PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان نبض تپنده | miss.no1.2004 کاربرانجمن



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6

miss.no1.2004
1390,11,08, ساعت : 14:25
سلام دوست جونا . مدتی کم رنگ بودیم ، خسته شدیم از کم رنگی .
قصد به چشم آمدن کردیم ، پس هستیم ... با یه داستان جدید به نام « نبض تپنده »
با نقد و تشکر و امتیاز تو تقویت اعتماد به نفس ما سهمی داشته باشین ما هم دعا گوتون میشیم .
تعداد صفحات ، فصول ، روند داستان ، همه و همه نامعلومن و از اونجایی که به خلاصه هم عقیده ندارم از اونم خبری نیست . مهم تر از همه چون از پایان غم انگیز به شدت متنفرم از همین الان نوید پایان خوب رو براتون دارم .
نبض تپنده داستان دختری به اسم شراره است که تو زندگی با وجود نفرتش از حس حقارت ، به طرز بدی تحقیر میشه ، شکست میخوره ، از پا نمیفته و برای بهتر شدن تلاش میکنه .
تو زندگی آدمایی رو میبینیم که هستن اونم نه کم که به وفور . آدمایی که صد رنگ میگیرن تا تو رو بی رنگ کنن . آدمایی که در عین ادعای با خدایی ، اسم خدا رو بدون کوچکترین اعتقادی بهش به زبون میارن و براش تعین تکلیف میکنن . آدمایی که افسار زندگیتو دست میگیرن و به جای خدا سرنوشتت رو رقم میزنن . آدمایی که بالا رفتنشون به افتادن تو بستگی داره . آدمایی که وجدانشون قد داغی مهری که از سر تزویر رو پیشونی میشونن داغشون نمیکنه : آدمهای متظاهر ریاکاری که هر چه اندامت نحیفتر باشه ، با لذت بیشتری ازش نردبون میسازن برای بهتر بالا رفتنشون .


***

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند ،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش ،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود ،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا .
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب ،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا .
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع ،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت .
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش ،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت .
توفان طعنه ، خنده ی ما را ز لب نشست ،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم .
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست ،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم .
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم ،
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم ؛
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب ،
زین هادیان راه حقیقت ، ندیده ایم !
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید ،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود ؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق ،
نام گناهکاره رسوا ! نداده بود .
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان ،
در گوش هم حکایت عشق مدام ! ما .
« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما »

http://up8.iranblog.com/images/07740946030756979012.jpg

asal_cheshmak
1390,11,08, ساعت : 14:27
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-2-40-:

miss.no1.2004
1390,11,08, ساعت : 14:43
1

خسته تر از اونیم که به نتیجه کارم فکر کنم . برام مهم نیست هر چی میخواد بشه بشه ، دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . اینم رو همه بدبختیای دیگه ام . اصلا چه بهتر . نشد هم نشد فوق فوقش ، خونه پرش اینه که بازم یه پوزخند کج رو لب این و اون ، که مشکل از خودشه : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . فرقی هم نداره برای ناتوانیت تو اثبات توانائیهات باشه یا تو اثبات نکرده هات . تو که دیگه باید این چیزا رو خوب درک کنی با پوست و گوشت و خونت مثل همین الان . مثل همین نبض تپنده زیر پوست کشیده تنت . آه ... این نبض تپنده ... همین نبض تپنده ست که برت میگردونه از اوهام و خیالات بیرون و پرتت میکنه تو دنیای بیرحم و مروت دور و برت . حقیقت سخت تر و کوبنده تر از پتک تو سرت میخوره : تو هنوز زنده ای و این نبض ادامه داره و مجبوری این ادامه رو امتداد بدی و بکشی تا بیکران ها ، تا آخر سوختن و ساختن ، مثل همه سوختنهات و ساختنهات ، مثل همه داشته ها و نداشته هات ... باید ادامه داد به سختی و با چنگ و دندون .
نه شری ؛ نه ... تحقیر تو قاموس تو جایی نداره ... نباید اجازه بدی کسی رنگ به رنگ شدن و کبودی چهره ات از عصبانیت و خشم درونت رو به حس زشت احساس حقارت تشبیه کنه . اگه همه دنیا یه جا جمع شن و تو رو به این درجه از تحقیر برسونن ، بازم این تویی که دست رو زانو میگیری و ثابت میکنی یه افرا هستی نه یه بید ...
... دنیا بیرحمه ، تو هم بیرحم باش به همون بیرحمی یه گور بابایه بگو به نبض تپنده و چشم ببند از عالم و مافیه و بخواب برای همیشه ... نمیشه ، چطور ؟ مگه میشه کوبشهای این نبض رو از خاطر برد و خودخواه شد ؟ مگه میشه چشم رو موجودیتها بست و کور شد ؟ مگه میشه بگی گور باباش ... آره میشه ، خوبم میشه . مگه عالم و آدم چشم رو تو نبستن و نگفتن گور بابات ؟ مگه تموم هست و نیستت رو به دندون تیز بیرحمشون ندادن ؟ مگه با دو ردیف دندون تیز و برنده ، آغشته به گوشت و خون تو ، تو رختخواب پر قو ، خوابشون نبرد ؟ تو هم بخواب ... راحت و آسوده ... نمیتونم ... من ... این نبض تپنده ... این جنبشهای بیصدا زیر پوست کشیده تنم ، با فریاد سکوت ، بلند تر از همیشه کَرَم کرده ... نمیذاره بی فکر بخوابم ... من زنده ام و برای زندگی بخشیدن و امتداد این نبض احتیاج به زنده موندن دارم .
خودتو گول نزن ... تو به آخر رسیدی ... بی هیچ شانسی برای ادامه ... بی هیچ انگیزه ای ... بی آبرو شدی ... بی کس و کار شدی ... مثل یه دستمال چرک و کثیف تو سطل زباله خاطره ها پرت شدی ؟ عزیز ترین کسات بهت چی گفتن ؟ یادت که نرفته ... حرف از این بدتر ؟ لکه حیض ؟! میدونی یعنی کثیفترین دستمال چرک ... یعنی کثیفتر از عفونتهای زخمهای کهنه دمل چرکی ... کثیف تر از خونابه ...
نه من به آخر نرسیدم ، میدونی چیه ؟ تو منو نمیشناسی ... من سختی کشیده تر از این حرفام که نا امیدی کمرمو بشکنه ... از روزی که به دنیا اومدم همون خدایی که هلم داد تو این دنیای بیرحم ، همون خدایی که به نبض تپنده زیر رگ گردنم اجازه کوبیدن تو این شرایط سخت رو داد ، خودش تحملشم بهم داد ، تحمل هر کی قد توانشه ... اینو یادت باشه ... پس خوشحالم که بنده تو چشم بیایی هستم ... تو متنم نه تو حاشیه ... همه میدونن این منم ... من ... شراره افرا ... کسیکه با داشتن چهار برادر و با اینکه کوچکترین عضو خونواده بوده ، همیشه لقب مرد خونواده افرا رو داشته ... مایه مباهات ...
مباهات به چی ؟ به همون القابی که افراها بهت دادن ؟ به القابی که مقدمها بهت دادن ؟ به همون القابی که ریز و درشت فک و فامیلت ملقبت کردن ؟
لازم نیست خودم رو درگیر سفسطه و زرنگ بازی دیگرون کنم ... باید به خودم فکر کنم و به این نبض تپنده که با وجود تموم این نامردمیها و بیرحمیها بازم داره میتپه ... قوی تر و سرسخت تر از همیشه ...
صدای خاله زری ، خاله ای که هنوزم سر از عطوفتش در نیاوردم تو مغزم میکوبه که باید جواب مصاحبه رو به آقای محمدی بدم ، تو تموم این فک و فامیل بی در و پیکر تنها کسی که برام مونده ، همین خاله زریه که نمیدونم محبتش از سر چی منشاء گرفته ؟ از مهر و عطوفت یه خاله واقعی ، یا فقط به خاطره شاید کینه همیشگی از خواهرش ، مامانم ؟ هیچ وقت درک نرکدم بالاخره این دو تا با هم خوبن ، یا دشمن قسم خورده همن ؟
- جونم خاله جون ، چیه تپلک ؟
اگه همین خنده های الکی هم نباشه برای دل خوشیم ، حس دیگه ای تو صورت برافروخته ام ، نیست که قوی تر از حس حقارت به چشم بیاد . با تموم بی اعتمادی که نسبت به محبت قلنبه خاله زری دارم ، بازم نمیتونم بیتفاوت از کنارش رد بشم و دست رد به روی اون بکشم .
زیر نگاه پر حدس و گمان خاله اجازه رنگ به رنگ شدن به خودم رو نمیدم و لبخند پت و پهنی رو لبای قلوه ایم مینشونم ، بوسه متظاهرانه و البته سفت و محکم با همون لبای برجسته رو لپای تپلش مینشونم : جونم خاله جون ، تو چرا زحمت کشیدی تا بالا اومدی ؟ صدام میکردی از همون پایین پله ها ، قلم پام خورد ، خودم میومدم .
- این چه حرفیه خاله ؟ نوید دیشب صدای تلفونو کم کرده بود بخوابه ، صداش در نمیومد ، اومدم یه زنگی بزنم به زن داییت ، دیدم صدای بوق بوقش بلنده ، جواب دادم ، آقای محمدی بود ، میخواست ببینه رفتی ؟ چی شد ؟
میشد این سوال رو تو چشمای خودش هم خوند ، هر چند از وقتی که اومدم هیچی به روم نیاورده ، ولی با یه نگاه تو مردمک چشماش ، راحت میشه دو تا علامت سوال بزرگ رو تو سیاهیهای دو چشمش در له له یه جواب دید . لبخندی فریبکارانه رو لب نشوندم و خودم رو زدم به طبل بیعاری و شونه ای از سر بیتکلفی بالا انداختم ، به در گفتم تا دیوار هم زحمتش کم شه : فعلا که هیچی ، گفتن برو فردا پس فردا خبرت میکنیم . البت بگم ها ، از میحطش خوشم نیومد ، یه جوارایی خیلی مردونست ، فکر نکنم برم هم دووم بیارم اونجا .
ابروهای تُنُکش رو بالا داد : تو تنها رفته بودی یا بازم متقاضی داشتن ؟
- نه یکی دیگه هم بود ، یکی از اون پیر دخترهای افاده ای ، فکر کردم ننه یه سه چارتا قد و نیم قد باشه ، ولی فرمش رو دیدم مجرده ، شانسش بیشتر منه ، هر چی نباشه یه نه سالی سابقه کار داره .
چینی بین دو ابرو انداخت و با ظاهری دلسوزانه تو چشمم خیره شد : زیاد فکرت رو مشغول نکن ، تو هم پارتی داشتی دیگه ، مگه محمدی نبود ؟ اون تو رو معرفی کرده ، گفت سفارشت رو به حاجی کرده .
استفاده از لفظ حاجی کافی بود تا آخرین تک و تام رو برای حفظ ظاهر خونسردم از دست بدم و از نقشم بیام بیرون و اخم رو چون دو خط عمودی مهمون فاصله دو چشمم کنم ، حوصله موندنم تموم شد و با حرص برگشتم برم تو اتاق و با آخرین رمقی که داشتم ، سعی کردم برگردم به نقش تصنعی و مسخره خونسرد بودنم ، در آخرین لحظه هل خوردن و چپیدن تو اتاق ، برگشتم و با لک و لُنجی آویزون لبخند نصفه نیمه ای تحویل خاله دادم : بذار اقلا یکی دو روز بگذره ، یارو زنگ بزنه ، نزد هم خودم زنگ میزنم ، از نتیجه شون که با خبر شدم ، خبرش رو به محمدی میدم . از نوید هم تشکر کن که به فکرم بود . من که اینجا بهم بد نیمگذره فرقی نداره شد و نشدش ، اینجا نشد جای دیگه ، به هر حال من که تو فکرش نبودم ، از آسمون رسیده بود ، شد ، بهتر ، نشد ، بیخیال .
اما دروغ میگفتم . فرق داشت ، خیلی هم فرق داشت . حداقل برای منی که الان ، تو این حال و روز و اوضاع و احوال ، زیر نگاه های بدبینانه این و اون این برام یه بارون رحمت بود ، وگرنه سنگم از آسمون میباره .

miss.no1.2004
1390,11,08, ساعت : 15:38
2
نوید پسر خاله و بچه بزرگه خاله مه ، پسر خود ساخته و خوبیه . دو سالی از من کوچیکتره ، ولی خوب از پس سختیهای زندگی براومده ، رو پا ایستاده و خود ساخته ست . از صفر شروع کرده و یه کارایی با آقای محمدی راه انداختن . با تموم خود ساختگیش ، بچه ساده ایه و دیر و زوده که چوب خوش قلبیشو بخوره . خاله زری سه تا بچه داره ، دو تا دختر ، با یه پسر . با بچه های خاله صمیمیت خاصی دارم . یه جورایی از بچگی با هم بزرگ شدیم و تو سر و کله زدن مامانامون ، تا الان نتونسته رو این صمیمیت خش بندازه . البته با خاله هم خوبم ، نه که بد باشم ها ، ولی این بدبینی ها بر میگرده به اخلاق عجیب و غریب خاله ام . با اینکه یه جورایی این دو خواهر همدیگه رو دوست دارن ، ولی غیر مستقیم در پی خرد کردن و ترور شخصیتی همدیگه ان . هر چی مامانم رو به جلز و ولز بندازه خاله ام رو خنک میکنه و هر چی بخار از سر خاله ام بلند کنه مامانم و سر بلند کرده . تو حکمتش موندم چطوره که این دو تا با هم قهر نمیکنن و در بدترین شرایط آب و هوایی هم بازم به مراوده ادامه میدن و از هر فرصتی برای خرد کردن همدیگه استفاده . بابا و شوهر خاله هم دقیقا تو خفا نقش هووهای متخاصم رو دارن و تو جمع عاشقای دلسوخته . کلا باید بینشون باشی ، تا متوجه جو موجود بین این دو خانواده بشی . این وسط ما بچه ها کاری به کار بزرگترا نداریم و رفتارامون با هم تداعی کننده حس و خواهر و برادریه . هر چند ؛ از وقتی که من رسما ساکن موقت خونه خاله به مدت نامعلومی شدم ، دل خاله ام خوب خنک شده و جواب چشم غره های برادرام رو با تشر میده و جواب گوشه کنایه های مامانم رو هم یه جورایی با دلی غنج رفته . گاهی فکر میکنم بدبختیای من به حال هر کی سودی نداشته ، واسه خاله خوب دستاویزی برای کوبوندن مامان شده و حسابی از این فرصت قصد بهره برداری داره . یه جورایی ته مه های دلم ، واسه مامانیم دلم میسوزه که با حضورم تو خونه خاله فرصت جزوندنش رو به خاله میدم ، ولی خوب در حال حاضر چاره ای جز این برام نمونده .
تو اتاق سه در چهار دخترای خاله ، که بیچاره ها به خاطر خیال نا خوش من این روزا حتی تو فکر مالکیتش هم نیستن ، دورخودم میچرخم و از گوشه اتاق ، پشتی خرسی رو میندازم رو زمین و همون کف اتاق دراز میکشم ، یکی دو ساعت حس حقارتی که صبح هی میرفت و هی میومد زیر پوست نازک صورتم ، دوباره برمیگرده و تو چهره ام جا خوش میکنه . دو سه بار چشمام رو محکم رو هم فشار دادم به ظاهر برای مهمون کردن خواب به چشمام و در باطن به خاطر دور زدن و پیچوندن این حس بد . فایده ای نداره ، بازم افکار مزاحم مهمون خونه شلوغه مغزم میشه .
دو سه روز پیش ، آقای محمدی که نمیدونم از کجا ، شاید از زبون نوید که بعید میدونم ، آخه از این اخلاقای ننه بلقیسی نداره ، کم و بیشی از غم مویه های زندگی منو شنیده ، پیشنهاد استخدام تو دفتر مرکزی یه کارخونه بهم داد . صاحب کارخونه یکی از همون حاجی تقلبیهای همیشگیه ... از همون حاجی رنگیا ، همونا که پولشون از پارو بالا میره و منبع حساب ارزیشون معلوم نیست از ارث کدوم باباشونه . قرار بود امروز اول وقت برای گزینش یه سر برم اونجا . زندگی روی سختی بهم نشون داده . ها که اصلا فکر کار کردن و سر پا ایستادن تا دو سه روز پیش به مخیله ام هم راه نداشت ، ولی خوب ، از همون دو سه روز پیش که نوید سر شام گفت « دختر خاله اهل کار کردن هستی یا نه ؟ » این فکر مثل خوره به جونم افتاد . از اینکه برای نگه داری و تامین خودم ، دست جلو نزدیک ترین کسام هم دراز کنم ، متنفرم ... اینه که این پیشنهاد در اوج ناباوری ، ریسمان الهی برام تلقی شد که دلم میخواست با چنگ و دندون بچسبم بهش .
کله صبح که دختر خاله ام ، نسرین اومد بیدارم کنه ، منو تو رختخوابم بر خلاف همیشه بیدار دید . با مور مور پوستم از شوقی خفته در رگهام ، از دور انداز یه زندگی مستقل به دور از حس دین زیر بار منت این و اون و آشوب و دلهره از پا گذاشتن به یه محیط ناشناخته ، تند و سریع آماده شدم . احساس تهوع و دل ضعفه آشنایی ، دلم رو زیر و رو میکرد ، که با نقابی از خونسردی به پشت چهره روندمش و با وسواسی غریب سعی کردم تیپی رسمی و حاجی پسند ! داشته باشم . چه رنگی بهتر از مشکی ، هم به مزاج حاجی تقلبی ها بیشتر میسازه ، هم شمایل رسمیتری به خودم میده ، پس مانتو پالتوی مشکی رنگی پوشیدم ، با مقنعه کرپ مشکی و یه جین ساده تیره ، با کیف و کفش ساده چرم مشکی . با اینکه تا همون دو سه روز پیش حتی ایده کار کردن هم به ذهنم خطور نکرده بود ، اما الان تنها راه نجاتم رو تو گرفتن این کار میدیدم و همین یه اعتماد به نفس کاذب بهم میداد . میخواستم هر طور شده این کار رو بگیرم پس پوشیدن و نپوشیدن چادر برام اهمیتی نداشت ، اما از اونجا که با اخلاق این یکی حاجی آشنا نبودم ، تو پوشیدن و نپوشیدنش مردد بودم . چه بسا حاجی از اون کاملا تقلبیهاش بود و متنفر از دختر چادری ، دقیقا مثل حاج آقا مقدم ، شاید هم از اون انواع ریا کارای پیشونی مهر دار که دختر چادری رو نجیب و بی چادر رو نانجیب میدونن و در خفا با خیال هر دوش خوش ! با یه دو دو تا چارتا کردن ساده ، تصمیم گرفتم محجوب باشم نه محجبه . پس یه آرایش محو و یه مقنعه سفت و سخت کافیه .
با قرائت یه آیت الکرسی سر سری و زیر لبی و یه یا الله توکلت بک ، تاخیر رو جایز ندونستم و راه افتادم . تموم طول مسیر ، حس تعلیق تو هوا ، دقیقا مثل یه هوای سمی و آلوده رو داشتم . به محل شرکت که رسیدم ، از در کوچیکه اون وارد شدم و پله های تنگ سنگیشو بالا رفتم .در رو که باز کردم ، یه پیر مرد مو سفبد با لبخندی نه چندان دل گرم کننده ، از آبدار خونه بیرون اومد و پرسید اونجا چیکار دارم و با کی کار دلم . دلهره ای به دلم افتاد و گفتم برای استخدام اومدم . چشم انداز روبروم یه سالن کوچیک بود . قدمی به داخل برداشتم و خودم رو وسط سالن کوچیک دیدم با دو سه تا صندلی کنار دیوار . تعارف کرد رو صندلیها بشینم . همین کار رو کردم . یه نگاه دور سالن چرخوندم . روبروی چشمای پر دلهره ام چهار تا در بود با عناوین امور مالی و اداری ، از سمت چپ ، دفتر سرپرست کارگاه از روبروم ، دفتر مدیر عامل تو سمت راست و کنارش یه در باز با صداهایی مبهم و دری بر خلاف بقیه درها دو لنگه ، با عنوان دفتر رئیس هیئت مدیره . از بین صداهای مبهم ، صدایی آشنا به گوشم خورد . دلم یه نمه قرص شد . آقای محمدی اونجا بود . ساده لوحانه فکر کردم به خاطر من اومده . ده دقیقه ای بعد هم یه خانوم دیگه اومد که سن بالایی داشت و تو نظر اول متاهل به نظر رسید . نگاهش خصمانه بود و پر مسلم شغل شریف به مزایده گذاشته شده رو ارث باباش میدونست . زیر نگاه کنجکاوش سرم رو انداختم پایین حوصله اره بده ، تیشه بگیر با چشم و ابرو رو نداشتم . چند دقیقه ای بعد که دقیقا نفهمیدم چقد بود ، آقای محمدی ، درحالیکه چند کاغذ لوله شده تو دستش بود ، از همون اتاق در باز خارج شد و سر سری سلامی داد و رفت . همون یه ذره اعتماد به نفسی که به زور به خورد خودم داده بودم پر کشید رفت هوا . زهی خیال باطل که به خاطر من اونجا بود .
یکی دو دقیقه ای دیگه معطل تو سالن رو صندلیها وا رفته بودم که پیرمرده از دری که تو راهرو پشت سرم بود اومد بیرون ، در حالیکه دو فنجون چای تو یه سینی حمل میکرد . خدا رو شکر به شدت به یه نوشیدنی گرم برای باز کردن راه نفسم نیاز داشتم ، اما در مقابل چشمای پر حسرتم سینی به دست از در باز اتاق رئیس هیئت مدیره رفت تو . باز دوباره سینی به دست در حالیکه لیوانی قهوه رو با بوی خوش تو سینی حمل میکرد ، در بسته اتاق مدیر عامل رو زد و رفت تو ... صدای مسنی داد زد : حسین ! پیرمرده دستپاچه از اتاق رئیس هیئت مدیره رفت تو و بعد باز اومد بیرون و صدام زد . با تموم حسای بدی که یه عمره و بیشتر از همه ی یه عمر ، امروز باهاشون روبرو بودم ، در حالیکه سخت سعی میکردم مودب و کارکشته به نظر برسم ، تقه ای به در باز زدم و رفتم تو . حس کنجکاوی به ترسم غلبه کرد و چشم چرخوندم تو اتاق . اتاقی بود به مساحت حدود 36 متر با کفی پارکت به رنگ فندقی و میز کنفرانس 12 نفره ای همراه با صندلیهای چرم به رنگ قهوه ای سوخته و عمود بر میز ، میزی به شکل مستطیل از جنس چوب به همون رنگ . اونچه در نظر اول چشمم رو ترسوند هیبت عصا قورت داده حاجی مسنی بود که کامپیوتر جلوش سن و سالش رو به تمسخر گرفته بود . تو نگاه اول متوجه نشدم از اون ریاکارای پیشونی مهر داره یا از اون چشم دریده های روزگار ، ولی ابهت صندلی کت و گنده پشت بلندش منو تا مرز اون روز سخت تو دفتر حاجی مقدم کشوند و با صدای اوهوم این یکی حاجی برگردوند تو همون اتاق 36 متر .

miss.no1.2004
1390,11,08, ساعت : 18:59
دوستان لینک نقد داستان رو براتون میذارم و خواهش میکنم تو نقد بصورت مرتب شرکت کنین .
http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070

2-2

پیرمرد بادی به گلو انداخت و منو از فکر حاجی مقدم بیرون کشید . سرم رو بالا گرفتم و به دو چهره روبروم خیره شدم . مردی میان سال روی یکی از صندلیهای سمت چپ میز 12 نفره ، درحالیکه با نوک انگشتای راستش با لبه فنجون نیمه چای بازی میکرد سر به زیر داشت . هیکلی چاق و گوشتالود با پیراهنی مردانه به رنگ سبز مغز پسته ای با آستینهای تا شده و شلواری پارچه ای به همون رنگ با یکی دو درجه روشنایی بیشتر و انگشتری درشت با نگین عقیق بازم منو یاد حاجی مقدم انداخت . برای پیچوندن فکرم از حاجی مقدم ، سعی کردم فکر و ذکرم رو معطوف این یکی حاجیه کنم . هر چی به مغزم فشار آوردم عنوان پرتمطراق این یکی حاجی رو به خاطر بیارم ، یادم نیومد که نیومد . اصلا فکر کنم نه نوید نه آقای محمدی چیزی در این مورد بهم نگفته بودن . ناچار روزه سکوت گرفتم . زیر نگاه تند و تیز این یکی حاجیه ، رد عرقی از تیره پشتم تا استخون نشیمن گاهم حس شد . یه اوهووم دیگه از این یکی حاجیه و در پی اون یه با اجازه حاجی جون از اون مرد چاقه ، مراسم گزینش که بی شباهت به بازجویی نبود شروع شد .
- جسارته حاج آقا ، خانم شما خودتون رو معرفی میکنی ؟
- شراره افرا هستم .
- ببخشید حاجی ، خانم مختصر و مفید مشخصات تحصیلی و شناسنامه ای و سابقه کار مرتبطتون رو لطف میکنین ؟
- شراره افرا ، سن 25 ، مدرک تحصیلی کارشناسی ، رشته مهندسی مواد و دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد در رشته مهندسی خوردگی و حفاظت مواد . سابقه کار متاسفانه هیچی .
- با اجازه حاج آقا ، ولی خانوم ما نیاز به منشی با سابقه کار داریم فکر میکنم به آقای مهندس محمدی هم گفته بودم یه خانوم تر و فرز و با سابقه با توانایی تایپ سریع به دو زبان انگلیسی و فارسی ...
سریع تو حرفش پریدم : میتونم کار کنم و سعی میکنم دستم رو هم تند کنم ...
- شرمنده حاج آقا ، ولی خانوم حاجی نسبت به شایسته سالاری و مرتبط بودن رشته و هماهنگی با توانایی فرد سر سختن و ...
جسارتم رو تا تونستم نوک زبونم جمع کردم و گفتم : مشکلی نیست سعی میکنم خودم رو تا اون حد پایین بیارم .
متوجه اخم سریع نشسته شده تو چهره عصا قورت داده حاجی شدم . پر رو به جای اینکه من ناراضی باشم ، این باد به غبغب انداخته ، انگار میخواد پست مدیر عاملی رو بذاره تو طبق اخلاص بده دست یه جوجه دانشجو . متوجه نگاه گویا و پر سخن رد و بدل شده بین آقا چاقه با حاجیه شدم و خودم رو به کوری زدم و منتظر موندم .
- شرمنده حاجی جون ، ولی خانم منظور حاجی پایین آوردن و بالا بردن سطح شما نیست ، بلکه حرف حاجی ضایع نشدن حق الناسه . اگه شما با این سطح تحصیلات بخواین تو این پست کار کنین ، ناخواسته ، ولو به رضایت خودتون ، حقتون توسط حاجی ضایع میشه و ...
بازم پریدم تو حرفش : ولی من راضیم و حاج آقا باید بدونن از نظر شرعی وقتی هر دو طرف معامله راضی باشن ، حقی از کسی ضایع نمیشه . حاج آقا هم مطمئن باشن اون دنیا سر پل صراط منتظرشون نیستم . در ضمن ، همونطور که گفتم ، من دانشجو هستم و احتمالا هفته ای ده دوازده ساعت مجبورم مرخصی استفاده کنم که اگه دو روز و نیم مرخصی ماهیانه رو از حساب کتاب اون کم کنین بیست و پنج شش ساعتی مرخصی بدون حقوق مابه تفاوتش میشه که اونو میشه گذاشت به پای حق تضیع شده من ، البته امیدوارم در صورت استخدام ، در قبالش ، پس فردا حاجی اونور پل صراط چوب به دست منتظرم نباشن .
اخم حاجی عمیقتر شد . خوب بشه . من دانش آموخته مکتب پوشالی امثال خودت ، زیر دست حاجی مقدم و حاج آقا افرا کارکشته شدم و همه کلاه شرعیاتون رو از حفظم . نگاهی تند و سریع بین حاجی نم چی چی ، با آقا چاقالو رد و بدل شد و بعد از اون آقا چاقه معنی نگاه رو معنی کرد :
- من عذر میخوام حاجی ، ولی ، متاسفانه در رده کاری شما ، در حال حاضر چارت خالی نداریم ... اما چون تا اینجا قبول زحمت کردین و الی الخصوص به خاطر اینکه حقی از شما ضایع نشه ، تشریف بیارین تو اون اتاق تا تست عملی از شما گرفته بشه و تو این فاصله هم با عرض شرمندگی حاج آقا ، شما از خانم بعدی یه گزینش بگیرین .
تیر خار حقارت تو گلوم گیر کرد و به سرفه انداختم . چطور من رو آقا زورش اومد مستقیم مخاطب قرار بده ، در عوض اون یکی خانوم افاده ای با هفت قلم آرایش رو خودش قبول زحمت میکنه ؟ از بس کثیفه مرتیکه ...
تصویر لیوان آب تو دست آقا چاقالو جلو چشمام ، اجازه تَفَحُشِ بیشتر به محضر حاج آقا پوشالی رو بهم نداد و در حین گرفتن لیوان از دست طرف با هم به سمت اتاق روبرویی که رو سر درش عنوان سرپرست کارگاه رو داشت هدایت شدم . اتاق کوچیکی بود با یه میز و یه کتاب خونه ، یه تابلو وایت برد روی دیوار و یه دستگاه کامپیوتر روی اون . پشت دستگاه نشستم و برای اولین بار صفحه ورد رو باز کردم . خدا بگم این حاج مقدم چی بشه که تموم بدبختیای منه بیچاره دست پخت افکار مالیخولیایی اون دیوونه ست . اینهمه جز و وز کردم برای یه کامپیوتر فکستنی ، جوابم فقط یه کلمه بود . کامپیوتر زن رو خراب میکنه . حالم از افکار پوسیده مغرضانه اش بهم میخوره . حالا ، اینجا ، درحالیکه تموم آینده من ، تموم موجودیت این نبض تپنده در گرو چار کلمه تایپ با ورده ، باید مثل منگولای بیسواد زل بزنم به صفحه مانیتور . آقا چاقه که تردیدم رو دید ، یه کتاب درمورد خوردگی مواد با جدولی از اعداد و ارقام از تو کتابخونه بیرون کشید و صفحه ای رو به زبان انگلیسی پر از فرمول باز کرد و یه متن دست نویس هم جفتش قرار داد . از شانس خوبم ، گل بود به سبزه نیز آراسته شد . سیستم مشکل داشت و کند بود و نمیشد هی صفحه باز کنی . یه خورده بهش ور رفت ، فایده نداشت . از متن کتاب گذشت و متنی ساده تر بدون فرمول و جدول بهم داد تا تایپ کنم . اینجا دیگه شانس با من یار بود و از اونجا که از خساست خانواده مقدم تو صحبت کردن با موبایل مجبور بودم لحظه به لحظه گزارشای نفس کشیدنم رو با اس ام اس بفرستم ، دستم به حروف آشنا شده بود و نه که راحت ، ولی با مشقت تونستم از پس هر دو متن بر بیام . خاک بر سرت شری ، عرضه یه تایپ ساده رو هم نداره ، بعد میخوای مستقل بشی ؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون و خیره به چشمای چاقالو منتظر موندم . متوجه شد و پرسید : تموم ؟
مختصر و مفید گفتم : بله .
چرخی زد و به صفحه مانیتور خیره شد و بعد از اصواتی که از ته گلوش در آورد به معنی فهمیدم ، گفت : لطفا هر دو صفحه تایپ رو پرینت بگیرین .
ای بابا ، فکر اینجاش رو دیگه نکرده بودم . منو چه به پرینت ؟ استیصالم رو که دید هیچ ، رد اشک حلقه زده تو چشمم رو هم گرفت و به زبون اومد : شیر کنین رو پابلیک امیر سام ، تا بگم مهندس شایسته پرینت کنن . مثل نوزاد چارپای تازه متولد شده ، بر و بر بهش خیره شدم که خودش فهمید کلامی از حرفاش حالیم نشده . زیر لب که اینطوری نصیبم کرد و از اتاق خارج شد و به دقیقه نکشید ، یا الله گویان همراه با مردی حدود 30 ساله وارد اتاق شد . مرد پلیوری به رنگ مشکی اما نازک و ریز بافت تنش بود با شلواری جین به رنگ آبی یخی . از تیپ و قیافه اش تو نظر اول راحت میشد به عدم سنخیتش با محیط متظاهرانه اونجا پی برد . خیلی ریلکس بی سوال و جواب ، یا بهتر بگم مثل گاو سرش رو انداخت پایین و با پوزخندی کنج لب ، بدون اینکه از من بخواد از میز فاصله بگیرم ، خودش رو ول داد رو قسمت خالی میز روبروی مانیتور و موس رو از زیر دستم کشید و یه دو سه تا کلیک کرد و همونطور بی سوال جواب رد کارش رو گرفت و از در خارج شد . تیر دوم تحقیر برنده تر ، سوزنده تر ، عمیقتر گلوم رو خراش داد و برای اینکه دوباره از سوزش گلوم به سرفه نیفتم ، سریع مابقی لیوان آب رو هورت کشیدم .
چاقالو بدون اینکه حرفی بین من و خودش رد و بدل بشه ، از در بیرون رفت . از لای در هیکل گنده اش رو دیدم که از اتاق مدیر عامل خارج شد و راه اتاق رئیس هیئت مدیره رو در پیش گرفت . بعد از دقایقی نه چندان طولانی برگشت و گفت : خانوم لطف کنین و شماره تماسی از خودتون رو روی همین برگه پرینت بذارین و تشریف ببرین تا در صورت لزوم ، ظرف یکی دو روز آینده با شما تماس گرفته بشه .
و این دقیقا یعنی هرررررری !

miss.no1.2004
1390,11,09, ساعت : 12:42
2-3

صدای نسترن دختر کوچیکه و ته تغاری خاله ام رو مخمه . ها که بدبخت فقط تو فکر خوشحال کردن منه ، ولی خوب ، دلم میخواست تنها بودم و یه بار دیگه گذشته ام رو فقط برای همون یه بار و البته آخرین بار مرور میکردم و بعد از اون به خودم قول میدادم که هرگز راه رفته رو برنگردم : چیه نَسی ؟ اینجام تو اتاق .
نسترن با شور و حال مخصوص خودش پرید تو اتاق و کنارم نشست و با ذوق از نتیجه کارم پرسید ، حوصله سوال جواب ندادم رو همین حساب سرسری جوابشو دادم : هیچی فعلا گفتن برو تا بعد . برای مامانت تعریف کردم ، خوابم میاد کمرم هم تیر میکشه برو تا منم یه چرت بزنم .
نسترن با همون هیجان و مهربونی خاص خودش در حالیکه میگفت : « صبر کن الان یه ماساژ دبشت میدم حالت جا بیاد ، راحت ترم میخوابی . » مشغول شد و با کف دو دست آروم و بی خشونت از وسط سرشونم تا تیره پشتم رو مالش داد . از حس خوبی که بهم دست داد لبخندی رو لب نشوندم و چشمامو بستم تا تو خلسه این حس خوبو بهتر درک کنم .
نسترن دختر دوم و ته تغاری خالمه . خاله زری نسی رو ناخواسته باردار شده بود ولی الان به جرات میتونم بگم با توجه به رفتار خشک و جدی نوید و اخلاق دلمرده و بزرگمنشانه نسرین ، این اخلاق شوخ و شنگ نسی تو خانواده خاله نقطه قابل اتکایی به حساب میاد . البته اخلاق شوهر خاله هم دست کمی از اخلاق نسی نداره . شوهر خاله آدم خیلی شوخیه و وقتی دو دقیقه پیشش بشینی حتما باید بخندی وگرنه هم کوری هم کر . فکر کنم اگه یه خورده استعداد کاریکاتور کشیدن داشت ، کاریکاتوریست مشهوری از آب درمیومد ، از بس که هر کی به عنوان یه کاراکتر به چشمش میاد و برای هر کاراکتر هم کلی سوژه تو چنته داره .

miss.no1.2004
1390,11,09, ساعت : 12:54
3

تو یه خانواده 6 نفری چشم به این دنیا باز کردم که با احتساب من بین اونا ، شمارشون به 7 رسید . بابام یه آدم ریسک ناپذیریه . از گذشته اون ، البته منظورم از گذشته اش همون سالهای قبل از بدنیا اومدن منه ، به جز چیزهای جسته و گریخته ای که از توک زبون خاله در میره و نمیشه اونقدرا بهش استناد کرد ، چیز خاصی نمیدونم . تا اینجایی هم که خاله لو داده ، معلوم نیست از سر مرور خاطرات گفته یا طبق معمول مابین این مرور نکته ای برای کوبوندن مامانم رو با ظرافت گنجونده . نه عکسی ... نه آلبومی ... از اون روزا از بابام ندارم . البته نه که هیچی نباشه ها ... چرا هست ، ولی تمومشون یه چند تا عکس سیزده بدر و تو خونه و این چیزاست . خاله ام میگه قبل از انقلاب ، بابات تقریبا یه آدم دائم الخمر سیگاری بود . یه خوش گذرون که یه پاش ایران بود ، یه پاش کشورای خارجی . قدیما یه شرکت بازرگانی بین المللی داشت . برنج و چای و خدا میدونه دیگه چی ، وارد میکرد و صادر . این که از کجا به اینجا رسیده ، من نمیدونم . ولی خاله ام میگه در کنار کار سخت ، خوش گذرونیهای خاص خودش رو هم داشت . این که میبینی مامانت الان آرامش داره و کاردش میبره ، فکر نکن قدیما هم از این خبرا بوده . بابات یه آدم خود رای مستبد بود و کوچکترین واکنشش به اعتراضای مامانت ، یه ظرف شکسته تو ملاجش . اونقدری مامانت ازش کتک خورده که اگه سرش رو بتراشی ، یه جای سالم توش پیدا نمیکنی . باور حرفای خاله ام برام سخته . آخه این چیزا به بابا نمیخوره .
خاله میگه ، انقلاب که شد ، بابات از ترس اینکه مهر طاغوتی بهش نچسبونن ، تموم عکسای با فوکل کراواتش رو سوزوند . هر چی عکسم که مامانت بی حجاب و بی رو سری با سر پتی داشت ، اونا رم سوزوند . از ترسش مشروب که هیچ ، سیگارم ترک کرد . البته ترک سیگارش بیشتر از سر اجبار بود چونکه اول جنگ که شد ، سیگار کم شد ، اونم دیگه نکشید . نمیتونم به حرفای خاله زیاد اطمینان کنم ، ولی خس خس هر از گاهی که برونشاش داره ، میتونه دلیل مستحکمی از اون روزاش باشه هر چند که کافی نیست .
انقلاب که شد ، اولین کاری که بابام کرد ، این بود که اسم داداشام رو عوض کرد . داداش بزرگم از شهباز شد شهید ، داداش دومیم از شاپور شد حمید و داداش سومیم از شاهرخ شد سعید ... فقط با اسم داداش چهارمیم مشکلی نداشت واسه همینم شهاب ، شهاب موند و منم بعد از به دنیا اومدن شدم شراره .
جنگ که شد ، بابام یه بار داشت که تو گمرک آبادان مونده بود . این برای بابای ریسک ناپذیر من ، حال خوشی نمیاورد . به در و دیوار میکوبه که بارشو بکشه از گمرک بیرون . اونم اون زمانی که ملت جونشونم به زور از اون جهنم میکشیدن بیرون . یکی دو سالی که از جنگ گذشته بود ، زمزمه این که قراره بارای تو گمرک آبادان رو بین رزمنده ها پخش و توزیع کنن ، خواب و خوراک رو از بابام گرفته بود . مامانم پا به ماه بود و سر من حامله . بابام ، به هر دری زد بارشو بکشه بیرون ، نشد که نشد . اونوقتا ورود خانواده به آبادان ممنوع بود . بابام خودشو کشت تا تونست به اسم یکی از رفیقای تجاریش که تو آبادان حجره بازرگانی داشت ، یه کارت عبور موقت بگیره . از اونطرف هم با زد و بند فهمیده بود اگه با خانواده بره جنس بیاره ، سختیش کمتره . حداقل به اسم وسایل خونه ، میتونه بارشو کم خطر تر از زیر توپ و تانک بیرون بکشه .
اون وقتا شهید 13 سال بیشتر نداشت . رو اون نمیتونست حساب باز کنه ، پس دست به دامن مامان میشه و با شیکم پر ، هلک و پلک میکشونش خط مقدم جبهه . اون روزا عملیات آزاد سازی آبادان تازه نتیجه داده بود . بابا باید عجله میکرد چون گفته بودن اگه صاحب بار پیدا بشه که هیچ ، در غیر اینصورت ، بار رو پخش میکنن .
بابا و زیر چلش مامان ، پا میذارن تو شهر غریب آبادان . بابا با کلی زد و بند و بده بستون ، بارش رو آزاد میکنه ... تا اینجا بر وفق مراد بابا چرخید . اما روزگار نامراد بابا ، دقیقا با تولد من همگام شد . با خمپاره ای که نزدیک کامیون حمل بار بابا که از تهران با بدبختی خرکش کرده بود تا آبادان و خودش کنترل فرمونش رو بعهده داشت ، تموم کاسه کوزه بابا بهم میریزه .
کامیون متعلق به یکی از رفیقای بابا بود که امانت گرفته بودش . کنترل فرمون از دست بابا خارج میشه و کامیون از جاده خاکی منحرف میشه و میفته تو گل و شل کنار جاده . کامیون گیر کرد ، فشار ناشی از این انحراف به شیکم مامان فشار وارد کرد ، کیسه آب مامان پاره شد ، از درد کبود شد ، صدای خمپاره های عراقی نزدیک و تند تر به گوش رسید ، جاده رو به تاریکی گذاشت ، اما ... اما ، بابای من حاضر نشد از اون بار چشم بپوشه و دست زن پا به ماهشو بگیره و برسونه به یه جایی . سفت و سخت برای مامان خط و نشون کشید که جفت بار جم نخوره تا بره کمک بیاره . زن زائو رو تک و تنها تو بر بیابون به امون خدا ول کرد و رفت و دیگه پیداش نشد .
شب که چمبره زد به بیابون ، دیگه ماما نایی برای گریه کردن ، صدایی برای خدا خدا کردن و جونی برای التماس کردن ، نداشت . دستای خونیش با بچه ای تو بغلش با یه نبض تپنده ، جلو چشمش بود و تو تاریکی فقط یه برق به چشمش میخورد ، اونم برق نگاه تازه اون بچه . 12 ساعت بعد ، آفتاب که به سینه آسمون پهن شد ، یه موتوری که از جاده خاکی میرفته سمت آبادان ، ماما رو با حال زارش بچه بغل ، بیهوش پیدا میکنه .
خدایی بود که بیسیمش جواب میده و ماشینی که همون نزدیکیا عازم اهواز بوده ، از توی راه ، برمیگردونن و ماما و بچه اش رو سوار میکنن و میرسونن به بیمارستانی توی اهواز . از قدرت خدا ، ماما با بچه سرتقش زنده میمونن ، بار بابا توسط رزمنده ای از همون یگان برمیگرده تهران ولی بابا بر نمیگرده . ماما به یاد اون برقی که از چشمای اون بچه ، تو اون شب جهنمی ، شعله های زندگی رو براش روشن کرد ، اسمش رو گذاشت شراره . شایدم بخاطر آتیشی که بابا به جون زندگیمون انداخته بود گذاشت شراره ، تا برای همیشه خاطره اون آتیش ، با هر بار صدا زدن شراره ، براش روشن بشه .
هشت نه ماهی بی بابایی و بی خبری از سرنوشت بابا ، کم کم این حس رو به خانواده القا کرده بود که این سفر ، سفری بی بازگشت بوده و این بار ، سفیر موت بابا . کم کم شعله خشم ماما از این کار ناجوانمردانه بابا خاموش شد و جاش رو به دلتنگی و سردرگمی داد و داشت مجاب میشد که رخت ناامیدی و سیاهی به تن کنه که ... در اوج نا امیدی نامه ای در قالب یه برگه نامه اسرای جنگی از بنیاد شهید به دست ماما رسید که طی اون بابا خبر از اسراتش به دست نیروهای عراقی رو داده بود و خواسته بود برای ثبت اسمش توی لیست اسرای جنگی اقدام کنن ، چرا که توی اردوگاه اونا خبری از صلیب سرخ نبوده و اسامی اونا بعنوان اسیر توی صلیب سرخ ثبت نشده ... و به این طریق بود که من بی پدر بزرگ شدم .

miss.no1.2004
1390,11,10, ساعت : 03:38
دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم
http://www.forum.98ia.com/t402763.html

3-1

از روزگار بی پدری ، چیز خاصی به یادم نمونده ... ولی خوب ، جسته گریخته از زبون این و اون شنیدم که با چه سختی بزرگ شدیم و چها که از بی سرپرستی نکشیدیم . البته این میون ، بدبختیای من ، کمتر از مامان و داداشام بود . چرا که من تا اون موقع چشمم به دیدار پدر روشن نشده بود و از مزه بابا داشتن نچشیده بودم .
پا که به مدرسه گذاشتم ، مقارن شد با اتمام جنگ و آزاد سازی اسرای جنگی . از این یکیش خاطره خوب دارم . یادمه ... یه جور روزای شیرین و پر دلهره ... یه جور حس پر شور پایان انتظار ، یه جور شادی و خنده ... بره های آماده سر بریدن ، دیگ های روی بار ... پر از برنج و خورشت ، ریسه های رنگی و خوشکل از این سر کوچه تا اون سر ، نقل و پولکای رنگی ... سکه های طلایی ، هیاهو ، محبت های قلنبه ... و پدر ...
پدری که تو خاطر شری میاد ، هیچ سنخیتی با بابای تعریف شده از زبون خاله نداره . تصوری از فوکل کرواتش ندارم چون ، قدیمی ترین عکسی که از بابا دیدم ، مردی با محاسن بلند ، بلوز سفید یقه سه سانت ، کت و شلوار مشکی ، ایستاده پشت به دیوار کوبی به مضمون : بازگشت افتخار آمیز پرستوی زخمی ، رزمنده جانباز آزاده منصور افرا را به وطن خوش آمد میگوییم . در حالیکه دستی روی سینه گذاشته که توی انگشت دوم اون دست انگشتر بزرگ عقیقی خود نمایی میکنه . تصوری از دلنگ دلنگ بابا تو کازینوها ، هم نوا با خواننده های نیمه عریان بر سر میزها ندارم چون ، اولین تصویر نقش بسته تو ذهن من از پدر ، مردی اقامه بسته بر سر جانمازی ترمه با بوی گلاب و نوای الله و اکبر بلند اونه . تصوری از شب نشینی های بابا ، مست و لایعقل تو بارها ، گیلاس به دست ندارم چون ، اولین تصویر من از پدر لیوان آبی ست که قبل از سر کشیدنش با صدای بلند تو گوشم صدا میکنه : قربون لب تشنه ات امام حسین . تصوری از گشت و گذار و برو بیاش برای خوش گذرونی به کشورهای خارجی و اللخصوص حاشیه خلیج فارس ندارم چرا که تنها خاطراتم از سفرهای پدر ، تنها یا همراه ماما ، سفرهای زیارتی به مکه مکرمه و مدینه منوره و سوریه و کربلاست .
این که شاهین افرا کی بوده من نمیدونم ، شاید تو خاطر دیگران هم نباشه ، ولی ، اونچه تو خاطر من از پدر هست ، حاج منصور افرا امین و معتمد محله ست که پست مهمی تو یه نهاد دولتی داره و تسبیحش از دستش نمیفته . این که مدرک تحصیلی شاهین افرا چی بوده ، من نمیدونم ، ولی مدرک لیسانس افتخاری حاج منصور افرا ، تو قاب طلاکوبش رو دیوار اتاق پذیرایی رو بارها و بارها از گرد و خاک زدودم . این که قدیم ندیما بابا منبع درآمدش چی بوده یادم نمیاد ولی خوب میدونم به کمک و پشتیبانیهای اون الان ، حاج شهید افرا صاحب یکی از بزرگترین حجره های بزرگ فرش فروشیه ، حاج حمید افرا ، صاحب یکی از بزرگترین شرکتهای پخش عمده داروییه ، حاج سعید افرا ، صاحب یکی از بزرگترین شرکتهای تامین ماشین آلات راه سازیه که تو نوع خودش بسیار موفق و پر درآمده . تنها کسی که از افراد ذکور حاج منصور افرا ناخلف دراومده و حاجی نشده و صاحب محاسن بلند و انگشتر عقیق اصل نیست ، همون شهابه که شهاب بود و شهاب موند و الان تو یکی از کشورهای اروپایی ، خدا عالمه به چه کاری سرگرمه . نه میدونم و نه علاقه ای به دونستنش دارم . و اما من ...
من ... از بچگی ، تا اونجا که یادم میاد بچه سر براه و سر به زیری نبودم . هر چی بود ، هر چی شدم ، از سر اجبار و از نگاه های تند و خشن شهید و حمید و سعید بود . شهید که نگاه میکرد ، میفهمیدم باید گره روسریم رو سفت تر کنم ، حمید که نگاه میکرد ، میفهمیدم که باید صدای خنده های دخترونه ام رو پایین بیارم ، سعید که نگاه میکرد ، میفهمیدم که باید راه مدرسه رو از تو خیابون اصلی صاف بگیرم و تندی سرم رو بندازم زیر و برم خونه .
این وسط نگاههای شهاب با همشون فرق داشت ، شهاب که نگاه میکرد ، یا باید براش کانال تلویزیون عوض میکردم ، یا بلوزشو اتو میکردم و با این کار صدای لا الله الا الله بابا رو بلند ، یا هم رخت چرکاشو بشورم ... ولی خوب من شراره بودم ، دختری که از لحظه ای که پا به این دنیا گذاشت ، زیر آسمون خدا ، رها ... با برقی تو چشمای سیاهش ، با یه نبض تپنده پر کوبش ، پر از هیاهو بود . دختری که از وقتی خودش رو شناخت ، هر چند که برادراش ، ولی خوب ، چهارتا پسر دور خودش دیده بود ... این با پسرا زندگی کردن و با پسرا بزرگ شدن ، معنی نگاه پسرا و اخلاقای پسرا رو خوب یادش داده بود . خوب میدونست که چه طوری یه پسر رو تا مرز جنون برسونه ولو اینکه اون پسر شهید باشه و یا اینکه چطور بهونه ای برای بد اخلاقی یه پسر بهش نده ولو اینکه اون پسر ، سعید اخمو و بد اخلاق باشه . از بکن نکن بدم میومد و همین بکن نکنای بابا و برادرام ، باعث شد از همون بچگی راه و رسم زیر آبی رفتن رو خوب یاد بگیرم ... نه از سر نانجیبی ... فقط از سر خباثت ... فقط برای اثبات وجودم ، فقط برای اینکه ثابت کنم منم میتونم ... اگه شهید در عین نجابت ظاهری سه تا دوست دختر داره که حتی یکیشونم حجاب سفت و محکمی نداره ، منم میتونم وقتی دارم از مدرسه برمیگردم ، مقنعه ام رو عقب بدم و چارتا شیویت بندازم بیرون . اگه حمید میتونه وقت نماز خوندن اینقدر غلیظ و کشیده بگه ولضالین و بعد از نماز وقتی همه تو چرت خواب بعد از نهار هستن ، تو اتاقش ویدیوهای اونچنانی نگاه کنه منم میتونم وقتی ماما رفته خونه انسیه خانوم روضه و شهید و حمید و سعید هم با بابا رفتن نماز مغرب و عشا رو تو مسجد محل با نافله بخونن ، شهابم از سر ظهر که از خواب پا شده و تیپ کرده و از خونه زده بیرون تا دو شبم نمیاد ، با لیلا دختر داییم که خونشون دو کوچه پایین تر از ماست ، شیطنت کنم و بریم فیلمهای مثبت 18 حمید رو برگردونیم عقب و بدون اینکه هیچوقت بتونه متوجه بشه ببینیم و ریز ریز بخندیم . اگه سعید با اون خشونت ذاتیش میتونه تو راه مدرسه منو تعقیب کنه که ببینه با کی میرم و از کدوم کوچه میرم و میام ، منم میتونم وقتی داره از سر بوم تو حیاط خونه همسایه دختر همسایه رو وقت پهن کردن رختا رو بند دید بزنه سر مچشو بگیرم و به تلافیش وقتی دور و برم خلوته و مطمئنم سعید اونورا نیست ، شماره ای که پسر جلفه سر کوچه مدرسه به طرفم دراز کرده رو بگیرم و کر کر بخندم .
این شیطنتا رو خوب یادمه ... نه که دختر جلف و سبک سری باشم ... نه ... اتفاقا اصلا اهل پسر بازی و این کارا نبودم ، نه که جراتشو نداشته باشم ، نه ، از پسر زده بودم . اولین شیطنتم رو یادمه ، مال کلاس چهارم دبستان بود ، اون روزا که با لیلا و نرگس دختر دایی لیلا تو یه مدرسه درس میخوندیم و وقت برگشت ، همیشه سر یه کوچه مونده به خونه لیلا اینا ، یه پسره یه لا قبا زنجیر میچرخوند و این شده بود عشق اول نرگس ... یادش بخیر ، دور از چشم داداشا ، تو حیاط مدرسه ، وقتای زنگ تفریح ، پشت کانتینری که گوشه حیاط مدرسه بود و از اون بعنوان کلاس پرورشی استفاده میشد ، دور هم جمع میشدیم و سه نفری دوگولمون رو کار مینداختیم تا جواب نامه بی محتوایی که امین دهن کج برای نرگس پرت کرده بود تو پستوی خونه آقای رحیمی رو بنویسیم .
اولین باری که به جرم نکرده ، شلاق برنده تهمتها رو بجون خریدم ، مال همون روزا بود ... همون روزی که تو اتاق با نرگس داشتیم جواب یکی از نامه های امین دهن کج رو مینوشتیم ، سعید بی در زدن ، پرید تو اتاق و منو خودکار به دست مشکوک دید و نامه رو از دستم کشید و خوند و از اونجا که خودش تو کار نرگس بود و از این جهت شکش به نرگس نمیرفت ، منو متهم کرد به رفاقت با امین دهن کج و یه دل سیر کتک مهمونم کرد ... بعدشم بی سوال جواب چارتا گذاشت روش و تحویل بابا اینا داد و به این طریق هم کتکایی که خورده بودم حقم شد و هم بی اعتنایی و سردی رفتار اونا تا مدتهای مدید .

miss.no1.2004
1390,11,10, ساعت : 07:32
دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم
http://www.forum.98ia.com/t402763.html
3-2

خانواده ما ، خانواده عجیبی بود . این خانواده در عین پر جمعیتی ، کم جمعیت بود . صبح که میشد هر کسی راه خودش رو میگرفت و میرفت ، ظهر که میشد هر کی به کاری مشغول میشد . شب که میشد بعد از شام ، هر کسی سعی داشت زودتر از دیگری میز شام رو ترک کنه و بزنه به چاک . نمیدونم ... شاید حرفی با هم نداشتیم ... شایدم یه ترس ناخودآگاه بود که هر کسی میترسید با بیشتر موندنش تو جمع ، ناخواسته ذره ای از مکنونات قلبیش برای دیگران هویدا بشه ... شایدم میترسیدیم چشممون تو چشم هم بیفته و نگاهمون ضمیرمون رو برملا کنه ... شایدم هر کی تو خلوت خودش کارهایی داشت که باید انجام میداد بی اونکه اون دیگری بفهمه ... مثل خود من وقت رژ لب زدنای یواشکی ... مثل دیدزدنای هیکلم تو آینه و تمرین عشوه های دخترونه ... مثل یواشکی جنبیدنم تو تمرینای رقصی که دخترا تو مدرسه زنگای ورزش از خودشون نمایش میدادن ... مثل یواشکی خط کشیدن تو چشم برای اینکه یه بار ببینم حرفای ندا و نرگس و لیلا و بقیه بچه های مدرسه وقتی میگفتن « چشات با یه خط مشکی محشر میشه ، لامصب پسر کشه » چقدر صحت داره ... کاری که از نظر بابا و برادرام یعنی اوج فاحشگی ... شاید اوناهم تو خلوت خودشون کارهایی داشتن که از نظر جمع خودشون تو ملا عام ، معنیش میشد همون اوج فاحشگی ... نمیدونم ... شایدم عجله داشتن نماز شب بخونن و فارغ از واجبات به مستحباتشون برسن ...
تو خونه ما ، از وقتی یادم میاد ، جمع خانوادگی ما فقط وقت نماز صبح کامل بود ، وقتیکه بین داداشا و بابا مسابقه بود ، سر هر کی زودتر بره دستشویی و وضو بگیره و سجاده پهن کنه ... سر هر کی بیشتر والضالینشو بکشه و هر کی محکم تر بگه استغفرالله و اتوبه الیه ... سر هر کی بیشتر سجده شو کش بده ، هر کی نمازش دیرتر تموم بشه و هر کی دستاش موقع قنوت بازتر و بالاتر باشه ... سر هر کی بیشتر تسبیحشو بچرخونه و غلیظتر ذکر بگه ...
صبح و ظهر ، وقت نماز ، بابا نمازو اقامه میکرد و ما به صف مقتدی بودیم . بابا اول صف بعد یه ردیف سه نفره پشت سرش ، بعد ماما ، بعد من ... جمعمون کامل بود و من اون روزا ، در اوج ساده لوحی فکر میکردم مقتدی شدن به بابا ، یعنی اند اقتدا به خدا ... یعنی اند بندگی ، سرسپردگی ... جمعمون کامل بود و من فکر میکردم این وقتا چقدر چهره بابا نورانیه ... چقد برادرام با صلابتن وقتی یکصدا بلند و مستحکم میگن الله اکبر ... و چقدر شهاب زبون و بی اعتقاده ... چقدر چهره اش کریهه ... چقدر ظالمه ... چقدر بی خداست که از این جمع جداست ...
تا وقتی یه کم بزرگتر شدم و شیطنتام گل کرد و طبق رسم فضولی سعی کردم تو خلوت برادرام سرک بکشم و از مکنونات قلبیشون آگاه بشم ، این جمع ما کامل بود سوای از شهاب که شهاب بود و شهاب موند ...
بزرگتر که شدم ، درکم از اطرافم که بالاتر رفت ، دیگه والضالین کشیده داداشا اونقدرا میخکوبم نمیکرد و مفتخر نمیشدم ... بزرگتر که شدم ، دیگه فهمیدم نور متشعشع چهره بابا ، از شدت خدا خدا کردنش نیست ، بلکه اثر دیوارکوب سبز کمرنگیه که صبحها بجای چراغ اتاق روشنش میکردیم و زیر همون نور نماز میخوندیم . اینو روزی فهمیدم که اون روز صبح ، بر خلاف هر روز که اومدم چراغ اتاق محراب رو روشن کنم و سجاده بابا رو پهن ، دیدم چراغ روشن نشد ... همون روز چهره بابا هم نورانی نشد ...
دیگه دوست نداشتم پشت سر بابا و داداشا اقتدا کنم و با خدای خودم راز و نیاز کنم ... از کی ؟ ... از همونروزی که سعید ، بعد از نماز ظهر که ذکر میگفت ، بلند و شمرده شمرده ، پشت سر هم ذکر گفت یا ارحم الراحمین ، یا ستار العیوب ، یا کریم ، یا رحیم ... و بعد از اون سر زده پرید تو اتاق و نامه امین دهن کج رو از دستم کشید بیرون و پشت سرش هر چی بود نثارم کرد و یه دل سیر کتک ، بعدشم چارتا گذاشت روشو و تحویل شهید و حمید و بابا داد و اونا جای سوال و جواب ، چشم بسته حرفاشو قبول کردن و من رو طرد و حقیر ...
از همونروز که عاطی ترسید تک و تنها تو کوچه تنگ و باریک منتهی به مدرسه ، قبل از ورود ، نامه بده دست تورج دوست پسر جیگول زرگرش و با التماس از من که به پر دل و جراتی مشهور بودم ، خواست که همراهیش کنم و از شانس بدم ، همونوقت یکی از دوستای حمید ، منو و عاطی رو کنار یه پسر دید و رد و بدل شدن نامه ها ... اونروز نفهمیدم اون یکی پسر ته ریش داری که یقه لباسش رو تا ته بسته بود و بلوزشو همیشه رو شلوارش مینداخت و یکی دو باری تو همون کوچه تنگ و باریک موقع رد شدن از کنارم سعی کرده بود بهم تنه بزنه یا دست به باسنم بکشه ، دوست و رفیق جینگه حمیده و گزارش این صحنه رو با آب و تاب ، قبل از اینکه من به خونه برسم کف دست حمید گذاشته و آتیش حمید رو خوب سوزنده و پر هیزم کرده ... اونروز خوب یادمه که چطور وقتی داشتم لباسم رو عوض میکردم ، وقتی مانتومو از تنم خارج کردم ، وقتی شلوارم رو از پام کشیدم پایین ، چطوری در اتاق یه ضرب باز شد و حمید سر بزیر بر و بر زل زد به منه نیمه عریونو و انبردستی که دستش بود و وقت اومدن تو خونه دیدم داره باهاش موتور هزارشو تعمیر میکنه پرت کرد طرفم ، بطوریکه جای زخم و کبودی روی پام تا آخر عمرم موندگار بشه ...
همونروز نشستم دو دو تا چارتا کردم ... اگه میگی خدا ارحم الراحمینه ، تو که بنده شی چرا نیستی ؟ اگه میگی ستار العیوبه ، تو چرا کار کرده و نکرده منو تو بوق و کرنا میکنی ... چرا تهمت میزنی ، چرا ندیده غیب میگی ؟ چرا ؟ این چراها منو کشوند به کنج اتاق ... سجاده ام رو از خان پر برکت نماز جماعتشون بی بهره کردم و چپیدم تو کنج اتاق ... اگه خدا میخواد بخاطر اقتدا نکردنم به بابا ، یه منفی بهم بده و مثبتامو کم کنه ، اگه میخواد بخاطر ترک نماز جماعتم ، از صوابش کم کنه ، بذار بکنه . بذار اونم بشه یکی لنگه همونا که فکر میکنن تارک الصلات شدم . بذار بشه یکی لنگه اونا که فکر میکنن از سر تنبلی ، به خاطر اینکه هر چه زودتر سر و ته نمازم رو بهم میارم ، میچپم کنج اتاق ... باکی نیست .
از اون روز کاسه ام رو ازشون جدا کردم و جدا جدا از خدا طلب رحمت کردم ، از اون روز کمتر خوردم تا بیشتر گیر اونا بیاد ... از اونروز من خدای خودمو انتخاب کردم و اونا رو گذاشتم با خدای خودشون ... بذار خدای اونا درهای رحمتش رو بروم ببنده ، اشکالی نداره ... منم خدای خودم رو پیدا میکنم ، حتما خدای منم یه دری داره که بروی من باز کنه ... دیگه برام مهم نبود که پشت سرشون مستحبات بجا نیارم ، همونکه تو آینه وقتی مجذوب چهره خودم شدم ، وقتی دیدم خدا چه موهای قشنگی بهم داده ، وقتی تو چین و شکن موهای مواج بادمجونیم غرق شدم ، وقتی غرق شدم و از ته دل گفتم خدایا برای همه اینایی که بهم دادی شکرت ... اون میشه مستحبات ... وقتیکه تو راه مدرسه ، تصادف کردم و زیر چرخای سنگین ماشین ، فلج نشدم و استخونام خرد نشد ، دستامو بردم بالا و از ته دل خدا رو شکر کردم ، این شد برای من بجا آوردن مستحبات .

miss.no1.2004
1390,11,11, ساعت : 13:11
دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم
http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070

4
روزگار سخت و فرفره وار در حال گذر بود و من سخت تر از اون سعی میکردم « خودم » بمونم . دلم برای « خودم » میسوخت . همه میخواستن « خود » خودشون رو به من تحمیل کنن و من دلم برای « خود » خودم میسوخت .
گاهی از سر استیصال سعی میکردم « خودم » رو در آغوش بگیرم ، سرش رو به روی شونه ام بذارم و بهش دل داری بدم . بهش بگم : « بازم سعی کن ، تو از پسش بر میای ، اونا نمیتونن بر تلاش تو فائق بشن ، اونا نمیتونن تو رو از من بگیرن ، تو کودک درون منی ، تو نبض تپنده منی ، اونا نمیتونن با « خود » خواهیاشون تو رو از من جدا کنن ، تا وقتی این نبض تپنده در حال کوبشه ، قیومیت تو با منه ، هیشکی نمیتونه تو رو از من بگیره و تحت سیطره خودش بگیره » و اون موقع بود که « خودم » آهی میکشید و چشمای امیدوارش رو به من میدوخت و با چشماش التماس وار ازم میخواست همیشه کمکش کنم ، ازش حمایت کنم و مثل یه بچه نابالغ زیر سایه خودم داشته باشمش و نذارم به رنگ کسی دیگه دربیاد . وقتی آروم میشد ، بغلش میکردم و با وسواسی غریب ، مثل کودکی نحیف ، روی تخت میخوابوندمش و اینقدر براش از « خودم » میگفتم و بهش امیدواری میدادم تا خوابش ببره و تازه اونموقع با استحکام و جدیت تو چشای بسته اش زل میزدم و بهش قول میدادم تا همیشه دنیا بذارم خودش بمونه و « خود » کس دیگه ای برش غلبه نشه . سخت بود ، ولی ناممکن نبود .
گاهی تو این کشمکشهای « خودم » رو نگه داشتن ، میبریدم . اونوقتا که بازم به کارهای نکرده متهم میشدم ، اونوقتا که آماج تهمتهای این و اون قرار میگرفتم ، اونوقتا که برای رنگ خودم موندن ، رنگهای اونا رو به استهزاء میکشوندم و تازیانه تحقیرها و تهمتها و فشار کتکها رو بجون میخریدم ، ولی بازم یه نگاه به چشمای معصوم « خودم » منو تو کارم راسخ تر میکرد . اونوقتا بود که در جواب اون توهینها و تحقیرها و سرسختیها و کشمکشها ، بیشتر به « خودم » میچسبیدم و از ته دل خدا رو برای نگه داری « خودم » شکر میکردم . اونوقت سخت مینشستم با « خودم » تمرین میکردم تا همیشه قوی باشه . خوب درس میخوندم و سعی میکردم « خودم » رو خوب تربیت کنم . گاهی که زیادی فشار رو روی « خودم » احساس میکردم یاغی میشدم و تو قالب دخترکی شیطون میرفتم و با خباثت به « خودم » مرخصی میدادم تا با قوای بیشتری به جنگ اونا بره .
سخت بود ، خیلی سخت . خار حقارتی که از نگاه شهید بلند میشد ، استغفراللهی که از دهان بابا در میومد ، چشم غره های که از چشمهای دو رنگ حمید نصیبم میشد و کتکهایی که از دستهای بزرگ و پهن سعید به جسمم تازیانه میزد و پوزخندهایی که از جانب شهاب تو صورتم پخش میشد و من هیچوقت معنا و مفهومشون رو درک نمیکردم .
گاهی با پا درمیونی ماما قائله ختم به خیر میشد و گاهی با جانب داری ماما از اونا ، میفهمیدم که من تند رفتم و قدمی کوتاه تر بر میداشتم . تو این درگیریها و بزن و بکوبها و جنگهای بی پایان ، گاهی نصیبم هیچ بود و گاهی دور تر از هیچ ، حقارت ... گاهی هم برد با من بود ، مثل رفتنم به کلاسهای زبان ، مثل سماجتم در به سر نکردن چادر ، مثل یه مانتوی تقریبا دمده شده ولی زیبای خرید عید و پوشیدن قایمکیش وقت رفتن به کلاس زبان .
گاهی جوابش یه تو دهنی بود ، مثل لو رفتن جای لوازم آرایش دخترونه ام که شمارشون از سه تا رژ کم رنگ و یه کرم مرطوب کننده و یه تافت مو بالاتر نمیرفت . گاهی جوابش تهدیدهایی بود که هیچ وقت عملی نمیشد ، مثل شکستن قلم جفت پاهام در صورتیکه بازم با عاطی بگردم و مسیر مشترک مدرسه تا خونه رو باهاش قدم از قدم بر دارم . مثل کچل کردن موهام اگه باز دو تا شیویتش بیرون از مقنعه مونده بود .
گاهی حرفم به کرسی مینشست ، مثل راهیابیم به دانشگاه اونم تو رشته ای که پسرونه بود و شاید آرزوی هر چهارتا برادرم . گاهی دستیابی به این خواسته ها منو به عرش میرسوند ، مثل وقتایی که سعید دم دانشکده کشیکم رو میکشید و منو در حال خروج با بیست سی تا پسر ژیگول میدید و احساس حقارتی که یه عمر از چشاش به چشمای من القا میکرد و اون روز من از چشمام به چشماش متشعشعش میکردم . گاهی هم منو از عرش به فرش میکوبید و نا توان تر از جنین یه ماهه ، در مقابلشون باخت رو میپذیرفتم ، مثل جواب زورکی به بله عاقد سر سفره عقد به رضا ، پسر حاج آقا مقدم .
قدیما ، که تجربه ی کمتری داشتم از سختیهای « خودم » موندن ، فکر میکردم این بزرگترین و سخت ترین باخت من بوده ، تو ناتوانایی « خودم » رو نگه داشتن . ولی وقتی نامرادیهای زندگی ، سنگلاخایی که پاهای ناتوانم رو زخم میکرد ، کشمکشهایی که خونابه از زخمها راه می انداخت ، یه تو دهنی محکمتری به « خودم » میزد ، تازه میفهمیدم که باختهای سنگین تر و کمر شکن تری هم هست .
از سال دوم دانشگاه ، عاشق دلسوخته ای پیدا کرده بودم . پسری خود ساخته ، خوش برخورد ، خوش بر و رو ، از نظر اکثر هم دانشکده ایام ، همه چی تموم به اسم سامان . گاهی از سر شیطنت ، جواب نگاه های سوزنده اش رو با نگاهی سوزنده تر میدادم و گاهی از سر خود پسندی ، کم محلی میکردم . گاهی پا را فراتر از شیطنتهای همیشگی میذاشتم و توی کافی شاپ نزدیک دانشگاه ، جوابگوی تقاضای اون در گرفتن وقتم میشدم و جسورانه پا به محل قرار میذاشتم و پای درد دلها و نجواهای عاشقونه اش مینشستم و گاهی چشم روی احساسات پاکش میذاشتم و محل سگ هم بهش نمیذاشتم . گاهی با برقی تو چشمای شیطونم ازش میخواستم تو تحقیق سختی که استاد ازم خواسته کمکم کنه ، گاهی در مقابل درخواستش برای قرض گرفتن جزوه هام سماجت میکردم و گستاخانه یه کلام میگفتم : نه .
به مرور و در طی دو سالی که از درسم مونده بود ، کم کمک راههای کوچیکی رو به قلبم باز میدیدم ، نهرهایی که بی جون و کم عمق تا دهلیز چپ قلبم میرفت و بعد با فشار خون تو رگهام راه میگرفت و تو سرمای زمستون گرمم میکرد و تو گرمای تابستون دستامو سرد . یواش یواش به این نتیجه میرسیدم که منم میتونم عاشق بشم ، منم میتونم بخوام و انتخاب کنم ، منم میتونم با خواست « خودم » سرنوشتم رو به دست بگیرم و قدم در راه آینده و نیمه دوم زندگیم بذارم .
اونوقتها بود که به درخواستهای سامان برای گشت کوچیکی زیر درختای پارک جمشیدیه ، تو هوای خنک بهاری ، روی خوش نشون میدادم و وقتی یادم میومد که این دختر حاج منصور افراست که داره شونه به شونه یه پسر غریبه توی پاک قدم میزنه ، وقتی چشمای سرخ از عصبانیت شهید جلو چشمم رژه میرفت ، وقتی طعنه ها و داد و بیداد های حمید رو به خاطر نیم ساعت دیرتر رسیدنم به خونه ولو به خاطر طول کشیدن جلسه امتحان ، به یاد می آوردم ، وقتی رگ برجسته گردن سعید از زور غیرت جلو چشمم میکوبید ، خوشحالی عمیقی رو زیر پوست بدنم حس میکردم که مور مورم میکرد و لبخند رو به لبهای قلوه ایم مینشوند . اون وقتها بود که جسارتم رو از حد فراتر میذاشتم و نیم نگاهی با دریدگی به چهره ملتهب سامان می انداختم و عزم میکردم تا در مورد آینده ای مشترک در کنار اون فکر کنم .

دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم
http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070

miss.no1.2004
1390,11,25, ساعت : 05:14
سامان خیلی از خوبها رو در کنار هم داشت . چهره ای جوان پسند ، وضع مالی خوب ، تیپ جدید و مطابق با ذوق دخترونه من ، رفتاری آقا منشانه و متین ، مهربون توام با احساس احترامی که همیشه بدنبالش بودم . در تمام اوقاتی که با او در حال بحث یا صحبت بودم ، هیچ وقت سعی نمیکرد عقیده خودش رو به من تحمیل کنه و این برای منی که در تمام طول عمرم همه اطرافیان به نوعی سعی داشتن عقاید خودشون رو بهم بچپونن ، ارزش خیلی زیادی داشت .
روز به روز تفاوتهای فاحش میون سامان و برادرام ، منو در نزدیک شدن به سامان ترغیب میکرد . کم کم مجاب میشدم که سامان میتونه نیمه گمشده و تکمیل کننده من باشه .
من دلم میخواست زندگی رو از دریچه ی سادگیها ببینم . زندگی پیچیده نمیخواستم . دلم لک میزد برای یه نگاه شفاف که تا اعماق دل آدم رو نشون بده . یه نگاه که زیر بم شخصیت آدم توش پیدا باشه . از نگاه غوطه ور تو چشمای امثال حمید متنفر بودم . خشونت نگاه شهید ، رعب آور بود . توی نی نی چشمای سعید هیچ خطی خوندنی نبود . دلم یه خط ننوشته میخواست که از توش یه کتاب مطلب بشه استخراج کرد . محبت ، سادگی ، عشق ، متانت ، حجب و حیا ، ایمان به خیلی چیزا علاوه بر خدا .
یه نگاه که به چشمای میشی سامان می نداختم ، داد میزد که از سادگی بیچارست . من عاشق همین سادگیها بودم . زل که میزدم تو آینه چشماش ، یه وجدان راحت توش خوابیده بود ، من با همین وجدان راحت ، آرامش پیدا میکردم . چشم که میچرخوند رو جزء جزء اعضای صورتم ، عشق و محبت رو ساتع میکرد و وجودم رو داغ ، من کشته مرده همین محبتای خالصانه بودم . یه رگ بیحیایی که زیر پوستم میزد ، تشخیص حجب و حیای ذاتی تو چشماش برام نانوشته خوندنی بود ، عاشق همین حجب و حیا به زبون نیاوردنیش بودم .
گاهی دلم میخواست ، خیلی دخترونه ، خودمو به سامان نزدیک تر کنم . اما در کمال تعجب ، با اینکه به ظاهر از خانواده ای اپن مایند و بی تعصب بودن ، این دوری کردنای سامان ، منو تو بهت میکشوند . سامان به من نزدیک بود ، با من صمیمی بود . من رو تو میگفت ، راحت درد و دل میکرد ، به حجابم گیر نمیداد ، ولی عجبا که تعصبی بود . این تعصب اصلا با اون چیزی که به اسم تعصب از اطرافیانم تا اون سن دیده بودم ، زمین تا آسمون توفیر داشت . این که تو دانشکده زیاد پا پیم نمیشد و حد خودش رو نگه میداشت ، ولی دورا دور هوامو داشت و احیانا اگه پسری نزدیکم میشد مثل آوار رو سرش خراب میشد ، حالتی از تعصبی شیرین رو برام تداعی میکرد .
این که به آرایش و موهام گیر نمیداد ولی از صدای بلند خنده هام تو محیط دانشگاه ایراد میگرفت ، بهم حس خوبی میداد . اینکه راحت بود باهام و منو راحت تو ماشینش سوار میکرد و به گل گشت میبرد ولی هیچوقت سعی نمیکرد دستمو بگیره یا خودشو بهم بچسبونه ، برام شیرین بود و اینکه تو میدون انقلاب تو شلوغ پلوغی پیاده رو وقت کتاب خریدنا ، دستشو حمایت گر پشت کمرم میذاشت و منو از وسط جمعیت بدون برخورد با بدنی خبیث رد میکرد ، ولی بمحض رسیدن به خلوتی پاساژ ، فاصله مینداخت بینمون ، نجابتشو برخم میکشید . تظاهر نداشت ، تعصبش کور نبود ، قبول تعصبش سخت نبود ، گوش کردن به حرفاش زور نبود ، به خرج گرفتن توصیه هاش اجباری نبود و عجیب متنانتش ، تعصبش و نصایحش به دلم چنگ میزد و منو پله پله به آسمون نزدیک تر میکرد .
سامان جوون برازنده ای از یه خانواده کم جمعیت و تحصیل کرده بود . پدر و مادرش ، هر دو از تحصیلات عالیه برخوردار بودن . فکر داشتن پدر شوهر و مادر شوهر فرهنگی و تحصیل کرده ، ذوقی بی حد رو زیر پوست تنم جریان می انداخت . زندگی متعادل و پدر و مادر روشن فکر که انتخاب شریک روزهای آینده رو تمام و کمال به خود سامان واگذار کرده بودن . انسانهای عادی با افکاری عادیتر . خانواده ای گرم و پر شور که بزرگترین گناه نابخشودنیشون ، غیبت یکی از اعضای خانواده سر میز نهار یا شام بود و مهمترین مشغله ذهنیشون ، روز تولد اعضای خانواده و هدیه ای که باید باب میل و طبع همدیگه انتخاب میکردن .
اساسی ترین تفاوت خانوادگی میون ما و خانواده اونا ، مسافرتهای دسته جمعی افراد خانواده با هم بود . اینکه هیچوقت بدون هم جایی نمیرفتن . تا جایی که یادم میاد توصیه های بزرگان دینی ما ، همین نکات به ظاهر کوچیک بود که تو خانواده عادی اونا بشدت بهش پایبند بودن و توی خانواده به ظاهر مذهبی ما ، بشدت ازش گریزون . دروغ بین اعضای خانواده کوچیکترین جایگاهی نداشت حتی به مصلحت . در صورتیکه نگاه ما به هم پر از دروغ و ریا بود .
اونچه بشدت منو متحیر میکرد و اوج این تفاوتها رو برخم میکشید ، رفتار خونسردانه و به دور از تعصبات خشک سامان در مقابل خواهرش سارا بود . سارا مدتی بود که با پسری از دانشکده خودشون آشنا شده بود . خیلی راحت این آشنایی رو به خانواده کشید و اونو به جمع خانوادگی راه داد . چیزی که حتی فکر به اون موهای بدن منو سیخ میکرد . وقتی در این خصوص از سامان پرسیدم و خواستم ببینم آیا غیرتی هم میشه یا نه ، خیلی ریلکس جوابم رو داد و گفت : « سارا دختر بالغیه و از شعور برخورداره . میتونه فکر کنه و بد و از خوب تشخیص بده . دختر خوب و مقیدیه . اهل جلف بازی و سبکسری نیست و حد و حدود خودش رو خوب میدونه ، اینکه از من خواسته با اون پسر آشنا بشم ، همین دلیل خوبیه که نشون دهنده شعور بالاشه . حتما با اینکار سعی داره اون پسر رو محک بزنه و در موردش جدی فکر کنه . من وظیفه دارم بعنوان برادر بزرگترش راه و چاه رو نشونش بدم و از تجربیاتم برای بهتر شناختن جماعتی با جنس مخالف بهش کمک کنم . چرا الکی با تعصبات مغرضانه راه شناخت رو بروی خواهر خودم ببندم و اونو دچار سردرگمی کنم ؟ »
یه سال زمستون یادمه ، وقتی برای انتخاب واحد دم پنجره یکی از کلاسا برگه های انتخاب واحد رو توزیع میکردن ، خودمو کشون کشون ، کشیدم سمت پنجره ، از بین جمعیت متراکم دست بردم تو حفاظ پنجره فرم انتخاب واحدمو بگیرم . عجیب بود این دانشگاه ما که هر ترم یه مدلی فرم انتخاب واحد توزیع میکردن ، یه بار با شناسنامه ، یه بار با کارت دانشجویی ، یه بار هم همینطوری به هر ننه قمری فرم انتخاب واحد رو تحویل میدادن . اون ترم هم قرعه افتاده بود به شناسنامه . دست که از حفاظ بیرون آوردم شناسنامه با فرم انتخاب واحدم با هم از دستم سرازیر شد تو راهرو کنار پنجره و از گل و شل بارون شب قبل حسابی کثیف و گلی شد . آهم دراومد . برگه زیاد کثیف نشده بود ولی شناسنامه ام ، همون لحظه که دست بردم بکشمش بالا ، زیر پاهای جمعیت متراکم پشت پنجره موند و کثیف تر و ناخوانا تر شد .
سه چهار روزی با همین شناسنامه کر و کثیف سر کردم و هر کار کردم تمیزترش کنم ، جوهرش پخشتر شد و بدتر . یه روز به سرم زد برم ثبت احوال تعویضش کنم . کنار دانشگاه تو کوچه پشتی ، یه شعبه ثبت احوال بود . از قضا یکی از پسرای کلاس هم اونجا شاغل بود . بین کلاسا تو یه فرصت مناسب ازش درمورد تعویض شناسنامه سوال کردم و توضیح داد و گفت میتونم روز یکشنبه برم تا بدون مشکل برام شناسنامه مو تعویض کنه .
اون روز یکشنبه که رفتم اونجا ، بعد از انجام کارای تعویض شناسنامه ، همون پسر هم کلاسیم ، باهام همراه شد تا با هم به سر کلاسامون برگردیم . تو یه لحظه که از کوچه پشتی دانشکده ، از روی جوی آب توی پیاده رو خلوت اون کوچه پریدم ، پام رو گل خیس سر خورد و نزدیک بود با کله بخورم زمین ، آقای ناصری ، هم کلاسیم که جلوتر از خودم بود با صدای آخم برگشت و تو یه لحظه منو تو بغل گرفت که از افتادنم جلوگیری کنه . همون لحظه که هنوز دست آقای ناصری دور کمرم حلقه بود ، چشمام توی چشمای سامان قفل شد ، زبونم بند اومد و کنترلم رو از دست دادم و با دست پاچگی از آقای ناصری کناره گرفتم .
هر کی تو اون لحظه این صحنه رو دیده بود ، صد در صد فکرش به خطا میرفت . خلوتی کوچه و کم عابر بودنش ، تنهایی منو و ناصری ، هم کلاس بودنمون ، و اینکه اصلا من تو اون کوچه چی میخواستم ، جای شک زیادی برای ببیننده اون صحنه درست میکرد . خبر لب گزیده مو و رنگ پریده ام رو داشتم ، سامان میتونست خیلی راحت به قضاوت بشینه و اونچه هرکسی میتونست به ذهنش راه بده ، راه بده .
نه اون روز نه روزهای دیگه ، سامان به خاطر صحنه ای که دیده بود از من توضیح نخواست . ناچار تو یه فرصت مناسب خودم براش توضیح دادم . سامان خیلی راحت تو چشام زل زد و گفت : « مگه همیشه خورشید وسط آسمونه ؟ » از حرفش چیزی دستگیرم نشد استفهام آمیز نگاش کردم . منظورش چی بود ؟ خودش برام توضیح داد : « یه لحظه وسط ظهر سر از پنجره بیرون میکنی میبینی خورشید وسط آسمونه . ولی مگه از اول هم همونجا بوده ؟ مگه بازم اونجا میمونه ؟ مگه دیدن خورشید وسط آسمون به این معنیه که همیشه جای خورشید وسط آسمونه ؟ شاید دلیل داشته باشه ، شاید زمین میچرخه و خورشید رو وسط روز تو دل آسمون نشون میده ، نباید اینقد سطحی فکر کرد که همیشه جای خورشید وسط آسمونه . همیشه هم نمیشه به اون چیزی که چشم میبینه اعتماد کرد . هیچوقت خدا دیده نمیشه ، ولی میتونی با اطمنیان وجود خدا رو منکر بشی ؟ فقط به این دلیل که با چشم نمیشه دیدش ؟ همیشه آسمون پیداست ، ولی تاحالا فکر کردی که چیزی به اسم آسمون اون بالاها وجود نداره و این وسعت محدود دید ماست که آسمون رو به چشم ما آسمون نشون میده ؟ میتونی با اطمینان بگی من آسمون رو میبینم پس هست ؟ چرا باید اونچه که نمیبینیم رو به کل منکر بشیم و با چه جراتی اونچه که محدوده کوچیک چشم ما میبینه باید مطمئن بشیم همونجوری وجود داره که ما میبینیم ؟ »
همین عقاید بود که منو بیشتر و بیشتر به سمت سامان میکشوند و در عوض از خانواده خودم دورم میکرد . هیچوقت حتی شهاب با اینکه از نظر فکری با بقیه افراد خانواده ام هم مرام نبود ، افقی به این وسیعی رو به چشمان من باز نمیکرد . واقعا چرا ؟ این چرا از اون چراهایی بود که تا ابد الدهر هم نمیتونم به جوابش برسم . چرا دختری مثل من با وجود داشتن 4 برادر بزرگتر از خودم ، نباید هیچوقت سایه ای جز خشونت رو از اونا بر سرم داشته باشم ، چرا این برادرها ، هیچوقت نتونستن چتری باشن حمایتگر ، چرا همیشه باید نقششون تو زندگی من نقش یه پتک باشه برای سرکوب کردن خواسته ها و امیال دخترانه من ؟ چرا نمیتونستن خوب بودن رو در قالب کلماتی ساده به خوردم بدن ؟ چرا باید همیشه با جبر و خشونت ، عقاید خودشون رو بهم تحمیل کنن ، نه با استدلال و با توجیح ؟
سامان از یه خانواده باز اجتماعی بود . محاسن بلند نداشت ، انگشتر عقیق نداشت ، باباش حاج نرفته بود . پسر حاجی نبود . مادر خواهر محجبه نداشت ولی همون مامان به ظاهر بی حجاب ، تموم رجب تا رمضون رو روزه میگرفت . نماز میخوند . کلی شاگرد خصوصی داشت که همگی از خانواده های کم وسعی بودن و بدون چشم داشت به پول این کلاسای خصوصی درسشون میداد . سامان همیشه میگفت : « مامان ، بابای من از پاک ترینهای روزگارن » چرا من با این درجه از اطمینان نمیتونستم بگم اون شخصیتهای پیچیده شده تو ظواهر پر فریب ، خانواده من و از پاکترینهای روزگارن ؟



دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم


http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070 (http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070)

miss.no1.2004
1390,11,25, ساعت : 08:24
قدیما ، خیلی راحت تر با اطرافم ارتباط برقرار میکردم . خیلی راحت دوست پیدا میکردم . دبستان ، راهنمایی ، دبیرستان ، همیشه دوستایی بودن که به خاطر اخلاق خاصم ، دوره ام میکردن و خیلی خوب تو همون محیط محدود به چهاردیواری مدرسه با هم اخت میشدیم و رفاقت میکردیم . ولی بعدها که پا به محیط بزرگ و بی در و پیکر دانشگاه گذاشتم ، اوج رفاقتهام ، نزول کرد . دایره دورم تنگ تر و تنگتر شد ، وسعت رفاقتم به همون اندازه که عمیقتر و گسترده تر شد ، به همون اندازه هم کم تعداد تر . تا اونجا که به جز یکی دو تا از بچه های دوران دبیرستان که اون موقع ها هم زیاد باهاشون صمیمی و جیک تو جیک نبودم ، کسی دیگه ای دور و برم حلقه نمیزد . نمیدونم چرا ... ملاک من برای دوستیها عوض شده بود یا عمق دوستیها اون روزها کلا سطحی تر شده بود ؟! ولی با این همه ، بجز سامان که سعی کرد و تونست به خلوت من راه پیدا کنه ، سه چهار تا دوست جدید ، بیشتر نتونستم برای خودم دست و پا کنم .
نمیدونم ، شاید هم همیشه این ترس با من بود که بلاهایی که تو دوران دوستیهام با عاطی و ندا و نرگس و لیلا به سرم اومد و شخصیتی که گاه و بیگاه جلوی اونها ازم خورد میشد ، بواسطه رفتارهای غلط و افراط گونه خانواده ام ، بازم تو محیطی و شرایطی سخت تر و حساس تر از دبیرستان و راهنمایی برام بوجود بیاد و فقط صرف دوری از احساس حقارتی که از این برخوردها به قلب و روحم چنگ مینداخت ، سعی میکردم دایره دور خودم رو تنگتر و تنگتر کنم ... دقیق نمیدونم ولی یه حسی ، مابین این حواس ، باعث میشد تو دوران پر فروغ و پر شیطنت دانشجویی ، دایره دور من ، محدود بشه به چهار پنج تا دختر و یه پسر ...
بینابین این حلقه جدید ، مینا ، دوست دوران دبیرستانم ، تونسته بود بیشتر از اون دوران بهم نزدیک بشه . مینا یکسال و نیم بعد از من تو همون رشته ، پا گذاشت توی همون دانشکده . به واسطه اخلاق منحصر به فردش ، که یه جور خود احمق پنداری بود ، همیشه مورد توجه ام قرار میگرفت . شخصیتی که در کمال رندی ، به شدت احمق جلوه میکرد . این خود احمق پنداریهای مینا ، گاهی سوتیهای با نمکی ازش برام به یادگار میذاشت . خاطراتی که پر رنگ و با سماجت تو مغزم موندگار میشد ... دست و پا چلفتی بازیهایی که همگی از روی حساب و کتاب و برنامه ریزی شده بودن ، خل بازیهایی که همگی سیاستی ظریف تو خودشون نهفته بودن ... احمق بازیهایی که نشون از یه سیستم پیشرفته مدیریتی داشتن ...
اخلاق مینا ، تاثیر خاصی رو روند شخصیت پذیری من نداشت ، ولی خوب ، خوبیش این بود که تجربه ای به تجربه هام اضافه میکرد . این که هر کی احمق به نظر رسید ، لزوما احمق نیست . برام جالب بود ... اینکه ادم از خیلی چیزا سر در بیاره ولی هم زمان خودش رو به خریت بزنه و با همین شیوه ، کار خودشو راه بندازه ... اینکه عقب عقب راه بری و صاف بیفتی تو بغل دانشجوی پسری که از اول ترم چشمتو گرفته ، باهم پرت بشین روی زمین ، یه دور تو چمنا غلت بخوری ، بعد خیلی خر مابانه بلند شی ، یه ژست احمقانه دست و پاچلفتی به خودت بگیری و به جای معذرت خواهی و سرخ و سفید شدن دست بذاری جلو دهنت و زل بزنی تو چشای پسر نگون بخت و بگی : « وای ، حالا چی میشه ؟! » و دقیقا دو روز بعد از همون وای حالا چی میشه احمقانه ، مخ پسر مورد علاقه ات رو زده باشی و یکی دوبار هم کشونده باشیش سر قرار ... اینکه از پس ساده ترین کار یه آدم بالغ که همون راه رفتنه بر نیای ولی سر کلاس سخت گیر ترین استاد دانشکده ، سر یکی از سخت ترین درسها ، بزرگترین تقلبیها رو در کمال آرامش و بدون دست و پا گم کردن مرتکب بشی و توی درسی که کلامی ازش حالیت نیست ، یه بیست خوشکل تو کارنامه ات بنشونی . کاری که من با تموم دل و جراتم و با داشتن سر به این نترسی ، حتی فکرش هم موهای بدنم رو سیخ میکرد .
به جز مینا ، نازی با جلفگریهای افراط گونه اش توجه ام رو به خودش جلب میکرد ... دختری که از نقص عضوش خوب برای توجیح فساد اخلاقیش استفاده میکرد ... قیافه خوب ، پای لنگ ... همیشه منو یاد این ضرب المثل می انداخت : « خدا خر و دید و شاخش نداد » . نازی از اون دسته از آدمهایی بود که اصلا راهی به حلقه دور من پیدا نکرد ، ولی عجیب گه گاه وسط حلقه زندگیم ، رد پای یکی در میون پای سالم و ناسالمش رو دیدم و آهم دراومد .
نازی مظلوم نبود ، ولی مظلوم نمایی رو خوب بعنوان یه وسیله بکار میبرد . وقتی از جلو حراست دانشگاه رد میشد و خانوم حراستیِ جلو در ، در حال برانداز کردن تیپ و سر و وضعش ، از شلوار جینش ایراد میگرفت ، همین مظلوم نمایی به کمکش میومد که : « خانوم صبا ، اگه شلوارمو بزنم بالا ... پای چلاغمو ببینی ، زیر زانومو که بر اثر تصادف استخونش زده بیرون و زیر شلوار پارچه ای اذیتم میکنه و نمیذاره بشینم سر نیمکت ، خودت بهم حق میدی که به جای شلوار پارچه ای جین بپوشم » و به این ترتیب ، جین پوشیدنش توی محیط بسته دانشگاه ما ، با اون همه ایرادگیریهای سفت و سخت حراستی ، توجیح میشد . یا وقتی شب و نصف شب ، علیرضا ، دوست پسر لجن تر از خودش ، از خونه اش با یه تیپا شوتش میکرد بیرون ، و اون مجبور میشد تموم ساعتهای دو نصف شب تا هشت صبح رو روی نیمکت کنار دانشگاه به سر ببره و گشت شبانگاهی جلوشو بگیره ، خیلی راحت بگه : « بارم سنگین بود ... با این وضعیت پام ... یکی از دوستای بابام که داشت میرفت شمال ، منو نصف شب رسوند اینجا و رفت » اگه کثافتکاریها و لجن بازیهای اونو ، با چشم ندیده بودم ، امکان نداشت از موضع تدافعی پشت سرش دربیام و یه مدافع حق به جانب تا آخر عمر براش نمونم . بهرحال ، نازی هم جزو اون دسته ای بود که ناخواسته ، گاه و بیگاه سر از محیط پیچیده به دور من در می آورد . هرچند تاثیر پذیر روی شخصیت من نبود ... ولی ... روی زندگیم نمیتونم بگم تاثیر نداشت .
هستی ؛ دختر ساده لوحی که خودش رو زرنگ تر از اون میدونست که بخواد رو دست بخوره . از روز اول دانشگاه ، شخصیت به ظاهر تزلزل ناپذیرش ، اونو جزو یکی از حلقه های محیط من قرار داد ... یه دختر خودساخته و مستقل ، خودرای ، متین ، ایستاده و به ظاهر تزلزل ناپذیر دقیقا مثل قد و بالای بلند و سیخش ... اویل سفت و سخت دوست داشتم پا بذارم جای پاش و راست قامتی و ایستادگی و خودرایی و استقلال رو مثل ارثی ارزشمند از پدر رسیده ، برای خودم حفظ کنم ...
هستی با خاله اش زندگی میکرد . یه خاله مجرد که توی یه دبیرستان دبیر بود . عاشق سینه چاک محسن پسر عموی مادرش بود که از قضا توی همون دبیرستانی که خاله اش تدریس میکرد ، اونم تدریس داشت ، فارغ التحصیل علوم دینی و قرآنی بود و دانشجوی حقوق ... از روز اولی که هستی رو شناختم ، یا ذکر محسن رو لبش بود ، یا خیال محسن تو ذهنش ، یا سایه محسن در کنارش ... هر جا قراری بود ، گردشی ، کوه پیمایی که گه گاهی با دوستان جیم میزدیم و میرفتیم ... محسن هم پای ثابت این گردشها و دوش به دوش هستی بود . کمتر هستی تو خیالم بی محسن میومد ... روز به روز علاقه اون به محسن ، خانه برانداز تر میشد ... هیچوقت محسن به هستی ابراز عشق نکرده بود ، ولی ، خوب ، رفتار و حرکات محسن چیزی جز یه عشق آتشین دوطرفه میون این دو رو نشون نمیداد ... خوب یادمه از سال سوم ، هستی که جون به سر بلاتکلیفی از طرف محسن شده بود ، به انحاء مختلف سعی کرد عشق آتشین خودش رو به اون نشون بده . تولد محسن ، همه ما باید به زور هستی هم که شده ، از خرج و مخارجمون میزدیم و کادویی در شان آقا براش تهیه میکردیم ... روز معلم به همین ترتیب ، روز دانشجو ایضا ، روز مرد یه جور دیگه ... خلاصه اش اینکه نه تنها از طریق خودش باید این عشق رو به ثبوت میرسوند ، که از طریق دوستای نزدیکش هم به همچنین ... این تلاشای هستی برامون خالی از لطف و مزاح هم نبود . آخرای سال سوم ، سرانجام این خودسوزی در منجلاب بلاتکلیفی هستی ، باعث شد رک و راست بپره توی صورت محسن و اعتراف به این عشق افلاطونی ... ای داد و بیداد از عکس العمل محسن ... هنوزم که یادم میاد چطور هستی خوار و خفیف این اعتراف تکون دهنده خودش شد ، بازم موهای بدنم سیخ میشه و جواب محسن که : « تو دختر دختر عموی منی و میمونی نه بیشتر نه کمتر » ولی خوب شخصیت به ظاهر خودساخته و سرسخت هستی ، چیزی نبود که با یه اعتراف به دوست نداشتن و عاشق نبودن محسن پا پس بکشه و تازه افتاد توی یه لاین دیگه ... از ابتدای سال چهارم ... هر روز هر روز ، به ضرب و اجبار و شماتت هستی ، منو ، مینا و آنی مجبور بودیم جور کش تنهایی هستی بشیم و هر روز یه جا برای فال گیری و کف خونی و دعا نویسی که شاید ، شاید شیطون آنتی عشق محسن ، توسط یکی از این سحر و جادوها ، خنثی بشه و محسن رو پاک و منزه برگردونه به آغوش عاشقانه هستی .
یکی از خاطره انگیز ترین دوره ها از دوران دانشجویی ما ، همین هلک و پلک افتادنای احمقانه ، به دنبال شخصیتی به ظاهر قوی و البته برعکس ، کاملا متزلزل هستی ، دنبال دعا و جادو بود . هر روز یه فال نویس ، هر روز یه خواب امام دیده ، هر روز یه مرده زنده شده ، هر روز یه باطل السحر جدید . خنده دار ترین و غم انگیز ترینشون ، همون اخرینشون بود ... مردی ادعا میکرد مرده بوده و خواب امام زمان رو دیده و وقتی از حالت مرگ به دنیا برگشته ، توانایی شفا دادن به مریض صعب العلاج و ناعلاج و باطل کردن سحر رو پیدا کرده .
خوب یادمه ... اون ترم قرار بود حجاب برتر توی دانشگاه ما اجرا بشه ، آخر ترمی به همه گیر داده بودن از ترم آینده باید با حجاب برتر حاضر بشیم سر کلاسا . همه در تکاپوی قواره خریدن و چادر دوختن بودیم و هستی ... در تکاپوی پول جور کردن برای این باطل السحر گرون قیمت از آقای از گور برخاسته ... به ضرب و زور و توپ و تشر هستی ، من و آنی ، پول چادرهامونو بی کم و کاست تحویل هستی خانم دادیم و راه افتادیم دنبالش برای خرید باطل السحر .
از خم و پیچ کوچه های پر بن بست راه آهن ، منتهی به ری ، گذشتیم تا رسیدیم به خونه آقای از گور برخاسته . تو نظر اول ، آقای از گور برخاسته خواب امام دیده ، تو چشم آنی زل زد و گفت در ورودی پله های پشت بام شما رو بستن ، میتونم یه باطل السحر بدم بهت ، در ورودی پله های پشت بومت رو باز کنی و از شر کسایی که نمیخوان برسی بالا و افق رو ببینی و راهتو پیدا کنی ، راحت بشی ، هدیه اش هم صد تومنه ... چشام چارتا شد . هینی کشیدم که توجه اش به من جلب شد ، نطقش باز شد که بختت رو بستن ، شوهر نمیکنی ، اگرم شوهر کردی بچه دار نمیشی ، راهش باز کردن و بستن کفن مرده است . آب غسل مرده باید بریزی رو سرت و سحرشونو باطل کنی . خدا رو شکر بجز مورد شخصیت خودرایی و استقلال طلبی هستی ، هیچ نکته قابل توجهی تو شخصیت اون منو جلب نمیکرد ... خرافاتی نبودم ... زیر سبیلی رد کردم تا به وقتش ...

miss.no1.2004
1390,11,25, ساعت : 20:27
آنی یه سقلمه به پهلوم زد که : « خره بیا ما هم بخریم شاید فرجی شد » گفتم : « برو بابا ، حالت خوش نیست . این همه خواستگار دادم ، خودم نمیخوام شوهر کنم . تازه سامان که برام میمیره . خودم نمیخوام الان دست و بالم رو ببندم . » آنی یه نگاه بهم انداخت ، تا ته دلهره هامو خوند . سرشو به گوشم نزدیک تر کرد : « نه که بابات و اون دادشای لندهورت در خونه رو بروش چارطاق باز میکنن ؟ حالا بذار ببینیم با هستی چه میکنه ، باطل السحرش جواب میده ؟ اگه محسن اومد گرفتش ، اونوقت منو و تو هم میخریم شاید فرجی شد . » پوزخندی زدم و رومو برگردوندم صاف تو چشای آقای از گور برخاسته .
یه مشتی کاغذ مچاله شده از پر شالش باز کرد . ریخت روی میز جلوش ، گفت : « شخص مورد نظر شما رو عناصر چارگانه حیات احاطه کردن . اسیره چارعنصره . باید هر چارتاشو باطل کنی . کارت یه خورده سخته ، ولی اول باید دلتو یکی کنی ، قلبتو صاف کنی ، تمرکز کن و شروع کن از امروز تا چل روز دیگه بشمار برمیگرده طرفت . اولی آبیه باید بریزی توی یه چیز مایع چل قول والله بخونی فوت کنی توش یه شب بذاری بمونه ، آب مونده اش رو بدی بخوردش ... دومی بادیه چل تا کاغذ میدم بت . چل قول والله میخونی روشون . هر کدوم رو جدا جدا میبندی به یه درختی سر راهش تا باد با خودش ببره . سومی خاکیه . چارتا مسیر مورد ترددش رو انتخاب میکنی هر کدوم رو چال میکنی زیر زمین تو یه مسیر . چهارمی آتیشیه . چهارتا فانوس نسوخته میخری . این چارتا کاغذ رو میخیسونی تو روغن مورچه ، فیتیله میکنی چهارتا چارشنبه دم غروب میذاری تو هوای آزاد بسوزه . بعد چل روز جوابشو میبینی . هدیه اش پونصد تومنه » خلاصه اش اینکه پونصد هزار تومن پول بیزبون اون روز هستی بی کم و کسر بی چک و چونه گذاشت رومیز آقای از گور برخاسته و راهی شدیم .
هر چی گفتم هستی اقلا چک و چونه ای . گفت : « بت گفته باشم ، شنیدی که چی گفت ، گفت دلتو صاف کن . شما هم اگه از پولایی که بهم دادین ناراضی هستین بگین ، برم گدایی کنم هم پولتونو میدم نه که دل چرک باشین نشه . » اخم کردم ، دستشو محکم چسبیدم : « هستی من به گور بابام بخندم اگه ناراضی باشم . همه دار و ندارم مال تو ، من با اصل این کار مخالفم . » ولی هستی اعتقاد داشت .
کار اون روزامون خوب دراومده بود که شد خاطره ای بس شیرین و بیاد ماندنی که تو خودش غم بزرگی رو هم به دوش میکشید . منو آنی و مینا و هستی راه افتادیم تو کوچه و خیابون دنبال اجرای برنامه سخت باطل السحر . همونروز آبیه رو انداختیم تو یه تنگ شربت چل قول والله سرش خوندیم و فوت کردیم و گذاشتیم تو یخچال خونه خاله هستی که شب به یه طریقی محسن خان بیاد ، بده به خوردش . بادیها رو از سر بلوار مدرسه ای که خاله اش توش تدریس میکرد تا ته بلوار بستیم به شاخه های درخت . خاکیها رو یه دونشون رو چال کردیم دم در خونه محسن اینا . یکیشون رو دم در مدرسه . یکیشون رو توی حیاط مدرسه دم در ورودی معلما به دفتر . یه قاشق باهامون برده بودیم و با قاشق زمین رو چال میکردیم و اینقدر میخندیدیم تا کاغذ رو چال کنیم . یکیشم دم در ورودی خونه خاله هستی که محسن هر روز حتما میومد اونجا یه سر بزنه . آخرشم آتیشیه رو فیتیله کردیم با روغن مورچه و چارتا چهارشنبه دم غروب هستی داد دم آتیش فانوسا . هر روز ، هر روز برنامه مون این بود : هستی چی شد ؟ محسن کاری کرد ؟ خلاصه اش به چل روز نکشید روز سی و هفتم یا هشتم بود که یه بعد از ظهر محسن اومد در خونه خاله هستی ، کارت عروسیش با یکی از معلمای همکارشو تحویل هستی مادر مرده داد . اینم از آخر و عاقبت باطل السحر هستی بیچاره . آخر و عاقبت هستی بیچاره به همین جا ختم نشد اون دیگه عاقبتش نور الانور بود .

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 03:04
دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم


http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070 (http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070)

آنی دوست جون در بدن من بود . حلقه دور قلبم . دوستی منو آنی دنیایی بود . از روز اول دانشگاه ، من و آنی رفیق فابریک شدیم . آنی یه خونه درندشت داشت ، ارثیه بابا بزرگش . طبقه پایین خونشون ، یه حیاط بزرگ بود و چند تا اتاق تو در تو . از بغل در حیاط یه پله میخورد به طبقه بالا ، اون بالا هم ، پر از اتاقای تو در تو ، مدل مدرسه ای ساز ، دور ساخت . در هر کدوم این اتاقا مال یه خانواده بود . یکی مال عمو بزرگه اش که اونجا ساکن نبود و فقط پسر مجردش اونجا بود . یکی دیگه اش مال اون یکی پسر عموش که متاهل بود و بازنش زندگی میکرد . یکی دیگه اش هم ، مال پسر اون یکی عموش که با زن و بچه اش زندگی میکرد . ساکنین بالا کاری به طبقه پایین که در کل در اختیار آنی بود نداشتن و همین عامل باعث شده بود خونه آنی تبدیل بشه به یه پاتوق دانشجویی . یه خونه تیمی .
اوایل جرات نداشتم باهاش برم خونه اش . نه که جای بدی باشه ، نه از ترس خانواده ام . ولی کم کم که آنی با وضعیت بغرنج خانواده من آشنا شد و پای درد و دلام نشست ، راحت تر باهاش رفت و آمد میکردم . مشکلی از بابت اجازه نداشتم . راه و رسم زیر آبی رفتن رو خوب بلد بودم . گاهی بین کلاسا ، با آنی راه می افتادیم سمت خونه اش . خونه اش نزدیک دانشگاه بود . خیلی دوست داشتم با آنی باشم . اون منو درک میکرد . ظهرا که 12 تا 4 کلاس نداشتیم ، نهار ساده و دانشجویی آنی رو به پلو مرغ زعفرونی خونه ترجیح میدادم . باهم راهی میشدیم . من حرف میزدم و آنی باقله ها ی خیسونده رو چرخ میکرد . من درد میگفتم و آنی پیاز خورد میکرد . من زجه میزدم و آنی باهاشون کباب درست میکرد . کباب باقله . بعد از غذا ، یه بالش میذاشتیم سرمون رو میذاشتیم جفت هم با هم حرف میزدیم و ابی گوش میدادیم . عاشق آهنگای ابی بودیم .
آنی بچه اول خانواده بود . جز خودش سه تا خواهر دیگه هم داشت . هر چی که من از بی خواهری نالوون بودم ، اون از بی برادری . مامانش کارمند بیمه بود ، باباش شرکتی . هیچکدوم در طول روز خونه نبودن . به قول آنی ، این دانشگاه رفتن برای اون دری بود به سوی بهشت . حداقل مزیتی که براش داشت ، این بود که دیگه مجبور نمیشد یه تنه بار زندگی رو بدوش بکشه . از بشور بساب تا مهمون داری و بچه داری . خانواده خوبی داشت ، همیشه حسرت صمیمیت خانواده اش رو داشتم ولی به قول معروف کی به مال خودش راضیه که آنی راضی باشه . خانواده ریلکسی داشت و از اونجا که فرزند ارشد بود ، نقش مرد خونه رو بازی میکرد . این اخلاقش بشدت روی شخصیت من تاثیر گذار بود . حسرت یه عمر زندگی من ! همیشه تو سری خوری و حرف زور شنوی و کوچیک بودن تو خانواده ای که من ته تغاری و ناچیز ترین جزء ش بودم درمقابل زندگی آنی با اون همه مسئولیت که برای من حکم رویا داشت . یادش بخیر ، همیشه بهش میگفتم : « آنی تو یه پا مردی واسه خودت » ولی من چی ؟!
گاهی که شیطون خفته در جلد من با شیطون آنی رو هم میریخت ، دست به شیطنتهای اونچنونی میزدیم . فرجه های امتحانای سخت وقتش بود . از سال سوم و چهارم که خونه ما خلوت شده بود ، من و آنی راحت تر با هم رفت و آمد میکردیم .
شهید و حمید و سعید زن گرفته بودن و هر کدومشون یه قصری جدا گونه برای خودشون داشتن . شهاب زودتر از همه بابا رو خون به دل کرد و بابا هم مجبور شده بود این تف سر بالا رو بفرسته اونور آب . چند سالی بود شهاب مهاجرت کرده بود سوئد . مامان کماکان گیر جلسه ها و روضه ها و برنامه های خودش بود . بابا هم سرش جای دیگه گرم ! من بودم و یه خونه درندشت که کنترل چی هم نداشتم !
اون روزا زیر آبی رفتن هم آسونتر شده بود . گاهی هم مخ ماما رو کار میگرفتم اینقد میگفتم و میگفتم تا راضی میشد یه شب فرجه رو بدون اینکه داداشا و بابا متوجه بشن برم خونه آنی اینا با هم درس بخونیم ! این درس خوندنها هم در نوع خودش کم مفرح نبود . یه شب صرف موم انداختن و بند انداختن ! یه شب صرف انگولک کردن تو اتاقای بالا و سر درآوردن از زندگی ساکنای طبقه بالا ، یه شب ساعت سه شب هوس میکردیم غذا بپزیم ، یه شب آرایش میکردیم دقیقا مثل زن خرابا بعدم غش غش به قیافه های خراب شده خودمون میخندیدیم . یه شب که بابا بزرگ مادری آنی اومده بود اونجا مهمون بود ، مینشستیم باهاش ورق بازی تا صبح ، یه بارم که بابای آنی اومده بود خونش سر بزنه ، نصف شب از بالای سرش پاکت سیگارشو کش رفتیم یکی یه نخ خودمون رو مهمون کردیم ببینیم چه حالی میده ! بهر حال ممنوعه بود و چشیدن هر کار ممنوعه ای برای منی که از نفس کشیدنم هم ایراد میگرفتن ، این کارهای خیلی ممنوعه خالی از لطف نبود .
گاهی اوقات که آنی میرفت دستشویی ، میرفتم پشت در دستشویی مینشستم براش فروغ میخوندم ، عاشق فروغ بود و شیکمش یوبس ! حداقل مزیتی که یوبسی شیکم آنی داشت ، حفظ اشعار فروغ بود برای من ! ... پشت در دستشویی که تو چند تا پله بالاتر ، توی یه نیم طبقه بین طبقه پایین و بالا بود ، یه در بود که باز میشد به طبقه بالا . از سر کنجکاوی یه بار در رو باز کردیم ، پشت در چند تا دبه بود که به نظر میرسید ترشی باشه ... آنی میگفت ترشیهایی که عموش میندازه حرف نداره . یه شب که هوس خوردن ترشی به سرمون زده بود ، رفتیم سر دبه ها ، بازشون که کردیم ، بوی الکل دماغمون رو سوزوند ... شراب بود ! دبه اول آلبالو ، دبه دوم انجیر ، دبه سوم خرما ، دبه چهارم هندونه ، دبه پنجم انگور ! به سرمون زد یه پارچ آوردیم رفتیم سر دبه ها ! یه خورده از خرما یه خورده از انگور ، بعدم آنی یه جوراب گذاشت سر یه پارچ و صافش کرد و به هر ضرب و زور و بدبختی بود چشیدیم ... هیچی که نشد ، آبم از آب تکون نخورد ولی حس خوبی داشت ، یه حس خیلی ممنوعه رو چشیدن حال خوبی داشت !
آنی رو از این نظر دوست داشتم که اونم مثل خودم دلش میخواست تجربه های جدید داشته باشه . از بعد از پایان دوره کارشناسی ، رابطه سفت و سختم با آنی هم تموم شد . هرچند آنی با معرفت تر از این حرفها بود که تموم شدن درس و شروع زندگی مشترکش و حتی بچه دار شدنش خللی توی صمیمیتموم بوجود بیاره . فقط حیف که خونه اش اینجا نیست وگرنه منم اونقدرا سربار خاله نمیشدم .

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 03:31
دوستان لطفا به صفحه نقد داستان سر بزنین و منو از نظراتتون و نقدهای سازنده تون آگاه کنین . متشکر میشم

http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070 (http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070)
آخرای سال چهارم دوره کارشناسی ، اوضاع و احوال قراش میش زندگی نکبتی من گریبون سامان بیچاره رو هم گرفت . مدتی بود سامان مثل مرغ سرکنده بود . دقیقا همون روزایی که قرار بود امتحانای پایان ترم رو بدیم و از شر دانشگاه راحت بشیم ، تازه دردسرای خانوادگی سامان نمود پیدا کرد . مرتب کار باباش تو هم پیچ میخورد . کسری میاورد ، انبارش آتیش میگرفت . چکهای بازارش تو دست شرخر ها دست به دست میچرخید و آخرش هم حکم مصادره اموال . بیچاره سامان درمونده شده بود و هرچی فکر میکرد ، عقلش به جایی قد نمیداد .
وسط امتحانای ترم آخر بودیم و دروس به شدت سخت و وقت کم . اون روزا اوج بی سر و سامانی زندگی خانوادگی سامان بود . باباش تا مرز سکته پیش رفته بود و اعصاب مامانش بهم ریخته . خودش دم به دم پیغامای تهدید آمیز دریافت میکرد . ماشینش رو دزد از دم در محل کارش دزدیده بود و سه روز بعد دم در خونه شون با چهار در باز وسط خیابون پارک شده پیدا کرده بود . محمد دوست هم دانشگاهی سارا که قرار بود همون روزا باهاش ازدواج کنه ، بی دلیل از سارا فراری شده بود و تموم قرار و مدارها رو بهم زده بود . تموم این اتفاقا در عرض ده روز یقه زندگی سامان و خانواده اش رو گرفته بود و جای سوال داشت ...

یه شب کتاب به دست ، قصد کردم برم از توی آشپزخونه یه چیزی بعنوان تنقلات برای خودم بیارم . همه چراغای
طبقه پایین خاموش بود ولی دیوارکوب پذیرایی روشن و از توش صدای زمزمه هایی مبهم به بیرون رخنه میکرد . از سر فضولی و کنجکاوی ذاتی گوش تیز کردم ... صدای بابا بود و شهید و سعید . نزدیک تر که شدم ، صداها واضح تر شد ولی ... قفل ذهن من بسته تر . منظور از حرفاشون هم برام واضح بود هم مبهم ... سعید میگفت : « حاجی شما رخصت بفرما برم خود پسره رو گوش مال بدم » حاجی میگفت : « قرار نیست دست به خون آلوده کنیم ، یه خورده دیگه سخت بگیریم حله » شهید میگفت : « ساده ای پدر من ؟ باباهه گفته خونم رو هم توی شیشه کنین از خواسته پسرم عقب نشینی نمیکنم » سعید میگفت : « آبرو یه دونه دخترش رو که ریختم ، اونوقت حالیش میشه یه من ماست چقد کره میده ، سپرده ام نوچه های جمال شر خر دختره رو از در دانشگاه بدزدن با یه توله تو شیکمش تحویل بابا ننه اش بدن . » شهید میگفت : « آره فکر خوبیه ، انبارشو که آتیش زدیم انگار که نه انگار دار و ندارش رفت تو هوا » بابا میگفت : « استغفرالله ، ببین این دختره بی آبرو چطور کاسه چکنم داد دست ما ؟ » سعید میگفت : « آخرش اگه بازم کوتاه نیومدن ، اونوقته که خون پسره حلاله . داغ جوونشون رو میذارم رو دستشون تا اینا باشن بار دیگه دست به ناموس ما دراز نکنن . » دستام میلرزید و دلم فشرده میشد ، سرم گیج میرفت و زانوهام تا ور میداشت . منظورشون با کیه ؟ کدوم خانواده بدبختی رو میخوان به روز سیاه بنشونن ؟ سامان ؟ سامان من ؟ سارای بیچاره رو میخوان بی آبرو کنن ؟ به چه جرمی ؟ چرا ؟ از زور بدبختی و استیصال ، دست دراز کردم تا از سقوطم جلوگیری کنم ... وای بر من که با یه عشق ساده و خالصانه ، چه آتیشی بپا کرده بودم . خاک بر سرم مگه منم آدمم که عاشق بشم ؟ منو چه به معاشقه ؟ منو چه به دیده شدن و دیدن ؟ دنبال یه دست آویز برای سر پا ایستادن میگشتم که کتاب از دستم افتاد و صداش و خلوتی شب پیچید ، در تو چارچوب باز شد و شهید از اتاق زد بیرون ، دیدن چشمای خونیش انرژی سر پا ایستادن رو بهم داد ... تو چشماش زل زدم و گفتم : « چرا ؟ » « چرا چی ؟ » « چرا کمر به نابودی یه خانواده محترم بستین ؟ این همه آدم رو بدبخت کردین ، این همه مال مردم خوری کردین ، این همه خون ملت رو تو شیشه کردین ، این همه زالو بودن کافی نیست ؟ » سعید با چشمای از حدقه دراومده و بابا تسبیح به دست ، دندون تیز کرده از در پذیرایی خارج شدن و چشم چرخوندن به منی که کمرم تا شده بود . شهید گفت : « ببند دهن نجستو ، لکاته ... تا همینجا هم که گذاشتیم نفس بکشی و نسخت رو نبریدیم ، باید خدا رو شاکر باشی » نمیخواستم به خاطر تحت ظلم قرار گرفتنم خدا رو شاکر باشم . کدوم خدا گفته ظلم ظالم رو تحمل کن و بگو شکر ؟ کدوم خدا گفته بذار آبروی یه خانواده رو به تاراج ببرن و بگو شکر ؟ کدوم خدا گفته جلو جفت چشمات ناموس دیگرون رو بی آبرو کنن ، بشین تماشا کن و بگو شکر ؟ این حرف کدوم خداست ؟ همینو تو صورتشون تف کردم : « کودوم خدا ؟ شما اصلا خدا رو قبول دارین ؟ یه مشت متظاهر ریا کار ... دهن من نجسه ؟ یا سراپای وجود شما ؟ » حرف از دهنم در اومد ، در نیومد ، جفت شهید و سعید حمله ور شدن به طرفم . خداییش سگ بابا ، با اینهمه ، می ارزید به وجود این سه برادر ... نمیدونم خشونتش رو توی هفت سال اسارت از دست داده بود ، یا اینم از خاصیت ریسک ناپذیریش بود که نه دست رو مامان بلند میکرد نه من ... وگرنه اینکه بخواد پیش خودش فکر ضعیف کشی رو گناه بدونه ، تو کت من یکی نمیرفت . اون شب تا تونستم از جفت سعید و شهید کتک خوردم . اند حرفاشون هم به اینجا ختم شد که این پنبه رو از گوشت درآر که تو رو بدیم دست یه مشت آدم بی خدای بی نماز روزه . میخوای بری با یه خانواده ول تر از خودت وصلت کنی تا بشی یه خراب عایشه لنگه ننهه و خواهره ؟ تیپشون رو دیدی ؟ باباشو دیدی ؟ فکول کروات بابای بیغیرتشو دیدی ؟
به هر ضرب و زوری بود ، اون ترم امتحانام رو تحت الحفظ با دو سه تا بادیگارد و بپا ، تموم کردم . تموم شدن درسم ، موازی شد با تموم شدن عشقم . مگه عشق تموم میشه ؟ چطور مال من تموم شد ؟ از ترس ؟
هر روز بحثای فرسایشی ، هر شب کتکای اونچنانی ، هر دقیقه به دقیقه فحش و ناسزاها و در وری و تهمتهای حیثیت کش و آخرش هم تهدید و تطمیع عشق رو از یاد من نبرد . آخرش چی ؟ اخرش مجبور شدم عشقمو معامله کنم ... به چه قیمتی ؟ به قیمت زنده موندن سامان ، با چه بهایی به بهای گرون بی آبرو نشدن سارای بیچاره و معصوم . به چند پول سیاه ؟ به قول برگردوندن یه یک با یه عالمه صفر سرمایه از دست رفته بابای بیچاره سامان . مهر سامان از دلم بیرون رفت به قیمت بی خانمان نشدن اون خانواده خوب و صمیمی .
عطاشون رو به لقاشون بخشیدم ... تو دخمه تاریکی خانواده ام موندم و صبر کردم ... مدتها طول کشید تا اون بحثای فرساینده ، جاشون رو به محیطی آروم و بی تشنج بده ... ولی بازم نشد ، با قبولیم توی کارشناسی ارشد همون سال که قبل از این برنامه ها امتحانش رو داده بودم ، دوباره روز از نو و روزی از نو .
این بار دیگه به هیچ صراتی مستقیم نبودن . از نظر اونا ، من به اعتمادشون تجاوز کرده بودم . من آبروشون رو زیر سوال برده بودم . من به جرم بزرگی مرتکب شده بودم ، گناهی نابخشودنی به اسم عاشقی . این گناه کبیره ، از نظر اونا و خدای اونا حکمش حبس ابد بود . تخفیف نداشت ، حبس ابد با اعمال شاقه . وقتی که نخوردم ، اعتصاب کردم ، زیر بار زور نرفتم ، کتک نوش جان کردم ، از اتاق بیرون نزدم ، زیر تیغ خشمشون رفتم و از حرفم بر نگشتم ، تازه تازه باهام وارد معامله های خطرناک شدن . میخوای درس بخونی ؟ به شرطها و شروطها . شوهر کن ، یه سبیل کلفت قلچماق بالا سرت باشه که دوباره فیلت یاد هندستان نکنه . هه خو منم میخواستم همین کار رو بکنم ، میخواستم شوهر کنم ، اونا بودن که نمیخواستن من شوهر کنم ... ولی اشتباه میکردم ، اونا شوهری از جنس خودشون رو میخواستن ... یه سبیل کلفت قلچماق ... یه پسر حاجی با محاسن بلند که باباش معتمد باشه و تعداد مشرف شدنش به اتبات عالیات از انگشتای هر دو دست رد شده باشه . از نظر اونا سامان با اون همه خوبی ، با اون همه انسانیت ، با اون همه محسنات ، همین که محاسن نداشت ، همینکه تیپش با اونا جور نبود ، همین که خوش پوش بود و سر و شکلش به دل من میچسبید ، بی خدا بود و جلف و قرطی و سبک سر ... تموم گناه سامان ، مثل اونا نبودن بود و عجبا که من عاشق همین مثل اونا نبودنش شده بودم .

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 04:39
دایره فشار به دورم تنگ تر شده بود و راه مفری نداشتم . وقتم تنگ بود ، باید تصمیم میگرفتم ، یا برای همیشه تو زندون تنگ و تاریک دنیای خانوادگیم میموندم ، بدون کوچکترین حق یه انسان بالغ و عاقل ، بدون حق کسب علم ، بدون حق خروج از خونه ، بدون حق اظهار نظر ... یا باید باهاشون راه می اومدم و شوهر دلخواه اونها رو قبول میکردم . آینده ام درگرو زیر بار حرف اونا رفتن بود ... ثانیه ها دقیقه ، دقیقه ها ساعت و ساعتها روز میشدن و من درمونده تر . دیگه کاری جز سرسپردگی ازم بر نمی اومد .
یه شب که از زور گریه تاب چشمام رفته بود و صورت پف کردم نشون از بیخوابی و اشک و آهم بود ، بازم با هر سه برادر درگیر شدم ، سیر دلم کتک خوردم ، جای مشت دستای گنده سعید زیر چشمم موند و بازوهام از ضربه کمربد شهید سوخت . مهره سوم کمرم از لگد محکمی که حمید خوابونده بود توش تیر میکشید و خستگی تحمل درد به جونم چنگ می انداخت . در همون حال حقیر و کتک خورده خوابم برد . دم دمای ظهر که از خواب بلند شدم ، رد خونابه ای از گوشم روی بالشم نقش انداخته بود . بعد از ظهر ، با لگدی که توی در اتاقم خورد ، در تو چارچوبش چارطاق باز شد و شهید با چشمای به خون نشسته تو قابش پیدا شد ، با همون لحن زشت و چندش آور همیشگی ، تهدید کرد تا نیم ساعت دیگه خودم رو درست راست کنم طوریکه رغبت بشه تو صورتم نگاه کنن و آماده شم که سر شب میهمان داریم .
تو آینه که نگاه انداختم ، هیچ نشونی از شراره آتشین نگاهم ندیدم ، قیافه ام به میت از گور برخاسته میموند و کمرم قدرت سرپا نگه داشتنم رو نداشت . قامت بلندم بیشتر به پیرزن پنجاه ساله شبیه بود ... صورتم ورم کرده و ذهنم زار و پریشون . پوزخندی به قیافه خودم زدم و برای تنها مرتبه زندگیم حرف گوش کن شدم و سرکشی نکردم . نگاه بی فروغم رو از آینه برداشتم و طبق خواست خانواده ام آماده شدم . در پایان چادر سفید گل مخملی نقش برجسته ای رو که تو یکی از سفرا ، مامان برام از مکه تبرک شده آورد رو روی سر انداختم و سلانه سلانه پا به طبقه پایین گذاشتم .
کیپ تا کیپ پذیرایی و سالن پر بود ... خانوما این ور آقایون اون ور ... درهای پذیرایی بسته بود و صداهایی مبهم به گوش میرسید . مغزم از کار افتاده بود و گوشام سنگین . نمیدونم از گیجیم تشخیص صداها سخت بود یا از سنگینی دست حمید که تو گوشم فرود اومده بود . دور تا دور سالن پر بود از زنهایی حجاب گرفته که نه میفهمیدم جونن نه پیر ! همه رو گرفته سفت و سخت ... از پس چهره های پوشیده شدشون توی چادر های مشکی ، فقط نوک دماغها قابل تشخیص بود ... بعضیها عقابی ، بعضیها سربالا ... یکی دو تا قلمی با نوک تیز و یه چند تایی خوش تراش و عمل شده .
نیم ساعتی که صمٌ بکم نشسته بودم و تو دل خودم زار میزدم صدای سه تا صلوات از تو پذیرایی بلند شد و بعد از اون صداهایی از سمت زنونه مبهم و غیر قابل تشخیص . نه میفهمیدم صلواته نه کل ... بعد از اون بوسه هایی آبدار روی پوست کشیده شده و متورم صورتم که هیچ حسی بجز حس رنج آور درد رو برام تداعی نکرد و در پایان سینه ریزی برلیان با انبوهی از الماسها و نگینهای تراش و دستبندی با همون نقش و لعاب و بعد از اون هم انگشتری عقیق توی انگشت دوم دست چپم ! به همین سادگی نامزد شدم و نشون کرده و ساده تر از اون متاهل !
به هفته نکشید ، سر سفره عقد با رضا نشستم . رضا مقدم پسر حاج قربان مقدم معتمد و نامدار بازار !
نه شناختی داشتم نه حسی ...

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 16:18
5
13 مهر باز هم سر سفره نشستم و عروس شدم . جشن عروسی نداشتم ، حاج آقا مقدم ترجیح میداد بجای عروسی مجلل توی تالار ، تو همون سالن بزرگ و قصر مانند خونه خودشون ، جلو چند تا از همسایه ها و همکارا و فک و فامیل دو طرف ، طی یه مولودی ساده به صرف شیرینی و شربت ، همراه با کف مرتب و بدون حرکات موزون ، من و رضا ، زندگی مشترکمون رو شروع کنیم .
از همون اولین روزهای آشناییم با خانواده حاج آقا مقدم ، این موضوع برام روشن شد که توی این خانواده حرف اول و آخر ، اونیه که از دهن حاجی در میاد . اوایل راضی بودم و خوشحال که رضا به حرف منه ولی این مال همون اوایل بود . کم کم فهمیدم رضا به حرف همه هست . اصولا نه لجبازی بلد بود نه سر و صدا . وضع مالیش توپ بود و زیاده خواهی های برادرای منم نداشت . همون که از حاجی بهش میرسید بس زیادش هم بود .
روزی که پا به خونه حاجی مقدم گذاشتم ، بعد از مراسم ، بابا و در کنارش چشمای پر خون و اشک ماما بدرقه ام کردن به خونه بخت . برادرام که حضور تو عروسی خواهر رو عار میدونستن و اصلا نبودن ... بابا هم که خیلی زود دست مامان رو گرفت و رفت . مامان هم به نفعش بود نمونه و بیشتر از این عروسی حقیرانه منو نبینه ... خاله هم میخواست بره که حالا نمیدونم از سر دلسوزی یا از سر کنجکاوی موند و گفت تا دستمال شب عروسیتو بهم ندن از اینجا پا بیرون نمیذارم . این حاجیه که من دیدم از اوناشه ... هیچ اعتمادی بهش نیست ... یکیه لنگه سعید . از آقاتم بدتره .
اینو همون شب به خودم هم ثابت شد و اینبار رو سعی کردم به این کار خاله فقط و فقط از جنبه دلسوزانه اش نگاه کنم چرا که وقتی حاج آقا مقدم اومد دست منو بذاره تو دست رضا ، از حالت نگاه کردنش شرم کردم ... یه نگاه کثیف ... مشمئز شدم ... لرز کردم ولی توی دلم شیطون رو لعنت کردم با این فکر مزخرف . پدر شوهرم بود ، محرمم بود و من از اون روز حکم دخترش رو داشتم ...
شب عروسیم ، نه ناز دخترونه ای بود و نه ادا و اطوار و قر و قمیش ، نه تاج و توری داشتم که شوهره برام باز کنه ، نه آرایشی که نیاز به استحمام داشته باشه برای پاک کردنش . نه تو لباسام لباس خواب اونچنانی داشتم ، نه توی تختم گلهای پر پر شده سرخ ... یه آمیزش ساده توام با دردی خفیف ... نه که ناز کش نداشته باشم ، رضا خوب ناز میکشید ، ولی ... خودم حال قر و قمیش اومدن نداشتم ... نگاه هرز و کثیف حاجی تو لحظه آخری که دست به دست رضا راهی اتاق طبقه بالا شدم ، کار خودش رو کرد و از دل و دماغم بیرون کشید .
بیست دقیقه بعد از ورودمون به اتاق ، همه چی تموم شد و تقه ای به در خورد و حاج خانم مقدم با حجب و حیا اجازه خواست و اومد تو و پشت بندش خاله و میون بوی دود و دم اسفند و هلهله فک و فامیل پیر پاتال رضا ، دستمال معروف لای یه پارچه زربافت تحویل خاله شد و خاله هم با یه بوس آبدار منو گذاشت به امان خدا و رفت و من موندم و اون خونه و خانواده تازه پیدا کرده ام . خانواده ای که اگه خوبتر از خانواده خودم نبودن ، صد پله بدتر بودن .
حاج خانوم که حرفی تو اخلاقش نبود . خوب و نجیب و مهربون و مادرانه . خواهرای رضا ریحانه و روح انگیز مهربون بودن و متاهل . داداش کوچیکه رضا از من یه سالی کوچیکتر بود و نسخه دوم شهاب ... رضا هم که میشد بگی خوبه ... تنها بدتریش از خونه بابا که بدتر از هر بدی بود ... همون نگاه های لخت و بدجور حاجی بود به سر و هیکل من . تو خونه خودمون اگه آسایش نداشتم ، اقلا امنیت داشتم که اینجا صاف رو تیغ بود .

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 17:15
بچه ها ، یعنی نکته ای قابل نقد نیست ؟ من دوست دارم نقد کنین ، مشارکت کنین توی روند داستان و منو از نظراتتون آگاه کنین . نیمه تاریک و سیاه داستان تقریبا رو به اتمامه . دوست نداشتم زیاد تلخ بنویسم ... ولی خوب این نیمه تموم بشه سعی میکنم مرحله بعدی رو شیرین تر و جزئی تر بنویسم . لطفا توی نقد شرکت کنین و نظرتون رو تا اینجا برام بنویسین . متشکر میشم .

http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070 (http://www.forum.98ia.com/t402763.html#post3779070)


اوایل حاجی سخت روی ادامه تحصیل من رژه رفت ومانور داد تا شاید بتونه به یه طریقی جلوشو بگیره که اونم از صدقه سری تعهدات و قرار مدارای مردونه به نوعی تیرش به سنگ خورد و با هزارتا دنگ و فنگ و پارتی بازی ، تونستم نزدیک به یه ماه که از مهلت ثبت نام گذشته بود ، ثبت نام کنم و راهی شم ...
مسئول بردن و آوردنم رضا بود که این مسئولیت خالی از لطف نبود برام . ساعتهایی که رضا منو میبرد و میاورد دانشگاه ، ساعتهای تفریحی من بود . تیپ خودم ، اخلاق خودم ، خواسته های خودم و هر چی که خودم رو به « خود گذشته ام » پیوند میداد . بین کلاسا ، رستوران میرفتیم ، پارک ، خرید . حال خوشی داشتم ، راضی بودم از رضا ...
کم کم خونه حاجی نا امنی خودش رو برام بیشتر به رخ میکشید . اومدنای گاه و بیگاه و سر زده حاجی تو ساعتهای خلوتی خونه ... سرزده پریدنش تو اتاق من به اسم : « اومدم سر بزنم ببینم عروس چیزی لازم نداره » ... زل زدنش تو کاسه چشمام وقتی یه لیوان آب میخواست یا یه استکان چای ... بالا پایین کردن دستگیره در حموم دو سه باری که من تو حموم بودم .
یواش یواش رو مخ رضا کار کردم خونه سوا کنیم . نمیتونستم بیشتر از این یکی دو هفته ای که به سختی تو خونه حاجی گذرونده بودم بازم بگذرونم ... اما کی بود که زیر بار بره ؟ برای اولین بار که رضا تحت تاثیر آنتریک کردنای من ، پیشنهاد خونه سوا رو به حاجی داد ، چنان قشقرقی تو خونه بپا شد که کم از قیامت نداشت . از پا ننشستم و به جنگ فرسایشی با حاجی ادامه دادم .
حاجی خوب اصول بازی رو بلد بود و راحت هر حرکت منو پیش بینی میکرد ... تو هر دور بازی خیلی راحت کیش و مات حاجی بودم . اول از همه بازی خونه سوایی رو مات شدم . بعد از اون تنها دلخوشیم ، دانشگاه رفتنم شد . اینم شد دور بعدی بازی و تو اونم اینقدر امونم رو برید و اونقدر رو اعصابم رژه رفت تا یه روز از حرص و دق دلی هر چی کتاب داشتم گذاشتم وسط حیاط و با یه کبریت فرستادمشون اون دنیا ... ها که تعهد داده بود من درس بخونم ، ولی تعهد که نداده بود رو اعصاب منم رژه نره .
بعد از اون شروع کرد به بازیهای کثیف ... تا تونست از هر حرکت من یه نکته منفی پیدا کرد تا نجابتم رو زیر سوال ببره و منو به کثافت کاری و نانجیبی متهم کنه . بازی که هر حرکت حاجی ، مو به تنم سیخ میکرد ، خراب کردن ذهنیت رضا نسبت به من . تهدیدهای گاه و بیگاه ...
یه روز صاف و صادق نشستم روبروش و زل زدم تو چشماش : « حاجی چی از جون من و زندگیم میخوای ؟ صاف بگو » و جواب حاجی که رعشه به تنم انداخت : « بام باشی هیچی ... دنیا رو برات عسل میکنم . سر تا پات رو جواهر میگیرم ... بودی هیچ ، نبودی جهنم رو به چشم میبینی ... تو فکر فروختن من نباش که آتو ازت دارم هزارتا ... پاپوش برات میدوزم که چاره ات فقط یه تیغ باشه و یه رگ و یه حموم »
جواب حاجی یه هفته تموم خواب و خوراک ازم گرفت و تو تخت خواب مچاله ام کرد ... بعد از اون حجب و حیای نداشته اش رو کنار گذاشت و روش رو باز تر کرد ... یواش یواش رضا ازم گریزون شد . میلش به من ته کشید ... کنجکاوی که کردم ، فهمیدم حاجی براش دلالی میکنه ... از هر مدل و رنگ و لعابی که بگی تو دست و بالش میندازه ، فقط و فقط به این دلیل که از من زده شه ... در عوض ذهنیت رضا رو روز به روز برعلیه من خرابتر میکرد ... زندون من تنگ تر شده بود و زندانبانم قصی القلب تر ...
روز به روز گذشت اما به سختی و بی امنی ... دو سه باری وقتی تو آشپزخونه داشتم کار میکردم ، از پشت سر بغلم گرفت ... یکی دو باری که ناخودآگاه از کنارش رد شدم ، دست به باسنم کشید ... هدیه های اونچنانی برام میاورد ، پس میزدم ، یه آزادی دیگه ام رو میگرفت ... اینقد هدیه برام آورد و من پس زدم که دیگه آزادیم ته کشید . حق نفس کشیدنم ته کشید .
برای اولین بار که از پشت توی آشپزخونه زورگیرم کرد ، دست گذاشت جلو دهنم و گفت : « داد زدی نزدی ، حواست باشه قبل از اینکه بفهمی چه غلطی میکنی و داد بزنی و کمک بخوای ، فکر کنی ... دودمانت رو به باد میدم . » بعدشم یه پاکت تف کرد تو صورتم و گفت : « خوب نگاه کن ... اینا تکین ولی میتونن جفتی باشن یا شایدم چند نفره . پاکت رو که با دست لرزون از دستش گرفتم ، یه مشت عکسهای لخت تو حالتهای مختلف از خودم دیدم ، عکسایی که شرمم میومد تنهایی نگاهشون کنم . ای لعنت به تو پیر سگ نجس ... تموم عکسا تو اتاق خواب خودم بودن ، عکسا رو که از پشت پرده اشک نگاه میکردم ، گوشم از قهقهه شیطانی حاجی پر بود ... خوب که خندید لپمو با حالتی مشمئز کننده کشید و گفت : « بام راه بیا تا هم شوهرت رو داشته باشی هم آبروتو هم زندگیتو هم آزادیتو هم خانواده تو ... غیر از این باشه ، نه آزادی برات میذارم ، نه شوهر ، نه حمایت خانواده ، نه آبرو » حرفشو جدی نگرفتم برای همین به سال نکشیده ، آزادیم رفت ...
رضا اینقدر توی سناریوی باباش غرق شده بود که دیگه نه منو میدید نه اطرافش رو . حاجی تا تونسته بود از یه طرف پول تو دست و بالش ریخته بود و معشوقه ... و از طرف دیگه ذهنیت خراب نسبت به من . بعد از آزادیم نوبت اون بود که از زندگیم پر بکشه . نمیدونم چی به خورد رضا داده بود و چجوری مغزش رو شسته شو داده بود که اونم تفم کرد از زندگیش بیرون . برگشتم خونه بابا ... زندگی سگی گذشته ام به نحوست اوضاع و احوال حالم اضافه شده بود . کم کم تو ذهن خانواده هم خراب بودم و خراب تر شدم . تنها زرنگی که کرده بودم تا اون موقع ، جور کردن یه مرخصی تحصیلی بود و بس ... اونم دم نوید گرم که برام از نفوذی که داشت مایه گذاشته بود .
تو خونه بابام که بودم ، هر دم و دقیقه دست بابام پیغام میفرستاد : « رضا بچه ست و لاقید ، زن خرجی میخواد ، صبیه رو بفرستید برای دریافت نفقه . » بابا هی تو گوشم میخوند برو نفقه ات رو بگیر . مگه گشنه بودم که پول کثیف حاجی رو از گلوم بفرستم بره پایین ؟ اوایل عمرا قبول میکردم . هر چی به بابا میگفتم نمیخوام برم ، زیر بار نمیرفت ، میگفت رضا بچه ست و نفهم ، حاجی که سن و سالی ازش گذشته و سرد و گرم چشیده ست میدونه چیکار کنه ... تکلیفیه که به گردنشه ...
یه روز که خیلی بهم فشار آورد ، به بابا گفتم « میرم اما با خودت » نمیدونم این حرفم رو به خجالت تعبیر کرد یا چی ، که قبول کرد و بام راه افتاد . به در دفتر حاجی که رسیدیم ، بابا یه گوشه ایستاد و خودش رو مشغول تلفن صحبت کردن نشون داد ولی میفهمیدم که خجالت میکشه بام بیاد توی اتاق برای چندر غاز ... یه نگاه ملتمس تو چشاش انداختم ، سرشو بیشتر هول داد تو گوشیش و رو به من علامت داد که برم اونم پشت سرم میاد تو ... در اتاق رو که باز کردم ، شوکه شدم ... نازی ، تو یه وجبی حاجی فیس تو فیس بود ... تا صدای در رو شنیدن برگشتن سمت در به محض اینکه حاجی متوجه شد منم ، نفسی از سر آسودگی کشید و با یه ضربه تقریبا محکم با کف دست راستش دم باسن نازی ، اونو راهی بیرون از دفتر کرد ، صورتم یه مدتی تو حالت بهت موند ... بعد از اون حاجی خیلی ریلکس تو چشام زل زد و گفت : « دیدی که از جیک و پوکت خیلی بیشتر از کس و کارت خبر دارم ، پس حواست رو خوب جمع کن ، الانم که خواستم بیای اینجا ، فقط محض اطلاعت بود و بس »
نفسم تو سینه حبس شد ، خوب فهمیدم منظورش چیه ، بازم سامان . فکر اینکه اینم بخواد همون بلاهایی رو که خانواده ام سر اون بیچاره آوردن ، اینم بیاره ، موهای تنم سیخ شد و عرق سردی رو تیره پشتم راه گرفت . نا امیدانه تو چشماش زل زدم : « چیکار کنم ؟ » یه کلام : « طلاق » با صدای یا الله بابا ، هم من ، هم حاجی خفه خون گرفتیم .
بعد از اون حاجی مرتب پیغام پسغام میفرستاد که باید طلاق بگیری ، بی سر و صدا و بی بحث و گفتگو ... ساده لوحانه فکر میکردم سر رضا به سنگ میخوره و بر میگرده و میشه قهرمان سناریو حاجی و منو از این زندگی نابسامان نجات میده . یکی دو ماهی که خونه بابا موندم ، یه روز رضا اومد ... خوب شده بود ، دقیقا مثل اون اوایل ازدواجمون ... فرصتی که میخواستم دستم رسیده بود . یه دو سه روزی تو همون خونه بابا اینا موند و هم فکر خراب اونا رو یه خورده نسبت به من برگردوند و هم یه خورده کینه و کدورتهایی که تو دل من ریشه گرفته بود رو حرس کرد . به هفته نکشید که حاجی باز دست بکار شد و رضا رو دوباره از زندگی من دور کرد .

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 18:14
نبض رضا دست حاجی بود . خوب میدونست چجوری نسخ رضا رو ببره . تموم امیدم به این بود که رضا رو خام کنم برام یه خونه بگیره به دور از هیاهو ... ولی زهی خیال باطل . این رضا کجا و اونی که تو ذهن من بود کجا ؟ بعد از اون باز حاجی پیغام میفرستاد ... خیلی رضا رو میخوای ، میتونی باش باشی ... ولی به شرطها و شروطها ... یا رضا با من ، یا هیچ کدوم ... خیلی مقیدی ؟ طلاق بگیر با هر دومونم باش ... حالم از این افکار کثیف بهم میخورد . مگه زن قحط بود ؟ چطور یه مرد میتونه اینقدر حیوان باشه ؟ چطور میتونه اینقدر نانجیب و کثیف باشه ؟ از خودم بدم میومد ... دلم میخواست خودم رو بکشم ... خاک بر سرم که جرات این یکی کار رو هم نداشتم ...
رضا اونچنان آش دهن سوزی برام نبود ... ولی خوب من هم خانواده خودم رو میشناختم ، هم خانواده مقدم رو ... میدونستم طلاق هم برام همه چی رو تموم نمیکنه . به در و دیوار مشکوک بودم . از هر سوراخی بوی توطئه میومد و نا امنی . حاجی که خیلی راحت تونسته بود راه به اتاق خواب من باز کنه و اون عکسا رو ازم داشته باشه ، راحت تر از اون میتونست بی آبروم کنه ...
روز به روز تکیده تر و بی بنیه تر میشدم . دردی داشتم که توی درگاه خدا هم نمیتونستم زار بزنمش ... میخواستم از اون محیط فرار کنم ... یه بار حتی با آنی هم تماس گرفتم و گفتم میخوام یه مدت بیام پیشت . مثل همیشه خواهرانه پذیرام شد ... یه بلیط گرفتم رفتم خونه آنی ... به روز نکشید رسیدنم به اونجا که حاجی زنگ : « یا برمیگردی ، یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... »
آب از سرم گذشته بود ، چه یه وجب ، چه صد وجب ... سه روز از بودنم توی خونه آنی گذشت که شوهر آنی از سر کار برگشت ... رنگ به رو نداشت ... هر چی آنی زیر زبونش رفت بفهمه چی شده ، لام تا کام از دهنش در نیومد ... صبح که باز از خونه زد بیرون ... رنگ و روی آنی خبر از حادثه ای شوم در شرف وقوع رو به رخ میکشید ... قسمش دادم : « چی شده آنی ، تو رو به جدت بگو ؟ » تهدید شده بودن دقیق نمیدونم از طرف کیا ... یا خانواده خودم ، یا حاجی مقدم ... موندنم جایز نبود . دلم برای زندگی آروم بی دغدغه آنی و پسر کوچولوی دو ماهه اش میسوخت ... برگشتم ، دست از پا درازتر ...
زندگیم جهنم مسلم بود . پا که به خونه گذاشتم ، از حرف و حدیث و کتک کاری خبری نبود . برام مسجل شد پیغام پسغاما از طرف حاجی مقدم بوده . لابد دلیل نبودنم رو تو خونه هم یه جورایی توجیه کرده بود . بی سر و صدا نشستم تو چاردیواری تنگ و ترش خونه بابام ، منتظر حکم بعدی حاجی ... دو سه هفته ای نگذشته ، اوضاع و احوالم بهم ریخت ... حالم خوب نبود ... یه بی بی چک و تستی ساده ... حامله بودم . نمیدونستم باید چه حالی داشته باشم ... خودم رو بکشم ، یا این بچه رو ، یا جفتمون رو با هم ...
یه شب تا صبح به در و دیوار زل زدم و فکر کردم و دوگوله ام رو بکار انداختم تا به این نتیجه رسیدم برم پیش حاجی ، شاید عدو شود سبب خیر . ها که رگ و ریشه اش بر میگشت به همون نانجیب حیوون صفت ، ولی هر چی بود ، شاید دلش رو به رحم می آورد ...
صاف و صادق پا شدم رفتم دفتر حاجی ... التماسش کردم پا از زندگیم کوتاه کنه ... به هر مستمسکی دست انداختم ، اسم بارداری که از زبونم در اومد ... حاجی سیخ ایستاد ... شمر بود ... چنان زهراگین بهم چشم دوخت که رعشه به اندامم انداخت ... صاف صاف تو چشام نگاه کرد و گفت : « بنداز اون حرومی رو » چی حرومی ؟ کاراری اون حروم نبود ؟ چشم ناپاک و کثیف برزخی اون حرومی نبود ؟ نبض تپنده بیجنبش لای امحاء احشاء من حرومی بود ؟ بچه پدر و مادر دار من ؟ یه کلام تف کردم تو صورتش : « محاله ممکنه » ... رفتم توی یه پارک نزدیک همون دفتر حاجی ، سرمو گرفتم تو دستام و فکر کردم ... احمقانه یادم افتاد به تکه کلام مینا : « حالا چی میشه ؟ » یکی دو ساعتی فکر کردم و خود خوری کردم ، با حالی زار و نزار برگشتم خونه ... رسیده نرسیده ، بابا و شهید و حمید و سعید ، لباس شمر پوشیده بودن و خون جلو چشماشون رو گرفته بود ... آوار شدن رو سرم و تا تونستن زدنم ... نوش جونم حقم بود ... از اول باید باهاشون راه میومدم ... منو چه به شیطنتهای دخترونه ؟ منو چه به زیر آبی رفتن ؟ منو چه به جوونی کردن ؟ منو چه به عاشق شدن ؟ منو چه به زندگی ؟ ... خوب که کتک خوردم اونم به دلیلی که تا اونموقع نفهمیده بودم چرا ... یه پاکت منحوس دیگه لنگه همون که یه بار حاجی تف کرده بود تو صورتم ... اینبار یه فیلم هم پیوست داشت ... بابا زیر چلم رو گرفت و شوتم کرد تو حیاط و از خونه انداختم بیرون ، سعید نعره زد : « لش نجستو از این خونه که توش نماز میخونیم بکش بیرون ... برو همون ناکجا آبادی که که سه روز رفتی و با یه توله تو شیکمت برگشتی ... تف ... تف ... برو که به ولای علی همینجا سرت رو گوش تا گوش میبرم ... »
شهید دست سعید رو گرفت و کشون کشون از روی جسد نیمه جون من دور کرد و گفت : « حیفه که دستت رو به خون این لکه حیض آلوده کنی ... از این به بعد از زندیگمون پاکش میکنیم ... » بابا یه تف انداخت تو صورتم و چادر مشکیم رو انداخت رو جسد نیمه جونم که کبودیها و خون آبه هاش از زیر لباس تیکه پاره ام بیرون زده بود . یقه ام پاره شده بود و نصف سینه ام بیرون بود . تف به غیرتشون ... کشون کشون خودم رو از اون قصر جهنمی انداختم بیرون ... یه ماشین گرفتم و اومدم خونه خاله ...

miss.no1.2004
1390,11,26, ساعت : 21:26
خاله هر چی کرد که زیر زبونم بره چرا ... چی شده ... کی این بلا رو به سرم آورده ، زبونم باز نشد که نشد . چی میگفتم ؟ که دوباره به کار نکرده متهم شدم ؟ که بازم نیش تهمتها به گلوم چنگ انداخته ؟ که خانواده ام فلکم کردن ... تموم حیثیت و دار و ندارم رو به باد فحش کشیدن ؟ که از زندگی پر از ریا و تزویرشون شوتم کردن بیرون ؟ ...
هیچی نگفتم ، ولی چند روزی که اونجا موندم ، ناگفته مشخص بود که خاله بیکار ننشسته و این بار بازم یه آتوی خوب از مامانم گیر آورده و تیر زهرآگین کنایه هاشو به طرف ماما نشونه رفته و اینقدر تو این کار سماجت کرده و رفته و رفته که ماما راست و دروغ رو براش تعریف کرده . هر چی خاله خواست حقیقت رو از زبون خودم بشنوه ، نتونست که نتونست ... ولی خوب ... از پا ننشست و سفت و محکم پشتم موند ، بازم دمش گرم ... حداقل اگه همه بهم پشت کردن ، بازم این خاله بود که حالا یا از سر دلسوزی یا از سر بدجنسی ، منو تو پناه خودش گرفت .
دلم نمیخواد زیاد اینجا بمونم ... میدونم با این همه بدبختی و بی آبروگری که حاجی مقدم به سرم آورد ، بازم بیکار نمیشینه . نمیخوام همون بلایی که به سر سامان آوردن و همون بدبختی که به سر خودم آوردن ، گریبون خاله و شوهر خاله ام و از همه مهمتر نسرین و نسترن معصوم و بیگناه منو بگیره . دوست ندارم کار و کاسبی نوید که تازه جون گرفته و سرپا شده هم به سرانجام کار و کاسبی بابای سامان دچار بشه .
یک ماهی هست که خونه خاله آوار شدم و به ظاهر آرومم . تو کار خدا موندم ، با اینهمه کتکی که اون شب خوردم و اونهمه لگدی که تو پهلوهام خورد ، چطوره که این نبض تپنده ، هنوزم که هنوزه پر طنین و پر کوبش این حقیقت تلخ رو به صورتم میکوبه که بازم زنده ام و باید سعی کنی منو زنده نگه داری . خیلی فکر کردم . فکر کردم به آخر خط رسیدم ، فکر کردم چه بهتر که این حرومی پدر مادر دار رو که از ازل لگه گناه نکرده رو پیشونیش نقش انداخته رو بندازم و از شر خودش و هفت جدش راحت بشم ... ولی آخرش ، ختم تموم فکرام به اینجا رسید که باید نگه ش دارم .
باید اینو نگه دارم و عاقبت تموم این بلاها رو با همین نبض تپنده پر کوبش ، که الان جنبشهای کوچیکی از اون رو زیر پوست کش اومده بدنم حس میکنم ، انتقام تموم روزهای سخت بی کسی و خواری و حقارتم رو بگیرم . باید اول از همه نگه ش دارم تا ثابت کنم حرومی نیست ، پدر داره و پدرش تخم همون نامرد کثیفه که این لکه رو به پیشونی خودش و مادر فلاک زده اش چسبونده .
یه آزمایش دی ان ای کارم رو راحت میکرد ... ولی نباید بیگدار به آب بزنم . چه بسا که حاجی هم مترصد همین فرصته تا بره بازم نتیجه آزمایش رو عوض کنه . باید صبر کنم ... 6 ماه دیگه صبر کنم و یه روز ظهر تابستون با گر گر آفتاب تیرماه این لکه ننگ رو از نجاست پاک کنم ... وقتی بیاد ، دیگه نمیشه منکرش شد و مطمئنا خاری میشه تو چشم جد و آبادش ...
نسرین و نسترن ، معصومانه به چشمام زل میزنن ... میدونن دردم چیه ولی انقدر نجیب و خوبن که کمتر مستقیم ازم سوال میپرسن ... باهام نجابت به خرج میدن ... و نوید ... هرچند که از نگاه کردن به صورتش عارم میاد ، وقتی فکر میکنم که شاید ، شاید اونم یه ریزه از اون فکرای خراب برادرام رو درموردم داشته باشه . ولی نجابت و سادگی نگاه نوید ، داد میزنه که هنوزم که هنوزه منو به عنوان همون شراره افرا میشناسه .
همون شراره شیطون بچگیا ... همون که شیطنت داشت ولی لجن بازی نداشت ... شوهر خاله که اصلا به روی خودش نمیاره که من چرا و به چه دلیل باید مدتی طولانی توی خونه اونا آوار باشم رو سرشون ... خاله هم سعی میکنه کمتر تو کارم دخالت کنه و بیشتر مدارای حال و احوال خرابم رو داشته باشه . آنی مرتب باهام تماس میگیره برم پیشش تا فکرامون رو روی هم بذاریم ... ولی همون یه بار بسم بود ... دلم برای خودش هم که نسوزه ، برای بچه چهار پنج ماه اش کبابه ...
اگه بتونم هر جایی که شد ، فرقی نداره ، یه جایی سر خودم رو گرم کنم ، قبل از اینکه دردسری برای کس دیگه ای درست کنم ، میتونم برم یه گوشه ای زندگیمو بکنم تا این نبض تپنده با وجودش حیثیت از دست رفته من رو بهم برگردونه ... حس مادری اونچنانی بهش ندارم ... نمیدونم اسم این حس رو چی بذارم ... بچه رضا و نوه حاج قربان مقدم ... تو شیکم من و از خون من تغذیه میشه و زیر پوست کشیده تن من اعلام وجود میکنه ... از فکرش مشمئز میشم و عضلات صورتم منقبض ...
چه حسی میتونم به این موجود بیگناه داشته باشم ؟ تنفر ؟ عشق ؟ نمیخوام ریاکاری و تزویر رو به وجودش تزریق کنم . نمیخوام حسی رو که نمیدونم چیه از روی پوستم به زیر اون ، به رگهای نبض تپنده جنبنده تو بدنم منتقل کنم . نه نفرت نه عشق ... پس نه باهاش درد و دل میکنم و نه وجودش رو به روی خودم میارم ... فقط نگه ش میدارم ، شاید بشه عیسای من و با تولدش موج تهمتهایی که به طرف مادرش سرازیر بود رو خنثی کنه . ادعای تقدس ندارم . مریم نیستم ... روح القدس تو وجودم پرورش پیدا نمیکنه ... ولی ...