PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : زندگی غیر مشترک | sun daughter کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب


صفحه ها : 1 [2] 3 4 5 6 7 8

فاطیما8
۲۹ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
سلام خورشید جون خوبی؟
رمانت خیلی قشنگه اما عزیزم به نظرم بلوط به عنوان یه دختر بالغ هرچقدرم لوس باشه و لجباز نباید اینقدر بچه گونه فکر کنه و 12 روز حموم نره و خودشو اذیت کنه و کارهای دیگه...به نظرم یه همچین ادمی دوس نداره خودش سختی بکشه ترجیح میده فقط ونداد عذاب بکشه...این نظر من بود عزیزم.مرسی

عمه خانم
۲۹ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
خیلی لوسه دیگه بابا این ونداد باید درستش کنه حسابی وهمین طوری به زور ادمش کنه:-2-43-:

albus severoos
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ قبل از ظهر
نهههههههههههههههه بلوط همین جوری خوبه نباید درست بشه لااقل نه به این زودی
تازه من فکر میکردم برای حموم رفتنشم وندادو مجبور به یه کاری کنه اونجوری باحالتر میشد
من بلوطو دوزززززززززززز دارم

سیمت
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر
خورشید جون لطفا بیشتر راجب عواطف و احساسات بلوط بنویس :-2-38-:مرسیییییییییییییییییی سانی جون:-118-:

~miss-mini~
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۲ قبل از ظهر
آخرش خوب تموم میشه؟

misha_porro
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۶ بعد از ظهر
خورشید جان تو بلایی سر این پسرا نیاری، اموراتت نمیگذره،نه؟
حداقل تو داستان های قبلیت مریضیه پسره نهفته بود و از روز اول تو ذوق دختر مردم نمیزد ولی این.......
راستی این بلوطم خیلی لوس و بی منطقه، اعصاب ادم رو خورد میکنه

dey-asa
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۳ بعد از ظهر
رمانت جالبه من دوسش دارم با اینکه موضوعش تکراریه ولی خیلی خوب می نویسی بی هوا نیست روش فکر می کنی.
ممنون از رمانت و وقتی که صرف می کنی..:-2-40-::-2-14-::-118-:

sollmaz
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
سلام روزبخیر،مرسی از پست جدید،خورشید مثل همیشه ازخوندن داستانت لذت میبرم ،مهم نیست قبلا چندتا داستان با این موضوع خونده باشم مهم اینه که این یکی رو تو داری مینویسی،واونقدر جذاب وخاص که واقعا همه چیز داستان ،موضوعش ،لحنش وتمام شخصیت هاش آدم رو جذب میکنه ،عکس العمل بلوط رو خیلی داری عالی مینویسی،تاحالا خیلی خوب بوده ،مرسی وموفق باشی عزیزم.:-2-40-:

sollmaz
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
سلام روزبخیر،مرسی از پست جدید،خورشید مثل همیشه ازخوندن داستانت لذت میبرم ،مهم نیست قبلا چندتا داستان با این موضوع خونده باشم مهم اینه که این یکی رو تو داری مینویسی،واونقدر جذاب وخاص که واقعا همه چیز داستان ،موضوعش ،لحنش وتمام شخصیت هاش آدم رو جذب میکنه ،عکس العمل بلوط رو خیلی داری عالی مینویسی،تاحالا خیلی خوب بوده ،مرسی وموفق باشی عزیزم.:-2-40-:

چپ دست
۳۰ آذر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۳ بعد از ظهر
تا حالا نخوندم ولی میخوام بخونمش :)

جیگول
۱ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۴ بعد از ظهر
این بلوط رو مخ من اسکیت سواری می کنه اااااااااااااااییییییخدا:-2-36-:

زهره ابراهیمی
۲ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
ونداد عاشق شده؟عاشق چشم های آبی؟

padideh_hs
۲ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر
سلام پست امشبت واقعا قشنگ بود توصیفات هم عالی ان فقط به نظرم یه کم خانواده هاشون هم وارد کنی بد نباشه ونداد گناه داره چیکار کنه اگر بلوط لکنت زبوونش مسخره کنه

*Scarlett*
۲ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ قبل از ظهر
عزیزم داستانت و دوست دارم خیلی خوب توصیف میکنی:-2-40-:
مگه ونداد به باباش نگفته بود ک کاری میکنم تا خودتون ازم بخواید تا ازش جدا شم ولی تا الان خیلی با صبوری رفتار کرده.

shahtut
۲ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۵۰ قبل از ظهر
من فکر می کنم ونداد احساس یه پسر و بعد از ازدواج داره.احساس می کنه الان مسئولیت بلوط رو دوششه.باید مواظبش باشه یه جواریی هم شاید فقط یه درصد از جذب چشمای بلوط میشه.

albus severoos
۲ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
سلام عزیزم
برای منم جای سواله ونداد قرار بود حال بلوط رو بگیره ولی الان اصلا نمیخواد زندگیشون از هم بپاشه عجیب نیست؟ مسلما نمیتونه عاشق اخلاق خوشکل بلوط شده باشه ولی ممکنه عاشق قیافش باشه ولی کلا عجیبه که با طلاق مخالفه چون طلاق برای پسره که بد نمیشه برای دختره بد میشه نه ؟

euruse
۲ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۵۰ بعد از ظهر
فقط خدا کنه بلوط تا وقتی زن ونداد هست با پسر دیگه نره!
یکمم اگه اخلاق داشت بهتر بود!

misha_porro
۴ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ قبل از ظهر
راستی در مورد رمان هم تا این جا خوب بوده البته یه ذره درک کردن رفتارهای بلوط برای من سخته که می دونم داستان که پیش رفت این حالت هم برطرف میشه
امیدوارم این لکنت زبون ونداد هم کم کم بر طرف شه چون یه ذره یه جوریه. تو ذوق میزنه

eli5
۴ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۱۱ بعد از ظهر
خورشید جان به خاطر قلم خوبی که داری بهت تبریک میگم و انصافا توی هیچکدوم از رمانات جایی برای نقد و انتقاد باقی نمیذاری و یکی از بهترین نویسنده های سایت هستی.:-2-40-:
فقط فکر میکنم توی آخرین پست یه سوتیه کوچولو دادی:
اونجایی که ونداد رفت دم در تا غذایی که سفارش داده بودو بگیره نوشتی که بوی جوجه کباب در دماغش بود ولی اونجایی که میره توی اتاق بلوط نوشتی جعبه پیتزا رو روی میز گذاشت!

mahtab payda
۵ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۲۵ قبل از ظهر
وقتى مى بينم دختر كم سن و سالى مثل تو تا اين حد فوق العاده مى نويسه واقعا به اين نسل اميدوار مى شم. كتابهاى تو پر از انرژى و حوادث معمولى زندگيه كه تو با قلم روانت به آنها هيجان تازه اى مى دى. در مورد اين كتاب فقط يك نظر شخصى دارم كه شايد خيلى ها نپسندند. كاش مى شد شخصيت مذهبى ونداد رو در مقابل شخصيت متزلزل بلوط قرار ندى و به اين نتيجه تكرارى كه مذهبى بودن باعث خوب بودن آدمها مى شه نرسى.

euruse
۵ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
البته من مخالف اینم که لکنت زبون ونداد خوب بشه. یعنی اگر دلیل جسمانی وجود داشته باشه بهتره که باقی بمونه...
بهتره جوری بشه که در اثر تمرین بهبود پیدا کنه... نه معجزه عشق! ( اینجوری خیلی ملموس تره)

samira1362
۵ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۴ بعد از ظهر
سلام عزیزم ممنون که با این اوضاع داستان قشنگت رو ادامه میدییه سوال مگه بلوط گرافیک نخونده بود چی شد فوق قبول شد شیمی معدنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

SunDaughter☼
۵ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
نه نه...شیمی خونده بود. کجا گفتم گرافیک؟؟؟:-2-37-::-2-35-::-2-37-:
شیمی کاربردی خونده ... یجا اشاره کردم....:-2-38-:
باز من سوتی دادم..:-2-06-:. ریتم قصه بر حسب اینه ک جفتشون شیمی میخونن:-2-40-::-2-38-::-2-31-:

sollmaz
۵ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ بعد از ظهر
سلام شب بخیر خورشیدخانم مرسی که بااین وضع افتضاح سرعت هم اومدی وپست میذاری،عالی بود دلم برای وندادکباب شد،چقدرخوبه که همهج ا یادته این مشکلات وندادرو ،مخصوصا اون اشاره ای که به گوش چپش داشتی ،خوشم میادحواست جمعه،خلاصه همه چی okبود،دستت درد نکنه،راستی منکه یادم نمیادجایی توی داستان خونده باشم که بلوط گرافیک میخونه،تقریبا مطمئنم ازاول شیمی بود.مرسی وشب خوش.

elia65
۶ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
سلام خورشید جون.انگشتات برای نوشتن جادو میکنه:-2-38-:

عزیزم چه جوری شد ونداد عاشق بلوط شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی در موردش نگفتی فقط یهویی وسط داستان نشون دادی که ونداد نمی خواد طلاق بگیر!!!!!!!مگه قرار نبود که اذیتش کنه حتی یجا تو داستان به باباش میگه:-2-43-:
اینم بگم که عاشقتمو همه داستاناتو میخونم:-2-25-::mrgreen::-2-14-:

بیسان تیته
۶ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر
سلام عزیزم من داستان تازه شروع کردم به خوندن کارت مثل همیشه حرف نداره
ولی شخصیت بلوط خیلی یخه و فکر میکنم حالا حالا ها باید منتظر بمونیم تو این یخ کم کم آب بشه البته یه جاهای خوب یکم نرم تر میشه مثل این اخری که می خواد با ونداد شام بخوره یا اینکه با کلی جنجال رفت حموم ولی بالاخره رفت دیگه:-2-27-:شخصیت بلوط رو با تمام یخیش دوست دارم و دلم برا ونداد می سوزه ولی چس شد که یدفعه عاشق بلوط شد
جدا بهت خسته نباشید میگم:-118-:

eli5
۶ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۲۷ بعد از ظهر
پست جدید عالی بود و انقدر ملموس بود که بیشتر احساس میکردم دارم فیلم میبینم تا رمان خوندن.
دراصل انقدر واقعی مینویسی که من به شخصه حتی دیالوگ های ونداد رو نمیتونم عادی بخونم و حتما باید با نوع گویش خودش و با لکنت زبون بخونم. در حال خوندن این پست یه لحظه به خودم اومدم دیدم لب و لوچم خیلی مضحک شده :-2-22-:
خدا رو شکر که کسی تو اتاق نبود وگرنه تا چند روز سوژه خنده بودم:-2-06-: خورشید جون ببین ما رو به کجا کشوندی:-2-35-:دیوونه شدیم رفت:-2-31-:
در آخر بابت این پستای تپل تو این شرایط بحرانی :-2-22-:ازت ممنونم:-118-:

nasrin22
۶ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۵۳ بعد از ظهر
دستت گل رمانت را خوندم خیلی قشنگ بود حال کردیم فقط ترو خدا مرگ و میرو مریضی ناعلاج توش نباشه میسسسسی

princess74
۶ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
دست درد نكنه خانومى رمانت حرف نداره :-2-40-:فقط اميدوارم هرچه زودتر يخ بلوط در مقابل ونداد طفلى وا بشه:-2-41-:بازم مرسيييييى موفق باشى دوستى جون:-118-:

samira1362
۶ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۰۹ بعد از ظهر
خورشید جان اینا که کوبیده خوردن پس چرا نوشتی معلوم نبود جوجه را چطور طبخ کرده بودند که مسموم شدن؟!این پسره که کار نداره پول این همه غذا از کجا میاره؟

SunDaughter☼
۶ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۲۲ بعد از ظهر
حالا ب اونجاشم میرسیم.:-2-41-:
ببخشید من اینقدر سوتی میدم. حواسم نیست چی مینویسم. شرمنده ببخشید.:-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-::-2-30-:

مونا**
۶ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
سلام خورشید جان. قبل از همه ممنون و تبریک برای قلم زیبایت.
عزیز یه نقد کوچولو داشتم. من خودم یکی از اساتیدم لکنت داشت. زبونش می گرفت . اما خیلی نبود .اما دیگه به نظرم خیلی داری شورش می کنی لکنتشو. دیگه جمله های کوتاه اونم با دوستش یا بلوط که دیگه این همه لکنت نمی خواد. ممنون گلم :-2-40-:

عمه خانم
۶ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر
مرسی عزیزم پستت خیلی باحال بود:-2-40-:
به موقع ونداد بخودش امدم وگرنه بلوط از اینی که هست بدتر میشد ودیگه نمی شدبه زندگیشون امیدوار شد:-2-41-:

~AmestriS~
۷ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
سلام با اینکه موضوع تکراریه اما جوری پردازش شده که اصلا اینطور به نظر نمیاد فقط خواهشی که دارم اینه که شخصیت بلوط و ونداد ملموس تر بشه صحنه ها فوق العاده ملموسه اما شخصیتا نه مرسیی و اینکه میدونم وسط امتحاناتته پس واسه دیر یا زود گذاشتن اصلا بهت گیر نمیدم هر موقع عشقت کشید بذار:-118-:

shahtut
۷ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۳۰ قبل از ظهر
خورشید جونم من داستانت و خیلی دوست دارم اما این پست بلوط جوجه خورد و ونداد کوبیده پس چطور هر دوتا مسموم شدن و اینکه اونجا هم نوشته معلوم نبود جوجه چطور طبخ شده:-118-:

خوتلون
۷ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ قبل از ظهر
مرسی رمانت و بخصوص پردازشت تو داستان عالیه شخصیت بلوط هم با همه پیچیدگیش جالبه اما من عاشق وندادم
از اون پسرای زاهد پیشه که الکی تو داستانا تصویرشون میکنن و وجودم نداره هیچ خوشم نمیاد
وای این با این درگیریاش منو کشته اصلنم نیازاشو پنهون نمیکنه و ادام درنمیاره
فقط .....البته شرمنده ...نمی شه زود زود بذاری من به شوق داستان تو روزی چند بار سر میزنم
بازم مرسی بابت رمانت

melodeee
۷ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااام خورشید جان خوبی؟ خانومیییییییییییییییییییی یییییی خیلی ممنون که تو این اوضاع وحشتناک بازم میای و پستتتتتتتتتتتتتتت میزاری خیلی لطف میکنی مهربون و همه خوشحال میکنی الاخصوص من میگی نقد کنی اخه دختر الان اونقدر خوب نوشتی که جای نقدی نداره کاملا جای تعریف داره فضا سازیهات معرکست خیلی عالی خوب از این خونه به اون خونه میری و محیطو تغییر میدی...... من فک میکنم بلوط و ونداد خیلی زندگی جالبیو باید باهم بگذرونن یعنی رومان خیلی کار داره و خیلی راحت میتونه فضا سازی کنه و کلی اتفاق جالب بیوفته... و به نظرم تازه اول کاره!اخه دوست دارم عاشق شدن این بلوط یک دندرو ببینم باید جالب باشه البته به نظرم کششش الان ونداد بیشتر به خاطر حس رو به رویی با یک دختره که خوب به خاطر یک مکان بودن این دو نفر خواه ناخواه به سمتش کشیده میشه پس یک جورایی باید در ادامه عاشق شدن وندادم داشته باشیم... اخه الان احساس میکنم ونداد هنوز عاشق نشده .... واااای اعتراف عشق از طرف بلوط جاب باید باشه......!!!!!!!! باااااااااااااااازم خورشیدی ازت تشکر میکنم و تلاش میکنم با هر پستت بیام و نظر بدم تا یک جورایی روحیه بگیری ودر اخر با سختی که این کار داره بازم ازت خواهش میکم تا میتونی پست تپل و مپل و خوشمزه بزاری خانومی موفق باشی خورشیدی هیچ وقت غروب نکنیییییییییییییییییییییی ی

س_م_م_
۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ قبل از ظهر
خورشید جون سلام داستان تا اینجا همه چیزش عالیه فقط شخصیت بلوط به نظرم هنوز گنگه در مورد افکار ونداد خوب توضیح میدی ولی افکار بلوط هنوز هیچی نمیدونیم فقط اینکه به خاطره لکنت ونداد ازش متنفره بازم مرسی

asoodeh
۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
سلام سلام....... خوبین شوممممممممممما!
خوب می نقدم:
خیلی قشنگه(کدوم رمان تو قشنگ نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
لکنت ونداد خیلی باحاله.......
فقط یه چیزی....
اگه ونداد اول عاشق بلوط بشه...... خیلی باحال میشه.... آخه تو همه ی رمانا دخترا اول عاشق می شن:-2-33-:
راستی...... خشونت خیلی داستانت و جالب می کنه..... یه نمه خشن ترش کن!(عجب آدمی ام من)

atika
۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
سلام گلم داستانت خیلیییییییی قشنگه اما ونداد خیلی دستو پا چلفتیه چرا اینقدر پخمههههههههههههه زنش باش تو خونست بش دست نمیزنه این دیگه چیه؟بابا بزار یه خورده بش نزدیک بشه باحال تره حداقل بلوط یه خورده بترسه اینقدر لوس بازی در نیارهه دووووووووووست دارم 100000 تا مرررسی

ارههههه اسووده راست میگهههههههههههههههههههه منم موافقم وندادو خششششششششششششششششششن کنننننن بااااااااااااحال میشه جذبش میره بالااااا

SunDaughter☼
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۳۷ بعد از ظهر
بچه ها مرسی از نظرات.:-2-40-::-118-::-2-40-:
خشن شدن ونداد یه پروسه میخواد که خودم تو فکرش هستم نگران نباشید اما فعلا اینطوری رفتار میکنه تا بعد ....:-2-41-:
امیدوارم خوشتون بیاد ....:-2-16-:
منتظر نظراتتون هستم.:-2-38-:
مرسی از همه ی اونا ک میان و نظر میدن ن ن ن. می بوسمشون ن ن ن...:-2-40-::-118-::-2-40-:

ayda90
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
مرسی از رمان قشنگت منکه خوشم اومد همیشه دنبالش میکنم خواهشا اخرش خوب تموم بشه لطفا:-2-14-:

مادام
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر
به نطرم باید یک کاری بکنی که بلوط یک گرم بشه مرسییییییی:-2-40-:

تمنای دل
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ بعد از ظهر
سلام عزیزم خسته نباشی به نظر من ونداد خیلی نی نی به لالای بلوط می ذاره ای کاش کمی خشن تر بر خورد می کرد

بلــوط
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۵۴ بعد از ظهر
من دلم می خواد یکم ونداد نسبت به بلوط بی تفاوت باشه!
یعنی بهتره اینجوری باشه. بهش فرصت کنار اومدن با شرایط رو بده

بهتره یک جورایی ونداد مغرور به نظر بیاد. اینکه لکنت زبون داره دلیل نمی شه که خودشو پایین بگیره! ترحم آمیز به نظر می رسه

azam 24
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ بعد از ظهر
خورشید جون خاله پرتوان ومانا باشی عزیزم:-2-40-:
میگم منم مثل دوستان عاشق وندادم ودوستش دارم(مثل پسرم:mrgreen:فکر ناجور به سرت نزنه:-2-36-:)
مهربونی ونداد یه جور خاصیه؛با اینکه این مشکل به وسیله عموش براش پیش اومده فکر می کنم بسیار بخشنده هم باشه،حس ترحم نیست،دوست داشتن تو وجودشه.نمونه اش یکی از عزیز ترین فردم بود اونم دارای این نقص و همین مهربونی :-2-39-:.
میدونم میتونه بلوط سرتق رو یه طرف خودش بکشونه.از محبت خارها گل میشود.

اینم به خاطر اینکه امروز سه پست گذاشتی بسی تشکر.http://s1.picofile.com/file/7229840214/112_121_zip.gifhttp://www.forum.98ia.com/data:image/gif;base64,R0lGODlhTQBCAPf/AM/Pz28NDf+Sku/V0WNAJs6zs5NQStSCaqRWT0ZzRf+Li7+/vzEnEIgUEcIjNf63t7tpUKVqaFWMVCq2KmNqaBN6E/+CgvzFxo80LL4lMUgwLuqytpR3cv97e956g7ZDJeOQdYuNjs0U AN14WGmxadsaK7aloYVMProlLZ6fn3UyJPLT1BiMGP+kpBuUG//j4/////FOWyo2JoB1bq2GhlEPDtuTlK8VI/AHAM43R+P2/CKjIrIpItYbLS1FDv9zc5QoGP+YmA1WDd7f35E3G4bihgtDC7w 9O+sUJUBCQMtRWMwfMRhCF8lpZaYQACsXDp0yBWpLRHkfGM6Lf KwrGipXJuWnq1RcVYUpBmcnGNxKWFNMKoojFpMcIaxEJP9rax+ cH+imkAk4Cdd8ghBrECarJrZKOpQuBvtlZaiYj6o4HsBUTkQoF 5hhV1YoHdbn7KgfKtSWitJaZeachDxlOeBhabuVlXYlBu/v7+IXKX9/f6UuEdVZMlQ1HsBeV7aFhqA9HLcnKdNnbf/Q0Mh1a/X8/jRXNMjY3eZrc2giB/JhYdihlcdGUMdNJ+z5/djCwg0DASVGJOl2f1khDd9aWkwxHBpaEThIKBc2F8ggM/SSktomNwgjB6IkHUJSQoowG++MjNlqRp+JgqktFndlYh43C1E0 ByNsGhxSEDNEMxwfEeYVJ+7JycJPT7Q1KsdaO+ldZPASI0IdDc EUIqMvDc5zcaAwCubAuhQqDeKdoUdjQOy9wdEdMKJ6ekpQUMMv Pv/Y2Ozh4Tw6ELVZPbUoJvbw8HorHN8YKtoTJOK1r/JpaUlCIW5aPqRHGq+amvRycoQ9PxZMEOktPdNSKQ9jDyewJ7nI zY6annJ7fqu5vW9wcHfId5ypra8qHpyUkK+vr9diPWFeX7+zsG wYFODR0ctwWTtOQpo/OFNAPeHr7p0pECWfJZswG3F4cVYhJ/KAhOKQmfKKk9hvfNdAT88qPPBnc1wwB3hBN74xOPGZn6xQK9uH jXQtD+4fLxSEFP///yH/C05FVFNDQVBFMi4wAwEAAAAh/iVDb3B5cmlnaHQgqSAxOTk5LTIwMDgsIFBvc3RTbWlsZS5ORVQ uACH5BAUyAP8ALAAAAABNAEIAAAj+AP8JHEiwoMGDBAHQWAjA4 BAOCKR0kWJAHMKLGDNqNAjAAJxMS3jNgtZQIIcuDhxkQMGjGxB SG2PK1DjEmINM9LRoKXHshig80JYsmbdvwwArTUap8zazqVOB9 xzksLLiQj5J9eohq1GiB68lKX81uWVFDb+naDemQPGLFStJm/KsQtKvB7I8x7xmUpnB1a0p6lKkHYwQWgZ5K7T0ODY3lmMkq46V 4LV3JbEmA9T00ZNiCOHP/7pkyGWF1+LGjyNProyC2JoBw0z5I2MkkjbPoJ0C6JTBioclPUr MRZI6L2WVrTEPs1etzA4XFYx4WpB75hDRY+ABLyEXifdVebr+L mFNLNkAL/bA7Kg2YQJ0I+3wVI/ZBQUjK5lM85SbB69XsCoFYsMAt9gimz/+gMGeC/5UIENJ82EEDQoZeOBASMHxJNlk4yE34AAQQMGAEUZQUwELzyFY ARMQRojHAjDC+FAgKMiRw4W8mNbDjl9VlsGHcdByhgRFFEFCAk wYUQGCCGKCG2h4hOCJGCVSYyU1RojBBY0ZpARSSEJl4uM+KwwQ xx62THJkAsyccAIBqiipYipQhiPGkgii0kcWXWQhDDXCEIMChS ndJGahGWRwxAorEDIKLVhEg4sUFHbpAAruVEENgtSEQBgAuJDh D4liMICCVEr8ggIcskhBDJf+iRbK10pjDJDUHmeUwgYcKIyxC6 O5iCmBIaL6g8lgQ2DCJIJkfAQPoytYkUMgUnDx6qCJJjooCoFc dgAVaDLABjH4WGGFjXVc4AEvNRiCC4JCfJMWBXiCkScvWqyACC/0eLCLHChMxMOrgRRsMDEtdTPKHlDIIksg+MCjxHbHzNNCCX1UI EaxeqQlBoIuTMCCP6j0IAksknlFzxiCBCxFN93wIPPMMI/y6BmQyMIDCkpcGJxcq8RTgg/L+tPxU0MYgSAL7blAxizvrCK1ZJTJkQEx48hCxShrHEHF1zbvA ekTnAARSJf5cddYPbOMvGwST86Eh9II7tDeBFzAQhz+ZHmNZ1k pwqijxiIH7CG2LbZkoUc0wuzcJXCMERfLPFkwyKQQQkTjqVMfM 2n3BFVk4FgsSIR3XAaBZFFBNInYAsEiUEBxBjND6EGGtac6YJp coyPTRR+WMNs5NUnIN9MVRZPRxw15SF56V5UFwgMuqXxDwBn6Q MGPKo88QgoDVAiakmmRfxfeDcJQuayDLWq0AN0kw0H+cOBBHyA PxvSCAAb8JJLFMlv4wAc+8TLx+Ywn4AlPCXLACDigYgLVsJeKZ GC8jODhG3pQhaio0YVfzIMX++mPcaLHAyoQYRoo/MA06LAFFH6CFq5w3E30U4Ia9mA8ufiFFMpQhuYwqQL+FMjIECg ghk1pjBqV6M0MM9SVr/BFeh+4AwpdKIEAfiAREFgDD87mpZDkiDJ72YcSOlEs9TDJCO0b CB4oIKdlCWEcgdgA2rz4lQ5ZphtxwMI49jiJJxSBAVmYBBamMI puCMpShtoLX/axhk7AL0UNCiJHIoGnBO2gDPZ62S4I5SVFIkd6VJgCINhAAAL0 IRXbYAAB2NCMReyBClusFCK1FYhdmIEfJIiEEPyBIiYxwSAp6F yC7tYeFgiDCrc4Ara6xMyVSE9hEDiALBjQBwJU4gmlnEQzoGCL UcCSGEdQghIoNKhu1cIK6lAFCYogASVJ0B9CoM5AQrDLuhGzPT v+IMMdCJEMV1wLBfhQwhiagI+WLCx2arpEH9ggi2r2QRZYgAIt vEmIAZSJFblowhrWEAdW6IMB/ohGFbZBAlxUsgJH+4c26umPzxFzB/ayBBbicAtCrKEWubCoRaegMDRhYZoyuMQTzgCBO6hylQzAAi32 MApXNMEKA4hqVOMACB/gKToJIAH8/HEFgaSApZ9zDhjc1iBcJACLt5DqABbhh62J7QxbMEQpKzEJCMT BC7Y4wyT60AchAAoLtqDFUr0QTQh4IRGngOAOmESNSFShkob4B wA+hiJIFs0fjSUBJiwhDCzoYxjDUIPhBIuFPl5ClWzgAhXM0I2 viS0RquD+xJIq4ANT3OEMtoDCHdiAiiWB4W5uqwAnWGqEf8gAQ dVY7GUbZIQEJOBOzPKBPe6AhTskYhKVqCYDGPCE1A7MYDL7wB4 iRSVqCIFEnEivECrJyzJMoAw/JG4KNuUPy6nIvGKoQgIkgIliFa0UgMhCKUupiuAxoROwouUYCD FeS1TASmTAZikdBl0mVaMay/UHE1JRNCMwwRBZJcE2JMAE+i63Avd4hYAJwIBN3Y6LsrqUIFYw BVpMopJiKGUWuDCNKcjAvwlaLhn0IEx45bcKVYiGktjLJPteIg yvkIIb6OaDQDDiJl60ow1WEAdbEI1ZshiHGsABgjmAY8pMdmP+ ELea4QwzzXLCOEAYQFAJPLkhA2PIDxNPNyAIHAhBk+ADCObMBy 6QAwBXKCKe8HsFeRa5zZdlmsgQxAAVjkCYXVDCb9RWP16kJBCL SMYdlhWFOYyAD9Pggh3UuAA9uPob8hzIFZbEAjCIlazLlTSGEc SJSXyCCyztwhjWxRjHRKYHmVjJEQZwh137Iwtq4AIXfj2TyVqS Pe0pg32XpaCmMQkS15gEIFiaBTnsYhPHcF4ekH2pIyTDHhNYLD VqwAXDceEcTfkqk2qN7Qi6zQXu9Ta8kqCDbGgAfqhAwQY2AAtp xGAeszgGZTKAj2RAwAcQhKcUqACzLpzAG1Hwhbz+1PJol97zvW StgCdCcIg3nOBdvJxAJRwgB0kgIgduKMUNciAPK2zAD/xYR3tGZciCEeMJOBCBNXwRN4wAIBUmri+271aNbWsYAAvIhihw IAsE/bYMVehCn4JHDV2Moz7E4Edi3+sPU1WqBt44xwl0YI3NxSQFuly WC8AABhfgukFMkNcCuGENIrhhSSG7J7MSYAQyWCnx7mm7peCAD UfAAAaO0IEvKhiTb1CACevNcAWE4ImS4CEc19DBIeh2T2cnIBJ M+m3G/VGDL8niDZfHQxq+8YYnRKAYTmn1FQxBIlLpQhvto4EKKKADc3j 9pUxKQBVi7+0K1GAWvGgANwr+cfk0iEDpFFBHBCJkkAJ8AAIau EY9Az6Bd9Jh+vZULjUaMIsGhMPylzfB961BgVEYgPwF8QgfAAK NUAmqQGvYZl9IxiQ8xCRiEACzoAGH0AkYAAD5Jw46oAGdsGoAO BDFwA4ggEL80DmJp4Dw5w+RhyCy4ARP8AYL0ACicHmX5wjZMA7 41oEEAQQhiEJZQF8hY19MIEzKNSoqgAMNEAIhkAa6ZwKXVwi9F ww4SBAIcAChMEUMgCeWRSJNpiKbtwBDkAowwgFJtwAwUAg6oA1 RKIUjMAJT1AicEHtnZGJugwsUgAdtQAMU8AaFIA5OsAdDQA6i8 A3YkIYDQQNrOEX+0+AFpXBZJVI0TJACFJACOOAE2ZANOuAIh5A OjkAEkxgOhCgQdvAKOzhFXiBby8JmYqANeHAIV9AGBoANDHANb 6ADtHgCIiAFI0eIj2AGYYCIKdRiJ4YLTmACZkgB18AGKtAANfA EGoAOVxAFNWARn/gP5KAGYYBqvjgNk4ALodcgpOcEONAGtOgONxAATfAJAZCOAdAA KNAJBTCNAsEOc1CF2QgEUIAFNQAJFKAHFigKbQAAOhACN9AAAT ACCBAB6piOnfAH8PgP5wACbJiN7IBbewAE2KADMOCFmWcN5BgA XBAKNPAPdiAF6tgAj9CQCAACB5CN0/AB9PZKbvDrBhwgAurwBtYgC0uQjhhgBu/4D8XwBwYQAG3QkP8QASMwilNEBEkwAyLQAA0wDuFgAElHAe7gA F2QjuegBuRAlAdhB41galP0AW7ADbToDSkQAsZABJNQA5MgGg6 gjkCAAVyJEBFgBiBQhcYgA7NIi9agAYAwRXvQCdwCB+ooBSYwl whhB0AwSt+XArSIDZPQCL7IBZ1ADJ2gjuOHmAgRDFEgA9/nDdaADl7Ako3QAJ1wmQFgDJqZEQuQBE/gC1mAQmrADuygQijUCGogBQQpBVu5mhrxCDTQBucQkv9gALRpA L1wkv+gnIMREAAh+QQFCgD/ACwUAAAALQBBAAAI/gD/CRxIcKAzE84KDhT1B4GfNREUSpxYMIIHBQoEeGhDUFQTBRYsdP jxhRIHiigJRsAooEWLIEEIefvXBpSAIA+AvbgQ5AuslCnbWBAw 6MWLQRcePAClIYgAARhDtgB24QsCoBNNSFJg9IFTmC00aXIKFa TIDsBaUDKBVWEECw9etLh5E6bdp1BDjgzyQtm9tgX9WLgwKGNd uzDxRh3J9d0JwAQRWRj0wDDiu0/N7n3hGPLAJh0eXDB8GHNUkT+KPnvs+Z+fDkEK461LN7PmuIMUs fYcoQNclrNnnw5tVIGiSq3/ifrRYS5G0rZPx33xQBGl5NH+reng28JzqGXN6MLtikbRX89uBG 5h3v3585AhucotrwRV8oEI2MPfr5d4EDRoUCLMfQS1wh53+3G3 VwsAKtIHgQNl8I8ZP1SooIIVktTggxD+48FAZnyRYYZflAhggE 88EQiBPRC0IgFofKFAByV+caIirbDxTycdCuSAAwMtA8sXDzDY oCLnhGBEjwWhMBAq5yiiSXWKyMERk0AZQIkklFyFZVvGnKPCl2 SWWRARZqap5ppstummmnSUKcSbdNZp55145qnnnnz26eefgAYK FA6C0vmNnoWseV6hjDbqKFbh7Lnio5RWaumldgJiJyRkBgQAIf kEBQoA/wAsGgAAACkAQQAACP4A/wkc+I+GQYIEOSCQ0kWKAYQQIxI0ACfTEl6zoCXs4sBBBhQ8ugE hJbGkQGMOMtHToqXEsRui/kFbsmTevg0DrDQZpc6kxHsOclhZcSGfpHr1kNUo0YPXko74BN2 yooafT4QpUPxixUrSpjyrkPTrgSzPsaaZPKJwdWuKuhRXB0LLI G+Flh7Hwsbai2TVsRK80n4k1mSAmj5xBXbJkMsKL7x6+foFLBg FsTUDhplK/K9TBiselvQoERaJ5LOB1RLObI/z4jHwRJcAi6T2qjxMl1QmlmyAl9aJu6BgZCXTY5dg85ht+tRjI BsDbtnanBgaigweHFwc7fIvYN1qof4PgACFAWcOgVDIyaGd1+M e8J0KziA+Dq0znI3845I+Q0eLF9GUyXz7rDBAHHvYMslAM0TQC zMRZSGQMMSgcF1HKQ2IYQYZHLHCCoSMQgsW0fyDQAcWpKjAO1E YIpEUxPTHIYYecYjCGAPstMcZpWzxTAcPAPPCC4OsaBIXMVrIo Y0WBkLYAVQkyAABKA4ySAtBPPDCAwIQIBEK/0jBQ4yBlGkmMSF1M8oeUMhCwA8WXNCCAgLU2cIgQUAI0RgDSdF NNzwEKuifo4h4BiSV/NBBEArQWWcQQQwiAB0IlUAQMf/IQsUoaxxBxaeFJojFE//UgaIFjgoAaZYeJCaMOv5qLHLAHnvQYostWegRzRaKouroqkFYo WdJGQwUTSK2QLAIFFCcwQweAq3Ra6OPrgpKBMycwhkBZ+gDhVU DVfLFtL8CW6cHl3DGTyISEmTGuChS+6iq1b5jCWcQEYHGD736W ue/AjR6gQII4PsJQRg02i+1jjba6ANB1IEvQq20gAa8KjrcaIoWcK nMxOEi8sDF/HZwKscpmjyIBQWD/I8KiCiiCMlwQpqyyT+0cIEiLg/khhIzX9zCkC8AI2fAQXawzD9C9CxQH0CjsW8QFxA95AOIpOsyL RAR0ErQaDyjQAsWPHOO0/8UGtEl95hBicxmEFDFPyz8Uw3aEFGD90vefLusd9+ABy744IQX bvjhiCeu+OKHi8D44wOJ87gjgqsA+eWYZ475FZCDqbnLABTeyO cDOaHN4XoQNA7javyDKeFuMO5F4qQKHhAAIfkEBQoA/wAsHQAMACYAIAAACP4A/wkcSLCgQYPMTpwgcLChw4ZSUGTI4MABCndVHmo0yAYOijG7Vqz IlSnTxpMC2RDDZ8WKnBx1LnjgVQOlRlmB8MFTsqRHiWPzWpToY 9OhLB4olDjoWSLPqlXxSvgoSpDWQCCBKGbi1XQVklj1ZlE9KAw pxZ7HvMaKNS/LWINciKGoyKuH07WxkHXpY+mtQAZU5NLtkRaJ4VV5StwQJpAXV SndBC/1mTZP4hI5GMFBNfYTLVdmHWz1WaJ0jyWZcv2SMjYRhDU8slbMt ISXbV4lHexT0umfg6JYpoyKLLGi6NwOJu5b07som2aL9lCJLXG i8YkoAu0yw4/qpGZQbP6Nmk7siBIlElFkJ1bLirqTlf6pGCgLCxRa4wkNWDGAV a4ma6wRByv6MPBPNDfVAYoZbAzEABa07DGKK01YMcCFF8YByFQ bnRPPA88oQsl8AwmDhS20ROgFBAdA4EUi8CnxhQVf1IgGGucU5 IMpd5xhCxR3sMGZP/9M4FAlcvygZAdKftEBGq0QJIRfkSjTQQcWZHllBy20AKVfA1Ww BpZZKmBmli284CU0YP5zSQcCWGCmAGae+cALDyhyCZgndPCAAg IEGmidFtwpwD1g+hHEA4IGEYSgCljQwQUXmJHoA4wK4Kijg0ra wQuW+mVAC8A8uumjdEpqwQUGgFnFOzXAAPNACw/YMEanFgyigC5tMmMBrQ/ks0UVtSw6yCAChNomHW0QwswpA50gCJMItLlRBWAGBAAh+QQFC gD/ACwQAA0AIwAzAAAI/gD/CRxoiZkBPyd0DVzIsKHDgZfeKRDQQkEHRH0eatToQcGFFyAHWU SwsSRBii8eCBDwAFiLDnJMlrQk4ILKlSsfvIwpk+OFIEBxKmhh oQO0ng/bPAAaVIACBUV/+EDakM4Upk2hWvhhgOpCZoSwZrUQtZRXS7Vwil35dOsPklQFKQ iilq5Qsh1+oEEqhFkHkRNxCtX6o/A5pOf+Wnj61KlTrXm/PGiF1MwPYB3ILmYMOXILZW56RkEzqGhmzZo7REYjIF8WpK2CDM qrOjPLlz++oEGjSNnRfxlllWz1YFDFFh9BptTNW4mbJwKfnIFw h8HGc5oGKU8pYDdvSswW/k6CEMeLrTOTHjKxtExJh3cWmPNupUIgG4FcqJjpRoXKHlqJlLT MCWYoYcY50GT0Dxu4LMgFD8QEIiEPPHywBxYmYdIQA0L8w0Qng aCQwYgZoBDIGIRc6NVCXIjowIswoiDIClPQkt6KPgTCiAOZLME LL0tk4kAGNqwQhy1TeZVFBmNkwksPJUTJi5BEDgCBKSt2oYQHS 5SQxyqr5FECL0MGskgyd2Q5hge8HLNKLLGsckwPmZR4xABpKin HLpscgwScSORBpwMoHJGMPSuigsIGG8AiTQzzzHLMlBngkwwES XpViQNySIJIDm6UckMO8lixgR/8rDhQFV10kYUlLAON0wUKxKSqaklk3Krrrrz26uuvwAYr7LDEF mvsscgmq+yyzDbrLK+AbBQQACH5BAUKAP8ALBAAAAAxAEEAAAj +AP8JHEiwoEBnJpwZFCjqDwI/ayIsnEjRYAQPChQI8NCGoKgmCixY6PDjCyUOFVNazCigRYsgQQ h5+9cGlIAgD4C9uBDkCyyVQGlaEDDoxYtBFx48AKUhiAABGUW2 AHbhC4KgFU1IUmD0gVOYLTRpcgo15MgOwFpQMoF1YgQLD160uH kTpt2nUEWSDPJC2b22C/1YuDBIY127MPFGJcn13QnABhFZGPTAMOK7T83ufeEYcsEmHR5c MHwYc9SRP4o+e+x5oJ8OQQrjrUs3s+a4gxSxbv0vQge4LGfPPh 3aqAJFlXgz/NFhbkbStk/HffFAESXl/6L9W9Pht4XnUMv+moXbFY2iv4BR9cnSxY2wf1uYe3/+XKRIrnLNK0EFmAEKBzko8QsKcMiCgHz2JahXcUGggQYl7wEGR ybwrGChFTkEIkUr8nWXYHd7teCgIn1AhgovWqyACC/0eLCLHBl0YcYPNIIIIo0ljViiiT1IAssxJfTAogeCoCDjFzji+ MWSDj74xBOBeDbLO6tUeYyQmcAYyDgEoPGFAh0s+UWTirTCxj+ dtMYFLEjEgsQqVy7hgAMoEFPKMrB88YCIIypyTghGKFdFBrEUi kQeJfCSCZ2BZPEPKucookl1isjRxhDY9XFDHm26iWgPi2YQCA+ 4CGQAJZJQchV2qMDBSw/+x6yCxJufhjqqMQMZc44K2AnUxS/z8FLCMXkUe6WiDojKAxW9FkRNJRlY4UAmr5ZgrZByZqDsB3cQR ESv4wSyQQbTLsHLuUssEWqd3cSBRbMESdHNLiiQO2cmi86ZAQq jUjEFIGfC+48wVNxyBAr1kqvwvqN2MwoEB8gisEB3EJKMK8QEg jA+SozRBD48OLwHFFBMMrFAWMRxCyFr1JLLACvAPIXItmAhCwM nC5QIBLcM4PMAi/hBxSh70HLGFjkPhIkQwmChzzDDqLFH0bRgYfI/OAec9D8+2HMHFnckMklyWOO8tUGlGKSKJWe3RcY/Ufb6dtttu0F3sw7crfdA3nz37fffgAcu+EA4DG54Qd8cXoje6B 3u+OOQR/5POI7HLTm8C/T9weUDiUDB3yEQdLXge/yDQt+jc942JBMHBAA7

~anahita~
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۱ بعد از ظهر
دختر به این سردیم نوبره به خدا!:-2-37-: بگو یه دوره کلاس بره:-2-06-: بابا پسر به این خوبییی!! دخترای این دورو زمونه نمیدونم چی میخوان دیگه والاااا:-2-43-:
اون که هیچی.ولی این پروسه قبول ونداد توسط بلوط خوب داره پیش میره اینکه چقدر افکار منفیشو ادامه بده نمیدونم ولی فعلا ادامه داره از شخصیتش بعیده سریع همه چیو بپذیره ولی مشکل این دختر اینه که شخصیت عادی و همشگیشم(دوران مجردیش) هم اعصاب داغون بود!!!:-2-09-:
یه سوال این داداشه حالیش نیست این چرت و پرتارو میگه!!(شبو با زن خوشگل میخوابی!!) عفت کلام ندارنااا!!! تو هر 2 خونواده یه دونه داغون شخصیتی پیدا میشه!
خورشید جونم ادامه بده باقدرت با این اوضاع اومدیو 3تا پست گذاشتی.ممنون عزیزم ما که میایم نقد روانی شدیم شماها که پست میذارین چه میکنین:-2-36-:

بازیگوش
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۴ بعد از ظهر
مرسی برای همه داستانهای قشنگ و زیبات

به نظر من این داستان یک عاشقانه ارام و زیبا میباشد و امیدوارم پایان خوبی داشته باشد.

:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

doorin
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۸ بعد از ظهر
سرديه بلوط رو دوست دارم چون شبيه خودمه:mrgreen:
مهربونيه ونداد رو تحسين مي كنم چون مهربونيه مرد يكي از
مسائل مهم هر زندگي مشترك موفقه:-118-:

shahtut
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۲۲ بعد از ظهر
فکر کنم بالاخره بلوط با محبتهای ونداد رام میشه.من ونداد و خیلی دوست دارم:-2-40-:مرسی امروز 3 تا پست گذاشتی:-2-40-::-118-:

emaa
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
سلام خورشيد جان خسته نباشي داستانت درعين تكراري بودن موضوع يه جورايي متفاوته
فقط دوست دارم يكم شخصيت ونداد قويتر باشه يه جوري كه بلوط ديگه لكنتش رو نبينه:-2-28-:

Silber
۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
سلام
موضوعش جالبه و خودتون هم خیلی روان می نویسید که من همیشه داستانهاتون رو با اشتیاق دنبال می کنم ولی فکر می کنم بیش از حد دارید بلوط رو سر جوه می دید کمتر دختری با این شخصیت دیده می شه یا ونداد هم خیلی بی دست و پا کمی هیجان داشته باشه بهتر می شه و کمی روحیه هاشون رو تعییر بدن

.:JASMiNe:.
۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
خورشید جان تو که به این خوبی و قشنگی مینویسی من موندم واسه هی اصرار داری ما بیایم نقد؟
بیایم که خودمونو مسخره کنیم؟

خداییش من که عاشق رومانتم...شخصیت ونداد خیلی دوست داشتنی ه ولی به نظرم اگه یه کم غرور و مردونگی هم چاشنیش بکنی دیگه مهشششششششششره.....من که عاشقشم...
این بلوطم خیلی سرده...بعضی وفتا دلم میخواد بزنمش...!
این وحیدم که هی واسه خودش تز میده ها!!!؟؟؟
این بد بخت کجا شبا پیش زنشه؟؟
زیادی حرف بزنه اینم میزنم...:-2-33-:

عاشقتم گلم...منتظر ادامه این شاهکار ادبیت هستیم....:-2-40-::-2-38-::-2-16-:

Farnaz
۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
خورشیدی مرسییییییییییییی که تو این اوضاع وحشتناک با این سرعت میای پست میذاری مرسییییییییی:-118-:
این پست شما اسپم محسوب میشه و خلاف قوانین هست
تو این تاپیک فقط باید نقد کنید کتابو

Sahar.M
۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
خسته نباشی خانوم...رمانت قشنگه...:-118-:
اما میدونی من کلا یه یخی و بی تفاوتی رو تو کل رمانات احساس میکنم...نه این که از جذابیت رمانات کم کنه...نه اما منو یکم اذیت میکنه....
این که دوستان میخوان ونداد مغرور و محکم....اینا باشه واسه اینه که این جور شخصیتا زود ادمو جذب میکنه در حالی که خیلی از پسرا مثل وندادن.:mrgreen:...اصلا مگه همه مردها قوی محکمن....:-119-:
ادامه بده...وندادم یه روزی ایشالا قوی میشه...این وندادم خدا بخواد یخش آب میشه...:-2-28-:
در کل کارات متفاوته...:-2-40-:

melodeee
۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا اااااااااااام خورشید خانوم گل عزیییییییزززززمممم مرسیییییییییییییییییییی وای نمیدونی چقدر خوشحال شدو دیدم سه پست گذاشتی اونم تو این شرایط حاد... (باور کن بی هوا تو مهمونی با گوشیم اومدم وقتی دیدم نزدیک بود جیغ بزنم که خوب شد خودمو کنترل کردم وگرنه ... حالا فک کن تو مهمونی همه خوشگل نشستن یک ادم تابلو مثل من گوشیشو گذشته روپاش اروم اروم زیرچشمی داره میخونه...چقدرررررر سعی کردم طبیعی باشم وای چقدر الکی به حرفای اطرافیانم سر تکون دادم حالا فقط کافی بود یکی بگه هم تو بگو چی گفتم.... خوب خشگله اونقدر خو ب مینویسی که ادم دلش نمیاد دل بکنه...)بگذریم الان رسیدم خونه لباس درنیاورده گفتم بیام تشکر کنم... بریم سر وقت رومان...تا الان که عالی بوده فوق العاده نوشتی خوب واردی خانومی... یک جورایی حس میکنم ونداد میشه استاد بلوط اگه این بشه فک میکنم خوبه اخه بلوط خیلی وندادو دست کم گرفته یعنی همینطور نوشتی اصلا حسابش نمیکنه!خوب وندادم طفلی بخاطر شرایطش ودوری از اجتماع گوشه گیر شده بخاطر همینه که اعتماد به نفسش پایینه (البته تو رابطه بابلوط به نظر من هرکس جای اون بود جلوی بلوط انقدر وا میداد اخه اینجور روابط حتی سطحی هم نداشته قول میدم تو دانشگاهم با کسی حتی حرف نزده...فقط دوستش همون ارسلانه...پس دوستان حق بدن که انقدر دنبال بلوط باشه تا توجه اونو به خودش جلب کنه هرچی باشه پسره و نیاز داره به این رابطه ونمیخواد این موقعیتو از دست بده)حالا باید بره تو دانشگاه و خودی نشون بده البته خورشیدی یک نکته ببین اگر با همین شرایط(لکنت زبان ونداد)بره تو دانشگاه بدون اوضاش بدتر میشه اخه میدونی تو دانشگاه بچه های لوس زیادن که فقط کارشون مسخره کردنه!!!اگربااین شرایط بره وجلوی بلوط کسی بهش بخنده بشتر خورد میشه و بیشتر از چشم بلوط میوفته!با یک دوره درمان گفتار درمانیییییی چطوری خورشید!!!!!فک نمیکنی این پیشرفت علم باید در رفع مشکل ونداد به کار بیاد!!!!!!!!حالا مشکلش کاملم رفع نشه ولی تا حدی اعتماد بنفس بره بالا!!!!!!!!!حتی اگر استاد بلوط نشد یکجا تو دانشگاه مشغول باشه و یک سمت خوب بگیره!!!!! مهربانی ونداد فوق العاده خوبه اما مردانگی یک مرد خیلی مهمتره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بلوط باید سرش بخوره به سنگ بفهمه که ونداد یک تار موش میرزه به صدتا مثل شروین و کورش..... گفتم کورش خوب شد یادم اومد اافریییییییین خوب تو داستان اوردیش اخه اینجور پسرا تا تلافی نکنن ول کن نیستن....(پسره بد میگه :ونداد پخمس...خورشید هم به این کورش ثابت کن پخمه کیه!!!!!) ونداد باید به بلوط اثبات بشه البته نه به تنها بلوط بلکه باید بخودشم اثبات بشه!!!!!!!!! اوردن یک روانشناس در زندگی ونداد فک میکنم مسایل ونداد تا حدی حل بشه والبته خوبیش اینه که با خوندن یک رومان بچه ها میفهمن با داشتن یک مشکل نباید از دیگران فرار کرد!درحالی که پذیرفتن یک روانشناس(که خیلی ها نمیپذیرن) میتونن خیلی راحت با مشکلاتشون کنار بیان!و به خودشون بیان خوب خورشید خانوم بازم تشکککککککرررررررررر کلی سپاگذارییییییی ولی لطفا بازم ما را با 3 پس در یک روز خجالت بده!!!!!!!تا حالی بحولی بشییییییم خورشیدی غروب نکنی منتظر پستای قشنگت هستم

من از همه معذرت میخوام چون با فیل میام نمیتونم از فنت خوب استفاده کنم برای همین ریز نوشتم و پشت سر همه.....به بزرگواری ببخشید

cole
۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
خورشید جون:
خیلی ممنون بابت رمان زیبات و زمانی که برای ما میگذاری. رمان بیان کننده خیلی مسائل در جامعه ماست و بسیار روان میباشد.
شخصیت ونداد با مشکلی که عموش مسببش بوده، بسیار مهربان و بخشنده است، در کلّ شخصیت والایی دارد و فقط این شخصیت اعتماد به نفس کمی درد که فکر میکنم در ادامه رمان این مسائل هم حل میشود.
بلوط به خاطر داشتن اخلاقی سرکش، شخصیتی متفاوت دارد و قبول خیلی مسائل برای او زمان زیادی میخواهد و همین طور مهرو محبت در قلب او رنگ دیگری دارد چون در شرایط کنونی احساس میکند که همهچیز به او تحمیل شده و هیچ کدام به نفع او نیست.....
ولی در کلّ تا این جا داستان را خیلی خوب بیان کردی، فقط امیدوارم شخصیت ونداد خورد نشود بلکه بهتر هم شود و همین طور پایان خوبی داشته باشد.
مرسی از تمام زحمات شما.......:-118-:

tiger1978
۹ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۰۹ بعد از ظهر
سلام ممنون از داستان قشنگت به نظر من بلوط زیادی داره نامردی می کنه این دو تا هر دو شرایط یکسان داشتند و نا خواسته وسط این زندگی پرت شدند اما ونداد تمام سعیش را می کنه که اوضاع بهتر شه اما بلوط هیچی تاره مشکلی که ونداد داره تفصیر پدر این بوده ماکه امیدواریم عاقبت به خیر شوند!! اما خواهشا پای این کوروش را تو ز ندگی اینها باز نکن این ونداد گناه داره
این بنده خدا اولین کاراکتر مرد تو داستانها که هیچ مشکلی نداشته!!

baroonii25
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۱۱ قبل از ظهر
سلام خورشید خانم خسته نباشی به جرات میگم قلمت روز به روز قوی تر میشه اینو پله به پله میشه تو داستانات دید اینکه موضوع تکراریه خودتم اشاره کرده بودی اما اینکه ونداد لکنت زبان داره خیلی جالب توجه بود وقتی گفتی یه بارزه داره به هر چیزی فکر کردم جز این !!! اما اینکه دو تاشون آدمای خون سردیند فکر کنم داستانتو از بند تکراری بودن تا حدودی رها میکنه در مجموع مثل همیشه گرم و روان و ملموس و آفتابی نوشتی البته من داستانو تموم نکردم اما طاقت نیاوردم تا آخرش :-2-14-: موفق باشی عزیزم

taty9918
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۲۳ قبل از ظهر
خورشید جون همیشه از اینکه روی شخصیت های داستانات کار میکنی تا متفاوت باشن خوشم میاد:-2-25-:
لکنت داشتن وندادم هم ایده ی جالبیه:mrgreen:برای اینکه داستانت مثل داستانای مشابهش نشه سعی کن از اتفاقای متفاوتی استفاده کنی:-2-37-:
طرح شرمنده سازی کاربر سایت برای گذاشتن پستای بیشتر:-2-27-:

foroogh 54
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ قبل از ظهر
سلام خورشید خانومی. دست مریزاد واقعا قلم شیوایی داری خیلی زیبا می نویسی.فقط اگه میشد ونداد رو محکم تر نشون بدی که عالی میشد آخه همینطور که بلوط مخالف این ازدواج بود ونداد هم همینطور بود حالا میگیم بلوط خیلی سرکش بوده ولی این ونداد بیچاره که صداش هم در نمیاد اخه .بلوط دیگه داره زیاده روی میکنه .به نظر من اگه ونداد یه کمی از لکنتش کمتر میشد بهتر بود .آخه من این قسمت رو که خوندم خیلی دلم واسه ی ونداد سوخت .البته بلوط رو هم می فهمم.در هر صورت عالی می نویسی .این نظر من بود .نظر خود تو واسه ی همه ی ما متینه اینطور نیست بچه ها؟؟؟؟ مرسی از تو که با این سرعت پایین سایت واسه مون پست می زاری دستت رو می بوسم و برات آرزوی موفقیت دارم.:-2-25-:

-Farimah-
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۵۴ بعد از ظهر
سلام !
خوبی ؟
وای ببخشید خیلی وقته نیومدم ... ! :-2-35-:
خب حالا اصل قضیه :-2-27-:
اون موقع که یهو پریدی تو زندگیشون من یکی رو که شوکه کردی ! جدید بود ولی یه کم آدم رو گیج می کرد . درمورد اینکه چطور ونداد با قضیه کنار اومده و اینا . ولی بعدش با ادامه خوبت فراموش کردیم .
شخصیت ونداد و بلوط رو خیلی خیلی دوست دارم ! فقط بقیه هنوز تو ذهنم جا نیفتادن :-2-27-:
بلوط ولی عالیه ! اینکه شخصیت هات سیاه و سفید نیستن خیلی خوبه . بعضی رفتارای بلوط این رو نشون میده . خیلی دوست دارم بدونم چطوری بلوط رو میخوای سر به راه کنی ! فقط خیلی هم خوبه خوب نشه !:-2-35-:
ونداد رو دوست دارم . فقط هنوز خیلی احساسش برام ملموس نیست . که تو چند تا پست دیگه فکر کنم بفهمیم چطوریه !
مرسی !!!!!!
مخصوصاً به خاطر این که تو این روزا هم میذاری !:-2-40-::-2-40-::-2-40-:

roya1365
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۰۹ بعد از ظهر
سلم خوبی
این رمانتو خیلی زیاد دوست دارم
لطفا یه خورده بلوط ادب کن
خواننده عصبی میشه

♥BAHAR♥
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۳۷ بعد از ظهر
سلام عزیزم ! من امروز شروع کردم به خوندن رمانت! خیلی زیبا مینویسی خانومی :-118-:× یه حس قشنگ رو درونم ایجاد کرده :-2-27-:

خب حالا نقدمون ::-2-08-:
به نظر من نیازه با یه شوک این لکنت ونداد جون از بین بره ! آخه میدونی خیلی بی دست و پا نشونش میده . به نظرم شخصیت بلوط خیلی خشک و نفوذ ناپذیره. یکمی نیاز به تغییر داره ( البته ما کی باشیم که از این خانوم ایراد بگیریم :-2-35-: ) یکمی ونداد رو قوی نشون بده . خیلی در مقابل بلوط کوتاه میاد. اینجوری ماهم جون به سر نمیشیم :-2-37-:

زیادی حرف زدم :-2-39-:
بازممممم مرسیییییییییییییییییییی:-2-40-:

sollmaz
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۵۰ بعد از ظهر
سلام خورشیدخانم مرسی ازاون پستی که به من تقدیم کردی،من حسابی احساساتی شدم ،چه پست پراحساس وزیبایی هم بود،فوق العاده بودن این پستای اخیرت عزیزم ،فقط منو ببخش که نقدنمیام نمیدونم چرا اصلا نمتونم پست بذارم کلا ،سیستمم به هم ریخته از پریشب دارم تلاش میکنم که بتونم یه پست کوچولو توی اینجا بذارم ولی نمیشد،عالی نوشتی،چقدرمن این شخصیت مهربون وساده ی وندادرو دوست دارم ،اصولا توی رمان ها شخصیت جذاب رو یه آدم مغرور ومحکم وخلاصه ...این طوری توصیف میکنن ،ولی نمیدونی من چقدرجذب این شخصیت خاص وندادشدم،بلوط رو هم خیلی خوب داری جلو میبری،شخصیتش خیلی آروم آروم داره مطابق با اون چیزی که اول نشون دادی هماهنگ پیش میره ودرکناراین به نظرم خحیلی هم جذاب وطبیعی داری مینویسی بلوط رو،کلا عالی بود دیگه ،دستت درد نکنه ،مرسی وموفق باشی.

f_javid
۱۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
سلام دوست عزیز. باید اعتراف کنم که هر زمان کوچکترین وقت آزادی پیدا میکنم یکی از جاهایی که حتما سر میزنم رمان شماست. واقعا لذت میبرم از طرز نگارشش و باهاش خیلی ارتباط خوبی تونستم بر قرار کنم. واقعا قلم زیبایی داری. رمانت هم شخصیت های جالبی داره. هم ونداد شخصیت خاصی داره هم بلوط. و این تضاد ایندو در کنار هم تونسته صحنه های دوست داشتنی ای رو خلق کنه. موفق باشی.:-118-:

PaniSpy
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۰۶ بعد از ظهر
سلام بر شما نویسنده ی خوب...

من تاحالا درگیر یک کتاب ایرانی نشده بودم... جز شاهکار های صادق هدایت و جلال ال احمد به جرئت می تونم بگم فقط همخونه رو خوندم و کتابی به نام کوله بار عهد که منو از زندگی ناامید کرد...
با توجه به سر شلوغم ابدا قصد درگیر کردن خودم با انجمن رو نداشتم ...مخصوصا اینکه من حتی به انجمنی که مدیرشم هم خیلی وقته که سر نزدم... ولی قلم قشنگ و حرفه ایت کلا ادمو می گیره... بعد از خوندن فصل اول زندگی غیر مشترک نوتریکا 2 رو خوندم... اولش کلی حرص خوردم که چرا چنین ذهن خلاقی باید روی یک موضوع تکراری مانور بده...
ولی واسم خیلی جالب شد!!!
بعد از اینکه کمی خودم رو درگیر داستان کردم دیدم این داستان پتانسیل فوق العاده بالایی برای بهترین شدن داره...
از خصوصیت ویژه ی ونداد خیلی خوشم اومد... راستش از وقتی فهمیدم ونداد این خصوصیتو داره گفتم :دمش گرم...زد به هدف...
از اینکه به داستان تو برخورد کردم واقعا خوشحالم و افتخار می کنم که ایران نویسنده های حرفه ای هم داره که می تونن با خلاقیتشون ادبیات گذشته ی ایران رو زنده کنند...
چند تا توصیه ی کوچیک...
شخصیت هاتو پیچیده کن که بشه روشون مانور داد... پیچیدگی هایی که باعث بشه ذهن خواننده درگیر بشه...واسه خودشون تجزیه تحلیل کنند و عمق داستان رو بفهمند... توی هر نگاه یک تعبیر و یک معنی قرار بده... تا خواننده ها بفهمند تو ننوشتی که فقط نوشته باشی...بلکه نوشتی تا ثبت بشی...
خیلی خوشم اومد وقتی دیدم اونقدر شخصیت هاتو دوست داری که نذاشتی بد بد یا خوب خوب باشن... شخصیت های طوسی رنگ کتابتو خیلی دوست دارم...
وقتی دیدم ونداد داره خودشو وفق میده تعجب کردم با خودم گفتم...مگه دختر ها راحت تر کنار نمیان؟ می تونستم واسه سردی بلوط توجیه بیارم اما برای گرمی ونداد هرگز نتونستم...خوشحال میشم اگه توجیهم کنی... و ممنون از داستان قشنگت...!!!
:-2-25-:

melodeee
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۱۰ بعد از ظهر
سلام عصربخیر
خورشید جان اخرین پستو دوباره خوندم .میخوام بگم حالا که وندادوبلوط تصمیم گرفتن باهم برن بیرون بهتر نیست یک خورده وندادوبکشی بالا خوب اینطور که من متوجه شدم وندادباید جوان خوش تیپی باشه وتاالانم فقط به خاطر لکنتش از بقیه فاصله گرفته،اگر بلوط متوجه بشه ونداد در جامعه جوان مغولی به نظر میاد وانقدرهاهم داغون نیست !انقدر باهاش سرد نمیشه البته میدونم هنوز زوده برای رابطه خوب شدن ولی باید از یک جاهایی کوچلو کوچلو شروع بشه !که اگررابطه ایجاد شد کسی نیاد بگه چی شد از کجا شروع شد !البته من بعنوان یک مخاطب هنوز دوست دارم روی شخصیتا بقول panipyمانرو داشته باشی و یک جورایی زود وا ندی!ولی خوب باید از یک جا شروع بشه دیگه!!!!
امیدوارم بلوط بفهمه یک پسر همچیش تو زبون بازیش نیست!اخه تا الان با پسرایی بوده که فقط براش زبون بازی کردن واز جوانمردی یک جورایی بویی نبوردن!!!!!
خانومی منتظر پستات هستم لطف زود بزار که دلم اب شد!!!

هلن ناز
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
خیلی خوبه که ایندفعه شخصیت های داستان همه چی تموم نیستن و اینکه یبار هم دیدیم که یه پسر قدم جلو میذاره و الکی مغرور نیست

شایسته بانو
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۵۴ بعد از ظهر
همممم..
این کوروش نقش داره بازم ؟؟!! یه حس غریبی بهم میگه ... نقشش خیلی پررنگه ... این 1 !
بنظرم ونداد آدم ضعیفی نیست !!! با محبته ولی ضعیف رو بعید بدونم .. این 2 !!
بلوطم اونقدرام که نشون میده سرد نیست ... بیشتر زبونش تلخه ... این 3 !!!
خورشید دمت گرم ... این 4 !!!!

sara angel
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۳۰ بعد از ظهر
سلام خیلی دلم برا ونداد می سوزه نذار بلوط مسخره اش کنه خورشید جون گناه داره اونجایی که اداشو در اورد خیلی عصبی شدم خیلی موضوشو دوس دارم....مرسی گلم

solia
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۶ بعد از ظهر
سلام خورشید خانم دلمون برای این ونداد کباب شده اخه این دختره چرا عین فریزر یخه هیچی احساسات نداره راستی چرا بهش نمیگن این بلا رو بابای خودش سر این طفل معصوم اورده

.:JASMiNe:.
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
سلام خورشید خانم دلمون برای این ونداد کباب شده اخه این دختره چرا عین فریزر یخه هیچی احساسات نداره راستی چرا بهش نمیگن این بلا رو بابای خودش سر این طفل معصوم اورده

ا؟
مگه بهش نگفتن؟؟؟
تا اونجایی که یادمه بهش گفتنا؟؟

منم با شایسته موافقم...
کوروش اگه نقشی داشته باشه..مسلما نقشش پر رنگه...
ولی من یه جور دیگه فک میکنم!!
به نظر من این کوروشه واسه این که بلوط رو حرس بده یا اذیتش کنه چون فهمیده بلوط از زندگی کردن با ونداد راضی نیس سعی میکنه که این 2 تا رو با هم جوش بده و کاری کنه که ونداد از بلوط خوشش بیاد...
هر چند این جورایی که بوش میاد به نظر من همین الانشم این ونداد خان همچینام از بلوط بدش نمیاد!!
یه چیزی بگم؟
من وندادو خیلی دوس دارم...
خیلی از بلوط ناراحتم...دیدین ونداد واسه املت چه قدر ذوق کرد؟
اما به نظر من بلوط اونقدی که به نظر میاد بی احساس نیس...مشکلش اینه که تا با کسی صمیمی نشه نمیتونه باش ارتباط برقرار کنه...مخوصا زناشویی!!!

میدونی سانی؟
اینکه این بلوط تو خونه هیچ کاری نمیکنه یه جورایی عجیبه؟
اون به هر حال زنه خونس و با توجه به فرهنگ غلط ما ایرانیا اون باید کارای خونه از جمله اشپزی و نظافت و .. رو انجام بده...
البته این که تو داری این رو تکذیب میکنی واسم جالبه....
یه مدل تهاجم فرهنگیه!!!!!البته فرهنگ غلط....
هر چند انگاری بلوطم داره کم کم با وظایفش کنار میاد...
منظر ادامه هستیما؟
بوس

shadi1356
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۱ بعد از ظهر
من خیلی از داستانت خوشم می یاد. ریتم الانش خیلی خوبه همین جور ادامه بده. همین طور که بلوط داره لجبازی می کنه خوبه. من از اینکه زود با هم خوب میشن خوشم نمی یاد به نظر من اینطور داستان جذابیت بیشتری داره. از شخصیت ونداد خوشم اومده و از اینکه سعی داره نظر بلوط رو جلب کنه. در اخر ممنون از داستانت.

arman_iran
۱۱ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
باید بگویم سبک نوشتنت بسیار زیباست .شخصیتهای داستان همچی تمام نیستند.بالاخره هر کس یک عیبی دارد. آنقدر که در داستان در مورد شخصیت بلوط گفته شده در بارهٔ شخصیت ونداد اطلاعاتی ندادی کمی بیشتر شخصیت ونداد را باز کن مردها هرچقدر شخصیت محکمتری داشته باشند زنها بیشتر طالب آنها هستند . ونداد را به خاطر زن ندیده بودن به دست و پای بلوط ننداز.میدانی چیزی که داستان را همیشه در ذهن انسان تداعی میکند محکم بودن یکی از طرفین عاشقی استکه در انتها به التماس میافتد در هر شکل دوست دارم زودتر ببینم داستانت چه سرانجامی پیدا میکند .امیدوارم مثل نوتریکا آخرش را برای اینکه تمام کنی ننویسی.و با دقت اول آخر داستان را بنویس بد ادامه را برّ اساس آخر داستان ادامه بده.البته شرمنده من بلد نیستم داستان بنویسم ولی با ساختار زیبا و محکمی که نوتریکا داشت این پایان چیز جالبی نبود.موفق باشی

عمه خانم
۱۲ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
مرسی عزیزم از رمان قشنگت:-118-:
ولی جالب میشه که کوروش برای لجبازی بابلوط اون دو تا روبه هم نزدیک کنه:mrgreen:

asoodeh
۱۲ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
سلام.... بازم منم.....
اومدم بگم شخصیت بلوط خیلی خشکه..... این خشکیش خیلی خوبه.... ولی زیاد غیر طبیعی نشه..... ونداد هم که ماهه بچم.... فقط افکار بلوط یکم دور و بر ونداد بچرخون...

tpirouz
۱۳ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
خیلی قشنگه . خیلی از شخصیتها خوشم اومد. ولی نامردیه از 9ام پست نذاشتی بابا زود باش دیگه تروخدا. مردیم از انتظار. باز هم مرسی. حداقل روزی یه پست بذار لطفا. موفق باشی.:-119-:

soooo
۱۳ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۳۹ بعد از ظهر
خیلی خوب فضا سازی کردی و داری خوب پیش میری فقط خواهشا بلوط خیلی زود نرم نشه که قضیه لوس میشه یعنی منظورم اینه که لطفا رمانت دچار شتاب زدگی نشه ، مرسی

misha_porro
۱۴ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۲۲ قبل از ظهر
خورشید جون اگه اشتباه نکرده باشم یه جاش رو اشتباه نوشتی
تو بیمارستان بلوط که به هوش میاد از ونداد میپرسه من کجام؟ اون میگه: رستوران:-2-27-:

~AmestriS~
۱۴ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر
سلام اینطور که از روند داستان پیداس مثله اینکه اول ونداد عاشق بلوط میشه اگه همینطور پیش بره عاللللللللللللللیه این همه توی کتابا دخترا غرورشونو زیر پا گذاشتنو ابروی دخترا رو بردن یه بارم پسرا:-2-06-:نقصی که شخصیت اول داستان داره(ونداد) به نظرم خوبه که این نقصو داره همیشه تو رمانای ایرانی پسر دخترا ستاره های هالیوودن مگه میشه؟؟؟:-2-15-:

hasti_azadi
۱۶ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۹ بعد از ظهر
سلام عزیزم

خسته نباشی

نمیدونم تا حالا اومدم واسه نقد یا نه...از بس داستانای در حال تایپ زیاده آدم قاطی میکنه:-2-37-:

کاش ونداد خوب شه دوست ندارم لکنت داره وقتی که بلوط مسخره ش میکنه من معذب میشم :-2-41-:دلم براش میسوزه زیاده هم ذلیله:-2-36-:
منتظر ادامه ش هستم زودتر بزار

honey_x
۱۶ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۸ بعد از ظهر
پستای اسپم حذف شدن! نفر بعدی که پست بی ربط بده و درخواست زود گذاشتن رمانو بده بی بروبرگرد اخطار میگیره!! قوانین هر بخشو رعایت کنید!

white rose
۱۶ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۳۳ بعد از ظهر
سلااام

روند داستانت یه جوریه ک آدم جذب میشه،همین که داستان یه ذرش از دید ونداد و یه درش از دید بلوط گفته میشه...

خوبه که قیافه ی شخصیت هارو یه چیز رویایی برامون ترسیم نکردی این حوری بهتر میشه ارتباط برقرار کرد

به نظرم ونداد هم واقعا عاشق بلوط نشده تا این جای داستان!من ک بیشتر حس کردم احساس نیاز می کنه !

خلاصه جالبه و من دنبالش می کنم .بوووس بوس

asoodeh
۱۷ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
سلامممممم خورشید جون.... یه سوال داشتم؟؟؟؟؟
الان ونداد عاشق بلوطه؟؟؟؟؟؟

mirage
۱۷ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
سلام عزییییییزم ... ما خیلی این رمانت رو دوست میداریم ... مرسی و زود ادامه ش بده .....این یک !!!!
احساس بلوط رو نسبت به کاری که پدرو مادرش در حقش کردن خیلی خوب نشون دادی .... دیالوگ بلوط و مادرش عالی بود ... این دو
همین احساس تو ونداد به قوت بلوط نبود !!!! جز اون یه تیکه کوچولو تو بیمارستان !!!! اینطور استنباط میشه که ونداد بی میل نیست !!!! واقعا اینطوره ؟؟؟
یه نظر شخصی بگم : بدم میاد شخصیت های مثبت به خاطر نیاز جنسی خواهان بهتر شدن روابط باشن ... مثل ونداد !!!! ولی تو این داستان به نظرم خوبه !!!! میتونه شروع یه تغییر بزرگ باشه !!!!
یه سوال هم دارم : چرا ونداد از پول کلانی که بهش رسیده یه شغل مستقل راه نمیندازه ؟؟؟
با اینکه احساس بلوط رو کاملا درک میکنم ولی اصلا شخصیتشو دوست ندارم .... ولی با ونداد تیم جالبی میشن !!! همینو خیلی دوست دارم .... معمولا تو رمان ها یه شخصیت همه چی تموم هست .... ولی اینجا نیست !!!! این خیلی خوبه .... آدم های معمولی ... داستانهای خاص !!!!
بیصبرانه منتظر ادامه ش هستم ..... خداقوت

tpirouz
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۱ قبل از ظهر
با نظر mirageکاملا موافقم. خیلی خوب نقد کرده بود. داستانت خیلی جذابه. ممنون . موفق باشی. منتظریم.

mirage
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر
خورشید جون ... تو فیلم فول هاوس رو دیدی ؟؟؟؟ اگه نه توصیه میکنم ببینی .... البته شخصیت دختر فیلم زمین تا آسمون با بلوط فرق میکرد ولی من روند احساسی داستان رو خیلی دوست داشتم ....
یه جورایی احساس میکنم این روند تو زندگی غیر مشترک هم به وجود بیاد کم کم ...
موفق باشی عزیزم

♥BAHAR♥
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۰۸ بعد از ظهر
سلام عزیزممم ! با این که کم بود ولی عالیییییییییی بود !
فکر کنم این دیر گذاشتن ارزش اینو داشته باشه که یک داستان با روند جدید بخونیممممم× خیلی ماهی عزیزممممم :-2-40-:

mirage
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
گرچه با خوندن یه قسمت نمیشه برای مابقی داستان اظهار نظر کرد ولی رون داستان در این قسمت خیلی خوب بود ... شاید خوب باشه قبل از اینکه ونداد شوهر بلوط بشه ، دوستش بشه ... تونستم منظورمو بگم آیا ؟؟؟

SunDaughter☼
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۰ بعد از ظهر
سلام مرسی از همه ی عزیزانی که نقد شرکت میکنن/:-2-16-:
من زیاد اهل فیلم دیدن نیستم ... نه ندیدمش/:-2-08-::-2-41-:
خیلی سعی کردم دو تا ادم خیلی متفاوت و در یه قصه ی کلیشه ای بگونجونم.... یعنی همه ی تلاشم و کردم که هم سرگرم کننده باشه .. هم هیجانی... نمیدونم چقدر موفق بودم.
نقد کنندگان کم شدنا ا ا ا ا:-2-15-:
منتظر پیشنهادات و نقداتون به شدت هستمممممممممممممم/:-2-41-:
دوستون دارمممممممممممممممممممممم ممممممممم:-2-25-:
مرررررررررررررررررررررررر رسی که همراهیم میکنید..............................:-118-::-2-16-::-2-25-:
هر سوالی بود قول میدم جواب بدم/از این به بعد ب خواست دوستان خوشگل و نازم نقود و جواب میدم ... :-2-40-::-2-40-::-2-40-:

mirage
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
full house داستان دختری بود که مجبور میشه با یه پسر ازدواج کنه ... تو خونه اون مثل خدمتکار بود ... دختر خوشگلی بود اما هرگز دنبال روابط بیرونی نبود ... خودشو با کتاب مشغول کرده بود ... پسره به دختره یه نیمچه علاقه ای داشت ... در حد یکی از هزاران آدم دورو برش ... کاملا معمولی ... در واقع ازش متنفر نبود .... تا اینکه دختره وارد اجتماع میشه و با یکی از آشناهای پسره آشنا میشه ... اون پسره عاشقش میشه ... دختره هم همینطور ... اما شوهر دختره که این قضیه رو میبینه یه جورایی احساس میکنه داره میبازه !!!!! میفته تو رقابت با اون یکی پسره تا توجه زن خودشو بدست بیاره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و ادامه ماجرا ....
اینجا ونداد منو یاد اون میندازه .... من بیصبرانه منتظر ادامه ش هستم .... و خیلی هم منتظر داستان مرد کوچک .... اونو کی ادامه میدی ؟خیلی دوستش دارم :-2-40-:

asha
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ بعد از ظهر
یه جایی یه جوری حال این بلوط گرفته شه ایشالا
دلم واسه این پسر کباب شد بخدا

sabouraneh
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
ونداد خیلی معصوم، نمی شه دوستش نداشت
اما بلوط، خوب بلوط حرص آدمو درمیاره، بدجنسه یه جورایی، از اون آدمایی که یه مهربونی خالص دارن اما دورتا دور این مهربونیه خار داره
فک کنم تا ونداد به اون قسمت وجود بلوط برسه کلی زخمی بشه، طفلک
دست گلت مرسی واقعا
:)

SunDaughter☼
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ بعد از ظهر
full house داستان دختری بود که مجبور میشه با یه پسر ازدواج کنه ... تو خونه اون مثل خدمتکار بود ... دختر خوشگلی بود اما هرگز دنبال روابط بیرونی نبود ... خودشو با کتاب مشغول کرده بود ... پسره به دختره یه نیمچه علاقه ای داشت ... در حد یکی از هزاران آدم دورو برش ... کاملا معمولی ... در واقع ازش متنفر نبود .... تا اینکه دختره وارد اجتماع میشه و با یکی از آشناهای پسره آشنا میشه ... اون پسره عاشقش میشه ... دختره هم همینطور ... اما شوهر دختره که این قضیه رو میبینه یه جورایی احساس میکنه داره میبازه !!!!! میفته تو رقابت با اون یکی پسره تا توجه زن خودشو بدست بیاره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و ادامه ماجرا ....
اینجا ونداد منو یاد اون میندازه .... من بیصبرانه منتظر ادامه ش هستم .... و خیلی هم منتظر داستان مرد کوچک .... اونو کی ادامه میدی ؟خیلی دوستش دارم :-2-40-:
چه فیلم جالبی....
اتفاقا یکی از ایده هام برای ادامه اش همین بود....
ولی منتفی کردمش...
و این جدیده رو ک ذهنمو مشغول کرده رو ادامه میدم....
مرررررررررررررررررررررررر سی
مرد کوچک هم منتظر ماهرخ هستم / اگه بیاد حتما:-2-16-::-2-41-::-2-40-::-2-08-::-2-06-::-2-38-:
منتظر نقداتون هستم:-2-37-:

SunDaughter☼
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
چشم حال بلوط و میگیریم//// نمیدونم شخصیت بلوط هنوز یه سری ناپختگی ها داره/ اما همش ب روند قصه برمیگرده و اینکه تهش چی میشه... امیدوارم رضایت شما رو جلب کنه/
منتظر نظرات هستمممممممم:-2-40-::-2-38-:

.:JASMiNe:.
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
واو...ترکوندی...یه عالمه پست تو یه روز...:-2-16-:
سانی اول از همه یه چیز بگم...
من همون موقع که تو راجع به اون دختره حرف زدی...حدس زدم که ممکنه کار اون پسره باشه..کوروش..:-2-37-:
وبعدش که توی ماشین بلوط داشت واسه خودش به این موضوع فکر میکرد...یه جورایی این احساسه بیشتر شد...:-2-42-:
اینا هم که ماشالا واسه خودشون کم نمیذارن؟!! ولی کاش ونداد هم یه کم خرید میکرد...جالب میشد...:-2-22-:

همونطور که حدس زدم بلوط هم شد همون کدبانوی خونه...
یه خونه ی ایرانی...

خیلی کار خوبی کردی که بلوط تصادف نکرد...اگه این کارو میکردی دیگه واویلا!! بعدم یا میره کما ، ای سی یو...بعدم ونداد هی به خودش فحش میده و میاد و میره...اتفاقا یه پرستار خیِِِِِِِِِِِِِِِِِّـری هم هست که هی به بلوط بگه اره شوهرت اومد بالا سرت گریه کرد....هر روز میاد میره... دوست داره...بعدم بلوط خوب میشه و همه چی به خیر و خوشی تموم میشه...
خلاصه!!! که خوب کاری کردی چیزی ش نشد...
یه حسی میگه که بلوط قراره با لکنت زبون ونداد کنار بیاد...نه این که ونداد معجزه بشه و شفا پیدا کنه(نمونه ای بارز از داستان ایرانی...یا شایدم هندی..:-2-28-:)

دیگه همینا دیگه...:-2-41-:
کافیه؟اینا باشه تا بعد...
بوس

leila.kh
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر
آخه خورشید جان عزیزم از بس رمانت قشنگ و جذابه که به نظرم جای نقد نداره اما خوب حالا که تو میخوای یک چند تا مطلبه که میگم راستش اولش ونداد هم مخالف این ازدواج بود چی شده که حالا آن قدر بلوط براش مهمه و حتی دوسش داره و دوم اینکه چرا بلوط این قدر سرده و حتی این قدر در بعضی موارد تلخ و بد میشه البته فکر میکنم این دختر در طی داستان قرار بزرگ بشه اما خواهشا دل ونداد نشکنه و این قدر لکنت زبون ونداد مسخره نکنه دیگه حرفی نیست به جز اینکه یک دنیا ممنونم از رمان محشرت

padideh_hs
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۹ بعد از ظهر
سلام واقعا با این پستات یک حال جانانه به انجمن دادی بعد از این همه مدت

به نظر من هم ونداد که انقدر از ازدواج بد ش میومد اول داستان صبوری الانش یه کم عجیبه
یه کم که داستان بگذاره این که بلوط توی وجودش یه کم حسادت هم به اطرافیان ونداد داشته باشه بد نیست

jokerlady
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
خورشید بانو خسته نباشی.
از سر زدن دیر به دیر ما به دل نگیر...معرفتمون رو تو راه وی پی ان خرج کردیم:-2-43-:
__________________________________________________ ______________
در همین ابتدا باید بگم که مدتی ازت دلخور بودم. احساس میکردم بدجوری رمانات رو داری دست پایین میگیری.
حس میکردم کم کم دارن در سطح رمانای تجاری به درد نخور میشن.
اما الان خوشحالم.
برگشتی به روزای اوجت.

پردازش شخصیت هات خوبه اما هنوزم روی فضا کم کار میکنی. خواننده قبل از این که بتونه تو فضا قرار بگیره باید بره صحنه ی بعد
تقریبا بیشتر طول رمان من میتونم دو تا آدم که یک نور تو صورتشون افتاده و صورتشون خوب معلومه رو در حال مکالمه تصور کنم اما اطرافشون تو مه و تاریکی است.

داستانی که پردازش شخصیت هاش خیلی بهتر از فضاش باشه باعث میشه بیشتر شبیه متن مکالمات به نفر به نظر بیاد تا داستان
شاید خیلی ها متوجه این قضیه نباشن چون توی اکثر رمان هایی که اینجا نوشته میشه شخصیت پردازی و فضاسازی کلا ضعیف است اما همه جزییات صورت و لباس و گاهی رفتار آدم ها رو دقیق توصیف میکنند.عادت میکنه آدم به این چیزا اما رمان تو حیفه این نقص رو داشته باشه چون شخصیت پردازی هات انصافا سطح بالا و خوب است

مشکل دیگری هم که به نظرم رسید سطحی بودن احساسات است. داری یک احساس عمیق و مهم (مثلا ترس بلوط از هجوم ونداد) رو روایت میکنی اما بی حال است. عمیق نشده.
حس رو خوب منتقل نمیکنه.
خواننده با شخصیت هات نمیترسه, بغض نمیکنه , بی قرار نمیشه.
بیشتر هم احساسات ونداد کم رنگ است به نسبت اهمیتی که براش داره.
مثلا این جمله که : باید حسرت مهم بودن برای بلوطه رو بخوره(یه چی تو همین مایه ها گیر نده جیگر طلا)
این حس حسرت ناشی از مهم بودن و پررنگ بودن احساسات در ونداد است اما خود این جمله حسرت برانگیز نیست.
خواننده درک نمیکنه ونداد حسرت به دل داره.
اگه همچین توقعی ازت دارم به خاطر این که توی «همه ی هستی من» و «راننده سرویس» اینو ازت دیدم.میدونم که میتونی

من از کسی که چیزی ازش ندیدم انتظاری ندارم.به اصطلاح رمانشم نمیخونم. اگه بهت میگم یعنی برام مهمه و واقعا میخوام که اون هنری رو که قبلا ازت دیدم بازم به کار ببری.
این داستان رو با این چیزا میتونی تک کنی چون موضوع تکی نداره.

PaniSpy
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۳۴ بعد از ظهر
به نام پروردگار سمفونی های رقصان...

سلام بر شما نویسنده ی عزیز...
تلاش امروزت در جهت اینکه من برگه ی امتحانیو فردا کاملا قهوه ای تحویل بدم قابل تحسین بود :دی...
از اونجایی که خیلی از این داستان گذشته گیجم که کجاشو نقد کنم واسه همین از اول صفحه ی 5 شروع می کنم میام پایین... هرگونه شکایت در اینباره باعث میشه من برگردم از اول نقد کنم :دی...
راستش من معمولا فیلم نقد می کنم... نه داستان...امیدوارم ایراد های مسخره ام رو ندید بگیری چون معمولا فیلم هیچ نقطه کوری در ذهن باقی نمی گذاره... بحث کتاب جداست... و من خیلی تخصص ندارم...
از کوروش خوشم میاد!!!! خیلیم خوشم میاد...راستش حس می کنم نقش پررنگی خواهد داشت و این نقش پر رنگش منو جذب می کنه... کلا... از وجودش توی داستان خوشم میاد و از شخصیتش خیلی بیش تر از همه چیز... این شخصیت مسلما با یکمی کار و دقت روش باعث میشه داستانت از خیلی از داستان ها قوی تر بشه... واکنش بلوط در مقابل کوروش نفرت و بی حوصلگی به نظر می رسه و اینو خیلی دوست دارم... امیدوارم ترس رو هم واردش کنی... اگر چه...خدای این داستان تویی و فکر توئه که باعث میشه من بخونمش...
و نظر بلوط در مورد ونداد... نظر هر دختر مغروری نسبت به یه کارتون خوابه...(!!!) خیلی خوشم میاد که تا این حد دست کم می گیرتش... اگر چه تکرار این مسئله در ذهن بلوط... ( اینکه ونداد لکنت داره ) داره می شه کابوس هر شبم... خیلی تکرار میشه... و من گیجم... نمی دونم بذارم به پای حرف زدن سوپر افتضاح ونداد یا نفرت اکسترا شدید بلوط از ونداد که نا خودآگاه این ضعفشو در ذهنش بزرگ نشون می دم...
دلم می خواد توصیف های بیش تری توی داستانت ببینم... نه توصیف لباس... توصیف حال و افکار... توصیف فکر یه جورایی تلقین همون افکار به خواننده است...تا موقعی که باور کنند... فکر توجیه هر عمل و عکس العمل داخل داستانه... و من دلم می خواد این داستان حرفه ای رو حرفه ای تر ببینم... و باز هم تکرار می کنم... همه چیز به تو بستگی داره...نظر خواننده در مقابل افکاری که تو توی سرت داری هیچ اهمیتی نداره... خواننده ها به خاطر نوشته های تو اینجان... ولی... تو برای نوشته های اونا اینجا نیستی... پس به خودت افتخار کن و اینقدر هم خودتو دستکم نگیر...
ونداد اینجا نقش ایده ال رو بازی می کنه... جالبه واسم... خیلی خوبه... خیلییییییی ایده اله... من معمولا فکرمو روی دو شخصیت اصلی متمرکز نمی کنم... چون اگه از یکیشون خوشم بیاد بی رحمانه راجع به داستان قضاوت می کنم ... مثل بلایی که دقیقا با یکی از داستان های اینجا سرم اومده و دلم می خواد داستان رو دولا و سه لا کنم :دی...داشتم می گفتم... ونداد شخصیت ایده الی داره که فقط شناخت بلوط رو می طلبه ....تا بلوط دربست و بی قید و شرط بیافته تو دام خوبیش...
و بلوط دقیقا نقطه مقابل ونداده... ونداد میگه...این چیزیه که پیش اومده... خوب یا بد... من کنار میام...بلوط هم کوتاه میاد... اما بلوط داره میگه...عمراااا... پسره ی پپه... عمرا کوتاه نمیام :دی... من عاشق این تضاد هام...!!!
استارت رو ونداد زده... اگه الان عاشق ونداد بودم می گفتم...بلوط باید تاوان پس بده.... باید به اندازه ی تمام محبت های بی جواب ونداد... از ونداد بی محبتی ببینه... اما خوب عاشقش نیستم و به روند خیال پردازی و احترام می گذارم...
جالبه...:دی... بلوط خیلی باحاله...اصلا ونداد رو داخل آدم حساب نمی کنه... تا اونجایی که من از حس دخترانم خبر دارم حتی برای گدای سر کوچم باید خوش تیپ به نظر برسم... یا باید پسر عمه ی 4 سالم حتما با دیدنم بگه خوش تیپی... و این که بلوط اصلا اهمیت نمی ده چطوری با ونداد بره بیرون اوج فاجعه رو نشون می ده... و از این فاجعه ی فجیع خوشم میاد...
قسمتی که بلوط میره جلوی آینه رو دوست نداشتم... افکارش در مورد خودش خیلی غریب بود... خیلی دور بود از خودش... از شخصیتش هم دور بود... کلا...:دی... دور بود ( اما اصلا خودتو ناراحت نکن...این صرفا نظر شخصیه منه)!!!
ونداد یه جورایی به نظر میومد با توضیح دادن اتفاقی که توی رستوران افتاد داره خودشو دلداری میده... به نظر اینطوری میومد که داره میگه... من میدونم که ناراحته... راستش واکنش بلوط حتی واسه ی من هم شکه کننده بود :دی...
مدل موهای خرمایی
فکر کنم مدل اینجا اضافست...
:دی... اگه به نقد ها جواب دادی اینو هم جواب بده... من حس کردم بلوط با ارزیابی کردن ونداد داشته به خودش می گفته پس چرا من ازش خوشم نمیاد؟!؟ این یه ابهام فکریه.... که توی ذهنم داره به بدترین شکل فلوت می زنه...
خرید کردنشون جالب بود... بلوط عین خیلی از دختراست ولی... ونداد شکل هیچ پسری نیست... شخصیت خیلی خاصی براش ساختی ... این شخصیت رو خالصانه ازت می خوام فیکس نگهش داری...
راستی... یه ابهام دیگه وجود داره... بحث یه چک سفید امضا وسط بود... پس نگرانی بلوط راجع به پول واسه ی چیه؟؟؟
وقتی برای اولین بار نیاز بلوط به ونداد رو نشون دادی کیفور شدم... من خوشم میاد یه نویسنده قدم قدم بره جلو... از احساساتی که یهو پیش میان و یهو نمی دونم چی میشه که می پرن بدم میاد... جا داره که برای برداشتن گام اول بهت تبریک بگم...
ساعت 11 و 21 دقیقه...تا سر پست 46... امیدوارم از اینکه ادامش ندادم دلگیر نشی...
راستی... یوزر من پانی اسپای خونده میشه که لوس ترین یوزر دنیاست و خوشحال میشم که "پرنیا" مورد خطاب قرار بگیرم...
این پست رو زدم چون پست قبلیم در این تاپیک به طرز وحشتناکی خجالت اور بود...
با آرزوی بهترین ها... ممنون...
موفق باشید...
فعلا ...!!!:-2-16-:(چه قدر این ناااازه)!!!

*Nafise.a9*
۱۸ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
خانومی سلام، تا اونجاییکه شده کتابهایی که خودت یا گروهی تایپ کردین رو خوندم و خیلی از روش نوشتنت خوشم میاد. :-2-40-:
من مخالف نظر دوستان هستم که میگن ونداد خودش اول مخالف بود حالا چی شد به بلوط احساس داشته باشه!! به نظر من ونداد با زندگی که براش ساختند کنار اومد و یه شخصیتی داره که با موقعیتش حتی ناراضی کنار میاد و اونجوری هم که تو رویاهاش بوده دختر چشم آبی دوست داشته، پس نمیتونه بی دلیل باشه این احساس علاقش. از رفتار احمقانه بلوط خیلی بدم میاد و اصلاً رفتارش رو نمیتونم تحمل کنم،:-2-36-: یه جورایی انگار خونوادش هیچی یادش نداند، آدم وقتی یه غریبه تو خیابون کمکت میکنه، نهایت یه تشکر میکنی اما این دختره مثل چی سرشو میندازه پایین و کارشو انجام میده.:-119-: ببخشید خیلی کفریم از دستش، احساس میکنم از این دخترای از دماغ فیل افتاده هست که تا نوک بینیشونو بیشتر نمیبینن. ولی دلم خیلی برای ونداد میسوزه و احساس میکنم چقدر قراره خون جیگر بخوره از دست این آتیش پاره،:-2-43-: حتی اون موقع که لکنت میگیره و بلوط اداشو در میاره انقدر ناراحت میشم که میگم کاش دمه دستم بود چنان میزدم تو دهنش که صورتشو دیوار یکی شه....:-2-09-: ونداد برای بلوط خیلی زیاده خیلیییی.... :-2-15-: دوست دارم چنان درسی بهش بدی که همش اشک و آهش رو ببینیم و منت کشی که به ونداد میکنه. خیلی حرصی شدم ببخشید تند و تیز نوشتم درباره رفتار شخصیتهااا:-2-39-:
خلاصه که خسته نباشی و وقت میذاری و برای ما تایپ میکنی:-2-40-::-2-40-:

hasti_azadi
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
سلام عزیزم :-2-25-:
امشب اومدم دیدم کلی پست گذاشتی خیلی خوشحال شدم...واقعا خسته نباشی:-2-40-:
رمانت داره عالی پیش میره......
احساس کردم بلوط یه کم داره اخلاقش بهتر میشه ولی باز باید بگم خیلی گند اخلاقه...:-2-36-::-119-:و همچنان دلم واسه ونداد میسوزه.... و بدجوری دچار کمبود محبت از طرف بلوطه:-2-39-:

خیلی عالی داری رو شخصیت بلوط کار میکنی و خوبه که تغییرش داره کم کم ایجاد میشه نه

اینکه ببینیم یهو مهربون شده و به کلی 180 درجه تغییر کرده ...

موفق باشی ...

~Spunk!e~
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
سلام خورشید جان
خیلی وقته نیومدم نقد، فردا هم امتحان دارم و فقط تونستم پروژه ی عملی شو تموم کنم که فردا همگروهی هام شاکی نشن.
پس با عرض شرمندگی وقت نقد و فکر کردن به "چی بنویسم" رو ندارم.
ولی کلی می گم که مثل همیشه عالی می نویسی.
فقط قبلنا بیشتر می رفتی طرف ونداد، ولی الان اکثرا تو ذهن بلوطی.
وای می خوام ننویسم ولی نمیشه.
فردا بعد امتحان هم دوباره سر می زنم.
(ماشا... نقد داستان هم پر و پیمونه پس نگران نقد داستانت نباش!)
این سایتم که قربونش برم درست بشو نیست، آدم دق میکنه تا یه صفحه رو باز کنه
بازم ممنون به خاطر داستانت، (چقد نوشتم!)
موفق و شاد باشی:-118-:

setayesh_p995
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
سلام عزیزم با این پست های زیاد و قشنگی که گذاشتی وظیفه خودم دونستم بیام نقد کنم اونم با این وضع داغون با گوشی یک بارم کلی نوشتم پرید دوباره نوشتم ! به نظر من ونداد 1 عیب داره هزار تا حسن پس چرا هی باید روی عیبش دست بذاریم آلبته درسته طرف اون بلوطه ولی خوب تکرار زیادش یک کمی آزار دهنده است . بعدم ونداد توی المپیاد شیمی برنده شده ،تحصیلکردس ،پیانیست و هزار چیز خوب دیگه پس چرا هنگام خوندن داستان نسبت به اون حس ترحم و دلسوزی داریم و فکر میکنیم با یک آدم بدبخت ،بی پول و ضایع طرفیم خوبه یک ذره وندادم توب موضع قدرت قرار بدی بعدم مگه ونداد قبل از ازدواج انقدر مخالف نبود پس چجوری انقدر راحت این موضوع رو پذیرفت به نظرم یک ذره وندادم توی موضع قدرت قرار بده ولی شخصیت بلوط تا اینجا خوبه با یک ذره خود بزرگ بینی !در کل عزیزم بهت تبریک میگم با این داستان قشنگت امیدوارم همیشه موفق باشی و داستان های خوب خوب بنویسی

SunDaughter☼
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر
واو...ترکوندی...یه عالمه پست تو یه روز...:-2-16-:
سانی اول از همه یه چیز بگم...
من همون موقع که تو راجع به اون دختره حرف زدی...حدس زدم که ممکنه کار اون پسره باشه..کوروش..:-2-37-:
وبعدش که توی ماشین بلوط داشت واسه خودش به این موضوع فکر میکرد...یه جورایی این احساسه بیشتر شد...:-2-42-:
اینا هم که ماشالا واسه خودشون کم نمیذارن؟!! ولی کاش ونداد هم یه کم خرید میکرد...جالب میشد...:-2-22-:

همونطور که حدس زدم بلوط هم شد همون کدبانوی خونه...
یه خونه ی ایرانی...

خیلی کار خوبی کردی که بلوط تصادف نکرد...اگه این کارو میکردی دیگه واویلا!! بعدم یا میره کما ، ای سی یو...بعدم ونداد هی به خودش فحش میده و میاد و میره...اتفاقا یه پرستار خیِِِِِِِِِِِِِِِِِّـری هم هست که هی به بلوط بگه اره شوهرت اومد بالا سرت گریه کرد....هر روز میاد میره... دوست داره...بعدم بلوط خوب میشه و همه چی به خیر و خوشی تموم میشه...
خلاصه!!! که خوب کاری کردی چیزی ش نشد...
یه حسی میگه که بلوط قراره با لکنت زبون ونداد کنار بیاد...نه این که ونداد معجزه بشه و شفا پیدا کنه(نمونه ای بارز از داستان ایرانی...یا شایدم هندی..:-2-28-:)

دیگه همینا دیگه...:-2-41-:
کافیه؟اینا باشه تا بعد...
بوس
========
یاسی جون جون جونمممم... مرسی از نظرت ت ت ت /
وای اره خودمم یه لحظه فکر کردم بیمارستانیش کنم یا نه... بعد عقلم به احساسم غلبه کرد و هیچی نشد. بابااین ماشینا ترمز ای بی اس دارن ... والله....
حالا حس هاتو نیگه دار واسه تهش.... من خودمم نمیدونم اخرش چی میشه / اجی بازم بیا/بوس بوس مرسیییییییییی:-2-40-::-2-38-::-2-41-::-2-25-::-2-16-:
========
آخه خورشید جان عزیزم از بس رمانت قشنگ و جذابه که به نظرم جای نقد نداره اما خوب حالا که تو میخوای یک چند تا مطلبه که میگم راستش اولش ونداد هم مخالف این ازدواج بود چی شده که حالا آن قدر بلوط براش مهمه و حتی دوسش داره و دوم اینکه چرا بلوط این قدر سرده و حتی این قدر در بعضی موارد تلخ و بد میشه البته فکر میکنم این دختر در طی داستان قرار بزرگ بشه اما خواهشا دل ونداد نشکنه و این قدر لکنت زبون ونداد مسخره نکنه دیگه حرفی نیست به جز اینکه یک دنیا ممنونم از رمان محشرت
============
مرسی لیلا جونمممممممممممممممممممم...
مخالفت ونداد و اینکه الان رضایت داره ... در ادامه از زبون خودش وتوضیحاتش بشنوید...
بلوط هم شخصیتش هنوز یه سری ناپختگی ها داره که در ادامه متوجه میشید که چ جور میخواد رفتار کنه.
قربونت برمممممم.مرسی اومدی نظر دادی ووقت گذاشتی.باز بیا:-2-40-::-2-38-::-2-41-::-2-25-::-2-16-:
===========
سلام واقعا با این پستات یک حال جانانه به انجمن دادی بعد از این همه مدت

به نظر من هم ونداد که انقدر از ازدواج بد ش میومد اول داستان صبوری الانش یه کم عجیبه
یه کم که داستان بگذاره این که بلوط توی وجودش یه کم حسادت هم به اطرافیان ونداد داشته باشه بد نیست
===============
سلام پدیده جون ن ن ن ن ن ن.
چاکرتمممممممممممممممممممم مممممم...
همین جوابی که ب لیلا جون دادم به شما هم میدم.... منتظر ادامه ی روند داستان باش عزیز دلم.
بازم بیا:-2-40-::-2-38-::-2-41-::-2-25-::-2-16-:
=============
ورشید بانو خسته نباشی.
از سر زدن دیر به دیر ما به دل نگیر...معرفتمون رو تو راه وی پی ان خرج کردیم:-2-43-:
__________________________________________________ ______________
در همین ابتدا باید بگم که مدتی ازت دلخور بودم. احساس میکردم بدجوری رمانات رو داری دست پایین میگیری.
حس میکردم کم کم دارن در سطح رمانای تجاری به درد نخور میشن.
اما الان خوشحالم.
برگشتی به روزای اوجت.

پردازش شخصیت هات خوبه اما هنوزم روی فضا کم کار میکنی. خواننده قبل از این که بتونه تو فضا قرار بگیره باید بره صحنه ی بعد
تقریبا بیشتر طول رمان من میتونم دو تا آدم که یک نور تو صورتشون افتاده و صورتشون خوب معلومه رو در حال مکالمه تصور کنم اما اطرافشون تو مه و تاریکی است.

داستانی که پردازش شخصیت هاش خیلی بهتر از فضاش باشه باعث میشه بیشتر شبیه متن مکالمات به نفر به نظر بیاد تا داستان
شاید خیلی ها متوجه این قضیه نباشن چون توی اکثر رمان هایی که اینجا نوشته میشه شخصیت پردازی و فضاسازی کلا ضعیف است اما همه جزییات صورت و لباس و گاهی رفتار آدم ها رو دقیق توصیف میکنند.عادت میکنه آدم به این چیزا اما رمان تو حیفه این نقص رو داشته باشه چون شخصیت پردازی هات انصافا سطح بالا و خوب است

مشکل دیگری هم که به نظرم رسید سطحی بودن احساسات است. داری یک احساس عمیق و مهم (مثلا ترس بلوط از هجوم ونداد) رو روایت میکنی اما بی حال است. عمیق نشده.
حس رو خوب منتقل نمیکنه.
خواننده با شخصیت هات نمیترسه, بغض نمیکنه , بی قرار نمیشه.
بیشتر هم احساسات ونداد کم رنگ است به نسبت اهمیتی که براش داره.
مثلا این جمله که : باید حسرت مهم بودن برای بلوطه رو بخوره(یه چی تو همین مایه ها گیر نده جیگر طلا)
این حس حسرت ناشی از مهم بودن و پررنگ بودن احساسات در ونداد است اما خود این جمله حسرت برانگیز نیست.
خواننده درک نمیکنه ونداد حسرت به دل داره.
اگه همچین توقعی ازت دارم به خاطر این که توی «همه ی هستی من» و «راننده سرویس» اینو ازت دیدم.میدونم که میتونی

من از کسی که چیزی ازش ندیدم انتظاری ندارم.به اصطلاح رمانشم نمیخونم. اگه بهت میگم یعنی برام مهمه و واقعا میخوام که اون هنری رو که قبلا ازت دیدم بازم به کار ببری.
این داستان رو با این چیزا میتونی تک کنی چون موضوع تکی نداره.
=========================
وای نمیدونی چقدر من بی قرار این نقودت بودم لیدی
واقعا که این یارو ها سرعت ادم و داغون میکنن
اره خودمم حس میکنم که بیان احساساتشون و کم مینویسم.... یا توصیف محیط /
از ترس اینکه کش دار نشه اینطوری مینویسم... وگرنه دوست دارم یه توصیفاتی از فضایی که اینها درش قرار گرفتن بکنم...
مثل صحنه ی کافی شاپ ک دکورشو از دید بلوط گفتم...
توصیف احساسات و هم راست میگی
یه کمی شماها رو درگیر نمیکنه.... یه ذره باید هیجانشو بیشتر کنم...
ولی بیشتر دوست دارم تو بیان دیالوگ احساسات بیان بشه... نه ذهنی که براشون خلق کردم.
وای من عااااااااااشقتممممممممممم مم
بازم دوست دارم بیای ی ی ی ی ی ی ی
چاکرتمممممممممممممممممممم مممم
دربست ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت:-2-40-::-2-38-::-2-41-::-2-25-::-2-16-:

SunDaughter☼
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۴۹ قبل از ظهر
سلام بر شما نویسنده ی عزیز...
تلاش امروزت در جهت اینکه من برگه ی امتحانیو فردا کاملا قهوه ای تحویل بدم قابل تحسین بود :دی...
از اونجایی که خیلی از این داستان گذشته گیجم که کجاشو نقد کنم واسه همین از اول صفحه ی 5 شروع می کنم میام پایین... هرگونه شکایت در اینباره باعث میشه من برگردم از اول نقد کنم :دی...
راستش من معمولا فیلم نقد می کنم... نه داستان...امیدوارم ایراد های مسخره ام رو ندید بگیری چون معمولا فیلم هیچ نقطه کوری در ذهن باقی نمی گذاره... بحث کتاب جداست... و من خیلی تخصص ندارم...
از کوروش خوشم میاد!!!! خیلیم خوشم میاد...راستش حس می کنم نقش پررنگی خواهد داشت و این نقش پر رنگش منو جذب می کنه... کلا... از وجودش توی داستان خوشم میاد و از شخصیتش خیلی بیش تر از همه چیز... این شخصیت مسلما با یکمی کار و دقت روش باعث میشه داستانت از خیلی از داستان ها قوی تر بشه... واکنش بلوط در مقابل کوروش نفرت و بی حوصلگی به نظر می رسه و اینو خیلی دوست دارم... امیدوارم ترس رو هم واردش کنی... اگر چه...خدای این داستان تویی و فکر توئه که باعث میشه من بخونمش...
و نظر بلوط در مورد ونداد... نظر هر دختر مغروری نسبت به یه کارتون خوابه...(!!!) خیلی خوشم میاد که تا این حد دست کم می گیرتش... اگر چه تکرار این مسئله در ذهن بلوط... ( اینکه ونداد لکنت داره ) داره می شه کابوس هر شبم... خیلی تکرار میشه... و من گیجم... نمی دونم بذارم به پای حرف زدن سوپر افتضاح ونداد یا نفرت اکسترا شدید بلوط از ونداد که نا خودآگاه این ضعفشو در ذهنش بزرگ نشون می دم...
دلم می خواد توصیف های بیش تری توی داستانت ببینم... نه توصیف لباس... توصیف حال و افکار... توصیف فکر یه جورایی تلقین همون افکار به خواننده است...تا موقعی که باور کنند... فکر توجیه هر عمل و عکس العمل داخل داستانه... و من دلم می خواد این داستان حرفه ای رو حرفه ای تر ببینم... و باز هم تکرار می کنم... همه چیز به تو بستگی داره...نظر خواننده در مقابل افکاری که تو توی سرت داری هیچ اهمیتی نداره... خواننده ها به خاطر نوشته های تو اینجان... ولی... تو برای نوشته های اونا اینجا نیستی... پس به خودت افتخار کن و اینقدر هم خودتو دستکم نگیر...
ونداد اینجا نقش ایده ال رو بازی می کنه... جالبه واسم... خیلی خوبه... خیلییییییی ایده اله... من معمولا فکرمو روی دو شخصیت اصلی متمرکز نمی کنم... چون اگه از یکیشون خوشم بیاد بی رحمانه راجع به داستان قضاوت می کنم ... مثل بلایی که دقیقا با یکی از داستان های اینجا سرم اومده و دلم می خواد داستان رو دولا و سه لا کنم :دی...داشتم می گفتم... ونداد شخصیت ایده الی داره که فقط شناخت بلوط رو می طلبه ....تا بلوط دربست و بی قید و شرط بیافته تو دام خوبیش...
و بلوط دقیقا نقطه مقابل ونداده... ونداد میگه...این چیزیه که پیش اومده... خوب یا بد... من کنار میام...بلوط هم کوتاه میاد... اما بلوط داره میگه...عمراااا... پسره ی پپه... عمرا کوتاه نمیام :دی... من عاشق این تضاد هام...!!!
استارت رو ونداد زده... اگه الان عاشق ونداد بودم می گفتم...بلوط باید تاوان پس بده.... باید به اندازه ی تمام محبت های بی جواب ونداد... از ونداد بی محبتی ببینه... اما خوب عاشقش نیستم و به روند خیال پردازی و احترام می گذارم...
جالبه...:دی... بلوط خیلی باحاله...اصلا ونداد رو داخل آدم حساب نمی کنه... تا اونجایی که من از حس دخترانم خبر دارم حتی برای گدای سر کوچم باید خوش تیپ به نظر برسم... یا باید پسر عمه ی 4 سالم حتما با دیدنم بگه خوش تیپی... و این که بلوط اصلا اهمیت نمی ده چطوری با ونداد بره بیرون اوج فاجعه رو نشون می ده... و از این فاجعه ی فجیع خوشم میاد...
قسمتی که بلوط میره جلوی آینه رو دوست نداشتم... افکارش در مورد خودش خیلی غریب بود... خیلی دور بود از خودش... از شخصیتش هم دور بود... کلا...:دی... دور بود ( اما اصلا خودتو ناراحت نکن...این صرفا نظر شخصیه منه)!!!
ونداد یه جورایی به نظر میومد با توضیح دادن اتفاقی که توی رستوران افتاد داره خودشو دلداری میده... به نظر اینطوری میومد که داره میگه... من میدونم که ناراحته... راستش واکنش بلوط حتی واسه ی من هم شکه کننده بود :دی...
مدل موهای خرمایی
فکر کنم مدل اینجا اضافست...
:دی... اگه به نقد ها جواب دادی اینو هم جواب بده... من حس کردم بلوط با ارزیابی کردن ونداد داشته به خودش می گفته پس چرا من ازش خوشم نمیاد؟!؟ این یه ابهام فکریه.... که توی ذهنم داره به بدترین شکل فلوت می زنه...
خرید کردنشون جالب بود... بلوط عین خیلی از دختراست ولی... ونداد شکل هیچ پسری نیست... شخصیت خیلی خاصی براش ساختی ... این شخصیت رو خالصانه ازت می خوام فیکس نگهش داری...
راستی... یه ابهام دیگه وجود داره... بحث یه چک سفید امضا وسط بود... پس نگرانی بلوط راجع به پول واسه ی چیه؟؟؟
وقتی برای اولین بار نیاز بلوط به ونداد رو نشون دادی کیفور شدم... من خوشم میاد یه نویسنده قدم قدم بره جلو... از احساساتی که یهو پیش میان و یهو نمی دونم چی میشه که می پرن بدم میاد... جا داره که برای برداشتن گام اول بهت تبریک بگم...
ساعت 11 و 21 دقیقه...تا سر پست 46... امیدوارم از اینکه ادامش ندادم دلگیر نشی...
راستی... یوزر من پانی اسپای خونده میشه که لوس ترین یوزر دنیاست و خوشحال میشم که "پرنیا" مورد خطاب قرار بگیرم...
این پست رو زدم چون پست قبلیم در این تاپیک به طرز وحشتناکی خجالت اور بود...
با آرزوی بهترین ها... ممنون...
موفق باشید...
فعلا ...!!!:-2-16-:(چه قدر این ناااازه)!!!
=================
پرنیا جون جون جون جونممممممممممممم
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااام
شرمنده اسمتو نمیدونستم م م م م م م م م م
خوبی؟؟؟
یعنی من روانی این نقد هاتمممممممممممممم
اخه بشر تو چقدر توپ نقد میکنی ی ی ی ی ی ی ....
شخصیت بلوط وبیشتر دوست داری.... دیگه اینو فهمیدم....
اما وندادم خوشت میاد.
ونداد همینطور فیکس میمونه...بلوطه که نوسان داره.... و جزییاتی میسازه که در عین اینکه نو وتازه است و هیجان داره ... اما خشنم هست...
باید میگفتم مدل کوتاه خرمایی.... تو ورد درستش میکنم /اینجا اینقدر سرعت داغونه ک ب ویرایش نمیرسم... همین یه پست وبذارم هنرکردم...
من عاشق اینم که ذهن شما درگیر این ابهامات باشه و بعد من به همشون جواب بدم و بگم در طول قصه شما همه ی ذهنتون از سوال پاک میشه....
عااااااااااااااااااااشقتم مممممممممممممممممممممم
مرسی بابت وقتی که میذاری و میخونی.... ومرسی بیشتر تر واسه ی این نقدهای تپل وشیک ....عااااشقتم.
بازم منتظرت هستم....
فک میکردم فقط انتی و میخونی...
حالا اینجا هم که درخدمتتم ... ای ووووووووول. ما ذوق مرگ میشوییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییم:-2-40-::-2-06-::-2-41-::-2-25-::-2-16-::-2-22-::-118-:
=================
خانومی سلام، تا اونجاییکه شده کتابهایی که خودت یا گروهی تایپ کردین رو خوندم و خیلی از روش نوشتنت خوشم میاد. :-2-40-:
من مخالف نظر دوستان هستم که میگن ونداد خودش اول مخالف بود حالا چی شد به بلوط احساس داشته باشه!! به نظر من ونداد با زندگی که براش ساختند کنار اومد و یه شخصیتی داره که با موقعیتش حتی ناراضی کنار میاد و اونجوری هم که تو رویاهاش بوده دختر چشم آبی دوست داشته، پس نمیتونه بی دلیل باشه این احساس علاقش. از رفتار احمقانه بلوط خیلی بدم میاد و اصلاً رفتارش رو نمیتونم تحمل کنم،:-2-36-: یه جورایی انگار خونوادش هیچی یادش نداند، آدم وقتی یه غریبه تو خیابون کمکت میکنه، نهایت یه تشکر میکنی اما این دختره مثل چی سرشو میندازه پایین و کارشو انجام میده.:-119-: ببخشید خیلی کفریم از دستش، احساس میکنم از این دخترای از دماغ فیل افتاده هست که تا نوک بینیشونو بیشتر نمیبینن. ولی دلم خیلی برای ونداد میسوزه و احساس میکنم چقدر قراره خون جیگر بخوره از دست این آتیش پاره،:-2-43-: حتی اون موقع که لکنت میگیره و بلوط اداشو در میاره انقدر ناراحت میشم که میگم کاش دمه دستم بود چنان میزدم تو دهنش که صورتشو دیوار یکی شه....:-2-09-: ونداد برای بلوط خیلی زیاده خیلیییی.... :-2-15-: دوست دارم چنان درسی بهش بدی که همش اشک و آهش رو ببینیم و منت کشی که به ونداد میکنه. خیلی حرصی شدم ببخشید تند و تیز نوشتم درباره رفتار شخصیتهااا:-2-39-:
خلاصه که خسته نباشی و وقت میذاری و برای ما تایپ میکنی:-2-40-::-2-40-:
===============
نفیسه جونم سلام عزیز دلممممممم.....
قربونت برم/منم از تو خوشم میاددددددد
ولی در ادامه منتظر اعترافاتش باش تا احساساتش که بیشتر باز شده و براتون واضح تر شده.
الهی بگردم چه حرصی میخوره از دست بلوط
از طرف تو ادمش میکنممممممممممم........
قربونت برم مرسی از وقتی که گذاشتی و نقدی که کردی...
مختاری و هرجور ک دوس داری نظر بدی.... من سرپا گوشممممم:-2-40-::-2-06-::-2-41-::-2-25-::-2-16-::-2-22-::-118-:
======================
سلام عزیزم :-2-25-:
امشب اومدم دیدم کلی پست گذاشتی خیلی خوشحال شدم...واقعا خسته نباشی:-2-40-:
رمانت داره عالی پیش میره......
احساس کردم بلوط یه کم داره اخلاقش بهتر میشه ولی باز باید بگم خیلی گند اخلاقه...:-2-36-::-119-:و همچنان دلم واسه ونداد میسوزه.... و بدجوری دچار کمبود محبت از طرف بلوطه:-2-39-:

خیلی عالی داری رو شخصیت بلوط کار میکنی و خوبه که تغییرش داره کم کم ایجاد میشه نه

اینکه ببینیم یهو مهربون شده و به کلی 180 درجه تغییر کرده ...

موفق باشی ...
=============
سلام هستی جون جون جونمممممممممممممممم...
قربونت برمممممم
منم الان دیدم نقد گذاشتی ذوق مرگ شدمممم....
اره نهایت تلاش وسعیم اینه که اگه بنا به تغییری هست یواش یواش تغییر کنه....
قربونت برمممممممممم
مرسی از وقتی که گذاشتی عزیز دلمممممممممممممم
بوس بوس
بازم بیا
:-2-40-::-2-06-::-2-41-::-2-25-::-2-16-::-2-22-::-118-:
=================
سلام خورشید جان
خیلی وقته نیومدم نقد، فردا هم امتحان دارم و فقط تونستم پروژه ی عملی شو تموم کنم که فردا همگروهی هام شاکی نشن.
پس با عرض شرمندگی وقت نقد و فکر کردن به "چی بنویسم" رو ندارم.
ولی کلی می گم که مثل همیشه عالی می نویسی.
فقط قبلنا بیشتر می رفتی طرف ونداد، ولی الان اکثرا تو ذهن بلوطی.
وای می خوام ننویسم ولی نمیشه.
فردا بعد امتحان هم دوباره سر می زنم.
(ماشا... نقد داستان هم پر و پیمونه پس نگران نقد داستانت نباش!)
این سایتم که قربونش برم درست بشو نیست، آدم دق میکنه تا یه صفحه رو باز کنه
بازم ممنون به خاطر داستانت، (چقد نوشتم!)
موفق و شاد باشی:-118-:
===================
سلام دوس جون که تو هم از این منگوله ها داری منم دارم....~
مرسی عزیز دلممممممممممممممممم
من منتظر اون نقد توپوله میمونم......
همونننننن درس نمیشه ادم یه ذره حالش جا بیاد.
باشه عزیزم من منتظر میمونم...
برای رفع ابهامات منتظر ادامه اش باشید.
بوس بوس بوس...بازم بیا:-2-40-::-2-06-::-2-41-::-2-25-::-2-16-::-2-22-::-118-:
=====================
دست همگی درد نکنه
نقود همچین چسبید د دد د
من بازم منتظر اظهارنظرات همتون هستم.
یک دنیا ممنونم از بابت وقتی که میذارید و نقدی که مینویسید د د د د
بازم نقد بیاید د د د د د
:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:

v.f.d
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
سلام خانوم سانی خانوم
ترکوندی با این همه پست
وقتی بلوط داشت تو دستشویی به این فک میکرد که آزاده و میتونه هر کاری دلش میخواد بکنه کاملا درکش میکردم احساساتشو خوب نشون میدادی
از بلوط خیلی بیشتر از ونداد خوشم میاد سرد ولی قابل درکه
به طرز فجیعی از طرز پیشرفت داستان راضی ام
همینطور تو اوج بمون
(راستی این آواتارت قشنگتره:-2-40-:)

melodeee
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
سلاممممممممممم خورشید جونی عزیزم بابت دیروز ممنون جیییییییییییییییغ نمیدونی چقدر خوشحالم کردی با پستات دیشب اتفاقی دیدم اصلا نزدیک بود سکته ناقص بزن(همونجا جزوروبوسیدم نشستم به خوندن.....حالاهم اینجا خدا بداد امتحان فردا برسه....) ببین خورشیدی نگاه کن ببین توسبد غذایی روز 9 دی و دیروزت چی بوده که خوردی انقدر تاثیر گذاشته توپ پست گذاشتی !!1اونی که تاثیر گذار بودروزیاد بوخور که همه روزه انقدر توپپپپپپپپپپ پست بذاری!1باشه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا سروقت نقد!اولا که معرکه نوشتی....... خوشم اومد ونداد یک جمع دوستانه داره یک جمع که به نظرم باید هنر دوست و هنرپرست باشن البته خوده وندادم هنرمنددیگه!خیلی جالبه که این جمع نشون میده کلا وندا انسانیه خوش ذوق و ارام و مهربان اخه کسی که تو هنرباشه یک جورایی یک عنصری داره که همیشه ارومش میکنه و بافکرباز تر زندگی میکنه!!!!!!!!!!!اما بلوط نه این که هنر دوست نباشه اما فک میکنم مثل ونداد باذوق نباشه!!!!!!!!!دوتا شخصیت 180درجه ای نسبت به هم دارن !!!!!!!!!!! درباره تصمیم بلوط کاملا باهاش موافقم.درست من طرف وندادم اما اگرجای بلوط بودم حتما بخودم میومدم وسعی نمیکردم مثل یک مرده زندگی کنم به قول خودش الان خیلی ازادتر از قبل پس میتونه راحتتر زندگی کنه الاخصوص دیشب باکارا وولخرجی ونداد دید پس میتون هرخواسته ای داره انجام بده (البته نمیدونه که ونداد برای جلب اطمینان و دوستی اینکارارومیکنه)...... این حرفای من تاییدبر کار بلوط نیست نه ولی چون قرار بر شخصیت سازی و روال گذراندن یک رومانه با کلی اتفاق پس باید شخصیت بلوط از خونه بیاد بیرون یک خورده شیطنت و شرارت دوران مجردی را تو وجودش نشون بدی چون هنوز علاقه ای به ونداد نداره واصلا حسابش نمیکنه پس حس متاهلی نداره یعنی اگرباشه در حد یک حس در اون ته مهاست.....یک جورایی پیشنهادم اینه بلوط یک خورده تو جامعه قاطی بشه یک خورده از خونه بیاد بیرون و بعد اطرافینشو با ونداد مقایسه کنه اینجوری احساس میکنم راحتر میتونه با خودشو ونداد کنار بیاد البته با زندگی غیر مشترکی داره.....البته تو این تصمیمات و کاری بلوط .ونداد هم باید خودی نشون بده و خودشو بکشه بالا ونذاره بلوط ازش دور بشه..........اینا همش دیده کلی من از این رومانه.به نظر من بااینکه این دونفر خیلی از هم دورن یکجورایی180درجه فرق میکنند اما واقعیت انسانهای که مکمل همند راحتر میتونن با هم کنار بیان(البته مکمل بودنشون در کجاباشه) بودن شخصیتی مثل بهنوش خیلی خوب بود...اخه این بلوط میتونه یک خورده قلقلک بده اون حسای خاموششوروشن کنه...ببینه یک دختر کامل مثل بهنوش چه جوری انقدر احترام و صمیمیت با ونداد داره....اخه بلوط میگفت شاید از قیافه ونداد خوب باشه اما دختری با باز شدن دهان ونداد بازم میتونه حس خوب بهش داشته باشه.....همونطور که گفتم در نقدای قبل بلوط باید بفهمه که پسرای قبلی فقط زبون براش ریختن در حالی که زبون هیچی زندگیشو طعمین نمیکنه.... تیکه ایم که دوستای ونداد از بلوط پیش ونداد تعریف کردن بارز بر این بود که بلوط یک دختر زیبا و مورد تاییدیه خوب این نشون میده پسری مثل ونداد راحت نمیتونه ازکنار این لعبت بی تفاوت رد بشه و بگذره.....یعنی انقدر دوستان نیاین بگن چرا ونداد دونبال بلوط انقدر............ لطفا یک خورده بیشتر فضاسازی کن به نظر من وقتی یک روما درباره رابطه دونفر داره صحبت میکنه برای درک بهتر رومان و رابطه وذهنیت داستان خواننده نیاز به فضا سازی داره میدونی اینجوری این رابطه بیشتر براش جامیوفته راستیتش من هنوز کاملا فضای خونه وندادو بلوط برام جانیوفتاده ....البته یک پیشنهاد اینجا داشتم فضای خونرو وقتی کاملا توضیح بده که ونداد برای بلوط شکل گرفته یک شکل معقول براش پدا کرده که اون وقت اگر توضیح بدی یک جوری به مخاطبت نشون دادی که زندگی و خونه و اطراف بلوط داره براش مهم میشه و فابل توجه میشه ....چون الن بلوط نصبت به همه چی یخ مثل رنگ چشاش پس توضیح و بزار وقتی نگاهش گرم شد و رنگ گرفت البته این مال تو خونست ورابطه با ونداد .بیرون مثل فضای کافی شاپ که برای بلوط رنگ داره را بهتر با فضاسازی نشون بدی(عزیزم اینی که گفتم همش نظر میدونم شما استادتر از این حرفا هستین بانظراتم میخوام نشون بدم که رومانت برام ارزش منده و دوستش دارم) خوببببببببب ببببببخشششییید خیلی حرف زدم معذرت!!!!!!!!!! بازم با پستای ملست خجالتمون بده!!!!!!!!!! امیدوارم اینکارت مثل بقیه کارات عالی بشه!!!!!!!! منتظر پستای نازت هستم!خورشیدی هیچوقت غروب نکنیییییییییییییییییییییی ی بوس

mehrsa_m
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
سلام ساني :-2-16-:
من اولين باره كه ميام اينجا رمانت و نقد ميكنم . :-2-16-:
البته اول بايد اين و بگم كه واقعا قلمت فوق العادست و جوري صحنه هارو توضيح ميدي كه قشنگ حسشون ميكنم . :-2-41-:
يه موضوعي كه واقعا رو اعصابمه اينه كه ونداد انقدر دست و پا چلفتيه :-2-42-: البته مشكلم با خود ونداده نه مدل نوشتن تو :-2-38-:و اينكه شخصيتارو يه جوري توصيف كردي كه من واقعا خصوصيات همشون دستم اومده . حتي ميتونم عكس العملاشون و توي موقعيت هاي مختلف كاملا پيش بيني كنم .
كاش يكم ونداد جذبه از خودش نشون بده كه بلوط يكمي سر به راه بشه :-2-41-:
الهي اين ونداد هر وقت زبونش ميگيره من كلي دلم ميسوزه براش :-2-30-:
يه كاري كن انقدر غرور اين بچه جريحه دار نشه :-2-37-:
اگه نكته اي ديدم بازم ميام سر ميزنم به نقدت :-2-16-:
بوس بوس :-2-41-:

بلــوط
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۱۵ بعد از ظهر
سلام
اگه این سه قسمت رو نمی ذاشتین من سکته کرده بودم مردم از انتظار!

بلوط خوبه. این کشمکش درونیه و اینکه هی به خودش یاد آوری می کنه که این شرایط رو دوست نداره خوبه
راستش از این دخترایی که سریع تحت تاثیر قرار می گیرن خوشم نمیاد آخه تو واقعیت هم اینن طور نیست
ولی دلم می خواد ونداد هم یکم سرسنگین تر باشه
یعنی مرد به سنگینیش مرده!:mrgreen:

یعنی خیلی نرمش نشون نده.... عقده ای و بچه بازی هم در نیاره....

من حس می کنم شخصیت ونداد وقتی مطلوبه که پشت زبان لکنت دارش بزرگی پنهان کردن علت لکنتش از بلوط باشه.... یک مرد که علی رغم لکنت زبونش قابل تکیه دادنه و اعتماده...

ب

ما همچنان تشنه لبیم!

Silber
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۳ بعد از ظهر
خورشید جون منم فکر می کنم ونداد باید کمی مغرورتر باشه خیلی داره در مقابل بلوط کوتاه می یاد :-2-25-:

SunDaughter☼
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
سلام خانوم سانی خانوم
ترکوندی با این همه پست
وقتی بلوط داشت تو دستشویی به این فک میکرد که آزاده و میتونه هر کاری دلش میخواد بکنه کاملا درکش میکردم احساساتشو خوب نشون میدادی
از بلوط خیلی بیشتر از ونداد خوشم میاد سرد ولی قابل درکه
به طرز فجیعی از طرز پیشرفت داستان راضی ام
همینطور تو اوج بمون
(راستی این آواتارت قشنگتره:-2-40-:)
========
سلام عزیز دلممممممممممممممممممم....
مررررررررررررررسی/ من فکر کردم خراب کردم....
منم ب طرز فجیعی عاشق نقداتونممممممممممم...
مرسی اواتار تو هم خوشگله / چشمات خوشگل می بینه ه ه ه :-2-40-::-2-06-::-2-41-::-2-25-::-2-16-::-2-22-::-118-:
=============
سلاممممممممممم خورشید جونی عزیزم بابت دیروز ممنون جیییییییییییییییغ نمیدونی چقدر خوشحالم کردی با پستات دیشب اتفاقی دیدم اصلا نزدیک بود سکته ناقص بزن(همونجا جزوروبوسیدم نشستم به خوندن.....حالاهم اینجا خدا بداد امتحان فردا برسه....) ببین خورشیدی نگاه کن ببین توسبد غذایی روز 9 دی و دیروزت چی بوده که خوردی انقدر تاثیر گذاشته توپ پست گذاشتی !!1اونی که تاثیر گذار بودروزیاد بوخور که همه روزه انقدر توپپپپپپپپپپ پست بذاری!1باشه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا سروقت نقد!اولا که معرکه نوشتی....... خوشم اومد ونداد یک جمع دوستانه داره یک جمع که به نظرم باید هنر دوست و هنرپرست باشن البته خوده وندادم هنرمنددیگه!خیلی جالبه که این جمع نشون میده کلا وندا انسانیه خوش ذوق و ارام و مهربان اخه کسی که تو هنرباشه یک جورایی یک عنصری داره که همیشه ارومش میکنه و بافکرباز تر زندگی میکنه!!!!!!!!!!!اما بلوط نه این که هنر دوست نباشه اما فک میکنم مثل ونداد باذوق نباشه!!!!!!!!!دوتا شخصیت 180درجه ای نسبت به هم دارن !!!!!!!!!!! درباره تصمیم بلوط کاملا باهاش موافقم.درست من طرف وندادم اما اگرجای بلوط بودم حتما بخودم میومدم وسعی نمیکردم مثل یک مرده زندگی کنم به قول خودش الان خیلی ازادتر از قبل پس میتونه راحتتر زندگی کنه الاخصوص دیشب باکارا وولخرجی ونداد دید پس میتون هرخواسته ای داره انجام بده (البته نمیدونه که ونداد برای جلب اطمینان و دوستی اینکارارومیکنه)...... این حرفای من تاییدبر کار بلوط نیست نه ولی چون قرار بر شخصیت سازی و روال گذراندن یک رومانه با کلی اتفاق پس باید شخصیت بلوط از خونه بیاد بیرون یک خورده شیطنت و شرارت دوران مجردی را تو وجودش نشون بدی چون هنوز علاقه ای به ونداد نداره واصلا حسابش نمیکنه پس حس متاهلی نداره یعنی اگرباشه در حد یک حس در اون ته مهاست.....یک جورایی پیشنهادم اینه بلوط یک خورده تو جامعه قاطی بشه یک خورده از خونه بیاد بیرون و بعد اطرافینشو با ونداد مقایسه کنه اینجوری احساس میکنم راحتر میتونه با خودشو ونداد کنار بیاد البته با زندگی غیر مشترکی داره.....البته تو این تصمیمات و کاری بلوط .ونداد هم باید خودی نشون بده و خودشو بکشه بالا ونذاره بلوط ازش دور بشه..........اینا همش دیده کلی من از این رومانه.به نظر من بااینکه این دونفر خیلی از هم دورن یکجورایی180درجه فرق میکنند اما واقعیت انسانهای که مکمل همند راحتر میتونن با هم کنار بیان(البته مکمل بودنشون در کجاباشه) بودن شخصیتی مثل بهنوش خیلی خوب بود...اخه این بلوط میتونه یک خورده قلقلک بده اون حسای خاموششوروشن کنه...ببینه یک دختر کامل مثل بهنوش چه جوری انقدر احترام و صمیمیت با ونداد داره....اخه بلوط میگفت شاید از قیافه ونداد خوب باشه اما دختری با باز شدن دهان ونداد بازم میتونه حس خوب بهش داشته باشه.....همونطور که گفتم در نقدای قبل بلوط باید بفهمه که پسرای قبلی فقط زبون براش ریختن در حالی که زبون هیچی زندگیشو طعمین نمیکنه.... تیکه ایم که دوستای ونداد از بلوط پیش ونداد تعریف کردن بارز بر این بود که بلوط یک دختر زیبا و مورد تاییدیه خوب این نشون میده پسری مثل ونداد راحت نمیتونه ازکنار این لعبت بی تفاوت رد بشه و بگذره.....یعنی انقدر دوستان نیاین بگن چرا ونداد دونبال بلوط انقدر............ لطفا یک خورده بیشتر فضاسازی کن به نظر من وقتی یک روما درباره رابطه دونفر داره صحبت میکنه برای درک بهتر رومان و رابطه وذهنیت داستان خواننده نیاز به فضا سازی داره میدونی اینجوری این رابطه بیشتر براش جامیوفته راستیتش من هنوز کاملا فضای خونه وندادو بلوط برام جانیوفتاده ....البته یک پیشنهاد اینجا داشتم فضای خونرو وقتی کاملا توضیح بده که ونداد برای بلوط شکل گرفته یک شکل معقول براش پدا کرده که اون وقت اگر توضیح بدی یک جوری به مخاطبت نشون دادی که زندگی و خونه و اطراف بلوط داره براش مهم میشه و فابل توجه میشه ....چون الن بلوط نصبت به همه چی یخ مثل رنگ چشاش پس توضیح و بزار وقتی نگاهش گرم شد و رنگ گرفت البته این مال تو خونست ورابطه با ونداد .بیرون مثل فضای کافی شاپ که برای بلوط رنگ داره را بهتر با فضاسازی نشون بدی(عزیزم اینی که گفتم همش نظر میدونم شما استادتر از این حرفا هستین بانظراتم میخوام نشون بدم که رومانت برام ارزش منده و دوستش دارم) خوببببببببب ببببببخشششییید خیلی حرف زدم معذرت!!!!!!!!!! بازم با پستای ملست خجالتمون بده!!!!!!!!!! امیدوارم اینکارت مثل بقیه کارات عالی بشه!!!!!!!! منتظر پستای نازت هستم!خورشیدی هیچوقت غروب نکنیییییییییییییییییییییی ی بوس
واااااااااااااااااااااااا ااااااااییییییییییییییییی ییییییییییییییی
منو این همه خوشبختی محاله ه ه ه ه ه ه ه ه
من چقدر خوشحالمممممم
من چقدر خوشبختم.....
خانمم توییی... ارومم تویی....
من روانی این نقدای توپولی امممممممممممممممممممممممم ممم....عااااااااااشقتمممممم ممممممممممممممم
بابت همه ی پیشنهادات یــــــــــــــــــــــــ ـــــــک دنیــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــا مرسی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی..
پیشنهاداتو خیلی دوس داشتمممممممممممم....یهو دیدی داستان ب همین سمت رفت بدون استارتش نظر خودت بود عزیز دلممممممممممممممممممممممم ممممممممم.....
واقعا مممممممممممممممممممممرسی از وقتی که میذاری و نقدی که میکنی و.... واقعا ممنونمممممممممم
چشم از این ب بعد مصرف این اغذیه ک نمیدونم چی بود و بالا می برمممممممممم
مرسی عزیزممممممممم
یک دنیا ممنونتممممممممم
بو س بوس بوس
بازم نقد بیااااااااااااااااا:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:

سلام ساني :-2-16-:
من اولين باره كه ميام اينجا رمانت و نقد ميكنم . :-2-16-:
البته اول بايد اين و بگم كه واقعا قلمت فوق العادست و جوري صحنه هارو توضيح ميدي كه قشنگ حسشون ميكنم . :-2-41-:
يه موضوعي كه واقعا رو اعصابمه اينه كه ونداد انقدر دست و پا چلفتيه :-2-42-: البته مشكلم با خود ونداده نه مدل نوشتن تو :-2-38-:و اينكه شخصيتارو يه جوري توصيف كردي كه من واقعا خصوصيات همشون دستم اومده . حتي ميتونم عكس العملاشون و توي موقعيت هاي مختلف كاملا پيش بيني كنم .
كاش يكم ونداد جذبه از خودش نشون بده كه بلوط يكمي سر به راه بشه :-2-41-:
الهي اين ونداد هر وقت زبونش ميگيره من كلي دلم ميسوزه براش :-2-30-:
يه كاري كن انقدر غرور اين بچه جريحه دار نشه :-2-37-:
اگه نكته اي ديدم بازم ميام سر ميزنم به نقدت :-2-16-:
بوس بوس :-2-41-:
به به به ببین کی اینجاست
احوالات استاد مهرسا جون خوشگل خودمممممممممم
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی خبرا اجی.... بابا منت گذاشتی وقت گذاشتی اینو خوندی.... نقدتو مرسییییییییییی...
فدای تو بشم اجییییییییییییییییییییییی ی
ونداد در اینده کمی تغییر خواهد کرد.... چشممممممم حتما/برای حفظ بلوط باید یک کمی نرم باشه اجی... در ادامه روند ملموس تری میگیرههههههههههههه
مرررررررررررررررررررررررر رررررررسی بازم بیااااااااااااااااااااااا اااااااا
بوس بوس بوس :-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:
سلام
اگه این سه قسمت رو نمی ذاشتین من سکته کرده بودم مردم از انتظار!

بلوط خوبه. این کشمکش درونیه و اینکه هی به خودش یاد آوری می کنه که این شرایط رو دوست نداره خوبه
راستش از این دخترایی که سریع تحت تاثیر قرار می گیرن خوشم نمیاد آخه تو واقعیت هم اینن طور نیست
ولی دلم می خواد ونداد هم یکم سرسنگین تر باشه
یعنی مرد به سنگینیش مرده!:mrgreen:

یعنی خیلی نرمش نشون نده.... عقده ای و بچه بازی هم در نیاره....

من حس می کنم شخصیت ونداد وقتی مطلوبه که پشت زبان لکنت دارش بزرگی پنهان کردن علت لکنتش از بلوط باشه.... یک مرد که علی رغم لکنت زبونش قابل تکیه دادنه و اعتماده...

ب

ما همچنان تشنه لبیم!
سلام عزیزمممممممممممم
ج یوزر خوشگلی داری شمااااااااااااااااااااا
مرسی از وقتی ک گذاشتی و نقدت
ممنونمممممممممممممممممم
چشمممممممممممم حتما رو غرور و خشم ونداد و جذبه اش کار میکنممممممممممممممممممممم ممممم...
بله عزت یه مرد همون جذبه است و حس حمایتگری ک داره
ممممممممممممممممرسی عزیزممممممممممممممم:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:
=====================
خورشید جون منم فکر می کنم ونداد باید کمی مغرورتر باشه خیلی داره در مقابل بلوط کوتاه می یاد :-2-25-:
چشم عزیز دلممممممممممممممم
حتما رو شخصیت ونداد هم کار میکنم تا مقتدر تر باشه ه ه ه ه ه
ولی الان لازمه ک کوتاه بیاددددددددددددد:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:
منتظر ادامه ی داستان باشید
منم منتظر نظرات گران بهاتون هستممممممممم:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:

♥BAHAR♥
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۶ بعد از ظهر
سلام عزیزمممم. ممنون که بازم گذاشتی :-2-16-::-2-40-:
عالییی بود! البته من با یه جاهایی مشکل دارمممم :
ببینم این بلوط حرف حسابش چیه ؟؟؟؟؟؟ :-2-33-: بابا آخه یه مشکل جسمی که این همه خجالت نداره!
درسته که هنوز چیزی از داستان نگذشته ولی اگه میشه کاری کن که بلوط به قدرت ونداد ایمان بیاره! ( منظورم زور بازو نیستاااااا! نه نه ! منظورم اینکه باور کنه اون توانایی هایی داره که شاید یه شخص سالم اونارو نداشته باشه! :-2-38-:)
اگهههه میشه کاری کن ونداد خوب بشه! :-2-36-: دیگه نمیتونم این همه تحقیرو تحمل کنمممممممم :-2-09-:
قربوووووونت برمممممم! منتظر پستای جدید هستممممممممم:-2-16-:

PELA6215
۱۹ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۳ بعد از ظهر
خوب هی میگین بیاین نقد ... بعد از اون ور مدیر میگه به به و چهچه ممنوع فقط دکمه تشکر و بزنین... بعد تا میایی دکمه تشکر رو بزنی با این اوضاع عمرت تموم میشه... خوب ما چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا گذشته از شوخی، شخصیت پردازیتون عالیه سانی جون. یه موقعه هایی که بلوط با خودش خلوت کرده و نمیدونه چطوری باید با دنیا لجبازی کنه هی خودشو به در و دیوار میزنه یا موقع هایی که ونداد از دست شیرینکاریای بلوط کلافه است رو خیلی خوب نشون دادی. فقط من نمیدونم چرا یه دفعه موضع ونداد در برابر ازدواجش تغییر کرد؟؟؟ چرا این همه نرمش در برابر بلوط نشون میده؟ ؟؟
دیگه اینکه ممنون برای پستای توپولت

nilsampad
۲۰ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۱۵ قبل از ظهر
هیچ چیز بهتر از حسادت نمیتونه توجه یه دخترو جلب کنه. خیلی مرسی از بابت پست

nilou6
۲۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۵ قبل از ظهر
سلاااااااااااام
ببین ببیییییییییییین ببییییییییییییییییییییییی ن ..... !

ببین ! من کار ندارم به اینکه :تو شیمی خوندی !!!! کار ندارم به اینکه : 19 سالته !!!! کارندارم به اینکه :خودت رو ادیب نمیدونی و صرفا برا دل خودت مینویسی !!! کار ندارم به اینکه :برخوردت با منتقدات چجوریه چه اونها که بینوایان ویکتور هوگو رو بدی به تعداد صفحاتش ازش ایراد میگیرن !!!( چون خیلی منتقدن !!!!) و چه اونها که از نقد فقط اینو میدونن : پس چی شد زود بیا بزار دیگه !!!! من کار ندارم به اینکه :.توی این تاپیک من باید فقط از شخصیت پردازی و فضا سازی وخط سیر داستانی وضعف تالیف وپیچیدگی های قلم !!! صحبت کنم !! کار ندارم به اینکه : .......

من کار دارم به اینکه : تو ذاتا یه نویسنده به دنیا اومدی ! کار دارم به اینکه : اونقدر با تجربه مینویسی که خیلی از 50 ساله ها یی که هی چپ و راست متذکر میشن وقتی اسم ما رو میبرید لطفا پیشوند نویسنده اش از قلم نیفته !!! باید بیان نوشته ها تو بخونن و لذت ببرن !
کار دارم به اینکه : با اینکه ، با نوشته های کولاکیت خیلی کارا میتونی بکنی ! با کمال فروتنی میزاری اینجا تا همه بچه ها لذت خوندن یه کار خوب و متفاوت رو بچشن ! کار دارم به اینکه با اینکه تو دنیای کتاب و کتابخونی نه منتقدم و نه مبتدی از دید من کارت حرف نداره ! ... کار دارم به اینکه: فکر میکردم اینایی که گفتم رو یه جور ی باید بهت میگفتمشون تا بدونی که : خورشییییییییییییییییییییی یییییید خییییییییلی دوست داریمممممممم ....
آهاااااااااااااااا کار دارم به اینکه : خورشید جون خیلی دوست داریم !!
و خدا قووووووووت و خدا قوت و خدا قوت .......:-2-40-: :-2-40-:

Autumn Rain
۲۰ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر
سلام بر نویسنده ی عزییییییییییییییییییییییی یییییییز خورشید درخشان:-2-40-:
بازم من وسوسه شدم بیام نقد....:-2-31-:
در مورد جناب آقای ونداد:
من منطقشو خیلی دومس دارم....:-2-41-:.بچم با منطقه....نمی گم سبکه ها....خسته شدم از بس رمان خوندم دیدم پسره تاقچه بالا میزاره....مغروره...پرروئه...:-2-28-:همینشو دوست دارم که مهربونه....فقط و فقط همین....مهربونه:-2-14-:
دلم می خواد یه بلایی سر وحید بیارم....:-2-09-:این بر عکس داداشش ذره ای منطق نداره...:-2-43-:همه چیزو تو پول میبینه...شایدم حق داره...نمی دونم والا
با لکنت ونداد هیچ مشکلی ندارم...خاصش کرده...صمیمی ترین دوست دوران ابتداییم همین خصوصیتو داشت ..ولی دوست دارم طوری بشه که بشه به عنوان یه تکیه گاه بهش نگاه کرد...یه تکیه گاه امن
و اما بلوط خانوم:
رفتارش با خانواده....آورین...آورین...می تونم درکش کنم:-2-08-:
درسته شخصیت سردی داره ولی سردیش ترکیب جالبی رو با ونداد ایجاد کرده:-2-16-:
میشه گفت درکش می کنم...و همینش خوبه:-2-37-:
و یه نکته ی دیگه
من نمی گم که بلوط سریع خام بشه این جوری که خوب نیست ولی حتی یه تونل هم می تونه تو دل سنگ کوه نفوذ کنه...
یعنی ونداد از تونل کمتره؟؟!!!!:-2-31-:
حرف های مامان ونداد داخل بیمارستان به بلوط خیلی منو ترسوند......خیلییییییییییییی یییییییییییییییی:-2-35-:
یعنی من فکر می کنم ونداد صبر می کنه... صبر می کنه... صبر می کنه ....ولی امان از روزی که صبرش لبریز بشه
واییی مامانی من می ترسم........
خوب بازم ممنون از داستان قشنگ و البته متفاوتت
من به شخصه داستانی رو که موضوع تکراری داشته باشه ولی روند متفاتی داشته باشه به داستان با موضوع جدید ولی روند مزخرف ترجیه می دم(اوه اوه چی نوشتم....غلط املایی نگیرینا....گناه دارم:-2-37-:)
این تیکه ی مایع دستشویی پرتقالی خیلییی جالب بود
مرسیییییییییییییییییییی ممنون تانکیوووووو:-2-27-:
تا پستای بعدی بای:-2-25-:

srrrr
۲۰ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر
من داستاناتو خیلی دوست دارم مخصوصا نوتریکا و خط هشتم بهترینن

SunDaughter☼
۲۰ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۱۰ بعد از ظهر
سلام عزیزمممم. ممنون که بازم گذاشتی :-2-16-::-2-40-:
عالییی بود! البته من با یه جاهایی مشکل دارمممم :
ببینم این بلوط حرف حسابش چیه ؟؟؟؟؟؟ :-2-33-: بابا آخه یه مشکل جسمی که این همه خجالت نداره!
درسته که هنوز چیزی از داستان نگذشته ولی اگه میشه کاری کن که بلوط به قدرت ونداد ایمان بیاره! ( منظورم زور بازو نیستاااااا! نه نه ! منظورم اینکه باور کنه اون توانایی هایی داره که شاید یه شخص سالم اونارو نداشته باشه! :-2-38-:)
اگهههه میشه کاری کن ونداد خوب بشه! :-2-36-: دیگه نمیتونم این همه تحقیرو تحمل کنمممممممم :-2-09-:
قربوووووونت برمممممم! منتظر پستای جدید هستممممممممم:-2-16-:
============================
باور کنید در اینده همتون عاشق بلوط میشید د د د د د ...
بلوط هم متنبه میشه قول میدممممممممممممم.............
تاپایانش صبر کنید د د د د د د/امیدوارم بتونم راضی نگهتون دارم.:-2-40-::-2-41-::-2-16-::-2-25-:
قررررررررربونننننننننننتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
چاکرتمممممممممممممممممممم ممممممممم/بوس بوس/بازم بیاااااااااااا
================================
خوب هی میگین بیاین نقد ... بعد از اون ور مدیر میگه به به و چهچه ممنوع فقط دکمه تشکر و بزنین... بعد تا میایی دکمه تشکر رو بزنی با این اوضاع عمرت تموم میشه... خوب ما چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا گذشته از شوخی، شخصیت پردازیتون عالیه سانی جون. یه موقعه هایی که بلوط با خودش خلوت کرده و نمیدونه چطوری باید با دنیا لجبازی کنه هی خودشو به در و دیوار میزنه یا موقع هایی که ونداد از دست شیرینکاریای بلوط کلافه است رو خیلی خوب نشون دادی. فقط من نمیدونم چرا یه دفعه موضع ونداد در برابر ازدواجش تغییر کرد؟؟؟ چرا این همه نرمش در برابر بلوط نشون میده؟ ؟؟
دیگه اینکه ممنون برای پستای توپولت
==================================
سلام عجیج دلممممممممممممممممممممممم ممم
خوبیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
شرمنده روی ماهتممممممممممممممممممممم ممم/
نرمش های ونداد دلایلی داره ک در ادامه خواهدی خواننننننننند.... من الان هیچی نمیگمممممممم
ولی بازم منتظر نظراتتون هستممممممممممممم
دوستون ن ن ن ن دارممممممم:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:
===================
هیچ چیز بهتر از حسادت نمیتونه توجه یه دخترو جلب کنه. خیلی مرسی از بابت پست
احتمالا عزیز دلمممممم
مرسی ک وقت میذاری گلمممممممممممممممم:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:بازم بیا.
سلاااااااااااام
ببین ببیییییییییییین ببییییییییییییییییییییییی ن ..... !

ببین ! من کار ندارم به اینکه :تو شیمی خوندی !!!! کار ندارم به اینکه : 19 سالته !!!! کارندارم به اینکه :خودت رو ادیب نمیدونی و صرفا برا دل خودت مینویسی !!! کار ندارم به اینکه :برخوردت با منتقدات چجوریه چه اونها که بینوایان ویکتور هوگو رو بدی به تعداد صفحاتش ازش ایراد میگیرن !!!( چون خیلی منتقدن !!!!) و چه اونها که از نقد فقط اینو میدونن : پس چی شد زود بیا بزار دیگه !!!! من کار ندارم به اینکه :.توی این تاپیک من باید فقط از شخصیت پردازی و فضا سازی وخط سیر داستانی وضعف تالیف وپیچیدگی های قلم !!! صحبت کنم !! کار ندارم به اینکه : .......

من کار دارم به اینکه : تو ذاتا یه نویسنده به دنیا اومدی ! کار دارم به اینکه : اونقدر با تجربه مینویسی که خیلی از 50 ساله ها یی که هی چپ و راست متذکر میشن وقتی اسم ما رو میبرید لطفا پیشوند نویسنده اش از قلم نیفته !!! باید بیان نوشته ها تو بخونن و لذت ببرن !
کار دارم به اینکه : با اینکه ، با نوشته های کولاکیت خیلی کارا میتونی بکنی ! با کمال فروتنی میزاری اینجا تا همه بچه ها لذت خوندن یه کار خوب و متفاوت رو بچشن ! کار دارم به اینکه با اینکه تو دنیای کتاب و کتابخونی نه منتقدم و نه مبتدی از دید من کارت حرف نداره ! ... کار دارم به اینکه: فکر میکردم اینایی که گفتم رو یه جور ی باید بهت میگفتمشون تا بدونی که : خورشییییییییییییییییییییی یییییید خییییییییلی دوست داریمممممممم ....
آهاااااااااااااااا کار دارم به اینکه : خورشید جون خیلی دوست داریم !!
و خدا قووووووووت و خدا قوت و خدا قوت .......:-2-40-: :-2-40-:
واییییییییییییییییییییییی ییی
نیلو جانممممممممممممممممممم
بخدا شایسته ی این همه محبت و لطف تو نیستم عزیز دلممممممممممممممممممممم
یک دنیا ب خاطر محبتت ممنونمممممممممممممممممممم مممممممم
یک دنیا بخاطر اظهار لطفت مرررررررررررررررررررررررر ررررررررررررسیییییییییییی ییییییییی
منم دوست داررررررررررررررررررررررر رررررم
دل ب دل راه داره
ولی باور کن لایق این همه لطف نیستم.... من اصلا درحدی نیستم ک حتی نوشته هام نقد بشن..... مرررررررررررررررررررررررر رررررررسییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییی
ممنونم از وقتی ک میذارییییییییییییی
مرسی از نظراتت....مرسی ازمحبتت...واقعا نمیدونم چی بگم. امیدوارم ارزش و شایسته ی این ابراز محبت باشممممممممممم
یک دنیاااااااااااااااااااااا اااااااا سپااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااس
ک منت میذاری و میخونی..........چاکرتممممممممم ممم مخلصتمممممممممممم
دوستتتتتتتتت دارممممممممممممممم.....نمید نی چقدر دوست دارمممممممممممم
مرسی مرسی مرسی
هرچی تشکر کنممم بازم کمه ه ه ه
مرسی از محبتت
مرسی از دل مهربونت
مرسی
واقعا لایقش نیستم
دوست دارم دوست جون مهربونم... اجی نیلو جونم................:-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:
============
سلام بر نویسنده ی عزییییییییییییییییییییییی یییییییز خورشید درخشان:-2-40-:
بازم من وسوسه شدم بیام نقد....:-2-31-:
در مورد جناب آقای ونداد:
من منطقشو خیلی دومس دارم....:-2-41-:.بچم با منطقه....نمی گم سبکه ها....خسته شدم از بس رمان خوندم دیدم پسره تاقچه بالا میزاره....مغروره...پرروئه...:-2-28-:همینشو دوست دارم که مهربونه....فقط و فقط همین....مهربونه:-2-14-:
دلم می خواد یه بلایی سر وحید بیارم....:-2-09-:این بر عکس داداشش ذره ای منطق نداره...:-2-43-:همه چیزو تو پول میبینه...شایدم حق داره...نمی دونم والا
با لکنت ونداد هیچ مشکلی ندارم...خاصش کرده...صمیمی ترین دوست دوران ابتداییم همین خصوصیتو داشت ..ولی دوست دارم طوری بشه که بشه به عنوان یه تکیه گاه بهش نگاه کرد...یه تکیه گاه امن
و اما بلوط خانوم:
رفتارش با خانواده....آورین...آورین...می تونم درکش کنم:-2-08-:
درسته شخصیت سردی داره ولی سردیش ترکیب جالبی رو با ونداد ایجاد کرده:-2-16-:
میشه گفت درکش می کنم...و همینش خوبه:-2-37-:
و یه نکته ی دیگه
من نمی گم که بلوط سریع خام بشه این جوری که خوب نیست ولی حتی یه تونل هم می تونه تو دل سنگ کوه نفوذ کنه...
یعنی ونداد از تونل کمتره؟؟!!!!:-2-31-:
حرف های مامان ونداد داخل بیمارستان به بلوط خیلی منو ترسوند......خیلییییییییییییی یییییییییییییییی:-2-35-:
یعنی من فکر می کنم ونداد صبر می کنه... صبر می کنه... صبر می کنه ....ولی امان از روزی که صبرش لبریز بشه
واییی مامانی من می ترسم........
خوب بازم ممنون از داستان قشنگ و البته متفاوتت
من به شخصه داستانی رو که موضوع تکراری داشته باشه ولی روند متفاتی داشته باشه به داستان با موضوع جدید ولی روند مزخرف ترجیه می دم(اوه اوه چی نوشتم....غلط املایی نگیرینا....گناه دارم:-2-37-:)
این تیکه ی مایع دستشویی پرتقالی خیلییی جالب بود
مرسیییییییییییییییییییی ممنون تانکیوووووو:-2-27-:
تا پستای بعدی بای:-2-25-:
ووووووووووووووایییییییییی ییییییییییییییی
من چقدر خوشبختم ک تو دوست جونی خوب و مهربون و ناز و دارمممممممممم
مرسی ک میای و نقد میکنییییییییییییییییییی
مرسی از نظراتتت
مرسی از وقتی ک میذاری
مرسی مرسی مرسی
عاااااااااااااااااااشق این جمله ی اخرت شدمممممممممممممممم
راجع ب بلوط سعی میکنم شخصیت ها نرمال پیش برم و شخصیت شونو فیکس نگه دار....
حالا در ادامه خواهید خانددددد/بازم نقد بیا ها ا ا ا ا:-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:
===============================================
من داستاناتو خیلی دوست دارم مخصوصا نوتریکا و خط هشتم بهترینن
وای مرسی عزیزمممممممممممم
ممنون از وقتی ک میذاری ی ی ی بوس بوس :-118-::-2-41-::-2-25-::-2-41-::-118-::-2-40-:

saghi.m
۲۱ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر
از این خوشم میاد که تو کتابات هیچ وقت دخترا زود عاشق نمیشن :-2-42-::-119-::-2-36-:
این موضوع با گروه خونیه من جور در نمیاد :-2-31-:ممنون ازت که کتابارو منطقی
می نویسی:-2-06-::-2-16-:!!!!!!11من پای پرو پا قرص کتاباتم همین جوری ادامه بده!:-2-40-::-2-16-::-2-35-:

eli5
۲۱ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
خسته نباشی خورشید جان.:-2-40-:
وای که دلم میخواد جفت پا برم تو صورت این بلوط:-2-36-: این دختر چرا انقدر بی تربیته؟آخه آدم هدیه رو پرت میکنه تو صورت پسر به این ماهی؟:-2-43-:این ونداد هم به نظرم دیگه خیلی داره ضعف نشون میده .یه کاری کن چندتا داد سر این بلوط بزنه دلمان خنک بشه.

farizad
۲۱ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۳ بعد از ظهر
سلام خورشید خانم گل:-2-25-:
اول اینکه رمانت تا اینجا حرف نداشته یه رمان با موضوع تکراری ولی شخصیتای متفاوت ، یکی بی تفاوت و بی احساس و اون یکی حساس و مهربون که هر کدوم دغدغه های متفاوتی دارند و این خیلی جالبه و همینه که آدمو به خودش جذب می کنه .
برخلافه دوستان که می گن چرا ونداد اینقدر پخمه ست و خودشو هی به بلوط می چسبونه به نظره من همین خصوصیته ونداده که باعث می شه بلاخره بلوطو رامه خودش کنه در پسه این قیافه ای که بارها و بارها مورده تمسخر بلوط قرار گرفته شخصیتی نهفتست که خیلی خیلی با ارزش تر از شخصیاتایی که بلوط با اونا سوکار داشته و مطمئنا با ادامه ی داستان خوده بلوط به این نتیجه می رسه ، بلوط وندادو دسته کم گرفته مطمئنا یکم بگذره مطئن می شه نمی تونه آزادانه هر کاری رو که می خواد انجام بده چون ونداد برخلافه اونجور که به نظر می رسه راحت به امون خدا ولش نمی کنه ... حالا ببینیم چه طور زندگی غیره مشترکه اینا ادامه پیدا می کنه ، آیا ونداد به شخصیته ظاهریش ادامه می ده یا رونده دیگه ای رو در پیش می گیره ؟و آیا بلوط می تونه نقششو عملی کنه ؟ یا گرفتار احساس میشه و به جایی می رسه که دیگه نمی تونه جلوی احساسه در حاله رشدشو بگیره ؟
همچنان منتظر ادامه ی رمان زیبات هستیم فقط یه خواهش و اون اینه که........ لطفا زود به زود بذار:-2-27-:

tiger1978
۲۱ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
انقدر از این بلوط حرصم می گیره دلم می خواد دونه دونه موهاش را بکنم
بابا یک نمه احساس خرج کن
اولین باره دلم ناراحت شخصیت مرد داستان می شه اما این ونداد بیچاره همه جوره بازنده شده اونم به خاطر این بلوط
این مشگلی هم که همه حتی اون داداش بی انصافش به روش می اره خوبه تقصیره پدر بلوطه
دلم می خواد بلوط پشتش در بیاد و به اون حس خوبی بده نذاره هیچکس مسخره اش کنه

پرنیان**
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر
شخصیت ونداد رو دوست دارم ..به بلوط هم حق میدم

melodeee
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا اااااااامممممممممم سانی عزیزم
واااااااااااااااااایییییی باورت نمیشه دیشب پستتو دیدم کلا خون تو وجودم دوباره جریان گرفت از بس که تو این مدت سر درساکلافه بودم منجمد شده بودم که پست دیروزت خیلی گرمم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا داستان:معرکه بود محشر بود عاشق تیکه ایم که لباس و بلوط پس داد واقعا کارت درست دختر(من حدس زده بودم اون موقع ونداد رفته لباسرو بخره!و اصلا دوست نداشتم بلوط لباسو قبول کنه!)!!!!!!!!!!!!!!!
شخصیت بلوط خوب نشون دادی اخه وقتی کسی کسی و دوست نداره و نمیخوادش مسلما کاراشو لوس بازی میدونه (درست من کاملا وندادی هستم اما باید شخصیت بلوط.اون یخ بودنشو خوب نشون داد پس با کارش موافقم)خوب شد مثل بقیه رومانا نزدی بلوط ذوق کرد یا چشاش برق زد چون هیچ دلیلی برای این کار نیست و مسلما مخاطبم انتظار نداره !!!!که با یک کادو یک دختر سر سخت خوشحال بشه و عاشق طرف بش!!!!!!خوبیش اینه یک دختر در برابر عشق و محبت و4تا قربون صدقه زود وا نمیده!!!!!!!!(در حالی که تو بعضی داستانا اینطور نمایش داده میشه!)
از یک طرف به نظر من ونداد باید یکجا اینکارارو جبران کنه!!!!!!!مثلا بلوط بفهمه چه اشتباهاتی کرده و بخواد جبران کنه!یا در برابر یخ شدن ونداد در اینده بخواد با کاراش اونو گرم کنه!!!اما اونجا ونداد یک خورده سخت بشه!(کلا دخترایی مثل بلوط از سختی لذت میبرن و ادامای سر سختو دوست دارن!!!!!!!)
ببین ما همه میدونیم بلوط ونداد به هم میرسن اما چه جوریش هنر دست سانی جون(یعنی باید به هم برسن هیچکس از پایان تلخ خوشش نمیاد!!!!!!!!لطفا به هم برسن)!!!!!!!
من دوست دارم ونداد از بلوط فاصله بگیری اما نه فاصله مکانی!(فاصله مکانی خیلی تکراریه و از اول همه چیو لو میده که اخر به هم میرسن!)پس جداشون نکن تو یک خونه فاصله را زیاد کن !
ببین این داستان برای نو شدن نیاز داره به بازی کردن با ذهن مخاطب!بازی با ذهن!نه بازی با اعصاب!بازی با اعصاب هم باعث تکراری شدن مطلب میشه هم کسل اوره و اب قاطی کردن به داستانه!اما بازی با ذهن کشش میاره و مهیج میکنه!!!!!!!!! بلوط درست که تحمیلی ازدواج کرده اما بفهمه که یک توفیق اجباری نصیبش شده!!!!!!!!
ونداد هم باید دیگه یک خورده از بلوط عصبی بشه و حالشو بگیره که این حال گیری به دوحالت:
1.واقعا عصبی میشه و بلوط و فراموش کنه!!!!!
2.بلوط درباطن دوست داشته باشه در ظاهر ابراز بی تفاوتی!که باعث بشه بلوط بیاد به سمتش این حالت از ونداد بیشتر میخوره چون روح لطیفی داره و تو این مدت فهمیده انتخابش بلوط!!!پس باید انتخابشو بخودش بیاره!!!!!!یک جورایی تنبیهش کنه!خوب ونداد الان از دست بلوط ناراحت دیگه!الاخصوص با این همه محبتی که کرده هنوز درست نشده وبلوط اروم نشده!خوب حالا که راه تشویق و تحسین جواب نمیده باید ونداد بره سراق تنبیه
شخصیت ونداد به نظر من ابیه اما شخصیت بلوط خاکساتریه!بد نیست اما تیرست!پس یک خورده تو طول رومان سفید قاطیش کن که اونم روشن بشه مثل ونداد!!!!!!!!!
راستی ذهن دوگانه بلوط خوب نشون میدی هر کسی در برابر محبت نرم میشه!اما خوشم میاد بلوط زود به خودش نهیب میزنه که نه هیچ اتفاقی نیافتاده!این حرکات به ذهن مخاطب نشون میده که خودشو اماده کنه برای ارتباط خوب بی بلوط و ونداد در اینده رومان!!!!!!!!
واااااااااااااااااییییییی یییییییییی ببخشید من خیلی زیادی حرف میزنمو نظر میدم ببخشیددددددددددد امیدوارم تو زندگی و تو کارای هنریت موفق باشید کااااارتتتتتتتتتتتت خیلی درسته نویسنده عسلیییییییییییییییییییییی یییییییی

خانومی من شرمنده زیاد مینویسم اونم با فنت ریزو پشت سر هم الهی بگردم موقع خوندن چشات درد میگیره اما باور کن مقصر من نیستم این فیل ه ابلهه نه فونت میدونه چیه نه فاصله فقط خوبیش وصل شدن که انوم قنیمت ببخشییییییییییییییییییید دیگه(ابن قسمت مال زمان اب وهوای بد سایت بود اما الان اومدم مطلبم ویرایش کردم اینم گذاشتم واسه خاطرش):-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

raScal
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
درود بر رفیق شفیق و یار قدیمی خودم....http://dl.glitter-graphics.net/pub/493/493031wig37lrl51.gif خدا قوت دخملیم ترکوندی ..... امروز شروع کردم خوندمش...در کل با اینکه داستان تکراریه ولی خوب تونستی بنویسی ولی یه چند تا اشکال نه ها تذکر هست قابل بدونی بگم... اولش اینکه زیادی بی احساس نشون دادن آدمای قصه باعث میشه آدم ناخوداگاه نسبت بهشون جبهه بگیر چه بلوط چه میشا تو انتی عشق.. بعدیشم من به شخصا دوست نداشتم که ونداد مغرور یهویی تو یه پست 180 درجه تغییر کنه و اونکه مخالف 100% بود بخواد به این راحتی علاقه مند بشه ... یه خورده هم اشکال لوپی مثل اینکه اولش گفتی ماشینش لندکروز بوده و بعد بلوط دنبال ماکسیمای سفید میگشت واینا.... با نظر ملودی هم موافقم البته دومین حالت به نظرم بهتره که از لحاظ ظاهری به بلوط بی محلی کنه ولی از طرفی هم فک میکنم زمانی که بلوط داره وابسته میشه کوروش میاد وسط و رابطشونو به هم میزنه ولی در کل دوست ندارم دل ونداد بشکنه.... در کل عالی هستی و با تمام وجود تحسینت میکنم امیدوارم موفق باشی عزیزدلم....(شکلک گل)....عقچم من نظرارو نخوندم ببعشید تکراری اگه بود آیا........بووووووووووووووووو وووووس

barin
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۱۴ بعد از ظهر
بر خلاف نظر بقیه ی دوستان که میگن ونداد خیلی بی بخاره و جلوی بلوط همش کوتاه میاد به نظر من ونداد همون اوایل که به بلوط گفت هیچ جوره طلاقت نمیدم اقتدار خودشو نشون داد،یعنی اگه بخواد میتونه خشن باشه.ولی نمیخواد و این به نظرم منطقیه.این دو تا حالا هر طوری که بوده مجبورن با هم زندگی کنن،هیچ آدم عاقلی نمیخواد تو محیط خونه دایما جنگ اعصاب داشته باشه.ونداد عاقله و میخواد که اوضاع رو به سمت بهتر شدن تغییر بده.نظر من اینه. ممنون به خاطر نوشتن این داستان جالب.نوآوری هات قابل تحسینه.فقط کاش زود به زود بذاری.

~AmestriS~
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
سلام و یه خسته نباشید اساسیییی:-118-:
اخرین پستاتو خوندم عااااللللللیییییییی بودن......شخصیت بلوط نوسان داره (این توی تمام طول خریدشون پیدا بود)خودشم نمیدونه چی میخواد و میخواد چیکار کنه
ذهنش ثبات نداره ..رفتاراش ضد و نقیض...هدف نداره ...شخصیتی داره که توی خیلی از دخترایاطرافم دیدم منظورم اینه که کاملا" ملموسه...یه جورایی میشه گفت به پوچی رسیده اینو از اونجایی میگم که دیگه حتی تیپو قیافشم واسش مهم نیست
تو اینو خیلی خوب نشون دادی در واقع نوسانای رفتار بلوط خیلی اشکاره
بازم میگم شخصیت بلوطو خیلی دیدم......اما ونداد خیلی خاصه شخصیتی داره که مخصوص خودشه
شخصیتشو به ندرت دیدم ...تقریبا"میتونم بگم اصلا" ندیدم
این خیلی خوبه ...یعنی اینکه تو یه شخصیت خاص خلق کردی...یه شخصیت منحصر به فرد شخصیتی که خواننده ازش انتظار رفتارای خاص داره ....شخصیتی که نمیگم عجیبه اما واسه خواننده عجیبو جالبه چیزی که هر نویسنده ای از پسش بر نمیاد این از این
امیدوارم یکم که با داستان جلو رفتیم این روشن بشه که ونداد که خودشم با این ازدواج مخالف بود الان چه جوری و جرا دلبسته ی بلوط شده؟:-2-35-:
هیچ ادمی نمیتونه از طرف هیچکس حالا میخواد اون طرف عزیزترین فرد زندگیش باشه میخواد غریبه باشه توهین به خودشو بشنوه و ساکت باشه پس چرا جواب ونداد جواب توهینای بلوطو نمیده؟:-2-41-:
یه چیزه دیگه.....رمانت از همه نظر عالیه اما فضاش غمگینه:-2-43-:
گفتم فضا یه چیزی یادم اومد..فضا هایی که شخصیتا توش قرار میگیرن یکم مبهمه
اما خوب قوت های داستانت خیلی بیشتر از ضعفاشه
در هر حال نویسنده ی این کتاب تویی شاید به نظرت صحنه خیلی مهم نباشه
بازم مرسییییییییییی خیلییییییی مرسییییییی خیلییییییی

sollmaz
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
سلام...وای خورشید بالاخره تونستم روی این سرعت مزخرف رو کم کنم ویه پست ناقابل اینجا بذارم ...عزیزم ببخش که اینهمه مدت من اصلا نقد نکردم باور کن نمیشد پست بذارم!!!!!خورشیدخانم کارت عالی بودته تا حالا ،یعنی اونقدرداری متفاوت وخاص وفوق العاده مینویسی که من نمیدونم چی بگم،شخصیت بلوط رو خیلی خوب داری مینویسی...خیلی برخورداش طبیعیه ومن لذت میبرم ازاین همه ذوق تو ب رای نوشتن...وندادهم که دیگه هیچی ...من ازاولشم میدونستم داری یه شخصیت استثنایی ،ازش میسازی ،درعین حال که خیلی هم معمولی هستش ...واین عالیه ،من شیفته این وندادی هستم که توساختی،عزیزم کارت درسته ،منو ببخش که گاهی اینهمه دیر میام نقد...باورکن تقصیرمن نیست ...موفق باشی وبازم مرسی از داستان زیبات.

parmis86
۲۲ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
خورشید جونم از اینکه توی روزهای بحرانی امتحانات :-2-30-:پست میذاری یه دنیا ممنون چون مثل همیشه داستانت جزو رماناییه که دنبال می کنم.(وسط درس خوندن واقعا یه پست تپل کلی خستگی رو از تن آدم در می کنه:-2-22-:) و اما نقد: بنظر من با اینکه شرایط ناراحت کننده بلوط قابل درکه اما برخورد بی ادبانش موقع گرفتن لباس واقعا شوک آور بود(البته واسه من) شخصیت وندادو خیلی خیلی دوست دارم ولی یه کوچولو جذبشو بیشتر کن please. امیدوارم ونداد استاد بلوط بشه، کلی دانشجو عاشقش بشن و بلوط حرص بخوره :-2-27-: (از حرص رفتار تندی که داشت اینو گفتم). بازم مرسی:-2-40-::-2-25-::-2-04-::-2-05-::-2-13-:

مادام
۲۴ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر
خورشید جون مثل همیشه عالی می نویسی ولی یک کاری بکن که این بلوط از خود رازی یکمی نرم بشه مرسی .

PaniSpy
۲۴ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۹ بعد از ظهر
به نام پروردگار موسیقی...!!!
راستش باید اعتراف کنم خوندن نقد های این تاپیک یک تفریح مفرحه... من خودم رو در حدی نمی دونم که از نقد ایراد بگیرم ولی از تو می تونم ایراد بگیرم :دی... در صورت اعتراض به ایراد های من می تونی در این تاپیک رو ببندی بازم :دی...!!!
از نظر من یه نویسنده باید برای جذابیت داستانش احترام قائل باشه و نسبت به خواننده ها احساس مسئولیت کنه... خب... وقتی تو یه قسمت جدید می ذاری متاسفانه من تمام قسمت ها و اتفاقات قبلی رو به خاطر تاخیر فراموش می کنم... و خب...راستش دلخورم می کنه... اگر چه نظر من اینه که یه نویسنده بهتره اصلا ننویسه تا اینکه هول هولی و بی فکر یه داستان رو بنویسه...!!!
پیشنهاد می کنم اگه به خاطر امتحان های نفس گیر دانشگاه تا یه مدت نمی تونی بگذاری یه تاریخ توی همین تاپیک معلوم کن که افرادی که به سختی وارد انجمن بشن دست خالی انجمن رو نبندن...!!!
امروز اخلاق درست حسابی ندارم پس ممکنه زیادی ایراد بگیرم... کلا نشنیده بگیر... :دی...!!!
بعضی وقتا احساس می کنم سردرگمم... گاهی اوقات خودم رفعش می کنم و داستانت رو توی ورد کپی پیست می کنم و شروع می کنم به حالت دادن به احساسات و افراد... قدرت یک بازیگر به نشون دادن احساس ترس ، انزجار ، نگرانی ، هوس ، عشق ، طمع و برانگیختن تمام این احساسات در مخاطبه... و قدرت یک نویسنده بیان این احساساته... یه جورایی این تیکه ی توقف ماشین از تو بعید بود...همه چیز درست بود... تصویر سازی عالی بود... ولی عین این بود که راوی از وجود این قسمت در داستان متنفره... نه تپش قلب وجود داشت نه سرگیجه نه ترس...وقتی بلوط ونداد رو صدا می زنه ... لحنش هیچ توصیفی نداشت نه پریشانی ... نه نگرانی... هیچی... !!!
توی پست قبلیم هم گفتم... و تصادفا یه منتقد دیگه هم بیانش کرده بود... داستانت توصیف کم داره... حالات افراد رو برای آدم بیان نمی کنه واقعا من معذرت می خوام از اینکه مجبور شدم اینطوری منظورم رو برسونم ولی این توصیف رو واسه ی این قسمت بخون ( ببخش که خوب نمی نویسم...مخصوصا اینکه تاحالا دانای کل ننوشتم ...دلخور نشیا...فقط واسه بیان منظورمه):
بلوط چشم غره ای رفت و فکر کرد باید شماره اش را بگیرد.... اما نه به گونه ای که خودش متوجه شود.
اینو تو نوشتی و من با اجازت یکم بیش ترش می کنم...: احساس ضعف شدیدی تک تک سلول های بدنش را به اعتراض واداشته بود... او ترسیده بود... و بیش از آن از شوهر تحمیلی اش که با بی خیالی او را رها کرده بود درحالی که میدانست او جایی را بلد نیست دلخور بود... هنوز صدای ترمز ماشین در گوشش می پیچید و هنوز حمایت ونداد از او جلوی چشمش رژه میرفت و هنوز لبخند هایش را می دید و هنوز... رسیدن به مقصد ناشناخته ی ونداد افکارش را به گوشه ی مغزش راند ...

وااای من از این نقد متنفرم... ولی واقعا مجبور بودم... دلم می خواد اینطوری ازت توصیف ببینم... باعث میشه خواننده ها با کاراکتر ها احساس غریبگی نکنن...!!!
یه ایراد دیگه می خواستم بگیرم ... خداروشکر بی خیالش شدم :دی... حالم بده دیگه چه کنم...!!!
من عاشق شخصیت های جدید شدم...نمی دونی چقدر هیجان زده شدم وقتی دیدم چند تا شخصیت اضافه کردی... عاشق بهنوش شدم... رابطه ی گرمش با ونداد منو هم گرم می کنه...دلم می خواست نظر بلوط رو هم راجع بهش می دونستم... خودم که روانیش شدم... یه جورایی شر و شیطونه... بعد از چند فصل سرد...یه کم داستانو گرم کرد... !!!
من دیوانه ی فامیلی وارسته هستم... وای... اگه بدونی چقدر دوسش دارم (:-2-32-: )!!!
میدونی...؟!؟ از اینکه روند فکریت اینقدر متفاوته متعجب میشم... و از اینکه تو داستانات پسرا رو زجرکش می کنی متعجب تر :دی... واکنش بلوط نسبت به حرف ونداد معرکه بود... بی عیب و نقص و سرنوشت ساز... یا شایدم من دلم می خواد این دیالوگ همه چیز رو عوض کنه...ولی بازم میگم...بی نقص بود ...بیا جلو ماچت کنم که با یه تیر دو نشون بزنم 1 اگه از حرفام ناراحت شدی از دلت در بیاد و 2 نشون بدم چقدر از این دیالوگ خوشم اومده...!!!
خب... باید بگم پست شماره ی 48 یه تحول معرکه بود...!!!
از جمله ی اولش میشد فهمید که چقدر با دقت نوشته شده... خوشحال کننده و هم چنین مشتاق کننده بود...!!!

باید اعتراف کنم وقتی ونداد پیرهن رو داد به بلوط آخرین چیزی که انتظارشو داشتم این رفتار عجیب بود... اونم درحالیکه قبلش داشت مهربونی های ونداد رو مرور می کرد... و این غافلگیری فوق العاده دوست داشتنی بود... از طرف من خودتو خفن بغل کن...!!!
کلا این پستت پر از اتفاقای معمولی فوق العاده هیجان انگیز بود...واکنش ونداد به حرفای بهادر رو هم دوست داشتم... در واقع خیلییییی دوست داشتم...!!!
و وقتی ونداد وارد اتاق بلوط میشه...هم چنان امیدوار بودم که اون دیالوگ تاثیر داشته باشه و هم چنان امیدوارم... تا اینجاش که تضادی ندیدم... و عدم وجود تضاد در یک داستان شرط تضمینی معرکه بودن اونه....!!!

افکار بهشت زمینیه توئه... وقتی پاتو توش میذاری با ولع بو بکش... بذار تمام غرایزت به کار بیفته... پاتو از گلیمت بذار جلو تر...واسه افکارت هیچ مرزی قرار نده چون افکار تو... تنها و تنها و تنها تعلق تو هستند... جسمی که تو باهاش می نویسی مال خداست... ولی فکرت... مال توئه... و به خودت افتخار کن... هیچ کس باعث فکر تو نیست... به خودت افتخار کن و بذار افکارت جریان پیدا کنند...وقتی شکسته نفسی می کنی ...دلم می خواد بزنمت...!!!
خوشم میاد از نوشته هات...هیچ تظاهری توش نیست...و به من اجازه میده در دنیای پاک و خالصت غرق بشم...حتی نمی تونی تصورشو بکنی که چقدر ازت بابت این فرصت ممنونم...!!!
مجبورم دوباره تکرار کنم که چقدر از نقدم متنفرم... و امیدوارم منو بابتش ببخشی... و هر چی گفتم رو نشنیده بگیری...!!!
دستای هنرمندت رو می بوسم ...!!!
منتظرم...

فعلا...:-2-10-:!!!

~Spunk!e~
۲۵ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ قبل از ظهر
سلام خورشید جان:-2-25-:
بالاخره تونستم بیام این تو!!! از بس که ....... هی:-2-28-::-2-36-::-2-39-:
راستش قبل اینکه نقد Panispy رو بخونم ،یه چندتا حرف داشتم ولی الان یادم رفت!!! خیلی پروپیمونه!:-2-38-:
با خیلی جاهاش موافقم
از ونداد خوشم میاد ولی از اینکه تا این حد مقابل بلوط ساکته و هیچ اعتراضی به کارها و بی ادبی هاش نمی کنه، اصلا خوشم نمی یاد. خصوصا که قبل ازدواج گفته بود کاری می کنم که برای طلاق به دست و پام بیوفتید.
نمی دونم چرا پسری که تا قبل از ازدواج آروم و سربه راه بوده، الان به پدرش این بی احترامی ها رو می کنه ولی سعی می کنه با بلوط ی که اینهمه سرکشه و به هیچ صراطی مستقیم نیست، بسازه؟
به نظرم باید مقابل بلوط محکم تر از اینها باشه. درسته که بلوط تو این اجبار نقشی نداشته ، ولی ونداد هم به همون اندازه بی تقصیره.
پس ونداد باید طوری برخورد می کرد که بلوط متوجه این موضوع بشه. نه اینکه اینقدر گستاخ بشه که در مقابل محبت ونداد، به جای تشکر، دل و غرورشو بشکنه ولی ونداد بازم با مظلومیت هیچی نگه.
اگه ونداد به خاطر عشق این کارا رو می کنه، اصلا قشنگ نیست. چون به نظرم به این عشق نمی گن که فقط به خاطر قیافه و اینکه زنشه، طرفو بخواد. بلوط حق داره که قبولش نکنه.
از اینکه بعد از ازدواج با خانواده هاشون قطع رابطه کردن، خیلی ناراحت شدم.واقعا امیدوارم که به زودی آدمای بیشتری تو داستان باشن. کلا از خانواده های شلوغ خیلی خوشم می اد.:-2-41-:
از اینم که دوست قبلی بلوط(اسمش یادم نیست) مزاحمش میشه خوشم میاد( یه جورایی دلم خنک می شه بلوط یه کم بترسه!):-2-35-::-2-27-:
وای کشدم خودمو، حالا خوبه یادم رفته بودها وعلا معلوم نبود تا کی می نوشتم.:-2-31-:
بازم ممنون از اینکه وقت می ذاری و رو داستانات فکر می کنی
موفق و شاد باشی:-2-40-:

tpirouz
۲۵ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
سلام. خسته نباشی. داستانت عالیه فقط اگه به لحظه ها کمی پر و بال بدی بهتره . با 60 درصد نقدهای panispy موافقم. موفق باشی. اینکه تاریخ برای گذاشتن پست بعدی بدی خیلی عالیه. خصوصا اگه میخوای تاخیر داشته باشی. باز هم ممنون.:-2-25-:

*ARAM*
۲۵ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
:-2-28-:بله!!!....میبینم که.......دختر 39 صفحه نقد اینجا هست بازم میگی کمه؟
این بلوط داره بد رو اعصابم راه میره ها.....چرا اینقدر مزخرفه دلشم بخواد ونداد به اون خوبی....مهربونی!
بلوطو آدم کن.....

mahtab payda
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ قبل از ظهر
سلام خورشيد خانم
ممنون كه با مشكلات اينترنت و درسات بازم مينويسى. يك انتقاد كوچولو، چرا شخصيت ونداد را اينقدر منفعل نگه داشتى. درسته كه لكنت داره اما فكر مى كنم دارى زيادى بزرگش مى كنى و اونو بى عرضه نشون ميدى. اتفاقا من آدمهايى با اين مشكل را در ميان دوستانم دارم و همه آدمهايى موفقى هستند. اضافه كردن شخصيت هاى جديد هم بى تأثير در جذاب كردن داستان نيست. بهر حال موفق باشى.

baran.amad
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
بالاخره باز شد. خدا نسیب گرگ بیابون نکنه.:-2-36-:
اول مرسی بابت اینکه با وجود بسته بودن سایت بازم می نوشتی.:-2-25-:
ولی اما بعد...
قبل از اینکه ازدواج کنن ونداد غیر از مواقعی که استرس داشت زبونش نمی گرفت خیلی ولی الان انگار زیاد شده. یا شاید استرس داره همش نمی دوم.
ولی از یک چیز خوشم اومد که این بار پسره اول خوشش اومده و دختره داره مقاومت می کنه. این زاویه جدید بود. اینجا میشه گفت همیشه هم یک موضوع تکراری نمی تونه خسته کننده باشه.
دیگه امتحانات هم که داره تمام میشه سایتم که باز شد تند تند بذااااااا............اااااااااا ااااا........رررررررررر!!!!:-2-16-:

سیمیندخت
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ بعد از ظهر
سلام خورشید خانوم.این بلوطه!اصلا خبر داره ونداد بخاطر اونه که گوشش مشکل پیدا کرده و به لکنت افتاده؟امیدوارم که بلوط یه روزی از عشق ونداد بمیره!!:-119-:شوخی کردم:-2-22-:

padideh_hs
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۶ بعد از ظهر
اسلام ممنون که مواقعی که سایت بسته بود میگذاشتی خیلی حال میداد اما در مورد داستان به نظر م یه انقدر ونداد جلوی بلوط کوتاه نیاد انقدر تحویلش نگیره و اینکه اون که هنوز بلوط انقدری نمی شناسه پس عاشقش نیست

zahra.gol
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر
من عاشق کتاباتامممممممممممممممممم مممممممممممممممممممم

امنه اذری
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
lمی خواستم برای ونداد گریه کنم.اخه مگه چه قدر یه ادم میتونه خوب باشه.خورشید جون خیلی قشنگ نوشته بودی.خیلی خیلی خیلی قشنگ.بعدازمدت ها اون حس نابی رو که با خوندن رمانای عالی پیدا میکردمءاومد سراغم.رمانت اصلا تکراری نیست.با خوندنش دوباره حال وحوای عشق پاک و دوست داشتن رو حس میکنم.زنده باشی.دستت درد نکنه.ان شاءالله تا اخرش همینجوری عالی بری جلو.موفق باشی

AZI_AZI
۲۶ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ بعد از ظهر
خدا كنه مثل كتاباي ديگه تموم نشه

M,GHALB
۲۷ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
سلام سانی جون. قلمت مثل نوتریکا که منو جذب کرد هنوز همونطوریه اما به نظر من یکی اینکه شخصیت هارو
از سه چهار نفر بیشتر کن یه مقدار بلوط رو گرم کن خیلی سرده دیگه اینکه برخوردهارو بین ونداد و بلوط بیشتر کن
الآن خیلی حرفاشون کوتاه و سطحیه یه چیز دیگه هم اینکه اگه ونداد یه جورایی تظاهر به بی تفاوتی بکنه ولی در واقع بلوط واسش مهم باشه علاقه مند شدن بلوط بهش منطقی تر جلوه میکنه تا این آدمی که فقط میخواد با رفتار خوب به راه بیارتش یه جورایی بلوط در مورد احساس ونداد سردرگم بشه...البته فقط نظر منه...در حد پیشنهاد...بازم ممنون.

elia65
۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۰۳ قبل از ظهر
سلام سانی عزیز
کتابت خیلی توووووووووووووووووووپ اما دلم برای ونداد میسوزه این بلوط داره شورشو در میاره به نظرم اگه ونداد یکم بهش بی توجهی کنه بهتره اخه مردم اینقدر ساده خدایا ببین این بلوط چه شانسییییییییییییییی داره یکم از این شانسا به ما هم بده:-2-36-:
خورشید جان اگه میشه یکم برخوردایه وندادو بلوطو زیاد کن این بلوط هم از سردی دربیار خیلی بی احساسه
مرسی از بابت همه زحمتات دوست دارم:-2-40-::-2-14-:

نوناکی
۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۴۵ بعد از ظهر
سلام سانییییییی جون چه کردییییییییی؟؟؟؟؟؟دلم اولا برات تنگ شده بود.دوما واقعا داستان قشنگ شده من بعد این مدت اومدم اینجا اولین کارم این بود اومدم رمانتو خوندم/به نظر من عالیه.تو رمانای این مدلی همیشه اول دخترا حس میکردن احساس پیدا کردن.ولی این بار ونداد عاشق شده.اندازه ی نوتی دوسش دالم.همینجوری ادامه اش بده.مطمنم مهربونیای ونداد جواب میده.اگه ونداد به بلوط بی توجه شه داستانت میشه تو مایه های همخونه یا هم سایه ی من.این نظر منه.هواست باشه تو یه دونه ای داستاناتم یه دونه اس:-2-35-:البته منظوری نداشتمم.دوست دالم.بوسسسسسسسسسسس:-2-25-:

shadi1356
۲۷ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۴۷ بعد از ظهر
سلام
من عاشق این کتابت هستم. خیلی قشنگه. وقتی می خونم دلم واسه ونداد یه جوری می شه ولی از سیر داستان خوشم میاد عوضش نکن چون خیلی سبک جدیدیه که دختره این قدر دیر احساساتی میشه و مقاومه و همین قشنگش کرده. ممنون از کتاب قشنگت.

SunDaughter☼
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۵۷ قبل از ظهر
از این خوشم میاد که تو کتابات هیچ وقت دخترا زود عاشق نمیشن :-2-42-::-119-::-2-36-:
این موضوع با گروه خونیه من جور در نمیاد :-2-31-:ممنون ازت که کتابارو منطقی
می نویسی:-2-06-::-2-16-:!!!!!!11من پای پرو پا قرص کتاباتم همین جوری ادامه بده!:-2-40-::-2-16-::-2-35-:
قربونت عزیز دلممم
مرسی از لطف و محبتت
اره خودمم مخالف 100% این هستم که دخترا سریع وا بدن...
قربونت/مرسی از همراهیت ت ت ت ت:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
خسته نباشی خورشید جان.:-2-40-:
وای که دلم میخواد جفت پا برم تو صورت این بلوط:-2-36-: این دختر چرا انقدر بی تربیته؟آخه آدم هدیه رو پرت میکنه تو صورت پسر به این ماهی؟:-2-43-:این ونداد هم به نظرم دیگه خیلی داره ضعف نشون میده .یه کاری کن چندتا داد سر این بلوط بزنه دلمان خنک بشه.
مرسی دوست جونم.
ممنون از محبتت... مرسی از همراهیت و حمایتت.
ونداد باید فعلا همینجوری باشه ... تا بعد از یه اتفاقی که ادم بشه/من قصه رو لو بدم؟:-2-35-::-2-16-::-2-22-:
سلام خورشید خانم گل:-2-25-:
اول اینکه رمانت تا اینجا حرف نداشته یه رمان با موضوع تکراری ولی شخصیتای متفاوت ، یکی بی تفاوت و بی احساس و اون یکی حساس و مهربون که هر کدوم دغدغه های متفاوتی دارند و این خیلی جالبه و همینه که آدمو به خودش جذب می کنه .
برخلافه دوستان که می گن چرا ونداد اینقدر پخمه ست و خودشو هی به بلوط می چسبونه به نظره من همین خصوصیته ونداده که باعث می شه بلاخره بلوطو رامه خودش کنه در پسه این قیافه ای که بارها و بارها مورده تمسخر بلوط قرار گرفته شخصیتی نهفتست که خیلی خیلی با ارزش تر از شخصیاتایی که بلوط با اونا سوکار داشته و مطمئنا با ادامه ی داستان خوده بلوط به این نتیجه می رسه ، بلوط وندادو دسته کم گرفته مطمئنا یکم بگذره مطئن می شه نمی تونه آزادانه هر کاری رو که می خواد انجام بده چون ونداد برخلافه اونجور که به نظر می رسه راحت به امون خدا ولش نمی کنه ... حالا ببینیم چه طور زندگی غیره مشترکه اینا ادامه پیدا می کنه ، آیا ونداد به شخصیته ظاهریش ادامه می ده یا رونده دیگه ای رو در پیش می گیره ؟و آیا بلوط می تونه نقششو عملی کنه ؟ یا گرفتار احساس میشه و به جایی می رسه که دیگه نمی تونه جلوی احساسه در حاله رشدشو بگیره ؟
همچنان منتظر ادامه ی رمان زیبات هستیم فقط یه خواهش و اون اینه که........ لطفا زود به زود بذار:-2-27-:
وای فریزاد جونممممممممممممممممممم
قربونت برم ک هستی و میای نظر میدی/عااااااااااااااشقتم
امیدوارم روند داستان باب میلت باشه
من نمیتونم چیزی الان بگم
امیدوارم نظرتو جذب کنه... وپایان خوبی داشته باشه:-2-16-::-2-41-::-2-40-:

انقدر از این بلوط حرصم می گیره دلم می خواد دونه دونه موهاش را بکنم
بابا یک نمه احساس خرج کن
اولین باره دلم ناراحت شخصیت مرد داستان می شه اما این ونداد بیچاره همه جوره بازنده شده اونم به خاطر این بلوط
این مشگلی هم که همه حتی اون داداش بی انصافش به روش می اره خوبه تقصیره پدر بلوطه
دلم می خواد بلوط پشتش در بیاد و به اون حس خوبی بده نذاره هیچکس مسخره اش کنه
الهی بگردممممم
ای شالا ک در روند قصه انتقامتو از بلوط میگیری
مرسی از همراهیت ت ت ت ت
مرسی از نظرت ت ت ت
ممنون از وقتی که میذاری ی ی ی :-2-16-::-2-41-::-2-25-:
شخصیت ونداد رو دوست دارم ..به بلوط هم حق میدم
مرسی ک میخونی ومیای نظر میدی...مرسی ازمحبتت:-2-40-::-2-16-::-2-41-:
سلااااااااااااااااااااااا اااااااامممممممممم سانی عزیزم
واااااااااااااااااایییییی باورت نمیشه دیشب پستتو دیدم کلا خون تو وجودم دوباره جریان گرفت از بس که تو این مدت سر درساکلافه بودم منجمد شده بودم که پست دیروزت خیلی گرمم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا داستان:معرکه بود محشر بود عاشق تیکه ایم که لباس و بلوط پس داد واقعا کارت درست دختر(من حدس زده بودم اون موقع ونداد رفته لباسرو بخره!و اصلا دوست نداشتم بلوط لباسو قبول کنه!)!!!!!!!!!!!!!!!
شخصیت بلوط خوب نشون دادی اخه وقتی کسی کسی و دوست نداره و نمیخوادش مسلما کاراشو لوس بازی میدونه (درست من کاملا وندادی هستم اما باید شخصیت بلوط.اون یخ بودنشو خوب نشون داد پس با کارش موافقم)خوب شد مثل بقیه رومانا نزدی بلوط ذوق کرد یا چشاش برق زد چون هیچ دلیلی برای این کار نیست و مسلما مخاطبم انتظار نداره !!!!که با یک کادو یک دختر سر سخت خوشحال بشه و عاشق طرف بش!!!!!!خوبیش اینه یک دختر در برابر عشق و محبت و4تا قربون صدقه زود وا نمیده!!!!!!!!(در حالی که تو بعضی داستانا اینطور نمایش داده میشه!)
از یک طرف به نظر من ونداد باید یکجا اینکارارو جبران کنه!!!!!!!مثلا بلوط بفهمه چه اشتباهاتی کرده و بخواد جبران کنه!یا در برابر یخ شدن ونداد در اینده بخواد با کاراش اونو گرم کنه!!!اما اونجا ونداد یک خورده سخت بشه!(کلا دخترایی مثل بلوط از سختی لذت میبرن و ادامای سر سختو دوست دارن!!!!!!!)
ببین ما همه میدونیم بلوط ونداد به هم میرسن اما چه جوریش هنر دست سانی جون(یعنی باید به هم برسن هیچکس از پایان تلخ خوشش نمیاد!!!!!!!!لطفا به هم برسن)!!!!!!!
من دوست دارم ونداد از بلوط فاصله بگیری اما نه فاصله مکانی!(فاصله مکانی خیلی تکراریه و از اول همه چیو لو میده که اخر به هم میرسن!)پس جداشون نکن تو یک خونه فاصله را زیاد کن !
ببین این داستان برای نو شدن نیاز داره به بازی کردن با ذهن مخاطب!بازی با ذهن!نه بازی با اعصاب!بازی با اعصاب هم باعث تکراری شدن مطلب میشه هم کسل اوره و اب قاطی کردن به داستانه!اما بازی با ذهن کشش میاره و مهیج میکنه!!!!!!!!! بلوط درست که تحمیلی ازدواج کرده اما بفهمه که یک توفیق اجباری نصیبش شده!!!!!!!!
ونداد هم باید دیگه یک خورده از بلوط عصبی بشه و حالشو بگیره که این حال گیری به دوحالت:
1.واقعا عصبی میشه و بلوط و فراموش کنه!!!!!
2.بلوط درباطن دوست داشته باشه در ظاهر ابراز بی تفاوتی!که باعث بشه بلوط بیاد به سمتش این حالت از ونداد بیشتر میخوره چون روح لطیفی داره و تو این مدت فهمیده انتخابش بلوط!!!پس باید انتخابشو بخودش بیاره!!!!!!یک جورایی تنبیهش کنه!خوب ونداد الان از دست بلوط ناراحت دیگه!الاخصوص با این همه محبتی که کرده هنوز درست نشده وبلوط اروم نشده!خوب حالا که راه تشویق و تحسین جواب نمیده باید ونداد بره سراق تنبیه
شخصیت ونداد به نظر من ابیه اما شخصیت بلوط خاکساتریه!بد نیست اما تیرست!پس یک خورده تو طول رومان سفید قاطیش کن که اونم روشن بشه مثل ونداد!!!!!!!!!
راستی ذهن دوگانه بلوط خوب نشون میدی هر کسی در برابر محبت نرم میشه!اما خوشم میاد بلوط زود به خودش نهیب میزنه که نه هیچ اتفاقی نیافتاده!این حرکات به ذهن مخاطب نشون میده که خودشو اماده کنه برای ارتباط خوب بی بلوط و ونداد در اینده رومان!!!!!!!!
واااااااااااااااااییییییی یییییییییی ببخشید من خیلی زیادی حرف میزنمو نظر میدم ببخشیددددددددددد امیدوارم تو زندگی و تو کارای هنریت موفق باشید کااااارتتتتتتتتتتتت خیلی درسته نویسنده عسلیییییییییییییییییییییی یییییییی

خانومی من شرمنده زیاد مینویسم اونم با فنت ریزو پشت سر هم الهی بگردم موقع خوندن چشات درد میگیره اما باور کن مقصر من نیستم این فیل ه ابلهه نه فونت میدونه چیه نه فاصله فقط خوبیش وصل شدن که انوم قنیمت ببخشییییییییییییییییییید دیگه(ابن قسمت مال زمان اب وهوای بد سایت بود اما الان اومدم مطلبم ویرایش کردم اینم گذاشتم واسه خاطرش):-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
وااااااااااای
روانی این نقدای تپلتم ملودی جون جون جون جون جونمممممممممممممممم
مرررررررررررررررررررررررر ررررررررررررسی
یک دنیا ممنونم
راستیتش از نقدای تو و پرنیا میفهمم ک قصه چ روالی داره
انگار نقدای شما دوتا نماد نقد بقیه است ..چون همه چیز و واضح درش شرح میدید
مرسی عزیز دلممممممم
مرسی یک دنیا بخاطر وقتی ک میذاری
مرسی یک دنیا بخاطر این نقدات
مرسی یک دنیا بخاطر محبت هات
مرسی یک دنیا بابت پیشنهادات
اینجوری مسیر نوشتن خیلی ساده میشه
امیدوارم همیشه موفق باشی
وبا روند خوب داستان وسرگرم کننده بودن بتونم محبتت رو جبران کنمممممممم
یک دنیا دوست دارممممممممممممممممممم/با خوندن ادامه ی داستان امیدوارم ابهامات برطرف بشه و رضایت همگی جلب بشه.
مرسی ی ی ی ی ی ی ی :-2-40-::-2-16-::-2-41-::-2-16-::-2-40-:

درود بر رفیق شفیق و یار قدیمی خودم....http://dl.glitter-graphics.net/pub/4...wig37lrl51.gif (http://dl.glitter-graphics.net/pub/493/493031wig37lrl51.gif) خدا قوت دخملیم ترکوندی ..... امروز شروع کردم خوندمش...در کل با اینکه داستان تکراریه ولی خوب تونستی بنویسی ولی یه چند تا اشکال نه ها تذکر هست قابل بدونی بگم... اولش اینکه زیادی بی احساس نشون دادن آدمای قصه باعث میشه آدم ناخوداگاه نسبت بهشون جبهه بگیر چه بلوط چه میشا تو انتی عشق.. بعدیشم من به شخصا دوست نداشتم که ونداد مغرور یهویی تو یه پست 180 درجه تغییر کنه و اونکه مخالف 100% بود بخواد به این راحتی علاقه مند بشه ... یه خورده هم اشکال لوپی مثل اینکه اولش گفتی ماشینش لندکروز بوده و بعد بلوط دنبال ماکسیمای سفید میگشت واینا.... با نظر ملودی هم موافقم البته دومین حالت به نظرم بهتره که از لحاظ ظاهری به بلوط بی محلی کنه ولی از طرفی هم فک میکنم زمانی که بلوط داره وابسته میشه کوروش میاد وسط و رابطشونو به هم میزنه ولی در کل دوست ندارم دل ونداد بشکنه.... در کل عالی هستی و با تمام وجود تحسینت میکنم امیدوارم موفق باشی عزیزدلم....(شکلک گل)....عقچم من نظرارو نخوندم ببعشید تکراری اگه بود آیا........بووووووووووووووووو وووووس
درود وصد و هزاران سلام بر رفیق ناز و خوشگلم بهار خانم م م م م
خدا وقت دوست جونی
مرررررررررررررررررررررررر رررررررررسی.
میشا تومنی صد هزار تومن با بلوط فرق داره ها ا ا ا:-2-27-:
اینجور اشتباهات و توی ورد درست میکنم
اما اینجا تو نت یکم برام مشکله هم پیدا کردن اشتباهم هم تصحیحش
چشم چشم
رعایت میکنم
ولی تو ورد درست شده است
حالا در ادامه بخون ببین جی میشه
عاااااااااااااااااشقتم
مرسی دوستم
مرسی از محبت و لطفت ت ت ت
:-2-16-::-2-41-::-2-40-::-2-38-:
ر خلاف نظر بقیه ی دوستان که میگن ونداد خیلی بی بخاره و جلوی بلوط همش کوتاه میاد به نظر من ونداد همون اوایل که به بلوط گفت هیچ جوره طلاقت نمیدم اقتدار خودشو نشون داد،یعنی اگه بخواد میتونه خشن باشه.ولی نمیخواد و این به نظرم منطقیه.این دو تا حالا هر طوری که بوده مجبورن با هم زندگی کنن،هیچ آدم عاقلی نمیخواد تو محیط خونه دایما جنگ اعصاب داشته باشه.ونداد عاقله و میخواد که اوضاع رو به سمت بهتر شدن تغییر بده.نظر من اینه. ممنون به خاطر نوشتن این داستان جالب.نوآوری هات قابل تحسینه.فقط کاش زود به زود بذاری.
دوست جونم
مرسی از نظرت
اقدارش کمه
نه اینکه نداره
ای شالا درپست های بعدی
باب میل همه میشه ه ه ه ه
دوست دارم
مرسی از وقتی ک میذاری ممنونم یک دنیاااا:-2-40-::-2-41-::-2-16-:
سلام و یه خسته نباشید اساسیییی:-118-:
اخرین پستاتو خوندم عااااللللللیییییییی بودن......شخصیت بلوط نوسان داره (این توی تمام طول خریدشون پیدا بود)خودشم نمیدونه چی میخواد و میخواد چیکار کنه
ذهنش ثبات نداره ..رفتاراش ضد و نقیض...هدف نداره ...شخصیتی داره که توی خیلی از دخترایاطرافم دیدم منظورم اینه که کاملا" ملموسه...یه جورایی میشه گفت به پوچی رسیده اینو از اونجایی میگم که دیگه حتی تیپو قیافشم واسش مهم نیست
تو اینو خیلی خوب نشون دادی در واقع نوسانای رفتار بلوط خیلی اشکاره
بازم میگم شخصیت بلوطو خیلی دیدم......اما ونداد خیلی خاصه شخصیتی داره که مخصوص خودشه
شخصیتشو به ندرت دیدم ...تقریبا"میتونم بگم اصلا" ندیدم
این خیلی خوبه ...یعنی اینکه تو یه شخصیت خاص خلق کردی...یه شخصیت منحصر به فرد شخصیتی که خواننده ازش انتظار رفتارای خاص داره ....شخصیتی که نمیگم عجیبه اما واسه خواننده عجیبو جالبه چیزی که هر نویسنده ای از پسش بر نمیاد این از این
امیدوارم یکم که با داستان جلو رفتیم این روشن بشه که ونداد که خودشم با این ازدواج مخالف بود الان چه جوری و جرا دلبسته ی بلوط شده؟:-2-35-:
هیچ ادمی نمیتونه از طرف هیچکس حالا میخواد اون طرف عزیزترین فرد زندگیش باشه میخواد غریبه باشه توهین به خودشو بشنوه و ساکت باشه پس چرا جواب ونداد جواب توهینای بلوطو نمیده؟:-2-41-:
یه چیزه دیگه.....رمانت از همه نظر عالیه اما فضاش غمگینه:-2-43-:
گفتم فضا یه چیزی یادم اومد..فضا هایی که شخصیتا توش قرار میگیرن یکم مبهمه
اما خوب قوت های داستانت خیلی بیشتر از ضعفاشه
در هر حال نویسنده ی این کتاب تویی شاید به نظرت صحنه خیلی مهم نباشه
بازم مرسییییییییییی خیلییییییی مرسییییییی خیلییییییی
سلام دوست عزیز ومهربون
مرسی نقد میکنی ووقت میذاری ی ی ی ی ی
یک دنیا ممنونم
بلوط ب شخص خودش توهین میکنه ... و ونداد هم حالا نمیخواد ک جواب اینا رو بده
نمیخواد بهانه دست بلوط بده
داره کوتاه میاد
ک زندگیشون ادامه دار باشه
اما ...
حالا بعد مشخص میشه بعد این اما چیه ه ه ه ه ه
فضاش شاد نیست
اما غمگینم نیست
چون شخصیتها غمگینن
شاد نیستن
چون راضی نیستن بخاطر همینه :-2-41-::-2-31-::-2-38-:پس خوب تونستم شخصیت سازی کنم:-2-16-:

سلام...وای خورشید بالاخره تونستم روی این سرعت مزخرف رو کم کنم ویه پست ناقابل اینجا بذارم ...عزیزم ببخش که اینهمه مدت من اصلا نقد نکردم باور کن نمیشد پست بذارم!!!!!خورشیدخانم کارت عالی بودته تا حالا ،یعنی اونقدرداری متفاوت وخاص وفوق العاده مینویسی که من نمیدونم چی بگم،شخصیت بلوط رو خیلی خوب داری مینویسی...خیلی برخورداش طبیعیه ومن لذت میبرم ازاین همه ذوق تو ب رای نوشتن...وندادهم که دیگه هیچی ...من ازاولشم میدونستم داری یه شخصیت استثنایی ،ازش میسازی ،درعین حال که خیلی هم معمولی هستش ...واین عالیه ،من شیفته این وندادی هستم که توساختی،عزیزم کارت درسته ،منو ببخش که گاهی اینهمه دیر میام نقد...باورکن تقصیرمن نیست ...موفق باشی وبازم مرسی از داستان زیبات.
به به
عزیز دل
حال شما
خوبی سولماز جونم
وای من عاااااااااااااشقتم
با درست شدن سایت دیه بهونه قابل پذیرفتن نیست ت ت ت:-2-16-::-2-41-::-2-16-:
مرسی از همراهیت ت ت ت ت ت
خورشید جونم از اینکه توی روزهای بحرانی امتحانات :-2-30-:پست میذاری یه دنیا ممنون چون مثل همیشه داستانت جزو رماناییه که دنبال می کنم.(وسط درس خوندن واقعا یه پست تپل کلی خستگی رو از تن آدم در می کنه:-2-22-:) و اما نقد: بنظر من با اینکه شرایط ناراحت کننده بلوط قابل درکه اما برخورد بی ادبانش موقع گرفتن لباس واقعا شوک آور بود(البته واسه من) شخصیت وندادو خیلی خیلی دوست دارم ولی یه کوچولو جذبشو بیشتر کن please. امیدوارم ونداد استاد بلوط بشه، کلی دانشجو عاشقش بشن و بلوط حرص بخوره :-2-27-: (از حرص رفتار تندی که داشت اینو گفتم). بازم مرسی:-2-40-::-2-25-::-2-04-::-2-05-::-2-13-:
مرسی پارمیس جونمممممممممممممممممم
مرسی از لطفت
مرسی از همراهیت ت ت ت:-2-16-::-2-41-:
دیگه از ظرایط بحرانی نسبتا دراومدیم
چشم جذبه هم میخرم براااااش
قربونت برمممممممممممم
:-2-16-::-2-41-::-2-16-:
خورشید جون مثل همیشه عالی می نویسی ولی یک کاری بکن که این بلوط از خود رازی یکمی نرم بشه مرسی .
چشم مادام جون
چشم
حتما
مرسی از همراهیت و وقتی ک میذاری ی ی ی :-2-41-::-2-16-::-2-41-:
ه نام پروردگار موسیقی...!!!
راستش باید اعتراف کنم خوندن نقد های این تاپیک یک تفریح مفرحه... من خودم رو در حدی نمی دونم که از نقد ایراد بگیرم ولی از تو می تونم ایراد بگیرم :دی... در صورت اعتراض به ایراد های من می تونی در این تاپیک رو ببندی بازم :دی...!!!
از نظر من یه نویسنده باید برای جذابیت داستانش احترام قائل باشه و نسبت به خواننده ها احساس مسئولیت کنه... خب... وقتی تو یه قسمت جدید می ذاری متاسفانه من تمام قسمت ها و اتفاقات قبلی رو به خاطر تاخیر فراموش می کنم... و خب...راستش دلخورم می کنه... اگر چه نظر من اینه که یه نویسنده بهتره اصلا ننویسه تا اینکه هول هولی و بی فکر یه داستان رو بنویسه...!!!
پیشنهاد می کنم اگه به خاطر امتحان های نفس گیر دانشگاه تا یه مدت نمی تونی بگذاری یه تاریخ توی همین تاپیک معلوم کن که افرادی که به سختی وارد انجمن بشن دست خالی انجمن رو نبندن...!!!
امروز اخلاق درست حسابی ندارم پس ممکنه زیادی ایراد بگیرم... کلا نشنیده بگیر... :دی...!!!
بعضی وقتا احساس می کنم سردرگمم... گاهی اوقات خودم رفعش می کنم و داستانت رو توی ورد کپی پیست می کنم و شروع می کنم به حالت دادن به احساسات و افراد... قدرت یک بازیگر به نشون دادن احساس ترس ، انزجار ، نگرانی ، هوس ، عشق ، طمع و برانگیختن تمام این احساسات در مخاطبه... و قدرت یک نویسنده بیان این احساساته... یه جورایی این تیکه ی توقف ماشین از تو بعید بود...همه چیز درست بود... تصویر سازی عالی بود... ولی عین این بود که راوی از وجود این قسمت در داستان متنفره... نه تپش قلب وجود داشت نه سرگیجه نه ترس...وقتی بلوط ونداد رو صدا می زنه ... لحنش هیچ توصیفی نداشت نه پریشانی ... نه نگرانی... هیچی... !!!
توی پست قبلیم هم گفتم... و تصادفا یه منتقد دیگه هم بیانش کرده بود... داستانت توصیف کم داره... حالات افراد رو برای آدم بیان نمی کنه واقعا من معذرت می خوام از اینکه مجبور شدم اینطوری منظورم رو برسونم ولی این توصیف رو واسه ی این قسمت بخون ( ببخش که خوب نمی نویسم...مخصوصا اینکه تاحالا دانای کل ننوشتم ...دلخور نشیا...فقط واسه بیان منظورمه):
بلوط چشم غره ای رفت و فکر کرد باید شماره اش را بگیرد.... اما نه به گونه ای که خودش متوجه شود.
اینو تو نوشتی و من با اجازت یکم بیش ترش می کنم...: احساس ضعف شدیدی تک تک سلول های بدنش را به اعتراض واداشته بود... او ترسیده بود... و بیش از آن از شوهر تحمیلی اش که با بی خیالی او را رها کرده بود درحالی که میدانست او جایی را بلد نیست دلخور بود... هنوز صدای ترمز ماشین در گوشش می پیچید و هنوز حمایت ونداد از او جلوی چشمش رژه میرفت و هنوز لبخند هایش را می دید و هنوز... رسیدن به مقصد ناشناخته ی ونداد افکارش را به گوشه ی مغزش راند ...

وااای من از این نقد متنفرم... ولی واقعا مجبور بودم... دلم می خواد اینطوری ازت توصیف ببینم... باعث میشه خواننده ها با کاراکتر ها احساس غریبگی نکنن...!!!
یه ایراد دیگه می خواستم بگیرم ... خداروشکر بی خیالش شدم :دی... حالم بده دیگه چه کنم...!!!
من عاشق شخصیت های جدید شدم...نمی دونی چقدر هیجان زده شدم وقتی دیدم چند تا شخصیت اضافه کردی... عاشق بهنوش شدم... رابطه ی گرمش با ونداد منو هم گرم می کنه...دلم می خواست نظر بلوط رو هم راجع بهش می دونستم... خودم که روانیش شدم... یه جورایی شر و شیطونه... بعد از چند فصل سرد...یه کم داستانو گرم کرد... !!!
من دیوانه ی فامیلی وارسته هستم... وای... اگه بدونی چقدر دوسش دارم (:-2-32-: )!!!
میدونی...؟!؟ از اینکه روند فکریت اینقدر متفاوته متعجب میشم... و از اینکه تو داستانات پسرا رو زجرکش می کنی متعجب تر :دی... واکنش بلوط نسبت به حرف ونداد معرکه بود... بی عیب و نقص و سرنوشت ساز... یا شایدم من دلم می خواد این دیالوگ همه چیز رو عوض کنه...ولی بازم میگم...بی نقص بود ...بیا جلو ماچت کنم که با یه تیر دو نشون بزنم 1 اگه از حرفام ناراحت شدی از دلت در بیاد و 2 نشون بدم چقدر از این دیالوگ خوشم اومده...!!!
خب... باید بگم پست شماره ی 48 یه تحول معرکه بود...!!!
از جمله ی اولش میشد فهمید که چقدر با دقت نوشته شده... خوشحال کننده و هم چنین مشتاق کننده بود...!!!

باید اعتراف کنم وقتی ونداد پیرهن رو داد به بلوط آخرین چیزی که انتظارشو داشتم این رفتار عجیب بود... اونم درحالیکه قبلش داشت مهربونی های ونداد رو مرور می کرد... و این غافلگیری فوق العاده دوست داشتنی بود... از طرف من خودتو خفن بغل کن...!!!
کلا این پستت پر از اتفاقای معمولی فوق العاده هیجان انگیز بود...واکنش ونداد به حرفای بهادر رو هم دوست داشتم... در واقع خیلییییی دوست داشتم...!!!
و وقتی ونداد وارد اتاق بلوط میشه...هم چنان امیدوار بودم که اون دیالوگ تاثیر داشته باشه و هم چنان امیدوارم... تا اینجاش که تضادی ندیدم... و عدم وجود تضاد در یک داستان شرط تضمینی معرکه بودن اونه....!!!

افکار بهشت زمینیه توئه... وقتی پاتو توش میذاری با ولع بو بکش... بذار تمام غرایزت به کار بیفته... پاتو از گلیمت بذار جلو تر...واسه افکارت هیچ مرزی قرار نده چون افکار تو... تنها و تنها و تنها تعلق تو هستند... جسمی که تو باهاش می نویسی مال خداست... ولی فکرت... مال توئه... و به خودت افتخار کن... هیچ کس باعث فکر تو نیست... به خودت افتخار کن و بذار افکارت جریان پیدا کنند...وقتی شکسته نفسی می کنی ...دلم می خواد بزنمت...!!!
خوشم میاد از نوشته هات...هیچ تظاهری توش نیست...و به من اجازه میده در دنیای پاک و خالصت غرق بشم...حتی نمی تونی تصورشو بکنی که چقدر ازت بابت این فرصت ممنونم...!!!
مجبورم دوباره تکرار کنم که چقدر از نقدم متنفرم... و امیدوارم منو بابتش ببخشی... و هر چی گفتم رو نشنیده بگیری...!!!
دستای هنرمندت رو می بوسم ...!!!
منتظرم...

فعلا...:-2-10-:!!!
من کلا الان درا وج اسمان ها ب سر می برم
دستاتو می بوسم ک چنین نقدی ازم کرد
حتما حتما در پستهای بعدی
بیشتر توصیف خواهیم داشت ت ت ت ت ت
من دیووونه ی این طرز فکرتم
اصن تو یه منتقد زاده ای
خیلی عااااااااااااشقتممممممممم ممممممممممممممممممممم
مرسی از همراهیت
مرسی از وقتی ک میذاری
مرسی مرسی مرسی
نمیدونم چی جوری از هیجانم بگم م م م م م م م
مرسی ک میخونیش و وقت میذاری براش....
مرسی ک بهم فهمونی چی جور باید توصیف کنم
مرسی من عاااااااااااااااااااااااا اااااشقتممممممممممممممممم مممممممم
:-2-40-::-2-16-::-2-16-::-2-40-::-2-16-::-2-16-::-2-40-:
:-2-40-::-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-41-::-2-40-:
سلام خورشید جان:-2-25-:
بالاخره تونستم بیام این تو!!! از بس که ....... هی:-2-28-::-2-36-::-2-39-:
راستش قبل اینکه نقد Panispy رو بخونم ،یه چندتا حرف داشتم ولی الان یادم رفت!!! خیلی پروپیمونه!:-2-38-:
با خیلی جاهاش موافقم
از ونداد خوشم میاد ولی از اینکه تا این حد مقابل بلوط ساکته و هیچ اعتراضی به کارها و بی ادبی هاش نمی کنه، اصلا خوشم نمی یاد. خصوصا که قبل ازدواج گفته بود کاری می کنم که برای طلاق به دست و پام بیوفتید.
نمی دونم چرا پسری که تا قبل از ازدواج آروم و سربه راه بوده، الان به پدرش این بی احترامی ها رو می کنه ولی سعی می کنه با بلوط ی که اینهمه سرکشه و به هیچ صراطی مستقیم نیست، بسازه؟
به نظرم باید مقابل بلوط محکم تر از اینها باشه. درسته که بلوط تو این اجبار نقشی نداشته ، ولی ونداد هم به همون اندازه بی تقصیره.
پس ونداد باید طوری برخورد می کرد که بلوط متوجه این موضوع بشه. نه اینکه اینقدر گستاخ بشه که در مقابل محبت ونداد، به جای تشکر، دل و غرورشو بشکنه ولی ونداد بازم با مظلومیت هیچی نگه.
اگه ونداد به خاطر عشق این کارا رو می کنه، اصلا قشنگ نیست. چون به نظرم به این عشق نمی گن که فقط به خاطر قیافه و اینکه زنشه، طرفو بخواد. بلوط حق داره که قبولش نکنه.
از اینکه بعد از ازدواج با خانواده هاشون قطع رابطه کردن، خیلی ناراحت شدم.واقعا امیدوارم که به زودی آدمای بیشتری تو داستان باشن. کلا از خانواده های شلوغ خیلی خوشم می اد.:-2-41-:
از اینم که دوست قبلی بلوط(اسمش یادم نیست) مزاحمش میشه خوشم میاد( یه جورایی دلم خنک می شه بلوط یه کم بترسه!):-2-35-::-2-27-:
وای کشدم خودمو، حالا خوبه یادم رفته بودها وعلا معلوم نبود تا کی می نوشتم.:-2-31-:
بازم ممنون از اینکه وقت می ذاری و رو داستانات فکر می کنی
موفق و شاد باشی:-2-40-:
سلام عزیز دلمممممممممممممممممممممم
این خصوصیت ونداده
ونداد فکر میکنه که یه زندگی اجباری با کسی داره ک اصلن ددوسش نداره
و مقصر پدرشه ک اون مجبوره زندگی کنه
از طرف دیگه اون بلوط و دوس داره :-2-16-::-2-41-::-2-16-:
ولی هنوز با پدرش مشکل داره
حالا در ادامه سعی میکنم ابهامات و رفع کنم:-2-27-:
چشمممم
شلوغشم میکنیم:-2-16-::-2-41-::-2-16-:مرسی از وقتی ک میذاری و میخونیش:-2-25-:
سلام. خسته نباشی. داستانت عالیه فقط اگه به لحظه ها کمی پر و بال بدی بهتره . با 60 درصد نقدهای panispy موافقم. موفق باشی. اینکه تاریخ برای گذاشتن پست بعدی بدی خیلی عالیه. خصوصا اگه میخوای تاخیر داشته باشی. باز هم ممنون.:-2-25-:
سلاممممممممممم
مرسی لطف داری
چشم سعی میکنم
اما میترسم بد قول بشم برای همینه ک اعلام نمیکنم
شرمنده ببخشید د د د
مرسی از وقتی ک میذاری ومیخونیش:-2-16-::-2-41-::-2-40-::-2-16-:
:-2-28-:بله!!!....میبینم که.......دختر 39 صفحه نقد اینجا هست بازم میگی کمه؟
این بلوط داره بد رو اعصابم راه میره ها.....چرا اینقدر مزخرفه دلشم بخواد ونداد به اون خوبی....مهربونی!
بلوطو آدم کن.....
کمه دیگه ه ه ه:-2-16-:
چشممممممممممم
مرسی ک میخونی ووقت میذاری سپاس س س س :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
لام خورشيد خانم
ممنون كه با مشكلات اينترنت و درسات بازم مينويسى. يك انتقاد كوچولو، چرا شخصيت ونداد را اينقدر منفعل نگه داشتى. درسته كه لكنت داره اما فكر مى كنم دارى زيادى بزرگش مى كنى و اونو بى عرضه نشون ميدى. اتفاقا من آدمهايى با اين مشكل را در ميان دوستانم دارم و همه آدمهايى موفقى هستند. اضافه كردن شخصيت هاى جديد هم بى تأثير در جذاب كردن داستان نيست. بهر حال موفق باشى.

سلام عزیز دلممممممم
بی عرضه نیست
کم اعتماد ب نفسه
ادم موفقی هست
اما نه تو زندگی
چشممممممممممم
ممنونم یک دنیا از وقتی ک میذاری وپیشنهادت ممنون:-2-16-::-2-41-::-2-08-::-2-40-:
بالاخره باز شد. خدا نسیب گرگ بیابون نکنه.:-2-36-:
اول مرسی بابت اینکه با وجود بسته بودن سایت بازم می نوشتی.:-2-25-:
ولی اما بعد...
قبل از اینکه ازدواج کنن ونداد غیر از مواقعی که استرس داشت زبونش نمی گرفت خیلی ولی الان انگار زیاد شده. یا شاید استرس داره همش نمی دوم.
ولی از یک چیز خوشم اومد که این بار پسره اول خوشش اومده و دختره داره مقاومت می کنه. این زاویه جدید بود. اینجا میشه گفت همیشه هم یک موضوع تکراری نمی تونه خسته کننده باشه.
دیگه امتحانات هم که داره تمام میشه سایتم که باز شد تند تند بذااااااا............اااااااااا ااااا........رررررررررر!!!!:-2-16-:
واای
مرسی از لطفت
چون استرس زندگیشو داره
مرسی از نظرت ت ت ت ت
مرسی از وقتی ک میذاری
چشم سعیمو میکنممممم:-2-16-::-2-40-::-2-41-::-2-38-:
سلام خورشید خانوم.این بلوطه!اصلا خبر داره ونداد بخاطر اونه که گوشش مشکل پیدا کرده و به لکنت افتاده؟امیدوارم که بلوط یه روزی از عشق ونداد بمیره!!:-119-:شوخی کردم:-2-22-:
موضوع همینه
در ادامه بخوانید د د د د
مرسی یک دینا از وقتی ک میذاری و میخونی ی ی ی
مرسی از نظرت :-2-16-::-2-16-::-2-41-::-2-40-::-2-22-:
اسلام ممنون که مواقعی که سایت بسته بود میگذاشتی خیلی حال میداد اما در مورد داستان به نظر م یه انقدر ونداد جلوی بلوط کوتاه نیاد انقدر تحویلش نگیره و اینکه اون که هنوز بلوط انقدری نمی شناسه پس عاشقش نیست
چشم
اما در روند ادامه خواهید خواند و متوجه میشوید د د د د د
:-2-16-::-2-41-::-2-08-::-2-27-::-2-40-::-2-31-:
مرسی ک میخونی و وقت میذاری.
من عاشق کتاباتامممممممممممممممممم مممممممممممممممممممم

مرسی از لطفت ت ت ت ت:-2-41-:
خواستم برای ونداد گریه کنم.اخه مگه چه قدر یه ادم میتونه خوب باشه.خورشید جون خیلی قشنگ نوشته بودی.خیلی خیلی خیلی قشنگ.بعدازمدت ها اون حس نابی رو که با خوندن رمانای عالی پیدا میکردمءاومد سراغم.رمانت اصلا تکراری نیست.با خوندنش دوباره حال وحوای عشق پاک و دوست داشتن رو حس میکنم.زنده باشی.دستت درد نکنه.ان شاءالله تا اخرش همینجوری عالی بری جلو.موفق باشی
وای مرسی ی ی ی ی
ممنونممممممممممم
مرسی از نظرت
مرسی از محبتت
مرسی از وقتی ک میذاری
:-2-40-::-2-41-::-2-16-:
دا كنه مثل كتاباي ديگه تموم نشه
امیدوارم پایانش رضایت مند باشه:-2-35-::-2-27-::-2-41-::-2-08-:
سلام سانی جون. قلمت مثل نوتریکا که منو جذب کرد هنوز همونطوریه اما به نظر من یکی اینکه شخصیت هارو
از سه چهار نفر بیشتر کن یه مقدار بلوط رو گرم کن خیلی سرده دیگه اینکه برخوردهارو بین ونداد و بلوط بیشتر کن
الآن خیلی حرفاشون کوتاه و سطحیه یه چیز دیگه هم اینکه اگه ونداد یه جورایی تظاهر به بی تفاوتی بکنه ولی در واقع بلوط واسش مهم باشه علاقه مند شدن بلوط بهش منطقی تر جلوه میکنه تا این آدمی که فقط میخواد با رفتار خوب به راه بیارتش یه جورایی بلوط در مورد احساس ونداد سردرگم بشه...البته فقط نظر منه...در حد پیشنهاد...بازم ممنون.
سلام عزیزمممممممممم
مرسی ک اومدی اینم بخونی
چشم
حتما
مرسی از پیشنهاداتت
مرسی مرسی
از وقتی ک میذاری و لطفت ممنونم:-2-16-::-2-41-::-2-40-::-2-38-:
سلام سانی عزیز
کتابت خیلی توووووووووووووووووووپ اما دلم برای ونداد میسوزه این بلوط داره شورشو در میاره به نظرم اگه ونداد یکم بهش بی توجهی کنه بهتره اخه مردم اینقدر ساده خدایا ببین این بلوط چه شانسییییییییییییییی داره یکم از این شانسا به ما هم بده:-2-36-:
خورشید جان اگه میشه یکم برخوردایه وندادو بلوطو زیاد کن این بلوط هم از سردی دربیار خیلی بی احساسه
مرسی از بابت همه زحمتات دوست دارم:-2-40-::-2-14-:
سلام عزیزم
مرسی ک میخونیش
مرسی ک حس دلسوزی داری
مرسی مرسی
قربونت برم
ممنونم از وقتی ک میذاری
چشم مرسی از پیشنهاداتت:-2-16-::-2-41-::-2-40-:
سلام سانییییییی جون چه کردییییییییی؟؟؟؟؟؟دلم اولا برات تنگ شده بود.دوما واقعا داستان قشنگ شده من بعد این مدت اومدم اینجا اولین کارم این بود اومدم رمانتو خوندم/به نظر من عالیه.تو رمانای این مدلی همیشه اول دخترا حس میکردن احساس پیدا کردن.ولی این بار ونداد عاشق شده.اندازه ی نوتی دوسش دالم.همینجوری ادامه اش بده.مطمنم مهربونیای ونداد جواب میده.اگه ونداد به بلوط بی توجه شه داستانت میشه تو مایه های همخونه یا هم سایه ی من.این نظر منه.هواست باشه تو یه دونه ای داستاناتم یه دونه اس:-2-35-:البته منظوری نداشتمم.دوست دالم.بوسسسسسسسسسسس:-2-25-:
سلاممممم
مرسی از لطفت ت ت ت ت
منم همینطور
اره خیلی سعیدم ک جدید باشه ......
قربونت برمممممممممممممممم
مرسی از این یدونه گفتنت ت ت ت
من عاشق این بودم ک منظرو داشته باشی
چاکرتمممممممممممممممممممم م:-2-16-::-2-41-::-2-22-::-2-40-::-2-06-:
سلام
من عاشق این کتابت هستم. خیلی قشنگه. وقتی می خونم دلم واسه ونداد یه جوری می شه ولی از سیر داستان خوشم میاد عوضش نکن چون خیلی سبک جدیدیه که دختره این قدر دیر احساساتی میشه و مقاومه و همین قشنگش کرده. ممنون از کتاب قشنگت.
سلامممممممم
مرسی از لطفت ت ت ت
ممنون ک میخونیش ووقت میذاری:-2-16-::-2-25-::-2-41-::-2-40-::-2-27-:
===========================
با این که رسما جونم بالا اومد تا کل نقد های عقب افتاده رو دونه ب دونه جواب بدم
ولی همچنان خر کیفم از این همه نقد د د د د ددد
مرسی
بازم منتظر اظهار نظراتتون هستممممممممممم
:-2-16-::-2-41-::-2-40-::-2-27-::-2-37-::-2-25-::-2-22-:

SAM2000
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ بعد از ظهر
منم رمانهای خورشید جون رو دوست دارم اما تا رمانش کامل نشه نمیخونم چون اصلا نمیتونم منتظر بمونم

بلــوط
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۲۵ بعد از ظهر
الان یک چیزی یادم اومد!
داشتم به این فکر می کردم که توی داستان به دنبال اتفاقاتی باش که تا به حال تو داستان های دیگه نیوفتاده:
مثلا این ها نباشه:
1. پسری مزاحم بلوط می شه و ونداد ازش دفاع می کنه ( بلوط تحت تاثیر زور بازو و جوانمری ونداد قرار می گیره) این دیگه خیلی تکراریه.
2. یا بلوط مریض می شه و ونداد ازش مراقبت می کنه
3. یا مجبور می شن با هم برن شمال توی یک اتاق بخوابند
4. یا عروسی دعوت می شن بلوط خیلی خوشگل می شه و با ونداد می رقصه و ته قلبش یک جوری می شه.

به خدا اینقدر این ها توی داستان ها بوده آدم کلافه می شه.
موضوعی که دارین روش کار می کنین تا به حال به عناوینی مختلف سوژه اصلی بود. و توی همشون این اتفاقات افتاده. هر کس فقط کمی متفاوت نوشته
داستانت کشش لازم رو داره ولی اگه بخواد دوباره این اتفاقات بیفته دیگه سبک نوشتن ارزش پیدا نمی کنه.
ایده ناب مهمه:

مثلا اینکه ونداد و بلوط هم رشته ای هستند خیلی جذابه. می شه روش خیلی کار کرد. داستان دختر سرد و مغرور ما بره به سمت علمی...
یک جورایی به نظرم خوبه که ونداد از تلاش برای نرم کردن دل بلوط دست برداره و غرق کار بشه و توی محیط علمی به یک نتیجه عالی برسه و بلوط توی دلش بهش افتخار کنه...

حالا بازم چیزی به ذهنم رسید می گم. البته اگه بخوای:-2-35-:

SunDaughter☼
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
الان یک چیزی یادم اومد!
داشتم به این فکر می کردم که توی داستان به دنبال اتفاقاتی باش که تا به حال تو داستان های دیگه نیوفتاده:
مثلا این ها نباشه:
1. پسری مزاحم بلوط می شه و ونداد ازش دفاع می کنه ( بلوط تحت تاثیر زور بازو و جوانمری ونداد قرار می گیره) این دیگه خیلی تکراریه.
2. یا بلوط مریض می شه و ونداد ازش مراقبت می کنه
3. یا مجبور می شن با هم برن شمال توی یک اتاق بخوابند
4. یا عروسی دعوت می شن بلوط خیلی خوشگل می شه و با ونداد می رقصه و ته قلبش یک جوری می شه.

به خدا اینقدر این ها توی داستان ها بوده آدم کلافه می شه.
موضوعی که دارین روش کار می کنین تا به حال به عناوینی مختلف سوژه اصلی بود. و توی همشون این اتفاقات افتاده. هر کس فقط کمی متفاوت نوشته
داستانت کشش لازم رو داره ولی اگه بخواد دوباره این اتفاقات بیفته دیگه سبک نوشتن ارزش پیدا نمی کنه.
ایده ناب مهمه:

مثلا اینکه ونداد و بلوط هم رشته ای هستند خیلی جذابه. می شه روش خیلی کار کرد. داستان دختر سرد و مغرور ما بره به سمت علمی...
یک جورایی به نظرم خوبه که ونداد از تلاش برای نرم کردن دل بلوط دست برداره و غرق کار بشه و توی محیط علمی به یک نتیجه عالی برسه و بلوط توی دلش بهش افتخار کنه...

حالا بازم چیزی به ذهنم رسید می گم. البته اگه بخوای:-2-35-:
وای بلوط جون
حالا هیچ کدوم از اینا تو راسته ی طرح من نبودا ا اا ا
مرسی ک گفتی
چشم ایده ی ناب میاریم وسط
حالا خدایی تا الان تکراری نوشتم؟؟؟؟
:-2-16-::-2-22-::-2-06-::-2-40-::-2-38-:
مرسی از نقدت عزیز دلم
=========================
منم رمانهای خورشید جون رو دوست دارم اما تا رمانش کامل نشه نمیخونم چون اصلا نمیتونم منتظر بمونم
قربونت برم
پس تموم شد منتظر نظرتماااا:-2-35-::-2-16-::-2-27-::-2-41-::-2-08-:
===========================
نقد فراموش نشه:-2-16-:

بلــوط
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
خدا را شکر. بازم دم داداش برنا گرم که اومد حالی از خواهر یخیشون بپرسه!

حالا باید جلوی این نقش بازی کنن! خدا کنه مثل بقیه داستان ها نشه:-2-28-:

SunDaughter☼
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر
خدا را شکر. بازم دم داداش برنا گرم که اومد حالی از خواهر یخیشون بپرسه!

حالا باید جلوی این نقش بازی کنن! خدا کنه مثل بقیه داستان ها نشه:-2-28-:
الان خود کشی میکنمااااا
زود قضاوت کردن موجب ضرر است
مانع کسب نشوید
وای بلوطی ناراحت نشی
ولی اصلا تو فکرم این نبود
حالا پست بعدی ک بنویسم خودت متوجه میشی:-2-16-::-2-22-::-2-41-::-2-27-:

بلــوط
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر
یکم نگران بوده. تا به حال که تکراری نبوده. گفتم نکنه یک وقت بره اون سمتی که تکراری بشه کرک و پر ما بریزه:-2-35-:


ما منتظر یک عالمه سورپرایزیم..........



اتمام حجت که بد نیست؟ هست؟:-2-27-:

SunDaughter☼
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ بعد از ظهر
یکم نگران بوده. تا به حال که تکراری نبوده. گفتم نکنه یک وقت بره اون سمتی که تکراری بشه کرک و پر ما بریزه:-2-35-:
قول شرف میدم ک اتفاقاتی ک رخ میده تکراری نباشه ه ه ه ه
:-2-16-::-2-08-::-2-41-::-2-40-::-2-38-::-2-27-:

بلــوط
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
خلاصه ما که پای قصه شما امضامونو عوض کردیم:-2-40-:

خوتلون
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر
وایییییییییی سلام من عاشق نوشته هاتم .........همشونو خوندم و دارم دیوونه میشم تا این تموم بشه .من سعی می کنم کتابای در حال تایپ و نخونم چون حوصله صبر کردنو ندارم ولی واسه این داستان نتونستم صبر کنم .همین که اسم ت.و زیرش بود کافی بود تا بخونمس و هر روز چند دفعه سر میزنم فقط واسه اینکه ببینم پست جدید دادی یا نه .ممکنه یه پست و چند دفعه بخونم .می دونم نباید اینو بگم ولی میشه زود به زود بزاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نشدم نشد مهم اینه که داستانت اون جور که می خوای در بیاد .ولی خواهش زود تمومش کن که من دق می کنم تا اینتموم بشه.............مرسی بابت زحمتات

fahimeh_day
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۱ بعد از ظهر
سلام خورشید جون قلمتو دوست دارم منم از این به بعدشو نمیخونم تا کارت تکمیل بشه فقط خواهشن خواهشن آخرش خوب تموم شه غم وغصه ومرگ ومیر و جدایی نذار کام ما به اندازه کافی تلخ هست

maryam63279
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر
سلام و خسته نباشید به یکی از نویسنده های جوون و خوب سایتمون:-2-40-:
داستان خیلی جالبه خوب پیش میره من تازگی ها به جمع خوانندگان این رمان اومدم داستان وندادو زیادی بره نشون میده و کلا زیادی تابع و زود عاشق بلوط شده و از مخالفت دست برداشته دلم میخواد این دختره آدم بشه:-2-27-:
فقط یه خواهش
من نمی گم زود به زود بذارید فقط رو زمان بندی بذارید یعنی بگید هر 3 روز یه پست می ذارم و به قولتون عمل کنید همین مرسی

sollmaz
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
بازم سلام خورشید جان،دخترخوب اینقدرنگران تکراری نوشتن نباش ،تو فقط بنویس من قول میدم تکراری درنیاد،من تاحالا یه خط تکراری وتقلیدی توی داستانات نخوندم ،ومطمئنم ازپس این یکی هم برمیای،تومیتونی:-2-32-:این سمتی که داری میبری داستانو من خیلی خوشم میاد،این ایده ی متفاوتیه که تو توی احساسات ونداد پیاده کردی والبته عکس العمل های ناخودآگاه بلوط.
منم شدیدا منتظر برگشتن وندادم ونگران اینکه :حالا واقعا زرشک دارن؟؟؟؟؟:-2-35-:اتفاقات بعداومدن برنا میتونه خیلی مهم باشه وبه خاص وفوقالعاده بودن وشدن داستانت کمک کنه ،مثل همیشه باعتمادبه نفس بنویس حتما همونی میشه که باید .من به توانایی وخلاقیتت ایمان دارم خورشیدخانم.:-41-::-2-32-: شدیدا منتظر پست بعدیتم،البته یادت نره درساتم بخونی :-2-37-:

melodeee
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااامممممممممم مممممممم ظهر قشنگت بخیر
کلی حرف دارم 1.خدا کنه همش یادم باشه بگم 2. سانی حوصله داشته باشه بخونه
از این جا شروع میکنم اومدن برنا یک اتفاق و یک حرکت جدید تو رومان که خیلی خوبه واقعا نیاز به کاراکتر جدید داشتیم.برنا جونی عاقل به نظر میاد میشه روش حساب کرد بخاطر اینکه از راه که اومد نیومد بزنه تو سر خواهرش یا بگه چه زندگی یا بیاد بگه گول خوردی ما همه اونجا تو حال و حول پولاییم تو اینجا خونه داری میکنی!!!!!!!!1یک جورایی اومده رابطه ی خواهر و خانوادشو درست کنه.....از احوال پرسی و سراغی که از ونداد میگرفت نشون میده به خوبی ارزدواج قبول داره وندادم یک جورایی قبول داره چون وقتی حالشو میپرسید میگفت ونداد!اگر قبول نداشت میگفت مثلا پسره لکنتیه یعنی مثل بلوط مسخرش میکرد....
وقتی حضور برنا را تو این پست دیدم کلی مطلب برای ادامه داستان اومد تو ذهنم(عادتمه خودم دوست دارم جلو جلو رومانو حدس بزنم البته تو این رومانای درحال تایپ بیشتر این فرصت پیش میاد)حالا حدسیات:
گفتم شاید برنا و خانوادش اومدن تا در اون خونه چند روزی باشن و این چند روز باعث بشه وندادو بلوط به هم بیشتر نزدیک بشن(اتاق مشترک)وبعد عاشقی و دیده بوسی امااااا نه این حالت به روحیاتت نمیخوره یعنی اونجوری خیلی لوسه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس بیخیال
گفتم نکنه برنا اومده بخواهرش از عشقش بگه و بخواد حالا که خونواده تو پول غرقن یک عروسی راه بندازه و یک جورایی بیاد تهران و هم سایه خواهرش بشه(عشق برنا به اون دختری که هست یک عشق تو نگاه اول که اصلا بشخصه قبول ندارم!!)برای همین زندگی برنا تو کلی فرازو نشیبی و اخر طلاق ...از اونجا که همسایه هست بلوط زندگی خودشو برنارو مقایسه میکنه !و میبینه این زندگی غیر مشترکش با اینکه عشق اولش نداشت اما الان داخل یک وابستگی هست و در اخرم عشق جاودان.....و پرورش داستان با کلی اتفاق(ببین فقط یک برنا اومد تو یک پست من تا کجا رفتم....)اما اینم یک جوریه...(به برنا یکجورایی عاقلی میاد مگر نه اینکه گول بخوره...)
گفتم برنا اومد و بلوط احساس میکنه باید با کسی صحبت کنه اما بخاطر نبود شرایط و سر سختیش هیچی به برادرش نمیگه ...رابطش با خانوادش از یخ بودن باز میشه امااااااااااا بازم با مادر ش حرف نمیزنه و خودشو خالی نمیکنه (من خودم اینجوریم خیلی کم پیش میاد شروع کنم بادردل کردن با یک کسی همیشه همه چیزتو خودمه!!!!!فک میکنمم بلوط همینطوریه نمیتونه دردو دل کنه....برای همین همه اینا جمع میشه تا زمان دانشگاش و در اونجا با افرادی که صلاحیت دوستی ندان دوست میشه تا یک جورایی درد دلشو التیام بخشه قافل از اینکه اونا از زندگی خیلی دورش میکنندو کلی اتفاقات.....که اونجا ونداد به عنوان یک حامی همایتش میکنه....................

(باور کن تمام این طرز تفکرات من و حدسیاتی که برای رومانت دارم فقط به خاطر روش روان نوشتن و دلنشین نوشتن که با یک پستت من انقدر ذهنم تو داستان حرکت کرد......باور کن اگر نمیگفتم دق میکردم چون فردا 3واحد 8صبح امتحان دارم باید یک جوری ذهنمو خالی میکردم تا بتونم در بخونم)

اما ونداد .این ونداد به نظرم ذهن جالب و پیچیده ای داره و خیلی عاقله(شنیدی میگن ادمایی که کمتر حرف میزنن عاقل ترنبر عکس من !اول حرف میزنم بعد فکر میکنم:-2-06-::-2-16-: حالا ونداد بخاطر شرایط زبانیش کم حرف میزنه بیشتر گوش میده و میخونه پس یعنی خییییییییییییییلی باید ذهن جالب و عاقلی داشته باشه که تو پست یکی مونده به اخر که ذهن ونداد با هامون صحبت میکرد اینو خوب نشون دادی!!!!11اما عاقل بودنشو بازم نشون بده !فک کنم تو روال داستان تاثیر گذلر باشه!!!!!!!!!!!!!

شرایط حال با اومدن برنا مسلما با حرفایی که تو این پست زد وتاثیری که داشت (همون که بلوط لباسشو عوض کرد و قراره ناهار درست کنه)و همین که بلوط از ارتباط بدش با ونداد نگفت این نشون میده که بلوط قراره یک خورده زن خونه بشه جلوی برادرش!!!!!!!!!!خب وندادم در ذهنش هنگام پیاده روی تصمیم به محبت بیشتر گرفت!!!!!!!!!!طفلی ونداد غافل از اینکه چرا بلوط تغییر کرده میاد خونه عوض شدن حالت ظاهری بلوط و ناهار زرشک پلو(سر یک املت انقدر بچم ذوق کرد وای بحال زرشک پلو!!!!!!!!)...فک کنم وندادو ترغیب به این میکنه که حتمااااااااااااااا محبت و بیشتر کنه.....
و از اونجاییی که بلوط فک میکنه ونداد داره بخاطر ظاهر سازی جلوی خانواده این کارارو میکنه....هیچ تحت تاثیر نمیگره(البته فک کنم)این جا یک دوگانه جالب و جذابی فک کنم تو ادامه داستان باید داشته باشیم.....یکجورایی در گیری ذهنی ایجاد میشه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
(وایییییییییی من کلی هنوز حرف داشتم اما الان یادم نیست:-2-30-:)
ذهنم یاری نمیکنه فقط میتونم بگم برای کار ونداد جدی جدی یک کاری بکن تو دانشگاه بعنوان استاد یا تو پزوهشکده بعنوان محقق که نیاز به زبان نداره اونقدر ها هم...............
برای این میگم یک کاری بکن که کار خوب برای ونداد یک جورایی درامد خوبه و اینکه خودشو وابسته به پدرش نکنه ...و استقلال پیدا کنه که یک جورایی این استقلال نمایش غرور ونداد که یک مرده هم هست اینکه نخواسته از سر غرور حتی بره زیز پرچم پدرش.....
در اخر بابت لطفی که میکنی و نقدارو میخونی خییییییییییییلییییییییییی یییییی سپاسگذارم این نشونه محبتت و گرنه که نقدای ما قابل نیست خورشید عزیز
خورشییییییییییییییییییدی هیچ وقت غروب نکنی
منتظر پستای نازت هستم بوس بوسییی:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ستاره.ث
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۲۳ بعد از ظهر
من از طرز نوشتنت خیلی خوشم میاد
کتابات همه جالبن:-2-40-:
امیدوارم این یکی هم مثل بقیه باشه:-2-25-:

SunDaughter☼
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
خلاصه ما که پای قصه شما امضامونو عوض کردیم:-2-40-:
فدای بلوط جون ن ن ن/ ما مخلصتم هستیم.
===
وایییییییییی سلام من عاشق نوشته هاتم .........همشونو خوندم و دارم دیوونه میشم تا این تموم بشه .من سعی می کنم کتابای در حال تایپ و نخونم چون حوصله صبر کردنو ندارم ولی واسه این داستان نتونستم صبر کنم .همین که اسم ت.و زیرش بود کافی بود تا بخونمس و هر روز چند دفعه سر میزنم فقط واسه اینکه ببینم پست جدید دادی یا نه .ممکنه یه پست و چند دفعه بخونم .می دونم نباید اینو بگم ولی میشه زود به زود بزاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نشدم نشد مهم اینه که داستانت اون جور که می خوای در بیاد .ولی خواهش زود تمومش کن که من دق می کنم تا اینتموم بشه.............مرسی بابت زحمتات
===
مرسیییییییییییییییییی
قربونت برممممممممممممممممم
چشم نهایت سعیمو میکنم ک سرعتم بیشتر بشه/مرررررررسی از همراهیت و وقتی ک میذاری.
===
سلام خورشید جون قلمتو دوست دارم منم از این به بعدشو نمیخونم تا کارت تکمیل بشه فقط خواهشن خواهشن آخرش خوب تموم شه غم وغصه ومرگ ومیر و جدایی نذار کام ما به اندازه کافی تلخ هست
===
نهایت سعیمو میکنم ک رضایت بخش برای همه باشه.
===
لام و خسته نباشید به یکی از نویسنده های جوون و خوب سایتمون:-2-40-:
داستان خیلی جالبه خوب پیش میره من تازگی ها به جمع خوانندگان این رمان اومدم داستان وندادو زیادی بره نشون میده و کلا زیادی تابع و زود عاشق بلوط شده و از مخالفت دست برداشته دلم میخواد این دختره آدم بشه:-2-27-:
فقط یه خواهش
من نمی گم زود به زود بذارید فقط رو زمان بندی بذارید یعنی بگید هر 3 روز یه پست می ذارم و به قولتون عمل کنید همین مرسی
===
قربونت برمم مم مم مم مم
مرسی ی ی ی
چشم سعی میکنم سریع بذارممممم
ممنون از همراهیت عزیزم
===
بازم سلام خورشید جان،دخترخوب اینقدرنگران تکراری نوشتن نباش ،تو فقط بنویس من قول میدم تکراری درنیاد،من تاحالا یه خط تکراری وتقلیدی توی داستانات نخوندم ،ومطمئنم ازپس این یکی هم برمیای،تومیتونی:-2-32-:این سمتی که داری میبری داستانو من خیلی خوشم میاد،این ایده ی متفاوتیه که تو توی احساسات ونداد پیاده کردی والبته عکس العمل های ناخودآگاه بلوط.
منم شدیدا منتظر برگشتن وندادم ونگران اینکه :حالا واقعا زرشک دارن؟؟؟؟؟:-2-35-:اتفاقات بعداومدن برنا میتونه خیلی مهم باشه وبه خاص وفوقالعاده بودن وشدن داستانت کمک کنه ،مثل همیشه باعتمادبه نفس بنویس حتما همونی میشه که باید .من به توانایی وخلاقیتت ایمان دارم خورشیدخانم.:-41-::-2-32-: شدیدا منتظر پست بعدیتم،البته یادت نره درساتم بخونی :-2-37-:
===
به به خانم خانماااا
مرسی ک میای نقد میکنی ی ی ی
مرسی ک همراهمی ی ی ی
پست جدید و خوندی.... هنوز نگران زرشک باش:-2-06-:
فدای تو بشم اجی مهربونمممم:-2-40-:
===
سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااامممممممممم مممممممم ظهر قشنگت بخیر
کلی حرف دارم 1.خدا کنه همش یادم باشه بگم 2. سانی حوصله داشته باشه بخونه
از این جا شروع میکنم اومدن برنا یک اتفاق و یک حرکت جدید تو رومان که خیلی خوبه واقعا نیاز به کاراکتر جدید داشتیم.برنا جونی عاقل به نظر میاد میشه روش حساب کرد بخاطر اینکه از راه که اومد نیومد بزنه تو سر خواهرش یا بگه چه زندگی یا بیاد بگه گول خوردی ما همه اونجا تو حال و حول پولاییم تو اینجا خونه داری میکنی!!!!!!!!1یک جورایی اومده رابطه ی خواهر و خانوادشو درست کنه.....از احوال پرسی و سراغی که از ونداد میگرفت نشون میده به خوبی ارزدواج قبول داره وندادم یک جورایی قبول داره چون وقتی حالشو میپرسید میگفت ونداد!اگر قبول نداشت میگفت مثلا پسره لکنتیه یعنی مثل بلوط مسخرش میکرد....
وقتی حضور برنا را تو این پست دیدم کلی مطلب برای ادامه داستان اومد تو ذهنم(عادتمه خودم دوست دارم جلو جلو رومانو حدس بزنم البته تو این رومانای درحال تایپ بیشتر این فرصت پیش میاد)حالا حدسیات:
گفتم شاید برنا و خانوادش اومدن تا در اون خونه چند روزی باشن و این چند روز باعث بشه وندادو بلوط به هم بیشتر نزدیک بشن(اتاق مشترک)وبعد عاشقی و دیده بوسی امااااا نه این حالت به روحیاتت نمیخوره یعنی اونجوری خیلی لوسه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس بیخیال
گفتم نکنه برنا اومده بخواهرش از عشقش بگه و بخواد حالا که خونواده تو پول غرقن یک عروسی راه بندازه و یک جورایی بیاد تهران و هم سایه خواهرش بشه(عشق برنا به اون دختری که هست یک عشق تو نگاه اول که اصلا بشخصه قبول ندارم!!)برای همین زندگی برنا تو کلی فرازو نشیبی و اخر طلاق ...از اونجا که همسایه هست بلوط زندگی خودشو برنارو مقایسه میکنه !و میبینه این زندگی غیر مشترکش با اینکه عشق اولش نداشت اما الان داخل یک وابستگی هست و در اخرم عشق جاودان.....و پرورش داستان با کلی اتفاق(ببین فقط یک برنا اومد تو یک پست من تا کجا رفتم....)اما اینم یک جوریه...(به برنا یکجورایی عاقلی میاد مگر نه اینکه گول بخوره...)
گفتم برنا اومد و بلوط احساس میکنه باید با کسی صحبت کنه اما بخاطر نبود شرایط و سر سختیش هیچی به برادرش نمیگه ...رابطش با خانوادش از یخ بودن باز میشه امااااااااااا بازم با مادر ش حرف نمیزنه و خودشو خالی نمیکنه (من خودم اینجوریم خیلی کم پیش میاد شروع کنم بادردل کردن با یک کسی همیشه همه چیزتو خودمه!!!!!فک میکنمم بلوط همینطوریه نمیتونه دردو دل کنه....برای همین همه اینا جمع میشه تا زمان دانشگاش و در اونجا با افرادی که صلاحیت دوستی ندان دوست میشه تا یک جورایی درد دلشو التیام بخشه قافل از اینکه اونا از زندگی خیلی دورش میکنندو کلی اتفاقات.....که اونجا ونداد به عنوان یک حامی همایتش میکنه....................

(باور کن تمام این طرز تفکرات من و حدسیاتی که برای رومانت دارم فقط به خاطر روش روان نوشتن و دلنشین نوشتن که با یک پستت من انقدر ذهنم تو داستان حرکت کرد......باور کن اگر نمیگفتم دق میکردم چون فردا 3واحد 8صبح امتحان دارم باید یک جوری ذهنمو خالی میکردم تا بتونم در بخونم)

اما ونداد .این ونداد به نظرم ذهن جالب و پیچیده ای داره و خیلی عاقله(شنیدی میگن ادمایی که کمتر حرف میزنن عاقل ترنبر عکس من !اول حرف میزنم بعد فکر میکنم:-2-06-::-2-16-: حالا ونداد بخاطر شرایط زبانیش کم حرف میزنه بیشتر گوش میده و میخونه پس یعنی خییییییییییییییلی باید ذهن جالب و عاقلی داشته باشه که تو پست یکی مونده به اخر که ذهن ونداد با هامون صحبت میکرد اینو خوب نشون دادی!!!!11اما عاقل بودنشو بازم نشون بده !فک کنم تو روال داستان تاثیر گذلر باشه!!!!!!!!!!!!!

شرایط حال با اومدن برنا مسلما با حرفایی که تو این پست زد وتاثیری که داشت (همون که بلوط لباسشو عوض کرد و قراره ناهار درست کنه)و همین که بلوط از ارتباط بدش با ونداد نگفت این نشون میده که بلوط قراره یک خورده زن خونه بشه جلوی برادرش!!!!!!!!!!خب وندادم در ذهنش هنگام پیاده روی تصمیم به محبت بیشتر گرفت!!!!!!!!!!طفلی ونداد غافل از اینکه چرا بلوط تغییر کرده میاد خونه عوض شدن حالت ظاهری بلوط و ناهار زرشک پلو(سر یک املت انقدر بچم ذوق کرد وای بحال زرشک پلو!!!!!!!!)...فک کنم وندادو ترغیب به این میکنه که حتمااااااااااااااا محبت و بیشتر کنه.....
و از اونجاییی که بلوط فک میکنه ونداد داره بخاطر ظاهر سازی جلوی خانواده این کارارو میکنه....هیچ تحت تاثیر نمیگره(البته فک کنم)این جا یک دوگانه جالب و جذابی فک کنم تو ادامه داستان باید داشته باشیم.....یکجورایی در گیری ذهنی ایجاد میشه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
(وایییییییییی من کلی هنوز حرف داشتم اما الان یادم نیست:-2-30-:)
ذهنم یاری نمیکنه فقط میتونم بگم برای کار ونداد جدی جدی یک کاری بکن تو دانشگاه بعنوان استاد یا تو پزوهشکده بعنوان محقق که نیاز به زبان نداره اونقدر ها هم...............
برای این میگم یک کاری بکن که کار خوب برای ونداد یک جورایی درامد خوبه و اینکه خودشو وابسته به پدرش نکنه ...و استقلال پیدا کنه که یک جورایی این استقلال نمایش غرور ونداد که یک مرده هم هست اینکه نخواسته از سر غرور حتی بره زیز پرچم پدرش.....
در اخر بابت لطفی که میکنی و نقدارو میخونی خییییییییییییلییییییییییی یییییی سپاسگذارم این نشونه محبتت و گرنه که نقدای ما قابل نیست خورشید عزیز
خورشییییییییییییییییییدی هیچ وقت غروب نکنی
منتظر پستای نازت هستم بوس بوسییی:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:



(http://www.forum.98ia.com/newreply.php?do=newreply&p=3691761)
منو این همه خوشبختی محاله ه ه ه ه ه ه
ولی هیچ کدوم از اینا ک گفتی درست ... امم.... نمیگم هست یا نه.
باشه خودت بخو و و و ون
اتفاقا برای کار ونداد هم برنامه دارم/ لازمه ک ی ذره بچمون مغرور بشه ه ه ه ه
میدونی ک چقدر بهت ارادت ت ت ت دارم عزیز دلممممممممممممممممم
من عااااااااااااشق پیشنهاداتم
مرسی از اینکه همراهمی و با شور وشوق دنبال میکنی ی ی ی
عزیز دلممممممممممممممممممممممم مممممممممممی
بوووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووس
:-2-40-::-118-::-2-41-::-2-16-::-2-22-::-2-25-:
بازم زیاد زیاد بنویس چون من عاشق این پستای طولانی ام ک دیر تموم بشه ه ه ه ه ه
عااااااااااااااااااااشقتم ممممممممممممممممممممممممم ممممممممممممممم
===
من از طرز نوشتنت خیلی خوشم میاد
کتابات همه جالبن:-2-40-:
امیدوارم این یکی هم مثل بقیه باشه:-2-25-:
سلامممممممممممممم
مرسی از لطفتون ن ن ن
ممنون ک همراهمین/
منتظر نظرات هستم:-2-41-:

my heart
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
وای من نوشته های sun daughter جونو خیییییییلی دوس میدارم حتی اگه موضوعش تکراری باشه. طرز بیانت فوق العاده ست عزیزم:-2-41-:

soheilam
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
only can say this is perfect
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
gooooooooood luck

unique_fh
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۲۷ بعد از ظهر
سلام خورشید جون اول یه تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــشــــــکــــر بلند و یه تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــبــــریـــ ـک بلند تر به خاطر قلمه فوق العاده ات که به نظرم بهترین صفتی که میشه براش به کاربرد روان بودن که کاملا میتونی داستان رو لمس کنی وبعد یه سری انتقاد که البته نظر شخصیمه به نظرم داره داستان یکنواخت میشه ونداد هی مهربونی میکنه از اون طرف بلوط هی با عصبانیت رفتار میکنه که به نظرم رفتارش به یه دختره 23-24 ساله نمی خوره بیشتر شبیه رفتار دختر بچه های 14-15 ساله است به نظرم سردیش دیگه خیلیه بدبخت ونداد با اون گرماش داره یخ میزنه اولاش رو خیلی دوس داشتم و خیلی مشتاق بودم بقیش رو بخونم ولی به نظر باید توش وقایع هیجان انگیز اتفاق بیافته ولی از اینکه دوست داری داستانت یونیک باشه خیلی خوشم میاد امیدوارم مثل داستانای فوق العاده قبلیت تو این هم موفق بشی !!! و عکس هایی که انتخاب می کنی و مقدمه هات خداست مررررررسییی

mitra.ym
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
سلام اومدم بگم خدا قوت
زيبا بووووووووووووود
منتظر ادامه داستانم ...........:-2-40-:

-Farimah-
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۴۸ بعد از ظهر
سلام !
خوبی ؟
بلوط و ونداد و برنا !
اسماشون خیلی جالبه ! :-2-16-:
توصیفات رو دوست دارم ! اینکه تازگیا اینقدر تند تند هم میذاری خیلی عالیه چون یادمون نمیره ( با اینکه من داستان های تو رو عمراً یادم بره ! ) :-2-14-:
روند داستان روی دور آهسته افتاده ، البته حالا که خانواده بلوط اومدن می تونیم انتظار وقایع جدید رو داشته باشیم.
فقط بلوط به نظرم درمورد اون لباس یه مقدار زیاده روی کرد ... لازم بود یه مقدار بعدش پشیمون بشه !
ونداد هم با اون همه توهینی که از بلوط شنیده نمی تونه انقدر از کنارشون ساده بگذره ...
مخصوصاً من هنوز برخورد اول بلوط رو توی مهمونی یادم نرفته !
شاید ونداد این چیزا رو زیاد تو زندگیش دیده باشه ولی فکر کنم حرفای بلوط تا حدی براش سنگین باشه !
نمی تونیم هم بگیم عاشق شده . آخه خیلی وقت نیست که با هم زندگی می کنن ...
خلاصه یه کم زیادی داره ساده می گیره ... ! :-2-35-:
خیلی دوست دارم ببینم چی برای بعدش در نظر گرفتی !
یه حسی بهم می گه ما رو شوکه می کنی !! :-2-27-: :mrgreen::-2-38-:
مرســــــــــــــــــی !!!!!:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
منتظـــــــــــــرم !
:-2-16-:
راستی دلم هم خیلی برای خودت و رمانت تنگ شده بود !! :-2-41-:

kurda smahlt:<
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۵۵ بعد از ظهر
سلام ببخشید من اصلا قصد اهانت ندارم فقط واسه اطلاعات خودتون می گم اولای رمان نوشته بودید که بلوط از این که لهجه ی شیرازی نداره خیلی خوش حاله و افتخار می کنه .
من شیراز زندگی می کنم اول دبیرستانم هستم 98 درصد دخترای شیرازی اصلا لهجه ندارن و اون 2 درصد دیگه هم که لهجه دارن اصلا شیرازی نیستن همه از شهرستانای اطراف اومدن و اون طور که من متوجه شدم خانواده ی بلوط اون قدر داشتن که بلوط تو یه مدرسه ی بالا شهر درس بخونه.
واقعا رمانت عالیه من با همه ی رمانات حال می کنم.

saharnaz1390
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۰۷ بعد از ظهر
سلام عزیزم
خسته نباشی
رمانتو دوست دارم ولی یه سوال برام پیش اومده
چرا بلوط نمی خواد خانوادش از ارتباطشون چیزی بدونه؟؟؟؟؟؟ اونجوری که خانوادش فکر می کنن راضی شده :-2-37-:

Fed Up
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
سلام عزیزم...........خسته نباشی:-2-40-:
من عاشق رماناتم....... مخصوصا امروزا که رمانا ابکی شدن....... ولی رمانات خیلی واقعین:-2-27-:
قلم خیلی خوبی داری عزیزم:-2-40-:
خیلی ازت ممنونم................ موفق باشی:-118-:

zahra.gol
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۳۶ بعد از ظهر
راستی مگه نمی گی پسره خشگله و خوش هیکله..خوب بلوط باید یه زره رام شه یا مثلا از بوسه پسره یه کوچول خوشش بیاد این جوری اگه تو قیافشو توصیف نمی کردی من پسررو یه آدم کریه فرض میکنم....آخه دختره هم احساس داره چه جوری اینقدر بی رحمه که کادو پسره رو پرت کنه تو صورتش......
ولی انصافا عالی نوشتی .....تو فوق العاده ای:-2-40-:

moon shine
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
مرسی مرسی مرسی خیلی قشنگه من بقیشم میخوام دلم برای ونداد کباب شد چقدر این جز جیگر گرفته اذیتش می کنه دست گلت دردنکنه خیلی قشنگ شده تروخدا بقیشم بزار البته هر موقع که تونستی .مثل بقیه کتابات قشنگه ولی از اونا دلچسبتره .یه پیشنهاد دارم
میخوای همینطور ادامه بده وکاری کن که از هم جدا شن بعدم پشیمونی بلوط ودوباره برگشت .البته اگه دوست داری خوب تموم شه میتونی پایان خوش بهش بدی یاهم ونداد با کس دیگری ازدواج کنه وزندگیی خوبی داشته باشه .نمی دونم هر جور صلاح می دونی .یه جورایی دلم می خواد بلوط سرش به سنگ بخوره اونم اساسی .تا حالیش بشه زندگی بچه بازی نیست .تازه می تونی از مشکلات طلاق وزن های بیوه توی ایران بنویسی که متاسفانه زن مطلقه رو به چشم یه مجرم میبینن .هر چند شاید اصلااینجوری دوست نداشته باشی ولی خوب اینم نظر یه زن 29ساله است که زیادی درگیر واقعیته
بازم ازت ممنونم ویه دنیا خسته نباشید بهت میگم .
خداحافظ وپشت وپناهت باشه

misha_porro
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر
سلام خورشید یه سوال
مگه پیانوی ونداد خونه باباش نبود؟ پس چطور وقتی رفت بیارتش عموش اینارو ندید؟؟؟؟؟:-2-28-:

melodeee
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
سلام عزیزم
خسته نباشی
رمانتو دوست دارم ولی یه سوال برام پیش اومده
چرا بلوط نمی خواد خانوادش از ارتباطشون چیزی بدونه؟؟؟؟؟؟ اونجوری که خانوادش فکر می کنن راضی شده :-2-37-:
سلام با اجازه بزرگترا من فضولی کردم حالا میخوام جواب دوستمو بدم!
خانومی در چند پست قبل همون قسمت شام و دستشویی بعدش بلوط یک تصمیم مهم گرفت که دور از خانوادست و وندادم که کلا حساب نمیکنه....خوب حالا میخواد از این موقعیت ازاد بودنش در یک شهر دور از خانوادش یک خورده حالو هول کنه!یک جورایی مجرد بازی!!!خوب اگر خانوادش بفهمند که این دختر از زندگیش ناراضیه اول از همه پای خانوادش در زندگیش باز میشه و بعدشم سعی بر درست کردن زندگی میکنند که اینها همه با تصمیم بلوط منافات داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!

melodeee
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
سلام خورشید یه سوال
مگه پیانوی ونداد خونه باباش نبود؟ پس چطور وقتی رفت بیارتش عموش اینارو ندید؟؟؟؟؟:-2-28-:
شب بخیر با اجازه:
به نظر من چون ساعت خاصی بیان نشده پس قابل حله برنا طرفای ظهر رسیده خونه ونداد...
وندادم صبح زود رفت پیش پدرش و بعد از اونجا رفته که پیانورو بیاره که همون صبحه خوب دختر خووب ترافیک تهرانو شما دست کم نگیر و شاید خونه پدری ونداد از خونه خودش خیلی فاصله داشته باشه ...
پس میشه گفت اون موقع برنا میاد خونه خواهرش و پدر ومادرش میرن سمت خونه عمو ونداد از خونه پدریش خارج شده...خوب پس باهم برخوردی نداشتن..

misha_porro
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۳ بعد از ظهر
شب بخیر با اجازه:
به نظر من چون ساعت خاصی بیان نشده پس قابل حله برنا طرفای ظهر رسیده خونه ونداد...
وندادم صبح زود رفت پیش پدرش و بعد از اونجا رفته که پیانورو بیاره که همون صبحه خوب دختر خووب ترافیک تهرانو شما دست کم نگیر و شاید خونه پدری ونداد از خونه خودش خیلی فاصله داشته باشه ...
پس میشه گفت اون موقع برنا میاد خونه خواهرش و پدر ومادرش میرن سمت خونه عمو ونداد از خونه پدریش خارج شده...خوب پس باهم برخوردی نداشتن..

ولی به نظر من نمیشه. چون برنا و پدر مادرش رفتن خونه بابای ونداد( با یه ماشین اومدن تهران) بعد برنا اومد خونه ی بلوط بعد از اون ونداد رسید خونه خودش ( طوری که برنا حتی تونست بخوابه، بوی برنج بلوطم بلند شده بود)
هر جوری بخوای حساب کنی وقتی ونداد رفته پیانو رو بیاره عموش اینا تهران بودن:-2-37-:

melodeee
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۱ بعد از ظهر
ولی به نظر من نمیشه. چون برنا و پدر مادرش رفتن خونه بابای ونداد( با یه ماشین اومدن تهران) بعد برنا اومد خونه ی بلوط بعد از اون ونداد رسید خونه خودش ( طوری که برنا حتی تونست بخوابه، بوی برنج بلوطم بلند شده بود)
هر جوری بخوای حساب کنی وقتی ونداد رفته پیانو رو بیاره عموش اینا تهران بودن:-2-37-:
من کاملا به شما حق میدم و تیز بینیتو تحسین امااااااااااااااا باور کن من تا حالا 1:30تو ترافیک تهران گیر کردم ...تازه ممکنه وسیله ای که حمل کننده پیانو بود تو راه خراب شده باشه و یک مدتم اونجا درگیر شده باشه ونداد مگه نه......؟؟؟!!!!!!!!!!

~AmestriS~
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۲۳ بعد از ظهر
سلام من توی نقدا نوشته بودم محراب اما گفته بودی مهراب اما من توی فرهنگ لغت نگاه کردم نوشته بود محراب البته این موضوع اصلا" مهم نیست ولی چون ایراد گرفته بودی گفتم دلیلشو بگم

nilou6
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
سلاااااااااااااااااااام بیا بیا اینجا !! خورشیدی بیا این دستت رو بزار رو این قلب ما بیبین !!! چه جوری از ذوق این چند تا پست جدید داره عین قلب سمندر قرمزی که تو شیشه مربا گیر کرده باشه !! میکوبه !!!:-2-06-: بابا ما مرده این قلم و داستان شوماییم به چه زبونی بگیم آخه !!!:-118-:


خوب من چه کنم نقد بلد نیستم بکنم !! تازه حرفم بلد نیستم بزنم ! اما این قلم لاکردار تو آرومم نمیزاره بشینم ! روشن میکنید تکلیف ما را شما آیا ؟؟! :-2-28-:
قبل از هر چیز بگم اخ جوون پیانو اومد !!:-2-16-:یعنی من میمیرم واسه اینکه ونداد یه کلاس سوپر فشرده هفت روز هفته روزی هفده ساعت تو نشیمن خونش درست پشت در اتاق بلوطی ! واسه بهنوش جون بزاره تا چشای بلوط عین چشای زیزی گلو شه !!!اصلا ونداد جون ول کن این بلوط چش آلاسکایی !!!!!! رو تا یاد بگیره با ونداد ما !!!!!! درست صوبت کنه !! بیا با خودم سوار اتوبوس شو!!!!!!!!!! :mrgreen: ( خدایا توبه !) :-2-35-:
بهنوش رو دوست دارم ! زیاااااد !!! یه جورایی احساس میکنم میتونه نیرو محرکه یه داستان باشه !!اگه این ونداد جون دست از این، من نمیام خودت بیا بازیا برداره البته !!! :-2-28-:
بلوط خیلی قابل لمس ترسیم شده اتفاقا به نظر من بلوط با همه نچسبیش خیلی شخصیتش روشن و تر قابل پیش بینی تر از ونداد با همه محبوبیتشه هنوز ونداد یه جورایی مجهوله و من عاشق این شخصیتیم که از ش ساختی کاملا منحصر بفرده به صورت ناخوداگاه دلهره یه ، حرکت نکرده اش رو داری از یه طرف شخصیت قلدری که قبل از ازدواج براش ترسیم کردی نمیگذاره با خیال راحت بگی خوب تکلیف ونداد معلومه یه ببو ی مهربونه که انقد به بلوط محبت میکنه که بلوط یا رامش بشه یا اقلا بهش راه بده !!و از طرف دیگه این ایوب واره گی ای که پیشه کرده یه جورایی تو رو تویه انتظار شیرین نگه میداره انتظاری که خودتم دقیقا نمیدونی برا چیه من اینو خیلی دوست دارم .:-2-16-: هر چند که بر حسب ترجبه !!!!! :-2-27-: اون روحیه اصغر فرهادی !!!! گونه ات رو میشناسم که خورد خورد جلو میری و در حالی که به ظاهر هیچ اتفاق خاصی نمیخواد بیفته و نیفتاده ملت رو با اتفاقاتی که به سبک خودت زیر پوست داستانت تزریق میکنی دیونه و مسحور میکنی ! عاششختم خورشدی :-2-32-::-2-16-: ( آبجیم چسبیده بهم سرش تو لپ تاپه !میگه بگو منم عاشقشم (حالا جریانه آبجیمم برات تعریف میکنم صفا کنی !!!) -خدا رو شکر داداشم بهم نچسبیده بود !!!!!!- :mrgreen: !
خانواده بلوط رو بیشتر از ونداد دوست دارم !!! خودمم دلیلش رو نمیدونم !!نمیدونم خورشیدی انگار با اینا بیشتر ارتباط برقرار کردم برنا و بابای بلوط رو خیلی بیشتر میفهممشون تا داداش و بابای وندادو !!! هنوز نفهمیدم چرااا :-2-39-: دارم عین مسائل فیزیک کوانتوم روش فکر میکنم هنوززز !! :-2-42-:
قلقکهایی که گاهی بلوط میشه رو هم بشدت دوست دارم همین قلقلکها مثل یه سوال کوچیک که درباره بهنوش تو ذهن سرد و بی تفاوتش شکل میگیره یا لقمه ای رو که ناخوداگاه تا رسیدن ونداد به دهن نمیزاره و منتظر میمونه یا ............ ! باعث میشه که به هرحال اگر روزی گوش شیطون فلج !!! سرعقل اومد و تصمیم گرفت یه تکونی به احساساتش در قبال ونداد بده خیلی قضیه باور پذیر تر و زیبا تر تو ذهن ما شکل بگیره و بشینه !!!! واسه همین من میمیرم واسه این قلقلک ریزایی که تو داستانت ول میکنی حالا از هر جهت چه لقمه نگه داشتن بلوط باشه چه تاکید بر غریزه داشتن و به دیوار چسبوندنای ونداد ....!!! :-2-40-:
آها یه چیز دیگه هم خیلی وقت بود میخواستم بگم ولی این چیز بودن سایت نمیگذاشت ! هر چند کهنه شده بحثش و منم عذر خواهی میکنم در ابتدا بابت باز کردن مجدداش اما چون در این مورد یه سر سوزن اطلاعی داشتم و یه خرده عشقی !!! هم به نوشته های تو !!!!گفتم بزار بگم که ازت رفع ابهام بشه !!!!!!!!!!!! :-2-40-:
توی یکی از پستای همین تاپیک بود فکر کنم درست یادم نیست ! یکی از دوستان عزیزی که بازم درست یادم نیست کی بودن فکر کنم نوشته بود که داستانت شبیه فیلم full house - نشه ! ( دقیق یادم نمیاد مهم هم نیست چون من اطمینان دارم که اون دوست عزیز میخواستن که خدایی نکرده داستان قشنگ تو به ورطه تکرار نیفته - فقط جهت اطلاع تو و اون دوستانی که نمیدونستن این فیلم چیه یه توضیح گوشولو بدم :-2-40-: ) تا اونجا که من میدونم و این سی دی های عهد عتیق مامیم بهم اطلاعات داده !این فیلم نبوده بلکه یه سریال - تله تئاتر - موفق و کمدی و پر پرسوناژ تلوزیونی بوده که عمرش به سن منم قد نمیده چه رسد به تو !! :-2-16-:!بازم میگم نمیدونم موضوعش چی بوده و یا اینکه حتی شاید فیلم دیگه ای هم با این نام بوده ! اما میدونم که برای مثلا 20 سال پیشه قطعا اون موقع تو هنوز بدنیا نیومده بودی !! :mrgreen: در هر حال و صورت ! میخواستم اینو بگم دوستان خیالتون راحت این خورشیدی که من طبق ترجبه !! میشناسمش حتی اگه بر فرض محال اون سریالم دیده باشه !!! اونقدر زیبا مینویسه و شیرین رنگ خلاقیت به داستانش میزنه که نیازی نیست از یه سریال عهد عتیق ! خدایی نکرده گرته برداری کنه !!! یا خدایی نکرده با اون ایده بدام تکرار بیفته :-2-40-: کافیه فقط نوتریکا رو خونده باشید تا بدونید من چی میگم ! :-2-40-: میدونی خورشید گفتم نوتریکا بزار تا یادم نرفته بگم من یکی از مخالفان نوشته شدن نوتریکا سه هستم ! با اینکه دلم شدید برا معصومیتها و بچه بازیا و .... نوتریکا تنگ شده ! حالا بگو چرا !؟ از بس ازت میترسم دختر ! میترسم با این روندی که تو در پیش گرفتی بزنی سر آخر یکیشونو بکشی !!! والله ازت بعید نیست !:-119-: بزار حداقل دلمون به این خوش باشه که رفتن با خوشی و خرمی زندگیشون رو بکنن یه امیدم به خوب شدن طوطیا داشته باشیم اگه دست تو باشه که زیر عمل میکشیش خیال همه رو راحت میکنی !!! :-2-33-: :-2-28-:
حالا این و گوش کن این آبجی بزرگه ما شوهر و یه بچه نره غول داره !! از بس من تعریف کردم واسش داستانهای خورشید فلان رمانهای خورشید بهمان !! معتاده توشده ، بدتر از من !!! صبح تا شب دنبال پست جدیده !!میترسم از کارو زندگیش بمونه و شوووره طلاقش بده خونش بیفته گردن ما !!!!!!!:-2-35-: گاهی وقتا که دستش بنده نمیرسه بیاد سایتو بچکه !! به من یه زنگ کوچولو میزنه میگه : زود بگو خورشید پست جدید گذاشته یا نه !!!!!!:-2-06-: یعنی فیییییییلمی داریم ما با تو ! فقط باس بیایی ببینی !!!:-2-16-:
یعنی الان تو منو میکشی !! یعنی من چه همه حرف زدم خداوندا !!!!
خورشیییید خداقوت
خورشییییییید دوست داریم
خورشییید منتظریییییییییییم :-2-40-::-2-40-:

misha_porro
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۸ بعد از ظهر
من یه حدسی بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر کنم برنا برای ونداد کار پیدا کرده:mrgreen:

nilou6
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۳۵ بعد از ظهر
من یه حدسی بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر کنم برنا برای ونداد کار پیدا کرده:mrgreen:



آره منم همین فکر رو کردم !! اون نفس راحتی که کشید ! خیلی مشکوک بود ! :-2-16-:
ولی اگه این خورشیده همه رو میزاره تو خماری حدساشون بمونن تا قیامت ! به خورشید نمیاد فکرش رو به این راحتی با یه نفس راحت !!! لو بده !:-2-28-: این خورشید تا ما رو با چشای بسته و حلق خشک و پای تاول زده !!!!!! 6 دور دور خودمون نپیچونه که سوژه لو نمیده که خواهر !!! :-2-37-: چی بگم والله !! :-2-43-: حالا شایدم بقول معروف این دفعه از دستش در رفته بود و ما درس حدس زدیم !! :mrgreen:
ولیییییییییییییی نههههههههههه من دلم میخواد این ونداد بره دانشگاه کار کنه یه ذره حال این بلوطو بگیره ! اینجوری که این بلوط همچنان پررو میمونه !!:-2-42-:
خورشییییییییییید زود بیا بپست !!!! :-2-27-:

misha_porro
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
آره منم همین فکر رو کردم !! اون نفس راحتی که کشید ! خیلی مشکوک بود ! :-2-16-:
ولی اگه این خورشیده همه رو میزاره تو خماری حدساشون بمونن تا قیامت ! به خورشید نمیاد فکرش رو به این راحتی با یه نفس راحت !!! لو بده !:-2-28-: این خورشید تا ما رو با چشای بسته و حلق خشک و پای تاول زده !!!!!! 6 دور دور خودمون نپیچونه که سوژه لو نمیده که خواهر !!! :-2-37-: چی بگم والله !! :-2-43-: حالا شایدم بقول معروف این دفعه از دستش در رفته بود و ما درس حدس زدیم !! :mrgreen:
ولیییییییییییییی نههههههههههه من دلم میخواد این ونداد بره دانشگاه کار کنه یه ذره حال این بلوطو بگیره ! اینجوری که این بلوط همچنان پررو میمونه !!:-2-42-:
خورشییییییییییید زود بیا بپست !!!! :-2-27-:
حالا بزار کار جور کنه بچمون یه ذره اعتماد به نفس پیدا کنه، دانشگاهم میره درس بده:-2-22-:

آرتمیس 98
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر
سلام خورشید جونم مثل همیشه خوب داری پیش میری هوراهوراهوراااا:-2-16-:
نمیدونی با این رمانت چه با من کردی قلبم با باتری کار میکنه از دست این ونداد آخه وقتی میخواد حرف بزنه قلبم مثل گنجشک میزنه من بجاش استرس میگیرم که یه دفعه لکنت نگیره :-2-34-:
تو رو خدا یه گفتار درمانی ببر این بچه رو :-2-39-:
مرررررسی عجیجم منتظر پست بعدی هستیم :-2-40-:جای حساسش ولمون کردی :-2-18-:

mrym_98
۲۸ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
سلام خورشید جان:-2-40-:خوشحالم که بازم قلم دست گرفتی و با یه داستان توپ برگشتی!(همچین میگم برگشتی انگار کجا بودی حالا!!:-2-06-: قصد نداشتم بیام چون روال پیشروی داستان تا اینجا که خوب بوده اما چون اصرار کردی منم گفتم بیام یه نقد بکنم داستانتو:-2-27-:!البته که اسمشو نقد نمیشه گذاشت،خودتم که ماشالا مجربی و بهتر از من میدونی چیکار کنی و داستانتو چیجوری پیش ببری تا مثل همیشه بترکون باشه اما به عنوان یه خواننده به هیچ وجه نمیتونم با بلوط ارتباط برقرار کنم.:-2-37-:یعنی هیچ جوری نمیتونم درکش کنم و باهاش همدردی کنم(بیشتر دلم میخواد آرنجمو بکنم تو حلقش!!:-2-35-::-2-14-:)مخصوصا اینکه شخصیتم خیلی دوره از شخصیتش.به نظرم اگه یکم بیشتر روش کار کنی تا باورپذیرتر شه خوب میشه! این ونداد هم زیادی مظلوم واقع شده این وسط،نه؟!:-2-41-:

SunDaughter☼
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ قبل از ظهر
وای من نوشته های sun daughter جونو خیییییییلی دوس میدارم حتی اگه موضوعش تکراری باشه. طرز بیانت فوق العاده ست عزیزم:-2-41-:
========== وای عزیزم مرسی از لطف و محبتت یک دنیاااااااااااااااااااااا ممنونممممممممممممم:-2-40-::-2-16-:منم خودتو میدوستمممممممممم:-118-:
==========
only can say this is perfect
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
gooooooooood luck
===========
تو انجمن لطفا فارسی تایپ کنید. مرسی.
===========
سلام خورشید جون اول یه تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــشــــــکــــر بلند و یه تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــبــــریـــ ـک بلند تر به خاطر قلمه فوق العاده ات که به نظرم بهترین صفتی که میشه براش به کاربرد روان بودن که کاملا میتونی داستان رو لمس کنی وبعد یه سری انتقاد که البته نظر شخصیمه به نظرم داره داستان یکنواخت میشه ونداد هی مهربونی میکنه از اون طرف بلوط هی با عصبانیت رفتار میکنه که به نظرم رفتارش به یه دختره 23-24 ساله نمی خوره بیشتر شبیه رفتار دختر بچه های 14-15 ساله است به نظرم سردیش دیگه خیلیه بدبخت ونداد با اون گرماش داره یخ میزنه اولاش رو خیلی دوس داشتم و خیلی مشتاق بودم بقیش رو بخونم ولی به نظر باید توش وقایع هیجان انگیز اتفاق بیافته ولی از اینکه دوست داری داستانت یونیک باشه خیلی خوشم میاد امیدوارم مثل داستانای فوق العاده قبلیت تو این هم موفق بشی !!! و عکس هایی که انتخاب می کنی و مقدمه هات خداست مررررررسییی
سلام عزیز دلممممممممممممممممممممممم مممممممممممم
اره یکمی
درستش میکنم گلمممم
نگران نباش و منتظر اتفاقات هیجان انگیز حتما باش.
بلوط و میشناسم چنین ادمی با چنین سنی اما با چنین رفتاری/
مرررررررررررررررررررررررر رررررررررسی
ممنون از همراهیت و از اینکه دنباله ی داستان و میگیری:-118-::-2-16-::-2-41-::-2-25-:
===================
سلام اومدم بگم خدا قوت
زيبا بووووووووووووود
منتظر ادامه داستانم ...........:-2-40-:قربونت برممممممممممم
مرسیییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییی
یه عالم انرژی + گرفتمممممممممممممممممممم:-118-::-2-16-::-2-41-::-2-25-:
========================
سلام !
خوبی ؟
بلوط و ونداد و برنا !
اسماشون خیلی جالبه ! :-2-16-:
توصیفات رو دوست دارم ! اینکه تازگیا اینقدر تند تند هم میذاری خیلی عالیه چون یادمون نمیره ( با اینکه من داستان های تو رو عمراً یادم بره ! ) :-2-14-:
روند داستان روی دور آهسته افتاده ، البته حالا که خانواده بلوط اومدن می تونیم انتظار وقایع جدید رو داشته باشیم.
فقط بلوط به نظرم درمورد اون لباس یه مقدار زیاده روی کرد ... لازم بود یه مقدار بعدش پشیمون بشه !
ونداد هم با اون همه توهینی که از بلوط شنیده نمی تونه انقدر از کنارشون ساده بگذره ...
مخصوصاً من هنوز برخورد اول بلوط رو توی مهمونی یادم نرفته !
شاید ونداد این چیزا رو زیاد تو زندگیش دیده باشه ولی فکر کنم حرفای بلوط تا حدی براش سنگین باشه !
نمی تونیم هم بگیم عاشق شده . آخه خیلی وقت نیست که با هم زندگی می کنن ...
خلاصه یه کم زیادی داره ساده می گیره ... ! :-2-35-:
خیلی دوست دارم ببینم چی برای بعدش در نظر گرفتی !
یه حسی بهم می گه ما رو شوکه می کنی !! :-2-27-: :mrgreen::-2-38-:
مرســــــــــــــــــی !!!!!:-2-40-::-2-40-::-2-40-:
منتظـــــــــــــرم !
:-2-16-:
راستی دلم هم خیلی برای خودت و رمانت تنگ شده بود !! :-2-41-:
چ عجب فریماه جون جون جون خودممممممممممممممممممم
خوبی عجقمممممممممممممممممممممم ممم
خوش میگذره عجیجممممممممممممممممم
مرسی ک میای و همراهمی
عزیز دلم جواب نقدتو موکول میکنم به پستهایی ک در دست چلاغ نگارشمه.... پس اینجا ج نمیدمممم
می بوسمت ت ت ت ت / بازم بیا/ جات خیلی خالی بود گمممممممم:-2-16-::-2-25-::-2-41-::-118-:
=====================
سلام ببخشید من اصلا قصد اهانت ندارم فقط واسه اطلاعات خودتون می گم اولای رمان نوشته بودید که بلوط از این که لهجه ی شیرازی نداره خیلی خوش حاله و افتخار می کنه .
من شیراز زندگی می کنم اول دبیرستانم هستم 98 درصد دخترای شیرازی اصلا لهجه ندارن و اون 2 درصد دیگه هم که لهجه دارن اصلا شیرازی نیستن همه از شهرستانای اطراف اومدن و اون طور که من متوجه شدم خانواده ی بلوط اون قدر داشتن که بلوط تو یه مدرسه ی بالا شهر درس بخونه.
واقعا رمانت عالیه من با همه ی رمانات حال می کنم.
مرررررررررررررسی
از این نکته ای ک بهم گفت/چشممممممممممممممممممممممم مم رعایت میکنممممممممممممممممم/بوس بوس بوس
مرسی از همراهیت ت ت ت ت مرسی از نظراتت:-2-16-::-2-25-::-2-41-::-118-:
=================
سحرناز گلم جوابتونو ملودیی جانم دادن
اما برای رفع ابهامتون در طول پستها باز هم اشاره میکنم/مرررررررسی از نظرت و همراهیت:-2-16-::-2-25-::-2-41-::-118-:
============
سلام عزیزم...........خسته نباشی:-2-40-:
من عاشق رماناتم....... مخصوصا امروزا که رمانا ابکی شدن....... ولی رمانات خیلی واقعین:-2-27-:
قلم خیلی خوبی داری عزیزم:-2-40-:
خیلی ازت ممنونم................ موفق باشی:-118-:
وای مرسی از تومرررررررسی از نظرت و همراهیت:-2-16-: /باور کن شایسته ی این همه محبت نیستمممممممممم:-2-25-::-2-41-::-118-:
=================
راستی مگه نمی گی پسره خشگله و خوش هیکله..خوب بلوط باید یه زره رام شه یا مثلا از بوسه پسره یه کوچول خوشش بیاد این جوری اگه تو قیافشو توصیف نمی کردی من پسررو یه آدم کریه فرض میکنم....آخه دختره هم احساس داره چه جوری اینقدر بی رحمه که کادو پسره رو پرت کنه تو صورتش......
ولی انصافا عالی نوشتی .....تو فوق العاده ای:-2-40-:
باور کنید در ادامه خیلی ابهامات روشن میشه ه ه ه ه ه ه.ماجرا ب همین سادگی ختم نمیشه ه ه بهتون قول میدممممم:-2-25-::-2-41-::-118-:مرررررررسی از نظرت و همراهیت:-2-16-:
=================
مرسی مرسی مرسی خیلی قشنگه من بقیشم میخوام دلم برای ونداد کباب شد چقدر این جز جیگر گرفته اذیتش می کنه دست گلت دردنکنه خیلی قشنگ شده تروخدا بقیشم بزار البته هر موقع که تونستی .مثل بقیه کتابات قشنگه ولی از اونا دلچسبتره .یه پیشنهاد دارم
میخوای همینطور ادامه بده وکاری کن که از هم جدا شن بعدم پشیمونی بلوط ودوباره برگشت .البته اگه دوست داری خوب تموم شه میتونی پایان خوش بهش بدی یاهم ونداد با کس دیگری ازدواج کنه وزندگیی خوبی داشته باشه .نمی دونم هر جور صلاح می دونی .یه جورایی دلم می خواد بلوط سرش به سنگ بخوره اونم اساسی .تا حالیش بشه زندگی بچه بازی نیست .تازه می تونی از مشکلات طلاق وزن های بیوه توی ایران بنویسی که متاسفانه زن مطلقه رو به چشم یه مجرم میبینن .هر چند شاید اصلااینجوری دوست نداشته باشی ولی خوب اینم نظر یه زن 29ساله است که زیادی درگیر واقعیته
بازم ازت ممنونم ویه دنیا خسته نباشید بهت میگم .
خداحافظ وپشت وپناهت باشه
وای مرسی عزیز دلم
پیشنهادت قابل تامل بود
خدا رو چ دیدی
مرسی عزیزم
ممنون از وقتی ک میذاری ومیخونی ونظری ک میدی
قربونت برمممم گلممممممممممممممم/امیدوارم تا پایانش منو همراهی کنی عزیزمم:-118-::-2-16-::-2-25-::-2-41-:
=============
میشا جون ملودی زحمت پاسخ و بهتون دادن/ ان شالا در پستای بعدی باز رفع ابها م میکنم یا در نهایت ویرایشش میکنم:-2-16-::-2-25-::-2-41-:
=====
سلام من توی نقدا نوشته بودم محراب اما گفته بودی مهراب اما من توی فرهنگ لغت نگاه کردم نوشته بود محراب البته این موضوع اصلا" مهم نیست ولی چون ایراد گرفته بودی گفتم دلیلشو بگم
عزیزم محراب یعنی محل حرب و جنگ و جایگاهی در مسجد و محراب میگن
اما مهراب یک اسم است و در فرهنگ لغت معنای اسمی مهراب وجود نداره
مهرآب یعنی محل درخشش و تجلی مهر
و همون مهرآب هستش ک در گذر زمان شده مهراب.....:-2-16-::-2-25-::-2-41-:
دو اسم مجزا هستن:-2-25-::-2-41-:
=======

SunDaughter☼
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ قبل از ظهر
سلاااااااااااااااااااام بیا بیا اینجا !! خورشیدی بیا این دستت رو بزار رو این قلب ما بیبین !!! چه جوری از ذوق این چند تا پست جدید داره عین قلب سمندر قرمزی که تو شیشه مربا گیر کرده باشه !! میکوبه !!!:-2-06-: بابا ما مرده این قلم و داستان شوماییم به چه زبونی بگیم آخه !!!:-118-:


خوب من چه کنم نقد بلد نیستم بکنم !! تازه حرفم بلد نیستم بزنم ! اما این قلم لاکردار تو آرومم نمیزاره بشینم ! روشن میکنید تکلیف ما را شما آیا ؟؟! :-2-28-:
قبل از هر چیز بگم اخ جوون پیانو اومد !!:-2-16-:یعنی من میمیرم واسه اینکه ونداد یه کلاس سوپر فشرده هفت روز هفته روزی هفده ساعت تو نشیمن خونش درست پشت در اتاق بلوطی ! واسه بهنوش جون بزاره تا چشای بلوط عین چشای زیزی گلو شه !!!اصلا ونداد جون ول کن این بلوط چش آلاسکایی !!!!!! رو تا یاد بگیره با ونداد ما !!!!!! درست صوبت کنه !! بیا با خودم سوار اتوبوس شو!!!!!!!!!! :mrgreen: ( خدایا توبه !) :-2-35-:
بهنوش رو دوست دارم ! زیاااااد !!! یه جورایی احساس میکنم میتونه نیرو محرکه یه داستان باشه !!اگه این ونداد جون دست از این، من نمیام خودت بیا بازیا برداره البته !!! :-2-28-:
بلوط خیلی قابل لمس ترسیم شده اتفاقا به نظر من بلوط با همه نچسبیش خیلی شخصیتش روشن و تر قابل پیش بینی تر از ونداد با همه محبوبیتشه هنوز ونداد یه جورایی مجهوله و من عاشق این شخصیتیم که از ش ساختی کاملا منحصر بفرده به صورت ناخوداگاه دلهره یه ، حرکت نکرده اش رو داری از یه طرف شخصیت قلدری که قبل از ازدواج براش ترسیم کردی نمیگذاره با خیال راحت بگی خوب تکلیف ونداد معلومه یه ببو ی مهربونه که انقد به بلوط محبت میکنه که بلوط یا رامش بشه یا اقلا بهش راه بده !!و از طرف دیگه این ایوب واره گی ای که پیشه کرده یه جورایی تو رو تویه انتظار شیرین نگه میداره انتظاری که خودتم دقیقا نمیدونی برا چیه من اینو خیلی دوست دارم .:-2-16-: هر چند که بر حسب ترجبه !!!!! :-2-27-: اون روحیه اصغر فرهادی !!!! گونه ات رو میشناسم که خورد خورد جلو میری و در حالی که به ظاهر هیچ اتفاق خاصی نمیخواد بیفته و نیفتاده ملت رو با اتفاقاتی که به سبک خودت زیر پوست داستانت تزریق میکنی دیونه و مسحور میکنی ! عاششختم خورشدی :-2-32-::-2-16-: ( آبجیم چسبیده بهم سرش تو لپ تاپه !میگه بگو منم عاشقشم (حالا جریانه آبجیمم برات تعریف میکنم صفا کنی !!!) -خدا رو شکر داداشم بهم نچسبیده بود !!!!!!- :mrgreen: !
خانواده بلوط رو بیشتر از ونداد دوست دارم !!! خودمم دلیلش رو نمیدونم !!نمیدونم خورشیدی انگار با اینا بیشتر ارتباط برقرار کردم برنا و بابای بلوط رو خیلی بیشتر میفهممشون تا داداش و بابای وندادو !!! هنوز نفهمیدم چرااا :-2-39-: دارم عین مسائل فیزیک کوانتوم روش فکر میکنم هنوززز !! :-2-42-:
قلقکهایی که گاهی بلوط میشه رو هم بشدت دوست دارم همین قلقلکها مثل یه سوال کوچیک که درباره بهنوش تو ذهن سرد و بی تفاوتش شکل میگیره یا لقمه ای رو که ناخوداگاه تا رسیدن ونداد به دهن نمیزاره و منتظر میمونه یا ............ ! باعث میشه که به هرحال اگر روزی گوش شیطون فلج !!! سرعقل اومد و تصمیم گرفت یه تکونی به احساساتش در قبال ونداد بده خیلی قضیه باور پذیر تر و زیبا تر تو ذهن ما شکل بگیره و بشینه !!!! واسه همین من میمیرم واسه این قلقلک ریزایی که تو داستانت ول میکنی حالا از هر جهت چه لقمه نگه داشتن بلوط باشه چه تاکید بر غریزه داشتن و به دیوار چسبوندنای ونداد ....!!! :-2-40-:
آها یه چیز دیگه هم خیلی وقت بود میخواستم بگم ولی این چیز بودن سایت نمیگذاشت ! هر چند کهنه شده بحثش و منم عذر خواهی میکنم در ابتدا بابت باز کردن مجدداش اما چون در این مورد یه سر سوزن اطلاعی داشتم و یه خرده عشقی !!! هم به نوشته های تو !!!!گفتم بزار بگم که ازت رفع ابهام بشه !!!!!!!!!!!! :-2-40-:
توی یکی از پستای همین تاپیک بود فکر کنم درست یادم نیست ! یکی از دوستان عزیزی که بازم درست یادم نیست کی بودن فکر کنم نوشته بود که داستانت شبیه فیلم full house - نشه ! ( دقیق یادم نمیاد مهم هم نیست چون من اطمینان دارم که اون دوست عزیز میخواستن که خدایی نکرده داستان قشنگ تو به ورطه تکرار نیفته - فقط جهت اطلاع تو و اون دوستانی که نمیدونستن این فیلم چیه یه توضیح گوشولو بدم :-2-40-: ) تا اونجا که من میدونم و این سی دی های عهد عتیق مامیم بهم اطلاعات داده !این فیلم نبوده بلکه یه سریال - تله تئاتر - موفق و کمدی و پر پرسوناژ تلوزیونی بوده که عمرش به سن منم قد نمیده چه رسد به تو !! :-2-16-:!بازم میگم نمیدونم موضوعش چی بوده و یا اینکه حتی شاید فیلم دیگه ای هم با این نام بوده ! اما میدونم که برای مثلا 20 سال پیشه قطعا اون موقع تو هنوز بدنیا نیومده بودی !! :mrgreen: در هر حال و صورت ! میخواستم اینو بگم دوستان خیالتون راحت این خورشیدی که من طبق ترجبه !! میشناسمش حتی اگه بر فرض محال اون سریالم دیده باشه !!! اونقدر زیبا مینویسه و شیرین رنگ خلاقیت به داستانش میزنه که نیازی نیست از یه سریال عهد عتیق ! خدایی نکرده گرته برداری کنه !!! یا خدایی نکرده با اون ایده بدام تکرار بیفته :-2-40-: کافیه فقط نوتریکا رو خونده باشید تا بدونید من چی میگم ! :-2-40-: میدونی خورشید گفتم نوتریکا بزار تا یادم نرفته بگم من یکی از مخالفان نوشته شدن نوتریکا سه هستم ! با اینکه دلم شدید برا معصومیتها و بچه بازیا و .... نوتریکا تنگ شده ! حالا بگو چرا !؟ از بس ازت میترسم دختر ! میترسم با این روندی که تو در پیش گرفتی بزنی سر آخر یکیشونو بکشی !!! والله ازت بعید نیست !:-119-: بزار حداقل دلمون به این خوش باشه که رفتن با خوشی و خرمی زندگیشون رو بکنن یه امیدم به خوب شدن طوطیا داشته باشیم اگه دست تو باشه که زیر عمل میکشیش خیال همه رو راحت میکنی !!! :-2-33-: :-2-28-:
حالا این و گوش کن این آبجی بزرگه ما شوهر و یه بچه نره غول داره !! از بس من تعریف کردم واسش داستانهای خورشید فلان رمانهای خورشید بهمان !! معتاده توشده ، بدتر از من !!! صبح تا شب دنبال پست جدیده !!میترسم از کارو زندگیش بمونه و شوووره طلاقش بده خونش بیفته گردن ما !!!!!!!:-2-35-: گاهی وقتا که دستش بنده نمیرسه بیاد سایتو بچکه !! به من یه زنگ کوچولو میزنه میگه : زود بگو خورشید پست جدید گذاشته یا نه !!!!!!:-2-06-: یعنی فیییییییلمی داریم ما با تو ! فقط باس بیایی ببینی !!!:-2-16-:
یعنی الان تو منو میکشی !! یعنی من چه همه حرف زدم خداوندا !!!!
خورشیییید خداقوت
خورشییییییید دوست داریم
خورشییید منتظریییییییییییم :-2-40-::-2-40-:

نیلو جون جون جون جون جونم:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
تو چرا اینقدر خوب و مهربون و دوست داشتنی هستی عزیز دلممم
یک دنیا بخاطر اظهار لطفت ممنونم
ب خدا شایسته ی این همه مهر ومحبت نیستم عزیز دلمممممممم
یک دنیا ازت ممنونم
یک دنیا سپاس
یک دنیا تشکر
یک دنیااااا....
واقعا کلمه عاجزه تا بخوام از دوست داشتنم به تو بگم:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
ندیدمت زیادم نمیشناسمت اما دل ب دل راه داره و منم یک دنیا دوست دارم :-2-40-::-2-40-::-2-40-:واقعا نمیدونم در جواب این همه محبت چی باید گفت....
ولی ازت ممنونم و خاک پاتم / چاکرتم .... میمیرممممم براااااااااااااااات عزیز دلمی
اجی خودمییییییییییییییییییی
مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی
عزیزم یک دنیا بابت پیشنهاداتت ممنونم
مرسی ک اینقدرزیاد بهم لطف داری امیدوارم لایق باشم ....
مرسی از همراهیت
مرسی از وقتی ک میذاری
مرسی ک حرفات اینتقدر قشنگه
مرسی مرسی مرسی
فقط میتونم کلی تشکر کنممممممممممممم
عزیزممممممممممممممممممممم مممممممم
روی ماه خودتو و خواهر گلتو می بوسم....
دستاتم می بوسم ک نظر مینویسی و اینقدر بهم لطف داریییییییییییییییییییییی یییییییییی:-2-40-::-2-41-::-2-40-:
عاشقتم عزیزم
ممنونم ک همراهی میکنی منو داستانو... وقت میذاری میخونیش... نظر میدی/ایراد میگیری/پیشنهاد میدی
واقعا ممنونم ک اینقدر لطف داری ... ممنونم ک ب کار ناچیز و بی ارزشم اینقدر ارزش میدی
ممنونم ازت واقعا ممنونم:-2-40-:

امیدوارم اونقدر شایسته ی این همه محبت باشممممممممممممم:-2-41-::-2-41-::-2-41-:
ازت ممنونمممممممم
دیگه نمیدونم چطوری ازت تشکر کنمممممممممم
یک دنیا سپاس
یک دنیا بوسه
یک دنیا مهر در جواب یک دنیا مهر:-2-40-::-118-::-2-40-:

SunDaughter☼
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
من یه حدسی بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر کنم برنا برای ونداد کار پیدا کرده:mrgreen:
-
تو 100 تا حدس بزن...
اممم.. در ادامه بخون:-2-40-:
=
آره منم همین فکر رو کردم !! اون نفس راحتی که کشید ! خیلی مشکوک بود ! :-2-16-:
ولی اگه این خورشیده همه رو میزاره تو خماری حدساشون بمونن تا قیامت ! به خورشید نمیاد فکرش رو به این راحتی با یه نفس راحت !!! لو بده !:-2-28-: این خورشید تا ما رو با چشای بسته و حلق خشک و پای تاول زده !!!!!! 6 دور دور خودمون نپیچونه که سوژه لو نمیده که خواهر !!! :-2-37-: چی بگم والله !! :-2-43-: حالا شایدم بقول معروف این دفعه از دستش در رفته بود و ما درس حدس زدیم !! :mrgreen:
ولیییییییییییییی نههههههههههه من دلم میخواد این ونداد بره دانشگاه کار کنه یه ذره حال این بلوطو بگیره ! اینجوری که این بلوط همچنان پررو میمونه !!:-2-42-:
خورشییییییییییید زود بیا بپست !!!!
=================
خوب بده لو نمیدم میذارم سورپرایز بشید؟
چشممممممممم
سعیمو میکنمممممم ک پستای بیشتری بدمممممممممممممممم
مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی:-2-06-::-2-38-::-2-40-::-2-16-::-2-25-::-2-41-:
======
حالا بزار کار جور کنه بچمون یه ذره اعتماد به نفس پیدا کنه، دانشگاهم میره درس بده:-2-22-:
ای شالا ......
والله عین چی خودمم دارم براش دنبال کار میگردم:-2-06-::-2-38-::-2-40-::-2-16-::-2-25-::-2-41-:
======
سلام خورشید جونم مثل همیشه خوب داری پیش میری هوراهوراهوراااا:-2-16-:
نمیدونی با این رمانت چه با من کردی قلبم با باتری کار میکنه از دست این ونداد آخه وقتی میخواد حرف بزنه قلبم مثل گنجشک میزنه من بجاش استرس میگیرم که یه دفعه لکنت نگیره :-2-34-:
تو رو خدا یه گفتار درمانی ببر این بچه رو :-2-39-:
مرررررسی عجیجم منتظر پست بعدی هستیم :-2-40-:جای حساسش ولمون کردی :-2-18-:
فدای قلب نازت بشمممم
خودم قلبمو ب تو اهدا میکنمممم فقط ی ندا بهم بده:-2-38-::-2-40-::-2-16-::-2-25-::-2-41-:
چشممممم
درمانشم میکنیممممم
امر دیگه؟
:-2-38-::-2-40-::-2-16-::-2-25-::-2-41-:
========
سلام خورشید جان:-2-40-:خوشحالم که بازم قلم دست گرفتی و با یه داستان توپ برگشتی!(همچین میگم برگشتی انگار کجا بودی حالا!!:-2-06-: قصد نداشتم بیام چون روال پیشروی داستان تا اینجا که خوب بوده اما چون اصرار کردی منم گفتم بیام یه نقد بکنم داستانتو:-2-27-:!البته که اسمشو نقد نمیشه گذاشت،خودتم که ماشالا مجربی و بهتر از من میدونی چیکار کنی و داستانتو چیجوری پیش ببری تا مثل همیشه بترکون باشه اما به عنوان یه خواننده به هیچ وجه نمیتونم با بلوط ارتباط برقرار کنم.:-2-37-:یعنی هیچ جوری نمیتونم درکش کنم و باهاش همدردی کنم(بیشتر دلم میخواد آرنجمو بکنم تو حلقش!!:-2-35-::-2-14-:)مخصوصا اینکه شخصیتم خیلی دوره از شخصیتش.به نظرم اگه یکم بیشتر روش کار کنی تا باورپذیرتر شه خوب میشه! این ونداد هم زیادی مظلوم واقع شده این وسط،نه؟!:-2-41-:
باور کن اگ بخاطر اون صحنه ای ک تو نظرمه نبود
ونداد و اینقد خاک تو سر نمیکردم
اما بهتون قول که نه... اما سعیمو میکنم ی صحنه ی خاص در اینده داشته باشه ک می ارزه به همه ی این صحبت هاااا
بلوط باور کن خیلی واقعیه
شاید جون باهاش برخورد مستقیم در جامعه نداشتی
ونداد خاصه ... اما بلوط همکلاسیمه همینه ه ه ه ه ه همینه همین
قربونت برم ک میای نظر میدی ووقت میذاری عزیزممممممممم
================================================
دست یکایک شما عزیزان رو می بوسم که میاین و وقت میذارید ونظر میدید و تایپ میکنید و ب کار بی ارزشم با نهایت سخاوت مهر وارزش هدیه میکنید...
کماکان منتظر نظرات گران بهای شما عزیزانم هستم

:-2-40-::-2-41-::-2-38-::-2-16-::-118-:

نگان
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ قبل از ظهر
سلاااااام گلم
اولا خسته نباشي
بعدشم تو رو خدا يکم رو شخصيت اين بلوط کار کن رسما داره ميره رو نروم:-2-33-:
اين ونداد ي خودي نشون بده بد نيس هاااا:-2-43-:
ممنونم:-53-::-53-::-53-::-53-:

elia65
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر
سلام سانی جونم خوبی:-2-25-:
مرسی از این همه پست توپت واقعا دیگه داشت قلبم از کار می افتاد:mrgreen:
خیلی جیگر نوشتی به نظر من داری خوب پیش میری لیاقت بلوط اینه که تو معضوریت قرار بگیره تا این شاخ شمشادمون به یه نوایی برسه:-2-08-:
سانی جان از طرف همه بچه های نودوهشتی این بلوط خانمرو یجوری بچرزون تا دل ما همه خنک بشه :-2-43-::mrgreen:
خداییش ونداد گناه داره خیلی دوست دارم بدونم که میخوای چی بنویسی که ما هم یکم از این بلوط خانم نازو قمزه ببینیم
یه چیز دیگه نقش برنارو خواهشا تو این مدت تو منزل ونداد زیاد کن تا ونداد بتونه حال بلوطو بگیره
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخیش تو دلم حناق شده بود اگه اینارو نمیگفتم:-2-16-:
خورشید جون فدای اون انگشتای نازت بشم اینقدر توپ مینویسی خیلی خیلی دوست دارمممممممممممممممممممممم ممممممممممم:-118-::-2-41-:
عاشقتم به مولا بوس :-2-14-::-2-22-:

shahtut
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ قبل از ظهر
وای سانی جونم امیدوارم برنا بتونه به زندگی اینا سروسامانی بده.بلوط دیگه خیلی بی انصافی میکنه.بچه مردم بخاطر اون به این وضع افتاده ها اینم رفتاره بلوطه خالا:-2-30-:

atika
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۱۱:۱۲ قبل از ظهر
مرسی عزییییییییییییییییییییییی زم این قسمت که ونداد بلوط رو بوسید خیلی باحال بوووووود میشه این تیکه هارو بیشتر کنی؟؟؟؟ منتظر قسمت های بعدی هستم اگه میشه یه خورده تند تند بزار بازم ازت متشکرررررررررررررررم

zahra.gol
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۳۷ بعد از ظهر
وای دختر تو فوق العاده ای..........جون من زود تر پیش برو مردم از انتظار هم این هم آنتی عشق..............مرررررررررررررس ی

kurda smahlt:<
۲۹ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر
ممنون سانی کارت عالیه .
کارات همه 20
کلا تکی.
ببببووووسسسس

zahra.gol
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۲:۱۷ قبل از ظهر
]چی شد پس چرا ادامه نمی دین بابا مردم از انتظار

liza76
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۱:۴۵ قبل از ظهر
سلام...............
ميدوني دستت خيلي خوبه....ولي هي داره كشش ميدي چون داستانت وارد مرحله ي جديدي نميشه..........حتي علاقه ي بلوط به ونداد هم تغييري نكرده..............

sollmaz
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۲۸ بعد از ظهر
سلام روزت بخیر،خورشیدخانم،مرسی از پست جدید،یه نکته رو اول بگم ،این شیوه ی ای که داری مینویسی خیلی خوبه ازاین لحاظ که وندادرو طوری نشون نمیدی که آدم دلش واسش بسوزه،این عالیه ،شخصیتش رو این طوری که محکم وجذابه خیلی دوست دارم ،ودرکنارش صحنه هایی هم که مشکلاتش ...لکنتش فوران میکنه (که استادانه اون صحنه هارو مینویسی)آدمو میخکوب میکنه،این روندداستان به نظرمن اتتفاقا خیلی هم طبیعی وخوبه ،بااحترام به نظر بقیه دوستان به نظر من هیچ چیز کش نیومده تا حالا،فقط چون داریم پست به پست میخونیم همچین احساسی احیانا ممکنه به بچه ها دست بده،وگرنه روال داستان کاملا هماهنگ وعادی داره پیش میره،باتوجه به عکس العمل ابتدایی بلوط به نظر من این شیوه ای که داری مینویسی خیلی به واقعیت نزدیکتره ،چون اگه قرار بود سریع تحت تاثیر قرار بگیره خب یه ذره خیلی آرمانی میشد قضیه ،مخصوصا همینکه به هیچ وجه با مشکلات وندادکنارنیومده تاحالا به نظرم ازنقاط قوت داستانه ،این کاملا طبیعیه ،یه دخترکه کاملا ناراضی ازدواج کرده چطور میتونه به راحتی باهمه چی کناربیاد،یه ذره غیر منطقی میشد اگه طور دیگه ای بود،این طوری که بلوط داره جلو میره وخیلی آروم داره محبتای وندادرو میبینه والبته فعلا پس میزنه ،این شیوه ،اینه که واقعیه یعنی آروم آروم باید تغییرات اتفاق بیفته،...
وای چقدرحرف زدم،خلاصه اینکه عزیزم کارت درسته،پست آخرهم عالی بود،این برخوردای کوچولوی وندادرو خیلی دوست دارم ،این اعترافای ظریف بلوط رو هم همین طور،مرسی وموفق باشی دخترخوب.:-2-40-:

سها19
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ بعد از ظهر
ممنو کارتون که خوبه
اما جان من دلم برای ونداد کبابه :-2-30-:
این فندق ( ببخشید بلوط ) بی فرهنگ هم که اداش رو درمیاره کلا من دپرس میشم :-2-39-:
گناه داره به خدا ونداد
خو این گردو ( ببخشید بازم اشتباه شد بلوط ) یکم منتش رو بکشه!!!:-2-40-:

melodeee
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۱۱ بعد از ظهر
سلاااااااااااااااااااااام سانییییییییی جون
این پست وخیلی دوست داشتم احساس توش خیلییییییی بود!!!!!
1.اینکه چراغای ذهن بلوط داره چشمک میزنه تا روشن بشه!بلوط داره نسبت به زندگیش یک خورده بیشتر دقیق میشه و دقت میکنه که این یک امتیازه مثبت

2. حس برادرانه برناهم زیبا بود. دقت هایی که تو زندگی خواهرش میکرد داشت جوانب و در نظر میگرفت که ببینه وضعیت خواهرش چه رنگیه!و گزارش به ریحانه :این نگرانیه خانواده را نشون میده خوب خوبه!مخاطب میفهمه خانواده ی بلوط رهاش نکردن برن پی خوشی!!!!کسی بدنمیاد بگه خوب کومادرش چرانگرانش نیست؟؟!جای ایراد نذاشتی افرین

3تو پست قبل اگرمنم جای ونداد بودم حتما همون برخوردو میکردم یعنی یک حس نشون میدادم نسبت به جنس مخالفی که هم محرم هست هم خوشگله!اما بلوط این حس ویک سوءاستفاده تلقی کرد!(این تیکه هم جای خودش قشنگ بود یعنی بلوط فکر میکنه فقط برای استفاده ونداد میخوادش!وهیچ علاقه ای درکارنیست یعنی این ازدواج اول فقط بخاطر پول شکل گرفته وحالا هم به خاطرنیازیک پسر ادامه داده میشه!که یک پیشنهاد درست یک نیاز این بین هست اما نشون بده ونداد بیشتر به یک همراه نیاز داره و یکی که دوستش داشته باشه!!!!!!!!)برای همین اصلا دوست نداشتم به سوء استفاده زیاد دامن بدی(یعنی ونداد هرکاری بخواد با این دختر بکنه!) که شکرخداهم همین کاروکردی!!زیاد کشش ندادی!اماشیطنت ونداد داشته باش چون فضای داستان یک خورده خاکستریه (یک جاتونقدات گفتی دوست داری فضات همین باشه چون شخصاتای داستانت هر کدوم یک جور غمی دارن!)اما بخاطر اینکه این غم برای مخاطبت طبیعی نشه و نادیده گرفته نشه!از این شیطنتا گوشه های داستان داشته باش!!!!!!!!

melodeee
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۱۷ بعد از ظهر
ممنو کارتون که خوبه
اما جان من دلم برای ونداد کبابه :-2-30-:
این فندق ( ببخشید بلوط ) بی فرهنگ هم که اداش رو درمیاره کلا من دپرس میشم :-2-39-:
گناه داره به خدا ونداد
خو این گردو ( ببخشید بازم اشتباه شد بلوط ) یکم منتش رو بکشه!!!:-2-40-:
خانومی من فک میکنم یکجا اساااااااااااسسسسسسسسسسسس سس گردو نه فندق نه بلووووووط منت بعضیهاروبکشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو م امیدوارباش:-2-40-:

sara angel
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر
سلام گلم خسته نباشی.بلوط خیلی عصبیم می کنه ولی صبرم زیاده منتظرم ببینم چی میشه.مرسی

hosin
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۲۰ بعد از ظهر
نثر دختر خورشید و دیالوگ هاش محشره .اما اب بستن به رمان از قوی بودنش می کاهد . پرگویی جذابیت رمانت را بر باد می دهد

absalan
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۳۵ بعد از ظهر
سلام خورشید گلم شروع رمان جدیدت رو تبریک میگم هنوز داستان رو نخوندم اما باید جالب باشه حداقل خلاصش که عالیه
من چون نتونستم با رمان نوتریکات خیلی رابطه برقرار کنم اما اینم بگم این چیزی از قابلیت و استعداد تو در نویسندگی کم نمیکنه ایراد از ذایقه و سلیقه منه گلم دارم میرم این داستان رو بخونم

assertive
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
به نظر من رمانت خیلی قشنگ ولی یک چیزی که به نطر من زیادی بزرگش کردی لکنت زبان به نظر من اونقدر هم مسئله ی مهمی نیست من خودم یکی از صمیمی ترین دوستام که 6 سال با هم دوستیم لکنت داره ومیتونم بگم مدت زمانی هم که پیش هم هستیم خیلی زیاد ولی میشه راحت باهاش ارتباط بر قرار کرد تازه این مسئله برای دختر ها سخت تر .اینکه خیلی به این مشکل گیر میدی اصلا برام قابل درک نیست.

kurda smahlt:<
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۴۶ بعد از ظهر
این پستت خیلی با حال بود.
یه تم خاص و عالی داری که اخر همه ی پستات ضربه رو می زنی این چیزا تو ادبیات خیلی مهمه.
ممنون

melodeee
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر
سلام...............
ميدوني دستت خيلي خوبه....ولي هي داره كشش ميدي چون داستانت وارد مرحله ي جديدي نميشه..........حتي علاقه ي بلوط به ونداد هم تغييري نكرده..............
سلام خانومی چون منم مثل شما مخاطب این رومانم این جسارت ومیخوام بکنم که نظرمو درباره نقدت بگم:

ببین خانومی من برای نظرت احترام میذارم اما ببخشید قبول ندارم

چرا!چون به نظرم کش دادنی تو کار نیست اگر نویسنده قصد کش دادن داشت اطمینان دارم از اول کش میداد چون جای کش دادن زیاد داشت مثل زمان عروسی میتونست در100خط فقط برای وقوع عروسی و کارای قبل بعدش بنویسه اما دیدیم نه با چند خط به خونه مشترک وندادو بلوط رسید خوب این نشون میده داستان همراه با کش واب نیست یا مثلا همین پست اخر نویسنده میتونست به راحتی چند خط از غذادرست کردن بلوط بگه که چه کرده یا سر ناهار چی شدوکیفیت غذای بلوط چجوریه اما دیدیم نه چون اونجا هم اتفاق خاصی نیوفتاده راحت کنار گذاشته شد....
بین این رومان داره ایجاد یک رابطه را بین 2نفر بیان میکنه نیاز به فضاسازی داره تا منو شما متوجه بشیم وبهتر درک کنیم نیاز داره به بازگوکردن ذهن شخصیاتا تا راحت با اون اشنا بشیم وانس بگیریم و درک بهتر رابطشون
یک جورایی به نظر من ماداریم تازه با شخصیتا و ذهنشون و اخلاقشون اشنا میشیم درسته؟!
درباره اینکه گفتی مرحله جدید !به نظرم ما بجای مرحله !فضاداریم که این رابطه در اون فضاها چجوریه!مثل فضای خونه!فضای پاساژ!فضای کافی شاپ....و حالا بعد فضای دانشگاه که فکر کنم خیلی مهیج باشه...واخر مرحله عاشق شدن بلوط و ونداد که حس کردن این مرحله نیاز داره به فضاها قبل اون


لیزای عزیز ببخشید اگر زیادی حرف زدم و جسارت کردم پایین نقدت نظرمو گفتم :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

melodeee
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۱۲ بعد از ظهر
به نظر من رمانت خیلی قشنگ ولی یک چیزی که به نطر من زیادی بزرگش کردی لکنت زبان به نظر من اونقدر هم مسئله ی مهمی نیست من خودم یکی از صمیمی ترین دوستام که 6 سال با هم دوستیم لکنت داره ومیتونم بگم مدت زمانی هم که پیش هم هستیم خیلی زیاد ولی میشه راحت باهاش ارتباط بر قرار کرد تازه این مسئله برای دختر ها سخت تر .اینکه خیلی به این مشکل گیر میدی اصلا برام قابل درک نیست.

ببین خانومی به نظر من زیاد اونطور که شما میفرمایید هم نیست
چون ونداد کلی دوست داره قسمت کافی شاپ یادته!اوناهم مثل شما که با دوستتون رابطه خوبی دارین با ونداد رابطه خوبی داشتن مثل بهنوش دیدی چه صمیمی بود!!انسان ها باهم متفاوتن همه چیز برای همه یکسان دیده نمیشه!تواین رومان فقط بلوط با این مسئله در گیره وقبول نداره!اون بر میگرده به شخصیت بلوط چون اینجا ما اول شخص داستانمون بلوط و ونداد هست خوب مسلمه بلوط این لکنت یک عیب میدونه و دائما برای خودش بزرگ میکنه و نویسنده هم داره بلوط و دیدگاهشوبرای ما مینویسه برای همین این مسئله بچشم میاد!!!!!!وگرنه حتی دیدید دوست وندادبهش پیشنهاد استاد شدنو داد خوب اگر این مسئله خیلی عظیم بود هی وقت این پیشنهاد داده نمیشد درسته!؟؟؟؟؟؟؟؟
ونداد هم نیاز به موقعیت داره که خودشو بکشه بالا وبه همه نشون بده اراده قدرت وغیرتشو شاید تا الان این موقعیت براش پیش نیومده که فک کنم حتما در ادامه داستان داریم این موقعیت:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

sollmaz
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
وای خورشید جان مرسی که به منم تقدیم کردی این پست رو:-2-41-::-2-14-:
حالا بریم سراغ نقد...
خورشیییییییییدددددددددددد دددد!!!!!!!انصافا ...خیلی دلم گرفت واسه ونداد،اوج نامردی رو داره پیاده میکنه این بلوط...جالبترین نکته هم اینجاس که ؛بااینهمه که دارم ازدست بلوط حرص میخورم اما کاملا بهش حق میدم ودرکش میکنم!!!!اوج هنرت اینجاس که بااینهمه ناخلفی بلوط ،منفور نمیشه ومیتونم بهش حق بدم ،بااینکه این وسط تمام دلم برای وندادگرفته...خیلی متاثر شدم خورشید ،...
بیصبرانه منتظر پست بعدیت هستم عزیزم.:-118-:

ART!ST
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
سلام خسته نباشی خورشید جون
ولی اقا اخه این نامردی چرا در گوشه چپش گفت حالا؟؟؟!!!فعلا که باید باهاش بسازه
به شدت ازکارای بلوط دارم حرصی میشم امپرم چسبیده بهسقف
جای ونداد اگه بودم یه لحظه هم تحملش نمی کردم:-2-36-:

*Nafise.a9*
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر
خانومی ممنون که زود به زود میزای و از حالو هواش درنیومده میایم میبینیم یکی دیگه هست، :-2-41-::-2-40-:
ولی واقعاً این بلوط پستی رو به حد اعلا رسونده:-2-36-:، فقط به این امید میخونم که برسه جاییکه این همه نامردی که داره در حق ونداد میکنه رو داره پس میده...:mrgreen:
احساس میکنم با حرکات احمقانه که انجام میده، داره یواش یواش غرور ونداد رو از بین میبره و از این بابت خیلی ناراحتم برای ونداد. :-2-39-:
ببخشید دیگه هرچی گفتم از رو حرصیه که از این درخت بلوط میخورم که الحق مثل چوب سفت و سخته...:-2-43-:

shahtut
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر
مرسی مرسی بابت پست جدید.یه دنیا دوست دارم!
وای این بلوط چرا اینطوری می کنه؟
اخه دخترم اینقدر بی رحم؟اون لحظه که لیستا رو تو گوش ونداد گفت دلم می خواست گریه کنم اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نمی فهمه همه ی اینا بخاطر اون بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟:-2-30-:
منتظر بعدیش هستم.سانی جونم

baran72
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
خورشید جون خیلیییی ممنون!وقتی بلوط بفهمه به خاطر خودش کر شده دیگه کم کم قلبشو نرم کن!!راستی خواهرم خیلی ذوق کرد چون عضو نیست نوشته بودی برای مهمانان!!! امروز حواصم هست+بدم!:-2-06-:بازم بیاااااااااااااا

~Spunk!e~
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
وای می خوام خودمو از دست این بلوط حلق آویز کنم:-2-36-:
مطمئنی بلوط دختره؟ این که از پسرا بی رحم و مروت تره!!!:-119-:
دلم برای ونداد کباب شد:-2-18-: وقتی بلوط اونجوری نقصشو به روش آورد، ولی اون فقط لبخند زد.:-2-34-:
هییی. به نظرم بلوط با این همه داشته هاش، یه ذره هم از انسانیت بهره نبرده...:-2-28-:
تا این بخواد درست شه، ونداد کپک می زنه!!!:-2-43-:
ببخش این همه حرسی شدم هاااا!:-2-35-::-2-27-:
ممنون:-118-:

nasibe1388
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
مرسی خورشید خانوم خیلی عالیه همینطوری ادامه بده..
:-118-::-118-:

zahra_jk
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
سلام عزیزم خیلی رمانت خوبه فقط دله این بلوط و یه ذره نرم کن ادم هم انقد بی رحم بیچاره ونداد:mrgreen::-2-27-::-2-40-:

asemane nili
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۴ بعد از ظهر
خدا این بلوط رو از رو زمین برداره ما راحت شیم:-2-35-:
چقدر این پسره بنده خدا رو اذیت میکنه؟؟؟:-2-39-:
دستت درد نکنه خورشید جوووون من خیلی رمانات رو دوست دارم:-2-14-:

Silber
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۴ بعد از ظهر
خورشید جون حیلی عالی داری پیش می ری فقط ونداد و بلوط هر دو با شرایط اجباری با هم ازدواج کردند ولی ونداد سریع با شرایط خودش کنار اومد ولی بلوط نه
کمی بلوط خودخواهه و دل آدم برای ونداد می سوزه کاش یک کم شخصیتش رو محکم تر بنوسی چون اون هم به این ازدواج راضی نبوده ولی داره خیلی تحقیر می شه

گیلاس
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۵:۵۹ بعد از ظهر
سلااااممممم:-2-25-:ببین ی چیزی!درسته که بلوط خیلی بداخلاقه ولی وندادم دیگه خیلی مظلومه!!اما عکس العملش وقتی بلوط دم گوشش حرف زد خیلی قشنگ بود!:-118-:ی نظر بدم؟!!البته نظر یکی از دوستام پیشنهاد داد!اینکه برنا بخواد بخوابه تو اتاق ونداد بعد ونداد مجبور بشه بخوابه تو اتاق بلوط!:-2-14-:

mirage
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۱۱ بعد از ظهر
سلام خانومی چون منم مثل شما مخاطب این رومانم این جسارت ومیخوام بکنم که نظرمو درباره نقدت بگم:

ببین خانومی من برای نظرت احترام میذارم اما ببخشید قبول ندارم

چرا!چون به نظرم کش دادنی تو کار نیست اگر نویسنده قصد کش دادن داشت اطمینان دارم از اول کش میداد چون جای کش دادن زیاد داشت مثل زمان عروسی میتونست در100خط فقط برای وقوع عروسی و کارای قبل بعدش بنویسه اما دیدیم نه با چند خط به خونه مشترک وندادو بلوط رسید خوب این نشون میده داستان همراه با کش واب نیست یا مثلا همین پست اخر نویسنده میتونست به راحتی چند خط از غذادرست کردن بلوط بگه که چه کرده یا سر ناهار چی شدوکیفیت غذای بلوط چجوریه اما دیدیم نه چون اونجا هم اتفاق خاصی نیوفتاده راحت کنار گذاشته شد....
بین این رومان داره ایجاد یک رابطه را بین 2نفر بیان میکنه نیاز به فضاسازی داره تا منو شما متوجه بشیم وبهتر درک کنیم نیاز داره به بازگوکردن ذهن شخصیاتا تا راحت با اون اشنا بشیم وانس بگیریم و درک بهتر رابطشون
یک جورایی به نظر من ماداریم تازه با شخصیتا و ذهنشون و اخلاقشون اشنا میشیم درسته؟!
درباره اینکه گفتی مرحله جدید !به نظرم ما بجای مرحله !فضاداریم که این رابطه در اون فضاها چجوریه!مثل فضای خونه!فضای پاساژ!فضای کافی شاپ....و حالا بعد فضای دانشگاه که فکر کنم خیلی مهیج باشه...واخر مرحله عاشق شدن بلوط و ونداد که حس کردن این مرحله نیاز داره به فضاها قبل اون


لیزای عزیز ببخشید اگر زیادی حرف زدم و جسارت کردم پایین نقدت نظرمو گفتم :-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:

ببین خانومی به نظر من زیاد اونطور که شما میفرمایید هم نیست
چون ونداد کلی دوست داره قسمت کافی شاپ یادته!اوناهم مثل شما که با دوستتون رابطه خوبی دارین با ونداد رابطه خوبی داشتن مثل بهنوش دیدی چه صمیمی بود!!انسان ها باهم متفاوتن همه چیز برای همه یکسان دیده نمیشه!تواین رومان فقط بلوط با این مسئله در گیره وقبول نداره!اون بر میگرده به شخصیت بلوط چون اینجا ما اول شخص داستانمون بلوط و ونداد هست خوب مسلمه بلوط این لکنت یک عیب میدونه و دائما برای خودش بزرگ میکنه و نویسنده هم داره بلوط و دیدگاهشوبرای ما مینویسه برای همین این مسئله بچشم میاد!!!!!!وگرنه حتی دیدید دوست وندادبهش پیشنهاد استاد شدنو داد خوب اگر این مسئله خیلی عظیم بود هی وقت این پیشنهاد داده نمیشد درسته!؟؟؟؟؟؟؟؟
ونداد هم نیاز به موقعیت داره که خودشو بکشه بالا وبه همه نشون بده اراده قدرت وغیرتشو شاید تا الان این موقعیت براش پیش نیومده که فک کنم حتما در ادامه داستان داریم این موقعیت:-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-::-2-40-:
خوب حالا نوبت منه !!!! کنار وایستین من اومدم !!!
منم با ملودی موافقم ... ما اینجا فقط فضا داریم .... هنوز برای وارد شدن به مرحله بعد زوده ... فکر میکنم مرحله بعد باید تغییر نگرش بلوط باشه .... هنوز واسه این تغییر جا هست ... دیگه امروز فرداست که بلوط بره دانشگاه ... و ناخودآگاه آدم های بیشتری دور خودش و ونداد میبینه ... و شاید به صورت خیلی غیر ارادی تر حسودی بکنه ...
اینکه نقص های ونداد قابل چشم پوشی هست درست ولی خودتون رو بذارین جای بلوط ... پدرش اونو به زور و فقط به خاطر حفظ ارثیه پدرش به عقد ونداد در آورد ... شاید اگه این آشنایی جور دیگه ای رقم میخورد رفتار بلوط در مقابل ونداد این نبود ...
ازدواج اجباری باعث شد بلوط به دنبال کوچکترین نکات برای استفاده و رهایی خودش بگرده و حالا که تصمیم گرفته از وضعیت خودش نهایت استفاده ( به نظر من سوء استفاده ) رو بکنه ، این نقایص ونداد میتونه دلیل خوبی برای تبرئه خودش باشه ...
باید دقت داشته باشیم که بلوط ، ونداد رو اونطور که ما میبینیم نمی بینه !!!!
به نظرم خورشید احساسات رو خیلی خوب در آورده مخصوصا در مورد بلوط ...
حالت منطقی و غیر منطقی که داره واقعا عالی شده ...
مثلا در مورد برنا منطقی عمل میکنه و اونو در گناه پدر و مادرش شریک نمیکنه ... اما در مورد ونداد کاملا غیر منطقی و لجبازه !!!
به نظرم کلا روند رفتارش منطقیه !!!! منم اگه بودم نه به این زودی ها وادینم رو میبخشیدم و نه در مقابل شوهر اجباریم کوتاه میومدم ...
حالا خواسته شخصی خودم : دوست دارم بلوط بعد از تمام بدرفتاری ها و تمسخر ونداد خودش به تنهایی پی به نیمه مثبت وجود شوهرش ببره ... چون به نظرم اگه غیر از این بشه انگار بلوط بازی رو باخته !!!!!!
خورشید جون مرسی ... بسی مارو شاد نمودی :-2-40-:

bahar.d65
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۱۲ بعد از ظهر
سلام عزیزم:-2-25-: :-2-40-:
خیلی رمانت رو دوست دارم ولی خورشید جون یه سوال :اگه بلوط می خواد حال مامان ,باباش بگیره و بهشون نشان بده که با تصمیم زور اونا کنار نیومده چرا جلو برنا حفظ ظاهر میکنه؟:-2-37-:
امیدوارم که یه جور ناجور حال این بلوط گرفته بشه.:-2-27-:
عزیزم خیلی خیلی سبک نوشتنت و رمان هات دوست دارم:-118-:

19921371
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ بعد از ظهر
یه چیزی بگم ناراحت نشی .این بلوط خیلی نامرده انگار ونداد براش دعوتنامه فرستاده تو رو خدا جون مادرت بیا زن من شو یه جور نوشتی انگار ونداد از خداشه که با بلوط ازدواج کرده ونداد اینقدر ذلیل نبود اوایل ونداد هم مخالف بود حالا که اینجور نوشتی ادم فک میکنه وندا فکرای بد تو سرش داره بخاطر همین تحمل میکنه تا انتقام این تحقیرهای بلوط نگیره ولش نمیکنه...

kurda smahlt:<
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۳۷ بعد از ظهر
ممنون که اسم منو هم نوشتی واقعا پستای خوبی بودن به نظرم بعضیا که می گن کشش می دی اشتباه می کنن خب اگه قرار باشه که بلوط زود عاشق ونداد بشه که داستان 2 صفحه ای تمومه تو داری عالی پیش می ری بد به دلت راه نده.:-2-40-:

misha_porro
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۶:۵۱ بعد از ظهر
خیلی ممنون خورشید جون
این بلوط که نمیفهمه ونداد برای چی شنوایی یه گوشش مشکل داره. الان حنما دوباره بیش تر لج می کنه و ونداد رو از خودش پایین تر می بینه:-2-43-:

eloy
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر
عزیزم واقعا که قلم زیبایی داری و رمان هاتو به بهترین شیوه مینویسی بهت تبریک میگم
راستش اومدم ایده هایی که به نظرم امد رو بنویسم که مثلا بلوط متوجه اشتباهش بشه اما کلیشه ای عاشق ونداد نشه یا مثلا ونداد حسابی تغییر رویه بده و اساسی حال این دختر لوس رو بگیره اما دیدم خودت بهتر ایده میدی پس میتونم بگم که مشتاقانه منتظر ادامه داستانت هستم

رادمینا
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۴۰ بعد از ظهر
ممنون خورشید خانومی
خیلی خوشحال شدم از پستهایی که گذاشتی ..........یکی از مواردی که باعث میشه ما خواننده ها هی حرص بخوریم بخاطر سریالی بودن داستان هستش و همین هیجان داستان را بالا میبره قبلا هم گفتم الان هم میگم قلمت عالیه و شخصیت پردازیت عالیتر موفق باشی روند داستان خوب داره پیش میره جای هیچ انتقادی رو نمیذاره موفق باشی.

azam 24
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر
خورشید جون دستت درد نکنه عزیزم:-2-40-:موفق وپرتوان باشی گلم.
میگم این بلوط زیادی از خود متشکر نیست؟؟:-2-31-:پسر به این مهربونی ،آقایی و.....ایراد از خودشه که کم داره.میدونم بعد درست میشه،بذار یه بلایی سرش بیاد تا قدر عافیت رو بدونه.:-2-06-:.ونداد هم زیادی لی لی به لالای بلوط گذاشته که فکر میکنه از بهترین هاست..

درکل عالی مینویسی موفق باشی گلم.

katerina petrova
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۰۲ بعد از ظهر
سلام.....
من اصلا قصد توهین و اینا ندارم!!!!ولی دیگه بلوط بدجوری رفته روی مخم!!!
شخصیتش خیلی یخ و نچسبه!!!!بعدم این بلوط که نمیدونه ونداد چرا اینطوریه!!!حالا خوبه بخاطر خودش اینطوری شده!!!
من خیلی دلم میخواد بهنوش واسه یادگرفتن پیانو بیاد خونه ی اینا!!!بلوط چشماش بشه هفتصدتا:-119-::-2-33-::-2-31-:
ونداد هم خیلی شل میگیره به بلوط....یکم اقتدار مردانه از خودش بروز بده کیفور شیم:-2-43-:

mesle aftab
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۲۷ بعد از ظهر
سلام عزیز :-2-25-::-2-25-: من اولین باره میام اینجا رمانات و دوست دارم وتقریبا همه را خوندم :-2-27-::-118-: قلمت فوق العادست:-2-41-: این رمانت و تا اینجا خیلی دوست داشتم بی صبرانه منتظر ادامش هستم:-2-40-::-2-40-::-2-16-: خلاصه که خسته نباشی وقت میذاری و برای ما تایپ میکنی:-2-40-::-2-40-::-2-40-: موفق وسلامت باشی :-118-::]

پرهوده
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۸:۴۰ بعد از ظهر
سلام خورشید جون:-2-25-:
من امروز نشستم کل داستانتو برای اولین بار خوندم، واقعا بهت تبریک می گم:-41-:
نمی دونم چرا ولی ارتباط برقرار کردن با شخصیت های همه داستانات خیلی راحته. یه جوری میشه درکشون کرد و احساسشون و تشخیص داد...
کلا من با شخصیت پسرای مظلوم و مهربونی مثه ونداد بیشتر کنار میام تا اونایی که پررو ان و صدتا زبون دارن:-2-41-:
گناه داره اینقدر نچزونش ولی عوضش هر چقدر دلت خواست این بلوط و اذیت کن ، خواستی بیا دوتایی واسش نقشه می کشیم!:-102-:
از عصری که داستانو خوندم یه جوری شدم، کلا همیشه ذهن آدمو درگیر می کنی...:-2-39-:
دیگه از این به بعد دایم داستانتو دنبال می کنم و غصه می خورم که چرا از همون اول سراغش نیومدم:-2-39-:
ایشالا همیشه همین طوری پیش بری و موفق باشی:-2-40-:

liba
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
سلام
بابت رمان عالییت خیلی ممنونم. به نظرم داستان تکراریه ولی در جزئیات متفاوته واین باعث جذابیت داستان میشه در هر حال توی همه رمانها مضوع تکراری وجود داره مهم اینه که داستان شما جز رمانهای خوب محسوب میشه و خواننده رو ترقیب به خوندن ادامه میکنه.
باز هم از قلم زیبات ممنونم.

.:JASMiNe:.
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۱۷ بعد از ظهر
اهاااااااای:-2-36-:
قابل توجه اونایی که از بلوط متنفرن!!:-2-37-:
من عاشقشم!! چون بلوط عینه خودمه!!البته در مقابل پسرا...با خانوما مشکلی ندارم!!
و حالا من اومدم کارای بلوط رو از دید خودم توجیه کنم!!
بلوط پیش خودش میگه:
من دارم در کمال زیبایی(البته فک نکنین من خود شیفته ام ها؟ منظور من شخصیت بلوط ه که به من شبیه!)و لوندی و کمال با کسی زندگی میکنم که یه گوشش کره! نمیتونه درست حرف بزنه و هیچ اثری از مردونگی در وجودش دیده نمیشه!!گاهی هم که باهاش حرف میزنم احساس میکنم با یه ادم خر و نفهم طرفم!!:-2-35-:
من وندادو دو دارم...
چون:
مرده(این تنها نقطه اختلاف نظر من و بلوطه...!!)
مهربونه و سخاوتمنده...صبوره...نمیذاره که سرکوفت ها و مسخره کردن دیگران لبخندشو محو کنه!!
من عاشق این دو شخصیتم...!
و بیشتر از همه عاشق این رومان...و در نهایت سانی خودم:-118-:
خیلی دوستون دارم...هر 4 تایی تونو...
منتظریم سانی...

آرتمیس 98
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
حالا باید به بلوط بدو بیراه گفت ؟؟؟؟؟؟نه والا بیچاره اونم گیر کرده حقم داره انصاف نیست به اجبار کسی رو بفرستی تو یه زندگی ،ولی حالا بعدش متوجه میشه وندادم پسر خوفیه "چه پرو پرو از حالا تعیین تکلیف میکنم ":-2-06-:
ولی عجب اعتماد به نفسی داره این ونداد من جای اون بودم یه دل سیر گریه میکردم آخه یه تیکه هایی بلوط میگه آدمو ذوب میکنه:-2-22-:ولی دوتاییشون گناه دارن :-2-30-:
مرررررررسی گلم :-2-40-:

zahra.gol
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر
وای مرسی خورشید جونم که باز نوشتی ...........مرده بودم از انتظار

shadi1356
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۵ بعد از ظهر
من عاشق رومانتم. باورت میشه وقتی می خونم از اینقدر باور پذیره که از برخورد بلوط با ونداد قلبم فشرده میشه ولی قبلا هم گفتم من همین رفتار سردو دوست دارم چون به نظرم از یک دختری مثل بلوط در مقابل یه ازدواج اجباری همین رفتار انتظار میره. ممنون سانی جون که امروز اینقدر زیاد گذاشتی.

mirage
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۳۶ بعد از ظهر
خوب من اومدم !!!!
آقا من عاشق این حس دوگانگی بلوط هستم !!!! به جون خودم این احساس نیمه جون انسانیت تو بلوط خیلی خوب در اومده ... به نظرم باید همینطوری پیش بره ...
میدونی چیه این برای بلوط و ونداد یه جنگه !!!!
جنگ بلوط با خودش !!!
جنگ ونداد با بلوط !!!!
ولی آخرش باید یه جوری نشون بدی که بلوط در عین پیروزی از خودش شکست خورد !!!!!!!!!!!!!
الان تونستم منظورمو بگم ؟؟؟

.:JASMiNe:.
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۱ بعد از ظهر
خوب من اومدم !!!!
آقا من عاشق این حس دوگانگی بلوط هستم !!!! به جون خودم این احساس نیمه جون انسانیت تو بلوط خیلی خوب در اومده ... به نظرم باید همینطوری پیش بره ...
میدونی چیه این برای بلوط و ونداد یه جنگه !!!!
جنگ بلوط با خودش !!!
جنگ ونداد با بلوط !!!!
ولی آخرش باید یه جوری نشون بدی که بلوط در عین پیروزی از خودش شکست خورد !!!!!!!!!!!!!
الان تونستم منظورمو بگم ؟؟؟


دقیقا!
همین جنگه که داره این داستانو پیش میبره...ولی به نظر من بین این جنگها جنگ بلوط با خودش از همه بیشتر دیده میشه و باعث میشه که ما هی بیشتر کمتر بلوطو و بیشتر وندادو دوس داشته باشیم!!!!!(جمله ای برگرفته از یک جک!!)
اما به نظر من ونداد خیلی نمیجنگه...
ونداد فقط داره سعی میکنه که به اتش بس برسن...
و همینه که وندادو مظلوم نشون میده...!!
"ولی آخرش باید یه جوری نشون بدی که بلوط در عین پیروزی از خودش شکست خورد !!!!!!!!!!!!!"
شدید با این حرفت موافقم...ولی اینکه سانی همیشه ما رو سورپرایز میکرده یه چیزه کاملا طبیعیه!!ولی فکر نمیکنم خیلی هم بزنه تو ذوقمون...
منظورت 100% در یافت شد عزیزم...:-2-40-::-2-14-:

مادام
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
وای که چقدر این بلوط لوسه اخه ادم از مورچه هم می ترسه خیلی خنده داره:-2-06-:
اینم نقد که بازم پست بزاری.

flavia
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
سلام!!!:-2-25-:
شخصیت پردازیتو خیلی دوست دارم... با اینکه از ادا اصول های بلوط و کوتاه امدنای زیادیه ونداد حرصم می گیره ولی یه جورایی می تونم هر دوشونو درک کنم ...راستش من یکی از فامیل های نزدیکم لکنت داره و گوشاش هم خوب نمیشنوه برا همینه که مشکل ونداد برام خیلی ملموسو قابل درکه :-2-39-:و وقتایی که بلوط به ونداد لکنتیو کر میگه خیلی ازش متنفر میشم چون ناخوداگاه یاد اون شخص می افتم و اینکه درست عین ونداد مهربونه و احساس می کنم این توهین و تمسخرها به اون شخصه و...خلاصه حسابی اعصابم به هم میریزه و غصه می خورم...:-2-30-:
راستی به نظرم یه قسمت قضیه می لنگه... مگه میشه بعد مدت 6 ماه که بلوط برای ازدواج نکردن با خانوادش کلنجار میرفت و بهانه و مشکلشم لکنت داشتن ونداد بود هیچ کدوم از اعضای خانوادش یه کلام بهش نگفتن که این مشکل ونداد نتیجه ی اون سیلی وحشتناکه بابای بلوطه؟؟؟ این قسمت داستان برام غیر منطقیه...:-2-28-:
در ضمن به شدت منتظر نقطه ی عطف داستانم...:-2-37-:
اون اتفاق با اتفاقاتی که سبب میشه دور بچرخه و دیگه اونی که کوتاه میادو منت کشی می کنه ونداد نباشه و اونیم که طاقچه بالا میزاره و ادا و اصول میاد بلوط نباشه:-2-35-:!!! از قدیم گفتن کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به ادم میرسه... بزار بلوط فعلا برا خودش جولون بده ما صبرمون زیاده بلاخره نوبت وندادم میشه:-2-36-:...(اعلامیه انجمن حمایت از حقوق ونداد:-2-27-:...)

پانیزان
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۴ بعد از ظهر
یعنی ایول بخاطره سرعت:-2-16-: راستی زود رفتار این دو تارو عادی کن که رو نرون مرسییییییییی انتی عشق هم زود بذار اخه از رومانات نمیشه گذشت من هم فقط 15 روز دیگه میتونم بخونم خدایی زود بذار وگرنه 2ماهی توخماریم:-2-30-::-2-30-:

khoshhal
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر
اولا يه تشكر حسابي به خاطر 5تا پست امروز واقعا گل كاشتي دستت درد نكنه
بعدم يه تبريك گنده به خاطر اينكه اولش فك ميكردم راحت ميشه سير داستانتو حدس زد ولي من الان واقعا نميتونم هيچي پيش بيني كنم اينم بر ميگرده به هنرت كه يه موضوع تقريبا نخ نما رو اينجوري در اورديش
و در اخر برخلاف اكثر بچه ها به بلوط همه جوره حق ميدم چون نزديكاش سر پول با رندگيش بازي كردن واقعا سوختن داره

fatemeh_r
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۰۸ بعد از ظهر
سلام.اولا تشکر به خاطره رمان قشنگت و اینکه زود زود می زاری.بابا این ونداد دیگه خیلی تو سری خوره که!! آبروی هرچی پسره برده...

پانیزان
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۰ بعد از ظهر
بابا زود بگو بابای بلوط سیلی زده البته فکر کنم از این افشای راز خدا بخواد و لجبازی دو طرفه شکل بگیره:-118-:

mitra.ym
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۱ بعد از ظهر
ساني جون خسته نباشي:-2-40-:
منتظرم .........
به قول دوستان منتظر يه نقطه عطف.شايد يك اتفاق جديد!
موفق باشي گلم

cheeky parrot
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۱۶ بعد از ظهر
وااااااااااااااااااااای خورشید دیگه دارم روانی میشم،از دست این پسره ی ماست میخوام خودمو دار بزنم:-2-33-::-2-09-::-2-36-::-2-30-:. واسه چی انقد پشمکه اخه؟؟ مگه ادم نیست چرا انقد اجازه میده که این دختره ی لَزج تحقیرش کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اعصابم خوووووووووورد میشه.:-2-36-: اگه این بلوط واقعی بود خودم میرفتم ترورش میکردم. ااااااااااااااااااااااه از جفتشون بدم میاد.

shahtut
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۵ بعد از ظهر
وای این ونداد چرا اینقدر مظلوم بازی در میاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابا مرد باشش.
اه این بلوطم دیگه داره شورش و در میارهههههه:-2-30-:
سانی جونم منتظر پست جدید امشب باشیم؟:-2-27-:

sodi209
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
سلام خیلی زیباست و مرثی که تند تند میزاری منم حدث میزنم پدر بلوط باعث ناشنوایی ونداد شده باشه اما من عاشق ونداد هستم رفتارشم طبیعیه تنها زن تو زندگیش بلوطه منم نمیخوام از دستش بدم حالا که کسی وارد زندگیم شده تمام سعیمو میکنم نگهش دارم

اه ببخشید حدس نه حدث

baran72
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
واااي خورشيد جون مرسيييييييي چقدر پست گذاشتي و اسم منو بردي!كلي هيجاني شدم!!!!من نقد خاصي ندارم خودت خيلي خوب داري ميري!!تاثير گذاره...بازم مرسيييييييي

*عسلی
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
سلام. خسته نباشی خورشید جان.:-2-40-:
خیلی خوب داری شخصیت ها رو در میاری همین که شخصیت ها متفاوت با داستانای دیگس خیلی جالبه ونداد در عین مرد بودن در مقابل خیلی از مسائل منطقی برخورد میکنه. البته شاید به نظر خیلی ها شخصیتش سست باشه ولی به نظرم یه جورایی همون حس جنجگجویی و دوست داشتن توأمان باعث این رفتارای ونداد میشه.
شخصیت بلوطم با اینکه دختره و انتظار میره مثل بقیه احساسی باشه ولی فعلا اینطور نیست.
البته این شخصیتش نسبت به چیزی که قبلا بود متفاوته چون تقریبا اون موقع به نظر بی خیال میومد و خیلی چیزها براش مهم نبود به نظرم شخصیت الانش بیشتر تحت تأثیر اجباری بوده که تو ازدواج داشته.
به نظرم هیچ کدوم منفی نیستن.
یه چیز دیگه اینکه این ونداد که شروع میکنه به صحبت اونجاهایی که زبونش نمیگیره من کلی تو ذهنم تشویقش میکنم که همینجور ادامه بده.:-2-16-:

sollmaz
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر
وای خورشید ...منفجرکردی تاپیک روها....شکه شدم ،مرسی ازاین همه پست ،بدعادت میکنی مارو ها...ازفردا مثل این معتادها دچاربدن دردمیشیما...خب میرسیم به نقد،
خب من دراثر ذوق فراوان ازاینهمه پست دیگه نرسیدم همه نقدهارو بخونم اما تااونجایی که به نظرم اومد انگارنظر من بابعضی ازدوستان متفاوته ،البته بااحترام به نظرشون باید بگم :
شخصیت بلوط کاملا یه دخترمعمولی رو نشون میده باهمه ی آرزوهای بزرگ وکوچیک معمولیش ،معلومه که هیچ دخترعادی دوست نداره توی موقعیت بلوط ازدواج کنه وباشرایط بلوط،(البته این شرایط وندادکاملا قابل گذشت وچشم پوشی بود اگرکه این وسط عشق وعلاقه ای بینشون وجودداشت)پس نمیشه توقع دیگه ای ازبلوط داشته باشیم اگه فقط یه خورده منطقی به قضیه نگاه کنیم، اما درمورد ونداد(که قطعا کاراکترموردعلاقه من توی این داستانه)باشرایطی که داشته ومشکلاتش باعث شده که شخصیتش این طوری پایه ریزی بشه ،ازیه پسر بااین همه مشکل ودرنظر خودش نقص ،چطورمیشه توقع یه شخصیت مغرور و...که توی اکثرداستانا هم میبینیم رو داشته باشیم ؟؟خورشیدعزیزم به نظر من نقطه قوت نوشته های تو اینه که شخصتها رو واقعی درمیاری ،تاثیر مشکلاتشون رو توی شخصیتشون وزندگیشون نشون میدی،وهمینه که داستانای تورو متفاوت ،زیباو واقعی میسازه،تابه حال بهترین عکس العمل ها وواقعی ترین برخوردهارو نشون دادی،درسته که اصلا مثل خیلی کتابای دیگه اتفاقات خارقالعاده و...رویایی نیوفتاده اما همین واقعی وقابل باور نوشتن داستانت رو خیلی دلنشین ترو دوست داشتنی ترکرده،من بهت خسته نباشید میگم عزیزم وشبت بخیر،امیدورام همیشه موفق باشی گلم.:-2-40-:

misha_porro
۳۰ دي ۱۳۹۰, ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
آفتاب از کدوم طرف در اومده خورشید خانوم؟؟؟؟؟ خیلی مهربون شدی:-2-40-::-2-16-::-2-22-: