PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بهترین پستهایی که در انجمن خوانده ام | فراخوان


شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۵ قبل از ظهر
سلام :-2-25-:

همون طور که از عنوان تاپیک مشخصه این فراخوان در مورد پستهای برتر انجمن از دید کاربرانه .

خیلی وقتها پیش اومده که همه مون توی یه تاپیک که شاید اصلا بازدید ی هم نداشته ، تشکر و امتیاز مثبتی نخورده ، یه پست خیلی پُر و پیمون و مفید می بینیم و به خودمون میگیم : ای بابا چرا بقیه پست به این با ارزشی رو ندیدن ؟ ...هدفمون از زدن این فراخوان شناسوندن این پستهاست .

روال کار به این شکله که اگر پستی توی هر بخش انجمن – غیر از بخش تایپ کتاب – خوندید که خیلی به دلتون نشسته ، باهاش موافق بودید و دوست دارید مطرحش کنید – چه از خودتون و چه از هر کدوم از کاربران انجمن – بیاید اینجا خود پست و لینک موضوع رو بذارید. ما وقتی تعداد جملات و پستها به حد نصاب رسید دور اول مسابقه رو شروع میکنیم و به همین روال دور دوم و سوم و ... و به نفرات برتر ادمین انجمن:-2-27-: امتیاز هدیه می دن.

نکاتی که باید در نظر بگیرید :

- حتما پست و لینک تاپیکی که پست توش داده شده رو به صورت کامل بذارید
- پستی که انتخاب می کنید حتما باید تاریخش مربوط به 1 سال گذشته باشه و نه دیرتر .
- دقت کنید کاربری که پست مذکور رو داده توی انجمن حضور فیزیکی داشته باشه ، یعنی بن نشده باشه یا به هر دلیلی یوزرش غیر فعال نشده باشه
- دیگه موضوع اینچنینی جای پارتی بازی نداره خواهشا پارتی بازی نکنین .
- دقت کنید این دوره در مورد پست برتر برگزار شده. در مورد تاپیک برتر هم مسابقات دیگه ای در نظر گرفتیم که به زودی گذاشته میشه. پس دقت کنید که پست انتخاب کنید نه تاپیک
- نویسنده ی پست انتخاب شده حتما باید کاربر انجمن باشه نه پست کپی شده . یعنی توی بخش نظرات پست مفیدی که داده شده رو انتخاب کنید
- برای جلوگیری از هرگونه حاشیه و شبهه ای اعلام کردیم که همین جا پست مورد نظرتون رو اعلام کنید نه پیام خصوصی .

پاسارگاد هم توی برگزاری این دوره من رو کمک میکنن که ازش ممنونم همین جا . :-2-40-::-2-40-:

موفق باشید :-2-40-:

مینا
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ قبل از ظهر
این فراخوان هم تائید شد

منتظر نظراتتون هستیم :-2-38-:

roya jo0on
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ قبل از ظهر
چقد سخته .. ما یکم گنگ تفریش داریم:-2-37-:

elnaz 90
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر
یعنی پستش حتما" باید ادبی باشه؟ یه چیز خاص و تک؟
یا میشه خنده دار باشه و طولانی؟ مثل یکی از پستای خاطره نویسی؟:-2-15-:

شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۹ قبل از ظهر
نه عزیزم هر پستی که به نظرتون ارزش مطرح شدن و دیده شدن داره.

الان خودم چند تا نمونه از نظر خودم رو میذارم که تقریبا دستتون بیاد

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر
شبنم برا اینکه کاملا پست پر محتوا جا بیفته یه چندتا از پستای منو برا نمونه بزار:-2-38-:
مینا دعوا نکنیااا,من رفتم:-2-37-:

AsalBanu
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
مثلا میشه گفت خاطره نویسی ؟؟ :-2-08-:
یا باهاس مطلب داشته باشه ؟ :-2-37-:

elnaz 90
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
من واقعا" باهوشما
بعد از سه بار خوندن تازه الان متوجه شدم منظور پستایی که مفید و قشنگه اما دیده نشده یا امتیاز نداره آره؟
حالا خوبه بعد از سه بار خوندن باز اشتباه فهمیده باشم:-2-22-:

roya jo0on
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
شبنم برا اینکه کاملا پست پر محتوا جا بیفته یه چندتا از پستای منو برا نمونه بزار:-2-38-:
مینا دعوا نکنیااا,من رفتم:-2-37-:
آقا ما همین پستو انتخاب میکنیم:-2-22-::-2-22-:
چندتا پست مفید انتخاب کنیم یا باس فقط 1 دونه باشه؟؟:-2-35-:

Mina
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ قبل از ظهر
من واقعا" باهوشما
بعد از سه بار خوندن تازه الان متوجه شدم منظور پستایی که مفید و قشنگه اما دیده نشده یا امتیاز نداره آره؟
حالا خوبه بعد از سه بار خوندن باز اشتباه فهمیده باشم:-2-22-:

نه الناز
فك كنم منظورشون،اينكه پست كلا مفيد باشه،حالا شايد يكي امتياز تشكر داره،شايد نداره!

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۱ قبل از ظهر
ببینید فقط برا نمونه اینو گذاشتم,از این بهتراشم خیلی هستعفقط خواستم روال کار دستتون بیاد:

دور شدم................
اما
بزرگ نشدم...........................:-2-39-:

http://www.forum.98ia.com/t328926.html#post3130526

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر
آقا ما همین پستو انتخاب میکنیم:-2-22-::-2-22-:
چندتا پست مفید انتخاب کنیم یا باس فقط 1 دونه باشه؟؟:-2-35-:

رویا بخش گیر آوردی برا اسپم بازی:-2-43-:
من مثله چی از این مینا میترسم:-2-37-:

ر.ا:کاربر محترم,پست بی نهایت شایسته ای رو انتخاب کردین:-2-38-:

پروانه!
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ قبل از ظهر
خیلی خوبه :-2-41-:تاهید می کنیم:-2-41-:
- نویسنده ی پست انتخاب شده حتما باید کاربر انجمن باشه نه پست کپی شده . یعنی توی بخش نظرات پست مفیدی که داده شده رو انتخاب کنید
با همه هوش و ذکاوتم متوجه این مورد نشدم :-2-35-:
خیلی سخته خب:-2-28-:

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۷ قبل از ظهر
خیلی خوبه :-2-41-:تاهید می کنیم:-2-41-:

با همه هوش و ذکاوتم متوجه این مورد نشدم :-2-35-:
خیلی سخته خب:-2-28-:

مثلا این قابل قبول نیست,چون گوینده جمله یه کسه دیگه است:

تا میتوانی دلی به دست اورید دل شکستن هنر نیست

http://www.forum.98ia.com/t76092-2.html#post1714266

elnaz 90
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر
خیلی خوبه :-2-41-:تاهید می کنیم:-2-41-:

با همه هوش و ذکاوتم متوجه این مورد نشدم :-2-35-:
خیلی سخته خب:-2-28-:

ما خیلی با هم تفاهم داریم پروانه نه؟:-2-27-:
مینا می گه من بعد از سه بار خوندن هنوز اشتباه فهمیدم این یعنی خیلی باهوشم:-2-35-:


ر.ا سمانه جون این پست ماله چه تایپیکی بود؟

samane7
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۹ قبل از ظهر
ما خیلی با هم تفاهم داریم پروانه نه؟:-2-27-:
مینا می گه من بعد از سه بار خوندن هنوز اشتباه فهمیدم این یعنی خیلی باهوشم:-2-35-:


ر.ا سمانه جون این پست ماله چه تایپیکی بود؟


زیر پست لینک پست رو هم گذاشتم:-2-38-:

شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
مثلا :


سلام
زیباترین راز هستی از منظر من اینه که پرونده ی هر آدمی تا آخرین لحظه ی زندگی بازه ؛ این حق ِ دخل و تصرف که هر انسانی تهِ دلش کاملاً بهش اذعان داره و بزرگترین نعمت زندگی هم محسوب می شه اگه واقعاً درک بشه و قدر دونسته بشه می تونه از همین عمر محدود دنیایی، بی نهایتی رو بسازه که زیباییش از فلک هم سر به بیرون می زنه و چشم هر دلِ زنده ای رو به خودش خیره می کنه تعبیر دیگه ش همون اختیار هست که منجر به خلق راز زیباتری به نام « راز جاودانگی » می شه
و زیباتر و عجیب تر این که لوازم و مقدمات حصول این جاودانگی ، اصلاً انتزاعی و دست نیافتنی نیست؛ می شه از گوشه و کنار همین اتفاقات ساده ی روزمره اونها رو جُست و پرورش داد و به ثمر رسوند
همه ی مفاهیم و تعاریف زیبای انسانی زیر سایه ی همین راز جون می گیرن و زنده می شنآرام د.

آدرس تاپیک

http://www.forum.98ia.com/t296341.html#post3076086



گاهی به خودم میگم : آی یارو ... هنوز داری میپلکی؟

مسئله اینجاست که اینجا ، یه اتاقِ شگفت انگیزه

دو تا در داره ، شاید هم یکی!!!!!

اما بیرون ...

هیچی نیست

شاید ...

بذار ببینم

شاید هیچ دری هم وجود نداشته باشه

همه چیز ...

توی همین اتاقه

آه لعنت

از این اتاق نمیشه بیرون رفت

نه دری

نه پنجره ای

...

آی یارو ... تو که هنوز اینجائی :-2-39-:متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t810.html#post3131213

خدایا!

میدونی

مسئلهء بینِ من و تو ، داره واردِ یه بُعدِ جدید میشه

اینجا دیگه قضیهء رابطهء من و تو نیست

اینجا نه من اهمیت دارم و نه تو

دعوای دیرینهء ما ، باید کنار گذاشته بشه

آخه

یه نفر دیگه اینجا هست

که میترسم

وقتی ترکش میکنم ...

سکوت کنم

دلم آروم نمیگیره

باید بهش بگم :

خدا ، پشت و پناهت!!همون بالایی :-2-36-:متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t974.html#post3119027


به نام خدای مهربونم
7/مهر/1390 پنج شنبه
سفر ما را جای تازه نمی برد جای قبلی را برایمان تازه می کند ....
سلام
دارم رویاهای بلند داشته باش رو نگاه میکنم چقدر عنوان یه سریال به تنهایی میتونه تاثیر گذار باشه حالا چه برسه به مفهومش و جمله هایی که تو سریال به کار میبرن و تو زندگی واقعی هم نمایشش میدن ... اهنگش رو هنوز دانلود نکردم
ولی یه تیکه هایش میگه بعضی ها رویاهای خودشون رو دارن و میخوان بهش برسن
بعضی ها نمیذارن دیگران به رویاشون برسن
بعضی ها رویا ندارن ، بعضی ها رویاهاشون رو با هم دیگه تقسیم میکنن و ....
از جمله دعاهایی که قبل این سفر برام کردن چند تاش رو خیلی عالی بود مثل آرام عزیز . خیلی اونجا دلم میخواست دعاش عملی میشد امیدوارم واقعا مثل قبل برنگشته باشم .
مودمم پوکیده و با دایال آپ میام مهمونامون تقریبا رفتن ولی بازم تک و توک کسی میاد . خاطرات سفرم رو جدا تو وبلاگم میذارم .اونجا دفترم رو برده بودم و خاطراتم رو نوشتم .این یه هفته ای که نبودم دلم برای تک تک بچه های اینجا تنگ شده بود . مخصوصا خاطره نویسی .اینجا خونه دوم ما هست و خب بدمون نیاد ولی واقعا اعتیاد اینترنتی همینه دیگه .
دیروز اخرین گروه مهمونا رفتن صبح داشتم به مامان کمک میکردم که خونه رو جمع کنه چشمم خورد به یه پتو مسافرتی که تو صدم ثانیه کلی چیزها رو یادم انداخت .مهمونا از تو کمد برداشته بودن من خیلی وقت بود ندیده بودمش
4 سال پیش بود مامان هنوز بازنشسته نشده بود و روز معلم یکی از شاگرداش براش این پتو رو خریده اورده بود رنگش خیلی خیلی ناز بود و من برای خودم برداشتمش نزدیک های عید هم بود اون روزها حال دایی ام زیاد خوب نبود و تو خونه خودشون هم زیاد راحت نبود یه روز دوشنبه ای بود که زنگ زد گفت خیلی دلتنگه و دیگه نمیتونه خونشون بمونه .مامان هم کلی اصرار کرد که خودش میره دنبالش و میارتش خونمون که چند روزی اینجا بمونه (آخه خودش تنهایی نمیتونست جایی بره حالش خیلی بد بود . دایی خیلی آدم خوش خنده و شوخی بود و به شدت تو جمع دوسش داشتن خیلی شلوغ بود و چون به خاطر مریضی اش مجبور شده بود یه جا بمونه و همش تو تخت بخوابه خیلی کلافه بود )
مامان که گوشی رو قطع کرد سریع دست به کار شد و برای اینکه دایی راحت باشه تصمیم گرفت تختش رو بیاره تو حال بذاره چون تو اتاق خواب حوصله اش سر میرفت یادمه ندا داوطلبانه گفت تخت اون رو ببرن .مامان روتختی اینا رو مرتب کرد و اون پتو مسافرتی خوشگل رو هم رو گذاشت برای دایی .
من 20 بار اومدم و رفتم که بگم اون رو نذارین یه چیز دیگه بذارین روم نشد . اخرش به خواهرم گفتم اون واسه منه حالا دایی که مریضه حواسش نیست چرا پتوی من رو نمیدین .خواهرم خیلی ناراحت شد ولی پتو رو برام آورد ... خب اینجوری شد که اون پتو واسه من شد ولی هیچوقت فرصت نشد ازش استفاده کنم دایی ام هم هیچوقت نیومد خونمون پنج شنبه همون هفته فوت کرد اون پتو مسافرتی هم تو شلوغی های خونمون رفت تو کمد و زیر پتو های دیگه . و من کلا یادم رفت حالا بعد 4 سال اون رو دیدم .چقدر حریص بودم من . وقتی اونقدر راحت فراموشش کردم یعنی بدون اون هم میشد زندگی کرد . گاهی وقتا ادم از رفتار خودش شرمنده میشه.... کاش میشد خیلی چیز ها رو جبران کرد مثل همین نوشته ها که وقتی غلط داری برمیگردی عقب پاکش میکنی درستش میکنی . شاید رفتم یه پتو مسافرتی خریدم شکل همون دادم که به کسی که محتاجه ...
ما این تاپیک رو نداشتیم کجا میرفتیم اقرار به اشتباه میکردیم ؟میگه مهم نیست که اشتباه کنی مهم اینه یه اشتباه رو چند بار تکرار نکنی ...
میخوام برم یه سر به تاپیک دم عید بزنم قرار بود یه کارهایی بکنم ولی انگار یادم رفته ....
من همچنان عاشق هیون شدم نمیدونم چرا هر چی سریال میبینم باز اونو دوست دارم نامرد تو رویاهای بلند قسمت اول هم بودش تازه دخترا همه عکسش رو تو کیف ایناشون داشتن .
من تو ایران یا کلا جهان هیچوقت زندگی شخصی بازیگرا یا خواننده ها رو دوست نداشتم بچه بودم چرا ولی بعد فهمیدم که اینا فقط یه نقشه و تو زندگی ادمهای معمولی هستن .خبر ها رو دنبال میکردم ولی دلم نمیخواست کسی رو از نزدیک ببینم من اونا رو به خاطر شخصیت هاشون تو فیلم ها و سریال ها دوست داشتم ولی در مورد هیون فرق میکنه چون شخصیتش به طرز عجیبی جالبه مطمئنا اون هم تو زندگی شخصیش یه نقص هایی داره ولی من اصولا از آدمهای آروم بینهایت خوشم میاد دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم ببینم واقعا همونجوری که فکر میکنم هست ؟ از یه زیان و فرهنگ دیگه است و ولی وقتی همه خبر ها و حرفهاش رو دنبال میکنم یا کلا هرچی که از زندگی خصوصیش نوشته خیلی عجیب به نظرم میاد متن اهنگهایی هم که میخونه واقعا قشنگه من عاقبت یه روزی میره کره ببینید کی گفتم ....

میگم به نظرتون این تعطیلی پنج شنبه ها یه رابطه مستقیمی با آلوده شدن سواحل دریای خزر نداره ؟ با آمار تصادف و ترافیک جاد های شمال کشور چی؟ :-2-38-:
میگم ما خیلی گناه داشتیم که همش میرفتیم مدرسه بچه اروپایی ها اون همه تعطیل بودن. کاش برای رو کم کنی اونا ما رو تعطیل میکردن فقط 5 شنبه جمعه ها میرفتیم مدرسه . که اونم تعطیلی و بین تعطیلی میشد کلا نمیرفتیم چه کاریه اخه ...
بینهایت پ.ن دارم وقت نمیشه همه رو بگم ولی همه اونایی که زیارت قبول گفتن ممنون ایشاا... قسمت شما بشه ....
همینا دیگه
+ دخترهای گلم روزتون مبارک :-2-40-: Nilo
http://www.forum.98ia.com/post3097790-9009.html


جواب من به این برادر کاسه از آش داغتر:
برادرم چیزهای زورکی همین می شود دیگر
برادرم خدا خودش در قرآنی که شما ارث پدرتان می دانید فرموده "لا اکراه فی الدین"
برادرم پس شما چرا به فرمان خدا عمل نمی کنید و می خواهید به زور مردم را محجبه کنیدغیر از این است که خود را علامه دهر می دانید..
برادرم من فکر می کنم خواهر مان آنجلینا برای هم رنگ جماعت شدن آن لباس را پوشیده و او نمی داند که ما ایرانمی ها چقدر از این اصطلاح همرنگ جماعت شدن کشیده ایم
برادرم تظاهر به چیزی که نیستی خیلی بد است
برادرم این خانم که شما محترمانه ترور شخصیتیش کردید و می خواهید از او سوژه بسازید مشکل آنچنانی در پوشش نداشت
برادرم فقط چشمان یک انسان مریض به این پوشش ایراد میگیرد چرا که اینگونه انسانها حتی آدمای پیچیده در پتو را لخت مادر زاد می بینند
برادرم توصیه می کنم ...توجه کنید که توصیه می کنم نه اجبار که به پزشک امراض روحی متخصص درزمینه مشکلات مردانه مراجعه کنید..
برادرم گمان می کنم ...توجه کنید کمان می کنم شما از بازماندگان برادر عزیز طالبان باشید
در اینجا وظیفه خود می دانم از خدا برای همسر ، مادر ، دختر و همه بستگان مونث این برادرمان از خدا وند منان طلب صبر نمایم.
ومن الـ...توفیق

لیا
http://www.forum.98ia.com/t312070.html#post3011093


لازم به ذکره اینا کاملا نظرات شخصی منه و اصلا دلیل نیست که همین روال رو در پیش بگیرید. مطمئنا تنوع سلیقه خیلی زیبا میکنه مسابقه رو

roya jo0on
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۰ قبل از ظهر
سمان فارسی بحرف مام بفهمیم:-2-37-:
الان اونایی که اون پست بالایی نوشتی بطور مثال بود آیا ؟؟:-2-37-:

آهان حالا ماه شدم .. ببشخید حالا فهمیدم:-2-22-:
تنکیو شبنمیییی:-118-:

شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
آیا نیاز به توضیح بیشتر هست ؟

پروانه عزیز منظورم اینه که از پستایی که کپی شده از جایی نباشه ؛ نظر شخصی خود بچه ها یا خودتون باشه

+Lily
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۷ قبل از ظهر
یا حضرت محمد !
از بین پستایی که تو یه سال اخیر خوندیم ؟

منم سوال دارم
مثلا تو قسمت ( عشق و دیگر هیچ ... ) ( دلت گرفته بیا اینجا و ... ) خیلیا اسم صاحب اثر رو ننوشتن ، از کجا بدونیم مال خودشه یا مال کس دیگه ؟

حتما باید تاپیک انجمن باشه ؟ یعنی نمیشه از وبلاگ های انجمن باشه که بدونیم نوشته ی خود کاربره ؟

شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر
یا حضرت محمد !
از بین پستایی که تو یه سال اخیر خوندیم ؟

منم سوال دارم
مثلا تو قسمت ( عشق و دیگر هیچ ... ) ( دلت گرفته بیا اینجا و ... ) خیلیا اسم صاحب اثر رو ننوشتن ، از کجا بدونیم مال خودشه یا مال کس دیگه ؟

حتما باید تاپیک انجمن باشه ؟ یعنی نمیشه از وبلاگ های انجمن باشه که بدونیم نوشته ی خود کاربره ؟

:-2-06-::-2-06-:

از وبلاگ رو به نظرم تو بخش جدا بذاریم بعد از تاپیک برتر بهتره نه ؟

برای چک کردن اینکه از خودشونه یه جمله رو توی گوگل سرچ کنی از آدرس سایتهایی که میاره مشخصه که اصله یا کپی :-2-22-: پستهای بچه ها رو فقط آدرس سایت خودمون رو میاره معمولا مگه اینکه جایی کپی شده باشه که خیلی کمه

AsalBanu
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۳ قبل از ظهر
ای لی لی سنی هم نداره ها ولی راست میگه
خیلی از این پست ها ی شفنم مال خود بچه ها نی :-2-08-:
برای چک کردن اینکه از خودشونه یه جمله رو توی گوگل سرچ کنی از آدرس سایتهایی که میاره مشخصه که اصله یا کپی
شفنم هم سنی نداره :-2-37-:

elnaz 90
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۶ قبل از ظهر
آیا نیاز به توضیح بیشتر هست ؟

پروانه عزیز منظورم اینه که از پستایی که کپی شده از جایی نباشه ؛ نظر شخصی خود بچه ها یا خودتون باشه

نه دیگه شبنم جون خنگه شون فکر کنم من بودم که گرفتم:-2-27-:

پروانه!
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر
آره الی،اند تفاهمیم ماشالا:-2-28-:
مرسی شبنمی
فکر کنم متوجه شدم

م.ن
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۵۴ قبل از ظهر
شه مسابقه ایییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییی:-2-16-:

راستی سلام


اینجا اون ها رو بذاریم؟:-2-31-:

*mita*
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ قبل از ظهر
سه صفحه بحث خوندم ببینم بالا خره کسی پست گذاشته ولی زهی خیال باطل

+Lily
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۲۳ قبل از ظهر
به نام خدای مهربونم
7/مهر/1390 پنج شنبه
سفر ما را جای تازه نمی برد جای قبلی را برایمان تازه می کند ....
سلام
دارم رویاهای بلند داشته باش رو نگاه میکنم چقدر عنوان یه سریال به تنهایی میتونه تاثیر گذار باشه حالا چه برسه به مفهومش و جمله هایی که تو سریال به کار میبرن و تو زندگی واقعی هم نمایشش میدن ...
ولی یه تیکه هایش میگه بعضی ها رویاهای خودشون رو دارن و میخوان بهش برسن
بعضی ها نمیذارن دیگران به رویاشون برسن
بعضی ها رویا ندارن ، بعضی ها رویاهاشون رو با هم دیگه تقسیم میکنن و ....

دیروز اخرین گروه مهمونا رفتن صبح داشتم به مامان کمک میکردم که خونه رو جمع کنه چشمم خورد به یه پتو مسافرتی که تو صدم ثانیه کلی چیزها رو یادم انداخت .مهمونا از تو کمد برداشته بودن من خیلی وقت بود ندیده بودمش
4 سال پیش بود مامان هنوز بازنشسته نشده بود و روز معلم یکی از شاگرداش براش این پتو رو خریده اورده بود رنگش خیلی خیلی ناز بود و من برای خودم برداشتمش نزدیک های عید هم بود اون روزها حال دایی ام زیاد خوب نبود و تو خونه خودشون هم زیاد راحت نبود یه روز دوشنبه ای بود که زنگ زد گفت خیلی دلتنگه و دیگه نمیتونه خونشون بمونه .مامان هم کلی اصرار کرد که خودش میره دنبالش و میارتش خونمون که چند روزی اینجا بمونه (آخه خودش تنهایی نمیتونست جایی بره حالش خیلی بد بود . دایی خیلی آدم خوش خنده و شوخی بود و به شدت تو جمع دوسش داشتن خیلی شلوغ بود و چون به خاطر مریضی اش مجبور شده بود یه جا بمونه و همش تو تخت بخوابه خیلی کلافه بود )
مامان که گوشی رو قطع کرد سریع دست به کار شد و برای اینکه دایی راحت باشه تصمیم گرفت تختش رو بیاره تو حال بذاره چون تو اتاق خواب حوصله اش سر میرفت یادمه ندا داوطلبانه گفت تخت اون رو ببرن .مامان روتختی اینا رو مرتب کرد و اون پتو مسافرتی خوشگل رو هم رو گذاشت برای دایی .
من 20 بار اومدم و رفتم که بگم اون رو نذارین یه چیز دیگه بذارین روم نشد . اخرش به خواهرم گفتم اون واسه منه حالا دایی که مریضه حواسش نیست چرا پتوی من رو نمیدین .خواهرم خیلی ناراحت شد ولی پتو رو برام آورد ... خب اینجوری شد که اون پتو واسه من شد ولی هیچوقت فرصت نشد ازش استفاده کنم دایی ام هم هیچوقت نیومد خونمون پنج شنبه همون هفته فوت کرد اون پتو مسافرتی هم تو شلوغی های خونمون رفت تو کمد و زیر پتو های دیگه . و من کلا یادم رفت حالا بعد 4 سال اون رو دیدم .چقدر حریص بودم من . وقتی اونقدر راحت فراموشش کردم یعنی بدون اون هم میشد زندگی کرد . گاهی وقتا ادم از رفتار خودش شرمنده میشه.... کاش میشد خیلی چیز ها رو جبران کرد مثل همین نوشته ها که وقتی غلط داری برمیگردی عقب پاکش میکنی درستش میکنی . شاید رفتم یه پتو مسافرتی خریدم شکل همون دادم که به کسی که محتاجه ...
ما این تاپیک رو نداشتیم کجا میرفتیم اقرار به اشتباه میکردیم ؟میگه مهم نیست که اشتباه کنی مهم اینه یه اشتباه رو چند بار تکرار نکنی ...




خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-870.html#post3033146)



از اول هم قصد داشتم یکی از خاطره ها رو نقل کنم ( متأثر از حال و هوای شخصی خود فرد هستن ) این رو به این دلیل انتخاب کردم که چند وقتی فکرم رو مشغول کرده بود و واقعا تحت تأثیر قرار گرفته بودم
یه داستان ساده ( متأسفانه واقعیتی ساده ) که حرف زیادی پشتش هست
تو چند خط خیلی چیزا رو یادمون میندازه ، خود مطلب به قدری گویا و دقیقه که نیازی به توضیح نداره

شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ قبل از ظهر
شه مسابقه ایییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییی:-2-16-:

راستی سلام


اینجا اون ها رو بذاریم؟:-2-31-:

سلام بله همین جا بذاریدشون



# شبنم من همزمان سوال هم دارم !
- باید میزاشتیم همین جا دیگه ، گفتین که احتیاجی به خصوصی نیست
- حتما باید یکی باشه ؟ نمی تونیم چند پست رو معرفی کنیم ؟
- احتیاجی نیس از صاحبش اجازه بگیریم ؟

مرسی لی لی سلیقه مون تو این مورد یکی بود
- دقیقا همین جا باید میذاشتی
-نه هر کسی میتونه هر تعداد پست جالبی که توی یه سال گذشته از کاربرا دیده بذاره وقتی تعداد 100 تا شد مسابقه شروع میشه
- نه نیاز نیست وقتی پستی توی تاپیکی گذاشته شده یعنی نویسنده خواسته اون رو به اشتراک بذاره ما هم داریم به نوعی همون اشتراک رو به نمایش میذاریم

دوستان عجله هم نکنید لا اقل 5 روز فرصت دارید برای انتخاب

Star_69
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ قبل از ظهر
فاز غم :-2-15-: :

قدم میزنم ...
راه میروم ...
در پی ِ راه رفتن ، تو را میبینم ...
در کف ِ زمین ، در شیشه مغازه ها ، در تیتر روزنامه ها ، در پرده سینماها ...
در همه جا ؛
تو هستی!! ...
یادت با من هست ...
این دنیا ...
این دنیای بزرگ ...
با همه زیبایی هایی که دارد ...
برای من کم است ...
کوچک است ...
دلیلش چیست؟!
میدانی دلیلش چیست؟!
زیرا هیچ کس از دلم خبر ندارد ...
فقط تویی که میدانی ...
حالا تو هم نیستی و فقط عکست با من حرف میزند ...
فقط عکست!!
میدانی امروز به فروشنده چه گفتم؟!
گفتم که شما خوشنویسی میکنید؟
پرسید برای کجا؟!
گفتم برای ماشین ... صندلی عقب ... خوشنویسی برای شیشه ماشین ...
گفت هر خط حساب میکنیم داداش ...
گفتم باشه هر خط ... بعداً خدمت میرسم.
گفت بعداً که اومدی ، چی باید بنویسم؟
گفتم بنویس :
به یاد پدرم ...


سعید / 23 مهر 90 / 21:38


من این پست سعید رو خیلی دوست داشتم ...
ایراد نداره که نصفش رو گذاشتم؟(اولش خاطره بود)

شبنم: نه عزیز ایرادی نداره

سمن ناز
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۶ قبل از ظهر
به به باز شبنم جون پست های تکشو گذاشت :-2-16-:
و اینجا شد اسپم بازار:-119-:
من از میون همه پست هایی که دیدم بعضی مطالب وبلاگ ها و نوشته های بچه ها تو خاطره ها رو می پسندم :-2-40-:
میام می گذارم

پاسارگاد
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
سلام به دوستان گل نود و هشتی
توضیخاتو شبنم کامل و جامع دادن فقط یه بار دیگه منم بگم که این پستایی که اینجا میذاریم بنا به سلیقه ی شخصی هر کدوم از ماست و دلیلی نداره چون من اونو می پسندم بقیه دوستانم همین نظرو داشته باشن . پویایی ِ یه انجمن به تکثرگراییشه و گلچین نظرات برتر برای پیشرفت

منم فعلا این دو پست رو انتخاب میکنم
میدونم الان هممون از این اتفاق پر از خشم شدیم.اما برا چند ثانیه خشم و بزارید کنار.ما باید یاد بگیریم که دنبال راه حل های اساسی برا مشکلاتمون باشیم!میخام یه مثال براتون بزنم


چند سال پیش یه جا خوندم تو یه کشوری میبینن طی یک دوره زمانیه مثلا دوساله تعداد زندانیاشون روزبروز زیادتر شده.از طرفی زندان هاشون کمه و پاسخگوی زندانی هاشون نیس.این مسیله رو روی میز کارشناسی میزارن تا راه حلی پیدا کنن.
میدونید اونا چیکار کردن؟اومدن به دقت بررسی کردن.دیدن بیشترزندانیان دو سال اخیرشون یا بخاطر دزدی زندانی شدن یا در حین دزدی با طرف درگیر شدن، طرفو زخمی کردن یا کشتن و زندانی شدن!بعبارت بهتر جرم خیلی از زندانیاشون ریشه در دزدی داشته!
باز بیشتر بررسی میکنن و میبینن بیشتر این دزدی ها هم دزدیه ماشین بوده!و اون موقعست که همه از این آمار متعجب میشن.براشون عجیبه که چرا باید دزدی ماشین تا این حد زیاد شده باشه.وقتی به شرایط خرید ماشین و قیمتش تو کشورشون نگاه میکنن میبینن شرایط خرید ماشین تو کشورشون از حدود 3 سال پیش خیلی سختتر شده و هر کسی قادر به خرید ماشین نیس.
اونجاس که راه حل خود به خود پیدا میشه.دولت تصمیم میگیره از طرق مخصوصی خرید ماشینو آسون کنه .بعد از مدتی هم نتیجه ی کارشون بسیار خوشحال کننده میشه



برام جالب بود که چقد راحت میشه جلوی بعضی چیزا رو بگیری.فقط با یه کم درایت!

(اگر ما ایرانیها بودیم یا میگفتیم دستاشونو قطع کنید یا میگفتیم سنگسارشون کنید بکشیدشون یا میگفتیم اعدامشون کنید.خیلی مهربون باشیم میگفتیم آقا چه کاریه چندتا زندان درست کنید این که دیگه کارشناسی نمیخاد.اینجاست که فرق خشونت و درایت پیدا میشه.)

میدونید منی که با اعدام مخالفم میگم باید کاری کرد که دیگه هیچوقت شاهد یه همچین صحنه هایی نباشیم.وقتی مردم یه جامعه خودشون به ساده ترین راه کار رضایت میدن ،دیگه نمیشه از دولتمردان گله ای کرد.ما اگر بگیم آقا اعدام که نشد راه حل یه کار کنید این مشکلات از ریشه حل بشه،میگند مردم خودشون خواهان اعدامند به ما چه!!در نتیجه هیچ چیز بهتر نمیشه و هر بار شاهد اتفاقات بدتری میشیم و پسرا و دخترای بیشتری از بین میرن و خانواده های بیشتری آسیب میبینن.اینم در حالیه که خیلی از همین دست اتفاقات زیر پوست شهر اتفاق میفته و هیچوقت هیچ کس متوجهشون نمیشه!خیلیاشونم بدون اینکه به روزنامه ها برسه با عقد کردن دو طرف با هم ؛قضیه رو ظاهرا فیصله میدن.(من نمونه های زیادی از این قبیل دیدم)من آرزوم اینه که تا جاییکه ممکنه از این اتفاقا تو کشورم نبینیم.تا جاییکه ممکنه آدمای کمتروخانواده های کمتری ضربه ببینن ومتاسفانه
تا منو شما خواهان یه راه حل اساسی نباشیم هیچ تغییری تو اوضاع پیش نمیاد.اگر با خشونت جلوی اینکارا گرفته میشد منم پیشتاز میشدم میگفتم اعدام کنید؛اما تجربه ثابت کرده که خشونت راه به جایی نمیبره.
حقیقت اینه که اعدام حتا باعث نمیشه خشم ما ولو برا چند ثانیه از بین بره.
خب اعدام خشمو که از بین نمیبره ؛ باعث عبرت دیگران هم که نمیشه؛زندگی اون دخترارم که بهتر نمیکنه؛جلوی اتفاقای بعدی رم که نمیگیره؛تبعات بعدیش هم که ضررای بیشتری به دنبال میاره؛اونوقت فایدش چیه؟ وقتی ما راه حل اعدام رومیپذیریم انگار درها رو به روی هر راه حل دیگه ای میبندیم.


پس بیایید به اعدام بگیم نه!


در تاپیک http://www.forum.98ia.com/t270599-7.html#post3142474

و

جایی در ذهنم باران می بارد!
می روم تا لذت قدم زدن زیر باران را تجربه کنم ...
نویسنده:سامیار
منبع:http://abresepid.mihanblog.com (http://abresepid.mihanblog.com/)


در این تاپیک http://www.forum.98ia.com/t240780.html#post2367349

bahooneh10
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر
مثلا :


آرام د.

آدرس تاپیک

http://www.forum.98ia.com/t296341.html#post3076086




متفکر دیوانه


http://www.forum.98ia.com/t810.html#post3131213



همون بالایی :-2-36-:متفکر دیوانه


http://www.forum.98ia.com/t974.html#post3119027



Nilo


http://www.forum.98ia.com/post3097790-9009.html






لیا


http://www.forum.98ia.com/t312070.html#post3011093




لازم به ذکره اینا کاملا نظرات شخصی منه و اصلا دلیل نیست که همین روال رو در پیش بگیرید. مطمئنا تنوع سلیقه خیلی زیبا میکنه مسابقه رو











خیلی جالبه که قبل از قرار گرفتن اسم بچه ها پایین پست ها می تونستی حدس نزدیک به یقین بزنی این پست برای کدوم کاربره.. جدا ها... خیلی خوبه که کلمات دوستان حرفشون رو و زبون شون رو داره...
ر. ا: سعی می کنم تو فرصت هام اگر بتونم منم شرکت کنم...
وقتش تا کی هست؟

شبنم
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
وقتش تا آخر هفته است نعیمه :-2-38-:

mahdidusti
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
مثلا :


آرام د.

آدرس تاپیک

http://www.forum.98ia.com/t296341.html#post3076086




متفکر دیوانه


http://www.forum.98ia.com/t810.html#post3131213



همون بالایی :-2-36-:متفکر دیوانه


http://www.forum.98ia.com/t974.html#post3119027



Nilo


http://www.forum.98ia.com/post3097790-9009.html






لیا


http://www.forum.98ia.com/t312070.html#post3011093




لازم به ذکره اینا کاملا نظرات شخصی منه و اصلا دلیل نیست که همین روال رو در پیش بگیرید. مطمئنا تنوع سلیقه خیلی زیبا میکنه مسابقه رو











سلام
ما هم اين مطالب بالا را تاييد مينماييم

مینا
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر
این تاپیک چرا رفته پائین پس :-2-31-:

+Lily
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۳ بعد از ظهر
یه حس بدی پیدا کردم
اول اینکه از بهمن پارسال من تقریبا هر روز تو سایت چرخیدم و تاپیکا رو بالا پایین کردم
ولی الان هیچ چیز قابل توجهی به ذهنم نمیرسه تازه فهمیدم خوندم و بلافاصله از یاد بردم ، انگار نه انگار
از اون ور نشستم پستای خودمو نگاه کردم ، دیدم هیچش قابل توجه نیس

تازه فهمیدم این تاپیک ، میتونه گوشه کنارهای سایت رو که گذارمون بش نرسیده ، بهمون نشون بده
دیگه هدف همین بود که تاپیک بیاد بالا و من ببینم شما به چی میگین پس مفید

bahooneh10
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۲۴ بعد از ظهر
با اینکه کم میام... اما نمی دونم.. با اجازه ت شبنم جان دو مورد رو کلی بگم....
مواردی که می گم بسیار بسیار بسیار کلیه..تو رو خدا کسی به دل نگیره و متلک حسابش نکنه...

اینکه پستی برتر انتخاب بشه موید این مطلب نیست که بقیه پست های مفیدی در انجمن ارسال نمی کنند...
ماها داریم بهترین انرژی رو که از پست ها گرفتیم رو انتخاب می کنیم.. یا لااقل هدفمون اینه...

بعد هم اینکه متون بسیار زیبای ادبی که انتخاب شد بسته به ذائقه س... لااقل تو این چند موردی که بچه ها اومدن و نظر گذاشتند.. نه انتخاب قطعی...
اما ممکنه یه مطلبی باشه که ادبی صرف نباشه اما شما رو به انتخاب بهترین پست تو ذهنتون سوق بده...
این نشه که این مسابقه بهانه ای بشه از این به بعد همه سعی کن متون ادبی بنویسند.. هرچند من خودم به شخصه عاشق این دست متونم.. اما تنوع و شلوغ بازی های این انجمن رو هم دوست دارم.. هرکسی تو جلد خودش باشه ...
من می گم می شه از بین همین تو جلد هم بودن ها هم یه پست خیلی خوب پیدا کرد... حواستون به این باشه حتما...

هرکسی تو جلد خودش زیباست.. شاید دلیل دلنشینی این متون ادبی هم به خاطر همین باشه که انچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند...

بازم از شبنم گلم بابت جسارتم عذر می خوام...
منم سعی می کنم تا اخر هفته حتما پستم رو انتخاب کنم و بزارمش

مهستی
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۴ بعد از ظهر
به چشمهام نگاه میکنی

نورِ خورشید ، تصویرِ عمقِ چشمهای قهوه ایِ تو رو مثلِ یه جزیره میونِ آسمون سفید ، روی قلبم میاندازه

لبحندت با اون مفهومِ دلپذیر و همیشگی

نسیمِ خنک ، میونِ ابرهای پنبه ای

سبزه های نازک و نحیفِ دشتِ گونه های تو رو ، به حرکت در میاره

چین های ظریفِ صورتت ، ... برگ های دفترِ قصه های شب های تارِ منه

به من لبخند میزنی

و سکوت ...

صدای لغزشِ ابرها رو در ثانیه های با تو بودن ، ...
به خاطرم میاره

این پیکرِ خاکیِ من ، هنوز به کوله بارِ جهنّمیِ خودش چنگ زده

گاهی فروغلتیدنِ وجودم رو در برزخِ زندگی ، میتونم حس کنم

دستهات خیلی دست نیافتنی شده

....

خدایا

دارم از تو دور میشم

از این خاطراتِ لطیف ، تهی میشم

دوباره برگرد و دستم رو بگیر

با خودت به آسمونِ ژرف ببر

به عمقِ خنده های بادردبیگانه ات

به سکونِ لحظه

به مــرگ

متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t974-81.html

مهستی
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۰۸ بعد از ظهر
تپه ها کوه هایی نارسند
چشمه ها
دریاهایی پا به ماه
و نوزاد لکه ابریست
در دامن آسمان
یک نفر به خدا بگوید
این چاله های ماه
جای خوبی ست
برای بریدن دوباره ناف زمینchos
http://www.forum.98ia.com/t2374-63.html

Star_69
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۱۵ بعد از ظهر
قسمت دوم پست مهستی مشکلی نداره؟
پست اول استارتر نوشته:

روال کار به این شکله که اگر پستی توی هر بخش انجمن – غیر از بخش تایپ کتاب – خوندید که خیلی به دلتون نشسته

مهستی
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
قسمت دوم پست مهستی مشکلی نداره؟
پست اول استارتر نوشته:



ویرایشش کنم؟
اخه نویسنده این کتاب یکی از کاربرا بود.
حالا اگه مشکل داره تا من پستمو ویرایش کنم1:-2-40-:

ثـمیـن
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۳۱ بعد از ظهر
به نظرم تاپيك نابرده نویسی !
با اين كه مورد توجه قرار گرفته ولى سوالات و نظراتى كه بچه ها مى پرسن خيلى خوبه ...
http://www.forum.98ia.com/t269655.html
ممنون شبنم جون از تاپيكت ....

roya jo0on
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۰ بعد از ظهر
از پذیرفتن دوستانی که با خیالات واهی - یافتن دوست دختر و دوست پسر- به میتینگ میان جدا معذوریم تعارف هم با کسی نداریم :-2-27-:شما را به خیر و ما را به سلامت :-2-25-:


شبنمی:-2-35-:
http://www.forum.98ia.com/t119094-723.html


سلام :-2-40-:

شب تون به خیر
قصد نداشتم خاطره بنویسم ولی یه تاپیک با مضمون « یکی از صد کار نکرده تون تو دنیا » وسوسه ام کرد که بیام اینجا و پرده از یه آرزوی بچگیام بردارم :-2-38-: که البته هنوزم در حد یه آرزو مونده برام :-2-41-:
شما مجازید که با شنیدن این خاطره ام بخندید :-2-37-: هر چند از نظر خودم این یه آرزوی خیلی جدیی ـه:

بچه که بودم خیلی دلم می خواست چوپان بشم :-2-37-:اون موقع ها یه آرزوی بزرگ بود برام که با تعدادی گوسفند تو یه دشت وسیع سرسبز تنها باشم و براشون نی بنوازم، هنوزم ریشه ی این آرزو برام مبهمه اما هر چی که بود خیلی مصمم بودم که یه روزی بهش جامه ی عمل بپوشونم
در رابطه با همین آرزوم چند تا مینی خاطره هم تو ذهنمه که خیلی برجسته ست و فکر نکنم تا آخر عمرم از خاطرم محو بشه : یادمه خواهر بزرگم که از مدرسه بر می گشت سرویسش دم خونه پیاده ش نمی کرد و من و مامانم باید یه مسافتی رو پیاده می رفتیم که خواهرم تنها نباشه منم یه قرقره رو با نخش تو این مسیر دنبال خودم می کشیدم به خیالم گوسفندم بود:-2-38-: واقعاً نمی دونم چرا به فکرم رسید که از قرقره برای این منظورم استفاده کنم شاید چون راحت حرکت می کرد و گوسفند رامی برام می شد و شایدم به دلیل دیگه ای متأسفانه الان به فکر و خیال اون موقعم دسترسی ندارم:-2-41-: چون خیلی بچه بودم ( فکر کنم حدود 5 ساله )
اما هر چی که هست اون آرزو خیلی برام پر رنگ بود و از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این آرزو با بزرگتر شدنم اصلاً کم رنگ نشد و همچنان به دلم موند :-2-15-: هنوزم ته دلم دوست دارم یه روزی چوپانی رو تجربه کنم
دو سه سال پیش یه سفر رفته بودیم به غرب کشور ،کرمانشاه و لرستان و کهگیلویه و بویر احمد و ... یه جا فکر کنم کوهرنگ بود که تا نزدیکی های سرچشمه ی زاینده رود رفته بودیم جاده ش دیگه خاکی می شد همینطور که به سمت سرچشمه می رفتیم ، دو طرف رودخونه ( که چه عرض کنم دیگه یه جوی خیلی باریک شده بود ) و پای کوه ها سیاه چادرای عشایر دیده می شد با این که چند تا خونواده بودیم از همسرم خواستم بزنه کنار که من برم تو یکی از سیاه چادرا و زندگی شونو از نزدیک ببینم و مهم تر از اون برم بین گوسفنداشون و عکس بندازم همسرم که دیگه این دیوونه بازیا و خواسته های عجیب و غریبم براش عادی شده حرفی نداشت ولی مسأله این بود که خواهرام و خونواده هاشون و مهم تر از همه بابام هم همراهمون بود و چون مسافت زیادی راه رفته بودیم خسته شده بود ولی هر کاری کردم نتونستم از این خواسته ام بگذرم چون با خودم فکر می کردم شاید دیگه این فرصت دست نده که من همچین موقعیتی رو تجربه کنم خلاصه با خواهش و تمنا از همسفرامون این موقعیت فراهم شد همسرم گفت خب حالا برو زود برگرد ولی من چون از سگ گله می ترسیدم:-2-37-: گفتم تا تو نیای من نمی رم اونم مثل همیشه بلاکش من شد و همراهم اومد و رفتیم تو یکی از چادرا با اهلش عکس انداختیم زندگی شون به نظرم خیلی جالب اومد جالب از این نظر که وسایل معاش شون اونقدر مختصر بود که راحت می تونستن کلش رو جمع کنن و کوچ کنن و برن یه جای دیگه همچین زندگیی اصلاً برام قابل تصور نبود خب تو تلویزیون خیلی صحنه ها از زندگی عشایری رو دیده بودم ولی هیچوقت این طور از نزدیک درکش نکرده بودم بعدش رفتیم بین بز و گوسفندا و با اونا هم عکس انداختم بگذریم که بعدش خواهرم اینا هم اومدن و همراهمون شدن...
لذت اون تجربه هنوز که هنوزه برام تازه ست و نمی دونم شایدم یه علتش اینه که تو تمام عمرم هیچ وقت مثل اون موقع اونقدر به آرزوی چوپانیم نزدیک نشده بودم
از این زندگی هر چی که بگی بر می آد؛ خدا رو چه دیدید شاید یه روزی چوپانی رو هم تجربه کردم :-2-38-:


آرام . د
http://www.forum.98ia.com/t119094-679.html


راستی عدد 7 کابوستون شده ها!
دربی 71 هفته ی 7 شماره ی 7 گل 7م خودش رو بهتون زد! کریمی تونم جز 10 دقیقه ی اول نیمه اول دیه ندیدمش فکر کنم کرار فراری ش داد اگر پیداش کردید بگید بازی های بعدی تیمتون لازمش داره گم و گور نشه یه وقت کرار رو 17 هفته دیه دوبار می فرستیم سراغش:-2-06-:
:-2-06-::-2-06-: jeneral
http://www.forum.98ia.com/t304084-3.html
دوباره اضافه میکنیم:-2-37-:

alonegirl
۲۴ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
میسی شفنمی فراخوان جالبیه!
فقط یه سوال!
الان ما که یه پستو معرفی کنیم فقط در نقش رابطیم دیگه؟! صاحب اون پست میره جزء شرکت کننده ها. درسته؟ :-2-38-:
هر کی منو خنگ فرض کنه ...:-119-:

lucy
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
سلام من اکثر پست های خاطره نویسی رو دوست دارم حالا چیکار کنم امشب رفتم تو تایپیکش نتونستم انتخاب کنم ..

پاسارگاد
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۷ قبل از ظهر
می دونید کوروش و داریوش و خیلی های دیگر که بیشمارند ولی نامی از آنها دیگه تو ذهنها نیست برای آبادانی ایران چه تلاشها کردن. درسته که اونها فرمانده بودن و به زیر دستانشان فرمان می دادند برای کار ولی ما داشتیم فرمانرواهایی رو که فقط به فکر پر کردن جیب خودشون و هفت نسل بعد از خودشون بودن. تو تمام اعصار.

ولی امروزه روز ما ایرانیها دیگه فقط ملیتمون ایرانی هستش. به نظر من دیگه خون ایرانی تو رگهامون نیست. چون اگر بود به فکر سلامت کشورمون بودیم. به فکر طبیعتش بودیم. به فکر این بودیم که بابا ما ایرانی هستیم و لیاقت ایرانی این نیست که تو کثیفی زندگی کنه. لیاقتش این نیست که یه مثلاً خارجی بیاد و به ما بخنده که هنوز بلد نیستم و نمی دونیم جای زباله وسط کوه و دشت و کویر و خیابون و کوچه و جوب نیست.
دیوار خونه مردم جای تبلیغات لوله بازکنی نمی شه.
به نظر شما ما همون آریایی ها هستیم که با افتخار ازشون نام می بریم؟
چند تای ما اومدیم و به کسی که آشغال تو محیط زندگی مون و مملکتمون می ریزه تذکر دادیم؟
اصلاً چرا ما فرهنگمون اینطوری شده؟
چند تای ما وقتی تو رانندگی کسی جلومون می پیچه عوض اینکه بهش راه بدیم، بهش فحش ندادیم؟
چند تا مون از احوال خونه بقلیمون خبر داریم؟
چند تا از مردهامون وقتی می آن بیرون به فکر این هستن که زن و بچه هاشون تو خونه نشستن و این خانمهایی که بیرون هستن هم امنیت می خوان؟
چند تای ما به جای اینکه با افتخار بگیم رفتیم آنتالیا و تایلند و دبی و هر جای دیدنی دیگه اومدیم و با افتخار گفتیم رفته بودم جنگهای لرستان؟ رفته بودیم کویر رو دیدیم؟ رفته بودیم خلیج همیشه ایرانی پارس؟ رفته بودیم زابل؟ رفته بودیم ایران گردی؟ چند تامون به ایران اونجوری که باید باشه نگاه کردیم؟
به نظرتون چند درصد مردم به این فکر می کنن که زباله ای که از شیشه ماشین به بیرون پرتاب می شه قسمتی از فرهنگ ماست که داره له میشه؟
چند تا از پسر و دخترهای امروزی ما به این فکر می کنن که بابا ما باید ایران رو بسازیم؟ و این با منقل و بافور و هزارجور کوفت و زهر مار دیگه ساخته نمی شه؟ وقتی ازشون می پرسی که برنامه ات چیه میگه ما که رفتنی هستیم اونی که می مونه باید به فکر ایران باشه؟
آیا دانشگاه های ما واقعاً جای درس خوندن شده؟
چرا ما باید دقیقاً به اون روشی رفتار کنیم که برامون خواستن؟
برای ما خواستن که عقب مونده بمونیم و ما هم دقیقاً همون جوری شدیم.
حداقل 90 % از جوانها و مردم ما بی تفاوت دارن زندگی می کنن. چرا؟


فقط به فکر این هستیم که وای دارن اسم کوروش و داریوش و تخت جمشید و پاسارگاد و هزاران نشونه از تمدن کهن ما رو ازمون می گیرن ولی آیا به این فکر کردین که ما فرهنگمون رو از دست دادیم؟ میریم شعار میدیم مرگ بر منافق ولی خودمون به کشورمون، به هویتمون، به ریشه و اصالتمون پشت می کنیم و به هم خون خودمون هرچی دلمون می خواد می گیم چون دوست داریم مثل ما رفتار کنه.

به فکر خودمون باشیم. این سایت یک اجتماع کوچیک هستش. ولی هر عضو این سایت می تونه یه مبلغ بزرگ باشه برای یادآوری ارزشها و بالابردن سطح فرهنگ جامعه ایرانی.
خواهش می کنم کمی به فکر مملکتمون باشیم. اینجا مال ماست درسته که ازش چیزی به ما نمی رسه ولی از نقطه صفر مرزی تا دل کویرش مال ماست و این ماییم که حفظش می کنیم.

من ایرانی هستم. به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم. به اینکه اینجا مال من هستش افتخار می کنم. به این افتخار می کنم که مانند اجدادم به فکر کشورم هستم. به فکر زیباییش، به فکر رونقش، به فکر اینکه ایران همواره سرزمین من خواهد ماند افتخار می کنم.

معذرت که طولانی شد و پراکنده ولی خیلی دلم پر بود.


در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t32210-2.html



کاملا موافقم ذهن بیمار نگاه رو به جهتی میبره که از هر کلمه و نشانه برداشت خاص داشته باشه. ذهن بیمار باعث میشه شور و داستان و عاشقی رو بذاریم کنار و به آغوش و بوس و مستی بچسبیم در حالی که در بسیاری موارد مستی حافظ و سعدی و شاعران کلاسیک مستی عارفانه و سکر عارفانه هستش. شراب واسطه ی حال و ... وقتی این نگاه حاکم بشه ما از هر چیزی دجال و فراماسونر و آمریکا و اسرائیل در میاریم بعد هم موالانا میریه ترکیه ، صاحب میره افغانستان . ..

در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t272493-2.html#post2712902



دوستان یه چیزی بگم این محدویتی نداره که مثلا بگین مجبوریم یه پست رو پیشنهاد بدیم ممکنه چندین پست حتی از یه نفر خاص برامون جالب باشه و میتونید انتخابشون کنید :-2-38-:

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۷ قبل از ظهر
سلام

ویرایشش کنم؟
اخه نویسنده این کتاب یکی از کاربرا بود.
حالا اگه مشکل داره تا من پستمو ویرایش کنم1:-2-40-:

آره عزیزم ؛ اگر از بخش کتاب نباشه ممنون میشم

به نظرم تاپيك نابرده نویسی !
با اين كه مورد توجه قرار گرفته ولى سوالات و نظراتى كه بچه ها مى پرسن خيلى خوبه ...
http://www.forum.98ia.com/t269655.html
ممنون شبنم جون از تاپيكت ....

لطفا لینک پست بذار گلم

میسی شفنمی فراخوان جالبیه!
فقط یه سوال!
الان ما که یه پستو معرفی کنیم فقط در نقش رابطیم دیگه؟! صاحب اون پست میره جزء شرکت کننده ها. درسته؟ :-2-38-:
هر کی منو خنگ فرض کنه ...:-119-:

آره دیگگه امتاز و همه چی به صاحب پست میرسه. البته میتونی پست خودت رو معرفی کنی :-2-38-:

سلام من اکثر پست های خاطره نویسی رو دوست دارم حالا چیکار کنم امشب رفتم تو تایپیکش نتونستم انتخاب کنم ..

حالا سعی کن انتخاب کنی دیگه

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۸ قبل از ظهر
اینم من دوست داشتم :-2-39-:


سلام
دو سال پیش چنین روزی با ارسال یک پست نودهشتیا متولد شد .
و اون سال ، روز ، تاریخ و ساعت آغاز گر راهی بود پر از فراز و نشیب و پستی و بلندی های زیادی که تا امروز ادامه داره و امیدوارم سالیان سال هم ادامه داشته باشه !
توی این دو سال سختی های زیادی داشتم یا بهتره بگم داشتیم .
از فیلتر شدن سایت ، تا مشکلات فنی و سرو کله زدن با کاربرا و مسائل حاشیه و ...
همه و همه گذشت ، در کنار هم تمام اون روزهای پر دغدغه و پر سختی رو گذروندیم تا به اینجا برسیم .
یه جمله هست که میگه راهی و طی میکنیم تا به خوشبختی برسیم اما زمانی که به مقصد میرسیم میبینیم خوشبختی همون دوره ای بوده که گذروندیم تا به اینجا برسیم .
خسته نباشید میگم به هر کی که سهمی تو بزرگ شدن سایت داشته .
و آرزو میکنم فضای این محیط یعنی همین 98ia سه سالمون همینجوری دوستانه و فرهنگی و البته شاد باقی بمونه !
تا برامون باعث افتحار بشه .
از همه ی دوستانی که کتاب تایپ کردند ، اسکن کردن ، مدیریت کردن ، تاپیک گذاشتن ، اسپم دادن! ، همکاری کردن ، فعالیت کردن و ... تشکر می کنم و امیدوارم فعالیتشون ادامه دار باشه (اسپمرا اینو جدی نگیرن :-2-31-:)

ادمین
http://www.forum.98ia.com/t120911-6.html#post1474441

+Lily
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر
سلام اي نازنين...
اين نامه رو نوشتم تا كه بدوني چقدر دلتنگم...
دلتنگ تو نيستم...دلتنگ روزهاي با تو بودنم...
چون ديگر نه تو، آن توي سابقي ...و نه من، آن من سابق..
ولي روزهاي با تو بودن همچنان پاك مانده است...
ميدوني ميگن روزهايي در زندگي آدم هست كه ديگر تكرار نميشود..
ميداني چرا؟ چون حال و هوا هم به مانند روزگار عوض ميشود...
ديگر با ديدن برف ذوق زده نمي شوم..ديگر زير باران نمي مانم...
ديگر شب ها تا دير وقت نمي نويسم...
حال و هوا است ديگر... عوض ميشود...
راستي خيلي دوست دارم بدانم كه حال و هواي تو چگونه است...
از روزهاي با تو بودن خيلي وقته كه گذشته ..
واين روزهاي بي تو بودن هم ديگه جزئي از سرنوشتم شده...
سرنوشت...چه واژه غريبي...
ما زماني كه تاوان اشتباهاتمون رو ميديم.. ميگيم كار سرنوشته...
دلم تنگ شده براي جاده زيباي چالوس...براي اون كافه سر جاده..
كه بنشينم و چاي بخورم و تو كنارم باشي و دست در در دست هم..
بارش برف راببينم....
افسوس كه دست تو الان در دست كس ديگري ست....
افسوس كه همه اش دروغ بود...بازي بود...
از وقتي كه تو رفتي...از بعد از روزهاي با تو بودن ديگه از جاده چالوس نرفتم..
يادش به خير چه روزهاي خوبي بود..ولي افسوس زود گذشت...
تا يه چشم بهم زدم ..روز و هفته ها گذشت...
ياد اون روزها به خير كه يادشون قشنگتره...
حالا كه نيستي ...اميدوارم كاري كه كردي ارزش دل شكستن رو داشته باشه..
اميدوارم هيچ وقت پشيمون نشي...
ميدونم كه فكر ميكني خوب بازي كردي و از من بردي...
ولي اينو بدون كه من اصلا" بازي نكردم... چون خواستم تو فكر كني كه بردي
و با اين فكر دلخوش باشي...



رابین هود
نامه هایی که هرگز پست نشدند ... (http://www.forum.98ia.com/t9450.html)

+Lily
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
مجتمع نود وهشتیها


تا حالا شده نودهشتیا رو تو دنیای واقعی تصور کنید ؟ این که یه ساختمون بزرگ و چند طبقه هست به اسم نودهشتیا و هر روز صبح هر کدوم از ما وارد این ساختمون میشیم و فعالیتمون رو از سر میگیریم ، قشنگ میشه نه ؟
تصور کنید سوار اسانسور می شید، آسانسور تو طبقه ی اول می ایسته، می آین بیرون، ورودی طبقه نوشته بحث و گفتگو : وارد میشی و کلی اتاق میبینی با درهای باز و بسته ، اتاق اول : اوه اوه چه خبره اینجا؟ یکی خوابیده یکی به شکمش میرسه ، چند نفر تو سر و کله هم میزنن و بحث میکنن ، دو نفر تازه دارن خودشونو معرفی میکنن ، یکی زده زیر اواز ، و چند نفر هم از سر بیکاری مگس میپرونن ، به نظرتون اینجا کجاست ؟
خیلی ساده س ، خانواده نودهشتیا .... جایی که هر کار دلت میخواد میتونی بکنی ، البته اگه بقیه رو اذیت نکنه ، چون اون وقته که یکی از کارمندهای لباس رنگی سر و کله اش پیدا میشه و حال همتونو میکنه تو قوطی !
بریم ببینیم اتاق بعدی چه خبره ، صدای هر هر و کرکر از پشت در هم شنیده میشه ، اروم لای در رو باز میکنم و به به! یه جماعت بیکار دور هم نشستن و از سوتی هاشون میگن و بقیه هم با خنده همراهیشون میکنن ! عجب دلشون خوشه !!!
اینجا هم به کار ما نمیاد بریم بعدی : ای جان اینجا دیگه خودشه ، کلی بالشت و تشک پهنه رو زمین و یه عده هم لم دادن بهشون و یکی یکی از روزی که داشتن و کارهایی که کردن و چیزهای دیگه برای هم تعریف میکنن ، یه دسته سبزی هم گذاشتن وسط همینجور که حرف میزنن به کارهاشون می رسن ، یکی غر میزنه و از زمین و زمان ایراد میگیره ، اون یکی با یه ظرف تخمه نشسته وسط و از مجلس عروسی که دیشب رفته تعریف میکنه که صغری خانم و کبری خانم چی گفتن و چی پوشیده بودن ، بعدی یکی تو سر خودش میزنه یکی تو سر کتابهاش ، مثلا امتحان داره !!! دو نفر پشت چشم واسه هم ناز میکنن و به هم تیکه میپرونن ... اون یکی میاد وسط یه چیزی میگه حال و هوای بقیه رو عوض کنه ، بعدی شعر میخونه و تو اسمونها سیر میکنه ... عجب جمع صمیمی و بی ریایی هستن ، انرژی مثبت بینشون ادم رو وسوسه میکنه همیشه کنارشون بشینه و به حرفهاشون گوش بده ، البته مثل این که امروز سقف اتاقشون افتابیه و خدا رو شکر خبری از ابر و رعد و برق نیست .......
امان از در بعدی ، از یه فرسخی صدای داد و بیداد میاد و چقدر هم شبیه صدای ناهوره !!!! اها خب بله دیگه رو در تابلو زده خبرنگاران ، با ترس و لرز یه سرک میکشم و هی وای ، آدم یه نگاه به مینا که رو صندلی سردبیر نشسته بندازه ، جبروتش میگیرتش و سر به زیر میره سراغ کار خودش ، حالا که فکر میکنم میبینم انگار منم باید از همین در برم داخل و کارت بزنم ، مینا جان قربونت بشم یه کم اونورتر رو نگاه کن من برم دنبال کارم فدات بشم !!!

یکی از اون نگاه های معروفش به خبرنگارا بندازه ، تا یک ماه مثل کارمندهای نمونه میشینن سر جاشون و دیگه تکون نمیخورن ، هر چند یکی باید این دریا و پرنیا رو از طبقه بالا بیاره پایین و گوش پدیده رو بگیره بنشونه سر میزش تا تو دفتر دستک بقیه سرک نکشه و گوش محمد تندر رو هم باید پیچوند که تو مطلب نوشتنش یه کم لطافت به خرج بده ...
مینا جان فدای اون چشمهات بشم اجازه هست برم تو طبقات دیگه یه سرک بکشم ؟ کار این ماهم لنگ مونده ، با اجازه ما رفتیم ای بابا چه خبره اینجا؟ بریم سراغ یه طبقه دیگه اینجا امنیت نداره ! یه نگاه به این الی بندازین اخه ، داروغه یادتونه ؟ این ورژن 2011 هستش در غالب الی ، یه کیسه پر از قفل دستش گرفته و تو اتاق ها سرک میکشه و نوبتی یکی یه قفل بزرگ میزنه بهشون و رد میشه میره ، الانه که یه قفل به چه بزرگی هم بزنه رو دهن من و رد بشه بره از هر جا هم که رد میشی چشمت به یکی از این لباس ابی روشن ها می افته ، ادم جرئت نمیکنه پاش رو چپ بذاره !!!!
هوم این طبقه انگار شاد و شنگولی تره ،اینجا دیگه کجاست؟؟ یه اتاق بزرگ با یه LCD خیلی بزرگتر و کلی دختر و پسر که نشستن فوتبال میبینن و واسه هم کری هم میخونن و کل میندازن ، مقر فرماندهی امیرحسین و سجاد و فهمیه و هنا و چند نفر دیگه ، از اونجایی که هیچ سر رشته ای از وزرش اونم فوتبال ندارم ، ترجیح میدم به حال خودشون بذارمشون و برم دنبال کارم ، شما هم بشینید اینقدر فوتبال ببینید و تو سر و کله هم بزنید ببینم به کجا میکشه کارتون ... فقط لطفا بعد تموم شدن بازی یه جاروبرقی بیارید این پوست تخمه و اجیل ها رو جمع کنید وگرنه با زهرا طرفید ....
آسانسور می ره بالا، هنوز بیرون نیومده صدای قیل وقالو می شنوی. اوه اوه این یکی طبقه دیگه زیادی شلوغه و صدا به صدا نمیرسه ، 6 نفر اونور نشستن و اخرین قسمت سریالی که دیشب پخش شده رو با اب و تاب نقد میکنن واسه هم . بذار ببینم کیا هستن ؟ اوهو سردسته شون که هیواست ، چقدر هم با هیجان داره سخنرانی میکنه ، هانا و مهسان و معصومه و آزاده و نیلوفر هم اون وسط دیده میشن ، خوشم میاد سر و کله پسرها زیاد این طرفها پیدا نمیشه ، همون فوتبال و کل کلش بهتره براشون ... چند نفر اونطرف تر نشستن و کله هاشون رو تا جایی که میشده کردن تو مانیتور و واسه بقیه لینک فیلم و اهنگ پیدا میکنن ، صدای اخرین اهنگ های ایرانی و خارجی هم با هم قاطی شده ، باید گوشهات رو بگیری تا سالم بمونی ... ولی این وسط یه چیزی با بقیه همخونی نداره ، اونم یه در بزرگ و بسته اس که مشکوکه ، بریم ببینیم پشت در چه خبره ؟
ای جانم ، عجب اتاق رمانتیکی ، چند تا مبل قدیمی با کوسن های نرم فضای اتاق رو پر کردن و کلی شمع نیمه سوخته که اتاق رو روشن کرده و یه عده ادمهای با ذوق دور هم نشستن و شعر میخونن و مشاعره میکنن ! تو این نور کم صدای ماهان و بهناز و ریرا و فرشید و پریسا و حمید رو میشه راحت تشخیص داد ، کافیه پسرها موهاشون رو بلند کنن و دخترها هم لباس های گشاد و بلند بپوشن تا بشن گروه شاعران نودهشتی ... حیف که به گروه خونی من نمیخوره جمعشون و میشم یه وصله ناجور بینشون ، اینجا هم جای من نیست ....
آسانسور می ره بالاتر...تلق و تلق و چخ چخ و شلپ و شلپ ... چه صداهای دل انگیزی ، اخیش اینجا یه طبقه ی ایده آله ، میتونید حدس بزنید صدای چیه دیگه ؟! بله تایپ کردن افراد مختلف ، اینجا بخش کتابه ، سکوت و ارامش و خنکی باد کولر ، میتونی یه نفس عمیق بکشی و سر حال بشی ، آدم رو یاد کتابخونه های بزرگ میندازه، یه میز گرد و بزرگ هم گذاشتن وسط با کلی کامپیوتر ، نیلوفر، فرناز ، مژگان ، نفس ، یگانه ، بنفشه و سمیرا هم حاضر و اماده نشستن تا علی و زهرا سهم تایپشون رو بهشون بدن ...
یه رقابت ناگفته برای سریع تایپ کردن و تحویل دادن در جریانه ، این رو از برق چشمهای هر کدوم و حرکت سریع انگشتهاشون رو کیبورد میشه فهمید ...
با لذت به کارکردنشون نگاه میکنم ، هر وقت هم یه کتاب رو تموم میکنن با یه لبخند قشنگ به هم نگاه میکنن و هانی و عسل برگه های تایپ شده رومیبرن می ذارن تو قفسه ها ...
فقط این نیست ، راهروی بغلی هم یه میز عریض و وطویل داره باز هم با کلی کامپیوتر ، با این تفاوت که افرادی مثل مینا و رها و پگاه و لیلی پشت سیستم ها نشستن و به تنهایی مشغول تایپ هستن ، هر وقت هم خسته میشن یه کش و قوس به بدنشون میدن و با یه لیوان ابمیوه یا یه فنجون چایی داغ از خودشون پذیرایی میکنن و باز برمیگردن سر کارشون ...
دلم نمیخواد اینجا رو ترک کنم ، ولی وقتی یاد جواب پس دادن به ناهور و مینا می افتم ترجیح میدم سرم رو بندازم پایین و برم دنبال گزارش هام ... به من میگن یه خبرنگار نمونه !!!
می رم بالاتر.یا خدا اینجا دیگه کجاست ؟ بذار ببینم ، از افرادی که اینجا رفت و امد میکنن مشخصه که باید با دیسپلین و پرستیژ و صد البته بالای لیسانس حرف بزنی و رفتار کنی ، کی جرات داره تو طبقه آموزش که فرشید مثل شیر بالا سر همه وایستاده و نظارت میکنه، حرف اضافه بزنه یا جو رو بهم بریزه ؟
و صد البته با وجود کارمندهای خوبی مثل بهار و امیرحسین و ریحانه و و گل سرسبدشون مهدیه ، تبدیل شده به یکی از بهترین طبقات این ساختمون ، بریم پاچه خواری محمد کچل و فرشید رو بکنیم شاید اجازه بدن من و لیلا یه کم کلاس آموزشی رایگان تو طبقه شون برگزار کنیم ، بخدا ثواب داره ، یه ملت دلشون شاد میشه ...
فعلا بی خیالِ کسب علم و دانش! بریم به ادامه ی ساختمون گردیمون برسیم . این آسانسورم که معلوم نیست باز دوباره تو کدوم طبقه گیر کرده. بقیشو از پله ها می رم تا یه ورزشی هم کرده باشم. نرسیده به آخر پله ها، از همون اول می فهمی که این طبقه با بقیه ی طبقه ها فرق می کنه. خبری از راهر وهای پی در پی و اتاقای کنار هم نیست. انگار واردِ یه نمایشگاهِ عکس بزرگ با غرفه های مختلف شدی. اینجا دیگه کجاست؟! یعنی اشتباه اومدم؟!! اِ ! اونکه آنیتاست! اوه ببین با چه دقتی زوم کرده رو تابلوها که نکنه تو شلوغی و رفت و آمدِ بازدیدکننده ها، یه وقت یه تابلوی مورد دار و خلاف مقرراتی رفته باشه قاطیِ تابلوها!
هلی و آیلا هم دارن تابلوهای هر غرفه رو چک میکنن تا هر کدوم تو قسمت مربوط به خودشون باشن. بریم سراغ تابلوها. جه خبره اینجا! از عکس هنرپیشه ها ، بازیگرا و شخصیتهای مهم مملکتی بگیر تا عکسای طبیعت، لباس ، ماشین و..جلوتر که می ری پره از عکس شهرا و آثار تاریخی ایران و جهان. تمام دنیا تو یه غرفه ی کوچیک...دیدنِ هر کدوم از این عکسا آدمو می بره به یه سفر مهیج و به یاد موندنی...اگه ولم کنن تا خودِ شب تو غرفه ها می گردم و عکسا رو دید می زنم! اما هنوز خیلی جای دیگه مونده که باید برم.
خدا رو شکر! انگار اسانسور آزاده! یه طبقه بالاتر..دو تا واحد کنار هم...بالای سمت چپی یه تابلو زدن : " نرم افزار" . اینجا همه سرشون تو کامپیوتراشونه. همینجور که داری سرک می کشی فرشیدو می بینی که بدو بدو بین این طبقه و دو طبقه پایینتر در رفت و آمده، بهتره که تو دست و پا نباشی! می یام بیرون پشت در واحد بغلی مکث میکنم : " موبایل" در نزده می دونم که اون تو چه خبره! همه یه گوشی دستشونه دارن باهاش ور می رن! بازیو نرم افزار رد و بدل میکنن. یکی داره واسه کناریش اس ام اس میخونه و میخنده. این وسط هر کیم که یه مشکلی واسه گوشیش پیش بیاد می آد از محمد کچل می پرسه. وقت زیادی ندارم. زودی می پرم تو آسانسور و می رم بالا. این طبقه ی کوچیک مرکز اطلاع رسانیِ ساختمون به این بزرگیه. هر صبح ساکنین و کارکنان تمام طبقات می یان اینجا روزنامه هاشونو می گیرن تا ببینن امروز دنیا دست کیه! اِ! اون مینا نیست که با یه بغل پر از روزنامه از روبرو می یاد؟! تو که تا همین نیم ساعت پیش پایین تو ماهنامه بودی! بهتره تا منو ندیده جیم شم! می زنم بیرون ...بازم که این آسانسور ول معطله! پیش به سوی راه پله! آخیش رسیدم! اینجا رو چه غلغله ایه! این وسط شتر با بارش گم می شه! یه راهروی شلوغ که پره از اتاقای کنار هم. بیشتر ساکنین ساختمون روزا اینجا جمع می شن و با هم رقابت می کنن. سر هر چیزی... خطشون، نقاشی هاشون، دستپختشون...اما هر کی می خواد تو مسابقه ها شرکت کنه باید زودی بجنبه و تا ظرفیت شرکت کننده ها تکمیل نشده ثبت نام کنه. بعد که شرکت کننده ها مشخص شدن در اتاقای ثبت نامو چهار قفله میکنن و تو یه اتاق دیگه صندوق رای می ذارن تا همه ی ساکنین بیان رایاشونو بندازن تو صندوق. این طبقه یکی از پرمشغله ترین طبقه هاست که همیشه ی خدا پر از آدمه! آدمایی که اومدن واسه رقابت...اما نیلوفر مثل عقاب بالاسر تمام اتاقا ایستاده دم به دقیقه یه سرکی می کشه تا کسی تو این رقابتا و مسابقه ها دست از پا خطا نکنه!
از پله ها می رم تا پنت هاوس! انگار این ورا آب و هوا بهتره! دو تا اتاق کنار هم...رو اولیش نوشته :"مدیریت" ..اینجا اتاق محمده... مدیر ساختمون...مقر فرماندهی کل قوا! مدیر خیلی به صورت مستقیم تو امور داخلی ساختمون دخالت نمی کنه ، بیشتر کارای داخلی ساختمون زیر نظرِ اتاق کناری انجام می شه : " معاونت ساختمون" اینجا اتاق شبنمه.. تمام طبقات تحت نظارت مستقیم شبنم و محمد اداره می شن. محمد بیشتر وقتا تو اتاقشه. هر کس که تازه وارد ساختمون می شه باید قبل از هر چیز یه سر بره اتاقش و لیست بلندبالای قوانین ساختمون رو تحویل بگیره! ولی شبنم بین طبقات مختلف مدام در رفت و آمده...سوار آسانسور می شم و یکراست می آم تا طبقه ی اول. می رم تو ماهنامه سر وقت گزارشم!
خوب... اینم از تور ساختمون گردی امروز! چطور بود؟! راستی! تا دلتون بخواد جای خالی داریم تو مجتمع! تو هر طبقه که شما بخواین!



behiii319 , fatima_59
مجتمع نود و هشتیا ، نودهشتیانامه 7 (http://www.forum.98ia.com/t268185-4.html)

چون طولانیه ، مخفیش کردم

roya jo0on
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ بعد از ظهر
در پشت صحنۀ ماهنامۀ شماره 6 چه گذشت !!



سلام به همه دوستای گل ماهنامه خون نودهشتی:-2-25-:


30خرداد مثل هر روز اومدم نت که دیدم تو خبرنگاران مینا پیغام گذاشته که بچه هایی که واسه ماهنامه پست می زارن بیان اعلام آمادگی کنن:-2-16-: از اونجایی که منم همیشه در صحنه آماده ام اعلام کردم که منم هستم و از این به بعد میریم بخونیم پشت صحنه ی ماهنامه ی شماره 6 رو:-2-14-:


ساعت 3:45 دقیقه الناز شوک رو به بچه ها وارد کرد و ترتیب گذاشتن پست ها رو گذاشت و هر کدوم از بچه ها یه مشکلی براشون پیش اومد, لیلا نیست شد, ناهور می خواست پستاش عوض شه چون عکس واسه ش لود نمی شد, الی و نیلو دعوا داشتن که کدومشون امضاها رو غیر فعال کنن و خلاصه تقسیم وظایف انجام شد و با این جمله ی ناهور می ریم ببینیم روحیه ی تیمی رو: خدا قوت پهلوون الناز(بقیه هویج بودیم:-2-43-:):-2-16-: شروع شد .


اولش همه پیغاما ریلکسیشن بود شبنم و ناهور و پدیده و ... همه پیغام می گذاشتن که سرعت سایت خوابیده هول نشید و استرس وارد نکنید به خودتون و ...


ناهور مهمون بود و از خونه مردم آن شده بود(رو که نیست:-2-38-:) مجبور بود بره پیش صاحب خونه تا ترور شخصیت نشه:-2-31-: گفت بچه ها نوبت من شد به من میس بندازید من میرم!:-2-31-:
بچه ها با سرعت لاک پشتی پست هارو می گذاشتن که نوبت ناهور شد:-2-08-:


الی: کی تک می زنه به ناهور؟:-2-43-:
امیرحسین: من می زنم ولی شماره ش رو ندارم اگه دیر شد به من ربطی نداره ها!:-2-08-:
یکی از ریلکس ترین های جمع یه ذره اوضاع رو خطرناک دید!
مینا: امیر خراب کاری نکنیا؟:-2-41-:
امیرحسین: چه قدر می دید تو ماهنامه انحراف ندم؟:-2-35-:
الهه: امیرجان کوفت دوز داری؟:-2-37-:
بعد از کلی قسم دادن به خون شهدا و ... ناهور خانم تشریف فرما شدن و پستشون رو ثبت کردن و بعد به نویسنده ی پشت صحنه اعلام کرد که وای بحالت اگه از سرعت من چیزی بنویسی:-2-09-:(ماهم که تا الان چیزی ننوشتیم:-2-08-:)
اوضاع داشت خوب پیش می رفت و یه پست امیرحسین حذف شد و داده شد به مستر جیم جیم:-2-25-:(خدا بخیر بگذرونه:-2-37-:)
ناهور از سرعتش ناراحت بود, با غر غر اومد و تصمیم گرفت واسه شماره بعد خفت کنه ادمین رو که با کمک سربازان گمنام98 این توطئه خنثی شد!:-2-14-:
مینا تذکر می ده که بچه ها هدراتون باید وسط چین باشد!:-2-28-:
در همین جا امیرحسین شاد و خرم می پره وسط: اخ جون هم امضاء م معلومه هم هدرم گوشه افتاد:-2-16-:زهرا دستور ویرایشش رو صادر می کنه:-2-43-:
خب بچه ها دیگه کم کم راه افتاده بودن به جز یک نفر که در ادامه بیشتر باهاش آشنا می شید:-2-22-: الان توجه شمارا جلب می کنیم به آثار استرس بر روی بچه ها و لطیفه های بامزه شون:-2-42-:



شبنم: من از استرس دستشویی لازم شدم آبمونم قطعِ!:-2-28-:
لیلا: آب معدنی برسونم؟ هر چیز که خار آید روزی به کار آید. حالا مزنه چند تا باکس می خوایی؟ معمولی هستی؟:-2-06-:


بچه ها داشتن همینطور پست می گذاشتن و مشکل همدیگه رو حل می کردن که ناهور فکر کنم سرعت پیدا کرده بود تازه, جوگیر شد و گفت: همه چی آرووووووووووومه؟ می خوایید یه جک بگم؟


تعریف زن داداش:
موجودی است مارمولک صفت که با ورودش به خانواده نظم خانواده را به هم می زند و به طرز شگفت انگیزی همه این اتفاقات را زیر نظر خواهر شوهر می داند:-2-06-:


امیرحسین حالا جوگیر می شه: ناهور یه بنده خدایی سگش فلج بوده هر روز سگش رو می ذاشته تو فرقون می دویید دنبال مردم:-2-35-:


شبنم: خیلی طبیعی!:-2-28-:
لیلا: خو پس یه بطری بیشتر نمیخوای بعد ناهاره دیگه الان ؟:-2-35-::-2-06-:الان یه بطری برات میفرستم :-2-06-:


پدیده: منم یه جوک بگم؟!
.
.
.
طرف لاله!:-2-31-::-2-43-::-2-06-:
نیلو: پدیده جای جک تعریف کردن برو پستت رو بذار:-2-06-::-2-06-:
زهرا::-2-06-:نفرینتون میکنم اگر حتی یکی از پستاتون رو ویرایش کنید :-2-06-:
لیلا: خو نفرین کن زهرا من همشو ویرایش موکونم :mrgreen:الان به شری استرس وارد کنی دو بطریه میشه ها :-2-31-:
زهرا: شری بدون استرس 2 تا کمشه!:-2-06-:
لیلا: نه دیگه گفت شرایط معمولیه نامرد دروغ گفته؟ دوباره الویه خوردی شری؟ بیچاره این همکارا می میرن آخرش:-2-06-:
امیر حسین:بچه ها من کلآ رفتم تو تغییر وضع جو موجود:-2-16-:


حاج آقا غضنفریان از دوستش می پرسه توک چشم کجاست؟ دوستش می گه چشم که توک نداره! حاج آقا غضنفریان می گه پس چرا خوانندهه می گه توکه چشمات خیلی قشنگه؟:-2-37-:
شبنم: هووووووووووووو:-2-43-: خیلی خلی امیر:-2-06-:
نوبت منه :-2-16-:جای منه :-2-16-:دوست دارم توش فوش بنویسم:-2-08-:
امیرحسین: جانم شبنم منو صدا زدی؟:-2-35-:
لیلا: هوووووو چیه شری؟ معمولا تو این شرایط باید بگی اهم اهم اوهوم اوهوم


در راستای جوگیر شدن بچه ها:-2-16-:
لیلا: شبنم تو فوش بده من پشت سرت میام انحراف میدم حال وده:-2-16-:
پدیده: جدی بچه ها...بیایین یه بار حمله کنیم به ماهنامه!:-2-16-:


در اینجا بود که بچه ها فوتر شبنم رو عوض کردن (قدیم: شبنم # جدید: شب نم):-2-22-:
شبنم: هر کی فوتر مال من رو درست کرده خودش شب نم می کشیده :-119-:
حالا برید یه چایی بخورید برگردید می خواییم بریم سراغ اون شخص راه نیفتادهه که گفتم!:-2-08-:
الهه: ماهاااااااااااااااااااااا اااااااااااااان؟ این بچم چرا سایلنته؟
لیلا: بچه م کجاست؟ شری حالا نم کشیدی یا نه؟
مینا: ماهاااااااااااااااااان کجایی تو؟ روحت هست خودت نیستی؟


شما می گیید ماهانِ؟:-2-37-: نه باووو همه دنبال ماهان بودن اما از مستر جیم جیم غافل بودن!:-2-38-:



زهرا: یکی بره پست مستر جیم جیم رو اصلاح کنه و توجیهش کنه:-119-:
مینا: اوه اوه یکی بره پست جیم جیم رو پاک کنه ؟
پدیده: یکی بره پست جیم جیمو پاک کنه!:-2-06-:
دنیا: اوه اوه سوتی مشاهده شد.:-2-35-:
لیلا: خاک وچوک یکی جیم جیم رو دریابه چرا پست داده تو تایپیک :-2-06-:
پدیده: چه همه با هم!:-2-06-:


حتماً میپرسید چی شد؟ :-2-22-:
هییییییچی:-2-41-: مستر زحمت کشیدن رفتن تو ماهنامه پست دادن " من پستم رو بزارم؟" :-2-27-:


لیلا و زهرا و شبنم ولو شده بودن رو زمین از شدت خنده:-2-08-:
زهرا: و اینچنین بود که مستر جیم جیم سوتی داد:-2-06-:
امیر حسین: باووووووووووووووووو با وجود آقا سیامک دمت گرم من پایه م رو برای انحرافات پیدا کردم!
آقا سیامک ساعت 9 کجایی؟ می خوام بریم یه سر انتقادات پیشنهادات رو منحرف کنیم!:-2-16-:
ناهور: مستر تا یه هفته دم در گروه یه پا بالا و دستا روی سر وای می ایستید...:-2-06-:
شبنم: یکی بره تو کار توجیج مستر
الهه: من توجیح کردم
امیرحسین: آقا سیامک راهت پر ره رو باد الهی آمین:-2-06-:
مستر: من اینجام.................
امیرحسین: بازگشت پیروزمندانه داش آقا سیامک رو به میهن خودش تبریک می گوییم:-2-40-:


زهرا وقت دکتر داشت و رفت و پستاش رو تقسیم کرد بین بچه ها , ماهانم سر و کله ش پیدا شد بالاخره:-2-25-:
نوبت پست مستر شد ولی پستش رو نمی ذاشت:-2-37-: بچه ها رفتن تو کار هول کردن که شری گفت: بچه ها هولش نکنید الان می ذاره:-2-43-:
امیرحسین: باوووو مستر با این چیزا هول نمی شه دو مین پیش ندیدی کافی شاپ دستش گرفته بود وایستاد وسط ماهنامه می گفت من پستم رو بذارم؟:-2-06-:
ماهان: بچه ها انقدر حرف استرسو می زنید ، استرس القا می کنیداااااا :-2-43-: ... آقا بجنبید ... این استرسه کار خودشو کرداااا :-2-31-: ... ما بیرون روی پیدا کردیم ! :-2-35-:
شبنم: ما نیز آن مشکل را داریم ولی آب نداریم :-2-30-:
پدیده: شبنم مگه لیلون نفرستاد واست اون باکسای آبو؟!
لیلا: شبنم میفهمم چی میگی درد سختیه :-2-30-:حالا شماره 1 هست یا 2 ؟ :-2-37-:
مینا: شماها واقعاً استرس دارین الان ؟ :-2-06-:معنی استرسو فهمیدیم
شبنم: شماره 111111111111111:-2-33-:
ماهان: بچه ها بجنبید ........... ما به مرز انفجار رسیدیم ........... !!!!!!!!!!!!!!!
لیلا: یک خیلی راه چاره داره شبنمی :-2-35-::mrgreen:این همه کلاس گذاشتم یکم ابتکار مادر :-2-06-:
ماهان شما هم انفجارتان شیمیاییست دیگر انشاالله از همان های شبنم اینا :-2-35-:
شبنم::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:ای وای
لیلا: ترکیدی شبنم :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
پدیده: ماهان شما پسری؟(این آی کیوش منو کشته:-2-36-:)
ماهان: لیلا شیمیایی چیه بابا ؟!!!!!!!!! ... سیله !!!!!!!!!!
شبنم: بدویییییییییییییییید ما 1 مان داره تبدیل میشه به 2 بدویییییییییییییییییییییی د :-2-33-:
لیلا: ماهان آزمایشگاه راه انداختی و.اسه ما خو بگو رودربایسی که نداریم :-2-06-:
شبنم اوخ زود باشید 1 شری بشه 2 دیه هیچی . از لحاظ زیست محیطی به خطر میفته کره زمین دست بجنبونید دیگه :-2-35-:
مستر: عجب تجربه شیرینی بود! نمیشه ماهنامه بشه هفته نامه....:-2-06-:
ماهان: پدیده مگه ماهان دخترم داریم ؟!!! :-2-43-:
بچه ها بجنبید . من یه پستم مونده . اونم بزنم رفتم واسه رفع حاجت ......!!!!!!!!!!!!!
پدیده: آره که داریم!:-2-41-:انقده هم زشته!دختره سیبیلو!:-2-42-:
ای بابا کامپیوترو ببرین رفع حاجت گاه!


در این بین شری و ماهان کم بودن! مستر و ناهور هم روم به دیوار به گلاب به روئیها ها پیوستن!:-2-41-:


لیلا: والله زدیم پستمون رو ترسیدیم دیگر چیزتان رو ما خالی کنید شبنم ومستر جیم جیم ومستر ماهان وناهور چه شود :-2-06-:
الودگی هوا اون وقت میگن تخصیر کیه ؟ :-2-35-::-2-06-:
شبنم( پس از رفع حاجت ) : من و این همه خوشبختتی محاله :-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-::-2-05-:
ماهان خجالت نمیکشی وسط کار به این مهمی ...ت میگیره :-40-:


ماهان: همه چی آروووووووووومه ... من چقدر خوشحالـــــــــــــم
پستای ما تموم شد ... ما بریم به بیرون روی خودمون برسیم :-2-06-:
ناهور: بچه ها لطفا تو امضاهاتون هم بذارید این امضای ماهنامه رو...
مرسی..
دستت دردنکنه شبنمی... (ساعت 6:09)


ناهور:
بچه ها لطفا تو امضاهاتون هم بذارید این امضای ماهنامه رو...
مرسی..
دستت دردنکنه شبنمی... (ساعت 6:10)


ناهور:
بچه ها لطفا تو امضاهاتون هم بذارید این امضای ماهنامه رو...
مرسی..
دستت دردنکنه شبنمی... (ساعت 6:11)


ناهور:
بچه ها لطفا تو امضاهاتون هم بذارید این امضای ماهنامه رو...
مرسی..
دستت دردنکنه شبنمی... (ساعت 6:11)


امیر حسین: ناهور نوارش گیر کرده یکی نجاتش بده:-2-06-:
ناهور: من برام سرعت نوسان داره امیر...
برای همینم استرس دارم زودتر بذارم و تموم بشه... (همین پیغامم 3بار فرستادا:-2-31-:)


پدیده و مینا و لیلا پخش زمین شدن بعد از پستای ناهور:-2-38-:


بالاخره تموم شد همه از زحمات مینا و الهه و ناهور و شبنم و... تشکر کردن امیر حسین یه پست تشکر زد که آخر این تاپیک مشاهده می کنید (2بار ارسال شد از شانس ما:-2-37-:)
الهه::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:
امیر حسین حالا چرا 2 بار می نویسی ؟؟؟؟؟؟
این هم یادمون باشه ثبت شه . نویسنده اینو تو دفترت بنویییییییس


پدیده: امیر تا تو باشی مسخره نکنی!
شبنم: امیرحسینم گیرکرده یکی درش بیاره
امیرحسین: شبنم:-2-43-::-2-42-: دو دقیقه پیشت رو یادت بیار همون آب معدنی و...:-2-35-: حیف که دلم پاکه سر خودم میاد وگرنه خوب بود منم تیکه می نداختم؟:mrgreen: تازه شم ناهور 48بار فرستاد من دوبار:-2-31-:




:-2-14-:اینگونه بود که شما یک ماهنامه ی حاضر و آماده را نوش جان کردید!:-2-14-:




بچه ها همگی خسته نباشید من که عمرآ خسته باشم . جاداره اینجا از خانواده ی محترمم که مشوش من تو زندگی بودن تکشر کنم از بچه محلای خوبم از بچه محلای خوب شما از همه تکشر می کنم در آخرم خواهش میشه در این قسمت قلتک موس رو بچرخونید و آهنگ تیتراژ موج و صخره و تو ذهنتون تداعی کنید:-2-40-:





با تشکر از
حراست 98یا
کلانتری 198 خیابون 98ی
حراست بیمارستان دو تخت خوابیه 98ی
دستشویی های پارک های اطراف ساختمون 98ی
شهرداری بخش سرگرمی 98ی
معتادین 98ی
عباس آقا نونوا
ممد آقا بقال
شبنم
ادمین
(هوچ کاری نکرده ها واسه پاچه خواری اسمش اومده تو لیست:-2-35-:)
مینا
پدیده
نیلو
ناهور
سردبیر سابق الهه
لیلا
زهرا
ماهان
الناز
دنیا
دوست عزیزم آقا سیامک



خانواده ی محترم رجبی:-2-14-:



و تمام کسانی که ما را در ساخت این مجموعه یاری نمودند!




تهیه شده در تامین تاپیک بخش سرگرمی
بهار 1390:-118-:

jeneral
http://www.forum.98ia.com/t268185-3.html

roya jo0on
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۱ بعد از ظهر
میدونی!

گاهی ، تو رو میبینم ، بعدش دنیای خاکستریِ من ، رنگِ تو رو میگیره

اونوقت انگار همهء ناپاکی ها ، با خاطراتِ من بیگانه میشن

همهء دشمنی ها محو میشه

زندگی ، مفهوم پیدا میکنه

میدونی چیه؟

کاش همیشه جلو چشمم بودی :-118-:
متفکر دیوانه

http://www.forum.98ia.com/t810-185.html

bahar1313
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۱۴ بعد از ظهر
از پشت تير چراغ برق كوچه عاشقي...
ميبينمت كه با او گرم صحبتي...
دست هايش را چنان گرفته اي در دست..
كه گويي دست هاي دنيا را گرفته اي ....
باشد...خيالي نيست...
خوش باش با او...
ولي به حرمت اون روزها...
اون روزهايي كه من هم دلي داشتم...
اون روزهايي كه واسه مردن جوني داشتم..
اون روزهاي كه عمرم همه با تو به هدر شد...
اون روزهايي كه با تو بودم و تو با من نبودي...
اون روزهايي كه در پشت نگاه معصومانه ات به عشق پاكم ميخنديدي...
اون روزهايي كه همه فكر من خسته با ياد تو همه به سر شد..
وبه حرمت اون لحظه آخر كه جام زهر را به من مي خوراندي.....
ومن باورم نمي شد كه تو اينكار را كرده باشي...
به حرمت اون لحظه هايي كه هرگز به تو شك نكردم..
سر خاك من نيا...
چون نمي خواهم شرمنده دلم باشم...
بزار فكر كنم بازم اشتباه ميكنم...

این متن خیلی به دلم نشسته

http://www.forum.98ia.com/t105843-63.html#post1589348

zahra///
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ بعد از ظهر
من هیچوقت پستام نه نظر مثبت داره نه کسی می خونه ....شایدم خوششون نمیاد
حالا میشه یکیشو که خیلی به نظرم مهمه بذارم؟؟؟درباره ی ماجرای وحشتناک خرسهای سمیرم؟؟

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر
من هیچوقت پستام نه نظر مثبت داره نه کسی می خونه ....شایدم خوششون نمیاد
حالا میشه یکیشو که خیلی به نظرم مهمه بذارم؟؟؟درباره ی ماجرای وحشتناک خرسهای سمیرم؟؟

آره عزیزم بذارید حتما

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۹ بعد از ظهر
نقل قول:
:-2-06-::-2-06-::-2-06-: آره فکر کنم اون واسه اینه که یکی به حال امروز من دچار شد چاره داشته باشه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:
اونم میشه!مثلا لبه ی پاها رو با کش ببندی!پیشگیری بهتر از درمان است:-2-37-:

نقل قول:
نه نادی جون منظورم قد پیژامه بود تو اصلاح عامیانه موگن شلوارک میخواستم ببینم درسته یا از فرهنگ بیگانه وارد زبان ما شده:-2-41-:
نه بابا اون که به درد نمیخروه:-2-33-:همش چسبناکه:-2-06-:پیژامه یعنی راحتی یعنی اسایش شب یعنی خواب عمیق:-2-40-:

ویرایش شد. پست قبلی استارت تاپیک بود میشد خود تاپیک :-2-08-:

http://www.forum.98ia.com/t177168-3.html
عاشق تک تک پستای این تاپیکم :-2-06-:

asal_cheshmak
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۸ بعد از ظهر
داستان بر اساس تخیل خودمه، اما می تونه واقعی هم باشه.
چون اینجور بچه ها هستن و زندگی سختی دارن.









بچه های آپارتمان مسخره ش می کردن. اما اون فقط می خندید، درست مثل خود بچه ها! قیافه و رفتارش متفاوت بود. به همین دلیل اولین بار که دیدمش کمی من و ترسوند. برادرم می گفت:

- نزدیکش نریا! دیوونه س... دیوونه ها هم همه کار می کنن.

- مثلا چی کار؟

- چی کار؟ خب... خب معلومه... حتی آدمم می کشن.

همین باعث شد ترسم بیشتر بشه. نزدیکش نمی شدم. هر وقت تو حیاط مشغول لی لی بازی کردن و خاله بازی با دختر همسایه بودم اون می اومد و من با عجله بساط بازی و جمع می کردم؛ دست مریم و می گرفتم و بدو بدو از پله ها بالا می رفتم؛ در اتاق و می بستم و با نفس هایی بریده گوشم و به در می چسبوندم تا ببینم کی به خونه شون بر می گرده. ترسم انقدر زیاد بود که حتی به سمت پنجره نمی رفتم تا ببینم اونجا چی کار می کنه. اجازه نمی دادم مریم هم چنین کاری کنه. آخه امیر به من گفته بود این پسره دیوونه س و دیوونه ها آدم می کشن! من نمی خواستم بمیرم. نمی خواستم اون پسر دیوونه که اسمش حسین بود من و دوستم و بکشه. هر وقت صدای فریاد مادرش و تو حیاط میشنیدم، می دونستم وقت برگشتنش به خونه ست. چون درست چند دقیقه بعد از پشت دَر، صدای قدم هاش و تو راهرو میشنیدم.

یک روز زیر سایه ی کم ِ درخت خشک انار مشغول کشیدن نقاشی بودم که متوجه ی صدای قدم هایی شدم. برگشتم و اونو دیدم، حسین، با یه لیوان آب در دست به سمتم می اومد. از ترس زیاد یادم رفته بود که نفس بکشم. وقتی اونقدر نزدیکم شد که می تونستم لبخندش و در یک قدمیم ببینم چشم هام و بستم و شروع کردم به جیغ کشیدن. با اینکه چشم هام و بسته بودم اما تصویر لبخندش و در ذهن داشتم. هنوز هم دارم. برادرم و دوستانش که در کوچه مشغول بازی ِ فوتبال بودن به داخل اومدن. با شنیدن سرو صدایی چشم هام و باز کردم و امیر و دیدم که به سینه ی حسین می کوبه و اون و به سمت عقب هل می ده.

- با خواهر من چی کار داری دیوونه؟! چی کارش کردی؟!

صورتش پر از ترس بود، اما هیچ کاری نمی کرد. فقط مثل مات زده ها به امیر نگاه می کرد و هیچی نمی گفت. وقتی روی زمین افتاد و اشک ریخت بچه ها دورش و گرفتن و شروع کردن به هو کشیدن. هر کسی یه چیزی می گفت. یکی داد می زد و می گفت:

- منگلیست...

نمی دونستم معنی این کلمه چیه! البته می دونستم منگل یعنی چی اما این کلمه رو اولین بار بود که میشنیدم. بعدها فهمیدم تلفظ صحیح این کلمه منگولیسم ِ

دلم براش سوخت. با اشک های اون منم اشک ریختم. همه ی بچه ها حسین و اذیت کردن اما اون کسی و نکشت! حتی کتکش زدن و باعث شدن از بینیش خون بیاد، اما بازم کسی و نکشت، نه اون روز، و نه روزهای دیگه...

شب تو خونه ی ما غوغایی به پا بود. مامان و بابا هر دو عصبانی بودن و گاهی من و گاهی امیر و دعوا می کردن. اون موقع همش 5 سالم بود. انقدر گریه کردم که مامان دستم و گرفت و من و به سمت خودش کشید.

- فرشته... گوش کن... اگه من و بابات داریم این حرف هارو می زنیم به خاطر خودتونه. کارتون خیلی بد بود.

به امیر نگاه کرد و با صدای بلندتری ادامه داد:

- با هر دوتونم.

با هق هق گریه هام در حالی که مشت کوچکم و به چشم هام میفشردم، بریده بریده گفتم:

- من که کاری نکردم!

و با صدای بلندتری شروع کردم به اشک ریختن. مامان با لحن آرومتری در حالی که موهای لختم و نوازش می کرد جواب داد:

- جیغ و داد تو باعث شد پسرا یه همچین کاری کنن.

- نخیر... همش تقصیر امیر بود.

خواستم ادامه بدم که امیر اخم کرد و لب هاش تکون خورد. من بی توجه به حرکات لب ها و چشم و ابرو اومدنش به حرفام ادامه دادم:

- گفتش حسین دیوونه س... گفت آدم می کشه! منم ترسیدم و جیغ زدم.

در یک لحظه مامان و بابا به سمت امیر برگشتن و نگاه خیره و عصبانیشون و متوجه ی اون کردن. دوباره صدای بابا بالا رفت. اما مامان دست راست من و که در دست داشت کشید و به سمت اتاق کوچکم قدم برداشت.

داخل اتاق که شدیم روی تخت نشست و منو روی پاهاش گذاشت. همونطور که سرم رو به سینه اش چسبونده بود و موهام و نوازش می کرد، شروع کرد به حرف زدن:

- عزیز دلم... حسین نه دیوونه س... نه آدم کش! اون فقط یه بیمار هست و...

نفس عمیقی کشید:

- بیماریش هم دست خودش نیست. اون هیچ وقت نخواسته که سندرم دان داشته باشه.

سرم و از رو سینه ش برداشتم و بینیم و بالا کشیدم:

- سنم دان چیه مامان؟؟

لبخند زد:

- سندرم دان... یه نوع بیماریه که الان نمی تونم برات توضیح بدم. باید بزرگترشی... اون موقع... خودت میفهمی چیه.

اون شب خیلی راحت خوابیدم.

صبح که از خواب بیدار شدم صدای گفتگوی مامان و با یه زن شنیدم. از صدای آشنای زن پی بردم که مامانِ حسین ِ :

- دکترا می گن عمرشون کوتاهه... می گن هیچی معلوم نیست... بخدا سر همین خوابی که برات تعریف کردم اسمش و گذاشتم حسین... یه ماه بیشتر نداشت که بهش ترتبت امام حسین دادم. اما...

و صدای گریه ی پر سوز و گدازش بلند شد. از لای در نگاه کردم تا مطمئن بشم مامان حسین تنها به خونه ی ما اومده. درست حدس زده بودم، تنها بود. پس حتما حسین هم تو خونه تنهاست. به طرف پنجره ی اتاقم رفتم و حیاط کوچک آپارتمان و نگاه کردم. اون و دیدم، پای درخت انار ایستاده بود و لیوان آبش و روی خاک خالی می کرد. اولش متوجه نشدم چی کار می کنه اما بعدها فهمیدم که اون هر روز با یه لیوان آب از درخت انار پذیرایی می کرده.

امیر دیگه اجازه نداشت به حسین نزدیک بشه یا اون و مسخره کنه. اجازه نداشت ذهن بچه های دیگه رو مسموم کنه. به قولش عمل کرد و کاری به کار حسین نداشت. من هم کم کم با حسین دوست شدم. لبخند های بانمک و حرف های دوست داشتنی ش به من احساس خوبی می داد. می گفت:

- درخت هم مث ما آب می خواد.

و به درخت آب می داد و می خندید. از همونجا بود که مطمئن شدم حسین واقعا دیوونه نیست. حتی فهمیدم از خیلی ها عاقل تر ِ ! چون هیچ کدوم از بزرگترا به من نگفته بودن باید به اون درخت خشک بی چاره آب بدم.

از اون روز من و حسین و مریم هر سه یه لیوان پر از آب می کردیم و به درخت انار آب می دادیم. متوجه ی نگاه های نفرت انگیز امیر به حسین می شدم؛ اما دیگه نگاه امیر برام مهم نبود.

گاهی وقت ها از آب دادن به اون درخت خسته می شدم. یه بار مریم این و به زبون آورد و دیگه به درخت آب نداد. اما حسین هیچ وقت خسته نمی شد و هر روز یه لیوان آب پای درخت خالی می کرد.

بهار سال بعد درخت خشک انار شروع به شکوفه دادن کرد.

ماه های بعد، از انارهای خوش رنگ و درشت درخت می چیدیم و می خوردیم. حتی امیر هم می خورد. گاهی وقت ها همه ی خانواده های داخل آپارتمان قرار می ذاشتن، همگی زیر درخت انار زیرانداز پهن می کردیم و دور هم جمع می شدیم.

بالاخره اون روز رسید و مامان با چشم های خیسش نذاشت به دنبال حسین برم تا با هم بازی کنیم و اون به درختش آب بده. درختی که حتی امیر هم اون و دوست داشت.

فرداش فهمیدم که رفته. یعنی مامان بهم گفت که حسین برای همیشه رفته! اولش فکر کردم که از این محل رفته، تصمیم گرفتم تا آخر دنیا باهاش قهر باشم. اما فردا که پارچه های سیاه و دیدم فهمیدم حسین نه تنها از این محل، بلکه از این دنیا هم رفته. می خواستم باز هم بگم که باهاش قهرم، اما نشد. فقط با قدم هایی بلند در حالی که اشک هام پهنای صورتم و گرفته بود زیر درخت انار نشستم و گریه کردم.

اون رفت! اون رفت و با رفتنش درخت انار خشک شد. دیگه هیچ وقت انار نخوردم، هیچ وقت پای درخت انار جمع نشدیم و هیچ وقت با دیدن درخت نخندیدیم.

هنوز هم تصویر لبخند بامزه اش و در ذهن دارم. کاش عمر آدم های خوب انقدر کوتاه نبود.

وقتی که بود کسی راجبش حرفی نمی زد، کسی غیر از مادرش بهش محبت نمی کرد. اما وقتی که رفت، همه می گفتن، انگار که برکت رفته!

راست می گفتن، درخت انار ما به دست های کوچک حسین احتیاج داشت.



http://up.98ia.com/images/umk57e3shwg1etrnzefc.jpg


هیوا

آدرس تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t201425.html

واقعا روم تاثیر گذاشت :-2-15-::-2-15-::-2-15-: تا حالا چندین بار خوندمش :-2-39-:


آخرین سبزی که در زندگی پاک کردم بر میگرده به 5 6 سال پیش که تازه ازدواج کرده بودیم و جوون بودیم و حوصله مونم بیشتر بود. یادم میاد که همون روز ها هم خیلی بلد نبودم و خیلی شانسی پاک کردم سبزی ها رو و دیگه از اون به بعد هم همش سبزی آماده شده می خریدیم. تا اینکه چند وقت پیش یه جشنی یه عده از دوستان تدارک دیده بودن و منم برای کمک بهشون گفتم که هر کاری لازمه انجام میدم. اما خوب فکر همه چی رو می کردم جز اینکه بهم بگن چند کیلو سبزی رو پاک کنم(سبزی ها برای 100 تا 150 نفر بود حالا دیگه خودتون کیلوشو حساب کنید). و مشکلات من از همونجایی شروع شد که تنها تو خونه نشسته بودم که ییهو دیدم یک عالمه سبزی گذاشتن پشت در خونه و بعدم بهم زنگ زدن که مثلا الان ساعت 12 هست تا ساعت 4 باید همه این ها پاک بشه. و این در حالی بود که من کلاً هم اسم سبزی ها و هم نحوه پاک کردنشون رو یادم رفته بود.
خلاصه که از اونجایی که من از گوگل همه نوع استفاده ای می کنم اومدم و سرچ کردم ببینم جایی نوشتن که چه جوری باید سبزی پاک کرد و اتفاقا دیدم که توی هیچ سایتی طریقه پاک کردن سبزی نیومده. این شد که تصمیم گرفتم بشینم خودم یه خود آموز سبزی پاک کنی بنویسم بلکه برای آیندگان و مجردینی که هنوز بلد نیستن به درد بخوره.البته بگم که به 2 3 تا از دوستام زنگ زدم و پرسیدم که باید چه جوری اینا رو پاک کنم.
تربچه: اولین سبزی و راحت ترین و تابلو ترین سبزی که می خوام معرفی کنم “تربچه” است. پاک کردن تربچه خیلی راحته. دو سرشو باید کند با چاقو. یکی اون سری که برگ داره و یکی سری که برگ نداره و حالت ریشه مانند داره.


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc074961.jpg?w=300&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc074961.jpg)


پیازچه: خوب تربچه و پیازچه همیشه با هم میان. پیازچه رو باید این طور پاک کرد که اول سر ریشه دارش که خاکی هم هست بعضا رو باید با چاقو ببرید. بعد یه لایه نازک از روی پیازچه رو هم آروم با دست بر می دارید و در نهایت اونور پیازچه که ساقه یا برگ بلند داره رو کوتاه می کنید. میزان کوتاه کردن ساقه اش بستگی داره به اینکه شما چه استفاده ای می خواین ازش بکنین و اگر تزینی می خواد باشه بهتر بلند تر بگیرید از اینی که منگرفتم.(شکل زیر یه نمونه پیازچه پاک شده و یه نمونه پیازچه پاک نشده)


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc074991.jpg?w=300&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc074991.jpg)


نعنا: تشخیص نعنا خیلی راحته چون از بوش می فهمید. نعنا ساقه هاش کلفته و به خاطر همین فقط باید برگ هاش رو کند. اما یه کار خوبی که می کرد اینه که ساقه رو از ته بگیری و با دست ردیف بیای پایین. یعنی یه جورایی برگ ها رو درو کنید. این طوری زودتر تموم میشه.


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc075001.jpg?w=300&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc075001.jpg)


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc075012.jpg?w=300&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc075012.jpg)


گشنیز: ساق های نازک تری داره. قیافه اشم که این طوریه(شکل پایین) باید از جایی که ساقه ها نازک و به برگها نزدیک میشن با دست و به آرامی ببرید.


http://www.mobin-group.com/image/reg/images/4672ReCorianderLvs.jpg


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07491.jpg?w=266&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07491.jpg)


جعفری: هم مثل گشنیز پاک میشه. فقط قیافه ای و مزه ای فرق می کنن.


http://anfitamin.persiangig.ir/image/jafari.jpg



ریحون: وااای که من عاشق ریحونم. مخصوصا با نون و کباب و ماست و این ها. یا با بریونی تو خونه مادربزرگم تو اصفهان :دی ریحون خیلی لطیف و حساسه. برای پاک کردنش باید فقط برگ هاش رو به آرامی از ساقه جدا کنید. دقت کنید که فقط خود برگ ها باشن و یه ساقه دراز به برگ نچسبیده باشه.


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07492.jpg?w=166&h=300 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07492.jpg)


تره: اینکه که یه برگ یا ساقه بلند سبزه که کاملا معلومه. برا پاک کردنش باید سر و تهش رو با چا قو ببرید و از اونجایی که خیلی بلنده می تونید از وسط 2 یا 3 قسمتش کنید.


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07493.jpg?w=224&h=300 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07493.jpg)

http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07503.jpg?w=300&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07503.jpg)



ترخون: برگ های ریزی داره و به ساقه خیلی نزدیکه و در عین حال ظریف هم هست. باید از جایی که ساقه نازک میشه( یعنی حتمنی باید چند تایی برگ به ساقه ها وصل باشه) با دست ساقه رو ببرید.


http://www.peppermintfarm.com/images/Tarragon.jpg


شاهی: برگ های پهنی و ساقه های کوتاهی داره. بهتره که موقع پاک کردن ساقه ها رو کوتاه بگیرید و خیلی دراز نباشه.


http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07494.jpg?w=300&h=224 (http://maryamss.files.wordpress.com/2010/04/dsc07494.jpg)



یک سری توصیه های همین طوری هم اینکه اگر می خواین سبزی رو همون موقع مصرف نکنید، بشوریدش و بعد که خشک شد بزاریدش تو یخچال. البته فکر کنم آدم نشوره بهتر باشه اما من اون کار رو هم کردم شد. برای شستن سبزی هم باید خیلی دقت کنید و حتما از این مایع های ضد عفونی کننده مخصوص سبزی و میوه استفاده کنید. بیشتر از 5 الی 10 دقیقه هم نزارید سبزی ها ضد عفونی شن چون هم بعدش پلاسیده میشن هم بوی مواد شیمیایی میگیرن.


+برای اینکه سبزی های شسته شده درون یخچال طراوت و سرزنده گی شون رو از دست ندن، بهتره سبزی ها رو توی یک دستمال نمدار گذاشته و درون یک نایلون کرده و سپس درون یخچال بگذاریم.(فکر میکنم تو فروشگاه ها هم یه کیسه های مخصوص این کار وجود داشته باشه)
+ سبزی رو بریزین تو آبکش بعد یه دستمال بذارید رو سبزی ها نه پلاسیده میشه نه به اصطلاح عرق می کنه و لیچ میفته :)

ادمین :-2-06-:
آدرس : http://www.forum.98ia.com/t26935.html

چون باعث حرفای جالب بعدی شد خوشم میاد :-2-22-:

چندتا پست میتونیم بذاریم ؟! :-2-14-:

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
هر چند تا بخوای میتونی بذاری عسل

اون پست محمد قبول نیست کپی می باشیه :-2-38-:

asal_cheshmak
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ بعد از ظهر
هر چند تا بخوای میتونی بذاری عسل

اون پست محمد قبول نیست کپی می باشیه :-2-38-:
جدی ؟ نخوندم قوانینو کامل :-2-39-:

مرسی :-2-40-:

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۵۷ بعد از ظهر
میبینم که هیچ کدوم ضایع تر از خودم نبودین الان امروز من دقیقا با مشورت الی وشبنم و مینا و ایلی تصمیم گرفتم پرده از راز اشنایی خودم با الی بردارم :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

البته تمام مدیران رفتن تو نوبت اول الی ::

اهم اهم جونم واستون بگه اقا که شماها باشین وخانمی که شماها باشین :-2-06-:اولین بارکه من باالی اشنا شدم سر این بود که من یه تایپیک تکراری زدم الی قفل کن:-2-31-:اومد زد تکراری قفل وحذف منم بچه خوبی بودم مثل بعضی ها که میرن زود شکایت نرفتم شکایت رفتم خصوصی زدم به الی که ببخشید تایپیکش تکراری شد الی بچه خوف گفت اچکال نداره پیش میا د بعدم یه لینک اموزش سرچ داد که کمتر تایپیک تکراریبزنم :-65-::-65-::-65-: حالا بشنوین از دل من که در ظاهر رفتم معذرت خواهی در باطن میخواستم الی رو بکشم به چه دلیل !!!:-4-::-4-::-15-:
خوب دوستایی که من خیلی خوب میشناسن میدونن که اطلاعات من از کامپیوتر واینترنت وکلا هرچی تو این زمینه هاست :-43-::-43-:در حد بچه ی 3 ساله است :-76-::-76-::-26-: انم تازه چون چند وقته میام سایت اینجوری شده اول ها که عضو شده بودم در حد جنینی بود :-65-::-65-: این ومیگم که خودتون عمق فاجعه رو بگیرین :-4-::-65-::-10-: هیچی اون اولا من میدیم یه تایپیک بعضی کاربرا میزنن که یه متن طولانی داره با خودم میگفتم وای اینا چه حوصله ای داشتن این همه تایپ کردن :-4-: تازه بعضی ها هم که پشت سر هم چند تا ازاین تایپیکا میزدن باخودم میگفتم بابا تو دیگه کی هستی سرعت العمل و :-24-::-24-::-24-: اخه میدونین اون موقع من اصلا نمیدونستم میشه متن ها رو رو نت کپی پیس(پیست)کرد من هی از اینا تشکر میکردم به خاطر زحمتی که تو سایت میکشن :-24-::-24-::-24-:چند روز شد ومنم هوس کردم یه تایپیک بزنم :-5-:اومدم ویه متن طولانی تو یه نت پیدا کردم واز 6 صبح شروع کردم به تایپ کردن :-2-06-:اخه اون اولا سرعت تایپم هم زیر صفر بود :-2-06-: یعنی دونه دونه میزن هر حرفی رو از 6 صبح شروع کردم و 4 ساعتی طول کشید تا تموم شد تایپش اخه یه متن طولانی هم بود منم با هزار ذوق وشوق ارسالش کردم (یعنی مطلبی که میشد تو 30 ثانیه کپی کنن من 4 ساعت تایپش کردم ):-4-::-65-::-24-::-24-::-24-: وقتی ارسال کردم دو دقیقه نشد الی اومد زد تکراری قفل وحذف
:-14-::-14-::-14-::-20-::-20-::-102-::-102-: یعنی دقیقا این حالت من بود وقتی پست الی رو دیدم
:-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:

اینم از خاطره اشنایی من با الی قفل کن
پ.ن سوسک بشه اونی که به من بخنده :-24-::-24-::-24-::-24-:

پ.ن شبنم از وقتی فهمیده من چه زحمتی تو این سایت کشیدم میخواد من و مدیر بخش اموزش های درخواستی برای کامپیوتر و .. بکنه که بتونم اطلاعاتم ودر اختیار بچه ها قرار بدم :-24-::-24-::-24-::-24-::-3-:

:-2-22-:lucy
http://www.forum.98ia.com/t108873.html#post1666435

Elnaz
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر
سلام:-2-08-:

(http://www.forum.98ia.com/post445967-640.html)و آن چنان که بی خاطره مُرد . بر دورترین ِکوچه های بی تو نجابتی که بر پشت لحظه ها می شکست.
روزهایی بی خاطره هم کناره دل گرفته ایی
آینه
نقش سالیان سرد بی کسی را ها میکنم . چه بی رنگ ِ ، این سایبان تنهایی، کوچ عاشقانه ترین خیال انگیز نگاه های دختری تا عمیق تنگ نای سینه می مرد !.
چه بی ساده امروز را کشتم.کسی که نمی دید عصیان عارفانه ترین هجوم نگاه های کسی که تا مرز پست ترین عاشقانه ها کشانیدم.
کسی که نمی دید چه بی صدا مردم این فراقی که نقش هزاران خاطره می دهد.
بی خاطره سایه گسترانیده بر تنهایی
یادگار روزهای بی تو،سایبانی خواهم ساخت.
آن شبی که یادت نیست.کوچ ِ دسته دسته اشک هایی پرواز آمد و حسرتی سینه را مرد.
تا در آغوش آمدی گفتم (خدا نگهدارت) بی آنکه لحظه ای باشد.
بیتاب غمت
روی شیشه می کشد : بر کمند ابروهات خواهم مرد.
چندان که بی خاطره... (http://www.forum.98ia.com/post445967-640.html)
نامه هایی که هرگز پست نشدن (http://www.forum.98ia.com/post1806815-49.html)
م.ن

اینم دوز دارم حیف برا دوسال پیشه:-2-06-:
just admin (http://www.forum.98ia.com/post445967-640.html)

asal_cheshmak
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

اینم یه پست از خدابیامرز بزغاله ی سایت :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

خدایی نصف پستای علی تاریخین ! اما اینش خیلی توپ بود :-2-22-: طریقه ی آرایش خانمها :-2-06-:

:-24-: کاری داره مگه... یه گونی آرد میذاری جلوت با سر میری توش.. این میشه بگین پودره چیه.... سرمه هم که کبریت میسوزونی و خوردش میکنی میشه بهتر از سرمه..طبیعیه خوب:-24-: برا رنگ زیر چشم هم به یه همکار احتیاج هست که یه مشت جانانه بخوابونه زیر چشم ...بنفش هم که مد روز:-4-: ابرو هم میخوای ورداری یه قندشکن اون دور و ورا پیدا میشه دیگه؟:-120-:
داداش بریم تو کارش؟
اصلا انحراف نبود:-119-:

http://www.forum.98ia.com/t53175.html





اینم دوز دارم حیف برا دوسال پیشه:-2-06-:
just admin (http://www.forum.98ia.com/post445967-640.html)

دقیقا منم دنبال همین بودم :-2-06-:

asal_cheshmak
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۷ بعد از ظهر
فکر کنم قبلیه که گفتم یکی دو ماه از یه سالش گذشته :-2-39-:

اینم از همون علی ایس ایس :-2-22-:

بمناسبت هفته نمیدونم دوستی یا بهترین دوست چند تا عکس از بچه های سایت دستم بود گفتم بذارم.
البته اگر کسی از شوخی خوشش نیومد اطلاع بیده تا اسمش رو پاک کنم.

خوب میریم که داشته باشیم:

محمد ادمین بعد از انتقاد ها که چرا آواتورش دختره تصمیم گرفت خودش وارد عمل بشه و یه چیز تو مایه های آواتورش بندازه:


آواتور قبلی: http://www.forum.98ia.com/avatars/u1.html?dateline=1265483269

آواتوری که به زودی میذارتش: http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x937 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844215.jpg



سبزی یا همون به قول برو بچز سبزک هم پس از چند سال عشق بازی با جواد قرتی ازدواج کرد.



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 681x700 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844273.jpg




باران پس از سالها به عشقش چینگ چون چونگ بازیگر کره ای رسید



http://pix2pix.org/my_unzip/13090084425.jpg



ولی توی مراسم اختلاف پیش میاد و عروسی بهم میخوره. این عکس هم بعد از مراسمه از باران:



http://pix2pix.org/my_unzip/130900844247.jpg



علت اختلاف هم این چایی بوده که برا چینگ چون ریخته بوده :-2-06-:



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x523 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844267.jpg




و اما چند سکانس از فیلم جدید با بازی الناز



http://pix2pix.org/my_unzip/13090084426.jpg
http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x525 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844271.jpg
http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x522 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844241.jpg

و باز هم نبوغ نادی گل کرد و این طرح زیبا رو به کمپانی های لباس دوزی داد



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x522 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844232.jpg




و همچنین رعنا طرحهای زیبایی رو برای امتحان هنرستان روی حیوانات اجرا کرد




http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x522 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844259.jpg
http://pix2pix.org/my_unzip/130900844266.jpg




یه عکس از بچگیهای فرشید:-2-06-::-2-06-:



http://pix2pix.org/my_unzip/130900844233.jpg



و یه عکس از محمد تندر البته سالهای پیریشه



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x525 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844277.jpg




و این هم زمانی که ممد و فرشید با هم game میزنن:-2-06-:



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x491 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844228.jpg



کیا آلپاچینو (علی) به دلیل ازدحام دختر توی سایت طرح زیر رو به ادمین داد




http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x637 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844261.jpg




که این طرح با مخالفت شدید علی بلا مواجه شد ( البته به دلایلی نا معلوم:-2-15-:) و به جنگ کیا رفت



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x466 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844211.jpg



عکس لو رفته سمانه در حال عیش و نوش به یاد چشم آهویی




http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x525 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/13090084423.jpg




و یه عکس فوق العاده از سوپر بزغاله فشن سایت با چهره ای ویژه (نه منظورم عسلی نیست:-2-26-:)



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x536 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844217.jpg



مدل های پیشنهادی خانومی برای آرایشگری آقایون و خانمها




http://pix2pix.org/my_unzip/130900844248.jpg
http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x608 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844265.jpg




در مصاحبه ای مهتاب 70 از مشکلاتش در سوئد گفت: شما فکر کنید من صبح به صبح باید وایسم یخ این لگن وا شه بعد برم سر کار:-2-33-:



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x467 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844239.jpg



چند روز پیش تو خصوصی از ادمین پرسیدم اخلاق شبنم باهات چطوره؟
زد زیر گریه و گفت حرفم رو تو دو تا عکس خلاصه میکنم:-2-34-:



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x552 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/13090084421.jpg
http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x436 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844214.jpg



یک اختراع ویژه از علی هستیم



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x525 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844237.jpg


علی ایساتیس (خودم) اعتراف کرد که خالی بسته در خارج دانشجو ــه و به شغل اصلیش توی کابل اعتراف کرد


http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x471 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844276.jpg


پس از انتشار عکسهای تبلیغاتی اوباما که توسط نیلو گرفته شده بود نیلو از شرکت تبلیغاتی اخراج شد




http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x580 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844286.jpg




رابطه دوستی خانوم آرام.د و شبنم پس از اینکه خانوم آرام آواتور زیر رو به شبنم پیشنهاد داددند بهم خورد



http://www.forum.98ia.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده است. روی نوار جهت مشاهده سایز اصلی تصویر کلیک کنید. سایز اصلی تصویر 700x573 می باشد.http://pix2pix.org/my_unzip/130900844284.jpg






:-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:



http://www.forum.98ia.com/t235715.html#post2299056

مینا
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۴ بعد از ظهر
دوستان دقت کنند که باید پست برتر از دیدگاه خودتون رو انتخاب کنید .

مسابقۀ تاپیک جداگانه برگزار میشه .

sama33
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۲ بعد از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t312070.html#post3011093

Elnaz
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۳ بعد از ظهر
:-2-06-:اینم باز پست ادمینه:-2-06-:

نقل قول:
نوشته اصلی توسط shadi66 http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t198396.html#post1984625)

آبان
http://www.niksalehi.com/talebini/images/aban.jpg





تمام توجه شما روي دنياي مادي باقي مي ماند حين اين كه به فكر تغيير شرايط زندگي خود هستيد. روش مستقيم و كارسازي كه در پيش مي گيريد شما را قادر مي سازد كه درآمد خود را بالا ببريد و هر مانعي كه سرراهتان مي آيد را از بين ببريد. فعلاً شما به راحتي افراد متقلب رااز قيافه شان مي شناسيد. پس به خوبي مي توانيد از پس هر كس كه بخواهد سر شما را كلاه بگذارد برآئيد.




اون 2 تای اولی رو موافقم .
اما این افراد متقلب رو موافقم نیستم .
همیشه سرم کلاه میذارند ، چندین بار شده که سرم کلاه گذاشتن و هی به خودم میگم دفعه ی بعد حتما دقت کن ، دقت کن .
بعد وقتی که میرم خرید می کنم ، انگار همه چی رو فراموش کردم و دقت نمی کنم .
رفتم رایتر خریدم ، انداختم روی سیتستم ، می بینم اصلا درش باز نمیشه .
برگ گارانتیش رو نگاه می کنم ، میبینم اصلا شماره هاش با رایتر نمی خونه ، بردم پس بدم ، میگم ، آقا اینا دست دوم بودن و خراب شدن بعد تعمیر کردن ، میگه نه آقا مگه میشه .
فروشنده کابل برق بهش وصل می کنه ، میبینه درش باز نمیشه .
با سوزن درش رو باز می کنه ف یه سی دی هم توش پیدا میشه .
میگه آقا شما که گفتید درش باز نمیشه ، میگم عجب ، من باید از شما بپرسم که توی دی وی دی رایتر نو این سی دی چیکار می کنه .
می خواست واسه م عوض کنم ، گفتم آقا نمی خواد ، پولو پس بده .
فکر کنم اینو باید توی خاطرات روزانه می نوشتم .
دیگه اینو خوندم ، این خاطره هم افتاد یادم :-2-42-:

فال روز(8ارديبهشت-28آوريل) (http://www.forum.98ia.com/post1986094-2.html)
با جواب خودش
http://www.forum.98ia.com/post1986146-8.html

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر
خب من فکر می کنم برمی گرده به شخصیت ایرانی ها که برگرفته از تربیت اونهاست. بخصوص در جامعه ای که مرد ها یاد نگیرند به صرف جنسیتشون دلیل نمیشه که هیچ جایی " نه "نشنوند اون هم از یک (هنوز هم در لایه های پنهان ذهنی اینجور افراد:) " ضعیفه " و فکر می کنند پذیرش خواست و احترام به اراده ی مستقل فرد مقابل نشونه ی شکست اونهاست , چنین موقعیتی باعث ایجاد عقده ی حقارت در افرادی که متاسفانه رشد عقلی و بلوغ فکری و هوش اجتماعی کاملی نداشتند می شه و نتیجه میشه اینی که می بینیم.
به این مساله اضافه کنید نفهمیدن عشق رو ! یک انسان با یک نگرش انسانی عشق رو به عنوان حسی فرا عقلی درک می کنه و حاضره برای حفاظت از معشوقش حتی هستی خودش رو قربانی کنه.کسی که واقعا عشق رو درک کرده حتی حاضر نمیشه تصور آسیب دیدن معشوق رو به خودش راه بده چه برسه از طرف خودش....
عشق یعنی اینکه حاضر بشی به خاطر رضایت معشوق از با ارزش ترین چیزهات بگذری و چه چیزی برای عاشق والاتر از خود معشوق به طور طبیعی هست؟وقتی کسی رو اینقدر خوب و کامل می بینیم که "عاشقش" میشیم,چرا نباید برای اون این ارزش,صلاحیت و اختیار رو قائل بشیم که با اراده ی خودش و حق مسلمش " انتخاب" کنه ؟ این عشقه؟!
پس به این نتیجه ی بدیهی می رسیم که اصلا عشقی در کار نیست.تنها ارضای شهوت و هوسه که چون به بن بست میخوره و پشتش هم انگیزه ی انسانی ای در کار نبوده به ارضای خودخواهی حیوانی تبدیل میشه که از هیچ جنایتی در حق کسی که به اصطلاح ادعای دوست داشتنش رو داره روگردان نیست و حاضره بلایی سر اون بیاره که عقل سلیم اون رو حتی برای بدترین دشمن هم نمی تونه تصور بکنه.
انسانیت!حلقه ی گم شده اینه! زن و مرد هم نداره.باید انسان بود.این مردها از فضا نیومدن.یک زن اونها رو به دنیا آورده.یک زن اونها رو شیر داده و بزرگ کرده و یک زن اونها رو تربیت کرده....و در نهایت یک زن همسرش خواهد شد.یک چیزی این وسط می لنگه... مشکلی که به دست خودمون به وجودش میاریم.در تربیت بچه هامون.در اینکه اونها رو "پسر" خوبی بار میاریم نه "همسر" خوب,نه " انسان " خوب برای جامعه.به خودمون رجوع کنیم.از ماست که برماست....

ستاره ملک
http://www.forum.98ia.com/t299416.html#post2890728

Elnaz
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۱ بعد از ظهر
مواقع بیکاری مدیر سبزک چه میکنه !!! (http://www.forum.98ia.com/post2255548-18.html)

زهراstar_69:-2-38-:

شبنم
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۶ بعد از ظهر
با سلام و احترام به نظر همه دوستان:

منم ،مثل همه شما و خیلی ها در سراسر ایران و یا حتا جهان ،این خبرو که شنیدم بسیار متاثر شدم.خیلی خیلی زیاد.

طوری که احساس کردم :خوش به حال ناصر خان حجازی که لااقل کمی از زندگیشون ثمر دیدند!(من هنوز متاثر و سوگوار مرحوم حجازی هستم!)

اما با این حال معتقدم: اختیار جان انسانها فقط و فقط در دست خداونده.منم مثل بعضی از دوستانی که اینجا نظر دادن حقوق خوندم ،زیادم خوندم!! اما هزگز با اعدام موافق نیستم!

شخصی که مرتکب قتل میشه در سه حالت جون فرد رو میگیره: یا جانی بالفطره است،یا غیر عمد قتل میکنه و یا در حال جنون ادواری ،دائم و یا انی مرتکب این خطای نابخشودنی میشه. قاضی،اولیا ی دم و یا حتی فرد فرد مردم جامعه که خواهان اعدام قاتل هستند همه در سلامت عقل و در شرایط احساسی مجوز قتل یک انسان رو دارن صادر میکنند. اختیار جان انسانها فقط و فقط به دست خداست.شاید و شاید ،یک ده هزارم امکان بدیم ،اون پسر که تا یک هفته پیش قاتل نیود در یک حمله آنی جنون به اینکار ناجوانمردانه اقدام کرده،مسئولیت جون پهلوان درگذشته ما به گردن اونه!اما دین اون رو هم همه ما به عهده میگیریم؟؟؟

همسر نادر محمدخانی رو یادتونه؟ 9 سال در حبس ،استرس و تصور هر روزه مرگ!!یک روز اعلام بی گناهی ، یک روز محکوم به قتل! و بالاخره بخاطر نقص دانش بشر!!!!! بعد از 9 سال عذاب و انتظار مرگ ....به دار آویخته شد.این عدالت نیست.این جنایت زائده!تکرار جنایته!

معتقدم قاتل باید به سختگیرانه ترین روش ممکن به جزای عملش برسه،غیر از اعدام.گرفتن جون انسان در لیاقت و تشخیص هیچ بشری نیست. و این خاص خداونده!

امیدوارم روح فقید روح اله داداشی شاد باشه.

اگه جاي خانواده مرحوم روح الله داداشي بودي حاضر بودي از قصاص قاتل بگذري ؟ (http://www.forum.98ia.com/post2472708-28.html)
farnas

roya jo0on
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۶ بعد از ظهر
ويرايش دوم
از نسخه ي دلم
امروز چاپ ميشود
مشتي که ناگهان
بر عمق زندگي
پرتاب ميشود
کم ياب مي شوم
کم ياب مي شوي
دل ناب ميشود
من مانده ام چطور
نه تو شبيه من
نه من شبيه تن
ما ميرسد ز من
من خواب ميشود

havva7

http://www.forum.98ia.com/t2374-20.html


بغض شیشه ای



دلتنگی مرا

هیچ بارانی نمیتواند
از روی شیشه های مات آه زده ی چشمانم
بشوید




با هر کلام باد
دلم از وحشت سفر
_دلهره های داغ رفتن_
فرو می ریزد...




این آه ناشنیدنی
آخر مرا
بر باد می دهد






ستاره ملک


http://www.forum.98ia.com/t2374-53.html

آرام.د
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
اگه جاي خانواده مرحوم روح الله داداشي بودي حاضر بودي از قصاص قاتل بگذري ؟ (http://www.forum.98ia.com/post2472708-28.html)
farnas


سلام روز به خیر

چه تاپیک خوبی!
به نظر می آد شبنم عزیز هدفش از بنیان گذاشتن این تاپیک صرفاً برگزاری یک مسابقه و نظرسنجی و نهایتاً اعلام برترین پست و اهدای جایزه نباشه، بلکه خواسته از این طریق فرهنگ فعالیت مفید رو در این سایتِ فرهنگی ترویج کنه و فکر کنم با این کارش هوشیارانه و با درایت باز یه تاپیک خوب دیگه رو کلنگ زده :-2-37-:
جالبه قبل این که شبنم این پستی رو که ازش نقل قول کردم بذاره من دقیقاً در نظر داشتم پستی از farnas عزیز بذارم نه این که الزاماً برترین پست باشه از دید من، نه، تو این مدت آشنایی با سایت، پست ها و مطالب زیادی از دوستان مختلف توجهمو به خودش جلب کرد و من واقعاً ازشون درس یاد گرفتم و یا خیلی وقتا موجب انبساط خاطرم شدند و این، کارم رو برای انتخاب یک و یا چند پست خیلی سخت می کنه اما هدفم از گذاشتن پستی از این دوست خوبمون به نوعی تکریم شخصیت ایشونه به عنوان یکی از نمونه ترین کاربرای سایت از جنبه های مختلف، شاید اگه ازم بخوان خاص ترین کاربر سایت رو از دید خودم معرفی کنم با تمام احترامی که برای سایر دوستان خوب این سایت قائلم اما با قاطعیت ایشون رو معرفی می کنم مدت یه ساله که با تفکر ممتاز ایشون از طریق پست های پراکنده ای که می دن آشنام و بارها و بارها بعد خوندن مطالبی از ایشون ، شخصیت خاصشون رو ستودم ؛ قدرت تحلیل بالا، حفظ شأن و حقوق افراد، اظهار نظر محترمانه و به دور از حب و بغض و تعصب بیجا و در عین حال کارشناسانه ( که از تحصیلات بالا و معلومات ایشون بر می آد ) و بارزترینش به نظرم شجاعت بیان در عین حفظ احترام فرد مقابل ، همه و همه خصوصیاتی هستن که از روحی سالم و باطراوت نشأت می گیره که به ایشون منتسب هست .
من نه ایشون رو دیدم ، نه همکلام شدم باهاشون و نه حتی طبق رسم مرسوم درخواست دوستی با هم رد و بدل کردیم و جالبه ایشون هم اصلاً بنده رو نمی شناسه اما این دلایل باعث نمی شه که من خودمو از درس های مفیدی که از طریق پست هاشون ارائه می دن بی نصیب بذارم یکی از مهم ترین اولویتهام تو این سایت مرور پستهای ایشونه
امیدوارم یکی از ثمرات حتمی این تاپیک خوب، شناخته شدن کاربرای فرهیخته ای مثل فرناز عزیز باشه
ممنونم

-نازلی-
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۰۵ بعد از ظهر
چه جالب!

خوب من چون بیشتر تو بخش کتاب میام و خاطره نویسی... از خاطره نویسی خیلی پست های قشنگ یادمه. حتی یکیش که از نیلو بود رو تو کامپیوترم ذخیره کردم...میرم می گردم..میام میذارم...

NAVA22
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۵۷ بعد از ظهر
يك دوستي در دوران دانشجويي داشتيم كه ...خيلي با خدا بود بسيار فهميده و عاقل و مودب و دوست داشتني اكثر بچه ها عاشقش اخلاقش بودن.....از لحاظ اقتصادي آدم ضعيفي بود.تيپ و ظاهر بسيار معمولي داشت..در كل دوران دانشجويي فكر كنم حدود 5 دست لباس عوض كرد.ولي هيچ كدوم اين موارد باعث نمي شد كه ذره اي از احترام بچه ها نسبت بهش كم بشه..يك روز با تعدادي از دوستان دانشگاه برنامه ريزي كرديم كه برويم جاده چالوس ...توي خيابان فاطمي يك رستوران سنتي بود كه پاتوقمون اونجا بود..قرار شد اول بريم اونجا و بعد بزنيم به دل جاده...سروقت همه اونجا جمع شديم و بعد از مدتي آماده رفتن شديم...
خوب همه وسيله داشتند... اين دوست ما هم وسيله نداشت .ولي قرار شد كه من و دونفر ديگه از بچه ماشين بياريم و بقيه رو هم سوار كنيم..در بين ما هم يك دختري بود به اسم بيتا ...كه با برادرش اومده بود...بچه خوبي بود ولي خيلي از خود راضي و لوس بود...ظاهرا" بيتا خيلي سعي داشت كه رابطه اش رو با امير نزديك تر كنه ...ولي از آنجا كه امير اعتقادات خاص خودش رو داشت ...(اينو با شناختي كه خودم داشتم ميگم)يا اينكه به هر دليلي از بيتا خوشش نمي اومد...علاقه اي به اين امر نشون نميداد..بگذريم ...
از در رستوران كه بيرون اومديم بيتا به امير گفت بيا بشين توي ماشين من...امير هم به من و من افتاد...
من ديدم كه زياد مايل نيست گفتم : بيتا اگه اجازه بدي من با امير يك كار واجب دارم ميخواهيم توي راه صحبت كنيم...بيتا چپ چپ من رو نگاه كرد و چيزي نگفت...اميربه همراه سه تا ديگه از بچه ها نشستن توي ماشين من و حركت كرديم...البته اون موقع من ماشين نداشتم و ماشين بابا رو كش ميرفتم!
نزديك كرج بوديم كه ماشين يك دفعه به تر تر افتاد و خاموش شد...شانس اورديم كه سرعتم كم بود و تونستم بكشم به كنار جاده...بيتا كه پايش رو گذاشته بود روي گاز و خيلي از ما جلو بود...
يكي ديگه از بچه ها به اسم فرشاد زد و بغل و گفت چي شده گفتم نميدونم يك دفعه خاموش شد...
گفت خوب حالا چيكار كنيم ؟ گفتم ما كه هرچي ور رفتيم درست نشد بايد زنگ بزنم امداد خودرو ...
در بين بيتا زنگ زد و گفت من اول جاده هستم ..شما كجاييد؟ گفتم ما شينم خراب شده ...گفت فرشاد اونجاست؟ گفتم :آره ..گفت ببين اگه درست نشد فرشاد و امير رو بفرست بيان ..اونا كه كاري ازشون بر نمي اد ...حداقل روزمون خراب نشه به خاطر ماشين تو...
گفتم باشه و قطع كردم...به بچه ها جريان رو گفتم ..امير گفت كه من با تو اومدم..هر جا تو باشي من هم همونجام...خلاصه زنگ زديم امداد خودرو ...بعداز يك ربعي رسيد ...ماشين رو نگاه كرد و يك مقدار باهاش ور رفت و گفت : آقا قطعه كامپوترش سوخته...گفتم خوب بايد چيكار كنيم: گفت بايد بريد نمايندگي...
قرار شد ماشين رو بكسل كنه...من به فرشاد گفتم :بچه ها رو يجوري سوار كن ببرشون ...منم كه ميرم نمايندگي...روز اينا خراب نشه...دو تا از بچه ها توي ماشين فرشاد جا شدند و رفتند من و امير و يكي ديگه از بچه به اسم شهرام مونديم...خلاصه ماشين رو بكسل كرديم كه ببريم كرج...چون نزديك تر بود..خلاصه تا رسيديم نمايندگي و كلي معطلي و خواهش و من بميرم و تو بميري...ماشين رو بردند واسه تعمير..
تعويض قطعه هم 200 هزار تومن آب خورد...تازه ماشين گارانتي بود...
من پول كم آوردم مجبور شدم زنگ بزنم به بابا كه با آژانس برام پول بفرسته...
خلاصه يك ساعتي هم اونجوري معطل شديم...شهرام بنده خدا تنهايي برگشت تهران و لي امير با من موند...
در همين بين يك اس ام اسي براي امير از طرف بيتا اومد كه با حالت مسخره گفته بود چالوس خوش ميگذره؟؟لگن سوار شدن اين دردسر ها رو هم داره ديگه!
به امير خيلي برخورد...به من نشون دا د و گفت تورو خدا نگاه كن اين دختره لوس چي نوشته!
در جواب بيتا نوشت: هر چيزي معرفت ميخواد ...حتي ماشين سوار شدن هم معرفت ميخواد...
من حاضرم از اينجا تا خونه پياده برم ولي با ادم بي معرفت همسفر نشم...
خلاصه ماشين درست شد و ما ديگه نرفتيم تو جاده از همونجا برگشتيم خونه...
روز بعد كه رفتم دانشگاه ...امير رو توي محوطه دانشگاه ديدم و شروع كرديم به صحبت و بچه ها كلي سر خراب شدن ماشين به ما خنديدند و تيكه مي انداختند ..
تا اينكه بيتا اومد و با عصبانيت برگشت به امير گفت: توفكر كردي كي هستي كه با من اونجوري صحبت ميكني...بچه گدا...وشروع كرد به زدن حرف هايي كه مستقيم وضعيت مالي امير رو زير سوال برد...
همه بچه ها ناراحت شده بودن...امير با متانت همه رو گوش كرد...
وقتي بيتا همه حرف هاش رو زد و خالي شد...امير برگشت بهش گفت: همه اين ها رو گفتي...بهم توهين كردي عيبي نداره..فقط دوست دارم بدوني كه دنيا مثل يك چرخ و فلكه...يك روز اون پايين پاييني و يك روز بالاي بالا...پس بهش اعتماد نكن..و مغرور نشو..اما چيزي كه در اين ميان نقش اساسي داره معرفته...كه تو نداري..معرفت...معرفت...اينو گفت و جمع رو ترك كرد...
رو كردم به بيتا و گفتم كار درستي نكردي! همه هم تاييد كردند...بعد از اون جريان امير ديگه توي دانشگاه با جمع ما همراه نشد و خود به خود اون جمع از هم پاشيد...ولي امير با من و يكي دو نفر ديگه همچنان بيرون از دانشگاه دوستي داشت...حالا بخوام بقيه اش رو بگم خيلي طولاني ميشه...از پشيماني بيتا و 10 برابر شدن علاقه اش به امير و ... كه اگه بخوام بگم سوژه داستان خوبي ميشه...
اما از امير بگم كه چند روز پيش با يكي از بچه هاي دانشگاه رفتيم ديدنش توي يكي از شركت هاي دولتي بسيار معتبر...چرخ روزگار اين بار با امير خوب تا كرده...با اين سن كم مدير طرح و برنامه شركت به اون بزرگي شده با حدود 29سال سن...و ازدواج كرده..يك پسركاكل زري هم تا چند ماه ديگه به خانواده اش اضافه ميشد...در خلاصه كلام خوشبخت شده بود...ولي همچنان همون امير بود ...با يك لباس ساده و كت و شلواري معمولي...بعد از اينكه از شركتشون اومديم بيرون داشتم به اون چرخ و فلكه فكر ميكردم...همون كه يك روز آدم رو مي بره بالا و يك روز....

رابین هود. خاطره نویسیhttp://www.forum.98ia.com/t119094-460.html#post2223346 (http://www.forum.98ia.com/t119094-460.html#post2223346)



دوست دارم خاطره بنويسم...
ولي همچنان مانده ام كه از چه بنويسم...
از روز هاي تكراري...؟
از خستگي هاي مفرط يك روح؟
از دلتنگي هاي يك آدم؟
از نصيحت هاي روزانه آدم ها؟
از جانماز آب كشيدن يك آدم عوضي؟
از كنايه هاي.......
از خوابيدن و بيدار شدن...خوردن و نوشيدن؟
از رياكاري هاي دوستان؟
از مال مردم خوري هاي يه مشت آشغال ؟
از ترسو بودن يه آدم پست كه به زير دستش رحم نمي كنه؟
از چاپلوسي هاي يه مشت بادمجان دورقاب چين؟
از اونايي كه سال تا سال يه مسيج نمي دن ولي تا كارشون
پيشت گير ميكنه...روزي 10 دفعه بهت زنگ ميزنن؟
از رئيسي بگم كه وقتي بهش ميگن كارمندت تصادف كرده و تو بيمارستان بستريه
نميگه حالش چطوره...ميگه كي مياد سركار!!
هيچي نگم بهتره...
از اون احمقي كه هنوز بلد نيست درست حرف بزنه
وچون يه مدرك آبدوغ خياري گرفته فكر كرده خيلي آدمه...
يه آبدارچي 30 ساله رو جلوي چند نفر ديگه تحقير مي كنه؟
اين يكي رو طاقت نياوردم و بهش گفتم...
بهش گفتم: الاغ، تو رفتي درس خوندي زحمت كشيدي..مهندس شدي...
بي شعور دقت كن..مهندس شدي...ولي آدم نشدي..ومدرك دليل شعورو فرهنگ و انسانيت نيست ...
اينا بايد تو ذات آدم باشه..تو تربيت خانوادگي آدم باشه...مدرك داشتن دليل برتري انسانها نيست....
پيغمبر تو كه سواد نداشت..مهندس نبود..پس تو الان از اون برتري؟
هيچي نگفت...دقيقا" مثال خري كه به نعلبندش نگاه ميكنه ..هاج واج مونده بود...آخه واسه خودش
مثلا" جزء نخبه هاي اين مملكته...
5 دقيقه بعد مديرمون منو خواست...كلا" در طول سال من يكي دوبار بيشتر نمي بينمش...
حاجي مون هم اونجا بود...بهم اشاره كرد...يعني كلنجار نرو...يعني زبون درازي نكن...
يعني مثل ببعي سرتو بي انداز پايين و بگو بع...بع.
.يعني جون من بيخيال شو...
حاجي خيلي برام عزيزه....
ديدم اون زباله هم اونجاست..مديرگفت : جريان رو تعريف كن...
گفتم براش....همه رو ...بي كم و كاست...ديد نميتونه به من جواب منطقي بده ...
ميدوني در جواب چي گفت؟ گفت تمام اين حرف هاي شما درست...ولي اين دليل نميشه كه
شما كه قراردادي هستيد به يه كارمند رسمي ما اين حرف ها رو بزنيد...و ايشون رو ناراحت كنيد...
حاجي مون هم در جواب گفتند: ببخشيد آقاي .....اين كارمند شما براي شما تخم دوزرده ميكنند؟
و مدير همچنان به حاجي خيره شد....مثل خري كه....
اين قضيه اولين بار نيست ها ...بارها اتفاق افتاده..
اينم يه فقره....خود برتر بيني يه فقره...
ديگه از كي بگم...
ولش كن...همون هيچي نگم بهتره...

رابین هود. خاطره نویسی http://www.forum.98ia.com/t119094-240.html#post1951078


[آقا جسارته ها ولی میشه از خودمون باشه؟!

شبنم: آره عزیزم میشه مشکلی نداره

سمن ناز
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۲۶ بعد از ظهر
این داستاننش جالب بود برام
http://www.forum.98ia.com/post1138784-1.html

پاسارگاد
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
آخی!:-2-30-:چقد گناه داشتی دلم سوخت!

ببین به نظر من راه حل این مشکل فقط به دست خودته.منم زمانی اینطوری بودم اما با ورزش اعتماد به نفسم بیشتر شد.الان احساس بهتری دارم.
از طرفی باید یاد بگیری از احساساتت نترسی و کم نیاری بلکه باهاشون رودررو بشی و نظارت وکنترلشون کنی.
مثلا این راه حل مورد علاقه منه,امتحانش ضرری نداره:

1-از محیط فاصله بگیر: سعی کن از هر چیزی که عصبیت می کنه دوربشی,دقت کن!منظورم فرار از موقعیت نیست! تو چون کمی حساستر از دیگران هستی باید به ذهنت فرصت بدی تو خلوت با احساسات منفی ات کنار بیاد.مثلا برو تو اتاقت..یا از خونه برون بیرون.....حالا نری معتادشی تو جوب بخوابی ها!منظورم روز بود.:-2-43-:

2-به سرگرمی مورد علاقه ات برس:موسیقی گوش کن,ریلکسیشن انجام بده کتاب بخون.یه کاری کن که حواست از موضوع پرت شه.من معمولا با این مرحله از بحران کاملا رد میشم.در حقیقت 90% مواقع وقتی از اتاقم بیرون میام اصلا فراموش کردم بحثی در کار بوده و حتی شاید درباره موضوعی شروع به شوخی و خنده کنم !(اینجور موقع ها ممکنه اطرافیانت با اخم وتخم بهت چشم غره برن که احتمالا تو رو دوباره یاد بحث می ندازه ولی اگه آروم باشی حتی اینم خنده داره!چون باورت می شه که هیچی واقعا ارزش هدر دادن عمر با ناراحتی رو نداره!)

3-خودتو رها کن و تصمیم بگیر ببخشی و فراموشش کنی.الان روانشناسا به نتیجه ای رسیدن که همه مذاهب پیش از این توصیه کرده بودن.وقتی که می بخشی بیشتر به خودت وسلامتی ات لطف می کنی تا به طرفت. پس به خاطر خودت گذشت رو یاد بگیر.قبول دارم خیلی سخته....

4-به ذهنت دستور بده:دیگه نمی خوام راجع به این موضوع فکر کنم!گذشته ها گذشته و الان کاری از دست من براش بر نمیاد.نه می تونم حرف طرف رو به دهنش برگردونم ونه اتفاق افتاده رو عوض کنم.اما آینده روبه رومه! امید وار باش! همیشه نقطه روشنی هست!تو میتونی با پیشرفت وموفقیت انگیزه اتو به دیگران نشون بدی.مطمئن باش متوجه اشتباهشون میشن.

5-کتاب آیین زندگی دیل کارنگی رو بخون.

آهان یه چیز دیگه:

6-احساسات منفی تو به یک روش امن تخلیه کن!میتونی به کیسه بکس مشت بزنی,شعر بگی,احساساتت رو در قالب نامه,داستان یا همین طوری رو کاغذ بیاری(البته توصیه میکنم بعدا از بین ببریش چون همون طوری که نوشتن ذهنت رو تخلیه می کنه خوندن دوباره مشکلاتو به ذهنت تحمیل میکنه پس هیچ وقت دوباره نخونش,یه جوری از بین ببرش که انگار داری اون احساسات منفی رو نابود میکنی:تیکه پارش کن یا بسوزونش!_حالا آتیش نگیری یه وقت ها!) می تونی بری یک جایی دور از آدما داد بزنی...یا حتی بالشتت رو کتک بزنی...... همه اینا انرژی منفی ات رو از بین میبره.فقط مراقب افراط و تفریط باش!:-2-15-:
موفق باشی:-2-40-: (اگه چیز دیگه ای یادم اومد باز مزاحم می شم!امید وارم کمکت کرده باشم.)

و خدایی که در این نزدیکیست.........



در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t165276.html

سمن ناز
۲۵ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ بعد از ظهر
این متن نوشته سجاد یا همون tyler darden (http://www.forum.98ia.com/member45731.html) در خاطره نویسی
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
اینم لینکش:
http://www.forum.98ia.com/post2910152-8048.html

از رابین هود این پست
به نام خداوند بخشنده مهربان
................................
امان از راه بي عابر...
امان از شهر بي شاعر....
امان از روز.. بي.. روزن...
امان از اين همه رهزن...
امان از باد بي باده....
امان از سرو افتاده....
امان از تيغ بي دردان...
به جاي بوسه....بر.. گردن...
امان از سايه ي ..بي سر...
بر اين درگاه درد آور....
امان از نا تمام تو....
امان از ناتمام ...من...
امان از روز بي رويا....
امان از شام ...مرگ آوا....
امان از جاي صد دشنه...
ميان چين پيراهن....
امان از ...شعله ي آخر...
هجوم ..باد و خاكستر....
كه از پروانه ي پر پر...
اجاق شب نشد روشن....
ببار اي خوب ديروزي...
بر اين بازار خود سوزي...
كه اين غم خانه ي بي ...مي...
ندارد ...جام مرد افكن...
ميان گفتن و خفتن....
ميان ماندن و رفتن....
امان از.....

من دارم تو آدمك ها مي ميرم ...
تو برام از پريا قصه ميگي؟
من توي پيله وحشت مي پوسم...
برام از خنده چرا قصه ميگي؟

اینم لینکش
http://www.forum.98ia.com/post2945519-8208.html

+Lily
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر
سه شنبه ...

شنیدن خبر فوت یکی از همسایه های قدیمی که نسبت دوری هم باهامون داشت منو برد به گذشته ها ... خدا رحمتش کنه...

خاطرات کودکی ...

کودکی من توی یه کوچه ی بن بست سپری شد. یه کوچه با خونه های تو در تو و آدمای صمیمی. سر کوچه اکبر آقا و گوهر خانوم بقالی داشتن. روبروشون سید هاشم که پدر شوهر خواهرم بود بستنی فروشی داشت. کنارش آقا رضا اینا بودن که یه دختر به اسم لیلا داشتن. یه بار سر همین تشابه اسمی مادرآقا رضا وسط کوچه خوابوند زیر گوش من ! بعدش که فهمید اشتباه کرده چقدر شرمنده شد پیرزن. یه پسر سربراه و اهل به اسم ابوالفضل هم داشتن. کنارش زهرا خانوم اینا بودن که فضول محل بود و عادت روز و شب مون زدن زنگشون و در رفتن بود. از قضا دختر شم ته کوچه خونه داشتن ! دیوار ته کوچه مال خونه ی اونا بود . همون که از لج خانومای محل بزرگ روش نوشته بودن " زن کوچه نشین عروس شیطان است " ... کنار زهرا خانوم اینا روبروی ما اوس ممدعلی بود. مرد خوش خلق محل که صفای محل بود. مرغ و خروسم داشت ... کلی از فیلم عروسی داداشم صحنه ی رقصیدن اونه و چقدر هر بار سر دیدنش می خندیم. خدا رحمتش کنه. کنارش احترام بود که بچه دار نمی شد ، شوهرشم گذاشته بود رفته بود جاپون ! بغلش آقا باقر اینا بودن با زنش - اسم زنش یادم نمیاد ولی یه دختر بی ادب و ننر داشت که من اصلا آبم باهاش توی یه جوب نمی رفت فکر کنم اسمش سمیه بود یه پسرم داشت به اسم ابوذر - بغلش لیا خانوم بود که به تمیزی تو محل معروف بود. دختر ش اسمش هما بود و همیشه یواشکی ما رو می برد طبقه دوم خونه شون که مال مهمونا بود رو نشونمون میداد. ما هم چه ذوقی می کردیم. .. اون وسط ته کوچه که کبری بود دختر زهرا خانوم! بعدش سمت ما اول اعظم خانوم اینا بودن که کلی منو مسخره میکرد و تو بچگی بهم می گفت سیاه ! بعدشم خدا به خودش یه دختر سیاه سوخته داد و کلی دلم خنک شد. کنارش باش خانوم بود که زمین داشتن و برامون صیفی جات می آوردن همیشه .پسراش رکورد آروغ زدن رو تو محل داشتن !!! بغلش یه خانومه بود اسمش یادم نمیاد ! فامیل احترام بود بچه دار نمیشد اونم رفت یه دختر و پسر از پرورشگاه آورد و بزرگ کرد. دخترش الهام خیلی لوس بود . پدر من رو در می آورد برم بهش درس بدم... الان جفتشون ازدواج کردن. کنارشون ما بودیم. کنار ما عفت خانوم بود که زیاد ازشون یادم نیست و بغلیش که از اونم چیزی تو ذهنم نیست
اسمشونو نوشتم که تا فراموشی بیشتر از این سراغم نیومده یه یادی ازشون کرده باشم.
خیلی کوچه ی باحالی بود. خیلی همسایه های باحالی بودیم. یادمه 4 شنبه هر هفته زنهای محل جمع میشدن خونه سمیه اینا آش می پختن و میخوردن.
یادمه هر روز جلو در خونه یه نفر یه کپه سبزی ، لوبیا ، باقالی و... پخش میکردن و بی توجه به غر غر مرداشون می شستن پاک کردن و از هر دری حرف زدن
یادمه مثل چی از این داداش بزرگم می ترسیدم گیر میداد روسری سرت کن برو کوچه یا کلا نرو !
یادمه همین مش اکبر خدا بیامرز که امشب خبر فوتش رو شنیدیم ؛ پسر کوچیکش اسمش عباس بود و من چقدر ازش بدم می اومد چون تو عالم بچگی هی می گفت لیلا زن منه ! بعد چون خرفت بود من ازش بدم می اومد هی حرص می خوردم که چرا مهدی پسر اوس ممدعلی این حرف رو نمی زنه . بچه بودیماااااااااا ... یادش بخیر . مهدی قلبش مریض بود. خواهرم چند سال پیش دیده بودتش که گویا قلبشو عمل کرده بود.
پارسال روز عاشورا رفتیم محل قدیمی. یه امامزاده داشت رفتیم اونجا. برگشتنی رفتیم کوچه بچگیامون. من و مینا و خواهر بزرگم بودیم بعدش داداشم هم بهمون پیوست. چند تا از همسایه ها هنوز همون جا بودن. خونه ما رو کوبوندن و 4 طبقه جاش ساخته بودن. رفتیم دو قلوهای ابوذر رو دیدیم. مل که رفتیم یه ذره بچه بودا خودش... بعدش رفتیم خونه همین مش اکبر ... خدا رحمتش کنه آلزایمر گرفته بود. خاطرات 20 سال پیش رو یادش بود ولی حافظه کوتاه مدتش مشکل دار شده بود. سر هر 5 دقیقه از ما می پرسید " گفتید کدومتون شوهر کردین ؟ " خدا رحتمش کنه ... امشب با شنیدن خبر فوتش واقعا ناراحت نشدم. هر کدومشون که فوت میکنن انگار یه گوشه از خاطرات کودکیم پاک میشه . اول مامان بزرگ ابوالفضل . بعد اوس ممدعلی حالا این... خدا همه شونو بیامرزه .
هنوزم شبا خواب اونجا رو می بینم. خواب بازیای کودکی مون . گوشه بازی .. بالا بلندی... قایم موشک. خواب کوچه باغی . ..
نمیدونم بچه های الان وقتی بزرگ بشن از این رویاهای شیرین دارن یا نه ؟ نمیدونم. حتما دارن دیگه

یاد همه اون آدما بخیر ...

حاضرم چند سال از عمرم رو بدم و فقط یه ساعت برگردم به اون روزای خوب و بی دغدغه. روزایی که بزرگترین دغدغه ام پیچوندن داداش بسیجیم بود ... یادش بخیر مدرسه یادش بخیر امامزاده عباس امامزاده سید رضا ... یادش بخیر همه شون...

دلم خیلی خیلی برای اون روزا تنگه ...

خدا بیامرزدتت مش اکبر :-2-39-:


شبنم

خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-863.html#post3023948)



عکسای مراسم عروسی پرنس ویلیام و کیت مدیلتون رو هرچی می گردم پیدا نمی کنم
مراسم واسه 9 اردیبهشت بوده ولی تاپیکش رو پیدا نمی کنم
مرسی الهه جون :-2-40-:
اشتباه از من بود ، باید می گفتم اونی رو که شبنم استارترش بود میخوام
که همزمان با مراسم عکسا رو هم میزاشت

elahe70
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر
http://www.forum.98ia.com/post856718-1.html

پیش درآمد

در طول زندگی هر انسانی که از موهبت بزرگ « روح سالم » برخوردار است قطعاً زمان هایی پیش خواهد آمد که در آن به ارزیابی خویش و سبک و سنگین کردن اعمالش بپردازد؛ در این مواقع برای چنین انسانی چندین حالت متصور است: یا از عملکرد خود راضی است و از این جهت بر خود می بالد ، یا نسبت به آنچه که کرده بی تفاوت است ، یا قصورش را توجیه می کند و یا بدتر از همه این که از خود ناامید می گرددو یا...
شما دوست عزیز نودهشتی ! از کدام دسته اید؟ و یا امیدوارانه تر این است که بگوییم دوست می دارید جزو کدام دسته قرار گیرید؟

و اما این تاپیک:

یه فراخوان برای جلب مشارکت شما دوستای گل نودهشتی برای یه سرمایه گذاری که اگر خدا خواست و به بار نشست، عایدی اش به جیب شما و بعدها به جیب فرزندان شما واریز بشه .
ما اعضای این سایت توی مجال های پیش اومده ، در مدح ارزش ها و ذم ضد ارزش ها کلی بحث کردیم ، تاپیک های نظری زیادی خلق شدن و توشون بحث های مفیدی هم ارائه شد ؛ اما این که چه اندازه در زندگی عملی مون این حرف های زیبا رو جامه ی عمل پوشوندیم : خدا عالمه و البته خودمان !
اصولا هدفمون توی این تاپیک این نیست که کسی را به پای محاسبه بکشونیم چون اصلاً خودمون رو در این مقام نمی بینیم : هدف ما از بازکردن این تاپیک دعوت از شما دوستان گل نودهشتیه که بیایید با هم در یک محیط دوستانه و پر شور مشق عشق انجام بدیم و خوبیها رو تمرین عملی کنیم ، شاید از این رهگذر ، واژه های زیبایی را که می روند تا در زندگی مان کمرنگ شوند دوباره زنده کنیم و طراوت بخشیم.

شاید در سایه ی لطافت روحی که بدست میاد ؛ یادمون بیفته که ما همان مصداق این شعر زیبای حافظیم که :

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

و چشم خیره ی دیگر مخلوقات رو که تلاش ما رو در به مقصد رسوندن این امانت سنگین به نظاره نشسته اند متوجه خود ببینیم و به تکاپو بیفتیم.

در اینجا یه نکته باید ذکر بشه و اون هم اینه : ما این راه رو با علم به شرایط موجود جامعه و اشراف بر کم و کاستی های بر سر راه، پیش رو گرفتیم و اعتقادمو ن اینه که " شاید پر و بالمان سخت بسته باشد اما می ارزد که شانس مان را برای پرواز امتحان کنیم . "

و اما طرح خام شیوه ی این تمرین:

قرار بر اینه که برخی ارزشها رو در قالب یک سری سوال های عملی مطرح کنیم ، بعد از شما دوستای گل دعوت میشه که در زندگی روز مره تون به آن پاسخ بدید و نتیجه رو در همین تاپیک ارائه بدید
سوالات زیادی در نظر گرفته شده و در فواصل زمانی معین یکی از این سوالات رونمایی می شه و زمانی برای پاسخ دادن به اون در نظر گرفته می شه . سعی شده هدف ها یی که در هر سوال گنجانده شده ، " رفتاری " تعریف بشه که پاسخش هم یک رفتار باشد.

برای ملموس تر شدن قضیه چند نمونه از این سوال ها رو براتون مثال می زنیم :

ـ چه کاری انجام دادید که تو نستید یک فرد خردسال یا کهنسال خانواده ( و یا اطراف تان ) را خوشحال کنید؟ ( زمان پیشنهاد شده: 15 دقیقه )
ـ از چه کاری صرفنظر کردید که تونستید 15 دقیقه زمان برای نرمش در همون محیط داخل خانه دست و پا کنید ؟
ـ چند دقیقه طول کشید که آخر شب یک برنامه ریزی مختصر اما واقع بینانه برای روز بعد خود تنظیم کنید و یا چند دقیقه طول کشید تا کارهای امروزتون رو مرور کنید و ببینید چند درصد از برنامه ای که برای امروزتون چیده بودید محقق شده ؟
ـ زمانی که عصبی یا غمگین بودید چه کاری انجام دادید که موجب تغییر موقعیت شد و حال و هواتون تغییر کرد در نتیجه رفتار غیر معقولی از شما سر نزد؟
ـ چه کار متفاوتی انجام دادید که تنوعی در زندگی روزمره تون ایجاد کرد ؟
.
.
.
و سوالاتی از این دست که در یک فهرست قرار گرفتن . اما قرار بر اینه هر دفعه ففط روی یکی از آنها تمرکز بشه و بهشون جواب بدیم . البته این فهرست بسته نشده و شماعزیزان هم می تونید سوالات مناسبی که به نظرتون می رسه رو به طور خصوصی اطلاع بدید تا روشون کار کنیم .
لازمه بدو نید برای این تاپیک قالب ثابتی در نظر گرفته نشده و دوستان عزیز می تونن در مورد طرح سوال ها ، شیوه ی اجرا ، طریقه ی ارزیابی جوابها ، نام تاپیک و...نظرشون رو بگن تا پویایی و خلاقیت تاپیک حفظ بشه .
و نکته دیگه این که پشتوانه ی ما در پیشبرد این تاپیک عزت نفس و شعور مخاطبان اون خواهد بود و هم چنین همت و اراده ی این عزیزان.

این تاپیک قرار نیست به یک شخص نسبت داده بشه که اگر خدای نکرده هدف آن تأمین نشد کسی رو زیر سوال ببریم بلکه تاپیک متعلق به همه ی نودهشتیا ست و محصول تلاش و اراده همه شما عزیزان و انشاء ا... خود نیز سلامت خود را تأمین خواهد کرد.


پیشنهادات و نظرات شما را در مورد این تاپیک با دل و جان می پذیریم



پ. ن 1.: انحراف ممنوع حتی شما دوست عزیز :-2-27-:
پ. ن2 : از دوست عزیزم بابت ایده عالی اش سپاسگذارم :-118-:

elahe70
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ قبل از ظهر
شبنم

خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-863.html#post3023948)


چنتا سوال دارم :-2-15-:
چطور میشه آدرس مستقیم پست رو گذاشت ؟ :-2-31-: یعنی فقط لینک پست تنها رو گذاشت
عکسای مراسم عروسی پرنس ویلیام و کیت مدیلتون رو هرچی می گردم پیدا نمی کنم
مراسم واسه 9 اردیبهشت بوده ولی تاپیکش رو پیدا نمی کنم
پستای اونو میخوام

خانومی اون گوشه سمت چپ نوشته لینک مستقیم .،کنارش هم یه شماره اس .لینک اون شماره رو بذار :-2-40-:

اینا امیدوارم همونی باشه که می خوای :
http://www.forum.98ia.com/t255158.html
http://www.forum.98ia.com/t199261.html
http://www.forum.98ia.com/t200370.html

شبنم
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ قبل از ظهر
اشتباه از من بود ، باید می گفتم اونی رو که شبنم استارترش بود میخوام
که همزمان با مراسم عکسا رو هم میزاشت

آره یادش بخیر :-2-22-:

این بود

http://www.forum.98ia.com/t199313-9.html

پاسارگاد
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۷ قبل از ظهر
همانطور که اکثریت متفق القول هستند عشق فقط زندگی رو آسون می کنه. یعنی تو اگر عاشق بشی می تونی طرف مقابلت رو بهتر همراهی( یا تحمل) بکنی. اما برای شروع یه زندگی که قراره به امید خدا همه باقیمونده عمرت رو شامل بشه مهمتر از عشق چیزای زیادیه که دوستان هم گفتند. در واقع مثل یه دارو می مونه که باید یه چیزایی به یه اندازه خاصی توش باشه تا بتونه اثر گذاری لازم رو داشته باشه یا در واقع افاقه کنه!
و

واسه ازدواج تلاش و پشتکار و انگیزه و همّت و امید و کوشش لازمه

واسه تمامِ اون بالایی ها هم

عزم و اراده

اما عشق این وسط چه کاره ست؟

عشق موتورِ حرکتِ عزم و اراده ست.

باید عشق رو در مسیرِ اراده و تحرّک قرار بدیم

اون وقته که بی پولی و دربه دری و خونه به دوشی و قرض و وام و خونهء اجاره ای و ....
هزارتا مصیبتِ دیگه هم که تویِ کار باشه
نمیتونه جلویِ اراده و همّت و پشتکار و انگــــیـــزهء ما رو بگیره

عشق مهمه
اما عشق فقط یه موتورِ حرکت دهنده س!!

**


هر دو در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t158122.html



سال 80پایان دوره راهنمایی..... شور وشوق دبیرستان شیطنت وشیطنت و شیطنت

سال 81بازم دبیرستان اما با استرس ...... درس ودرس و درس .................خسته ام خیلی ....... ناامید ..... دلم لواشک میخواد

سال 82 باز دبیرستان بازم درس بازم استرس ..... عشق .... شور ........ حس خوبیه .... یه ارامش .... تاابد؟؟؟؟؟

سال 83 تلخ تلخ تر از زهر ..... ..... ترس .... گریه .....استرس

سال 84 عالی .... زیبا .... درک حکمت خدا ..... ثمره صبر ..... دعا پدر ..... خوشبختی .... دوست داشتن و وصال ... تجربه ی یه حس نو .... شاید رفتن به راه درست .....دوسش دارم خیلی .....کنکور پر !!

سال 85 یه سال با او .....رویایی .... خوب... اروم .... تکامل احساس ......

سال 86 ثمره زندگیم .....عشق زندگیم ...... پسرم

سال 87 کار وکار وکار .....................

سال 88بازگشت .... وشکر خدا

سال 89 بازگشت دوباره !!!!.....اشنایی با 98 یا ....اعتیاد به 98 یا .... دوستای نودهشتیم و....


سال 90 شاید یه تولد برای من


در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t165059.html#post1752274

به خاطر خلاصه نویسی مفیدش این اخری رو انتخاب کردم :-2-38-:

+Lily
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۶ بعد از ظهر
به مامانم میگم منم بفرستین اونور درس بخونم شاید هری جونم چشمش منو گرفت:-2-06-:
اه حوصله م سر رفت بابا این چه عروسیه؟:-2-43-:زیادی خشکه و ابهت داره:-2-43-:
بعد از مراسم شاه و فرح این ببزرگترین مراسم ازدواج شاهانه س:-2-37-:
چه عروس کم خرجیه...نذاشته کلیسا رو گل بارون کنن به جاش درختای یه جای دیگه رو کندن آوردن تو کلیسا:-2-37-:
دیروز که مستندش رو میدیدم داماد بیچاره کلی مو رو سرش بود حالا امروز بدبخت هنوز وارد زندگی نشده همه موهاش ریخته:-2-06-:بدبخت فهمیده چه کلاهی سرش رفته:-2-31-:

زیر 18 سال نگاه نکنن فیلم داره خصوصی موشه:-2-35-:

اصلا فکرشو نکن که راه نداره...ما حرفامونو زدیم باهم:-2-43-:
حدود 45 نفر تا حالا دستگیر شدن که یا از مخالفین سلطنت بودن یا زیادی آب شنگولی خوردن:-2-38-:

آی توهین به شاهزادم نکن ها:-119-:...قراره منو پرنسس کنه:-2-06-:لیلی راش دوره من نزدیکترم:-2-06-:
شبنم اینجا همه بالای 18 بیدن:-2-06-: اونجا هم که این حرفا معنی نداره:-2-06-:

ما انقده هری هری کردیم آخرش این خواهر کیت خودشو چسبوند بهش:-2-43-::-119-::-2-33-::-2-30-:
خاک وچومممممممممممممممم بوسه ی دوم....سنت شکنی:-2-06-:


Real Love
مراسم عروسی سلطنتی 2011 (http://www.forum.98ia.com/t199313-8.html)

کلا بیشتر پستای اون تاپیک رو دوست دارم
ولی خُب پریسا چون تصمیم اکید گرفته بود که پرنس هری رو قسمت خودش بکنه بیشتر از بقیه تو یادم مونده بود

+Lily
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
بهنوش مسابقه ی وبلاگا هم هست
چون منم میخواستم از وبلاگ بزارم ، شبنم گفت دور بعدی

الان فقط پست انجمنا ، اونم به جز بخش کتاب

پاسارگاد
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر
بهنوش مسابقه ی وبلاگا هم هست
چون منم میخواستم از وبلاگ بزارم ، شبنم گفت دور بعدی

الان فقط پست انجمنا ، اونم به جز بخش کتاب

درسته . در تایید این دوست عزیزمون . دوستان:
مطالبی که در وبلاگ ها یا گروها و همینطور پست اول تاپیکا می بنید جز این مسابقه به حساب نمیان
پست اول تاپیکا جز مسابقه بهترین تاپیکا ست:-2-38-:پس پست بهی و الهه ( مشق عشق ) رو با عرض شرمندگی نمیتونیم بپذیریم ایشالا برای مسابقه بهترین تاپیکا:-2-40-:

Behnoush
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر
بهنوش مسابقه ی وبلاگا هم هست
چون منم میخواستم از وبلاگ بزارم ، شبنم گفت دور بعدی

الان فقط پست انجمنا ، اونم به جز بخش کتاب

من فک کردم هر چی جز بخش کتاب:-2-35-: ببخشید:-2-35-: پس اون پست بالاییم حساب نیس همینجوری بخونین قشنگه:-2-35-: شبی لیلا پاکش کنم؟:-2-38-:

شبنم
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
آره عزیزم اونا رو تو بخش جدا میذاریم که پستای وبلاگا هم دیده شه

ویرایشش کن :-2-37-:

شبنم
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ بعد از ظهر
من روزه نمی گیرم
ولی خیلی دلم می خواست توی ماه رمضان تمام رستوران ها باز بود اگه نباشه و نخوری که هنر نیست
باید باشه به وفور هم باشه بعد تو روزه بگیری روزه یعنی ریاضت مشکل فقط نخوردن هم نیست فکر نکنم خدای به اون بزرگی
از گرسنگی کشیدن مردمش لذت ببره خداوند مطمئناً چیرهای دیگه ای می خواد روزه دروغ نگفتن روزه دزدی و تجاوز نکردن
روزه صبر و آرامش و خیلی چیزهای دیگه که ما فقط قسمت گرسنگی کشیدنش رو یاد گرفتیم
انشالله روزه همه دوستان قبول باشه

pante
ماه رمضان روزه می گیری؟؟؟ (http://www.forum.98ia.com/post2501907-329.html)

Behnoush
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۸ بعد از ظهر
پست قبلیمان اجی مجی لاترجی شد:-2-37-: می ذاریم برای مسابقه ی وبلاگا:-2-27-:
عاشق این پست خاطره ی شبی لیلام:-24-::-24-::-24-:

به نام خدا :-2-38-:

خب اینم خاطره اصلی ما (جناب نوین که فکر کنم رفته مسافرت . فرشید تو هم این قسمت رو نخون . اصولا اتوکشیده های سایت نخونن ما با خودمون دو کلوم اختلاط کنیم:-2-43-: )

جونم براتون بگه دندونم درد میکنه از پریروز :-2-30-: زنگ زدیم دکترمون گفت سرم شلوغه تا یکشنبه صبر کن. آخه زن حسابی من صبر میکنم اینکه صبر نمیکنه :-119-: من نمیدونم منظور خدا از قرار دادن دندون عقل در فک و کوچیک آفریدن فک چی بوده :-2-37-: خب قربونت دندون میدادی جاشم می دادی دیگه :-2-40-:

آهان داشتم میگفتم به خاطر این دندون دردم دیروز از صبح تا شب نمی تونستم درست و حسابی چیزی بخورم. آخر شب دیدم که دارم از گشنگی هلاک میشم :-2-30-: پاشدم رفتم سر یخچال دیدم یه ساندویچ سالاد اولویه - که خواهرم شب حنابندون داده بود که من و مینا بیاریم خونه بخوریم یا فرداش ببریم سر کار - چشمک میزنه. باذوق بر داشتم اومدم نشستم پشت لپ تابم که بخورمش . مامانم تا دید گفت لیلا اون ساندیچ خرابه ها :-2-43-: گفتم نه بابا مگه تو یخچال نبوده ؟ گفت خود دانی من که فکر میکنم خراب شده باشه.

گشنه ام بود خب :-2-36-: خوردن همانا و :-2-39-: با چه مصیببتی دیشب رو به صبح رسوندن همانا :-2-37-: از صبح هم که اومدم اینجا :-2-30-: چشمتون روز بد نبینه یکی در میون میرم موال :-2-30-:یه همکار دارم دست به آب رفتناش زیر 20 دقیقه طول نمیکشه :-2-36-: تا اومد بره تو دستشویی گفتم عشقی مدیونی کار واجب نداری بری اونجا :-2-28-: دوش میگیره نمی دونم چی کار میکنه اون تو :-2-33-: اینم یه لبخند شیطانی زد و رفت تو :-2-28-:

ای تو روح اونی که ایده ی دستشویی داخل ساختمون رو داده :-2-30-::-2-30-::-2-30-: لا مصب آفتابه هم نداره مثل قدیمی ها شیلنگ بزنیم به آفتابه بگیم صدای اونه :-2-43-:آدم دو دقیقه با خودش آزادی بیان نداره :-2-33-: (این جمله آخرم سرقت ادبی بود)

هر کی بخنده دعا می کنم وسط میدون اصلی شهر دچار شل روی بشه و تا فرسنگ ها نه سرویس بهداشتی دور وبرش باشه نه جای خلوت :-2-37-:

پ.ن. حالم بده :-2-30-: مزخرفامو گوش نده :-2-37-: فیستو کارتونی دیدم سواچتو نایلونی دیدم خیلی بده :-2-30-: افشین ملودی بیا :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

پ.ن.2 باز نیاید بهم خصوصی بزنید از مدیر ارشد انجمن بعیده ها :-2-36-: مدیرا مگه دل پیچه نمی گیرن:-2-33-:

پ.ن. 3 بهی عزیزم لطف داری منم محبت میبینم که محبت می کنم عزیز دلم. در مورد لجبازی هم 100% موافقم

روز و روزگار همگی خوش. هر کی بخنده نفرینم میگیره در موردش ها :-2-31-:

شاید این پست ویرایش شد اگر احساس خطر کردیم :-2-38-::-2-38-::-2-38-:

http://www.forum.98ia.com/t119094-140.html#post1836368

NILOUFAR
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۰ بعد از ظهر
من گشتم ولی اون پست اصلی رو که میخواستم پیدا نکردم حالا بازم میگردم اون خیلی معرکه است (هر کی پیدا کرد بهم برسونه یه روزی بود که بهنوش اینا نهار نداشتن :-2-22-:یادمه اونقدر قشنگ بود واسه مامان و خواهرمم خاطره اش رو خوندم ) رفتم تو خاطرات بهنوش بگردم چون خیلیلاش از بهترین پستهایی بود که خوندم فکر کنم کل بچه های تاپیک هم نظر من رو دارن ولی اونقدر خاطرات باحال پیدا کردم موندم کدوم رو بذارم

بهنوش:-2-22-: (http://www.forum.98ia.com/post1733914-941.html) اولین پستش

یکم اسفند سال یکهزار وسیصد و هشتاد و نه خورشیدی :

امروز صبح که همه از خواب ناز بیدار شدن من بیدار نشدم اگه گفتین شرا:-2-43-: شون اصلا نخوابیده بودم فرزندانم:-2-37-: الان دقیقا 30 ساعت و 25 دقیقه و نمودونم شن ثانیست که من بیدارم دیگه چشام از باباقوریم زده اونورتر! برای همین امروز برای من از ساعت 00:00 بامداد! شروع شد..برای من به شخصه! کاری با تنبلا و خوابالوهایی مثل شوما ندارم:-2-33-: خوب شی می گفتم مگه حواس موذارین واسه آدم..آها خوب ببینم شی کار کردم..اول یوخورده ذوق کردم که آخ جون دکتر ذبیح ( نموخواد بدونین کیه کلا بدونین که خودشم هنوز نمودونه کیه! ) رفته نمودنم کجا کنفرانس این هفته کلا نیس..پس کلاس امروزمم دََََََََََر..برای همین دقیقا به مدت 1 ساعت تمام؛ حالا شاید یو خورده کمتر فقط داشتم در پوست خودم نموگنجیدم که آخ جون امروز تعطیل فردام که تعطیل، یعنی منو اون همه خوشبختی انقد محال بود که اصلا یه شیز موگم یه شیز میشنوین جون شوما:-2-31-: خلاصه همینطور گذشت تا ساعت شد حدودای 1 بامداد! گفتم خوو که شی همینجور بشین انقد ذوق کن اصلا نفهمی این دو روزت شه جوری از کف رفت! به قول شاعر این دو روزتم روز به روز شد به قولی!! هی شی کار کنم شی کار نکنم گفتم حالا بشینم یه فیلم ببینم خدا بزرگه می گذره! نشستم یه فیلم دیدم که جون شوما الان بگی شی دیدی باید خیلی فک کنم تا یادم بیاد که حتی اگه از حوصله ی شوما هم خارج نباشه از حوصله ی من یه شیزی اون ور تر از خارجه! افغانستانم رت موکنه یعنی در این حد!
بعد از اینکه فیلمو دیدم تموم شد، اومدم تو سایت یو خورده علافی..شوما که نبودین اما بو خودا پرنده هم پر نمی زد ..یه مقدار اندکی رمانهای نوشته ی کاربران رو زیرو رو کردیم، بعدش یادم اومد ا باید یه کاری واسه یکی از بشه های سایت می کردم..بنا به دلایل امنیتی از گفتن جرئیات امر معذوریم، عفو بفرمایید! حالا همینجور تو سایت فر خوردم تا ساعت شد چند؟! نمودنم جمع و کم که بلدین اگه کنجکاو بودین بدونین بشینین حساب کنین فرزندانم:-2-31-: حالا این وسطا دیگه نشمردم شن بار رفتم دس به آب:-2-37-: ساعت شده بود 4 که به خودم گفتم پرروییم حدی داره حالا درسته کلاس ملاسات این هفته مالیدَست! ( ادبیات غنی کوچه و بازار! ) تو ترم اخر نیستی خیر کَلَت؟ تز نداری دخترم؟ آیا خجالت نموکوشی آیا؟ آخر تا کی؟! نه واقعا مشکل مملکت ما تز فوق لیسانس دانشجوهاشه؟ نه واقعا؟!...هان!!!ببخشید اشتباه فرکانسی بود خوانندگان عزیز به ادامه ی عرایض بند ه توجه فرمایید! خلاصه غیرت ایرانی اینجانب فوران زد ( دیگه انقد فوران زد که یو شیز موگم یو شیز موشنوی! ) رفتیم کتاب Dynamics Of The Redundant Manipulators این ناکامورای خیر ندیده رو ، (که بو خودا من اصلا از گفتن همشین نامهای ثقیل و خرخونی ای تو برگ خاطرات روزانم شرم موکنم) رو ورداشتیم دیگه از اون موقع شروع شد یکی زدیم تو سر کتاب یکی تو سر خودمون ، خلاصه آقا بزن بزنی راه افتاده بود جای شما خالی!....دم دمای ساعت 5 بود که دیگر خواب بر ما مستولی شد گفتیم شی کار کنیم شی کار نکنیم ، کتابو شوتیدم یو گوشه پاورچین پاورچین رفتم به سمت آشپزخونه، حالا شرا پاور شین پاور شین، شون آقا زاده ( برادر عزیزتر از جانمان را موگوییم:-2-37-: ) رو کاناپه ی هال در مجاورت تلویزیون خوابیده بود و تلویزیون هم اونجا خودش واسه خودش روشن بود..کلا حال می کرد با خودش! رفتیم آشپزخونه آقا در یخچالو که وا کردیم دیدیم 100 رحمت به یخچال دو طفلان مسلم! حالا اونا اون زمان یخچال داشتن یا نه این موضوعیه که دانشمندا هنوز دارن روش کار موکنن پس گیر الکی ندین جون داداش! خلاصه در یخچالو شوت کردیم سر جاش بعدش رفتیم یه قهوه ی مشتی دم کردیم که خواب از سر و کولمان بپرد! ( حالا همشین گفتم مشتی از این فوری آبجوشیا بو جون شوما:-2-35-: ) دیگه دستام درد گرفت خلاصه موکنم تا ساعت 6:30 بامداد دقیقا هر نیم ساعت نیم ساعت یک لیوان قهوه زدیم بر بدن، اما خبر مرگمان فراموش کردیم این لیوانهای قهوه را بشوریم ..لیوان روی لیوان بود که تلنبار شد در آشپزخانه:-2-43-: :ساعت 7 بود که یهو دیدیم این موبایل ما صداش در اومده..یعنی شیرجه رفتیم روش که صداشو قطع کنیم..دیدیم اس ام اس ( همون پیامک خومونو می گم )داریم از طرف یکی از بشه های دانشگاه..حالا نمودونیم متن پیامک! رو بگیوییم نگوییم..در لفافه موگوییم هر کی زرنگ بود بگیره هر کی نبودم اصولا لزومی نداره که بگیره:-2-35-: از این اس ام اس همه گانیا بود که گفته بود امروز ساعت نمودونم شن نودونم کجا بشه ها قراره یه کارای نمودونم شی ای صورت بدن! دانشگاه ما هم که ستاد مرکزی دشمن بعثی !!! حالا من شی کار کردم جون شوما یه فحش نثارش کردم گفتم من و این غلطای زیادی محاله!:-2-31-: من تایع خطوط روشن جامعه و بقیه خطوط هستم که کلا همه مودونین:-2-38-: این از این دیگه ساعت داشت می شد 8 که دیدم یه قهوه ی دیگه می طلبه...خلاصه اینم زدیم بر بدن....دیدیم بابامان صدامان مو کنه ، رفتیم یو خده با پدر گرام اختلاط کردیم ..این که شی گفتیم دیگه باید فکر کنم بوبینم در حیطه ی ربطیات شوما هست یا نه! بعدش همینجور که این کارا رو موکردیم این لپتاپمون همینجور واسه خودش تو 98 ایا وول موخورد..اااااااااا اینو نگفتم یه شن تا پستم زدیم تو سایت که یکیشون تکراری بود دو تا دیگش اما تکراری نبود دم دمای صبح بود خلوت بود بشه ها زیاد ندیدن..حالا از همین تریبون اعلام موکونم که برین بخونین تشکرات مبذول بفرمایید فرزندانم:-2-37-: شی می گفتم اصلا آها...نمودنم ساعت 9 بود 10 بود..دیدم مینا اومد گفت شطوری همین شیزا مام گفتیم بو تو شه خو تو مگه فضولی دکتری خو تو شی هستی بوگو بو ما:-2-33-: بعش یه مقداری با عسل و مینا تو اون چت باکس پایین که احتمالا خیلیاتون ندارین ( دل هر کی نداره جیز جیزان بشود به حق 5 تن!:-2-31-: ) اختلاط کردیم...ااااااااااااا اینو بگم ساعت دم دمای شن بود نمی دونم 6 بود 7 بودم دیدم ادی ( ممد آقو رو موگوییم!) داره به عسل تو چت باکس موگه اینا که تایپ کردمو شی کار کنم..خلاصه همونجا بود که ما پی به راز مهمی بردیم! که نگو این ادیم تو کار تایپه..اگه قبلا مودونستیم بیشتر باهاش گرم موگرفتیم احساس غریبی نکونه بچم:-2-37-: ) همینجور می گذشت که طرفای 11 چشمون خورد به تافیک یک عکس یه شعر خانومی..این عسک 71 بد جور با احساسات ما بازی کرد که الا بِلا باید یو شعر از خودت در ودی! حالا از اون موقع تا الان داریم فکر موکنیم روش..از همین تریبون آزاد از همه ی دوستان دعوت بو عمل مو اوریم که از شعر اینجانب بهنوش الشعرای بهار بازدید به عمل بویاورن!
آها اینم بگم این وسط این پارس انلاینم هر 10 ثانیه رو اعصاب و روان ما اسکی سرعت می رفت..هی قطع می شد وصل می شد..گفتم ای بری که بر نگردی بر اجدادت صلوات!..الهم صل علی... بعدش نمی دونم ساعت شن بود که صدای فریاد مامانمان ما را به آشپرخانه فراخواند..ما هم که آیکیو قشنگ! شستمان ندا داد که لیوانها را در یاب...خلاصه لیوانها را شستیم.دیگر بماند که با مامانمان هم اختلاط دوستانه ای انجام دادیم! در واقع مامانمان اختلاط موکرد ما فقط گوش جان سپرده بودیم جون شوما!:-2-37-: بعدش تو چت باکس بودیم که مینا گفت ای بهنوش الکتبا! تو شرا خاطرات روزانه ات را در سایت نمونگاری تا درس عبرتی باشد برای آیندگان! ما هم گفتیم آخر آیندگان را یک وقت زیادی نشود دخترم! خلاصه از مینا اصرار از بهنوش انکار! تو این گیس و گیس کشی ها بود که ما گفتیم اصلا سگ خورد! ما رفتیم خاطره بنویسیم! خلاصه اینگونه بود که اکنون ما در خدمت شما هستیم..و این بود امروز اینجانب تا الان... ااااااااا راستی در حینِ این هیری ویریها بود که مهدی هم امد گفت بهنوش دقت کردی کتابایی که کاربرای گرام مونویسن تشکراتشون نسبتا بیشتر از بقیه کتابا موباشد؟ ما هم گفتیم بلی فرزندم..یعنی تو واقعا آی کیو یت در همین حد بود که تازه این را فهمیدی؟ گفت خوب شرا؟ ما گفتیم شون این کتابها یک سری جریانهای دیرینی را بی پرده بازگو می نُمایند همین و بس! مهدی گفت اوه پس بشه ها کلا انحرافات خونشان بالاست:-2-31-: ما هم گفتیم ساعت خواب!!! از همان گناه ازل که این آدم و حوا از بهشت به زمین پرتابیده گشتند و خدا مودانست که نسل بشریت نسل منحرف و کار خراب کنی است ما هم مودانستیم! مهدی گفت راستی؟ ما هم گفتیم: نه فرزندم ما راست و چپ سوا نموکنیم..از دید ما تمامی آدمیان همگی سر و ته یه کرباسند:-2-37-: بعد اضافه کردیم: نعوذ باا...مگر تو چپی هستی؟!!! مهدی گفت : بابا شی بلغور مونمایی منظورمان از راستی این بود که راس موگویی؟ ما هم گفتیم : اهاااااااااااااااا دوزاریمان در میانه ی راه نمودانیم کجا مشغول شده بود که به زمین نمی یفتاد، مهدی گفت حالا اگر افتاد بفرمایید راستی؟ ما هم فرمودیم : جون داداش!
این بار دیگر به راستی خاطرات خود را به اتمام می رسانیم:-2-38-:


اینم پستی که خیلی باهاش خاطره دارم :-2-22-:
دیدید ما اخر شدیم...الان هم اولیم..
سلام سال 90:-2-38-:بازم بهنوش اولین پست سال 90 :-2-37-: (http://www.forum.98ia.com/post1850411-1668.html)

چند تا پست میشه گذاشت ؟ من خاطره نویسی پستهای خیلیا رو دوست دارم البته کلی تاپیک دیگه هست که میخوام از اونا هم بذارم :-2-35-:

مینا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر
چرا تولدتو جشن میگیری (http://www.forum.98ia.com/post706644-19.html)


روانراد


نمیتوان گریست (http://www.forum.98ia.com/post2603700-27.html)

mahan7


البته به نظرم بیشتر پستهای قلم نامه ماهنامه هم قابل تامل هستند .

مینا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۰۳ بعد از ظهر
حجاب یه جور مــــحـــــرومــیـــتـــه !!!

محروم کردنِ چشمایِ عاشق

از دیدنِ رویِ زیبایِ دوست.

****
بگذریم
حجاب محرومیت هست
نه مصونیت
و نه محدودیت

چرا خوب !! آدم با چادر و چاقچور محدود میشه ..
دست و پاش بسته میشه

مصونیت هم نیست
وگرنه اینقدر آمارِ فساد و ....
مگه همین زنی که مدتی پیش حکمِ ســـنگـــسار بهش دادند یادتون رفته؟!!
چادری بود

اما خوب من چادر رو دوست دارم
بچه که بودم ..
عاشقِ بویِ چادرِ مادرم بودم
عاشقِ مامانم

هنوز هم مطمئنم عاشقِ چادرم

بستگی داره طرف خودش حیا داشته باشه یا نه
این حیا و شرم هست که حفاظِ آدم هاست

چادر فقط یه جور لباسه
بعضی وقت ها هم فقط یه کم جنایت رو به تأخیر میاندازه !! (منظورم فساده!!)

چادر نماز و چادرِ مامانم رو خیلی دوست دارم
نه به این خاطر که حجابه !!
یه این خاطر که بویِ عشقم رو میده !!

****


متفکر دیوانه

http://www.forum.98ia.com/t146713-5.html#post1693463

شبنم
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۳ بعد از ظهر
بهی :-2-30-: لیلا میخواست اینو بذاره من گفتم آبرومو نبر

چیرا چیرا :-2-36-:

sollmaz
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر
به نظرم این پست ارزششو داره که اینجا گذاشته بشه :


با سلام و احترام به نظر همه دوستان:

منم ،مثل همه شما و خیلی ها در سراسر ایران و یا حتا جهان ،این خبرو که شنیدم بسیار متاثر شدم.خیلی خیلی زیاد.

طوری که احساس کردم :خوش به حال ناصر خان حجازی که لااقل کمی از زندگیشون ثمر دیدند!(من هنوز متاثر و سوگوار مرحوم حجازی هستم!)

اما با این حال معتقدم: اختیار جان انسانها فقط و فقط در دست خداونده.منم مثل بعضی از دوستانی که اینجا نظر دادن حقوق خوندم ،زیادم خوندم!! اما هزگز با اعدام موافق نیستم!

شخصی که مرتکب قتل میشه در سه حالت جون فرد رو میگیره: یا جانی بالفطره است،یا غیر عمد قتل میکنه و یا در حال جنون ادواری ،دائم و یا انی مرتکب این خطای نابخشودنی میشه. قاضی،اولیا ی دم و یا حتی فرد فرد مردم جامعه که خواهان اعدام قاتل هستند همه در سلامت عقل و در شرایط احساسی مجوز قتل یک انسان رو دارن صادر میکنند. اختیار جان انسانها فقط و فقط به دست خداست.شاید و شاید ،یک ده هزارم امکان بدیم ،اون پسر که تا یک هفته پیش قاتل نیود در یک حمله آنی جنون به اینکار ناجوانمردانه اقدام کرده،مسئولیت جون پهلوان درگذشته ما به گردن اونه!اما دین اون رو هم همه ما به عهده میگیریم؟؟؟

همسر نادر محمدخانی رو یادتونه؟ 9 سال در حبس ،استرس و تصور هر روزه مرگ!!یک روز اعلام بی گناهی ، یک روز محکوم به قتل! و بالاخره بخاطر نقص دانش بشر!!!!! بعد از 9 سال عذاب و انتظار مرگ ....به دار آویخته شد.این عدالت نیست.این جنایت زائده!تکرار جنایته!

معتقدم قاتل باید به سختگیرانه ترین روش ممکن به جزای عملش برسه،غیر از اعدام.گرفتن جون انسان در لیاقت و تشخیص هیچ بشری نیست. و این خاص خداونده!

امیدوارم روح فقید روح اله داداشی شاد باشه.



(http://www.forum.98ia.com/post2472708-28.html)

اگه جاي خانواده مرحوم روح الله داداشي بودي حاضر بودي از قصاص قاتل بگذري ؟ (http://www.forum.98ia.com/post2472708-28.html)farnas

(( ببخشید اگه تکراریه))

شبنم
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر
ماه ش درست یادم نیست

تنها چیزی که یادم میاد

صورتِ ماهش بود

این بچه همه پستاش معرکه اس:-119-:
متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t96655-2.html#post1811168

Elnaz
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ بعد از ظهر
ما با پست باز برگشتیم:-2-38-:
تاپیک پیشنهادات انتقادات (http://www.forum.98ia.com/post1685149-1148.html)
متفکر دیوانه

asal_cheshmak
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۵۱ بعد از ظهر
عاشق مقایسه ی این پستم :-2-06-: خصوصا جمله ی اولش ...:-2-06-:

http://www.forum.98ia.com/post1686980-1154.html

متفکر دیوانه

مینا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
ولی عجب تاپیک پر خاطره ای شد این تاپیک .

دوستان ِ دیگه شما نمیخواین خاطراتتون رو با بچه ها قسمت کنید ؟

رز وحشی
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۲۵ بعد از ظهر
شبنم دیشب تو خانواده چندتا پست گذاشت خیلی خوشم اومدو همچنان جذبه اش رو به رخ میکشید.

بزارمش.
شبنم جون تو رو خدا من و نزنی ها من گناه دالم.
اندوسکوپی کردم الان مریضم .خب؟من و نزن ها.



شما کاسه داغتر از آش نشو برادرم. آواتار هر کس مادامی که ناقض قوانین انجمن نباشه به خودش ربط داره. نهایتش هم که دیدید اشکال داره میتونین گزارشش کنید

انجمن هر کی به هر کی نیست که هر کی بیاد هر کی رو تهدید به هک شدن بکنه ( جمله ام خیلی پیچیده بود میدونم :-2-37-:)

این پیچیده بودنش من و کشته.:-2-06-:


گفتم آواتار ایشون مورد خلاف قوانین انجمنی نداره و کاملا شخصیه . دخالت شما خلاف قوانینه و به خاطر تهدیدتون ممکنه مشکل براتون پیش بیاد :-2-38-: خب ولش کن چی کار داری نره یا ماده که گیر بدن بدوش :-2-22-: . بی خیال :-2-27-:


بچه ها مدیونید اگه به این امتیاز ندید خیلی جالب گفت شبنم این رو:-2-06-:
عاشق جذبه ات هستم شبنمی.



منم شرمنده اینو میگم وقت لالا بنده به خودم ربط داره :-2-28-:


این شکلکش من و کشته.



بچه تو چرا انقدر در مورد همه چی تز میدی ؟ :-2-22-: تا حالا با من برخورد نداشتی نه ؟

و باز هم جذبه.


همین جا دارم از پستهای قشنگ شوما فیض میبرم :-2-37-:

الان جلو چشم من به کاربر دختر انجمن پیشنهاد بیشرمانه دادی :-2-33-:


این باید انتخاب اولتون باشه تو بهترین پستا...
فعلا همینا رو داشته باشید بازم میام.
شبنمی حذفشون نکنی ها.
دوست دارم.

bahar1313
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۳۵ بعد از ظهر
نوشته اصلی توسط شبنم http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-post2450981.html#post2450981)
این پست یک خودکشی شخصی است :-2-42-::-2-42-::-2-42-:

الی خیلی نامردین تو و ممد اگه بهم اخطار بدین :-2-42-:

من مغموم و دلشکسته با مماخی آویزان رفتم پی کارم :-2-39-:

الی سیبیلو :-2-42-:

منیر من با تو کار دارم. این همه زحمت بکش بچه بزرگ کن آخرش این :-2-39-:

من رفتم :-2-42-:

سیبیلو :-2-35-:
خیلی عر عری:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ببین خودتم با فونت 7 نوشتی

کچلی بگیری هانی امروز ببین به خاطرت من چقدر اخطار بگیرم :-2-30-:

مادري يم:-2-37-:
ماه فقط بهمن:-2-31-:
اين پست جهت پريدن وسط حرف چند نفر بود ولا غير!
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:پسر هوو توام که از دست رفتی به جمع اسپمرا خوش اومدی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بابا من هي خودمو كنترل ميكنم هي اين جو مياد منو ميگيره..:-2-06-::-2-06-:
یه مثل هست ادمو .. بگیره جو نگیره:-2-02-::-2-02-:
الی با بچه من درست بحرفا :-2-37-: بابک بهش فوش بده :-2-38-:
:-43-::-43-:بلي بلي مي فرموديد:-2-22-:
هووم فته با اونا که فوش میدن نگردم من با تو دیگه نمیگگردم سبزک:-2-22-:
مدير الي من و فرهاد ميريم زن بگيريم...بقيه برن شوور كنن:-2-31-:
:-2-06-:اگه منم تا شوورتون ندم بی خیال نمیشم:-2-06-:
نه بابا مثل اينكه خانه از پاي بست ويران است :-2-37-:
الی پاتو از زندگی پسرا من بکش بیرون بکن تو زندگی پسرا خودت آخییییی پسر نداری؟ :mrgreen:
مادري يم راست ميگه چرا به پسراي مردم حسودي ميكني:-2-31-: مادري دعواش كن:-2-38-:
زورت نمیرسه میری بزگترتو میاری:-2-43-:
الی :-2-42-:
سه سال بزگتری فکرک ردی چه خبره:-2-43-::-2-42-:
سه سال و خرده ای :-2-09-:
هاااا:mrgreen::-2-06-:
زورت به من نرسيد رفتي به آبجي بزرگمون گير دادي؟:mrgreen:
آبجي بزرگه ما از همينجا مراتب ارادت خودمون را اعلام ميداريم:-2-40-:
:mrgreen:زورم ه به تو مامی رسید :mrgreen:اون که مامیشو اورد یکی دیگه بود ها بگم نه بگممممم؟:-2-38-:
ابجی بزرگه رو من که گفتم عاشقشم:-2-06-:

پسری یم :-2-12-::-2-12-::-2-12-:



محصول مشترک از الی - شبنم - بابک. خیلی روز خوبی بود اونروز

رز وحشی
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۴ بعد از ظهر
این تاپیک که کلا شبنمی شد رفت پی کارش.:-2-06-:
شبنم اصلا میدونستی انقدر پست خوب خوب داری؟؟؟؟؟؟
استارترش خودتی برنده اش هم خودتی.

bahar1313
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر
به نام خدا

سلام :-24-::-24-::-24-:


به قول شبنم اتو کشیده ها و پاستوریزه ها این خاطره رو نخونن :-2-07-::-2-18-:

امروز خیلی بد بود :-2-34-:صبح یهو دیدیم احسان پریده از تخت خواب پایین میگه خاک وچوک کلاسم دیر شد :-2-02-:منم داشتم یه خواب توپ میدیم :-2-14-:از خواب نازم پریدم جز معدود دفعاتی بود که من خوا ب میموندم :-2-17-:احسان پرید تو دستشویی که دست وصورتش رو بشوره :-2-11-:منم پریدم توی اشپزخونه تا صبحونه اماده کنم که چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم احسان صدا میزنه لیلاااااااااااااااااااااا اااااااااااااا:-2-36-::-2-36-::-2-36-::-2-36-:من میگی با خودم گفتم دیگه چه خرابکاری کردم :-2-39-: پریدم دم دستشویی دیدم :-2-22-::-2-22-::-2-22-::-2-22-:اقا تو دستشویی گیر کرده اب قطعه :-2-29-::-65-::-65-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:منو بگی قیافه احسان رو می دیدم از این طرف خنده ام گرفته بود :-4-::-24-::-24-:ولی خیلی جلوی خودم رو میگرفتم نخندم چون دیرش شده بود واینجا هم گیر افتاده بود :-2-21-::-65-: گفت اب بیار زود باش دیرم شد :-14-::-2-03-::-2-03-:منو میگی پریدم تو اشپزخونه دیدم ای دل غافل ما که اب نداریم اخه یخچالمون از ایناست که اب ویخ میده :-15-::-15-::-5-:(الان کلاس گذاشتما ):-16-::-71-::-71-:گفتم احسان ما که تو یخچال اب نداریم :-29-:گفت بپر از سر کوچه بگیر یه اب معدنی :-45-::-45-::-45-:این دیگه پرسیدن داره :-45-::-26-:منم نمیدونم چرا خنگ میزدم کله سحری :-106-:گفتم مزنه چند تا تا بطری بگیرم ؟:-10-::-10-::-24-::-24-:البته این جمله رو کمی خودمونی تر گفتم الان دیسیپلینشو اینجا گذاشتم :-65-::-65-::-65-:گفت بابا چرا اینجوری میکنی اول صبحی اندازه ی یه ادم معمولی تو شرایط معمولیی :-24-::-24-::-24-::-24-::-24-::-24-:اینو که گفت دیگه خودشم پوکید از خنده :-5-::-5-:منم پریدم سر کوچه یه باکس اب معدنی خریدم :-4-::-4-:اورده ام خونه بهش میدم اومده بیرون میگه حالا چرا این همه اب خریدی :-120-:گفت نخیر خیال بی خود نکن :-2-22-::-2-22-:واسه امور اشپزی میخوام :-2-27-:هنوز از صبح تا حالا هم ابمون وصل نشده ..:-2-36-::-2-36-:

همین !:-2-08-:

پ.ن نداریم یا داریم جای گفتنش ایجا نبید :-2-18-::-2-20-::-2-11-::-2-19-::-120-::-8-::-24-:همه اینا پ.ن هام بودن ولی نگفتم :-2-37-:

این پست لیلا خیلی توپ بود و در ادامه:

به جون خودم یه بطری اب معدنی برای یه دور کافیه :-2-06-::-2-06-:البته اگه شرایطتت معمولی باشه اگه نه مشکلات داشته باشی :-2-35-::-2-06-::-2-06-:همون یه باکس برا یه نویتت میره :-2-06-::-2-06-:البته اون شرایط معمولی هم دوباره بر میگرده که چه زمانی از شبا نه روز باشه :-2-06-:اگه کله سحر باشه :-2-31-:فرق میکنه اخر شی باشه فرق میکنه :-2-35-:

نترس شری الان دارم میرم سر کوچه یه باکس دیگه واسه شخص خودم بخرم :-2-06-::mrgreen:میزارم تو کمد کسی نبینه :mrgreen::mrgreen:دوپینگ میکنم دیگه :-2-06-::-2-06-::-2-06-:بعد ظهر احسان میاد میبینه دست نخورده اون باکس اولیه :-2-26-:مخش میهنگه بیچاره :-2-06-::-2-06-::-2-06-:

ما برفتیم اب بگیریم :-2-38-::-2-37-::-2-06-::-2-06-::-2-06-:

NAVA22
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۵۳ بعد از ظهر
حال و هوای آدما رو گربه ها هم تاثیر گذاشته یه روزی با یه (پیشت) که می گفتی چقدر بهشون برمی خورد دمشونو میذاشتن رو کولشونو دِبرو که رفتیم.اما حالا چی ؟ دندشون پهن شده ،بی تفاوت شدن، دیگه براشون مهم نیست که چی بشنون یا چه جوری باهاشون رفتار کنن. انقدر بی غیرت شدن که حتی اگه چیزی هم به طرفشون پرتاب کنی هیچ عکس العملی شون نمی دن.
برای گربه هامون تام و جری بذاریم. شاید یادشون بیاد چی بودن! درسته همیشه گربه هه توش بازندس ولی اونقدر غیرت داره ،اونقدر اراده داره که مقابله به مثل کنه .شهر پر موش شده ،موشایی که بعضا" از گربه هم بزرگترن و گربه ها چه بی تفاوت از کنارشون می گذرن!


برداشت آزاد!


خودم. خاطره نویسی http://www.forum.98ia.com/post2223121-4594.html






امروز اومدم نت دیدم خبر فوت ناصرخان رو زدن خیلی ناراحن شدم ولی یه حسی بهم می گفت شایعه ست! از بچه ها پرسیدم شبنم یه خبر آورد که اینطوری نیست و... بعد من با ناراحنی گفتم که اگه می شه تاپیک رو قفل کنید که شبنم اومد حال و هوا رو عوض کرد با یه شعر همه دیه رفتن تو فاز دعا کردن که هرچی زودتر سلامتی ش رو بدست بیاره یه دفعه یه کاربر پرید وسط گفت خدا بیامرزتش:-2-34-:






من انقدر شاکی شدم فاز غم گرفته بودم داشتم تازه فازم رو عوض می کردم این اینطوری گفت بعد اومدم جواب بدم یه دفعه شبنم زد :-2-19-:خدا رفتگان شما رو بیامرزه عزیزم الان واسه سلامتیش دعا کن:-2-06-:



یه دفعه من ولوووووووو شدم رو زمین :-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-::-2-06-: به شبنم گفتم بهش بگو غذای این هئیت تموم شده برو هیئت بغلی:-2-06-:( از این دوست عزیز عذر می خوام ناراحن نشی ها)






ژنرال . خاطره نویسی http://www.forum.98ia.com/post2103542-3573.html



یکشنبه اول خرداد 90

دو ماه از سال 90 می گذره من هنوز تاریخ می زنم 89
امروز خیلی عصبانی شدم و گریه کردم / بی خیال
همیشه موقع نتایج کنکور میشه همین آش و همین کاسه
قبلا فقط کنکور سراسری بود حالا ارشدم اضافه شده
من نمیدونم چکار باید بکنم تا اونی باشم که مامانم میخواد :-2-43-:
شایدم نصف ناراحتیم به خاطر بد خوابی دیشب یا فیلم هیچ بود که ظهر دیدم
خلاصه اعصابم خراف بود نرفتم خونه محسن لپ تاپمو بیارم / انگار زبون این سیستمو نمی فهمم:-2-43-:

از اول مسافرت میگم ؛ ساعت 10 بود که محسن و زن داداشم لپ تاپمو بردن منم که کاری نداشتم بکنم رفتم سراغ کتابام /
یه کتاب برداشتم به اسم شوهر مدرسه ای چند صفحه اشو که خوندم فهمیدم فیلم نان و عشق و موتور هزار رو از روی این ساختن / هیچی دیگه حوصله ام نشد بخونم / یه کارایی کردم که اینجا نمیشه گفت:-2-41-:
راستش اینه که فک می کردم دیگه زنده برنمی گردم:-2-30-: / اون شب فک می کردم آخرین باریه که اومدم تو سایت / به مژگان هم گفتم خیلی از جاده ای که می خوایم ازش بریم می ترسم :-2-30-:/ من چن بار از از جاده یاسوج رفتم اصفهان و ازش به حد مرگ می ترسیدم :-2-30-:/ یعنی اگه منو چن بار تو این جاده ببری و بیاری به همه ی گناهایی که تو زندگیم کردم و حتی بیشتر اعتراف می کنم حتی حاضرم تمام جنایت های القاعده و آمریکا رو هم به گردن بگیرم:-2-38-:
خلاصه تو دلم اتفاقات وحشتناکی افتاده بود ولی نیازی نبود وصیت نامه بنویسم / از تمام کتابای من فقط سری هری پاتر و آنی شرلی مال خودمه ( بقیه اشو به زور برای آرش امانت نگه داشتم ) قبلا گفته بودم کتابا و لپ تاپمو هم بزارن تو قبرم که حوصله ام سر نره دیگه داشتم حساب کتاب می کردم جواب نکیر و منکرو چی بدم:-2-38-: که خوابم برد ساعت 7 بیدار شدم راه افتادیم جاده رو عوض کرده بودن:-2-37-: همه اشو تونل زده بود ن :-2-37-:انقدر خوب و ملایم شده بود :-2-37-: منم عشق تونل :-2-37-: یکیشون حدود 2 کیلومتر بود :-2-37-: چن سال پیش با شوهر خاله ام رفتیم مسافرت خیلی پایه اس گفت بچه تونل من بوق میزنم شما جیغ ! منم که میدون پیدا کرده بودم از ته دل جیغ میزدم هیچی دیگه از تونل که اومدیم بیرون پلیس عزیز نگهمون داشت و دهوامون کرد :-119-:
خلاصه نفهمیدیم کی رسیدیم یاسوج فک نکنم گذارتون افتاده باشه / حتما یه سر بزنین به استان چهار فصل ک.ب
حتی سر در اداره هاشون هم نوشته استان ک. ب منم می گفتم استان ک.گ. ب
تو دلمون جشن و سرور برپا بود که پرت نشدیم ته جاده / رفتیم به مامانه کمک کنیم تلپ لیوان از دستم افتاد رو موکت هال ( یه سوییت داشتیم ) هیچی دیگه از این لیوان فرانسویا بود که تبدیل به 1001 تکه میشن / سه نفری جمعش کردیم تازه بابام رف جاروبرقی آورد منو دهوا کردن که هیچ کاری ازم برنمیاد منم قهر کردم:-2-30-:
بهد از ظهر رفتیم آبشار یاسوج که اصلا هم قشنگ نبود اینقدر تعریفشو می کردن:-2-43-: اون ته تها تو کوه یه آبشار کوچولویی بود همه اشو لوله کشی کرده بودن منم دفه ی قبل که اومده بودم اینجا فنچ بودم هیچی از قدیمش یادم نمی اومد
ولی خیلی سرد و خوب بود من و خواهری هم که مریض بودیم دو تا لباس پوشیده بودیم رفتیم زیرپتو پنجره رو هم بستیم
فرداش رفتیم سی سخت جاده ی مرگ بود :-2-30-: هی دور کوه پیچ می خوردیم می رفتیم بالا :-2-30-:فلج شده بودم :-2-30-:قلبم گرمپ گرمپ می زد اینا بهم می خندیدن باور کنید می ترسیدم ! عین بید می لرزیدم :-2-30-:! وقتی تو شهر نگه داشتن پیاده شدیم تا چن ثانیه نمی توانستم راه برم ! پاهام می لرزید به هرچی جاذبه ی گردشگری بود فحش میدادم! نمی تونستن رو زمین کفی زندگی کنن ؟:-2-43-: وایسادیم دم یه مغازه ای بستنی اینا بخریم ! ما تا حالا ازگیل ندیده بودیم! نخندین خوب ! تو شهر ما اصلا نمیارن ! بعد به یارو میگیم اینا مال کجاست میگه جنوب :-2-19-::-2-19-: ما : کجای جنوب ؟ میگه : بهبهان :-2-19-::-2-19-:
یهنی همه امون با هم پوکیدیم از خنده ! وقتی بش گفتیم از بهبهان اومدیم تا حالا هم همچین چیزی ندیدیم طفلک:-2-31-:
می گفتن دو سال پیش یه روز دمای هوا 21 درجه زیر صفر بوده که دستگیره ی درا باز نمیشده مردم زندانی شدن تو خونه !
ما تمام سلولهامان دچار ویبره شده بودن اینا هم یه جاهایی رو پیشنهاد می دان که همش تو ارتفاع بود ! دلم می خواس همونجا خودمو از کوه پرت کنم پایین خلاص بشم بمیرم :-2-30-:
رفتیم چشمه میشی ! کلی راه کوبیدیم رفتیم یه جویی بود از ذوب برفا اومده بود پایین ! هیچی بهد بهونه گرفتن برن سرچشمه رفتیم کوه گل ! خیلی خشنگتر بود ! بعد یه جونوری اینجا بود ، ایشون :
http://www.up.98ia.com/images/wbikw5zmiq29aewhk7gl.jpg (http://www.up.98ia.com/images/wbikw5zmiq29aewhk7gl.jpg)

یه حوض بزرگ آب بود ( آب چشمه ) نوشته بودن کثیفش نکنید من به مریم گفتم توش تف کنیم :-2-31-:
بهد این یارو با صاحابش اومده دستشو توش می شوره / خدایی حرکاتش با مزه بود / داشت آدامس می جوید خیلی بامزه بود
مامانم یه آب نبات نعنایی بش داد / خودش دوید اونورتر بازش کرد بخوره / من گفتم الان تفش میکنه ولی خوردش / منم دیدم الان پوست آب نبات میفته تو حوض کثیفش می کنه دستمو دراز کردم پوسته رو برداشتم / محکم زد رو دستم :-2-36-: منم جیغ زدم : عوضی
هرکی اونجا بود بم خندید :-2-01-:
بهدش رفتیم پایینتر زیر آلاچیق تا نهار بخوریم من رفتم زیر پتو ( سردم بود ) مامانم غرغر کرد ( برنامه روزانه )
منم به روی مبارک خودم نیاوردم / بهدش خواستیم نهار بخوریم مامان نمک نیاورده بود بهد آرش هم که کلا مخالف نمک هس خیلی هم راضی بود بهد میگه این( من ) یه کم نمک میریزه خوب میشه ! به من میگن یه کم مزه بریز ! منم که هنوز تو مود قهر بودم محلشون نزاشتم نهار خوردیم برگشتیم طرف سی سخت ! جاده ی برگشت:-2-30-: هی وای من:-2-30-: ! دیگه نتونسم تحمل کنم :-2-30-:وقتی سرچشمه نگه داشتن من جامو با مریم عوض کردم :-2-30-:داشتم سکته می زدم :-2-30-:

پارسالم که تو سنندج رفتیم پارک آبیدر دنیا رو گذاشتم رو سرم که من بالاتر نمیام بابام می گفت پیاده بیا ! منم می گفتم میام :-2-30-:نشستم تو همون پارک اولش ( تمام سنندج معلوم بود ) گفتم دیگه نمیام ولی مجبورم کردن برم قلبم اومد تو حلقم :-2-30-:

حالا داشتیم از سی سخت برمی گشتیم من از اون بالا جاده ها رو کنترل می کردم یکیش خیلی وضعیت وخیمی داشت من دیدم از یه جایی رفتیم که به اون نمی خورد:-2-35-: بهد دیدم هی وای من:-2-30-: یه دهات پیدا کردن میخوان برن از همون جاده هه میره مامانم میگه جزو یکی از زیباترین جاهای یاسوجه هیچی دیگه رفتیم دهاته ! خیلی خشنگ بود همه جاش سبز بود ! درخت انگور و گل رز وحشی ! و درخت انار ! ولی ما قهر بودیم هی تک و تنها می گشتیم :
http://www.up.98ia.com/images/6fkbm0ohutdlrxw4tm0j.jpgا (http://www.up.98ia.com/images/6fkbm0ohutdlrxw4tm0j.jpgا)
اونی که سبز پوشیده من بدبخت فلک زده ی بی ستاره ی گرفتارم !

دیگه میخواستم وقتی مردم به خدا بگم خیلی بی رحمی کرده که جاهای قشنگ دنیاش تو کوه و کمره ! اصلا هم حوصله فلسفه بافی نداشتم و لی تو ذهنم داشتم می گفتم بهشت هم همین جوریه ها ! با بدبختی میرسی اونجا که خیلی قشنگه !

تا آخرشو خوندی ؟ هزاران آفرین 100 بارک الله !
چه جوری تونستی اینهمه رو بخونی ؟:-41-:


لی لی .خاطره نویسی. http://www.forum.98ia.com/post2102986-3560.html


یک دختر هم انسان هست و فقط جنسیتش با پسر فرق داره. اون هم حق انتخاب و بیان نظرش رو داره و وقتی از یکی خوشش میاد، اگر بهش بگه هیچ ایرادی نداره.
اینکه اگر از یکی خوشش بیاد و پیش خودش نگه داره و هیچ وقت نگه حماقت محض هست.
ابراز علاقه یک چیز عادی هست. یک توهین و یا دشنام دادن به طرف مقابل که نیست. اگر از شخصی خوشتون میاد، بهش بگید. دو حالت داره. قبول می کنه و رابطه نزدیکتری باهاتون برقرار می کنه تا بهتر آشنا شین. یا قبول نمی کنه و همین، قبول نمیکنه. شما هم که رابطه ی خاص و نزدیکی که باهاش نداشتید حالا بخواهید شکست عشقی بخورید. درسته ممکن هست ناراحت بشید ولی اتقاق خیلی بدی نیافتاده که حالا ذهنتون هم مشغول کنه که به یک پسر گفتید و قبول نکرده. فراموشش می کنید.
در کل، اگر به نظرتون خواستگاری یک پسر از دختر عجیب و زشت هست، پس خواستگاری دختر از پسر هم عجیب و زشته. اگر اینطور نیست، پس هیچکدوم فرقی ندارن.

پ.ن: اینا تماماً نظر شخصی من هست.
هلپاکس. اگر یک دختر به خواستگاری شما بیاد چه احساسی بهتون دست می ده؟http://www.forum.98ia.com/post2088859-103.html


سلام
تا حالا زیر آفتاب نماز خوندید ؟ اون نماز ظهر؟ من الان رفتم تو حیاط هوس کردم همونجا نماز بخونم .خیلی کیف میده حتی اگه از رو جانمازت عنکبوت رد بشه یا آفتاب اونقدر بزنه تو چشت که تا مرز کور شدن بری. تو حیاط کلی سوژه واسه عکس گرفتن پیدا کردم حیف نمیتونم عکسهام رو بریزم تو کامپیوتر. شما هم قاصدک ها رو دیدید ؟ اومدن ها .تو حیاط ما پر از قاصدکه .بچه بودیم میگفتن بهش آرزوت رو بگو فوتش کن بره پیش خدا . ارزوت براورده میشه. منتها یادمه فوت که میکردم خیلی کم میرفت تا خدا که هیچی تا پشت بوممون هم نمیرسید.البته آرزوهام همینجوری هم برآورده شدن...
انگورهامون هم رسیدن .یه عکس از کوچولیشون دارم مشکل گوشیم حل بشه عکس قبل و بعدشون رو میذارم . خیلی هم خوشمزه هستن. البته اگه چیزی به ما برسه و گنجشکها دخلشون رو نیارن .دیشب داشتم رادیو هفت رو نگاه میکردم فکر کنم بهترن برنامه تلویزیون تو این چند سال همین رادیو هفت باشه . داستان امیر علی که کر کر خنده بود حتی خودش که اصلا نمیخنده اخرش لبخند میزد مخصوصا اون قسمت که مامورهای فرودگاه خاک کردن امیر رو تا اعمال قانونش کنن ته خنده بود. من به جز داستان های امیر علی از نوشته هایی خانم برومند ( ماجرهایی خانواده اسکویی ) و داستان های بزرو خیلی خوشم میاد . اون قسمت مصاحبه با بچه ها هم خیلی قشنگه .اگه تا حالا این برنامه رو ندید سعی کنید حتما یه بار ببینید .
من دیشب تو همین برنامه واسه اولین بار فهمیدم اون اهنگ معروفی که خیلی وقتا میشنویم سمفونی پنجم بتهوون هستش . من شنیدم که بتهوون کر بوده نمیدونم چه جوری اهنگ هایی رو میساخت که خودش نمیشنید ؟
من حساب بیشتر اشتباهاتم رو دارم و میدونم حساب خیلیاشون هم از دستم در رفته . اصولا فقط واسه سفر حج حلالیت میطلبن منتها این سفر رفتن من به نظرم یه کم عجیب غریب هستش واسه همین حس میکنم باید حداقل از بچه های سایت حلالیت بگیرم
میدونم خیلی وقتا کاری کردم که کسایی ناراحت شدن . یا شاید حقی ضایع شده .که من خودم خبر ندارم .گاهی حرفی زدم که نباید میزدم ولی میخوام بگم هیچ کدومشون از روی کینه و بدخواهی و خراب کردن و ضایع کردن آدمهای دور و برم نبوده از روی اشتباه و تصمیم گیری نادرست تو یه موقعیت بد بوده .که مطمئنا بعدش پشیمون شدم خودم هم .
نمیدونم چرا همش فکر میکنیم اگه یه وقتی خودمون پشیمون شدیم و رفتیم معذرت خواهی دیگران حتما باید ما رو ببخشن من خودم اینجوریم ولی اشتباه میکنم خیلیا حق دارن نبخشن .
مثل چند روز قبل که یکی از همین ادمها با زبون بی زبونی گفت که منو نمیبخشه . ته دلم یه جوری شدم . در مورد اون شخص هنوزم اگه زمان به عقب برگرده همون کار رو میکنم و هنوزم از نظر خودم کارم تو اون شرایط درست بوده .ولی میدونم که اون فرد جای من نیست و موقعیت رو درک نمیکنه دلیل اینکه رفتم ازش خواهش کردم منو ببخشه هم همین بود که کار من رو درک نمیکرد و میدونستم به شدت ازم ناراحته این باور که من اگه معذرت بخوام منو حتما میبخشه اونقدر زیاد بود که پیامش رو باور نمیکردم .نمیگم دلم شکست ولی خیلی غصه خوردم به خودم قول دادم منم کار و حرفهای خیلیا اذیتم کردن اگه هنوزم کارشون رو قبول ندارم ولی اگه ازم خواهش کنن ازشون بگذرم یا حتی اگه ازم خواهش هم نکنن . مثل معلم زبان راهنمایی ام که دیگه ازش متنفر نیستم همون روزی که اون شخص منو نبخشید من معلم زبانمون رو بخشیدم از ته دل هم بخشیدم .

نیلو.خاطره نویسیhttp://www.forum.98ia.com/post2894517-7969.html

+Lily
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۲۵ بعد از ظهر
Nilo

به نام خدای خوبم
بدست آوردن آنچه را که ما آرزو داریم موفقیت است اما چیزی را که برای بدست آوردنش تلاش نمیکنیم ، خوشبختی است
جمعه 4 / شهریور /1390 ساعت 02:16 دقیقه بعد از ظهر

سلام
امروز کلی تو سی دی هام گشتم تا اهنگ قدیمی پیدا کنم . بالاخره آلبوم تنها ماندم اصفهانی رو پیدا کردم .متاسفانه تا چند سال پیش من فقط نوار کاست میخریدم واسه همین سی دی آهنگ های قدیمی رو ندارم . مشکل نوار هم اینه که برای گوش دادن چند باره یه اهنگ باید هی بزنیمش عقب که هم زمان میبره هم خراب میشه .
البته یه سی دی mp3 پیدا کردم کلی اهنگ قدیمی مجاز و غیر مجاز توش بود مثل اهنگ های قدیمی منصور و سیاوش و امید دو تا البوم اول گروه آریان هم توش بود .
زدم گوش دادیم با ندا . گروه آریان رو وقتی 13/14 ساله بودم دوست داشتم الان شاید فکر کنم آهنگهاش خیلی سطح بالا و حرفه ای نیست ولی خدا رو شکر تو اون مقطع من چنین چیزایی گوش میدادم اهنگهاش شاد و پر از امید بود واسه اون سن واقعا خوب بود . بعدها که بزرگ شدم تو اون موقعیت حساس دبیرستان (بالاخره یه دختر 16/17 ساله خیلی تو سن حساسی هست یا همش خوشحاله یا افسرده ) یادمه اهنگ های امثال حامد هاکان اومد .الان که فکر میکنم میبینم اون چند سال اون اهنگها همه مردم رو افسرده کرد .ماهان بهرام خان تو یه اهنگی یه دختر رو کشته بود .چاوشی داشت خودکشی میکرد یه پسره هم اسمش یادم نمیاد هرچی فحش عالم رو بلد بود به رفیقش میداد (زمین گرمم کمته ،کمته اتیش خدا ... تو همین مایه ها بود ) خب خودمون هم دلمون میگرفت عصبانی میشیدم از کسی ، ولی خودکشی و فحش دادن و نفرین کردن رو خوب نیست آدم داد بزنه .محسن یگانه سال کبیسه به دنیا اومده بود و شگون نداشت کلا اونجوری که میخوند ادم میگفت بدبخت ترین ادم دنیاست و ... خیلی اهنگ های دیگه که تو ذهنم نمونده
چقدر حالمون رو بد میکرد قشنگ بود نمیگم نبود شاید الانمم گوش بدم زیاد بد نباشه ولی اون حسی که به ما ها تو اون سن میداد خیلی بد بود
بعد هم که دور افتاد دست رپر ها ... به قول شبنم : وای که چقدر جذابی ، میخوام ببرمت قصابی
تو اهنگاشون میگن قیمتت خانوم چنده ؟ مثل بنزین کارتی هستی ؟ تموم میشی یا شارژت میکنن ؟
البته بی انصافی هست اگه بگم به خانم ها قدرت انتخاب نمیدن چون به دختره میگه علیش و میخوای یا کیوان ... کلا دست دختره بازه واسه انتخاب
دختری که حرف نمیزنه کرو لاله اون که نمیرقصه دست و پاش شکسته و ...
من موسیقی شناس نیستم من گاهی وقتا حتی پاپ و جاز رو تشخصی نمیدم . من عاشق خواننده های حرفه ای نیستم چون اصلا حرفه ای ها رو تشخیص نمیدم نمیگم فقط موسیقی بی کلام گوش میدم اهنگ های بتهوون واهنگساز های معروف رو جز چند تا نشنیدم. من چند تا خواننده ساده و خودمونی رو دوست دارم مثل سعید شهروز ، عصار ، ناصر عبدالهی ، حامی ، اصفهانی ... که شاید الان مطرح نباشن
من شعرهای ساده دوست دارم ...
میگم کاش وقتی بچه ی منم به سن و سال اهنگ گوش دادن و عشق و عاشقی رسیدن موسیقی ما این دوره رو رد کرده باشه . زندگی ماشینی به اندازه کافی بچه ام رو افسرده میکنه ....خسته میکنه
کاش چیزی باشه که بهش آرامش بده مثل همین خواننده های قدیمی و از مد افتاده نسل ما
+من بینهایت از حیون ها خاطره دارم البته نمیگمشون دیگه. ولی خیلی باحال بود مخصوصا ارام جون که نذاشتن جوجه شون شکست عشقی بخوره ...:-2-06-:
+فاطمیای عزیزم خیلی دوست دارم ببخشید بچه ها اگه اس هاتو ن رو جواب نمیدم گوشیم داغون شد هنوز گوشی ندارم گوشی قدیمم دستمه که کیبردش زیاد درست درمون نیست .
+سعید ممنون بابت اهنگ ...
+ ابابت تاپیک سوژه های طنز نودهشتیا اعصابم یه کم خرد شد . حالا هر کس میاد تو این سایت بره اون تاپیک رو بخونه فکر میکنه ما فرهنگ حرف زدنمون اینجوریه اخه تا حالا کی تو این تاپیک گفته نِنّم وانّت نّنّگ نُده عّجیجم ؟؟ واقعا متاسف شدم الان....
+ دوستای گلم اگه امکانش هست تو یه خط خاطره نگین اگه خاطره هاتون کم هستن میتونین بذارین چند روز جمع بشه بعد تو یه روز همه خاطراتتون رو بگین . البته حق هر کاربری هست که خاطره اون روزش رو بگه . یه کم مفصل تر خاطره تون رو تعریف کنید ما هم خوشحال میشیم بخونیم
خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-740.html)


بازباران

سلام وصدسلام خاطره
خدمتتون عرض کنم که من واین خاتون (ماشینم اینا)ماجراها می بینیم .که نمیدونم قشنگه ،زشته ،وقیحه ،خیال انگیزه ووووالبته شاید وهم ناکه که من زیادنمیترسم ولی خاتون گریپاژمیکنه
دلش میگیره ..من میخندم ومیگم اینقدر حساس نباش ...
من وخاتون لازم بود دراین چنرروزه دوجا استوپ کنیم...ودوصحنه اجتماعی ببینیم که شبیه هم با کمی تفاوت هستن
صحنه اول:شهرک غرب دورمیدون...
دختری بی نهایت خوش لباس ولی با صورتی مملو از آرایش(فکرمیکنم سرش وکرده بود تو لوازم آرایش ودر آورده بود)واستاده بود لاین دوم اتوبان..5تا ماشین که خرابش زانتیا بود ..صف کشیده بودن ...خنده ایی کردکه دندونای نامرتبش معلوم شد ...سری تکون دادو رفت سراغ ماشین دوم ..دوتا مرد حدود 45 تا 50 خط اوی لباسشون هندونه نصف میکرد..از تمیزی صورتشون برق میزد که البته با اومدن دختر کنارماشین ...دیگه دیگه ژنراتور انگاری روشن کردن(کی گفته فقط قدیسین صورتشون میدرخشه)
دختره خندید انقدر کرم داشت که هفت هشتا گسل زلزله خیز تو چهره اش نمایان شد
وای خدا چه دستبندی ..عجب کفش وه روسریشو...وای پوش موهاش وکه نگو
سوارشد(تو دلم فقط بخاطر زحمت فردی که اون پیراهن وشسته وبا اون دقت اطوزده کلی خندیدم)
خاتون به تته پته افتاد
صحنه دوم :پل مدیریت
دختری هراسون از لابلای درختا پرید وسط اتوبان ..نگاهیم به عقب کرد ...فقط جهت اطمینان
دستی به مانتوی رنگ ورفته اش کشید ...صاف واستاد
خدای من ملکه زیبایی ...بی نهایت دختر زیبایی بودوسن کم شاد به 15 نرسیده بود ...چشمای درشت وسیاه...(البته ابروی دست نخورده وپر)روسریش کهنه که بعدار دورگردنش عقب بسته بود...لبای صورتی..پوست بدون لک والبته برنزه(تیپش به جنوبیا میخورد)
کفشش ازجلوش بازشده بود .معلوم بود تو راه رفتن کلی هر هر میخنده
واستاد
منتظر تاکسی نبود...دونه دونه ماشینارو چک میکرد...که دوتا پسر جون با پژو206چشش وگرفت ..پسرا زود زدن کنار دختره رفت جلو ...پسرا یه نگاهی به سرتاپاش کردن و پا گذاشتن روگاز
دختره مدمغ روش وبرگردوند ودوباره چک کردن ماشینارو ازسرگرفت
این ومیگن تبعیض طبقاتی...ولی در هرصورت در جامعه ما زنه نه...وتولیدکننده البته ...مصرف کننده هامونم معلومه دیگه
راستی میدونین میون حیوونات بی مصرف ترین حیوون شیر نره..وزندگیش وحیوون ماده میگردونه...
خوب دیگه رابطه تولیدکننده ها ومصرف کننده هارو بفهمین
والبته دردناکترین واحمقترین تولید کننده البته از نظر من زن اطوکشه...:-2-06-:
فعلا بایتون باشه


-نازلی-

سلام...

واقعا این سلامتی چه نعمتیه.....
من که یه سرماخوردگی ساده گرفتم...که می دونم زودی تو چند روز خوب می شه..نزدیک بود به کفر گفتن بیفتم...
حالا حسابشو بکن اون بنده خدا که مریضیش لاعلاجه...
خدا ایشالا به همه سلامتی بده..مخصوصا به بچه های خاطره نویس...

دیشب هی دستم می رفت یه کار بدی بکنم..هی سنگ میفتاد نمی شد....خدا هم هوا داشت...ناقلایی شده برا خودش...دمش گرم...

بی صبرانه منتظر شبای قدرم..ایشالا بتونم برم...امسال یه چیز خاص ازش می خوام...

دلم خیلی خیلی یه دوست می خواد که بشینم باهاش حرف بزنم..که بی طرف قضاوت کنه...که بهم امید بده...یادم بده اعتماد به نفس داشته باشم...شکستو برام ریز ریزش کنه...قطعه قطعه...

راسی یکی دیگه از آرزوهای بچگی من..که مامان و بابام رو باهاش کلافه کرده بود...داشتم یه کتابفروشی بود..بزرگتر از هر شهر کتابی که تا حالا دیدین....چند طبقه...بعد مثلا اون موقع می گفتم کتابای هر نویسنده غرفه جدا داشته باشه...می خواستم تو کتاب فروشیم چند دست مبل بذارم...جاهای مختلف...که مردم تبادل فرهنگی باهم بکنن....اون وقتا برا هر کی می گفتم می نشست نگام می کرد و می خندید....تازه خودم می دونستم که دارم خستشون می کنم... چون حواسشون کامل پیشم نبود...
دوست داشتم صبح تا شب اونجا باشم...

*بعضی اوقات به سرم می زنه جلسه اول به طرف مقابلم بگم..آقا برو دنبال زندگیت...من اهل بشور بساب نیستم...منو با کتابام و کاغذا و دست نوشته ها و یه دنیا بی نظمی باید بپذیری...برو برادر من..مردای ایرانی همشون دنبال یه زن مطیع خانه دارن...و یه مادر نمونه...مادر بودنش رو حرفی ندارم...نمونه بودنش رو نهایت سعی ام رو می کنم....ولی اون کدبانو که تو می خوای من نیستم....برو دنبال بختت بگرد...
به هر کی می گم نهی ام می کنه..می گه کدوم آدم احمقی جلسه اول طرفو دل زده می کنه..بذار بیاد و بره اخلاقای گندت دستشون میاد...انتخاب رو بذار با اونا....
ولی دلم می خواد اگه بنا به رفتنه..زودتر بره...دل من که کاروون سرا نیست که...یه چند روز به این فکر کنه..دو روز دیگه به اون...
گاهی با خودم می گم..همین تویی که ادعات می شه...تویی که می گی از زندگیای عادی اطرافیان حالم به هم می خوره..همین تو بعدها عادی تر و روزمره تر از بقیه ای....بشین تا صبح دولتت بدمد...
وقتی می گم فلانی این کارو کرده..این چیزو برده...من نمی خوام...به دردم نمی خوره..همه گارد می گیرن..وای از اون موقع که خونواده اونم هستن...اونم با این رسم و رسوم تجمل گرایانه....

مدتی بود بیمار بودم..علایم عاشقی بود انگار...داشتم باهاش دست و پنجه نرم می کردم...می گفتم عشق یه طرفه محکوم به فناست...حالا دو روزه دارم به خودم و کج خیالی هام می خندم...
دو روزه مرغ دلم پر کشیده رو یه بوم دیگه...
می خندم و می گم....مرتیکه(به قول جلال) آخه اگه عاشق بودی که...فکر کس دیگه نمی اومد سراغت..دل داده بود...دلی نبود که بره جای دیگه...
و باز دوباره نهیب می زنم که عشق با ازدواج فرق داره...ولش کن...یا این، یا اون...
یه سری معیار ها هست تو ذهنم...که خیلی وقته باهامه...ندیده نشناخته...کسی بگه فلانی بر طبق اون معیار ها رفتار می کنه..ناخودآگاه..مرغ دلم پر کشیده و رفته...می گم که ناخودآگاه...
و حالا این دومی رو نه دیدم...نه می شناسم...و می دونم که همه چیزشون با ما فرق داره از فرهنگ بگیر.....تا فرهنگ....
ولی نمی تونم بهش فکر نکنم...به این که اون اونجوریه که عمریه آرزوش رو داشتم...که هر چی تو اطرافیا چشم چرخوندم ندیدم کسی این طور باشه...
این چند روز به نازلی می خندم..می گم..ببین..دو روز دیگه...یکی بهتر میاد و جا اینو می گیره...یا یه روز همینو می بینی و ...زهی خیال باطل...حتی نمی تونی نگاش کنی...اون وقت مرغ دلت رو بوم کیه؟؟؟؟
جمعش کن دختر تین مسخره بازی رو ....بزرگ شدی انگاری...دوستات همسن و سال توان بچه دارن..رفتن سر خونه زندگی شون...اون وقت تو داری معنای عشق رو تجزیه تحلیل می کنه...پس فردا عشق نه نونه برا اون، نه آبه برا تو...
بچسب به زندگیت...عادیه عادی...مثل هزاران دیگه...
عشق خودش بعد میاد..وقتی دیدی یه سقف بالا سر تو یه نفر دیگه است...این بارم ناخودآگاه یه حسی میاد..لابد همون عشقه....
ولی این یکی نازلی قبول نداره....تا نفهمه این حسه چیه..ول کن نیست...می گه بذار بچشمش...بعد رهاش کنیم و به قول تو بریم با هرکسی زیر یه سقف...و من می گم فک نکنم رها شدنی باشه...اگه بد که بقیه زود تر از من و تو ولش کرده بودن...
نمی دونم آخرش زور کدومشون می چربه...آخرش کی یه همچین حسی میاد تو زندگیم...یا رو بوم من مرغ دل کدوم بنده خدایی می شینه...
ولی یه چیز و خوب می دونم که این عشق کذایی با معرفت میاد تو دلم...به عشق بدون شناخت عقیده ای ندارم....شاید چون تا حالا تجربه نداشتم اینو می گم...ولی مگه می شه؟؟؟ ندیده نشناخته؟؟؟؟
بابا من این دومیه رو تعریفاشو شنیدم..تو یه نگاه نبوده که...
و بازم یه نازلیا..جیرجیر میکنه که...دیوونه...مردم بیست سالشونه تجربه شکست عشقی هم دارن...اون وقت تو هنوز اندر خم یک کوچه ای...هنوز وقتی دوستات از عشقاشون می گن..پیش خودت می گی یعنی چی....حالا که چی...چی شد...چی قرار بشه...
و یه حسی بهت می گه..بشین تا یکی بیاد..سنتیه سنتی..به دور از مدرنیته..بله بگو...به صلاحی که بزرگترا برات رقم میزنن...بعد یه چیزی میاد..اسمش رو بذار عشق..تجربه ثابت کرده خوشبخت می شی...
وتو می دونی خوشبخت می شی..چون ذات همه زنای ایرانی رو می شناسی...چون می دونی پای یه کوچولو که بیاد وسط دیگه نه تویی، نه اون..حالا فقط یه موجود ناتوانه...که به تو میگه مامان...و تو ضعف می کنی براش...به اون می گه بابا.. لبریز می شه از غرور و خودخواهی...انگار نشنیده همین چند دقیقه پیش بچه، مامانشو صدا زد..حتی زودتر از تو...
آره دختر...دل خوش سیری چند...قمار نکن زندگیت رو...بر اساس حسی مبهم به نام عشق...تباه نکن...خیلی دقیق و حسااب شده..بشین ببین تقدیر و بزرگترا و باز بزرگترا چی رو صلاح می دونن...
آدما عوض می شن..بشین و یه باثباتشو سوا کن...یکی که باغبونش ضمانت بیاره برات...و تو خدا رو شاهد بگیری...که دلمو می دم به تو..تو بشونش رو یه بومی که بهش برسن..آب و دونش فراموش نشه!...
دلم بهونه گیره...تلخی نکنن باهاش یه وقت!...
آره دختر..بشین و تماشا...این من و تو نیستیم..تقدیر که داره ورق می خوره..گوش کن...
ولی اون ته مهای دلم می دنم که..نه..من اهلش نیستم...می شینم..به دور از مدرنیته...به صدای قدم های تقدیر گوش می دم..ولی روز اول بهش میگم...به اطرافت نگا...من اونا نیستم...برو دنبال بختت...برو برادر من...
من و این راه همسفر می خوایم...راهنما.. نه بلای جون...
برو و بذار مامانت یکی دیگه رو زیر سر بذار برات...
من به کسی بله می گم، که بخوام خوشبختیش رو ازش دریغ کنم...برو به زندگیت برس..
و اگه چند سال بعد دیدمش تو خیابون..با زنش و به احتمال زیاد بچه هاش...صداش کنم و بگم فلانی...به زندگیت برس...من خوشبختم..لااقل نازلی ها که این طور می گن...
و بعد دعواشون بشه نازلی ها و..یکیشون بگه..آخه احمق دیدی زنش چه با عشق نگاهش می کرد...و من پوزخند بزنم به دعوای بچگانشون و...دست عشقم و بچه هام رو بگیرم و بگم...مهم نیست..من و خوشبختی، دو قدم باهم فاصله داریم...دست بابا رو ول نکنی بچه ها...خوشبختی گاهی کوتاهه...هر چند شیرین...
نه برادر من...من اهلش نیستم..دست مادرتو بگیر و برو... برای خوشبختی منم دعا کن...هر چی باشه اون از حالا مدیونه منه...تمام که نه....ولی گوشه ای از خوشبختیش رو لااقل...
حالا منم و نازلی و نازلی...منم و انتظار و...اون که یه روز میاد..نه که با اسب سفید...پای پیاده..این راه نیازی به مرکب نداره...راه بیا پسر...مقصد هرچی دورتر، قشنگ تر؛ مسیر هرچی صعب العبور تر، شیرین تر...
تو همین راه بگرد دنبال خوشبختی...بگرد تا با هم برسیم به اخرش...بگرد پسر..من باهاتم...
من و تو و خوشبختی و بچه ها...و حسی که حالا می دونم اسمش..عشقه....

فعلا....
خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-691.html#post2612527)

feedback
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۳۵ بعد از ظهر
چن روز می شه که خاطره ها رو نخوندم...نمی دونم خوشحالین ..یا ناراحت...اگه حالتون خوب نیست خاطره ی منو رد کنین...نمیخوام با خاطرم کسی رو ناراحت کنم...دارم برای خودم حرف می زنم. چیزایی که 4 روزه مدام با خودم تکرار میکنم ...شاید بفهمم چی شده..شاید از این گیجی بیام بیرون...
صدای همه چیزو بلندتر می شنوم ..فکر کنم دیوونه شدم..انگار صدااها رو از توی سرم می شنوم نه با گوشام..حتما فکر میکنین ناراحتم دارم چرند میگم... به خدا ناراحت نیستم گیجم..
می دونم اصلا این حرفا به من نمی یاد...این جور حرف زدن شرمندم میکنه...اما انقد گیجم که حد و مرز همه چیز از دستم در رفته.

ما 3 نفر بودیم. من، فاطمه، ری را...فاطمه همسایمون بود، ری را دختر خالم، دوستم، خواهرم...آره دارم قصه میگم، بخوابین. از اول ابتدایی با هم بودیم. همیشه...فیلم سه کله پوکو دیدین؟ اگه ندیدین ببینین حتما.کارتونشم هست. دوم راهنمایی بودیم که فاطمه مریض شد..بستریش کردن..اون در ورودی بیمارستان اتیه هنوزم که هنوزه به نظرم شوم ترین نقطه ی روی زمینه...دری که فاطمه با پاهای خودش ازش رد شد اما شیش ماه بعد جسم بی جونشو با آمبولانس از همون در اوردن بیرون، بردن جایی که تا اون موقع ندیده بودم...گفتن از این به بعد اینجا خونشه...
لوکمیا...هیچکدوم از بچه ها معنیشو نمی دونستن..اولین بار اسم سرطانو از دهن خود فاطمه شنیدیم...لوکمیا..مامانم می گفت یه چیزیه مثل میگرن! همون سردرده که اسم قلمبه سلمبه گذاشتن روش! انگار من شیش سالمه...اخرش تنها نتیجه ای که تونستم بگیرم همین بود: فاطمه از سردرد مُرد!
11 سال پیش وقتی بهم گفتن لوکمیا نفهمیدم یعنی چی..اما غروب همین یکشنبه که ری را رو روی تخت بیمارستان رامسر دیدم، وقتی گفتن کُما، دیگه معنیشو خوب می دونستم...
الان دقیقا 4 روز و 8 ساعته که ری را تو کماست، 4 روزه که دارم تو خاطراتم وول میخورم...از بچگی تا الان...کتکایی که با هم خوردیم...خوابای بعد از ظهر جمعه های تابستون...خاله بازیامون..ما دو تا دختر خاله..می رویم خونه ی خاله...خاطره های دور خیلی دور..دوست ندارم به الانم فکر کنم..نمی خوام...الانم تا اومدم تو تاپیک رفتم خاطره های قبلِ عید امسالو خوندم..قشنگترین خاطره های این تاپیک خاطره های اون موقعست...هفته ی قبل از عید...صفحه ی 130 به بعد...دلم میخواد خودمو تو خاطره های خوب دفن کنم..
بغض داره خفم میکنه اما گریم نمی گیره. گیجم...یکی به من بگه چطور می شه که از اون جمع 3 نفره ، دوتاییشون اینجوری انقد زود تنهام بذارن...با هیچ منطقی جور در نمی یاد..احتمالشم که بخوای حساب کنی یک در چند در می اد؟!
همین که هنوز نفس می کشی برام کافیه..من محکمم..حتی اگه تمام دور و وریامم برن تا زندم زندگی میکنم..اما اگه بری خیلی نامردی بیشور...
کاش وقتی بهم گفتی داریم با هیوا می ریم جاده چالوس باهات می اومدم...کاش وقتی گفتی بعدا نگی تو رو نبردیم گوشامو باز می کردم...چرا منو نبردی..بی معرفت ..باید به زور می بردیم..
دیروز آوردیمش تهران...
دلم واسه پر حرفیات تنگ شده ری را...
صبح کلاس دارم...اما حال وحوصله ی خودم رو هم ندارم..سرم خالیه..ولی بچه ها همه دانشجوئن...بعضیاشون بعد از تابستون می رن شهرستان دانشگاهاشون نمیتونن بیان..باید تا وسطای شهریور تموم کنم کلاسو..
دارم خفه می شم ...خدا...
بچه که بودیم یه دفعه با خالم اینا رفتیم مشهد ری را تو حرم گم شد..3 ساعت تمام همه دنبالش گشتن..اخرش دمِ ورودی حرم پیداش کردیم..نگفته بود بره بگه من گم شدم ...خالم انقد کتکش زد...تو راه برگشت ِ هتل همش داشت گریه می کرد..چقد به اب اویزونِ دماغش خندیدم...
اون وقتا بعد از ظهرا که مامان میخوابید تمام بالش تشکای تو کمدو خالی می کردیم وسط هال از روشون می پریدیم...گوشه های چادر نماز مامانو به هر جا دستمون می رسید می بستیم باهاش چادر مسافرتی درست می کردیم وسط هال می رفتیم پیک نیک...تابستونام رو همون چادر تو حیاط خاله بازی می کردیم...چقد کتک خوردیم سر همین چادر دزدیا...قاتل چادرنماز مامان بودیم...هممون..من..مهرنوش...تو ..هیوا..تو اوج گرما وقتی دلت میخواد بخوابی اما نمیتونی، هیچ رواندازی مثل چادر نماز مامان معجزه نمی کنه..فک کنم باید الانم امتحانش کنم...

بهترین پستی بود که تو تاپیک خاطره نویسی خوندم. :-118-:
بهنوش (behiii319) : خاطره نویسی روزانه :-2-15-::-2-15-::-2-15-:
http://www.forum.98ia.com/t119094-693.html

پست دیگه ای به ذهنم رسید و به چشمم خورد حتماً میذارم. :-2-41-:

novin
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر
تشکر از استارت تاپیک و البته ایده ارزشمند و هدفی که داشتند ... ان شا ا... تاپیک همه کاربران رو سوق بده به سمت تقویت فن نوشتن و پست دادن و البته ابراز عقیده در ضمن احترام به عقاید و حسایت های افراد دیگه ... و البته به قول دوستان متوجه باشیم که دچار تقلید و سنگین گویی و یا تبلیغ هدفمند ... هم نشیم و به قول معروف راحت باشیم و کما کان از محیط ، لذت ببریم ...
ما شا ا... سایت پر از دوستان نویسنده و خوش فکر وخوش قلم و البته محترم و بزرگوار و جدا انتخاب مشکله

اولین انتخابم رو از تاپیک خاطره نویسی می ذارم ...
خیلی از دوستان اون تاپیک پست های خوبی دارند که واقعا انتخاب رو سخت می کنه .... پست های زیادی از خانم نیکزاد دیدم که عالی بودند و البته معمولا محو شدند ولی زمان خوندنش جدا لذت بردم ... پست های شبنم خانم و خانم نیلو و خانم آرام و خانم آنیتاکه یادمه چقدر جو تاپیک رو شاد و سرحال کردند و سرکار خانومی و دوستمون استار و دوستمون جیم جیم و باز باران و البته خانم بهنوش و ... خیلی ها .. واقعا خیلی ها ..حتی نمی شه همه رو نام برد ... چه برسه به گذاشتن همه پست ها ... جدا از همه کاربران خوش فکر سایت متشکرم که با حضورشون این فضای مجازی رو این قدر پر بار و ارزشمند کردند ... همگی ان شا ا... سلامت و موفق شاد باشید ..

برای اولین انتخابم از تاپیک خاطره نویسی پست بیستم مرداد ماه دوستمون - نازلی - رو می ذارم .. به نظرم عالی بود ... نوشتن رو خوب بلدند... و بار اجتماعی پستشون خیلی بالا بود ...

http://www.forum.98ia.com/t119094-691.html#post2612527

سلام...

واقعا این سلامتی چه نعمتیه.....
من که یه سرماخوردگی ساده گرفتم...که می دونم زودی تو چند روز خوب می شه..نزدیک بود به کفر گفتن بیفتم...
حالا حسابشو بکن اون بنده خدا که مریضیش لاعلاجه...
خدا ایشالا به همه سلامتی بده..مخصوصا به بچه های خاطره نویس...

دیشب هی دستم می رفت یه کار بدی بکنم..هی سنگ میفتاد نمی شد....خدا هم هوا داشت...ناقلایی شده برا خودش...دمش گرم...

بی صبرانه منتظر شبای قدرم..ایشالا بتونم برم...امسال یه چیز خاص ازش می خوام...

دلم خیلی خیلی یه دوست می خواد که بشینم باهاش حرف بزنم..که بی طرف قضاوت کنه...که بهم امید بده...یادم بده اعتماد به نفس داشته باشم...شکستو برام ریز ریزش کنه...قطعه قطعه...

راسی یکی دیگه از آرزوهای بچگی من..که مامان و بابام رو باهاش کلافه کرده بود...داشتم یه کتابفروشی بود..بزرگتر از هر شهر کتابی که تا حالا دیدین....چند طبقه...بعد مثلا اون موقع می گفتم کتابای هر نویسنده غرفه جدا داشته باشه...می خواستم تو کتاب فروشیم چند دست مبل بذارم...جاهای مختلف...که مردم تبادل فرهنگی باهم بکنن....اون وقتا برا هر کی می گفتم می نشست نگام می کرد و می خندید....تازه خودم می دونستم که دارم خستشون می کنم... چون حواسشون کامل پیشم نبود...
دوست داشتم صبح تا شب اونجا باشم...

*بعضی اوقات به سرم می زنه جلسه اول به طرف مقابلم بگم..آقا برو دنبال زندگیت...من اهل بشور بساب نیستم...منو با کتابام و کاغذا و دست نوشته ها و یه دنیا بی نظمی باید بپذیری...برو برادر من..مردای ایرانی همشون دنبال یه زن مطیع خانه دارن...و یه مادر نمونه...مادر بودنش رو حرفی ندارم...نمونه بودنش رو نهایت سعی ام رو می کنم....ولی اون کدبانو که تو می خوای من نیستم....برو دنبال بختت بگرد...
به هر کی می گم نهی ام می کنه..می گه کدوم آدم احمقی جلسه اول طرفو دل زده می کنه..بذار بیاد و بره اخلاقای گندت دستشون میاد...انتخاب رو بذار با اونا....
ولی دلم می خواد اگه بنا به رفتنه..زودتر بره...دل من که کاروون سرا نیست که...یه چند روز به این فکر کنه..دو روز دیگه به اون...
گاهی با خودم می گم..همین تویی که ادعات می شه...تویی که می گی از زندگیای عادی اطرافیان حالم به هم می خوره..همین تو بعدها عادی تر و روزمره تر از بقیه ای....بشین تا صبح دولتت بدمد...
وقتی می گم فلانی این کارو کرده..این چیزو برده...من نمی خوام...به دردم نمی خوره..همه گارد می گیرن..وای از اون موقع که خونواده اونم هستن...اونم با این رسم و رسوم تجمل گرایانه....

مدتی بود بیمار بودم..علایم عاشقی بود انگار...داشتم باهاش دست و پنجه نرم می کردم...می گفتم عشق یه طرفه محکوم به فناست...حالا دو روزه دارم به خودم و کج خیالی هام می خندم...
دو روزه مرغ دلم پر کشیده رو یه بوم دیگه...
می خندم و می گم....مرتیکه(به قول جلال) آخه اگه عاشق بودی که...فکر کس دیگه نمی اومد سراغت..دل داده بود...دلی نبود که بره جای دیگه...
و باز دوباره نهیب می زنم که عشق با ازدواج فرق داره...ولش کن...یا این، یا اون...
یه سری معیار ها هست تو ذهنم...که خیلی وقته باهامه...ندیده نشناخته...کسی بگه فلانی بر طبق اون معیار ها رفتار می کنه..ناخودآگاه..مرغ دلم پر کشیده و رفته...می گم که ناخودآگاه...
و حالا این دومی رو نه دیدم...نه می شناسم...و می دونم که همه چیزشون با ما فرق داره از فرهنگ بگیر.....تا فرهنگ....
ولی نمی تونم بهش فکر نکنم...به این که اون اونجوریه که عمریه آرزوش رو داشتم...که هر چی تو اطرافیا چشم چرخوندم ندیدم کسی این طور باشه...
این چند روز به نازلی می خندم..می گم..ببین..دو روز دیگه...یکی بهتر میاد و جا اینو می گیره...یا یه روز همینو می بینی و ...زهی خیال باطل...حتی نمی تونی نگاش کنی...اون وقت مرغ دلت رو بوم کیه؟؟؟؟
جمعش کن دختر تین مسخره بازی رو ....بزرگ شدی انگاری...دوستات همسن و سال توان بچه دارن..رفتن سر خونه زندگی شون...اون وقت تو داری معنای عشق رو تجزیه تحلیل می کنه...پس فردا عشق نه نونه برا اون، نه آبه برا تو...
بچسب به زندگیت...عادیه عادی...مثل هزاران دیگه...
عشق خودش بعد میاد..وقتی دیدی یه سقف بالا سر تو یه نفر دیگه است...این بارم ناخودآگاه یه حسی میاد..لابد همون عشقه....
ولی این یکی نازلی قبول نداره....تا نفهمه این حسه چیه..ول کن نیست...می گه بذار بچشمش...بعد رهاش کنیم و به قول تو بریم با هرکسی زیر یه سقف...و من می گم فک نکنم رها شدنی باشه...اگه بد که بقیه زود تر از من و تو ولش کرده بودن...
نمی دونم آخرش زور کدومشون می چربه...آخرش کی یه همچین حسی میاد تو زندگیم...یا رو بوم من مرغ دل کدوم بنده خدایی می شینه...
ولی یه چیز و خوب می دونم که این عشق کذایی با معرفت میاد تو دلم...به عشق بدون شناخت عقیده ای ندارم....شاید چون تا حالا تجربه نداشتم اینو می گم...ولی مگه می شه؟؟؟ ندیده نشناخته؟؟؟؟
بابا من این دومیه رو تعریفاشو شنیدم..تو یه نگاه نبوده که...
و بازم یه نازلیا..جیرجیر میکنه که...دیوونه...مردم بیست سالشونه تجربه شکست عشقی هم دارن...اون وقت تو هنوز اندر خم یک کوچه ای...هنوز وقتی دوستات از عشقاشون می گن..پیش خودت می گی یعنی چی....حالا که چی...چی شد...چی قرار بشه...
و یه حسی بهت می گه..بشین تا یکی بیاد..سنتیه سنتی..به دور از مدرنیته..بله بگو...به صلاحی که بزرگترا برات رقم میزنن...بعد یه چیزی میاد..اسمش رو بذار عشق..تجربه ثابت کرده خوشبخت می شی...
وتو می دونی خوشبخت می شی..چون ذات همه زنای ایرانی رو می شناسی...چون می دونی پای یه کوچولو که بیاد وسط دیگه نه تویی، نه اون..حالا فقط یه موجود ناتوانه...که به تو میگه مامان...و تو ضعف می کنی براش...به اون می گه بابا.. لبریز می شه از غرور و خودخواهی...انگار نشنیده همین چند دقیقه پیش بچه، مامانشو صدا زد..حتی زودتر از تو...
آره دختر...دل خوش سیری چند...قمار نکن زندگیت رو...بر اساس حسی مبهم به نام عشق...تباه نکن...خیلی دقیق و حسااب شده..بشین ببین تقدیر و بزرگترا و باز بزرگترا چی رو صلاح می دونن...
آدما عوض می شن..بشین و یه باثباتشو سوا کن...یکی که باغبونش ضمانت بیاره برات...و تو خدا رو شاهد بگیری...که دلمو می دم به تو..تو بشونش رو یه بومی که بهش برسن..آب و دونش فراموش نشه!...
دلم بهونه گیره...تلخی نکنن باهاش یه وقت!...
آره دختر..بشین و تماشا...این من و تو نیستیم..تقدیر که داره ورق می خوره..گوش کن...
ولی اون ته مهای دلم می دنم که..نه..من اهلش نیستم...می شینم..به دور از مدرنیته...به صدای قدم های تقدیر گوش می دم..ولی روز اول بهش میگم...به اطرافت نگا...من اونا نیستم...برو دنبال بختت...برو برادر من...
من و این راه همسفر می خوایم...راهنما.. نه بلای جون...
برو و بذار مامانت یکی دیگه رو زیر سر بذار برات...
من به کسی بله می گم، که بخوام خوشبختیش رو ازش دریغ کنم...برو به زندگیت برس..
و اگه چند سال بعد دیدمش تو خیابون..با زنش و به احتمال زیاد بچه هاش...صداش کنم و بگم فلانی...به زندگیت برس...من خوشبختم..لااقل نازلی ها که این طور می گن...
و بعد دعواشون بشه نازلی ها و..یکیشون بگه..آخه احمق دیدی زنش چه با عشق نگاهش می کرد...و من پوزخند بزنم به دعوای بچگانشون و...دست عشقم و بچه هام رو بگیرم و بگم...مهم نیست..من و خوشبختی، دو قدم باهم فاصله داریم...دست بابا رو ول نکنی بچه ها...خوشبختی گاهی کوتاهه...هر چند شیرین...
نه برادر من...من اهلش نیستم..دست مادرتو بگیر و برو... برای خوشبختی منم دعا کن...هر چی باشه اون از حالا مدیونه منه...تمام که نه....ولی گوشه ای از خوشبختیش رو لااقل...
حالا منم و نازلی و نازلی...منم و انتظار و...اون که یه روز میاد..نه که با اسب سفید...پای پیاده..این راه نیازی به مرکب نداره...راه بیا پسر...مقصد هرچی دورتر، قشنگ تر؛ مسیر هرچی صعب العبور تر، شیرین تر...
تو همین راه بگرد دنبال خوشبختی...بگرد تا با هم برسیم به اخرش...بگرد پسر..من باهاتم...
من و تو و خوشبختی و بچه ها...و حسی که حالا می دونم اسمش..عشقه....

فعلا....



ان شا ا... باز به ذهنم رسید پست های دوستان رو می ذارم
تشکر و احترام و ارادت به همه دوستان خوب سایت

-نازلی-
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۰۴ بعد از ظهر
به نام خدای خوبم
به خدا نگو مشکل دارم ،به مشکل بگو خدا را دارم
چهارشنبه 5/مرداد/1390 ساعت 07:57 دقیقه
سلام بیکاری شاید خیلی مفید نباشه ولی یه فایده داره و اونم فکر کردنه ...زیاد قبول ندارم این حرف رو که میگن فکر و خیال ادم رو به جایی نمی رسونه چرا گاهی میرسونه حداقل میتونه درون ادم رو تغییر بده منتها نه ناگهانی و یه شبه. خیلی کند و آروم. شاید سالها طول بکشه (اگه فرصتش باشه ) ولی بالاخره یه روز صبح پا میشی میبینی ته مانده شخصیت قبلیتم تموم شده و بالاخره یه ادم جدید شدی
من فردا ظهر کنکور دارم صادقانه بگم اینجوری که من خوندم محاله قبول بشم. ولی میرم سر جلسه و جواب میدم؛ به خاطر یکی از اون اتفاقات ناگهانی که امکان داره تو آینده بیفته و من از نرفتنم پشیمون بشم. ولی خب خیلی وقت بود تصمیمم رو گرفته بودم حداقل برای سال 90 (تا تهش) تصمیم درس خوندن نداشتم. عقب افتادن از دوستام برام مهم نیست بالاخره یه کاری هست جز درس خوندن که من خودم و فقط شخص خودم بتونم از پسش بربیام دور از اون افکار رویای و ماورایی ... من بالاخره از یه جایی شروع میکنم
شبنم اون فکر و ایده ام رو هم برای دو سه سال کنار گذاشتم
کلاسهای داستان نویسی رو میرم برخلاف فکرم اصلا اونجوری نبود یعنی فضاش خشک نبود و البته اونقدر تخصصی در مورد داستان صحبت میشه که من روم نشد هیچکدوم از نوشته هام رو رو کنم یه چیز دیگه هم فهمیدم من نمیتونم اونجوری که هست بنویسم یعنی من فقط همینجوری میتونم خیلی دارم تلاش میکنم ولی نمیشه یعنی ته دلم خوشم نمیاد اون شکلی ...
یه جورایی دیگه حریم خصوصی ندارم تو سایت و هر چیزی رو نمیتونم تو خاطره ام بنویسم تو فکر عوض کردن اسم کاربری ام بودم ولی هنوزم نمیدونم درسترین کار چیه ؟ اینجا تنها جایی بود که هرچی میخواستم میتونستم بگم
گمونم جواب صندلی داغم رو پیدا کردم میدونم میخوام 10 سال دیگه چی بشم .تصمیمم ،فکرم ناگهانی نبود خیلی وقته خود درگیری مزمن دارم و البته اون چیزی هم که بهش رسیدم چیزی نیست که مثل یه تب زودگذر بشه از روش رد شد یا نشه بدون مقدمه انجامش داد و منتظر اومدن روزی خاص براش بود //یه حسی بهم میگه اگه ازش حرفی نزنم میتونم بهتر بهش اعتماد کنم و برسم .گاهی گفتن چیزایی که میخوام اونا رو ازمون دورتر میکنه .حداقل برای من که اینجوری بوده .
خیلی بی مقدمه امروز دلم میخواد از عشق ،دوست داشتن یا همون حس خوبی که نمیشه اصلا روش اسم گذاشت بگم
یه چیزی در مورد عشق شنیدم فکر کنم توی سریال عشق بد بود :
اگه فکر میکنی عاشقی ولی یه روزهایی بوده که پشیمون شدی از عشقت یا متنفری شدی از عشق یا به نظرت عشق یه چیز نفرت انگیز بوده بدون هیچوقت عاشق نبودی ...
تو این تعریف عاشقا ناراحت میشن دلتنگ میشن ولی هنوز هم میگن پشیمون نیستن . ندیدم اطراف خودم هنوزم میگم از اینجور عشق ها ندیدم
.منظورم این نیست که خیلی ارمانی و ایده ال باشه ولی کسی رو ندیدم یکی رو قبول کنه با همه خصوصیات و ویژگی هاش حتی خصوصیات منفی اش که بشه به احساسش گفت عشق
اگه کسی رو میخوای درستش کنی یا اصرار میکنی که چیکار بکنه و نکنه تا زندگیش بهتر باشه میشه دوست داشتن
خب حالا یه چیزی هست که نه دوست داشتن نه عشقه ولی ویزگی های ظاهری اش مثل اون دو تاست
میبینیش قلبت میزنه حرف زدن یادت میره ... (خدایی همه قبول دارین دیگه؟ برای همه پیش اومده این شکلی بشن )
شد ی یه بچه ای نه یه جوجه ای میفته دنبال کسی که فکر میکنه دوسش داره اون برمیگرده بهت میخنده بهت غذا میده بهت امنیت میده دوسش داری بعد تا ازت دور میشه تا میره به یکی دیگه غذا بده یا حالا هرچی ، ازش دلخوری میشی ناراحت میشی متنفر میشی ...ولی تو که همیشه کوچولو نیستی بزرگ میشی جوجه نیستی یه روزی میبینی خودتم میتونسی همه اون کارها رو انجام بدی فقط عادت کرده بوده وابسته شده بودی توانایی هات رو یادت رفته بود اونوقت دیگه اون به چه دردت میخوره ؟ جدا به چه دردت میخوره ؟ این بی تفاوتی چند سال بعد همون عشق و دوست داشتن کذایی هست .
برعکس اون چیزی که همه فکر میکنن میگم دوست داشتن (نه عشق ) اینه وقتی کسی رو میبینی به جای اینکه بترسی قلبت بزنه یا نتونی حرف بزنی ....آروم میشی. خوشحالی بدون دلیل و اونقدر این بهت انرژی میده که به ساعتهایی که باز تنها میشی فکرنمیکنی .اهنگ گوش میدی گریه نمیکنی. از برخوردش با دیگران لذت میبری با همه با خانواده با دوستان. از اینکه میبنی همه دوسش دارن خوشحالی. دوست داری زیبا تر باشی نه برای اینکه اون نظرش عوض بشه برای اینکه اونقدر عالیه به نظرت تو هم میخوای بی نقص باشی .میبینیش دوست داری مهربون باشی نه به خاطر اینکه قبولت کنه چون اون بهترینه و تو هم باید بهترین باشی و ... اونوقت حتی اگه نباشه حتی اگه دور باشه اونقدر ارامش داری که ... به کمال رسیدن اینجوریه ... بهش فکر میکنیم اصلا ؟ چند درصد هدفمون از این رابطه ها به کمال رسیدنه ؟ نمیگم از اول اینجوری باشه چون این میشه یه تکلیف و هیچ کس از درس خوندن خوشش نمیاد
ولی یکی هست وقتی میبینیش ناخواسته میفتی تو همون راهی که یه روزی باید بری و اونقدر بهت انرژی مثبت میده که بتونی بری این راه رو .
پیدا کردن چنین ادمی سخت نیست قبول کردن ما سخته این احساس ذاتی نیست اکتسابیه
یادمه با شبنم حرف میزذم گفتم واقعا هدف ما از زندگی چیه ؟ ازدواج کردن ؟ بچه دار شدن ؟ا الان میبینم تو مسیر زندگی چرا که نه ... جاده اصلی باشه منم مرد راهش باشم همه چی هست .هم اون تابلو های راهنمایی هم اون منظره های کنار جاده هم یه کسی که تنها نیستی اون بهت یه چیزایی یاد میده تو هم به اون
هر چی جلوتر بری میبینی عبور از گردنه ها و پیچ ها برات راحتتر شدن ازکنار دره ها میگذرم اونقدر تجربه ام زیاد شده میدونم این فقط ترسه و من قرار نیست توش سقوط کنم از کنار دریا میگذرم موج ها میریزن رو سرم میدونم که بالاخره دریا آروم میشه و قرار نیست زیر این ابها خفه بشم
و بعد مهم رسیدن نیست
مهم همون راهی هست که دارم میرم که وسطاش وایمیستیم و لذت میبرم
تو بهارش گل میچینم (با خارش ) تو تابستونش تاب بازی میکنم (با قبول زمین خوردنش ) پاییزش پیاده روی میکنم (با احتمال دل گرفتگی اش )زمستونش برف بازی میکنم (با خطر سرماخوردگیش ) و خب کی میگه زندگی اینا نیست ؟
خیلی طولانی شد پستم به هرکس که تا اخر خوندش خسته نباشید میگم :دی
آرام جونم پستهاتون طولانیه ولی تا اخر میخونم اگه 4 .5 صفحه هم باشه میخونمش حتما چون خیلی قشنگ مینویسن حتی اتفاقای ساده ی زندگی رو
فعلا







* نیلو
خاطره نویسی

-نازلی-
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۱۶ بعد از ظهر
ببخشید من نمی تونم زیاد مثل الان بیام تو اینترنت جولان بدم...و حالا هم دارم زیاده روی می کنم...پس پست ها رو با هم می ذارم...
اون خاطره نیلو و این پست آقای نوین و یک پست دیگه، سه متنی هستند که من از قبل تر ها توی کامپیوترم ذخیره کردم و برام خیلی جالبند...امیدوارم کسی فکر نکنه برا تلافی این پست رو می ذارم. خیلی این سوالی که پرسیدن برام جالب بود و البته شعرش هم اون موقع وصف حالم بود که سبب شد این پست ذخیره بشه توی پوشه هام.


سلام و ارادت
خسته نباشید ...
خب من که اهل سوال پرسیدن زیاد نیستم بیشتر اومدم تشکر کنم بابت مدیریت سرشار از متانت و حوصله شما ...
دو بار به من لطف کردید و مزاحم شدم ، متشکرم .
بابت وبلاگتون هم تشکر ... اغلب مطالبتون ذهنم رو درگیر می کنه .. متشکرم
اگر دوست داشتید ، نظرتون رو در مورد این شعر مشیری هم بفرمایید ..

هیچ و باد[/URL] است جهان؟
گفتی و باور کردی!؟
کاش، یک روز، به اندازه "هیچ"
غم بیهود نمی خوردی!
کاش، یک لحظه ،به سر مستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی!

تشکر و شاد و موفق و سلامت باشید ...

* جناب نوین
[URL="http://www.forum.98ia.com/t242121.html"]صندلی داغ با Nilo - تاریخ 90.04.18 (http://www.forum.98ia.com/t242121.html)

مهستی
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
همشون از متفکر دیوانه هست نوشته هاش خیلی به دلم می شینه

و تو ، خویشتن را در حالی خواهی یافت ، که بدانی :

مرگ ، ...

تنها چیزی ست که بینِ همه ، به تساوی قسمت شد

http://images.lightstalkers.org/images/429663/18_large.jpg



متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t810-166.html#post2862043

معذرت میخوام

خدایا

این عکسِ اعضای خانوادهء منه

مگه خودت نگفتی : آدمها با هم برابرند

توی چی؟ .. توی چه چیزی با هم برابرند؟

زجر کشیدن؟

لذّت بردن؟

زندگی کردن؟

یا ...

مردن!!!!!؟


http://www.feedthehungry.org/Projects/images/ethiopian-boys.jpg

متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t974-79.html#post2862033

جدی جدی ، مردها گریه نمیکنند

این خاصیتی هست که فقط مردها دارند

درد ها رو باید ، با زنجیرِ سکوت ، خفه کنی

ناراحتی رو باید زجرکش کنی

و شکست ، مثلِ لاشهء خشک و بی جانِ مرگ ، در مقابلِ تو ، به زانو درمیاد

دنیا ، آوارهء اینچنین مردانی میشه

مرد بودن سخته :-2-39-:
متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t315803-5.html#post3046113

عجب ، گاهی ...

ناآگاه زندگی کردن با عشق ..

لذت بخشه :-2-15-:
متفکر دیوانه
http://www.forum.98ia.com/t324194.html#post3097046

novin
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۱ بعد از ظهر
در تاپیک نقد کتاب سهم من خانم صنیعی یکی از دوستان فعال نقد و معرفی کتاب پستی دادند که بسیار گویا و روون بود . ایشون خیلی ساده مطلبی رو که تو ذهنم بود عنوان کردند ، تحسین بر انگیز بود که چه خوب بر اوضاع اجتماعی اشراف داشتند و چه منطقی و مسلط در چند خط تحلیل کردند .. از این کاربر محترم باز هم پست های خوب اینچنینی دیده بودم .. متشکرم


http://www.forum.98ia.com/post1012230-17.html

pari_shaun
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۵ بعد از ظهر
من زخمــــــــهای بی نظیری به تن دارم،اما تو مهربان ترینشان بودی…
عمیق ترینشان، عزیز ترینشان...
بعد از تو آدمها تنها خراشـــــهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان، به پای تو نرسیدند...
به قلبم نرسیدند...
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم با هزار ترس و لرز به صورتت نگاه میکنم. به چشمای معصومت نگاه میکنم . چشمایی که دیگه ابرو هشتی خوشگل نداره . صدات میکنم . . .
میمیرم و زنده میشم تا صدات رو میشنوم .خدایا خوب میدونی چقدر دوستش دارم . خودت خوبش کن !
تقدیم به همه کسایی که همه زندگیشون به سرطان مبتلاست

من این پست رو خیلی خیلی دوست داشتم.

http://www.forum.98ia.com/t119094-933.html

ღ ghazali ღ
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۳ بعد از ظهر
متفکر دیوانه ! کاریاتور ! پیک ناشادی !
هر سال قبل از عید که میشد .. زود با مادرم میرفتیم مدرسه و پیکِ نوروزی رو میگرفیتم و میآوردیم خونه

از همون لحظهء اول دوست داشتم حل کنم تا تویِ عید فرصتِ بازی کردن و چرخیدن داشته باشم اما ... امان از سؤال های پیچیدهء پیک

لازم بود روزها وقت صرف کنم تا بفهمم چطوری حل میشند

بعضی هم اونقدر کار میبرد که اصلاً نمیشد توی یک روز تمامش کرد

علاوه بر پیک معلم ها هم مشق میگفتند

یادمه پیک رو در نهایت روزِ دوازدهم و سیزده به در مینوشتم .. چه لذّتی داشت حل کردنِ پیک؟

بچه هایِ امروزی از پیک چه میفهمند؟ آه ...

خاطراتِ عید هایِ گذشته به خیر

من هیچ وقت عیدیِ آنچنانی هم نگرفتم اما ... بویِ پلّه هایِ خانهء مادربزرگ و اون اتاق هایِ خالی از احساسِ اجتماع!

تنهاییِ لحظه هایِ صبر

طاقتِ تابِ کودکی هایم ... همه و همه خاطره شد و رفت ...

میشه پست انتخابی مال تاپیک نقد یه کتاب باشه ؟؟؟:-2-35-:

پاسارگاد
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ بعد از ظهر
پدرم همیشه ی همیشه از بچگی تا حالا قهرمان من بوده کسی که با نگاش جون گرفتم کوه استواری که به راحتی بهش تکیه کردم درخت سبز همیشه بهاری که بی منت سایشو بهم هدیه داده کسی که توسخت ترین مرحله زندگیم جلوی اون نامرد در اومدو نذاشت بیشتر از این اذیتم کنه
من پدرم و به یه آسمون آبی تشبیه می کنم آسمونی که توش خورشید هست واسه گرم کردنم بارون هست واسه رشد کردنم رعد و برق هم هست واسه مراقبت از من و پر از ستارست واسه آروم کردن دل بی قرارم
بابای خوبم خیلی دوست دارم


در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/post2215699-5.html


سلام
الناز نازم ممنون از تاپیک خوبت :-2-40-:

خب منم اول خط قرمزی رو که برای حفظ حریم شخصی خودم در نظر گرفتم بگم:من از دوستان خوبم انتظار چندانی ندارم همین که شأن و شخصیتم تو روابط حفظ بشه قانعم ( هر چند معتقدم در نود و نه درصد موارد این خود آدمه که طرز رفتار دیگران رو در قبال خودش ، تعیین می کنه اون یه درصد بقیه هم مربوط می شه به مواردی که یه آدمِ نمی گم بد و شرور، بلکه بیمار ، به پست آدم بخوره که تنها چاره ش به نظر من سکوت اختیار کردنه )
و این اطمینان رو به دوستان عزیزم می دم که تو روابط و بحث هایی که پیش میاد کاملاً انعطاف و ظرفیت لازم رو داشته باشم و کاستی های احتمالی رو هم از جانب خودم جبران کنم و سعیم اینه که خودم هم حریمی رو که دوستان به طور مستقیم یا غیر مستقیم برای خودشون تعریف کردن رعایت کنم و اگه ناخواسته گاهی این حریم رو زیر پا گذاشتم عذر می خوام
قبلاً هم در جواب نیلوی عزیز تو تاپیک خاطره گفتم که من مشتاق تر از دوستان تو برقراری ارتباط دوستی باهاشون هستم فقط به هیچ وجه دلم نمی خواد این دوستی رو بهشون تحمیل کنم و شاید همین باعث شده کمتر تو دادن پیشنهاد دوستی پیش قدم بشم

یادش به خیر ! تو یکی از اولین پستهایی که اون اوایل عضویتم تو این سایت داده بودم شعر زیر رو گذاشتم دوباره می ذارمش که رو موضع قبلیم صحه گذاشته باشم :-2-38-::


« دست هایم
شاخه های دوستی ست
می گشایم سویتان...آیا
می فشاریدش؟
.
.
.
هر چه هست و نیست
دست هایم، شاخه های دوستی ست
گاه گاهی در بیابانی غریب
می توانید از سر ناچاری و بی سایه ساری هم شده
دوست داریدش... »

خیلی دوستتون دارم :-2-40-:




در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/t185118.html

پاسارگاد
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۸ بعد از ظهر
میشه پست انتخابی مال تاپیک نقد یه کتاب باشه ؟؟؟:-2-35-:

سلام

اره گلم مشکلی نیست فقط پستای مربوط به قسمت تایپ کتاب نمیشه:-2-38-:

bahooneh10
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ بعد از ظهر
خیلی عجله ای انتخاب کردم...وقت نکردم خیلی سرک بکشم..اما یه پست دیگه هم تو فکرم هست که برای بچه های ماهنامه س... رزرو می کنم که انشااله فردا شب هم اونو پیدا کنم و بیام بزارم...
خیلی دوست دارم تو این مسابقه فعال تر باشم اما خوب وقتم خیلی محدوده

[FULL JUSTIFY]سلام
نمی دونم این چه جو بچه گانه ایه که توی این سایت و بین بعضی از کاربران وجود داره .
والا من خودم هم توی خیلی از سایت های دیگه عضو هستم .
توی انجمن های دیگه دیدم که شخصی رو همکار کردند که حتی فعالیتی توی اون بخش مهم و پر بازدید نداشته .
اما هیچ کس اعتراضی نکرده و نگفته که چرا ایشون همکار شدن .
توی انجمن های دیگه دیدم کاربری رو که کل بخش رو می گردونه ، اما حتی کاربر فعال اون بخش نشده و هیچ کس حتی خود کاربر معترض نشده که چرا منو کاربر فعال بخش نکردید .
حتما مدیران تشخیص دادند که ایشون برای همکاری مناسب تر از اون کاربر فعاله .
ملاک بنده فقط فعالیت کاربر نیست .
یه سری عوامل هست که من و دیگران (مدیران ، همکاران) برای کاربر ویژه و همکار شدن یک کاربر در نظر میگیرم از جمله اینکه کاربر منطقی باشه و احساسی برخورد نکنه .
بنده و هیچ کس نمی تونه خوب مطلق باشه ، تا اونجا که تونستم ، سعی کردم بهترین ها رو انتخاب کنم .
بعضی از دوستان یه سری انتظارات بیهوده دارند که بنده نمی تونم انتظاراتشون رو بر آورده کنم و همه رو همکار و کاربر ویژه کنم .

بنده شاید فردا یک کاربری رو که 1 دونه پست هم ندارم رو به عنوان مدیریت کل سایت انتخاب کنم ، آیا شما می تونید به بنده معترض بشید که چرا این کاربر رو انتخاب کردید؟
آیا شما این کاربر رو می شناسید و از سابقه ی مدیریتی این کاربر اطلاع دارید؟
متاسفانه بین کاربران مرز بندی نشده که یک سری مسائل به مدیریت سایت مربوطه نه به شخص .
بنده کاملا مختارم که چه کسی رو برای همکاری یا ویژه شدن انتخاب کنم و نه توی قوانین و نه هیچ جای دیگه تعهدی ندادم که شما مدیر ، ویژه و یا همکار میشید .
بعضی از بچه ها طوری برخورد می کنند که انگار فقط برای زیاد شدن پستهاشون و ویژه و همکار شدن فعالیت می کنند .
بهتره که مثل همون اوایلی که عضو شدیم و بدون هیچ گونه چشم داشتی فعالیت کنیم ، نه فقط برای ویژه و همکار شدن .
نحوه ی انتخاب همکار ها به این صورته که مدیر یا همکاران کاربری رو برای مدیریت بخششون یا بخش ها دیگه پیشنهاد میکنند و بنده هم کاربر رو بررسی میکنم و اگه ببینم فعالیتشون خوبه و با مدیران رابطه ی خوبی داره ، ایشون رو انتخاب می کنم .
انتخاب شدن همکاران جدید کاملا بررسی شده بوده و حق خودم میدونم که توی انتخاباتم مختار باشم ، شما هم میتونید توی انتخاب سایتی که میخواید فعالیت کنید مختار باشید و هستید .

بنده توی این سایت 3 سال از عمرم رو گذاشتم ، از درسم ، لذت هایی که می تونستم ببرم ، اعصاب راحتی که داشتم ، فرصت های کاری و ... رو توی این سایت تلف کردم .

یک سال تمام هزینه های این سایت رو بدون هیچ گونه تبلیغی خودم پرداخت کردم و هیچ گونه تبلیغی رو نذاشتم که کاربر اذیت نشه . الان هم هزینه های سایت بالا رفته و بنده نمیتونم از جیب بدم .
کلی کتاب اسکن کردم (تا اینکه اسکنرم سوخت) و روزی حداقل 14 ساعت از عمرم رو توی این سایت گذاشتم و انواع و اقسام فحش های ناموسی رو به من دادند و تهدید به شکایت و ... رو به جون خریدم که بتونیم دور هم سرگرم باشیم و سایت رو سر پا نگه دارم .
کلی حرف بارم کردید و همیشه ی خدا غر زدید ، بهترین عملکرد رو داشتیم باز هم یه چیزی پیدا می کردید که الکی گیر بدید .
سر همین تغییر سرور چندین هفته نه خواب داشتم نه خوراک ، بله شما داشتید درستون رو میخونید و تفریحتون رو داشتید و به مشکلات زندگی خودتون می رسید .
یه دونه پست برای شوخی و تفریح توی یه تاپیک میدادم 100 نفر پست میداد ، ادمین انحراف نده خودت که از همه بدتری .
پست سر سنگین میدادم میگفت چه رسمی ، بد اخلاق و خشکه .
فکر کرده کیه این که اینقد خودشو میگیره .
کاش میشد تا وقتی که در موقعیت طرف مقابل قرار نداریم ، قضاوت نکنیم .
بله بنده به دلیل اینکه توی این سایت مدیر هستم ، مجبور به صورت کاملا رسمی برخورد کنم و این رو نه تنها من بلکه تقریبا تمام مدیرانی که میشناسم اینطور هستند .
سر فیلترینگ از کرمانشاه بلند شدم رفتم تهران ، 2 هفته ی تمام از طریق تلفن پیگیری کردم تا بتونم سایت رو رفع فیلتر کنم .
جدا آخرش چی نصیب من شده که شما توی این سایت فعالیت کردین نصیبتون نشده؟


پ.ن : خواهش میکنم که از این پستم تشکر نکنید و توی تاپیک پست تشکر ندید .
[/FULL JUSTIFY]

ادمین... انتقادات پیشنهادات (http://www.forum.98ia.com/post2408748-1462.html)

زاپــاتــا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۸ بعد از ظهر
گاهی به خودم میگم : آی یارو ... هنوز داری میپلکی؟

مسئله اینجاست که اینجا ، یه اتاقِ شگفت انگیزه

دو تا در داره ، شاید هم یکی!!!!!

اما بیرون ...

هیچی نیست

شاید ...

بذار ببینم

شاید هیچ دری هم وجود نداشته باشه

همه چیز ...

توی همین اتاقه

آه لعنت

از این اتاق نمیشه بیرون رفت

نه دری

نه پنجره ای

...

آی یارو ... تو که هنوز اینجائی :-2-39-:
متفکر دیوانه

زیبا زیستن :

یادمه یه نفر میگفت : یکی از نشانه های مدنیّت ، تلاش برای زیبا زیستنه!
خب .. اونموقع زیاد به مفهومِ این جمله دقت نمیکردم و شاید ، همینطور از سرِ اجبار ، اون رو توی مغز و ذهنِ خودم تکرار میکردم.
اونموقع میخواستم نمونه ای از یک انسانِ متمدّن باشم.
اما
به راستی ...
چه چیزی میتونه ملاک برای زیبایی باشه؟
و به کدام طریقه و روشِ زندگی میشه با دیدهء زیباشناسانه نگریست و اون را زیبا قلمداد کرد؟

مگه نه اینکه زیبایی یک امرِ نسبی در میانِ ما انسان هاست و این مفهوم ، در هر ملّت و از هر زاویه ای که بدان بنگریم ، گونه ای متفاوت ، نمود پیدا میکنه.

اما ...
تنها چیزی که باعث میشود ما انسانها در مخیّلهء خودمان ، به دنبالِ یک آرمانِ مشترک برای زندگی بگردیم ، همین روحِ مشترک و عمقِ ذاتِ انسانی ست که در تمامِ انسان ها به یک میزان و اندازه ، قرار داده شده.
برای همهء ما انسان ها ، شیرینیِ نیل به اهداف ، به یک اندازه موجبِ شادی و شعف میشود.
یا ناراحتی و شرمِ ناشی از ناکام ماندن از دستیابی به آرزو ها.

شاید ما بر حسبِ شرایطِ محیط و اتفاقاتِ زندگی مان ، با برخی مسایل ، متفاوت با دیگران برخورد کنیم ، اما اگر از همهء آدمیان بپرسی که : وقتِ رسیدن به آرزوهایت چه میکنی؟ ، قطعاً پاسخی که خواهی شنید ، خبر از شادمانی و مسرّت ، در ابعادِ متفاوت در خود دارد.

پس به همین اندازه ، « زیبا زیستن » میتواند یک مفهومِ مشترک در میانِ عمومِ ابناء بشر داشته باشد.

زندگی کردن برای رسیدن به اهدافِ متعالی ؛ و تلاش کردن برای شاد ساختنِ یک همنوع ، شاید بتواند تعریفِ خوبی از « زیبا زیستن » به ما دهد ...

همه میدونیم که آزادانه زیستن ، برای همهء ما انسان ها ، مفهوم شیرین و زیبایی داره.

پس شاید بشود گفت ، آن کسی که زندگانیش رو در راهِ آزادی ، صرف میکنه ، از همهء ما ، زیبا تر زیسته :-118-:
متفکر دیوانه

زاپــاتــا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
نه ناله کن و نه فریاد بزن .. تنبل ها ناله میکنند و فریاد نشانهء حماقت ست.

مگذار دنیا باعث شود به آرزوهایت نرسی

عملگرا باش و ذهنت را تقویت کن

« متفکر دیوانه »

پاسارگاد
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۴ بعد از ظهر
خانم گل elimohi (http://www.forum.98ia.com/member72714.html) عزیزم لینک اون پستایی که الان گذاشتی رو هم بذار :-118-:

NILOUFAR
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
اینا :-2-38-:

فاطیما ماهنامه : (http://www.forum.98ia.com/post1569624-22.html)آری این چنین بود خانواده ............. (http://www.forum.98ia.com/post1569624-22.html)

ماهد ماهنامه : (http://www.forum.98ia.com/post1817266-5.html)یه قل دو قل : (http://www.forum.98ia.com/post1817266-5.html)

خبرنگاران ویژنامه نوروز : (http://www.forum.98ia.com/post1817445-18.html)کف بینی (http://www.forum.98ia.com/post1817445-18.html)

زاپــاتــا
۲۶ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ بعد از ظهر
دلم ، برای اون لحظه هایی که میشد باشند ، تنگ شده!

برای اون ، آدمی ، که میتونست باشه

اون حسّی که تجربه اش نکرده ام ، اما دوست دارم که اگه میشد ، تجربه شدنی باشه!

متفکر دیوانه

مهستی
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
متفکر دیوانه که هر چی پست داده انتخاب شده :-2-08-:

مینا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
متفکر دیوانه


سلام

لطفاً لینک تاپیک روهم بگذارین . ممنون

زاپــاتــا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
الان میرم لالاش بدم میام ویرایش میکنم چشم

+Lily
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۱ قبل از ظهر
شنبه 11 تیر 90

سلام. خوبین؟

این هفته جمعه عروسی پسرخالمه. با این پسرخاله از بچگی بزرگ شدیم. اون خواهر نداره و من برادر. هیچوقت کسی ماها رو از هم جدا نمی دید. بیشتر از اینکه خونه خودشون بوده باشه خونه ما بود.اینه که حسابش برام حساب عروسیه برادرمه. یه حس خاصی دارم الان. عروس از دوستای خودمه. خیلی دختر ماهیه. ولی یه حسی دارم. خیلی خوشحالم براشون ولی یه چیز تلخی ته دلم غلغلک می خوره. یه چیزی که انگار می گه بچگیا تموم شده و دیگه هیچوقت همه چیز مثل گذشته نمی شه. از همین الان می دونم که خیلی دلم تنگ می شه. برای پیاده رویامون و شمردن ستاره ها ، دوچرخه سواریامون از در خونه تا بالا ترین نقطه چیتگر ، دوردور زدنامون ... حسش مثل طعم چایی که توش چند قطره لیمو ترش بریزی . خیلی خوشمزست ولی زبونتو جمع می کنه و ته گلوتو تلخ. ایشالله خوشبخت بشن

افتادم توی یه چرخه شلوغ و توقف نا پذیر. میام سر کار ، می رم کلاس ، درس می خونم ، مهمون داری می کنم ، می رم خونه ی عروس و دوماد و کمکشون می کنم تو چیدن وسایل.لباس می خرم ،آرایشگاه می بینم، وسایل جشنو تزیین می کنم ، تست می زنم ، می رم بازار گل ، طرح می زنم واسه سفره عقد ، ازمون می دم و همچنان دارم می دوم.

دخترونه نوشت:
"این یه تیکه رو دیشب نوشتم. یعنی حال و حس دیشبمه ولی الان می ذارمش."
می دونی چی دلم می خواد؟ دلم یه بهار خواب بزرگ می خواد که سر تا سرش پشه بند زده باشن. بعد یه پتوی سر تا سری بندازیم. نسیم خنک بیاد و صدای جیرجیرکا. همگی بشینیم و پچ پچ کنیم. از همه جا حرف بزنیم و غش غش بخندیم. از خودمون حرف بزنیم و دلمون. از سیاست و اقتصاد و بدبختی ملت و دنیا که رو لبه تیغه حرف نزنیم. از عشق و عاشقی فلان همسایه و چشم ابروی فلان فامیل حرف بزنیم. از مد و آهنگ و هنر پیشه حرف نزنیم. از گلای شب بو و فال و قصه دلامون بگیم. بعد یکی بهمون تشر بزنه که هیسس.. ساکت. ماهام کله هامون بکنیم زیر و پتو و خنده هامونو خفه کنیم..درست تا چند دقیقه بعد که دوباره صدامون بلند شه. بعد گرسنمون شه و من پاشم چایی دم کنم براتون با باقلوای تازه. نصفه شبی بشنیم باقلوا بخوریم و به ریش دنیا بخندیم. بشینیم دور هم و از سر مسخره بازی فال بگیریم. به نیت هر کسی که می شناسیم و نمی شناسیم. بعد یکی بگه شیرینی باقلوا دلمو زد و لواشک بیاریم با آلو. آلو رو بریزیم لای لواشک و بخیسونیمش تو آبوره و ملچ مولوچ راه بندازی. اذان صبح که دادن خودمون بزنیم به خواب که بقیه دعوامون نکنن. با رخوت پاشیم و از ترس اینکه خواب تازه مهمون چشامون شده نپره هول هولی وضو بگیریم. بعد نماز دوباره هوشیار شیم و واینبار صحبتامون چند نفر چند نفره شه. آخرشم میون همین حرفا خواب بدوه تو چشامون و با یه لبخند خوابمون ببره. چه رمز و رازی دارن این شبا.......... چه شور و حالی



bahar1313
خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-529.html#post2319605)

mahdieh67
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ قبل از ظهر
همه پستایی که اینجا هست رو انتخاب می کنید برا مسابقه یا از بین اینا؟؟؟

+Lily
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۸ قبل از ظهر
همه پستایی که اینجا هست رو انتخاب می کنید برا مسابقه یا از بین اینا؟؟؟

اینا سرکاریه
فقط پستای خودم و خودت میره واسه مسابقه :-2-08-:
تو یه بخش مفیدم کار نمی کنی ، چار تا کلمه ادبی نوشته باشی ، بیایم معرفیت کنیم :-2-38-::-2-41-:

قراره 100 تا که شد بزارنش واسه مسابقه
من نمی دونم دیگه چه جوری بین 100 تا قراره انتخاب کنیم
شایدم هر کی بیشتر ازش پست گذاشتن برنده میشه دیگه :-2-38-:

Babak
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر
نوشته اصلی توسط شبنم http://www.forum.98ia.com/cb/buttons/viewpost.gif (http://www.forum.98ia.com/t119094-post2450981.html#post2450981)
این پست یک خودکشی شخصی است :-2-42-::-2-42-::-2-42-:

الی خیلی نامردین تو و ممد اگه بهم اخطار بدین :-2-42-:

من مغموم و دلشکسته با مماخی آویزان رفتم پی کارم :-2-39-:

الی سیبیلو :-2-42-:

منیر من با تو کار دارم. این همه زحمت بکش بچه بزرگ کن آخرش این :-2-39-:

من رفتم :-2-42-:

سیبیلو :-2-35-:
خیلی عر عری:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
ببین خودتم با فونت 7 نوشتی

کچلی بگیری هانی امروز ببین به خاطرت من چقدر اخطار بگیرم :-2-30-:

مادري يم:-2-37-:
ماه فقط بهمن:-2-31-:
اين پست جهت پريدن وسط حرف چند نفر بود ولا غير!
:-2-06-::-2-06-::-2-06-:پسر هوو توام که از دست رفتی به جمع اسپمرا خوش اومدی:-2-06-::-2-06-::-2-06-:
بابا من هي خودمو كنترل ميكنم هي اين جو مياد منو ميگيره..:-2-06-::-2-06-:
یه مثل هست ادمو .. بگیره جو نگیره:-2-02-::-2-02-:
الی با بچه من درست بحرفا :-2-37-: بابک بهش فوش بده :-2-38-:
:-43-::-43-:بلي بلي مي فرموديد:-2-22-:
هووم فته با اونا که فوش میدن نگردم من با تو دیگه نمیگگردم سبزک:-2-22-:
مدير الي من و فرهاد ميريم زن بگيريم...بقيه برن شوور كنن:-2-31-:
:-2-06-:اگه منم تا شوورتون ندم بی خیال نمیشم:-2-06-:
نه بابا مثل اينكه خانه از پاي بست ويران است :-2-37-:
الی پاتو از زندگی پسرا من بکش بیرون بکن تو زندگی پسرا خودت آخییییی پسر نداری؟ :mrgreen:
مادري يم راست ميگه چرا به پسراي مردم حسودي ميكني:-2-31-: مادري دعواش كن:-2-38-:
زورت نمیرسه میری بزگترتو میاری:-2-43-:
الی :-2-42-:
سه سال بزگتری فکرک ردی چه خبره:-2-43-::-2-42-:
سه سال و خرده ای :-2-09-:
هاااا:mrgreen::-2-06-:
زورت به من نرسيد رفتي به آبجي بزرگمون گير دادي؟:mrgreen:
آبجي بزرگه ما از همينجا مراتب ارادت خودمون را اعلام ميداريم:-2-40-:
:mrgreen:زورم ه به تو مامی رسید :mrgreen:اون که مامیشو اورد یکی دیگه بود ها بگم نه بگممممم؟:-2-38-:
ابجی بزرگه رو من که گفتم عاشقشم:-2-06-:

پسری یم :-2-12-::-2-12-::-2-12-:



محصول مشترک از الی - شبنم - بابک. خیلی روز خوبی بود اونروز

آره بهار عجب روز خوبي بود اون روز ..خيلي خنديديم..:-2-22-:

lucy
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ قبل از ظهر
سلام خیلی دلم میخواد تو این تایپیک فعال باشم ولی خوب الان شرایط جور نیست از شبنم ممنونم برای یاد اوری این همه خاطره و...!!

اینو خیلی باهاش حال کردم البته پست های زیادیه تو انجمن ولی خوب وقت یاری نمیکنه دنبال همه ی اونا بگردم وبزارم ...

بهار :-2-33-:خیلی نامردی :-2-06-::-2-06-:لامصب هیچ وقت تو دستشویی گیر نکردی بیام خاطرتو بزارم :-2-06-:

بهنوشششش:-119-:من میخواستم بزارم اونو شری نزاشت :-2-28-:

اینم یکی از انتخابای من به غیر انتخاب درست کلی هم به همه فاز داد


http://www.forum.98ia.com/post3018436-1618.html


شبنم انتقادات وپیشنهادات !

lucy
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۹ قبل از ظهر
اقا من یه پیشنهاد دارم کاش این تایپیک باشه برای همیشهههه نه اینکه به صورت مسابقه در بیاد نمیدونم منظورم رو درست میگم یا نه ....ولی میگم این بشه مثل یه کتاب مرجع که همیشه پست های قشنگی که میخونیم بزاریم توش خیلی خوبه :-2-41-:

رز وحشی
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ قبل از ظهر
بابا برنده شبنمه دیگه.چرا زور میزنید.
:-2-06-:
شبنمی دقت کردی هر یه پست در میون اسم تو میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:-2-06-:
خدا شانس بده خودمم که دنبال پستهای خودم میگردم پست شبنم و پیدا میکنم میبینم بازم شبنم از من باحالتره:-2-06-:

lucy
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر
اقا ما الان به شک افتادیم پست ها باید فقط ادبی باشه یا چیزی ازش خوشمون اومده باید باشه ؟؟!!

پاسارگاد
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۵ قبل از ظهر
اقا ما الان به شک افتادیم پست ها باید فقط ادبی باشه یا چیزی ازش خوشمون اومده باید باشه ؟؟!!

نه گلی هر چی که خوشت اومد میتونی بذاری

شبنم
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۰۰ قبل از ظهر
از عکس ها معلومه این دختر خانما خیلی ناراحتن .
از خودم می پرسم
مگه این خانما ، از رسم و رسوم کشورشون بی اطلاعند که چنین روزی از خونه بیرون اومدند ؟
حالا بهر عنوان از خونه بیرون زدن!!!
، پس حتماً باید پی همه چی، بخصوص موش آب کشیده شدن رو بجون خریده باشند.
به خودم می گم
حالا فقط سر چند تا عکسه یه کشور خارجیست و نمایش مراسمشون
. تو ابراز نظر کردن جنگ در گرفته
وای بروزی که از این قبیل جشنا تو کشورمون بر پا بشه! کشته ها رو هم انباره !!!
حیف ! دیگه حرمت ها از بین رفته! مثل حرمت بچه محل بودن ؛... هم پالکی ...؛ هم پاتوقی ؛ ...
با فریاد به خودم میگم
بابا اینجا هم ...( سایت رو میگم) پاتوق ماست ... یه حرمتی ...
چرا باید زور و بازومون رو به رخ هم بکشیم و کل کل بکنیم ،
وقتی در کنار هم می تونیم از زور بازو و عقلمون به بهترین نحو استقاده کنیم . رفیق هم باشیم . هی خط و نشون ... هی خط و نشون مگه اینجا سرگردنه س ...یه سایت فرهنگی ...
و کاربرای تحصیل کرده ... ؟؟؟بزارید مثل ننه بزرگا بگم ، قباحت داره ... !!!...آبرومون رو بردید ... این خطهای قرمز من زنم ... من مردم... رو از میونمون برداریم . می دونیم که هیچکدوم بدون هم کامل نیستیم .اینجا ، نه زیر گذر لوطی... نه چال میدونه ... نه شماها شعبون بی مخ ... آخ ...آخ ...آخ ...
ببخشید... باز این ننه بزرگی کار دستم داد ...چه کنم که دلم میسوزه ...

ترنج خاتون عزیزم
http://www.forum.98ia.com/t32797.html#post2119475

شبنم
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر
سوال جالبیه
خوب در دنیای واقعی که کودک درون وجود نداره، در کودکی توسط دیگران سرکوب شده و الانم توسط خودم.
کوچیک بودیم کاری میکردیم میگفتن بزرگ شدی، زشته، نکن این کارو یا .... حالا که بزرگ شدیم، دیگه بزرگ شدیم، باید با ادب باشیم، چون اگه کودک درونمون رو آزاد کنیم میگن این چقدر لوسه، چقدر بی ادبِ، خودشو چقدر سبک میکنه یا ..... هزار تا چیز دیگه. :-2-39-:
البته بعضی جاها مثل شهر بازی یا در کنار اقوام نزدیک یا ... میشه یکم کودک درونمون رو آزاد کنیم ولی جاهای دیگه نمیشه، خوب معنی هم نداره. :-2-15-:
اما در دنیای مجازی قضیه فرق میکنه، راحت تری، کسی من رو نمیشناسه و من هم کسی رو نمیشناسم و تا موقعی که به کسی توهین نکنی، شورشو در نیاری، در عین ادب و احترام میتونی یکم کودک درونتو آزاد کنی. :-2-41-::-2-35-:
من خودم از این مساله هیچ وقت شرم نداشتم حالا یکی میخواد بگه این لوسه، خودشو میخواد نشون بده، میخواد جلب توجه کنه یا ..... برام مهم نیست چون تعریف اینها متفاوته.:-26-:
خوب خیلی جاها باید رعایت کنی و هر جا نمیشه کودک درونتو آزاد کنی.
کودک درون من بعضی وقتها 8 سالشه، بعضی وقتها 18 سالشه، تا حالا بیشتر نشده. :-120-:

خواجه
http://www.forum.98ia.com/t80365-3.html#post1115072

زاپــاتــا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۲۹ قبل از ظهر
اینم لینک اون پست هایی که گذاشتم: البته یه چند تا هم اضافه شد.. برای این کار مجبور شدم به طور رندم تمام پست های متفکر دیوانه رو بخونم ولی خب ارزشش رو داشت... همش باحاله آدم میمونه کدوم رو بزاره
بعضی ها رم دوستان گذاشته بودن که من نخواستم از نو تکرارشون کنم....
و بعضی هارم نشد پیدا کنم از نو پوزش....


http://www.forum.98ia.com/t810-post3131213.html#post3131213

http://www.forum.98ia.com/t974-post3102719.html#post3102719

http://www.forum.98ia.com/t974-post3096984.html#post3096984

http://www.forum.98ia.com/t1650-post2716709.html#post2716709

http://www.forum.98ia.com/t171698-post1806100.html#post1806100

http://www.forum.98ia.com/t974-post2855343.html#post2855343

http://www.forum.98ia.com/t974-post2844401.html#post2844401

شبنم
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۰ قبل از ظهر
همه یه زمانی توی یه همچین موقعیتی قرار می گیریم.
هیچ کسی نمی تونه بگه نه عمرا من هیچ وقت توی یه همچین موقیعیت قرار نگرفتم!
موقعیتی پیش اومده که می دونستی طرفت داره درست می گه اما روی حرف خودت پا فشاری کردی، موقعیتی پیش اومده که نمی دونستی طرفت درست می گه اما خیلی هم از خودت مطمئن نبودی با این حال بازم روی حرف خودت پا فشاری کردی.
و موقعیت هایی از این قبیل... سعی نکنید خودتون و بی گناه و یه انسان کامل و عاری از اشتباه نشون بدید.
من چون خیلی دختر کله شقی بودم و هنوزم کمی هستم زیاد توی اینجور موقعیت ها گیر افتادم. البته شاید درصد زیادیش به غرور هم بستگی داشته باشه. http://www.laymark.com/i/o/57.gif
اما الان یه جورایی می دونم که هیچکسی نمی تونه ادعا کنه داناتر از دیگری ِ... حداقل نه به حرف!
به قول سقراط: من می دانم که نمی دانم برای همین دانا هستم.
من دیگه خیلی روی این قضیه ادعایی ندارم، اما کاملا قبول دارم که از این دنیا و آدم هاش، هنوز که هنوزه بعد از 19 سال زندگی کردن هیچی نمی دونم.
اما بازم گاهی اوغات پیش میاد که روی حرف خودم پا فشاری کنم. اونم از سر غرور و لجبازی و هر چیز دیگه ای که اسمش و بذارید. من هنوزم کودک درون خودمو دارم. و خیلی دوسش دارم!
شاید همین الان با گفتن همین حرف ها دارم ادعا می کنم خیلی بارمه! دقیقا نمی دونم احساسم چیه. اما حداقل اینو می دونم که نسبت به گذشته کمی پخته تر عمل می کنم و این و دوست دارم.
حتی یه زمانی بدم میومد که بزرگ بشم، به خودم می گفتم دوست دارم بچه بمونم، اما دیدم چه فایده وقتی خیلی از این بچگی کردن هام به دیگران آسیب می رسونه!
بالاخره باید قبول کنم که اشتباه می کنم. تا این اشتباهاتم بزرگ و بزرگتر از اینی که هست نشه.
ولی آیا هممون وقتی اشتباه می کنیم قبول می کنیم که اشتباه کردیم و معذرت خواهی می کنیم؟
بعضی وقت ها خیلی رنج اوره که با تمام وجودت بدونی داری اشتباه می کنی و سر حرفت وایسی. باور کنید خود اون طرف هم رنج می کشه. اما چه کنیم که مازوخیسم داریم. http://www.laymark.com/i/o/81.gif
یعنی به طور کلی مرض داریم دیگه. البته باید بگم مرضش همه گیره و اگه به خودت نجنبی می بینی که داری همون کاری و می کنی که ازش متنفری! همیشه می گن از هر چی که بدت بیاد سرت میاد. پس مواظب باش. مثل همین الان که خیلی ادعا نکنید خیلی خیلی از اینجور آدم ها بیزارید و اصلا این مدلی نیستید. اینم یه نوع ادعا می باشد. نه؟!

پس همه ی ما یه روزی یه همچین رفتاری داشتیم و داریم.
شاید بهتره مواظب فکرامون باشیم.

hiva
http://www.forum.98ia.com/t218189.html#post2145037

bahooneh10
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر
تمام حرف من ....

سلام !
سلام و خداحافظ ؛ میدانم نمی خواهی بیشتر بشنوی !
پس تمام حرف من ؛
ببخشید تمام حرف من ؛ تمام است
عزیزم !
سلام
نمیدانم تا بحال برای خودت نامه نوشته ای یا نه . نمیدانم تا بحال برای خودت عاشقانه ای سرودی یا نه ولی من ...
من چرا ... من هر روز که بیدار میشوم به خودم سلام میکنم ، برای خودم صبحانه درست میکنم برای خودم لقمه میگیرم به خودم سفارش میکنم هی نیلو ... عزیزم هوا سرد است مراقب باش
من هر روز توی پیاده رو برای خودم جا باز میکنم تو ایستگاه جای نشستنم رو به خودم میدهم و سر خریدن یک چای داغ از بوفه دانشگاه با خودم تعارف میکنم
من هر ظهر برای خودم فال حافظ می گیرم هر عصر با خودم به دیدن غروب می نشینم و هر شب قبل خواب برای این خود بهانه گیرم ترانه میخونم .
نخند ... عزیز دلم ... من عاشق خودم شدم آنجایی که دیدم تو .. توی ِ عاشق خودت ...
بگذریم....
خب دروغ چرا ، گاهی کنار لقمه هایی که برای خودم میگیرم لقمه ی کوچکی هم برای تو کنار می گذارم
حسودی نکن ... خب من از تو .. ، ظریفترم ، تنها ترم ، غمگین ترم و ... و زود گریه ام می گیرد
اصلا هوای بچه ها را بیشتر باید داشت ...
در عوض وقتی به تقسیم عشق می رسم تو مقدمتری و من ... خودت که میدانی ... ،تنهاترم کوچکترم ، غمگین ترم و... ....
امروز دلم پر از گلایه و دلتنگی بود و انقدر بی حوصله شدم که یادم رفت چای را برایش شیرین کنم
کلافگی عجیب دردی است که یادم برد ، بروم و برایش فال حافظ بگیرم
گفتم بنویسم برای کسی ، حرفی ،چیزی اما ...
انگار فراموشی مفرط گرفته ام یادم نمی آید . کی ام؟! کجایم؟ً! چند سالم است ...
انگار خودم با خودم دعوایش شده است چون از همان ظهر کذایی نشسته گوشه ای و با من حرف نمی زند من هم ... خب دیگر حوصله ای برایم نمانده که نازش را ...
این جنگ بین تو و خودم ... خواهش میکنم عزیزم .... تمامش کن ... چه فرق میکند حافظ را که باز میکنم تو نیت کنی یا او ، جواب یکی است حاضرم قسم بخورم .
حافظ هم اشتباه می گیرد گاهی مرا ، گاهی تو را ...
ببخشید اگر حرفهایم زیاد ، نه طولانی شد
یادم رفته بود نامه هایی که برای خودم مینویسم تو هم می خوانی ... این روزها دیگر تشخص نمیدهم خودم را ...تو را ...
سلام عزیزم و ... خداحافظ

تمام حرف من نیلو- ماهنامه ی نودوهشتیا- شماره هفت (http://www.forum.98ia.com/post2603516-22.html)

bahooneh10
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
اینم هست


نمیتوان گریست ...

این روزها این دست اخبار دیگر تکراری شده ، آنقدر که شاید برای تیترِ یکِ روزنامه ها شدن هم چندان جذابیتی نداشته باشد ! اخباری که حاکی از کاهش امنیت اجتماعی است که ضربات جبران ناپذیری را به امنیت روانی شهروندان در جامعه وارد کرده است ! در سال های اخیر بارها و بارها گزارش جنایت اشخاصی را خوانده ایم که به خاطر ناکامی و شکست در آنچه آن را عشق می نامند ، دست به جنایاتی انتقام جویانه همچون از بین بردن معشوق یا آسیب رسادن به او زده اند !
مهسا دانشجوی 22 ساله ی رشته ی ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی روی پل مکانیزه ی محدوده ی مدیریت تهران با بیش از 50 ضربه چاقوی همکلاس خواستگارش به قتل رسید !
این بار هم کنار خیابان ، پیش چشم کنجکاو و هیجان طلب مردم ، این بار هم فیلم گرفته شده ، پخش شده و دیده شده ... این بار هم خبری از مامورینی که در پی امنیت اجتماعی خشونت به خرج میدهند نیست ... این بار هم قربانی یک زن است ، یک دانشجو ، یک متهم به "نه" گفتن !
خشونت به کار رفته در این قتل ، آن را از سایر قتل ها متمایز می کند. پسر ابتدا دختر را با چند ضربه به زمین می اندازد و سپس به روی سینه ی دختر می افتد و حدود 10 دقیقه بطور بی وقفه به او چاقو می زند و بهتر که بگوییم او را سلاخی می کند ! بعد از 10 دقیقه او را رها می کند و به قصد فرار از معرکه ای که شاید به اتفاق جامعه برپا کرده دور می شود اما توسط نظاره گران مشتاقی که همچون همیشه بعد از تهیه ی فیلم و شمردن تعداد ضربات چاقو به فکر دستگیری قاتل می افتند ، دستگیر می شود !
مهسا هنوز هم زنده است و نفس می کشد. اما باز هم پلیس خیلی دیر به محل حادثه می رسد. خبری از اورژانس نمی شود ، مهسا با وانت به بیمارستان رسانده می شود و شاید این ها همه مقدمه ای است برای اینکه باز هم مادری چشم انتظار ، هرگز شاهد بازگشت فرزندش به خانه نباشد !
اما در چند صد متری محل حادثه به سمت سعادت آباد می توان ماموران پلیسی را دید که در طرح امنیت اجتماعی تمام توان خود را برای برخورد با آنچه بی امنیتی جامعه و بد پوششی نامگذاری کرده اند ، به کار بسته اند اما مشخص نیست چرا اینان برای جلوگیری از چنین جنایت هولناکی همچون همیشه دیر به محل حادثه می رسند. اینان که چندی پیش درهمین محدوده ، نظاره گر جنایت میدان کاج بودند و با وجود حضور در محل حادثه اقدامی برای جلوگیری از وقوع حادثه نکردند !
متاسفانه آنچه این روزها در جامعه در حال نهادینه شدن است ، "امنیت در تضاد با آزادی است" ؛ همه جا حرف از امنیت است اما در طرف مقابل امنیت ، آزادی را می گذارند یعنی اگر امنیت می خواهیم باید یک سری آزادی ها را حذف کنیم و مهم ترین وسیله ای که برای بوجود آوردن امنیت به زعم خودشان ، اعمال کرده اند خشونت بوده. خشونتی که اعمال روزمره ی آن برای دست یافتن به هدفی به ظاهر مقدس ، منجر به عادی سازی آن می شود. در جامعه ای که در آن خشونت رواج دارد ، ذهن مردم مدام سعی می کند وقوعش را پیش بینی کند برا ی اینکه در همه ی لحظات باید در مقابلش آماده باشند و وقتی این خشونت طولانی مدت بر مردم اعمال می شود ، ذهن برای اینکه این تنش را در درون کاهش دهد ، حتی خواستار خشونت نیز می شود !
در چنین اوضاع نا به سامانی وزیر کشور تنها 4 روز پس از قتل مهسا و بعد از این همه ناامنی و کشتار و تجاوز و کودک آزاری های چند ماه اخیر که تقریبا بی سابقه بوده است اذعان می دارد که : ناامنی نداریم و آرامش در کشور حاکم است !
فرمانده ی نیروی انتظامی نیز اعلام می دارد که : ایرانِ اسلامی از حیث امنیت نسبت به سایر کشورهای دنیا از شاخص های امنیت بالایی برخوردار است. اما آنچه در سایتِ رسمی نیروی انتظامی دیده می شود ، حکایت از آمارِ تقریبا هر 4 روز یک قتل در سال 90 را تا به اینجا دارد !
باز هم شاهد این ماجرای تکراری هستیم که حوادث و اتفاقات جامعه در پس حرف های مسوولین گم می شود و باز هم بی توجهی به آنچه در کشور رواج پیدا کرده که نتیجه ی آن چیزی جز هراس افکار عمومی از خشونت فزاینده ی جامعه ی ایرانِ اسلامی نیست !
" نزدیک 4 سال بود که به مهسا علاقمند بودم اما او همیشه به من بی محلی می کرد و قاطعانه "نه" می گفت. اغلب مرا مسخره می کرد. کم کم احساس کردم دوستان خودم هم به خاطر بی توجهی های مهسا مسخره ام می کنند. غرورم شکسته شده بود. " نه" گفتنِ او برایم کابوس شده بود ! این بدترین حسی بود که در زندگی تجربه می کردم. با گذشت زمان کینه ی بدی از او به دل گرفتم و به دنبال راهی برای انتقام بودم چراکه باید ثابت می کردم هنوز هم غرور و شخصیت خود را حفظ کرده ام ، چراکه حاضر به قبول شکست نبودم. تا اینکه چند روز قبل از حادثه ، تصمیم به گرفتن انتقام و قتل او در شیرین ترین روز زندگی اش گرفتم. او بی صبرانه در انتظار دریافت نتیجه ی زحمات 4 سال تحصیل خود و تدارک جشن فارغ التحصیلی بود "
این ها حرف های پسر جوانی است که 4 سال پیش برای تحصیل از شهرستان راهی تهران شده بود . پسری که در هجرت از شهر خود به تهران ، با تمام آنچه از زندگی در شهر خود به ارث برده بود و تمام آداب و رسوم و فرهنگ هایش به تهران آمد. فرهنگ هایی که در بعضی موارد با آنچه در جامعه ی مدرن امروز ما جریان دارد ، ناسازگاری دارد. پسری از خانواده ای تحصیل کرده و با موقعیت اجتماعی مناسب که آمده بود ادامه ی تحصیل دهد ؛ همانطور که پدرش عنوان کرده او بسیار درسخوان و آرام بود و هرگز کوچکترین خلافی از او سر نزده بود. پسری که قرار نبود قاتل باشد. قرار نبود بعد از 4 سال تحصیل ، پدرش نه برای جشن فارغ التحصیلی که برای ملاقات با پسرش در زندان و بی تابی تا لحظه ی اعدام به تهران بیاید !
او در بازجویی هایش اعلام داشته مجذوب مهسا شده بوده و آنچه بیش از هر چیزی او را آزرده "نه" گفتن مهسا بوده. چیزی که برای او به منزله ی عدم توانایی در تصاحب معشوق به حساب می آمده و او تجربه ی چنین حسی را نداشته. پسری با فرهنگی سنتی که در آن خواستن معنای بدست آوردن را می دهد. چنین شخصیتی ناگهان وارد جامعه ی امروزی می شود اما سنتی عاشق می شود ! او نمی داند که وقتی از کسی تقاضای داشتن رابطه می کند یا از او خواستگاری می کند ولی طرف مقابل او را دوست ندارد ، باید به انتخاب او احترام بگذارد !
او که تا اینجا از فرهنگ خود ضربه خورده است ، در قسمتی از حرف هایش ذکر می کند که به خاطر جواب رد شنیدن از معشوقش از جانب دیگران مورد تمسخر قرار می گرفته و غرورش جریحه دار شده است ! او می خواست به خودش ، به معشوقش ، به دوستانش و به همه ی آنچه ذهنش را مشغول کرده بوده ثابت کند که هرگز لطمه ای به او وارد نشده. می خواست به همه بفهماند که او هنوز هم مغرور است و سرافراز. می خواست تمام انگشت های اشاره ای را که او را نشانه رفته بودند ، بشکند. می خواست تمام عقده ی 4 ساله ی خود نسبت به تحقیر و تمسخر دیگران را خالی کند و برای این امر کسی را جز دختری که جرمش فقط "نه" گفتن بود مناسب ندید. او تمام آنچه بر خود گذشته بود را به پای معشوقش گذاشته بود یا شاید هم جرات و توان مقابله با حقیقت را نداشت که به مهسا هجوم برد و تمام کینه و بغض عمیقش از پیرامون خود را با سلاخی مهسا تخلیه کرد !
عشق یک پدیده ی جهانشمول است و هر کسی از عشق تعریف خاصی دارد. بسیاری مشکلات و مسایل در افراد وجود دارد که فرد اسم آن را عشق می گذارد و فکر می کند که عاشق است. اما اینها عشق واقعی نیست و فرایندی بیمارگونه است. چرا که عشق چیزی جز رضایت معشوق نیست. حس مالکیت بوجود نمی آورد. عشق به جنایت ختم نمی شود.
دراین حادثه بیش از عشق ، شاهد امیال سرکوبگرانه هستیم. در این ماجرا دوست داشتن یک طرفه ی بیمار گونه ای وجود داشته که از شخصیت خودخواه و تمامیت خواهی نشات می گیرد که در نهایتِ خود به جنایت می رسد. این فرآیند بیمارگونه هم برای عاشق و هم برای معشوق دردسرساز است. برخی زن و شوهرها نیز که قبل از ازدواج فکر می کنند رابطه ی بینشان از عشق بوجود آمده و پایداری عشق خود را در زندگی مشترک می بینند پس از مدتی از زندگی دچار مشکل می شوند و در نهایت زندگیشان به جدایی می انجامد چراکه هیچ یک از این افکار ، اساس منطقی ندارد و نزد عقل سلیم پذیرفته نیست. ناهنجاری هایی که در جامعه به اسم عشق می بینیم ، احساس هایی خودخواهانه است که در آن به دلیل نوع تربیت و خودشیفتگی ، افراد تحمل شنیدن "نه" را ندارند و نمی توانند با ناکامی روبرو شوند به همین دلیل دست به جنایت می زنند.
کودکانی که لجوج و خودخواه به بار می آیند ، با دلبستن به عروسکی اگر آن را به چنگ نیاورند تصمیم می گیرند با چنگ و دندان تکه تکه اش کنند تا نصیب دیگری نشود. چنین کودکانی در ادامه ی مسیر رشد خود به پرخاشگری روی می آورند و در جوانی پس از شنیدن جواب رد دست به نابودی و تخریب می زنند.
کارشناسان یکی از علل وقوع چنین حوادثی را پایین بودن "هوش هیجانی" در جامعه ی ایرانی قلمداد می کنند. " هوش هیجانی" به آن معناست که فرد احساسات ، هیجانات و عواطف خود و دیگران را بشناسد و بتواند احساسات خود را کنترل کند و به احساسات دیگران نیز احترام بگذارد. دانشمندان معتقدند انسان در چند موقعیت رفتارهای خشونت آمیز از خود نشان می دهد. تحقیر ، رفتار ناعادلانه ، بیکاری ، فقر ، اختلاف طبقاتی ، تعصبات بی جا ، بی صداقتی ، بی اعتنایی به اموال دیگران ، طلاق ، قربانی شدن ، برخوردهای کلامی و رفتارهای بی ادبانه و تحمیل نظرات خود به دیگران از جمله ی این موقعیت هاست. فردی که از هوش هیجانی پایینی برخوردار است ، وقتی در مقابل چنین رفتارهایی قرار می گیرد ، واکنش دفاعی وی خشم است !
از آنچه تا اینجا گفته شد و اندک تاملی در این قبیل جنایات می توان به این نتیجه رسید که انگیزه ی جرم و جنایت در این موارد صرفا ناکامی در برقراری رابطه ی عاطفی نیست ؛ بلکه خشم و کینه ی عمیقی نسبت به شرایط اجتماعی و بی توجهی و بی مهری های اجتماع در سینه های مجرمین را حکایت می کند. مجرمینی که در سالهای اخیر تعدادشان رو به افزایش بوده و هیچگاه از سوی مسوولین مربوطه ، جز مجازات برای حل چنین معضلاتی در جامعه و جلوگیری از وقوع جرم ، برنامه ای ریشه ای تدوین نشده است ! که اگر میشد شاید هرگز شاهد نبودیم که دوستان مهسا پس از قتل هولناک او چنین تلخ بسرایند :


نمی توان گریست
چراکه نیست چاره ای
چراکه چاره ی من و تو گریه نیست
و ناسزای مرگ و سیلی و سکوت
برای گوشِ پرده پوشِ ما
سزاتر از صدای خنده های زندگیست
نمی توان گریست
نه !

نمی توان گریست !

طولانی بود گذاشتمش تو مخفی

از ماهان 7 در ماهنامه ی نودوهشتیا- شماره هفت (http://www.forum.98ia.com/post2603700-27.html)

ELAHE
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ قبل از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t334155.html#post3163911* چگونه با رضاخان آشنا شدید و چطور شد او شما را به همسری انتخاب كرد؟- موقعی كه ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم خواستگاران زیادی داشتم كه یكی از آنها سردارسپه بود. خواستگاری او از من از طریق كریم آقا بوذرجمهری و خواهرزاده و همسر برادر سردارسپه انجام گرفت. پدرم هم به جهت روابط صمیمانه‏ای كه با سردارسپه داشت مایل بود از میان خواستگاران متعدد با او ازدواج كنم. یك بار از طریق یكی از زنان پیر فامیل به من پیغام فرستاد كه تو خواستگاران زیادی داری اما سردار سپه از همه با قدرت‏تر است و بهتر است با ایشان ازدواج كنید. اتفاقاً در همان زمان پدرم حاكم ملایر شده بود. ما هم به ملایر رفتیم و در آن شهر بود كه مادرم دارفانی را وداع گفت. موقعی كه به تهران برگشتیم. گفتم: ما عزاداریم و من فعلاً نمی‏توانم ازدواج كنم؟، ولی عده‏ای از نزدیكان از قبیل زن عمویم (مشكوه‏الدوله) و دیگران اصرار كردند كه حتماً باید قبول كنی. در وضعی بودم كه از ازدواج می‏ترسیدم. من حتی یك عكس هم از سردارسپه ندیده بودم و نمی‏دانستم آیا او هم مرا دیده بود یا نه؟ ولی چون پدرم خیلی از رضاخان تعریف می‏كرد و می ‏گفت او مرد با استعداد و خوبی است، من هم نتوانستم حرفی بزنم و توصیه او را گوش كردم...-------------------------------http://www.forum.98ia.com/t10029.html-----------------------------------http://www.forum.98ia.com/t338.htmlاگه همه صفات زشت و بد دنیا جای خودش رو با عشق عوض کنهاگه همه ی ما آدما به جای اعتقاد به قانون جاذبه ای که خارجیها تبشو داغ کردن و با هاش کلی پول به جیب میزنن به همون جاذبه عشقی که شما میگین(فراتر از عشقهای انسانی و شتاب دهنده موفقیت و زندگی زیبا) (توکل به یکتایی که بی همتاست) اعتقاد داشته باشیماگه باور داشته باشیم که آغاز و پایان هر چیزی خداستاگه...............تو همه این حرفا یه اگر موج میزنهمیگم خدایا کمکم کن( اما تردید دارم که کمک میکنه)خدایا! اون مریضو خوب کن( تردید دارم به خوب شدنش)به قول یکی از شاعرای شهرم وقتی میری نماز بارون چرا با خودت چتر نمیبری ؟( این یعنی شک ..... تردید به عشق)ما به اونی که ادعا داریم عاشقشیم شک می کنیم(میخوام بگم وقتی عاشق اون نباشیم دنیا هیچ وقت قشنگ نیست) ولذت ندارهعاشق به معشوق شک نمیکنه....... هر چی بخوای بهت میده .........اینو.باور نداریماینجور یاست که دنیا ا ینجوریاست.......... وجود خداست و ع شق به اون که به انسان قدرت و شهامت میده و متاسفانه دونستنش کافی نیست باور... باور ... یقین... سخته.........---------------------------------------http://www.forum.98ia.com/t810.html--------------------------------------------http://www.forum.98ia.com/t135905.html#post1966706---------------------------------------------

زاپــاتــا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ بعد از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t314190.html#post3054094

باز هم متفکر

nemesis
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۰۹ بعد از ظهر
چه مسابقه جالبی.:-2-16-:


اما الان ...پاييز همون پاييزه... پياده رو همون پياده رو.... آهنگ ها همون اهنگ ها.... دنيا همون دنيا... اما تنها...اين دل ما دل نيست....



رابین هود: خاطره نویسی روزانه
http://www.forum.98ia.com/t119094-855.html#post3012591


نود و هشتی باجی




با سلامی به گرمی این روزهای تابستانی:-2-37-:








جان شما می میریم برای این شروعهای ابکی!








خوب ما بعد از یک دوره غییت طولانی باز هم آمده ایم تا سرک بکشیم درسوراخ سنبه های زندگیتان:-2-38-: .سفت بچسبیدشان که یک مدت ما نبوده ایم خیلی خوش به حالتان گشته است:-2-36-:








بی مقدمه شروع میکنیم ببینیم این مدت ملت چه کرده اند چه نکرده اند:mrgreen:...هر چند، شماری از کاربرهای نودو هشتی باجی قبلی این سری هم کم خبر ساز نبوده اند اما برای انکه یکوقت رو اینهایشان زیاد نشود فکر نکنند خدای نکرده خیلی شخص شخیص مملکتی ای چیزی هستند که همش از اینها می گوییم فعلا برای شروع می رویم سراغ چهره های جدید:-2-35-:








خوب ...خوب....








در ماه اخیر جمع کثیری از کاربران در بحبوحه و استرس امتحانات پایان ترم مدرسه و دانشگاه بودند ، طوری که سایه ی این اضطراب های قبل امتحانی بر خاطرات بیشتر کاربرها سنگینی می کرد :-2-37-:همه از خرابکاری های امتحان امروزشان و خرخوانی امتحان فردایشان می گفتند...بعد از پایان امتحانات هم کاربران مدرسه ای از کارنامه های جان شما درخشانشان کم نگفتند:-2-36-:








کنکوریهای سایت هم که از ده روز قبل از کنکور هر روز می آمدند خداحافظی می کردند تا بعد از کنکور، اما فردا می دیدی سر و کله شان باز دوباره پیدا می شد:-2-37-:کلا ما شاهد هستیم این بی تربیتها اصلا درس نمی خواندند همش در تاپیک خاطره پلاس بودند:-2-33-:تعدادشان خیلی زیاد بود به همین دلیل از نام بردن اسامی معذوریم:-2-37-:








از مهدی جانمان شروع میکنیم با نام کاربریmahdieh67....قبل از هر چیز بر تن نمودنِ ردای آبی آفتاب خورده ی همکار اموزشی را از همین تریبون تبریک و تهنیت عرض مینوماییم:-2-37-:در ماه گذشته مهدی در پی امدن نتایج اولیه ی کنکور ارشد تا مدت کوتاهی یک مقدار اعصاب خراب بود ما اصلا می ترسدیم طرفش برویم جان شوما:-2-36-:فردای روز نتایج امد یک خاطره نوشت این دل ما کباب شد یعنی:-2-37-:بمیریم گفت دست و پایش می لرزد:-2-03-:بر اموات کنکور صلوات که جوانهای مردم همه را رعشه ای کرد رفت:-2-30-:این مهدی جانمان هم ما را گیر اورده بود این وسط:-2-10-:اول می اید میگوید ما تب داریم لرز داریم ما را دلداری ندهید:-2-43-:اما بعد فردایش می گوید آقا سوتفاهم شده :-2-31-:ما قبول شدیم ولی به ما تبریک نگویید:-2-43-:دلداری ندهیم ، تبریک هم نگوییم خو ما برویم بمیریم اجازه می دهی مهدی جانمان؟:-2-33-:خدا را شکر این اختلالات روانشناختی همه گذری بوده اند:-2-35-:خیلی مَردی مهدی :-2-32-:در مورد مهدی همین مهمترین خبر بود:-2-37-:بقیه ی روزهایش طبق معمولِ همیشه به تفریح و مهمانی رفتن گذشت بی تربیت:-2-31-:کلا اینها همش یا مهمان دارند یا مهمانی هستند :-2-36-:پایان نامه اش را هم همین اواخر دفاع کرد رفت پی کارش:-2-38-:خانوم مهندس جوان:-2-32-:








خوب دیگر یخه ی کی را بگیریم؟:-2-38-:راستی خبر ندارید:-2-37-:یک سری شبی لیلا میخواست کفشش را بپوشد نمی دانیم چی کار کند تا خم شد شلوارش یک جِرِ سر تاسری خورد:-2-38-:سرِ تنبونش به تهش سلام داد:-2-37-:ما می گوییم این شبی لیلا تمام اعمال و رفتارش مسریست کسی گوش نمی دهد:-2-43-:بعد از ان خیلی ها در سایت با شلوارشان مشکلات زیست محیطی پیداکردند:-2-35-:








نفر بعدی مهسا جانمان با نام کاربری nemesis....در ماه اخیر، به لطف کارورزی مهسا ما یکدوره کلاسهای انگل شناسی مفتی مجانی هم پاس کردیم:-2-11-:از صبح زود می رفت آزمایشگاه شروع می کرد به شمارش تعداد انگلهای موجود در فضولات بی تربیتی گاوها تا خود ظهر:-2-37-:البت به همین سادگیها که ما گفتیم هم نیست کلی مراحل علمی فرهنگی بهداشتی دارد:-2-08-:تازه گذشته از محصولات بی حیاتی گاوها به زنبورهای بدبخت بیچاره هم رحم نکرده ، گناهی ها را می گذاشتند در یخچال ، بعد یخمکهای زنبوری را با گوشتکوب له کرده انگلهایشان را می شمردند:-2-33-:ما نفهمیدیم یعنی هیچ راه دیگری وجود ندارد؟:-2-37-:خو این بدبختها اگر قرار است بمیرند دیگر چه فرقی میکند انگل داشته باشند یا نه:-2-31-:اگر بعد از آزمایش فهمیدید انگل نداشتند عذاب وجدان نمی گیرید قاتلها؟!:-2-36-: مهسا هم مثل مهدی دست به دَدَرَش حرف ندارد:-2-43-:یک بار کلی عکس قشنگ و هنری از کوه و جنگل و جاده و از همین چیزها برایمان گذاشت انقد حسودی کردیم:-2-38-:جان شما مدارکش در وزارت کشور...ببخشید:-2-31-:...در تاپیک خاطره موجود است:-2-37-:نکته ی تِستی خاطرات مهسا، حضور همیشگی مهین درتمام خاطرات است:-2-37-:




کاربر بعدی مژگان، با نام کاربری smart - girl ...فکر نکنیم دیگر کسی در فامیل اینها مانده باشد که در ماه اخیر مزدوج نشده:-2-37-:از عروسی داداشش بگیر تا دایی غزال:-2-35-:شوما فهمیدید غزال کیست به ما هم بگویید:-2-35-:بعد می آید میگوید 4 تا امتحانمان را نقش و نگار کاشتیم:-2-36-:انیشتنگم باشد با این همه دل ای دل ای اینها ، خوب روی برگه امتحان یکسری کارهای بی تربیتی صورت می دهد:-2-43-:فقط ما در درسهای اینها ماندیم جان شما:-2-31-:یکسری می گفت یک درسی دارند : روانشناسی جنایی :-2-31-:یک بخشش مربوط به انحرافهای ج . ن .سیست :-2-35-:همین چیزهای بی حیاتیست منظور:-2-35-:می گفت خیلی مثالهای اموزنده ای در طی درس زده می شود که اصلا برای همه لازم هست که بلد باشیم این چیزها را:-2-37-:حالا اگر تعداد متقاضیان به حد نصاب رسید می گوییم مژگان جانمان برایمان یک دوره ی اموزشی رایگان بگذارد که ما هم یه کم مسائل روانشناختی ان هم از این نوع لازمش را یاد بگیریم:mrgreen:




نوبتی هم که باشد نوبت پریسای عزیز دلمان است:-2-38-:....نام کاربری : REAL LOVE..... پریسا هم مثل خیلی از کاربرها درگیر امتحانات پایان ترم دانشگاه بود :-2-43-:از این رو بیشتر خاطراتش مربوط به کیفیت درسها و جلسات امتحان و کلا از همین چیز میزهای خرخوانی بود:-2-36-:اما چون پریسا جانمان خیلی ادبیاتیست قربانش برویم هر دفعه که مقشهای فردایش را می خواند یک حکایتی چیزی هم از تویشان در خاطره برایمان تعریف می کرد ما پند و اندرز اینها می شدیم:-2-37-: فقط این مخش هر از گاهی درگیر یکسری سوالهای در سطح دکترایی مربوط به گردش زمین و آسمانها و ماه و ستارگان و نمی دانیم روح و خدا و این چیزها می شد که با مطرح نمودن آنها در تاپیک مخ ما را هم درگیر مینمود نامرد:-2-33-: یکی نیست بگوید زمین بچرخد نچرخد خو برای تو چه فرقی میکند برو درست را بخوان تو:-2-33-: در همین هیری ویریهای امتحان خاله اینهایش هم یک مدت امده بودند تهران خانه شان ، از دست جیغ ویغهای بچه کوچیکشان این پریسا جانمان دیگر نزدیک بود سر به بیابان بگذارد:-2-36-: ای ملت شهید پرور:-2-31-: مراعات کنید خو:-2-30-: می خواهید مهمانی طولانی مدت بیایید بچه مچه کوچیک را بدهید دست یکی برایتان نگه دارد بچه را با خودتان این همه راه حمل و نقل نکنید:-2-37-: گناه دارد خسته می شود:-2-35-:










می رویم سراغ کیمیا با نام کاربری girlstreet.... نود و هشتی باجی این شماره یک جایزه ی ویژه در نظر گرفته ، برای کسی که بتواند شمار دقیق لغتِ "مهدی" در خاطرات کیمیا را اندازه بگیرد:-2-37-: متاسفانه ما هنوز موفق به شناسایی ماهیت دقیق مهدی نشدیم:-2-35-: کیمیا جانمان اگر این گزارش را خواندمان نمودی این سری در خاطراتت بگو مهدی جانمان دقیقا چیِ شوما می شود:-2-38-:بیشترِ خاطرات کیمیا مربوط بود به خورد و خوراکو وخواب و امتحان و کارهای روزمره ی مهدی:-2-31-: جان خودمان بعضی وقتها این مهدی جانمان در خاطرات خیلی عشق و عاشقیهای +18 رمانی انجام می دهند :-2-35-: بعضی وقتها اما همش اذیت میکنند کیمیا را:-2-37-: ما نمی دانیم دقیقا چه جوری اینهاست روابط:-2-31-: البت کیمیا یک بار آمد گفت تصمیم دارد دیگر انقد مهدی را بزرگ نکند برای خودش و بی خیال می شود و این حرفها:-2-37-: خدایی هم از ان زمان تا الان سعی نموده بیشتر خاطرات خودش را بنویسد تا مهدی:-2-35-: اما ما همچنان نمی دانیم مهدی کیست:-2-31-: مثلا وقتی کبلایی لیلا می گوید احسان ما می دانیم همسرِ خانواده را میگوید:-2-35-: سوال علمی در ذهنمان پیش نمی آید:-2-37-:




حرف از لیلا شد :-2-38-:از این به بعد هر وقت گفتیم کبلایی لیلا بدانید منظور همان لیلا لوسی جانمان است:-2-37-: زمان زیادی از بازگشت لیلا از سفر معنوی کربلا نمی گذرد:-2-11-: بماند ما چقدر دست به دعا بودیم این مدتی که کبلایی لیلای ما انجاست یکوقت یک بمبی خمپاره ای چیزی ان ورها در نشود :-77-: همه می روند سفر معنوی رقیق می شود قلبشان کبلایی لیلا اما خیلی بی تربیت شده نامرد:-2-33-:ما هنوز تو کف آن خاطرات رده سنی بزرگسالانیِ مشهدش هستیم:-2-36-: فاطی جانمان هم که تمام خاطراتش سانسور الالزام است:-2-02-: یک مدت خیلی اوضاع فکری اش آشفته بود قربانش برویم:-2-39-: تو یه قهرمانی فاطی:-2-32-:


آرام جانمان که به معنای واقعی کلمه همیشه مایه ی آرامش تاپیک خاطره است این سری با گذاشتن عکسهای باغش با آن گوجه های آبدار تمام آرامش زندگی ما را به هم زد نامرد:-2-36-: حالا قرار است با بچه ها شبانه به باغش شبیخون بزنیم:-2-37-: نمکدان اینها هم با خود می بریم:-2-35-: مجهز ِ مجهز:-2-37-: همانجا سرِ زمین کلک تمام گوجه ها را می کنیم:-2-11-: راستی بچه های سایت هر کس می خواهد سر و سامانی چیزی بگیرد عاشق پاشق اینهایی شده می خواهد مزدوج شود ، از آرام جانمان می تواند کمک فکری، فیزیکی بگیرد:-2-37-: تازگیها درگیرِ یک پروژه ی پیشرفته ی فامیلیست:-2-10-: آخرش نفهمیدیم این آق محسن ما که می خواستید زن بستونید برایش چی شد :-2-37-: آن دختر تپل مپله را گرفتید یا آن یکی که در تبریز بَرَش عاشق رفته بود ؟:-2-37-:



این همه گفتیم از تولد آنی جانمان نگفتیم:-2-43-: دوشنبه 19 خرداد بچه ها برای آنی تولد گرفته بودند:-2-38-: تعجب نکنید از اینکه تاریخ را انقد دقیق در خاطر داریم:-2-43-: ما بمیریم هم ان روز شوم امتحان دینامیک تحلیلیمان را از خاطر نمی بریم:-2-36-: می گفتیم :-2-37-:جمعی از بچه ها از جمله شبی لیلا، افجی مینا، مدیر فرشید، سعید فیدبک ، ناهور جانمان و چند نفر دیگر به اتفاق برای آنی جانمان تولد گرفتند :-2-38-: تا یکی دو روز بیشتر خاطرات حول و حوش همین میتینگ تولد و سوتی های مدیر فرشید دور می زد:-2-36-: ما نفهمیدیم جریان چی بود بچه ها هی حرف از الهام و عطیه و این قبیل اسامی لطیف می زدند:-2-33-: خو فرشید جانمان چند تا چند تا برادر؟!:-2-35-: یه چند تا شو رت کن این ور:-2-31-: بعدش ما اصلا از شوما انتظارِ این کارهای بی حیاتی را نداشتیم ها:-2-02-: از همینجا بار دیگر تولد آنیتا جانمان را تبریک میگوییم :-2-38-:

نفر بعدی زهرا با نام کاربری عیدی:-2-37-: زهرا هم جز کاربرهای کنکوری بود که خیلی از امتحان راضی نبود:-2-37-: تو یکی را به ما نشان بده بعد از امتحان بیاید بگوید خوب دادیم:-2-36-: اما بعدا که نتیجه ها بیاید خرخونها شناسایی می شوند:-2-11-: می خواستیم برایش آرزوی موفقیت کنیم اما یادِ خیانتِ آشکارش به موشک فالوده ای که می افتیم آدرنالین بدنمان می رود بالا :-102-: زهرا تا دیر نشده از جبهه ی بستنی پرتقالی بیا بیرون وگرنه اعلام جنگ میکنیم:-2-36-:

در پایان لازم می دانیم از زحمات شبانه روزی سر دبیر قبلی ، الهه جانمان قدردانی نوماییم:-2-38-: مقدم سر دبیر جدید آبجی مینا جانمان را هم خیر مقدم می گوییم:-2-35-: فقط این حقوق ما رابیشتر کنید خیلی مرسی می شویم:-2-35-: زندگی خرج دارد دیگر:-2-31-: زن، بچه:-2-37-: خبر ندارید یارانه های پوشک و شیر خشک اینها را هم بر داشته اند:-2-03-:

از بچه های خاطره آنهایی که رنگ هایشان عوض شده : نیلو، رها، مهدی ، یگانه ، مینا ، امیر ...تبریک ما را پذیرا باشید:-2-11-:

سخن ، بسیار است ولی دست و بالمان بسته است:-2-43-: اگر کنجکاوِ جزئیات خاطرات هستید قلم کاغذ در اورده آدرس را یادداشت نومایید:-2-38-: : بحث و گفتگو- خاطره نویسی روزانه:-2-37-: تا نود و هشتی باجی دیگر شما را به ایزد منان می سپاریم:-2-31-: اگر میخواهید نود و هشتی باجی داغ تر شود سعی کنید روزهای زندگیتان را یک مقدار هیجانی تر و ارزنده تر کنید تا خاطرات مهیج تر شوند خو:-2-33-:
تا نود وهشتی باجی دیگر...










نود و هشتی باجی ماهنامه شماره 7
بهنوش
http://www.forum.98ia.com/t268185-4.html#post2603870

شبنم
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۴ بعد از ظهر
دوستان مسابقه توی چند دوره برگذار میشه به نسبت تعداد پستهایی که معرفی میشن

فکر میکنم برای متنوع شدن موضوع بهتره برای شخص هم محدودیت بذاریم. من فکر میکنم الان تعداد پستهایی که از مسعود داشتیم کفایت میکنه توی هر دوره یه دونه از پستاش شرکت داده میشه . دیگه پستی از ایشون نذارید و تمرکزتون روی کاربرای دیگه هم باشه

ممنون

شبنم
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
حجاب می تونه مصونیت باشه ولی اول باید مشخص کنیم مصونیت از چی؟؟؟ایا الان توی کشور ما، نمی گم اونهایی که پوشش معمولی یعنی مانتو و... دارن نه ...اونهایی که چادری و حجاب محکم دارند ...مصونیت هم دارند؟؟؟
از من بپرسید میگم ندارند...چرا چون ما اومدیم از اول تا اخر همین شعار رو دادیم که حجاب مصونیت نه محدودیت...ولی چرا از خودمون نمی پرسیم که پس چرا توی کشور های دیگه که حجاب اجبار نیست و کسی محدود نمیشه امار تجاوز و...یا از ایران کمتره یا در همین حده...چرا این حجاب ما رو مصون نمیکنه؟؟؟
من فکر می کنم اون چیزی که یه نفر رو مصون میکنه حقوق و قوانینیه که پشتشه نه حجابش... چیزی که توی کشور ما نیست یعنی عملا حق با زن ها نیست و مردای قانونمون هم واسه راحتی خودشون این شعار رو میدن و نمیان اصل رو درست کنن...
ضمن اینکه چادر و حجاب کامل متاسفانه به خاطر اجباری شدنش ارزش واقعی خودشو هم از دست داده و شده یه ملعبه واسه دستیابی به اهداف یه چیزی مثه ریش یا چفیه...

بلوط
http://www.forum.98ia.com/t146713-4.html#post1627724

شبنم
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۲ بعد از ظهر
دلم خوشه به.............:-2-15-:
به حکمت ...به حکمت خداااااااااااااا...به اون چیزایی که فقط خودش حکمتشو میدونه و من نمیدونم ...

redbull
http://www.forum.98ia.com/t282948.html#post2796812

و

اول از همه به خدايي كه ميدونم منو خيلي خيلي دوست داره.
بعدش هم به خانواده م .
به سلامتيم.
به خوشبختي و آرامشي كه الان دارم.
به دوستاي خوبي كه اين جا دارم. (هرچند كه خيلي هاشونو اصلا تا حالا نديدم)
به كتابايي كه دارم.
به تارم كه هميشه بهم آرامش ميده.
به خنده هاي دخترك همسايه مون.
به پيشي بلايي كه دارم.
به خيلي چيزاي ديگه كه الان يادم نيست.:-2-41-:
babasi
http://www.forum.98ia.com/t282948-2.html#post2739957

زاپــاتــا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ بعد از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t119094-post3161184.html#post3161184

م.ن

آهای فلانی

من اینجا هستم! صدام را نمی بینی؟ خیلی دور شدی ،دیشب بارون که می بارید چیز های غریبی می گفت... .


_شکستی بدتر از تو نبود،انگار از پا افتادم ؛ تا هنوز شروع نشده . !

خب ، مشکلی نیست دست هام رو تکیه گاه میذارم ........

ღ ghazali ღ
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۴۵ بعد از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t1650-37.html#post2013254
برایه لقمه آرامش (http://www.forum.98ia.com/t1650-37.html#post2013254):-2-15-: (http://www.forum.98ia.com/t1650-37.html#post2013254)
http://www.forum.98ia.com/t119094-601.html#post2433844
من وانتظارو کابوس تنهایی
من وحس اینکه هرلحظه اینجایی
دارم آیینه هارو گم میکنم کم کم
توروهرطرف رو میکنم .می بینم
نگو ازتوچشمام چیزی نمی خوونی
تو که لحظه لحظه حالم رومیدونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی ازمن یادت نمی مونه
من ورها کن ازاین فکرتنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم ازخودم با فکرتوردمیشم
دارم عاشقی روباتوبلدمیشم


چه سلامی چه علیکی.بروکنارخاطره اصلا حوصله ات وندارم...
میگم یه چیزی .اگه تواین دنیا بخوای برای خودت باشی به کجای دنیابرمیخوره.اگه انسانی باشه که بگی آخدا هدفی ندارم .ولی مارو بپا.به قبای کی برمیخوره
به قول اون یارو خیام مگه چیکارکرده ؟نه بمب ساخته نه بمب توسرکسی انداخته .فقط عرق خریده خورده
مگه چه عیبیه ما هم بشیم خیامیسیم .
باباما فعلا درمکتب هیچیسم هستیم...حالا هی مارو بچلونیم ...ودیگرهیچ....هیچوقت تراوشی نداره
هی دارن مارو سوق میدن به اینکه برو بمب بساز
میخوام شروع کنم...البته نه بمب سازی روها..اونم نه بخاطر بدبودنش ...بخاطر بلدنبودنم
چی میگم من
راستی میگن شب دوشنبه دیوونه ها دیونه تر میشن
شب جمعه مرده ها آزاد میشن
شب پنجشنبه چیه؟...
نمیدونم .....شایدامشب شب رهایی زنده ها باشه...وای چی میشه اگه بتونی ذات رهایی رو پیداکنی...
رها ازهمه این بندایی که در طی این سالهای عمرت ریزه ریزه به پات بستی ...زمینگیرت کرده
آدم زمینی ترشدو
شیطان به آدم سجده کرد
ازاین باید ترسید...وقتی که شیطانم به آدم سجده کنه ...یعنی کم آورده...یعنی واویلا...
نه من سعی میکنم همون آدم رانده شده از بهشت باشم...میترسم اینجوری که پیش میریم خدا از زمینم برانتمون....
اونوقت کجاروداریم بریم
فعلا بایتون باشه


باز باران !


http://www.forum.98ia.com/t810-54.html#post1351287
تا به كي بايد نقش بازي كنم خدا ...
بايد نقش يك كارمند خوب رو بازي كنم ...
نقش يك پسر خوب براي خانواده...
نقش يك تكيه گاه براي دوستان...
من خودمو گم كردم ...
كي ام من خدا....
خدايا اين حس غريبي كه با من همزاد شده رو چيكار كنم ...
تا كي بايد دشنه در پشتم باشد و لبخند بزنم....
تا كي بايد بگويم اين نيز بگذرد...
تا به كي بايد تاوان پس بدهم خدا ..
آ خدا منو درياب ....
همه چي رو ازم گرفتي گله نكردم ....
ولي اين غم رو باهام گذاشتي كه بسوزم ....
سوخته ام
ولي خاكسترم را نا رفيقان بهم ميزنند...
فقط بهم بگو تا كي....

رابین هود


http://www.forum.98ia.com/t9450-5.html#post1760524
دلم مي سوزه
دلم مي سوزه واسه نامه هايي که هيچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق ،مثل
هميشه توي تب انتظار سوختند...
دلم مي سوزه واسه لحظه هايي که با هم بوديم... ولي از هم نگفتيم و نگفتيم....
دلم مي سوزه واسه گل هايي که میشه به هم ببخشيم و بعد از مرگ نثار هم
نکنيم...
دلم مي سوزه واسه دل هايي که براي دوست داشتن به ما بخشيده شدند ولي ما
اونها رو پر از کينه و نفرت مي کنيم...
دلم مي سوزه واسه زندگي که يه راه برگشتي داره ولي ما نمي تونيم نا مهربوني
ها و بي وفايي هامون رو جبران کنيم...
راستي چه کسي مي دونه فردا فرصتي براي جبران نامهربوني ها و غفلت هاي
امروز پيدا مي کنه...؟؟!!
کي مي دونه؟!

ناهید 95


نامه هایی که هرگز پست نشدند ...
من برای تو می خونم
هنوز از این ور دیوار
هرجای قصه که هستی
خاطره هامو نگه دار

وقتی به عظمت دنیا و حقارت خودم فکر می کنم می دونم که غصه هامم مثل خودم کوچیک و ذره بینی هستن
عین گرد و خاکی که راحت از روی شیشه پاک میشه
میدونم که ارزششو نداره
لازم نیس بروم بیاری
ولی هرکی منو نشناسه تو می شناسی
می دونی که مغزم زوم می کنه روی یه چیز و هی بزرگش میکنه
تا جایی که تمام وجودمو پر می کنه و چشام دیگه هیچ جا رو نمی بینه
تو هم داری خونه تکونی می کنی ؟
اون بالا مشغولین ؟
آره ، مشخصه !از دیشب داره بارون میاد
دارین آسمونو برق میندازین
میرین سراغ شکوفه ها وگلا و نازشون می کنین تا بیدار بشن
دنبال نسیم می گردین
آخ که چقدر زندگیت شاعرانه اس
حالشو ببر داداشی
بالاخره ما هم یه روز میایم اونور
کاش اونروز از اینکه برادر منی شرمنده نباشی
کاش بیای جلو و دستمو بگیری و با افتخار به خدا بگی این همزاد منه / این خواهر منه !
یعنی ممکنه ؟
برام دعا کن بهبد !
به دعای تو احتیاج دارم
فقط دعا کن دل من وخانواده ام شاد باشه !
همین
دلم برات تنگ شده
کاش این عیدو می اومدم پیش تو
دنیا دیگه نفس گیر شده

lilynikzad (http://www.forum.98ia.com/member1158.html)

پاسارگاد
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۶ بعد از ظهر
میخواستم یکی از پستهای اقای رابین هود رو در مورد فیلم اخراجی ها رو هم بذارم که دیدم امارشون زیاد شده فعلا صرف نظر میکنم





دوست من،ایران برای همه ی ما عزیز است،و طبعا تاریخ ایران نیز با همه ی پستی ها و بلندی هایش.
ما به ایران و ایرانی ،به هویت و اصالت یک تاریخ افتخار می کنیم و شکی نیست که دوره ی هخامنشی نیز بخشی از این تاریخ بزرگ است.
ولی همیشه عشق و علاقه اگر کورکورانه و از سر ناآگاهی باشد می تواند اثر معکوس داشته باشد.اغراق و بزرگنمایی در هیچ چیز مناسب نیست و افراط در هر چیز محکوم است.

بهتر است ما نیز به عنوان نسل جدید ایرانی نگاه عاقلانه به موضوعات داشته باشیم.
نه تاریخ بزرگ کشورمان را با نام جاهلیت و دوره حکومت شاهان و ... انکارکنیم و نه از طرف دیگر بام بیافتیم که از تاریخ باستانیمان تقدس بیجا بسازیم و به ستایش خدایان خودساخته بپردازیم.
تفکر ایران و ایرانی از این هر دو بالاتر است .
فردوسی در جایی از اشعارش میگوید که رستم یلی بود در سیستان/منش ساختم رستم دستان
چنین کاری برای افزایش روحیه یک ملت کاری زیبا و البته لازم است اما نباید تا آنجا پیش رفت که افسانه ها به باورها پیوند بخورند و به دست خودمان یک ملت متوهم ایجاد کنیم.

اما در مورد مواردی که در پست قبل گفتم مطلب بسیار گسترده است.
دوستانی که با خوندن آیتم های بالا به بحث علاقه مند شدن میتونن با سرچ تعدادی از کلیدواژه ها به نکات جالبی برسن.مثلا جشن پوریم و تاریخچه و خواستگاه اون...
نکاتی که جای تفکر داره و ما رو نسبت به بخشی از اطلاعاتمون به شک میندازه!
شک همیشه مفیده،یا عقیده ای اشتباهه که اصلاح میشه و یا درسته که تثبیت میشه.
برای شروع به دوستان توصیه می کنم مقاله زیر رو بخونن:
http://www.borhan.ir/NSite/FullStory/News/?Id=1107

آنچه که بی شک بدان خواهید رسید این است که به طور حتم دستکاری های بزرگی در بخشی از تاریخ ایران انجام شده،به حدی که شاید شما را به وحشت بیاندازد اما این موضوع تردیدی در عظمت تاریخمان ایجاد نمی کند.تنها باید مجالی ایجاد کرد تا اهل فن و مورخان برجسته جستجویی صحیح در تاریخمان کنند تا حقایق از زیر پرده خارج شود.کودکانمان نیز شاید بهتر باشد تا زمان بیرون آمدن ماه حقیقت از زیر ابرهای جعل و دروغ از خواندن تاریخی تحریف شده مصون باشند.:-2-40-:

در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/post2394275-12.html

ببین عزیزم بدترین اتفاق توی دنیا نفرین کردنه
این تنها دعاییه که توی کامپیوتر کائنات سریع جواب می ده
ولی شما وقتی نفرین می کنید یک هاله منفی ایجاد می کنید و خشم و انزجار خودتون رو بیرون نمی ریزید
بلکه بیشتر و بیشتر دور خودتون رو می گیره و این باعث می شه هرگز نتونید یک زندگی عادی داشته باشید
چون همیشه منتظرید که نتیجه نفرینی رو که کردید بگیرید و این یعنی بازماندن از بقیه مراحل زندگی
ولی یک پیشنهاد بهتر دارم برای شما دوست عزیزم خداوند در کتاب مقدس ما گفته من از حق خودم می گذرم
ولی از حق بنده ام نه پس چه قاضی بهتر از آقریننده مهربان فقط در یک جمله واگذار کن به خداوند و بگذار و بگذر
ممکنه اون موقع احساس خوبی نداشته باشید ولی مطمئن باشید اعتماد به خدا هرگز هرگز هرگز باعث ضرر کسی نیست .
خداوند همیشه به بنده اش نشون می ده که اعتماد به اون می تونه نتایج فوق العاده ای داشته باشه ولی چند نفر از ما
تابحال بدون واسطه فقط با خدا حرف زدیم
موفق باشید

در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/post1523039-3.html (http://www.forum.98ia.com/t129621.html)

زاپــاتــا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۴:۱۷ بعد از ظهر
سلام اي نازنين...
اين نامه رو نوشتم تا كه بدوني چقدر دلتنگم...
دلتنگ تو نيستم...دلتنگ روزهاي با تو بودنم...
چون ديگر نه تو، آن توي سابقي ...و نه من، آن من سابق..
ولي روزهاي با تو بودن همچنان پاك مانده است...
ميدوني ميگن روزهايي در زندگي آدم هست كه ديگر تكرار نميشود..
ميداني چرا؟ چون حال و هوا هم به مانند روزگار عوض ميشود...
ديگر با ديدن برف ذوق زده نمي شوم..ديگر زير باران نمي مانم...
ديگر شب ها تا دير وقت نمي نويسم...
حال و هوا است ديگر... عوض ميشود...
راستي خيلي دوست دارم بدانم كه حال و هواي تو چگونه است...
از روزهاي با تو بودن خيلي وقته كه گذشته ..
واين روزهاي بي تو بودن هم ديگه جزئي از سرنوشتم شده...
سرنوشت...چه واژه غريبي...
ما زماني كه تاوان اشتباهاتمون رو ميديم.. ميگيم كار سرنوشته...
دلم تنگ شده براي جاده زيباي چالوس...براي اون كافه سر جاده..
كه بنشينم و چاي بخورم و تو كنارم باشي و دست در در دست هم..
بارش برف راببينم....
افسوس كه دست تو الان در دست كس ديگري ست....
افسوس كه همه اش دروغ بود...بازي بود...
از وقتي كه تو رفتي...از بعد از روزهاي با تو بودن ديگه از جاده چالوس نرفتم..
يادش به خير چه روزهاي خوبي بود..ولي افسوس زود گذشت...
تا يه چشم بهم زدم ..روز و هفته ها گذشت...
ياد اون روزها به خير كه يادشون قشنگتره...
حالا كه نيستي ...اميدوارم كاري كه كردي ارزش دل شكستن رو داشته باشه..
اميدوارم هيچ وقت پشيمون نشي...
ميدونم كه فكر ميكني خوب بازي كردي و از من بردي...
ولي اينو بدون كه من اصلا" بازي نكردم... چون خواستم تو فكر كني كه بردي
و با اين فكر دلخوش باشي...

http://www.forum.98ia.com/t9450.html

رابین هود

زاپــاتــا
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۱۰ بعد از ظهر
گاهي وقت ها دلم ميخواهد ...

لعنت به اين دل كه هميشه مي خواهد...

لعنت به اين دل كه حتي به خودم هم راست نميگويد...

بهونه گير است...تنهاست ...غمگين است...اما در همه حال مي خواهد...

دارم ميسوزم...از گفتن ناگفته هاي دلم...

از نگفتن ..ناگفته ها...

لعنت به تو دل...لعنت...

آتش اين دل زخمي ...

همه را سوزاند...حتي عزيزانم را...خودم را...اعتقاداتم را...


http://www.forum.98ia.com/t9450-9.html
رابین هود

NAVA22
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۴۶ بعد از ظهر
شنیده ای؟!...می گویند دریاچه ای در حال خشکیدن است....هوا روز به روز آلوده تر و دنیا بیش تر غرق در سیاهی می شود...خیلی چیزهای دیگر هم هست!اما...اما خب..گاهی باید حرف هایت را قورت بدهی همانند همان بغض هایی که من قورت داده ام...آخر...هر حرفی را که نمی توان زد!....گه گاهی که یاد نیما میفتم...با خودم می گویم....خوش به حالش که ری را یی داشت و برایش می نوشت...من چه دارم؟!جز یک مشت کاغذ کاهی و قلمی که داغم را تازه می کند...بگذریم اصلاً...من برای خودم می نویسم و خطاب به خودم تا ببینم روزهای که از جلوی چشم هایم می گریزند و نمی بینمشان و برای خوشی ِ دل گیرنده ی نامه هایم مجبور به نوشتن من خوبم و حالمان خوب است و این جا همه چیز مثل قبل است نیستم!...واقعیت ها را برای خودم می نویسم تا گاهی این بغض ها باز بشوندو غم های دلم را کم کنند....می دانی که؟! می گویند گریه آدم را سبک می کند...ولی من می گویم اگر این طور بود....تا الان باید هزار بار پر می شدم و پر می کشیدم....زیاد حرف زدم.....مرحمت زیاد....باز هم می آیم...تا دفعه ی بعدی که حرف هایم توی گلویم گیر کنند و مجبور بشم بنویسمشان...

نـامـه ای بـرای خـودم... . Az@de http://www.forum.98ia.com/post3132474-1.html

مهستی
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۶:۵۹ بعد از ظهر
شبنم امضات روخودت نوشتی؟

می خواستم بزارمش البته اگه حساب بشه؟! قشنگ بود

پاسارگاد
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۴۴ بعد از ظهر
شبنم امضات روخودت نوشتی؟

می خواستم بزارمش البته اگه حساب بشه؟! قشنگ بود


نه گلی نمیشه فقط از بین پستایی که تو انجمن براتون جالب بوده انتخاب کنید:-2-38-:

.arsana.
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۰ بعد از ظهر
مـن: سـهم مـن يك خانـه اجاره اي در قلب ِتوست و هر روز تـرس از ريختـن وسـائلم در كوچـه ها
(!) : راز تـنهايي مـن اين است تـنها با تو تـنها نمي ماندم..
مـن: وقـتهايي ست كـه جز به بـودنت دلم رضـايت نميدهد حالا...من از كـجا "تو" بياورم؟!
(!) : تـو بـه من يـك شـلوار جيـن،يـك پـژو 206 و يـك عـمر زنـدگي عـاشقانه بـدهكاري
مـن: مـن و تـو و يـك قـاب عكس...ايـن تمام خـوشبختي بود كه از جيـب ِخدا كش رفتم
(!) : خـدايا شـرمنده كه عـرض ميـشود ولي ايـن آرزوهايي كه اين روزهـا برآورده ميكني ديگـر بيـات شده اند
مـن: بـي تـقصيـرم بـخدا . كـسي كه هلت داد از مـن پرت شـدي بيـرون. دست خودت بود.
(!):بـا كمي اسانس و دروغ و دغل چقـدر طعم شـبيه شمـا ميشود
مـن: ديـني بـه گردنم مانده كه بايد ادا كنم. برگرد. بوسه خداحافظيـت بي جواب ماند.
(!):ايـن همـه تـنهايي را مانده ام كجا جا بدهم..
مـن:خـاطرات ِ آدم مثل يـه تيغ ِكُند ميمونه كه رو رگت ميكشي. نمي بره ولي تا ميتونه زخميت ميكنه


Miss.Mini
خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/t119094-322.html#post2056853)

رز وحشی
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۴ بعد از ظهر
سالهاست که میریم جلوی پنجره و میبیننیم کوچه همون کوچه است.
میریم جلوی ایینه و میبینیم ما هم همون ادمیم.
اشکها میریزه
دلها میشکنه
یه ماجرایی شروع میشه و یکی تموم میشه
بازم کوچه همون کوچه است و ما همون ادم.
خورشید هر روز طلوع میکنه و موقع غروب جاش رو به ماه میده.
وقتی من غمگینم چرا کوچه عوض نمیشه؟چرا خورشید بازم در میاد؟یا چرا ایینه یکی دیگه رو نشون نمیده.؟
بازم دلم گرفته.بی خودی.
میخوام برم جلوی پنجره . میخوام برم ایینه رو نگا کنم شاید یه بار غمم رو بفهمن.



رز وحشی. تلخ نویس بچه های نود هشتی.

کار خودمه ها دلمم خیلی گرفته بود کپی پست هم نیست.


اره شبنمی امضات خیلی نازه.
از کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

bahooneh10
۲۷ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
مبارزه با قانون شکنی :

خستگي هايم را ندزد

چشمهام ميسوزه،انگشتهام درد ميكنه و كمرم، آخ آخ احساس ميكنم داره از وسط دو نصف ميشه ،و بالاخره بعد از چند ماه زحمت و خستگي و دردسر،تايپ يك رمان كامل رو تموم ميكنم ...
حالا احساس خوبي دارم،يه كار بزرگ انجام دادم،دينم رو نسبت به سايت و بقيه بچه هايي كه كتاب ميذارن ادا كردم، حالا منم جز كسايي هستم كه براي سايتم يه كار مفيد انجام دادم، ديدن تشكرهاي كاربرها هم همه خستگي رو ازم ميگيره...
تازه ميفهمم كار بچه هاي تايپيست چقدر سخته و اين كه كتاب هاشون رو بدون هيچ منتي براي بقيه ميذارن فقط لطف و خوبيشونه ...
مدتي ميگذره ،دارم تو گوگل دنبال يه سري كتاب ميگردم و شانسي چند تا سايت پيدا ميكنم كه كتاب هاي زيادي دارن . وارد ميشم و تو ليست كتاب هاش ميگردم .. چه جالب بيشتر كتابهايي كه ما تو سايت داريم رو اينجا هم دارن، ولي يه چيزي عجيبه،چرا اين كتابهاي تايپي اينها عينا شبيه كار بچه هاي خودمونه؟؟!! يه كم ديگه ميگردم ميبينم كه بله ،يه آدم بي انصاف تمام زحمات كاربرهاي سايت رو كپي كرده و به اسم خودش تو سايتشون گذاشته ... حداقل به خودش زحمت نداده يه اسمي هم از نودوهشتيا به عنوان منبع ببره كه دلم خوش باشه خيلي هم دزدي نكرده ... دزدي زحمات و خستگي هاي بقيه لذت داره؟ افتخار داره؟
اعصابم خرد ميشه و حرص ميخورم ،مخصوصا وقتي تو يكي از همون سايت هاي متقلب ميبينم كسي كه كتابها رو گذاشته يكي از فعالين بخش كتاب خودمون هم هست ... اون وقته كه يه اه از ته دل ميكشم و دلم ميسوزه براي ماهها خستگي و دردسري كه بچه ها براي تايپ كردن كتابها ميكشن ...
حالا باز به چند تاشون كه لطف كردن و يه گوشه براي رفع تكليف نوشتن منبع نودوهشتيا،البته اگر كسي اون نيم وجب نوشته رو ببينه !!!
اي كاش كسايي كه اين كار رو ميكنن يه ذره با وجدان خودشون فكر كنن ،به زحمت و خستگي بچه هاي تايپيست،به وقت و انرژي كه براي اين كار گذاشته ميشه و بعد ببينن آيا كارشون درسته ؟ به اين كار نميگن نامردي؟ نميدونم چي بگم..از اينجا به بعدش با خودشونه كه چقدر انصاف و معرفت داشته باشن ... اميدوارم ياد بگيريم بيشتر به كارها و زحمات افراد احترام بذاريم ...


فاطیما (http://www.forum.98ia.com/post1716325-19.html)
ماهنامه ی شماره سه (http://www.forum.98ia.com/post1716325-19.html)

Elnaz
۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر
خواهرم: پری داری میری پایین مواظب باش.. یه ملخ گنده چسبیده پشت در.. خیلی گنده ست!!!!:-2-03-:
من:( توی دلم!!) چقدر این خواهری من ترسوئه..تا من بخوام برم پایین ملخه رفته!!!:-2-42-::mrgreen::-2-11-:

.
.
.
برای انجام کاری لازم بود امروز حتما برم بیرون...
ملخ و مار و عقرب هم مانعم نمی شد!!
پارسا هم اصرار کرد که منو ببر..
طفلی از وقتی من رفتم بیمارستان،
فکر می کنه اگه یه دقیقه هم از من دور باشه
دیگه تا چند روز منو نمی بینه!!!:-2-30-::-2-30-:
با شجاعت تموم رفتم پایین و دیدم یه ملخ قد یه هواپیما چسبیده لای قفل در ورودی...
گفتم در رو از بالا با آیفون باز کردن...( هههههههههه نبوغو دارین؟؟؟) :mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen::mrgreen:

رفتیم بیرون.. بعد یکی دو ساعت برگشتیم خونه...
زنگ زدم..درو باز کردن...
یواشکی پشت درو نگاه کردم...بهههله هواپیما هنوز پشت در چسبیده بود...
درو هل دادم وااااااااااااااااااای خدایا... دو لنگه ی در روی هم رفت اما کاملا بسته نشد:-2-28-::-2-28-::-2-28-:

.
.
.
من که میمیرم از ترس اگه ملخ بپره روم...پس چیکار می کردم؟؟؟

..
خدا یا منو ببخش اما شیطانی تر از این فکر به ذهنم نرسید!!!
خدایا منو ببخش و بیامرز!!!:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:

.
.

من: پارسا ..مامانی درو دوباره باز کن و ببند..خوب بسته نشده...

خدایا منو بخش..تورو خدا منو ببخش!!! :-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-35-:
آخه بچه ای که تا حالا ملخ ندیده از کجا می فهمه که باید ازش بترسه؟؟؟ حتما نمیترسه دیگه!!!:-2-35-::-2-35-::-2-35-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-::-2-14-:
.
.
پارسا با معصومیت بی مانندی رفت سمت در...
تا درو باز کرد هواپیما یادش افتاد از صبح تا حالا پرواز نکرده....
لعنتی الان وقتش بود که خودنمایی کنه و بالهای غول آساشو نشونمون بده....:-2-43-::-2-43-:
صدای پر پر بالهای ملخ که بلند شد....
نه...نه....
جیغای بنفش پارسا گوشمو پر کرد...:-2-35-::-2-35-:

- مامااااااااااااااان..ماماا اااااااااان...
(ای بمیره مامانت که اینقدر.....):-2-14-::-2-12-:
.
.
.
پارسا رو بغل کردم و آوردم توی راه پله..
یه دمپایی هم دستم گرفتم تا اگه ملخ بیاد سمتمون
مثل توپ پینگ پونگ بزنمش...( آره.. جون خودم!!):-2-07-:
.
. دو تایی فرار کردیم و رفتیم بالا...:-2-19-:
بالا ازمون پرسیدن جیغای پارسا برای چی بود؟؟؟
من هم همه چیزو اعتراف کردم...
هنوز همه چپ چپ نگاهم می کنن!!!!:-2-10-::-2-10-:
.
.

پی نوشت:

-امشب هردومون خواب ملخ خواهیم دید... :-2-18-:

- مامانم بالغ بر چهل حکایت از شجاعت مادرایی تعریف کرد برام
که بچه هاشونو در موقعیت های خیلی خطرناک تنها نذاشتن و نجاتشون دادن.. سی و نه تاش خاطرات خودش و ماها ( بچه هاش ) بود!!!!!!:-2-12-::-2-12-::-2-12-:

- اگه پارسا از اون بچه هایی باشه که خاطرات کودکی توی ذهنش پاک نمیشن... در مورد من چی فکر خواهد کرد؟؟؟؟ :-2-34-::-2-34-::-2-34-::-2-34-:

- بازم بگم؟؟؟؟
چه رویی دارین ها...
کم خودمو محاکمه کردم؟؟؟؟؟:-2-01-::-2-01-:
خاطره نویسی روزانه (http://www.forum.98ia.com/post3129582-9186.html)
pari63 (http://www.forum.98ia.com/member45733.html)

Elnaz
۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۶ قبل از ظهر
برداشت شما از این جمله چیه (http://www.forum.98ia.com/t102368-2.html)

(http://www.forum.98ia.com/post1336054-25.html)novin (http://www.forum.98ia.com/post1336054-25.html)

من هم فکر می کنم مفهوم روزی فقط به پول محدود نمی شه
با ایمان بودن ، فرزند خوب داشتن ، زندگی سالم داشتن و آخرت خوبی داشتن ، دنیای خوب داشتن ، همه تعریف همون رزق و روزیه که خدا فرموده . واگر میانگین بگیریم جمعا سهممون همون یه دونه است که البته باید دنبالش بریم و به دستش بیاریم ...
اگر نریم هم با توجه به صفت خداوند قطعا لنگ نمی مونیم گرچه ممکنه در بعضی از جهات روزی مطلوب نداشته باشیم ...
چیزی که هست و من تو زندگی ام لمسش کردم ( خصوصا تو بحث مالی ) زیاد دست و پا زدن هم نتیجه نداره که این همون یه دونه بودن دونه رو تایید می کنه
(http://www.forum.98ia.com/post1336165-43.html)

پاسارگاد
۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
سلام
نمی دونم این تاپیک مجاز هست یا نه ، من نظرم رو می نویسم اگه با این پست از قوانین سایت عدول کردم مدیران محترم بهم تذکر بدن به حکمشون تن می دم

اینایی که می گم نظر شخصی منه که خالی از اشکال هم نیست ، نظرات سایر دوستان هم برام محترمه:

از نظر من دین در واقع یه انتخابه در کنار همه ی انتخاب هایی که در زندگی مون به عنوان یه موجود کاملاً آزاد می تونیم داشته باشیم
من معتقدم ما انسان ها به خاطر محدودیت هایی که داریم قادر نیستیم در دوران محدود عمرمون یه برنامه ی عملی کامل و بی نقص که بتونه سعادت ما رو در همه ی زمینه ها تضمین کنه برای زندگی مون تدوین کنیم؛ اول به خاطر این که زمان بسیار محدودی در اختیار داریم و دوم این که به دلیل نداشتن اشراف رو خیلی از مسائل دنیا و شناخت نسبی مون نسبت به اون ، اگر هم بخواهیم این کار رو انجام بدیم همش می شه آزمایش و خطا که قطعاً نمی تونه ما رو به نتیجه ی مطلوب رهنمون بشه
پس معقول تر اینه که توجه مون رو معطوفِ برنامه های مدونِ موجود کنیم و از نظر من احکامی که در ادیان مطرح شدن، از کامل ترین این برنامه ها هستن که کاملاً منطبق بر وجدان و فطرت ما انسانهاست و مبتنی بر شناختی کامل از نیازهای ما
و البته اسلام به نظرم کامل ترین اوناست و چقدر اثربخش تر خواهد بود اگه خودمون اونو انتخاب کرده باشیم نه این که مجبور به انتخابش بشیم. اصلاً اتفاقی نیست که اصول دین تحقیقی ـه و بر اساس همین اصل بدیهی ـ که همه صوری اونو قبول دارن اما در عمل خلاف اونو ثابت می کنن ـ دین فقط می تونه تبلیغ بشه نه این که به اجبار به کسی تحمیل بشه
خلاصه این که؛ دین اگه با شناخت همراه باشه و به همت علمای اصیل و بی غرض ، چهره ی ناب اون از زیر تحریف ها و خرافات و تعصبات خشک و منفعت طلبی ها و ... بیرون کشیده و به همه شناسونده بشه، کاملاً این پتانسیل رو داره که به زندگی آدمای سرگشته ی امروز جهت و امید ببخشه و سعادت همه جانبه ی او رو تأمین کنه . ممنونم

در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/post1646502-24.html

bani*
۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر
نمیدونم میشه همینطوری نظر داد یانه
ولی من کل صفحات همین تایپیکو که خوندم
و از کل پستایی که تا به حال تو سایت خوندم
بین همه پستایی که نوشته بودن
به نظرم
پستای متفکر دیوانه خیلی عالی تر از بقیه س
خوب چون نمیخواستم همه شونو دوباره تکرار کنم
نظرمو گفتم
امیدوارم
خلاف قوانین نباشه
ولی انصافا پستای متفکر دیوانه بی نظیره
امیدوارم به اون چیزی که لیاقتشه برسه

dokhtare bahar
۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۲۶ بعد از ظهر
http://www.forum.98ia.com/t302449.html

dokhtare bahar
۲۸ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۳۸ بعد از ظهر
من فقط لینکشو گذاشتم چون فقط پست وای خودم توشه و در واقع همش با هم یه پسته . هر کدوم واسه مسابقه گذاشته شه فرق نداره . همون اولیشم خوبه

Behnoush
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ قبل از ظهر
این نامه ی مهدی...

چندین ماهه که نیستی! هنوز به رفتنت، نبودنت، جای خالی ات عادت نکردم! تواون آخرین شبی ه اصرار کردم بهت بیام پیشت، همون موقع جلوی در، همون لحظه تو ماشین! گفتی نه، برو خونه، حالم خوبه!
اگه می دونستم اون شب آخرین شبیه که باهاتم، می ذاشتم تنها بمونی؟ نه! امکان نداشت! چه کاری واجب تر از تو!
فرداش وقتی شنیدم کجایی وقتی گفتن باور نکردم! نیومدم پیشت تا چند روز! قهر بودم انگار باهات! عذاب وجدان اون دو روزی رو که نیومدم رو هنوز هم دارم!
بعدش دیگه ندیدمت! تو کما که بودی تمام تو اون 58 روز رو پشت شیشه بودم باهات حرف زدم! چقدر اصرار کردم بذارن چند دقیقه ببینمت. گفتن نه! گفتن روحیه ات خراب می شه! یکی نپرسید که اصلا روحیه ای هست که خراب بشه یا نه؟!
پشت شیشه که با خدا حرف می زدم هیچ وقت ازش نخواستم که برت گردونه! گفتم خدا اگه قراره عذاب بکشه راحت بشه خیلی بهتره!
بعدش رفتی!
ولی این رفتنت، نبودنت، با من چه ها کرد فقط خدا می دونه!
روزی که قرار بود بری زیر خاک تنهایی اومدم ! می دونستم که قراره غسل ات بدن! غیر دخترا و پسرات کسی نبود! نگفته بودن که بعد از غسل بیارنت خونه خودت! بابا که منو دید نذاشت بیام تو! داد زدم سرش! شاید برای اولین بار! گفتم قبلش که نذاشتی بینمش الان باید برم تو! دستاش شل شد! می شنیدی فریادمو؟ می شنیدی گریه بابا رو؟ خیلی تلخه!
عمو آورد پیشت! بهم گقت آروم باشم! می شد؟ خودش آروم بود؟ می دیدی تو؟
خودم بالا سرت بودم! می دیدی؟ خون زیر گردنت رو خودم تمیز کردم! احساس کردی؟ قرآن رو خودم بالا سرت خوندم! می شنیدی؟ دستات رو خودم بوسیدم!
یادته چقدر گفتی چرا نگفتم بهت که پدربزرگ سرطان داره، هیچ وقت بهت جواب ندادم. چه جوری می گفتم بهت که دست نوشته های بابابزرگ رو خونده بودم! که با بچه هاش صحبت کرده بود! که گفته مواظب تو باشیم! که ناراحتت نکنیم! حتی موقع مرگش هم به یاد تو بود! تو موقع مرگت به یاد کی بودی؟!
الان جات خالیه پیشم! الان خیلی هواتو کردم!

mahdiyeh67

http://www.forum.98ia.com/t190806.html

Behnoush
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر
farhad.s

بهارنارنج

آرام آرام از پله ها بالا می آیم...
نمی دانم برای چندمین بار است که خاطرات را به شوق فهمیدن دوست داشتن تو شخم می زنم.
کلید را در قفل می چرخانم. صدای باز شدن در بلند می شود....
آه... از این صدا هم خاطره دارم....
هر چیزی که در اطراف توست جزو خاطرات من است....
....
بوی بهار نارنج همسایه تمام خانه را برداشته است.
می دانم که عاشق بوی بهارنارنج هستی...
خاطره ای در ذهنم جوانه می زند و لبخند را میهمان چهره ی خسته ام می کند.

حتی وقتی نیستی هم می دانی چطور مرا از غم نجات دهی...

چمدان را که از دلتنگی سنگین و از لباس خالی است روی میز مشرف به پنجره می گذارم.گلی را کنارش قرار می دهم...

آنقدر با تو حرف زده ام که خسته ام.همین جا کنار پنجره ای که رو به درخت همسایه باز می شود می نشینم تا بیایی...

می دانم عادت داری وقتی می آیی این پنجره را باز کنی تا خانه عطرآگین شود.
شاید به همین بهانه،چمدان پشیمانی مرا ببینی و پنجره ی چشمان همیشه سبزت را هم به رویم باز کنی....
....
نمی دانی که هوا بدون تو چقدر سنگین است...
مانند کوله بار دوست داشتن من......

کلش خوب بود ،این جملش خیلی خوب بود: حتی وقتی نیستی هم می دانی چطور مرا از غم نجات دهی...

http://www.forum.98ia.com/t284704.html

NAVA22
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۰۸:۵۶ بعد از ظهر
یه عروسک گوگولی داشتم که اسمش پشمک بود . یه ببعی هم بود که عخمشم بود .:-2-32-:
اونو همیشه با خودم داشتم.
اما راستش محبوب ترینش قیچی بود . :-2-41-:
دوست داشتم موهای پسرارو قیچی کنم . خلاصه به یه طریقی صدای داد و بیدادشون رو درمیاوردم.
برای همین فامیل می ترسیدن پسر بچه هاشونو بیارن خونه ی ما . :-2-28-:
آها یه بار یکی از این پسرای فامیل از حسودی پشمک و انداخت توی استخر .
بلایی به سرش آوردم که هنوز جاش مونده . :-2-14-::-2-35-:
حقشون بود . اونا شرتر از من بودن .


هیوا.محبوب ترين اسباب بازي بچگيت چي بوده؟ http://www.forum.98ia.com/post1378348-4.html


مردِ دو زنه ، مرد نیست

هنوز توی تکامل گیر کرده

به نظرم ، توی این « دلِ صاب مرده » به زحمت میشه یه زن رو جا داد ، تا چه رسد به اینکه ... :-2-39-:
متفکر دیوانه.اگه بصورت اتفاقي بفهمي بابات يه زن ديگه هم داره چه مي كني؟ http://www.forum.98ia.com/post3012677-257.html

شبنم
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۴۲ بعد از ظهر
سلام

ممنونم از همه دوستانی که تا الان پست گذاشتن. فراخوان تا فردا آخر شب بازه .


http://www.forum.98ia.com/t302449.html

من فقط لینکشو گذاشتم چون فقط پست وای خودم توشه و در واقع همش با هم یه پسته . هر کدوم واسه مسابقه گذاشته شه فرق نداره . همون اولیشم خوبه


این پستها قبول نیست. به پست اول من مراجعه کنید اعلام کردم نوشته خود کاربر باشه. سوتی هایی که نوشتید رو اعلام کردید از جایی دارید میذارید.

اون پست رز وحشی که تلفیق چند تا پست من توی خانواده هست هم قبول نیست چون یک پست نیست .

=========

دوستان طبق پیشنهاداتی که شد و پستهایی که معرفی شد ؛ تصمیم گرفتیم توی نظرسنجی دسته بندی داشته باشیم. مقایسه ی یه پست ادبی ، یه پست طنز ، پست انتقادی ، پستهای خاطره نویسی و ماهنامه در کنار هم اصلا منطقی نیست. پستهای ماهنامه به نسبت فکر و وقتی که روشون گذاشته شده باید با هم مقایسه شن. پستهای خاطره نویسی هم به دلیل طولانی بودن و حسب حال موقتی بودنشون گاها، بهتره در کنار هم باشن و پستهای دیگه همین طور.

ممنون میشم متنوع تر پست انتخاب کنید تا از هر دسته به کفایت گزینه داشته باشیم

شب بخیر :-2-40-:

Behnoush
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۵۰ بعد از ظهر
تیکه ی اخر خاطره ی امشب نازلی//

این تیکه ی اخر خاطره ی امشبت، میخواستم بیام تو خاطره بهت بگم اما چون خاطره نداشتم دیدم که همشم می یای اینجا همینجا میگم، نازلی منم دلم لک زده واسه اینکه فقط به دفعه دیگه ، یه شب با مریم و شیما از چهار باغ بالا تا سی و سه پلو پیاده بریم، دستمو بذارم بالای شمشادای گوشه پیاده رو و برم تا خود سی وسه پل. سرمو از اون بالا خم کنم تا توی اب. اگه رفتی کنار زاینده رود به جای منم رفع دلتنگی کن///

دلم برای قدم زدن کنار زاینده رود لک زده. برا موقعی که بالا سرش وای میسی(لهجه دار گفتم فکر کنم) و حس می کنی عمقش به اندازه یه دریاست، یا اقیانوس، مطمئنی بیفتی توش غرق شدی و برا همین زیاد نزدیکش نمی ری. دریغ از این که تازگیا از روش رد می شیم و دیگه از پله های پل بالا پایین نمی ریم.
دلم برای زمستونش تنگ شده. برا روی سی و سه پل، وقتی عکس ماه می افته روی آب و تو جرئت نداری بری توی این راهروها، چون مامانت از بچگی گفته ممکنه یه دیوونه تو رو هل بده پایین. دلم برای ترس از زاینده رود تنگ شده. برای باقالی و لبو لب پل خواجو و صدای آب که می زنه با پایه های پل.
من تازگی دلم خیلی تنگ می شه.

-نازلی- (http://www.forum.98ia.com/member50086.html)
http://www.forum.98ia.com/post3182402-9418.html

خواجه
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
- پستی که انتخاب می کنید حتما باید تاریخش مربوط به 1 سال گذشته باشه و نه دیرتر .
با این محدودیت که کلی از پست های خوب من دیده نمیشه:-2-23-::-66-:

بابا چندتا معرفی کنین دیگه:-2-33-:این همه پست معرفی شد پس کی مسابقه ست؟؟:-2-36-:

+Lily
۲۹ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۵۹ بعد از ظهر
شبنم منم اونی که واسه عروسی سلطنتی گذاشتم ، چن تا پست پریسا بود ، نه یکی ؟
مجبورم یکیشو انتخاب کنم ؟

شبنم
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر
شبنم منم اونی که واسه عروسی سلطنتی گذاشتم ، چن تا پست پریسا بود ، نه یکی ؟
مجبورم یکیشو انتخاب کنم ؟

نه از تو اون میشه سوژه در آورد پستی که از من گذاشته شده بود زیاد سر و ته نداشت نمیشه جداش کرد :-2-38-:

پاسارگاد
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۲۸ قبل از ظهر
http://www.up.98ia.com/images/ci9d65ls8cna3ptbu7r.jpg


مهران مديري هميشه تو طنزهاش يك پيامي رو داره...
و در اين طنز هم اگه به ديالوگ ها و تيكه هايي كه ميپرونن دقت كرده باشين ميفهمين يه مضمون سياسي داره...
و مهران مديري داره با استفاده از اين طنز و نكته هاي ريز در ديالوگها اين پيام رو منتقل ميكنه...
حالا جدا از اين مسئله!

كلمه ي "قهوه تلخ":
قهوه: به علت داشتن كافئين يه خاصيت بيداري داره!
تلخ: تلخ هم كه يعني تلخ ديگه!

مديري ميخواسته با اين مجموعه پيام يك "بيداري تلخ" رو به مردم برسونه!!! يك بيداري و هوشياري اي كه تلخه!!

براي مثال:
اونجا كه ميخواستن از مردم پول براي درست كردن آش پشت پاي قبله عالم بگيرن!
مستشار با طئنه ميگه: "بعلــــــه، چقدرم مردم دارن با ميل خودشون پول ميدن"

و خيلي از سكانس هاي ديگه...
حالا اين نظر من بود! نظر شما رو درباره اسم اين مجموعه بگيد بي زحمت...


در این تاپیک : http://www.forum.98ia.com/post1413115-181.html

م.ن
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۲:۴۷ قبل از ظهر
اين داستان شما منو عجيب ياد يكي از اقوام دور پدريم انداخت كه همه مي گفتند ديوونه است و كارهاي اين چنيني زياد انجام ميداد. همه بچه هاي فاميل ازش ميترسيدند، اما من برخلاف همه شون اصلا ازش نمي ترسيدم، تو چشاش يه چيز غريبي بود . يه معصوميت خاصي كه من تو نگاه كمتر كسي ديده بودم. تنها بود، خيلي تنها ... خيلي دوست داشتم كه بهش نزديك بشم اما هميشه خانواده ام مانع ميشدند، يه جورايي انگار ازش ميترسيدند، شايد مي ترسيدند كه به من آسيب بزنه، آخه چه طور ممكنه كسي به مهربوني اون به كسي آسيب برسونه؟!!! يادمه يه بار ديدم كه نشسته و داره گريه ميكنه، وقتي رفتم پيشش و ازش پرسيدم كه براي چي داري گريه ميكني؟ در جواب به من كف كفشش رو نشون داد كه يه شاپرك له شده بهش چسبيده بود....
چند وقت بعد گفتن كه يه روز رفته بيرون و ديگه هيچ وقت هم برنگشته.


babasi

http://www.forum.98ia.com/post2180710-8.html



فرودو

د بعضی از این جور آدما هستن که واقعا دل رحمن با مورچه ها بازی می کنن با حیونا حرف میزنن کلا دوست داشتنی هستن

ما خودمون تو محله مون یه آدمی داشتیم که همیشه یه سنگ گنده دستش بود و از صبح شروع می کرد به راه رفتن و تا خود غروب هرچی هم بچه ها بهش سنگ می زدن به کسی نگاه نمی کرد تا این که دیگه خبری ازش نشد چند وقت پیش برادرشو دیدم ازش پرسیدم فلان داداشت که مریض بود کجاست الان نمی بینمش
برگشت گفت الن چند ساله و یه گوشه میشینه وبه یه جا خیره میشه به زور باید بهش غذا بدم
نمی دونم یه نفر چند سال پشت سر هم می تونه به چی فکر کنه شاید بگین دیونه است خوب به چیزی فکر نمی کنه خودمم نمی دونم ولی به نظر من یه آدم که نمی تونه چند سال به هیچی فکر نکنه

اصلا بزارید یه چیز دیگه بگم
یکی از آشنا هامون (یه پسر 24، 25 ساله رو در نظر بگیرید ) تازه شیش ماه بود که نامزد کرده بود که نامزدش یه مریضی می گرده و بعد از کلی دوا درمون و نظر و نیاز به رحمت خدا رفت این آشنا مون هم بیچاره به غول مردم دیونه شده تو کوچه ها و خیابونا راه میره و با خودش حرف میزنه و فقط یه چیز می گه " چرا گرفتیش"

نمی دونم شاید ما خودمون دیونه باشیم ولی هرچیزی که هست به این آشنامون هرچیزی رو میشه نسبت داد به جز دیونه گی

http://www.forum.98ia.com/post2181537-10.html



فرودو
به نام خودت خداي خوبم
سلام خدا جون
خوبي خداي عزيزم
مي دوني الان چند وقته که باهات صحبت نکردم؟
مي دوني چند وقت شده که از هم دور شديم مي دوني خدا جون؟
آره خودم مي دونم که همه ي اينها رو مي دوني،چون تو خدا هستي، اين رو هم مي دونم که وقتي اين نامه به دستت مي رسه مي خواي سر به تنم نباشه اي کاش توو يه موقعيت بهتري برات نامه مي نوشتم. توو يه موقعيتي که اينقدر کار بد پشت سر هم انجام ندم. ولي نشد خدا جون .ديدم داري مهموني مي دي مي خواي همه رو دعوت کني خواستم بگم برام کارت دعوت فرستادي ؟ يا من هنوز لياقت اش رو پيدا نکردم؟
خدايا صدام رو بشنو که يه مشکلي هست يه مشکل خيلي بزرگ !!!
خدا جون من اگه لباسهاي نو نپوشم ايرادي داره، يعني ميذاري بيام مهمونيت يعني ميذاري باهات حرف بزنم يا بَرم مي گردوني؟
خدايا من اگه دلم صاف نباشه چي؟ ميذاري بيام يا بازم مي گي که برگردم
خيلي دلم گرفته خدا جون خيلي .به هيچ کسي هم نگفتم .حتي به تو اما ميدونم که از دلم خبر داري . پس بذار يه خواهشي ازت داشته باشم.
خودت ،خودت يه کاري کن که بين مهمونات کوچيک نباشم بزار سرمو بلند کنم و بگم منم مهمون خداي خوب خودم هستم ! يعني مي شه؟! خداي خوبم مي شه يه روز بشه که من هم يکي از مهمونا ي خوبت بشم نه از اونايي که مجبوري قبولشون مي کني نه! از اونا که خودت دوست داري مهمونت بشن يعني مي شه خدا جون خودت دست هاي خالي منو که سمتت دراز کردمو ببيني و بگيريش يعني ميشه منو ببري پيش خودت
خدا جون يه چيز ديگه اي هم ازت مي خوام
پارسال يه مهمون خيلي خوبي فرستادم برات يه سال گذشت! خدا جون يادته چقد براش دعا کردم پيشت؟ هميشه دلم براش تنگ ميشه .اما وقتي به اين فکر ميکنم که پيش توست خيالم راحته
خدايا خيلي دوستش داشتم خيلي .دلم براش تنگ شده خدا ...
، ازت مي خوام اگه اين نامه بدستت رسيد بهش بگي چقد دوسش دارم بهش بگو که چقد دلم براش تنگ شده خدا جون سلامم و به عزيزام برسون
منتظر جوابت مي مونم خدا جون تا هر زماني که طول بکشه!
دوست دارم.

http://www.forum.98ia.com/t259416.html

رز وحشی
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۳:۱۱ بعد از ظهر
سالهاست که میریم جلوی پنجره و میبیننیم کوچه همون کوچه است.
میریم جلوی ایینه و میبینیم ما هم همون ادمیم.
اشکها میریزه
دلها میشکنه
یه ماجرایی شروع میشه و یکی تموم میشه
بازم کوچه همون کوچه است و ما همون ادم.
خورشید هر روز طلوع میکنه و موقع غروب جاش رو به ماه میده.
وقتی من غمگینم چرا کوچه عوض نمیشه؟چرا خورشید بازم در میاد؟یا چرا ایینه یکی دیگه رو نشون نمیده.؟
بازم دلم گرفته.بی خودی.
میخوام برم جلوی پنجره . میخوام برم ایینه رو نگا کنم شاید یه بار غمم رو بفهمن.

http://www.forum.98ia.com/t105843-430.html
( رز وحشی )یادداشت های تلخ نویس بچه های نود هشتی.
کپی هم نیست کار خودمه.

NAVA22
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۰۵:۳۷ بعد از ظهر
وا... دوستان شهادت و کربلا و .. بهشت و ...ظهور آقا .... و اینا گفتن خدا البته از ائن ته دلشون بشنوه ها!!!! خوب عزیز دل پاشو برو کربلا .. آقام به وقتش میاد حال هممون رو جا میاره !!!!!این ازون آرزوهاستا ...:-2-06-:
.بنده در کمال صداقت .. ازش ثروتی میخوام که باهاش بتونم به همه جای دنیا سفر کنم ... وحالا نمیدونم جنبشو دارم به بقیه ام کمک کنم یا نه اونم دیگه الله و اعلم!!!! مال شهادت و این حرفام نیستم ... اگرم بفرستدم جهنم مخلصشم هستم ... حتما لایقش بودم!!!!!
شایسته بانو.اگه خدا میگفت یه آرزوتون رو صد در صد برآورده میکنم چه آرزو میکردید؟http://www.forum.98ia.com/post3187404-294.html

نميدونم ................شايد برمو غذا براش بگيرم ....نميدونم خيلي وقتا خيليا رو ديدم اما كمكشون نكردم نميدونم چرا دلم خواسته ها ...بعضي وقتا نداشتم ......نشده ...يا هر چي .....اما خوب وقتي بچه اي رو در حال گدايي ميبينم ....تنها حسي كه دارم نفرته از پدر و مادرايي كه حاضرن بچه هاشون تو هواي سرد زمستون ......بيان رو اسفالت يخ زده بشيننو زانوهاشونو بغل كنن ........واقعا چرا پدرو مادرا اضي به اين كار ميشن .....نگيم شايد نياز دارن .....نميدونم .....زناي جوني رو ميبينم كه ميتونن برن تو خونه هاي مردمو كار كنن رخت بشورن ..هر كاري ...اما ميان بچه هاي كوچولوشون ......نوزاد رو ميزارن كنارشون تو تابستون افتاب ميخورده تو كلهشون يا زمستون بدون لباس گرم تا اخرشب هم بيشتر از همسر من كه از صبح رفته داره كار ميكنه پول در ميارن اما به چه قيمتي تحقير شد ن......مريضيه بچه هاشون چند بار دلم خواسته زنگ بزنم پليسي جايي بگم امكان نداره اين زن مادر اين بچه باشه يه مادر حاضره حتي بهشتشو بفرشه ......هموني كه زير پاشه ..خود فروشي كنه اما بچه شو ازار نده ...........يه بار داشتم ميرفتم پيش همسرم ...اداره تو راه يه زن بچه ي 7 ..8 ماهه شو بغل كرده بود حتي چادر هم روي بچه نكشيده بود سرد بود طوري ه با وجود پالوي گرمم داشتم يخ ميزدم به خاطر سرما مبينمو نيورده بودم اما اون بچه بدون لباس گرم .....يهو دلم اتيش گرفت ولي پول ندادم چون مادره لياقت ترحم نداره اما رفتم برا بچه شال و كلاه گرم خريدم .........هموني رو كه ميخواستم برا مبين بگيرم بردم دادم دست زنه اما خيالم راحت نشد ........تو دلم اشوب بود كه نكنه ببره كلاه رو بفروشه ..............
آرزو184. http://www.forum.98ia.com/post1740820-36.html تصور كن تو اين موقعيت قرار گرفتي..عكس العملت چيه؟؟

مینا
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۰:۰۹ بعد از ظهر
این فراخوان تا پایان امشب بازه

ساعت 24 فراخوان بسته میشه

سمن ناز
۳۰ مهر ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
تایپیک صرفا جهت اطلاع برود بالا با اجازه شبنم و مینا خانم

مینا
۱ آبان ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ قبل از ظهر
فراخوان بسته شد