دیدی نمیتونی بی تفاوت از کنارم رد شی؟
- خوب که چی؟
- هیچ چی. راستی یه ماهی که من نیستم ازت خواهش میکنم به زندگیمون فکر کنی این یه ماه دوری برای جفتمون لازمه .میدونم اذیتت کردم میدونم عذاب کشیدی ولی ببخش.
بازم چیزی نگفتم.کلا گاهی وقتا برا در آوردن حرص بقیه سکوت بهترین کاره..کاری که خودش کرد من داشتم الان با خودش میکردم.
- بازم سکوت.چرا حرفی نمیزنی؟
-حرفی برا گفتن ندارم.
- چیزی لازم نداری برات بگیرم؟
- نمیدونم اینو باید بگم یا نه نمیدونم کار درستی میکنم یا نه ولی فقط میگم سلامت برگرد.
چشاشو دیدم که با این حرفم درخشید.بالاخره خداحافظی کردو رفت. برام لحظه های بعد رفتنش خیلی سخت بود مخصوصا یه هفته اول .گاهی بهم زنگ میزد ولی بازم خیلی خوب جوابشو نمیدادم .باید تاوان کارشو میدید بعد شاید میبخشیدمش.کلا آدم خبیثی بودم.تو فکر بودم که چی کار کنم که یه دفعه ای رفتنشو جبران کنم چون میدونست با این کارش به منم سخت میگذره با الی صحبت کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید از فرنازو بهزاد کمک بگیریم از دوستان صمیمیمون بودن .تو دانشگاه با فرناز آشنا شده بودیم بهزاد ترم بالایی بود . هر دوشون پر رو و راحت بودن و این میتونست تو نقشه به درد بخوره.با مشورت هم به این نتیجه رسیدیم که بهزاد باد بیاد نقش یه عاشق سینه چاکو بازی کنه و فرنازم نقش عاشق سینه چاکه آترینو .میخاستم یه جوری عکس العمل آترینو در برابر فرناز ببینم فرناز فوق العاده لوند بود و تو حرکاتش عشو ه های خاصی داشت به قول پسررا شاسی بلندو خوش هیکل بود اولین قدم در آزمایش آترین بعد برگشت. باید میدیدم عکس العملش در برابر فرناز چیه. فرناز میدونست چه جوری برخورد کنه.قرار بود یه کاری کنه که من فکر کنم دوست آترینه و ببینیم آترین خان چه غلطی میکنه.بهزادم خوش قیافه بود قد بلند هیکل مانکنی و بسی خوش تیپ. از آرانو مسعود خیلی بهتر بود این کسی بود که میتونست نقش یه عاشقو بازی کنه خیلی بهش اطمینان داشتم میدونستم چه جور آدمیه.آترین خان زودتر برگرد که کلی نقشه برات دارم.این تازه گامه اوله. که اگه با موفقیت بیاد بیرون وارد گام دوم میشه.
گام دوم رفتن من از شرکت برای مدتی که نه بتونه تو شرکت منو ببینه دانشگاهم که تعطیل میشد. عکس العملشو باید میدیدم
گام سوم خوب اون رفت مسافرت که بگیره منو اذیت کنه خوب منم باید برم مسافرت هم یه حالو هوایی عووض میکنم هم یه حالی از اون میگیرم. پسره پر رو خاسته از راه دل تنگی منو سره عقل بیاره.
تو گام سوم خیلی چیزا برا خودم ثابت میشد البته بستگی به دو گام اول داره باید میشناختمش باید به احساسم اطمینان پیدا میکردم و این بهترین فرصت بود.
بالاخره یک ماه داشت به پایان میرسید امروز صبح زنگ زد که فردا ایرانه و دلش میخاد منو ببینه نمیدونم چرا با همه لج بازیام بهش گفتم میرم فرودگاه دنبالش.
صبح فردا رسید یکم استرس داشتم دلتنگش بودم اما خوب دوباره با همون ماسک بی تفاوت رفتم.
از دور دیدمش وای چقدر خوشتیپ شده .یه پیراهن نوک مدادی سیر پوشیده بود که جذب تنش بود با یه شلوار مشکی خیلی خوشتیپ شده بود تا حالا با ته ریش ندیده بودمش .یکمی لاغرتر هم شده بود و این نه تنها از جذابیتش نکاسته بود بلکه خیلیم خوش تیپ ترش کرده بود.از دور کلی قربون صدقش رفتم یه هویی منو دید چشاش برق زدو اومد جلو .انگار حواسش نبود میخاست بیاد ببوستم که با کیف کوبیدم تو کلش. بچه پر رو رو.
-پرنیا اینه بعد یه ماه دوری استقبالت از من؟
-خوب آخه مثل اینکه یییادت رفته محرم نیستی.
- ببخشید حواسم نبود. و زد زیر خنده.
- دیونه چرا میخندی؟
- یادته تو ماشین قبلا چقدر منو زدی؟
خودم هم از خاطراته اونروزا خندم میگرفتت. چقدر زود گذشت.
- آره.بس که پر رو بودی.
- بابا الان تو یه خوشحالی چیزی باید بکنی؟ راستی دست گلت کو؟
-هان داشتم میومدم اینجا دیر کرده بودم رفتم گل بگیرم اومدم این طرف که یه ماشین نزدیک بود بهم بزنه گل از دستم پر شد.دیگه شرمنده.
خودمم از دروغم تعجب کردم یه هو به ذهنم رسید.اصلا یاد گل نبودم.راستی برا چی باید براش گل میاوردم.
- پرنیا چقدر تو سر به هوایی ؟فکر کنم همون نمیومدی بهتر بود؟ خوبی؟راستی من نبودم آب زیر پوستت رفته خوشگل تر شدی.با پوزخندی گفت : منو فراموش کردی؟
- اگه فراموش کرده بودم مطمئن باش اینجا نبودم.
- خوشحالم که اینو میشنوم.
دیگه هیچی نگفتمو به راه افتادم.
- میشه بعد از خونه بمونی من وسایلو بزارم یه دوری تو شهر بزنیم؟
بی اراده قبول کردم.
اول رفتم خونشون و وسایلشو گذاشت بعد با هم یه دوری شهر گردی کردیم.نمیدونم چرا جاهایی رو میگفت که قبلا دو تایی با هم رفته بودیم.نمیدونم میخاست خاطرات گذشته رو یادم بیاره.
http://www.pic4ever.com/images/balloons.gifhttp://www.pic4ever.com/images/balloons.gifhttp://www.pic4ever.com/images/balloons.gifhttp://www.pic4ever.com/images/balloons.gif

*shadi joon*
1391,02,05, ساعت : 20:49
- آترین... چرا گفتی بیام اینجا؟
- دلم تنگ شده بود برا اون روزا.اومدم مروری به خاطرات.
- پس یه سری به گوشیتم بزن.
- چرا تیکه میندازی؟
- نباید این کارو بکنم؟
- نمیدونم.
- ناهارو باهام میخوری؟
- باشه.
و رفتیم یکی از همون رستوران های قدیمی که قبلا با هم میرفتیم.
مثل قبل دو تا غذای متفاوت سفارش دادیم. عادت داشتیم با هم غذا میخوردیم ولی این بار این کارو نکردم.
هیچی نگفت اما معلوم بود خوششون نیومد. اونروز با تموم سخت گیری های من واقعا خوش گذشت .با این که خیلی سعی خودمو کردم که بی تفاوت باشم ولی نشد. خودشم اینو فهمید.تظاهر بی فایده بود.قبل از اینکه پیاده بشه گفت:
- دلم خیلی برات تنگ شده بود .امروز با تموم بد اخلاقیات خیلی خوش گذشت .میدونی بعد یه ماه فهمیدم یه روز ندیدنت عذابم میده.
اینو گفت گفتم نمیدونی آترین جان چه خوابی برات دیدم . حالا زوده بزار چند روز بگذره حالیت میکنم اذیت کردنه من یعنی چی.
بالاخره پیاده شد و خداحافظی کرد. منم رفتم سمت خونه.داشتم از ماشین پیاده میشدم که دیدم یه نامست دست خطه آترینه .نوشته بود:
دلم برات خیلی تنگ شده بود.نمیدونستم چی دوست داری اما سعی کردم چیزایی بگیرم که خوشت بیاد .صندوق عقب یه چمدونه همش برا توئه برا خانواده رو بعدا خودم تقدیمشون میکنم.
.دوست دارم.آترین.
خوشحال شدم از نامه اش از اينكه ديدم هنوزم براش مهمم. ماشين رو گذاشتم تو پاركينگ وچمدون رو از صندق عقب در آوردم و رفتم به اتاقم. اين مامان ما هم كه معلوم نيست كجاست؟؟
رفتم به سمت اتاقم و لباسام رو عوض كردم و نشستم رو زمين و چمدوني رو كه آترين آورده بود رو باز كردم.
اولش نظرمو يه لباس خوشگل مجلسي كه روي همه لباسا بود جلب كرد. يه پيراهن حرير مشكي دكلته خيلي خيلي خوشگل و ناز . چند تا شلوار جين و كلي تي شرت و تاپ . آخر سر هم چند تا ادكلني كه خودم خيلي دوستشون داشتم burberry،coco chanel،versace
كلي هم لوازم آرايش با مارك هاي معروف و خوب .
معلوم بود تو خريداش خيلي سليقه و وسواس به خرج داده بود .گوشيم رو برداشتم ،بالاخره ادب حكم ميكرد تا ازش تشكركنم .
اولين بوق رو نخورده گوشي رو برداشت
- جانم پرنيا؟؟
- سلام
- سلام وروجكم .از بس ذوق زده شدم كه زنگ زدي بهم سلام يادم رفت.
- جانم عزيزم؟؟
- ميخواستم تشكر كنم بابت سوغاتيات...
- قابل خانم خوشگلم رو نداره
- مثل اينكه يادت رفته ما هيچ نسبتي نداريم؟؟
- نترس يادم نرفته؟؟ خوب كاري نداري؟؟ ناراحت شد. از لحنش فهميدم اما نميدونم چم شده بود كه هي اذيتش ميكردم.
خداحافظي كردم اما جوابي نشنيدم. آترين بي خداحافظي قطع كرد.
بعد از چند ثانيه يه اس ام اس اومد از طرف آترين :
پرنيا بعضي وقتا خيلي سنگدل ميشي. اميدورام زودتر اين روزاي كذايي و تلخ تموم شه...
يه چند روزي از اومدن آترين گذشت بود و من آماده ميشدم واسه نقشه اولم.
قرار شده بود كه آترين رو تعقيب كنيم با الي و فرناز . بعد تو يه فرصت مناسب فرناز بره پيش آترين .
از بعد از ظهر دم خونه آترين كشيك وايساديم تا آقا تشريف ببره بيرون. مثل اينكه خيال اومدن نداشت.
ديگه داشتيم نا اميد ميشديم كه ماشين از خونه اومد بيرون و ما هم عين كارآگاه ها پشتش با فاصله داشتيم ميرفتيم.
بعد كنار يه پارك خيلي خوشگل نگه داشت و پياده شد. فرناز هم بدون معطلي پياده شد و رفت سمتش. ديگه از ديدمون خارج شده بودن. خيلي استرس داشتم نميدونستم چي قراره پيش بياد....
الي هم هي دلقك بازي در مياورد تا يه كم آروم بشم... بعد نيم ساعت فرناز با قيافه عصباني اومد سمت ماشين
سوار كه شد گفت پرنيا فقط زودي بروو....
بعد از چند دقيقه كه دور شديم گفتم فرناز چي شد؟؟
- دختر كم مونده بود منو بزنه؟؟!!
- از اول تعريف كن بببينم چي شد؟؟
- رو يكي از صندليهاي پارك نشسته بود منم رفتم كنارش نشستم از حركتم جا خورد يه كم فاصلشو باهام بيشتر كرد...بعد از یکم اینورو اونورو نگاه کردن گفتم:
- ببخشید .راستش من خیلی وقته شما رو میشناسمو ازتون خوشم اومده و خیلی دوست دارم بيشتر با هم آشنا بشيم؟؟ من تو شرکت دیدمتوننظر .همه اينا رو با عشوه گفتم. خدا نكشتت پرنيا آدم رو به چه كارايي وا ميداري دختر...
- خوب بعدش چي شد؟؟
كلي رو مخش پياده روي كردم و آخر سر همكارتي كه توش شمارم بود رو دادم بهش و گفتم خوشحال ميشم بازم همديگرو ببينم.
اومدم برم كه گفت خانم .بيا اين كارتو بردار و رات بكش و برو. محل ندادم به حرفش داشتم ميرفتم كه اومد كيفم رو محكم گرفت و گفت نشنيدي چي گفتم؟؟ بعد كارت رو به زور داد دستم و گفت برو گورتو گم کن.كم مونده بود خودمو خيس كنم. خيلي بد اخلاق بود.
- فرناز جون از تو بعیده .هنوز باهات آشنا نشده که.گام به گام دفعه بعدی باید بیای شرکت.باید یه طوری وانمود کنی که عاشقش شدی.البته تو شرکت باید طوری برخورد کنی که باهم دوستین.اونجای کار آقا بهزادم تشریف میارن و پارت دوم نقشه شروع میشه.

بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,06, ساعت : 13:59
- باشه. فقط وای به حالت این دیوونه بلایی سرم بیاره.
- بابا روانی که نیست.
- از اونم بدتره.
- تو که میدونی باید چی کار کنی؟
- اون که بعلــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــه.
- راستی تو شوهر نکردی؟
- چرا اتفاقا .شاید به زودی نامزد کنم.
- به سلامتی .با کی؟
- با همون کسی که قراره عاشق شما بشه؟
- بهزادو میگی؟
- بعلــــــــــــــــــــــ ـــــــــــه
- وای.شما از کی به هم علاقه مند شدید ؟؟
- از همون موقعی که میکوبیدم تو سرو کله هم تو دانشگاه...
- وای چه روزایی بود.دو تا اون میگفت 6 تا تو جوابشو میدادی.
- اره یادش بخیر چقدر ضایعش میکردما. راستی حواست باشه ها شوهر منو از راه بدرد نکنی.اینو با یه لحن شوخی گفت.
- تو هم همون طور.
- ایشششششششششششششششششش.اونو عمرا.چقدر بد اخلاق بود.حیف تو.
الی گفت:
- چی چی حیف این .حیف اون پسره به این خوشگلی که نصیب گرگی مثل این شده.
- الی جون چیزی گفتی؟
- نه من غلط بکنم خواهر شوووووووووور.
- خله خوب پاشو بریم الی.راستی فرناز فردا می بینیمت دیگه.
- باشه.راستی کی عقد کردید؟
- هنوز عقد نکردیم ولی به زودی میکنیم.
- خوشبخت بشین.
- تو هم همین طور با این آترین خان عنق.
- ا این جوری نگو تو دلش هیچی نیست بچم.
- الهی.همچین میگی بچم .هرکی ندونه فکر میکنه در مورد یه بچه کوچیک حرف میزنی.
- خوب آترینم بچست با ابعاد بزرگ.
- اون غول بیابونی بچست؟
- دهههه درست صحبت کن.
- تو که دوسش داری چرا اذیتش میکنی؟
- مگه بهت قضیشو نگفتم؟
- چرا گفتی ولی میشه فراموش کرد.
- منم همین قصدو دارم ولی باید یکم اذیت بشه همین جوری نمیشه که.باید ادب بشه.
- آفرین پرنیا جون.خوب ادبش کنیا.
- اون که البته.
- پس تا فردا.
- بای.
با الی راه افتادیم به سمت خونه همش فکرم به سمت فردا میرفت.امروز که بخیر گذشت اما فردا اترین خان ببینی بهزادو کف میکنی منو یاد امین دوست پویان مینداخت البته امین خوشتیپ تر بود.
بالاخره فردا از راه رسید رفته بودم شرکت که یه هو بهزاد اومد تو اتاقم خدا رو شکر بابا و پویان نبودن البته الی پویانو فرستاده بود دنبال نخود سیاه .بابا هم که دنبال کاراش بود. بهزاد یه چشمکی زد که یعنی آترین خان دارن تشریف میارن.بعد شروع کرد نقش بازی کردن.
- خانوم عزیزی اگه اجازه بدید خدمتتون برسیم چند شب آینده ما که تفاهم زیاد داریم.
همون موقع آترین صداشو شنید اومد دفاع کنه که فرناز نمیدونم از کجا پیداش شد گفت :
- عزیزم کجا میخای بری؟ولش کن.
- خانوم ولم کنید چی از جونم میخواید؟
پوزخندی به آترین زدمو گفتم:
- مبارکه آقای کیانمهر.بهزاد بریم.
- پرنیا
واینستادم ببینم چی میگه .داشتیم با بهزاد میرفتیم . 5دقیقه بعد آترین با فرناز اومدن جلومون. تو چشای آترین نمه ای از اشک دیده میشد.تعجب کردم این دیگه جزو نقشه نبود.تو این فکرا بودم که صدای آترین که داشت از فرناز خواهش میکرد حقیقتو بگه اومد.

*shadi joon*
1391,02,06, ساعت : 19:56
فرناز:
- خانوم ببخشید من چند وقته از ایشون خوشم اومده .ماجرا اون چیزی نیست که شما فکر میکنید؟
پرنیا:
- ترسوندت؟
پرنیا:
- نه باور کنید.من دنبال ایشون راه افتادم.
آترین:
- دیدی دروغه. این آقا کی باشن؟
بهزاد:
- شما کی باشید؟
آترین:
- من همسرشونم
بهزاد:
- پرنیا این چی میگه؟
پرنیا:
- دروغ میگه.
آترین:
- ایشون کی باشن؟
پرنیا:
- یه دوست .
آترین:
- فقط یه دوست؟
بهزاد:
- نه بنده خاستگارشون هستم و تا اونجایی که میدونم ایشون همسری ندارن.
آترین عصبی شد و نزدیک بود در گیر بشن که با صدای بلند داد زدم بسه و از اونجا دور شدم . منم چه فیلیم بودما. اما واقعا ترسیده بودم از آترین از چشاش آتیش میبارید.
یه ساعت گذشت موبایلم به صدا در اومد فرناز بود:
- بمیری پرنیا که منو تو این موقعیت قرار دادی؟
- چی شد؟
- هیچی اون موقعی که تو اونو منو دیدی بعدش رفتی باورت میشه ازم خواهش کرد بیام بهت راستشو بگم. باورت میشه اون گریه کرد .من که میگم ولش کن .تازه نبودی ببینی شوهر عزیزم به خاطر تو نزدیک بود چه کتکی بخوره اما به موقع فلنگو بسته بودیا.
- بهزاد که چیزیش نشد؟
- نه خدا رو شکر میخاست بیاد بزنش که من یه کولی بازی در آوردم .هر دو رفتیم.
- از طرف من از بهزاد هم عذر خواهی کن هم تشکر. انشاالله عروسیتون جبران کنم.
- ایشاالله.
- میگم تو هم از خدات هستا؟
- کیه بدش بیاد.
- هیچ کی.باشه بازم مرسی که کمکم کردید .
- خواهش عزیزم.کاری نداری.
- نه فدات شم.بای.
- بای.
این گام اول اما وقتی یاد حرفای فرناز میفتم که میگفت گریه کرده دلم به حالش سوخت .نمیخاستم اذیتش کنم اما نمیتونستم کارشو فراموش کنم .خوشحالم که بهم وفاداره.اونجایی که گفت همسرشم خیلی ذوق کردم.
تو این فکرا بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد آترین بود:
- بله؟
- پرنیا به خدا با یکی دیگه ببینمت کشتمتا.فهمیدی؟
تا خواستم جواب بدم گفت:
- حرف نزن.هیچی نگو.فقط یه کلمه باشه میخام بشنوی.حالیت شد؟
یکم ترسیدم ازشش با این که پشت تلفن بود ولی کپ کرده بودم و با ترسو لرز گفتم:
- باشه.
یهو گوشیو قطع کرد.حالا گوشیو رو من قطع میکنی .حالا نوبته پارته دوم نقشست .از فردا به بابا میگم نمیرم سر کار. پسره پر رو سر من داد میزنه.آترین خان یه حالی ازت بگیرم که مرغای آسمون برات قار قور کنن.دههههههههههههههههه.
وقتی رسیدم خونه به بابا گفتم دیگه نمیرم سر کار برای مدتی .سیم کارتم هم عوض کردم یه دونه اعتباری به جاش گذاشتم که پدر و مادر گرام نگران نشن.
به جای شرکت تصمیم گرفتم تابستونی برم باشگاه هم ایروبیکه هم رقص. بسی حال هم میده.خیلی وقت بود باشگاه نرفته بودم یعنی وقتشو نداشتم .صبح پا شدم رفتم اونجا ثبت نام کنم.تابستون بود کلاس شنا هم ثبت نام کردم تو گرمای تابستون حال میده.
بعد اینکه ثبت نام کردم دیدم خیلی وقته خرید نرفتم واقعا عاشق خرید کردن بودم. خسته نمیشدم. رفتم داخل پاساژ .ووووووووووووووی. چه لباسای نازی.با اینکه کلی لباس داشتم ولی بازم خریدم عشق رنگ صورتیو بنفش بودم .بنفش که رنگ مورد علاقم بود صورتی هم به سفیدیه پوستم میومد . خلاصه چند دست بولیز شلوار خریدم . حوصله خونه رفتنو نداشتم.
تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم.عاشق پیاده روی بودم اونم گوشه خیابون .خل شده بودم. بالاخره راهی خونه شدم.هیچ کی خونه نبود خودم بودمو خودم. رفتم لباسا رو پرو کنم که دیدم زنگ میزنن.رفتم ایفونو گرفتم دیدم آترینه. لحنمو جدی کردمو گفتم:
- سلام آترین.چیزی شده؟
- کجایی تو دختر؟نگرانت شدم؟گوشیتم خاموشه؟
- برا همین تا اینجا اومدی؟خوب از بابا میپرسیدی بهت میگفت.
- میشه بیای دم در.
- نه.
- خوب درو باز کن بیام تو.
- نه.
- چرا؟
بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,07, ساعت : 13:55
http://freesmile.ir/smiles/77169__fallinginlove__.gifhttp://freesmile.ir/smiles/77169__fallinginlove__.gifhttp://freesmile.ir/smiles/77169__fallinginlove__.gifبا تشكر و مثبت به من و شادي روحيه بديدhttp://freesmile.ir/smiles/77169__fallinginlove__.gifhttp://freesmile.ir/smiles/77169__fallinginlove__.gifhttp://freesmile.ir/smiles/77169__fallinginlove__.gif
:-2-40-:ممنونم دوستاي گلم:-2-40-:
++++++++++++++++++++++++++
رفتم آیفونو گرفتم دیدم آترینه. لحنمو جدی کردمو گفتم:
- سلام آترین.چیزی شده؟
- کجایی تو دختر؟نگرانت شدم؟گوشیتم خاموشه؟
- برا همین تا اینجا اومدی؟خوب از بابا میپرسیدی بهت میگفت.
- میشه بیای دم در.
- نه.
- خوب درو باز کن بیام تو.
- نه.
- چرا؟
- تنهام.
- لولو نیستم که.
- صبر کن الان میام ددم در.
- باشه.
چادر نمازو گذاشتم رو سرمو رفتم دم در .
- سلام.
دیدم باز رفت تو هپروت.
- کیف ندارما.
- چی؟
- هیچی.کیف ندارم تو سرت بکوبم.آخه باز رفتی تو هپروت.
- هان ببخشید.یاد روزای اول تو شرکت میفتم.یادته تو شرکت نماز میخوندی.بهت میگفتم چقدر چادر بهت میاد تو هم میگفتی میدونم.یادش بخیر چه دورن اون خاطره ها.
- آترین کارتو بگو.خوب نیست جلو در.
- چرا گوشیت خاموشه؟چرا نمیای سر کار؟
- گوشیمو میترسم مزاحم پیدا کنه.سر کارم چون یکم خسته ام.
- داری تیکه میندازی؟
- نه.
- خوب چرا مرخصی نمیگیری؟
- احتیاج دارم یه مدت برا خودم باشم.
- میخای منو عذاب بدی.
- نه.این همه مدت برات بس نبود بفهمی دوست دارم؟
- نه.
- چرا لج میکنی؟
- همین جوری محض خنده.
- خوب من چه جوری ببینمت.
- نبین.
- پرنیـــــــــــــــــا
- بله.
-نمیتونم.
- مشکل منه؟
- باز افتادی رو دنده لجا.راستی گوشیتو جواب ندی زنگ میزنم خونه ها .میدونی که پر روام.
- بله.اونو که مطمئنم.
- پرنیا شده یه بار بدونه تیکه و کنایه باهام حرف بزنی؟؟؟
- مقصرش خودت بودی.
- باشه .تسلیم. سر کار نیا ولی گوشیتو روشن بزار خواهش میکنم.
- باشه.
- ممنون.من دیگه میرم.دلم برات خیلی تنگ شده بود مخصوصا از صبح که ندیده بودمت.
- مگه قبلا میدیدی؟
- خوب پس فکر کردی برا چی هر روز صبح اونجا تلپم.
- نمیدونم.
- باشه به مامان اینا سلام برسون.خداحافظ.
- خداحافظ.
با این که برام سخت بود این برخورد ولی لازم بود .باید آترین به خودش بیاد.
نمیدونم چقدر گذشته بود که بالاخره رفتم تو خونه و به خودمو آترین فکر کردم. نمیدونم چی شد که یهو خوابم برد.
ساعت2 بود که با صدای مامان از خواب بیدار شدم.
- پرنیا چقدر میخوابی دختر پاشو وقته نهاره.
- سلام مامان .کی اومدین؟
- یه ساعتی میشه.چرا خوابیدی؟
- هیچی رفتم خرید کردم .یکم هم پیاده روی کردم. اومدم خونه دراز کشیدم دیدم خوابم برد.
- چی خریدی؟
- مامان یه بلوز شلوار خریدم جیگر این قدر خوشگله که نگو.
- مبارکه عزیزم.
مامان یه نگاهی به لباسا انداخت و با گفتن خوشگله از اتاقم بیرون رفت یه آبی به سرو صورتم زدم.
ناهارو خوردمو به گام سوم فکر کردم من باید برم سفر اونم شیراز خیلی وقت بود نرفته بودم
خونه یکی از خاله هام شیراز بود باید یه سفری میرفتم اونجا تا حال جناب اترین خان گرفته بشه .به مامان گفتم .قرار شد که با پویانو الی بریم شیراز فردا شب با هواپیما.
وای که قیافه آترین وقتی ببینه من نیستم دیدنیه.

:-2-27-::-2-27-::-2-27-::-2-27-:

(چه خوبه اينقدر آترين رو اذيت ميكنه پرنيا):-2-22-::-2-22-::-2-22-:

*shadi joon*
1391,02,07, ساعت : 21:35
زود خوابیدم که فردا زود بیدار شم یکم خرید بکنم.قرار بود صبح با الی بریم و خرید کنیم.
صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم دنبال الی خدا رو شکر پویان نیومده بود. با الی رفتیم خرید .الیم بدتر از من عشق خرید بود. هر چی میدید میخرید .
- الی این همه رو میخوای بیاری شیراز ؟
- همچین میگی این همه انگار چی هست؟ چار تا دونه بولیز شلواره دیگه.
- اصلا هر چی میخوای بیار.
- باشه میارم و زبونشو برام دراورد
خلاصه بالاخره خسته و کوفته برگشتیم خونه با کلی وسیله.یه حمومی کردمو لباسامو تو چمدون گذاشتم. خودمو اماده کردم واسه شب.
بالاخره ساعت 9 راه افتادیم فرودگاه نمیدونم چرا یه حس دلتنگی داشتم. نمیخواستم برم اما لازم بود باید با خودم کنار میومدم. باید به اطمینان از حس خودم برسم. شاید دوباره قبولش کردم. میدونم خیلی دوسش دارم.این سفر بهترین راه. بهترین راه برای سنجش احساس .شاید باید بهش میگفتم دوسش دارم. دیگه به چیزی فکر نکردم.
بالاخره رسیدیم به شهر شیراز. وای ای کاش آترینم اینجا بود.د. نفری بیشتر خوش میگذشت.هر چند ولش کن پسره پر رو رو.
با پویانو الی رفتیم خونه خاله فرانک. خاله آدم فوق العاده راحتی بود .خیلی دوسش داشتم.یه دخترو پسر بیشتر نداشت. پسرش سامان 22 سالش بود و دخترش سحر 17 سالش. خیلی با سحر راحت نبودم یه خرده نازنازی بود. بچه بود خیلی بهتر بود اما بززرگ شد اخلاقش تغییر کرد.اما با سامان راحت بودم. همیشه با پویان سر به سرش میذاشتیم.رفتیم تو .الی با من تو یه اتاق بود و پویانم به اتاق سامان رفت. وای که چقدر خونه خاله خوش میگذشت .یه تابی تو حیاط داشتن که بچه بودیم میومدیم تو حیاط همیشه بازی میکردیم یا روی تاب بودیم. وای چه دورانی بود چه زود گذشت.
اونروزم گذشت .فرداش همگی اول رفتیم شاهچراغ برای زیارت.خیلی وقت بود شیراز نیومده بودم. وای که فضای روحانی بود. بعد اون یه سری به سعدیه و حافظیه زدیم.
داشتم اطرافو نگاه میکردم که به نظرم اومد انگاری آترینو دیدم. وای این قدر که بهش فکرکردم توهم زدم.چقدر دوسش داشتم چقدر دلم میخواست اونم اینجا بود. یاد خاطرات افتادم .نه نباید بهش فکر کنم .تو این فکرا بودم که یکی منو به نام خوند.چشم گردوندم آترینو دیدم.چشام گرد شد؟؟؟
هم شوكه شدم از ديدنش هم خيلي خوشحال از ديدنش خيلي دلم تنگش بود.
اومد نزديكم و بهم سلام كرد. پويان و الي هم انگاري در جريان بودن چون معلوم نبود كجا غيبشون زده...
جواب سلامش رو دادم .همين طور داشتم غرقش ميشدم. الان كه پيشم بود فهميدم چقدر دل تنگشم. با صداي آترين به خودم اومدم...
- پرنيا بپا غرق نشي خانم!!!
- تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟اینو در حالی میگفتم که چشام داشت از حدقه میزد بیرون همینجوری هم چشام درشت بود فکر کنم دیگه به انتهای درشتیش رسیده بود.آترینم یه جوری نگام میکرد انگار داره از دیدن یه صحنه ای لذت میبره.
دختر خوب چشاتو اونجوری نکن خوشگلتر میشیا و خندید.
باز پر رو شدیا.اصلا برا چی اومدی اینجا.قرار بود بهم وقت بدی؟
معلوم بود خرده تو برجکش.
- وروجك خوب بلدي حالگيري كني!! حالا بعدا ميرسيم به هم. من دارم باهات راه ميام ببينم تا كجا ميخواي پيش بري!!!
- تا هرجا كه دلم بخواد آترين خان. يه لبخند خوشگل هم اومد رو لبم...
ميدونستم ديگه بيشتر از اين نميتونم دوريشو تحمل كنم واسه همين ميخواستم همين جا باهاش آشتي كنم.
البته منتظر بودم خود آترين حرفش رو پيش بكشه چون خودم كه اصلا همچين كاري نميكردم...تا اين چيزا اومد تو ذهنم آترين خودش شروع كرد.
- پرنيا نميخواي تمومش كني؟؟ نميخواي منو ببخشي .. باور كن ديگه دارم كم ميارم. تا كي بايد واسه يه اشتباه تقاص پس بدم ....
تو صداش بغض بود ديگه حرفي نزد و سرش رو انداخت پايين و شروع كرد آروم آروم راه رفتن... دلم براش سوخت.يه كم از كارايي كه كردم پشيمون شدم البته فقط يه كم .چون آترين هم خيلي اذيتم كرده بود... قدم به قدم باهاش ميرفتم .هنوزم سرش پايين بودو چيزي نميگفت؟؟!!
- آترين؟؟
- جانم گلم؟؟
- بخشيدمت...
از خوشحالي نميدونست چيكار ميكنه؟
بوضوح عشقو تو چشماش میدیدم چشاش مثل چی میدرخشید و منم خوشحال بودم بالاخره منم آدم بودم و دل داشتم برام گفت که گاهی تعقیبم میکرده تا سر از کارم در بیاره و فهمیده میخوام برم مسافرت البته نگفت از کجا.خیلی حرف زدیم
ازم خواست صیغه بخونیم که محرم بشیم ولی من مخالفت کردم.همون اولشم از صیغه خوشم نمیاد .دلخور شدو گفت:
- خوب من تا کی وضعیتم اینجوری باشه.رفت یه ماه دیگه عقد کنیم.راستی عقدو عروسیو دو روز پشت سر هم باشه ها.راستی یه عروسی گرگان بگیریم یکیم تهران.خیلی حال میده.
یه هو دیدم بچه از دست رفت.رفته تو عالم رویا.هی صداش کردم دیدم نه خبری نیست زیادی تو هپروت رفته.دوباره کیفمو برداشتم که بکوبم تو سرش یه هو دیدم با یه لبخند ژکوندی نگام میکنه.
- نظرت چیه؟
بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون:-2-40-:


بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,08, ساعت : 13:06
http://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gifhttp://freesmile.ir/smiles/14369__fluffy__by_cind.gif
++++++++++++++++++++++++++
یه هو دیدم بچه از دست رفت.رفته تو عالم رویا.هی صداش کردم دیدم نه خبری نیست زیادی تو هپروت رفته.دوباره کیفمو برداشتم که بکوبم تو سرش یه هو دیدم با یه لبخند ژکوندی نگام میکنه.
- نظرت چیه؟
- عقدو مخالفتی ندارم.ولی صیغه نه.خوشم نمیاد .تو هم که تا حالا صبر کردی این مدت هم روش. در مورد زمان عقدو عروسی بهتره خانواده ها صحبت کنن. تو هم بیخودی سفارش نکن جلو بندازن. من یه عروسی میخام تک باشه ها.
- اون که بله .بهترین عروسیو برات میگیرم خیالت راحت خانوم خوشگلم.
لحنش همون لحن سابق شد چقدر دوست داشتنی بود.
داشتیم با هم حرف می زديم كه گوشيم زنگ خورد.. ديدم پويانه.
-خوب دو تا مرغ عشق با هم آشتي كردين؟؟ بيايم پيشتون؟؟
- پويان اگه دستم بهت نرسه؟؟
- شلوغش نكن من كه ميدونم از خدات بود آترين هم باهامون باشه.
هیچی نگفتم همه با هم برگشتیم خونه خاله البته اترین هتل رفت.آخر شب به اتفاقات امروز فکر میکردم چقدر ذوق زده شدم وقتی آترینو دیدم هر چی فکر میکردم به درستیه تصمیمم مطمئن میشدم .
تو این مدتی که ندیدمش فهمیدم خیلی دوسش دارم و به عشقش تو این مدت اطمینان پیدا کرده بودم.با فکر به آترین خوابم برد. یه چند روز دیگه تو شیراز گشتیم .بالاخره از سفر برگشتیم و خانواده آترینشون اومدن تهران برا صحبت عقدو عروسی.یه ماه دیگه عروسی پویان بود . عروسیه ما افتاد سه ماه دیگه.آترین هر چقدر چونه زد.مامان اینا زیر بار نرفتن زودتر از این عروسیو بگیرن.اول قرار شده بود عروسیم یه زمان باشه اما قبول نکردم دو تا عروسی یه زمان واقعا سخت بود.
همش تو تکاپوی عروسی پویان بودیم دیگه منم برگشته بودم شرکت گاهی با آترین بیرون میرفتم حدشو رعایت میکرد ولی از اینکه نزاشته بودم صیغه کنیم یکمی دلخور بود.اجبار که نبود درست بود خیلی دوسش داشتم و خودم هم بدم نمیومد اما از لفظ صیغه خوشم نمیومد اون دفعه هم تو رو در بایستی قبول کردم.وابستگیم روز به روز بیشتر میشد.
هر چی بیشتر میگذشت میفهمیدم آترین واقعا تغییر کرده یاد روزای اولش افتادم چقدر پر رو بود فکر میکرد منم مثل بقیه بهش رو میدم ولی الان خودش مثل اسب رام شد.این اترین کجا و آترین روزای اول کجا.با یاد آوری روزای اول لبخندی به لبم اومد.
چقدر زود گذشت.تا سه ماهه دیگه رسما زنش میشدم.یکم درک این کلمه برام مشکل بود.آخه من کلا آدم تنبلی بودم تازه داشتم آشپزی یاد میگرفتم.
وای کی حوصله خونه داری داره.گاهی این فکرا به سرم میزد مخم سوت میکشید.مثلا گاهی فکر میکردم مثل این کوزتا صبح باید صبحانه آماده کنم یادم باشه به آترین بگم من از این کارا خوشم نمیاد خودش تمرین کنه تو زندگی مشکل نداشته باشیم.
همین آشپزیو هم حالشو ندارم چه برسه به خونه داری.ای خدا چه غلطی کردم شوهر کردم.باز این الی آشپزی بلده خونه داری بلده من چی. هیچی فوقش از اترین کار میکشم.
کلفت که نگرفته.زن گرفته یعنی سرور گرفته.خودش هم باید کار کنه.هر چی فکر میکنم از این که تاسه ماه دیگه باید ازدواج کنم یه دلشوره ای میگیرم آخه کلا من آدم مسئولیت پذیری نبودم حالا باید بشم زن خونه.خندم میگره از این لفظ.فکرشم میکنم خنده داره.
فکر کن اترین میاد خونه میگه زن ناهار چی داریم.منم از این دامنای گل گلیه عهد بوق پوشیدم با قرو قمیش میگم کباب داریم آقا میگه اه اینم شد غذا منم میگم کوفتو بخوری مرد همینم از سرت زیاده.باز من رفتم تو عالم هپروت.امروز قرار بود با اترین بریم دنبال خرید واسه عروسی پویان .
پویانو الی هم همش در جنبو جوش عروسین.منو آترین که باید به فکر هر دو باشیم.خیلی استرس داشتم آترین سعی میکرد با حرف زدن آرومم کنه ولی نمیتونست فکر من خیلی در گیر بود.الی وضعیتش مشابه بود.
اول قرار نبود صیغه کنیم ولی آترین این قدر تو روزای آتی گفتو گفت که آخر صیغه کردیم.خودم هم خیالم راحت بود .با اینکه صیغه رو دوست نداشتم اما دیگه در برابر اصراری که کرد کم آوردم.
روزای خوبی بود.هر روز با هم بیرون بودیم هر روز خسته از خرید میومدیم کارای شرکتم تقو لق بود.بیشتر بابا تو شرکت بود و ما دنبال کارای عروسی.
:-2-16-::-2-16-::-2-16-::-2-16-:

*shadi joon*
1391,02,08, ساعت : 21:15
اولین کاری که کردیم خرید حلقه و سرویس بود که اونو از یکی از آشناهای عموی آترین گرفتیم.فوق العاده بود حلقه هاش .نگیناش خیلی ظریف روش کار شده بود . بعد از خرید حلقه سرویسو هم از همونجا گرفتیم.
برا لباس عروس کل تهرانو گشتیم .میخاستم یه لباس خاص باشه . بالاخره یکی چشممو گرفت.
لباسش فیت تنم بود. دکلته بود و یه شنل خوشگلی روش قرار میگرفت رو خود لباسم سنگ دوزی شده بود تا قسمت کمر تنگ میشد و از کمر به پایین طبق طبق پایین میومد . چین چینای خوشگلی داشت که سنگ دوزی شده بود. تاجو تور مناسب با اون پیدا کردم .تورش بلند بود بنا به گفته خودم قرار شده بود مجلس مختلط نباشه .
مراسم الیشون مختلط بود. الی بهم میگفت بی خیال شم ولی نمیتونستم. درست بود میگفتن یه شبه ولی نمیخاستم به خاطر یه شب تمام ایمانو اعتقادمو زیر سوال ببرم .
قرار شده بود عروسی اولمون تهران باشه و یه عروسیم گرگان با فاصله چند روزه.مهریم به خواست خودم و پدرو مادرم 114 سکه بهار آزادی به انضمام منزل مسکونی که درش ساکن میشیم و حج بود البته آترین خودش حجو اضافه کرده بود و من فوق العاده از این بابت خوشحال بودم.
آترینم یه کتو شلوار خوش دوختی خریده بود. قد بلندی داشت هیکلش هم مانکنی بود واقعا تو لباس دامادی محشر شده بود .مشکی خیلی بهش میومد با یه پیراهن سفید کرواتش نوک مدادی با راه راه سفید بود.
چقدر خوش گذشت این دوران مخصوصا پرو لباس .خیلی جالب بود میخندیدم. من خیلی بیچاره رو مسخره کردم .کلی گشتیم تا لباس مورد علاقه هر دو مونو پيدا كرديم. حتی برا کفشو کیف هم کلی گشتیم.
روزای خیلی خوبی بود .ذوقو شوق عجیبی داشتیم البته این ذوقو شوق رو در پویانو الیم میدیدم .خوبیش این بود خودمون دو نفر بودیم وگرنه معلوم نبود آخرش چی میشد. هیچی بدتر از خرید جهاز نبود. چهار تایی رفته بودیم با پویانو الی .الی از من سخت گیر تر.همه چیو خریده بودیم فقط مونده بود سرویس اتاق خواب.همیشه از رنگ بنفش خوشم میومد .یه بنفش خوش رنگو ملایمی همون اول چشمو گرفته بود با توجه به رنگ دیوار اتاق خواب کنتراست رنگی خوبی به وجود میاورد.همونو خریدیم با ست میز آرایشش.فوق العاده فانتزی بود.دو روز به عروسی پویان مونده بود و نمیدونم من چرا استرس داشتم. الی که در حال سکته بود .
خونه دیگه کاروانسرا بود یکی میرفت یکی میومد.مامان هم خیلی استرس داشت.یکمی هم ناراحت بود. آخه هر دو در عرض سه ماه میرفتیم و اونها تنها میشدن.خودم هم دیگه آشپزیو یاد گرفته بودم.خونه داریم قرار بود به کمک آترین یاد بگیرم.این دو روزم گذشت.
روز عروسی پویان رسید .صبح زود همه بیدار شده بودیم .هر کی دنباله یه کاری بود .ساعت3 بالاخره با الی رفتیم ارایشگاه. ارایش خوشگلی داشت .تو لباس سفید خیلی خوشگل شده بود لباسش هم دکلته بود .مراسم هم مختلط بود. نوبت من رسید. یه ارایش ملایمی کردم .یه پیراهن نقره ای مشکی پوشیده بودم. با یه ارایش تقریبا همون رنگی یه شال نقره ای هم رو سرم گذاشتم .کلا از قیافم راضی بودم.
اول پويان اومد دنبال الي و تا ديدش محكم بغلش كرد. همه از كار پويان خندشون گرفت و مسئول اونجا هم يه كم نق زد به پويان كه با اين کار موهاي عروس رو بهم ريختي و .... .
بعد از اين كه اون دو كبوتر عاشق رفتن منم حاضر شدم تا آترين بياد دنبالم. يه چند دقيقه بعد آترين زنگ زد كه پايين منتظرمه...
بدو رفتم پايين و سوار ماشين شدم آترين تا منو ديد گفت: واااااااااااااااااااااااا اااي وروجك من چقده ناز شدهههههههههههههههههههه. خوردني شدي پرنيا!!!
اومد بوسم كنه كه گفتم: آي آي آي نميشههههههه آرايشم خراب ميشه... خوب كلا ازار داشتم ديگه...
اما آترين انگار كه حرفامو نشنيده اومد سمتم و محكم لبام رو بوسيد.............
- آتريييييييييييييييييييييي ييييييييييييييييييين!!
- جانم وروجكم؟؟ لوس نشو ديگه پرنيا ؟؟ اگه ميذاشتيا امشب هم عروسيه ما بود من تا يه ماه ديگه چطوري تحمل كنم آخه؟؟ بعضي وقتا خيلي سنگدل ميشي....
- چشم رو هم بذاري يه ماهم تموم شده ... حالا برو بريم كه دير شده....
با هم به سمت باغي كه مراسم بود رفتيم .خونواده آترين هم دعوت بودند . دوتايي دست تو دست هم رفتيم داخل باغ .مامان و بابام از اولين كسايي بودن كه ديديم .با خوشرويي سلام و احوال پرسي كرديم و مامان به خونواده آترين اشاره كرد كه برم پيششون با آترين دو تايي رفتيم سمت مامان و باباي آترين آناهيتا هم اومده بود با نامزدش.
رفتم و با تك تكشون حال واحوال كردم و آناهيتا هم به اصطلاح نامزدشو معرفي كرد...
اسمش سينا بود و پسر خوبي به نظر ميرسيد... من و آترين هم همون جا نشستيم. البته من رفتم لباسم رو عوض كردم و زودي برگشتم پيش آترين...
الي و پويان هم بعد چند دقيقه رسيدن. با هم دوتايي به همه خوش آمد گفتن و رفتن نشستن.
الي كه كلا عشقه رقص بود. چند دقيقه نتونست بشينه و دست پويان رو گرفت اومد وسط سن واسه رقصيدن... ديگه وسط جا نبود واسه رقص آناهيتا هم با سينا رفته بودن.

بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون:-2-40-:
بچه ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,09, ساعت : 12:25
بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:



يه لحظه سرم رو برگردوندم سمت آترين ديدم گردنشو كج كرده داره نگام ميكنه فهميدم منظورش چي بود اما به رويه خودم نياوردم....
- پرنيا جونم؟؟
- نه آترين. ديگه هم حرفش رو نزن
- آخه چرا ؟؟ خوب مگه چي ميشه آخه فقط يه دور .... بازم گردنش رو كج كرد اما خوب من قبول نكردم .. آترين هم دلخور از كارم.....
تا موقع شام ديگه باهام حرف نزد ناراحت شدم ازش حالا خوبه خودش ميدونست من تو جمع مختلط نميرقصم كه الان واسم قيافه گرفته.....
موقع شام رفتم سمت ميز غذا تا براي خودم غذا بكشم اصلا هم به آترين محل ندادم
همين طور كه داشتم به غذاها نگاه ميكردم يكي از پشت بازوم رو گرفت برگشتم ديدم آترينه.
سريع رومو بر گردوندم سمت ديگه ...
- پرنيا قهري باهام؟؟ جوابشو ندادم. فشار خفيفي به بازوم آورد..
- پرنياا؟؟؟ قهر نكن ديگه ورورجكم!!
- قهر نيستم. اما ناراحتم ازت...
- ببخشيد خانم خوشگل من... حالا بخند ببينم دلم تنگ شده واسه خنديدنت..
منو برگردوند سمت خودش و گفت حالا بخند... زود تند .
منم يه لبخند نصفه نيمه زدم ... نميخواستم شب عروسي تنها برادرم خراب شه. آترين شروع كرد غذا كشيدن براي من و گفت تو برو بشين من واست ميارم .. بعد شام هم باز همه اومدن وسط واسه رقص.... الي كه ديگه خودشو كشته بود از رقص ..
بعد مراسم همه رفتيم تا الي و پويان رو برسونيم خونشون. .. كلي هم تو شهر گشتيم ساعت نزديكاي 4 صبح بود كه الي و پويان رفتن خونشون...
من كه ديگه نفهميدم كي خوابم برد تو ماشين با صداي آترين به زحمت چشمامو باز كردم و با يه خدا حافظي كوتاه رفتم خونه و از خستگي نفهميدم كجا خوابيدم...
با صداي گوشيم كه هي زنگ ميزد بيدار شدم........... اي خدا نميذارن يه روز درست و حسابي بخوابيم... حالا گيج خواب بودم و نميتونستم گوشيم رو پيدا كنم يكسره هم داشت زنگ ميخورد بالاخره گوشيم رو پيدا كردم وبا صداي خواب آلودم جواب دادم...
آترين بود و گفت دختر تو هنوز خوابي؟؟ ميدوني ساعت چنده؟؟
- واي آترين خوب هر ساعتي باشه من خستم ميخوام بخوابم...
- خانم ما رو باش عوض اينكه بگه سلام بر شوهر خودم كه زودي دلش برام تنگ شده زنگ زده بهم...ميگه ميخوام بخوام.... بدو حاضر شو ميخوام بيام دنبالت......
- من خستم... باشه شب
- پرنيا خجالت بكش دختر 23 سالته ها بچه كه نيستي اينطوري حرف ميزني...
- خستگي كه كوچيك و بزرگ نداره. الانم قطع كن ميخوام بخوابم هر وقت بيدار شدم خودم بهت زنگ ميزنم....
- باشه. يه خداحافظي آروم كرد و گوشي روقطع كرد دوباره بيهوش شدم....
وقتي بيدار شدم ديدم ساعت 4 غروبه ؟؟ چقده خوابيدماااا. خوب خستگيم كامل در رفت و رفتم حموم يه دوش گرفتم ....
تازه ياد آترين افتادم.. باهاش خوب حرف نزده بودم كلا وقتي خسته بودم يه كم بداخلاق ميشدم...
گوشيم رو برداشتم وشمارش رو گرفتم...
گوشیو برداشت ولی لحنش دلخور بود.
- بله
تو دلم گفتم بله و مرض این چه لحن حرف زدن با خانومته.
-خوبی؟
- به لطف شما بد نیستم.
- خوبه میدونی من خوش خوابم اصلا مگه مریضی خروس خون زنگ میزنی منو بیخواب میکنی؟
- منظورت از خروس خون 12 ظهره.
- هان؟؟؟؟
- راستی چی شد زنگ زدی؟فکر کردم زنگ زدی از دلم در بیاری.
- هان؟؟؟؟
- پرنیا هنوز خوابی تو؟
- نه .یعنی آره برا همون زنگ زدم.تو که میدونی من رو خوابم حساسم خوب تقصیر خودت بود بد موقع زنگ زدی.
- دستت درد نکنه.اینم شده عذر خواهی.اومدی از دل من در بیاری.همه حقو به خودت دادی که.
- خوب راست میگم دیگه.
خندیدو گفت:
- خانوم خوش خواب من همیشه راست میگه.الان سر حالی؟
- آره توپ توپم.
- توپ توپم چیه خانومم؟شیطون شدیا.
- بودم.پاشو بیا دنبالم یه سر بریم خونه پویان بعدم یه دور بزنیم بیرون.مامان ظاهرا هر کار کرده نتونسته بیدارم کنه .یادداششت گذاشته.
- باشه میام.راستی یه چیزی بگم.
- بگو .
- با یه لحن شوخی گفت:
-میگم رفتی پیش الهه یکم اطلاعات ازش بگیر.برا دو ماه دیگه به دردت میخوره و خندید.
- آتریـــــــــــــــــــــ ـــــــــــن.
- جانم.
- میای اینجا دیگه.
خندیدو گفت :
- بله الان تنها هستیو با هم خوش میگذره.
- آترین یه کلمه دیگه بگی نمیام باهات
در حالی که به زور جلوی خندشو میگرفت گفت:
- باشه.تا 5دقیقه دیگه من اونجام.
- خداحافظی کردو گوشیو گذاشت..این چقدر پر رو شده بودا.هر چند زیاد بیراهم نگفت ما تا دو ماهه دیگه زنو شوهر میشدیم از این فکر یکم بخودم لرزیدم.آخه در واقع خودمو یه بچه میدیدم در قالب یه جسم بزرگ .البته نه اینکه ندونم چی به چیه ولی خوب پذیرش مسئولیت زندگی زناشویی یکمی برام سخت بود.امروز برم بشینم ور دل الی .یکم ازش اطلاعات بگیرم.خوبیش اینه اونم بی چاکو دهنه همه چیزو تعریف میکنه.
زود رفتم لباسمو پوشیدم.که آترین زنگ زدو گفت پایینم.
بدو بدو رفتم دم در که دیدم آترین یه لبخند مرموز رو لبشه.

:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

*shadi joon*
1391,02,09, ساعت : 20:43
بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


-تنهایی خانوم خوشگله؟
- آترین
- جونم.بعد اومد سمتم که بغلم کنه.
- آتریـــــــــــــــــــــ ن دیر شد.
- یه احوال پرسیه سادست. آتـــــــــــــــــــــــ ــــــــــرین.
- باشه
- آخرش یه بوسه رو لبم زدو رفت به سمت در.
- آترین.
- جونم.
- لبتو پا ک کن.
خندیو لبشو پاک کرد.بالاخره عزم رفتن کردیم. رژمو تجدید کردم.این آترین نمیدونم چرا عشق رژه.هر وقت رژ میزنم آخرش همینه.
رفتیم خونه الیشون.دیدم بعله همه جمعن اونجا.رفتم در گوشش آروم گفتم:
- خو ش گذشت؟
خندیدو گفت:
- عالی.ایشاالله تو هم به زودی تجربه میکنی.
- الی جون یکم حیا بد نیستا.
- برو بابا.قدیمی شده. حالا فردا بیا همه چیو برات تعریف میکنم لازمت میشه وخندید.
- کوفت دختر.چقدر تو بی حیایی.
- شاگرد شماییم.
- الی یکم سنگین باش.
دیگه هیچی نگفتیمو سنگین رنگین رفتیم پیش بقیه.صحبت های متفرقه شدو بالاخره عزم رفتن کردیم.منو آترینم باید دنبال کارای عروسی میبودیم.کارای عروسی تو گرگانو خانواده آترین انجام داده بودن با فاصله یه هفته بود. هر چی میگذشت استرسم بیشتر میشد.زندگی مشترک احساس مسئولیت آشپزی.
واي خدا جون چه سخته....
دو ماه بيشتر به عروسي نمونده بود و من هم كلا شركت رو تعطيل كرده بودم و به كاراي عروسي ميرسيدم....
امروز قرار بود آترين بياد با هم بريم براي خريد يه سري لوازم....
قرارمون ساعت 4 بعداز ظهر بود من كنار خيابون منتظر بودم تا آقا تشريف بيارن بالاخره ببعد نيم ساعت كه اونجا وايستادم اومد.
رفتم سوار ماشن شدم سلام كردم آروم جواب داد. به قيافه اش نگاه كردم و از پشت عينك آفتابي چيزي معلوم نبود اما ابروهاش تو هم گره شده بود... اينكه تا چند ساعت پيش خوب بود چرا اين مدلي شده؟؟؟
اصلا نميتونستم حدس بزنم چه اتفاي افتاده؟؟
واسه اينكه يه حرفي زه باشم گفتم : خوبي؟؟ چه كم حرف شدي؟؟؟
- پرنيا صدات رو نشنوم !!!
- يعني چي؟؟ مگه چي شده؟؟؟
عينكش رو در آورد چشاش دو كاسه خون بود. كاش عينكش همون جا رو چشاش ميموند ازش ترسيدم. خيلي عصباني بود. منم كه روحم از هيچي خبر نداشت؟؟
- نشنيدي چي گفتم ؟؟؟ صدات رو نشنوم فهميدي؟؟ با داد اين حرفا رو زد.. بي اختيار اشك از چشام اومد...آخه چرا؟؟؟؟
يه نيم ساعتي گذشت و گريم هم هر لحظه بيشتر ميشد
- پرنيا بس ميكني يا نه؟؟
- آخه چي شده چرا اينطوري حرف ميزني؟؟؟
- ميخواي بدوني چي شده؟؟؟ الان بهت ميگم .
ماشين رو كنار اتوبان پارك كرد و گفت : خوب واقعا ميخواي بدوني؟؟ يعني خودت نميدوني؟؟؟ با تمسخر اين حرفا رو ميزد...
از صندلي عقب ماشين يه پاكت دستم داد و گفت نگاه كن؟؟؟
پاكت رو باز كردم و ديدم عكسه دقت كه كردم ديدم اولين عكس از منه تو دانشگاه .. چسبيده بود به يكي از پسرا و داشتم ميخنديدم... واي خدا اين عكس چيه؟؟؟
عكساي بعدي به مراتب بدتر بود.... سرم در حد انفجار بود... آخه كي همچين كاري كرده؟؟
آترين اينا همش فتو شاپه باور كن ... تو كه باور نكردي؟؟ من كه هميشه با توام؟؟
- خيلي دلم ميخواد باور نكنم اما رفتم به آدرس آتليه اي كه پشت عكسا آدرس زده ...
گفت فتوشاپ چيه اقا همشون عكسه نگاتيواشم هست؟؟
اينا چيه من دارم ميشنوم اين چه بازي مسخره اي كه راه افتاده ...
از اينكه آترين اينقدر راحت بهم بي اعتماد شده بود حتي از ديدين عكسا هم بيشتر ناراحتم كرد...
- ممنون بابت اعتمادي كه بهم داشتي... ديگه اشكي هم از چشام نميومد هركسي اين كار كرده بود خيلي بازيش كثيف بود درست دو ماه مونده به عروسيم؟؟

-از ماشين اومدم بيرون و بي توجه به موقعيتم شروع كردم به راه رفتن هنوز چند قدم نرفته بودم كه صداي بوق ماشيني منو به خودم آورد و يه ضربه محكم بهم خوردو ديگه چيزي نفهميديم.....
با حس درد شديد چشامو باز كردم همه چي تار بود يه كم گذشت تا چشام ديد خودش رو بدست بياره درد امونم رو بريده بود ناله اي كردم ....
مامانم اومد سمتم گفت: پرنيا بهوش اومدي عزيزم... اشكي بود كه از چشاش ميومد...
-دارم از درد ميميرم...
-باشه الان ميگم پرستار بياد....
پرستار اومد و يه آمپول از طريق آنژوكتم زد و دوباره سرم رو وصل كرد تقريبا بعد چند لحظه دوباره بيهوش شدم...
با صداي اطرافم چشامو باز كردم پويان و الي و آترين بودن تو اتاق دردم يه كمتر بود . تازه تازه داشت همه چي يادم ميومد. يه دستم و يه پام تو گچ بود... شكمم هم دردش از بقيه نقاط بدنم بيشتر بود .. هیچ كس متوجه بيدار شدنم نبود....
الي گفت: وااااااااااااااااااااااي پرنيا چشاش بازه. بدو اومد سمتم ومنو محكم بغلم كرد دادم به هوا رفت؟؟
نگاهی بهش کردم این که الی بود ولی نمیتونستم حرف بزنم.همه صداها تو سرم میپیچید صدای بوق ماشین صدای آترین جرو بحثم با آترین.سر دردم بیشتر شد
-پرييييييييييييي منم الي خانم چيه؟؟
به زور میتونستم حرف بزنم اول خیلی سخت حرف میزدم ولی بالاخره با یه صدای گرفته ای گفتم:
-نميشناسمتون.. لطفا از اتاقم بريد بيرون... پويان اومد همين طور آترين گفتم هيچ كدومتون رو نميشناسم...

بچه

ها یه سری به نقد بزنیدhttp://www.gif-paradies.de/gifs/bunte-welt/freizeit/freizeit_0292.gif

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gif نقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html) http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,09, ساعت : 23:08
بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

این پستو تقدیم میکنیم به amordad65 عزیز :-2-40-:

- آترين رفت به پرستار بگه كه چه اتفاقي افتاده؟؟
- بعد چند دقيقه پرستار با دكتر اومد داخل اتاق .همه ساكت بودند و كسي حرف نميزد...
- دكتر كه مرد ميانسالي خوش پوشي بود . به همه گفت از اتاق برن بيرون واسه معاينه...
خيلي مرد مهربوني بود چند تا سوال ازم كرد و من سعي كردم كه خودم رو بزنم به فراموشي اما خوب دكتره خيلي زرنگ بود زودي متوجه شدكه دارم فيلم بازي ميكنم. ازش خواهش كردم به خانودام چيزي نگه ... اول قبول نكرد بعد كه گفتم چه اتفاقي واسم افتاده ديگه مخالفتي نكرد وقتي داشت ميرفت .
گفت: فقط يه كاري نكن كه زندگيت از هم بپاشه. شوهرت تو اين یه هفته كه بیشترشو بيهوش بودي همش پشت در اتاقت نشسته بود الان تازه دو روزه حالت بهتره....باید ده روز دیگه هم مهمون ما باشی تا کامل حالت خوب بشه
یعنی 9 روز از اون روز كذايي گذشته...
آترين با قيافه اي پكر تنها اومد تو اتاق...
- پرنيا واقعا منو نميشناسي؟؟ وروجكم؟؟؟
- جوابشو ندادم. دوباره از بي حالي خوابم برد...
هنوز جرات نكرده بودم خودم رو تو آينه ببينم. میترسیدم قيافم خيلي داغون شده باشه؟؟؟
بدنم یکم ضعیف شده بود و همه اینا رو تقصیر آترین میدونستم ما میخواستیم ازدواج کنیم پس بی اعتمادی معنایی نداشت.
به الی پیام دادم که فیلمه همش اما بهش گفتم همه هماهنگ باشن ولی دلیلشو بهش نگفتم میدونستم پویان هم مثل خودش فیلمه پویانم میتونست بقیه رو راضی کنه کسی چیزی نگن.خانواده آترینم تهران بودن. خیلی نگران بودند.با آناهیتا خیلی صمیمی بودم بهشون گفتم چیزی نیست و با اونا هم هماهنگ کردم.آناهیتا هم معتقد بود اترین باید تنبیه بشه.هنوز یاد اونروز میفتم اشک تو چشام حلقه میزنه چه طور به خودش اجازه داد با من این جوری برخوردو بکنه.من دوسش داشتم ولی اون............
تو این فکرا بودم که دیدم وارد اتاقم شده نگاهمو سردو بی احساس کردم انگار واقعا نمیشناسمش. منم سریالی بودم برا خودم.
- سلام وروجک.
در حالی که قیافه خونسرو بی تفاوتی به خودم دادم گفتم:
- سلام آقا.شما چه نسبتی با من دارید؟
- پرنیـــــــــــــــــــــ ـــــــا
- فکر کنم من مریضم اینجا هم بیمارستانه پس لطفا داد نزنید سرم درد میکنه.
- پرنیا من شوهرتم.
- من چیزی یادم نیست.
اومد تو چشام زل زد انگار دنبال پرینای قدیم میگشت.بازم زدم به بی خیالی.با همون خونسردی زل زدم تو چشاش .
همین جوری تو چشام نیگاه کرد که یه هو لبشو رو لبم گذاشت .با این که بدم نیومد تازه خر کیفم شدم ولی زود ازش جدا شدم.
- بازم یادت نمیاد؟حتی این بوسه رو؟
نگاه يخمو به صورتش دوختمو گفتم:
- قیافتون برام آشناست ولی یادم نمیاد و سرموچسبیدم.وای چه فیلمی بودم یعنی مثلا سرم درد گرفت.
دکتر اومد واسه معاينه به آترين گفت از اتاق بره بيرون رو به من گفت:
- دخترم فکر نمیکنی بسش باشه.خیلی ناراحته.
- نه دکتر. باید تاوان بی اعتمادیشو بده .همین طور که من دادم
- لج بازی نکن دخترم. زندگی ارزشش بیشتر ا ز این حرفاست.
- سعیمو میکنم.
خنیدیدو هیچی نگفت.
آترین باز اومد تو اتاقم.بهم نگاه میکرد.ولی رومو بر گردوندم.
- پرنیا بگو میشناسی منو.بگو.
از گوشه چشاش اشکی در حال افتادن بود.آترین و گریه برام عجیب بود.
بهش زل زدم یعنی این قدر منو دوست داره که به خاطرم گریه میکنه.گیج بودم.با همون حال به چشاش زل زدم.نمیدونم چی تو نگاهم دید دستشو تو سرش فرو کردو از اتاق خارج شد. سه روز از اون روز گذشت حالم بهتر شده بود ولی خبری از آترین نبود.نمیدونم چش بود نمیدونم کجا بود اما سوالی هم از کسی نکردم.بالاخره روز سوم اومد یکم ته ریش داشت قیافش تو هم بود .نمیتونستم احساسشو بخونم.بهم خیره شده بود.

*shadi joon*
1391,02,10, ساعت : 12:35
بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


- منو میشناسی؟نگو نه که میدونم میشناسی .میدونی چرا.از سه روز پیش دارم فکر میکنم سعی کردی خودتو سرد نشون بدی ولی نشد حتی عکس العملت در برابر بوسه با قبل فرق نداشت.میخواستی حال منو بگیری خوب گرفتی.البته حقم بود منم نباید زود قضاوت میکردم تقصیر اون آراد بی همه چیز بود میخواست میونه منو تو رو بهم بزنه اون عکاسی که عکسا رو ظاهر کرده بود دوست صمیمیمش بود و مهارت فوق العاده ای تو کارهای کامپیوتری و عکاسی داشت.منه خرم باور کردم.من حساب اونو کف دستش گذاشتم.میدونم اذیتت کردم.میدونم بد بودم. ولی ببخش یه ماه دیگه عروسیمونه نذار این روزا به هر دومون زهر بشه.خواهش میکنم.
باورم نمیشد آترین داشت گریه میکردد همیشه اونو یه فرد مغرور تصور میکردم اما حالا .اون گریه میکرد به خاطر من.اومد نزدیکمو صورتمو بوسید.واقعا دلم براش تنگ شده بود. با اشتیاق به آغوشش رفتم صورت هردو مون خیس بود.بغلم کرد آروم پيشونيمو بوسيدآرامشخاصی گرفتم با اون بوسه.آرومم کرد. دیگه فهمیده بودم عاشق آترین شدم چیزی که خیلی وقتا از پذیرشش سر باز میزدم و نمیخواستم قبولش کنم. ولی عاشقش بودم با تمام وجود.اینو از بی قراریام میفهمیدم.اینو از وقتایی که نبودو دلتنگ بودم فهمیدم.
بالاخره آشتی کردیم. اول میترسیدم به صورتم نگاه کنم ولی عاقبت آترین آیینه رو بهم نشون داد و دیدم که یه خراش کوچیکه که به زودی خوب میشه.
شب كه ميشد انواع واقسام دردها ميومد سراغم و پرستارا مجبور بودن بهم مسكن تزريق كنند....واقعا روزاي سختي بود تو بيمارستان...
خوبيش اين بود كه اتاقم خصوصی بود و راحت بودم.چند روز ي گذشت و حالم هر روز بهتر ميشدآترين هم بهم سر ميزد وبعضي شبا پيشم ميموند ....
بالاخره دکتر اجازه مرخص شدن بهم داد...مامان بابام و آترین کلی نذرو نیاز کرده بودن همین طور خونواده آترین. تو این مدت روزی نبود که به ملاقتم نیومده باشن.هر چی هم بهشون گفتم برن نرفتن. یه چند روزی هم باید تا عروسی استراحت میکردم. تا برای عروسی شادو سرحال باشم.دیگه آترین هر روز خونه ما بود. گاهی سردرد میگرفتم ولی بهتر شده بودم گچ دستو پام هم بالاخره باز شده بود.اوایل یکم راه رفتنم سخت بود ولی رفته رفته بهتر میشد....
اون روزها هم گذشت و فقط 3و4 روز به جشنمون مونده بود ودوباره استرس اومده سراغم...
امروز هم آترين طبق معمول خونه ما بود و مشغول كمك كردن به مامانم بود...
منم نشسته بودم و داشتم نگاشون ميكيردم..چقدر خوبه كه همه با هم اينقدهمهربونن كاش زندگيم مثل اين روزا هميشه خوب وخوش باشه؟؟!!
از استرس زياد خوا به چشام نميومد... گوشيم رو برداشتم و به آترين زنگ زدم بدون اينكه به ساعت نگاه كنم....
بعد از چند تا بوق گوش رو برداشت و با صداي خواب آلود گفت: جانم پرنيا؟؟
- آترين؟؟
- جانم عزيزم؟؟ البته فكر كنم خواب بود كاملا...
- من خوابم نمياد استرس دارم...
- گلم ساعت چنده ؟؟
- 5 صبحه
- تو هنوز بيداري؟؟ ميخواي بيام دنبالت؟؟
- كجا بريم؟؟
- بياي اينجا پيش من
- خودم ميام
- باشه پس منتظرتم
تندو تند دلم واسش تنگ ميشد شايدم دليل اينكه خوابم نميگرفت نبودن آترين پيشم بود..
زودي حاضر شدم و يه ياداشت واسه مامان اينا گذاشتم تانگران نشن..
چون خيابونا خلوت بود زود به خونمون رسيدم حالا ديگه خونه هر دومون بود...
زنگ خونه رو زدم و چند لحظه بعد در باز شد ورفتم داخل خونه...
آترين رو مبل دراز كشيده بود با صداي در بلند شد و اومد به سمت من...
خودم رفتم تو بغلش خيلي دلم تنگش بود.. اونم مثل اينكه فهميد ديگه چيزي نگفت...
خوب خانم كوچولوي من بيا بريم بخوابيم كه من چشام از خستگي باز نميشه؟؟!!
- من خوابم نميومد كه اومدم پيشت اون وقت چطوري بخوابم؟؟
- اونش با من تو دلت واسه من تنگ شده بود الان كه پيشمي زودي ميخوابي؟؟
چه تحويلي هم ميگيره خودش رو.... با هم رفتيم به سمت اتاق كار آترين
اونجا تخت قبلي آترين رو گذاشته بوديم...
مانتو وشالم رو در آوردم و رفتم رو تخت دراز كشيدم... آترين هم اومد كنارم و دستش رو گداشت زير سرم و منو كشوند تو بغلش ... نفهميدم كي خوابم برد......
با نوازشهايي رو صورتم بيدار شدم آترين كنارم نشستهبود و داشت نگام ميكرد
- سلام دختر شيطون من؟؟ وروجك خوبه حالا خوابت نميومدا؟؟ اين همه خوابيدي؟؟
خنديدم ...
- خوب خانم خانما پاشو كه كلي كار داريم شما هم تا لنگه ظهر خوابيدي كلي وقت از دست داديم...

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,10, ساعت : 21:09
بچه ها با توجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
يه باشه هاي گفتم با هم رفتيم سمت آشپزخونه تا صبحونه بخوريم ...
ديدم ميز صبحانه آمادست...
- آترين كي بيدار شدي؟؟ واي ممنونم نميدوني چقده گشنم بود...
- قابل خانم گل خودم رو نداره ....
- دوتاي با هم صبحونمون و خورديم و با ماشين آترين رفتيم دنبال كاراي جشن....
فردا ديگه روزه عروسيه..........
يكي از مهم ترين روزها تو زندگيم... دوست دارم همه چي به خوبي برگزار شه و مشكلي پيش نياد....
شب آترين تا دير وقت پيشم بود تا آروم باشم ....
امروز تاریخ صیغه تموم شده در واقع تا قبل عقد به هم محرم نیستیم.دلشوره خاصی دارم شبم خوابم نبرد.همش تو فکر اینم که یعنی چی میشه.استرس زیادی دارم.ساعت 5 صبحه آترینم همین جوره .همش به من زنگ میزنه که نگران نباشم ولی از استرسم هیچی کم نشده .یکی از مهم ترین تصمیمای زندگیمه روزیه که سرنوشتمو تعیین میکنه . یه هو یاد گذشته افتادم اونوز تو شرکت مزاحم تلفنی تو دانشگاه مسافرتمون به گرگان پروژه های مشترک. خنده ها گریه ها.چه زود گذشت و امروز قراره زنش بشم .از کلمه همسر یکمی میترسیدم برام مساوی بود با یه دنیا مسئولیت امروز باید با دوران مجردیم خداحافظی میکردم نه اینکه قبلش مجرد بوده باشم ولی امروز دیگه عقد دائم میشدیم و میرفتیم سر خونه زندگیمون.از فردا دیگه خونه خودمون هستمو زندگی مشترکمون شروع میشه.البته چند روز دیگه عروسی گرگان داریم ولی این مهم تره چون عقدو اینجا میکنیم.دیدم هیچی آرومم نمیکنه بلند شدم و وضو گرفتم و نماز خوندم از خدا خواستم بهترین چیزها رو برام قرار بده .یکمی با خدا رازو نیاز کردمو بلند شدم مراسم از ساعت3 شروع میشد تا شب اول قرار بود عاقد بیاد و بعد ادامه مراسم بنا به گفته خودم مراسم مختلط نشده بود و از اینکه آترین برام احترام قائل شدو به نظرم احترام گذاشت خیلی خوشحال شدم.صبح اول یه حمومی کردم و صبحونه رو خوردمو با الی و نگار و چند تا از دخترای فامیل رفتیم آرایشگاه البته با آترین اونم رفته بود حموم و موهاشو اصلاح کرده بود.این قدر نگارو الی حرف زدن تا اونجا که نگو ولی به علت استرس زیاد هیچی از حرفاشون نفهمیدم.همش فکر امروز بودم که چی میشه و آیا تصمیم درسته یا نه دستام میلرزید.بالاخره به آرایشگاه رسیدیم .سیمین جون تا منو دید گفت:
- خوشگل خانوم بالاخره عروس شدی.ایشاالله که خوشبخت بشی.
آخه همیشه بهم میگفت بهترین پوستو داری و میگفت شب عروسیت میشه صورتتو به بهترین شکل در آورد.اولو لباسمو پوشیدم و بعد سیمین جون شروع کرد به درست کردن موهام وای که این سرم سوخت این قدر چسبو تافت زد ولی میدونستم کارش عالیه.یکم از موهاموفرق کج زده بود و با چسبو تافت محکمش کرده بود خیلی خوشگل شده بود و به صورتم خیلی میومد بعد موهام نوبت آرایش صورتم بود که خودم همیشه ترکیب نقره ای و مشکیو دوست داشتم و امشبم همین رو از سیمین جون خواسته بودم .همش میترسیدم خراب بشه آرایش ولی خدا رو شکر سیمین جون تو کارش ماهر بود .وقتی کار سیمین جون تموم شد و خودمو دیدم تو آینه ذوق مرگ شدم خوشگل بودم ولی آرایش خاصی که روی صورتم انجام شده بود فوق العاده خوشگلترم کرده یه شیطنت خاصی صورتم داشت و با این آرایش شیطون تر و ملوس تر شده بودم.بالاخره آترین خان اومد ....
تا منو ديد اومد سمتم و ميخواست بوسم كنه كه نذاشتم....
-اااااا پرنيا ؟؟؟
آترين جان الان نههههه...
- وروجكمو بالاخره تو لباس عروس ديدم .... با هم سوار ماشين شديم و رفتيم سمت هتل
.بالاخره رسیدیم هتل خیلی شیکی بود قلبم داشت میومد تو دهنم رفتیم نشستیم سر جاها .صداهای تو گوشم میپیچید همه سعی میکردن آرومم کنن.زیر لب آیت الکرسی میخوندم شناسنامه ها آماده عاقد هم اومده بود و میخاست عقدو جاری کنه.میخاستیم صیغه کنیم این قدر استرس نداشتم شاید چون میدونستم اون رسمی نیست ولی امروز سرشار از استرس بودم.
- دوشیزه پرنیا عزیزی آیا به بنده وکالت میدهید شما را به عقد دائم آقای آترین کیانمهر با مهریه یک جلد کلام الله مجید یک آینه و شمعدان114 سکه بهار آزادی سفر حج عمره به انضمام منزل مسکونی در اورم آیا بنده وکیلم.
- عروس رفته گل بچینه.
و دوباره تکرار.
- عروس رفته گلاب بیاره.
و در آخر برای بار سوم هم گفت.
در حالی که صدام میلرزید و بغض بدی تو گلوم بود گفتم:
- با اجازه بزرگترا بله.
و صدای نفس عمیق آترینو شنیدم.

*shadi joon*
1391,02,11, ساعت : 11:00
بچه ها باتوجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
همین سوال از آترین پرسیده شد و بله داده شد. و دفترو امضا کردیم.
حلقه رو آوردند که دست هم کنیم .با دستی لرزون حلقه رو دستش کردم ولی اون استرسی نداشت.بعدش نوبت رسید به عسل .از این کار اصلا خوشم نمیومد ولی خوب مجبور بودم دیگه.دستمو تو عسل کردم و به لبه آترین نزدیک کردم اون هم همین کارو کرد.بالاخره اتاق خلوت شد و خانوم ها موندن.
بالاخره شنلمو کنار گذاشتم.نگاه اترین که بهم افتاد یه حالت عجیبی داشت. بین تعجب خوشحالی و بهت از حالتش خندم گرفت ولی حتی یه لبخندم رو لبم نیومد.کادوهای دو طرف داده شد ولی مسعود نبود هر چی گشتم نبود.مارال یه نامه به همراهه یه بسته از طرف مسعود داد و گفت خودش نتونسته بیاد. از استرسم کم شده بود ولی قطع نشده بود آترین نگاهش به من خیره بود آخرش صداش کردم در حالی که تو چشام غرق بود گفت:
- هان چیه چی شد؟
- آترین زشته دو ساعت زل زدی به من بعدا برا دید زدن وقت زیاده ها
خندیدو گفت:
- میترسم وقت کم بیاد.
- آترین بده
- کی به کیه بابا.
بالاخره یکی صدامون کرد بریم بالا. تعجب کردم که چی کار دارن .دیدم به طرف اتاق اشاره کردن.منو آترین رفتیم اون تو.ولی چیزی نبود .خواستم برم بیرون که آترین دستمو گرفت.نگاش کردم و سرمو به معنی چیه تکون دادم.
- یعنی نمیدونی برا چی اینجاییم؟
- نه .برا چی؟
اومد جلو و لبمو بوسیدو گفت:
- برا این.
به زور خودمو ازش جدا کردمو گفتم:
- آترین آرایشم پاک میشه یه امروز شیطونی نکن.
خندیدو گفت:
- اصل شیطونی مونده واسه شبو چشمک زد.
- آترِِِِِِِِِِِِِِِِیـــــ ــــــــــــــــــــــــن
- بله.و دوباره لبامو بوسید
- آترین رژم پاک شدا؟
- نه بابا.آرایشگرا میدونن چه جوری بزنن.در ضمن برا هر کسی منع داشته باشه برا آقای دوماد اشکال نداره؟
- من کی حریف تو میشم؟
- هیچ وقت عزیزم
اون شب کلی رقصیدیم .فرنازو بهزاد اومده بودن تو جشنمون موقعی که داشتن خداحافظی میکردن قیافه آترین دیدنی بود کپ کرده بود. یه چشمکی زدم که یعنی بعدا برات قضیه رو تعریف میکنم و بعد از اینکه رفتن بهش گفتمو گفت چه بلایی هستی تو دختر.دیگه یادم نیست شام چی شدو چی کار کردیم.فقط یادمه وقتی داشتیم از خانواده هامون خداحافظی میکردیم اشک تو چشمای هممون حلقه زده بود.مخصوصا منو مامانم به زور ازشون دل کندم .بابا گفت:
- آترین جان پسرم نفسمو میسپارم به تو .مواظبش باش
- پدر جون مطمئن باشید.میدونید که چقدر برام عزیزه.
بالاخره با گریه و زاری راه افتادیم خیلی خسته بودم.آترین درو باز کرد و کلید انداخت و به سمت اتاق خواب رفتیم.
اينقدر خسته بودم كه با همون لباسام رو تخت دراز كشيدم...آترين هم اومد كنارم نشست...
- از امشب ديگه مال خود خودميييييي..... پرنيا نميدوني چقده خوشحالم...
خنديدم...
- دختر پاشو با اين لباسا نخواب. پاشو تنبل خانم....
به زحمت رفتم سمت كمد لباسام ..آترين از پشت محكم بغلم كرد..
سرش رو آورد نزديك گوشم و گفت: استرست واسه چيه گلم؟؟ راحت مياي تو بغلم ميخوابي خوب؟؟؟
لباسم رو عوض كردم و يه پيراهن خواب كوتاه پوشيدم و خزيدم زير پتو...
چشام داشت رو هم ميفتاد و ديگه نفهميدم كي خوابم برد....
صبح وقتي بيدار شدم ديدم تو بغل آترينم آترين دستش رو گذاشته بود دور كمرم و من نميتونستم تكون بخورم. اومدم آروم دستش رو از كمرم جدا كنم كه چشاشو باز كرد...
با لبخند بهم نگاه كرد..
- چه خوبه از اين به بعد هميشه كنارمي....
محكم منو كشيدتو بغلش...
- آترين يواشتر استخونام شكست...
- خوب وقتي شب ميگيري تنها تنها ميخوابي الان بايد تنبيه شي... يالا بوسم كن.. زووود
يه كمي با هم شوخي كرديم كه صداي زنگ گوشيم اومد..مامانم بود . گفت اگه دوست دارين واسه ناهار بريم خونشون
بعدش مامان آترین زنگ زد هنوز گوشیو کامل نذاشته بودم که باز گوشی زنگ خورد.دیدم الیه یکم چرتو پرت گفته تیکه در مورد دیشب بهم انداختو کلی خندیدمو بالاخره قطع کرد.
آترین صبحونه رو درست کرده بود موقعي كه من داشتم با تلفن صبحت ميكردم.بعدش یکمی سر به سرش گذاشتما با شوخیو خنده اولین صبحونه دو نفره زندگی مشترکمونو خوردیم. ناهار همه خونه مامانم بودیم همه ایلو تبار اومده بودن و ما به اصطلاح پا گشا شدیماین قدر خوش گذشت که دیگه زمان از یادمون رفت بالاخره 11 شب برگشتیم خونه خودمون.
یه استرس خاصی داشتم ...
نوع نگاه آترینم عوض شده بود شیطنت رو تو نگاهش میخوندم.تو چشاش خواستنو میدیدم در برابر نگاهش سرخ شدم.نگاهش بی پروا بود و سرانجام تسلیم شدم در برابر اون نگاه.
بالاخره با سستی از خواب بیدار شدم.یاد اتفاقات شب گذشته افتادم همیشه فکر میکردم شب ازدواج سخت ترین شب باشه ولی دیشب روح من با آترین گره خورد منو تو از بین رفتو ما به وجود اومد و فهمیدم ازدواج یعنی از خواسته های خود به خاطر دیگری گذشتن.دیشب من فهمیدم که به معنای واقعی عاشق آترینم.آترین.
آترینم بیدار شده بود و داشت نگام ميكرد....


http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,11, ساعت : 13:13
بچه ها باتوجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:



آترینم بیدار شده بود و داشت نگام ميكرد....
- كي بيدار شدي؟؟؟
- دو ساعتي ميشه...
- خوب منم بيدار ميكردي؟؟
- دلم نيومد. تازه تو خواب قيافت خيلي معصوم ميشه ...
- يعني تو بيداري اينطوري نيست؟؟
- خوب نه ديگه تو بيداري خيلي شرري.. همش بايد حواسم بهت باشه خرابكاري نكني؟؟؟ بلند بلند خنديد....
نذاشت حركتي كنم وسرش رو آورد جلوي صورتم گونمو بوسيد....
خيلي دوست دارم پرنيا...............
- ناهار هم خودم به تنهايي درست كردم براي اولين بار .... سر ميز اول به ترين نگاه كردم ببينم قيافش چطور ميشه از خوردن غذا.. اما آترين حواسش به من نبود.. بهد چند لحظه نگام كرد و متعجب شد؟؟
- چرا اينطوري نگام ميكني ؟؟
- هيچي ميخواستم ببينم وقتي غذا رو ميخوري قيافت چطوري ميشه!!!
- آخه اولين باره كه خودم تنهايي غذا درست كردم...
- برا اولين بار خيلي خوبه ديگه دارم بهت اميدوار ميشم پرنيا ...
قرار بود فردا عازم گرگان باشیم برای عروسی تو گرگان همه کارا آماده بود و فقط خودمون رفتیم.
تا شب با آترین مشغول جمع کردن وسایلمون بودیم.آترین آدم شوخو سر زنده ای بود و واقعا با گذشت زمان عوض شده بود.میفهمیدم واقعا عاشقمه چون بیشتر اخلاقاشو تغییر داده بود به خاطر من.منم به خاطر اون سعی کردم خودمو تغییر بدم بشم همونی که اون میخاد.تازه میفهمید کارا و رفتارای مامانمو در برابر بابام .گاهی فکر میکردم مامانم چرا گاهی هیچی به بابام نمیگه اما تو زندگی فهمیدم چقدر رفتار مامانم باعث شده منم اخلاقمو عوض کنم چون من آدم فوق العاده لج بازی بودم حرف حرف خودم بود ولی بعد ازدواج غد بودن و یه دندگیو کنار گذاشتم همون طور که آترین خیلی از کاراشو به خاطر من کنار گذاشت.
داشتم لباسا رو جمع میکردم که چشمم به کادوی مسعود خورد یادم رفته بود بازش کنم.
در جعبع شو باز کردم یه گردنبند فوق العاده شیک بود آترینم کنارم بود نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن:
- نمیدونم کی این نامه رو میخونی.میدونم ازدواج کردی و تموم شد و دیگه نباید بهت فکر کنم.تمام سعیمو برا فراموشیت میکنم.خیلی دوست داشتم ولی افسوس که دل تو با من یکی نبود با من که نشد ولی با دیگری فقط برات آرزوی خوشبختی میکنم.چون با تمام وجود عاشقت بودم.ای کاش............................
نه دیگه نمیگم ای کاش چون ای کاشی وجود نداره.چون نشد .خوشبخت باشید.
دوست دارت مسعود
ناراحت شدم دلم نمیخواست دلش بشکنه ولی منو اون با هم هیچ سنخیتی نداشتیم رفتارامون اخلاقمون همه با هم 360 درجه فرق اشت نمیدونم.به قول خودش ای کاش عاشقم نمیشد.به آترین نگاه کردم.اونم زیاد خوشحال نبود ولی بهم گفت:
-پرنیا خودتو ناراحت نکن مگه تو منو دوست نداری؟
و با دستش صورتمو جلو چشمش گرفت:
- میدونی که عاشقتم
هنوز کامل حرف از دهنم خارج نشده بود که گرمیه لباشو رو لبام حس کردم.
آترین راست میگفت من که اونو دوست داشتم پس مسائل دیگه مهم نبود بهش نگاه کردم و جواب بوسشو دادم.میخواستم گردنبندو بزارم نمیدونستم عکس العمله آترین چیه.ولی مخالفتی نکرد اینو به عنوان یادگار یه دوست به گردنم آویزون کردم.تو دلم براش آرزوی خوشبختی کردم و از خدا خواستم بهترینا رو پیش روش بزاره.....

*shadi joon*
1391,02,12, ساعت : 11:20
بچه ها باتوجه به خصوصیاتی ظاهری که اول رمان خوندید پرنیا و آترینو مجسم کنید و عکسشو تو بخش نقد بفرستیدیکی از بچه ها دوست داشت که تصورات خودمونو هم بزاریم در پایان رمان اون چیزی که ما تصور کردیمو میزاریم شما هم قیافه ای که مد نظرتونو رو تو نقد برامون بزارید .ممنون
:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:


باز یادم رفت به گذشته .چقدر ازش بدم میومد. هیچ وقت فکر نمیکردم آدم خوبی باشه ولی خوب بود گاهی حسادتاش از سر عاشقی بود اینا رو بعد ازدواج فهمیدم.
حس میکردم بزرگتر شدم .هم من هم آترین. همیشه خودمو بچه میدیدم ولی الان حس میکردم دیگه بچه نیستم .من وارد زندگی مشترک شده بودم و نقش همسر رو داشتم.
چقدر قبلا از این کلمه میترسیدم از مسئولیتش ولی تو همین دو سه روزه با خيلي چیزا آشنا شدم.اون شبم گذشت و صبح زود به سمت گرگان راه افتادیم البته ایلو تباری.همه با هم بودیم و خیلی هم خوش گذشت.فقط خنده بود که از لبای من دور نمیشد. بالاخره به گرگان رسیدیم.مامان بابا و الیشون میخواستن برن هتل که مامان بابای آترین اجازه ندادن .خونه پدریه آترین ویلایی بود و بزرگ و همه جا میشدن.
چند روز اول به گشت زدن تو شهر گذشت. چون همه کارا از قبل انجام شده بود فقط لباس عروسو آرایشم این جا فرق داشت.قرار بود عروسی تو یکی از بهترین هتل های گرگان باشه .هتلی چند طبقه با نمایی شیک.خوبیش این بود که استرس اصلا نداشتم .چون اصل عروسی و یه جورایی تو تهران میدونستم.بالاخره روز عروسی رسید.
از صبح آرایشگاه بودم .خدا رو شکر مامان آترین آرایشگر مخصوصشو معرفی کرد .کارش واقعا عالی بود اما همه چیزو برا عروسی تو گرگان تغییر دادم مدل آرایش مدل مو لاک ناخون و حتی مدل لباس . موهامو یکم پایینش فر درشت کرده بود و به صورت طبقه طبقه میومد پایین.آرایشم هم رنگای بین مشکیو آبی و نقره ای بود ولی کاملا متفاوت با روز عروسی وقتی خودمو تو آینه دیدم حض کردم بالاخره آترین اومدو با هم به سمت هتل رفتیم.مراسم باز هم جدا بود.فامیلای آترین تو بزن برقص خودشونو خفه کردن هر چند الی هم همش وسط بود آخرش نوبت رقص دو نفره ما بود.این قدر رقصیدیم که واقعا خسته شده بودم البته مراسم جدا بود.بالاخره اون شبم با تموم خوشیاش گذشت و خدا رو شکر همه چیز به خوبی برگزار شد. آخر شب خونه خانواده آترین بودیم .آخر شب بود که آناهیتا یه آهنگ گیلکی گذاشت که حسابی زقصیدیم کلا عشق این آهنگ بودم.
کلی با الیو آترینو پویان رقصیدیم.خیلی خوش گذشت
چند روز بعد عروسی گرگان موندیم و حسابی گشتیم کلی هم خرید کردم کلا عشق خرید بودم. قرار بود بعد از بازگشت به تهران بریم ماه عسل.وای چه ماه عسلی بشه.
ماه عسل قرار بود بریم ترکیه.قبلا خانوادگی رفته بودیم ولی این بار با همسرم بودم و فرق داشت.خیلی ذوقو شوق داشتم بالاخره بندو بساطو جمع کرده بودیم.قرار بود همه باهامون بیان فرودگاه.بالاخره هواپیما پرواز کرد همیشه عاشق هواپیما اونبالا از پنجره پایینو نگاه کنی.وای چه حس خوبیه.بالاخره بعد 3 ساعت و ربع رسیدیم به شهر زیبای استانبول.
رفتیم هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم یه استراحتی کوتاهی کردیم و رفتیم تو شهر واقعا شهر زیبایی بود.اول از همه به خواست خودم رفتیممیدان سلطان احمد و مسجد و موزه ایاصوفیه. البته قبل ها کلیسا بوده ولی پس از فتح استانبول به مسجد تغییر پیدا کرده.دیگه این مسجدو کلا از بحر بودم اخه تو درس آشنایی با معماری جهان همه نقشه ها و نماهاشو مجبور بودیم حفظ کنیم واقعا زیبا بود .بعد از اون رفتیم مسجد سلطان احمد و بعد هم موزه کاریه که واقعا دیدنی بود روزهای دیگه هم بیشتر به خریدو گشتو گذار گذشت این قدر استانبول دیدنی بود که از صبح تا شب وقتمون برای خریدو بناهای زیبا و دیدنی این شهر میرفت.آترین خیلی دستو دلباز بود تو خرید هر چی که چشممو میگرفت میخرید شایدم بهتره بگم ولخرج بود البته خدا رو شکر وضع مالی هم خوب بود.سفر به استانبول جز بهترین سفرام بود ماه عسلم بود که دیگه حسابی خوش گذشت.حسابی خرید کردیم سوغاتیم باید میبردیم که دیگه حسابی بارمون سنگین بود.آخرین روزی که میخاستیم برگردیم حسابی خرید کردیم دو هفته اقامت تو استانبول واقعا رویایی بود مناظر و چشم اندازاش همین طور مکان های دیدنیش فوق العاده بود .همه چیز دست به دست هم داد که بهترین ماه عسل بشه .حضور آترین تو زندگیم باعث شده خیلی از اخلاقام عوض بشه اونم عوض شده بود هر دو شده بودیم اونی که اون یکی میخاست عشق خیلی از آدما رو تغییر میده حتی منی که این قدر یه دنده و لجباز بودم رام حرفای آترین میشدم و بالعکس چون معتقد بودم دیگه منی وجود نداره وقتی ازدواج میکنم یه ما بوجود اومده و دیگه منی نیست.گاهی وقتی یاد دوران قبل ازدواجم میفتم خندم میگیره و با خودم میگم من همونم .هیچ وقت فکر نمیکردم دست از لجبازی بر دارم ولی آترین کاری کرده بود که عوض شدم زندگیه عاشقونمون شروع شده بود.قرار گذاشتیم به زودی بچه دار نشیم چون هم خود م بچه بودم و هم اینکه درس داشتم و نمیخاستم از درسام عقب بیفتم.روزای اول زندگیمون غذاها خیلی خوب در نمیومد ولی رفته رفته پیشرفت میکردم گاهیم آترین غذا میپخت.خوشحال بودم از این که همیشه همراهمه و منو تنها نمیزاره.حتی تو شستن ظرفا با هم ظرف میشستیم آخه ماشین ظرف شویی هم سختياي خودش رو داشت اينكه ظرفا رو تميز كني و يكي يكي بچيني حوصلم نميگرفت واسه دوتا تيكه ظرف ماشين روشن كنم.گاهیم تو ظرف شستن دعوا میکردیم کفو میمالیدم تو صورت اون.آترينم آب میریخت رو صورت من.آشپزیمون که از همه کارامون جالبتر بود.نصف غذاها رو حین درست کردنش میخوردیم.آترین آشپزیش خوب بود.خیلی غذاها رو از اون یاد گرفتم خیلی با صبرو حوصله بهم یاد میداد.تو درسا خیلی بهم کمک میکرد تو شرکتم که همیشه با هم بودیم و این با هم بودن باعث شده بود خنده از رو لبامون محو نشه.زندگیمون شیرین بود شیرین تر از اون چیزی که فکرشو میکردم.
الان 6 ماهي از ازدواج من و آترين ميگذره تا حالاش كه زندگيمون خوب و بدون دردسر بوده.دعوا داشتیم ولی آنچنانی نبوده .بیشتر اختلاف سلیقه بوده گاهی من کوتاه میام و گاهی آترین.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,12, ساعت : 21:17
نقد نقد نقد نقد
:-2-22-::-2-22-:نسيهههههههههه نداريم:-2-22-::-2-22-:
خوب بچه ها بيايد نقد ديگه
:-2-30-:انصافه هر روز دو تا پست ميزاريم و كسي نياد نقد:-2-30-:


+++++++++++++++++++++++++++++++
وقت سر خاروندن هم نداشتم از يه طرف درس ودانشگاهم از يه طرف هم كاراي شركتو از همه سخت تر هم كاراي خونه....همش خسته بودم... تصميم گرفته بودم يه مدت شركت نرم تا درسام تموم بشه اما آترين موافق نبود ....
يه روز تو دانشگاه با الي بودم كه حس كردم سرم داره گيج ميره....
بي هوا دست الي رو گرفتم..
الي گفت پرنيا چت شده دختر؟؟
- نميدونم سرم گيج ميره....
- بيا بشين رو صندلي تا بهتر شي حتما فشارت افتاده...
- نميدونم .. سرم رو گذاشتم رو ميزتا يه كم حالم بهتر شه...
- آترين امروز رو نيومده بود دانشگاه و واسه كاري رفته بود شركت عموش ...
اصلا از درس چيزي نفهميدم .. بعد كلاس هم باز الي دستم رو گرفت تا زمين نخورممم....
خيلي احساس خستگي ميكردم... با هم رفتيم سمت خونه.. الهام بهم گفت بمونم پيشت اگه فكر ميكني حالت خوب نيست؟؟ ازش تشكر كردم گفتم كه نميخواد ...
رو يكي از مبلا دراز كشيدم و فقط مقنعه ام رو در آوردم ديگه چيزي نفهميدم...
با تكونهاي دستي رو بازوم بيدار شدم.... آترين بود كه داشت صدام ميكرد...
- پرنیا خوبي؟؟ الان يه ربعه دارم صدات ميكنم دختر..چرا بيدار نميشي ترسيدم ...
- حالم خوب نبود همش سرم گيج ميرفت .
- چرا خانمم؟؟؟ پاشو بريم دكتر ...
- نه الان بهترم ... از خستگيه حتما....
- خوب عزیز من پاشو كه ناهار حاضره...بدو بريم تا غذا سرد نشده...
همين كه بلند شدم دوباره سرم گيج رفت و نزديك بود بخورم زمين كه آترين منو گرفت...
بشين همين جا. چرا اينقده يخي ؟؟؟
- يه روز من زود رفتم تو باز صبخانه نخوردي؟؟؟
- آخه دختر خوب يه كم به فكر خودت باش....
آترين رفت وغذا رو آورد رو ميز كناريم ...اصلا اشتها نداشتم.. به زور 2.3 قاشق غذا خوردم بعدش با غذام بازي كردم تا آترين چيزي نگه....
- خانومی چرا بازي ميكني با غذات؟؟ فكر نكن حواسم بهت نيست..
- اشتها ندارم آترين... نخورم بهتره...خيلي خستم.. دوبار رو مبل دراز كشيم و خوابم برد...
وقتي بيدار شدم خونه كاملا تاريك بود.یهو ترسيدم هميشه از تاريكي ميترسيدم خيلي زياد..
آترين و صداش زدم... حتي به ذهنم نرسيد كه آباژور كنار مبل رو روشن كنم...
ديدم چرغا روشن شد و صداي آترين كه ميگفت: جانم پرنيا؟؟ چيه عزيزم؟؟
- چرا اينجا اينقده تاريكه تو مگه نميدوني من از تاريكي ميترسم...
- ببخشيد گلم .سرم با نقشه گرم شد يادم رفت. بهتري گلم؟؟
- پرنيا اگه بهتر نشدي پاشو بريم دكتر
- نه الان خيلي بهترم...
- ميخواي يه مدت نيا شركت مثل اينكه بايد حرفت رو قبول ميكردم خيلي ضعيف شدي...اومد پيشم دستم رو گرفت منو رو پاهاش نشوند...
دو سه روزي شركت نرفتم و خونه موندم به درساي عقب افتادم رسيدم...
چند روزی بود که عادت ماهانم عقبافتاده بود ولی بی خیال بودم از فکری که به سرم زد یکم به خودم لرزیدم.نه امکان نداره.
میترسیدم حامله باشم ولی ما که رعایت میکردیم البته گاهی آترین....
و ان ترسمو بیشتر کرد تصمیم گرفتم بدون این که به آترین چیزی بگم برم آزمایش بدم.خیلی از حاملگی میترسیدم و به هیچ وجه تو شرایط فعلی نمیتونستم بچه دار بشم کلی نذرو نیاز کردم حامله نباشم .بالاخره پاشدم و رفتم آزمایشگاه قرار بود فردا نتیجه آزمایشو بدن ولی واقعا استرس داشتم تو دلم کلی به آترین بدو بیراه میگفتم آخه علایمی که داشتم مشابه حاملگی بود.ولی من به شدت میترسیدم.عصر آترین اومد خیلی کار کرد بفهمه چمه ولی زیااد محلش ندادم استرس فردا خفم میکرد.اونم تیز بود میفهمید یه چیزیم هست ولی بهش نگفتم.خیلی گیر داد ولی من چیزی نگفتم حتی دیگه بوسه هاش هم کاری از پیش نبرد من بچه نمیخاستم من خودم بچه بودم .شب کنارم خوابید خودمو به خواب زده بودم ولی بیدار بودم ولی اون انگار خوابش برده بود امشب اولین شبی بود که تو بغلش نخوابیدم دلخور شد ولی نمیتونستم البته آخرش از استرس رفتم تو بغلش نمیدونم با اینکه خواب بود منو به خودش فشرد البته شايدم نیمه خواب بود شایدم بیدار بود نمیدونم.آغوشش برام دل گرم کننده بود اما بازم نتونستم بمونم بالاخره پا شدم از اتاق رفتم بیرونرو مبلا نشسته بودم که دیدم آترین اومد سمتم بغلم کرد و صورتمو به صورت خودش نزدیک کرد.تو چشام نگاه میکرد.انگاری میخاست حقیقتو از تو چشام بخونهو
- پرنیا تو چته؟این استرس برای چیه؟تو پرنیای همیشگی نیستی ؟چرا پنهون میکنی ؟منو تو زنو شوهریم نباید چیزیو از هم پنهون کنیم
هیچی نگفتم و تو آغوشش فرو رفتم و گریه کردم اونم دستشو دور کمرم تنگ تر کرد .نوازشم کرد بغلم کرد ولی هیچی از استرسم کم نشد.دیگه اونم چیزی نگفت.با هم به سمت اتاق رفتیم.صبح منو بیدار نکرده بود و خودش رفته بود شرکت.یه یادداشت گذاشته بودکه:
- خانوم خوشگلم من رفتم شرکت.نمیدونم چرا اینجوری شدی ولی هر وقت صلاح دونستی بهم بگو.دوست دارم.آترین.

*shadi joon*
1391,02,13, ساعت : 22:36
با کلماتی که به کار میبرد عشقو محبتی که بهش داشتم بیشتر میشد.با سستی بلند شدم و لباس پوشیدمو به سمت آزمایشگاه راه افتادم .بالاخره رسیدم ولی با جمله ای که اونجا شنیدم نزدیک بود از حال برم .
- خانوم شما باردارید .تبریک میگم.
با این جمله بی حال شدم نزدیک بود از حال برم ولی به خودم مسلط شدم بالاخره از اون آزمایشگاه کوفتی بیرون اومدم. نفهمیدم تا خونه چه جوری رانندگي کردم .فقط دونه های اشک بود که بی محابا از صورتم پایین میومد.تا خونه رسیدم رفتم تو اتاق و درو قفل کردم حوصله هیچ چیو نداشتم نمیدونم کی بود که صدای در اتاقو شنیدم.صدای آترین بود ازم میخواست درو باز کنم ولی من بی صدا گریه میکردم.
- پرنیا خواهش میکنم درو باز کنم.
درو باز کردمو بهش نگاه کردم و برگه آزمایشو به طرفش انداختم .
- این چیه؟
در حالی که گریه میکردم گفتم:
- اینو تو باید بگی؟
منو تو آغوشش گرفت و نوازش کرد در حالی که با مشت به سینش ضربه میزدم گفتم:
- من حامله ام میفهمی.حامله
انگار اصلا انتظار نداشت خیلی متعجب شد.تا قیافشوو دیدم گفتم:
- همش تقصیر توئه .من بچه ام الان بچه میخام چی کار کنم.هان؟
و گریم بیشتر شد.به شدت از حاملگی میترسم و اصلا آمادگیشو الان که درسم رو به اتمام بود و درگیر کارای پایان نامم بودم نداشتم.آترین سعی کرد دلداریم بده ولی دید تاثیر نداره گفت:
- اگه برات سخته میخای سقطش کن.
بهش خیره نگاه کردم .چه راحت این حرفو میزد.انگار نه نگار این بچه ثمره عشق بود .
- چه راحت میگی سقط کن . انگار نه انگار که منو تو باعث شدیم این وضعیت پیش بیاد.اون بچمونه بفهم آترین من بچمو نمیکشم.
- من به خاطر خودت گفتم هیچیو تو دنیا به اندازه تو دوست ندارم. ازش خیلی دلگیر بودم عصبی بودم اما بازم آغوشش یه پناه امنی واسم بود.هیچی نگفتم.
روزها میگذشتو حالم بدتر میشد. حالت تهوع امانمو بریده بود. با آترینم برخورد خوبی نداشتم .پایان ناممو به زور انجام میدادم .فقط میخاستم مدرکمو بگیرم و تموم. چون با این وضعیت نمیتونستم خوب کار کنم .همش خونه بودم وقتی خانواده منو آترین فهمیدن خیلی خوشحال شدن .این اولین نوه دو طرف بود ولی من روز به روز افسرده تر میشدم بچه رو دوست داشتم ولی از نظر روحی شرایط خوبی نداشتم آترین از هیچ کاری برای عوض کردن حال من دریغ نمیکرد.این آخرا بهش محلم نمیزاشتم گاهی از صبح تا شب کارم گریه بود یا کمر درد داشتم یا حالت تهوع.مامانم و مامان آترین خیلی بهم سر میزدن همین طور الی خیلی سعی کرد منو از این روحیه در بیاره ولی نشد دکتر بهم گفته بود وضعیت بچه چندان خوب نیست و این منو نگرا ن میکرد هر چی نسبت به اطرافم بی تفاوت بودم بچه رو دوست داشتم دیگه کم کم داشتم وارد ماه پنجم میشدم صورتم پر شده بود تپل تر هم شده بودم از قیافه خودم متنفر بودم .بچه دختر بود ولی هنوز هیچ اسمی براش در نظر نگرفته بودیم .گاهی شبا با بچه صحبت میکردم هر چی از آترین کناره میگرفتم مهر دخترم بیشتر به دلم میفتاد گاهی میدیدم آترین با یه حسرتی به حرفام گوش میداد میدونستم بد شدم میدونستم اذیتش میکنم ولی دست خودم نبود .دوسش داشتم ولی اون باعث همه اینا بود ما قرار نبود به این زودی بچه دار بم.وارد ماه ششم شدم حالم خیلی بد بود كه به خونریزی افتادم اولش كم بود اما هر روز كه ميگذشت حالم هر روز بد وبدتر ميشددكتر هم بهم استراحت مطلق داده بود اما تاثيري نداشت تا اينكه يه روز ديگه حالم خيلي بد شد به سختي شماره آترینو گرفتم و دیگه چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش اومدم خودمو تو بیمارستان دیدم .به خودمم نگاه کردم بچه نبود. آترینو بالای سرم دیدم چشاش گریون بود.مامان اینا هم بودن.
نه خدایا نه.از ته دل زار زدم .اون بچم بود شش ماه باهاش زندگی کردم درسته اول ناراحت بودم ولی بچه رو با جونو دلم دوست داشتم نمیتونستم باور کنم .خدایا ببخش نا شکری کردم.خدا..............................
همه ناراحت بودن .حالم یه هو بد شد و همه بیرون رفتم و یه مسکنی بهم تزریق کردنو به خواب رفتم.
با سر و صداي اطرافم چشامو باز كردم دكترم اومده بود بالاي سرم بود و گفت فشارت يهو بالا ميره و بچه تو شكمت خفه ميشه البته خونريزي هم بي تاثير نبوده.. فقط اشك بود كه از چشام ميومد. ديگه نميخواستم چيزي بشنوم ...
چشامو بستم زار زار گريه كردم دكترم هرچي بهم دلداري داد فايده نداشت كه نداشت..
آترين اومد پيشم و دستام رو گرفت و شروع كرد باهام حرف زدن
- عزيز دلم آروم باش باور كن حتما يه حكمتي بوده.چرا اينقدر خودت رو عذاب ميدي؟؟؟
حرفاي آترين هم كاري از پيش نبرد.
بعد دو روز از بيمارستان مرخص شدم و رفتم خونه مامان اينا ...
خراب بودم حوصله هيچ كسي رو نداشتم نه غذا ميخوردم نه با كسي حرف ميزدم فقط اشك بود و اشك ...
چند روز ديگه هم به همين صورت گذشت ورم صورت و دست و پاهام خوابيد .
آترين هم كلافه از رفتاراي منو ميدونستم بد شدم خيلي بد...
ميدونستم به هر دليلي داد وبيراه راه ميندازم اما هيچ كدوم از اين كارام دست خودم نبود...
دستم رو ميذاشتم رو شكمم و با صداي بلند گريه ميكردم. گريه و گريه و گريه...
خلا نبود بچه اي كه اينهمه بهش وابسته شده بودم و تمام حرفام رو بهش ميزدم رو چي ميتونست پر كنه؟؟؟ هيچي و هيچ كسي نميتونست جاشو برام بگيره...
دو هفته اي گذشت دو هفته بدون دخترم دو هفته بودن نفسم دو هفته بدون ....
من چطور تا حالا دوووم آوردم؟؟
http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,14, ساعت : 12:59
باباي آترين پيشنهاد داده بود واسه اينكه روحيم بهتر بشه من و آترين با هم بريم مسافرت اما من قبول نكردم... مسافرت رو ميخوام چيكار اين زندگي تلخ رو ميخوام چيكار..تلخ شده بودم زهر شده بودم وخسته از خودم از حرفام از كارام ..
تصميم گرفتم برم خونه خودمون آترين خيلي اصرار داشت كه بازم خونه بابام اينا بمونم اما من مخالفت كردم ميخواستم يه جا باشم كه كسي نباشه من تنهاي تنها باشم .
احساس ميكردم همه با ترحم بهم نگاه ميكنن رنگ نگاهشون فرق كرده...
آترين اكثرا سعي ميكرد زود بياد خونه تا من تنها نباشم اما خبر نداشت كه من تنهايييي رو دوست دارم...
زندگيم شده بود ماتم سرا ...تاريكه تاريك. نه كاراي پايان نامه مو انجام ميدادم نه به كاراي خونه ميرسيدم ...فقط و فقط ميشستم ساعتها به جا خيره ميشدم..
شبا پیش آترین ميخوابيدم ولی جسمم جای دیگه بود شاید پیش دخترم. حتی وظایف زناشوییم هم انجام نمیدادم .آترینم توقعی نداشت حالم روز به روز بدتر میشد
دو ماهي گذشت ولی من تغییری نکرده بودم
مني كه از تاريكي متنفر بودم حالا تمام پرده ها رو كشيده بودم و تو تاريكي نشسته بودم
رو تخت دراز كشيده بودم واز خستگي زياد خوابم برد.
با تكونهاي تخت چشامو باز كردم ديدم آترين كنارم دراز كشيده چشاش به سقف بود...
همين طور محو تماشاش بودم چقدر دلم براش تنگ شده بود تازه تازه داشتم ميفهميدم كه آينده هم وجود داره و من همش تو گذشته مونده بودم اين چندوقته..
دلم آترين رو ميخواست بدون فكر رفتم تو بغلش اما دستش رو واسه بغل كردم باز نكرد...
حالم گرفته شد بغض نشست تو گلوم .......
-آترين؟؟ و دوباره اشك كه راه باز كرده بود رو گونه هام..
-هيچي نگووووووو .خيلي دلم ازت پره خيلي........ اينقدر راحت منو كنار گذاشتي!! الان چند ماهه كه چند كلمه باهام حرف نزدي؟؟ عشقت به من همين بود ؟؟ آره ؟؟ همين بود؟؟؟تو اصلا منو دوست داري؟؟
-آترين!!!
-نميخوام چيزي بشنوم .خستم از اين بچه بازيات خستم ؟؟ ميفهمي؟؟ اصلا به غير از خودت كسي رو ميبيني؟؟ميبيني پرنيا؟؟
- پشتش رو كرد بهم مثلا خوابيد....
حرفاي آترين عين پتك ميخورد رو سرم؟؟؟ يعني فكر ميكرد دوسش ندارم!! واييييييييي خدا چقدر بد كردم بهش حالا چي كار كنم ..
با هق هق گريه اومدم از اتاق برم بيرون كه آترين دستم رو گزفت ويه جورايي هولم داد رو تخت وگفت: تا وقتي من تو اين اتاقم تو هم بايدهمين جا باشي فهميدي؟؟؟
نميدونم چرا دلم ميخواست باهاش لج كنم .نميخواستم حرفاشو گوش كنم...
دوباره بلند شدم كه برم با صداي بلند آترين سر جام ميخكوب شدم
-پرنيا به خدا قسم پات رو از اتاق بذاري بيرون ديگه نه من نه توووووووو...
با حرص رفتم رو كاناپه اي كه تو اتاق بود نشستم
آترين هم نيومد پيشم و منم خوابم برد...
صبح وقتي بيدار شدم ديدم روي تختم و آترين هم نيست...
حرفاي آترين دوباره اومد تو ذهنم... تو اصلا منو دوست دارييي؟؟ عشقت به من اين بود؟؟
حالا بايد چيكار ميكردم؟؟ دلم واسه خودم بسوزه يا واسه آترين ...
زندگيم چرا اينجوري شد يهو... بلند شدم و رفتم وضو گرفتم جا نمازم رو پهن كردم و با هق هق شروع كردم نماز خوندن... خيلي وقت بود كه خدا رو فراموش كرده بودم ....
بعد از نماز احساس سبكي ميكردم ...
حرفاي آترين برام يه تلنگري شد تا به خودم بيام نزديك به 9-10 ماه ميشد كه من ازش غافل شده بودم...مني كه واسش ميمردم اين همه مدت ازش دور بودم چه كرده بودم با زندگيم؟؟
بايد يه كاري ميكردم نبايد ميزشتم كار به اينجا بكشه اما افسوس خوردن فايده نداشت....
تصمیم گرفتم برم پیش روان شناس شاید اون میتونست بهم کمک کنه. شمارشو گرفتم به يكي ازدوستاي مامانم كه روان شناس معروفي هم بود زنگ زدم بهم گفت فردا بيام.
یکی از فوایدی که این ناراحتی برام داشت این بود که لاغر شده بودم لاغرتر از قبل بارداريم،اولین کاری که باید میکردم خرید بودالبته در روزای آینده.
شب منتظر آترين بودم تا براي شام بياد غذايي رو كه ميدونستم دوست داره رو درست كرده بودم . خودمم يه پيراهن حرير صورتي كوتاه پوشيدم با يه آرايش مليح صورتي قيافم خيلي عوض شده بود.
سرم رو با ديدن تلويزيون گرم كردم ديگه ساعت 10 شده بود اما خبري از آترين نبود !!
نميخواستم بهش زنگ زنم آخه اونم زنگ نزده بود ..اما دلم طاقت نيورد و شمارش رو گرفتم جواب نداد دوباره زنگ زدم اما بازم هيچي...
نميدونستم چيكار كنم دلشوره بدي گرفته بودم نكنه اتفاق بدي براش بيفته .ساعت 12 شب بود كه آترين اومد خونه.
بدون اينكه بهم نگاه كنه رفت سمت اتاق خواب... همين طور مات كارش بودم يعني من رو نديده بود يا اينكه نميخواست منو ببينه... منو باش كه تا اين ساعت براش منتظر بودم تا بياد با هم شام خوريم يه لحظه حرصم گرفت از كارش ...
اما خودم ميدونستم كه حق داره واسه همين سعي كردم آرامش خودم بدست بيارم چند تا نفس عميق كشيدم و رفتم به سمت اتاق...
با همون لباساي بيرونش رو تخت دراز كشيده بود و دستش رو گذاشته بود رو چشماش...
صداش كردم : آترين ، جواب نداد.
رفتم كنارش رو تخت نشستم و دستم رو بردم سمت دستش تا از رو چشاش بردارم اما نذاشت..
فقط گفت: خستم ميخوام بخوابم!!!
-من منتظرت موندم تا با هم شام بخوريم حالا ميگي ميخواي بخوابي؟؟؟
-اين همه وقت من تنهايي شام خوردم يه شب هم تو،تو تنهايي تجربش كن. ديگه هم حرفي نزن خستم !! چراغ رو هم خاموش كن نورش اذيتم ميكنه..
چقدر تلخ شده بود آترين ..انگار اصلا نميشناختمش...
:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

*shadi joon*
1391,02,14, ساعت : 20:47
بغض كردم .دلم بد جور گرفت .خوب الان كه من ميخواستم بشم همون پرنيا قبل آترين روي خوش نشون نميداد...
يهو به ذهنم رسيد برگردم شركت .آره اين خوبه .اونجوري بیشتر همديگه رو ميبينيم... همين فردا ميرم با بابا صحبت ميكنم بسه ديگه خونه نشستن و غصه خوردن...
شب تا صبح بيدار بودم و خوابم نبرد ...صبح هم نمازم رو خوندم و ميز صبحانه رو چيدم و خودم هم رفتم حاضر بشم كه ديدم آترين هم لباس پوشيده و آمادست .
منم زودي حاضر شدم كه با هم بريم شركت ...
از اتاق كه رفتم بيرون ديدم آترين نيست... يعني رفته بود؟؟ اون كه ديد من دارم حاضر ميشم..رفتم سمت آشپزخونه اونجا هم نبودحتي چايش رو هم نخورده بود ديگه داشت لجم در ميومد از كاراش... با اعصابي داغون رفتم سمت حياط .حتي ميز رو هم جمع نكردم .ديدم آترين تو حياطه و فنجون چاي دستشه رو صندلي تو ايوون نشسته داره چاي ميخوره...
البته اصلا نگاهي هم بهم نكرد و بلند شد رفت سمت ماشين..بله آقا چايي رو كه من براش ريخته بودم نخورده و واسه خودش دوباره چاي ريخته.. همين طور داشتم حرص ميخوردم و با ناراحتي رفتم تو ماشين نشستم...
كاش خودم رفته بودم تا با اين آقاي اخمو ؛ همچين اخم كرده كه با يه من عسلم نميشه خورد..
يه آهنگ آروم گذاشته بود و داشت ميرفت سمت شركت عموش.. اي بابا پس اين چرا داره ميره شركت عموش؟؟؟
- چرا ميري شركت عمو ناصر؟؟؟
- محض اطلاع جنابعالي من الان 3 ماهه اومدم اينجا!!! مگه شما از چيزي هم به غير خودتون خبر داريد؟؟
يه پوفي كردم و سعي كردم آروم باشم اما مگه ميشد ؟؟
- خوب من الان كجا بايدبرم؟؟
- نميدونم!! واي خدا چرا اينجوري جواب ميده... ديگه داشت خون خونم رو ميخورد...
- پس نگه دار من پياده ميشم ميخوام برم شركت بابا ، از بابا بپرسم كه چيكار كنم...
- زنگ بزن بپرس... بعد كنار خيابون پارك كرد...
- به بابا زنگ زدم و گفتم دوباره ميخوام بيام سركار كجا برم؟؟
بابا هم گفت كه بيام اينجا چون آترين و چند تا مهندس ديگه من جمله پويان تو شركت عمو ناصر چند ماهي هست دارن رو يه پروژه كار ميكنن و من نميتونم از وسطاي كار به كادرشون اضافه بشم...
اينم از شانس من؟؟؟ تا ميخوام يه كاري رو انجام بدم همه چي خلاف ميلم پيش ميره ...
نا اميدو ناراحت به گوشيه تو دستم خيره شده بودم كه صداي آترين منو به خودم آورد
- چيكار ميكيني حالا ؟؟ من تا ظهر نميتونم اينجا منتظر بمونم ببينم شما چه تصميمي ميگيري؟؟
- ميرم شركت بابا و خداحافظي كردم و خواستم پياده بشم كه دستم رو گرفت و گفت : كجا ؟؟
- برم ديگه مگه نميگي ديرت شده مزاحمت نميشم!!
- مزاحم نيستي، خودتم لوس نكن ميرسونمت..
حالا نميشد يه كم مهربون تر اين حرفا رو بزنه؟؟
20 دقيقه بعد رسيديم شركت بابا..
موقع خداحافظي هم آترين گفت برگشتني خودم برم شايد كارش طول بكشه...
برا منم بهتر بود با خيال راحت ميتونستم برم پيش روان شناس..
داخل شركت كه شدم يسنا اومد پيشم با هم حال و احوال كرديم
رفتم تو دفتر بابا و بهش گفتم كه ميخوام بيام سركار
بابا خيلي خوشحال شد و از حرفم استقبال كرد وكلي قربون صدقم رفت.. رفتم به اتاق خودم كه ديدم الي سخت مشغول كاره تا منو ديد يه جيغ بلند از خوشحالي كشيد و اومد بغلم كرد باورش نميشد كه من برگشته باشم سركار...
كاراي شركت با رفتن آترين و پويان و نبود من خيلي سنگين شده بود برا مهندساي ديگه ، همه از اومدن من از اين بابت خوشحال بودن.
خودم رو غرق كار كردم تا به چيزي فكر نكنم .هرچند نميشد و يهو ميديدم دارم به آترين فكر ميكنم . دلم براش تنگ شده بود..
گوشيم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم اما پشيمون شدم دوباره مشغول كار شدم
بعد از ظهر همرفتم پیش روان شناس ، تو اولين جلسه مشاوره ها و راهنمايياش به نظرم خيلي خوب و مفيد اومد..
از اونجا هم رفتم خونه مامان ، خيلي وقت بود كه همشون رو فراموش كرده بودم و الان عجيب دلم براشون تنگ شده بود...
وقتي رسيدم خونه مامان از خوشحالي گريش گرفت ، هميشه تو خونه شاد و سر زنده بودم و اين مدت كه از همه دوري كرده بودم كسي باور نميكرد...
به اصرار مامان قرار شد شام اونجا بمونم و به آترين هم بگم بياد..
نميدونستم به خودش زنگ بزنم يا به پويان بگم بهش بگه.. خودم زنگ بزنم بهتر بود.
گوشي رو برداشتم و شمارش رو گرفتم صداي خنده چند نفر ميومد قبل از اينكه بله بگه...
يهو يه طوري شدم ،آترين هم انگار ميخنديد اما وقتي با من صحبت كرد لحنش دوباره جدي شد!!
بهش گفتم خونه مامان اينا هستم و شام قراره بمونم تو هم بيا ، اما گفت كار داره ولي شب مياد دنبالم واسه برگشتن به خونه.
وقتي كه ديدم الي با پويان اومده ديگه اصلا نفهميدم شب رو چطور گذروندم اگه به كار بود پويان هم تو اون پروژه كار ميكرد اما اون الان اينجاست اما آترين؟؟ خدا ميدونه...
شب ساعت 11 بود كه آترين اومد دنبالم ، خيلي از مامان و بابا عذر خواهي كرد كه نتونست بياد؛ پسره چاپلوس دلم ميخواست كلشو ميكندم!!!
وقتي تو ماشين نشستيم بي خيال داشت رانندگي ميكرد، منم به زور خودم رو تا اون لحظه نگه داشتم كه حرفي نزنم اما ديگه حسابي قاطي كرده بودم اگه حرفام رو نميزدم خفه ميشدم.

بي مقدمه گفتم: تو پروژتون پويان هم هست اما اون امشب اينجا بود پيش همسرش؟؟ اون وقت تو معلوم نيست كجا بودي و با كيا داشتي خوش ميگذروندي !!!
-اصلا دليلي نميبينم كه بهت توضيح بدم اما محض اطلاع جنابعالي با عمو ناصر رفته بودم واسه بستن قرار داد.
-خوبه ، خيلي خوبه.. ديگه من شدم غريبه كه دليلي نميبيني بهم بگي كجا ميري؟؟
-تند نرو خانم پياده شو با هم بريم ، تو باعث شدي كه اين طوري بينمون فاصله بيفته ؟؟ تو باعث شدي به قول خودت با هم غريبه بشيم؟؟
ديگه حرفي نزدم يعني حرفي نداشتم كه بگم حرفاي آترين درست بود.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,16, ساعت : 16:43
بچه ها ديگه آخراي داستانه
ممنون كه با تشكرا و مثبتاتون من و شادي رو همراهي كرديد
+++++++++++++++++++++++++++

وقتي به خودم اومدم ديدم گوله گوله اشك از چشام داره ميريزه،بعد از مرگ بچم خیلی زود رنج و احساساتی شده بودم سرم و تكيه دادم به پنجره ماشين و چشام رو بستم.. دلم نميخواست آترين اشكامو ببينه هر چند فكر كنم ديده بود به رويه خودش نياورده بود..
ديگه نفهميدم كي تو ماشين خوابم برد. با صداي آترين بيدار شدم بود گفت رسيديم خونه و پياده شم. اينقدر خسته بودم كه با چشماي بسته داشتم مسافت خونه تا در ورودي خونه رو طي كردم كه دستي منو گرفت .
- كجا داري ميري تو ؟؟ چشاتو باز كن داري ميري تو ديوار!! يه لحظه چشام رو باز كردم كه ديدم جلوم ديواره همش چند سانت با ديوار فاصله داشتم..
- آترين كه دستمو گرفته بود دستمو كشيد كه برم ،تا اتاق دستم رو گرفته بود كلي ذوق كرده بودم عين اين بچه ها كه باباشون دستشون رو ميگيره و مواظبشونه. انگار من دختر آترين بودم.. عجب فكرايي واسه خودم تو خواب و بيداري مكينم!!
از اين فكر يه لبخند اومد رو لبم، پس هنوز واسش مهمم!!دوباره يه لبخند ديگه..
- چي داري خواب ميبيني كه هي ميخندي؟؟
- بيدار بيدارم،داشتم با لباس رو تخت دراز ميكشيدم كه صداي آترين در اومد..
- معلومه بيداري ؟؟ چند دفعه بهت گفتم با لباس بيرون نخواب رو تخت بدو برو لباست رو عوض كن..
بازم ذوق كردم. امشب با بهونه هاي مختلف كلي باهام حرف زده بود..
زودي لباسم رو عوض كردم و رفتم پيشش كه بخوابم اما همين كه دراز كشيدم رو تخت آترين پشتش رو كرد بهم و خوابيد..
تمام ذوق وشوقم با اين كار آترين دود شد رفت هوا ، با اعصابي داغون خوابيدم..
رابطم با آترین زیاد تغییری نکرده بود میخواستم يه جورايي غافلگيرش كنم ، واسه همين رفتم شركت عمو ناصر...
وقتي داخل شركت شدم پويان رو ديدم داشت از يكي از اتاقا بيرون ميومد و اصلا حواس به دور و برش نبود رفتم سمتش و صداش كردم.
با هم حال و احوال كرديم و ازش اتاق كار آترين رو پرسيدم اونم گفت اتفاقا منم دارم ميرم پيش آترين خان جنابعالي..
دوتايي با هم رفتيم سمت اتاقش.. نميدونستم عكس العمل آترين چيه؟؟ واسه همين يه كم دلهره داشتم..
وقتي داخل اتاق شديم آترين نبود و يه دختري هم رو ميز كناري آترين مشغول كار بود.
نميدونم چرا اصلا ازش خوشم نيومدكلا جلف بود هم نوع لباس پوشيدنش هم آرايشش...
پويان از دختره كه حالا فهميدم شهرتش امینیه، پرسيد آقاي كيانمهر كجان؟؟
دختر هم باناز گفت آترين رفته پيش آقاي نصر..
وقتي اينقدر راحت اسمش رو گفت حسابي كفري شدم هم از آترين كه به اين امینی اينقدر رو داده هم از اين دختره جلف..
پويان گفت پس پرنيا تو اينجا منتظر آترين بمون من ميرم صداش كنم..
بعد از چند دقيقه آقا تشريف فرما شدند ..
اومد داخل باهاش دست دادم كه دوباره اين امینی صداش در اومد .
آترين پارتي بازي ميكنيا؟؟
آترين هم برگشت سمتش و گفت : پرنيا همسر عزيز بنده. معلومه كه پارتي بازي ميكنم خانم امیني!!!
خيلي از جواب آترين خوشم اومد..
امیني هم اومد سمتم و باهام دست داد و گفت ببخشيد من اصلا نميدونستم شما همسر آترين جان هستيد..
منم يه لبخند الكي تحويلش دادم..
دختره پررووووو..
آترين دستم رو گرفت و با هم از اتاق بيرون رفتيم مثل اينكه خودش متوجه شد چقدر از رفتار امینی بدم اومده...
- صبر كن من برم برگه مرخصي مو پر كنم با هم بريم بيرون..
دو دقيقه بعد اومد با هم رفتيم سمت پاركينگ .
:-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-:

*shadi joon*
1391,02,17, ساعت : 15:17
يه كم تو خيابونا گشتيم .هرچند آترين خيلي كم حرف ميزدو همش من بودم كه يك ريز حرف ميزدم اونم فقط آره و نه ميگفت.
ناهار هم رفتيم بيرون تهران سمت جاده چالوس ..
موقع برگشتن به خونه ديگه هوا تاريك شده بود . آترين هم تو سكوت رانندگي ميكرد . دلم ميخواست سكوت رو بشكنم و باهاش حرف بزنم اما هيچي به فكرم نميرسيد، يهو گفتم بحث پايان نامه رو پيش بكشم ،آره اين خوبه..
- آترين ميگم مطالعات پايان نامه مون رو چيكار كنيم همون طوري مونده؟؟
- من براي خودم رو تقريبا كامل كردم واسه تو رو هم نميدونم؟؟چشام 4 تا شد اين كي كاراش رو كرد من خبر ندارم !! عجبا به منم هيچي نگفت؟؟
- خوب به منم ميگفتي دو تايي كارامون رو انجام ميداديم ؟؟
- بهت گفتم همون موقع اما تو اصلا مو نميديدي كه بخواي حرفامو بشنوي؟؟
- آترين ميشه اينقدر اين دوران رو نكوبي تو سرم؟؟ خودم به اندازه كافي داغون شدم ،حالا كه ميخوام بشم همون پرنياي سابق تو با حرفات و كارات نميذاري.. هيچ حركتي هم نميكيني كه بشيم مثل قبل حداقل اينقدر حرف و تكيه بهم نزن... آره ميدونم بد بودم ميدونم چند وقت نديدمت اما حالا ميخوام جبران كنم..
- اما مثل اينكه تو تمايلي نداري!! باشه اشكالي نداره؟؟ حتما كساي ديگه جاي منو واست پر كردند، بازم اين اشكاي لعنتي شروع كردن ...
آترين از حرف آخرم عصباني شد و گفت : منظورت چيه ؟؟؟
- منظورم همونيه كه گفتم!!
- پرنيا ميدوني چي داري ميگي آره ؟؟ فقط دهنت رو باز ميكيني و بدون فكر حرف ميزني؟؟ واقعا كه؟؟
- من كه ميدونم به خاطر اين دختره امینيه كه اون حرف رو زدي؟؟ اما بدون كه فكرت كاملا اشتباست،اصلا فكرشم نميكردم بهم اعتماد نداشته باشي!!
- پرنيا من به تو چي بگم آخه؟؟ ازت ناراحتم خيلي هم ناراحتم ، اما اين دليل نميشه كه دوستت نداشته باشم و برام مهم نباشي..
- ديگه حرفي بينمون زده نشد انگاري هردومون از اون يكي ناراحت بوديم..
چند روزي گذشت،دوتايي با هم انگاري قهر بوديم هيچ كدوم حرفي به هم نميزديم..
يه روز بعد از شركت دلم عجيب هواي امامزاده صالح رو كرده بود .بدون اينكه به كسي بگم رفتم به سمت امامزاده ...
نميدونم چم بود فقط رفتم و تو حرم نشستم ،وقتي به خودم اومدم ديدم دارن اذان ميگن به ساعت نگاه كردم 8 شب بود وااااااااااي ديرم شد تا برسم خونه 9كم كمش 9 ميشه..
بدو سوار ماشينم شدم و گازش رو گرفتم كه زودي برسم خونه.. تازه يادم افتاد يخچال هم خاليه و بايد خريد ميكردم. تا برسم خونه ساعت 10 شب شد.همين كه وارد حياط شدم ديدم آترين عصباني تو حياط داره راه ميره.تا منو دید فریاد زد :
- کدوم گوری بودی تا این موقع شب؟
خیلی از این حرفش عصبی شده بودم خودش هر وقت میخواست میرفتو میومد ولی منو بازخواست میکرد . در جوابش گفتم:
- به تو ربطی نداره.
هنوز این جمله کامل از دهنم خارج شنشده بود که حس کردم صورتم سوخت.باورم نمیشد اون رو من دست بلند کرده بود.چه طوری به خودش اجازه داد همچین کاریو بکنه.
فقط خیره نگاهش کردمو دویدم سمت خونه.
اومد دنبالم منو به سمت خودش برگردوندو گفت:
- کجا بودی؟
فقط زل زدم با نفرت به چشاش .اینو خوب حس کرد.دستشو کرد تو موهاش کلافه شده بود.
- ببخشید دست خودم نبود خیلی نگرانت شده بودم گوشیتم جواب نمیدادی.چرا نمیفهمی پرنیا با بچه بازی به جایی نمیرسی؟اون از زندگیمون که کوفت کردی به هر دومون اینم از امروزت؟چرا این کارو میکنی؟مشکلنت با منه از من بدت میاد؟مشکلت چیه؟هان؟
دلم می خواست بگم مشکلم تویی که بهم بی محلی میکنی ولی نگفتم عشقو که نمیشه گدایی کرد اما ته دلم از این که نگران شده بود ذوق زده بودم خیلی ذوق زده.
هیچی نگفتم آخه واقعا انتظار اون سیلیو ازش نداشتم یکمی سعی کرد از دلم در بیاره ولی دید من بهش بی محلی میکنم اونم بی خیالی طی کردو دیگه محل ندادو بازم همین جور روابطمون سرد شد.
رابطم با آترین زیاد تغییری نکرده بود هنوزم با هم سرد بودیم و هنوزم من پیش مشاور میرفتم روان شناس بهم گفته بود باید تغییر کنی باید تو هم بخوای و برای بی محلی اونشب منو سرزنش کرد. بهم گفت اگه زندگیمو دوست دارم باید بخوام و باید قدم بردارم در جهت بهبود زندگیم نه اینکه منتظر باشم اون بیاد.بهم گفت شاید اون هرگز نیاد و تو بمونی و حسرت.حرفش برام مثل یه تلنگر بود راست میگفت آترین آدم مغروری بود منم مغرور بودم ولی غرور تو عشق جایی نداشت .تصمیممو گرفتم باید عوض میشدم باید با زندگی آشتی میکردم. آترین باید مال خودم میشد. از اون روزی که امینیو تو شکرت دیده بودم ترسیده بودم .هر چند که آترین بهش محل نمیداد ولی خوب تا کی من که زنش بودم ازش دوری میکردم .اونم یه سری نیازهایی داره.با خودم قول دادم از فردا شروع کنم.

http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x4.gifنقد و معرفي كتاب (http://www.forum.98ia.com/t422870.html)http://www.silvitablanco.com.ar/avatares/pink/rosa-1/pink-2/x5.gif

blue berry
1391,02,18, ساعت : 12:24
سلام بچه ها من اينجا يه نكته رو بهتون بگم.
اينكه اين چند قسمت رو بر اساس يه زندگي واقعي نوشتيم .
و خودم خيلي اين چند قسمت پاياني رو دوست دارم خيلي زياد
بازم ممنونم كه من و شادي رو تا اينجا همراهي كرديد.
+++++++++++++++++++++++++++++++

صبح زود بیدار شدم و شماره الیو گرفتمو بهشش گفتم میخام برم خرید اولش باورش نمیشدو هی مسخره بازی در میاورد گفت تا نیم ساعت دیگه اونجام منم لباسامو پوشیدمو منتظرش شدم.
...
در رو كه باز كردم رفتم رو يكي از مبلا نشتمو پاهامو جمع كردم تو شكمم سرم رو گذاشتم رو پام ...
الي باسر وصدا اومد تو خونه بلند صدام كرد
- پريــــــــــــــــــي
- پرنيا
- چرا داد ميزني؟؟
- سلااااااااااااااام بر خواهر شوهر بد اخلاقم بالاخره به فکر افتادی؟
اينجا رو چرا تاريك خونه كردي آدم دلش ميگيره؟؟
ورفت يكي يكي پرده ها رو زد كنار و نور اومد تو خونه
- الي بكش پرده ها رو نميخوام اينجا روشن بشه ..
- غلط كردي تو !! مگه به حرف توئه اين آترين بيچاره رو ديدي؟؟؟ اصلا اين چند وقته نگاش كردي چقدر گرفت و ناراحته ؟؟ فكر كردي اون بچه فقط براي تو بود ؟؟ فكر ميكني اترين دلش نميخواست كه بابا بشه؟؟؟الان دیگه خودت سرت به سنگ خورده پس اینا رو هم باید عوض کنی باید بشی یه آدم جدید.
الي اومد دستم رو گرفت و منو برد به اتاق و لباسای خوشگلی برام انتخاب کردو مجبورم میکرد بپوشم
الي حوصله ندارم.. بي خيال...
- زود پري ميدوني كه من يه كار و بخوام انجام بدم به هر نحوي انجامش ميدم پس الكي خودت رو لوس نكن گام اولت از همین لباسات باید شروع بشه تازه لباسات برات گشاده امروز کلی کار داریما...
حال و حوصله كل كل نداشتم واسه همين زودي حاضر شدم
بالاخره با الی به راه افتادیم صدای آهنگو به قول خودش به افتخار من بالا داده بود.آهنگ مورد علاقه منو گذاشته بود واقعا عاشق این آهنگ بودم.مخصوصا قسمت اولش یاد آترین منو مینداخت آترینم میدونست عاشق این آهنگ و تو ماشیتن همیشه این آهنگو میزاشت.
هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه س
تو قشنگی مثل بارون من دلم پر از گلایه س
هنوزم تو این هیاهو توی این بغض شبونه
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
پشت پنجره هنوز چشم براهت می شینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم
ما دو تا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم
دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم
ما هنوزم مثل مرداب مسخ آینه ی کویریم
ما همونیم که می خواستیم خورشیدو با دست بگیریم
گریه هام حروم شدن کاری بکن
چشم من بیا منو یاری بکن
وقتی که به تو رسیدم هنوزم آهو نفس داشت
هنوزم چلچله انگار تو چشاش غم قفس داشت
غزلک گریه نمی کرد تو شبای بی چراغی
من و تو هم قصه بودیم از ستاره به اقاقی
حالا اما دیگه وقت رفتنه
جاده اسم منو فریاد می زنه
حالا من موندم و یاد کوچه های خاکی و خیس
یاد خونه ای که دیگه خیلی وقته مال ما نیس
اگه خاموشم و خسته اگه از تو دور دورم
تکیه کن به من غریبه من یه کوه پرغرورم
پشت پنجره هنوز چشم براهت می شینم
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

بالاخره رسیدیم .رفتیم مرکز خرید.وای چه لباسایی .خیلی وقت بود خرید نیومده بودم خیلی وقت بود چشمامو به زندگی بسته بودم ولی زندگی هنوز جاریه پس باید از زندگی لذت ببرم.عاشق خرید کردن بودم ولی این چند وقته اصلا هیچ جا نمیرفتم.اول میخواستم لباسامو پوشیده بگیرم ولی بعد گفتم آترین باید حالش گرفته بشه هر چند قبلا هم تو خونه لباسای پوشیده نمیپوشیدم.دیدم الی یه لباس دستشه لباس سرخابی رنگی بود رنگش قشنگ بود رفتم از جلو ببینم دیدم کلا لباس پشت نداشت یقشم یه بندی بود که تو گردن میفتاد تا اومدم بگم این چیه گفت:
- بابا شوهرته.در ضمن از روش های اذیتو تنبیه شوهره.من امتحان کردم صد درصد جواب میده و چشمکی زد.خدایا این دختر چقدر شاد بود بالاخره اونو گرفتم البته با دامن کوتاهی که ستش بود چند تا تاپو دامن هم گرفتم و همین طور یه پیراهن کوتاه که دکلته بود و تا رون پامو به زور میپوشوند.اونم به زور الی گرفتم بعد از خرید لباس رفتیم وچند دست مانتو و شلوارو شال گرفتم و بعدش رفتم سراغ لوازم آرایش خیلی وقت بود لوازم آرایشمو عوض نکرده بودم همه چی نو شده بود.تصمیم گرفتم بعد از خودم دکوراسینه خونه رو هم عوض کنم خدا رو شکر پول همیشه دستم بود آترینم ام دستو دلبازی بود قرار بود تا چند روزه دیگه همه چیز عوض بشه یه دلهره تو دلم بود نکنه آترین منو پس بزنه نه نباید به گفته مشاور به چیزای منفی فکر کنم .اون منو دوست داره پس من میتونم.
بالاخره روز موعود رسید با پویانو الی همه کارا رو هماهنگ کرده بودیم .دکوراسیون خونه همون صبح عوض شده بود البته با کمک هم.آترینم خدا رو شکر امروز بیرون بود و کارش زیاد بود.اول از همه با الی رفتم آرایشگاه آترین باید شگفت زده میشد.
با هم رفتيم داخل سالن و خدا رو شکر ديدم بله الي خانم قبلا هم وقت گرفته واسم...
آرايشگر هم خانم خيلي مهربون و شوخي بود از اول كه نشستم فقط گفت و خنديد اما حرفاش برام خنده دار نبود...
ابروهامو خيلي خوشگل گرفت و...
یه کمی موهامو کوتاهو مرتب کرد و بعدش بلوطي رنگ كرد صورتمو هم بندو ابرو کرده بودم و خیلی رنگ صورتم سفیدتر شده بود وقتي خودم رو ديدم خيلي فرق كرده بودم به قول الی فوق العاده خواستنی شده بودم خودم هم برام خیلی جالب بود دلم میخواست عکس العمل آترین خاص باشه
بعد از آرایشگاه با الی رفتیم رستوران.
ساعت حدوداي 4 بود كه رسيديم خونه .از الیو پویان کلی تشکر کردم و رفتم خونه.
ساعت6 بعد از ظهر بود که آترین اومد همون لباس سرخابیو پوشیده بودم که در واقع کلا زیاد بدنمو نمیپوشوند و همون دامن کوتاه ستش .قبل از اینکه آترین بیاد خودمو نیگاه کرده بودم خیلی خوشگل شده بودم .آترین تا منو دید دهنش باز موند هر دو به هم خیره شده بودیم هیچ کدوم حرفی نزدیم بالاخره به خودم اومدمو گفتم:
- آترین میدونم بهت بد کردم میدونم برخورد خوبی باهات نداشتم ولی میخوام عوض بشم میخوام بازم بشم مثل قبل دوباره بشیم همون زنو شوهری ک هخیلیا حسرت زندگیمونو داشتن و بهش خیره شدم.
یهو خودمو تو آغوش آترین حس کردم همون آغوشی که چند ماه خودمو ازش محروم کرده بودم چقدر خوب بود چقدر دوسش داشتم دوباره عشق به سراغم اومده بود.منو محکم بغل کرده بود انگار یه جورایی میترسیدواقعی نباشم. تموم صورتم از حرارت لباش قرمز شده بود مثل ماهی بود که خیلی وقته آب ندیده.
بالاخره به حرف اومد.
- میدونی چقدر منتظر بودم که بالاخره به اشتباهت پی ببری.میدونی چند وقت حسرت آغوشتو داشتم ولی با خودم مبارزه کردم میدونی.ولی تو منو نمیدیدی.برات مهم نبودم خیلی ازت دلگیر بودم ولی امشب دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم یه خنده شیطنت آمیزی زدو گفت:
- مخصوصا با این سرو قیافه لوند .خیلی عوض شدی.شدی مثل روزای اول ازدواجمون.چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده بود.دلم واسه اون پرنیای مهربون تنگ شده.
دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم و به هم خیره بودیم گویی چشامون با هم حرف میزدن و گله از دلتنگ میکردند.
اونشب زیباترین شب عمرم شد دوباره با زندگی آشتی کردم.دوباره منو آترین یکی شدیم.اون شب از تموم ناراحتیاش گفت.گفت حس میکرده هیچ ارزشی نداشته واسه من و من فقط بچه رو میدیدم حق با اون بود من خیلی در خودم فرو رفته بودم اونم حق داشت ولی امشب میگفت
- خیلی دلتنگم بوده مخصوصا با اون ریختو قیافه به قول خودش ناناز.
میگفت :
میدونی خیلی سخت بود برام که ازت دوری کنم. توعشقم بودی و نمیتونستم ازت بگذرم حتی اونشبم با خودم خیلی در گیر بودم که اونجوری باهات صحبت کنم یا نه ولی اگرم اونجوری حرف نمیزدم تو به خودت نمیومدی .بی محلی نمیکردم به خودت نمیومدی تو فقط خودتو میدیدی اما منو نه.
و این حرفش کاملا درست بود حرفش انگاری یه تلنگری بود برام.
تصمیم گرفتم از روز بعد برم ورزش پایان ناممو هم ارائه بدم و یکی دو سال بعد بچه دار بشیم.باید تقویت میشدم .بدنم خیلی ضعیف شده بود و باید قوی میشدم.آترین خیلی تو پایان نامم کمکم کرد حتی گاهی آشپزیم به عهده اون بود.دلم براش میسوخت ولی به قول خودش برا عشقش بود دیگه.چقدر این آترینو دوست داشتم .یاد اون موقعی میفتم که تحویلم نمیگرفت دلم میگرفت من اونو خیلی دوست داشتم و بی محلیش عذابم میداد روزی هزار بار خدا رو برا همچین شوهری شکر میکردم .کارای پایان ناممونو با هم انجام میدادیم حتی براخودشو از من نظر میخواست خیلی کمکم میکرد حتی تو طراحیش و واقعا هم طرح هر دومون عالی از آب در اومده بود البته طرح آترین خیلی جالب بود و مطمئن بودم اون نمره بیشتری میگیره.
بالاخره روز ارائه رسید.قرار بود هر دومون یه روز ارائه بدیم. استرس زیادی داشتم چند تا از استادای گیر هم شانس من تشریف آورده بودند. بالاخره بعد از چند نفر نوبت من رسید با توجه به استرسی که داشتم فکر نمیکردم خوب بتونم ارائه بدم ولی عالی ارائه دادم خودم هم مونده بودم که واقعا این من بودم اونجوری جواب استادارو میدادم.خدا رو شکربا نمره 19 فارغ التحصیل شدم بعد از من نوبت آترین بود با کمال خونسردی رفتو شروع به توضیح طرحش کرد انگار چیزی به ایم استرس براش معنی نداشت کم مونده بود استادا رو قورت بده آخه تو کارش خیلی دقیق و نکته سنج بود جواب استادا رو جوری میداد که منم مونده بودم وبالاخره آترین با نمره 19.75 فارغ التحصیل شد. خانواده هامونم بودند قرار بود مامان بابای خودم وآترین یه سور حسابی بهمون بدن .چه روزای خوبی بود.مخصوصا سفرمون به گرگان پویان مسعودم آورده بود و چند روز بعد مشخص شد مسعود از دختر خاله آترین خوشش اومده بود گویا با هم همکار در اومده بودن.بی نهایت براش خوشحال بودم .اون لیاقت بهترینا رو داشت.قرا بود بعد برگشت از سفر ازش خاستگاری کنه.هنوزم گاهی با حسرت به منو آترین نگاه میکرد ولی فهمیده بودم با خودش کنار اومده و براش خیلی خوشحال بودم که میخاد زن بگیره .یه زن میتونست اونو تغییر بده و فکرو خیال واهی رو ازش بگیره.



بچه ها آخرين پست رمان فرداست:-2-40-:

*shadi joon*
1391,02,19, ساعت : 21:08
بعد برگشتمون از گرگان دیگه همه وقتمونو کار پر کرده بود که شنیدیم مسعود خان بالاخره از دختر خاله آترین خاستگاری کرده و قرار بود تا چند وقت دیگه عقد کنن.روحیش خیلی بهتر شده بود دیگه با حسرت به من نگاه نمیکرد. نگاهش همش به نازنین( دختر خاله آترین ) بود.بالاخره روز عقدشون رسید .وای که چه اوضاعی بود اون مارال پر فیسو افاده ای هم انگار با پسر خاله آترین جور شده بود هر دو مثل هم جلف بودن.یه لباس کوتاه پوشیده بود و همش با هم در حال رقص بودن.لباسشم که در واقع لباسی نبود.اونروزم گذشت و واقعا به همه مون خیلی خوش گذشت . گاهی برا تنوع مسافرت میرفتیم .یه مسافرت دو نفره.جدیدا آترین پروژه هایی رو تو شهرای دیگه قبول میکرد و این برا روحیه منم خوب بود شهرای مختلفیو میرفتیم هم کارمونو انجام میدادیم هم گشتو گذار میرفتیم.
دو سال از زمانی که بچم مرده بود میگذشت و منو آترین تصمیم گرفته بودیم دوباره بچه دار بشیم.یه بچه میتونست زندگیمونو تغییر بده.روحیم خیلی بهتتر شده بود از نظر جسمی هم کاملا قوی شده بودم .
یه ماه بعد نتیجه آزمایش نشون داد که حامله ام. وقتی آترین این خبرو شنید صورتمو بوسه بارون کرد .البته الیم حامله بود اون ماه های آخرشو بود ولی من تازه دو ماهه بودم
آترین خیلی بهم میرسید .خدا رو شکر این دفعه از حالت تهوع خبری نبود .هر روز پی خرید بودیم .این بار بچه پسر بود.هر چی میخواستیم میخریدیم. با اینکه هنوز خیلی مونده بود به دنیا بیاد ولی خوب شورو شوق پدر و مادر بودن باعث شده بود همش تو خرید باشیم.با آترین قرار گذاشته بودیم اسمشو بزاریم کیان .کیان کیانمهر
. هر دومون هیجان زده بودیم .هر دو عوض شده بودیم انگار پدر و مادر شدن ما رو عوض کرده بود.
بچه الی به دنیا اومده بود .دختر بود اسمشو السا گذاشته بودن .بچه بانمکو شیرینی بود بیشتر شبیه پویان بود جالب بود اون پویان شیطون بابا شده بود.انگار همه فرق کرده بودن بابا و مامان که هر روز خونه الیشون بدون.السا روز به روز که بزرگتر میشد شیرین تر میشد. ما هم دلمون میخاست زمان زودتر بگذره و پسرمون به دنیا بیاد.منم روزا خونه الیشون تلپ بودم و با السا بازی میکردم.چقدر خوبه یه بچه که از بطن خودت باشه.
روز به روز به ویارام افزوده میشد و جالب بود که من ویار داشتم ولی دوتایی با آترین با هم میخوردیم عاشق چیزای شورو شیرین بودم.
ماه ها میگذشت و بر وزن من افزوده میشد بد اخلاق تر هم میشدم گاهی ولی آترین تحمل میکردو به قول معروف نازمو میکشید.تازه فهمیده بودم چه نعمتیه وجودش .آرامشی که با وجود اون پیدا میکردم اون آرامشو حتی خونه پدر مادرم نداشتن با اینکه اونها پدرو مادرم بودن ولی آترین یه چیز دیگه بود یه عشق بود شایدم خود من. صبوری و مهربونی خاصی داشت .گاهی میرم به دوران قبل ازدواج و فکر میکنم این همون آترینه اون که اون قدر مغرور بود ولی حالا برای زندگیمون مهربون ترین آدم دنیا شده.
روزای حاملگیم هم گذشتو گذشت.
آخرای ماه نهم بودم که درد بدی تو کمرم حس کردم آترینو صدا کردم .از درد به خودم میپیچیدم فقط یادمه آترین منو بیمارستان رسوند و بی هوش شدم .وقتی به هوش اومدم آترینو خونوادم بالای سرم بودن.آترین جلوی همه صورتمو بوسید یکم خجالت کشیدم ولی آترینه خوب.قرار بود بچه رو بیارن همه بیرون رفتن و منو آترینو کیان پسرم تنها موندیم.
آترین کیانو بهم داد.وای چقدر نازه چه کوچولوئه.چشاش شبیه من بود یکمی هم شبیه آترین.اوخی چه لبخند نا نازی.آترین کادوئی رو بهم داد یه سرویس فوق العاده شیک و یه الله هم برا کیان گرفته بود که همونجا گردنش کرد.چشمامون به هم ثابت شده بود برق عشق تو چشای آترین بیداد میکرد نزدیک بود دو تاییمون بریم تو فضا که یهو صدای گریه کیان ما رو به خودمون آورد.آترین دستشو تو موهاش فرو کرد معلوم بود یکم کلافه شده.آخه الان وقت گریه کردن بود بچه .کاسه کوزه ما رو بهم زد تازه حس گرفته بودیما ولی پسرمه اشکال نداره خوب حال بابایی تو گرفتیا.هر چند حال مامانیتم گرفته شد.
پرستار اومد و آترینو بیرون کرد و ازم خواست که بهش شیر بدم.وقتی داشتم بهش شیر میدادم فهمیدم مادر بودن چه حس زیباییه.چه حس قشنگیه بچه داشته باشی .بچه ای که از گوشتو پوسته خودت باشه و چقدر برای من لذت بخش بود.مادر چه کلمه مقدسی.
بالاخره از بیمارستان مرخص شدم. یه گوسفند به مناسب بچه و باز گشت من قربونی شد و گوشتش به بهزیستی سپرده شد.
آترین که روزای اول همش خونه بود و شرکت نمیرفت.مامان منو آترینم میخواستن بمونن که نزاشتم .بالاخره باید خودم همه کارا رو انجام بدم یه هفته دو هفته اونا میتونن کمک کنن ولی آخرش باید خودم یاد میگرفتم پس تصمیم گرفتم از همون اول خودم انجام بدم چون آدم فوق العاده تنبلی بودم و اگه کسی کارمو انجام میداد بد عادت میشدم.
شبای اول خیلی بهمون سخت میگذشت .هم من هم آترین گاهی نصفه شب بیدار میشد و گریه میکرد منم خوش خواب گاهی آترین بغلش میکرد ولی گاهی تو بغل آترین هم آروم نمیشد مجبور بودم خودم بیدار شم گاهیم جاشو خیس میکرد یا گرسنش بود خوبیش این بود آترین همه جوره کمک میکرد .اما چیزی که بعد تولد کیان بهش پی بردم این بود که وقتی تو نقش پدرو مادر قرار گرفتیم هر دومون عوض شدیم .از اون ادمای خوش خواب خبری نبود.با یه صدای کیان هر دو میپریدیم کیان روز به روز بزرگتر میشد و خودشو بیشتر تو دلمون جا میکرد.قیافش روز به روز نازتر میشد البته شبیه خودم بودا چشمای درشتش مثل خودم بود.روزی که برای اولین بار گفت ماما رو یادم نمیره داشت با اسباب بازیاش بازی میکرد که اومدم از دستش بگیرم گفت ماما ذوق زده شده بودمو کل صورتشو غرق بوسه کردم.وای چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم.
کیان الان 2 سالشه و خیلی شیرینه .جدیدا تاریخه عادت ماهانه ام عقب افتاده و فکر میکنم دوباره باردار شده باشم . فردا قراره برم آزمایشگاه ولی هنوز به آترین چیزی نگفتم میخام سورپرایز بشه.
بالاخره فردا از راه رسید و با دیدن جواب آزمایش فهمیدم حامله ام.خیلی خوشحال بودم من دوباره داشتم مادر میشدم.با تمام وجود از خدا خواستم که این بار دختر باشه و بعدها فهمیدم خدا دعامو مستجاب کرده و بچم دختره.آترین هم خیلی ذوق زده شد..قرار بود اسمشو کارینا بزاریم به معنی ستاره .چقدر ذوقو شوق داشتیم درسته کیانو داشتیم ولی وجود یه بچه دختر برا خوشبختیمون لازم بود.
بالاخره کارینا هم به دنیا اومد خیلی شبیه آترین بود دخترم اولین باری که دیدمش چه ذوقی داشتم.دیگه خوشبختیم کامل کامل شده بود .گاهی که به گذشته فکر میکنم میبینم من چقدر عوض شدم یعنی ما چقدر عوض شدیم یاد روزی که برای اولین بار آترینو تو شرکت دیده بودم خوشگلیش منو به خودش جلب کرده بود زیبا بود و فوق العاده پر رو یاد مزاحم تلفنی یاد دانشگاه استادامون آران مسعود سفر شمال روزی که صیغه کردیم روز جدایی روز آشتیمون تو شیراز عروسی پویان عروسیه خودم بچه دار شدنمون همه و همه از جلوی چشمم گذشت. انگار همین دیروز بود چقدر من لجباز بودم .چقدر آترین خود دار بود به زور گفت که دوسم داره البته منم مغرور بودم اما حالا چی حالا دیگه دوست دارم از دهنش نمیفته. ما با وجود کیانو کارینا واقعا زندگیمون عوض شد .دیگه اون دخترو پسره بی خیال نیستیم البته بعد ازدواج هر دو تغییر کردیم ولی بعد از اینکه بچه دار شدیم یه شخصیت دیگه بوجود اومد یاد گرفتیم تو زندگی باید گذشت کرد نباید زود تصمیم گرفت نباید زود تسلیم مشکلات شد .زندگی همیشه جاریه پس باید زندگی کرد.به بهترین نحو.
تو این مدت به بلوغ فکری رسیدیم .گویا با هم بزرگ شدیم.خیلی چیزها از هم یاد گرفتیم
با وجود هم عشقو تجربه کردیم اوایل فکر نمیکردم این احساس عشق باشه چون بی تجربه بودم البته شایدم گاهی عشق بود ولی من نمیفهمیدم شاید چون خیلی مغرور بودم همه و همه گذشت و من الان یه خانوم 28 ساله ام با دوتا بچه شیرینو دوست داشتنی و با شوهری که عاشقشم و عاشقمه و الان تو اوج خوشبختیم و خدا رو برا ی این خوشبختی که نصیبم کرده شاکرم.


و شاید گاهی عشق
س.ب.ز- م.ی 19اردیبهشت 1391
پایان.
در آخر از همه دوستانو عزیزانی که کمکمون کردنداز جمله ساناز عزیز و سایر بچه هایی که رمانو خوندنو نقد کردن کمال تشکر رو داریم.این داستان ترکیبی بود از واقعیتو تخیل امیدواریم خوشتون اومده باشه:-2-40-:

.Monire.
1391,02,19, ساعت : 21:10
خسته نباشید بچه ها:-118-:

طلوع عشق
1391,02,19, ساعت : 21:13
مرسی....
خسته نباشید.....:-2-40-:

D o n Y a
1391,02,19, ساعت : 21:14
خسته نباشید . :-118-:http://www.reinodosgifs.net/floties/21.gif (http://www.postsmile.com/)

SaMirA.Ha
1391,02,19, ساعت : 21:14
خسته باشید منتظر کارهای بعدی شماهستیم
http://dnc.net84.net/photos/cf0304d099ba.jpg (http://up.iranxm.com/)

asal_cheshmak
1391,02,19, ساعت : 21:15
خسته نباشین....

NO ONE
1391,02,19, ساعت : 21:18
ممنون خسته نباشی!
:-118-:

اب و اتش
1391,02,19, ساعت : 21:18
مرسی خسته نباشید

Negarin_11
1391,02,19, ساعت : 21:24
خسته نباشید دوستای گلم!:-2-40-:

~Spunk!e~
1391,02,19, ساعت : 21:25
ممنون
خسته نباشید:-2-40-:

رضاره
1391,02,19, ساعت : 21:25
خسته نباشی عزیزم....

M.gIrL
1391,02,19, ساعت : 21:28
مرسییییییییییییییییییییی :-2-40-:

NiNa.S
1391,02,19, ساعت : 21:33
خسته نباشید!

یغما
1391,02,19, ساعت : 21:34
مرسی عزیزم
خسته نباشی:-2-40-:

UnKnOwN_Sh
1391,02,19, ساعت : 21:36
مرسي و خسته نباشي...عالي بود

lalehjoon
1391,02,19, ساعت : 21:40
خسته نباشید ممنون :-118-:

تهمتن
1391,02,19, ساعت : 21:41
مرسی:-2-40-:

amordad65
1391,02,19, ساعت : 21:42
دست هردوتون درد نكنه
خسته نباشيد
مرسي دوستون دارم

Star8
1391,02,19, ساعت : 21:44
خسته نباشید ... ممنون :-2-40-:

pegah.a
1391,02,19, ساعت : 21:47
مرسی و خسته نباشید :-2-40-:

Star_69
1391,02,19, ساعت : 21:49
خسته نباشید دوستان عزیز :-118-:

asal_cheshmak
1391,02,19, ساعت : 21:49
با تشکر :-2-40-:

قفل