PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان به مهربانی چشمان تو


آليس
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۳۸ قبل از ظهر
اهم اهم
سلام علیکم
من اولین باره که رمان می ذارم
این رمان کتاب نیست چند هزار سال پیش که دانش آموز بودیم ( الان 22 سالمه ) تو یه هفته نامه چاپ می شد:-2-08-:
آن روزها که نمی دانستیم عشق چیست خوردنیست یا پوشیدنی از این رمان خوشمان آمد:-2-37-:
امیدوارم که واسه شما هم اینطوری باشه:-2-40-:
متاسفانه متاسفانه متاسفانه متاسفانه اسم نویسنده یادم نمیاد فقط اسم هفته نامه ماهان بودش

خودم که خیلی خوشم اومده بود ازش , اگه دوست داشتین ادامه میدم اگه نه که میرم سراغ زندگیم:-2-35-:

آليس
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ قبل از ظهر
آنا به خدا پشیمون می شی روزی به این نتیجه می رسی که دیگه خلی دیره... مطمئن باش هیچ وقت پشیمون نمی شم , تا همین الانش هم که کوتاه اومدم اشتباه کردم.
آنا به خدا خسته شدم , من و تو به در هم نمی خوریم ! چرا نمی ری دنبال کارت چرا دست از سرم بر نمی داری!؟ بابا به کی قسم بخورم که ما نمی تونیم با هم بمونیم , جدایی به نفع هر دومونه!
اصلا من تو رو دوست ندارم که هیچ ! ازت متنفرم می فهمی! من دوستت ندارم نه تو رو ! نه صداتو! نه نامه هاتو ! نه هدیه هاتو ! نه عشقتو ! من نمی خوام دیگه ببینمت چرا نمی ری!؟
هر کدام از این جملات مثل سیلی داغ و محکمی بود که بر صورتم کوفته می شد , او با دو جمله ای که گفت , صدایش را برای من بلندتر می کرد, اما برای من صدای ضعیف و ضیعف تر می شد. تا جایی که دیگر صدایی به گوشمن می رسید! سرم را میان دو دستم پنهان کرده و زار می زدم برای خودم گریه می کردم , برای دل سوخته ام , برای دلی که بی صدا شکست کسی صدایش را نشنید دلی که سوخت و آتشش جز من , چشم کسی رو کور نکرد!
برای دلی که کوچک , اما با وسعت کمش دریائی از محبت بود و دنیایی از عشق!!
برای اون کسی گریه کردم که زمانی حاضر بود برای من هر کاری بکنه و حالا اینقدر راحت داره من و عشقتو انکار می کنه!! برای کسی که زندگی من بود , عشقم هست و دنیایم خواهد بود , کسی که زمانی از گل نازکتر به من نمی گفت و حالا این طوری داره به من سیلی می زنه , سیلی کلماتش بیشتر از آن که صورتم رابسوزاند و وسرخ کند ته قلبم رو سوزاند!!
آن قدر می سوزاند که دیگر تمام دنیا دربرار چشمانم تیره و تار می شد , هر چی سعی می کنم صرتش را ببینم , نمی توانم , چرا که اشکهایم که سیل وار از چشمانم می چکد و بر گونه ام می دود , پرده ای است بین چشمان من و او , تنها صدای ضعیفی به گوشم می رسد , صدایی که هنوز برای آهنگ لالائی دارد این اشک ها را برای کسی بریز که برایت تب کند چقدر گریه می کنی دیگر حتی اشکهایت هم خسته ام کرده اند . سرم گیج می رود چشمانم را می بندم دیگر دلم نمی خواهد هیچ کس حتی او را ببینم , صدائی در مغزم می پیچد , آنا ... آنا ... آنا چت شد. دیگر حتی آن را هم نمی شنوم , صداها قطع شد... اینجا چقدر تاریک وسرد است...
امروز شنبه چقدر خوش گذشت با بیتا از مدرسه بر می گشتیم که ... راستی نگفتم بیتا دست صمیمی من است . ما از دبستان تا امسال که سوم دبیرستاینم با همبودیم و از جیک و پیک هم دیگه خبر داریم.
بیتا بر خلاف من که همیشه ساکت و آروم , شلوغ و شیطون و پر شر و شوره . شخصیت خاصی داره تو تموم این ده یازده سال کسی رو ندیدم مثل اون باشه , بزرگترین غم دنیا خم به ابروش نمی یاره , اما انقدر تو دوستی ثابت قدم و با معرفته که از ته دل برای من و مشکلات من اشک می ریزه.
بیتا سبزه , قد بلند , چشمانی طوسی موهای قهوه ای روشن چهره ای دلنشین دارد , محو تماشایش بودم که ناگهان دستی محکم بر شانه ام کوبیده شد . آنا ببینم مگه تا حالا خوشگل ندید , می خوای شناسنامه ام رو بدم . اِ ...نشناختی هنوز ؟
بیتا خیلی بی مزه ای شونه ام درد گرفت , اصا به قیافه ت نمیخوره اینقدر روز داشته باشی ... آنا , از قدیم گفتن : فلفل نبین چه ریزه , بشکن ببین چه تیزه !! حالا هم زیادی به اون مخ مبارکتون فشار نیارید , می ترسم آب روغن قاطی کنه , بنده خودم عرض می کنم " بیتا هاشمی هستم " اگر افتخار همراهی می دهید , لطف کنید بلند شید برم که اگر اشتباه به عرض مبارک نرسونده باشم یک ربعی است که زنگ خورده و شما محو تماشای اینجانب هستید ! حالا قربانتان گردم بلند می شید یا همچنان میل به تمرگیدن داری !؟ با خنده وشوخی مدرسه را ترک کردیم خانه ما وبیتا درست روبروی هم بود , حتی پنجره های اتاقمان هم رو به هم باز می شد , برای همین از مدرسه تا خانه که راه زیادی هم نبد را پیاده می آمدیم وبیتا همیشه توی راه انقدر مردم ر اذیت می کرد که من هیچ وقت کنارش نمی استادم و با چند قدم فاصله از یکدیگر حرکت می کردیم . آن روز هم طبق معمول هر روز , ساعت تعطیلی مان , با مدرسه پسرانه ای نزدیکی مدرسه ما یکی شده بود , ما هم برای رسیدن به خانه باید از جلوی مدرسه آن ها رو می شدیم . بیتا ... بیتا صبر کن منم بهت برسم . دوتایی با هم از جلو مدرسشون رد شدیم.
آنا , چته باباجون چرا زرد کردی ؟مگه می خوای از جلوی جلا رد بشی که این طوری به تته پته افتادی؟
خوبه حالا اینا یه جغله دبیرستانی بیشتر نیستند , اگه ...
یه پسر: اوهو ... اوهو درست صحبت کن!درست صحبت کن! اولا که جغله خودتی , دوما ببخشید مادر بزرگ , ما جغله ها اگر کاری هم داشته باشیم با مادر بزرگ هایی مثل شما کاری نداریم. این هارو پسری که کمی آن طرف تر از ما ودر میان جمعی دیگر از دستانش ایستاده بود , به زبان آورد , من که حسابی ترسیده بودم , محکم آستین بیتا رو کشیدم و گفتم : بیا بریم ... اینا رو ول کن تو نباید سر به سر اینا بذاری , جون آنا بیا بریم .
بیتا که قصد کوتاه اومدن نداشت ,با دیدن چشمان نگران مضطرب من کمی آرام شد ولی باز هم با صدایی که به گوش آن ها برسد گفت :بیا بریم آنا جون , همیشه مامانم گفته جواب ابلهان خاموشی است , ما هم دینا رو بخشیدیم , اما منیه روزی بالاخره حال این پسره رو می گیرم !
پسره : اولا که این پسره , اسم داره و اسمش هم رضاست. دوما ما هر روز اینجا هستیم , می بینم که گرفته می شه ؟ با گفتن جمله آخر همه پسرهایی که اونجا بودن زدن زیر خنده , بیتا که حسابی عصبانی شده بود , دست منو کشید و بلند داد زد :" باش تا اموراتت بگذره" من هم که فقط هاج و واج شاهد کشمکش بین آدم ها بودم , به سرعت دنبال بیتا دویدم , دیگه تا خونه هیچ کداممان هیچ چیز نگفتیم , وقتی به سر کوچه رسیدیم , بیتا گفت : تقصیر توئه دیگه , اگه گذاشته بودی جوابشون رو بدم الان اینطوری به ریشمون نمی خندیدن !
بیتا جون خودت که دیدی اونا چند تابودن , بعدش هم اگه ما جواب می دادیم اونا باز جواب ما رو می دادن, پسر جماعت همینه ! هر چی بهشون بیشتر رو بدی بیشتر پررو می شن , بعدش هم بیا با من بریم خونه ما , مامانم نیست تنهایی حوصله م سر می ره , تا موقعی که مامانم بیاد همکارای فردا رو می کنیم .
وقتی داخل خانه شدیم , بیتا روی یکی صندلی نشست و شروع کرد به نگاه کردن به کاغذ های روی میز من ,بعد از مدتی گفت : " آنا چرا اینا رو چاپ نمی کنی به خدا تو استعداد خوبی توی نوشتن داری , مطمئنم اگر چاپشون کنی , خیلی خوب فروش می ره. من یه نفر رو سراغ دارم که می تونه داستانت روبدیم بخونه , ببینیم نظرش چیه؟ خدارو چه دیدی شاید یه روزی این خانم اناهیتا فرهمند ما هم نویسنده قهاری شد و همه تو خیابون ازش امضا گرفتن . ولی انا معروف شدی , منویادت نره ها ... ! برو بابا تو هم دلت خوشه , چه خیال پردازی هایی می کنی تو , لازم هم نکرده که بری شمارشو بگیری... داشت می رفت طرف در که گفتم : با توبودم ها , کجا داری میری؟
بیتا : می رم شماره رو بگیرم ... نخیر مثل اینکه اصلا کر بود و حرف های من رو نشنید , انگار نه انگار که من هم حرفی زدم , همیشه همین طوریه, هر کاری دلش بخواهد می کنه , چند دقیقه بعد خندان برگشت و در حالیکه کاغذ کوچکی توی دستش بود و آن رابه طرف من تکان می داد وبا آن چشمان طوسی اش که برق شیطنت خاصی آن ها را زیباتر کرده بود , به من زل زد و گفت : ایناهاش , آوردمش حالا خودتو اماده کن که بهش زنگ بزنی , راستی اسمش هم علی است , خدایی اسمش خیلی با کلاسه نه ؟
نه بیتا جون , من از این کارها بلد نیستم , توخودت به بابات بگو باهاش صحبت کنه

Farnaz
۹ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر
با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت (http://www.forum.98ia.com/t23307.html)

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون :-118-:

آليس
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر
داستانش درمورد یه دختر خانومه به اسم آناهیتا که دستی به قلم داره دوستش بهش پیشنهاد میده که داستانشو به چاپ برسونه اونم توسط یکی از دوستای خونوادگیشون ...:mrgreen:
بقیه شم میخونین دیگه :-2-41-:

داستان رو هم خودش ببره بده بهش که بخونه , بعد اگه خوشش اومد , یه کاریش می کنیم.
بیتا : تو همیشه خدا ضد حال وبی بخار بودی , آدم اینقدر بچه ننه؟ در هر صورت من شماره رو می ذارم توی جیبت , شاید نظر مبارک برگشت و خواستی یه بار هم که شده خودت برای خودت کاری کرده باشی – دستت درد نکنه بیتا جون- بیا تو که من توی ریاضی امروز خیلی اشکال دارم ,بیا پروفسور کمک کن و گرنه فردا یه صفر می گیرم , اندازه اون سر کوچولو اما پر رمز و راز تو . آن روز بیتا تا وقتی که مادرم اومد , خانه ما ماند وبا هم ریاضی رابا مسخره بازی های بیتا که واقعا آنرا شیرین کرده بود , خواندیم . بیتا اگر چه شوخ و بذله گو بود , اما بهترین شاگرد کلاس محسوب می شد ,بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگر دوست صمیم بیتا نبودم , هم هیچ هیچ فرقی با حالا که دوستش هستم نداشت چرا که در هر صورت اگر کسی از من بپرسد بیتا چه جور آدمیه؟ جز سکوت جوابی برایش نخواهم داشت.
چرا که بیتا بیتاست , جدا که بی همتاست . در واقع اون همان بیتا هاشمی ست ! فردای آن روز باز هم بعد از زنگ مدرسه مجبور شدیم کنار پسرهای دبیرستان عبور کنیم. من که همیشه با فاصله از بیتا حرکت می کردم , خودمروبه اون چسبوندم و گفتم : بیتا جون مادرت زود رد شوبریم . اگر هم چیزی گفتن , جوابشون رو ندی ها !
بیتا : بَهَه , من از دیشب تا حالا داشتم فکر می کردم که چی جابشون رو بدم ! بیتا با قدم هایی بلند و لبخندی بر لب که حاکی از پیروز از پیش تعیین شده اش بود , مخصوصا از محل دیروزی عبر می کرد که شاید دوباره با آن پسرها روبرو شد. من هم تمام سعی و تلاشم را می کردم که خودم را عادی نشان دهم. مطمئنا اگر بیتا کنارم نبود حتما از ترس سکته می کردم . آخر پسرهای آن مدرسه به
" لات بودن" معروف بودن , تا حالا چند بار برای یکدیگر چاقو هم کشیده بودند! در همان افکار خودم غرق بودم که متوجه رضا همان پسر دیروزی شدم که داشت مات ما را یعنی بیتا را نگاه می کرد .
رضا : اِ ... لاز که مادربزرگها دارن از از کوچه ما رد می شن , ماشاالله بابا اینا دیگه کی هستن؟
بیتا : اولا که کوچه ما نه کوچه همه ! همچین حرف می زنه انگار دارم تو ملک شخصی باباش قدم
می زنم , دوما اگه خیلی مایلی بدونی ما کی هستیم باید بگم اگه خودتو از برج ایفل پرت کنی پایین , اگهبری زیر تریلی هیجد چرخ , که اگه یه چرخش در رفت هفده چرخ دیگه هم داشتهباشه , اگه ...
اَه بیتا بسه دیگه , مگه ختم اگر گرفتی؟ بیتا با سقلمه ای که به پهلویم زد بهم فهماند که یعنی " تو ساکت" !
بیتا : خلاصه که نمی تونی بفهمی ما کی هستیم . رئیس جمهور آمریکا با اون عظمت دو ما التماس منو می کرد کهبهش بگم کی هستم ؟ من ننمی گفتم تو دیگه حساب کار خودتو بکن . با گفتن این جملات همه پسرها شروع کردن به خندیدن رضا که اصلا نمی خندید گفت : و حساب کار ما شد 1500 تومان البته ریاضی مان زیاد خوب نیست , بذار یه دقیقه صبر کن وبا صدای بلند گفت : امیر پروفسور عزیز یه دقیقه حساب کن ببین حساب ما چقدر می شه .
امیر هزار تومان اشتباه کردی حاج رضا حساب شما و هزار و پانصد نمی شه من که فقط شضاهد ماجرا بودم , ناگهان متوجه بیتا شدم که سمت رضا می رفت دیگه برای نگه داشتنش خیلی دیر شده بود , چرا که حالا بیتا در دو قدمی رضا ایستاده و چشمهایش رابه سوی او دوختهبود و با چشمانی نمی دانم آکنده از خشم نگاهش می کرد . رضا که انتظار چنین برخوردی را از بیتا نداشت با دهانی باز به چشمهای بیتا خیره شده بود . بیتا دستش رابه طرف رضا دراز کرد و گفت : بده
رضا که از تعجب داشت شاخ در می آورد به سختی گفت : چی رو بدم؟
همه ی پسرها که تا حالا با لبخند و گاهی قهقهه صحنه را نظاره گر بودند حالابا سکوتی پر تعجب !
به دهان بیتا نگاه می کردند شاید کمی زودتر بفهمند که بیتا چه می خواهد بگوید!؟
رضا که دیگر صورتش همچو لبو سرخ شدهبود ,یه نگاه به بیتا می کرد ویه نگاه به دوستاش که گاهی با تعجب گاهی با نگاهی پر از خشم وسوال !به او خیره شده بودند بالاخره گفت : نه نه چی رو باید به شما می دادم که یادم رفته؟ بیتا که حسابی از سرکار گذشاتن آن ها کیف می کرد با لبخندی که این بار حاکی از پیروزی قطعی اش بود گفت : خیلی بدی رضا ! هنوز جمله اش تموم نشده بود که صدای همهمه آنجارا پر کرد , رضا که دیگر به التماس افتاده بود حتی جرات نداشت سرش را بالا بگیرد بیتا که دلش به حال رضا سوخته بود ,به دلهره اش پایان داد و گفت : اَه بابا تو دیگه چه " آی کیوئی " هستی؟ خودت همین الان حساب کردی , یعنی دوستت فکر کنم امیر بود آره امیر حساب کرد که حسابت می شه دو هزار و پاصد تومان خوب بده دیگه ! نکنه می خوای بزنی زیرش !
با گفتن این جمله جو حاکم بر آن جا عض شد و نگاههای آدمها همینطور. حالا دیگه همه نفس راحتی کشیده بدند و ضایع شدن رضای می خندیدن و به هوشیاری و زیرکی بیتا که حال رضارو گرفته بود آفرین می گفتند. رضابا عجله و استرس خاصی شروع به دست کردن در جیبش او که تا حالا سرش را از خجالت بالا نمی آورد حالا با خنده به صورت بیتا میخکوب شدهبود و در این بین با دستانش سعی در پیدا کردن جیبش می کرد جیبی که تا آن لحظه هنوز پیدا نشده بود و رضا حتما در دلش به او کلی بد وبیراه گفته که چرا تا حالا پیدا نشده , بالاخره بعد از مدتی جیبش رو پیدا کرد وبلند گفت : یافتمش .
بیتا که خیلی سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره گفت : فکر کنم کمی بلند فکر کردید ! و صدای خنده جمع تمام فضا را پر کده با لاخره پولش را در آورد و 2500 تومان رابه بیتا داد که هیچ 500 تومان هم اضافه وبه عنوان علتش گفت : بابت دیر کرد ! بیتا هم پول را گرفت و عقب عقب به طرف من حرکت کرد و دست من را کشید وپس از آن که از کنارشان ردشدیم تا جایی که دیگر ما را نمی دیدند شروع به دویدن کرد . من که از رفتارش سر در نمی آوردم از طرفی می دونستم بیتا تو اینجور مواقع هیچ حرفی نمی زنه پس اصرار برای آنکه بگه چه شده است بی فایده بود . پس ناچار به دنبالش همانطور که دستم در دستش بود , می دویدم اما نمی دانم چرا دستانش یخ کردهبود ! بیتایی که همیشه با دستهای گرمش دستهای سرد ویخ زده ی مرا گرم می کرد حالا دستانش انقدر سردبود که دستان سردمن سردی دستان او را لمس کرد ولی باز هم چیزی نگفتم فقط با تعجی بیتشر به دنبالش دویدم کمی که دویدم انگار آرام شده باشد شروع کرد به راه رفتن چشمان طوسی اش رو را به زمین دوختهبود حتی به منهم نگاه نمی کرد که از چشمانش بفهمم چه در دل کوچک اما پر از مهر و محبتش می گذرد . وقتی به به خانه رسیدیم من را به داخل خانه خودشان برد , بر خلاف هر روز که به سراغ مادرش می رفت و اول به قابلمه غذا سلام می کرد , آن موقع اگر غذا رو دست داشت مادرش را می بوسید و به او سلام می کرد اما اگر غذارو دوست نداشت با زهم مادرش را می بوسید اما در جواب سلام مادر می گفت : مامان غذایت خیلی بی ادبه جواب سلامم را نداد , اینطوری بدون اینکه از غذای مادرش ایراد گرفتهباشدبه او می فهماند که ان غذارو دوست ندرد , آن روز اصلا سراغ قابلمه نرفت و دست من را کشید و به اتاقش برد و روی تختش نشست , من هم پشت پنجره بزرگ اتاقش استادم و منتظر ماندم تابگوید چه مرگش است کمی که گذشت حوصله ام سر رفت خواستم بر گردم تا کیفمرا بردارم وبه خانه بروم که چشممبه مژگان بلند تاب خورده خیسش افتاد , مژه هایش هر وقت خیس می شد بیشتر خودش را نشان می داد, چشمان خیسش دلمرا ریش کرد , به طرفش دویدم , دستانم را دوسوی صورتش گذاشتم , سرش رابه طرف خودم بالا آوردم ,طره اشکی رو که روی گونه هایش بودبا دستم پاک کردم , عجیب بود انگار اشکش داغ بود آن قدر که وقتی دستم به اشکش خورد انگار آتش تمام عشق های دنیا دستم را سوزاند. به چشمانش خیره شدم هیچ چیز نبود هیچ چیزی , جز احساس پشیمانی و فهمیدم به خاطر کار امروزش ناراحت است , دستانش را گرفتم و گفتم : مطمئنباش کار امرز تو دل رضا رو نشکست . مطمئنم حتی از اینکه بیشتر از اون جلوی دوستانش عذابش ندادی از تو تشکر هم کرده , چون جواب متلک هایی که می انداخت خیلی بیشتر از کاری بود که تو با او کردی این کارتو ادبش کرد تا دیگه اینقدر احساس بزرگی نکند , حالا دیگر هم بس است , بلنده شو خجالت بکش خرس گنده , خجالت نمی کشه با این هیکلش اشک می ریزه ... ولی خودمونیم ها خیلی با حال جوابشو دادی, حسابی حال کردم که اینقدر باحالی , عوض گریه کردن فکر کردن فردا چی بهش بگیم , با گفتن این جمله لبخند زیبایی رو صورت بیتا نشست که چهره اش را دوصد چندان زیبا می کرد .بعد با صدایی آرام گفت : یعنی من امروز کار بدی نکردم !؟ اما احساس می کنم دلش شکست ... نه بابا خیلی هم دلش بخواد تو با این چشمات تو چشاش نگاه کنی , تازه الان چقدر هم ذوق کرده ... بعد متوجه بیتا شدم که پشتسرم ایستاده بود .
بیتا : حقش بود , خوشم اومد حسابی ضایعش کردم , بچه پررو به من میگه مادر بزرگ , آنابه خدا اگه ... بعد که نگاش به من افتاد و دید که چپ جپ نگاش می کنم شروع کردبه خندیدن و هر دو با هم حسابی خنیدیدم ... ولی بیتا تو دیگه چه جور ادمی هستی ؟
بیتا :آنا جون تو بعد از یازده سال منو نشناختی؟ خوب اون دیگه مشکل مخ مبارکته که از بس آی کیوش بالاست , هی اشتباه می کنی , عزیز دلم بنده بیتا هاشمی هستم... بجا اومد. اون روز ظهر قبل اینکه به مدرسه رضا اینا برسیم , بیتا به یه مغزاه رفت و بعد از مدتی بایک کیسه سیاه برگشت , هر چی ازش پرسیدم که توش چیه نگفت , فقط وقتی از دست سوالها و چراهایم خسته شد , گفت : عزیزم 2 دقیقه صبر کن الان می فهمی ! وقتی به مدرسه رضا اینا رسیدیم خودمرا آماده هر افتاقی کردم چراکه می دونستم بیتا توی اون کیسه برای رضا برنامه های داره و بر خلاف روزهای قبل که می ترسیدم اینبار نه تنها نمی ترسیدم بلکه دوست داشتم هر چه زودتر ببینم امروز بیتا با رضا چیکار میکنه . گاهی اوقات هم حتی به بیتا تشر می زدم که چرااینقدر یوتش راه میره ! بیتا هم وقتی اشتیاق من را دید , بیشتر مجاب می شد که حال رضا رابگیرد . دیگر کم کم به محل دیروزی رسیده بودیم , رضا و دوستانش هم ایستاده بودند , انگار همه منتظر بودند تا ما بیائیم ...
رضا : به به بچه ها بیبنین کیا اومدن مادربزگه و دستیارش البته مادربزرگ راهزن !
اینو که گفت :همه زدن زیر خنده , بیتا که حسابی کفری شدهبود سمت رضا رفت . اینبار دست من را هم گرفت بود وبا خودش می برد. هر چه به رضا نزدیکتر می شدم لبخند رو به لبم کم رنگ , صورتم پریده تر می شد , توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا دیروز بیتا رو مشتاق کردم که باز هم سراغ رضا بیاد و هر چه به اون نزدیکتر می شدیم ,صدای قلبم بلند تر کر کننده تر می شد .
وقتی به رضا رسیدیم , صدای قلبم آن قدر بلندتر شده بود که فکر می کردم الان همه صدایش را می شنوندوبه من می خندند بیتا به کمکم اومد , دستم را با فشار ضعیفی تکان داد و گفت : خیلی پررویی حاج رضا!
رضا : اختیار دارین بنده نیم رو تشریف دارم , امیر پررو مونه ! و شما هم اگر بیایی میشی کم رو , دیگه گروهمون با شما تکمیله!
بیتا : اِ ... نه بابا می ترسم رو دل کنی. بعد کیسه را به طرف رضا گرفت و گفت : بفرما اینم جنسی که دیروز پولش رو دادید تا من از جانب خودم براتون بخرم و حالا به من میگی راهزن؟
رضا که دوباره مثل دیروز دید اگر دیر بجنبد افکار بد ذهن دوستانش را پر می کند گفت : بنده غلط می کنم ... یعنی غلط کرده باشم اگر به شما گفته باشم چیزی واسه من بخرید !
بیتا :بله شما نگفتید ولی قیافه شما داد می زنه که به این جنس احتیاج دارید بنده هم فهمیدم و با پول خودتون جنستون رو خریدم . با گفتن این جمله همه دوستان رضا شورع کردن به پچ پچ کردن , بعضی ها هم از گوشه وکنار می گفتند : رضا تو هم !؟ رضا جواب مامانتو چیمیدی؟ رضا اصلا ازت توقع نداشتیم , تو مثلا خوب مابودی , رضا که دیگر کمرش داشت از حرفهای ضد ونقیض دوستانش خم می شد, با لتماس به بیتا نگاه کرد , تا بیتا به آنها بگوید که اشتباه می کنند .
بیتا : نمی خواهی بگیریش دستم خسته شد , رضا که این را تنها راه فرار می دانست , با ترس و دستانی لرزان , کیسه را ازبیتا گرفت . او چشمانش را بست و دستش را در کیسه کرد و بعد از مدتی محتوی آن را بیرون آورد ,او هنوز جرات نداشت چشمانش را باز کند...

ادامه دارد:-2-37-:

آليس
۱۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۶ بعد از ظهر
ناگهان صدای خنده مثل بمبی که ترکیده باشد فضا را پر کرد. رضا چشمانش را باز کرد وبه آن چه در دستش بود , خیره شد. من هم خنده ام گرفته بود و اصلا نمی توانستم جلوی خودم رابگیرم , چون چیزی که توی کیسه بود چیزی نبود جز یک مشت آبنبات چوبی!!!
بیتا : روزی یه دونشونو می خوری به دوستان مهد کودکی ات هم بده (و به دوستانش اشاره کرد) یادت نره ها , از نون شب برات واجب تره ,بعدش هم مسواک بزن که دندوناتو موش خوره !!
این را گفت و دست من را کشید . این بار هر دوبا لبی خندان به طرف خانه دویدیم و در طول راه از زور خنده چندبار روی زمین نشستیم , اما وقتی نگاههای مشکوک دیگران را دیدیم خودمان را جمع و جور کردیم تابه خانه برسیم. تا دم خانه خندیدم , حقیقتا وقتی به خانه رسیدیم که خنده هایمان تمام شده بود . دلم نمی خواست از بیتا جدا شوم. پس همراهش به خانه شان رفتم , مادرش خانه نبود , کمی که صحبتکردیم خواستم از توی جیبم پول در بیاورم و به بیتابدهم تا برام کتاب بخرد که ناگهان کاغذی خشن درون جیبم دستم را برید ,وقتی بیرونش آوردم دیدم شماره علی است که بیتا برایم گذاشته بود. لکه خون کوچیکی روی کاغذ افتادهبود وقتی نگاهم به مشاره افتاد , انگار که عددهایش برایم جالب باشند ناخودآگاه میخ شماره ها شدم ,بعد از مدتی به بیتا گفتم : راستی بیتا بابات با پسر دوستش , همونی که توی کار چاپ کتابه , در مورد داستان من صحبت کرد؟
بیتا : آره... صحبت کرد , قرار شد شما داستانتون روبدید به ایشون تا ایشون هم بخونه و در مورد چاپش با جنابعالی مذاکره کنه .
نمی دونم چرا وقتی این حرف را از بیتا شنیدم ناخودآگاه لبخند کمرنگی روی لبهای من نشست و حتی همان لبخند کمرنگ از چشمان بیتا پنهان نماند.
سپس با لحنی خاص و کش دار گفت : اِ ... ببینم آناهیتا خانوم , شما مطمئنید نمی خواهید با علی آقا صحبت کنید ؟ تلفن اونجا هست یه تک پا برو برش دار و با اون صدای قشنگتون یه ذره آبرو خرج کنید ویه قرار بذارید تا ما داستان شمارا با احترام تقدیم علی آقا کنیم .بیتا این را گفت و لی از اونجایی که فکر می کرد من قصد زنگ زدن ندارم , ناامیدبرگشت اما من که انگار بعد از برخورد نوک انشگتانم با شماره آدم دیگری شده بودم.
محکم قدم بر داشتم و بلند گفتم : من می رم زنگ بزنم , تو می خوای به حرفهای من گوش بدی!؟
بیتا با شنیدن این حرف من , سرجایش میخکوب شد , امابعد از کمی مکث شانه هایش را بالا انداخت و گفت : تو؟ - جه می فرمائید تارک دنیا؟ واقعا ! دهان خود را آب بکشید , این چه سخنی است که می گوئید بعد انگار دوباره به حالت عادی خودش برگشته باشد گفت : برو بابا من خودم تو ولوه بخاری ام ! تو می خوای منو سیاه کنی ؟ برو جونم برو ... تو اگه جوربزه داشتی امروز مقابل رضا اونقدر نمی ترسیدی که قلبت از دهنت بزنه بیرون ! من که از شنیدن این حرف و اینکه بیتا از حال درونی من خبر داشته باشه تعجب کردم و از اینکه مرا مسخره می کرد لجم گرفته بود , برای زنگ زدنبه علی مصمم تر شدم .باید روی این بیتا رو کم می کردم , پس به خاطر لجبازی با بیتا هم شده بود گفتم : در هر صورت خود دانی , فکر کردم برات سوژه جالبی باشه که به حرفامون گوش بدی , نمیخوای هم نخواه خودم که هستم . به جنابعالی ام احتیاجی ندارم , تو برو تو همون لوله بخاری تا اموراتت بگذره ببینم دماغ کی می سوزه؟
بیتا از حرف من خنده اش گرفت , اما وقتی دید آن قدر محکم وقاطع به سمت تلفن می رم , کم کم خنده اش قطع شد و وقتی تلفن را در دستانم دید ,با شتاب به طرفم دوید ... آهان , چی شده؟ یه دفعه نظرت برگشت , من که داشتم سیاهت می کردم برو دیگه واسه چی اینجا وایستادی؟برو مزاحم نشو می خوام زنگ بزنم . بیتا که حالا به التماس افتاده بود , تند تند پشت سر هم قسم می خورد و می گفت: بیا بهش زنگ بزنیم ... به خدا غلط کردم , شرمنده , آنا جونم , ببخشید ! الکی گفتم من که می دونستم تو زنگ می زنی فقط می خواستم یه کم سر به سرتبذارم که بخندیم , و گرنه از همون اول مثل روز برام روشن بود که توزنگ می زنی , اصلا تورا باید به عنوان شیر دل ترین زن دنیا انتخاب کنند. به جان بیتا , من...
نگذاشتم حرفش و با قیافه ای حق به جانب گفتم : خوبه خوبه , دفعه آخرت باشه منو مسخره می کنی ها ! ... گفته باشم !
بیتا : من غلط کرده باشم اگه شخص شخصیش آناهیتا خانم را " تو " خطاب کنم چه برسد به آن که بخواهم مسخره ات بکنم. شروع به گرفتن شماره کردم , اما انگار هر شماره ای را که می گرفتم , دست و پاهایم یخ تر می شد ,آنقدر که برای فشار دادن هر دکمه دستم از سرما می سوخت , ضربان قلبم تند شده بود , به یاد حرف بیتا که وقتی همین حالت را در مقابل رضا داشتم , مرا دیده و مسخره ام کرده بود , افتادم . آب دهانم را که انگار حالایه سنگ سفت و سخت شده بود به سختی پایین دادم, به شماره آخر رسیدم. هر چه قدر سعی کردم شماره را فشار بدهم , نتوانستم .
نگاهم به نگاه بیتا گره خورد . او آنقدر آرام بود که آرامش او از نگاهش به من منتقل شد , انگار که کمی انرژی گرفته باشم , شماره آخر را گرفتم . تلفن بوق آزاد زد... هر بوقی که می زد , آب سردی به تن داغ و گر گرفته من به جز دست ها و پاهایم که انگار آن یک تیکه زا از یخ ساخته بودند , عرق سردی دستهایم را خیس کرده بود , آنقدر که جای خیسی انگشتانم روی شماره های تلفن باقی مانده بود ! در دلم دعا میکردم که کسی گوشی رابرندارد .
بوق اول ... برنداشت ... بوق دوم ... باز هم کسی گوشی را برنداشت ! صدای بلند تلفن که روی آیفون بود تنم را بیشتر می لرزاند . بوق سوم ... باز هم کسی برنداشت . لبخندی بر روی صورتم نشست.
به بیتا گفتم : بر نمی داره ! بیتا که برخلاف من از ناراحتی مشتهایش را گره کرده بود و به زمین می کوبید, گفت : لعنت به این شانس تو , آخر چرا این قدر بدشانسی!؟
بوق چهارم... این بار هم ... این بار هم کسی گوشی رابر نداشت. گرمی امید یخ دستانم را باز کرده بود . من با خوشحالی گوشی را گذاشتم ,اما انگار که یادم رفته باشد آیفون را قطع کنم ناگهان صدای بله بلندی فضا را پر کرد. من و بیتا که انتظار دیگه ای داشتیم و فکر می کردیم که تماس قطع شده , هر دو جیغ بلندی کشیدیم , بیتا از روی خوشحالی و من از روی ترس !
صدا : الو ... الو؟... بفرمائید...؟ من وبیتا که هر دو هول شده بودیم , با صدای بلند با هم حرف می زدیم و تنتند به همدیگه می گفتیم . توبردار... بیتا , نه خودتبردار! من بر نمی دارم, بیتا بیا تو بگیر ...
بیتا : من نمی گیرم , مگه من می خوام باهاش حرف بزنم ! تو بگیر! - نمی گیرم... من نمی گیرم...
بیتا : اَه ... بگیر دیگه الان قطع می کنه – نه ... نه من نمی گیرم! اینها را در حالیکه گوشی تلفن را مرتبا به بغل یکدیگر می انداختیم ,بلند می گفتیم بی آنکه متوجه باشیم صدایمان از روی آیفون به شخص پشت تلفن می رسد. بیتا بگیرش دیگر... بده به من ببینم , این که قطع شده , آخ جون قطع کرده ...
صدا : ( خنده) ببخشید خانوما , می شه بگید اونجا چه خبره !!!
ما که دوباره توسط صدای پخش شده از آیفون غافلگیر شده بودیم , هر دو ساکت شدیم تا اینکه من گفتم :اَه ... بی... بیتا این یاور جنیه , این که هنوز روی خطه تلفنه که , قطع شده که این چه جوری صدای ما رو می شنوه ؟ بیتا که با همه8 زرنگی اش از کلمه جن ترسید , دوباره جیغ زد و گفت : من ... نه ... نگو بیتا , این دیگه کیه؟ بعد که نگاهش به روی تلفن افتاد , دستش را به گوش زد وبا آن دست دیگرش یک پشت دستی به من ! آی کیو خوب تلفن رو آیفغونه دیگه ! آخه تو چقدر مخی؟! بردار گوشی روبا این آقای جن , صحبت کن , دِ بردار دیگه تا بقیه جن ها نریختن رو سرمون بردار دیگه !تلفن را برداشتم اما تلفن به خاطر خیسی دستم افتاد روی زمین و آنتنش شکست.
- وای بیتا خاک تو سرم شد , آنتن تلفنتون شکست ! این ها را در حالیکه با دست محکم توی سرم می زدم گفتم . بیتا که از یک طرف از شکستن تلفن ناراحت شده بود و از طرف دیگه از این که من توی سرمزده بود , روی زمین نشست و گفت : عیب نداره بیتا جون فدای سرت , این رو در حالی گفت که تلفن آنتن شکسته در دستش بود و از ناراحتی سرش را تکان می داد و نگران بود که جواب مادرش را چی بده که دوباره صدا فضا را پر کرد .
صدا : ای بابا می شه کی به ما بگه اونجا چه خبره؟! که ما دوباره متوجه شدیم اون فرد هنوز پشت خطه هر دو با هم سریع از روی زمین بلند شدیم اما چون درست زیر قسمت اُپن آشپزخانه جایی که تلفن روی آن قرار داشت بودیم , سر هر دویمان محکم به میز آشپزخانه یا همان اُپن خورد. این ار با صدای بلند گفتیم : آخ ... صدا که دیگر کاملا کلافه شده بود , بیتا گفت : ای وای ببخشید آقا جنه !! نه ببخشید , یعنی آقای... آهان راستی مابا علی آقا کار داشتیم ممکنه باهاشون صحبت کنیم ؟ صدا انگار از بلاتکلیفی در آمده بود با لحنی خوشحال اما کاملا متین گفت : خدارو شکر بالاخرهیکی یه جواب درست وحسابی به ما داد , شما ما رو جن ختاب کنید , اما تو رو خدا دیگه جیغ نزنین . باور کنید من به این گوشام احتیاج دارم من تازه اول جوونیمه ! بله درست گفتید حالا اگه جیغ نمی زنید میشه بگید که شما خانم های محترم کی هستید و بابنده چیکار دارید؟
- بیتا که دوباره خوشحال شده بود گفت :آنا , آنا خودشه , علیه!
- اینو که خودم هم شنیدم.
بیتا : خوب حرف بزن دیگه!
من که دوباره دستانم یخ کرده بود و قلبم تند تند می زد به تته پته افتادم وبه زور بیتا مجبور شدم به خودم مسلط شدم و با سختی گفتم : س ... سلام , ببخشید مزاحمتون شدیم ها ! شرمنده !
علی : خواهش می کنم , شما مراحمید وبعدساکت شد و منتظر ماند تا ببیندمن چه می گویم ؟
اِ ...راستش یعنی من آناهیتا هستم که همه منو آنا صدا می کنند اینم دوستم بیتاست ! بله اینو وقتی داشتیدبا هم صحبت میکردید , متوجه شدم بفرمائید لطفا ...
بیتا : خاک تو سرتبا این حرف زدنت !
علی : ببخشید , ولی مگه من حرف بدی زدم !
من که داشتم از خنده می ترکیدم به هیچ وجه نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم, چرا که بیتا آن جمله را خطاب به من گفته بود اما علی ظاهرا فکر می کرد که بیتا به خاطر نوع حرف زدنش آن جمله را خطاب به او گفته است. اینبار بیتا بود که به تته پته افتاده بود و در حالیکه سعی می کرد خراب کاریش را درست کند گفت : خاک توسرم ! به خدا من با شما نبودم علی آقا , منظورم این دختره آناهیتا بود که بلد نیست حرف بزنه , خواهش می کنم ببخشید , اصلا ... بذارید خودمون رو معرفی کنیم . من بیتا هاشمی دختر آقای هاشمی هستم , دوست پدرتون . چند وقت پیش پدرم با شما در مورد چاپ داستان یکی از دوستان من که همین آناهیتا خانم باشن , صحبت کردند , حالابه خاطر آوردید؟
علی : ای وای , منو ببخشید کهبجا نیاوردم , بله ... بله ... یادمه سلام منوبه پدرتون برسونید, حالتون خوبه؟
بیتا : بله ... بله چشم بزرگیتون رو می رسونم , من خوبم , شما حالتون خوبه ؟
من که دیدم اینها همچنان مشغول تعارف تیکه پاره کردن هستند
گفتم : ای بابا بیتا جون تو که بدتر از منی , فقط بلدی تعارف تیکه پاره کنی.
بعد خطاب به علی گفتم : علی آقا ببخشید که ما اینقدر شما رو معطل خودمون کردیم . راستش من میخواستم کهیه رمان است رو به یه کسی که توی این کار تخصص داره ,بدم بخونه. تاا ولا اشکال هایش رابگیره , بعد هم اگر ارزشش رو داشت اونرو چاپ کنم. از اینرو بیتا جون ,شما روبه ما معرفی کردند , اینکه ما مزاحمشدیم تاببینیم باید چی کار کنیم ؟
علی : بله بله ... حتما , یعنی ... شما یه قرار بذارین که من شما رو ملاقات کنم و هم داستان رو ازتون بگیرم بخونم .
... قرار ... قرار واسه چی؟
بیتا : خوب اگه نبینیش چه جوری میخوای داستانت رو بدی بخونه
- آهان , آره ببخشید خوب... خوب کجا قراربذاریم همدیگه رو ببینیم؟
علی : هر جا که شما راحت تر هستید , می خوایین بیایین دفتر من؟!
- نه , نه دفتر شما نه, نمی خواییم مزاحم بشیم , اگه شما یه جایی بیرون قراربذاریم اینجوری هم ما راحت تریم , هم به شما زحمت نمی دیم!
- اختیاردارید زحمتی نیست ولی باشه چشم ,هر جور شما راحتید , فردا خوبه ؟
فردا ؟بیتا فردا خوبه؟ بعدبدون آنکه منتظر جواب بیتا بمونم گفتم : بله بله دم مدرسه مایه پارک هست , ساعت 2 از مدرسه تعطیل می شیم , سر ساعت 2:30 توی پارک منتظر شما . برای شما که مشکلی نیست؟
علی : نه , نه فقط اگر می شه شما آدرس پارک روبه من بدید تا یادداشت کنم.
آدرس را دادم وبا علی خدافظی کردم و سریع دکمه تلفنرو قطع کردم. این بار وقتی که مطمئن شدم تلفن قطع شده و کسی صدامون رو نمی شنوه , نفس بلندی کشیدم و کف زمین ولو شدم , منتظر بودم که بیتا هم همراهی ام کند که دیدم بیتا با خشم منرا نگاه می کند...

ادامه دارد:-2-41-:
بچه ها یکم که رفتیم جلوتر اگه خوشتون نیومد تو خصوصی بهم بگین که دیگه ادامه ندم , فقط خصوصی اینجا پست ندینا دختران و پسرانم , ممنون:-2-43-::-2-40-:

آليس
۱۱ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر
بچه ها این رمان داستان لطیفی داره , واسه من که خیلی خوب بود بر عکس خیلی از رمانا کشت و کشتار و انتقام , خون و خون ریزی نداره میشه گفت خونوادگیه :-2-41-:

بیتا : بله دیگه اولش خانم با تته پته صحبت می کنن آخرش بنده اجازه نمی دن دهنمو باز کنم , تند تند حرف می زنن و اسه خودشون برنامه می ذارن , لااقل می ذاشتی واسه خدافظی این دهن وامونده ام رو وا کنم , پسره حتما فکر می کنه من از قصد خدافظی نکردم!
- خوب حالا تو هم ... ببخشید دیگه , ولی خودمونیم هابیتا , چقدر بیچاره رو ترسوندیم
بیتا : آره چقدر هم حال گیری شد و هر دو با هم خندیدیم .
وقتی یاد جیغ هایی که می زدیم می افتادیم و سرمون کهبه قسمت اُپن آشپزخانه خوردهبود اصلا نمی تونستیم خودمونو نگه داریم و خلاصه که آن روز را فقط خندیدم. فردای اون روز از صبح تمام دل وروده ام به هم می پیچید , توانایی خوردن هیچ چیز را نداشتم , تنها آب را آن هم با سختی فرو دادم. زنگ آخر بیتا کاملا متوجه افکارم شده بود. دستانم را رگفت و گفت : آناهیتا حونم می خوای امروز نریم سرقرار؟ تو حالت خوب نیست, زنگ زده شده دستانت هم که صد رحمت به یخچال فریزر, از صبح تا حالا هم که هیچی نخوردی ... آخه دختر تو چشت شده؟
باور کن نمی دانم بیتا , اصلا نمی فهمم چرا اینجوری می شم , من حاضرم صدبار بریم پیش رضا !اصلاهم مشکلی پیدا نمی کنم , اما نمی دونم امروز و درباره اینیکی چرا اینجوری می شم. انگار خیلی که می شناسمش , خدا کنه زودتر ببینمش شاید آشنا در اومد. عقربه های ساعت انگار با یکدیگر سر لج افتاده باشند, بر عکس هر روز که با یکدیگر مسابقه دو می گذاشتند , یکی دیتر از دیگری حرکت می کرد. مثل این که اصلا نیرویی آنها را از حرکت باز می داشت. بالاخره این انتظار طاقت فرسا هم تمام شد و ماراس ساعت 2:30 در کنار حوضچه پارک منتظر کسی بودیم که ... ناگهان متوجه پسری شدیم که پشت سرمان ایستاده بود و دسته گل سرخی به دست داشت.
من و بیتا یکی بدتر از دیگری هاج و واج محو تماشای او شده بودیم .بیتا مثلا می خواست سر صحبت روباز کنه که گفت : وای اصلا فکر نمی کردم این شکلی شده باشید.
علی : یعنی چی؟
او در حالی که اخمهایش توی همرفته بود , پس از کمی مکث , گفت: مگه شما فکر می کردید من چه شکلی شده ام؟
بیتا : نه... نه , من اصلا منظور بدی نداشتم , من ... منظورم این بود که شما خیلی ... خیلی , خیلی چیز ... چیز هستید ... یعنی چیزید دیگه ... اَه نوک زبونم بودها... من که فقط می خندیدم , باسقلمه ای که بیتا بهم زد فقط تونستم جلوی خنده ام رابگیرم .
علی که کم مانده بود گریه اش بگیرد با بغض گفت : ببخشید بنده باید جای کلمه چیز چی قرار بدم؟
من دوباره خنده ام گرفته بود , اما بیتای طفلکی در حالی که صورتش سرخ شده بود , کم مِن مِن کرد و گفت :بابا منظرم این بود که ... این بود که شما خیلی جوون تر از اونی شدید که تو ذهن من بود.
این را گفت و نفس راحتی کشید و روی نیمکت ولو شد , من هم بغلش نشستم .
این بار علی بود که انگار او را از وسط جهنم به طبقه هفتم بهشت منتقل کرده باشند, قند در دلش آب می شد و بالاخره دسته گل رابه طرف من گرفت و گفت : از تعریفتون ممنون , ببخشید یادمرفت گل رو بهتون بدم , خواهش می کنم اگه کمی بدرفتاری کردم ,منو ببخشید.
اختیار دارید ما هم کمی بدبرخورد کردیم , در واقع تقصیر ما شد که شمارا به جا نیاوردیم , بنده معرفی می کنم , آناهیتا فرهمند هستم , این هم دوستم بیتا هاشمی که دختر دست پدر شما هم هست.
علی : بله بنده هم علی سلطانی هستم , سال آخر رشته نویسندگی که پدرم هم توی چاپخانه کار میکنه یعنی میدر چاپخانه است.
بله ... خوشبختم...!
علی : ببخشید شما از چی خوشبختید!؟
علی آنچنان این جمله را معصومانه و از روی سادگی گفت که هنوز جمله اش تمام نشده, بیتا زد زیر خنده و گفت : جناب علی آقا , این آنای ما ذاتا آدم خوشبختیه !! الان هم خوشبختی اش روبه رخ ما کشید!
علی هم که کاملا مشخص بود احساس بدی دارد , گفت : خوب این خیلی خوبه که ایشون آدم خشبختی هستند وبنده هم آروزمی کنم ایشون همیشه خدا خوشبخت باشند و هرگز این کلمه خوش جایش را به بد ندهد...
علی آنقدر متین وبا وقار بود و آن قدر ساده که دلم برایش سوخت , قبل از آن که بیتا بیشتر او را ذیت کند , گفتم علی آقا از لطفتون بی نهایت ممنوم , اما منظور بیتا غلط بود , یعنی در واقع بیتا منظور بد به شما فهموند .بنده منظورم خوشبختی از آشنایی با شما بود , نه اینی که منظور بیتا بود , حالا شما منظور منو فهمیدید؟
علی انگار که دوباره لبخندی بر روی لبانش نشسته باشد , با چشمانی که حالا برق شادی در آن رخنه کرده بد , گفت : بله حالا منظورتان را متوجه شدم ! بنده هم خوشبختم البته منظورم همان منظور شماست نه منظور بیتا خانم.
بیتا که کفری شده بود گفت : ای بابا شما هم ول نمی کنید ها , هی منظورم ... منظورم می کنید , بالاخره زور یکی بیشتره دیگه , حالایا زور آنا !یا زور علی آقا ,دیگه این همه , من زورم ... گفتن نداره!
و هر سه تایی مان خندیدم و به این ترتیب آن جو به طور کامل از بین رفت و جو خنده و شوخی و صمیمیت بر جای آن نشست من داستانم را به علی دادم تا آن را بخواند و نظرش را بگوید و بعد هم از اون اجازه گرفتم که برای پرسیدن نظرش درباره داستان به او زنگ بزنم , او هم با کمال میل پذیرفت اکنون من ماندم و دسته گل سرخی که یادگاری اوست و یک قلب تپنده که هر کاری می کنم رضایت بهسکوت وآرامش نمی دهدو همچنان دیوانه واربه قفسه سینه ام می کوبد و دسته گل سرخی که آن را خشک کرده و آنرا روی میزم گذاشته ام , اما نمی دانم چرا هر بار که آن نگاه میکنم انگار خون در صورتم می دودو قلبم به طرز وحشتناکی بی تابی می کند , کمی که فکرمیکنم تا چهراه اش را یاد آوری کنم هیچ چیز به خاطر نمی آورم جز یک جفت چشم قهوه ای تیره که انگار با سبز یشمی مخلوطشده شند. نمی دانم چرا موقع توصیف چشمانش دلممی خواهد این گونه بنویسم " چشمانش مثل زمانی است که هوا گرگ و میش !!! است زمانی که دل آسمان گرفته و هوس باریدن دارد آسمانی نه مشکی نه سبز نه آبی ... آسمانی که درست مثل چشمان اوست "گرگ و میش"... !
چند روزی گذشت و قرارشد تا دوباره به علی زنگ بزنیم و نظرش رابپرسیم در حالی که شماره علی را گرفتم با دست دیگرم دست گرم بیتا را گرفته بدم تا شاید گرمی دستش سردی دست یخ زده ام را آب کند. صدای بوق آزاد قطعشد و علی گوشی رابرداشت وبا صدایی رسابدون آن که کوچکترین خشی در آن باشد , گفت :بله؟
با تاخیر زیاد و فشار خفیف دست بیتا در جواب علی گفتم : سلام علی آقا آناهیتا هستم . مثل اینکه قتی فهمید منم به جای ساکت تری رفت چون دیگر صدایی جز سا و بلندش به گوش نمی رسید.
سلام , آنا هیتا خانم حال شما؟ خوب هستید؟
خیلی ممنون , من خوبم مشا خوب هستید؟خانواده چطورن؟
علی : الحمدا... یه نفسی هست که می ره بالا و می یاد پائین همه خوب هستن , شما چرا اینقدر دیر تماس گرفتید , من خیلی وقته منتظرتون هستم , من همون شب داستان شما رو خوندم , تا امروز هم اگه نخوام دروغ بگم بیشتر از سه بار خوندمش.
راستش من فکر نمی کردم شما رسیده باشید بخونیدش , الان هم شانسی زنگ زدم . آخه بیتا می گفت شما خیلی سرتون شلوغه , ولی الان کاملا غافلگیر شدم.خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید. می دونم خیلی افتضاح بود... علی نگذاشت ادامه حرفم رابگویم و گفت : ببخشید وسط حرفتون ولی اصلا اینطوری که فکر می کنید نیست , داستان شما خیلی جالب بود ویکی از دلایلی که باعث شد تا من داستان رو , دو سه بار بخونم همین جذابیت و موضوع بکری بود که انتخاب کرده بودید . می دونید... من داستان زیاد خوندم ,یعنی کارم ایجاب می کنه که زیاد داستان بخونم , داستان شما خیلی جذابه و در عین حال غم انگیز , سرگذشت دختری که شخصیت اصلی داستان شما بود خیلی مورد ظلم واقع شده , امیدوارم که حقیقت نداشته باشه!
این جمله اش بیشتر مثل یک سوال بود و ساکت شد و منتظر ماند تا ببیند من جواب سوالش را چه می دهم.
نمی شه گفت که حقیقت داره چون فقط قسمتی از اون حقیقته و اون آغاز داستانه بقیه اش ساخته و چردانه ذهن خودمه, شاید یکی ازدلایلی ه داستان یک کم جذابیتش رو از دست داده همین باشه...
علی : نه نه , من اصلا قصد تعریف الکی از شما رو ندارم ,باور کنید جدی می گم کتاب شما اگر چاپ بشه , حتما به فروش خوبی دست پیدا میکنه , فقط چند تا اشکال نگارشی داره که انوم من براتون نوشتم .بهتون قول می دم که داستان شما به زودی چاپ می شه چون تمام شرایط روبرای چاپ داره...
من که حسابی از شنیدن خبر هم جا خورده بودم , هم خوشحال ... اصلا ملاحظه علی رو نکردم , جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم به بوسیدن و بغل کردن بیتا ... بیتا ... بیتا جونم دیدی چی گفت. دیدی گفت داستانم چاپ می شه...بعد با نگاههای بیتا فهمیدم که خیلی بدبرخورد کرده ام و علیداره صدامو می شنوه . با خجالتی شیریندوباره گوشی را گرفتم و گفتم وای تورو خدا ببخشید علی آقا آخه خیلی ذوق زده شده ام خبرتون خیلی ناگهانی اما شیرین بود.
بعد انگار دوباره یادم افتاده باشد که داستانم داستانی که مدتها برایش زحمت کشیدم , داره چاپ می شه بلند و بی محابا گفتم : وای الهی قربونت برم بیتا ... هنوز جمله ام تمام نشدهبود که با نیشگونی که بیتا ازم گرفت تازه فهمیدم که چه گندی زدم . آن طرف تلفن هم صدایی نمی آمد , علی برای آنکه کمکم کرده باشد تا زیاد معذب نباشم , باحالتی که انگار از موضوع خبر ندارد کمی سکوت کرد وبعد گفت : الو ... الو ... آناهیتا خانم , صداتون نمیاد ... الو ...
بله علی آقا من صداتون رو دارم.
علی : ببخشید , صدای من رو دارید؟یه لحظه صبر کنید من برم جایی که آنتن بده یه لحظه اجازه بدید... بعد انگار که مثلا جایش را عوض کرده باشد گفت : ببخشید تو رو خدا رمنده یه لحظه خط رو خط افتاد ... من صذاتون رو نشنیدم , شرمنده...
من که کاملا متوجه کارش شده بودم باز هم خجالت کشیدم , اما بیشتر از آن از فکر و حیله ای کهبه کار برده بود تا من دچار عذاب وجدان نشوم, خوشم آمد! و در دل به رفتار متین و با وقارش احسن گفتم...
بله علی آقا من هم چیز خاصی نگفتم , باز هم ازتون تشکر می کنم شما خیلی زحمت کشیدید نمی دونم چه طوری ازتون تشکر کنم . محبت شما اونقدر زیاد بوده که من حتی ... حتی...
علی :نه باور کنید من هیچ کاری نکردم , فقط اگهبشه من ... من یه موضوعی رو میخواستم با شما در میون بذارم . نمی دونم چرا وقتی علی این حرف رو زد بی اختیار دلم ریخت پائین . احساس ترس سرتاسر وجوردم رو رگفت , حتی شاید با چشمانی نم دار دست بیتا رو محکم فشار دادم و چشمانم را بستم تا مبادا بیتابا آن چشمان تیزش نم اشکی را که توی چشمانم موج می زد ببیند.
با دلهرهای صد چندان که سکوت هر چه بیشتر علی به آن دامن می زد و صدایی لرزان تر گفتم :بگید خواهش می کنم من طاقت شنیدن هر خبری رو دارم نکنه داستانم موردی...
علی : نه , نه , اصلا در مورد داستان نیست ... یعنی اصلا چیزی بدی نیست , باید ببخشید تقصیر منه یه جوری حرفزدم که شما رو نگران کردم , من می خواستم...
سپس در حالی که انگار یا منصرف شده باشد یابه طور قطعی دلش را به دریا زده باشد , تا حرفش رابزند نفس بلندی کشید و با قاطعیت گفت : می خواستم بگم که برای چاپ داستان لازمه که حضورا هم دیگه رو ببینیم ,یه سری صحبت ها هم هست که باید حضوری خدمتتون عرض کنم حالا هر وقت شما مایل باشید می توانیم هم دیگه رو ملاقات کنیم جا و زمانش رو هم شما بگید , می خواینن دوباره بریم همون پارک؟
من که با شنیدن این حرف نفس راحتی کشیده بودم دلم هم می خواست که او را ببینم . پس با رضایت کامل گفتم : خوب اینکه مسله ای نیست باشه شما هم جا گبید !!میاییم.
علی : می خواستم اگه می شه فردا ناهار روبا هم بخوریم یعنی من و شما و بیتا خانم , راستش من زیاد توی پارک راحت نیستیم , یه رستوران خوب همین نزدیکی ها سراغ دارم که اتفاقا غذای خوبی هم داره اگر افتخار بدهید , فردا ناهار رو در خدمتتون باشیم , البته بنده اجازه بیتا خانم رو هم از پدرشون می گیرم , منتها شما دیگه...
من به طرف بیتا برگشتم از حالت نگاه کردن و دستهایش که آنها را به هم می مالید و نشان می داد که کاملا با نظر علی مواف است فهمیدم که باید قبول کنم , و گرنه بیتا ... خودم هم دلم می خواست همراه با او بروم و بفهمم که علی چه می خواهد بگوید اما نمی دانم چرا یکدفعه زبانم طور دیگری چرخید و گفتم : نه علی آقا مزاحم شما نمی شیم دلمون نمی خواد شمابه خاطر ما توی خرج بیفتید از پیشنهادتون هم ممنون ... بیتا که از حرف من کفری شده بود , آیفون رو قطع کرد و طری که که علی نشنود , به من گفت : دیوونه , چرا چرت و پرت میگی , مگه چند دفعه شانس در خونه ما رو می زنه. تو اصلا می دونی این کیه؟
بیچاره خیلی قبولت داره که تو رو به ناهار دعوت می کنه ,شانس بهت رو کرده اونوقت تو داری بهش جفتک می ندازی؟بده به من گوشی رو.
بعد تلفن رو زد رو آیفون و گوشی رو از من گرفت و گفت : سلام علی آقا , من بیتا هستم , حالتون خوبه؟
علی : سلام بیتا خانم خیلی ممنون شما خوب هستید؟
بیتا : بله علی آقا , هم من , هم بابام هم مامانم و هم عمو و عمه و خاله و و دایی و هفت جد و آبادم خوبیم , فقط بین ما این آناهیتاست که حالش بده ... بیتا هنوز حرفش تمام نشده بود که علی با اضطراب زیادی پرسید :چطور من متوجه نشدم , ایشون الان که داشتن با من صحبت می کردن حالشون خوب بود که ...؟
بیتا : نه علی آقا این همیشه خدا حالش بده ... یعنی قاطی داره ... یه کم هم تعارفیه ,خجالت کشید بگه که ما پیشنهاد شما رو می پذیریم ,یعنی خیلی هم ممنون و خوشحالیم که شما ما رو برای ناهار دعوت کردید فقط اگه می شه شما آدرس رستوران رو بدهید که فردا بیاییم...
علی که کاملا حالش تغییر کرده بود باشوقی غیر قابل انکار گفت : بله بله , حتما یادداشت کنید لطفا ... و آدرس ر ساعت قرار رو گفت و تاکید کرد که فردا من همراه بیتا بروم و بعد هم خدافظی کرد...


ادامه دارد

مثل اینکه زیاد مورد توجه نبوده , آلیس مثل بعضیا نمیگه بشتابید بشتابید هر کی دوست داشت بشتابه :-2-37-:

آليس
۱۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۴ بعد از ظهر
خیلی دیوونه ای بیتا . آخه واسه چی قبول کردی؟ حالا فکر می کنه ما غذا نخورده ایم...
بیتا : اولا که دیوونه خودتی نه من ... دوما که تو اصلا درباره علی چی می دونی , فکر می کنی کیه؟
ضع مالیش بده یا اینکه به هر درختی که می رسه دعوتش می کنه ناهار؟ یا اصلا فکر می کنی میخواسته چی بهت بگه که پشت تلفن نگفت!؟
چه می دونم کیه , من که دوباره باهاش حرف نزدم در ضمن مگه نشنیدی گفت در مورد چاپ داستان یه حرفهایی هست که می خواد بهم بگه...
بیتا : حالا دیدی چقدر ساده ای , ندیدی اولش قتی می خواست بگه چی می خواد به زبون بیاره , چقدر مِن مِن کرد , تازه خودش هم گفت که در مورد داستان نیست, بعدش هم دید نمی تونه بگه اینجوری گفت که ضایع نشه , اگر هم در مورد داستان بود که خوب پشت تلفن یا همون اول صحبت می گفت , دیگه تو رو به رستوران دعوت نمی کرد...
یا همون اول صحبت می گفت , دیگه تو رو به رستوران دعوت نمی کرد...
دیدم بیتا راست می گوید دلم دوباره لرزید , با نگاهی مستاصل و درمانده به بیتا از او خواستم تا یاریم کند , چرا که مغزم کلید کرده بود...
بیتا : الهی من فدای دل پاکت برم که اینقدر زود احساسی می شی, قربونت برم من هم واسه همین قبول کردم فردا ناهار باهاش بریم رستوران که بفهمیم چی میخواد بگه دیگه ... آخه علی اصلا یه همچنین آدمی نیست که بخواد کسی رو ...
خلی کنجکاو شده بودم که درباره علی بیشتر بدانم به خاطر همین با لحنی ملتمسانه به بیتا گفتم : بی ... تا !بی ... تا جونم.
بیتا : خوبه خوبه نمی خواد گولم بزنی , خودم می دونم داری از فضولی می ترکی.
بی ادب فضولی چیه فقط یک کم حس کنجکاوی ام گل کرده دلم می خواد بدونم چه جور آدمیه... همین...
بیتا : من یه عمریه گنجشک رنگ می کنم جای قناری می فروشم . تو می خوای سر من رو شیره بمالی؟ تو حرف هم که نزنی اون چشات به من می گن که تو اون دل کوچک و بی غل و غشت چی می گذره.
از حرف بیتا هم خنده ام گرفته بود و هم لجم... آخر اون همیشه همه چیز رابا نگاه کردن به چشمهای من می فهمید.
اِ... خیلی بلایی شاید من نخواستم چیزی روبدونی باید چی کار کنم؟بیتا به طرفم آمد صورتم رابوسید و سیبی از روی میز برداشت وبه دست من داد و گفت : بخور تا وقتی برات تعریف می کنم ضعف نکنی...
من خلی وقته که علی رو می شناسم در واقع بابای علی از دوست های صمیمی و قدیمی بابای منه. ما هم بعضی وقتی باهاشون رابطه داریم. عید ها میریم خونشون , یکی دوبار هم با هم رفتیم مسافرت , اونم مسافرت خارجی! تو این چند ساله خیلی خوب علی رو شناختم.
در واقع تا قبل از دو سال پیش ما خیلی با هم رابطه داشتیم . تااینکه دیگه کم کم علی توی مهمونی های ما شرکت نمی کرد . ما هم که خونشون می رفتیم یا خونه نبود , یا اگر هم بود من نرفته بودم. این بود که تقریبا دو سه سالی می شد که نه دیده بودمش نه ازش خبری داشتم و به خاطر همین هم همون علی دو , سه سال پیش باشد و برای اینکه او نفهمد حس درونی و واقعی من چیه , اون حرف رو زدم آخه علی اصلا به کلی عوض شده . بذار از اول برات بگم خانواده علی خیلی مذهبی اند.
یعنی تو امکان نداره ارد خونه اینابشی و وسیله ای رو پیدا کنی که برای زندگی ضروری نباشه یا فقط جنبه تزئینی داشته باشه . امکان نداره کلامی دروغ از ذهن اینها بشنوی , امکان نداره برات کلاس بذارن یا تو رو عزیز نکنن. اصلا انگار این خانواده یه جور خاصی هستند .فکر می کنن همه مثل همن که این در مورد علی اینها مصداق نداره , چون اونا واقعا یه چیز دیگه اند , ایمان اونها اونقدر قوی و محکمه که ناخودآگاه ادم تحت تاثیر قرار می گیرد , خونه اونها در عین سادگی خلی قشنگ و شیک وبا کلاسه , اونها از همه چیز بهترین رو دارندولی در حد نیاز. خونه بالای شهر و ماشین کلاس بالاشون , اصلا باعث نمی شه مردم فقیر و خدایی که اینها رو به اونا داده فراموش کنند , بلکه اینها همه این اموال رو مال خدا می دونند و اعتقاد دارند که خدا یه چیم بر همزدنی اونهارو می تونه از نوک قله به قعر دره بکشه , به خاطر همین همیشه خداروشکر می کنن اونا الان خیلی پولدارن خیلی بشتر از من و تو , ما نمی دونیم ولی اینو می دونیم که اونها به جای این که توی حسابشون صفر جلوی صفر قبلی بگذارند , می رن پائین شهر وبه مردم کمک می کنند . شبهای عاشورا تاسوعا نذری می دهند خمس و ذکات و از این چیز ها هم که همیشه هست... همین علی آقایی که شما فکر میکنی به همین راحتی تو رو به خوردن غذا دعوت کرده ... فکر می کنی اونم مثل مردای دیگه است ؟ نه جونم اگه تمام مردای ایران سرو ته یک کرباس باشند , علی نیست علی...مثل اسمش بزرگ و متین و باکلاسه و صد برابر دو سال قبل بهتر شده ... اون موقع ها وقتی می رفتیم خونشون اون هیچ وقت مستقیم تو چشمهای من نگاه نمی کرد , هیچ وقت , هیچ وقت , نمی خوام از خودم تعریف کنم
فقط برای اینکه روشن بشی می گم . علی تنها کسی بود که من از هر حربه ای که بلد بودم استفاده کردم تا شاید توی دلش جایی برای خودم باز کنم یا به نوعی بتوانم خودم رابهش نزدیک کنم , اما هیچ کدام کوچکترین تاثیری نداشت من مثل قطره آبی بودم که می خواست یه دل سنگ نفوذ کنه و این غیر ممکن بود...
عی اصلا در چشمانم خیره نمی شد . این را هم بگویم که چند سالی را برای تحصیل به انگلیس رفته بود فکر می کنی چطوری زندگی می کرد؟ چی می خورد ,بذار بگم ... توی تمام این مدت از ایران به اندازه چند ماهش گوشت و مرغ و سبزی می برد و اون طرف خودش برای خودش غذا می پخت که مبادا غذا یا گوشت حرام بخوره ؟ با وجود یانکه چند سال توی فرنگ زندگی کرده بود , ولی او تابه حال حتی نیم نگاهی از روی قصد و سوء به کسی نکرده ... با وجود ثروت و دارایی پدرش توی یکی از فروشگاههای زنجیره ای آنجا کار می کرد و خودش خرج خورد خوراکش را در میاورد تا یاد بگیرد که مثل یک مرد زندگی کند و روی پاهای خودش بایستد... می دونی مسلمان و مومن شدن خیلی ساده است , اما مون ماندن خیلی سخته ! اینکه تو تو مون بشی هنر نکردی , اگه تونستی توی غربت وبین این همه آدم بیگانه با فرهنگ مختلف و گاهی اوقات تمسخرهایی که نسبت به تو روا می دارند باز هم ایمانت را از دست ندهی و مومن بمانی , آن وقت است که هنر کرده ای واین یعنی کاری که علی کرده ...
هیچ وقت یادم نیم رود یک روز سرد زمستانی قرار بود با آنها به کوه برویم من با شوق و ذوق به سمت علی رفتم و گفتم علی پاشو بریم اما می دونی اون چی جوابم ر داد؟اون گفت : نهبیتا خانم , آخه بالا رفتن از کوه سخته , من هم همش نگران شما می شم , می ترسم یه وقت پای شما لیز بخوره بخورید زمین من هم مجبور بشم کمکتون کنم !!!
باورت می شه ! آنا من چی گفتم و اون چی جواب داد , اونجا بد که من برای اولین بار وشاید اخرین بار خجالت کشیدم و از آن موقع بود که حساب کار خودم رو کردم .با علی درست مثل خودش برخورد کردم ,حالا تو چی فکر می کنی... این که علی به تو به عنوا کسی که نمی شناستت , پیشنهاد صرف نهار داده , برای اون یعنی یه انقلاب . این شاید اولین و آخرین باری باشه که علی یه همچنین کاری می کنه , اون دسرست مثل کودکی می مونه کهروز اول مدرسه اش است و تو معلمی هستی کهبا یک برخورد مناسب یا مناسب می تونی سرنوشتاونبچه را تغییر بدی!!!
اینا رو گفتم که بدونی با کی طرفی! ... آناهیتا خانوم فرهمند...
اَه ... دهنم کف کرد . تا حالا اینقدر جدی حرف نزده بودم ... اینرا گفت وروی مبل ولو شد و مرابا افکاری عجیب وغریبم تنها گذاشت . افکاری که همهبا هم به ذهنم خطور کرده بودند و دنیایی از سوال در ذهنم به وجور آمده بودند شاید اگر صفحه ای به اندازه آسمان در اختیارم می گذاشتند تا سوالهایم را بر روی آنبنویسم , برر وی تمام آنها تنهایک کلمه , یک جمله و یک سوال را می نوشتم , آنهم این که چرا؟ چرا من ...؟! چرا ؟!
بدون هیچ حرف کلامی , بیتا را تنها گذاشتم وبه خانه خودمانرفتم . بیتا هم می دانست که احتیاج دارم تا کمی تنهاباشم و با خودم فکر کنم به خاطر همین کاری به کارم نداشت و من آن شب تا صبح به حرفهای علی وبیتا فکر کردم و به اون معلمی که باید سرنوشت یک بچه را تعیین کرد!! بالاخره آنشب طولانی هم صبح شد, مثل همه شبهای دیگر که بدون آنکه نظر من و تو را بخواهند صبح می شوند...
و آن صبح هم مثل همه صبح ها ظهر شد! اما چه ظهری؟خدا عالم است ! به همراهبیتا به طرف رستوران را افتادیم , نه من ونه یتامشکلی برای بیرون از خانه ماندن نداشتیم ولی انصافا هم هیچ کدام از آزادی مان , سوء استفاده نکرده بودیم.
بیتا می گم مطمئنی آدرس رو داریم درست می ریم ؟ آخه من تا حالا خیلی از این خیابون رد شدم ولی تا حالا توی توی اون رستوران ندیدم ... نکنه یه وقت ...
بیتا : آره بابا بیچاره شش دفعه هم آدرس رو خوند وبرام تضیح داد که یه دفعه راه رو عوضی نریم توبیا بریم کاریت نباشه ... بعد اینکه یک ربعی رو راه رفتیم , به آدرس مورد نظر رسیدیم . یه رستوران که تابلوی آن چنانی هم نداشت , درش بیشتر شبیه در خونه های اشرافی بود تا رستوران ,یک در مشکی بزرگ با تابلو ی طلایی کوچکی در کنارش که نام رستوران روی آن حک شده بود.
در راباز کردیم و با یک سالن بزرگ پر از میز و صندلی های آهنی و مشکی خیلی شیک ,پرده هایی نقره ای و زیبا مواجه شدیم , من وبیتا هر دو مات , یه نگاه به همدیگه می کردیم ویه نگاه به رستوران که فضای تاریکی هم داشت و با نورهای شمع و چراغهای کوچکی به طرز زیبایی آراسته شده بود.
بیتابه نظرم یارو خیلی مایه داره , اینجا شبیه قصره تا رستوران !
در این بین یکی از مسولین آنجا با کت وشلوار و کراواتی ست کرده به طرف ما آمد .
بیتا : بیا خاک تو سرمون شد اینقدر عین امل ها وایستادیم نگاه کردیم که یارو بهمون شک کرده , فکر کنم مدیرشون هم هست , چه لباس شیکی پوشیده , انگار اومده عروسی ...
آقاهه: سلام عرض کردم ( این را در حالی که تا کمر به طرف ما خم می شد گفت ) ... شماباید مهمان های آقای سلطانی , خانمها هاشمی و فرهمند باشید... آقا منتظر شما هستند , بفرمایید خواهی می کنم !!...
وای خدای من ,ببین ... بیتا ... ما رو می شناسه به علی هم می گه آقا ... نکنه بلا ملایی سرمون بیارن... ببین علی چی کار کرده و کی هست که بهش می گن آقا!!
بیتا : خاک تو سر ندید بدیدت کنن , بَده یارو داره این همه عزت واحترامت می کنه , حالا خوبه بالا شهری و پولداری , اگه از پائین شهر اومده بودی چی کار می کردی؟
بدون این که حرفی بزنیم دنبال اون آقا هه راه افتادیم و از سالن رد شدیم ,به در بزرگی رسیدیم که انگار رو به حیاط که چه عرض کنم , باغ بزرگی باز می شد , وقتی اون آقاهه در رو باز کرد , انگار که ماروبه بهشت وارد کرده باشند , جیغ کوتاهی از سر تعجب کشیدیم که خوشبختانه کسی در نزدیکی ما نبود و صدای ما رو نشنید...
کف باغ سنگهای ریز ورنگی پوشیده بد و درختهای بلند دور تا دور باغ رو پوشانده بود و لا به لای آنها چراغهای ریزی قرار داشت که چون ظهر بود خاموش بودند. میز های مشکی با صندلی های شیک که طرح هایی زیباتری داشتند , روی میز ها سفره زیبایی پهن کرده بودندسرویس بشقاب های یکدست و زیبایی که توی خونه های ما موقعی که مهمان آنچنانی داشتیم مورد استفاده قرار می گرفت , ری میز چیده شده بود , قاشقهایی که از برقی که می زد مشخص بود نقره اند و لیوانهای بلند و چیز های کوچک اما زیبای دیگر که اگ هبخوام بگم مطمئنا جوهر خودکارم تمام می شه , پس از مدتی که به دنبال همون آقا رفتیم , علی را از دور دیدم که پشت یک میز نشسته بود , دستهایش را دو طرف سرش قرار داه و مشغول فکر کردن بود ,آنقدر که تا وقتی به نزدیکی میز نرسیدیم , مارا ندید , این بهترین فرصت بود که خوب نگاهش کنم , کت و شلوار مشکی پوشیدهبود و پیراهن سفید ویک کراوات قرمز ه هارمونی قشنگی با یکدیگر داشتند , موهای پرپشت قهوه ای داشت که آنها رابه طرز قشنگی به یک سمت شانه کرده بود .
آقاهه: آقای سلطانی مهمان هاتون تشریف آوردند.
علی با شنیدن این حرف یک دفعه از جا پرید وبه صورت های ماخیره شد وبا دستپاچگی که سعی
می کرد آن را از دید ما مخفی کند , گفت : بفرمائید خواهش می کنم خیلی خوشحال شدم که تشریف آوردید... وبعد دو تا صندلی از پشت میز بیرون کشید برای منو بیتا که ما هر دو روی آنها نشستیم و بعد به اون آقاهه اشاره ای کرد که یعنی برو!
بیتا :سلام , ما؟ ما زحمت کشیدیم ؟ خب بله , البته هضم یه همچنین موضوعی و دیدن یه همچین جایی یه کم زحمت هم داشت و لی خب در هر صورت متشکریم.
سلام علی آقا , این چه کاری بود که شما کردید , مااگه بول کردیمبا شما ناهار بخرویم , اصلا دلمون نمیخواست که...
علی : ببخشید وسط حرفتون ولی من اینجا زیاد می رم و میام و اینها من رومی شناسن غذا ومحیطش هم خیلی سالمه , جای دیگه رو سراغ نداشتم که از غذایش مطمئن باشم , دلم نمی خواست خدای ناکرده اتفاقی برای شما بیفته , یا غذای بدمیل کنید!
در تمام این مدت که علی حرف می زد , سرش پائین بود امامن می تونستم صورتش رو ببینم .بیتا راست می گفت , اون نسبت به مردهای دیگر قیافه ای جذاب تر داشت , صورتش کوچکترین مشکلی نداشت.
علی : لیست غذا هارو میزه , نگاه کنید ... الان گارسون میاد سفارش بگیره.
بیتا : علی آقا اون آقاهه کهما رو آورد اینجا ,چی کاره است؟
علی : یکی از مستخدمین اینجاست . چطور مگه؟کار بدی کرده؟ ناراحتتون کرده؟
من و بیتا که از تعجب شاخ در آورده بودیم و به زور جلوی خودمون رو گرفته بودیم , گفتیم : نه ... نه , همین طوری پرسیدیم و سرمون رو پائین انداختیم و هر دو زیر زیرکی خندیدیم وبه لیست غذاها نگاه کردیم , اون گارسونه 1هم دباره اومد و سفارش غذارو گرفت ورفت!
علی : راستش ... راستش من می خواستم ... می خواستم بگم که ...
بیتا : من می رم دستامو بشورم خلی کثیفن علی آقا دستشویی کجاست؟علی جای دستشویی رابه اون نشان داد بعد از اینکه بیتا رفت , دوباره سر جایش نشست و به میز خیره شد ,
علی آقا ...
علی در حالی که سعی می کرد به من نگاه نکند , گفت : بله ...؟
ببخشید شما با کی دارین صحبت می کنین؟
علی که از سوال و رک گویی منجا خورده بود گفت : مگر غیر از من وشما کس دیگه ای هم هست ؟
منکه فکر نمی کنم پس اگر داریدبا من صحبت می کنید ,قاعدتا باید من رو هم نگاه کنیداما شما تمام مدت دارید جای دیگه ای رو نگاه می کنید . علی که صورتش از خجالت سرخ شده بود , به زحمت سرش را به طرف آورد وبرای چند لحظه تی صورت منخیرهشد و من توانستم توی چشمانش نگاه کنم!یه حسی که غیر قابل توصیفه , به من دست داد , احساس کردم دلم داره خالی می شه و می ریزه زمین . تپش قلبم بالا رفته و دستهام یخ کرده بود و حس می کردم که صورتم سرخ شده .یه احسا خیلی خوبی داشتم یه حس شیرین , انگار که توی دلم داشتند قند اب می کردند . انگار همه محبت های دنیا یه دفعه آمد توی دلم. نه باون موقع که اصلا نگاه نمی کردنه نه به حالا که حتی حاضر نیست پلک بزنه!
حالا دیگه تقریبا صدای گومب گومب قلبم رو می شنیدم , پس سرم را پائین انداختم.
علی : راستش می خواستم ...

ادامه دارد:-2-15-:

آليس
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر
علی : راستش می خواستم درباره خودم صحبت کنم و درباره شما چند تا سوال بپرسم.
نمی دونم چه جوری باید شروع کنم , حقیقتش من اولین باره که دارم ... که دارم... احساس کردم صحبت کردن برایش سخته , پس به کمکش رفتم و گفتم : اولین باره که دارین اینطوری با یه دختر نامحرم صحبت می کنید و اولین باره که با یه دختر اومدید بیرون . مگه نه؟
علی که نمی دونست من این حرفها رو از کجا وری چه حسابی می زنم حسابی تعجب کرده بود , پس برای اینکه از تعجب درش بیارم , گفتم : اینها رو من قبلا از بیتا پرسیدم و کاملا می دونم شما کی هستید به خاطر همین هم قبول کردم که با بیتا بیام اینجا , چون درسته که دختر خیلی آزادی هستم , اما هنوز بهیه چیز هایی معتقدیم.
من آناهیتا فرهمندم , پدرم توی شرکت کار می کنه یک برادر کوچکتر از خودم دارم و مادرم هم خونه داره . سنم رو هم که حتما می دونید , سال آخر دبیرستان هستم وبا بیتا بیشتر از ده ساله که دوستم و مثل خواهر حتی بیشتر از خودم دستش دارم, دختر احساساتی هستم وضع مالی خونواده م هم شکر خدا خوبه , دیگه چی باید بگم؟
علی : نه نه ,به خدا من اصلا قصد فضولی ناراحت کردن شمارو نداشتم , فقط برای اطلاعات خودم می خواستم.
بله من هم می دونم ... مطمئن باشید من اصلا از دست شما ناراحت نیستم , اتفاقا به خاطر کمکی که در چاپ داستانم کردید احساس می کنم خیلی به شما مدیونم...
علی : خواهش می کنم , من که کاری نکردم , قلم شما اونقدر شیرین و جذاب بود که منو وادار کردبا نویسنده ش بیشتر آشنا بشم دلم می خواست شمارو بهتر بشناسم به خاطر همین هم شما روبه اینجا دعوت کردم. مدتی سکوت برقرار شد و من تازه متوجه شدم که دستشویی رفتن بیتا خیلی طول کشیده.
نمی دونم چرابیتا اینقدر دیر کرده , نکنه براش اتفاقی افتاده؟درهمین لحظه بود که بیتا از دور سر و کله اش پیدا شد . ناهارمان را هم با شوخی های بیتا خوردیم و خلاصه خیلی خوش گذشت اما حیف که مه خوشی هایی دنیا بالاخره یه زمانی به پایان می رسد , این خوشی هم دیری نپائید و در چشم به هم زدن به پایان رسید و کم کم وقت رفتن شد.
بیتا : خب دیگه علی آقا ... ما باید بریم , از ناهار خیلی خوبتون هم ممنونیم , خیلی خوش گذشت. من که حسابی لذت بردم , حالا این آنا رو نمی دونم؟
به من هم خیلی خوش گذشت ,دستتون درد نکنه علی آقا.
علی : خواهش می کنم , من هم ممنونم از اینکه دعوتم رو پذیرفتید به من هم خیلی خوش گذشت . اگه اجازه بدید برسونمتون!
نه علی آقا ممنون , میخواهیم کمی راه بریم , دیگه به شما زحمت نمی دیم .
بیتا :بله علی آقا باید راه بریم تا این غذایی که خوردم هضم بشه دیگه...
خداحافظتون...
و با خنده از هم جداشدیم...
همین که پایمان را از در رستوران بیرون گذاشتیم , بیتا گفت : خب زود , تند , سریع بگو چی می گفت؟
به طرفش رفتم , صورتش را بوسیدم و تمام جریان را با آب و تاب برایش تعریف کردم , فکر می کردم با شنیدن حرفهایم کمی ذوق می کند, اما هر چه صبر کردم دیدم عکس العمل بیتا فقط سکوت است . به نشانه اعتراض گفتم : بیتا ! بیتا کمی مکث کرد سپس گفت :آناهیتا بدبخت شدی رفت پی کارش...من که اصلا انتظار شنیدن چنین حرفی را آ ن هم از دهن بیتا نداشتم , گفتم :چرا؟
بیتا :آنا؟
بله...
بیتا : آنا من چند ساله با تو دستم؟
خب ما از بچگی و قبل از مدرسه با هم دوست بودیم ,الان هم یازده سال داریم با هم درس می خونیم , چطور مگه؟
بیتا : پس یعنی من تورو خیلی می شناسم . اخلاقت رو هم می دونم درسته !؟
از حرفهای بیتا سردرگم شده بودم , او می خواست چه چیزی رابه من بفهماند که من نمی فهمیدم؟
خب معلومه تو نزدیکترین و صمیمی ترین دوست منی , معلومه که هم من ترو خوب می شناسم , هم تو منرو .
بیتا :این روبهت گفتم که من علی رو خیلی خوب می شناسم , یه پسر نجیب و غیر قابل نفوذ , با نگاهش هم آشنام...
خب آره گفتی اما بیتا اینا چه ربطی ... هنوز ادامه حرفم را نگفته بودم که با یادآوری جمله آخر بیتا آن را از دهانم بیرون قورت دادم ! « یه پسر نجیب و غیر قابل نفوذ.. با نگاهش هم آشنام ...»
وای خدای من باز چشمهایم ؟ یعنی واقعا من ... من ... خون یکدفعه به صورتم دوید و طبق معمول همیشه صورتم سرخ شد. یعنی بیتا از نگاهم خوانده بود که من ...؟
بیتا : آنا , تو صمیمی ترین دوست منی و از جانم برای من عزیز تر ,نمی خواهم نمک روی زخمت بپاشم ولی فکر می کنم که توی این مدت اینقدر به نزدیک شده باشیمکه از چشمهای هم دیگه راز دل هم رو بفهمیم , این یه پوئن مثبته برای اینکه دوستی مون محکم تر بشه , چون این طوری نمی تونیم هیچ چیز رو از هم دیگه پنهان کنیم...
بیتا مدتی ساکت شد. نمی دونستم از اینکه چشمام دلم رو لو داده بود , باید ناراحا باشم یا از اینکه دوستی مثل بیتا دارم خوشحال , توی همین افکار بودم که بیتا دوباره گفت : ولی آنا این رو هم بگم , درسته که تو دختر پاکی هستی و اصلا تومنی صنار بامن فرقته , اما تو هر چقدر هم که صبور خددار باشی ,در برابر دلت نمی تونی مقاومت کنی. من امرز علی رو یه جور دیگه دیدم , من تجربه نگاه کردن به اون رو خیلی دارم , همیشه نگاه سرد اما محبت آمیز داشت ولی امروز وقتی دیدمش انگار چشمهایش پر از حرف بودند , پر از محبت , علی پسری نبود که توی چشم کسی خیره بشه , اونم یه دختره...
اما امروز من نگاهش رو دیدم , نگاهی که پر از محبت بود . آنا , علی پسر خیلی خوبو صادقیه , دلش مثل آینه می مونه , من مطمئنم اگر خجالت نمی کشید حتی بهت می گفت که گلویش پیش تو گیر کرده اما حجب و حیایش از یک طرف و سردی تو از طرف دیگر باعث شد تا چیزی نگوید ,اما مطمئن باش اگر کمی به اون میدون بدی , آن قدر به تو محبت می کنه که خودترو خوشبخت ترین دختر دنیا می دونی . به نظرم در این مورد به جای اینکه عقلت رجوع کنی ,به دلت رجوع کن , ار با دلت مبارزه کنی , مطمئن باش هم شکست می خوری و هم در آینده افسوس...
پس بیا و برای یکم با هم شده , دلت رو بگذار کف دستت ...
آخ که چقدر بااین حرفهای بیتا آروم شدم , بین دو راهی رفتن و نرفتن گیر کرده بودم , درست مثل آدمی که می میره و در عالم برزخ به سر می بره , نه زنده است نه مرده !
من هم همین طور بودم . اما حرفهای بیتا و دلگرمی هایش باعث شد برای یک بار هم که شده , به دلم اعتماد کنم . بقیه ش دیگر با من نیست ,با علی است!
در این بین سوالی ذهنم رو مشغول کرده بود . مثل همیشه طاقت نیاوردمو گفتم : بیتا ولی تو که آخه اونجا نبودی , از کجا این چیز هارو میدنی؟
بیتا لبخندی زد و گفت :من نبودم ویرم که بود!
من که منظورش را از کلمه وزیر نفهمیده بودم , دهانم راباز کردم تا بگویم وزیرت دیگر کیست که بیتا گفت : بابا ... وزیرم رو تو هنوز نشناختی؟ وزیر من در این جور مواقع همون کلاغه ! نیست؟ خب من دستشویی بودم , کلاغه اونجا بود ... اتفاقا همه اینها رو اون با آب و تاب برایم تعریف کرد تازه کلی هم بهم سفارش کرد تا بهتو بگویم یک وقت موقعیتبه این خوبی رو از دست ندی, چرا که فقط یه بار توی عمر آدم که از این شانس ها در خونه اش رو می زنه!
از حرف بیتا خنده ام گرفت و گفتم : نمی دونستم کلاغ ها هم بلدن بلبل زبونی کنن , از طرف من هم بهش بگو حیف که ندیدمش , اما عیب نداره دفعه دیگه که دیدمش دمش رو همچین می چینم که دیگه بلبل زبونی یادش بره...
بیتا : اولا که هر کلاغی نه کلاغ من ,دوما بیا و خوبی کن ... بریم بریم که می ترسم دو دقیقه دیگه به من حمله ور بشی و قصد جونم رو بکنی , بریمکه خوبی به تو نیومده , بریم...
آنروز وقتی به خانه رفتم با اولین چیزی که برخوردم دسته گل علی بود .یه دسته گل سرخ زیبا که با وجود اینکه خشک شده بود اما انگار وقتی به آن نگاه می کردم همان حسی به من دست می داد که انگار علی آنجاست . با دسته گل سرخش هم بوی محبت و عشق می داد.
آن شب را تا صبح با نگاه علی وآن حس شیرین و جوانه های محبتی که دردلم زده بود سپری کردم !یعنی بیتا راست می گفت محبت علی توی دل من خونه کرده ؟ نمی دونم اما هر چی هست دلم می خواد فقط صدای علی را بشنوم و فقط به خوبی های علی خیره شوم یعنی من به او وابسته شده ام ؟
ـ این شب هم مثل همه شبهای دیگر گذشت , با این تفاوت که در ذهن من هزاران سوال وجود داشت و هنوز آن سوالها به جواب نرسدیه هزاران سوال دیگر به ذهنم رسوخ می کرد دلم بی تاب بود وقتی از خواب بلند شدم احساس کردم تپش های قلبم دیوانه کننده است , دستم را روی قلبم گذاشتم , انگار که کسی با مشت به دلم کی کو فت هر چه سعی کردم آرام شوم نمی شد تمام دیشب را بیدار مانده بودم بیتا راست می گفت هر چه که می توانستم بگذرم از چشمهایش نمی توانستم...
در همین فکرها بدم که متوجه شدم الان مدتیست در جلوی آینه ایستاده ام کمی به صورتم خیره شدم دلم می خواست خودم را با علی مقایسه کنم , به چشمهایش خیره شدم , رنگ چشمانم عسلی کمرنگ کمی شبیه چشمان مادرم بود با این تفوت که رنگ چشمان او سبز مایل بود به زرد است و من عسلی تنها چیزی که به نظر خودم صورتم را کمی قابل تحمل تر می کرد , بینی بایرک و کوچک بود کهبر بالای لبهایی نازک به وقل بیتا غنچه ای قرار داشت در کل شبیه مادرم بودم با این تفاوت که او از من زیباتر بود , صورتم راشستم ,صدای زنگ مرابه خود آورد.
حتما بیتا بود , آمده دنبالم تابا هم برویم مدرسه در را باز کردم , بیتا پشت در ایستاده بود . وقتی مرا دید سوت بلندی کشید و گفت : هی دختر فکر منو نمی کنی , فکر اون علی بدبخت باش قلب من با طری ای است از کار نمی افته قلب اون که ...ایول خیلی خوشگل شدی .
بروبابا ... خیلی خوشگل شدی...
یه مسابقه با پینوکیو اگه بذاری مطمئنم حتما برنده می شم!
سریع حاضر شدم و با بیتا به مدرسه رفتیم در تمام طول مدرسه به فکر علی بودم و اینکه باید در برخورد به او چی بگم بالاخره زنگ مدرسه هم خورد و باید به خانه می رفتیم ناگهان بیتا به من گفت : آناهیتا خیلی وقته با رضا درستو حسابی کل کل نکردم زودباش بدو بریم تا از اونجا نرفته ببینمش...
بیتا دست بردار , آخه تو چرا اینقدر این پسره رو اذیت می کنی دلش می شکنه آهش می گیرتت ها !
بیتا : وای خدای من مرا ببخش , مرا ببخش ,مرا عفو کن می دانم دلی از سنگ دارم خدایا من این پسرک ساده و سر به زیر را اذیت کرده ام , خدای مهربان من آدم اغفال گری هستم , آه خدایا می دانم کیفری سخت و دردناک در انتظارم است . چون بدجوری قرار است حال این پسره رو بگیرم , پس تو به بزرگی خود مرا عفو کن که مانا تو بسیار بخشنده و مهربانی « آمین یا رب العالمین » حال کردی آنا خانم , حالا دیگه بخشیده شدم . من موقع امتحان دینی این همه چیز رو از حفظ نگفتم , ببین مارو به چه کارهایی واداشتی ها !
بعد من را کشان کشان از در مدرسه بیرون برد وقتی که داشتم با بیتا می رفتم یک لحظه احساس کردم چقدر دلم می خواست الان علی اینجا پیش منبود . افکارم دیری نپائید که به مدرسه رضا اینها نزدیک شدیم از دور آنها را دیدیم که کنار باجه تلفن عمومی ایستاده بودند مشخص بود که به دنبال ما می گردند چرا که با دیدن ما دیگر سرهایشان این طرف و آن طرف نمی چرخید . بلکه همه نگاههایشان را به من و بیتا تمرکز کرده بودند.
برعکس همیشه که به هنگام نزدیک شدن به رضا احساس ترس داشتم اینبار نه تنها نمی ترسیدم شاید سریعتر و محکم تر از بیتا قدم بر می داشتم ! طوری که بیتا هم متوجه شد این تغییر من شد وبا لبخندبه من فهماند که چقدر از این که من این گونه تغییر کرده ام خوشحال است.
دیگر کم کم داشتیم به رضا نزدیک می شدیم طوری که شاید کمتر از دو متر با یکدیگر فاصه داشتیم تمامی آن فضای اطراف ساکت بودند انگار حتی در و دیوار ها هم می خواستندببینند چه می شود , آیا بیتا برنده می شود یا نه , رضا تلافی دفعه های قبی را هم در می آورد؟
رضا : به به بچه ها ببینید مادربزرگها اومدن سلام کنید از قدیم ندیم ها گفتند , سلام با کوچکتر هاست!
سلام عرض شد مادربزرگ گرامی!
بیتا : هر چند که تعجب کردم چون معمولا کودکان از سن دو , سه سال به بعد صحبت می کنند و من ندیدهبودم تا حالا نوزاد بتونه سلام کنه اونم با این بلبل زبونی حتما از یه نسل جدید متولد شده ولی در هر صورت گفتند :جواب سلام واجبه ما هم سلام عرض می کنیم کوچولو...
همه پسرهایی که اونجابودند گاهی رضا را نشویق می کردند و گاهی به بیتا به خاطر حاضر جوابی اش آفرین می گفتند .
رضا قد بلند با هیکلی متناسب داشت ما با وجور آنکه هر دو از قدی بلند سود می بردیم اما رضا از هر دوی ما یک سرو گردن بلند تر بود چشمانی درشت ومشکی اش در صورت من و بیتا وبرعکس میچرخیدموهایش راکه آنها نیز مشکی بودند به طرز تن تنی کوتاه کرده بود .
رضا : راستش دیروز که داشتم تقویم رو ورق می زدم دیدم که امروز روز سالمندانه ! بلافاصله یاد شما افتادم وگفتم برای ادای احترام هم که شده حتما هدیه ای رو تقدیم حضورتون بکنم.
با گفتن این جمله صدای خنده مثل بمبی که ترکیده باشد , فضا را پر کرد. بیتا حسابی کفری شده بود با به سرعت بسته را باز کرد. من که از وحشت زانوهایم به هم دیگر می خورد نگاهم به دستان بیتا خیره ماند .بیتا با عصبانیت جعبه راکه در کشویی داشت باز کرد , ناگهان ...ناگهان , سوسک درشتی به روی دستهای بیتا پرید...
من خیلی سعی کردم جلوی خودم رابگیرم تا جیغ نزنم . امانمی دانم چرا نشد ,باز هم خندهپسرها فضا را پرکرد این بار بعد از آن که همه ساکت شدند این بیتا بود که به حالت مسخره شروع به خندیدن کرد وگفت : حیله ات نگرفت حاج رضا سوسکت قلابیه ! و رضا که فکر می کرد بیتا با دیدن سوسک پلاستیکی می ترسید ,با تیز هوشی بیتا حسابی ضایع شده بود.
این بار پسرها به ضایع شدن رضا می خندیدند.درهمین بین بود که صدای بوق ماشینی نظر همه را جلب کرد.
من بلند داد زدم : علی ... علی یه ... علی اومد . همهمه ای بین جمع افتاد و همه پراکنده شدند .من وبیتا به سرعت به طرف ماشین علی که یک پزو 206 آلبالویی رنگ بود حرکتکردیم بیتا در عقب راباز کرد ونشست و من هم جلو ... وقتی در را بستم , فقط بلند گفتم : برو ... و به او مجال هیچ گونه صحبتی را ندادم ... بلند داد زدم و گفتم برو ... تو را به خدابرو ...!
بعد چشمانم را بستم علی هم انگار متوجه شده بود که حالم برای توضیح دادن مناسب نیست .
بدون هیچ بحثی پایش را روی گاز گذاشت و ماشین با صدای وحشتناکی به حرکت در آمد .
برای دقایقی سکوت بین ما حاکم بود...
نه منو نه بیتا هیچ کدام حال مساعدی برای صحبت کردن نداشتیم . ناگهان ماشین متوقف شد , درست جلوی همان پارکی که اولین بار به منظور دیدن علی با هم قرار گذاشته بودیم.
علی گفت :پیاده شدیم !
من در حالیکه آخرین توانم را برای راه رفتن جمع کرده بودم , از ماشین پیاده شدم و همراه بیتا خودمان را بهاولین نیمکت خالی رساندیم.
دستان بیتا را محکم گرفته بودم و ول نمی کردم . دستان هر دویمان سرد و یخ زده بود , طرز وحشتناکی نفس می کشیدم.
بعد از یک دقیقه , علی با دو لیوان آب میوه برگشت .یکی رابه دست بیتا داد و دیگری را در دست خودش نگه داشت و درحالیکه کنار من روی نیمکت می ننشست , آن را به طرف من گرفت و گفت : بخورید ... چیزی نیست ترسیدید, فشارتون افتاده پائین , اینو که بخورید حالتون خوب می شه .
برای یک لحظه در چشمانش خیره شدم . دیگر طاقتم ازدست رفت و انگار گنجی را که از نزدیک بود برای همیشه از دست بدهم , دوباره بهمن داده بودند از خوشحالی ماندن و آمدنش گریه ام گرفت .
بغض چانه ام را لرزاند صورتم به طرف صورت او بود.
چند قطره اشک به روی پاهایم چکید , نمی دانستم چرا , اما دلم می خواست بهم محبت کنه ,آری حالا ازاینکه به یاری ام آمده چقدر خوشحالم ... بیتا راست می گفت چشمان علی بدجوری مرا وابسته خودش کرده بود.
کمکم داشتم آرام می شدم , اما گریه ام به طور کامل قطع نمی شد , آرزو می کردم زمان متوقف می شد ,شانه هایم می لرزید. هر بار نگاهش می کردم , دلم هری ریخت پائین .
آرام دستمالی از جیبش در آورد و به من داد . اشکهای صورتم رابا آن پاک کردم و او گفت : هر چی بوده دیگه تموم شده ... شکر خدا هم که چیزی نشده ... فقط یه قولی بهمبده ... باشه ؟
آرام گفتم :باشه
گفت : قول بده که دیگه گریه نکنی ! دلم می خواد دیگه به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی این چشمها رو خیس ببینم ! باشه؟
لبخندی شیرین بر لبانم نشست ,ناگهان برق محبتی را که در چشمانش می درخشید , دیدم و آرام گفتم : قول می دم علی ...

ادامه دارد:-2-15-:

آليس
۱۴ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
به طرف بیتا برگشتم . دیدم او هم گریه می کند. برای اولین بار بود که اشک او رامی دیدم , بغلش کردم , بوسیدمش و گفتم : نمی دونم کم مونده بود از ترس اینکه ممکنه بلایی سرت بیاد , سکته کنم , بیتا ... بیتای من خیلی دوستت دارم...
بیتا : تو خیلی ماهی... آنا ... تو امروز فداکاری بزرگی برای من کردی , آنا تو دنیای منی , منم خیلی خیلی دوستت دارم . قل می دم دیگه اذیتت نکنم... آناهیتا جونم...
علی :فکر کنم دیگه داره دیرتون میشه , می خواین برین خونه؟
آخ راست می گی ! خیلی دیر شده , بیتا بلند شو.
علی : بیایین بریم , می رسونمتون.
بیتا : نه دیگه ماامروز خیلی زحمتتون دادیم , بیشتر از این خجالتمون ندید.
علی : خواهش می کنم , انفاقا خیلی هم خوشحال شدم که تونستم کاری براتون انجام بدم.
اگر باز هم به مشکلی برخوردید , می تونید روی من حساب کنید .الان هم بلند شید برسونمتون اینرا گفت و بلند شد وبه طرف ماشینش رفت . کمی که ازما دور شد , من هم بلند گفتم : علی ...بعد انگار خجالت کشیده باشم , گفتم : یعنی علی آقا...
علی به طرف من برگشت : من همون علی ام , خواهش می کنم راحت باش.
علی ... من .... من می خواستم بگم که ... بگم که ... یعنی من ... چه جوری بگم ... ممنونم.
... تو امروز برای من ... صورت علی سرخ شدهبود , سرش رابه زیر انداخت و به طرف ماشینش حرکت کرد و گفت : بیتا خانم شما نمیآ ئین؟
منو بیتا به طرف ماشین علی حرکت کردیم . من در عقب را باز کردم . بیتا داخل ماشین شد می خواستم خودم هم عقب بشینم که متوجه دشت علی شدم که روی در قرار داشت.
در عقب را بست و سپس در جلو را برای من باز کرد و گ فت : بفرمائین جلو !
نمی دانم چرا , لی این حرکتش خیلی به دلم نشست . احساس کردک که در انتخاب علی اشتباه نکرده ام . وارد ماشین شدم علی در را برای من بست و خودش هم سوار شد.
بعد از مدتی سر کوچه ما نگه داشت و گفت : خیلی معذرت می خوام ولی بهتره شما از این جا به بعد رو خودتون پیاده برید , آخه شاید کسی...
قبل از آنکه جمله اش را کامل کند , گفتم : بله می فهمم . ممنون که ما رو رسوندین . شما امروز به خاطر ما خیلی اذیت شدید . امیدوارم روزی بتونم جبران کنم.
من و بیتا هر دو آنقدر خسته بودیم که حتی حوصله حرف زدن را هم نداشتیم . اما به نظرم بیتا خیلی غمگین به نظر می رسید , پس به او گفتم : بیتا من می رم خونه , یکی دو ساعت دیگه می یام خونتون کارت دارم.
از هم جدا شدیم , به طرف خانه خودمان رفتم , داشتم با خودم فکر می کردم که در جواب مامانم به خاطر دیر آمدنم چه بگویم که دیدم مادرم با دوستانش در خانه در حال گپ و گفتگو هستند و گل می گویند گل می شنوند.
او حتی متوجه نشده بود که من دو ساعتی تاخیر کرده ام . خدا را شکر کردم که مادرم حواسش به دوستانش است. به طرف اتاقم رفتم ,دلم می خواست فکر کنم ,به خودم , به رفتارم , به علی , بر برخوردشون و به همه چیز ! ناخود آگاه لبخندی پایان نیافتنی روی لبهایم نشست . لبخندی که هر چقدر سعی می کردم محوش کنم , نمی شد , چرا که حرفهای علی مدام در ذهنم تداعی می شد . اما بالاخره چشمهایم را بستم و خوابی عمیق مرا با خود برد وبه افکار شیرینم خاتمه داد . از خواب که بلند شدم لباسمرا پوشیدم وبه طرف خانه بیتا راه افتادم . دقایقی بعد کنار بیتا از پنجره به کوچه نگاه می کردم.
بیتا تو چت شده؟ راستی , نگفتی من رفتم به علی زنگ بزنم , اون پسره که داشت می اومد طرفت چی کارت دا شت؟
نمی دونم , فقط اینو می دونم که خیلی ترسیده بودم. آخه خیلی بد نگاه می کرد , یه جورایی انگار داشت تو دلش برام نقشه می کشید . بدجوری داشت نگاه می کرد , مثل اینکه رضا هم می شناختش , چون تی به من نزدیک شد رضا خیلی چپ چپ نگاهش کرد. طوری که پسره فهمید ویک کم خودش رو جمع و جور کرد , ولی خیلی شروروتر از اینها بود.
ولی آنا , نبودی ببینی , داشت به من می رسید که رضا زد تو گوشش و هولش داد . آنقدر محکم این کار و کرد که پسره نقش زمین شد و دوستانش اومدن جمعش کردند...
وگرنه معلوم نبود می خواست چی کار کنه...
باریک ا... آقا رضا ... چه دفاعی کرده ...
هنوز جمله ام کامل نشده بود که تازه مفهوم نگاههای رضا... دفاع او از بیتا , تعریف های بیتا از رضا ... اصرارش برای کل کل با او ... و این حرفها را فهمیدم ... وای بیتا هم مثل من...
ا ... پس بگو قضیه از چه قراره ؟ بیتا خانم , شما هم من به جرگه بدبخت ها پیوستید ! درست نمی گم خانم!؟
بیتا سرش را برگرداند و لبخند زد.... پس بگو ! خانم واسه من دلباخته شده .
بیتا : هنوز به مرحله بدختی تو نرسیدم . خیالت راحت , من به اینراحتی ها « خر » نمی شم !
اِ ... رو تو برم من , نکنه فکر کردی تو فقط بلدی از چشمهای ن راز دلمو بخونی ؟ به قول خودت من یه عمر تو لوله بخاری بودم !
بیتا : خوب حالابده میخوام پابه پای تو راه بیام ؟ بده رفیق نیمه راه نمی شم؟!
نه اصلا بد نیست فقط من تا حالا ندیه بودم مادربزرگها هم عاشق بشن...
این جمله را بالحن کش دار خاصی گفتم تا لج بیتا را در بیاورم.
بیتا که حسابی کفری شده بود , متکایش را به طرف من پرت کرد و گفت : یکی طلبت !
در اون لحظه واقعا احساس کردم که خوشبخت ترین دختر روی زمین هستم وجود دستی همچون بیتا در کنارم و عشقی پاک در دلم , همه دست به دست هم داده بودند تا بار کنم که خوشبخت ترینم !
دلم علی را می خواست , صدای گرم و دلنشین او برایم آهنگ لالایی داشت . یادم آمد که قرار بود به او زنگ بزنم به بیتا گفتم : بیتا به نظرت به علی زنگ بزنم !؟
بیتا : چه نظر من مثبت باشه , چه منفی , در هر صورت تو زنگتو می زنی ! ولی حالا چن پرسیدی می گم ... آخه نابغه اینم پرسیدن داره ؟ مگه بهش نگفتی که شب زنگ می زنی ؟
خوب چرا ولی...
بیتا : برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه .باهوش , واسه من نباید ناز کنی .برو زنگ بزن تا اون روم روبالا نیاوردی!
به طرف گوشی تلفن رفتم , شماره علی را گرفتم , اما هنوز هم وقتی می خواستم شماره بگیرم , دستانم یخ می کرد و قلبم به تپش می افتاد . این بار پس از شنیدن اولین بوق آزاد علی گوشی را برداشت و گفت : سلام ... سلام ... خوبی؟
من که اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم , گفتم : از کجا فهمیدی منم؟
علی : به , چه فکر کردی از عصری تا حالا چشمم به این صفحه تلفن خشک شد تا بالاخره زنگ زدی .بعدشم کسی قرار نبوده به من زنگ بزنه.
ببخشید دیر شد.
علی : خواهش می کنم این حرفها چیه , حالت بهتر شد؟
بله ... خیلی. اگه نمی اومدی معلوم نمی شد چه بلایی سرما می اومد.
علی : نمی خوای برام تعریف کنی چی شد؟
چرا می خوام , اتفاقا واسه همین هم زنگ زده بودم که برات تعریف کنم .
علی : می شنوم بگو ...
و جریان را با آب و تاب برایش تعریف کردم . دلم میخواست در پایان عکس العملش راببینم . اما چیزی جز سکوت نشندیم . نمی دانستم این سکوت به چه معناس , فقط از لحن نفس کشیدنش فهمیدم که کمی عصبانی است.
بعد از مدتی که هر دو سکوت کرده بودیم , گفتم : علی ... اما جوابی نیامد ... علی ... باز هم جوابی نیامد . نگران شده بودم , فکر نمی کردم اینقدر از دستم ناراحت باشد که حتی نخواهد جوابم رابدهد. داشتم کمکم از اینکه ماجرا را برایش گفته بودم پشیمان می شدم که بغض گلویم را گرفت و گفتم : علی ... علی به خدا من ...
علی : ببین آناهیتا , هضم این موضوع که چرا شما اصلا باید با اون پسرها کل کل کنید , برای من خیلی مشکله , آخه چه لزومی داره که شما هر روز از جلوی مدرسه پسرونه اون هم این اراذل و اوباش رد بشید , آنا ! می دونی چه خطری تهدیدت می کرده ؟ هیچ می دونی , حالا رضا نه , اما دوستانش می تونستن چه بلایی سر شماها بیارن!
می دونی ممکن بود همون پسره , دوست رضا با بیتا چه کار کنه؟ من معنی این چیز ها رو نمی فهمم آنا.
من که حسابی از برخورد علی شوکه شده بودم داشت گریه ام می گرفت که علی گفت : ببین آناهیتا خانم , من که خدای نکرده قصد اذیت کردن تو رو ندارم , من یه پسرم این چیز ها رو خوب می دونم . چند سال خارج از ایران بودم , این چیز ها رو هم خیلی دیدم , هم خیلی شنیدم , می دونم که ... ببین آنا من به خاطر خودت میگم . من نگران خود توام اگه یه وقت خدای نکرده یه اتفاقی برای تو بیفته می دونی چی می شه, من ...
ولی آخه علی , رضا اصلا ... اصلا پسر بدی نیست , بعدش هم بیتا اونو...
علی : آنا ببین !! من اصلا حرفی در مورد اینکه رضا پسر بدیه زدم ؟ نگفتم دیگه , اصلا به فرض که رضا مثبت ترین فرد روی زمین باشه , بازم ... « بعد دید انگار خیلی داره تند می ره و افکار خودش رو به منی که یه دختر کاملا آزاد هستم , تحمیل می کنه و این ممکنه منو برنجونه , دیگه ادامه نداد ...»
گفت : خوب حالا بگذریم ... بگو ببینم جدی جدی بیتا عاشق رضا شده؟ من که انگار از زیر دست جلاد , جان سالم به در برده باشم از خوشحالی به تته پته افتادم و گفتم : آره ... آره ... یعنی ... بیتا که ...خوب آره دیگه همدیگه رو دوست دارن یعنی ... یعنی من اینطوری فکر می کنم , یعنی به نظرم می رسه که همدیگه رو دوست دارن.
علی که متوجه شده بود رفتارش چقدر مرا ترسانده است خندید و گفت : حالا چرااینقدر هول کردی... عیبی نداره , بالاخره یه اشتباهی بوده که خوشبختانه آثار سویی نداشته , امیدوارم این اشتباره دیگه تکرار نشه و من هم هیچ وقت نه تو رو غمگین و نه اون چشما تو « نم دار» ببینم ! باشه؟
آروم زیر لب گفتم : باشه !
علی در ادامه گفت : راستی برای اینکه خیال من راحت بشه هم اینکه دیگه کسی نتونه تو رو اذیت بکنه و هم یه کم بیشتر با یکدیگر آشنا بشیم . می خوای از فردا من بیام دنبالت تا با هم بریم ... من که کم مانده بود از شنیدن این پیشنهاد ذوق مرزگ بشم بلند گفتم : وای ... بعد انگار خجالت کشیده باشم گفتم : آخه ... آخه ... واسه تو دردسر می شه ... نمی خوام ...
علی : اگر به فکر منی , باید بگم برای من هیچ مشکلی نیست , تازه خوشحال هم می شوم اما اگر تو مشکلی داری...
نه نه , اتفاقا خیلی هم خشحال می شم . یعنی اگر راستشو بخوای از شنیدن پیشنهادت خیلی خوشحال شدم اما خجالت کشیدم همون اول بهت بگم ... علی با شنیدن این حرف من خندید و گفت : عیبی نداره ... شما فردا ساعتچند تعطیل می شید؟
ما فردا 2 تعطیل می شیم , پس فقط همون جاییکه امروز اومدی همون جا منتظرا می مونم!
علی : باشه پس , تا فردا !
باشه می بینمت , خداحافظ.
علی : خداحافظ ...

ادامه دارد:-2-15-:

آليس
۱۶ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۲ بعد از ظهر
ببخشید بابت دیر کرد , عیب نداره کسی که منتظر نیست رمان و بذارم:-2-15-:


گوشی را گذاشتم وقتی تا بیتا را پیدا کنم , تازه متوجه شدم که او از همان ابتدا که من به علی زنگ زده بودم از اتاق رفته بیرون رفته ... لبخندی زدم و بیرون از اتاق رفتم ,بیتا روی مبل دراز کشیده بود . کنارش رفتم با حالتی معصوم به خواب رفته بود . خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم , اما انگار که بیدار بوده باشد , بلند شد و گفت : چه عجب , خانم بالاخره کوتاه اومدن و رضایت دادن.
نه گلم , اصلا بد نیست ولی تو که مزاحم نبودی.
بیتا : آخه گفتم شاید بخواین حرفی بزنید که من نشنوم , این بود که از اتاق اومدم بیرون.
دستانش را گرفتم و گفتم : من هیچ حرفی ندارم که از تو پنهون کنم ... و حرفهای علی را برایش تعریف کردم . وقتی شنید که علی از فردا دنبال ما می آید جیغ کشید و گفت : آخ جون ,یعنی از فردا دیگه پیاده نمی ریم , هورا...
فردای آنروز برخلاف همیشه که آخرین نفر با غرغر بیتا از در کلاس بیرون می رفتم , این با جزو اولین نفراتی بودم که از کلاس بیرون آمدم . بیتا که تعجب کرده بود , گفت : هان چی شد؟ پای علی آقا که اومد وسط خانم مثل جت عمل می کنند , آره دیگه؟!
بیتا لوس نشو بیا بریم علی منتظره ها! به سرعت از در مدرسه خارج شدیم و تا پائین کوچه همان جای دیروزی دویدیم که یک دفعه بیتا گفت : خاک بر سرم شد آنا !
چرا؟
بیتا : از دست این آی کیوی تو , آخه نابغه تو درست جلوی مدرسه رضا اینها با علی قرار می ذاری , خوبه حالا این دو تا همدیگه رو ببینن و یه دست کتک کاری هم بکنن . من که از این حرف بیتا هول کردم , گفتم :وای نه بیتا , نکنه بلایی سر علی بیارن !
اَه...اَه ... اَه حالم بد شد . در ضمن علی شما بداخلاقه رضا هیچ وقت با علی دعوا نمی کنه , تا موقعی که به پا ئین کوچه برسیم یکی بیتا می گفت , یکی من . تا اینکه بالاخره ماشین خوشرنگ علی از دور پیدا شد.
بیتا , بیتا اوناهاش ماشینش اونجا پارکه...
بیتا : دیدم بابا کور که نیستم دارم می بینم , ماشین به اون گندگی رو . ولی خودش , کجاست ؟
آنا نگاه کن , رضا اینا هم همون جای همیشگی و ایستادن می بینی شون؟ انگار منتظر ما هستند .
بیتا نمی ری طرفشون ها.
بیتا : خب بابا توام .
ناگهان علی را آن طرف خیابان دیدم که درست مقابل رضا و اکیپش رار داشت , با این تفاوت که علی آن طرف خیابان بود و اکیپ رضا اینها این طرف!!
با خودم گفتم : علی , مخصوصا آن جا ایستاده تا ما به طرف او برویم و رضا بفهمد که او با ماست.
شاید از این طرف دیگر با ما کاری نداشته باشند.توی دلم به این زیرکی و باهوشی اش آفرین گفتم . دست بیتا را گرفتم و او را مخصوصا از جایی که رضا را متوجه خود کنیم بردم آن طرف خیابان. وقتی آن طرف رسیدیم هر دو با علی سلام و احوال پرسی کردیم و همراه با او به طرف ماشین راه افتادیم . وقتی به ماشین رسیدیم , درست مثل دیروز علی در عقب را برای بیتا و در جلو رابرای من باز کرد . هنگامی که می خواستم وارد ماشین شوم , برای چند لحظه سرم رابه طرف عقب آن جایی که رضا اینها ایستاده بودند , برگرداندم . وای خدای من رضا با دهان باز به ما خیره مانده. آنقدر تعجب کرده که حتی نمی تواند دهانش را ببندد . دلم برایش سوخت . سرم را پائین انداختم وسوار ماشین شدم . علی هم سوار شد و حرکت کردیم.
داخل ماشین اهنگ غمگینی گذاشته بود وقتی کمی ناراحتی من را از گوش دادنبه اهنگ دید , نوار را عوض کرد وبرایم اهنگی آشنا گذاشت آهنگی که همیشه هر وقت احساس تنهایی می کردم , آن را گوش می دادم.
صدای ضبط را بلند کردم و گفتم : من این آهنگ ر خیلی دوست دارم علی... علی کمی مکث کرد امابالاخره گفت : من هم دوستش دارم , شعر با معنی ای داره !!!
کمی سکوت برقرار شد , بعد از مدتی از علی خواستم قبل از آنکه به خانه برویم مرا جلوی یک پاساژ که در نزدیکی خانه مان بود پیاده کند.
علی : می خوای من هم باهات بیام؟!
نه اگر اجازه بدی یه کار نیمه خصوصیه برم زود بر می گردم.
از ماشین پیاده و داخل پاساژ شدم از صبح تصمیم گرفتهبودم تا برای قدردانی از علی و جشن آغاز دوستی ! و آشنائیمان یک هدیه برای اوبخرم . چیزی را که مناسب علی باشد پیدا نمی کردم . چون علی پسر خاصی بود , می ترسیدم چیزی برایش بخرم و او نپسندد . جلوی یک مغازه عطر فروشی ایستادم همه پولهایی راکه در طول سال جمع کرده , به علاوه عیدی هایم رابا خودم آورده بودم. وارد مغازه شدم.
مغازه دار : می تونم کمکتون کنم؟
بله ... یک عطر خوشبو و مردونه که البته با کلاس و شبک باشه می خوام ...
فروشنده کمی فکر کرد گفت : عطرهای خب زیاد داریم شما تو چه مایه هایی می تونید بپردازید...
قیمتش مهم نیست . فقط می خوام یه چیز تک باشه , چون برای هدیه می خوام اینکه جون شما و یه عطر خوب.
فرشنده لبخندی زد و گفت : حتما معلومه خلی دوستش داری که اینقدر براش مایه می ذاری...
با این حرف فروشنده خجالت کشیدم , احساس کردم صورتم حسابی گر گرفته , برای اینکه از نگاههای مشکوک فرشنده فرار کنم , مشغول ب کردن عطرهایی که درقفسه گذاشته بود شدم.
فروشنده چند عطر رابرایم اورد . آنها را بو کردم , یکی خیلی شیرین و آن یکی خیلی تند بود.
به نظرم به کلاس و تیپ علی نمی خوردند , یکی از شیشه های عطر پشت ویترین به نظرم خیلی زیبا آمد , به فروشنده گفتم : آقا اون چی؟ می شه انوم بینم.
فروشنده : ا... یادم رفت انو بیارم اتفاقا اون یکی از خوشبوترین , عطرهایی است که من می یارم , خودم هم یکی دو بار ازش بردم.
عطر را آورد شیشه ای تیره رنگ و در نقره ای که داشت جلب توجه می کرد درش رابازکردم وقتی بیش کردم , احساس کردم توی دلم خالی شد , یک بوی خاص بویی نه تند ونه شیرین . بویی که انسان رابه سمت خودش جذب می کرد , یک بوی یخ که با بوئیدنش بدن آدم خنک می شد. به نظرم خلی مناسب آمد همان را انتخاب کردم یکی برای علی ویکی را برای خودم خریدم. تقریبا از صدهزار تومنی که به همراه برده بودم فقط حدود ده- پانزده هزار تومن آنباقی مانده بود. از فروشنده خواستم امن بر می گردم ان عطر رابا کاعذ زیبایی کادو کند و درون جعبه زیباتری بگذارد از مغازه عطرفروشی بیرون آمدم وبه سمت گل فروشی رفتم یک شاخه گل رز زیبایی کهبه رنگ سرخ بود برداشتم ویک کارت زیباتر که عکس روی آن یک دسته گل سرخ در کنار گیتاری شکسته بود!! به نظرم خیلی جالب آمد . گل فروش , گل را داخل کاغذ طلقی پیچید خودکارش را گرفتم و با خطی خوش داخل کارت نوشتم :
« بابت تمام توجه و محبت آسمانی ات , ممنونم » آنا ...
از مغازه بیرون آمدم , عطر را هم گرفتم . آنها را داخل کیفم گذاشتم تا علی آنها را نبیند.به ساعت نگاه کردم حدود نیم ساعتی کارم طول کشیده بود.با حالت دو از پاساژ بیرون آمدم.
ماشین علی هنوز جلوی پاساز پارک بود.نفس زنان در ماشین راباز کردم و داخل آن شدم با هیجان خاصی گفتم : تورو خداببخشید , می دونم خیلی معطل شدید ,شرمنده...
می خواستم ادامه حرفم را بگویم که چشمهای سرخ بیتا و عصبانیت علی بدجوری توی ذوقم زد و یه نگاه به علی می کردم یه نگاه به بیتا.
انگار هیچ کدام حاضر نبودند برایم تعریف ککند که چه اتفاقی افتاده کم کم اهنگ و سرعت کلماتم کم می شد تا اینکه بالاخره به سکوت کشید . هر چه فکر می کردم ببینم چه اتفاقی ممکن است افتادهباشد .هیچ چیز به ذهنم نمی رسید.
به طرف بیتا برگشتم , نگاهش کردم تا شاید اوبگید که چه شده است . اما در کمال ناباوری من چشمهای بیتا پر از اشک شد و قطه قطره روی گونه هایش دوید. دیگر طاقتم را از دست دادم , کیفم را روی صندلی جلو گذاشتم و از بین دو صندلی به صندلی عقب پیش بیتا رفتم , دستانش را گرفتم و گفتم : بیتا , بیتا جونم , بگو چی شده!؟
بیتا نگاهم کرد اما هیچی نگفت علی در ماشین راباز کرد و پیاده شد , من که اعصابم خورد شده بود و طاقت نداشتم گریه بیتا را ببینم خودم هم گریه کردم تا شاید بیتا بگوید چه شده است , اما بیتا تنها با دیدن اشکهای من بیشتر گریه اش گرفت , سرش را توی بغل من گذاشت و شروع کرد به گریه کردن . فکر کردم اصرار در این موقع برای آن که بیتابگوید چه شده است بی فایده می باشد.
بیتا رابوسیدم , اشکهایش را پاک کردم و گفتم :بیتا مرگ من دیگه گریه نکن.
بیتا سرش رابلند کرده و دستش راروی دهانش گذاشت و دوباره اشکریخت. من که حسابی کلافه شده بودم , گفتم : باشه دیگه حالا جون من اصلا برات اهمیتی نداره دیگه ...
بیتا خندید وگفت : « البته با هق هق » نه عزیزم ... باشه قول می دم دیگه گریه نکنم.
دوباره اشکهایش را پاک کردم وقتی گریه می کرد صورتش خیلی معصوم می شد. گریه اش را تابه حال اینطوری کهبه هق هق بیفتد ندیدهبودم . هر چه قدر تقصیر علی بود , بیتا رابوسیدم و از ماشین پیاده شدم.
علی کمی آن طرف تر تکیه اش رابه تیر چراغ برق داده بود , سرش را پائین انداخته و داشت رمینرا نگاه می کرد.موهایش کمی توی پیشانی اش پخش شدهبود . با اینکه می دانستم بیتا را رنجانده است و کمی از دستش دلخور بودم , اما وقتی آن صحنه رادیدم شاید دو برابر محبتش در دلم بیشتر شد به طرفش رفتم , درست روبروی جایی که ایستاده بود ماشینی پارک بود . جلویش درست به حالت خودش ایستادم و تکیه امرا به ماشین دادم سرم را پائین انداختم.
بعد دیدم انگار قرار نیست چیزی بگوید جلو رفتم و در چشمانش خیره شدم می دانستم دیگر طاقت نمی آورد .همین طور هم شد , آن قدر با نگاهی شیطنت آمیز نگاهش کردم تا بالاخره گفت : مگه خودش بهت نگفت؟
نه ...
علی : حقش بود.
دِ ... یعنی چی حقش بود؟ اصلا می فهمی داری چی میگی؟
آره , من می فهمم چی می گم , چون ... شماهائید که نمی فهمید . سرتون روکردید تو لاک خودتون و فکر کردید همه مثل شماها ساده اند...
نمی فهمم چی می گی , مگه ما چی کار کردیم؟
علی : چی کار کردید؟ بگو چی کار نکردیم , من نمی دونم مادر پدرهای شما ...بعد دی که خیلی تند می رود گفت : من چیز بدی نگفتم , فقط گفتم کمی مراقب رفتار خودش باشد , همین.
نمی دانستم این قدر دلش نازک است که باشنیدن یک همچین جمله ای اینطری اشک می ریزد.
من کهبار نمی کردم بیتا فقط به خاطر همین اینگونه اشک بریزد گفتم : نخیر بیتا رو من می شناسم , اون هیچ وقت واسهیه همچنین موضوع کوچکی اینقدر گریه نمی کرد.
علی : دست شما درد نکنه دیگه , حالا یعنی من دروغ می گم دیگه...
نه , اصلا منظورم این نبود نگفتم که تو دروغ می گی , گفتم شایدبخشی از حقیقت روبهم نمی گی !
علی :آخه من نمی دونم این رضای احمق ... با شنیدن اسم رضا فهمیدم جریان چیست.
علی دیگر بند را آب داده بود , نمی توانست پنهان کند .
با عصبانیت گفتم : من بهت گفته بودم بیتا , رضارو دوست داره, نگفته بودم؟
علی : مگه من چیز بدی گفتم ؟ فقط گفتم این رفتار در شان یک دختر اون هم دختر آقای هاشمی نیست.یک دختر باید سرش رو بندازه پائین و اگر هم کسی کاری به کارش داشت جوابش رو نده وبا سکوت خودش هم طرف روبفرسته پی کارش, هم نجابت خودش رو حفظ می کنه . ولی رفتار بیتا اصلا درست نیست. اون رضا هم اصلا در خور و شایسته بیتا نیست. بیتا هم بی خودی بهش دل بسته , باید کاری می کردم که بیتا رضارو فراموش کنه , رضابه درد بیتا نیم خوره !
حسابی از حرفهای علی حرصم گرفته بود , البته این درست که حق با او بود , ولی این حق را نداشت که این رفتار رابا بیتا کرد. دهنم راباز کردم تا بگویم به چه حقی اشک بیتا را در آورده است که گفت : اخرش هم گفتم من امروز با رضا صحبت کردم , فهمیدم که واقعا بیتا را دوست داره , گفتم اگه واقعا بیتا را دوست داره , مثل آدمیزاد برخورد کنه , نه اینکه هر روز تو خیابون شما رو مسخره خاص و عام کنه. اگه قراره که آخرش بیاد طرف بیتا دست از این کارها برداره و فقط تمام فکر و ذکرش رو بدهبه بیتا , تابعدا که درسهاتون تمام شد ,رسما بیادخواستگاری .به بیتا هم گفتم فکراشوبکنه, اگه رضا رو دوست داره و واقعا عاشقش شده , خوب این اشکالی نداره که با هم به نیت دوست باشن.
حسابی از رفتار علی گیج شده بودم نهبه اون حرفهای تندش , نهبه این دلسوزی اش , وای که چقدر محشر بود ,مهربون و عاقل ... درست مثل یه پدر یه برادر مهربون و البته غیرتی ! تا حالا ندیده بدم یه پسر تااین حد روی نزدیکانش تعصب داشته باشه.
اونم نه تعصب عهد قاجاریه و فقط غیرت اکی , یه تعصب و غیرت واقعی به جا , یه جور مهربنی که حتی خشونتش هم آخرش با دلسوزی تموم می شد. یه جوری آدم رو مجازات می کرد که اونم جازات نه تنها تلخ نبود که حتی شیرین هم بود . باخودم فکر کردم اگه همه مجازتهای دنیا اینقدر شیرین بود , دیگر کسی مشتاق پاداش نمی شد.
خیلی دلم می خواست یه طوری رفتار کنم که نشونبدم متین هستم اما هر کاری می کردم جلوی دلم رابگیرم نمی شد , انگار که باید همه حرفهایم رابهاو می گفتم , نمی توانستم چیزی را در دلم نگه دارم , دستهایم را به هم کبیدم وگفتم :آخ جون , یعنی ... یعنی بیتا و رضا به هم می رسن؟ وای چه عالی ,بعد جیغی زدم و گفتم : علی خیلی ماهی...
ولی بعد از خجالتم به طرف ماشین و بیتا دویدم , اما صدای خنده علی را می شنیدم که او هم دنبالم راه افتاده وقتی داخل ماشین شدم دیدم بیتا نیست ,کاغذی راروی شیشه گذاشته بود که روی آن نوشته بود :آنای مهربانم ,بابت تمام خوبی هایتان از شما ممنونم , احتیاج دارم کمی فکر کنم , چرا که می خواهم یک تصمیم درست و سرنوشت ساز بگیرم , برای همین می خواهم بقیه راه را پیاده برم شاید آروم شدم (بیتا )
ورقه را با خوشحالی به علی نشان دادم , علی آن را خواند و در چشمانم خیره شد با نگاه تشکر امیز نگاهش کردم لی باز همدلم فرو ریخت , قلبم دیوانه کننده می زد. برگشتم وبه طرف کیفم رفتم آن را آوردم و گفتم : خوب تو منو خوشحال کردی حالا نوبت منه که سورپرایز رو , رو کنم , چشمهاتو ببند...

ادامه دارد:-2-40-:

آليس
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۲:۲۲ قبل از ظهر
علی لبخندی زد و گفت : می خوای چیکار کنی؟
گفتم : چشماتو باز نکنی ها
با عجله هدیه را در آوردم و گفتم : حالا دست تو بگیر جلو .
علی کمی مکص کرد وبا تردید دستانش را جلو آرد : کادو را که گل سرخرا روی آن گذاشته بودم , در دستانش قرار دادم و گفتم : حالا آروم چشمهاتو باز کن.
علی چشمانش راباز کرد ، وقتی هدیه را دید گفت : وای ... آنا ... چقدر خوشگله , بذار حدس بزنم ، اوه ... شکستنیه؟
خندیدم و گفتم : آره تقریبا شکستنی است .
علی : چه گل خوشگلی ! من عاشق گل رز سرخم ... معلومه خیلی خوش سلیقه ای !
قبل از آن که کادو را باز کند کارت روی آن رابرداشت و خوند .احساس کردم صورتش کمی گل انداخت . با متانت خاصی در جعبه را باز کرد . وقتی محتوای داخل آن را دید حسابی تعجب کرد و گفت : وای قیافه اش که خیلی خوشگله ، حتما خوش بو هم هست ، ولی ... ولی آنا تو چقدر پول اینو دادی؟
فکر نمی کردم قیمت هدیه رو بگن ! تو هم لطف کن و دیگر پی جو نشو ، وگرنه دلخور میشم , این اصلا قابلی نداره همه پولش هم مال خودمه!
علی گفت : چشم ... دستت هم درد نکنه ، عطر درون بسته بندی کاغذی بود ، علی خواست آن را باز کند و بویش کند که من گفتم : بازش نکن , من ، دارم ... تکه کاغذی را که موقع خرید از آن عطر به آن زده بودم , جلویش بردم و گفتم : بو کن من روی این تیکه کاغذ زدم.
او کاغذ را گرفت و جلوی بینی اش برد . چشمانش را بست و دو سه بار آن را بو کرد. هنوز چشمانش را باز نکرده بود که سرش را عقب برد و گفت : نه ,معلومه خیلی خیلی سلیقه ات خوبه ، تا حالا عطر به این خوش بویی بو نکرده بودم . به آدم یه حالت خاصی می بخشه ، انگار که ...
بقیه حرفش را نگفت و من ماندم و همان سه نقطه ای که جلوی حرفش گذاشتم ...
شاید جمله را نصفه گفت تا من آن را هر طور که می خواهم تمام کنم.
نمی خوای برسونمت خونه؟
من که تازه یادم افتاد ، حدود دوساعتی تاخیر کرده ام , بلند گفتم : آخ ، خاک تو سرم مامانم نمی دونه من کجام .
علی از این حرکت من خندید و سوار ماشین شدیم عطر را خیلی آرام سرجایش گذاشت و درون داشبورد ماشینش قرار داد و من رابه خانه رساند .
وقتی به خانه رسیدم ، فکر کردم الان مادرم حسابی نگران شده است ، اما وقتی در را باز کردم دیدم مادرم خیلی راحت روی مبل دراز کشیده و برادرم هم هنوز نیامده است !
خلی تعجب کردم انگار اومدن و نیامدن من برای او فرقی نداشت ... دلم بیتا را می خواست بالاخره چی کار می کرد؟ الان کجاست؟
به اتقام رفتم و به اون زنگ زدم اما گوشی رابرنمی داشت , پس هنوز نرسیده است !
پس چرا مادر گوشی را بر نمی داشت ؟ کمی که فکر کردم یادم آمد مادرش با پدرش چند روز پیش به ترکیه رفته بودند و تا هفته دیگر بر نمی گردند ... چند ساعتی خودم را مشغول کردم ، اما نمی دانستم چرا دلم اینقدر شور می زند!
بیتا هنوز به خانه برنگشته و در دلم غوغایی بر پاست یعنی بیتا کجاست؟
به درخانه شان می روم زنگ در را می زنم . منظر خانم , مستخدمشان در را باز می کند .سراغ بیتا را می گیرم ،اما او می گوید .وا... بیتا خانم بعد ازظهری زنگ زدند گفتند امشب جایی کار دارند ، نمی یان خونه ...
از تعجب شاخ در میآوردم , بیتا و ماندن شب بیرون از خانه؟...
دوباره از منظر خانم پرسیدم : یعنی نگفت کجا می ر ه؟ شما هم نپرسیدی؟
منظر خانم : نه ، آناهیتاخانم ایشون چیزی نگفتند ، من هم نپرسیدم که کجا کی رن.
حساب ینگران شده بودم .یعنی بیتا کجا رفته که شب بر نمی گرده؟ نکنه نخواد دیگه برگرده ؟
پس چرا به من چیزی نگفت!؟ چرا علی چیزی نگفت ؟! یعنی علی می دونه بیتا کجاست؟!
و هزاران سوال دیگر که به نگرانی ام دامن می زد به سراغ تلفن رفتم ، حتما علی می دانست بیتا کجا رفته!؟
چند بار شماره اش را گرفتم ،اما یا گوشی اش خاموش بود یا آن را قطع می کرد . حسابی کلافه شده بودم ، علی همیشه و هر وقت شماره من رو روی گوشی اش می دید، با اولین بوق ،آن را بر می داشت . اما حالا چرا قطع می کند؟! ... نکنه ... نکنه ؟!
فکر بدی به ذهنم خطور کرد که حتی اجازه ندادم برای ثانیه ای در ذهنم باقی بماندو سریع به چیزهای دیگر ، به امروز ، به رفتار خوب و مهربانانه علی فکر کردم ! اما هر کاری می کردم از نگرانی ام کم نمی شد. انگار که کسی داشت در دلم رخت می شست . دستانم یخ کرده بود و ذره ای غذا از گلویم پائین نمی رفت . هر چه را که می خوردم بالا می آوردم .
زانوهایم به هم می خورد پاهایم حس نداشت .دوباره گوشی رابرداشتم و شماره علی را گرفتم اما باز هم آنرا قطع می کرد . حسابی کفری شده بودم ، شاید بیشتر از ده بار پشت سر هم شماره اش را گرفتم ، تا اینکه بالاخره گوشی رابرداشت همان الو را که گفت از خوشحالی گریه ام گرفت . خیلی بلند و کشیده گفتم : سلام . آن قدر خوشحال شده بودم که نفس نفس می زدم . اما در جواب این سلام بلند و کشیده من ، علی چیزی گفت که انگار حکم مرگ را برای فرزند تازه متولد شده ای داشت ، او گفت : حسین جان ، من بعدا با شما تماس می گیرم . الان در موقعیتی نیستم که بتونم جواب بدم و گوشی را قطع کرد.
بی اختیار گونه هایم خیس اشک شد ، چرابا من اینطوری حرف زد؟
پس علی من چی شد؟این علی من بود ، نه مطمئنم علی من نبود ، نه مطمئنم علی هیچ وقت اینطوری با من صحبت نمی کرد ، مگه منو نشناخت؟ پس چرا به من گفت حسین؟ حتما پیش خانواده اش بوده ، نتونسته جوابم رو بده بعد برای آنکه کمی به خودم دلداری داده باشم گفتم : چقدر احمقی آنا اینقدر تابلو بازی در آوردی که حتما تا الان خانواده اش بو بردن . خوب وقتی گوشی را بر نمی داره ، یعنی کار داره دیگه ... تو چقدر خنگی . اگه بیتا بود حتما همون بار اول می فهمید... آخ بیتا، بیتا کجایی چرابه من زنگ نمی زنی؟ نمی دانم چرا ... اما دلم می خواست گریه کنم احساس می کردم علی را ازدست می دهم چرا که همیشه به هر کس دل بسته ام اورا از دست داده ام.
فقط بیتا برایم مانده بود که او هم رفته ... پس گریه کردم ، برای خودم و دل ساده ام که چقدر راحت به دیگران دل می بست چقدر سخت دلمی کند ! وشاید اصلا دل نمی کند عقربه های ساعت انگار که به پاهایش زنجیر بسته بودند ، اصلا حرکت نمی کرد شاید هر ثانیه اش برای من یک سال طول کشید اصلا نمی توانستم خودم را کنترل کنم یا جلوی اشکهایم رابگیرم. سراغ نوارهایم رفتم و آهنگ بیتا را گذاشتم ، هر بار که تمام می شد آنرا دوباره از اول می گذاشتم وبا او می خواندم :

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی ...... عجب شاخ گل وار به پایم شکستم
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی ...... که صورتگری را نبود اینچنینی
پریزاد عشق رومه آسا کشیدی ...... خدا رابه شور تماشا کشیدی
تو درسته بودی چه خوش باورم من ...... شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی ، تو گفتی یه بیتا ! ...... تا گفتم دلت کو؟تو گفتی یه دریا...
قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی ...... تو یک جمع عاشق تو عاشق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت ...... به خود گفتم ای وای ! مبادا دروغ گفت !؟
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب ...... که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق ،به یادت شکستم ...... تو هر شام مهتاب به یادم شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ ...... هنوز شور عشو به سر داری یا نه؟
تودرسته بودی چه خوش باورم من ...... شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی ، تو گفتی یه بیتا ! ...... تا گفتم دلت کو؟تو گفتی یه دریا...
قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی ...... تو یک جمع عاشق تو عاشق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت ...... به خود گفتم ای وای ! مبادا دروغ گفت !؟
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ...... من اون ماهو دادم به تو یادگاری...


و دوباره از اول و از اول و از اول ... همیشه این شعر رابا صدای بلند برای بیتا می خواندم ، اماالان بیتا نیست که آن را برایش بخوانم.
بالاخره صبح شد . اما آن شب را هرگز نمی توانم فراموش کنم . چرا که بی شک آن شب یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود.. اما صحبش هم چندان فرقی با شبش نداشت چرا که هنوز بیتا برنگشته بود...


ادامه دارد:-2-41-:

آليس
۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۲۳ بعد از ظهر
نه بیتا نه علی ! آن روز برای اولین بار خودم تنهایی به مدرسه رفتم. که ای کاش من هم نمی رفتم ... به امید آن که شاید بیتا خودش به مدرسه آید ، اما او نیامد که نیامد. زنگ وقتی به صدا در آمد من پس از یازده سال اولین روز بدون بیتا را تجربه کردم . آن هم بی خبر و با دلی نگران.
همه بچه ها می دانستند که من و بیتا خصوصا من خیلی به هم وابسته ایم. در واقع تو مدرسه بین همه مشهور بودیم . آن روز بدون بیتا جلوی بچه ها زدم زیر گریه و های های گریستم. آن قدر که تقریبا تمام بچه ها دور جمع شده بودند اما هیچ کدام نمی توانستند دلداری ام بدهند.
همیشه و هر وقت گریه می کردم این بیتا بود که آن قدر با مسخره بازیهایی و شکلک هایش مرا می خنداند که دیگر گریه ام را فراموش می کردم وبه کارهای بیتا می خندیدم.
اما آن روز بیتای من بیتا کجا بود ، ببینید من کجا هستم ؟ چرا اینطور گریه می کنم؟ چقدر دلم اورا می خواست ، نگاه گرمش را ! وقتی او را و ان خنده های ملوسش را می دیدم ، همه غمهای عالم را فراموش می کردم.
وقتی او کنارم بد می دانستم که تکیه گاهی چون کوه دارم . پس از هیچ چیز نمی ترسیدم . اما حالا نه بیتا را دارم نه علی را ! باز هم همان چیز ها ، همان کسی را که خیلی دوسشان دارم از دست داده بودم !
زنگ مدرسه خورد ... امید آخرم به این بود که علی هر به دنبالم بیاید و از نگرانی درم بیاورد.
به همین یک کور سوی نوری که در دلم بود بسنده کرده بودم و صبح را به ظهر رساندم. وقتی زنگ مدرسه خورد ، دوان دوان خودم رابه سر خیابان رساندم . اما این بار هم از علی خبری نبود . انگار که تک و تنها در یک جهنم باقی مانده بودم . همین یک امیدم را هم از دست دادم ... دیگر حتی نای گریه کردن را هم نداشتم وبار هم راه مدرسه تا منزل را پیاده رفتم تک و تنها !
قبل از آنکه به خانه خودمان بروم ، سراغ منظر خانم رفتم ،وقتی در را باز کرد بدون آنکه سلام کنم ، بریده بریده وبا شتاب پرسیدم : منظر خانم بیتا؟ ... از بیتا خبری نداری؟ ...
منظر خانم : آنا هیتا جونم ، اینقدر خودتو اذیت نکن عزیزم ... نه منم خبری ندارم .
فقط دیشب دوباره زنگ زد گفت : کارش کمی طول می کشه شاید فردا هم نیاد . اومدم بپرسم که شما کجائید که تلفن قطع شد...
شما خودتون رو ناراحت نکنین خدارو شکر که حالش خوبه ، مطمئن باش بر می گرده ... بی خدافظی به طرف خونه خودمان رفتم . هر کلمه ای که منظر خانم می گفت پتکی بود که بر سرم خراب می شد.
اگر چه کمی خیالم بابت برگشتنش راحت شده بود ، اما اینکه باید امروز شاید فردا را هم بدون بیتا سپری کنم ، برایم عذاب آور بود ...
آن شب را هم مثل شب قبل سپری کردم ، با این تفاوت که وقتی به خانه رسیدم به علت خستگی وبی خوابی شب قبل هم خوابم نبرد بیهوش شدم و تا فردایش یه کله خوابیدم .
البته قبل از آنکه چندبار شماره علی را گرفتم ، اما باز هم گوشی اش خاموش بود و هر بار که جوابی از طرفش نمی آمد لبم بیشتر و بیشتر به در می آمد !
یکی از پر رنگ ترین سوالهایی که در ذهنم بود ناپدید شدن علی وبیتا یکباره با هم بود و اینکه علی از جواب دادن به تلفن هایم امتناع می کرد !...
فردای آن روز را هم با بدبختی هر چه تمامتر به پایان رساندم. تمام طول این روز برایم دو قرن گذشته بود و من از آنای سر حال و شاداب که همیشه با همه بچه ها خوب بود به دختری زرد و افسرده و ساکت با نگاهی سردتر که بیشتر مرگ در آن موچ می زد تا زندگی تبدیل شده بودم ... دیگر خودم را گم کرده بودم...
ظهر آن روز نیز مثل دیروزش علی نیامد ، علی نیامد و داغ دل من رابیشتر کرد . غمگین تر از دیروز ، مسیر مدرسه تا خانه را پیمودم ، برای آن که زودتر برسم راه میانبر را که یک کوچه تنگ و خلوت بود انتخاب کردم ... چون نمی خواستم از مسیر همیشگی بروم !قدم به قدم کوچه ها برایم خاطره بود...
یازده سال تمام آنها را با شادی و عشق به همراه بیتا طی کرده بودم و حالا پیمودن آنها بدون بیتا برایم غیر ممکن بود . همین طور که قدم می زدم ، احساس می کردم کسی دنبالم می کند ، ترسیدم ، داخل کوچه کسی نبود . کوچه هم تنگ بود و خلوت . اگر هم می خواستم بازگردم ، باید از همان یکراه بر می گشتم که این هم غیر ممکن بود ، قدمهایم را تندتر کردم . اما او هم قدمهایش را تندتر کرد. صدای پایش را حالا دیگر به وضوح می شنیدم . جرات نداشتم برگردم و عقب را نگاه کنم نفسم بالا نمی آمد از فرط ترس حتی نمی توانستم گریه کنم چرا که حالا دیگر سایه اش را هم که روی زمین ، پشت سرم افتاده بودمی دیدم...
یک آن با خودم فکر کردم شاید علی باشد... آره علی است آمده دنبالم ... با این فکر خیالم کمی راحت شد قدمهایم را کندتر کردم تا بهم برسد. وقتی کاملا نزدیکم شده بود ، یک آن ایستادم نه ؛ این علی نیست ، طاقت نیاوردم .برگشتم ، دستهایم به وضوح می لرزید . یک آن مات ماندم چرا که هیچ کس نبود جز همان پسرک قدبلند خوش هیکلی کخ یکبار دیگر هم قبلا به همین فاصله ، رو درروی من ایستاده بود و مرا ترسانده بود... این بار هم خود او بود .بله ، او کسی نبود ، جز ... جز رضا ، وقتی او را دیدم به ناگه از خوشحالی اینکه او رضاست نه کس دیگر و از ناراحتی اینکه باز هم علی نیست ،بغض کردم ... رضا که مشخص بود خودش هم حال بهتری نسبت به من ندارد ،گفت : آناهیتا خانم ! تورو خدا ببخشید ، صلا قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم ... در حالیکه نفس نفس می زد دوباره گفت : به خدا ... به خدا نمی خواستم بترسونمتون ... راستش ،راستش ، من خیلی تو این چند روزه شما رو اذیت کردم ، تورو خدا منو ببخشید . ولی دو ، سه روزه که من بیتا رو همراه شما نمی بینم !! دیروز همکه شمارو با اون وضع و حال دیدم حسابی جا خوردم گفتم : تا امروز صبر کنم ، شاید امروز خبری از بیتا خانم بشه ولی امرز وقتی باز هم شما رو تنها با حالی بدتر از دیروز دیدم دیگه طاقت نیاوردم . گفتم بیام ازتون خبری بگیرم ، نکنه ، یه وقت خدای نکرده اتفاقی اسه بیتا خانم افتاده باشه ...
وقتی رضا این حرفها رو زد دوباره قلبم آتش گرفت ، حداقل تابه الان این احتمال رو می دادم که بیتا پیش رضاست ،اما حالا حتی رضا هم از او خبری ندارد. گریه ام گرفت ، گریه ای تلخ ، گریه ای که کمر کوه را خم می کرد ؛ اما صبر وطاقت من ظاهرا بیشتر از کوه شده بود ، با خودم گفتم : اگر به رضا بگویم بیتا دو سه روزی است که خانه نیامده و ما هم هیچ خبری از او نداریم ، شاید فکرهای بدی درباره بیتا بکند و اگر بیتابرگردد وبفهمد ، خیلی از دستم دلخور می شود . با بدبختی جلوی اشکهایم را گرفتم در حالیکه سعی می کردم صدایم نلرزد ، گفتم : نه ، نه ، شا اصلا نگران نباشید . بیتا حالش خوبه !... (نفسم بالا نمی آمد) فقط سرمای سختی خورده خونه مونده تا حالش کمی بهتر بشه ، چند روز دیگه بر می گرده... وقتی این را گفتم ، رضا نفس راحتی کشید و گفت : پس من خیالم راحت باشه؟بغضم رابه سختی فرو دادم و گفتم :بله ، حتما. خیالتون راحت راحت . من خودم مواظب بیتا هستم ... فقط ... فقط
رضا : فقط چی؟
می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟
رضا : حتمابفرمائید شما دو تا سوال بپرسین.
شما واقعا بیتارو دوست دارید؟
رضا که انتظار نداشت من بخواهم این وسال رو از او بپرسم در جوابم کمی سکوت کرد وگفت : فقط اینو بگم که تو این دو روز که ازش خبری نداشتم خورد و خوارک برایم نمانده بود...!
اون چی اون نظرش درباره من چیه ؟ شما صمیمی ترین و نزدیکترین دوستش هستید ، حتما می دونید نظرش درباره من چیه؟
من بیشتر از یازده سال که با بیتا دوستم . شما به این اخلاقش نگاه نکنید . درسته که یکم شیطونه امامثل یه فرشته می مونه ، پاک و مهربون و صادق ...! اینم بگم ، تو این مدت تا حالانه دوست پسری داشته و نه عاشق شده ... تا اینکه شما رو دید...
وقتی جمله آخر رو گفتم ، گل از گل رضا شکفت انگار که بهترین خبر دینا روبه او داده بودند.
گفتم : فکرکنم جوابتون رو گرفته باشید !
رضا : بله ، بله گرفتم . خیلی هم خوب گرفتم . شما بهترین خبر عمرم رو به من دادید ،من هم بهتون قول می دم که توی قلبم فقط بیتا باشه و بس!
من رو قولتون حساب می کنم ، اینم بگم که بیتا یه تیکه ماهه قدرش رو بدنید!
رضا در حالیکه می خندید و عقب عقب راه می رفت ، گفت : حتما ،چشم ... چشم ... او سه بار دور خودش چرخید و چندبار از خوشحالی فریاد زد : « خدایا مرسی...» خدا جونم ، دوستت دارم.
دیدن رضا و این حرکات و حرفهایش کمی آرامم کرد .به طرف خانه راه افتادم ، دیگرحتی خجالت می کشیدم سراغ منظر خانم بروم.این بار هم زنگ خانه شان را زدم.منظر در رابازکرد و وقتی مرا دید ، خیلی وحشت کردو گفت :وای خدا مرگم بده . آناهیتا خانم ، شما با خودتون چی کار کردی؟ تورو خدااینقدر غصه نخورید. بیتا خانم هر جا باشن امروز و فردا بر می گردن...الهی من بمیرم ... ببین،طفل معصوم چه شکلی شده، ... بذار بیتا خانم برگرده ، حسابی ادبش می کنم که دست گلی مثل شما رو اینقدر اذیت نکنه...
با بی حالی هر چه تمام تر گفتم : ازش خبری ندارید؟!
منظر باشرمندگی گفت : روم سیاه خانم جون... شرمنده...
در حالیکه حتی نا نداشتم نفس بکشم ، گفتم : دشمنت شرمنده باشه. این حرفها چیه می زنی؟ فقط اگه خبری شدبه من هم زنگ بزن بگو.
منظر :باشه خانم جون ، تو رو خدا مراقب خودتون باشید.
وقتی به خانه رسیدم مادرم تازه بعد از این دوسه روز فهمیده بود که من حالم خوب نیست سلام کردم و رفتم توی اتاقم
مادرم آمد گفت : آنا ،تو مریضی مامان؟
نهمامان جون ، فقط احساس می کنم ضعف کردم . شاید مسموم شده باشم. یه خورده که بخوابم حالم خوب میشه، شما نگران نباشید.
آخه عزیزم ، خیلی لاغر شدی . هر چی هم که می خوری می یاری بالا . چی خوردی مگه ؟ می خوای ببرمت دکتر؟
نه مامانم ، حالم خوبه ، فقط می خوام یه کم بخوابم ،حوصله ندارم اگر خواستم می گم بریم دکتر شما نگران نباشید.
مامانم با نگرانی ازاتاق بیرون رفت . روی تخت دراز کشیدم و داشتم از حال می رفتم ولی گفتم بذار یک بار دیگه به علی زنگ بزنم.
وقتی یاد رضا افتادم بیشتر دلم برای علی تنگ می شد. تلفن را برداشتم و شماره علی را گرفتم. حتی نمی توانستم گوشی را در دستم نگه دارم . تلفن بوق آزاد می زد . دلم بیشتر از همیشه به شور می افتد...
باز هم کسی گوشی را بر نمی دارد... ناگهان دختری پشت تلفن گوشی را برداشت . الو ( چقدر صدایش شبیه بیتاست ).
صدای علی از در می امد که گوشی را از دست او می گرفت :بله ؟ بفرمائید خواهش می کنم...
وای که چقدر صاحب این صدابرایم عزیز بود . وقتی دیدم خود خود علی است که تلفن را جواب می دهد ، نفسم بند آمد . مثل کر لال ها شروع کردم به صحبت کردن . هر چه سعی کردم درست حرفم را بزنمنمی شد . چون جز صداهای نامفهوم و ناهنجار چیزی از گلویم خارج نمی شد.
از آن طرف هم علی پشت سر هم می گفت : الو ... الو ... صدا نمی یاد ، نمی فهمم چی می گی؟
آره ... آره خودشه خود علیه ، علی ...
از خوشحالی گریه ام گرفت ، تمام سعی ام را کردم تا فقط بگویم . علی انگار با گفتن این کلمه جان از بدنم خارج شد. چون دیگر نفهمیدم چه شد ، فقط یادم میآید که خواب دیدم توی یک باغ بزرگ هستم .یه باغ خلی بزرگ و قشنگ ، علی رو از دور می بینم که با یه دسته گل منتظر من ایستاده. هر چه صدایش می کنم انگار صدای مرا نمی شنود، بیشتر از این نمی توانم دادبزنم . علی ... چرا جوابم را نمی دهد نکنه کر شده است؟
با شتاب به طرفش دویدم ، ولی اصلا بهش نمی رسیدم ، هر چی دویدم انگار که اصلا حرکتی ، حتی قدمی بر نمی داشتم . تااینکه بالاخره افتادم تویه چاهبزرگ سرد و تاریک
دیگه هیچی ندیدم!
معده ام چقدر می سوزد، انگار به پلک هایم وزنه های دویست تنی وصل کرده اند! هر کاری می کنم چشمانم را باز کنم نمی شود.بدنم سست شده ،احساس می کنم مگسی روی دستم نشسته، حتی توان پراندن مگس را هم ندارم ...
دوباره خوابیدم ، اینبار وقتی بلندشدم ،بهتر شده بودم ، کمی سبک تر چشمانم را کمی باز کردم . نور اتاق اذیتم می کرد. چشمانم را بستم ولی دیگر حوصله خوابیدن نداشتم .
چشمانم را کمی باز کردم نور اتاق اذیتم میکرد. چشمانم را بستم ولی دیگر حوصله خوابیدن نداشتم.چشمانم را خیلی آرام باز کردم. همه جا را تار میدیدم. کم کم صحنه ها واضح می شد ، اینجا کجاست؟ اتاق من که این شکلی نیست ، چرا ...؟اینجا بیمارستانه
وحشت کردم همیشه از بیمارستان می ترسیدم و حالا این من بودم که در بیمارستان و روی تخت بیمارستان ! دراز کشیده بودم .خودم را تکان دادم ، ناگهان احساس کردم کسی سرش را روی دستم گذاشته است ، سعی کردم بلند شوم اما نشد . حتما مادرم است ، طفلکی خیلی اذیتش کردم ، لما نه ... مادر من که اینقدر لاغر نبود ، از تکان دستم سرش را بلند کرد . خوابش برده بود ، انگار بیدارش کردم... هاج و واج ماندم ، با چشمانی از حدقه بیرون زده ، شروع کردم به نگاه کردنش.
دهانم باز مانده بود. لبم تند تند می زد ، خدای من ، بیتا. این بیتای من است که الان با چشمهای سرخ رو به روی من نشسته است. خدایا شکرت ، دلم می خواست بپرم بغلش و بوسش کنم ، نازش کنم ، اما قدرت انجام هر کاری ازم صلب شده بود ... بیتا هم همانطور هاج وو اج مرا نگاه می کرد ، یک دفعه زد زیر گریه و گفت : الهی خدا منو بکشه ، ببین چه به روزش آمده ، آمد طرفم سرم را روی سینه اش گذاشت وشروع کرد به بوسیدنم : الهی من بمیرم و تو رو اینطوری نبینم . آنا جونم الهی خدا منو مرگ بده...خدا رو شکر که حالت خوب شد... ببخشید عزیزم ... ببخشید گلم ... غلط کردم...
دیگه تنهات نمیذارم . قربون چشمهای قشنگت برم ... چرا خودت رو اینطوری کردی؟
اون لپ های سرخت که وقتی میخندیدی چال می افتادن کو؟
ان لب های سرخت چرااینقدر رنگ پریده شدن ...؟ آخه من خاک تو سر مگه چقدر ارزش داشتم که توبه خاطرم این کارها رو کردی ... الهی خدا منوبکشه ...فدات شم حالت خبوه؟
بیتا گریه می کرد و اینها رو می گفت ، خیلی دلم می خاست بغلش کنم گریه نکنه.منم دوستش داشتم ... دلممی خواست من هم گریه کنم و بگم چقدر دلم براش تنگ شده ... بگم چدر خوشحالم که برگشته ، بگم اینکه کجا بوده برام مهم نیست ، اینکه برگشته خیلی مهمه! اما هیچ کاری ... هیچ کاری نمی توانستم بکنم ، دهنم قفل شده بود ...
امابیتا منو بغل کرده بود و می بوسید: آخه آنا جونم ، تو چرا اینقدر خودتو اذیت کردی؟ می دونی امروز تو رو بیهوش رسوندن بیمارستان.ضعف گرفته بودتت.
طفلکی مامانت تا الان بالا سرت داشت گریه می کرد ، به زور بابات رفتن خونه.
آنا جونم ، الهی من فدات بشم ، خداروشکر خدا را صدهزار مرتبه شکر که تو حالت خوب شده... بعد کمی فکر کرد انگار چیزی یادش آمده باشد ، گفت : علی ...باید به علی بگم ، باشنیدن اسم علی انگار جان گرفتم ، خون روی صورتم دویده ترسیدم مبادا ، مباداعلی چیزیش شده باشه ؟ دیگر دوستم نداشته باشه؟ نکنه علی بیتا را دوست داره؟ اصلا علی مگه اونجاست؟بیتا چه طوری علی رو پیدا کرده؟ صدای قدمهایش باصدای تپش قلبهایم ،یکی شده بود : نفسم به شمارش افتاده بود ،روی تخت خوابیدم و می ترسیدم مبادا اینیک هم خواب باشه من باز دور از علی بمانم، چشمانم را بستم ، بی عطری که من برایش خریده بودم تمام اتاق را پر کرد. عطری که در تمام طول نبودنش دلداری ام می داد . عطری را که هم او داشت ، هم من.
تو این مدت هر وقت دلم هوایش را می کرد ، سراغ آن عطرم رفتم . آن را روی دستم می زدم و بویش می کردم...
شاید اون عطر تنها رفی سخت ترین دوران زندگیم بود و باز هم آن عطر فضا را پر کرد ، مطمئن شدم که علی بالای سرم ایستاده است ، چشمانم را باز کردم ... می دانستم علی بلای سرم است ولی باز هم از تعجب دهانم باز ماند . این علی ، علی من است؟ ...

ادامه دارد :-2-41-:

آليس
۱۸ مرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر
زیاد میذارم تا زودتر به جاهای حساس و خوبش برسیم:-2-37-:

صورتش همان بود ، فقط کمی لاغر شده است . حتما بهش سخت گذشته ، اما این ... این چه لباسی است که پوشیده؟ علی مگر نویسنده نبود؟ چرا لباس دکترهارا پشیده ؟!؟ اسم روی پیراهنش را نگاه کردم « علی سلطانی» خودش است ، ولی ... این چیزها هر چند خیلی برایم تعجب آور بود ، اما همین که دوباره کنارم است ، دوباره با آن چشمهای گرگ و میشش به من نگاه می کند و من با نگاه کردن به آنها هنوز دلم پائین می ریزد ، دوباره آن صورت مردانه ... آن ابروهای کشیده و به هم پیوسته ، آن هیکل قدرتمندش کنار من است ، این مهم نیست که چه لباسی پوشیده ، مهم اینه که اینجا پیش منه. علی در حالیکه اشک از چشمانش پائین میآمد روی زمین نشست ، سجده ای کرد و گفت : خدایا روسفیدم کردی ، ممنونم ، بعد بلند شد ، ازنگاهی که بهم کرده بود جان گرفتم.
انگار دوباره چشمه اشکهایم که خشک شده بدند هم بارانی شدند ، بدون آن که پلک بزنم قطره قطره اشک از چشمانم پایین می آمد . تا به امروز از ناراحتی گریه می کردم و حالا از خوشحالی. علی اشکهایش را پاک کرد و گفت : آنا تورو خدا اینطوری گریه نکن وتی اینطوری گریه می کنی دلم ریش می شود ، گریه ام تند تند شد برای اینکه او را اذیت نکنم ملافه را روی سرم کشیدم تا نه او اذیت شود نه من و شروع کردم به گریه کردن ،تابه حالا با صدای بلند گریه نکرده بودم چانه ام لرزید وبعد از آن تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد با صدای بلند گریه می کردم و می لرزیدم.
علی : ا... لامذهب ، اینطوری گریه نکن ، جیگرم آتیش گرفت . مگه توبه من قول نداده بودی دیگه گریه نکنی ؟ هان ؟! به همین زودی زدی زیر قولت ؟! وای خدا از اینکه دوباره اونارو به من برگردوندی ، ممنونم خدا ... ممنونم ... چقدر دلم می خواست منم حرفی بزنم.
علی : بامن قهری؟ حق هم داری ، خیلی اذیتت کردم ، تورو خدا منو ببخش ، آنا ! تو رو خداببخش.
طات دیدن گریه اش ، خواهش و التماسش را نداشتم .او برگشته تک و تنها؟ صحیح و سالم؟ اینطوری داره به من التماس می کنه ؟! علی ملافه را از روی صورتم کنار زد و وقتی لرزش مرا دید ترسید بلند شد تا دکترهای دیگر را صدا کند ، از ترس آنکه مبادا برود و دیگر برنگردد گفتم : علی ... امااین علی را فقط زبانم نمی گفت ، همهبند بند وجودم علی ار صدا زد.من باصدایی کوتاه علی را گفتم اما انگار همه وجودم تک تک سلولهایم صداش می کردند. علی برگشت ، دستم رابالا بردم علی گفت :الان...
با بغض گفتم : نرو...
علی برگشت حالا دیگر پزشک من بود و من از اینکه بیمار او هستم خوشحال بودم!
کنار من نشست با تعجب گفت : چه قدر یخی!
کم کم لرش بدنم از بین رفت دستانم گرم شد.باور نمی کردم یکبار دیگر خوشبختی به سراغم بیاید دلم می خواست مریض بمانم ، تا علی هر روز به دیدنم بیاید...خوابم برد.
فردای آن روز بیتا با پدرو مادرم و برادرم به دیدنم آمدند همه از اینکه من حالم خوب شده بود ، خوشحال بودند و بیتا هم فهمیده بود که من غیبتش رابه هیچ کس نگفته ام خودش گفته بود : تو مدرسه بستنی خوردم مسوم شدم ، همه داشتیم می خندیدم که علی وارد شد در حالیکه پرونده من را بر می داشت، گفت : خوب به سلامتی حال خانم فرهمند که خیلی بهتر شده ... !از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت .
یه مطلبی نوشت و گفت : ایشون الان از منم حالشون بهتره ، می تونید ببریدش .
البته اگه قول بده دیگه بستنی مسموم نخوره ؟ وقتی اینطوری حرف می زد سرخ می شدم ، او رفت و پدر و مادرم هم رفتند ، من ماندم و بیتا . وقتی همه رفتند بیتا رابغل کردم و تلافی دیروزش را در آردم ، حسابی بوسیدمش بیتا هنوز چشمانش سرخ بود گفتم :تو چرا نخوابید ، میخوای تلافی کنی؟
بیتا : نه عزیزم ، باشه رفتیم خونه می خوابم . امابهت قول می دم که دیگه تنهات نذارم... دوباره یاداین چند روز سیاه افتادم، ساکت شدم که بیتا گفت : تو این مدت رفته بودم یه جا تاخوب فکر کنم . حرفهای علی خیلی روم تاثیر گذاشته بود ، برای گرفتن یه تصمیم مهم و یه تحول برگ تو زندگیم احتیاج بهیه جای خوب و امن داشتم . به پیشنهاد علی ! رفتم یکی از امام زاده ها و اونجا موندم.پول هم برده بودم ناهار و شام رو از بیرن گرفتم . عین این دختر فراری ها ! نه؟!
از علی هم خواستم که به تو چیزی نگه ،چون می دونستم اگه بفهمی می یای دنبالم و من باید حتماتصمیم رو می گرفتم و کجا بهتر از یه جای مذهبی ؟تازه به حرفهای علی رسیده بودم ، تازه خدا رو پیدا کردم ! خودم رو پیدا کردم ، هدفم رو! مسیر زندگین رو! آرزوهام رو !
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به منظرخانم خبربدم ، می دونستم تو حال و احوالم رو از اون می پرسی ، گفتم اینطوری حداقل خیالت راحت می شه که من جایم امنه وحالم هم خوبه ... اما نمی دونستم که تو اینقدر دل نازکی ، اگه می دونستم ، هیچ قت نمی رفتم... اگر گم هم می شدم و هیچی رو پیدا نمی کردم حداقل تواین بلا سرت نمی اومد ، اصلا می خوای الان برم گم شم؟می دونم خیلی خدخواه بودم اگه بخوای می رمگم می شم ، فقط بگو کجا؟!
خنده ام گرفت که بیتا دوباره گفت : راستی آنا علی خیلی دوستت داره ها ، یه وقت باهاش قهر نکنی ! اون بیچاره به خاطر من این دوسه روز جواب تورو نداد . پریروزبهش زنگ زدم ، گفتم : تصمیم رو گرفتم.علی امد دنبالم تااینکه تو دوباره زنگ زدی و گشی رابرداشتم . وقتی تو را باون حال و روز دیدم ، فهمیدم حالت بد شده. با علی به سرعت به طرف خانه تان آمدیم ، من اومدم خونتون و وقتی تورو اون طوری با اون وضع دیدم ، حسابی هول کردم طفلکی مامانت! بیچاره اونهم خیلی هول کرد ! تورو آردیم بیمارستان علی اینها ، همین جا که الان هستی!
راستی تو تعجب نکردی علی رو اینشکلی این جایدید؟
چرا کم مونده بود دوباره از تعجب غش کنم ، علی مگه نویسنده نبود؟
چرا بابا ولی اون شغل دومشه گفته بودم که چند سال برای تحصیل اومده خارج نگو آقا اومده دکتری شوبگیره ! الانهم دو سال باید تو این بیمارستان کار کنه تابتونه خدش یه مطب اختصاصی بزنه ، در واقع علی صبح تا بعدازظهر اینجاست، بعضی وقتها هم می ره پیش باباش و سراغ نویسندگی اش! ببین مرد زندگی به این می گن ها در از جونش بیتشر از خر کار می کنه ، تا در آینده شکم تو وبچه هایش رو سیر کنه . ببین چه مرد خوبیه... دو دستی بچسب بهش و ولش نکن ! اگه ولش کنی دیگه گیرت نمی یاد!
بادت نره چی گفتم ها.
از حرفهای بیتا خنده ام گرفت.قبل از آنکه به خانه بریم ، با علی خدافظی کردم علی یه پاکت بهم داد که توش نامه بود با یک گل رز سرخ زیبا که روش چسبونده بود بهم داد ، در آخر گفت : مراقب خودت باش خانومی!!!
چقدر این کلمه به دلم نشست ، دلم می خواست زودتر تنها شوم تا نامه علی رابخوانم . از طرفی هم از اینکه از او جدا می شدم ، ناراحت بودم ، بالاخره باخنده و شوخی های بیتا به خانه رسیدیم.این بار این بیتا بود که مثل پروانه دور سر من می چرخیدو هر دو دقیقه به دو دقیقه برایم میوه و غذا و آب پرتقال و... می آورد.
بیتا جون ، بسه دیگه ، یه دفعه اینقدر به خوردم می دی می ترکم ها!
بیتا : آره، راستی می گی.
بیتا صدبار بهت گفتم همه چیز رو مسخره نکن!
بیتا : اوه...اوه ببخشید.آنا غیرتی می شود .تقصیر خودته خوب می گی.می ترکم ها.منم تااونجایی که اطلاع دارم این لوله ها هستند که می ترکن! بعدش هم زنگ می زنن این تخلیه چاه باز کنی و از ترکیدگی لوله میان واسه تعمیر.
من که از خنده دلم درد گرفته بود ، اما این بیتا یه لبخند هم نمی زد.بالاخره بعد از کلی وراجی از خستگی روی تخت من خوابش بردو من می تونستم برم سراغ بسته علی.
بسته را باز کردم.بوی عطر خودش را می داد. داخل بسته یه نوار بود که روی آن باخط خوشی نوشته شده بود :
«برای آناهیتای گرامی»
ویک نامه چند صفحه ای که آن رابا خط بسیار خانا و زیبا نوشته بود نمی دانستم اول نوار را گوش کنم یا نامه ام را بخوان؟ خط زیبای نامه مرا مجاب کرد تا اول سراغ نامه بروم وبه نظرم هم این کار بهتر بود.
نامه را باز کردم و آن را خواندم. شرح نامه به این مضمون بود :
« به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع عاشقانه آتش نگیرد»
آناهیتای مهربن سلام ، نمیدانم چه بگویم و از کجا شروع کنم اما این رابگویم که سالهاست و شاید قرنهاست که منو تو یک رح در دو پیکریم ، یک معنی در دو واژه ایم یک خورشید در دو آسمانیم و یک عشق در دو سینه ایم . شاید از یک رخ در دو پیکر ساخته باشند ما را ...!!
اما تنها مدت کوتاهی است که یکدیگر را پیدا کرده ایم و من از این بابت خدا را سپاسگذارم .
بگذار بی پرده بگویم حرف دلم را تابه حال خیلی نوشته ام ، اما همیشه قلم رابه دست ذهنم سپرده ام ، اما اینبار خواهم لبم رابه دست دل بسپارم تا هر چه دل تنگش می خواهد بگوید :« من به تو علاقمندم ، زیرا می دانم محبت پلی است که مارا به قلب هم هدایت می کند ، ولی گاه دروازه آن باز و گاهی بسته است که تو توانستی در قلب من که دورازه ای بسته است ، جای گیری! جاییبه اندازه خودت! به اندازه صمیمی ات امیدوارم من نیز در قلب تو جای گرفته باشم ،هر چند کوچک و ناچیز!»
خیلی سعی کردم جلوی دلم را بگیرم تاعاشق نشوم، اما چشمهای تو ، متانت و باوقاری ات و از همه مهمتر صداقت و اشکهای پاکت نگذاشت ودلم را عاشق کرد ، عاشق بی قرار.
آنقدر خودم رابه خودت وابسته کردی که در این چند ورز دوری کم مانده بود جلوی خانواده ام گریه کنم وتورا نام تورا دادبزنم. اما سکوت کردم ! سکوتی دردناتک که خود بلندترین فریاد است .نمی دانم تو فریاد سکوت من را شنیدی یا نه؟
این نامه را نوشتم تا توجیهی باشد برای غیبتم . نمی دانم مرا می بخشی یا نه؟ اما می دانم که به خاطر دل رویائیت این حقیر گناه کار را می بخشی.
اگر آن نواری را که برایت گذاشته ام گوش کنی ، خودت متوجه همه چیز خواهی شد .
آن روز وقتی از مدرسه سوارت کردم و تو به پاساژ رفتی ، جریان را برای بیتا گفتم ،به خاطر همین بود که بیتا آن قدر گریه کرد . در واقع او نه برای خودش و نه برای رضا گریه کرد که برای تو...!
آری ، نمی دانم بیتا در جواب غیبتش به تو چه گفته؟از من هم خواست تا چیزی نگویم ، اما من دلم می خواهد همانطور که تو همه حرفهای دلت رابرای من می گویی، من هم همه حرفهای دلم را برای تو بگیم.
آن روز بیتا بعد از شنیدن حرفهای من به کی از امامزاده ها رفت تا برای من و مشکلم دعا کند که مشکلی نه برای من و نه برای تو و ن هبرای به هم رسیدنمان به وحود نیاید .اورفت تا التماس خدارا بکند تادلت را نشکند.
او رفت و گفت :تا وقتی جواب نگرفتم بر نمیگردم . که خوشبختانه خدا ، دعای دل پاک وصافش را پذیرفت. من رار سفید و مشکلم را حل کرد . حالا اگر می خواهی آن مشکل رابفهمی کافی است نوار را گوش کنی! همه حرفهایم ضبط شده است ،آن وقت مطمئنم که دیگر مرا می بخشی!
تابه امروز خیلی سعی کردم جلوی خودم رابگیرم ، اما دیگر نمی شود ، می دانی ، من تورا دوست دارم میخواهم تمام وک مال برای من باشی ! اینطوری هرشب و روز خواب وخوراک ندارم ، چرا که می ترسم تو از دستم بروی یا کسی بهتر از من به سراغت بیاید یا نگذارد من به تو برسم ! به خاطر همین خواهر را راضی کردم که برای من به خواستگاری تو بیاید!
مطمئنم ، اگر او تو را ببیند ،حتما می پسندید و اگر او بپسندد مادرم هم قبول می کند. پدرم هم که روی حرف مادرم حرف نمی زند به خاطر همین هم از تو می خواهم که موضوع رابا خانواده مطرح کنی ، ما می توانیم به هم مرحم شویم وبعد هر وقت که درس توتمام شد ازدواج می کنیم!منتظر جوابت هستم ... ای کاش می شد عشق رابه کسی که از ته قلب دوستش دارد تفسیر کرد. ای کاش می شد رنگ چشمان تورا تعبیر کرد.ای کاش می شد سکوت غریبانه تورا معنی کرد،ای کاش می شد تو شکستت را نوعی پیروزی می دانستی ! ای کاش تو طبیعت را درک کنی ، به رازهای گل سرخ پی ببری ، تو می توانی پائیز رابا گل ،دل رابا محبت و آرامش را با قلب پیوند بزنی . امیدوارم که کبوتر صلح پیام آور عشق و محبت ، بالهای خود را به طرف ما باز کند وبه راهی که منو تومی خواهیم بیاید!
آنای من!
« بدان که نام تورا در لایه به لایه قلب وجودم حک کرده ام ، نمی خواهم هیچ گاه دستهایم از دستهایت تهی باشد»
دوستدار همیشگی ات ، علی
نامه برایم جذاب خواندنی بود. دلم نمی آمد کنارش بگذارم اما کنجکاوی وادارم می کرد که هر چه سریعتر سراغ نواری که علی سفارشش را کرده بود ، بروم . واکمنم را برداشتم ، نوار را داخل آن گذاشتم و شروع کردم به گوش کردن.
صدا ، صدای خود علی بود... صدایش انگار که اثر جادویی داشت. وقتی آن را می شنیدم ، تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. همه دردهایی که در این چند روزه کشیده بودم ، با یک سلامش درمان شد انگار که اصلا نه زخمی بود و نه دردی کشیده :
آنای مهربانم سلام ... می دانم که این نوار برای اثبات محبتم به تو دلیل و مدرک چندان مناسبی نیست!
اما آن را برایت تهیه کردم تا لب پاکت حتی ذره ای به محبت من شک نکند...
چند روز پیش مادرم حرف خواستگاری هستی ، دختر عمویم رابه میان کشید.اخر می دانی ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و همه فکر می کنند مابا هم ازدواج می کنیم. امامن نه به خاطر اینکه دل تورا به دست بیاورم ، نه . باور کن هیچ حسی نسبت به هستی ندارم ! اونو مثل خواهرم دوست دارم نه بیشتر نه کمتر! اما مامان اینا ول کن نیستند.همش می گویند: دیگه بهونه ای نداری ، درست تموم شده کار که داری ، خونه و ماشین هم که داری! کی بهتر از هستی؟ دختر عموته، شناخته شده است!
اسم تو رو روش گذاشتن ، تو رو هم که خیلی دوست داره !خوشگل و کدبانو هم که هست!
فقط طفلکی توی سرش تومور داره که اگه عملش کنه خوب می شه . اما اگر نه ممکنه هستی برای همیشه به نیستی تبدیل بشه ! دیگه قضاوت رو میگذارم به عهده خودت ،با گوشهای خودت به حرفهای من، فاطمه ( مادرم) و زهرا ( خواهرم) و هستی ! گوش کن
فاطمه : علی ... صبحی ، زنگ زدم به عموت، امشب واسه هستی بریم خواستگاری!
علی : من نمیام.
فاطمه : یعنی چی من نمیام!من زنگ زدم گفتم امشب بریم خونشون ،بابا بدبختها خسته شدن از بس امروز و فردا کردیم.
علی : مادر من ، مگه اون موقعی که می خواستید به عمو زنگ بزنید بامن مشورت کردید که حالا از من توقع دارید با شما بیام خواستگاری؟!
فاطمه : د... یعنی چی؟ امشب نریم یه شب دیگه ، بالاخره که باید بریم.
علی :کی یه همچین حرفی زده؟ من نمی دونم چه کسی این باید رو انداخته توزندگی من ؟!
من چند دفعه بایدبه شما بگم ، هستی واسه من عزیزه ، دوستش دارم ، اما مثل خواهرم مثل زهرا!
من هیچ حسی دیگه ای نسبت به هستی ندارم . ما از بچگی با هم بزرگ شدیم ،نمی تونم اونو به عنوان همسرم ، شریک زندگی ام انتخاب کنم!
فاطمه: اِوا ، خدا مرگم بده ، چرا نمی تونی؟ ماشاا... دختر به این خوبی ، به این کدبانویی چی کم داره؟
علی : مادر من ، مگه من گفتم هستی چیزی کم داره ؟نه به خدا ... اصلا هستی خوب هستی ماه از هر اگشتش هم هزار تا هنر می باره،امامن چی؟!بابا تو ر خدا این عقاید عصر هجر روبذاریدکنار. عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمون بستن ... باشه اگه شما بدبختی منو می خواین فقط به خاطر اینکه در دهن مردم رو ببنیدید ، اگه شما با شکستن دل من و خراب کردن آینده ام راضی می شید و خوشحال ، من حرفی ندارم ! حاضرم بدبخت بشم ، تا شماراضی باشید.
دیگر صدایی نیامدمدتی سکوت برقرار شد ، انگار مادر علی از حرفهای تنها پسرش دلخور شده چون صدای گریه اش گریه مظلومانه اش به گوش می رسدکه با بغض می گوید:
به خدا نه علی تو ... توتنها پسر منی ،به خدا اگه به خاطر مردم گفته باشم ، این چه حرفیه که می زنی پسرم؟ معلومه خوشبختی هر پسری آرزی مادرشه! من ، منی که از جون و دلواسه شماها مایه گذاشتم ... منی که یه عمر حاضر بودم خوار تو چشم منبره اما تو پای شماها ، نه!چه طوری می تونم با دیدن بدبختیو ناراحتی تو راضی بشم؟یاد دلم خنک بشه؟!
مادر علی آنقدر این حرفها را معصومانه و با دلی شکسته گفت که ناخوداگاه دلم برایش سوخت و اشک در چشمانم حلقه زد مادر علی ادامه داد: به خداوندی خدا اگه قصد اذیت و آزار تورو داشته باشم من که زورت نکردم حتما با هستی ازدواج کنی ، خودتم می دونی کهبه خاطر تو حاضرم حتی جلوی بابات بایستم ولی علی جونم ، پسر گلم ، جواب عمویت را چه می دی؟به بابات چی میخوای بگی؟
علی هم مثل اینکه دلش مثل دل من از اشک های مظلومانه مادرش به درد آمده چون صدایش کمی دور شود ، انگار کنار مادرش قرار گرفته اورا می بوسد و می گوید:
الهی من فدای اون اشک هات بشم . خوب منم امیدم به تو هست دیگه . من تا وقتی تورا دارم هیچ غمی تو دنیا ندارم ، مطمئنم شما می تونید بابا رو راضی کنید .
فاطمه : حالا گیرم من بابات رو راضی کردم ، جواب عمویت رو چی می دی؟به هستی چی می خوای بگی؟ میدونی اون چقدر دوست داره ؟ می دونی تو سرش تومور داره و اگر عمل نکنه زبونم لال خدا اون روز رو نیاره جوون مرگ می شه؟! میدونی هستی به مامانش چی گفته؟
گفته تا علی م نرو دوست نداشته باشه تا وقتی نیاد خواستگاریم ، من نمی رم اتاق عمل . می ترسم برم اتاق عمل و دیگه زنده بر نگردم، اون وقت آرزو به دل او از این دنیا می رم .دلم می خواد قبل از رفتنم مطمئن بشم که کسی منتظرمه ، مطمئن بشم کسی که یه عمر عاشقش بودم الان که دارن من رو عمل میکنن دوستم داره !تمام تلاشش ر میکنه تامن زنده بمونم!
دلم می خواد حتی اگر هم مردم مطمئن بشم خاطم براش عزیزه... گفته تا وقتی مطمئن بشه که این عشق دو طرفه است ، حاضر نیست بره تو اتاق عمل حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه!
حالا چی علی آقا؟! حالا بازم بگو نمییام خواستگاری! اگر یه بلایی سر این دختر اومد ، تو جواب عمو و رن عمویت را چی می دی؟!اصلا میتونی تو فامیل سربلند کنی! همه تف میندازن رو صورتت اصلا وجدانت چی می شه؟ با اون چیکار می کنی؟! می توانی از عذاب وجدان یه شب راحت بخوابی؟...
علی آه بلند و جانگدازی که جگرم را سوزاند، کشید و گفت :
نمی دونم مادر ، نمی دونم ، واقعا موندم ، قلبم پر از غمو غصه است به خدامنم عاطفه دارم ،سنگ که نیستم ! میدونم می فهمم هستی چی می گه.می فهمم چی می خواد؟!اما مادر ، من چی؟ یعنی من آدم نیستم؟ یعنی من انتخاب ندارم؟حق زندگی ندارم؟! به خدا مامان داره از غصه می ترکه.
با گفتن این حرف حسابی دلم گرفت. می فهمیدم علی توی چه مخمصه ای گیرکرده برای هم دردی با چند قطره ای اشک ریختم.
فاطمه : نه مادر جان ، نه پسرم ، نه گلم ،این مشکلی نیست که تبه خاطرش بخوای گریه کنی ، تو باید مثل یه مرد واقعی به جنگ مشکلاتت بروی و اونها رو با قدرت به زانو دربیاری نه اینکه مثل آدم های ضعیف در مابل اونها زانوبزنی ! خدا بزرگه پسرم ان خودش همه چیز رو درست می کنه !امشب هم تو با من بیا ، چون این دختره حال و روز درست و حسابی نداره اگر تو امشب باهاش صحبت کنی فردا بیمارستان خودتون بستری اش می کنیم ، تا حالش بدترنشده عملش کنیم !امشب هم یه جوری صحبت کن ، دلش رو بدست بیار که طفلکی با امید بره اتاق عمل .بهش بگو همه چیز بعد از عمل معلوم می شه ، امابهش قولی نده که بعدا نتونی بهش عمل کنی !!!
اون وقت که دلش می شکنه و خودت هم خوب می دونی که آه دل شکسته چه آتیشی به زندگی آدم می اندازه! اونوقته که دیگه واقعا بدبخت می شی و ازدست منم کاری بر نمیآید که بخوام برات انجام بدم، پس حسابی مراقب حرف زدنت باش ! امیدوارش کن اما قول نده!!!
حرف های مادر علی بدجوری رویم تاثیر گذاشت او مهربان بود و آنقدر با رفتارش با تجربه زیادش به آدم آرامش می بخشید که دیگر حتی بزرگترین مشکلات هم به پیش چشم آدم کوچک و حقیر می آمد . من که اینطور فکر می کردم ،به نرم علی هم همین نظر را داشت چراکه از این جابه بعدبا آرامش بیشتری حرف می زد. صداها برای چند لحظه ای قطع شد که دوباره علی گفت : انای مهربانم شاید مسخره باشد اما می ترسم!
می ترسم مبادا بایک حرف غلط یا یک تصمیم اشتباه تورا ازدست بدهم یا دلی رابشکنم
شاید باورنکنی ، اما وقتی به تو فکر می کنم انگار جون می گیرم ، امیدم مضاعف می شود ومی تونم به ترسم غلبه کنم وبا مشکلاتم بجنگم و آن را (به قول مادرم)به زانو در بیاورم امیدوارم تو هم مرا در این راه یاری کنی ، حالا زمانی است که به خواست مادرم به منزل عمویم آمدم خواهش می کنم با دقت به حرفهای من و هستی گوش بده! و برایم دعا کن!
علی :من نمی فهمم هستی این کارا یعنی چی؟
هستی یا بغض می گوید:کدوم کارها؟!
همین کارها دیگر خودت بهتر ازمن می دانی نخواه که دوباره تکرارشان کنم می دونی وضع جسمی تو اصلا مناسب نیست تو داری با من لجبازی می کنی یا با خودت هر لحظه که بگذره بیماری تو خطرناک تر می شه؟!
هستی :مگه برای تو فرقی هم می کنه؟! نیستی و هستی من که کوچیکترین اهمیتی برای تو نداره ...!علی در حالیکه که کاملا عصبانی شد مشت هایش رابه جایی محکم می کوبد می گوید :آخه ، این حرف ها چیه که می زنی! هم خون من ! من وتو از بچگی باهم بزرگ شدیم معلومه وقت اینقدر سراغت نمی یومدم که بیای و بری بیمارستان تا حالت خوب بشه.
اگه دوستت نداشتم ! اگه خاطرت برام عزیز نبود الان اینقدر ازدست این حرف آخرت عصبانی نمی شدم !باور کن دروغ نمیگویم اما تو ...اما تو مثل زهرا ! برام عزیزی . علی دیگر سکوت کردو حرفی نزدانگار هستی هم نرش در رابطه با علی فرق کرده بود با گریه گفت :
کی باید برم بیمارستان؟!
با شنیدن این حرف هم من هم علی حسابی خوشحال شدیم طریکه من از خوشحالی جیغ کشیدم وعلی هم خندید وگفت :
آفرین حالا شدی یه دختر خوب و حرف گوش کن،هر چی زودتر بهتر ، من با بیمارستان خودمون هماهنگ می کنم فردا خودم می آیم دنبالت کارهاتو بکن که صبح زود با هم بریم بیمارستان.
در تمام طول این مدت گوشی علی چندین بار زنگ زد به نظرم تماس های آن موقع من بود که به علی می زدم. هستی از فرط زیادی زنگ ها به علی گفت : خوب گوشی روبردار شاید کار مهمی باهات داره که اینقدر زنگ می زنه...
علی ناچار گوشی رو بر می دارد و باشنیدن صدای من می گوید:
الو ...حسین جان سلام، من بعدا باشما تماس می گیرم... خداحافظ.
حالافهمیدم آن شب چرا علی اون جوری با من حرف زد ،پس طفلک حق داشت !چقدر منه احقم از دستش رنجیدم. چه قدر به خاطر رفتارش اشک ریختم، حالا دیگر کاملاهمه چیز برایم روشن شده !دلم می خواهد هر چه زودتر بدانم بالاخره علی با هستی چه می کند؟حس وجود یک رقیب داشت مثل خوره روحم را می خوره!
علی دوباره گفت :
آناجان امروز قرار است هستی را عمل کنیم خیلی می ترسم ، اگر اتفاق بدی بیفتد همه از چشم من می بینند در تمام طول این مدت خیلی دلم می خواست راز دلم را با تو در میان بگذارم اما می ترسیدم مبادا خاطرمهربانی فوق العاده ات، خیلی نگران شوی ، و اگراتفاق بدی افتاد لطمه روحی بدی بخوری.
از طرفی جلوی خانواده ام نمی توانستم آنطور که دلم می خواست باتو صحبت کنم شاید بیتا تنها کسی بود که کمکم کرد او درتمام طولاین مدت برای کمک کردن در روحیه بخشیدن به من و دعا کردن به نوعی در یکی ازامام زاده هاتحصن کرده بود تا خدا نذرش را قبول کند و من واقعا مدیون او هستم شاید هم به خاطر دعا و دل پاک او همه چیز ختم به خیر شد!
در این هنگام باشنیدن این حرف از دهان علی بر می گردم به صورت معصوم بیتا که روی تخت من خوابیده است خیره می شوم در دلم هزار بار از او تشکر می کنم و به ادامه حرف های علی گوش ، علی :آنا جان الان باید به اتاق عمل بروم،هیچ گاه تا این حد دلهره و اضطراب نداشتم ای کاش بودی اوبا نگاه گرمت به شجاعتم می افزودی . ای کاش بودی و با او با نگاه معصومت مرا بدرقه می کردی.ای کاش بدی وبا حضورت به من دل گرمی و امید می بخشیدی!ای کاش...
می ترسم مبادابه خاطر تو دستم به خطا بلغزد ! و با جان انسانی ، باجانیک عاشق بازی کنم! آنهم هست ! کسی که مرگ و زندگی اش به عملکرد من بستگی دارد. چشمانم را می بندم و در ذهنم صورت زیبا و معصوم تورا با آن چشمان گیرا و درشت ، مجسم می کنم ،همان چشمان بی همتا که مرا گرفتار خودشان کرد. حالا کمی آرام می شوم ، با تصور اینکه بعد از این عمل اگر هستی کاملا خوب شود بدون کوچیکترین مکثی سراغ تو میآیم و تو را چشمان تو دستانت را برای همیشه به نام خود خواهم زد.اشتیاقم را برای رفتن به اتاق عمل بیشتر می کند، مثل یک مرد به جنگ با مشکلاتم می روم درحالیکه تکیه گاهم نگاهم مهربان و قلب عاشق توست که محمکتر از کوه پشت سرم ایستاده ای ! برایم دعا کن!
دعا کن، که از این امتحان سربلند بیرون برویم بیایم و بهم قول بده ، قول بده که هرگز تنهایم نگذاری! بدون نگاهت زندگی برایم بی معناست ، دیگر وقت رفتن است.نمی دانم بگویم یا نه ... اخ ، آخ آمدند دنبالم ...
انگار کسی در اتاقش را می زد ،دیگر صداها همه قطع شد ،نوار مدتی خالی چرخید تا اینکه دباره گفت :آنای من ! حالا دیگر مطمئن شدم که بگویم ، یعنی باید بگویم که پیروز شدم! بله...
او آنقدر هیجان زدهبد که نفس نفس می زد و صدایش به زحمت به گوشم می رسید...
علی : آنا ... وای آنا ... من موفق شدم ... من تونستم هستی رو عمل کنم ... حالش خوبه خوبه ، دیگه هیچ خطری تهدیدش نمی کنه ... می تونه سالها زندگی کنه حتی بدن من... بعد در حالیکه فریاد می زد گفت : دیگه نمی ترسم ... نمی ترسم که بگم دوستت دارم!... خیلی زیاد ...! دیگر طاقت دوری ات را ندارم ! با شنیدن خبر سلامتی هستی ! خصوصا این جمله آخر ، ناخودآگاه اختیار زمان ومکاناز دستم رفت محکم دست زدم، جیغ کشیدم ، به طرف بیتا پریدم اورا که حالا از سر وصدای من بیدار شده بود و با وحشت و تعجب به من خیره شده بود بغل کردم و محکم بوسیدم.
بیتا ، وای بیتا ... بیتا جونم ، دوستت دارم... وای...
بیتا در حالیکه سعی می کرد خودش را از من جدا کند ، سرش رابه طرف آسمان بلند کرد و گفت :اللهم الشفا کل مریض...!!
خدایا به حق آبروی فاطمه زهرا « س»همه مریضان اسلام ! علی الخصوص این آناهیتای ما را شفابده ... الهی آمین ... بعدبه من گفت : خوب میشی آنا جونم!خوب می شی!
نا سلامتی تو هم یه زمانی آدم بودی...!

ادامه دارد

تقدیم به اونایی که دنبال می کنن:-2-40-:

آليس
۱۹ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۶ بعد از ظهر
از رفتارش خند ه ام گرفت اما آنقدر خوشحال بودم که هیچ چیز نمی تونست جلوی خوشحالی ام را بگیرد. ناگهان به بیتا گفتم : ای شیطون چه ناقلایی هستی تو.
بیتاکه شوکه شده بود گفت : ببینم تو امروز چت شده؟ برای اینکه سوتی ام را ماست مالی کنم گفتم : ای بابا تو که اینقدر ادعای IQبودن داری چرا دیگه می پرسی؟ بابا رضارو میگم دیگه...
و جریان رضا را برایش تعریف کردم حسابی خوشحال شد و هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدیم ، من گفتم : بیتا علی گفت :با مامانم اینا هماهنگ کنم که همین روزا با خواهرش بیاد خواستگاری ، ... ولی آخه من چه جوری به مامانم بگم!؟
بیتابا شنیدن این حرف جیغ بلندی کشید و گفت : وای خدا جونم باورم نمی شه ، ما اینقدر خوشبخت شده باشیم . در همین هنگام مادرم در اتاق راباز کرد وبا دو بشقاب سوپ وارد شد ، بیتا که چشمانش با دیدن بشقاب ها گردشده بود ،به طرف مادرم رفت و بشقاب ها رو از دستش گرفت ، صورتش را بوسید و گفت : وای خاله جان (بیتا همیشه به مادرم می گفت : خاله) دست گلتون درد نکنه . من که دلم واسه خوردن سوپ های خوشمزه شما لک زده بود ، هیچ نوع سفید کننده ای هم نمی تونست لکه اش را پاک کنه مامانم رفت از دوبی ... وایتکس آورد که این لکه رو پاک کنه اما مگر پاک می شد ... ! مادرم همیشه بیتا را به خاطر حاضر جابی و بانکی اش خیلی دوست داشت ، در حالیکه می خندید گفت : ای پدر سوخته ، خیلی خود شیرین و شیطونی ها!
بیتا :به خدای بابای من نسوخته ، نمیدونم چرا هر کی به من می رسه ،بهم میگه پدر سوخته ، طفلکی بابام حالا درسته یه ذره ته گرفته ولی دیگه نسوخته بابا ! اشاره کردم که یعنی در همین احوال جریان رابه مادرم بگوید، بیتا هم چشمکی زد که یعنی « حله» ! با خنده از اتاقم بیرون آمدم ، توی این هفته اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد ، دلم می خواست برم حمام یه دوش بگیرم بدی هاش رو بشورم و بریزم دور ، خوب هایش رو واسه همیشه نگه دارم ! وقتی از حمام بیرون آمدم دلم شور می زد ، مبادا مادرم با این موضوع مخالفت کنه؟ دیگر طاقت این را نداشتم ، یعنی ما در قبول می کرد؟!
هر چه اتاق ها را گشتم اثری از او ندیدم ، به طرف پذیرایی رفتم بیتا را دیدم که روی صندلی دراز کشیده و خیلی راحت داشت چای می خورد ،به کنارش رفتم و درست پائین پایش نشستم . با چشمانی خواب به او خیره شدم ،بیتا اما ساکت وآرام ری صندلی عقب و جلو می رفت!
بیتا ، چی شد؟! کجا رفت؟! خیلی ناراحت شد؟!
بیتا :هیچی ،آبش را گرفتیم چلوشد! بعد همبا کباب با مامانت دوتایی زدیم تورگ و حالش روبردیم. خوب معلومه چی شد دیگه یعنی تو واقعا نمی دانی؟! من که دیگه وا داده بودم ، این حرف های دو پهلوی بیتا خیلی مرا ترسانده بود ، که یکباره بیتا گفت : آنا ولی مامانت تو و آریا (برادر) رو خیلی دوست داره ... من تو این چندروزه خیلی به مامانت نزدیک بودم ، نمی دونی وقتی دید تو اون جوری روی تختت از شدت ضعف غش کردی کم مونده بودخودشم پس بیفته ، تو بیمارستان یه جوری بی تابی می کرد ، انگار خدای نکرده تو واسه همیشه رفتی.
هیچ وقت تا حالا تو برخوردش با آریا دقت کردی که ببینی چقدر قربون صدقه اش می ره ؟!
از طرفی هم طوری بارش نمی یاره که به قول معروف « بچه ننه» بشه ...!
نمیدونی تو بیمارستان چه اشکی می ریخت.
تا حالا گریه پدرت رو ندیده بودم از طرفی هم نگران آریابد که تو خونه تنها مونده بود.
یادته اون روز که بابات تازه شرکت زده بود برای تبریک گفتن بهش ،با هم رفتیم شرکتش...
تو زود برگشتی ولی من قشنگ همه جا روبرانداز کردم. می دونی چه روی میزش بود؟ نمی دونی...
اون رو شیشه میز کارش ، عکس تو و آریار گذاشته بود.
آریا برادر نه ساله من بود که کلاس سوم درس می خوند او ... او عزیز دردانه مادر و پدرم بود ... بیتا راست می گفت ، آنها من و آریا رو خیلی دست داشتند طوری که هر وقت ما می خواستیم برای چندرز خانه فامیل ها بمانیم پدر اکثرا مخالف بود چرا که می گفت : من نمی تونم خالی شما رو توی این خونه ببینم و تحمل کنم حتی برای یک روز ....
و برای اینکه ما را ناراحت نکنه با خودش به بیرون می برد. برایمان غذا و لباس های زیبا و گران قیمت می خرید ...
اما این چه ربطی به موضوع من و علی داشت؟! بیتا که دهان باز و چشمان پر از تعصب سوال مرا دید گفت :
اینارو گفتم ، واسه اینکه بدونی چقدر برای پدر و مادرت عزیزی ، بدونی که ونا صلاحت رو می خوان ،بدون که تو زندگی اونایی و اونا بدون تو هیچن ، پس هر اتفاقی افتاد نباید اونها رو تنهابذاری ،اونا به تو احتیاج دارند... نمی خواد بی خودی بترسی .اینارو مادرت به من نگفته تا من به توبگم نه ... اون طفلکی حتی قبل از اینکه من ماجرای خواستگاری رو بهش بگم حسابی داشت از علی تشکر می کرد هی می گفت :« چقدر هم رفتارش با متانت بود» وای آنا، نمیدنی وقتی فهمید که علی تورو دوست داره چقدر خوشحال شد و سریع حاضر شد تا برای خرید بیرون برد ، راستی موضوع رو تلفنی به پدرت گفت ، انگار او هم خیلی خوشحال شد چون اون بود که به مادرت سفارش کرد تا برود خرید.
بیتا این حرف ها را زد ساکت شد ، چشمانش رابست وروی صندلی عقب ، جلو رفت .
صدای تق تق صندلی آهنگ آرامش بخشی را ساخته بود ، شنیدن این حرف ها از جانب مادرم و از دهن بیتا برایم غیر قابل باور بود ... باور نمی کردم اینقدر خوشحال باشم و همه این کارها به خوبی پیش برود ... می دانستم بالاخره یکی یک جای کار بایک گره کور مواجه خواهد شد ، چرا که سابقه نداشت دست روی کاری که دوست دارم بگذارم و آن طر که دلم می خواهد پایان یابد ، اما این بار ... به خودم قبولاندم که بالاخره یکبار هم شانس به من چشمک زد!
بالاخره صدای خدا ، خداهایم به گوش اورسید ، بالاخره دلش به حال دل سوخته ام سوخت و گوشه چشمی هم به ما نشان داد ، من هم باید مثل علی ، خدارا شکر میکردم ،سراغ جانمازم رفتم وبا میل وشادی و دلی پر از خوشحالی و حاسی جمع از عمق وجودم خدارا خواندم به خاطر نعمت بزرگی که من بخشیده بد اورا سپاس گفتم ،احساس می کردم روی ابرها قدم بر می دارم ، درست مثل یک فرشته ناخودآگاه اشک هایم روی صورتم جاری شد از قصد نبود ، نمی دانم انگار اشک شده بود همدم شادی و غم هایم!
تنها کسی که تابه حال رفیق نیمه راه نشده بود و مطمئن بودم تنها همدمی است که تا آخرین نفس با من خواهد ماند! نمازم رابا دقت و شوق بسیار خواندم وفهمیدم که خوشحالی ام چقدر عمیق تر شد .تصمیم گرفتم تاهمدم جدیدمرابرای همیشه نگه دارم . تازه داشتم به عقاید علی و مذهبی بودنش پی بردم الحق که ... ان شب بیتا منزل ما ماند حسابی همه مان را خنداند و من آن شب را یکی از بهترین شب های زندگیم قلمداد کردم .قرار شده بود پس فردا یعنی جمعه شب علی با خواهر و ماردش به خواستگاری بیایند. فردای آن روز دلم می خواست زدتر از مدرسه بروم تا علی راببینم با اینکه تازه دیروز همدیگه رو دیده بودیم ، دلم حسابی برایش تنگ شده بود .بالاخره زنگ خورد ومن با بیتا دوان دوان به طرف سر کوچه جایی که علی ایستاده بود رفتیم ، از وقتی از دور دیدمش سرعتم رابیشتر کردم ، کلاسورم رابه سینه ام چسبانده بودم چشم از چشمان علی بر نمیداشتم .سرعتم غیرقابل کنترل شده بود ، انگار پاهایم در کنترل خودم نبودند وبیشتر ازمن مشتاق بودند تابه علی برسند ، امانمیدانم چرا هر لحظه که به علی نزدیک و نزدیک تر می شدیم، لبخند روی لب های علی کم رنگ و کمرنگ تر می شد . تا جایی که یک دفعه از آن حالت آرام خارج شد وبه طرفم دوید و فریاد زد:آنا ، مواظب باش . صدای فریاد علی وصدای گوش خراش ترمز اتومبیلی که به سرعت به طرف من می آمد جیغ بیتا تازه چشمانو گوش های راباز کرده. ماشین با صدای و وحشتناکی ایستاد ، اما قبل از آن محکم به پاهایم برخورد کرد، در تمام طول این مدت من چشم ازچشمان علی بر نداشته بودم، دوباره صداها درو شدند ، علی را دیدم که داشت با راننده اتومبیلی که به منزده بد دعوا می کرد و بیتا که شانه هایم راتکان می داد وتند تند زیر لب چیزهایی می گفت ، امامن هیچ چیزنمی شنیدم . فقط چهره مضطرب و نگران علی را دیدم،به طرفم آمد ، همه مردم دورما جمع شده بودند ، بیتا هر چه تکانم میداد قادر به حرف زدن نبودم ، فقط با دهانی باز به علی خیره شده بودم. علی به طرفم آمد و شروع کرد به حرف زدن دهانش تکان می خورد ، اما من نه چیزی می شنیدم و نه قادر بودم کلامی حرف بزنم . حتی تکانهای دست های علی هم نمی توانست حالم را سر جایش بیاورد ، با چشمانی که از حدقه بیرون زده هاج و واج نگاهم را علی و از علی به بیتا می چرخاندم .تا اینکه علی سیلی محکمی به گوشم نواخت ، انگار بیدار شده باشم یکباره تمام صداها به مغزم هجوم آوردند ، بیتا که مرتب می گفت : آنا ، آنا جونم صدامو می شنوی؟ علی که می گفت : شوکه شده ، بایدبرسونیمش بیمارستان گوشی اش را برداشته بود و داشت شماره می گرفت ،بی خبر از آنکه همان یک سیلی بود که همان یک سیلی هم بیدارم کرد ویک دفعه با بغض گفتم : علی ...
علی به طرفم آمد . آنا...آناهیتا حالت خوبه ، جائیت درد نمی کنه؟!
سرم را تکان دادم و درجابش گفتم : نه ! علی نفس راحتی کشید و گفت : جون به لبم کردی که دختر ... بلند شد و به مردم گفت که بروند .شماره ماشین و تلفن راننده ماشین که یک زن بود را گرفت و دوباره به طرف من برگشت. علی و بیتا کمکم کردند تا ازروی زمین بلند شوم ، بیتا مرتب غر می زد و می گفت : چرا چشاتو باز نمی کنی ، نصفه جونم کردی ... اما علی فقط با نگرانی من را داخل ماشین می نشاند وبعد خودش جلوی من که در صندلی جلی ماشین ، نشسته بودم طوری که پاهایم از ماشین بیرون بود ، روی زمین نشست و با نگاهی مهربان گفت : درد نمی کنه ، نمی خوای بریم بیمارستان؟ سرم را تکان دادم .علی باجملاتی سرزنش آمیز ، اما با لحن مهربانتر گفت :آخه چرا دور وبرت رو نگاه نکردی؟ چرا مواظب نبودی؟ فکر نکردی اگرماشین سرعتش زیاد بود ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟! اگه خدای نکرده تو طوری ات می شد ، من چی کار می کرد؟! بعد یک دفعه چشمانش پراز اشک شد گفت : آنا نگفتی بدون تو دق می کنم؟! این جمله را گفت و سرش را پائین انداخت. دیدن گریه اش دلم را شکست به خودم لعنت فرستادم ،به احمقی ام ، به سادگی ام ، با عجز گفتم : علی ، علی ببخشید . غلط کردم حواسم نبود . گریه نکن ...
این هارا گفتم و به هق هق افتادم .علی سرش رابلند کرد و گفت : تور خدا زجرم نده گریه نکن ، هر وقت چشات خیس اشک می شه ، دلم می شکنه، یادت باشه این دفعه دوم بودها! وقتی علی سرش را پائین انداخته بود یک دفعه درد شدیدی درون پاهایم پیچید انگار تازه یادم افتاده بود که تصادف کرده ام ، پاهایم پیچید انگار تازه یادم افتاده بود که تصادف کرده ام ، پاهایم خیلی درد می کرد اما هر طوری بود جلوی خودم و گریه ام را گرفتم . دلم نمی خواست بیشتر از این اذیتش کنم ، اما پاهایم بدجوری درد گرفته بودند انگار تا حالا به خاطر نگاه علی بود که دردشان را نمی فهمیدم ، از شدت درد لبهایم را محکم گاز گرفتم ، تا شاید تحملش کمی آسان تر شود اما هر کاری کردم نمی شد.از درد به خودم می پیچیدم بالاخره طاقت نیاردم، دستم راروی پاهایم گذاشتم امااین کار دردش رابیشتر کرد وباعث شد آه از نهادم برآید که همین آه به گوش علی رسید. سرش رابلند کرد و گفت : ببین با خودت چیکار کردی! ممکنه شکسته باشه، وای نه ، درست حالا! که فردا قرار است علی به خواستگاری ام بیاید، بیتارا صدا کردم دستش را محکم فشار دادم و گفتم : نه ، علی تورو خدا ، حالا نه ، خواهش می کنم ... علی به حرف هایم گوش نم یکرد وگفت : باید بریم از پاهایت عکس بگیری! دوباره با التماس گفتم : علی ... نه خواهش میکنم ، حالا نه ... تورو خدا ، آخه من موضوع خواستگاری رابه مادرم گفتم ! قبول کرد که شما فردا بیایید اگه پام طوری شده باشه نمی شه ... علی از شنیدن خبر قبول کردن مادرم برای آمدن او به خواستگاری خوشحال شد اما گفت : مهم نیست ، سلامتی تو از همه چیز مهم تره . حالا که هم من هستم ، هم تو ! پس سلامتی تو واجب تره . اما من که مطمئن بودم بالاخره کارم به گره کوری می خورد ، می ترسیدم اگر قبول کنم ، این گره ساده به همان گره سخت تبدیل شود. گفتم : نه ، تورو خدا ... نه من می ترسم ، علی خواهش می کنم همه چیز رو خراب نکن ... اصلا پاهایم دیگه درد نمی کنه ، تو که باشی هیچ غمی ندارم هر دردی رو تحمل می کنم جز غم تو ، جز غم دوری تو ، علی به خدا صبر و تحملم دیگه تموم شده ، می ترسم ، می ترسم ، می ترسم بری و دیگه برنگردی! می ترسم ، هر لحظه می ترسم بلایی سرت بیاد یا من دلت رو بزنم می ترسم طلسمی که همیشه تو زندگی من بوده در لحه آخر درست لحظه ای که قراره همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه،عزیزترینم رو از من بگیره . علی به خدا دیگه طاقت این یکی رو ندارم ، فکراینکه ممکنه تو رو از دست بدم مثل خوره افتاده به جونم ! من حاضرم پاهایم قطع شود اما تو را از دست ندهم ، اگه بمیرم هم نمی گذارم برنامه فردا بهم بخوره پاهایم هم سالمه به تو قول می دم هیچ اتفاقی هم نمی افته ، بذار فردا بگذره هر کاری که توبگی بول می کنم ... علی التماس می کنم ... آنقدر این حرفها را ساده و از ته دل گفتم و آن قدر با چشمانم به علی التماس کردم ، ا که هیچ حتی اگر سنگ هم بود نرم می شد ، علی ساکت شد.بیتاهم می گفت : علی راست میگه بذار فردا به خوبی و خوشی تموم بشه . به خدا منم دیگه صبر و تحملم تموم شده چه برسه به این آناهیتای بدبخت
علی سرش را بلند کرد و گفت : فقط تا فردا شب! من و بیتا از خوشحالی همدیگه رو در آغوش کشیدیم که یکدفعه بیتا پاهایم را تکان داد و درد شدیدی همه وجودم را پر کرد .
یکدفعه طاقتم ازدست رفت . علی هم طاقت دیدن ناراحتی ام را نداشت.با ناراحتی گفت : حداقل اینطوری خیالم راحته که خطر جدی ای تهدیدت نمی کنه من می رم چندتا قرص مسکن برات از داروخانه بگیرم! منبرای اینکه زیر قولم نزنم دستم را گاز گرفته و سرم را توی سینه بیتا پنهان کرده بودم تا مبادا دوباره اشک هایم بریزد.. علی قبل از رفتن گوشی اش را داد وگفت : یه زنگ به خونه بزن ، مادرت نگران نشه بگو امروز کمی دیر می ری خونه. گوشی را گرفتم ، بیتا شماره را برایم گرفت و گوشی را دستم داد . بعد از اینکه دو بوق مادرم گوشی را برداشت ، در حالیکه سعی می کردم طبیعی باشم و بر دردم غلبه کنم ، گفتم : الو سلام مامان!
مادر : الو ... آنا ، تویی ...؟ کجایی مادر؟ چرا دیر کردی؟ نگران شدم؟!
من که باورم نمی شد این مادر همان مادر چند هفته پیش باید گفتم : خوبم مامان ، بیتا امروز بیست شده منو غذا مهمون کرده، من کمی دیرترمی یام، شمانگران نباشید.
مادرم : باشه ، خوب کردی زنگ زدی ، نگران بدم ، بیتا اونجاست؟
بله مادر گوشی ... گوشی رابه بیتا دادم. بیتا گوشی را گرفت و گفت : الو سلام خاله جون خوبید؟ ... منم خوبم ... آنا هم خوبه ، هر دوتامون عالی ... شما اصلا نگران نباشیداین آنا امورز دلش هوس پیتزا کرده ، از اونجایی که دستش تو جیب خودش نمی ره به زور خودش رو مهمون من کرده، نه ، نه اصلا زحمتی نیست . خیالتون جمع ، قربونتون برم ... خداحافظ...
گوشی رابه من داد و گفت : چه قدر این چند شبه واسه مامانت عزیز شدی. بی چاره ام کرد اینقدر گفت مراقب آنا باش. در این بین علی بایک کیسه نایلون که داخل آن چند قرص وباند بود و یک لیوان آبمیوه برگشت ، آب میوه رابه همراه چند قرص به دستم داد وگفت : بخور مسکنه ، حداقل دردت رو می خوابونه . فقط دعا کن که تا فردا وضع پات بدتر نشه. شب هم با این باند خوب و محکم ببندش . تا اون جایی هم که میتونی اصلا راه نرو ! اگه تونستی فردا نمیخواد بری مدرسه چون ضع پات خیلی بد می شه! قرص هارو خوردم ، قبل از آنکه قرص ها دردم را درمان کنه مهربانی بیش ازحد علی دردم را تسکین داد . ای کاش می شد من همیشه مریض بود و ا طبیبم!
سردم شده بود ، دندانهایم به هم می خورد از شدت سرما و درد مستاصل مانده بودم در بغل بیتا ، که علی گفت :بیتاخانم سوار شید بریم یه جا غذا بخورویم ، منم می رسونمتون خونه...
بیتا : نه مرسی علی ... ولی من باید برم خونه.آخه یه هفته است خونه نرفتم مامانم اینا طلاقم می دن! بعدشم قراره که شب از مسافرت برگردن ، حداقل برم پیش منظر یه ذره خودشیرینی کنم زبونش باز نشه جلومامانم.
علی :خوب بشین برسونمت.
بیتا : نه بابا ، راهی نیست خودم می رم.ناسلامتی ماهم دل داریم ها!
علی :باشه برو سلام من رو هم بهش برسون ! خداحافظ.
بیتا خنده ای معنادار کردو گفت : چشم ، مواظب آنای من باشید ها! بعدمنو بوسید و رفت . علی هم به من کمک کرد تا پاهایم را داخل ماشین گذاشتم . دردشان کمی بهتر شده بود ، در ماشین را بست و خودش هم سوار شد ، بخاری را روشن کرد و گفت : الان گرم می شی! ماشین حرکت کرد و بعد ازمدتی جلوی یه رستوران ایستاد گفت : چی میل دارید بانو؟!
از جمله ای که گفته بود خنده ام گرفت ، گفتم : هر چی شمابخورید آقا!
علی هم خندید ورفت . من سرم را روی داشبورد ماشین گذاشته بودم وبه فردا شب فکرمی کردم که بالاخره سرنوشت چه چیزی را برایم رقم خواهد زد. بعد از مدتی علی در ماشین را باز کرده بود ،امامن متوجه نشده بدم .یکدفعه صدای افتادن نوشابه که پخش زمین شد مرابه خود آورد . سرم را بلند کردم و با چهره متعجب علی مواجه شدم .علی وتی دید حالم خوب است با لحن خاصی گفت : آناهتیا ... حالت خوبه؟!
آره ، چرانوشابه رو ریختی زمین؟!
علی : آخه یکی دوبار زدم به پنجره نفهمیدی. در رو هم که باز کردم باز نفهمیدی، ترسیدم یه وقت خدای نکرده...
بی آناهیتا شده باشی؟! آره؟!
علی :آنا ، این حرف ها چیه ، بعد درحالیکه جعبه غذا را به دستم می داد گفت : بیا بخور تا سرد نشده ، مرغ سوخاریه، سوسیس ، کالباس ، سرطان می یاره ، این از هر غذایی سالمتر و خوشمزه تره بخور تا سرد نشده.
پس تو هم بیا بشین بخوریم ، بعد از آنکه غذا را خوردیم ، گفت : پات چطوره؟
تازه با وجورد علی و چشمانش و آن نگاه گرمش داشتم دردش را فراموش می کردم که دوباره درد درتمام بدنم پیچید و بی اختیار اخم هایم تو هم رفت ،اما سریع سرم را پائین انداختم و گفتم : خوبه، می شه تو دکتر کسی باشی و اون درد بکشه !
علی لبخندی زد و گفت : می دونی ، از یه چیزی خیلی خوشحالم ، اونم اینکه چشمات اونقدر پاکه که زود مچت رو باز میکنه . به خاطر همین نمی تونی چیزی رو از من پنهون کنی ، مگه اینکه چشاتو ببنید که در اونصورت بازم تابلو می شی. من گفتم : علی چقدر بدجنسی ! بیتا هم همین رو می گه ، کمی مکث کردم بعد دوباره گفتم :علی ...من به مریضات حسودی ام می شه!
علی با شنیدن این جمله حسابی خندید و بعد گفت: بهت نمی یاد حسود باشی ، خنومی!
این دومین باری بود که این کلمه ( خانومی) رو به کار می برد و من چقدر خوشحال می شدم وقتی این کلمه رابه کار می برد. هوا ابری بود ویک دفعه شروع به باریدن کرد ، علی گفت : من عاشق بارونم با اینکه حوادث بد زندگیم تو بارون رخ داده اما خیلی دوستش دارم...
« حوادث بد» این کلمه خیلی نگرانم کرد یعنی علی چه خاطره ای از باران دارد که او را ناراحت کرده؟
طاقت نیاوردم و گفتم : منم دوست دارم زیربارون راه بروم وهمراه با اون گریه کنم، حیف که پام درد می کنه .
علی : ا ... قرار شد دیگه گریه نکنی، حتی وقتی بارون میاد... حتی ...
خندیدم و گفتم باشه ولی دست خودم نیست که اگر گریه نکنم دق می کنم . راستی علی تو چه خاطره بدی از بارون داری؟ علی کمی مکث کرد و گفت : ببرمت یه جای خوب واست تعریف می کنم ...

ادامه دارد:-2-40-:

آليس
۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۵۸ بعد از ظهر
ماشین را روشن کرد سکوتی سرد و سنگین فضای ماشین را پر کرده بود ، اواخر آذر ماه بود وهوا حسابی سر شده بود ،اما من طبق عادت بدی که داشتم ، هیچی نمی پوشید ، از سرما می لرزیدم امادوست نداشتم چیزی تنم کنم شاید به خاطر اینکه گرمای مصنوعی را دوست نداشتم ، دست داشتم کنار آتش گرم شوم ،این گرمای آتش در سرمای سخت خیلی می چسبید ... به یک پارک رسیدیم ، پارکی که باران برگهای زرد و سرخ درختان آن را خیس کرده وجلوه زیبایی به آن بخشیده بود . صدای قارقار کلاغ ها ،برگ های خیس درختان ، آسمانی گرفته و ابری وبارانی که قطراتش روی سرو صورت آدم ها می نشست ، درست صحنه ای رابه وجور آورده بود که نشانه آن را فقط روی کارت پستال می شد دید.
علی ماشین را کنارخیابان پارک و در ماشین راباز کرده خواست پیاده شود که گفتم : کمکم کن پیاده شم . علی : آخه تو ... با لحنی قاطع گفتم : می خوام پیاده شم ، اینقدر لوسم نکن!
علی کمکم کرد تا از ماشین پیاده شوم هوا خیلی سرد بود دندانهایم بهم می خورد علی کتش را در آورد وروی شانه هایم انداخت. گفتم : خودت چی ، سرما می خوری؟
علی :نه ،من عادت دارم ، سرمایی هم نیستم .تو بپوش ، قطرات باران روی سر و صورتم می چکید.تقریبا خیس شده بودم .از علی به خاطر کت تشکر کردم وخواستم تا خاطره اش را برایم تعریف کند او هم بعد از مدتی مکث گفت :من بچه دوم خانواده ام هستم . بل ازمن مادرم یه پسر به دنیا آورده بود به نام محمد که ده سال ازم بزرگتر بود بعدش من و بعد هم زهرا که دو سال از من کوچکتر است وقتی که چهار پنج ساله بودم جنگ عراق با ایران شروع شد.از همان اول جنگ پدرم رفت اهواز ، هیچ وقت یادم نمی ره شبی رو که پدرم می رفت . باران می بارید من و محمد و زهرا گریه می کردم والتماس به پدر که « تو رو خدا نرو» اما او تصمیمش را گرفته بود و به منو و محمد نصیحت می کرد که اگر یه وقت برنگشت ما مراقب زهرا و مادرمان باشیم . با اینکه از وضع مالی خوبی برخوردار بودیم ، به محمد گفت : محمد پسرم، تواز اینا بزرگتری ، بعد از من این تویی که مرد خونه می شی .تویی که نون آور خونواده ای ، بعد در حالیکه سعی می کرد گریه نکنه گفت :بهم قول میدی که مثل یه مرد ، از خانواده ات مراقبت کنی؟! محمد گریه کرد و بغل پدر پرید و گفت : قول می دم.
امابر خلاف ما که حسابی گریه می کردیم، مادرمان، فاطمه حتی قطره ای اشک جلوی پدرمان نریخت . درحالیکه همه ما می دانستیم که مادر چقدر پدر را دوست دارد و درونش چه بلوایی برپاست ، خلاصه پدر را تا دم در بدرقه کردیم او تک تکمان را در آغوش می کشید و می بوسید و گریه می کرد ، اما وقتی مقابل مادرم ایستاده بود ومی خواست از زیر قرآن رد شود ، مادرم به او گفت : تو حق نداری جلوی بچه ها گریه کنی ! هر وقت من مردم بیا سر قبر من و گریه کن.انشا ا... که سالم می ری و سالم بر ی گردی، اما بدون چشمای من همیشه در انتظارت به شوق آمدنت ، به این در ،به همین دری که زیر آن ایستاده ای می ماند . حالا برو ...!
آن شب بارانی پدر رفت و مارو تنها گذاشت .همگی گریه می کردیم ، جز مادر ! او هم گریه می کرد اما نه با چشمانش بلکه با دلش! وتی مارا خواباند خودش شروع به خواندن قرآن کرد.
نصفه شب وقتی از خواب پریدم بلند شدم که بروم آب بخورم ، یک دفعه صدای گریه مادرم به گوش می رسید،به طرف صدا رفتم ، ازلای در مادرم را دیدم که با چادر نماز سفیدش روی سجاده نماز ، داشت گریه می کرد. دستانش رابه طرف آسمان گرفته بود و با خدا درد دل می کرد و می گفت : خدایا حسینم ( پدرم ) رابه تو سپردم ... خدایا تو رو به چهارده معصوم ،تو رو به زینب «س» قسم می دم ، حسین منو سالم برگردون. من بدن اون زنده نمی مونم.خدایا... ای خدا ... این ها را می گفت و گریه می کرد.برای اینکه جلی ما گریه نکندآن موقع شب ، سر سجاده عشق خون گریه می کرد.من هم برای احترام به او کنار در عقب آمدم به هیچ کسی هم در مورد اشک های مادرم و دعاهای جانسوزش چیزی نگفتم ، دو ، سه سالی گذشت در طول این مدت پدر با نامه تماس احوال خود را به ما می رساند و تابستان ها هم سری به خانه می زد ، ما را به خودش وابسته می کرد دوباره می رفت ، تا اینکه من حدودا هشت ، نه ساله بودم ، محمد نوزده ساله و زهرا 7 ساله ! یکسالی بود که از پدر خبر نداشتیم ، مادر حسابی پیر شده بود و ما نگران. از طرفی موقع سربازی محمد هم رسیده بودوباید اعزام می شد .خودش هم دلش می خواست برود تا شاید بتواند خبری از پدر به دست بیاورد.اما مادر نمی گذاشت ، می گفت : دیگر طاقت دوری تورا ندارم، اگر توهم بروی خدا نکرده بلایی سرت بیاید چه خاکی توی سرم بریزم؟
تو اینجا همه دلگرمی من هستی ، امید من تویی ، بعد تو من چه کار کنم؟! از طرفی هم ، از غصه پدر کمرش خم شده بود ،بالاخره محمد مادر را راضی راضی کرد که بگذارد ، برود . روز رفتن محمدهم فرا رسید.این بار همه! ناامید به بدرقه اش رفتیم واشک می ریختیم و با این تفاوت که مادر هم همراه و پا به پای ما گاهی اوقات بیشتر از ما ، اشک می ریخت و بیتابی می کرد . محمد را در آغوش کشیده بود ، می بویید می بوسید.انگار می دانست که در رفتن محمد بازگشتی وجود ندارد!به خاطر همین حسابی بغلش کرد و اشک ریخت و با او وداعی سخت کرد!
می دونی آنا ، خداحافی مادر از جگر گوشه اش آن هم پسر ارشدش ، امید زندگی اش خیلی است ولی محمد باید می رفت و رفت و اون روز آخرین رزی بود که من ، محمد برادر بزرگترم را دیدم و در آغوش کشیدم . آنا ... آن شب هم باران می آمد ، محمد رفت و دیگربرنگشت ، طفلک مادرم ، انگار ده سال پیر شده بود . هر شب کنار تلفن می خوابید تا شاید محمد یا حسین زنگ بزنند اما افسوس که همه زنگ زندن جز محمد و پدرم . دیگه همه فامیل فکر می کردند که این دو شهید شده اند ، اما هیچ کسی جرات نداشت حرفش رابه مادرم بزند چون مادرم مدام راه می رفت و می گفت : « حسین زنده است من می دونم» حسین بر می گرده ، اون به من قول داده که منو تنها نمی ذاره ، حسین بر می گرده ، بر می گرده . طفلکی هیچ کاری جز غم و غصه خوردن نمی توانست انجام بده. هر هفته یکی از خاله هایم پیش ما می آمدند و از او مراقبت می کردند و کارهای خانه را انجام می دادند . تا اینکه رادیو اعلام کرد تمام اسرا را آزاد کرده اند و جنگ خاتمه یافته . نمی دانی مادرم چقدر خوشحال شده بود ،همه فکر می کردند دیوانه شده ، تمام خانه را ریسه کشیده بود ، خانه را مثل دسته گل مرتب کرده بود و مدام می گفت : « حسین و محمدم بر می گردند» اما هیچ خبری نشد ، نه از محمد ، نه از حسین پدرم! اوایل خاله هایم با مادر خوشحالی می کردند، اما وقتی که مدتی گذشت و خبری از آنها نشد ، دوباره به این باور رسیدند که آن دو شهید شده اند. امابه خاطر مراعات حال مادرم ،علنا چیزی جلوی او نمی گفتند اما یکی دوبار از زبان آنها شنیدم که ما را « یتیم» خطاب کردند بخاطر همان ما هرگز رابطه خوبی با خاله هایمان پیدا نکردیم. کمی گذشت درست یک شب بارانی زنگ خانه مان به صدا در آمد ، مادر هر وقت زنگ می زدند به سرعت به طرف در می دوید تا اگر زمانی حسین یا محمد برگشتند اولین کسی باشد که آنها را در آغوش می گیرد. اما آن شب چون هوا بارانی بود من به طرف در رفتم فاصله در خانه تا در حیاط فرصتی بود که باران کاملا من را خیس کند مادرم پشت پنجره با نگاهش مرا دنبال می کرد ، در را باز کردم مردی پشت به من ایستاده بود از پشت که نمی شناختمش لاغر اندام و ضعیف با موهای ریخته بود ، خیالم راحت شد که نه محمد است نه حسین ، گفتم : بله بفرمائید؟ آن مرد به طرف من برگشت زیر باران کاملا خیس شده بود ،من برای مدتی در صورتش مات شدم ، به نظرم کمی آشنا می امد ، مدتی که نگاهش کردم به یکباره تمام بدنم یخ کرد. دهانم قفل شده بود ، ساک از دستش افتاده و زد زیر گریه ، با دیدن گریه اش ، من هم گریه کردم اما نه ، گریه نمی گردم، فریاد می زدم پدرم!
او را در آغوش گرفتم ، چقدر فرق کرد بود ،موهای سرش ریخته آن قدر لاغر شده بود که وقتی بغلش کرده بودم می ترسیدم مبادا بشکنه! موهای اطراف گیج گاهش سفید شده بود که حاکی از رنج و سختی زیادی بود که در این دوران کشیده ، او هم مرا بغل کرده بود و میگفت : علی ، پسرم ، چقدر بزرگ شدی امامن فقط می گفتم بابا ،بابا... از صدای فریادهای من همه و اول از آنها مادرم به طرف حیاط دوید اما وقتی می خواست از پله ها پائین بیاید پاهایش لیز خورد روی زمین افتاد زهرا از اوپیشی گرفت و خود را به پدر رسانده اول او را نشناخت ، بابا دستانش رابه طرف او دراز کرده بود تا بغلش کند ، اما زهرا گریه کنان می گفت : تو که بابام نیستی تو بابا حسین من نیستی...
می خواستم به طرف زهرا بروم و به او بفهمانم ، که پدرم گفت : « چرا عزیزم ، چرا خانومم گلم! زهرا خانومم ، منم بابایی...!» زهرا وقتی این جمله را شنید خودش را در بغل پدر پرتاب کرد ، چرا که این جمله را فقط پدر آن موقع ها که هنوز به جنگ نرفته بود به زهرا می گفت . بعد از مدتی پدر به طرف مادر رفت که هنوز روی زمین مانده بود. در چند قدمی اش ، ایستاد ، خوب می دانستم به او چه می گذرد ، چون مادر خیلی شکسته شده بود . نبود او و محمد کمرش را خم کرده بود آن مادر جوان و زیبای ما با آن قدر رعنا و حالا به زنی شکسته و لاغر به پاهای پدرم افتاده بود تبدیل شده.
زهرا طاقت دیدن این صحنه را نداشت سرش را در بغلم گرفتم و خود به تنهایی تماشاگر دیداری سوزناک نشستم!
پدرم از دیدن مادرم با آن شکل و آن سر و وضع ، خیلی ناراحت شده بود او طاقت دیدن مادر را وقتی مریض می شد نداشت اما حالا با صحنه ای روبرو شده بود که داشت مثل یه کوه روی کمرش سنگینی می کرد، از طرفی هم می دانست مادرم منتظر عکس العمل اوست ، می دانست بایک عمل ساده می تواند دلی را ناامید و یا امیدوار سازد، پس تنها لبش را گاز گرفت آنقدر محکم فشارداد تا اشکهایش سرازیر نشود. سپس جلوی مادرم زانو زد ، دستان اورا گرفت هر دو را بوسه ای زد.
مادر بلند شد،آنقدر خوشحال بود که نمی دانست باید چه کار کند؟ مدام اسم خدا را صدا می زد و می گفت : « حسینم برگشته!» حسین من ، خدایا مرسی که روسیاهم نکردی ، مرسی که بچه هام رو یتیم نکردی ... حسینم ،می دونستم بر میگردی... آره بایدبه فامیل ها بگم باید اومدنت را جشن بگیرم ، پاشم پاشم ،برم به همه زنگ بزنم که تو برگشتی ... آره ... آره باید برم. مادر رفت امابه نظرم پدر خیلی غمگین بدبه طرفش رفتیم انتظار داشتیم حالا که بعد از چندسال به خانه برگشته ، خوشحال باشد.
اما اوسرش را روی زمین گذاشت رو شروع کرد به گریه کردن ،باران هم می بارید!
انگار که آسمان هم دلش به حال او سوخته بود وبه خاطر غم بزرگی که دردلش بودهمراه با او می گریست ، غمی که تا آن زمان پدر به تنهایی ان رابه دوشش گذاشته وبا خود حمل می کرد ، غمی که تا لحظاتی بعد از آن من و زهرا هم در تحملش شریک شدیم.
پدر به هق هق افتاده بود ،شانه های مردانه اش که حالا بیشتر شبیه به یکی چوب خشک شده بود به طرز وحشتناکی می لرزید ، بلندش کردم مثل یک بچه سرش را توی سینه ام گذاشت و گریه کرد .
« بغض صدای علی را گرفت» وقتی ازش پرسیدم چرا اینطوری گریه می کنی؟ در جوابم مشتش را نشانم داد .دست مشت شده اش را گرفتم یکباره دستش راباز کرد در دستم افتاد یک پلاک خونی...
بذنم لرزید « پلاک ، پلاک محمد بود!» آخ، برادرم « محمد» ... من هم پابه پای پدرم زیر باران گریستم چه مظلوم مرده بود محمدمان ، نمی دانستم از بازگشت پدر خوشحال باشم یا از مرگ محمد گریان؟! از محمدهایی که می گفتم زهرا هم موضوع را فهمید وبه جمع ما پیوست پلاک را در سینه ام فشردم فکر اینکه زمانی این پلاک گردن محمد بوده بیشتر آزارم می داد . پلاک خونی بود بعدها پدر گفت : او را تیر باران کردند.
جلوی چشمهای او و من بود که فهمیدم پدر چه زجری را تحمل کرده اینکه با چشم خودت داغ جگر گشه ات را ببینی از صدبار مردن هم بدتر است. نمی دانستیم موضوع را چگونه به مادر بگوییم.
پدر از ما خواهش کرد که موضوع فقط بین ما سه نفر بماند و مادر از جریان بویی نبرد، تا آنشب برایش زهر نشود وماهم نگفتیم و راز شهادت محمد در سینه ما ماند اکنون هم ادر اگر چه هر جمعه منتظر بازگشت محمد است اما انگار خودش هم می دانست که محمد برگشتنی نیست به خاطر همین درد و دلهایش رابا قاب عکسی که به دیوار است و عکس محمد در آن خودنمایی می کند ، باز می گوید ، حالا این ما چهار نفر هستیم که باید این راز را در سینه نگه داریم...
منظور علی از نفر چهارم من بودم...از شنیدن حرف های علی مو بر بدنم سخ شده بود ،باورنمی کردم این اتفاقات برای علی رخ داده باشد ، یعنی او برادر یک شهید است؟ دلم شکست در پاهایم را فراموش کرده اما از حرف های علی دلم خیلی گرفته بود مثل اینکه گریه کرده اما خودم نفهمیده باشم چشمانم رابه آسمان دوخته بودم که علی گفت : آناهیتا اگه خدا برادرم رو زود از من گرفت عوضش فرشته ای مثل تو رو سر راهم رار داد تو اون قدر پاکی که حتی زیربارون هم می شه اشکهاتواز بارون تشخیص داد!
خجالت کشیدم اما فقط گفتم : حالم خوب نیست منظورم جسمم نیست.
علی : من ناراحتت کردم ،ببخشید. دیگه هیچ وقت چیزی نمی گم.
نه نه ،اون طوری بیشتر ناراحت می شم ، وقتی می بینم حرف دلت رو به من میگی خیلی خوشحال می شم ولی این بار به خاطر دردی که کشیدی ناراحتم ، دلم می خواست باهات هم درد ی کنم ولی حالا دیگه خیلی دیره ، اما قول می دم توی اتفاق های خواسته و نا خواسته دیگه همیشه همراهت بمونم ... اصلا ... اصلا بیاهمین الان به هم قول بدیم که همیشه کنار هم بمونیم ، قول می دی علی؟ قول می دی تحت هیچ شرایطی تنهام نگذاری؟
قول می دم ، قول می دم ، تا آخرین نفس کنارت بمونم.
خوشحال راضی سوار ماشین شدیم وبه طرف خانه راه افتادیم، توی را به علی گفتم : علی ... من فردا چه جوری باشم خوبه؟! آخه خیلی می ترسم اگه یه وقت مامانت اینا منو نپسندیدند چی؟!
علی : واسه چی تورو نپسندن ، کی بهتر از تو ر می تونن گیربیارن؟!تو فقط خودت باش خود خودت ، مطمئنم در نگاه اول همونجوری که به دل من نشستی به دل مامان و خواهرم هم می نشینی ، اصلا جایی برای ترس تو نیست! بیا، این گوشی رو هم بگیر ، یه زنگ به بیتا بزن بگو 5 دقیقه دیگه بیاد سر کوچه تا تو رو برسونه خونه ، فقط آنا اگه دیدی حالت بد شد یا پایت دردش شدیدتر شد حتما به من خبر بده اون قرص ها رو هم بخور، دردت رو کمتر می کنه ، شب حتما خوب پایت راببند. تا اون جایی هم که می تونی اصلا راه نرو ،فردا هم مدرسه نری ها برایت خیلی خطرناکه...
وسط حرف علی پریدم و گفتم : علی ، بسه دیگه... خیلی داری لوسم می کنی بعدا پشیمون می شی ها!
علی خنده ای کرد و گفت : من فقط از یه چیز پشیمون می شم ،اونم اینه که از دستت برم ،حالا که گیرت آوردم به این راحتی ها نمی ذارم بری!
باشه ، دیگه سفارش نمونده؟تموم شد؟ اینطوری که تو گفتی من باید فقط بخورم و بخوابم.
علی : همینطوره که می گی باید باشه ،فقط پس فردا صبح می یام بریم یه عکس از پاهات بگیریم، آنا دیگه سفارش نکنم ها!
باشه علی !چشم ، حالا اجازه مرخصی دارم؟
متوجه بیتا شدم که سر کوچه مان منتظر من بود اون حسابی خیس شده ، باعلی خدافظی کردم، علی ،مرا به دست بیتا سپرد وبه او هم کلی سفارش مرا کرد وبعد رفت ،وقتی از ما دورشد
بیتا گفت :خیلی اسیرش کردی ها!ببینم پات چه طوره؟! هنوزدرد می کنه؟
ای ... بهتره،راستی بیتا ، از رضاچه خبر؟
بیتا : هیچی بابا ، تاخونه فقط من بودم که حرف می زدم،اون اصلاحرفی نزد.
خب چی می گفتی؟
بیتا :مثل همیشه چرت وپرت تا حالا شده کسی دو کلمه حرف حسابی از زیر زبون من بکشه؟
نه ، این یکی رو دیگه راست گفتی ، اگه تمام عمرت یه حرف درست و حسابی زده باشی همینه.
بیتا زنگ خانه مان رازد ،مادرم در راباز کرد وقتی دید پایم اینطوری شده بانگرانی گفت :چی شده!؟وای خاک بر سرم ، آناچت شده !؟
بیتا :وای خاله جون ، خوبه حالا فقط افتاده تو جوب آب و شما اینطوری می کنید اگر ماشین بهش می زد چی کار می کردین؟!
ماردم گفت : وای بیتاجون این حرفها چیه می زنی؟خدا اون روز رو نیاره زبونت رو گاز بگیر.
بیتا : به خدا اگه چیزی از این زبون من باقی مونده باشه،دو تا گاز که بیشتر نمی شه بهش زد! اونم خیلی وقت پیش صرف شده... دیگه زبونی نمونده که من بخوام گازش بگیرم ، حالا شما نمی تونید به من قرض بدید ... وسط حرفش گفتم :مادر ، آریا کجاست؟دلم برایش تنگ شده.
بیتا : تو اتاقشه ، چی شده یاد آریا افتادی؟!
تو از کجا می دونی؟! مگه تو خونه ما بودی؟
بیتا : علم غیب دارم!خوب بچه اون تو لباساشه ، لباساشم تو اتاشه دیگه ، آخه اینم پرسیدن داره؟!
صدای آریا به اعتراض بلند شد ، او که از اتاقش بیرون آمده بود ، خطاب به بیتا گفت : « بچه خودتی ! من مردشدم ، اینو بابام میگه»
قتی آریا را دیدم یاد علی افتادم خاطره ای که برایم تعریف کرده بود به خاطر همین بیشتر دلم هوای آریا را کرده دستانم رابازکردم تا آریا به بغلم بیاید، آریا هم که مثل مادر و بیتا از این حرکت من تعجبکرده بود تابه بغلم آمد و گفت : آنا تو حالت خوبه؟
من فقط ساکت ماندم و او را بغل کردم وبوسیدم و بعد فرستادمش به اتاق خودش بیتا طوری که فقط من بشنوم ، گفت :نخیر مثل اینکه ماشینه عوض پایت زده به مخت ، حسابی آب روغن قاطی کردی!
حوصله نداشتم ، قرص هایی راکه علی داده بود خوردمو با کمک بیتا لبا هایم را عوض کردم ، بیتا وقتی پاهایم را دید گفت : آنامطمئنی درد نداری؟
پاهایت خیلی ورم کرده به نظرم شکسته چه طوری تحمل می کنی ؟!
آنا : فردا شب خواستگاری است باید تحمل کنم شما که میآین؟
بیتا :من آره ، میشه من نیام؟ ولی مامان اینا نه! منم باید تواتاقت قایم کنی تا یواشکی ببینم.
راستی مامانت اینا برگشتن؟!
بیتا :ساعت خواب؟! چه عجب ،یادی از منو و خونواده ام کردید...بله برگشتن.
وای بیتا تورو خدا منو ببخش پاک یادم رفته بود، شرمنده ، رسیدن به خیر.
بیتا :بله دیگه ، از وقتی علی آقا اومده دیگه یار و دوست قدیمی فراموشت شد ، نو که می یاد به بازار ...
نه به جان بیتا ، تو هنوزم عزیزترین دوست منی ! حالا هم برو خونه این چند وقته خیلی مزاحمت شدم.
بیتا : اختیار دارید بانو! سفارش علی آقاست که بنده چشم از شما برندارم.
بیتا کمی خانه ما ماند وقتی دید حالم بهتر است خدافظی کرد وبه خانه خودشان رفت در فکر فردابودم که علی به خانه مان می آید یعنی پدرم قبول می کرد؟مادر او چی؟ اگه از من خوشش نیامد؟! اگر ما رو نپسندیدن؟!
در همین فکر ها بودم که یاد نامه علی افتادم نامه اش را در آوردم، هر خطش را سه بار خواندم کلمه به کلمه آن برایم امیدبخش بود درد پایم دوباره زیاده شده ، بهترین راه از قرار ممکن خواب بود. پس در رختخواب درازکشیدم و خیلی راحت خوابم برد فردا صبح باصدای مادر بیدار شدم ، صبحانه رابرایم به اتاق آورد بد ازش تشکر کردم و گفتم : مامان؟!
مادرم :جانم؟!
مامان من می ترسم ،خانواده سلطانی ، همون دکتره امشب می یان، دلم خیلی شورمی زنه؟!
نگران نباش مادر، انشاءا...همه چیز به خوبی خوشی تموم می شه ، پسر خوبیه ، خیلی دوستش داری؟!
از این حرف مادرم صورتم سرخ شد ، سرم را به زیر انداختم تا مادر پیشانی ام را بوسید و گفت :
منم وقتی ماردم ،درمورد احمد ( پدرم) نظرم ر پرسید همین طوری شدم انشاءا... که مبارکه! خوشبختی تو آرزوی منه ،فقط باید حسابی چشم و گوشت رو باز کنی مبادا یه وقت پشیمون بشی که دیگه خیلی دیره!
اینهارا گفت و مرا تنها گذاشت ،طفلکی تمام کارهای خانه را خودش کرد ، خیلی دلم می خواست من هم کمکش می کردم اما درد پاهایم از دیروز بیشترشده بود البته مریم خانم ( خدمتکارمان) هم بود اما کمک من چیز دیگری بود عقربه های ساعت برای مادرم به تندی و برای من به کندی می گذشت . ساعت دو و نیم و دیگر موقع آن بود که دیگر بیتا بیاید و این در حالی است که من از دیروز تا حالا به سفارش علی از رختخواب تکان نخورده ام ، زنگ در به صدا در آمد ،بیتا بود ،مثل همیشه با آمدنش خانه را حسابی شلوغ کرد. وارد اتاق من شد. وقتی مرا دید که هنوز توی تختم
گفت : تو بخواهی یه شکم بزایی چی کار می کنی؟و هر دو خندیدم بیتا که کنارم نشست و از مدرسه گفت ، بعد هم لباسش را که توی کیفش گذاشته بود نشانم داد و گفت روسرت خراب شدم!
وای بیتا ،یعنی تو امشب پیش من می مونی؟ این خیلی عالیه!
بیتا : وقتی می گم تو قاطی داری ،همینه دیگه ، تحمل وجود یک «سرخر» اینقدر خوشحالی داره؟
ولی بیتا خیلی می ترسم انگار که، انگار که یه اتفاق بدی می خواد بیفته ، دلم شور می زنه.
بیتا : تو همیشه خدا ضد حال وبدبین بودی ، نترس بابا امشب عزرائیل وقت نداره سراغ تو وعلی بیاد.
متکایم رابه طرف او پرت کردم و گفتم :برو گمشو توام با این دلداری دادنت.
آمدن بیتا گذرزمان را سریعتر می کرد ،ساعت 5 شده بود ومن هنوز تو رختخواب بودم وبه حرف های بیتا می خندیدم هنوز نه حمام رفته و نه لباس پوشیده بودم با کمک بیتا رفتم حمام ، وقتی پاهایم را دیدم حسابی وحشت کردم.
ورمشان دو برابر و دردش بی نهایت شده بود اما شوق دیدن علی آن را برایم قابل تحمل تر می کرد وقتی از حمام آمدم ، موهایم را شانه زدم و به سفارش مادرم لباس شیری رنگم که خیلی بهم می آمد ، یک کت و شلوار پوشیده که در عین سادگی زیبا بود را به تن کردم و یک روسری سفید هم سرم کردم.تی کمد دنبال چادر می گشتم ، می خواستم حتمابه دل فاطمه و زهرا بنشینم ،اما من بااین پایم نمی توانستم چادرسرم نگه دارم ، یاد حرف علی افتادم که گفته بود خودت باش همون آنای ساده و بی ریا.
دیگر تا موقع آمدن مهمانها سعی می کردم جلوی آینه نروم ،بیتا که خیی تعریفم را می کرد ، اما آینه اصلی علی و خانواده اش بودن ، آنها بودند که نظرشان سرنوشت ساز بود ...

ادامه دارد

خواننده ها رفته رفته کم میشه:-2-15-:

آليس
۲۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۲ قبل از ظهر
پدرم هم آمد ، مرا بوسید گفت : خوشبختی تو آرزوی منه ، دلم نمی خواد عجله کنی تو هنوز خیلی وقت داری، وقتی مادرت جریان رو به من گفت درباره اش تحقیق کردم پسر خوب و مومن و خانواده داری است ظاهرا وضع مالی شان هم خوبه ، دکتر هم که هست . من ندیدمش ولی حتما باید خوش تیپ هم باشه که تو رو اسیر کرده ... اگر نظر من رو بخوای من فقط میتونم راهنمایی ات کنم نه رضایت!
تو یکی یه دونه دختر منی ، درسته که من این پسره رو قبول کردم ، مادرت هم می گه تو بیمارستان دیدتش پسر خوب و نجیبیه ، اماخودت چی؟! فکراتو کردی؟! تو هنوز خیلی جا داری ها ، ولی خوب اگز فکر میکنی که خیلی دوستش داری اگر با هم نامزد بشین بهتر می تونی درس بخونی و من حرفی ندارم...!
با صورتی سرخ همانطور خیره به پدر مانده بدم و به حرفهایش گوش می کردم. باور نمی کردم اینقدر برای پدر و مادرم اهمیت داشته باشم. آن از حرف های مادرم ، این هم پدر که هنوز علی به خواستگاریم نیامده درباره اش تحقیق کرده است شور و شعف زیادی پیدا کردم ، پدرم را بغل کردم و گفتم هیچ وقت به اندازه امروز خوشحال و از انتخابم راضی نبودم!
باورنمی کردم علی به این زودی مورد قبول خانواده ام واقع گردد. حالا پنجاه درصد ماجرابه نفع ما تمام شده بود و 50 درصد دیگر هم من بودم که باید هر جور شده نظر خانواده علی را جلب می کردم . به طرف بیتا رفتم ، طبق معمول دستان سرد و یخ مرا به دستان گرم او سپردم تاشاید کمی آرام بگیرد، در این بین درد پاهایم به استرسم دامن می زد . چند تا از قرصهای علی را با هم خوردم تا موقعی که آنها می آیند ، پایم درد نگیرد و بالاخره صدای زنگ در و به دنبال آن جیغ من و بیتا بلند شد . بیتا و آریا به داخل اتاق رفتند و من هم به سفارش مادر و پدر در آشپزخانه قرار گرفتم تا از گوشه پنجره ای که به طرف سالن بود ، آنها را که قرار است در سالن بنشینند ببینم ، قلبم به طرز وحشتناکی می زد ، دستانم یخ کرده بود وبه وضوح می لرزیددند دندانهایم از ترس به هم می خورد بالاخره علی و خانواده اش وارد شدند علی داشت با مادرم سلام واحوالپرسی می کرد کت و شلوار خاکستری رنگ و بلوز سفید به همراهیک کراوات مشکی طرح دار خیلی جذاب ترش کرده بود. پشت سر علی خواهر و مادرش که هر دو چادری بودند واردشدند ، مادرم به گرمی از آنها استقبال کرد زهرا درست شبیه علی بود با این تفاوت که علی چشمانش سبز یا به قول خودم گرگ و میش بد اما زهرا قهوه ای تیره شاید هم مشکی . در کل دختر زیبایی بود ، مادرش ... وای علی چدر خوشبخت است مادرش باقدی نسبتا بلند ، صورتی شکسته و لاغراندام بود اما صورتش درست مثل یک فرشته بود یکی فرشته زیبا ومهربان. در همان نگاه اول مهربانی اش به دلم نشست با اینکه شکسته شده بود امابه نظر می آمد که در جوانی زیبا بوده پس علی همبه او رفته ، در همین افکار بدم که متوجه پدر شدم که هاج و واج به علی نگاه می کرد ، علی هم دست کمی از او نداشت ، به یک باره دلم شور زد می ترسیدم مبادا چیزی به علی بگوید دیگر داشتم سکته می کردم که به یک باره ، پدر با حالت پرسش گفت : ...علی ...؟
علی هم گفت : استاد ... استاد فرهمند! « احمد فرهمند»!!
پدر یکباره اخم هایش باز شد و گفت : علی ... علی سلطانی ! شاگرد زرنگ کلاس من؟!
علی هم خندید و پدر دستانش را باز و علی را بغل کرد من آنجا از تعجب داشتم شاخ در می آوردم یعنی پدر علی را می شناخته؟! از حرفهایش فهمیدم که حتما علی در گذشته شاگرد پدر بوده ، چون پدر بوده ، چون پدر قبل از اینکه وارد کار تجاری بشد در دانشگاه استاد زبان انگلیسی بود.
پدرم همانطور که علی را در آغش گرفته بود گفت :هی پسر چقدر بزرگ شدی واسه خودت آقایی شدی...!
علی : مرسی استاد... شما هم هیچ فرقی نکردید ، دروغ نگفته باشم ، چرا ... موهای سفیدتان چهره تان را معصوم تر و مهربان تر کرده است ...
پدرم از تعریف علی خوشحال شد و گفت : هنوز هم که خود شیرینی؟!
علی با لحن اعتراض آمیزی گفت : استاد ... هر دو خندیدند.
مادر که حسابی از دست پدر عصبانی شده بد خطاب به او گفت : احمد آقا ، مهمونهای دیگه هم هستند! و پدر تازه متوجه مادر و خواهر علی شد .پس از عذرخواهی از آنها دسته گل را از آنها گرفت و آنها رابه طرف سالن راهنمایی کرد تاحدودی خیالم راحت شده بود علی کار خود را کرده بود دیگر امکان نداشت که پدرم با او مخالفت کند ، امامن چی؟
خانواده اش چادری اند ای کاش من هم چادر سرم کرده بودم .کم کم داشتم از ترس سکته می کردم که مادر علی گفت : خوب دیگه حالا عروس خانوم کجا هستند؟ ما که تعریفشون رو از علی خیلی شنیدیم.
مادرم : علی آقا لطف دارند ، آناهیتا ... آنا جان ، مادر ... چند تا چایی بریز بیار .
چایی ها را که ریختم قلبم مثل چی می زد احساس می کردم حتی از روی لباس هم می شد تپش آن را دید سینی چای را محکم چسبیده بودم تا مبادا مثل فیلم ها از دستم بیافتد بسم ا... گفتم و وارد سالن شدم طب سفارش مادرم، ابتدا چای را به مادر علی تعارف کردم . صورتم گر گرفته بود آنقدر که احساس می کردم پست صورتم داره بخار می شه .سنگینی نگاه فاطمه و زهرا داشت کمرم را تا می کرد. حسابی به پاهایم فشار می آوردم تا درست راه بروم وقتی به علی رسیدم دیگر داشتم دق می کردم .احتیاج داشتم به علی ، به صدایش به نگاه گرمش ، خودش هم انگار فهمیده باشد ، وقتی به طرفش می رفتم نگاهی پر از محبت به من کرد . بی اختیار لبخند زدم اما سریع خودم را جمع و جور کردم. علی کار خودش را کرد ، با نگاهی که اون به من کرد تا آخر شب می توانستم بدوم . وقتی چای رابه او تعارف کردم خیلی آرام گفت : محشر شدی ! پات چطوره؟!در جواب سوالش سر تکان دادم ، مثل اینکه خیلی دلش را آب کرد چون چای را برداشت و به مبل تکیه داد یا بهتر است بگویم روی مبل ولو شده. وقتی تعارف چای تمام شد ، مدتی کنار مادرم نشستم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید مدتی سکوت برقرار شد،همه نگاهها روی من ثابت مانده بود و من از سنگینی آنها نمی تواسنتم سرم را بالا بگیرم .باتکان دست مادرم بلند شدم تا استکان چای هاراجمع کنم ،هنگامی که جلوی مادر علی دولا شدم تا استکان را بردارم مادر علی استکان را از دستم گرفت و گفت : می دونستم پسرم خوش سلیقه است ولی فکرنمی کردم دیگه اینقدر ...ماشاءا...ماشاءا...مثل قرص ماهمی مونه.عزیزم بیا بشین یه دقیقه ای پیش من ، اونارو بعدا باهم جمع می کنیم.
با استرس زیادی به حرفش گوش دادم ورفتم کنارش نشستم.
وقتی مادر علی متوجه استرس من شد گفت : نه این علی لولوخرخره است و نه ما اومدیم دارت بزنیم که خوشگلم ، اومدیم تورو بکنیم تاج سرمون ، عرس خونمون گلم!
مادرم : اختیار دارید خانم سلطانی ، کنیز شماست!
فاطمه : وای ، نه خانوم.چه طور دلتون می یاد این حرفر و بزنید؟دختر به این خوشگلی خانمی ،نفرمائید لطفا ،ایشون جایش رو سر ماست ،بعدصورت من را بوسید و گفت :الحق که سلیقه اش حرف نداره ...
دستانم را گرفته بود ، دستان گرم اما تا حدودی خشنش نشان از مهربانی زیاد زجر و زحمت بیشتری که کشیده بود داشت.اصلا فکر نمی کردم مادرش تا این حد ، ماه ، باشد ، در دلم به علی حسودی می کردم اما بعد پشیمون شدم و دیدم که مادر مهم دست کمی از مادر علی ندارد ، دیگرنمی ترسیدم ، درد پاهایم رو هم به کل فراموش کرده بودم که زهرا در گوشم گفت :علی حق داره ، تو خیلی گلی.
وای خدای من این دیگر چه خانواده ایست؟ انگار در دل تمام اعضای این خانواده جر بذر محبت هیچ بذر دیگری کاشته نشده است ، توی دل هیچ کدام از آنها جایی برای حسادت ، نه کینه ،نه حسرت ، نه بد خلقی ،نه عصبانیت ، نه بی محبتی و نه هیچ چیز دیگر...هیچ چیز ،جز عشقو مهربونی نبود ، چقدر ساده حرف می زدند ، چقدر راحت و بی حساب و کتاب صحبت می کردند!
چقدر عاشق بودند! در جواب زهرا گفتم : مطمئن باش به پای شما نمی رسم!
زهرا خندید و دیگر هیچ چیز نگفت ، بقیه بحث ها مهم نبودند، خیالم راحت راحت شده بود .می دانستم بیتا هم از برخورد آنها خیلی تعجب کرده و هم خیلی خوشحال است.
درست مثل من ،آنقدر خوشحال که فکر می کنم دیگرنمی توان خوشحال تر بود ،ظاهرا داشتنددر مورد من و علی و اینکه ما نامزد کنیم تا اینکه درس هر دویمان تمام شود و آن وقت عروسی کنیم ، صحبت می کردند.پدرمهم حرفی نداشت و گفت شما دیگه خودتون می دونید ، ما ریش و قیچی رو سپردیم به دست خودتون.
فاطمه :خیلی ممنون آقای فرهمند ،اگر اجازه بدید من یه زنگ به پدر علی بزنم ببینم چرا هنوزنیومده ؟آخه حسین آقا درس طلبگی خونده ، اگه اجازه بدین بیاد ، یه صیغه محرمیت بین اینا بخونه ،این طوری بهتره چون این علی ما حسابی هول کرده می ترسه نکنه یه وقت این قرص قمر از دستش بپره و بره ، اینطوری اش رو نگاه نکنید خیلی ترسوِا.
همه خندیدند ، وقتی مادر علی این حرف را زد ، دلم می خواست همونجا می پریدم بغلشو می بوسیدمش ولی حیف که نمی شد ، دیگر حدسم به یقین تبدیل شده بود که خوشبخت ترین دختر روی زمینم. به علی نگاه کردم او هم از خوشحالی چشمانش برق می زد . همه منتظر آمدن پدر علی بودیم ، با حرف ها و تعریف هایی که زهرا و مادر علی می کردند بالاخره انتظارها به سر رسید و پدر علی زتگ در رازد ، پدرم به استقبالش رفت و ما همگی به احترامش ایستادیم وقتی اورا دیدم او هیچگونه وجه شباهتی با آنچه در فکر من بود نداشت ، چرا که کت و شلوار بسیار شیکی پوشیده بود با یک پیراهن که تا آخرین دکمه اش بسته بود! موهای جو گندمی ، پوستی سبزه داشت ، قیافه اش با نمک بود و ریشهای تقریبا سفیدش با نمکترش کرده بود بی اختیار لبخند زدم . پدرم با احترام کامل او را به سمت ما هدایت می کرد . همه به او سلام کردند وقتی به من رسید ، سلام کردم . در چشمانم نگاه کرد و گفت : علیکم السلام دختر خوبم ، پس اون دختر شاه پریون شمایی ...!
وای خدایا ، چه خانواده ای؟! پدرش هم دست کمی از مادرش نداشت مدام شوخی می کرد و همه را می خندادند ، با اینکه دفعه اولم بود آنهارا می دیدم اما از همان اول مهر همه شان به دلم نشست ، خصوصا پدرش !
به فاطمه حق می دادم که عاشق او شده باشد در نبودش تا مرز جنون هم برود...
دیگر کم کم آماده شده بودیم تا پدرعلی صیغه محرمیت را بین ما جاری کند دلم می خواست بیتا هم دراین لحظه کنارم بود ، اما نمی شد . همین هم که می دانستم او الان دراین خانه و فکر و ذهنو قلبش هم کنار من است برایم کافی بود .صیغه مرحمیت تمام شد و همه شروع کردن به دست زدن و مبارک باد گفتن ، اما من و علی انگار صدای آنها را نمی شنیدیم ،روی ابرها بودیم ، اون بالا بالاها...
با چشم به هم می گفتیم که چقدر ازاین اتفاق راضی و خشنودیم ، از صدای دست زدنها ، آریا هم به جمع ما پیوست ، بدون آنکه ملاحظه مهمانها را بکنه پرید روی پای من و بغلم کرد و گفت : عروسی کردی؟ آره آنا ، عروسی کردی؟
وقتی آریا روی پاهایم افتاد برای چند لحظه چشمانم سیاهی رفت ، دست خودم نبود اما به یکباره چشمانم از درد پر از اشک شدند ، خیلی طاقت آوردم که جلوی مهمان ها جیغ نزنم ، دندانهایم را محکم به هم فشار می دادم . علی متوجه حالم شد سریع آریا رو از روی پاهایم بلند کرد ، از شدت درد نمی دانستم چهکار باید بکنم.
علی برای آنکه آریا را نگه دارد تا دوباره روی پاهایم نپرد شروع کرد با او حرف زدن.
علی : آره عزیزم ،خواهرت قراره عروسی کنه.
آریا : با کی؟ با تو؟!
علی : آره با من ، مگه عیبی داره؟!
آریا : علی را بغل کرد و گفت : خب نه ، ولی ... ولی ... یعنی تو آنا رو می بری خونه خودتون؟!
علی : نه عزیزم ، فعلا نه ، آنا حالا حالاها پیش تو می مونه ،هر وقت درسش تموم شد عروسی می کنه.
آریا : نه ، نه من نمی خوام آنا از پیشم بره ، نبریش ها!
علی :باشه ،چشم ، تسلیم ! آنا رو هیچ جا نمی برم.
آریا ، آنقدر معصومانه و با نمک حرف می زد که همه شروع به خندیدن کردند. از اینکه کسی حواسش به من نبود خوشحال شدم ولی درد پاهایم نفسم رابند آورده بود علی هم کاملا متوجه حالم شده وبرایم نگران بود.
دیگر نمی توانستم تحمل کنم ، ناچار دست علی را محکم فشار داد نمی دانم اما هر چی درد داشتم رو با فشار دادن دست علی خالی کردم حالا دردم کمی بهتر شده بود که آریا گفت : ... آنا دستش رو شکستی.
و من تازه متوجه شدم تا چه حد دست او را فشار داده بودم و او هیچ چیز نمی گفت دستش را رها کردم و آرام به او گفتم : خاک تو سرم ... ببخشید ، اصلا نفهمیدم دارم چیکار می کنم دستت خیلی درد گرفت ؟
علی : مهم نیست ، ولی مثل اینکه پات خیلی درد می کنه . می خوای ببرمت بیمارستان شاید دردت کمتر شد.
نه ، مهم نیست . نمی خوام امشبم رو خراب کنم. تا وقتی تو پیشم هستی درد برام معنی نداره.
آنشب خانواده سلطانی شام مهمان ما بودندو من با چه زجری سعی می کردم راه بروم تا کسی متوجه نشود. دیگر کمکم موقع رفتن بود. از درد پاهایم و از رفتن علی خیلی ناراحت بودم.فاطمه و زهرا مرا بوسیدند و رفتند ،پدرش هم گفت دخترم ،علی پسر خوبی است.امیدوارم خوشبخت تکنه ،اگه مشکلی داشتی حتما به من بگو .اصلا فکرش را هم نکن که من پدرش هستم اگر اذیتت کرد بیا به من بگو تا ادبش کنم.
باشه چشم پدر ، حتما!
پدر علی : چشمت بی بلا خدا نگهدارت دخترم.
خداحافظ.
مهمانها رفتند . من ماندم و یک دل شاد و یک پای شکشته که دردش شادی ام را خنثی کرده بود ...

ادامه دارد:-2-40-:

آليس
۲۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۱۸ بعد از ظهر
به طرف اتاقم رفتم ، حالا دیگر خیالم راحتشده بود که کسی آنجا نیست ،لنگان لنگان خودم را به بیتا که پشت در ایستاده بود رساندم و بغلش کردم .بیتا مرا بوسید و گفت : مبارکه دختر ... ولی آنا عجب خانواده با حالی بودن .فکر نمی کردم اینطوری باشن. اون موقع ها که ما با هم رفت و آمد داشتیم خیلی غمگین بودند .
برای اینکه بحث را عوض کرده باشم و موضوع محمد را لو ندهم گفتم :
آره منم همین طور مخصوصا پدرش ، خیلی آدم فهمیده وخوبیه من که خیلی ازش خوشم اومد.
بیتا : ولی طفلکی مامانه ، دیدی چقدر پیر شده؟
جوونی و پیری مهم نیست .دل مهم است که دل مادرش مثل دریا می مونه ، نمی دونی بیتا چقدر مهربونه.
بیتا : ببخشیدها ما یه زمانی با هم رفت و آمد داشتیم ! وقتی خودتو توشون جا کردی دیگه ما رو یادت رفت؟
نه به جون بیتا ،منم فکر می کردم مادرش فط مهربونه اما تو که نبودی ببینی ... یه فرشته است!
آن شب یکی دو تا از قرصها باقی مانده بود که آنها را خوردم و تا نزدیکی های صبح با بیتاحرف زدیم ، تا جایی که صدای مادرم به اعتراض بلند شد ، نزدیکی های صبح درد پایم خیلی زیاد شده بود ، اثر قرصها هم تمام شده و دیگر قرصی هم نداشتم بخورم .طفلک بیتا هم تا صبح با من بیدار ماند ، اما نمی دانست برایم کاری بکنه ...
بیتا : می خوای به علی زنگ بزنیم بیاد دنبالت؟
نه بابا ، نصف شبی همه رو از خواب بی خواب کنیم که چی؟!
بیتا : آخه اینجوری هم که نمی شه پات خیلی درد می کنه.
دیگه چیزی تا صبح نمونده صبح علی می یاد دنبالمون بریم بیمارستان.
بیتا : می خوای برم ازخونه برات آرام بخش بیارم؟
نه با این چیزا مشکل من برطرف نمیشه ، بگیر بخواب بابا صبح سر کلاس خوابت می بره ها ...
بالاخره ساعت هفت ونیم شد با کمک بیتا لباسهایم را عوض و با مادر خداحافظی کردم ، با بیتا بیرون آمدیم ،علی دم در ایستاده سرش راروی فرمان گذاشته و خوابش برده بود.
بیتابه پنجره ماشین ضربه زد.علی سرش را بلند کرد وقتی مارا دیداز ماشین پیاده شد .
علی : سلام ،ببخشیدخسته بودم ،یه دفعه خوابم برد.
بیتا : از خونه فراری شدی؟!
بیتا ... سلام علی ،چرات ماشین خوابیدی خیلی وقته منتظری؟
علی :نه تازه اومدم ولی دیشب تا صبح خوابم نمی برد . این بود که وقتی اینجا اومدم دیدم چند دقیقه فرصت دارم می تونمیه چرت بزنم تا سرحال بشم ، تو چطوری؟ پات چطوره؟
از دیشب همش تو فکر تو بودم.
منم ، خبم ، بی خودی نگران بودی حالم خوب بود.
بیتا : اِ ، اِ ، اِ ... دختر چراخالی می بندی؟ ازهمین اول می خوای دروغ بذاری کف دست شوهرت؟دروغ می گه مثل چی ، علی دیشب از دردنمی تونست بخوابه تا صبح به خودش می پیچید حالا که تو رو دیده زبون در آورده.
علی چهره اش نگران شد. خیلی خب سوار شید ، سوار شیدبریم ، علی در ماشین را برایم باز کردم نکه تمام تکیه ام به بیتا بود احساس کردم جلو نمی توانم بشینم به بیتا گفتم : بیتا جون تو بشین جلو من می خوام عقب دراز بکشم اینطوری راحت ترم.
بیتا روی صندلی جلو نشست من هم عقب روی صندلی دراز کشیدم پاهایم خیلی دررد می کرد . دستم را رو چشمانم گذاشتم تا علی صورتم را نبیند و نگران نشود.
علی ، بیتا را جلوی مدرسه پیاده کرد بیتا قبل از رفتن گفت : علی ،می بریش بیمارستان خودتون؟!
علی : آره ، آره ... میخوای بیام دنبالت؟
نه ، نه خودم میام . از مدرسه که تعطیل شدم می یام ، فقط تورو خدا مراقبش باش .
علی : باشه باشه ، خداحافظ.
این را گفت وبا سرعت به طرف بیمارستان راه افتاد : از این همه صبر و تحملی که داشتم تعجب می کردم.
علی هر چند دقیقه به چند دقیقه می گفت :آنا...خانومی ... حالت خوبه؟ و من با ناله می گفتم : آره ...خوبم.
به بیمارستان رسیدیم علی من را از ماشین پیاده کرد تمام تکیه ام رابه او داده بودم.
اونی که عزیزترین فرد زندگیم شده بود.
من با همه دردی که داشتم ازاینکه شانه های محکم و استوار علی مثل کوهی سخت تکیه گاهم بود ، خوشحال به نظر می رسیدم . دلم نمی خواست هرگز او را از دست بدهم یکی دو تا از همکاران علی که او را دیدند به طرفش آمدند علی جریان را برایشان توضیح داد ، او مرا به یکی از پرستاران سپرد تابه اتاق مخصوص ببرد خودش هم رفت اما گفت زود بر می گردد.
آن پرستار من رابه اتاق برد و روی یک تخت خواباند و گفت : همین جا باش تا من دکتر را صدا بزنم وقتی اورفت ، مدتی تنها ماندم نمی دانستم باید چه کار بکنم مطمئن بودم اگر به علی قول نداده بودم حتما تا الان حسابی گریه می کردم .
علی با یک دکتر بزرگتر از خودش که حدودا چهل ، پنجاه ساله به نظر می آمد وارد اتاق شد ، لباسش را عوض کرده بود قیافه اش توی آن روپوش سفید رنگ جذابتر می شد .
علی : نگران نباش آنا ، دکتر کاوه بهترین دکتر ارتوپد هستند.
دکتر کاوه : به به خانم جوان بگو ببینم چه بلایی سر این پاهای فلک زده آوردی !؟
از حرف دکتر خنده ام گرفت ، گفتم : تصادف کردم ، یه ماشین بهم زده!
دکتر کاوه : ای وای داد بیداد ، تخمه بو می داد ، یعنی ... ببخشید ، منظورم این بود که کی این اتفاق افتاده .
باز هم لبخند زدم می خواست به پاهایم دست بزند که یک مرتبه یاد دیشب و پریدن آریا روی پاهایم افتاد ، بی اختیار خنده ام قطع شد وخودم رو عقب کشیدم ، اصلا طاقت درد بیشتر رو نداشتم !
علی : آنا جان دکتر فقط می خوان شما رو معاینه کنن مطمئن باش کاری باهات ندارن . به حرف علی اطمینان کردم واجازه دادم دکتر پاهایم را معاینه کند . با اولین دستی که به پاهایم کشید ، از شدت درد ملحفه روی تخت رو چنگ زدم دکتر متوجه این حرکتم شده بود گفت : جیغ بزن دخترم ، جیغ بزن ، هیچ اشکالی نداره ... بازی ادامه داره ...
از بی ربطی حرفش خنده ام گرفت ، وقتی پاهایم را دید گفت : تو با این پاها چی کار کردی دختر؟ مگه کی تصادف کردی؟
دو روز پیش ، پریروز ظهر.
دکتر که کاملا از حرف من تعجب کرده بود گفت : مگه می شه... تو پریروز تصادف کردی و امروز میای پیش من؟ بفرمائید اصلا قصد خودکشی داشتی دیگه؟!
علی : تقصیر من شد ، من می دونستم پاش شکسته ولی ... ولی ....
دکتر گوش علی را گرفت درست مثل پدری که گوش بچه اش رابه خاطر شیطنت می کشد و گفت : تو چی کاری کردی؟ تو ... تو هم می دونستی پایش شکسته و نیاردی اینجا ... پس بگو قصد کشتنش رو داشتی ... ای قاتل ... جانی...
علی : آخ ... آخ گوشم کنده شد دکتر ...!
من که اصلا نمی تونستم جلوی خنده ام را بگیرم وقتی دیدم گوش علی داره کنده می شه به زحمت گفتم : ولش کنید تورو خدا ، تقصیر من بود ، این بیچاره هم اصرار کرد که منو برسونه بیمارستان خودم قبول نکردم.
دکتر : پس به این نتیجه می رسیم قبل از اینکه پای شما رو درمون کنیم باید یه فکری هم به حال مختون بکینم چون مثل اینکه اساسی مشکل داره!
من و علی هر دوخندیدیم که علی جریان را برای دکتر تعریف کرد وقتی حرفهایش تمام شد دکتر لپ علی را گرفت و کشید : ای شیطون ... پس شیرینی ات کو؟!
علی : چشم ، شیرینی هم می دم شما یه فکری به حال این طفلک بکنید ، مُرد از بس که درد کشید.
دکتر کاوه که حالا کاملا جدی شده بود گفت : باید عکس بگیریم ، همینطوری نمی شه ، تشخیص قطعی داد.
ازاتاق بیرون رفت و مدتی بعد با چند نفر دیگر برگشتند ، آنها پرستار زن بودند که لباسم روعوض کردن و من را به اتاق مخصوصی که در آن عکس می گرفتند (رادیو لوژی) بردند. در تمام طول این مدت من دست علی را محکم چسبیده بودم و ول نمی کردم .بعد از اینکه عکس را گرفتیم ، دوباره به همان اتاق قبلی برگشتیم بعد از نیم ساعت دوباره دکتر کاوه در حالیکه عکس هایم در دستش بود به اتاق برگشت ، وقتی وارد شد گفت : خانوم کوچولو بابا دست اون بدبخت رو یه دققیه ول کن یکی دیگه زده پات رو شکسته تلافی اش رو سر این بدبخت در میاری؟
خندیدم ، راست می گفت دست علی را خیلی محکم چسبیده بدم ول نمی کردم ، دستش را رها کردم.
دکتر کاوه : نگاه کن ، بعد از پای تو باید یه فکری به حال دست این بکنم عجب قدرتی داری ها ، دختر! قبلا بوکسور بودی...؟! یا زورخونه کار می کردی؟! ببینم زنجیر هم بلدی پاره کنی؟
دکتر کاوه خیلی بامزه بود ، همش مرا می خنداند طوری که درد پاهایم را کمتر احساس می کردم .
علی : آقای دکتر خیلی درد میکشه من بروفن 400 بهش داده بودم ولی کارگر نبوده لازم نیست یه آرام بخش بهش تریق کنیم؟!
وای اسم آمپول که میآمد همیشه می ترسیدم . دعا می کردم که دکتر کاوه بگوید نه ، اما بر خلاف انتظار من گفت : چرا اتفاقا خودم آماده اش کرده بودم، گذاشتم اونجا روی میز ، زحمتش رو بکش. خوب شد یادآور شدی یه پوئن مثبت گرفتی! به اون منفیه در.
علی به طرف میزی که دکتر کاوه به آن اشاره کرد رفت .از آمپول خاطره بدی داشتم یکبار وقتی بچه بودمو مریض ، دکتر بهم آمپول داد .آمپولزن یه زن جوون بود .اون تازه آمپول رو خیلی بد برام زد طوری که سوزنش توی پایم شکست! از اون موقع به بعد بود که من همیشه از آمپول می ترسیدم ، هیچوقت هم حاضر شدم آمپول بزنم.امااین بار جریان فرق داشت ، طرف مقابلم علی بود ،من حاضر بودم حتی با تبر دستم قطع بشه اما کسی که دستم رو قطع می کنه علی باشد بی هیچ شکایت و گله ای ساکت ماندم بر خلاف همیشه که از آمپول می ترسیدم این بار اصلا کوچیکترین ترسی به دلم راه پیدا نکرده بود. علی داشت دستم را الکل می زد که دکترکاوه گفت : خوب آناهیتا خانم شما تو کدوم تیمارستان بودی؟ این جمله رابا لحنی که من بفهمم دارد شوخی می کند گفت
خندیدم و گفتم : تیمارستان علی سلطانی ، چه طورمگه؟!
دکتر کاوه : اون که مشخصه چون آدم عادی نمی تونه عاشق این بزغاله بشه!
همه حسابی خندیدیم .برگشتم ببینم چرا علی آمپول را نمی زد دیدم داره وسایلش راجمع می کنه گفتم : پس چرا نزدی؟
علی :نزدم؟! بنده یه ساعت پیش آمپولتون رو زدم شما داشتی میخندیدی متوجه نشدی ... علی این را گفت و به طرف دکتر کاوه رفت که عکس های من را روی تابلوی سفید رنگی زده بود و داشت نگاه می کرد.نمی دانم چه شد که علی سرش را انداخت پائین و دکتر کاوه گفت : کار خیلی خطرناکی کردی علی ،تو نباید تحت هیچ شرایطی قبول می کردی من نمی دونم این طفلک چه طوری تونسته این مدت رو تحمل کنه حتما خیلی زجر کشیده حق داشت نذاره بهش دست بزنم.
دکتر کاوه بیرون رفت و علی به طرف من آمد و گفت :آنا یکی از پاهات شکستگی جزئی داره که با گچ گرفتن درست می شه اما ... یکی دیگه هم شکستگی داره ، هم ... هم اینکه در رفته . باید جایش بندازند.منتهی خیلی درد داره ، دو راه داره یا می تونی تحمل کنی و کاوه برایت جابندازه و بعد گچ بگیره که بعدش می ریم خونه ،یا اینم که می تونیم عملت کنیم و تو بیهوش باشی که اونجوری باید یه شب اینجا مهمون ما باشی... حرفهای علی مثل یک سطل آب یخ بود که بر سرم ریخته بودند ، به علی گفتم : مثل اینکه آرزوم برآورده شده.
علی : آرزوت ، مگه تو چه آرزویی کرده بودی؟!
آره همان آرزویی که اون روز زیربارون کردم، آرزو کردم که من همیشه مریض باشم و تو دکترم . یادته بهت گفتم به مریضات حسودی ام میشه؟! حالا باید برام کارت عضویت بزنی.
علی نمی دانست چه بگوید یافه اش حسابی توهم بود دلم نمی خواست این ماجراکش پیدا کنه و علی اینقدر خودش را سرزنش ! دلم می خواست برم خونه پیش بیتا .به علی گفتم : باشه من حرفی ندارم به دکتر بگو بیا جا بندازه به شرطی که بعدش بریم خونه و تو هم اینقدر خودت رو سرزنش نکنی .
علی : آخه ، ...
آخه نداره دیگه ، تقصیر خودم بود تو گناهی نداشتی قول میدم گریه نکنم؟! علی رفت و مدتی بعد دکتر کاوه برگشت، دست دکتر کاوه وسایلی بودکه ظاهرا با آنها می خواست پایم راجا بندازه ،علی بالای سرم ایستاده و همانطور که کاوه داشت کارش را شروع می کردحرف هم می زد ،اما من جوابی نمی دادم حسابی غصه دار بودم ، دیگه تحمل هیچ دردی رو نداشتم می ترسیدم زیر قولم بزنم و دوباره گریه کنم ، آرام بخشی که علی بهم زده بود دردم را کم کرده بود.
دکتر کاوه : خوالان حال خانم پسر شجاع چطوره خوفی؟ دماغت چاقه؟ کیفت کوکه؟
حوصله جواب دادن نداشتم ، دلم می خواست به علی نگاه کنم ، دکتر کاوه هم خودش فهمید و دیگر حرفی نزد!
برای اینکه از درد زیاد دست علی را فشار ندهم حتی دیگر دستش راهم نگرفتم ، یک دستم را لای دندانهایم گذاشتم وبا دست دیگر ملحفه را گرفته و به چشم های علی خیره شدم دلم می خواست گریه کنم اما نمی شد ، می خواستم داد بزنم اما نمی شد.بالاخره چشمان علی در پس هاله ای از اشک ناپدید شد اما من که گریه نمی کردم، پس این اشک چشمهای علی بود . بالاخره درد در تمام بدنم پیچیددستی که در دهانم بود را گاز گرفتم و دست دیگرم را آنقدر مشت کردم که ناخن هایم توی دستم فرو رفت .احساس می کردم پایم قطع شده از شدت درد نفسم بالا نمی آمد ، سوزش دستهایم ازمیزان توجهم به درد پاهایم کم کرد ، علی که متوجه شده بود دستم را ازدهانم در آورد جای دندانهایم روی دستم مانده و انگشتم را سیاه کرده بود علی با دو دستش دستم را گرفت و گفت : آنا ...
چشمانم رابستم ، می دانستم اگر به علی نگاه کنم طاقت نمی آوردم و گریه می کنم.نفهمیدم که دکتر کاوه چیکار می کرد ، درد کمتر شده بود نمی دانم چقدر طول کشید یک ساعت؟ دو ساعت؟
هرچی بود تموم شد من هنوز دستان علی را ول نکرده بودم.
دکتر کاوه : علی بهت تبریک می گم خانم خیلی صبوری داری ، فکر نمی کردم بتونه تحمل کنه ، یه جعبه کلینکس آورده بودم که هم اشکهاشو پاک کنیم وهم بگذاریم تو گوشمون که از جیغهایش کر نشیم .ولی این خانوم تو ...بابا ایول داره... از حرفهای دکتر کاوه چشمهایم را باز کردم . می خواستم بشینم. با کمک علی بلندشدمو روی تخت نشستم خدای من هر دو پایم را گچ گرفته بودند از فکر اینکه چه طوری باید راه بروم خند ه ام گرفت.
دکتر کاوه : ولی علی جان شما ایشون رو حتما نزد یه روانپزشک ببر! بعد رو به من گفت : لابد اگه پاهات رو قطع می کردیم قهقهه می زدی؟!
همه خندیدیم دکتر کاوه مرد خیلی بامزه ای بود ، ازش خوشم آمد ،بعد ازمدتی به علی گفتم علی بریم...؟
دکتر کاوه : برید؟ ... شام باش خانم ،خانما.یه شب رو مهمون ما باشی بد نمی گذره
نه ... نه ، علی تو به من قول دادی؟!
علی در تایید حرفم به دکتر نگاه کرد ،دکتر کاوه دستهایش را بالا برد و گفت :خیلی خوب تسلیم بابا ، آتش بس !ولی نباید تا یه هفته از رختخواب بیایی بیرون ،مدرسه هم تعطیله.
وای ، نه...
دکتر کاوه با لحن شیطونی گفت : چرا ... بعد هم سفارشات لازم رابه علی کرد و چند تا قرص هم بهش دارد و بعدبه طرف من آمد و گفت : پسر خوبیه امیدوارم خوشبخت بشید و رفت.
مدتی بعد منو علی هم بیمارستان را ترک کردیم ، علی من را روی صندلی چرخ دار نشانده بود و راه می برد وقتی به ماشین رسیدیم از روی صندلی بلندم کرد و توی ماشین گذاشت درهمین بین بیتا هم ازدور ما رو دید و به طرفمان دوید ، من روی صندلی عقب دراز کشیده بودم صدای بیتا را می شنیدم که نفس نفس می زد و می پرسید: چی شد؟ ... حالش چطوره...؟
وقتی پاهای من را دید گفت : الهی بمیرم ... هر دوتاش .
الهی بمیرم هر دوتاش شکسته؟!
بلند شدم و گفتم : خدانکنه بیتا جون ، عیبی نداره ... سوار شو بریم خونه اگر دیر بریم مامان نگران می شه .بالاخره راه افتادیم و از آن بیمارستان لعنتی! دورشدیم .
علی جلوی داروخانه نگه داشت و چنددققیه بعد با دوتا عصا برگشت .
بیتا با دیدن عصاها حسابی خندید و گفت :آره رضا گرفتت ، دیگه جدی جدی ، پیرزن شدی!
بعد ازدقایقی به خانه رسیدیم خوشبختانه مادرم خونه نبود. چون اگر من را در آن وضعیت می دید حتما خیلی ناراحت می شد . بیتا من را روی تخت خواباند .علی : بیتا خانم ،شما برید منزل ،تا همین جا هم حسابی افتادی تو زحمت من پیشش هستم .
آره بیتا جون برو خونه علی هست تو هم خیلی وقته درست و حسابی پیش مامانت نبودی ، دلخورمی شه.
بیتا : باشه ، پس باز بهت سر نمیزنم ، کارم داشتی زنگ بزن ، علی مراقبش باش ، خداحافظ
خداحافظ.
وقتی بیتا رفت علی گفت :بگیر بخواب خسته ای .خودش هم صندلی کنار میزم را کشید یک کتاب از روی میزم برداشت و مشغول ورق زدن شد.
علی راست می گفت : خیلی خسته بودم ،خوابم برد ...

ادامه دارد

آليس
۲۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر
بعد از مدتی با صدای علی بیدار شدم بالای سرم ایستاده و یک بشقاب سوپ هم دستش بود.
علی : بلند ش بخور ، نهار هم نخوردی ، پاشو.
بلند شدم و بشقاب را از دستش گرفتم ، خنده ام گرفته بود ، گفتم : مگه تو آشپزی هم بلدی ...؟
علی : دیگه ، دیگه ، پس چی فکر کردی؟ تا قتی مادر زن گرامی آدم هست ، می شه آشپزی بلد نباشی؟
ای بدجنس ، مگر مامانم اومده؟ کی اومد؟! چیزی نگفت ؟! چی بهش گفتی؟
علی : ای بابا صبر کن ، مگه من کامپیوترم که سوال بارونم کردی ... یکی ، یکی ...
1. بله مادرتون تشریف آوردن.
2. وقتی شما خواب بودی.
3. نگران شدند و پرسیدن چی شده .
4. بنده جریان رو براشون شرح دادم.
5. سوالهات تموم شد
6. الانم رفته یه سر خونه بیتا اینا.
7. گفته یه ساعت دیگه بر می گرده.
8. من ...
باشه بابا بسه دیگه ، می خوای تا صبح برام بشمری؟
علی برایم آرا مبخش زد ، اما باز هم دردستم احساس هیچ گونه دردی نکردم ، آن روز علی تا شب خانه ما ماند و شب از ما خداحافظی کرد و رفت من را تنها گذاشت با یک دنیا خاطره که در طول این دو ، سه ماه جمع کرده بودم .قرار شد فردا صبح دوباره بیاید، با اینکه یک دقیقه بیشتر نبود که رفته دلم برایش تنگ شده و انتظار فردا را می کشیدم.از اینکه پاهایم شکسته بود اصلا ناراحت نبودم چون در عوضش مدت زمان بیشتری را پیش علی بودم ،پیش پدر و مادرم و آریا که مدام دور و بر من پرسه می زد. از روزی که علی جریان برادرش ، محمد رابرایم تعریف کرده بود ،رابطه ام با آریا به کلی فرق کرده بود آریا هم با من مهربان تر شده بوداصلا انگار تازه متولد شده بود احساس می کردم آریا را تازه پیدا کردم هر چه را که می خواست انجام می دادم و هر چه راکه می گفت با دقت گوش می کردم و از این بابت خوشحال بودم و مسبب تمام اینها علی بود و بس ! او با ورودش به زندگی از من آناهیتا فرهمند دختر دیگری ساخت ،یک دختر شاد ، صبور ، سرزنده و مهربانو باایمان! و من خدا را به موجب نعمت های زیادی که به من داده است سپاس می گویم .من هم از علی ممنون بودم ، خیلی ...
فردا صبح زود علی به خانه ما آمد .با همه سلام واحوالپرسی کرد. در جواب مادرم که می گفت : علی جان پسرم ، تو چرا زحمت می کشی من پیشش هستم .
گفت : بله مادر جان ! اما اینطوری خیالم راحت تره ، بعد صدای قدم هایش را شنیدم که به طرف اتاق من می آمد حتی صدای قدم هایش هم برایم آشنا و دوست داشتنی بود نمی دانم چرا یکدفعه چشمانم رابستم ، در را خیلی آرام باز کرد .
به نظرم بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد چون صدای نفس هایش را می شنیدم یکدفعه چشمانم راباز کردم ،توی چشمانش می شد عشق و محبت رو دید تابه حال اینطوری نگاهم نمی کرد ، مثل پدری که ... هر کاری می کنم تا بتوانم توصیفش کنم نمی شود فقط می توانم بگویم نگاهش علی وار بود!!!
علی : ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم ، سلام خانومی!...
سلام ، دیگه باید بیدار می شدم.
علی : پاهات چطورن؟ دیشب خوب خوابیدی ؟ با آرام بخش که زدم نباید زیاد در می گرفت .
اوهوم ... خیلی خسته بودم ،راحت خوابیدم ببینم مگه تو سرکار نمی ری ، کار نداری؟
علی : اختیار دارید کار و زندگی من فعلا شما هستی یک هفته مرخصی گرفتم تاپیش شما بمونم ، ناراحتی؟!
از شنیدن خبرخیلی خوشحال شدم ، یکدفعه از جایم بلند شدم که پاهایم درد گرفت و بلند گفتم : آخ... علی خنده اش گرفت اما من که خیلی خوشحال شده بودم گفتم : یعنی تو یه هفته پیش من میمونی.
علی : پس چی؟من تا آخر پیشت می مونم.
خدایا متشکرم ، نمیدونم چه جوری با چه زبانی بگویم نعمتی که تو به من دادی از سر من هم زیاده تو نعمت رابه من دادی و حالا وظیفه ی منه که ازش نگهداری کنم علی درست مثل جواهری است که به من بخشیده شده و من باید تمام سعی ام را در حفظ و نگهداری اش بکنم خدایا کمکم کن تا بتونم...
علی کنارتختم نشست و گفت : تو سر کوچولوی خانم من چی می گذره؟
هیچی نمی گذره جز اسم تو ... علی؟
علی : جانم !
کمکم می کنی می خوام بشینم پشت پیانوم.
علی : اِ باریک ا...مگه تو پیانو هم بلدی بزنی؟! علی کمکم کرد تا من پشت پیانو بشینم ، خیلی وقت بود که پیانو نمی زدم تقریبا از هفت ، هشت سالگی .علی رو تختم نشستو به آهنگ من گوش کرد وقتی آهنگ تموم شد شروع کرد به دست زدن ، اول آروم ، آرم وبعد خیلی تند دست زد و گفت : خیلی عالی بود یعنی کلمه ای پیدا نمی نمی کنم که بتونه احساسم رو بیان کنه از تو ممنونم آنا بهترین هدیه ممکن برای من بود .طبق معمول همیشه در چشمهایش خیره شدم و بهش فهماندم که تا کجا دوستش دارم وتمام زندگی من درهمان چشمهای سبز علی خلاصه شده است اما نه ... عشق من تا ندارد نمی توانم برایش حد و مرزی پیدا کنم بگویم تا کجا؟ تا چه قدر ، کدام عدد ، توانایی نشان دادن میزان عشقم را دارد؟ اصلا یک تا ازاین ور دنیا ، تا اون ور دنیا علی رابه اندازه تمام شیرینی های زندگی ، تمام زیبایی های دنیا دوست دارم.
علی : ... راستی ؛ یادم رفت ازت بپرسم روز خواستگاری چرا انطوری شد؟راستش رو بخوای از برخورد مادر و خواهرت تعجب کردم، بعدشم از صیغه ای که بین من و تو جاری شد ، خیلی می ترسیدم مبادا پدرم قبول نکنه ، آخه خیلی یه دفعه ای شده بود ، اصلا باور نمی کردم اینجوری بشه.
علی : می دونم الان هزار تا سوال بی جواب توی ذهنت مونده اگر بخوام تعریف کنم خیلی طول می کشه سرت رو هم درد می یارم . این مهم نیست که چرا اینقدر یه دفعه ای منو به انداختن، مهم اینکه الان کناره میم و تقریبا مطمئنیم که برای هم دیگه هستیم و هیچ کسی نمی تونه مارو از هم جدا کنه ، مگر این برای تو ناراحت کننده است؟
نه ،نه، اصلا وابدا فقط برام خیلی عجیب بود.
علی خودش شروع به توضیح دادن کرد : اون چند روزی که پیشت نبودم و درگیرجریان هستی بودم ،با پدرم صحبت کردم می دونی پدرم آدم منطقی است بعد از شهادت محمد هم منو خیلی دوست داره کافیه لب تر کنم ، آن وقت برام همه چیز رو مهیا میکنه البته من هم از جریان سوءاستفاده نکردم و همیشه پسر خوبی بودم تا اینکه یه شب وقتی پدرم داشت کتاب می خوند پیشش رفتم و گفتم : پدر جان؟
پدر : بله ، علی جانم کاری داشتی؟
بله ، اگه می شه می خواستم در رابطه با موضوع مهمی چند دقیقه وقتتون روبگیرم
پدرم کتاب روبست و گفت : سرو جان مگوش به تو هست پسرم بگو ...
بعد از اینکه کمی مِن مِن کردم گفتم : پدر جان شما تو دوران جوونی خودتون مادر رو انتخاب کردید؟
یعنی منظورم اینه که خودتون مادر رو پیدا کردید و ازش خوشتون اومد یا اینکه نه ، خانواده ، اونو براتون انتخاب کردن؟
وقتی این حرف هارو زدم پدرم مثل اینکه متوجه منظورم شده باشد ، لبخندی زد و درچشمانم خیره شد و گفت : پدر این عاشقی بسوزه که بد دردیه... آره عزیزم ، من خودم مادرت رو انتخاب کردم ، یادم نمی ره مامانم اینا می خواستند که من دختر همسایه مون رو بگیرم ، اما من اصلااون دختر رو دوست نداشتم ،اون موقع ها که هنوز تحصیلاتم تموم نشده بود ، برای اینکه خرج تحصیلم رو در بیارم مجبوربودم کار کنم ، اونم تویه مغازه که شاگردی می کردم اون موقع ها مادرت می آمد مغازه ما برای خرید ، دختر خیلی قشنگی بود وقتی برای اولین بار دیدمش یه دفعه دلم هری ریخت پایین آخه چشمای سبز مادرت قشنگ بودن اما اون اصلا حتی به من نگاه نمی کردخیلی خانم بد آن زمونها با اینکه همه دخترا خودشون روبزک دوزک میکردن که بیان تو کوچه و خیابون و واسه پسرا لوندی کنن مادرت همیشه با چادر میامد مغازه ما طوری شده بود که من از صبح زود به امید اینکه مادرت بیاد مغازه در دکن راباز می کردم و وقتی می اومد اونقدر بهش عزت وا حترام می ذاشتم تایه نگاه بهم بکنه و م نبهش بفهمونم که چقدر بهش علاقه دارم اما دریغ از یک نگاه تا اینکه بالاخره توی یه شرکت کار گیر آوردم همه کسانی که فهمیده بودند قراره کارمند شرکت بشم خیلی خوشحال بودند جز خودم تواون زمان کارمند شرکت شدن خودش کم چیزی نبود اما من که می دونستم با اومدن بیرون از مغازه دیگه نمی تونم اونو ببینم یه روز وقتی اومد مغازمون موقع بیرون رفتن من هم در دکان را بستم ودنبالش راه افتادم تاخونشون رو یادبگیرم وقتی نشانی خونشون رو خوب از بر کردم برگشتم مغازه ، فردا صبحش وقتی دوباره مادرت اومد مغازه بهش گفتم : ببین خانوم...
مادرت گفت :صمد زاده .
بله خانوم صمد زاده راستش من می خوام امشب بیام خواستگاری شما وقتی این حرف رو زدممادرت حسابی سرخ شد وگفت :ولی ... که من گفتم .
ببین این چند وقته که دیدمت بدجوری مهرت افتاده تو دلم من یه پسر بیست ساله ام که دانشگاه سراسری رشته کامپیوتر درس میخونم از فردا هم توی یه شرکت کار میکنم وضع مالی مون هم یه جوریه که می شه باهاش شکممون رو سر کنیم اما... می خواستم ازت بپرسم منو می خوای یا نه؟
مادرت گفت : آخه ... نمی ذاشتم حرف بزنه می ترسیدم مبادا بگه من شوهر دارم یا تو رو دوست ندارمو دنیام رو خراب کنه و دوباره گفتم : یک کلمه بگو آره یا نه ... اما مادرت دوباره سرخ شد ، چادرش رو کشید روی صورتش و یواشکی لبخند زد منم حسابی ذوق کردم وگفتم : پس سکوت علامت رضاست! اونو هیچی نگفت ، نمیدونی علی وقتی فهمیدم حاضره زنم بشه چقدر خوشحال شدم بهش گفتم که شب می رم خواستگاری .پدر و مادر دختره وتی فهمیدن قراره توی شرکت کار کنم و حقوقم چه قدره و در ضمن می تونم دخترشون روتوی خونه خودم ببرم تا مستاجری نکشه بی چون و چرا قبول کردندمنم نامردی نکردم و همن شب مادرت رو صیغه کردم تا به هم محرم بشیم این طوری خیالم راحت می شد که دست هیچ کس به مادرت نمی رسه در واقع اول مطمئن شدم که مال خودمه بعدرفتم به سر و کله زدن با پدر و مادرم یه کتک حسابی خوردم بعد یکی دوبار که اعتصاب غذا کردم مادرم راضی شد یک دوبار هم که فاطمه رو بردم خونه حسابی نظرش عوض شد آخه مادرت یه فرشته بود توخانومی و خوشگلی تک بود وقتی مامانم هم طرفمنو گرفت بابامهم کوتاه اومد آخه فاطمه هیچ عیب و نقصی نداشت نمی شد کوچکترین عیبی روش بذاری و بالاخره بعد از چند ماه باخانواده ام رسما رفتیم خونه فاطمه اینا وعقدش کردیم این بود داستان زندگی من و جریان عاشق شدنم .حالا تو بگو ببینم کسی تو رو اسیر خودش کرده که چشات این طوری برق می زنه حتما باید خیلی خوشگل باشد که خودش رو تو دل تو جا کرده . منم جریان تو رو برایش تعریف کردم اولش قیافه اش رفت تو همو هیچی نگفت حسابی ترسیده بودم وقتی دید که به خاطرتو کم مونده بزنم زیر گریه گفت بذار در موردش تحقیق کنم بعد نمی دونم چه طوری تحقیق کرد اما همین رو می دونم که نظرش برگشت بعد از چند روز حسابی عوض شد و گفت : علی می خوای کلکی رو که من به مادرت زدم و یه شبه یه دفعه ای کردنش مال خودم به آناهیتا بزنیم این طوری دیگه از دستت در نمی ره منم حسابی خندیدم و قرار شد که همون دفعه اول تورو صیغه کنیم .
مونده بود مادرمو زهرا که اوناخیلی راحت ساکت می شدن هیچ ، کلی هم خوشحال می شدند یک دو بار مادرم وخواهرم ( همون روزایی که می یومدم دنبالت) اومدیم در مدرستون و مادر و خواهرم تورو دیدن وقتی دیدن اینقدر ساده ای و در عین سادگی اینقدر زیبا دیگه اعتراض نکردن بعد از چند تا پرس و جو در مورد خانواده و خودت دیگه هیچ مخالفتی نداشتن منم برای اینکه بیشتر نظرشون رو جلب کنم از پدر و مادر بیتا خواستم که با پدر و مادرم صحبت کنند آخه اون موقع اونا مسافرت بودند و نمی شد بریم خونشون شماره شون رو از بیتا گرفتم و زنگ زدم اونا هم تا می تونستن از تو خونواده ات تعریف کردن خلاصه که حسابی همه راضی شدند یادمه حتی مادر بیتا به مادرم گفته اگه یه پسر داشت حتما تو رو برای پسر خودش می گرفت.
می دونی ما با بیتا اینا از خیلی وقت پیش ارتباط داشتیم پدرم با پدرش مادرم با مادرش دوستای صمیمی بودن اینه که دیگه هیچکدوم مخالفتی نکردند تا اینکه اونشب اومدیم خواستگاری وبقیه اش روهم که خودتمی دونی ... شنیدن حرفهای علی طبق معمول جالب بود اما این بار با دفعه قبل فرق داشت صمیمیت علی با خانواده اش مخصوصا پدرش برایم خیلی تعجب برانگیز بود باورنمی کردم که کسی بتواند تا این حد با پدر و مادرش صمیمی باشد پدر علی شخصیت قابل احترام و در ضمن به قول بیتا آدم با حالی بود، علی هم درست مثل او بود.
علی : حالا ببینم از اینکه کلک خوردی و زودتر از موعدمال من شدی ناراحتی؟!
نهاصلا ،ناراحت؟!من از خدامه که تو مال من بشی.
علی : پس چرا تو فکری؟
راستش بهت حسودی ام می شه باورم نمی شه کسی بتونه تااین حد با پدر و مادرش خوب باشه.
علی : من گفتم حالا چی مغز تورو اینطوری بکار گرفته . پس اگر بگم من باورم نمی شه کسی مثل من بتونه تو رو دوست داشته باشه چی می گی؟!
علی همیشه در عوض کردن حال و هوای من و راضی کردنم مهارت خاصی داشت با گفتن کلمات ساده اما پر از مهر و محبت کاری می کرد که آدم در زندگی اش کمبود و خلا هیچ چیزی را احساس نکنه آن قدر مهربان بود که حتی اگر بدبخت ترین فرد روی زمین هم که باشی در کنارش احساس خوشبختی می کنی و من هم همان دختر خوشبختی بودم که مهره خوشبختی ام علی بود با چشمان سبز ولی پاک و پر از عشق برای اینکه محبتش را جبران کرده باشم ، گفتم : چرا باور می کنم یه نفر هست که بیشتر از تو عاشقه اگه گفتی کی ؟!

ادامه دارد

آليس
۲۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۵۸ بعد از ظهر
علی کمی اخمهایش تو یهم رفت وگفت : بگو کی؟ کی تونسته بیشتر از من عاشق باشه؟
معلومه کی ، کسی که زندگی اش تویی ! دنیایش تویی! فکرش تویی ، خوابش تویی ، رویایش تویی ، خوشبختی اش توی ، نفسش تویی ، قلبش تویی ،همه کسش تویی خوب اون منم دیگه.
علی : من هم باور کردم که عشقم در مقابل عشت مثال سر سوزنی است در مقابل یک که تنها کلامی برایت گفتم و تو یک دریا جوابم دادی.
دلم می خواست گریه کنم از خوشبختی زیاد می خواستم گریه کنم می ترسیدم مبادا ظرفیت این همه خوشبختی را نداشته باشم و بالاخره یک روز این نعمت را از دست بدهم واقعا کسی می تونست بیشتر از من عاشق بشه می تونست تمام زندگی اش فکرش و ذهنش را به یک شخص به یک جفت چشم سبز رنگ اختصاص دهد؟! اما طبق قولی که به علی داده بودم به جای گریه خندیدم و آهنگ دیگری برای علی زدم نمی دانستم ، خودم هم نمی دانستم چرا اما از وقتی عقد کرده بودم خیلی بهتر می زدم شاید این نیروی علی بود که با نگاهش به من وارد می شدبرقی که نگاه او داشت در هیچ نگاه دیگری یافت نمی شد و این فقط من بودم که قدر این نگاه را می دانستم و هر دقیقه به پاس داشتنش خدا را شکر می گفتم.
شیرین ترین لحظات زندگی ام زمانی رقم خورد که دردناک ترین لحظات آن را سپری می کردم محبت بی دریغش درد را هم شیرین می کرد و شاید این اولین و آخرین دردی بود که شیرین بود شیرین تر از عسل من آن را به موهبت محبت علی داشتم معجون سه حرفی خدا معجونی که هم هر مرگ است و هم داروی شفا ... هم دلسوز است هم دل شاد کن ... هم زخم دل است هم مریم دل ... هم بازدارنده نفس است وهم آورنده آن ... عشق هم مرگ است هم زندگی ! و برای من بنده حقیر و کوچک خدا عسل بود شیرین تر از عسل شیرینی زیادش دل را نمی زد بلکه عطش انسان رابرای هر چه بیشتر داشتنش زیادتر می کرد.
این یک هفته بهترین هفته زندگی ام در طول هفده سال زندگی بود زندگی ای که در گذشته بی هدف روزش را به شب و شبش را به روز تبدیل می کردم اما امروز زندگی ام هدف دارد زندگی ام علی است . در این یک هفته لحظات شیرینم در کنار علی به خاطر علی سپری شد . آنقدر به او وابسته شده بودم که بدون او نمی توانستم غذا بخورم هنوز شب نشده و موقع رفتنش که می شد عزا می گرفتم و در حالیکه هنوز خداحافظی نکرده بودم به انتظار فردا و دوباره دیدنش و دوباره بودنش می نشستم و شاید این انتظار تنها انتظار شیرین زندگی ام بود انتظاری که شوقم را برای دیدارش بیشتر می کرد طاقتم را کمتر . بند بند وجودم رابه خود وابسته می کرد و می رفت اما نه رفتنی که دیگر بازگشتی در آن نباشد رفتنی که گواه برگشتن بود و من هم به دنبال همین انتظار . من شیفته لطافت یار بود !!! بالاخره یک هفته تمام شد و من ماتم گرفتم که باید به مدرسه بروم و از علی جدا شوم روز آخر بود آن شب را تا صبح نخوابیدم و باز هم خدا را شکر گفتم با اینکه فرصتم تمام شده بود اما به همین بودن هم راضی بودم همین که می دانستم مال من است برایم کافی بود صبح قبل از آنکه بیاید حمام رفتم یک دست لباس که یک بلوز و شلوار صورتی رنگ بود پوشیدم دلم می خواست در نظرش زیبا جلوه کنم نمی خواستم آرایش کنم اما یاد حرف علی افتادم همیشه می گفت : خودت باش ، ساده و بی ریا.
فقط کمی چشمهایم را خیس کردم تا مژه هایم بلندتر و تاب دار جلوه کنند و از عطریکه خودم برایش خریده بودم ، زدم.
همیشه همه بهم می گفتند رنگ صورتی بهم می آید دستان سرد و یخ زده ام را نگاه کردم کنار شومینه رفتم اما هیچ جز عشق علی نمی توانست یخ انها را باز کند جلوی آینه رفتم .
وقتی صدای ماشینش را شنیدم پشت پیانو نشستم علی مثل همیشه اول سراغ پدر و مادرم رفت بعد از سلامو احوال پرسی با آنها به اتاق من آمد در را باز کرد همین که در راباز کرد چشمانم را بستم و شروع به نواختن کردم هر چه در توانم بود را نشان دادم اهنگی را که خودم برایش ساخته بودم خیلی خوب می زدم .علی به جلو آمد و وقتی فهمید آهنگ را برای او ساختم گفت : باز هم طبق معمول یک محبت را با یک دنیا جواب می دی یه خبر خوب برایت دارم .
خنددیم و گفتم : بگو ... چی؟
علی بعد از اینکه خندید گفت : نخیر باید مژده گونی بدی همین طوری مفتی؟!
هر چی فکر کردم دیدم مژده گونی به نامت می زنم هر چند از قبل تر هم به نام تو بوده اما امروز رسما تقدیمت می کنم بعد دستان خالی ام رابه طرفش گرفتم و گفتم : بفرمایید قابل شما رو نداره.
علی : مژده گونی به این بزرگی واسه خبر به این کوچیکی! آنا تو فرشته ای . اما خبر ...
اول که امروز با هم می ریم گچ یکی از پاهایت روباز کنی دوم اینکه هفته دیگه هم می تونی گچ اون یکی رو باز کنی سوم اینکه جمعه هفته دیگه یعنی ولادت حضرت علی (ع) قراره یه جشن نامزدی بگیریم تا رسما شما خانوم نشون کرده من بش!!
با شنیدن این حرف جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم :راست می گی علی؟! بگو جون آنا...
علی : دست شما درد نکنه دیگه یعنی حالا ما دروغ می گیم؟ بعدش هم من سرچیزهای مهم جون تو رو قسم نمی خورمچه برسد به این که یه خبر کوچولو بیشتر نیست تازه اگر خبر آخرم رو بشنوی چی می گی؟
من که حسابی ذوق زده شده بودم با شتاب گفتم : چیه ...؟ چیه ...؟ علی تو رو خدا بگو چیه؟
علی دوباره خندید و گفت : حیف که دلم نمی یاد اذیتت کنم و گرنه ... ولش کن عرضم به حضورتون جانم به قربانتان به پاس محبت های بی دریغ شما بانوی گرامی از آنجایی که بنده طاقت دوری تو و اون چشمهای قشنگ رو ندارم روزهایی که از مدرسه زود تعطیل می شی از بابات اجازه ات رو گرفتم تا آخر شب پیش خودم می مونی جمعه شب ها هم خونه ما مهمونی!
شنیدن این خبر دیگه خیلی زیادتر از تحمل ام بود اونقدر خوشحال شدم که برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت خواستم به طرف علی بروم ولی انگار که یادم رفته بود پاهایم شکسته و نمی توانم راه بروم بخاطر همین از روی صندلی محکم افتادم پائین جلوی پاهای علی ، پاهایم حسابی درد گرفته بود .
آی ... آی ... آی ... آی ... علی حسابی خنده اش گرفته بود و گفت : ای شیطون!
اون روز با علی با علی به بیمارستان رفتیم مثل اینکه علی به همه آنها ماجرایمان را گفته بود چون آنها هم بامن خیلی مهربانتر برخورد می کردند یه سر به دکتر کاوه زدیم او بعد از آنکه حسابی خنداند مان گچ پایم را باز کرد و بهم قول داد تا هفته دیگر می توانم مثل آدم های دیگر بدوم ، بپرم ، راهبروم و... و در آخر هم گفت : خانم پسر شجاع برایت آرزوی خوشبختی می کنم ، خداحافظ.
بعد از اینکه از پیش دکتر کاوه آمدیم هنوز وقت داشتیم تا ظهر از علی خواستم تا اول گشتی بزنیم بعد برویم خانه علی ، شاید ، ازخدا خواسته قبول کرد وبه پیشنهاد من هر دو به سینما رفتیم.علی یکی از فیلم های با موضوع خانوادگی را انتخاب کرد و من یک فیلم ترسناک بالاخره هم حرف من پیش رفت و هر دو با یک لیوان آب میوه وارد سالن شدیم وقتی پرده سینما را دیدم پیش خودم گفتم اگر می شد داستان زندگی من و علی رو هم فیلم می کردند فیلم خوبی از آب در می اومد که یکی باره فیلم شروع شد و به افکار خوبم پایان داد با شروع فیلم دیگر صدا از هیچ کسی بلند نمی شد من که اولش ادعای شجاعت می کردم کم کم به جایی رسیدم که می دیم اگر چشمانم را نبندم از ترس غش می کنم چون اصلا طاقت دیدن خون را نداشتم در یکی از صحنه های فیلم که یک ( شاید) دراکولا داشت با چاق بدن زنی را تکه تکه می کرد سرم را بین پاهایم پنهان کرده و دندانهایم محکم بهم خورد و صدا می داد علی ازاین کارم به خنده افتاد و گفت : هان؟! چی شد ترسید؟!به قول کاوه خانم پسر شجاع پس چی شد شعارهایی که می دادی؟
سرم را بلند کردم توی چشمانش زل زدم و مثل بچه های تخس گفتم : اه ... علی ... خوب حالم بد شد همش خونه ... ایش ...
بعد در حالی که بدنم را از روی چندش تکان می دادم دوباره سرم را در بین پاهایم پنهان کردم که این بار صدای خنده علی اطرافیان رابه اعتراض وا داشت من هم برای آنکه تلافی کرده باشم گفتم : حقت بود تا ت باشی دیگه منو مسخره نکنی! خوشبختانه آنتراکت پیش آمده بین من و علی باعث شد فیلم را با ترس کمتری ببینم اما همچنان تا آخر آن به خودم لعنت فرستادم که چرا از روی لجبازی پیشنهاد علی را برای دیدن فیلم خانوادگی نپذیرفتم؟!
بالاخره آن فیلمل عنتی هم تمام شد و ما از سالن سینما خارج شدیم وقتی سوار ماشین شده و حرکت کردیم من یک دفعه زدم زیر خنده و پشت سرم هم علی !
علی : تو واسه چی می خندی ؟
منبه اون موقع که تو بلند خندیدی
علی : منم به تو که حسابی از ترس می لرزیدی و پشت من خودتو قایم کردی خندیدم.
بعد از مدتی سکوت دوباره گفت : خوب حالا درس عبرتی شد تا دیگر با لجبازی نکنی من هم نامردی نکردم این بار مثل بچه های حرف گوش کن فقط گفتم : چشم
علی : خوب حالا چشمت بی بلا می یای با من بریم یه جای خوب؟!
تو جهنم هم که بری من هم باهات میام یه جای خوب که سهله ، حالا بگو کجا؟
و بعد درحالیکه از سرما دست هایم را بهم می مالیدم دندانهایم را که بهم می خورد به زور نگه داشتم و گفتم : ها... حالا کجا می خوای بری آقا؟
علی : بشین یه جا می ریم دیگر ، یه جا که هم سیر شیم هم تو گرسنت بشه.
آخ جون ، اتفاقا خیلی گشنمه .بعد تکیه ام رابه صندلی دادم و به فکر فرو رفتم و به این فکر می کردم که منو علی چه تشابهاتی با هم داریم اما هر چه فکر کردم به نتیجه ای جز پوچ نرسیدم چرا که علی درست مثل یک پدر بود برای یک فرزند مهربان دلسوز وبا عاطفه که طاقت دیدن ناراحتی ام راندارد. اختلاف سنی نزدیک به ده سال بین ما باعث شده بود تا من مثل بچه ها با او رفتار کنم اوهم مثل بچه هاجوابم رابدهد اما این چیز ها مهم نبودم هم این بود که من دوستش داشتم حتی بیشتر از خودم بیشتر از هر آنچه که بتوان فکرش را کرد علی آهسته و آرام رانندگی می کرد دلم میخواست این جاده هیچ وقت تمام نمی شد و ما تا انتهای نا پیدایش کنار هم بدون لحظه ای جدایی می ماندیم اما این ای کاش هم مثل همه ای کاش ها واما و اگر ها فقط یک آرزو بود و بس ، آرزیی محال مثل سیب های کالی که در باغ آرزو می رویند می خواهی آنها را بچینی و بخوری اما آنها خیالی بیش نیستند ، بعد از مدتی سکوت علی دوباره گفت : خانومی؟! خسته ای خوابت برد؟!
ای چقدر این واژه خانومی به دلم می نشست دلم می خواست خودم را برایش لوس کنم اما نمی توانستم ناراحتی اش را ببینم پس آرام و زیر لب گفتم : نه ، بیدارم دارم فکر می کنم.
علی پرسید به چی فکر می کنی؟
چون خودش می دانست که خودم همه چیز را برایش می گویم در تمام طول این مدت از کوچیکترین تا بزرگترین اتفاقات زندگی ام را بدون آنکه او سوالی بکنه برایش گفته بودم حرفی توی دلم نمیماند اصلا انگار اگر به اونمی گفتم نمی شد به زندگی ادامه داد پس اینبار هم مثل دفعه ای بل خودم گفتم : داشتم به این فکر می کردم که یعنی ... ممکنه آخر این داستان خوب تموم بشه؟
علی که منظورم رو از این داستان نفهمیده بود پرسید ، کدوم داستان؟
منظورم این جریان من وتو دیگه .
علی : مگه تاحالاش بد بود؟
نه، منم از همین می ترسم دیگه ، آخه نمی شه که همش خوب باشه ! وقتی داستان بد پیش میره آخرش خوب تموم می شه وقتی خوب پیش می ره آخرش بد تموم می شه نمی شه که همش خوب یا همش بد باشه که...
علی پس از کمی مکث لبخند معناداری زد و گفت : مگر فیلم هندیه؟! اینایی که تو میگی مال توی فیلم هاست بی خودی هم نفوس بد نزن تا حالاش که خوب بوده انشاءا... از اینجا به بعدش هم خوب پیش می ره تابنده به شما ثابت کنم این حرفا مال توی فیلمه الان هم دیگه پاشو ، پاشو که رسیدیم من هم که حسابی گشنه ، علی جلوی همان رستوران قبلی ایستاده بود .ماشین را پارک کرد و هر دو وارد رستوران شدیم من یواش به علی گفتم : علی اینجا خیلی خوشگله بد نیست من اینطوری بیام؟
علی : اینجا خوشگله ، درست ولی به پای شما نمی رسه ! بعدش ام شما که دزدی نکردی فقط پاهات شکسته.
پس یواش تر راه برو منم بتونم خودم راه بیام اینطوری بهتره.
آن روز ناهار خوردن با علی او هم تک و تنها واقعا که چسبید به علی گفتم : علی امروز خیلی خوش گذشت بابت همه چیز ممنون فقط ...
علی : فقط چی ؟ چیزی میخوای بگی ... بگو!

ادامه دارد

آليس
۲۵ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۳۶ بعد از ظهر
نه چیزی نمی خواستم بگم فقط ... فقط می خواستم بگم این یه هفته که تو پیشم بودی خیلی خوش گذشت مخصوصا امروز. نمی دونم از فردا که می رم مدرسه چه جوری باید تحمل کنم آخه این چند روزه خیلی بهت عادت کردم.
علی : اگر برای تو سخته برای من دو برابر سخت تره فقط غصه ات دوری منه ، من نگرانی ام هم دوریته هم سلامتی ات نمی دونم اسمشو چی می ذاری عشق زیادی ، تعصب ، غیرت ، دیکتاتوری هر چی میخوای بگی بگو اما من از تصور اینکه کس دیگری تو چشات زل بزنه وحشت دارم خیلی ... از اینکه یه بلایی سرتو بیاد وحشت دارم خودم هم نمی دانستم باید چه کار کنم اما در جوابش گفتم : چشم من به شما قول می دم که جز توی چشمای شما تو چشم هیچ کس دیگه ای نگاه نکنم و جز به تو به هیچ کسی فکر نکنم .
علی ساکت شد بعد یه دفعه خندید و گفت : حالا از فردا چشاتو تو خیابون نبندی راه بری به خاطر اینکه به من قول دادی من منظورم ...
بله ،بنده منظور شما رو کاملا درک کردم می فهمم چی می گی به قول بیتا زور یکی مون بیشتره دیگه حالا اون یا منم یا تو راستی فردا می یای دنبالم؟
علی : پس چی؟ فکر کردی رفیق نیمه راهم.
با اینکه از محیط بیمارستان بدم میاد ولی فردا درسای پس فردام رو می یارم تا شب پیشت می مونم به شرطی که هی منو تنها نذاری بری ها من از بیمارستان می ترسم!
علی : وای اگر اینکارو بکنی که خیلی خوب می شه حداقل با حواس جمع کار میکنم...چشم به جناب دراکولا ( بیمارستان) هم می گم باشما کاری نداشته باشن ، خوبه؟!
بعد از خوردن نهار علی مرا به خانه رساند به زحمت و سختی ازش دل کندم وبا ناراحتی وارد خانه شدم و منتظر تا بیتا بیاید در تمام طول این یک هفته بعدازظهرها بیتا می آمد درسهایی را که معلم ها داده بودند به علی میگفت و علی هم مثل یک معلم مهربان آنهارا با من کار می کرد و تقریبا از بچه ها عقب که نبودم هیچ ، شاید هم بهتر بودم چون معلم بهتری داشتم و به این نتیجه رسیدم که در هر کاری اگر عشق و علاقه باشد موفق تر خواهیم بود هر کاری...
وقتی بیتا به خانه مان آمد بعد از تعارف و احوال پرسی ازش خواستم تا از رضا برایم بگوید که بیتا هم گفت فامیلی اش کریمی است از ما یکسال شش ماه بزرگتره چون نیمه دوم بوده الان پیش دانشگاهی رو می خونه رشته اش هم علوم انسانیه بچه خوب و با معرفتیه این و از رفتار و حرفاش فهمیدم ، وای آنا نبودی ببینی به خاطر من با دوستاش چه دعوایی کرده با همونی که اون روز من و تو می خواستیم به رضا یه بسته بدیم اومد و اذیتمون کرد رضا گفت : ...
رضا گفت : که فرداش میره مدرسه و حسابی با هم کتک کاری می کنن وا واسه ش خط و نشون می کشه که دیگه حق نداره به من چپ نگاه بکنه تازه با همه دوستاش ( اونایی که خلاف بودن) هم قهر کرده و دور همه جز چند تا رو خط کشیده بابا ایول تعصب و غیرت ، چه کرده این آقا رضا. وقتی این را گفتم بیتا خنده ای معنادار کرد و ادامه داد که رضا دراین یک هفته چه چیزی برای او گفته است : رضا از خانواده اش می گفت که دو تا خواهر کوچکتر از خودش داره و یه برادر بزرگتر ، برادر بزرگترش ازدواج کرده و واسه همین رفته انگلیس زن و بچه اش رو هم برده ، موندن رضا و سارا و سیما که اول رضا بعد سارا بعد سیماست.
رضا از سارا دو سال و از سیما سه سال بزرگتره یعنی سارا هم سن ماست و سیما یه سال از ما کوچیکتره که توی یه دبیرستان دیگه نزدیک های ایستگاه مترو درس می خونه .
پس بابا و مامانش چی؟ از اونها هیچی به تو نگفت ؟ !
مامانش اسمش مریمه و الان خونه داره آخه چند سال پیش پدرشون سرطان داشته اینا هم همه زندگیشون رو می فروشن خرج دوا و درمان باباهه می کنن اما طفلکی باباشون می میره مامانش هم با اینکه جوون بود و خواستگار هم زیاد داشته اما عروسی نمیکنه آخه رضا می گفت مامان و باباش عاشق هم دیگه بودن قبل از اینکه با هم عرسی کنن مامانه می دونسته که باباهه سرطان داره و با خانواده اش مخالفت می کنه و می گه من اینو دوست دارم فقط هم با این عروسی می کنم بعد از شش ، هفت سالی که باباهه مریضی می کشه شیمی درمانی و ... دیگه عمرش قد نمی ده و تموم میکنه خلاصه مامانه هم با چنگ و دندون گلیم خودش رو از آب بیرون می کشه و بچه ها رو بزرگ می کنه تا اینکه می زنه و داداش بزرگ که اونم دو سال با رضا فرقشه عاشق می شه حالا اون موقع چند سالشه حدودا هجده نوزده سالشه اونم چی؟ بگو عاشق کی می شه عاشق یه دختر 25 ساله که یه بچه تو شکمش داشته!!! حالا دختر از اون خرپولها بوده آخر شوهر قبلی اش که مرده بوده خیلی پولدار بوده و همه اینام می رسه به دختره! من که حسابی از حرفهای بیتا تعجب کرده بودم ترجیح می دادم بجای اونکه حرفی بزنم همچنان به حرفهای بیتا گوش کنم. خلاصه پسره با این دختره عروسی می کنه دختره هم واسه اینکه دهن خانواده رضا رو ببنده همه مال و اموالش روبه نام برادر رضا می کنه سخاوتمندی رو حال کن فقط برادر رضا هم نصف اونا را به مادرش و برادرش که همین رضا باشه می ده در واقع با اون پولها برای خانواده اش یه خونه معمولی با یه ماشین ساده می خره و یه ذره پول هم می ذاره تو حساب که بعدا باهاش جهیزیه خواهراش رو درست کنه و با بقیه پولها دست زن و بچه اش رو می گیره و می بره خارج الانم مثل اینکه اونجا کارش گرفته چون هر ماه یه پولی برای اینا می فرسته تا باهاش خرج زندگی شون رو بگردونن ، من که هزار تا سوال توی ذهنم می چرخید فقط به مهمترین آنها اکتفا کردم و پرسیدم :آخه چرا دختر به اون پولداری که تو می گی می آد و همه پولش رو می ده به داداش رضا فقط به خاطر اینکه دوستش داشته؟! من که باور نمی کنم مگه اینکه دختر دیوونه باشه!
بیتا : نخیر حدس شما کاملا غلطه چون دختره کاملا سالمه اما واقعا داداش رضا یعنی مهدی رو دوست داشته آخه وقتی که جوونتر بوده مامان و باباش وضع مالی خوبی نداشتن دختره هم خیلی خوشگل بوده یه پیرمرد 60-70 ساله هم می یاد خواستگاری اش اینم می بینه بعد از این همه بدبختی شانش در خونه اش رو زده چرا بهش پشتک بزنه؟ پیرمرده پس فردا می افته می میره و دختره هم به خیال خودش بعد یکی دو سال میمونه با یه بانک پراسکناس پول که تا آخر عمر بخوره و بخوابه به خاطر همینم قبول میکنه و زن پیرمرده می شه پیرمرده هم سر تا پایش رو جواهر می گیره اما دختره می بینه چه اشتباهش کرد . هیچ راه فراری نداره جز تسلیم . پیرمرده هم نامردی نمی کنه و یه بچه می ذاره تو دامن دختره و بعد از شنیدن خبر اینکه تو هفتاد سالگی داره پدر می شه از خوشحالی سکته می کنه و می میره دختر می مونه با این همه پول و یه بچه تو شکمش اما ازاونجایی که بهترین سالهای عمرش رو بهترین شبای زندگی اش رو در حالیکه می تونسته خوشبخت باشه تو بدبختی سپری می کنه از این پولها متنفر می شه می خواسته خودکشی کنه که داداشِ رضا عین سوپر من نجاتش می ده و این دو تا عاشق همدیگه می شن و بقیه ماجرا هم نمی گم تا تو خماریش بمونی متاسفم آنا جون.
حرف های بیتا بدجوری من را توی فکر برده بوده یعنی یک دختر به خاطر پول حاضر شدبا مردی که حدود 50 سال از خودش بزرگتر است ازدواج کنه و ازهمه بدتر از او بچه دار بشه!
برای چند مدت از خودم ازمردها (به جز علی) از پول بیزار شده بودم ... آدم اینقدر پست...
سرگذشت زندگی هر آدمی خودش یه داستانه که بعضی ازاین داستانها غم انگیز وبعضی هم شادگونه است که متاسفانه بیشتر داستانهای ما سراسر غمو غصه و بدبختی است چرایش را نه من و نه هیچ کسی دیگر به روی خودمان نمی آوریم گرچه همه ما ریشه اصلی این بدبختی ها را می شناسیم وآن چیزی نیست جز پول!
پول ... بله همان چرک کف دست به قول پولدارهای مرفه و همان دوای درد به قول فقیران دردمند .
آن روز من هم جریان رابرای بیتا تعریف کردم و او هم از خوشحالی من خوشحال شد و بعد از مدتی که خانه ما ماند به خانه خودشان رفت. کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم و خوابیدم ،اما قبل از آن یک سورپرایز برای علی درست کردم! فردا صبح به همراه بیتا سوار ماشین علی شدیم و علی ماره به مدرسه رساندو گفت که ظهر می آید تا من راباخودش به بیمارستان ببرد وقتی از ماشین پیاده شدیم بیتا گفت : ولی آنا خودمونیم ها ، آشنایی تو با علی یه منفعت دیگه هم داره اونم اینه که حداقل یه سرویس پیدا کردیم که مفت و مجانی ما ر می بره، مفت و مجانی هم برمی گردونه تا زه ناهار هم مهمون می کنه خیلی باحاله...
آنروز با اشتیاق دیدن علی سپری کردم ظهر موقع رفتن از بیتا خداحافظی کردم و به طرف علی رفتم.
سلام ، دیر که نکردم؟
علی : سلام ، نه دیر نکردی ، حالت خوبه پات چطوره؟
خوبم ، پایم هم خوبه سلام می رسونه تو چطوری خوبی؟
علی : توپ توپ ، وقتی که تو رو می بینم از همیشه بهتر و سرحال ترم! سوار شو بریم.
سوار ماشین شدم وراه افتادیم مدتی که گذشت گفتم : نهار که نخوردی؟
علی : اختیار دارید منبدون شما؟ ناهار؟ مگه می شه؟ حالا چی می خوری برات بگیرم؟!هیچی ، هیچی نمی خواد بگیری چون امروز ناهار مهمون منی.
علی :ببین قرار نشد ولخرجی کنی ها وقتی پیش منی مهمون منی ازاین حرفا نزن که خیلی ناراحت می شم.
نترس بابا من از این وخرجی ها نمی کنم ناهار رو خودم درست کردم قیمه است دوست داری؟
به به ، بابا از هر انگشتت یه هنر می باره ها منکه خورشت قیمه ام اونم وقتی که تو درستش کرده باشی پس زود باشم یه ذره تندتر برم تا زودتر این دست پخت شما رو بخوریم.
از تعریفت ممنون ولی بعدا اگه مسموم شدی به من ربطی نداره ها! گفته باشم خونت نیفته گردن من.
علی خنده ای از ته دل کرد و دیگر تا آخر راه هر دو ساکت ماندیم وقتی به بیمارستان رسیدیم علی من رابه اتاق خودش برد اتاقی که ساده اما زیبا بود پرده های کرکره ای سفید رنگ یک میزمشکی بزرگ با یک صندلی که پشتش قرار داشت و روی میز پر از کافذ بود اما آن ها رابه طور منظمی چیده بود آنقدر که احساس می کردی با خط کش آنها رابه یک فاصله از یکدیگر قرار داده اند و یک میز کوچک دیگر که دور تا دور آن 4 صندلی قرار داشت آن طرف گوشه اتاق هم یک مبل راحتی بود که علی در توضیح آن گفت هر وقت خسته می شود روی آن دراز می کشد قیمه را در آوردم وبه علی دادم که آن را گرم کند خودم هم بشقاب و قاشق آورده بودم چون هیچ وقت غذاها و ظرف های بیمارستان به دلم نمی چسبید وقتی آنها را چیدم علی با غذای گرم شده برگشت و گفت : نخیر خانوم با تجهیزات کامل اومده حسابی ما رو خلع سلاح کردی که خانومی!
حالا بشین بخور اگه نظرت برنگشت اون وت مردی!
علی : یعنی الان؟
اه ... بشین بخور دیگه بشقاب علی رابرداشتم وبرایش غذا کشیدم و جلویش گذاشتم و منتظر ماندم تا بخورود و نظرش را بگوید آخر دیشب خودم با بدبختی درستش کرده بودم و این همان سورپرایز بود علی یک قاشق از غذا خورد چشمانش را بست و قاشق دوم پشت سرش سومی را خورد بعد چشمانش راباز کرد و گفت : مثل همه چیزهایی که به تو مربوط می شه عالی و محشره!
خوشحال شدم همراه با علی اولین غذایی را که دست پخت خودم بود را خوردم الحق که خیلی چسبید . هم به من هم به علی ، خودش که اینطوری می گفت : بعد از اینکه غذا را خوردیم میخواست ظرف ها راجمع کنه تا بشوردشان که با دستم یک ضربه آرام پشت دستش زدم وگفتم : این جزای کسی که پا تو کفش من بکنه دیگه نبینم از این کارها بکنی که خیلی ناراحت می شم . علی خندید.
ظرف ها را جمع کردم و به آشپزخانه کوچکی که مخصوص پزشکان بودبردم و شستمشان در تمام این مدتسنگینی نگاه علی را روی شانه ایم حس می ردم .
بالاخره او این بار سنگین را از روی شانه هایم برداشت و رفت ، اورفت و باز هم من ماندم و اتاقی که بوی عطرش را می داد به دنبالش رفتم گفت : آناهیتا خانوم من ، شما بفرمائید تو اتاق ، من باید به چند تا مریض سر بزنم بعد که کار متموم شد می یام پیشت برخلاف همیشه که از پیشنهاد های علی خوشحال می شدم اینبار با اخم نگاهش کردم که یعنی نه!
علی : ولی آخه نمی شه که ... اگه همینطوری پیش بری از درس و مدرسه می افتی ها می دونی که من از زن تنبل ( البته دور از جون شما) نمی خواهم . این بار با التماس نگاهش کردم وگفت : بابا تسلیم ، کشتی ما روبا اون چشات که هر چی می کشم از دست همین چشماس!
از خوشحالی دستهایم را به هم مالیدم باز هم کنار علی هستم وباز هم خدایا شکرت!
دنبال علی راه افتادم پرستار بخش با او کمی حرف زد و علی در حالیکه اصلا به صورت اون نگاه نمی کرد و فقط به صدایش گوش م یکرد شروع به انجام کار کرد من هم دنبالش می رفتم ساکت و خاموش اول وارد یک اتاق شد توی اتاق یک تخت بیشتر نبود که روی اون تخت یه پیرمرد خوابیده بود که کلی سیم و دم و دستگاه بهش وصل بود علی پرونده اش رادید کمی معاینه اش کرد و چندتا چیز تو پرونده اش نوش تو در جواب نگاههای پر از سوال من گفت : طفلی سکته مغزی کرده ...
با گفتن این جمله مو به تنم سیخ شده بود راست می گفت پیرمرد معصوم بی حرکت یا بهتر است بگویم بی جان روی تخت افتاده بود و با کمک لوله ای که در دهانش بود به سختی نفس می کشید دلم برایش سوخت چقدر تنها و بی کس بود . علی بازویم را کشیدوگفت :
بیا بریم اینم عمرش رو کرده تو به جای غصه خوردن برایش دعا کن اون دنیایش رو خوب ساخته باشه...
به دنبال علی به طرف اتاق دیگری رفتیم که روی آن نوشته بودCCU حدود شش تخت توی اتاق بود که روی هر کدام از آنها یک مریض خوابیده بودبه چهره آنها نگاه کردم اکثرا پیر بودن پیرزن پیر مرد . علی شروع به معاینه کردن انها کرد اما یکی از اون بیمارها دختر جوان و زیبایی بود که خیلی ساکت با نگاهی سرد که هیچ گونه رنگی از زندگی نداشت علی را نگاه می کرد که داشت برایش دارو تجویز می کرد دخترک لاغر و زرد رنگ بود اما چشمانی مشکی و درشت داشت با بینی باریک و لبهایی قلوه ای که زیبایی صورتش را دو برابر می کرد موهایش هم مشکی بود دخترک پوزخندی زد و گفت : چرا بی خودی خودتو خسته میکنی ؟! من که مردنی ام پس این کارهایی که تو داری می کنی بیهوده است می فهمی بیهوده ، علی دستش را محکم به روی میزی که جلویش بود کوبید و گفت : ببین سارا خانم تا وقتی تو اینجا و تو این بخش هستی من دکترت هستم و وظیفه دارم تا اونجایی که می تونم تلاش کنم تا خطر رو از سر مریض دور کنم تاآخرین لحظه و آخرین نفس هم امیدوارم و تلاش می کنم چون قسم خوردم ، قسم خوردم که برای سلامتی مریض ها بجنگم نه برای مرگشون اگر اونطوری بودی می رفتم قاتل می شدم نه دکتر ، در ضمن تا وقتی رو این تخت دراز کشیدی و تا وقتی قلبت توی سینه ات می زنه باید بجنگی باید امید داشته باشی زندگی کنی... مثل بقیه آدما هر وقت قلبت از کار ایستاد تو هم می تونی واسه همیشه با زندگی خداحافظی کنی باز هم مثل همه آدما ! دخترک ملافه اش را روی سرش کشید و آرام آرام شروع به گریه کردن کرد و زیر لب گفت : زندگی ... زندگی لعنت به تو ....
دیگر هوای اتاق برایم سرد و سنگین شده بود پیش از علی از اتاق خارج شدم دیگر نحمل دیدن این همه رنج و بدبختی ای را که هموطنانم می کشیدند نداشتم به طرف اتاق علی حرکت کردم ساکت و خموش روی مبل راحتی اش دراز کشیدم و به فکر اون پیرمرد مریض های دیگه و در آخر اون دختر معصوم و زیبا پرداختم ،یکی دوساعت بعد علی آرام وارد اتاق شد پشت پنجره ایستاد وبه بیرون نگاه کرد وگفتم : علی اون دختره مگه چشه که اینقدر نا امیده؟
علی : رگ های قلبش همه گشاد شدند تا حالا دو ، سه بار عمل کرده ولی فایده ای نداشته باید یه قلب برایش پیدا کنیم اما گروه خونی اش از نوع کمیابه تا حال که کسی پیدا نشده که بشه لبش رو بهش پیوند زد...
گروه خونی اش مگه چیه؟
علی : گروه خونی اش o منفی باشه ...
با هزار ترس و تردید گفتم : چرا ... گروه خونی من ... گروه خونی منم o منفی است ولی من ...
علی حسابی تعجب کرده بود نمی دانست چه بگوید که من دوباره گفتم :یکی مثل من اینجا ... اون وقت یکی مثل اون روی تخت نفس های آخرش رو می کشه می تونستم برایش کاری کنم!
علی :خدا برای هر کسی یه تقدیری رو قرار داده اونم قسمتش این بود انشاءا... که یه قلب برایش پیدا می شه بعد خیلی محکم و تقریبا با لحنی عصبانی گفت : دفعه آخرت باشه که از این حرف ها می زنی ... فهمیدی؟!
دیگه نمی خواهم هیچ وقت ، هیچ کجا در این جور موارد بشنوم خودم می دونم باید با مریض هایم چه طوری برخورد کنم!
آن روز با تمام اتفاقات خوب و بدش گذشت و من شب به خانه برگشتم اینکه از دیدن مریض های علی ناراحت شده بودم جای خود داشت اما طبق معمول با علی بودن برایم شیرین بود و این برنامه تا یک هفته ادامه داشت تا اینکه گچ پایم را هم باز کردم و از ذوقم مدام می دویدم و می پریدم که این کارهایم مرابا سرزنش های علی مواجه ساخت که :مثل اینکه خیلی دلت می خواد دوباره پات بشکنه ها اگر از این کارها بکنی به دکتر کاوه میگم دوباره پات رو گچ بگیره...
و من چقدر از این دلسوزی های علی دلشاد بودم!
یکی از همان روز که در دفتر علی و پشت میزش مشغول خواندن درس هایم بودم که علی وارد اتاق شد همانطور که در را پشت سرش می بست گفتم: خسته نباشی جناب آقای دکتر علی سلطانی. علی تکیه اش رابه در داد و در جواب من فقط گفت : ممنونم خانوم فرهمند . همیشه از اینکه کسی ( مخصوصا علی) مرا خانم فرهمند خطاب کند حرصم می گرفت و علی این موضوع را خوب می دانشت و از قصد برای آنکه سر به سرم بگذارد مرا با لحن خیلی خاص خانم فرهمند خطاب کرد من هم برای آنکه تلافی کرده باشم پاک کنم رابه طرفش پرتاب کردم که علی حسابی خنده اش گرفت ، گفتم: مگر من صد دفع بهت نگفتم دوست ندارم اینجوری صدام کنی یه جوری می شم ولی تو ... بعد سرم رابه حالت قهر مثل بچهه ای لوس که به خاطر تندی رفتار پدر و مادرشان خودشان را لوس می کنند تا آنها نازشان را بخرند ، پائین انداختمو با اخم به خواندن درس هایم ادامه دادم ،علی در حالیکه می خندید جلو می آمد و این در حالی بود که دست هایش را پشتش گرفته بود می دانستم در دستانش چیزی است کی می خواهد به من بدهد اما من نمی دانستم آن چیز چیزست داشتم از کنجکاوی و ذوق می مردم اما از روی لجبازی سرم را بالا نیاوردم.
علی : آنا ...
جوابی ندادم.
باز هم شروع به ورق زدن کتابم کردم.آناهیتا خانم ... وقتی اینطوری صدایم میکرد چقدر دلم می خواست تو چشمانش خیره شوم به قلبم اجازه بدهم تا بیشتر بتپد اما اینبار دلم می خواست اذیتش کنم پس جوای ندادم.
علی درست مقابل من روی میز نشست با یک دستش کتاب من رابست اما دست دیگرش هنوز از دید من مخفی بود ، علی حسابی کلافه شده بود چون من هنوز چشمانم را به میز دوخته بودم که دوباره گفت : آناهیتا.
آنقدر دل شکسته این کلمه را گفت که پیش خودم گفتم اگر سرم را بالا نگیرم حتما نفسم بند میاید ناچار با اخم سرم را بلند کردم و گفتم :بله ،امری داشتید.
علی : حالا شدیه چیزی ، امر نه ، اما یه عرض داشتم ولی تا تو چشام نگاه نکنی نمی گم یه خبر خوبه ها! همیشه با کوچکترین محبتی از طرف او رام می شدم اصلا انگار آنای چند دقیقه قبل مرده بود و آنای مهربان دیگری متولد شده بود آنایی که حالا در چشمان سبز علی خیره شده بعد از آن که مدتی اورا نگریست به خواست او چشمانش رابست دستانش را جلو برد و بسته ای را در دستانش لمس کرد و با اجازه علی چشمانش راباز کرد و قتی بسته راباز کردم حسابی بهتم زد چون داخل اون بسته کوچک اما زیبا انگشتر زیباتری که دو رنگ بد در واقع دو حلقه ی خیلی نازک که به هم چسبیده بودند یکی به رنگ زرد و دیگری به رنگ نقره ای که روی انگشتر به دو حرف A ختم می شد .
وای علی ، خیلی قشنگه خیلی ... باور کن کلمه ای که بتونه احساسم رو بیان کنه نمی شه پیدا کرد فقط بگم که خیلی زیباست اگر اشتباه نکنم یکی از این حرفهای A اول اسم من یعنی آناست و اون یکی تویی ، نه؟!
علی با سر جوابم را داد که یعنی درست حدس زده ام و من در دنباله حرفم گفتم: اما تعبیر من از این انگشتر اون زرده منم و نقره ای یه هم تویی که در واقع می شی ماه زندگی من منم همون خورشید طلایی تو.
علی : بهترین تشکر ممکن را تو ، توی جهان با این حرفات و مهربونی هات ساختی حالا نوبت منه که گم این انگشتر به چه مناسبت است در واقع همون خبر خوشم که قرار شده جمعه همین هفته ... یعنی 4 روز و سه شب دیگر نامزدی بنده و شما سما اعلام بشه با مهمونی که پدر شما قراره زحمتش رو بکشه منم این انگشتر رو واسه شما تارک دیدم و به خاطر این الان بهت دادم که اگر یه وقت سلیقه ام رو نپسندیدی عوضش کنیم که ظاهرا خوشبختانه مورد قبول واقع شد.
خدایا ، قول می دهم تا آخرین لظه عمرم تا آخرین نفسم توی سینه ، تا پژمردن آخرین برگ ، نه این انگشتر رو از دستم و نه این عشق را از دلم خارج کنم ، حدایا به مهربانی ات قسمت می دهم هرگز مرا به شکستن عهدم وادار نکن جز زمانی که قرار است برای همیشه خاموش بمانم.
بالاخره فقط یک روز مانده بود به روز نامزدی . علی همه مهمانهایش خانم بودند جز پدرش .روز آخر برای خریدن لباس علی مرا به مغازه برد...

ادامه دارد

آليس
۲۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۵۳ بعد از ظهر
بالاخره روز نامزدی هم فرا رسید من از صبح مدرسه نرفته بودم و در خانه به مادرم کمک می کردم بعد از ظهر هم بیتا و مادرش به همراه علی به خانه مان آمدند علی مثل یک پسر برای مادرم کار می کرد حتی خرید هم می رفت از وقتی آمده بود کمتر می ذاشت من کار کنم اون قدر که دیگه صدای بیتا هم در آمد و گفت : اوهوی چه خبره بابا لوسش کردی خوبه فقط پاهایش شکسته بود ، اگر پاهاشو قطع کرده بودن چی کار می کردی .
مادر بیتا : بیتا جان موضوع اینه که شما حسودی ات می شه نه؟ پسر به این خوبی ....
بیتا نگذاشت مادر ادامه دهد و با لحن اعتراض آمیزی گفت : مامان ....
کم کم موقع آمدن مهمانها شده بود بلند شدم و لباسی را که با علی خریده بودیم به تنم کردم و بیتا موهایم را خلی ساده فقط با سشوار درست کرد گوشه های آن را با دو سنجاق سر به پشت سرم وصل کرد می خواست آرایشم کند که من گفتم: بیتا نمیخوام کسی بفهمه که من آرایش کردم فقط همین که صورتم از این سفیدی و ماستی برگرده همین!
مهمهانها یکی یکی زنگ در را می زدند و وارد می شدند علی پشت در اتاقم ایستاده بود و گفت : می شه بیام تو؟
بلند دشم و درست روبه روی در ایستادم حالا موقع آن بود که علی نظرش را بدهد.
علی دوباره در زد و گفت : آنا جان بیام تو؟
نگاهی به بیتا کردم که با سر به من اشاره کرد و گفت خلی خوب و من هم گفتم : بله ،بفرمائید تو.
علی آرام در راباز کرد و خیلی سریع آمد تو پشت سرش در را هم بست نگاهش کردم لباسش را پوشیده بود کت و شلوار مشکی ساده اما خیلی شیک بلوزی سفید رنگ و بالاخره یه کراوات قرمز زنگ همه چیز ساده و شیک بود صورتش سفید با همان چشمان جذاب و گیرا و موهایی آراسته با اندکی ژل جذابتر و زیباتر از همیشه ، علی به من نگاه کرد می خواست حرف بزنه که یک باره گفت : آنا مهمونا ...
وقتی نگاهش به من که آماده جلوی رویش ایستاده بودم کرد ادامه حرفش راخورد نگاهی از سر تا پایم انداخت بعد توی چشمانم زل زد می ترسیدم مبادا آنطور که دوست داشت نباشم اما علی گفت : وای آنا تو با خودت چی کار کردی دختر ... می دونی اگر به من بود جایزه ملکه زیباترین ها روبه تو می دادم ،می گم اصلا نریم آخه می ترسم اگر ببرمت بیرون تو رو ، رو هوا از دستم بقاپن .
حسابی از تعریفش ذوق کردم از اینکه مورد پسندش واقع شده بودم زبانم بند آمده بود .اما بالاخره گفتم : منم می ترسم اگه بریم همین امشب سه ، چهار تا هوو پیدا کنم...
علی دهانش را باز کرد تا حرفی بزند که بیتا یکدفعه چند تا سرفه کرد که یعنی دیگر تعارف تیکه پاره کردن و واسه همدیگه نوشابه باز کردن بسه ، که من حالم بد شد ، خنده ام گرفت .
بیتا : خوب دیگه بریم نا سلامتی نامزدی شما دو تاس مهمون ها که نیومدن در و دیوار رو نگاه کنن وخودش راه افتاد و دست من را گرفت و برد علی هم پشت سرمان آمد بیتا ما رابه همه مهمانها معرفی کرد و آنها گاه با محبت و گاه با حسرت بعضی ها با مهربانی و اندکی با حرص! ما رو نظاره گر بودند اما این حرفها برایم مهم نبود مهم علی بود که قبول کرده ... که پسندیده ... که هست ! که خواهد بود و آن شب بهترین شب زندگیم شد شبی که علی به دستم حلقه کرد و من همبه دست علی! شبی که جلوی چشم آن همه مهمان دستان علی را گرفتم و با نگاهم فریاد می زدم که این منم ، آناهیتا فرهمند خوشبخت ترین دختر دنیا در حالیکه دست عزیزترین فرد زندگی ام را در دست گرفته ام آرزو می کنم تا زمانی که زنده ام سایه اش از زندگیم کم نشود! شبی که همه چشمها خیره به علی و او جز به من که گاهی به بیتا به هیچ کس دیگری نگاه نمی کرد چشمانش از زمین به چشمان من و از من به زمین می چرخید و این من بودم که شاعرانه با تمام وجود برایش دست می زدم در قلبم تحسینش می کردم بالاخره آنشب هم مثل همه شب های دیگر گذشت روزگار این چنین است تلخ هارا دیر می برد اما شیرین ها را زود. صبح وقتی بیدار شدم دیدم روی مبل هستم و علی پتویی را رویم و متکایی را زیر سرم گذاشته خودش هم یه طوری نشسته روی آن یکی مبل خوابش برده و کتش را را روی خودش انداخته بلند شدم کتش را آرام برداشتم و پتو را رویش انداختم مثل اینکه خیلی خسته بود چون آرام و معصوم درست مثل بچه ها به خواب عمیقی فرو رفته بود ساعتی بعد علی بیدار شد من را ترک کرد و راهی محل کارش شد ، بعد از آن روز گذران روزها سریع و سریع تر شده بود روزهایی خوش که از صبح با دیدن علی شروع و شب باز هم با دیدنش خاتمه می یافت رفتارهای متین و مهربانانه ،چهره ای زیبا و جذاب ، هیکلی مردانه و با ابهت و... همه اینها صفاتی بود که از او موجودی منحصربه فرد ساخته بود و صداقت و وفاداری که کمتر کسی این دو عنصراساسی و مهم رابا هم دارد اما علی آنها را داشت او هم در کنار من روزها را شب می کرد و به جرات میتوان گفت ما تکرار داستان عشق شیرین و فرهاد برای اطرافیان بودیم و بالاخره رسیدیم به روز بیست و ششم اردیبهشت روزی که علی بعد از آن که از مدرسه مرا سوار کرد به جای بیمارستان راه دیگری در پیش گرفت به طرف یکی از پارک های بزرگ و زیبای شهر رفتیم پارک جمشیدیه خیلی بزرگ بود باپله های زیاد که آن روز ما تا بالاترین نقطه ممکن شهر رفتیم پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم وقتی اون بالا روی بلندترین نقطه کوه ایستاه بودیم آفتاب داشت غروب می کرد و پشت خونه های دور پنهان می شد هاله ای نارنجی در اطراف خودش درست کرده بود .
به علی گفتم : علی به آسمون نگاه کن ببین آسمان بالای سرمون آبی ، نزدیک خورشید سرخ و نارنجی ، کمی دورتر آبی نفتی است درست مثل یک نقاشی ، علی با سر حرفهایم را تایید کرد چند قدمی از من فاصله گرفت و درست لب پرتگاه ایستاد من قلبم به طنین افتاد چرا که فکر می کردم هر لحظه ممکن است آن نقطه کور گره زندگیم یا آن طلسم همیشگی کار خودش رابکندو علی را برای همیشه از من بگیرد اما ... علی دستانش را به طرف آسمان بلند کرد و با فریاد گفت : آوردمت اینجا که این کوه ، این جنگل ، این گل ها ،این آسمان را ببینی وبه خدا نزدیک شوی و من خدا رابه همین ها قسم بدهم که تو را ، فرشته کوچک من را که دراین روز پاک متولد شده است ! هرگز از من نگیر!! با صدایی بلندتر گفت : خدایا فرشته ای رابه من سپردی و امروز زیر این آسمان و بالای این زمین خاکی میخواهم هرگز از من جدایش نکنی کمک کن خوشبخت ترینش کنم .بعد یک قدم عقب آمد!
از حرف های علی و ایستادنش لب پرتگاه نفس هایم به شماره افتاده بود بعد علی جلو آمد و دست هایش را توی جیبش کرد از یکی یک شاخه گل رز و از آن یکی یک جعبه زیبا اما کوچک و کم قطری در آورد انها را جلوی من گرفت و گفت : بهترین بهترین من خوب خوب نازنینم تولدت مبارک ببخش اگه نتونستم آنطور که باید امروز رو جشن بگیرم دلم می خواست روز تولدت پیش تو باشم فقط منو تو زیرهمین آسمون خدا ،من هیچ قت آدم خسیسی نبودم اما نمیدونم چرادلم نمی خواستاین شادی روبا هیچ کسی تقسیم کنم هدیه را از او گرفتم وقتی بازش کردم یک کارت بود شبیه کارت تلفن که یک کارت خیلی کوچک توی ان تعبیه شده بود از علی پرسیدم ، این چیه؟
علی : سیم کارته!
باتعجب گفتم :سیم کارت؟!
علی : آره سیم کارت موبایل، تلفن همراه ، گوشی اش را نگرفتم تا امروز با خودت بریم بخریم ترسید مسلیقه من را نپسندی ، دهانم از تعجب باز مانده بود انتظار نداشتم چنین هدیه ای را از طرف علی بگیرم.
ولی آخه علی من ...
علی : ولی و آخه و اما و اگر نداره اینطوری هر وقت که دلم خواست صداتو دارم هر چند از خودت دور باشم تو راحت می تونی ... به من یا هر جای دیگه زنگ بزنی.
باشه قبول اما من هم قول می دهم با این گوشی فقط شماره تو ربگیرم و فقط صدای تو توی این گوشی بپیچه.
علی : ولی آخه نمی شه که بالاخرهمه میخوان بهت زنگ بزنن.
دیگه ولی و اما و اگر نداره!!! تو همه کس منی پس همه که می خوان به من زنگ بزنن در واقع می شن همون تو ، تو هم که به من می زنی یعنی همه کسم به من زنگ می زنه...
علی در حالیکه دستانش را دو طرف کمرش زده بود گفت : نخیر مثل اینکه نمی شه یه بار بدون اینکه ایشون جواب ما رو بدن ما صحبت کنیم ، آقا جون تو دیگه منو از رو بردی اصلا کم نمی یاری...
آن روز به اصرار علی به انتخاب خودم و با تایید او یکی از بهترین گوشی ها را خریدم اما همانطور که به او قول داده بودم از اون گوشی صدایی جز صدای علی بیرون نیامد و هیچ شماره ای جز شماره او گرفته نشد.
باز هم روزهای شاد تند و سریع گذشتند تا اینکه به امتحانات ترم نزدیک شده بودیم امسال امتحان های نهایی رابایدپشت سر می گذاشتم و من با کمک علی به همراه بیتا هر دو شاگرد اول کلاسمان شدیم و با معدلی بالا در صد قبولیمان در دانشگاه را افزایش دادیم دیگرامتحانات تموم دشه و من هر لحظه ام را در کنار علی سپری می کردم جز بعضی از روزها را که در مدرسه باید کلاس می رفیتم با تعطیل شدن مدرسه ها آریا هم تعطیل شده بود از طرف مدرسه اش دعوتنامه ای را برای شرکت در اردوی دو روزه چالوس دریافت کرد وبه من گفت : آنا معلممون گفته هر کی می تونه با خودش به همراه ببره البته اونایی که شاگرد ممتاز شدن همه بچه هامون خواهر یا برادرشونرو می یارن تو هم با من می آیی؟!
از اینکه آریا من رو به عنوان همراه و همسفرش انتخاب کرده بود خوشحال شدم آریا را روی پاهایم نشاندم وگفتم: آریا جونم من امسال پیش دانشگاهی میخونم تابستون هم بیاد برم مدرسه نمی تونم باهات بیام فدات شم بعدش هم تو می تونی سامان پسرخاله نسرین رو با خودت ببری.
آریا که حسابی ازجواب من دلخور شده بود گفت: نه ، نه من می خوام تو باهام بیای من دوست دارم با تو برم.
آریا جونم قول می دهم درسهایم که تموم شد خودم ببرمت مسافرت ولی الان نمی شه عزیزم .آریا زد زیر گریه مشت هایش را توی سینه ام می کوفت و می گفت : نه ، نه دروغ می گی نمی یا دروغ می گی .دستهایش راکه زور چندانی هم نداشت گرفتم صورتش را بوسیدمو گفتم: قول دادم دیگه قول مردونه که وقتی درسهایم تموم شد خودم ببرمت مسافرت اصلا به علی هم میگیم باهامون بیاد قول اونو قبول داری؟ دوست داری با ماشین اون بریم؟
آریا با چشمان خیسش به من نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت: قول مردونه؟!
دستش را گرفتم اشکهایش را پاک کردم وگفتم : قول مردونه مردونه.
آریا بغلم کرد و گفت: دوستت دارم آنا خیلی دوستت دارم تو چی؟ تو هم منو دوست داری؟
آریا آنچنان این جمله رابا بغض و معصومیت گفت که ناخودآگاه بغض گلوی من را هم گرفت دو دستم را دو طرف صورتش گذاشتم و به چشمان قهوه ای روشنش نگاه کردم انگار یه غم بزرگ غم جدایی توی انها موج می زد بوسیدمش و گفتم : آره آریا جونم ، آره داداش خوشگل و مهربونم منم دوستت دارم عزیز دلم تو فقط میخوای یه مسافرت چند روزه بری تازه مطمئنم اونقدر بهت خوش میگذره که دیگر منو هم یادت می ره.
آریا : نه آنا ، من هر جا که باشم تو رو خیلی دوست دارم هیچ وقت فراموش نمیکنم کاش می شد تو هم باهام می اومدی.
دیگه حرفش روهم نزنیم مطمئنم اگه با سامان بری بیشتر بهت خوش میگذره تا با من.
آن روز آریا بالاخره راضی شد تا با سامان بروند .هم اسباب وسایلش را جمع کرده بود .فردا صبحش موقع خداحافظی حسابی من ، پدر ،مادر و علی را بغل کرد و بوسید و بوئید و گریست و رفت تا به حال آریا را این طوری ندیده بودم مادرم حسابی سفارشش را به مربی پرورشی اشان کرد ،همینطور به سامان و او رفت.
علی : داداشت خیلی دوستت داره ها.
آره جدیدا این و طوری شده شاید باورت نشه ولی قبلا ما با هم دعوا می کردیم نمی دونم چرا اینطوری شده ، آن روز هم مثل روزهای قبل گذشت بااین تفاوت که دلم خیلی شور میزد چرایش را نمی دانستم ولی انگار می دانستم که قرار است اتفاق بدی بیافتد ، فردای آن روز باز هم باید می رفتم مدرسه وقتی داشتم از علی خداحافظی می کردم او گفت : آناهیتا ... تو امروز چت شده چرا اینجوری ای؟ حالت خوب نیست.
نه ... نمی دونم چم شده دلم خیلی شور می زنه انگار که یه اتفاق بدی می خواد بیافته.
علی : بی خودی به دلت بد راه نده انشاءا... که هیچی نمی شه ظهری می یام دنبالت . به چیزای خوب فکرکن.
باشه خداحافظ.
علی رفت و من و بیتا هم رفتیم سرکلاس بعد از گذشت چند ساعت زنگ آخر ناظممان به کلاسمان آمد و بیتا رابا خودش برد وقتی بیتا رفت مطمئن شدم که حتمااتفاقی افتاده هر دقیقه ای که می گذشت و بیتا بر نمی گشت حالم بدتر می شد تا جایی که صدای نفسهایم را هم کلاسیهایم به وضوح می شنیدند تا جایی که معلم هم متوجه حالم شد و گفت فرهمند اگه حالت خوب نیست می تونی بری بیرون.
من از پیشنهاد معلم خوشحال شده بودم چرا که می تونستم به این بهونه دنبال بیتا بروم و ببینم چرا نیامده بلند شدم بروم که ناگهان در باز شد و بیتا با چشمانی گریان و سرخ در کلاس را باز کرد و وارد کلاس شد و قتی بیتا را با این حال دیدم یکباره چشمانم سیاهی رفت و پییشانی ام محکم به میز جلویی خورد یکدفعه بیتا و معلم و چند نفر از بچه های کلاسمان به طرفم دویدند سرم خیلی درد گرفته بود معلم و بچه ها مدام حالم را می پرسیدند و سعی داشتند به سرم دست بزنند بالاخره عصبانی شدم دست های همه شان را زدم کنار و بیتا را جلو کشیدم و با صدای که به گوش خودم هم ترسناک میآمد گفتم: بیتا چی شده چرا گریه می کنی؟ اتفاق بدی افتاده؟ تو رو به خدابگو .
بیتا دوباره بغضش ترکید و زد زیر گریه وگفت : مامانم ...
یکدفعه از جا پریدم و بلند گفتم : مامانت چی؟ بیتا بگو مامانت چی شده؟ اتفاقی برایش افتاده؟! بیتا ... بگو ...
یکدفعه متوجه شدم که دارم داد می زنم صدایم را پائین آوردم و با بغض گفتم : بیتا التماست می کنم بگو چی شده؟!
بیتا با گریه گفت : نه آنا تو رو خدا تو دیگه گریه نکن چیزی نشده فقط ... فقط مامانم حالش بد شده بردنش بیمارستان بابای من هم اومده دنبالم تا با هم بریم بیمارستان.
بیتا بلند شد تا برود اما من با چنگ مانتویش را گرفتم و گفتم : منم میآیم...
بیتابا فریاد گفت : نه ... انا ، نه ... نه، نه مامان منو بردنش بیمارستان علی اینا ، بعد از ظهر که علی اومد دنبالت با اون بیا و بی رحمانه من را تنها گذاشت و رفت و چشمان من پشت سرش خیره به درکلاس ماند ...
معلممان دستمالی از کیفش در آورد و گذاشت روی پیشانی ام و گفت : ببین با خودت چی کار کردی داره خون می آد...
آن روز و آن زنگ آخر رابا آب قندهایی که معلم و بچه هایمان به زور به خوردم می دادند به پایان رساندم دیگر نه معلم دلو دماغ درس دادن داشت و نه بچه هاحال وحوصله گوش کردن!
زنگ خورد با عجله به طرف در خروجی هجوم بردم علی این بار جلوی مدرسه منتظرم ایستاده بود به طرفش دویدم پشت فرمان نشسته بود با اشاره اش من هم داخل ماشین شدم هوای داخل ماشین سرد و سنگین بود علی سعی می کرد به من نگاه نکنه که من نگران پرسیدم : علی ... حال مامان بیتا چطوره ؟ بیمارستان شماست؟! چش شده؟!
علی به طرف من برگشت از دیدن چشمان سرخش ترسیدم آن چشمان سبز و گیرا حالا آنقدر قرمز شده بود که فرقی با کاسه خون نداشت از وحشت پشت سرم را به شیشه اتومبیل چسباندم علی راه افتاد و بعد ازمدتی گفت: آنا ،تو زندگی رو چه طوری تعریف می کنی ؟!
از طرز حرف زدنش تعجب کردم بدنم یخ کرده بود یخ یخ ، به وضوح می لرزیدم نمی دانستم علی چرا در این موقعیت از جواب دادن به سوالات من طفره می ره و در عوض ...
علی : آناهیتا پرسیدم زندگی رو چه طوری معنا می کنی؟!
با بغض گفتم : علی ... چه موقعه ...
علی با خشم گفت: فقط جواب سوال منو بده!
اولین باری بود که باخشم مرا مورد خطاب قرار می داد گفتم که زندگی یعنی چکیدن هم چو شمع ... زندگی یعنی ساختن ، زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ولی علی آخه ...
علی : یادته روزی روکه پدرم برگشته بود و خبر مرگ محمد رو به ما داد؟ برایت تعریف کردم که با اون همدردی کردیم که نذاشتیم تنهایی غصه بخوره همه با هم شریک شدیم و اینطوری تحملش برامون راحتتر شده بود ... یادته؟
دیگر مطمئن شدم مادر بیتا... گریه ام گرفته بود اما به زور جلوی خودم را گرفتم و گفتم: آره یادمه منم اگه جای تو بودم همین کار رو می کردم و سعی می کردم به پدرم بفهمونم که زندگی هم شیرینی داره هم تلخی هم غم داره هم شادی حالا مگه مامان بیتا...؟
علی دوباره وسط حرفم پرید و گفت : پس قبول داری که زندگی هم غم داره و هم شادی؟ و اینم قبول داری که باید در غم و شادی هم شریک باشیم وبا هم ! مثل کوه با مشکلات بجنگیم وجلوی اونها زانو نزنیم؟ قبول داری؟! زندگی فقط شیرینی نیست بلکه شیرینی زمانی معنی میده که همراه با تلخی باشه اون وقته که تو برای شیرینی ارزش قائلی اون وقته که شیرینی و شادیبه دلت می چسبه مگه نه؟!
آره ... آره ... آره ... علی ، جون به سرم کردی بگو چی شده ؟!
علی خونسرد وآرام گفت: اگه خدای نکرده اتفاقی برای مادر بیتا افتاده باشه تو برای تسکین اون چی کار می کنی اگر وضع خودت بدتر از اون باشه فکر نمی کنی بیشتر او رو اذیت می کنی بیشتر ناراحتش می کنی تا تسکین؟!
علی راست می گفت من خیلی بد با موضوع برخورد کرده بودم من باید پشت بیتا بایستم او جز من کسی راندارد در حالی که وضع خودم از بیتا بدتر بود چندتا نفس عمیق کشیدم سعی کردم آرام باشم همیشه این بیتا بود که به من آرامش می داد و حالا من می بایستی با آرامش خودم بیتا را آرام می کردم.
علی : آفرین من همیشه به این همه اعتماد به نفس تو و بزرگواری و ایثارت افتخار می کردم ولی آنا تو یه قولی به من میدی؟!
بدون آنکه حتی لحظه ای مکث کنم گفتم:آره حتما.
علی : بگو جان علی.
برای آنکه زودتر خبر را بشنوم گفتم : جان علی.
علی نفس آرامی کشید کم کم داشتیم به خانه مان نزدیک می شدیم باور کردم که مادر بیتا واقعا ... بیتا...
علی ماشینش را سر کوچه پارک کرد می خواستم با سرعت بروم که علی صدایم کرد.
علی : آنا صبر کن... ایستادم علی در ماشین را قفل کرد پشت سرم ایستاد دیگر طاقت نداشتم چرا نمی گفت؟علی من را به طرف خودش برگرداند داشت گریه می کرد از گریه اش وحشت کردم طاقت هرچیز را داشتم جز گریه او ، علی ازاین موقعیت استفاده کرد دستانش رو روی شانه هایم گذاشت و گفت: قول دادی هر اتفاقی که افتاده آروم باشی ،آروم ، صبور تو جان منو قسم خوردی.
نفسم بالا نمی آمد سینه ام به وضوح بالا و پائین می رفت گفتم : باشه ،بگو... تو رو به خدا بگو.
علی چشمانش را بست وگفت : آنا... آنا مادر بیتا حالش خوبه ،خوب خوب خوب ...

ادامه دارد

آليس
۲۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۲۵ بعد از ظهر
علی چشمانش را بست وگفت : آنا... آنا مادر بیتا حالش خوبه ،خوب ،خوب ،خوب آریا ... باشنیدن اسم آریا به لرزه افتادم کیف و کلاسورم از دستم افتاد اما اگر بیشتر از این واکنش نشان می دادم زیر قولم زده بودم در حالی که من جان علی را قسم خورده بودم علی زد زیر گریه وگفت : آریا ... آریا تصادف کرده ...
بهتم زد خشکم زد ، انگار برق مرا گرفته بود صدای آریا که به من التماس می کرد با او بروم مدام تو گوشم می پیچید پس این همه مقدمه چینی برای این بود مثل برق گرفته ها علی را ول کردم به طرف در خانه مان دویدم. صدای فریادهای مادرم ضجه هایش که مدام آریا را صدا می کرد رعشه بر بدنم می انداخت به در خانه مان رسیده بودم هر چی زنگ می زدم فایده نداشت در ورودی مان شیشه ای بود که رویش حفاظ کشده بودند محکم با مشتم از لای نرده ها به در میکوبیدم محکم و محکم تر ! فریادی که مادرم می زد مشت هایم را قوی تر و مرا دیوانه تر می کرد تا جایی که در ترک خورد دستم می رفت تا آن را بشکنه که علی دستم را از پشت گرفت باور نمی کردم علی گفت : حرفهایم یادت رفته حالا نوبت توست که به مادرت و پدرت دلداری بدی باید مثل یه کوه محکم باشی محکم و قوی منم همراهت هستم مراقب باش مادرت داغ دیده است!!!
دیگه وا دادم : پس ... پس آریا ... آریا کوچولوی من مرده؟!
با زانو محکم روی زمین افتادم تند تند نفس می کشیدم بلند گفتم : نه، نه ، دروغ می گی ... دروغ می گی ، هر کاری می کردم نفس بکشم علی متوجه حالم شد محکم پشتم زد و گفت : گریه کن لامذهب گریه کن خالی میشی ...با گفتن این جمله و این حرکت او نفسم بالا آمد اما چه بالا آمدنی که ای کاش دیگر بالا نمی آمد چانه ام لرزید دو باره صدای فریادهای مادرم بلند شد که مدام آریا را صدا می زد من هم فریاد زدم دروغه ... دروغه ... دروغه...
دستم را روی گوش هایم گذاشته بودم و سر علی داد می زدم و شاید اولین و آخرین باری بود که این کار را می کردم علی محکم مرا گرفته بود گریه مجالم نمی داد ولی خدایا آریای من ، با گریه و با زاری با ضجه و التماس علی راصدا زدم و گفتم : علی ... علی تو رو خدا مرگ من جون من بگو دروغه علی ... علی ... دیگه مجال حرف زدن رو هم نمی داد علی هم وضع بهتری نسبت به من نداشت سرم را توی سینه اش گرفت و من بلند بلند گریه کردم ، زار زدم دیگر حتی سینه علی حتی صدای تپش قلبش هم آرامم نمی کرد به هق هق افتاده بودم می خواستم بروم ولی علی نمی گذاشت من هم گریه کردم بالاخره اون گره کور پیدا شد بالاخره اون طلسم لعنتی کار خودش رو کرد بالاخره خوشبختی ام به بدبختی تبدیل شد ولی خدایا چرا آریا؟ اون چه گناهی داشت؟
از شدت گریه نفس هایم کوتاه شده بود چانه ام می لرزید قلبم درد گرفته بود و سرم به طرف بالا و پائین حرکت می کرد بریده بریده نفس زنان گفتم : چرا...؟چرا آریا...؟
اون ...اونچه گناهی داشت ... بهم گفت باهاش برم گریه کرد ... اما ...اما من خر نرفتم ... من احمق نرفتم ...
برای بدبختی برای آریای کوچک و نازم برای التماس هایی که کرد اشکهایی که ریخت صدای مادرم داشت دیوانه ام میکرد علی مرا ول کرد ، در باز شد به سرعت از پله ها بالا رفتم در خانه مان باز بود همه فامیل ها خانه ما جمع شده و مشغول آرام کردن مادرم بودند و هیچ کس متوجه ورود من نشد یکی از زن های همسایه داشت برا اون می گفت : طفلکی حق هم داره اگر جای اون بودم دیوونه می شدم پسر مثل دسته گلم روبفرستم اردو بعدجنازه له شده اش رو تحویل بگیرم با شنیدن این حرف قلبم تیر کشید ناخن هایم را محکم فشار دادم تا از حال نروم سوزش دست هایم مانع از بی حال شدنم می شد .
برگشتم دیدم علی در چارچوب در ایستاده و به من نگاه می کند.
زن دیگری پرسید :آخی مگه چه طوری مرده؟
زن همسایه : وا... اینطور که من شنیدم این پسره نماینده ها هم یکی یه پلاکارت دستشون میگیرن و جلوی بقیه راه می رن که یعنی نشون بدن ما مثلا مال کلاس 2.2 هستیم اینا هم موقع رد شدن از خیابون جلوی صف اولین نفری می ایستند مربی خرشون هم می ایستد آخر از همه بره خلاصه اینا میان رد بشن که یه دفعه این پلاک کارته از دست پسره طفل معصوم می افته زمین و اون بیچاره هم دولا می شه برش داره که همون لحظه یه کامیون اینو نمی بینه و زیرش میکنه!! اون طفلکی هم جا به جا تموم می کنه...
صداها دور شده بودند دیگر همه جا را تار می دیم قلبم درد می کرد تیر می کشیداما نه بیشتر می سوخت!! سرم گیج می رفت به طرف علی برگشتم دستم را به طرفش دراز کردم صدای گریه آریا در گوشم می پیچید حالم داشت از حرفهای زن همسایه بهم می خورد اتاق دور سرم می چرخید و دیگر هیچ چیزی نفهمیدم...
با سرو صدای مادرم بیدار شدم یکدفعه ازخواب پریدم و داد زدم :آریا ،نفس نفس می زدم علی بالای سرم نشسته بود با فریاد من سعی در آرام کردنم داشت می خواست آرامم کنه اما نمی شد مدام می خواستم بلند شوم اما انگار دستم می سوخت بهم سِرم وصل بود یقه علی را چنگ می زدم و شروع کردم به گریه کردن .
تقصیر من بود علی ... تقصیر من بود آریا از من خواست که باهاش برم اما من قبول نکردم اگه من رفته بودم حداقل با هم می مردیم دیدی علی ، دیدی زنه چی می گفت ، می گفت آریای منو له کردن زیرش کردن صورت قشنگ و خوشگلش چی شده علی هان ، علی منو بکش آریا تنهاست بذار برم پیشش اون می ترسه اون منو می خواد علی تو رو خدا ... تو ر خدا...
گریه امانم نمی داد همش می خواستم داد بزنم جیغ بزنم اما علی دستش را روی دهنم گذاشته بود و همانطور که گریه می کرد گفت : اگه بخوای داد بزنی جیغ بزنی یه کاری می کنم که همش بخوابی ها دستش را کنار زدم و گفتم غلط کردم بذار بلند شم علی تو رو خدا مثل اینکه می خوان آریا رو ببرن خاک کنن و در حالیکه نفسم بالا نمی اومد التماس می کردم تورو خدا ... علی ،جان آنا ، علی...
در باز شد و پدر علی وارد شد مثل اینکه هنوز فکر می کرد من خوابم چون آرام گفت : علی پاشو می خوان برن سر خاک وقتی پدرش را دیدم انگار داغ دلم تازه شد یکدفعه از جا بلند شدم سوزن را از دستم محکم کندم که خون بیرون زد و چهار دست و پا به طرف پدر علی رفتم و گفتم :حسین آقا، باباجون، تورو خدا شما بهش بگین منم بیاره داداشمه ، تو رو خدا بابا جون تو رو خدا خواهش می کنم پدر علی من را از روی پاهایش بلند کرد و بعد در حالیکه سعی می کرد گریه نکند با بغض به علی گفت : علی جان بابا ، خواهرشه می خواد بیاد سرخاکش .
علی که داشت با دست من که همچنان خون میآمد ور می رفت گفت : آخه آقا جون ضعف داره دیروز تا حال ابیهوش افتاده ببینید دستشو چیکار کرد می یاد اونجا حالش بدتر می شه.
نه علی ... قول می دم ، قول می دم جیغ نزنم وقتی صورت آریای ادم می افتاد نمی تونستم آروم بگیرم لب هایم رو محکم گاز گرفتم اما چانه ام می لرزید با چشمانی پر از اشک به علی نگاه کردم میدونستم اینطوری دیگه طاقت نمی یاره.
علی : نکن اونطوری لامذهب جیگرم آتیش گرفت.
بالاخره علی حاضرشد مرا هم با خودش ببرد همه رفته بودند من و علی هم با ماشین پدر علی راه افتادیم بااینکه تابستون بود و هوا گرم ، می لرزیدم خیلی دندانهایم بهم می خورد صندلی عقب کنار علی نشسته بودم سرم راروی شانه اش گذاشته و دستانش را گرفته بودم وآرام آرام گریه میکردم چقدر بدبخت بودم با ضجه گفتم : علی من کشتمش با همین دستای خودم من قاتلم ، علی از حرف من به گریه افتاد وگفت :نه عزیزم قسمتش همین بوده تو چه تقصیری داشتی ؟ نکن عزیزم دستای علی را گرفته بودم و محکم فشار می دادم بالاخره رسیدیم همانجایی که باید خاک می شدم اما عوضش...
همه بودند مادرم ، پدرم ، بیتا ، مادرش ، خاله ها ، دوستای مدرسه اش حتی سامان هم بود پس آریا کجاست؟
به علی گفتم : علی ، اینجا همه هستند پس آریای من کو؟!
آریا که سامان رو خیلی دوست داشت سامان هست ولی آریا نکنه خونه جا مونده؟! علی برو بیارش گناه داره تنهایی اصل ااینا چرا دارن گریه می کنن.
علی ترسیده بود وگفت : آنا جونم بیا برگردیم حالت اصلا خوب نیست یکدفعه نگاهمب ه پارچه سفیدی که روی خاک بود افتاد ناگهان یادم آمد که این همان آریای من است یکدفعه جریانات یادم آمد ... مسافرت ... تصادف... آریا ... جیغ زدم آنقدر که همه از صدای جیغم ساکت شدند جیغ میزدم ، آریا ...آریا... این آریای منه روی خاک توی اون پارچه می خوان اونو بزارن تو قبر...به طرف پدرم برگشتم شانه هایش از فرط گریه می لرزید وخاک روی سرش می ریخت میخواستم بروم اما دستهای علی محکم مرا گرفته بود جیغ زدم، بابا آریاست می خوان بذارنش اون تو بابا ...بابا اونجا تنگه تاریکه ،سوسک داره ... آریا میترسه بابا نذار ... بابا ... چرا کاری نمی کنی اون پسرته آریا ... ته تغاریه ، جیگر گوشته دلت می آد رو صورت گلش خاک بریزن دلت می یاد تن مثل برگ گلش رو زیر خاک کنن اینا رو که می گفتم مردم صدای گریه هایشان عرش را می لرزاند به طرف مادرم که از حال رفته بود برگشتم ولی اون که نمی تونست کاری بکنه نگاهم به بیتا افتاد دوباره جیغ زدم ، بیتا تو یه کاری بکن برو جلو شاید زنده باشه برو جلو جلو شاید نفس می کشه بیتا اون تن آریاست همونی که همیشه برایت جوک تعریف می کرد گل می خرید بیا این داداش منه ببین ببین غریبه هام دارن گریه می کنن تو که نمی خوای تنهایش بذاری بیتا ، جون رضا یه کاری بکن ،اما بیتا هم مثل بیه فقط گریه می کرد...
مستاصل و در مانده از همه جا به علی پناه بردم و گفتم: علی بذار من برم پیشش تو رو خدا اون موقع که می خواست بره مسافرت به من التماس کرد که باهاش برم اما من احمق نرفتم بذار برای آخرین بار برم صورتش رو ببینیم بعد داد زدم و گفتم : علی اون فقط 9 سالشه!
علی از حرفهای من ناراحت شد دستانش را لحظه ای از من جداکرد تا اشکهایش را پاک کند وگفت : آخه اون طفل معصوم که چیزی از صورتش نمونده ...
این جمله مثل آتیشی که به جانم افتاده باشد باعث شدتا از فرصت استفاده کنم و از دستهای علی فرار کنم به طرف آریا دویدم دیگر برای گرفتنم دیر شده بود نزدیکهای او محکم خوردم رو زمین اورا از دست کسانی که می خواستند توی قبرش بگذارند گرفتم رویش را کمی باز کردم دستهای کوچک و سفید و توپولش را بیرون آوردم آنها را محکم بغ لکردم بوسیدم و به صورتم چسباندم وگفتم :آریا جونم اومدم داداشی ، اومدم خوشگم ، آمدم عزیز دل من ولی چقدر دیر ،منو ببخش که باهات نیومدم منو ببخش که به حرفات گوش نکردم منو ببخش که به قولم عمل نکردم بخدا من می خواستم ببرمت مسافرت اینا ها علی هم اینجاست ولی تو نیومدی گلم تو نیومدی عزیزم پاشو...اصلا پاشو از همین جا بریم با هم مسافرت قول می دهم دیگه حتی یه لحظه هم تورو از خودم جدا نکنم...برایت ماشین می خرم ، شکلات، آبنبات چوبی ،قربون اون چشمای نازت برم یه دقیقه فقط یه دقیقه بذار بغلت کنم گلم ...
علی بالای سرم رسیده بود دوباره خواستند آریا را از من بگیرند که من داد زدم نه دستاش هنوز گرمه علی ببین دستای سفید و مهربونش این همون دستاست که باهاش موهای منو ناز می کرد علی ... بکدفعه او را از من گرفتند اما من هم با چنگ پارچه سفید روی صورتش را کنار کشیدم و آنچه را که نباید میدیم دیدم... صورت مثل گل داداشم رو وقتی اون طوری متلاشی دیدم جیغ زدم بندبند وجودم تک تک سلولهای بدنم بودند که فریاد می زدند آنقدر جیغ کشیدم که در بغل علی دنیا در برابر چشمانم تیره و تار شد دیگرهیچ چیز جز کابوس صورت آریا را نمی دیدم ... نمی دانم چقدر گذشته بود اما یکدفعه از خواب پریدم توی اتاقم بودم و باز هم علی بالای سرم بود ایندفعه به جای آریا ،علی را صدا زدم علی دستانم رو گرفت و گفت: خوب بلدی بزنی زیر قولت آخرش کار خودت رو کردی؟! احساس میکردم دهها وزنه به بدنم وصله پلک هایم باز نمی شد دیگر حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم لب هایم خشک شده بود هر چه سعی می کردم حرف بزنم نمی شد صدایم در نمی آمد انگار لال شده بودم دست علی را فشار دادم دهانم را باز و بسته کردم .علی جلو آمد و گفت : حرف نزن ، منو دق مرگ کردی ، داری خودتو دستی دستی به کشتن میدی ، جون علی آروم باش آروم
زیر لب گفتم :آب .
علی سرم را بلند کرد انگار لمس شده بودم قدرت انجام هر حرکتی از من گرفته شده بود کمی آب بهم داد به چشمان سبز علی خیره شدم این چشمها همیشه برایم آرامبخش بوده می خواستم دوباره گریه کنم که یکدفعه دستم سوخت علی داشت یه چیزی بهم می زد بعد گفت : ببخشید آنا اگر تو رو ول کنم جسدت میمونه روی دستم دستش رو گرفتم به چند دقیقه نکشید که خوابم برد دیگر هیچ چیز یادم نمیآمد نمی دانم چند روز گذشته بود جز آمپول و سِرم و چشمهای گریان کسانی که برای تسلی تگفتنم می آمدند هیچ چیز یادم نیست عروسک آریا را بغلم می گرفتم و فقط در این صورت بود که با آرامش به خواب رفتم در تمام طول این مدت علی جای من و آریا رابرای پدر و مادرم پر کرده بود بعدها فهمیدم که اگر مادرم دیوانه نشد اگر پدرم سکته نکرد همه به خاطر وجود علی است!
خانواده اش هم تمام مدت خانه ما بودند مخصوصا مادرش که با مادرم همدرد بود و سعی میکرد با تعریف کردن غم و غصه های خودش به مادرم بفهماند که با او همدرد است بالاخره همه رفتند فقط این بیتا و علی بودند که از من مراقبت می کردند وچه بسا شب هایی که تا صبح بالای سر من بیدار مانده بودند کم کم حالت رو به بهبودی می رفت ولی درسته شده بودم مثل مرده ها فقط نگاه می کردم می خوردم و می خوابیدم انگار همراه آریا من هم مرده بودم بیتا کم کم به کلاس های مدرسه می رفت اما من حتی دل و دماغ رفتن مدرسه را هم نداشتم و اصرار های علی و پدر و مادرم در این رابطه بی فایده بود حتی لحظه ای علی را از خودم جدا نمی کردم مثل روانی ها شده بودم اگر علی نبود نمی خوابیدم ...اگر علی نبود ...نمی خوردم ...نمی ماندم...می ترسیدم لحظه ای از او غافل شوم و اورا هم مثل آریا از دست بدهم آن وقت بود که واقعا می مردم علی هم کاملا مرا درک می کرد و لحظه ای تنهایم نمی گذاشت حتی شب ها هم خانه ما می ماند و در اتاق آریا می خوابید و برای اینکه من زیاد به یاد آریا و گذشته ها غصه نخورم از صبح زود مرا بیرون می برد درست مثل یک نوزاد نو پا که علی هم پدر هم مادر وهم همه کسشه ! پابه پای من می آمد و تر و خشکم می کرد بالاخره کم کم آن صحنه بد از ذهنم دور می شد ،شب ها کابوس نمیدیدم حالا دیگر آریا را راحت و خندان می دیدم چهل روز گذشته بود و همه مشکی های خودرا از تن در آورده بودند جز منو مادرم که مادر هم به اصرار پدر این کار را کرد .اما هیچ کسی حریف من نمی شد.
بالاخره بعد از مدتها من هم راضی شدم که لباس مشکی ام را از تن در بیاورم اما به هیچ وجه نمی توانستم عروسک او را از خودم جدا کنم هر چند وقت یه بار سراغ فیلم ها و عکس هایش می رفتم آنهارا می بوسیدم و به یاد آریا بغلشان می کردم به مدرسه اش سر میزدم ، دستان آریا برایم یادآور او بودند ، بعدها فهمیدم معلم پرورشی شان که به خاطراین جریان زندان افتاده بود راننده کامیون هم ماشینش رو گذذاشته بود و فرار کرده بود ...
علی هر لحظه بیشتر به من محبت می کرد آنقدر که غم از دست دادن یکی از عزیزترین هایم برایم قابل تحمل شده بود من هم کم کم خودم را پیدا می کردم و حرف می زدم اما دلم نمی آمد به اتاق آریا حتی نیم نگاهی هم بکنم.
تا اینکه بالاخره کاملا حالم خوب شده بود و این درحالیست که من حدود سه ماه از زندگی آدم ها به دور افتاده بودم مثل مرده ها زندگی می کردم و حالا انگار تازه متولد شده ام و همیشه در همه جا علی را کنارخودم می بینم ،مادرم اوست ،پدرم اوست، خواهر ، برادرم ، دوستم و همسرم ،دنیایم تمام هستی نیستی ام اوست!
گفتم هستی ،یادم رفته بود از علی سراغ هستی را بگیرم بعداز پیدا کردن فرصتی مناسب به او گفتم :راستی علی از هستی چه خبر؟حالش چه طوره؟
علی از سوالم حسابی یکه خورد طوری که به تته پته افتاد و گفت :هستی ؟ اونم خوبه ... یعنی ... آهان حالش...؟ حسابی سرحاله ... خوب خوب تو نمیخواد نگران اون باشی الان نامزد کرده با یکی از دوستای من که تو همین بیمارستان دکترش بود الان هم خوش و خرم داره زندگی اش رو می کند...
میخواستم باز هم سوال بپرسم که علی با مهارت خاص خودش حرف را عوض کرد یکی دو بار دیگر هم که سعی کردم ازش در مورد هستی بپرسم از جواب دادن طفره می رفت واین آتش کنجکاوی من را نه تنها خاموش نمی کرد که بر آن دامن می زد ... یک روز بارانی که با علی داشتیم از بیمارستان به طرف خانه می رفتیم از او خواستم تا ماشین را پارک کند و پیاده برویم.
علی :آخه سرما میخوری بعد می افتی رو دستم تو این مدت دیدن مریضی تو منو خیلی مریض می کرد.
نه علی تو رو خدا بیا بریم ... هیچی نمی شه دلم می خواد یه کم کنارت راه برم .
زیر بارون شروع به راه رفتن کردیم و شاید آخرین باری بود که آنقدر نزدیک و شانه به شانه راه می رفتم نمی دانستم چرا این جمله به ذهنم رسید انگار کسی داشت بهم تلقین می کرد که آخرین روزی است که با علی راه می روم آن هم در زیر باران !
علی ...
علی :جان علی ...؟
یه قولی بهم می دی قول بده راستش رو بگی .
علی :چشم بنده قول شرف می دم که ...که مثل همیشه !فقط راستش رو بگم !
یه دفعه غمی به بزرگی یه دریا به لدم چنگ انداخت همانطور که شانه به شانه ام راه می رفت یکدفعه با دو دستم بازویش را محکم گرفتم سرم رابه آن چسباندم و گفتم : قول بده همیشه دوستم داشته باشی قول بده ترکم نکنی ، یه دفعه گریه ام گرفت از وقتی آریا مرده بود خیلی زود رنج شده بودم همانطور که بازوی علی را گرفته بودم گفتم :علی من تو رو خیلی دوست دارم خیلی...بدون تو می میرم هیچ وقت ترکم نکنی علی ... هیچ وقت .
علی از حرکت ایستاد مثل همیشه شگرد همیشگی اش رابه کار برد با دستش سرم رابالا آورد و به چشمانم نگاه کرد وگفت : مثل اینکه بارون چشمای قشنگ تو رو بارونی کرده عزیز دل من ، تو همه زندگی منی منم نمی تونم تو رو فراموش کنم آتیش که چشمای تو به زندگی من انداخت هیچ وقت با هیچ چیزی خاموش نمی شه.
کمی که حرکت کردیم علی گفت :خوب حالا نوبت منه که یه خبرخیلی خوب به خانوم خوشگل خودم بدم به شرطی که قول بده دیگه گریه نکنه.
خندیدم و زود گفتم : قول میدم ...
علی آرام و شمرده ، شمرده گفت :امروز استاد دانشگاه هم گفت که توی این دو سال طرحم ، خیلی خوب عمل کردم و ازدانشگاه کمبریج انگلیس برایم دعوتنامه فرستاند در واقع آنا می خوان به من بورسیه بدن تو کشور انگلیس خونه ، ماشین همه چی ، تا اینکه اونجا درس بخونم و فوق دکترام رو بگیرم به شرطی که بعد از تموم شدنش برگردم تو خاک خودم خدمت کنم ... منم قبول کردم قراره که توی آذر بریم ، اما من که تکی نمی رم باید تو هم باهام بیای بخاطر همین قراره همین جا یه عقد کوچیک بگیریم وقتی برگشتیم یه جشن درست و حسابی می گیریم در ضمن تو هم می تونی درسِت رو اونجا ادامه بدی ! مخالفتی نداری؟
شنیدن این حرفها از دهن علی به یکباره تمام غمهای این چند ماه را از روی دوشم برداشت و جای آن گل خنده کاشت طوری که آنقدر خوشحال بودم که نمی دانستم کجا هستم و چه زمانی است و مانند بچه چندبار بالا پریدم و دستهایم رابه هم کوبیدم .
وای علی ... تو محشری ... معلومه که حرفی ندارم هر جا تو باشی منم هستم چه توی کشور غریبه چه توی وطن چه توی قصر چه زیر خاک...
صورت علی سرخ شد تازه متوجه شدم که ما توی خیابان هستیم سریع و باخجالت خودم را جمع و جور کردم و هر دو شروع به راه رفتن کردیم کمی که گذشت دوباره دلم طاقت نیاورد و این بار از روی خوشحالی بازوی او را محکم گرفتم و اوچه قدر از این حرکت من خندید ... همه از این خبر خوشحال بودند همه جز پدر و مادرم!!!
طفلک پدرم چیزی نمی گفت اما مادرم مدام گریه می کرد البته اونها جلوی من چیزی نمی گفتند ولی کاملا مشخص بود که از رفتن ما راضی نیستند... تا اینکه بالاخره روزگار باز هم روزهای شیرینم رو گرفت ...

ادامه دارد:-2-40-:

آليس
۳۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
تا اینکه بالاخره روزگار باز هم روزهای شیرینم رو گرفت و زهرهای آن را بهم نشان داد مدتی بود علی کمتر تحویلم می گرفت علی ای که هر دقیقه زنگش و صدایش در گوش خودش می پیچید حالا روزی یک بار هم به زور زنگ می زد علی ای که من را لحظه ای از خودش جدا نمی کرد حالا مدام از دست من فرار می کرد حالا که همه چیز درست شده بود و می شد تا آخر عمرعاشق ماند و با عشق زندگی کرد اما او ... دیگر حتی در چشمانم هم نگاه نمی کرد دستای گرمش حالا سرد ، سرد شده بود طوری که حتی مه آه آن دل شکسته ام هم نمی توانست یخ آنها را آب کند رفتارش به گونه ای بود که حتی بیتا هم متوجه سردی آن شد و بارها به من گوشزد کرد که اینقدر به پرو پاش نپیچ اینقدر بهش محل نذار این قدر نگو دوستت دارم وقت و بی وقت برایش کادو نخر اون هم گرون ، اینقدر بهش نچسب اینقدر زنگ نزن اما مگه من به گوشم می رفت.


من بودم و یکی یکدانه عزیز کرده دل رسوا و سرگردان خودم پیش خودم دلیل می آوردم که خسته شده … حق هم داره منم بودم می بریدم ،چند ماه منو! اخلاق گندمو ! گریه هامو! لوس بازی هامو ! بهونه گیری هامو! مریضی هامو! و ... تحمل کرده مگه چقدر می تونه صبر کنه اونم آدمه حالا نوبت منه که برم منت کشی منم که باید برم پیشش تنهاش نزارم باهاش صحبت کنم حالا نوبت منه آره اگر حتی تو گوشم بزنه بازم می گم دوستش دارم اما مکالمات علی ، حرفهایش ، لحن صدایش با همیشه فرق داشت حتی نگاهی ، نگاهی که من را دیوانه کرده بود نگاهی که همیشه گرمایش از حرارت آتش نیز بیشتر بود حالا آنقدر سرد و بی روح شده که از دیدنش بدنم به لرزه می افتاد سعی کردم زحماتم را از گردنش بردارم خودم می رفتم خانه شان محل کارش و خودم هم بر می گشتم برایش یک دفتر شعر نوشتم با یک دسته گل ، که بیست و شش شاخه گل رز سرخ بود ، گفتم شاید دلش به رحم بیاد و بشود همان علی قبلی من ، اما نشد که نشد ، نامه اول ، نامه دوم ، نامه سوم هیچ کدام کارگر نبود اینکه یک بار که بعد از مدتها به تلفنم جواب داد گفتم : علی بعضی وقتها با خودم می گم که هیچ کسی نمی تونه بیشتر از من عاشق تو باشه ، علی کمی مکث کرد و گفت : نه ، چرا اینطوری فکر می کنی من مثل تو زیاد دارم!!! یکی اش مادرم ، خواهرم، پدرم.


وقتی این حرف را زد تلفن از دستم افتاد اصلا انتظار نداشتم چنین برخوردی را از او ببینم ولی او ...


شروع کردم به گریه کردن دیگر حتی گریه کردنم هم برایش ارزشی نداشت تلفن هایش سراسر قهر بود و دعوا او می گفت دعوا می کرد و بعدش شروع می کردم به معذرت خواهی گریه و زاری و التماس و غلط کردم.


بیتا حسابی از دستم کفری شده بود مدام پشت سرش بد می گفت : آخر آخر خاک تو سرت چرا اینقدر منتش رو می کشی اون قهر می کنه تو معذرتش رو می خوای؟


اون دلت رو می شکنه تو میری منت کشی؟


لیاقت تو رو نداره صدبار بهت گفتم این قدر پر رویش نکن حال بکش ، حالا بشین ، گریه کن اون قدر که چشات بشه کاسه خون اونقدر غصه بخور که از کمر درد دولا دولا راه بری اونقدر غم بریز تو دلت که سکته کنی ، باز اون اذیتت کنه و تو تحمل کنی صبرکنی!


آقا جون دیگه تو رو نمیخواد چرا نمی فهمی حالیت نیست نمی بینی چقدر خوار و ذلیلت می کنه؟

و من در مقابل حرفهای بیتا فقط گریه کردم تو این مدت اصلا علی رو ندیده بودم و اونقدر از غم دوری اش ، سردی رفتارش ترس از دست دادنش ، وحشت ترک کردنم و تنها ماندن گریه کرده بودم که چشمهایم تار می دید این بار هم فقط اشک ریختم


گفتم : عاشقی همیشه خوبی نداره گاهی اوقات اکسیر زندگی است و گاهی اوقات هم گیرنده نفس و اینبار من بودم که باید برای اثبات عاشقی ام می مردم و حاضر بودم جانم را بدهم تا علی یکبار فقط یکبار دیگر مرا « خانومی» « آنای من» خطاب کنه اما او فقط مرا آناهیتا فرهمند خطاب می کرد و چقدر قلبم درد می گرفت وقتی او با من این چنین می کرد بالاخره تاریخ تولدش نزدیک شده بود در تمام طول این دو سال همه پولهایم را جمع کرده بودم حتی دریغ از خریدن یک آدامس برای خودم !

حالا موقع آن بود که هدیه ام رابرایش بخرم امسال او وارد بیست و هفت سال می شد و من هجده سالم تمام.

می دانستم چه مارکی را دوست دارد همین طور سلیقه اش را.

وارد یک پاساز شدم اولین چیزی که خریدم یک ساعت نقره ای بود خیلی شیک و سنگین همان مارکی که دوست داشت swatch !

مغازه بغلی یک جفت کفش قهوه ای خیلی شیک با یک کیف پول همرنگ خودش مغازه روبرویی کت و شلوار شیری رنگ با یک کراوات طلایی فروشنده آنقدر سلیقه ام را تحسین کرد که مطمئن شدم علی هم حتما می پسندد حالا از پول همه عیدی هایم شاگرد اول شدنم پول تو جیبی هایم و ... که حدود سیصد هزار تومانمی شد فقط بیست تومان مونده بود که با آ ن هم برایش بیست و هفت شاخه گل رز خریدم حالا من ماندم و پانصد تومان باقی مانده دو سال زحمت و تلاش! با آن پانصد تومان هم کافذ کادو و مقوا خریدم حالا دیگر حتی پول کرایه ماشین را هم نداشتم که بدهم یاد روزی افتادم که برایش عطر خریدم آن روز او چطوری بود و حالا چطوری بود ، و حالا چه طور با آن همه بار و بندیل فاصله پاساژ تا خانه را پیاده آمدم وقتی همه چیز را چک کردم یکباره گفتم : آخ ... یادم رفت کیک بخرم ... خواستم از پدر و مادرم پول بگیرم اما یکدفعه خیالی به سرم زد گفتم من که همه اینارو با زحمت خودم و با پول خودم خریدم خوب ... خوب کیکش رو هم خودم درست می کنم !


با شور و اشتیاق زیادی از روی کتاب آشپزی و بدون گرفتن هیچ کمکی حتی از مادر یا بیتا کیک را پختم روی آن با شکلات نوشتم «علی مهربانم سالروز میلادت گلبارن»


همه چیز آماده بود فقط مانده بود جعبه کادوها قبل از آن تصمیم گرفتم که به علی زنگ بزنم و بگم که فردا برای دیدنش می رم به بیمارستان آنقدر از اینکه بالاخره موضوعی برای زنگ زدن و صحبت کردن با علی پیداکرده خوشحال بودم که نگو.


مرتب شماره اش را می گرفتم بار اول ... قطع شد . بار دوم ... قطع شد .بار سوم باز هم قطع شد . کم کم لبخند ری لب هایم به اشک در چشمانم تبیدل شد طوری که بار دوازدهم و سیزدهم هم همینطور گذشت اما گوشی رابر نمی داشت باز هم گرفتم می ترسیدم نکنه اتفاق بدی برایش افتاده باشه آخر همیشه به او سفارش می کردم همیشه گوشی را بردارد اگرنمی توانست بی رودربایستی بهم بگوید.


چون هر وقت که من پشت خطش بی جواب بمانم از نگرانی دیوانه می شوم.


شماره اش را دوباره گرفتم بالاخره گوشی رابرداشت آنقدر از شنیدن صدایش خوشحال شده بودم و آنقدر در این مدت دلم برایش تنگ شده بود که با گریه گفتم : سلام علیکم علی جان من ... (بلند و کشیده گفتم) چقدر دلم برایت تنگ شده بود... خوبی عزیزم؟!


علی با عصبانیت گفت : سلام ، یه بار که گوشی رو قطع می کنم یعنی نمی تونم صحبت کنم تو هم نباید صدبار زنگ بزنی! فردا بیا بیمارستان کارت دارم!!!


همین و بدون خداحافظی قطع کرد باور نمی کردم این علی همان علی مهربان وهمه چیز تمام من باشه نه ... این علی فرسنگ ها با علی من فاصله دارد اصلا انگار او مرده جایش یک سنگ متولد شده!


تحمل این یکی دیگه غیر ممکن بود می لرزیدم انگار احساس می کردم شب آخر زندگیم است قلبم تیر می کشید دستم را روی آن گذاشتم و فشار دادم بالاخره دردش تمام شد دیگر حتی چشمه اشکهایم هم خشک شده بود از وقتی آریا مرده بود هر وقت ناراحت می شدم کمرم به شدت درد می گرفت هم به قول بیتا دولا دولا راه می رفتم ، سراغ کتاب شعرهای مریم حیدرزاده رفتم به نظرم با او همدرد بودم همه آن را برای علی نوشتم که چند تای آنها خیلی به موضوع من نزدیک بود آنها رابرای علی نوشتم به اضافه یک نامه بلند برای ا که جای اشکهایم روی صفحه صفحه اش مانده بود نامه را می نویسم چون خاطره بدی از علی در این دفتر نوشته باشم علی من ... نه ... علی این دفتر یک فرشته است که من لیاقت نگه داشتنش را نداشتم همانطور که قبلا حدس می زدم پس فقط به چندخط اشاره میکنم : علی عزیزم سلام ، فکر می کنم آخرین نامه است که از من دریافت می کنی میدانم وقتت رابا خواندن این نامه ها تلف نمی کنی ولی باور کن حسی به من می گوید که اینبار بار آخر است پس بیا و به بزرگی خودت این یکبار آخر را هم تحمل کن هم من را ، هم عشقم ، هم دست خط ، نفسم ، اگر دیدی زیبا نوشتم شک نکن چون من ننوشتم این ها مال عاشقی است دلسوخته ، درست مثل خودم که با کمی تغییر برای تو (خودم) نوشته ام : به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید ، لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لب هایت برای پاسخش را نبینم نکنه لبهای نازنیت رابرای پاسخ گفتن از هم بگشایی اما به اجبار!حقیقتش اینبار که برایت مینویسم نه شب است نه سکوت فقط عاشقی است و فصل پائیز فصل دلتنگی پرنده ایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چند نارون خشک بماند تنها برفهای سپید زمستان آب شود.


دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ما را خورد که پائیز شد ! ببین تو یادت نیست ، کجایی دفتر خاطرات پائیز سال گذشته نوشتیم و زیرش را مشترکا امضا کردیم که سرخی ما از تو زردی تو از ما؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان خط زرد کشیدند!!


خلاصه از قدیم و دور گفته اند و می گویند که پائیز فصل عاشق هاست ، آتش گرفته هم فرزند همین پائیز بد که مارا به این روز نمی دانم چه رنگی نشاند؟!


مهم نیست اصلا فدای سرت که تابستان گذشت و معجزه نشد به قول خودت صبر رابا وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده میکنیم شاید از بس او سفید شدیم پائیز آینده جای باران ، برف در سرزمینمان بارید :


تابستان گذشته بدون آنکه من ، تو ! بفهمیم؟!


اما چه تابستانی وقتی یک عالمه از برگ ها هنوز پائین نیامده به خاطرش خودکشی کردند؟!


چه گرمایی؟! وقتی دیگر مِهِ آه من یخ دستانت را حتی تکان نمی دهد؟!


چه بهانه ای ؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای دیگر گرفتنش برایت سخت تر است!


چه حرفی؟! وقتی تمام حرف هارا زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نشستی و من فقط خواندم و گریستم؟!


چه سیبی؟! وقتی رنگ سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن ونماندنت کشتی؟!


چه تولدی ؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر این ناز چشمانت سوزاندی!


چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری؟!


چه نامه ای ؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبز های هفت سین سنت هایمان به آب روان می سپاری شاید آن سی رود نمی دانم کجا؟!


کسی باخواندن خطی ازآن به زندگی بازگردد!!


نمی دانم چرا این طور باقلب عاشق من سر ناسازگاری داری؟!


انگار که کسی ... چه می دانم ... دستی نامرئی کوک گیتار اعصاب نازنین را بر هم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست ...


با این همه بگویم دست خودم نیست اما حتی اگر نخواهم هم به توفکر می کنم تنها مالک کلبه شادی و غم قلبم! نازنین من !


می شود بگیی با چه زبانی بگویم که پروانه پریشان نگاهم هنوز زیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست ؟! من التماس کدام گله آن را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد تقصیر تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاقهای زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و ترا از خدا فقط برای دو سال برایم امانت گرفت ... خودت هم می دانی که در امانت پس دادنی است ای از اینکه زمان پس دادن امانت من رسیده باشد و خدایی که آن بالا شاهد پژمردن من است بی صدا به تو الهام می کند که آن دخترکی که پائیز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیک است هوای تکرار قصه مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزنه تو میآیی وبا اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیگر کرده ام که تو دوباره ...


حق با توست خوب من ، من ،من ، دوباره ... من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم از آنهایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست منم آن عاشق بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی که از دوری تو می کشید و غم انگیزتر از اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا ناخواسته این تیشه را در قلب تو فرو می کنند ، حالا بیشتر برگ ها به احترام تو ریخته اند.


برگ ها بیشتر از آدم ها قدر تو را می دانند من بیشتر از برگ ها !


اما نمی دانم چه بگویم هیچ چیز نمی دانم جز قدر تو را ...!!


آخه من دیگه نمی دونم باید چه طوری بگم که تو عشق منی ؟!


من چه جوری بهت بفهمونم که زندگی بدون چشمای سبز تو واسه من دیوانه محاله؟!


یعنی من از مجنونم بدترم؟!


چرا گفتی به اندازه کافی ثابت کردم که عاشقتم من که هنوز اول راهم...


میخوای بگی برو ؟!


ببین ... این راهش نیست تازه اگر هم باشد من نمی تونم ، منی که زندگیم پر از حضور پر رنگ توست ، منی که بند بند وجودم بسته به نفس توست ، منی که ساعت های استراحت و تفریحم تا تموم بشه هزار بار تموم می شم من چه طوری میتونم برم؟!


برم مثل تو بشم خوبه؟!


به جون خودت که می میرم ، اگر کسی قسمم بده اولی ، دومی ، سمی ، آخریش تویی فقط تو!


من برم سراغ کدوم شاعر؟ شعر کدوم خواننده رو واسه ت بنویسم وقتی تو خودت همه رو از بر هستی؟!


من با کدوم دل برایت بمیرم وقتی تو همه رو شکستی؟!


من کدوم جمله عاشقانه و محبت آمیز رو برایت بنویسم وقتی تو از قبل همه روبرای من گفتی؟!


من برم کجا؟!


وقتی هر جا می رم آسمونش تویی ماهش تویی ستاره اش تویی خورشیدش تویی گلش تویی؟!


اصلا همیشه همش فط تویی و اون چشمات که همونا منو دیوونه کرد.


یه جا شنیدم یکی می گفت اسماولین فرشته خدا سارا بوده ولی من میگم نه... تو خیال من اولین ، تنها ترین ، بهترین و آخرین فرشته خدا تویی که فط فرشته منی نگو نه که باور نمی کنم چون تو قسم خوردی که هرگز...


اینجوری نگاهم نکن نگو بعضی وقتها بارم نمی شه که کسی تا این حد بتونه منو دوست داشته باشه که بعد از این همه توهین این همه تحقیر این همه بی محلی ... بازم عاشق بمونه که هیچ دیوونه تر هم بشه ...


حق با توا... حق داری باور نکنی آخه می دونی که کار ما خیلی وقته از این حرفا گذشته از ببخشید و ... بار آخر بود ... و خیلی فاصله گرفتیم و ... بیا مثل گذشته ها بشیم ... قول می دم ... خیلی وقته که گذشتیم.


به اندازه کافی امروز همه زخمهایم رو بستی تو این عصری که رو هویت انسانیت آدما قیمت می زنن نکنه به سرت بزنه که بیمار عاشقت رو عوض کنی نکنه خسته ات کنم نکنه بذاری بری سراغ یکی دیگه که جنون عشقش کمتر فوران می کنه و به قول خودت آبرو ترو کمتر می بره... نرو... تو رو خدا نرو ...


دیگر دنیا را زدند توی سرم زندگی بدون علی برای من مساوی با مرگ ، با این جمله آخرش از حال رفتم ... نمیدانم چه مدت گذشته بود با تکانهای دست علی به خودم آمدم . وقتی دید به هوش آمده ام حرف آخرش را زد ! حرف هایی که اول دفترم ( صفحه اول) نوشتم .


دیگر تحمل نداشتم ، جای من اونجا نبود. موقع رفتن رسیده با نگاهی خالی از امید و زندگی به طرفش رفتم ، انگشتر را از روی میز برداشتم به طرفش رفتم دستانم آنقدر می لرزید که یکباره انگشتر از دستم روی زمین افتاد .برش داشتم ، به طرف علی رفتم دستش را گرفتم ، عجیب بود ، بر خلاف همیشه که دستانش گرم بود اینبار آنقدر سرد شده که من با دستان یخم سردی دستان او را لمس می کنم ، انگشتر رابه زحمت توی انگشتش کردم و گفتم : لازم نیست به خاطر من دروغ بگی ، اگه نمی خوای باشه...می رم ولی خودم می رم . یه کاری می کنم که دیگه هیچ وقت نه منو ببینی نه مجبور بشی به خاطرم دروغ بگی ... مطمئن باش بعد از رفتنم خو بخود برای همیشه از هم جدا می شیم اما اینو بدون هنوزهم بعد از شنیدن این حرف ها مثل روز اول که حتی بیشتر دوستت دارم! دفترم را در آوردم و این چندخط را نوشتم ، احساس مرگ ترسناک است مخصوصا برای من که مرگ را در یک قدمی خود می بینم . منی که همیشه و همه جا پشتیبانم علی بود و مثل کوه از من حمایت می کرد حالا باید تنهایی به استقبال مرگ می رفتم . تصور اینکه امروز چه طوری می میرم برایم سخت تر از مردن است ، علی متعجب مانده بود ، که من چی چیزی را می نویسم .


حالا دیگر باید بروم اما نه برای یک مدت کوتاه که برای همیشه و مجبورم بر خلاف همیشه که از علی خداحافظی نمی کردم ، برای اولین واخرین بار به او بگویم : خداحافظ ، دلم می خواهد روی سنگ قبرم این شعر را بنویسند : من تمنا کردم که تو با من باشی . تو به من گفتی : هرگز ، هرگز ... پاسخی سخت و درشت و مرا غصه این هرگز کشت ! آناهیتا فرهمند دختری عاشق لطافت یار!!


علی مهربان نامهربانها تا آخرین نفس سر قولم ایستادم درست بر عکس تو!


دوستت دارم ... تا ابد ... دیدار به قیامت !


وای ... وای ... وای ... وای ...! این آخرین شعری بود که آنا حتی بهتر از خواننده آن ،آن را برای من خواند!


ای وای بر من ... ای وای بر من ... ایوای بر من ...!


من چه کردم با این دختر ؟!با این فرشته ، با این یم پارچه مهربانی ، یک دنیا لطافت ، یک دریا عشق!


چه ساده شکستم دلش را؟! چه آسان اشکش را در آوردم ؟! چه آسان دروغ گفتم؟! چه راحت زیر قولم زدم؟!چه بی رحمانه تنهایش گذاشتم؟! کسی را که بعد از بیست و پنج سال جستجو پیدا کرده بودم و من چقدر احمق بودم که به اشتباهی بزرگ ، نعمت خدارا از دست دادم به کوچیکترین غلطی؟! ...



ادامـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــه دارد :-2-15-:

آليس
۳۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۴ بعد از ظهر
ای وای بر من که چه گلی را پرپر کردم ، چه فرشته ای را زیر خاک فرستادم ، وای آنا ... آنای من ، خانومی ... عزیز دلم منم علی ... همان علی سلطانی قبلی ، همانی که تو را عاشق خودش کرد و خودش عاشق تر شد!!


همان علی ای که دقیقه ای یکبار تنفست می کرد و دقیقه ای هزار بار برایش می مردی ... آره من همون علی ام ، علی سلطانی اما نه ... علی تو ... فقط علی تو... علی آنا .


عزیز دلم ، فدای اون چشای قشنگت که دل سنگ منو آب کرد.


قربون اون مژه ه ای بلندت که با هر پلک زدن تیری بود که به قلبم فرو می رفت . من قربون اون موهای رنگ طلاییت بروم عزیز دلم کجایی؟!


کجایی ببینی علی از مرگ تو هزار بار می میره؟


ای بی وفا دختر ... ای ببی وفا ، خانموی کجا رفتی منو تنها گذاشتی با این عشق پاکت؟


با این هدیه هایی که همه زندگیم رو پر کرده؟!


بااین چشمای نازت که عکساشون هنوز به دیوار اتاقمه؟!


تو دو روز منو ندیدی اون طوری شدی ، من که دیگه تو رو ندارم دیگه چشای قشنگتو نمی بینم دیگه دستای سفید و مهربونت رو نمی تونم توی دستم بگیرم چی بگم؟!


من چی بگم که با یک مشت دروغ لب تو رو اولین وآخرین عشقم رو شکستم؟!


من چی بگم که زدم زیر قولم؟!


بهت دروغ گفتم ، غرورت رو شکستم ، طوری که حتی خودم هم صدای شکسته شدنش رو شنیدم.


ای وای بر من ، اخه من چه گناهی کردم که باید خدا اینطوری امتحانم می کرد؟


آنای خوبم ، می دونم دیگه برای گفتن این حرفهای خیلی دیره اما باید بگم ...بایدبگم ، تا تو فکر نکنی من نامردم ... فکر نکنی زدم زیر قولم . نه عزیز دلم ، من فقط عاشق یه نفر بودم اونم تو بودی . فقط چشای تو منو دیوونه می کرد اونم چشای تو بود ... فقط یه چیز قلبمو به درد می آورد اونم غم تو فقط یه چیزی خوشحالم می کرد اونم دیدن شادی تو بود .


وقتی گریه می کردی دنیا رو می زدن توی سرم وقتی می خندیدی تموم شادی های دینا می ریخت تو دلم ... و من احمق چه قدر ساده تو رو از دست دادم منو ببخش آنای خوبم منو ببخش مهربونم که به خداوندی خدا قسم لطیف تر و مهربانتر از تو موجودی آفریده نشده اما حیف که رفتی ... زود بود بری گل من ... زود بود بری ... چقدر زود سقف آرزوهامون تَرَک برداشت و در یک چشم به هم زدنی کلبه خوشبختی هایمان به بدبختی محض تبدیل شد ...


آی ... آناهیتا کجایی که ببینی علی تو چی کشید وقتی تو جلوی چشماش پرپر شدی و نتونست کاری برایت بکنه ... می دونی یه چیزی برای مرد خیلی بده اونم اینه که تن ظریف و مثل گل زنش بیافته زیر دست دکتر های نامحرم وآخرش هم هیچی که هیچی و باز هم دست به دست به دستان سرد و بی رحم خاک سپرده شود آه ... خدایا من را هم ببر . من را هم ببر من بدون آنایم هیچم ،خدایا من راببخش ،من احمق اگر تصمیم به انگلیس رفتن نداشتم ، الان آنای من اینجا بود کنار من می ایستاد و با چشمای قشنگش دل منو آب می کرد ... آخ ، آنا تو رفتی و راحت شدی منو گذاشتی بایه دنیا غم که داره کمرم رو مثل کمون تا می کنه و خودم رو ذره ذره آب!


یادته آنای خوبم اون روز که برای آخرین بار زیر بارون شونه به شونه هم اره می رفتیم و من خبر رفتنمان به انگلیس رو به تو دادم و تو چه قدر معصومانه بالا و پائین می پریدی ، درست مثل کودکی که از فرط خوشحالی نمی داند چه کار کندچه قدر عاشقانه بارویم راچنگ زدی بی غل و غش ساده و بی ریا راحت این کارها هارا میکردی ، نمی دانستی با این حرکاتت چه بلوایی در دل من بدبخت بر پا می کنی!


آن روز من برای اولین و آخرین بار ، فهمیدم که حاضرم جانم را بدهم اما لحظه ای از تو دور نباشم چراکه تازه فهمیدم چه قدر دوستت دارم و خاک بر سر من که نتوانستم به عهدم وفادار بمانم . ای کاش جای تو من زیر ماشین می رفتم . ای کاش من تکه تکه می شدم و نمی دیدم تو اونطوری با دلی شکشته از پیش من میری ، غافل از اونکه در این رفتن دیگه برگشتی نیست! بعد از آنکه تو موافقت کامل خودت رو برای همراهی من درکشوری بیگانه اعلام داشتی پدر و مادرت که بعد از مرگ آریا تمام امیدشان به زندگی تو بود و بس تنها کسانی بودند که از شنیدناین خبرناراحت شدند آنها آنقدر تو را دوست داشتند که جلوی تو چیزی ( علناً) بهزبان نمی آوردند وقتی تلاشهایشان برای منصرف ساختن تو بی نتیجه ماند و تو هم با عشق و علاقه شروع به یادگیری زبان انگلیسی کردی کاملا از تو ناامید شدند تا جایی که مادرت این اواخر افسردگی شدید پیدا کرده بود یکی از روزهایی که تو با من به بیمارستان نیامده بودی یک نفر پشت در اتاقم ایستاده بود وقتی وارد شد از تعجب دهانم باز ماند آخه اون شخص کسی نبود جز پدرت!


آره آنای من اون روز پدرت در کمال ناباوری به بیمارستان آمد ، من اول فکر کردم پدرت برای رفع بیماری به آنجا امده اما کمی که گذشت و سکت بین ما برقرار شد یکدفعه بغض گلوی پدرت را گرفت و زذ زیر گریه ، اولش کمی هول شدم اما گذاشتم تا کمی گریه کند شاید حالش بهتر شود پدرت آنقدر گریه کرد که به هق هق افتاد شاید باورت نشود اما او می خواست روی پاهای من بیفتد که من نگذاشتم دستانم رابه حالت التماس گرفته بد و می بوسید هر کاری می کردم که آرامش کنم نمی شد آن قدر گریه و بی تابی و خواهش و التماس کرد که من برای آرام کردنش مجبور شدم ندانسته قولی را بهش بدهم قولی که الان زندگیم رابه جهنم تبدیل کرده قولی که تو عزیز ترین فرد زندگیم را از من گرفت ... من هرگز خودم را نمی بخشم .


آن روز پدرت درمیان گریه هایش به جای پاسخ به سوالات بی امان من فقط می گفت قول بده ... قول بده...


من هم دیدم به هیچ طرقی قادر به آرام کردن پدرت نیستم گفت مباشه پدر جان ، قول می دهم...


پدرت : می دونم دروغ نمیگی ولی خواسته من خیلی بزرگه مطمئنم از پسش برنمیای برای ضمانتش بگ وبه جان آناهیتا ، چون می دونم آناهیتا رو خیلی دوست داری و حاضری به خاطرش هر کاری بکنی...


ناچارا برای اولین بار و آخرین بار جان تو را گرفت ولی وای بر من ...


پدرت کمی آرام شد و گفت : پسر گلم تو توی این مدت خیلی برای ما زحمت کشیدی جای خالی آریا رو برای ما پر کردی واسه آنا برادری کردی و واسه من و مادرش فرزندی. اگه تو نبودی بلایی سر آناهیتا می اومد ولی پسرم منو مادرت همه زندگیمون همین دو تا بچه بودن که دست روزگار یکی از اونها رو از ما گرفت و حالا همه زندگیمون ،امیدمون همین آناهیتاست که اونم...


منظور پدرت را فهمیدم انگار دنیا را توی سرم خراب کردن وای خدای من ، من چه قسمی خوردم چه طوری می تونم.


ولی آخه پدر ، آنا به من خیلی وابسته شده اگر من تنها برممی ترسم یه بلایی سرش بیاد.


هر کاری می کردم به هر دری می زدم تا یه راه دیگه جلوی پدرت بزارم نمی شد که نمی شد.


پدرت : می دونم علی جان ... می دونم پسرم ... ولی اون تنها از یه طریق می تونه دوری تو رو تحمل کنه اونم اینه که بفهمه تو اونو دوست نداشتی می دونی من از جریان تو و هستی با خبرم اینم می دونم که آنا می دونه هستی تو رو دوست داره حالا اگر تو ، طوری وانمود کنی که تو هم از اول هستی رو دوست داشتی اون موقع آنا دیگه نمی تونه تحمل کنه که بخواد تو رو اذیت کنه اون اینقدر تو رو دوست داره که ازت متنفر نمی شه بلکه وقتی می بینه تو با هستی خوشبخت تری حتی به کنار کشیدن خودش و زندگی تو با هستی هم راضی می شود تو هم می تونی بری و وقتی برگشتی دوباره بیای سراغ آنا من بهت قول می دم آنا جز با تو با هیچ کس دیگه ای ازدواج نمی کنه خودم هم جریان رو برایش تعریف می کنم که تو بهش خیانت نکردی و در واقع بخاطر من این کار و کردی ... آنا هم از خداشه که با تو زندگی کنه.


پدرت اونقدر ماهرانه نقشه کشیده بود که جای هیچ گونه گله و شکایتی برای من باقی نگذاشته بود اما او که نمی دانست من لحظه ای بدون تو ، بدون لمس دستانت ، بدون نگاه گرمت ، بدون حضور مهربانانه ات زنده نخواهم ماند بی دو راهی سختی گیر کرده بودم درست مثل کسی که بین دوراهی بهشت و جهنم گیر کرده می تواند به بهش برود امابه چه قیمتی؟ به قیمت شکستن دل یک پدر و مادر داغ دیده و شکستن قسمی که به جان تو خورده بودم یا انتخاب جهنمی که با ترک تو برای خودم می ساختم؟!


راه اول مطمئنا بهشتمان را به جهنمی تبدیل می کرد پس خواسته یا ناخواسته مجبور به انتخاب راه دور شدم شاید پس از چند سال تحمل جهنم بتوان بهشتی ابدی برای خود ساخت اما غافل از آنکه ... غافل از آنکه تو عاشقتر از هر عاشقی بودی حق با پدرت بود تو من رو همه کس خودت می دوسنتی هر کاری کردم که باحرفو دعوا و قهر کاری نکنم که تو ازمن بدت بیاد و کناره گیری کنی اما تو هر بار بدی منو خوبی جواب می دادی. هر بار دعوا می کردم ، قهر می کردم تو گریه می کردی ،تو دلت می شکست و باز هم معذرت می خواستی ، آناهیتا شنیدن این حرفها برای تو که از حقیقت خبر نداشتی درسته که خلی سخت و طاقت فرسا بود اما برای من بیشتر ، من در واقع دلی کسی را می شکستم که خورده شیشه های دلشکسته اش در قلب تیر خورده خودم فرو می رفت .


اشک کسی را در می آوردم که دیدن گریه اش کمرم را تا می کرد .با کسی دعوا می کردم که شنیدن صدای گرفته و بغض کرده اش ، غم عالم رابه دلم می ریخت و کسی را ترک می کردم که بند بند وجودم اورا صدا می زد ،او را می خواست ، اما نمی توانست . وقتی با تو دعوا می کردم ، وقتی به تو زنگ نمی زدم ، وقتی به ناچار جواب تلفن هایت را نمی دادم انگار کسی بند بند وجودم را از هم می گسیخت ، وقتی تو با مهربانی ات سعی در دوباره برقرار کردن رابطه مان بودی نمک روی تمام زخمهایم می پاشیدی ، نامه های زیبایت که حالا غم عاشقی و غم دوری انها را زیباتر کرده بود قلبم را به آتش می کشید توی خانه کسی به طرفم نمی آمد ، عکس چشمهایت به در و دیوار اتاقم است ، تنها اتاقم عکس چشمان تو بود که کمی آرامم می کرد ،شب ها یادگاری هایت را مثل بچه ها در آغوش می گرفتم و با یاد تو به خواب می رفتم . ترس از اینکه مبادا بعد از برگشتنم تو را ، عشقم را که زمانی در اختیار من بود ، در کنار کسی دیگه ببینم ، دیوانه ام می کرد .


شب ها مدام خواب می دیدم که مرا شلاق می زنند و تو را دار . هر چه سعی کردم طناب دار را ببرم نمی شد ، دستهایم ،پاهایم و بعد سرم را با گیوتین بریدند تا با آنها طناب دار توراباز نکنم... وای آناهیتا نمی دانی چه زجری می کشیدم وقتی تو زنگی می زدی و من در حالیکه برای شنیدن صدایت لحظه شماری می کردم و تو هر بار با عشق و علاقه ای بیشتر زنگ می زدی و چقدر کار را برای من سخت می کردی نمی دانی برای گفتن آن جمله ها چقدر تمرین کرده بودم ،چه قدر داد زده بودم ، چه قدر نذر و نیاز کردم ،که یا خدا من را ببرد یا اینکه مهرم را از دل تو! که انگار مثل همیشه دعای دل سیاهم نگرفت و خدا به جای من ،تو را از من گرفت!


می دونی اون روز صبح وقتی قرار بود ببینمت چقدر دلهره داشتم ،شب قبلش تا صبح نخوابیده ، مثل تو همپای تو اشک ریخته بودم می دانستم روز تولدم را بخاطرداری از طرفی دل دیوانه ام برای دیدارت آن قدر بی تاب بود که اصلا نمی توانستم آنچه را که به پدرت قول داده بدم عملی سازم ، نمی دانی آنا نمی توانی بفهمی چه دردی کشیدم تا اینکه بالاخره صبح شد وقتی پشت در اتاقم رسیدم باورت نمی شه اما بوی تو رو فهمیدم ، حس کردم ، اون چند دقیقه ای که پشت در بودم ، مثل گذشته ها تنفست کردم و در دلم برای خودم خون گریه می کردم که من امروز با دستان خودم فرمان قتل عزیزترین کسم را امضا خواهم کرد ، وقتی در را باز کردم و تو رابا آن وسایل دیدم نمی دانستم بخندم یا بگیرم ! بخندم از اینکه فرشته ای مهربان چون تودارم که بعد از این همه نامهربانی مثل مجنون برایم می ماند ؟!


یا گریه کنم که تو توی این مدت اینقدر سختی کشیدی و غم و غصه خوردی که صورت مثل ماهت آب شده!


تو آب شده بودی و من با دیدن تو ذره ذره می مردم ،اون دقایقی که بی اختیار به در تکیه داده بودم از خدا می خواستم که ای کاش من را کور می کرد و چنین صحنه ای رو به چشم نمی دیدم... وقتی تو برام گفتی که همه اون کادوها روخودت خریدی کیک رو هم خودت درست کردی دلم می خواست به پاس این همه زحمتی که برایم کشیده بودی تمام هست و نیستم را به پایت بریزم.


اما زبانم چیز دیگری گفت نمی دانی وقتی نامه را بهم دادی از خوشحالی دیدن دست خط دوباره ات داشتم پرواز می کردم اما انگار افسار زبانم دست خودم نبود که باز هم این زبون ...


جلوی خودش را نگرفت ...


اما سخت ترین و دردناک ترین لحظه عمرم لحظه ای بود که باید به دروغ به ت می گفتم که عشق من نیستی و من از ابتدا هستی را دوست داشته ام درحالیکه توعشق اول و آخرم بودی ، هستی و خواهی بود.باید دروغ می گفتم در حالیکه تو با یک نگاه به عمق چشمانم به راز دلم پی بردی و حتی ممکن بود با آن چشمان جادویی ات دوباره دلم رابه دست آوری و من مست نگاه تو زیر قول و قسم بزنم پس به ناچار بدون آنکه به چشمانت نگاه کنم حرفهایی را زدم که گوش خودم توانایی شنیدنش را نداشت...وقتی از شدت کمر درد روی زمین نشستی و از حال رفتی می خواستم خودم را از پنجره پرت کنم پائین اما وقتی به هوش آمدی و گفتی که برای همیشه مرا ترک می کنی با آنکه از شنیدن این حرف داشتم از غصه می ترکیدم اما خوشحال شدم که بالاخره تو از من متنفر شدی و می توانی مرا ترک کنی وقتی دیدم توی دفترت داری خاطره می نویسی دلم هری ریخت پائین که که مبادا از من یک دیو ساخته باشی که اگر هم می ساختی دور از ذهن نبود ، اما تو مهربان تر از این حرفها بودی می دانستم اگه بری حالاحالاها موفق به دیدارت نمی شدم پس بعد از آنکه رفتی قاب عکست را که در کشوی میزم پنهان کرده بودم تا تو آن را نبینی در آغوش گرفتم و اشک ریختم و از پشت پنجره با نگاهم بدرقه ات کردم که ای کاش پایم می شکست و لب پنجره نمی رفتم ... ای کاش پاهایم قلم می شد ... ای کاش همانجا می مردم و لب پنجره نمی رسیدم تا تو وقتی داشتی از خیابان رد می شدی حضور سنگینی نگاه من را روی شانه هایت حس کنی و برگردی در چشمان خیره شوی و... و به بهای این خیره شدن جانت را بدهی ...یادم است بهم گفته بودی که آخر ی کروز سر سبزت رابه خاطرچشمان سبز من به باد خواهی داد که اینطور هم شد ... ای کاش اصلا کور بودمو تو عاشق چشمای من نمیشدی ای کاش ... امااین ای کاش ما هم مثل همه ای کاش ها اما و اگر ها فقط یک آرزوست فقط یک آرزو!


نمیدانی وقتی می دیدم ماشینی با سرعت به طرف تو می آید و توبی توجه به آن خیره به چشمان من هستی چه کشیدم یک باره تمام اعضای بدنم تک تک سلولهای آن با هم فریاد زند ... نه...قاب عکس تو از دستم افتاد و شکست و درهمان زمان بود که حتی فریاد من هم نتوانست تو را نجات بدهد ... وقتی دیدم تو به طرف دیگر خیابان پرت شدی و تمام زمین اطرافت رو باخون پاکت قرمز کردی تمام پله ها را دو تا یکی پائین می آمدم با سرعتی که خودم هم باورم نمی شد و دوان دوان به سمت تو دویدم مدام فریاد می زدم نه ... نه ... نه ... همه مردم کوچه و خیابون برای ما اشک می ریختند وقتی بالای سرت رسیده بودم و تو را آغشته به خوندیدم دلم میخواست همان لحظه ماشین دیگری میآمد و از روی من رد می شد و من اینطوری بدن نیمه جان تو را در دستانم نمی گرفتم آنقدر فریاد کشیده بودم که گوش خودم از صدای فریادم کر شده بود بدبختانه در ازدحام مردم ماشینی هم از آنجا رد نمی شد...


من دکتر علی سلطانی با این همه درس خواندن و کسب رتبه اول کلاس در آن لحظه تمام درسهایی که خوانده بودم از یاد بردم حتی نمی دانستم چه طوری باید بفهمم زنده ای یانه ، آنقدر فریاد کشیدم تا بالاخره پزشکان بیمارستان ریختند توی خیابان آنها می خواستند تو را از من بگیرند و روی تخت بگذارند اما نمیدادم ، حالا که به دستت آورده بودم نمی خواستم دوباره به دیگران بسپارمت بالاخره تو را از من گرفتند هنوز قلبت می زد . تمام بیمارستان بهم ریخته بود همه ماجرای من و تو را می دانستند همه ریخته بودند و بالای سر تو و هیچ کدوم اجازه نمیدادند حتی از دور تو را ببینم صدای فریادهایم هنوز بلندبود و بیمارستان را پر کرده بود انگار در دیوار ها با هم فریاد می زدند آنا ... آنا ... آنا ...


صدا به حدی بلند بود که گوش را کر می کرد و من باور نمی کردم که این صدا به تنهایی از حنجره من باشد مطمئن هستم که آن روز زمین و آسمانو خورشید هم نام تو راصدا می زدند...


هر کاری کردم تا اجازه بدهندلحظه ای ببینمت نمی گذاشتند.پرستار ها گریه می کردند ... دکتر ها گریه می کردند .حتی مریض هایی که برای ویزیت آمده بودند هم گریه می کردند اصلا انگار زمین و زمان داشت به حال من بدبخت گریه می کرد و من آنقدر صورتم راچنگ زدم که قطره های خون آن با خون تو که روی دستانم خشکیده بود قاطی شد بلندم کردن هرکاری کردند تا آرامم کنند اما نمی شدم ،چشمان تو لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمی رفت ... لحظه ای که معصومانه در چشمان من نگاه کردی و در حالیکه نام مرا فریاد می زدی جان سپردی...


بگذارید برم ... لعنتی ها بذارید برم ... زنمه...می خوام ببینمش ...میخوام بالا سرش باشم ... من کشتمش .من دلش رو شکستم ... من سرش داد زدم ... من دعوایش کردم بذارید برم بالا سرش ... شما رو به اون خدایی که می پرستید قسمتون می دم بذارید برم ...چی می خواد؟ خون می خواد ؟بیایین خون منو بهش بدین ؟! قلب می خواد ایناها این قلب صاحب مرده هنوز تواین سینه می زنه تو رو خدا اگه می خواد بهش بدین نذارید بمیره ، دو تا کلیه دارم یکی اش رو بدید بهش نه ... اصلا دوتاش روبدهید ... چشمانش چی؟! چشماش سالمن...؟تو رو خدابذارین ببینمش بابا اون زن منه ، عشق منه ... ای خدا ... منو بکش .


مسخره است ... نه؟ من خودم دکتر بودم اما کوچیکترین کاری از دستم بر نمی آمد جز اینکه بزنم توی سر خودم داد بزنم اسم تو رو صدا کنم و لباس را بر تنم پاره ...


مثل بچه هایی که پدر و مادرشون رو توی یه تصادف از دست می دهند شده بودم. هیچ صدایی جز صدای زیبای تو که آهنگ رابرایم خواندی نمی شنیدم بلند داد زدم :پس من چه کاره ام ده سال درس پزشکی خوندم که چی ؟چرا؟ که الان همه زندگی ام روی تخت نفسهای اخرش رو بکشه و من هیچکاری نکنم ... این همه شب بیدار موندن ها به کجارسید به جایی که دارن زنم نرو عمل می کنن و من حتی قدرت نگاه کردنش روهم ندارم ... پس من به چه دردی می خورم این دکتر لعنتی به چه درد میخوره این بیمارستان لعنتی به چه دردی می خوره زنده موندنم به چه دردی می خوره ... هان؟!


منو هم ببرید نذارید بیشتر از این زجربکشم .داشتم داد و بیداد میکردم که اومدن من رو گرفتن جای چنگ هاشون هنوز هم روی دستام و بازوهامه...


وقتی بیدار شدم دستام رو با طناب بسته بودند به تخت ، درست مثل دیوونه ها ، پدرت بالای سرم ایستاده بود واشک می ریخت وقتی دید چشمانم را باز کردم گفت : پسرم مرگ آنا هیچ ربطی به تو نخواهد داشت اگر بلایی سر آنا بیاد مقصر اصلی من هستم این منم که با خودخواهی خودم باعث از بین رفتن روح وبعد جسم دخترم شدم این منم که مستحق مرگم نه تو ...این منم که با یه خواهش بی جا به قول نادرست زندگی تنها فرزندم رو به تباهی کشیدم ... این منم که باید مجازات بشم نه تو ... تو بهترین مردی هستی که می توانستی آنا رو خوشبخت کنی اما من ... من خود خواه نذاشتم ...


پدرت اینها را می گفت و می رفت اما قبل از رفتنش دست های من را باز کرد ...به پشت در اتاق عمل رسیدم همه با دیدن من شروع کردن به گریه کردن ... هاج و واج نگاهی به تک تک آنها می انداختم بیتا به طرفم آمد و سیلی محکمی به گوشم نواخت باز هم ساکت ماندم انگار لال شده بودم این اولین و شاید آخرین سیلی ای بود که در طول عمرم می خوردم بیتا با چشمانی سرخ گفت :


بفرما... تحویل بگیر علی آقا ... اما می دونی چی رو باید تحویل بگیری؟!


نه ... نمی دونی اگه می دونستی الان اینجا جلوی من نمی ایستادی و بروبر من رو نگاه نمی کردی ... بدبخت اون دختر ازعشق تو الان اونجا زیر هزار تا تیغ جراحی داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه الاغ جون ...می فهمی چی می گم؟


این بود ادعای عاشق بودنت این بود اون همه شعار دادن هات؟!


این بود اون همه خوشبختی ای که میخواستی برایش بسازی ... آره ؟!


چرا جواب نمیدی ...نکنه لال شدی ... حق هم داری ...باید هم لال بشی ... نه ...لال شدن برایت کمه باید توالان می مردی نه آنا ...می فهمی اون قربونی تو شد ... چقدر بهت گفتم این دختر تو رو دوست داره نفسش به نفس تو بنده چقدر گفتم جونش است و جون تو ؟!


اون گل رو زیر خاک چالش کن بعد بشین تا آخر عمر بزن تو سر خودت جیغ بزن خودت رو بکش ... می دونی من اگه جای تو بودم چیکار می کردم می رفتم خودمو از همین بالا پرت می کردم پائین تو لیاقت آنارو نداری ... ای کاش ... ای کاش ...


بیتا این حرف ها را بلند بلند می گفت و گریه می کرد ... حرفهایش آنچنان سوزناک و از ته دل بود که قلبم را از جا کند او راست می گفت من لیاقت تورو نداشتم من در حد و اندازه تو نبودم همه نگاههایمان به در اتاق عمل بود بیتا دیگر طاقت نیاورد و رفت اما قبل از رفتنش نامه تو یا همان وصیت نامه ات به بیتا را به من داد بخونم همینطور این دفتر راکه موقع تصادف تو دستات بود و روی کاغذ هایش خون سرخ تو خشکیده ...بیتا رفت و من را تنها گذاشت با غمی بزرگ به بزرگی تمامی مهربانی ها و بدی ها! ...




ادامه دارد

آليس
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۰۸ بعد از ظهر
اون نامه ات را خوندم دست خط زیبایت را ، فکر اینکه زمانی اون دستای سفید با اون انگشتان باریک و بلند این نامه را می نوشته اما حالا... داشت دیوانه ام می کرد تو آنقدر خوب بودی که حتی در نامه ات به بدی از من یاد نکردی منی که باعث مرگت شدم...


نامه را بستم احساس می کردم هر آن لحظه مرگ من هم فرا می رسد منی که میشه فکر می کردم اگر روزی را بدون تو سپری کنم آن روز ، روز مرگ من خواهدبود ... حالا سُرومُرو گنده نشسته بودم و حسرت می خوردم ، حسرت گذشته های دور رو و اشک می ریختم به یاد اون روزی که برای اولی نبار دیدمت گریه کردم ...برای اون روزی که همش جیغ می زدی گریه کردم ... برای اون روزی که دوست رضا قصد اذیت بیتا رو داشت و تو مظلومانه به من پناه آوردی گریه کردم ... برای اون روزی که اومدم دنبالتو تو با اشکات ... با نگاه پاکت ...با چشمای قشنگت منو عاشق خدت کردی گریه کردم برای اون روزی که واسه اولین بار باهم نهارخوردیم گریه کردم ...برای اون روزی که واسه اولین بار اومدم مدرسه دنبالت گریه کردم ...برای اون هدیه ای که بخاطر محبت کوچکم خریدی گریه کردم ...برای اون روزایی که تو چشمام زل می زدی و منو دیوونه می کردی ... گریه کردم .برای اون روزایی که بخاطر هستی از تو دور بودم و تو کارت به بیمارستان کشید گریه کردم ...برای اون موقعی که حتی با وجود اینکه تو رو ترک کرده بودم اما تو از دیدن من به گریه افتادی گریه کردم ...برای آرزویی که کردی که همیشه مریض باشی و من دکترت گریه کردم ... آره آنا بالاخره آرزوت برآورده شد من برای اون آرز گریه کردم ...برای اون دل پاکت که هنوز آرزوت به زبونت نرسیده فرشته ها اونو پیش خدا می برن گریه کردم ...برای اون روزی که به خاطرچشمهای من رفتی زیر ماشین گریه کردم ... برای اون پاهای شکسته ات گریه کردم ... برای اون دردی که به خاطر من کشیدی گریه کردم...برای اون شبهایی که از درد پایت نخوابیدی و دم نزدی گریه کردم ...برای صبوری ات گریه کردم ... برای سادگی ات گریه کردم ... برای روزخواستگاری ات گریه کردم ... برای اون روزهایی که من پرستارت بودم گریه کردم ... گریه کردم ... گریه کردم ... برای اون روز که توبیمارستان از شدت درد گریه کردی و دست من رو ... من احمق سنگدل رو محکم فشار دادی گریه کردم... برای اون روزی که گفتم از بارون خاطره بدی دارم و تو بخاطر برادر من آن طور مظلومانه اشک ریختی گریه کردم ...برای اون چشمهایی که جز من به هیچکس نگاه نمی کرد گریه کردم ...برای اونرزی که ناهار منو مهمون دستپخت خودت کردی گریه کردم ...برای روزایی که واسه مریض های من غصه می خوردی گریه کردم ...برای اون اتاقی که تو تمیزش می کردی گریه کردم...بری اون عطرت که همه زندگیم شده همون عطر تو گریه کردم ...برای خنده های قشنگت گریه کردم ...برای اون روزی که آریا مرده بود و تو به من پناه آوردی گریه کردم ... برای اون روز سر خاک آریا که تو ، تو بغل من دست و پا می زدی تا بذارم بری گریه کردم ...برای از حال رفتن هایت گریه کردم ...برای اون روزی که سرت رو گذاشتی توی سینه امو اشک ریختی گریه کردم ...برای شب هایی که در کنار تو و در اتاق آریا سپری کردم گریه کردم ...برای روز تولدت گریه کردم ... برای روزی که لب پرتگاه ایستاده بودم و تو نگران من بودی گریه کردم ...برای اون گوشی که برایت خریدم و تو جز من به هیچ کس زنگ نزدی گریه کردم ... برای اون آخرین باری که زیربارون راه رفتیم وتو بازوی من رو مهربانانه گرفته بودی گریه کردم ... برای الان که حسرت اون روز رو می خورم گریه کردم ...برای مهربونیت که به خاطر من می خواستی بیای تو غربت گریه کردم ...برای اون روزایی که دعوایت می کردم و تو مهربانتر می شدی گریه کردم ...برای دل مثل برگ گلت که خودم آن را شکستم گریه کردم ... برای اون زنگ هایی که به من زدی و من احمق جواب نمی دادم گریه می کردم...برای اون اشکهایی که بخاطر من ریختی گریه کردم ...برای اون صورت نازت که آب شده بود گریه کردم ... برای چشمای قشنگت که از فرط گریه ضعیف شده بود گریه کردم...برای روز تولدم گریه کردم ... نه... ضجه می زدم ... نه زار می زدم ...ای وای بر من ... تو پیشم بودی ... تو عشقم بودی ... بهم هدیه دادی من نگرفتم ...بهم نامه دادی من نگرفتم ...بهم گل دادی ... من نگرفتم ...بهم کیک دادی ... من نگرفتم من فقط ورقه مرگ تو را گرفتم و گریه کردم ...بدن نیمه جان تو را گرفتم و گریه کردم صورت غرق به خون تو را گرفتم و گریه کردم موهای رنگ طلات رو گرفتم و گریه کردم ...دفتر خاطراتت ، داستان غمناک و جگر سوز زندگیت را گرفتم و گریه کردم از همان خط اول که دستم روی کاغذ نامه خورد تمام غم دلت رو حس کردم آتش عشقت دستم رو سوزاند ... تو راست می گفتی آنای گلم ... هیچ کس مثل تو من و دوست نداشت هیچ کسی مثل تو عاشق نبود هیچ گلی مثل تو نبود ....


در اتاق عمل باز شد دکتر بیرون آمد سینه به سینه من ایستاد ... تگاهش پر از غم بود ... پر از درد ... پر از شرمندگی ... پر از تاسف ... و بالاخره پر از اشک ... اشکهایش ریخت و دنبالش چشم تمام دنیا خیس شد . دیگر هیچ چیز را نمی دیدم هیچ چیز را نمی شنیدم همه می گفتند علی ... علی ... علی ... و من اجازه صحبت به هیچ کدامشان نمی دادم ... علی مرده ... من مردم ...علی خیلی وقته مرده ...گوشام کر شده بود پابرهنه و با لباس بیمارستان پله هارا دو تایکی می کردم و می رفتم ... همه مردم با دیدنم وحشت می کردن دفتر خونی توری سینه ام فشرده بودم وهیچ نیرویی قادر به جلوگیری ام نبود خیابان ها ، کوچه ها ، ماشین ها ، آدمها انگار همه با هم داشتند قلب من را فریاد می زدند در و دیوار تو را صدا می زد... آنا ...!


به اتاق رسیدم چشام رو بستم در ر باز کردم شاید باورت نشه اما برای چند لحظه تو رو درست جلوی خودم دیدم .


تویی که تک و تنها صاحب زندگی ام ، روحم ، ذهنم ، قلبم هستی ، واسه همه خط کشیدی رو تموم شماره های جدول دلم ،عمودی ، افقی ، اون خونه های سیاه ، اون خط های وسط ، به خدا همش تویی آخه من از دست تو سر به کدوم بیابون بذارم ؟! قول می دم اگه اونی که می خواستی بشم یادم بدی زود یاد بگیرم همونی میشم که میخوای ... اون وقت ممکنه دوستم داشته باشی اگر هم نمی تونی لاقل یه قول بهم بده بیشتر از این از چشمای نازت نیافتم چون مطمئن باش بدون تو مرده ام ...


کسی که دوری تو حتی در خیالش هم نمی گنجد . آرزومند آرزوهای طلایت « آنا» فقط «آنا»!!!


سرم را بلند کردم عقربه های ساعت حدود 2 را نشان می دهند و من در تاریکی شب مشغول نوشتن برای عزیزترینم هستم تمام بدنم می لرزد شاید امشب آخرین شب عمرم باشد پس تا اخرین لحظه بایداستفاده کرد دوباره شروع به نوشتن کردم هر خطی که می نوشتم چهار ، پنج قطره اشک هم زینت بخش صفحه های نامه ام می شد بالاخره نامه اش تمام شد.احساس می کردم آزاد شده ام آزاد و رها . انگار قرار است فردا برای همیشه پیش آریا بروم اما ...اما پدر و مادرم بیتا چی؟ دلم می خواست پیش بیتا می ماندم ولی فرصت کم اسست در این فرصت اندکی به هجده سال خاطره ام با بیتا فکرمی کنم بهروزهایی که با هم سپری کردیم روزهایی که گریستیم البته بیشتر این من بودم که گریه می کردم و بیتا دلداری ام می داد. کاغذ نامه ای برداشتم تیک تیک ساعت خبر از اتمام وقتم می داد تند شروع به نوشتن کردم


«به نام او که تو را فرستاد ، تا تنها پناه بی پناهی هایم باشی»


بیتای عزیز و مهربانم سلام ، عشقم سلام ،دوست قدیمی ام سلام تنها پناه بی پناهی هایم سلام رفیق غم و شادی ام سلام ، یادته همیشه بهت میگفتم سلام رو دوست دارم چون می دونم در پایان هر سلامی خداحافظی نهفته است که حالا دیر یا زود خودش را نمایان می سازد و این بار خداحافظی بعد از هجده سال سلام من خودش را نمایان کرده است .


قبل از آنکه ادامه نامه را بخوانی قول بده صبور باشی مثل همیشه تنهایم نگذاری و به حرف های آخرم یا در واقع وصیت هایم عمل کنی تو روخدا قول مردونه ندادی ادامه نامه را نخوان .


گفتم قول مردونه ... اما نه کی گفته قول مردها خوبه؟! وقتی حتی مردها کسانی که همه زندگی تو هستند هم زیر قولشان می زنند دیگر به قول چه کسی می توان اعتماد کرد؟!


اما من همیشه به قول تو اعتماد داشته ام چون تو تنها کسی هستی که هرگز تنهامی نگذاشته ای خواهش می کنم اینبار هم مثل همیشه به دسوت عزیزت وفادار بمان باید که جبران کنم هر چند که فرصت ندارم اما برایت دعا می کنم ... دعا می کنم که عاشق نشوی یا گر هم شدی دلت را نشکند که خدا می داند دل شکسته چه غمی دارد.


بگذریم ...بیتای عزیزم امشب حسی به منم یگوید که شب آخر زندگی ام است شاید باور نکنی اما خوشحالم اگر علی عوض نشده بوداگر هنوز دوستم داشت از این اتفاق ناراحت می شدم چون مطمئن بودم بعد از مرگم این علی است که در رنج و عذاب قرار خواهد گرفت ودیدن رنج وعذاب او از هزار بار مردن هم برای من بدتر است اما حالا که دیگر دوستم ندارد به مرگ راضی ام چرا که این من هستم که در نبود او ذره ذره آب می شوم پس مردن برایم بهتر است این طوری اطرافیانم را هم عذاب نمی دهم تازه به قولی هم که به آریا داده بودم عمل کرده ام آخه تو که می دونی بیتا من به آریا قول داده بودم که تنهایش نمی ذارم اینطوری من میرم پیشش ،هیچ کدوممنون هم تنها نیستیم .بیتا جونم می دونم طاقت دوری منو نداری اما باور کن اینجوری من راحت ترم تو که نمی خوای رنج و عذاب کشیدن من رو به تماشا بشینی ، می خوای ؟! پس به جای اینکه گریه کنی و غصه بخوری سعی کن به خواسته هایم عمل کنی که اینطوری لطف بزرگی در حق من کردی و من هم یک عمر به تو مدیونم پس اول از همه به جای (به قول خودت) آبغوره گرفتن بخند که از شر یه سر خر حسابی خلاص می شوی بیتا جونم قول بده که در کنار رضا غم دروی منو تحمل کنی شاید باور نکنی اما مهمترین دلیلی که من از مرگ آریا دیوانه نشدم وجود علی بود مطمئن باش اگر علی نبود تو خیلی بیشتر از اینها آنایت را از دست داده بودی پس در کنار رضا سعی کن جای خالی من و آریارا برای پدر ومادرم پر کنی مطمئنم بعداز دست دادن آریا غم دوری من برایشان غیر قابل تحمل می شود آنها تورا خیلی دوست دارند سعی کن با همان شیرین زبونی ( منطق) خاص خودت نذاری زیاد غصه بخورندحرف های مرا هم به آنها برسان و بگو که آنا خودش راضی بود یکدفعه مردن هزار بار بهتر از ذره ذره مردن است .


خواسته آخرم اینه که سراغ هستی برو مطمئنم دلش شکسته یادته همیشه از یه طلسم ، یه گریه کور توی زندیگم حرف می زدم؟ امشب حسابی فکر کردم که «کجای کارم» اشتباه کردم .به تقاص کدام گناه تکرده دارم مجازات می شم بیتا باورت نمی شه اما مطمئنم این گره کور یا اون طلسم شوم لعنتی همون هستی است خیلی سراغش رو از علی گرفتم ولی اون از جواب دادن طفره رفت مطمئنم آه هستی بود که آتش برخرمن هستی ام زود و آن رابه یکی نیستی محض!تبدیل ساخت!یادت نرودحتما دلش را به دست آور سعی کن به قول معروف ازش بخوای که حلالم کنه تو رو خدا دیگه سفارش نکنم ... نبینم بعد رفتنم اون چشای خاکستریت ات بارونی اند نبینم زانوی غم بغل کردی نبینم غم و غصه مثل من بدبخت توی قلبت لونه کرده حالا حالاها هم قصد بیرون اومدن رو نداره مثل همیشه که استوار و محکم بودی باز هم بمان ...بمان وزندگی کن که من لایق زندگی نبودم اصلا من در حد واندازه ای نبودم که عاشق شوم از همان ابتدا راه را غلط رفتم باز هم می گویم عزیزترین کسم بعد از مهربونی که ادای نا مهربان ها رادر می آورد فقط تویی شاید باورت نشود که بیشتر از خودم دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم . «آنا» «آواز قو دوشنبه ساعت 4:30 دقیقه صبح»


نامه را بستم وداخل پاکتی گذاشتم هنوز جعبه های کادوی علی را درست نکرد هبودم تمام دل و روده ام به هم می پیچید بعد از مدت ها به اتاق آریا رفتم بر خلاف همیشه که گریه می کردم خوشحال بودم چون قرار است دوباره ببینمش اینکه در کجا اینقدر مطمئن حرف می زنم بر میگردد به دلم آخه من همیشه تابع دل بوده ام تا عقل و این تابع بودن همیشه به نفعم بوده این بار هم مطمئن هستم چون دلم تنها کسی است که خبر دروغ به من نمی دهد.


کادوهای علی را درست کردم مقداری پول از توی قلکم رابرداشتم قلکی که مال آریابود به یک آژانس زنگ زدم پدر و مادر هنوز بیدار نشده اند من یادداشتی برایشان گذاشتم .


«پدر و مادر عزیزتر از جانم ، من رفتم پیش علی شاید هم آریا تو رو خدا نگران من نشوید قول بدهید نبودنم را تحمل کنید همیشه دوستتان داشته ام بیشتر از هر آنچه که بتوان فکرش را کرد طاقت دیدن نارحتی تان را ندارم. دختر ناسپاس شما «آناهیتا» نامه را روی تلفن چسباندم ماشین دم در منتظر بود اول کیک و گل رابردم و بعد هم کادوها را ، دلم میخواست برای بار آخر بیتا صمیمی ترین دوستم را ببینم و در آغوش بکشمش اما دلم هم نمی آمد ازخواب بیدارش کنم نامه را از لای در انداختم توی خانه و رهسپار آن بیمارستان لعنتی!!! شدم مدتی بعدرسیدم آنجا همه مرا به نام خانم دکتر سلطانی می شناختند غافل از آنکه...یکی یکی هدایا را داخل اتاق علی گذاشتم میدانستم هنوز برای وارد شدن به اتاقش احتیاج به اجازه نداشتم اتاقش حسابی بهم ریخته بود تعجب کردم چون منظم بودن علی همیشه زبان زد همکارانش در بخش بود به ساعت نگاه کردم هنوز تا آمدن علی فرصت داشتم شروع به تمیز کردن اتاقش کردم بعد از مدتی اتاقش مثل همیشه تمیز و مرتب شد دلم سوخت ،چون آرزو داشتم که تاآخر عمر این من باشم که این اتاق را برای علی عزیزترین و در زندگی ام تمیز می کنم امامعلو م نیست که بعد از من چه کسی این کار راخواهد کرد.


ساعت داشت 9 می شد دیگر کم کم موقع آمدن علی بود دسته گلش را کنار میز قراردادم کیکی راکه پخته بودم روی میز گذاشتم وهمینطور هم کادوهایش را.قلبم از دیدن دوباره اش بعد از مدت ها به شدت می کوفت چقدر از اینکه قرار است دوباره ببینمش خوشحال ام وای که هنوز هم نه کمترکه حتی بیشتر از قبل دوستش دارم و دیدنش را به انتظار نشسته ام و من دروغ نگفته ام که هر روز بیشتر از دیروز عاشقش خواهم ماند مگر روزی که دیگر نفسی از سینه بالا نیاید! بالاخره انتظار به سر آمد...


صدای قدم های علی که کاملا به گوشم آشنا بود از دور می امد و با هر قدمی که بر می داشت قلب من هم به تپش می افتاد تصور عکس العمل او وقتی من را آنجا با آن وسایل ببیند هم برای من ترس آمیز بود هم اشتیاق آور نفسم بند آمده بود پشت پنجره ایستاده بودم و شمع های رو کیک را روشن کرده و منتظر ورودش بودم بالاخره در باز شد و قتی من را دید خیلی سعی کرد که طبیعی نشان بدهد و من نفهمیدم که او تعجب کرده و یا به قول معروف جا خورده اما هر کاری کرد نشد مدتی مکث کرد با نگاهی نمی دانم توام با محبت یا ترس ،خشم یا تشکر؟ دقایقی به من خیره ماند تکیه اش رابه در داد برای چند ثانیه ای غمی سوزناک درچشمانش موج زد و حالا دیگر مطمئن شدم هنوز هم دوستم دارد چون هنوز هم چشمانش مطیع چشمانم است بلند و کشیده گفتم :سلام علی آقا تولدت مبارک بیا ...بیا شمع هارو فوت کنتا صد سال زنده باشی.داشتم آهنگ تولدت مبارک رو میخوندم و دست می زدم که یکدفعه علی دوباره عوض شد اخلاقش برگشت به طرف من که جلوی میز و کنار کیک ایستاده بودم آمد خیلی جدی همه شمع هارو فوت کرد بعد گفت : اینجا بیمارستانها مثل اینکه یادت رفته ما مریض داریم چه خبرته اینقدر دست می زنی؟!


خدایا چرا یکدفعه اینطوری شد مگر من چه گناهی کرده بودم که حالا باید اینطوری مثل یک آشغال دورانداخته می شدم با اینکه رفتار علی کاملا توی ذوقم زده بود با مهربانی به طرفش رفتم کادوهارو که روی میز بود به طرفش هل دادم و گفتم :ببخشید علی جان حواسم نبود حق با توست نباید سر وصدا میکردم اما تو این مدت که ازت دور بودم خیلی دلم برایت تنگ شده بود خودم رو آماده کرده بودم برای تولدت آخه کم روزی نیست امروز روز تولد مهربون ترین فرشته خداست بیا کادوهایت رو باز کن همه اش روبا پول خودم خریدم... همه رو . دو سال هیچی نخریدم تا تونستم اون چیزی رو که دلم می خواست برایت بخرم تازه جعبه کادوهایش رو هم خودم درست کردم راستی ... کیکش رو هم خودم پختم بیا بخور تا آب نشده ...


کلمات را آنچنان با آب و تاب میگفتم که بالاخره علی برای لحظه ای خندید چشمانش مثل همیشه شدجذاب ،مهربان و پر از عشق !! دستش به طرف کادوها رفت یک آن خندید اما بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد دوباره اخم هایش را توی هم کرد کادوها را با خشمی مصنوعی که کاملا قابل درک بود پس زد و گفت :همون عطری که اون دفعه خریدی هنوز هست لازم نبوداین همه خرج کنی ...!!


مشغول ور رفتن با پرونده هایش شد ... اصلا انگار که من اونجا نبودم انگار آدم نبودم .بود و نبودم برایش مهم نبود نه من نه گلم نه هدیه هایم ، نه کیکم و نه عشقم ، کادوها را به طرفش هل دادم حسابی دلم گرفت سرم را پائین انداختم جالب بود که اصلا گریه ام نمیگرف تدر صورتی که مطمئن بودم علی حتما باخودش فکر می کنه الاناست که سیل اشکهای من اتاقش را ببرد پس بالاجبار کادو هارو گرفت وگفت : این دفعه رو چون خریدی قبول می کنم ولی دفعه دیگه از این خبرها نیست فهمیدی ؟!... شنیدی ؟!


هر کلمه ایکه می گفت زخمی بود که به دل شکسته ام اضافه می شد باز هم م نگفتم : چشم...بله شنیدم نامه هایش را در آوردم و جلویش گذاشتم روی آن درکنار یک گل رز سرخ خشک نوشته بودم


« تقدیم باعشق به علی عزیزم»


علی نامه را در آورد وقتی قطر آن را دید گفت : آه خسته نمی شوی اینقدر می نویسی؟!


وای خدای من اون کسی که همیشه نوشته های من را تحسین می کرد و من را وادار به دوباره نوشتن حالا در مقابل یک شب بیداری و اشک ریختن من این جمله را می گوید . کم کم داشتم خرد می شدم ،بی اختیار دستم را روی کمرم گذاشتم احساس کردم قطر کمرم نصف شده است جلوی آینه ای توی اتاق علی بود رفتم ، بی اختیار از دیدن قیافه خودم وحشت کردم . بعد از مرگ آریا و سرد شدن علی حتی نیم نگاهی هم به خودم در آینه نینداخته بودم لپ های سرخم آب شده بود و جای آن دو تا استخوان که از پوستم بیرون زده بودند. چشمانی گود افتاده که نشان از بی خوابی و سرخی آن خبر از گریه زیاد می داد و مژه هایی که هنوز بلند بودند و رنگی سفید تر از گچ دویار با لب هایی خشک و سفید به علی حق دادم که بترسد که برود... که ...


این چند وقته درست و حسابی نخوابیدم آخه داشتم واسه تو می نوشتم ، غذا هم از گلویم پائین نمی رفت بخاطر همونه که این شکلی شدم از غم دوری تو هست دیگه علی آقا ...


از آینه دور شدم روبه روی علی و پشت به دیوار ایستادم علی یکدفعه بی مقدمه گفت : آناهیتا من امروز می خواستم یه موضوعی روبهت بگم ... موضوعی که باید خیلی وقت پیش بهت می گفتم ولی با مرگ آریا موقعیت رو مناسب ندیدم ...ببین آنا ... من ... من اصلا به درد تو نمی خورم ... تو می تونی با کسی بهتر از من زندگی کنی کسی که مثل خودت عاشق باشه و دست و دلباز نه مثل من ... من از اولش هم اشتباه می کردم خوب توخوشگل بودی خانومبودی منم... منم فکر میکردم کهدوستت دوستت دارم ولی الان می فهمم اون احساس عشق نبوده بلکه ...بلکه یه هوس بوده من از اولش هم تو رو نمی خواستم ... وقتی دیدم پدرت استاد فرهمنده همون استادی که یه ترم منو انداختخ واستم تلافی اش را سر تو در بیارم می خواستم اذیتت کنم الکی بهت قول دادم الکی ...اصلا بذار حالا که همه چیز رو فهمیدی اینم بگم که من از اول هم هستی رو دوست داشتم ما دو تا از بچگی با هم بزرگ شدیم الان هم همدیگه رو خیلی دوست داریم ، اون نامه و اون نوار هم همش فقط واسه گول زدن تو بود .من و هستی قراره باهم عروسی کنیم و ماه دیگه همین موقع تو انگلیس با هم زندگی مشترکمون رو شروع می کنیم ...


دیگر حالت تهوع به من دستداده بود . باور این حرفها آن هم از دهان علی برایم غیر ممکن بود چهره اش مدام تارتر و صدایش دورتر می شد تکیه ام را به دیوار دادم و آرام سر خوردم روی زمین نشستم . درد کمر داشت بیچاره ام می کرد هستی ... پس بگو چرا هر چی در مورد اون ازش می پرسیدم جواب نمی داد. برای آخرین بار توی صورتش خیره شدم به من نگاه نمی کرد ... پس داره دروغ میگه ... چون می دونه اگر تو چشمام نگاه کنه ، می فهمم داره راست میگه یا دروغ؟ همانطور که به خودم می پیچیدم دیدم حلقه مان را از دستش درآورد و گفت: از امروز من وتو هیچ نسبتی با هم نداریم ...


با لباس سپید عروسی مقابلم ایستاده بودی اما تا به طرفت اومدم یه دفعه رفتی ... اما عطرت بوی تنت هنوز توی اتاقم بود در رو بستم تا مبادا بو از اتاقم بیرون برود .


تمام شب را به یاد تو و باخاطراتت سپری کردم ... عکس چشمهایت را در قاب عکسی توی بغلم گرفته بودم و مثل بچه هامی خوابیدم .کادوهای تولدت راباز کرده بودم همه را پوشیدم داماد حالا حاضر است اما عروسک جاست زیر خروارها خاک؟! مادر و پدرم در می زنند مادر و پدرت می آیند ... اما من دلم نمی خواهد دیگر صدای هیچ کسی را بشنوم کیک تو هنوز توی یخچال است آن را می خوردم تمام شده جز آن دیگر هیچ چیز از گلویم پائین نمی رود...سه روز گذشته ... الان توکجایی ... توی بهشت ... برایت دعا میخوانم ... اما نه ...برای خودم که خدا من راهم پیش تو ببرد ... تو هم دعا کن ... که دعای دل پاک تو خیلی زودتر از دل گنه کار و سیه من خواهد گرفت ...یک هفته گذشته ، من آخرین قطعه کیکت را می خورم ... اما یک تکه برای تو دست نخورده کنار گذاشته ام ... لباس را می پوشم عطرت را می زنم ساعت را دستم می کنم و کفشت را پایم ، قاب عکست کنارم است روی صندلی ... صدای در بلند شد ... بر خلاف این یک هفته که کلامی حرف نزده بودم انگار که اختیار زبانم دست خودم نباشه گفتم : بله


علی منم بیتا ... در رو باز کن کارت دارم ...من با کسی کاری ندارم ... تنهام بذار ...بر سراغ دوستت تنهایش نذار می ترسه ... گناه داره ...


بیتا : علی من بایدباهات حرف بزنم ... خواهش می کنم در رو باز کن داری اشتباه می کنی ... خدایا این ها چرا نمی فهمند ... من قرار بود از آناهیتا دیگر با هیچ کسی حرف نزنم چرا نمی رفت ... چرا تنهایم نمی گذاشت...چرا راحتم نمی گذاشت ...یکدفعه یاد این شعر فریدون مشیری افتادم ... بلند گفتم ...


باور نداشتم که گل آرزوی من با دست نازنین تو بر خاک افتد


با این همه هنوز به جان می پرستمت


یا الله اگر که عشق چنین پاک اوفتد


می بینمت هنوز به دیدار واپسین


گریان در آمدی که : « علی» خدا نخواست


غافل که من به جز تو خدایی نداشتم


اما دریغ و درد نگفتی چرا خدا نخواست


بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست


گوید به من هر آنچه او کرد خوب کرد


فردای ما نیامد وخورشید آرزو


تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد


بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم


دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم!


تو صحبت محبت من باورت نبود


من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم


پاداش آن صفای خدایی که در تو بود


این واپسین ترانه تو را یادگار باد


ماند به سینه ام غم تو یادگار تو


هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد


دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل


لب تشنه ام بریز به کامم شراب را


ای آخرین پناه من آغوش باز کن


تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را


به سمت در رفتم برای خودم هم عجیب بود انگار که اصلا کنترل اعضای بدنم دراختیار خودم نبود مرا به سوی در می کشاند دستم به طرف دستگیره رفت قف لرا چرخاندم زبانم در دهان چرخید و گفت : در بازه می تونی بیای تو ... پاهایم به طرف مخالف در چرخیدند روبه دیوارحرکت کردند قلبم به تپش افتاده بودخون به صورتم دوید فکرنمی کردم بعد از مرگ آنا ، باز هم این حالت که فقط دیدن آنا و چشمهایش به من دست می داد دوباره به سراغم بیاید عجیب بود چشمهایم به قاب عکس آنا که روی دیوار و جلوی صورتم خیره شده بودند ، بینی ام بوی عطر آنا را حس می کرد عطر خودم که خودش برایم خریده بود...


زبانم چرخید وگفت : بوی آنای من رو می دی تازه پیشش بودی حالش چه طور بود منو نفرین می کرد...صدایی که شباهت زیادی به آنا داشت گفت : نه ،کسی که عاشق کسی باشد هیچ وقت نمی تونه عشقش رو نفرین کنه حتی اگر بهش خیانت کرده باشه . ذهنم خالی از هر چیزی شد جز تن صدای آنا که دوباره داشت به گوشم می خورد دهانتم از تعجب بازمانده بود صدا ، صدای آنا بود قلبم دیوانه وار به قفسه سینه ام می کوفت لحظه ای فکری از ذهنم گذشت اما چه طور ممکن بود آنا جلوی چشمهای من جان داد پس حتما بیتاست که ادای آنا را در می آورد باز هم بی اختیار پاهایم به طرف صدا چرخید ودهانم باز شد تا زبانم بگوید : لطف کن ادای آنا را در نیاور که ... نفسم بند آمد ... زانوهایم سست شد و چشمانم تار با زانو روی زمین افتادم زبانم قفل شد و چشمانم خیره به چشمان او ... هر چه سعی می کردم کلامی بگویم نمی شد حتما خواب می دیدم هر کاری می کردم که نهایت استفاده را از خواب ببرم نمی شد ...بالاخره اوبه سمتم آمد تصویرش دوباره واضح شد ...


ترسیدم او کسی نبود جز آنای من آناهیتای من ...عشق من ، زندگی من بود که داشت به طرفم می آمد بالاخره با هزار زحمت از بندی که داشت مرابا خود می برد رها شدم ، روی پاهای آنا افتادم اما نه ... این خودش است خود خود خودش ...خدایا چطور ممکن است؟ اما نه ... چطورش مهم نیست حتی اگر معجزه هم باشد مهم این استاین دختر زیبا چهره ای که در مقابل من است همان آنای خودم است اول یک دل سیر نگاهش کردم و بعد روی پاهایش افتاده بودم و گریه می کردم اشکهایم پاهای زیبائیش را خیس میکرد با آستین لباسی که برایم خریده بود اشکها را پاک کردم دستان نرمش صورتم را گرفت خدایا خودش است آناهیتای من این چشمان هنوزاست ... هنوز زیبا و هنوز گریان ...لباس سفید عروسی تنش کرده است از روی پاهایش بلندم می کند حالا دیگه داماد تنها نیست عروس زنده است عروسی که از زیر خروارها خاک به خاطر قولی که به همسرش داده آمده تا با عشقش برود هر جایی حتی آن دنیا حتی جهنم ...وقتی مطمئن شدم که خواب نیستم اشکهای صورتش را پاک کردم مثل همیشه با مهربانی در آغوشش گرفتم ... صدای تپش قلبش قلب از کار افتاده ام را دوباره به به تپش وا داشت ...این آن است که سر در گریبان من نهاده است و م ناو را محکم گرفته ام تا مبادا دوباره از من جدا شود تا مبادا دوباره او را از من بگیرند هنوز زیباست درست مثل روز اولی که دیدمش حتی زیباتر همیشه در محبت کردن پیشتاز بود هنوز هم هست همانطور که با چشمانی پر از اشک به من نگاه می کرد وگفت : علی ... علی جونم ... تو با خودت چی کار کردی؟! چرا اینقدر لاغر شدی...چرا اون شونه های قوی و محکمت حالا فقط پوست واستخونه چرا اون چشای قشنگ وجذابت گود رفتن گونه هایت کجاست لپهایت همه آب شده اند قامت بلند و رشیدت خم شده ...! موهای سرت ریخته ...دو طرف سرت موهایت نیمه شده علی من یه هفته نبودم تو چه بلایی سر خودت آوردی من تو رواینطوری ترک کردم که حالا اینطوری تحویلت می گیرم ...؟! من تو روبه خدا سپردم ...؟! علی اون لبای سرخت چرا سفیده..؟خدایا امانت من این شکلی بود؟!


ماه من این طوری بود؟!


آنا این ها را می گفت و دست گرمش ر روی صورت من می کشید آنقدر از دیدنش خوشحال بودم که دلم نمی خواست لحظه ای چشم ازش بردارم اشکهایش را پاک کردم . تو هم که هنوز چشمه اشکهایت جاریه دختر ، بس نیست اینقدر منو دیوونه کردی باز داری گریه می کنی می خوای دیوونه تربشم ...؟


شوهر دیوونه قبول داری؟!


و آنا خندید خنده ای که جان دوباره به بدنم بخشید خنده ای که انگار رح دوباره دمیده شده به بدنم بود.


آنا :بدجنس تو این همه عکسای منو از کجا آوردی؟!


دیگه ، دیگه ... حلقه ای را که نشان نامزد بودنمان بود با منظور خاصی بهش نشان دادم. آنا دوباره خندیی دو گفت :لباس منم که تنت کردی یعنی منظورم اینه که اونایی که من برایت خریدم رو پوشیدی؟!


آنا؟!


آنا :جانم بگو ...اما قبلش بگم که این لباس رو مادرت به من داده تا بپوشم مثل اینکه سلیقه توست مثله میشه تک!


آنا ازت یه خواهش داشتم نه نگو ...وخواهشم را با او درمیان گذاشتم.


مثل همیشه با استقبال گرمی از خواهش من پذیرایی کرد و همون روز توی همون اتاق روی صندلی که تاچند ساعت پیش عکس آنا بود و حالا خودش رویش نشسته توسط پدرم بجای ، صیغه ، عقد دائم بینمان جاری شد چرا که دیگه نه من و نه او طاقت حتی ثانیه ای جدایی را نداشتم...


بعد ها آنا برایم تعریف کرد که توی این مدت این صحنه ها را میدیده و فهمیده که رفتار من در این مدت به چه علت تغییر کرده بود و مثل همیشه با گذشت دریایی اش اشتباه مرا نادیده گرفت و حتی دلداری ام داد که وقتی توی کما بوده این عشق من بوده که اون امید زندگی می داده این عشق پاک بود که اونو به التماس خدا وا داشته بود چراکه ما هر دو قسم خورده ایم که هرگز همدیگه رو ترک نکنیم و خدا دوباره با دعای دل پاکش عمل کرد و این فرشته رابرای بار دوم به من بخشید که عزیزی هم دراین موردی می گه ، ارزش وصل ندادند مگر آزرده هجر ... مانده آسوده بخُسبد چون به منزل برسد


و من حتی لحه ای از او جدا نمی شوم حتی برای پلک بر هم زدنی و فقط این من هستم خوشبخت ترین مرد دنیا که قدر مهربان ترین موجود خدا را می داند ... او هیچ چیز را نمیداند جز قدر آنا را !!!


آره جون خودت « قسم بودکه خدا راواداشت تا آنارا به من برگرداند»


باز این پسره حرف زدباز یه چیزی گفت ... آخه اگر من نبودم که ... لااله الا ا... هی می خوام دهنم رو باز نکنم ولی مگه این پسره میذاره...ببخشید سلام نکردم .


حتما بنده رو به جا نیاوردید الان معرفی میکنم خودم رو خدمتتون...


عرضم به حضورتون که بنده مادربزرگ ( اینو به خاطر دل رضا نشتم ، آخی ...) یا همون بیتا هاشمی هستم به یاد دارید که دوست فابریک آناهیتا فرهمند یا همون دختره خل و چل عاشق پیشه «مجنون» .


جونم واسه تون بگه که دیدم اینجا خر تو خره هر کی دلش خواسته چند تا چرت و پرت نوشته گفتیم مگه من چی ام ازاوناکمتره این بود که در خفا!!! دارم چندخطی رو واستون می نویسم تا شما از بقیه « راز بقا» ای وای ببخشید ...یعنی داستان این دو تا مرغ عشق ( آنا و علی ) با خبر بشید با جزئیات داغ داغ فقط باید مراقب باشید که نسوزید چون بنده پماد سوختگی هایم رو نگه داشتم واسه لامپ خونمون (رضا) !! که در مواقع اضطراری مصرف می شه...!!


خانم و آقایی که شما باشین بعد از اینکه آناخانم علم غیبشون (یا همون حس ششم)بهشون خبر میده که قراره دار فانی را وداع بگیود .نامه جانسوز ( البته به خیال خودش!) برای من می نویسد طفلک بیچاره فکر می کرد من از مردنش عزا می گیرم غافل از اینکه دلم رو واسه خوردن حلوای خوشمزه صابون زده ام ... (ایول رفاقت ! آخرش بودها!)خلاصه بعد ازاینکه توی بیمارستان حال علی آقارا گرفتیم یاد وصیت آنای عزیزم افتاد م و دور از جانم ! روم به دیوار زبونم رو گاز بگیرم از اونجایی که مثل ...به قولم به دوستم وفادار بودم!! باید اون صحنه تراژدی رو ترک میگفتم ،سفارش خانم می رفتم پیش هووی عزیز گرامی شان!! یعنی هستی خانم ! و طی عملیاتی ضربتی آهی را که ایششان کشیده اند پس بگیرم پس ناچار به سراغش رفتم و یک نردبان بلند هم باخودم بردم و تا آسمان هفتم خودم تکی ( دلتون بسوزه!) رفتم بالا و باشروع جنگ جهانی سوم! به زور آن رو از فرشته ها پس گرفتم و ازآن بالا سرخوردم اومدم پائین و آهه رو برگردوندم تو سینه هستی خانم! بعد هم با هم رفتیم بیمارستان وقتی به تخت خالی آنارسیدیم زدم زیر گریه ... هیچ کس آن طرفها نبود ...پس این همه تلاش بی نتیجه ماند؟!


طفلک هستی آنقدر مهربان بود که او هم با آنکه آنا را ندیده بود برای مرگش هم پای من اشک می ریخت ولی عزیزان من این پایان ماجرا نبود چرا که در همان حوالی بنده رضا را دیدم که داشت به سمت ما می آمد به طرفش رفتم و همانطور که گریه می کردم گفتم : خلی بی احساسی رضا ... عزیزترین صمیمی ترین دوست من مرده تو انگار که توخیابون شانزده تیر قدم میزنی؟! داری سوت هم میزنی...؟! واقعا که ... رضا که از گریه و صدای عجیب من خنده اش گرفته بود گفت : توهم اگربری جایی که من الان اونجابودم بجای سوت زدن یاد حرکات موزون می افتی!


رضا من و هستی را به طرف یک بخش دیگه برد در اتاقی را باز کرد و من را به داخل اتاق برد وقتی آنا رو توی بخش دیدم که روی تخت خوابیده ومادر و پدرش و همینطور مامان و بابای علی هم بالای سرش ایستاده اند خدا را شکر می کنند دریافتم که جنگ جهانی سوم!!کار خودش را کرد طفلک هستی ... وقتی دید حال آنا خوب است و فهمیدکه علی و آنا تا چه حد همدیگر رو دوست دارند دیگر راضی شد تا با هر کسی جز علی ... ! ازدواج کند.


صورت آنا را بوسید و برایش آرزوی موفقیت کرد و برای همیشه رفت پی کارش ...یعنی به دنبال خوشبختی اش!


ما هم هر چیز خواستیم به این جناب عاشق نفهم !! ( علی) بفهمانیم که آنا زنده است مگه می شد؟!بقیه هم به پیشنهاد من تصمیم گرفتند که تا بهبودی کامل آنا ،علی را در خماری بگذاریم که خوشبختانه موفق هم شدیم ...! البته علاوه بر عملیات جنگ جهانی سوم آنا زندگی خودش رو به جز هستی به سارا ! (همن دختر که قلبش مریض بود!)هم مدیون است چرا که این آنا خانم ما هنوز فرق کمر درد و کلیه درد رو نمی دونه ! از بس که آی کیو است این دختره...خلاصه که سارا جون یکی از کلیه هایش رو داد به آنای ما در حالیکه خودش قلب می خواست ...!


البته ناگفته نماند که چند ماه بعد سارا از یک نفر قلب گرفت و الان از دوستان صمیمی منو آنا به شمار می آید ... اَه باز این بچه های آنا صداشون در اومد.


آخه الان که من دارم براتون مینویسم2 سال از عروسی علی و آنا میگذره و آنها صاحب در تا دختر دوقلو به نامهای سارا و هستی شده اند.

جمله آخر اینکه قدر عشق را بدانید و عاشق بمانید در آتش عشق بسوزید تا ادب شوید دیگر عاشق نشوید ( از اون نصیحت ها بودها!)

پایان

پیازچه
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
مرسییییییییییی
خیلی قشنگ بود
خسته نباشی

Farnaz
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
مرسی عزیزم:-2-40-:

#PARDIS#
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
خسته نباشید:-2-40-:

ahmadi_1362_2
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۵:۴۳ بعد از ظهر
مرسی دستت طلا

Archi
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۰۲ بعد از ظهر
مرسی....خسته نباشی:-2-40-:

persian-star
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۰۹ بعد از ظهر
خسته نباشید

coral
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۲۵ بعد از ظهر
مرسی خسته نباشی:-2-40-:

aroosak
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۳۳ بعد از ظهر
خسته نباشید ... ممنون

meno
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۵۸ بعد از ظهر
دستت درد نکنه ، خواهر:-2-06-:

-Farimah-
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۰۶ بعد از ظهر
خسته نباشید!
مرســــــــــــــی!!!!!!:-2-40-:

~pArnYa~
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۷:۳۵ بعد از ظهر
مرسی عزیزم خسته نباشی http://s19.rimg.info/afd6f222181f35b88544c5c78fc2d4c4.gif

شیما؟
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۳۵ بعد از ظهر
عالی بود عزیزم!!!!!

Donya-70
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۵۲ بعد از ظهر
ممنون عزیزم ... :-2-40-:
خسته نباشی ... :-118-:

mahtab10
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
ممنون .....خسته نباشید:-2-40-:

asal_cheshmak
۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۹:۳۳ بعد از ظهر
با تشکر

قفل