PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کپی به خاطر پیست | فاضل ترکمن



صفحه ها : [1] 2

REAL LOVE
1390,05,05, ساعت : 12:04
فاضل ترکمن:


برداشت اول: «همه ی زندگی همین بود/ همین که بگوییم:/ "چه زود گذشت!"». این را خودم گفته ام. راست هم گفته ام. به قول فروغ: «کور شوم؛ اگر دروغ بگویم». مثلاً همین دوران کارشناسی دانشگاه. مثل برق و باد گذشت. انگار همین دیروز بود که یکی از بچه های پیش دانشگاهی که زودتر از من روزنامه گرفته بود ـاون موقع هنوز اونقدر در حال توسعه نبودیم که همه چیمون اینترنتی باشه!ـ زنگید و گفت که قبول شدم توی دانشگاه؛ رشته ی «زبان و ادبیات فارسی» در دانشگاه آزاد اسلامی، واحد تهران مرکز... و من انگار که توی دانشگاه آکسفورد، کمبریج یا امثالهم پذیرفته شده باشم؛ همان موقع پای تلفن دادی زدم که بابام یک متری پرید و بالا و گفت: «پسره ی خل و چل! اگه دادم پول شهریه تو!».


برداشت دوم: سال هشتاد و پنج بود. اولین سال کنکورم بود و فقط هجده سال داشتم. دوست داشتم زودتر از شر کنکور خلاص شوم و خیلی سودای قبولی در دانشگاه های معتبر دولتی توی سرم نبود. سراسری، رشته ی روانشناسی قبول شده بودم. از هر دو رشته خوشم میآمد، اما ادبیات را ترجیح میدادم. ضمن این که قبلاً فضای دانشگاه ادبیات و علوم انسانی تهران مرکز را دیده بودم و حسابی آرزوی تحصیل در آنجا را داشتم! و... بعدها اما همه چیز عوض شد. انگار فقط همان روز، برای گول زدن من ترسیم شده بود یا من تب داشتم آن موقع!


برداشت سوم: اولین کلاسم را خوب به خاطر دارم. درس «اندیشه ی اسلامی یک» بود. پنج دقیقه ای از کلاس گذشته بود که رسیدم. استاد، آقا بود. اما به محض رویت روی ماه من، همراه بقیه ی بچه های کلاس که همگی دختر بودند؛ زد زیر خنده. کلاس منفجر شده بود و من عرق میریختم فقط... فکر کنید یک کلاس پر از دختر، با همه جور تیپ و سلیقه و عقیده هست که مشغول گوش کردن اولین جلسه ی درس سال تحصیلی جدید هستند و ناگهان یک پسر خجسته مثل من وارد کلاسشان میشود... الان که دقت میکنم، میبینم حق داشتند بندگان خدا. با اینهمه پسر علاقه مند به تحصیل در دانشگاه، نمیدانم فقط چه جوری میخواهند تفکیک سازی کنند. احتمالاً توی هر رشته ای، کلاسها با هفت یا نهایتاً هشت نفر تشکیل میشود. آن هشت نفر هم که همه درسخوان...!


برداشت چهارم: دانشگاه ما اسمهای مستعار زیادی داشت. مثلاً «لونه ی زنبورا!» یا «آسایشگاه دختران!» و غیره. یک جوری شبیه مدارس غیرانتفاعی دخترانه بود. یک چیزی مثل همین مدرسه ی «گلستان علم و ادب» در فیلم «ورود آقایان ممنوع!». اصلاً انگار حاکمیت زنها توی دانشگاه ما تثیبت شده بود. همیشه فکر میکنم، حتی حراست دانشگاه با ما پسرها، بیشتر از دخترها لج میکرد. نمیدانم چه قدر درست فکر میکنم. ظاهراً اما اینطور به نظر میرسید. پوشش دخترها از ما آزادتر بود. ما توی تابستان عذاب میکشیدیم. طرف کلی معطلمان میکرد که چرا با تیشرت آمدید. ما مثلاً میگفتیم که خب گرم است. او مثلاً میگفت که خب باشد؛ مگر اینجا خونه ی خاله ست که با زیرپوش بیاد آدم. بعد ما دو ساعت توجیهش میکردیم که به خدا این تیشرت است اسمش؛ نه زیرپوش. به گوشش اما نمیرفت که نمیرفت. انگار که یاسین خوانده باشیم.



برداشت پنجم: خوبی رشتهی من اما این بود که از روی علاقه و با پیش زمینه های قبلی انتخابش کردم. از نوجوانی در موسسه ی «گلآقا» کار میکردم. آن موقع بزرگ گوساله کش هم آنجا بود، ولی «دلمه» میپخت یا میکشید. عمران صلاحی هم زنده بود و من هم در تمام موارد زندگی ـحتی خصوصیترین چیزها!ـ با او مشورت میکردم. در مورد رشته ام هم از او مشاوره گرفتم. عمران گفت خیلی خوب است، اما باید قید پول و پله را بزنی. اشکالی هم ندارد! بعدش یک آب باریکه ای پیدا میکنی. میگفت آنهایی هم که ادبیات نخوانده اند و فقط مینویسند و شغل دیگری هم دارند، توی خرج و برج زندگی مانده اند. تو یکی دیگر واقعاً در جا میزنی، اما در کل خوب است و ارززش را دارد!


برداشت ششم: از آنجایی که رشته ی من به قول معروف، رشته ی دخترانه ای بود، بیشتر اساتیدمان هم خانم بودند و من تا یکی، دو ترم اول واقعاً فکر میکردم در سیاره ی خانمها تحصیل میکنم! چاره ای نبود و باید مسالمت آمیز درسم را میخواندم. اهداف دختران دانشگاه برای گرفتن لیسانس خیلی متفاوت بود. بعضیهاشان میگفتند از فضایی که توی خانه دارند، فرار کرده اند و راست هم میگفتند؛ چون تا آخر وقت توی دانشگاه میماندند و نهایتاً با چوب حراست، مجبور به برون رفت میشدند! بعضیهاشان ـخودشان هم معترفند حتی!ـ فقط قصد ازدواج داشتند و بعضیهای دیگر هم قصد این که بگویند فعلاً مشغول ادامه ی تحصیلند و پز بدهند که مثلاً قصد ازدواج ندارند! بعضیهای آخر اما، جدی جدی اینکاره بودند. فعالیت میکردند. نشریه راه انداختیم حتی با همین بعضیهای آخر. شب شعر برگزار میکردیم و از این جنگولک بازیها...


برداشت هفتم: از ترم سوم به بعد بود که کم کم تعداد پسرهای رشته ی ما و کلاً دانشگاه زیاد شد. نمیدانم دلیلش چه بود. شاید پسرها مثل «قیصر» غیرتی شده بودند و پاشنه کشیده، آمده بودند دانشگاه تا بگویند که ما هم هستیم! تمام حضور خود را در کلاس اما فقط با همین جمله ی معترضه نشان میدادند: «خسته نباشید استاد!». فرقی نداشت چه قدر از کلاس گذشته باشد. هر وقت احساس خستگی میکردند، این را میگفتند و خب خود من هم با اینکه ادبیات را دوست داشتم، گاهی همین جمله را فریاد میزدم! چون استاد مربوطه هم مهم بود و این خسته نباشیدها همه ناشی از وجود مبارک و تدریس احسنت او بود دیگر!


برداشت هشتم: حالا دیگر دلخوش بودیم که دو دسته ایم. دسته ی دخترها و دسته ی پسرها. حالا دیگر دخترها ما را تک گیر نمی آورند که دستمان بندازند و همه ی اینها موجبات سرور مرا فراهم میآورد! زمان که گذشت اما، شدیم یک دسته! یک دسته مثل دسته ی دانشجوهای فیلم «درباره ی الی». اتفاقاً پانتومیم هم بازی میکردیم مثل آنها، با این تفاوت که ما میگفتیم: «دم بچه های دانشکده ی ادبیات گرم!».


برداشت نهم: این یک دستگی باعث میشد که اساتید هم نتوانند خیلی اذیتمان کنند. چون وقتی مثلاً استاد بزرگواری، حتی در دلش نیت میکرد که برای امتحان، سفارش خواندن کل کتاب را به بچه ها بکند، با یک شورش همه جانبه روبه رو میشد و در عرض سه سوت حرفش را پس میگرفت! راستش! مشکل ما با آن دسته از اساتیدی بود که از تمام دنیا فقط واحدهای رشته های زبان و ادبیات فارسی را میشناختند و بس! ـآن هم در حد کلاسیک!ـ. باور کنید حتی وقتی من برای تشییع جنازه و بقیه ی مراسم عمران صلاحی کلاس نمیرفتم و دلیل غیبت خودم را میگفتم به استاد مربوطه، نمیشناخت این آدم را و فکر میکرد شوخی میکنم با او یا دستش انداخته ام. قیصر امین پور هم که مرد و با بچه ها می خواستیم دسته جمعی برویم بزرگداشتش در دانشگاه تهران، یکی از اساتید گفت: «مگه قیصر خارج نبود؟!». دور از جان قیصر کیمیایی! بهروز وثوقی بنده خدا را میگفت!


برداشت دهم: دانشگاه ما مثل «صاایران» بود و روز به روز از هر لحاظ بهتر از دیروز میشد! ترمهای اول مجبور بودیم به خاطر جو کلاسیک زده ی این رشته و واحدهایی که برای دانشجویان گذاشته بودند، مدام در قرون گذشته زندگی کنیم. مثلاً بدانیم که فرخی سیستانی در مدح داغگاه اسب و استر سلطان محمود غزنوی چه فرموده یا روش درست کردن شراب را از زبان منوچهری دامغانی بشنویم. مجبور بودیم ناصر خسرو را بفهمیم؛ چون خودش در آخر تمام شعرهایش فحش داده به نفهم ها! و یا این که سختی خاقانی را حتی شده به زور تحمل کنیم! و از این مجبوریات دیگر. تا این که به اواخر ترم رسیدیم و به اندازه ی کل دانشگاه حال کردیم با چهار واحد ادبیات معاصر نظم و نثر که دکتر پروین سلاجقه درس میداد و چه میکرد به قول عادل فردوسی پور! دل ما به همین اساتید خوش بود. اساتیدی که توی چاه قرون گذشته گیر نکرده بودند و ادبیات معاصر را هم میشناختند. نمونه ی دیگرش دکتر علی اصغر حلبی که یک مترجم فوق العاده هم بود و از آن جایی که در طنز هم دستی داشت و معروفترین کتاب تحقیقی طنز کشور را هم نوشته بود، خیلی فیض میبردم از ایشان. در حد بلبل آن غزل حافظ که از تماشای چمن فیض میبرد و میزد زیر چه چه!


برداشت یازدهم: اگر خواستید این رشته را انتخاب کنید: یک) حواستان باشد که هرچند اسم این رشته زبان و ادبیات فارسی است، اما ۱۸ واحد ناقابل قرائت و قواعد عربی باید سرو کنید توی آن! سوای دروس عمومی و دیگر عربیات عرض میکنم تازه! دو) اگر دانشگاه آزاد قبول شدید، حتماً بروید و به تصورات غلط عموم توجه نکنید. تنها نقطه ی ضعفش در برابر دانشگاههای دولتی فقط هزینه اش است، اما اساتیدش چیزی از اساتید دانشگاههای دولتی کم ندارند. نهایتش این است که سه شنبه ها خودتان به عنوان مستمع آزاد میروید و مینشینید سر کلاس دکتر شفیعی کدکنی، توی دانشگاه تهران.


برداشت دوازدهم: اگر بخواهم از دانشگاه بگویم، باید طومار بنویسم یا قصیده بگویم مثل خاقانی! برای همین، این برداشت آخر این هفته است. ما فارغ التحصیل شدیم، رفت و حالا باید برویم دنبال معافیت سربازی ـاگر بدهند!ـ و بعد در انتظار ارشد بمانیم و بعد آب باریکه ای که عمران میگفت و بعد...

چاپ شده در شماره ی ۴۳۴ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,05,05, ساعت : 12:30
برداشت اول: شده ام مثل محسن طنابنده توی فیلم «سن پترزبورگ». دلم که میگیرد (به قول خودش برای رفع سوزش!) میروم سینما. همیشه همینطور بوده. از بچگی. منتها بچه که بودم با بابا میرفتم و الان با... (حالا با هر کی! چه بی جنبه اید شما!). خلاصه اینکه سینما همیشه یک جوری حکم برادر ناتنی یا یک چیزی شبیه به این را برای من بازی می کرده. به آن یک چیز شبیه به این هم کار نداشته باشید! ای بابا!

برداشت دوم: امسال خوب فیلم هایی دارد اکران میشود خدایی! نه اینکه فکر کنید ربطی به برنامه ی «هفت» دارد؛ نه! هیچ ربطی ندارد. ما هی به سینمای ایران میگوییم سلام! و این مستر فراستی هی میگوید خداحافظ! فکرش را بکنید. حتی «جدایی نادر از سیمین» هم ایشان را راضی نکرد! من سال پیش، وقتی موقع جشنواره ی فیلم فجر، هی تند و تند فیلمها را کتک میزد؛ فکر میکردم خب شاید سلیقه اش باشد یا غیره و غیره، اما وقتی نوبت به فیلم اصغر فرهادی رسید و باز هم راضی نشدند ایشان؛ فهمیدم که کلاً راضی نمیشوند! خوبه والا! بعد به داش مسعود کیمیایی ما، از این برچسبها میزند! داشتم چی میگفتم؟! (دست خودم نیست جان شما! حرف از برنامه ی هفت و جیرانی و فراستی که میشود؛ از خود، بیخود میشوم! ببخشید!). آهان! داشتم میگفتم فیلمهای اکران امسال خوب بودند...


برداشت سوم: سوءتفاهم نشود یکوقت ها! همین الان بگویم منظورم همه ی فیلمها نیست. گفته باشم که بعد مسعود ده نمکی نرود زنگ بزند به برنامه ی هفت که ببینید حتی هفته نامه ی متعصب «چلچراغ» هم به فیلم فاخر و مردمی من پرداخت، اما شما هی نمیپردازید!


برداشت چهارم: الغرض! منظورم فیلمهای خوب است؛ برادر! ما مثل مستر فراستی، نیمه ی خالی لیوان را نمیبینیم فقط... هرچند برادر رئیس جان ـتعبیر مستر فراستیـ یعنی مستر شمقدری کوچک میخواستند همین نیمه ی خالی را با بلیت مجانی و سکه و حتی ماشینهای چپ شده ی داخل فیلم پر کنند، اما به هرحال! راستی! این روزها همه در حیرت همی به سر میبرند که چرا هنوز فیلم «پایان نامه» روی پرده هاست؛ شما چه طور؟!


برداشت پنجم: "فیلم «شرط اول» از فیلم اصغر فرهادی جلوتر است!" این جمله ی قصار را من نگفته ام؛ مستر فراستی فرموده! کاری نداریم. این را گفتم که فضا عوض شود؛ وگرنه ما که به نظر دیگران احترام میگذاریم! میدانید؟ از شوخی گذشته، اصغر فرهادی یک پدیده است به نظر من. یک پدیده که سینمای ایران را ورز داده حسابی. باور کنید این را برای خرس های نقره ای و سایر جایزه هایی که گرفته، نمیگویم به خدا! از اول همین نظر را داشتم. از همان موقع که سریال «در شهر» را میساخت و من اینقدر نبودم هنوز و همین بهاره ناملی خودمان هم توی آن یک نقش جدی داشت. جدایی نادر از سیمین را دو بار دیدم. زود از روی پرده پایین کشیده شد؛ وگرنه باز میرفتم میدیدم حتماً!


برداشت ششم: یا مثلاً همین «مرهم» از نیمه های پر لیوان اکران امسال بود دیگه. من دیوانه ی بازی مادر به اصطلاح طاغوتی آقای کارگردان شدم. همان مامان بزرگی که در «مصائب شیرین» هم نقش داشت و سیمرغ گرفت. حرفهایش شده اصلاً جزیی از تکیه کلام هایم. گیر که میداد به سرویس دادن به نوه اش، میمردم از خنده! انگار که رفته باشم فیلم طنز. «اشرف سادات» را بگو! مادربزرگ به این هلویی دیده بودید؟! خدایی اگر همه ی مادربزرگها اینطوری بودند؛ الان ما انقدر معتاد داشتیم؟! خب معلومه که نداشتیم! جای محمدرضا فروتن ـ بازیگر نوستالژیک مورد علاقه ی من ـ توی فیلم خالی بود فقط... میدانید چرا؟! آخه یک بار، یک گفتگو خواندم ازش که به خاطر بازی در دو تا از فیلمهای علیرضا داوودنژاد، یعنی «ملاقات با طوطی» و «هشت پا» از مردم عذرخواهی کرده بود. حق هم داشت بنده ی خدا! میگفت من داوودنژاد مصائب شیرین را قبول داشتم و برای همین این کارها را قبول کرده بودم، اما این دو کار راهی ترکستان شده بودند! حالا فهمدید چرا گفتم جایش خالی؟! باز هم نفهمیدید؟! ای بابا! خب به خاطر اینکه مرهم هم مثل مصائب شیرین جزو فیلمهای خوب داوودنژاد بود و اگر فروتن توی آن بازی میکرد؛ لازم نبود از مردم عذرخواهی کند دیگه.


برداشت هفتم: آخرین فیلم خوبی که دیدم اما، «ورود آقایان ممنوع!» بود. انگار پیمان قاسم خانی و رامبد جوان خوب چفت شده اند با هم. اول که سریال «مسافران» و حالا هم این فیلم که یکی از کمدی های خیلی خیلی خوب این سی ساله است. بازی ویشکا آسایش را خیلی دوست داشتم. خوب کسی را انتخاب کرده بودند. غرق شده بود توی نقشش! مردم با لحظه لحظه ی فیلم میخندیدند و اگر مثل «اخراجی ها» فروش نکند؛ باید زمزمه کنم با خودم: «مشکوکم مشکوکم...».


برداشت هشتم: سینما را دریابید. هر فیلم خوبی که هست، بروید ببینید. شده چند بار حتی! بگذارید سهمی در پیشرفت سینمای این مرز و بوم داشته باشیم! ـحال کردی؟! شعار از این کلفت تر؟!ـ کاری هم به کار مستر فراستی نداشته باشید! شما بروید فیلم مورد علاقه تان را ببینید. بگذارید ایشان هم حرفهای خودشان را بزنند.


عنوان یادداشت، نام فیلمی از محسن مخملباف است که اتفاقاً مستر فراستی خیلی ارادت دارد به ایشان هم!


چاپ شده در شماره ی ۴۳۳ هفته نامه ی ۴۰چراغ -فاضل ترکمن

REAL LOVE
1390,05,05, ساعت : 16:23
مثلاً مقدمه: روزها، ماهها و حتی سالهاست که تو فکر یک سقف در چلچراغ هستم! نشد اما یه سقف بی روزن بنا کنم تا اینکه رفتم بنگاه بزرگ ـ گوساله کش شهیر معاصر! ـ و این سقف، یعنی این صفحه ی ثابت را با عشق تقدیم من نمود! اسم صفحه را گذاشتم «کپی به خاطر پیست». درست است! آدم یاد فیلم عباس کیارستمی (کپی برابر اصل) میافتد. خب! چه اشکال دارد؟ مگر من چه کم دارم از ایشان؟! تازه یکوقت دیدید از ژولیت بینوش هم یادداشت گرفتم برای این صفحه و او نیز بعدها به خاطر همین یادداشت، برگزیده ی بهترین روزنامه نگار زن مقیم ایران گردید! الغرض! اگر بخواهم سر درد نگیرید، باید خلاصه کنم که خیلی دوست نداشتم این صفحه مثل بقیه ی صفحه ها یک دیسیپلین ـ تازه معنیشو یاد گرفتم خودم و خیلی مطمئن نیستم درست نوشته باشمش! ـ خاص داشته باشد و فقط به یک سری چیزهای خاص بپردازد. میخواهم به عبارتی دیگر ـمنظورم آن برنامه ی تلویزیونی اجنبی نیست!ـ آبـ دوغـ خیاری باشد این صفحه و هر دفعه برداشت های من باشد از زندگانی و عوامل و اوامر آن! برداشتهایی شاید طنزآمیز و شاید نطنزآمیز! به هرحال این شما و این نیز قسمت اول برداشت های من.

برداشت اول: مردم ما راجع به سه به اضافه ی یک چیز ـ یاد سیاست نیفتید لطفاً ! ـ خودشان را صاحبنظر میدانند. یعنی اصولاً سه به اضافه ی یک چیز وجود دارد که مردم ما، خودشان را به کنکاش و کنجکاوی و بعضاً دخالت و فضولی در آنها جایز میشمارند. سیاست، طب و شعر و شاعری، به اضافه ی اضافه وزن اضافه وزن دارها! (همان چاقالوها، گامبالوها و غیره!)؛ همین سه چیز به اضافه ی آن یک است. این آخری تازگیها رواج پیدا کرده و برای همین ضمیمه ی آن سه تای قبلی اش کردم. میدانم همین الان، همین شما، دقیقاً خود خود شما اگر مرا توی دفتر چل ببینید، به جای اینکه بگویید: «ایشون کدومشون هستن؟!». میگویید: «این گامبالوهه کدومشونه؟!». به خدا که میگویید!

برداشت دوم: ادبیات آدم هایی که به گامبالویی گامبالوها گیر میدهند؛ بسته به نوع قشر و مقادیر تحصیلات و غیره ی آنها متفاوت است. مثلاً طرف اگر خیلی با ادب باشد، میگوید: «چه قدر اضافه وزن پیدا کرده اید!». اگر متوسط با ادب باشد، میگوید: «چرا انقدر چاق شدی؟!». اگر کمی با ادب باشد و مثلاً چیزی هم از کنایه و اینها سرش بشود و بخواهد بگوید بامزه هم هست و غیره، دستی روی برجستگی شکمت میکشد و میگوید: «داری از هنرمندان برجسته ی کشور میشوی ها!». و اگر اصلاً ادب نداشته باشد، میگوید: «داری میترکی که گامبو!» یا «تو دانشگاه میروی، یا زایشگاه؟!».

برداشت سوم: گامبالوها یک وجه اشتراک تپل با بازیگران دارند و آن هم این است که توی چشم هستند خیلی. همه ی اعمال آنها توی چشم است. مثلاً وقتی بخواهند عذا بخورند، همه ی اعضای سفره خیره میشود بهشان که ببیند چه قدر عذا می خورند و چه طوری غذا میخورند یا وقتی که میخواهند بخوابند، همه بیدار میمانند تا اگر خروپف کردند، با موبایل فیلم آنها را بگیرند و برای همدیگر بلوتوث کنند! تازه ممکن است با توجه به اینکه از آن جهت مذکور با بازیگران تفاهم دارند، مسعود فراستی هم به خودش اجازه بدهد و توی برنامه ی «هفت»، قبل از اینکه به نقد بازیگران بپردازد، اظهار کند که هیکل امثال ما خوب از آب درنیامده! هیکل چرت و پرتی داریم! هیکلمان مثل استفعال میماند!

برداشت چهارم: یکی از بزرگترین مصائب تلخ گامبالوها، لباس خریدن است! گیر افتادن توی اتاق پرو بدون تهویه و هواکش و عرقریزی فرد چاق از یک طرف و پیدا نکردن سایز مورد نظر و لوده بازیهای فروشنده ی کمرباریک و شیک و پیک و بی چشم و بیشتر بی ابرو ! ، از طرف دیگر باعث میشود که گامبالوها بتمرگند توی خانه و سایز خودشان را بدهند یکی دیگر، برود برایشان خرید کند. دلتان نسوخت باز هم سنگدل ها؟!


برداشت پنجم: گامبالوها نمیتوانند بروند استخر! مسخره نکنید! نگویید که خب! مسلم است! چون آب استخر خالی میشود؛ اگر شیرجه بزنند توی آن! ببینید! اینها فقط نیمی از تفکر شوم اذهان تشویش عموم است که من دارم به نشر اصادیق آن میپردازم! گامبالوی بنده خدا با این همه پیش زمینه ی منفی چه طور میتواند دلش را به دریا بزند و قصد عزیمت به استخر را پیدا کند؛ وقتی که میداند هنوز پیرهن و شلوار درنیاورده، ملت میزنند زیر خنده. انگار که اخراجی ها دیده اند! ـ تماشاچی های اخراجی ها هم به همینجور صحنه ها میخندند دیگر! ـ



برداشت ششم: باورتان میشود حراست دانشگاه هم با گامبالوها مشکل دارد؟! من یکی که تازه طبق گفتار عموم و حتی خصوص جزو تپلها هستم نیز مشمول همین دسته ام! طرف جلوی من را گرفته و میگوید: «آدم با این وضع می آد دانشگاه مرد مومن؟!». میگویم: «بابا این کمرلاغرماغرها رو ببین! چنان تیشرت پوشیدن که انگار تن و بدن فابریک خودشونه و فقط رنگ تیشرت هاشون با رنگ پوست آدمیزاد فرق داره!». بعد فکر میکنید آقا چه جوابی داد به من؟ برگشت در نهایت نمیدانم بگویم چی، گفت: «اونا هیکلشون جلب توجه نمیکنه مثه تو!».


برداشت هفتم: گامبالوها به بهشت میروند. مطمئنم! خدا میبیند این همه رنج گران را! آه!


برداشت هشتم: «دلم گرفته است/ دلم گرفته است/ به ایوان میروم و...». کجایی فروغ فرخزاد که کشتن ما رو کلاً؟! ـ دل عاطفه و روحم گرفته ضمنن ها! شما هم فکر نکنی از اون لحاظ دلم گرفته است! ـ


برداشت نهم: یک ضرب المثل جعلی هست که گاهی یواشکی بین مردم رد و بدل میشود و آن اینکه به گامبالوها زن نمیدهند! این یکی خیلی ستم است والا! اگر اینطور است؛ پس آلفرد هیچکاک باید میرفت کشیش میشد!


برداشت دهم: بعد از انتشار این مطلب، افشین صادقی زاده میشود رفیق صمیمی ام و نیما دهقانی جواب سلامم را هم نمیدهد یحتمل! ـ نیمااا! نه! منو رها نکن تو این فکر تنهایی!.

چاپ شده در شماره ی ۴۳۲ هفته نامه ی ۴۰چراغ - فاضل ترکمن

REAL LOVE
1390,05,17, ساعت : 00:16
برداشت اول: «تهران سیاه نیست/ عینک تو دودیست!» (وکیل مدافع تهران).

برداشت دوم: تهران را دوست دارم. شهری که توی آن به دنیا آمده ام را دوست دارم. خوش ندارم ببینم که لیچارد بارش میکنند. به هم میریزم. طرف آمده و توی همین شهر به همه چیز رسیده و باز غر میزند. اتفاقاً یک مثنوی طنز، قبلاً در همین رابطه گفته بودم که در ماهنامه ی «گلآقا» چاپ شد: «چن سال پیش یادت نره! هیچی نبودی، پریدی/ حالا براش گنده شدی؟ خونه و ماشین خریدی؟/ تهرون اگه حال نمیده، آب و هوایی نداره/ تو کوچه و خیابوناش، دیگه صفایی نداره/ برو! برو! ولش بکن! دستتو بردار از سرش/ هی متلک بهش میگی، دیگه دراومد پدرش!» (سطرهایی از مثنوی طنز تهرانیه).

برداشت سوم: غریب ترین شهر دنیاست تهران. غیرتهرانی ها توی فیلمها و توی داستانها و توی شعرهاشان آنقدر گفته اند «مخوف» است که حد ندارد. حتی شبکه ی تهران که باید به زیبایی های این شهر و معرفی آداب و رسوم مردم آن بپردازد، کاملاْ برعکس عمل میکند! انگار نه انگار که اینجا شهری است که دوست میداریمش ما.


برداشت چهارم: هیچ چیز مثل ادبیات حرص آور نیست اما... پیش از انقلاب، «توده ایها» به خاطر ایدئولوژی های خود که شهری ها خون خوارند و غیره، تهران و تهرانیها را در آثارشان هجو میکردند و حالا هم باز ظاهراً، وضع همین است... طرف سالهاست که در تهران به قول خودش مخوف زندگی میکند و نمیرود شهر و دیار خودش، اما وقتی دست به قلم میبرد انگار که جزئی از رسالت او باشد، شروع میکند به فحش دادن به این شهر. ـ که ای اهالی آبادی و غیره!/ بیایید برگردیم/ بیایید کوچ کنیم ما پرستوهای بال و پر شکسته... اما کوچ نمیکنند که...!

برداشت پنجم: یک شاعر کودک و نوجوان هست که از وقتی من نوجوان بودم، شعرهای شهرگریز میگفت برای بچه ها. این که شهر مثل جهنم دره میماند و شهری ها دیو و دد و غولند و باید پناه برد از شرشان به کوه و تپه و حتی غار! شاعر مذکور از همان دوران نوجوانی من دارد در وصف آبادی اش مدیحه میسراید و طوری توصیف میکند آنجا را که اگر ندانی، فکر میکنی بهشت برین است؛ با یک فقره حوری و غلمان! کاری ندارم به اینها! عشقش میکشد اینطوری شعر بگوید. یک چیزی اما این وسط آزارم میدهد و آن اینکه چرا شاعر مذکور حتی حالا که بازنشسته شده، در لولوخوره ستان(!) مانده و به بهشت آبادی اش برنمیگردد؟! شاید یادش رفته که شاملو گفته: «شعر یکسره خود زندگیست».

برداشت ششم: حالا فکر کنید مخاطب شهری فلک زده، اگر بخواهد یک فیلم ببیند یا یک داستان و شعر بخواند که در آن شهرش را زیبا نشان داده باشند؛ چه باید بکند؟ وقتی هم که در نسل جدید یکی مثل سینا دادخواه پیدا میشود و کتاب خواندنی «یوسف آباد، خیابان سی و سوم» را مینویسد، او را به خاطر فضای شهری کارش کتک میزنند! و متهمش میکنند به نوشتن ادبیات آپارتمانی! یعنی چه آخه؟! بابا! اصلاً ما دوست داریم این ادبیات را... همه چیز که نباید بومی باشد؛ خب یک بار هم پشتبومی! (به قول شما؛ آپارتمانی!) چه اشکال دارد؟!

برداشت هفتم: برای همین است که از قدیم محمدعلی سپانلو را دوست داشته ام. کاری به سابقه ی طولانی و اعتبار و شهرت او در ادبیات ندارم. از او برای ما همین بس که تهران را در شعرهایش ستود و چهره ی دیگری از این شهر بزرگ و عزیز، به ما نشان داد و اسم مجموعه شعر آخرش را هم گذاشت: «قایق سواری در تهران». آخ که چه قدر خوفه!

برداشت هشتم: مرتضی احمدی هم از آن دسته اساتیدی است که برای تهران زیاد زحمت کشیده. کتابهایی زیادی در این زمینه نوشته که واقعاً ستودنیست؛ مثل «فرهنگ بروبچه های ترون» که اگر دستت بگیری، زمین نمیگذاری. بسیاری از ترانه های تخته حوضی تهرانی را هم در رادیو و تلویزیون اجرا کرده که سی دی اش الان در بازار موجود است: «جون من! غصه نخور! هیچ کجا تهرون نمیشه/ کل شهر اصفهون، دروازه شمرون نمیشه». (از کتاب کهنه های همیشه ی نو/ انتشارات ققنوس).

برداشت نهم: فروغ فرخزاد در شعر، صادق هدایت در داستان، جعفر شهری در پژوهش و داریوش مهرجویی و حالا هم که اصغر فرهادی، از جمله کسانی بودند و هستندکه در اغلب آثار خود به شهر و شهرنشینی، توجه داشته اند و شاید یکی از دلایل استقبال از آثار آنها، همین باشد. همین که از شهری که دوست داشته اند، حرف زدند و کلیشه های پیش از این را شکستند و تصویر تازه ای از شهر و شهریها ارائه دادند. خدا رحمتشان کند و خیرشان بدهد!

برداشت دهم: تهران برای ما تهرانیها عزیز است. مثل هرکس دیگری که روی محل تولد خودش تعصب دارد. ما هم اگر به تهران بگویند که بالای چشمان قشنگش ابرو دارد، دلمان میگیرد و رگ غیرتمان میزند بیرون! ما دلمان خوش است به این شهر. توی تک تک خیابانها و کوچه هایش که قدم میزنیم، حال میکنیم به خدا! بهشتهای آباد را برای خودتان نگه دارید. تهران برای ما بهشت است. تهران شعر است خودش. خیابان هایش ردیف و کوچه هایش قافیه اند. تنهایش بگذارید. کاری نداشته باشید که انار دارد یا نه! کاری نداشته باشید که دودی است یا آفتابی! کاری نداشته باشید که به قول پرویز شاپور: «قلبش، شلوغترین شهر جهان است». کاری به کارش نداشته باشید کلاً! اصلاً! جداً! خداوکیلی!

برداشت یازدهم: اگر کامیون داشتم، پشت آن مینوشتم: «سلطان غم؛ تهران». با این همه ظلمی که به این شهر شده و میشود، این جمله کم نباشد، زیاد نیست. از مادرم هم رضایت گرفته ام! گفته شیرم حلالت، اگر بنویسی این را... روی کامیون نشد؛ روی یک ورق کاغذ مجله ای که کاری میکنی برایشان یا کتابی که میخواهی به چاپ بسپاری.

برداشت دوازدهم: این برداشت آخری بگذارید یک چیزی تعریف کنم که کمی هم بخندید و شاد شوید. همین هفته ی پیش در یکی از ضمایم روزنامه ی «همشهری» که اتفاقاً باید شعار شهرگریزی ندهد و به شهر و شهروندانش بپردازد، یک رباعی طنز خواندم که مصراع اولش این بود: «من بوی تراکتور دلم میخواهد...». به قول اون جوک بامزه هه: «پیشی! بیا منو بخور!».


چاپ شده در شماره ی ۴۳۵ هفته نامه ی ۴۰چراغ

GISOOM
1390,05,18, ساعت : 14:03
عالی بود یه جوراییی حرف دل تمام بچه های ادبیات
ولی رشته ادبیات فارسی پرچمش بالاست
مرسی:-118-:

REAL LOVE
1390,07,08, ساعت : 13:06
برداشت اول: طرف خوشحال بود. طرف جدی جدی خوشحال بود. ذوق میکرد برای خودش. با طعنه به من می گفت: «من با همه جا سازگارم. فرقی ندارد به کی و کجا وابسته باشد. مهم این است که همه من را دوست دارند و از آثار من استقبال میکنند! اما تو چی؟! ناسازگار! مثه سگ هار! نیشت عین مار! واه! واه! واه!».



http://s2.picofile.com/file/7148842468/%D8%B3%DB%8C%D8%A8%E2%80%8C%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%8 6%DB%8C.jpg

تصویرگر: پیمان فروغی




برداشت دوم: درست است که اسم ما را گذاشته اند حیوان ناطق، اما فقط ناطق نیستیم که... عاقل هم هستیم و ضمناً رگ و ریشه ای هم داریم که ما را از سیب زمینی متمایز میکند! بالاخره یا خانه ی خاله یا عمه دیگر! یا خدا یا خرما. نمیشود که هر طرف باد آمد، برویم و بعد اسمش را بگذاریم سازگاری. ما مینویسیم که دنیا را سازگار کنیم. سازگار با مهربانی و آزادی و اینجور چیزهای رو به انقراض؛ وگرنه صد سال سیاه هم ننوشتیم، ننوشتیم!



براشت سوم: رسماً دیوانه بود همان طرف. داشت یک شاعر و محقق بزرگ را زیر سوال میبرد و کسی که او استاد خطابش میکرد ( آخ! که همین استاد استاد گفتنهای الکی است که نمیگذارد پیشرفت کنیم. طرف به کسی که هر را از بر تشخص نمیدهد، فقط به این دلیل که دو یا سه دهه بزرگتر از خودش است، میگوید استاد!) نیز از شاگرد دیوانه اش حمایت میکرد. آن شاعر و محقق عزیز چه گفته بود حالا؟ این که: «طنز در فضای آزاد به رشد واقعی خود میرسد و میتواند تکامل پیدا کند و سانسور طنز را تلخ و بیمزه میکند». یکی دیگر هم بود آن وسط که مثل من از حیث شکم توانایی زیادی داشت، البته با این تفاوت که من اگر شکم دارم، فکر هم میکنم، اما او همین کار را هم نمیکرد! یکهو پرید توی این بحث مثل لنگه دمپایی و عرض کرد که با آن استاد عصا قورت داده و دوست سازگارش هم عقیده است و اتفاقاً طنز در فضای غیرآزاد است که تعالی پیدا میکند! با این وجود نمی دانم اگر یکی از بزرگترین طنازان و کمدینهای جهان، یعنی وودی آلن میخواست برای آثار مکتوب و فیلم های خود مجوز بگیرد، چه تکلیفی داشت؟! از نظر من اما، طنز بستنی نیست و تا جا دارد باید بازش کرد! نه این که بگویم در خفقان و فضای بسته، طنزی نوشته نشده و غیره. نه! منظور من و آن عزیز ادبیاتی این است که در فضای آزاد است که تعالی بیشتری پیدا میکند و میتواند به تمام مسائل بپردازد و با همه چیز شوخی کند.



برداشت چهارم: طنزپردازان و کاریکاتوریست های ایرانی مثل هنرپیشه های ایرانی، کار سختی دارند. باید با تمام محدودیت ها کنار بیایند. خودشان را بپیچند لای هزار تا نان و بعد به خورد مخاطب بدهند! خب! این بد است. حتی اگر این وسط چند نفر پیدا شوند مثل بزرگمهر جسینپور و هادی حیدری و علی درخشی و سایرین که خوب بکشند. ببینید اینها هم اگر در فضای بازتری می توانستند قلم بزنند، حرفهایی را که دل تنگشان میخواست بزنند، میکشیدند.



برداشت پنجم: رویا صدر کتابی داشت با عنوان «طنز دات کام» که پژوهش عظیمی بود در باب طنزهای وبلاگی و قرار بود نشر «چشمه» منتشرش کند؛ اثری بسیار ارزنده و قابل تحسین. معلوم بود که محقق آن حسابی دود چراغ خورده برای گردآوری چنین اثری. آخرش اما میدانید چه شد؟ معلوم است دیگر! مجوز نگرفت کتاب. آنوقت چهطور میشود گفت که طنز در فضای بسته هم می تواند رشد کند؟! نمونه ی دیگرش کتاب بسیار خوبی که محمود فرجامی ترجمه اش کرده بود؛ کتاب «بی شعوری» نوشته ی دکتر خاویر کرمنت که نشر «افق» میخواست چاپش کند. این یکی هم مجوز نگرفت. باز هم بگویم؟!



برداشت ششم: من الان خودم می ترسم. بعد از همه ی این سال هایی که در مطبوعات مختلف، شعر طنز چاپ کردم. حالا یک مجموعه از این اشعار را نشر «قطره» پسندیده و میخواهد چاپ کند. میترسم اما... من تحمل همکاران داغ دیده ام را ندارم! فکر کنید در این آشفته بازاری که اصلاً کتاب شعرش هم به ندرت منتشر میشود؛ چه برسد به شعر طنز، یک ناشری میخواهد ثواب کند! بعد حالا لازم باشد کتاب را ببرند سلمانی! نمی دانم چه میشود خلاصه! مدل آلمانی در می آید. قارچی میشود. خدا کند که با نمره ی چهار نزنند فقط...!



برداشت هفتم: این ها همه به کنار! بحث شیرین ما راجع به سیبزمینی ها بود. سیبزمینی ها از همه بدترند. سیبزمینی ها برخلاف تصور خودشان، دنیای کوچکی دارند. آنها خطرناک ترین موجودات روی زمین هستند. یک روز میبینند برایشان نفع داری، میروند و روی کتابت می نویسند: «به به!» و یک روز دیگر اتفاقاً روی همان کتاب میروند و مینویسند: «عه عه!». انگار نه انگار که که دیروز چه گفته بوده اند...



برداشت هشتم: شعر طنزی دارم با عنوان «کوتوله زمینی ها!». سطرهایی از آن را در این برداشت می آورم، بقیهاش را خودتان سرچ کنید و در وبلاگم بخوانید.



کاش هفت کوتوله ی سفیدبرفی بودید

شما اما جاودگر شهر اُز

یا حتی بُز

و چیزی بدترین از این ها هستید؛

سیب زمینی هایِ لک و پیس ِ بوگندو!

نانتان به نرخ روز

بی سوخت و سوز

آماده است


بفرمایید بلمبانید!


چاپ شده در شماره ی ۴۳۷ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,07,08, ساعت : 13:17
برداشت اول: یعنی چه که آدم حتی نمیتواند نام و نام خانوادگی اش را خودش انتخاب کند. به من اگر بود، اسم خودم را میگذاشتم، تنها و فامیلی ام را هم تنهایی... چیه؟! به قول معروف؛ پ ن پ! فاضل ترکمن؟! عیی ی ی ی!


برداشت دوم: آخرش نفهمیدم که تنهایی خوب است یا بد. مولوی که میگوید: «دلا خو کن به تنهایی، که از تنها بلا خیزد». من از دوران طفولیت تا الان که در دوران جوونیت به سر میبرم، خو کرده ام، اما همچنان در معرض انواع و اقسام بلایای زمینی و بهخصوص هوایی هستم!



برداشت سوم: باید مثل آشپزها گفت که مواد لازم زندگی: «تنهایی، به مقدار لازم!». زیادش زندگی را شور که هیچ، تلخ میکند. میشود مثل زندگی من. من همیشه تنها بوده ام. چه از برون و چه از درون! نمیدانم چرا این حس هیچوقت دست از سر پر موی من برنداشته! میدانم اما که همیشه همراه من بوده. نه این که بگویم دور و برم هیچکس را نداشته ام. یکجورایی «من در میان جمع و دلم جای دیگر است» بوده انگار. راستش همه ی آن هایی که من زیاد بهشان وابسته بودم، یا خیلی زود افقی شدند و یا در عرض سه سوت فرار مغزها کردند! چرا... بودند دو، سه نفر دیگری هم... اما کافی نبوده برای پر کردن ظرف تنهایی من! شاید من کاریزمای کافی را ندارم! هرچند که واژه ی «کاریزما» را معمولاً برای سیاسیون استعمال میکنند! من اما همیشه از این واژه خوشم می آمده. یک جا خواندم که یعنی «شکوه خدایی». در یونان باستان ظاهراً این معنی را داشته. یعنی من این شکوه خدایی را نداشته ام که دور و برم، پر بشود از دوستانی که دوست دارم. دوستانی بهتر از برگ درخت...



برداشت چهارم: کارتون «مری و مکس» را دیده اید؟ من هنوز توی کف این کارتون هستم! بعید میدانم کارتونی به این جسارت ـاز لحاظ مضمونیـ تا به حال ساخته شده باشد. داستان دختر نوجوانی که دارای اختلالات روانی است. احساس تنهایی میکند و برای همین افسرده شده و... من مکس توی این کارتون هستم. دقیقاً همان مکس! چاق که هستم. زود که عصبانی میشوم. تنهایی هم که انگار برادر بزرگترم است. حالا باید شروع کنم که کم کم «ساندویچ شکلاتی» بزنم و حالم هم که بد شد، بروم روی چهارپایه ای مثل مکس و آن حرکات دوست داشتنی را از خودم دربیاروم!



برداشت پنجم: تنهایی همانطور که از اسمش برمی آید، در ذات خودش تنهاست. این مضمون تنهاست. یکی، دو هفته ی پیش، مجموعه داستان تازه ام با عنوان «ما مترسک نیستیم» منتشر شد. اسم ابتدایی کتاب اما این نبود. «ته مانده های یک پرنده ی مرده» اسم اصلی کتاب بود. داستان پسر نوجوان تنهایی که بیماری اعصاب دارد و حتی با مادر خودش، ناسازگار است. تمام داستان، واگویه های این نوجوان بود... اما کل داستان را حذف کردند. بدبختی اینجا بود که لیدا معتمد، تصویر روی جلد کتاب را هم بر اساس همین داستان کشیده بود و حالا باید علاوه بر صفحه بندی کتاب و تغییر عنوان آن، فکری هم به حال تصویر روی جلدش میکردیم. وقتی با ممیز محترم صحبت کردم که لااقل توجیه شوم چرا؟! تنها گفت که: «شما سیاه نمایی کردی. داستانت مشکل شرعی و قانونی ندارد، اما سیاه نمایی دارد». در جواب به او، تنها سکوت کردم و گوشی تلفن را گذاشتم. شب اما گریه کردم. جدی جدی. اصلاً یعنی چه که میگویند مردها که گریه نمیکنند؟! پ ن پ! بخندند همچین مواقعی؟!



برداشت ششم: در این برداشت، توجه شما را جلب میکنم به شعری از آقای تنها تنهایی متخلص به (ف.ت!) با همین مضمون:



تارهای تنهایی



از همیشه تنهاتر

تکیه دادهام به سایه ی روی دیوار

به تنهایی خودم...

گاهی پنجره ای به آسمان می زنم

و پر میشوم

از حسرت حضور

در شب نشینی شلوغ ستاره ها

گاهی درختی می شوم

پر از شاخه و برگ و میوه

و گاهی مثل باران

چکه چکه خیس می کنم

تنهایی بزرگ زمین را

با این همه باز تنهایم

ـاز همیشه تنهاترـ

خودم را

عنکبوتی می بینم

که از حرص تار می بافد

به دور تنهایی دلگیر خودش...



برداشت هفتم: زیاد شعر دارم برای تنهایی. هم شعر جدی و هم طنز. طنز و جد ندارد اما... هر دو تلخ است. احمد شاملو در فیلم مستندش میگوید که ما شاعران اساساً تنها هستیم. تنها به دنیا می آییم و تنها از دنیا می رویم. شاعر هستیم، چون تنهاییم. چون کسی به حرف های ما و به درد دل های ما گوش نکرده و حالا این ها را شعر می کنیم... چه قشنگ میگوید شاملو.



برداشت هشتم: آدم تنها مثل آدم فقیر می ماند. تنهایی، فقر روح است منتها. تا کسی این فقر را نداشته باشد، درک نمی کند که چه درد دردآوری است! دردی که حتی سایه ات را از تو فراری می دهد. به قول دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی: «تنهایی ای/ آنسان که حتی سایه ات با تو/ گاه آید و گاهی نمی آید/ در بی پناهی ها...».



چاپ شده در شماره ی ۴۳۹ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,08,20, ساعت : 18:51
http://s2.picofile.com/file/7150818816/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C.jpg



برداشت اول: بعضی از کارگردان ها از آن نوستالژی های دوست داشتنی ای هستند که حتی با گذر زمان فراموش نمی شوند. چون حرف هایی زده اند که در دوره ی خودش خیلی جسارت آمیز بوده و به همین خاطر ما که مخاطب ایشان باشیم، حسابی با این حرف ها ارتباط برقرار کردیم. یکی از این کارگردان ها، رسول صدرعاملی است. کارگردان سه گانه ی «دختری با کفش های کتانی»، «من، ترانه، ۱۵ سال دارم» و «دیشب بابا تو دیدم آیدا» که در هر سه فیلم به زندگی دختران نوجوان میپردازد. خب البته اگر این سهگانه را برای ما پسرها می ساخت، قطعاً بیشتر دوستش داشتیم!


برداشت دوم: تمام فیلم های این کارگردان یک وجه مشترک اصلی دارند و آن حرف های به روز و مهم و جسورانه ی تو فیلم است. مثل همین آخری که تازگی روی پرده رفته. «زندگی با چشمان بسته» را می گویم. نام کارگردان و نام ترانه علیدوستی و حامد بهداد، شاید به تنهایی کافی باشد برای این که بروید و فیلم را ببیند، اما سایر بازیگران و موضوع فیلم نیز می تواند این ترغیب را بیشتر کند همی! تاثبر ترغیب اینکه من دارم به فیلم مذکور می پردازم را که دیگر نگو!

برداشت سوم: دارم فکر می کنم که در سینمای ایران، چه قدر به روابط یک خواهر با برادرش پرداخته اند و بعد تنها فیلمی که نقداً به ذهنم میرسد، همان «قیصر» است که این ارتباط در آن خیلی پررنگ نیست. منظورم نمایش دقیق حس های خواهر و برادر به همدیگر است. قیصر یکی از این حس ها، یعنی «غیرت»ی که برادر به خواهرش دارد را خوب نشان داده، اما چون مضمون اصلی فیلم همین غیرت است و ناموس پرستی، موضوع خواهر و برادر در فیلم به حاشیه رفته و ما سکانس های زیادی در این رابطه توی فیلم نمی بینیم. «زندگی با چشمان بسته» شاید اولین فیلمی باشد که این ارتباط خانوادگی را خیلی خیلی خوب و ملموس تصویر کرده. کارگردان اینبار ذره بین خود را به جای پدر و مادر یا عاشق و معشوق، روی خواهر و برادر گرفته و خب کسانی که مثل من خواهر دارند، خیلی خوشش می آیند از این قضیه. بهخصوص که ترانه و حامد حسابی با هم چفت شده اند توی فیلم و بسیار تاثیرگذار بازی کرده اند. جدای چند سکانس حامد که تصنعی از آب درآمده. مثلاً سکانسی که با پولاد کیمیایی بازی می کند و روی برگهای رزد ایستاده و حتی نشسته بحث و جدل و دعوا میکنند! خیلی شعاری است این صحنه. کلاً حامد بهداد هر جا که برای بازی کردن زور نمیزند، موفق تر بوده! توی این فیلم نیز، سکانس هایی که راحت بازی کرده، دلنشین تر شده. مثلاً صحنه ای که بعد از برگشتش به خانه، اولین ناهار خانوادگی را کنار پدر و مادر و خواهرش نوش جان میکند! ضمن اینکه گریم خوبی هم دارد توی فیلم و سن و سالش را حسابی پایین آورده و بامزه شده! کلاً گریم همهی بازیگران توی فیلم، فوق العاده است. از گریم دوره ی نوجوانی ترانه تا گریم چهره ی مذهبی فرهاد آئیش و پرویش نظریه که نقش پدر و مادر خانواده را دارند. بنابراین کارگردان از این لحاظ حسابی مدیون سعید ملکان، گریمور فیلم است. ببین بحث به کجاها که کشیده نشد! داشتم چی میگفتم؟! آها! خواهر و برداری...

برداشت چهارم: خسته شدیم بس که توی فیلم ها فقط به روابط دختر و پسر پرداخته اند، آن هم کلیشه ای و مسخره؛ نه مثل «شهر زیبا»ی اصغر فرهادی که آدم حال میکند با عشق جاری در لابه لای فیلم. بیشتر فیلم های دختر و پرسی ما، بهخصوص در دوره ای که فضای کمی بازتر شده بود و پرداخت به این موضوع گیشه را نیز تامین میکرد، سطحی بودند خیلی. حالا کار نداریم. سوژه های تازه را عشق است! مثل سوژه ی همین فیلم آخر رسول صدرعاملی. همیشه گفته ایم فیلم دختر و پسری ، حالا این بار میگوییم فیلم خواهر و برادری! برادر این است دیگر! قدر ما برادرها باید بدانند خواهرها! وقتی که همه شک کرده اند به نجابت «پرستو» تنها «علی» برادر پرستوست که پشت او را ول نمیکند و این حرفها... یک سکانسی هست که علی به پرستو میگوید: «میترسم توی دریا غرق شی» و پرستو میگوید: «اگه خطر غرق شدن رو به جون نخری، لذت آب رو درک نمیکنی». خیلی دوست دارم این سکانس را...


برداشت پنجم: از خواهر و برادر که بگذریم، میرسیم باز به همان بحث شیرین و یا حتی تلخ «قضاوت»!. بحثی که انگار این روزها هی باید توی فیلمها باشد. توی این فیلم هم یکی از حرف های اصلی، قضاوت نکردن است، آن هم در محله ای سنتی با مردمی سنتی تر و حرف درآر و خاله زنک. از بحث خاله زنکی این مردم هم که بگذریم، میرسیم به اینکه پدر و به خصوص مادر توی این فیلم خیلی اذیت میکردند مرا. میگویم بهخصوص مادر، چون انتظار لطافت و گذشت و مهربانی و این ها از سمت مادر بیشتر است (بروید حال کنید ای جمعات نسوان!) تا پدر. مادر این فیلم اما، اسیر ایدئولوژی های خشک خود شده. تا حدی که این اسارت به دخترش آسیب میزند. دختر احساس تنهایی میکند، هرچند که باز به فکر مادر است. نصفه شب وقتی که حال مادر بد شده، بدو بدو میزند بیرون تا داروهایش را بگیرد. شب است. ماشین نیست. آژانس هم ماشین ندارد حتی و دختر همینطور دست تکان میدهد و دور از جان شما، سوار ماشین یک الاغ میشود! با آن الاغ درگیر میشود (چهقدر هم طبیعی و تاثیرگذار درآمده این صحنههای درگیری) و کارش میکشد به بیمارستان و چی؟! مادر بدجنس فیلم (یاد نامادریهای توی کارتونهای قدیمی آدم می افتد اصلاً!) بهجای تشکر و قدردانی از دخترش، شک میکند به او. ببینید ایدئولوژی چه بلاها که بر سر آدم نمی آورد! چیزی که بتواند مهربانی مادر را از او بگیرد، خیلی خطرناکه حسن! و این هم باز یکی از همان نکته های جسورانه ای است که کارگردان فیلم به آن پرداخته. ایدئولوژی حتی بدتر است از رادیولوژی! (چه ربطی داشت؟!). منظورم البته ایدئولوژی های بسته و تنگ است. گشادش کنند، اشکال ندارد حالا!

برداشت ششم: زندگی با چشمان بسته، نوید یک بازیگر آینده دار را به جامعه ی سینمایی میدهد. آناهیتا افشار که نقش دوست پرستو را بازی میکند. با آن سکانس بی نظیر اشک ریختنش توی اتاق پرستو و اینکه نمی دانی مردم چه ها که پشت سرت نمیگویند. وای! وای! وای!

برداشت هفتم: بروید ببیند این فیلم را. چه قدر تبلیغ کنم دیگر؟! تبلیغ دانم پاره شد بهخدا! فیلم خوبی است. نه اینکه بگویم هیچ ایرادی ندارد، اما نیمه ی پر لیوان را می بینم من (برعکس مسعود فراستی!). حال و هوای خوبی به آدم میدهد. پوستر فیلم هم که قشنگ است و ساختارشکن. سکانس دوچرخهسواری علی و پرستو را نشان میدهد. قسمت های گل درشت و شعاری فیلم را بیخیال شوید و به قسمت های گل ریز (ترکیب جدید!) فیلم توجه کنید.

برداشت هشتم: نه این که فکر کنید قرار است پیام اخلاقی بگیریم از فیلم ها... نه! اما به اسم فیلم دقت کنید؛ زنگی با چشمان بسته. شاید خیلی ها تصور کنند که فیلم درباره ی زندگی یک نابیناست. اینطور نیست ای خواهر و ای برادر من! فیلم درباره ی زندگی مردم سنت زده و خاله زنکی است که با چشمان بسته به دنیا و آدم های دنیا نگاه میکنند و قضاوت میکنند؛ حتی با همین چشمان بسته و خلاصه چشم و دل سیاهی دارند. بیچاره سهراب سپهری این همه به ملت ما گفت که «چشم ها را باید شست» اما توی کتشان نرفت که نرفت! ای خدا!



http://s2.picofile.com/file/7150822254/313069_256463911059933_167449899961335_789784_4973 414_n.jpg

برداشت جانبی: اولین برداشت جانبی صفحه را تقدیم میکنم به خوانندگان صفحه ی خودم که با ایمیلها و نامه های مهربانشان به من دلگرمی دادند و امیدوارم کردند که به زندگی (با چشمان باز!) در این صفحه ادامه بدهم. مرسی! باز هم نامه بدهید. (برقی و غیربرقی اش هم فرقی ندارد! بدهید فقط...!).



چاپ شده در شماره ی ۴۴۳ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,08,20, ساعت : 19:02
برداشت اول: دیشب کانکت نمی شد لاکردار! مثلاً ای دی اس ال گرفتم که راحت شوم، شد بلای جانم. حالا صبح است و دست و صورت نشسته ام هنوز که کامپیوتر را روشن میکنم. دلهره دارم باز که نکند نشود. موقع انتظار زیر لب چیز میگویم هی. میزنم و کانکت میشود. انگار که دنیا را دو دستی تقدیم کرده اند بهم. هورا ای دی اس ال!



http://s2.picofile.com/file/7148260000/%D8%B3%DA%AF_%D9%88%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF.jpg


برداشت دوم: صبح های من معمولاً همین حال و هوای برداشت اول را دارد. همیشه البته شب قبلش قطع نبوده ای دی اس المان، اما اغلب اینطور است! من هم که دیگر مثل همه ی شما اعتیاد شدید دارم به نت و اگر نباشد، یعنی اصلاً خودم نیستم و گورم گم شده! اینترنت شده است جزیی جدا نشدنی از زندگی ما. صبح تا شب و شب تا صبح اوست که به داد ما میرسد و سه سوته انجام وظیفه میکند. حالا کار ندارم که اینجا به خاطر سرعت کم نت، سه سوته میشود سیصدسوته!

برداشت سوم: یاهو، گوگل و ف.ب. مستعار! اصلی ترین سایت هایی هستند که با آن ها سر و کار داریم. اگر اذیت نکند ف.ش مستعار! و بدون چک و چانه وصل بشود تا دعا کنیم به جان و. پ. الف. مستعار! که از همه ی ف.ش مستعارها! بهتر کار میکند و سرعت بیشتری دارد! گرفتید چی گفتم که...؟!

برداشت چهارم: وبلاگ اگر داشته باشید، سایت خدمات دهنده ی وب شما نیز میشود یکی از همان ها که باید هر روز سر بزنید به آن. از من میشنوید بروید بلاگ اسکای. هرچند که خداوکیلی از وقتی که آمدم کتاب چهره جان، دیگر احساس میکنم لزوم چندانی به داشتن وب و بهروزرسانی آن ندارم. برای همین چند وقت پیش کامنت های وبلاگم را در یک اقدام ضربتی حذف کردم. برای همین ِ همین که نه... راستش! آمار بازدیدکنندگان وبلاگم با تعداد کامنت هایی که برای هر پست داشتم، یکی نبود و این اعصاب مرا به هم می ریخت! اینکه بیشتری ها فرهنگ وبگردی ندارند. دیدم وقتی اغلب دوستان و همکاران کسر شان خود می دانند کامنت بگذارند و از مطلب یا پست مورد نظری را که تا آخر ِ آخرش خوانده اند، تمجید کنند یا در مذمت آن سخن برانند (حتی با شلاق!)، دیگر دلیلی ندارم برای نگاه داشتن سرویس کامنت گذاری. به اضافه ی اینکه در فضای مجازی هر چه جلوتر بروی، تعداد فحش هایی که با اسامی مستعار به تو تقدیم میکنند، بیشتر میشود! فکر کن همان صبح اول وقت مذکور، دست و صورت نشسته بنشینی با هزار امید و آرزو که چه نوشته اند برایت و بعد مشاهده بنمایی که چه ها که ننموده اند برایت!

برداشت پنجم: توی کتاب چهره جان بهتر است وضعیت کمی. شاید چون خودت دوستانت را انتخاب یا تایید می کنی. بیشتری ها میآیند و لایک میزنند برایت و کامنت های به به و عه عه میگذارند و خب تعدادی از دماغ فیل افتاده هم که وجود دارد همه جا. اینها همانطور که فرهنگ وبگردی ندارند، فرهنگ کتاب چهره داری نیز ندارند! دق میدهند به آدم. نه به روز میکنند دیوار بی صاحاب را و نه لایک میزنند و کامنت میگذارند. مگر کتاب چهره جز ایجاد دوستی و رد و بدل کردن همین چیزها که ذکر خیرش رفت، کاربرد دیگری دارد؟! پَ نه پَ! آدم می آید کتاب چهره که جراحی پلاستیک بکند!

برداشت ششم: طرف یک چهره ی معروف است مثلاً. دیگر خیلی خیلی که افتخار بدهد، یک عکس پروفایل بگذارد از خودش. فکر میکند هر کار دیگری که بکند در راستای به روزرسانی، از معروفیتش کم می شود. هزار تا صفحه هم دارد گوربهگور شده! تعداد دوستانش از تعداد موهای سر «سالوادور» هم بیشتر است حتی! میخواهد نشان بدهد چه قدر طرفدار دارد احتمالاً. عیی ی ی ی! یعنی چی آخه؟! خب کسی را که دوست نداری و نمی شناسی، چرا تایید میکنی برای دوستی؟! میخواهی بگذاری کجای دلت این دوست فلک زده را...؟! تو که به دوستان واقعی و همکاران همیشگی خودت سر نمی زنی و نمیخوانی و نمی بینی و چک نمیکنی کتاب چهره ی آنها را، دیگر این خجستگان بیچاره را چرا بی خودی امیدوار میکنی؟! شما برو دنبال همان معروفیتت که عقب نیفتی از قذافی!

برداشت هفتم: یک لحظه فکر کنید که توی همان جزیره ی معروف دور افتاده هستید و نت که سهل است، آب تصفیه شده هم پیدا نمیشود! من یکی که یک راست سکته ی سوم میکنم! البته همین الان هم انگار در همان جزیره ی مذکور هستیم والا!

برداشت هشتم: از آنجایی که صادق هدایت از نویسندگان عزیز دل من است، عنوان این یادداشت را به یاد کتاب خواندنی او یعنی «سگ ولگرد» انتخاب کرده ام. گذشته از این که این نام برای من حکم یک نوستالژی گوگوری را هم دارد! نام وبلاگ قبلی من همین بود و عوام (و بعضاً خواص!) تا مرز جنون می رساندند مرا، بس که می آمدند و کامنت می گذاشتند که: «وای! وای! وای! چه گستاخ! چه بی ادب! چه بی شعور! چه نفهم! این هم شد اسم؟! آدم به خودش میگوید سگ آخه؟!». پَ نه پَ میگوید گربه!




چاپ شده در شماره ی ۴۴۲ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,08,20, ساعت : 19:16
برداشت اول: ما می ترسیم. ما از مهربان بودن می ترسیم. ما می ترسیم رمانتیک باشیم. فکر میکنیم کلاس ندارد احتمالاً. فکر میکنیم جوات است! فکر میکنیم میشویم کاراکتر جواتی ای که بزرگ خودمان میکشد! میترسیم اگر دوست بداریم و بگوییم دوستت دارم، آسمان به زمین بیاید و حتی زمین برود به آسمان! زلزله ی هایتی اتفاق بیفتد! سونامی ژاپن بیاید یا مثل مردم شاخ آفریقا تمام دنده هایی که داریم، از گرسنگی بزند بیرون! چیزی نمیشود به جان شما! بگویید این دوستت دارم لعنتی را!



برداشت دوم: رمانتیک بودن جرم است انگار این جا و آدم رمانتیک مجرم. سیاست را کار ندارم. بین خودمان میگویم. ما نمیتوانیم رمانتیک باشیم. مسخره میکنند اگر بفهمند رمانتیک هستیم. اگر پسر باشیم، میگویند مگر دختری؟! و اگر دختر باشیم، میگویند از این دخترهایی است که با یک نگاه عاشق می شوند. حتی واژه ی زن ذلیل را گاهی به خاطر اینکه طرف همسرش را جدی جدی دوست دارد و برای او احترام زیادی قائل است، به کار میبریم و نمیدانیم خیلی از جدایی ها برای این است که طرف نمیتواند به طرف بگوید دوستت دارم. حتی همین «جدایی نادر از سیمین». سیمین گریه میکرد توی ماشین (آن هم در حال رانندگی!) و میگفت که بعد از این همه سال زندگی، حتی نگفت نرو! یعنی داشت برای نادر عشوه خرکی می آمد! این کار را میکرد که نادر ابراز احساسات کند تا بفهمد چند مرده حلاج است و نادر هم که قربانش بروم، کاری نکرد و گریه ی ترمه و حتی گریه ی من را هم درآورد! نامرد!



برداشت سوم: «سانتیمانتالیسم؟!». «رمانتیسیسم؟!». عیی ی ی ی! خاک بر سرت! عق! الان می آورم بالا! این ها را وقتی میگویند که بدانند به ادبیات و هنر این حوزه علاقه مند هستی یا در این زمینه صاحب تالیفاتی. حالا خودشان بارها و بارها احساساتی شده اند و اگر به کارنامه ی زندگی شان نگاه کنی، می بینی چون مردود بوده اند و این ها، دارند زیرش میزنند. به قول معروف: «گربه دستش به گوشت نمیرسد، میگوید پیف پیف!».



برداشت چهارم: طرف ننگ میداند. عار میداند به خدا که بگوید فریدون مشیری یا حمید مصدق میخواند. خوانده، خوشش آمده و بی اختیار از بر هم شده ها... اما خجالت میکشد بگوید مشیری و مصدق از شاعران مورد علاقه ام هستند. من یکی اما، نمیترسم از گفتن این. من فریدون مشیری میخوانم. حتی نوجوان که بودم، با دوستم (مانی) شعر «کوچه» را حفظ میکردیم و از هم میپرسیدیم تا اگر غلط داشتیم، دوباره روخوانی کنیم. درست مثل روزهای امتحان! هنوز هم که هنوز است از حفظ میخوانم و یادم مانده: «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم/ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم/ شدم آن عاشق دیوانه که بودم».



برداشت پنجم: فریدون مشیری خدابیامرز یک دختر دارد به نام بهار و یک پسر به نام بابک. یک بار با آنها قرار مصاحبه داشتم. بهار خانم دلش پر بود از این حرف های بی پایه و اساس. میگفت کسی آمده بود و میگفت که ما میخواهیم در مورد پدر شما یک کتاب کار کنیم، اما خیال نکنید یک وقت قرار است فقط به به و چه چه کنیم ها... گفته باشم! ما مینویسیم که شعرهای پدر شما را فقط دختربچه های چهارده، پانزده ساله میخوانند! خدایی این حرف است؟! کلاه خودتان را قاضی کنید و ببینید اینطوری است واقعاً؟! یعنی بانی این همه تجدید چاپ کتاب های مشیری در نشر «چشمه» فقط همین دختربچه های چهارده، پانزده ساله بوده اند؟! من که این طوری فکر نمیکنم. یعنی یقین دارم که اینطوری نیست. بعید میدانم شما بتوانید بین این همه مجموعه شعر گردآوری شده از طرف اهل فن، مجموعه ای را پیدا کنید که از میان شعرهای شاعران معاصر، چند شعر نیز از مشیری انتخاب نکرده باشد. اتفاقاً من معتقدم اگر قرار باشد عنوان «ادبیات عامه پسند» به معنای مثبتش را به آثار کسانی در ایران داد، قطعاً مشیری و مصدق در صدر قرار میگیرند. ادبیات عامه پسند خوب است. به این معنا که دارای استاندارهایی نیز باشد و صاحب اثر خودش اهل ادب و این ها. شاعرانی مثل مشیری و مصدق که قالب نیمایی را به این خوبی درک کرده اند و زبانی به این روانی دارند، معلوم است که این کاره اند. اصلاً این یعنی ادبیات عامه پسند. نه فردی که تابه حال توی عمرش جمعاً ده تا شعر و داستان درست و حسابی نخوانده و بعد می آید خاطراتش را کتاب میکند و ناشرش نیز راست یا دروغ میزند چاپ فلانم یا حتی فلان و فلانم!



برداشت ششم: «تو به من خندیدی/ و نمیدانستی/ من به چه دلهره از باغچه ی همسایه/ سیب را دزدیدم!/ باغبان از پی من تند دوید/ سیب دندان زده را دست تو دید/ غضب آلود به من کرد نگاه/ سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک/ و تو رفتی/ و هنوز/ سال هاست که در گوش من آرام آرام/ خش خش گام تو تکرارکنان/ میدهد آزارم/ و من اندیشه کنان غرق این پندارم/ که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!». این همان شعر معروف حمید مصدق، یعنی «سیب» است. خدایی میشود گفت قشنگ نیست؟! چه قدر بی آلایش! چه قدر دلنشین! حتی راویان اخبار میگویند در پاسخ به سیب حمید مصدق، فروغ فرخزاد از زبان معشوقه ی توی شعر یک جوابیه نوشته به شاعر که چون من یکی از اعتبار آن صددرصد مطمئن نیستم، از آوردن شعر مورد نظر خودداری میکنم. امید که راویان به دل نگیرند!



برداشت هفتم: این فقط به ادبیات ما محدود نمیشود تازه. اصلاً یکی از مکتب های مهم ادبی در اروپا و غرب بوده اند همین سانتیمانتالیسم و رمانتیسیسم. فکر نکنید هر کسی که شعر رمانتیک بگوید، شاعر بدی است. هر گونه شعری در هر قالب و مضمونی، بستگی به قدرت اجرای شاعر دارد. کتاب «خاطره ای در درونم است!» را خوانده اید؟ «گزیده ای از شعرهای عاشقانه ی آنا اخماتووا» است که احمد پوری زحمت ترجمه اش را کشیده و نشر چشمه نیز آن را منتشر کرده. این نسخه که الان جلوی من است، به چاپ پنجم رسیده و شاید الان باز هم تجدید چاپ شده باشد. از همین اسم کتاب میشود فهمید که با کتابی پر از احساسات ناب عاشقانه ی یک زن روبه رو هستیم. تازه جالب است که اخماتووا از چهره های سیاسی روسیه بوده و حتی تحت تعقیب! البته ظاهراً در زیر مجموعه ی شاعران رمانتیک به حساب نمی آید و خودش بنیانگذار مکتب ادبی دیگری است که معادل فارسی اش میشود «اوج گرایی». کار نداریم! مهم این است که شعرهای رمانتیک و عاشقانه ی زیبا کم ندارد. شعر «جدایی» از کتاب مذکور: «گویی همین دیروز بود/ غروبی و سراشیب دشتی/ در گوشم خواند: "فراموش مکن"/ اکنون تنها بادها هستند/ و فریاد هی هی چوپان ها،/ همهمه ی درختان سدر/ در کنار جویبارهای زلال». (ص ۴۶)



برداشت هشتم: موج سواری بد است. سعی کنید آدم موج سواری نباشید. از این آدمهایی که با رفت و آمد هر موج تازه ای عوض میشوند، بی که از ته دل اعتقادی داشته باشند به این موج های زودگذر. نترسید! بروید جلو، اما با پاروی خودتان! اگر فیلم «تایتانیک» از نوستالژی های خوب شماست، بگویید این را و نگران تمسخر دیگران نباشید. حتی اگر مثل «جک» در قرعه کشی برنده شدید، با خودتان یک جلد از کتاب های فریدون مشیری را ببرید توی کشتی تایتانیک و در آرامش شب های رو به دریا، کتاب را باز کنید و با صدای بلند بخوانید: «تو چرا سنگ شدی؟/ تو چرا اینهمه دل تنگ شدی؟/ باز کن پنجره را/ و بهاران را باور کن!». مطمئن باشید خود «رز» هم خوشش می آید و کف میزند برایتان!




چاپ شده در شماره ی ۴۴۱ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,08,20, ساعت : 20:17
برداشت اول: فاتح شدم/ خود را به ثبت رساندم/ خود را به نامی، در یک شناسنامه، مزین کردم/ و هستیم به یک شماره مشخص شد/ پس زنده باد ۴۴۷۱۷ صادره از بخش ۱۴۰۹ متولد تهران! (با تشکر از فروغ فرخزاد!).



برداشت دوم: تولد همیشه خوب است. چون نوستالژی همیشه خوب است. برمیگردی به وقتی که دنیا آمدی و به فکر میروی که چه قدری بودی و چه قدری شدی! فنجان بودی و فیل شدی! بلانسبت شما! خودم را می گویم! تولدت که میشود، دوست داری خودت را تغییر بدهی. مثل لحظه ی سال تحویل میماند. عهد میبندی که این طوری باشی و آن طوری نباشی! حالا اینکه در عمل هم موفق به این تغییر بشوی یا نه، بحث دیگری است. در همین حد و اندازه هم اما، خوب است. حال میدهد که حتی فکر تغییر و تحول به ذهنت خطور کند. انگار که داری از روزمره گی نجات پیدا میکنی و...



برداشت سوم: تمام دنیا از آن توست توی این روز. همه ی آدم ها با تو خوب هستند. همه دوستت دارند. برایت کادو میآورند و یادشان میرود که چه آدم گند اخلاقی هستی! روز تولدت فقط به همین فکر میکنند که سال ها پیش تو به دنیا آمدی و باید به تو تبریک بگویند و اگر نگویند، خوبیت ندارد! کاش همه ی روزها تولد بود.



برداشت چهارم: هیچ تولدی مثل تولدهای دوستانه مزه نمیدهد! نه اینکه بگویم تولد در کنار خانه و خانواده بد است. تولدهای دوستانه اما، چیز دیگری است. وقتی هم سن و سال هایت برایت جشن میگیرند، کیف میکنی. حتی اگر به جای کیک های خامه ای و شکلاتی چند طبقه ای، یک عالمه شمع را کرده باشند توی یک پم پم نیم وجبی هم میچسبد! نمیدانم...شاید من مثل مسعود کیمیایی هستم و زیادی به رفاقت اهمیت میدهم. روز تولدت اما، تنها روزی است که میان این همه شلوغی و پلوغی و گرفتاری و عیال واری، رفقا یادت میکنند و دورت جمع میشوند و آمدنت را تبریک میگویند و تو حس میکنی چه قدر اهمیت دارد بودنت برای آن ها و این یعنی تمام دنیا. یعنی تمام دنیا در دست توست، وقتی میبینی دوستانت دوستت دارند.



برداشت پنجم: شک ندارم که تولد یک سوژه ی شاعرانه است. همیشه همین طور بوده. همین شعر «تولدی دیگر» فروغ را بخوانید. نگاه کنید چه شاعرانه است و چه طنز قدرتمندی دارد. توی این روز ماها شعرمان میآید. نه از روی خودشیفتگی بهخدا! تولد خودمان بهانه است. آمدن را سوژه میکنیم و اگر دفتر شعر شاعران را مرور کنید، خودتان درمی یابید که بعضی ها حتی چندین سال متوالی، توی روز تولد خودشان، شعر گفته اند و اتفاقاً خوب شعرهایی هم از آب درآمده. کاری ندارم که من یکی استثنا هستم و شعرهایم بد است! بدش هم خوب است اما...! مثلاً این یکی را برای بیست و دو سالگی گفته بودم قبلاً. ببخشید که رنگ و بوی امید ندارد!



بیست و یک سال: هیچ

بیست و یک سال: پوچ

بیست و یک سال: خنده به بی مزه گی عمر

بیست و یک سال: گریه برای زندگی زورکی

بیست و یک سال: فراموشی

بیست و یک سال: خاموشی

بیست و یک سال مثل شهاب در آسمان

مثل آب در رودخانه

مثل خواب در ظهر

مثل تاب در پارک

زود گذشت

بیست و دو سالگی

چه گلی به سرم می زند؟!



برداشت ششم: من یکی که آخر سر از حساب و کتاب تاریخ تولد و اندازه گیری سن و سالات درنیاوردم! میگویند باید تاریخ سالی که توی آن هستی را باید منهای سال تولدت کنی که دربیاید! بعد که در می آید، میگویند این مثلاً پایان بیست و سه سالگی ات است و آغاز بیست و چهار سالگی! درست است که اگر نود را منهای شصت و هفت کنی، بیست و سه میشود، اما این به معنای آن نیست که بیست و سه ساله شدی. یعنی بیست و سه سالت تمام شده خرس گنده! من نمی فهمم! دوباره گیج شدم! وللش!



برداشت هفتم: ۱/۶/1+۶۶. این تاریخ تولد من است. خودتان حساب کنید سن مرا! به محاسبه گری که بتواند مرا توجیه کند، جایزه میدهم والا! راستی! من همیشه حسرت میخورم که چرا یک سال قبل تر به دنیا نیامدم تا تاریخ تولدم حسابی رند شود. برای همین است که عقده ای شدم و به جای شصت و هفت، مینویسم شصت و شش به اضافه ی یک! البته همه میگویند همین سه تا شش کنار همدیگر هم معنای خوبی ندارد. چه برسد به اینکه چهار تا بشود ای شیطان رجیم!



برداشت هشتم: انقدر بدم می آید از این ها که با تکنولوژی و دنیای مدرن مخالفت میکنند! عیی ی ی ی! یعنی چی آخه؟! مثلاً میگویند اینترنت و دوستی های اینترنتی مفت نمیارزد و قربان آن دوران که حضوری با هم دوست بودیم! بابا جان! هر چیزی جای خودش! من به شخصه هیچ وقت انقدر پیام تبریک تولد نداشتم. میدانید چرا؟! چون تازه از اسفند سال پیش عضو سایت رانده شده ی «کتاب چهره» شدم که یکی از رسوم خوبش، یادآوری تولد دوستان به همدیگر است. حالا باز بد بگویید پشت عصر جدید عصاقورت داده ها!



برداشت نهم: خب! از هرچه بگذریم، سخن فاضل ترکمن خوش تر است! (فامیلیه من دارم راستی؟!). ما یک سال دیگر گنده تر شدیم و دوست داریم این گنده گی در عقل و احساس ما نمود پیدا کند. بهخصوص که دیگر شکم ما ظرفیت ندارد و مثل بادکنک هایی که تا خرخره باد شده اند، اگر تنها یک فوت کنید به آن، بومب ب ب ب! میترکد!. گفتم فوت، یادم افتاد سال های پیش یک شعر نیمایی هم با عنوان «فوت» گفته بودم که از قضا باز هم غم انگیز است! جلب میکنیم توجه شما را:



روز تولد آمد از راه

آه!

یک شمع کوچک

یک شاخه گل

یک کادوی ارزان و ناقابل ندیدم

جای تمام دوستان خوب

خالی!

از پله ی تنهایی یک سال دیگر

بالا پریدم



برداشت دهم: روزهای تولد را جدی بگیرید. آدمها توی این روز حساس میشوند. حتی آدم های خیلی خیلی خشک و جدی، توی این روز انتظار پیام تبریک دارند. گاهی حتی یک پیام، تلنگری میشود برای سمت و سوق آنها به مهربانی. شعر بالا را برای همین گفتم. هرچند همیشه اطرافیان به من لطف داشته اند و این روز را یادشان نرفته. این شعر را اما گفتم از زبان آنها که فراموش میشوند؛ حتی در روزی که به دنیا آمده اند... بنابراین تولد همه ی شما پیشاپیش یا پساپس مبارک!





چاپ شده در شماره ی ۴۴۰ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,08,20, ساعت : 20:35
برداشت اول: همه میگویند من آدم به شدت با لطافتی هستم، نمیدانم اما چرا با ضرب المثل «لذتی که در عفو است، در انتقام نیست» کاملاً موافق نیستم! یعنی ناقصاً موافقم! بخشش را دوست دارم. نه برای همه اما... گاهی نمیشود و نباید که بخشید. اگر اینطور نبود تنها صفات خدا میشد «رحمان» و «رحیم». خدا اما صفت دیگری نیز دارد بهنام «جبار».


برداشت دوم: دوست دارم همین ابتدای بحث از فیلم «سوت پایان» نیکی کریمی شروع کنم. فیلم بسیار بسیار هوشمندانه ای است. مضمون کلیدی فیلم راجع به اعدام است و دنبال بازی برای رضایت گرفتن از اولیای دم. موضوع از این قرار است که شوهر ننه ی (چه لاتی گفتم!) دختری که قصد تجاوز به او را داشته، توسط همین دختر به درک واصل میشود! یعنی همان دفاع از خود و حریم خود که در قانون اساسی ما، اعدام ندارد و معلوم نیست چرا توی فیلم با توجه به اینکه حتی دختر در یکی از سکانس ها میگوید پرونده ای از طرف پزشکی قانونی دارد که آزار و اذیت و نیات پلید شوهرننه اش را برملا میکند، باز هم حکم اعدام برای مادر دختر (که جرم قتل دخترش را به گردن گرفته و اتفاقاً همین یکی از ریزه کاری های تازه، غمانگیز و تکان دهنده ی این فیلم خوب است) بریده اند. خب احتمالاً باید اینطور بپذیریم که نتوانسته اند این قضایا را ثابت کنند در دادگاه، اما کاش این در خود فیلم نیز واضح یا حداقل با چند دیالوگ یا سکانس کوتاه نشان داده میشد. الغرض! خواستم بگویم من با بخشش این نوع قتل برای این نوع قاتل موافق هستم؛ درست مثل کارگردان توی فیلم (با بازی دلنشین و تاثیرگذار نیکی کریمی). چرایش هم کاملاً مشخص است. میدانید اما از چه چیز فیلم خوشم آمد و بههمینخاطر این فیلم را بسیار رندانه و دقیق میدانم؟! از اینجا که نیکی کریمی کاملاً بیطرف به این موضوع نگاه میکند. یعنی به مخاطب میگوید دردآور است که این اعدام اجرا شود به این دلیل و به آن دلیل، اما طوری نشان نمیدهد که خانواده ی مقتول هیچ حقی در این رابطه ندارند. وقتی که با آتیلا پسیانی (که نقش خودش را در فیلم بازی میکند) میرود به خانه ی مقتول برای گرفتن رضایت، صحنه ی گریه ی مادر مقتول و ضجه های او را که حتی به بچه هایش میگوید شما مادر نیستید تا درد مرا بدانید، کاملاً بی طرفانه ساخته و به مادر مقتول نیز، نگاهی دلسوزانه در فیلم داشته. به خصوص که موسیقی کارن همایونفر در لابه لای فیلم، از جمله همین صحنه، خوش نشسته و شاید بتوان گفت یکی از ماندگارترین موسیقی متن هایی بشود که تابه حال از او شنیده ایم.


برداشت سوم: یا مثلاً به بخشش از نوع، بخشش قتل غیر عمد توی سریال «زیر تیغ» محمدرضا هنرمند اعتقاد دارم. چون قتل غیر عمد بوده و ندامت به دنبال داشته. هرچند که کارگردان این فیلم نیز، مثل کارگردان فیلم سوت پایان، بی طرف به موضوع نگاه کرده و سوگ و تنهایی و به هم ریختگی خانواده ی مقتول را هم به خوبی نشان داده. یعنی که انتظار نداشته باشد مخاطب، کسی که اسمش را یادم نیست و نقشش را کوروش تهامی بازی میکرد، فردای روز قتل، پرویز پرستویی را (که باز اسم نقشی را که بازی میکرد یادم نیست!) ببخشد. تازه جالب اینجاست که پرویز پرستویی دوست صمیمی قاتل بوده! حالا هی ملت هنوز دو روز از قتل یکی نگذشته، پدر خانواده ی مقتول را صلواتی کنند و نمک روی زخم آن ها بپاشند که: «بدو بدو ببخش! بدو بدو!». بابا جان! گاماس گاماس!


برداشت چهارم: حالا میخواهید ناراحت بشوید، بشوید. میخواهید به من بگویید «جبارسینگ»، بگویید. ما فرزند خلف دموکراسی هستیم! شما اگر ناخلف میباشید، حرفی نیست! من با بخششی از نوع بخشش آمنه بهرامی موافق نبودم. حتی یک رباعی طنزآمیز تند و تیز در این زمینه گفتم که: «یک روز به صورت تو پاشید اسید/ فردا نکشیده گفت: «باید بخشید!»/ بخشیدی و جای هیچ عجب نیست اگر/ فردا کس دیگری... (سایر کلمات مصراع آخر که تکمیل کنندهی وزن این مصراع هم هست! قابل چاپ نیست! ببخشید! ما را با عموزاده فریدون خلیل عزیز و قلم سبز رنگش درنیندازید!)».



برداشت پنجم: اینکه نوع قصاص و اجرای حکم مجرم اسیدپاشی آمنه بهرامی یا قتل های فجیعی مثل قتل روح الله دادشی خدابیامرز، چگونه باید باشد، نمیدانم؛ چون قاضی نیستم! می دانم اما که باید برای همچین آدم هایی قصاص را اجرا کرد. نباید آنها را بخشید. کاری به ملاء عام و خاص بودنش هم ندارم! من هم مخالف با عمومی کردن قضیه و سوت و کف زدن ماجرا. چرا که باعث ریختن قبح کشت و کشتار میشود و شاید در روحیه ی تماشاچی های علاف، تاثیری به شدت منفی بگذارد. میگویم اما باید مجازت سرسختی بشوند. باز هم کاری به سن و سال طرف ندارم. این کار روانشناسان است. نظر من اما بهعنوان روانشاس سرخودی که چند کتاب روانشناسی در عمرش بیشتر نخوانده و چند دوست روانشناس و حتی روانپزشک دارد، این است که اینجور آدمها درمان نمیشوند دیگر! ضمن اینکه قاتل داداشی وقتی با یک قمه ی بزرگتر از خودش، چنان مقتول را تکه تکه کرده و به شاهرگ او نیز آسیب زده، غیرحرفه ای به نظر نمیرسد. بچه هم به نظر نمیرسد! بهخدا دل سنگ میخواهد حتی اگر آدم بخواهد بلوتوث این صحنه ی قتل را تماشا کند. تو را قسم به هر چه که اعتقاد دارید، خودتان را یک لحظه بگذارید جای خانواده ی مقتول که جوان رشید خودشان را که ورزشکار و شهره هم بوده، زده اند تکه و پاره کردند. میتوانید ببخشید هنوز آب کفن مقتول خشک نشده؟!



برداشت ششم: وقتی سه، چهار خط درباره ی این قتل و نظر خودم در کتاب چهره جان نوشتم، چند کامنت عصبانی آمده بود که جواب خشونت، خشونت نیست و اگر قرار بود این قصاص ها جلوی خشونت را بگیرد تا الان گرفته بود! خب! جواب من به دوستان این بود که چه ربطی دارد خواهران من؟! (خواهر بودند همه ی مخالف ها راستش! آخی! دلگنجشککی های مهربان و بخشنده!). برای جلوگیری از خشونت، کارهای دیگری باید کرد. یعنی الان دیگر پرونده ی اسیدپاشی با ببخشش مجید خان تمام شد؟! بهخدا که فقط دل و قلوه ی اسیدپاش ها قرمزتر شد! این همه راه علاج برای بیماری خشونت. این همه ریشه و این همه دوای پیشگیری. بعد شما صاف رفته اید و گیر داده اید به دل خون شده ی خانواده ی مقتول. من که فکر میکنم این خودش قتل است! قتل روح و روان این خانواده ها. قاتل نباشید!


برداشت هفتم: نمیدانم کی یاد میگیریم که مسائل را از هم تفکیک کنیم. تا کی میخواهیم شقیقه را به چیز ربط بدهیم؟! بخشش چه ربطی به اجرای عدالت و حق مسلم (حتی از انرژی هسته ای مسلمتر!) مردم دارد؟! ضمن اینکه به گمان من اغلب این کمپین ها اهداف دیگری دارند و خیلی کم پیش می آید واقعاً دلشان فقط برای قاتل سوخته باشد! آدم های که به همدیگر توی صف مترو و اتوبوس و یارانه و غیره و غیره تا سر حد لیگ برتر فشار میدهند یا ذره ای گذشت برای راه دادن به راننده های این ور و آن ور خود ندارند و فقط با بوق ممتد جواب راننده ی متقاضی یک نخود راه را میدهند، میتوانند بدون دلیل و انگیزه انقدر دلسوز و مهربان و بخشنده و «وای! دلم کباب شد، حالا چی کار کنیم؟!» باشند؟!


برداشت هشتم: الان اگر شما بخشنده هستید، لطف کنید مرا ببخشید پیشاپیش و پساپس! و لطف تر کنید با نامه های نوازشگر که من مجری خشونت در جامعه ی همه چی آرومه هستم، حقیر را ننوازید! بعله! ما اینیم دیگه دآآآششش!


برداشت جانبی عاجزانه: بدین وسیله از جناب مربوطه خواهشمند است که از معروفیت و محبوبیت این جانب و صفحه اش سوءاستفاده نکرده و زیر یا بالای کپی به خاطر پیست کبیر! (ببینید چهقدر به خودم حال میدهم! نگفتم حقیر!) آگهی چاپ نکنید! بهجای این که برای یادداشت های ما تصویر بزنید (مثل یادداشت «دنیای کوچولوی سیب زمینی ها» در شماره های اخیر که بزرگ زحمت سفارش کشیدن تصویرش را به پیمان فروغی داده بود)، از این کارهای بد بد بد نکنید که مجازات آن از سوی سنگین دلی چون ما، چیزی جز قصاص نمیباشد! با تشکر!


چاپ شده در شماره ی ۴۴۴ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,08,20, ساعت : 20:48
برداشت اول: «برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز/ بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز». معنی بیت: «آرزوی دل من که بوسیدن لب نوشین تو بود، تا این زمان دست نداد و من هنوز بامید روزی که از لعل لب تو باده بنوشم، شراب لعل فام می آشامم؛ سعدی می گوید: «بهوای آنکه جایی قدمی نهاده باشی/ همه خاکهای شیراز بدیدگان برفتم». (دیوان غزلیات حافظ. بهکوشش دکتر خلیل خطیبرهبر).



برداشت دوم: همین طوری نشسته ام. همین طوری کز کرده ام و هی آبجی میگوید: «باز که داری فکر میکنی!». همین طوری که همین طوری هستم (همچین بی خودی!)، دیوان حافظ را برمی دارم، یک خدابیامرز مرحمت می کنم و بعد بازش می نمایم. نمی دانم.چرا به یاد فال بینی و آینده نگری افتادم مثل خانم ها! شاید هم به خاطر این است که وقتی دوره ی کارشناسی را تمام میکنی، یک جور بلاتکلیفی. نمیدانی چه میشود. با اینکه ارشد قبول شده ای، ترجیح میدهی اول وضعیت سربازی ات مشخص شود تا با خیال راحت زندگی کنی و حتی نفس بکشی. هی می نشینی و خیره می شوی به آینده. هی به خودت امید معافیت می دهی و هی میگویی کارتت می آید دم خانه و بعد می روی ارشد و دنبال کار و زندگی و این ها... توی این اوضاع دل به هر چه میدهی، حتی خرافه! فال حافظ میگیری ( کلاًبرای بار چهارم یا پنجم در عمرت! ـالبته بدون محاسبه ی فال هایی که از بچه های توی مترو خریده ام!ـ) و بیت برداشت اول میآید. شرح دیوانت مال کیست؟! همان که استاد معظم دانشگاه سفارش داده بود! دکتر خلیل خطیب رهبر که روی جلد هم تاکید شده، استاد دانشگاه تهران میباشند! دست ایشان درد نکند! راستش! هیچوقت نفهمیدم چرا استاد دانشگاه ما میگفت که شرح خطیب رهبر ساده است و دانشجویی؛ بهنظر من نه تنها ساده نیست، بلکه ساده نیست! (چی شد الان؟!). چون بیت شیرین مربوطه را با همان کلمات و تنها بدون وزن و آهنگین تحویل مخاطب میدهد! (این میشود معنی ساده؟!). مثلاً یک چیزی در این مایه ها: «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها» معنی اش میشود: «که اول عشق آسان مینمود ولی بعدها باعث مشکلات شد!». رسم الخط دیوان را هم که دیگر چه عرض کنم! انگار نه انگار در سال نود به سر میبریم! اصلاً خودتان یک بار دیگر با این نیت پلید، برداشت اول را بخوانید و قضاوت کنید. چون ما تغییر ندادیم رسم الخط کتاب را تا باعث عبرت سایرین بشود! ضمناً ما از همین تریبون کاغذی اعلام میداریم که چرا بین نظامی و حافظ فرق میگذارید؟! چه طور برای دیوان حافظ اشکال ندارد از چیزهای شیرین صحبت کند، ولی برای نظامی بنده خدا که فقط در حال و هوای «ای نام تو بهترین سرآغاز» و این ها سیر می کند، دارد؟!




برداشت سوم: بحث از کجا به کجا کشیده شد! بحث ما آینده بود، رسیدیم به شرح دکتر خطیب رهبر بر دیوان حافظ! به این میگویند یک برداشت پست مدرنیته! خب! ادامه میدهیم! ببینید! من مشکل دارم! یعنی بدبین هستم! یعنی شرایط طوری بوده که همیشه بد آورده ام و برای همین به همه چیز بدبین هستم. شاید اصلاً سربازی هیچ غول بی شاخ و دمی نباشد، اما هضم این قضیه برای من دشوار است! با دوغ گازدار هم هضم نمی شود حتی! حالا حساب کنید برای فال یک همچین آدم بدبین و نهلیست (و حتی بی شعوری!)، بیت برداشت اول بیاید! فکر میکنید تفسیر این آدم (یعنی من!) از این بیت (تازه با شرح ساده ی استاد!) چه خواهد بود؟! بعله! مسلماً "دردی آشامم" مرا به یاد عشق و لعل و شیرینیجات نمیاندازد و بی اختیار با دیدن این ترکیب یاد "خونآشام" می افتم کاکو! (به همین سادگی و حتی به همین خوشمزگی! میشود معنای یک چیز را عوض کرد کاملاً و جور دیگری به آن نگاه کرد. درواقع حافظ به روایت فاضل ترکمن! همین یکی را کم داشتیم: حافظِ فاضل!). الغرض! به این میگویند یاس فلسفی و بیماری با کلاس معاصر (یعنی تنهایی!). حالا هی با صادق هدایت پز بدهید!



برداشت چهارم: به هرحال حواستان باشد از من نخواهید برایتان فال بگیرم، حتی شب چله ها! فردا اگر تفسیر فال را گفتم و خودکشی کردید، نیایند خر ما را بگیرند به عنوان آدم کش! من اینطوری ام! پس چی؟! فکر کردید این همه سرمستی (منظورمان از همان نوع مستی هایی است که حافظ توی دیوانش دارد و مجاز است!) از دل خجسته برمیخیزد؟! چون می دانم جوابتان پ نه پ است، توجه شما را جلب میکنم به یک رباعی از عمران صلاحی خدابیامرز: «از بس که من آزرده ز دست فلکم/ در برزن و کوی، روز و شب می پلکم/ خندیدن من نباشد از روی نشاط/ انگشت زمانه می دهد قلقلکم». اووووووف!



برداشت پنجم: حالا با این خصوصیات که ذکر کردم، من میتوانم از زنگی لذت ببرم؟! البته واضح و مبرهن است که نع! چون تمام حسیات، ذهنیات و غیره ایاتی! (ترکیب ساختگی خلاق!) که من از آینده دارم، منفی است. دست خودم هم نیست! همین است دیگر!



برداشت ششم: رفته بودم یک جاده ی قشنگ. بعد به جای این که مثل شاعران طبیعت گرا (عییییی!)، از سوسن و لاله و عنبر حرف بزنم. ایستادم وسط جاده و عکس گرفتم. دو بیت هم برای روشنگری عکس مذکور گفتم (در کمال خودشیفتگی!) که: «چشمها: بسته، لب: ترکخورده/ مثل پاییز: زرد و افسرده/ در هوایی شبیه روحش سرد/ وسط جاده خودکشی میکرد...».



برداشت هفتم: نکشید خودتان را ها! من حتی برای خودم تجویز نکردم این دارو را! یعنی چه آخه؟! زندگی به این زیبایی! صحنه ی یکتای هنرمندی ماست والا! (این هم فقط مخض گل روی سفیدنمایی!).



برداشت هشتم: بزرگ میکنم همه چیز را برای خودم. چشم های من دقیقاً مثل ذره بین می ماند. کوچکترین چیزها را نیز بزرگ می بیند! (پ نه پ عین شما که ریز میبینید همه را!). برای همین کلاف ناامیدی را میگیرد و تا ته میبافد و میرسد به این همه سیاه نمایی که آخرش آرزوی پیدا کردن غیرت خودکشی (به قول صادق خان) باشد.



برداشت نهم: زندگی من برای همین سراسر دلهره بوده و اضطراب. همیشه نگران هستم. نگران آینده. نگران اینکه فردا چه میشود. نگران هر چیز درشت و ریز. نگران همه چیز (حال کردید سجع را؟!). نگرانی تمام ریشه های امید را می سوزاند (عییییی! چه شعاری شد!) و فردا را به آتش میکشد (عییییی! این یکی که اصلاً: عق!). و من سوختم...! (این بد نبود خدایی! جزغاله میگفتم اما، بهتر میشد!).



برداشت دهم: اگر از من بپرسند «فکر میکنی ۱۰ سال آینده چه اتفاقی برایت بیفتد؟»، مینویسم: «من فکر میکنم تا ۱۰سال دیگر مرده باشم!». خیلی مسخره است؛ نه؟! یک جوان ۲۳ ساله، چه نظریات پیری دارد واقعاً! الان ادله ام را میگویم (ببینید! حتی درباره ی نظریه ی جوانمرگی خودم هم با منطق صحبت میکنم!). فکر کنید دو تا از دایی های من در ۳۰ و چند سالگی بر اثر سکته ی فلبی افقی شدند و یک خاله ام بر اثر سکته ی مغزی! (بی کس و کارم قشنگ الان!) و کلاً بیماری قلبی در خانواده ی ما یک ارث شیرین است! پدربزرگ نازنین ما (که تازه آژان بوده در زمان قدیم!) اگر پول و پله ای به عنوان ارثیه نگذاشته، لااقل این طوری از خجالت ما درآمده! این وسط من بیماری های دیگری هم دارم! حرص هم تا دلت بخواهد میخورم. جوش هم می آورم (از سماور بیشتر!) و با این همه ناامیدی و غیره و ذالک تنها پیش بینی و فال بینی ام برای ده سال آینده میشود همین خبر مرگ!



برداشت یادزهم: خاک بر سرم به قول نسوان! چه قدر اذیت کردم این شماره شما را. ببخشید! هرچند که؛ نه! اصلاً هم نبخشید! خب چه اشکال دارد؟! دوست آن است که در درماندگی و این ها دیگر...! وگرنه هی من دلقک بازی دربیاورم و بخندید که فایده ندارد؟! گاهی هم از غم گفتن، میچسبد (مثل پیاده روی توی پاییز).



برداشت دوازدهم: حالا چون شمایید، یک خاطره ی کوچولو از مهسای خودمان (آبجی زاده ی کوچک) تعریف میکنم که حالش را ببرید و کمی هم شاد شوید. توی این اوضاع، تنها بهانه هایی که باعث احساس خوشبختی موقت (مثل صیغه اش میماند، زود می آید و میرود!) میشود، همین چیزهاست. من عاشق بچه ها هستم. خلاصه این که مهسا امسال رفته کلاس اول. ازش پرسیدم چند وقت پیش که: «دایی جون! چی میخوای برات بگیرم؟». گفت: «یه مداد سیاه، با یه مداد مشکی فقط!».



برداشت خارجی: این شماره که هیچ! از شماره ی بعد اما، برداشت خارجی اختصاص دارد به نامه های شما عزیزان مهربان و احیاناً اگر لازم بود، پاسخ های من. ممنون از اینکه ما را میل باران کردید و کمی تا قسمتی از کمبود محبت ما را پر نمودید! باز هم از این کارها بنمایید!


چاپ شده در شماره ی ۴۴۵ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 19:33
برداشت صفرم: البته کاملاً واضح و مبرهن است که غزل یکی از شاخص ترین قالب های شعر فارسی است و حتی در گذر از تنگنای تاریخ ادبیات فارسی، جان سالم به در برده و هیچ بنی بشری تا اطلاع ثانوی نتوانسته ایشان را تبدیل به یکی از اشیای موزه ی شعر و طرب تبدیل کند! البته باز هم واضح و مبرهن است که در حال حاضر اشعار بدون وزن، رایج ترین قالب شعر فارسی هستند و ما نیز غلط بکنیم اگر بخواهیم منکر بشویم! با این حال باز هم دلیلی ندارد که غزل خداحافظی را بخوانیم! بالاخره بعضی ها دوست دارند خب! دهه! تازه شاملوی کبیر (پ نه پ فقط کوروش کبیره؟!) در مدح غزل فرموده: «به راستی صلت کدام قصیده ای؛ ای غزل؟! (تحریف منظور شاعر از اعمال رایج دوره ی مدرنیته و به خصوص پسامدرنیته می باشد!)». بنابراین همه ی این ها دست به دست هم داد تا این شماره به جای برداشت های بدون وزن، برداشت های خود را آهنگین کنم و آخرین غزلیات خویشتن را که حتی از غزلیات حافظ و سعدی نیز دلنشین تر است (بعله!)، به نظر و حتی سمع شما برسانم! ضمن اینکه اشاره می فرماییم از همین شماره، پاسخگوی نامه های شما خواهیم بود و به شما نظر خواهیم داشت به شدت!




برداشت اول:



خورشیدبازی



خورشید در پیراهنم افتاده انگار

امشب بیا خورشید را آهسته بردار!



شب ها کسی کاری به کار ما ندارد

پارو بکن خورشید را از این شب تار



می سوزم و می سازم از گرمای خورشید

خواب از دو چشمم رفته سمت شهر بیدار




دارم عرق می ریزم و در این جهنم

دور خودم می پیچم از درد عین یک مار



اصلاً نمی دانم چه طور افتاد خورشید

یک دفعه در پیراهن یک عشق سیگار!



حتی نمی دانم کجا قایم شده بود...

خورشید بازیگوش! امشب، دست بردار!



می ترسم آخر واقعاً آتش بگیرم

خورشید من را میزند با شعله اش دار!



خورشید چیزی نیست، وقتی برف باشی

افسوس حوابرفی من شد ستمکار!



حوای برفی! این جهنم، جای من نیست

امشب بیا! امشب بیا! تنهام نگذار!





۹۰/۵/۸





برداشت دوم:



نبود خُرد



وقتی که عشق در قفس سینه ی تو مرد

بادی وزید و زندگی ام را گرفت و برد



می خواستم به باد بگویم: «نرو! نرو!»

اما وزید و رفت و مرا دست غم سپرد



غم دست به دست کرد مرا... تا تهی شدم

ماند از منی که بود فقط یک نبود خُرد



من سوختم، برشته شدم در تنور درد

من در تنور درد شدم مثل نان تُرد



هی! با تواَم! تو هیچ به من گوش می کنی؟!

این گوشواره نیز به گوش شما نخورد؟!





۹۰/۵/۸





برداشت سوم:



بی یادگاری




وقتی که رفتی، آسمان خاکستری بود

یعنی زمین، کابوس زشت دیگری بود



دیگر تمام لحظهها از هیچ پُر شد

حتی برایم زندگی هم سرسری بود



دریافتم عشق تو در دنیا نمونه ست

عشقت شبیه عشق پاک مادری بود



تقصیر من این بود که یک دیو بودم

معشوقه ام اما دقیقاً یک پری بود



وقتی که رفتی، یادگاری هم ندادی

من حداقل انتظارم روسری بود!





۹۰/۵/۲۰





برداشت چهارم:



جشن تنهایی




امروز بوی چشم تو پیچیده در خانه

در خانه ای که بی تو شد خیلی غریبانه



امروز بوی مهربان چشم تو پخش است

بوی تو و بوی من و یک عشق جانانه



تنها شدن بعد از تو یک امر طبیعی بود

تنهاترین تنهای این دنیای ویرانه



من یک کبوتر بودم و در دامت افتادم

حتی بدون وعده ی یک مشت پُر دانه



تو قول دادی باز می گردی و یادت رفت

تو قول دادی، قول دادی، قول مردانه



از حرص تو تنهایی ام را جشن میگیرم

از دست تو دیگر شدم دیوانه، دیوانه!



۹۰/۶/۱۴





برداشت پنجم:







لبخند هم ممنوع!






با هیچکس حتی خودت شوخی نباید کرد

من یک فرشته بودم و شوخی مرا دَد کرد!



شوخی مرا در امتحان زندگی مردود...

شوخی مرا در امتحان زندگی رد کرد



لبخندهای از ته دل، مادر بغض است

راه خروج اشک من را مادرم سد کرد!



البته مادر واقعاً خیر مرا میخواست

در حق من هر کاری از دستش برآمد کرد!



من در خیال خام مردم سوختم یعنی

دیگر به این مردم همیشه اخم باید کرد






۹۰/۶/۱۴







چاپ شده در شماره ی ۴۴۶ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 19:51
برداشت صفرم: سینما همیشه یکی از دغدغه های مهم من بوده. به خصوص سعی کرده ام سینمای ایران را از آغاز تا پایان (یعنی تا الان!) دنبال کنم، آثار مهم را ببینم و درباره اش بنویسم و بخوانم. این دغدغه هر سال پررنگ تر شده و شاید تاثیر دوستی با چندین و چند دوست خوب فیلمنامه نویس و کارگردان و بازیگر و البته منتقد (یه درصد فکر کن مسعود فراستی با من دوست باشه؛ عمراً! منظورم یه منتقد با دیدگاه هایی سراسر علمی بود، نه دیدگاه هایی سراسر غیره!)، در این قضیه به شدت دخیل بوده. الغرض! هفته ای که گذشت کلی ماجرا و جنجال سینمایی اتفاق افتاده که میخواهم این شماره به صورت خلاصه و حتماً مفید به آن ها بپردازم! (با همین زبان درازم!).


برداشت اول: دی وی دی «جدایی نادر از سیمین» آمد بالاخره (هیبیب! هورا!). با یک پشت صحنهی متفاوت که به اندازه ی خود فیلم خلاق است. مثلاً وقتی که محمود کلاری (فیلمبردار به شدت نام آشنا!) مشغول فیلمبرداری از صحنه ی تاثیرگذار گریه ی نادر (پیمان معادی) روی دوش پدرش (علی اصغر شهبازی ـکه مثل هلو می ماند و آدم دوست دارد بخوردش، انقدر که خوب بازی می کند!ـ) توی حمام است و خودش نیز مثل همه ی مخاطب های مهربان فیلم (از جمله خودم!)، پشت دوربین کاری اش اشک می ریزد یا توضیحاتی که بازیگران فیلم نه از زبان خودشان که از زبان کاراکترهایی که بازی کرده اند، به مخاطب می دهند و غیره و این ها! ضمناً اصلاً معلوم نیست چرا برنامه ی آقاجیرانی اینا میگفت که دی وی دی این فیلم خوب برخلاف تبلیغاتی که کرده، پشت صحنه ندارد! ما گرفتیم و داشت! مدارکش هم موجود است! آقای ظلی پور! دقت کنید کمی که هی آقاجیرانی مجبور به عذرخواهی نشود با این سن و سال!



برداشت دوم: «کام ات شیرین. اگر این حَبّه قندت نبود، یادمان می رفت کجایی هستیم و با کامِ تلخ در صفِ سفارتِ خرس نشان ایستاده بودیم تا از سرزمین همیشه آفتاب مان به جبرِ همکار تلخ مزاج، همه مهر دروغ بر پیشانی، متقاضی پناه به سرزمین همیشه ابری بگیریم. خیر ببینی برادر. تو با حَبّه قندی کام دودگرفته مان را شستی و به یادمان آوردی که ایرانی هستیم. نامی داریم و نشانی. ادبی داریم و آدابی، که به وقت شادمانی بدانیم چه باید کنیم و به وقت عزا چه باید باشیم. سیّد عزیز، متوقع نباش که با این حَبّه قندت قادر به شیرین کردن کامِ جفامسلکان باشی. این تلخی به بلندای نسل این نهضت همچنان ادامه دار است، ولی بدان، این بارانِ سیاهِ جفایِ غریبه هایِ دوست نما، پایانی دارد. تو حوصله کن و مباد که شکایت به غریبه بری. تو شاگردِ مکتبِ فردوسی و حافظی که نه کوچیدند و نه شوقِ ترکِ سرزمین به فرزندانشان دادند. این عصر وارونگی پایانی دارد برادر!».


برداشت سوم: برداشت دوم خدایی نکرده، بلا به دور، نوشتهی من نبود، نامه ی برادر ابراهیم حاتمی کیا (خودش آخر نامه اش نوشته برادر! به من چه؟!) بود به سیدرضا میرکریمی، در ستایش فیلم «یه حبه ی قند» و محتویات شیرین آمده اش به کام برادر ابراهیم! البته کاملاً واضح و مبرهن است که برادر ابراهیم این شیرینی را بهانه کرده تا حرف های تلخ خودش را بزند. حرف هایی که مشخصاً به سمت اصغر فرهادی بندهخدا شلیک شده! (پ نه پ! به سمت فرج الله سلحشور شلیک کرده؟!)، بی خبر از اینکه فرهادی (امید تیم ما!) بیدی نیست که با این بادها بلرزد و تا همین الان هم هیچکدام از بادهای تند موسمی و غیرموسمی ای که به طرف نگاه مستقل این کارگردان افتخارآفرین وزیده گردیده، نه تنها باعث سرماخوردگی نشده، بلکه صاحب باد را دچار تب و لرز و کابوس کرده! قبل از اینکه تمام حرفهایم را در اینباره بگویم. توجه شما خوانندگان جان را جلب میکنم به سطرهایی از جوابیه ی حسین معززی نیا (منتقد بهشدت مستقل و بهشدت جسور سینما!) به برادر مذکور: «این یکی از تأسف آورترین متن هایی است که در زندگی ام خوانده ام. بعد از خواندنش حالم بد شد. دلم گرفت. غمگین شدم. چون دیدم کسی که روزگاری از خالص ترین و صادق ترین آدم های این مملکت بوده، چنان دچار بغض و کینه نسبت به همکار فیلمسازش شده که از اولین روزهای امسال که در برنامه ای تلویزیونی حاضر شد و به اصغر فرهادی تاخت تا الان که به قول خودش فصل «برگ ریزان» فرا رسیده، هنوز نتوانسته بر احوالش فائق آید و کار را به جایی رسانده که پاک فراموش کرده در حالی دارد اصغر فرهادی را بابت نمایش شیوع دروغ گویی در جامعه ی ایرانی شماتت میکند که خودش دقیقاً و مشخصاً دارد دروغ می نویسد...». ادامه ی این جوابیه را در هر کجا که گیر آوردید، بخوانید! (پ نه پ! در قسمت بعد بگویم بخوانید؟! «فوتبالیست ها»ست مگه؟!). خب! حالا به ادامه ی عرایض کله قندی خودمان می پردازیم! متن نامه ی من به برادر ابراهیم!: «برادر! دست بردار! برچسب زدن کاری ندارد! می شود به راحتی آب شدن «یه حبه قند» در گلوی مبارکه و بدون در نظر گرفتن اخلاق (دقیقاً از همان نوعی که فرهادی در فیلم هایش گوشزد میکند) به همه برچسب چسبانانید! (بعله!). این فکر که خارجی ها به هر کس که نفوذی باشد، جایزه میدهند، اگر از زبان مسئولین بعید به نظر نرسد، برازنده ی فردی که نام کارگردان را یدک میکشد، نیست و اگر بخواهیم طبق عرایض شما به فیلم های ایرانی نگاه کنیم، چیزی از سینمای نصفه و نیمه ی ما باقی نمی ماند. مگر همین جشنواره ی «برلین» به رضا ناجی (که بازیگری ساده دل و بدون هیچگونه حواشی سیاسی است) بهخاطر بازی تاثیرگذارش در فیلم «آواز گنجشک ها» از همین «خرس»ها نداد؟! یعنی مجیدی و یا حتی ناجی هم پناهنده به سرزمین های بخبندان شده بودند؟! یا مگر همین سیدآقارضای میرکریمی در فیلم «به همین سادگی» روزمرگی و تنهایی و غربت یک زن خانه دار ایرانی را به تصویر نکشید؟! آیا سید شما نیز با نشان دادن نگاه نامهربان جامعه ی ما به زن، قصد تکریم نگاه های یخ زده را داشته؟! سیمین تنها نماینده ی یک گروه از مادران ایرانی است و باز باید بپرسم که آیا شما نمی پذیرید مادران زیادی مثل سیمین در کشور ما زندگی میکنند؟! آیا از آمار مهاجرت ایرانی ها اطلاعی دارید؟! ضمن اینکه فیلم جدایی نادر از سیمین هیچ قضاوتی نکرده، هیچ شعاری نداده و فراخوان مهاجرت به قطبین شمال و جنوب را صادر ننموده بهخدا! وظیفه ی هر کارگردان صادقی مثل اصغر فرهادی همین است. همین که «بود»ها را نشان دهد، اما قرار نیست که تصویر کردن «بود»ها و «وجود»ها به «نابود» کردن یک مملکت و ملت منجر شود. فرهادی توی فیلم دفاعی از نگاه سیمین نداشته، حتی شاید نادر (که دوست دارد توی سرزمین آفتابی بماند!)، بیشتر از سیمین مثبت نشان داده شده. دیگر چه بگویم جز اینکه؛ تفاوت است بین نگاه جانب دارانه و نگاه علمی به یک فیلم، از آسمان تا زمین! همین! مشهدی فاضل ترکمن!».


برداشت چهارم: و اما... بلایای زمینی و حتی هوایی هفته برای سینمای ایران، تنها نامه ی حاتمی کیا نبود و برنامه ی آقاجیرانی اینا نیز، مثل همیشه باعث آرامش روح و روان سینمادوستان شد! نمی خواهم بگویم چرا با وجود این همه فیلم خوبی که روی پرده ی سینماهاست، باید فیلم ضعیف و متعصب و دلخراش «شکارچی شنبه» (که حتی مسعود فراستی ـمنتقد متعهد به سیاستهای هفت!ـ هم قبولش نداشت به اندازه ی یک نخود و استثنائاً حق هم داشت!) برای نقد انتخاب شود، بلکه تنها می خواهم درباره ی عرایض نماینده ی مجلس عضو کمیسیون فرهنگی (کاش تخصص افراد نیز به طولانی اسامی و پسوندهای انتسابی بود... آه!)، صحبت کنم. آقای نماینده ی محترم آمدند روی خط و راجع به دغدغه های سینمایی خودشان فرمودند که از کیفیت سینمای ایران، نه تنها راضی نیستند که خیلی خیلی بیشتر از وضع پوشش بازیگران توی فیلمها (که خودشان توسط معاونت سینمایی آقاسجادپور اینا کنترل میشوند تازه و بعد مجوز میگیرند)، ناراضی هستند! حالا کار ندارم! وارد بحث های تخصصی نمیشوم! جالبناک قضیه ادامه ی پرسش و بیشتر پاسخ های آقای نماینده بود. آقاجیرانی پرسید: «آخرین فیلم روز ایرانی ای که مشاهده نمودید، چه بود؟!» و فرمودند که چیزی تماشا نکردند؛ جز یک انمیشن چند دقیقه ای که یکی از جوانان متعهد مشهدی راجع به زندگانی امام علی (ع) ساخته بود! (در این لحظه چهره ی آقاجیرانی دیدنی بود!). بعد آقاجیرانی گفت: «منظورم فیلم های روی پرده بود. خب! حالا کلاً تابه حال چه فیلمی را دیده اید از محصولات سینمای ایران که دوست داشتید؟!» و آقای نماینده فرموند که اصلاً خیلی فرصت تماشای فیلم ندارند! (همچنان چهره ی آقاجیرانی دیدنی بود!). آقاجیرانی در آخر گفت: «من همشهری شما هستم. مشهدی ام. چرا مشهد دو تا سینما بیشتر ندارد که تازه سینمای "آفریقا" قبل انقلاب ساخته شده و تنها سینما "هویزه" را بعد از انقلاب در مشهد ساخته اند؟!». و آقای نماینده فرمودند که سالن های همان دو تا سینما هم پر نمیشود آقا!. با تشکر! از دغدغه های آقای نماینده، به ادامه ی برداشت های خودمان میپردازیم! (والا!).


برداشت پنجم: از زمان پخش برنامه ی سینمایی «هفت» از تلویزیون، من اینجا ( صفحهی کپی به خاطر پیست!) و آنجا (جاهای دیگر!) مدام مشغول به نگارش یادداشت، نقد و صد البته طنز راجع به این برنامه ی ... (حالا!) بودم که ضمن تشکر از آقاجیرانی اینا بهخاطر این همه سوژه و ایجاد بازار کار برای من و سایر همکاران جان، میخواهم اینبار یک چیز متفاوت تر بگویم در این ابواب! (جمع باب!). یعنی بگویم بر همگان واضح و مبرهن است که آقاجیرانی دغدغه ی سینمایی دارد (حتی خیلی خیلی بیشتر از آن نمایندهی محترم!) و قبلاًها حتی خودش فیلنامهنویس و کارگردان خوبی بود و من به شخصه «آب و آتش» را دوست داشتم یا مثلاً «قرمز» و «شام آخر» و یا فیلمنامه ی فیلم «نرگس» به کارگردانی رخشان بنی اعتماد. مشکل من (و ما!) با فریدون جیرانی، گذشته از ساخت فیلم های بدی از جمله «پارکوی» و بدتر از آن «قصهی پریا» و نیز، سریال سفارشی و ضعیف «مرگ تدریجی یک رویا» (که اتفاقاً در آن «مارال عظیمی» نامی به یک سرزمین زمستانی مهاجرت کرد و احتمالاً از دست برادر ابراهیم در رفته این قضیه!)، ساخت برنامه ی ضدسینمایی «هفت» است! شاید قصد جیرانی از راه اندازی این برنامه خیر بوده، اما بعدها که دید نمی تواند حتی ذره ای از جسارت و صراحت و صداقت عزیز دلی مثل عادل فردوسی پور را داشته باشد، شایسته بود که صحنه را ترک می کرد تا هم اعتراض خودش را نسبت به باز نبودن دستش! (کنایه از فشار!)، نشان می داد و هم جماعتی را از عذاب می رهانانید! (از افعال اکتشافی خودم!). الغرض! این را گفتیم فقط که فکر نکنید ما مثل برادر ابراهیم یا آقافراستی از روی تعصب و غرض و غیرمستند و غیرعلمی ابراز مخالفت میکنیم. ما قبلاً آقاجیرانی را میخواستیم، بعداً پشیمان شدیم مثل هات داگ! (این هم یک ضرب المثل اکتشافی است!). خلاصه بهقول راوی کتاب «قابوسنامه»؛ ای پسر! بدان و آگاه باش که اگر استقلال خودت را از دست بدهی، همین بلایایی سرت می آید که بر سر فیلم ها و صد البته بر سر خود آقاجیرانی آمد همی!


چاپ شده در شماره ی ۴۴۷ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 20:27
برداشت محرمانه: روی زمین و حتی هوا دبیر تحریریه ای مهربان تر از یگانه خدامی هم هست؟! (این را گفتیم که بالاخره دیگه!). راستی! برداشت های هفته ی پیش به درازا کشید، به همین خاطر با قیچی چمن زنی توسط مسئول مربوط کوتاه گردید! مثلاً نامه ی من به برادر ابراهیم درزاتر از این حرف ها بود که این یکی به نظرم نه به خاطر حجم که به خاطر (هر چی حالا!) حذفیده شد! حالا از برداشت های مجاز هفته ی پیش، یک شعر را کپی، پیست می کنیم؛ به خاطر شما فقط!


برداشت صفرم: این نیمایی کوتاه از خودم میباشد که نام دردآوری هم دارد و هفته ی پیش به دلیل ضیق جا(!) حذفیده شد (تازه عنوان کپی، پیست قبلی هم بود!) و بی ربط به یادداشت این شماره هم نیست چندان.



آی ی ی!



ما را نترسانید
ما
دیگر گذر کردیم
از سیم های خاردار مرز
ما را نترسانید...


برداشت اول: حالا در این لحظه ی با شکوه رباعی ای (بهعلت تداخل ی و ای و به زحمت افتادن شما در خوانش کلمه پوزش می طلبیم!) از خودم باز!:



این چهره ی واقعی ما نیست عمو!

پنهان شده ایم مثل یک خر این تو!

ما شیر که نیستیم، ما خر هستیم!

ای آینه ی دروغگو! راست بگو!


(بلا نسبت شما البته! بلا تشبیه!)


برداشت دوم: گول ظاهر آدم ها را نخورید! رباعی بالا را برای همین گفتم. دوره، دوره ای شده که حتی آینه از تشخیص هویت واقعی ما ناتوان است! طرف خودش را لای هزار زرق و برق میپیچد و مثلاً آرام و بی دست و پا و حتی معتقد به حلال و حرامی جلوه می نمایاناد! (فعل آرکائیک!). این طور نیست اما... در جریان یک کار تازه متوجه می شوید. کلاً آدم های معولی (از هر جهت) بهترین آدم های روی زمین هستند. آدم هایی با رفتارهای عادی. آدم های نه خیلی سفید و نه خیلی سیاه! (راه راه!). آدم های بی نقاب... گاهی با خودم فکر می کنم چرا هر روز ارتباط ما انسان ها با حیوان ها بیشتر می شود و به جای دل بستن به همدیگر، ترجیح می دهیم سگ و گربه و غیره را به عنوان دوست خود انتخاب کنیم. بعد می بینم واقعاً احتمال خیانت از یک پرشین کت نازنازی خیلی کمتر است خب! یا مثلاً نهایت تاوانی که بابت نگاه داشتن ماهی های خوشگل توی آکواریوم باید داد، عوض کردن مقادیری آب بهدلیل مقادیری بی ادبی است! تاوان ارتباط با آدم ها اما، اغلب جبران ناپذیر میشود. برای همین است که باید از داستان آموزنده ی «شنلقرمزی» عبرت بگیریم و درواقع به حرف مادرمان گوش بدهیم و با هیچ غریبه ای توی راه زندگی، دوست نشویم! (حتی با شما دوست عزیز!).


برداشت سوم: وقتی به خاطر صفحه ی طنزهایی که در ماهنامه ی «گلآقا» می نوشتم، برگزیده ی جشنواره ی مطبوعات شدم، از الان هم بچه تر (و در نتیجه خرتر!) بودم! ناشری پیدا شد که طنزهای همین صفحه را کتاب کند. من نیز از همه جا بی خبر (مثل خر! ـقافیه ایجاب میکند هی!ـ)، بدون بستن قراردادی و وعده ی حق التحریر، کتاب را برای چاپ (تازه هزینه ی تصویرگری و صفحه بندی را هم خودم دادم! چرخه ی نشره داریم؟!)، تحویل ناشر مربوطه دادم. کتاب شش ماهه به چاپ دوم رسید و ناشر علاوه بر انتشار چاپ دوم کتاب، دو کتاب دیگر از من گرفت تا همچین قشنگ حالش را ببرد! بیخود نبود هی می گفت تو سالی دو تا کتاب به ما برسان! (انگار من تولیدی دارم!). برای چاپ دوم کتاب اولم و آن دو کتاب بعدی، قرارداد مسخره ای بستم که در ازای هر کتاب، یک حق التحریر بسیار بسیار کوچک (که حتی خجالت میکشم میزان مبلغ آن را ذکر کنم!) و مقادیری کتاب دریافت کنم که ناشر تو زرد (و حتی تو سیاه!) از آب درآمده، به همین قرارداد حقیر هم پای بند نماند... حالا اما تقریباً با هر ناشری که بخواهم، فیکس هستم! (معادلش را پیدا کنید، بفرستید و جایزه بگیرید!) و دوستان لطف دارند و نه یکی، که چند تای آن ها بهخاطر کیفیت پایین چاپ سه کتاب اولم، از من خواستند که این کتاب ها را تجدید چاپ کنند. نیازی به مطلع کردن ناشر قبلی هم نداشتم! چون علاوه بر اغلاط زیاد تایپی، حتی انقدر به خودش زحمت نداده بود که چاپ دوم کتاب اولم را درست صفحه بندی کند و در نهایت خونسردی، یکی از تصاویر را انداخته بود روی یکی از داستانک ها و داستانک بیچاره از وسط دو نصف شده که نصفی از آن کاملاً پاک گردیده و در نتیجه خوانده نمیشود! پرداخت و رسید پرداختی هم که این میان وجود ندارد. تازه بیچارگان دیگری قبل از من به همین دردها مبتلا شده بودند که البته نگذاشتند حقشان پایمال بشود و حال ناشر را جا آوردند! (بردند کتاب خودشان را حتی بدون تغییر اسم، جای دیگری چاپیدند! دمشان گرم!). پس با این اوصاف، دیگر چه نیازی بود که طرف را تحویل بگیرم؟! من خر اما گرفتم! و قبل از این که مشاجره ام با او گُر بگیرد، کتباً مطلعش کردم از اینکه قصد تجدید چاپ کتاب ها را در نشر دیگری دارم. او نیز که خودش واقف بر اعمال پلید نشرش بود! چیزهایی نوشت که خب! آهان! چیزهایی که کژتابی داشت، اما برای من کافی است! ضمن اینکه اصلاً اگر من بخواهم طبق قانون ناشران، کتاب را با بیست و پنج درصد تغییر (به اندازه ی تخفیف بن های کتاب!) چاپ کنم، درواقع یک کتاب تازه منتشر کردم که هیچ نیازی به در جریان گذاشتن ناشر نیست و من هم تازه بالای بیست و پنج درصد قصد تغییر دارم! (درنتیجه کاملاً کار خبطی کردم که به طرف اجازه دادم پای خودش را درازتر از گلیمش کند؛ بهخصوص با آن همه گافی که در انتشار هر سه کتابم مرتکب شده بود). علی ایهاالحال (معنی این را هم بفرستید، یک جایزه ی دیگر دارد!) بهخاطر تمام بلایایی که ناشر مربوطه سرم آورد (بدتر از همه ی این ها که گفتم، خودش را یک ناشر خصوصی معرفی کرد، در صورتی که یک ناشر کاملاً دولتی بود!)، می توانم شکایت کنم و حق نیز قطعاً با من خواهد بود. این را شخصاً از اتحادیه ی ناشران پرسیدم، فعلاً اما بهدلیل کمبود وقت، قادر به شاکی شدن نیستم! می ماند تا به موقع به حساب ایشان برسم! ما از این داستان نتیجه می گیریم که: یک) وقتی بچه هستید و قصد چاپ کتاب خود را دارید، با یک بزرگتر مشورت کنید که پیش کدام ناشر بروم. دو) خر نباشید تا بزرگ شوید! سه) باز هم همین گزینه ی دو!.


برداشت چهارم: جوانی یعنی خامی (عییییی! عین حکما حرف زدم!). اما خدایی یعنی همین. یعنی بی تجربگی. لااقل جوانی من که پر از این خامی ها بوده و ان شاءالله من بعد نباشد دیگر! (بعید می دانم!). ناراحت هم نیستم. هر چیزی تاوان دارد. من همیشه از سن خودم، بزرگتر حرکت کردم و این تاوان همین حرکات بی ادبانه بود! (که فقط یک عدد تجربه ی گنده به دیگر تجربیات من اضافه کرد).


برداشت پنجم: من وقتی حال خوبی ندارم، هی رباعی ام میگیرد! بنابراین با توجه به آب و هوای روزهای اخیر و البته با قصد تغییر آب و هوای متن و صد البته شما، توجه شما را جلب میکنیم باز!:




باران! باران! چه کار کردی با من؟!

سر را دیگر نمی شناسم از تن!

باران! عاشق شدم! چرا باریدی؟!

باران! باران! تو مرد هستی یا زن؟!


برداشت ششم: هزاره ی بدی است خلاصه! هزاره، هزاره ی واشران هرز است! (آرایه های ادبی اعم از مجاز، کنایه، استعاره، تشبیه و غیره ی این جمله ی زیبای من را پیدا کنید و بفرستید تا جایزه ی سوم را هم بگیرید!).


برداشت بازرگانی!: شما را با تمام قوا دعوت می کنیم که تشریف ببرید به سینما (ترجیحاً آزادی!) و با پرداخت کمی چرک کف دست بابت خرید بلیت (ب نه پ! فکر کردین مهمون منین؟!)، فیلم «سعادت آباد» مازیار میری را ببینید تا سعادتمند شوید! ضمناً در آخر هم تندیس غیربلورین کاغذی و چلچراغی و کپی به خاطر پیستی خویشتن را تقدیم میکنیم به مهناز افشار که با سرعت دارد پله های ترقی را طی میکند و بازی خوبش در همین فیلم، گواهی بر این ادعاست. (عیی! چه جمله بندی بدی کردم!). ایول! بر خانم افشار که خیلی وقت است خودش را از صف بازیگران تجاری خارج کرده و به صف بازیگران هنری پیوسته؛ ایول! (۱۰۰بار!).


تذکر لسانی!: یکبار برای همیشه با صدایی به بلندای صدای رسای آسمان قلمبه های روزهای اخیر! (غرمبه ی سابق!)، اعلام می داریم: «کپی به خاطر پیست» صفحه ی طنز نیست و ما زیر سرکلیشه هم نوشته بودیم فقط: «تک صفحه». منتها زبان من در این صفحه گاه طنز است و گاه نطنز! (برداشت هایی طنز و نطنز!). دیگر هی با خودتان نگویید چرا کپی به خاطر پیست خنده دار نیست همیشه! (اوکی بابا؟!).


چاپ شده در شماره ی ۴۴۸ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 20:35
برداشت صفرم: «مشیری خوانی توی کشتی تایتانیک»… در این یادداشت بود که درباره ی دوست داشتن حرف زدم و اینکه نباید دوست داشتن را قورت داد و یک آب هم روش! گفتم وقتی کسی را دوست داری، بگو خب لامصب! طرف علم غیب ندارد که! حالا این شماره می خواهم درباره ی تعریف کردن از آن ها که شایستگی اش را دارند، حرف بزنم. درباره ی دست زدن و سوت کشیدن و هورا سر دادن برای رفقای دور و نزدیک. هیچ هم ترس ندارد!


برداشت اول: یکی از سطحی ترین عقاید جا افتاده در فرهنگ ما و به خصوص قشر ادبیات و هنر، این است که گمان می کنیم اگر از همکار خودمان تعریف کنیم و مثلاً بگوییم چه شعر خوبی گفتی یا عجب نقاشی خارق العاده ای کشیدی، چیزی از مشهوریت و محبوبیت و شخصیت متوهم زده مان کم میشود! خیال خام است این ها به خدا! باور کنید قدیمی ها الکی نگفته اند: «درخت هر چه پر بارتر باشد، افتاده تر است». همین طور است دقیقاً. همه ی ما گاه و بی گاه برمی خوریم به کوتوله هایی که توهم بزرگی دارند و به تعبیر «قرآن کریم»، حتی «روی زمین نیز با غرور راه می روند»، اما هیچ پخی نیستند بهقول معروف! (ای معروف بی ادب!) و در مقابل برخورده ایم به همان شاخه های پر باری که افتاده هستند و بی که بخواهی از آنها، از میوههای شیرین خودشان به تو نیز تعارف میکنند (اوففف! جمله ی ادبی را داشتی داداش؟!). من در زندگی کم برخورد نداشتم با چنین بزرگانی. عمران صلاحی خدابیامرز یا دکترعلی اصغر حلبی عزیز و خیلی های دیگر که اگر فهرست کنم، از آمار سرشماری های اخیر بیشتر می شود! البته کاملاً واضح و مبرهن است که در حال حاضر کفه ی کوتوله ها از کفه ی بزرگواران سنگین تر است، اما به هرحال دیگه!



برداشت دوم: حسادت واقعاً چشم و دل آدم را کور میکند (عیییی! چه بزرگونه شد!). یعنی آدم حسود به جایی نمی رسد (ول کن جون مادرت فاضل، نصایح الملوکانه ات را!). اینکه مثلاً یک کارگردان بیاید بدون هیچ دلیل منطقی ای کارگردان دیگری را که با وجود سن بالایی که ندارد، تمام جشنواره های معتبر جهانی را با فیلم خودش تسخیر کرده، بنوازد و این ها، یعنی خطر افتادن در دره ی هولناک حسادت را به جان خریده و چیزی عایدش نمیشود جز نچ نچ سایرین که از تو بعید است و غیره! وقتی پیشرفت همدیگر را میبینم، چرا باید چشم دیدن خود را کور کنیم؟! مگر ارسال یک اس ام اس تبریک یا تشویق آلود! (آخه خیلی ها تشویق کردن رو کار کثیفی میدونن!)، چه قدر سخت است؟! (واقعاً خودم به جای شما دارم بالا می آرم! چاره ای نیست! شرمنده! موضوع مهمه، هر کاری کنم، باز شعاری جلوه می نمایاناد!). خلاصه هرگز نیاسود!


برداشت سوم: اینجانب به شخصه همیشه در حال دست زدن برای دوستان هستم و حتی مدارکش هم موجود است! (کف دستانم را می گویم!). چه در فضای مجازی و چه در فضای حقیقی، هی آورین آورین می بندم به ناف ملت! گاهی حتی شاید در ذهن خط خطی دیگران، متهم به باچه خارانیدن شوم، اما اهمیتی ندارد (تو بگو به اندازه ی یه عدس! ـ خالی می بندم! اعصابم خرد می شه اتفاقاً! ـ). دهان مردم را نمیشود بست، پس باید در دروازه ها را شکست و کار درست را به کار بست! (آورین! چه نثر مسجعی! ـ ببینید! گفتم که دیگران را مدام تشویق می کنم! ـ).



برداشت چهارم:
بیت:




بهخدا من بدون مکر و دغل/ میدهم هنداونه زیر بغل!



(یه درصد فکر کن دارم راست می گم! عمراً!).


برداشت پنجم: طرف، کتاب طرف را خوانده یا ستونش را دنبال کرده و سال هاست که دیگر او را میشناسد و می تواند حتی کتابی درباره ی سبک شناسی آثارش بنویسد، بعد خدا نکند با طرف مورد نظر روبه رو شود در جمعی. وقتی شخص سومی او را معرفی میکند، یک طوری خودش را به کوچه ی علی چپ میزند که انگار در کره ی هوا می زیسته و هیچکس را جز خودش و نهایتاً انوشه انصاری نمی شناسد! یعنی چی آخه؟!


برداشت ششم: همین الان از جای مبارکه برخیزید، روبه روی مانیتور مبارکه بنشینید و هی دیگران مبارکه ای که ظرفیت مبارکه دارند و عروس تعریفی مبارکه از آب مبارکه درنمی آیند، لایککاری مبارکه کنید. ضمناً سیخونک مبارکه ای نیز ضمیمه بفرمایید! (لیلیلیلیلیلی! مبارکه باشه! پیر شین به پای هم!).





چاپ شده در شماره ی ۴۴۹ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 20:43
برداشت صفر: در کپی به خاطر پیستی که عنوان «ای غزل!» داشت، تعدادی از غزلیات خود را به نظر و حتی سمع شما رسانانیدیم! و حالا برای این که بدانید ما شاعری دو منظوره می باشیم، شش تا از سپیدیات(!) خود را می چپانیم این تو! در آینده نیز برای اثبات چند منظوره بودن خودمان، ممکن است شعریاتی که در قوالب دیگر سروده ایم، بچاپانیم!



برداشت اول:




آنلاین
شب که از نیمه بگذرد
چراغ های چت
خاموش می شوند یکی یکی
چراغ من اما تا صبح
روشن است
میخواهم
نه خاموش بشوم
نه فراموش

برداشت دوم:




از طرف شاهزاده ای زمینگیر
به خانه ام بیا
دیوارهای ترک خورده ی بغض قدیمی ام
نم برداشته
می ترسم
می ترسم بترکد
و اشک های تصفیه نشده ام
سرازیر شود
ممکن است حتی غرق بشوم...
به خانه ام بیا
با کشتی «تایتانیک» اگر نشد
تیر و تخته ی «هاکلبری فین» را قرض بگیر
زودتر بیا
قبل از این که تنفس مصنوعی
دیگر اثری نداشته باشد
سفیدبرفی!

برداشت سوم:




مرا ببخش شازده کوچولو!
از این زمین پست بدبینی
با این تلسکوپ تقلبی چینی
آن ها که ماه بودند
سیاه بودند...
من
سیاره ی مهربان گل سرخ را نشناختم
لعنت! به این نگاه راه راه
آه!
من
در دقیقه ی اول این بازی
باختم
من باختم
مرا ببخش شازده کوچولو!

برداشت چهارم:


بالاخره
بابا بازنشسته شد
مامان شکسته...




برداشت پنجم:


توصیه به کلاغ مادر
برای خواباندن جوجه هایت
قصه ی «سفیدبرفی» را نخوان!
می ترسند
از کابوس تبعیض

برداشت ششم:


هیولای مترو
گول ظاهرش را خوردم
با آن ناخن های سیاه پر از چرک
معلوم نبود چند روز است نرفته حمام
شلوار پاره پوره ای داشت
ـدرست مثل هیولاـ
آمد
مثل رعد و برق
در دل یک گنجشگ ترسو
دانه های لرزان ترس را کاشت
وقتی اما به ایستگاه مقصد رسید
رفت
و محل سگ هم به من نگذاشت!
بیهوده ترسیدم از او
کاری به من نداشت...

برداشت هفتم:




تن های تنها
روزی
پر بود دور من
روزی
در ازدحام رفاقت
گم می شدم حتی
تا
افتادم
در مرز ناگهان
در جاده ای که تنها
جوجه تیغی ها
گذر می کردند از آن
گیر کردم
دیر کردم
دور شدم
از زمین
آخرین
ورق شاهنامه ام
همین
بود
خالی از همه
خالی از هیچ هم
کم کم
خالی ترین شدم
دم
کشیدم
عکس تن های تنها
در تیراژ جهان
تکثیر شد
سیر شد
آدم
از حوا
ما
از ما
تا به تا
لنگه به لنگه
گوشه گیر
پیر
با مرگ
دوئل کردیم
ما
با مرگ
در افتادیم
ما
ور افتادیم!



چاپ شده در شماره ی ۴۵۰ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 21:54
برداشت محرمانه: آتش فشان خلاقیت اینجانب فوران کرده و نیت نموده از این به بعد هی کپی به خاطر پیست خویشتن را متنوع کناد! تا بسوزد هر آن کس که نتوان دید! تا الان روند بر این بوده که یک موضوع مشخص را انتخاب میکردم و برداشت های خود را پیرامون آن می نگاشتم! از این بعد نیز همین خواهد بود! (خلافیت رو داشتی؟!). یعنی این بند سر جای خودش باقی می ماند، اما نه همیشه! (دچار تعلیق شدین؟!). بدین صورت که اگر موضوعی آن چنان مهم باشد که ذهن خلاق مرا به خود مشغول نماید، همه ی برداشت ها به آن اختصاص خواهد یافت و اگر مشغول ننماید، نخواهد یافت! (عمراً گرفته باشین!). یعنی برداشت ها مثل این شماره، دچار تعدد موضوع می شوند! (از تعدد زوجات که بهتره!). درواقع برداشت های رنگین کمان گونه ای به خورد شما می دهیم؛ مثل یک دفترچه ی خاطرات مثلاً که توی هر روز آن، یک خاطره ی مشخص با یک موضوع مشخص تر جا خوش کرده! از آن جایی که اما، می دانم باز هم درنیافتید چه فرمودم! همه ی عرایض قبلی را فراموش کنید و همین یکی را به خاطر بسپارید که این صفحه مثل صاحب خودش در چارچوب هیچ قانونی قرار نمیگیرد! (بابا دیس قانون!). می خواهم هر شماره شما را شگفتانه (سورپرایز!) کنم!


برداشت صفرم: خدا را شکر همه چی آرومه و همه هم که خوشبختن و تازه به زیر سقف این خونه (به زیر؟!)، یه حرفایی همیشه هست! باران نیز دارد مثل چی به زیر همه چیز می بارد! دیگر جدی جدی باید خوشی زیر دل آدم زده باشد که باز احساس افسردگی کند! والا! جدی میگم! خیابان های وال استریت را مشاهده کنید که چگونه مردم و به خصوص جوانان انقلابی را کتک می زنند، یک خورده خدا را شکر کنید که در غرب زیست نمیکنید! من همین جا از بیست و سی مهربان و جان تشکر میکنم که همه ی اخبار دنیا را به همین خوبی منعکس میکند! آورین!



برداشت اول: بعضی ها واقعاً سرشار از نبوغ می باشند و حتی می شود گفت نبوغ در برابر ایشان کم آورده و حسرت دارد که سرشار از ایشان بشود! (به این می گن مدیحه!). یکی همین بهرام بیضایی عزیز دل سینما، تئاتر، ادبیات و غیره! جای شما خالی! چند شب پیش به زیر سقف خانه ی خودمان داشتم فیلم «شاید وقتی دیگر» را تماشا میکردم و همین طوری دهان دره ام وا مانده بود! (اشتباه نکنید! اتفاقاً وا ماندن دهان دره کنایه از بی خوابی است! آن کشیدن دهان دره است که نشانه ی لالاست!). دهان تعجبم که دیگر اوففف! می دانید چرا؟! بس که فیلم خوبی بود. تاریخ ساخت فیلم را که نگاه میکردم، بیشتر آورین آورین میگفتم؛ سال 66. (یک سال قبل از آمدن وجود مبارک من به زیر سقف دنیا!). این همه سال قبل فیلمی ساخته شده، آن هم در ایران که تاریخ مصرف آن نگذشته و انگار همین حالا یکی مثل اصغر فرهادی فیلمنامه اش را نوشته و کارگردانی اش کرده. می شود حتی گفت بولد کردن «دروغ» و «قصاوت» و از اینجور چیزها که مربوط به اخلاقیات میشود، قبل از فیلم های فرهادی توی همین فیلم بیضایی رویت میگردد! زن با شوهرش بیگانه است و یک مساله ی خانوادگی اش را که باعث افسردگی اش نیز شده، پنهان می کند و مرد با یک سوءتفاهم که البته سوءتفاهم کوچکی نیست و ممکن است هر کسی جز او را هم در مسند قضاوت راجع به همسرش بنشاند (عیی! چه فعلی!)، یقین میکند که زن از همه جا بی خبرش به او خیانت کرده... بازی سوسن تسلیمی آنقدر خوب است که می توانی عبرتی باشد برای سایرین! میزانسن فیلم نیز هر آدم خیره ای مثل من را مبهوت میکند سه سوته! به اضافه ی این که دیدن فیلم های گذشته، مزه ی کشف چهره ی بازیگرانی را دارد که به دلیل جوانی بیش از حد در نگاه اول شناخته نمی شوند! یعنی مثل من باید کلی بفکرید تا به یاد آورید آن آقای قد بلند و چهارشانه ای که نقش همکار داریوش فرهنگ (نیات مسعود فراستیانه ندارم! به جان خودم یادم رفته اسم کاراکتری را که فرهنگ ایفا میکرد!). را بازی میکند؛ همان شاهرخ فروتنیان خودمان است!



برداشت دوم: میدانم خانم خدامی و البته آقای خلیلی دارند توی دلشان فحش (از نوع مجازش!) نثار ارواح متبرکه ام میکنند که کوتاه بنویس! (نمیتونم! دهه!). راستی! این روزها همه ی چلچراغی ها مثل من در این حد و اندازه دچار سانسوریت میشوند؟! باور کنید یک چیزی ها! (میدانم چاره ای ندارند، محض مزاح عرض میکنم!). بگویم چه معادلاتی برای واژگانی که من توی کپی پیست آورده ام، می آورند؛ درمی آورید! (شاخ!). فرض کنید این طوری مثلاً: «بی شعور: کسی که از نعمت دانایی پروردگار محروم است!».


برداشت سوم: هیچ وقت افسار خودتان را دست یک دختر (آن هم از نوع بچهاش!) ندهید! با احترام به همه ی فمنیستات (ات، جمع مونث عربی است!) عزیز! دارم درباره ی خواهرزاده ی خودم حرف می زنم! بهعنوان خان دایی اش، انقدر حق دارم خب! برداشته مرا به زور برده سینما و بعد اصرار که خودم فیلم انتخاب کنم و بعد چی؟! «پرتقال خونی». یعنی اگر میخواهید، «فارسی وان» را روی پرده ی سینما تماشا کنید، اگر می خواهید... بیخیال! دارم قاتی میکنم! میترسم تندزبانی بنمایم! از سیروس الوندی که «یک بار برای همیشه» را ساخته بعید است اما... دوستان بهجای کوباندن «فیلمفارسی»ها که لااقل سر و ته داشتند و یک داستانی را برای مخاطب تعریف میکردند، بروند پرتقال خونی مالی (حامد بهداد کتک خورده از فریبرز عربنیا!) را تماشا کنند تا صد عدد رحمت بی کران بفرستند بر فیلمفارسی!


برداشت چهارم: نمردیم و فهمیدیم بالاخره که مسعود فراستی نیز یک فیلم ایرانی را دوست می دارد! چییی؟! «شب های روشن» ساختهی فرازد موتمن که برداشتی آزاد از کتاب داستایوفسکی است. در این که فیلم، فیلم خوبی می باشد، شکی نیست، اما در این که سینمای ایران فیلمی بهتر از این نداشته باشد، مشکوکم مشکوکم...! البته فراستی بعد از این اظهار نظر در برنامه ی «هفت»، از خجالت موتمن درآمد و گفت که همین یک فیلم خوب را ساخته و فیلمهای بعدی اش «فاجعه» است! راجع به «باجخور» و «پوپک و مش ماشاالله» موافق هستم با مسعود! (مثل خودش صمیمی شدم زود!)، اما «صداها» را خیلی دوست داشتم من یا سریال کمدی «نون و ریحون» که ماه رمضان یکی از سال های اخیر که یادم نیست، پخش شد و اساساً درآمده بود!


برداشت پنجم: من و حافظ:
«اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را»/ به دستش می دهم دست پریزیدنت اوباما را!».


برداشت ششم: ما را...!


چاپ شده در شماره ی ۴۵۱ هفته نامه ی ۴۰چراغ

REAL LOVE
1390,12,11, ساعت : 22:14
برداشت اول:



راستی آیا
کودکان کربلا، تکلیفشان تنها
تکرار مشق آب! آب!
مشق بابا آب بود؟
(شعر کودکان کربلا. از کتاب دستور زبان عشق. سروده ی قیصر امین پور. انتشارات مروارید).


برداشت دوم:



شعر اگر شعار نباشد و از دل برآید، به دل می نشیند لاجرم و این فقط یک ضرب المثل نیست، حقیقت است. اگر به تاریخ ادبیات خودمان نگاهی بیندازیم، با اشعار بسیاری روبه رو میشویم که در مدح یا سوگ پیامبر (ص)، ائمه (ع) و به خصوص واقعه ی فراموش نشدنی کربلا سروده شده اند. از آن همه اما، تنها تعداد کمی از این اشعار ماندگار شده اند و زمزمه می شوند. آن ها که نه برای کسب نان که از جان گفته شده اند. محتشم کاشانی مثلاً، با ترجیع بندهای عاشورایی معروفش و آن مطلع زیبای «بازین چه شورش است که در خلق آدم است؟!/ بازین چه نوحه و چه عزا و ماتم است؟!». البته بد نیست بدانید که محتشم نیز در ابتدا تنها به حرمت نان، دست به قلم می برده که بعدها شاه عباس صفوی از او میخواهد به جای مدح بزرگان صفویه، به مدح معصومین شیعه بپردازد و خب محتشم هم مثل یک بچه ی حرف گوش کن، می پردازد و چه خوب هم میپردازد. مطمئن باشید محتشم کاشانی این سوگواره را از جان گفته، وگرنه تا این زمان، دوام نمی آورد.


برداشت سوم:


قیصر امین پور بهترین نمونه است برای شاهد مثال آوردن از شاعران آیینی بی رنگ و ریای معاصر. او اگر میخواست، بهراحتی آب خوردن می توانست مانند بسیاری از همدوره ای هایش جان را به نان بفروشد، اما جان فروشی نکرد و تازه دست بعضی از دوستانش مثل سیدحسین حسینی و یا فریدون عموزاده خلیلی عزیز را هم گرفت و با خودش به «حمام روح» برد! بعدها نیز رو به مابقی همکاران خود فریاد زد: «این حنجره، این باغ صدا را نفروشید» و وقتی دید که شاید بعضی ها فکر کنند، دارد شوخی میکند؛ با صدای بلندتری گفت: «صندوقچه ی راز خدا را نفروشید»، اما کم بودند گوش هایی شنوایی که صف جان را از صف نان جدا کنند و بشوند قیصر امین پور... تا هر کسی، در هر قشری و با هر عقیده ای، بر مهربانی و صداقت او شهادت بدهد و همه ی هنرمندان او را تحسین کنند. دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برایش اشک بریزد (مدارکش، یعنی عکسش موجود است!) و سیمین بهبهانی به یادش سوگواره بنویسد (این یکی هم ایضاً موجود است مدارکش توی نت!). چه خوب شد که به بهانه ی محرم از قیصر هم یاد کردم. بههرحال پاییز فصل کوچ قیصر بود و چه بهانه ای بهتر از این روزها؟ شعر نیمایی برداشت اول را خواندید؟ به این میگویند شعر عاشورایی!

برداشت چهارم:


محرم برای همه ی ما، گذشته از شور و حالی که در هر روز و شبش دارد، یک نوستالژی به یادماندنی است و نباید بگذاریم هیچکس یا هیچچیز این خاطرات آرامش بخش را از ما بگیرد و خدشه ای به پاکی این روزها وارد کند. به خیابان ها نگاه کنید. هنوز هم تمام کسانی که از داربست بالا می روند، پرچم می زنند و دسته های عزاداری به پا میکنند، جوانترین ها هستند. نه جوان هایی که به ارگان یا حزب خاصی تعلق داشته باشند؛ نه! جوان هایی معمولی... با سر و شکل و تیپ معمولی... با عقایدی معمولی و همه چیز معمولی! پس زنده باد معمولی؛ صادره از نسل سوم و من بعد! (با تشکر از فروغ فرخزاد و تولدی دیگر). راستی! امسال داشتم به این فکر کردم که مردم تهران، حتی مراسم مذهبی خودشان را هنرمندانه اجرا میکنند. شمع های شام غریبان را میگویم که هر گوشه و کناری ممکن است در حال سوختن باشند؛ حتی توی باجه ی تلفن! (خودم دیدم، اما دوربین همراهم نبود و عکس نگرفتم که الان بگم مدارکش موجوده!). کشورهای عربی عمراً از این خلاقیت ها داشته باشند!


برداشت پنجم:


با توجه به اینکه نقل میکنند امام حسین (ع) حتی شب قبل از عاشورا نیز روحیه ی شادی داشتند و همین شادی را به یاران خودشان هم تلقین میکردند (باز بهقول قیصر: این روزها که میگذرد/ شادم...)، یک چیز شاد تعریف میکنیم که البته درون مایه اش تلخ است و نشان از سنت و خرافه دارد... رفته بودم آرایشگاه. جوانی آمده بود با سر و صورت زخمی و خراشیده. آرایشگر پرسید: «تصادف کردی؟!». مشتری جوان با صلابت جواب داد: «نه بابا! دیشب هیئت داشتیم!». راستی! همین طوری، اَلکی، یک جمله ی معروف از دکتر علی شریعتی: «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند، اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد می گریند».


برداشت ششم:


باور کنید اصلاً نیت نکرده بودم، اما این شماره تنها به محرم و عاشورا و قضایای مرتبط با آن پرداختم. چه چیزی از این بهتر؟ آن هم حالا که تقریباً نیمی از محرم رفته و می شود یک گزارش مخصوص از شب های سوگواری امسال ارائه داد (با تشکر از گزارشگر مخصوص؛ اینجانب!). در آخر هم یک رباعی از خودم، تقدیم به دل مهربان همه ی جوان های معمولی ای که این روزها و شب ها، شهر را با هنر خودشان حال و هوای دیگری (و حتی آب و هوای دیگری!) بخشیدند:




یک واقعه بود کربلا، خواب نبود

بیهوده حسین این همه بی تاب نبود

یک دشت بزرگ در دل خود غم داشت

پس علت جنگ کربلا آب نبود...



عنوان این شماره ی کپی پیست، مصراعی از غزل «سرمایه ی دل» قیصر امین پور است.





چاپ شده در شماره ی ۴۵۳ هفته نامه ی ۴۰چراغ